ردیه
ای بر شاهنامه
(۲)
از
پس اسباب کشی
پر دنگ و فنگ و
پا به گریز يزدگرد
به طوس، نزد
ماهوی سوری،
شاه نامه به «گنگ
نامه» ای گره
درگره بدل
میشود که
شاعر طوس در
لابهلای
بیان آن به
طرز رقت
انگيزی دست
وپا میزند.
راستی که به
انضباط
تاريخی
درآوردن
حوادث پس از
ورود آخرين
شاه ساسانی
به طوس، تا
مرگ او به دست
آسيابانی
خسرو نام، از
هيچ طريق
عاقلانه ای ميسر
نيست، زيرا
در اين فاصله
چنان فانتزی
سر در گمی در
شاه نامه میگذرد
که آدمی را به
دل سوزی برای
شاعر آن وا می
دارد. او که به
شعر کردن
داده هايی
از ديگران
عادت کرده
بود، در جمع
کردن
نيازهای
موضوعی و
منطقی پايان
کتاب شاه
نامه، که
ظاهرا سفارش
دهندگان و
خوراک آوران
برای کتاب او پا
به گریزند،
سخت درمانده
مینمايد و
به همين سبب
رشته ای از حوادث
و ماجرا جويیهايی
را، بیسبب و
ابزار، به
داستان فرا
میخواند،
که هيچ يک
مستمسک
تاريخی و حتی
عقلی و عرفی ندارند.
فرخزاد
هرمز از آن
جايگاه، سوی
ری بيامد به
فرمان شاه
بدين
نيز بگذشت
چندی سپهر،
جدا شد ز مغز
بدانديش مهر
شبان
را همی کرد
تخت آرزوی،
دگر گونه تر
شد به آيين و
خوی
تن
خويش يک چند
بيمار کرد،
پرستيدن
پادشه خوار
کرد
ظاهراْ
آن شاهی که
پنجاه هزار
گاو و شتر و آن
همه گوشت نمک
سود و شکر و
خرما و
یوزبان و
رقاصه و
غیره و غیره برای
زاد راه و
پذیرایی از
خویش به
همراه
داشته، در
طوس به عنوان
ميهمان دست
چندم يک دست
نشانده ی دست
چندم خويش،
با نام ماهوی
سوری، دست
بسته گرفتار
میشود و
فردوسی میگويد
که ميزبان
او، به آرزوی
کسب قدرت
شاهی، با تظاهر
به بيماری،
از پذيرايی
ميهمان عالی
مقام خويش
کوتاهی میکند
و برای کندن
کلک ميهمان،
که گرچه شاه
است، اما
گویی جز
انتظار
کشیدن برای
تحقق توطئههای
ماهوی سوری
کاری از او
برنمیآمده،
معلوم نيست
چرا از يک
حاکم محلی
ديگر در
سمرقند
استمداد میکند!!!؟
يکی
پهلوان بود
گسترده کام،
نژادش ز
طرخان و بيژن
به نام
نشستاش
به شهر
سمرقند بود،
در آن مرز
چنديش پيوند
بود
چو
ماهوی بدبخت
خودکامه شد،
از او نزد
بيژن يکی
نامه شد
که
ای پهلوان
زادهی بیگزند،
يکی رزم پيش
آمده سودمند
که
شاه جهان با
سپاه ايدر
است، ابا تاج
و گاه است و با
اختر است
گر
آيی سر و تاج و
گاهاش تو
راست، همان
گنج و چيز و
سپاهاش تو
راست
بيژن،
که از نظر
تاريخی به
کلی
ناشناخته و
افسانه ای
است، پس از
دعوت ماهوی
سوری برای
کندن کلک
سلطان
ساسانی، يکی
از افسراناش
را به جای خود
به جنگ
يزدگرد میفرستد
و جنگ بين اين
سردار بيژن و
آخرين شاه
ساسانی درمیگيرد.
يزدگرد در پی
حملهی ترکی
شمشير به
دست،
شجاعانه از
ميدان جنگ میگريزد
و به آسيایی
در نزديکی رزمگاه
پناه میبرد!!!
همی
تافت جوشان
چو از ابر
برق، يکی
آسيا ديد پر
آب زرق
فرود
آمد از اسب
شاه جهان، ز
بدخواه در
آسيا شد نهان
سواران
به جستن
نهادند روی، همه
زرق از او شد
پر از گفت و
گوی (؟!!!)
گرچه آن
کلمه ی «زرق»
در چند بیت
بالا به
راستی بی
معنی است و
هیچ کمکی به
فهم ابیات
نمی کند و
شاید اصطلاح
خفیف ساز «زرق
و برق»، به
معنای ظاهر
سازی و بی
محتوایی را، صاحب
اشاره ای به
تعرض قوافی همین
بیت بی معنای
شاه نامه
برداشته
باشد، چندان
که وصل کردن «آسیاب
پر آب زرق» با «زرق
پر از گفت و گو»
نزد معنا
شناسان
ناممکن است،
اما تا همین
جا فردوسی آن
آخرین شاه
ظاهرا
پرجبروت
سلسله ی
ساسانی را،
که با پنجاه
هزار وسیله ی
نقلیه، از
شتر و گاو، به
خراسان
گریخته بود،
ذلیلانه و
یکه و تنها به
گوشهی
آسيابی
کشانده و
چنان که آن
ميدان جنگ جز
اين شاه،
سرباز و
جنگنده و
سران سپاه و
مدافع ديگری
نداشته
باشد،
سرکرده ی
اصلی فقط در
برابر هجوم
یک سرباز
شمشیر به
دست، به
آسياب بی
آسیابانی
گریخته است،
بی اين که کسی
از اين گريز
باخبر شود و
به حمايت از
فرمانده ی
سپاه کاری
انجام دهد!!! در
ادامه فردوسی
می سراید که
صبح روز بعد، آسيابان،
که پيشاپيش «فرومايه»
خوانده شده،
به آسياباش
سر میزند،
در حالی که کوله
باری از علف
و گياه نيز بر
پشت خويش می
کشيده است.
فرومايهای
بود خسرو به
نام، نه تخت و
نه گنج و نه
تاج و نه کام (!!!)
خور
خويش از آن
آسيا ساختی،
به کاری جز
اين خود
نپرداختی
گوی
ديد بر سان
سرو بلند،
نشسته بر آن
خاک بر
مستمند
يکی
افسر خسروی
بر سرش، در
افشان ز
ديبای چينی
برش
دو
چشم گوزن و بر
و يال شير،
نشد ديده از
ديدناش هيچ
سير
به
پيکر يکی کفش
زرين به پای،
ز خوشاب و زر
آُستين قبای
فردوسی
برای اعتلای
سلاطين و به
ويژه سلاطين
ساسانی،
نشانهای جز
کفش زرين و
آستين زر و
تاج کيانی و
ديبای چينی
نمیشناسد و
سر و رويی که
برای آنان میسازد
سر و رويی کارت
پستالی و مانند
نمونهی
بالا، با چشمهای
گوزن گونه
است، چنان که
نداشتن تخت و
گنج و تاج را
از دلایل
فرومایگی
آسیابان می
گوید!!! باری
آسيابان
برای
يزدگرد، که
سراسر شب را
گرسنگی
کشيده، نان
کشکين و تره
میآورد،
اما يزدگرد
معلوم نيست
به چه دليل
هوس خوردن «برسم»
به سرش زده
است!!!؟
بدو
آسيابان به
تشوير گفت،
که جز تنگدستی
مرا نيست جفت
اگر
نان کشکينات
آيد به کار،
وز اين ناسزا
ترّهی
جويبار
بيارم
جز اين نيست
چيزی که هست،
خروشان بود
مردم تنگ دست
بدو
گفت شاه آن چه
داری بيار،
خورش نيز با «برسم»
آيد به کار (!!!؟)
درک
اين که «برسم»
برآن سفره
نان کشکين و
تره به چه کار
سلطان میآمده
و چرا از «برسم»
در این جا به
عنوان چاشنی
خورش ياد می
شود، به هيچ
وجه ممکن
نيست. اين
قسمت از
داستان
يزدگرد سوم
در شاه نامه
خود گره کوری
است که گمان ندارم
راهی برای
گشودن آن باز
باشد. زيرا آن
چه را میتوان
از معنای «برسم»
در اسناد
فرهنگی جاری
به دست آورد،
کمترين
ارتباطی با
هيچ گونه
مواد خوراکی
ندارد. مثلاً
آقای پرويز
اتابکی در
انتهای شاه
نامهی ۴
جلدیاش «برسم»
را چنين معنا
کرده است :
«برسم:شاخههای
نازک انار يا
خرما يا گز که
موبدان
زردشتی
هنگام مراسم نیایش
به دست گيرند.
