2007.07.19
|
| کیومرث
نویدی
|
نویسنده
و تحلیل گر
مسایل سیاسی
|
مشکل
نشست پاریس
پارانویای
تجزیه
آقای
داریوش
همایون،
اصرار دارند
که زیر
مجموعههای
ملی ملت
ایران را
اقوام
بنامیم؛
اما،
معتقدند که
افراد این
اقوام در کل
سپهر سیاسیِ
ایران باید
نقش
شهروندان را
بازی کنند؛ و
پرسش من این
است آخر
چگونه می شود
این یک بام و
دو هوا را
ادامه داد؟
می خواهیم
وارد جهان
نوین بشویم؛
می خواهیم
تمدن صنعتی
را در
کشورمان
مستقر کنیم؛
دریافتهایم
که جز این
راهی برای
بقا وجود
ندارد.
مشکل
آیندة ایران
4
همة
راه ها به رم
ختم میشوند!
اگر
این واقعیت
نداشته
باشد، اما،
این یک
واقعیت دارد
که همة راههای
شووینیسم
پارسی (یا به
قولی
ناسیونالیسم
راست ایرانی)
به آقای
داریوش
همایون ختم
میشود؛
ایشان
تئوریسین
این گونه از
ناسیونالیسم
هستند؛ در
نخستین
مقاله ام هم (مشکل
نشست.....۱)
نوشتم که
ایشان بسیار
واردند در
نعل وارونه
زدن؛ از
دکترای
سیاسیای که
گرفته اند و
حتما هم
برایش زحمت
کشیدهاند
این را به
خوبی آموختهاند
که از شبکلاه
دمکراسی و
حقوق بشر (و
به ویژه از
عنوان
شهروند) مار
سرکوب و
اختناق و نفی
حقوق
شهروندی را
بیرون بکشند.
نخستین
بار این
دریافت
هنگامی به من
دست داد که
سلسله
مقالات
ایشان را در
بارة تاریخ
مطبوعات
ایران در
نیمروز
خواندم؛ هر
زمانی را که
مطبوعات
ایرانی
توانسته
بودند نسبتا
آزاد باشند،
آقای همایون
دوران هرج و
مرج خوانده
بودند و حتما
هم مثالهائی
در چنته
داشتند که
این مدعا را
ثابت کند؛
طبعا در یک
سرزمین
دیکتاتوریزده
آزادی بیان؛
در آغاز، با
سوءاستفادهها
و هرج و مرجهائی
توأم خواهد
بود دیگر؛
ولی آیا می
توان به این
اتکا، هرج و
مرج را همزاد
آزادی بیان
دانست؟
دومین
بار وقتی بود
که دو حزب
قومیِ
کردستان
عراق به جان
هم افتادند.
آقای همایون
در مقالهای
(در همان
نیمروز)
نوشتند که
دیگر هیچکس
نخواهد
خواست به
کردها کمک
کند. باری
جنگ میان دو
قومـحزب
کردستان
عراق بسیار
مشئوم بود؛
اما، یک
ایرانی که
دمکراسی و
حقوق بشر را
تدریس میکند
(به سایت
تلاشاُنلاین
رجوع کنید) و
بسیار زیبا
از آزادی و
دمکراسی سخن
میگوید (البته
منهای این که
ایشان
لیبرالیسم
فلسفی و
اقتصادی را
با هم خلط میکنند.)
و مهمتر از
اینها یک
ایرانی که
خود را
ناسیونالیست
میخواند و
کردها را هم
قومی ایرانی
میداند، به
جای ارشاد
آنها، به جای
ابراز تاسف،
به جای حتی
دشنام به دو
حزب آتش
افروز کرد
عراق، کل
مردم کرد را
نالایق و
ناشایست حتی
برای کمک
کرده شدن
برآورد کرد.
در دانشگاه
فرانکفورت،
پس از
سخنرانیشان
از ایشان
پرسیدم که
آقای همایون
با توجه به
این همه
محبتی که به
مردم کرد
ابراز کردهاید،
لطفا یک بار
دمکراسی را و
گونة
دمکراسی
خواهی خود را
برای ما
توضیح دهید و
روشن کنید که
این دموئی (مردمی)
که باید
کراسی (سالاری)
مورد نظر شما
را پایه
گذارد از کجا
باید بیاید؟
و گفتم آقای
همایون شما
میگوئید
دمکرات شدهاید
و از یک
سومکائی و
وزیر
اطلاعات یک
سامانة
سرکوبگر به
یک رهبر
آزادی خواه
تبدیل شدهاید،
قدمتان روی
چشم؛ اما بر
جنگ مشئوم
این دو حزب
شما دست
افشاندهاید
و پای کوبیدهاید؛
این همه نفرت
ازمردمانی
ایرانی از
کجا ناشی میشود؟
چیزی
نگفت که من
بفهمم کجای
کار من اشکال
دارد در
تفاهم با
ایشان.
نفرت
ایشان از
مردمان کرد
کردستان
عراق، از
وحشت ایشان
از تجزیة
ایران ناشی
می شود؛ به
این فراز از
سخنان ایشان
در گفت و
گوئی تحت نام
«اتکا به
نیروهای
اجتماعی
برای تغییر ـ
مندرج در
سایت تلاش»
توجه کنید:
«
....... من تصور میکنم
کسانی که در
میان
ایرانیان
آرزومند جنگ
هستند و
تغییر رژیم
ایران بهدست
نیروهای
خارجی، در
اقلیت بسیار
کوچکی خلاصه
شدهاند.
بزرگترین
مدافعان این
نظریه، حالا
اگر ابراز هم
نشود، ولی
بزرگترین
آرزومندان
این راهحل
را ما در
میان سازمانهای
قومی مییابیم
که هیچ
ارتباط
مستقیمی
احتمالاً با
اکثریت
مردمی که
ادعای
نمایندگی
آنها را میکنند
ندارند،
ولی با پیشانداختن
خودشان و طرح
بالاترین
درخواستهایی
که در شرایط
کنونی ممکن
است، دنبال
عملیکردن
طرحهایی
هستند که فقط
با کمک
نیروهای
خارجی ممکن
است. یعنی
کسانی که بهدنبال
جداکردن
نهایی استانهای
مرزی ایران
هستند و
فعلاً به فکر
فدرالیسم
افتادهاند
و نامیدهشدن
اقوام
ایران، به
ملتهای
ایران یا
پارهملتهای
ایران، که
اصطلاح
جدیدی است که
پیدا کردهاند،
اینها میدانند
که تنها
امیدشان میتواند
به مداخلهی
خارجی باشد و
این میل به
مداخلهدادن
نیروهای
خارجی در
امور ایران
را بیشتر
باید در این
گروهها جستوجو
کرد که
دراقلیت
هستند........»
در
جای دیگری،
علت مخالفت
خود را با
نشستهای
برلین، لندن
و پاریس به
روشنی مادة ۹
میثاق برلین
می شناسانند.
عین این ماده
را می آورم
تا بعد
بپردازم به
علت مخالفت
آقای همایون
با این ماده.
مادة
۹ از میثاق
برلین: « ما
معتقد یم به
رسمیت
شناختن حقوق
سیاسی،
فرهنگی و
اجتماعی
اقوام
ایرانی (بر
اساس
اعلامیه
جهانیحقوق
بشر و ملحقات
آن) به تحكیم
اتحاد ملی و
یكپارچگی
كشور ایران
مدد خواهد
رساند. ما
ضمن باور به
حفظ تمامیت
ارضی ایران
تاكید میكنیم
كه این امر
نباید بهانه
ای برای هرچه
متمركزتر
كردن نظام
حكومتی شود.
ما معتقد به
سازماندهی
نظام اداری
كشور بر اساس
اصل عدم
تمركز (=
سپردن حدا
كثر ممكن
امور اداری و
چگونگی مصرف
بودجه های
عمرانی به
نهاد های
محلی) و
رعایت حقوق
فرهنگی همه
اقوام
كشوریم.
تصمیم گیری
در باب
مناسبترین
شكل این گونه
نظام به عهده
نماینده گان
مردم در مجلس
موسسان است. (حقوق
سیاسی را من
برجسته و
ایرانیک
نوشته ام چرا
که همین مورد
است که آقای
همایون را به
دشمنی با
جریان این
اتحاد
کشانده است؛)
ببینیم
مشکل آقای
داریوش
همایون با
این بند چیست:
ایشان
در مقالة
استراتژی
نادرست در
همگرائی می
نویسند:
«.....
به هشدار های
فراوان توجه
ننمودند (منظور
کوشندگان
نشست برلین
است و هشدار
دهنده هم
لابد خود
ایشان.) و در
نشست برلين
از حقوق
سياسی اقوام
ايران دم
زدند و با
همه تذکراتی
که پس از آن
داده شد باز
در لندن بر
آن تاکيد
نهادند.
اکنون آن
سازمان های
قومی پس از
نشست پاريس،
واژه قوم را
نيز از قاموس
خود برداشته
اند و ايران
برايشان
کشوری از
مليت يا ملت
هاست و مليت
يا ملت را
زبان و کينه
زبانی تعريف
می کند. آنها
تا جائی می
روند که با
ناديده
گرفتن
اعلاميه
جهانی حقوق
بشر، حقوق
شهروندی
ايرانيان را
انکار می
کنند و آن
حقوق را برای
"ملت" های
ايران می
خواهند. (باز
تاکید از من
است.)
در
همان مصاحبة
پیش گفته می
گویند:
«.......
همبستگی
بسیار کار
خوبیست،
ولی در
کنفرانس
پاریس تا آنجایی
که من شنیدم،
گرایش غالب
چنانکه بحث
عمده، بر سر
جداکردن
همین اقوام
از مجموعهی
ملت ایران
بوده است.
یعنی تأکیدی
بر این بود
که ملت ایران
در واقع یکپارچه
نیست و اقوام
مختلفی
هستند. حالا
آنجا گفتند
اقوام لغت
خوبی نیست و
گویا
کمیسیونی را
مأمور کردهاند
که برود یک
واژهی تازه
پیدا کنند.
گفتهاند
قوم را اصلاً
برمیداریم
از واژگان
فارسی و بهجایش
پارهملت یا
نمیدانم،
زیرملت و
بهرملت میگذاریم.
منظور البته
همه این است
که یک هویت
تازهای،
هویت غیرملی
و غیرایرانی
اختراع بشود.»
تا
عمق فاجعه را
بتوانیم
دریابیم،
کمی باید به
عمق واژه ها
و تعبیرها
بیندیشیم؛
سخن گفتن از
این که
مردمانی در
ایران زندگی
میکنند که
زبانهای
متفاوتی
دارند و
فرهنگ های
بخشی متفاوت
(یعنی در عین
داشتن
ویژگیهای
ایران شمول
دارای
خودویژگیهائی
هم هستند) به
تعبیر آقای
همایون
عبارت است از
ایجاد کینة
زبانی و این
هم یعنی
نادیده
گرفتن
اعلامیة
جهانی حقوق
بشر و این هم
یعنی انکار
حقوق
شهروندی
ایرانیان و
شگفتا که
خواستن حقوق
برای
زیرمجموعههای
ملی ملت
ایران، یا به
قول آقای
همایون
اقوام
ایرانی،
انکار حقوق
شهروندی
ایرانیان
است.
آقای
همایون اما،
در جای دیگری
میگویند:
«......همه
آنها (آقای
همایون و هم
اندیشان چپ و
راستشان که
نشست پاریس
را بایکوت
کردهاند) به
تمرکز زدائی
در حکومت و
برقراری
حقوق فرهنگی
گويندگان
زبان های
غيرفارسی به
موجب
پيشرفتهترين
ميثاقهای
پيوست
اعلاميه
جهانی حقوق
بشر باور
دارند، به
ويژه آنهائی
که قطعنامه
حکومت های
محلی و حقوق
اقوام ايران
را به منشور
حزب خود
پيوست کرده
اند و در اين
زمينه جائی
برای بيشتر
خواستن برای
هيچ گروهی که
خواهان
جدائی، در
هنگام خود،
از ايران
نباشد
نگذاشته اند.»
ظاهرا،
مراد از این
آنهائی که
حقوق اقوام
ایران را به
منشور حزب
خود پیوست
کرده اند،
باید خود
آقای همایون
و هم
اندیشانشان
باشند؛ و پس
چراایشان که
خواهان
حکومت غیر
متمرکز و
برقراری
حقوق
فرهنگیِ
گویندگان
زبان های غیر
فارسی
هستند،
دیگرانی را
که در پی
برآوردن
همین حقوقاند
متهم میکنند
که تجزیهطلباند
و دارند خواب
جدا کردن
استان های
مرزی ایران
را میبینند
و حقوق
شهروندی
ایرانیان را
با نادیده
گرفتن منشور
جهانی حقوق
بشر نادیده
میگیرند؟
پاسخ
روشن است
ایشان با
قائل شدن
حقوق سیاسی
برای بهرملت
های ایرانی
مخالفند؛
یعنی ایشان
مخالف این
هستند که کرد
یا ترک
ایرانی به
عنوان کرد یا
ترک شهروند
ایران باشد؛
و از همین هم
چنین از
پیشنهادهای
من (پاره ملت
و بهر ملت و
پیشنهاد
دکتر آهی (زیر
ملت) خشمگیناند؛
به زعم ایشان
ما میخواهیم
هویتی
غیرملی و
غیرایرانی
برای اعضای
اقوام
ایرانی
بسازیم. و
فرض کنیم که
من و دکتر
آهی چنین
قصدی داریم؛
این به نشست
پاریس چه
ربطی دارد؟!
ایشان لابد
به خوبی میدانند
که هیچ
پیشنهادی در
این مورد
هنوز تصویب
نشده است.
اما
ببینیم راه
حل ایشان
چیست؟
۱ـ
ایشان قبول
دارند که
غیرفارسها
هم هستند در
ایران و زبان
و فرهنگ ویژة
خود را دارند
و حق دارند
این زبانها و
فرهنگ ها را
پاس بدارند.
۲ـ
ایشان نیز به
تمرکز زدائی
باور دارند و
خود خواهان
تمرکززدائی
هستند.
۳ـ
اما برای
ایرانیان
فقط به عنوان
افراد
ایرانی (نه
کرد، نه ترک،
نه عرب، نه
بلوچ و ترکمن
و فارس) قائل
به حقوق
سیاسی یعنی
حق شهروندی
هستند؛ غیر
از این اگر
باشد، بنا بر
نظر ایشان،
حقوق
شهروندی
ایرانیان و
منشور جهانی
حقوق بشر نقض
شده است.
مقاله
ای هم خواندم
از آقای
امینی در رد
فدرالیسم در
ایران که مو
بر تنم راست
کرد؛ (هر چند
نوشته اند
بعد که طنز
بوده است) چه
تصویر هول
انگیزی از
ایران فدرال
ارائه دادهاند.
کرد به جان
ترک می افتد
و عرب به جان
زابلی و
سیستانی و...... و
شگفت که
ایشان نیز
اما، بر
تمرکز
زدائی،
البته از نوع
استانی اش
تأکید داشتهاند
(در چند سخن
رانی که از
ایشان شنیدهام.)
و
اما، نخست
بپردازم به
این
تمرکززدائیِ
مورد ادعای
آقای
همایون؛ به
راستی منظور
ایشان از
تمرکززدائی
چیست؟ چگونه
می خواهند از
نظام سیاسیِ
ایران
تمرکززدائی
کنند، اما،
هیچ حق سیاسیای
برای مردمان
ایرانی بر
مبنای
تفاوتهای
فرهنگیشان
قائل نباشند
و در عین حال
اما، آنها را
محق هم
بدانند که
زبان و فرهنگ
خود را نیز
پاس بدارند؟
این تناقض
بافیها را به
چه میتوان
تعبیر کرد؟
پاس
داشتن زبان و
فرهنگ خود بیداشتن
حق ممکن نمیشود؛
برای چنین
پاسداشتی
باید بودجه و
امکانات
تهیه کرد و
برای تهیة
امکانات
باید حق
سیاسی داشت.
بدون
شک، تقسیم
بندی فدرالی
ایران خالی
از اشکالاتی
نخواهد بود؛
لازم است
قطعا که یک
گروه
کارشناسی که
به تقسیمات
فرهنگیـاتنیکی
ایران کاملا
وارد باشد با
در نظر گرفتن
همة الگوهای
فدرال در
جهان، مناسب
ترین الگو را
پیشنهاد
دهد؛ لازم
است چنین
الگوئی به
بحث و
نظرخواهی
گذارده شود و
در نهایت این
مردمان
ایرانی
خواهند بود
که تشخیص
خواهند داد
با کدام یک
از استانهای
ایران فدرال
خود را نزدیک
تر حس می
کنند.
آنان
می توانند
حتی به لحاط
فرهنگی و
آموزش و
پرورش از یک
استان فدرال
پوشش بگیرند
و به لحاظ
مسائل دیگر
از استانی
دیگر؛ بدون
شک، بخشهائی
از طرح های
توسعه باید
سرتاسری
باشند و
بخشهائی نیز
بومی و محلی؛
اما همه این
مسائل میتوانند
راه حل داشته
باشند، اگر
که بنا را بر
دمکراسی
بگذاریم و از
وسوسة
دیکتاتوری
مصلح یا به
قول آقای
کرمی اعمال
اتوریته
کوتاه
بیائیم.
آقای
داریوش
همایون،
اصرار دارند
که زیر
مجموعههای
ملی ملت
ایران را
اقوام
بنامیم؛
اما،
معتقدند که
افراد این
اقوام در کل
سپهر سیاسیِ
ایران باید
نقش
شهروندان را
بازی کنند؛ و
پرسش من این
است آخر
چگونه می شود
این یک بام و
دو هوا را
ادامه داد؟
می خواهیم
وارد جهان
نوین بشویم؛
می خواهیم
تمدن صنعتی
را در
کشورمان
مستقر کنیم؛
دریافتهایم
که جز این
راهی برای
بقا وجود
ندارد. تا
چنین بشویم
نیاز داریم
که ایرانیان
از سپهرهای
ناآگاهیِ
جمعی ببرند و
به افراد بدل
شوند؛ یعنی
به خودآگاهی
فردی برسند؛
اما، در عین
حال اصرار
داریم که غیر
فارس ها فقط
حق دارند
اقوام
باشند؛ به
محض این می
خواهیم نامی
دیگر برای
آنان داشته
باشیم که
مدرنتر
باشد، متضمن
ناآگاهی
جمعی و
مناسبات
خویشاوندی
نباشد، متهم
می شویم که
می خواهیم
هویتی غیر
ملی و غیر
ایرانی برای
آنها
بتراشیم!
به
راستی این
همه تناقض از
کجا ناشی می
شود؟ از کدام
احساس؟
دو
پیشنهاد
پاره ملت و
بهرملت را من
مطرح کردهام
(پاره ملت را
منتفی اعلام
کردهام؛ می
ماند بهرملت)
آیا من دارم
خواب
تراشیدن
هویتی
غیرملی و
غیرایرانی
برای مردم
ایران می
بینم؟ آیا
دارم خواب آن
میبینم که
به یاری
آمریکا
استانهای
مرزی ایران
را از ایران
جدا کنم؟ تا
با آنها چه
کنم؟
بدهمشان دم
توپ وموشک
پان
ترکیستها و
پان
عربیستها؟
گفته
ام بارها و
باز میگویم:
بهرملتهای
ایرانی (چه
آنها که در
درون مرزهای
ایران سکنی
دارند و چه
آنها که
بیرون از این
مرزهایند)
هیچ متحد
تاریخیای
جز یکدیگر
ندارند.
عربهای
خوزستان،
اگر صدام می
توانست
خوزستان را
از پیکر
ایران جدا
کند، بدل به
شهروندان
درجة دوم و
سوم عربستان
(چنان که
صدام
خوزستان را
می نامید) میشدند
(دیدیم صدام
چه بر سر
کویتیها
آورد)؛ دفاع
تا پای جان
آنان از
میهنشان
نشان داد که
به رغم عرب
زبان بودن
ایرانیاند.
گفته
ام و باز میگویم:
جدا کردن زیر
مجموعههای
ملی ملت
ایران از
حیطة زبان و
ادبیات
فارسی گونة
دیگری از
آسیمولاسیون
فرهنگیست
چرا که فرهنگ
ایرانی (که
آقای همایون
هم قبول
دارند
آغازگر شگفتانگیز
آن زردشت
بوده است) در
بخشی عمده از
تاریخ میهن
ما، عمدتا،
به زبان
فارسی جریان
یافته و
منتقل شدهاست.
محض اطلاع
آقای همایون
عرض میکنم
که هماکنون
در کردستان
عراق، گرایش
به آموختن
زبان فارسی
به عنوان
حامل فرهنگ
ایرانی و نیز
مدرنیته،
جای گرایش به
آموختن زبان
عربی را
گرفته است؛
تداخل و نیز
تعاطی
فرهنگی
بهرملتهای
ایرانی چنان
و چندان عمیق
است که هیچ
ایرانیِ کرد
یا ترک یا
ترکمن یا
بلوچ یا عربی
در تهران،
شیراز،
اصفهان یا
تبریز یا
سنندج و یا.....
خود را
بیگانه
احساس نمیکند؛
خانه خانة
خود اوست؛
هیچ دختر
کردی از
ازدواج با یک
پسر فارس یا
ترک یا بلوچ
یا عرب
ایرانی منع
نمیشود و
دختر فارس هم
از ازدواج با
کرد منع نمی
شود. حال آن
که در عراق
یا در ترکیه
چنین نیست.
این
درست است که
زبان عربهای
ایرانی همان
زبان عربهای
عربستان
سعودیست؛
این درست است
که زبان آذری
های ایرانی
همان زبان
مردمان
ترکیه است (و
البته با
لهجه های
بسیار
متفاوت)؛
اما، در وجوه
دیگر
فرهنگی،
آنقدر
خویشاوندی
میان آذری و
اصفهانی و
تهرانی و
سنندجی و....
بالاست که من
به ندرت یک
آذربایجانی
را دیدهام
که بگوید خود
را در ترکیه
راحت تر از
تهران یا
سنندج حس میکند.
و البته نمی
گویم به کلی
نیست؛ هستند
کردهائی هم
که بدون توجه
به عواقب
وخیم جدائی
از ایران
خواهان
جدائی هستند
و البته به
یمن اندیشهورزانی
همچون آقای
همایون
شمارشان هم
بالا و
بالاتر
خواهد رفت.
به
زعم آقای
همایون، در
نظر گرفتن
حقوق سیاسی
برای
زیرمجموعههای
ملی ملت
ایران آغاز
تجزیة ایران
است؛ اما،
پرسش من از
آقای همایون
این است:
چگونه می
توانم من به
عنوان
ایرانی یک
شهروند باشم
و به عنوان
کرد عضو یک
قوم؟ چه رمزی
در کار است
که شما
خودویژگیهای
مرا به عنوان
عضو یک قوم
قبول دارید و
به عنوان عضو
یک (Subnation) نه؟
آقای
همایون
دکترای علوم
سیاسی دارند
(اگر اشتباه
نکنم) و بی شک
میدانند که
معادل ساب
ناسیون را در
زبان فارسی
جستن زبان
سازی نیست.
ایشان هم میدانند
که اطلاق زیر
مجموعة ملی
بر آنچه
ایشان با
سماجت و
اصراری شگفت
آور اقوام می
نامندشان،
تراشیدن
هویت غیر ملی
یا غیر
ایرانی برای
مردم ایرانی
نیست؛ تنها
تاکید بر
خودویژگیهای
آنان است به
مثابه بخشی
از هویت ملی
آنها؛ تفاوت
این گرایش با
گرایشی که
غیر فارسها
را اقوام می
نامد تنها در
این است که
آنها را عقب
مانده و یعنی
محتاج به
اعمال
قیمومیت غیر
نمیداند؛
همین!
غیر
از این که
اطلاق قوم بر
غیر فارس ها
اساسا غیر
علمی ست. چرا
که انکار
دیگر بودگی
یا دگرباشیِ
زبانیِ
آنهاست؛
نتیجة منطقی
از این که
فارسها قوم
نیستند و
دیگران
قومند این
خواهد شد که
دیگران
اقوامی
هستند از
مجموعه ای به
نام فارس.
نتیجه ای که
بسیاری از
شووینیست
های فارس حتی
کوششی در
کتمان آن نمیکنند:
آقائی در
همان نشست
پاریس
سخنرانی کرد
که ما یک
زبان داریم
در ایران و
آن هم زبان
ایرانیست.
اما، این فقط
او نیست که
مستقیم چنین
می گوید؛
دکتر
اسماعیل
نوری علا در
مقالة مفصلی
ضمن تاکید بر
این که هیچ
تعصبی ندارد
و شکل آن
گربه هه را
هم مقدس نمیشمارد،
حتی قومیت
غیر فارسها
را رد کرد و
آن را به
اصلیت تنزل
داد؛ اصلیت
خود ایشان
مازندارنیست
و پس اصلیت
من نیز
کردستانی؛
سخن ها را
باید ترجمه
کرد؛ معنای
سخن ها را
باید ترجمه
کرد: معنای
دیگر این سخن
همان است که
آن آقای
محترم در
نشست پاریس
رک و راست
گفت؟ ما همه
ایرانی
هستیم و یک
زبان هم
داریم زبان
ایرانی.
معنای دیگر
این سخن
انکار هویت
ایرانی من
نیز هست؛ چرا
که من به
عنوان یک کرد
ایرانیم نه
به عنوان یک
انسان فاقد
خودویژگی و
یعنی فاقد
هویت. این
فقط قرآن
نیست که هفت
یا به قولی
هفتاد معنای
باطنی تو در
تو دارد.
واقعا
سخنهای
متظاهران به
دمکراسیخواهی
و در عمل
معتقدان به
دیکتاتوریِ
مصلح هزار
توست. معنای
باطنی دیگر
این سخن آقای
نوری علاء
این است که
تاکید بر
کردیگی (کردیت)
یعنی تاکید
بر
غیرایرانی
بودن؛ همین
تصور تجزیه
برانگیز
باعث آن شد
که در دوران
وزارت آقای
همایون بیش
از ششصدـهفتصد
سال پادشاهی
ماد و بیش از
سه هزار سال
پادشاهی
ایلام از
تاریخ ایران
حذف شود و
سرآغاز
تاریخ ایران
بشود آغاز
پادشاهی
کوروش
هخامنشی که
وارٍث تخت و
تاج ماد بود
چرا که نوة
دختری آخرین
شاه ماد بود؛
آقائی از من
به رغم هر
نشانهای که
از شووینیسم
پارسی میدهم
باز با دشنام
و توهین،
نشانه های
این گونه از
شووینیسم را
میپرسند:
این هم یک
نشانة دیگر
آقا!
و
اما، دیگر
دلایل من
برای به کار
بردن
شووینیسم
پارس به جای
شووینیسم
ایرانی:
۱
ـ این احساس
که خود را با
اغراقهای
گاه خندآور
در بارة
گذشتههای
پرافتخار
توجیه میکند،
عمدتا در بین
پاره ای از
روشنفکران
فارس (و نه
همة فارسها)
ریشه دارد.
۲
ـ این گرایش
که با قوم
نامیدن غیر
فارسها
هویت یابی میکند،
به شدت از
قوم نامیدن
فارسها
پرهیز دارد و
آنها را رک و
راست،
ساکنان ستر
عفاف ملکوت
میداند (چرا
که نه ملتند
و نه قوم.) و
همینجا، این
را نیز بپرسم
از آقای
همایون و هم
اندیشانشان
چرا مردم
سنندج یا
تبریز را قوم
بنامیم،
اما، مردم
کرمان و
اصفهان را
نه؟
۳
ـ این گرایش
که فارس و
فارسی را
محور و اصل
ایران و
ایرانیگی (ایرانیت)
میداند در
شکل پوپولرش
دارای این
بیان است: ما
همة ایرانی
هستیم؛ فارس
و کرد و ترک و
غیره نداریم
و در شکل
پیچیده شدة
ادبیاش
وجود دیگران
را به اصلیت
ارجاع میدهد؛
یعنی از اساس
انکار میکند.
۴
ـ ما از اساس
گرایشی
شناخته شده و
دارای
نمایندگان
فکری مشخص به
نام
شووینیسم
ایرانی
نداریم؛
احساس
ایرانی
داشتن نیز
متعلق به یک
قوم یا حیطة
فرهنگی و
زبانی ویژه
نیست و نوشتم
قبلا که
بسیاری از
مردمان
بیرون
مرزهای
کنونی ایران
نیز خود را
ایرانی می
دانند؛
ایران مانند
هند یک شبه
قاره است.
۵
ـ بر مبنای
همة آنچه
گفته شد، اگر
چیزی به نام
ناسیونالیسم
ایرانی وجود
داشته باشد،
باید مشترک
همة بهرملت
های ایرانی
باشد (چه در
درون مرزهای
فعلی ایران و
چه بیرون از
آن) و خواهان
شکوفائی
فرهنگی و
اقتصادی و
سیاسی همة
زیرمجموعه
های ملی ملت
بزرگ ایران.
آنکس که با
بافتن رطب و
یابس ایران
را به حیطة
زبان و فرهنگ
فارسی تنزل
میدهد
ناسیونالیست
یا شووینیست
ایرانی
نیست؛
شووینیست
پارس است.
گمان میکنم
مقالهای که
آقای ناصر
کرمی در نقد
مقالة آقای
امینی نوشته
اند به
اندازة کافی
آدرس این
گونه از
شووینیسم را
که استعداد
بسیار
بالائی برای
تبدیل شدن به
راسیسم
عریان دارد
نشان داده
باشد.
این
پارانویاست
آقایان.
پارانویای
تجزیه که
دارد هر گونه
اتحادی را
میان
نیروهای
اپوزیسیون
ایرانی
غیرممکن میکند
و اتفاقا،
زمینهساز
گریز از مرکز
هر چه بیشتر
می شود. آنچه
را که جمهوری
اسلامی
فراهم آورده
است شما
شوینیست های
پارس دارید
تشدید میکنید.
تکرار میکنم
اگر میان
کردیگی و
ایرانیگی (کردیت
و ایرانیت)
تناقض ایجاد
کنید، معضل
به سود بخش
آشناتر و
خودیتر وجود
یک کرد حل
خواهد شد
یعنی به نفع
هویت کردیاش.
به جای کرد
میتوانید
ترک، عرب،
ترکمان یا
بلوچ
بگذارید؛
نتیجه همان
خواهد شد.
این
بحث را ادامه
خواهم داد.
|
نظرات :
|
| |
کاربران
گرامی : |
|
| |
1-
مطالبی که
حاوی فحش و
توهين به
ديگران
باشند , حذف
می شود |
|
| |
2-
کامنت ها
نبایستی
بیش از 180
کلمه باشد |
|
| |
3 -
کامنت ها
پای مقالات
یکجا در
صفحه
اظهارنظر
هم درج می
شود |
|
|
|
2007-07-20 |
تاریخ |
|
ناصر کرمی |
نام |
|
nasser.karami@gmx.de |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
جناب
نویدی،
شاعر و
نویسندهء
عزیز:
چندی پیش
در نوشته
ای، درخت
شجرنامهء
خود را از
طرف مادر و
پدر بیان
داشتید،
دقیقأ چنین
همخونی و
وابستگی
ایی را
کوروش کبیر
هم داشت،
بنابراین
کسی از شما
به کوروش
کبیر
نزدیکتر و
پارسی تر
در بین
ایرانیان
کم پیدا
میشود،
وقتی شاعر
کشوری این
را نداند و
یا حتمأ
میداند
امّا به چه
دلیلی مایل
به انکار
آن دارد،
چطور یک
فرد کُرد
که تا به
حال نشنیده
و یا کسی به
او نگفته
که آنها
ساکنان
اصلی این
مرز و بوم و
ایرانی
هستند و نه
مهاجر و
بیگانه، چه
انتظاری
میشود
داشت،
در نوشتهء
جدید
خودتان
اظهار
داشته اید
که من
استعداد
راسیست شدن
را دارم،
خدمت شما
عرض کنم که
من یک
پاتریوتیست
هستم،
پاتریوتیست
بودن هم
زیر بنای
فکری و
نیروی
محرکهء هر
انسانی که
پا به
مسائل
سیاسی
میگذارد
هست. با
سپاس از
شما.
|
|
|
2007-07-20 |
تاریخ |
|
بهراد |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
یک
- در نوشته ی
خانم
مهناز؛
عبارت : "
اجازه دهید
با یک مثال
منظورم را
روشن کنم.
اکثریت ملت
ایران
مسلمان
شیعه اند؛
بنابراین
طبیعیست که
ایران
بعنوان
مملکتی
مسلمان و
شیعه نشین
شناخته شود
" پرسشی را
برانگیخت.
چرا باید "
طبیعی "
باشد که
ملت و
کشوری را
بر اساس
گرایشات
دینی
اکثریت آن
بشناسیم یا
بر تلاش
دیگران در
این مورد
مهر تایید
بگذاریم؟
آیا
کشورهای
پیشرفته هم
بر اساس
مسیحیت و
مثلا"
ارتدکس
نشین
شناخته
میشوند؟
دو - آقای
کردی به
درستی
میگویند
طرح و
پافشاری
روی چنین
موضوعاتی (
تجزیه طلبی
و زمینه
سازی های
آن ) عمر
اسلامیان
را در
ایران
افزایش
خواهد داد.
اما فکر
نمیکنم نظر
ایشان : "
اشتباه
نشود... من
خود با
بسیاری از
اهداف
طرفین
موافقم و
اصولا
تفاوتی بین
نظرات
داریوش
همایون و
کیومرث
نویدی نمی
بینم.
هردوی این
ها یک
خواسته
دارند اما
گرفتار
لغات و
معانی آنها
هستند.
آنها در 99
درصد
خواسته ها
همنظر
هستند.
دعوا بخاطر
آن یک درصد
بیهوده است.
جای این
دعوا در
مجلس
موسسان است."
به واقعیت
نزدیک باشد.
این دو
آنقدر
هستند که
تشخیص دهند
و گرفتار
لغات و
معانی (؟)
نشوند.
آرامش خاطر
از اینکه
آقای کردی
خودشان به
این تفاوت
ها آشناست
؛ مرا از
توضیح باز
میدارد.
