حسين حسني
دومين پايه گذار آريائي گرائي هوستون استيوارات چمبرلن (1927ـ1855) پسر يك فرمانده نيروي دريائي، دوست و سپس داماد واگنر بيمار عصبي و ستايشگر شيداي ژرمنها ( كه در سال 1917، در بحبوحه جنگ به تابعيت آلمان درآمد) است. در سال 1899 در اثر عظيم يكهزار ودو يست صفحه اي خود زير عنوان پايه هاي قرن بيستم با استفاده از افسانه مردم آريائي به مدح آلمانيها پرداخت. اين نويسنده، بجاي اينكه مانند گوبينو آريائيها را با يك طبقه يعني اريستو كراسي يكي بداند، آنان را با يك ملت يعني آلمان يكي دانست و چنين نوشت : ? تتون روح تمدن است. اهميت هر ملت به عنوان قدرت زنده امروزي متناسب با خون اصيل آلماني جمعيت آن است.?
و از سوي ديگر چمبرلن كوشيد تا نشان دهد كه همه نوابغ عالم بشريت ژول سزار، اسكندر كبير، جيوتو، لئوناردو داوينچي، گاليله، ولتر و از آلمانيان باستان بوده است به نظر وي شخص مسيح نيز از آلمانيان باستان بوده است يعني آريائي . ? هر كه ادعا كرده است كه مسيح يهودي بوده است يا بلاهت خود را نشان داده و يا اينكه دروغ گفته است مسيح يهودي نبوده است.?
بعدها نهضت ناسيونال سوسياليست نظرهاي چمبرلن را پايه عقايد خود قرار داد و در جهت يك ضد يهود گرائي بي كم و كاست تغيير داد. هيتلر مي خواست همه آلمانيها را آريائي به معني نژادي كلمه يعني درازسر، بلند اندام ، با موهاي روشن و چشمان آبي هستند تعريف كند و اين تعريف ناممكن بود، چون رؤساي نازي كه هيچكدامشان اين كيفيات را از زاويه مبارزه ميان اين دو نژاد بينند. افسانه نژاد آريائي بدينسان بكار جوانسازي نظريات ضد يهودي آمد. و بعدها باعث كشته شدن شش ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم توسط آريائي ها شد(1)
عجيب ترين سوء استفاده اي كه از كلمه نژاد شده در مورد آريائي هاست اين اسم بيش از هر اسم ديگر داراي معني سياسي است و مدتي اساس قوه مقننه آلمان به اصطلاح (آريايي) محسوب مي شد.
كلمه آريا براي اولين بار از ديدگاه زبان شناسي توسط (سرويليام جونز) فيلسوف انگليسي به مغرب آورده شد وي مدتي در هند بسر برده و زبانهاي آسيايي خاصه زبان سانسكريت را مطالعه كرده بود. او عنوان آريايي را به اين زبانها داد. بعد از او مطالعه مسأله روابط ميان زبانها را (شله گل) و (پونسن) در انگلستان زبان شناس جواني كه اصليت آلماني داشت به نام (ماكس مولر) از سرگرفت. اين تحقيقات نشان داد كه ميان زبانها كه در اروپا به آنها تكلم مي شود شباهتهاي لغوي موجود است و براي نامگذاري اين دو گروه زبان عنوان (آريايي) يا (هندوژرمني) داد. ظاهراً (ماكس مولر)، نخستين كسي بود كه گروه خالق زبانهاي (آريايي) را (نژاد آريايي) نام نهاد. وي اين گروه را كه به وسيله زباني چنين مؤثر و انعطاف پذير را براي بيان كشف كرده بود قومي برتر شمرد. در سالهاي بعد ، فرضيه هاي مربوط به سرزمين ابتدائي اروپائيان توجه بسياري از مردم شناسان و تاريخ دانان را به خود جلب كرد ونظريه هايي پديد آمد و هر كس به دفاع يكي از آنها برخاست. سرزمين آرياها را ناحيه بالتيك و آلمان و روسيه و هند و افريقاي شمالي و حتي ايران دانستند. بر اين عدم اطمينان نسبت به سرزمين اصلي آرايييان عدم اطمينان نسبت به ظاهر جسمان آنان نيز افزوده شد. بنابراين دلايل، ماكس مولر سرانجام قبول كرد كه كلمه آريايي را نمي توان بكار برد و در انكار كامل عقيده سابق خود دير كرده بود در اين فاصله زماني مفهوم آريايي را دانشمندان فراواني دوباره مورد بحث و گفت و گو قرار دادند و نظريه ماكس مولر كه نژاد آريايي نژادي اصيل و برتري است مورد تأئيد قرار نگرفت چرا كه خود ماكس مولر هم به اين نتيجه رسيده بود (2) و با استناد به اين گفته هاي بزرگان تا به حال هيچ آريايي را در خيابان نديده ايم . و يا هيچ اسكلتي كشف نشده كه ثابت شود كه از نژاد اصيل آريايي باشد.
1. موريس دووروژه
2. اتمر كالاين برگ
http://www.millishura.com/Farsi/Tarix/HoseinHeseni.html
http://www.millishura.com/Farsi/Tarix/Meshrute-Der-do-gam.htm
![]() |
iranemrooz
ناصر پورپيرار
وسعت اين ياوه بافیهای مورخين يهود تا آن جا است که مثلابرای کم رنگ کردن اهميت و اعتبار هستی شناسانه ی آن قانون نامهی معروف سنگی، که در شوش يافته اند و به قانون نامه ی حمورابی بابلی شهرت داده اند، آن را دست آورد غارتگرانه ی مردم شوش می گويند و با ايجاد اغتشاشی گيج کننده مانع می شوند تا آن متن خرد آموز و مدرک مطمئنی که آشکارا ستيزه و ستم به زيردستان را نفی می کند، به خوبی معرفی شود، صاحب اصلی خود را بيابد و حد اعتلای فرهنگ و احترام به مسالمت در بين مردم شرق ميانه را، در هزاره های دور معلوم کند. آن ها با ايجاد وسيع ترين صحنه های قلابی ستيزه و سرکشی و غارت و اسيرکشی، کوشيده اند تا اسناد تمدن های کهن شرق ميانه را به تجاوز و تهديد و زورگويی بيالايند و امپراتوری های بزرگ آشور و بابل و ايلام را، به سبب فطرت ناپاک و مهاجم شان، مستحق مجازات و انهدام بشمارند! آن ها در اين صحنه آرايیهای کثيف، ضمن آغشتن هويت مردم شرق ميانه به انواع آلودگی، با مظلوم نمايی حقه بازانه، نه فقط تمدن خود را مورد تهديد و تجاوز همسايگان عقب مانده و کافر خود گفته اند، بل تاريخ و تمدن بشری را وام دار ظهور کورش و داريوش و به طور کلی هخامنشيان نمايش داده اند که پس از برچيدن حيات و حضور آن وحشيان پيشين، ظاهرا خطه ی شرق ميانه را به مسالمت و قانونمندی و آزادی و حقوق انسانی آراسته اند!!!؟
اين همان ادعايی است که عينا و با شباهت های واضح تاريخی، هم اينک هم، در يک توطئه چينی نوين يهودی، در شرق ميانه می گذرد و اين بار آمريکاييان را می بينيم که برابر ماموريت دريافتی از يهوديان، دموکراسی نوين شده ی کورشی را، اين بار به مدد موشک های کروز و بمب های ناپالم و شکنجه های مدرن اسيران، برای مردم افغانستان و فلسطين و عراق و احتمالا ايران به سوقات می برند، تا متجاوزين و آشوبگران و تروريست های مسلمان را، با اين ابزارها و روش ها، به نوع يهودی و آمريکايی آزاد انديشی وادار کنند! زيرا که مسلمين امروز همان ميراث برندگان تمدن کهن شرق ميانه و آرايندگان متعالی تر آن ميراث به دانايی و درستی اسلاماند، که سعی جبارانه و دراز مدت يهوديان و همدستان غربی آن ها را برای به انقياد در اوردن مردم منطقه، ناکام گذارده اند و جبروت شان، چون حباب شيشه ای نازک و بد ساختی، با سنگ های دست کودکان فلسطين هم، درهم شکسته و خرد شده است.
در جای مناسب و به ياری خداوند خواهم نوشت که قوم يهود در سراسر تاريخ خود، جز از مسير تجاوز و توطئه نگذشته و از زمان داود تاکنون هرگز در جغرافيايی متمرکز نبوده است که همسايگان خود را، چه آراميان و کنعانيان و آشوريان و بابليان و ايرانيان و سلوکيان و يا مسلمين نخستين و کنونی بوده اند، وادار نکرده باشد، تا بهعنوان تنها و آخرين راه دفاع، به ستيز و در صورت توانايی، محو کامل آنان اقدام کنند و معلوم خواهم کرد که نخستين قانون و ضرورت تاريخی حيات يهود، مظلوم نمايی در عين اعمال سخت ترين شقاوت های سياسی و اقتصادی و فرهنگی نسبت به همسايگان و حتی ميزبانان و پناه دهندگان خويش بوده است. اينک و در اين يادداشت وبلاگی، که آغازی بر اين تلاش شمرده می شود، تنها میخواهم تصوير کوچک و کم رنگی از نقش يهوديان در نابودی بوميان و اقوام کهن ايران را نمايان کنم تا معلوم شود که مورخين و جاعلين و سند تراشان يهود چه گونه و تا چه ميزان تصور روشن فکری کم انديش و بی مايه ی ايران را نسبت به تاريخ و پيشينه ی مردم خويش به بازی گرفته اند!
تاريخ حکايتی خون بارتر از حوادث سال های تسط داريوش بر ايران و شرق ميانه به ياد ندارد و تمدن آدمي هول آورتر و خشن تر از کشتار ايرانيان درماجرای پوريم ثبت نکرده است: عيد و روزی که بنا بر صريح تورات، يهوديان با اجازهی داريوش و با تصميم و تدارکات پيشين، اقوام ايرانی ساکن اين سرزمين را قتل عام میکنند. ماجرای اين کشتار بی حساب غيربشری، که هستی چند هزاره ی بوميان ايران را در خون وخرابی غوطه ور کرد، عامل اصلی توقف تمدن شرق ميانه و به ويژه سبب انهدام کامل ومطلق پيشينهی درخشان ايران کهن شناخته میشود.
اقدام يهوديان در انهدام برنامه ريزی شده، منظم، ناگهانی و سراسری بوميان ايران، پيش و بيش از همه، به علت مخالفت و مقابلهی وسيع اقوام کهن ايران، با تسلط وحشيان هخامنشی بوده است، که وسيلهی يهوديان حمايت، رهبری و راه نمايی می شده اند و خود از دل بستگی عميق وگسترده ی اجداد و اعقاب ايرانيان نسبت به هستی ديرينه ی خود حکايت می کند، که برابر الگوی شرقی تمدن دره های سند، خلاف يهوديان، در همزيستی کامل با همسايگان خويش می زیسته اند، دولت های اقتدارگرا با ساخت نظامی و در نتيجه آمادگی دفاع کامل در برابر هجوم را نداشته اند و با سود بردن از امکانات اطراف، در مسيری طبيعی رشد می کرده اند.
متن کتيبه بيستون سند بیخدشه مستقيم و مطمئنی است که میگويد پساز سلطه داريوش برايران، ساکنان اين سرزمين، با همان امکانات اندک نظامی خود، حتی دمی او را آسوده نگذارده اند و در يک اقدام هماهنگ دفاعی ناگزيرش کرده اند که بی وقفه با شورشهای سراسری و مکرر ساکنان کهن منطقه مقابله کند، دفاعی که درست به علت فقدان ابزار و امکانات و نخبه های آموزش ديده ی نظامی، علی رغم تعدد و گستردگی، در برابر خشونت ذاتی متجاوزين هخامنشی، مديريت عقلی و تاثير مخرب عوامل نفوذی يهود، شکسته می شده است. هنوز متن اين کتيبه ارزيابی نظامی نشده تا وسعت پايداری اقوام ايرانی برابر تجاوز خونين و مشترک ?يهودی - هخامنشي? معلوم شود، اما سراسر بيانيه ی بيستون به وضوح معلوم میکند که داريوش، علی رغم توسل به حيوانیترين خشونتها، باز هم در آرام و مطيع کردن مردم ايران موفق نبوده است، زيرا سراسر سه ستون از پنج ستون متن موجود بر سنگ نبشتهی بيستون، به شرح سعی او در سرکوب پياپی مردم سراسر ايران و بينالنهرين منحصر شده است، که به دفعات عليه او شوريدهاند. پاسخ خشن و حيوانی داريوش به اين مقاومتهای مداوم، که در آن کتيبه به صورت بريدن گوش و دماغ، کندن چشم و بر دار کردن سرداران و سران اقوام توصیف می شود، به خوبی معلوم می کند که رذالت داريوش در ساخت فضای وحشت و عقوبت، جز به نفرت و ايستادگی عمومی ايرانيان نيافزوده است.
