پيدايش افسانه آريا و آريايي نژاد
 
حسين حسني
  • چگونگي پيدايش افسانه آريا براي اولين بار توسط نويسنده فرانسوي (ارتودو گوبينو) در سال (1816) كه هوادار سلطنت قانوني خانواده بوربون ضد آزاد منشي و ضد دموكراسي هست كه آزادي خواه معروف آلكسي دوتو كويل هنگامي كه وزير امور خارجه در جمهوري دوم بود وي را در دفتر خود استخدام كرد. گوبينو سپس حرفه ديپلمات پيشه خود كرد.
  • عجيب ترين سوء استفاده اي كه از كلمه نژاد شده در مورد آريائي هاست اين اسم بيش از هر اسم ديگر داراي معني سياسي است و مدتي اساس قوه مقننه آلمان به اصطلاح (آريايي) محسوب مي شد.


  • پيدايش افسانه آريا و آريايي نژاد حسين حسني چگونگي پيدايش افسانه آريا براي اولين بار توسط نويسنده فرانسوي (ارتودو گوبينو) در سال (1816) كه هوادار سلطنت قانوني خانواده بوربون ضد آزاد منشي و ضد دموكراسي هست كه آزادي خواه معروف آلكسي دوتو كويل هنگامي كه وزير امور خارجه در جمهوري دوم بود وي را در دفتر خود استخدام كرد. گوبينو سپس حرفه ديپلمات پيشه خود كرد. كتاب اساسي وي زير عنوان گفت و گويي در باب نابرابري نژادهاي بشري افسانه آريايي ها براي توجيه نابرابري ، اجتماعي در درون هر يك از ملت ها بكار گرفت. ميان اشراف و مردم عادي اختلاف نژادي هست. اشراف اروپائي همه از آرياها يعني نژادي كه بر حسب طبيعت ، مسلط و تمدن را او خلق كرده است، منشعب مي شوند. برخي از شاگردان گوبينو چون واشردولاپوژ و آمون كوشش كردند تا اين نظريه ها را از ديدگاه علمي مورد بررسي قرار دهند و بدين منظور از علم آمار بر پايه اندازه گيري جمجمه هاي انساني مدد گرفتند. از اين جاست كه قانون ادعائي جامعه شناسي آمون پايه گرفت كه براساس آن درازسران (يعني آريايي ها) در شهرها بيشتر از روستاها هستند.بعدها معلوم شد كه اين قانون يكسره نادرست است. البته، از ديدگاه زيست شناختي، نژادهايي وجود دارد كه از رهگذر توفق آماري برخي از عوامل وراثتي مثل(رنگ پوست، پيچيدگي مو، گروههاي خوني و نظاير آن) در ميان افراد تشكيل دهنده اين نژادها از حيث ژنهاي موجود در سلولهاي مولد مشخص مي شوند.

     دومين پايه گذار آريائي گرائي هوستون استيوارات چمبرلن (1927ـ1855) پسر يك فرمانده نيروي دريائي، دوست و سپس داماد واگنر بيمار عصبي و ستايشگر شيداي ژرمنها ( كه در سال 1917، در بحبوحه جنگ به تابعيت آلمان درآمد) است. در سال 1899 در اثر عظيم يكهزار ودو يست صفحه اي خود زير عنوان پايه هاي قرن بيستم با استفاده از افسانه مردم آريائي به مدح آلمانيها پرداخت. اين نويسنده، بجاي اينكه مانند گوبينو آريائيها را با يك طبقه يعني اريستو كراسي يكي بداند، آنان را با يك ملت يعني آلمان يكي دانست و چنين نوشت : ? تتون روح تمدن است. اهميت هر ملت به عنوان قدرت زنده امروزي متناسب با خون اصيل آلماني جمعيت آن است.?

     و از سوي ديگر چمبرلن كوشيد تا نشان دهد كه همه نوابغ عالم بشريت ژول سزار، اسكندر كبير، جيوتو، لئوناردو داوينچي، گاليله، ولتر و از آلمانيان باستان بوده است به نظر وي شخص مسيح نيز از آلمانيان باستان بوده است يعني آريائي . ? هر كه ادعا كرده است كه مسيح يهودي بوده است يا بلاهت خود را نشان داده و يا اينكه دروغ گفته است مسيح يهودي نبوده است.?

