روز جهانی کورش  یا  روز جهانی قتل عام پوریم ؟

فاجعه پوریم به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر

در یکی- دو سال اخیر ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز 29 اکتبر/ 7 آبان را «روز جهانی کورش» یا «روز جهانی حقوق بشر کورش» یا عبارت‌هایی شبیه این، نامیده است.

انتشار چنین خبری، موجب شوق‌زدگی و دستپاچگی بسیاری از ما شد و بدون اینکه درستی آنرا بررسی کنیم، به بازگویی فراوان آن پرداختیم. گویندگان و منتشر کنندگان چنین خبری نیز خود را بی‌نیاز از آن دانستند که توضیح دهند در کدامین هنگام سازمان ملل چنین تصمیمی را گرفته است و چرا در هیچیک از اسناد و تقویم‌های رسمی سازمان از چنین مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عده‌ای از ایرانیان کس دیگری با چنین روز جهانی آشنا نیست؟ اینها پرسش‌هایی بودند که هیچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نیز از شدت شیفتگی نیازی به چنین پرسش‌هایی را احساس نکردند و آنرا به دفعات بازنشر کردند. در این میان بسیاری از نشریات و انجمن‌ها، پس از اینکه از نادرستی چنین ادعایی باخبر شدند، آنرا از وب‌سایت خود حذف کردند و برخی دیگر نام سازمان ملل را به عبارت‌های نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بین‌المللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارت‌هایی شبیه به آن تغییر دادند و در باره زمان پیدایش چنین روزی نیز از عبارت مبهم‌تر و موهوم‌تر «از دیرباز» اکتفا کردند. اگر تا این هنگام، انتشار چنین اخباری، ناشی از بی‌اطلاعی بود، اینک آشکارا تبدیل به عوام‌فریبی ‌شده بود.


نسخه‌بدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این نسخه در فضای مابین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد. مکانی که نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری می‌شود. پیدایش متنی به نام «وصیت‌نامه داریوش بزرگ» و «نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب» به یکدیگر، دو نمونه دیگر از چنین دستکاری‌های تاریخی است. این نامه‌ها نیز بدون امضای پژوهشگر یا گزارنده آن هستند و مدعیان چنین نامه‌هایی در پاسخ خواننده جستجوگر بیان می‌دارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزه‌ای که با این نام در دنیا شناخته‌شده نیست.

 نامه‌هایی که دانسته نیست به چه زبان و خطی نگاشته شده‌اند و کی و در کجا پیدا شده‌اند. کدامین کس آنها را آوانویسی و ترجمه کرده و بخش‌های آسیب‌دیده یا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آن‌ها حتی در کاتالوگ‌های موزه دیده نشده و چرا تا این اواخر کسی نامی از آن‌ها نشنیده بود. تنها همین کافی است که پس از یونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزه‌ای در آوریم که حتی خودش نیز وجود خارجی ندارد.


BBC

يکشنبه 28 اکتبر 2007 - 06 آبان 1386
 
بزرگداشت کوروش از سوی دولت ایران
 
پاسارگاد

مقبره کوروش کبیر و خطر زیر آب رفتن آن به دلیل آبگیری سد سیوند در ماه های اخیر بارها مورد بحث قرار گرفت

خبرگزاری های ایرانی از برگزاری مراسمی به مناسبت سالروز تولد کوروش، پادشاه هخامنشی، خبر داده اند که از جمله اهداف آن "نمايش عظمت تاريخی بنای تخت جمشيد" و بررسی رابطه "روایات موجود درباره کوروش با آیات قرآنی و مفاهیمی مانند ذوالقرنین" اعلام شده است

خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، به نقل از رئیس سازمان میراث فرهنگی استان فارس - که بنای تخت جمشید و مقبره کوروش در آن واقع شده - نوشته که این مراسم روز هفتم آبان (بیست و نهم اکتبر) در تخت جمشید برگزار می شود

کوروش (یا کوروش کبیر) بنیانگذار امپراتوری هخامنشی بود که در دوران سی ساله پادشاهی خود در قرن ششم پیش از میلاد فتوحات زیادی به نام خود ثبت کرد و بر سرزمین پهناوری از غرب دره رود ایندوس تا مصر فرمان می راند

در دوران پهلوی با برپایی جشن های دو هزار و پانصد ساله، این پادشاه هخامنشی مورد توجه ای ویژه قرار گرفت اما با انقلاب سال 1979 و استقرار جمهوری اسلامی این روند معکوس شد تا جایی که برخی جریان های تندرو سیاسی به عنوان مقابله با نشانه های سلطنت خواستار تخریب بنای تخت جمشید شدند

در سال های اخیر نگرشی که در جمهوری اسلامی خود را در تضاد با هویت پیش از اسلام ایرانیان می داند، تا حدی رنگ باخته و تلاش هایی برای حفظ آنچه میراث فرهنگ باستانی ایرانیان نامیده می شود، صورت گرفته است

آنطور که محمدرضا بذرگر، رييس سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری استان فارس، اعلام کرده مراسم بزرگداشت روز کوروش به امسال ختم نمی شود و برگزار کنندگان درپی آنند که سال آینده این مراسم را در 'همايشی بزرگ ‌تر و علمی ‌تر' برپا کنند

به گفته این مقام مسئول همزمان با روزی که 'روز کوروش' نامیده شده، "بازديد از پاسارگاد و تخت جمشيد (پارسه) برای عموم بازديد كنندگان در روز یکشنبه رايگان خواهد بود

 

BBC


 

ملی گرايي، بی کورش؟

انقلاب مشروطه ما را با معنای جديدی از صفت «ملی» آشنا کرد که مبتنی به درک مدرن مغرب زمين از پديده ای به نام «ملت» بود و، بر اساس آن، آنچه به «ملت» مربوط می شد با صفت «ملی» (يا، در شکل نشکسته اش، «ملتی») خوانده می شد. از آن پس، در تاريخ سياسی ما ترکيب های گوناگونی با اين صفت ساخته شده و ما اوج اين کار را در جريان آنچه که در طی دوازده سالهء 1320 تا 1332 رخ داد و رفته رفته ماحصل آن با نام «نهضت ملی» (که خود مختصر شدهء «نهضت ملی کردن صنعت نفت ايران» بود) شناخته شد مشاهده می کنيم.

در آن سال ها دکتر محمد مصدق يک «رجل ملی» خوانده می شد که حقانيت حکومت خويش را از «حاکميت ملی» می گرفت و بنام «سعادت ملی» دست به عمل می زد. سازمانی که او، در حين تحصن خويش در کاخ مرمر، پايه نهاد «جبههء ملی» نام گرفت؛ و او صنعت نفت کشور را نيز به عنوان «سرمايهء ملی» و «منافع ملی» بود که «ملی کرد». اما، پرسشی که مدت هاست برای من مطرح شده آن است که، بر اساس تجربهء تاريخی «عصر مصدق»، ما از اين واژهء «ملی» چه معنائی را درک و مستفاد می کنيم؟

بنظر من، برای يافتن پاسخی به اين پرسش، و نيز درک تحولاتی که مفهوم «ملی» در تاريخ معاصر ما بخود ديده است، نخست بايد ديد که، در همان آغازگاهان تاريخ معاصر، «درک مشروطه ای» ما از مفهوم «ملی» چه بوده است. در اين زمينه گفتم که معناهای جديد واژه های «ملت» و «ملی» را مشروطه خواهان از مغرب زمين کسب کردند. پس بايد لحظه ای به آن سرچشمه بازگشت و دانست که، از ديدگاه واژه نامه های سياسی مغرب زمينی، مفهوم واژهء «ملت» (nation) تعريفی بسيار «مشخص و محدود» دارد که به مدد شش مفهوم ديگر معنا پيدا می کند: مرز، سرزمين، ساکنان آن، حاکميت اين مردم بر سرنوشت خويش، و بوجود آمدن يک کشور مستقل. به کلام ديگر، پيدايش «دولت» نتيجهء يک روند پيچيده است: گروه منسجمی از مردم people)) تصميم می گيرند در «سرزمين زادگاه» (وطن يا birthplace) خود، در داخل «مرزهائی مشخص و معين و پذيرفته شده» (recognized borders) زندگی کنند و بر سرنوشت خويش «حاکميت» (sovereignty) داشته باشند و مجموعهء  آن سرزمين و حاکميت را «کشور» (country) خويش بخوانند، و آنگاه، از طريق «دولت» (state) خود، در جمع ملت های ديگر (مثلاً در سازمان ملل) حضور يابند. در اين صورت، اين مردم، در داخل مرزهای کشور خود، دارای «حاکميت ملی» و «منافع ملی» خواهند بود.

بدينسان، بر اساس اين تعريف بسيار «مشخص و محدود»، در هر لحظه از تاريخ ممکن است «مردمی» محل زندگی خود را، در داخل يک سرزمين گسترده، با مرزهائی از بقيهء مردمان جدا کنند، آن را کشور خود بنامند و در داخل آن تشکيل دولت دهند، و از طريق اين نهاد، کشوری جديد را به جمع کشورهای ديگر جهان (که آنها نيز محصور در مرزی هستند و حاکميت و دولت مستقل دارند) اضافه نمايند. در واقع، دقيقاً بر اساس همين تعريف «مشخص و محدود» است که در دوران معاصر شاهد پيدايش «کشور» های مختلفی بوده ايم: پاکستان، بنگلادش، اسرائيل، اتحاد جماهير شوروی و، اکنون، جمهوری های بيرون آمده از دل آن، همگی، کشورهائی جديد التآسيس بوده اند که به محض يافتن «استقلال» و «حاکميت» و «دولت» توانسته اند به عضويت سازمان ملل (که بهتر است آن را سازمان دول بخوانيم) درآمده و صاحب حاکميت و منافع ملی شوند.

حتی تاريخ آمريکای شمالی و آفريقا را هم که نگاه کنيد می بينيد که همين روند در کار بوده و به ايجاد کشورهائی جديد (مثل ايالات متحده آمريکا و کانادا) انجاميده است. ايالات متحده آمريکا چارصد سال پيش چيزی نبود جز مکان تازه کشف شده ای که مهاجران اروپائی از کشورهای مختلف اروپا بسوی آن آمده و در سرتاسر آن، برای يافتن لقمه نانی و سرپناهی، روزگار خويش را به سختی می گذراندند. اين سرزمين مستعمره هم بود؛ جمعيت عمده ای از سياهان هم در آفريقا اسير و برای بيگاری به اين سرزمين «مستعمره» منتقل شده بودند. اهالی اصلی آن (سرخپوستان) هم مقهور نيروهای اروپائی بسر می بردند. به کلامی ديگر، آمريکای چار صد سال پيش ديگ در همجوشی از مردم نژادها، اقوام و تيره های مختلف بشری بود که در تسلط کشورهای اروپائی و در همزيستی اغلب خون آلودی با يکديگر بسر می بردند.

اما از آن همان روزی که، طی انقلاب آمريکا، دست استعمارگران از اين سرزمين کوتاه و آمريکا مستقل شد، مردم اين سرزمين هم، بدون توجه به اينکه از کجا آمده بودند و چه تاريخی را در پشت سر داشتند، يکباره تبديل به «ملت» شدند.

          همهء اين تجربه ها نشان از آن دارند که، در چارچوب بسيار «محدود و مشخص» مفاهيم سياسی مغرب زمينی، و در بادی امر، برای تشکيل کشور و تبديل شدن يک گروه از مردم  به ملت به هيچ چيز جز وجود عناصری مرکب از سرزمين و مرز و استقلال سياسی و حاکميت مردم در قالب دولت نيازی نيست.

          اما اين تعريف «مشخص و محدود» فقط برای شروع روند کشور و ملت سازی بکار می آيند و کسانی که تعريف صفت «ملی» را بر پايهء آن قرار می دهند به نکته ای اساسی توجه نمی کنند. اقتباس کنندگان ايرانی اين تعريف هم (جز در مواردی استثنائی) به همين نکته التفات نداشته اند که مفاهيم وابسته به واژهء «ملی» را نمی توان هميشه در يک چنين باريکهء «سياسی ـ حقوقی» ی تنگی نگاه داشت و، به محض پيدايش «ملت»، مفهوم و معنای آن گستره های عمده تری را در بر می گيرند.

مثلاً، همين ملت آمريکا که فقط دويست سالی از خروجش از مستعمرگی و وصولش به «استقلال» گذشته، در طی همين تاريخ مختصر، رفته رفته، دارای تاريخ و بزرگان تاريخی و زبان و هنر و ادبيات و فرهنگ خاص خود شده است و اين همه اکنون حکم شناسنامهء او را پيدا کرده اند که می تواند او را از بقيهء ملت ها مشخص و متمايز کنند. آمريکائی بودن اکنون نوعی «هويت ملی» محسوب می شود که بر بنياد همهء اين دست آوردهای شکل گرفته است.

به عبارت ديگر، در ميان همهء ترکيب هائی که با صفت «ملی» ساخته می شوند، ترکيب «هويت ملی» چيزی بالاتر و گسترده تر را در جان معنائی اين صفت می چکاند که ديگر به مرز و سرزمين و حاکميت و دولت بسنده نکرده و، علاوه بر آنها، دو مفهوم جديد «تاريخ» و «فرهنگ» را هم به آنها می افزايد.

حال، اگر اين امر در مورد آمريکای دويست ساله ـ با مردمی که هر يک از گوشه ای از جهان در آن گرد آمده اند ـ صدق می کند، تکليف مردمی که برای قرون بسيار در زير يک آسمان و بر خاک يک سرزمين زندگی کرده و ـ قرن ها قبل از پيدايش تعريف کنونی از «ملت» و «حاکميت» و «کشور» ـ دارای تاريخ و فرهنگ و هنر و ادب مشترکی بوده اند چه حکمی روا خواهد بود؟ آيا نمی توان پذيرفت که، مثلاً، اگر «آن سوابق نه چندان کهن» در مفهوم «هويت ملی آمريکائی» ملحوظ هستند، لازم است که همهء «آن سوابق بسيار کهن» هم در روياروئی با مفهوم «هويت ملی ايرانی» در نظر گرفته شوند؟ بخصوص که ديده ايم حتی وقتی اتحاد جماهير شوروی بوجود آمد، نه تنها همچون مورد ايالات متحدهء آمريکا بر تاريخ پس از پيدايش خود تکيه کرد بلکه کوشيد تا تاريخ پيش از انقلاب همهء سرزمين های تحت فرمان خود را نيز در هم آميخته و از اين طريق به يک «هويت ملی» مشخص برسد.

باری، می بينيم که در ميان آن همه ترکيبی که با صفت «ملی» ساخته می شوند، وقتی به ترکيب «هويت ملی» می رسيم، علاوه بر دو جنبهء «حاکميت و سرزمين»، دو جنبهء «تاريخ و فرهنگ» نيز به ستون های بر پا دارندهء معنای «ملت» و «ملی» اضافه می شوند و اين واژگان از وضعيت دو بعدی خود به وضعيتی چهار بعدی ارتقاء می يابند.

اما افزودن «تاريخ و فرهنگ» به مفهوم «مليت» همواره امری سخت مناقشه انگيز بوده است و تمايل افراد و سازمان ها اغلب بر آن است که با «عناصر» سازندهء اين تاريخ و فرهنگ بصورت «گزينشی» برخورد کنند. مثلاً، مورد کمال آتاتورک (لقبی به معنای «پدر ترک ها») نمونهء خوبی برای تبيين چگونگی برخورد گزينشی يک کشور تازه تأسيس با تاريخ سرزمين خويش است.

اين اتفاق در مورد تحول معنائی «هويت ملی» در نزد ما نيز صادق بوده است و همين امر مناقشه انگيز موجب شده که جريان «ملی گرائی» در کشور ما خيلی دير، و با گذر از موانع بسيار، به سوی جهش معنائی خود حرکت کند و بنظر می رسد که هنوز نيز در مورد «عناصر» تشکيل دهندهء آن بين ما ايرانيان اماها و چراهای بسياری وجود دارد.

***

          حال اگر به تاريخ يک قرن گذشتهء کشورمان بنگريم، بنظر من، می بينيم که انقلاب مشروطه تا حدودی زياد، و نهضت ملی شدن صنعت نفت کاملاً، تنها در «چارچوب محدود و مشخص» معنائی فرهنگ سياسی غربی از واژگان «ملت و دولت و حاکميت و منافع» شکل يافته و متعين شده اند. و درست در همين زمينهء محدود و مشخص هم بوده که تشکلی به نام «جبههء ملی» بوجود آمده ـ به معنای جبههء فراگيری از اشخاص و سازمان های سياسی که (جدا از اهداف، استراتژی ها، تاکتيک های مستقل، و «برنامه های اجرائی» خاص خود) در اين نکته با هم همعقيده بودند که حاکميت از آن ملت ايران است و دولت منتخب ملت و، در نتيجه «ملی»، وظيفه ای بالاتر از آن ندارد که حافظ «منافع ملی» و «حاکميت ملی» باشد.

در پی پيش آمد بيست و هشتم مرداد  1332 هم، اين حادثه همواره تنها در داخل همين چهارچوب است که معنا گرفته ـ چه از ديد آنان که از قانونی و ملی بودن دولت دکتر مصدق سخن می گويند و آنچه را به هنگام سرنگونی او پيش آمد «کودتا» می خوانند، و چه از ديد آنان که سرپيچی مصدق از فرمان عزل خود در 25 مرداد را نوعی کودتا تلقی کرده و دولت ملی او را، بعلت عدول از قانون اساسی، ساقط شده ارزيابی می کنند.

برای توضيح اين نکته بد نيست که، بصورت يک مورد آزمايشگاهی، به بررسی نحوهء برخورد «نهضت ملی ايران» (که منشاء اغلب ترکيب های ساخته شده با صفت «ملی» است)، در برههء زمانی دهه های بيست و سی شمسی، به مسئلهء «هويت ملی» بپردازيم و انعکاس آن را در نزد سردمداران اين «نهضت» و سازمان سياسی اصلی آن، «جبههء ملی»، مطالعه کنيم.

بنظر من، در نگاه اين اشخاص و اين سازمان سياسی (که احزاب مختلفی در دل آن حضور داشته اند) «هويت ملی» همواره دارای معنا و ويژگی هائی خاص بوده است:

          نخست اينکه نهضت ملی، حتی تا اواخر دههء 1340، در عين تأکيد مدام بر ترکيب های ساخته شده با صفت «ملی»، اساساً فاقد رويکردی جدی به مفهوم «هويت ملی»  بوده و اين «مفهوم / واژه» را چندان در ادبيات رايج و بحث های اصلی بين اعضاء و هواداران خود بکار نبرده است و، در نتيجه، می توان گفت که نگاه «نهضت ملی» به واژهء «ملی» صرفاً نگاهی اقتصادی ـ سياسی بوده است.

و بنظر می رسد که در پيدايش اين گرايش هم مشکل «برخورد گزينشی» اين نهضت با تاريخ و فرهنگ ايران نقش داشته است. مثلاً، مسلماً اين نکته واقعيت دارد که  نهضت ملی، همواره و آشکارا، از توجه به بخشی از هويت تاريخی ملت ايران که به دوران پيش از اسلام مربوط می شود «اکراه» داشته است. من علت اين «اکراه» را در آن می دانم که اگرچه انقلاب مشروطه با خود «بيداری ايرانيان» را بهمراه آورد و روشنفکران و انديشمندان اين ملت را، برای خروج از ظلمات قرون وسطای صفويه و قاجار، به کشف تاريخ ايران پيش از اسلام رهنمون شد، اما دولت رضا شاهی از يکسو با ايجاد نارضائی بخاطر تعطيل موازين دموکراتيک مشروطيت (که در اينجا به عملی بودن و يا نبودن آنها کاری ندارم) و، از سوی ديگر ـ البته به نيت متصل کردن ايران «به قافلهء تمدن مغرب زمين» ـ با تکيه کردن گسترده بر «ايران باستان» به انجام اقدامات اصلاحی خود دست زد. اما اين توجه به «ايران باستان» بيشتر از آنکه در پی کشف و بازتوليد ارزش های فرهنگی انسانی پيش از اسلام باشد (چيزی که روشنفکران صدر مشروطه به دنبالش بودند)، بر نقش مرکزی و پر اهميت «شاه» («سايهء خدا!») تکيه زد و در اين راه چندان پيش رفت که اقشار روشنفکر و روحانی و بازاری را يکجا از خود دلسرد و با خود مخالف ساخت. آنگاه، نهضت ملی هم، که در پی آزادی های پرآشوب خروج رضا شاه از کشور و مطرح شدن انديشهء ملی کردن صنعت نفت، بصورت نوعی واکنش سياسی در برابر نفوذ بيگانگان و نيز در برابر سياست های مستبدانهء رضاشاهی (که اغلب بعنوان جلوه ای از آن نفوذ بيگانه تلقی می شد) بخود شکل گرفت، همراه با تکيه کردن بر گرايش ها و علائق فرهنگی بازاريان و اصناف و بخش هائی از روحانيت، از توجه نشان دادن به «ايران باستان» خودداری کرد.

