ناصر پورپیرار


کوروش دوم ، معروف به کورش کبیر ( 559-528 پیش از میلاد )، بهخاطر نام برده شدن از وی در کتب تاریخی با عناوینی همچون بخشندگی، بزرگمنشی، بنیان گذاشتن حقوق بشر ، پایه گذاری نخستین امپراطوری چندقومیتی، آزاد کردن بردهها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و... شناخته شدهاست.
آرامگاه کورش هخامنشی
از فرمان حقوق بشر کورش یا استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد میشود. کورش پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد و ادیان بومی را آزاد اعلام کرد.
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از
امروز که تاج
سلطنت را به
سر نهاده ام
تا روزی که
زنده هستم و
مزدا توفیق
سلطنت را به
من می دهد
هرگز سلطنت
خود را بر هیچ
ملتی تحمیل
نخواهم کرد و
هر ملت آزاد
است که مرا به
سلطنت خود
قبول کند یا
ننماید و
هرگاه
نخواهد مرا
پادشاه خود
بداند من
برای سلطنت
آن ملت
مبادرت به
جنگ نخواهم
کرد.
من تا روزی که
پادشاه
ایران هستم
نخواهم
گذاشت کسی به
دیگری ظلم
کند و اگر
شخصی مظلوم
واقع شد من حق
وی را از ظالم
خواهم گرفت
وبه او خواهم
داد و ستمگر
را مجازات
خواهم کرد.
من تا روزی که
پادشاه هستم
نخواهم
گذاشت مال
غیر منقول یا
منقول دیگری
را به زور یا
به نحو دیگر
بدون پرداخت
بهای آن و جلب
رضایت صاحب
مال تصرف
نماید و من تا
روزی که زنده
هستم نخواهم
گذاشت که
شخصی دیگری
را به بیگاری
بگیرد و بدون
پرداخت مزد
وی را به کار
وا دارد.
من امروز
اعلام می کنم
که هر کسی
آزاد است که
هر دینی را که
میل دارد
بپرستد و در
هر نقطه که
میل دارد
سکونت کند
مشروط بر
اینکه در
آنجا حق کسی
را غصب
ننماید و هر
شغل را که میل
دارد پیش
بگیرد و مال
خود را به هر
نحو که مایل
است به مصرف
برساند
مشروط بر
اینکه لطمه
به حقوق
دیگران نزند.
من اعلام می
کنم که هر کس
مسئول اعمال
خود می باشد و
هیچ کس را
نباید به
مناسبت
تقصیری که
یکی از
خویشاوندانش
کرده مجازات
کرد و مجازات
برادر
گناهکار و بر
عکس به کل
ممنوع است و
اگر یک فرد از
خانواده یا
طایفه ای
مرتکب تقصیر
می شود فقط
مقصر باید
مجازات گردد
نه دیگران.
من تا روزی که
به یاری مزدا
زنده هستم و
سلطنت می کنم
نخواهم
گذاشت که
مردان و زنان
به عنوان
غلام و کنیز
بفروشند و
حکام و زیر
دستان من
مکلف هستند
که در حوزه
حکومت و
ماموریت خود
مانع از فروش
و خرید مردان
و زنان
بعنوان غلام
و کنیز بشوند
و رسم بردگی
باید به کلی
از جهان
برافتد.
از مزدا
خواهانم که
مرا در راه
اجرای
تعهداتی که
نسبت به
ملتهای
ایران و بابل
و ملتهای
ممالک اربعه
بر عهده
گرفته ام
موفق گرداند.
در حدود سال ۱۲۸۵ ه.ش به هنگام کاوشها در بابل در میان رودان (بین النهرین)، یک باستان شناس، استوانهٔ سفالین کوچک از گل پخته یافت، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. بررسیها نشان داد که نوشتهای استوانه مربوط به سال ۵۳۹ (پ.م) از سوی کوروش بزرگ پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شدهاست و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شدهاست.
آزادسازی یهودیان
ایرانیان کورش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کردهبود، او را سرور و قانونگذار مینامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله "ممسوح پروردگار" محسوب میداشتند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند. درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن فرزند نیکسرشت خداوند را کوروش هخامنشی میدانند.
تخت جمشید مقر هخامنشیان
تخت جمشید یکی از شهرهای بزرگ ایران باستان بوده که محل برگزاری جشنهای نوروزی هخامنشیان به شمار می رفته است. این شهر هرچند هیچوقت پایتخت این سلسله نبوده اما همواره به عنوان شهری مهم در تاریخ از آن نام برده شده است.
کاخهای ویران شده هخامنشی
کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب اقوام وحشی سکا به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد. سپاه او در این نبرد شکست خورد. در مورد علت مرگ کورش همچون تولدش اطلاعات دقیقی در دست نیست. برخی معتقدند در جنگ کشته شده ولی مورخان دیگر مرگ او را طبیعی و بدون علت خاصی دانسته اند.
سر سرباز هخامنشی
هفتم آبان در حالی روز جهانی کورش نام گرفته که هفته پیش از آن سر سرباز هخامنشی که به عنوان بخشی از تاریخ ایران به شمار می رود در حراج کریستیز لندن به فروش رسید. این در حالی بود که بسیاری از رسانه ها و علاقمندان تاریخ ایران بارها از مسئولان سازمان میراث فرهنگی خواسته بودند اقدامات لازم را درخصوص بازگرداندن این اثر تاریخی به کشور انجام دهد.
پاسارگارد مقبره کورش
بنا بر روایتهای تاریخی کورش در سال 529 قبل از ميلاد درگذشت. جسد او پس از 20 سال و زماني كه داريوش تمامي شورشها را پايان داد با احترامي خاص و مراسمي قابل توجه به تخت جمشيد آورد و سپس به پاسارگاد منتقل نمود و در همانجا به خاك سپرد.
نقش برجسته کورش
در برخی از منابع تاریخی آمده است که كورش س از فتح بابل صلح را هدف اصلي سلطنت خود و عنصر اساسي تعادل اجتماعي ميشمارد: من صلح و آسايش را براي تمام انسانها تضمين كردم.
آثار به جامانده از ایران باستان
در کتب تاریخی همچنین آمده است که کورش اعلام کرده: من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند. و حكام و زير دستان من ، مكلٿ هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از خريدوفروش مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد.