اما همه ی
ما در معرض
این خطر
هستیم که
در جهت
رسیدن به
خواسته
هایمان
بعضی مسایل
را آنطور
که با
علائق مان
بهتر جفت و
جور میشود
ببینیم.
سپاس از
خانم مهناز
و آقای
کردی به
خاطر نوشته
های خوب
شان
|
|
|
2007-07-20 |
تاریخ |
|
محسن کردی |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
بحث
های علمی و
فرهنگی و
حقوقی در
مورد اقوام
و زبانها
بسیار می
توان کرد و
برنامه های
بسیار می
توان ارائه
کرد. اما
برای به
ثمر رساندن
هرکدام...
اول نیاز
است که
جمهوری
اسلامی
برچیده شود.
اگر جمهوری
اسلامی
برچیده
نشود این
بحثها بجز
بازی تخته
نردی و رجز
خوانی آن
نخواهد بود
چرا که
چیزی را در
ایران عوض
نکرده است.
اما وقتی
که جمهوری
اسلامی
برچیده شد
امکان
اجرای این
برنامه ها
بوجود
خواهد آمد.
چه کسانی و
کدامین
نیروها
توان
برچیدن
جمهوری
اسلامی را
دارند؟ این
گروهها و
نیروها و
مردمان که
اگر به
میدان
بیایند
بساط
جمهوری
اسلامی را
می توانند
برچینند،
همانها
هستند که
تعیین
کننده
هستند. اگر
حرفی و
سخنی زدید
که مذاق
اینان را
خوش آمد،
جمهوری
اسلامی
برچیده می
شود. اگر
مذاق اینها
را خوش
نیامد... «بهرملت"
و «پاره ملت"
و قوم و
عشیره و
ملیت و
غیره مصرفی
نخواهد
داشت.
اگر
نیروهای
جدایی طلب
می توانند
حتا با کمک
آمریکا
قسمتی از
خاک ایران
را جدا
کنند... اصلا
نیازی
ندارند که
به این
بحثها
بپردازند.
و اگر نمی
توانند.... پس
باید
آنچنان
بگویند و
رفتار کنند
که آن گروه
موثر که
ذکرش آمد
را خوش آید.
آن گروه 28
سال قبل
رژیم شاه
را بر
افکند. آن
گروه... ملت
ایران
هستند. این
ملت... تا
جایی که من
ایرانی
شناخت دارم...
اصلا از
این حرفها
خوشش نمی
آید. حال
این
شوونیزم
است... نژاد
پرستی است...
عقب ماندگی
است... یا
هرچه...
آقایان...
خانمها..
شما
ناچارید
مطابق میل
اینها
رفتار کنید
اگرنه باید
در تبعید
بپوسید.
اگر امکان
تغییری از
راه
خیزشهای
مردمی باشد
باید مطابق
مذاق مردم
بگویید و
رفتار کنید.
اگر فکر می
کنید که
مردم موافق
این حرفها
هستند... این
گوی و این
میدان.
تنها شانس
برای همه ی
ما... مجلس
موسسان است.
آنجا همه
راهها به
هم متصل می
شود. اگر
نیروهای
وابسته به
اقوام یا
آنطور که
خود می
گویند ملیت
ها... دندان
سر جگر
بگذارند...
پس از سقوط
رژیم تا
تشکیل مجلس
موسسان.. از
آزادی
بوجود آمده
و امکانات
رسانه ای و
ماهواره و
اینترنت می
توانند
استفاده
کنند و در
یک شرایط
دمکراتیک
به آنچه که
رسیدنی است
برسند. از
همین روست
که من شخصا
این بحث ها
را بین
طرفین
اصولا
نالازم و
ناهنگام
میدانم. به
نفع جنبش
سرنگونی
نیست که
این حرفها
مطرح شود.
انتخابش با
خودتان است.
از نظر من
طرح این
حرفها به
عمر جمهوری
اسلامی می
افزاید.
اشتباه
نشود... من
خود با
بسیاری از
اهداف
طرفین
موافقم و
اصولا
تفاوتی بین
نظرات
درایوش
همایون و
کیومرث
نویدی نمی
بینم.
هردوی این
ها یک
خواسته
دارند اما
گرفتار
لغات و
معانی آنها
هستند.
آنها در 99
درصد
خواسته ها
همنظر
هستند.
دعوا بخاطر
آن یک درصد
بیهوده است.
جای این
دعوا در
مجلس
موسسان است.
|
|
|
2007-07-20 |
تاریخ |
|
رامین |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
گروهی
که ادعا
داشتند از
طیفی
گسترده از
مخالفین
رژیم
اسلامی
هستند در
یکجا جمع
شدند و
برای سه
روز
مهمترین
مولفه،
مشکل و
مشغله
ایرانیان
را "قوم" و "ملیتها"
خواندند و
بعد هم
قرار شد
کمیسیون
بگذارند و
ایرانیان
را "پاره
ملت"
بنامند!
حال،
نویسنده از
"پارانویا"
در سطر 23 از
مصاحبه 16
داریوش
همایون
درمیآورد؟
سه روز این
جماعت
ملیتها
ساختند و
یکی نبود
به این
آقایان (گویی
همه آقا
بودند)
بگوید آخر
به شما چه
هویت
ایرانی
چیست. یکی
نبود بگوید
آخر کی به
شما مجوز
داده برای
این "رامین"
که این
سطور را
مینویسد "هویت"
تعیین کنید.
یکی نبود
بگوید مشکل
ایران تحت
حکومت
اسلامی در
سده 21،
تعریف "پاره
ملتها"
است؟ بلی
داریوش
همایون در
صحفه 44
شماره 25 سطر 11
خیلی
پارانویا
دارد! برخی
هم خیلی رو
دارند!
|
|
|
2007-07-19 |
تاریخ |
| Mehrdad |
نام |
|
mehrada57@gmail.com |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
Beseyar
shoma va dostanetan bayad beyamozid ta mesle zarehei be paye Dr.
Homayoun beresid Aga.
|
|
|
2007-07-19 |
تاریخ |
|
مهناز |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
جناب
آقای نویدی
بنظر میرسد
که شما
مفهوم مدرن
"حق
شهروندی"
را کاملاً
درک نکرده
اید و
همچنان
بصورت قوم
گرایانه
بآن
مینگرید.
البته این
نوع نگرش
محدود
بافراد غیر
فارس نیست،
و چنانچه
در برخی
ازنوشته
های این
سایت
میبینیم
نگرش قومی
در فارسها
نیز گسترش
دارد و
اکثراً
بصورت
نژادگرایانه
(از نوع
نژاد خیالی
آریائی)
متجلی
میشود.
نگرش مدرنی
که میگوید
حقوق سیاسی
در حقوق
شهروندی
خلاصه
میشود، و
قومیت و
نژاد نباید
در تعیین
آن نقش
داشته
باشد، نه
تنها قومیت
افراد (یا
تعلق به
چیزی بنام "بهر
ملت"، اگر
شما بهتر
میپسندید!)
را منکر
نمیشود
بلکه
بالاترین
درجه آزادی
و برابری
را برای
اعتلای
فرهنگی،
سیاسی، و
زبانی
افراد
متعلق
بگروههای
مختلف
تضمین
میکند.
آقای
نویدی،
تنها راه
تضمین عدم
تبعیض و
کوچک بینی
یک واحد
اجتماعی
اینستکه
آنها را در
یک قالب
مجزا
نریزیم و (حقوق
ویژه)
برایشان
نطلبیم،
بلکه با
قبول و
احترام به
هویت قومی
و زبانی،
حقوق سیاسی
همه افراد
را بدون
هیچگونه
پیشوند و
پسوندی
حقوق سیاسی
و شهروندی
ایرانی
بدانیم و
باین ترتیب
بالاترین
درجه حق
تصمیم گیری
بر سرنوشت
خود را
برای همه
مردم بطور
مساوی،
وبابستن
راههای
تبعیض
سیاسی و
اجتماعی،
تضمین
نمائیم.
اجازه دهید
با یک مثال
منظورم را
روشن کنم.
اکثریت ملت
ایران
مسلمان
شیعه اند.
بنابراین
طبیعیست که
ایران
بعنوان
مملکتی
مسلمان و
شیعه نشین
شناخته شود.
اقلیتهای
مذهبی در
چنین
مملکتی
تنها
هنگامی به
حقوق کامل
شهروندی
دست خواهند
یافت که "مذهب"،
باوجودیکه
یکی از
ارکان
اساسی هویت
افراد است،
بهیچ وجه
در حقوق
شهروندی
تاٌثیری
نداشته
باشد و ما
مفهومی
بعنوان "حقوق
مذهبی"
برای افراد
نداشته
باشیم. نه
اینکه آنها
را قانوناً
بعنوان "زیر
مجموعه های"
مذهبی
تعریف کنیم
و "حقوق
سیاسی
مذهبی"
برایشان در
نظر بگیریم.
چنین
سیستمی
الزاماً به
طبقه بندی
شهروندان و
تبعیضات
مختلف
میانجامد (هرچقدر
هم که تلاش
کنیم که
حقوق "اقلیتها"
یا "زیرمجموعه
ها"
عادلانه و
مساوی با
دیگران
باشد).
روش
دمکراتیک و
پیشرفته آن
نیست که
مثلاً
یهودیان حق
داشته
باشند یک
یا چند
نماینده به
مجلس
بفرستند یا
اجازه
تاٌسیس
مدرسه یا
کنیسا را
بر اساس
سهم بندی
جمعیتی
داشته
باشند!
بلکه باید
بدون
مرزبندی با
هموطنان
مسلمانشان
در
انتخابات
شرکت کنند
و بتوانند
مسلمانان
را
نمایندگی
کنند و
نماینگان
خود را نیز
اگر مایلند
از
مسلمانان (یا
سایرادیان)
بر اساس
برنامه های
سیاسی
انتخاب
کنند نه
مذهب افراد.
همچنین
باید
بتوانند
بدون حد و
مرز،
وصرفاً طبق
توانائی و
نیاز
اجتماعیشان،
مدرسه یا
مراکز
مذهبی
تاٌسیس
کنند و در
این راه از
تمام
امکانات
دولتی که
مسلمانان
از آنها
برخودارند
استفاده
نمایند (آنچنانکه
در ممالک
پیشرفته
میبینیم).
بنابراین
یک فرد
نامسلمان
در ایران
امروز، اگر
باصول مدرن
حقوق بشر و
حق شهروندی
آشنا باشد،
هرگز برای
گرفتن "حقوق
مذهبی"
تلاش
نخواهد کرد
زیرا
میداند که
چنین حقوقی
ماهیتاً
عقب افتاده
و تبعیض
آمیزند.
تفکر مدرن
هیچگونه حق
مشروط و
ضمیمه بجز
حق شهروندی
ملی را
نمیپذیرد و
از آن
کوتاه
نمیآید!
در نظامهای
پیشرفته
دمکراتیک
که در آنها
همه افراد
از حقوق
کاملاً
یکسان
برخوردارند
نه تنها
هویت
مجموعه های
قومی و
مذهبی از
نظر
اجتماعی
کمتر تحت
الشعاع
اکثریت
قرار
میگیرد،
بلکه آنها
بیشترین
امکانات را
خواهند
داشت که
فرهنگ،
زبان، و
مذهب خود
را آزادانه
پاس دارند
و از تمام
امکانات
اجتماعی
برای گسترش
و اعتلای
آنها بهره
برند، بدون
اینکه خود
را متفاوت
و ازبدنه
ملت جدا
ببینند. هر
نوع تقسیم
بندی
اجتماعی که
بصورت رسمی
و قانونی (و
نه فرهنگی
و اجتماعی
که طبیعتاً
وجود دارد)
افراد را
گروهبندی
کند تبعیض
اجتماعی را
گسترش
میدهد و
خطر رانده
شدن
گروههای
کوچکتر
بحاشیه
جامعه را
ازدیاد
میبخشد.
|
|
|
2007-07-19 |
تاریخ |
| morad |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
moshgel
homayooni siasi nist ,shakhsi w ravan shenakhti ast bayad baresi
konid ke inhame kine nesbat be in mahroom tarin ensan hay droon
iran az koja amade ast bayad sabeghe famili w tarbiati ishan
mored baresi gharar begirad ta moshgel betore risheie hal shavad
|
|
|
2007-07-19 |
تاریخ |
|
آرمین |
نام |
| |
ایمیل |
|
نظر
خواننده |
|
فرای
ِ همرای و
یا ناهمرای
بودن با هر
دو آقایان،
شیوه ای که
آقای نویدی
از آن سود
برده اند،
شیوه ی ِ
شناخته شده
ی ِ فاشیسم
ِ آلمانی
ست در
پیوند با
یهودیان:
انگشت نما
کردن ِ
فرد، او را
از انبوه ِ
مردمان جدا
کردن و
ویژگی های
ِ یگانه و
دُژ به او
دادن، و
برچسبی
نابخشودنی
تا مرز ِ
خیانت به
گران ترین
ارزش ها بر
او چسباندن.
گام ِ
پسین،
مردمان را
سوار بر
قطار کردن
و به
اردوگاه ِ
مرگ
فرستادن
است.
بنده نه با
همه آنچه
که آقای ِ
همایون
هستند و می
گویند
همرای ام، (هزاران
واژه در
کژروی های
ِ ایشان و
حزبی که
ایشان پایه
گذاری کرده
اند نوشته
ام) و نه با
همه آنچه
که آقای ِ
نویدی می
فرمایند
ناهمرای ام
و
ناهمدادستان؛
این شیوه
که اما شما
به کار
برده اید،
آقای ِ
نویدی ِ
گرامی،
بسیار زشت
است و به
راستی که
به هیچ روی
زیبنده ی ِ
شما نیست.
شما هنوز
نه توانسته
اید چیزی
را که خود
نام ِ
شوونیسم ِ
فارس بر آن
گذاشته اید
به گونه ای
سامانمند
کران نمایی
کنید و نه،
اگر روزی
بر چنین
امری نیز
برآیید و
دیگران نیز
بپذیرند،
با نشانه
هایی که تا
به کنون به
دست داده
اید، آقای
ِ همایون
را می توان
آغازگر ِ
این بدی
دانست. اگر
بر آنید تا
پرونده ای
درست کنید
برای ِ
نخستین
اعدام پس
از
فدرالیسم ِ
خودخوانده،
این امری
ست دیگر.
ولی اگر بر
آنید که
روشنگری
کنید و از
روزن ِ خود
در جست و
جوی ِ
راستی و
درستی
هستید، که
بنده فکر
می کنم نگر
ِ شما چنین
است، پس
ابزار ِ
شایسته ی ِ
روشنگری را
نیز به کار
برید و خود
را
ناخواسته
تا سطح ِ
کارمندان ِ
دونپایه ی
ِ هیملر
پایین
نیاورید.
نگرانی های
ِ شما
آنسان نیز
پیچیده
نیستند که
فهمپذیر
نباشند.
بنده به
شمار ِ یک
خواننده
نیز، حتا
با آنکه با
بیشینه ی ِ
نگر ِ
سیاسی تان
همرای
نیستم و آن
را زهری می
دانم برای
ِ کشور ام،
هیچ شکی در
ایران-، و
فرای ِ آن،
انساندوستی
ِ شما
ندارم. در
این نیز
شکی ندارم
که اگر
روزی، پس
از به
کردار
درآمدن ِ
طرح های ِ
به گمان ِ
من نادرست
ِ شما،
کسانی بر
آن باشند
تا چون منی
را به
انگیزه ی ِ
نگر ِ
سیاسی و یا
فرهنگی ام
از حق ِ
شهروندی ام
برهنه
کنند، اگر
زور ِ شما
برسد و خود
پیش از
بنده بر سر
ِ دار
نرفته
باشید،
جلوی ِ
آنان را
نگیرید.
روزی بیهقی
ِ تاریخ
نویس با
پُشتدهی به
جالینوس،
یا همان
گالن ِ
یونانی، می
کوشید که
کراننمودی
به دست دهد
از "فرزانگی"
و مرد ِ
آراسته به
آن. بیهقی
چنین مردی
را، "مرد ِ
خردمند ِ
خویشتندار"
نامید.
اندکی
خویشتنداری
در روش به
خرج دهید
شاعر ِ
گرامی.
داوری تان
هر چه که
نیز باشد،
روش ِ نیک و
به هنجار،
خود بهترین
پیمانه
برای ِ به
تراز
درآوردن ِ
داوری ِ
حتا نادرست
است. اگر
کمینه ای
نیز در
درستی ِ
نگر ِ خود
شک داشته
باشید، که
به شمار ِ
یک مرد ِ
جهاندیده
باید چنین
باشد، دیگر
نیازی نیست
که آنچنان
از خود به
در شوید که
فرد و نگر ِ
فرد را یکی
گردانید.
اسماعیل ِ
خویی
آنزمان که
هنوز
تکانکی به
قلم اش می
داد یکبار
نوشت در
این کشور
گاو را به
شاخ اش می
شناسند.
اینچنین بر
فرد تاختن
و او را در
رویکرد ِ
سیاسی اش
فروکاستن و
دیوسان
نمایی
کردن، هم-رانده
شده ی ِ
گرامی، جز
به گسترش ِ
دروغ و خشم
به چیز ِ
دیگری یاری
نمی رساند.
حتا در
هنگام ِ
طلاق، یا
به گفته ی ِ
نیاکان،
هلشن hilishn نیز
می توان
اندازه نگر
داشت. دیگر
چه رسد
هنگام ِ
کوشش برای
ِ آشتی و
سامان ِ
بهینه دادن
به جهان،
که می
نماید
خواست ِ
نخستینه ی
ِ شما باشد.
***
پرسشی
داشتم
درباره ی ِ
گفتاوردی
که از آقای
ِ آهی
آوردید:
آیا آقای ِ
آهی با نگر
ِ شما در
باره ی ِ subnation و
چندین بهری
و یا چندین
پارگی ِ
ملت ِ
ایران
همرای
بودند، یا
اینکه تنها
در
برابرسازی
برای ِ این
واژه با
شما هم
کوشی ِ
اندیشگی
کرده اند؟
بنده سخن ِ
شما را
اینگونه
فهمیده ام
که گویا
ایشان نیز
به بخش
بندی ِ
انجام شده
از سوی ِ
شما باور
دارند، اما
فقط به جای
ِ بهرملت ِ
پیشنهاد
شده از سوی
ِ شما،
برابر و یا
هاوند ِ subnation
را "زیرملت"
دانسته اند.
با سپاس ِ
پیشاپیش
|
|
ایران
گلوبال
www.turkiran.com
2007.07.25
|
| |
| |
حقوق
سیاسی اقوام
، فوبی یا
کابوس ؟
ابراهیم
آهنیان ، فرد
صابری
پس
از دو سال
سکوت و امید
به ادامه آن
، این بار با
دیدن نوشتار
اخیر آقای
دکتر داریوش
همایون چنان
قلم بی
اختیار شد که
گویا سالها
رنگ کاغذ
ندیده است.
نوشتاری که
شگفتی جا به
جای آن نهفته
بود. باور
نمی کردیم که
صاحب قلم
همان
آموزگاری
است که
شاگردان را
درس دمکراسی
لیبرال ،
مشروطه
خواهی و
رواداری می
دهد و خالق
واژه هایی از
تبار
دگراندیش
است !
آیا چگونه
میتوان همه
را تجزیه طلب
یا درآمیخته
با رژیم
خواند و نیم
نگاهی بر
گویش و نگارش
خود نینداخت
!
پس
از دو سال
سکوت و امید
به ادامه آن
، این بار با
دیدن نوشتار
اخیر آقای
دکتر داریوش
همایون چنان
قلم بی
اختیار شد که
گویا سالها
رنگ کاغذ
ندیده است.
نوشتاری
که
شگفتی جا به
جای آن نهفته
بود. باور
نمی کردیم که
صاحب قلم
همان
آموزگاری
است
که شاگردان
را درس
دمکراسی
لیبرال ،
مشروطه
خواهی و
رواداری می
دهد و خالق
واژه هایی از
تبار
دگراندیش
است !
آیا
چگونه
میتوان همه
را تجزیه طلب
یا درآمیخته
با رژیم
خواند و نیم
نگاهی بر
گویش و نگارش
خود نینداخت
! تصادفی
نیست که حرکت
برلین هماره
در آسیب
پذیرترین
لحظه ها با
شدیدترین
حمله ها و در
پیروزترین
لحظه ها با
بی اعتنائی و
سکوت برخی
روبرو بوده
است در حالی
که منتقدین
آن به گونه
ای دیگر و بی
پیشداوری و
قصاص قبل از
جنایت رفتار
کرده اند .
ارزش نقد در
اخلاق آن است.
ما
تاکنون
انتقادی از
کار دیگران
نکرده ایم
ولی به نظر
می آید که
نوک حمله
ایشان به
سایر
مخالفان
جمهوری
اسلامی است.
به ناچار وبه
امید عدم
ادامه این
گونه برخورد
ها و همکرایی
و پشتیبانی
از یگدیگر به
جای تخریب و
حمله این
سطور را می
نگاریم.
در
نوشتار چهار
تا شش بار به
رقابت و
مسایل شخصی
اشاره و بها
داده شده است
به چیزی که
سراسر بی
بهاست ! نشست
پاریس یا
اعضای آن
هرگز و در
هیچ ارتباطی
وقت خود را
صرف اتنقاد
از کار
دیگران و این
گونه حملات
پی در پی به
بهانه های
روزافزون
نکرده اند ،
بلکه به کار
خود پرداخته
اند. سراپای
این نوشتار و
موارد مشابه
قبلی ،
انتقاد از
کار دیگری
است که حق
دارد قائم بر
اصول خویش
کار کند.
اگر
فخر و
مباهاتی است
برای آنان که
واژه
دگراندیش به
مفهوم برابر
شناختن
محالف و غیر
خودی با خودی
را، به زبان
پارسی داده
اند، این
نشست پاریس
است که در
کوره کردار
از عهده آن
برآمده و مخا
لف اصول خود
را دارای حق
مساوی و به
رسمیت
شناخته است
واز کار
دگراندیشی
که
باورمندانه
بر مبنای
اصول خود گام
بر می دارد،
به عنوان "
انحرافات
زننده" یاد
نمی کند. این
دیگر انتقاد
اصولی و پایه
یک مقاله
تحلیلی نمی
تواند باشد،
بلکه احساس
شخصی است که
امری را
زننده می
یابد!
می
توان در آنجا
که کار
خویشتن به هر
دلیلی به
سامان نمی
رسد،
کوشندگان
دیگر را در
امری که
مقصود همگی
ست ،اگر نه
یاری که
تشویق کرده و
در کمال آن
سهمی گرفت .
مگر
نه آن است که
نشست برلین
نخستین
تجربه بی
گناه
مردمانی بود
که صلیب ها
را شجاعانه
بر دوش
گرفتند و
کاری
کارستان را
پس از صد و
پنجاه سال
تفرقه آغاز
کردند.
مگر
کشیدن چنین
بار سنگینی
بی کمی و
کاستی ممکن
می شد ؟ نیاز
ها و کمبود
هایی که آغوش
کریمانه
یاوری ها را
گشود تا همه
با هم
برویانند و
برویند.
در
این میان چون
همیشه گروهی
نیز تنیده در
- تاریخ و
پویش قدرت -
به گفته
ایشان، با
سیاه نمایی ،
اغراق گری و
عیب جویی ،
از همان
ابتدا کمر به
نابودی آن
بستند.
هنوز
متن نامه
کذایی با
امضای چند ده
نفراز
فعالین به
اصطلاح جنبش
رفراندم به
شرکت
کنندگان
نشست برلین
در آستانه
نشست در یاد
ها هست که
چگونه لبریز
از افترا ،
توهین و
فرافکنی ،
پیشاپیش آن
را محکوم
کردند و حتی
مانند برخی
دیگر منتظر
نتیجه نشدند
تا لااقل از
کنگره شان
بیانیه
محکومیت و
تحریم صادر
کنند. آن
زمان هنوز
منشوری و بند
نه-ای با "
حقوق سیاسی"
در کار نبود
و به گواه
همان نامه ،
نشست برلین
باز هم به "موازی
سازی" در
برابر حرکت
رفراندم
متهم گردید.
آیا این را
می توان در
خوشبینانه
ترین حالت،
چیزی به جز
رقابت و شخصی
کردن سیاست
نامید ؟ و
این در حالی
بود که به
شهادت همگان
تقریبا همه
مدعوین آن
نشست ،
صبورانه بخت
دمکراسی را
در یک پروسه
طولانی
همکاری با از
قضا مدعیان
دمکراسی
لیبرال در آن
بخش ورشکسته
از حرکت
رفراندم
آزموده
بودند .
اما
ایده و شعار
رفراندم به
عنوان
جانمایه و
بخش مهمی از
منشور برلین
زنده ماند .
آن زمان ما
زبان به حمله
یا انتقاد از
آن بخش از
حرکت
رفراندم
نگشادیم تا
روزی که
فرجام
تشکیلاتی
آن، آن را از
هر نقدی بی
نیاز کرد ! و
استراتژهای
آن را به
اعتراف به
شکست واداشت
و از رفراندم
چیزی نماند
مگر باز هم
در منشور
برلین.
دوباره یک
فرصت بزرگ
تاریخی برای
مردم ایران
به بهای
انحصارطلبی
هژمونیک ار
دست رفت. این
همه در حالی
بود که ما به
عنوان دو تن
از اعضا و
مسئولین
مشروطه خواه
و از جمله
فعالین سخت
کوش رفراندم
از همان
ابتدای کار،
خطرات را با
توجه به
تجربه
گرانبهای
موارد مشابه
در سایر
فعالیت های
مشترک پیشین
– که آنها نیز
فرجامی
خوشتر
نیافتند -
صادقانه
گوشزد و
پافشاری می
کردیم تا
سرانجام
مانند
سایرین نا
امید و جدا
شدیم. بدان
امید که روزی
در فضایی
دوستانه به
نقد خود
بنشینیم.
اما
گرانیگاه
انتقاد "
رفراندم
بازان" از "جایگزین
سازان" بند
نهم منشور
برلین بود و
همه می دانند
که مذاکرات و
تماس های
زیادی انجام
گرفت مبنی بر
آنکه امکان
حل این مسئله
و فضای باز
برای هر گونه
همکاری موثر
و تعیین
کننده وجود
دارد و لی
افسوس که
هرروز بر
فاصله ها
افزودند و در
آتش اختلاف
دمیدند !
مگرمیان
مضمون
قطعنامه
اقوام به
پیوست منشور
حزب مشروطه
ایران و بند
نهم منشور
برلین در
بیان حقوقی و
سیاسی آن
تفاوت تا کجا
بود که این
همه سرسختی و
دشمنی را
سزاوار
گرداند ؟
با
این همه آیا
هنوز هم
ادعای وجود
مشکل در بند
نه منشور
برلین برای
توجیه همه
اختلاف ها و
عدم همکاری ،
قابل قبول
است ؟ و آیا
این بند بود
که تجربه
رفراندم را
به پایانی
تلخ تر از
حتی تجربه
های نا شده ،
کشانید ؟ این
در حالی بود
که پس از
برلین بار ها
و بار ها
شایعه کردند
که این حرکت
شکست خورده و
مرده است ،
تا آنکه
ناباورانه !
نشست موفق
لندن را
تماشاگر
شدند و باز
همان شایعات
ادامه یافت
تا برگزاری
همایش پاریس
! ...
به
راستی این "
انحرافات
زننده " که چپ
گرایان برآن
انگشت نهاده
اند کدام است
؟ و آیا
کوچکترین
ربطی به
مسایل قومی
دارد؟ یا
انتقادی است
که بیش از ما
بر همنشینی
جمهوری
خواهان با
مشروطه
خواهان
میشود؟ آیا
عمده این
مشکل در
همنشینی چپ
ها با حزب
مشروطه نیست
تا در نشست
پاریس که
تلاش کرده تا
از این
گفتمان کهنه
و منسوخ گذر
کند ؟ راستی
معنای این
توهم آوری در
گند گویی
چیست؟ پی در
پی برچسب "جایگزین
سازان" زدن
جز به به
کنار نهادن
انتقاد
اصولی و
تحلیلی و
چهره سازی
کریه ، چیزی
نیست.
تمام
انتقادات
ایشان بر
مواضع " از
مبارزه
همگانی دور
افتاده ترین
سازمان های
قومی و به
ویژه تند
روترین و
بیشترینه
خواهان آنها
با همه خواست
های پیوسته
بالا گیرنده
شان " ، که بر
نشست پاریس
وارد کرده
اند، ایا
برکدامین
متون و اسناد
آن وارد است؟
به جز موضوع"
حقوق سیاسی
اقوام " که
آنهم مسئله
کهنه است که
بار ها بحث
شده و هر جا
لازم آید باز
هم بحث خواهد
شد . دیگر
نیازی به این
همه برچسب
سازی ، "
انحرافات
زننده "
خواندن تلاش
های
دگراندیش،
نقل قول بی
جا و وارونه
از چپ ها که
ایرادات
آنها اساسا و
کاملا متوجه
مسایل دیگری
است و ربطی
به ایرادات
ایشان ندارد
و غیره ،
نیست. مشکل
بسیاری از چپ
ها ار برلین
و پس از آن
همانگونه که
در بیانیه
کنگره فوق
العاده
سازمان
اکثریت پیدا
بود و تا
پاریس و تا
کنون، به
همنشینی با
مشروطه
خواهان بوده
است و نه به
دلیل دیالوگ
با اقوام، -
که پیوسته
مشکل ایشان
بوده و سراسر
دو سال اخیر
را پوشانیده
است. اگر
نشست برلین
حقوق سیاسی
اقوام را
مطرح کرده
است ، دلیلی
ندارد که
آماج هر
انتقادی از
حداکثر
خواهی های
دیگری، قرار
گیرد، مگر
آنکه مبنای
محکومیت از
راه هم نشینی
باشد. یعنی
هر که با هر
که نشست،
انتقادات آن
یکی بر دیگری
وارد آید و
اگر هم
اینگونه
باشد،
انتقاد بر
ایشان که
واردتر است
که چه بسا در
این راه جلو
تر و تا
بدانجا
رفتند که "
همه چیز" را
پذیرفتند
بدان شرط که
موضوع
تمامیت ارضی
ایران
پذیرفته شود.
ولی نشست
برلین همه
چیز را
نپذیرفته
است ! و بر
حاکمیت ملی
ایران تاکید
نموده که
دیگری نکرده
است.
حال
اگر پس از
تجربه
فراوان
پانزده ساله
گروهی خسته و
نومید ،
گفتگو رابی
نتیجه رها
کرده اند ،
آیا سایرین
نیزباید
درست در همان
جا که دیگران
کناره
گرفتند، به
انفعال
درافتند و هم
نشینی و
گفتگو نکنند
؟ کلید معمای
هم سرنوشتی
این پانزده
سال با آن
بخش ازحرکت
رفراندم
وهمینطور
طلسم همکاری
با
دگراندیشان
را در همان
جا میتوان
جستجو
کرد که راز
همه ناکامی
های سه دهه
اخیر را .
آیا
همانگونه که
فاز
تشکیلاتی
حرکت
رفراندم پس
از بروکسل را
پایان دادند
و اعلام
فرمودند که
دیگر کار
تشکیلاتی
نباید
کرد،هیچ کس
دیگری نیز
نباید یک کار
مشترک
فراگیر
سیاسی کند ؟
آیا این دم
خروس انحصار
طلبی نیست؟
این
گونه اعلام
جرم برمبنای
" هم نشینی و
دیالوگ آزاد
با حفظ اصول "
، چه معنایی
دارد؟ کسی
نباید دست و
پایی بزند و
جبهه تازه ای
بگشاید،
زیرا این کار"
جایگزین
سازان" در
نشست پاریس
به زعم برخی "
منحرف کردن
مبارزه بر
علیه جمهوری
اسلامی است و
همبستگی
دگراندیشان
از کژراهه
دلگرمی دادن
و پشتیبانی
از خواست های
تند روترین
عناصر در
گروه های
قومی ایران "
نمی گذرد ! گو
اینکه نشست
پاریس چنین
گناهی را
کرده است ! و
گو اینکه
دیگری زمام
امور را در
دست دارند و
صلاح کاررا
اینگونه می
بینند !
راستی
کجا از برلین
تا پاریس ، "
پشتیبانی از
خواست های
تند روترین
عناصر در
گروه های
قومی ایران "
شده است ؟
برعکس و در
تمام
مذاکرات،
شرط هر
توافقی
پذیرفتن
تمامیت ارضی
و بیشتر از
آن حاکمیت
ملی ایران
بوده است که
همه چیز را
بیان می کند.
یعنی آنکه
بالاترین
قدرت تصمیم
گیری با مردم
ایران و
نمایندگان
آنان است و
این در تمامی
گفتگو ها
بوده است. هر
تصوری به جز
این ، ساخته
فکر دیگری
است و در هیچ
سندی هم
نبوده و نیست
!.
بنابراین
تمامی
ایرادات غیر
وارد است مگر
موضوع حقوق
سیاسی اقوام
که تنها مورد
مطرح شده و
آنهم پس از
نشست "
پیشاپیش از
سوی ایشان
محکوم شده "
برلین بوده
است و همواره
می تواند
مورد بحث
اصولی قرار
گیرد. سایر
شگرد های
مطرح شده
مانند شش
باردر یک
نوشتار
کوتاه وارد
مسایل شخصی
شدن ،گمان
آوری ها،
اعلام جرم
برای
همنشینی،
انتساب
سخنان و
نظرات
هرگزناگفته
و نداشته به
دیگران و
برچسب زنی،
جنبه های
تاکتیکی
قضیه است و
می باید جدا
از هم دید و
نقد کرد.
اگر
سیاست ( مدرن )
را به معنای
رقابت برای
اثر گذاشتن
بر مقررات
بخش عمومی –
بگوییم
قانون گذاری-
بدانیم، هر
کاری که
موضوع آن
رقابت برای
اثر گذاشتن
بر روی قانون
یا مقررات
باشد، " کار
سیاسی"
تعریف می شود.
حق سیاسی حق
رقابت برای
اثر گذاشتن
بر مقررات
بخش عمومی یا
قانون است.
