مسئله ملی

...احزاب و افراد ارتجاعی پهلوی طلب و

مخالفین رسمی شدن زبانهای تورکی آزربایجانی , کوردی عربی بلوچی

اسماعيل نوري علا    فارس و کورش پرست

20071109  158MB


ملی گرایی یا باستانپرستی،

نگاهی به مقاله آقای دکتر اسماعيل نوری علا

 

آیدین تبریزی

چرا ایشان اینقدر اصرار دارند که دعواهای تاریخی را وارد سیاست و از همه مهمتر تعریف هویت ملی نمایند؟ آیا کشور آمریکا که چند صد سال بیشتر تاریخ ندارد، یک ملت بی هویت است؟ آیا ملت دانمارک که اجدادشان به روایت ویل دورانت تا قرن 11 پس از میلاد آدمخوار بوده اند، امروز یک ملت مدرن نیستند و دچار بحران هویت هستند؟ آیا تا به حال شنیده اید که رومانو پرودی نخست وزیر ایتالیا در نطقهایش در پارلمان اروپا از عظمت تاریخی روم باستان سخن بگوید و به دیگر اروپاییان فخر فروشی کند؟! آیا به نظر شما کشورهای اسکاندیناوی تازه ملت شده، متمدن تر و مدرن ترند یا ایتالیائیان وارث امپراتوری روم؟

 

 

آقای دکتر اسماعيل نوری علا در مقاله ای با عنوان "ملی گرائی افراطی چه صيغه ای ست؟" (1) در نقد سخنرانی آقای مهندس حسن شريعتمداری، به مساله ملی گرایی پرداخته است. نگاهی به این مقاله نشان می دهد که نویسنده با این که سعی کرده با تکیه بر تعریف مدرن مفهوم "ملت" به تعریف "ملی گرایی" بپردازد و تفاوت آن را با نژادپرستی بیان کند، اما بسیار عجیب است که بلافاصله پس از ارائه این تعریف مدرن از ملت و ملی گرایی، به نقض تعریف خود پرداخته و به روشنی به سفسطه متوسل شده است! برای روشن شدن مطلب، تعریف آقای نوری علا را دوباره می آورم:

" در ترکيب «ملی گرائی»، واژهء «ملت»، در تعريف امروزی سياسی خود، مجموعه ای مرکب از هزاران «نوع» آدم است که با داشتن رنگ پوست و ويژگی های نژادی گوناگون و فرهنگ ها و آئين ها و اديان و مذاهب مختلف همگی در زير سقف جغرافيائی ـ سياسی اين واژه گرد هم می آيند. مفاهيمی همچون ملی گرائی، منافع و مصالح ملی، و هويت ملی نيز بر همهء آنان اطلاقی فراگير دارند. بنا بر اين واقعيت، هر آنچه نژادی را بر نژادی ديگر برتری دهد، مذهبی را بر مذهبی مرجح بداند و زبانی را والاتر و بهتر از زبانی ديگر بداند اساساً نمی تواند در مقولهء «ملی گرائی» جای بگيرد، حتی اگر اين تفاوت گزاری ها تحت نام ملی گرائی انجام شوند."

بنابه تعریف فوق از ملت، به عنوان مثال، "ملت مدرن ایران" باید شامل فارسها، ترکها، کردها، عربها و ... به صورتی کاملا برابر باهم باشد بگونه ای که زبان، تاریخ، فرهنگ، آئین، ادیان مذاهب هریک از آنها هیچ مزیتی بر دیگری نداشته باشد و "ملی گرایی" بنا به تعریف فوق باید به معنی گرایش به منافع و تاریخ و فرهنگ تمام اجزاء تشکیل دهنده این "ملت" مدرن بنا به ادعای نویسنده باشد. اما نویسنده بلافاصله پس از آنکه با این تعریف ملی گرایی را جدا از نژادپرستی معرفی می کند، «هويت ملی ايرانيان» را تنها در بازگشت و ارتجاع به تاریخ هخامنشیان که تنها مربوط به بخش فارس نژاد ملت مدرن تعریف شده است می داند و اصل پیش گفته " ملی گرائی، منافع و مصالح ملی، و هويت ملی نيز بر همهء آنان (اجزاء تشکیل دهنده ملت ایران) اطلاقی فراگير دارند" را نقض می کند!؟

آقای نوری علا می پرسد: " آيا فرهنگ خردمدار و انسانی ايران پيش از اسلام واقعاً از فرهنگ وحشيانه ای که اعراب با خود به ايران آوردند بالاتر و برتر نبود که اکنون اشاره به اين برتری (بی آنکه به امروز و به کل اعراب مربوط شود و نيز بی آنکه جنبهء نژادی بخود بگيرد) بتواند از ما نژاد پرستانی فاشيست بسازد؟ " حال گیریم که این گزاره تاریخی ادعایی ایشان درست باشد (هرچند وجود انبوه متفکرین و بزرگان علم و ادب پس از حمله اعراب به ایران در مقابل عدم وجود حتی یک دانشمند مشهور پیش از اسلام در این منطقه، قویا این ادعا را نقض می کند)، بنا به تعریف فراگیر بودن هویت ملی، تاکید براین گزاره تاریخی به عنوان آنچه ایشان بخشی از هویت تاریخی ایرانیان که نباید از هویت ملی جدا شود مطرح می کنند، چگونه می تواند فراگیر باشد و یک عرب ایرانی عضو تعریف مدرن ایشان از ملت ایران را هم شامل شود؟! آیا او باید خود را بازمانده "آورندگان فرهنگ وحشيانه اعراب به ایران" بداند؟! چگونه چنین تعریفی از هویت یک ملت می تواند نژادپرستانه نباشد و مجموعه ای مرکب از هزاران «نوع» آدم با داشتن رنگ پوست و ويژگی های نژادی گوناگون و فرهنگ ها و آئين ها و اديان و مذاهب مختلف را برابر باهم فرابگیرد؟!

تاریخ هخامنشیان حداکثر می تواند جزئی از هویت تاریخی بخش فارس "ملت مدرن" در ایران باشد همانطور که دیگر دوره های تاریخی هم هویت تاریخی ترکها، کردها، عربها و... می تواند باشد اما تعمیم تحمیلی هویت تاریخی یک جزء از کلی که "ملت مدرن" نامیده می شود به کل آن هرگز قابل پذیرش نیست و هیچ دوره تاریخی به تنهایی نمی تواند بیانگر هویت تاریخی کل "ملت مدرن" باشد. چگونه یک کرد به عنوان یکی از بازماندگان مادها می تواند به کوروشی که حکومت مادها را ساقط کرد، سرزمینهایشان را اشغال کرد، ثروتهایشان را به غارت برد و با این غنایم جنگی پارسیان به خوشگذراني مطلق پرداختند، به عنوان یک قهرمان ملی و بخشی جدایی ناپذیر از هویت ملی خودش بنگرد؟! (2)

این یک سفسطه بازی آشکار است که آقای نوری علا ابتدا تعریفی جامع و فراگیر از مفهوم مدرن ملت ارائه می کند و سپس آن را جدای از نژادپرستی هیتلری نشان می دهد تا خواننده را قانع کند و بلافاصله با نقض همان تعریف خود دوباره مفهوم نژادپرستانه ملی گرایی را تبلیغ می کند. آقای نوری علا هرچه قدر هم داخل پرانتز اعلام برائت کند اگر مسائل تاریخی را به عنوان بخش جدایی ناپذیر از هویت ملت مدرن بداند، جز به نژادپرستی منتهی نخواهد شد. تناقض اینجاست که تعمیم ملی گرایی و هویت ملی به تاریخ که ایشان با اصرار بر آن تاکید می کنند، بویژه اگر فقط تاریخ یک بخش از اجزاء تشکیل دهنده ملت مدرن به عنوان تاریخ خودی ستایش شود و تاریخ سایر بخشهای همان ملت مدرن به عنوان تجاوز بخش دیگری از همان ملت مدرن ادعایی (اعراب وحشی، ترکان بیابانگرد، ...) به سرزمین ایران تعبیر شود، به خودی خود اصل فراگیر بودن را نقض می کند و در ردیف نژادپرستی هیتلری قرار می گیرد.

بنابراین، اگر آقای نوری علا به مفهوم مدرن و فراگیر ملت اعتقاد دارد باید "تقلیل" هویت ملی به حقوق شهروندی و رابطه قراردادی دولت و ملت را بپذیرد و هیچ پیوست زائدی را به آن نیافزاید زیرا هر زائده دیگری در تعریف ملت، مانع از فراگیر بودن و مدرن بودن آن است. در تعریف مدرن ملت، هر کس که تابعیت یک کشور مثلا ایران را داشته باشد، جزئی از ملت ایران شناخته می شود. حال فرض کنیم یک آفریقایی به تابعیت ایران در آمده باشد و طبق قانون مدرن جزئی از ملت ایران شده باشد، حال او چگونه می تواند در تعریف "تقلیل نیافته" ایشان از هویت ملی بگنجد و رابطه خود را با تاریخ هخامنشیان که از نظر ایشان مهمترین عنصر هویت ایرانی است برقرار نماید؟! آیا این تعریف "تقلیل نیافته" ایشان به صورت سیستماتیک، آن آفریقایی را یک شهروند درجه دوم نمی داند که در بخش مهمی از تعریف هویت ملی (به نظر ایشان) نمی گنجد؟

چرا ایشان اینقدر اصرار دارند که دعواهای تاریخی را وارد سیاست و از همه مهمتر تعریف هویت ملی نمایند؟ آیا کشور آمریکا که چند صد سال بیشتر تاریخ ندارد، یک ملت بی هویت است؟ آیا ملت دانمارک که اجدادشان به روایت ویل دورانت تا قرن 11 پس از میلاد آدمخوار بوده اند، امروز یک ملت مدرن نیستند و دچار بحران هویت هستند؟ آیا تا به حال شنیده اید که رومانو پرودی نخست وزیر ایتالیا در نطقهایش در پارلمان اروپا از عظمت تاریخی روم باستان سخن بگوید و به دیگر اروپاییان فخر فروشی کند؟! آیا به نظر شما کشورهای اسکاندیناوی تازه ملت شده، متمدن تر و مدرن ترند یا ایتالیائیان وارث امپراتوری روم؟

آقای نوری علا نوشته اند: "چرا توجه نمی شود که حکومت اسلامی برای جوانان ما چاره ای باقی نگذاشته جز اينکه آنها، در برابر اسلام مبتذل و سبعی که بر کشورمان حاکم است، دست نياز به دامان چهره های تاريخی ماقبل اسلامشان بزنند" و من می پرسم که چرا این جوانان به مدرنترین و امروزی ترین مکاتب فلسفی و جامعه شناسی که مبتنی بر جدیدترین یافته های علمی بشر امروز است روی نمی آورند و عمق ارتجاع تاریخی ایران را از 1400 سال به 2500 سال افزایش می دهند؟! چرا ما یکبار برای همیشه خود را از شر این تاریخ و فرهنگ ارتجاعی مان رها نمی کنیم تا با چشمانی باز و بدون مانع مفاهیم مدرن را ببینیم و درک کنیم و با فراع بال آن را در آغوش بکشیم. حال که شریعتی و بازرگان نتوانستند از دل اسلام 1400 سال پیش مفاهیم مدرن امروزی را بیرون بکشند، چرا عده ای در تلاشی عبث به دنبال یافته های مدرن بشری در کتیبه های پوسیده 2500 سال قبل می گردند؟ آیا حماقت آمیز نیست که عمر گرانمایه را در این صرف کنیم که سکولاریزم و مفاهیم مدرن دیگر را در سنگ نوشته های 2500 سال پیش جستجو کنیم و فرصت مطالعه و تحقیق در عمیق ترین و علمی ترین نوشته های دانشمندان امروزی و مطالعه جوامع پیشرفته موجود امروزی را از دست بدهیم؟! در این عتیقه جات کهنه و پوسیده به دنبال احادیث کوروش و داریوش گشتن چه معنای دیگری جز کهنه پرستی و باستان پرستی دارد؟

تاریخ و باستانشناسی، علمی برای شناختن گذشته است که هدف اساسی آن در این جمله زیبای ولتر فیلسوف فرانسوی خلاصه می شود: « دوست دارم بدانم كه انسان در خط سير خود، از حالت توحش به مدنيت، چه گامهايي برداشته است.» (3) تاریخ، جعبه رمالی نیست که در آن راز خوشبختی و کلید تمام مشکلات جهان نهفته باشد که آقای نوری علا بتواند از آن مدرنترین اندیشه های غرب را استخراج کند و به رخ غربیان بکشد که آنچه شما تازه یافته اید ما هزاران سال پیش یافته بودیم! البته اگر آنها نپرسند که اگر شما لالایی بلد بودید چرا خوابتان نبرده است؟! اگر اسلامیستها توانستند که تمام یافته های علم بشر را در قرآن و احادیث بیابند، آقای نوری علا هم در این کار موفق خواهند شد.

 

 

(1): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=43993&nid=haupt

(2): ویل دورانت خوش گذرانی مطلق پارسیان را چنین تصویر می کند: "كار طبقة اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهاي لذيذ پر كند؛ همان كساني كه پيشتر در شبانروز بيش از يك بار غذا نمي‌خوردند- و اين آييني در زندگي ايشان بود- اينك به تفسير پرداخته، گفتند مقصود از يك بار غذا، خوراكي است كه از ظهر تا شام ادامه پيدا كند؛ خانه‌ها و انبارها پر از خوراكهاي لذيد شد؛ غالباً گوشت بريان حيوان ذبح‌شده را يكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان مي‌نهادند؛ شكمها را از گوشتهاي چرب جانوران كمياب پر مي‌كردند..."

 

(3): در این زمینه برای توضیحات بیشتر به مقاله قبلی با "عنوان باستانشناسی یا باستان پرستی " مراجعه شود:

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=3122&nid=autor

 

www.turkiran.com


2007-11-08   تاریخ
  آیدین تبریزی   نام
    ایمیل

  آقای کیانوش توکلی،

دشمنان آزادی بیان دو گروهند. گروه اول با تفسیر غلط از آزادی بیان، هرچه ناسزا و بد و بیراه می دانند به دیگران نثار می کنند و با این کار خود آزادی بیان که دستاورد بزرگ انسان امروز است را لجن مال می کنند و گروه دیگر که با اصل آزادی بیان مخالفند و تحمل شنیدن افکار مخالف خود را ندارند، چون نمی توانند مستقیما با آزادی بیان مخالفت کنند، نوشته های گروه اول را برای مخالفتشان با آزادی بیان به عنوان دلایلشان مطرح می کنند! آقای سهند هم یکی از کسانی است که بیشترین خدمت را به مخالفان آزادی بیان موجود در ایران گلوبال و مدافعان دو زمانه شدن سایت کرده است. اما به نظر من بهترین راه مقابله با افرادی چون سهند بی محل کردن آنها و سکوت و عدم پاسخ گویی به نوشته های توهین آمیزشان است، چون هرچه حساسیت بیشتری به نوشته های آنها نشان داده شود، دچار این توهم خواهند شد که نوشته هایشان خیلی تاثیر گذار بوده است! من کامنت قبلی را که حذف شده ندیده ام اما کامنت اخیرش باز نشان می دهد که او همچنان بر شیوه بی ادبانه اش اصرار دارد. یکبار از آقای سهند خواستم که حداقل نام زیبای سهند را بدنام نکند و امیدوارم همانطور که در این آخرین کامنتش نوشته، ما را در این لانه جغدهایمان تنها بگذارد و مدتی خاموشی اختیار کند و بیشتر فکر کند که آیا به این شیوه می تواند برای حرفهایش خریدار پیدا کند یا تنها خودش را بی آبرو می کند.

  نظر خواننده

  2007-11-08   تاریخ
  کیانوش توکلی   نام
    ایمیل

  جناب سهند !
اولا سایت ایران گلوبال سر دبیر و یا شورای سردبیری ندارد ما به شیوه کاملا دمکراتیک سایت را اداره می کنیم و من تنها مسئول تنظیم روابط و امورات درونی و مدیریتی سایت هستم اما در مورد نوشته های شما:
خوانند گان سایت با نوشته های شما کاملا اشنا هستند ؛ شما در کامنت های خود با نویسندگان و کاربران سایت بد ترین توهین ها را ؛ نسبت به انان روا داشتید از این رو چند بار دوستانه برایتان نوشتم ولی شما به روش خود ادامه دادید. در نوشته اخریتان هم مشخصا به نویسنده مقاله مورد نظر توهین کردید ! اقای ایدین تبریزی هم احتمالا ان کامنت شما را دیده است می تواند نظر خودش را در این باره بنویسد

  نظر خواننده

  2007-11-08   تاریخ
  سهند   نام
    ایمیل

  مدیر محترم سایت گلوبال جناب اقای توکلی محترم: من دیشب یه پیامی درج کرده بودم که اسم احدی را هم نیاورده بودم که متاسفانه شما حذف اش کرده اید. روزی یه نفر داشت الاغ همسایه را می گائید که صاحب الاغ سر رسیده و بهش میگه که تو خجالت نمی کشی.؟ خر کن که داشت زیپ شلوارش را بالا می کشید با لحن اعتراضی میگه که" منه باخ که کیمین اشکینی سیکیرم." من که هر روز میدیدم که کسی به جز چند جغد همیشگی از این خرابه تان دیدن نمی کنند خواستم که کمی روح و جان اش بدهم که شما درکش نکردید. در مثل مناقشه نیست پس حالا منهم میگم که" منه باخ که کیمین اشکینی سیکیردیم." در این خرابه با جغدهایت خوش باش و افسوس می خورم که همین چند روز پیش در سایت رادیو زمانه از منش دموکراتیک ات بخوشی یاد کرده بودم.

  نظر خواننده

  2007-11-08   تاریخ
  سامان باربد   نام
    ایمیل

  نمی دانم شما چرا انقدر جاده خاکی می روید؟ آدم که می خواهد تاریخ تولدش را بداند نمی رود چند خیابان آنطرف تر در خانه ای را بزند و بپرسد. مادران و پدران شما همینجا هستند. اگر ویل دورانت مسخره کند و بگوید اسم خودشان را گذاشته بودند پارسا، که یعنی یک وعده در روز غذا می خوردند اما سفره شان را تا شب چمع نمی کردند، فقط مزاح کرده است. آنهم از سر حقارت. پارسیان شاید پارسا بوده اند اما چرا شما باید نارحت شوید؟ نوری علا اگر با چشم های کورش می خواست به دنیا نگاه کند که ایرانویچ از کشمیر کش می امد تا مرز یونان. او جست و جو گر تاریخ است، بهتر است در راه پژوهشگران کمک فکری و جهت دهنده ی منطقی باشیم تا اینکه در برابرشان بایستیم. برخورد شما نوعی خود شکنی ست. اگر حرف خردمندانه ای را کورش کتیبه کرده و آن حرف هنوز که هنوز است کمترین خواسته ی ایرانیان برای نیک بختی ست که به خاطر این خواسته ها (نه آن کتیبه) زندانی می شوند و میمیرند، احمقانه نیست، هیچوقت احمقانه نبوده است.