?هنگامی که گئوماتا را کشتم، مردی به نام آسينه پسر اوپدرمه در عيلام شورش کرد. سپس تمام عيلاميان شوريدند و به آسينه پيوستند. آسينه را گرفتند و به نزد من آوردند، من او را کشتم... يک مرد بابلی به نام ندين تبيره پسر آينايره در بابل شورش کرد. تمام بابليان با ندين تبيره همدست شدند. من خود به بابل رفتم و به خواست اورمزد، هم بابل و هم ندين تبيره را گرفتم و سپس ندين تبيره را در بابل کشتم... همان زمان که در بابل بودم اين مردم عليه من شوريدند: پارس، عيلام، ماد، آشور، مصر، پارت، مرو، ستغيديان، سکاييان... دستور دادم برويد و آن هايی که مرا نمی خواهند درهم بکوبيد. فرورتی را دستگير کردند و به سوی من آوردند. بينی، گوش ها، زبان او را بريدم، يک چشم اش را درآوردم و بر درگاه من بسته شد تا مردم و سپاهيان ببينند و آن گاه به مقعد او تير فرو کردم و سرانجام در درون اکباتان به دارش زدم ?. (پی ير لوکوک، کتيبه های هخامنشی، ترجمه کتيبه ی بيستون، گزيده ی مختصر شده) اجرای چنين سبعيت هايی برای ترساندن و آرام کردن و تسليم مردم شرق ميانه، در کتيبه ی بيستون ۱۹ بار تکرار می شود، که داريوش برای تاريخ تعريف کرده است در مقعد سرداران مقاومت اقوام ايرانی تير فروبرده، بينی و گوش شان را بريده و چشم شان را کنده است! اما سرانجام و آن گاه که بیحاصلی چنين سلاخی ها و وحشيگری ها نيز به علت وسعت مقاومت ها برملا می شود، چنان که در کتاب استر تورات ضبط است، يهوديان به رهبری مردخای، خواهان صدور دستور قتل عام و هجوم ناگهانی به دشمنان خويش در سراسر خطه ی تصرفی هخامنشيان میشوند و از پس دريافت اين دستور، با شناسايی پيشين، انبوه يهوديان جا خوش کرده در ميان بوميان سراسر ايران، مستقيما و به صورت گروهی، به نسل کشی کامل و قتل عام مردم ايران دست میزنند و با به کارگيری سبعيت بسيار، سرانجام بر دفاع و استقامت ايرانيان، با انهدام زيربنای هستی آنان، غلبه می کنند. يهوديان هنوز هم آن نسل کشی سراسری و وسيع را، به عنوان روز سپاس گزاری، روز امحاء دشمنان يهود و روز ?پوريم? جشن میگيرند، بسياری از يهوديان اروپا و آمريکا به جای پوريم، اين مراسم را جشن ?ايرانی کشي? می نامند و عجيب است که تا پيش از اين بررسی ها، هيچ مورخی از خود نپرسيده است که چرا يهوديان در آغاز تسلط هخامنشيان چنان مورد نفرت اقوام ايرانی بوده اند که اجرای توطئه ی براندازانه ی پوريم را برای بقای خود و هخامنشيان، ضروری ديده اند؟!
?اين فرمان پادشاه به يهوديان تمام شهرها اجازه می داد که برای دفاع از خود و خانواده های شان متحد شوند و تمام بد خواهان خود را از هر قومی که باشند بکشند. در سراسر مملکت يهوديان در شهرهای خود جمع شدند تا به کسانی که قصد آزارشان را داشتند حمله کنند. همه مردم از يهوديان می ترسيدند و جرات نمی کردند در برابرشان بايستند. تمام حاکمان و استان داران، مقامات مملکتی و درباريان از ترس مردخای به يهوديان کمک می کردند زيرا مردخای از شخصيت های برجسته ی دربار شده بود و در سراسر مملکت شهرت فراوان داشت و روز به روز بر قدرت اش افزوده می شد. به اين ترتيب يهوديان به دشمنان خود حمله کردند و در سراسر مملکت آن ها را از دم شمشير گذرانده و کشتند?. (تورات، کتاب استر، باب نهم) تورات و ديگر اسناد تاريخی مورد تاييد يهوديان، گواهی می دهد که سه قرن پيش از تسلط داريوش، و از پس حملهی آشوريان به اورشليم و نيز در پی تخريب اورشليم به وسيله ی بخت النصر، پنجاه سال پيش از ظهور داريوش، دستههای بزرگی از یهوديان به ايران رانده و تبعيد شده اند. آنها در اين دوران دراز، مطابق خلق و خو و شيوه و سرشت و منش هميشگی خود، پيوسته مشغول شناسايی ويژگیها، نقاط قوت و ضعف و نيز شخصيتهای کارآمد و کارساز، توانگران، قهرمانان، دلاوران، مديران، توليدگران، استاد کاران، صاحبان پيشه و انديشه، سازمان دهندگان و به طور کلی اشخاص و خانواده هايی بودهاند که چهارچوب و اسکلت و زيربنای استقرار و دوام و بقای اقوام بر دوش آنان قرار داشته است. چنان که معلوم است يهوديان با شناسايی پيشين اين مهرههای اصلی استقامت و استقرار بومی، پس از دريافت مجوز تجاوز و نسل کشی از سوی داريوش، با برچيدن و حذف اصلیترين مهرههای حيات هر قوم و تخريب زيربنای تمدن آنها، موجب نابودی و پراکندگی اقوام متعددی در سرزمين ايران شدهاند، چندان که پس از ماجرای پوريم، از دهها ملت نامدار و صاحب اقتدار و توليدگر ايرانی، جز کلنی های کوچک گريخته به بلندیها و جنگلها و اعماق صحاری، و جز صد ها و هزاران تل و ويرانه ی ناشکافته ای که هر يک شاهدی بر سقوط ناگهانی تمدن ايران کهن در زمانی واحد است، نام و اثری به جای مانده نمی بينيم و آثار آن تمدن و توليد و هنر و انديشمندی ديرين ايرانيان، تا ظهور اسلام، نامعين و مفقود است.
اينک و فقط از فحوا و بر اساس متن سه سنگ نگارهی به جای مانده از داريوش، بر بدنهی ديوار جنوبی صفهی تخت جمشيد (Dpe)، بر کتيبهای در شوش (Dse)، و بر گور نبشتهی او در نقش رستم (DNa)، برمیآيد که به زمان تسلط داريوش بر ايران و بينالنهرين، پس از کودتای مشهور او عليه فرزندان ضد يهود کورش، با نامهای کمبوجيه و برديا، لااقل و به اعتراف و برابر فهرست ارائه شده از شخص و زبان داريوش، اقوام و بوميانی با اسامی زیر در شرق ميانه حضور داشتهاند : اوژه، بابيروش، اثوره، اربايه، مودرايه، سپرده، مدی ها، کت پتوکه، پارثوا، زرنکه، هرايوا، واررنی، سوگود، گندار، ثته گوش، هروواتیش، مکه، اوس کی هيا، اوتا، دهياو، اسه گرته، ادويندوش، کوشيا، کرکا، مچيا، پوتايا، داريتی، اکئومچيا، رخج، مريه، باختريش و سکهها!
اسامی اين سی و دو ملت موجود در سنگ نبشتههای داريوش، بزرگترين دليل حضور آنها در تاريخ و در شرق ميانه است. اين اسامی نه اشاره ای به جغرافيايی محدود، بل اعتراف به حضور قومی قدرتمند است که داريوش غلبه ی بر آنان را تنها به مدد اورمزد ميسر دانسته است. لااقل اين اقوام توانايی و قدرت و امکان مقاومت و دفاع از استقلال خويش را به آن ميزان داشتهاند که ذکرشان در يادداشتهای سياسی داريوش ضروری شود. اما از پس داريوش و درست تر اين که از پس ماجرای پوريم، تاريخ ديگر اثر و يادی از اين اقوام ارائه نمی دهد، اسامی اين بوميان کهن ايران در هيچ صحنه و سندی تکرار نمیشود، تمامی آن ها را از عرصهی تاريخ حذف شده می بينيم و به هيچ صورتی ذکری از اين مردم و قوم و سرزمين شان، بر زبانی نمی گذرد! فقدان کامل ياد اين اقوام، در اسنادی که می گويند به دوران اشکانی و ساسانی متعلق است، از برچيده شدن بنيان بوميان ايران کهن به ميزانی خبر می دهد که گويی به تمامی از حافظه ی تاريخ زدوده شده اند و از حد توحشی می گويد که اتحاد ميان خشونت هخامنشی و توطئه گری يهود بر شرق ميانه ی باستان جاری کرده است.
امروز پس از گذشت ۲۵۰۰ سال از آن مصيبت ملی، که ايرانيان در توطئهی جنايت کارانه ی ?پوريم? دچار شدند، ديگر نمیدانيم کته پتوکيايیها، اوس کی هيايیها، مچياها،ا کئوفچياها، رخجیها، کرکايیها، اسپردههايیها، و دهها نام ديگر، اشاره به کدام قوم بوده است، در کدام خطهی ايران میزيستهاند، چه ظواهر تمدنی و توانايی تاريخی داشتهاند، با چه زبانی گفتوگو میکردهاند، تابع چه دين و خدايی بودهاند و در چه صنعت و هنری آوازه داشتهاند؟ از اين بابت سرنوشتی که يهوديان با کمک بازوی نظامی و خشونتگر هخامنشيان دست پروردهی خويش، برای ايرانيان رقم زده اند، از سرنوشتی که مردم بين النهرين بدان دچار شدند، بسی انتقام جويانه تر و خون بار تر بوده است، زيرا که تاريخ به هر حال بابليان و آشوريان و سومريان و آرامی ها را می شناسد، نشانه های آنان را در ذهن نگاه داشته و از محدوده ی جغرافيايی حيات و حضورشان چيزهايی می داند، ولی معلوم نمی کند که فی المثل ?مکاها? و ?مچياها? به چه کسان و در چه اقليمی اشاره می کند!
برابر صورت ظاهر و برنامهريزیهای آشکار و پنهانی که مورد نظر مراکز و مقامات مسئول در ۸۰ سال گذشته بوده است، بدون ذره ای ابهام قانع می شويم که بازشناسی و بازيافت اين اقوام و بوميان کهن ايران را در دستور کار هيچ مرکز دانشگاهی، مقامات کشوری و سازمانهای اداری قرار نداده اند و کسی برای ديرين شناسی مثلا ?ثتهگوشها? ذرهای اهميت و اصليت و ارزش قائل نيست و پيداست مهار اين امور را به نام گذاری و تحليل و شناسنامه نويسی های همان مورخين يهود سپرده اند که به شمارش دانههای گردن بند، تعداد طرههای گيسو و شکل و شمايل تاجهای هخامنشيان و اشکانيان و ساسانيان دروغين، با اطوارهای نمايشی دل آشوب کن بسنده کردهاند و اگر به تصادف و در اثر سعی حفاران و مکتشفين و بوميان گنج ياب، ناگهان مرکز بزرگی از صنعت و هنر و تجمع انديشه ورزانه را، مثلا در جنوب ايران بيابند، تنها و از آن روی که اين مرکز در حوالی شهری به نام جيرفت کنونی قراردارد، ناگزير و از سر نادانی آن را تمدن جيرفت می شناسند و کسی قادر نيست و نمیخواهد معلوم کند که اين تمدن جيرفت در حيات کهن خويش، کدام يک از نامهای برشمردهی داريوش را بر قوم و تمدن خويش داشته و زمان و سبب سقوط هستی آنان چه بوده است! زيرا بدون اندکی ترديد و با يقين کامل و اطمينان مطلق می توان گفت که هر کاوش و کنکاش دقيق و مطمئن و ملی، در بقايای مخروبه های تاريخی ايران، به طور مسلم اثبات خواهد کرد که سقوط و فروپاشی و انهدام تمامی آن ها، با زمان ظهور هخامنشيان در بين النهرين و ايران برابر و همزمان بوده است!
اينک میتوان
با اسناد و
استناد های
بسيار، مدعی
شد که
يهوديان در
هجوم کينه
توزانهی خود
به بوميان
آرامش و
استقلال طلب
ايران، که با
تسلط وحشيان
هخامنشی و
راهبران
يهودی آن ها
مخالف بوده
اند، در
ماجرای پوريم
و با اجازه
داريوش، در
يک اقدام
خبيثانه و
کثيف نظامی
از پيش طراحی
شده، و در
غافل گيری
کامل، اقوام
مسالمت جوی
بسياری را از
مسير تاريخ
ايران و شرق
ميانه روبيدهاند.