دستههايی
آماده از اين
شاخهها را
در آتشکده
پيشاپيش
فراهم و بر
برسمدان
نهند».
اگر
گمان کنيم که
به زمان
فردوسی برسم
نام نوعی
خورش نيز
بوده است،
ابيات بعد
کاملاً
معلوم میکند
که برسم به
هيچ روی در
زمرهی
خوردنیها
نبوده، زيرا
که حتی جست و
جوی آن نيز به
وسيلهی
آسيابان
موجب حيرت و بدگمانی
ديگران می
شده است.
به
برسم شتابيد
و آمد به راه،
به جايی که
بود اندر او
باژگاه
بر
مهتر زرق
شد بیگیار،
که برسم يکی
زو کند
خواستار
به
هر سو فرستاد
ماهوی کس، به
گيتی همی شاه
را جست و بس
از
اين آسيابان
بپرسيد مه،
که برسم چرا
خواهی ای
روزبه؟
بدو
گفت خسرو که
در آسيا،
نشسته است
کندآوری برگيا
به
بالا به
کردار سرو
سهی، به
ديدار
خورشيد با
فرهی
يکی
کهنه جبين
نهادمش پيش،
بر او نان
کشکين
سزاوار خويش
به
برسم همی باژ
خواهد گرفت،
سزد گر بمانی
بدو درشگفت
گمان
ندارم اين
ابيات
فردوسی با
هيچ فرهنگ و
اطلاع و
دانشی قابل
ترجمه باشد.
نخست این که نمیدانيم
کنار نان
کشکين و تره،
برسم به چه
کار يزدگرد
میآمده و
چرا برسم را
به عنوان
خورش میشناخته
است؟ به خصوص
که آُسيابان
در جواب
ماهوی سوری
میگويد : «به
برسم همی باژ
خواهد گرفت».
بايد اعتراف
کنم که از
عهدهی
معنای اين
نيم بيت
برنمیآيم،
زيرا معنای «باژ»
در این جا
مشخص نیست و
اگر به معنای
مصطلح آن
رجوع کنم،
شعر هجوی
ساخته میشود،
چنان که از
هيچ طريق باز
هم معنی آن «زرق» معلوم
نيست و تمامی
نيم بيت «بر
مهتر زرق شد
بیگيار»
قابل توضیح
نیست زیرا بی
گیار را هم
مانند آن «برگیار»
در بیت بعد نمی
توان معنی
کرد و در
مجموع نمیدانيم
فردوسی در
اين هشت بيت
چه منظوری
دارد و چه میگويد؟
لااقل میتوان اعلام
کرد که يا ما
اينک معنای
زرق و گیار و برسم
و برگیا را
نمیدانيم و
يا فردوسی و
یزدگرد برای
برسم و دیگر
لغات گنگ این
ابیات معنایی
داشته اند که
امروز از آن
بی خبریم.
حالا کسی از
این شاه نامه
ستایان
سئوال کند از
چه راه متنی
را که معنای
ساده ی آن
مشخص نیست،
گزیده می
شمرید؟ تنها
داده ی مسلم
در اين ميان
آن است که بر
مبنای عقل
سليم، هم
پناه بردن
سلطانی
درحین جنگ به
آسيابی، هم «برسم»
خواستن او به
عنوان خورش،
هم رفتن
آسيابان به
جست وجوی
برسم، به
عنوان «باژ»، آن
هم «بر مهتر
زرق» و به صورت
«بی گيار» ،
همه و همه، در
مجموع
حکايتی است
لغو و سرهم
بندی شده،
مملو و سرشار
از بیبنيانی
و مسخرگی و تدارک
نامربوط صحنه
و سخن. هرچند
که تمام
توهمات
ظاهراً «پرافتخار»
ما، لااقل تا
آن جا که از
کتاب فردوسی
و ابن نديم
برمیآيد،
جز از اين
گونه
تلقينات قیآور
نيست. باری،
ظاهرا آسيابان
نزد ماهوی
سوری فاش میکند
که برسم را
برای يزدگرد «کند
آور برگیا» میبرده
است و ماهوی
سوری همان
آسيابان را
تشويق و
تهديد میکند
که يزدگرد را
بکشد! در تمام
لحظات اين
نمايش چندش
آور خواننده
از خود میپرسد
پس بر سر
دستگاه و خدم
و حشم و لشکر
و کسان اين
سلطان چه
آمده است، که
همچنان در
پستوی
آسيابی
پنهان مانده
و هيچ کس سراغ
او را نمیگيرد
و از خود میپرسد
که ماهوی
سوری، که
ظاهراً يک
حاکم محلی
است چرا کار
کشتن يزدگرد
سوم را خود
تمام نمیکند،
که سودای
سلطنت دارد و
ابتدا بیژن و
سپس آسيابان
هيچ کاره ای
را به اين کار
میگمارد؟
چنين
گفت با
آسيابان که
خيز ، سواران
ببر خون دشمن
بريز
که
او نيز هرگز
نيايد به
دست، چو از من
چنين آشکارا
بجست
ظاهرا
قرار است در
جريان اين
گفت و شنيد
پوچ، تاریخ
ایران برگی
اساسی بگردد
و آسیابانی
که به خريد «برسم»
به عنوان «باژ» به
صورت «بی گيار»
نزد «مهتر زرق»
رفته، سلسلهای
را با سلطانی «کند
آور برگیا»
برچيند و
همين اتفاق با
همين سادگی و
يخ کردگی،
چنان که
دهقانی در
روستايی با
دهقانی
ديگر، بر سر
حق آب و یا
مرزبندی کرت
اش گلاويز
شده باشد،
صورت میبندد!!!
بر
شاه شد دل پر
از شرم و باک،
رخاناش
پرآب و دهان
پر ز خاک
به
نزديک تنگ
اندر آمد به
هوش، چنين
چون کسی راز
گويد به گوش
يکی
دشنه زد بر
تهيگاه شاه،
رها شد به زخم
اندر از شاه،
آه
به
خاک اندر آمد
سر و افسرش،
همان نان
کشکين به پيش
اندرش
کشکين
تر از آن نان،
همين داستان
ختم کردن
سلسلهی
ساسانيان به
دست
آسيابانی در
شاه نامه است.
آسيابان به
بهانه ی گفتن رازی
در گوش
يزدگرد، به
او نزديک میشود
و دشنهای بر
پهلویاش
فرو میکند و
يزدگرد سوم
با آهی که میکشد
بساط
ساسانيان را
به هم میپيچد. آسيابان جنازه
ی يزدگرد را
به آبگيری میاندازد.