  نظر خواننده

  2007-11-06   تاریخ
  آیدین تبریزی   نام
    ایمیل

  آقای حبیب تبریزیان،

شما به درستی مراحل تاریخی تحول جهان غرب را تشریح کرده اید که چگونه آنها هم ابتدا به هویت یابی تاریخی روی آوردند و امروز آنها از آن مرحله هم عبور کرده اند و به فاز نهایی مدرنیته رسیده اند. اما فراموش نکنیم که هویت یابی تاریخی اروپائیان به قیمت سنگین دو جنگ بزرگ جهانی منجر شد و میلیونها کشته برجای گذاشت تا آنها به این درک برسند که باید از باستانگرایی افراطی چشم بپوشند و حقوق بشر و برابری تمام انسانها از هر رنگ، نژاد، زبان و فرهنگ را پایه های جامعه مدرن قرار دهند نه آنچه که ارزشهای ملی و تاریخی نامیده می شود. پیشنهاد شما به این می ماند که ما نیز باید همان راه را بدون کم و کاست تکرار کنیم و پس از جنگ و خونریزی بخاطر آنچه ارزشهای تاریخی و ملی نامیده می شود، دوباره همانند غربیان به پوچ بودن آنها پی ببریم و سپس به مراحل بالاتر مدرنیسم برسیم! عاقل آن است که از تجارب دیگران عبرت بگیرد، نه آنکه اصرار داشته باشد که خود نیز آنها را دوباره تجربه کند. اگر امروز می بینیم که اروپا به دهها کشور ریز و درشت تقسیم شده حاصل این تجربه سنگین جنگهای نژادی در اروپاست.

  نظر خواننده

  2007-11-06   تاریخ
  آیدین تبریزی   نام
    ایمیل

  اگر نمی خواهیم که منطقه ما هم به چنان سرنوشتی دچار شود، باید با پرش آگاهانه از آن مرحله باستانگرایی افراطی و پذیرش آگاهانه و از روی اختیار پلورالیزم فرهنگی، نژادی و زبانی در قالب فدرالیسم، همانند اروپای امروز، نه تنها به سمت تجزیه پیش نرویم بلکه به سمت تشکیل اتحادیه های منطقه ای گام برداریم. این امر ممکن نیست مگر با پذیرش آگاهانه و از روی اختیار حقوق اقلیتها توسط ملتهایی که در اکثریت نسبی قرار دارند و از نظر نظامی هم توان آن را دارند که اقلیتها را در کوتاه مدت سرکوب کنند. اما تلاش برای اختراع هویت مشترک ملی برای مردمانی با زبان، تاریخ و فرهنگ متفاوت و تحمیل این هویت جدید به همه مردم داخل یک مرز جغرافیایی که در واقع با هدف از بین بردن تنوع زبانی، فرهنگی و هویتی موجود انجام می شود و پشتیبانی از این سیاست یکسان سازی فرهنگی با استفاده از برتری نظامی و سیاسی و سرکوبی مخالفان تنها و تنها باعث انباشته شدن هرچه بیشتر کینه ها در منطقه تا لحظه انفجار در قالب جنگ منطقه ای بزرگی خواهد شد که همان کارکردی را در خاورمیانه خواهد داشت که در اروپای پس از جنگهای جهانی داشت یعنی تقسیم کشورهای منطقه به دهها کشور ریز و درشت، آن هم پس از کشته شدن میلیونها انسان بی گناه. آنگاه باید امیدوار باشیم که شاید ما هم بتوانیم همانند اروپا آن تجربه سنگین را پشت سرگذاشته و به سوی اتحاد دوباره حرکت کنیم. اما چرا آزموده را دوباره باید آزمود؟!

  نظر خواننده

  2007-11-06   تاریخ
  Hamid Poorian   نام
  marcpoor@aol.com   ایمیل

  در حد فاصل حماقت ها تا خيانتهای روشنفکران ما:
۱: به بهانه پندارهای اکبر گنجی درباره علی شریعتی
شریعتی سرمایه ملی
ر. راهدار
www.iran-emrooz.net
***
از طرفداران شرکت در انتخابات رژيم ج.ا
۲: صحنه اصلی مبارزه سیاسی کجاست؟
ملیحه محمدی
www.iran-emrooz.net
***
۳: سیمای آزادی یا سیمای ارتجاع
رضا فانی یزدی
www.iran-emrooz.net
... در یکی دو ماه گذشته تقریبا روزانه ‏برنامه‌های سیمای آزادی را نگاه می‌کنم.
***
بعد از بيکاری هم بد دردی است، بايد از کار تئوريک ياد کرد و آموخت.
۴: کیومرث نویدی
نویسنده و تحلیل گر مسایل سیاسی
www.iranglobal.info
«دموکراسی غربی" نام یا دشنام؟ تنیده به پاسخی به سیامک ایرانی
...
هنگامی که لنین ماکسیم گورگی را آبرومندانه راهی تبعید کرد، به یکی از اعضای کمیتة مرکزی گفت: دو سه سال دیگر که خیابانهایمان را جارو کنیم نویسنده
مان را بر می
گردانیم.
***
« نترس، به ما قول داده بودند که سگهای خوبمان از ما محافظت ميکنند. اما سگها هيچوقت نيامدند. قول و قرارها شکسته شد. اما آنها آمدند."

در آخر شاهکار هنر لجن مالهای
حرفه ای.
آیدین تبریزی
www.iranglobal.info
ملی گرایی یا باستانپرستی، نگاهی به مقاله آقای دکتر اسماعيل نوری علا
... آیا ملت دانمارک که اجدادشان به روایت ویل دورانت تا قرن 11 پس از میلاد آدمخوار بوده اند،
***
برای آنکه همیشه و هنوز
هستند آدمهای که نگاهشان بر واقعیت ها است.
نمونه خوب آن
ناهید حسینی
www.iranglobal.info
دنیا اگر گلستانی باشد، ایران می تواند گلی از آن و اگر گورستانی، گوری از آن خواهد بود

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  yeki az shoma   نام
    ایمیل

  zende bad serbestane pak,aryaei va khales,,kozovo ham bezoudi esteghlal begire serbestan ra che bak, serbestan yek jazireye talaei dar sayareey zohre ast.

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  حبیب تبریزیان   نام
    ایمیل

  ادامه: ناسیونالیسمبر خلاف سوسیالیسم و لیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست. یک شخصیت یابی تاریخی است که ویژگیهای آن ملت تا ملت فرق میکند.ناسیونالیسم جهان سومی در تقابل با دول متروپل، کشورهای عربی افزون بر آن، بااتکاء بر اسلامیت خود و در تقابل با دولت یهود، ناسیونالیسم اروپائی در کلیت خویش، با گذر از مدرنیته و به عنوان آوانگارد آن در نبردهای امپراطوریهای مستعمراتی بازشناسی میشوند.و ناسیونالیسم ایرانی در نبرد با پان اسلامیسم، کسموپولوتیسم و جهان وطنی نو نمامیتواند خود را باز یابد .برای ملل اروپائی و امریکا که فاز نهائی مدرنیته راهم پشت سر گزارده اند و با مسئله حدودشرعی از قبیل سنگسار و.. روبرو نیستند، باستان شناسی باستان گرائی نسیت. ولی برای ما ازاله هویت شده ها باستان گرائی پله اول تجدد است.

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  morad   نام
    ایمیل

  nori ala w hamfekranash ba bozorg nemaie hay kazeb,hadafeshan koochak kardan digar meliat hay iran ast. in ha az tarikh 80 sal gozashte sharmgin hastand w bayad gorizi bezanand be bastansaraie.in erteja w aghab mandegi ast

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  ایرانی   نام
    ایمیل

  آمریکا با ایران قابل مقایسه نیست. تاریخ آمریکا را همه میدانند و میدانند که این کشور در مهاجرت بوجود آمد و نه مانند کشورهای آسیا و اروپا که قدیم بودند. در آمریکا همه توافق کردند که آمریکایی باشند. به همین دلیل ترک و کرد ایرانی ساکن آمریکا بر سر هویت غیر آمریکایی خود دعوا دارند اما بر سر هویت آمریکایی خود دعوایی ندارند و تازه پشتیبان هم هستند. مرزهای کنونی خاور میانه نه بر پایه فرهنگ و زبان و توافق که بر پایه کشورگشایی های قدرتمداران مرزبندی گردیده است و امروز به ما به ارث رسیده است. این مقوله آنقدر حساس است که گاه بر سر یک استان یا یک منطقه کوچک جنگهای بزرگ در تاریخ در گرفته است. در چنین مواقعی، بسته به نوع کشور باید بر یک هویت مشترک تکیه کرد. نام ایران را رضاشاه از آنرو در جغرافیای جهانی بجای پرشیا نشاند که در راه این هویت مشترک گام برداشته باشد. به نفع همه ماست که قبل آنکه خود را کرد و ترک و فارس و.. بدانیم خود را ایرانی بدانیم. دشمن ما عرب و ترک و غیره ای است که به ایران حمله کند. فردوسی توهینهایش به ترک و عرب بخاطر حمله شان به ایران بوده است و این را حتا سلطان محمود ترک بدوی فهمید و بجای گلایه به فردوسی صله داد چرا که سلطان محمود نیز خود را قبل از آنکه ترک بداند ایرانی می دانست. اما این را آیدین و سهند نفهمیدند.

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  حبیب تبریزیان   نام
    ایمیل

  خلاصه!امپراطوری روم مسیحیت را مصادره ودر خدمت خود درآورد و این دین مصادره شده در هویت تک تک ملل اروپائی هضم شد تا بعد به دین بورژوازی مدرن اروپا که از لهیب سوزان عصر روشنگری و انقلابات بورژوادموکراتیک گذشته بود تبدیل شود،در یک کلام سکولاریزه شد.هویت اروپائی نه درتقابل با مسیحیت بلکه در تجانس با آن فراروئیده است و امااسلام، حامل فرهنگ قبیله ای قبایل حجاز، سوار بر هویت ملل مغلوبی شد که هزاران سال بر آن پیشی داشتند.این هویت ملی نمیتواند قد علم کند مگر با انداختن پوست دینی که در ضدیت با آن هزار وچهارصد سال کلنجار رفته است.انقلاب اسلامی این مسئله تاریخی را با خود وارد حوزه سیاست کرد.

  نظر خواننده

  2007-11-05   تاریخ
  خواننده دائمی گلوبال   نام
    ایمیل

  سلام
من شرم میکنم که هموطن اشخاصی چون آقای دکتر اسماعيل نوری علا هستم. آقای دکتر اسماعيل نوری علا میتواند از کمبود، خود راو قبیله خود سرآمد دنبا وبشریت بداند ایرادی ندارد ،اما اصرار او به این عقاید منسوخ و دعوت خلایق به تئوری استعماری که بیمارگونه هم هست باعث تعجب و حتی خنده آدمی میشود. باش تا صبح دولت شما بدمد.یک آدم مدرن از چنین فرضییات باید فریاد برآورد:بس کنید عقاید بیمارگونه،تا کی عقب مانده میخواهید بمانید .ای انسان آقای دکتر اسماعيل نوری علا.


2007.11.09

آیدین تبریزی
 

ملی گرایی یا باستان پرستی 2 نگاهی به مقاله آقای دکتر اسماعيل نوری علا

چرا چنین تعریفی را برای ملت مدرن ایران به رسمیت نمی شناسید تا نه در حرف و ادعا که در عمل به پلورالیسم فرهنگی برسیم و سعی دارید برای همه شجره نامه مشترک بتراشید؟! اگر قانون اساسی ایران، من را به عنوان یک ترک نژاد و غیر آریایی با فرهنگ و زبان مختص خودم به رسمیت بشناسد و حق حاکمیت بر سرنوشت خودم را آنگونه که خود صلاح می دانم بپذیرد، من از روی علاقه خودم را عضوی از ملت مدرن ایران، که روابط فیمابین اعضایش نه در اعماق مبهم تاریخ که مطابق با قانون اساسی تعیین می شود، خواهم دانست. اما اگر من مجبور شوم که شجره نامه ادعایی شما را به عنوان بخشی از تعریف هویت ملی بپذیرم و از هویت اختصاصی خودم بگذرم و همراه با شما به لعن و نفرین مغولها و ... مشغول شوم که چرا زبان مرا تغییر دادند، لحظه ای در تلاش برای رهایی خودم از زندانی که شما می خواهید خودم هم زندانبانش باشم،

به دنبال مطلب پیشینم (1) که نگاهی بود انتقادی به نوشته آقای دکتر اسماعیل نوری علا، ایشان در نوشته جدیدشان (2) نکات جدیدی آورده اند که پرداختن به آنها را برای هرچه روشنتر شدن بحث ضروری می دانم. آقای نوری علا چنین آغاز می کنند: " آنچه می نويسم سخنی است با کسانی که خود را جزء و عضو «ملت ايران» می دانند و دوست دارند در مورد معنا و کاربرد اين مفهوم با يکديگر به گفتگو بنشينند. پس، اگر شما خود را جزو «ملتی ديگر» می دانيد، حتی اگر در تصورتان «ملت شما» به زور در قلمروی جغرافيائی کشوری به نام «ايران» ساکن است، ادامهء خواندن اين مطلب را به شما توصيه نمی کنم ... " و من هم از آقای نوری علا می خواهم که مطالب مرا بدون توجه به اینکه بنا به تشخیص ایشان من تجزیه طلب هستم مطالعه فرمایند، مستقل از شخصیت نویسنده و بر مبنای معانی جمله هایی که به زبان فارسی تحریر شده است. می خواهم بگویم که چرا "ملت ایران" را چنان تنگ نظرانه تعریف می کنید که هرکه متفاوت بیاندیشد در آن ظرف تنگ و باریک نگنجد؟ برای اینکه بی دلیل حرفی نگفته باشم برای هر ادعایم از نوشته های ایشان نمونه خواهم آورد:

آقای نوری علا می نویسند: " در مفهوم جديد خويش، واژهء «ملت» يعنی مردمی که در يک سرزمين محدود به مرزهای جغرافيائی شناخته شده از جانب جامعهء بين المللی که «کشور» خوانده می شود زندگی می کنند و دارای دولتی هستند که ـ منتزع از اينکه چگونه ساخته و پرداخته شده ـ آن مردم را در صحنهء بين المللی نمايندگی می کند. " این در واقع همان تعریف مدرن ملت است که من نیز آن را می پذیرم و به این معنی خود را جزء "ملت مدرن ایران" می دانم چون شناسنامه ایرانی دارم و تابعیت ایرانی. بحث من اینجاست که تعریف مدرن ملت در همین جمله خلاصه می شود و هر "شرط" اضافی که به آن چسبانده شود، دیگر آنچه تعریف می شود یک "ملت مدرن" نیست. یعنی اگر عضویت در ملت ایران به پذیرفتن اجباری آنچه «تاريخ و فرهنگ مشترک» نامیده می شود، منوط گردد و هر کس که قرائت دیگری از تاریخ و فرهنگ این منطقه (که می تواند متفاوت از قرائت رسمی دولتی باشد) داشته باشد را شامل نشود، تعریف "ملت ایران" چنان تنگ می شود که در نهایت تنها به حلقه طرفداران حکومتی محدود می شود.

شاید آقای نوری علا اعتراض کند که از کجای نوشته من چنین استنباط کرده ای؟ نوشته خود ایشان را مرور کنیم: "براستی، مگر نمی گوئيد بابک خرمدين نماد مقاومت مردم آذربايجان در مقابل هجوم اعراب بوده است؟ پس چرا نمی خواهيد به من اجازه دهيد که از او بعنوان نماد فرهنگ مقاومت ملت ايران ياد کنم و بخاطر وجودش سر به آسمان بسايم و او را تنها متعلق به مردم ترک زبانی ندانم که مادران و پدرانشان، در زمان بابک، هنوز نه رنگ سلجوق ديده بودند و نه مغول، تا به زور شمشير آنان ترک زبان شوند؟ " آقای نوری علا دقیقا در این جمله برداشتشان از «تاريخ و فرهنگ مشترک» ملت ایران که آن را به عنوان "مفهوم اساسی تر «هويت ملی» " می نامند، مشخص می کنند. مردم آذربایجان و باباک خرمدین، فقط و فقط به آن دلیل ایرانی هستند که بنا به قرائت مورد علاقه ایشان از تاریخ این منطقه، همان "آذری" های آریایی نژادی هستند که به زور شمشير سلجوق و مغول ترک زبان شده اند! به عبارت دیگر ایران تنها سرزمین آریایی هاست و هرکه آریایی نیست و یا نمی خواهد باشد باید طبق فرمان ایشان : " هر کس بخواهد اين ها را از هويت ملی خود طرد کند ديگر ايرانی نيست و بايد برای مليت خودش فکری بکند و، تا زمانی که نتوانسته است تکه ای از خاک ايران را برای خودش «مستقل» کند، برود و به يک جائی از اين عالم آويزان شود ..."

