ایرادات بنی اسراییلی

ورود به معرکه های کلان، چون بحث از تاریخ ایران، که تاکنون سطری مطلب آگاهی دهنده ی منطبق با حقایق درباره ی آن ننوشته اند، اسلوب و استادی ویژه ای می طلبد که در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» با ظرافت تمام ملاحظه و رعایت شده است. ولی با تاسف بسیار، به نظر می رسد درک این ظرافت، از سوی بخش بزرگی از خوانندگان کتاب ها، علی رغم چند توضیح مکرر، دشوار آمده و این نیست مگر وسعت آسیبی که فرهنگ قلابی وارداتی بر ذهن و تمرکز اهل مطالعه ی ما باقی گذارده و در کرختی و بی حسی و ساده پسندی و افسانه دوستی درمان نشدنی فروبرده است، چندان که هنوز و پس از این همه تصویر و توضیح و تحقیق و دلیل و دانش عرضه شده در باب نادرست بودن تصور زیستن ساده ی انسانی، فقط در حد فراهم نمودن یک کاسه ی مختصر سفالی، در سرزمین ها و جغرافیایی که شامل تصفیه ی پوریم بوده اند، کسانی را می بینیم که با خرواری ادعا نزد من می آیند و با چشم های گرد شده از حیرت می پرسند: «شما می گویید که ابدا ساسانیانی در کار نبوده؟ پس این داستان زنجیر عدل انوشیروان و یا ماجرای ازدواج امام حسین با دختر یزد گرد سوم چیست»؟!!! و این هنوز در حالی است که من ناگزیر بوده ام این داروی تلخ شفا بخش را قطره قطره در کام اهل نظر بریزم، پس از هر قطره منتظر ظهور اثر درمانی آن باشم تا دوباره قطره ی دیگری را با ده ها چاشنی حلوا و رطب به خورد این بیمار ظاهرا از دست رفته ای بدهم که در جای یورش به مراکز فرهنگی موظف و موجود در این جمهوری، که چرا دروغ های آشکار یهود ساخته را هنوز در کتاب های درسی فرزندان بی خبر ما تبلیغ می کنید و چرا به زور این پیراهن کثیف اورشلیم بافته را، آن هم با هلهله و شادمانی، بر مترسک تاریخ ایران پوشانده نگه می دارید، پس از پنج سال، آن هم به دنبال باب شدن ایرادات بنی اسراییلی جدید در سایت ها و وبلاگ های شناخته شده ی بنی اسرائیلی، تازه به یاد آورده اند که چرا من در همان برگ اول کتاب اولم ننوشته ام که هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و تمام دانایی های ما درباره ی مسائل ایران باستان و نیز گمان های مان در موضوع رخ داده های سه قرن نخست هجری و تصورات مان در موضوع صفویه و قاجاریه و مشروطه و رضا شاه و حتی انقلاب اسلامی نادرست است، تا خودم را تمسخر و کار این آقایان را در تعیین تکلیف با تاریخ ایران آسان کرده باشم!!!

زمانی با صاحب مقامی در مراتب فرهنگ رسمی دیداری داشتم، بلا تاخیر و با تعرض و تعریض و تخفیف فرمایش فرمودند: «شما همانید که می گویید سلمان فارسی وجود نداشته»؟ تا معلوم شود که فرهنگ جاری از داستان های یهود ساخته متحمل چه صدماتی شده است! از وجنات و سکنات و اطوارهای این صاحب مقام فرهنگی می بارید که برای او شان و مرتبه و اهمیت سلمان در اسلام از جایگاه نبی اکرم بسیار والاتر است و به عنوان یک ایرانی بیش از آن به سلمان می نازید که دیگر مسلمین به صحابه ی نزدیک چون ابوبکر و عمر بها می دهند. با خود گفتم  به صاحب چنین دیدگاهی چه گونه می توان تفهیم کرد که کل سیستم  ساسانیان و تمام حواشی آن دروغی ساخت یهودیان است؟!!! بعد ها با خبر شدم که طرف از دوستان بلافصل عطاء الله مهاجرانی و از کوک شدگان به دست اوست، که تمام الدرم و شالتاق های فرهنگی اش، پس از یادداشت من بر کتاب «سلمان فارسی» او، به بد گویی های زوزه وار بدل شد.