کورش به همراه داریوش اول
فتوحات کورش در جهت افزایش قلمرو امپراطوری ایران، به همراه آنچه مورخان از نحوه برخورد او با مردمان سرزمینهای فتح شده ذکر کرده اند، از این پادشاه هخامنشی چهره ای مرموز و در عین حال بخشنده و خردمند تصویر کرده است.
چهره ای دیگر از کورش
سند به جا مانده از کورش به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. برخی کارشناسان معتقدند که منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کورش) در ۲۳ سده پیش، صادر شده، از اعلامیه جهانی حقوق بشر که در قرن بیستم تدوین شد، معنوی تر است.
http://www.iranonair.com/
گل نبشتهي كورش
يادداشت
21
هيچ
كس در دوگانگي
مديريت
امپراتوري
هخامنشيان
ترديد نكرده
است، تا جايي
كه اين دو
مديريت را به
علت تفاوتهاي
اساسي و
بنياني آن. به
دو تيرهي
مختلف آن
قبيله منتسب
كردهاند. اين
دوگانگي را ميتوان
از طريق غير
مستقيم ديگري
نيز برملا كرد.
مثلاً مفسران
و مورخين
يهود، با غلط
خواندن گل
نبشتهي
كورش، (كه بخشي
از نادرست
گويي در بارهي
آن را، در
ابتداي بخش
اول پليبرگذشته
و در مقالهاي
با نام گل
نبشتهي كورش
گفتهام)، و با
استناد به يك
جملهي
خودستايانهي
او در آن گل
نبشته،
كوشيدهاند
آن جمله را تا
مقام نخستين
منشور حقوق
بشر بالا كشند
و معلوم نيست
بر كجاي سردر
سازمان ملل
بچسبانند!!!
اما هرگز
نخواستهاند
بر اعترافات
عديدهي
داريوش در
كتيبهي
بيستون، به
گوش و دماغبري،
ميخكوبي
اسيران به
دروازهها و
دار زدنهاي
مكرر سرداران
و رهبران
مقاومت اقوام
ايران و بين
النهرين
تفسيري
بنويسند، و به
سادگي بر
اعمال او، كه
نخستين نمونهي
سركوب به شيوهي
كنوني ارتش
اسراييل و
ايالات متحده
و سپاهيان
استماري 4 سدهي
اخير در جهان
بوده است، چشم
پوشيدهاند.
هنوز
دربارهي
خشونت هدايت
شدهي داريوش
در جلوگيري از
گسترش مقاومت
در ميان اقوام
و ملتهاي
مغلوب كورش،
به صورت
آكادميك،
بررسي لازم
صورت نگرفته
است، اما اگر
بخواهيم با
استناد به
همين روايتهاي
موجود قضاوتي
كنيم، بايد
بگوييم در
حالي كه اين
اسناد به
مسالمتجويي
برديا و
كمبوجيه نسبت
به حقوق اقوام
پايمال
كوروش
اشاراتي ميكند،
ديگر اسناد
مستقيم و
همزمان آن
دوران، و
بالاتر از همه
متن كتيبهي
بيستون، به
خشونت بيبديل
داريوش در
گزينش روشي
مخالف
كمبوجيه و
برديا تصريح
دارد. و آن گاه
كه اشارات
تورات و نقلهاي
مستقيم
مورخين يهود
را، در مخالفت
وسيع كمبوجيه
با باز ساخت
معابد
اورشليم و
متفرق كردن
دوبارهي
يهوديان و
برچيدن تجمع
تازه پديد
آمدهي آنها
را در نظر ميگيريم،
چشم انداز
تازهاي در
شناخت روابط
يهود و
هخامنشيان
گشوده ميشود.
مخالفت
كمبوجيه نسبت
به يهوديان به
قسمي محسوس
بود و توقف
بناي خدا در آن
عصر طوري در
يهوديان مؤثر
واقع گرديد كه
بعضي از
مورخين شرق
چون عمل تبعيد
يهوديان به
وسيلهي او را
نظير بخت
النصر ديدند
به اشتباه
كمبوجيه را
بخت النصر
تصور كردهاند.
يهوديان مقيم
يهوديه، كه
مجبوراً
ساختن خانه
خدا را متوقف
كرده بودند،
ادامهي بناي
خانهي خدا را
موكول به عصر
شاهنشاه
ديگري كه پي به
اهميت اتحاد
با يهود
بَرَد،
نمودند. مدت
حكومت شش ساله
كمبوجيه در
بابل هنگام
حيات پدرش و
دورهي 7 سالهي
سلطنت بعد از
پدر، لطماتي
نسبت به
برنامهي ملي
يهود وارد كرد.
چنان چه رويهي
كمبوجيه هم
مانند پدرش
ادامه مييافت
موقعيت بزرگي
نصيب مهاجرين
يهود ميشد. (حبيب
لوي، تاريخ
يهود ايران،
جلد اول، ص 234)
اگر
به دستور
پيشين كورش،
كه به عنوان
نخستين فرمان
صادرهي او در
بابل شناخته
شده، رجوع
كنيم، بدون
مكث معلوم ميشود،
كه فرزندان
كورش در
ارتباط با قوم
يهود درست
نقطهي مقابل
پدر عمل كردهاند.
در
سال اول سلطنت
كورش، پادشاه
پارس، خداوند
آن چه را كه
توسط ارمياي
نبي فرموده
بود، به انجام
رساند. خداوند
كورش را بر آن
داشت تا
فرماني صادر
كند و آن را
نوشته به
سراسر زمين
پهناورش
بفرستد. اين
است متن آن
فرمان: من،
كورش پارس،
اعلام ميدارم
كه خداوند،
خداي آسمانها،
تمام ممالك
جهان را به من
بخشيده است و
به من امر
فرموده است كه
براي او در شهر
اورشليم كه در
يهودا است
خانهاي
بسازم.
بنابراين، از
تمام
يهودياني كه
در سرزمين من
هستند، كساني
كه بخواهند ميتوانند
به آنجا
بازگردند و
خانهي
خداوند، خداي
اسراييل را در
اورشليم بنا
كنند. خداي
اسراييل
همراه ايشان
باشد!