اینجاست که دلیل مخالفت من با "حقوق بشر کوروشی" به عنوان بدیلی برای "حقوق بشر جهانی" مشخص می شود. چون حقوق بشر جهانی می گوید: "هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد." ولی "حقوق بشر کوروشی" آقای نوری علا می گوید اگر نمی پذیری که آذری آریایی سابق و ترکزبان شده فعلی هستی، جزئی از ملت ایران نیستی و در کشور زادگاهت هیچ حقوقی نداری! حال من می پرسم چگونه این تعریف از ملت می تواند مدرن باشد؟! تا زمانی که آقای نوری علا نپذیرد که یک غیر آریایی نژاد هم می تواند یک شهروند مساوی با دیگران باشد، نمی تواند مدعی اعتقاد به تنوع فرهنگی و زبانی باشد، هرچند بنویسد: "ايران سرزمين فرهنگ ها، زبان ها، مذاهب و نژادهای گوناگون است و نمی توان يکی از اين ها را بر ديگری تسلط داد. "

هرچند فرضیه آذری زبان بودن مردم آذربایجان هرگز اثبات نشده و دلایل متعددی نیز بر رد آن ارائه شده ( 3 و 4) باز اگر فرضیه آقای نوری علا را بپذیریم بالاخره عده ای از همان مغول ها و سلجوق های شمشیر بدست که آذری ها را ترک کرده اند، نیز باید در این منطقه ساکن شده باشند و عده ای از ترکهای امروز بازمانده نه همان "ترک شدگان" بلکه "ترک زبان کنندگان" دیروز هستند، حال در تعریف نژادی آقای نوری علا از "هویت ملی" تکلیف آنها چیست؟ شاید ایشان بگویند آنها در اقلیتند اما مهمترین بخش حقوق بشر، حقوق اقلیتهاست که تعیین می کند که یک فرد چقدر حقیقتا به حقوق بشر پایبند است. از طرف دیگر حتی اگر بپذیریم که ترکها در زمان سلجوقیان به آذربایجان مهاجرت کرده اند، باید بپذیریم که این مهاجرت چنان وسیع بوده که ساکنان بومی در اقلیت قرار گرفته اند و در میان اکثریت ادغام شده اند. چون هرگز قابل تصور نیست که مثلا یک اقلیت کوچک توانسته باشد یک اکثریت را در خود ادغام کند حتی اگر آن اقلیت، حاکم بوده باشد بویژه اینکه آنها همان حاکمان ترک تبار ایران بودند که دربارشان مملو بود از شاعران مداح پارسی گوی و هیچ کوشش جدی ای برای مکتوب کردن زبان ترکی و ترویج آن نکرده اند! حال پاسخ این سئوال با شماست که پس آن حاکمانی که مدح پارسی را بسیار می پسندیدند و کمتر نوشته ای هم به زبان ترکی از دوران خود به یادگار گذاشته اند، کی و چگونه و با کدام ابزار فرهنگی فارسهای منطقه را ترکزبان کرده اند؟

در واقع بحث اینجاست که وقتی آقای نوری علا این قرائت تاریخی خودشان را (آریایی الاصل بودن همه ایرانیان) مهمترین عامل وحدت ایران می دانند عملا قرائت های دیگر و متفاوت را در راستای تجزیه ایران ارزیابی می کنند و مدافعان آنها را تجزیه طلب می دانند. حال سئوال اساسی من از آقای نوری علا این است که چرا تعریف مدرن ملت را با افزودن شروط زائد و غیر ضروری مانند داشتن "هویت تاریخی و فرهنگی مشترک" (که انکار تنوع فرهنگی و تاریخی در آن مستتر است) محدود و مشروط می نمایید تا مجبور شوید که برای حفظ اتحاد ایران، به انکار ترک نژاد بودن ترکهای ایران و عرب نژاد بودن عربهای ایران و... متوسل شوید؟ آیا آلمانی تبارها، فرانسوی تبارها و ایتالیایی تبارها هم در اعماق تاریخ تا بدانجا پیش می روند تا یکجایی در تاریخ پیدا کنند (شاید آدم و حوا و یا انسانهای اولیه!) که در آن، همه از یک نژاد و تبار بوده باشند تا بتوانند ثابت کنند که یک ملت به نام سوئیس هستند؟ یا اینکه آنها تنها براساس یک تعریف قراردادی و مدرن مندرج در قانون اساسی شان که به تصویب همه رسیده، خود را به صورت اختیاری ملت سوئیس می دانند که وابسته به هیچ نژاد، زبان، تاریخ و فرهنگ مشترکی نیست و تنوع نژادی، فرهنگی و زبانی را به صورت کامل پذیرفته اند؟

چرا چنین تعریفی را برای ملت مدرن ایران به رسمیت نمی شناسید تا نه در حرف و ادعا که در عمل به پلورالیسم فرهنگی برسیم و سعی دارید برای همه شجره نامه مشترک بتراشید؟! اگر قانون اساسی ایران، من را به عنوان یک ترک نژاد و غیر آریایی با فرهنگ و زبان مختص خودم به رسمیت بشناسد و حق حاکمیت بر سرنوشت خودم را آنگونه که خود صلاح می دانم بپذیرد، من از روی علاقه خودم را عضوی از ملت مدرن ایران، که روابط فیمابین اعضایش نه در اعماق مبهم تاریخ که مطابق با قانون اساسی تعیین می شود، خواهم دانست. اما اگر من مجبور شوم که شجره نامه ادعایی شما را به عنوان بخشی از تعریف هویت ملی بپذیرم و از هویت اختصاصی خودم بگذرم و همراه با شما به لعن و نفرین مغولها و ... مشغول شوم که چرا زبان مرا تغییر دادند، لحظه ای در تلاش برای رهایی خودم از زندانی که شما می خواهید خودم هم زندانبانش باشم، تردیدی نخواهم کرد. بنابراین اگر واقعا به دنبال حفظ یکپارچگی ایران هستید، باید پای مناقشات تاریخی را از تعریف هویت ملی بیرون بکشید و مرا همانگونه که امروز هستم به رسمیت بشناسید، نه آنگونه که ادعا می کنید اجداد من بوده اند.

مساله من این نیست که کسی کوروش را بزرگ بدارد، بلکه معضل اصلی آنجاست که آقای نوری علا کورش را بعنوان «نماد وحدت ملی، بشر دوستانه، و سکولار ايران» می داند و مرجع حقوق بشر و سکولاریسم ایشان نه تعاریف مدرن امروزی (که در مقاله پیشین آن را به عنوان "تقلید" از غربیان تقبیه می کنند) که آموزه های کوروش و داریوش می داند! به عبارت دیگر من نه مشکلی با کوروش دارم و نه با بررسی تاریخ باستانی و پیش از اسلام منطقه مان (که البته تنها کمتر از دویست سالش مربوط به هخامنشیان است و به نظر می رسد پنج هزار سال دیگرش چندان مورد علاقه آقای نوری علا نیست!) بلکه با "بت" ساختن از یک شخصیت تاریخی که کاربردش در مباحثات روزمره سیاسی برای انکار حقوق غیر فارسها در ایران باشد، مخالفم. من نه "حقوق بشر اسلامی" می خواهم و نه "حقوق بشر کوروشی"، نه حکومت اسلامی می خواهم و نه "سکولاریزم کوروشی"، بلکه مفاهیم مدرن را بدون هیچ پسوند و پیشوندی می خواهم تا جای هیچ تفسیر به رایی باقی نماند.

آقای نوری علا می نویسد: "براستی چرا عنايت نمی شود که اتفاقاً اين نسل آنقدر شرافت دارد که، حتی در مورد مقولاتی همچون حقوق بشر و سکولاريسم، بجای تسليم شدن به، و تقليد کورکورانه از، ارزش های فرهنگی ديگران، دست طلب در اعماق تاريخ خود فرو کرده و شخصيتی همچون کورش بزرگ را به چنگ آورده و خاک دشت آرامگاه او در پاسارگاد (و نيز خاک فردوسی بزرگ در توس) را زادگاه انديشه های بلند بشردوستانه ای يافته است که می توانند مايهء سرفرازی امروزين او در برابر جهانی باشند که سی سال است او را در قامت گروگانگير و تروريست می شناسد؟"

ادعای اندیشه های بشردوستانه در مورد فردوسی واقعا جای تعجب دارد وقتی که مولانا و سعدی عامدانه فراموش می شود. فردوسی که شاهنامه اش سرتاسر رجزخوانی های جنگهای نژادی قدیم و تحقیر غیر پارس هاست، کجای افکارش بشردوستانه است؟ من نمی خواهم بگویم که فردوسی نژادپرست بود چون در دوران فردوسی تمام جنگهای نژادی آنگونه بود که او تصویر کرده است، اما نژاد پرست کسانی هستند که گزارش فردوسی از قرون جنگهای بی رحمانه را در قرن حقوق بشر، چون قرآن بدون کم و کاست می پذیرند و کم نیستند کسانی که با توسل به رجزهای فردوسی به دنبال اختراع شهادت طلبی انتحاری آریایی هستند بویژه با این بیت:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!؟

معنایی که پشت تبلیغ این بیت خوابیده است آن است که آنها برای حفظ ایران، حاضرند تا بدانجا پیش بروند که حتی یک نفر در این سرزمین زنده باقی نماند! اینها نشانه های نازیسم ایرانی است که به صورت خزنده در حال شکل گیری است و بعید نیست که با توسل به آموزه های فوق، یک نسل کشی بزرگ را هم مرتکب شود، اما گویا تا حادثه ای رخ ندهد، روشنفکران ما متوجه خطر نمی شوند و کسانی چون آقای نوری علا هم آگاهانه یا نا آگاهانه سعی در کتمان وجود چنین گرایشهای افراطی نژادپرستانه می کنند.

 

 

(1): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44026&nid=haupt

(2): http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=44063&nid=haupt

(3): http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918

(4): http://asre-nou.net/1385/tir/14/m-tabrizi.html

برگرفته از : iranglobal

2007-11-09   تاریخ
  کیومرث نویدی   نام
    ایمیل

  آقای تبریزی!
با بسیاری از گفته
هایتان موافقم. تعریف ملت مدرن دوستان یک تعریف بسیار کلاسیک و کلیشه
ایست. بر مبنای این تعریف همة ملتهائی که سرزمینشان اشغال شده باشد، از همان لحظة اشغال دیگر ملت نیستند. با این همه و با وصف این که نوشته
ام هم که آن بیت فردوسی یک پارادوکس (ناسازواره) است ـ اگر یک تن آنجا زنده نماند، ایرانی هم باقی نخواهد بود ـ اما، فردوسی در مویه
هائی که بر مرگ پهلوانان و خردمندان دشمن (از جمله پیران ویسه) می
کند (و اینها افزوده
های خود او بر متن خدای
نامک هستند)، نشان می
دهد که در عین این که میهن و ملتش را دوست دارد، یک انسان
گراست. وروشن است که حقوق بشر کوروش نمی
تواند بن
مایة تمدن
های نوین باشد. اما، بی انصافی نباید کرد؛ بر آن استوانه نکاتی درج
اند که برای آن دوران، بسیار انسانی و متعالی هستند.
و، به شما توصیه می
کنم به واکنش عصبی درنیفتید؛ اگر به روم
های پالتالکی مربوط به حقوق ملی سری بزنید خواهید دید که هر دو گرایش پارس
ستا و پارس
ستیز دارند منزوی می
شوند و منطق مدرن دارد بر اذهان غالب می
شود.

  نظر خواننده

  2007-11-09   تاریخ
  ناصر کرمی   نام
  nasser.karami@gmx.de   ایمیل

  جناب دکتر نوری علا با سلام، تقدیر و سپاس
همانطور که اشاره رفته است، بابک خرّم دین، نمیتواند غیر از تبار ایرانی، ملیّتی دیگری داشته باشد، اوّلین تُرک تباران غزنویان 997 میلادی در خراسان، و سلجوقیان 1071 در ایران و ناحیّهء آذربایجان که یکی از قدیمی ترین مناطق جغرافیایی ایران میباشد هست. بنا براین قیّام و شورش کشاورزی بابک خرّمدین بر علیه بیدادگری های اعراب که از 816-837 میلادی در کوههای تالش آذربایجان و در باختر تا اصفهان، کرمان، گسترش یافت، قبل از ورودِ تُرک تباران به ایران هست، خرمیّان و یا خرّمدینان را هم "مزدکیان" مینامند، فئودالهای ارمنی، آلبانی، و دیگر فئودالهای ایرانی که با بابک خرّم دین دستِ اتحّاد داده بودند، با دریافتِ املاکِ خوب از سوی خلیفه، به بابک خیانت کردند. بابک با بودنِ یک سال در محاصره 837 میلادی آخرین دژ خود "بذ" را هم از دست داد، در نهایت بوسیلهء یک شاهزادهء آلبانی که بابک به او پناه برده بود دستگیر و به خلیفه تحویل داده شد. منبع مورد استفاده: تاریخ ایران در سده های میانه، نوشتهء: ای.پ. پترشفسکی، مترجمان: سیروس ایزدی و حسین تحویلی

  نظر خواننده

  2007-11-09   تاریخ
  ramin   نام
    ایمیل

  I as an Azerbaijani-Turk totally and firmly stand with your point of view. We have to write to bring this kind of old dated racistic views down in our country.

Sagolun


گويش ميانه نيز زيرمجموعه اي از گويش آذري زبان تركي است. هيچ گويشي در آذربايجان خالي از اشكال و ايراد نيست. گويش هر شهري ، نقايصي دارد كه بين آن گويش و زبان استاندارد فاصله مي اندازد ، ولي به جرأت مي توان گفت كه گويش ميانه نسبت به گويش بقيه شهرهاي آذربايجان ، به زبان استاندارد نزديكتر است. رعايت قوانين ملوديك و آوائي تركي در گويش ميانه نسبت به گويش تبريز بسيار بيشتر است. البته بين گويش اصيل مردمي با مصاحبه هاي مسئولين منطقه اي كه با زباني اختراعي (جملات و تركيبات فارسي با افعال تركي) صحبت مي كنند ، بايد فرق گذاشت. خيلي از مسئولين و حتي مردمي كه رودرروي دوربين فيلمبرداري مي ايستند ، هنگام صحبت كردن دست و پاي خود را گم كرده و به اصطلاح سعي مي كنند رسمي و ادبي صحبت كنند. آنگاه بين دو زبان تركي و فارسي چون شناگري ناشي دست و پا زده و خود را به انتهاي جملات مي رسانند. معلوم نيست چرا اين افراد واقعاً آنگونه صحبت نمي كنند كه با خانواده و دوستان صحبت مي كنند؟ ما بايد تصميم بگيريم كه تركي صحبت مي كنيم يا فارسي؟ نمي توان هر دو زبان را در آن واحد صحبت كرد. نمي توان نيمي از جمله را فارسي و بقيه را تركي گفت. اين نوع صحبتهاي چندش آور كه تحقير هر دو زبان است ، براي شنونده بسيار زجرآور است

گويش ميانه داراي ساختار خاص است كه از قوانين مخصوص تبعيت مي كند و كشف آنها مي تواند جالب باشد. ذيلاً به مواردي از گويش ميانه اشاره مي شود

 

سس اويغونلوغو(قانون هماهنگي آوائي

در گويش ميانه ‏، همه آواهاي كلمه ، تابع اولين آواي كلمه است. اگر آواي نخست ثقيل(قالين) باشد (آواهاي ثقيل: آ ، اي ، اوْ ، اوُ)، همگي ثقيل خواهند بود و اگر اولي خفيف(اينجه) باشد(آواهاي خفيف: ا ، اي ، اؤ ، او ، ائـ) ، مابقي نيز خفيف خواهد بود. براي نمونه آواي اول كلمه «قاش» يعني «آ» ثقيل است. پس قاشلار صحيح است نه قاشلر. به همين ترتيب قاشلارين ـ قاشلاريندا ـ قاشلارينداكي ـ قاشلارينداكيدير ... . اين قاعده حتي براي كلمات دخيل فارسي ‏و عربي نيز غالباً اعمال مي شود. مانند: آرابا(ارابه) ، خارابا(خرابه

 

كوتاه صائت كردن كلمات دخيل

در گويش ميانه كلمات فارسي يا عربي به محض ورود به تركي بصورت كوتاه صائت درآمده و آواهاي بلند آن ، طول خود را از دست داده و سريعاً تلفظ مي شوند. براي همين كلماتي مانند: آبادان ، كتاب ، قاب و ... را نمي كشند و خيلي سريع ادا مي كنند

 

تركيب دو كلمه ثقيل و خفيف

در گويش ميانه گاهي حتي دو كلمه مستقل از هم از همديگر تأثير مي پذيرند و بر زيبائي هارمونيكي اين گويش مي افزايند. مثلاَ از تركيب بو (اين) و گون(روز) بجاي اينكه به «بوگون» برسيم ، به «بوگون» يا «بويون» مي رسيم. به همين ترتيب: بوروسوگون(او بيريسي گون) ، او‏ْجوُر(اوْجور) ، بي ايل (بو ايل) ، ناوار(نه وار) ، نوخوش(ناخوش) ، آراز(ارآز)

 

حذف التقاء ساكنين

در زبان تركي بخاطر روان بودن و ملوديك بودن زبان ، نمي توان مانند زبانهاي ديگر دو ساكن در كنار هم را مشاهده كرد. حتي كلمات دخيل فارسي و عربي نيز بالاجبار بايد در اين قاعده گنجانده شوند. مردم در دور افتاده ترين نقاط ميانه هم ناخودآگاه اين قاعده را رعايت مي كنند و مي گويند: نذير آشي(نذر آشي) ، فيطير بايرامي(فطر بايرامي)، ظولوم(ظولم) ، عؤمور(عؤمر) ، عاغيل(عقل) ، فيليم(فيلم) ، شه هر(شهر) ، سطير(سطر) ، سطيل(سطل) ، عاييب (عئيب).

 

كلمات دخيل داراي خ ـ ق ـ غ

چون در زبان تركي كلماتي كه داراي يكي از حروف خ ـ ق ـ غ باشند ، حتماً بايد با تركيبات ثقيل آورده شوند(مانند قاز ، اوغلان ، آخماق) ، در گويش ميانه كلمات دخيل نيز به اين قاعده درمي آيند. مانند: خالق(خلق) ، عاغيل(عقل) ، آخماق(احمق)

 

تبديل غ به ق در ابتداي كلمه

چون در تركي حرف غ نمي تواند در ابتداي كلمه بيآيد ، كلمات عربي و فارسي كه ابتداي آنها غ است ، در گويش ميانه به قاف تبديل مي شوند. مانند: قوصه(غصه) ، قم(غم) ، قار(غار) ، قدير(غدير)

 

ابدال حروف

در قاعده ابدال ‏، يك حرف به حرف ديگري تبديل مي شود. عده اي از آنها كاملاً مطابق با زبان نوشتاري است اما عده اي نيز حاصل گويش عامه مردم است. هرچه هست ‏، ابدال براي سهولت در مكالمه بوجود آمده است و جز آن دليل ديگري ندارد. اين قاعده كم و بيش در زبان فارسي خصوصاً در زبان عربي نيز اعمال مي شود كه در جاي خود اشاره خواهد شد. تبديل حروف به يكديگر بسيار متنوع و گسترده است. اصلاً بناي زبان تركي بر طبيعت و راحتي مكالمه است و هيچ نوع مشقت و سختي در تلفظ كلمات نبايد در آن باشد ، حتي التقاي دو سكون. از ابدالهاي جا افتاده و شايعي كه در گويش ميانه (و گاهي در زبان نوشتاري) شنيده مي شود ، مي توان به موارد زير اشاره داشت:

  • گ >> ي : اگر قبل از «گ» حرف صدادار بيايد ‏، به «ي» تبديل مي شود. مانند: دويو(دوگو) ، دويمه (دوگمه) ، دييرمان(دگيرمان) ، ديرلي(دگرلي) ، ايري(اگري) ، ديمك(دگمك). همچنين اگر انتهاي كلمه اي كاف باشد (چؤرك)و با پسوند صدادار(ايم) تركيب شود ‏، ابتدا كاف به گاف تبديل شده سپس طبق همين قاعده به ياء تبديل مي شود: چؤره ك>> چؤره گيم>> چؤره ييم.

  • ق >> غ : قاف بين دو حرف صدادار به غين تبديل مي شود. مانند: اوتاق >> اوتاقيم >> اوتاغيم.

