22:48
گرينويچ -
دوشنبه 21 مه 2007 - 31
اردیبهشت 1386
خط چینی 'هشت
هزار سال قدمت
دارد'
باستان
شناسان چینی
می گویند
مطالعات آنها
به روی آثار حک
شده بر دیواره
های سنگی حاکی
است که خط چینی
هزاران سال
کهن تر از آن
است که تاکنون
تصور می شد
رسانه
های دولتی چین
می گویند
محققان بیش از
دو هزار نماد
تصویری به
قدمت بیش از 8
هزار سال را بر
سطح دیواره
های سنگی در
شمال غربی این
کشور شناسایی
کرده اند
به گفته
آنها بسیاری
از این نمادها
شباهت خیلی
زیادی به
اشکال تازه تر
حروف کهن چینی
دارند
دانشمندان
تصور می کردند
که استفاده از
نمادهای چینی
در حدود 4500 سال
قبل آغاز شد
سنگ
نوشته های
دامایدی که
ابتدا در دهه 1980
کشف شده بود
ناحیه ای به
وسعت 15
کیلومتر مربع
را می پوشاند و
حاوی بیش از 8
هزار نقش
منفرد از جمله
خورشید، ماه،
ستارگان،
خدایان و صحنه
های شکار یا
چرای حیوانات
است
لی
شیانگشی
متخصص سنگ
نوشته های کهن
در "دانشگاه
شمالی ملیت ها"
در منطقه
خودمختار
نینگشیا هوی
به خبرگزاری
شین هوا گفت: "ما
سمبل هایی که
هم به شکل
تصاویر و هم
حروف درآورده
شده بود پیدا
کردیم
"این
گراف-تصویرها
شبیه به
هیروگلیف های
کهن حروف چینی
هستند و
بسیاری از
آنها به عنوان
حروف کهن قابل
شناسایی
هستند
تا پیش
از این
اکتشاف،
قدیمی ترین
حروف کشف شده
چینی شامل دست
نوشته های 4500
ساله بر ظروف
سفالی از
استان هنان در
مرکز چین بود
|
|
آنها
بدون وعده
زانتيا و
خردجمعى
قهرمان
شدند عراق
با جان جام
قهرمانى را
بيمه کرد
|
|
|
نه به
آنها وعده
زانتيا
داده
بودند، نه
ادعايى
داشتند و
نه
سرمربى
تيمشان
با رأىگيرى
(خردجمعى )
انتخاب
شده بود.
آنها
آمدند و
مردانه
مبارزه
کردند، از
جان مايه
گذاشتند و
براى
موفقيت
تيمملى
کشورشان
سرشان را
با شجاعت
جلوى
استوک
کفش
بازيکن
رقيب
گذاشتند
تا براى
فتح جام
شايستهترين
باشند.
عراق
سالهاست
که درگير
جنگ با
تروريسم
داخلى و
خارجى
است،
سالهاست
که امنيت
از اين
کشور رخت
بر بسته و
سالهاست
شاهد
برگزارى
ليگ
مستمر در
اين کشور
نيستيم و
کعبه
آمال
بازيکنان
اين تيم
لژيونر
شدن در
ايران و
کشورهاى
عربى است
اما تيمى
با اين
بضاعت که
نسبت به
تيمهاى
بزرگ
آسيا
تدارک
لازم را
نديده
بود بازى
به بازى
اوج گرفت
و پوست
انداخت.
سرمربى
عراق
برابر
تمام
حريفان
خود
برنامه
داشت و در
برابر
هرگونه
اشتباهات
احتمالى
آن را به
گردن اين
و آن
نينداخت،
بلکه سعى
کرد آن را
در ديدار
بعدى
برطرف
کند. کشورى
که سالها
در حال
جنگ است
و از نظر
اقتصادى
دوران
بدى را
سپرى مىکند،
فوتباليستهايش
بدون
آنکه
انتظار
زيادى
داشته
باشند با
هدف
برافراشته
نگه
داشتن
پرچم
کشورشان
به معناى
واقعى با
جان خود
جام
قهرمانى
را بيمه
کردند و
نتيجه آن
شد که
ديروز در
فينال
جام
چهاردهم
شاهدش
بوديم.
عراق
البته
درس
بزرگى به
نامداران
فوتبال
آسيا از
جمله
ايران
داد که
فوتبال
وابسته
به نامهاى
مشهور و
البته
بازيکنان
بىانگيزه
نيست
زيرا آنها
با همين
تدبير
ساده و
بدون
اتکا به
بازيکنان
اسمىشان
مانند
صلاححسن
و عماد رضا
در اين
پيکارها
حاضر شدند
و با ارائه
فوتبالى
بانشاط و
شناور
ثابت
کردند
چنانچه
داراى
برنامه و
تدابير
تاکتيکى
باشند مىتوانند
هر سدى را
بشکنند.
به ياد
داريم
وقتى سه
سال پيش
در
بازيهاى
المپيک
آتن که
عراق
توانست
به مقام
شامخ
چهارمى
دست يابد
برخى اين
عنوان را
به مسائل
سياسى
ربط
دادند اما
ديروز
مشخص شد
از اين
خبرها
نبود و آن
تيم جوان
المپيک
آتن،
امروز با
شايستگى
بوسه بر
جام
قهرمانى
زد تا
حقانيت
خود را به
اثبات
برساند.
«شجاعت»
عنصرى
شناخته
شده براى
عراقىها
بود که
بايد به
آن
احترام
گذاشت، ما
حتى
معتقديم
نايب
قهرمان
جام
ملتها
يعنى
عربستان
هم
عليرغم
آنکه
نتوانست
از پس
عراق
بربيايد
اما تيم
قابل
ستايشى
است زيرا
آنها هم
با تيمى
جوان
وارد اين
پيکارها
شدند و
درمجموع
نسبت به
تيمهاى
بزرگى
مثل
استراليا،
ايران،
ژاپن، کرهجنوبي،
ازبکستان
مقام
ارزشمندى
را کسب
کردند.
اتفاقاً
بايد
درآينده
از اين دو
تيم عربى
بيشتر
بشنويم.
|
|
khabars.net
صورت
اسناد
معاهده فین
کنشتاین
به
دو زبان
تورکی
آذربایجانی
و فرانسوی

میللی
شورا-چهارشنبه
28 شهريور1386 : در
سال
1222 ه.ق
مطابق با1807
میلادی،
ناپلئون
بناپارت
امپراطور
فرانسه، در
اردوگاه
فین
کنشتاین (واقع
درلهستان)
محمدرضاخان
قزوینی،
بیگلر بیگی
امپراطوری
ممالک
محروسه
قاجار را
از
طرف
فتحعلیشاه
به حضور
پذیرفت. در
این دیدار
معاهده ای
استراتژیکی
میان
دولتین
قاجار و
فرانسه
منعقد شد که
به دلیل
مکان
انعقاد به
معاهده فین
کنشتاین
موسوم
گردید.
براساس
این معاهده
دو دولت به
همراه
امپراطوری
عثمانی
علیه دو
امپراطوری
بزرگ آن
زمان، یعنی
روسیه
تزاری و
بریتانیا
متحد شدند.
متن این
معاهده به
دو زبان
تورکی
آذربایجانی
و فرانسوی
نوشته شده
است.
نگارش
این معاهده
به زبان
تورکی به
خوبی موید
منزلت این
زبان در نزد
امپراطور
وقت قاجار و
نیز اهمیت منحصر
بفرد آن به
مثابه یک
زبان رسمی آن
در سراسر
ایران می
باشد .





|
|
http://www.millishura.com/Farsi/azses/anlasma.htm
مرتضي
نگاهي”٫ مردي
از آذربايجان
که دوست دارد “احمد
کسروي نوين”
ناميده شود
بای بک |
دوزگؤن, ۲۶-ي
زومار , ۱۱۰۰۷
اینجی ایل,
چولا ۱۸:۳۸ |
 |
. |
ترک+ايراني٫
در تعريف
آقاي نگاهي
براي
تورکهايي
استفاده
ميشود که در
کشور ايران
زندگي
ميکنند.
شايد در
نگاه نخست
اين ادعا
صحيح باشد.
اما با
اندکي تعمق
در اين
ترکيب٫ به
سادگي
ميتوان به
خطرناک
بودن آن پي
برد
استفاده
از ترکيب
پيشنهادي
آقاي نگاهي
نه تنها ملت
تورک را هدف
قرار داده
است که به
ملتهاي
ديگر نيز
حمله ميکند
هويت مجزا و
منحصر به
فرد ملتهاي
مختلف
نبايد در يک
ترکيب
هدفدار
مورد
دستبرد
قرار گيرد
زماني که
وجود “ايران”
زير سوال
است! آيا
منصوب کردن
ملتهاي
مختلف و زير
مجموعه اي
از “ايران”
قرار دادن
آنها! کار
روشنفکرانه
اي ميتواند
باشد؟
|
احمد
کسروي در
نوشته هاي
خود مرتکب
تناقضات
فراوان٫
همچنين
هذيان
گوئيهاي
بسياري شده
است. فردي که
با ادعاي
روشنفکري٫
از طرفداران
قتل عام
فرهنگي ملل٫
برده داري
انسانها و
مخصوصا زنان
بوده است!
چگونه
ميتواند به
عنوان منجي
فرهنگ فارس-آريايي
شناخته شود؟
آيا اين خود
نشان از پوچي
اين فرهنگ
نيست؟
کلمه “آذري”
که توسط احمد
کسروي تحريف
شده است
امروزه به يک
اختلاف عمده
در بين
تحصيلکردگان
عمدتا تازه
به دوران
رسيده تبديل
شده است کلمه
اي که به خاطر
اختلاف
سليقه در
استفاده از
آن باعث
کدورتهاي
بيجائي نيز
ميشود. سالها
پافشاري من
براي
استفاده از
کلمه “آذري”
به عنوان “مخفف
شده تورک
آذربايجان٫
فرهنگ و زبان
آذربايجان”
تقريبا باعث
ايجاد
تغييرات
شگرفي شده
است. امروزه
حتي
نويسندگاني
مانند آقاي
نگاهي نيز به
اين تفاوت
توجه کرده و
در
توضيحاتشان
تفاوتهاي
معنائي بين “آذري
کسروي” را با “آذري
تورک” قائل
ميشوند. تا
ديروز٫ بدون
استثنا٫ “آذري
به معني
آريائي” بود
ولي امروزه
کم نيستند
افرادي مثل
خود من که از “آذري
به عنوان
تورک”
استفاده
ميکنند.
البته
بگذريم که
تلفظ تورک و
ترک نيز مايه
سؤاستفاده
برخيها شده
است
“آذري” به
تعريف احمد
کسروي٫ يعني
فارسهاي
آريائي
باستاني! که
به زبان آذري
باستان سخن
ميگفته اند و
در
آذربايجان
باستاني
ميزيسته اند
کسروي
اينگونه
توجيه ميکند
که٫ با اينکه
هيچ نمونه
کاملي از
کلمات مورد
استفاده در
زبان آذري
موجود نيست و
با توجه به
اينکه ما
هيچگونه
مدرکي از
وجود آنها
نداريم! با
اينحال من
مطمئن هستم
زبان آذري
باستان به
نوعي با زبان
فارسي
امروزي و يا
پهلوي قديم
شباهت داشته
و مردمان آن
ديار نيز
شبيه نژاد
آريائي بوده
اند
احمد
کسروي در
ادامه
مينويسد من
خود نيز آذري
هستم ولي
مانند اجداد
خودم توسط
بيگانگان
مجبور به سخن
گفتن به زبان
تورکي شده ام!
در اين ميان٫
آقاي کسروي
نه دليل
منطقي ارائه
ميکند و نه
خود به حرف
خود ايمان
دارد. براي
اثبات
حقانيت يک
تغيير شگرف٫
در اينجا
تغيير زبان٫
فرهنگ و
تاريخ يک ملت!
بايستي که
قدرتمندانه
تحقيق کرد و
از تمامي
جهات اين
تغيير را به
اثبات
رسانيد. آيا
احمد کسروي
موفق به
اثبات نظريه
سست و بي پايه
خود شده است؟
آيا
طرفداران
تئوري آذري
باستاني (به
تعريف کسروي)
توانسته اند
دلايلي
منطقي در
طرفداري از
آن نظريه غير
علمي ارائه
دهند؟ جواب
هر دو نه است
نظريه
آذريهاي
آريايي
همانقدر بي
اساس و مردود
است که
استفاده از
ترکيباتي
مانند “ترک
ايراني”!. آقاي
نگاهي با
پافشاري
خاصي اين
ترکيب را از
ابداعات
خودشان
معرفي
ميکنند و سخت
از آن دفاع
ميکنند
براي
آشنائي
بيشتر با هر
ترکيبي بايد
از تک تک اجزا
آن تعريف
خاصي داشته
باشيم. با
تقليد
کورکورانه
از اشتباهات
ديگران (مثلا
غربيها
نميتوانيم
ادعاهاي خود
را مثبت و محق
جلوه دهيم
ترک+ايراني٫
در تعريف
آقاي نگاهي
براي
تورکهايي
استفاده
ميشود که در
کشور ايران
زندگي
ميکنند. شايد
در نگاه نخست
اين ادعا
صحيح باشد.
اما با اندکي
تعمق در اين
ترکيب٫ به
سادگي
ميتوان به
خطرناک بودن
آن پي برد
اولين
سوال از مبدع
ترکيب مذکور
اين است:
ايران به
کدام کشور
اتلاق
ميشود؟
همانگونه که
ميدانيم
اسمي که براي
اين منطقه
جغرافيايي
در خاور
ميانه خاصي
انتخاب شده
است کاملا
يکجانبه
بوده و به نفع
قوم خاصي
مورد
استفاده
دارد. در حالي
که امروزه
ديگر کسي
نيست که در
کثيرالمله
بودن اين
منطقه شک کند
قبول
استفاده از
ترکيب “ايران
يک کشور است”
به معني نفي
وجود ملتهاي
مختلف در اين
محدوده
جغرافيايي
است. چرا؟ چون
در انتخاب
اسم براي
منطقه (يا
کشور) از
هيچکدام از
ملتهاي حاضر
در منطقه
نظرسنجي
نشده است. نه
تنها در نام
تحميلي “ايران”
از وجود آنها
نيز اثري
وجود ندارد٫
بلکه برعکس٫
نام “ايران”
نفي کننده
وجود تک تک
آنها نيز هست
حال٫ با
وجود اسناد
فراوان در
خصوص چرائي
انتخاب “ايران”
و نيز اجراي
سياست “يک
کشور٫ يک
ملت٫ يک زبان”
پهلوي و
دنباله روي
رژيم اسلامي
از آن سياست٫
آيا جاي سوال
ندارد که چرا
يک فرد که خود
را متعلق به
يکي از
ملتهاي
موجود در
منطقه (من
ميگويم ملت٫
برخي به
اشتباه يا
مغرضانه
ميگويند قوم!)
ميداند٫
بايد از اسمي
که وجود و
هويت وي را
نفي ميکند
دفاع ميکند؟
در اين
مقاله قصد
ريشه يابي
کلمه “ايران”
که به عمد و
اشتباه و
تحميل
تداعيگر
فارس است را
ندارم. هر
چند٫ در پاره
اي تحقيقات
علمي “ايران”
را برآمده از “آريان”
(در تلفظ
لاتين) که خود
از ترکيب ار+يان
(در تورکي
قديم) اخذ شده
است آورده
اند. قصد من
اما٫ پرسيدن
اين سوال است
که چرا
بايستي براي
فرار از
مشکلات پيش
روي خودمان٫
به دنبال
ايجاد
ترکيبات
کاملا غلط از
واژه هاي
مخرب باشيم؟ “ايران”
واژه اي مخرب
در دست رژيم
شوونيست
فارس است
استفاده
از ترکيب
پيشنهادي
آقاي نگاهي
نه تنها ملت
تورک را هدف
قرار داده
است که به
ملتهاي ديگر
نيز حمله
ميکند. هويت
مجزا و منحصر
به فرد
ملتهاي
مختلف نبايد
در يک ترکيب
هدفدار مورد
دستبرد قرار
گيرد
زماني که
وجود “ايران”
زير سوال است!
آيا منصوب
کردن ملتهاي
مختلف و زير
مجموعه اي از “ايران”
قرار دادن
آنها! کار
روشنفکرانه
اي ميتواند
باشد؟
يکي از
خطراتي که
مقبول واقع
شدن اين
ترکيب
بدنبال دارد
همانا
مشروعيت
دادن به وجود “ايران”
با مفهومي که
در بالا
اشاره شد
ميباشد. با
قبول “ترک
ايراني” بودن!
فرد خودبخود
اصليت و هويت
خود را انکار
کرده و مليت
مستقل خود را
با يک هويت
جعلي عوض
ميکند
شهروند
بودن با مليت
دو موضوع
کاملا
متفاوت
هستند
مليت به “کجا
زيستن” فرد
مربوط نيست٫
بلکه ريشه در “زايش”
وي دارد. يک “تورک
هر کجا که به
دنيا بيايد
تورک است”. يک “عرب”
نيز و يک “فارس”
هم. اين مليت
فرد است.
مليتي که
پشتوانه اي
به بلنداي
تاريخ و به
مستحکمي
واقعيت دارد.
يک تورک٫
تورک زاده
ميشود.
ايرادهاي
بني
اسرائيلي
نظير “ازدواج
با غير” (که از
نظر تعداد و
تاثير در
مقايسه با “ازدواج
با خودي” در حد
صفر است)
نميتواند
دليلي بر
تغيير کردن “ملتها”
و حتي از بين
رفتن ملتها
باشد. امروزه
بعد از
قرنها٫
ملتها هنوز
به حيات خود
ادامه
ميدهند و
جالب اينکه
اسامي خود را
نيز حفظ کرده
اند
شهروند
بودن اما٫
دقيقا به “کجا
زيستن” دلالت
دارد و هيچ
ارتباطي با “زايش”
فرد ندارد. به
اين معني که
اگر يک تورک
در آمريکا به
دنيا آمده
است٫ شهروند
آمريکا
محسوب ميشود.
آنموقع
قوانين
آمريکا
برايش لازم
الاجرا
ميباشد و
براي انجام
کارهاي
روزمره خود
نياز به
يادگيري
آداب و زبان و
در برخي
موارد فرهنگ
آمريکا دارد.
اما اين
اقدامات به
هيچ عنوان در “تورک
بودن” وي
اختلال و
شبهه اي
ايجاد
نميکند
يک فرد در
بين “ملت خود”
و در “سرزمين
خود” شهروند “کشور
خود” ميباشد.
اگر يک تورک
در ازبکستان
به دنيا آمده
است٫ يک “تورک
ازبک” است. اگر
در
آذربايجان
به دنيا آمده
باشد٫ يک “تورک
آذربايجاني” (
يا بصورت
خلاصه تورک
آذري) است. از
اين مثال
ميخواهم اين
نتيجه را
بگيرم که “تورک
آذربايجاني”
به عنوان “هم
قوم” با “تورک
ازبک” و
وابسته به “ملت
بزرگ تورک”
است. “قوم تورک
آذربايجان”
که خود “شاخه
اي از ملت
بزرگ تورک”
است هيچگونه
وابستگي و
شباهتي با
ديگر اقوام
از ملتهاي
ساکن در
ايران ندارد.
يعني “تورک
آذربايجان”
هيچ ارتباطي
با “کرد
کردستان”
ندارد٫ الا
همسايگي. و
همسايه بودن
دليلي بر
قبول کردن
سلطه
بيگانگان
نيست. تورک
آذربايجان
وصي و قيم
خودخوانده
را
برنميتابد.
شورشهاي
مردمي بر
عليه
استبداد و
شوونيسم
گواه اين
مدعاست
“قوم فارس
فارسستان
متعلق به ملت
فارس” است و از
نظر جمعيت در
منطقه ايران
در رديف دوم
بعد از “قوم
تورک
آذربايجان
متعلق به ملت
تورک” است “قوم
کرد” که خود
متعلق به “ملت
کرد” است٫ “قوم
عرب” که خود
متعلق به “ملت
عرب” است و “قوم
بلوچ” که خود
متعلق به “ملت
بلوچ” است نيز
هر کدام به
عنوان يکي از
عوامل مهم
حاضر در
منطقه و صد
البته صاحب
سخن و داراي
حق محسوب
ميشوند
مشکلي که
شوونيسم
فارس٫ به
عنوان حاکم
کنوني منطقه
با آن روبرو
است٫ دادن
حقوق اوليه
تورک و کرد و …
نيست٫مشکل
آنها با
آينده منطقه
است مشکل
آنها با به
رسميت
شناخته شدن
مليتهاي
مختلف است که
اينکار در
تناقض با “ايران
و ايراني”
بودن است
براي
همين٫
سازمانها و
افراد
مختلفي
مامورزت
دارند تا به
هر قيمتي که
شده “ايران”
را حفظ کنند.
حتي اگر شده
به جعل تاريخ
بپردازند٫
قتل عام کنند
يا با
ماسکهاي
روشنفکري
خود شعبده
بازيهاي
ترکيبي راه
بياندازند.
هدف آنها
منحرف ساختن
افکار عمومي
از “ايران”
ميباشد
اگر من
تورک يا توي
عرب از هويت
خودت دفاع
کنيم و
بگوئيم که ما
خود براي خود
آقائي
خواهيم کرد٫
آنوقت
ميدانيد چه
اتفاقي
خواهد
افتاد؟ بله٫
استقلال
واقعي ما در
دستان ما
قرار خواهد
گرفت که اين
اتفاق در
واقع نابودي
شوونيسم
فارس-شيعه
خواهد بود
اين کاري
است که من و تو
بايد با
اتحاد خود و
با درايت
کامل به
پايان
برسانيم.
مشکل ما در چه
ناميده
شدنمان در
نوشته ها و
مقالات اين و
آن نيست٫ ما
خود ميدانيم
که که هستيم و
چه بايد
داشته باشيم.
مشکل ما٫
قبولاندن
وجود و قدرت
ملي خود به
زورگويان و
استعمارگران
در منطقه است
آقاي
کيومرث
نويدي و
امثالهم با
ايجاد
ترکيبهاي
خندا داري
چون “بهر ملت”٫
“زير ملت”٫ “کوچولو
ملت” و .. سعي در
حقانيت
بخشيدن به
استعمار
فارس هستند و
افرادي چون
آقاي نگاهي
با ارائه
ترکيب “ترک
ايراني” پاي
در راهي
ميگذارند که
کسروي آغاز
کرده است
دو گروه
ياد شده٫ يا
خود
نميدانند در
اشتباهند و
يا دانسته در
تلاشند تا
خدمتي به
شوونيسم
فارس
بنمايند. کمک
به شوونيسمي
که در حال
نابودي است
پشت کردن به
واقعيات و
خيانت به ملت
خود ميباشد.
ملت تورک
هرگز و هرگز
آريائي
نبوده و
نخواهد شد
ترکهاي (ترک
در اينجا به
معني “تورک
فارس شده” است)
زيادي در
دستگاه
شوونيسم به
غلامي
مشغولند.
رهبر فارس-شيعه
که خود را
خراساني
ميداند به
عنوان بهانه
اي در دست
شوونيسم
براي
استفاده بر
عليه ملت
تورک تبديل
شده است! در
حالي که ملت
تورک از
مانقوردهايي
حکايت ميکند
که مادر خود
را کشته اند!
اينان در حکم
همان
مانقوردها
هستند
خلخاليها٫
کسرويها٫
بهارلوها٫
عباديها و … هر
کدام به نوعي
براي
مشروعيت
بخشيدن به “ايران
يعني فارس”
تلاش ميکنند.
آنها نه تنها
از واقعيات
غافلند٫ که
سوراخ دعاي
خود را نيز گم
کرده اند
آقاي
نگاهي٫
گنجشک رنگ
شده آريائي٫
ديگر خريدار
ندارد
تبریزلي
باي بک
۱۶/۰۹/۲۰۰۷
گلاسگو