در حالی که
آخرين شاه
ساسانی در
انتظار
رسيدن «برسم»
تا خورش کند،
هنوز به آن
نان کشکين
نيز دست نزده
بود!!! راستی که
اين داستان
کشتن يزدگرد
در ديوان
شعر فردوسی،
از آن خاطره
گويی شيخ
سعدی در
موضوع بت
خانه ی
سومنات هم بی
سر و ته تر است.
با اين همه
اين مرگ بیجلال
و خاموش،
معلوم نيست
چه گونه به
تشييع و
تدفينی
شاهانه منجر
میشود و
ناگهان
هيئتی از
بزرگان را،
که تاکنون
مفقود الاثر
بوده اند، به
دايهداری
جنازه ی شاه
در آبگير
افتاده
مشغول میبينيم!!!
معلوم نيست
اين بزرگانی
که شاه زنده ی
خود را در
آسيابی نمی
يابند از کجا
نشانی جنازه
ی در آبگير
افتاده ی او
را پيدا می
کنند؟!
سکوبا
از آن
سوگواران
چهار، برهنه
شدند اندر آن
جويبار
برهنه
تن شهريار
جوان، نبيرهی
جهاندار
نوشيروان
به
خشکی کشيدند
از آن آبگير،
بسی مويه
کردند برنا و
پير
به
باغ اندرون
دخمهای
ساختند، سرش
را به ابر
اندر
افراختند
سر
زخمهایاش
بکردند خشک،
به دبق و به
قیر و به
کافور و مشک
بياراستندش
به ديبای
زرد، قصب زير
دوش و ز بر
لاژورد
می
و مشک و کافور
و چندی گلاب،
سکوبا
بيندود بر
جای خواب
به
این ترتیب فردوسی
سلسله
ساسانی را به
خاک میسپرد
و از آن مضحکتر
نيست که در
اين مراسم،
بيرون
کشانندهی
جنازه از
آبگير،
آرايندهی آن
به مشک و می و
کافور، و
دفن کنندهی جسد،
چند «سکوبا»
معرفی میشوند،
که خود در لغت
نامههایشان
«روحانی
مسيحی و کشيش»
معرفی کردهاند
چنان که نشنیده
ایم معنای «دبق»
و طریقه ی
اندودن یک
معجون «بر جای
خواب» افراد،
که نمی دانیم
منظور کجای
آدمیزاد
است، چیست!!؟
پس از مرگ
يزدگرد، شاه
نامه دچار
چنان
اغتشاشی از
حوادث درهم
ريخته میشود
که عقل های
گروهی نيز در
توضيح آن
درمیماند
به اختصار میتوان
گفت که ماهوی
سوری که
ميزبان
يزدگرد بود و
کسی به نام
بيژن را از
سمرقند به
جنگ مهماناش
تحريص کرده
بود، پس از آن
که بيژن
سرداری را به
جنگ آخرين
شاه ساسانی
میفرستد و
موجب گريختن
او به آسيابی
می شود،
بالاخره خود
بر جای سلطان
ساسانی مینشيند،
اما بیژن که
پیش تر برای
جنگ با يزدگرد
لشگر
فرستاده
بود، در يک
چرخش عقيده ی
ناگهانی، به
خون خواهی
او، که حالا
ديگر شاه
دادگر می
خواندش، برمیخيزد
و ماهوری
سوری را مثله
میکند.
شٍراعی
زدند از بر
ريگ نرم، همی
رفت ماهوی
چون باد گرم
گنهکار
چون روی بيژن
بديد، خرد شد
ز مغز سرش
ناپديد
شد
از بيم همچون
تن بی روان،
به سر بر
پراگنده ريگ
روان
بدو
گفت بيژن که
ای بد نژاد،
که چون تو
پرستار کس را
مباد
چرا
کشتی آن
دادگر شاه
را؟ خداوند
پيروزی و گاه
را؟
پدر
بر پدر شاه و
خود شهريار،
ز نوشيروان
در جهان
يادگار
چنين
داد پاسخ که
از بد کنش،
نيايد مگر
کشتن و سرزنش
بدين
بد کنون گردن
من بزن،
بينداز در
پيش اين
انجمن
بترسيد
کش پوست
بيرون کشد،
تنش را بدان
کينه در خون
کشد
نهاناش
بدانست مرد
دلير، به
پاسخ زمانی
همی بود دير
بدو
داد پاسخ که
ايدون کنم،
که کين از دل
خويش بيرون
کنم
بدين
مردی و دانش
و رای و خو،
همی تاج شه
آمدت آرزو؟
به
شمشير دستاش
ببريد و گفت،
که اين دست را
در بدی نيست
جفت
چو
دستاش
ببريد گفتا
دو پای،
ببرند تا
ماند ايدر به
جای
بفرمود
تا گوش و
بينيش پست،
بريدند و بر
بارگی بر
نشست
بفرمود
کين را برين
ريگ گرم، بداريد
تا خواب اش
آيد ز شرم
سرش
را به فرجام
ببريد پست،
بيفگند پيش و
بخوردن نشست
اين
صحنهی
نهايی شاه
نامه و برگ
آخر داستان
ساسانيان
است که يک بینشان
تاريخی به
نام ماهوی
سوری، که بینشان
ديگری به نام
يزدگرد سوم
را به خنجر
آسیابان از
همه بی نشان
تری کشته
است، به دست
بینشان چهارمی
به نام بيژن،
تکه پاره میشود،
تا سلاخ پس از
اين تکه پاره
کردن ها، با
فراغت به
طعام بنشيند!!!
و اين خون
ريزی
شادمانه به
راستی هم که
مناسبترين
و برازندهترين
صحنهای است
که به طور
طبيعی میتواند
در انتهای
کتابی قرار
گيرد که
سراسر آن به
کشتار و گردن
کشی و گفت و
شنودهای
کودکانهی
مناسب حال
محجوران و
گرفتاران به
ماخوليا و
ناتوانی
عقلی میگذرد
و از آن که
گويا همان
تکه پاره
کردن نيز
هنوز کمبود
روانی
سازنده ی آن
را ترميم
نکرده باشد،
باز هم
شاهنامه به
تصوير آلوده
تری رو میکند
و آخرين سطور
کتاب با زنده
سوزی آدميان و
نهی شاه کشی و
تسليم به
گردن کشان
تکميل و
همراه میشود.
که
ای بندگان
خداوند کش،
مشوريد هر
جای بیهوده،
هش
چو
ماهوی آن که
برجان شاه،
نبخشيد هرگز
مبيناد گاه
«سه»
پور جواناش
به لشگر
بدند، همان
هر سه با تخت و
افسر بدند
همان
جا بلند آتشی
برفروخت،
پدر با پسر هر
سه با هم
بسوخت
حالا
مدت هاست
جوانان ما را
به فخر فروشی
به جهان در
تاريخ و هنر و
فرهنگ و
ادبيات به
سبب در
اختيار
داشتن چنين
متن بی بها و
بی سر و تهی دعوت
می کنند، که
در آن حتی
شمارش اعداد
نيز صحيح
نيست، چرا که
فردوسی
ماهوی سوری و
۳ پسرش را، که
زنده به آتش
سپرده است،
هنوز سه نفر
می گويد: «پدر
با پسر هر سه
با هم بسوخت»،
گرچه با
اغماض بسيار
بتوان آن قيد
عددی را تنها
متوجه پسران
ماهوی سوری
گرفت.
