شخص رضاشاه مسئول تراژدي و مصيبتهاي وارده
در
طول تاریخ
معاصر ایران
نسل کشیهای
دهشتناکی
اتفاق افتاده
است .
بی
گمان نسل کشی
خوفناک 21 آذر
ماه سال 1325 در
آذربایجان که
بدنبال خود
امواج
وحشتناکی از
خون و آتش را
برای ملت
مظلوم این خطه
آزادیخواه به
همراه آورد
خونینترین
نسل کشی در
تاریخ معاصر
ایران محسوب
می شود.
در
این نسل کشی
جمع انبوهی از
فرزندان غیور
این سرزمین
اعم از زن و
مرد و کهنسال و
جوان گرفتار
چنگال کینه
آریا گرایان
شدند.
آمار
مشخصی از
تعداد
مقتولین این
نسل کشی
وحشتناک
موجود نیست.
گفته می شود
صدها هزار تن
در کوران این
نسل کشی مقتول
و مجروح و
محبوس و تبعید
شده اند.اما
ساطور خون
چکان رژیم
آدمکش آریا
مهری تنها
ترکان
آذربایجان را
کشتار نکرد!
مقاله
زیر حکایتی
است جانگداز
از جنایتهای
عوامل رژیم
رضاخان در
لرستان که بحق
می توان وی را
قصابشاه کبیر
ایران نامید.
مطلب
زیر ازنخستین
شماره نشریه
ولات -اولین
نشریه لر
زبانان ایران-
اخذ شده است.
این
نشریه به
مدیریت آقای
نورالدین
مرادی منتشر
می شود.
...لُرها
در قديم هم
ثروتمند
بودند و هم
نيرومند. اما
امروزه براي
آنها فقط
غرورشان باقي
مانده است. چون
از ثروت و
نيرومندي
ديگر خبري
نيست.... به بعضي
از دهات سر
زدم، تعدادي
از لُرها بهعلت
ضعف ناشي از
گرسنگي، حتي 5
دقيقه هم
نميتوانستند
روي پا
بايستند... در
ايران وقتي ميخواهند
فقرزدگي را
مجسم كنند ميگويند:
من يك لُر هستم!...
يا اينكه ميگويند:
من يك لُر
پاپتي (پابرهنه)
هستم!...
...
فقر بياندازه
لُرها، معلول
تاراج و چپاول
ارتش ايران
بود. اين
تراژدي به
سياست رضاشاه
در رابطه با
مطيع كردن
آنان مربوط ميشد...
برنامهاي كه
بالاخره به
قتلعام و
غارت آنها
انجاميد... اما
تا چه حد شخص
رضاشاه مسئول
تراژدي و
مصيبتهاي
وارده بوده،
مسئلهاي است
قابل بحث. بعيد
نيست كه او
اطلاع كافي
نداشت كه ارتش
او با لُرها چه
كرده و چه ميكنند.
شايد هم اطلاع
داشت اما چشم و
گوش خود را
بسته بود. به
هر تقدير يكي
از ننگينترين
فصول تاريخ
سلطنت رضاشاه
به دست يكي از
افسران او كه
بين ايرانيان
به «قصاب
لُرستان»
مشهور است،
نوشته شده است.
(ويليام
او. داگلاس.
سرزمين شگفت
انگيز و مردمي
مهربان و دوست
داشتني.
صفحات 170و167و159)
يك
نسل كشي قومي ,
كه ازصفحات
تاريخ معاصر
زدوده شده
است!