مصيبت و
افسوس و
مسئله اين
جاست که در
باور کنونی و
موجود،
ايرانيان اين
بزرگترين
بنيان
برافکنان
هويت ديرين
خود، يعنی
هخامنشيان
را، در جای
بنيانگذاران
هستی و هويت و
تمدن کهن
خويش نشانده
اند و تسليم
توطئه ای شده
اند که به همت
و پشتکار
مشتی مورخ
يهود و
روشنفکران بیهوش
خدمتگزار
آنان ميسر
شده و به
راستی چنان
است که گويی
بر پای تاريخ
شرق ميانه،
نعل وارونه
کوبيدهاند!!!
http://www.millishura.com/Farsi/Tarix/NaserPourpirar2.html
حزب مردمی
گونش شاخه ی
اردبیل
بازدشت وضرب
وشتم سه تن از
هویت طلبان
ومبارزین بر
حق سیاسی حرکت
ملی
آذربایجان
توسط نیروی
ظالم اطلاعات
را طئی
بیانیه ای
محکوم کرد که
متن بیانیه
بدین شرح است :ای
ضالما ای
نژادپرست ها و
ای فاشیست ها
اگر شما به
خیال خام
خودتان دراین
باور هستید که
با بازداشت
وشکنجه ودر
نهایت کشتن تمام
مبارزین و
آزادیخواهان
ترک
وآذربایجان
می توانید سدی
در مقابل سیلی
عظیم به نام
حرکت مللی
آذربایجان
باشید که من
مطمئن هستم
این خیال را با
خود به گور
خواهید برد
چون قهرمانان
مبارز ما از
شکنجه وآذار
های شما رنج
نمیبرند بلکه
این شکنجه
ها برای آنها
لذتبخش است
چون انها
زندگی کردن
بدون آزادی را
به مردن ترجیح
میدهند تاریخ
خود کویا
ونشانگر
ایستادگی ما
درمقابل ظلم
وجباریت است
قهرمانانی
همچون بابک خطایی
کور اوغلی نبی
جوانشیر
بابخان
ستارخان و
در نهایت
پیشوری از
نژاد وخون ما
بودند صفرخان
از خون ما بود
که 31 سال در
زندان شما جان
داد ولی
آذربایجان را
نفروخت
جوانان هویت
طلب ما کمترین
هزینه و بهایی
که باید
درمقابل
آزادی
بپرازند مرگ و
شهادت است
وآنها خود را
برای این
شهادت آماده
کرده اند پس
شما راهی جز
ادای تمامی
حقوق
آذربایجان
نداریدو
مجبورید که
تمام محبوسین
سیاسی
واللخصوص
اینسه هویت
طلبی که
بتازگی اسیر
چنگال ظلم شما
شده اند آزاد
کنید که در غیر
این صورت مردم
خود برای
آزادی آنها
تصمیم خواهند
گرفت
5/7/1386
سخنگوی حزب
عمومی
آذربایجان
گونش شاخه ی
اردبیل
ائلشن
تئیموری
رضا غنی
زاده ی نیاری
یکی از دستگیر
شده گان در
اردبیل دیروز
با قید ضمانت
آزاد شد
|
۷ دی ۱۳۸٤ |
آذربايجان دموکرات فرقه سينين ناشر افکاری |
بئشينجی دؤور ۷- جی نمره |
|
فاجعه «پوریم» به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر، به دستور داریوش هخامنشی به وقوع پیوسته است! ناصر پور پیرار به عنوان یکی از فارس زبانان و مورخین دگراندیش تاریخ باستان ایران چهره ای شناخته شده است. سلسله کتابهای او تحت عنوان کلی «تاملی در بنیان تاریخ ایران؛ دوازده قرن سکوت» موجب بروز مباحثات و مناقشات شدیدی در میان مورخین موافق و مخالف وی شده است. موافقین او معتقدند که به دلیل این قبیل روشنگریهای، پور پیرار دچار انواعی از حملات رسمی و غیر رسمی شده است. دو جلد از کتابهای اخیر وی از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع النشر شده و خود او نیز جهت پاسخ گویی به تحقیقات منتشر شده تاریخی اش راهی بازداشتگاه گردیده است! روز سه شنبه ۲۹ آذر ۸٤ ، ناصرپورپیرار به دعوت جمعیت اسلامی دانشجویان تورک دانشگاه زنجان در ساعت۱۷ جهت سخنرانی در سمیناری باعنوان «تاملی بر تاريخ نگاری ايران»، وارد آمفی تئاتر مملو از جمعیت تالار«سهره وئردی» دانشگاه زنجان شد. نخست حسن حسینعلی بعنوان یکی از دانشجویان رشته تاریخ به معرفی آثار و نظرات پور پیرار پرداخت و او را فردی دانست که به رغم مخالفتهای شدید صاحبان زر و زور و تزویر با شجاعتی که واجد پشتوانه های قوی علمی است از اندیشه و تحقیقات نوین خود در خصوص تاریخ باستان ایران دفاع می کند. سپسی ناصر پور پیرار در میان تشویقهای وسیع حضار در پشت تریبون قرار گرفت. پور پیرار اظهار داشت:«امشب سینمایی از بخش تاریخ شرق میانه و کهن را از طریق کمک گرفتن از تصاویر بیان خواهم کرد و بخش پنهان مانده تاریخ این منطقه وسیع و تمدن ساز را با زدودن غبارهای ۲۵۰۰ ساله آن شرح خواهم داد. اساسا تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست. بلکه این تاریخ عبارت است از مجموعه ای از تالیفات و حکایات مورخین روس، آلمانی، انگلیسی و ایتالیائی. اگر هم مورخین ایرانی در این خصوص مطالبی نوشته اند در کل اقدامی جز تبعیت، تدوین، بیان و انعکاس مطالب مورخان خارجی کار دیگری نکرده اند. به این ترتیب تاریخی که به دست بیگانگان نوشته شده برای شاگردان ایرانی آنها مورد پذیرش قرار گرفته و وارد کتب درسی و مراسم ملی ما شده است». پور پیرار با اشاره به اینکه اکثریت مطلق این تاریخ نویسان یهودی بوده اند و همه آنها بدون تفاوت خاصی مطالب همدیگر را مورد تایید قرار داده اند، می پرسد:«از چه روی تاریخ ایران برای این مورخان تا این حد جذاب بوده و به چه دلیل در خصوص تاریخ ۲۵۰۰ سال قبل این فلات، چنین اتفاق نظری جود دارد در حالیکه حتی در خصوص حوادث جنگ جهانی دوم که در همین هفتاد سال گذشته بوقوع پیوسته هرگز نمی توانیم شاهد چنین اجماع نظری باشیم؟!». با درخواست پور پیرار مجموعه بسیار نفیس و منحصر بفردی از آثار سفالی، سنگی و فلزی مکشوفه در فلات ایران به نمایش گذاشته شد که قدمت آنها به چند هزار سال قبل از حضور هخامنشیان در ایران می رسید و نشانگر حیات و بالندگی تمدنهای عموما ناشناخته ای در چهار گوشه فلات ایران می کرد. او اظهار داشت: «شرق میانه کهن، مادر تمدن بشری است و مهد تمدنهایی است که سراغ انها را می توان از هفت هزار سال پیش در گستره وسیعی از مصر تا شرق فلات ایران گرفت». پورپیرار معتقد است:« شرق میانه کهن کلید تمدن امروز بشری است چرا که تمدنهای دیرین این سرزمین شامل تجمعات پیشرفته، سیستمهای مترقی آبیاری، خدایان متعدد و افسانه های جذاب، معابد زیبا، سفالهای هنرمندانه، صنعت ریخته گری و همچنین تقنین نخستین قوانين بشری بوده است. حتی انسان بابلی جهت رصد آسمان اقدام به ساختن برج عظیم بابل می کند که خود مقدمه ای برای پیشرفتهای فضایی امروز است. اما به رغم وجود این همه عظمت و شکوه در تاریخ هفت هزار ساله اقوام ایران، کمتر سازمان و موسسه دولتی ای مایل است تا اقدام به تحقیق و تفحص در این وسعت کهن و پنهان کند. در مقابل همین نهادها با برق انداختن سنگهای تخت جمشید فقط می کوشند تا تاریخ این مملکت کهن را به کوروش و داریوش برگردانند». پور پیرار اظهار داشت:«مثلا در مورد تمدنی که از جیرفت سر بر آورده است تا دو سال تمام، دست سارقان و یاغیان در سرقت و یغمای آثار نفیس این منطقه باز گذاشته شده بود و سازمان میراث فرهنگی کوچکترین توجهی به گزارشهای مسئولین دلسوز نمی کرد!» او افزود:«برای من ثابت شده است که این سازمان عریض و طویل هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ قبل هخامنشی ندارد. اینها فقط خود را خدمتگزار تاریخ هخامنشی می دانند!» پس از نماشی اشکال و تصاویر آثار تاریخی، پور پیرار اظهار داشت:«همه این قبیل اثارنفیس تمدنی بشر شرق میانه، کوتاه زمانی پس از به قدرت رسیدن هخامنشیان از صفحه تاریخ گم می شود بنوعی که پس از ۱۲۰۰ سال آثار تمدنی مکشوفه در همین منطقه بسیار ابتدائی است و نشان دهنده ضعف شدید علمی، هنری و مدنی اقوام سازنده آن می باشد!». او می پرسد چه شده است که ناگهان پس از گذشت ۱۲۰۰ سال از حکومت هخامنشیان اقوام فلات ایران به رغم سیر محتوم تکاملی دچار چنین نزول دهشتناکی شده اند؟! پور پیرار با تکیه بر همین نکته اعلام داشت که وقوع یک حادثه عظیم و بسیار مهلک سبب اهلاک و قهقرای تمدنی در فلات این سرزمین شده است. او با بازخوانی آیات معینی از کتاب مقدس تورات به حادثه ای تحت عنوان«پوریم» اشاره می کند و از قول قوم یهود می گوید: مطلع شدیم که مردم منطقه شرق میانه تصمیم به نابودی یهودیان گرفته اند. پس ما پیشدستی کردیم و با کمک هخامنشیان دشمنان خود را در سیزدهم ماه ادار از بین بردیم و ۷۷ هزار تن از آنها را هلاک کردیم! پور پیرار با این پرسش بحث خود را آغاز می کند که چرا وقتی مورخان غربی از طوفان نوح و ساختن کشتی نوح به تفصیل سخن می گویند در قبال حادثه پوریم سکوت اختیار کرده اند و حتی در دائره المعارفها نیز در مورد این ماده سخنی به میان نیامده است؟! او افزود:«سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است. در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با آمدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدیترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند. پور پیرار معتقد است این نبرد جمعی علیه داریوش خودجوش نیست و به نوعی تحت کنترل یک سازمان مرکزی ضد هخامنشی قرار دارد و این سازمان به دلیل همپیمانی یهودیان با جلادان هخامنشی خواهان نابودی دشمنان خویش می باشد. پور پیرار معتقد است:«بعد از فاجعه پوریم منطقه به قدری خالی از سکنه شده که بشر برای ۱۲۰۰ سال در شرق میانه قادر به تولید یک سنجاق سر نیز نشده است. اما به رغم این مسائل برخی از مورخان از یافته شدن اثار ساسانی خبر می دهند. مطابق ادعای این مورخان، بشقابها و کوزه های یافته شده مربوط به مناطق اورال، ایتالیا و بلغارستان است. توجه کنید که همه این اثار در خارج از فلات ایران امروز یافته شده است. می پرسیم این آثار چگونه خود را به آن نواحی دوردست رسانده اند؟! در مورد منطقه اورال می گویند که ایرانیها در دوران ساسانی به پوست خرس علاقه داشتند لذا در مبادلات پایاپای، بشقاب ساسانی می دادند و پوست خرس اورالی می گرفتند!». پور پیرار می پرسد:«پس از چه روی تاکنون در درون فلات ایران، بعنوان مرکز اصلی این تولیدات فرضی، هیچ اثری یافت نشده است؟!». او همچنین می گوید:«توجه داشته باشید که برخی از آثار مکشوفه منسوب به دوران ساسانی به حدی تازه و صیقلی است که مورخ در نگاه اول به جعلی بودن آنها پی میبرد!». پور پیرار از بشقابی سخن می گوید که منسوب به یزگرد سوم ساسانی است. او می گوید:«به دلیل تشابه تاج نقش اسب سوار موجود در این بشقاب با نقوش سکه های ادعایی دوران یزد گرد، آنرا ساسانی و مربوط به یزد گرد سوم می دانند». او می پرسد:«اما چرا آن سکه ها ساسانی دانسته شده اند؟ در جواب می گوید:«همین مورخان به دلیل تشابه نقوش این سکه ها به آن بشقاب آنرا ساسانی می دانند!». وی با به مسخره گرفتن وجود چنین تسلسل باطلی در استدلالات تاریخی این توجیهات را تلاشی برای تاریخ سازی جهت ملل و اقوام ایران می داند. او بار دیگر به کتیبه بیستون اشاره می کند و نام برخی از اقوام مندرج در آن کیتبه را می خواند. اقوامی همچون اووجه، مودرای، سه ته گوشه، رخج،... که در حال حاضر تنها و تنها یک نام از آنها بر روی سنگ نوشته مذکور باقی مانده است و دیگر هیچ! او می گوید:« همه این اقوام در فاجعه پوریم به دست هخامنشیان و یاوران آنها کشته شده اند. به همین دلیل است که در ایران امروز هر جا کاویده می شود تمدن نابود شده ای از دل خاک سر بر می آورد. تمدنی که ثروتهای آن رها شده است!». او مجددا می پرسد:«اگر سبب این اتفاقات مهلک یک حادثه طبیعی است چرا بازماندگان برای بازیافت این ثروتها همچون همیشه باز نگشته اند؟!». او به اکتشافات آقای نگهبان در حوزه تمدن مارلیک اشاره می کند و از اشیاء بسیار نفیس و رها شده ای در عمق نیم متری زمین خبر می دهد که تنها به دلیل گذر زمان با خاک و شن پوشیده شده است. چرا هیچ کس به رغم اینکه این اشیای بسیار بسیار نفیس سالهای سال بر روی زمین قابل مشاهده بوده اند جهت تصاحب آنها اقدام نکرده است؟!. پور پیرار می گوید: «جواب این سئوال مرگ همه انسانها و اقوام ان روز ایران است!. پس مورخان جهت پر کردن این شکاف عظیم تمدنی اقدام به جعل اوستا و مانی و مزدک کرده اند. من معتقدم همه کیتبه های واقع در جنوب ایران جعلی است و از صد سال پیش توسط برخی از مراکز غربی و از جمله دانشگاه شیکاگو در نقش رجب و نقش رستم کنده شده اند». او معتقد است که پس از فاجعه هستی سوز پوریم تا طلوع اسلام بخش بزرگی از فلات ایران فاقد شواهد تمدنی است. پور پیرار مدعی است: «حتی با طلوع اسلام اسامی اشخاص و اماکن مجدد وضع می شوند». او می گوید هر اسمی در هر زبانی معنایی دارد. مثلا بویوک در تورکی، احمد در عربی و... اما چرا در شاهنامه به هنگام اشاره به اسامی ایران باستان کلماتی مطرح می شوند که فاقد هرگونه معنا هستند؟ او از سیصد اسم همچون رستم، منیژه، بیژن و... نام می برد که کوچکترین معنایی را تداعی نمی کنند!. پور پیرار تاکید می کند که او اصلا قصد تخریب قوم یهود را ندارد و بهیچوجه دشمن یهود نیست و می گوید بدون هرگونه حب و بغض نسبت به تاریخ ایران بیائید یافته های تاریخی جدید را بررسی کنیم. او تاکید می کند:«در کمال تاسف مقامات کنونی جمهوری اسلامی حاضر نیستند به این یافته ها و تحلیلهای جدید تاریخی توجه کنند. به همین دلیل است که وزارتخانه های آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش عالی و همچنین صدا و سیما و میراث فرهنگی همه ساکتند!. او می گوید:«از چه روی مقامات جلوی بیان حماسه های دروغین شاهنامه را بعنوان تاریخ نمی گیرند اما مانع از بیان یافته های جدید تاریخی می شوند؟!». سخنرانی پور پیرار در میان تشویقهای مکرر بیش از چهارصد دانشجوی حاضر در سالن به پایان رسید. اما در انتهای سالن جمعی که تعداد آنها کمتر از سی نفر بود و به زبان فارسی صحبت می کردند بارها کوشیدند تا با فریادها و سوتهای خود نظم سالن را به هم ریزند. در دستان آنها ویژه نامه نشریه تخته سیاه، ارگان انجمن اسلامی دانشگاه زنجان نیز به چشم می خورد که علیه کتابهای پور پیرار نوشته شده و در سطح وسیعی توزیع شده بود. سپس نوبت به بخش سئوالات حضار رسید. آقای سید حسینی مجری این برنامه جهت هر چه دمکراتیک برگزار شدن اجلاس پیشنهاد شفاهی مطرح شدن پرسشهای مخالفین را به رغم وجود تعداد کثیری از سئوالات مکتوب پذیرفت. اولین سئوال از آن یک دانشجوی مخالف بود. او با قرائت آیه ای از قرآن کریم به کلمه مجوس اشاره کرد و گفت که به رغم ادعاهای شما قرآن مجوسان یعنی گبر آنرا به رسمیت شناخته است. پور پیرار با بیان اینکه قران افصح الکتب است اظهار داشت مجوس به معنی گبر نیست و دلالت بر کسانی غیر از صابئین و اهل ذمه دارد. این دانشجو مجددا پرسید چگونه از تمرکز توجه میراث فرهنگی بر تخت جمشید سخن می گویید که در حال حاضر آنها نسبت به ساخت سد سیوند و نابودی تنگه بلاغی و اثار تخت جمشید بی تفاوتند؟ پور پیرار اظهار داشت از بيست سال پیش در خصوص ساخت این سد در مطبوعات خبر رسانی شده است. اکنون چه شده که طی یک سال گذشته ناگهان بحث خطرات آبگیری سد سیوند از طرف جمعی باستانگرا مطرح شده است؟! همین دانشجو با تاکید بر تحریف شدن تورات اعلام کرد که پوریم مورد نظر تورات مربوط به بخش تحریف شده آن می باشد. مخالف دیگری بر سن رفت و با قرائت چند بیت از ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه را کتابی دانست که تاریخ واقعی ایران را ترسیم و بیان کرده است. او با اشاره به آیه روم در قرآن کریم اظهار داشت که ترکیب قرآنی غلبت الروم به معنای تسلط امت اسلام بر دو امپراطوری روم وا یران است! سومین سئوال از طرف فردی مطرح شد که با حمله به سن خود را به تریبون رساند و اظهار داشت که خود شیرازی است و پدر بزرگی ۱۰۷ ساله دارد که در سن ۱۷ سالگی سوار بر الاغی از کنار مکعب زرتشت گذشته و این بنا را دیده است. شما چگونه مدعی جعلی بودن این مکعب و نوساز بودن آن طی ۶۵ سال گذشته هستید؟! پور پیراراظهار داشت شما اصلا به حرفهای من گوش نکرده اید. من می گویم کتیبه های صد سال گذشته جنوب ایران جعلی است. من نمی گویم مکعب زرتشت جعلی می باشد. من مدعی جعلی بودن کتیبه های نقر شده بر روی آن هستم! این بار یک دانشجوی موافق بر سن رفت. او که به شدت مورد فحاشی مخالفین قرار گرفته بود اظهار داشت: اگر حق گو نیستید لااقل جرات شنیدن حق را داشته باشید. وی با اشاره به اینکه ملتهای اروپایی برای قرنهای متمادی بر اساس فیزیک ارسطوئی زمین را مرکز جهان می دانست اظهار داشت: آقایان مخالف باور کنید که دوران علمی ادعاهای شما سرآمده و زمین شما دیگر مرکز جهان نیست! این دانشجوی موافق اظهار داشت در میان ما اکنون در این جلسه کمتر کسی است که به دروغین بودن نصب یازده ترجمه از شعر معروف «بنی آدم سعدی» بر سر در سازمان ملل اطلاع داشته باشد! او نتیجه گرفت وقتی بسیاری از موضوعات قابل مشاهده امروز را برای ما تا به این حد دروغ گفته اند دیگر وای به حال تاریخ ایران باستان!. این دانشجو در پایان در خصوص قدمت و ارزش استوانه معروف به حقوق بشر کوروش سئوال کرد. پور پیرار اعلام داشت: در این خصوص دروغهای بزرگی گفته شده است. جهت تعیین قدمت کل استوانه و یا لااقل بخشهایی از جملات این استوانه نیازمند زمان سنجی فیزیکی هستیم. و همچنین گفت که حتی در صورت فرض صحت این استوانه، ولین قوانین نوشته شده بشری بسیار بسیار قدیمیتر از تاریخ حضور کوروش است ضمن اینکه مطالب این استوانه نیز به دلیل نگارش از طرف قوم فاتح می تواند امری غیر حقوقی و کاملا سیاسی تلقی شود. آخرین مخالف به دنبال تهدید شدیدالحن مسئولین سیمنار در پشت تریبون قرار گرفت. او با تاکید بر بی ارزش بودن کتاب تورات و نیز بیان جمله ای از ریچارد آرمیتاژ یکی از سیاستمداران آمریکائی در خصوص بربریت پارسیان در عصر کوروش و داریوش، پور پیرار را دشمن پارسیان، پان تورکیست، عرب زده، مامور مستقیم سازمانهای جاسوسی آمریکا و اسرائیل دانست که قصد بی هویت کردن تاریخ ایران را دارد. با اعلام اتمام وقت از طرف مجری حدود پنج تن از مخالفین وی با نعره های بلند، پور پیرار را مورد فحاشی قرار داده وی را تهدید به حملات فیزیکی مهلکی کردند. اما بدنبال عکس العمل صدها تن از موافقین پور پیرار این تعداد به همراه جمعی از سمپاتهای خود ضمن قرائت سرود ای ایران مجبور به ترک جلسه شدند. اماهمچنان در راهروهای ورودی ماندند و منتظر پور پیرار شدند. حتی یکی از آنان به فیلمبردار سمینار حمله ور شد و او را مورد تهدید و ضرب و شتم قرار داد. سرانجام به دنبال حضور جدی حراست دانشگاه این مورخ دگراندیش به بیرون هدایت شد. پور پیرار در پاسخ به سئوال یکی از خبرنگاران حاضر در اجلاس در خصوص علت رفتارهای خشونت آمیز معدود مخالفین خود گفت: «این آقایان در حال مشاهده فرو ریختن بنای شیشه ای عظیمی هستند که طی هشتاد سال گذشته با مکعب هایی از جعل و جهل برای آنها ساخته است... به آنها حق دهید که خشمگین باشند!.