یکشنبه,۱۴
مرداد ۱۳۸۶
اینجا
دیاربکر
تورکیه است،
شهری مدرن و
آزاد
میللی
شورا- 14 مرداد86:
سایت بی بی سی
در خبری تحت
عنوان ”
کردستان
تورکیه،
زندگی در
انسوی حصار”
مرزهای جهل و
جعل را در
نوردید و با
انتشار
اخباری به
شدت کذب و
جعلی از زبان
خانم نفیسه
کوهنورد
کوشید تا
جامعه وطن
دوست کرد در
تورکیه را
بعنوان
افرادی ضد
ملی و ضد تورک
معرفی کند.
این خبرنگار
کوشیده تا
دیاربکر را
که بعنوان
یکی از
شهرهای مهم
تورکیه
شناخته
میشود شهری
فقیر نشین و
واپس مانده
معرفی کند.
این در حالی
است که زعمای
کرد در
تورکیه،
دیاربکر را
نگین
مزاپوتامیا(بین
النهرین)
میدانند و
معتقدند که
شهر مذکور
سریعتر از
بسیاری از
شهرهای
تورکیه در
حال طی مدارج
ترقی است.
برخلاف
ادعاهای
خانم
کوهنورد در
خصوص
ممنوعیت
استفاده از
زبان کردی،
در دانشگاه
دجله
دیاربکر هر
ساله صدها
عنوان کتاب
به زبان کردی
منتشر میشود
و در حال حاضر
دهها نشریه،
کانال
رادیویی و
شبکه
تلویزیونی
محلی در حال
استفاده از
زبان بومی
خود هستند.
نفیسه
کوهنورد که
از سابقه
ارمنی ستایی
بارزی نیز
برخوردار
است در خبر
دروغین خود
از تورکیه
کوشیده تا با
متفاوت نشان
دادن بافت
قومی این
کشور جمعیت
کردها را به
سی میلیون
نفر افزایش
دهد. ارایه
چنین ارقامی
از جمعیت هشت
میلیون نفری
کرد در
تورکیه جز در
راستای
ادعاهای
سازمان
ترورستی پ ک ک
نیست. به نظر
می رسد به
دنبال
برگزاری
انتخابات
اخیر
پارلمانی و
پیروزی
دمکراسی در
تورکیه و
شکست سنگین
تروریسم،
خبرگزاری بی
بی سی و نیز
برخی از
خبرنگاران
وابسته در
صدد هستند تا
مجددا بر آتش
تروریسم در
تورکیه
بدمند.
این خبر در
حالی منتشر
می شود که
خانم
کوهنورد در
زمانی که
اعراب،
تورکها،
کردها و
بلوچها را طی
دو سال گذشته
در شهرهای
الاحواز و
آذربایجان
کردستان و
بلوچستان به
گلوله می
بستند بنحو
شرم آوری
ساکت بود.در
پایان توصیه
می شود
عکسهای خانم
کوهنورد از
دیار بکر را
در سایت بی بی
سی ملاحضه
بفرمایید.
طبیعتا وی
کوشیده تا
بدترین
عکسهای ممکن
را منتشر کند.
اما عکسها در
کل چیز دیگری
می گویند…
ادامه
خبر…
| 18:20
گرينويچ -
شنبه 04 اوت 2007 -
13 مرداد 1386 |
 |
کردستان
ترکیه:
زندگی در آن
سوی حصار
|
نفسیه
کوهنورد
روزنامه
نگار از
ترکیه
|
 |
حصار
تاریخی
دیاربکر،
بزرگترین
شهر
کردنشین
ترکیه،
همچون مرزی
بافته شده
از سنگهای
کبود، این
شهر را به دو
نیم قسمت
کرده است،
یک سو اسیر
فقری آشکار
و سوی دیگر
در تقلای سر
پوش گذاردن
بر "نداری"
پنهان
در
سمت
فقیرنشین
شهر انبوهی
از خانه های
کوچک و بی
شکل در کنار
خیابانها و
کوچه هایی
نه چندان
مرتب صف
کشیده اند و
زباله هایی
که هر ساعت
شبانه روز
کنار پیاده
روها روی هم
انباشته
شده خبر از
بی توجهی
شهرداری به
این بخش می
دهد
این
تصویر
کمابیش در
مجاورت هر
دو طرف حصار
مشابه است
اما با دور
شدن از این
دیوار،
تفاوت این
سو و آن سو هم
رخ می
نمایاند
در آن طرف،
آپارتمانها
و
ساختمانهای
نسبتاً
مدرن جای
خانه های
حقیر پشت
حصار را
گرفته و
فروشگاهها
ورستورانهای
لوکس،
خیابانهای
منظم شهر را
زینت داده
اند
حتی
نحوه پوشش
مردمان دو
سمت شهر نیز
به گونه ای
فاحش از
یکدیگر
متمایز است
در
بخش به ظاهر
مدرن شهر
دیگر بندرت
می توان
اثری از
لباسهای
محلی کردی
را دید،
گویی آن
البسه مختص
ورای حصار
است و تداعی
گر فقری که
در این سو
همه سعی در
فراموش
کردنش
دارند
با
این حال،
مینی
بوسهای
کوچک و
فرسوده ای
که هر روز
بارها و
بارها از
این سو به آن
سوی شهر می
روند به
نسیان فقر
غالب در
دیاربکر
مجالی نمی
دهند و دو
سمت آن را
خواه
ناخواه به
هم پیوند می
دهند.
اما
این شرایط
فقط حکایت
شهر
دیاربکر
نیست، بلکه
فصلی است
کوتاه از
روایتی که
در ترکیه
جریان دارد.
گرچه
در میانه
این کشور
حصاری این
چنین مشهود
کشیده
نشده، چهره
های بغایت
متفاوت غرب
و شرقش، آن
را به نوعی
به دو بخش
تقسیم کرده
است،
وضعیتی که
شاید جاده
های ترکیه
بهترین
راوی آن
باشند.
هرچه
از غرب به
شرق این
کشور نزدیک
می شوید
اتوبانهای
بین شهری با
استراحتگاههای
مدرن و
پیشرفته
جای خود را
به جاده
هایی با
آستفالتهای
ناهموار و
گاه حتی
گذرگاههای
شوسه می
دهند که جز
قهوه خانه
ها و
رستورانهای
بین راهی
هیچ
آسایشگاهی
در آنها
پذیرای
مسافران
نیست.
|

|
بر
بالای
دروازه
قدیمی شهر
دیاربکر
با
لامپهای
نئون جمله
معروف
آتاتورک
نوشته شده:
خوشا به
حال آنکه
می گوید
ترک هستم

|
در
شهرهای
جنوب شرقی
ترکیه
همچون
دیاربکر،
حکاری،
ماردین و ...
نیز دیگر
هیچ اثری از
آن زرق و
برقها و
استانداردهای
اروپایی
شهرهای
غربی این
کشور وجود
ندارد.
انگار
این شهرها
جایی در
رؤیای
اروپایی
شدن ترکیه
نداشته اند
و سالیان
سال است که
به دست
فراموشی
سپرده شده
اند.
مدرنترین
خیابان
دیاربکر
تقریباً
مشابه یکی
ازمعمولی
ترین محله
های
استانبول
یا
آنکاراست و
با این که در
این شهر هم
آثار
باستانی
بسیاری جای
دارد، غیر
از نصب چند
نورافکن در
اطراف آنها
تلاش
چندانی
برای
نگهداری یا
شناساندنشان
به
توریستها
دیده نمی
شود.
البته
این فقط یک
روی سکه است
و روی دیگر
آن مسائلی
بس ریشه
دارتر را
شامل می شود
که در طول
دهه های
پیشین،
ترکیه در
این مناطق
با آن دست به
گریبان
بوده است،
مشکلاتی که
در رأس آن "معضل
کردها" قرار
گرفته و
دولت ترکیه
تمام بی
اقبالی اش
به این
نواحی را با
همین
مناقشه
توجیه می
کند.
هرچند
این معضل از
بدو تولد
جمهوری
ترکیه وجود
داشته است
در اواخر
دهه هفتاد و
اوائل دهه
هشتاد
میلادی رنگ
جدی تری به
خود گرفت و
با جوانه
زدن جنبش
استقلال
طلبی کردها
در آن سالها
به اوج خود
رسید.
دولت
ترکیه به
بهانه
سرکوب این
حرکت، لوله
تفنگهایش
را بسوی
شهرهای
کردنشین
نشانه گرفت
و بدین
ترتیب جنگی
تمام عیار
میان "کردها
و ترکها"
آغازشد،
نبردی که
کمابیش
تاکنون هم
ادامه دارد.
با
این حال در
کوچه پس
کوچه های
شهرها و
روستاهای
جنوب شرق
ترکیه تمام
این مسائل
به گونه ای
دیگرنمایان
می شود و
زمزمه ها و
نجواهای
مردم،
تاریخ را
طور دیگری
بازگو می
کند.
معضلی
به نام 'کردها'
بر
بالای
دروازه
قدیمی شهر
دیاربکر که
یادگار
هزاروششصد
ساله دوران
سلطه
رومیان
است، با
لامپهای
نئون جمله
معروف
مصطفی کمال
پاشا
بنیانگذار
جمهوری
ترکیه
نوشته شده
است: "خوشا
به حال آنکه
می گوید ترک
هستم".
این
در واقع
پایه اصلی
تعریفی است
که قانون
اساسی
ترکیه
درباره
شهروندانش
بیان می کند
و بر اساس آن
تمامی
هموطنان را
فارغ از
قومیتشان "ترک"
می خواند.
البته
به نظر می
رسد دلیل
اصلی
پافشاری
آتاتورک و
یارانش بر
این اصل
شرایطی است
که در زمان
پایه گذاری
جمهوری با
آن مواجه
بودند.
ترکیه
جدید در تکه
ای کوچک از
امپراطوری
پهناور
عثمانی
تولد یافت،
سرزمینی که
قسمت عمده
آن به واسطه
وجود مذاهب
و قومیتهای
گوناگون به
خاک دیگر
کشورها
پیوست یا
بستر زایش
کشورهای
جدید شد و
احتمالاً
اگر ساکنان
جمهوری
ترکیه هم
زیر چتر"ترک
بودن" قرار
داده نمی
شدند، شاید
اکنون
نواحی شرقی
این کشور
نیز دیگر
بخشی از خاک
ترکیه نبود.
|

|
این
تصویر
مانند
فیلمی
تکراری هر
سال از سر
در
ایستگاه
قطار
دیاربکر
اکران می
شود و مردم
برای آنکه
بتوانند
در باغهای
فندق
کناره
دریای
سیاه کاری
پیدا کنند
حاضرند
یکدیگر را
تکه و پاره
کنند

|
با
این حال به
رغم آنکه
این اصل
آغازین
قانون
اساسی
ترکیه به
مقتضای آن
زمان شکل
گرفته، در
طول هشتاد
سال گذشته
همین اصل
زمینه ساز
بسیاری از
مناقشه ها و
کشمکشها
میان دولت و
قومیتهای
مختلف این
کشور بوده
است، چرا که
این تعریف
به نوعی
هویت دیگر
قومها را
نادیده
گرفته و به
عبارتی
آنها را
درون "هویت
ترک" ذوب
کرده است.
از
طرفی، این
اصل همواره
ابزار
برتری جویی
ملی گرایان
افراطی ترک
را فراهم
آورده و در
حکم چماقی
بوده که
برای سرکوب
دیگر
قومیتهای
ساکن این
کشور بارها
به کار آمده
است.
معضل
کردهای
ترکیه نیز
تا حد زیادی
ریشه در این
تعریف دارد
که هنوز یکی
از اصلی
ترین
مشکلات این
کشور به
شمار می رود.
فاروق
بالیقچی،
روزنامه
نگار کرد و
رئیس انجمن
روزنامه
نگاران
جنوب شرق
ترکیه با
اشاره به
این موضوع
می گوید: "هشتاد
سال است که
کردها در
ترکیه
نادیده
گرفته می
شوند و از
حقوق واقعی
خود
محرومند،
آنها کرد
هستند نه
ترک و دوست
دارند با
هویت
خودشان
شناخته
شوند".
فاروق
از خانواده
هایی سخن به
میان می
آورد که از
سر لج با
همین
قوانین
ترکیه
فرزندانشان
را به مدرسه
نفرستاده
اند زیرا تا
مدتها
بسیاری از
والدین کرد
بر این باور
بوده اند که
فرزندانشان
در این
مدارس از
هویت خود
فاصله
گرفته،
زبان مادری
شان
رافراموش
خواهند کرد.
با
اینکه
کردهای
ترکیه
تعداد خود
را جمعیتی
بیش از سی
میلیون نفر
عنوان می
کنند، تا
همین چند
سال پیش نه
ترانه
هایشان از
تلویزیونهای
این کشور
پخش می شد و
نه اجازه
انتشار
نشریه و
کتاب به
زبان کردی
داشتند.
در
این میان
سربرآوردن
حزب
کارگران
کرد (پ ک ک) در
این نواحی
به عنوان
یکی از
دلائل اصلی
سختگیری و
فشار دولت
ترکیه بر
کردها بیان
شده است،
حزبی که
عبدالله
اوج آلان در
سال۱۹۷۸
پایه آن را
گذارد و
آغازگر
مبارزه
مسلحانه
کردهای
ترکیه شد.
این
نبرد ظرف
بیست سال
هزاران
کشته نظامی
و غیرنظامی
بر جای
گذاشت و
ترکیه را در
وحشت حملات
تروریستی
فرو برد.
معصوم،
جوان ۲۸
ساله ای که
شاگرد کباب
پزخانه ای
در مرکز
دیاربکر
است و گویا
سربازی اش
را در بندر
ازمیر در
غرب ترکیه
گذرانده و
مدتی هم در
همان شهر
کار کرده می
گوید: "همه
جای ترکیه
ما شهروند
درجه دوم
محسوب می
شویم،
بسیاری از
ترکها حاضر
نیستند به
ما کار
بدهند، حتی
در دوران
سربازی هم
وقتی شهر
محل
تولدمان را
می فهمیدند
طوری رفتار
می کردند که
انگار ما
دشمن بقیه
ایم".
|

|
سلیمان
که با محمد
و بحری در
قهوه خانه
ای ورق
بازی می
کند می
گوید
بیکاری در
نهایت
کینه ای
عمیق در دل
جوانان
این منطقه
ایجاد می
کند و
زمینه ساز
تمایل
آنها به
گروههایی
مانند پ ک
ک می شود

|
به
گفته معصوم
این
برخوردها
بر زندگی
خصوصی شان
هم گاهگاهی
سایه
افکنده و
بعضی وقتها
باعث شده
دخترانی که
با وی در
ازمیر آشنا
شده اند به
این دلیل که
او کرد است،
ترکش کنند.
زبیده،
خانم
میانسالی
که کنار ما
ایستاده و
صحبتهایمان
را گوش می
کند نیز با
تأکید به
اینکه کرد
نیست اما
چندین سال
در این شهر
به
آموزگاری
مشغول بوده
می گوید: "اگر
در اینجا
زندگی نمی
کردم شاید
بسیاری از
این حرفها
را غلو شده
می پنداشتم
ولی واقعاً
این مسائل
وجود دارد".
او
یادآور می
شود که کرد
نیست و
اکنون هم در
شهر بورسا
در غرب
ترکیه
زندگی می
کند اما
دوران
جوانی اش در
دیاربکر
گذشته و
الآن برای
تجدید
خاطره به
این شهر
آمده و بعد
می افزاید: "دختر
من زاده
دیاربکر
است و به رغم
اینکه تنها
شش سال در
این شهر
زندگی کرده
و دوران
تحصیلش را
از ابتدایی
تا دانشگاه
در آنکارا
به پایان
رسانده،
هنگام
کاریابی به
علت اینکه
زادگاهش
دیاربکر
بوده بارها
مانع
استخدامش
شده اند".
معصوم
در ادامه به
طعنه می
گوید: "آنها
به همه ما به
چشم پ.ک.ک می
نگرند".
این
دقیقاً یکی
از مهمترین
مسائلی است
که ساکنان
شهرهای
جنوب شرقی
ترکیه با آن
دست به
گریبانند و
بارها به
همین دلیل
به تعبیر
فاروق،
روزنامه
نگار کرد، "تنبیه"
شده اند.
وحشتی
که هرگز
فراموش نمی
شود
خیابانهای
شهر
دیاربکر به
گونه ای
ملموس با
مفهوم ترس
در هم
آمیخته
اند، این را
از واکنش
مردم نسبت
به کنجکاوی
بیگانگان
می توان حس
کرد.
کمتر
کسی
حاضراست به
سؤالات یک
غریبه پاسخ
دهد و در
مقابل لنز
دوربین او
قرار گیرد،
در نگاه
مردم،
بخصوص
کسانی که در
محله های
فقیر نشین
شهر زندگی
می کنند،
تردیدی
همراه با
دلهره به
چشم می
خورد، گویی
هر پرسشگری
را به دیده
بازجو و
مأمور
امنیتی می
نگرند که
ممکن است
برای آنها
دردسرآفرین
باشد.
علت
این را باید
در شرایطی
جست که
نزدیک به
پانزده سال
بر این شهر و
نواحی
اطرافش
حاکم بوده و
امکان
زندگی عادی
را از
ساکنانش
ربوده است،
وضعیت فوق
العاده ای
که از سال
۱۹۸۷ به
دنبال
اوجگیری
فعالیت پ ک ک
در مناطق
جنوب شرقی
اعلام شد و
شهرهایش را
به پادگانی
بزرگ مبدل
کرد.
اما
با آنکه این
حکومت
نظامی
گسترده در
سال ۲۰۰۲
پایان یافت
هنوز رد پای
آن روزها در
نهاد
بسیاری از
مردم باقی
مانده است.
آدم
خان، جوان
سی ساله ای
که همراه
دوستانش بر
نیمکتهای
کنار حصار
نشسته، آن
روزها را
بخوبی در
خاطر دارد،
وی در زمان
اعلام
وضعیت فوق
العاده
تقریباً
پانزده سال
داشته و
معتقد است
تا آخر عمر
آن شرایط را
فراموش
نخواهد کرد.
|

|
بر
فراز یکی
از
خیابانهای
دیاربکر
پوستر
دانش
آموزی
آویخته
شده که
توانسته
در کنکور
امسال
برای
اولین بار
رتبه اول
را از آن
این شهر
کند

|
آدم
خان می گوید:
"نیمی از
عمرم را
همیشه در
وحشت به سر
برده ام،
این را
دوستانم هم
تجربه کرده
اند، وقتی
هر صبح چشم
باز می
کردید
اطراف شهر
را پر از
سرباز و
ماشینهای
نظامی می
دیدید، به
شما به چشم
تروریست
نگاه می
کردند".
شیروان
۲۴ ساله هم
در حالی که
به دوستانش
با حرکات
چشم و ابرو
اشاره می
کند مبادا
اجازه
عکاسی از
آنها را
بدهند،
خاطراتش از
آن دوران را
چنین باز گو
می کند: "هر
وقت از
روستا به
شهر می
آمدیم در
جای جای
خیابانها و
جاده ها
بارها
سربازها
جلوی ماشین
ما را می
گرفتند و من
و پدرم را
پیاده می
کردند و بعد
مورد
بازرسی
بدنی قرار
می گرفتیم،
همیشه طوری
با ما رفتار
می شد که
انگار
جرممان
اثبات شده
است اما من
آن موقع
خیلی کوچک
بودم و نمی
توانستم
دلیل این
رفتارها را
بخوبی
بفهمم".
در ان
سالها این
مناطق شاهد
درگیریهای
خونین میان
ارتش ترکیه
و اعضای پ ک ک
بود،
درگیریهایی
که در اوائل
دهه ۱۹۹۰
شدت بیشتری
یافت و منجر
به کوچ
اجباری
هزارن نفر
از دهات
اطراف به
شهر
دیاربکر و
دیگر
شهرهای
بزرگ شد، به
طوری که طبق
آمار رسمی
شورای
امنیت ملی
ترکیه در
سالهای
۱۹۹۰ تا
۱۹۹۵ حدود
۹۵۳ هزار و
۶۸۰ نفر
ناچار به
ترک
روستاهای
خود شدند
اما این رقم
را
سازمانهای
غیردولتی
بیش از یک و
نیم میلیون
اعلام کرده
اند.
صلاح
الدین
چوپان،
رئیس شعبه
سازمان
حقوق بشر و
حمایت از
مظلومان (مظلوم
در) در شهر
دیاربکر با
اشاره به
اینکه در
دهه نود بیش
از سه هزار
روستا در
اطراف این
شهر تخلیه
شده است می
گوید: "قطعاً
در آن دوران
بسیاری از
خانواده ها
برای ثبت
تعدادشان
به
استانداریها
سر نزده اند
برای همین
تعداد
واقعی
قطعاً از
تعداد رسمی
بیشتر است".
علت
اصلی
کوچاندن
مردم از
روستاها در
برگه ها ی
شورای
امنیت ملی
ترکیه،
ممانعت از
حمایت و
پشتیبانی
روستاییان
ار اعضای پ ک
ک عنوان شده
است.
مردان
که ۴۶ سال از
عمرش می
گذرد و خود
از روستایی
در اطراف
حکاری به
دیاربکر
آمده یاد
آور می شود
که در آن
موقع مردم
دهات دو راه
بیشتر
نداشتند،
یا باید در
ده مانده به
عنوان
محافظان
شخصی با
ارتش
همکاری می
کردند یا
باید خانه و
کاشانه شان
را ترک می
گفتند.
او می
گوید: "در هر
دو حالت
مردم ضربه
ای سخت می
خوردند
زیرا اگر در
ده مانده،
با ارتش
همگام می
شدند، پ ک ک
مجالشان
نمی داد و
اگر می
رفتند،
سرگردان
شهرها می
شدند، در آن
سالها پ ک ک
صدها نفر را
به جرم
همکاری با
ارتش به قتل
رساند، حتی
در گلوی
بسیاری از
اجساد به
میزان
حقوقی که از
ارتش
دریافت می
کردند
اسکناس
فروشده بود".
اما
شرایط فوق
العاده،
شکافی بس
عمیق هم
میان مردم
این منطقه و
نظامیان
ترکیه
ایجاد کرده
است.
|

|
اینها
نسل جوانی
اند که می
توانند
آینده این
مناطق را
رقم زنند،
آنها
مسائل را
از دریچه
ای دیگر می
نگرند و
بسیاری از
کشمکشها
را به خاطر
ندارند

|
قدیر
که به همراه
خانواده اش
روستای خود
را ترک کرده
است در این
باره می
گوید: "کسانی
که مانند من
آن روزها را
تجربه کرده
اند اصلاً
نمی توانند
به سربازان
ترک به چشم
سربازان
وطن خود
نگاه کنند،
چون در آن
دوران حتی
مادرها
برای
ترساندن
کودکانشان
و وادار
کردن آنها
به خواب از
این جمله
استفاده می
کردند: "بخواب
وگرنه
سرباز می
آید" ما با
این ترسها
بزرگ شده
ایم".
این
نگرش را
تورقای،
مهندس
۲۹ساله ای
که اهل
آنتالیا در
غرب ترکیه
است و دوره
سربازی اش
را در
دیاربکر
سپری کرده
تأیید می
کند.
به
گفته او، با
اینکه
سربازها
بیرون از
پادگان
یونیفرم بر
تن ندارند،
مردم از
نحوه تراش
موهایشان
سرباز
بودنشان را
تشخیص می
دهند و کمتر
حاضر می
شوند با
آنها هم
صحبت شوند.
هرچند
وضعیت فوق
العاده در
سال ۲۰۰۲ از
این مناطق
رخت بربست،
بسیاری
ازمردم آن
را باور
نکرده اند.
محمدعلی،
صاحب یکی از
قدیمی ترین
هتلهای
دیاربکر می
گوید: "تا
وقتی پ ک ک
هست و دولت
هم گام مهمی
در راه حل
معضل کردها
برنداشته
است، وضعیت
اضطراری در
این نواحی
همچنان
ادامه
خواهد
داشت، گرچه
الآن دیگر
ایست
بازرسیها
را مثل سابق
نمی بینید،
هنوز همه
مردم این
شهر تحت نظر
چشمهای
پنهانند".
بیکاری
و فقر،
مهمترین
معضل مردم
جنوب شرق
در
ایستگاه
قطار شهر
دیاربکر
انبوهی از
مردم با
بقچه ها و
چمدانهایشان
در انتظار
سوار شدن به
قطاری اند
که بسوی
منطقه
دریای سیاه
خواهد رفت.
پیرو
جوان و مرد و
زن تلاش می
کنند با هل
دادن
یکدیگر
زودتر به سر
صف برسند و
هر چه
سربازها به
آنها اخطار
می کنند که
نظم را
رعایت کنند
گوششان
بدهکار
نیست.
جانان،
خبرنگار
محلی
خبرگزاری
دوغان می
گوید که این
تصویر
مانند
فیلمی
تکراری هر
سال از سر در
این محل
اکران می
شود و مردم
برای آنکه
بتوانند در
باغهای
فندق کناره
دریای سیاه
کاری پیدا
کنند
حاضرند
یکدیگر را
تکه و پاره
کنند.
جالب
آنکه پلیس
اجازه
نزدیک شدن
خبرنگاران
را به
کارگران
نمی دهد و
تأکید می
کند کسی عکس
نگیرد.
جلیل،
یکی دیگر از
خبرنگاران
محلی که
توانسته
پنهانی عکس
بگیرد علت
ممانعت
سربازان را
چنین بازگو
می کند: "این
هم قسمتی از
معضل کردها
دراین کشور
است که
مانند بقیه
مشکلاتشان
همواره از
سوی برخی
مراکز قدرت
با سانسور
مواجه می
شود".
|

|
با
آنکه پدر و
مادر ملک
کرد هستند
او اصلاً
زبان کردی
را
نیاموخته
و حتی برخی
از محاوره
های عادی
را هم
متوجه نمی
شود، می
گوید خود
را در درجه
اول ترک می
داند و
دلیلی نمی
بیند بر
کرد بودنش
پافشاری
کند

