روز جهانی کورش یا روز جهانی قتل عام پوریم ؟
فاجعه پوریم به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر
|
در یکی- دو سال اخیر ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز 29 اکتبر/ 7 آبان را «روز جهانی کورش» یا «روز جهانی حقوق بشر کورش» یا عبارتهایی شبیه این، نامیده است. انتشار چنین خبری، موجب شوقزدگی و دستپاچگی بسیاری از ما شد و بدون اینکه درستی آنرا بررسی کنیم، به بازگویی فراوان آن پرداختیم. گویندگان و منتشر کنندگان چنین خبری نیز خود را بینیاز از آن دانستند که توضیح دهند در کدامین هنگام سازمان ملل چنین تصمیمی را گرفته است و چرا در هیچیک از اسناد و تقویمهای رسمی سازمان از چنین مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عدهای از ایرانیان کس دیگری با چنین روز جهانی آشنا نیست؟ اینها پرسشهایی بودند که هیچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نیز از شدت شیفتگی نیازی به چنین پرسشهایی را احساس نکردند و آنرا به دفعات بازنشر کردند. در این میان بسیاری از نشریات و انجمنها، پس از اینکه از نادرستی چنین ادعایی باخبر شدند، آنرا از وبسایت خود حذف کردند و برخی دیگر نام سازمان ملل را به عبارتهای نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بینالمللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارتهایی شبیه به آن تغییر دادند و در باره زمان پیدایش چنین روزی نیز از عبارت مبهمتر و موهومتر «از دیرباز» اکتفا کردند. اگر تا این هنگام، انتشار چنین اخباری، ناشی از بیاطلاعی بود، اینک آشکارا تبدیل به عوامفریبی شده بود. نسخهبدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری میشود. این نسخه در فضای مابین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد. مکانی که نمونهای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری میشود. پیدایش متنی به نام «وصیتنامه داریوش بزرگ» و «نامههای یزدگرد سوم و عمر خطاب» به یکدیگر، دو نمونه دیگر از چنین دستکاریهای تاریخی است. این نامهها نیز بدون امضای پژوهشگر یا گزارنده آن هستند و مدعیان چنین نامههایی در پاسخ خواننده جستجوگر بیان میدارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزهای که با این نام در دنیا شناختهشده نیست. نامههایی که دانسته نیست به چه زبان و خطی نگاشته شدهاند و کی و در کجا پیدا شدهاند. کدامین کس آنها را آوانویسی و ترجمه کرده و بخشهای آسیبدیده یا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آنها حتی در کاتالوگهای موزه دیده نشده و چرا تا این اواخر کسی نامی از آنها نشنیده بود. تنها همین کافی است که پس از یونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزهای در آوریم که حتی خودش نیز وجود خارجی ندارد. BBC
بزرگداشت
کوروش از سوی
دولت ایران
|
|||||||||
خبرگزاری
های ایرانی
از برگزاری
مراسمی به
مناسبت
سالروز تولد
کوروش،
پادشاه
هخامنشی،
خبر داده اند
که از جمله
اهداف آن "نمايش
عظمت تاريخی
بنای تخت
جمشيد" و
بررسی رابطه
"روایات
موجود
درباره
کوروش با
آیات قرآنی و
مفاهیمی
مانند
ذوالقرنین"
اعلام شده
است
خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، به نقل از رئیس سازمان میراث فرهنگی استان فارس - که بنای تخت جمشید و مقبره کوروش در آن واقع شده - نوشته که این مراسم روز هفتم آبان (بیست و نهم اکتبر) در تخت جمشید برگزار می شود کوروش (یا کوروش کبیر) بنیانگذار امپراتوری هخامنشی بود که در دوران سی ساله پادشاهی خود در قرن ششم پیش از میلاد فتوحات زیادی به نام خود ثبت کرد و بر سرزمین پهناوری از غرب دره رود ایندوس تا مصر فرمان می راند در دوران پهلوی با برپایی جشن های دو هزار و پانصد ساله، این پادشاه هخامنشی مورد توجه ای ویژه قرار گرفت اما با انقلاب سال 1979 و استقرار جمهوری اسلامی این روند معکوس شد تا جایی که برخی جریان های تندرو سیاسی به عنوان مقابله با نشانه های سلطنت خواستار تخریب بنای تخت جمشید شدند در سال های اخیر نگرشی که در جمهوری اسلامی خود را در تضاد با هویت پیش از اسلام ایرانیان می داند، تا حدی رنگ باخته و تلاش هایی برای حفظ آنچه میراث فرهنگ باستانی ایرانیان نامیده می شود، صورت گرفته است آنطور که محمدرضا بذرگر، رييس سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری استان فارس، اعلام کرده مراسم بزرگداشت روز کوروش به امسال ختم نمی شود و برگزار کنندگان درپی آنند که سال آینده این مراسم را در 'همايشی بزرگ تر و علمی تر' برپا کنند به گفته این مقام مسئول همزمان با روزی که 'روز کوروش' نامیده شده، "بازديد از پاسارگاد و تخت جمشيد (پارسه) برای عموم بازديد كنندگان در روز یکشنبه رايگان خواهد بود |
|||||||||
BBC

ملی گرايي، بی کورش؟

انقلاب مشروطه ما را با معنای جديدی از صفت «ملی» آشنا کرد که مبتنی به درک مدرن مغرب زمين از پديده ای به نام «ملت» بود و، بر اساس آن، آنچه به «ملت» مربوط می شد با صفت «ملی» (يا، در شکل نشکسته اش، «ملتی») خوانده می شد. از آن پس، در تاريخ سياسی ما ترکيب های گوناگونی با اين صفت ساخته شده و ما اوج اين کار را در جريان آنچه که در طی دوازده سالهء 1320 تا 1332 رخ داد و رفته رفته ماحصل آن با نام «نهضت ملی» (که خود مختصر شدهء «نهضت ملی کردن صنعت نفت ايران» بود) شناخته شد مشاهده می کنيم.
در آن سال ها دکتر محمد مصدق يک «رجل ملی» خوانده می شد که حقانيت حکومت خويش را از «حاکميت ملی» می گرفت و بنام «سعادت ملی» دست به عمل می زد. سازمانی که او، در حين تحصن خويش در کاخ مرمر، پايه نهاد «جبههء ملی» نام گرفت؛ و او صنعت نفت کشور را نيز به عنوان «سرمايهء ملی» و «منافع ملی» بود که «ملی کرد». اما، پرسشی که مدت هاست برای من مطرح شده آن است که، بر اساس تجربهء تاريخی «عصر مصدق»، ما از اين واژهء «ملی» چه معنائی را درک و مستفاد می کنيم؟
بنظر من، برای يافتن پاسخی به اين پرسش، و نيز درک تحولاتی که مفهوم «ملی» در تاريخ معاصر ما بخود ديده است، نخست بايد ديد که، در همان آغازگاهان تاريخ معاصر، «درک مشروطه ای» ما از مفهوم «ملی» چه بوده است. در اين زمينه گفتم که معناهای جديد واژه های «ملت» و «ملی» را مشروطه خواهان از مغرب زمين کسب کردند. پس بايد لحظه ای به آن سرچشمه بازگشت و دانست که، از ديدگاه واژه نامه های سياسی مغرب زمينی، مفهوم واژهء «ملت» (nation) تعريفی بسيار «مشخص و محدود» دارد که به مدد شش مفهوم ديگر معنا پيدا می کند: مرز، سرزمين، ساکنان آن، حاکميت اين مردم بر سرنوشت خويش، و بوجود آمدن يک کشور مستقل. به کلام ديگر، پيدايش «دولت» نتيجهء يک روند پيچيده است: گروه منسجمی از مردم people)) تصميم می گيرند در «سرزمين زادگاه» (وطن يا birthplace) خود، در داخل «مرزهائی مشخص و معين و پذيرفته شده» (recognized borders) زندگی کنند و بر سرنوشت خويش «حاکميت» (sovereignty) داشته باشند و مجموعهء آن سرزمين و حاکميت را «کشور» (country) خويش بخوانند، و آنگاه، از طريق «دولت» (state) خود، در جمع ملت های ديگر (مثلاً در سازمان ملل) حضور يابند. در اين صورت، اين مردم، در داخل مرزهای کشور خود، دارای «حاکميت ملی» و «منافع ملی» خواهند بود.
بدينسان، بر اساس اين تعريف بسيار «مشخص و محدود»، در هر لحظه از تاريخ ممکن است «مردمی» محل زندگی خود را، در داخل يک سرزمين گسترده، با مرزهائی از بقيهء مردمان جدا کنند، آن را کشور خود بنامند و در داخل آن تشکيل دولت دهند، و از طريق اين نهاد، کشوری جديد را به جمع کشورهای ديگر جهان (که آنها نيز محصور در مرزی هستند و حاکميت و دولت مستقل دارند) اضافه نمايند. در واقع، دقيقاً بر اساس همين تعريف «مشخص و محدود» است که در دوران معاصر شاهد پيدايش «کشور» های مختلفی بوده ايم: پاکستان، بنگلادش، اسرائيل، اتحاد جماهير شوروی و، اکنون، جمهوری های بيرون آمده از دل آن، همگی، کشورهائی جديد التآسيس بوده اند که به محض يافتن «استقلال» و «حاکميت» و «دولت» توانسته اند به عضويت سازمان ملل (که بهتر است آن را سازمان دول بخوانيم) درآمده و صاحب حاکميت و منافع ملی شوند.
حتی تاريخ آمريکای شمالی و آفريقا را هم که نگاه کنيد می بينيد که همين روند در کار بوده و به ايجاد کشورهائی جديد (مثل ايالات متحده آمريکا و کانادا) انجاميده است. ايالات متحده آمريکا چارصد سال پيش چيزی نبود جز مکان تازه کشف شده ای که مهاجران اروپائی از کشورهای مختلف اروپا بسوی آن آمده و در سرتاسر آن، برای يافتن لقمه نانی و سرپناهی، روزگار خويش را به سختی می گذراندند. اين سرزمين مستعمره هم بود؛ جمعيت عمده ای از سياهان هم در آفريقا اسير و برای بيگاری به اين سرزمين «مستعمره» منتقل شده بودند. اهالی اصلی آن (سرخپوستان) هم مقهور نيروهای اروپائی بسر می بردند. به کلامی ديگر، آمريکای چار صد سال پيش ديگ در همجوشی از مردم نژادها، اقوام و تيره های مختلف بشری بود که در تسلط کشورهای اروپائی و در همزيستی اغلب خون آلودی با يکديگر بسر می بردند.
اما از آن همان روزی که، طی انقلاب آمريکا، دست استعمارگران از اين سرزمين کوتاه و آمريکا مستقل شد، مردم اين سرزمين هم، بدون توجه به اينکه از کجا آمده بودند و چه تاريخی را در پشت سر داشتند، يکباره تبديل به «ملت» شدند.
همهء اين تجربه ها نشان از آن دارند که، در چارچوب بسيار «محدود و مشخص» مفاهيم سياسی مغرب زمينی، و در بادی امر، برای تشکيل کشور و تبديل شدن يک گروه از مردم به ملت به هيچ چيز جز وجود عناصری مرکب از سرزمين و مرز و استقلال سياسی و حاکميت مردم در قالب دولت نيازی نيست.
اما اين تعريف «مشخص و محدود» فقط برای شروع روند کشور و ملت سازی بکار می آيند و کسانی که تعريف صفت «ملی» را بر پايهء آن قرار می دهند به نکته ای اساسی توجه نمی کنند. اقتباس کنندگان ايرانی اين تعريف هم (جز در مواردی استثنائی) به همين نکته التفات نداشته اند که مفاهيم وابسته به واژهء «ملی» را نمی توان هميشه در يک چنين باريکهء «سياسی ـ حقوقی» ی تنگی نگاه داشت و، به محض پيدايش «ملت»، مفهوم و معنای آن گستره های عمده تری را در بر می گيرند.
مثلاً، همين ملت آمريکا که فقط دويست سالی از خروجش از مستعمرگی و وصولش به «استقلال» گذشته، در طی همين تاريخ مختصر، رفته رفته، دارای تاريخ و بزرگان تاريخی و زبان و هنر و ادبيات و فرهنگ خاص خود شده است و اين همه اکنون حکم شناسنامهء او را پيدا کرده اند که می تواند او را از بقيهء ملت ها مشخص و متمايز کنند. آمريکائی بودن اکنون نوعی «هويت ملی» محسوب می شود که بر بنياد همهء اين دست آوردهای شکل گرفته است.
به عبارت ديگر، در ميان همهء ترکيب هائی که با صفت «ملی» ساخته می شوند، ترکيب «هويت ملی» چيزی بالاتر و گسترده تر را در جان معنائی اين صفت می چکاند که ديگر به مرز و سرزمين و حاکميت و دولت بسنده نکرده و، علاوه بر آنها، دو مفهوم جديد «تاريخ» و «فرهنگ» را هم به آنها می افزايد.
حال، اگر اين امر در مورد آمريکای دويست ساله ـ با مردمی که هر يک از گوشه ای از جهان در آن گرد آمده اند ـ صدق می کند، تکليف مردمی که برای قرون بسيار در زير يک آسمان و بر خاک يک سرزمين زندگی کرده و ـ قرن ها قبل از پيدايش تعريف کنونی از «ملت» و «حاکميت» و «کشور» ـ دارای تاريخ و فرهنگ و هنر و ادب مشترکی بوده اند چه حکمی روا خواهد بود؟ آيا نمی توان پذيرفت که، مثلاً، اگر «آن سوابق نه چندان کهن» در مفهوم «هويت ملی آمريکائی» ملحوظ هستند، لازم است که همهء «آن سوابق بسيار کهن» هم در روياروئی با مفهوم «هويت ملی ايرانی» در نظر گرفته شوند؟ بخصوص که ديده ايم حتی وقتی اتحاد جماهير شوروی بوجود آمد، نه تنها همچون مورد ايالات متحدهء آمريکا بر تاريخ پس از پيدايش خود تکيه کرد بلکه کوشيد تا تاريخ پيش از انقلاب همهء سرزمين های تحت فرمان خود را نيز در هم آميخته و از اين طريق به يک «هويت ملی» مشخص برسد.