     بعدها نهضت ناسيونال سوسياليست نظرهاي چمبرلن را پايه عقايد خود قرار داد و در جهت يك ضد يهود گرائي بي كم و كاست تغيير داد. هيتلر مي خواست همه آلمانيها را آريائي به معني نژادي كلمه يعني درازسر، بلند اندام ، با موهاي روشن و چشمان آبي هستند تعريف كند و اين تعريف ناممكن بود، چون رؤساي نازي كه هيچكدامشان اين كيفيات را از زاويه مبارزه ميان اين دو نژاد بينند. افسانه نژاد آريائي بدينسان بكار جوانسازي نظريات ضد يهودي آمد. و بعدها باعث كشته شدن شش ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم توسط آريائي ها شد(1)

     عجيب ترين سوء استفاده اي كه از كلمه نژاد شده در مورد آريائي هاست اين اسم بيش از هر اسم ديگر داراي معني سياسي است و مدتي اساس قوه مقننه آلمان به اصطلاح (آريايي) محسوب مي شد.

     كلمه آريا براي اولين بار از ديدگاه زبان شناسي توسط (سرويليام جونز) فيلسوف انگليسي به مغرب آورده شد وي مدتي در هند بسر برده و زبانهاي آسيايي خاصه زبان سانسكريت را مطالعه كرده بود. او عنوان آريايي را به اين زبانها داد. بعد از او مطالعه مسأله روابط ميان زبانها را (شله گل) و (پونسن) در انگلستان زبان شناس جواني كه اصليت آلماني داشت به نام (ماكس مولر) از سرگرفت. اين تحقيقات نشان داد كه ميان زبانها كه در اروپا به آنها تكلم مي شود شباهتهاي لغوي موجود است و براي نامگذاري اين دو گروه زبان عنوان (آريايي) يا (هندوژرمني) داد. ظاهراً (ماكس مولر)، نخستين كسي بود كه گروه خالق زبانهاي (آريايي) را (نژاد آريايي) نام نهاد. وي اين گروه را كه به وسيله زباني چنين مؤثر و انعطاف پذير را براي بيان كشف كرده بود قومي برتر شمرد. در سالهاي بعد ، فرضيه هاي مربوط به سرزمين ابتدائي اروپائيان توجه بسياري از مردم شناسان و تاريخ دانان را به خود جلب كرد ونظريه هايي پديد آمد و هر كس به دفاع يكي از آنها برخاست. سرزمين آرياها را ناحيه بالتيك و آلمان و روسيه و هند و افريقاي شمالي و حتي ايران دانستند. بر اين عدم اطمينان نسبت به سرزمين اصلي آرايييان عدم اطمينان نسبت به ظاهر جسمان آنان نيز افزوده شد. بنابراين دلايل، ماكس مولر سرانجام قبول كرد كه كلمه آريايي را نمي توان بكار برد و در انكار كامل عقيده سابق خود دير كرده بود در اين فاصله زماني مفهوم آريايي را دانشمندان فراواني دوباره مورد بحث و گفت و گو قرار دادند و نظريه ماكس مولر كه نژاد آريايي نژادي اصيل و برتري است مورد تأئيد قرار نگرفت چرا كه خود ماكس مولر هم به اين نتيجه رسيده بود (2) و با استناد به اين گفته هاي بزرگان تا به حال هيچ آريايي را در خيابان نديده ايم . و يا هيچ اسكلتي كشف نشده كه ثابت شود كه از نژاد اصيل آريايي باشد.