تهیه و تنظیم: سودابه روزبهان- زنجان |
اثت پانفارسها در خبرگزاريهاي غربي٫ ترس از بکار بردن کلمه “تورک” و نقشه کثيف شوونيسم فارس براي ملتها
همچنانچه در خبرها آمده است٫ رژيم فارس با صدور دستورالعملهايي٫ استفاده از زبان تورکي را در آذربايجان ممنوع اعلام کرده است. اين دستورالعملها و بخشنامه ها٫ اينبار به طور چشمگيري باعث عکس العمل مردم٫ فعالان ملي و نماينده هاي مجلس شده است. علت آن را نيز بايد در واکنش سريع و همگاني در داخل و فعاليت خبرگزاريها و وب سايتهاي آذربايجاني در خارج عنوان نمود. اينجاست که ميتوان به قدرت رسانه هاي جمعي پي برد. بايدي که نبودش هر روز بيشتر از روز قبل احساس ميشود
در اين ميان٫ هرچند برخي از نماينده هاي پانفارس آذربايجان نيز در عمليات ماهيگيري از آب گل آلود شرکت دارند٫ ولي هر چه باشد فشاري که از اين سو به شوونيسم فارس وارد ميشود ميتواند بخش کوچکي از حقوق ملي ما را آزاد نمايد
استفاده از کلماتي نظير “آذري” و يا اطلاق “ترکزبان” به جاي “تورک”! و نيز استفاده از “شمالغرب ايران”٫ “شمالغرب کشو” و يا “مناطق آذري نيشن”! به جاي “آذربايجان”٫ از دسيسه هاي استعمارگران فارس محسوب ميشوند. آنها با انکار موجوديت ملت تورک و نامگذاري جعلي به سرزمين و مليت ما٫ ميخواهند جاي پاي کثيف خود را محکمتر کنند. در اينراه٫ فارسهاي مزدوري که در خبرگزاريهاي خارجي فعاليت ميکنند نيز سنگ تمام ميگذارند. آنها با کاسه ليسي آمريکا و يا کشورهاي غربي٫ رذيلانه تلاش ميکنند تا سياست مشهور رضا پالاني ادامه يابد. سياست منحوس “يک کشور٫ يک ملت و يک زبان”
به خبر زير که در راديو فردا* منتشر شده است دقت نمائيد
||شکایت دو نماينده مجلس به دليل محدودیت استفاده از زبان آذری
اکبر اعلمی، نماينده تبريز، و رسول صديقی بنابی، نماينده بناب، از شورای تأمين شهرستان تبريز، به دليل جلوگيری از استفاده اصناف از زبان مادری، به کميسيون اصل نود شکايت کرده اند
به گزارش ايسنا، اين دو نماينده در نامه خود به کميسيون اصل نود، تصميم شورای تأمين شهرستان تبريز برای جلوگيری از به کار بردن زبان مادری را نقض اصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی دانسته و خواهان لغو دستور آن شورا شده اند
به گفته اين دو نماينده، شورای تأمين شهرستان تبريز در تيرماه گذشته استفاده اصناف و بازرگانان از واژگان و عبارات مرتبط با زبان مادری خود، در تابلوی فروشگاه ها و برچسب کالاها در استان آذربايجان شرقی را ممنوع کرده است
همچنانچه مشاهده ميشود٫ پانفارسهاي دون شخصيت در خبررساني نيز دچار بحرانهاي شديدي هستند. در تيتر خبر از “محدوديت” سخن ميگويند ولي در متن خبر از “ممنوعيت”! اين دو کلمه کاملا با هم تفاوت دارند. زبان مادري تورکها در سرزمين خودشان ممنوع شده است٫ يعني به هيچ عنوان اجازه استفاده از آن را ندارند
سالها قبل نوشته بودم که رژيم فارس در برنامه هاي خود٫ آزاد ساختن استفاده از زبان مادري در سال ۱۳۹۰ را گنجانده است. اين برنامه که از سالها قبل آماده شده بود با قيام ميليوني ملت تورک آذربايجان به هم ريخت. امروز٫ رژيم فارس ميخواهد به هر طريقي که شده با استفاده از سوپاپ اطمينان اجراز قانون اساسي و مخصوصا بند ۱۵ آن!! به طريقي جلوي اعتراضات روزافزون ملي در آذربايجان و ديگر مناطق را بگيرد
البته٫ سالها قبل نوشته ام که ملت ما فقط مدرسه و روزنامه به زبان مادري تحت کنترل مرکز خود ندارند. نياز ملي ما داشتن حق تعيين سرنوشت است
براي ايجاد محيطي سالم و انساني در جغرافياي ايران٫ و مخصوصا آذربايجان٫ بايستي امکانات اوليه زير مهيا شوند. زبان مادري و ملي ما بايد بدون هرگونه محدوديتي و اجباري آزاد شود. حداقل٫ به فعالان ملي و بين المللي٫ ۲ سال (در مقابل بيش از ۸۰ سال آسيميله شدن) اجازه تبليغات گسترده و همه جانبه٫ براي آشنائي ملت آذربايجان با خوبيها و بديهاي حال٫ گذشته و آينده داده شود. همگان بايستي بتوانند با اطلاع کامل از وقايع گذشته و روند جاري٫ با درک دقيق واقعيات٫ انتخاب آتي خود را به صورت مستقل٫ سالم و عاقلانه انجام دهند. تمامي آمار و ارقام واقعي توسط سازمانهاي بيطرف بين المللي تهيه شده و در اختيار عموم قرار گيرد. آمار در خصوص جمعيت٫ تحصيلات٫ اقتصاد و نيز درآمدهاي متفرقه بايستي بدون دستکاري به عموم رسانده شود. از نظر سرمايه گذاري٫ با توجه به پتانسيل انساني-اقتصادي-جغرافيايي٫ بايد تعادل نسبي بين تمامي مناطق برقرار شود و کاستيهاي سالهاي گذشته برطرف شوند
بعد از آن است که ميشود آزادانه و با قدرت انتخاب کرد. امروز اکثريت ساکنان آذربايجان به قدري در تلاش براي زنده ماندن هستند که نميتوانند خوب و بد آينده خود را تشخيص دهند. امروز همان سياست مشهور قورباغه در حال اجراست تا ملت تورک آذربايجان نداند کي و چگونه فارس شده است! قورباغه را زنده زنده در ديگ آب ميگذارند و شعله ملايم آتش آب را گرو و گرمتر ميکند تا به لحظه اي برسد که قورباغه پخته شده است! بدون اينکه خود فهميده باشد چه بلايي بر سرش مياورند. آب داخل ديگ آذربايجان از همه طرف توسط شوونيسم فارس در حال داغ شدن است. تلويزيون٫ راديو٫ روزنامه٫ برنامه٫ خبر٫ مدرسه٫ اداره٫ شرکت٫ اسناد و همه و همه به زبان تحميلي فارس بوده و چون شعله اي است که وجود ملت تورک آذربايجان را تهديد ميکند
سخن آخر اينکه٫ با اعتراضات سطحي و مصلحتي عده اي از فعالان ملي يا غير ملي خودمان را قانع نکنيم. اگر حتي رژيم فارس آماده اجراي اصل ۱۵ قانون اساسي خود نيز باشد٫ باز هم هيچ تضميني در استقلال فرهنگي و ملي ما وجود نخواهد داشت. چرا که آن اصل به استفاده از زبان مادري و قومي! در کنار زبان فارسي اشاره ميکند. يعني٫ اولا ما خود را قوم شناخته و خواهيم شناساند! دوما٫ زبان ما پايينتر از زبان فارسي قرار خواهد گرفت و ديگر نخواهيم توانست به آساني آنرا تغيير دهيم. سوما٫ طرز و جاي استفاده از زبان مادري ما توسط مرکز که تحت کنترل فارس است معين خواهد شد. چهارما٫ در بعد گسترده هيچ تغييري ايجاد نخواهد شد. يعني٫ سيستم آموزشي و اطلاع رساني و سرگرميهاي روزمره و عمومي همچنان به زبان فارسي خواهند بود
با قبول کردن اجراي بند ۱۵ قانون اساسي فارسها! در واقع شکست دائمي خود را امضا خواهيم نمود. ما به عنوان اسيراني خواهيم بود که هويت٫ زبان و آينده شان توسط اقليت نژادپرستي به نام فارس رقم خواهد خورد
آنهايي که ما را ترکزبان و آذري مينامند خوب ميدانند که چکار ميکنند. آنها برنامه هاي گسترده اي براي از بين بردن ما دارند. ما نبايد به دام آنها بيافتيم
شايد خيليها بگويند که يک تار مو از خرس کندن نيز غنيمت است! اما من ميگويم که آشتي يکطرفه و امضاي قرارداد خطرناک با دشمن هيچ سودي نخواهد داشت. ما چرا به خرس اجازه زندگي و حمله ميدهيم تا مجبور باشيم به تار مويش شاد شويم؟ خرس بايد از خاک و زندگي ما بيرون انداخته شود. يک سال زندگي آزاد با ارزشتر از ۴۰ سال بندگي است
يا قبول خواست ملي آذربايجان براي استقلال کامل خود از يوغ فارسها٫ و يا برگزاري رفراندوم با نظارت سازمانهاي بين المللي
براي داشتن حق تعيين سرنوشت٫ همه راهها پيموده خواهند شد
باي بک تبريزلي
گلاسگو
۲۹/۰۹/۲۰۰۷
نقل
از راه توده
شماره 57 - اسفند
1375
صدر فرقه
دمکرات
آذربایجان
ایران
آذربایجان
واحد
خواب و خيال
است!
يك
هيات
تحقيقاتي،
به سرپرستي
خانم "نيره
توحيدي"،
پژوهشگر
ايراني مقيم
امريكا، در
نخستین
سالهای پس از
فروپاشی
اتحاد شوروی
به جمهوري
آذربايجان
سفر كرد.
سرپرست اين
هيات، كه
تاكنون چند
گزارش
پيرامون
آذربايجان
تهيه كرده،
در اين سفر،
علاوه بر
ديدار با
برخي فعلان
نهضت
آذربايجان،
با صدر فرقه
دمكرات
آذربايجان،
"امیرعلی
لاهرودي"
نيز گفتگوي
نسبتا
مشروحي
انجام داد.
محور اين
گفتگو،
عمدتا عبارت
بود از: مسائل
جاري در
جمهوري
آذربايجان،
خواستهاي
فرقه دمكرات
آذربايجان
پيرامون خود
مختاري در
ايران،
تشديد برخي
تحريكات
عليه خلق
آذربايجان
از سوي محافل
حكومتي و
برخي سازمان
هاي
جديدالتاسيس
و مجهولالهويه،
وضع اقتصادي
در جمهوري
آذربايجان،
دلائل
نزديكي سريع
سياسي و
اقتصادي
جمهوري
آذربايجان
به امريكا و
اسرائيل و
سرانجام وضع
كمونيستها
در جمهوريهاي
سابق اتحاد
جماهير
شوروي
سوسياليستي.
در اين
مصاحبه، صدر
فرقه دمكرات
آذربايجان
با صراحت و
قاطعيت، هر
گونه انديشه
تشكيل
آذربايجان
واحد را تخيلپروري
دانسته و
مخالفت خود
را با آن
اعلام داشتهاست.
در اين
مصاحبه، صدر
فرقه دمكرات
آذربايجان،
همچنين
اطلاعات
قابل توجهي
را پيرامون
تحريكات ملي
در ايران
افشاء كردهاست.
صراحت بيان
صدر فرقه
دمكرات
آذربايجان
در مخالفت با
هرگونه
جدائي و
جدائي طلبي،
در شرايطي،
كه سياستجهاني
امپرياليسم
مشوق جنگهاي
منطقهاي و
جداسازيهاست،
سياستهاي
فرقهاي در
جمهوري
اسلامي
زمينهساز
اختلافات
مذهبي و قومياست،
در خليج فارس
زمزمه
جداسازي
جزاير سه
گانه از
ايران و
تبديل آنها
به پايگاههاي
نظامي
امريكا
جريان دارد و...
يكبار ديگر
نشان ميدهد،
كه هم سركوب
خونين نهضت
مردم
آذربايجان
براي
خودمختاري و
دفاع از
آزادي، توسط
دربار پهلوي
و ارتش
شاهنشاهي بر
پايه اتهام
تجزيهطلبي
استوار بود و
هم مخالفتي
كه سلطنت
خواهان و
سلطنت
پرستان
كنوني با
خودمختاري
ميكنند و 21
آذر را برگ
زريني در
دفتر سياه
دربار پهلوي
معرفي ميكنند،
بر اساس همان
تبليغات
استوار است!
سياستهاي
جمهوري
اسلامي، كه
تقليدي بيكم
و كاست از
همان سياستهاي
دربار پهلوي
در مقابله با
آزادي و حقوق
خلقهاي
ايران است،
نشان ميدهد،
كه روياروئي
با حقوق
اقوام و خلقهاي
ساكن ايران،
پيوسته بخشي
از سياست
عمومي حكومتهاي
ارتجاعي و ضد
ملي است.
حكومتي كه
ابتدائيترين
حقوق فارسها
را مراعات
نميكند، چگونه
ميتواند به
حقوق خلقها
و قومهاي
ديگر احترام
بگذارد؟ اين
همان سياست
واحدي است كه
رژيم
شاهنشاهي و
جمهوري
اسلامي،
يكسان ازآن
پيروي ميكرد
و ميكند. با
كمال تاسف،
در سالهاي
اخير، نقطه
نظرات فرقه
دمكرات
آذربايجان
بسيار بندرت
در داخل و
خارج از كشور
انعكاس
يافتهاست.
البته در اين
زمينه "راه
توده" تا
آنجا كه در
توان و
امكاناتش
بوده، تلاش
كرده و
مطالبي را
نيز منتشر
ساختهاست.
براساس همين
اعتقاد و
ضرورت و با
كمك ارزنده
همكاران "راه
توده"،
گفتگوي اخير
صدر فرقه
دمكرات
آذربايجان
با خانم نيره
توحيد، كه
بصورت نوار
تكثير شده و
در محافل
بسيار
محدودي از
ايرانيان
مقيم
امريكا، دست
به دست ميشد،
براي "راه
توده" ارسال
شد، كه از
اين همكاري
صميمانه
سپاسگزاريم.
ما نوار اين
گفتگو را، كه
تاكنون در هيچ
نشريهاي
منتشر نشده و
از هيچ
برنامه
راديوئي و
تلويزيوني
نيز پخش
نشده،عينا
پياده كرده
ايم كه در زير
ميخوانيد.