موضوع این
است که آیا
اقوام
ایرانی و نه
فقط افراد
اقوام ، حق
سیاسی دارند
یا خیر ؟ به
معنای دیگر
از آنجا که
تعریف قوم
عبارت از
مجموعه یا
کالکتیو
افراد اقوام
است ، سوال
آن است که
آیا این حق
سیاسی را که
افراد اقوام
برابر با هر
فرد دیگری
دارد، می
توان به
عنوان یک " حق
کالکتیو
دسته جمعی "
برای کار
سیاسی و اثر
گذاشتن بر
روی قانون،
نیزقا ئل شد
و یا خیر و می
گویید که
چنین حق
کالکتیو یا
دسته جمعی
وجود ندارد و
صرفا حق فردی
هست ؟ آیا
منظور از حق
تشکل دسته
جمعی در
اعلامیه
جهانی حقوق
بشرفقط برای
امور هنری و
مانند آن است
؟ یا خیر
برای کار
سیاسی نیز
هست و هر جمع
و افرادی
علاوه بر حق
سیاسی فردی و
برابراز یک
حق جمعی
سیاسی نیز
برخوردارند
اگر بخواهند
دسته جمعی
عمل نمایند.
نفی ای حق
جمعی مانند
آن دید
منسوخی است
که به
کارگران حق
رای می دهد
بدون آنکه
برای آنان حق
جمعی تشکیل
سندیکا را
قائل باشد و
بدین گونه
اصل " آزادی
تشکل "
اعلامیه
جهانی حقوق
بشررا
نادیده می
گیرد.
وانگهی
اگر می
پذیرید که
اقوام به
عنوان یک
واحد دارای
حقوق فرهنگی
و اجتماعی
هستند ، لطفا
پاسخ دهید که
این حقوق را
قانونا
چگونه کسب
کنند و
اطمینان
داشته باشند
که این حقوق
در قوانین
کشور منظور
می شود؟ بدون
آنکه رقابت
سیاسی نکنند
.
مگر"
ولایتی" در
کار باشد که
کس دیگری این
حقوق را به
آنان اعطا
کند !
در
دمکراسی اگر
جمعی یا
واحدی حق
فرهنگی و
اجتماعی
دارد، "حق
سیاسی" نیز
خواهد داشت
تا بتواند آن
حقوق را با
رقابت سیاسی
کسب کند. لذا
به رسمیت
شناختن حقوق
فرهنگی و
اجتماعی
اقوام – که
ایشان به
رسمیت
شناخته اند-
به مفهوم آن
است که حق
سیاسی آنان
برای رقابت
برای اثر
گذاری در
قانون به
منظور رعایت
کردن آن حقوق
را
هم به رسمیت
می شناسند،
مگر آنکه
قرائت
ولایتی از
حکومت باشد.
در
ملحقه هجده
دسامبر 1992
اعلامیه
جهانی حقوق
بشرمشخصا
آمده است که
افراد اقوام
قانونا حق
مطالبه و
فعالیت برای
کسب منافع
گروه اتنیکی
خود را دارند
و در بند سوم
همان ملحقه
به صراحت می
گوید که این
حق ، نه فقط
یک حق فردی
که حق جمعی
نیز می باشد.
حق جمعی
افراد یک قوم
، حق قوم
است، زیرا
قوم جمع
افراد قوم
است.
این
" نظر دیگران
و
دیگراندیشان
" است و نیازی
هم به تحمیل
آن نیست ! می
توان بحث کرد.
یک روزهم این
بحث رامانند
هزار بحث
دیگر در
برابر مردم
ایران و
نمایندگان
آنان خواهیم
کرد. حق
تصمیم گیری
با مردم
ایران است
ولی تا آن
روز که حکم
یا هیئت
منصفه در
دادگاه
نشسته باشد ،
می باید به
طور شایسته و
امروزین بحث
میان دو
اعتقاد به دو
گونه اصول
متفاوت را
پیشه کرد و
دیگر نیازی
به تاکتیک
های آنگونه
نیست. همه
اینها در
کنارتکرار
این کنایه که
" کسانی در
انتظار بر هم
خوردن اوضاع
" و به امید
بیگانگان ،"
به میدان
پریده اند "،
اتهامات به
جایی نیست و
نامی جز تهمت
بر ان نتوان
نهاد ! در
خیال خویش
نیتی را برای
کسانی - بدون
آگاهی از
نیات آنان-
پروریدن ،
سزاوار نیست!
آن هم نیتی
که بسیار
پلید است اگر
وجود داشته
باشد !
اینک
و پس از
همایش
پاریس، باز
هم با همه
کمبود ها و
ضعف های
طبیعی و در
میان انبوه
انتقادات و
نظرات مثبت و
منفی از سوی
نیروهای
راست و چپ ،
خیر خواه و
بد خواه،
حرکت
همبستگی آن
گونه که در
اسناد مصوبه
آن آمده است
، به راه خود
ادامه خواهد
داد. جون
همیشه گشاده
نگه داشتن
درها به روی
همه نیروهای
دمکرات و
آزادیخواه و
پذیرفتن هر
نقد و انتفاد
سازنده،
چراغ راهی ست
که این حرکت
تاریخی را از
برلین تا
کنون از کوره
آزمون های پر
خطر با تکیه
بر ارزش های
بی پایان و
روز افزون آن
، با گردنی
افراخته به
جلو برده است.
تشکیل"
کمیسیون
ارزیابی و
پیشنهادات"
همانگونه که
در اطلاعیه
مربوطه در
سامانه نشست
لندن آمده
است، شاهدی
است بر این
مدعا که
همایش
همبستگی
ایران
امیدوارانه
دست همگان را
برای همکاری
و برطرف کردن
کمی ها و
کاستی ها با
مشارکت
مستقیم همه
در ارزیابی
همایش پاریس
از طریق
ارائه و
ارسال
نظرات،
انتقادات و
پیشنهادات ،
صمیمانه می
فشارد.
ابراهیم
آهنیان ، فرد
صابری
سوئد
، 24 ژولای 2007
|
شنبه,۲۱ مهر
۱۳۸۶
آزاد
تبریز- حسن
يوسفي
اشکوري، يکي
از چهره هاي
روشنفکر
ايران است که
به نظر مي رسد
هرگز از
عقايد و
مبارزات سياسي
اش جدا نمي
شود. او از
نسلي است که
در انقلاب
حضور داشتند،
يک روحاني
است و
بلافاصله بعد
از پيروزي
انقلاب،
نماينده مجلس
شد. يوسفي به
اتهام اين که
خواستار
جدايي دين از
سياست بود،
مغضوب شد. در
سال 2000 در
کنفرانس
برلين با عنوان
آينده
اصلاحات در
ايران شرکت
کرد که
ميزبان آن
بنياد
هاينريش بل
بود و بعد از
بازگشت به
ايران همراه
ديگر شرکت
کنندگان در
کنفرانس، به
جرم اقدام
عليه امنيت
ملي دستگير
شد. چهار سال و
نيم را در
زندان گذراند
و به حکم
دادگاه ويژه
روحانيت، خلع
لباس شد. آن
زمان آقاي
محمد خاتمي
رئيس جمهور
بود و اين
دستگيري ها سر
و صداي زيادي
به پا کرد.
دستگير
شدگان،
فعالان حقوق
زنان، وکيلان
و روزنامه
نگاران بودند.
اين اقدام يک
جور قدرت
نمايي رژيم
در مقابل
محمد خاتمي
بود و اگر چه
خاتمي براي
بار دوم به
عنوان رئيس
جمهور انتخاب
شد، اما اين
رژيم بود که
در اين قدرت
نمايي پيروز
شد.
امروز،
يوسفي اشکوري
يکي از
برجسته ترين
روشنفکران
ايران است و
همچنان به
مبارزه اش
براي ايجاد اصلاحات
در اسلام و
جمهوري
اسلامي ادامه
مي دهد. او
معتقد است که
مخالفان ساکت
نشسته اند،
اگرچه در اين
دوسالي که
محمود احمدي
نژاد رئيس
جمهور شده
است، بسياري
از دستآورد
هاي خاتمي چه
در عرصه
آزادي و چه
در عرصه
سياسي ار بين
رفته است. با
اين حال حمله
احتمالي به
ايران به سود
مخالفان
حکومت نيست.
يوسفي
اشکوري با
جمع کوچکي از
روزنامه
نگاران
ايتاليايي در
شهر رم
ملاقات کرد.
اشکوري
معتقد است که
ايران در
دوران نا
امني شديد به
سر مي برد.”احمدي
نژاد با وعده
بهبود زندگي
مادي ايراني
ها انتخاب
شد، اما بعد
از دو سال نرخ
بيکاري
افزايش يافت
و سرمايه هاي
ملي برباد
رفت. فشار بر دانشجويان،
نويسندگان و
روشنفکران
زياد شد.
روزنامه ها
سانسور مي
شوند يا دست
به خود
سانسوري مي
زنند. در
سياست خارجي،
آرامشي که
خاتمي برقرار
کرده بود، از
بين رفته است
و امروز
ايران در
مرکز تنش
قرار گرفته
است و اين تنش
در حدي است که
صحبت از حمله
نظامي به
کشورمان مي
شود. در داخل
کشور، مسئله
کهنه اقليت
هاي قومي
بالا گرفته و
مسئله اعراب
خوزستان،
بلوچستان و
آذربايجان به
اخبار کشيده
شده است: اين تنشي
است که هر
لحظه ممکن
است تبديل به
شورش بشود”.
تحريم
ها يا حمله
نظامي، چه
اثري در کشور
شما داشته
است؟
از
ديدگاه
ايرانيان،
خطرپرونده
هسته اي نيست.
مشکل مردم از
يک سو آزادي
است و از سوي
ديگر بحران اقتصادي.
ايرانيان
طبقه متوسط
براي تامين
آينده
فرزندانشان
با مشکل
مواجه اند.
روشنفکران از
سانسور يا
اخراج از
دانشگاه مي
ترسند. تحريم
يا حمله
نظامي
احتمالي تا
کنون فقط يک
اثر داشته
است: افزايش
فشار بر
نيروهايي که
براي رسيدن
به دموکراسي
مبارزه مي
کنند. جمهوري
اسلامي هرچه
بيشتر از
تهديد نظامي
احساس خطر
کند، فضا را
بر روي
مخالفان داخل
کشور بيشتر
مي بندد و
شانس رسيدن
به دموکراسي
از دسترس
دورتر مي شود.
در دو سال
اخير، هر
لحظه عمر
ايرانيان در
هراس گذشته
است که مبادا
آزادي در
فضاي تنش
خارجي ار بين
برود.
رئيس
جمهور احمدي
نژاد، به نظر
مي رسد که
گاهي وقت ها
راه گفتمان
را مي بندد:
مثلا وقتي البرادعي،
رئيس آژانس
بين المللي
انرژي اتمي
مي گويد براي
حل مشکلات با
ايران به
توافق رسيده
است، بلافاصله
رئيس جمهور
مي گويد که سه
هزار
سانتريفيوژ
به کار
افتاده و
ايران موشک
هايي دارد که
برد آن به اسرائيل
مي رسد. چطور
اين سخنان را
تحليل مي
کنيد. آيا اين
اظهارات
ناگهاني از
دهانش مي پرد
يا مخصوصا آن
را عنوان مي
کند؟
هر دوي
اين ها. احمدي
نژاد رفتاري
مخصوص به خود
دارد و به
همين دليل
سخنگوي تندرو
ترين و
بنيادگرا ترين
بخش نظام هست
که در گذشته
کمتر صدايشان
شنيده مي شد.
شخصيت احمدي
نژاد بهتر
است با تحليل
هاي روانکاوانه
سنجيده شود
تا تحليل هاي
سياسي. او مي
خواهد هميشه
مطرح باشد و
تيتر همه
روزنامه هاي
بين المللي
و تلويزيون
ها باشد. در
غير اين صورت
اظهاراتش در
مورد
هولوکاست يا
اسرائيل بي
معني بود: اين
اظهارات به
نفع سياست
ايران نيست.
نظام جمهوري
اسلامي اصلا
قصد نابود
کردن اسرائيل
را ندارد و نه
مي خواهد که
با غرب وارد
جنگ بشود.
با
اين حال
اظهارات او
در غرب، جدي
گرفته مي
شوند.
درست
است. اظهارات
او در ايران
جدي گرفته
نمي شوند،
اما کشورهاي
غرب از آن
استقبال مي
کنند. او را درمورد
مسائل فلسطين
يک قهرمان مي
دانند. گمان
مي کنم اين
برايش خوشحال
کننده است.
مسئله فلسطين
مثل يک زخم
باز است. اگر
توافقنامه
اسلواجرا شده
بود افرادي
مثل احمدي
نژاد و بقيه
بنيادگرايان
فلسطين را
بحث اصلي
خود نمي
کردند.
مناقشه
اسرائيل و
فلسطين، ريشه
و سمبول تمام
بحران هاي
خاورميانه
است. احمدي
نژاد دوست
دارد که با
غرب درگير
شود و غرب هم
در دام او
افتاده است.
او خواهان
مواجهه است
زيرا اين به
او کمک مي
کند تا قدرتش
را در داخل
کشور حفظ کند.
اما بايد
بگويم که شما
بيش از حد به
احمدي نژاد
اهميت مي دهيد.
در ايران اين
رئيس جمهور
نيست که
تصميم مي
گيرد. به خاطر
داشته باشيد
که نه رئيس
جمهور و نه
آيت الله
خامنه اي،
رهبر، به
تنهايي معرف
ايران نيستند.
نظام سياسي
ايران پيچيده
است و
نيروهاي
متفاوتي در
تصميم گيري
ها نقش دارند.
اخيرا رئيس
جمهوري سابق،
هاشمي
رفسنجاني به
رياست مجلس
خبرگان رسيده
است. او در عين
حال رئيس
شوراي تشخيص
مصلحت نظام
هم هست.
اظهارات
احمدي نژاد
در مورد
مسائل بين
المللي مورد
مشورت شوراي
تشخيص مصلحت
نظام، مجلس
خبرگان، مجلس
شورا، حوزه
علميه قم و نه
حتي علي
لاريجاني که
سرپرست تيم
مذاکره کننده
است، قرار
نمي گيرد. اگر
خامنه اي از
او طرفداري
مي کند به اين
دليل است که سقوط
دولت به سودش
نيست: او
منتظر است تا
دوران رياست
جمهوري احمدي
نژاد به
پايان برسد.
و
اين دوران
چگونه به
پايان مي
رسد؟
ما در
ايران براي
رسيدن به
دموکراسي
مبارزه مي
کنيم. اما
دموکراسي
توسط سربازان
بيگانه به
دست نمي آيد. هر
کشوري زمان و
نيروهاي خودش
را دارد. در
ايران جنبش
زنان، جنبش
دانشجويي،
جنبش کارگران
وجود دارد که
اعتراض مي
کنند.
روزنامه هاي
ايران به
دليل سانسور
خبر آن را پخش
نمي کنند، در
خارج از کشور
هم توجه خاصي
به آنها نمي
شود. بعنوان
مثل، جنبش
زنان در حال
حاضر بسيار
سازمان يافته
است. در دوران
خاتمي ايرانيان
با بعضي از
حقوق خود
آشنا شدند و
حالا براي به
دست آوردن آن
مبارزه مي
کنند. فشار
زياد شده
است، فشار
بر روي انجمن
هاي مستقل و
سازمان هاي
غيردولتي
شديد است،
دستگيري ها
ادامه دارد و
دانشجويان و
اساتيد
دانشگاه را
محدود مي
کنند: اما اين
نشان مي دهد
که جامعه
مدني فعال
است و نمي
خواهد در
سکوت فرو برود.
اين
حقيقت دارد
که آقاي
احمدي نژاد
در ميان عامه
مردم که خود
نيز از همان
قشر است،
طرفدران زيادي
دارد؟
بطور
عمده دو گروه
به احمدي
نژاد راي
دادند: کساني
که به قشر
تندرو جامعه
تعلق داشتند
و او را براي
رسيدن به قدرت
مي خواستند
که همچنان از
او طرفداري
مي کنند و
کساني که
وعده هاي
انتخاباتي او
را قبول کرده
بودند و کساني
که در زمان
انتخابات به
او راي
دادند، چون
نمي خواستند
رفسنجاني
برگردد. اين
افراد حالا
ابراز
پشيماني مي
کنند. اگر
انتخابات سال
2005، دوباره
تکرار بشود،
بدون شک
رفسنجاني
پيروز مي شود.
امروز
در ايران
ايجاد
اصلاحات در
اسلام مطرح
است. اين مبحث
در حال حاضر
چه ابعادي
دارد؟
قبل از
حکومت اسلامي
در ايران،
مذهب در همه
اشکال زندگي
مردم، نقش
داشت. انقلاب
اسلامي و با
وجود ظاهر
بنيادگرايانه
اش، افکار
جديدي را
مطرح کرد.
شايد اين
موضوع به
اصلاحات
پروتستان ها
در اروپا
شبيه باشد.
جمهوري
اسلامي در
ايران بنياد
گرا بوجود
آمد، اما
براي ادامه
حيات بايد
دچار تحول مي
شد و قسمت هاي
بنيادگرايش
را از دست مي
داد. امروز
بيشتر از
زمان خاتمي
نوگرايي
احساس مي شود
اگر چه
مباحثي که در
آن زمان به
طور عمومي
مطرح مي شد،
امروز در
دانشگاه ها و
محافل فرهنگي
به صورت
زيرزميني
مطرح مي شود:
سازمان هاي
غير دولتي
باعث اصلاح
موسسات شدند.
آيا
در اين
مباحث، جدايي
دين از سياست
هم مطرح است؟
جدايي
دين از سياست
محور مرکزي
است که همه
طرفداران
ايجاد
اصلاحات در
اسلام، از آن
طرفداري مي
کنند.
منبع:
ايل
مانيفستو، 9
اکتبر
azadtabriz
|
بيانيه
"مجمع
دانشگاهيان
آذربايجاني"پيرامون
حوادث اولين
سالگرد
حماسه خرداد
ملت
شريف و تاريخ
ساز
آذربايجان
بار ديگر در
خرداد1385
هوشياري و
بيداري ملي
خود را نشان
داد و طي يك
حركت خودجوش
و ملي،جهت
تحقق حقوق
بحق بشري و
قانوني خويش
به پا خاست.
كاسه
صبر و تحمل
آذربايجان
در برابر
انواع
تحقيرها،تبعيض
ها و تهمتها
لبريز شد و
اين ملت
نستوه در
راستاي
اعتراض به
عملكرد ها و
سياستهاي و
تامين منافع
ملي خويش به
خيابانها
آمده و با
برگزاري
ميتينگ ها و
راهپيمائي
هاي آرام و
مسالمت
آميز،خشم و
انزجار خويش
را نسبت به
تبعيض هاي
اعمالي در
ابعاد مختلف
اجتماعي،اقتصادي،فرهنگي
و سياسي به
گوش جهانيان
و مسئولين
ذيربط
رسانيد.
متاسفانه
اين بار هم
آذربايجان
مظلوم بسان
يكصد سال
اخير،
دوباره به
جاي دست
يافتن به
خواسته هاي
خويش، شاهد
پرپر شدن
فرزندان
عزيزش شد و
در غم فراق
جمعي از
جوانان و
آينده سازان
منطقه به سوگ
نشست.
دستگيري،شكنجه،تهديد،اخراج
از دانشگاه و
محل
كار،تبعيد و...از
جمله هزينه
هائي بود كه
فرزندان
غيور و متعهد
اين ديار در
قبال
فداكاريهاي
خويش در
خرداد85
پرداختند.
بنا
به نظر
بسياري از
كارشناسان و
تحليل گران،
انتظار مي
رفت بعد از
حماسه جاويد
خرداد85
دولتمردان
با درك پيام
اين
اعتراضات به
خواسته هاي
انساني اين
ملت تمكين
نمايند.
متاسفانه
عملكرد آنها
نشان داد كه
چشم خود را
بر حقايق فرو
بسته اند و
نمي خواهند
واقعيت را
ببينند.آنان
سعي كردند با
پاشيدن نمك
روي زخم هاي
ورم كرده اين
ملت، همچنان
به سياستهاي
شوونيستي
خويش ادامه
دهند.بطوريكه
به جاي
دلجوئي از
ملت مظلوم و
داغديده
آذربايجان
شروع به
دستگيري فله
اي فرزندان
رشيد اين
منطقه
نمودند.
اين
در حالي بود
كه با
نامگذاري
سال 1386 بنام "اتحاد
ملي و انسجام
اسلامي"انتظار
مي رفت جبران
مافات شده
ودر سال جديد
گامهاي
نويني در
راستاي
تامين حقوق
ملل و اقوام
كشور
برداشته شود.
عملكرد
مسئولان
كشوري بويژه
در
برخوردهاي
چكشي و
امنيتي با
فعالان حركت
در چند ماه
اخير و بخصوص
سالگرد
حماسه جاويد
خرداد 85 نشان
داد هيچ
اعتقادي به
برقراي
اتحاد واقعي
و عدالت
اجتماعي
وجود ندارد.
در
اولين
سالگرد
حماسه
خرداد، بار
ديگر
آذربايجان
قهرمان بپا
خواست و
عليرغم تمام
فشارها و
محدوديتهاي
ايجاد شده،
فرياد آزادي
خواهي ، هويت
طلبي ،
مبارزه با
شوونيست و
آپارتايد را
بار ديگر به
گوش جهانيان
رساند.
مراسم
گراميداشت
اولين
سالگرد
حماسه 85 در
شهرهاي
مختلف
آذربايجان
نشان داد كه
فرياد هويت
طلبي اين ملت
روز به روز
به مسير اصلي
خويش نزديك
شده و با
عزمي راسخ
سعي دارد تمامي
موانع موجود
را برداشته و
ملت را به
سرمنزل
مقصود
برساند.
"مجمع
دانشگاهيان
آذربايجاني"
ضمن ابراز
تشكر و
قدرداني از
حركت مدني
اقشار مختلف
ملت در
گراميداشت
سالگرد
حماسه جاويد
خرداد85،بار
ديگر از
مسئولان
كشور مي
خواهد فرياد
رساي ملت
آذربايجان
را بشنوند و
به جاي
امنيتي
نمودن فضا ي
شهرهاي
مختلف
آذربايجان،زمينه
را جهت تحقق
خواسته ها ي
قانوني و
بديهي اين
ملت مظلوم
فراهم
نمايند.
همچنين
مجمع خواهان
آزادي سريع
دستگيرشدگان
بوده و
خواستار درك
شرايط و
واقعيت هاي
موجود
آذربايجان
مي باشد.
بديهي است
ادامه اين
روند موجب
متشنج شدن
بيش از پيش
فضاي
اجتماعي و
سياسي
آذربايجان
خواه بود.
والسلام
2/3/1385
مجمع
دانشگاهيان
آذربايجاني Azbiltop))
|
دلايل
فروپاشي
يوگسلاوي
سابق
76 سال قبل در
اكتبر 1929
ميلادي
صربستان ،
كروواسي ،
اسلووني و
ايالتهاي
كوچك ، همچون
مقدونيه و
بوسني با هم
متحد شدند و
فدراسيون
يوگسلاوي را
تشكيل دادند ،
اين اتحاد
نتيجه از هم
پاشيدن
امپراتوريهاي
اتريش –
مجارستان و
عثماني و
پيوستن اقوام
مختلف اسلاو
اروپاي جنوبي
به صربستان
بود ، اقوامي
كه همواره در
صلح و آرامش با
يكديگر زندگي
كرده اما هرگز
در يك كشور
واحد و زير نظر
يك حكومت
مركزي
همزيستي
نداشتند
اين كشور جديد
همچنين
اقليتهاي
قومي همچون
آلبانيا ييها
، مجارها ،
يونانيها و
حتي
آلمانياييها
را در خود جاي
داده بود ، در
واقع
كلكسيوني از
اقوام مختلف ،
در بطن
فدراسيون
تازه تاسيس
يوگسلاوي ،
صربها با يك
توجيه
نامعقول ،
بنام اكثريت
در يوگسلاوي و
همچنين
مشاركت در
نابودي
امپراتوري
اتريش – مجار و
تشكيل
يوگسلاوي
جديد ، همواره
مي خواستند
نقش اصلي را
ايفا كرده و
كليه اهرمهاي
قدرت را در دست
بگيرند
از طرف ديگر
كروواتها و
اسلوونها كه
به تمدن
اروپاي جنوبي
تعلق داشتند و
به مراتب از
صربها متمدن
تر و پيشرفته
تر بودند،
حاضر به قبول
برتري صربها
نبوده و هميشه
خواهان حفظ
خودمختاري
خود و ديگر
اقوام
يوگسلاوي
بودند. بدليل
اصرار بيمورد
صربها به در
دست داشتن
قدرت كشور و
پايمالي و حذف
و حل ديگر
اقوام و
نهايتا
پاكسازي قومي
، كروواتها و
ديگر اقوام
يوگسلاوي يك
قدم به جلو
برداشته و
خودمختاري در
زير لواي يك
سيستم
ديكتاتوري
صرفا" صرب را
كه در آن تقسيم
و تحديد قدرت
انجام نگرفته
باشد را منتفي
و به فكر
دستيابي به
استقلال خود
مي افتند
همزمان با
اتحاد اقوام
مختلف در
يوگسلاوي
بزرگ در سال 1929
كه شرح آن در
بالا گفته شد
يك جنبش
مسلحانه بنام
اوستاشي به
سركردگي آنته
پاولويچ از
طرف كروواتها
بر ضد صربها
تشكيل شد ، هدف
پاولويچ
مبارزه عليه
برتري جويي
صربها و قدرت
استبدادي شخص
پادشاه يعني
الكساندر اول
بود و در سال 1934
ميلادي
الکساندر اول
پادشاه
يوگسلاوي را
هنگام ورود به
فرانسه در
بندر مارسي
ترور كردند ،
جنبش پاولويچ
دليل اين ترور
را مبارزه
اقوام اسلاو
اقليت غير صرب
كشور
يوگسلاوي
بويژه
كروواتها بر
ضد قوم اكثريت
خواه صرب
اعلام كرد.
پيرو همين طرز
فكر در جنگ
جهاني دوم
كروواتها با
كمك آلماني
ها، صربها را
بصورت دسته
جمعي قتل عام
نمودند و
تعداد زيادي
از مردم
يوگسلاوي از
پاي در آمدند.
صربها نيز با
تشكيل جوغه
هاي مرگ دست به
كشتار
كروواتها
زدند.
بدليل حس
برتري جوي
قومي وتعدد
صربها ، تنش
قومي در
يوگسلاوي از
ابتداي اتحاد
آنها ، وجود
داشته و در سال
1991 به اوج خود مي
رسد.
پس از جنگ
جهاني دوم با
به قدرت رسيدن
ژوزف بروز
تيتوي كرووات
كه حفظ تماميت
ارضي
يوگسلاوي در
اولويت
برنامه هاي او
قرار داشت و با
توجه به
موقعيت
اجتماعي
جامعه آن زمان
يوگسلاوي و از
همه مهمتر حفظ
قدرت و حفظ
منافع شخصي (بعدها
تيتو به يكي از
ديكتاتورهاي
بالكان تبديل
شد) به
اختلافات و
تنشهاي قومي ،
مذهبي ، زباني
هيچگونه
توجهي نكرد و
اهميت قائل
نشد.
در سايه قدرت
آهنين و
شكننده و
ديكتاتوري
مارشال تيتو
اختلافات و
تنشهاي قومي
بطور موقت
فروكش نموده و
به تلي از آتش
زير خاكستر
تبديل شدند.
مرگ مارشال
تيتوي
ديكتاتور در
سال 1986 باعث شد
اين بار يك صرب
افراطي چند
آتشه بنام
اسلو بودان
ميلوشويچ يا
ميلوسويچ بر
قدرت
يوگسلاوي
تكيه دهد. سر
كار آمدن
ميلوشويچ
نقطه شروع
دوباره
اختلافات
قومي بود و
يوگسلاوي را
دچار يك جنگ
وحشتناك و
خونين نمود.
چگونگي سر كار
آمدن
ميلوشويچ و
اقدامات جنگ
طلبانه ی او :
در سال 1986 پس از
مرگ تيتو يك
گروه افراطي
صرب بيانيه اي
منتشر مي كنند
و در آن
خواستار
برتري صربها
در بطن
فدراسيون
يوگسلاوي
ميشوند ،
ميلوشويچ
دبير كل حزب
كمونيست
جمهوري
صربستان از
سال 1987 به يك ملي
گراي دو آتشه
تبديل ميشود و
با دادن
شعارهاي ملي
صرب گرايانه
قلوب صربها را
تسخير و به يك
قدرت مطلق دست
مي يابد كه
براي حفظ آن
دست به هر كاري
ميزند ،
اقدامات
ميلوشويچ
موجب نگراني
ساير
جمهوريهاي
فدراسيون
يوگسلاوي
گرديد طوريكه
از گرايش جنگ
طلبانه
صربستان
بيمناك شدند .
پس از در
گيريهاي كه
ميان صربستان
با جمهوريهاي
اسلووني و
كروواسي بو
وجود آمد سر
انجام در
اوائل سال 1992 دو
جمهوري مذكور
توانستند از
زير حاكميت
مطلق صربهاي
اكثريت كه
تركيبي از دو
سيستم غير
دمكراتيك با
رهبريت يك
شخصيت
كمونيست ملي
گرا بود رهايي
يافته و اعلام
استقلال
نمايند.
علي رغم بيرون
رفتن نيروهاي
يوگسلاوي از
اسلووني
جمهوري
كروواسي
درگير يك جنك
تمام عيار شد.
در ژانويه 1992
اروپا
استقلال
اسلووني و
كروواسي را به
رسميت شناخت و
در همين زمان
جمهوري
مقدونيه نيز
مستقل ميشود.
اما اوضاع در
بوسني طوري
ديگر رقم
ميخورد اين
جمهوري كوچك
به دليل
تركيبي از
جامعه مسلمان
، كرووات
كاتوليك ، صرب
ارتدوكس يك
يوگسلاوي
كوچك به حساب
مي آمد تا
اينكه در مارس
1992 ملي گرايان
صرب در حالي كه
از اقليت
جامعه بوسني
برخوردار
بودند بصورت
يكطرفه و به
نفع خود و
بدونه توجه به
احساسات ديگر
اقوام ،
جمهوري صرب
بوسني و
هرزگوين را كه
از هر نظر دست
نشانده و
نماينده دولت
ميلوشويچ بود
اعلام كردند.
پس از به رسميت
شناختن
استقلال
بوسني از طرف
اروپا ، مردم
بوسني در يك
راه پيمايي
آرام و صلح
آميز مخالفت
خود را بر ضد
حكومت دست
نشانده اعلام
نمودند و
خواستار
حكومتي بر
مبناي اصول
آزادي مردم در
انتخاب آن و
مستقل از
سياستهاي نسل
كشي ميلوشويچ
و حكومتي كه
بتواند اصول
دمكراسي را
حاكم نمايد
شدند ، در اين
حال تير
اندازان
رادوان
كارادزيچ يكی
ديگر از ملي
گرايان
افراطي صرب ،
راهپيمايان
را به گلوله
بستند و
نهايتا شهر از
طرف ارتش صرب
ميلوشويچ
محاصره گرديد
اين محاصره 3
سال به درازا
كشيد كه منجر
به مرگ بيش از 12000
نفر از مردم
سارايوو شد.
در ساير نقاط
بوسني جنگهاي
خونين صربها
به نهايت خود
رسيدند طوري
كه تاريخ
هيچوقت وحشي
گريهاي صربها
را كه تنها
حاصل تفكر غلط
و كهنه
پرستانه
حاكميت مطلق
يك نژاد بر
ساير اقوام يك
جامعه ميباشد
را فراموش
نخواهد كرد.
اگر صربهاي
بوسني به حق
خود بعنوان يك
شهروند با
حقوق برابر و
مساوي با ديگر
اقوام راضي
بودند و تحت
تاثير
سياستهاي نسل
كشانه
سردمداران
خود (كه بعدها
بجرم
بزرگترين
جنايتكار و
نسل كش محاكمه
شدند) دچار
توهمات نژاد
پرستانه قرار
نمي گرفتند
اين همه خون در
بوسني ريخته
نمي شد.
نام
اسلوبودان
ميلوشويچ
رئيس جمهور
صربستان و
مونته نگرو (قسمت
اصلي
يوگسلالوي
سابق) كه روياي
وحدت قوم صرب
در برابر ساير
اقوام و مذاهب
بالكان
همانند :
كروواتها ،
مسلمانان ،
آلبانيايي ها
، بلغارها و
مجارها را در
سر مي پروراند
از روزهاي اول
جنگ با
كروواسي
بعنوان يك
جنايتكار و
عامل اصلي
فجايع
فدراسيونهاي
يوگسلاوي بر
سر زبانها
افتاد و در
بحران آخر (چهارم)
يعني آلباني و
كوزوو كه بعد
از
خونريزيهاي
بوسني اتفاق
افتاد به اوج
خود رسيد
بطوريكه در
اواخر سال 2000
ميلادي
انزجار و تنفر
مردم صربستان
و مونته نگرو
از سياستهاي
جنگ طلبانه و
خونريزيهاي
ميلوشويچ به
جاي رسيد كه در
انتخابات
رياست جمهوري
مردم به نامزد
ناشناخته و بي
پناهي بنام "كوشتانيتسا"
راي دادند. علي
رغم اينكه حزب
سوسياليست
پيروزي تنها
نامزد خود
يعني
ميلوشويچ را
اعلام ميكرد ،
ولي اين رقيب
ميلوشويچ
يعني
كوستانيتسا
بود كه به
پيروزي رسيد. و
بعدها ديديم
كه چگونه اين
ديكتاتور
خونريز و
جنايتكار و
عامل اصلي نسل
كشيهاي پاره
اي از بالكان
در دادگاه بين
المللي لاهه
بعنوان
جنايتكار
جنگي شناخته
شد.