  • ب >> و (و بالعكس): ماوال (مابال) ، بفات (وفات) ، بار (وار) ، بفا (وفا)

  • د >> چ/ج : چؤنمك(دؤنمك) ، جيغال(ديغال) ، چئويرمك(دئويرمك) ، صبحه جك(صبحه دك)

  • ب >> پ: پيشيرمك (بيشيرمك) ، پيچاق(بيچاق) ، پوزماق(بوزماق) ، پؤهروز(بهروز)

  • ب >> م(و بالعكس) : من (بن) ، مين(بين) ، حامبال(حاممال) ، مونو(بونو) ، مونجا(بونجا)

  • د >> ت (و بالعكس): داش(تاش) ، داراق(تاراق) ، توتماق(دوتماق) ، توشمك(دوشمك) ، تير(دير) ، تيكمك(ديكمك) ، چادير(چاتير) ، دوز(توز)

  • س >> ز : خوروز(خوروس) ، عكيز(عكيس) ، نرگيز(نرگيس) ، فرنگيز(فرنگيس) ، زيغيزچين (سيغيرچين) ، زؤهراب(سؤهراب)

  • غ >> و : يوووز(يوغوز) ، اووما آش(اوغما آش) ، دووز(دوغوز)

  • ك >> گ :گئچمك(كئچمك) ، گئچي(كئچي) ، گؤنول (كؤنول)

  • ك >> چ/ج :چچل(كئچل) ، چوچه(كوچه) ، چيچيك(كيچيك) ، جوجرمك(گؤگرمك)

  • ع >> هـ : ائهتيبار(اعتبار) ، فهله(فعله) ، نهلت(لعنت) ، ساهات(ساعات)

  • نب >> مب : آمبار(انبار) ، شمبه (شنبه) ، تمبل(تنبل) ، پامبيق(پانبيق)

  • چ >> ش: اوش(اوچ) ، هئش(هئچ) ، قيش(قيچ) ، قيشقير(قيچقير) ، مؤحتاش(مؤحتاج) ، آشماق (آچماق) ، گئش(گئچ) ، اوشماق(اوچماق)

  • نج >> ش: قولوش(قولونج) ، ساشماق(سانجماق) ، قيليش(قيلينج) ، ناريش(نارنج)

  • ب >> ف : ميكروف(ميكروب) ، موطروف(موطروب) ، طناف(طناب)

  • تل >> تد : آتدي(آتلي)،ايتدر(ايتلر)،پارتداماق(پارتلاماق)،كتدي(كندلي) ، رحمتديك (رحمتليك)

  • ك >> هـ : دوهدور(دوكتور)،چؤره(چؤرك)، اهبر(اكبر) ، اهدي(اكدي) ، كؤه(كؤك)

  • ق >> خ: آلماخ(آلماق) ، بولاخ(بولاق) ، مخصد(مقصد) ، اختصاد (اقتصاد)

  • دن >> نن : مننن(مندن) ، ايراننان(ايراندان)

  • پم >> پب : ياپباق(ياپماق) ، تاپباق(تاپماق) ، اؤپبك(اؤپمك)

  • ج >> ژ : آژ(آج) ، گژ(گج) ، گيژ(گيج) ، قيژقيرماق(قيجقيرماق)

  • نل >> نن : آنناق(آنلاق) ، دننه(دنله) ، داننا(دانلا) ، ايرانني(ايرانلي) ، جانني(جانلي)

  • نم >> مم : قامماز(قانماز) ، يامماق(يانماق) ، سيمماز(سينماز) ، ديممه(دينمه)

  • رل/ لر >> لل/ رر : زورراماق(زورلاماق) ، گللم(گله رم) ، اؤللم(اؤله رم)

  • شج/ تج / زج >> جج : ياواججا(ياواشجا) ، ايججك(ايتجك) ، آججا(آزجا)

 

توالي آواها

در گويش ميانه ‏، آواهاي يك كلمه نمي توانند اتفاقي يا سليقه اي بيآيند. آواهاي اول ، وسط يا انتهاي كلمه كاملاً قانونمند و اجباري هستند. آواهاي «ائـ ، اوْ ، اؤ» تنها در ابتداي كلمه مي توانند بيآيند. درحاليكه بقيه آواها در همه جاي كلمه مي توانند باشند. علاوه بر اين ، بسته به آواي ابتداي كلمه ، آواهاي بعدي اجباري مي شوند و اينكار نه تنها قانونمندي ريز تركي را مي رساند بلكه يكي از هزاران دليل ملوديك بودن و دلنشين بودن آنرا اثبات مي كند. جدول زير نمايان مي كند كه اگر آواي نخست كلمه مشخص باشد ، بصورت روابطي رياضي مي توان بقيه آواهاي كلمه را پيش بيني نمود:

نمونه

هجاهاي بعدي داراي...

هجاي اول داراي...

محل آوا

ائشيكده كي لر،يئرييه جك

ـيـ ، ا

ائـ ، ـئـ

ابتداي كلمه

اودون ، دوداق ، دوداغيْ

و ، آ ، يْـ ، يْ

اوْ ، ـوْ

اؤلكه لر ، چؤله ، اؤلدو

و ، يـ ، ا ، ي

اؤ ، ـؤ

آشاغي ، ياريلماق ، يارغي

آ ، يـْ ، يْ

آ

همه جاي كلمه

اكينچي ، دوه چي ، درمك

ا ، يـ

ا

ايلديريم ، ايشيق ، ايلخي

آ ، يْ

ايْـ ، يْـ

ايچمك،بيشدي،سيله جك

ا ، ي

ايـ ، يـ

اوزاقلاشماق ، اونودماق

و ، آ ، يْ

او ، و

گوزگو ، سوروجو، اوره يينده

و ، ا

او ، و

 

جابجائي حروف

در قاعده جابجائي حروف ، دو حرف جاي خود را بدون دليل و تنها براي راحتي تلفظ باهم عوض مي كنند. اين قاعده گاهي جاي خود را به زبان نوشتاري نيز باز مي كند. حتي كلمات دخيل عربي و فارسي نيز گاهي در قالب اين قاعده رنگ و بوي تركي به خود مي گيرند. جابجائي حروف در گويش ميانه اتفاقي و سليقه اي نيست بلكه از قانون تبعيت مي كند و غالباً يكي از حالات زير مي باشد:

  • ب/پ >> ر : تورپاق(توپراق) ، يارپاق(ياپراق) ، توربا(توبرا) ، كؤرپو(كؤپرو) ، كيربيت (كيبريت) ، تربيز(تبريز) ، صرب ائله (صبر ائله)

  • گ >> ر : اؤرگنمك(اؤگرنمك) ، ايرگنمك(ايگرنمك)

  • ك/گ>> س: اؤسگورمك(اؤگسورمك)،ديسكينمك(ديكسينمك)،اسكيك(اكسيك)

  • س >> ت : توستو(توتسو) ، ياستيق(ياتسيق) ، دوستاق(دوتساق)

 

اسقاط کاف و قاف در انتهای کلمه

در گويش ميانه ، كاف و گاهي قاف از انتهاي كلمه مي افتد. جاي آنرا يا حرف هاء پر مي كند و يا بي جانشين مي ماند. مانند: چؤره(چؤرك) ، كؤمه(كؤمك) ، اؤرتو(اؤرتوك) ، آيدا(آيداق)

 

تشديد

اگر دو حرف همجنس در كنار هم آمده و اولي ساكن باشد ، تشديد آن حرف رخ مي دهد. اين قاعده در تمام زبانهاي دنيا حاكم است اما در تركي دامنه آن بسيار گسترده است. چراكه علاوه بر حروف همجنس ، حروف مشابه نيز در اين قانون مي گنجند. مانند: قيسسا ، ساققال ، چاققال ، دوققوز ، سككيز (سكگيز) ، ائششك (ائشكك) ، گئششئت(گئچ گئت) ، قاششئت(قاچ گئت)

 

اضعاف

  • ر(ابتداي كلمه) >> اير : ايرضا(رضا) ، ايرحم(رحم) ، اوروس(روس) ، اوروف(روح)

  • ش(ابتداي كلمه) >> ايش : ايشنبه(شنبه) ، ايشكنجه(شكنجه) ، ايشكم(شكم)

  • ا(ابتداي كلمه) >> ها : هاچار (آچار) ، هاچا(آچا) ، هؤرمك(اؤرمك) ، هوركمك(اوركمك)

 

اسقاط

  • حذف ياء : اوز(يوز) ، ايلديريم(ييلديريم) ، ايل(ييل)

  • حذف يكي از حروف ساكن: دسمال(دستمال) ، دوس(دوست) ، نف(نفت) ، قوخ(قورخ)

  • ع در هجاي اول و دوم: جفر(جعفر) ، ترفي(ترفيع) ، رفت(رفعت) ، دفه (دفعه)

  • ر (فعل) : گئديسن(گئديرسن) ، آليسان(آليرسان) ، گؤتودون(گؤتوردون)

 

درجات صفت

درجات صفت در گويش ميانه(و زبان تركي) مانند زبان فارسي داراي سه درجه نيست بلكه پنج درجه صفت در تركي از منفي بينهايت تا مثبت بينهايت را شامل مي شود. مثلاً در زبان فارسي وقتي مي گوئيم: فلاني بالاترين نمره را گرفت ، آن نمره ممكن است 9 باشد كه عدد بالائي نيست ولي نسبت به بقيه بالاتر است. فرض كنيد مادري از ميان سه دختر يكي را بعنوان زيباترين دختر به پسرش معرفي مي كند ، آن دختر شايد نسبت به آن دو دختر زيباتر باشد ولي در نظر ديگران زيبا نباشد. اين نقص در زبان تركي برطرف مي شود. در تركي قاعده اي وجود دارد كه مي توان بطور مطلق صفتها را متمايز كند و زيباي مطلق يا زشت مطلق را بيان دارد. حال به بيان 5 نوع صفت تركي مي پردازيم كه 3 نوع آن از نظر درجه با فارسي مشترك است:

· صفت عادي كه كلمه ذاتاً صفت است و علامتي ندارد. مانند: ياخشي ، پيس ، گؤزل ، چيركين ، اوجا ، آلچاق ، كيچيك ، بؤيوك

· صفت برتر كه در مقايسه دو شئي است و نشانه آن در تركي «راق/ رك» يا «لي/لو» است. مانند: ياخينلي ، چوخلو ، اوجاراق ، گوده رك.

· صفت برترين كه در جمعي كه بحث مي شود ، از همه برتر است. نشانه آن در تركي ميانه «لاپ» و در تركي نوشتاري «ان» است. مانند: لاپ اوجا ، ان اوجا ، لاپ اوزون ، ان اوزون.

· صفت تضعيف كه نوع بسيار كم و ناچيز از يك صفت است كه مي تواند متمايل به صفر باشد. نشانه آن در گويش ميانه بسيار زياد است ، از آن جمله: ايمتيل (ساريمتيل) ، سو(اوزون سو) ، تهر(ساري تهر) ، آلا(آلا قارانليق) ، شين (قاراشين) ، جا(آزجا)

· صفت تشديد كه بصورت مطلق صفت را بيان مي دارد. وقتي اين صفت را مي شنويم ، باور مي داريم كه از آن بالاتر وجود ندارد و بطور مطلق آن صفت پابرجاست. قاعده آن چنين است: صداي هجاي اول را با يكي از حروف «م ، پ» تركيب كرده قبل از صفت مي آوريم. مثلاً صداي هجاي نخست «قارا» بصورت «قا» است كه اگر با «پ» تركيب كرده و قبل از قارا بيآوريم ، «قاپ قارا» مي شود. يعني سياه مطلق. يعني از آن سياهتر نيست. نمونه هاي ديگر چنين است: گؤم گؤي ، دوپدولو ، ساپ ساري ، قيپ قيرميزي ، بوم بوش ، سوپ سويوق ، دوم دورو ، يام ياشيل.

 

ادات

ادات ، كلمات كامل و مستقل و يا اصوات و پسوندهائي هستند كه از لحاظ نحوي معناي مستقلي از خود ندارند اما به جمله معنا و مفهوم دوباره مي دهند. غالباً بصورت منفصل از كلمه هستند اما گاهي ممكن است به كلمه اي هم بچسبند. انواع بسياري دارند كه به نمونه هاي مورد استعمال در ادبيات شفاهي ميانه اشاره مي شود:

· ادات تشبيه(كيمي ، كيمين ، تكين ، تك ، اوخشار ، بنزر)

سنين كيمي آدام، سنين كيمين آدام، سنين تكين آدام ، سن تك آدام ، سنه اوخشار آدام ، سنه بنزر آدام.

آخار اولوب داشان سئله قاريشام مجليسلرده بير ساز كيمي دانيشام

ائل دردينه عؤمور بويو قاريشـام اوندا شيرين اولار بو حـايات منه/ شهنازصالحي

 

· ادات سبب و مقصد(اوچون ، گؤره ، ساري ، اؤترو)

سنين ايچون گلديم ، سنه گؤره گلديم ، سنه ساري گلديم ، سندن اؤترو گلديم

 

· ادات معيت (اينن/ اينان ، نن/ نان)

سنينن گئتديم ، اونلار اينان گئتديم ، عميم اينن گئتديم ، داييم اينان گئتديم

 

· ادات استثناء(اؤزگه ، آيري ، سوواي)

سندن اؤزگه كيميم وار؟ اؤزگه آدام وار ، آيري شهره گئدك ، سندن سوواي نه ائديم؟

 

· ادات زمان و مكان (جاق ، جك ، دك ، جن ، جان ، چاق ، قدر ، كيمي)

آخشاماجاق گله رم ، صبحه جك گله رم ، صبحه دك گله رم ، صبحه جن گله رم ، آخشاماجان گله رم ، آخشام چاغي گله رم ، وئرديگي قدر آل ، بير ايله كيمي وئر

 

· ادات مقايسه (سانكي ، ائله بيل ، دئيه سن كي)

سانكي گؤرمه دين ، ائله بيل گؤرمه دين ، دئيه سن كي گؤرمه دين

 

· ادات شرط(سه/ سا ، اگر)

گلسه گئده رم ، ساتسا آلارام ، اگر گلسه گئده رم ، اگر ساتسا آلارام

 

· ادات استفهام(بس ، اولما ، اولمايا ، يوخسا ، نه دن ، نئچه ، هاچان ، نه ، كيم ، نه ايچون ، هارا ، هاردا ، هاني ، نئجه ، هانسي)

بس نه يه؟ اولما گلمه يه؟ اولمايا وئرمه يه؟ يوخسا وئرمه رم ، نه دن گلمه دي؟ هاچان گلدين؟ نه دئدين؟كيم دئدي؟ نه ايچون گلمه دي؟هارا گليم؟ ياخشيليق هاني؟ نئجه سن؟ هانسي اوشاق ووردو؟

چوخ آختارديم ، تاپانماديم منليگيمي سن هارداسان منيم منيم؟/ جليل درهمجاني

 

· ادات آرزو(كاش ، كئشگه ، نه اولار ، اولايدي)

كاش آلايديم ، كئشگه آلايديم ، نه اولاردي منيمده اولا ، اولايدي بيرده اونو گؤرم

داش اولايديم بو يوللاردا / كول اولايديم دولايلاردا / كاش ايته يديم هارايلاردا / شانلي گونلر شاخدي گئتدي / علي اكبر آقايي

 

· ادات تعجب(ائـ ، پي ، وي ، په ، په دده ، ائوينجه ، بو ، ماغيل ، يوخ بابا ، يوخ اي ، دوغوردان ، يالاندان ، چين دئ ، اي واي)

ائ! سيندي ، پي! سيندي ، وي! نه اولدو؟ په! اليمدن گئتدي ، په دده! ائوين تيكيلسين ، ائوينجه! گئتمه ، بو! سن نه يه گلدين؟ ماغيل! سن وئرمه دين ، يوخ بابا! چين دئييرسن؟ يوخ اي! دوز دئ ، دوغوردان! آخي نه جور اولدو؟ يالاندان! چين دئميسن ، چين دئ! دوز دور يا يوخ؟ اي واي! ياديمدان چيخدي

 

· ادات رضايت(آخئي ، آخئش ، به به ، نه دئميشم ، ها بئله ، آي جان ، هوررا ، هئي ، آهان ، جان ، نه گؤزل)

آخئي! راحات اولدوم ، آخئش! راحاتلانديم ، به به! كئف ائله ديم ، نه دئميشيم! ساغ اول ، هابئله! بونا دئيرلر فوتبال ، آي جان! گول ووردوق ، هوررا! قبول اولدوم ، هئي! استرالياني آپارديق ، آهان! بونا دئيرلر درس اوخوما ، جان! گئديريك مسافيره ته.

نه گؤزل فصلي دير بو دادلي باهار يول وئرين ساووشوم سرخوشام يئنه/ حسين رزمي

 

· ادات تأسف(آخ ، واي ، واي دده ، ددم واي ، نه نه م واي ، اوف ، هئي ، بئناوا ، بئچارا ، ايشتاقلي وار ، حاييف ، حئييف)

دوغرودان حاييف اولسون ، حئييف اولسون ، آخ! نه پيس ، واي! گئتدي ، آخ! ياديمدان چيخدي ، واي! اوچدو ، واي دده! سيندي ، ددم واي! يازيق اولدوم ، اوف! حئييف اولدو ، ننه م واي! ائويم ييخيلدي ، هئي! نامرد دونيادير ، بئناوا! چوخ ياخشي آدام ايدي ، بئچارا! خوش گون گؤرمه دي ، ايشتاقلي وار! آخي نه يه؟

هئي! منيم يازيق كؤنلوم ، پارايا دالدالانيب سن اومان سئوگي، سن يالقيز قالاجاقسان/ جليل درهمجاني

بيرين آتشلره گؤردوم كي ياندي ، بيري اؤز گؤردوگون داهادي داندي ، بيري حقيقتي دوشوندو قاندي ، حاييف قانانلارين آز اولدو سايي ، او دور كي يانيرام آي ميرزه دايي/ كاغيذكنانلي محمد

 

· ادات تأكيد (آرتيق ، باري ، داهي ، داها ، دا ، داي ، لاپ)

آرتيق دئگيلن ، باري منه بير باخ ، داهي نه ايستيرسن؟ داها نه سؤزون وار؟ دا من بورا گلمم ، لاپ آشاغيداكي كيتابي وئر.

داي اليمي يئردن گؤيدن اوزموشم ، سنسيزليگيم سازا دولدو گلمه دين / فيض اله بختياري

 

· ادات تصديق (هه ، بلي ، يوخ ، خئير)

هه! من دئميشم ، بلي! من دئميشم ، يوخ! من دئمه ميشم ، خئير! من دئمه ميشم

 

· ادات دقت(ائله ، ايندي ، اينديجه)

ائله بوجور دئ ، ايندي گل ، اينديجه دئگيلن.