در همينجا،
لازم به ياد
آوري است، كه
در برابر
برخي نظرات
صدر فرقه
دمكرات
آذربايجان،
بويژه در
ارتباط با
سياستهاي
جاري در
جمهوري
آذربايجان و
روابط دولت
اين جمهوري
با اسرائيل،
امريكا و
ديگر
كشورهاي
بزرگ سرمايهداري،
كه وي از آنها
بعنوان
الزامات
سياسي ياد ميكند،
ما نقطه
نظرات خود را
داريم، كه
تاكنون نيز
در همين
نشريه
انتشار
يافته و
درآينده نيز
انتشار
خواهد يافت.
نوار
ويدئوئي اين
گفتگو،
آنگونه كه از
مصاحبه اخير
خانم "نيره
توحيدي" با
راديو 24 ساعته
ايرانيان
مقيم امريكا
بر ميآيد،
براي پخش در
اختيار
تلويزيون "قريب
افشار" در
امريكا نيز
گذاشته شده،
اما اين
تلويزيون از
پخش كامل آن
خودداري
كردهاست.
همين سانسور
و پخش نكردن
مصاحبه، به
تنهائي نشان
دهنده سياست
كينه توزانه
و پافشاري بر
تحريفاتياست
كه سلطنت
خواهان و
وابستگان به
رژيم گذشته
درباره نهضت
آذربايجان
پيوسته گفته
و نوشته و ميگويند
و مينويسند!
البته ميزان
اعتقاد اين
طيف به آزادي
و قبول تنوع
انديشه و اين
نوع
اصطلاحات،
كه ميگويند
در مهاجرت
بدان اعتقاد
يافتهاند،
در همين نوع
برخوردها و
سانسورها
نمايان است!
لاهرودی چه می گوید که پخش نمی کنند:
* مناسبات جمهوري آذربايجان با امريكا، غرب و اسرائيل و امتيازاتي را كه داده، بايد درچارچوب سياستهاي جهاني و درجهت حفظ استقلال آذربايجان ارزيابي كرد.
*
"حيدرعلي اف"
سياستمداري
كاركشتهاست،
كه اگر رهبري
جمهوري
آذربايجان
را بدست
نگرفتهبود،
وضع اين
جمهوري
معلوم نبود
به كجا ميانجاميد.
*
جريانات
مشكوكي كه
خود را
مبتكران
استقلال
آذربايجان
اعلام داشتهاند،
يك سرشان به
شهر "پراگ"
وصل است و
اهدافي را كه
دنبال ميكنند،
هيچ
ارتباطي با
خواستهاي
فرقه دمكرات
آذربايجان
ندارد!
این
مصاحبه را به
نقل از راه
توده می
خوانید:
* آقاي
لاهرودي،
رفقاي شما، چون
شما ميگويند
كه همچنان
آرزوي آزادي
آذربايجان و
ايران را
دارند و همه
تاكيد ميكنند
كه آزادي
آذربايجان
را جدا از
آزادي ايران
نميدانند و
براي
آذربايجان
خودمختاري
ميخواهند،
آذربايجاني
كه جزو
لاينفك
ايران است.
بفرمائيد كه
منظور شما از
آزادي چيست
و شما براي
آذربايجان و
ايران چه
خواستههائي
را داريد و در
چه شرايطي
آمادهايد
به ايران باز
گرديد و اصلا
مسئله ملي را
چگونه ميبينيد
و چرا براي
خودمختاري
آذربايجان
مبارزه ميكنيد؟
-
ما عضو
خانواده
بزرگ ايران
هستيم،
كشوري كه در
آن اقوام و
ملتهاي
زيادي زندگي
ميكنند و
اين ملل و
اقوام سه
هزار سال
كنار هم با
آرامش زندگي
كرده و ميكنند.
قرن حاضر
براي تمام
جهان قرني
انقلابي و
متحول بودهاست.
نهضت ملي
آذربايجان
حادثهاي
تاريخي و
بزرگ است كه
در تاريخ
ايران رخ
داده و هنوز
هم 50 سال است كه
از دستور روز
هم مخالفين و
هم موافقين
خارج نشده،
هنوز هم مطرح
بوده و سالهاي
سال نيز مطرح
خواهد بود.
حالا يكي
آنرا تجزيهطلبي
ميخواهد
تلقي كند و آن
ديگري آنرا
يك نهضت ملي
ميداند كه
البته هم
نهضتي ملي
بودهاست.
البته با
پيشروي
زمان، اصل
واقعيت گفته
خواهد شد و
آشكارتر
خواهد شد كه
نهضتي ملي
بودهاست.
اين
پيشكسوتان
نهضت ملي
آذربايجان
در مهاجرت،
كه شما با آنها
هم مصاحبه
كردهايد،
افرادي
هستند كه 50 سال
مهاجرت و 55 تا 60
سال هم تجربه
كل مسائل
سياسي و
آذربايجان
را پشت
سرگذاشتهاند.
بديهي است كه
اينها خوب
ميدانند كه
چه ميكنند
و چه خواهند
كرد. فرقه
دمكرات
آذربايجان
واقعا يك
فرقه ملي
است، كه اين
نهضت را
رهبري كرد.
بنابراين هم
در آن دوران و
هم امروزه در
داخل ايران
براي مردم
آذربايجان
خودمختاري
ميخواهد،
البته اين
خودمختاري
بدون آزادي
در ايران
ممكن نيست.
وقتي در
ايران آزادي
وجود نداشته
باشد، هيج
خلقي، از
جمله
آذربايجانيها
هم آزاد
نخواهد بود!
نظر من اين است كه اگر ايران آزاد نباشد، نه آذربايجان، نه كردستان آزاد نخواهد شد. بنابراين در مجموع ما در ايران آزادي ميخواهيم و آزادي بدين معني است كه احزاب متشكل شوند، بودن مانع افكار و عقايد گوناگون بدون ترس و واهمه آزادانه بيان شود. مطبوعات آزاد شوند و بطور كلي يك جامعه دمكراتيك و حداقل به شكل غربياش شكل بگيرد كه در آن احزاب تشكيل ميشوند و روزنامههايشان را منتشر ميكنند، جلسه ميگذارند و عقايدشان را بيان ميكنند، آنگاه مردم تشخيص ميدهند كه كدام حزب درست ميگويد و مي روند به آن حزب راي ميدهند. غير از اين ما خواسته ديگري نداريم. آن زمان هم در آذربايجان، فرقه دمكرات آذربايجان جز اين نميخواست. فرقه دمكرات آذربايجان آن زمان عليه ديكتاتوري قيام كرد، يعني در ايران ديكتاتوري از نوع رضاخاني برچيده شود و استقرار پيدا نكند و پيشبيني هم درست بود. وقتي كه فرقه را سركوب كردند، مصدق را هم بعدا سركوب كردند. اگر فرقه دمكرات آذربايجان ميماند و خودمختاري كردستان سركوب نميشد، من فكر نميكنم كه ميتوانستند نهضت ملي مصدق را از بين ببرند و عليه او كودتا كنند، تا ديكتاتوري فاسد و سياه برقرار شود. ما ميخواهيم اين ديكتاتوري از بين برود و در ايران آزاديهاي دمكراتيك به شكلي كه در بعضي از كشورهاي دنيا وجود دارد، بوجود آيد. مثل هندوستان. در هندوستان مگر چند حزب و چند ايالت خودمختار وجود ندارد؟ در هندوستان 15 ايالت خودمختار وجود دارد، چرا در ايران اين طور نباشد؟ ما يك سيستم فدرال شبيه همين هندوستان ميخواهيم. نه فدرال از نوع امريكائي، نه از نوع شوروي سابق. در هندوستان سيستم فدرال در هر ايالت سر وزير دارد، مجلس دارد، هيات وزرا دارد. با اين سيستم فدرال خودشان ايالت خودشان را اداره ميكنند. كمونيستها در "كرالا" چندين سال است كه حكومت ميكنند، هيچوقت هم اين ايالت را از هندوستان جدا نكردهاند. الان هم كمونيستها در حكومت شركت دارند. ضد كمونيستها هم هستند. بحث ايدئولوژيك هميشه بهانه سركوب نهضتهاي آزاديخواهي در ايران بوده است. بايد آزادي باشد طوري كه كسي از بيان عقيدهاش واهمه نداشته باشد.
* شما معتقديد كه در ايران يك زبان مشترك وجودش ضروري است يا خير؟ شما اصرار داريد كه آذربايجانيها به زبان خودشان قادر به آموزش باشند و مدرسه داشته باشند و تحصيل كنند. بخشي از روشنفكران فارس زبان اصرار دارند كه يك زبان ملي و مشترك براي ايران لازم است، يعني اگر قرار شود كه به زبانهاي اقوام آموزش و پرورش انجام شود، ممكن است چند پارچگي ايجاد شود. نظر شما در اين رابطه چيست؟
-
متاسفانه يك
نوع طرز تفكر
قشري و جامد
در ميان بخشي
از
روشنفكران
وجود دارد كه
هيچوقت
تحولات
انقلابي در
جهان را نميبيند
و يا ناديده
ميگيرد.
دنيا عوض شده.
در كانادا،
انگليسي
زبانها و
فرانسوي
زبانها با
هم زندگي ميكنند.
در كبك
كانادا مردم
راي دادند و
يك در صد كم
آوردند، تا
فرانسوي
زبانها
دولت خودشان
را تشكيل
دهند. اگر
ايالت "كبك"
مستقل شود، چه
ضرري براي كل
كانادا
دارد؟ شايد
از لحاظ
اقتصادي
مشكلاتي
بروز كند،
ولي آنجا آن
دو زبان
تفاهم دارند
كه كه هر ملت
هر طور كه ميخواهد
زندگي كند. در
سوئد 700 سال است
كه
كنفدراسيون
وجود دارد، چرا
اين را نميفهمند؟
آخوندها ميگويند
كه زبان
فارسي، زبان
مذهبي است و
روشنفكران
ضد آخوند هم
ميگويند
زبان فارسي
زبان ملي است.
كسروي 80 سال، 60
سال قبل گفت
كه ما آذري
بوديم. هنوز
هم اينها ميگويند
ما آذري
هستيم. مي
گويند اين
زبان مغول
است و از خارج
تحميل شدهاست.
خوب 1000 سال است
اين زبان
تحميل شده،
ولي هزار سال
هم هست كه
ديگر در اين
جا مغول نيست.
ما كه مغول
نيستيم، ما
اين زبان را
قبول كردهايم.
فرانسويها
رفتهاند به
كانادا،
آنجا براي
خودشان كلني
درست كردهاند،
زبان
فرانسوي را
مستقر كردهاند،
ما حالا اين
زبان را
داريم. اين
زبان بايد در
ايالت
آذربايجان
رسميت پيدا
كند و زبان
فارسي هم به
عنوان زبان
دولت فدرال
بماند، ملتها
در ارتباط با
هم با آن زبان
صحبت كنند.
* شما اين
حق را براي
ديگر اقوام
هم قائل
هستيد؟
- بله براي تمام اقوام. ما نبايد از يك طرف وحدت و يكپارچگي يك دولت را بپذيريم، اما از طرف ديگر حق تعيين سرنوشت ملتها را فراموش كنيم. حق تعيين سرنوشت ملتها را خود دولتهاي ايران، هم شاه و هم ملاها هم نوشتهاند و در اسناد سازمان ملل قبول كردهاند. حق تعيين سرنوشت ملتها را اگر نپذيرند، هر دولتي براي خود دردسر ايجاد ميكند. بايد گفته شود كه آزاد هستي، تو حتي ميتواني جدا شوي و براي خودت دولت مستقل تشكيل دهي. بگذاريد آن ملت بگويد كه چون ما 3 هزار سال است با هم زندگي كردهايم، نميخواهيم از شما جدا شويم. چگونه ممكن است كه با شمشير و شلاق و مبارزه ايدئولوژيك-سياسي و با مهر تجزيهطلبي ملتها را در زندان ديكتاتوري اسير كنيد. بگذاريد ملتها در اين دنياي آزاد، كه حالا نه كمونيست وجود دارد كه بگوئيم بلشويكها ميآيند و ميبرند، آزاد زندگي كنند. ما با استفاده از حق تعيين سرنوشت كه چرچيل، استالين و ويلسون در سال42 امضاء كردند و بعد سازمان ملل هم در اساسنامه، نظام نامه خود گنجانده، ما با اتكاء به آن حق خودمان را ميخواهيم. اين حق ميتواند جدائي كامل باشد و يا در داخل يك ملت حق اداره كردن خودش را داشته باشد. فرقه دمكرات آذربايجان از اولين روز تاسيس خود تا امروز شعار جدائي را كنار گذاشته و آن قسمت از حق تعيين سرنوشت را قبول كرده كه هر كس بايد صاحب خانه خود باشد و با همسايه خود هم همكاري و دوستي كند و در يك محيط صلح كنار هم زندگي كنند.