|
در
اطراف این
شهر و دیگر
نواحی جنوب
شرقی ترکیه
تنها تعداد
انگشت
شماری
کارخانه به
چشم می خورد.
در
واقع بیست
سال وضعیت
فوق العاده
و
درگیریهای
خونین مانع
از آن شده که
سرمایه
داران ترک
به این
مناطق جذب
شوند.
از
سوی دیگر،
خیل
مهاجرانی
که از
روستاهای
اطراف
بناچار به
شهرهایی
مانند
دیاربکر
کوچ کرده
اند نیز
بیکاری را
در این
نواحی
افزایش
داده است.
علاوه
بر این، با
اینکه مدتی
است باز گشت
به روستاها
آغاز شده
بسیاری از
جوانان کرد
روستایی
دیگر
تمایلی به
ماندن در
دهات
ندارند.
سلیمان،
محمد و
بحری، سه
جوانی که در
قهوه خانه
ای مشغول
ورق بازی
کردنند می
گویند هیچ
کاری پیدا
نکرده اند و
نتوانسته
اند برای
فندق چینی
هم بروند.
آنها
هر روز صبح
از روستا به
شهر می آیند
و با ماشینی
که شراکتی
خریده اند
مسافر از
دهات به
دیاربکر می
آورند اما
مجبورند
تمام روز را
در این قهوه
خانه
بگذرانند
تا شب که چند
مسافر دیگر
را به ده
برگردانند.
سلیمان
می گوید
بیکاری در
نهایت کینه
ای عمیق در
دل جوانان
این منطقه
ایجاد می
کند و زمینه
ساز تمایل
آنها به
گروههایی
مانند پ ک ک
می شود.
شهموز
آقباش رئیس
فدراسیون
تجار و
صاحبان
صنایع جنوب
شرق ترکیه
هم معتقد
است تنها
راه حل معضل
کردها در
این کشور
اقبال
بیشتر
سرمایه
گذاران به
این مناطق
است و تأکید
می کند که
دولت باید
مشوقهایی
جذاب برای
تحقق این
امر در نظر
گیرد.
البته
در دو سال
گذشته دولت
ترکیه طرح
بخشودگی
مالیاتی را
برای
سرمایه
گذاران در
مناطق
محروم به
اجرا
درآورده
است اما به
رغم این،
هنوز تعداد
اندکی حاضر
شده اند
برای راه
اندازی
پروژه
هایشان به
جنوب شرق
ترکیه
بیایند
زیرا فقط
رهایی از
مالیات
برای جذب
سرمایه
کافی نبوده
و امنیت نیز
نقش اصلی در
این امر
ایفا می کند.
این
در حالی است
که به گفته
آقای
آقباش،
بسیاری از
سرمایه
گذاریها در
این منطقه
با شکست
مواجه شده
است.
فیض
الله، یکی
دیگر از
تجار کرد در
این باره می
گوید: "بعضیها
نمی خواهند
این منطقه
رشد کند
زیرا توسعه
این منطقه و
رفع معضل
بیکاری
جوانان به
زیان آنها
تمام می شود".
او
دقیقاً
بیان نمی
کند که چه
کسانی
مخالف
بهبود
وضعیت جنوب
شرق ترکیه
اند اما
تأکید می
کند در هر دو
طرف ترک و
کرد هم
کسانی از هر
گونه اقبال
به این
مناطق
ناخشنود می
شوند.
ولی
برخی از
مردم مانند
گنجو،
معتقدند
نباید گناه
عقبماندگی
را مدام به
گردن این و
آن انداخت.
|

|
در
هر دو حالت
مردم ضربه
ای سخت می
خوردند
زیرا اگر
در ده
مانده، با
ارتش
همگام می
شدند، پ ک
ک مجالشان
نمی داد و
اگر می
رفتند،
سرگردان
شهرها می
شدند،

|
او که
در دانشگاه
شهر قارص در
شرق ترکیه
اقتصاد می
خواند در
این باره می
گوید: "درست
است که دولت
به منطقه ما
کم توجهی
کرده اما
اگر وضعیت
ما الآن
اینطور است
به این خاطر
است که ما
خودمان هم
به خودمان
خیانت کرده
ایم".
وی
یادآور می
شود که
زمانی مردم
ماشینهای
راهسازی را
در این
مناطق
شبانه به
آتش کشیدند
و مصالحی را
که برای
ساخت مدرسه
به یکی از
دهات آورده
شده بود به
جایی
نامعلوم
منتقل
کردند.
با
این حال
گنجو بر این
باور است که
نسل جوان
اکنون به
مسائل به
گونه ای
دیگر می
نگرد و
بسیاری از
ساکنان این
منطقه هم سر
عقل آمده
اند.
نسل
جوان معضل
کردها را
فراموش
کرده است؟
بر
فراز یکی از
خیابانهای
دیاربکر
پوستر دانش
آموزی
آویخته شده
که توانسته
در کنکور
امسال برای
اولین بار
رتبه اول را
از آن این
شهر کند.
در
ایستگاههای
اتوبوس هم
تصاویر
دیگر دانش
آموزان
ممتاز
دیاربکری
نصب شده است.
اینها
نسل جوانی
اند که به
گفته
فاروق،
روزنامه
نگار کرد،
می توانند
آینده این
مناطق را
رقم زنند.آنها
مسائل را از
دریچه ای
دیگر می
نگرند و
بسیاری از
کشمکشها را
به خاطر
ندارند.
شاید
بهترین
نمونه از
این نسل
دسته ای از
دانش
آموزانی
باشند که بر
بالای حصار
دیاربکر با
معلمشان در
حال قدم
زدنند.
آنها
همگی
شاگردان
مدرسه ای در
همین شهرند
و در کلاس
دوم
راهنمایی
درس می
خوانند،
وقتی با
آنها
درباره
نگاهشان به
معضل کردها
صحبت می
کنیم، طوری
جواب می
دهند که
انگار این
مسئله ربطی
به ایشان
ندارد.
ملک،
دختر
پانزده
ساله ای که
در همین شهر
چشم به دنیا
گشوده می
گوید: "بله
این روزها
این موضوع
مطرح می شود
اما به نظر
من چنین
چیزی وجود
ندارد".
با
آنکه پدر و
مادر ملک
کرد هستند
او اصلاً
زبان کردی
را
نیاموخته و
حتی برخی از
محاوره های
عادی را هم
متوجه نمی
شود.
وی
تأکید می
کند که خود
را در درجه
اول ترک می
داند و
دلیلی نمی
بیند بر کرد
بودنش
پافشاری
کند.
ملک و
دوستانش
چیز زیادی
از دوران
وضعیت فوق
العاده به
خاطر
ندارند.
سرکان
یکی دیگر از
اعضای گروه
می گوید: "ما
از ترور می
ترسیم،
دوست
نداریم در
شهرمان
درگیری رخ
دهد".
|

|
هنوز
بعضی از
جوانان
بزرگسالتر
که برخی
معضلات و
تبعیضها
را تجربه
کرده اند
در نهایت
مانع از آن
می شوند که
دست کم تا
مدتی نسل
جدید هویت
خود را
فراموش
کند و کینه
های قدیمی
قومش را
ازیاد
ببرد