كؤكله سازي ، ديزين اوسته آل اينـدي/ ماهنيلاري ديلدن ديله سال ايندي/ آشيق قوربان ، ساري گلين چال ايندي / عرشه قالخسين صلحين سسي نغمه سي / شهنازصالحي (باهار)

 

· ادات ندا(آي ، اي ، اوي ، هاي ، هوي ، آهاي)

آي! پس سنينن دييرم؟ اوي! هارا گئديرسن؟ هوي! شوشه مي سينديردين؟ آهاي! اورا گئتمه.

داغلارين باشيني بولودلار يارير ـ سنه قوربان اولسون اوره گيم جانيم ـ ايگيد بابكلرين قالالار سالير ـ يئنيلمز قالاسي آذربايجانيم/ سعيد صفاري(قافلان)

 

· ادات استمداد(آي ، هاي ، واي ، آي آمان ، هاراي ، آللاه ، آي آللاه ، آللاه ظولوم ، كؤمك)

آي! اؤلدوم ، واي! اليم سيندي ، آي آمان! بونون اليندن ، آي آللاه من نئجه ائيله ييم؟ آللاه ظولوم! قونشولار داديما چاتين ، كؤمك! منيم قيچيم سينيب.

اؤلكه اؤلكه هارايلانديم قاراچيلار هاراييندا / ابراهيم احمدي

وئريب ائللر بير هاي منه/ هر مزه دن بير پاي منه/اودلو قليان بير چاي منه/قونچالارين دوداغيندا/آقايي

 

در گويش ميانه ، نشانه مصدري دو پسوند«مك ـ ماق» است كه «مك» به افعالي با صداي خفيف و «ماق» به افعالي با صداي ثقيل مي چسبد مانند: گئتمك و آلماق. اين قاعده منطبق بر تركي نوشتاري است اما در گويش زنجاني از يك مصدرسازِ «ماق» استفاده مي شود و مي گويند: گئتماق ، آلماق.

 

در گويش ميانه ، قانون هماهنگي آوائي وجود دارد. يعني اصوات در يك كلمه ، همنوع و همجنس هستند. مانند: گيرديك ، قويدوق ، آلديق ، يئديك ، اوچدوق. ولي در گويش تبريز تنها از يك پسوند «وق» استفاده مي شود. همين كلمات فوق در گويش تبريز چنين ادا مي شود: گيردوخ ، قويدوخ ، آلدوخ ، يئدوخ ، اوچدوخ.

 

پسوندهاي چهارگانه مانند: «چي ـ چي ـ چو ـ چو» در گويش ميانه ، غالباً دوتائي است. مثلاً بجاي آنكه «سوتچو» بگويند ، مي گويند: «سوتچي». البته يادآوري مي شود كه پسوندهاي چهارگانه در ادبيات قديم وجود نداشته است و بعدها بخاطر قوانين موزيكال تركي به آن افزوده شده است و كم كم در محاوره عمومي هم جاي خود را پيدا مي كند. در گويش ميانه داريم: دميرچي ـ باغچي ـ يولچي ـ گولچي. اما بايد بگوئيم: دميرچي ـ باغچي ـ يولچو ـ گولچو.

 

در گويش ميانه مانند زبان كتابت ، در هر كلمه اي يكي از حروف «ق ـ غ ـ خ» بيآيد ، آن كلمه ثقيل شده و تمام صداهاي آن ثقيل مي آيد. مانند: قايناماق ، قايتارماق ، قاييتماق ، خالق ، آغلاماق. در حالي كه در گويشهاي ديگر غالباً بصورت (قينه مك ، قيترمك...) و يا بصورت (قئنه مك ، قئترمك...) كاربرد دارد.

 

درصد بصورت نسبتي از صد ، و عدد كسري بصورت نسبت بيان مي شود. مانند: يوزه اللي(پنجاه درصد) ، يوزه بير(يك درصد) ، اوچه بير(يك سوم) ، بيره بير (يك از يك) ، اونا اوچ (سه دهم)

 

علامت جمع «سيز» بصورت «سوز» و «وز» ادا مي شود كه صحيح نيست. مانند: سوز دئدوز(سيز دئديز) ، گئديسوز؟(گئديسيز) ، آلدوز(آلديز) ، آلدون(آلدين)

 

در اين گويش مانند گويشهاي ديگر آذربايجان ، بعضي حروف جاي خود را به اصوات بي قاعده و بي ضابطه داده اند كه براي شنونده خوشايند نيست. مانند: گؤوول(گؤيول) ، توووق(تويوق) ، گئييدك (گل گئدك) ، كؤول(كؤهول) ، قووق(قويوق) ، اووما(اوغما).

 

اشكالاتي در صرف و نحو ميانه وجود دارد كه در مقايسه با زبان نوشتاري محرز مي شود. البته بعضي از آنها سابقه نوشتاري دارد و اين اشتباه بخاطر اصالت گويش ميانه است اما بعضي نيز ناشي از خطا است. اختلاف گويش ميانه با زبان نوشتاري را با علامت ستاره مشخص كرده ايم.

 

منسوبيت ـ انتهاي كلمه بصورت صامت(قارداش) و صائت(ننه)

جمع

مفرد

گويش ميانه

زبان نوشتاري

گويش ميانه

زبان نوشتاري

قارداشيميز

قارداشيميز

قارداشيم

قارداشيم

قارداشوز *

قارداشيز

قارداشون *

قارداشين

قارداشلاري

قارداشلاري

قارداشي

قارداشي

 

ننه ميز

ننه ميز

ننه م

ننه م

ننووز *

ننه ز

ننون *

ننه ن

ننه لري

ننه لري

ننه سي

ننه سي

 

ضماير متصل و منفصل

جمع

مفرد

گويش ميانه

زبان نوشتاري

گويش ميانه

زبان نوشتاري

بيز گلديك

بيز گلديك

من گلديم

من گلديم

سوز گلدوز *

سيز گلديز

سن گلدون*

سن گلدين

اولار گلديلر

اولار گلديلر

او گلدي

او گلدي

 

منسوبيتهای انتهاي كلمه صامت مانند كيتاب

كيتابيندان

كيتابيندا

كيتابيني

كيتابينا

كيتابينين

كيتابين

نوشتاري

كيتابوندان

كيتابوندا

كيتابيوي

كيتابيوا

كيتابيوين

كيتابون

ميانه اي

 

 

 انتهاي كلمه صائت مانند آنا

آناندان

آناندا

آناني

آنانا

آنانين

آنان

نوشتاري

آنوندان

آنوندا

آناوي

آناوا

آناوين

آنون

ميانه اي

در تمام گويشهاي تركي براي بيان جنسي از يك شئي و مشابه هاي آن ، بجاي حرف اول كلمه ، حرف ميم گذاشته و بعد از كلمه مورد نظر مي آورند. اين قاعده جزو زبان نوشتاري نيست و صرفاً گويش است. مانند: كيتاب ـ ميتاب ، شوشه ـ موشه ، كيشي ـ ميشي ، جوجه ـ موجه ، داش ـ ماش.

 

علاوه بر مورد فوق ، در زبان نوشتاري از همخانواده كلمه براي تعميم استفاده مي كنند. مانند خيريم ـ خيردا كه ريشه هر دو خيرماق(در اصل قيرماق) است. از نمونه هاي ديگر مي توان نام برد: قاتما ـ قاريشيق ، دارما ـ داغين ، دن ـ دوش ، آي ـ اولدوز ، گؤروم ـ گؤز ، قونوم ـ قونشو

 

نامگذاري

نام افراد در ميانه دو نوع است: نامهاي اصيل تركي و نامهاي دخيل. نامهاي اصيل تركي بخاطر هارموني بودن با آواهاي تركي ، سالمتر و دقيقتر ادا مي شوند ، مانند: آيدين ، آيناز ، آيتك ، آيلين ، آيمان ، آيسان ، آيدا ، آيتان ، بابك ، سولماز ، ساناز ، سونا ، ياشار ، پاشا ، سئودا ، سئويل ، ساراي ، آتابك و غيره. اما نامهاي دخيل كه بيش از 90 درصد اسامي را تشكيل مي دهد ، بخاطر هارموني كردن با آواهاي تركي ، گاهي چنان تحريف مي شوند كه از صورت اصلي خود كاملاً دور مي شوند. اين نوع اسامي كه بيشتر اسلامي و بيش از دو هجائي و داراي تلاقي آواهاي ثقيل و خفيف است ، براي راحتي ادا ، بصورتهاي مختلف در مي آيند و غالباً خانواده ها خود در اين تحريف نام و تحقير كودك مقصرند. آنها بايد نام كودك را تا حد ممكن دو هجائي و منطبق بر تركي انتخاب كنند ، مانند: علي ، حسن ، حسين ، مهدي ، صادق ، قاسم ، طاهر ، محسن. اگر نامهاي بيش از دو هجا و داراي تلاقي آوائي انتخاب مي كنند ، خود پيشقدم شده و نام كودك را كامل ادا كنند و باعث تضعيف شخصيت او نشوند. نام كودك مي تواند در شكلگيري شخصيت آينده او كاملاً مؤثر باشد. نمونه اي از نامهاي تحريف شده چنين است: ابي(ابي الفضل) ، ايبي(ابراهيم) ، ايسي(اسماعيل) ، ياغيب(يعقوب) ، كيوو(كيومرث) ، سيان(سياوش) ، سيري (سيروس) ، فيري(فريدون) ، ممي(محمد) ، ميسا(موسي).

 

صرف افعال در ميانه

وقتي تركها صحبت مي كنند ، در 46 زمان مختلف (آينده ، گذشته ، حال ، دائم ، گذشته در آينده ، آينده در گذشته و ...) حرف مي زنند. انواع زمانها در زبان تركي بسيار بسيار حيرت انگيز و تعجب آور است. مثلاً در زبان فارسي تنها 9 زمان براي اداي جملات وجود دارد. براي همين وقتي يك ترك زبان به فارسي صحبت مي كند ، گاهي در يافتن زمان معادل دچار سردرگمي شده و با مكث صحبت مي كند. مثلاً مي خواهد بگويد: آلديردي ، آلديتديردي و ... ، معادلي نمي تواند پيدا كند و مجبور مي شود با جملاتي طولاني منظور خود را برساند. تمام گويشهاي تركي اين زمانها را دارند اما در اداي آنها اختلافاتي با هم دارند. لهجه ميانه نيز در مقايسه با زبان نوشتاري اختلافاتي دارد كه بيشتر بخاطر راحتي تلفظ و رواني صحبت است كه در اينجا بدآنها اشاره مي گردد

 

سوم جمع

دوم جمع

اول جمع

سوم مفرد

دوم مفرد

اول مفرد

زمان فعل

يازديلار

يازديز

يازديق

يازدي

يازدين

يازديم

ماضي مطلق

-

يازدوز

-

-

يازدون

-

يازميشلار

يازميشسيز

يازميشيق

يازميش

يازميشسان

يازميشام

ماضي نقلي

يازيبلار

يازيبسيز

-

يازيب

يازيبسان

-

يازيرديلار

يازيرديز

يازيرديق

يازيردي

يازيردين

يازيرديم

ماضي استمراري معمولي

-

يازيردوز

-

-

يازيردون

-

يازارديلار

يازارديز

يازارديق

يازاردي

يازاردين

يازارديم

ماضي استمراري ابدي

-

يازاردوز

-

-

يازاردون

-

ـماقدايديلار

ـ ماقدايديز

ـ ماقدايديق

ـ ماقدايدي

ـ ماقدايدين

ـ ماقدايديم

ماضي استمراري مصدري

-

ـ ماقدايدوز

-

-

ـماقدايدون

-

ـميشيديلار

يازميشيديز

يازميشيديق

يازميشيدي

يازميشيدين

يازميشيديم

ماضي بعيد

-

يازميشيدوز

-

-

يازميشيدون

-

يازيرلار

يازيرسيز

يازيريق

يازير

يازيرسان

يازيرام

حال ساده

-

يازيرسوز

-

-

-

-

يازارلار

يازارسيز

يازاريق

يازار

يازارسان

يازارام

حال استمراري ابدي

-

يازارسوز

-

-

-

-

ـ ديلار

ـ سيز

ـ ييق

ـ دير

ـ سان

يازماقدايام

حال مصدري

-

ـ سوز

-

-

-

-

يازاجاقلار

يازاجاقسيز

يازاجاغيق

يازاجاق

يازاجاقسان

يازاجاغام

آينده قطعي

-

يازاجاقسوز

يازاجييق

-

-

يازاجييام

يازارلار

يازارسيز

يازاريق

يازار

يازارسان

يازارام

آينده غيرقطعي

-

يازارسوز

-

-

-

-

ـ ديلار

ـ ديز

ـ ديق

ـ دي

ـ دين

يازاجاغيديم

آينده در گذشته قطعي نقلي

-

ـ دوز

-

-

ـ دون

-

ـ لار

ـ سيز

ـ يق

ـ

ـ سان

يازاريميشام

آينده در گذشته قطعي روايتي

-

ـ سوز

-

-

-

-

يازاريديلار

يازاريديز

يازاريديق

يازاريدي

يازاريدين

يازاريديم

آينده درگذشته غيرقطعي نقلي

-

يازاريدوز

-

-

يازاريدون

-

- لار

- سيز

- يق

-

- سان

يازاريميشام

آينده در گذشته غيرقطعي روايتي

-

ـ سوز

-

-

-

-

ـ لار

ـ سيز

ـ يق

ـ  

ـ سان

يازماقدايميشام

آينده در گذشته مصدري

-

ـ سوز

-

-

-

-

http://eznolah.blogfa.com/

www.turkiran.com


هیاهوی مولانا و شمس 

در موقعیت کنونی، که هیچ بخشی از علوم انسانی، به خصوص تاریخ و هویت مردم شرق میانه، از آسیب جعلیات یهود مصون نمانده و تل بزرگی از توهمات مختلف را، به سادگی در سراسرجهان جا به جا می کنند، کار اندیشمند و مورخی که نخواهد دلقکانه همراه این کارناوال دروغ، با ماسک خوش دلان خنده رو، به راه افتد، بسیار دشوار خواهد بود. برای نمونه به هیاهوی مولانا و شمس توجه کنید که این روزها سراسر جهان را از غوغای آن انباشته اند تا جایی که پاپ نیز انجیل را کنار گذارده و دیوان مولوی می خواند و در این میان یقه درانی های حزب اللهی های صاحب مقام شده ی مملکت ما از همه دیدنی تر است!!! در این از خود بی خودی خیره سرانه که منبع تغذیه و تدارکات اولیه ی آن در پستوهای کنیسه پنهان است، صدای آن بنیان اندیشی که نخست خواهان آشنایی محکم تاریخی و تعیین ابتدای ظهور مولانای موجود، در ملاء عام فرهنگی می شود، ظاهرا به جایی نمی رسد و در برابر درخواست او، چنان که به عینه می بینیم، تنها دوال کوب ضربه را بر طبل این خیابان گردی لوطی مسلکانه محکم تر فرود می آورند و بیش تر هیاهو می کنند!!! مضحک تر از همه این که بر سر تصاحب این صاحب نام ناشناس و جدّی وانمودن این شوخی بزرگ، دعوای زرگری به راه انداخته و از هند تا افغانستان و از ترکستان میانه تا ترکیه ی امروز، هر یک مطالبه ی مولانای خود را از آن دیگری می کند!!! اما اگر همین جا از صاحبان متعدد این شیء ناشناخته بپرسیم ۸۰۰ سال پیش و زمانی که هنوز قونیه ای نبوده و وجب به وجب بیزانس را کلیسای سخت گیر آن کنترل می کرده چه گونه جنازه ی مولانا را به "آیکونیه" ی مسیحیان راه داده اند تا بر آن گنبد و بارگاه اسلامی بگذارند و اگر بپرسیم چرا مولانای اینان، وسعت سرزمین های اسلامی را رها کرده و در قونیه ی زیر سلطه ی رومن ها و کلیسا به خاک خفته، یکی از میان این همه شیفته ی در حال چرخیدن و جذبه ی سماع، پاسخی برای آن ندارد،  چنان که با فریاد بلند، که هر کری را شنوا می کرد سئوال کردم: اگر ردی از شیراز پیش از زندیه بر جغرافیای زمین پیدا نیست، بر سبیل چه معجزه ای حافظ شیرین سخن از وضع بی مثال شیراز گفته و سعدی از تنگ الله اکبر آن گذشته است و هنوز پاسخی نگرفته ام، چرا که نزد خردمند پاسخی جز این موجه نیست که سراپای سرایندگان این ادب مشعشع فارسی، همانند دیگر واعظان و مفسران و طبیبان و مورخان و جغرافی دانان و منجمان و درویشان و سالکان و صوفیان و عارفانی که برای ایران پیش از صفویه فهرست کرده اند، دست بافته ی یهودیان از پس پیدایش صفویه است که برای پوشاندن جنایت بزرگ خویش در ماجرای پوریم، کوشیده اند در سرزمینی، از اثر جنایات آنان تهی و خاموش مانده، جشن بزرگداشت نخبگان بگیرند، کاری که هم امروز نیز مورد تقلید مراکز فرهنگی و تبلیغاتی این جمهوری است و شاهدیم که پیاپی شال تقدیس و تکریم را توام با طبل و بوق و کلید خانه و ماشین و بلیط مسافرت به گردن کسانی می آویزند که حتی به قوزک پای همان اشباح پیش از صفویه نیز نمی رسند.

بدین ترتیب آنان که عادت به لب ورچیدن سریع دارند، هنگام شنیدن مطالب نو با دهان باز اظهار تعجب می کنند، مهارتی در خرد کردن داده های کلان و جسارتی در باقی ماندن بر داشته های دروغ دارند، به تر است از تعقیب این نوشته ها کناره بگیرند، زیرا به مباحثی وارد می شوم که موجب ملال کسانی خواهد شد که به قدر خردلی تعلقات قومی و مذهبی و منطقه ای و زبانی و سنتی در خویش انباشته و گردن را، جز به حقیقت، به چیز دیگری بسته نگاه داشته اند.