باری، می بينيم که در ميان آن همه ترکيبی که با صفت «ملی» ساخته می شوند، وقتی به ترکيب «هويت ملی» می رسيم، علاوه بر دو جنبهء «حاکميت و سرزمين»، دو جنبهء «تاريخ و فرهنگ» نيز به ستون های بر پا دارندهء معنای «ملت» و «ملی» اضافه می شوند و اين واژگان از وضعيت دو بعدی خود به وضعيتی چهار بعدی ارتقاء می يابند.
اما افزودن «تاريخ و فرهنگ» به مفهوم «مليت» همواره امری سخت مناقشه انگيز بوده است و تمايل افراد و سازمان ها اغلب بر آن است که با «عناصر» سازندهء اين تاريخ و فرهنگ بصورت «گزينشی» برخورد کنند. مثلاً، مورد کمال آتاتورک (لقبی به معنای «پدر ترک ها») نمونهء خوبی برای تبيين چگونگی برخورد گزينشی يک کشور تازه تأسيس با تاريخ سرزمين خويش است.
اين اتفاق در مورد تحول معنائی «هويت ملی» در نزد ما نيز صادق بوده است و همين امر مناقشه انگيز موجب شده که جريان «ملی گرائی» در کشور ما خيلی دير، و با گذر از موانع بسيار، به سوی جهش معنائی خود حرکت کند و بنظر می رسد که هنوز نيز در مورد «عناصر» تشکيل دهندهء آن بين ما ايرانيان اماها و چراهای بسياری وجود دارد.
***
حال اگر به تاريخ يک قرن گذشتهء کشورمان بنگريم، بنظر من، می بينيم که انقلاب مشروطه تا حدودی زياد، و نهضت ملی شدن صنعت نفت کاملاً، تنها در «چارچوب محدود و مشخص» معنائی فرهنگ سياسی غربی از واژگان «ملت و دولت و حاکميت و منافع» شکل يافته و متعين شده اند. و درست در همين زمينهء محدود و مشخص هم بوده که تشکلی به نام «جبههء ملی» بوجود آمده ـ به معنای جبههء فراگيری از اشخاص و سازمان های سياسی که (جدا از اهداف، استراتژی ها، تاکتيک های مستقل، و «برنامه های اجرائی» خاص خود) در اين نکته با هم همعقيده بودند که حاکميت از آن ملت ايران است و دولت منتخب ملت و، در نتيجه «ملی»، وظيفه ای بالاتر از آن ندارد که حافظ «منافع ملی» و «حاکميت ملی» باشد.
در پی پيش آمد بيست و هشتم مرداد 1332 هم، اين حادثه همواره تنها در داخل همين چهارچوب است که معنا گرفته ـ چه از ديد آنان که از قانونی و ملی بودن دولت دکتر مصدق سخن می گويند و آنچه را به هنگام سرنگونی او پيش آمد «کودتا» می خوانند، و چه از ديد آنان که سرپيچی مصدق از فرمان عزل خود در 25 مرداد را نوعی کودتا تلقی کرده و دولت ملی او را، بعلت عدول از قانون اساسی، ساقط شده ارزيابی می کنند.
برای توضيح اين نکته بد نيست که، بصورت يک مورد آزمايشگاهی، به بررسی نحوهء برخورد «نهضت ملی ايران» (که منشاء اغلب ترکيب های ساخته شده با صفت «ملی» است)، در برههء زمانی دهه های بيست و سی شمسی، به مسئلهء «هويت ملی» بپردازيم و انعکاس آن را در نزد سردمداران اين «نهضت» و سازمان سياسی اصلی آن، «جبههء ملی»، مطالعه کنيم.
بنظر من، در نگاه اين اشخاص و اين سازمان سياسی (که احزاب مختلفی در دل آن حضور داشته اند) «هويت ملی» همواره دارای معنا و ويژگی هائی خاص بوده است:
نخست اينکه نهضت ملی، حتی تا اواخر دههء 1340، در عين تأکيد مدام بر ترکيب های ساخته شده با صفت «ملی»، اساساً فاقد رويکردی جدی به مفهوم «هويت ملی» بوده و اين «مفهوم / واژه» را چندان در ادبيات رايج و بحث های اصلی بين اعضاء و هواداران خود بکار نبرده است و، در نتيجه، می توان گفت که نگاه «نهضت ملی» به واژهء «ملی» صرفاً نگاهی اقتصادی ـ سياسی بوده است.
و بنظر می رسد که در پيدايش اين گرايش هم مشکل «برخورد گزينشی» اين نهضت با تاريخ و فرهنگ ايران نقش داشته است. مثلاً، مسلماً اين نکته واقعيت دارد که نهضت ملی، همواره و آشکارا، از توجه به بخشی از هويت تاريخی ملت ايران که به دوران پيش از اسلام مربوط می شود «اکراه» داشته است. من علت اين «اکراه» را در آن می دانم که اگرچه انقلاب مشروطه با خود «بيداری ايرانيان» را بهمراه آورد و روشنفکران و انديشمندان اين ملت را، برای خروج از ظلمات قرون وسطای صفويه و قاجار، به کشف تاريخ ايران پيش از اسلام رهنمون شد، اما دولت رضا شاهی از يکسو با ايجاد نارضائی بخاطر تعطيل موازين دموکراتيک مشروطيت (که در اينجا به عملی بودن و يا نبودن آنها کاری ندارم) و، از سوی ديگر ـ البته به نيت متصل کردن ايران «به قافلهء تمدن مغرب زمين» ـ با تکيه کردن گسترده بر «ايران باستان» به انجام اقدامات اصلاحی خود دست زد. اما اين توجه به «ايران باستان» بيشتر از آنکه در پی کشف و بازتوليد ارزش های فرهنگی انسانی پيش از اسلام باشد (چيزی که روشنفکران صدر مشروطه به دنبالش بودند)، بر نقش مرکزی و پر اهميت «شاه» («سايهء خدا!») تکيه زد و در اين راه چندان پيش رفت که اقشار روشنفکر و روحانی و بازاری را يکجا از خود دلسرد و با خود مخالف ساخت. آنگاه، نهضت ملی هم، که در پی آزادی های پرآشوب خروج رضا شاه از کشور و مطرح شدن انديشهء ملی کردن صنعت نفت، بصورت نوعی واکنش سياسی در برابر نفوذ بيگانگان و نيز در برابر سياست های مستبدانهء رضاشاهی (که اغلب بعنوان جلوه ای از آن نفوذ بيگانه تلقی می شد) بخود شکل گرفت، همراه با تکيه کردن بر گرايش ها و علائق فرهنگی بازاريان و اصناف و بخش هائی از روحانيت، از توجه نشان دادن به «ايران باستان» خودداری کرد.
در دوران پس از 28 مرداد 52 نيز حکومت محمد رضا شاهی کوشيد تا «حقانيت» حاکميت خود را، که در ماجرای 28 مرداد سخت لطمه ديده و «ملی» بودن اش مورد ترديد قرار گرفته بود، از جائی جدا از قانون اساسی مشروطه بدست آورد. بدين لحاظ رفته رفته، با بازگشت به نوع «ملی گرائی رضاشاهی»، خود را ادامهء شاهنشاهی ماقبل اسلام ايران معرفی کرد و، بخصوص پس از برگزاری جشن های دو هزار پانصد ساله، نوعی رابطهء «اين همانی» بين خود و آن تاريخ ايجاد نمود و کوشيد، باز به صورتی گزينشی، هويت ملی را با تکيه بر نقش محوری «شاه» در آن تاريخ و فرهنگ باستانی بازتعريف کند. اين موضوع نيز باعث شد که بقايای نهضت ملی، بيش از پيش، از بخش ماقبل اسلام تاريخ ايران روی گردان شده و به فرهنگ در هم تنيدهء بازاريان و اصناف و روحانيون نزديک شوند.
در واقع، بر اين اساس هم بود که هر کجا ضرورت اعلام نظری از جانب جبههء ملی دربارهء «هويت ملی ايرانيان» پيش می آمد، اين هوِيت اغلب با عبارت «ملت مسلمان ايران» فرمولبندی می شد و، بدينسان، بخش های عمده ای از ايرانيان خود را در چارچوب اين تعريف نمی يافتند.
آنگاه، در پی شاخه شاخه شدن «نهضت ملی» و پيدايش «نهضت آزادی» (که علناً زمينهء اسلامی داشت و دارد) در کنار «جبههء ملی» (که ظاهراً تفاوتش با آن ديگری بايد در مورد همين «اسلاميت» می بود اما در اين مورد توضيحی داده نشده) همچنان اين دو نهاد سياسی بيشترين روابط تنگاتنگ را با هم داشته اند و پس از انقلاب هم که «ملی ـ مذهبی ها» بصورت شاخه ای مستقل از نهضت آزادی ظاهر شدند، همين روابط بين آنها برقرار بوده و اگر سخن از ائتلافی هم پيش آمده است زمينهء کار را همين سبقهء اسلامی «نهضت ملی» هموار کرده است. در اين زمينه توجه به کوشش سازمان سياسی ـ مذهبی «مجاهدين خلق» برای شناخته شدن بعنوان رهروان «نهضت ملی» و «راه مصدق» نيز می توان توجه کرد.
عاقبت هم همين فرمولبندی بود که، بصورتی طبيعی و خودبخود، راه را بر همکاری نهضت ملی با دينکاران طالب قدرت در جريان انقلاب 1357 گشود و اولين دولت حکومت اسلامی با شرکت فعال سران نهضت ملی کار خود را آغاز کرد. اينکه در مثلث نهضت ملی، مجاهدين خلق و دينکاران شيعی بر سر مالکيت انقلاب اختلاف نظر و يقين وجود داشته چيزی را در اين طبقه بندی عوض نمی کند.
***
اما مگر می شود يک «نهضت ملی» از کوران انقلاب گسترده ای همچون آنچه که در سال 1357 رخ داد بگذرد و متحول نشود؟ بنظر من می رسد که از مطالعهء سير «ملی گرائی» در ايران پس از انقلاب می توان نتيجه گرفت که تجربهء روياروئی با حکومت اسلامی، کشف آنکه اين حکومت نه تنها با «ملی گرائی» سر سازگاری ندارد بلکه حتی قانون اساسی اش صراحتاً مصالح «امت» را بر مصالح «ملت» مرجح می داند، و بخصوص پس از اعلام حکم «ارتداد» پيروان مصدق و نهضت و جبههء ملی از جانب آيت الله خمينی، گردش روزگار به برخی از بزرگان نهضت ملی آموخت که ديگر نمی توان «هويت ملی ايرانيان» را با عبارت «ملت مسلمان ايران» يکی گرفت و وقت آن رسيده است که در اين نگاه تجديد نظری اساسی شود.
نگاهی گذرا به چند سند از اسناد مربوط به «جبههء ملی ايران» اين سخن را مستند می سازد و نشان می دهد که، پس از انقلاب و رد شدن از کوران مهلک حکم ارتداد آقای خمينی، اگرچه فرمول «هيئت حسن نيت» اين جبهه در سال 1365 هنوز يکی از سه اصل بنيادين اعتقادی جبههء ملی را «تبليغ و تبيين وقايع تاريخى ملى و اسلامى» اعلام می داشت، اما بلافاصله ـ لابد برای توضيح آن واژهء «ملی» در عبارت نخست ـ بر عبارت «ترويج فرهنگ ايرانى، تقويت روح وطن دوستى و احساسات ميهنى» تأکيد می کرد و، لذا، با همهء «اسلام زدگی»، برای نخستين بار دری را برای ورود عناصری غير از اسلام و تشيع می گشود.
حال، همين اعلام موضع را مقايسه کنيد با مقدمهء منشور اخيری که در همين شهريور ماه 1386 (يعنی 21 سال بعد) از جانب رهبری جبههء ملی داخل کشور تصويب و اعلام شده است؛ در آنجا که می گويد: « مردم ایران با فرهنگی بسیار کهن و پویا، بعنوان یکی از مهمترین کانون های دانش و تمدن بشری، در طول هزاران سال توانسته اند با ایجاد و حفظ یک هویت ملی برجسته بر زندگی و فرهنگ و تاریخ مردم سراسر جهان تاثیرگذار باشند»؛ يا « ملت ایران با اتکا به ویژگی های فرهنگی و سرشت آزادگی خود، موج های سهمگین خشونت و ویرانگری هجوم و تجاوز پی در پی بیگانگان دون را تحمل و به قدرت فرهنگ اهورایی خود، آنها را در فرهیختگی و آزادگي خود ذوب کرده، به زیور دانش و هنر و فرهنگ خود آراسته و با ارزش های شهرنشینی، آبادانی و سازندگی آشنا كرده است»؛ و نيز «ملت ایران افتخار دارد که... نخستین اعلامیهء حقوق بشر را صادر کرده، نخستین نظام دموکراسی بر پايه رای اکثریت را ابداع نموده (است) و...»
تفاوت آشکار اين دو سند کافی است تا نشان دهد که آشکارا خبر از جهشی بزرگ در درون نهضت ملی ايران در ميان است. و من، پيش از آنکه به برخی جهات اين جهش بپردازم، دوست دارم اين نکته بگويم که، بنظر من، يکی از عوامل مهم اين امر حضور شخصيتی همچون زنده ياد دکتر پرويز ورجاوند در کادر هيئت رئيسهء پس از انقلاب حبههء ملی بوده است. کافی است که در اين زمينه آن روزی را ياد آور شوم که اوباش مسلمان با بولدوزر عازم تخريب تخت جمشيد شدند و اين ورجاوند بود که، در مقام وزير فرهنگ کابينهء مهندس بازرگان، با تمام جان و توان خود به هر دری زد تا دستور توقف اين زشتکاری عظيم را بدست آورد؛ آنگونه که امروز ما بايد تخت جمشيد را نجات يافتهء ورجاوند «ملی گرا» بدانيم .