|
ثریا
که معلم
آنهاست
درباره نسل
جدید
شهرهای
کردنشین می
گوید: "در
شهرهایی
مانند
دیاربکر که
مردم سعی در
مدرن شدن
دارند دیگر
آن اصرار
گذشته به
آموختن
زبان کردی
هم وجود
ندارد".
جالب
آنکه دو سال
قبل وقتی
بالاخره پس
از سالها
کلاسهای
زبان کردی
در چند شهر
جنوب شرقی
ترکیه
بازشد،
صاحبان
آنها به
دلیل کم
اقبالی
مردم ناچار
به تعطیلی
این کلاسها
شدند.
در
مقابل،
کلاس زبان
انگلیسی که
یک مرکز
آموزشی
آمریکایی
در دیاربکر
باز کرده،
توانسته در
مدت کوتاهی
تعداد
زیادی دانش
آموز جلب
کند.
برفین،
یکی از
آموزگاران
این مرکز با
اشاره به
تابلویی که
بر سر در
کلاس نصب
شده و هشدار
می دهد در
داخل کلاس
صحبت کردن
به زبان
ترکی ممنوع
است، می
گوید: "ببنید
برای اولین
بار در
کلاسی در
شهرهای
کردنشین نه
تنها زبان
کردی که
ترکی هم
ممنوع است،
الآن وقت آن
رسیده که
جوانان این
منطقه و این
کشور به
مسائل جدی
تری فکر
کنند و آن
همگام شدن
با جهان
است، چه
لزومی دارد
خود را اسیر
یک زبان
محلی کنند؟"
با
وجود این،
برفین
تأکید می
کند که هنوز
بعضی از
جوانان
بزرگسالتر
که برخی
معضلات و
تبعیضها را
تجربه کرده
اند در
نهایت مانع
از آن می
شوند که دست
کم تا مدتی
نسل جدید
هویت خود را
فراموش کند
و کینه های
قدیمی قومش
را ازیاد
ببرد.
سال
گذشته در
مراسم جشن
جمهوری
ترکیه در
یکی از
مدارس
ابتدایی
دیاربکر،
والدین و
خواهر و
برادرهای
بزرگتر
دانش
آموزان به
آنها اجازه
حضور در
مدرسه
ندادند که
همین موضوع
باعث
درگیری بین
والدین و
معلمان شد.
البته
بسیاری
مانند
برفین بر
این باورند
که به رغم
موضعگیریهایی
از این دست،
اگر مردم
اطمینان
پیدا کنند
که حقوقشان
پایمال
نشده و
هویتشان
انکار
نخواهد شد
حداقل بسوی
گروههای
تندرو جلب
نمی شوند و
راههای
مسالمت
آمیزی برای
حل
مشکلاتشان
خواهند
یافت.
به
گفته رئیس
سازمان
غیردولتی
حقوق بشر در
شرق ترکیه،
درسه سال
اخیر به طور
چشمگیری از
تعداد
کسانی که به
پ ک ک می
پیوستند
کاسته شده
است
با
این حال
هنوز ترکیه
نتوانسته
راه حلی جدی
برای این
معضل
دیرینه
خودبیاید
اما
به نظر
بردان،
جوان ۲۶
ساله ای که
دانشجوی
حقوق است تا
وقتی که ترک
بودن بر
ترکیه ای
بودن سایه
افکند معضل
کردها هم در
این کشور حل
نشدنی باقی
خواهد ماند
شب
هنگام که
نورافکنهای
اطراف حصار
دیاربکر
روشن می
شود، او به
لامپهای
نئونی
اشاره می
کند که شعار
معروف
آتاتورک با
آنها نوشته
شده،
لامپهایی
که
خاموشند،
می گوید: "شاید
این اولین
گام در
زدودن کینه
های دیرینه
و رفع
اشتباهات
گذشته باشد
|
BBC
| چهارشنبه
۲۸ شهريور
۱۳۸۶ - ۱۹
سپتامبر
۲۰۰۷ |
|
| |
ایران
پایدار
و مصدق
ماندگار
است
دکتر
پرویز
داورپناه
سعدیا
مرد
نکونام
نمیرد
هر گز
/
مرده
آنست که
نامش به
نکویی
نبرند
مردان
بزرگ
تاریخ
هرگز
نمی
میرند.
تاًثیر"
شخصیت
در
تاریخ"
همچنان
بحثی
زنده
است.
قهرمانانی
چون
گاندی،
نهرو و
مصدق در
مبارزات
ضد
استعماری
و ضد
استبدادی
کشورشان
برای
کسب
استقلال
و آزادی
هرگز
فراموش
نمی
شوند و
همیشه
زنده
جاویدند.
در
تاریخ
مبارزات
ملت
ایران
برای
کسب
استقلال
و آزادی
نام
مصدق
چون
مشعلی
فروزان
روشنائی
بخش راه
مبارزات
مردم
آزاده
سرزمین
ما و
همیشه
زنده و
ماندگار
است.
مصدق،
درس
آزادی و
استقلال
را برای
ما به
یادگار
گذاشت و
به ما
یاد داد
که در
دفاع از
وطن
خود،
درمقابل
دشمنانی
که چشم
طمع به
ذخائر
ملی
ایران و
تجزیهء
سرزمین
عزیزمان
دوخته
اند،
لحظه ای
از پای
ننشینیم.
دکتر
مصدق
امکانات
زیادی
داشت که
عمری را
در تنعم
و آسایش
سپری
کند،
اما
هرگز
چنین
نکرد .
زندگی
او برای
کسب
آزادی
و
استقلال
ایران،
سراسر
در
زندان و
تبعید
گذشت .
محمد
رضا شاه
حتی به
وصیت
نامه
مصدق که
خواسته
بود، در
گورستان
ابن
بابویه،
در کنار
شهدای
سی تیر
دفن
شود،
وقعی
نگذاشت
و اکنون
او در
اطاق
غذاخوریش
در احمد
آباد
مدفون
است.
در
هفته
های
اخیر،
بار
دیگر
خطر جنگ
جدیدی
در خاور
میانه و
حمله
نظامی
آمریکا
به
ایران
فزونی
یافته
است.
ایران،
چه در
دوران
قدیم و
چه در
عصر
جدید،
همواره
با
یکپارچگی
و
دلاوری
در
مقابل
مهاجمان
و
بیگانگان
و
استعمارگران
مقاومت
و
استقامت
کرده
است.
هر
وقت
بیگانگان
برای ما
نقشه
آلترناتیو
سازی
ساخته
اند، از
طرف
مزدورانشان
به حربه
ناجوانمردانهء
تحریک
اقوام و
عشایر
دست زده
و ملت ما
را بجان
هم
انداخته
اند.
در
گذشته
قیام
قشقائیها،
فاجعهء
سمیرم،
نهضت
جنوب و . . .
از طرف
انگلیسیها
ایجاد
می شده
است.
و
امروز
آمریکا
با
سلطنت
طلبان و
بخشی از
گروههای
چپ و
راست و
احزاب
کرد
تجزیه
طلب
طرفدار
سیاست
آمریکا
و آقای
ارنست
تیمرمن،
عضو
عالیرتبه
سازمان
جاسوسی
آمریکا،
سیا،
وشخصیبت
نئومحافظه
کار
امریکائی
و
وابسته
به
دولت
آقای
بوش
نقشه ای
در دست
اجرا
دارند و بعد
از
کنگره
همبستگی
در
واشنگتن
و نشست
همبستگی
پاریس،
دنبال
آلترناتیو
سازی در
ایران
با شروع
حملهء
نظامی
آمریکا
و تحریک
اقوام و
تجزیه
ایران
می
گردند و
از آنجا
که با
مقاومت
و
استقامت
واعتراض
شدید
ملیون و
ملی
مذهبیها
و
سوسیالیستها
و احزاب
چپ
مستقل
در
ایران و
خارج از
کشور
مواجه
شده
اند،
مصدق
ستیزی
را در
صدر
برنامهء
سیاسی
خود
قرار
داده
و هفته
ای نیست
که نوکران
و جیره
خوارانشان،
ناسزاگوئی
و اهانت
به دکتر
محمد
مصدق
ورهبران
ملی را،
وسیلهء
خوش
خدمتی
به سیا
وجنگ
طلبان
آمریکایی
و
خاندان
پهلوی
نکنند.
کسی
نیست از
این
طرفداران
حقوق
بشر!! و
مجریان
دموکراسی
!! سئوال
کند: اگر
" مصدق
مرده
است" ،
به آدم
مرده که
دیگر
چوب نمی
زنند.
گفتن
اینکه
اگر
مصدق
قبل از
ملی شدن
نفت
میمرد،
شخص
دیگری
این امر
را
انجام
میداد،
سخنی
است بی
پایه و
نادرست،
چون که
در مصدق
خصوصیاتی
بود که
در هیچ
یک از
مردان
سیاست
آن روز
نبود.
مصطفی
رحیمی
به
درستی
می گوید:
«
جامعهء
بشری
کارخانه
پشم
ریسی
نیست تا
اگر
دوکی از
کار
افتاد
بیدرنگ
یدکی
آنرا
نصب
کنند و
کار
تمام
شود.
افراد
جامعه
هم یک
مهره از
کل اند و
هم در
بردارنده
کل.
در
مورد
پیشوایان
روابط
دشوارتر
می شود،
زیرا
تاًثیر
متقابل
پیشوا
در
جامعه و
جامعه
در
پیشوا
چنان
عظیم
است که
شکافتن
و تجزیه
و تحلیل
آن هم
کار
فیلسوف
است و هم
کار
جامعه
شناس.
...
تاریخ
را چه
کسی یا
کسانی
می
سازند؟
بحث
هنوز
داغ است.
شاید
بتوان
گفت که
سازنده
تاریخ
توده ها
هستند.
ولی هیچ
تاریخی
بی وجود
پیشوایان
فکری و
سیاسی
ساخته
نمی شود.»
در
طول
مبارزات
ملت
ایران،
اصالت و
صحت عمل
و
مقاومت
و
ایستادگی
دکتر
محمد
مصدق در
برابرقدرتهای
استبدادی
و
استعماری،
وی را
بعنوان
یک
شخصیت
قاطع و
انحراف
ناپذیر
در
رهبری
نهضت
ملی
ایران
مشخص و
نمودارساخته
است.
کوشش
برای
استقرار
دموکراسی
جز از
طریق
مبارزه
با
استبداد
امکان
پذیر
نبود و
مصدق در
سراسر
زندگی
لحظه ای
از
مبارزه
برای
دموکراسی
فارغ
ننشست.
دفاع
از
استقلال
کشور جز
ازطریق
مبارزه
با
استعمارگران
امکان
پذیر
نبود
ومصدق
این امر
را نیز
نادیده
نگرفت.
مصدق
از
یک طرف
مورد
علاقه و
احترام
ایرانیان
وطن
پرست
است و از
طرف
دیگر
دشمنان
آزادی و
استقلال
ایران
با وی سر
عناد
دارند.
آنچه
دکتر
مصدق در
تاریخ
ایران
بر جای
گذاشت ،
یک مکتب
است.
مکتب
وطن
دوستی و
صداقت و
ایثار.
مبارزه
ملت
ایران
ذاتا" و
اساسا"
مبارزه
ای است
علیه
استعمار
خارجی و
استثمار
داخلی و
چون این
دو برای
حفظ
تسلط
خود در
ایران
به قهر و
زور
متوسل
می
گردند،
لذا
مبارزه
ملت
ایران
علیه
استبداد
و
دیکتاتوری
در
آخرین
تحلیل
مبارزه
ای است
برای
رهائی
از
استعمار
و
استثمار
که در
حقیقت
دو روی
یک سکه
اند.
کودتای
بيست و
هشت
مرداد،
دولت
دکتر
مصدق را
ساقط
کرد ولی
اصالت
نهضت
ملی و
درستی
اعتقادات
و
هدفهای
دکتر
مصدق را
باثبات
رساند
ونشان
داد که
نهضت
ملی
ايران و
دکتر
مصدق و
يارانش
بدون
انحراف
در خط
مستقيم
آزادی و
استقلال
ملت
ايران
باقی
ماندند
و تا
ايثار
جان از
پای
ننشستند
و يک قدم
پا به
عقب
نگذاشتند.
امروز
نیز
نیروهای
آزادیخواه
و میهن
دوست
ایرانی
که
احقاق
حقوق
ملی
مردم
ایران ،
استقلال
و آزادی
و
دموکراسی
همهء هم
و غم شان
است
هرگز در
تشکیل
رهبری و
آلترناتیوسازی
(جایگزین
سازی) از
سوی
آمریکا
و سیا
وکودتاچیان
بیست و
هشت
مرداد
شرکت
نمی
کنند و
از این
خطر
برای
ایران
غافل
نیستند.
در
نشست "
همبستگی"
پاریس
هم که
افراد
قلیلی
از
سلطنت
طلبان
تا
جمهوری
خواهان
چپ و
پاسدار
و انصار
حزب
الله
فراری و
احزاب
کرد
تجزیه
طلب
حضور
داشته
اند،
سئوال
این است
که چه
چیز
میتوانست
این
افراد
ناهمگون
را گرد
هم ﺁورد؟.
همانطور
که از
نام
نشست
پیداست
ظاهرا"
این یک
همایش
همبستگی
طرفداران
دموکراسی
و حقوق
بشر زیر
نظر کنت
تیمرمن
عضو
عالیرتبه
سازمان
جاسوسی
آمریکا،
سیا،
بوده
است. اما
هدف
اصلی،
در واقع
ﺁلترناتیو
سازی
تحت امر
سیا در
ایران
بعد از
حمله
نظامی
آمریکا
می
باشد که
در
افغانستان
و عراق
نیز
سابقه
داشته
است.
آقای
کنت
تیمرمن
مدیر
اجرائی «
بنیاد
دموکراسی
در
ایران» و
کارشناس
مسائل
ایران
در سال 1983
میلادی
در مجله
کوئین
در
اورشلیم
می
نویسد: "
اسرائیل
برای
اینکه
ماندگار
باشد،
باید
کشورهای
بزرگ
خاورمیانه
درهم
شکسته و
تجزیه
شوند. و
آنگاه
مثال
عراق
را
میزند
با کرد و
سنی و
شیعه- و
مصر با
قبطی و
عرب و
ترک و . . .
که
آماده
تجزیه
اند."
و
اکنون
آقای
تیمرمن
دارد
طرح
نقشه
تجزیه
ایران و
آلترناتیو
سازی را
با مشتی
از بی
حمیت
ترین "
ایرانیها"
آماده
می کند.
تمام
مدارک
و شواهد
نشان
ازآن
دارد که
کنفرانس
پاریس
برای
استقرار
مجدد
پادشاهی
درخاندان
پهلوی
با
کمک
نئومحافظه
کاران
امریکا
و لابی
اسرائیل،
و تجزیه
ایران
تشکیل
یافته
بود.
این
ازوظایف
مهم
سازمانهای
سیاسی
مستقل،
دموکرات
و ایران
دوست
است که
فوری
اسامی
همکاران
ایرانی
آقای
تیمرمن
و سیا را
برای
اطلاع
مردم
منتشر
کنند. و
بسیار
هشیار
باشند،
زیرا که
حضرات
قصد
دارند
در
کنگره
ها و
مجامع سازمانهای
اپوزیسیون
نفوذ
کرده و
سیاست
خصمانه
و جنگ
طلبانه
آقای
بوش و
تیمرمن
را
توجیه
کنند.
آقای
تیمرمن
و سیا
اگر دل
نگران
دموکراسی
و حقوق
مردم
ایرانند،
بهتر
است با
نام
کاذب "
بنیاد
دموکراسی
در
ایران"
از بدیل
سازی
دست
بردارند
و آگاه
باشند
که
دستشان
رو شده
و دیگر
حنایشان
رنگ
ندارد.
اگر
قرار
باشد
رژیمی، استقلال
و
دموکراسی
را که
لازم و
ملزوم
یکدیگرند،
فدای
منافع
بیگانگان
و دوام
خود کند
از آن
مردم
نیست.
سخن
بر سر
ادامه
خدمت به
استقلال
و به
آزادی
است
وگرنه
چند
صباحی
ادامه
قدرت بر
خلاف
آزادی،
بمدّد
تعقیب و
حبس و
کشتار
مخالفان
از هر
چکمه
پوش و
قداره
بند
بیگانه
ای نیز
مانند
دوران
آریامهری
ساخته
است.
تحکیم
دموکراسی
در
حیطهء
سیاسی و
بسط آن
به همهء
شئون
اجتماعی
و
اقتصادی
و
فرهنگی
جامعه،
با
سپردن
اداره
امور
مردم در
همهء
حیطه
های کار
و زندگی
روزمرّه
محلی و
شهری و
منطقه
ای بدست
ارگانهای
منتخب
خود
مردم
میسر
است.
ایران
هر گز
نخواهد
مرد و
مصدق
نیز
ماندگار
است
زیرا که
میراث
معنوی و
راه
سیاسی
مصدق
امروز
نیز
مانند
گذشته
تمام
ارزش و
فعلیّت
خود را
حفظ
کرده
است و
فرا
رفتن در
این راه
نه از
طریق
حکومت
آلترناتیو
بیگانگان
ونفی
دموکراسی
و
استقلال
و تجزیه
ایران،
بلکه
فقط از
راه
تحکیم و
بسط هر
چه
بیشتر
دموکراسی
و دفاع
از
تمامیت
ارضی
ایران ممکن
خواهد
بود.
دکتر
پرویز
داورپناه
ـ
28
شهریور
1386
|
|
|
|
asrenou
| |
|
|
اردیبهشت 86
|
| |
|
پيامبر
عشق
|
|
گزارشي
از
سمپوزيوم
جهاني
مولانا در
تركيه
عبدالکریم
سروش
|
|
سمپوزيوم
جهاني
مولانا
جلال
الدين در
روزهاي
هشتم تا
دوازدهم
ماه مي 2007 (هجدهم
تا بيست و
دوم
ارديبهشت
1386) با
همكاري
يونسكو و
وزارت
فرهنگ
تركيه
نيمي در
استامبول
و نيمي در
قونيه
برگزار شد.
محققاني
از تركيه،
پاكستان،
مالزي،
اندونزي،
تاجيكستان،
روسيه،
فرانسه،
مصر،
لبنان،
سوئد،
ازبكستان
و ... همچنين
نزديك
بيست نفر
از مولوي
شناسان
ايران
شركت
داشتند كه
از ايران و
كشورهاي
ديگر (به
خصوص
آمريكا)
بدانجا
آمده
بودند.
درين
سمپوزيوم
بيش از 150
مقاله به
سه زبان
تركي،
فارسي و
انگليسي
عرضه
گرديد.
آقاي دكتر
سيدحسين
نصر
سخنران
ايراني
جلسه
افتتاحيه
و جلسه
اختتاميه
بود. وي در
خطابه خود
بر اين
نكته
تأكيد
ورزيد كه
مولوي يك «قديس
مسلمان»
است و
مسلمان
بودن وي
ركن ركين
شخصيت
اوست و در
هيچ
توصيفي از
او، اين
نكته
نبايد از
قلم بيفتد.
در قونيه،
پس از
پايان
سخنرانيهاي
روز نخست،
يك برنامه
سماع سنتي
نيز به
تفصيل
اجرا
گرديد.
مديريت
سمينار،
مديريتي
كارآمد و
قابل
تحسين بود.
ترجمهها
از دو زبان
فارسي و
انگليسي
به تركي (نه
بالعكس)
انجام ميگرفت
كه رضايتبخش
بود، و از
همه مهمتر
آنكه «فارسي»
جزو زبان
رسمي
سمپوزيوم
قرار داشت
كه البته
از كنگرهاي
در باب
مولانا جز
اين
انتظار
نميرفت.
سخنراني
من در 9 مي 2007
در سمينار
استانبول،
با نام «پيامبر
عشق» ]
مولوي و
مثنوي و
قرآن[
ايراد شد.
متن آن به
قرار زير
است:
***
از
سراپاياي
مثنوي
پيداست كه
عارف
عاشق،
جلالالدين
مولوي را
با قرآن
انس بسيار
بوده است.
در كلِّ
مثنوي بيش
از دو هزار
بار به
آيات قرآن
ارجاع
رفته و
معناً يا
لفظاً از
آن اقتباس
شده است.
شايد
احياءالعلوم
ابوحامد
غزالي
ازين حيث
با مثنوي
قابل قياس
باشد و بس.
اين
آشكارترين
نسبت است
كه در خصوص
آن پژوهش
بسيار
رفته است.
اما نسبت
دوم، نسبت
پيامبر با
قرآن است:
مولوي
قرآن را هم
كلام خدا
هم كلام
پيامبر ميداند
و بلكه با
تعبيري كه
در موارد
مشابه به
كار ميبرد،
پيامبر را
جز «روپوشي»
براي فعل
خدا نميداند:
يعني خدا
خود ميگويد
و خود ميشنود
و پيامبر
همچون
كسيكه
پريان او
را مسخر
كرده
باشند و
كلام در
دهان او
بگذارند:
چون
پري را
ايـن دم و
قانــون
بــود
كردگــار
آن پــري
را چــون
بود
گرچه قرآن
از لـب
پــيغمـبر
اســت
هر كه گويد
حق نگفته
كافر است
در بشر "روپوش"
كرده است
آفتاب
فــهم كـن
والله
اعلــم
بـالصــّواب
به
عبارت
ديگر
تجربه
اتحادي
پيامبر با
خدا در
هنگام وحي
و بيخودي
او، فاصله
و فرقي
ميان آن دو
نميگذارد
و كلام را
به هر دو ميتوان
نسبت داد
همچنانكه
مجنون بر
اثر اتحاد
عاشقانه
با ليلا ميترسيد
كه اگر
زخمي بدو
رسد، ليلا
هم زخمي
شود:
ترسم
اي فصّاد
چون فصدم
كـني
نيش را
ناگــاه
بر ليــلا
زنـي
من كيم
لــيلا و
لــيلا
كيست من
ما يكي
روحيم
اندر دو
بدن
ازين
مهمتر وي
قرآن را
بيان و
آينه
احوال
انبيا ميداند
(نه بيان
قصههاي
آنان). اين
مقدار را
به صراحت
ميگويد و
باقي را به
خواننده
فهيم واميگذارد.
آيا نميتوان
نتيجه
گرفت كه به
گمان
مولانا
قرآن آينه
احوال
پيامبر
اسلام هم
هست؟ يعني
شخصيت
پيامبر و
تحول
احوال وي
نيز در
قرآن
منعكس شده
است؟ اگر
فراز و
فرودي در
بلاغت
قرآن هست (كه
هست) و اگر
قبض و بسطي
و تكرار و
تفاوتي در
بيان
داستانها
هست (كه هست)
و اگر شدت و
رحمتي و
لطف و
عتابي در
خطابات
قرآني هست (كه
هست) آيا
نتيجه بست
و گشاد
احوال
نبيّ
نيست؟ و
آيا ازين
جا بابي
تازه بر
فهم «روان»
نبي و
حقيقت وحي
و تفسير
قرآن باز
نميشود:
هســت
قرآن
حــالهاي
انــبيــا
ماهيان
پاك بحر
كـبريا
چون كه در
قرآن حق
بگريختي
با روان
انــبيـا
آمــيختي
ور
بخوانيّ و
نه يي قرآن
پذير
انبياء و
اوليا را
ديدهگير
شك
نيست كه آن
قبض و بسط
هم از حق ميآيد
و ماهيان
همه
چيزشان از
درياست. از
جامعه
گرفته تا
غذا و دوا:
ماهيان
را نـقد شد
از عين آب
نان و آب و
جامه و
دارو
وخواب
پاسبـــان
بر
خوابناكان
برفزود
ماهيان را
پاسبان
حاجــت
نــبــود
و
اما نسبت
سوم، نسبت
قرآن با
خوانندگان
است. مولوي
درينجا
نكتههاي
حكيمانه
بسيار
دارد. از آن
جمله
اينكه
قرآن از
ابتدا تا
انتها درس «نفي
سببيت» به
مردم ميآموزد
و به آنان
نشان ميدهد
كه اسباب و
علل هيچكارهاند
و خدا همهكاره
است. البته
عادت، ما
را به
استفاده
از اسباب
دعوت ميكند
اما نگاه
تيزبين،
اين اسباب
را «روپوشي»
ميبيند و
بس:
جمله
قرآن است
در قطع سبب
عــزّ
درويــش و
هــلاك
بولهــب
همچنين ز
آغــاز
قـرآن تا
تمام
رفض اسباب
است و علّت
والّسلام
ديگر
اينكه در
قرآن
سخنان «نامعقول»
بسيار هست
كه به
توصيه
مولانا به
جاي تأويل
آنها، عقل
را بايد
عوض كرد و
وجود خود
را «تأويل»
بايد نمود.
يعني به
قول
حكيمان «فطرت
ثانيه»يي
براي
دركشان
بايد پيدا
كرد. از آن
جمله است
قصه تسبيح
گوي بودن
همه
درختان و
جمادات كه
در قرآن
آمده است (و
إن من شيء
الا يسبح
بحمده
ولكن
لاتفقهون
تسبيحهم).
مولانا در
اينجا با
اعتزاليان
درميآويزد
كه چرا اين
آيه را از
معناي
ظاهرش ميگردانند
و ميگويند
درختان ما
را به ياد
تسبيح
خداوند مياندازند:
پس
چو از
تسبيح
يادت ميدهد
آن دلالـت
هـــمچو
گفتن مـيبود
مولوي
به عوض ميگويد
گوش خود را
عوض كنيد
تا:
فاش
تسبيح
جـمادات
آيــدت
وســوســه
تأويــلها
نــرُبـايــدت
مهمتر
از اين،
آنكه
آدميان به
تناسب گوش
و چشمي كه
پيدا ميكنند
خطابات
قرآن را
ديگرگونه
فهم ميكنند.
به عبارت
ديگر، به
گمان
مولانا،
كسي كه تا
امروز
مخاطب
خطابي
بوده است،
ميتواند
كه پس از آن
نباشد و
بالعكس.
گويي درمييابد
كه ديگر او
را صدا نميزنند
يا با او
كاري ديگر
دارند. اين
به معني
مواجهه
شخصي با
كتاب و
كلام خدا
است و
گشودن
تمام
شخصيت
خويش (نه
فقط ذهن
خود) به روي
او. اين
نكته به
شيواترين
بياني در
قصه حمزه
عموي
پيامبر
آمده است
كه در
جواني زره
ميپوشيد
و در پيري و
پس از
مسلمان
شدن، در
جنگها بيزره
حاضر ميشد.
به او
گفتند:
تا
جوان بودي
و زفت و سخت
زه
مي نرفتي
جانب صفّ
بيزره
چون شدي
پير و نحيف
و منــحني
پردههاي
لاابالي
مـــيزنـــي؟
حمزه
در پاسخ
گفت (و اين
به حقيقت
مولانا
است كه اين
پاسخ را در
دهان حمزه
مينهد) آن
روز مخاطب
خطاب «وَلاتُلْقُوا
بأَيْديكُمْ
الي
التَّهْلُكَه»
بودم و
امروز
خطاب «سارعوا»
ميشنوم.
چرا كه آن
روز مرگ را
هلاكت ميديدم
و امروز
عين زندگي
و سعادت:
هركه
مردن پيش
جانش
تهلكه است
نهي
لاتلــقـوا
بگيرد او
به دسـت
وانكه
مــردن
پيش او شد
فتـح
بــاب
«سارعوا»
آيد مر او
را در خطاب
و
اما نسبت
چهارم،
منزلتي
است كه
كتاب
مثنوي در
چشم
مولانا
دارد. وي به
صراحت و
بدون پردهپوشي
كتاب خود
را با قرآن
قابل
مقايسه ميداند
و هم از
لحاظ
تأثير و هم
از لحاظ
تنزيل
مشابهتهايي
ميان
مثنوي و
قرآن
مشاهده ميكند.
از يك طرف
وقتي
منتقدان و
طاعنان در
مثنوي طعن
ميزدند
كه سخنان
فيلسوفانه
و عارفانه
بلندي
ندارد و جز
قصههايي
نيست كه «كودكان
خرد فهمش
ميكنند»،
مولوي در
جواب ميگفت
عين اين
اعتراض را
بر قرآن هم
وارد
كردند و آن
را «اساطيرالاولين»
شمردند كه
چيزي نميگويد
جز «ذكر
يوسف ذكر
زلف پر
خَمَش / ذكر
يعقوب و
زليخا و
غمش» ... ولي
ميبينيم
كه قرآن
مانده است
و آنان
رفتهاند:
تا
قــيامــت
مــيزند
قــرآن
ندا
كاي گروهي
جهل را
گشته خدا
مــرمــرا
افــسانه
مـيپـنــداشتيد
تخــم طعن
و كــافري
ميكاشتيد
خود بديد
اي كه طعنه
ميزديت
كه شــما
فانــيّ و
افــسانه
بُــديت
و
مثنوي را
هم قياس از
قرآن ميگيرد
كه
ماندگار
خواهد بود
و طعن
طاعنان در
آن اثري
نخواهد
كرد. حتي
لحن
مولانا هم
در اينجا
و در جواب
اين
منكران،
درشت ميشود
همچون
قرآن كه در
باب
منكران ميگفت:
كَاَنَّهُمْ
حُمُرٌ
مُسْتُنْفِرَه
فَرَّتْ
مِنْ
قَسْوَرَه
(چون خراني
كه از شير
ميگريزند)،
مولانا هم
ميگويد:
اي
سگ طاعن تو
عـوعـو
مـــيكني
طعن قرآن
را برونشو
ميكني؟
اين نه آن
شيرست كز
وي جاي بري
يا ز
پنــجـه
قـهر او
ايــمان
بري
از
طرف ديگر،
سرودن
مثنوي را
به نوعي «جذبه
الهامي» و «تقاضاي
غيبي»
منسوب ميكند
كه گويي در
حالت بيخودي
و انجذاب
ابيات
مثنوي را
بر دل و
زبان وي مينشاند:
لب
ببندم هر
دمي زين
سان
ســـخن
توبه آرم
هر دمي
صــــد
بــار
مــن
كاين سخن
را بعد
ازين
مدفون كنم
آن كشنده
ميكشد من
چون كنم؟
چونكه
خامــش ميكنم
من از
رَشَد
او به صد
نوعم به
گفتن ميكـــشـد
اي
تقاضاگر
درون
همچون
جنيــن
چون
تقاضــــا
ميكني
اتمــام
ايــن
سهــل
گــردان
رهنــما
تــوفــيق
ده
يا
تــقاضــا
را
بهــــل
بر مــا
مــنـــه
از
اينها
عجيبتر و
عظيمتر،
ادعاي
صريح اوست
در مقدمه
مثنوي كه
اين كتاب «فقه
اكبر و شرع
ازهر» است
كه همچون
قرآن هم
هدايت ميآورد
و هم
ضلالت، و
جز دست
پاكان به
آن نميرسد
و تنزيل من
ربّ
العالمين،
لا يأتيه
الباطل من
بين يديه
ولا من
خلفه» (ربّ
العالمين
آنرا
فروفرستاده
است و باطل
در آن راه
ندارد...). در
دفتر ششم
نيز آورده
است كه:
پــس
ز نقش لفظهاي
مــثنوي
صورتي ضال
است و هادي
معنوي
ور نبي
فرمود
كاين قرآن
ز دل
هادي
بعضيّ و
بعضي را
مضــــلّ
و
اما نسبت
پاياني و
پنجم،
جايگاه
مثنوي در
كل فرهنگ
اسلامي
است. اگر
قرآن را
خشيتنامه
بدانيم آنگاه
مثنوي طربنامه
است. زبان
قرآن بيش و
پيش از هر
چيز زبان
حزن و خشيت
است و اگر
از حبّ و
عشق گاهي
سخني به
ميان ميآورد،
چندان بسط
و تفصيل
نميدهد:
مؤمنان
آنانند كه
چون نام
خدا به
ميان ميآيد
«وجلت
قلوبهم»،
دلشان ميلرزد.
و قرآن
كتابي است
كه اگر بر
كوه نازل
ميشد آنرا
از خشيت
خدا پاره
پاره ميكرد
(خاشعاً
متصدّعا
من خشيه
الله) و اين
خشيت گرچه
نوعي «شرم
عاشقانه»
است، اما
شرماش بر
عشقاش ميچربد
و خوفاش
بر انساش
غلبه ميكند.
مثنوي اما
دكان وحدت
است و اين
وحدتي است
كه زاده
عشق است:
آفــرين
بر عــشق
كلّ
اوســتاد
صد هزاران
ذره را داد
اتــحــاد
همچو خاك
مفترق در
رهگذر
يك سبوشان
كرد دست
كوزهگر
اين
عشق كه
كليد واژه
و امّالكتاب
مثنوي است
هم طرب ميآورد
هم وحدت،
هم ديو را
فرشته ميكند،
هم غم را ميزدايد،
هم برتر از
شريعت مينشيند،
هم دليري
به عاشق ميدهد،
هم كرم و
سخاوت،
هم زبانگشاده
هم دست
گشاده هم
روش
گشاده، هم
خلق
حَسَن، هم
كام
شيرين، هم
ميميراند،
هم زنده ميكند،
هم حرص را
ميبرد هم
بخل را. و در
يك كلام
خليفه خدا
بر روي
زمين است و
بلكه
چنانكه در
ديوان شمس
ميآورد
اين عشق،
عين خداست:
دوش
ديوانه
شدم عشق
مرا ديد و
بگفت
آمدم نعره
مزن جامه
مدر هيچ
مگو
قمري جان
صفتي در ره
دل پيدا شد
در ره دل چه
لطيف است
سفر هيچ
مگو
گفتم اين
چيست بگو
زير و زبر
خواهم شد
گفت ميباش
چنين زير و
زبر هيچ
مگو
گفتم اين
روي فرشته
است عجب يا
بشر است
گفت اين
غير فرشته
است و بشر
هيچ مگو
گفتم اي
جان پدري
كن نه كه
اين وصف
خداست
گفت اين
هست ولي
جان پدر
هيچ مگو
بيسبب
نبود كه در
تاريخ
فرهنگ
اسلامي،
تصوف
زاهدانه و
خائفانه
مقدم بر
تصوف
عاشقانه
پديد آمد و
ابوحامد
غزالي پيش
از مولوي
پا به عرصه
فرهنگ
نهاد و
مولانا
تنها با
عبور از
خوف و زهد
وي بود كه
به عشق
رسيد. ولذا
شايد به
درستي و
درشتي
بتوان
مدعي شد كه
مثنوي
حقيقت
مجمل و
مظلومي را
از اهمال و
اجمال
رهانيد و
چندان در
آن دميد و
بدان
فربهي
بخشيد كه
خود جان
بخش و
ايمانساز
شد. و آن
حقيقت،
عشق بود. وي
در كنار
خشيتنامه
قرآن، عشقنامه
مثنوي و در
برابر حزن
مؤمنانه و
خوف
عابدانه،
طرب
عاشقانه
را نهاد، و
مرغ
ملكوتي
دين را كه
با يك بال
ميپريد،
به دو بال
آراست تا
طيرانش
موزون و
محزون و
طربناك
شود.
او پيامبر
عشق بود و
دين او دين
عشق، كه از
ديگر ملتها
جدا بود و
كتابش
مثنوي. او
به جاي
بندگي،
عاشقي را
نهاد، و
معشوق را
هم راز
ديد هم ناز.
و فتوت را
برتر از
شريعت
نشاند:
كه
فتوت بخشش
بيعلت
اســت
پاكــبازي
خـارج هر
مــلت
اســت
بندگي و
سلطــنـت
مــعلوم
شــد
زين دو
پــرده
عــاشـقي
مكتوم شد
ملت عشق از
همه دينها
جداست
عاشقان را
ملت و مذهب
خداسـت
او
همان
پيامبر
عشق و طرب
بود كه در
نيمه شب
حزن رسيد:
اين
نيمه شبان
كيست چو
مهتاب
رسيده
پيغمبر
عشق است و ز
محراب
رسيده اين
كيست چنين
ولوله در
شهر
فكــنده
در خرمن
درويش چو
سيلاب
رسيده
يـك
دســته
كليدست به
زيــر بغل
عشق از
بـــــهـر
گشائيدن
ابواب
رســيده؟
|
|
|
|
|
|
http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-Payambare%20Eshgh.html
1905-1011-ci illər İran Məşrutə inqilabında
Güney Azərbaycan aparıcı və həlledici rol oynadı.
Bu inqilab Azərbaycan xalqının ictimai-siyasi və milli
şüurunun inkişafı üçün şərait yaratdı.
Məşrutə fərmanı ölkədəki siyasi fəzanın
açılmasına gətirib çıxardı. Zülmün və haqsızlığın
aradan aparılması, ədalətin və müstəqilliyin
bərpası devizi altında başlanmış xalq
hərəkatı iştirakçılarının əsas
tələbi qanunlara söykənən bir hökumətin yaradılması
və bir vətəndaş olaraq onların həyat
tərzini formalaşdıracaq hüquqların təmin olunmasıydı.
Çünki xalq mədəniyyət və təfəkkür tərzi
baxımından əvvəlki illərə nisbətən,
bir çox irəliləyişlərə nail olmuşdu. Gündən-günə
genişlənən siyasi hadisələrin və ictimai çəkişmələrin
nəticəsi ölkənin xəbər mərkəzinə çevrilməsinə,
bu isə Azərbaycanda nəşriyyat bazarının yaranmasına
yol açdı. Müxtəlif qəzetlər yayılmağa başladı.
İnqilabi hərəkat ölkənin ədəbi mühitində
əks olunduğuna görə tezliklə bir çox şair və
yazıçılar da azadlıq aşiqlərinə qoşularaq
qələmləri ilə mübarizəyə atıldılar.
Nəticədə xalqın informasiya qıtlığı
aradan qaldırıldı.
Xalqın əlinə yetişən bu qəzetlər kütləni
gündən-günə yenilənən siyasi cərəyanlara doğru
istiqamətləndirirdi. Bu nəşriyyatların yeni
ədəbi-mədəni mühitin formalaşmasında günün
tələbindən doğan əsərlərin yaradılmasında,
həcv və tənqidin köməyilə xalqın
əsrlərdən bəri davam edən qəflət yuxusundan
oyadılmasında böyük rolu oldu.
İlk Milli Şuranın açılmasından və
Azərbaycan nümayəndələrinin Tehrana
gəlməsindən sonra azərbaycanlı millət
vəkillərinin təkidilə 1908-ci ildə senzura ləğv
edildi. Beləliklə, mətbuat tam azadlığa qovuşaraq
istədiyi qəzeti senzurasız çap etmək hüququna malik
oldu. Cəmiyyətin hüquqlarının qorunması,
habelə, qələm sahiblərinin və mətbuatın
basqılarını zərərsizləşdirilməsi
məqsədilə, qanunlar çərçivəsində, kitab,
qəzet, elan və müxtəlif layihələrin nəşri
azad şəkildə gerçəkləşdi.
Bu qanunun qəbul edilməsindən əvvəl nəşr
olunan qəzetlər haqqında Əhməd Kəsrəvi yazırdı
ki, doğrudur, bu dövrdə ölkədə bir sıra mətbu
orqanlar çıxdı. Lakin onların çoxu yersiz dualar,
məddahlıq, qaranı ağ göstərmək və başqa
bu kimi yazılarla dolu idi. Ölkədə aparılan işlər
və baş verən proseslərin tənqidindən söhbət
gedə bilməzdi. Sanki buradakı məmurlar bütün işlərdən
uzaq idi.
Lakin haqqında söhbət gedən qanun qəbul olunduqdan sonra
mətbuat bütün ölkədə azad şəkildə nəşr
edilməyə başladı. Qələm sahibləri tam qüvvəylə
xalqı informasiya ilə təmin etmək üçün
səfərbər oldular. İstər siyasi, istər ictimai,
istərsə də iqtisadi baxımdan bütün
məsələlər qəzet səhifələrində
şərh və analiz olunmağa başladı. Saray,
hətta şəxsən Məhəmmədəli şah
belə tənqid edildi. Ə. Kəsrəvinin qeyd etdiyinə
görə, Sultanulüləma Xorasani “Ruhulqüds” qəzetində
cəsarətli sözlər yazmışdı: “Bunların da
başında Məhəmmədəli Mirzə dururdu.
Təhsil nazirinin məhkəməyə müraciəti
nəticəsində Sultanülüləma oraya dəvət edildi.
Məhəmmədəli Mirzənin ünvanının
“qəssab dükanı” adlandırılmasının
səbəbi soruşulduqda Sultanülüləma münsiflər
heyəti çağırılmasını tələb etdi. Bu
bəhanə ilə cavab verməkdən boyun qaçırdı
və iddia təmin olunmadı”.
Bu dövrdə Güney Azərbaycanda 50-yə yaxın qəzet
və jurnal nəşr olunurdu. Tədqiqatçı Hüseyn Umud
onlardan səkkizinin Azərbaycan-fars, birinin Azərbaycan,
qalanlarının farsca çıxdığını qeyd edir.
Məşrutə inqilabı vaxtı mətbuat
həqiqətən dövrün ictimai-siyasi və ədəbi
həyatının güzgüsünə çevrilmişdi. Bu dövrə
xas olan xüsusiyyətlərdən biri də yaranan
ədəbiyyatın ayrıca kitab və digər bədii nümunələrdə
deyil, məhz mətbuat səhifələrində əks
olunması idi. Məsələn, Əşrəfəddin
Gilani tərəfindən Rəştdə nəşr olunan
“Nəsimi-Şimal” qəzetinin əksər
səhifələri şeir nümunələrindən ibarət
idi. Yusifxan Etisalinmülkün redaktorluğu ilə çıxan
“Bahar” qəzetində Yusif xanın şeirləri və
rus, fransız, ərəb ədəbiyyatından etdiyi
tərcümələr əsas yer tuturdu. “Sure-İsrafil”
qəzetində bu mətbu orqanının baş yazısı
Əli Əkbər Dehxudanın daimi rubrikası olan “Çərənd-pərənd”də
o dövr üçün yeni olan siyasi felyetonun nümunələri yaranırdı.
İstanbul şəhərində o illərdə
azərbaycanlı ziyalıların daha iki mətbu orqanı
çap olunurdu. Bunlardan biri Seyid Həsən Təbrizi və Seyid
Məhəmməd Tofiqin rəhbərliyi ilə 1909-1920-ci
illərdə nəşr olunan “Şəms” qəzeti idi.
İstanbulda nəşr olunan digər qəzetə
Təbrizli Hacı Həsən xan Cəfərzadə
redaktorluq edirdi. Azərbaycan və fars dillərində nəşr
olunan bu qəzet demokratik yönlü olmaqla, öz
səhifələrində siyasi-satirik materiallara geniş yer
ayırırdı. İstanbulda təhsil alan azərbaycanlı
tələbələr qəzetin nəşrində fəal iştirak
edirdilər.
İnqilab illərində İranın digər şəhərlərində
də azərbaycanlı inqilabçı publisistlər
tərəfindən bir sıra qəzetlər çıxarılırdı.
Tehranda M.Rəsulzadənin və Əbuziyalının
redaktorluğu altında “İrane-nou”, S.H.İbrahimzadənin
redaktorluğu ilə “Carçiye-millət”, Rüşdiyyənin
rəhbərliyilə “Tehran”, Həsənxan Təbrizinin mühərrirliyilə
“Əsr”, Mahmud Əfşarın redaktorluğu ilə
“Cənteye-paborəhie”, Xorasanda Məhəmmədsadıq
Təbrizi və S.H.Ərdəbilinin redaktorluğu altında
“Xurşid” və “Xorasan” qəzetləri nəşr
olunurdu. Cənubi Azərbaycanın tərəqqipərvər
ziyalıları, o cümlədən S.Salmasi, Mirzə Qafar xan
Zunuzi, Heydər Əmioğlu və başqaları Zaqafqaziya
mətbuatında da, xüsusilə “İrşad” qəzetinin
İrana aid səhifələrində, Tiflisdə çıxan
sosial-demokrat qəzetlərində ölkədə ictimai-siyasi
vəziyyətə və inqilabi mübarizəyə həsr
edilən demokratik məzmunlu məqalələrlə çıxış
edirdilər.
O illərdə təzə nəşrə başlayan “Molla
Nəsrəddin” jurnalı İran və Güney Azərbaycan mövzusuna
geniş yer ayırırdı. “Molla Nəsrəddin”in
elə bir sayı yox idi ki, orada bu mövzu M.Cəlilin, M.Ə.Sabirin
və jurnalın Təbriz müxbirləri - M.S.Ordubadi, Mirzə
Ələkbər Məmmədquluzadə (Cəlil
Məmmədquluzadənin qardaşı - P.M.) İskəndər
Qəffari Sərxpuşun qələmi ilə felyeton, şeir,
xəbər və başqa formalarda işıqlandırılmasın.
Bakıda nəşr edilən “İrşad”,
“Həyat”, “Təzə həyat” kimi mətbu orqanları
da İrandakı məşrutə inqilabına böyük
mənəvi dəstək verirdi. Əgər XIX əsrin
sonlarında Güney Azərbaycanda yalnız Türkiyənin nəşr
nümunələri ilə tanış idilərsə, artıq
XX əsrin əvvəllərində daha çox Bakı və
Qafqazda Azərbaycan dilində çıxan mətbuat
izlənilirdi. Uzun fasilədən sonra (1891-1904) çap olunan “İrşad”
(bu qəzetin Sadıq xan Fərəhani tərəfindən
İrandakı azərbaycanlılar üçün fars dilində xüsusi
əlavəsi hazırlanırdı), xüsusilə “Molla
Nəsrəddin” və digər mətbu orqanlarında İranla
bağlı bilgilər əks olunurdu. Beləliklə, Güney
Azərbaycandakı oxucular, İranın başqa rayonlarından
fərqli olaraq, buradakı hadisələr haqqında Qafqaz
və rus sosial-demokratiyasının təlim və baxışları,
İran inqilabına yönəldilən fəaliyyəti və
digər materiallarla bilavasitə tanış olurdular.
Ailəsini dolandırmaq, çörəkpulu qazanmaq üçün bütün
Qafqaz boyu səpələnmiş güneyli azərbaycanlılar
İrana geri qayıdarkən özləri ilə qafqazlı
fəhlələrin istiqlal mücadiləsi ideyalarını da
gətirirdilər.
M.Rəsulzadə yazırdı ki, “iranlıların Bakıda
qurulan ilk inqilabi cəmiyyəti Tehran və Təbrizə mürşidlər,
fədailər, bombalar və sair məvaddi-infilaqiyyə göndərirdi”.
O, İranda inqilab və azadlıq hərəkatını
“izhar edən qüvvət və alimlərin toplandığı
mərkəzin Bakı və İstanbul olduğunu” qeyd
edirdi: “Məşrutə dönəmində İstanbulda
əsasən iranlı türklərdən ibarət
“Səadət əncüməni” adlı komitə təşkil
olunmuşdu. İstanbulda “Səadət əncüməni”
tərəfindən həftəlik “Siruş” (1909-1910) adlı
qəzet çıxarılırdı. Onun yaradıcı
heyətinə Seyid Məhəmməd Tofiq, Əli Əkbər
Dehxuda (”Sure-İsrafil” qəzetinin aparıcı müxbiri)
Əhməd bəy Ağaoğlu (yaxşı tanıdığımız
görkəmli publisist) və Yəhya Dövlətabadi daxil
idilər.
Həmin ərəfədə Təbrizdəki
hadisələrin təkcə seyrçisi deyil, həm də
fəal iştirakçısı olan M.Ə.Rəsulzadə şəhəri
müdafiə edən mücahidlərin və onların
rəhbəri Səttar xanın qəhrəmanlığını
“İran məktubları”nda xüsusi qeyd edirdi. Məşrutə
hərəkatı sonda məğlubiyyətə uğrasa da,
Rəsulzadə İranda XX əsrin əvvəllərində
yeniləşmə prosesini Səttar xanın adı ilə bağlayır,
onun İran tarixində bir dirçəliş rəmzinə çevrildiyini
bildirirdi.
M.Rəsulzadəyə görə, bu Məşrutə dövrü güneyli
azərbaycanlıların milli-mədəni hərəkatdan
milli haqlar uğrunda siyasi mübarizəyə keçid
mərhələsi olmuşdu.
O dövrdə İran tarixində ilk dəfə Avropa standartlarına
uyğun, ölkədə ən çox oxunan və ən nüfuzlu
qəzet sayılan “İrane-nou” gündəlik qəzeti
nəşr olunurdu. Qəzetin redaktoru M.Ə.Rəsulzadə
idi. Onun sözlərilə desək, “İrane-nou” demokratik
firqənin fikirlərini yayırdı, yaradıcı
heyəti də azəri türklərindən təşkil olunmuşdu.
M.Rəsulzadə 1908-ci ildə Bakı Sosial-Demokrat
Komitəsi adından Gilan inqilabına nəzarət üçün
Rəşt şəhərinə gəlib həmin il mücahidlərlə
birlikdə Tehrana gedərək Məşrutə
hərəkatına qoşulmuşdu. Tehranda qısa bir vaxt
ərzində Məşrutə liderlərinin diqqətini çəkmiş
və Demokrat Partiyasının qurulması və proqramının
yazılmasında iştirak etmişdi. M.Rəsulzadə Seyid
Həsən Tağızadə başda olmaqla Avropa təhsili
görmüş bir qrup İran ziyalısı ilə birlikdə
1910-cu ilin sentyabr ayında İran Demokrat Partiayasının
əsasını qoyur. İran Demokrat Partiyasının orqanı
kimi fəaliyyətə başlayan “İrane-nou” Məşrutə
inqilabının ikinci dövründə və məclisin ikinci dönəmində
ən məşhur qəzet idi. Rəsulzadə buradakı
fəaliyyəti ilə yeni qəzet üslubunu - Avropa tərzini
İrana gətirdi. O, Azərbaycanın rus işğalından
qurtulması və İranın Rusiyanın təsirindən
uzaqlaşması ilə bağlı sərt yazılar yazırdı.
Qəzetdə M.Ə.Rəsulzadə bəzən Niş
təxəllüsü ilə çıxış edirdi.
Qəzet adətən ölkədə baş verən siyasi
hadisələri işıqlandırır, çatışmazlıqları
açıq göstərirdi. “İran-nou” tez-tez nüfuzlu şəxslərin
və qəzetlərin həmləsinə məruz qalırdı.
Səhifələrindən birində Krılovun “Heyvanların
konserti” təmsilinə iqtibas çap edən qəzet
Sipəhdarın qəzəbinə tuş gəlmişdi.
1911-ci ildə fəaliyyətini “İran-novin” adı altında
davam edən qəzetdə siyasi məsələlər daha
kəskin verilirdi. Bu mətbu orqan İranda olan
əcnəbilərin pərdəarxası işlərinin üstünü
açmağa nail olurdu. Sədr Haşiminin qeyd etdiyinə görə
Tehranın Milli Məclis nümayəndələri öz
nitqlərində qəzetdə dərc olunan yazılardan
istifadə edirdilər.
Buradaca bir məqamı mütləq qeyd etməliyik ki,
Təbrizdə Məşrutə qanunu elan edildikdən sonra çıxan
ilk mətbu orqan “Ruznaməyi-milli” (”Milli qəzet”) oldu.
Bir müddət sonra bu qəzet “Cəridəyi-milli” adı
ilə çıxdı. Qəzet 38 sayından “Azərbaycan
əyalət əncüməni”nin rəsmi orqanı kimi
fəaliyyət göstərərək “Əncümən” adı
ilə yayıldı. Qəzet 1906-cı ildə oktyabr ayının
19-da Təbrizdə Mirzə Əli Əkbər Vəkilinin
redaktorluğu ilə nəşr olundu. İlk illərdə
həftədə 2 dəfə, Mahmud Qənizadənin
redaktoru olduğu illərdə isə həftədə 3
dəfə çap edildi.
Qəzetin adının altında bu sözlər yazılırdı:
“Xalqın və tacirlərin istəyi üzərinə bu
qəzet çox sadə bir dildə yazılır”. Titul
səhifəsində XI-XIV əsrdə Azərbaycanın
Atabəylər dövlətinə mənsub olan, sonralar isə
Qacarların rəsmi embleminə çevrilən Şir və günəş
(Şiro Xurşid) əks etdirilmişdi. Qəzetin nəşri
1911-ci ilədək davam etdi. “Əncümən” Məşrutə
inqilabı dövründə işıq üzü görən ilk milli orqan
idi. Bununla yanaşı, o dövrdə qəbul olunmuş İran
və Cənubi Azərbaycan mətbu orqanlarına tətbiq
edilən qaydalardan yan keçərək, yəni Mətbuat
Nazirliyinin icazəsi olmadan nəşrə başlamışdı.
Bu qəzet o dövrdə İranda azad mətbuat anlayışının
ilk qaranquşu idi. Qəzet əsasən Əncümənin
və Milli Məclisin müdafiə etdiyi müzakirə və
qərarları, həmçinin konstitusiyanın həyata keçirilməsi
ilə bağlı xalqın tələblərini ardıcıl
şərh və çap edirdi. Həmçinin qəzetdə müxtəlif
şəhərlərdən konstitusiyanın qaydalarını
kobudcasına pozan ünsürlərin əməllərini ifşa
edən etiraz məktublarına yer ayrılırdı.
Qəzet çarizmin və İngiltərənin İrana qarşı
hərbi-siyasi müdaxilə planlarını aşkara çıxarmağı
və xüsusilə 1907-ci il ingilis-rus sazişinin müstəmləkəçilik
və işğalçılıq məqsədlərini açıb
göstərməklə antiimperialist hərəkatın qüvvətlənməsinə
böyük xidmət göstərirdi. Bu cəhətdən qəzetin
siyasi şərhləri çox təsirli idi: “İngiltərə
və Rusiya dövlətinin bu müahidəni bağlamaqdan əsl
məqsədləri işğalçılıq, müstəmləkəçilik,
özlərinin siyasi, eyni zamanda iqtisadi-ticarət
mənafelərini təmin etməkdir”.
Məşrutədən sonra ortaya çıxan əyalət
və vilayət əncümənləri arasında ən önəmli
və güclü mövqeyə sahib olan “Təbriz milli əncüməni”
orqanı olaraq yayınlanan, yalnız Təbriz və
Azərbaycanda deyil, İranın hər tərəfində özəlliklə
də Tehranda cərəyan edən Məşrutə
xəbərlərini ehtiva etdiyindən çox önəmli bir
yerə sahibdi. Məmmədrza Heyət qəzetdə
Azərbaycan türkcəsinin durumu ilə bağlı yazırdı:
“Qəzetin bəzi saylarında çıxan bir neçə şeir
istisna olmaqla, tamamilə farsca nəşr edilirdi. Amma
qəzetə verilən elan və xəbərləri
nəzərə alsaq, bəzi hallarda türkcəyə də
rast gəlinirdi”.
“Əncümən” qəzetinin 116-cı sayının sonluğu,
3-cü səhifənin isə yarısı türkcədir. Türkcə
olan mətnlər əslində “Səadət” və “Nübar”
məktəbləri müəllimlərinin nitqindən
ibarətdir. Məktəb öyrənciləri ilə müəllimlərinin
türkcə şeirlər oxuyub, çıxış
etmələri Təbriz məktəblərində türkcənin
təliminin hələ güclü olduğunun göstəricisi idi.
Ancaq şeirlərdə və nitqlərdə diqqəti çəkən
ən önəmli xüsusiyyət güneyli azərbaycanlılar
üçün iranlılığın “üst kimlik kəlməsi”
kimi hər məqamda vurğulanmasıdır.525ci
Pərvanə MƏMMƏDLİ
http://www.day.az/forum/lofiversion/index.php/t44589-300.html
با پایان
بازی دو تیم
عربستان و
عراق،
کارناوالهای
شادی بار
دیگر در شهر
های مختلف
عراق به راه
افتاد و
جوانان شاد و
خندان عراق
بیتوجه به
تهدیدات
تروریست های
آدمکش، با در
دست داشتن
پرچم عراق و
پیراهن
بازیکنان
ملی پوش
کشورشان به
خیابانها
ریختند و به
پایکوبی
پرداختند.
بسیاری از
شبکههای
عراقی که
بازی را زنده
پخش می
کردند، از
شدت خوشحالی
با اشک و گریه
شدید،تحلیل
و تفسیر بازی
و پیروزی تیم
ملی عراق را
دنبال کردند.
| ۷
مرداد ۱۳۸۶ -
بعد از ظهر ۱۸:۲۶ |
تعداد
بازديد: 10895 |
كد
خبر: ۷۲۳۰۸ |
تیم
ملی عراق،
قهرمان
چهاردهمین
دوره فوتبال
جام ملتهای
آسیا شد و
برای اولین
بار و پس از
ارائه بازیهایی
زیبا و معرفی
ستاره هایی
جدید در
فوتبال قاره
آسیا ، این
جام را به
خانه برد و
کاپیتان این
تیم " یونس
محمود "
عنوان
بهترین گلزن
بازی ها را به
خود اختصاص
داد.
به
گزارش
خبرنگار «بازتاب»،
از سویی دیگر
عربستان
سعودی که در
بازی فینال ،
قهرمانی را
در برابر
بازی قدرتی و
زیبای
بازیکنان
عراق از دست
داد، در يك
قدمي كسب
عنوان
پرافتخارترين
تيم آسيا
ناكام ماند.
با این برد،
اکنون سه
بازیکن عراق
در لیست ورود
به باشگاههای
اروپا قرار
دارند ،
همانگونه که
پس از پایان
بازی های جام
جهانی 98
فرانسه ،
بازیکنان
ایران به
اروپا راه
یافتند.
با
پایان بازی
دو تیم
عربستان و
عراق ،
کارناوال
های شادی بار
دیگر در
خیابانهای
شهر های
مختلف عراق
به راه افتاد
و جوانان شاد
و خندان عراق
بی توجه به
تهدیدات
تروریستی و
جنایات
تروریست های
آدمکش در این
کشور ، با در
دست داشتن
پرچم عراق و
پیراهن
بازیکنان
ملی پوش
کشورشان به
خیابانها
ریختند و به
پایکوبی
پرداختند.
بسیاری
از شبکههای
عراقی که
بازی را زنده
پخش می
کردند، از
شدت خوشحالی
با اشک و گریه
شدید ، تحلیل
و تفسیر بازی
و پیروزی تیم
ملی عراق را
دنبال می
کردند و برخی
از آنها به
دلیل شدت "
گریه
شادمانی "
نتوانستند
به ادامه
برنامه
بپردازند.
مجری شبکه "
الفرات "
عراق از
دقیقه 90 به
بعد، با گریه
و در حالی که
صدایش به شدت
گرفته بود،
اجرای زنده
این مسابقات
را ادامه داد.
دولت
عراق شب
گذشته با
ارائه پیامی
به اردوی تیم
ملی عراق
درجاکارتا ،
از اعضای تیم
خواسته بود
تا با پیروزی
در فینال جام
ملتهای آسیا
، بار دیگر
خوشحالی و
خنده را بر
لبان و صورت
مردم عراق
بازگردانند .
حجتالاسلام
سيد
عبدالعزیز
حکیم رییس
ائتلاف عراق
يكپارچه،
بزرگترین
فراکسیون
پارلمانی
عراق دقایقی
پس از
قهرمانی تیم
ملی فوتبال
عراق، این
پیروزی را
بزرگ و در
زمانی مناسب
توصیف کرد و
آن را به ملت
عراق و
بازیکنان
تیم ملی
فوتبال
کشورش تبریک
گفت.
در
میان غم و
مصیبت های
دردناک
روزانه و
بلکه ساعتی
مردم عراق که
توسط
نیروهای
اشغالگر
آمریکایی و
تروریست های
سلفی کج فکر
عراق و
کشورهای
همسایه این
کشور به
ارمغان
رسیده است ،
این پیروزی
ورزشی ، یک
مسکن و آرامشدهنده
روحی محسوب
می شود. در
بازی کره
جنوبی و عراق
، پس از آنکه
تیم ملی عراق
به بازی
فینال راه
یافت،
جنایتکاران
خیابانی در
بغداد با
انفجار دو
ماشین در بین
جمعیت شادی
کننده ، بیش
از دویست نفر
را کشته و
زخمی کردند .
آیا این بار
نیز
ترورریست
های سلفی که
فصل بهار قتل
و کشتار خود
را در عراق می
گذرانند ،
بار دیگر کام
مردم عراق در
جشن پیروزی
آسیایی شان
را تلخ و
خونین
خواهند کرد؟
در
اين حال يك
كارشناس با
اشاره به برد
تيم ملي عراق
برابر
عربستان
سعودي و
قهرماني اين
تيم در ملتهاي
آسيا اظهار
داشت: پيروزي
تيم ملي عراق
كه سمبل همه
طوايف و
اقوام كشور
مظلوم عراق
است، مقابل
عربستان
سعودي كه
سمبل شرارت و
تروريسم در
اين كشور
بوده، بايد
به عنوان يك
سوژه فرهنگي-اجتماعي
مهم، مورد
توجه قرار
گيرد.
وي گفت: اين
پيروزي،
مربوط به همه
ملت عراق
است؛ از شيعه
و سني گرفته
تا كرد و
تركمن و
اقوام ديگر و
قطعا پيام
پيروزي تيمي
كه تمام مردم
عراق را
نمايندگي ميكند،
ميتواند در
مقطع كنوني
كه مردم عراق
هر روز
گرفتار
مصيبت تازهاي
ميشوند،
نويدبخش
تفاهم و وحدت
ملي و ثبات و
امنيت باشد.
اين كارشناس
افزود: نكته
جالب
اينجاست كه
اين پيروزي،
درست مقابل
كشور
عربستان
سعودي به دست
آمد كه رتبه
نخست را در
صدور
تروريست،
ايجاد
عمليات
انتحاري و
دخالت و به
خاك و خون
كشيدن مردم
عراق داشت و
شيريني
پيروزي ملت
عراق در
ميدان ورزش
را به كام
آنان دو
چندان كرد.
وي در پايان
گفت: قطعا
وحدت در
موضوع يك تيم
فوتبال،
امري ساده
است، اما
شخصيتهاي
عراقي بايد
با پيش چشم
نهادن اين
پيروزي در
عرصه ورزشي،
پيروزيهاي
شيرينتر با
شركت همه
طوايف و
اقوام را به
ملت خود هديه
دهند.
baztab