همسايگان اين
يهوديان بايد
به ايشان طلا و
نقره، توشه
راه و
چهارپايان
بدهند و نيز
هدايا براي
خانهي خدا
تقديم كنند. (عهد
عتيق، عزرا، 4ـ1:1)
نكتهي
بديع اين جاست
كه تورات نظير
همين فرمان
را، از زبان
داريوش نيز
نقل ميكند،
با اين تفاوت
كه فرمان كورش
به بازگشت
اسيران و آغاز
مجدد بناي
خانهي خدا در
اورشليم
تصريح دارد،
در حالي كه
فرمان داريوش
بر رفع مزاحمت
از باز ساخت
بناي معبد
اورشليم، كه
پيشتر دستور
آن را كورش
داده بود،
اشاره دارد.
همين مطلب
ساده بر اين
حقيقت تاريخي
صحهي دوباره
ميگذارد كه
در فاصلهي
اين دو فرمان،
كه دوران
حكمراني
كمبوجيه و
برديا است،
روابط بين
يهوديان و
دربار
هخامنشيان
تيره بوده و
اين حقيقت
ديگر تاريخی
را محکم تر می
کند که
مسئوليت
تاريخی قتل
برديا و
کمبوجيه با
يهوديان است
که برای
آسودگی خيال
خويش، داريوش
را در راس يک
گروه هفت نفره
ی کودتاگر، به
قصابی مردم
منظقه و قتل
عام دشمنان
يهود، در
ايران و بين
النهرين، می
گمارند.
بگذاريد
خانهي خدا
دوباره در جاي
سابقاش
ساخته شود و
مزاحم
فرماندار
يهودا و سران
قوم يهود كه
دستاندركار
ساختن خانه
خدا هستند،
نشويد. بل كه
براي پيشرفت
كار بيردنگ
تمام مخارج
ساختماني را
از خزانه
سلطنتي، از
مالياتي كه در
طرف غرب رود
فرات جمعآوري
ميشود،
بپردازيد. هر
روز، طبق
درخواست
كاهنانبي كه
در اورشليم
هستند به
ايشان گندم،
شراب، نمك،
روغن زيتون و
نيز گاو و قوچ
و بره بدهيد تا
قربانيهايي
كه مورد پسند
خداي آسماني
است، تقديم
نمايند و براي
سلامتي
پادشاه و
پسراناش دعا
كنند. هر كه
اين فرمان
مرا تغيير
دهد، چوبهداري
از تيرهاي سقف
خانهاش درست
شود و ير آن به
دار كشيده
شود، و خانهاش
به زبالهدان
تبديل گردد. هر
پادشاه و هر
قومي كه اين
فرمان را
تغيير دهد
وخانهي خدا
را خراب كند،
آن خدايي كه
شهر اورشليم
را براي محل
خانهي خود
انتخاب كرده
است، او را از
بين ببرد. من،
داريوش
پادشاه، اين
فرمان را صادر
كردم، پس بدون
تأخير اجرا
شود. (تورات،
عزرا، 12ـ 6:6)
بدين
ترتيب محتواي
اين نخستين
اعلاميهي
داريوش،
معلوم ميكند
كه استقرار و
استيلاي پر از
جنايت و كودتا
گرانهي او در
منطقه، فقط ميتوانسته
است با كمك
يهوديان
برقرار شده
باشد، كه
رفتار
كمبوجيه و
برديا را با بر
باد رفتن
آرزوهايشان
در توطئهي
مسلط كردن
كورش بر مردم
شرق ميانه،
برابر ميديدند.
شايد اکنون
ديگر اين بحث
تازه گشوده
دربارهي
روابط
هخامنشيان و
قوم يهود را،
به سرانجام
روشني رسانده
باشم و اگر كسي
مترصد دريافت
حقيقت بوده،
اينك ديگر علت
اصلي برآمدن
ناگهاني
امپراتوري
هخامنشي در
شرق ميانه،
سبب و چهگونگي
نابودي پياپي
فرزندان كورش
و نيز نحوه و
دليل به قدرت
رسيدن
ماجراجويانه
و پر از كشتار
داريوش را، كه
چيزي جز تجديد
حيات و اقتدار
قوم يهود در
منطقه نبوده
است، كشف
خواهد كرد. (ادامه
دارد)
چهارشنبه،
15 مرداد، 1382
يادداشت
22
باري،
اينك داريوش
با توسل به سختترين
خشونتها، بر
منطقه مسلط
شده است و
يهوديان
دريافتهاند
كه كنترل خشم
اين همه قو م
مغلوب، بينظارت
مستقيم آنها
ميسر نيست.
تجربهي
حكومت
كمبوجيه و
شورش سراسري و
عمومي ملتهاي
متعددي در شرق
ميانه، عليه
سلطهي
هخامنشي، به
آنها
فهمانده بود
كه ادامهي
حيات آن
امپراتوري
محتاج
برآوردن يك
مركز قدرت
جديد در جاي
بابل ويران
شده است. آنها،
چنان كه تورات
به دفعات
اعتراف ميكند،
مهار ادارهي
امپراتوري
هخامنشيان را
به دست گرفتند
و نمايشات
القا كنندهي
عظمت را آغاز
كردند : با
تقليد از نقوش
و سمبلها و
نشانهها و
معماري كاخهاي
آشور و بابل، و
چنان كه
داريوش خود
اعتراف ميكند،
با استفاده از
هنرمندان ملتهاي
شكست خوردهي
بين النهرين و
ايران، در شوش
و تخت جمشيد و
پاسارگاد و
همدان،
قصرهاي
سلطنتي ساخته
شد و براي بيان
روايت نادرست
رخدادها، با
كپي برداري از
خطوط آشوري و
بابلي، خط
سادهاي
اقتباس كردند.
خطي كه فقط در
سدهي نخست
حكومت
هخامنشيان به
كار رفت، چنان
كه از اردشير
دوم به بعد،
كتيبههاي
چند سطري
سلاطين، به
متون كوتاه
مغلوط خامدستانهاي
بدل شد كه گويي
هيچ صاحب نظري
براي تصحيح آنها
يافت نميشده
است. مورخ
امروز با نگاه
به كتيبههاي
سراپا مغلوط و
معيوب اردشير
دوم و سوم
مطمئن ميشود
كه آن
امپراطوران و
منشيانشان
خواندن و
نوشتن خطوط
درباري خويش
را نميدانستهاند
و اين هنوز در
حالي است كه
متن اين كتيبه
ها، واژه به
واژه،
تقريباً
رونوشت مكرري
از كتيبههاي
امپراتوران
پيشين
هخامنشيان
بوده است!!!