و صريح بگويم، بنظر من، شايد پس از دکتر مصدق، که خطوط اصلی ملی گرائی نهضت ملی ايران را، در محدودهء «مفاهيم حقوقی و سياسی» ترسيم کرد، هيچ شخصيتی همچون دکتر ورجاوند در توسع اين خطوط و بازتعريف مفهوم مليت و ملی گرائی، بر بنياد تاريخ و فرهنگ سراسری ايرانی، در تحول انديشهء پايه ای اين نهضت مؤثر نبوده است. نيز، فکر می کنم که در روزگاران آينده ارزش دهش بزرگ دکتر ورجاوند در زمينهء نوسازی و گسترش عمقی و بنيادين نگرش نهضت ملی ايران به مفهوم «هويت ملی» بيش از پيش شناخته شده و مورد بحث قرار خواهد گرفت. بنظر من، اين دکتر ورجاوند بود که، از همان روز که بوزارت «فرهنگ» رسيد، با کردار و گفتار و اقدام خود، از پيروان نهضت ملی ايران دعوت کرد تا اندکی از باغ احمدآباد قدم بيرون نهاده و کمی هم از هوای تازه اما باستانی روستای پاسارگاد استنشاق کنند و ببيند که ديگر امروز، در تعريف ما از «هويت فرهنگی ايرانيان»، لازم است که در کنار نام مصدق، و بسا بالاتر از نام او، از کسانی ياد شود که در حافظهء تاريخی ما جزئی از هويت ملی مان بشمار می روند.
و نيز اينگونه است که فکر می کنم کنگره اخير جبههء ملی اروپا ـ دانسته يا ندانسته اش را نمی توانم حدس بزنم ـ در «کنگرهء ورجاوند» خواندن خود تنها به اظهار احترامی به بزرگی از دست رفته نپرداخته است بلکه اين کار از گردشی قاطع در نگاه و جهشی بلند به سوی فردائی خبر می دهد که در آن «هويت ملی ايرانيان» تنها در عبارت «ملت مسلمان ايران» خلاصه نمی شود و گستردگی آن هويت، ما را کامل تر، انسانی تر، و امروزی تر می سازد.
***
و يک نکتهء آخر را هم بگويم و مطلب را تمام کنم: ما، در واقع، امروز، شاهد آن هستيم که نفس تازهء ملی گرائی نوين و گسترنده در ميان نسل جوان ايران در نهضت ملی نيز خونی تازه دوانده است؛ آنگونه که می توانيم از خود بپرسيم که آيا از نظر پيروان نهضت ملی، بخصوص آنان گروه از آنها که «هنوز» در متن «هويت نوين ملی ايرانيان» خطر پيدايش نوعی «ناسيوناليسم افراطی هيتلری» و يا کمرنگ شدن خطوط «اسلاميت» را حس می کنند، براستی، دکتر مصدق از کورش هخامنشی هم بزرگ تر است؟ و آيا اگر ديگران همان سخنانی را که آنها بيش از 50 سال است در مورد دکتر مصدق بر زبان و قلم می رانند در مورد کورش هخامنشی تکرار کنند بلافاصله به «ناسيوناليسم افراطی هيتلری» منتسب نخواهند شد؟
نه! واقعيت آن است که امروز مردم ما، با ملی گرائی بدون کورش، و تنها با مصدق، يا هر رهبر سياسی و اجتماعی معاصر ديگر، مردمی سخت فقير خواهند بود. ما امروز، بی آنکه بخواهيم يا بتوانيم چيزی را در تاريخ اسلامی خود منکر شويم، تنها با بازگشت به گذشتهء پيش از اسلام، بازگشت به سعهء صدر کورشی، به کشورگردانی اعجاب آور داريوشی، و بازگشت به آن مهر خورشيد واره ای که در نام يکايک اشکانيان موج می زند، می توانيم سرفرازانه و با غرور روياروی جهان بايستيم و، با نشان دادن گوشه ای از تالار ورودی شورای امنيت سازمان ملل، آنجا که نمونه ای از منشور کورش هخامنشی در ويترين کنار در ورودی سالن شورا به نمايش گذاشته شده ، بگوئيم:
«ای مردم جهان! باور کنيد که ما را اوباشی همچون احمدی نژاد نمايندگی نمی کنند. نمايندهء ما آن منشور گلی کوچک است که، نشسته در آن ويترين شيشه ای، فرستادگان شما را به صلح و خرد و تساهل و تحمل و برابری می خواند. آن را کورش ما، از جانب ما، بر مهره ها و کتيبه های گلی نوشته و بدست تاريخ انسان سپرده است؛ لطفاً اين جنبه از هويت فرهنگی ما را فراموش نکنيد!».
اسماعيل نوري علا
فرج سرکوهی (منتقد و روزنامه نگار
با همراهی
سازمان ميراث
فرهنگی استان
فارس «روز
کوروش» در
ايران نيز از
تصويب و تاييد
دولت جمهوری
اسلامی
برخوردار شد درحالی که
بخشی از
ايرانيان
خارج از کشور
با گرايش های
گوناگون
سياسی متفاوت
با جمهوری
اسلامی، هفتم
آبان، ۲۹
اکتبر را چون
روز بزرگذاشت
«شاهی که ۲۵
قرن پيش آزادی
مذهب را در
امپراتوری
گسترده خود به
رسميت شناخت»
گرامی می
دارند،
سازمان ميراث
فرهنگی نيز
اعلام کرد که
در مراسم
بزرگداشت روز
کوروش «که
برای نمايش
عظمت تاريخی
بنای تخت
جمشيد» برگزار
می شود، نسبت «روايات
موجود درباره
کوروش با آيات
قرآنی و
مفاهيمی
مانند
ذوالقرنين»
بررسی شده و
بازديد از
پاسارگارد و
تخت جمشيد در
اين روز
رايگان است در همين
حال، از ايران
گزارش شده که
روز دوشنبه
گروه هايی از
مردم، در
پاسارگار
حضور يافتند
تا با گذاشتن
دسته گل بر
مقبره کوروش
از او و از
تصوير او در
خاطره قومی
ايرانيان
تجليل کنند بازگشت
به عصر طلايی در خاطره
ملی
ايرانيان،
کوروش يادآور
«عصر طلايی» و
پادشاهی است
که با
بنيانگذاری
امپراتوری
بزرگ
هخامنشی،
ايرانيان را
چون يک ملت
هويت و وحدت
بخشيد و ايران
و ايرانيان به
دوران سلطنت
او با «شکوه،
عظمت و قدرت»
چون ملتی «متمدن
و پيشرفته» به
تاريخ وارد
شدند در اين
تصوير، کوروش
آزادی مذهبی
ملت های تابع
امپراتوری
خود را به
رسميت می
شناسد، با
عدالت و رافت و
خرد بر مردم
حکومت می کند،
با آزاد کردن
يهوديان اسير
در بابل کهن در
«عهد عتيق»،
کتاب مقدس
يهوديان،
تبرک و تقديس
می شود فراتر از
تصويرها و
آرزوها و
نيازهايی که
بر اين يا آن
بعد تصوير
کوروش در
خاطره ملی
تاکيد کرده و
ابعاد
نامطلوب خود
را ناديده می
گيرند، کوروش
برای اغلب
ايرانيان،
وحدت و هويت
ملی، احترام
جهانی، تساهل
و مدارای
مذهبی و
عقيدتی،
پيشرفت و
تمدن و فرهنگ
را تداعی می
کند؛ عناصری
که در بحران
کنونی به
خواستی به
تقريب همگانی
بدل شده اند
در اين
تصوير، کوروش
بنيانگذار
نظام
پادشاهی،
اولين
نويسنده
اعلاميه حقوق
بشر، نمونه
نوعی حاکمی
عادل، مردم
دوست،
خردمند،
آزادی خواه و
فرهنگ دوست
است که ايران و
ايرانيان را
به تمدن،
پيشرفت،
فرهنگ و
جايگاهی
محترم در
تاريخ رهبری
کرد نقد تاريخ
و چهره های
تاريخی، رها
از نيازهای
روان شناختی
حال در ايران
هنوز پا
نگرفته است و
به زمانی که
تاريخ نه چون
پاسخی به حال،
که چون گذشته
ای سپری شده
بررسی شود،
برخی از رايج
ترين ارزش
گذاری ها رنگی
ديگر خواهند
گرفت اما
کارکرد و
کاربرد
رخدادها و
چهره های
تاريخی گذشته
در زمان حال،
از بحث های
آکادميک و
نقادانه و از
واقعيت های
گذشته مستقل
بوده و نقشی که
گذشته در حال
ايفا می کند،
گاه، از
واقعيت هايی
که در گذشته
های دور رخ
داده، مهم تر و
با معناتر است
تا جايی که
اغلب صاحب
نظران تاريخ
را نه علم
شناخت گذشته
که بازآفريتی
و خلق دوباره
گذشته از منظر
حال تعريف می
کنند در تاريخ
همه ملت ها «عصر
طلايی»، گذشته
ای است که هنوز
در خاطره قومی
زنده است و آن
گاه که
نيازهای «زمان
حال» ضرورت
حضور آن را در «اکنون»
احساس کند، از
گذشته به حال
احضار و از
تاريخ به
موقعيت معاصر
فراخوانده می
شود تصويرهايی
از اين دست،
متناسب با
نيازهای زمان
و زمانه باز
آفرينی می
شوند و به هر
بار خلق شدن از
گذشته فاصله
می گيرند تا
نيازهای
اکنون و
اکنونيان را
برآورده کنند تاريخ در
بحران نياز به
گذشته و
احضار تاريخ
به حال اغلب
در زمان هايی
رخ می دهد که
ملتی هستی
خود را در خطر
می بيند يا
آماده است که
تعريفی ديگر
از خود و نقش
خود در تاريخ
به دست دهد.
ايرانيان نيز
در تاريخ خود
هر گاه که با
بحران های
بزرگ رو به رو
شده اند،
گذشته را به
حال احضار
کرده اند نياز به
گذشته و احضار
تاريخ به حال
اغلب در زمان
هايی رخ می دهد
که ملتی هستی
خود را در خطر
می بيند يا
آماده است که
تعريفی ديگر
از خود و نقش
خود در تاريخ
به دست دهد ايرانيان
نيز در تاريخ
خود هر گاه که
با بحران های
بزرگ رو به رو
شده اند،
گذشته را به
حال احضار
کرده اند شاهنامه
فردوسی به
دورانی خلق شد
که نه فقط
استقلال و
وحدت ايران که
هويت ايرانی و
زبان فارسی در
خطر بود شاه
اسماعيل را از
متعصب ترين
پادشاهان
ايران از منظر
مذهبی توصيف
می کنند، اما
بنيانگذار
سلسله صفوی،
به دورانی که
وحدت ملی تنها
راه نجات
ايران بود،
نام پسران خود
را از شاهنامه
اقتباس کرد و
به هنرمندان
عصر خود دستور
داد تا
شاهنامه را
مصور کنند تا
به جانشين خود
طهماسب هديه
کند پسر کار
پدر را ادامه
داد و از اين
رهگذر «شاهنامه
شاه طهماسبی»،
يکی از نفيس
ترين آثار
هنری ايران
بعد از اسلام،
خلق شد شاه
اسماعيل، به
رغم تعصب
مذهبی خود،
گذشته غير
اسلامی ايران
را به حال
احضار کرد تا
پشتيبانی
مردم را از
وحدت ملی و جنگ
با عثمانی به
دست آورد متفکران
دوران
مشروطه، عظمت
از دست رفته
عصر طلايی را
به ياد آوردند
و پهلوی اول
تقديس ايران
باستان را به
دستمايه
ايدئولوژيک
بازسازی
ايران بدل کرد در مشروطه
و به دوران رضا
شاه، گذشته به
حال احضار شد
تا زمينه ساز «
وحدت ملی» شود بازگشت به
عصر طلايی و
صدر اسلام را
در انقلاب
اسلامی می
توان واکنش
ايرانيان به
پديده ای تلقی
کرد که به
دوران پهلوی
دوم بحران
هويت لقب
گرفته بود اين بار «اسلام
ناب محمدی »،
از گذشته به
حال
فراخوانده شد
تا نياز زمانه
را در قالب
فرهنگ ايرانی
برآورده کند پيروزی
ملی گرايی در
جمهوری
اسلامی قرائتی که
از اسلام در
ايران حاکم
شد، بر مفهوم
امت اسلامی
متکی و مخالف
ملی گرايی
بود، اما تضاد
بين مذهب و
مليت در
جمهوری
اسلامی به
سرعت به سود
مليت حل شد در تاريخ
همه ملت ها «عصر
طلايی»،
گذشته ای است
که هنوز در
خاطره قومی
زنده است و آن
گاه که
نيازهای «زمان
حال» ضرورت
حضور آن را در «اکنون»
احساس کند،
از گذشته به
حال احضار و
از تاريخ به
موقعيت معاصر
فراخوانده می
شود جمهوری
اسلامی نه فقط
در جنگ با عراق
که درهمه
بحران ها و تنش
های بين
المللی بر طبل
ناسيوناليزم
ايرانی
کوبيده و می
کوبد موقعيت
ژئوپوليتيکی
ايران و صف
بندی های
منطقه ای و
جهانی نيز
احضار ملی
گرايی و تاريخ
را به ضرورتی
مبرم بدل کرده
است ملی
گرايان و چپ
هايی که هنوز
از منظر
تعاريف دوران
جنگ سرد به
جهان می
نگرند،
جمهوری
اسلامی را يکی
از ملی ترين يا
ضد
امپرياليستی
ترين حکومت
های تاريخ
ايران
ارزيابی می
کنند از اين
منظر، جمهوری
اسلامی
تهاجم عراق را
بدون از دست
دادن بخشی از
خاک ايران
پاسخ داد،
برای بدل کردن
ايران به بزرگ
ترين قدرت
منطقه و تجهيز
آن به بمب اتمی
تلاش می کند،
بيش از هر
حکومتی در
جهان با
امپرياليزم
آمريکا سر
ستيز دارد و جمهوری
اسلامی نيز با
توسل به
گفتمان و سنت
های
ناسيوناليستی
و چپ سنتی، اين
تصوير را
تقويت می کند
تا پشتيبانی
بيشتر مردم را
به دست آورد از اين
منظر کوروشی
که برای عظمت
کشور و ايرانی
قدرتمند می
جنگيد و می
توان او را با
ذوالقرنين،
شاهی در قرآن
که از او به
نيکی ياد شده
است نزديک
کرد، پيوند
ديرينه دو
عنصر دين و
ناسيوناليزم
را در فرهنگ
ايرانی تضمين
می کند يک چهره و
چند تصوير اما تصوير
کوروش در برخی
اسناد تاريخی
و در خاطره ملی
ايرانيان
ابعادی ديگری
نيز دارد که به
خواست های
منتقدان و
مخالفان
رنگارنگ
جمهوری
اسلامی نزديک
تر است کوروشی که «آزادی
مذهبی اتباع
خود را تضمين
کرد»، با
استبداد
جمهوری
اسلامی
ناسازگار و به
حاکم مطلوب
ليبرال ها
شباهت می برد؛ کوروشی که
با شيوه های
خردمندانه
حکومت و با
طرفداری از
تمدن و فرهنگ «عظمت
و شکوه و نام
نيک ايرانيان
را درتاريخ
جاودانه کرد»،
با حاکم مطلوب
ناسيونالست
هايی که از
تصوير کنونی
ايران در
رسانه های
جهانی رنج می
برند، نزديک
تر است؛ کوروشی که «نظام
شاهنشاهی را
بنيان گذاشت»،
آرزوی
هواداران
بازگشت سلطنت
را توجيه می
کند و اما فراتر
از تصويرها و
آرزوها و
نيازهايی که
بر اين يا آن
بعد تصوير
کوروش در
خاطره ملی
تاکيد کرده و
ابعاد
نامطلوب خود
را ناديده می
گيرند، کوروش
برای اغلب
ايرانيان،
وحدت و هويت
ملی، احترام
جهانی، تساهل
و مدارای
مذهبی و
عقيدتی،
پيشرفت و تمدن
و فرهنگ را
تداعی می کند؛
عناصری که در
بحران کنونی
به خواستی به
تقريب همگانی
بدل شده اند
RADIO FARDA 2007 10 30
در چند سال اخیر عدهای دیگر مدعی شوند که منشور کورش بزرگ بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنین ادعایی نیز نیازی به توضیح بیشتری نبوده است که این «سردر» کدامیک از درهای سازمان، کدامیک از ادارات آن و در کدام شهر یا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هیچکس چنین سردر مزین به کتیبه کورش را ندیده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟ ای کاش ما بجای چنین سخنان خیالی و بیفایده و پر ضرر، به این میپرداختیم که چرا در مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک، حتی برای گردشگرانی که به زبانهای «بنینی» و «سوماترایی» مراجعه میکنند، راهنمایانی وجود دارد، اما هیچ راهنمای فارسیزبانی در آنجا به چشم نمیخورد
جعل و تحریفها
کتیبهای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامههای یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر
هیچکس نیازی ندیده است تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بینرفته یا آسیبدیده متن کدامها بودهاند؟ بر سر ترجمه کدام واژهها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچیک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتیبهها و متون ایرانی نهادهاند، چنین متنی وجود ندارد؟ و چرا پیش از چند سال اخیر هیچکس با چنین متنی آشنا نبوده است؟ آیا این کتیبه همان منشور معروف کورش است یا کتیبهای دیگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که دهها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبانهای گوناگون انجام شده و در این 130 سال اخیر بارها و بارها منتشر شده است، هیچگونه شباهتی به این متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، این متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری میشود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی، کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمیکنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عیناّ به قلم کورش بزرگ است
جَعلیّات
تاریخی، جُدا
از این که
توهین به شعور
مردم است، نه
گره از کار فرو
بسته ِ اصحاب
سلطنت میگشايد
نه راه را بر
عمله ِ
استبداد میبندد.