جمعه,۱۲
مرداد ۱۳۸۶
آرمان :
پنجشنبه
یازدهم
مرداد ماه
جلسه نقد و بررسی
فیلم اخراجی
ها با حضور
مسعود ده
نمکی
کارگردان
این فیلم و
برخی
مسئولین و حضور
نه چندان چشم
گیر مردم
تبریز در
سالن اقبال
آذر مجتمع
فرهنگی
تبریز
برگزار شد. در
ابتدای این
مراسم ابتدا
گوشه هایی از
فیلم اخراجی
ها و پشت صحنه
های آن نمایش
داده شد.پس از
آن مراسم
گفتمان نقد
این فیلم
برگزار
گردید که به
علت شرکت
ضعیف مردم با
راندمان نه
چندان جالبی
خاتمه یافت.ده
نمکی در
ابتدای
مراسم اشاره
کرد که خود
اهل تبریز
است و به تورک
بودن خود
افتخار می
کند اما
دریغا که در
شهر و دیار
مادری به
زبان مادری
خود صحبت
نکرد. نکته ی
جالب توجه
این جلسه
پاسخ آقای ده
نمکی به یکی
از استادان
حاضر در جلسه
بود که در
مورد علت
استفاده
لهجه ی تورکی
برای شخصیت
ترسو و ضعیف و
کودن این
فیلم (بایرام) سوال
کرده بود. ده
نمکی در پاسخ
به این سوال
این چنین
پاسخ داد که
چون آقای
شریفی نیا
نیز در شخصیت
فرد متظاهر و
مقدس معاب
ظاهر شده و
فارس زبان می
باشد در
نتیجه این
شخصیت اثر
حضور بایرام
را در فیلم
خنثی می
نماید. در
جلسه گفتمان
تلاش آقای ده
نمکی برای
فرار از
مسئله قومیت
ها و ملیت ها کاملا
آشکار بود و
در پایان در
جواب به سوال
یکی از حضار
که سوالی
مشابه سوال
پیشین مطرح
کرده بود گفت :
من جوابی
تمامی سوال
ها را دادم.در
پایان مراسم
نیز هدیه ای
به رسم
یادبود از
طرف وزارت
فرهنگ و
ارشاد
آذربایجان
شرقی به ده
نمکی اعطا
گردید.
azadtabriz
|
عراق
قهرمان
فوتبال جام
ملتهاي
آسيا شد
|
|
تهران
IranSport.Net - تيم ملي
فوتبال عراق
عصر روز
يكشنبه با
پيروزي
مقابل
عربستان به
مقام
قهرماني
چهاردهمين
دوره رقابتهاي
جام ملتهاي
آسيا دست
يافت. در اين
ديدار كه در
ورزشگاه "گلورا
بانگ كارنوي"
جاكارتا در
اندونزي
برگزار شد،
تيم ملي
فوتبال عراق
با يك گل از
سد حريف خود
گذشت و براي
نخستن بار
فاتح اين
مسابقهها
شد. تك گل اين
ديدار را "
محمود يونس "
در دقيقه
۷۲درون
دروازه تيم
عربستان جاي
داد.
با قهرماني
تيم عراق در
چهاردهمين
دوره
مسابقات
فوتبال جام
ملتهاي
آسيا، تيمهاي
ايران ،
عربستان و
ژاپن با سه
عنوان
قهرماني
همچنان
بيشترين
عناوين
قهرماني را
در اختيار
دارند.
بعد از اين
سه تيم، كره
جنوبي با دو
عنوان
قهرماني، در
رده بعدي
قرار دارد.
قهرمانان
چهارده دوره
مسابقات
فوتبال جام
ملتهاي آسيا
به شرح
زيراست:
(سال،ميزبان)
(قهرمان) (نايب
قهرمان)
۱۹۵۶هنگ
كنگ كره
جنوبي رژيم
صهيونيستي
۱۹۶۰كره
جنوبي كره
جنوبي رژيم
صهيونيستي
۱۹۶۴رژيم
صهيونيستي
رژيم
صهيونيستي
هند
۱۹۶۸ايران
ايران برمه
۱۹۷۲تايلند
ايران كره
جنوبي
۱۹۷۶ايران
ايران كويت
۱۹۸۰كويت
كويت كره
جنوبي
۱۹۸۴سنگاپور
عربستان چين
۱۹۸۸قطر
عربستان كره
جنوبي
۱۹۹۲ژاپن
ژاپن
عربستان
۱۹۹۶امارات
عربستان
امارات
۲۰۰۰لبنان
ژاپن
عربستان
۲۰۰۴چين
ژاپن چين
۲۰۰۷اندونزي،مالزي،تايلندوويتنام
-عراق
عربستان
|
|
تاريخ
مخابره
پيام:يكشنبه
7 مرداد 1386
|
|
خبرنگار:
سردبير
|
کاریکاتور
شبه فاشیستی
از حقوق ملیت
ها
غلامرضا
اهرابی
Gm.ahrabi8@yahoo.fr
-
مصاحبه
آقای حسن
شرفی ،
معاون دبیر
کل حزب
دموکرات
کردستان
ایران
با " نیوز
مکس" که در آن
آقای شرفی
اظهار کرده
بودند که در
صورت اقدام
آمریکا علیه
جمهوری
اسلامی ،
کردها در
کنار آمریکا
خواهند بود ،
به عناصر پان
ایرانیست و
استبداد طلب
، امکان
بهره برداری
از این
مصاحبه و
حمله
طلبکارانه
علیه ملیت ها
در ایران را
داده است تا
هر گونه بی
حقی این ملیت
ها را
دومرتبه
تئوریزه کنند.
این امر
اگرچه تازگی
ندارد و از
همان آغاز
حکومت
کودتائی
رضاخان، توسط
ایدوئولوگ ها
ی سلطنتی ،
نظیر محمد
علی فروغی و
محمود افشار
و نویسندگان
نژاد پرست در
بین ملیت
فارس پایه
گذاری و
تبلیغ شده
است ، با
گسترش مبارز
ه ملیت ها
برای حقوق
انکار شده
خود ، کسانی
چون آقای
محمد امینی
، که سابقا
عضو
کنفداراسیون
" احیاء" و جزو
دکانداران "
اتحادیه
کمونیست ها"
بودند و
اکنون به
جرگه سلطنت
طلب ها
پیوسته اند ،
وارد گود شده
و همان نظرات
نژاد پرستانه
ایدوئولوگ
های رضاخانی
علیه ملیت
های محروم از
حقوق ابتدائی
خود را تکرار
کند.آقای
امینی عوامفریبانه
می نویسد :
-
بیست
روز پس ازآن
گفتگوی آقای
شرفی، دنیس
راس، مدیر
انستیتوی
واشنگتن برای
امور
خاورنزدیک،
در مصاحبه با
روزنامه
برلینرمورگن
پست میگوید
که «زمان برای
حل دیپلماتیک
چالش هستهای
ایران رو به
پایان میرود
و وضع به
مرحلهای
نزدیک میشود
که آمریکا و
اسرائیل باید
ضرورتاَ راه
حلهای نظامی
را در دستور
کار قرار
دهند. » .
از
فحوای
القائات آقای
امینی چنین
بر می آید که
آانگار
،آمریکا و
اسرائیل
منتظر این
مصاحبه آقای
حسن شرفی
بودند تا
برای اقدام
نظامی علیه
ایران مصمم
شوند و اگر
چنین مصاحبه
ای انجام نمی
گرفت ، شاید
آمریکا و
اسرائیل به
نتیجه گیری
دیگری می
رسیدند!این
درست شبیه
اظهارات برخی
از تاریخ
نگاران نابغه
است که می
گفتند اگر
دماغ کلئو
پاترا کج
نبود ، مسیر
تاریخ عوض
میشد! ضمنا
انصاف دهید
که سلطنت طلب
ها بیشتر از
همه با دم و
دستگاه
آمریکا گره
خورده اند و
در دوره شاه ،
نه فقط
طرفدار حضور
آمریکا در
منطقه بلکه
در خود ایران
بودند و
اکنون باطنا
، بیشتر از
همه حضور آن
در منطقه و
حتی در داخل
ایران خوشحال
خواهند بود.
-
من
شخصا بعنوان
یک فرد ،
ضروری میدانم
که بصراحت
اعلام نمایم
که اکثریت
تورک ها در
ایران با هر
گونه مداخله
نظامی خارجی
و یا
آلترناتیو
سازی برای
آینده ایران
در هر شکل و
شمایلی ،
کاملا مخالف
هستند . چنین
اقداماتی ،
راه حل مساله
ملی در ایران
را پیچده تر
کرده و
احتمالا به
بیراهه می
کشاند. همچنین
، چنین
اظهاراتی از
جانب آقای
حسن شرفی را
دور از درایت
سیاسی می
دانیم. چرا که
به توهمات
نژاد پرستانه
علیه ملیت
های غیر فارس
دامن زده و
عملا آب در
آسیاب پان
ایرانست ها
وتبلیغات
جمهوری
اسلامی ریخته
و به آن بهانه
لازم در
سرکوب و بگیر
و به بند های
هرچه بیشتری
می دهد.
-
آقای
محترم ، آیا
از خود سؤال
کرده اید که
چرا این " ایل
و قوم ها" که
در طی صد ها
سال ( هزاره ها
بشما بخشش ) در
کنار هم
زیسته بودند
، اکنون شروع
کرده اند به
ترجیح
بیگانگان بر
شما وامثال
پان ایرانیست
شمادر حکومت
و خارج از
حکومت؟ آیا
خاطره آنان
در زندگی ،از
حکومت
همپالگی های
شما در حکومت
، چیزی جز نفی
هویت آنان ،
سرکوب و
کشتار و بی
حقی ، چیز
دیگری بوده
است؟ مگر شما
چیزی متفاوت
از آنان بر
زبان می
آورید؟همه
ملت ها ، خواه
نا خواه روزی
پیشینه ایلی
و قومی داشته
اند که در
کارگاه زمان
، از همگرائی
و هویت یابی
مشترک آنان ،
ملت ها بوجود
آمده اند ، که
در کنار هم
زندگی میکرده
اند و می کنند
، و اکنون یا
با هم همخانه
اند ، نظیر
دولت بلژیک
وهند و خییلی
از کشور های
دیگر ، و یا
همسایه اند ،
مثل اکراین و
روسیه و
روسیه سفید ،
که حتی هم
نژادی آنان
موجب تداوم
زندگی مشترک
آنان در جهار
چوب کشوری
واحد نگردیده
است ، هرچند
که در سیصد
سال گذشته در
چهارچوب
دولتی واحد
قرار داشته ا
ند.
-
برغم
اینکه انکار
حقوق ملیت ها
، بطور
روزمره از
طرف جمهوری
اسلامی انجام
می گیرد ودر
گذشته نیز
توسط دستگاه
سلطنت انجام
می گرفت ، راه
حل مساله ملی
، توسط ملیت
های ساکن
ایران و در
چهار چوب
ایران وجود
دارد. عدم فهم
مساله از طرف
روشنفکران و
فعالین سیاسی
فارس ، در این
رابطه و سوق
دادن آن به
بیرهه خود
نقش مهمی
ایفاء می کند
و کاسه کوزه
ها را نباید
بر سر ملیت ها
شکاند.
-
آقای
امینی ، شما
ستم ملی در
ایران را
افسانه می
دانید و برای
توجیه آن
تاریخ هزار
ساله مهاجرت
اقوام به
فلات قاره
ایران و جابه
جائی های
حکومت ها در
طی هزاره ای
متوسل می
شوید و سپس به
نتیجه گیری
درخشان خود
می رسید که
ستم فارس ها
در هزار سال
گذشته یک
افسانه است !
چه کسی از ستم
ملی در هزار
سال گذشته
سخن می گوید؟
شاید شما خود
آگاهید که
مساله ملی در
تاریخ با عصر
روشنگری و با
انقلاب
فرانسه وارد
جامعه شناسی
سیاسی و حقوق
بین الملل
گردیده است و
در ایران با
کودتای
رضاخان د ر1299
آغاز گردیده
است و کشاندن
آن به سپده دم
تاریخ ،چیزی
جز اطناب
کلام بیربط
برای انکار
واقعیت های
جامعه امروز
ایران نیست؟
-
آقای
محمد امینی ،
ایا از خود
سؤال کرده
اید که چرا
دولت های
متوالی
سلطنتی و
جمهوری
اسلامی ،
برغم در
اختیار داشتن
ملیاردها در
آمد سرشار
نفتی نتوانسته
اند مردم در
مناطق غیر
فارس را بطرف
خود جلب کرده
ومانع گرایش
آنان بطرف
بیگانگان
شوند؟
-
براستی
از زمان
قرارداد نفتی
ویلیام دارسی
تاامروز ،
چند درصد از
در آمد های
نفتی در
مناطق غیر
فارس سر مایه
گذاری شده
است که به
ملیت های غیر
فارس ( که در
جامعه شناسی
آقای محمد
امینی به قوم
و ایل تبدیل
شده اند ) که به
آنها وعده
بهشت آتی در
صورت باتکاء
در آمد های
نفتی را می
دهید؟ آیا
تفکر پان
ایرانیستی
امثال شما در
حکومت های
متوالی
سلطنتی و
جمهوری
اسلامی نیست
که وضعیت
انفجار آمیزی
در بین ملیت
های غیر فارس
را بوجود
آورده است؟
-
آقای
امینی ، شما
می نویسید که :
"
نابرابری های
فرهنگی،
اقتصادی و
اجتماعی در
میان مردم
ایران که از
سدها تیره
ایلی و
چنیدین
پیشینه قومی
برخاسته و به
زبان های
گوناگون سخن
می گویند،
واقعیتی غیر
قابل انکار
است. جمهوری
اسلامی نیز
با چیره
ساختن
برداشتی
افراطی از
مذهب شیعه و
با تبعیض
علیه مردمی
که مذهب و
آیینی جز
آیین حاکمان
دارند، به
این نابرابری
ها دامن زده
است". آقای
امینی ،چرا
به توضیح این
نابرابری ها
فرهنگی ، علت
العلل آن
تحمیل زبان
فارسی" بضرب
سر نیزه تیز" (
بنا به
توصییه محمود
افشار در
دوره سلطنت
کودتائی
رضاخان آغاز
گردید و همین
امروز
نیزادامه
دارد ) سخن نمی
گوئید و آنرا
بوجود زبان
های گوناگون
نسبت می
دهید؟ آیا
استنتاج
منطقی از
فرمایش شما ،
ضرورت محو
وجود زبان
های دیگر
برای از بین
بردن این
نابرابری ها
در نمی آید؟
این جنون پان
ایرانیستی که
تا رگ و اعصاب
شما نفوذ
کرده است ،
شما را از "
کنفدراسیون
احیاء و
اتحادیه
کمونیست ها "به
کدام کژ راهه
استبداد
کشانده است؟
شما چرا
درمورد دوره
سلطنت پنجاه
ساله پهلوی
ها ساکت
هستید واین
نابرابری ها
را فقط به
برداشت
افراطی حکومت
جمهوری
اسلامی از
مذهب شیعه
نسبت می
دهید؟ آیا
کشت و کشتار
هزاران نفر
از مردم
آذربایجان و
کردستان یا د
تان رفته است
؟ میدانید
که اکثریت
غالب تورک ها
در آذربایجان
، شیعه هستند
و لی با این
وجود ، فقط در
دوره ریاست
جمهوری هاشمی
رفسنجانی ،
بنا به نوشته
روزنامه
نوروز ، سیصد
و بیست برابر
مجموعه استان
های تقسیم
شده
آذربایجان ،
در کرمان
سرمایه گذاری
شده است! اساس
سرمایه گذاری
ها در ایران ،
تماما در
مناطق غیر
فارس انجام
می گیرد و
اکنون شهر
های اطراف
کویر ، نظیر
یزد و کرمان ،
بمراتب آباد
تر از تبریز
است! میدانید
چرا؟ برای
اینکه تورک
ها فارس
نیستند و به
زبانی متفاوت
تکلم می کنند(
بنا به نوشته
یکی از پیش
کسوت های شما
، یعنی آقای
جمال زاده
در "فارسی
شکر است"، به
زبان جنی ها
حرف میزنند!) و
هویتی متمایز
از شما
هموطنان عزیز
فارس دارند و
باید به آنان
بعنوان "سوسک"
نگریست! اگر
تورک ها فارس
بودند ، باز
هم به آنان به
چشم سوسک می
نگریستید؟
-
آقای
امینی ، نژاد
پرستی و ستم
ملی در ایران
، در پشت
تحمیل زبان
فارسی پنهان
شده است و به
آن در سیاست و
ادبیات ، از
زمان حکومت
کودتائی
رضاخان ، بار
ایددوئولوژیک
داده شده است.
آن فارسی که
شما از آن سخن
می گوئید و
بعنوان تک
مضراب در چند
مقاله خود
بعنوان "
فرهنگ ایرانی"
و گاها
بعنوان" زبان
مشترک" از آن
یاد می کنید ،
که هر " ایل و
قوم " آمده به
ایران از
عرب و عجم و
مغول در آن حل
شده است ،
زبان اداری و
اشرافی
زندانی در
حلقه کوچکی
از بوروکرات
ها و مداحان
حکومتی
زندانی بوده
است نود و نه
درصد خود
فارسی زبان
ها آنرا نمی
فهمیدند و
همین امروز
نیز ، اکثریت
فارغ
التحصیلان
دانشکده های
ادبیات در
ایران انرا
نمی فهمند تا
چه رسد به
ملیون ها
مردم عادی در
آذربایجان و
یا هر منطقه
غیر فارس
دیگری که
زبان کاملا
متفاوتی
دارند.
همانگونه که
روزی در
دربار
اکبرشاه در
هند به فارسی
سخن گفته
میشد و در
بوروکراسی
اداری آن از
فارسی
استفاده میشد
که ربطی به
مردم هند
نداشت و با
کنار انداختن
زبان فارسی
بعد از سلطه
انگلیسی ها
بر هند و
جایگزین
ساختن آن با
زبان انگلیسی
بعنوان زبان
اداری ، زبان
اداری همچنان
برای مردم
هند بیگانه
ماند ، زیرا
چیزی از آن
نمی فهمیدند
، هر چند که
تمدن انگلیسی
و پشتوانه
عظیم زبان
انگلیسی را
با خود همراه
داشت. بهمان
ترتیب ، تا
سال 1840 در
پارلمان
اطریش ، به
زبان لاتین
سخن می گفتند
که ربطی به
مردم و زبان
آنان نداشت ! و
یا لایبنیتس
، فیلسوف
آلمانی ، به
زبان لاتین و
یا فرانسه
نوشته است ، و
حال آنکه
زبان آلمانی
، زبان اصلی
مردم کوچه و
بازار آلمان
بود. آیا می
توان مردم
آلمان را
باید به چهار
میخ کشید و
امروز زبان
لاتین را
بضرب سرنیزه
تیز به آنان
تحمیل کرد که
چون لاتین و
فرانسه زبان
اداری و
اشرافی بوده
، باید امروز
زبان مشترک
آنان گردد؟ما
زبان تورکی
را باشیر
مادر و مهر
خانواده ، و
زبان فارسی
را بضرب کتک و
شکنجه و
پرداخت جریمه
در مدرسه یاد
گرفته ایم!
آغاز فراگیری
این زبان
شیرین چنین
بوده است ! حال
شما هر نامی
که مایل
بودید بر آن
بگذارید.
-
آقای
امینی ، شما
در انتقاد از
پلاتفورم "
جنبش فدرال
دموکرات
آذربایجان
نوشته اید:
"نسخه
ایشان برای
برتافتن به
این ستم
هزارساله
فارس ها هم
این است که
ایران به
نظام دو
پارلمانی
تبدیل شود: «دولت
های فدرال
ملل ساکن
ایران» که
گویا بخشی از
ایران را
اجاره کرده
اند، در کنار «دول
مناطق
خودمختار و
حاکمیت شهر
ویژه تهران»!
در بیان چنین
داوری
فرهیخته ای
می نویسند که «دولت
محلی ترکها
در سرزمین
تاریخی
آذربایجان یا
مناطق به هم
پیوسته
تاریخاً ترک
نشین ایجاد
می شود و
ترکان
خراسان،
ترکان جنوب
ایران و
ترکان قشقایی
حق حاکمیت
های محلی
خودرا دارا
می باشند».
بر پایه این
نسخه های
خانمان
برانگیز و
جاهلانه،
قراراست سران
عشایر
قشقایی، اینک
یک سد سال پس
از انقلاب
مشروطه، دولت
فدرال ترک
تباران
قشقایی را در
شیراز،
کازرون و
پیرامون آن،
در کنار دولت
های
خودمختاربویراحمدی،
ایلات خمسه و
ممسنی بنا
کنند! درداخل
جمهوری
خودمختار
ایلات خمسه
هم، ایل های
نـَفـَر،
اینالو و
بهارلو که
ترک تباراند،
دولتکی مستقل
از ایل باصری
و عرب که عرب
تبار اند،
خواهند داشت!".
آقای
محترم ،
مغلطه
نفرمائید
، صحبت از
هزار سال
نیست و بحث از
مشخصا از
دوره رضاخان
ببعد است .
ثانیا شما در
آلمان زندگی
کرده بودید و
میدانید که
در آلمان ،
پارلمان های
ایالتی و
بوندستاگ ،
بموازات هم
وجود دارند. و
باز لازم است
بدانید که در
آمریکا پنجاه
ایالت و نود
هزار منطقه
خود مختار
وجود دارد بی
آنکه یگانگی
دولت های
آمریکا و یا
آلمان مورد
تهدید قرار
گیرد. شما دم
از مدرنیسم
میزنید و به
اشکال
استبدادی
کهنه پناه
میبرید ،شما
دم از
دموکراسی می
زنید ولی
تفکر بشدت
استبداد زده
شما ، توزیع
قدرت سیاسی
را نمی پذیرد.
فدرالیسم
معادل چند
تکه شدن مملت
م تجزیه آن
نیست ، بلکه
به آن یک
شالوده
دموکراتیک می
دهد. شما
طرفدار تمرکز
قدرت در یک
کشور چند
ملیتی هستید
و حتی وجود
آنان را نیز
انکار می
کنید ، و روشن
است که
دموکراسی
امثال شماها
از چه قماشی
است ! سالی
که نکوست از
بهارش پیداست!
-
آقای
محترم ،
ایران یک
کشور چند
ملیتی و چند
زبانه ، ولی
با یک حاکمیت
سیاسی تک
زبانه و تک
ملیتی فارس
است. منابع
اقتصادی آن
عمدتا در
مناطق فارس
بکار گرفته
میشود ،
میخواهد
درحاشیه کویر
باشد ویا در
اصفهان و
مشهد و تهران.
اگر این
ساختار
دگرگون نشود
و واقعیت چند
ملیتی و چند
فرهنگی خود
را در حاکمیت
سیاسی منعکس
نکند ، بحران
دیر یا زود
بروز خواهد
کرد و کشور
ایران را
بطرف متلاشی
شدن سوق
خواهد داد.
زبان فارسی
زبان مشترک
همه ملیت ها
در ایران
نیست و اگر
زبان ما ها از
همان امکانات
آموزشی زبان
فارسی بر
خوردار نشود
، همانگونه
که امثال شما
ها زبان ما را
زبان بیگانه
می نامند و
حتی نام شهر
ها و روستا ها
و کوه ها و
رودخانه های
محیط زندگی
مارا به
فارسی تبدیل
میکنند ، ما
نیز مجبور
خواهیم شد که
با چشم
مشابهی به
شما ها نگاه
کنیم!
-
می
گوئید کجاست
مرزهای این
ملت فارس؟
باید گفت که
هیچ ملت
مسلطی ، برای
خود مرز
تعیین نمی
کند ، زیرا
میخواهد
دیگران را در
درون خود
مستحیل سازد
و هرگونه
تعیین مرزی ،
پیشروی آن در
این حوزه را
محدود می
سازد. در
مقابل ، برای
توجیه سلطه
خود، بیک
ایدوئولوژی
بظاهر فراملی
متوسل میشود
و
ناسیونالیسم
خود را در
پشت آن پنهان
می کند.
امپراتوری
مقدس رومی که
آلمانی ها
هسته مسلط
آنرا تشکیل
می دادند ،
هرگز از ملت
آلمان و
مرزهای آن
سخن نمی گفت ،
بلکه بر
فرهنگ و زبان
متمایز
آلمانی تاکید
داشتند .
همانگونه که
ناسیونالیسم
روسی در پشت
انترناسیونالیسم
ادعائی آن
پنهان بود.
بهمین ترتیب
،
ناسیونالیسم
فارسی ، در
پشت ایده
ایران پنهان
گردیده است و
بر" فرهنگ
ایرانی" که در
هسته مرکزی
آن زبان
فارسی قرار
دارد ، تاکید
می ورزد !
-
آقای
امینی فرموده
اند:
"
فراموش نکنیم
که جنبش
فرقه دموکرات
آذربایجان و
تشکیل جمهوری
مهاباد، جنبش
دموکراسی
ایران را که
پس از شهریور
بیست در
راستایی
اصلاح طلبانه
و متین به پیش
می رفت، از
مسیر خود
خارج کرد و به
بیراهه کشاند."
دوست
عزیز ، شما
سوراخ دعا را
گم کرده اید و
تلاش دارید
جوهر
استبدادی
حکومت پهلوی
ها را بی رنگ
کرده و آنرا
اصلاح طلب
و متین
نیزبنامید.
اگر دموکراسی
بمعنی نقش
فعال مردم در
حیات سیاسی
خود باشد ،
دوره فرقه
دموکرات در
آذربایجان ،
سالم ترین و
دموکراتیک
ترین دوره در
حیات سیاسی
مردم
آذربایجان
بوده است.
اولین
اصلاحات ارضی
در دوره
حکومت یکساله
فرقه دموکرات
به رهبری
پیشه وری در
آذربایجان
انجام گرفت ،
حقوق برابر
زنان با
مردان ،
اولین
دانشگاه و
رادیو و
آموزش به
زبان مادی و
تاسیس تئاتر
و پارک ها ، در
همان دوره
انجام گرفت .حکومت
یکساله فرقه
دموکرات ،
دست آوردی
بمراتب بیشتر
از بیست سال
حکومت رضا
شاه داشت.
آقای مصباح
زاده ،
بنیانگذار
روزنامه
کیهان در
همان زما بود
که نوشت :"
آقای پیشه
وری ، ما را
نیز آزاد
کنید "! با
منطقی که که
شما در پیش
گرفته اید ،
شاید حکومت
مصدق را نیز
انحرافی در
مسیر اصلاح
طلبی سلطنت
بنامید!
-
شما
حزب دموکرات
کردستان
ایران و شاید
دیگران را
نیز متهم به
پشتیبانی از
نو محافظه
کاران می
کنید و در
مقابل از
گلوبالیسم
عدالت
خواهانه دم
میزنید.
گلوبالیسم
مورد ادعای
شما آیا چیزی
متفاوت از
نئولیبرالیسم
است ؟ و آیا نو
محافظه کاری
، پدیده ای
متفاوت از
سیاست
نئولیبرالی
است ؟ در مورد
عدالت
خواهانه بودن
این گلوبالسم
شما ، کافی
است به خصوصی
کردن ها ، در
تقویت
میلیتاریسم و
خصوصی کردن
بهداشت و
آموزش و از
بین برد
بازنشستگی و
افزایش
مالیات بر در
آمد های
پائین و کاهش
مالیات بر
ثروت های
بزرگ نگاه
کنید، که
نتیجه آن جز
افزایش هرچه
بیشتر فاصله
طبقاتی و
تمرکز آن در
دست عده ای
کوچک است .
بعنوان مثال
، در آمریکا ،
یک درصد
جمعیت ، حدود 70
در صد ثروت
جامعه ودر
سویس 71 در صد
ثروت جامعه
را در اختیار
دارند و 80 در صد
جامعه ،
برابر 10 در صد
از آنرا. در
بقیه کشور
های اروپائی
، ارقامی
مشابه و
نزدیک به
آنرا می توان
مشاهده کرد و
شما آنرا
عدالت
خواهانه می
نامید.سلطنت
طلبی شما ،
سقف عدالت
خواهی شما را
به کجا
رسانده است!
-
نوشته
اید که:
"
اگرتاواریش
علی اف
توانست یک
شبه از
دبیرکلی حزب
کمونیست
شوروی در
آذربایجان به
یک
ناسیونالیست
دو آتشه
دگردیسی کند
و جمهوری «انتخاباتی»
را در
خانواده خویش
موروثی نماید
وفرزند
برومندش،
الهام را به
جای خویش
نشاند، چه
ایرادی دارد
که رفقای
ایرانی
ایشان، به
یکباره از
کمونیسم و
آرمان های آن
دل برکنند و
پان ترکیست
شوند"
آقای
دموکرات و
سکولار ، شما
که پان
فارسیست و
پان ایرانیست
شده اید ،
انصاف دهید
که حکومت علی
اف هر عیب و
نقصی هم
داشته باشد ،
هزار بار از
حکومت
توتالیتری که
از آن جدا شده
است ، و از
سلطنت ها ی
موروثی
پهلوی شما و
نیز جمهوری
اسلامی
در ایران
،دموکراتیک
تر و قابل
تحملتراست.
همچنین دولت
آذربایجان ،
دولتی کاملا
سکولار است .
پس به چه چیزی
ایراد دارید
؟ چون فارس
نیست؟
-
فدرالیسم
تنها لولو
خرخره ای
برای تفکر
استبداد زده
است. نیمی از
جمعیت جهان
اکنون در این
چهار چوب
زندگی می
کنند و
بسیاری از
کشور ها نیز
که فدراتیو
نیستند ،
بنحوی از
مکانیسم های
فدرالی
استفاده
میکنند.
-
در
خاتمه باید
خاطر نشان
سازم ، که
تنها احساس
برابری و
احترام به
حقوق برابر ،
از جمله
برابری سیاسی
و فرهنگی
در تمام
حوزه هاست
که می تواند
ضامن زندگی
صلح آمیز همه
ملیت ها در
کنارهم
باشد و نه
انکار آن.
غلامرضا
اهرابی
Gm.ahrabi8@yahoo.fr