* آقاي لاهرودي اين همان نيست كه در قانون اساسي بعد از دوران مشروطه هم گنجانده شده بود؟ يعني وجود شوراهاي ايالتي و ولايتي؟ كه البته هيچ وقت هم در ايران اجرا نشد؟
- بله قانون انجمنهاي ايالتي، يعني بندهاي 193، 192، 191 هيچوقت اجرا نشد. نه رضا شاه اجرا كرد و نه پسرش و نه اين آخوندها. مرحوم طالقاني هم سيستم شورائي را مطرح كرد، كه بايد در مملكت يك سيستم شورائي وجود داشته باشد، كه آن شورا ايالتها را اداره كند، ولي سرنوشت طالقاني را ديديم كه چه شد. اين سيستم شورائي همان خودمختاري است. انجمن ايالتي تبريز يك روز بعد از به توپ بسته شدن مجلس ايران توسط "لياخوف" خود را مجلس سراسري ايران اعلام كرد. يعني اينكه مردم تبريز و آذربايجانيها هيچ وقت روحيه جدائيطلبي نداشتهاند و الان هم چنين تصوري وجود ندارد. اما زمان هم عوض شده كه خانوادهها فرزندان خود را از بچگي زبان فارسي ياد بدهند كه مبادا لهجه تركي آنها را مسخره كنند. اين دهقان آذربايجاني كه هيچ كدامشان فارسي بلد نيستند، چكار بايد بكند؟ بايد برود دادگاه ميرزا پيدا كند، تا برايش عريضه بنويسد و ترجمه كند؟ اين بيعدالتي است، اين توهين به هر انساني است، اين توهين به انسانيت است.
* بعضي ها شما را متهم ميكنند كه شما پانتركيست هستيد. شما پانتركيسم را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
- اين اسمها را من پوششي جهت سركوب طرف مقابل ميبينم. ميدانيد كه پان انواع مختلف دارد. پان تركيسم، پان اسلاميسم، پانايرانيسم، پانعربيسم، پانامريكائيسم. آيا تركها ميخواهند يك دولت 300 ميليوني ترك تشكيل دهند؟ اسلاوها هم يك دولت اسلاويا؟ ژرمنها هم يك دولت ژرمن؟ يا مثلا پان اسلاميستها ميگويند كه از خليج فارس تا رودخانه سند از آن ايران بوده، ماوراالنهر هم مال ايران بوده و همينطور قفقاز. پس بايد يك ايران بزرگ تشكيل شود؟ حالاهم بعضي از روزنامههاي پانايرانيستي در جمهوري اسلامي مثل "ابرار" اصرار دارند كه قفقاز مال ايران است و بايد ملحق شود. اما ببينيد اينها روزنامههاي ماست، "آذربايجان" و "مهاجر"، اگر يك خط در رابطه با طرفداري از پانتركيسم داشت، آنوقت ادعاي مخالفان فرقه درست است، اما اينطور نيست. نشريات ما را بكاوند، ببينند كجا چنين چيزي نوشته شده است. ما دو نشريه داريم "مهاجر" كه در باكو منتشر ميشود و "آذربايجان" كه 55 سال است، منتشر ميشود. تاكنون در هيچكدام از شمارههاي اين دو نشريه كلمهاي از پان تركيسم دفاع نشدهاست. اگر كساني چنين موضوعي را، يعني پانتركيسم را مطرح ميكنند، اين ما نيستيم. فرقه دمكرات آذربايجان نيست. بهتر است بروند آدرس آن را در جاي ديگري پيدا كنند، اينها از طرف ما مطرح نميشود. البته جريانهائي وجود دارد، كه متاسفانه عكسالعملهائي هستند، در مقابل عمل. ببينيد وقتي كه تلويزيون تهران نمايشنامههائي را پخش ميكند كه تركها را رفتگر، كهنه فروش، آدمهاي پائين اجتماع مطرح ميكند و يا وقتي اداره تلويزيون ايران آنكت چاپ ميكند و پخش ميكند كه "اي فارس تو حاضر هستي با تركها همسايه باشي"، "تو دخترت را حاضر هستي به ترك بدهي"، اينها درگيري و اختلاف در بين تركها و فارسها را راه مياندازد. حالا البته همه ميدانند كه عامل اصلي اين فتنهانگيزيها كيست.
* در آذربايجان، در باكو گروههائي فعاليت ميكنند كه دقيقا پانتركيست هستند. اينها طرفدار جدائي آذربايجان هستند. عدهاي از آنها فقط از قوم ترك دفاع ميكنند و حتي اقوام ديگر ساكن آذربايجان، مثال طالشها، لزگيها، كردها و ديگران را ناديده ميگيرند. شما درباره چنين گروههائي چه نظري داريد؟ آيا با آنها همكاري داريد؟ چون اينها وحدت دو آذربايجان را مطرح ميكنند. يعني پيوستن دو آذربايجان و تشكيل يك جمهوري آذربايجان را پيش ميكشند و حتي لغت آذري را به كار نميبرند و خودشان را صرفا ترك ميدانند.
-
در نشريه "مهاجر"
كه در تاريخ
يولي سال 1996
منتشر شده،
مقالهاي با
امضاي
اينجانب
آمده كه به
اين سئوال
شما نيز در
آنجا پاسخ
داده شدهاست.
اين مقاله پس
از انتخابات
دوره پنجم
مجلس نوشته
شده و در آنجا
اشاره شده به
همين مسئله
پانتركيسم.
در مقاله
مذكور موضوع
آذربايجان
واحد و مستقل
را بررسي
كردهام و
نوشتهام كه
مخالف
تجزيه ايران
هستيم. فرقه
دمكرات
آذربايجان
طرفدار وحدت
ايران است و هيچ
وقت موافق
نيست كه
ايران تجزيه
شود. شعار
وحدت
آذربايجان
مستقل و واحد
يك شعار بيمورد
و غير عملي
است و درعين
حال ضربهايست
به روابط
جمهوري
آذربايجان و
ايران. با طرح
اين شعار ميخواهند
روابط اين دو
كشور را مختل
كنند، زير
ضربه ببرند.
من با اين
شعار مخالف
بوده و هستم.
حالا اگر از
طرف جبهه خلق
باشد و يا
ديگران. وجود
آذربايجان
واحد را به
عنوان يك
دولت مستقل
ما يك اتوپي
ميدانيم و
در آينده
خيلي دور كه
تمامي ملتها
بخواهند
دولتي ملي
تشكيل بدهند
و آن هم نه فقط
در ايران،
بلكه مثلا در
كشورهاي
عربي يا تمام
كردها، تمام
تركها. اما
نه به معني به
اصطلاح "آلتا".
يعني از
مغولستان
گرفته تا
درياي مرمره
يك دولت واحد
ترك تشكيل
شود. من اين
شعار را يك
تفكر تخيلي
وعلاوه بر آن
ارتجاعي ميدانم،
چون هيچوقت
ساكنان
آسياي صغير
با ساكنان
قزاقستان،
يعي يك قزاق
آلماآتي و يك
ترك
استانبولي
به هيچوجه
از لحاظ
اخلاقي، نه
سنن ملي، نه
فيزيولوژي
خارجي با هم
قرابت و
نزديكي
ندارند. اينها
فقط ريشه
زباني واحد
دارند، كه
اين نميتواند
اين چنين
اين ملتها
را در يك
مجموعه واحد
بگنجاند. چنين
چيزي عملي
نيست.
بنابراين
جريان پانتركيسم،
پانايرانيسم،
پاناسلاميسم،
پانعربيسم،
پانامريكائيسم،
پانرومانيسم،
پانژرمنيسم
اينها
ارتجاعيترين
جريانها در
تاريخ بشريت
هستند و هيچوقت
هم عملي
نخواهد شد.
خوب در
آذربايجان
وقتي عدهاي
چنين
مسائلي را
مطرح ميكنند،
آنها يا
خيالپردازند
و يا اينكه
مجري يك
سفارش هستند.
زمان كه
بگذرد
واقعيتها
درك خواهد شد.
واقعيت اين
است، كه
جمهوري
آذربايجان
يك دولت
مستقل است،
اما
آذربايجان
جنوبي بايد
خودمختاري
را بدست آورد
و كردها،
تركمنها،
بلوچها و
فارسها هم.
بدين ترتيب
در يك
خانواده
صميمي و در
قالب يك دولت
فدرال و
دمكراتيك با
هم و در كنار
هم زندگي
كنند.
* اخيرا
خبري منتشر
شده كه گويا
تشكيلاتي
بنام "جبهه
ملي استقلال
آذربايجان"
تشكيل شده و
از طرف
ابوالفضل
ايلچي بيگ،
رئيس جمهور
سابق
آذربايجان
هم حمايت ميشود
و اينها
متشكل هستند
از فدائيان
آذربايجان
جنوبي، فرقه
دمكرات
آذربايجان،
سازمان
احياء
آذربايجان
جنوبي و جبهه
خلق
آذربايجان.
بفرمائيد كه
اينها چه
كساني
هستند، در
كجا هستند و
آنچه كه
بنام فرقه
دمكرات
آذربايجان
مطرح شده،
آيا شما
هستيد يا
خير؟ و اصولا
هدف اين تشكل
چيست و چرا
به آن اخيرا
خيلي دامن
زده ميشود؟
ــــــــــــــــــ
راديو "آزادي"،
كه با بودجه
كنگره
امريكا در"پراگ"
كار ميكند،
سخنگوي "جبهه
ملي استقلال
آذربايجان"
است!
ــــــــــــــــ
- اين جريان به اصطلاح آذربايجان مستقل و واحد كه در خارج از ايران مطرح شده، البته با شدت و وحدت هم تبليغ ميشود، مخصوصا راديو صداي آزادي شعبه آذربايجان كه خودشان هم اعلام كردهاند كه با بودجه كنگره امريكا كار ميكند ودر پراگ هم است، سخنگوي اين افراد است و تمام اعلاميههاي اين جبهه به اصطلاح ملي استقلال آذربايجان نيز از آن راديو پخش ميشود. در باكو هم روزنامه منتسب به جبهه خلق و مساوات و احزاب ديگر را هم منتشر ميكنند، ولي هيچ كس از اين احزاب به اصطلاح متحد خبر ندارد كه اينها كيستند و در راس اينها چه كسي قرار دارد، رهبرشان كيست. كجا مستقر هستند. كسي از اينها چيزي نميداند. البته هر سازمان چپ مخفي زماني قانونيت پيدا ميكند كه رهبري آنرا بشناسند. يعني وقتي رهبرش برود جائي و بگويد من از اين جريان هستم، او را بشناسند و به جا آورند. رهبرياش مثلا در پراگ باشد يا در باكو، يا در مسكو يا در لندن اظهار وجود كند. از اينها چنين فردي را ما نديدهايم، يعني درآن اعلاميه هم مدعي شدهاند، كه فرقه دمكرات آذربايجان هم عضو آنهاست. آيا اعضاي فرقه دمكرات آذربايجان در آن جا شركت ميكنند يا نميكنند، ما اطلاع نداريم. ما اين را ميدانيم كه در ايران تمام احزاب سياسي غير مذهبي سركوب شده، چپ و راست. همگي رهبرانشان رفتهاند بيرون و در داخل ايران هيچ حزبي بنام توده، فدائي، راه كارگر و كمونيست، دمكرات و غيره به عنوان يك سازمان وجود ندارد. گروههاي كوچك سه يا چهار نفره وجود دارد، كه ما هم داريم، مخفي هم نيست، رفقاي ما را هم حتي ميگيرند. در تهران خانهاي را كشف كردهاند و دو سال قبل از آنجا ماشين تكثير پيدا كردهاند و يك نفر را هم به 6 سال زندان محكوم كردهاند. ما هم ادعائي نداريم كه سازمان و تشكيلات داريم و كار ميكنيم. اگر جرياني بنام جبهه ملي استقلال آذربايجان وجود دارد، بايد خودشان را معرفي كنند. البته ممكن است افرادي وجود داشته باشند كه مورد تائيد جبهه خلق باشند. جبهه خلق بايد اين مسئوليت را بر عهده بگيرد، يعني شاخه جبهه خلق در ايران وجود دارد واين به عقيده من مداخله در امور داخلي كشور ديگري است. ما چنين مواردي را قبول نداشته و قبول نداريم. ابوالفضل در "كلكه" مصاحبهاي داشته كه در روزنامههاي باكو منتشر شد. او گفته كه در سال 1997 حدود 40 ميليون در جنوب اقدام به قيام عمومي خواهند كرد و حكومت واحد آذربايجان را تشكيل خواهند داد. من اسم اين شخص را فقط خيالپرداز ميگذارم.