همان ها که
زيان
ِ کسان از پی
سودِ� خويش��������
بجويند
و دين� اندر�
آرند� پيش
اوّل
اينجا را کليک
کنيد و نامه
يزدگرد و
عُمَر بن
َخطّاب را
بخوانيد.
گفته
میشود نامه
یزدگرد سّوم
به عمربن
خطاب
در موزه شهر
لندن است!
موزه لندن
فهرست همه
اشياء و اقلام
تاريخي را که
نگهداري مي
کند و
همچنين�
تصاويري از
آنها را در
سايتش در
اختيار
کاربران قرار
داده است،
اينجا
را کليک کنيد و
سايت موزه
لندن را
ببينيد
لطفاً
اگر
نشاني،
اثري از نامه
هاي عُمر و
يزدگرد
يافتيد به ما
هم بگيد...
در
دانشنامه
بزرگ
ایرانیکا
نيز،
اثری از این
نامه ها نیست
.
ماشااله
رزمی
افسانه
کورش
روزنامه
لوموند
فرانسه در ماه
اوت 2007 سلسله
مقالاتی در
باره تمدن
مزوپوتامی (
بین النهرین )منتشر
کرد که از نظر
تاریخی بسیار
مهم و معتبر
بودند .ششمین
مقاله از سری
مذکورروز های
20 – 19 اوت بقلم «
استفان فوکار»
در باره کورش
هخامنشی (529 – 550 ق . م
) بود با
تیترعجیب که
می شود آنرا به
« کورش صامت » و
یا درست تر
«
کورش بی حرف »
ترجمه کرد .
کورش دوم
بنیان گذار
سلسله
هخامنشی در
زبان های
مختلف تلفظ
های متفاوتی
دارد مانند :
سیرو س ، سیرو
، کیروس ،
کوروس و کوروش
که هرودوت
اورا سیروس
نامیده است
ولی تلفظ
پارسی باستان
، کورش با کسر
ر بوده است .
مولف
در این مقاله
از نظزیات چند
کارشناس و
مورخ تاریخ
مزوپوتامی
بهره گرفته
است . جالب است
که وی تمام
صفات و گفتار
ها و
کردارهائی را
که تاریخ های
رسمی ایرانی
به کورش نسبت
می دهند با
استدلال و
دلیل و منطق
تاریخی رد
کرده است .
نویسنده
می پذیرد که با
وجود اختلاف
نظر های موجود
در باره
هرودوت ، در
مجموع اکثر
مورخین نوشته
های هرودوت را
معتبر می
دانند ولی بلا
فاصله اشاره
می کند آنچه که
هرودوت در
باره کورش
نوشته ، یک قرن
بعد از مرگ
کورش بوده و در
آن زمان
افسانه کورش
تمام و کمال
ساخته شده
بوده .
او
می گوید که تا
بحال هر سند و
مدرکی در باره
اولین
امپراطوری
پارس بدست
آمده همه از
اطراف و
پیرامون
امپراطوری
بوده و هیچ سند
و مدرکی از
مرکز
امپراطوری در
دست نیست .
کورش خودش هیج
جیزی ننوشته ،
هیچکس اورا
معرفی نکرده ،
هیچ نمی دانیم
چه گفته و
چگونه فکر می
کرده ، در یک
کلام هبچ چیزی
در باره او نمی
دانیم .
استفان
فوکار و
مورخینی که وی
بدانان استناد
کرده داستان
تولد و زنده
ماندن کورش را
یک افسانه
ساده شرقی می
دانند که
مانند اکثر
داستانهای
شرقی با یک
خواب دیدن
شروع می شود .
ترجمه
کلمه به کلمه
نوشته هرودوت
بنقل از
استفان فوکار
، بشرح زیر است
:
«
آزدیاک شاه
ماد که در فلات
ایران حکومت
می کند ، خواب
می بیند که «
دخترش ماندان
با ادرار کردن
ابتدا پاتخت و
سپس آسیا را در
سیل غرق می کند
» بعد از این
خواب تصمیم می
گیرد که دخترش
را به اشراف
ماد که می
توانند رقیب
قدرت او باشند
شوهر ندهد و او
را به یک پارس
بنام کامبیز
که شاهک
کوهستانهای
زاگروس بوده
بزنی می دهد .
زمان می گذرد و
آزدیاک پیر می
شود و ماندان
در انتظار
تولد کودکی
است که آزدیاک
بار دیگر خواب
می بیند که
«
از فرج دخترش
تاکی روئید و
تمام آسیا را
فرا گرفت » با
این فال بد ،
فرزند ماندان
باید کشته شود
. شاه ، کشتن
بچه را به یکی
از اعیان ماد
بنام هارپاگ
که مورد
اعتمادش بود
واگذار می کند
اما هارپاگ
مخفیانه از
کشتن بچه
خودداری می
کند و اورا به
دایه ای می
سپارد تا
مانند فرزند
خودش بزرگ کند
. این کودک
سیروس ( کورش )
نامیده می شود
.
کودک
هنگام بازی با
همسالانش
آثار بزرگی
از خود نشان می
دهد. بزودی
اطرافیان شاه
در می یابند که
هارپاگ کودک
را نکشته .
آزدیاک دستور
می دهد فرزند
خود هارپاگ را
بکشند ،
آنگاه مهمانی
مفصلی ترتیب
می دهد و غذای
خوبی آماده می
کند . بعد از
صرف غذا از
هارپاگ می
پرسد که غذا
چطور بوده و
جواب می شنود
که بسیار عالی
بود . در این
حال شاه سر
فرزند هارپاگ
را به او نشان
می دهد و
هارپاگ متوجه
می شود که آنچه
که خورده گوشت
فرزند خودش
بوده .
کورش،
بزرگ شده و شاه
زاگروس می
گردد . هارپاگ
که در پی فرصت
بود تا از
آزدیاک
انتقام
فرزندش را
بگیرد ، در خفا
کورش را به جنگ
علیه آزدیاک
تشویق می کند .
آزدیاک لشکری
برای مقابله
با کورش می
فرستد و
فرماندهی
لشکر را به
هارپاک می
سپارد . در روز
مصاف ، لشکر
علیه آزدیاک
بر می گردد و
کورش بدون جنگ
بر پدر بزرگ
خود غلبه می
یابد و
امپراطوری
ماد به
امپراطوری
پارس تبدیل می
شود . »
خویشاوندی
قوم ماد با قوم
پارس امکان
دارد ولی
ماد ها
امپراطوری
مرکزی
نداشتند و
حکومت آنان
بشکل
فدراسیون
قبایل بوده
است . افسانه
جنگ کورش با
پدر بزرگ خود
نیز تغییر شکل
یافته یک
واقعه تاریخی
است که در زمان
و مکان دیگری
اتفاق افتاده
است .
در
سال 1879 باستان
شناسی بنام
هرمزد رسام
در خرابه های
بابل لوحه ای
را کشف کرد که
این لوحه به
«
سالنامه
نابونید »
معروف شده و در
حال حاضر در
بریتیش
میوزیوم لندن
نگهداری می
شود . متن لوحه
سال به سال
حکومت
نابونید ( 539 – 556 ق .
م ) آخرین
پادشاه نئو
بابلی را شرح
می دهد . درسال
ششم سلطنت او
یعنی 550
ق
. م نویسنده
سالنامه ، به
جنگی در چند صد
کیلومتری
جنوب شرقی
بابل اشاره می
کند و می نویسد
:« شاه اشتومه
گو ، لشکر خود
را برای جنگ با
کورش ، شاه آن
شان ، فرستاد
ولی لشکر بر او
شورید ، او را
به زنجیر
کشیده و تحویل
کورش دادند .»
ظاهرا
این « ایشتو مه
گو » همانست که
هرودوت او را
آزدیاک
می نامد .
شهرت
کورش در تاریخ
مدیون نوشته
های هرودوت و
بعد از آن
گزنفون است .
گزنفون
فیلسوف ومدرس
بوده ، او
مخالف
دموکراسی
بوده در عین
حال
اولیگارشی را
نیز ابده آل
نمی دانسته .
گزنفون در
جستجوی یافتن
مدل و شخصیتی
برای حاکم
ایده آل ،
کتابی می
نویسد که
مورخین این
کتاب را بیشر
یک رمان تخیلی
می دانند . نام
کتاب «
سیروپدی » می
باشد و شخصیت
اصلی آن سیروس
نام دارد .
اشتباه
اینجاست که
بعضی ها این
شخصیت خیالی
را بجای کورش
تاریخی می
گیرند و هرچه
گزنفون از
زبان قهرمان
داستانش
نوشته ، به
کورش تاریخی
نسبت می دهند .
درواقع آنچه
که گزنفون
دراین کتاب
آورده ، شبیه
اسکندر نامه
های ایرانی
است که همه
گونه افسانه و
معجزه به
اسکندر نسبت
می دهند ولی
هیچ نشانی از
زندگی و کار
های اسکندر
مقدونی
تاریخا موجود
در آنها نیست .
اما
آنچه که کورش
را برای
دوستدارانش
از حالت یک
کشور گشای خشن
به یک مصلح
اجتماعی
ارتقاء داده
، تفسیر هائی
است که از «
سیلندر سیروس
» ( لوحه کورش ) می
شود .
در
قرن نوزدهم ،
باستان
شناسان از زیر
بنای معبد
اصلی بابل
استوانه ای از
گل رس بطول
بیست و به عرض
ده سانتیمتر
کشف کردند که
به « سیلندر
سیروس » معروف
شد . استوانه
با خط میخی و
بزبان بابلی
نوشته شده ولی
بخش هائی از آن
از بین رفته
است اما در سطر
بیستم آن ،
خطاط نوشته
است : « منم کورش
، شاه بزرگ ،
شاه قدرتمند ،
شاه بابل ، شاه
صور و آکد ،
شاه چهار
منطقه » .
متن
نوشته شده بر
این استوانه ،
به ناحق به
اولین منشور
حقوق بشر
معروف شده که
در آن بنیان
گذار
امپراطوری با
عظمت ، آزادی
ادیان و عقاید
را تضمین می
کند .
متاسفانه
این استوانه
هم متعلق به
کورش نیست . در
استوانه که
بعد از فتح
بابل نوشته
شده است ، کورش
خودرا پیرو
خدای
خدایان یعنی «
مردوخ » خدای
حافظ شهربابل
می خواند و
اعلام می کند
که مذهب مردوخ
را در شهرهای
بزرگ
امپراطوری
رایج خواهد
کرد ،
«
شهر های آنسوی
دجله که
مدتهاست
وبرانه و رها
شده اند، من
خدایان
آنهارا به
مکان هایشان
باز خواهم
گرداند و
معابد ابدی
برای آنها
خواهم ساخت » .
بعضی
ها این نوشته
را یک سرود
مذهبی می
دانند اما
باحتمال
بسیار قوی این
بک
مانورسیاسی و
یک سری وعده
های
حساب شده و
زیرکانه است .