اگر جامعه ی کتاب خوان ما درک نمی کند که طرح این مباحث و مداخل کلان در موضوع تاریخ ایران، که تمام مورخان و مفسران و حاشیه نویسان و باستان شناسان و گروهی از ملایان از قماش نویسندگان کتاب «ایرانیان و پارسیان در آیات و روایات» را، از تعطیل شدن نان دانی های شان دچار هراس کرده، سراسر ایران شناسی جهانی تابع اورشلیم را به بدادایی های بوزینه وار، نظیر آن چه در موزه ی لندن گذشت واداشته، کوهی از کتاب را به صورت تلی از زباله ی متعفن درآورده و اگر خرد مندی دیده نمی شود که فریاد زند:  «آی جماعت، اگر خود از ابواب جمعی اسراییل نیستید، حالا دیگر پول مردم را خرج این پاسارگاد قلابی و ضمائم قلابی تر مربوط به هخامنشیان نکنید، که جعلیاتی است ساخته و مورد ستایش یهود»، پس پیدا شدن کسانی که بعد از خواندن چند سطری در یک وبلاگ یهودی شارژ می شوند، رخسار اصلی خود را عیان می کنند و به صف تضعیف کنندگان مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» می پیوندند، طبیعی ترین عکس العملی است که این شبه روشن فکری بی مایه و مترسک های کتاب زیر بغل می توانند از خود بروز دهند. زیرا طبیعی نیست تصور کنیم که سازندگان آن ابهامات وسیع در موضوع هستی و هویت ایرانیان، که قصد نخست شان روبیدن رد پای جنایت پلید پوریم بوده است، دست روی دست بگذارند و فقط ناظر فرو ریختن پر هیاهوی بنای نازنین شان باشند که دویست سال وقت و هزینه برای بالا بردن آن صرف شده بود. این است که آن ها از هر چیز و هرکس دستک و شمعکی می سازند تا به میزان یک روز هم که شده این سقوط محتوم را به عقب اندازند.

برای من ایمیلی از اورشلیم آمده بود که با تمسخر یادداشت داده بود چرا خودت را برای این عقب مانده هایی که بهای سطری از نوشته های تو را ندارند و اصولا آن را نمی فهمند، خسته می کنی؟ بگذار با داستان های تخیلی - تاریخی شان خوش باشند و گمان کنند که فرزندان گیو و کیومرث و جمشید و رستم و حامل تمدن هخامنشی و اشکانی و ساسانی و از قوم و خویش های اهل بیت اند!!! می گفت تو چه گونه می خواهی آسیب پوریم را به آن ها ثابت کنی که حاصل آن قبول این مطلب است که ایرانیان کنونی، از نسل و فرزندان مستقیم اعراب و مهاجران ترک اند، آن  هم در زمانی که ما صد سال است در خون و شعور آن ها تزریق می کنیم که ترک و عرب دشمنان تمدن آنان بوده اند؟!!! من به او پاسخ دادم که اعتقاد به این بی خبری در میان عالی منصب ترین صاحب عناوین فرهنگی مرا مایوس نمی کند، بل تشویق می کند که سعی خود را با هر زحمتی که هست افزون کنم و هنوز هم همین خیال را دارم زیرا گرچه به عیان می بینم که نصایح آن محقق اورشلیمی ریشه ی ضخیمی در حقیقت موجود دارد، اما اطمینان من به این که سرانجام یکه سواران این مبارزه ی توان فرسا با مجموعه ی کلان دروغ پردازان ایران شناسی اورشلیمی، از راه می رسند و این نبرد با پیروزی حقیقت طلبان ایرانی، در تمام عرصه های تاریخی و ادبی و مذهبی به پایان خواهد رسید و سرانجام اهمیت و ارزش بالا بردن پرچم «تاملی در بنیان تاریخ ایران» برعمیق اندیشان آشکار خواهد شد و تاثیر آن برتلاش های جاری آزاد نظران جهان ظهور خواهد کرد. 