    1. موريس دووروژه

     2. اتمر كالاين برگ

    http://www.millishura.com/Farsi/Tarix/HoseinHeseni.html


    مشروطه در دو گام
     آغاز و انجام انقلاب مشروطیت

    ف. مسعودی


    رویدادهایی که منجر به وقوع انقلاب مشروطه در ایران گردید هریک فصل مشبعی از تاریخ مبارزات و رشد و پیشرفت مردم ایران است که نیازمند بررسی و پژوهش های مستقلی می باشد.
      انقلاب مشروطیت ایران که از سال های دورتر یعنی در دوران مبارزات امیرکبیر که با شناخت نیازهای واقعی و درونی کشور دست به بازسازی و نوسازی در صنعت و اداره کشور زده بود آغاز شده بود در دوران تحریم تنباکو و سایر رویدادها تحول یافت و وارد عرصه های جدی تری گردید. با مطالعه و بررسی این رویدادها در می یابیم انقلاب مشروطه از دو مرحله و دو شیوه مبارزه و دو هدف متفاوت گذر کرده. به طور فشرده می توان چنین نتیجه گرفت که مرحله نخست به علت فشارهای خارجی و بیشتر استعمار ستیز و مرحله دوم بیشتر دمکراتیک بود. که طبیعتا دیدگاه ها و رهبران مرحله نخست نمی توانستند در مرحله دوم نیز همچنان پرچم دار مبارزه مشروطه خواهان باشند.
     
    مرحله نخست:
    این مرحله از انقلاب مشروطیت در اثر شدت و حدت مداخلات استعمارگران انگلیسی، بلژیکی ، آلمانی، روسی و عثمانی بیشتر رنگ و بوی استعمار ستیزی داشت. نمونه های آن را می توان در تحریم تنباکو، تحریم بانک شاهی پس از تظاهرات   مردم علیه آن، مخالفت با نوز بلژیکی و دیگر هموطن نوز یعنی پریم که مسئول گمرک آذربایجان بود، تظاهرات علیه قرارداد رژی، و موارد دیگر یافت. در این مرحله   که از لحاظ فکری زیر تاثیر افکار لیبرالی ملکم خان رهبر "سازمان آدمیت" قرار داشت مبارزه مشروطه خواهان بیشتر به رهبری بازرگانان و شمار محدودی از مردم تهران و چند شهر بزرگ ظهور کرده و به صورت بست نشینی، گله و شکایت جریان داشت. این مرحله از انقلاب مشروطه را که با عقب نشینی مظفرالدین شاه و توشیح قانون مشروطه پایان یافت می توان مورد حمایت و پشتیبانی انگلیس خواند. دلایل این ادعا را می توان در چند مورد جست از جمله مهمترین آن ها رقابت شدید انگلیس با روسیه تزاری و دربار دست نشانده روسیه بود. البته به هیچ عنوان نمی توان و نباید علت اصلی رویدادهای انقلاب مشروطه را به دخالت ها و تحریکات بیگانگان منحصر نمود. بلکه تشدید ستم فئودال ها و ایلخانان رژیم مطلقه، تجاوزات بی بند و بار اشراف و منصب داران قجر به تمام ابعاد زندگی مردم، اختلافات درونی و دعاوی متناقض شاهزادگان قاجار (مانند دعوای ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه و والی اصفهان برای نیل به سلطنت) قحطی، همه گیری بیماری های واگیردار و البته تاثیر وقوع انقلاب ۱۹۰۵ روسیه که اخبار و افکار سلسله جنبانان آن عمدتا از طریق کارگران شاغل در تاسیسات نفت باکو و از طریق سازمان همت در میان ایرانیان پخش می شد همه به نوعی در شکستن یخ سکوت شب قطبی ایران آن روز موثر بود.
    با عقب نشینی مظفرالدین شاه و تنظیم قانون انتخابات و سپس تشکیل مجلس و توشیح قانون اساسی و متمم آن توسط شاه، مشروطه خواهان و رهبران آن با خوش خیالی گمان می کردند انقلاب به اهداف خود دست یافته و به سر منزل مقصود رسیده است.
    استعمار گران انگلیسی که تا این زمان منافع خود را در حمایت از مشروطه می دیدند از ترس سرایت انقلاب به هند از یک سو و از سوی دیگر گسترش روز افزون نفوذ آلمان در اروپا در عمل با روسیه تزاری برای تقسیم ایران و سرکوب مشروطه کنار آمدند. ضمن این که انگلیس با سرنگونی دولت دست نشانده روسیه در ایران ضربات کاری به نفوذ روسیه در دربار ایران زده و از این بابت آسوده خاطر شده بود. با تغییراتی که در موزانه قوا در داخل و خارج از ایران و در اروپا در حال روی دادن بود تغییراتی در مناسبات روس و انگلیس روی داد که اساس مشروطه را در خطر قرار می داد.
    زیرا انگلیس با روسیه وارد مذاکره شده و با قرارداد ۱۹۰۷   ایران را میان خود و روسیه تقسیم نمودند. محمد علیشاه که تا این زمان عامدانه و در ظاهر خود را هواخواه مشروطه نشان داده و با طرفدران ملکم خان وارد مغازله شده بود وقتی از صراحت تزار نیکلا مبنی بر برانداختن مشروطه و پراکنده ساختن مجلس آگاه شد در حالی که مرتبا از سوی اطرافیانش تحریک می شد وی را که هیچ گاه سر سازش و همراهی با مشروطه را نداشت در راه برانداختن مشروطه مصمم ساخت.
    در چنین شرایطی که رهبران انقلاب مشروطه در بی خبری و خوش خیالی به سر می بردند دشمنان مشروطیت دست به دست یکدیگر داده، محمد علیشاه با کودتایی پیمان شکنانه و ننگ آور به دست لیاخوف قزاق مجلس را به توپ بسته، با کشتن آزادیخواهانی همچون ملک المتکلمین، صوراسرافیل و سید جمال واعظ اصفهانی (همدانی) و تعقیب، ارعاب و سرکوب آزادیخواهان، استبداد صغیر را ولو برای مدتی کوتاه بر کشور حاکم گرداند.
     