اسناد
و مدارك تازه و
نو يافته، چون
نامههاي
محرمانه و
خصوصي دربار
قاجار و
پهلوي،
خاطرات
سياسيون و
نظامياني كه
خود شخصاً در
وقايع مناطق
لُرنشين و قلع
و قمع آنها
دخيل و ناظر
بوده يا حضور
داشتهاند و
همچنين
سفرنامهها
وخاطرات
سياحان
بيگانه كه
همزمان با
وقايع اخير،
به اين مناطق
سفر داشتهاند
كه چندي است كه
به همت برخي
مترجمان،
برگردان و در
اختيار افكار
عمومي قرار
گرفته، خود
بهترين داور
جهت قضاوت است
كه گوشههايي
پنهان از اين
دو سده جنايت،
پاكسازي و نسلكشي
قومي حكام
فاجر و جابر را
در حق قوم لُر
برملا ميكند.
از
اين جمله،
ناصرالدين
شاه در جواب
نامهاي از ظلسلطان،
فرزند خود،كه
در آن نامه از
والي لُرستان
و ايلخاني
بختياري به
سعايت و
بدگويي
پرداخته، و از
سفر سياحان
خارجي به اين
منطقه، اظهار
بدگماني
كرده، چنين
پاسخ نوشته
است:
«...طوري
باطناً بكنيد
كه به آنها (سياحان
خارجي) خوشنگذرد
و يك اسباب
وحشتي در
سياحت خود
ملاحظه كرده،
ديگر ميل
نكنند به
سياحت،
و اين
فقره را هم از
الوار و اكراد
بدانند نه از
شما...» (اسناد
نويافته،
ابراهيمصفايي،
سندپانزدهم،ص87)
نامه
بالا، از آن
جهت حائز
اهميت است كه
همزمان دو سه
تن از سياحان
فرنگي در
لرستان به طرز
مشكوكي به قتل
ميرسند كه
بدنامي آنان
برگردن
ياغيگري
لُرها افتاد!
رضاشاه
نيز، طبق
دستورالعمل
بالا و سياست
داخلي قاجار،
زمينة حمله به
لرستان را با
چنين بهانهاي
چيد و با
تمهيداتي، در
لرستان،
سرلشكر امير
طهماسبي،
وزير راه را،
كه دلخوشي از
او نداشت، به
توسط عمال خود
به قتل رساند و
آن را به لُرها
نسبت داد!
«...
اشتباه كوچك
قاتلين كه در
لباس محلي با
لهجه غليظ
تهراني صحبت
ميكردند،
معلوم كرد كه
مرتكبين قتل
غير محلي و
بطوريكه به
زودي معلوم
شد، دو نفر از
گروهبانهاي
لشكر بودند...»
(كهنه
سرباز،
خاطرات سياسي
و نظامي سرهنگ
ستاد غلامرضا
منصور
رحماني، جلد1،
ص 65)
قصاب
لرستان
سال اول
شماره اول
23
«....يعني
لُرها را
واقعاً «قلع و
قمع» كرد. به
طوريكه
پشتكوه براي
سالها خالي
از سكنه شد. به
همين جهت
عنوان قصاب به
او دادند....»
(كهنه
سرباز ...جلد 1، ص
55)
ويليام
او. داگلاس،
قاضي مشهور
ديوان عالي
كشور امريكا
كه اندكي پس از
قومكشي
لُرها، به
لرستان سفر
كرده و قصاب
لرستان را نيز
حضوراً
ملاقات
نموده، در
سفرنامه خود، سرزمين
شگفتانگيز،
فجايع و قتل و
غارت عمال
حكومت وقت،
سپهبد امير
احمدي و سپهبد
حبيبالهخان
شيباني،
نسبت، به
لُرهاي
لرستان،
بختياري،
بوير احمد و
ممسني را به
تفضيل شرح
داده كه برخي
از وقايع فجيع
كه خود ديده و
يا شنيده، بسي
شگفتانگيز و
متأثركننده
است.