برای آخرین بار بازگو کنم که اگر مولفی بر کتاب اول خود، در موضوع تاریخ ایران باستان، «دوازده قرن سکوت» عنوان می گذارد، آشکار است که از نخست می داند به دنبال اثبات چه چیزی است، اشکال فقط در کج فهمی و یا غرض ورزی کسانی است که در هر سیما و لباسی می کوشند تا بار دیگر رخ داد عریان و علنی شده ی پوریم را مخفی کنند. اینک سازمان جهانی یهود کلافه ی افشا شدن ماجرای پلید پوریم و اثرات ضد تمدنی آن در تلاش های دشوار انسان است. یهودیان نگران اند که مجبور شوند این خرقه ی پوسیده ی مظلومیت قومی را، که دو هزاره است بر تن دارند، در اثر افشای ماجرای پوریم از کالبدشان بیرون کشند، لباس خونین پوریم بپوشند و مفهوم یهودیت مسلط، که در سراسر تاریخ، جز قتل و هدم و دشمنی با فرهنگ و انتشار دروغ و تخریب هستی و تمدن و غارت اقتصادی و مخالفت با پیامبران، از موسی تا محمد، اثری بر حضور آدمی نداشته، آشکار شود. 

اینک حامد و از نوع او را دعوت می کنم که بار دیگر بخش نتیجه، یعنی قسمت پایانی بخش اول کتاب های «پلی بر گذشته» را بخوانند، که دومین کتاب از این مجموعه بوده است. در آن جا با زبانی سلیس و طی صفحات مکرر نوشته ام که در اثبات چه چیزی می کوشم و به عنوان نمونه چند سطری از آن را دراین یادداشت تکرار می کنم که شهادتی باشد بر این که من سعی خود را در تفهیم این مطلب انجام داده ام که بگویم در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»  تکلیف نهایی هر موضوع و موردی در بحث مستقل از آن موضوع و مورد تعیین شده و برای پرهیز از اغتشاش و تولید کلافگی و بد فهمی در برداشت، تا آن جا که میسر بوده است، مباحث را خرد کرده ام.

«۱۱. آن چه بر ایران گذشته است را به اختصار و با چشم اندازی که امروز بر ما گشوده چنین باید خواند: مردمی متنوع، تیز چنگ و تیز هوش، در سرزمینی بزرگ و با جغرافیایی در مجموع مهربان، از ۷۰۰۰ سال پیش، در نهایت مسالمت و پاس داری یکدیگر، در محدوده های کلان، میانه و یا خرد، همخوان با توانایی و توش خویش، با بازسازی و بهره برداری از زمین، آب، معدن و درخت، همگام با دیگر خردمندان خاورمیانه، نخستین گام های رو به پیش بشر را با پای خویش پیموده اند. از آن اندک یافته های کنونی، که در قیاس با پنهان ماندگان، بسیار ناچیز است، لااقل می دانیم که بنیان حصه هایی از صنعت، هنر، اندیشه و آگاهی عمومی انسان را آن ها گذارده اند. می دانیم که شیوه های کهن آبیاری از آن هاست، چنان که می دانیم آن ها فلز را رام کرده اند و به قالب در آورده اند.

چنین بود تا ۲۵۰۰ سال پیش، که یهود بر اثر آخرین آسیب نبوکد نصر، در سراسر شرق میانه پراکنده شد. آنان در میان سلسله ملت هایی که خرد ورزی را به جهان عرضه می کردند، خزیدند و تاریخ میزبانان خویش را با کینه جویی و خود خواهی مذهبی و اقتصادی فبیله های خویش آلودند. آن ها با پول و روش خاص خود، که با آن آشناییم، هخامنشیان را برای باز گرداندن اقوام خاور میانه به دوران توحش و با هدف تخریب دست آوردهای کهن و تضعیف عمومی آنان، به شرق میانه فراخواندند. آشور و بابل و ایران به ویرانه ای بدل شد تا در برابر، اسیران و ثروت های مصادره شده ی یهود در بابل و نینوا به اورشلیم بازگردانده شود و خانه ی خدا و معابد خویش را باز سازند. از آن پس تا برآمدن اسلام، یعنی به درازای ۱۲۰۰ سال ، مردم شرق میانه در اسارت اقوامی بوده اند که از شمال سرازیر می شده اند. در این ۱۲۰۰ سال از بین النهرین نورانی و از ایران بنیان گذار دانش و صنعت جهان، نه فقط هیچ دست آوردی در هیچ عرصه ای از حکمت و خرد باستان برنیامد، بل مردم آن چندان از بازخوانی و بازگویی و تعلق به پیشینه و پیوند خویش بازماندند که هیچ خط و خاطره ای، نه فقط از آن هزاره های پیش از کورش، بل از آن ۱۲ قرن پس از او تا زمان طلوع اسلام نیز به یاد نداشتند».