بخش عمده آن در
محکومیت و نقد
« نابونید » است
فقط جزء کوچکی
از آن به کورش
اختصاص دارد .
هنگامی
که کورش در سال
539 قبل از میلاد
بدون جنگ بر
نابونید شاه
بابل پیروز شد
، یک شاه کم
اهمیت کوههای
زاگروس نبود .
او بر ماد غالب
شده و سپس با
شاه قدرتمند
لیدی « کروزوس »
جنگیده و
پایتخت او
سارد را تسخیر
کرده و تا
آسیای صغیر
پیشرفته بود و
یونانیها را
تهدید می کرد .
اما بلعیدن
بابل کار
بزرگی است .
گرفتن
بزرگترین
پایتخت
خاورمیانه و
باحتمال یقین
بزرگترین شهر
دنبای آنزمان
بمعنی گرفتن
یک امپراطوری
بزرگ نیز هست
که تا سواحل
مدیترانه
ادامه دارد .
پیر
بریان متخصص
سلسله
هخامنشی و
استاد
کلژ دو فرانس می
گوید « کلید
فتح بابل در
قدرت نظامی
نیست . کورش می
بایست کشوری
را که تسخیرمی
کرد ، خوب می
شناخت و می
دانست که
چگونه از
حمایت نخبگان
شهر بهره مند
شود . » در بابل ،
هر فاتحی می
بایست با
روحانیون
مردوخی شهر ،
از طریق حمایت
وگسترش دین
آنان ، همکاری
می کرد
همچنانکه در
نوشته
استوانه ای
قول آنرا می
دهد .
مورخ
فرانسوی ،
فرانسیس
ژوانس می گوید
: « این سیلندر
بنام کورش است
اما در واقع یک
متن تبلیغاتی
کلاسیک بابلی
می باشد
و می خواهد
نشان بدهد که
کورش آمده است
تا از کسانی که
در گرفتن شهر
به وی کمک
کردند ، حمایت
کند.»
لذا
این کورش
واقعی نیست که
در سیلندر
مشاهده می شود بلکه
کورش « بابلی
شده » است که به
زبان متحدینش یعنی
روحانیون
، تجار و
کاتبان بابلی
سخن می گوید .
بزبان
همانهائی که
ورود
پیروزمندانه
کورش را به
بابل بدون جنگ
امکان پذیر
ساختند .
اسکندر
کبیر دو قرن
بعد از آن با
همان شیوه
پارس را تسخیر
کرد . یعنی قبل
از حمله به
پارس مخفیانه
با اعیان پارس
هم پیمان شد که
شرح آن واقعه
نیز افسانه
شده .
علیرغم
واقعیت های
تاریخی معتبر
، افسانه کورش
همچنان زنده
است ، این
افسانه ها نه
تنها کورش را
آزاد کننده
اسرای بابل و
بدروغ بانی
اولین منشور
حقوق بشر ،
بلکه ملغی
کننده برده
داری نیز می
دانند . خانم
شیرین عبادی ،
روز دهم
سپتامبر سال2003
هنگام دریافت
جایزه صلح
نوبل گفت :
«
من ایرانی ام ،
از فرزندان
کورش کبیر که 2500
سال پیش حکومت
می کرد و هرگز
براقوامی که
خواهان او
نبودند حکومت
نکرد و قول داد
که هیچکس را به
تغییر دین
وعقیده مجبور
نکند و آزادی
را برای همه
تضمین نماید .»
خانم
عبادی یقینا
تحت تاثیر
افسانه های
رایج این
سخنان را
ایراد کرده
وگرنه کورش
هرگز چنین
ادعائی
نداشته
، اصولا کورش
حرفی نزده که
اینهم یکی
از آنها باشد
. تنها کاری که
کورش کرده ، در
سال های بعد از
فتح بابل ،
نرمش هائی از
خود نشان داده
و فرمانی صادر
کرده تا
یهودیانی که
از سال 587 ق. م
بدستور بخت
النصر دوم به
بابل کوچانده
شده بودند ، به
اورشلیم باز
گردند و معبد
خدای اسرائیل
را بنا کنند .
متن
فرمان کورش در
کتاب مقدس
یهودیان آمده
است و
از
نظرمعتقدین
به این کتاب
تردیدی در صحت
آن وجود ندارد
.
اما
چرا بین
پادشاه
قدرتمند پارس
با یک قوم کوچک
که چیزی برای
اهداء کردن به
امپراطور
نداشت چنین
اتحادی ایجاد
شده است ؟ پیر
بریان با خنده می
گوید که :
«
همه اش ساختگی
است . کورش چه
الزامی داشت
که در سر راهش
به مصر با قومی
متحد شود که
فایده ای برای
او نداشت در
حالیکه
اورشلیم بر
سر راه مصر
قرار نگرفته
است . حتی سعی
کرده اند بین
هبرو و پارسی
نیز قرابتی
پیداکنند و
بگویند که دین
پارس یکتا
پرستی بود .
چیزی که
واقعیت ندارد
هر چند که
اهورا مزدا در
معبد آنان
جایگاه خاصی
دارد .»
حقیقت
اینست که کورش
بعد از فتح
بابل به همه
اقوامی که با
زور به بابل
کوچانده شده
بودند ، اجازه
داده است که به
وطن خود
بازگردند و
تعدادی از
آنان نیز
برگشته اند .
اینهم بنظر می
رسد که شیوه
جدیدی برای
اداره
امپراطوری
بوده است و به
همه اقوام
خودمختاری
داده شده چون
نمی توانستند
همه را بزور
تحت فرمان خود
نگهدارند ،
کاری که آشور
ها قبل از آن
کرده بودند .
اما
رافت و ملایمت
زمانی بکار
برده شده که
نفع سیاسی
داشته است .
هرودوت که نام
کورش را در
تاریخ به
بزرگی ثبت
کرده است ،
پایان عمر
اورا بمانند
یک کشور گشای
خونریز تصویر
می کند و می
نویسد :
«
کورش در اواخز
عمر به
کشورگشائی در
آسیای مرکزی
پرداخت . در
سرزمین
ماساگت ها که
قومی
صحرانشین و
سلطه ناپذیر
بودند دامی می
گستراند . سفره
ای عظیم با
اندکی نفرات
در جائی می
گذارد . ماساگت
ها می آیند و
بعد از کشتن آن
نفرات اندک ،
می خورند و می
آشامند و
بخواب می روند
. سحرگاهان ،
کورش با
زبده ترین
جنگجویان خود
برآنان می
تازد و ماساگت
ها را قتل عام
می کند . در این
حمله پسر، «
تومروس » ملکه
ماساگت ها
کشته می شود .
ملکه
ماساگت ها
برای نبرد
نهائی تمام
نیروی قوم خود
را گرد هم می
آورد و پارس ها
را شکست می دهد
. در این جنگ
کورش نیز کشته
می شود .
ملکه
تومروس تشتی
از خون پر می
کند و جنازه
کورش را در
میان کشته
شدگان پیدا
کرده سر از تنش
جدا می کند .
آنگاه سر او را
در تشت خون
فروبرده و
چنین می گوید :
ای
خون آشام که در
تمام عمر از
ریختن خون سیر
نشدی و پسر مرا
با حیله و
نبرنگ از من
گرفتی اکنون،
من
می
خواهم تو را
برای همیشه از
خون خوردن سیر
بکنم .» .
همراهان
اسکندر ، رد
پای کورش را در
همه جا دنبال
کرده اند . یکی
از آنان بنام «
آریستو بول »
یادداشتهائی
در باره کورش
نوشته که از
بین رفته اند
ولی مورخ
معروف «
پلوتارک » از
آنها نفل قول
کرده و آورده
است که
کورش
با تمام غروری
که داشته ،
دستور داده بر
سنگ قبر او
چنین بنویسند :
«
ای رهگذر ، هر
کسی که هستی ،
از هر کجا که
می آئی ، چون
می دانم که
خواهی آمد ،
منم کورش که
تمام آسیا را
برای پارس
تسخیر کردم .
بر من حسادت
مکن ، اکنون
مشتی خاک پیکر
مرا می پوشاند
.»
اما
در پاسارگاد
در استان
فارس فعلی که
گفته می شود
مقبره کورش در
آنجاست هیچ
نوشته ای وجود
ندارد و این
بسیار تعجب
آور است زیرا
در منطقه ای که
هر حاکم کوچکی
نیز نام خودرا
بر سنگ قبر خود
حک می کرده ،
نام کورش بزرگ
بر هیچ سنگی حک
نشده است .
در
پاسارگاد ،
باستان
شناسان سه تکه
یک لوحه به خط
میخی پیدا
کرده اند که
چیز اهمیت
داری نیست و بر
آن فقط این
کلمات نوشته
شده :
«
منم کورش شاه
هخامنش »
این
لوحه نیز بنظر
اکثر مورخین
بفرمان کورش
نوشته نشده
بلکه سال ها
بعد بوسیله
یکی از
جانشینان او
نوشته شده است
و بهیچ وجه
شایسته
امپراطور
بزرگی نیست که
فرمان نوشتن
چنین لوحه
ناچیزی را
بدهد .
منابع
مورد استفاده :
-----------------
1.
Stéphane
Foucart , Le Monde 19-20 août
2007
2.
Histoire
de l’Empire perse, de Pierre Briant (Fayard)
3.
Dictionnaire
de la civilisation mésopotamienne, sous la direction de Francis Joannès (coll.
« Bouquins », Robert Laffont)
4.
Darius :
les Perses et l’empire, de Pierre Briant (coll. « Découvertes »,
Gallimard)
5.
www.achemenet.com,
édité à l’initiative de la chaire « Histoire et civilisation de monde
achéménide et de l’Empire de Alexandre » du collège de France
6.
L’enquête,
d’Hérodote (édition d’Andrée Barquet/Gallimard)
The evil
empire
Persia's kings are history's
great villains. Does the British Museum's show do them justice? By Jonathan
Jones
Thursday September 8, 2005
The Guardian

Strange stillness ... part of the
staircase of the Palace of Darius in Persepolis. Photograph: Martin Godwin
In its day, which lasted from the middle of the 500s BC until the defeat of Darius III by Alexander the Great in 331 BC, the Persian empire ruled a vast portion of the then-known world from the Nile to the Indus. It connected the Mediterranean with modern Afghanistan. Rich beyond dreams, powerful beyond dispute, the great kings ruled from their mighty palaces at Susa and Persepolis, tolerating the religions and cultures of subject peoples and harvesting the creativity of near eastern civilisation that had already, before they came along, invented writing and urban life. It should have been enough to earn them historical immortality.
Yet, of course, the leader whose name resonates down the ages is Alexander the Great. The Persian kings, from their lofty thrones, perceived the turbulent islands on the western fringe of the empire as a marginal irritant, and yet the Greeks were their nemesis. For the Persians had the misfortune to be the others, the enemies - in short, the Orientals - against whom the first European civilisation defined itself.
The Middle East invented writing, but ancient Greece invented history. Herodotus, "the father of history", takes as his epic theme the struggle of the Greek city states against the vast Persian empire - and sees it as a war of liberation. The idea of democracy was born in the fight against Persian despotism: that is how Herodotus tells it. The Persian king Xerxes is the supreme overlord of all baddies, turning his eye on the plucky little Greek cities who, unexpectedly, fight back. Now you remember the Persians: the guys with the strange beards whom the Athenians beat at Marathon. Until Marathon, says Herodotus, "no Greek could even hear the word Persian without terror". In finding the courage to fight Persia, the Greeks discovered their own identity as citizens.
All western political theory is implicitly defined against the ghost of Persia - from condemnations of "tyrants" in the Atlantic republican tradition to Marx's caricature of "oriental despotism". In winning their nationhood, the Greeks consigned the Persians to a miserable place in the world's memory.
The most vivid portrait of a Persian ruler isn't even in this exhibition. It appears in a mosaic found in Pompeii, now in the Naples Archaeological Museum, based on a lost painting of Alexander the Great in battle. Through a tangle of horses, men and spears, Alexander charges. Darius stands helpless in his chariot, his face startled and appalled, like a frightened rabbit. So much for Persia!
This is how history is made - by writers and artists recycling stories and images down the centuries. This mosaic decorated the House of the Faun in Pompeii centuries after the fall of Darius; millennia after that, the victories of Alexander are still box office.
It takes Neil MacGregor's idealistic British Museum to put the Persian point of view. Everything about Forgotten Empire is calculated to turn history on its head. This is archaeology meeting world politics. The very existence of the exhibition is a diplomatic coup: in case you hadn't noticed, Persia is now Iran. The loans from Tehran that have made Forgotten Empire possible were negotiated before the recent change of government and had to be renegotiated at the last minute.
This is the kind of exhibition I expect of the British Museum. Here at last is the enlightening encounter with another culture that, in the Bloomsbury museum's years of decline, was replaced by crap like an Agatha Christie show. At the same time, it's laudably different from a Royal Academy blockbuster: less swank, more thought. I can promise you will not only be delighted by gold daggers and chariots but leave with a sense of Persian history. It's first rate.
So why was I disappointed? I was left flat - not by the superb show but by the Persian empire itself. The British Museum wants us to believe Persia was traduced by the Greeks. It wants to show us an alternative Persia from the evil empire vilified by Hellenic historians. Yet everything confirms this Greek "myth" of a supremely rich, powerful, bureaucratically faceless empire. The real difference between the Greek version and the version we get here is that the Greeks made the Persians glamorous in their villainy.
The Persian kings, their wives, ministers, soldiers and myriad subjects are a void at the heart of this exhibition. They don't emerge, in their own art, as individuals, only as warriors in profile, with the same neat beards. In Herodotus, the Persian ruler Darius, when he was told of Athenian support for rebels in Asia Minor, called for his bow, took an arrow, shot it into the air and cried: "Grant, O God, that I might punish the Athenians!" Compare that with the real voice of a Persian king, on a clay tablet telling of the construction of the palace at Susa: "Saith Darius the King: Ahuramazda, the greatest of the gods - he created me; he made me king; he bestowed upon me this kingdom, great, possessed of good horses, possessed of good men ..." The Greek fantasy of a monarch convulsed with anger, demanding his bow, is so much more dramatic, more human.