سرانجام ديوان
شعر فردوسی،
بلافاصله پس
از اين وصف
آدم سوزی يک
پدر سر بريده
و سه پسر زنده
اش، به بيتی
ختم میشود
که گويای
دورانی نو
است وگرچه به
زمان سرودن
دفتر شعر
شاهنامه، چهارصد
سال از آن رخ
داد مهم
روزگار می
گذشته است، اما
فردوسی چيزی
افزون بر اين
بيت نهايی
دربارهی آن
چهارصدسال نمیگويد،
زيرا قادر
نيست و يا نمی
خواهد تا تاريخ
اسلام را نيز
به چنان
افسانههای
کثيف
شاهنامه ای بيالايد.
کنون
زين سپس دور
عمّر بود، چو
دين آورد تخت
منبر بود
چو
بگذشت سال از
برم شصت و پنج ،
فزون کردم
انديشه ی درد
و رنج
به
تاريخ شاهان
نياز آمدم ،
به پيش اختر
دير ساز آمدم
بزرگان
و با دانش
آزادگان ،
نبشتند يکسر
همه رايگان
چنين
نام داران و
گردن کشان ،
که دادم به
اين نامه ز
ايشان نشان
نشسته
نظاره ی من از
دورشان ، تو
گفتی بدم پيش
مزدورشان
جز
احسنت از
ايشان نبد
بهره ام ،
بکفت اندر
احسنت شان
زهره ام
سر
بدره های کهن
بسته شد ، وز
آن بند روشن
دل ام خسته شد
این
سرآغاز سخن
فردوسی است،
با عنوان «در
ختم شاهنامه»،
که بلافاصله
پس از آن بيت
مربوط به عمر
آورده است. آن
را چندان
صريح می
بينيم که
هيچ تفسيری
را به خود راه
نمیدهد. مینويسد
در ۶۵ سالگی
دچار
پريشانی و
درد و رنج
است، زيرا آن
گردن کشان و
نامدارانی
که در ابتدای
کتاب نشان آنها
را به عنوان
سفارش
دهندگان
آورده بود،
اينک فقط از
دور او را
نظاره میکنند،
از اشعار او
به رايگان و
بدون حقوق
تالیف نوشته
برمی دارند و
چنان که
مزدور گرفته
باشند، فقط
به او «احسنت»
تحويل میدهند
و از آن کيسههای
پيشين زر که
میفرستادند
دیگر خبری
نيست. چه گونه
و چرا شاعری
که به ادعای
باستان
پرستان
کنونی با
دفتر شعرش
زندگانی
دوبارهی
سياسی و
فرهنگی را به
ملتی
بازگردانده،
در پايان
کتاباش، به
جای احساس
غرور و شکر
گزاری، به
ناله و
ناکامی
مشغول است و
متعرض کسانی
می شود که سر
بدره های کهن
را بسته اند و
ديگر از او
حمايت مالی
نمی کنند؟!!!
آيا اين «به به»
گويان به
فردوسی چه
کسانی بوده
اند و آن بدره
های زر را
کدام کس يا
کسان برای
فردوسی می
فرستاده اند.
سی
و پنج سال از
سرای سپنج ،
بسی رنج بردم
به اميد گنج
چو
بر باد دادند
رنج مرا ، نبد
حاصلی سی و
پنج مرا
اين
جا نيز
فردوسی با
فصاحت تمام
يادآوری میکند
که سی و پنج
سال عمرش را
تنها به اميد
دريافت
دستمزدی گنج
گونه «رنج»
کشيده است و
میگويد که
چون آن
دستمزد را
نگرفته، پس
گويی عمر را
تلف کرده و بر
باد داده است.
اگر فردوسی
را يک مولف ميهن
پرست بدانيم
که به قصد
بازگرداندن
غرور ملی
ظاهرا تخريب
شده به زمان
حمله ی عرب،
تاريخ پر
افتخار می
سرايد و پرده
هايی از
گذشته ی
تابناک را بر
ايرانيان می
گشايد، پس
اين اعتراف
او چيست که با
طلب کاری
تمام می گويد
که چون گنج
موعود و
دستمزد
نهايی رنج سی
و پنج ساله اش
را دريافت
نکرده، پس
گويی سال های
دراز شعر
سرايی اش بی
حاصل بوده و
بر باد رفته
است و اصولا
چرا فردوسی
اين همت به
اصطلاح ميهن
پرستانه اش
را «رنج» می
خواند؟!!! مگر
میتوان
صريحتر و
آگاهی دهندهتر
از اين
اشعار، که
درست در سطور
پايانی کتاب
میخوانيم،
مطلبی آورد تا
ما را با
احوال واقعی
و سرگذشت
درست شاه
نامه و
سراينده اش آشنا
کند؟ فردوسی
حتی نام آن
دستمزد
دهندگان را
نيز در
جزیيات میآورد
و با افسوسی
آشکار از
دورانی ياد
میکند که
سفارش
دهندگان
کتاب،
پشتيبان
مالی او بودهاند
و دستمزد و
اقساط اجرای
سفارش را به
موقع پرداخت
می کرده اند!
از
آن نامور نامداران
شهر ، علی
ديلمی بودلف
راست بهر
که
همواره کارم
به خوبی روان
، همی داشت آن
مرد روشن
روان
ابونصر
وراق بسيار
نيز ، بدين
نامه از
مهتران يافت
چيز
حسين
قتيب است
زآزادگان ،
که از من
نخواهد سخن
رايگان
از
اويم خور و
پوشش و سيم و
زر ، از او
يافتم جنبش
پای و پر
نیام
آگه از اصل و
فرع و خراج ،
همی غلطم اندر
ميان دواج
اين
نامهای
مشخصی است از
حاميان مالی
فردوسی که در
عين حال
تدارک
کنندگان متن
شاه نامه نيز
بودهاند :
علی ديلمی،
بودلف،
ابونصر وراق
و حسين قتيب.
تاريخ هيچ يک
آنها را به
ياد نمیآورد،
جز اين که از
سران شعوبيه
بشناسیم به
خصوص که با
اندکی باريک
بينی معلوم
می شود که اين
اسامی بيش تر
به نام های
مستعار شبيه
اند. به هر
حال فردوسی
در پايان
کتاب، خود را
موظف میداند
که از دوران
حمايت آنها
به نيکی و با
حسرت ياد کند
و معلوم است
که در ميان
اين اسامی
نام محمود
نيامده است،
تا توهم ساخت
شاه نامه به
سفارش محمود
را بپذيريم.
چو
سال اندر آمد
به هفتاد و يک
، همی زير
شعر اندر آمد
فلک
اين
بيت نيز
حکايت حال
ديگری از
فردوسی است.
می گويد که پس
از اتمام کار
سفارش، باز
هم تا ۷۱
سالگی کتاب
را به اميد
بازگشت
سفارش
دهندگان نگه
داشته است و
به کنايه میگويد
که حتی فلک
هم زير بار
سنگين دفتر
شعر بیمشتریاش
به زانو در می
آمد. تا اين جا
فردوسی کوچک
ترين اشاره
ای به محمود و
نقش او در تدوین
شاه نامه
ندارد و تنها
اشاره اش به
گروهی است که
او و کتاب اش
را به امان
خدا رها کرده
اند. ابيات
بعد برای
تکميل اين
تصوير جديد
که از فردوسی
و شاه نامه
عرضه کرده
ام، روشن می
کند که شاعر
سرانجام و آن
گاه که از
بازگشت
دوبارهی
حامياناش
مأيوس میشود،
پس از سالها
انتظار، با
تعديلها و
افزايش به جا
و نا به جای
مدايحی از
محمود
درکتاب و در
ابتدا و
انتهای برخی
از قصهها،
می کوشد که از
محمود غزنوی حامی
تازهای
برای کتاباش
بسازد.