باری، سرانجام در این یادداشت ها، از برهوت برقرار در ایران باستان، که نقطه ی مرکزی اجرای قتل عام پوریم بوده است، گذر کردم و به عصر طلوع اسلام گام  گذاردم، با جلب این توجه که هیچ معجزه ای، حتی اسلام، قادر نبوده است بر گورستانی که دوازده قرن دستی در آن به کار نبوده و بیلی در زمین فرو نبرده اند، ناگهان چنان چرخشی از هستی و حیات پدید آورد که به سلطان و سلسله محتاج شود، صاحب خرد از آن بجوشد و آوازه ی فرهنگ و هنر و صنعت آن در جهان بپیچد. پس بر اساس بقایایی که اینک بر عرصه ی این خاک یافت می شود، و با این نشانه ی روشن که تا پیش از قرن پنجم هجری در ایران مسجدی بنا و بر پا نبوده، مدعی شدم که تمام داستان هجوم عرب خنجر به دندان به ایران و وقوع جنگ های قادسیه و نهاوند و جلولاء و اتهام تحریق و تخریب و از این قبیل، به مسلمانان، جز افسانه هایی ساخته ی دست همان کسانی نیست که در خرابه ی تخت جمشید نیمه ساخت، جشن های بزرگ نوروز و سده گرفته اند و اسکندر را به آتش زدن و غارت چند قطعه سنگ بر هم چیده و بنایی ناتمام مانده فرستاده اند. سپس نمایه های باقی از اسلام در ایران را، با نشانه های بر جای در بخش غربی سرزمین های اسلامی، از جمله در دمشق و مصر و شمال آفریقا، سنجیدم و نتیجه گرفتم که به طور طبیعی در سرزمینی که جز بقایای هول آور پوریم در خود نگه نداشته بود و اثری از تمدن و تجمع انسانی در آن دیده نمی شد، اعزام مبلّغ اسلامی هم محملی نداشت، چه رسد به حمله سرباز مسلمان شده عرب، که فرماندهی جز دستورات آرام کننده ی قرآن برای خویش نمی شناخت. این برداشت نو از تاریخ اسلام که بعد ها با مجموعه یادداشت های "اسلام و شمشیر" تکمیل و مدلل شد، نشان داد که ساخت چنین افسانه هایی، تا چه اندازه از بیان تاریخ صحیح اسلام، به دور و با چه نیتی مکتوب شده است.

آن گاه به تشریح زیر بنای هستی برقرار در ایران پس از اسلام پرداختم و نشان دادم جماعتی که اندک اندک و در قرون اولیه ی هجری در این خاک جمع شده اند، مبنای بومی ندارند و در هر چهار حاشیه ی قابل سکونت شمال و جنوب و شرق و غرب، مهاجرانی وارد شده به نوار زیستی معینی هستند که هنوز هم پس از این همه قرن، اختلاط ملی در میان آن ها صورت نگرفته و در تمام مظاهر زیستی، از جمله زبان و آداب و رسوم و هنر و موسیقی و لباس و خوراک و حتی مذهب مستقل اند. همین جا و به صورتی پیش هنگام و به عنوان دلیلی برای اثبات تعلق کامل مردم ساکن در این حواشی زیستی، به مبادی بیرونی، توجه دهم که غالب ساکنان این مربع حاشیه ای، هنوز حتی مذهب رسمی و مرکزی ایران را نپذیرفته و تقریبا تمام جمعیت غیر شیعه ی ایران در نوار مهاجرتی اطراف این سرزمین همچنان تغییرات عقیدتی در باورهای نخستین همراه خویش را حفظ کرده اند! این محکم ترین دلیل است بر این که ساکنان چهارسوی ایران در وجه عمده به فرهنگ همسایگان مرتبط اند و این حقیقتی نیست که با برافروختن رخساره و برجسته کردن رگ گردن و تبلیغات ناسیونالیستی و فرقه گرایی های اسلامی منتفی شود، زیرا که تحقیق بی طرفی اثبات خواهد کرد که با تفکیک نسبی آذربایجان، به دلیلی که خواهم گفت، وجه غالب گذران زندگی مادی و گردش امور اقتصادی مردم این حواشی نیز، هنوز در ارتباط با مبادی اصلی آنان و نه بازار ملی می گذرد، تا آن جا که نیم بیش تر کالاهای در گردش و غیر بومی کنونی، از طریق همین ارتباطات ریشه ای ساکنان حواشی ایران تامین می شود.

آن گاه به سهولت معلوم همگان کردم که همین مهاجران حواشی ایران، در زمان ورود به این سرزمین، و به علت برخورد با بقایای ویرانی های سوخته در همه جا، که اندک بر جای مانده های آسیب پوریم بود، به جای گزینش زندگی جمعی و شهری، هر کلنی، خود را به مامن امنی در ارتفاعات کشانده و در ایران قبل از صفویه به جای شهر، فقط شاهد رشد قلاع صعب العبور و با ساختار دفاعی بی ارتباط با یکدیگریم. این مطلب بسیار روشنگر دیگری است که برای نخستین بار، برای بررسی عمیق تر به سازندگان ذهنیت تاریخی سالم، برای ایران در راه، عرضه کرده ام.

اکنون در هر محفل و مرکز آکادمیک می توان با قدرت تمام اثبات کرد که همانند مسائل مطروحه در باب ایران باستان، حتی گوشه ای از داشته ها و دانسته ها و مفروضات کنونی، در باب هستی قرون اولیه اسلامی هم، در زمینه ی مسائل قومی و فرهنگی و سیاسی ایرانیان، صحت ندارد و برابر با واقعیت نیست. آن چه را به یقین می توان مدعی شد و به حجت رساند این که سرزمین ایران تا قرون متمادی پس از اسلام، به علت غریبگی گسترده میان مهاجر نشینان نوپای شرق و غرب و شمال و جنوب، فاقد بافت ملی و یا حتی قومی بوده است. از منظر کلاسیک و به دلیل روشن اعتراضات و تعارضات متعدد و مکرر قومی و منطقه ای، در چند قرن گذشته، که دامنه ی آن تا به امروز کشیده می شود، هنوز هم مردم ایران، به این بافت دست نیافته اند و جز مختصری، ارتباط ارگانیک تاریخی، فرهنگی و سیاسی و حتی اقتصادی، میان چهار حوزه ی مهاجرتی، که در ۴۰۰ سال نخست پس از اسلام در ایران نطفه بسته، دیده نمی شود. دریافت درست از بحث جامع بالا، برای هرکس که در یکی از جهات اربعه ایران سفری ساده و به قصد تفریح کرده باشد، بسیار آسان است و حاصل آن را می توان بار دیگر در چند سرفصل مختصر، که باز هم انقلابی در ادراک مسائل ایران، پس از طلوع اسلام است، خلاصه کرد:

۱. از آن که وسعت نسل کشی یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، سرزمین ایران را، به طور کامل از سکنه خالی کرده بود، این سرزمین، پس از تحولات طلوع اسلام، با ورود مهاجرینی از تمام همسایگان و از همه سو، به تدریج دارای کلنی های کوچک انسانی شد که کم ترین پیوندی با بومیان ایران کهن نداشتند و از مراتب و مناسک و فرهنگ و زبان و پوشش و باورهای پیشین سرزمین های اصلی خویش پیروی کرده اند. در این جا عمده ترین سئوال هویت شناسانه می پرسد کدام یک از مجموعه های زیستی پراکنده در سراسر ایران، در موقعیت های نخستین و کنونی و به چه دلیل و نشانه و تشابه، دنباله بومیان ایران کهن اند و چه همخوانی ماهوی در تولید و فرهنگ، میان ساکنان پس از اسلام و اقوام ماقبل پوریم وجود دارد؟

۲. رشد کمی و کیفی این مهاجر نشینان، تا حدودی که با شرایط و فرامین و فرمول های شهر نشینی منطبق شوند و زیر بنای ضرور برای تجمع در مقیاس تولد یک شهر را در جغرافیای متنوع هر منطقه فراهم آورند، لااقل نیازمند چند قرن زمان بوده است. اثبات تعلق این کلنی نشینان به دین اسلام، از آن که جز در خوزستان در هیچ حوزه ی دیگری مساجد اولیه و ابتدایی و خشتی را نیافته ایم، مستندات لازم را ندارد و منطقا نیز پذیرفتنی نیست، زیرا به طور طبیعی، کلنی های تبلیغی مسلمین، برای انتقال مفاهیم قرآن به این همه تجمع غیر همگون و با زبان ها و دیگر ظرایف گونه گون، زمان زیادی را صرف کرده اند. مورخ می پرسد در حوزه هایی که یک مسجد کوچک محلی نیافته ایم، ظهور و وجود این همه مفسر و مورخ و فتوح و سیره نویس مسلط به فرهنگ اسلامی و انبوهی کارشناس آگاه از همه چیز ایران پیش از اسلام، که ابن ندیم بر می شمارد، چه گونه قابل پذیرش است؟

۳. از آن که قدیم ترین مسجد جامع بنا شده در حوزه ی جغرافیایی کنونی ایران، متعلق به قرن پنجم هجری است، پس با در نظر گرفتن زمان لازم برای بنای مسجدی بزرگ، اثبات وجود یک شهر مسلمان نشین، که در حد نیاز به مسجد جامع رشد کرده باشد، لااقل پیش از آغاز قرن پنجم ممکن نیست، چنان که بقایای یک بنای اشرافی غیر حکومتی و غیر مذهبی را، که نشان از تورم و انباشت ثروت و پدید آمدن قشر برگزیده ای که تظاهر به تمول کند، تا حوالی صفویه، یعنی قرن دهم و یازدهم هجری، در سراسر ایران نیافته ایم. مورخ می پرسد اگر ایران دوران نخست اسلامی را بازساخته ی پس از برش ویرانگر و بنیان بر افکن پوریم نیانگاریم، آن گاه چه عاملی، اقوامی هفت هزار ساله را، از معرفی حتی یک خانواده ثروتمند که بقایایی از علاقه مندی های خود باقی گذارده باشد، عاجز کرده است؟

۴. و مهم تر از همه این که اگر زبان رسمی و اجباری کنونی، موسوم به فارسی، از الفبای عرب بهره می برد، که رسوخ فرهنگ و توانایی نگارش آن، چنان که نمونه های معرفی شده القا می کند، حیات آن را به زحمت از قرن چهارم هجری به بعد پذیرفتنی می کند و قطعا نمی تواند نمونه ی پیش از اسلام داشته باشد، پس زبانی فاقد بنیان های تاریخی بومی کهن است، زیرا پیوند تمام اجزاء آن، با توانایی های زبان عرب، در لغت و دستور بیان و حرف نگاری، لاقل تدارک پس از اسلام و پس از قرن چهارم هجری آن را غیر قابل مجامله می کند، اما پرسش بزرگ در این ورودیه چنین طرح است که مهاجران به نوارهای تجمع اطراف ایران، پیش از آشنایی با زبان عرب، در حد استنساخ و استخراج لغت و نگارش آن، هر یک با چه زبانی سخن گفته و با چه خطی نوشته اند؟ (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 5:0 | 57 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 104

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

       مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۴            

اگر تدوین کنندگان تاریخ توطئه آمیز کنونی، برای ایران باستان، هنوز حتی نتوانسته اند خط و زبانی برای آن دوران معرفی کنند و اگر ناگزیر بخش عمده ای از تلاش کنیسه را، صرف توجیه فرهنگی آن زمان، از جمله تدارک خطوط پوشالی پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی و خط اوستا و از این قبیل موهومات مطلق می بینیم، که کم ترین نمونه ی غیر جاعلانه برای آشنایی و عرضه ندارند، پس همین نبود اصلی ترین ابزار ارتباط آدمی، یعنی خط و زبان، برای اثبات این مطلب اساسی کافی است که از زمان اجرای پروژه ی پوریم به زمان خشایارشا، تا طلوع اسلام، در پهنه ی این سرزمین، حضور هیچ تجمع و تمدن بومی، قابل اشاره و اکتشاف نیست.

«اما یک سخن باقی است: آن (خط و زبان) ایرانی باستان مفروض را هم ایران شناسان بر اساس صداهای ودائی و سانسکریت و اوستایی باز سازی کرده اند و بر این اساس برای روشنی بخشیدن به زبان های پیشین ایرانی، پشیزی ارزش ندارد... بنا بر این اگر زبان شناس این عامل مهم برجسته را در نظر بگیرد، مسلما به این استنتاج خواهد رسید که که اوستایی واقعا زبانی هندی چون ودائی و سانسکریت و گجراتی است و زبان ایرانی نیست... اما در مورد ماهیت زبان های میانی، حتی نام و تقسیمات آن ها، آثار و مدارک و مستندات کافی دستوری و واژگانی در دست نیست و گزارش های نامعین درباره ی پهلوی ، پهلوانیک، پارسیک، پارسی میانه، مانوی و گویش های شرقی و غربی و شمالی و جنوبی، که برخی از به اصطلاح آثار آن ها، چند قرن پس از اسلام تحریر شده، نمی تواند اساسی برای پژوهش های علمی جدی باشد». (فضل الله نیک آیین، چنین گفت داریوش، صفحات ۱۲۳ و ۱۲۴)

بدین ترتیب بحث در باب مسائل ایران باستان، از دریچه ی اقتصادی، سیاسی و یا فرهنگی، مسدود می ماند، زیرا اگر بنا بر محاسبات و مناسبات بی اساس کنونی، حتی بی توجه به خطوط پیشین، ابداع خط میخی داریوشی و ظهور هخامنشیان را، آغاز عصر تاریخی و تمدنی ایران کنونی شناسایی کنیم، پس خاموشی سریع همین الگوی گویش و فقدان جانشین نگارشی، دوران پس از خشایارشا را، که آخرین کتیبه های قابل تایید هخامنشی در تخت جمشید، به نام او ختم می شود، بیرون از مطالعات تاریخی قرار می دهد و شامل توصیف سکوت می کند. بدین ترتیب هر محققی که نخواهد از حدسیات و آرزوها و نیز داستان های وارداتی موجود تبعیت کند، ناگزیر می پذیرد که در ۱۲۰۰سال فاصله ی میان پوریم تا طلوع اسلام، اثری از حیات و حضور انسان بومی در ایران نمی یابیم، زیرا تظاهرات مادی این حضور، در کم ترین اشل قابل قبول نیز دیده نمی شود، که در صدر آن نبود ساده ترین و مسلّم و مورد نیازترین ابزار ارتباط عمومی، یعنی خط و زبان است!

از این روی، تا آن جا که از داده های جدید درباره ی مسائل ایران باستان استخراج می شود، حاصل تلاش دراز مدت و پنج هزار ساله ی بومیان ایران پیش از هخامنشی، که با ارزیابی مانده های صنعتی و هنری آنان، در زمره ی بنیان گذاران مبانی رشد و توسعه در جهان کهن شناخته می شوند، پس از هجوم نیزه داران بیگانه، که به فرمان و با تدارکات کنیسه برای آزاد کردن اسیران و ثروت بلوکه شده ی یهود به بابل و شرق میانه سرازیر شده اند، متوقف می ماند و سپس در ماجرای قتل عام پلید پوریم مطلقا برچیده می شود. رخ دادی که با وسواس تمام از سبد بررسی های تاریخ برداشته اند و در زمره ی احتجاجات و استنادات و اطلاعات هیچ مورخ، در هیچ دوره ای قرار نداشته است. این مورخ در تحقیقات جدید خویش و در حجمی انبوه، به صورتی کلان و از زوایای گوناگون کوشیده است تا این نسیان عمدی و برنامه ریزی شده را جبران و دلایل عرضه شده در این همه نوشته برای اثبات اجرای پوریم را، به صورت زیر خلاصه می کند:

۱. نقل مستقیم تورات، که فرهنگ و باور یهود وقوع آن را انکار نمی کند.


۲. غروب کامل و ناگهانی قریب سی تجمع و تمدن کهن در شرق میانه، که حضور قدرتمند آنان در کتیبه ی بیستون داریوش ثبت مانده است.


۳. توقف تظاهرات هستی شناسانه ی هخامنشی، از آن قبیل که درباره ی داریوش از هند تا حبشه ساخته اند. تبلیغ کنندگان این توانایی ها، که در مورد خشایارشا تا حد لشکرکشی پنج میلیونی به یونان توسعه یافته، نیاندیشیده اند که بی تحرکی کامل و حاکم، بر ادامه ی همین تاریخ وصله شده ی هخامنشی، سکوت مستولی بر حضور جانشینان تصوری خشایارشا را عمیق تر و تعارض و تناقضاتی پدید می آورد که توقف مطلق روند تاریخ استیلای هخامنشیان را، در زمان خشایارشا آشکارتر می کند.


۴. به اتمام نرسیدن پانل های ساختمانی تخت جمشید و نیمه کاره رها شدن آن ساخت و سازها، که با شفافیت تمام در مستند ارزشمند «تختگاه هیچ کس» به اثبات رسیده و نیز ثبت آخرین پیام ها از زبان خشایارشا بر پانل های نوشتاری آن مجموعه، روشن می کند که حادثه ی بس تعیین کننده و عظیمی ادامه کار و سرمایه گذاری بیش تر برای تکمیل و بهره برداری از آن بناها را، در زمان خشایارشا، غیر ضرور کرده است. قبول ناگزیر این حقیقت مطلق، از دیدگاه تاریخی و از منظر مورخ، به معنای برچیده شدن تسلط سیاسی گروه بندی هخامنشی در شرق میانه، به سبب رخ داد پوریم در همان زمان است.


۵. قطع کامل کانال های اطلاعاتی درباره ی مناسبات و مردم پیش از پوریم، در تمام زمینه ها. تا حدی که تشخیص نام کهن هیچ یک از اقوام و بومیان ایران، که مجموعه ای از عالی ترین دست ساخته های هنری و صنعتی آنان را به دست آورده ایم و محیط تجمع آن ها را می شناسیم، میسر نیست. چنان که پایگاه جغرافیایی اقوامی را که در کتیبه بیستونی داریوش ذکر شده، نمی دانیم. چنین غفلت و ناآگاهی مفرط و بی انتهایی که اینک در باب مختصه های حضور، در اندازه ی ناشناختگی نام و جغرافیا، نسبت به غالب حوزه های زیستی کهن شرق میانه جاری است، تنها در صورتی میسر می شود که هستی مجرد انسان، یعنی تنها و توانا و موثق ترین عامل انتقال اطلاعات، قطع شده باشد.


۶. جوانه زدن زمینه های رشد عقلی و امکانات تولیدی و تکنیکی و پیدایی خط و رشد فرهنگ و صنعت و هنر در اجتماعات قدیم، مانند یونان و چین و هند، که با سقوط شرق میانه در ماجرای قتل عام پوریم همزمان است. طرح این امکان و احتمال، برای بررسی بیش تر، بحث گریز لایه نازکی از خرد پیشگان خطه ما، پس از هجوم پوریم، به دیگر مراکز تجمع و تمدن کهن و تاثیر در تغییر الگوهای اندیشه ورزی در میان آنان را جذاب می کند. پیش از این، مبحث انتشار چنین تحولی در یونان و غرب، از مرکز آکادمی را گشوده ام، که اشاره ی روشنی به تجمع مهاجران اکدی دارد.

    
۷. کشف واحد های متعدد تجمع و تمدن تخریب و تخلیه شده، از بابل تا سیستان و از شوش تا مارلیک، که به صورتی یکسان و در دورانی همزمان، آسیب دیده و نابود شده اند. چنین تابلوی انهدامی، وقوع یک فاجعه ی هولناک سراسری، با روش های یکسان و در زمانی معین را اعلام می کند.