هر منصفی که به جنگ با حقایق مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» مامور نباشد، می پذیرد که مفاد این سطور که تنظیم و تحریر چهار سال پیش است، بیان خرد شده و به اختصار همان مباحثی است که به تدریج در این کتاب ها به صورت گسترده و کلان عرضه کرده ام. اگر اشارات گنگی به اقوام شمالی در آن است، اشاره به اعتقادات موجود درباره ی اشکانیان و ساسانیان در کتابی است که تنها به آسیب نادرستی های فرهنگی رسیدگی می کرد و ضروری نمی دید که پیش هنگام و هنوز بدون ارائه ی اسناد لازم، به حذف سیاسی اشکانیان و ساسانیان بپردازد، چنان که سرانجام نیز با طرح موضوع رخ داد تاریخی پوریم، نور کافی بر سایه های موجود در مسائل میان پوریم تا اسلام تابانده شد، تا موجب و موجد اصلی تلاش های متنوع کنونی برای ایجاد خلط مبحث و به سایه بردن دوباره ی شناخت حادثه ی شنیع پوریم و آثار ضد تمدنی آن شود. همین.

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و هشتم مهر 1384ساعت 10:37  توسط ناصر پورپیرار  |  75 نظر


رد شاه نامه 2

 

ردیه ای بر  شاهنامه (۲)

 

از پس اسباب کشی پر دنگ و فنگ و پا به گریز يزدگرد به طوس، نزد ماهوی سوری، شاه نامه به «گنگ نامه» ای گره درگره بدل می‌شود که شاعر طوس در لابه‌لای بیان آن به طرز رقت انگيزی دست وپا می‌زند. راستی که به انضباط تاريخی درآوردن حوادث پس از ورود آخرين شاه ساسانی به طوس، تا مرگ او به دست آسيابانی خسرو نام، از هيچ طريق عاقلانه ای ميسر نيست، زيرا در اين فاصله چنان فانتزی سر در گمی در شاه نامه می‌گذرد که آدمی را به دل سوزی برای شاعر آن وا می دارد. او که به شعر کردن داده ‌‌هايی از ديگران عادت کرده بود، در جمع کردن نيازهای موضوعی و منطقی پايان کتاب شاه نامه، که  ظاهرا سفارش دهندگان و خوراک آوران برای کتاب او پا به گریزند، سخت درمانده می‌نمايد و به همين سبب رشته ای از حوادث و ماجرا جويی‌هايی را، بی‌سبب و ابزار، به داستان فرا می‌خواند، که هيچ يک مستمسک تاريخی و حتی عقلی و عرفی ندارند.

فرخ‌زاد هرمز از آن جايگاه، سوی ری بيامد به فرمان شاه

بدين نيز بگذشت چندی سپهر، جدا شد ز مغز بدانديش مهر

شبان را همی کرد تخت آرزوی، دگر گونه تر شد به آيين و خوی

تن خويش يک چند بيمار کرد، پرستيدن پادشه خوار کرد

ظاهراْ آن شاهی که پنجاه هزار گاو و شتر و آن همه گوشت نمک سود و شکر و خرما و یوزبان و رقاصه و  غیره و غیره برای زاد راه و پذیرایی از خویش به همراه داشته، در طوس به عنوان ميهمان دست چندم يک دست نشانده ی دست چندم خويش، با نام ماهوی سوری، دست بسته گرفتار می‌شود و فردوسی می‌گويد که ميزبان او، به آرزوی کسب قدرت شاهی، با تظاهر به بيماری، از پذيرايی ميهمان عالی مقام خويش کوتاهی می‌کند و برای کندن کلک ميهمان، که گرچه شاه است، اما گویی جز انتظار کشیدن برای تحقق توطئه‌های ماهوی سوری کاری از او برنمی‌آمده، معلوم نيست چرا از يک حاکم محلی ديگر در سمرقند استمداد می‌کند!!!؟