چهارشنبه,۳
مرداد ۱۳۸۶
بر سنگ
نوشته یئنی
سی، چنین
نوشته شده
است: ” تانری
تورک میللتی
یوخ
اولماسین
دئیه، آتام
خاقان ایله
آنام خاتونی
یوکسلتدی” (
خداوند ملت
تورک نابود
نشود گفته،
پدرم خاقان و
مادرم خاتون
را خلق کرد)
همانطور
که می بینید
در فرهنگ
تورک سنگ
بنای حقوق
زنان از
ابتدا بر
اساس برابری
با مردها
گذشته شده
است.
آیا در
فرهنگ فارس
نیز چنین
است؟
توهين
به زنان در
فارسها
ريشهی
تاريخي دارد.
تمام شعرا،
مراجع دینی و
سیاست
مداران قوم
فارس به نوعی
زن ستیز بوده
و هستند.
فردوسی:
زنان
را از آن نام
نايد بلند
که پيوسته در
خوردن و
خفتنند
زن و
اژدها هردو
در خاک به جهان
پاک از اين
هردو ناپاک
به
زنان
را ستايي،
سگان را ستاي
که يک سگ به
از صد زن
پارساي
سعدي
مي گويد: چو زن
راه بازار
گيرد، بزن وگرنه،
تو، خانه
نشيني چو زن
خمینی
مي گويد: زن
نباید بدون
اجازه شوهر
از خانه
بیرون رود.
امام
جمعه مشهد:
زنان خفاش شب
و گرگ درنده
روز هستند.
وزير
ارشاد : برخی
زنان در شهر
ميچرند و
بابت آن پول
ميگيرند.
سعدی:
کی گفت کس را
زن بد مباد
دگر گفت زن
در جهان خود
مباد.
امام
جمعه تهران :
برخی رسانه
ها برای هرزه
ها (بخوانید
زنان) مرثیه
سرایی می
کنند.
برخی می
گویند در
زمان
پهلویها
شرایط زنان
بهتر بوده
است، بلی در
آن زمان زنان
فقط در پوشش
لباس آزاد
بودند، ولی
توهین به
آنها مانند
امروز امری
عادی بود.
برای نمونه،
محمد رضا
پهلوی همسرش
فرح را ” زنیکه”
می نامید و می
گفت: ” به این
زنیکه
بگویید موقع
سخنرانی حرف
دهانش را
بفهمد”.
نظام
الملک، در
سیاست نامه
چنین نوشته
است: ” در بین
عجم و عرب رسم
نیست که زنان
در کارهای
حکومتی
دخالت کند،
اما خانان
ترک در
کارهای
حکومتی با
زنان مشورت
می کنند”. (سیاست
نامه صفحه 16)