کنون
عمر نزديک
هشتاد شد ،
اميدم به
يکباره بر
باد شد
ز
هجرت شده پنج
هشتاد بار ،
که گفتم من
اين نامهی
شهريار
همی
گاه محمود
آباد باد ،
سرش سبز بادا
دلاش شاد
باد
همش
رای و هم دانش
و هم نسب ،
چراغ عجم
آفتاب عرب
چناناش
ستودم که
اندر جهان ،
سخن ماند از
آشکار و نهان
شاعر
در اين جا
اعلام می کند
که در هشتاد
سالگی اميدش
را بر باد رفته
می بيند. اين
که او از چه کس
يا کسانی قطع
اميد می کند،
باستان
پرستان مدعی
می شوند که
منظور
فردوسی قطع چشم
داشت از
محمود بوده
است، اما
ابيات پس از اين
اظهار نا
اميدی، به
روشنی و وضوح
می گويد که
فردوسی پس از بريدن
اميد از
بازگشت سفارشدهندگان
پيشين شاه
نامه، می
گويد تصميم
به پناه بردن
به محمود
گرفته است: «همی
گاه محمود
آباد باد،
سرش سبز بادا
دلاش شاد
باد» و به
دنبال اين
سرسلامتی و
اظهار ارادت
و اخلاص به
محمود، دانش
و نسب و رای او
را نيز می
ستايد : «همش
رای و هم دانش
و هم نسب». فردوسی
اين رويکرد
ناگزير خود
به دربار
محمود را،
برای دست و پا
کردن مشتری
تازه ای برای
شاه نامه اش،
در مواضع
متعددی از
کتاب اش ياد
میکند:
کنون
پادشاه جهان
را ستای ، به
بزم و به رزم و
به دانش گرای
سرافراز
محمود
فرخنده رای ،
کز اوی است
نام بزرگی به
پای
بر
او آفرين باد
و بر لشکرش ،
چو بر خويش و
بر دوده و
کشورش
که
جاويد بادا
سر تاج دار ،
خجسته بر او
گردش روزگار
در
شاه نامه
برای اين
تغيير
رويکرد
فردوسی از
شعوبيه به
محمود،
اعترافات
صريح و بی
پرده و بی
نياز از
تفسيری وجود
دارد که وضع
درهم ريخته ی
شاعر،
ناداری و
ناچاری اش را
از توسل به
دربار شاه
غزنوی باز می
گويد و موجه
می نماياند:
بپيوستم
اين نامه
باستان ،
پسنديده از
دفتر باستان
که
تا روز پيری
مرا بر دهد ،
بزرگی و
دينار و افسر
دهد
همی
داشتم تا کی
آيد پديد ،
جوادی که
جودش نخواهد
کليد
چنين
سال بگذاشتم
شصت و پنج ، به
درويشی و
زندگانی به
رنج
چو
پنج از سر شصت
و پنجم گذشت
، من اندر
نشيب و سرم
سوی پست
بپيوستم
اين نامه بر
نام او ، همه
مهتری باد
فرجام او
که
باشد به پيری
مرا دستگير ،
خداوند
شمشير و تاج و
سرير
در
اين ابيات،
فردوسی از
تلاش خود در
يافتن مشتری
تازه ای برای
کتاب اش، به
سبب پيری و
ناداری می
گويد. اشاره ی
شاعر در شاه
نامه به بی
برگی و
ناداری و
درويشی در
دوران
پايانی عمر، بارها
مکرر می شود،
که گاه نيز
جگر خراش و
دردناک و دل
سوزی آور است
:
تگرگ
آمد امسال بر
سان مرگ ، مرا
مرگ به تر بدی
از تگرگ
در
هيزم و گندم و
گوسفند ،
ببست اين
برآورده چرخ
بلند
هوا
پر خروش و
زمين پر ز جوش
، خنک آن که دل
شاد دارد به
نوش
درم
دارد و نان و
نقل و نبيد ،
سر گوسفندی
تواند بريد
مرا
نيست اين،
خرم آن را که
هست ، ببخشای
بر مردم
تنگدست
عجيب
اين که در
ميان داستان
های عوامانهی
موجود، در
موضوع
فردوسی و شاه
نامه، که دست
مايهی عرض
اندام مشتی مدعی
شاه نامه
شناسی نيز
هست، علی
رغم اين
اعترافات
صريح فردوسی
به ناداری و
تنگ دستی مفرط،
در حد محروم
ماندن از نان
و گوشت و
هيزم، ادعاهای
احمقانه ای
در باب
توانگری های
بی حساب
فردوسی
تکرار می شود
که عمدتا
ناشی از نا
آشنايی با
شاه نامه حتی
در حد
روخوانی آن
است. باری، به
ظاهر آخرين
تلاش شاعر
برای فروش
شاه نامه به
محمود نيز
ناکام می
ماند، زيرا درست
تر اين که
بپنداريم محمود
عرضهی شاه
نامه را به
درگاه خويش
نپذيرفته
باشد، زيرا
وصفی که
فردوسی برای
محمود میآورد
: «چراغ عجم،
آفتاب عرب»، حجتی
است تا
محمود را
ايرانی و
فارس زبان نگيريم، تا
احتمالا توجه
و عنايتی به
متنی چون شاه
نامه داشته
باشد، چرا که
مقايسهی
بين «چراغ» و «آفتاب»
مقايسه و
سنجش «هست» با «نيست» می
شود، و پر
واضح است که
برای «آفتاب
عرب» ديوان
شعری چون شاه
نامه، نه از بابت
متن و نه به
عنايت ارزش
کلام و زبان،
موجه و
خواستنی
نيست. بنا بر
اين داستانهای
پيوند
فردوسی و
محمود،
يکسره باطل
است و برای
گم کردن رد
پای شعوبيه و
پراکندن تخم
بدبينی و
دشمنی با
محمود ضد
شعوبيه، در
بين ايرانيان
تدارک ديدهاند.
آنها برای
استحکام
بخشيدن به
اين قصههای
سست و بی سر و
ته، هجو نامهای
نيز از زبان
فردوسی برای
محمود ساختهاند
که خواندن
تمامی آن
متضمن فايده
هايی است.
هجو
نامه ی سلطان
محمود
ايا
شاه محمود
کشورگشای ، ز
من گر نترسی
بترس از خدای
گر
ايدون که
شاهی به گيتی
به راست ، بپرسی
که اين خيره
گفتن چراست
نديدی
تو اين خاط
تيز من ،
نينديشی از
تيغ خونريز
من
که
بد دين و
بدکيش خوانی
مرا ، منم شير
نر ميش خوانی
مرا
مرا
غمزه کردند
کان پرسخن ،
به مهر نبی و
علی شد کهن
منم
بندهی اهل
بيت نبی ،
ستايندهی
خاک پاک وصی
هر
آن کس که در
دلش بغض علی
است ، از او در
جهان خوارتر
گو که کيست!