اگر يك بار
ديگر بحران
يوگسلاوي را
مرور كنيم مي
بينيم كه شروع
نسل كشيها و
روياي احياي
دولت "
تزارهاي صرب "
توسط يك
جنايتكار از
اوايل دهه 90
شروع ميشود و
در ابتدا با
استقلال كامل
اسلووني سپس
كروواسي ،
بوسني و
نهايتا با
شروع هزاره
سوم منجر به
جدايي آلباني
و كوزو از
فدراسيون
بزرگ
يوگسلاوي
ميشود. در تمام
اين سالها و در
جريان تلاش
براي استقلال
تمامي
جمهوريهاي
فوق از
يوگسلاوي
سابق ، آمريكا
و تمامي
كشورهاي
اروپاي و
اعضای ناتو در
يك اقدام همه
جانبه و انسان
دوستانه با
اعطاي حدود يك
و نيم ميليارد
دلار كمك جهت
بازسازي به
اعضاي
كشورهاي جدا
شده همكاري
خود را در جهت
بازسازي و رفع
بحران در
يوگسلاوي
اعلام داشتند
و همگي
خواستار
تحويل
ديكتاتور به
لاهه شدند.
سر انجام
رفتار
وحشيانه ی
صربهاي
تماميت خواه و
اكثريت طلب
منجر به
استقلال
كشورهاي
اسلوني ،
كروواسي ،
بوسني ،
مقدونيه و
كوزوو و
فدراسيون
جديد "صربستان
و مونته نگرو"
از فدراسيون
سابق
يوگسلاوي شد.
امروزه پس از
پشت سر گذاشتن
يك دهه بحران ،
شاهد پويايي
كشورهاي
استقلال
يافته هستيم .
نظام فدرالي
حاكم در
يوگسلاوي
سابق از زمان
استقلال اين
كشور در سال 1929
تا انحلال آن
يك نظام
دمكراتيك
امروزي نبود ،
بلكه از همان
ابتداي
استقلال در
اوايل قرن
بيستم ، تا
اندازه زيادي
وارث سيستم
امپراتوري
عثماني بود و
با يك نظريه
كهنه ی
ماركسيستي كه
در پي آن مليت
شخصي بطور
كامل از
تعلقات
سرزميني جدا
ميشود آميخته
شده بود و به
حاكميت خود
ادامه ميداد.
در زمان
حاكميت تيتو
نيز بدليل
پايين بودن
سطح آگاهي
توده هاي مردم
، تيتو دولت
خود را نه بر
اساس يك سيستم
فدرال دمكرات
بلكه تنها بر
اساس تضمين
محافظت از
مليتها و
اقوام و گروه
هاي مختلف
بنيان نهاد.
در سيستمهاي
كه حاكميت بر
مبناي اكثريت
بنياد نهاده
ميشود و در
نهايت به يك
ديكتاتوري
قومي يا مذهبي
تبديل ميشود ،
ظهور تنشهاي
قومي كاملا
اجتناب
ناپذير بوده و
جزو لاينفك و
اساس قيامهاي
مليتي و
شورشهاي قومي
است . اين دليل
و بالا رفتن
سطح آگاهي در
يوگسلاوي
باعث شد كه علي
رغم ادامه
موازنه
اجباري و تحت
فشار ، توسط
ميلوشويچ بر
مبناي سيستم
قديمي تيتو ،
انفجار انرژي
پتانسيل توده
اجتناب
ناپذير باشد.
دليل عمده
شكست
يوگسلاوي و
ايجاد جنگهاي
خونين در
يوگسلاوي را
ميتوان در
موارد ذيل
خلاصه نمود.
1- حس برتري جوي
قومي وتعدادي
صربها.
2 – حكومتي كه
تركيبي از دو
سيستم غير
دمكراتيك با
رهبريت يك
شخصيت
كمونيست ملي
گرا بود.
3 - اعتقاد به
احياي تزار
صرب.
4 – موازنه
اجباري و
اصرار بر
زيستن زير
فشار و با
اعمال قدرت.
5 - عدم تقسيم
قدرت و ثروت
بين اقوام.
- بطور كلي
تنشهاي قومي
با بالا رفتن
سطح آگاهي
بشر، بيشتر
نمود پيدا
كرده است كه
بدليل عدم
تقبل استثمار
يك قوم از طرف
قوم ديگر و
وجود حس يكسان
بودن انسانها
از هر نظر، كه
تاريخ نمونه
بارز آنرا در
قيام بزرگ و
جهان گير
سياهپوستان
عليه سفيد
پوستان ثبت
كرده است ، در
نهايت براي
جلوگيري از
امــحاء
نـسلها و
اقوام مختلف ،
و همچنين
تامين آسايش و
امنيت نوع بشر
، بنظر ميرسد
جهان بايستي
به سمت و سوي
برود كه در آن
همگن سازي
جوامع و توده
ها ، از نظر
اقوام و
مليتهاي
مختلف صورت
پذيرد.
عباس
لسانی مبارزی
لایق جایزه
نوبل
ستاره های پر
نور
آذربایجان
جنوبی هر روز
بیشتر می شود و
در این آسمان
غمگین سیاست
که ابرهای
استبداد جلو
نور ستاره های
آذربایجان را
گرفته است ولی
باز نور این
ستاره ها
آنقدر زیاد
است که ابرهای
استبداد
یارای
جلوگیری از
دیده شدن آنها
نیستند عباس
لسانی یکی
از این ستاره
هاست که با
قدرت ایمان
خویش به
انسانیت و
آزادی
توانسته است
نام خود را بر
جهان طنین
انداز کند و هر
روز که می گذرد
مردمان دنیای
آزاد و مدرن
بیشتر با
مبارزات مدنی
ایشان آشنا می
شوند و در
مراکز حقوق
بشری،
فرهنگی،
سیاسی نام
ایشان هر روز
آورده می شود و
برای آزادی
ایشان و
یارانش در
آذربایجان
جنوبی از طرف
موسسات حقوق
بشری جهان هر
روز تلاش می
شود.
مقاومت مدنی
ایشان برای
حفظ شان آزادی
های خداد دادی
و آزادیهای
فرهنگی و
زبانی برای
تمام دنیا
امروزه بیشتر
از پیش شناخته
شده است. اشعار
ایشان با
مضامین
انسانگرایانه
و
آزادیخواهانه
هر روز بر لب
هزاران جوان
در آذربایجان
جنوبی و دنیا
زمزمه می شود
همه منتظر
آزادی این
ستاره مقاومت
و آزادی خواهی
هستند ولی هر
روز شدت سرمای
استبداد
بیشتر می شود
زنجیر های ظلم
محکمتر می شود
ولی گرمای
آزادی در وجود
عباس لسانی و
آزادی خواهان
آذربایجان
جنوبی سرمای
استبداد را به
گرمای آزادی
تبدیل می کند و
ایمان و
اعتقاد آنها
به آزادی ملتی
از اسارت
زنجیر های ظلم
و بی عدالتی را
خواهد گسست.
مقاومت در
مقابل
زورگوریان و
جباران در طور
تاریخ همیشه
با هزینه بوده
است بسیاری از
مبارزان
آزادیخواهی
جان شیرین
خویش را فدای
آزادی کرده
اند و لسانی هم
با آگاهی از
مرارتهای این
راه سنگلاخ
قدم به این
میدان گذاشت و
با الگو گیری
از پدرانمان و
قهرمانان
آزادی از جمله
آتا بابک ،
ستارخان، شیخ
محمد خیابانی
و شهید پیشه
وری با
اعتقاد قلبی
به راه سخت
آزادی در این
راه پا گذاشت و
با اینکه می
دانست تنها
نان آور
خانواده است و
چند فرزند شب و
روز چشم به
راهش هستند و
شبها فقط با
دیدن بابا
خواب راحتی
دارند ولی باز
دست از
اعتقادات
انسانی خویش
بر نداشت و زن
و فرزندان
خویش را هم
برای مبارزه
با تاریک
اندیشان
همراه خود
ساخت و آنها هم
اگر چه در
زندان نیستند
ولی هر روز
آنها هم طعم
زندان و شکنجه
را می چشند چرا
که عزیز خود را
در غل و زنجیر
می بینند در
اسارت جلادان
که با شلاق ظلم
بر آزادی
خواهان می
تازند و زنجیر
های اسارت را
هر روز محکمتر
می کنند.
لسانی
به خاطر
مبارزه برای
احقاق حقوق
انسانی
میلیونها نفر
در ایران و
آذربایجان
جنوبی لایق
جایزه نوبل
است ایشان
همیشه بر حقوق
انسانی
دشمنان خویش
هم تاکید
ورزیده است
حتی هیچ گونه
دشمنی با
شکنجه
کنندگان خود
هم ندارد چرا
که می داند
آنها از روی
ناآگاهی به
این کارها دست
می زنند وباید
آنها هم به
حقوق خویش
آنشا شوند با
این روحیه و
اعتقاد است که
شخصیت لسانی
تاثیر گذار
شده است و
بسیاری از
زندانبانان
به خاطر تحت
تاثیر قرار
گرفتن از
شخصیت و مرام
آزادی خواهی
ایشان از
زندان اردبیل
به جاهای دیگر
منتقل شده اند
بسیاری از
سربازان که با
لسانی مراوده
داشته اند
بازداشت شده
اند و از محل
خدمت خویش
تبعید شده اند
اینگونه است
که حاکمیت از
شخصیت لسانی
می ترسد و می
خواهد شعاع
تاثیر گذاری
شخصیت ایشان
را هر روز کم
کند هر روز با
بهانه ای
آزادیهای
محدود ایشان
در زندان را هم
محدود می کند و
خانواده
مبارزایشان
را در بیرون
زندان تهدید
می کند یاران و
وفادران و
مدافعین
لسانی را به
زندان می
اندازد
تحت شکنجه
قرار می دهد.
ما
هزران نفر در
ایران دکتر و
مهندس از
دانشگاههای
معتبر دنیا
داریم که سواد
و شخصیت قلمی
خویش را به
مستبدین
فروخته اند
حتی روح خود را
به شیاطین
فروخته اند و
با ریاکاری به
خدمت ظالمان
در آمده اند
این عالمان بی
عمل علاوه بر
اینکه خود نمی
خواهند آزاد
باشند و برده
سیستم
استبداد شده
اند با
همراهی با
دستگاه
استبداد هر
روز می خواهند
ملت و
افرافیان
خویش را هم به
افتخار بردگی
نایل کنند و
آنها را هم
برده زیر دست
خویش کنند این
افراد صاحب
مدرک از
دانشگاه های
معتبر دنیا
زیاد است که نه
غم آزادی
دارند و نه غم
ملت خویش، این
صاحبان مدارک
به چه درد ملت
ما می خورد که
با پز مدرک می
خواهند ما را
هم برده کنند
علاوه بر
اینکه خود در
خدمت استبداد
هستند ما را هم
می خواهند مثل
گوسفند همراه
خویش سازند
آنها که توان
ابراز وجود در
مقابل جلادان
را ندارند ولی
در این کنار شاعری
مبارزه و
آزاده از
آذربایجان
جنوبی پرچم
دفاع از حقوق
هزاران نفر از
هموطنان خود
را بر دوش
گرفته و به جنگ
جباران رفته
است این
آزادگی را عشق
است. خوب است
که لسانی
صاحب مدرک
دکترا و غیره
نیست. وقتی که
صاحبان مدارک
بالاتر از
دانشگاه های
مهم دنیا در
خدمت استبداد
هستند مدرک به
چه درد ما می
خورد ما به
مبارزان شجاع
و با درایت
نیاز داریم
علاوه بر
اینکه لسانی
سواد سیاسی و
فرهنگی
بیشتری از
صاحبان مدارک
بالاتر دارد
به دفاعیات
لسانی خوب
نگاه کنید
ایشان خود این
دفاعیات را می
نویسد شعر های
او را بخوانید
ببنید آزادی
در شعرهای
ایشان موج می
زند
مسئولیت
شخصیتها و
تشکیلات
ترکها در خارج
از کشور
همه شخصیتها
و تشکیلات
ترکها در خارج
از کشور نباید
در مورد عباس
لسانی کم
کاری کنند همه
باید دست
دردست هم دهیم
تفکرات والای
انسانی ایشان
را به گوش
جهانیان و
مدافعان حقوق
بشر برسانیم
مساله جایزه
نوبل حقوق بشر
باید جدی
گرفته شود و
تشکیلات
سیاسی و حقوق
بشری
آذربایجان
جنوبی باید
تلاش مضاعفی
در این باره
کنند افکار و
اندیشه های
ایشان را برای
همه
بشناسانند و
مقاومت و
مبارزه مدنی
ایشان را برای
دفاع از حقوق
میلیونهای
نفر در ایران و
آذربایجان
جنوبی را به
صورت کتاب و
جزوه به
زبانهای
مختلف منتشر
کنند
پروفایل
ایشان و سالها
مبارزات
ایشان را باید
به صورت یک
گزارش مخصوص
به کمیته
انتخاب افراد
برای جایزه
نوبل حقوق بشر
به این کمیته
داده شود و
لابی گریهای
مفید به
صورت هماهنگ
صورت گیرد
فعالان ملی در سوئد
باید
بیش از همه
باید در این
راه پیش قدم
شوند و زندگی
نامه و اشعارو
سالها
مبارزات
ایشان را به
زبان سوئدی و
انگلیسی
ترجمه کرده و
به کمیته
انتخاب افراد
برای جایزه
نوبل در سوئد
بدهند.
حتی
برای جوایز
دیگر حقوق
بشری هم که در
کشورهای دیگر
وجود دارد
باید پروفایل
ایشان را
بفرستیم در
آمریکا و
اروپا باید
فعالیتهای
خویش را به
صورت جدی
پیگری کنیم.
همچنین
فعالان ملی در
ترکیه،
آذربایجان،
اروپا و
آمریکا هم
مجموعه اشعار
ایشان و
مقالات ایشان
را به زبانهای
دیگر ترجمه
کنند و در
سایتی به نام
ایشان یا به
صورت کتاب
منتشر کنند
این مجادله
ملی را دست کم
نگیریم.
احسان
آستارالی
پنجشنبه,۳۱
خرداد ۱۳۸۶
تصوير اول:
چندي پيش
نشريه گونش-
نشريه
دانشجويان
آذربايجاني
دانشگاه علم
و صنعت – طي يک
مقاله تحليلي
خبري را
منتشر ساخت
که در آن
ازتحريف برگ
ديگري از
تاريخ اين
ديار به ضرر
ملت ترک
آذربايجان
پرده بر مي
داشت.
طبق اين
خبر، تصويري
در ايستگاه
مترو امام
حسين تهران
نصب شده که به
اصطلاح تبيين
گر صحنه اي از
واقعه هميشه
جاويد کربلا
مي باشد و در
اين تصوير در
ميان قاتلان
امام حسين و
يارانش شخصي
که غلام ترک (تورک)
ناميده اند.به
تصوير کشيده
شده است.!!؟؟
تصوير دوم:
يک هفته
بعد از اين
مقاله،خبري
در يک سايت
اينترنتي
منتشر شد که
از پاک شدن
کلمه غلام
ترک در
تابلوي مذکور
خبرميداد.
تحليلي بر
واقعه غلام
تورک :
اين واقعه
و حادثه
مبارک را مي
توان از
چندين زاويه
مورد تجزيه و
تحليل قرار
داد.ازيک طرف
اين واقعه
بار ديگر
درايت و
هوشياري جنبش
دانشجوئي
حرکت ملي
آذربايجان به
منصه ظهور
رساند.از طرف
ديگر نشان
داد که
حاکميت از
استراتژي
انکارحقيقت
به استراتژي
درک واقعيت
تغيير تاکتيک
داده است.
اين اقدام
پسنديده در
سال اتحاد
ملي و انسجام
اسلامي مي
تواند شروع
خوبي براي
آغاز انقلاب
فرهنگي دوم-
يکي از
خواسته هاي
ملت
آذربايجان در
حماسه جاويد
خرداد ۱۳۸۵
باشد که طي آن
تمامي تحريف
و تهمت ها و
تحقير ها از
جامعه فرهنگي
کشور رخت
بسته و عدالت
اجتماعي به
معناي واقعي
در کشور
نهادينه شود.
از
همبستگي ملي
تا اتحاد ملي
با نگاهي
به عملکرد
مسئولان ارشد
نظام اين
نکته بخوبي
مشهود مي
گردد که
درميان
مسئولان رده
بالاي نظام
عزم جدي جهت
تامين حقوق
بحق اقوام و
ملل ايراني
وجود داردکه
در صورت توجه
به آنها کشور
اسلامي شاهد
نهادينه شدن
ارزش هاي ناب
اسلامي در
اين آب و خاک
خواهد شد.
بطور مثال
رهبر انقلاب
در سال ۱۳۸۴
با درک صحيح
شرايط جامعه
کثير المله
ايران، آن
سال را بنام
همبستگي ملي
و مشارکت
عمومي اعلام
نمودند.بعد
از اين فرمان
تاريخي
انتظار مي
رفت ۸۲ سال
سياست
شوونيستي
حاکم بر کشور
اسلامي جاي
خويش را به
قوانين و
مقررات اسلام
ناب محمدي
بدهد.
بديهي است
اگر مسئولان
اجرائي کشور
همان موقع
اين پيام را
درک نموده و
در راستاي
تحقق همبستگي
ملي عمل مي
نمودند در
خرداد ۱۳۸۵
شاهد سونامي
آذربايجان
نمي شديم وچه
بسا رهبر
انقلاب
دوباره سال 1386
را بنام
اتحاد ملي
اعلام نمي
کرد؟
آيا وقت آن
نرسيده که
مسئولان
اجرائي کشور
نتيجه عملکرد
خويش را در
مقابل قضاوت
افکار عمومي
قراردهند.راستي
از سال ۱۳۸۴
که سال
همبستگي ملي
بود و تاکنون-
سه ماهه اول
سال اتحاد
ملي – واقعا
همبستگي ملي
افزايش يافته
يا کاهش
يافته است؟
بديهي است
جواب سوال
فوق کليد
خيلي از
مشکلات اقوام
و ملل تحت ستم
اين کشور مي
باشد. به نظر
نگارنده
متاسفانه
برخي افراد
مملکت ما
عليرغم اصرار
مسئولان ارشد
کشوري و
لشگري مبني
بر تغيير
نگرش
شوونيستي
نسبت به ملل و
اقوام کشور،
نه تنها
اقدامي مناسب
و در خور توجه
صورت نمي
دهند بلکه
کاملا برعکس
با انجام
اقداماتي بر
خلاف نظر
مسئولان ارشد
کشوري تيشه
به ريشه کشور
مي زنند.
با نگاهي
گذرا به
عملکرد دولت
هشتم و نهم در
اين مدت – از
سال ۱۳۸۴ تا
سه ماه اول
۱۳۸۶ مشاهده
مي گردد که نه
تنها هيچ
اقدامي در
راستاي تحکيم
همبستگي ملي
و اتحاد ملي
انجام نگرديد
بلکه اکثر
اقدامات
انجام شده در
راستاي گسست
اتحاد اقوام
و ملل ايراني
بوده است.که
درزير به چند
نمونه از
آنها اشاره
مي گردد.[۱]
اين عيد
باستاني را
به تمامي
اقوام ايراني
از جمله
فارس،لر،کرد،بلوچ،ترکمن
و عرب تبريک
مي گويم (نقل
به مضمون از
خاتمی) هيج
اشاره ايي به
آذربايجاني
ها يا به
اصطلاح
خودشان آذري
ها نکرد تا
اولين مخالفت
خويش را با
ايجاد
همبستگي ملي
اعلام نمايد.
بعد ازاين
پيام بود که
ملت
آذربايجان
احساس کرد
هنوز در ميان
اقوام ايراني
جايگاهي براي
آنها وجود
ندارد و آنها
از خودشان
سوال کردند :چگونه
ممکن است
رئيس جمهوري
که خود را
معمار گفتگوي
تمدن ها مي
نامد و با
شعار ايران
براي همه
ايرانيان بر
مسند رياست
جمهوري نشسته
است براحتي
از هويت بيش
از ميليون ها
تورک
آذربايجاني
چشم پوشي مي
شود.و آن موقع
بود که اولين
جرقه عميق
گسست
آذربايحاني
ها شروع شد و
شعر طنز گونه
من ايرانلي
دئييلم؟ ورد
زبانها و
ابزار تفريح
جوانان از
طريق sms شد.
-سياستهاي
شوونيستي از
طرق مختلف
همانند فيلم
هاي سينمائي
و
سريال،نمايشنامه
راديوئي،گزارش
هاي خبري و
تحليلي رسانه
هاي
جمعي،مقالات
روزنامه هاي
کثير
الانتشار و…
ادامه يافت و
ملت
آذربايجان که
بيش از ۸۰ سال
به اين اعمال
و رفتار ضد
انساني عادت
کرده همچنان
سياست صبر و
تحمل را پيش
گرفت تا
اينکه در
اولين سالگرد
رياست جمهوري
آقاي دکتر
احمد ي نژاد -
دولت اسلامي-
شعار انتخابي
براي تيم ملي
فوتبال ايران
در جام حهاني
۲۰۰۶ آلمان
شعار قوم
گرايانه و به
نفع قوم فارس
انتخاب شد.
آذربايجام
که هميشه جهت
اعتلاي نام
ايران هزينه
هاي زياد و
بيش از حد
تصور، داده
بود اين بار
از اينکه مي
ديد زحمات و
رشادتهاي
فرزندانش
بنام قومي
ديگري در
صحنه مهمي
مثل جام
جهاني به ثبت
خواهد رسيد
سکوت را جايز
نشمرده و بنا
به صلاحديد
خويش و بصورت
خود جوش بطور
همزمان در ۲۵
شهر
آذربايجان
دست به
اعتراض زدند.
- انتشار
کاريکاتور
توهين آميز
در روزنامه و
ارگان رسمي
دولت اسلامي
درست همزمان
با انتخاب
شعار تيم ملي
فوتبال ايران
به فوران خشم
و انزار اين
ملت صبور
منجر گرديد.
نهايت منجر
به سونامي
آذربايجان شد
اگر هوشياري
و بيداري
فعالين ملي
نمي بود چه
بسا اکنون
تئورسين هاي
شعار ستارگان
پارسي و
کاريکاتور
سوسک با ويزا
راهي
آذربايجان
جنوني مي
شدند.
- انتشار
کاريکاتور
توهين آميز
در روزنامه
ايران باعث
گرديد
آذربايجان
قهرمان بار
ديگر قدرت
بالقوه خويش
را به رخ
دوستان و
دشمنان بکشد
و جهت تحقق
حقوق اوليه
خويش دست به
اعتراضات
گسترده بزند.
آذربايجان
از امتحاني
ديگر سربلند
بيرون آمد و
دوستان خويش
را خوشحال
نموده و
فعالين حرکت
ملي
آذربايجان را
به تحقق شعار
گله جک بيزيم
دير
اميدوارتر
نمود.اما
بازهم
روسياهي به
ذغال ماند.شوونيست
ها و فاشيست
ها مجبور
شدند بعد از 8
سال شعار
دادن، در
آزموني عملي
قرار گيرند.
ماهيت خويش
را به ابراز
دارند.
عدم پوشش
خبري حوادث و
وقايع
آذربايجان از
طريق مطبوعات
و رسانه هاي
جمعي و
ملي،سانسور
حوادث و
وقايع فوق
الذکر،تهمت
زدن به
فعالين صادق
و متعهد
آذربايجان و…
از جمله
اقدامات
انجام شده در
قبال فداکاري
ملت
آذربايجان
جهت تحقق
حقوق خويش مي
باشد.
- بعد از
قيام ملي
آذربايجان در
خرداد ۱۳۸۵
که ماهها
خواب را از
چشم دولت نهم
ربوده بود.انتظار
مي رفت حداقل
اگر اقدامي
مثبتي در
راستاي تامين
حقوق ملت
آذربايجان
صورت نگيرد
حداقل اينکه
اقدامي منفي
صورت نخواهد
گرفت.متاسقاته
اين بار هم
دولت نهم که
داعيه دولت
اسلامي را با
خود يدک مي
کشد به چه
دليل و تحت
تاثير چه
عواملي که
چندان مشخص
نيست به درج
حديثي مساله
دار بر روي
اسکناس ۵۰۰۰۰
ريالي پرداخت.
آنچه
اشاره گرديد
تنها چند
مورد محدود
از اقدامات
شوونيستي
انجام شده در
کشور است که
باعت گسست
اتحاد و
همبستگي ملي
اقوام و ملل
ايراني مي
گردد .و بديهي
است اگر
مسئولان
اجرائي کشور
واقعا به
دنبال اتحاد
واقعي در اين
کشور مي
باشند لازم
است نگاهي به
کارنامه خويش
در چند سال
اخير انداخته
و نتايج آن را
بررسي نمايند.
درسهائي
از واقعه
غلام تورک
دولت نهم
از زمان روي
کار آمدن
همواره سعي
نموده در
خلاف تحليل
کارشناسان و
پيش بيني هاي
انجام گرفته
عمل نمايد.لذا
پاک شدن کلمه
غلام تورک از
تابلوي
منصوبه در
مترو امام
حسين هم از
اين ديگاه
قابل بررسي
مي باشد.
سوالي که
اکنون براي
خيلي
ازدلسوزان
مسائل ملي و
قومي کشور
پيش مي آيد
اين است که
چگونه ممکن
است
سردمداران
کشور اعتراض
يک نشريه
دانشجوئي را
مي شنوند
وفورا دست به
عمل مي زنند
ولي فرياد
ميليون ها
تورک
آذربايجاني
در خرداد85 جهت
رسميت يافتن
زبان تورکي
آذربايجاني
را هنوز
نشنيده گرفته
اند.
اميد است
واقعه غلام
تورک مقدمه
اي باشد جهت
تامين حقوق
انساني و
بشري ملت
آذربايجان و
تمامي اقوام
و ملل ايراني.
[۱] در جلسه
ميان برخي
فعالين حرکت
ملي
آذربايجان و
انجمن صنفي
مطبوعات
ايران (سايت [1] دورنا-
خرداد ۱۳۸۵)،
آقاي رجبعلي
مزروعي گفته
بودند در
صورت مشاهده
سياستهاي
شوونيستي در
کشور بما
گزارش داده
شود تا نسبت
به آنها
اعلام موضع
نمائيم. حال
افکار عمومي
آذربايجان
منتظر اعلام
نظر آقاي
مزروعي و
انجمن صنفي
مطبوعات
ايران در اين
زمينه مي
باشد.
azadtabriz
مرگ
محمدرضا
پهلوي در
قاهره
5 مرداد 1359


خانواده
محمد رضا
پهلوی در
کنار گور او
در مسجد
رفاعی قاهره
محمدرضا
پهلوي در
چهارم آبان
ماه 1298 ش در
تهران به دنيا
آمد. پس از
تاسيس سلسله
پهلوي توسط
رضاخان
ميرپنج، وي به
عنوان وليعهد
انتخاب شد و
اين مقام را تا
سال 1320 ش بر عهده
داشت. با ورود
متفقين به
ايران و
بركناري و
تبعيد رضاخان
به آفريقاي
جنوبي، دولتهاي
استكباري كه
محمدرضا را
مهرهاي آرام
و مطيع ديدند،
او را به سلطنت
ايران
نشاندند. از
اين پس،
محمدرضا به
عنوان پادشاه
ايران، سلطنت
خود را آغاز
كرد. تا قبل از
كودتاي 28
مرداد 1332، نفوذ
انگلستان در
كشور بيشتر
بود، ولي پس از
كودتا،
آمريكا به
عنوان قدرت
اصلي در
مملكت، شاه را
به هرطرف كه
منافع آن دولت
طلب ميكرد،
ميكشاند. با
آغاز حركت
انقلاب
اسلامي در
خرداد 1342، شاه،
با قساوتي
تمام، مردم را
به خاك و خون
كشيد و رهبر
انقلاب
اسلامي را در 13
آبان 1343 به
تبعيدي
ناخواسته
فرستاد. پس از
اين تبعيد،
محمدرضا
پهلوي يكهتاز
ميدان حكومت
ايران شد و به
ديكتاتوري
خود محور بَدل
گشت. در طول
اين ساليان،
ساواك هرگونه
مخالفتي را با
شدت سركوب ميكرد
و مستشاران
آمريكايي در
تمام اركان
كشور نفوذ
كرده بودند.
شاه براي
تثبيت بيشتر
مقام خود، در
سال 1350 جشنهاي
2500 ساله
شاهنشاهي
ايران را
برگزار نمود و
عده زيادي از
سلاطين و
رؤساي جمهور و
نمايندگان
كشورها در آن
شركت كردند.
هزينه اين جشنها
در رسانههاي
غربي بازتاب
بدي پيدا كرد و
آنان ضمن نشان
دادن فيلمهاي
جشن، گوشههايي
از زندگاني
رقتبار جنوب
تهران را به
نمايش
گذاشتند.
اقدامات
اسلام
ستيزانه
محمدرضا
پهلوي در سالهاي
بعد شكل
گستردهتري
به خود گرفت و
حتي تاريخ
هجري شمسي را
به تاريخ
مجعول و موهوم
شاهنشاهي بدل
ساخت. در اواخر
سال 1356، و پس از
درج مقاله
اهانتآميز
عليه امام
خميني، امواج
توفنده
انقلاب، بار
ديگر پايههاي
پوسيده نظام
شاهنشاهي را
در بر گرفت. در
اين ميان شاه
سعي كرد با
اقدامات عوام
فريبانه، خشم
مقدس ملت
ايران را فرو
نشاند. از اين
رو با بركناري
نخستوزير و
دستگيري برخي
از مهرههاي
سرشناس
پهلوي، درصدد
بود تا تقصير
را بر گردن
آنها بيندازد.
وقتي اين تلاشها
به جايي
نرسيد،
محمدرضا خود
در صفحه
تلويزيون
ظاهر شد و نطقي
استرحامآميز
ايراد نمود و
خطاب به مردم
گفت كه صداي
انقلاب شما را
شنيدم. او
همچنين از
مراجع تقليد
ملتمسانه
درخواست كرد
كه مردم را
هدايت نمايند
و قول همهگونه
آزادي داد. ولي
نه دولت نظامي
و نه نطق شاه،
بازدارنده
روند انقلاب
نبود. در اين
حال محمدرضا
شاه كه براي
خود چارهاي
جز سركوب و
كشتار نميديد،
دست به ارتكاب
جنايات
متعددي زد. اين
كشتارها مانع
از سقوط رژيم
ستمشاهي
نگرديد و پس از
فرار
مفتضحانه او
سرانجام در 22
بهمن 1357 ش،
طومار سلطنت
ننگين پهلوي و
2500 سال حكومت
شاهنشاهي در
هم پيچيده شد.
شاه كه چند
هفته قبل از
پيروزي
انقلاب،
ماندن در
ايران را صلاح
نميديد، در 26
دي 1357، از كشور
خارج شد و پس
از ماهها
آوارگي،
سرانجام در
پنجم
مردادماه 1359 ش
در قاهره
پايتخت مصر در
ميان غربت و
بيماري و كولهباري
از جنايت و
وحشيگري به
اسلاف خود
پيوست.
http://irdc.ir/event.asp?id=123
عليرضا
صرافي
نوت
:
خورداد
قياملاريندان
آرتيق بير ايل
سووشور، کئچن
ايل بؤيوک و
قيمتلي
تجروبهلر
قازانديق. سؤز
يوخ کي بو
دؤنمين
تاريخيني
يازماق و باش
وئرن حاديثهلريني
آناليز
ائتمک،
آيدينلاريميزين
اساس وظيفهلريندندير.
آنجاق هر
شئيدن اول
آيري-آيري
شخصي خاطيرهلر
و شخصي تجروبهلر
قلمه
آلينماليدير.
همين
مونوقرافذيلرين
اوزرينده ده
چاغداش
آذربايجان
تاريخي
يازيلا بيلر
سانيرام.
اوخوياجاغينيز
بو جيزما-قارالار
سون قيام
گونلرينده
شخصا
ياشاديغيم،
گؤروب،
ائشيتديگيم آجيلي-شيرينلي
خاطيرهلر و
تاثّراتيمدير.
***
بيرينجي
بؤلوم "اويله
بير شيدت
تصميم ايله
چيخديم کي
يولا. "
عونواني ايله
ميتينگ
آخشامينا
عاييد ايدي.
ايکينجي
بؤلوم "
تبريزده بير
تبريز وار
ايميش"
باشليغي
آلتيندا ايسه
قيام گونوندن
دانيشيليميشدي.
اوخوياجاغينيز
بو بؤلومده ايسه
اصلينده
تهراندا
مجليس قاباغي
ميتينگي و
اونون ياني
سيرا بعضي
مقاملارلا
کئچيريلن
گؤروشلره
عاييددير.
قيامدان بير
هفته سونرا
تدريجا
حاکيمت
اويونو اؤز
الينه کئچيره
بيليب، اونو
کونترول
آلتينا آلماق
اوچون جيدي
آدديملار آتا
بيلدي ، بو
بؤلومده همين
گرچک حاقيندا
آز –چوخ
بيلگيلر
آلاجاقسينيز.
***
اؤنري:
بورادا
بير داها
وورغولاماق
ايسترديم کي
قلمه آلينان
بو يازيلار
آنجاق او
دؤنمدهکي
تاريخين بير
نئچه صفحهسيني
احتيوا ائدير.
منجه
يازيلماميش
صفحهلريميز
، اون –
ايگيرمي قات
بوندان داها
بؤيوک حيصهني
تشکيل ائدير.
مثلا اورميه،
سولدوز،
مرند، اردبيل
و... شهرلرين
قياملاريندان
بورادا هئچ
بير صؤحبت
اولونماييب،
ائلهجه ده
خوردادين
يئدديسينده
تبريز
قياميندان. بو
دا اونا گؤرهدير
کي منيم او
حاقدا
معلوماتيم
چوخ آزدير،
سؤز يوخ کي بو
قياملارين
حاقيندا
خاطيره و
تحليل يازماق
ايلک اؤنجه
همين شهرلرده
چاليشان ميلي
حرکتين
فعاللارينا
عاييددير.
بو
قياملاردا
بير نئجه
کئچيجي
مرکزيتلر
يارانميشدي
اونلار هرهسي
ياري موستقيل
وضعيتده
ايشلري ايرلي
آپاريرديلار.
اولا بيلسين
کي مثلا تبريز
قيامينين
باشقا
يؤنلريني
آچيقلايا
بيلن
اونلارجا
مقاله و
خاطيرهلر
يازيلسين.