    مرحله دوم
    غافلگیری مشروطه خواهان   و سرکوب و اختناق آنان در تهران و خیانت انگلیس و روس نه تنها مردم را مرعوب و پریشان نساخت بلکه نقش به سزایی در خیزش توده های مردم و گسترش انقلاب به لایه های پایینی جامعه و شهرهای دور و نزدیک ایفا کرد. در تبریز انجمن ها برپا شد و دسته های مجاهد و فدایی از مردم کوچه و بازار پدید آمد. ستارخان و باقرخان که بعدها از سوی مردم سردار ملی و سالار ملی لقب یافتند از میان همین مردم قد برافراشتند و از لیاقت و شجاعت آنان همین بس که در یکی از تاریک ترین دوران تاریخ این مرز و بوم زیر بیرق هیچ حکومتی نرفتند و مال و منصب و لقب چشم آن ها را بر حقیقت کور نساخت و تا پایان عمر از سبیل مردمی روی بر نتافتند تا هر یک به مرگی غریبانه چشم از دنیا فرو بستند.
    در این دوران تلخ و سیاه این دو راد مرد با سازمان دهی مقاومت مردم محاصره روسیه تزاری تبریز را که به دست محمد علی میرزا به دژ باقیمانده مشروطه تحمیل شده بود، با شکیب و دلاوری در خور تحسینی تحمل کردند و تسلیم نشدند. مقاومت حماسی مردم تبریز مقاومت را به رشت، اصفهان و بوشهر کشاند که برای دفاع از آزادی برخاسته و تا شکست محمدعلیشاه و برچیدن بساط استبداد صغیر و ورود پیروزمندانه ستارخان و باقر خان به تهران از پای ننشستند. در این دوره از انقلاب مشروطه با به میدان آمدن مردم کوچه و بازار انقلاب سمت و سویی دیگر یافت و بیشتر به سمت دمکراسی خواهی گرایش پیدا کرد. حضور افکار نو در میان مردم و رهبران آن ها به شدت استعمار انگلیس و روس را ترساند. محمد علیشاه به سفارت روس پناه برد. ولی استعمار انگلیس بیکار نماند و چون توطئه خود را نقش بر آب دید برای از دست ندادن رشته ابتکار افرادی همچون سپهدار تنکابنی و یفرم خان داوید یانتس عضو سازمان داشناک با ترغیب انگلیس ناگهان به کسوت انقلابیون درآمدند و سرانجام کار دیدیم که چگونه یفرم به بهانه خلع سلاح مجاهدان موجب درگیری با مجاهدان و ستارخان و زخمی شدن و سرانجام مرگ غریبانه وی گردید.
    محمدعلیشاه پس از خلع سلطنت با مستمری سالانه صدهزار تومان مادام العمر همراه گروهی از قداره بندان خود به خارج رفت تا در آن جا به توطئه های خود برای احیای استبداد ادامه دهد.
    شکست و خروج محمدعلیشاه اما به معنای پیروزی انقلاب مشروطه نبود. زیرا همانطور که گفته شد در تابستان ۱۹۱۰ افراد بختیاری و یفرم خان، فداییان و مجاهدان همراه ستارخان را خلع سلاح کردند. ستارخان که زیر بار خلع سلاح نمی رفت زخمی و ٣ سال بعد درگذشت. باقر خان نیز در سال ۱۹۱۶ در قضیه مشهور "مهاجرت" در قصر شیرین کشته شد. ارتجاع سرانجام این گونه انتقام خود را از انقلابیون کشید. سرانجام کوشش های شاه مخلوع و برادرانش شعاع السلطنه و سالار الدوله برای احیا استبداد، دخالت های آشکار و پایان ناپذیر   انگلیس، روسیه، عثمانی و آلمان قیصری و فشارها و مهره چینی های آنان در داخل، عدم حضور روستاییان و مردم شهرهای کوچک در انقلاب، کثرت تشتت و تضاد بین سازمان های هوادار انقلاب، نبود رهبری متمرکز و اشتباهات انقلابیون آن ها را به شکست کشاند.