مرا
سهم دادی که
در پای پيل ،
تنات را
بسايم چو
دريای نيل
نترسم
که داريم ز
روشندلی ،
به دل مهر جان
نبی و علی
چه
گفت آن
خداوند
تنزيل وحی ،
خداوند امر و
خداوند نهی
که
من شهر علمم
عليّم در است
، درست اين
سخن گفت
پيغمبر است
گواهی
دهم کاين سخن
راز اوست ، تو
گويی که گوشام
پر آواز اوست
چو
باشد تو را
عقل و تدبير و
رای ، به نزد
نبی و علی گير
جای
گرت
زين بد آيد
گناه من است ،
چنين است و
اين رسم و راه
من است
بدين
زادهام هم
بدين بگذرم ،
چنان دان که
خاک پی حيدرم
ابا
ديگران مر
مرا کار نيست
، جز اين مر
مرا راه
گفتار نيست
اگر
شاه محمود از
اين بگذرد،
مر او را به يک
جو نسنجد خرد
چو
بر تخت شاهی
نشاند خدای ،
نبی و علی را
به ديگر سرای
گر
از مهرشان من
حکايت کنم ،
چو محمود را
صد حمايت کنم
جهان
تا بود
شهرياران
بود ، پيامام
بر تاجداران
بود
که
فردوسی توسی
پاک جفت ، نه
اين نامه بر
نام محمود
گفت
به
نام نبی و علی
گفتهام ،
گهرهای معنی
بسی سفتهام
چو
فردوسی اندر
زمانه نبود ،
بدان بد که
بختاش
جوانه نبود
نکردی
در اين نامهی
من نگاه ، به
گفتار بدگوی
گشتی ز راه
هر
آن کس که شعر
مرا کرد پست ،
نگيردش
گردون
گردنده دست
من
اين نامهی
شهرياران
پيش ، بگفتم
بدين نغز
گفتار خويش
چو
عمرم به
نزديک هشتاد
شد ، اميدم به
يکباره بر
باد شد
بسی
سال اندر
سرای سپنج ،
چنين رنج
بردم به اميد
گنج
از
ابيات غرّا
دو ره سی هزار
، مر آن جمله
در شيوهی
کارزار
ز
شمشير و تير و
کمان و کمند ،
ز کوپال و از
تيغهای
بلند
ز
برگستوان و ز
خفتان و خود ،
ز صحرا و دريا
و از خشک رود
ز
گرگ و ز شير و ز
پيل و پلنگ ، ز
عفريت و از
اژدها و نهنگ
ز
نيرنگ غول و ز
جادوی ديو ،
که زيشان به
گردون رسيده
غريو
ز
مردان نامی
به روز مصاف ،
ز گردان جنگی
گه رزم و لاف
همان
نام داران با
جاه و آب ، چو
تور و چو سلم و
چو افراسياب
چو
شاه آفريدون
و چون
کيقباد، چو
ضحاک بدکيش
و بیدين و
داد
چو
گرشسپ و سام
نريمان گرد ،
جهان
پهلوانان با
دستبرد
چو
هوشنگ و
تهمورث
ديوبند ،
منوچهر و
جمشيد شاه
بلند
چو
کاوس و
کيخسرو
تاجور ، چو
رستم چو
رويين تن
نامور
چو
گودرز و
هشتاد پور
گزين ،
سواران
ميدان و
شيران کين
همان
نامور شاه
لهراسپ را ،
زرير سپهدار
و گشتاسپ را
چو
جاماسپ
کاندر شمار
سپهر ،
فروزندهتر
بد ز تابنده
مهر
چو
داراب و بهمن
همان ، سکندر
که بد شاه
شاهنشهان
چو
شاه اردشير و
چو شاپور او ،
چو بهرام و
نوشيروان
نکو
چنين
نامداران و گردن
کشان، که
دادم يکايک
از ايشان
نشان
همه
مرده از
روزگار دراز
، شد از گفت من
نامشان
زنده باز
يکی
بندگی کردم
ای شهريار ،
که ماند ز تو
در جهان
يادگار
بناهای
آباد گردد
خراب ، ز
باران و از
تابش آفتاب
پی
افکندم از
نظم کاخ بلند
، که از باد و
باران نيابد
گزند
بدين
نامه بر
عمرها بگذرد
، بخواند هر
آن کس که دارد
خرد
کنون
سال بگذشت بر
سی و پنج ، به
درويشی و
ناتوانی و
رنج
نه
زين گونه
دادی مرا تو
نويد ، نه اين
بردم از شاه
گيتی اميد
بد
انديش کش روز
نيکی مباد ،
سخنهای نيکام
به بد کرد ياد
بر
پادشه پيکرم
زشت کرد ،
فروزنده
اختر چو
انگشت کرد
اگر
منصفی بودی
از راستان ،
تو انديشه
کردی در اين
داستان
به
گيتی که من در
نهاد سخن ،
بدادستم از
طبع داد سخن
جهان
از سخن کردهام
چون بهشت، از
اين بيش تخم
سخن کس نکشت
سخن
گستران بیکران
بودهاند،
سخنهای بیاندازه
پيمودهاند
وليک
ار چه بودند
ايشان بسی،
همانا
نگفتست
زيشان کسی
بسی
رنج بردم
بدين سال سی،
عجم زنده
کردم بدين
پارسی
جهاندار
اگر نيستی
تنگدست،
مرا بر سر گاه
بودی نشست
چو
ديهيمدارش
نبد در نژاد،
ز ديهيمداران
نياورد ياد
اگر
شاه را شاه
بودی پدر، به
سر برنهادی
مرا تاج زر
وگر
مادر شاه
بانو بدی،
مرا سيم و زر
تا به زانو
بدی
چو
اندر تبارش
بزرگی نبود،
نيارست نام
بزرگان شنود
کف
شاه محمود
عالیتبار،
نه اندر نه
است و سه اندر
چهار
چو
سی سال بردم
به شهنامه
رنج، که شاهم
ببخشد به
پاداش گنج
مرا
زين جهان بینيازی
دهد، ميان
مهان
سرفرازی دهد
به
پاداش گنج
مرا درگشاد،
به من جز بهای
فقاعی نداد
فقاعی
بيرزيدم از
گنج شاه ، از
آن من فقاعی
خريدم به راه
فقاعی
به از شهريار
چنين ، که نه
کيش دارد نه
آيين و دين
پرستار
زاده نيايد
به کار ، اگر
چند دارد پدر
شهريار
سر
ناسزايان
برافراشتن ،
وزيشان اميد
بهی داشتن
سر
رشتهی خويش
گم کردن است ،
به جيب
اندرون مار
پروردن است
درختی
که تلخ است وی
را سرشت ، گرش
برنشانی به
باغ بهشت
ور
از جوی خلدش
به هنگام آب ،
به بيخ
انگبين ريزی
و شهد ناب
سرانجام
گوهر به کار
آورد؟ ، همان
ميوهی تلخ
بار آورد
به
عنبر فروشان
اگر بگذری ،
شود جامهی
تو همه عنبری
وگر
تو شوی نزد
انگشتگر ، از
او جز سياهی
نيابی دگر
ز
بدگوهران بد
نیايد عجب ،
نشايد ستردن
سياهی ز شب
به
ناپاکزاده
مداريد اميد
، که زنگی به
شستن نگردد
سپيد
ز
بد اصل چشم
بهی داشتن ،
بود خاک در
ديده
انباشتن
جهاندار
اگر پاک نامی
بدی ، در اين
راه دانش
گرامی بدی
شنيدی
چو زين گونه
گونه سخن ، از
آيين شاهان و
رسم کهن
دگرگونه
کردی به کامام
نگاه ، نگشتی
چنين
روزگارم
تباه
از
اين گفتم اين
بيتهای
بلند ، که تا
شاه گيرد از
اين کار پند
که
زين پس بداند
چه باشد سخن ،
بينديشد از
پند پير کهن
دگر
شاعران را
نيازارد او ،
همان حرمت
خود نگه دارد
او
که
شاعر چو رنجد
بگويد هجا ،
بماند هجا تا
قيامت به جا
بنالم
به درگاه
يزدان پاک ،
فشاننده بر
سر پراکنده
خاک
که
يارب رواناش
به آتش بسوز ،
دل بندهی
مستحق
برفروز
هر
صاحب خردی که
نگاهی به اين
هجونامه و به
ويژه برخی از ابيات
آغازين و
ميانی و
پايانی آن
بياندازد،
مقصود
سرايندگان
آن را به نيکی
درمیيابد :
شيعه
وانمودن
فردوسی و
کينهکشی
نسبت به
محمود. نيت و
مقصد بعدی
ساخت اين
هجونامه
گنجاندن چند
بيت زير از
زبان فردوسی
است تا
وانمود کنند
که او به
شاهنامه میباليد.