          در دوران پس از 28 مرداد 52 نيز حکومت محمد رضا شاهی کوشيد تا «حقانيت» حاکميت خود را، که در ماجرای 28 مرداد سخت لطمه ديده و «ملی» بودن اش مورد ترديد قرار گرفته بود، از جائی جدا از قانون اساسی مشروطه بدست آورد. بدين لحاظ رفته رفته، با بازگشت به نوع «ملی گرائی رضاشاهی»، خود را ادامهء شاهنشاهی ماقبل اسلام ايران معرفی کرد و، بخصوص پس از برگزاری جشن های دو هزار پانصد ساله، نوعی رابطهء «اين همانی» بين خود و آن تاريخ ايجاد نمود و کوشيد، باز به صورتی گزينشی، هويت ملی را با تکيه بر نقش محوری «شاه» در آن تاريخ و فرهنگ باستانی بازتعريف کند. اين موضوع نيز باعث شد که بقايای نهضت ملی، بيش از پيش، از بخش ماقبل اسلام تاريخ ايران روی گردان شده و به فرهنگ در هم تنيدهء بازاريان و اصناف و روحانيون نزديک شوند.   

          در واقع، بر اين اساس هم بود که هر کجا ضرورت اعلام نظری از جانب جبههء ملی دربارهء «هويت ملی ايرانيان» پيش می آمد، اين هوِيت اغلب با عبارت «ملت مسلمان ايران» فرمولبندی می شد و، بدينسان، بخش های عمده ای از ايرانيان خود را در چارچوب اين تعريف نمی يافتند.       

          آنگاه، در پی شاخه شاخه شدن «نهضت ملی» و پيدايش «نهضت آزادی» (که علناً زمينهء اسلامی داشت و دارد) در کنار «جبههء ملی» (که ظاهراً تفاوتش با آن ديگری بايد در مورد همين «اسلاميت» می بود اما در اين مورد توضيحی داده نشده) همچنان اين دو نهاد سياسی بيشترين روابط تنگاتنگ را با  هم داشته اند و پس از انقلاب هم  که «ملی ـ مذهبی ها» بصورت شاخه ای مستقل از نهضت آزادی ظاهر شدند، همين روابط بين آنها برقرار بوده و اگر سخن از ائتلافی هم پيش آمده است زمينهء کار را همين سبقهء اسلامی «نهضت ملی» هموار کرده است. در اين زمينه توجه به کوشش سازمان سياسی ـ مذهبی «مجاهدين خلق» برای شناخته شدن بعنوان رهروان «نهضت ملی» و «راه مصدق» نيز می توان توجه کرد.

عاقبت هم همين فرمولبندی بود که، بصورتی طبيعی و خودبخود، راه را بر همکاری نهضت ملی با دينکاران طالب قدرت در جريان انقلاب 1357 گشود و اولين دولت حکومت اسلامی با شرکت فعال سران نهضت ملی کار خود را آغاز کرد. اينکه در مثلث نهضت ملی، مجاهدين خلق و دينکاران شيعی بر سر مالکيت انقلاب اختلاف نظر و يقين وجود داشته چيزی را در اين طبقه بندی عوض نمی کند.

***

اما مگر می شود يک «نهضت ملی» از کوران انقلاب گسترده ای همچون آنچه که در سال 1357 رخ داد بگذرد و متحول نشود؟ بنظر من می رسد که از مطالعهء سير «ملی گرائی» در ايران پس از انقلاب می توان نتيجه گرفت که تجربهء روياروئی با حکومت اسلامی، کشف آنکه اين حکومت نه تنها با «ملی گرائی» سر سازگاری ندارد بلکه حتی قانون اساسی اش صراحتاً مصالح «امت» را بر مصالح «ملت» مرجح می داند، و بخصوص پس از اعلام حکم «ارتداد» پيروان مصدق و نهضت و جبههء ملی از جانب آيت الله خمينی، گردش روزگار به برخی از بزرگان نهضت ملی آموخت که ديگر نمی توان «هويت ملی ايرانيان» را با عبارت «ملت مسلمان ايران» يکی گرفت و وقت آن رسيده است که در اين نگاه تجديد نظری اساسی شود. 

نگاهی گذرا به چند سند از اسناد مربوط به «جبههء ملی ايران» اين سخن را مستند می سازد و نشان می دهد که، پس از انقلاب و رد شدن از کوران مهلک حکم ارتداد آقای خمينی، اگرچه فرمول «هيئت حسن نيت» اين جبهه در سال 1365 هنوز يکی از سه اصل بنيادين اعتقادی جبههء ملی را «تبليغ و تبيين وقايع تاريخى ملى و اسلامى» اعلام می داشت، اما بلافاصله ـ لابد برای توضيح آن واژهء «ملی» در عبارت نخست ـ بر عبارت «ترويج فرهنگ ايرانى، تقويت روح وطن دوستى و احساسات ميهنى» تأکيد می کرد و، لذا، با همهء «اسلام زدگی»، برای نخستين بار دری را برای ورود عناصری غير از اسلام و تشيع می گشود.

حال، همين اعلام موضع را مقايسه کنيد با مقدمهء منشور اخيری که در همين شهريور ماه 1386 (يعنی 21 سال بعد) از جانب رهبری جبههء ملی داخل کشور تصويب و اعلام شده است؛ در آنجا که می گويد: « مردم ایران با فرهنگی بسیار کهن و پویا، بعنوان یکی از مهمترین کانون های دانش و تمدن بشری، در طول هزاران سال توانسته اند با ایجاد و حفظ یک هویت ملی برجسته بر زندگی و فرهنگ و تاریخ مردم سراسر جهان تاثیرگذار باشند»؛ يا « ملت ایران با اتکا به ویژگی های فرهنگی و سرشت آزادگی خود، موج های سهمگین خشونت و ویرانگری هجوم و تجاوز پی در پی بیگانگان دون را تحمل و به قدرت فرهنگ اهورایی خود، آنها را در فرهیختگی و آزادگي خود ذوب کرده، به زیور دانش و هنر و فرهنگ خود آراسته و با ارزش های شهرنشینی، آبادانی و سازندگی آشنا كرده است»؛ و نيز «ملت ایران افتخار دارد که... نخستین اعلامیهء حقوق بشر را صادر کرده، نخستین نظام دموکراسی بر پايه رای اکثریت را ابداع نموده (است) و...»

تفاوت آشکار اين دو سند کافی است تا نشان دهد که آشکارا خبر از جهشی بزرگ در درون نهضت ملی ايران در ميان است. و من، پيش از آنکه به برخی جهات اين جهش بپردازم، دوست دارم اين نکته بگويم که، بنظر من، يکی از عوامل مهم اين امر حضور شخصيتی همچون زنده ياد دکتر پرويز ورجاوند در کادر هيئت رئيسهء پس از انقلاب حبههء ملی بوده است. کافی است که در اين زمينه آن روزی را ياد آور شوم که اوباش مسلمان با بولدوزر عازم تخريب تخت جمشيد شدند و اين ورجاوند بود که، در مقام وزير فرهنگ کابينهء مهندس بازرگان، با تمام جان و توان خود به هر دری زد تا دستور توقف اين زشتکاری عظيم را بدست آورد؛ آنگونه که امروز ما بايد تخت جمشيد را نجات يافتهء ورجاوند «ملی گرا» بدانيم .

و صريح بگويم، بنظر من، شايد پس از دکتر مصدق، که خطوط اصلی ملی گرائی نهضت ملی ايران را، در محدودهء «مفاهيم حقوقی و سياسی» ترسيم کرد، هيچ شخصيتی همچون دکتر ورجاوند در توسع اين خطوط و بازتعريف مفهوم مليت و ملی گرائی، بر بنياد تاريخ و فرهنگ سراسری ايرانی، در تحول انديشهء پايه ای اين نهضت مؤثر نبوده است. نيز، فکر می کنم که در روزگاران آينده ارزش دهش بزرگ دکتر ورجاوند در زمينهء نوسازی و گسترش عمقی و بنيادين نگرش نهضت ملی ايران به مفهوم «هويت ملی» بيش از پيش شناخته شده و مورد بحث قرار خواهد گرفت. بنظر من، اين دکتر ورجاوند بود که، از همان روز که بوزارت «فرهنگ» رسيد، با کردار و گفتار و اقدام خود، از پيروان نهضت ملی ايران دعوت کرد تا اندکی از باغ احمدآباد قدم بيرون نهاده و کمی هم از هوای تازه اما باستانی روستای پاسارگاد استنشاق کنند و ببيند که ديگر امروز، در تعريف ما از «هويت فرهنگی ايرانيان»، لازم است که در کنار نام مصدق، و بسا بالاتر از نام او، از کسانی ياد شود که در حافظهء تاريخی ما جزئی از هويت ملی مان بشمار می روند.

و نيز اينگونه است که فکر می کنم کنگره اخير جبههء ملی اروپا ـ دانسته يا ندانسته اش را نمی توانم حدس بزنم ـ  در «کنگرهء ورجاوند» خواندن خود تنها به اظهار احترامی به بزرگی از دست رفته نپرداخته است بلکه اين کار از گردشی قاطع در نگاه و جهشی بلند به سوی فردائی خبر می دهد که در آن «هويت ملی ايرانيان» تنها در عبارت «ملت مسلمان ايران» خلاصه نمی شود و گستردگی آن هويت، ما را کامل تر، انسانی تر، و امروزی تر می سازد.

***

          و يک نکتهء آخر را هم بگويم و مطلب را تمام کنم: ما، در واقع، امروز، شاهد آن هستيم که نفس تازهء ملی گرائی نوين و گسترنده در ميان نسل جوان ايران در نهضت ملی نيز خونی تازه دوانده است؛ آنگونه که می توانيم از خود بپرسيم که آيا از نظر پيروان نهضت ملی، بخصوص آنان گروه از آنها که «هنوز» در متن «هويت نوين ملی ايرانيان» خطر پيدايش نوعی «ناسيوناليسم افراطی هيتلری» و يا کمرنگ شدن خطوط «اسلاميت» را حس می کنند، براستی، دکتر مصدق از کورش هخامنشی هم بزرگ تر است؟ و آيا اگر ديگران همان سخنانی را که آنها بيش از 50 سال است در مورد دکتر مصدق بر زبان و قلم می رانند در مورد کورش هخامنشی تکرار کنند بلافاصله به «ناسيوناليسم افراطی هيتلری» منتسب نخواهند شد؟

نه! واقعيت آن است که امروز مردم ما، با ملی گرائی بدون کورش، و تنها با مصدق، يا هر رهبر سياسی و اجتماعی معاصر ديگر، مردمی سخت فقير خواهند بود. ما امروز، بی آنکه بخواهيم يا بتوانيم چيزی را در تاريخ اسلامی خود منکر شويم، تنها با بازگشت به گذشتهء پيش از اسلام، بازگشت به سعهء صدر کورشی، به کشورگردانی اعجاب آور داريوشی، و بازگشت به آن مهر خورشيد واره ای که در نام يکايک اشکانيان موج می زند، می توانيم سرفرازانه و با غرور روياروی جهان بايستيم و، با نشان دادن گوشه ای از تالار ورودی شورای امنيت سازمان ملل، آنجا که نمونه ای از منشور کورش هخامنشی در ويترين کنار در ورودی سالن شورا به نمايش گذاشته شده ، بگوئيم:

«ای مردم جهان! باور کنيد که ما را اوباشی همچون احمدی نژاد نمايندگی نمی کنند. نمايندهء ما آن منشور گلی کوچک است که، نشسته در آن ويترين شيشه ای، فرستادگان شما را به صلح و خرد و تساهل و تحمل و برابری می خواند. آن را کورش ما، از جانب ما، بر مهره ها و کتيبه های گلی نوشته و بدست تاريخ انسان سپرده است؛ لطفاً اين جنبه از هويت فرهنگی ما را فراموش نکنيد!».

 

 

اسماعيل نوري علا


RADIO  FARDA 2007 10 30

 

پاسارگاد، آرامگاه کوروش هخامنشی

روز کوروش؛ يک چهره و چند تصوير از گذشته و حال

فرج سرکوهی (منتقد و روزنامه نگار

با همراهی سازمان ميراث فرهنگی استان فارس «روز کوروش» در ايران نيز از تصويب و تاييد دولت جمهوری اسلامی برخوردار شد

درحالی که بخشی از ايرانيان خارج از کشور با گرايش های گوناگون سياسی متفاوت با جمهوری اسلامی، هفتم آبان، ۲۹ اکتبر را چون روز بزرگذاشت «شاهی که ۲۵ قرن پيش آزادی مذهب را در امپراتوری گسترده خود به رسميت شناخت» گرامی می دارند، سازمان ميراث فرهنگی نيز اعلام کرد که در مراسم بزرگداشت روز کوروش «که برای  نمايش عظمت تاريخی بنای تخت جمشيد» برگزار می شود، نسبت «روايات موجود درباره کوروش با آيات قرآنی و مفاهيمی مانند ذوالقرنين» بررسی شده و بازديد از پاسارگارد و تخت جمشيد در اين روز رايگان است

در همين حال، از ايران گزارش شده که روز دوشنبه گروه هايی از مردم، در پاسارگار حضور يافتند تا با گذاشتن دسته گل بر مقبره کوروش از او و از تصوير او در خاطره قومی ايرانيان تجليل کنند

بازگشت به عصر طلايی

در خاطره ملی ايرانيان، کوروش يادآور «عصر طلايی» و پادشاهی است که با بنيانگذاری امپراتوری بزرگ هخامنشی، ايرانيان را چون يک ملت هويت و وحدت بخشيد و ايران و ايرانيان به دوران سلطنت او با «شکوه، عظمت و قدرت» چون ملتی «متمدن و پيشرفته» به تاريخ وارد شدند

در اين تصوير، کوروش آزادی مذهبی ملت های تابع امپراتوری خود را به رسميت می شناسد، با عدالت و رافت و خرد بر مردم حکومت می کند، با آزاد کردن يهوديان اسير در بابل کهن در «عهد عتيق»، کتاب مقدس يهوديان، تبرک و تقديس می شود

فراتر از تصويرها و آرزوها و نيازهايی که بر اين يا آن بعد تصوير کوروش در خاطره ملی تاکيد کرده و ابعاد نامطلوب خود را ناديده می گيرند، کوروش برای اغلب ايرانيان، وحدت و هويت ملی، احترام جهانی، تساهل و مدارای مذهبی و عقيدتی، پيشرفت و تمدن و فرهنگ را تداعی می کند؛ عناصری که  در بحران کنونی به خواستی به تقريب همگانی بدل شده اند

در اين تصوير، کوروش بنيانگذار نظام پادشاهی، اولين نويسنده اعلاميه حقوق بشر، نمونه نوعی حاکمی عادل، مردم دوست، خردمند، آزادی خواه و فرهنگ دوست است که ايران و ايرانيان را به تمدن، پيشرفت، فرهنگ و جايگاهی محترم در تاريخ رهبری کرد

نقد تاريخ و چهره های تاريخی، رها از نيازهای روان شناختی حال در ايران هنوز پا نگرفته است و به زمانی که تاريخ نه چون پاسخی به حال، که چون گذشته ای سپری شده بررسی شود، برخی از رايج ترين ارزش گذاری ها رنگی ديگر خواهند گرفت

اما کارکرد و کاربرد رخدادها و چهره های تاريخی گذشته در زمان حال، از بحث های آکادميک و نقادانه و از واقعيت های گذشته مستقل بوده و نقشی که گذشته در حال ايفا می کند، گاه، از واقعيت هايی که در گذشته های دور رخ داده، مهم تر و با معناتر است تا جايی که اغلب صاحب نظران تاريخ را نه علم شناخت گذشته که بازآفريتی و خلق دوباره گذشته از منظر حال تعريف می کنند

در تاريخ همه ملت ها «عصر طلايی»، گذشته ای است که هنوز در خاطره قومی زنده است و آن گاه که نيازهای «زمان حال» ضرورت حضور آن را در «اکنون» احساس کند، از گذشته به حال احضار و از تاريخ به موقعيت معاصر فراخوانده می شود

تصويرهايی از اين دست، متناسب با نيازهای زمان و زمانه باز آفرينی می شوند و به هر بار خلق شدن از گذشته فاصله می گيرند تا نيازهای اکنون و اکنونيان را برآورده کنند

تاريخ در بحران

نياز به گذشته و احضار تاريخ به حال اغلب در زمان هايی رخ می دهد که ملتی هستی خود را در خطر می بيند يا آماده است که تعريفی ديگر از خود و نقش خود در تاريخ به دست دهد. ايرانيان نيز در تاريخ خود هر گاه که با بحران های بزرگ رو به رو شده اند، گذشته را به حال احضار کرده اند

نياز به گذشته و احضار تاريخ به حال اغلب در زمان هايی رخ می دهد که ملتی هستی خود را در خطر می بيند يا آماده است که تعريفی ديگر از خود و نقش خود در تاريخ به دست دهد

ايرانيان نيز در تاريخ خود هر گاه که با بحران های بزرگ رو به رو شده اند، گذشته را به حال احضار کرده اند

شاهنامه فردوسی به دورانی خلق شد که نه فقط استقلال و وحدت ايران که هويت ايرانی و زبان فارسی در خطر بود

شاه اسماعيل را از متعصب ترين پادشاهان ايران از منظر مذهبی توصيف می کنند، اما بنيانگذار سلسله صفوی، به دورانی که وحدت ملی تنها راه نجات ايران بود، نام پسران خود را از شاهنامه اقتباس کرد و به هنرمندان عصر خود دستور داد تا شاهنامه را مصور کنند تا به جانشين خود طهماسب هديه کند

پسر کار پدر را ادامه داد و از اين رهگذر «شاهنامه شاه طهماسبی»، يکی از نفيس ترين آثار هنری ايران بعد از اسلام، خلق شد

شاه اسماعيل، به رغم تعصب مذهبی خود، گذشته غير اسلامی ايران را به حال احضار کرد تا پشتيبانی مردم را از وحدت ملی و جنگ با عثمانی به دست آورد

متفکران دوران مشروطه، عظمت از دست رفته عصر طلايی را به ياد آوردند و پهلوی اول تقديس ايران باستان را به دستمايه ايدئولوژيک بازسازی ايران بدل کرد

در مشروطه و به دوران رضا شاه، گذشته به حال احضار شد تا زمينه ساز « وحدت ملی» شود

بازگشت به عصر طلايی و صدر اسلام را در انقلاب اسلامی می توان واکنش ايرانيان به پديده ای تلقی کرد که به دوران پهلوی دوم بحران هويت لقب گرفته بود

اين بار «اسلام ناب محمدی »، از گذشته به حال فراخوانده شد تا نياز زمانه را در قالب فرهنگ ايرانی برآورده کند

پيروزی ملی گرايی در جمهوری اسلامی

قرائتی که از اسلام در ايران حاکم شد، بر مفهوم امت اسلامی متکی و مخالف ملی گرايی بود، اما تضاد بين مذهب و مليت در جمهوری اسلامی به سرعت به سود مليت حل شد