توی (مراسم
عروسی در یکی
از روستاهای
دره گز)
این
زنان در
گذشته بجای
چوب شمشیر
بدست می
گرفتند و در
مقابل مردن
می رقصیدند.
زنان
تورک حقوق
خود را در
فرهنگ تورک
خواهند یافت.
در فرهنگ ترک
اساس همه چیز
مادراست نه
پدر. برای
نمونه
آنایورد (
سرزمین
مادری
azadtabriz 2007
مقایسه
کنید بر خورد
تبعیض آمیز
رژیم جمهوری
اسلامی ايران
را در برخورد
دوگانه با
گردهمايي ملت
آذربایجان در
وطن و زادگاه
خود در قلعه
بابک و
گردهمايي
ارامنه در
آذربایجان
غربی
گزارش
فرانس پرس از -
پنجشنبه 4
مرداد 1386 [2007.07.26]
گردهمايي
ارمنيان در
ايران اسلامي
هزاران
زائر چادرهاي
خود را در
دامنه هاي
کوهستان برپا
کرده اند. هوا
از عطر عود پر
شده و صداي
ناقوس ها در
اين دره واقع
در شمال غربي
ايران طنين
انداز شده
است: قره
کليسا، "کليساي
سياه"، بزرگ
ترين مراسم
ارمنيان را
در جمهوري
اسلامي پذيرا
مي شود.
از
15 سال پيش
تاکنون هر
سال تابستان،
ارمنيان
ايران و
کشورهاي ديگر
به سوي قره
کليسا سرازير
مي شوند. اين
کليسا در 25
کيلومتري مرز
بين ايران و
ترکيه در
استان
آذربايجان
غربي واقع
است.
اين
سه روز زيارت
و مراسم
مذهبي به
يادبود
"سن
تادئوس "
برگزار مي
شوند؛ شخصيتي
مذهبي که در
قرن اول پس از
ميلاد مسيح
به اين مکان
آمد تا مردم
را به مسيحيت
دعوت کند.
درحال
حاضر صدها
هزار ارمني
در ايران
زندگي مي
کنند و حضور
آنها در شمال
اين کشور به
هزاران سال
پيش بازمي
گردد و اين
خود بقاي اين
سنت ها را در
کشوري که
مذهبي هاي
شيعه، اسلام
سخت گيرانه
اي را حاکم
کرده اند
توضيح مي دهد.
هايک
نوروزيان، يک
صنعتگر
تهراني مي
گويد: "با
گردهمايي
ارمني هاي
داخل و خارج
از ايران در
اين مراسم،
وحدت و
يکپارچگي ما
افزايش مي
يابد."
در
حدود 4000 ارمني
که اکثراً
ايراني اند
به اين کليسا
آمده اند تا
در مراسمي که
توسط اسقف
هاي اعظم
تهران و
تبريز رهبري
مي شود شرکت
کنند. در بين
آنها، ارمني
هايي از کشور
ارمنستان و
کشورهاي عربي
مانند لبنان
و سوريه نيز
حضور دارند.
آني،
يک مهندس
کامپيوتر و
عضو گروه کر
کليسا مي
گويد: "مهم
ترين مسأله
اين است که ما
اين کليسا را
در يک کشور
مسلمان حفظ
کرده ايم." او
مي افزايد: "در
ترکيه، برخي
از کليساهاي
ارمني تخريب
شده اند. اين
مايه غرور
است که اين
کليسا در
اينجا حفظ
شده. دولت
ايران نيز از
آن قدرداني
مي کند."
بايد
اذعان داشت
قره کليسا
قديمي ترين
بناي مسيحي
در ايران است.
اين کليسا
روي مقبره سن
تادئوس که
توسط يک
پادشاه کافر
و بت پرست به
قتل رسيده
بنا شده است.
قره
کليسا با
گنبدهاي
مخروطي شکل
خود که نمونه
کليساهاي
ارمني هستند
و با
ديوارهاي
مستحکم خود
که به
کوهستان تکيه
زده اند، بيش
از 15 قرن جنگ و
زلزله را پشت
سر گذاشته
است.
اين
زيارت جدا از
خصوصيت مذهبي
خود فرصتي
است تا ارمني
ها مرزهايي
را که آنها را
از يکديگر
جدا مي کند
فراموش و
فرهنگ مشترکي
را جشن
بگيرند.
ساعت
9 صبح است و
زائران کم کم
با شنيدن
صداي
آکوردئون و
طبل از
چادرهاي خود
خارج مي شوند
و در زير
آسمان به رقص
و پايکوبي
سنتي مي
پردازند و
خيلي سريع
زنان نيز به
آنها مي
پيوندند.
آنها دور از
هرگونه
قوانين پوشش
اسلامي و
بدون حجاب در
مراسمي که در
اطراف کليسا
برگزار مي
شود شرکت مي
کنند. مقامات
ايراني عرصه
را براي
ارمنياني که
قصد اجراي
مراسم مذهبي
خود را دارند
تنگ نکرده
اند.
ايران
هميشه نسبت
به اقليت هاي
مسيحي، يهودي
و زرتشتي
تساهل خاصي
قائل بوده و
هست، حتي اگر
تعداد بسياري
از آنها پس از
انقلاب
اسلامي 1979 کشور
را ترک کرده
باشند.
گورک
وارطانيان،
يکي از
نمايندگان
ارمني در
مجلس ايران
مي گويد: "ما
آزاديم تا
عبادت کنيم و
آنچه را که مي
خواهيم انجام
دهيم. سازمان
هاي دولتي به
ما کمک مي
کنند تا
احساس آزادي
داشته باشيم.
هيچ کس براي
ما ايجاد
مشکل نمي کند."
در
قسمت ورودي
قره کليسا در
دو طرف پرتره
هاي دو اسقف
اعظم ارمني و
تصاويري از
محمود احمدي
نژاد، آيت
الله علي
خامنه اي و
آيت الله
خميني را مي
توان ديد...
با
اين حال،
مسلمانان نمي
توانند در
اين مراسم
شرکت کنند.
ارمني ها
اشخاصي را که
به اين مکان
وارد مي شوند
کنترل مي
کنند و
مسؤولين محلي
نيز بر جاده
هايي که به
اين کليسا
منتهي مي
شوند نظارت
دارند.
رنه
آنور، يک
فيلمساز
مستقل در
تهران، مي
گويد: "من لذت
مي برم وقتي
مي بينم که
جوانان ما به
اينجا مي
آيند. حال مهم
نيست به چه
انگيزه اي
باشد: مذهبي،
تاريخي يا
اجتماعي.
اينجا محلي
است براي
ديدار يکديگر."
منبع:
فرانس پرس، 24
ژوئيه 2007
مترجم:
علي جواهري
alijava_rooz@yahoo.es
|

|
|
تابلوئی
از تکیه
دولتی که
تعزیه ختم
قاجاریه و
خطبه سلطنت
پهلوی در
آنجا
خوانده شد.
این تکیه
بتدریج
تخریب شد و
یک اثر
تاریخی از
بین رفت. نقش
تکیه دولتی
دوره
قاجاریه و
اوائل
سلطنت
پهلوی،
اکنون برای
مصلی تهران
در نظر
گرفته شده
است!
|
|
تعزيه
در تکيه
دولت
سفره
ختم
قاجاريه
جمع
و خطبه عقد
پهلوی
خوانده شد
|
تعزيه
در تکيه دولت
سفره
ختم قاجاريه
جمع
و خطبه عقد
پهلوی خوانده
شد
تاريخ
تکرار نشده
است؟
رضاشاه
با عبای
نائينی زرد
بر دوش و
تسبيج 33 دانه
درشت در دست،
رای مجلس
موسسان برای
تفويض سلطنت
از قاجاريه
به پهلوی را
از هيات
اعزامی گرفت
و به داخل
خانه اش
بازگشت. شيخ
حسين يزدی
رئيس سنی
مجلس
موسسانی بود
که رای به
سلطنت رضا
شاه داد. تنها
کسی که در
مجلس موسسان
عليه سلطنت و
پادشاهی
رضاشاه
سخنرانی کرد
سليمان
ميرزا
اسکندری
ليدر
سوسياليست های
ايران بود.
تيمورتاش،
آقااسدی و
تدين
گرداننده
اصلی مجلس
موسسان و
تفويض سلطنت
به رضا شاه
بودند که
بعدها
قربانی خشم و
سوء ظن
بيمارگونه
رضا شاه شدند.
در کارهای
مملکتی هيچ
کس حق دخالت
نداشت. هيئت
دولت،
مأموران
لشکری و
کشوری و
نمايندگان
مجلس همگی
تابع رأی و
مجری اوامر
شاه بودند.
هيچ مقامی
قدرت مخالفت
با
دستورهايی
را که صادر می
شد نداشت. شاه
به مشورت با
زيردستان در
انجام دادن
امور عقيده
نداشت.
متصديان
امور از ترس
کليه احکام
صادره شاه
را، چه شفاهی
و چه کتبی،
ولو اينکه
غلط بود،
اجرا می
نمودند. هر کس
از ترس جان و
مال خود اصل
تملق و
فروتنی را در
روابط
درباری برای
خود اتخاذ
کرده بود.
|
از
کتاب هائی
که در دوران
اصلاحات
اجازه
انتشار
گرفت و در
سال 1385 منتشر
شد، خاطرات
و يا "يادمانده
های"
تلگرافچی
دربار رضا
شاه است.
کتاب را
آنقدر کش
داده اند تا
به 290 صفحه
برسد.
درحاليکه
اگر حاشيه
ها و زوائدش
را بزنند
شايد 40- 50 صفحه
خاطرات
مستقيم
نويسنده از
رضا شاه
باشد، که
بسيار هم
خواندنی
است و اگر به
قصد فروش و
قيمت گذاری
آن را اين
همه کش داده
باشند پر بی
راه رفته
اند. بی راه
رفته اند
زيرا اگر
همان 40-50 صفحه
را دو برابر
قيمت کنونی
کتاب هم
قيمت گذاری
کرده بودند
خريدنی و
فروختنی و
خواندنی
بود!
نويسنده
آشکارا
شيفته
رضاشاه است
و اين را در
جای جای
کتابش نيز
هم می گويد و
هم نشان
ميدهد.
بنابراين؛
کتاب را نه
يکی از
تبليغاتچی
های جمهوری
اسلامی
نوشته و نه
يکی از چپ ها
و يا
تودهايها.
ارزش و
اعتبار
کتاب هم در
حقيقت در
همين نکته
نهفته است.
اگر
ويراستارهای
مرکز اسناد
انقلاب
اسلامی –
تشکيلات
زير فرمان
روح الله
حسينيان- و
يا يکی از
انتشاراتی
های وابسته
به وزارت
اطلاعات و
يا شورای
تبليغات
اسلامی و يا
هر ارگان
مشابه
ديگری در
حاشيه و يا
متن اين
خاطرات دست
برده و آن را
باصطلاح
خودشان
انقلابی و
اسلامی
کرده بودند
اين اعتبار
آن از کف
رفته بود.
چقدر
عاقلانه
وزارت
ارشاد
مهاجرانی
رفتار کرده
که اجازه
دادن
نويسنده
رضاشاه را
با همان
احترام و
القاب
دوران خودش
ياد کند و
آنها را از
متن کتاب
حذف نکرده
است. شيوه
خوب و تاثير
گذار
تبليغات
يعنی همين و
نه آن
مزخرفاتی
که در ستون
های پنهان و
آشکار
کيهان می
نويسند و يا
سيمای
جمهوری
اسلامی پخش
می کند و می
گويد.
در
اين
خاطرات،
يکی از
مستند ترين
و زنده ترين
گزارش ها
مربوط به
تشکيل مجلس
موسسان در
تکيه دولت
در تهران و
خواندن
خطبه سلطنت
به نام اوست.
نويسنده 6
سال بطور بی
وقفه و در
طول روزها
بارها رضا
شاه را ديده
است، حتی
نيمه شب ها
که کار فوری
پيش می آمده
است.
بنابراين
شرح ژست ها و
عادات رضا
شاه از قلم
او هم دقيق و
هم خواندنی
است. وقتی از
بی سوادی
رضا شاه می
نويسد،
درکنارش از
هوش و
هوشياری او
هم می نويسد.
يکی ديگر از
بخش های
بسيار
خواندنی
کتاب شرح
تندخوئی
ها، خشونت و
بی رحمی کم
نظير رضا
شاه، در
کنار نظم و
دقت نظامی
اوست.
در
هر صورت،
درباره اين
ريزه
کارهای
دربار رضا
شاه و عادات
و خصلت ها او
تاکنون
بسيار کم
شنيده و
خوانده ايم
و به همين
دليل نيز
کتاب
خاطرات "محمدارجمند"
سرتلگرافچی
دربار
رضاشاه
خواندنی
است. ما
دراين
شماره و
شماره
آينده پيک
هفته بخش
هائی از اين
خاطرات و
مشاهدات را
منتشر می
کنيم، تا هم
گذشته را
بدانيم و هم
آينده را
فراموش
نکنيم. نه
ما، که
حاکميت نيز
فراموش
نکند. همان
ها که تصور
می کنند
برای ابد بر
ايران حاکم
شده اند و
يادشان
رفته که از
اين مجلس
های خبرگان
و موسسان
پيشتر هم
تشکيل شده و
بعدا هم
خواهد شد!
شش
سال در
دربار
پهلوي
مجلس
مؤسسان
در
تکيه دولت
تهران برای
تعزيه
خوانی و
روضه خوانی
های دربار
سلاطين
قاجاريه
ساخته شده
بود. بطوری
که قدما نقل
می کردند
همه ساله در
ماههای
محرم و صفر
تعزيه
خوانی مفصل
درباری
برپا می شد و
ناصرالدين
شاه و ساير
سلاطين
قاجاريه
نيز اغلب
روزهای اين
دوماه در
يکی از غرفه
های آن به
نام شاه
نشين برای
تماشای
تعزيه و
تفريح و
شايد هم
عزاداری
حضور به هم
می رساندند
و جلوس می
کردند. آن
روز بساط
تعزيه به
سبب خلع
سلطنت از
سلسله
قاجار و
تفويض آن به
دودمان
پهلوی برپا
بود و آخرين
تعزيه
تماشايی آن
سلسله را
نمايش می
دادند.
اطراف و
محوطه تکيه
دولت را با
بهترين وضع
و مجلل ترين
اثاث تزئين
نموده و هر
غرفه را به
جلوس يک
دسته تخصيص
داده بودند
و برای
دويست و سی و
چهار نفر
نمايندگان
مجلس
مؤسسان نيز
جاهای
مخصوصی با
ذکر اسم هر
يک و نمره
های مخصوص
تعيين شده
بود. در وسط
تکيه دولت
با چوب بندی
تخت بزرگی
نصب کرده و
روی تخت را
محل جلوس
رئيس مجلس
مؤسسان و
هيئت رئيسه
و جايگاه
سخنرانی
قرار داده
بودند. تکيه
دولت محوطه
بسيار وسيع
و مدوری بود
که علاوه بر
وسعت صحنه
آن، دور تا
دور محوطه
دو طبقه
غرفانی
ساخته
بودند که در
اين محوطه
شايد سه
چهار هزار
نفر جمعيت
می
توانستند
جلوس
نمايند.
بنابر
تصميم
دولت، روز
رسمی اولين
جلسه مجلس
مؤسسان به
کليه
نمايندگان
اعلام شده و
به وسيله
کارتهای
مخصوص دعوت
رسمی به عمل
آمده بود.
بعد
از حضور
کليه وکلای
مجلس
مؤسسان و
ساير
مدعوين که
عبارت
بودند از
اعيان و
اشراف
مملکت و
اصناف و
تجار و
ماموران
عالی رتبه
دولت و رئيس
الوزراهای
سابق و اسبق
و سفرا و
وزرای
مختار و
ديگر
ماموران
سياسی
خارجی و
نمايندگان
مطبوعات و
افسران
ارشد ارتش و
شهربانی و
ژاندارمری،
مجلس رسميت
پيدا کرد. شيخ
حسين يزدی که
از معمرين
مجلس
مؤسسان بود
برای اداره
کردن جلسه
به رياست
سنی انتخاب
شد. سپس
والاحضرت
سردار سپه،
رئيس حکومت
موقت، با
تشريفات
رسمی وارد
مجلس
مؤسسان شد و
در جايگاه
سخنرانی
قرار گرفت و
خطابه
افتتاح
مجلس
مؤسسان را
قرائت کرد و
مجلس
مؤسسان را
برای تعيين
شاهنشاه
ايران
افتتاح
نمود و
مراجعت کرد.
بعد
مستشارالدوله
صادق با اخذ
رأی به
رياست مجلس
انتخاب شد و
هيئت رئيسه
مجلس نيز
معين گرديد
و جلسه اول
مجلس
مؤسسان با
اين
تشريفات به
پايان رسيد.
درجلسه
دوم مجلس
مؤسسان بعد
از تشکيل و
رسميت
يافتن
جلسه،
مذاکراتی
بين
نمايندگان
به عمل آمد و
در پايان
جلسه با اخذ
رأی، سلطنت
موروثی
مملکت
ايران به
والاحضرت
سردار سپه
که از آن
تاريخ
اعليحضرت
رضاشاه
پهلوی
ناميده شد
تفويض شد و
اين
تشريفات با
کمال نظم و
آرامش
برگزار شد.
تنها کسی که
نطق مخالفت
آميز ايراد
نمود شاهزاده
سليمان
ميرزا(اسکندری)،
رهبر حزب
سوسياليست
بود که به
دليل عقايد
حزبی خود با
رژيم سلطنت
مخالفت کرد.
فقط او و
ميرزا شهاب
کرمانی، که
وی نيز
سوسياليست
بود، در
موقع اخذ
رأی ورقه
کبود در
کوزه رأی
انداختند،
والا بقيه
نمايندگان
به اتفاق
آرا رأی
موافق نسبت
به تفويض
سلطنت به
دودمان
پهلوی
دادند. اين
مجلس در
واقع مجلس
ختم سلسله
قاجار بود
که با کمال
سادگی و
آرامش به
پايان رسيد.
پس
از انتخاب
اعليحضرت
رضاشاه
پهلوی به
سلطنت
ايران، روز
بعد در
سومين جلسه
مجلس
مؤسسات که
آخرين جلسه
بود، سی نفر
از
نمايندگان
به حکم قرعه
انتخاب
شدند که رأی تفويض
سلطنت را
که ارباب
کيخسرو با
خطوط طلائی
در جلد
زيبايی با
نهايت
سليقه تهيه
کرده بود،
به دربار
ببرند و
تسليم
اعليحضرت
رضاشاه
پهلوی کنند.
اتفاقا من
نيز جزو سی
نفر
نماينده
انتخاب شدم.
بنابر
اطلاع
قبلی، ساعت
نه صبح روز
بعد در
دربار،
يعنی منزل
شخصی اعليحضرت
پهلوی،
حاضر شديم و
ماده واحده
را با
تشريفاتی
تقديم
نموديم. در
آن روز شاه
در اتاق
کوچکی که
بعدها دفتر
کار
تيمورتاش،
وزير
دربار، شد،
از ما
پذيرايی
کرد. به قدر
نشستن سی
چهل نفر
جمعيت
صندلی در آن
اتاق نبود.
بعد از آنکه
همگی وارد
اتاق شديم،
از در ديگر
شاه در حالی
که عبای
زرد نائينی بر
دوش و تسبيح
زرد رنگ
درشت 33 دانه
در دست داشت
وارد اتاق
شد. پس از
ادای
احترامات،
مستشارالدوله
که به واسطه
کوتاهی قد
بين جمعيت
پنهان بود،
جلو رفت و
بعد از
بياناتی
ماده واحده
را دو دستی
تقديم نمود.
شاه
در ابتدای
ورود نگاهی
به جمعيت
کرد. بعد که
مستشارالدوله
از بين
جمعيت جلو
رفت، شاه
گفت: «از بس
رئيس مجلس
مؤسسان قدش
کوتاه است،
او را نديدم.»
سپس
اجازه جلوس
به عموم داد.
عده ای روی
صندلی ها
نشستند و
جماعت
ديگری سر پا
ماندند، که
به دستور
اعليحضرت
جلوی صندلی
ها روی زمين
دو زانو
نشستند. خوب
به ياد دارم
بين اشخاصی
که روی زمين
نشسته
بودند صارم
الدوله و
حاج امين
الضرب
مهدوی و حاج
حسين آقا
ملک هم
بودند.
اعليحضرت
روی صندلی
ای جلوس
فرمود و نطق
مفصلی ايراد
نمود که
بسيار جالب
توجه بود،
زيرا نطق او
که شايد ده
دقيقه طول
کشيد، بدون
آنکه
يادداشتی
تهيه کرده
باشد با
کمال روانی
و سادگی
بيان شد.
مفاد
بيانات
ملوکانه
شمه ای از
زحماتی که
برای ايجاد
امنيت و
ترقيات
مملکت تا
کنون کشيده
شده و اظهار
امتنان از
قدردانی
ملت و
تقاضای کمک
و مساعدت از
نمايندگان
مجلس
مؤسسان و
مجلس شورای
ملی در
پيشرفت
امور و وعده
های
اصلاحات در
کليه شئون
کشور بود که
روی هم رفته
بسيار مفيد
واقع شد. سپس
رئيس مجلس
مؤسسان
پاسخی به
بيانات
ملوکانه
عرض کرد و
بعد
اسدالله
زوار با
لهجه عربی
اين بيت
معروف حافظ
را با صدای
بلند خواند
که «خوش به
جای خويشتن
بود اين
نشست خسروی-
تا نشنيد هر
کسی اکنون
به جای
خويشتن».
اعليحضرت
نگاه
متبسمی به
زوار نمود و
بلافاصله
سيد تقی
تقوی، مدير
روزنامه
گلستان
فارس، از
بين جمعيت
برخاست و
خطابه
مبسوطی
قرائت نمود.
پس از ختم
خطابه او و
ندای تحسين
حضار، شاه
بلند شد و با
عموم
حاضران
خداحافظی
نمود و از در
اتاق خارج
شد. آقايان
نيز از اتاق
خارج شدند و
پس از صرف
چای و اندک
توقفی در
دربار، هر
يک راه خود
پيش گرفتند
و از منزل
اعليحضرت
همايونی
خارج شدند.
اشخاصی
که سرجنبان
و متولی
مجلس
مؤسسان
بودند و در
آن چند روزه
بيش از همه
دوندگی می
کردند و آتش
بيار مجلس
مؤسسان
بودند، در
درجه اول تيمورتاش
و داور و بعد
تدين بودند.
اسدی هم به
دنبال
تيمورتاش و
تدين همه جا
چون سايه
روان بود. و
عجيب
اينجاست که
بعد از چند
سال
تيمورتاش
در محبس مرد
يا کشته شد،
داور
خودکشی
کرد، اسدی
(توليت
امام رضا)
تيرباران
شد، تدين
هم چندی از
کار برکنار
شد و
بالاخره
سرطان کار
او را ساخت.
صفات
خصوصی و طرز
مملکت داری
رضا شاه
پهلوی
رضاشاه
پهلوی در
طفوليت و
جوانی
تحصيلاتی
نکرده بود.
سواد فارسی
او کم بود و
منحصر به
خواندن
مراسلات
خوش خط و
روزنامه
بود. خط
فارسی او
خوب نبود و
در انشاء و
املا نيز
بسيار ضعيف
بود. زبان
روسی را در
قزاقخانه
آموخته بود
و گاهی ترکی
صحبت می
کرد، ولی
بيانش
بسيار محکم
و منظم بود.
هر وقت می
خواست به
تلگرافهای
حضوری پاسخ
بدهد، به من
دستور
نوشتن می
داد و جملات
را خودش
بيان می کرد
و من می
نوشتم. بعد
که می
خواندم، می
ديدم کاملا
منشيانه
بيان کرده و
ابدا محتاج
به تحريف
نيست.
در
ذکاوت و هوش
مخلوقی فوق
العاده بود.
مخصوصا در
قسمت های
نظامی و
عمليات
جنگی
محفوظاتش
بسيار بود و
دستورهايش
غالبا صحيح
بود و به
نتيجه می
رسيد. چند
مرتبه راجع
به شکستن
محاصره
قوای دولت
در لرستان و
غيره بدون
مراجعه به
نقشه و
متخصصان
نظامی و
اطلاع ستاد
ارتش شخصا
به اتاق
مخابرات
آمد و با قلم
من اوامری
به
فرماندهان
قسمت های
مربوطه
تلگرافی
صادر فرمود
که من فی
المجلس به
طرف ابلاغ
کردم و بعد
از اينکه
فرماندهان
حسب الامر
دستورهای
صادره را
عينا به
موقع اجرا
گذاردند،
قشون از
محاصره
خارج شد. در
موقع صدور
اين قبيل
دستورها با
اينکه او در
تهران بود و
قشون در
جايی در
اطراف
لرستان
محاصره شده
بود، اسامی
تمام تنگه
ها و کوهها،
تپه ها،
قراء و دهات
را به خاطر
داشت و از
حفظ بيان می
کرد. واقعا
موجب تعجب
بود که چطور
اين همه
اسامی
مختلف در
حافظه اش
محفوظ است.
رضاشاه
در کارها
خيلی عجول
بود و به محض
اينکه خبر
غير مترقبه
ای به عرضش
می رسيد سخت
عصبانی می
شد و در همان
حال
عصبانيت
دستورهايی
صادر می کرد.
ولی بعد
ترديد پيدا
می کرد. اغلب
مرا احضار
می کرد و
دستور صدور
تلگرافی را
می داد، و
بعد از چند
دقيقه از
مضمون آن
پشيمان می
شد. مجددا من
احضار می
شدم و مضمون
دستور
صادره را
تغيير می
داد. گاهی دو
سه مرتبه در
امری ترديد
پيدا می کرد
و چون من به
اين نکته
برخورده
بودم، با
اينکه موظف
بودم اوامر
صادره را
فورا اجرا
نمايم،
مخصوصا يک
ساعتی عقب
می انداختم
که از عدم
ترديد شاه
مطمئن شوم،
و اين عمل با
احتياط من
گاهی خيلی
موجب
خرسندی
رضاشاه می
شد.
شاه
در عين حال
که
ديکتاتوری
به تمام
معنی مقتدر
بود، بزرگ
ترين نقص
اخلاقی اش
سوءظن
مفرط بود و
خيال می کنم
اين سوءظن
در مخيله اش
بعد از
رسيدن به
سلطنت و مکنت
سرشار
بيشتر شده
بود. مثل
اينکه هنوز
باور نمی
کرد به
سلطنت
ايران
رسيده است و
به هيچ کس
خوش بين
نبود و از هر
جا صدايی در
می آمد، به
هر کس سوءظن
می برد و احتياطا
با تمام قوا
در خاموش
کردن صدا و
از بين بردن
شخص مورد
سوءظن
اقدام می
کرد، و شايد
اين بزرگ
ترين
بدبختی
برای ملت
ايران بود.
اطرافيان
شاه به هيچ
وجه قدرت انتقاد
و خرده گيری
نداشتند و هر
کس از ترس
جان و مال
خود اصل
تملق و
فروتنی را
در روابط
درباری
برای خود
اتخاذ کرده
بود و خودش
را حتی
المقدور
حفظ می نمود.
بنابراين
بسياری از
حقايق امور
به عرض شاه
نمی رسيد و
اشتباه
کاريهای
عجيب گاهی
موجب
اضمحلال و
فنای اشخاص
و خانواده
ها می شد.
شاه
در امر
نظافت
بسيار دقيق
و ايرادگير
بود.
مسخدمان
درباری همه
روزه مورد
ايراد واقع
می شدند و
اغلب بر اثر
غفلت در
ريزه
کاريهای
نظافت فحش و
کتاک های
فراوانی از
دست مبارک
شاه می
خوردند. با
اينکه خيلی
دقت می
کردند که
همه جا
ظاهرا پاک و
تميز باشد،
گاهی بر اثر
کوچک ترين
غفلت دم چک
می افتادند.
ياد دارم يک
روز در اتاق
تلگراف
خانه مخصوص
به انتظار
وصول پاسخ
مخابره
حضوری قدم
می زدند و من
هم دست به
سينه
ايستاده
بودم. يک
مرتبه گوشه
فرش اتاق را
بالا زد و
نگاهی به
زير فرش کرد.
اتفاقا يک
دانه چوب
کبريت زير
فرش بود.
فورا توسط
پيشخدمت
مخصوص خودش
سرايداران
عمارت را
احضار کرد.
وقتی
سرايدار
آمد، چوب
کبريت زير
فرش را به او
نشان داد و
گفت: «اين طور
اتاق ها را
تميز می
کنی؟» و
بلافاصله
يک اردنگی
به او زد که
بيچاره
محمد آقا
توی اتاق
پخش شد. روز
ديگری بی
خبر وارد
اتاق دفتر
دربار شد و
يک استکان
خالی که چای
آن را خورده
بودند روی
ميز ديد.
فوری
پيشخدمت آن
اتاق را
احضار کرد و
چنان سيلی
ای به صورت
او زد که
بيچاره
محمد علی
خان از يک
گوش و يک چشم
سنگين و تار
شد. روزی
نبود که يکی
از
خدمتگزاران
دربار که
غفلتی در
انجام
وظيفه می
نمود
گرفتار اين
قبيل
مجازاتهای
شاهانه
نشود.
تنها
حربه برنده
او در
پيشرفت
امور، سختی
و خشونت و
خشکی و
احيانا
فحاشی به
زيردستان و
متصديان
امور بود و
به اين جهت
در قلب کليه
متصديان
لشکری و
کشوری و
بلکه قاطبه
مردم از هر
طبقه و صنفی
که بودند
رعب و ترس
مخصوصی
ايجاد شده
بود و بهره
برداری از
آن، کليد
رسيدن شاه
به کمال
مطلوب بود.
در
کارهای
مملکتی هيچ
کس حق دخالت
نداشت.
هيئت دولت،
مأموران
لشکری و
کشوری، و
نمايندگان
مجلس همگی
تابع رأی و
مجری اوامر
شاه بودند.
هيچ مقامی
قدرت
مخالفت با
دستورهايی
را که صادر
می شد نداشت.
شاه به
مشورت با
زيردستان
در انجام
دادن امور
عقيده
نداشت.
متصديان
امور از ترس
کليه احکام
صادره شاه
را، چه
شفاهی و چه
کتبی، ولو
اينکه غلط
بود، اجرا
می نمودند.
شاه
بيشتر
ساعات
تنهايی را
در محوطه ای
در دربار
مشغول قدم
زدن و فکر
کردن می شد.
گاهی بيش از
دو ساعت قدم
می زد. اغلب
بدون اطلاع
قبلی به هر
کجا که
تصميم می
گرفت سرکشی
می کرد، به
اين جهت
ادارات
دربار و
شايد کليه
وزارتخانه
ها و ادارات
قشونی هر
دقيقه
منتظر ورود
شاه بودند.
هميشه بی
خبر می رفت.
مخصوصا به
تلگرافخانه
مخصوص که در
ابتدای
سلطنت بی
اندازه
مورد توجه
شاه بود
هميشه بی
خبر تشريف
می آورد و
مکرر اتفاق
افتاد که
بعد از ظهر
تابستان من
در اتاق
خودم در
سعدآباد
دراز می
کشيدم و
خوابم می
برد که شاه
وارد اتاق
من می شد و با
نوک پا مرا
بيدار می
کرد. بعد از
اتاق خارج
می شد تا من
بلند شوم و
سرو وضع خود
را مرتب کنم
و شرفيات
شوم. من از
اين طرز
رفتار او
بسيار
ناراحت
بودم.
تنها
علامت
رضايت شاه
از
زيردستان
سکوت بود.
وقتی
ماموری
وظيفه خود
را به نحو
احسن و
مطابق ميل
شاه انجام
می داد و
نتيجه را
شفاها يا
کتبا به عرض
می رساند،
شاه اگر
ناراضی بود
که طرف را
مورد
مؤاخذه و
تغيير شديد
و حتی فحش
قرار می
داد، اما
اگر راضی
بود فقط
سکوت می
کرد، و اين
سکوت شاه
برای اشخاص
موفقيت
بزرگی
محسوب می شد.
|
peikhafteh 2007 06 21
گردآورنده
متن مذکور،
پيشينيه و
تبار ايراني
را با شنيعترين
نحوه معاشرتها
ياد كرده و
نقل قولهايي
مخدوش، سعي
دارد هرزگي
را يك اصل در
زندگي
ايرانيان
باستان جا
بيندازد و به
صراحت و قويا
از همجنس
باز بودن
ايرانيان(!)،
زناشويي
خواهر با
برادر، پسر
با زنپدر و...
سخن رانده
است!
| ۲
مرداد ۱۳۸۶ -
قبل از ظهر ۱۱:۲۵ |
تعداد
بازديد: 17739 |
كد
خبر: ۷۲۰۳۸ |
مطالب
موهن يك
نشريه محلي
در استان
خوزستان كه
بدترين
اتهامات را
به ايرانيان
باستان وارد
كرده، با
سكوت ابهامآميز
مسئولان
فرهنگي روبهرو
شده است.
به گزارش
خبرنگار «بازتاب»،
به تازگي يكي
از نشريات
محلي استان
خوزستان، با
چاپ مطلبي به
اصطلاح
فرهنگي
درباره
تاريخ
ايران،
بدترين
اتهامات را
به ايرانيان
باستان وارد
كرده است كه
گرچه برخي
نشريات محلي
خورستان
واكنشهايي
نشان دادهاند؛
اما تاكنون
با واكنش
مسئولي روبهرو
نشده است.
به نظر ميرسد
حلقه قومگراها
كه پس از
جنايات بمبگذاري
دو سال پيش در
خوزستان،
مدتي است به
سوراخها
پناه برده
بودند اين
بار و از شيوه
و طريق نو سعي
كردهاند
مجددا خودي
نشان داده و
به صورت
غيرمستقيم
به تخريب
تمدن چند
هزار ساله
اين ملت كه
همه جهانيان
بر آن صحه
نهادهاند
پرداختهاند
تا بلكه نزاعهاي
قومي را در
برخي نقاط
حساس كشور (عمدا
يا سهوا) دامن
بزنند و در
خطه
پرافتخار
خوزستان،
بين اقوام
مختلف ساكن
اين استان
محروم (فارس،
اعراب،
بختياري و...)
تفرقه
بيفكنند!
تمسك به چند
سطر نوشته
مورخ غربي در
مقابل
هزاران دستنوشته
تاريخ كهن
اين ملت با
فرهنگ و سعي
در القاي
امور شنيع به
پيشينيان
اين آب و خاك
كهن. خصوصا در
خطهاي كه
نمادي از
همزيستي
مسالمتآميز
اقوام
ايراني به
شمار ميرود،
يقينا با نيتهاي
خير همراه
نيست. اين در
حالي است كه
ايران و
ايراني از
هزاران سال
قبل تاكنون
همواره
خداپرست و از
شرك و بت و
گوسالهپرستي
و... مبرا بودهاند.