۸. بر جای ماندن دارایی ها و دفن ناشدن اجساد پراکنده در این ویرانه ها، نشان می دهد که شدت و وسعت ضربه، بازمانده ای را برای بازگشت و اقدام به ترمیم باقی نگذارده است و چون هیچ حادثه طبیعی قادر به ایجاد چنین تابلویی از انهدام کامل محیط های انسانی و در حوزه ای چنین گسترده نیست، پس می پذیریم که نشانه های بر جای مانده در سایت های کهن شرق میانه، تنها می تواند نتیجه و نموداری از اجرای یک قتل عام به کمال باشد.


۹. غیبت و قطع ناگهانی و بی توضیح پروسه ی تولید، نبود نمایه های دینی و اعتقادی، بر جای نبودن مظاهری از مراکز گسترده ی زیستی به صورت شهر و شهرنشینی و فقدان بقایایی از بناهای عمومی و خصوصی، با وضوح تمام، عدم تشکیل واحدهای تولیدی و تمدنی و نبود تجمع انسانی در حوزه ی اجرای پوریم را، تا طلوع و ظهور اسلام، مسلّم می کند.


۱۰. تبلیغ دروغین ادامه ی تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، برای دوران پس از پوریم و پر کردن جاعلانه ی فضای خاموش حاکم بر جغرافیای اجرای آن قتل عام، با داستان های اشکانی و ساسانی و حواشی موهومی چون ظهور پیامبران متعدد و برپایی محیط های پوشالی و غیر قابل اثبات آموزشی و وفور کتاب های سیاست و اخلاق و نقر کتیبه های قلابی، برای دورانی که در آن معرفی خط و زبان نیز ممکن نیست، از ماهیت کوشش جاری برای اختفای خاموشی محض در این منطقه پرده بر می دارد و کوشندگان آن را معرفی می کند و چون اینک ایجاد کنندگان این هیاهوهای تو خالی، یعنی مورخان یهود را نیک شناسایی کرده ایم، با مرتبط کردن دو پایه اصلی این بررسی، یعنی انجام قتل عام به دست یهودیان و یهودی بودن موجدان ضربان مصنوعی قلب حیات، در منطقه آن نسل کشی، به این نتیجه روشن وارد می شوم که آنان با وقوف کامل بر وسعت آن رخ داد و عواقب غیر قابل دفاع آن، سعی درمنحرف کردن برداشت های تاریخی درباره ی این ماجرای هول آور و اختفا و انکار کلی آن را داشته اند، تا تبلیغات مورد نیاز آنان در باب مظلومیت قوم یهود با مزاحمی رو به رو نباشد.


۱۱. ورود بی معارض مهاجران مختلف و از مجاری گوناگون، به جغرافیای ایران کنونی، با نمونه ی بسیار واضح حضور کلنی های یونانی، در جنوب و غرب و شرق ایران. در این مورد، هم ناشناخته ماندن مبانی و مبادی دفاع در برابر نفوذ یونانیان و هم منتقل نشدن فرهنگ و صنعت و هنر و معتقدات آنان، که به درازای پنج قرن در این سرزمین زیسته اند، به ترین گواه یافت نشدن نیروی بومی در ایران باستان است.


۱۲. مقایسه ی نخستین فرآورده های صنعتی، پس از اسلام، اعم از تولید دست ساخته هایی از سفال و فلز و یا بالا بردن بناهای عمومی و معابد، گسستگی کامل تکنیک و تولید آن ها را، در تمام زمینه ها، از میراث و سنت مردم شرق میانه در ماقبل رخ داد پلید پوریم، اثبات می کند. ناپختگی و ناشیگری در اجرای نخستین نمونه های تولیدات اسلامی چنان واضح است و چندان با تولیدات پیش از پوریم، از نظر توانایی های فنی و هنری و ابزار تولید فاصله می گیرد که بی مجامله معلوم است اجتماعات انسانی شرق میانه، که عمدتا از صحراهای دور برخاسته اند، در تجدید حیات، به مدد و نیروی اسلام، کار تولید را از مبداء صفر و بدون بهره وری از میراث پیشینیان آغاز کرده اند. پیشینیانی که به زمان ظهور اسلام، قرن های متمادی از انهدام کامل و تولید آخرین نمایه های صنعتی و دست ساخته های آنان، گذشته بود.

 
۱۳. در این باره می توان مدعی شد که قطع توانایی های شرق میانه، در اثر قتل عام کامل مردم ممتاز آن، در اقدام پوریم، زایش اندیشه ورزی و ارتقاء علم و هنر و تکنیک در تولید و در فاکتورهای روابط اجتماعی را در این خطه، که گهواره ی تمدن بشر خوانده شده، متوقف کرد و ترکش آن در بی نصیب گذاردن دیگر تمدن ها، از تجارب شرق میانه، به حدی بود که دانایی های عمومی آدمی در ۱۵۰۰ سال پیش و در کل جهان، به گواهی مقایسه ی تولیدات و آثار هنری و معماری بر جای مانده از دو دوران، از توان خردمندانه مردم ۳۵۰۰ سال پیش، در شرق میانه بسیار نازل تر بوده است. چنین نمایش غیر قابل تردیدی از عواقب رخ داد پلید پوریم، به سادگی معلوم می کند که اگر توطئه گری یهودیان در فرستادن کورش برای تخریب تمدن بابل، روند طبیعی حرکت منطقی به سوی تعالی در حوزه ی ما را بر هم نزده بود، مسلّما اینک قرون متمادی از پیروزی انسان بر مشکلات زندگی جمعی می گذشت.


۱۴. در نگاهی مقدماتی و گذرا کاملا معلوم است که توسعه اسلامی در بین النهرین و حوزه های غربی آن و بعدها در ایران و آسیای صغیر، همانند مسیحیت، ارکان نظام های مختلف روابط جمعی ماقبل خویش، یعنی یونان و رم را، در معماری بناهای مذهبی و حکومتی و در ضرب سکه و تولیدات مختلف، متصرف نشده و زیر بناهای موجودیت اسلامی، در تمام زمینه ها، مستقل و متکی بر امکانات خویش است. این نشانه واضحی بر این مطلب است که مسلمین در حوزه های رشد نخستین خویش، به تمدن و تجمع پویای شایسته و مناسب تقلید برنخورده اند... و نیز ادله بسیار دیگری که برای پرهیز از تطویل غیر ضرور، اینک از عرضه ی آن در می گذرم.

برای خردمند، حتی یکی از این تغییرات پایه در ارکان هستی مردم شرق میانه، که حوزه اجرای پروژه پلید پوریم بوده است، برای شناخت آن واقعه به عنوان نخستین نسل کشی وسیع و کامل در حیات متمدنانه آدمی و در تاریخ، کفایت می کند. قتل عامی که نه تنها پایه و زیر بنای واپس ماندگی ظاهری در خطه ی ما شناخته می شود، بل بد تر از آن، سبب ساخت تاریخی کثیف تر و در ماهیت خود مخرب تر از پوریم، برای این منطقه و بل بخش غربی جهان باستان، از سوی کسانی شده است که با عرضه ی جعلیاتی به نام تاریخ، کوشیده اند تا آثار ارتکاب آن آدم کشی وسیع از سوی کنیسه را بپوشانند. این تصویر حقیقی از سرنوشت سرزمین های خالی مانده ای است که در اقدام پوریم به طور کامل از حیات بومی چنان تخلیه شد، که بازمانده ای از میان آشوریان و بابلیان و ایلامیان و آرامیان و آن همه قوم ایرانی باقی نماند تا بر زخم های پوریم مرحمی گذارد و هستی پیشین و مشعشع شرق میانه را از گوشه ای باز سازی کند. آن چه در این حوزه شاهدیم و می توانیم گواهان و مستندات عقلی و فنی فراوانی برای آن معرفی کنیم عبارت از سکوت مطلقی است که به عمق ۱۲ قرن، از میانه ی حکومت خشایارشا تا طلوع اسلام، بر منطقه ی پوریم زده و بدون تحرک تاریخی ما حاکم بوده است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 22:0 | 84 نظر
متممی بر یادداشت ایران شناسی بدون دروغ، 102

متممی بر یادداشت

ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۲            

به نظر می رسد گروهی از همان ها که غالبا می گویند بحث های تازه گشوده در بنیان تاریخ ایران ارزش علمی لازم را ندارد، که ادای پاسخی را ضرور کند، هر ساعت به این وبلاگ سر می زنند تا نخست آگاهی خود نسبت به تلاطم های تاریخی سرزمین شان را بالا برند و اگر از عهده برآمدند، به عنوان ابراز وجود، در برابر این داده های جدید عرض اندامی کنند.

از مشخص ترین مراکز این بزخوگاه پرادا، یکی هم روزنامه وزین ایران است که همین اواخر بخش عمده ای از مردم وطن اش را سوسک خوانده بود و دائما در پی آن است که بر سر کوه و در اعماق دریایی لنگه کفش پاره و کشتی شکسته و قالیچه پرنده ای بیابد تا هنوز از آب بالا نیاورده و به دست نیامده، کشتی را به امپراتوران اشکانی، لنگه کفش را به کوه نوردان عهد خشایارشا و قالیچه را به سازمان های ایران گردی عهد ساسانی ببخشد! معمول من این بوده است که به چنین تظاهرات آب دوغ خیاری و با دست خالی و از سر ناتوانی اعتنا نکنم، اما متوجه بوده ام که هر زمان که در این وبلاگ یادداشتی قدرتمند و با اسناد مطمئن منتشر می شود، که با باد خود، بخش دیگری از دروغ های موجود در باب تاریخ ایران را می روبد، دفاتر محلی روزنامه ی ایران به سرعت ماموریت می گیرند که مطلبی در رد آن سر هم بندی کنند. چنان که در کم تر از یک هفته پس از نصب یادداشت ۱۰۲، که در آن با قراین محکم معلوم کرده بودم که بقایای معبد خورهه در اطراف قم، بر اساس نقش هلنیستی سر ستون آن، یک معبد یونانی است، مقاله ای آورده، بدون امضاء، با این ادعا که آن جا، بزرگ ترین آتشکده زردشتیان جهان بوده است!!!

«یکی از مهم ترین آثار به جا مانده از دوران باستان، در سرزمین کهن ایران، در نیمور محلات در استان مرکزی واقع شده است. عظمت بنا به حدی است که قطعا جزو برترین آتشکده های زردشتیان جهان به شمار می رود». (روزنامه ایران، یک شنبه ۲۹ مهر ۸۶، ص ۱۱)

حالا اگر بپرسیم این معبد عظیم ذوذنقه ای چه مساحتی داشته، چند سطر بعد معلوم مان می شود که بزرگ تر از یک آپارتمان پانصد متری نیست که گویی سفارش ساخت آن را کدخدایی از امرای دهات پشت کوه داده است!!!

«مورخان بنای این آتشکده را متعلق به دوران ساسانیان دانسته و معتقدند که بر مبنای شواهد و قرائن تا قرن چهارم هجری سالم بوده است. حکیم محمد تقی خان در کتاب گنج دانش درباره ی بنای آتشکده آورده است که: "گویند جاسب، از بناهای یکی از امرای عسکریه همای دختر بهمن بن اسفندیار مشهور به نیمور است و این امیر در نراق و دلیجان و دهات پشت گدار حکومت داشته و امیر مذکور آتشکده ای در ۲ فرسخی نیمور در کوه آتش کوه ساخته است». (روزنامه ایران، یک شنبه ۲۹ مهر ۸۶، ص ۱۱)

این اطلاعات فوق دقیق تاریخی، فقط به کار کوبیدن بر فرق کسانی می آید که دائما غرغره و قرقر کرده اند که اعراب در حمله به ایران، زردشتیان را آواره، کتاب های شان را پاره و معابدشان را تخریب کرده اند و اگر در این جا و از زبان محققان روزنامه ی ایران می خوانیم که این اصطلاحا آتشکده ی خورهه تا قرن چهارم هجری سالم و دایر بوده، احتمالا از این باب است که اطلاعات معبد شناسان سپاه عرب از مطلب نویسان روزنامه ی ایران بیش تر بوده و با نگاه به نقش سر ستون های معبد خورهه دریافته اند که با یک عبادتگاه هلنی سر و کار دارند، نه آتشکده ی زردشتی!!! با این همه مقاله ی روزنامه ی ایران برای من سود ویژه ای نیز داشته است، و آن نقش واضح تری از سر ستون هلنی بر زمین افتاده ای است که در تصویر یادداشت ۱۰۲ این وبلاگ چندان واضح نبود.       

 

حالا بقایای این سرستون زمین افتاده ی خورهه در اطراف قم را با نقوش سرستون های معابد هلنی و از جمله نقش آن تمبر یاد بود معبد آتنا در نزدیکی آکروپلیس مقایسه و ملاحظه کنید که ساسانیان معرفی شده در روزنامه  ایران، تا چه اندازه پیرو هلنیسم بوده اند؟!!!

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 15:0 | 46 نظر

http://naria.blogfa.com/


Sun   04 11 2007   9:22

 

سیمای آزادی یا سیمای ارتجاع

رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com

‏«سیمای آزادی» یکی از تلویزیون‌های ایرانی است که از طریق ماهواره در سراسر دنیا پخش می‌شود. این ‏تلویزیون در واقع رسانه صوتی-تصویری سازمان مجاهدین خلق ایران است. در یکی دو ماه گذشته تقریبا روزانه ‏برنامه‌های سیمای آزادی را نگاه می‌کنم. بیشتر انگیزه‌ام از دیدن این برنامه‌ها، یافتن دوستان قدیمی‌ام است که یا در ‏دوران جوانی و یا در زندان با هم بوده‌ایم. پس از ساعتهای متوالی تماشای این تلویزیون ظرف چند هفته گذشته، نه ‏تنها از دوستانم کسی را پیدا نکردم که بسیار متاسف شدم که سازمان مجاهدین با همه امکاناتی که در اختیار دارد، ‏رسانه‌ی صوتی و تصویری خود را به ابزاری برای تبلیغ مسعود و مریم تبدیل کرده است. بیش از آن، تاسفم از ‏اینروست که بسیاری از دوستانم که سالها در زندان‌های جمهوری اسلامی با سخت‌ترین شرایط و توام با شکنجه ‏سپری کردند و بسیاری از آنها ناجوانمردانه در قتل عام سال ۱۳۶۷ جان خود را از دست دادند، امروز اگر این ‏برنامه‌ها را می‌دیدند، درباره زندگی و مرگ خود چه اندیشه و احساسی داشتند.‏

اینروزها وقتی می‌گوییم سازمان مجاهدین خلق، یا بقول خودشان شورای ملی مقاومت، آنچه در ذهن می‌آید چیزی ‏بیشتر از مسعود و مریم نیست، یا بهتر بگویم تعلقات مسعود. شهر مجاهدین شهر اشرف است و ریاست جمهورش ‏مریم. در حقیقت مجاهدین هرچه دارند، ‌از صدقه سر مسعود است و تعلقات ایشان. اشرف و مریم خود نیز هرچه ‏دارند از آن مسعود است: اشرف، اشرف است چرا که همسر سابق مسعود بود، و مریم، مریم شد چرا که ‏همسرکنونی اوست و گرنه چرا صحبت از شوهر سابق او که از قدیمی‌ترین اعضای رهبری مجاهدین است،‌ ‏نیست؟ چرا عکس او را بر درو دیوار شهر اشرف نمی‌بینید، و یا بنیانگزاران اولیه سازمان، و یا ده‌ها وصدها ‏مجاهد قدیم و جدید؟

همسران مسعود از چنان موقعیتی برخوردارند که مسعود در پیام امسال خود به مناسبت رمضان سال۱۳۸۶ در ‏بخشی از سخن خود چنین می‌گوید:‏
‏" می‌گوئید، مگرخودت همه ما را نشان‌دار اشرف و اشرف‌نشان نکردی؟ بلکه کردم، خوب کردم، بازهم خواهم ‏کرد، بیشتر و بیشتر."‏

تصور کنید مثلا در دیداری که آقای خمینی با دیدارکنندگان خود در حسینیه جماران داشت، می‌گفت خوب کردم ‏همه شما ار نشان‌دار بتول و یا بتول‌نشان کردم، بازهم خواهم کرد، بیشتر و بیشتر. از آنجا مثال آقای خمینی را ‏آوردم که مسعود خودش را در حقیقت در جایگاه او می‌گذارد و همه تلاش‌اش اینست که در مقام رهبر، ولی مطلقه ‏فقیه و پیشوا عمل کند. تازه او کارهایی را می‌کند که آقای خمینی هم از کردن آنها اگرعاجز نبود، شرمنده بود. مثلا ‏اگر قرار بود آقای خمینی مثل ایشان عمل کند، اسم تهران را می‌گذاشت بتول، یا به پاسداران و فرماندارن ارتش ‏جمهوری اسلامی نشان بتول می‌داد. عکس بتول را در تمام شهرها و حسینیه‌ها بر درو دیوار آویزان می‌کرد و ‏بتول را رئیس جمهورمادام‌العمر نظام جمهوری اسلامی ایران می‌کرد.‏

وقتی شنیدم ترکمان باشی (صفر مراد نیازوف) رهبر ترکمنستان، سال ۲۰۰۳ را به نام مادرش سال قربان سلطان ‏نام نهاد، و یا ماه آوریل را برای همیشه ماه قربان سلطان نامید و یا نام مجله زنان در ترکمنستان را قربان سلطان ‏
گذاشت، به یاد رجوی افتادم که نام تکه زمینی را که حکمران آن است به نام همسر اولش اشرف گذاشت و همسر ‏دومش را رئیس جمهور همان تکه زمین کرد. احتمالا اگر آرزوی دیرین او در دستیابی به قدرت در سراسر کشور ‏ایران روزی برآورده شود، بعید نیست که اسم کشور ایران را به کشور اشرف تغییر دهد و اگر مریم هنوز همسر ‏ایشان باشد،‌ رئیس جمهور دائم‌العمر کشور مریم خواهد بود. مردم ایران هم افتخار خواهند داشت که نشان اشرف ‏بگیرند و اشرف‌نشان شوند.‏

خواهران و برادران مجاهد در اردوگاه اشرف این روزها سخت مشغول رقص و آواز و تهیه لباس‌های رقص و ‏دکوراسیون صحنه‌های نمایش پیروزمندانه انتخاب مریم خانم به ریاست جمهوری هستند.‏

جالب این است که حتی در جمهوری ضد دمکراتیک اسلامی ایران، رفسنجانی هم نتوانست دوره ریاست خود را ‏به بیش از ۲ دوره‌ی ۴ ساله، یعنی ۸ سال،‌تمدید نماید. اما مریم خانم به همت رهبر و ولی فقیه و مجاهد نستوه ‏برادر مسعود همچنان پس از ۱۴ سال رئیس جمهور جمهوری اسلامی مجاهدین خلق است. تازه ایشان نه با رای ‏برادران و خواهران مجاهد ساکن اشرف که با رای شعور کل که بسیار برتر از رای تک تک برادران و خواهران ‏مجاهد است در این مقام ابقا شده است و احتمالا تا انتخاب همسر بعدی مسعود که بلافاصله پس از همسری به ‏بالاترین مقامات سازمانی و کشوری برگزیده خواهد شد، در همین مقام قرار است باقی بماند.‏