در تاريخ همه ملت ها «عصر طلايی»، گذشته ای است که هنوز در خاطره قومی زنده است و آن گاه که نيازهای «زمان حال» ضرورت حضور آن را در «اکنون» احساس کند، از گذشته به حال احضار و از تاريخ به موقعيت معاصر فراخوانده می شود

جمهوری اسلامی نه فقط در جنگ با عراق که درهمه بحران ها و تنش های بين المللی بر طبل ناسيوناليزم ايرانی کوبيده و می کوبد

موقعيت ژئوپوليتيکی ايران و صف بندی های منطقه ای و جهانی نيز احضار ملی گرايی و تاريخ را به ضرورتی مبرم بدل کرده است

ملی گرايان و چپ هايی که هنوز از منظر تعاريف دوران جنگ سرد به جهان می نگرند، جمهوری اسلامی را يکی از ملی ترين يا ضد امپرياليستی ترين حکومت های تاريخ ايران ارزيابی می کنند

از اين منظر، جمهوری اسلامی  تهاجم عراق را بدون از دست دادن بخشی از خاک ايران پاسخ داد، برای بدل کردن ايران به بزرگ ترين قدرت منطقه و تجهيز آن به بمب اتمی تلاش می کند، بيش از هر حکومتی در جهان با امپرياليزم آمريکا سر ستيز دارد و

جمهوری اسلامی نيز با توسل به گفتمان و سنت های ناسيوناليستی و چپ سنتی، اين تصوير را تقويت می کند تا پشتيبانی بيشتر مردم را به دست آورد

از اين منظر کوروشی که برای عظمت کشور و ايرانی قدرتمند می جنگيد و می توان او را با ذوالقرنين، شاهی در قرآن که از او به نيکی ياد شده است نزديک کرد، پيوند ديرينه دو عنصر دين و ناسيوناليزم را در فرهنگ ايرانی تضمين می کند

يک چهره و چند تصوير

اما تصوير کوروش در برخی اسناد تاريخی و در خاطره ملی ايرانيان ابعادی ديگری نيز دارد که به خواست های منتقدان و مخالفان رنگارنگ جمهوری اسلامی نزديک تر است

کوروشی که «آزادی مذهبی اتباع خود را تضمين کرد»، با استبداد جمهوری اسلامی ناسازگار و به حاکم مطلوب ليبرال ها شباهت می برد؛

کوروشی که با شيوه های خردمندانه حکومت و با طرفداری از تمدن و فرهنگ «عظمت و شکوه و نام نيک ايرانيان را درتاريخ جاودانه کرد»، با حاکم مطلوب ناسيونالست هايی که از تصوير کنونی ايران در رسانه های جهانی رنج می برند، نزديک تر است؛

کوروشی که «نظام شاهنشاهی را بنيان گذاشت»، آرزوی هواداران بازگشت سلطنت را توجيه می کند و

اما فراتر از تصويرها و آرزوها و نيازهايی که بر اين يا آن بعد تصوير کوروش در خاطره ملی تاکيد کرده و ابعاد نامطلوب خود را ناديده می گيرند، کوروش برای اغلب ايرانيان، وحدت و هويت ملی، احترام جهانی، تساهل و مدارای مذهبی و عقيدتی، پيشرفت و تمدن و فرهنگ را تداعی می کند؛ عناصری که  در بحران کنونی به خواستی به تقريب همگانی بدل شده اند

RADIO  FARDA 2007 10 30


در چند سال اخیر عده‌ای دیگر مدعی شوند که منشور کورش بزرگ بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنین ادعایی نیز نیازی به توضیح بیشتری نبوده است که این «سردر» کدامیک از درهای سازمان، کدامیک از ادارات آن و در کدام شهر یا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هیچکس چنین سردر مزین به کتیبه کورش را ندیده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟ ای کاش ما بجای چنین سخنان خیالی و بی‌فایده و پر ضرر، به این می‌پرداختیم که چرا در مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک، حتی برای گردشگرانی که به زبان‌های «بنینی» و «سوماترایی» مراجعه می‌کنند، راهنمایانی وجود دارد، اما هیچ راهنمای فارسی‌زبانی در آنجا به چشم نمی‌خورد


جعل و تحریف‌‌ها

کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر

هیچکس نیازی ندیده است تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بین‌رفته یا آسیب‌دیده متن کدام‌ها بوده‌اند؟ بر سر ترجمه کدام واژه‌ها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچیک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتیبه‌ها و متون ایرانی نهاده‌اند، چنین متنی وجود ندارد؟ و چرا پیش از چند سال اخیر هیچکس با چنین متنی آشنا نبوده است؟ آیا این کتیبه همان منشور معروف کورش است یا کتیبه‌ای دیگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که ده‌ها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبان‌های گوناگون انجام شده و در این 130 سال اخیر بارها و بارها منتشر شده است، هیچگونه شباهتی به این متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، این متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری می‌شود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی، کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمی‌کنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عیناّ به قلم کورش بزرگ است


جَعلیّات تاریخی، جُدا از این که توهین به شعور مردم است، نه گره از کار فرو بسته ِ اصحاب سلطنت می‌گشايد نه راه را بر عمله ِ استبداد می‌بندد. همان ها که

زيان ِ کسان از پی سود‌ِخويش��������

بجويند و ديناندرآرندپيش

اوّل اينجا را کليک کنيد و نامه يزدگرد و عُمَر بن َخطّاب را بخوانيد.

گفته می‌شود نامه یزدگرد سّوم به عمربن خطاب در موزه شهر لندن است!

موزه لندن فهرست همه اشياء و اقلام تاريخي را که نگهداري مي کند و همچنينتصاويري از آنها را در سايت‌ش در اختيار کاربران قرار داده است،

اينجا را کليک کنيد و سايت موزه لندن را ببينيد

لطفاً اگر نشاني، اثري از نامه هاي عُمر و يزدگرد يافتيد به ما هم بگيد...

در دانشنامه بزرگ ایرانیکا

http://www.britannica.com

نيز، اثری از این نامه ها نیست .


 

ماشااله رزمی

 

 

 

افسانه کورش

 

 

روزنامه لوموند فرانسه در ماه اوت 2007 سلسله مقالاتی در باره تمدن مزوپوتامی ( بین النهرین )منتشر کرد که از نظر تاریخی بسیار مهم و معتبر بودند .ششمین مقاله از سری مذکورروز های 20 – 19 اوت بقلم « استفان فوکار» در باره کورش هخامنشی (529 – 550 ق . م ) بود با تیترعجیب که می شود آنرا به « کورش صامت » و یا درست تر

« کورش بی حرف »  ترجمه کرد . کورش دوم بنیان گذار سلسله هخامنشی در زبان های مختلف تلفظ های متفاوتی دارد مانند : سیرو س ، سیرو ، کیروس ، کوروس و کوروش که هرودوت اورا سیروس نامیده است ولی تلفظ پارسی باستان ، کورش با کسر ر بوده است .

مولف در این مقاله از نظزیات چند کارشناس و مورخ تاریخ مزوپوتامی بهره گرفته است . جالب است که وی تمام صفات و گفتار ها و کردارهائی را که تاریخ های رسمی ایرانی به کورش نسبت می دهند با استدلال و دلیل و منطق تاریخی رد کرده است .

نویسنده می پذیرد که با وجود اختلاف نظر های موجود در باره هرودوت ، در مجموع اکثر مورخین نوشته های هرودوت را معتبر می دانند ولی بلا فاصله اشاره می کند آنچه که هرودوت در باره کورش نوشته ، یک قرن بعد از مرگ کورش بوده و در آن زمان افسانه کورش تمام و کمال ساخته شده بوده .

او می گوید که تا بحال هر سند و مدرکی در باره اولین امپراطوری پارس بدست آمده همه از اطراف و پیرامون امپراطوری بوده و هیچ سند و مدرکی از مرکز امپراطوری در دست نیست . کورش خودش هیج جیزی ننوشته ، هیچکس اورا معرفی نکرده ، هیچ نمی دانیم چه گفته و چگونه فکر می کرده ، در یک کلام هبچ چیزی در باره او نمی دانیم .

استفان فوکار و مورخینی که وی بدانان استناد کرده داستان تولد و زنده ماندن کورش را یک افسانه ساده شرقی می دانند که مانند اکثر داستانهای شرقی با یک خواب دیدن شروع می شود .

ترجمه کلمه به کلمه نوشته هرودوت بنقل از استفان فوکار ، بشرح زیر است :

 

« آزدیاک شاه ماد که در فلات ایران حکومت می کند ، خواب می بیند که « دخترش ماندان با ادرار کردن ابتدا پاتخت و سپس آسیا را در سیل غرق می کند » بعد از این خواب تصمیم می گیرد که دخترش را به اشراف ماد که می توانند رقیب قدرت او باشند شوهر ندهد و او را به یک پارس بنام کامبیز که شاهک کوهستانهای زاگروس بوده بزنی می دهد . زمان می گذرد و آزدیاک پیر می شود و ماندان در انتظار تولد کودکی است که آزدیاک بار دیگر خواب می بیند که

« از فرج دخترش تاکی روئید و تمام آسیا را فرا گرفت » با این فال بد ، فرزند ماندان باید کشته شود . شاه ، کشتن بچه را به یکی از اعیان ماد بنام هارپاگ که مورد اعتمادش بود واگذار می کند اما هارپاگ مخفیانه از کشتن بچه خودداری می کند و اورا به دایه ای می سپارد تا مانند فرزند خودش بزرگ کند . این کودک سیروس ( کورش ) نامیده می شود .

 

کودک هنگام بازی با همسالانش آثار بزرگی از خود نشان می دهد. بزودی اطرافیان شاه در می یابند که هارپاگ کودک را نکشته . آزدیاک دستور می دهد فرزند خود هارپاگ را بکشند  ، آنگاه مهمانی مفصلی ترتیب می دهد و غذای خوبی آماده می کند . بعد از صرف غذا از هارپاگ می پرسد که غذا چطور بوده و جواب می شنود که بسیار عالی بود . در این حال شاه سر فرزند هارپاگ را به او نشان می دهد و هارپاگ متوجه می شود که آنچه که خورده گوشت فرزند خودش بوده .

 

 کورش، بزرگ شده و شاه زاگروس می گردد . هارپاگ که در پی فرصت بود تا از آزدیاک انتقام فرزندش را بگیرد ، در خفا کورش را به جنگ علیه آزدیاک تشویق می کند . آزدیاک لشکری برای مقابله با کورش می فرستد و فرماندهی لشکر را به هارپاک می سپارد . در روز مصاف ،  لشکر علیه آزدیاک بر می گردد و کورش بدون جنگ بر پدر بزرگ خود غلبه می یابد و امپراطوری ماد به امپراطوری پارس تبدیل می شود . »

 

خویشاوندی قوم ماد با قوم پارس امکان دارد  ولی ماد ها امپراطوری مرکزی نداشتند و حکومت آنان بشکل فدراسیون قبایل بوده است . افسانه جنگ کورش با پدر بزرگ خود نیز تغییر شکل یافته یک واقعه تاریخی است که در زمان و مکان دیگری اتفاق افتاده است .

 

 

در سال 1879 باستان شناسی بنام هرمزد رسام  در خرابه های بابل لوحه ای را کشف کرد که این لوحه به

« سالنامه نابونید » معروف شده و در حال حاضر در بریتیش میوزیوم لندن نگهداری می شود . متن لوحه سال به سال حکومت نابونید ( 539 – 556 ق . م ) آخرین پادشاه نئو بابلی را شرح می دهد . درسال ششم سلطنت او یعنی 550

 ق . م  نویسنده سالنامه ، به جنگی در چند صد کیلومتری جنوب شرقی بابل اشاره می کند و می نویسد :« شاه اشتومه گو ، لشکر خود را برای جنگ با کورش ، شاه آن شان ، فرستاد ولی لشکر بر او شورید ، او را به زنجیر کشیده و تحویل کورش دادند .»

 ظاهرا این « ایشتو مه گو » همانست که هرودوت او را آزدیاک  می نامد .

 

شهرت کورش در تاریخ مدیون نوشته های هرودوت و بعد از آن گزنفون است . گزنفون فیلسوف ومدرس بوده ، او مخالف دموکراسی بوده در عین حال اولیگارشی را نیز ابده آل نمی دانسته . گزنفون در جستجوی یافتن مدل و شخصیتی برای حاکم ایده آل ، کتابی می نویسد که مورخین این کتاب را بیشر یک رمان تخیلی می دانند . نام کتاب « سیروپدی » می باشد و شخصیت اصلی آن سیروس نام دارد . اشتباه اینجاست که بعضی ها این شخصیت خیالی را بجای کورش تاریخی می گیرند و هرچه گزنفون از زبان  قهرمان داستانش نوشته ، به کورش تاریخی نسبت می دهند . درواقع آنچه که گزنفون دراین کتاب آورده ، شبیه اسکندر نامه های ایرانی است که همه گونه افسانه و معجزه به اسکندر نسبت می دهند ولی هیچ نشانی از زندگی و کار های اسکندر مقدونی تاریخا موجود در آنها نیست .

 

اما آنچه که کورش را برای دوستدارانش از حالت یک کشور گشای خشن به یک مصلح اجتماعی ارتقاء داده ، تفسیر هائی است که از « سیلندر سیروس » ( لوحه کورش ) می شود .

 

در قرن نوزدهم ، باستان شناسان از زیر بنای معبد اصلی بابل استوانه ای از گل رس بطول بیست و به عرض ده سانتیمتر کشف کردند که به « سیلندر سیروس »  معروف شد . استوانه با خط میخی و بزبان بابلی نوشته شده ولی بخش هائی از آن از بین رفته است اما در سطر بیستم آن ، خطاط نوشته است : « منم کورش ، شاه بزرگ ، شاه قدرتمند ، شاه بابل ، شاه صور و آکد ، شاه چهار منطقه » .

متن نوشته شده بر این استوانه ، به ناحق به اولین منشور حقوق بشر معروف شده که در آن بنیان گذار امپراطوری با عظمت ، آزادی ادیان و عقاید را تضمین می کند .

 متاسفانه این استوانه هم متعلق به کورش نیست . در استوانه که بعد از فتح بابل نوشته شده است ، کورش خودرا پیرو

خدای خدایان یعنی « مردوخ » خدای حافظ شهربابل می خواند و اعلام می کند که مذهب مردوخ را در شهرهای بزرگ امپراطوری رایج خواهد کرد ،

 

« شهر های آنسوی دجله که مدتهاست وبرانه و رها شده اند، من خدایان آنهارا به مکان هایشان باز خواهم گرداند و معابد ابدی برای آنها خواهم ساخت » .

 

 بعضی ها این نوشته را یک سرود مذهبی می دانند اما باحتمال بسیار قوی این بک مانورسیاسی  و یک سری  وعده  های حساب شده و زیرکانه است . بخش عمده آن در محکومیت و نقد « نابونید » است فقط جزء کوچکی از آن به کورش اختصاص دارد .

 

هنگامی که کورش در سال 539 قبل از میلاد بدون جنگ بر نابونید شاه بابل پیروز شد ، یک شاه کم اهمیت کوههای زاگروس نبود . او بر ماد غالب شده و سپس با شاه قدرتمند لیدی « کروزوس » جنگیده و پایتخت او سارد را تسخیر کرده و تا آسیای صغیر پیشرفته بود و یونانیها را تهدید می کرد . اما بلعیدن بابل کار بزرگی است . گرفتن بزرگترین پایتخت خاورمیانه و باحتمال یقین بزرگترین شهر دنبای آنزمان بمعنی گرفتن یک امپراطوری بزرگ نیز هست که تا سواحل مدیترانه ادامه دارد .

پیر بریان متخصص سلسله هخامنشی و استاد کلژ دو فرانس  می گوید « کلید فتح بابل در قدرت نظامی نیست . کورش می بایست کشوری را که تسخیرمی کرد ، خوب می شناخت و می دانست که چگونه از حمایت نخبگان شهر بهره مند شود . » در بابل ، هر فاتحی می بایست با روحانیون مردوخی شهر ، از طریق حمایت وگسترش دین آنان ، همکاری می کرد همچنانکه در نوشته استوانه ای قول آنرا می دهد .

 

مورخ فرانسوی ، فرانسیس ژوانس می گوید : « این سیلندر بنام کورش است اما در واقع یک متن تبلیغاتی کلاسیک بابلی می باشد  و می خواهد نشان بدهد که کورش آمده است تا از کسانی که در گرفتن شهر به وی کمک کردند ، حمایت کند.»

لذا این کورش واقعی نیست که در سیلندر مشاهده می شود  بلکه کورش « بابلی شده » است که به زبان متحدینش  یعنی   روحانیون ، تجار و کاتبان بابلی سخن می گوید . بزبان همانهائی که ورود پیروزمندانه کورش را به بابل بدون جنگ امکان پذیر ساختند .

 

 

اسکندر کبیر دو قرن بعد از آن با همان شیوه پارس را تسخیر کرد . یعنی قبل از حمله به پارس مخفیانه با اعیان پارس هم پیمان شد که شرح آن واقعه نیز افسانه شده .

 

علیرغم واقعیت های تاریخی معتبر ، افسانه کورش همچنان زنده است ، این افسانه ها نه تنها کورش را آزاد کننده اسرای بابل و بدروغ بانی اولین منشور حقوق بشر ، بلکه ملغی کننده برده داری نیز می دانند . خانم شیرین عبادی ، روز دهم  سپتامبر سال2003 هنگام دریافت جایزه صلح نوبل گفت :

 

« من ایرانی ام ، از فرزندان کورش کبیر که 2500 سال پیش حکومت می کرد و هرگز براقوامی که خواهان او نبودند حکومت نکرد و قول داد که هیچکس را به تغییر دین وعقیده مجبور نکند و آزادی را برای همه تضمین نماید .»

 

 خانم عبادی یقینا تحت تاثیر افسانه های رایج این سخنان را ایراد کرده وگرنه کورش هرگز چنین ادعائی نداشته  ، اصولا کورش حرفی نزده که اینهم یکی  از آنها باشد . تنها کاری که کورش کرده ، در سال های بعد از فتح بابل ، نرمش هائی از خود نشان داده و فرمانی صادر کرده تا یهودیانی که از سال 587 ق. م  بدستور بخت النصر دوم به بابل کوچانده شده بودند ، به اورشلیم باز گردند و معبد خدای اسرائیل را بنا کنند .

متن فرمان کورش در کتاب مقدس یهودیان آمده است  و از نظرمعتقدین به این کتاب تردیدی در صحت آن وجود ندارد .

 

اما چرا بین پادشاه قدرتمند پارس با یک قوم کوچک که چیزی برای اهداء کردن به امپراطور نداشت چنین اتحادی ایجاد شده است ؟ پیر بریان با خنده  می گوید که :

 

« همه اش ساختگی است . کورش چه الزامی داشت که در سر راهش به مصر با قومی متحد شود که فایده ای برای او نداشت در حالیکه  اورشلیم بر سر راه مصر قرار نگرفته است . حتی سعی کرده اند بین هبرو و پارسی نیز قرابتی پیداکنند و بگویند که دین پارس یکتا پرستی بود . چیزی که واقعیت ندارد هر چند که اهورا مزدا در معبد آنان جایگاه خاصی دارد .»

 

حقیقت اینست که کورش بعد از فتح بابل به همه اقوامی که با زور به بابل کوچانده شده بودند ، اجازه داده است که به وطن خود بازگردند و تعدادی از آنان نیز برگشته اند . اینهم بنظر می رسد که شیوه جدیدی برای اداره امپراطوری بوده است و به همه اقوام خودمختاری داده شده چون نمی توانستند همه را بزور تحت فرمان خود نگهدارند ، کاری که آشور ها قبل از آن کرده بودند .