The same contrast between Greeks and Persians is unavoidable when you contemplate the most imposing monuments here. Unfortunately, they appear in a 19th-century collection of plastercasts; the reliefs that survive on the ruins of the palace at Persepolis are inaccessible, unless you fancy a trip to Iran. I find it hard to enjoy reproductions. Nevertheless, some judgments are possible. The celebrated frieze of various peoples paying tribute is imposing. But the figures have a static quality. No one runs, nothing overlaps. Even the wonderful carving of two immense lions, or the black stone mastiff from Tehran - an original - succeed through mass rather than movement.
If you wanted to claim, as a newspaper did this week, that Persia was "the greatest of all ancient civilisations" you'd be better off picking a venue other than the British Museum. Just a walk from the show are the Elgin Marbles - the frieze of the Parthenon created after the Athenian acropolis was razed by the Persians. The Greek masterpiece is full of motion and emotion, from horses barely reined in, to a heifer being led to sacrifice.
Where's the passion in Persian art? Its very beauty - and it is beautiful - lies in its strange stillness; you see this most in the painted brick profiles of palace guards. Yet this praise has to be qualified. This kind of glazed brick decoration isn't original to the Persian empire; they got it from Babylon - to be precise, from the neo-Babylonian kingdom that they subdued. This isn't about east versus west. With our idiocy being what it is, the British Museum runs a risk of confusing us into equating Persia with the near-eastern origins of civilisation. The Persian empire followed, and conquered, the Assyrians and neo-Babylonians - and was about two millennia after Ur. All these cultures were greater than Persia's, as a quick tour of the British Museum will indicate.
The Persian empire was admirably curious about the cultures it absorbed: in Egypt the Persian kings paid homage to Egyptian gods. It assimilated the cultural heritage of the entire eastern Mediterranean world, including that of Greece; a wonderful silver and bronze amphora handle in the shape of an ibex rests on a mask of a Greek satyr. But all this openness has an emptiness at its heart. No one is even quite sure what the Persians believed - how strange, in an ancient world so full of gods, from Osiris to Zeus to Jehovah, that only a single case is filled with religious offerings. Were they just boring bureaucrats?
Yet we do get a glimpse of what they loved. They liked to live it up. The most startling things here are gold and silver drinking vessels in the shape of horns - just a taste of the opulent lifestyle of the Persian court. That, too, becomes a little offputting as you admire one gold bracelet too many.
It sounds as if I'm kicking against this exhibition. I suppose I am, yet it is archaeology at its most impressive. You might even say it is archaeology versus history. The Greeks wrote history. The Persians are recovered here through archaeology - the study of objects retrieved from the sand. Yet history wins. The Persian empire visible in its surviving artefacts turns out to be as grandiose, luxurious and remotely despotic as Herodotus said it was.
· Forgotten Empire: The World of Ancient Persia is at the British Museum, London WC1, from tomorrow. Details: 020-7323 8583
www.turkiran.com
ناصر
پور پیرار به
عنوان یکی از
فارس زبانان و
مورخین دگر
اندیش تاریخ
باستان ایران
چهره ای
شناخته شده
است.سلسله
کتابهای او
تحت عنوان کلی
«تاملی در
بنیان تاریخ
ایران؛
دوازده قرن
سکوت» موجب
بروز مباحثات
و مناقشات
شدیدی در میان
مورخین موافق
و مخالف وی شده
است.
موافقین
او معتقدند که
به دلیل این
قبیل
روشنگریهای،
پور پیرار
دچار انواعی
از حملات رسمی
و غیر رسمی شده
است.دو جلد از
کتابهای
اخیر وی
از طرف وزارت
فرهنگ و ارشاد
اسلامی ممنوع
النشر شده و
خود او نیز جهت
پاسخ گویی به
تحقیقات
منتشر شده
تاریخی اش
راهی
بازداشت گاه
گردیده است!
روز
سه شنبه 29/9/84 ،
ناصرپورپیرار
به دعوت
جمعیت اسلامی
دانشجویان
تورک دانشگاه
زنجان در ساعت
17 جهت
سخنرانی در
سمیناری
باعنوان
«تاملي بر
تاريخ نگاري
ايران»،
وارد آمفی
تئاتر مملو از
جمعیت تالار«سهره
وئردی»
دانشگاه
زنجان شد.
نخست
حسن حسینعلی
بعنوان یکی
از دانشجویان
رشته تاریخ به
معرفی آثار و
نظرات پور
پیرار پرداخت
و اورا فردی
دانست که به
رغم
مخالفتهای
شدید صاحبان
زرو زور و
تزویربا
شجاعتی که
واجد پشتوانه
های قوی علمی
است از اندیشه
و تحقیقات
نوین خود در
خصوص تاریخ
باستان ایران
دفاع می کند.
سپسی
ناصر پور
پیرار در میان
تشویقهای
وسیع حضار در
پشت تریبون
قرار گرفت.
پور
پیرار اظهار
داشت:«امشب
سینمایی از
بخش تاریخ شرق
میانه و کهن را
از طریق کمک
گرفتن از
تصاویر بیان
خواهم کرد و
بخش پنهان
مانده تاریخ
این منطقه
وسیع و تمدن
ساز را با
زدودن
غبارهای 2500
ساله آن شرح
خواهم داد.اساسا
تاریخ امروز
ایران روایت
ایرانیان
نیست. بلکه این
تاریخ عبارت
است از مجموعه
ای از تالیفات
و حکایات
مورخین
روس،آلمانی،انگلیسی
و ایتالیائی.
اگر هم مورخین
ایرانی در این
خصوص مطالبی
نوشته اند
درکل اقدامی
جز تبعیت،
تدوین، بیان و
انعکاس مطالب
مورخان خارجی
کار دیگری
نکرده اندبه
این ترتیب
تاریخی که به
دست بیگانگان
نوشته شده
برای شاگردان
ایرانی آنها
مورد پذیرش
قرار گرفته و
وارد کتب درسی
و مراسم ملی ما
شده است.»
پور
پیرار با
اشاره به
اینکه اکثریت
مطلق این
تاریخ نویسان
یهودی بوده
اند و همه آنها
بدون تفاوت
خاصی مطالب
همدیگر
را مورد
تایید قرار
داه اند می
پرسد:« از چه
روی تاریخ
ایران برای
این مورخان تا
این حد جذاب
بوده و به چه
دلیل در خصوص
تاریخ 2500 سال
قبل این فلات
،چنین اتفاق
نظری جود
دارد در
حالیکه حتی در
خصوص حوادث
جنگ جهانی دوم
که در همین 70
سال گذشته
بوقوع پیوسته
هرگز نمی
توانیم شاهد
چنین اجماع
نظری باشیم؟!»
با
درخواست پور
پیرار مجموعه
بسیار نفیس و
منحصر بفردی از
آثار سفالی ،
سنگی و فلزی
مکشوفه در
فلات ایران به
نمایش گذاشته
شد که قدمت
آنها به چند
هزار سال قبل
از حضور
هخامنشیان در
ایران می رسید
و نشانگر حیات
و بالندگی
تمدنهای
عموما
ناشناخته ای
در چهار گوشه
فلات ایران می
کرد.
او
اظهار داشت: «شرق
میانه کهن،
مادر تمدن
بشری است ومهد
تمدنهایی است
که سراغ انها
را می توان
ازهفت هزار
سال پیش در
گستره وسیعی
از مصر تا شرق
فلات ایران
گرفت. »
پورپیرارمعتقد
است:« شرق
میانه کهن
کلید تمدن
امروز بشری
است چراکه
تمدنهای
دیرین این
سرزمین شامل
تجمعات
پیشرفته،سیستمهای
مترقی
ابیاری،
خدایان متعدد
و افسانه های
جذاب، معابد
زیبا،
سفالهای
هنرمندانه،
صنعت ریخته
گری و همچنین
تقنین نخستین
قوانبن بشری
بوده است.حتی
انسان بابلی
جهت رصد آسمان
اقدام به
ساختن برج
عظیم بابل می
کند که خود
مقدمه ای برای
پیشرفتهای
فضایی امروز
است.اما به رغم
وجود این همه
عظمت و شکوه در
تاریخ هفت
هزار ساله
اقوام ایران،
کمترسازمان و
موسسه دولتی
ای مایل است تا
اقدام به
تحقیق و تفحص
در این وسعت
کهن و پنهان
کند.در مقابل
همین نهادها
با برق
انداختن
سنگهای تخت
جمشید فقط می
کوشند تا
تاریخ این
مملکت کهن را
به کوروش و
داریوش
برگردانند.»
پور
پیرار اظهار
داشت: « مثلا در
مورد تمدنی که
از جیرفت سر بر
آورده است تا
دو سال تمام ،
دست سارقان
ویاغیان در
سرقت و یغمای
آثار نفیس این
منطقه باز
گذاشته شده
بود و سازمان
میراث فرهنگی
کوچکترین
توجهی به
گزارشهای
مسئولین
دلسوز نمی کرد!»
او
افزود: «برای
من ثابت شده
است که این
سازمان عریض و
طویل هیچ
علاقه ای به
تاریخ و فرهنگ
قبل هخامنشی
ندارد.اینها
فقط خود را
خدمتگزار
تاریخ
هخامنشی می
دانند!»
پس
از نماشی
اشکال و
تصاویر آثار
تاریخی ، پور
پیرار اظهار
داشت : «همه این
قبیل
اثارنفیس
تمدنی بشر شرق
میانه، کوتاه
زمانی پس از به
قدرت رسیدن
هخامنشیان از
صفحه تاریخ گم
می شود بنوعی
که پس از 1200 سال
اثار تمدنی
مکشوفه در
همین منطقه
بسیار
ابتدائی است و
نشان دهنده
ضعف شدید علمی
،هنری و مدنی
اقوام سازنده
ان می باشد!»

او
می پرسد چه شده
است که ناگهان
پس ازگذشت 1200
سال از حکومت
هخامنشیان
اقوام فلات
ایران به رغم
سیر محتوم
تکاملی دچار
چنین نزول
دهشتناکی شده
اند؟!
پور
پیرار با تکیه
بر همین نکته
اعلام داشت که
وقوع یک حادثه
عظیم و بسیار
مهلک سبب
اهلاک و
قهقرای تمدنی
در فلات این
سرزمین شده
است.
او
با بازخوانی
آیات معینی از
کتاب مقدس
تورات به
حادثه ای تحت
عنوان«پوریم»
اشاره می کند و
ازقول قوم
یهود می گوید:مطلع
شدیم که مردم
منطقه شرق
میانه تصمیم
به نابودی
یهودیان
گرفته اند.پس
ما پیشدستی
کردیم وبا کمک
هخامنشیان
دشمنان خود را
در سیزدهم ماه
اداراز بین
بردیم و 77 هزار
تن از آنها را
هلاک کردیم!
پور
پیرار با این
پرسش بحث خود
را آغاز می کند
که چرا وقتی
مورخان غربی
از طوفان نوح و
ساختن کشتی
نوح به
تفصیل سخن می
گویند در قبال
حادثه پوریم
سکوت اختیار
کرده اند و حتی
در دائره
المعارفها
نیز در مورد
این ماده سخنی
به میان
نیامده است؟!
او
افزود: « سندی
از دوران
هخامنشان تحت
عنوان کتیبه
بیستون در دست
است که در آن
سنگ نوشته،
شرح
مقاومتهای
ملل تحت ستم
هخامنشیان
علیه داریوش
ثبت شده است.در
این کتیبه از
قیامهای
سراسری و
مستمری سخن
گفته می شود که
همزمان با
امدن داریوش
در سراسر
قلمروی
هخامنشیان
بوقوع پیوسته
و هخامنشیان
نیز جهت
خاموشی
شورشها به
شدیدیترین
سرکوبها و قتل
عامها متوسل
شده اند.
پور
پیرا معتقد
است این نبرد
جمعی علیه
داریوش
خودجوش نیست و
به نوعی تحت
کنترل یک
سازمان مرکزی
ضد هخامنشی
قرار دارد و
این سازمان به
دلیل
همپیمانی
یهودیان با
جلادان
هخامنشی
خواهان
نابودی
دشمنان خویش
می باشد.
پور
پیرار معتقد
است :«بعد از
فاجعه پوریم
منطقه به قدری
خالی از سکنه
شده که بشر
برای 1200 سال در
شرق میانه
قادر به تولید
یک سنجاق سر
نیز نشده است.اما
به رغم این
مسائل برخی از
مورخان از
یافته شدن
اثار ساسانی
خبر می دهند.مطابق
ادعای این
مورخان
،بشقابها و
کوزه های
یافته شده
مربوط به مناطق
اورال،ایتالیا
و بلغارستان
است.توجه کنید
که همه آین
اثار در خارج
از فلات ایران
امروز یافته
شده است.می
پرسیم این
اثار چگونه
خود را به ان
نواحی دوردست
رسانده اند؟!
در مورد منطقه
اورال می
گویند که
ایرانیها در
دوران ساسانی
به پوست خرس
علاقه داشتند
لذا در
مبادلات
پایاپای ،
بشقاب ساسانی
می دادند و
پوست خرس
اورالی می
گرفتند!»
پور
پیرار می پرسد
: «پس از چه روی
تاکنون در
درون فلات
ایران،
بعنوان مرکز
اصلی این
تولیدات
فرضی، هیچ
اثری یافت
نشده است؟!»
او
همچنین می
گوید: « توجه
داشته باشید
که برخی از
اثار مکشوفه
منسوب به
دوران ساسانی
به حدی تازه و
صیقلی است که
مورخ در نگاه
اول به جعلی
بودن انها پی
میبرد!»
پور
پیرار از
بشقابی سخن می
گوید که منسوب
به یزگرد سوم
ساسانی است.
او
می گوید: « به
دلیل تشابه
تاج نقش اسب
سوار موجود در
این بشقاب
با نقوش سکه
های ادعایی
دوران یزد
گرد، انرا
ساسانی و
مربوط به یزد
گرد سوم می
دانند.»او می
پرسد: « اما چرا
ان سکه ها
ساسانی
دانسته شده
اند؟ در جواب
می گوید: «همین
مورخان به
دلیل تشابه
نقوش این سکه
ها به ان بشقاب
آنرا ساسانی
می دانند!»
وی
با به سخره
گرفتن وجود
چنین تسلسل
باطلی در
استدلالات
تاریخی این
توجیهات را
تلاشی برای
تاریخ سازی
جهت ملل و
اقوام ایران
می داند.