* روابط جمهوري آذربايجان با ايران را چگونه ميبينيد؟
- در ايران به طور كلي تشكيل يك دولت مستقل در شمال ارس براي شونيستهاي ايران -من فارس نمي گويم چون تركهاي شونيستتر از فارسها هستند. كسروي و آيت الله خامنهاي ترك هستند، ولي شونيستتر از فارس هستند، من شونيستهاي ايران را ميگويم- اينها خوشحال نبودند كه در اين جا يك دولت مستقل تشكيل شود. تركيه اولين ساعت اعلام استقلال آذربايجان موجوديت آنرا به رسميت شناخت، اما دولت ايران، آقاي ولايتي 18 آوريل يعني روزي كه گارباچف رسما استعفاي خود را اعلام كرد، بلافاصله اين آذربايجان را به رسميت شناخت. يعني اگر اتحاد شوروي به شكل فورمال هم باقي ميماند، ايران اين آذربايجان را به رسميت نميشناخت و اين نشان ميدهد كه دلشان نميخواست كه در آذربايجان يك دولت مستقل تشكيل شود و ترسشان اين است كه آن آذربايجان هم تحت تاثير فكري اين جا قرار بگيرد و يك وضع نامطلوب پيش بيآيد. اما اين يك تصور واهي است و بعد هم اينها مرتبا فشار آوردهاند به آذربايجان، البته گناه بيشتر هم از دولت ايران نبود، بلكه از جبهه خلق بود كه مرتبا اعلام ميكرد آن طرف مال ماست و ما بايد متحد شويم. در واقع از اين طرف تحريك ميكردند و متينگ راه ميانداختند و اعلام ميكردند كه آذربايجان واحد ميخواهيم، اينها اين امكان و قدرت را ندارند كه به ايران بروند و كارهاي تخريبي انجام دهند. وقتي حيدرعلياف كه شخص با تجربه و كار كشتهايست سركار آمد، كوشش كرد كه اين تناقض را از بين ببرد، ولي كاملا موفق نشد كه روابط ايران و آذربايجان را به مجراي طبيعي خود بياندازد. مثل رابطه ارمنستان و ايران. چون رابطه ارمنستان و ايران حسنه و نزديك است. آذربايجان نقطه گره كلي از تضادهاست: تضاد ايران و امريكا در باكو بر سر نفت، تضاد تركيه و ايران در آذربايجان از زمان صفويه، تضاد روسيه و امريكا، تضاد ايران و اسرائيل. اين تضادها در آذربايجان جمع شدهاند. تضاد امريكا و ايران، روسيه و ايران را به هم نزديك ميكند. وقتي كه روسيه و ايران به هم نزديك مي شوند، بنابراين ارمنستان به عنوان پايگاه عمده روسيه با ايران روابط حسنه بر قرار ميكند و در نتيجه جمهوري آذربايجان را زير فشار نظامي قرار ميدهد، تا تسليم شود. نزديكي آذربايجان به اسرائيل هم وجود دارد. اما مسئله آذربايجان و اسرائيل البته سياست خاص خودش را دارد، مادام كه "دياسفوري" ارمني و "لوبي" يهودي كنگره امريكا را در دست گرفته و رسانههاي گروهي امريكا اكثرا در دست يهودهاست، چرا آذربايجان كوشش نكند از يهوديهاي بينالمللي براي خودش استفاده كند؟ اين الفباي سياست است! درآذربايجان و در باكو خيلي يهودي زندگي ميكند، اينها در اسرائيل و امريكا قوم و خويش دارند و آنها افرادي ذينفوذ هستند. از اين طريق پشتيباني يهوديها را در اين وضعيت به خصوص كسب كند و علاوه برآن اگر مصر زمان انور سادات را اعراب 20 سال تحريم و منفور كردند، الان باز هم با مصر يكي شدهاند. اگر واقعا صهيونيسم اين قدر موهن است، اعراب چرا بالاخره آنرا كنار گذاشتند؟ آذربايجان يك دولت مستقل است و با يك دولت مستقل يهودي ارتباط برقرار كرده، چرا بايد ايران برنجد؟
* وضعيت خود جمهوري آذربايجان را در شرايط حال و آينده چگونه ميبينيد؟
- در عرض 8-7 سال، در اين جا 5 رئيس دولت عوض شده، كشور در حال متلاشي شدن بود. اگر حيدرعلياف در راس قدرت قرار نميگرفت، معلوم نبود كه حالا ما در باكو نشسسته بوديم يا خير! الان در آذربايجان ثبات سياسي برقرار شده است. آزادي مطبوعات به طور كامل وجود دارد. اگر سانسور هم باشد در يك مقاله فقط يك يا دو خط را حذف ميكنند، ولي 99 درصد را اجازه مي دهند چاپ شود، حتي از رئيس جمهور هم انتقاد درست و نادرست ميشود. با امريكا روابطشان حسنه شده است، تمام غرب آذربايجان را به عنوان يك كشور مستقل ميشناسند. قرارداد نفت بطور كلي امتياز نفت به نفع امتياز دهند نيست، اما چه بايد كرد؟ در چنين شرايطي امتياز بيشتري دادهاند و نوعي حمايت و همبستگي در مقابل بدست آوردهاند و اين كاري درست است. آذربايجان ميكوشد با روسيه هم روابط حسنه داشته باشد، با ايران هم همينطور. يعني موازنه مثبت ايجاد كند، تا پيشروي داشته باشد، ادامه اين در چند سال آينده ميتواند نتايج مثبت داشته باشد.
اقتصاد را نابود كردند
در رابطه با اقتصاد، وضع آذربايجان مثل اقتصاد روسيه و جمهوريهاي ديگر بحراني است. براي اينكه كمونيسم را نابودكنند، آمدند اقتصاد خودشان را نابود كردند؛ يعني اقتصاد را نابود كردند، تا ايدئولوژي را نابود كنند. به همين دليل است كه آنها حتي مثل ويتناميها و چينيها هم نتوانستند موفق شوند. به مردم گفته بودند با پول نفت ميتوانند مثل كويت زندگي كنند! حالا نه تنها كويت نشد، بلكه مثل اتيوپي شدهاست. بنابراين همان مردم كه عليه دولت شوروي به خيابانها آمده بودند، حالا ميگويند كه چه اشتباهي كرديم! در آن زمان يك رفتگر با 70 روبل در ماه زندگي ميكرد، الان با 70 هزار روبل هم نميتواند زندگي كند. از لحاظ اقتصادي وضع بسيار خراب است. خصوصيسازي، ثروت چند صد ساله اين ملل 300 ميليوني را در دست يك گروه كوچك متمركز كرده و انبوه مردم با فقر و بيچارگي دست به گريبان هستند. من فكر نميكنم تا 10 سال آينده هم اقتصادشان سر و سامان پيدا كند.
* امكان به قدرت رسيدن احزاب كمونيست در اين جمهوريها وجود دارد؟
-
درآذربايجان
كمونيستها
خيلي ضعيف
هستند. در
جمهوريهاي
آسيائي
اتحاد
شوروي، حزب
كمونيست
وسيلهاي
بود براي
رسيدن به
قدرت. آنها
حتي به
برابري بين
انسانها هم
عقيده
نداشتند. عضو
حزب ميشدند،
تا صاحب منصب
شوند.
كمونيستها،
حالا خيلي
ضعيفاند و
كمونيستهاي
واقعي را در
اين جا با سر
انگشت ميتوان
شمرد!
* در
رابطه با
تمايلات به
اسلام در
منطقه چگونه
فكر ميكنيد؟
گفته ميشود
كه يك حزب
اسلامي را در
آذربايجان
تعطيل كردهاند
و رهبرانشان
را هم دستگير
كردهاند.
گويا جرم
آنها
وابستگي به
ايران، يعني
جاسوسي بودهاست؟
- نه تنها
ايران و
تركيه، بلكه
مسيحيان هم
كوشش ميكنند
اينجا حزب
راه
بياندازند.
تمام اديان
جهان كوشش ميكنند،
تا در اينجا
سربازگيري
كنند. در
رابطه با
دستگيري
افراد يك حزب
اسلامي كه
اشاره
كرديد، من
اطلاع
ندارم، اينها
مسائل
امنيتي است.
فقط اعلام
كردهاند كه
جاسوس هستند
و هنوز
محاكمه نشدهاند
و جرمشان در
روزنامهها
چاپ نشده و
ما هم به غير
از راديو و
تلويزيون
اطلاعي
نداريم؛ ولي
سفارت ايران
در باكو گروهها
و سازمانهاي
خيريه تشكيل
داده و از
جمله كميته
امداد خميني
كه در تمام
شهرهاي
آذربايجان
خيلي فعال
است و كمك
مالي ميكند،
مدرسه درست
ميكند، درس
مجاني و پول
كتاب ميدهد،
عروسي
اسلامي راه
مياندازد و
پول لباس و
ديگر مخارجش
را ميپردازد.
آنها از اين
طريق و توسط
سازمان
اطلاعاتي،
اطلاعات جمع
ميكنند و
اين هم
پوشيده نيست.
راه توده 151 01.10.2007
فرمات
PDF
![]()
میللی شورا-2 شنبه 9 مهر: حزب توده که همیشه خود را پیشروی حرکت آزادیبخش خلقهای ایران می داند با مراجعه به قبرستان آرشیو خود( به نقل از نشریه راه توده شماره 57 - اسفند 1375) مصاحبه ای منسوب به آقای امیر علی لاهرودی( صدر فرقه دمکرات آذربایجان) را نبش قبر و یا طراحی نموده و بدون توجیه زمان و زمین انتشار مجدد این گفتگو، در سایت پیک نت که مشهور به طرفداری از چپهای استالینیست می باشد مدعی شده که اتحاد دو آذربایجان و ایجاد آذربایجان واحد، خواب و خیالی باطل است!
باید به این ورشکستگان سیاسی بصورت روشن متذکر شد که ملت آذربایجان حساب چپ مبارز و هویت طلب آذربایجانی را از پندارها و گفتارهای واپس ماندگان حزب توده کاملا جدا می داند و معتقد است که این حزب در کارنامه خود چه در قبل از انقلاب و چه بعد آن، لکه های ننگ متعددی دارد. به حدی که در حال حاضر سیاهی این کارنامه بر سپیدیش چربیده است. ملت آذربایجان واکنش خفت بار حزب توده در قبال نسل کشی دهشتناک 21 آذر را رفتاری ننگین میداند که سبب جریتر شدن فاشیستهای آریایی بر ملت مظلوم و حق طلب آذربایجان در سال 1325شد و منجر به مرگ دهها هزار انسان مبارز، روشنکفر و هویت طلب تورک در نهایت بربریت و حیوانیت گردید.
گویا توده ایهای آریاگرا با مشاهده سلسله قیامهای ضد اپارتاید، حق طلبانه و جسورانه ملت آذربایجان در خرداد ماه گذشته و نیز تداوم قدرتمندانه آن تا به امروز، نگران آینده سیاسی خود (و البته نه ایران) شده اند. تجربه نشان داد که این جماعت مذبذب، طی سالهای حیات حزبی خویش، فرزندان شهرهای 4 سوی کشور ایران و بخصوص ملت آذربایجان را نه برای ترقی و رفاه مردم ایران، بلکه برای قربانی کردن در پای دیکتاتورهای مسکو می خواستند!
اکنون بدون لحظه ای تشکیک و ذره ای تردید می توان به صراحت فریاد کشید که تجزیه ظالمانه ملت آذربایجان در پی قرار دادهای ننگین گلستان و تورکمنچای، آنچنان انرژی، اراده و حسرتی در دل ملت تورک دو سوی ارس برای اتحاد آذربایجان ایجاد کرده که هیچ آدمکی قادر به توقف حرکت چرخهای قدرتمند آن نخواهد شد. همانگونه که خرناسه های سالداتهای روس در آذربایجان شمالی نیز نتیجه ای نبخشید سم پاشیهای اعضای عمدتا غیر آذربایجانی و آریاگرای حزب توده به علاوه همه احزاب و اشخاص مغرض، کاملا بی ثمر خواهد بود و در آینده ای نزدیک آذربایجانی، در خانه غصب شده خود خود صاحب خانه مقتدری خواهد شد.
ضمنا به اعضای محترم حزب توده توصیه می شود که آخرین اظهارات "نورالدین کیانوری" را بخوانند و جهت تنویر افکار عمومی نسل جوان، کتاب "کژراهه" تالیف احسان طبری را منتشر کنند که خود به تنهایی هفتاد من مثنوی خواهد بود!
از ریاست فرقه محترم دمکرات نیز درخواست می شود که مناسبت خود را در قبال سخن پراکنی های نشریه و سایت اینرتنتی راه توده اعلام نمایند.
http://www.millishura.com/Farsi/index.html