 

اما رافت و ملایمت زمانی بکار برده شده که نفع سیاسی داشته است . هرودوت که نام کورش را در تاریخ به بزرگی  ثبت کرده است ، پایان عمر اورا  بمانند یک کشور گشای خونریز تصویر می کند و می نویسد  :

 

« کورش در اواخز عمر به کشورگشائی در آسیای مرکزی پرداخت . در سرزمین ماساگت ها که قومی صحرانشین و سلطه ناپذیر بودند دامی می گستراند . سفره ای عظیم با اندکی نفرات در جائی می گذارد . ماساگت ها می آیند و بعد از کشتن آن نفرات اندک ، می خورند و می آشامند و بخواب می روند . سحرگاهان ، کورش   با زبده ترین جنگجویان خود برآنان می تازد و ماساگت ها را قتل عام می کند . در این حمله پسر، « تومروس » ملکه ماساگت ها کشته می شود .

ملکه ماساگت ها برای نبرد نهائی تمام نیروی قوم خود را گرد هم می آورد و پارس ها را شکست می دهد . در این جنگ کورش نیز کشته می شود .

ملکه تومروس تشتی از خون پر می کند و جنازه کورش را در میان کشته شدگان پیدا کرده سر از تنش جدا می کند . آنگاه سر او را در تشت خون فروبرده و چنین می گوید :

ای خون آشام که در تمام عمر از ریختن خون سیر نشدی و پسر مرا با حیله و نبرنگ از من گرفتی اکنون، من

می خواهم تو را برای همیشه از خون خوردن سیر بکنم .» .

 

همراهان اسکندر ، رد پای کورش را در همه جا دنبال کرده اند . یکی از آنان بنام « آریستو بول » یادداشتهائی در باره کورش نوشته که از بین رفته اند ولی مورخ معروف « پلوتارک » از آنها نفل قول کرده و آورده است که

 

کورش با تمام غروری که داشته ، دستور داده بر سنگ قبر او چنین بنویسند :

 

« ای رهگذر ، هر کسی که هستی ، از هر کجا که می آئی ، چون می دانم که خواهی آمد ، منم کورش که تمام آسیا را برای پارس تسخیر کردم . بر من حسادت مکن ، اکنون مشتی خاک پیکر مرا می پوشاند .»

 

اما در پاسارگاد در  استان فارس فعلی که گفته می شود مقبره کورش در آنجاست هیچ نوشته ای وجود ندارد و این بسیار تعجب آور است زیرا در منطقه ای که هر حاکم کوچکی نیز نام خودرا بر سنگ قبر خود حک می کرده ، نام کورش بزرگ بر هیچ سنگی حک نشده است .

 

در پاسارگاد ، باستان شناسان سه تکه یک لوحه به خط میخی پیدا کرده اند که چیز اهمیت داری نیست و بر آن فقط  این کلمات نوشته شده :

 

 « منم کورش  شاه هخامنش »

 

این لوحه نیز بنظر اکثر مورخین بفرمان کورش نوشته نشده بلکه سال ها بعد بوسیله یکی از جانشینان او نوشته شده است و بهیچ وجه شایسته امپراطور بزرگی نیست که فرمان نوشتن چنین لوحه ناچیزی را بدهد .

 

منابع مورد استفاده :                                                       

-----------------

 

1.       Stéphane  Foucart , Le  Monde 19-20 août 2007

2.       Histoire de l’Empire perse, de Pierre Briant (Fayard)

3.       Dictionnaire de la civilisation mésopotamienne, sous la direction de Francis Joannès (coll. « Bouquins », Robert Laffont)

4.       Darius : les Perses et l’empire, de Pierre Briant (coll. « Découvertes », Gallimard)

5.       www.achemenet.com, édité à l’initiative de la chaire « Histoire et civilisation de monde achéménide et de l’Empire de Alexandre » du collège de France

6.       L’enquête, d’Hérodote (édition d’Andrée Barquet/Gallimard)

 


The evil empire

Persia's kings are history's great villains. Does the British Museum's show do them justice? By Jonathan Jones

Thursday September 8, 2005
The Guardian


Forgotten Empire: The World of Ancient Persia
Strange stillness ... part of the staircase of the Palace of Darius in Persepolis. Photograph: Martin Godwin
 


The title of this exhibition is a bit misleading. Forgotten Empire, the British Museum calls its spectacular resurrection of ancient Persia. Yet the Persians are as notorious in their way as Darth Vader, the Sheriff of Nottingham, General Custer, or any other embodiment of evil empire you care to mention. They are history's original villains.

In its day, which lasted from the middle of the 500s BC until the defeat of Darius III by Alexander the Great in 331 BC, the Persian empire ruled a vast portion of the then-known world from the Nile to the Indus. It connected the Mediterranean with modern Afghanistan. Rich beyond dreams, powerful beyond dispute, the great kings ruled from their mighty palaces at Susa and Persepolis, tolerating the religions and cultures of subject peoples and harvesting the creativity of near eastern civilisation that had already, before they came along, invented writing and urban life. It should have been enough to earn them historical immortality.

 
Yet, of course, the leader whose name resonates down the ages is Alexander the Great. The Persian kings, from their lofty thrones, perceived the turbulent islands on the western fringe of the empire as a marginal irritant, and yet the Greeks were their nemesis. For the Persians had the misfortune to be the others, the enemies - in short, the Orientals - against whom the first European civilisation defined itself.

The Middle East invented writing, but ancient Greece invented history. Herodotus, "the father of history", takes as his epic theme the struggle of the Greek city states against the vast Persian empire - and sees it as a war of liberation. The idea of democracy was born in the fight against Persian despotism: that is how Herodotus tells it. The Persian king Xerxes is the supreme overlord of all baddies, turning his eye on the plucky little Greek cities who, unexpectedly, fight back. Now you remember the Persians: the guys with the strange beards whom the Athenians beat at Marathon. Until Marathon, says Herodotus, "no Greek could even hear the word Persian without terror". In finding the courage to fight Persia, the Greeks discovered their own identity as citizens.

All western political theory is implicitly defined against the ghost of Persia - from condemnations of "tyrants" in the Atlantic republican tradition to Marx's caricature of "oriental despotism". In winning their nationhood, the Greeks consigned the Persians to a miserable place in the world's memory.

The most vivid portrait of a Persian ruler isn't even in this exhibition. It appears in a mosaic found in Pompeii, now in the Naples Archaeological Museum, based on a lost painting of Alexander the Great in battle. Through a tangle of horses, men and spears, Alexander charges. Darius stands helpless in his chariot, his face startled and appalled, like a frightened rabbit. So much for Persia!

This is how history is made - by writers and artists recycling stories and images down the centuries. This mosaic decorated the House of the Faun in Pompeii centuries after the fall of Darius; millennia after that, the victories of Alexander are still box office.

It takes Neil MacGregor's idealistic British Museum to put the Persian point of view. Everything about Forgotten Empire is calculated to turn history on its head. This is archaeology meeting world politics. The very existence of the exhibition is a diplomatic coup: in case you hadn't noticed, Persia is now Iran. The loans from Tehran that have made Forgotten Empire possible were negotiated before the recent change of government and had to be renegotiated at the last minute.

This is the kind of exhibition I expect of the British Museum. Here at last is the enlightening encounter with another culture that, in the Bloomsbury museum's years of decline, was replaced by crap like an Agatha Christie show. At the same time, it's laudably different from a Royal Academy blockbuster: less swank, more thought. I can promise you will not only be delighted by gold daggers and chariots but leave with a sense of Persian history. It's first rate.

So why was I disappointed? I was left flat - not by the superb show but by the Persian empire itself. The British Museum wants us to believe Persia was traduced by the Greeks. It wants to show us an alternative Persia from the evil empire vilified by Hellenic historians. Yet everything confirms this Greek "myth" of a supremely rich, powerful, bureaucratically faceless empire. The real difference between the Greek version and the version we get here is that the Greeks made the Persians glamorous in their villainy.

The Persian kings, their wives, ministers, soldiers and myriad subjects are a void at the heart of this exhibition. They don't emerge, in their own art, as individuals, only as warriors in profile, with the same neat beards. In Herodotus, the Persian ruler Darius, when he was told of Athenian support for rebels in Asia Minor, called for his bow, took an arrow, shot it into the air and cried: "Grant, O God, that I might punish the Athenians!" Compare that with the real voice of a Persian king, on a clay tablet telling of the construction of the palace at Susa: "Saith Darius the King: Ahuramazda, the greatest of the gods - he created me; he made me king; he bestowed upon me this kingdom, great, possessed of good horses, possessed of good men ..." The Greek fantasy of a monarch convulsed with anger, demanding his bow, is so much more dramatic, more human.

The same contrast between Greeks and Persians is unavoidable when you contemplate the most imposing monuments here. Unfortunately, they appear in a 19th-century collection of plastercasts; the reliefs that survive on the ruins of the palace at Persepolis are inaccessible, unless you fancy a trip to Iran. I find it hard to enjoy reproductions. Nevertheless, some judgments are possible. The celebrated frieze of various peoples paying tribute is imposing. But the figures have a static quality. No one runs, nothing overlaps. Even the wonderful carving of two immense lions, or the black stone mastiff from Tehran - an original - succeed through mass rather than movement.

If you wanted to claim, as a newspaper did this week, that Persia was "the greatest of all ancient civilisations" you'd be better off picking a venue other than the British Museum. Just a walk from the show are the Elgin Marbles - the frieze of the Parthenon created after the Athenian acropolis was razed by the Persians. The Greek masterpiece is full of motion and emotion, from horses barely reined in, to a heifer being led to sacrifice.

Where's the passion in Persian art? Its very beauty - and it is beautiful - lies in its strange stillness; you see this most in the painted brick profiles of palace guards. Yet this praise has to be qualified. This kind of glazed brick decoration isn't original to the Persian empire; they got it from Babylon - to be precise, from the neo-Babylonian kingdom that they subdued. This isn't about east versus west. With our idiocy being what it is, the British Museum runs a risk of confusing us into equating Persia with the near-eastern origins of civilisation. The Persian empire followed, and conquered, the Assyrians and neo-Babylonians - and was about two millennia after Ur. All these cultures were greater than Persia's, as a quick tour of the British Museum will indicate.

The Persian empire was admirably curious about the cultures it absorbed: in Egypt the Persian kings paid homage to Egyptian gods. It assimilated the cultural heritage of the entire eastern Mediterranean world, including that of Greece; a wonderful silver and bronze amphora handle in the shape of an ibex rests on a mask of a Greek satyr. But all this openness has an emptiness at its heart. No one is even quite sure what the Persians believed - how strange, in an ancient world so full of gods, from Osiris to Zeus to Jehovah, that only a single case is filled with religious offerings. Were they just boring bureaucrats?

Yet we do get a glimpse of what they loved. They liked to live it up. The most startling things here are gold and silver drinking vessels in the shape of horns - just a taste of the opulent lifestyle of the Persian court. That, too, becomes a little offputting as you admire one gold bracelet too many.

It sounds as if I'm kicking against this exhibition. I suppose I am, yet it is archaeology at its most impressive. You might even say it is archaeology versus history. The Greeks wrote history. The Persians are recovered here through archaeology - the study of objects retrieved from the sand. Yet history wins. The Persian empire visible in its surviving artefacts turns out to be as grandiose, luxurious and remotely despotic as Herodotus said it was.

· Forgotten Empire: The World of Ancient Persia is at the British Museum, London WC1, from tomorrow. Details: 020-7323 8583


www.turkiran.com


ناصر پور پیرار به عنوان یکی از فارس زبانان و مورخین دگر اندیش تاریخ باستان ایران چهره ای شناخته شده است.سلسله کتابهای او تحت عنوان کلی «تاملی در بنیان تاریخ ایران؛ دوازده قرن سکوت» موجب بروز مباحثات و مناقشات شدیدی در میان مورخین موافق و مخالف وی شده  است.

موافقین او معتقدند که به دلیل این قبیل روشنگریهای، پور پیرار دچار انواعی از حملات رسمی و غیر رسمی شده است.دو جلد از  کتابهای اخیر وی  از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع النشر شده و خود او نیز جهت پاسخ گویی به تحقیقات منتشر شده تاریخی اش  راهی بازداشت گاه گردیده است!

روز سه شنبه 29/9/84 ، ناصرپورپیرار  به دعوت جمعیت اسلامی دانشجویان تورک دانشگاه زنجان در ساعت 17  جهت سخنرانی در سمیناری باعنوان «تاملي بر تاريخ نگاري ايران»، وارد آمفی تئاتر مملو از جمعیت تالار«سهره وئردی» دانشگاه زنجان شد.

نخست حسن حسینعلی  بعنوان یکی از دانشجویان رشته تاریخ به معرفی آثار و نظرات پور پیرار پرداخت و اورا فردی دانست که به رغم مخالفتهای شدید صاحبان زرو زور و تزویربا شجاعتی که واجد پشتوانه های قوی علمی است از اندیشه و تحقیقات نوین خود در خصوص تاریخ باستان ایران دفاع می کند.

سپسی ناصر پور پیرار در میان تشویقهای وسیع حضار در پشت تریبون قرار گرفت.

پور پیرار اظهار داشت:«امشب سینمایی از بخش تاریخ شرق میانه و کهن را از طریق کمک گرفتن از تصاویر بیان خواهم کرد و بخش پنهان مانده تاریخ این منطقه وسیع و تمدن ساز را با زدودن غبارهای 2500 ساله آن شرح خواهم داد.اساسا تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست. بلکه این تاریخ عبارت است از مجموعه ای از تالیفات و حکایات مورخین روس،آلمانی،انگلیسی و ایتالیائی. اگر هم مورخین ایرانی در این خصوص مطالبی نوشته اند درکل اقدامی جز تبعیت، تدوین، بیان و انعکاس مطالب مورخان خارجی کار دیگری نکرده اندبه این ترتیب تاریخی که به دست بیگانگان نوشته شده برای شاگردان ایرانی آنها مورد پذیرش قرار گرفته و وارد کتب درسی و مراسم ملی ما شده است.»

پور پیرار با اشاره به اینکه اکثریت مطلق این تاریخ نویسان یهودی بوده اند و همه آنها بدون تفاوت خاصی مطالب همدیگر  را مورد تایید قرار داه اند می پرسد:« از چه روی تاریخ ایران برای این مورخان تا این حد جذاب بوده و به چه دلیل در خصوص تاریخ 2500 سال قبل این فلات ،چنین اتفاق نظری  جود دارد در حالیکه حتی در خصوص حوادث جنگ جهانی دوم که در همین 70 سال گذشته بوقوع پیوسته هرگز نمی توانیم شاهد چنین اجماع نظری باشیم؟!»

با درخواست پور پیرار مجموعه بسیار نفیس و منحصر بفردی  از آثار سفالی ، سنگی و فلزی مکشوفه در فلات ایران به نمایش گذاشته شد که قدمت آنها به چند هزار سال قبل از حضور هخامنشیان در ایران می رسید و نشانگر حیات و بالندگی تمدنهای عموما ناشناخته ای در چهار گوشه فلات ایران می کرد.

او اظهار داشت: «شرق میانه کهن، مادر تمدن بشری است ومهد تمدنهایی است که سراغ انها را می توان ازهفت هزار سال پیش در گستره وسیعی از مصر تا شرق فلات ایران  گرفت. »

پورپیرارمعتقد است:« شرق میانه کهن کلید تمدن امروز بشری است چراکه تمدنهای دیرین این سرزمین شامل تجمعات پیشرفته،سیستمهای مترقی ابیاری، خدایان متعدد و افسانه های جذاب، معابد زیبا، سفالهای هنرمندانه، صنعت ریخته گری و همچنین تقنین نخستین قوانبن بشری بوده است.حتی انسان بابلی جهت رصد آسمان اقدام به ساختن برج عظیم بابل می کند که خود مقدمه ای برای پیشرفتهای فضایی امروز است.اما به رغم وجود این همه عظمت و شکوه در تاریخ هفت هزار ساله اقوام  ایران، کمترسازمان و موسسه دولتی ای مایل است تا اقدام به تحقیق و تفحص در این وسعت کهن و پنهان کند.در مقابل همین نهادها با برق انداختن سنگهای تخت جمشید فقط می کوشند تا تاریخ این مملکت کهن را به کوروش و داریوش برگردانند.»

پور پیرار اظهار داشت: « مثلا در مورد تمدنی که از جیرفت سر بر آورده است تا دو سال تمام ، دست سارقان ویاغیان در سرقت و یغمای آثار نفیس این منطقه باز گذاشته شده بود و سازمان میراث فرهنگی کوچکترین توجهی به گزارشهای مسئولین دلسوز نمی کرد!»

 او افزود: «برای من ثابت شده است که این سازمان عریض و طویل هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ قبل هخامنشی ندارد.اینها فقط خود را خدمتگزار تاریخ هخامنشی می دانند!»

پس از نماشی اشکال و تصاویر آثار تاریخی ، پور پیرار اظهار داشت : «همه این قبیل اثارنفیس تمدنی بشر شرق میانه، کوتاه زمانی پس از به قدرت رسیدن هخامنشیان از صفحه تاریخ گم می شود بنوعی که پس از 1200 سال اثار تمدنی مکشوفه در همین منطقه بسیار ابتدائی است و نشان دهنده ضعف شدید علمی ،هنری و مدنی اقوام سازنده ان می باشد!»

 

 

 

 

او می پرسد چه شده است که ناگهان پس ازگذشت 1200 سال از حکومت هخامنشیان اقوام فلات ایران به رغم سیر محتوم تکاملی دچار چنین نزول دهشتناکی شده اند؟!

پور پیرار با تکیه بر همین نکته اعلام داشت که وقوع یک حادثه عظیم و بسیار مهلک سبب اهلاک و قهقرای تمدنی در فلات این سرزمین شده است.

او با بازخوانی آیات معینی از کتاب مقدس تورات به حادثه ای تحت عنوان«پوریم» اشاره می کند و ازقول قوم یهود می گوید:مطلع شدیم که مردم منطقه شرق میانه تصمیم به نابودی یهودیان گرفته اند.پس ما پیشدستی کردیم وبا کمک هخامنشیان دشمنان خود را در سیزدهم ماه اداراز بین بردیم و 77 هزار تن از آنها را هلاک کردیم!

پور پیرار با این پرسش بحث خود را آغاز می کند که چرا وقتی مورخان غربی از طوفان نوح و ساختن کشتی نوح  به تفصیل سخن می گویند در قبال حادثه پوریم سکوت اختیار کرده اند و حتی در دائره المعارفها نیز در مورد این ماده  سخنی به میان نیامده است؟!

او افزود: « سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است.در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با امدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدیترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند.

پور پیرا  معتقد است این نبرد جمعی علیه داریوش خودجوش نیست و به نوعی تحت کنترل یک سازمان مرکزی ضد هخامنشی قرار دارد و این سازمان به دلیل همپیمانی یهودیان با جلادان هخامنشی خواهان نابودی دشمنان خویش می باشد.

پور پیرار معتقد است :«بعد از فاجعه پوریم منطقه به قدری خالی از سکنه شده که بشر برای 1200 سال در شرق میانه قادر به تولید یک سنجاق سر نیز نشده است.اما به رغم این مسائل برخی از مورخان از یافته شدن اثار ساسانی خبر می دهند.مطابق ادعای این مورخان ،بشقابها و کوزه های یافته شده مربوط به  مناطق اورال،ایتالیا و بلغارستان است.توجه کنید که همه آین اثار در خارج از فلات ایران امروز یافته شده است.می پرسیم این اثار چگونه خود را به ان نواحی دوردست رسانده اند؟! در مورد منطقه اورال می گویند که ایرانیها در دوران ساسانی به پوست خرس علاقه داشتند لذا در مبادلات پایاپای ، بشقاب ساسانی می دادند و پوست خرس اورالی می گرفتند!»

پور پیرار می پرسد : «پس از چه روی تاکنون در درون فلات ایران، بعنوان مرکز اصلی این تولیدات فرضی، هیچ اثری یافت نشده است؟!»

او همچنین می گوید: « توجه داشته باشید که برخی از اثار مکشوفه منسوب به دوران ساسانی به حدی تازه و صیقلی است که مورخ در نگاه اول به جعلی بودن انها پی میبرد!»

پور پیرار از بشقابی سخن می گوید که منسوب به یزگرد سوم ساسانی است.