باري
در اين كتيبهها
و به ويژه
كتيبهي
داريوش در
بيستون، براي
نخستين بار به
واژهي فارس
برميخوريم
كه مفاهيم
گونه گوني را
منتقل ميكند.
به زحمت بتوان
سند مكتوب
باستاني
ديگري يافت كه
توسل به جعل و
دروغ در آن، به
وسعت كتيبهي
بيستون باشد.
من هر بار كه
متن اين كتيبه
را ميخوانم
از خود ميپرسم
به چه سبب
تاكنون در اين
مطالب مغشوش
باريك نشدهاند
و متني چنين
مزورانه و در
عين حال
سفاكانه را
سنگ نخست و
پايهي عمارت
فرهنگ، تاريخ
و هويت
ايرانيان
قرار دادهاند؟!!!
من
فقط به يكي از
دهها دروغ
آشكار داريوش
در كتيبهي
بيستون اشاره
ميكنم تا
معلوم شود چه
گونه اسنادي
را جدي گرفتهاند
وچه كساني، با
چه حد از
دانايي،
كوشيدهاند
بر مبناي اين
گونه پريشان
نويسيهاي بيپايه،
هخامنشيان را
آغازگر تمدن و
تاريخ ايران
معرفي كنند.
داريوش در بند
11 ستون 1 مينويسد
:
داريوش
شاه گويد : پس
از آن مغي گئومات
نام از پ ئيسي
يادووا
برخاست. او به
مردم دروغ گفت
كه من برديا
پسر كورش هستم
و مردم همه از
كمبوجيه
برگشته به سوي
او شدند.
و
در سطر 26 ستون 4
مينويسد :
داريوش
شاه گويد : وهيزدات
نام پارسي
دروغ گفت كه من
برديا پسر
كورش هستم. او
پارس را
نافرمان كرد.
بدين
ترتيب يك بار
هم در كتيبهي
بيستون صحت
اين ضرب المثل
معروف به
اثبات رسيد كه
: دروغگو كم
حافظه است! به
اين دليل
داريوش را ميبينيم
كه در كتيبهاش،
به صورتي
غيرعادي، به
خواننده
التماس ميكند
كه سخنان او را
دروغ
نپندارند.
تو
كه از اين پس
اين نوشته را
خواهي خواند،
كارهايي را كه
در يك سال
انجام دادهام
باور كن و دروغ
مپندار. قسم به
اورمزد، كه
دروغ نيست. و
من هنوز تمام
اعمالام را
ننوشتهام تا
به نظر قابل
باور بيايد و
دروغ پنداشته
نشود!!! (كتيبهي
بيستون، ستون
چهار، بندهاي 6
و 7 و 8)
آن
چه در كتيبهي
بيستون بيشترين
حيرت مورخ را
برميانگيزد
اين است كه
داريوش به
دفعات از شورش
مردم پارس
عليه حكومت
هخامنشيان
سخن ميگويد.
آيا اين چه
گونه
امپراتوري
پارسيان است،
كه هم از
آغاز، پارسيان
عليه آن شوريده
اند؟!!! (ادامه
دارد)
به
راستي كه از
متن كتيبهي
بيستون
دريافت دقيق
مفهوم واژهي پارس
ناممكن است.
پيش تر نوشته
بودم كه واژهي
پارسه يك
ناسزا و به
معناي ولگرد و
بيخانمان و
مهاجم ناشناس
است. اين معنا
هنوز هم در
واژهنامههاي
كردي و فارسي
ضبط است و ميتواند
پس از هجوم
ناگهاني قوم
غريبهي
هخامنشي، از
سوي بوميان
شرق ميانه و
ايران، به
عنوان لقبي
تحقيرآميز به
قبيلهي
كورش، به خصوص
پس از خون ريزيهاي
سراسري
داريوش
بخشيده شده
باشد و بررسيهاي
گمانه هاي
ديگري كه در
بخش اول كتاب 12
قرن سكوت ضبط
است و تقريباً
در صحت اين
گمانهها
ترديد ندارم،
زيرا واژهي پارسه
يك لغت نوظهور
و بدون
پشتوانهي
قومي و
جغرافيايي
است، كه پس از
تسلط داريوش
بر ايران عرضه
ميشود و ثبت
مكرر آن در
كتيبهي
بيستون نيز
كاربرد مبهم و
نامعيني دارد.
داريوش،
در درجهي
نخست،
همدستان خود
در كودتاي
عليه برديا و
كمبوجيه، و
نيز سركردهگان
نظامياناش
را، كه به
سركوب
سرداران
اقوام مقاوم
ميفرستاد، پارسي
خوانده است،
كه ميتواند
روزنهي
روشني به لقب
بودن اين
عنوان بگشايد :
ويدرن
نام پارسي،
بندهي من، او
را سركردهي
آن سپاه كردم
ووميس
نام پارسي،
بندهي من، او
را به سرکوب
فرستادم
پس از آن سپاه فارس
را فرستادم
ارت ورديي
نام پارسي،
بندهی من، او
را فرماندهی
آنان کردم... ويوان
نام پارسی،
بندهی من را
سردار آنها
کردم... ويدفرنا
نام پارسي،
بندهی من او
را سردار آنان
كردم در
زمان كشتن
گئومات مغ اين
مردان با من
همكاري كردند
و همدستان من
بودند : ويدفرنا،
پسر وايسپار پارسي،
اوتان پسر ثوخر
فارسي، گئوبروو
پسر مردونيي
پارسي، ويدرن
پسر بگابيگن
فارسي، بگ
بوخش پسر داتودهي
پارسي، اردومنش
پسر دهوك
پارسي .
بدين
ترتيب داريوش
عمدتاً
سركردگان
نظامي و
همدستان خود
را پارسي ميخواند
و هر چند
مواردي هم در
كتيبه از واژهي
پارس مفهومي
جغرافيايي
برداشت ميشود،
اما اين
جغرافيا
نامعين و
پريشان است و
اشارهي
درستي به
منطقهاي خاص
ندارد.
مطلب
بسيار مهم در
كتيبه اين
است، كه در
مواردي،
داريوش به
نافرماني و
شورش سپاهيان
و سرداران
پارسي خود نيز
اشاره ميكند
و عمدهترين
شان، كه
شايستهي دقت
فراوان است. در
بند 5 ستون 3
كتيبهي
بيستون ثبت
است :
پس از آن سپاه
پارسي مستقر
در كاخ، كه پيشتر
از يهوديه
آمده بود،
نسبت به من
نافرمان شد .