يکی پهلوان بود گسترده کام، نژادش ز طرخان و بيژن به نام

نشست‌اش به شهر سمرقند بود، در آن مرز چنديش پيوند بود

چو ماهوی بدبخت خودکامه شد، از او نزد بيژن يکی نامه شد

که ای پهلوان زاده‌ی بی‌گزند، يکی رزم پيش آمده سودمند

که شاه جهان با سپاه ايدر است، ابا تاج و گاه است و با اختر است

گر آيی سر و تاج و گاه‌اش تو راست، همان گنج و چيز و سپاه‌اش تو راست

بيژن، که از نظر تاريخی به کلی ناشناخته و افسانه ای است، پس از دعوت ماهوی سوری برای کندن کلک سلطان ساسانی، يکی از افسران‌اش را به جای خود به جنگ يزدگرد می‌فرستد و جنگ بين اين سردار بيژن و آخرين شاه ساسانی درمی‌گيرد. يزدگرد در پی حمله‌ی ترکی شمشير به دست، شجاعانه از ميدان جنگ می‌گريزد و به آسيایی در نزديکی رزمگاه پناه می‌برد!!!

همی تافت جوشان چو از ابر برق، يکی آسيا ديد پر آب زرق

فرود آمد از اسب شاه جهان، ز بدخواه در آسيا شد نهان

سواران به جستن نهادند روی، همه زرق از او شد پر از گفت و گوی (؟!!!)

گرچه آن کلمه ی «زرق» در چند بیت بالا به راستی بی معنی است و هیچ کمکی به فهم ابیات نمی کند و شاید اصطلاح خفیف ساز «زرق و برق»، به معنای ظاهر سازی و بی محتوایی را، صاحب اشاره ای به تعرض قوافی همین بیت بی معنای شاه نامه برداشته باشد، چندان که وصل کردن «آسیاب پر آب زرق» با «زرق پر از گفت و گو» نزد معنا شناسان ناممکن است، اما تا همین جا فردوسی آن آخرین شاه ظاهرا پرجبروت سلسله ی ساسانی را، که با پنجاه هزار وسیله ی نقلیه، از شتر و گاو، به خراسان گریخته بود، ذلیلانه و یکه و تنها به گوشه‌ی آسيابی کشانده و چنان که آن ميدان جنگ جز اين شاه، سرباز و جنگنده و سران سپاه و مدافع ديگری نداشته باشد، سرکرده ی اصلی فقط در برابر هجوم یک سرباز شمشیر به دست، به آسياب بی آسیابانی گریخته است، بی اين که کسی از اين گريز باخبر شود و به حمايت از فرمانده ی سپاه کاری انجام دهد!!! در ادامه فردوسی می‌ سراید که صبح روز بعد، آسيابان، که پيشاپيش «فرومايه» خوانده شده، به آسياب‌اش سر می‌زند، در حالی که کوله باری از علف و گياه نيز بر پشت خويش می کشيده است.

فرومايه‌ای بود خسرو به نام، نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام (!!!)

خور خويش از آن آسيا ساختی، به کاری جز اين خود نپرداختی

گوی ديد بر سان سرو بلند، نشسته بر آن خاک بر مستمند

يکی افسر خسروی بر سرش، در افشان ز ديبای چينی برش

دو چشم گوزن و بر و يال شير، نشد ديده از ديدن‌اش هيچ سير

به پيکر يکی کفش زرين به پای، ز خوشاب و زر آُستين قبای

فردوسی برای اعتلای سلاطين و به ويژه سلاطين ساسانی، نشانه‌ای جز کفش زرين و آستين زر و تاج کيانی و ديبای چينی نمی‌شناسد و سر و رويی که برای آنان می‌سازد سر و رويی کارت پستالی و مانند نمونه‌ی بالا، با چشم‌های گوزن گونه است، چنان که نداشتن تخت و گنج و تاج را از دلایل فرومایگی آسیابان می گوید!!! باری آسيابان برای يزدگرد، که سراسر شب را گرسنگی کشيده، نان کشکين و تره می‌آورد، اما يزدگرد معلوم نيست به چه دليل هوس خوردن «برسم» به سرش زده است!!!؟