اگر رضا پهلوی ادعای پادشاهی می‌کند حداقل از تخم و ترکه محمدرضا شاه پهلوی است. اگر آقای بنی صدر ‏ادعای ریاست جمهوری کند، حداقل در دوره‌ای از تاریخ این کشور با بیش از ۱۱ میلیون رای به عنوان رئیس ‏جمهوری انتخاب شده بود. اگر مرحوم بختیار ادعای نخست‌وزیری داشت بهرحال برگزیده شاه و موردتایید مجلس ‏شورای ملی زمان خود بود. حتی وقتی رهبران کنونی جمهوری اسلامی ایران در مقام ریاست جمهوری، ریاست ‏مجلس و ... ظاهر می‌شوند،‌ حداقل در یک مملکتی انتخاباتی برگزار شده و حالا هر چقدر قلابی،‌غیرعادلانه، ‏غیرمنصفانه، انحصارطلبانه و بشدت تبعیض گرایانه، ولی بهرحال عده‌ای کاندید شده‌اند و بهرحال یکی از ‏صندوق‌رای بیرون آمده است. نمی‌فهمم این ادعای احمقانه ریاست جمهوری منتخب شورای ملی مقاومت خانم ‏رجوی چه معنایی دارد و تا کی قرار است ادامه داشته باشد. ایشان از اوت ۱۹۹۳ رئیس جمهور برگزیده هستند.‏

در هیمن مقطع ما در جمهوری ضددمکراتیک اسلامی ایران شاهد حداقل ۳ رئیس جمهوری، رفسنجانی، خاتمی و ‏احمدی‌نژاد بوده‌ایم. ولی در نظام دمکراتیک مجاهدین انگار تا زمانی که رئیس جمهور همسر رهبر باقی بماند، ‏‏‌رئیس جمهوری او قطعی است. در حقیقت انتخاب رئیس جمهور در گرو برگزیدن همسر جدید از طرف رهبر ‏است. باز به یاد ترکمان باشی افتادم که اگر زنده بود چه بسا این بار همسر، خاله و یا عمه‌اش را شاید رئیس ‏جمهوری ترکمنستان می‌کرد. برایم واقعا پرسش‌انگیز است که کدامیک از دیگری یاد گرفته‌اند، رجوی از ‏ترکمان‌باشی یا ترکمان‌باشی از رجوی، و شاید هم هر دو از یک جنس‌اند و به طبیعت و غریزه خودشان رفتار ‏کرده‌اند.‏

دو سه هفته است که هر روز بخش قابل توجهی از برنامه‌های تلویزین آزادی به پخش رقص‌های دسته‌جمعی ‏مردان و پسران مجاهد به مناسبت چندمین سالگرد برگزیدن خانم مریم عضدانلو – ببخشید، رجوی – به مقام ‏ریاست جمهوری می‌گذرد.‏

مردان میانسال و گاه کمی پیر شده، هم‌دوره‌های خودما و یا حتی مسن‌ترها، به هزار آهنگ باید برقصند و عکس ‏مریم را به هزار شکل و شمایل برسرهایشان گرفته و به نمایش می‌گذارند. اینها همان مردانی هستند که زمانی که ‏صدام مجاهد نستوه زنده و در قدرت بود، در شهر اشرف سوار بر تانک و مسلسل بدست در مقابل مریم و مسعود ‏و تمثال صدام رژه می‌رفتند و حالا در مقابل تمثال مریم و مسعود و در مقابل نمایندگان ایاد علاوی و شیوخ سنی ‏عراقی شادمانه می‌رقصند، ‌اگر می‌گویم مردان، فکر نکنید که با نگاه مردسالارانه زنان را ندیده‌ام. در هیچ کدام از ‏رقص‌ها زنان را نمی‌بینید. به نظر می‌رسد که خواهران مجاهد درست با همان معیارهای حکومت جمهوری ‏اسلامی، البته اینبار در شهر اشرف، حق ندارند در مقابل چشم نامحرم برقصند.‏

در سیمای آزادی مجاهدین هم مثل همان سیمای جمهوری اسلامی هنوز زنان باید با حفظ حجاب کامل اسلامی ‏بدون آرایش ظاهر شوند. حداکثر زنان می‌توانند همانند سیمای جمهوری اسلامی در گروه‌های کر آواز بخوانند ‏و یا در گروه ارکستر بنوازند. تفاوتشان با خوانندگان و نوازندگان زن در جمهوری اسلامی این است که در حاشیه ‏لباس‌هایشان عکس‌های مریم آذین‌بخش است و همه‌شان مریم نشان هستند.‏

نه در دوران شاه، نه در دوران جمهوری اسلامی ایران، نه در کره شمالی و نه حتی در عراق دوران صدام هم ‏اینهمه عکس رهبران حکومتی را بر سر و سینه و شانه نظامیان، پلیس، و نیروهای امنیتی و مردم هرگز ندیده‌اید ‏که در اردوگاه اشرف بر سروشانه و دست و حاشیه‌ی لباس و طبل و درخت و دکوراسیون آویزان است.‏

در اردوگاه سه هزارنفری اشرف به جرات می‌توان گفت که صدها هزار عکس با روسری‌ها و لباس‌های ‏رنگارنگ از مریم به درودیوار و سینه و شانه و دست مجاهدین است. حداقل سیمای آزادی مجاهدین چنین نشان ‏می‌دهد.‏

فقط در نمایش‌های رقص و آواز نیست که خانم مریم رجوی بر صفحه سیمای آزادی است، اخبار سیمای آزادی ‏اخبار مسعود و مریم است. (خانم مریم رجوی هم همانگونه که آقای احمدی‌نژاد با رهبران دول در دیگر کشورها ‏دست نمی‌دهد، در دیدارهای خود با مردان دست نمی‌دهد. با گرفتن دسته‌گلی در هر دو دست در تمام دیدارها از ‏دست دادن با مردان خودداری می‌کنند. البته نوبت به زنان که می‌رسد، روبوسی را فراموش نمی‌کنند.‏

شدت تنفر از رژیم جمهوری اسلامی ایران در کشتار مخالفین بویژه در دهه اول پس از انقلاب و بویژه کشتار ‏وحشیانه زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ متاسفانه باعث شده است که بخش قابل توجهی از نیروهای مخالف نظام ‏اسلامی به خود اجازه نمی‌دهند که رفتارهای مسخره و بشدت عقب‌مانده رهبری سازمان مجاهدین را به نقد بکشند. ‏این وحشت بیشتر به این دلیل است که رهبری سازمان مجاهدین هرگونه نقد و مخالفتی را با سیاست‌های خود به ‏محافل اطلاعاتی و امنیتی رژیم نسبت می‌دهد.‏

رهبری سازمان مجاهدین با مظلوم نمایی و گروگان گرفتن احساسات بازماندگان جنایت‌های رژیم اسلامی موفق ‏شده است که بخش قابل توجهی از اعضای این سازمان را همچنان در حاشیه حمایتی خود نگاه دارد. متاسفانه توده ‏هوادار سازمان توجهی نمی‌کند که سازمانی که در قدرت نیست یک چنین خیمه شب بازی‌های ارتجاعی و ضد ‏دمکراتیکی را راه انداخته است، زمانی که در کسوت قدرت حکومتی درآید چه خواهد کرد. ‏

رهبری سازمان مجاهدین بیشتر از دو دهه است که در نقش مزدور برای دول خارجی بویژه در دوران حیات ‏حکومت صدام در ارائه اطلاعات نظامی،‌ امنیتی، و همچنین شرکت در سرکوب مردم منطقه در کنار سازمان‌های ‏اطلاعاتی و امنیتی رژیم صدام ایفای نقش کرده است. و هم اکنون نیز در کنار ارتجاعی ترین محافل سیاسی منطقه ‏در خدمت دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی بیگانه تمام تلاش خود را در جهت اجرای پروژه‌هایی قرار داده است که ‏بیشترین آسیب آن به مردم کشور ما و نیروهای واقعا دمکرات و طرفدار حقوق بشر در داخل و خارج ایران وارد ‏خواهد آمد.‏

حسن داعی‌الاسلام، از اعضای این سازمان،‌ هرگونه حرکت صلح طلبانه و مخالفت ایرانیان با جنگ را به ‏دستگاه‌های اطلاعاتی و لابی جمهوری اسلامی نسبت می‌دهد و تمام تلاش خود را در کنار دیگر نیروهای طرفدار ‏جنگ به کار گرفته تا طرفداران صلح را خانه نشین نماید و مریم رجوی در شورای اروپا التماس می‌کند که شدت ‏تحریم‌های اقتصادی هرچه بیشتر و بیشتر شده و کشورهای غربی از هیچ فشاری بر مردم ایران فروگذار نکنند.‏

مریم رجوی بخوبی می‌داند که تحریم‌های اقتصادی خواست ایشان برعلیه جمهوری اسلامی همان شرایطی را ‏برای مردم ایران ببار خواهد آورد که خود شاهد آن بوده است که در دوران صدام برای مردم عراق به ارمغان ‏آورد، یعنی محرومیت میلیونها مردم عراق از نیازهای روزانه و بجای‌گذاشتن چند صدهزار قربانی. ایشان که ‏خود در آن دوران به اتفاق همسرشان جناب مسعود رجوی جزو سوگلی‌های صدام بودند و در عراق سکونت ‏داشتند، خوب می‌دانند که تحریم‌های اقتصادی، صدام و دارودسته‌اش و سوگلی‌ها و نوچه‌های صدام از جمله ‏رهبری سازمان مجاهدین را قربانی نکرد و چه بسا بخشی از آنها در هیات ناجی ملی محبوب مردم هم شدند.‏

تحریم‌های اقتصادی خواست ایشان بر احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و ... هم تاثیر چندانی نخواهد داشت، بهای آن را ‏مردم ایران باید بپردازند. البته خانم رجوی کمترین صدمه‌ای از بابت چنین تحریم‌هایی متحمل نخواهند شد.‏

سیمای آزادی مجاهدین واقعا آئینه تمام نمای چهره واقعی این سازمان است. سیمای آزادی تصویریست از عدم ‏درک سازمان مجاهدین از دمکراسی، حقوق بشر، جایگاه زن، نقش رهبری، دیالوگ خشونت و انتقام و عدم تعلق ‏خاطر به منافع ملی و ارزش‌های ایرانی. اگر برای لحظه‌ای بتوان احساس منفی خود را نسبت به حکومت اسلامی ‏به کناری نهاد، و به آنچه مجاهدین در این سالها انجام داده و می‌دهند توجه کنیم، آنوقت می‌توان عمق فاجعه، عقب ‏ماندگی و ارتجاع و فریب و پوپولیسم را در چهره رهبری مجاهدین مشاهده کرد. ‏

با احترام،
رضا فانی یزدی
‏2007‏/11‏/03‏



نظر کاربران:

نوشته‌یِ آقایِ فانی هم کوتاه بود، هم مفید. باید به شکلی منطقی، و به دور از هر تعصب و پرخاشگری در کنارِ نقدِ رژیمِ ارتجاعی و سرکوبگرِ جمهوریِ اسلامی، به نقدِ سازمانِ مجاهدینِ خلق نیز پرداخت.
زیرا این سازمان آن رویِ دیگرِ سکّه‌یِ جمهوریِ اسلامی ایران است. و متأسفانه نیرویی ضدِ‌دمکراتیک و در روند تحولاتِ سیاسی و اجتماعی‌یِ آینده، نقشِ بسیار مُخربی ایفا خواهد کرد! امیدوارم تا هنوز که فرصت هست، این سازمان بتواند از درون مُتحوّل شود و با ایدئولوژیِ به‌غایت ارتجاعی و مُخربِ اسلامی فاصله بگیرد و دین را حداقل مسئله‌یِ شخصی و خصوصی افراد بداند، و تفکرات مُدرن و دمکراتیک را سرلوحه‌یِ ادامه‌یِ مبارزاتِ سیاسی خود علیه جمهوریِ اسلامی قرار دهد.
با تشکر ... پویا


*

با سپاس های فراوان از آقای فانی یزدی برای کوششی که جهت کالبدشکافی و افشای سیمای وحشتناک مجاهدین خلق،انجام داده اند.
اگر حساب افراد ساده دلی را که بدنه این سازمان را میسازند، که فقط بخاطر نفرت از حکومت اسلامی و مبارزه با آن به این سازمان روی آورده اند، حدا کنیم، سازمان مجاهدین خلق جزع محدود سازمان های دهشناکی میباشد که تاریخ بیاد دارد. بی رحمی و دژخیمی این سازمان را میتوان تنها با تشکیلات خمرهای سرخ در کامبوچ مقایسه کرد که برای نهادینه کردن یک ایدئولوژی پوسیده که به زمان ماقبل دوران سنگ تعلق داشت، یک میلیون انسان قربانی کردند.
همانطور که آقای فانی یزدی اشاره کرده اند اپوزیسیون دمکرات ایران خطر وجود همچنین سازمان تروریستی را شاید بخاطر همدردی با اعدام های دسته جمعی نیرو های آنها در دهه 1360توسط حکومت اسلامی، دست کم میگیرد، در حالیکه خطر وجود این سازمان در صحنه سیاسی ایران جهت به بیراه کشاندن روند دمکراسی در ایران، از خطر حمله اتمی آمریکا به ایران کمتر نیست.
متاسفانه هم حکومت جابرانه ملاها در ایران و هم ایدئولوژی دهشناک مجاهدین خلق، بلای آسمانی نازل شده بر سر این ملت نیستند، بلکه برایند مستقیم سرگردانی فرهنگی و بی هویتی ملتی هستند که از سرچشمه های فرهنگ اصیل ایرانی و انسان پرور خود بدور شده اند. بطوریکه این دو ایدئولوژی زاده این بی فرهنگی و آش کشک خاله این ملت شده اند. ملتی که پس از 30 سال تجربه جنایت و کشتار توسظ یک حکومت ایدئولوژیک مذهبی بدنبال آلترناتیو و سیستم جایگزین مذهبی دیگری چون مجاهدین میدود، لیاقت حکومتی بهتر از حکومت آخوندی نمیباشد. به زبان دیگر همین آخوندها از سرش هم زیادتر هستند.
برزو شکوهمند

*


آقای فانی یزدی: اقای حسن داعی السلام بارها عضویت شان در سازمان تروریستی مجاهدین را تکذیب کرده اند . من نمی فهمم که شما با کدام مدارک تهمت به این بزرگی را به ایشان می زنید. حتما که میدانید که تهمت زدن و به شخصیت دیگران خدشه وارد کردن در قوانین آمریکا جرم است و ایشان می توانند شما در تعقیب قانونی کنند.
علیرضا

*

برداشت من این بود که متن فقط برای اشاره به نقش حسن داعی نوشته شده. البته من هم مثل بقیه طرفدار جنگ نیستم ولی مردم چه با تحریم چه بی تحریم تحت فشار هستند الان جو داره به سمت نادری نیست اسکندری پیدا شود پیش میره متاسفانه. حرکت ضد جنگ اگر همراه با براندازی جمهوری اسلامی نباشه بی فایدس.


*

آقای فانی یزدی
لازم است ابتدا از جسارت شما در به نقد کشیدن روابط حاکم بر سازمان مجاهدین و عملکرد رهبری آن سپاسگذاری کنم. اما سؤال های نهفته ای در مقاله وزین شما وجود دارد که تنها با شناخت ماهیت فرقه گرایانه در سازمان مجاهدین میسر است. ماهیت فرقه گرایانه در سازمان مجاهدین نیز در سایه مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه قوام پیدا کرده است.
با سپاس مجدد

*

با سلام.
آنچه رژیم شاه به خطا انجام نداد نشان دادن چهره واقعی از روحانیون و افکار آنها در تلویزیون و رسانه ها بود. رژیم کنونی نیز با چشم پوشی از وجود این قبیله باعث شده است که افکار و منش آنها از چشم مردم دور بماند. در شرایط آشفه خطر آن هست که فردی مانند رجوی نیز به قدرت برسد و بعضی نه از حب علی بلکه از بغض معاویه به حمایت از سرکرده یک قبیله به خیابان بریزند.
امید وارم خداوند شر رجوی و قبیله وی را از ما دور نگاه دارد.


*

با نظر آقای فانی کمابیش موافقم. منتها مجاهدین وجمهوری اسلامی را دو روی سکه ای می دانم که در کارگاه " اسلام" ضرب شده‌اند. این دو درعین مخالفت قهرآمیز با یکدیگر ، هریک دیگری را تقویت می کند. مجاهدین دست کم دردو برهه ی خرداد ۱۳۶۰ و تابستان ۱۳۶۷ بیشترین کمک را به رژیم در کشتار بی‌دریغ مخالفان ودگراندیشان و بستن فضای سیاسی جامعه کردند. آن ها هرچند در ترکیب وهیئت کنونی نقش و جایی در جنبش آزادیخواهی و دمکراتیک مردم ایران ندارند اما می توانند در لحظات سرنوشت ساز با تحرکات ویرانگر خود خواسته یا ناخواسته به یاری رژیم بیایند.


*

من با نظر شما موافقم ولی شما به علت اصلی كه موجب بوجود آمدن چنين ديكتاتورهايی می شود نپرداخته ايد و بنظر من اسلام ناب انقلابی موجب پيدايش چنين تفكری در سراسر منطقه شده است و شما مصلحت انديشی می نماييد.


*

با سلام خدمت آقای فانی یزدی،
در مقاله خود البته به درستی کیش شخصیت در درون سازمان مجاهدبن خلق و دیگر اشکالات آن سازمان پرداخته اید. اما چنانکه شما خود نیز حتما می دانید اشرف ربیعی یک مجاهد تمام عیار بود که در خانه تیمی مجاهدین در تهران در اواخر سال ۶۰ در کنار موسی خیابانی و عده ای دیگر کشته شدند. در حالیکه همسر آیت الله خمینی جایی در فضای عمومی در مبارزات و در کنار همسرش به عنوان یک رهبر مذهبی سنتی نداشت. "اشرف" یا "اشرفی" پس ادای احترام به یک چریک کشته شده نیز هست.
بعلاوه واژه اشرفی بکارگرفته شده از سوی آقای رجوی نشانی از با ارزش بودن هم مادی و هم معنوی مدال و نشان مورد نظر نیز هست. در پایان نیز می گویید که کارهای مجاهدین مخالف ارزش های ایرانی است، که این مورد نیز حاکی از پرلطفی شما به فرهنگ ایرانی و شاید ندیدن نکات منفی آن نیز باشد. هرچه باشد مجاهدین نیز فرزندان همین آب و خاک و فرهنگند حال با این سرنوشت تراژیک.
با تشکر،
حمید فرخنده

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/14572/


www.turkiran.com