ايچري
دوشنلريميزين
زيندان
خاطيرهلري
ده چوخ قيمتلي
بير تجروبهلر
کيمي
خالقيميزا
چاتديريلماليدير.
بونلارا
باخاراق همين
يازيلاريمين
نه قدر قيسا،
يئترسيز، اما
اولدوقجا
واجيب بير ايش
اولدوغونا
اعتيراف
ائديرم.
يئري
گلميشکن هامي
دوستلاردان
ايسترديم کي
آذربايجان
سيرا
قياملاريندان
گؤروب،
بيلديکلريني
تئزليکله
قلمه آليب،
يايينا
وئرسينلر.
اولا بيلر کي
تهلوکهسيزليک
مولاحيظهلرينه
گؤره بعضي
مطلبلري اوست
اؤرتولو و
اؤتري يازيب،
کئچهلر
آنجاق بونلار
موطلق
يازيلماليدير.
آراشديرماچيلاريميزدا
همين ايلکين
نوتلاري
اؤزلرينه
اساس قايناق
کيمي
گؤتوروب، "آذربايجان
سيرا قياملار
تاريخي"ني
يازا بيلرلر.
عليرضا
صرافي
اوچونجو
بؤلوم: گؤروب
حکّام عصري..
ايلکين
توتولانلار
او
گون حسن ارک و
حيدراوغلونون
توتولماسين
ائشيتديم. چنگيز
بختآور ده
يوخ
اولموشدو،
داها دوغروسو
کيمسه اونون
توتولماسين
گؤرمهميش و
ميتينگين
ايچينده ده
گؤرونمهميشدير.
گئجه
ياريسي چنگيزين
اوغلو سيامک،
زنگ ائديب،
آتاسيندان
خبرسيز
اولدوقلاريني
دئدي. سحري
تئزدن بير
باشا
فرمانداريه
گئتديم. او گون
"شوراي تامين
استان"ين فوقالعاده
ايجلاسي
اولاجاقميش، احمدينژاد
جلسه
اوتاغينا
گئتميشدي،
آنجاق ايجلاس
هله رسما
باشلاماميشدي.
اونو ائشيگه
چاغيريب،
آياق اوستو
گؤروشدوک.
دونين حاديثهسيندن
تاسوفله ياد
ائلهدي و ايش
بيزيم
اليميزدن
چيخميشدي
يوخسا
قويمازديق
توققوشما اوز
وئرسين - دئدي.
دئديم:
- بيز چنگيز
بختآوردن
نيارانيق، او
ايتيب.
دئدي:
- اونو ائلهجه
ده حسن ارک و حيدراوغلونو
"حفاظت نيروي
انتظامي"ده
ساخلاييرلار.
آدرسيني
اؤيرنديم،
همن چنگيزگيله
خبر وئرديم. چنگيزين
آللاه
باغيشلاسين
اوشاقلاري و
حيات يولداشي
دا اؤزو کيمي
دؤيوشکن
روحيهيه
صاحيبديرلر.
گويا اونلار
اورايا
گئديب، هاي –کوي
سالميشلار،
يا اونو
بوراخين، يا
بيزي ده توتون
ساخلايين
دئميشلر. کور
دا کي
توتدوغون
بوراخماز!!
نتيجه ده چنگيزين
اهل-عيالين
توتوب، بير –
ايکي گون
اورادا
ساخلاميشديلار!
ساغ
اولسونلار،
اونلاري دا بو
قاپيدان
نااوميد
قايتارماميشلار!!
(جومعه
5 خورداد)
خوردادين
بيريندن
باشلاياراق
تبريزده
هرگون
نوماييش
کئچيريلير
عموما ساعات
قاباغي و
باغيرخان
کؤرپوسو
اطرافيندا .
جومعه گونو
بير چوخ
تبريزلي
جاوانلار
عادتا
عينالييا
گئتديرلر،
يولدا هميشه
اولدوغو کيمي
آذربايجان
ميلي
ماهنيلاري
اوخويورموشلار،
داغدان
قاييدارکن،
الي چوماقلي
دستهلر
اونلارا
يوگوروب،
اؤلومونه
تاپديرلار .
بئش گون
قياملارين
عرضينده
آنجاق ‘گؤستريلره
حمله
اولونموشدور،
آنجاق بو ايلک
دفعهدير کي
بونلار ائله
بئلهسينه
بير عيدهني
توتوب،
دؤيورلر. اولا
بيلر کي بو
حاکيميتين
مهرورزانه
سياستلرينه ساري
بير دؤنوش
نوقطهسي
اولسون.
همان
گون منه بير
نئچه اي-مئيل
و SMS
گلدي، کي
تهرانداکي
مجليس قاباغي
مراسيمينده
بير آغساققالين
اولماغينين
ضرورتينه
گؤره سيزه اوز
توتوب،
ايستيرديک
گليب اورادا
توپلاناجاق
جماعته
دانيشاسينيز!
من ده بوينوما
دوشن وظيفهدن
قاچا
بيلمزديم-
اولدو ايندي
کي بئله ايستهييرسيز
گلرم دئديم.
دوستلارين
برنامهسي
بئله ايدي کي
مجليس
قاباغينا
توپلانسينلار،
اورادا منيم
ده بير
دانيشيغيم
اولسون و
نهايت بير
قطعنامه ايله
مراسيمه سون
قويولسون،
عيني حالدا
بئله بير
قرارا دا
گلينميشدي کي
بو بئش - آلتي
گون دالبادال
اوز وئرن
قياملارا بير
سون نوقطه
لازيمدير.
مجليس قاباغي
ميتينگ ايسه
همين سيرا
قياملارين
سونوجو کيمي
قيمتلنديريلدي.
اليمه
گلن اؤنريلري
اساسيندا
قيسا بير يازي
ميلت
وکيللرينه
خيطاب يازيب،
باش آليب
تهرانا
گئتديم.
(شنبه
6 خورداد)
شنبه
گونو آيين 6-سي
آخشام باشي
طيارهيه
ميندم. ساعات 6-7
آرالاريندا
تهراندايديم.
بير باشا
اؤيرنجيلر
مني ائولرينه
گؤتوردولر.
ساباهين
پروقرامين
خبر آلديم.
معلوم
اولدو کي
اورتادا بير
آز
آواراچيليق
وار. کيمسه
ساباهين نه
اوز وئرهجگيني
بيلمير، اونا
گؤره ده هئچ
بير ايشي
دوزگون
پلانلاشديرا
دا
بيلميرديلر.
دئمهلي ايش
بير آز اؤز
باشينا ايرلي
گئديردي،
همان گون
قهرمان
اردبيل
شهرينده اوز
وئرن شيدتلي
توققوشمالار
و مينه ياخين
آدامين
توتوقلانماسي،
تهراني دا اؤز
ائتگيسي
آلتينا
آلميشدير.
هامي قورخونج
و دومانلي بير
فضادا ساباها
گؤره صؤحبت
ائديرديلر.
تبريزدن زنگ
ووروب، حسن
آذربايجانين
ائوينه
تؤکولوب،
اونو و اوغلو بابکين
توتولماسينين
خبريني
وئرديلر. بو
خبرلر هم
اورگيميزي
سيخير هم ده
ساباهکي
ايشلريميزي
ده اؤز
ائتگيسي
آلتينا آلا
بيلردي.
نه
ايسه او گئجه
تبريز ميلت
وکيلي اعلمييه
زنگ ائتديم و
اونونلا
گؤروشمک
ايستهديم. او
دا گئجه ساعات
دوققوزا واقت
وئردي. مجليسه
گئديب، اونو
اؤز دفترينده
گؤردوم و
ساباهکي
مجليس قاباغي
ميتينگدن
ائلهجه ده او
ميتينگدهکي
اساس
مقصدلريميزدن
اونا
دانيشديم و
اوندان ايستهديم
کي او اؤزو ده
حتما همين
مراسيمده
اولوب،
دانيشسين.
دئدي:
- من ساباهلاري
خاريجي ايشلر
ناظيريله
بيرليکده
هيندوستانا
گئدهجگم.
ميتينگده
اولا بيلمرم! (اؤز-اؤزومه
دوشوندوم آخي
بئله بير
گونده، هئچ
فيللر ده
هيندوستانا
گئتمک هوسينه
دوشمزلر! يقين
اونو آرادان
چيخارديرميشلار)
سوروشدوم:
-
سيزجه
ميتينگين
قورولماسينا
ايذين وئرهجکلرمي؟
-
بعلي بيزي
امين ائديبلر
کي هئچ بير
توققوشما
اولماياجاق!!-
دئدي.
-
بونا امينمي
سينيز؟
سوروشدوم،
-
بعلي امينم
دئدي.
-
ياخشي ساباه
آدامدي ايشدي
بو سؤزلر ترسه
چيخسا بس بيز
کيمين
اتگيندن
توتاق؟
او
دئدي ساباه
ساعات اوندا
ميلت
وکيللريني
رهبرله
گؤروشه
آپاراجاقلار.
آنجاق اوچ –
بئش وکيل
قالاجاق
مجليسده،
سونرا دا
قوشاچاي
وکيلي محبينيانين
آديني چکيب،
تلفن نومرهسيني
وئردي.
بوتون
بو يئر دگيشمهلر
و عجاييب
داورانيشلار،
تماميله
علامتدار
حاديثهلر
ايدي.
بير
ساعاتا ياخين
اعلمي ايله
دانيشديقدان
سونرا
مجليسدن
چيخديم. يئنيدن
دوشدوگوم
اؤيرنجيلرين
ائوينه
دؤندوم.
بعضيلر زنگ
آچيب،
گؤروشوموزون
نتيجهسين
سوروشدولار،
يايم ساعات
عرضينده
بوللو SMS
-
لر ياييلدي کي صرافي،
اعلمي ايله
گؤروشوب و اعلمي
دئييب
اينتيظامي
قوهلرين
کيمسه ايله
ايشلري
اولماياجاق.
ميلت
وکيللرينه
باش
وورماقدان
اصل مقصد آزجا
فضاني
يوموشاتماق و
ميتينگه
گلنلرين
باشينا
مشروعيت چتري
آچماق ايدي.
حال بو کي
ميتينگ
آخشاميندان
اعتيبارا من
اؤزوم يامان
تهديدلره
معروض
قالميشديم.
تهرانا
يئتيشجگين
هاوا
ليمانيندان
مينديگيميز
تاکسيده
ايکن جئپ
تلفونوم زنگ
ووردو و کيمايسه
ميريلداندي:
-
سلام
مهنديس!!
اؤزونسن.
-
البته
کي هرکس
اؤزودور. بس
سيز؟
ديل-دوداغين
چئينهيرک:
-
من؟!!.
. . من رضائييم،
"ستاد خبري
وزارت
اطلاعات"-دان
خيدمتينيزه
زنگ آچميشام.
لوطفا ساباه
ساعات سکگيز
ياريمدا بورا
بير باش وورون
چونکو چوخ
واجيب
ايشيميز وار-
دئدي.
-
من
گلهبيلمرم-
دئديم.
-
مهنديسجان
چوخ واجيبديها
حتما گلمهليسيز.
-
باخين
ايندي من
تهراندايام و
اعلمي ايله
گؤروشوم وار-
دئديم.
-
اعلميدن
واجيب بورايا
گلمکدي.
-
بو اصلا
مومکون
دئييل، من لاپ
ايندي تهرانا
يئتيشميشم و
قاييدا
بيلمرم کي.
-
بس هاواخت
تبريزه
قاييداجاقسيز؟
دئيه سوروشدو.
-
سه شنبه دئديم.
-
اوندا سه شنبه
سحر ساعات
سکگيز
ياريمدا سيزي
گؤزلهييريک -
دئدي.
بير
آزدان سونرا
دوسلاردان
بيري بهمن،
منه SMS
ووردو
اونا زنگ
ائديم. باشيم
قالاباليق
ايدي زنگ ائلهمهديم.
باشقا بير SMS
ووردو. بو
مضمون ايله :
"ساباه
مجليس
قاباغيندا
ميتينگين
قوروجولاريندان
هر کيمي
توتسالار اون
ايل زيندان
کسهجکلر."
گئجه
ساعات اونبيرده
اؤزو زنگ
ائلهدي،
سوروشدوم:
-
آي بالا سن بو
خبرلري
هاردان
بيليرسن؟
-
منيم بعضي
يوخاريداکيلار
ايله علاقهم
وار. بو خبري
اونلار منه
چاتديريبلار-
دئدي.
دئدي: -گؤزلهيين
گئتميهسيز،
سيزين اوچون
چوخ تهلوکهليدير.
منسه دئديم: -
اعلمي ايله
گؤروشموشم و
او دئييب کي
امن-آمانليقدي.
ميتينگيميزه
ايذين وئريلهجک.
هر حالدا من
گئدهجگم،
سيز ده تشريف
گتيرين.
او
گئجهني، بير
تهر سحرلهديم.
ال آياغيما
کيمسه
دولاشماسين
دئيه تهرانا
گلمگيمي
ياخين
فاميللريميزدن
گيزلتميشديم.
کيمسه منيم
تهراندا
اولدوغومو
بيلميردي،
سحر تئزدن هله
چاي- چؤرک يئمهميش،
جئپ تلفونوم
زنگ چالدي.
تهرانداکي
قارداشيم
ايدي.
-عليرضا!!
هارداسان؟ -
دئدي
- نئجه ميه؟
-ائشيتميشم
تهرانداسان،
مجليس
قاباغينا
گئتميهسن
ها؟
"گؤردوم
حريف بيلير
سؤزون
دوغروسون. . " [1]
داها دانماغا
گلمز. دئديم:
-
بعلي
تهراندايام.
- او برنامهني
لغو ائله. سني
توتوب،
زيندانا
سالاجاقلار-
دئدي.
دئديم: - آخي
نيه کي
توتسونلار
مني ؟
دئدي: - من بحث
ائلهميرم.
فقط بونو
بيلمهليسن
کي گرک مجليس
قاباغينا
گئتميهسن.
-
اولدو، سيز
نياران
اولمايين!!
باخيم گؤروم
نئيلرم - دئديم.
(يکشنبه
7 خورداد1385)
ساعات
9- دا مجليس
قاباغيندا
ايديم. بير
ساعات سورا
ميتينگ
قورولاجاق
ايدي. يئنه بهمندن
بير SMS
گلدي. بو مضمون
ايله: "ميراث
فرهنگي-يه
عاييد، مجليس
ياخينليغينداکي
فيلان
بينانين
ايچيني
سيلاحلي قوّهلرله
دولدورموشلار.
دئمهلي بير
خبرلر وار!!"
داييم
قارا خبرلر
وئرن
تلفونومو
قاپيچييا
تاپشيريب،
ايچري گيرديم.
مجليسين
اوتورومو
بيتميش و
داغيلماقدا
ايدي. ميلت
وکيللري رهبر
ايله گؤروشه
گئتمگه
تلسيرديلر.
ساعات اوندان
قاباق بوراني
ترک ائتمک
مجبوريتينده
ايديلر.
محبينياني
سوروشدوم. زنگ
ائلهييب
چاغيرديلار.
او دا مني
گؤرمگه آشاغي
ائندي. ظاهيرا
صميمي
داورانيردي.
اليمدن
ياپيشيب،
يوخاري
قاتداکي بير
ايجلاس
سالونونا
آپاردي
اورادا شاعير حسن
مجيدزاده "ساوالان"
هم ده ايکي
باشقا
دوستلاريني
گؤردوم. اسدالهي
و اعلمي.
آنجاق
بونلارين رحمان
اسدالهي و
ميلت وکيلي اکبر
اعلمي ايله
هئچ بير
ايلگيلري
يوخموش .
سوروشدوم:
-
نه
عجب ؟ سيزي کيم
بورايا
چاغيريب-
دئديم.
معلوم
اولدو کي "اونو
چاغيرانين
دا، مني
چاغيرانلار
ايله هئچ بير
ايلگيلري
يوخموش".
دئمهلي
بو ساوالان گيلين
بير شعر
آخشاملاري
اولارميش
تهراندا و
هردن محبينياني
اورايا
چاغيرار،
بعضي خئير
ايشلرده الين
قاتارميشلار.
ايندي ايسه
دمير قاپينين
تاختا قاپييا
ايشي دوشوب،
محبينيا
اونلاري
چاغيريب کي
ميلتيندن
اوزاق قالميش
وکيللري بو
دارگونده
جماعتين
اليندن
قوتارماق
لازيم
گليرسه،
اونلاري
قاباغا
وئرسينلر!!!
نه
ايسه يئر
گؤسترديلر
اوتوردوق، محبينيا
سوروشدو: نه
خبر؟ منه گؤره
امريز
اولسون؟
-
عرضيم
اولار. واللاه
سيزنن
گؤروشمگي
آقاي اکبر اعلمي
منه تاپشيردي.
اؤزوز ياخشي
بيليرسيز،
بير ساعات
سونرا بورادا
بير ميتينگ
اولاجاق.
بيزيم
دوستلارين
سيزدن ايستگي
بودور کي همين
ميتينگين
دينج
شراييطده
کئچمهسينه
ايمکان
ياراداسينيز.
بيزيم قيسا
دانيشيقلاريميز
اولوب، سوندا
دا بير بيانيه
اوخوناجاق.
دئديم.
-
چوخ
گؤزل داها نه؟
-
سؤز بوردادير
کي پوليس
موداخيله
ائدهجک،
سانيريق. اونا
گؤره هرشئيدن
اول سيزدن
ايستهنيلير
کي اينتيظامي
گوجلرين
يوگوروب،
اوشاقلاري
ووروب،
توتمالارينا
ايمکان
وئرميهسيز. –
دئديم
-
يوخ
ائله بير
ايشذلر
اولماياجاق.
بيزه دئييبلر
کي اونلار
ابدا بو ايشه
قاريشماياجاقلار.
-
دئديم
سيزه ائله
دئييرلر.
آنجاق بيزه
باشقا نيشانهلره
گليب چاتير.
و
سون
ساعاتلاردا
اولان
تهديدلري
اونا
آچيقلاديم. او
دا حئيرتله
قولاق آسيردي.
معلوم اولدو
کي بو
اويونلار دا
هاميسي سعيد
ايمامي
گيلين فيتنه-فعليدي.
بير طرفدن
ميلت
وکيللرين اله
ساليب،
آلداديرلار.
چونکو
اونلارا
موداخيله
ائدهجگيک
دئسهلر،
اوندا بعضي
باش-قولاغي
ترپشن وکيللر
اورتايا
دوشوب، هاي-کوي
سالارلار. بو
دا اينتيظامي
گوجلرين ال –
آياغين
باغلار. او
بيري طرفدن ده
بيزه هده-قورخو
گليرلر کي
اولدوقجا
مجليس
قاباغينا
گلمکدن
قاچيرتسين.
اوردان-بوردان
ائشيديليردي
کي: دوننکي
اردبيل
قيامچيلاريني
کوبودجاسينا
تاپدالاماقدان
بير مقصد ده
مجليس
ميتينگينه
قاتيلاجاق
آداملاري بو
ايشدن
چکينديرمکميش.
اونونچون ده محبينيانين
وئرديگي
تأميناتا هئچ
ده اورک
قيزميردي.
دئديم:
-
باخين
من
آذربايجاندان
گليرم اورادا
وحشيجهسينه
جماعتي ووروب
دؤيورلر. نئچهلري
شهيد اولوب،
دونن
اردبيلده مين
نفره ياخين
آدام
توتولوب،
ايسراغي گون
تبريزده
عينالي داغي
اتگينده
بسيجيلر
چوماق ايله
يوگوروب،
آذربايجان
مارشين
اوخويان
گنجلري
اؤلومونه
تاپدالاييبلار،
بير چوخونو دا
توتوبلار.
سولدوزدا،
نوماييش
کئچيرنلرين
اوستونه آتش
آچيبلار. نئچه
نفر قانينا
بلهنيب،
يوزلرجه آدام
يارالانيب، "يا
ديليم يا
اؤلوم"
باغيران بير
يئني-يئتمه
گنجين گولـله
ايله
بوغازيندان
ووروب، يئره
سالميشلار.
بونو
دئيرکن بيردن
بوغازيم
بيچيلدي،
داها اؤزومو
ساخلايانمادييب،
اؤکوتمه ايله
آغلاديم.
محبينيا
سؤزلريمدن
درين
ائتگيلنديگيني
بيلديريريب،
مني
اووندورماق
اوچون دئدي:
-
يوخ
ايشالـله
قويماريق
بورادا بئله
ايشلر اولسون.
محبينيا
حتي منه دئدي
کي مجليس
رئيسي "حداد
عادل" اونا
خوصوصي حالدا
"آذربايجانليلار
گلسينلر
مجليسين
ايچينه و
تريبون
آرخاسيندان
دانيشسينلار.
بورا ميلتين
اؤز ائويدي.
بورادا ميلتي
دؤيمزلرکي"
دئميشدي!! (آي
سن اؤزون اؤلهسن).
دئديم:
-
الده اولان
نيشانهلر
اينتيظامي
گوجلرين
بيزيم
قارشيميزي
آلاجاغيني
گؤسترير. بس نه
عجب بوگون دوز
ساعات اوندا
نومايندهلري
رهبر ايله
گؤروشه
آپاريرلار؟
هامي چيخيب،
گئدير،
اورتاليغي
خلوت ائديرلر
کي
بيلديکلريني
ائلهسينلر
دا.
محبينيا
دا ايشاللاه-ماشاللاهدان
باشقا دئمگه
بير سؤزو يوخ
ايدي.
***
وکيللردن
جبارزاده،
تبريز ميلت
وکيلي و خانيم مروتي
خلخال ميلت
وکيلي ده "بيت
رهبري"-يه
گئتمهميش[2]،
مجليسده
قالميشديلار
گؤرسونلر ايش
نئجه ايرلي
گئدهجک. بو
حضرات دا آرا-سيرا
اوتاغا
گيريب، سؤز
آراسيندا
وردنه
يئتيريرديلر.
ساعاتا
باخديق
ميتينگ
زامانينا اون
دقيقه
قاليردي.
آشاغي ائنديک
مجليس حيطينين
ايچي سيلاحلي
قوهلرله
دولوايدي،
ائشيگي ده.
خياوانا
چيخديق. مجليس
الينه گلمگه
کيمسهني
بوراخميرديلار،
او بيري الدن
گئدنلره ده
دايانيب،
باخماغا
ايجازه
وئريلميردي،
ظنيمجه
سايلاري اوچمين
نفري آشان
اينتيظامي
مامورلار،
مجليسي
تماميله
موحاصيرهيه
سالميشدي.
خاريجي
موخبير
اولسايدي
ائله بيلردي
کي مملکتده
کودتا-فيلان
باش وئريب!!
ائشيتديگيمه
گؤره مجليسه
ساري گلن جادهلري
ده
مامورلارلا
دولدورموش و
مجليسي بير
نئچه حلقهده
موحاصيره
ائتميشديلر.
مجليسين
قوزئي
قاپيسندان
چيخيب، اسکي
قاپيسينا قدر
يورويرک
گئتديک. محبينيا
و اونون
چاغيرديغي
قوناقلار دا
گلديلر.
معلوم
دئييلدي کيم-کيمين
قورخوسوندان
کيمين
داليندا
دالدالانير.
قوناقلارمي
پوليسين
قورخوسوندان
وکيلين
داليندا،
يوخسا وکيلمي
ميلتين
قورخوسوندان
قوناقلارين
داليندا!؟.
اسکي
قاپي قاباغي
دا خلوت ايدي.
ميتينگ اوچون
هئچ بير
الوئريشلي
شراييط
گؤرنموردو،
مجليس الينده
قوو وورورسان
قولاق
توتولور،
سرچه ده
اوچموردو. اما
او بيري ال زيمبهزيم
آداملار،
دورمادان
اويان –بويانا
وورنوخوردو.
مجليس
حيطيندهکي
قارغالار تئز-تئز
اؤز يئرلرين
دگيشير و
قاريلديرديلار.
بير-بيرلرين
يوخلاييب، نه
ايسه
خبرلشيرديلر!،
سانکي اونلار
دا بو آغير
دورومون
فرقينده
ايديلر.
دؤندوک
يئنهده
قوزئي قاپييا.
بورادا معلوم
اولدو کي بيز
ايلن گلن
اعلمي
قاييدارکن
مجليسين
اوتايينا
آتلاييب،
دوستونون
بيرين
گؤرسون، اونو
دا دوستويلا
بيرليکده
اورداجا
توتوب،
آپارميشلار.
مجليس
قاپيسي
قاباغيندا
اونلارجا الي
بيسيملي،
قاشقاباقلي
آغالار
دالبادال
مجليس ايچينه
گيريب،
چيخير، نه
ايسه سؤکوب،
قوشوردولار.
اؤزومله
بو قرارا
گلديم کي
مجليس
قاباغيندا
دوراجاغام. ساوالان
گيل محبينيا
ايله ايچري
گيرديلر،
اويان-بويانا
زنگ ائلهسينلر،
بلکه
توتولانلاري
تئز
بوراخسينلار.
منسه قاپي
قاباغيندا
دايانديم. بو
آرادا تانيش
اؤيرنجيلردن
بير-ايکيسي
ياخينا گليب،
دئديلر:
-
سيز
ائله قاپي
قاباغيندا
دايانين
باشقالاري
سيزي گؤروب،
ييغيشارلار.
ساعات
11-ه آز
قاليردي. بير
آزدان حيدر
شادي، سونرا يوروش
مهرعليبگلي،
صونا خانيم،
و. . . بير-بير
ساکيتجهسينه
مجليس
قاپيسينا
توپلانديلار.
تقريبا 50- 60 نفر
اولدوق. اولار
دئييرديلر کي:
-
بير
ايکي يئرده
مامورلار
ايله
توققوشما اوز
وئريب، جماعت
پلاکاردلاري
آچيب، آما
مامورلار
اونلارا
يوگوروب
ايرلي گلمهلرينين
قاباغين
آليبلار. بير
چوخلارين دا
توتوبلار،
بوتون جئپ
تلفونلاريني
ايشدن
ساليبلار.
مجليسه ياخين
مترو
داياناجاغينين
دا قاپيسين
باغلاييب،
سرنشينلره
باشقا
داياناجاقدا
ائنمگي تکليف
ائديرلر.
قالين
موحاصيره حلقهلرين
اوردان -
بوردان
سينديران بو
دوستلار دا
مني مجليس
قاباغيندا
گؤروب،
اورکلري
قيزيشيب،
ايرلي گليبلر
– دئييرديلر.
هر
حالدا همين
اللي-آلتميش
نفرين
توپلانماسي
بير غنيمت
ساييليردي.
اصلينده
بؤيوک ايشلر
ائله کيچيک
قروپلاردان
باشلار. بيزيم
ايگيرمي
قدمليگيميزده
يوزه ياخين
سيلاحلي گارد
و آرخاميزدا
دا قاراياخا
مامورلار
دورموشدولار.
دوستلار
چوخ دا گؤزه
گلمهسينلر
دئيه، بير-بيريندن
بير آز آرالي
دايانميشديلار.
بيري
ياخينلاشيب
قولاغيما
دئدي:
بيزجه
ائله بورادا
ييغيلان
نفراتين
حضورو ايله
دانيشيغا
باشلاياق.
کاشکي وکيلين
بيري ده
گليب، بوردا
دورسايدي.
-
هه،
اوندا قيامت
گونونده
بيزيم ده بير
شفاعت
ائدنيميز
اولاردي.
محبينيايا
خبر وئريلدي
کي بير عيده
اؤيرنجي
مجليس
قاباغيندا
توپلانيبلار.
تئز گلين
برنامهميزي
باشلاماق
ايستهييريک.
اودا ايندي بو
دقيقه گلرم
دئييب، آنجاق
20 دقيقه سوردو
اونون بو
دقيقهسي!!! و
بو آرادا
اينتيظامي
گوجلر ده
گليب، هامي
دوستلاري
سيليب،
سوپورتدهديلر.
هامي
داغيلديقدان
سونرا جناب محبينيا
تشريف
گتيرديلر!!
محبينيا
گلينجه ده: -
داها فايداسي
يوخدور گلين
گئدک مجليسين
ايچينه - دئدي.
-
من
هله وارم سيز
بويورون.
عهد
ائلهميشديم
ساعات 12-يه قدر
توپلانيب،
توپلانماساق
بئله مجليس
قاپيسي
قاباغيندا
دورام.
****
داها
تدريجا ال –
آياق
کسيليردي.
قارا
گئييملي،
قارا
گؤزلوکلو
برادرلر
آرخامجا وار-گل
ائديرديلر،
کيم کي مجليسه
حتي شخصي بير
ايش اوچون ده
گيرمک
ايستيردي
قايتاريرديلار
کي بوگون
مجليس
تعطيلدي،
بوردا
دورمايين،
وکيللر "بيت
رهبري"يه
گئديبلر،
عريضهنيزي
آلاجاق کيمسه
يوخدور!!
گارد
ويژهلر
آياقدا
دورماقدان
يورولموش،
اللريندهکي
باتومو
اوينادير،
بعضا
قالخانلارين
چتير کيمي
گونه قارشي
توتوردولار، .
. . مجليس
ايچينده
قارغالار
قاريلدير.
هاوا ايستيلشيب،
بوغوجو حالا
گلميشدي. ايکي
يوزباشي
سردار بير-بيرينه
ياخينلاشيب،
نه ايسه
پيچيلداشيب،
بوشو-بوشونا
هيرلديرديلار.
ساعات
اون ايکيني
بير نئچه
دقيقه ده
سووشوردو.
اطرافيما
باخديم، دئيهسن
خيمهلرده
کيشي طايفاسي
ائله بير من
قالميشام!.
اليم-قولومدان
اوزون بير
داها محبينيانين
آدين وئريب،
مجليسن
ايچينه
گيرديم. محبينيا،
ساوالانگيل
ايله ناهار
يئمگه
رستورانا
گئديرديلر.
مني ده
چاغيرديلار.
من ده کي
زهريمارين
يئميهجکديم
بو زهلم
گئتميشلرين. -
سيز بويورون،
من
دوستلاريمي
گؤزلهمهلييم
بورادا -دئديم.
و بير- ايکي
ساعات آياق
اوستو وار-گل
ائلهديم.
سحر
چاغي مجليسي
سيلاحلي قوهلره
تاپشيريب،
رهبرله گؤروش
باهاناسيله
اکيلن وکيللر
ايسه بير-بير
قاييديرديلار.
ناهارين
يئين،
ديشلريني
قورتلايا-قورتلايا،
چيخيب،
مجليسين
کوريدورلاريندا
گزيشيرديلر. ساوالانگيل
ده هاندان –
گئجدن چيخيب
گلديلر.
مجليسين لابيسينده
اوتوردوق.
***
بو
آرادا رهبرين
گؤروشوندن
قاييدان
مهاباد وکيلي
نياران حالدا
محبينيانين
يانينا گليب،
سوروشدو: نه
خبر
آذربايجانليلاردان؟
او دا قيساجا
بير خبر
اولمادي
دئدي، کيشينين
گؤزلري
گولدو، ال
گؤتورتودو
گؤيه کي
آللاها شوکور
بلا سووشدو!
***
ساعات
ايکي-اوچ عرفهلرينده
اکثرا توپلوم
اوشاقلاري
اولان بئشآلتي
نفر گلديلر
مجليسين
ايچينه.
گؤروشدوک.
ايکي
يوز نفره
ياخين آدام
توتولوب -
دئديلر.
اونلار مجليس
قاباغي
ميتينگ اوچون
توپلومون
حاضيرلاديغي
بير بيانيهني
محبينيا و
بير نئچه
باشقا
نومايندهيه
وئرديلر. و
اونونلا بير
ساعات –فيلان
دانيشديلار. محبينيا
دا بوينونا
آلدي،
آذربايجان
وکيللريني
بير آرايا
ييغيب،
بيزيمله
گؤروشدورسون.
بير ده سؤز
وئردي،
پرزيدنتين
پارلمان
ايشلري
يارديمجيسي
آقاي موسويدن
واقت آلسين،
بيز
آذربايجان
مسألهسينين
ايچ اوزونو
اونلارا
آچيقلاياق،
حتما چوخ
تأثيري وار -
دئدي.
(سهشنبه
09/03/85)
محبينيا،
موسويدن
واقت آليب، سهشنبه
ساعات اون
بيره وعده
قويموشدو.
ساعات
11 عرفهلرينده
جناب موسوي
ايله اؤز
دفترينده
گؤروشدوک.
تخمينا 30-35
ياشيندا بير
مولّا ايميش
بو موسوي
دئديکلري.
دؤرد نفر
توپلوم
اوشاقلاريندان،
بير ده من
ياآلـلاه
دئيب، گيرديک
مولّانين
دفترينه. بيزي
گؤرن کيمي
باشلادي کي:
-
من
اؤزوم
خوزستانليام،
آي بئله
اهوازين
بودجهسيني
کسيب آيري
يئرلره خرجلهييرلر،
بيليرم.
اليمده آمار-فيلان
وار، اونا
گؤره ده سيز
آذربايجانليلارين
دا مسئلهسيني
ياخشي باشا
دوشورم. بعلي
هر يئرده
تبعيض وار، -
دئدي بيزه.
او
دئدي: -
ناهاردان
سونرا هئيت-دؤولت
جلسهسينده
اولاجاق و
بيزيم
سؤزلريميزي و
ايستکلريميزي
اورادا
دانيشاجاق.
بيز ده تقريبا
45 دقيقه اونون
بئينينه
قوورا چکيب،
دانيشديق.
سؤزلريميزين
اساس محوري بو
ايدي:
1-
مينلرجه
گوناهسيز
توتولانلاريميز
وار. اونلار
تئزليکله
تعيين تکليف
اولوب،
بوراخيلماليدير.
2-
بعضيلريني
يالاندان
تلويزيونا
گتيريب،
دانيشديرماق
ايستهييرلر،
بيز بونو هر
يئرده ايفشا
ائلهييب،
اوستون
آچاجاغيق .
تاپشيرين بو
بايات
ايشلريندن ال
گؤتورسونلر.[3]
3-
کاريکاتور
– فيلان آنجاق
شوونيسم
عليهينه
اعتيراضلاريني
بيلديرمک
اوچون
آذربايجانليلارا
بير مجال
ياراتدي،
اونا گؤره ده "ايران"ي
باغلاماق
ايله بو مسئله
حل
اولماياجاقدير.