(شارپ،فرمان
های
شاهنشاهان
هخامنشی، ص۵۰
وپاورقی)
همين
که داريوش
سپاه يهودی را
که از اورشليم
به کمک او
فرستاده اند،
و چنان که خود
نوشته، در
حساس ترين
نقطه، يعنی
کاخ او به
عنوان گارد
حفاظتی مستقر
بوده اند را ، سپاه
پارسی می
خواند، خود به
خود تکليف اين
واژه را معلوم
می کند، اما حقهبازان
دغلي كه خود را
كتيبهخوان و
شرق شناس و
ايران شناس و
زبان شناس و از
اين قبيل
عنوانهاي
قلابي ميدانند،
واژهي
كاملاً قابل
فهم و آشنای يدايا
در سطر بالا را،
با وقاحت
تمام، انشان
خوانده و ثبت
كردهاند!!!!!
آيا همين طفره
زدن و تغيير
نام، مشت آنان
را نميگشايد،
آبرويشان را
نميريزد و
معلوم نميكند
كه اين به
اصطلاح شرقشناسان
يهود، خود به
خوبي از اصل
ماجراي قومشان
و كورش و
داريوش باخبرند
و آيا همين سطر
كتيبهي
بيستون نشان
نميدهد كه
محافظان و
نظاميان و
سازماندهندگان
آن امپراتوري
را، از ميان
قوم بنياسرائيل
ميگزيدهاند؟
و صحت ادعای
مرا که میگويم
اين اسامی
ساختگی است و
جايگزين نامهای
يهودی کرده
اند، اثبات
نمیکند؟ آيا
اشارات صريح
تورات بر اين
كه دانيال
و نحميا و مردخاي
و عزرا،
يعني ربيهاي
برجستهي
يهود، به
زمان داريوش و
خشايارشا،
شخص دوم و در
واقع
کارگردان حكومت
هخامنشی بودهاند،
تصوير آن
امپراتوری
يهود ساخته را
تكميل نميكند؟
آيا اين سئوال
براي باستانپرستان
ما گشوده نيست
كه چه گونه
ممكن است كورش
در گل نبشتهاش
تلفظ درست انشان
را بداند، اما
داريوش آن را يدايا
بخواند؟ و آيا
سرانجام از
ميان اين
انبوه ايران
شناسان سند
ساز بيسواد و
حيلهگر، كسي
آمادهي پاسخگويي
به اين
سئوالات عمده
هست؟
باري،
پس از سقوط
هخامنشيان،
به دست اسكندر
نجات بخش و
گريز بقاياي
آنان، به
سرزمين بومي
خود، يعني
سرزمين خزران
و سد بستن
اسكندر
ذوالقرنين بر
مسير بازگشت
آنها، در
دربند قفقاز،
به تقاضاي
بوميان
ايران، كه
عيناً با
توضيح قرآن
نيز منطبق
است، طومار
هخامنشيان و
به دنبال
آنان، طومار
اين واژهي
پارس، تا ظهور
رضاشاه، درهم
پيچيده شد. (ادامه
دارد)
يادداشت
۲۴ (آخرين
يادداشت برای
پدر محمد)
از
پس فرار
وحشيان
هخامنشی، به
آن سوی کوه های
قفقاز، تا ۸۰
سال پيش، که
يهوديان،
سپاه جديد
شعوبيه را ،
برای ايجاد
تفرقه در ميان
اقوام ايران و
در ميان ملت
های منطقه، به
ميدان ايران
فرستادند،
هيچ سلسله و
سلطان و
سرداری، خود و
سلسله اش را فارس
نخوانده است،
مدعی نبوده
است که فارس
ها تمدن و هستی
و هويت
ايرانيان را
بنيان گذارده
اند، نگفته
است که ديگر
اقوام ايران،
از نظر سياسی و
اقتصادی و
فرهنگی، بايد
که زير دست فارس
ها بمانند و در
۲۲۰۰ سال
گذشته، هرگز
صاحب انديشه و
قلم و مقامی،
به سبب فارس
بودن، بر خود
نباليده است و
به آن سبب،
امکانات اين
سرزمين را ملک
طلق خويش
نپنداشته است.
در ايران، چه
عرب حکومت
کرده است و چه
ترک و چه لر،
حيات ملی ايرانيان،
در روابطی
بسيار پيچيده
و پنهان، در
سايه ی رعايت
فدراليسمی
نانوشته، اما پرتواان،
تا زمان رضا
شاه، با شاخص
آشکار بقای
ملی، ادامه
داشته است.
گواهی
تاريخ می گويد
که از
سلجوقيان و
مغول و قاجار و
از امويان و
عباسيان و
انبوه
کارگزاران
خلفای حاکم، و
از نادر خان
خراسانی، تا کريم
خان لر، هرگز
نکوشيده اند
که ترکی و عربی
و مغولی و
فارسی را، به
عنوان زبان
رسمی و ملی جا
بزنند و
پيوسته
نيازهای
منشآتی و علمی
و دينی
ايران، با کمک
گرفتن از زبان
توانای عرب،
نيازهای
احساسی و
فراغتی، با
سرودن شعر به
مخلوطی از
زبان فارسی و
عربی، و روابط درونی
اقوام و
ايلات، با
زبان های بومی
گذشته است.
از
زمان رضا شاه
اطوارها و
افتخارات
قلابی
هخامنشی خواهی
و جدايی طلبی
و زياده جويی
فارس ها را به
جريان
انداخته اند و لشکر
فارس ها را به سرکوب
سران اقوام و
قبايلی فرستاده
اند ، که چند
هزاره در هويت
بومی خويش می
زيستند و به
ضرب و زور
تفنگ، و با کمک
روشن فکری
نادان و
ناتوان و مهمل
باف سده ی
اخير، بدون
هيچ محدوده و
رعايتی، زبان
و پوشش و آموزش
آبکی و مفتخر
و متکی به
افسانه های
شاهنامه و
ديوان های شعر فارس ها
را، جايگزين
فرهنگ بسيار
متنوع و غنی
بوميان اين
سرزمين کرده
اند. و از همان
زمان، ديگر از
آن فدراليسم
نانوشته، ولی
مقدس و ملی، که
بقای عمومی را
تامين و تضمين
کرده است،
اثری نمی
بينيم، همه
مدعی
يکديگريم و در
هر فرصت
تاريخی، پيش و
بيش از همه،
به حساب کشی
قومی مشغول می
شويم، که
نمونه ی روشن آن
را، در رخ
دادهای پس از
انقلاب اخير
ديديم و ديديم
که يک فرصت
طلايی، برای
همبستگی و
بهره برداری
از امکانات
ملی را،
مطالبات
ستيزه جويانه
ی قومی، که عکس
العمل طبيعی
روش های فارس
پرستانه ی
پيشين، از
زمان رضا شاه بود،
به بی راهه برد.