او
از زبان پير
مردي لُر كه
استثناً از
قتلعام قصاب
امير احمدي،
جان به در
برده، چنين مينويسد:
«من
از او سؤال
كردم كه
درباره امير
احمدي چه ميداند؟
او نگاهي عجيب
و پرمعني به من
كرد و سري تكان
داد، شرح
داستان را با
احتياط تمام
آغاز كرد و من
خيلي تلاش
كردم تا او را
به بازگو كردن
جزئيات ماجرا
ترغيب نمايم و
به او قول دادم
كه آنچه را كه
او ميگويد
براي كسي فاش
نكنم يا لااقل
اسمي از او به
ميان نياورم....
.....ما
صد نفر بوديم
كه در بيست
كلبه كوچك و
چادر زندگي
ميكرديم،
هزارها رأس بز
وگوسفند
وهزار رأس گاو
وگوساله و
قاطر و دهها
اسب داشتيم،
تعدادي از
جوانان ما در
قلعه فلكالافلاك
محاصره شده
بودند. جوانان
ما بلا استثنأ
كشته شدند.
خوانين ما را
دار زدند. ارتش
پيروز شده بود.
نبرد دفاعي به
پايان رسيده
بود حالا ديگر
مانعي در راه
جادّهاي كه
رضاشاه در نظر
داشت بسازد
وجود نداشت.»
او
داستان خود را
چنين ادامه
داد:
قوميت
و تاريخ
|
«چند
روز بعد در
اوردوگاه خود
نشسته بوديم
كه از دور گـرد
و خـاك
زيادي را مشـاهده
كرديم عدهاي
از سوار
نظام ارتش
بودند كه چهار
نعل بهطرف
كلبه هاي م ميآمدند.
سرهنگي هم
فرمانده اين
واحد بود وقتي
كه به اردوگاه
ما رسيدند
سرهنگ با صداي
رسا و بلند
فرماني صادر
كرد و با اين
فرمان
سربازها از
اسب پياده
شدند. سپس
سرهنگ فرمان
قتل عام ما را
صادر كرد و در
اجراي اين
فرمان
سربازان ما را
هدف قرار داده
شروع به
تيراندازي
كردند. تعدادي
از كودكان ما
هنوز در
گهواره در
خواب بودند و
تعدادي در
گوشه وكنار
بازي ميكردند.
سربازان به هر
بچهاي كه ميرسيدند
او را ميگرفتند
و لوله هفتتير
خود را در
شقيقه او ميگذاشتند،
ماشه را ميكشيدند
و مغز او را
متلاشي ميكردند.
زنها جيغ ميكشيدند
و از چادرها به
بيرون ميدويدند.
زن من در گوشهاي
خزيده بود واز
ترس مثل بيد ميلرزيد.
من جلوي او
ايستاده بودم
و كاردي هم در
دست داشتم كه
يك مرتبه صداي
تيراندازي
بلند شد و من
نقش زمين شدم و
از حال رفتم.»
«وقتي
به هوش آمدم،
زنم را در
كنارم ديدم كه
خون از بدنش
جاري است. جسد
او و جسد چند
زن وبچه ديگر،
روي زمين
افتاده بودند.
همه اينها در
اثر اصابت
گلولههاي
سربازان كشته
شده بودند. ولي
خود من در اثر
اصابت گلولهاي
كه در گردنم
فرورفته بود،
زخمي شده بودم
و آنها به خيال
اين كه من مردهام،
مرا رها كرده
بودند تا اگر
احيانأ كشته
نشدهام با يك
مرگ تدريجي و
زجرآوري
بميرم. من پس
از هوش آمدن
بلافاصله
چشمانم را
بستم و در همان
وضع بيحركت
باقي ماندم،
چون صداي
سرهنگ را
شنيدم و متوجه
شدم كه او و
سربازانش
هنوز محل را
ترك نكردهاند.
من از گوشه چشم
و از زير پلكهاي
نيمه باز آنها
را ديد ميزدم.
شما ممكن است
حرف مرا باور
نكنيد. شما
قطعأ آنچه را
كه من ديدم
باور نميكنيد
ولي قسم
به ناني كه در
سفره اين خانه
هست آنچه ميگويم
حقيقت دارد»