ميلي مساله
آذربايجانين،
ائلهجه ده
ايرانين ان
اؤنملي مسالهلريندن
ساييلير. (بورادا
ميلي مسألهنين
ايقتيصادي،
ايجتيماعي و
سياسي ابعادي
حاقيندا
چوخلو صؤحبت
اولوندو)
4-
آذربايجان
شهرلرينده
دينج و مدني
يوللارلا
اعتيراضلاري،
رژيمه عاييد
اونيفورملو
ياخود دا
قاراياخا
مامورلار
گرگينليگه
چکيب،
داليسينجا
وور- سيندير
يولا ساليب،
خلقين
اوستونه آتش
آچميشلار.
هامي بيلير کي
بوتون بو
جينايتلرين
اساس عاميلي
دؤولته منسوب
اولان
آداملاردير.
اگر سيز بو
جينايتلري
تاييد
ائتميرسينيزسه
اوندا
جانيلري
توتوب،
جزالانديرماليسينيز.
ايشي
بئله
گؤردوکده،
ياخشي من بو
سؤزلري
اورادا
دانيشارام
دئدي.
حاجيآغانين
سکرتري هئي
قاپيني آچيب،
ادي-باجي
ائديردي کي: "حاج
آغا تو جلسه
منتظرتونن!
دير نشه ها! "
مولّا
دا عباسينا
بورونوب، هئچ
بير مسئوليت
گتيرن وعده-
وعيد وئرمهدي،
بوتون دؤولت
آداملاري
کيمي تماميله
دگمه منه،
دگمهييم سنه
داوراندي، . 45
دقيقه
يئرينده
وورنوخاندان
سونرا
سکرترينين
کؤمکچيليغي
ايله
ياخاسيني
اليميزدن
قوتاردي.. بيز
ده
"گؤروب
حکّام عصري بيخبر
صيدق و
صداقتدن
چکيلديک
عيزت و تمکين
ايله باب
حؤکومتدن" [4]
***
بئلهليکله
اونا
دئديگيميز
سؤزلردن
علاوه بيرده،
رسمي تهرانا "مئيداندان
قاچماريق
دئميشديک". هم
ده بو
ايشيميزله
حاکيمين
آغزين
باغلاميشديق
کي دئمهسينلر:
هاني به !! بيز
بوتون مسالهلري
حل ائده
بيلرديک آما
سيزي
چاغيرديق،
گلين
دانيشاق،
کيمسهنين
جوراتي
اولمادي،
گليب، بيزه نت
و آچيق شکيلده
مسألهني
دانيشسين. ..
قوتارمادي...
[1]
-
گؤردوم حريف
بيلير سؤزون
دوغروسون
ياخشي
تانير
مملکتين
اوغروسون
بو
شعر حبيب
ساهيرين "
گولشن"
منظومه
سيندندير.
[2]
-
خانيم مروتي
بيزلري چوخ
تاييد
ائديردي، او
احمدي نژادين
سياستلريني
تنقيد
ائديب،
دئييردي کي :
دؤولت لاپ
ائله اول
گوندن
آذربايجانليلاردان
عوذر ايستهمهلي
و ايران
قازتيني ده
توبيخ ائتمهلي
ايدي. اؤزو
باعيث اولوب
ايش بو قدر
بؤيوسون. بير
ساعات سونرا
دا مجليس
قاباغينا
گلن
آذربايجانليلاري
وحشيجهسينه
دؤيولوب،
توتولماسين
ائشيدن کيمي
داها اؤز
قاباغين
ساخلايانمادي
و گؤز
ياشلاري
ايچينده
دؤولتين
سياستلريني
پيسلهييردي.
. .
اما
اونون
عکسينه جبارزاده
اولدن آخيره
قدر فيلم
اوينايير و
سياسي
داورانيردي.
[3]
-
بو
صؤحبتلرين
آرديني
توتان
اؤيرنجيلريميز
ده ايشي نئچه
يؤنده ايرلي
آپاريب،
نتيجهده
اعلمي
تبريز
زيندانيندان
رسمي گؤروش
ائدير و
زيندان
مسئوللارينين
ال – آياغي بير
آز ييغيلميش
اولور.
[4]-
بو شعر ناميق
کمالداندير،
اصلينده ده "حکّام"
سؤزو يوخ "احکام"
اولاجاق
سانيرام.
Durna
به
نقل از بی بی
سی
اعتراض
نماينده
تبريز به
برخورد با
فعالان قومی
طی نا
آراميهای سال
گذشته در
شهرهای ترک
نشين چند نفر
جان خود را از
دست دادند
نماينده
تبريز در مجلس
شورای اسلامی
ايران در قالب
طرح سوال از
وزيران کشور و
اطلاعات، به
بازداشت
شماری از
فعالان حقوق
قومی در
استانهای
آذربايجان
شرقی و غربی،
اردبيل و قم
اعتراض کرد.
آن گونه که در
سوالات اکبر
اعلمی،
نماينده
تبريز در مجلس
مطرح شده، “جمع
کثيری” از ترک
زبانان ايران
که برای کسب
حقوقی همچون،
تدريس زبان
ترکی در مدارس
فعاليت می
کرده اند
بازداشت و
مورد “هتک
حرمت” قرار
گرفته اند و به
اجبار از آنان
شهادت،
اعتراف يا
سوگند گرفته
شده است.
بنابر سوالات
آقای اعلمی،
شماری از
بازداشت
شدگان فرهنگی
بوده اند.
نماينده
تبريز از
وزيران
اطلاعات و
کشور پرسيده: ”
آیا اشخاص را
به صرف داشتن
عقیده ای یا
ابراز عشق و
علاقه نسبت به
زبان و تاریخ و
فرهنگ و علائق
قومی خود و
تأکید و اصرار
بر لزوم
اجرایی شدن
اصول پانزده و
نوزده قانون
اساسی می توان
مورد تعرض و
مؤاخذه قرار
داد”؟
بنابر اصل
پانزدهم
قانون اساسی،
استفاده از
زبانهای محلی
و قومی در
مطبوعات و
رسانه های
گروهی و تدریس
ادبیات آنها
در مدارس در
کنار زبان
فارسی آزاد
است و بنابر
اصل نوزدهم،
مردم ایران از
هر قوم و قبیله
که باشند از
حقوق مساوی
برخوردارند.
اکبر اعلمی
همچنين در
سوالات خود
خبر داده که “افرادی
که برای
استیفای حقوق
خود و ارائه
گزارش عملکرد
غیرقانونی
برخی از عوامل
امنیتی و
انتظامی” با
نماینده خود
در مجلس تماس
برقرار می
کنند مورد
تهدید قرار می
گيرند و از
تماس با
نماينده منع
می شوند یا
اينکه تحت
تعقیب قرار می
گيرند.
سوالات
نماينده
تبريز در
شرايطی مطرح
می شود که در
تبريز و برخی
ديگر از شهرها
تجمعاتی به
مناسبت
سالگرد
تظاهرات
اعتراضی مردم
مناطق ترک
نشين ايران به
راه افتاده و
پيش از
برگزاری اين
تجمعات، عده
ای که مردم را
به شرکت در اين
تجمعات دعوت
می کردند
بازداشت شده
بودند.
اکبر اعلمی
پرسيده: “آیا
به نام حفظ
استقلال و
تمامیت ارضی
کشور می توان
حقوق و
آزادیهای
مشروع نظیر:
آزادی بیان،
آزادی عقیده،
آزادی تشکیل
اجتماعات و
شرکت در
راهپیماییهای
بدون حمل سلاح
یا شرکت در
جمعیتها و
انجمنهای
صنفی و حق
استفاده از
مفاد اصل
پانزده قانون
اساسی را از
افراد سلب کرد”؟
وی ادامه داده:
“آیا می توان
به حیثیت،
حقوق، مسکن و
شغل اشخاصی که
خواهان
استفاده از
حقوق و
آزادیهای
مذکورند،
تعرض کرد و آیا
بدون در نظر
گرفتن
ترتیبات
قانونی می
توان افراد را
دستگیر و
بازداشت کرد و
اساساً قبل از
اینکه فردی
مرتکب اعمال
مغایر با
قوانین
موضوعه شود،
آیا می توان
مرتکب قصاص
قبل از جنایت
شده، او را
دستگیر و
بازداشت کرد
یا برای مدتی
از حقوق
اجتماعی اش
محروم ساخت؟”
حرکت اعتراض
آميز شهرهای
ترک نشين
ايران که در
روزهای اخير
تجمعاتی به
مناسبت
سالگرد آن
برگزار شده،
در پی چاپ
کاريکاتوری
در صفحه کودک و
نوجوان ضميمه
جمعه های
روزنامه
دولتی ايران
به راه افتاد
که بسياری از
ترک زبانان
ايران آن را
توهين به خود
تلقی کردند.
اين حرکت
اعتراض آميز
در آغاز مورد
حمايت دولت
قرار گرفت؛
روزنامه
ايران چند ماه
توقيف شد،
مديريت و بخش
عمده ای از
تحريريه آن
تغيير پيدا
کرد و
کاريکاتوريست
و سردبير
ضميمه هفتگی
ايران (ايران
جمعه) مدتی را
در بازداشت
گذراندند.
اما با وجود
اين اقدامات
تظاهرات در
شهرهای ترک
نشين ادامه
پيدا کرد و
ادامه اين
حرکت مورد
محکوميت دولت
قرار گرفت و
باعث مداخله
نيروهای
انتظامی و
امنيتی و به
خشونت کشيده
شدن تظاهرات
گرديد که در
نتيجه چند نفر
طی درگيريها
جان خود را از
دست دادند و
خسارات
گسترده ای به
اماکن عمومی و
ادارات دولتی
وارد آمد.
| تاريخ
:23/03/1386 |
ساعت : 10:19 |
ساخت زندان
جديد براي
انتقال
زندان مركزي
تبريز امسال
آغاز مي شود
تبريز-
خبرگزاري
كار ايران
در صورت
تمهيدات
لازم، كار
ساخت زندان
جديد براي
انتقال
زندان
مركزي
تبريز
امسال آغاز
ميشود.
به گزارش
ايلنا،
محمدعلي
زنجيرهاي،
مديركل
دفتر
نوسازي و
تحول اداري
سازمان
زندانهاي
كشور، گفت:
براي
انتقال
زندان
تبريز به 660
ميليارد
ريال بودجه
نياز است كه
با پيگيريهاي
صورت گرفته
توسط
مسولان
اداره كل
زندانهاي
استان و
استانداري
آذربايجان
شرقي طرح
اوليه در
اين زمينه
آماده شده و
زمين مناسب
انتخاب
شده، در
صورتي كه در
سال جاري
موفق شويم،
تمهيدات
لازم با
همكاري
وزارت مسكن
و شهرسازي
آماده
كنيم،
حداكثر ظرف 3
تا 4 سال
شرايط
ايجاد
زندان جديد
تبريز
فراهم ميشود.
به گفته
زنجيرهاي،
بخشي از
اعتبار
مورد نياز
ساخت زندان
جديد تبريز
از محل فروش
محل زندان
كنوني و
بقيه از
اعتبارات
دولتي
تامين
خواهد شد.
وي افزود:
زندان فعلي
در وسط شهر
قرار گيرد و
علاوه بر آن
فرسوده و
غيرقابل
اسكان بوده
و فاقد طبقهبندي
است و در
صورت بروز
حادثهاي
مشكلآفرين
خواهد بود.
وي با بيان
اينكه در
زندان فعلي
فرصت براي
تربيت و
اشتغال
مددجويان
فراهم
نيست،
افزود: در
طراحي
زندان جديد
تبريز
تمامي
استانداردهاي
زندانباني
پيش بيني
شده است و در
فاز اول آن
به اندازه 2
هزار و 500 نفر
ظرفيت در
نظر گرفته
شده است كه
در فاز دوم،
برنامه
افزايش
ظرفيت آن تا
پنج هزار
زنداني
امكان پذير
خواهد بود.
وي ابراز
اميدواري
كرد؛ با
پيگيريهاي
استاني
ايجاد
زندان جديد
تبريز از
امسال آغاز
شود.
پايان پيام
کد خبر: 428136
|
سوئد،
استکهلم
خردادین
بیری، ملی
قیامین ایل
دؤنومی
مناسیبتی
ایله گئچیرلن
سمنیاردا
یونس
شاملی نین
دانیشیغی

آذربايجان
فدرال
دموکرات
حرکاتینين
ايجراييه
هئياتی
خورداد
آيینين ميلی
قيامینين
بيرينجی
ايلدؤنومونه
عشق اولسون
اودلار
یوردورادیوسو
آذربایجان
شهرلریندن
اعتراض
راپورلاری
آمریکا
رادیوسوندان
Federalchi
sesi
مصاحبه
پيام فدايی با
رفيق اشرف
دهقانی
در
مورد
رويدادهای
اخير
آذربايجان و
مساله ملی
(توضیح:
در این سند نیز
- مثل بقیه
موارد در این
مجموعه اسناد-
تاكیدات
تدوین كننده
مجموعه
اسناد، با رنگ
قرمز، مشخص
شده است. بقیه
تاكیدات
مربوط به اصل
سند است.)
رویدادها
و حوادث اخیر
آذربایجان و
مواضع
گوناگونی که
از سوی افراد و
نیروهای
سیاسی مختلف
در این رابطه
گرفته شد ما را
بر آن داشت تا
برخی از
سوالاتی که در
این مورد مطرح
شدهاند را با
رفیق اشرف در
میان بگذاریم.
آنچه در زیر ميآيد
پاسخهائی
است که
رفیقمان طی
مصاحبهای به
این سوالات
داده است.
پیام
فدائی:
با تشکر از
وقتی که در
اختیار ما
گذاشتید.
همانطور که ميدانيد
درج
کاریکاتوری
در یک روزنامه
دولتی (به نام
ایران) که در
آن به مردم
آذربایجان و
زبان ترکی
توهین شده
بود، با
اعتراض شدید
مردم این
منطقه مواجه
شد و به درگيریهای
گستردهای
بین مردم با
نیروهای
سرکوب جمهوری
اسلامی منجر
گردید. چرا درج
یک کاریکاتور
به چنین خیزش
بزرگی منجر ميشود؟
رفیق
اشرف:
متقابلاً از
شما تشکر ميکنم
که با انجام
مصاحبه کار
مرا در برخورد
به مسایل مهمی
که در جنبش
دلاورانه
اخیر خلق
آذربایجان
تجلی پیدا
کرد، آسان ميکنيد.
چون در آشفته
بازاری که با
کوشش آگاهانه
دشمنان تودههای
رنجدیده
ایران جهت
سرکوب همهجانبهتر
این جنبش و
ایجاد
سردرگمی در
بین نیروهای
آزادیخواه
بوجود آمد،
شاید بیان
مطلب از طریق
مصاحبه امکان
بیشتری بوجود
بیاورد که
بتوان تا
حدودی،
زوایای مختلف
مسایل مطرح
شده در این
مورد را شکافت
و به روشن شدن
حقایقی که
شدیداً سعی در
تیره و تار
ساختن آن ميکنند،
کمک کرد.
واقعیت
اینه که پس از
خیزش مردم
آذربایجان
برعلیه رژیم
وابسته به
امپریالیسم
جمهوری
اسلامی و در
دفاع از زبان و
فرهنگ و هویت
ملی خود، نه
فقط خود این
رژیم وقیح و جنایتکار
بلکه
بدخواهان
رنگارنگ همه
تودههای
رنجکشیده و
دربند ایران
هر یک با به
عهده گرفتن
وظيفهای
ارتجاعی
برعلیه مردم
ما بسیج شدند.
سرکوب
خونین و
وحشیانه تودههای
بپا خاسته
آذربایجان
وظیفه ضد
انقلابيای
بود که رژیم
جمهوری
اسلامی به
انجام رساند.
کشتار وسیع
مردم، به راه
انداختن خون
در خيابانها
و اقدام به
دستگيریهای
گسترده در جهت
به خاموشی
کشاندن شعلههای
مبارزاتی در
آذربایجان،
همه توسط
جمهوری
اسلامی صورت
گرفت. در عین
حال این رژیم
با توسل به
توطئه سکوت و
ممنوع ساختن
انتشار
هرگونه اخبار
مربوط به
وقایع
آذربایجان در
رسانههای
گروهی تلاش
نمود تا از
طریق غیرمطلع
و ناآگاه نگاه
داشتن مردم
سایر نقاط
ایران از آنچه
در آذربایجان
گذشت، سدی در
مقابل
پشتیبانی
دیگر خلقهای
ایران از تودههای
مبارز
آذربایجان
ایجاد نماید.
این تلاش
البته با
تحریف
واقعیات و پخش
اکاذیب نیز
همراه بود. در
این میان،
در حالی که نیروهای
ضدخلقی
وابسته به
دولت های
ترکیه و
جمهوری
آذربایجان با
هدف جهت
ضدانقلابی
دادن به جنبش
تودهها سعی
در طرح و تبلیغ
شعارهای پانترکیستی
در این جنبش
نمودند،
مرتجعین
بدخواه دیگری
نیز بیکار
ننشسته و هر یک
درست در
راستای ضدیت
با خلق دلاور
بپا خاسته
آذربایجان و
تکمیل سیاست
سرکوب جمهوری
اسلامی دست به
کار شدند. یکی
از مهمترین
وظایفی که
آنها به عهده
گرفتند پخش
ايدههای
زهرآگین و
تبلیغات سمی
برعلیه تودههای
مبارز
آذربایجان
بود که هر یک
از زاویه و
جهتی به آن
پرداختند.
تردیدی نیست
که این
هماهنگی
نامیمون و
بسیج شدن
ارتجاعی
برعلیه
مبارزه
گسترده
تودهای در
آذربایجان،
قبل از هر چیز
بیانگر هراس و
وحشت آنان از
رشد مبارزات
مردم
آزادیخواه و
قهرمان این
دیار و بیم از
گسترش آن به
سایر نقاط
ایران ميباشد.
به خصوص، با
توجه به زمينههای
پرافتخار
تاریخی و
تأثیرگذاریهای
مبارزاتيای
که خلق دلاور
آذربایجان
همواره بر
روند جنبش
انقلابی در
ایران داشته،
هراس و وحشت
آنها هر چه
بیشتر قابل
فهم است.
پیام
فدائی:
به نظر ميرسد
از اشاعه ايدههای
خاصی در میان
مردم در
بحبوبه جنبش
آذربایجان
صحبت ميکنيد.
لطفاً کمی
بیشتر توضیح
دهید.
رفیق
اشرف: بلی،
سمپاشی
برعليه
مبارزات اخیر
که از اولین
روز به خیابان
آمدن تودههای
جان به لب
رسیده در
تبریز آغاز
شد، در حوزهها
و جهات مختلف
صورت گرفته و
ميگيرد که
البته من در
اینجا به
توضیح و تشریح
همه آنها نميپردازم.
تنها مایلم به
متنی اشاره
کنم که رادیو
بی بی سی آن را
در بحبوبه
خیزش اخیر
مردم
آذربایجان
پخش کرد. آنچه
در این متن
آشکارا به چشم
ميخوره توسل
به ترفندهای
مختلفی است که
بتواند
اپوزیسیون را
از هرگونه
همراهی با این
جنش باز دارد؛
یعنی در واقع
از پشتیبانی
دیگر تودههای
ایران از
مبارزات تودههای
بپا خاسته
آذربایجان
جلوگیری به
عمل بیاید.
گوئی این
نگرانی عمل ميکرد
که مبادا تودههای
رنجدیده
مناطق دیگر
نیز بپا خیزند
و مبارزه خود
برعليه دشمن
مشترکشان را
هماهنگ با خلق
آذربایجان
پیش ببرند. متن
مذکور تحت
عنوان "واقعیات
تلخ و سردرگمی
اپوزیسیون"
در حالی که
خطاب به
اپوزیسیون
رژیم با صراحت
ميگويد که
نباید از جنبش
مردم
آذربایجان
پشتیبانی
کنند، مطرح ميکند
که "این
اعتراضات
ماهیتی
ارتجاعی دارد
و ریشه در
ناسیونالیسم
قومی دارد" و
گویا "بر بستر
افکار
فاشیستی شکل
گرفته". این
متن بدون آنکه
اعمال خشونتبار
و وحشیانه
رژیم
جنایتکار
جمهوری
اسلامی
برعلیه تودههای
رنجدیده
آذربایجان را
مورد تأکید
قرار دهد،
مطرح ميکند
که "وقایع
تبریز
نشاندهنده
خشونتی است که
در جامعه وجود
دارد". و نميخواهد
ببیند که عامل
اصلی چنین
وضعی همانا
رژیم مدافع
سرمايهداران
وابسته به
امپریالیسم
جمهوری
اسلامی است.
بعد با پرسشی
اضافه ميکند
که: "چندین نفر
در نتیجه
درگیری با
نیروهای پلیس
جان باختهاند.
سوال اینجاست
که آیا یک
کاریکاتور
ارزش این را
دارد که آدم
جان خودش را به
خطر بیاندازد"؟....
حتماً پاسخ
این سوال هم-
حتی اگر
درگوشی هم
بیان بشه- اینه
که: خب، تبریزی
و آذربایجانیاند
دیگه، ترک (با
ذکر صفتی که
ابلهان
معمولا همراه
با آن به کار
ميبرند)
هستند! یعنی از
نفهمیشان
است که به
مبارزه
برخاستند.
پیام
فدائی:
عجب، باید از
اینها پرسید
که مگر آنچه در
آذربایجان
اتفاق افتاد
یک حرکت
خودجوش تودهای
نبود؟
این واقعاً یک خیزش
خودبهخودی و
خودجوش تودهای
بود، پس دلیلی
وجود ندارد
که ماهیت آن
را ارتجاعی و
فاشیستی
بخوانند؟
رفیق
اشرف: واقعاً،
درست همین
سوال را باید
از اینها کرد.
ميدانيد،
اینها برای
این که جنبش
خودبهخودی
اخیر را بیاعتبار
جلوه داده و
محکوم کنند،
ميگويند که
هر حرکت "مردمی"
قابل دفاع
نیست. و بعد
برای به
اصطلاح اثبات
این امر مغلطه
ميکنند و در
حالی که موج
مبارزات
شکوهمند و
انقلابيای
که تودههای
ایران در دهه 50
پیش بردند را
انکار ميکنند،
روی کار آمدن
جمهوری
اسلامی را به
گردن مردم
مبارز ایران
میاندازند.
در واقع آنها
نميخواهند
این واقعیت را
ذکر کنند که
خمینی با کمک
امپرياليستها
بر موج
مبارزات مردم
سوار شد و از
اینجا جنبش
دموکراتیک و
ضدامپریالیستی
تودهها به
انحراف کشیده
شد. با
چنین مغلطهای
است که ميگويند
پس، از حرکت
مردمی
آذربایجان هم
نباید دفاع
کرد. در همین
رابطه، سوال
از اینها این
است که مگر
جنبشی که در
آذربایجان
بوجود آمد،
مستقیماً از
یک رهبری
ارتجاعی و
فاشیستی
دستور ميگرفت
و تحت چنان
رهبریای پیش
ميرفت که
ماهیت
ارتجاعی و
فاشیستی برای
آن قایل ميشوند؟
یک
جنبش خودجوش
تودهای،
آنطور که دوست
دارند جلوه
دهند، هرگز
ناشی از
نادانی و
حماقت مردم
نیست که بوجود
ميآيد. بلکه
بوجود آمدن
چنین جنبشی
دقیقاً
نشاندهنده
نارضایتی و
خشم تودهها
از حاکمیت
سیاسی موجود و
بیانگر به لب
رسیدن جان
آنها از ستمها
و مظالم موجود
است. بیانگر
اعتراض و
مبارزه آنها
برعليه نظم
ظالمانه حاکم
است. مبارزات
خودجوش تودهای
تنها شدت
تضادهای
طبقاتی در یک
جامعه را
منعکس ميسازد.
مسلم است که
وقتی بر مبنای
قانونمندیهای
یک جامعه
طبقاتی و تحت
شرایط و بهانههائی
که ممکن است
حتی بدلیل رشد
تضادهای
درونی طبقه
حاکم نیز
بوجود آمده
باشد توده بپا
خاست،
نیروهای
سیاسی مختلف
خواهند کوشید
آن را در جهتی
که ميخواهند
پیش ببرند. در
این میان
نیروهای
ارتجاعی نیز
ميکوشند به
درون جنبش
تودهها نفوذ
کرده، رهبری
آن را به دست
گرفته و در
نتیجه یک جنبش
اصیل تودهای
را در جهت
منافع خود شکل
دهند. اما آیا
چنین امری در
جریان
مبارزات
خودجوش مردم
آذربایجان که
عمر چند روزه
بیشتری هم
نداشت، بوجود
آمد؟ و یا به
نظر شما
مبارزه برای
خواستهای
ملی از افکار
فاشیستی ناشی
شده و ارتجاعی
است؟ و یا تکیه
شما به بعضی
شعارهای
انحرافی است
که خبرگزاریهای
معلومالحال
با برجستگی
آنها را
مخابره کردند!؟
اما، در کجای
دنیا و در کدام
تجربه تاریخی
نشان داده شده
که صرف تلاش
کسانی برای
طرح چند شعار
انحرافی در یک
جنبش خودجوش
را ميتوان
ملاکی برای
قضاوت در مورد
ماهیت آن جنبش
قرار داد!؟ در
مورد "ارزش"
آن کاریکاتور
هم به عنوان
انگیزه اولیه
و یا بهانه
خیزش باید گفت
که آیا این
اولین بار است
که اعتراض به
امری ظاهراً
غیرمهم به
خیزش بزرگی
منجر ميشود؟
تا کنون بارها
و بارها چنین
تجربهای را
تودههای تحت
ستم ایران از
خود نشان دادهاند.
آنها حتی تحت
پوششهای
"قانونی" (مثلاً
در رابطه با
دعوای امامجمعه
فلان منطقه با
نماینده مجلس)
به خیابان
ریخته و خشم
طبقاتی خود را
نسبت به رژیم
جمهوری
اسلامی به
نمایش گذاشتهاند!
تازه در مورد
مردم
آذربایجان
اعتراض به
توهین آن
کاریکاتور،
خود دارای بار
مبارزاتی است.
یعنی بهانه بیربطی
هم نیست!
پیام
فدائی : همانطور
که ميدانيد
در برخورد با
خیزش اخیر
درآذربایجان
شاهد عدمتحرک
بخشهائی از
اپوزیسیون در
دفاع از این
جنبش بودیم.
چقدر چنان
تبلیغاتی در
این امر موثر
بودند؟
رفیق
اشرف:
متأسفانه بیتحرکی
و عدمپشتیبانی
گسترده
نیروهائی که
با اعتقاد به
دموکراسی و با
روحیه آزادیخواهانه
همواره به حق
از هر خیزش
مردمی دفاع و
حمایت کردهاند،
در این زمینه
واقعیتی است.
ولی، این
نیروها چه
از آن تفکرات
انحرافی و
تبلیغات
زهرآگین
تأثیر گرفته
باشند و چه
در بین آنها
در رابطه با
مساله ملی
سردرگمی وجود
داشته باشد،
متأسفانه،
آنها اینبار
وظیفه خود در
قبال مردم تحت
ستم خویش را
فراموش کردند.
البته، این هم
واقعیتی است
که ارتجاع به
طور همهجانبه
شدیداً از پخش
اخبار
مبارزاتی در
مورد این جنبش
ممانعت به عمل
آورد و این امر
لزوماً در
وجهی منفی
تأثیرگذار
بود. با
اینحال، حتی
اخبار جسته و
گریختهای
نیز که پخش شد
حکایت از
جنایات و
فجایع خونینی
ميکند که
جمهوری
اسلامی در حق
تودههای
ستمدیده ما
مرتکب شد. همین
ها نیز ميبايست
هشداردهنده
باشد. انسان
وقتی عزیزانی
را، جوانان
مبارزی را، در
مقابل چشمانش
تصویر میکند
که چطور با
گلوله
مزدوران
جنايتپيشه
رژیم در خون
خود غلطیدند،
و یا حتی زیر
باتوم
نیروهای وحشی
انتظامی جان
دادند. وقتی به
یاد ميآورد
که آن مزدوران
حتی به کودکان
نیز در میان
تظاهرکنندگان
رحم نکرده و
آنها را کشته و
زخمي کردند،
وقتی ميشنود
که "سربازان
گمنام امام
زمان"، یعنی
اطلاعاتیهای
جنايتپيشه
حتی زخمیها
را از
بیمارستانها
ربوده و به
شکنجهگاههایشان
بردند، وقتی
حس همدردی با
خانوادههای
مصیبتدیده
آنان به سراغ
آدم ميآيد و
آنگاه تلاش
ارتجاع برای
تنها و منزوی
نگاه داشتن
مبارزات تودههای
ستمدیده را می
بیند و اینکه
حتی فریاد حقطلبانهشان
در خارج از
کشور نیز به
طور وسیع و
گسترده و هرچه
پربارتر
انعکاس نیافت....
به اینجا که میرسم
دلم ميخواهد
یک "بایاتی"
ترکی بخوانم.
این بایاتی را:
هرآی
هرآی هر آیلار
هر اولدوز
لار هر آیلار
چمن
ده بیر گل
بیتیب
سوسوزوندان
هرآیلار
یک
لحظه تصور
کنید....
ببخشید
آنقدر مسایل
گوناگون در
ذهن من جمع شده
و ما پشت سر هم
در مورد آنها
صحبت کردیم که
اصلاً فراموش
کردم
مستقیماً به
سئوال اول شما
پاسخ بدم.
ممکنه آن
سئوال را
تکرار کنید!
پیام
فدائی:
حتماً،
معلومه که از
وضع موجود سخت
ناراحتید.
اتفاقاً پاسخ
بعضی دیگر از
سوالهائی که
میخواستم
بعداً بپرسم
را طی این
گفتگو شما
جواب دادید.
اما، معنی
شعری که
خواندید چیه،
میخواهید
اونو ترجمه
کنید؟
رفیق
اشرف: این
بایاتی از گلی
صحبت میکنه
که پس از مدتهای
مدید در چمنی
روئیده ولی
کسی به آن نمیرسه
و آبیاریش نمیکنه،
به همین خاطر
صحبت از فریاد
آن گل است که
از فرط تشنگی
هوار میکشه
وطلب آب میکنه.
وضع الان تودههای
ستمدیده
آذربایجان را
میشه در این
بایاتی دید.
باید کسانی،
نیروی
انقلابيای
وجود داشته
باشد که
مبارزات آنها
را به جهت
درستی بکشاند
و آب گوارای
لازم را به
آنها برساند!
پیام
فدائی:
خب، اولین
سئوال این بود
که چرا درج یک
کاریکاتور در
یک روزنامه به
خیزش بزرگی در
شهرهای مختلف
آذربایجان
منجر شد؟
رفیق
اشرف: به
نظر ميرسد که
ابتدا باید
ببینیم که آن
کاریکاتور چی
بود و چرا در
به حرکت در
آوردن تودههای
ستمدیده
آذربایجان
کارزار افتاد.
ولی اجازه
دهید قبل از
پرداختن به
این موضوع
پاسخ سئوال
شما را به طور
خلاصه این طور
بیان کنم که،
وقتی در زیر
خاکستر
گسترده به
ظاهر خاموش و
آرام،
آتش گداختهای
وجود داشته
باشد، گاه وزش
کوچکی کافیست
که سطح روی این
آتش یعنی
خاکستر را
کنار زند تا
شعلهها از هر
طرف زبانه
بکشند. آتش زیر
خاکستر همان
تودههای
ستمدیده،
همان کارگران
و زحمتکشان با
دلی گداخته از
خشم و کینه
طبقاتی نسبت
به سرمايهداران
و رژیم مدافع
منافع آنان
یعنی رژیم
جمهوری
اسلامی است.
صرفاً آن
کاریکاتور را
دیدن و همه
دلایل خیزش
تودهای در
آذربایجان را
در این موضوع
خلاصه کردن،
در بهترین
حالت از سطحینگری
نشأت ميگيرد.
واقعیت این
است که
کارگران و
زحمتکشان و
دیگر تودههای
ستمدیده ما چه
در آذربایجان
و چه در دیگر
نقاط ایران به
دلیل سیستم
اقتصادی-
اجتماعی
سرمايهداری
وابسته که در
ایران حاکم
است و با توجه
به سرشکن شدن
بار بحرانهای
امپریالیستی بر
دوش تودهها،
با مظالم
بیشمار
اقتصادی و
اجتماعی و
سیاسی مواجه
بوده و در میان
شرایط
دهشتناکی که
بر زندگی آنها
حاکم است، دست
و پا میزنند.
ابعاد فقر و
فلاکت،
بیکاری و
گرسنگی در
میان کارگران
و زحمتکشان
بسیار بالاست.
ستمهای
گوناگون
اجتماعی و
فرهنگی دمار
از روزگار
تودههای
ستمدیده
ایران درميآورد.
به طور کلی
شرایط زندگی
به خصوص برای
کارگران و
زحمتکشان تحت
سلطه سیستم
سرمايهداری
موجود به قدری
دشوار و وخامتبار
گشته است که
علیرغم سیطره
یک دیکتاتوری
عنانگسیخته
شدیداً و
وسیعاً
قهرآمیز و
توسل رژیم
جمهوری
اسلامی به
وحشیانهترین
اعمال خشونتبار
در حق مردم،
باز ما هر روز
شاهد اوجگیری
موج جدیدی از
مبارزات
کارگران و
زحمتکشان و
دیگر تودههای
تحت ستم در
اقصی نقاط
ایران ميباشيم.
در واقع زمینه
مبارزه و خیزش
تودهها یعنی همان
آتش گداخته در
زیر خاکستر در
جامعه ایران
موجود است، و
تنها یک جرقه و
یا به زبانی
دیگر "بهانه"
کوچکی کافیست
تا شعلههای
مبارزه از همه
جا سر برآورده
و زبانه کشند.