بدو آسيابان به تشوير گفت، که جز تنگ‌دستی مرا نيست جفت

اگر نان کشکين‌ات آيد به کار، وز اين ناسزا ترّه‌ی جويبار

بيارم جز اين نيست چيزی که هست، خروشان بود مردم تنگ دست

بدو گفت شاه آن چه داری بيار، خورش نيز با «برسم» آيد به کار (!!!؟)

درک اين که «برسم» برآن سفره نان کشکين و تره به چه کار سلطان می‌آمده و چرا از «برسم» در این جا به عنوان چاشنی خورش ياد می‌ شود، به هيچ وجه ممکن نيست. اين قسمت از داستان يزدگرد سوم در شاه نامه خود گره کوری است که گمان ندارم راهی برای گشودن آن باز باشد. زيرا آن چه را می‌توان از معنای «برسم» در اسناد فرهنگی جاری به دست آورد، کم‌ترين ارتباطی با هيچ گونه مواد خوراکی ندارد. مثلاً آقای پرويز اتابکی در انتهای شاه نامه‌ی ۴ جلدی‌اش «برسم» را چنين معنا کرده است :

«برسم:شاخه‌های نازک انار يا خرما يا گز که موبدان زردشتی هنگام مراسم نیایش به دست گيرند. دسته‌هايی آماده از اين شاخه‌ها را در آتشکده پيشاپيش فراهم و بر برسم‌دان نهند».

اگر گمان کنيم که به زمان فردوسی برسم نام نوعی خورش نيز بوده است، ابيات بعد کاملاً معلوم می‌کند که برسم به هيچ روی در زمره‌ی خوردنی‌ها نبوده، زيرا که حتی جست و جوی آن نيز به وسيله‌ی آسيابان موجب حيرت و بدگمانی ديگران می شده است.

به برسم شتابيد و آمد به راه، به جايی که بود اندر او باژگاه

بر مهتر زرق شد بی‌گیار، که برسم يکی زو کند خواستار

به هر سو فرستاد ماهوی کس، به گيتی همی شاه را جست و بس

از اين آسيابان بپرسيد مه، که برسم چرا خواهی ای روزبه؟

بدو گفت خسرو که در آسيا، نشسته است کندآوری برگيا

به بالا به کردار سرو سهی، به ديدار خورشيد با فرهی

يکی کهنه جبين نهادمش پيش، بر او نان کشکين سزاوار خويش

به برسم همی باژ خواهد گرفت، سزد گر بمانی بدو درشگفت

گمان ندارم اين ابيات فردوسی با هيچ فرهنگ و اطلاع و دانشی قابل ترجمه باشد. نخست این که نمی‌دانيم کنار نان کشکين و تره، برسم به چه کار يزدگرد می‌آمده و چرا برسم را به عنوان خورش می‌شناخته است؟ به خصوص که آُسيابان در جواب ماهوی سوری می‌گويد : «به برسم همی باژ خواهد گرفت». بايد اعتراف کنم که از عهده‌ی معنای اين نيم بيت برنمی‌آيم، زيرا معنای «باژ» در این جا مشخص نیست و اگر به معنای مصطلح آن رجوع کنم، شعر هجوی ساخته می‌شود، چنان که از هيچ طريق باز هم معنی آن «زرق» معلوم نيست و تمامی نيم بيت «بر مهتر زرق شد بی‌گيار» قابل توضیح نیست زیرا بی گیار را هم مانند آن «برگیار» در بیت بعد نمی توان معنی کرد و در مجموع نمی‌دانيم فردوسی در اين هشت بيت چه منظوری دارد و چه می‌گويد؟ لااقل می‌توان اعلام کرد که يا ما اينک معنای زرق و گیار و برسم و برگیا را نمی‌دانيم و يا فردوسی و یزدگرد برای برسم و دیگر لغات گنگ این ابیات معنایی داشته اند که امروز از آن بی خبریم. حالا کسی از این شاه نامه ستایان سئوال کند از چه راه متنی را که معنای ساده ی آن مشخص نیست، گزیده می شمرید؟ تنها داده ی مسلم در اين ميان آن است که بر مبنای عقل سليم، هم پناه بردن سلطانی درحین جنگ به آسيابی، هم «برسم» خواستن او به عنوان خورش، هم رفتن آسيابان به جست وجوی برسم، به عنوان «باژ»، آن هم «بر مهتر زرق» و به صورت «بی گيار» ، همه و همه، در مجموع حکايتی است لغو و سرهم بندی شده، مملو و سرشار از بی‌بنيانی و مسخرگی و تدارک نامربوط صحنه و سخن. هرچند که تمام توهمات ظاهراً «پرافتخار» ما، لااقل تا آن جا که از کتاب فردوسی و ابن نديم برمی‌آيد، جز از اين گونه تلقينات قی‌آور نيست. باری، ظاهرا آسيابان نزد ماهوی سوری فاش می‌کند که برسم را برای يزدگرد «کند آور برگیا» می‌برده است و ماهوی سوری همان آسيابان را تشويق و تهديد می‌کند که يزدگرد را بکشد! در تمام لحظات اين نمايش چندش آور خواننده از خود می‌پرسد پس بر سر دستگاه و خدم و حشم و لشکر و کسان اين سلطان چه آمده است، که همچنان در پستوی آسيابی پنهان مانده و هيچ کس سراغ او را نمی‌گيرد و از خود می‌پرسد که ماهوی سوری، که ظاهراً يک حاکم محلی است چرا کار کشتن يزدگرد سوم را خود تمام نمی‌کند، که سودای سلطنت دارد و ابتدا بیژن و سپس آسيابان هيچ کاره ای را به اين کار می‌گمارد؟