    منابع مورد استفاده:
    انقلاب مشروطه - احمد کسروی
    تاریخ ۱٨ ساله اذربایجان - احمد کسروی
    تاریخ ایران - ایوانف

    http://www.millishura.com/Farsi/Tarix/Meshrute-Der-do-gam.htm


    Sun   30 09 2007   22:19

     

    قوم‌گرایی و هویت‌طلبی در آذربایجان

    گفت‌وگوی «برای یک ایران» با مهندس شریعتمداری



    تارنمای «برای یک ایران» در ادامه‌ی گفت‌وگوی خود با صاحب‌نظران در باره مسائل قومی در ایران، این‌بار پای صحبت مهندس حسن شریعتمداری نشسته است.

    مهندس شریعتمداری زاده‌ی تبریز و فرزند آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری، از مراجع تقلید سرشناس ایران در دهه‌های ٤٠ و ٥٠ است. مهندس شریعتمداری سال‌های پس از انقلاب را عمدتا در خارج از کشور و در آلمان بسر برده است. او از پایه‌گذاران «سازمان ملی جمهوری‌خواهان ایران» و «اتحاد جمهوری‌خواهان ایران» است و از رهبران این دو سازمان بشمار می‌رود.
    گفت‌وگو با مهندس شریعتمداری به‌صورت مکتوب صورت گرفته است. با تشکر از ایشان که دعوت به این گفت‌وگو را پذیرفتند.

    برای یک ایران: آقای شریعتمداری، در آذربایجان در سالهای اخیر با یک نوع فزونی و حتی برآمد در گرایش به هویتخواهی و قومگرایی روبرو بودیم. در حالی که از بعد از سالهای ١٣٢٥ تقریبا ‌می‌شود گفت گرایش قوم‌گرایی در آذربایجان در یک فرایند تدریجی در حال فروکش بود. سئوال این است که در آذربایجان چه خبر است؟ و علت و ریشه‌های این برآمد تازه چه‌ها هستند؟

    حسن شریعتمداری: واقعیت این است پاسخ سئوالات شما می‌تواند هر کدام موضوع تحقیق و مطالعه عمیقی باشد که نتیجه آن کتابها و مقاله‌های تخصصی فراوان است و از عهده یک تن و آن هم در فشردگی یک مصاحبه نخواهد آمد که حق مطلب ادا شود. شاید فقط بتوان در مورد بعضی از وجوه مهم چنین سئوالاتی پاسخی اجمالی داد. با توجه به این مقدمه نظرات خود را تقدیم می‌کنم.
    برای بررسی دقیق‌تر علل تاثیرگذار در روند هویت طلبی میتوان بطور خلاصه این عوامل را بصورت زیر دسته بندی کرد:

    عوامل جهانی

    ١. جهانی شدن و عکس‌العمل آن یعنی منطقه‌گرایی و هویت‌گرایی: جهانی شدن هرچند آثار تند و پردامنه‌ی آن در کشورهای کمتر توسعه‌یافته و توسعه‌نیافته با شدت و حدت کمتری تاثیرگذار است ولی به علت بسته‌ بودن جوامع این کشورها عکس‌العمل این تاثیرات از کشورهای پیشرفته که روند جهانی شدن در آنها سریعتر است، به مراتب تندتر می‌باشد. جهانی شدن انسانها را به جهت یکسان شدن بیشتر نرمهای فرهنگی و اجتماعی و کمرنگ شدن هویت ملی و محلی سوق میدهد. عکس‌العمل این جبر عصر جدید دو مولفه‌ی مهم دینی و هویتی دارد. یعنی حس دینی و تعلق قومی عکس‌العمل همه انسان‌هایی است که به نوعی آشفتگی دوران گذار را برنمی‌تابند و ترس از دست دادن تشخص ناشی از تعلقات دینی و قومی آنان را در حول این جریانات بیشتر متشکل و فشرده می‌کند. این عامل عمومی در ایران نیز اثر خود را داشته است و این شرایط فقط محدود به سطح عمومی کشور نیست بلکه در واحدهای کوچکتر از جمله آذربایجان نیز اثر آن قابل مطالعه است.

    ٢. فروکش کردن دوران رمانتیسم انقلابی و ایدئولوژیهای جهانشمول در بین نخبگان اجتماعی: عصر جدید را شاید بتوان عصر افول ایدئولوژیهای جهانشمول دانست. افول تب انقلابیگری و سوسیالیسم در سطح جهانی و اسلام‌گرایی چپ انقلابی در ایران پس از انقلاب، فعالین سیاسی و اجتماعی و نخبگان ایرانی را که بتدریج قبله‌های آرمانی خود را از دست میدادند به فعالیت‌های جدید سوق داد و اغلب نخبگان آذربایجان نیز مساله زبان و هویت ملی را در مرکز توجه خود قرار دادند و در نتیجه کادر فکری و عملی لازم برای تحرک قومی این مساله فراهم شد.

    امروز شما در بین فعالین هویت‌طلب آذربایجان بسیاری از کوشندگان چپ سابق و مذهبی‌های انقلابی گذشته را می‌بینید که در سازماندهی این حرکت بسیار کوشا و موثرند. هم چنین شالوده این طرز تفکر که بخاطر مسائل مهم سراسری دیگری چون پیروزی اسلام و یا مارکسیسم فعلا نباید مطالبات دیگر را عمده کرد بشدت ضربه خورده است و در بین فعالین سیاسی و اجتماعی و توده مردم طرفدار ندارد و به علت افول تفکر جهان شمول نیروی جاذبه بین مردم اقوام مختلف نیز به قوت سابق نیست.

    عوامل در سطح ملی

    ١. عکس العمل سانترالیسم و حامی گرایی حکومتی: کافیست نگاهی به رشد بی‌رویه و روزافزون جمعیت تهران در پس از انقلاب اسلامی بیافکنیم تا مارا از ارائه هر استدلالی در زمینه مرکزگرایی بی‌برنامه و بی‌رویه حکومت پس از انقلاب بی‌نیاز سازد. اگر رشد جمعیت را پس از انقلاب تاکنون حدودا دو برابر بگیریم رشد جمعیت پایتخت در این عرض مدت حداقل ٤ تا ٥ برابر بوده است. (تقریب در محاسبه به این علت است که آمار دقیقی از جمعیت تهران در دست نیست) بنابراین با یک نگاه ساده میتوان قضاوت کرد که مرکزگرایی رشدی بین ٢ تا ٥/٢ برابر نسبت به دوره قبل از انقلاب داشته است.

    حامی گرایی حکومتی نیز باعث شده که علاوه بر تهران چند مرکز استان به نسبت مرفه مانند اصفهان، مشهد، شیراز، کرمان و... ایجاد شود.

    مردم مناطق دیگر به خصوص آذربایجان که بهترین نیروی انسانی‌شان را به علت کوچ به مرکز و دیگر استانها از دست می‌دهند و شاهد هزینه شدن حداکثر درآمد ملی در این نقاط هستند، از لحاظ انسانی و مالی از جمله بازندگان این سیستم متمرکز سیاسی هستند و آنها که به هر علتی در محل خود مانده‌اند طبیعی است که معترض به این وضع باشند و ریشه‌های این تبعیض را در تبعیض نژادی و فرهنگی بدانند. هرچند این قضاوت عمومی از لحاظ علمی دقیق نیست ولی پاره‌ای از عوامل قوی حقیقی و تاریخی را به همراه دارد که آسان از کنار آنها نمی‌توان گذشت.