اينک
هرچند که
سرسخت ترين
فارس پرستان و
افسانه ساز
ترين هخامنشی
خواهان، از
قماش شعبانی و
شاپور شهبازی
و مشتی ديگر،
هنوز می
تازند،
اطوارهای
نوظهور و نژاد
پرستانه ی
باستان گرايان
را، که
يهوديان به
رضا شاه و محمد
رضا شاه ديکته
کرده اند، در
مراکز آموزشی
و اداری به ذهن
جوانان ما
تزريق می کنند و
با آموزه های
شوونيستی،
تاريخ را به
کپک زدگی
کشانده اند و با
افيون قصه های
شاهنامه ای تخدير
کرده اند؛ اما
وقت است که
برعليه اين
بدآموزی ها
اقدام کنيم،
اين فرهنگ
هنوز متکی به
افتخارات
دروغين ظاهرا ملی
را، که مورخين
فرمان بر
کليسا و کنيسه
برای ما ساخته
اند، به دور
اندازيم، به
خصلت های کهن ايرانيان
پيش از داريوش بازگرديم،
اتحادی رسمی و
قانونی و
برابر حقوق را
پايه ريزيم و به
نيازهای
بوميان ايران
توجه کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰
سال است با اين
آب و خاک، بدون
ستيزه ی ملی، و در
نهايت صبوری، ساخته
اند. اين اصلی
ترين و گشاده
ترين دری است
که برای عبور
عمومی به
آينده ی
تابناک ميهن
مان باز می
کنيم. و
تواصوا بالحق
و تواصوا
بالصبر.
حمایت همیشگی رادیو اسرائیل از پهلوی ها نوکران همیشه وفادار اسرائیل و انگلیس
ماجد آ
فهرست برنامه امروز:
برنامه امروز رادیو اسرائیل مانند همیشه با بولتن مشروح خبری آغاز شد که امروز 50 دقیقه طول کشید. بخش خبری شامل آخرین و مهمترین گزارشهای روز اسرائیل، منطقه و سپس رخدادهای متعدد مربوط به ایران بود. خلاصه ای ازگزارشهای خبری متعدد امروز رادیو اسرائیل را درادامه می خوانید. اما شنیدن صدای برنامه به شما امکان میدهد که ازجزئیات تمامی گزارشها آگاه شوید و نیز صدای برنامه های بعد از خبر را بشنوید.
...
ایرانیان سفر کرده به مصر برای حضور در آئین های خاندان پادشاهی پهلوی، پنجشنبه در نهم آبان، سالروز تولد شاهزاده رضا پهلوی را جشن گرفتند. شاهزاده رضا پهلوی در این روز 48 ساله شد. ایرانیان سفر کرده به مصر چهارشنبه نیز بر مزار پادشاه فقید آئین گرامیداشت کوروش بزرگ و اول هفته نیز در مراسمی در مسجد الرفاعی، از محمد رضا شاه پهلوی فقید در سالروز میلاد او یاد کردند. (گزارش مستقیم آقای رضا قلی پور ازقاهره را دراین باره شنیدیم.)
...
http://radis.org/
2008 10 30
|
نامه ای سر
گشاده دکتر
حسین
لاجوردی به
شاهزاده رضا
پهلوی به
بهانه ٩ آبان
و تبريک
سالروز
تولدشان
30/10/2008 11:15 Sharareh
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اکثریت قریب به اتفاق هم نسل های من هیچکدام نه چهارم آبان، نه نهم آبان و نه بیست و دوم بهمن را فراموش نمی کنیم، ممکن است بدلایل بی شماری نخواهیم هر کدام از آنها را به زبان بیاوریم ولی بطور قطع و یقین کمتر مورد فراموشی واقع می شوند.
خواستم پس از سالها روز تولدتان را به شما تبریک بگویم و در عین حال و از آنجائیکه هر بار شما را دیدها م پس از کوتاه مدتی به تبع شرایط حاکم بر ایران در این زمینه صحبت هائی داشته ایم، این بار و باز هم، بدین شکل به امروز و فردای ایران بپردازیم، ولی با کمی تامل باین نتیجه رسیدم که شاید لازم باشد این تبریک و این صحبت بصورت عمومی تری مطرح شود که شاید بحث و گفتگوی بیشتری را نیز طلب کند.
برای اینکه مدخل این نوشته باز هم بدنبال گذشته ها با بعضی کوتاه نگری ها مواجهه نشود تصمیمم بر آن شد که از بهانه ها نیز کم کنم و برای خوش آمد گروهی از طرفداران شما با لقب " شاهزاده " با شما صحبت کنم، اگر چه خود شما بیشتر از هر کس می دانید که من علی رغم نگاه سیاسی متفاوت با شما برای آینده ایران چگونه و چقدر برای شما احترام قائل هستم. امروز با گذشت چهل و هفت سال از عمر شما، بیست و هفت سال از سوگند پادشاهیتان و سی سال فاجعه آور از حکومت جمهوری اسلامی در موقعیتی از تاریخ سیاسی اجتماعی ایران قرار گرفته ایم که برای تمامی کسانیکه نگران ایران هستند وظیفه و مسئولیتی فراوان ایجاد کرده است، نگرانی برای بچه های ایران، برای امروز و فردای مملکت و بسیاری از درد ها و رنجهای امروز مردم درون کشور و بنوع دیگری برای گروهی از ایرانیان در غربت.
آقای رضا پهلوی عزیز، اگرچه روی سخنم با شماست و بنام شما این سطور را می نویسم، ولی در حقیقت با تمامی کسانی است که در این سه دهه گذشته دغدغه فکری و نگرانی برای کشورشان داشته اند - که بنظرم کم هم نیستند و بسیارند، اگر چه ممکن است گروهی خسته شده باشند، گروهی دم بر نیاورند، گروهی موافق و یا مخالف این طرز نگاه شخصی من باشند - ولی بنظرم این گونه است که همه در یک نگرانی با یکدیگر شریک و سهیم هستیم که آنهم رخدادهای تلخ دیروز و سرنوشت امروز و فردای ایران است.