او می گوید: « به دلیل تشابه تاج نقش اسب سوار موجود در این بشقاب  با نقوش سکه های ادعایی دوران یزد گرد، انرا ساسانی و مربوط به یزد گرد سوم می دانند.»او می پرسد: « اما چرا ان سکه ها ساسانی دانسته شده اند؟ در جواب می گوید: «همین مورخان به دلیل تشابه نقوش این سکه ها به ان بشقاب آنرا ساسانی می دانند!»

وی با به سخره گرفتن وجود چنین تسلسل باطلی در استدلالات تاریخی این توجیهات را تلاشی برای تاریخ سازی جهت ملل و اقوام ایران می داند.

او بار دیگر به کتیبه بیستون اشاره می کند و نام برخی از اقوام مندرج در آن کیتبه را می خواند.اقوامی همچون اووجه، مودرای، سه ته گوشه، رخج،...که در حال حاضر تنها و تنها یک نام از آنهابر روی سنگ نوشته مذکور  باقی مانده است و دیگر هیچ!  

او می گوید:« همه این اقوام در فاجعه پوریم به دست هخامنشیان و یاوران انها کشته شده اند. به همین دلیل است که در ایران امروز هر جا کاویده می شود تمدن نابود شده ای از دل خاک سر بر می اورد.تمدنی که ثروتهای ان رها شده است!»

او مجددا می پرسد:« اگر سبب این اتفاقات مهلک یک حادثه طبیعی است چرا بازماندگان برای بازیافت این ثروتها همچون همیشه باز نگشته اند؟!»

او به اکتشافات اقای نگهبان در حوزه تمدن مارلیک اشاره می کند و از اشیائ بسیار نفیس و رها شده ای در عمق نیم متری زمین خبر می دهد که تنها به دلیل گذر زمان با خاک و شن  پوشیده شده است.چرا هیچ کس به رغم اینکه این اشیای بسیار بسیار نفیس  سالهای سال  برروی زمین قابل مشاهده بوده اند جهت تصاحب انها اقدام نکرده است؟!

پور پیرار می گوید: «جواب این سئوال مرگ همه انسانها و اقوام ان روز ایران است!

پس مورخان جهت پر کردن این شکاف عظیم تمدنی اقدام  به جعل اوستا و مانی و مزدک کرده اند.من معتقدم همه کیتبه های واقع در جنوب ایران جعلی است و از صد سال پیش توسط برخی از مراکز غربی و از جمله دانشگاه شیکاگو در نقش رجب و نقش رستم کنده شده اند.»

او معتقد است که پس از فاجعه هستی سوز پوریم تا طلوع اسلام بخش بزرگی از  فلات ایران فاقد شواهد تمدنی است.پور پیرار مدعی است: «حتی با طلوع اسلام اسامی اشخاص و اماکن مجدد وضع می شوند.»

او می گوید هر اسمی در هر زبانی معنایی دارد.مثلا بویوک در تورکی،احمد در عربی و...اما چرا در شاهنامه به هنگامه اشاره به اسامی ایران باستان کلماتی مطرح می شوند که فاقد هر گونه معنا هستند؟ او از سیصد اسم همچون رستم،منیژه،بیژن و... نام می برد که کوچکترین معنایی را تداعی نمی کنند!

پور پیرار تاکید می کند که او اصلا قصد تخریب قوم یهود را ندارد و بهیچوجه دشمن یهود نیست  و می گوید بدون هر گونه حب و بغض نسبت به تاریخ ایران بیائید یافته های تاریخی جدید را بررسی کنیم.

او تاکید می کند: «در کمال تاسف مقامات کنونی جمهوری اسلامی حاضر نیستند به این یافته ها و تحلیلهای جدید تاریخی توجه کنند.به همین دلیل است که وزارتخانه های اموزش و پرورش،فرهنگ و ارشاد اسلامی،آموزش عالی و همچنین صدا و سیما و میراث فرهنگی همه ساکتند!

او می گوید:« از چه روی مقامات جلوی بیان حماسه های دروغین شاهنامه را بعنوان تاریخ نمی گیرند اما مانع از بیان یافته های جدید تاریخی می شوند؟!»

سخنرانی پور پیرار درمیان تشویقهای مکرر بیش از 400 دانشجوی حاضر در سالن به پایان رسید.اما در انتهای سالن جمعی که تعداد آنها کمتر از 30 نفر بود  و به زبان فارسی صحبت می کردند بارها کوشیدند تا با فریادها و سوتهای خود نظم سالن را به هم ریزند.در دستان آنها ویژه نامه نشریه  تخته سیاه، ارگان انجمن اسلامی دانشگاه زنجان نیز به چشم می خورد که علیه کتابهای پور پیرار نوشته شده و در سطح وسیعی توزیع شده بود.


هخامنشیان با اشکانیان و ساسانیان سه سلسله ی هراس انگیز و خونریز تاریخ ایران  

هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران 

دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است 

هخامنشیان امپراطوری بربرهای وحشی  

Barbarism

امپراتوری شیطان
پادشاهان پارس جنایت کاران بزرگ تاریخ بوده اند
آیا نمایشگاه موزه ی بریتانیا امروزه قصد دارد آنان را عادل نشان دهد؟
کاری از جاناتان جونز، منتقد تاریخ هنر، روزنامه ی گاردین
 چاپ لندن، پنج شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۵
ترجمه ی مهرداد بامدادان، شیراز

http://www.turkiran.com/3selsele.htm 


عتراف پان فارسها به کشته شدن کوروش کبیر بدست فرمانروای آذربایجان  تومرس درهفته نامه ایران استار


خبر(35000000) 

ایران استار بزرگترین هفته نامه ایرانیان مقیم کاناداست که در صفحه 30-31 شماره 625 خوددر مقاله ای تحت عنوان " قتل کوروش کبیرپس از29 سال فرمانروایی" کشته شدن کوروش را بدست فرمانروای آذربایجانی اعتراف کرده است این در حالی است که بعضی از دروغ پردازان تاریخ ایران در بعضی از سایتها و نوشته های خود نوشته ای را از کوروش یاد
می کنند (کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد)حال با توجه به مقاله نوشته شده می توانید به واقعیت و دروغ پردازی پان فارسها پی ببرید


کوروش پس از فتح بابل ، بر آن شد با توسل به نیروی نظامی اش که فوق العاده نیرومند بود و تاکنون شکستی را تجربه نکرده بود، ماساژت را نیز مغلوب کند. ماساژت ها در شمال شرق ایران(آذررایجان) در کرانه رود آراکس(آراز) در همسایگی قوم ایسه دونر زندگی می کردند. مساژت ها(آذربایجانیها) بسیار ماجراجو بودند. کوروش به دلائل متعدد به سرزمین ماساژات ها لشکر کشی کرد او انگیزه های گوناگونی برای سرکوب این قوم داشته است . یکی پیشینه او بود.او باور داشت که بیش از یک انسان است . و بیش از همه شانس با او بوده است و در همه جنگ ها با موفقیت به اهداف خود دست یافته است . گفتی است که کوروش علیه هر مللتی اراده به لشکر کشی می کرد ، انصراف او چنین تصمیی ناممکن بود و کسی نمی توانست او را از انجان این تصمیم باز دارد . حمله به ماساژت ها(آذربایجان)زمانی صورد گرفت که فرمانروای ماساژتها(آذربایجانیها) فوت کرده بود و همسر او که زنی به نام مومی ریس (تومروس) بود بر آنها حکومت می کرد به روایت هرودوت کوروش فرستاده ای را نزد این زن فرستاد و از او خواستگاری کرده ، تومروس گمان می کرد که کوروش از او خواستگاری نگرده است ، بلکه می خواهد سرزمین آذربایجان را تصاحب کند و بر این اساس به کوروش پاسخ منفی داد. وقتی درخواست کوروش توسط تومروس پذیرفته نشد ، علیه ماساژت ها لشکر کشی کرد.تومروس برای کوروش پیغام فرستاد که به سرزمین خود باز گردد و فکر حمله به سرزمین آنها رااز سر خود بیرون کند . کوروش پس از مذاکره با صاحب منصبان به این نتیچه رسید که در سرزمین ماساژت ها یعنی سرزمین تومروس با آنان روبه رو شود. در جنگی که صورت گرفت پسر تومروس اسیر شد و تومرس از کوروش درخواست کرد که پسرش را آزاد کند و به محض اینکه کوروش او را آزاد کرد ، پسرش خود کشی کرد.و تومرس از آن همه نیروهای چنگچوی آذربایجانی راگرد آورد و به مقابله با کوروش فرستاد.مانند این کشتار تاکنون در میان بربرها(غیریونانی)سابقه نداشته است . جریان این کشتار به این صورد بود که نخست طرفین از دور با کمان به سوی یکدیگر به نبرد پرداختند ئو کاملا به یکدیگر نزدیک شدند.با یان که طرفین زمان درازی با یکدیگر جنگیدند، هیچ کدام از طرفینفرار اختیار نکردند،در پایان این چنگ ماساژت(آذربایجانی)ها پیروز شدند. بخش عظیمی از سپاه پاسیان نابود شدند ئو در حین این چنگ کوروش نیز کشته شد؛ پس از آن که بست و نه سال پادشاه بود. تومروس مشکی را پر ازخون انسان ها کرد و از میان اچساد کشته شدگان پارسی،جسد کوروش را یافت و سر اورا در این مشک فرو برد و با لحنی سرزنش آمیز چنین گفت:تو پسر مرا از من گرفتی ،از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم .من دستور دادمکه تو را با خون سیراب کنند . مرگ کوروش را طبق مدرکی که در دست است ؛ در سال 529 پیش از میلاد می مدانند . پیکر او را به پاسارگاد بردند و به دخمه سپردند و مقبره او تا این زمان در آنچا برپاست. تلاش و هوشیاری و مقاومت کوروش در طی حکومت 30ساله اش شالودهحکومتی را پی ریخت که ایران در زمان خود یکی از بزرگترین مهدهای تمدن چهان باستان شد . روایاتی که در مورد شخصیت ، سیاسیت ، جهانگردیو بر خود کوروش با ملل مغلوب شده است ، او را بصورت چهره ای افسانه ای در تاریخ ثبت کرده است .


منابع:


1- خدادادیان ، اردشیر، تاریخ ایران باستان(هخامنشی ها)، مچموعه سوم ،نشر به دید ، تهران 1378
2-مشکور،محمد جواد،ایران در عهد باستان(در تاریخ اقوام و پادشاهان پیش از اسلام) انتشارات اشرفی،1367

35000 000


دولتزنان ترك و آزربايجان

  

 

تومريس ماساگئت ساكا

Tomris Masaget Saka

 

قرن هفت پيش از ميلادּ سركرده قوم پروتوترك ماساگت از ساكاها، جانشين سلطنت پس از مرگ همسرش. بنا به روايتهاي افسانه اي دختر فرمانروا "آلپ ارتونا" (افراسياب)ּ وي ارتش توسعه طلب هخامنشيان را كه قصد تجاوز و اشغال آزربايجان را داشت در هم كوبيد و "كورش كبير" شاه پارسي را به قتل رسانيد. در دوره تومريس حكومت قوم ماساگئت در شمال رود آراكس (ارس) در آزربايجان باستان نيرو گرفت (برخي از تاريخدانان، قلمرو ماساگئتها را آسياي ميانه – ازبكستان كنوني و رود آراكس را آمودريا ميدانند). بنابر روايتي، حاكم پارسي "كير" (به فارسي "كورش"٬ ٥٥٩-٥٣٠) فرزند كمبوجيه، كه بر بخش جنوبي آزربايجان تسلط يافته بود، سرمست از پيروزيهايش در آسيا و فتح بابل، به قصد تسلط بر بخش شمالي آزربايجان، قلمرو حكمراني تومريس در صدد ازدواج با او برآمدּ پس از مخالفت تومريس با اين پيشنهاد، كير تصميم به حمله و اشغال سرزمين وي گرفت. تومريس نخست پيامي براي كورش فرستاد و او را دعوت به صلح نمود. اما مشاوران وي پذيرش پيشنهاد يك زن و تسليم شدن به او را دون شان شاه پارسيان دانستند. تومريس براي متوقف كردن كير سپاهي به فرماندهي پسر بزرگش "ايسپارگاپئس" گرد آوردּ او ترجيح داد كه ارتش پارسيان را به داخل  قلمرو خويش بكشاند. از اينرو اجازه داد ارتش كورش از رود ارس گذشته وارد آزربايجان شمال شود. در مصاف اوليه دو سپاه، بخت از آن ارتش متجاوز پارسي بود و بخش اعظم سپاه "ايسپارگاپئس" نابود و خود وي نيز اسير شد. تومريس پيامي به كورش فرستاد و از او آزاد ساختن پسرش و عقب نشيني سپاه پارسي از قلمرو خود و اكتفايش به آنچه دارد را خواستار شد و اضافه كرد "در غير اينصورت، آنگونه خون آشام كه تو هستي، سوگند مي خورم كه تو را غرق خون سازم".

 

كورش اين پيشنهاد را نيز رد كرد و متعاقب آن پسر تومريس در اسارت خودكشي كرد. تومريس خود فرماندهي سپاهيانش را بر عهده  گرفت و بر سپاه بسيار قويتر كير غلبه يافتּ كير شكست ناپذير در اين نبرد كشته شد و سپاه فارسي نابود شد. تومريس امر به يافتن جسد كورش داد و همانگونه كه سوگند ياد كرده بود در مراسمي سر بريده او را در تغار شراب پر از خون فرو برد و گفت: "من زنده ام و تو را در نبرد شكست داده ام. با اينهمه تو مرا ويران كردي، تو پسرم را با قساوت از من گرفتي. اما من به عهدم وفا كردم و تو را غرق خون ساختم". تومريس كه از اين نبرد و پيروزي غنائم فراوان بدست آورده بود، در سوي غربي درياي سياه شهري بنام خود تومي بنياد گذارد. گفته شده است اين شهر كه توسط رومانها توميس ناميده ميشد، همان شهر بندري كونستانچا در سواحل درياي سياه كشور روماني است. (("تومريس" و يا "تمور" به تركي به معني غني٬ دلاور٬ مبارز٬ حياتبخش و بركت دهنده است٬"تامئريس" در زبان قفقازي آديغه به معني شخصي است كه بر شانه ها حمل ميشود. نام "كير" و يا "كورش"، مانند كمبوجيه هر دو منشا ايلامي و غير ايراني دارد. كير نام رودخانه اي در قلمرو عيلام باستان است كه كورش نام خود را از آن اخذ كرده است. تومريس همچنان نام يك قهرمان زن از قوم تركي باستان پچنك ميباشد))

 

http://www.turkiran.com/432-turk%20qadinlari-m.%20bahari.htm


قتل عام و نسل کشی وسیع و تمام عیار پوریم

آقای یشایایی تورات، که لابد قبول دارید، خبر می دهد که یهودیان در سراسر ولایت های هخامنشی، در روزی معین و غافل گیرانه و با کمک عوامل حکومتی بر دشمنان خود تاخته اند و ۷۷۰۰۰ نفر را به عنوان دشمن خویش قتل عام کرده اند که لااقل جمعیت ۷۰ شهر بزرگ را در ۲۵۰۰ سال پیش تشکیل می داده است. اگر همین رقم تقلیل یافته را هم بپذیریم و اگر تمام مردم ۷۰ شهر از دشمنان یهود بوده اند، پس نه فقط مردم ایران، که زیست کنندگان در سراسر شرق میانه را باید نسبت به قوم یهود کینه توز و دشمن بدانیم. می بینید که موضوع قتل عام پوریم نه وحی بر من که شاید وحی بر نویسنده ی کتاب استر تورات بوده است! و بدین ترتیب شما در زمره ی منکران تورات شمرده می شوید و حق اظهار نظر به عنوان یک یهودی را ندارید زیرا یهودیان روز پوریم و قتل عام سراسری دشمنان خود را در آن روز قبول دارند و هر ساله این حادثه را به عنوان بزرگ ترین عید خود جشن می گیرند

ناصر پورپیرار

کی بود کی بود، من نبودم

مجله ی «افق بینا»، یکی از ارگان های تبلیغاتی یهودیان ایران، در شماره ی ۲۷، مقاله ای دارد به قلم آقای هارون یشایایی-که ظاهرا صاحب مقامی در انجمن یهودیان ایران است- درباره ی مولفان کتاب «فرزندان استر» و مترجم فارسی آن، خانم مهرناز نصریه، که ضمن آن هراس زدگی انجمن یهودیان ایران از برملا شدن ماجرای قتل عام پوریم و نیز نفرت آنان از پورپیرار که پرچم دار اولیه و اصلی طرح لزوم بررسی ماجرای تاریخی و پلید پوریم شده، کاملا آشکار است

«در مورد دوم يعني ترجمه ی كتاب به زبان فارسي از طرف انتشارات كارنگ روايت حكايتي تلخ و شيرين است مقدمه و زيرنويس‏هاي كتاب كه با توجه به سياق نوشته نمي‏تواند از مترجم باشد، معمولاً منعكس كننده نظر ناشر است و آقاي ناصر پورپيرار مسئول نشر كارنگ با انتشار اين كتاب گويا فرصتي به دست آورده‏اند تا تب شديد ضديهودي خود را كمي خنك كنند، به اين معني كه ناشر بدعتي تازه از خود به جاي گذاشته، چون مقدمه و زيرنويس كتاب كه قاعدتاً اگر لازم باشد در توضيح مطالب كتاب مي‏تواند مفيد باشد. به يك رديه كاملِ متن كتاب تبديل شده و از موضوع به دور افتاده است، در واقع اسم كتاب و داستان استر است كه توضيحات زير صفحات كتاب را شامل مي‏شود و نگاه نويسنده مقدمه و زيرنويس‏ها هم كاملاً رنگ و بوي سياسي و تعصب‏آميز به خود مي‏گيرد.

اينجانب در مذاكرات تلفني خود با آقاي پورپيرار بعد از انتشار ترجمه كتاب «فرزندان استر» مطلبي دستگيرم شد كه با خود ايشان درميان گذاشتم. ايشان علاوه بر اين كه موضوع كتاب استر و عيد پوريم را از يك روايت وحياني و سمبوليك به يك رويداد قطعي تاريخي با ذكر روز به روز آن كه گويا به ايشان الهام شده است...! و در مواردي خود شخصاً در موقع وقوع حادثه حضور داشته‏اند تبديل نموده‏اند...! و آن را دليلي براي دشمني ديگران با يهوديان مي‏دانند و موضوع كتاب فرزندان استر و عيد پوريم را به چنان واقعه دهشتناكي در تاريخ ايران تبديل كرده‏اند كه حمله مغول در برابر آن ناچيز است...!

انصاف اين است، اگر آقاي پورپيرار كه براي موضع‏گيري ضديهودي خود حاضرند بخشي از تاريخ ايرانيان را رد نموده و ملت ما را به بي‏تاريخي در يك دوره طولاني متهم نمايند، مايل بودند كتاب استر را و وقايع «پوريم» را بررسي كنند مي‏توانستند كتابي جداگانه بنويسند و البته هر چه مي‏خواهند بگويند كه معمولا هم مي‏گويند...!چنانچه گفته‏اند كه «واقعه پوريم» بيش از چهارصدسال زندگي مردم ايران را به نابودي و فنا كشيده است...؟ و تا جايي پيش رفته‏اند و در مقام چنان قضاوتي قرار گرفته‏اند كه از آدمي كه نگاهي به زندگي اجتماعي مردم و تاريخ ايران داشته باشد بعيد به نظر مي‏رسد و در جايي ديگر از جمله ناگهان در يك اظهارنظر من درآوردي گفته‏اند: «بنابر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بوده‏اند...!» كه گويا به ايشان وحي شده است و در مقدمه ناشر براي عقده‏گشايي توضيح داده‏اند كه «بيشتر يهودي‏ها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساخته‏اند و بيمه‏گذار بوده‏اند و آبجو و عرق خورده‏اند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستاده‏اند...»، البته اين برداشت آقاي پورپيرار است و ايشان اين طور خيال كرده‏اند....! كه بر خيال نه اعتباري هست و نه سندي لازم دارد...!»