    ٢. عدم سرمایه گذاری و پایین بودن سطح اشتغال: شکاف مرکز و حاشیه یکی از چند شکاف مهمی است که سیستم سیاسی موجود باعث تعمیق بیش از حد آن شده است و من در چند مقاله به این شکافها و دینامیسم آنها در سیاستگذاری آینده ایران اشاره کرده‌ام و شاید بی مورد نباشد که اینجا اشاره کنم این شکاف از جمله تعیین کننده‌ترین آنها خواهد بود. نتیجه طبیعی این واقعیت که ایران را یک ابرشهر بنام پایتخت و چند کلانشهر مرفه‌تر بنام مراکز استانهای دارای حامی در نظام سیاسی ایران تشکیل می‌دهند این است که اغلب بودجه مملکتی در این شهرها بلعیده شده و یا سرمایه گذاری میشود و بقیه مناطق کشور درحالتی بشدت تبعیض‌آمیز از نظر سرمایه‌گذاری می‌باشند و در نتیجه ایجاد اشتغال بشدت پایینتری برخوردار هستند. این تبعیض بوسیله نخبگان آذربایجان و توده مردم مشاهده شده و باعث رنجش دائمی آنها می‌شود.

    ٣. عدم برابری شانس ترقی اجتماعی: شانس ترقی اجتماعی در حاشیه نسبت به مرکز بسیار پایین است. یک معلم، یک مهندس یک پزشک با مراتب علمی و کاردانی معادل، صرفاً با قرار گرفتن در حاشیه مملکت بکلی ارزش اجتماعی پایینتری خواهند داشت و از مزایای مالی و امکانات ترقی بمراتب پایینتری برخوردار خواهند بود. این وضعیت چکیده نظام سیاسی موجود و حاصل طبیعی آن است. بنابراین هرکس امکان کوچ داشته باشد، اگر نه برای خود، دستکم برای ترقی فرزندان خویش می‌کوشد به مرکز کوچ کند. این کوچ، مرکز را به تورم نیروی کارآمد و حاشیه را به از دست دادن بهترین نیروهای متخصص دچار میکند و در نتیجه فاصله بین امکانات مرکز و حاشیه روزبروز بیشتر و شکاف حاصل عمیقتر می‌شود. سرمایه‌داران محلی نیز در کنار متخصصین همراه با سرمایه خود به مرکز کوچ می‌کنند و حاشیه علاوه بر فقر سرمایهگذاری دولتی، به از دست دادن روزافزون سرمایه عمومی و محلی خود نیز دچار میشود و این دور باطل همیشه ادامه دارد.

    عوامل محلی خاص آذربایجان

    ١. زخم تحقیر فرهنگی: رفتار نسنجیده، تبعیض‌آمیز و همراه با تحقیر دوران پهلوی نسبت به آذربایجان که مرکز تجارت و ولیعهدنشین دوره قاجار و پیشتاز انقلاب مشروطیت بود و تحقیر زبان و فرهنگ غنی مردم آذربایجان، زخمی عمیق بر پیکر اجتماع آذربایجان نهاده است که متاسفانه با ادامه این تحقیرها در قالب جوکها، سریالها و کاریکاتورها در دوره جمهوری اسلامی این پندار را دامن زده که این رفتار فراتر از سیستم سیاسی حاکم و ریشه در فرهنگ فارسی‌زبانان دارد و نوعی تحقیر و تبعیض خودآگاه و سیستماتیک قومی برای پایین نگاه داشتن آذربایجانیان مستعد و فعال و فرادستی بناحق فارسیزبانان در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر آنان اعمال میشود. این تصور هرچند گستردگی کامل و شاملی در عموم آذربایجان ندارد و مخالفین بسیاری در بین مردم آذربایجان و نخبگان آنان دارد، ولی چون شواهدی در تاریخ معاصر در تقویت چنین ظنی در دسترس است پارهای از فعالین جدایی‌طلب میکوشند از آن یک ایدئولوژی مهاجم قوم‌گرا بسازند و این زخم را التیام ناپذیر کنند.