کاری برای پر
کردن جای
خالی آن خود
ستايی که
فردوسی در
متن اصلی شاهنامه
بدان روی
نکرده است.
بناهای
آباد گردد
خراب ، ز
باران و از
تابش آفتاب
پی
افکندم از
نظم کاخی
بلند ، که از
باد و باران
نيابد گزند
بسی
رنج بردم
بدين سال سی ،
عجم زنده
کردم بدين
پارسی
جهان
از سخن کردهام
چون به شصت ،
از اين پيش
تخم سخن کس
نکشت
مردود
گويان انتساب
اين هجونامه
به فردوسی،
دامنهی
وسيعی دارند
و هيچ
پژوهندهی
جدی دفتر
شاهنامه
انتساب آن را
به فردوسی
نپذيرفته
است. آنها
دلايل خود را
میآورند که
ذکر تمامی آنها
در اين وبلاگ
ميسر نيست.
خوانندگان
میتوانند
به بحث مفصل
پروفسور
شيرانی در
اين باب و به
کتاب «در
شناخت
فردوسی» و نيز
به بخش زندگی
نامهی
فردوسی در
مجموعه ی ۴
جلدی پرويز
اتابکی رجوع
کنند، اما من
حجت مجرد
خويش را بر
جعل بودن
انتساب اين
هجونامه به
فردوسی می
اورم و آن
مطلبی است که
در ابيات زير
در هجونامه
آمده است :
به
پاداش گنج
مرا درگشاد ،
به من جز بهای
فقاعی نداد
فقاعی
نيرزيدم از
گنج شاه ، از
آن من فقاعی
خريدم به راه
فقاعی
به از شهريار
چنين ، که نه
کيش دارد نه
آيين نه دين
جای
اين تذکر است
که همين
اشاره ی هجونامه،
با داستان
عدم کفايت
عمر شاعر
برای دريافت
صلهی
ناتمام
محمود تطبيق
نمیکند،
زيرا در آن
داستان
عاميانه اما
مشهور،
فردوسی زنده
نيست که پول
صله را به
بهای فقاعی
در راه دهد!!!
وانگهی
بسيار بعيد
است که در قرن
چهارم، آن هم
به زمان
محمود
متعصب، به
گذرهای طوس
فقاع فروشی
به رواج بوده
باشد. به آن
نشان که در
سراسر کتاب
شاهنامه،
اين واژه جز
يک بار به
بيتی در
داستان
بهرام گور به
کار نرفته
است، که بيتی
است بیبها:
چو
بيدار گردد
فقاع و يخ آر ،
همی باش پيش گشسب
سوار !!
شاهنامهای
که برگی از آن
از میگساری
و ديگر
گوارايیهای
بزمها خالی
نيست، بسيار
بعيد است که
تنها يک بار
به فقاع رجوع
داشته باشد.
اگر اين بيت
را به دليل
سستی آن
الحاق
بگيريم، پس
مسلم میشود
که نه فقط
فردوسی فقاع
را نمیشناخته،
بل چه بسا که
به زمان او
چنين اطلاقی
باب نبوده
است، زيرا در
اشعار
شاعران پيش
از فردوسی
اين لغت
نيامده،
چنان که در
فرهنگ لغت
اسدی طوسی از
قرن پنجم
هجری نيز «فوگان» ذکر
شده است. حال
می پرسم آن
فردوسی که
شايع است از
کاربرد لغت
عرب پرهيز
داشته، چرا
در اين ابيات
به جای «فقاع»
، «فوگان» به
کار نبرده،
که لطمه ی
بيانی نيز نداشته
است؟ بدين
ترتيب
کاربرد مکرر
لغت «فقاع» در
هجو نامه، کم
ترين دليل
است بر
نادرستی
انتساب آن
به فردوسی.
اگر مقرر است
که هجو نامه
ای از فردوسی
معرفی کنيم،
آن هجو واقعی
است که او به
سبب تن دادن
به کار
شاهنامه
سرايی بر
خويشتن روا
داشته است،
در مقدمهی
کتاب «يوسف و
زليخا»یاش.
سخنهای
پيغمبران
خدای ، بگويم
بدان کش بود
عقل و رای
من
از هر دری
گفته دارم
بسی ، شنيده
است گفتار
من هر کسی
سخنهای
شاهان با رای
و داد ، به سخت
و به سست و
بلند و گشاد
بسی
گوهر داستان
سفتهام ،
بسی نامهی
باستان گفتهام
به
بزم و به رزم و
به کين و به
مهر ، يکی از
زمين و يکی از
سپهر
سپردم
بسی راه دل
خستگان ، زدم
پردهی مهر
پيوستگان
ز
آثار ايشان ز
مهر و درود ،
بسی گفتهام
سرگذشت و
سرود
به
نظم آوريدم
بسی داستان ،
ز افسانه و
گفتهی
باستان
هميدون
بسی راندهام
گفتوگوی ، ز
خوبان شکر لب
ماهروی
ز
هر گونهای
نظم آراستم ،
بگفتم در آن
هرچه میخواستم
اگر
چه دلام بود
از آن بامزه ،
همی کاشتم
تخم رنج و بزه
از
آن تخم کشتن
پشيمان شدم ،
زبان را و دل
را گره برزدم
نگويم
کنون نامهای
دروغ ، سخن را
ز گفتار ندهم
فروغ
نکارم
کنون تخم رنج
و گناه ، که
آمد سپيدی به
جای سياه
دلام
سير گشت از
فريدون گرد ،
مرا زانچه کو
تخت ضحاک برد
گرفتم
دل از مملکت
کيقباد ،
همان تخت
کاووس کی برد
باد
ندانم
چه خواهد بدن
جز عذاب ، ز
کيخسرو و جنگ
افراسياب
بر
اين میسزد
گر بخندد
خرد، ز من خود
کجا کی پسندد
خرد
که
يک نيمه از
عمر خود کم
کنم ، جهانی
پر از نام
رستم کنم
دلام
گشت سير و
گرفتم ملال ،
هم از ديو و
طوس و هم از
پور زال
بخستم
ز سهراب و
اسفنديار ،
نشستم بر اين
بارهی راه
دار
بر
از خاک شمشاد
بود از نخست ،
کنون بر کران
سوسن تازه
رست
ز
من دست گيتی
بدزديد مشک ،
به جايش
پراکنده
کافور خشک
برآمد
ز ناگاه باز
سفيد ، گسستن
زاغانم از
جان اميد
زمانی
همی گشت از
افراز باغ ،
سرانجام
بنشست بر جای
زاغ
نه
بنشستنی کش
پريدن بود ،
نه پيوستنی
کش بريدن بود
گمان
من اين بود
کان شاهباز ،
به اميد زاغ
آمد اين جا
فراز
نه
زاغ است صيد و
شکارش منم ،
چرا خويش را
درگمان
افکنم
کنون
چارهای
بايدم ساختن
، دل از کار
گيتی
بپرداختن
گرفتم
يکی راه
فرزانگان ،
نرفتم به
آيين
ديوانگان
سر
از راه
واژونه
برتافتم، که
کم شد ز من عمر
و غم يافتم
کنون
گر مرا روز
چندی بقاست ،
دگر نسپرم جز
همه راه راست
نگويم
دگر داستان
ملوک ، دلم
سير شد ز
استان ملوک
نگويم
سخنهای بیهوده
هيچ ، به بیهوده
گفتن نگيرم
بسيچ
که
آن داستانها
دروغ است
پاک، دو صد
زان نيرزد به
يک مشت خاک
مدتی
است که
باستان
پرستان اين
توبهنامهی
فردوسی در
مقدمهی
کتاب يوسف و
زليخای او
را، به
همراه اصل
کتاب رد میکنند
و مدعی میشوند
که منظومهی
يوسف و زليخا سرودهی
فردوسی نيست.