شاهزاده رضا پهلوی، شما سمبل پادشاهی و بگفته خودتان میراث دار سلطنت رضا شاه و محمد رضا شاه در ایران هستید، در رابطه با شما و پدر و پدر بزرگتان دیدگاههای متفاوت وجود دارد که این نگاه ها هر کدامش از مثبت مثبت تا منفی منفی بهر سه نفر شما بر می گردد، اینکه کدام درست و کدام نادرست است را باید بازهم به آینده و تاریخ واگذاشت چرا که امروز هیچ چیزی را تغییر نخواهد داد ولی من بسهم خودم بر این باور هستم که علی رغم اشتباهات بسیار در هر دو دوره، دوران حکومت رضا شاه را باید آغاز مدرنیته و دگرگون کردن چهره ایران از یک زندگی قبیله ای به شروع یک ایران مدرن دانست و دوران سلطنت محمد رضا شاه را دوران تلاش های بسیار و بی فکری های گسترده نام نهاد که اگر آن چنان اشتباهاتی در هر دو دوره نشده بود ایران می توانست دوران امروزی " اسپانیا " را تجربه کند. در نهایت آنکه اعتقاد من بر اینست که با هیچ واژه ای و در هیچ فرهنگی نمی توان عنوان " خیانت " را که مثل نقل و نبات از آن استفاده می کنند را در رابطه با خانواده پهلوی بکار برد.
امروز امکان باز گرداندن دیروز وجود ندارد ولی تجربه ها برایمان باقی مانده است و تنها کاری که از ما ساخته است جلوگیری از تکرار نکا ت منفی آن و پرداختن به نکات مثبت آنست. باید به امروز ایران و سرنوشت و بلای خانمان سوزی که گریبان مردم را گرفته است نگاه کنیم، اینکه " تقصیر خودشان است می خواستند انقلاب نکنند"، " اینکه خلایق هر چه لایق "، اینکه ما که هستیم و چه هستیم و اگر می خواهید ایران آزاد شود بیائید و زیر پرچم ما سینه بزنید و اینکه " مرغ یک پا دارد " و...،را همه ما تجربه کرده ایم که هیچکدام دردی را نه تنها دوا نکرده بلکه بار مشکلات را از یکسو و بار مسئولیت ما را از سوی دیگر سنگین تر نیز کرده است، مگر اینکه نخواهیم با چشمانی باز به واقعیتها بنگریم.
و اما امروز به اینجا رسیده ایم که بیشترین مردم و آگاه ترینشان به این نتیجه رسیده اند که باید قدمی بر داشته شود و آگاه بدین مهم نیز هستند که پس از گذشت سه دهه، ایجاد هیجان و تحریک احساسات توده ها اثر گذار نبوده است و مهمترین دلیل آنهم اینکه، مردم تجربه هیجان ها و شعارها و طبل های تو خالی را در درازنای این مدت تجربه کرده اند و دیگر نمی خواهند تکرار کنند.
مردم هوشیار و آگاه و بلا کشیده ایران بدین مهم پی برده اند که دیگر نه " حزب الهی " نه " شاه الهی " نه " مصدق الهی " و نه " مجاهد الهی " هیچکدام جائی را در امروز و فردای ایران نخواهند داشت و بهمین دلیل است که به چنین درخواست هایی هیچگاه پاسخ نداده اند.
امروز جامعه ایران و خاصه نسل جوان آن از همیشه آماده تر است :
برای شخص شما هم در این چند روزه گذشته زمینه فراهم تر گشته است. بر اساس اسناد انتشار یافته در شهر و کشور محل اقامتتان اعلام شده است که دو پرزیدنت قبلی امریکا که گفته می شد در زمره حامیان و دوستان پدر شما بوده اند در سرنگونی او نقشی فعال داشته اند. همین برخورد در مورد پدر بزرگ شما و دولت وقت انگلیس نیزوجود دارد.
و اما در مورد خود شما هم پیوسته و این بار از سوی نزدیکترین های شما گفته می شود که شما می خواهید حرکتی را در جهت تفکر و مسئولیت خود انجام دهید " ولی اجازه نمی دهند! " ، بیائید این " وحی " نانوشته را از پیشانی خود پاک کنید و حد اقل خودتان را از این بدنامی وابستگی به خارجی ها نجات دهید و در حد توان خودتان که کم هم نیست وارد یک مبارزه واقعی بشوید.
شما هم بیائید و در نسل سوم خانواده پهلوی خودتان را وا رهانید و اگر چنین چیزی هم وجود دارد که "اجازه نمی دهند " بطور مشخص و روشن و رسمی اعلام کنید که در انتظار دستور و خوش آمد و غضب هیچ مقام و دولتی نیستید که بخواهند برای شما تکلیف تعیین کنند و این عمل :
تصور من بر اینست که ما راهی نداریم و نخواهیم داشت جز این که از تجربه های خودمان بیاموزیم، سه دهه از حاکمیت حقارت آمیز و ننگین جمهوری اسلامی بر ایران و بیست و هفت سال از سوگند پادشاهی شما گذشته است و هر دو بر سر جای خود باقی اند، آنها قطعا در حکومت هستند و شما احتمالا در سوگند خود.
اگر کمی با انصاف به اطراف و گذشته های نه چندان دورمان نگاه کنیم، نه هیچیک از شوراهای مشروطیت و پادشاهی و...، و نه اتحاد ها و سازمان ها و جبهه های متعدد و متفاوت جمهوری خواهی و...، هیچکدام راه به جائی نبرده اند، هر کدام بشکلی متولد شدند و بشکل دیگری در گرداب فراموشی ماندند.
در این میان گروهی بی ظرفیت هم، وابسته تمام و کمال رژیم شدند که توقع بیشتری هم از آنان وجود نداشت و فرستاده های مخصوص رژیم هم با شعارها و برنامه های از پیش تعیین شده آمدند و بخت خود را آزمودند و در اروپا و بیشتر در امریکا با ماهی چند هزار دلار تا زمانیکه قابل استفاده بودند حقوق بگیر شدند و در همان جا ها دفن شده و آبرو باخته در کانون های بظاهر حقوق بشری خود ساخته و رفراندوم های رژیم پرداخته مدفون گشتند.