    ٢. زخم حذف و طرد: آذربایجان شاهد حذف و طرد بزرگان خود از نظام سیاسی مملکت بوده است. البته آذربایجان در همه شئون سیاسی، نظامی، اجتماعی، علمی و اقتصادی مملکت دخالتی انکارناپذیر داشته و بسیاری از نخبگان این نمادها را به جامعه تحویل داده است ولی این نخبگان بیشتر آنانی بودند که ویژگی خاصی در تعلق قومی و حمایت از آذربایجان و آذربایجانی از خودشان نشان نداده و فقط در سطح ملی به ایفای نقش پرداخته‌اند. آذربایجانی از رفتاری که نظام سیاسی با ستارخان، با خیابانی، با پیشه‌وری و بخصوص پس از انقلاب با آیتالله شریعتمداری صورت گرفت، به این جمعبندی کلی رسیده است که در سطح سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و در همه شئون جامعه مکانیسمی وجود دارد که نخبگانی را که آذربایجان خود را به آنان و آنان را به خود وابسته میداند حذف می‌کند. با هرکدام از شخصیتهای فوق عدهای از ما و عدهای از آذربایجانیها می‌توانند موافق یا مخالف باشند ولی این مساله قضاوت کلی را در مورد این مکانیسم حذف عوض نمی‌کند. نتیجهای که از این رفتار سیاسی گرفته میشود حذف حامی در نظام سیاسی به معنی حذف آدربایجان از مرکز توجه و قرار دادن آن به عنوان موضوع تبعیض تلقی میشود.

    ٣. خودآگاهی عمومی نسبت به اهمیت زبان مادری: جهانی شدن ارتباطات و امکان دسترسی به رسانه‌های عمومی ترکزبان کشورهای همسایه ایران و بالاتر بودن سطح آنها، باعث خودآگاهی آذربایجانیان در مورد قدرت زبان مادری و درجه انکشاف و پیشرفتگی آن در اقوام متناظر شده است. زبان ترکی که در آذربایجان یک زبان صرفاً شفاهی بود حال چون یک زبان پیشرفته و بالنده که دارای گرامر منظم، خط، گویش و گنجینه لغات روزآمد و همه عوامل یک زبان پویاست در دسترس عموم قرار دارد و این باعث ایجاد اطمینان به نفس و خودآگاهی عمومی نسبت به زبان مادری می‌باشد. اختلاف در گویش و یا لغات و گرامر زبانهای نزدیک به ترکی آذری، هیچ کدام نقش عمدهای در کاهش این خودآگهی بازی نمی‌کنند بلکه حتی در بسیاری موارد باعث تغییر در گویش و لهجه بسیاری از نخبگان فرهنگی و اجتماعی در آذربایجان شده‌اند. این خودآگاهی نسبت به زبان مادری و قدرت آن تبدیل به یک خواست عمومی برای برسمیت شناخته شدن این زبان شده است. این خواست فرهنگی در آذربایجان از هر خواست سیاسی و اجتماعی دیگری قویتر است و بیشتر عمومیت دارد. در حقیقت این خواست چنان عمومی است که حتی کارگزاران آذربایجانی نظام اسلامی نیز خود را با آن وفق داده و مروج و مبلغ آنند.

    عوامل سیاسی

    ١. رشد روزافزون ترکیه به عنوان کشور مدل: ترکیه کشور همسایه ما همیشه در تاریخ سیاسی معاصر ایران نقش بخصوص و ویژهای ایفاء کرده است. از زمان امپراطوری عثمانی تا ظهور آتاتورک و سپس شکوفایی این کشور پس از انقلاب و مقایسه ناگزیر آن با کشور ما... به عبارت دیگر ترکیه نوعی کشور مدل برای ما بوده است و امروزه این کشور مدل اثر خاص خود را در افزایش اعتماد به نفس آذربایجانی در اتکا به کاردانی، درایت و سختکوشی خود بازی می‌کند.

    امکان آمدوشد بدون تشریفات و پرواز مستقیم بین ترکیه و آذربایجان و مسافرت فراوان و تجارت و سرمایه‌گذاری با توجه به همزبانی و سهولت مقررات آمد و شد تاثیر ویژهای را در محیط آذربایجان سبب شده است. بویزه که افکار ¦