در آذربایجان
نیز به خاطر
وجود چنین
زمینهای بود
که اعتراض به
توهین وقاحتبار
و کثیف
روزنامه
دولتی "ایران"
به خلق ترک، در
مدتی بسیار
کوتاه به
جنبشی بسیار
بزرگ و گسترده
در آذربایجان
منجر شد.
پیام
فدائی:
آیا خود این
کاریکاتور
واقعاً به
گونهای بود
که نقش
برانگیزاننده
برای مردم ترک
زبان داشته
باشد؟
رفیق
اشرف: بله
ميخواستم
در مورد خود
کاریکاتور
مورد بحث بگم.
این
کاریکاتور با
عنوان "چه
کنیم تا
سوسکها
سوسکمان
نکنند" به
ناگهان در یک
روزنامه
دولتی که
تبهکاران
وزارت
اطلاعات
نظارت مستقیم
بر آن دارند-
همان
تبهکاران و
جنایتکارانی
که سرشان
علاوه بر رژیم
متبوعشان به
هزار جای دیگر
هم ميتواند
وصل باشد- چاپ
شد. در این
کاریکاتور با
لحن مستهجنی
صحبت از توالت
و سوسک و روشهای
انقراض نسل
سوسکهاست -
البته در همان
آغاز طی یک
دیالوگ معلوم
ميشود که
منظور از سوسکها
هم، ترکها
هستند.
کاریکاتور ميگويد
که این سوسکها
زبان "آدمی"
سرشان نميشود
و چون نفهماند
در مقابل
کلماتی که به
آنها گفته ميشود
هی میپرسند:
"نمه نه"؟ (کلمه
ترکی در مقابل
کلمه "چی" در
فارسی)!
کاریکاتوریست
برای "انقراض"
نسل سوسکها
یا به زعم
خودش، "ترکها"،
روشهای
مختلفی را
مطرح ميکند.
مثلاً ميگويد
که با نرفتن به
توالت باید به
این سوسکها "گرسنگی"
داد تا بمیرند
و نسلشان
منقرض شود! و
بعد،
بکارگیری روش
"شیرین خشونت"
را تجویز ميکند...
این
کاریکاتور
واقعاً جز در
خدمت ایجاد
تفرقه و دشمنی
بین خلقهای
فارس و ترک
آنهم به صورت
کاملاً تحریکآمیز
و وقیحانه
قرار نداشت.
پيام
فدائي:
یعنی میخواهید
بگوئید که
دستی در کار
بوده تا
آگاهانه مردم
آذربایجان را
برعليه فارسها
بشوراند؟
رفیق
اشرف: اینکه
مردم
آذربایجان
برعليه رژیم
جمهوری
اسلامی
شوریدند و
جنبشی بزرگ
برعليه
این رژیم
که شدیداً و
وسیعاً مورد
تنفر تودههای
ستمدیده ما
قرار دارد در
شهرهای مختلف
آذربایجان به
راه افتاد،
یعنی خود واقعیت
آنچه که روی
داد را نميتوان
با تئوری دستهای
ناپاک توضیح
داد.
هرچند که وقتی
مردم به
خیابان میریزند
هر دست ناپاکی
هم میکوشد
مبارزه آنان
را در جهت
منافع خود
کانالیزه کند.
اساساً جنبش
های مردمی و
اوجگيری
مبارزات تودههای
تحت ستم ایران
برعليه رژیم
جمهوری
اسلامی به
مثابه حافظ
نظم اقتصادی-
اجتماعی
حاکم، از آنجا
که آن نظم
ضدخلقی را
مورد حمله
قرار ميدهد،
به خودی خود
نميتواند
مورد تأئید
نیروهای
ضدخلقی و
دشمنان
رنگارنگ مردم
و صاحبان آن
دستهای
ناپاک قرار
گیرد مگر آنکه
مطمئن باشند و
تضمین شده
باشد که این،
آنها خواهند
بود که رهبری و
کنترل آن
مبارزات را در
دست خواهند
داشت. حرکت
مبارزاتی و
جنبش تودهای
که در
آذربایجان بر
پا شد،
همانطور که
قبلاً اشاره
کردم ناشی از
شرایط بسیار
دهشتناک حاکم
بر زندگی تودهها
و مبین وجود
تضادهای عمیق
طبقاتی در
جامعه ایران
است.
اما
صرفنظر از این
که در عمل چه
پیش آمد که صد
در صد برخلاف
خواست دشمنان
مردم بود،
بله، بگذارید
با صراحت
بگویم که نه یک
دست بلکه دستهای
ناپاک متعددی
در کاراند تا
مبارزات مردم
ایران را از
مسیر درست خود
منحرف ساخته و
از آن در جهت
پیشبرد مقاصد
ضدخلقي خود
استفاده
نمایند. ایجاد
تفرقه و دشمنی
بین خلقهای
ایران با هدف
تجزیه و
جداسازی خلقهای
ایران از
همدیگر و حتی
زمینهسازی
و ایجاد
شرایطی نظیر
آنچه که
امپرياليستها
با قساوت و
بیرحمی تمام
در یوگسلاوی
بوجود
آوردند،
و در یک کلام،
به جان هم
انداختن مليتهای
تشکیلدهنده
سرزمین
ایران، آن هدف
شوم و بسیار
خطرناکی است
که صاحبان دستهای
ناپاک دنبال
ميکنند. بیدلیل
نیست که افراد
بانفوذی در
هیأت حاکمه
امریکا-
افرادی نظیر
مایکل لدین از
انستیتوی
امریکن
اینترپرایز،
اقدام به
برگزاری
کنفرانسهائی
در رابطه با
مسأله ملی در
ایران ميکنند.
سال گذشته،
افرادی
ظاهراً به
نمایندگی از
آذربايجانيها،
بلوچها و
کردها به دور
شخص مزبور در
واشنگتن گرد
آمدند تا
سياستهای
امپریالیستی
در این زمینه
کاملاً به
آنها تفهیم
شود و یا ميتوانم
به کنفرانس
اخیر سنای
امریکا تحت
عنوان "جاده
آزادی..." اشاره
کنیم که
متأسفانه،
نمایندگان
حزب دموکرات
ایران و
کوموله هم در
آن شرکت
داشتند.
نتیجه
عملی سیاست
امپریالیستی
ایجاد تفرقه
در بین خلقهای
ایران، به هر
حال خود را در
عملکرد
نیروهای
مشخصی در میان
مليتهای
مختلف ایران
نشان خواهد
داد. نیروهائی
که به شکلهای
مختلف درصدد
پیشبرد این خط
امپریالیستی
هستند. مسلما
در رابطه با
جنبش اخیر در
آذربایجان هم
آینده روشن
خواهد ساخت که
آن عناصری که
در آغاز
تظاهرات در
تبریز سعی
کردند
شعارهائی
برعليه "فارس"ها
به دهان مردم
بیاندازند
سرشان به کجا
وصل بود!
اتفاقاً طرح
شعاری نظیر
"روس،
ارمنی، فارس
دشمن ترک" که
از طریق رسانههای
"جمهوری
آذربایجان"
با حرارت رله
شد، تنها کوشش
آن دستهای
ناپاک در نفوذ
در جنبش مردم
را تأئید نمود.
این شعار
آنقدر
با تاریخ و
واقعیت زندگی
مردم تبریز و
همینطور دیگر
مردم
آذربایجان
بیگانه و با
تفکرات و
روحیات آنان
نامأنوس بود
که خود
افشاءگر
طراحان آن ميباشد!
به خصوص، در
تبریز بین ترکها
و تودههای
تحت ستم ارمنی
دوستی دیرینهای
وجود دارد و
این تنها
نیروهای
مرتجع و
ضدخلقي هستند
که اخیرا ميکوشند
بین این دو
دشمنی ایجاد
کنند.
پيام
فدائی:
همانطور که ميدانيد
برخی از
سردمداران
رژيم حرکت
مردم در
آذربایجان
را به عوامل
خارجی نسبت
دادند. مثلا
شاهرودی گفت: "عناصر
زيادی از
دستگيرشدگان
از عوامل
گروهکها و
عامل خارجی
بودهاند"،
این موضوع از
نظر شما چگونه
است؟
رفیق
اشرف: طبیعی
است که
سردمداران
رژیم جمهوری
اسلامی باید
سرکوب
وحشیانه حرکت
مبارزاتی
عادلانه مردم
آذربایجان و
اعمال ننگینی
که در طی آن و
هم امروز در حق
تودههای
ستمدیده این
منطقه مرتکب
ميشوند را به
گونهای
توجیه کنند.
آنها برای
عوامفریبی
سعی دارند اصالت
خود حرکت و
جنبشی که صورت
گرفت را با
نسبت دادن آن
به عوامل
خارجی زیر
سئوال ببرند.
بسیار مسخره
است که آنها دهها
بل صدها هزار
نفر توده شرکتکننده
در این جنبش را
عامل خارجی میخوانند.
این را فقط
برای توجیه
کردن سرکوب
مبارزات مردم
و موجه جلوه
دادن اعمال
کثیف و
جنایتکارانه
خود در حق
دستگیرشدگان
ميگويند.
هر حکومت
ضدخلقي
بالاخره باید
جنایتها و
اعمال ننگین
خود را به گونهای
برای مردم
توجیه کند و
دست به عوامفریبی
بزند.
سردمداران
جمهوری
اسلامی نیز از
این راه وارد
شدهاند.
بخصوص که در
قطبی دیگر،
مبلغین و
ایادی دولت
مستقر در "آذربایجان"
آن سوی مرز که
در نوکری آنها
نسبت به
امریکا
تردیدی وجود
ندارد، با
آشکاری هرچه
بیشتری از
طریق رسانههای
گروهی، سعی در
اعمال نفوذ در
جنبش اخیر
مردم
آذربایجان را
نمودند.
پیام
فدائی:
آیا واقعاً
شعارهائی که
در این حرکت
داده شد، همگی
جنبه پانترکیستی
داشت؟
دلیل این سوال
آن است که
کسانی حتی از
میان نیروهای
به ظاهر چپ نیز
شعارها و
مطالبات اين
اعتراضات را
عمدتا
ناسيوناليستی
و به اصطلاح
قومپرستانه
ارزيابی ميکنند.
رفیق
اشرف: به
هیچوجه،
برخلاف آنچه
که بعضی رسانهها
سعی کردهاند
جلوه دهند،
شعارهای
انحرافی و پانترکيستی
اصلاً نه
عمدگی و نه
گستردگی مورد
ادعا را در این
جنبش داشتند.
با این حال
بعضیها با
کوتهفکری و
یا با اندیشههای
شوینیستی خود
طرح هرگونه
شعار ملی در
این جنبش و
مثلاً دفاع به
حق مردم
آذربایجان از
زبان خود را به
پای
ناسیونالیسم
بورژوائی و
پانترکیسم
میگذارند.
اتفاقاً رو
آمدن و مطرح
شدن خواست
مشخص ملی به
مثابه یکی از
خواستهای
دموکراتیک
خلقهای
ایران جنبه
مهم جنبش اخیر
است که اگر با
دید تاریخی به
آن نگاه کنیم
خود
نشاندهنده
رشد و پیشرفت
جنبش
دموکراتیک در
جامعه ماست- که
در حوزههای
دیگر و مثلاً
در جنبش زنان
نیز خود را
آشکار ميسازد.
برخلاف
مبارزات دهه 50
که شعارها
جنبه کاملاً
کلی داشت،
امروز مردم در
حوزههای
مختلف
مبارزاتی با
شعارهای
کاملاً مشخص
در صحنه
مبارزه حضور
مییابند و
این امر بسیار
مثبتی است.
مردم
مبارز
آذربایجان در
مقابل توهینی
که از طریق
روزنامه
دولتی "ایران"
به زبان ترکی
شده و همچنین
هویت ملی آنها
مورد نفی و
تحقیر واقع
شده بود، با
اعتراض به این
امر تنها یک
بار دیگر ثابت
کردند که خفت
قبول توهین و
توسری خوردن
را هرگز نمیپذیرند.
محتوای
شعارهای
عمومی و
گستردهای هم
که در این جنبش
مطرح شد و
متعلق به تودههای
وسیع
تظاهرکننده
بود، کاملاً
حقطلبانه و
عادلانه بود و
جنبه ملی
درستی داشت. تا
آنجا که من میدانم
شعارهای
مربوط به زبان
و هویت ملی
شعارهائی از
این قبیل
بودند:
آذربایجان
اویاخدی – ئوز
دیلینه دایاخ
دی (آذربایجان
بیدار است –
پشتیبان زبان
خودش است).
فعلاً
نسبتهای "ناسیونالیستی
و قومپرستانه"
به جنبش اخیر
خلق
آذربایجان را
کنار بگذاریم.
سئوال واقعی
این است که آیا
مردم
آذربایجان حق
دارند که
خواهان رسمیت
یافتن زبان
ترکی در ایران
باشند!؟ آیا حق
دارند طلب
کنند که هویت
ملی آنها به
عنوان ملت ترک
به رسمیت
شناخته شده و
از همه حقوق و
مزایائی
برخوردار
شوند که هم
اکنون ملت
فارس از آن
برخوردار
است؟
آیا چنین
خواست و
مطالبهای،
عادلانه
نیست؟ چرا هر
وقت ملتی به
دفاع از حقوق
ملی خود برمیخیزد
خیلیها به
یاد
ناسیونالیسم
و قومگرائی
میافتند!؟
همین کلمه "قوم"
و "اقوام" را
در نظر بگیرید.
واقعاً
اطلاق این
واژهها به
مردم مليتهای
مختلف در
ایران آیا
از بار علمی
برخوردار
است؟ یا این
واژهها
صرفاً برای
تحقیر آنهاست
که بکار ميرود؟
آیا کسانی که
چنین الفاظی
را به راحتی در
مورد خلقهای
ترک و کرد و
بلوچ وغیره به
کار ميبرند،
حاضرند فارسها
را هم "قوم"
بخوانند!؟ در
ضمن، من نمیدانم
اینها کدام
شعارها و
مطالبات مردم
آذربایجان را
با انگ
ناسیونالیستی
بودن نفی ميکنند.
در مورد "ناسیونالیسم"
و درک از آن ميتوان
وارد یک بحث
جدی شد. ولی تا
آنجا که من میشنوم
خیلیها جهت
بیاعتبار و
منزوی کردن
این جنبش،
تودههای
شرکتکننده
در آن را نه
تنها به
ناسیونالیسم
بلکه به جدائیطلبی
متهم ميکنند.
پیام
فدائی:
واقعیت اینه
که اینها به
دلیل طرح بعضی
شعارهای
انحرافی که
اتفاقاً از
طرف بنگاههای
خبرپراکنی و
تبلیغاتی
بورژوازی با
برجستگی هم
انعکاس
یافتند، کل
حرکت
مبارزاتی
مردم
آذربایجان را
تخطئه نموده و
اصالت آن را به
زیر سئوال میکشند.
رفیق
اشرف: همینطوراست.
به اینها باید
گفت شما یک
جنبش خودجوش
تودهای را
نشان دهید که
عناصر ناباب و
ضدخلق در آن
رخنه نکرده و
سعی در بردن
شعارهای خود
در درون آن را
نداشتهاند.
این واقعیتی
است که همیشه
اتفاق میافتد.
به همین خاطر
هم عناصر
انقلابی و
آگاه وظیفه
دارند که
فعالانه در یک
جنبش تودهای
شرکت کرده و
بکوشند با طرح
شعارهای
درست، به
جنبش جهت
داده و به این
ترتیب به
دشمنان
رنگارنگ مردم
که در لباس
دوست در کنار
آنها قرار ميگيرند،
اجازه ندهند
جنبش را از
مسیر خود
منحرف نمایند.
اما، در اینجا
مساله بطور
واقعی این است
که آیا همه آن
توده عظیمی که
رقم آن را گاه
صدها هزار نفر
ذکر ميکنند،
شعارهای
انحرافی میدادند؟
حتی اگر در
مورد شعارهای
مربوط به حقوق
ملی صحبت
نکنیم آیا
شعارهای آنها
برعليه رژیم
جمهوری
اسلامی نیز
انحرافی بود!؟
پیام
فدائی:
در اینجا
اجازه بدهید
کمی روی خود
مسأله ملی
متمرکز شویم. با
توجه به اين
واقعيت که
ايران کشوری
کثيرالمله
است و شما خود
به يکی از خلقهای
تحت ستم اين
کشور يعنی به
خلق ترک تعلق
دارید، حقوق و
مطالبات خلقهای
ساکن ايران را
چگونه میبينيد
و مشخصاً
خواستهای
ملی خلق ترک
آذربایجان
چیست؟
رفیق
اشرف: بگذارید
اول این را
بگویم که که
برای من جالب
است که شما به
گونهای که
همیشه مطرح
بوده از خلق
آذربایجان به
عنوان خلق ترک
نام میبرید.
اکنون که بحث
آذربایجان
مطرح است من
بیشتر میشنوم
که کسانی این
خلق را "آذری"
مینامند و یا
میشنوم که
مرتب از "زبان
آذری" صحبت ميکنند.
این واژه برای
شخص من کاملاً
بیگانه و
نامأنوس است.
البته اگر
جائی از ترک
آذری برای
متمایز کردن
از ترک ترکیه
صحبت شود این
امر مفهوم
دارد. ولی کلاً
واقعیت این
است که ترکها
در آذربایجان
خودشان را ترک
مینامند و نه
"آذری". من در
تجربه خودم
هرگز به یک نفر
از تودههای
آذربایجان
برخورد نکردهام
که چنین کلمهای
را در مورد
خودش بکار برد
و یا زبان ترکیای
که استفاده ميکند
را "آذری"
بخواند.
اما امروز به
نظر ميرسد که
وضع فرق کرده و
گویا در طی سالهائی
توانستهاند
این کلمه را به
جای زبان ترکی
یا ترک
آذربایجانی
جا بیاندازند.
من البته قصد
وارد شدن به
این امر را
ندارم، فقط
خواستم توجه
شما را به آن
جلب کنم. قبلاً
هم گفتهام که
مثلاً اگر
مردم،
رودخانه جاری
در محل زندگیشان
را "آراز" میخوانند،
هیچ دلیلی
وجود ندارد و
درست نیست که
دیگران
بگویند نه اسم
آن "ارس" است و
مردم آن محل هم
اشتباه میکنند
که به آن
رودخانه آراز
ميگويند!
اما
در مورد سئوال
مشخص شما،
اجازه بدهید
قبل از این که
از خواستهای
ملی صحبت شود
اندکی در مورد
ستمهای ملی
که به مردم غیر
فارس و از جمله
به خلق
آدربایجان در
ایران اعمال
ميشود صحبت
کنیم.
پیام
فدائی:
پس، لطفاً
علاوه بر
اعمال ستم از
طرف رژیم کمی
هم در مورد
برخوردی که در
این رابطه در
کل جامعه ميشود،
صحبت کنید.
رفیق
اشرف: بله
حتماً.
چون صحبت
کردن از ستم
ملی بدون
برخورد به
نظرات
نیروهای
سیاسی مختلف و
حتی بدون
برخورد به نظر
و اعمال و
رفتار تودههای
عادی مقدور
نیست. منظور از
تودههای
عادی یعنی
کسانی که تحت
سلطه حکومتهای
ضدملی پهلوی (پدر
و پسر) و
جمهوری
اسلامی زندگی
کرده و حتی
بدون این که
خودشان
بدانند و
متوجه باشند
گاه حامل و حتی
مروج فرهنگ
مسلط بر جامعه
که فرهنگ طبقه
حاکمه است ميشوند.
ستم
ملی در ایران
را من در اساس
یک حقکشی و
زیر پا
گذاشتن حقوق
دموکراتیک
بخشی از مردم
میدانم.
برخلاف نظر
بعضيها که
هرگونه دفاع
از حقوق ملی
خلقهای
ایران را با
اتهام تعصب
روی این و یا
آن خلق میکوبند-
و البته به این
ترتیب نشان ميدهند
که درکی از ستم
ملی ندارند،
در اینجا
موضوع اعتقاد
عمیق و همهجانبه
داشتن به
دموکراسی
مطرح است. بحث
این است که آیا
ما واقعاً
برابریطلب
هستیم و یا
نیستیم!
واقعیت این
است خلقهای
دیگر ایران به
غیر از خلق
فارس که در
محدوده
جغرافیائی
سرزمینی به
اسم ایران
زندگی ميکنند
و اصولاً کشور
ایران متعلق
به همه آنهاست
در کشور خود
شهروند درجه
دوم محسوب ميشوند.
فضای عمومی به
گونهای است
که انگار
شهروند درجه
دوم بودن آنها
را همه
پذيرفتهاند.
یک مثال بزنم. وقتی
عبارت "موسیقی
اصیل ایرانی"
به کار میرود
منظور به هیچ
وجه موسیقی
ترکی نیست،
موسیقی کردی
نیست، موسیقی
لری نیست....
منظور همان
موسیقی
ایرانی(!) بله
ببخشید(!!)
موسیقی فارسی
است. هر آنچه
متعلق به خلقهای
غیرفارس است،
مارک "محلی"
خورده است (چون
ایرانی گویا
مساوی فارسی
است). تأکید
کنم من از آنچه
در واقعیت
جاری است و
وجود دارد
صحبت میکنم،
اینکه چرا
چنین است و
تقصیر از کیست-
که صد در صد
ناشی از رژيمهای
ضدملی حاکم بر
ایران است-
موضوع دیگری
است. در همین
راستا، زبان
هیچیک از خلقهای
ایران در کشور
خودشان، به
غیر از خلق
فارس رسمیت
ندارد که
البته عدم
برابری هم بیش
از هر حوزهای،
در اینجا خود
را نشان ميدهد.
مثلاً کارگر
کمسواد و یا
بیسواد کرد،
عرب، بلوچ و
ترک و غیره که
فارسی بلد
نیست را در نطر
بگیرید. در هر
زمينهای که
تصور کنید او
محرومیتهای
بیشتری را
نسبت به کارگر
فارس زبان
متحمل میشود.
این محرومیتها
را واقعاً میشود
به تفصیل
توضیح داد (که
البته در
اینجا مقدور
نیست). از طرف
دیگر، وقتی
اساساً زبان و
هویت ملی خلقی
به رسمیت
شناخته نشده و
سرکوب هم ميشود،
این امر
تأثیرات
ناگوار در
حوزههای
مختلف زندگی
تودههای آن
ملت بوجود ميآورد.
مثلاً موضوع
آزادی بیان را
در نظر بگیریم.
این واقعیتی
است که به دلیل
سلطه
دیکتاتوری به
مثابه جزء
غیرقابل
تفکیک از
موجودیت رژيمهای
وابسته در
ایران، همه
خلقهای ما از
فقدان آزادی
بیان در رنجاند.
این ستم بزرگی
است که همه خلقهای
ایران در آن
مشترکاند.
اما از دوره
رضا خان قلدر
به این طرف، با
بوجود آمدن یک
دولت متمرکز
بورژوائی که
نماینده
منافع
امپرياليستها
و سرمايهداران
وابسته در
ایران است، بر
طبل شوینیسم و
برتری برای
فارسها
کوبیده شده و
شرایطی ایجاد
کردهاند که
در این میان
خلقهای
غیرفارس
محرومیت
بیشتری نیز
متحمل شده و از
آن رنج ميبرند.
آنها حتی قادر
نیستند در
چهارچوبهای
تعیینشده و
یا تحمیلشده
موجود هم، نظر
و احساس خود را
رسماً به زبان
مادری خود
بیان کنند.
باید دانست که
تأثیرات منفی
چنین
محرومیتی در
جامعه بسیار
گسترده است که
تشریح همه
آنها بطور
وسیع در اینجا
ممکن نیست. فقط
بیائید به
تأثیر منفی
این محرومیت
در رشد و
شکوفائی
ادبیات ایران
توجه کنیم.
آیا اگر همه
خلقهای ما ميتوانستند
مطالبشان را
با زبان خود
بیان کنند،
سطح و گستردگی
ادبیات ما در
همین حدی که
امروز هست
قرار داشت؟
آیا هیچوقت
فکر کردهایم
که اگر خلقهای
دیگر ایران
نیز ميتوانستند
آزادانه به زبان
خود بنویسند و
شعر بگویند ما
شاهد شکوفائی
استعدادهای
جوان بیشتری
میبودیم و
مثلاً ميتوانستیم
نه یک بلکه چند
شاملو داشته
باشیم!؟ آیا
صمد بهرنگی یا
غلامحسین
ساعدی و خیلی
از شاعران و
نویسندگان ما
از میان خلقهای
مختلف ایران
اگر میتوانستند
با زبان مادری
خود احساس و
نظراتشان را
بیان کنند،
کارهای ادبی
بسیار درخشانتر
و زیباتر از
آنچه ارائه
دادهاند، به
عرصه ادبیات
ایران تقدیم
نميکردند؟ و
اساساً
استفاده
آزادانه از
زبان مادری در
بین همه خلقهای
ایران به غنای
ادبیات و به
طور کلی به رشد
فرهنگ جامعه
ما کمک نمینمود؟
در اینجا فرصت
نیست که این
موضوع را با
جزئیات توضیح
دهم. ولی مثلاً
ميتوانید
تصور کنید که
یک نویسنده
غیرفارس که ميخواهد
در مورد مردم
دیارش
بنویسد، با چه
مشکلاتی
مواجه است!
کمترین مشکل
این است که او
مجبور است دو
فن را بلد باشد.
یکی فن
نویسندگی و
دیگری فن ترجمه
را. که این
دومی از اولی
مشکلتر است.
به عنوان مثال
میتوان
ترجمه ضربالمثلها
و یا نکات لطیف
و ظریفی که در
هر زبان موجود
است را به
فارسی ذکر کرد
که معمولاً
رسا نخواهد
بود. البته،
مساله خیلی
فراتر از
اینهاست... .
پیام
فدائی: به
نکته جالبي
اشاره کرديد.
واقعا وقتي
ستم ملي بيشتر
شکافته بشه
هرچه مشخصتر
ميشه اونو درک
کرد.
رفيق
اشرف:
اجازه بديد به
جلوه دیگری از
ستم ملی که
برجسته هم هست
اشاره کنم. يک
جلوه ديگر از
ستم ملي،
تحقیر و توهینهای
آشکاری است که
از دوره رضا
خان که به
نمایندگی از
امپریالیسم
انگلیس وظیفه
داشت تا با به
زیر سلطه
کشاندن همه
بخشهای
جامعه، یک
حکومت متمرکز
در ایران
بوجود
بیاورد، با
تکیه بر
شوینیسم
آریائی
برعليه همه
خلقهای
ایران بکار ميرود.
در مورد مردم
آذربایجان،
درست در جهت
سرکوب روحیه
مبارزاتي این
مردم و ایجاد
حس حقارت در
آنها، حتی
برای مردم ترک
زبان
آذربایجان
تاریخهای
جعلی ساخته و
به آنها
بند کردهاند
که زبانی که
شما به آن صحبت
ميکنيد از آن
خودتان نیست.
چون شما در
گذشته های
تاریخی، فارس
بوده اید!!
در دوره
دبیرستان در
این زمینه
نمایشنامهای
خواندم که
نویسنده در
قالب یک
داستان عشقی،
با سوز و گداز
توضیح میداد
که چطور مردم
آذربایجان
توسط مأموران
دولت (اگر درست
در یادم مانده
باشد، آن
مأموران مغول
بودند) مورد
شکنجه قرار
گرفتند تا دست
از زبان خود که
گویا فارسی
بوده بردارند
و ترک زبان
شوند!! یادم
است که با
بهروز، برادر
انقلابیام،
کلی به نادانی
و کوتهفکری
نویسنده این
نمایشنامه میخندیدیم
و اصلاً آن
نمایشنامه،
مدتی مایه
خنده و تفریح
اهالی خانه ما
شده بود.
اتفاقاً
امروز در
تأئید چنین
ادعای مسخرهای
کتابهای
قطور نوشته ميشوند
که بعضاً
ادعای
پژوهشگری هم
دارند. در هر
یک از این کتابها،
از زاویهای
به اصطلاح
ثابت ميشود
که ترکها
هویت جعلی
دارند. نتیجه
آن است که گویا
چون
آذربايجانيها
در گذشته قومی
اصیل یعنی به
زعم آنها "فارس"
بودهاند،
امروز باید
زبان ترکی را
فراموش نموده
و مجدداً فارس
شوند!! این
القائات در
خدمت اهداف
ارتجاعی قرار
دارد. مثلاً بر
این مبنا،
آذربایجانی
باید همیشه در
درون خود
احساس حقارت
کرده و خود را
وصله ناجوری
در ایران
احساس نماید و
فکر کند که
نسبت به
دیگران چیزی
کم دارد. البته
اضافه کنم که
تاریخنویسی
واقعی مساله
دیگری است.
دانستن این که
مردم هر یک از
مناطق ایران
کی در این
سرزمین سکنی
گزیده و چه
مراحلی را از
سرگذراندهاند
امر غیرلازمی
نیست و اگر
وقایعنگاری
با دیدی علمي باشد
بسیار هم مفید
است. اما موضوع
مورد اشاره در
مورد
آذربایجان
چیز دیگری است.
جوکهائی هم
که برعلیه
مليتهای
مختلف و بویژه
برعلیه ترکها
رواج دارد،
اغراض
ارتجاعی را
تعقیب ميکند.
اینها به واقع
تبلور تلاشی
ارتجاعی جهت
تحقیر مردم
است که در خدمت
خرد کردن
روحیه
مبارزاتی
آنها قرار
دارد. این، در
واقع، فرهنگ
طبقه حاکمه
است که البته
توسط افرادی
از میان مردم
هم رواج مییابد.
واقعیت این
است که "فرهنگ
مسلط در یک
جامعه، فرهنگ
طبقه حاکمه
است". این یکی
از جمعبندیهای
مارکس از
واقعیات
زندگی
اجتماعی است
که تاریخ آن را
ثابت میکند.
بیهوده نیست
که مثلاً ما در
جامعه خود میبینیم
که حتی عنصری
از میان فلان
ملیت برعليه
ملیتی که خود
به آن تعلق
دارد، جوک
تحقیرآمیزی
را تعریف میکند.
این امر عجیبی
نیست. برخورد
چنین فردی
تنها بیانگر
آن است که وی
فرهنگ طبقه
حاکم را
پذیرفته و
آگاهانه و یا
ناآگاهانه
دارد آن را
رواج ميدهد.
بیدلیل هم
نیست که ما در
دوره پس از
قیام بهمن
شاهد بودیم که
سوژه جوکهای
رایج تغییر
یافته و مردم
به جای ترکها
و عربها و
غیره،
سردمداران
رژیم را مورد
تمسخر قرار
داده و در مورد
آنها جوک میگفتند.
چرا! به این
دلیل واضح که
در آن دوره کم
و بیش فرهنگ
انقلابی در
جامعه در میان
مردم رشد پیدا
کرده بود و از
این رو بازار
فرهنگ
ارتجاعی جوکسازی
برعلیه مليتها
تا حد زیادی
کساد بود. جکهای
آن دوره
برعلیه
خمینی،
منتظری،
بهشتی و دیگر
سردمداران
رژیم در خیلی
موارد چنان
ظرافتی
داشتند که
نشانگر لطف
بیان و
هنرمندی
طراحاناش
بودند.
مسلماً
ميشود باز هم
در مورد جنبههای
مختلف ستم ملی
صحبت کرد ولی
در همین حد نیز
پرسیدنی است
که آیا باید و
یا نباید به
چنین وضع
غیرقابل
قبولی پایان
داد؟ و چه زمينهای
جز برخورداری
همه مليتهای
ایران از
حقوقی کاملاً
مساوی با
یکدیگر ميتواند
به چنین وضعی
پایان دهد.
مسلم است که
کسی که خواهان
تأمین حقوق
دموکراتیک
خلقهای
ایران است،
کسی که شعار
برابری ميدهد
باید از تساوی
حقوق همه مليتهای
ایران دفاع
نماید. این
درعین حال
همان مطالبه
اصلی همه خلقهای
ایران و از
جمله خلق
آذربایجان ميباشد.
نه خلق فارس و
نه هیچ خلق
دیگری نباید
از هیچ
امتیازی نسبت
به دیگری
برخودار باشد.
پيام
فدائی:
از زاويهای
که شما به
مساله ملی در
ایران برخورد
ميکنيد
کاملاً آشکار
است که این
مساله را یکی
از معضلات
جنبش
دموکراتیک
ایران
ارزیابی کرده
و راه حل آن را
نیز در برخورد
دموکراتیک با
این معضل ميدانيد.
در حالی که
حتماً مطلعاید
که نیروهائی
هستند که یا با
طرح ضرورت حفظ
"تمامیت ارضی"
ایران و یا تحت
لوای مخالفت
با "ناسیونالیسم"
به گونهای
دیگر با این
مساله برخورد
میکنند. بعضی
حتی اساساً
منکر وجود
مساله ملی در
ایران ميباشند.
با این نظرات
چگونه برخورد
ميکنيد؟
رفیق
اشرف: درست
است.
کسانی هستند
که وقتی از "ملت
ایران" صحبت
ميکنند فقط
منظورشان ملت
فارس است که
البته به قول
خودشان چند "قوم"
هم حول آن وجود
دارد. اینها با
آشکاری کامل
بر عدمتساوی
بین مليتهای
ایران و حفظ
امتیاز فارسها
پا فشاری ميکنند
و هرگونه
تغییر در این
وضع را خطری
برای از بین
رفتن تمامیت
ارضی ایران
تلقی میکنند.
چه این جماعت و
چه صاحبان
نظراتی که شما
به آنها اشاره
کردید، دارای
یک آبشخور میباشند
و آن هم همانا
شوینیسم و
ناسیونالیسم
بورژوائی است.
ميدانيد که
بعضيها
حرفهایشان را
با آشکاری
بیشتری مطرح
ميکنند. ولی
بعضيها به
جای این که با
صراحت بگویند
که خواهان حفظ
وضع موجود
هستند و از
امتیازات
فارسها نسبت
به دیگران
پشتیبانی ميکنند
مثلاً از این
در وارد ميشوند
که اصلاً در
ایران مساله
ملی وجود
ندارد. یا
اساساً خود
موجودیت ملی
خلقهای
ایران را
انکار میکنند.
با چنین
برخوردی آنها
به واقع ميگويند
که کاری به این
مساله نداشته
باشید و در صدد
تغییر وضع
موجود
برنیائید.