ابتدا به اغلاط اطلاعاتی گفتار بالا رسیدگی کنم تا معلوم شود آقای یشایایی حتی نوشته های مرا یا اصلا و یا به درستی نخوانده اند. زیرا من صریحا و با اسناد و آگاهی های معتبر باستان شناختی اثبات کرده ام که قتل عام کامل مردم شرق میانه به دست یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، نه چهارصد سال و نه فقط تمدن شرق میانه، که لااقل به درازای پانزده قرن، تمدن سراسری بشر را متوقف نگه داشته و به عقب انداخته است و از میان ده ها دلیل دیگر یکی هم پرسیده ام که کدام عامل به جز پوریم موجب شده تا آگاهی های بشری در ۱۰۰۰ سال پیش، از توانایی های ۳۰۰۰ سال پیش مردم شرق میانه عقب تر بماند؟ و پرسیده ام آیا کسی می تواند حادثه ی دیگری، جز قتل عام سراسری و انهدام کامل تمدن ایران و بین النهرین را عامل این ایستایی دراز مدت بداند؟

آقای یشایایی جای دیگر اعتراص کرده اند که من در اظهار نظری سرخودانه مدعی شده ام که «بنا بر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بوده‏اند»...! تا معلوم شود که ایشان نه فقط کتاب های من، که تورات را هم سرسری خوانده اند، زیرا من چنین ادعای به اصطلاح ایشان من در آوردی را از کتاب استر تورات برداشته ام:

«یهودیان در تمام ولایت های اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر کسانی که قصد آزار آنان را داشتند غلبه کنند... و تمام روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه به یهودیان کمک کردند... پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند... تمام یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند ، جمع شده و برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خویش را کشته بودند ، از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند». (عهد عتیق، استر، ۹)

آقای یشایایی تورات، که لابد قبول دارید، خبر می دهد که یهودیان در سراسر ولایت های هخامنشی، در روزی معین و غافل گیرانه و با کمک عوامل حکومتی بر دشمنان خود تاخته اند و ۷۷۰۰۰ نفر را به عنوان دشمن خویش قتل عام کرده اند که لااقل جمعیت ۷۰ شهر بزرگ را در ۲۵۰۰ سال پیش تشکیل می داده است. اگر همین رقم تقلیل یافته را هم بپذیریم و اگر تمام مردم ۷۰ شهر از دشمنان یهود بوده اند، پس نه فقط مردم ایران، که زیست کنندگان در سراسر شرق میانه را باید نسبت به قوم یهود کینه توز و دشمن بدانیم. می بینید که موضوع قتل عام پوریم نه وحی بر من که شاید وحی بر نویسنده ی کتاب استر تورات بوده است! و بدین ترتیب شما در زمره ی منکران تورات شمرده می شوید و حق اظهار نظر به عنوان یک یهودی را ندارید زیرا یهودیان روز پوریم و قتل عام سراسری دشمنان خود را در آن روز قبول دارند و هر ساله این حادثه را به عنوان بزرگ ترین عید خود جشن می گیرند و تا آن جا پیش می روند که یهودیان کنونی را «فرزندان استر» می خوانند که مانع قتل عام کامل یهودیان به وسیله ی مردم شرق میانه و موجب ادامه ی حیات قوم یهود شد!!!

و بالاخره آقای یشایایی خیال کرده اند که من در مقدمه ی ترجمه ی کتاب فرزندان استر نوشته ام که: «بيش تر يهودي‏ها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساخته‏اند، بيمه‏گذار بوده‏اند، آبجو و عرق خورده‏اند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستاده‏اند»... نه آقای یشایایی اگر تورات و کتاب های مرا درست نخوانده اید لااقل آن یک برگ مقدمه ی من بر کتاب «فرزندان استر» را دقیق بخوانید، زیرا من در نوشتن پر وسواسم و می دانم که بر عرق و آب جو خوردن یهودیان منعی نیست و حاصلی در ستیز با فلسطینیان ندارد، در نوشته ی من آمده است که غالب کارخانه های عرق و آب جو کشی در کشور مسلمان ایران در زمان شاه مقبور به یهودیان تعلق داشته و گفته ام که آن ها «آدامس و عروسك ساخته‏اند، بيمه‏گذار بوده‏اند، عرق و آب جو کشیده اند» و سود آن را برای ستیز با فلسطینیان به اورشلیم فرستاده اند.

آقای یشایایی در آن مذاکره ی دراز مدت تلفنی نیز یادآور شدم که قتل عام مردم و محو تمدن و هستی شرق میانه، در ۲۵۰۰ سال پیش در ماجرای تاریخی پوریم، از نظر مورخ قابل دفاع تر از این دروغ نویسی و جعلیاتی است که مورخین و باستان شناسان یهود در تولیدات تاریخی قرن اخیر آورده اند، و برای پر کردن خلاء دراز مدت هستی در منطقه ی ما ، که حاصل گستردگی قتل عام پوریم بود، افسانه های اشکانیان و ساسانیان و زردشت و اوستا و مزدک و مانی را بر هم انباشته اند، جاعلانه کتیبه های ساسانی حک کرده اند، برای کورش در یک کشتزار چغندر، با دزدی از مصالح مسجد مسلمین، شهرک پاسارگاد ساخته اند، صدها خیانت دیگر در پراکندن اسراییلیات در میان اسناد فرهنگی مسلمین مرتکب شده اند که حاصل آن تولید شکاف و ایجاد تفرقه و دشمنی در میان مسلمین بوده است و گفتم که آن سبوی به شدت محافظت شده ی پوریم به همت تحقیقات مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، از دست یهودیان رها شده و شکسته است و اینک خردمندان منطقه ی ما از محتویات متعفن آن باخبرند. راه دیگری ندارید جز این که تا دیر نشده از مردم جهان به خاطر آسیبی که در ماجرای پلید پوریم  بر فرهنگ و رشد و تمدن بشری و نیز به خاطر آشوبی که در تاریخ نویسی و اکتشافات باستان شناسانه ی جهان در سده ی اخیر برپا کرده اید، عذر خواهی کنید، زیرا می دانید که در حال حاضر ستیز با تجاوزات مختلف و متعدد یهودیان، در میان عالمان و مردم عادی جهان به طور فزاینده ای رو به گسترش است و هنوز فرصت التیام باقی است، فقط کافی است به جرایم تاریخی خود اعتراف کنید، از کشتار فلسطینان و توطئه در جهان اسلام دست بکشید و به جامعه ی بشری بازگردید. آقای یشایایی به یاد دارید که در تلفن با اصرار می گفتید که راه یهودیان ایران از صهیونیست های اسراییل جداست، یکی از صورت های اثبات این ادعا همین دور شدن از تلقین و تدوین تاریخ دروغینی است که مورخین صهیونیست در قرن اخیر درباره ی شرق میانه نوشته اند!

و بالاخره آقای یشایایی، ماجرا و حادثه ی کثیف پوریم را با حمله ی مغول مقایسه نکنید. زیرا صرف نظر از تاریخ مغولی که مورخین متمایل به تفاسیر یهود نگاشته اند، گواهی های معتبر و سالم و نیز بقایای مانده از آن دوران به روشنی بیان می کند که کوچ مغولان به جنوب، در گسترش فرهنگ اسلامی و بلوغ عقلانیت و علم و شکل گیری تجمع ملی ایرانیان نقش اساسی داشته است که به خواست خداوند به زمان خویش اسناد آن را عرضه خواهم کرد، نه چون قتل عام و نسل کشی وسیع و تمام عیار پوریم که موجب توقف رشد در جهان به درازای ۱۵ قرن شد.  

2 نوشته شده در  يکشنبه بيست و دوم آبان 1384ساعت 21:53  توسط ناصر پورپیرار  |  14 نظر

گردآوردنده: آریا زانت سومر


 

Mohammad Gholi Majd

گفتگوي عبدالله شهبازي با محمدقلي مجد

اسناد علني شده دولت آمريکا، تاريخ پهلوي و لابي سانسور- بايکوت

در تاريخنگاري معاصر ايران

گفتگوي زير مدتي پيش با دکتر محمدقلي مجد انجام گرفت و اخيراً در فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 25، بهار 1382، صص 181- 200 منتشر شد.

محمدقلي مجد در 26 اسفند 1324 ش. در تهران به دنيا آمد. تحصيلات خود در دانشگاه هاي سن اندريو (1970)، منچستر (1975) و کرنل (1978) با درجه دکترا به پايان برد و به تدريس در برخي از دانشگاه هاي ايالات متحده آمريکا، از جمله دانشگاه پنسيلوانيا (1993 -1998)، مشغول شد. در اين سال ها مقالات متعددي از مجد در نشرياتي چون مجله آمريکايي اقتصاد کشاورزي، مجله مطالعات دهقاني، مجله بين المللي مطالعات خاورميانه، مطالعات خاورميانه، و مجله خاورميانه انتشار يافت. دکتر محمدقلي مجد از سال 1999 به طور تمام وقت به تحقيق و تأليف در حوزه تاريخ معاصر ايران اشتغال دارد.

شهبازي: کتاب جنابعالي را با عنوان بريتانيا و رضا شاه: غارت ايران مطالعه کردم و برايم بسيار جالب بود. اين کتاب اهميت فراوان دارد زيرا اولين پژوهشي است که دربارۀ تاريخ ايران در دوره رضا شاه بر بنياد اسناد علني شده وزارت خارجه آمريکا صورت مي گيرد. تا آنجا که اطلاع دارم تاکنون کسي از اين اسناد براي شناخت تاريخ دوره رضا شاه استفاده نکرده است. آيا اين تلقي درست است؟ و اين اسناد از نظر تاريخي چه اهميت خاصي دارد؟

مجد: به نظر مي رسد من اولين کسي هستم که از اسناد علني شده آمريکايي براي بررسي تاريخ ايران در طول سال هاي 1921 -1941 استفاده کرده ام. اسناد وزارت خارجه آمريکا متعلق به سال هاي 1921 -1941 حدود سي سال پيش در اختيار محققين قرار گرفت. روشن است که تعدادي از نويسندگان از وجود اين اسناد مطلع بودند. مثلاً، ارجاعاتي به اين اسناد در کتاب خانم استفاني کرونين دربارۀ ارتش ايران در سال هاي 1910 -1926 يا در کتاب آقاي سيروس غني دربارۀ صعود رضا پهلوي ديده مي شود. ولي تعجب آور است که پژوهشگران از اين اسناد استفاده نکردند و کار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بريتانيا نمودند. اين پرسش بجاست که چرا آن ها بر اسناد آمريکايي چشم پوشيدند؟

ميان عملکرد دولت هاي آمريکا و انگليس در زمينه انتشار اسناد طبقه بندي شده تفاوت جالبي وجود دارد. در آمريکا قانون آزادي اطلاعات وجود دارد. طبق اين قانون دستگاه هاي دولتي موظف اند پس از گذشت 30 سال اسناد طبقه بندي شده خود را علني کنند و اگر بخواهند سندي را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارند، بايد دليل موجهي ارائه کنند. در چنين مواردي، محقق مي تواند با استناد به قانون آزادي اطلاعات خواستار علني شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتي مربوطه امتناع کند، محقق مي تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوي کند و سرانجام با حکم دادگاه سند را به دست آورد. بر اساس اين رويه، بسياري از اسناد تاريخي در اختيار محققين قرار گرفته اند.

در انگلستان مسئله کاملاً فرق مي کند. در اين کشور قانون آزادي اطلاعات وجود ندارد. دولت بريتانيا مي تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارد و تنها اسناد گزيده و دستچين شده را در اختيار محققين قرار دهد. به علاوه، امکان اقامه دعوي محققان عليه دولت به خاطر علني نکردن اسناد تاريخي نيز وجود ندارد. به اين دليل، دستگاه هاي دولتي بريتانيا مي توانند تا هر وقت که بخواهند اسناد را در حالت طبقه بندي شده نگه دارند و از انتشار آن خودداري کنند. يک نمونه چشمگير و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامي انگليس در رابطه با ايران سال هاي 1914 -1921 است. اين اسناد هنوز در حالت طبقه بندي شده قرار دارند و اعلام شده که تا پنجاه سال ديگر، يعني تا سال 2053، علني نخواهند شد. حتي اگر اين پنجاه سال نيز طي شود، هيچ تضميني وجود ندارد که اين اسناد حتي در آن زمان نيز علني شوند. در اينجا، انسان حيران مي شود که انگليسي ها مي خواهند چه چيزي را پنهان کنند؟ من حدس مي زنم که در سال 2053 نيز تنها اسناد بسيار محدود و کم ارزش و بي خاصيت در دسترس محققان قرار خواهد گرفت. ولي عملاً تمامي کتبي که تاکنون دربارۀ تاريخ ايران در دهه هاي اوّل قرن بيستم نوشته شده، مبتني بر اسناد انگليسي است و روايت انگليسي از حوادث را منعکس مي کنند. براي مثال، اشاره مي کنم به کتاب هاي اولسون، هوشنگ صباحي، استفاني کرونين، محمدعلي کاتوزيان، و سيروس غني. اسامي ديگري را هم مي توان اضافه کرد.

اين اسناد آمريکايي به ويژه از اين زاويه ارزشمند و بااهميت هستند که چشم انداز و روايتي به کلي متفاوت را از حوادث ايران در سال هاي صعود و سلطنت رضا شاه عرضه مي کنند. مثلاً، اسناد آمريکايي اين تصوّر را که ساليان مديد در ميان ايرانيان وجود داشت تأييد و مستند مي کنند که رضا شاه را انگليسي ها به قدرت رسانيدند، انگليسي ها حکومت او را حفظ کردند، و زماني که تداوم قدرت او را غيرمفيد تشخيص دادند در سال 1941 رضا شاه را صحيح و سالم از ايران خارج کردند و پسرش را جايگزين او نمودند. دربارۀ رضا شاه دروغ بزرگي رواج يافته که گويا او هوادار آلمان بود. چنين نيست. اسناد آمريکايي ثابت مي کنند که رضا خان ميرپنج را انگليسي ها به قدرت رسانيدند و از حکومت او حفاظت کردند و قطعاً او هيچگاه در برابر انگليسي ها سرکشي نکرده و هوادار آلمان نشده است. دروغ بزرگ ديگر اين است که گويا رضا شاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از کشور نبود و ثروت مهمي در خارج نيندوخت. اسناد آمريکايي نشان مي دهند که رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در بانک هاي خارج و معادل 50 ميليون دلار در ايران ذخيره پولي شخصي داشت. توجه کنيد که اين رقم متعلق به سال 1941 ميلادي است و به پول امروز ثروت فوق را بايد با ارقام ميلياردي محاسبه کرد. به علاوه، ما مي دانيم که «اعليحضرت پهلوي» در سال 1941 به هيئت نمايندگي انگليس در تهران پناهنده شد، به وسيله يک کشتي انگليسي از ايران خارج شد و تا پايان عمر در مناطق تحت سلطه انگليس زندگي کرد. به علاوه، ما مي دانيم که انگليسي ها قصد داشتند رضا شاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به کانادا انتقال دهند که به دليل بيماري اش ميسر نشد.

شهبازي: چه مدت بر روي اين کتاب و اسناد مربوطه کار کرديد و چه شد که به انجام اين پژوهش علاقمند شديد؟

مجد: تحقيق بر روي اين اسناد شش ماه طول کشيد و نگارش کتاب سه ماه. مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا) شش روز در هفته باز است و سه روز از اين شش روز از ساعت 9 صبح تا 9 شب باز است. بنابراين، با استفاده از کاميپوتر قابل حمل (لپ تاپ) توانستم در همان زمان شش ماهه هم بر روي اسناد تحقيق کنم و هم نسخه اوّل و خام کتابم را بنويسم که در فرصت سه ماهه بعدي کامل شد. بايد يادآور شوم که دستيابي من به برخي از اسناد مهمي که در کتابم استفاده کرده ام تصادفي بود. من ابتدا در سال 1999 به نارا مراجعه کردم. در آن زمان مشغول کار بر روي کتاب ديگرم، دربارۀ تقسيم اراضي ايران در ماجراي موسوم به انقلاب سفيد، بودم. در آن زمان به خاطرات و دستنوشته هاي پدرم دربارۀ حوادث جنگ جهاني دوّم مراجعه مي کردم و تصميم گرفتم که اگر در رابطه با مسائلي که پدرم مطرح کرده اطلاعات و اسنادي پيدا شد، آن ها را ضبط کنم. در جعبه هايي که در آن روز برايم آوردند، چند گزارش دربارۀ وضع ايران در اواخر حکومت رضا شاه وجود داشت. اين گزارش ها سرزميني را توصيف مي کرد که بيست سال غارت شده، با وحشي گري سرکوب شده و به شدت آسيب ديده بود. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور، و جالب تر از همه کمبود مواد غذايي در اين کشور بيداد مي کرد. اين وضع خيلي متفاوت بود با آن چه که ما در کتاب ها دربارۀ رضا شاه به عنوان "بنيانگذار ايران مدرن" خوانده بوديم. من به زودي متوجه شدم که اسناد مربوط به سال هاي 1921-1941 ايران بسيار زياد است. و فهميدم که کشف مهمي کرده ام و تصميم گرفتم که بر اساس اين اسناد کتاب رضا شاه را بنويسم.

در خاطرات پدرم خوانده بودم که پس از سقوط رضا شاه، بعضي از مردم، به ويژه دکتر محمد مصدق، گفته بودند که تمام درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه عملاً به بهانه خريد مهمات و اسلحه به حساب هاي بانکي شخصي شاه در لندن و آمريکا ريخته مي شد. تصميم گرفتم که اين ادعا را نيز مورد بررسي قرار دهم. تنها يک نگاه ساده به اسناد مربوط به نفت و ماليه ايران و ارقامي که در اين اسناد ذکر شده بود کافي بود تا ثابت کند که ادعاي مصدق کاملاً درست بوده است. بله، عملاً تمامي درآمدهاي نفتي ايران در دوره رضا شاه، يعني رقمي در حدود 200 ميليون دلار، به حساب هاي شخصي او انتقال يافته بود. براي اين که عظمت اين رقم را دريابيم بايد توجه کنيم که کل بودجه دولت ايران در سال 1925 ميلادي حدود 20 ميليون دلار بود. جالب تر از همه، اکنون فاش شده که صدام حسين و پسرانش ميلياردها دلار در بانک هاي سويس ذخيره مالي دارند. منشاء اين ثروت انتقال درآمدهاي نفتي عراق به حساب هاي بانکي شخصي است. پيشگام اين کار، در هشتاد سال پيش، رضا شاه بود.

شهبازي: بازتاب انتشار کتاب در محافل دانشگاهي و پژوهشي آمريکا و انگليس چگونه بود؟

مجد: واکنش نسبت به انتشار کتاب هاي من در برخي از محافل دانشگاهي آمريکا و به خصوص بريتانيا فوق العاده خصمانه و نامطبوع بود. تعدادي از نويسندگان انگليسي و آمريکايي- به ويژه استفاني کرونين، پاتريک کلاوسون، ونسا مارتين، و مايکل زرينسکي- مقالات بسيار خصمانه و کينه توزانه اي عليه من نوشتند. همه آن ها گلايه مي کردند که چرا من از اسناد انگليسي استفاده نکرده ام.

يکي از نکات بسيار جالب در اين بررسي هاي خصمانه اين بود که آن ها به مطالب کتاب من دربارۀ غارت نفت ايران به وسيله انگليسي ها طي سال هاي 1911 -1951، يعني طي يک دوره چهل ساله، و غارت درآمدهاي نفتي ايران به وسيله رضا شاه مطلقاً اشاره نمي کردند و به مستندات من ارجاع نمي دادند. يعني منقدين کتاب من حتي نمي خواستند اين رازهاي سربه مهر در مقالات آن ها تکرار شود. در واقع، اسناد آمريکايي به روشني نشان مي دهد در حالي که انگليسي ها بخش اصلي درآمدهاي عظيم نفتي ايران را مي دزديدند، آن مقدار اندکي هم که به ايران داده مي شد به وسيله شخص رضا شاه دزديده مي شد.