چنين گفت با آسيابان که خيز ، سواران ببر خون دشمن بريز

که او نيز هرگز نيايد به دست، چو از من چنين آشکارا بجست 

ظاهرا قرار است در جريان اين گفت و شنيد پوچ، تاریخ ایران برگی اساسی بگردد و آسیابانی که به خريد «برسم» به عنوان «باژ» به صورت «بی گيار» نزد «مهتر زرق» رفته، سلسله‌ای را با سلطانی «کند آور برگیا» برچيند و همين اتفاق با همين سادگی و يخ کردگی، چنان که دهقانی در روستايی با دهقانی ديگر، بر سر حق آب و یا مرزبندی کرت اش گلاويز شده باشد، صورت می‌بندد!!!

بر شاه شد دل پر از شرم و باک، رخان‌اش پرآب و دهان پر ز خاک

به نزديک تنگ اندر آمد به هوش،  چنين چون کسی راز گويد به گوش

يکی دشنه زد بر تهيگاه شاه، رها شد به زخم اندر از شاه، آه

به خاک اندر آمد سر و افسرش، همان نان کشکين به پيش اندرش

کشکين تر از آن نان، همين داستان ختم کردن سلسله‌ی ساسانيان به دست آسيابانی در شاه نامه است. آسيابان به بهانه ی گفتن رازی در گوش يزدگرد، به او نزديک می‌شود و دشنه‌ای بر پهلوی‌اش فرو می‌کند و يزدگرد سوم با آهی که می‌کشد بساط ساسانيان را به هم می‌پيچد. آسيابان جنازه ی يزدگرد را به آبگيری می‌اندازد. در حالی که آخرين شاه ساسانی در انتظار رسيدن «برسم» تا خورش کند، هنوز به آن نان کشکين نيز دست نزده بود!!! راستی که اين داستان کشتن يزدگرد در ديوان شعر فردوسی، از آن خاطره گويی شيخ سعدی در موضوع بت خانه ی سومنات هم بی سر و ته تر است. با اين همه اين مرگ بی‌جلال و خاموش، معلوم نيست چه گونه به تشييع و تدفينی شاهانه منجر می‌شود و ناگهان هيئتی از بزرگان را، که تاکنون مفقود الاثر بوده اند، به دايه‌داری جنازه ی شاه در آبگير افتاده مشغول می‌بينيم!!! معلوم نيست اين بزرگانی که شاه زنده ی خود را در آسيابی نمی يابند از کجا نشانی جنازه ی در آبگير افتاده ی او را پيدا می کنند؟!

سکوبا از آن سوگواران چهار، برهنه شدند اندر آن جويبار

برهنه تن شهريار جوان، نبيره‌ی جهان‌دار نوشيروان