چنین منظوری
البته در پوششهای
سیاسی-
ایدئولوژیک
عنوان شده و در
چنین قالبهائی
عرضه ميشود،
موضوعی که
باید به آن
پرداخت.
مثلاً،
یکی در نفی
کثیرالمله
بودن مردم
ایران و برای
این که به
اصطلاح ثابت
کند که هیچ
خلقی جز خلق
فارس در ایران
وجود خارجی
ندارد، ميگويد
"این ذهنیت
سیاسی-
ایدئولوژیک
ماست که ملت ميسازد"
والا
همه "انسان"اند.
انگار هویت
ملی، طبقاتی و
غیره از آن
انسان نیست!
و یا این که
گویا ما در
ایران با
واقعیت عینی
خلقی به نام
کرد، ترک،
بلوچ، عرب و
غیره روبرو
نیستیم
و این
گویا ذهنیت
سیاسی -
ایدئولوژیک
ماست که باعث
ميشود یکی را
کرد دیگری را
بلوچ بنامیم!!
در این حرف،
نابترین نوع
ایدهآلیسم
به نمایش
گذاشته شده و
تبلیغ ميگردد.
واقعیت عینی،
خارج از اینکه
ما چگونه در
مورد آن فکر میکنیم،
وجود دارد و
ذهنیت ما را هم
خود واقعیت
عینی شکل ميدهد.
اگر کسی این
سخن مارکس را
عمیقاً درک
کرده باشد که "این
هستی اجتماعی
انسان ها است
که شعور آنها
را ميسازد و
نه برعکس"، به
چنان
اظهارنظری
فقط باید بخندد.
به
هر حال، با
چنین دیدی
کوشش ميشود
که ستم ملی در
ایران انکار
شود. اگر در
ایران هیچ
ملتی جز فارس
وجود ندارد و
همه را صرفاً
با عنوان "انسان"
باید شناخت و
این ذهنیت
سیاسی
ایدئولوژیک
ماست که ملت ميسازد،
پس ستم ملی هم
وجود ندارد که
ما در صدد حل
آن برآئیم.
نتیجه حاصل از
چنین نظری هم
روشن است: وضع
موجود را
نباید تغییر
داد!....
یکی
دیگر از پوششهای
سیاسی
ایدئولوژیک
که منظور فوق
یعنی کوشش
برای استمرار
عدم تساوی بین
خلقهای
ایران و در این
میان حفظ
موقعیت برتر
خلق فارس با آن
بیان ميشود،
نفی "هویت ملی"
خلقهای
ایران است.
البته منطق و
کنه این نظر
همان است که در
فوق به آن
اشاره شد، فقط
پای "هویت" در
اینجا به میان
کشیده شده.
عنوان ميشود
که گویا از
زمانی که
جامعه انسانی
به طبقات
تقسیم شده،
انسانها
جز هویت
طبقاتی هویت
دیگری ندارند.
اگر این نظر را
بپذیریم
منطقاً باید
قبول کنیم که
هویت ملی
انسانها
جعلی و
غیرواقعی است.
وقتی هویت ملی
وجود ندارد،
روشن است که
مبارزه ملی
یعنی مبارزه
برای رفع ستم
ملی نیز امری
بیهوده بوده و
منتفی است.
بنابراین،
این نظر نیز
آشکارا به
مليتهای تحت
ستم ایران ميگويد
که مبارزه بی
مبارزه، وضع
موجود را باید
بپذیرید. و
گرنه هر جا علم
چنین مبارزهای
را
برافراشتید
ما شما را
ناسیونالیستهای
عقبمانده و
از این قبیل
لقب خواهیم
داد!
طبیعی
است که صاحبان
نظرات فوقالذکر
نميتوانستند
در قبال جنبش
اخیر مردم
آذربایجان به
این دلیل که
شعارهای ملی
در آن مطرح شد،
موضع درستی
بگیرند. و حتی
اعتراض و
مبارزه مردم
برعليه ديگر
ستمها و
مظالم رژیم
وابسته به
امپریالیسم
جمهوری
اسلامی را به
حساب آورند!
از
نظر من، انسانهای
آزادیخواه
طالب ترقی و
پیشرفت، به
ویژه کمونیستها
باید در درجه
اول بکوشند که
ستم ملی را با
همه زشتیهایش
و همه محرومیتهائی
که این واقعیت
به خصوص برای
کارگران و
زحمتکشان
بوجود ميآورد
و آثار منفیای
که در جامعه به
جای میگذارد،
در همه جلوههایش
شناخته و
کاملاً درک
کنند. باید به
این واقعیت
اذعان کرد که
همانطور که در
جوامع امروز،
مردها نسبت به
زنها از
امتیازاتی
برخوردارند،
کسانی هم که به
ملت غالب تعلق
دارند و در
ایران یعنی به
ملت فارس، از
امتیازاتی
برخوردارند
که دیگران از
آن محروماند.
باید دانست که
در بعضی از
افراد سیاسی
که ادعای
کمونیست بودن
هم دارند دید
شوینیستی
غالب است، و
همین باعث ميشود
که آنها با
تئوریپردازیهای
مختلف به هر
مبارزهای
برعليه ستم
ملی مارک
ناسیونالیسم
بچسبانند. این
امر بخصوص
بیشتر در مورد
کسانی صادق
است که به ملت
غالب تعلق
دارند و یا به
هرحال هیچوقت
ستم ملی را خود
تجربه نکردهاند.
بطور
کلی، مبارزه
با افکار
شوینیستی و
تأکید بر
ضرورت ایجاد
تساوی حقوق
بین همه خلقهای
ایران برای
رسیدن به
آزادی و تحقق
دموکراسی و
بالطبع رفع
ستم ملی امری
کاملاً ضروری
و حیاتی است.
اما در عین حال
باید به یاد
داشته باشیم
که جنبشهای
ملی را خطر
دیگری هم
تهدید میکند
و آن همانا
افتادن این
جنبشها در
دام
ناسیونالیسمی
است که
معمولاً از آن
به عنوان
ناسیونالیسم
افراطی نام
برده ميشود.
اتفاقاً این
خطر بزرگی است
که امروز جنبش
تودههای
ستمدیده ما را
نه فقط در
آذربایجان
بلکه در همه
ایران تهدید
ميکند.ن
پیام
فدائی:
این
ناسیونالیسم
چگونه است و
خطر را در چه
میبینید؟
کمی در مورد
این موضوعات
بگوئید.
رفیق
اشرف: با
عنوان
ناسیونالیسم
افراطی، از یک
برخورد
انحرافی و
نادرست نسبت
به مساله ملی
در ایران صحبت
ميکنم. از
برخوردی که با
دستاویز قرار
دادن واقعیت
ظلم و ستمی که
در حق خلقهای
مختلف ایران
روا ميشود و
با
سوءاستفاده
از احساسات
ملی این تودهها
میکوشد تا
آنها را
کماکان زیر
سلطه سرمایه و
سرمايهداران
و امپرياليستها
نگاه دارد. از
ناسیونالیسمی
صحبت ميکنم
که تلاش دارد
تا تودههای
رنجدیده ما
متعلق به مليتهای
مختلف ایران
را به اتحاد با
سرمايهداران
و مرتجعین همولایتی
خود کشانده و
آنها را از
مبارزه
طبقاتی با این
دشمنان باز
دارد. اینها در
آذربایجان "پانترکيست"
نامیده ميشوند.
که نمودشان را
درمیان
ایرانیان
مقیم کشورهای
خارج با
برجستگی ميتوان
دید. کسانی که
مساله ملی را اصلی
ترین مساله
مردم
آذربایجان
جلوه داده و
مبارزه برای
رفع آن را مقدم
برهر مبارزهای
جا میزنند. آنها
از کارگران و
تودههای تحت
ستم ترک ميخواهند
که مبارزه
طبقاتی
برعلیه
سرمايهداران
جهت رسیدن به
رفاه، آزادی و
دموکراسی را
رها نموده و
راه نجات خود
از شرایط
دهشتناک و
مصیبت بار
کنونی را در
مبارزه ملی و
یا مشخصاً در
تشکیل یک کشور
مربوط به ملت
خود جستجو
نمایند.
خیلی
از اینها
علاوه بر این
که وجود طبقات
در جامعه را
انکار نموده و
ضرورت مبارزه
طبقاتی را نفی
و یا آن را
کمرنگ جلوه ميدهند
و درعوض بر
اتحاد ملی
تأکید ميکنند،
آشکارا ضدیت
با خلق فارس را
تبلیغ ميکنند.
و ميکوشند نه
فقط خلق ترک
بلکه دیگر خلقهای
ایران را بر ضد
"فارسها"
بشورانند. از
نظر اینها
کارگران ترک
بجای این که با
هم طبقهای
های خود یعنی
با کارگران
فارس، کرد،
ترکمن و عرب و
غیره برعليه
کسانی که خون
آنان را در
شیشه کردهاند
متحد شوند،
باید با
سرمايهداران
و مرتجعین "خودی"
به صرف اینکه
از یک ملیت
هستند متحد
شوند. اتفاقاً
رسوائی این
نظرگاه در
رابطه با ترکها
بسیار عیان
است. مطابق این
نظر، کارگران
ترک باید با
مرتجعین و
جنایتکارانی
چون خامنهای،موسوی
تبریزی،
موسوی
اردبیلی،
خلخالی، حسنی
و غیره متحد
شوند، نه
اینکه راه
رهائی خود را
در اتحاد با
کارگران فارس
ببینند! هم
اینها هستند
که اغلب جدائی
ملتهای
ایران از
یکدیگر را
تبلیغ کرده و
راه نجات مردم
ایران را در
این امر جا میزنند.
انگار که
تشکیل یک کشور
مستقل از یک
ملت به خودی
خود کافی است
تا همه مشکلات
زندگی آن ملت
حل شود. در
حالی که در
رابطه با
آزادی مردم،
ماهیت طبقاتی
دولتی که در
شرایط مشخص در
آن کشور مفروض
دارای حاکمیت
است، مساله
اصلی و اساسی
است. این
امر در مورد
کسانی هم که "فدرالیسم"
را به عنوان
بهترین راه حل
برای جامعه
ایران تجویز
میکنند صادق
است. گوئی یک
رژیم ضدخلقي،
ارتجاعی و
جنایتکار
دیگر با
عملکردی
اینبار در
قالب
فدرالیسم ميتواند
مطالبات تودههای
آن ملت را
برآورده
ساخته و
پاسخگوی
نیازهای
واقعی زندگی
آنها باشد! نه،
این راهی نیست
که تودههای
تحت ستم ما
خواهان آن
باشند. راهی
نیست که آنها
را به آرمانهای
اصلیشان که
همانا
دستیابی به
رفاه، آزادی و
دموکراسی است
حتی قدمی
نزدیک نماید.
با توجه به
سیاست
امپریالیستیای
که امروز
ایجاد تفرقه
در بین خلقهای
ایران را
دنبال میکند،
چنین تفکرات
انحرافی و یا
ارتجاعی ميتواند
زمينهای
برای اعمال
سياستهای
تفرقهافکنانه
امپریالیستی
مهیا نماید.
خطر در
اینجاست. خطر
این است که
دشمنان
بتوانند در
اتحاد
کارگران و
زحمتکشان
ایران در
مبارزه مشترکشان
برعليه دشمن
واحد خلل
ایجاد نمایند
و با ایجاد
تفرقه در بین
خلقهای
ایران، از
نیرومندی و
قدرت آنها در
مقابل دشمن
مشترکشان
بکاهند. در این
صورت
امپرياليستها
و وابستگانشان
خواهند
توانست سلطه
خود را بر تک
تک خلقهای
ایران با قدرت
بیشتری در
اشکال متفاوت
اعمال کرده و
تداوم و تحکیم
بخشند.
پیام
فدائی:
مسلماً
علاوه بر این
مورد افراطی،
نظرگاههای
انحرافی
دیگری هم در
آذربایجان
وجود دارند که
شاید برخا "ظاهرپسند"
هم به نظر
برسند. مثلا
عدهای با
نظرگاههای "دو
خردادی" و به
اصطلاح اصلاحطلبانه
مدعی رفع ستم
ملی ميباشند.
این طور نیست؟
رفیق
اشرف: بله،
ما امروز در
ایران با
فعالین سیاسی
ترکی هم مواجهایم
که در رابطه با
مساله ملی
فعالیت ميکنند.
خیلی از
خواستهائی
که اینان مطرح
ميکنند
انعکاس خواستهای
ملی مردم ترک
هستند. مثلاً
خواست رسمیت
یافتن زبان
ترکی در تمام
سطوح آموزشی
یا به عبارت
دیگر تا سطح
دانشگاه. ولی
دیده ميشود
که آنها
مبارزه در این
زمینه را در
چهارچوبی
محدود نموده و
خواهان
ارتقای آن
نیستند. مثلاً
از رژیم ميخواهند
که رادیو و
تلویزیون
تمام وقت به
زبان ترکی در
آذربایجان
دایر نماید،
ولی دیگر
کمترین توجه و
یا اعتنائی به
محتوای آنچه
باید به زبان
ترکی مطرح شود
و یا از طریق
وسایل ارتباط
جمعی اشاعه
یابد، نميکنند.
در نتیجه آنچه
عملاً مطرح
است، این است
که همان آموزش
ارتجاعی،
همان فرهنگ
مشمئزکننده
غالب در جامعه
یکبار هم به
زبان ترکی
ترویج شود. در
حالی که
کارگران و
تودههای
رنجدیده ترک
زبان ما به
آموزش و یا به
قولی به
ادبیاتی نیاز
دارند که در
حالی که به
زبان خودشان
است، به گفته
رفیق نابدل
باید بتواند "احساسات
اجتماعیشان
را منعکس کند.
افق دیدشان را
گسترش بخشد.
آگاهی طبقاتیشان
را رشد دهد و
بر امید و
جسارت آنها
بیافزاید".
والا به قول
رفیق عزیز
دیگری یعنی
صمد بهرنگی "هر
مزخرفی را
صرفاً به خاطر
این که به زبان
مادری است نميتوان
محترم داشت".
از
طرف دیگر، در
حالی که
مبارزه ملی
حوزهای از
مبارزات
دموکراتیک
مردم ماست که
امروز در
ایران جریان
دارد، اما
متأسفانه در
این مبارزه
نیز مثل
مبارزات
دموکراتیک
دیگر کوشش ميشود
این دیدگاه
نادرست اشاعه
یافته و غالب
گردد که گویا
بدون سرنگونی
رژیم جمهوری
اسلامی و بدون
جهت دادن
مبارزات مردم
برای
برانداختن
سیستم سرمايهداری
حاکم بر ایران
و روی کار آمدن
یک دولت
واقعاً
دموکرات، ميتوان
حقی از حقوق
مردم ایران را
کسب و آن را
تثبیت نمود!
طرح
شعارهای درست
ملی بدون کوشش
در بسیج تودهها
در جهت
سرنگونی رژیم
جمهوری
اسلامی و بدون
آن که نظم
اقتصادی-
اجتماعی
کنونی یعنی
سیستم سرمايهداری
حاکم بر ایران
مورد حمله
قرار بگیرد،
نیروی
انقلابی تودهها
را به هرز میبرد.
این حقیقت در
مورد جنبشهای
دیگری نیز که
امروز در
جامعه ما وجود
دارد، صادق
است. مثلاً در
جنبش زنان در
ایران، که سعی
ميشود این
مبارزه در
کانالی جریان
یابد که آنها
کاری به
دگرگونی
ساختار
ظالمانه
سیستم سرمايهداری
کنونی نداشته
باشند و تنها
از رژیم
جمهوری
اسلامی
خواستار لغو
قوانین زنستیزش
باشند. از چنین
موضعی
نیروهای
ضدخلقيای
نظیر حزب توده
و اکثریت هم ميتوانند
دفاع کنند و ميکنند.
پیام
فدائی:
حالا که از
جنبههای
مختلفی در
مورد مساله
ملی صحبت شد
اجازه دهید
مشخصاً نظر
شما در مورد
شعار اساسی حق
ملل در تعیین
سرنوشت خویش
را بپرسم. آیا
کماکان این
شعار را قبول
دارید؟
رفیق
اشرف: بلی
من حق تعیین
سرنوشت و حق
جدائی را اصلی
میدانم که
بدون پذیرش آن
هیچکس نميتواند
خود را
کمونیست
بنامد و یا خود
را معتقد به
دموکراسی
بخواند.
همانطور که ميدانيد
چریکهای
فدائی خلق
ایران در سال 62
جزوهای
منتشر کردند
تحت عنوان "موضع
ما در قبال
مسأله ملی در
ایران به طور
کلی و در
کردستان به
طور مشخص". این
جزوه علیرغم
قطر نازکاش
به مسایل
بسیار اساسی
در مورد مسأله
ملی پرداخته
و به آنها پاسخ
گفته است و
اتفاقاً از
زوایای
مختلف، همین
شعار حق تعین
سرنوشت در
ایران را
بررسی نموده.
من کماکان
مواضع کلی
مطرح شده در
این جزوه را
قبول دارم. از
این رو، بیشتر
از این در این
مورد صحبت نميکنم.
هر کس بخواهد
ميتواند به
این جزوه که در
سایت چریکهای
فدائی خلق
ایران (www.siahkal.com)
موجود است
رجوع کند.
اما
اجازه دهید به
نظر بعضيها
که خود را
کمونیست هم میخوانند
در مورد "حق
جدائی" اشاره
کنم. برای آنها
چنین چیزی
ابداً قابل
قبول نیست. علتها
را که بررسی
کنیم جز به
غالب بودن
ناسیونالیسم
بورژوائی در
تفکرات آنها
به چیز دیگری
بر نخواهیم
خورد. ميگويند:
جدائی! پس "تمامیت
ارضی ایران"
چه ميشود؟
اتفاقاً در
رابطه با
شعارهای
تحریکآمیز و
مغرضانه اخیر
"جمهوری
آذربایجان"
مبنی بر اتحاد
دو آذربایجان
و تشکیل یک
دولت واحد،
دید
ناسیونالیستیشان
اینطور بروز
میکند که ميگويند:
نخیر آن
سرزمینها
قبلاً از آن
ایران بود و در
دوره تزار از
ایران جدایش
کردهاند پس
اگر قرار به
اتحاد دو
آذربایجان
باشد این،
آنها هستند که
باید به ما
بپیوندند و
مرکز این
آذربایجان
واحد هم تبریز
خواهد بود! میبینید!
افق بحث در
اینجا بسیار
محدود است.
کاری ندارد که
تودهها، تحت
کدام جمهوری،
جمهوری
آذربایجان
زیر نفوذ
امریکا و یا
جمهوری
اسلامی
وابسته به
امپریالیسم
قرار داشته
باشند. در این
دید تنها
سرزمین و کشور
مطرح است،
دیدی که هیچ
قرابتی با
کمونیسم
ندارد. برای
کمونیستها،
نه سرزمین و
محدوده
جغرافیائی و
کشور بلکه
سعادت انسانها
حرف اول را میزند.
در نتیجه باید
در هر شرایط
مشخص در
برخورد با
واقعیتهای
موجود تشخیص
داد که آیا
سعادت تودهها
یعنی تأمین
رفاه، آزادی و
دموکراسی
برای آنها در
گرو اتحاد
آنها با دیگر
خلقها و یا در
جدائیشان
است؟ همین و بس.
بگذارید
این را هم
اضافه کنم که
حق جدائی
همانند حق
طلاق میماند.
هیچکس خود
طلاق و جدائی
را تشویق نميکند
در حالی که
باید قاطعانه
از چنین "حقی"
دفاع نماید.
تحلیل شرایط
ایران با همه
واقعیتهای
موجود داخلی و
بینالمللی
نشان ميدهد
که رهائی تودههای
تحت ستم ایران
از مظالم
بیشمار کنونی
و سعادت آنها
در گرو اتحاد و
یگانگی با
یکدیگر و
تقویت نیروی
متحد خود در
مقابل سرمايهداران
و امپرياليستها
و نمایندگان
سیاسی آنها
است. از همین
رو و از این
زاویه ما باید
با سیاست
امپریالیستی
"تفرقه افکن و
حکومت کن" که
مشخصاً،
امروز،
امپریالیسم
امریکا آن را
دنبال ميکند
با جدیت
مرزبندی
نموده و آن را
شدیداً محکوم
کنیم. مساله
ملی در ایران
با مساله
دموکراسی و
سوسیالیسم
تنیده شده است
و تنها با
تأمین رهبری
طبقه کارگر در
جنبش
دموکراتیک و
ضدامپریالیستی
و پیروزی این
جنبش، مسأله
ملی ميتواند
به بهترین وجه
به نفع همه خلقهای
ایران حل شود.
پیام
فدائی:
برگردیم به
موضوع مشخص
جنبش اخیر،
همانطور که ميدانيد
پس از اوجگيری
مبارزه در
آذربایجان که
شدت و وسعت آن
برای دشمنان
مردم قابل
تصور نبود،
رژیم با دستپاچگی
به توقیف
روزنامه
ایران و
دستگیری
کاریکاتوریست
مزبور پرداخت.
این موضوع را
چگونه میبینید؟
رفیق
اشرف: وحشت
رژیم- منظور
همه دستاندرکاران
در دستهبندیها
و جناحهای
درونی آن- از
اوجگيری
مبارزه مردم
در آذربایجان
بسیار شدید
بود. در مقابله
با این جنبش،
رژیم علاوه بر
پیشبرد سیاست
سرکوب خونین و
اعمال نفوذ
مستقیم در
رسانههای
گروهی برای
جلوگیری از
انتشار
هرگونه خبر و
مطلبی در
رابطه با
وقایع
آذربایجان (در
این مورد تنها
یکی دو ارگان
رسمی رژیم
خبرهای
کوتاهی درج
نمودند)، دست
به اقدام
فریبکارانه
کمسابقهای
نیز زد. نه فقط
نمایندگان
ترک زبان در
مجلس ارتجاعی
رژیم، توهین
به مردم
آذربایجان را
محکوم کردند و
ظاهراً به
همنوائی با
آنها
پرداختند
بلکه
همچنانکه
بعضی از میان "اپوزیسیون
خودی" هم گفته
بودند به
اصطلاح "عقلانیترین
رویکرد
حاکمیت در
مواجهه با
اعتراضات به
حق ملت
آذربایجان"
را در آن دیدند
که به قول آنها
"مسئولین
ارشد" نیز در
نقش دفاع از
هویت ملی مردم
آذربایجان و
نفی توهین به
زبان ترکی
ظاهر شوند. از
همین رو حتی
خود شخص خامنهای،
فریبکارانه
دست به دلجوئی
از مردم زده و
به زبان ترکی
نطق کرد و در
آن نطق، به
تقلید از
شعاری که در آن
جنبش داده میشد،
مردم
آذربایجان را
پشتیبان "انقلاب"-
که منظورش
همان وجود نحس
خودشان است
خطاب کرد (یعنی
گفت:
آذربایجان
اویاخدی، "انقلابا"
دایاخ دی). در
جهت فرو
نشاندن جنبش
تودهها،
نیروهای
متعلق به
اپوزیسیون
خودی حتی
خواستار
استیضاح وزیر
ارشاد و
عذرخواهی
رئیسجمهور
از "ملت
آذربایجان" (لفظی
که آنها بکار
بردهاند)
شدند. اتفاقاً
احمدینژاد
نیز دست بکار
شد و در مناسبتهائی،
توهین به مردم
آذربایجان را
محکوم کرد.
براستی چه
چیزی جز هراس و
وحشت از اوجگيری
و وسعتیابی
مبارزات تودهها
ميتوانست
سردمداران
متکبر و
دیکتاتور
جمهوری
اسلامی را
اینچنین خوار
و سرافکنده به
تملقگوئی از
مردم وادارد!؟
پیام
فدائی:
پس حسابی به
دست و پا
افتادند!
رفیق
اشرف: بله،
شرایط جنبش
تودهها این
را به آنها
تحمیل کرد.
پیام
فدائی:
اما از طرف
دیگر در این
میان شاهد
بودیم که
کسانی خیزش
اخیر مردم
آذربایجان را
به عنوان موج
جدیدی از حمله
به آزادی بیان
توصیف کردند.
مطابق این
تئوریپردازیها
گویا خیزش
عظیم تودهای
اخیر حرکتی
برای محدود
کردن آزادی
بیان بوده،
خنده داراست
ولی اجازه
بدهید تا
بپرسم که آیا
مردم ستمدیده
آذربایجان
برعليه
دیکتاتوری
ستمگر حاکم و
جهت رسیدن به
آزادی بپا
خاستند و یا
جهت محدود شدن
حق آزادی بیان!!؟؟
رفيق
اشرف:
این برخورد را
زیاد جدی
نگیرید.
طراحان این
موضوع اگر
واقعاً مدافع
آزادی بیان
بودند برعلیه
آزادی بیان
خلقهای
ایران به زبان
ملی و مادری
خود موضع نميگرفتند.
نه این حرفها
صرفاً برای
ایجاد خلط بحث
در باره اصل
موضوع و با هدف
منحرف کردن
توجهها از
واقعیت
مبارزه مردم
در آذربایجان
مطرح شد.
اتفاقاً در
متن پخش شده از
رادیوی بی بی
سی که قبلاً به
آن اشاره کردم
چنین موضوعی
بیان شده که
بعداً بعضيها
درست مطابق آن
عمل کردند. البته
این را با
صراحت بگویم
که من کاری به
کاریکاتوریست
آن کاریکاتور
کثیف و
ارتجاعی
ندارم. چه بسا
که وی یکی از
کارکنان
معمولی
روزنامه
ایران بوده
باشد که تحت
جوّ و شرایط
خاصی که در آن
قرار گرفته،
اقدام به
کشیدن آن
کاریکاتور
کرده است.
مساله اصلاً
بر سر یک فرد
نیست. در آن
روزنامه،
اطلاعاتیهای
رژیم حضور
داشته و همه
کارهاند.
تازه وقتی از
وجود دستهای
آلوده و اجرای
برنامههای
شومی برای
مردم ما صحبت
ميشود، این
امر صرفاً به
یک
کاریکاتوریست
و یا کارکنان
یک روزنامه
محدود نميشود.
واقعا باید
دید که چه
کسانی عملاً
به این امر
دامن زدند؟ آن
شعارهای
ارتجاعی پانترکيستی
را چه کسانی در
جریان
تظاهرات تودهها
مطرح و سعی ميکردند
به زبان مردم
بیاندازند؟
بله، مسأله
فراتر از
محکوم کردن و
یا نکردن آن
کاریکاتوریست
است که کار او
البته در رواج
فرهنگ طبقه
حاکم آنهم به
آن شکل
ارتجاعی و
مستهجن به هر
حال محکوم است.
پیام
فدائی:
بگذارید
آخرین سئوال
را مطرح کنم،
رویدادهای
اخیر بار دیگر
از ستم ملی
اعمال شده بر
مردم
آذربایجان
پرده برداشت و
ضرورت برخورد
درست با مسأله
ملی را با
برجستگی در
مقابل دید
همگان قرار
داد. چه باید
کرد که
مبارزات مردم
به مسیرهای
نادرست
کانالیزه
نشود و به طور
کلی چه سیاست و
روشی ميتواند
وحدت همه خلقهای
ایران را
تحکیم بخشد.
رفیق
اشرف: پاسخ
این سئوال در
کل متن این
مصاحبه داده
شده. اما به
طورخلاصه به
بیان دیگر هم
بگویم که
حکومت مرکزی
که وابسته به
امپریالیسم
بوده و از این
نظر یک حکومت
ضدملی است، صرفنظر
از اینکه
گردانندگان
آن شخصاً به
کدام یک از
مليتهای
ایران تعلق
دارند، بر
ملتهای
غیرفارس
ایران ستم
مضاعف روا میدارد.
همانطور که
جمهوری
اسلامی
علیرغم همه "امت
اسلام"گوئیهایش
و علیرغم این
که خیلی از
گردانندگانش
غیرفارس
هستند، همان
سياستهای
شوینیستی را
در دستور کار
خود قرار دادهاند
که رژیم
شوینیستی
سلطنت دنبال
ميکرد. اذعان
به این ستم
مضاعف و به
رسمیت شناختن
مبارزه مردم
برای رهائی از
آن و برقراری
تساوی کامل
حقوق بین همه
خلقهای
ایران، اولین
گام در حفظ
وحدت فیمابین
همه تودههای
رنجکشیده
ایران است. در
این رابطه
تأکید کنم که
کارگران و
دیگر تودههای
تحت ستم فارس
نه تنها تضاد
منافعی در
رابطه با
مسأله ملی با
دیگر خلقهای
ایران ندارند
بلکه با آنها
در امر ملی
بزرگتر و
اساسیتری
یعنی قطع نفوذ
امپریالیسم و
سرمایههای
امپریالیستی
از ایران که در
حال حاضر از
کانال
سرنگونی رژیم
جمهوری
اسلامی میگذرد،
دارای منافع
مشترکی ميباشد.
واقعیت این
است که با توجه
به نفود
امپریالیسم
در تمام
شئونات جامعه
ما اعم از
اقتصادی،
سیاسی و
نظامی، مردم
ایران یعنی
تودههای تحت
ستم همه خلقهای
ما خواهان قطع
این نفوذ و به
زبان دیگر
خواهان
استقلال از
امپریالیسم
ميباشند.
معنی این سخن
آنست که در
واقع همه خلقهای
ایران، در
مقابل
امپریالیسم
مساله ملی
مشترکی دارند.
امروز،
در ارتباط با
سیاست تفرقهافکنانه
امپریالیستی،
بیش از هر وقت
دیگر شاهد
تقویت اندیشه
جدائی و یا به
شکلی دیگر
فدرالیسم در
ایران هستیم
که بعضيها به
عنوان به
اصطلاح
برخورد "دموکراتیک"
آن را پذیرفته
و اشاعه ميدهند.
در این رابطه
باید بگویم که
درست است که هر
نیروی سیاسی
حق دارد که
نظرات خود را
در میان مردم
تبلیغ کند ولی
حتماً لازم
است روی این
نکته هم تأکید
شود که
اتفاقاً برخورد
دموکراتیک
ایجاب ميکند
که هیچ سازمان
و یا حزب سیاسی
به جای خود
مردم برای
آنها تصمیم
نگیرد؛ و
معنای واقعی "حق
تعیین سرنوشت"
نیز همین است. در
رابطه با
مسأله ملی،
این خود مردم
هستند که باید
سرنوشت خود را
به دست خویش
تعیین کنند.
این آنها
هستند که ميتوانند
تصمیم بگیرند
که آیا سعادت
خود را در
جدائی از دیگر
خلقهای
ایران میدانند،
در فدرالیسم
میبینند و یا
ميخواهند در
اتحاد
دموکراتیک با
هم به صورت
متمرکز- یعنی
مرکزیت
دموکراتیک-
بسر برند!
البته بسیار
مهم است توجه
کنیم که تودهها
تنها در یک
شرایط
دموکراتیک ميتوانند
آزادانه در
مورد سرنوشت
خود تصمیم
بگیرند.
بنابراین مبارزه
برای
دموکراسی
خودبخود پیششرطی
برای حل
دموکراتیک
مسأله ملی است.
و از اینجا
آشکار ميشود
که اگر یک
نیروی سیاسی،
واقعاً برای
مردم حق تعیین
سرنوشت قائل
است، قبل از هر
چیز باید
بکوشد که
مبارزه مردم
را برای ایجاد
یک محیط آزاد و
دموکراتیک به
پیش ببرد و در
نتیجه نميتواند
به جای این
کار، حل مسأله
ملی را عاجلترین
مسأله مردم و مقدم
بر امر
برقراری
دموکراسی
قرار دهد.
کسانی که
امروز سعی ميکنند
اینطور جلوه
دهند که با حل
مسأله ملی،
دموکراسی هم
خودبخود(!!)
برای آن ملت
مفروض چه در
شکل جدائی و چه
در شکل
فدرالیسم
حاصل خواهد
شد، خاک به چشم
تودهها
پاشیده و در
اتحاد خلقهای
ایران در
مبارزه برای
دموکراسی و
آزادی خلل
ایجاد ميکنند.
دموکراسی
برای خلقهای
تحت ستم ایران
جز با قطع نفوذ
امپریالیسم،
از بین بردن
سیستم سرمايهداری
حاکم و
سرنگونی رژیم
دیکتاتور
مدافع و حافظ
منافع
امپرياليستها
و سرمايهداران
وابسته در
ایران، امکانپذیرنیست.
و این تنها با
نیروی متحد
همه خلقهای
ایران شدنی
است. توضیح همه
این مسایل
برای تودهها
یکی از راههای
موثر برای
خنثیکردن
تلاشهای
تفرقهافکنانه
نیروهای
ضدانقلابی و
جلوگیری از
نفوذ ايدههای
زهرآگین در
میان مردم است
که با هدف
انحراف مسیر
مبارزات آنها
اشاعه مییابد.
پیشبرد
مبارزه و
رهبری عملی
جنبش تودهها
در چنین بستر و
جهتی متضمن
حفظ وحدت در
میان خلقهای
ایران است.
کمونیستها و
نیروهای
واقعاً
دموکرات و
آزادیخواه،
حتماً باید بر
درستی شعار حق
تعیین سرنوشت
برای تودهها
و از جمله حق
جدائی
پافشاری و از
آن دفاع
نمایند. تنها
با قایل شدن
چنین حقی برای
همه ملتهای
ایران ميتوان
خواستار
اتحاد
آگاهانه و
آزادانه همه
آنها با
همدیگر بوده و
مبارزه
مشترکی را
برعليه
دشمنان مشترک
همه خلقهای
ایران به پیش
برد. اتحادی که
پیروزی و
سعادت مردم
تحت سلطه ما را
تأمین و تضمین
ميکند.
پیام
فدائی:
رفیق اشرف به
خاتمه این
مصاحبه
رسیدیم. از شما
بخاطر پاسخهايي
که به این
سوالات دادید
تشکر میکنيم!
رفیق
اشرف: با
سپاس از شما.
به امید
پیروزی همه
تودههای تحت
ستم ایران بر
دشمنانشان.
موفق باشید!
برای
شنیدن
مصاحبه
اشرف
دهقاني
www.turkiran.com