برای کوبيدن
بر دهان آنها
کافی است
ستايش نامهای
را بياوريم
که تقیزاده
از زبان خود و
ديگران، ضمن
گفتارش در
جشن هزارهی
فردوسی به
سال ۱۳۱۳ در
موضوع منظومهی
يوسف و
زليخای
فردوسی آورده
است.
«قصهی
يوسف و زليخا
اگرچه قصهی
دينی است و
درست صنعت
شعر و مهارت
شاعر را در آن
مجال نيست،
ليکن چنان چه
«اته» گويد
بعضی قصههای
بزمی و
عاشقانه يا
دردناک آن
خيلی عالی
است و مخصوصا
قسمت راجع به
فريب زليخا
يوسف را و عشق
بازی او و
شکايت يوسف
در سر قبر
مادرش دل را
به جنبش میآورد.
«اته» از اين
کتاب که از
قديمترين
قصههای
منظوم فارسی
است خيلی به
اطناب و مدح
بسيار سخن میراند
و گويد هيچ يک
از شعرای
فارسی تا
امروز غير از
فخرالدين
اسعد گرگانی
به پايهی
فردوسی در
اين کار
نرسيده و
احدی بالاتر
از او قدم
نگذاشته است.
بعد از
فردوسی
شعرای زيادی
اين قصه را به
نظم درآوردهاند
... بخاری،
جامی، ناظم
هراتی،
مسعود قمی،
محمود بيگ بن
سالم و نديم و
معلوم است که
همه پيروی
فردوسی
پيشوای عالی
مقام خود
کردهاند». (هزارهی
فردوسی،
مقالهی تقیزاده،
ص ۱۳۲)
از
مجموع اسناد
موجود و به
ويژه از شرح
ابتدای
مقدمهی
کتاب يوسف و
زليخا برمیآيد
که شاعر پس از
پرداختن
کامل از کار
سرودن
شاهنامه، به خلق
يوسف و زليخا
دست برده
است، زيرا در
اين مجموعه
به طور کامل
از اجزاء و
فصول مختلف
شاهنامه ياد
میکند. منطقی
است گمان
کنيم که
فردوسی اين
منظومه را،
شايد هم به
همراه متن
شاهنامه، تواما و
به عنوان
توبه نامهای
برای سرودن
شاهنامه به
محمود تقديم
کرده باشد.
اما جای ذکر
مفصل و مستند اين
مقوله، در
مقال ديگری
است.
به
ياد داشته
باشيم که
انحصار
طلبان فارس،
از سال ۱۳۱۳
به همراه
بسياری
اطوارهای
نظامی و
سياسی و
فرهنگی،
فردوسی و
شاهنامهاش
را نيز به مدد
باستان
پرستان و
باستان
پرستی
فرستاده اند
و درست همان
زمان که
ژنرالهای
نظامی
رضاشاه برای
سرکوب اقوام
و بوميان
ايران،
روانهی کوه
و کمر و دشتهای
ايران میشدند،
ژنرالهای
فرهنگی او نيز
نقالان
شاهنامه را
تربيت میکردند،
تا در قلب
تجمع سادهترين
مردم، يعنی
قهوهخانهها،
داستان توحش
عرب و تجاوز
ترک و
امپراتوران
و گرز گرانداران
و رويين تنان
باستانی را
بگويند،
مردم شرق
ميانه را
عليه يکديگر
بشورانند و
در جبههای
ديگر، برای
تکميل بصری
نقالیها، با
ساخت
تابلوهای
رنگينی از
صحنههای
رزمهای
شاهنامه، که
باز هم بر
ديوار قهوهخانهها
کوبيدند،
با تفنگ و قلم
مو و کلام و
ادا، به جنگ
اتحاد سنتی
بوميان
ايران
شتافتند، بر
مظاهر پوچ و
احمقانهی
ملیگرايی
بیبنيان
رضاشاهی، که
نمای اصلی آن
چند سرستون و
صورتک سنگی
خاموش و
غريبه نما
بود، دامن
زدند،
زردشتيگری
را که پيش از
آن گبريگری
خوانده میشد،
از اديان
رسمی
شناختند و از
همه کثيفتر
بنيان عرب
ستيزی و ترک
ستيزی و کرد و
لر و بلوچ و
ترکمن ستيزی
را به راه
انداختند که
ايران معاصر
از زخم آن
آسيبهای
هولناکی
ديده است.
اينک وظيفه
است که در هر
سطحی، برای
جمعآوری
بساط و ادوات
اين باستان
پرستی، اعم
از شاهنامه
ستايی،
سياست پارس
محوری و
پرستش آن چند
تخته سنگ و
صورتک و سطر
نبشتههای
غالبا مجعول
حوالی شيراز
و
بازگردندان
اعتماد ملی و
اين بار به
صورت رسمی،
در رفع آسيبهای
فرهنگی و
سياسی
رضاشاهی از
پيکر تاريخ
معاصر، به
صورت گروهی
بکوشيم. اين
وظيفهی
مبرم جوانان
و خردمندان و
انقلابيون و
فردا سازان
ايران است.
و
سخن آخر اين
که هيچ يک از
افسانههای
شاهنامه از
قصههای
بومی و قومی
ايرانيان
مايه نمیگيرد
و اثری از
افسانههای
کردی يا
گيلکی و
مازندرانی و
لری و خوزی و
حتی مردم
فارس در آن
نيست. عمده
جان مايهی
اين افسانهها
را میتوان
در خيالپردازیهای
هلنيستی
يونان و روم
يافت: رستمی
که به هرکول
مانند است و
اسفندياری
که چون آشيل
رويين تن
است، ديوان
مازندران که
از قماش
دوزخيان
هادساند و
کاووس که کپی
زئوس
اساطيری
يونان است و
سهراب پدر گم
کردهای که
به تسيوس
شبيه است و
برای يافتن
او به راه میافتد
و انبوهی
افسانههای
ديگر که
علاوه بر
يونانی،
اسلاوی است،
چينی است،
هندی است،
بابلی است و مهم
تر از همه
يهودی است.
تنوع افسانهها در
شاهنامه خود
بهترين
دليل است که
سازندگان
آن، دست
درازی به فرهنگ
و سنن ملت
های ديگر داشتهاند
و ذهنشان از
اساطير جاری جهان
لبريز بوده
است. اين
خصوصيات و
توانايی از
آن يهوديان
است که در
ميان تمام
ملتها
زيستهاند و
می زيند و چون
اسفنج نيک و
بد ديگران را جذب میکنند،
نه در
توانايی يک
شاعر گم نام
طوس، که بیشک
خيالپردازیهای
اش از محدوده
و حصار آن
شهرک بی
آوازهی کهن
فراتر نمیرفته
است.
وبالاخره
آن چه را میان
این داستان
نخست و نهایی
در شاه نامه
می خوانیم،
بدون
استثنا،
برابر عقل
سلیم جز به
تمسخر گرفته
نمی شود و
کلامی مستند
تاریخی در آن
نیست. پس
بگذاریم
کوتوله های
ریش دار و بی
ریش و در حال
خارج کردن
ریش، که دل به
این افسانه
ها سپرده
اند، با
بازیچه ی
خویش سرگرم
باشند. به نظر
می رسد که
آنان در
فقدان قصه
های ملک
جمشید مادر
بزرگ، برای
خواب خویش و
خواب کردن
ملتی، دست از
این لالایی
ها نخواهند
شست.