او
بار دیگر به
کتیبه بیستون
اشاره می کند و
نام برخی از
اقوام مندرج
در آن کیتبه را
می خواند.اقوامی
همچون اووجه،
مودرای، سه ته
گوشه، رخج،...که
در حال حاضر
تنها و تنها یک
نام از آنهابر
روی سنگ نوشته
مذکور باقی
مانده است و
دیگر هیچ!
او
می گوید:« همه
این اقوام در
فاجعه پوریم
به دست
هخامنشیان و
یاوران انها
کشته شده اند.
به همین دلیل
است که در
ایران امروز
هر جا کاویده
می شود تمدن
نابود شده ای
از دل خاک سر
بر می اورد.تمدنی
که ثروتهای ان
رها شده است!»
او
مجددا می پرسد:«
اگر سبب این
اتفاقات مهلک
یک حادثه
طبیعی است چرا
بازماندگان
برای بازیافت
این ثروتها
همچون همیشه
باز نگشته
اند؟!»
او
به اکتشافات
اقای نگهبان
در حوزه تمدن
مارلیک اشاره
می کند و از
اشیائ بسیار
نفیس و رها شده
ای در عمق نیم
متری زمین خبر
می دهد که تنها
به دلیل گذر
زمان با خاک و
شن پوشیده
شده است.چرا
هیچ کس به رغم
اینکه این
اشیای بسیار
بسیار نفیس
سالهای سال
برروی زمین
قابل مشاهده
بوده اند جهت
تصاحب انها
اقدام نکرده
است؟!
پور
پیرار می گوید:
«جواب این
سئوال مرگ همه
انسانها و
اقوام ان روز
ایران است!
پس
مورخان جهت پر
کردن این شکاف
عظیم تمدنی
اقدام به
جعل اوستا و
مانی و مزدک
کرده اند.من
معتقدم همه
کیتبه های
واقع در جنوب
ایران جعلی
است و از صد
سال پیش توسط
برخی از مراکز
غربی و از جمله
دانشگاه
شیکاگو در نقش
رجب و نقش رستم
کنده شده اند.»
او
معتقد است که
پس از فاجعه
هستی سوز
پوریم تا طلوع
اسلام بخش
بزرگی از
فلات ایران
فاقد شواهد
تمدنی است.پور
پیرار مدعی
است: «حتی با
طلوع اسلام
اسامی اشخاص و
اماکن مجدد
وضع می شوند.»
او
می گوید هر
اسمی در هر
زبانی معنایی
دارد.مثلا
بویوک در
تورکی،احمد
در عربی و...اما
چرا در
شاهنامه به
هنگامه اشاره
به اسامی
ایران باستان
کلماتی مطرح
می شوند که
فاقد هر گونه
معنا هستند؟
او از سیصد اسم
همچون
رستم،منیژه،بیژن
و... نام می برد
که کوچکترین
معنایی را
تداعی نمی
کنند!
پور
پیرار تاکید
می کند که او
اصلا قصد
تخریب قوم
یهود را ندارد
و بهیچوجه
دشمن یهود
نیست و
می گوید بدون
هر گونه حب و
بغض نسبت به
تاریخ ایران
بیائید یافته
های تاریخی
جدید را بررسی
کنیم.
او
تاکید می کند: «در
کمال تاسف
مقامات کنونی
جمهوری
اسلامی حاضر
نیستند به این
یافته ها و
تحلیلهای
جدید تاریخی
توجه کنند.به
همین دلیل است
که وزارتخانه
های اموزش و
پرورش،فرهنگ
و ارشاد
اسلامی،آموزش
عالی و همچنین
صدا و سیما و
میراث فرهنگی
همه ساکتند!
او
می گوید:« از چه
روی مقامات
جلوی بیان
حماسه های
دروغین
شاهنامه را
بعنوان تاریخ
نمی گیرند اما
مانع از بیان
یافته های
جدید تاریخی
می شوند؟!»
سخنرانی
پور پیرار
درمیان
تشویقهای
مکرر بیش از 400
دانشجوی حاضر
در سالن به
پایان رسید.اما
در انتهای
سالن جمعی که
تعداد آنها
کمتر از 30 نفر
بود و
به زبان فارسی
صحبت می کردند
بارها
کوشیدند تا با
فریادها و
سوتهای خود
نظم سالن را به
هم ریزند.در
دستان آنها
ویژه نامه
نشریه تخته
سیاه، ارگان
انجمن اسلامی
دانشگاه
زنجان نیز به
چشم می خورد که
علیه کتابهای
پور پیرار
نوشته شده و در
سطح وسیعی
توزیع شده بود.
هخامنشیان
با اشکانیان و
ساسانیان سه
سلسله ی هراس
انگیز و
خونریز تاریخ
ایران
هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران
دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است
هخامنشیان
امپراطوری
بربرهای وحشی
امپراتوری
شیطان
پادشاهان
پارس جنایت
کاران بزرگ
تاریخ بوده
اند
آیا نمایشگاه
موزه ی
بریتانیا
امروزه قصد
دارد آنان را
عادل نشان
دهد؟
کاری از
جاناتان
جونز، منتقد
تاریخ هنر،
روزنامه ی
گاردین
چاپ
لندن، پنج
شنبه ۸
سپتامبر ۲۰۰۵
ترجمه ی
مهرداد
بامدادان،
شیراز
http://www.turkiran.com/3selsele.htm
عتراف پان فارسها به کشته شدن کوروش کبیر بدست فرمانروای آذربایجان تومرس درهفته نامه ایران استار
خبر(35000000)
ایران
استار
بزرگترین
هفته نامه
ایرانیان
مقیم
کاناداست که
در صفحه 30-31
شماره 625 خوددر
مقاله ای تحت
عنوان " قتل
کوروش کبیرپس
از29 سال
فرمانروایی"
کشته شدن
کوروش را بدست
فرمانروای
آذربایجانی
اعتراف کرده
است این در
حالی است که
بعضی از دروغ
پردازان
تاریخ ایران
در بعضی از
سایتها و
نوشته های خود
نوشته ای را از
کوروش یاد
می کنند (کوروش
بزرگ : فرمان
دادم بدنم را
بدون تابوت و
مومیایی به
خاک بسپارند
تا اجزاء بدنم
ذرات خاک
ایران را
تشکیل دهد)حال
با توجه به
مقاله نوشته
شده می توانید
به واقعیت و
دروغ پردازی
پان فارسها پی
ببرید
کوروش پس از فتح بابل ، بر آن شد با توسل به نیروی نظامی اش که فوق العاده نیرومند بود و تاکنون شکستی را تجربه نکرده بود، ماساژت را نیز مغلوب کند. ماساژت ها در شمال شرق ایران(آذررایجان) در کرانه رود آراکس(آراز) در همسایگی قوم ایسه دونر زندگی می کردند. مساژت ها(آذربایجانیها) بسیار ماجراجو بودند. کوروش به دلائل متعدد به سرزمین ماساژات ها لشکر کشی کرد او انگیزه های گوناگونی برای سرکوب این قوم داشته است . یکی پیشینه او بود.او باور داشت که بیش از یک انسان است . و بیش از همه شانس با او بوده است و در همه جنگ ها با موفقیت به اهداف خود دست یافته است . گفتی است که کوروش علیه هر مللتی اراده به لشکر کشی می کرد ، انصراف او چنین تصمیی ناممکن بود و کسی نمی توانست او را از انجان این تصمیم باز دارد . حمله به ماساژت ها(آذربایجان)زمانی صورد گرفت که فرمانروای ماساژتها(آذربایجانیها) فوت کرده بود و همسر او که زنی به نام مومی ریس (تومروس) بود بر آنها حکومت می کرد به روایت هرودوت کوروش فرستاده ای را نزد این زن فرستاد و از او خواستگاری کرده ، تومروس گمان می کرد که کوروش از او خواستگاری نگرده است ، بلکه می خواهد سرزمین آذربایجان را تصاحب کند و بر این اساس به کوروش پاسخ منفی داد. وقتی درخواست کوروش توسط تومروس پذیرفته نشد ، علیه ماساژت ها لشکر کشی کرد.تومروس برای کوروش پیغام فرستاد که به سرزمین خود باز گردد و فکر حمله به سرزمین آنها رااز سر خود بیرون کند . کوروش پس از مذاکره با صاحب منصبان به این نتیچه رسید که در سرزمین ماساژت ها یعنی سرزمین تومروس با آنان روبه رو شود. در جنگی که صورت گرفت پسر تومروس اسیر شد و تومرس از کوروش درخواست کرد که پسرش را آزاد کند و به محض اینکه کوروش او را آزاد کرد ، پسرش خود کشی کرد.و تومرس از آن همه نیروهای چنگچوی آذربایجانی راگرد آورد و به مقابله با کوروش فرستاد.مانند این کشتار تاکنون در میان بربرها(غیریونانی)سابقه نداشته است . جریان این کشتار به این صورد بود که نخست طرفین از دور با کمان به سوی یکدیگر به نبرد پرداختند ئو کاملا به یکدیگر نزدیک شدند.با یان که طرفین زمان درازی با یکدیگر جنگیدند، هیچ کدام از طرفینفرار اختیار نکردند،در پایان این چنگ ماساژت(آذربایجانی)ها پیروز شدند. بخش عظیمی از سپاه پاسیان نابود شدند ئو در حین این چنگ کوروش نیز کشته شد؛ پس از آن که بست و نه سال پادشاه بود. تومروس مشکی را پر ازخون انسان ها کرد و از میان اچساد کشته شدگان پارسی،جسد کوروش را یافت و سر اورا در این مشک فرو برد و با لحنی سرزنش آمیز چنین گفت:تو پسر مرا از من گرفتی ،از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم .من دستور دادمکه تو را با خون سیراب کنند . مرگ کوروش را طبق مدرکی که در دست است ؛ در سال 529 پیش از میلاد می مدانند . پیکر او را به پاسارگاد بردند و به دخمه سپردند و مقبره او تا این زمان در آنچا برپاست. تلاش و هوشیاری و مقاومت کوروش در طی حکومت 30ساله اش شالودهحکومتی را پی ریخت که ایران در زمان خود یکی از بزرگترین مهدهای تمدن چهان باستان شد . روایاتی که در مورد شخصیت ، سیاسیت ، جهانگردیو بر خود کوروش با ملل مغلوب شده است ، او را بصورت چهره ای افسانه ای در تاریخ ثبت کرده است .
منابع:
1-
خدادادیان ،
اردشیر،
تاریخ ایران
باستان(هخامنشی
ها)، مچموعه
سوم ،نشر به
دید ، تهران 1378
2-مشکور،محمد
جواد،ایران
در عهد باستان(در
تاریخ اقوام و
پادشاهان پیش
از اسلام)
انتشارات
اشرفی،1367
35000 000
دولتزنان
ترك و
آزربايجان
تومريس
ماساگئت ساكا
Tomris
Masaget Saka
قرن
هفت پيش از
ميلادּ
سركرده قوم
پروتوترك
ماساگت از
ساكاها،
جانشين سلطنت
پس از مرگ
همسرش. بنا به
روايتهاي
افسانه اي
دختر
فرمانروا "آلپ
ارتونا" (افراسياب)ּ
وي ارتش توسعه
طلب
هخامنشيان را
كه قصد تجاوز و
اشغال
آزربايجان را
داشت در هم
كوبيد و "كورش
كبير" شاه
پارسي را به
قتل رسانيد. در
دوره تومريس
حكومت قوم
ماساگئت در
شمال رود
آراكس (ارس) در
آزربايجان
باستان نيرو
گرفت (برخي از
تاريخدانان،
قلمرو
ماساگئتها را
آسياي ميانه –
ازبكستان
كنوني و رود
آراكس را
آمودريا
ميدانند).
بنابر
روايتي، حاكم
پارسي "كير" (به
فارسي "كورش"٬
٥٥٩-٥٣٠) فرزند
كمبوجيه، كه
بر بخش جنوبي
آزربايجان
تسلط يافته
بود، سرمست از
پيروزيهايش
در آسيا و فتح
بابل، به قصد
تسلط بر بخش
شمالي
آزربايجان،
قلمرو
حكمراني
تومريس در صدد
ازدواج با او
برآمدּ پس از
مخالفت
تومريس با اين
پيشنهاد، كير
تصميم به حمله
و اشغال
سرزمين وي
گرفت. تومريس
نخست پيامي
براي كورش
فرستاد و او را
دعوت به صلح
نمود. اما
مشاوران وي
پذيرش
پيشنهاد يك زن
و تسليم شدن به
او را دون شان
شاه پارسيان
دانستند.
تومريس براي
متوقف كردن
كير سپاهي به
فرماندهي پسر
بزرگش "ايسپارگاپئس"
گرد آوردּ او
ترجيح داد كه
ارتش پارسيان
را به داخل
قلمرو خويش
بكشاند. از
اينرو اجازه
داد ارتش كورش
از رود ارس
گذشته وارد
آزربايجان
شمال شود. در
مصاف اوليه دو
سپاه، بخت از
آن ارتش
متجاوز پارسي
بود و بخش اعظم
سپاه "ايسپارگاپئس"
نابود و خود وي
نيز اسير شد.
تومريس پيامي
به كورش
فرستاد و از او
آزاد ساختن
پسرش و عقب
نشيني سپاه
پارسي از
قلمرو خود و
اكتفايش به
آنچه دارد را
خواستار شد و
اضافه كرد "در
غير اينصورت،
آنگونه خون
آشام كه تو
هستي، سوگند
مي خورم كه تو
را غرق خون
سازم".
كورش
اين پيشنهاد
را نيز رد كرد
و متعاقب آن
پسر تومريس در
اسارت خودكشي
كرد. تومريس
خود فرماندهي
سپاهيانش را
بر عهده گرفت
و بر سپاه
بسيار قويتر
كير غلبه يافتּ
كير شكست
ناپذير در اين
نبرد كشته شد و
سپاه فارسي
نابود شد.
تومريس امر به
يافتن جسد
كورش داد و
همانگونه كه
سوگند ياد
كرده بود در
مراسمي سر
بريده او را در
تغار شراب پر
از خون فرو برد
و گفت: "من زنده
ام و تو را در
نبرد شكست
داده ام. با
اينهمه تو مرا
ويران كردي،
تو پسرم را با
قساوت از من
گرفتي. اما من
به عهدم وفا
كردم و تو را
غرق خون ساختم".