امروز اگر بخواهیم که در، همچنان بر همان پاشنه نچرخد و باز در انتظار چند دهه دیگر حکومت فاجعه بار جمهوری اسلامی نمانیم، نیازمند اینست که شیوه های دیگری را دنبال کنیم، مردم را غریبه ندانیم و با دست باز و رو در رو با آنها به گفتگو بنشنیم و به آنها بگوئیم در سی سال پیش تا کنون چه گذشته است و ما چه کرده ایم ، شکست ها و تجربه هایمان را برایشان بگوئیم و در مقابل آنها تعهد کنیم که پس از چنین تجربه گرانی تمام توان خود را در جهت خواست های آنان قرار خواهیم داد و به آنها بگوئیم که نه باید به امید امریکا باشیم و نه انگلیس و نه اسرائیل، نه قول و قرار پشتیبانی و نه تعهد ماهیانه چند هزار دلار که بیائیم و چند ماهی تلویزیونی اجاره کنیم و سند نوکری و گماشتگی خودمان را تثبیت کنیم. تمامی اینها نه بدان معناست که مبارزه نیاز به پول فراوان ندارد، بلکه بدین دلیل مشخص است که هیچ اربابی برای میل و اراده نوکر و نوکران خود کوچکترین قدمی بر نمی دارد و بطور منطقی بدنبال منافع خویش است.
بیائیم بدون تعیین نوع حکومت در خارج از ایران و در حالیکه هنوز جمهوری اسلامی حاکم است نخست به آزادی ایران بپردازیم و برای یکبار هم که شده به مردممان این حق واهمیت را بدهیم که فارغ از شعار ها و الفاظ پر طمطراق، آنها تصمیم گیر واقعی امروز و فردای خود باشند. قبول کنیم که :
راه آزادی ایران تنها از یک تفکر و یک ایدئولوژی نمی گذرد و
به مجموعه ای منسجم، کارآمد و با تحمل نیازمند است .
به رای آنها گردن بگذاریم و اگر این بدیهیات مورد قبول باشد و نخواهیم بدنبال بهانه گیری های غیر اصولی باشیم و از دیگر سو قبول کنیم که هیچکدام و هیچ فکر و گروه و سازمان و حزبی نتوانسته است که به تنهائی قدمی را بر دارد و شاهد آنهم وجود و ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی است، تجربه تازه ای را آغاز کنیم و از پیش بدانیم و بپذیریم که :
شاهزاده رضا پهلوی، نقش شما نیز در این میان نقشی کار ساز می تواند باشد، شما از ویژگی هائی برخوردارید که کمتر در میان دیگر مبارزان برای از میان برداشتن این ننگ و حقارت جمهوری اسلامی وجود دارد :
اراده و تصمیم در امروز ایران به شجاعت و و شهامت نیاز دارد، موقعیت امروز به چاره جوئی امروز نیازمند است، سیاهی ها و راه های رفته شده دیروز و تکرار آنها باز هم هیچ گره ای را نخواهد گشود.
شاهزاده رضا پهلوی امروز شما با گذر از چهل و هفتمین سال زندگی خود و سی سال بسیار سخت و مشقت بار برای ایرانیان در یک موقعیت تاریخی قرار دارید که یا وارد یک مبارزه قطعی با دیگر مبارزان ایران فارغ از هرگونه گرایش فکری بشوید و شما هم بسهم خود برای رهائی و آزادی ایران با دیگران بپیوندید و بهانه های فرسایشی گذشته را کنار بگذارید و اینکه " حاضرید رهبری اپوزیسیون را بعهده بگیرید "، " اگر همه بشما بپیوندند "، " اگر مردم بخواهند شما پادشاه خواهید شد "، " اگر مردم بخواهند شما رئیس جمهور خواهید شد " و...، که در سی سال گذشته جز معدودی از سلطنت طلبان و با اختلافات بسیار گسترده در میانشان هیچکس آنرا نپذیرفته است و تصور می کنم سی سال برای امتحان کردنش کافی است و می توان و باید راه های دیگری را جستجو کرد و این همانست که امروز شما را در یک دوراهی قرار داده است و همانگونه که گفته شد یا پرچم پادشاهی را که سوگندش را نیز خورده اید بردارید و یا بازهم همانگونه که خود می گوئید یک شهروند هستید بمانند یک شهروند واقعی با دیگر مبارزان راه آزادی ایران قدم بردارید و یا درنهایت و برای اینکه این اتهام که شما " مانع حرکت شده اید " دیگر وجود نداشته باشد خود با احترام از میدان مبارزه خارج شوید.
لازم به یادآوری می دانم همانگونه که در چند سال پیش هم در جلسات متعدد با شما عنوان شد اگر بعنوان یک شهروند در میان دیگر مبارزان راه آزادی ایران و بر اساس خواست های مردم که مشتمل بریک برنامه مشخص سیاسی اجتماعی و اقتصادی خواهد بود حضور داشته باشید ، این امکان وجود دارد که اکثریت افراد جامعه سیاسی، فکری، کارشناسی و نمایندگان اقوام ایران حضور پیدا کنند و فارغ از تعیین نوع حکومت در امروز ایران که جمهوری اسلامی وجود دارد، به تلاش برای آزادی و سربلندی ایران بپردازند و در نهایت اینکه این گوی و این میدان، و مهمترین نکته ای که بطور قطع و یقین وجود خواهد داشت این خواهد بود که مردم ایران دیگر مدهوش و مجذوب هیچ نمایش نامه ای و در هیچ زمینه ای نخواهند شد.
فراموش نکنیم که اگر تمامی موارد فوق بطور دقیق اجرا نشود و نتواند اعتماد و اطمینان مردم ایران را بهمراه داشته باشد وآنها که اصلی ترین و پایه ای ترین نقطه حرکت هستند پا به میدان نگذارند هیچ راهی به هیچ جائی برده نخواهد شد.
بر تمامی ماست که فارغ از ورود به حاشیه ها، امروز که ایران فرزندانش را به کمک خواسته است با عقل و منطق و به دور از هیجان، تمامی ما هم " پاسخگو به تاریخ " باشیم.
و در پایان شاهزاده رضا پهلوی باز هم تولد شما مبارک.
حسین لاجوردی 9 آبان 1387 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||