نکته جالب ديگر در اين نقدها، به ويژه در مقاله استفاني کرونين، اين بود که مسئوليت بريتانيا در عملکرد سوء و ستمگري هاي رضا شاه کاملاً انکار و در واقع دولت بريتانيا تبرئه مي شد. آن ها ادعا مي کردند اين درست است که دولت بريتانيا به صعود رضا شاه "کمک" کرد ولي پس از آن رضا شاه کاملاً "مستقل" بود و لذا انگليسي ها هيچ مسئوليتي در قبال رفتار و کردار او ندارند. من در کتابم، برخلاف اين ادعا، ابعاد گسترده وابستگي رضا شاه به انگليسي ها را نشان داده ‎ام. مثلاً، طبق اسناد آمريکايي، حتي پس از قتل عام مشهد در سال 1935 نيز مسئوليت تأمين امنيت شخصي رضا شاه به دست انگليسي ها بود.

من به اين حملات چنين پاسخ دادم: در کتاب هاي مربوط به تاريخ ايران در دوره رضا شاه، و حداقل در شش کتابي که اخيراً منتشر شده، از اسناد انگليسي استفاده فراوان شده و من چرا بايد بار ديگر اين گزارش هاي ناقص و گمراه کننده را تکرار مي کردم؟ مردم از خواندن روايت هاي کهنه که مرتب تکرار مي شود خسته شده اند. اسناد آمريکايي چشم اندازهاي تازه و بسيار جالبي را عرضه مي کنند و به اين دليل من فقط از آن ها استفاده کردم.

شهبازي: به نظر مي رسد که انتشار کتب تاريخي دربارۀ ايران معاصر، به ويژه دربارۀ دوره پهلوي، در دانشگاه هاي غرب به وسيله يک گروه فکري منسجم و هماهنگ و داراي پشتوانه مالي کافي هدايت مي شود که دوستان زيادي در ايران دارند و اگر کتابي برخلاف نظرات آن ها منتشر شود به شدت بايکوت مي شود و حتي در ايران هم بازتاب نمي يابد. محفل فوق اين کتاب ها را معمولاً به وسيله ناشران خاص خود منتشر مي کند مثل انتشاراتي آقاي ايرج باقرزاده در لندن (I. B. Tauris) که در ايران ارتباطات و دوستان زيادي دارد. هدف آن ها ارائه يک چهره مثبت از رضا شاه است. مثلاً کتاب سيروس غني دربارۀ رضا شاه به سرعت به فارسي ترجمه و در ايران با تبليغات فراوان منتشر مي شود در حالي که در کتاب فوق از اسناد جديد مطلقاً استفاده نشده و تکرار همان حرف هاي ديگران است. ولي کتاب جنابعالي به رغم اهميت علمي آن و استفاده گسترده از اسناد کاملاً جديد به کلي بايکوت مي شود و حتي در ايران نيز انعکاس نمي يابد.

نمونه ديگر از اين توطئه سکوت را در ماجراي کتاب راجر آدلسون، استاد دانشگاه آريزونا، مي يابيم. پروفسور آدلسون محقق سرشناسي است. او کتابي نوشته به نام لندن و ايجاد خاورميانه جديد: پول، قدرت و جنگ در سال هاي 1902- 1922. به رغم اين که کتاب در هشت سال پيش (سال 1995) منتشر شده، به رغم اين که نويسنده آن از اساتيد سرشناس تاريخ آمريکاست، به رغم اين که ناشر آن انتشارات دانشگاه ييل است، و به رغم اين که کتاب فوق براي شناخت فضايي که منجر به کودتاي 1299 در ايران و صعود رضا خان به قدرت و استقرار ديکتاتوري پهلوي شد اهميت فراوان دارد، ولي در ايران هيچ انعکاسي نمي يابد و به کلي بايکوت مي شود.

در مقابل، ما مي بينيم که کتاب خانم استفاني کرونين دربارۀ رضا شاه و "نوسازي ارتش" بلافاصله در ايران منتشر مي شود. اين خانم را، که در دانشکده مطالعات شرقي دانشگاه لندن (SOAS) کار مي کند، من در ايران دو بار ديدم. بار اوّل به ملاقاتم آمد و درخواست کمک کرد. من هم به تهيه برخي تصاوير و اسناد براي کتابش کمک کردم. در مقدمه کتاب از من تشکر کرده. بار دوّم در سميناري که وزارت امور خارجه ايران دربارۀ روابط ايران و بريتانيا برگزار کرده بود. هر دو جزو سخنرانان بوديم. به نظر من، خانم محترمي است ولي دانش کافي ندارد و به او گفته اند که از رضا شاه يک چهره متجدد و مدير بسازد. شنيده ام اخيراً نيز در حال تهيه و انتشار مجموعه مقالاتي است در تمجيد از رضا شاه به عنوان "رهبر مدرنيزاسيون ايراني". از اين نمونه ها زياد است. مثلاً، کتاب استفن دوريل دربارۀ تاريخ 50 ساله اخير اينتليجنس سرويس بريتانيا (ام. آي. 6) در سال 2000 منتشر شده. اين کتاب نهصد صفحه اي حاوي مطالب کاملاً تازه و مهمي دربارۀ کودتاي 28 مرداد 1332 است ولي در ايران کاملاً ناشناخته مانده است در حالي که کتاب بريان لپينگ يا کتاب وودهاوس يا بولتن دکتر ويلبر دربارۀ کودتا به سرعت ترجمه و منتشر مي شود و به منابع اصلي مورخين ايراني دربارۀ کودتاي 28 مرداد بدل مي گردد.

من اين رويه را در قبال کتاب شما نيز ديدم. يعني توطئه سکوت و بايکوت کامل در ايران. تلقي جنابعالي چيست؟

مجد: مسئله اي که شما مورد توجه قرار داده ايد فوق العاده مهم است. نه تنها يک سيستم کاملاً سازمان يافته بايکوت کتاب در غرب و ايران وجود دارد بلکه يک سيستم بسيار مؤثر و سازمان يافته سانسور هم وجود دارد که تلاش مي کند از انتشار کتاب هايي که تصويري متفاوت از تاريخ ايران، از آغاز قاجاريه تا پايان پهلوي، به دست مي دهند جلوگيري کند. از انتشار کتاب هايي که از ايران در دوره قاجاريه حتي يک تصوير اندک مطلوبي هم به دست دهد بايد جلوگيري شود. از انتشار کتاب در نقد انگليسي ها و پهلوي ها بايد جلوگيري شود. اين دستگاه سانسور در دانشگاه هاي ايالات متحده آمريکا، کانادا و بريتانيا بسيار استوار و منسجم و سازمان يافته است. به علاوه، بنگاه هاي انتشاراتي خاصي هم به اين شبکه سانسور تعلق دارند. شما اشاره کرديد به آي. بي. توريس در لندن. من نيز اشاره مي کنم به انتشاراتي مزدا در کاستامزاي کاليفرنيا و انتشاراتي ميج در واشنگتن. اين ناشرين هيچ کتابي را که حاوي نقد بريتانيا و پهلوي ها باشد چاپ نمي کنند. و بايد اضافه کنم که لابي سانسور- بايکوت از نظر مالي فوق العاده قوي و داراي پشتوانه است. انتشار کتاب من دربارۀ بريتانيا و رضا شاه در وهله نخست بيانگر شکست اين دستگاه سانسور است. اين کتاب اخلالي در کار آن ها ايجاد کرد. از آن زمان دستگاه سانسور فوق هشيارتر شده. ولي خوشبختانه آمريکا کشور پهناوري است و لذا آن ها نمي توانند سانسور کامل و مطلقي برقرار کنند. متأسفانه، به دليل سيطره لابي سانسور- بايکوت، مطالعات ايراني در دانشگاه هاي آمريکا و اروپا به يک حوزه سبک و بي مغز، به يک جوک، تبديل شده است. ناشريني چون ميج و مزدا از عدم موفقيت کتاب هاي خود دربارۀ ايران در بازار ايالات متحده شکوه مي کنند. پاسخ من اين است: چرا مردم بايد کتاب هايي را بخوانند که حتي کودکان هم متوجه نادرستي و بي دقتي مطالب آن ها مي شوند؟

با اجازه شما، برخي از برخوردهاي خود را با ماشين سانسور در ميان ناشرين دانشگاهي و دانشگاه هاي آمريکا و کانادا شرح مي دهم:

پس از اتمام کتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستاني و عتيقه ايران طي سال هاي 1925 -1941، از نوامبر 2001 کار بر روي تحقيقي را آغاز کرده ام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهاني. اين بار هم متوجه شدم که اسناد وزارت خارجه آمريکا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولي طي اين سال ها کمترين توجهي به آن ها نشده است. اولين کتاب من دربارۀ اين حوزه پژوهشي با عنوان زير منتشر خواهد شد: قحطي بزرگ و نسل کشي در ايران طي سال هاي 1917-1919. قرار است اين کتاب در پائيز 2003 منتشر شود. [اين کتاب هم اکنون منتشر شده است. شهبازي]

يافته هاي من در اين زمينه واقعاً شگفت انگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگ ترين فاجعه نسل کشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمريکايي، در سال 1914 جمعيت ايران 20 ميليون نفر بود که در سال 1919 به 11 ميليون نفر کاهش يافت. توجه بفرماييد. يعني حدود 8 الي ده ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريکايي مدارک مستندي دربارۀ اين تراژدي بزرگ انساني وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طي دو سه سال قلع و قمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ايران توانست به جمعيت 20 ميليوني سال 1914 برسد.

عجيب تر از همه نقش بريتانيا در اين فاجعه است. قحطي بزرگ در زماني اتفاق افتاد که سراسر ايران در اشغال نظامي انگليسي ها بود. ولي انگليسي ها نه تنها هيچ کاري براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آن ها اوضاع را وخيم تر کرد و سبب مرگ ميليون ها نفر از ايرانيان شد. درست در زماني که مردم ايران به دليل قحطي نابود مي شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي شد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم مي کرد. جالب تر اين که انگليسي ها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بين النهرين به ايران شدند. به علاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسي ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف ورزيدند. چنين اقداماتي را قطعاً بايد جنايت جنگي و جنايت عليه بشريت به شمار آورد. هيچ ترديدي نيست که انگليسي ها از قحطي و نسل کشي به عنوان وسيله اي براي سلطه بر ايران استفاده مي کردند.

به رغم اهميت اين کتاب و يافته هاي پژوهشي کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريکا حتي حاضر نشدند اين کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته کتابي دربارۀ نسل کشي در رواندا چاپ کرده بود که بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي کتاب من را ببيند. اين نشان مي دهد که ناشر فوق به کتابي علاقه دارد که نسل کشي آفريقائيان سياهپوست به وسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نمي خواهد کتابي را منتشر کند مشتمل بر اسنادي که نسل کشي مردم ايران را به وسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسي ها) نشان مي دهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک حاضر شد کتاب من را بررسي کند. بعد متوجه شدم که اين کتاب براي بررسي به افراد زير داده شده است: دکتر فرهنگ رجايي (مدرس علوم سياسي در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونيکا رينگر (مدرس تاريخ در کالج ويليام و دبير اجرايي انجمن موسوم به مطالعات ايراني).

طبعاً انتظار مي رفت کتابي که بيانگر نسل کشي انگليسي ها در ايران در دوران جنگ اوّل جهاني است، علاقه فراواني را در ميان خوانندگان ايراني و خارجي برانگيزاند. ولي به زودي روشن شد که دکتر فرهنگ رجايي و دکتر مونيکا رينگر به شدت نگران شده اند و مي خواهند اين جنايت عظيم دولت بريتانيا عليه مردم ايران، اين بزرگ ترين نسل کشي قرن بيستم، را بپوشانند. پس از ماه ها انتظار، دکتر رجايي اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنياد اسناد وزارت خارجه آمريکا نگاشته شده و از اسناد انگليسي استفاده نشده است. روشن است که من نمي توانستم، به دلايلي که شرح دادم، از اسناد انگليسي استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و ساير اسناد نظامي بريتانيا دربارۀ ايران سال هاي 1914 -1921 هنوز طبقه بندي شده است و در دسترس محققين نيست و تا پنجاه سال ديگر در اختيار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علني شده وزارت خارجه بريتانيا هم حاوي هيچ مطلبي دربارۀ موضوع تحقيق من نيست.

ايراد ديگر فرهنگ رجايي به کتاب من حتي عجيب تر از مطلب قبل بود. او پيشنهاد مي کرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طي سال هاي 1917 -1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخه اي از اين نشريه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسي که با تاريخ ايران آشنا باشد مي داند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطيل شد يعني در زماني که ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف به تهران رسيد. و اعضاي دمکرات مجلس از تهران گريختند. اين دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت يعني زماني که قوام السلطنه نخست وزير شد. بنابراين، در دوره تاريخي مورد بررسي من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس!

برخورد آن خانم به کتاب من نيز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجايي بسيار عجيب بود. دکتر مونيکا رينگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستايش کرد. ولي بعد، پس از ماه ها تأخير، حاضر نشد گزارش مکتوبي در تأييد يا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طريق مسئولين انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک متوجه شدم که وي شفاهاً عليه کتاب من اظهارنظر کرده است. رينگر به طرز آشکاري مي ترسيد اظهارنظر خود را مکتوب کند.

خيلي روشن است که هدف فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر لاپوشاني جنايات بريتانيا و حمايت از آن است و وفادارانه اين امر را دنبال مي کنند. ما به طور خيلي واضحي با بقايا و بازمانده هاي شصت سال حاکميت استعماري بر ايران (سال هاي 1919 -1979) سروکار داريم. نکته ديگري که من متوجه شدم اين است که تأثير و قدرت آن ها در آمريکا مثل بريتانيا نيست. البته، دانشگاه هاي آمريکا و کانادا پر از چنين آدم هايي است. يکي از مأموريت هاي آن ها جلوگيري از انتشار کتاب هايي است که ديدگاهي مغاير با ديدگاه آن ها را بيان مي دارند. اين سيستمي است شبيه به سيستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن. خوشبختانه، زماني که فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر به اين حرکات بي معني دست مي زدند، ناشر ديگري پيدا شد و علاقه جدّي خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسي کتاب، پذيرفت که آن را در پائيز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه اين کتاب براي من و ديگران خيلي هشداردهنده و افشاگر است.

شهبازي: اگر ممکن است خلاصه اي از يافته هاي پژوهشي خود را بيان کنيد و ارزيابي خويش را دربارۀ دوران حکومت رضا شاه بيان نمائيد. معمولاً عنوان مي شود که رضا شاه، به رغم ديکتاتوري و حکومت خشن پليسي در ايران، به روند نوسازي در ايران خدمت کرد. نحله خاصي از مورخين انگلوساکسون و همفکران و دوستان ايراني آن ها مايل اند که رضا شاه را به عنوان بنيانگذار ايران نوين عنوان کنند و البته مجبورند که برخي انتقادات را هم بيان کنند ولي در پايان تصوير رضا شاه به عنوان معمار نهادهاي جديد در ايران درخشش مي يابد. تلقي جنابعالي در اين رابطه چيست؟

مجد: بزرگ ترين افسانه اي که دربارۀ رضا شاه ساخته شده، معرفي او به عنوان "بنيانگذار ايران نو" و "مدرنيزه کردن ايران" به وسيله اوست. هشتاد سال است که اين دروغ را به خورد ما مي دهند. همانطور که اشاره کرديد، محافل خاصي در لندن در حال تهيه کتاب جديدي هستند که طي آن رضا شاه به عنوان معمار "ايران نو" مطرح مي شود. ويراستار اين کتاب استفاني کرونين است و عنوان آن چنين است: سازندگي ايران نو: 1921 -1941، دولت و جامعه در دوران رضا شاه پهلوي. من حدس مي زنم که در اين کتاب همان دروغ به شکلي بزرگ تر و آشکارتر تکرار شود.

اجازه دهيد به برخي از واقعيات اين "ايران نو" يا "ايران مدرن" در دوره رضا شاه اشاره کنم:

زماني که در سال 1941 رضا شاه ايران را ترک کرد، نود درصد جمعيت ايران بي سواد بودند. مي دانيد که خود رضا شاه هم بي سواد بود. سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: «پسر بي سواد يک روستايي بي سواد»، مردي که «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.» حالا اين آدم را به عنوان يک "شاه فرهنگ پرور" معرفي مي کنند!

ميرپنج رضاخان در کنار اتومبيل مصادره شده نصرت الدوله فيروز پس از کودتاي 1299

در سال 1941، يعني زماني که سلطنت رضا شاه به پايان رسيد، ايران يکي از عقب مانده ترين و يکي از فقيرترين کشورهاي جهان بود. به گزارش سال 1952 بانک جهاني دربارۀ ايران استناد مي کنم. در اين گزارش چنين آمده است: «طي چهل سال گذشته، جمعيت 13 الي 18 ميليون نفري ايران به طور عمده به کار کشاورزي اشتغال داشتند و تعداد اندکي از آن ها در کار تجارت و کارگاه بودند. به رغم فراواني مواد خام، نيروي کار و دستيابي به دريا، هيچ نوعي از صنعت سنگين و توليد مواد خام، به جز استخراج نفت، وجود نداشت. احتمالاً هيچ کشوري را در جهان نمي توان يافت که مانند ايران منابع مواد خامش مانع توسعه اقتصادي و سبب عقب ماندگي آن شده باشد. هنوز نيز، بدون شک، ايران داراي بزرگ ترين منابع نفتي با نازل ترين قيمت استخراج است.» اين عين عباراتي است که از گزارش بانک جهاني در سال 1952 نقل کردم. در اين گزارش سپس مقايسه اي ميان عقب ماندگي ايران و توسعه ترکيه طي همان دوره تاريخي به دست داده شده است.

اين "ايران نو"، که "رضا شاه کبير" معمار آن بود، يک ديکتاتوري بي رحمانه و خشن نظامي بود که در آن قانون اساسي و مجلس به شوخي شباهت داشت. اين "ايران نو" يکي از فقيرترين و عقب مانده ترين کشورهاي جهان زمان خود بود که نود درصد جمعيت آن بي سواد بودند از جمله خود رضا شاه. رضا شاه هر چند در زمينه بي سوادي به نود در صد مردم تحت سلطه خود شباهت داشت، ولي در يک چيز با آن ها متفاوت بود. او يکي از ثروتمندترين مردان جهان زمان خود به شمار مي رفت.

شهبازي: دربارۀ ثروت رضا خان در خارج از کشور نيز تصوير روشني در دست نيست. برخي از مورخين مدعي اند که گويا رضا شاه، به رغم حرص او در غصب اموال مردم در داخل ايران، اندوخته قابل توجهي در خارج نداشت. کتاب جنابعالي عکس اين قضيه را نشان مي دهد و ثابت مي کند که رضا شاه به طور مدام در حال انتقال بخش مهمي از ثروت خود به بانک هاي خارج بود.

مجد: رضا در يک خانواده فقير روستايي در منطقه سوادکوه مازندران به دنيا آمد. طبق اسناد آمريکايي، رضا در نوجواني به عنوان مهتر (نگهبان اسب) در هيئت نمايندگي بريتانيا مستخدم بوده است. طي دوران بيست ساله اي که او بر ايران حکومت کرد، بدون ترديد به يکي از ثروتمندان درجه اوّل جهان تبديل شد. اين موفقيت بزرگي است براي شخصي که زندگي خود را به عنوان يک روستايي بي سواد شروع کرده است. اثبات اين که رضا شاه يکي از ثروتمندان بزرگ جهان در زمان خود بود نسبتاً ساده است. اجازه دهيد به ميزان ثروت رضا شاه اشاره کنم:

رضا الاشتي قزاق(رضا شاه بعدي)  نگهبان و مهتر سفارت

رضا شاه شش الي هفت هزار روستا را در ايران به زور تملک کرد. اين املاک از فريمان در استان خراسان شروع مي شد و تا لاهيجان در استان گيلان امتداد داشت و عملاً بيش تر اراضي لرستان، شمال خوزستان و بيش تر کرمانشاهان، بخش مهمي از کرمان و تمامي مناطق جنوبي تهران، به ويژه ورامين، جزو املاک شاه بود. تمامي هتل هاي شمال ايران به رضا شاه تعلق داشت. مناطق پهناوري در تهران و شميران از مالکين بي دفاع آن ها به زور گرفته شد و در مالکيت شخصي شاه قرار گرفت. به اين ترتيب، رضا شاه نه تنها بزرگ ترين زمين دار قاره آسيا بلکه بزرگ ترين زمين دار در سراسر جهان بود.