تومريس كه از
اين نبرد و
پيروزي غنائم
فراوان بدست
آورده بود، در
سوي غربي
درياي سياه
شهري بنام خود
تومي بنياد
گذارد. گفته
شده است اين
شهر كه توسط
رومانها
توميس ناميده
ميشد، همان
شهر بندري
كونستانچا در
سواحل درياي
سياه كشور
روماني است. (("تومريس"
و يا "تمور" به
تركي به معني
غني٬ دلاور٬
مبارز٬
حياتبخش و
بركت دهنده
است٬"تامئريس"
در زبان
قفقازي آديغه
به معني شخصي
است كه بر شانه
ها حمل ميشود.
نام "كير" و يا
"كورش"،
مانند
كمبوجيه هر دو
منشا ايلامي و
غير ايراني
دارد. كير نام
رودخانه اي در
قلمرو عيلام
باستان است كه
كورش نام خود
را از آن اخذ
كرده است.
تومريس
همچنان نام يك
قهرمان زن از
قوم تركي
باستان پچنك
ميباشد))
http://www.turkiran.com/432-turk%20qadinlari-m.%20bahari.htm
قتل عام و نسل کشی وسیع و تمام عیار پوریم
آقای یشایایی تورات، که لابد قبول دارید، خبر می دهد که یهودیان در سراسر ولایت های هخامنشی، در روزی معین و غافل گیرانه و با کمک عوامل حکومتی بر دشمنان خود تاخته اند و ۷۷۰۰۰ نفر را به عنوان دشمن خویش قتل عام کرده اند که لااقل جمعیت ۷۰ شهر بزرگ را در ۲۵۰۰ سال پیش تشکیل می داده است. اگر همین رقم تقلیل یافته را هم بپذیریم و اگر تمام مردم ۷۰ شهر از دشمنان یهود بوده اند، پس نه فقط مردم ایران، که زیست کنندگان در سراسر شرق میانه را باید نسبت به قوم یهود کینه توز و دشمن بدانیم. می بینید که موضوع قتل عام پوریم نه وحی بر من که شاید وحی بر نویسنده ی کتاب استر تورات بوده است! و بدین ترتیب شما در زمره ی منکران تورات شمرده می شوید و حق اظهار نظر به عنوان یک یهودی را ندارید زیرا یهودیان روز پوریم و قتل عام سراسری دشمنان خود را در آن روز قبول دارند و هر ساله این حادثه را به عنوان بزرگ ترین عید خود جشن می گیرند
ناصر پورپیرار
کی بود کی بود، من نبودم
مجله ی «افق بینا»، یکی از ارگان های تبلیغاتی یهودیان ایران، در شماره ی ۲۷، مقاله ای دارد به قلم آقای هارون یشایایی-که ظاهرا صاحب مقامی در انجمن یهودیان ایران است- درباره ی مولفان کتاب «فرزندان استر» و مترجم فارسی آن، خانم مهرناز نصریه، که ضمن آن هراس زدگی انجمن یهودیان ایران از برملا شدن ماجرای قتل عام پوریم و نیز نفرت آنان از پورپیرار که پرچم دار اولیه و اصلی طرح لزوم بررسی ماجرای تاریخی و پلید پوریم شده، کاملا آشکار است
«در مورد دوم يعني ترجمه ی كتاب به زبان فارسي از طرف انتشارات كارنگ روايت حكايتي تلخ و شيرين است مقدمه و زيرنويسهاي كتاب كه با توجه به سياق نوشته نميتواند از مترجم باشد، معمولاً منعكس كننده نظر ناشر است و آقاي ناصر پورپيرار مسئول نشر كارنگ با انتشار اين كتاب گويا فرصتي به دست آوردهاند تا تب شديد ضديهودي خود را كمي خنك كنند، به اين معني كه ناشر بدعتي تازه از خود به جاي گذاشته، چون مقدمه و زيرنويس كتاب كه قاعدتاً اگر لازم باشد در توضيح مطالب كتاب ميتواند مفيد باشد. به يك رديه كاملِ متن كتاب تبديل شده و از موضوع به دور افتاده است، در واقع اسم كتاب و داستان استر است كه توضيحات زير صفحات كتاب را شامل ميشود و نگاه نويسنده مقدمه و زيرنويسها هم كاملاً رنگ و بوي سياسي و تعصبآميز به خود ميگيرد.
اينجانب در مذاكرات تلفني خود با آقاي پورپيرار بعد از انتشار ترجمه كتاب «فرزندان استر» مطلبي دستگيرم شد كه با خود ايشان درميان گذاشتم. ايشان علاوه بر اين كه موضوع كتاب استر و عيد پوريم را از يك روايت وحياني و سمبوليك به يك رويداد قطعي تاريخي با ذكر روز به روز آن كه گويا به ايشان الهام شده است...! و در مواردي خود شخصاً در موقع وقوع حادثه حضور داشتهاند تبديل نمودهاند...! و آن را دليلي براي دشمني ديگران با يهوديان ميدانند و موضوع كتاب فرزندان استر و عيد پوريم را به چنان واقعه دهشتناكي در تاريخ ايران تبديل كردهاند كه حمله مغول در برابر آن ناچيز است...!
انصاف اين است، اگر آقاي پورپيرار كه براي موضعگيري ضديهودي خود حاضرند بخشي از تاريخ ايرانيان را رد نموده و ملت ما را به بيتاريخي در يك دوره طولاني متهم نمايند، مايل بودند كتاب استر را و وقايع «پوريم» را بررسي كنند ميتوانستند كتابي جداگانه بنويسند و البته هر چه ميخواهند بگويند كه معمولا هم ميگويند...!چنانچه گفتهاند كه «واقعه پوريم» بيش از چهارصدسال زندگي مردم ايران را به نابودي و فنا كشيده است...؟ و تا جايي پيش رفتهاند و در مقام چنان قضاوتي قرار گرفتهاند كه از آدمي كه نگاهي به زندگي اجتماعي مردم و تاريخ ايران داشته باشد بعيد به نظر ميرسد و در جايي ديگر از جمله ناگهان در يك اظهارنظر من درآوردي گفتهاند: «بنابر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بودهاند...!» كه گويا به ايشان وحي شده است و در مقدمه ناشر براي عقدهگشايي توضيح دادهاند كه «بيشتر يهوديها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساختهاند و بيمهگذار بودهاند و آبجو و عرق خوردهاند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستادهاند...»، البته اين برداشت آقاي پورپيرار است و ايشان اين طور خيال كردهاند....! كه بر خيال نه اعتباري هست و نه سندي لازم دارد...!»
ابتدا به اغلاط اطلاعاتی گفتار بالا رسیدگی کنم تا معلوم شود آقای یشایایی حتی نوشته های مرا یا اصلا و یا به درستی نخوانده اند. زیرا من صریحا و با اسناد و آگاهی های معتبر باستان شناختی اثبات کرده ام که قتل عام کامل مردم شرق میانه به دست یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، نه چهارصد سال و نه فقط تمدن شرق میانه، که لااقل به درازای پانزده قرن، تمدن سراسری بشر را متوقف نگه داشته و به عقب انداخته است و از میان ده ها دلیل دیگر یکی هم پرسیده ام که کدام عامل به جز پوریم موجب شده تا آگاهی های بشری در ۱۰۰۰ سال پیش، از توانایی های ۳۰۰۰ سال پیش مردم شرق میانه عقب تر بماند؟ و پرسیده ام آیا کسی می تواند حادثه ی دیگری، جز قتل عام سراسری و انهدام کامل تمدن ایران و بین النهرین را عامل این ایستایی دراز مدت بداند؟
آقای یشایایی جای دیگر اعتراص کرده اند که من در اظهار نظری سرخودانه مدعی شده ام که «بنا بر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بودهاند»...! تا معلوم شود که ایشان نه فقط کتاب های من، که تورات را هم سرسری خوانده اند، زیرا من چنین ادعای به اصطلاح ایشان من در آوردی را از کتاب استر تورات برداشته ام:
«یهودیان در تمام ولایت های اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر کسانی که قصد آزار آنان را داشتند غلبه کنند... و تمام روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه به یهودیان کمک کردند... پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند... تمام یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند ، جمع شده و برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خویش را کشته بودند ، از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند». (عهد عتیق، استر، ۹)
آقای یشایایی تورات، که لابد قبول دارید، خبر می دهد که یهودیان در سراسر ولایت های هخامنشی، در روزی معین و غافل گیرانه و با کمک عوامل حکومتی بر دشمنان خود تاخته اند و ۷۷۰۰۰ نفر را به عنوان دشمن خویش قتل عام کرده اند که لااقل جمعیت ۷۰ شهر بزرگ را در ۲۵۰۰ سال پیش تشکیل می داده است. اگر همین رقم تقلیل یافته را هم بپذیریم و اگر تمام مردم ۷۰ شهر از دشمنان یهود بوده اند، پس نه فقط مردم ایران، که زیست کنندگان در سراسر شرق میانه را باید نسبت به قوم یهود کینه توز و دشمن بدانیم. می بینید که موضوع قتل عام پوریم نه وحی بر من که شاید وحی بر نویسنده ی کتاب استر تورات بوده است! و بدین ترتیب شما در زمره ی منکران تورات شمرده می شوید و حق اظهار نظر به عنوان یک یهودی را ندارید زیرا یهودیان روز پوریم و قتل عام سراسری دشمنان خود را در آن روز قبول دارند و هر ساله این حادثه را به عنوان بزرگ ترین عید خود جشن می گیرند و تا آن جا پیش می روند که یهودیان کنونی را «فرزندان استر» می خوانند که مانع قتل عام کامل یهودیان به وسیله ی مردم شرق میانه و موجب ادامه ی حیات قوم یهود شد!!!
و بالاخره آقای یشایایی خیال کرده اند که من در مقدمه ی ترجمه ی کتاب فرزندان استر نوشته ام که: «بيش تر يهوديها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساختهاند، بيمهگذار بودهاند، آبجو و عرق خوردهاند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستادهاند»... نه آقای یشایایی اگر تورات و کتاب های مرا درست نخوانده اید لااقل آن یک برگ مقدمه ی من بر کتاب «فرزندان استر» را دقیق بخوانید، زیرا من در نوشتن پر وسواسم و می دانم که بر عرق و آب جو خوردن یهودیان منعی نیست و حاصلی در ستیز با فلسطینیان ندارد، در نوشته ی من آمده است که غالب کارخانه های عرق و آب جو کشی در کشور مسلمان ایران در زمان شاه مقبور به یهودیان تعلق داشته و گفته ام که آن ها «آدامس و عروسك ساختهاند، بيمهگذار بودهاند، عرق و آب جو کشیده اند» و سود آن را برای ستیز با فلسطینیان به اورشلیم فرستاده اند.
آقای یشایایی در آن مذاکره ی دراز مدت تلفنی نیز یادآور شدم که قتل عام مردم و محو تمدن و هستی شرق میانه، در ۲۵۰۰ سال پیش در ماجرای تاریخی پوریم، از نظر مورخ قابل دفاع تر از این دروغ نویسی و جعلیاتی است که مورخین و باستان شناسان یهود در تولیدات تاریخی قرن اخیر آورده اند، و برای پر کردن خلاء دراز مدت هستی در منطقه ی ما ، که حاصل گستردگی قتل عام پوریم بود، افسانه های اشکانیان و ساسانیان و زردشت و اوستا و مزدک و مانی را بر هم انباشته اند، جاعلانه کتیبه های ساسانی حک کرده اند، برای کورش در یک کشتزار چغندر، با دزدی از مصالح مسجد مسلمین، شهرک پاسارگاد ساخته اند، صدها خیانت دیگر در پراکندن اسراییلیات در میان اسناد فرهنگی مسلمین مرتکب شده اند که حاصل آن تولید شکاف و ایجاد تفرقه و دشمنی در میان مسلمین بوده است و گفتم که آن سبوی به شدت محافظت شده ی پوریم به همت تحقیقات مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، از دست یهودیان رها شده و شکسته است و اینک خردمندان منطقه ی ما از محتویات متعفن آن باخبرند. راه دیگری ندارید جز این که تا دیر نشده از مردم جهان به خاطر آسیبی که در ماجرای پلید پوریم بر فرهنگ و رشد و تمدن بشری و نیز به خاطر آشوبی که در تاریخ نویسی و اکتشافات باستان شناسانه ی جهان در سده ی اخیر برپا کرده اید، عذر خواهی کنید، زیرا می دانید که در حال حاضر ستیز با تجاوزات مختلف و متعدد یهودیان، در میان عالمان و مردم عادی جهان به طور فزاینده ای رو به گسترش است و هنوز فرصت التیام باقی است، فقط کافی است به جرایم تاریخی خود اعتراف کنید، از کشتار فلسطینان و توطئه در جهان اسلام دست بکشید و به جامعه ی بشری بازگردید. آقای یشایایی به یاد دارید که در تلفن با اصرار می گفتید که راه یهودیان ایران از صهیونیست های اسراییل جداست، یکی از صورت های اثبات این ادعا همین دور شدن از تلقین و تدوین تاریخ دروغینی است که مورخین صهیونیست در قرن اخیر درباره ی شرق میانه نوشته اند!
و بالاخره آقای یشایایی، ماجرا و حادثه ی کثیف پوریم را با حمله ی مغول مقایسه نکنید. زیرا صرف نظر از تاریخ مغولی که مورخین متمایل به تفاسیر یهود نگاشته اند، گواهی های معتبر و سالم و نیز بقایای مانده از آن دوران به روشنی بیان می کند که کوچ مغولان به جنوب، در گسترش فرهنگ اسلامی و بلوغ عقلانیت و علم و شکل گیری تجمع ملی ایرانیان نقش اساسی داشته است که به خواست خداوند به زمان خویش اسناد آن را عرضه خواهم کرد، نه چون قتل عام و نسل کشی وسیع و تمام عیار پوریم که موجب توقف رشد در جهان به درازای ۱۵ قرن شد.
گردآوردنده: آریا زانت سومر