رضا شاه تعدادي کارخانه هاي قند و شکر، ابريشم و نساجي احداث کرد. اين کارخانه ها به دولت ايران تعلق نداشتند بلکه ملک شخصي شاه بودند ولي هزينه احداث آن ها به وسيله دولت ايران پرداخت شد. ما بر اساس منابع متعدد، از جمله گزارش هاي آمريکائيان، مي دانيم که در سال 1941 رضا شاه 750 ميليون ريال در بانک ملّي تهران پول نقد داشت. اين رقم برابر است با 50 ميليون دلار زمان خود. من بر اساس اسناد وزارت خارجه و وزارت خزانه داري آمريکا نشان داده ‎ام که رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در حساب هاي بانکي خود در خارج از کشور پول نقد داشت.

اين پول از کجا به دست آمد؟ مهم ترين منبع ثروت رضا شاه درآمدهاي نفتي ايران بود که طي ساليان سال به حساب هاي بانکي او در لندن، نيويورک، سويس و حتي تورنتو واريز مي شد. اسناد آمريکايي مکانيسم انتقال اين پول را به روشني نشان مي دهند. اين مکانيسم ساده بود. سهمي که کمپاني نفت انگليس و ايران به دولت ايران مي داد هيچگاه وارد ايران نمي شد. اين پول در بانک هاي لندن ذخيره مي شد و هر سال مجلس به اصطلاح تصويب مي کرد که درآمدهاي نفتي خرج خريد تسليحات شود. از اين به بعد اتفاق عجيبي مي افتاد و پول نفت ناپديد مي شد. طبق گزارش وزارت خزانه داري آمريکا و بانک جهاني، طي سال هاي 1921 -1941 کمپاني نفت انگليس و ايران 185 ميليون دلار به ايران پرداخت کرده است. اين پول چه شده است؟ طبق گزارش وزارت خارجه آمريکا در سال 1941، رضا شاه در اين زمان 100 ميليون دلار در حساب هاي بانکي خارج پول داشت. گزارش هاي تکميلي نشان مي دهد که او فقط در بانک لندن 150 ميليون دلار پول داشت. طبق گزارش وزارت خزانه داري آمريکا در همين سال، رضا شاه در نيويورک 18 ميليون و 400 هزار دلار پول داشت که 14 ميليون دلار آن به صورت پول نقد و طلا و 4/4 ميليون دلار آن به صورت سهام و اوراق بود. اين گزارش ها نشان مي دهد که رضا شاه مبالغ هنگفتي در بانک هاي سويس اندوخته شخصي داشت و همين طور در تورنتوي کانادا. طبق اين گزارش هاي کاملاً رسمي و معتبر، در سال 1941 مجموع ثروت رضا شاه در بانک هاي خارج به رقم 200 ميليون دلار رسيده بود. يعني در عمل تمامي درآمدهاي نفتي ايران طي سال هاي 1921-1941 به سرقت رفته بود.

غارت ايران به وسيله رضا شاه واقعاً عظيم بود. طبق اسناد آمريکايي، محصول زراعت روستاهايي که رضا شاه غصب کرده بود هر ساله به روسيه و آلمان صادر مي شد و پول آن به حساب هاي بانکي شاه در لندن، سويس و نيويورک واريز مي شد. درآمد صادرات ترياک ايران به هنگ کنگ و چين هم در حساب هاي بانکي شاه در لندن و نيويورک ذخيره مي شد. حتي گله هاي گوسفند و چوبهاي منطقه درياي خزر هم به روسيه صادر و به دلار تبديل شده و در بانک هاي خارج ذخيره مي شدند. توجه کنيد که در سال 1941 کل گردش پول بانک صادرات و واردات آمريکا صد ميليون دلار بود. در اين زمان رضا شاه دويست ميليون دلار پول نقد داشت. من تصوّر نمي کنم که راکفلر هم در آن زمان چنين پول نقدي در اختيار داشت. ما همچنين به طور مستند مي دانيم که رضا شاه بهترين قطعات جواهرات سلطنتي ايران را خارج کرد و فروخت. به اين ارقام اضافه کنيد هفت هزار روستا، هتل ها و کارخانه ها و غيره را.

در اينجا معمايي مطرح مي شود که بايد مورد بررسي قرار گيرد. هفت هزار روستا يعني هفت هزار ملک ششدانگي که رضا شاه از مردم و خرده مالکين ايراني غصب کرده بود، در طول دهه هاي 1950 و 1960 فروخته شدند ولي پول هاي نقد رضا شاه در بانک هاي خارج چه شد؟ ما مي دانيم که در سال 1957 پول نقد محمدرضا پهلوي در حساب بانکي اش در لندن حدود 20 ميليون پوند استرلينگ بود. ولي اين همه پول نيست. ثروت نقدي رضا شاه واقعاً به کجا رفت؟ و نيز اين مهم است که بدانيم اداره اين سرمايه عظيم با چه کسي و با چه مؤسسه خارجي بود؟

شهبازي: بپردازيم به کتاب مهم ديگر شما دربارۀ اصلاحات ارضي يا در واقع تقسيم اراضي در ايران که در دهه 1340 و به عنوان مهم ترين اصل انقلاب سفيد انجام گرفت.

براي من جالب بود که در اين کتاب، جنابعالي تز خانم لمبتون را به شکلي کاملاً مستند رد کرده ايد. ديدگاه خانم لمبتون و همفکران ايشان بر تحقيقات ايراني تاکنون سنگيني مي کند. مبناي اين نظريه اين است که گويا اساس مالکيت ارضي در ايران مالکيت بزرگ فئودالي بوده و خرده مالکي فرع بوده است. با اين پيش فرض تئوريک اين تصوير به دست مي آيد که گويا قبل از تقسيم اراضي و انقلاب به اصطلاح سفيد محمدرضا پهلوي مالکيت اراضي کشاورزي ايران در دست 400 يا 500 فئودال بزرگ بود و شاه اين اراضي را گرفت و بين دو سه ميليون خانوار دهقان تقسيم کرد. ولي شما نشان داده ايد که اساس مالکيت کشاورزي در ايران خرده مالکي است و مالکيت بزرگ فرع بوده است. در واقع، با اين تصوير جديد اقدام محمدرضا پهلوي چيزي نيست به جز گرفتن اراضي دو سه ميليون خرده مالک و دادن آن به دو سه ميليون زارع صاحب نسق يعني ايجاد آشفتگي در روستاها و ايجاد تعارضي در جامعه روستايي ايران که پيامدهاي مخرب آن تاکنون باقي است.

 

مجد: بيش از يکصد سال است که گروهي از محققان و نويسندگان دربارۀ ايران و تاريخ ايران اطلاعات غلط و دروغ پخش مي کنند. "تز" لمبتون هم يکي از اين دروغ هاي بزرگ است. همانطور که اشاره کرديد، مالکيت اراضي کشاورزي ايران به دو الي سه ميليون خرده مالک تعلق داشت که حدود هشتاد در صد اراضي کشور را در تملک داشتند. يعني هشتاد در صد اراضي ايران خرده مالکي بود. بزرگ مالکان حدود 100 الي 150 نفر بودند و حدود ده در صد اراضي کشاورزي کشور را در تملک داشتند. تصويري که لمبتون به دست مي دهد با واقعيت به کلي مغاير است. آن چه که محمدرضا پهلوي در زير لواي "انقلاب سفيد" انجام داد، سلب مالکيت از دو الي سه ميليون خرده مالک و انتقال اراضي به دو الي سه ميليون دهقان صاحب نسق بود. نقش لمبتون در اين ماجرا، اشاعه اطلاعات غلط و تحريف واقعيت است. او چهل سال به اين کار اشتغال داشت.

شهبازي: شما مطرح کرده ايد که اصولاً قوانين ارث در اسلام اجازه مالکيت بزرگ را نمي دهد. چرا؟

مجد: مهم ترين عاملي که ساختار مالکيت را در ايران تعيين مي کرده، قوانين اسلامي ارث است. در طول تاريخ ايران، چند همسري سبب پيدايش وراث فراواني مي شده و تمامي وراث بايد سهم خود را از ارث مي گرفتند. هيچ کس از ارث محروم نمي شد. اين رويه مغاير است با رويه کشورهايي مانند انگلستان که تنها پسر بزرگ وارث املاک و عناوين پدر مي شد. بنابراين، در نظام اسلامي مالکيت بزرگ زمين به سرعت متلاشي مي شد. عامل مهم ديگري که در ساختار مالکيت ايران مؤثر بود، فقدان امکان سرمايه گذاري در صنعت و کشاورزي از سوي طبقات متوسط شهري و خرده بورژوازي (کسبه، تجار، معلمان، کارمندان و نظاميان و غيره) بود. اين طبقات اندوخته و نقدينگي خود را در زمين کشاورزي سرمايه گذاري مي کردند و سهامي از اراضي روستاها را مي خريدند. نيم دانگ، يک دانگ، دو دانگ، سه دانگ و بيش تر. در نتيجه، تمامي روستاهاي نزديک به شهرها در مالکيت خرده مالکان شهرنشين قرار مي گرفت. در تقسيم اراضي محمدرضا پهلوي تمامي اين خرده مالکان شهرنشين اندوخته و پس اندازي را که حاصل عمرشان بود، و نوعي تأمين مالي براي دوران بازنشستگي شان به شمار مي رفت، ميراثي را که از اندوخته پدران شان به ايشان رسيده بود، و در مواردي تمامي منبع درآمدشان را، از دست دادند. من اين ماجراي عجيب و فجيع را در کتابم به طور مفصل و مستند تشريح کرده ام. سرنوشت خرده مالکاني که در روستاها زندگي مي کردند وخيم تر بود.

شهبازي: در بررسي اسناد دولتي آمريکا دربارۀ تقسيم اراضي و انقلاب سفيد در ايران به چه دستاوردهاي جديدي رسيديد؟ آيا اين تلقي معروف درست است که اصول انقلاب سفيد و به ويژه تقسيم ارضي به وسيله دولت وقت ايالات متحده به شاه ديکته شد؟

مجد: اسناد آمريکايي به وضوح نشان مي دهد که دولت ايالات متحده هوادار تقسيم اراضي در کشورهاي زير سلطه خود بود. اين تقسيم اراضي در برخي از کشورهاي تحت اشغال يا کنترل آمريکا انجام گرفت: ژاپن، تايوان، کره جنوبي، تايلند، ويتنام و فيلي پين. ممکن است کشورهاي ديگري هم باشند. ولي به نظر مي رسد که تنها در ايران مالکيت اصلي با خرده مالکي بود و لذا وضع ايران تفاوت فاحشي با کشورهاي فوق پيدا کرد. مقايسه ميان ايران و ترکيه اين موضوع را روشن مي کند. ايالات متحده به سختي تلاش کرد که در ترکيه نيز تقسيم اراضي را اجرا کند. و در واقع تقسيم اراضي در ايران را به عنوان مدلي به ترکيه ارائه داد. ولي به رغم فشار شديد آمريکا ترک ها مقاومت کردند و به اين ترتيب از تکرار فاجعه اي که در ايران رخ داد جلوگيري کردند. در ترکيه مسلمان نيز، مانند ايران مسلمان، خرده مالکي غلبه دارد. به اين دليل، ترک ها در برابر اين به اصطلاح "اصلاحات ارضي" مقاومت کردند. ولي آمريکايي ها محمدرضا پهلوي را يک ابزار مناسب براي طرح خود يافتند. محمدرضا شاه مي خواست خشنودي حاميان و اربابان آمريکايي خود را جلب کند. ولي نبايد فراموش کنيم که خود شاه هم مايل بود هزاران روستايي را که پدرش غصب کرده بود بفروشد. اين روستاها به قيمت چشمگيري فروخته شدند.

براي مشاهده متن استفتاء و پاسخ در قطع بزرگتر کليک کنيد.

فتواي امام خميني درباره قانون تقسيم اراضي حکومت محمدرضا پهلوي

شهبازي: هدف آمريکا از ايجاد اين آشفتگي در ايران به نام اصلاحات چه بود؟

مجد: همانطور که مي دانيد، پدران ما معتقد بودند که تقسيم اراضي يک توطئه آمريکايي است براي تخريب کشاورزي ايران و متکي کردن آن بر واردات محصولات کشاورزي از خارج. من شخصاً در اين زمينه ترديد دارم. به نظر مي رسد که آمريکايي ها فکر مي کردند از طريق تقسيم اراضي ميان دهقانان مي توانند جلوي کمونيسم را بگيرند.

شهبازي: ظاهراً کتاب بعدي شما دربارۀ غارت آثار باستاني و هنري ايران در دوره رضا شاه است. اين کتاب کي منتشر خواهد شد و مندرجات آن چيست؟ در اين زمينه به چه يافته جديدي رسيده ايد؟

مجد: دو سال پيش من کتابي را به اتمام رسانيدم دربارۀ غارت آثار باستاني و ميراث فرهنگي ايران در دوره پهلوي اوّل. عنوان کتاب اين است: غارت بزرگ آمريکايي ٍآثار باستاني ايران در سال هاي 1925-1941. کتاب جالبي است و قرار است در همين تابستان در آمريکا منتشر شود. [کتاب فوق هم اکنون منتشر شده است. شهبازي] براي تدوين اين کتاب نيز از اسناد وزارت خارجه آمريکا استفاده کردم. در کتاب فوق نشان داده ‎ام که مقادير عظيمي از عتيقه جات و ذخاير باستاني ايران در طي سال هاي 1925 -1941 از کشور خارج شد. بخش مهمي از آثار باستاني و عتيقه جات ارزشمند تخت جمشيد و دامغان و ري به دانشگاه هاي شيکاگو و پنسيلوانيا انتقال يافت. در حالي که سهم موزه هنري متروپوليتن در نيويورک قطعات بي ارزشي بود از نيشابور و ابونصر.

طبق اسناد دولتي آمريکا، افرادي مانند پروفسور پوپ در کار سرقت عتيقه جات از امام زاده ها و مساجد ايران و فروش آن ها به موزه هاي آمريکايي بودند. طبق اين اسناد، اشيايي که براي نمايش در نمايشگاه هنر ايران، که در سال 1931 در لندن برگزار شد، به خارج انتقال يافت هيچگاه به ايران بازگردانيده نشدند. اسناد آمريکايي نشان مي دهند که محمدعلي فروغي (ذکاءالملک) و پسرش محسن فروغي نماينده و کارگزار پروفسور پوپ در ايران بودند و در کار سرقت و قاچاق آثار باستاني. بر اساس اسنادي که در کتاب فوق منتشر کرده ام، بدون هيچ ترديد، دولت ايران مي تواند در دادگاه هاي ايالات متحده آمريکا اقامه دعوي کند و خواستار استرداد اشياء و عتيقه جاتي شود که به سرقت رفته و به طور غيرقانوني از ايران خارج شده است.

براي انتشار اين کتاب نيز با دشواري هاي فراوان مواجه شدم. کتاب را اوّل به انتشارات دانشگاه فلوريدا عرضه کردم که ناشر دو کتاب قبلي ام بود. آن ها پروفسور بريان اسپونر، استاد دانشگاه پنسيلوانيا، را براي بررسي کتاب تعيين کردند يعني استاد همان دانشگاهي که در کتاب من متهم بود به غارت ميراث فرهنگي ايران. واکنش پروفسور اسپونر بسيار خصمانه بود. او با اشاره به «تعارض علايق» خود و من، از ارائه هر گونه گزارش کتبي دربارۀ کتاب امتناع کرد و تنها اظهارنظر شفاهي نمود. در زماني که وي در کار خرابکاري و سمپاشي عليه کتاب بود، من ترجيح دادم آن را از انتشارات دانشگاه فلوريدا پس بگيرم. به اين ترتيب، چند ماه تلف شد. لازم به ذکر است که تاکتيک پروفسور اسپونر شبيه به تاکتيک پروفسور رينگر بود. هر دو حاضر نشدند به طور کتبي دربارۀ کتاب هايم اظهارنظر کنند و هر دو مي ترسيدند که سند مکتوبي از خود به جا بگذارند. با توجه به چنين روشي، انسان مشکوک مي شود که تلاش هماهنگ و سازمان يافته اي براي سانسور و بايکوت کتاب هايي که مغاير با ديدگاه هاي خاصي است در جريان مي باشد.

بعد از انتشارات دانشگاه فلوريدا، به سراغ ناشريني رفتم که کتاب هايي دربارۀ غارت آثار باستاني مصر و عراق منتشر کرده بودند. مثلاً، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا و انتشارات دانشگاه تکزاس. ولي هيچ کدام حاضر نشدند کتاب من را حتي براي بررسي تحويل بگيرند. من متحير بودم که چرا چنين مي کنند. حتي سعي کردم که کتاب را به وسيله انتشارات مزدا منتشر کنم. کتاب را چند ماه نگه داشتند و بعد رد کردند. جالب است بدانيد که همين انتشارات مزدا کتابي دربارۀ پروفسور پوپ چاپ کرده و در آن از وي چهره يک فرشته معصوم و نوع دوست را ساخته است. همان پروفسور پوپي که طبق اسناد وزارت خارجه آمريکا حرفه اش سرقت آثار عتيقه از امام زاده ها و مساجد ايران بود. به سراغ انتشارات ميج رفتم و باز به جز اتلاف وقت چيزي نصيبم نشد. مالک انتشارات ميج به اقدامات حکومت طالبان در افغانستان اشاره کرد و گفت پروفسور پوپ با انتقال اين گنجينه هاي هنري و و عتيقه جات به موزه هاي بين المللي به ايران خدمت کرد. بله. اين هم نظري است. ولي چرا نبايد اين آثار در ايران حفظ و نمايش داده مي شد؟ پس از يک سال تلاش و اتلاف وقت، بالاخره توانستم ناشري بيابم و قرار است کتاب در ژوئن 2003 منتشر شود.

شهبازي: چه پژوهش هاي جديدي را در دست کار داريد؟

مجد: دو کتاب را دربارۀ تاريخ ايران در دوران جنگ اوّل جهاني به اتمام رسانيده ام. يکي قحطي بزرگ و نسل کشي در ايران: 1917 -1919 است و ديگري ايران در جنگ اوّل جهاني و تصرف آن به وسيله بريتانياي کبير. قرار است اين دو کتاب در سال 2003 منتشر شوند. هم اکنون در حال کار بر روي تاريخ دو جلدي ايران در سال هاي 1919- 1930 هستم. جلد اوّل به استقرار ديکتاتوري نظامي در ايران به وسيله بريتانيا طي سال هاي 1919 -1923 اختصاص دارد. يعني از دوره وثوق الدوله تا رضا پهلوي. جلد دوّم به تحکيم ديکتاتوري نظامي به وسيله بريتانيا اختصاص دارد. يعني از رياست الوزرايي رضا خان تا سلطنت او. اين کتاب با ماجراي سرکوب خونين عشاير ايران در سال هاي 1929 -1930 پايان مي يابد. از اين زمان تمامي مخالفت هاي آشکار با سلطه بريتانيا و ديکتاتوري پهلوي (که يکي بودند) سرکوب شده و ايران به يک ديکتاتوري نظامي واقعي و به يک مستعمره واقعي تبديل شده است. انگليسي ها کنترل کامل ايران را به دست آورده اند و زمينه براي الغاي امتياز نفت دارسي و جايگزين کردن آن با قرارداد 1933 فراهم شده است.

www.turkiran.com