اين
مطلب كه با
عنوان «زن در
اجتماع
ايران
باستان و
معاصر» به چاپ
رسيده، قصد
دارد با
ناديده
گرفتن
تفاسير
تاريخي و حتي
معاصر
بزرگاني چون
علامه
طباطبايي،
القا كند كه
كوروش
ذوالقرنين
نبوده، بلكه
اين اسكندر
مقدوني بوده
كه
ذوالقرنين
است.
گردآورنده
متن مذکور،
پيشينيه و
تبار ايراني
را با بدترين
تعابير و
شنيعترين
نحوه معاشرتها
ياد كرده و
نقل قولهايي
مخدوش، سعي
دارد هرزگي
را يك اصل در
زندگي
ايرانيان
باستان جا
بيندازد و به
صراحت و قويا
از همجنس
باز بودن
ايرانيان(!)،
زناشويي
خواهر با
برادر، پسر
با زنپدر و...
سخن رانده
است! جالب آنكه
وي در مطالبي
كه به بررسي
زن در اجتماع
ايران
باستان
پرداخته به
يكباره فيلش
ياد
هندوستان
كرده و به اين
بحث ميپردازد
كه «ذوالقرنين»
كيست؟! و با
استناد به
كشورگشاييهاي
اسكندر
مقدوني مينويسد:«چون
اسكندر از
كلاه نظامي
شاخدار
استفاده ميكرد،
از اين جهت
اعراب،
ايشان را
اسكندر
ذوالقرنين
ناميدند!!»
نويسنده
وطني(!) آنقدر
ناشيانه به
هتك تايخ
سرزمين و
ميهن خود(!) همت
كرده كه
فراموش كرده
در قرآن مجيد
نيز از
ذوالقرنين
به نيكي ياد
شده است.
گفتني است،
ضديت عناصر «قومگراي
ضدملي!» با
كوروش
تاريخي است و
هنوز از
يادمان
نرفته كه
همين چند سال
پيش معاون
عراقيتبار
وزير اسبق
ارشاد چه
تعابير
سخيفي عليه
كوروش و
ايرانيان
باستان به
كار برد.
مشخص نيست
هيأت نظارت
بر مطبوعات و
وزارت
ارشادي كه در
بسيار مواقع
به خاطر يك
عكس و سوژه
سياسي در يك
نشريه حكم به
توقيف آن ميداده،
چگونه در
مقابل
تركتازي
گستاخانه
ضدملي و
ضدايراني
كساني كه خود
را پشت قومگرايي
پنهان ميكنند،
آيا تذكري به
چنين نشريهاي
داده است؟
BAZTAB
کيرا
نايتلی نامزد
دريافت جايزه
بهترين
بازيگر بخاطر
فيلم غرور و
تعصب
بازيگری را
از 9 سالگی با
ايفای نقش در
سريال
تلويزيونی
ماجرای روستا
آغاز کرد
اما اين
آعاز
زودهنگام
چندان هم
تعجب آور
نيست چون
پدرش ويل
نايتلی
بازيگر است و
مادرش شارمن
مک دانلد
نمايشنامه
نويس
اولين
نقش سينمايی
او نقش ملکه
آميدالا در
اپيزود اول
فيلم جنگ
ستارگان بود
اما نقشی که
شهرت را
برايش به
ارمغان آورد،
نقش يک دختر
پسرنما در
فيلم انگليسی
مثل بکام شوت
بزن بود
او که
تاره بيست
ساله شده است
بعد از ايفای
آن نقش به
بازيگر مجبوب
صنعت فيلم
بريتانيا
تبديل شد و از
جمله نقشهای
خوبی که به او
دادند نقشی
در سريال
تلويزيونی دکتر
ژيواگو بود
بزرگترين
نقش سينمايی
کيرا نايتلی
تا پيش از غرور
و تعصب؛ در
فيلم دزدان
دريايی
کارائيب (2003)
بود. در آن
فيلم او نقش
اليزابت سوان
دختر حاکم را
بازی می کند
که اسير
دزدان دريايی
شده است
پس از
آن، او به
بازيگران
فيلم اتفاقا
عشق (ريچارد
کرتيس) پيوست
و بعد از آن هم
در فيلم آرتورشاه
ظاهر شد که
منتقدان و
مورخان را
خوش نيامد
با اين
حال کار کيرا
نايتلی گرفت
و او در چند
فيلم حادثه
ای بازی کرد و
مثلا در فيلم دامينو
در نقش يک
جايزه بگير
ظاهر شد. برای
همين وقتی
بازی در غرور
و تعصب به او
پيشنهاد شد
همه تعجب
کردند
کيرا
نايتلی در غرور
و تعصب نقش
اليزابت بنت
را بازی می
کند
او
درباره
موفقيت خود
گفته است: "هنور
احساس ستاره
بودن نمی کنم.
اما از اينکه
در يکی دو
فيلم که مردم
خيلی خوش شان
آمده بازی
کرده ام
خوشحالم
bbc2007
11:36
گرينويچ - پنج
شنبه 21 ژوئن 2007 - 31
خرداد 1386
علی امینی
نجفی
افول ستارگان
زن هالیوود
در چهل سالگی
نيکول
کيدمن چهل
ساله شد.
ستاره محبوب
هاليوود در
۲۰ ژوئن ۱۹۶۷
در خانواده
ای
استراليايی
در شهر
هونولولو در
ايالت هاوايی
(ايالات
متحده) به
دنيا آمده
است
نيکول
کيدمن از
نوجوانی به
بازيگری
پرداخت و در
فيلم های
تلويزيونی و
سينمايی
بسياری ظاهر
شد، اما با
فيلم "تصوير
يک بانو" (۱۹۹۶
به کارگردانی
جين کمپيون) و
به ويژه با
فيلم "چشمان
کاملا بسته" (۱۹۹۹
آخرين فيلم
استنلی
کوبريک) در
سينما به
عنوان
استعدادی کم
نظير و
هنرمندی
توانا شناخته
شد
در
سالهای بعد
با بازی در
چند فيلم
موفق، ستايش
منتقدان و
علاقمندان
سينما را
برانگيخت:
فيلم موزيکال
"مولن روژ" (ساخته
باز لورمان،
محصول ۲۰۰۱)
که در آن آواز
هم خواند، "ساعت
ها" (ساخته
استيون دلدری
محصول ۲۰۰۲)
که برای آن
برنده جایزه
اسکار شد و در
آن نقشی
پيچيده و
دشوار داشت و
فيلم "داگويل"
(محصول سال
۲۰۰۳ به
کارگردانی
لارس فون
ترير) که از هر
ديدگاه اثری
نامتعارف بود
نيکول
کيدمن امروزه
در هاليوود
جايگاهی
برجسته و
استوار دارد.
بهترين
فيلمسازان به
او پیشنهاد
همکاری می
دهند اما نرخ
بالای او
مانع بزرگی
است گفته می
شود که در سال
۲۰۰۶ برای يک
نقش ۱۷
ميليون دلار
دريافت کرد
که بالاترين
دستمزد آن
سال در ميان
خانم های
بازيگر بود.
اما آيا
می توان از
آينده اين
ستاره هم با
اطمينان سخن
گفت؟ آيا
دوستداران
سينما باز هم
فرصت خواهند
يافت اندام
ظريف و چهره
حساس او را
روی اکران
ببينند؟
معروف است که
هاليوود با
خانم های
بالای چهل
سال زياد
مهربان نيست.
بيوه
ها و عجوزه ها!
تاريخ
هاليوود را
می توان از
منظرهای
زيادی نوشت و
درس های
بسياری گرفت
که همه آنها
خوش آيند
نيست. بی گمان
يکی از مدارک
تاريخی
هاليوود
فهرست
بلندبالای
زنان بازيگری
است که در
روزگار جوانی
(برای
هاليوود
حداکثر ۴۰
سالگی) چند
سالی بر پرده
نقره ای
درخشيدند و
سردر سينماها
را با نام خود
زينت دادند.
از آن همه نام
امروزه تنها
خاطره ای
باقی مانده
است، در
اسناد
کتابخانه ها
يا آرشيو
سينماتک ها. و
آغاز افول
ستارگان در
چهل سالگی
بود يا حتی
زودتر. کسانی
که مانند
گرتا گاربو
در ۳۶ سالگی
يا گريس کلی
در ۲۷ سالگی
هاليوود را
محترمانه ترک
نکردند، در
آستانه چهل
سالگی
هاليوود آنها
را ترک کرد.
بی گمان
ستارگان خوش
شانس يا
مقاومی هم
بودند که
توانستند به
برکت شهرت يا
نفوذ يا
رابطه با "بالايی
ها"، چند سالی
بيشتر دوام
بياورند. اما
بيشتر اين
پری رويان
پيشين، برای
ادامه بقا در
هاليوود به
ايفای نقش
هايی تن
دادند که "کارخانه
رؤياسازی"
برای زنان
بالای چهل
سال در نظر
گرفته بود: "بيوه
های عقده ای"،
"يائسه های
بدخلق" و "عجوزه
های بدذات".
اين شتری بود
که در خانه
همه آنها
خوابيده بود.
فيلم
کلاسيک "بر
بيبی جين چه
گذشت؟" (ساخته
رابرت آلدريچ
در ۱۹۶۲)
نمونه ای
گويا از
هنرنمايی دو
تن از بتان
پيشين و
تصادفا
درخشان ترين
استعدادهای
هاليوود است:
جون کرافورد
و بتی ديويس،
هر دو بالای
پنجاه سال،
يکی بيچاره و
ديگری ديوانه.
در
زمانی مقارن
توليد این
فیلم، بتی
ديويس به يکی
از کارهای
متهورانه و
جنجالی خود
دست زده و در
روزنامه آگهی
تجارتی عجيبی
به چاپ داده
بود: ”خانم
هنرپيشه ای
با سی سال
سابقه در
هاليوود
دنبال کار می
گردد".
هاليوود
اگر بر سر لطف
می آمد و
تصميم می
گرفت از
ستاره بالای
چهل ساله باز
هم چند صباحی
کار بکشد، او
را در تيپ
کليشه ای
ديگری قالب
بندی می کرد
تا حسابی "خانم"
و "محترم"
باشد: مادر
فداکار،
پرستار
احساساتی،
خانم معلم
مهربان يا حد
اکثر وکيل
مدافع دلسوز.
برای بازيگری
که به چنين
نقش هايی
قانع نبود
راهی جز خدا
حافظی با
هاليوود وجود
نداشت.
ستارگانی
مانند مريل
استريپ موردی
استثنايی
هستند که با
۵۸ سال سن
هنوز می
تواند در نقش
اول فيلمی
ظاهر شود.
طرد از
هاليوود
از
آخرين
قربانيان اين
سياست "حذف
فيزيکی"
امروز هم می
توان ليستی
بلندبالا
تنظيم کرد و
به صدها نام
ديگر افزود:
ميشل فايفر،
دبرا وينگر،
دمی مور،
هولی هانتر،
الن برکين،
جسيکا لانگ و
بسياری ديگر.
شارون استون
هم که اخيرا
در دومين
فيلم "غريزه
اصلی" ايفای
نقش کرده است
به تازگی در
مصاحبه ای
گفت که اين
روزها به
سختی برای
بازی در
سينما
پيشنهادی
دريافت می
کند و گاه
ناگزير است
بدترين نقش
ها را هم قبول
کند.
نويسندگان
فمينيست از
مدتها پيش
گفته اند که
هاليوود نسبت
به هنرپيشه
های مرد
هيچگاه سخت
گير نبوده و
در هر سنی
برای آنها جا
و منزلتی
داشته است.
هنرپيشه هايی
مانند فرد
آستر، همفری
بوگارت، جيمز
استوارت و
برت لنکستر
با چند نسل
پياپی از
ستارگان
زيبارو
همبازی
بودند، که با
نزديک شدن
چهل سالگی
يکی پس از
ديگری از
سينمای
هاليوود کنار
گذاشته شدند.
تا امروز
هنرپيشه هايی
مانند رابرت
ردفورد، جک
نيکلسون،
کلينت
ايستوود، شون
کانری و
ريچارد گير
می توانند تا
شصت سالگی و
بالاتر در
نقش "جوان اول"
ظاهر شوند.
برخورد
سينمای اروپا
با زنان
هنرمند بی
ترديد
محترمانه تر
بوده است.
سينمای
فرانسه نمونه
ای آشناست که
برای ژان
مورو، سيمون
سينيوره و
کاترين دونوو
هميشه جا و
موقعيتی
شايسته داشته
است.
سينماگران
نوگرای امروز
اروپا مانند
پدرو
المودووار و
فرانسوا
اوزون اين
ذوق و
تيزهوشی را
داشته اند که
با
کاراکترهای
ميانه سال به
آثار خود عمق
و تنوع
ببخشند.
هنر
کيدمن
نيکول
کيدمن در چهل
سالگی همچنان
پرتوان و
فعال است و می
توان اميدوار
بود که در
سالهای آينده
از سرنوشت
مقدری که
هاليوود برای
زنان بازيگر
در نظر گرفته
است، در امان
بماند. او در
سالهای گذشته
استعداد کم
مانند خود را
در گريز از
جبر زمان به
خوبی نشان
داده است. چند
سال پيش در ۳۵
سالگی در
فيلم "ساعت ها"
(محصول ۲۰۰۲)
نقش ويرجينيا
وولف (نويسنده
ای در اوان
پنجاه سالگی)
را ايفا کرد و
اندکی بعد در
فيلم "کوهستان
سرد" در نقش
زنی ۲۵ ساله
ظاهر شد.
نيکول
کيدمن را
آخرين حلقه
از زنجيره
هنرمندانی
دانسته اند
که خود از
سرنوشت می
گريزند اما
با هر رگ
چهره، هر
تکان اندام و
هر تار موی
خود رعشه های
سرنوشت را
منعکس می
کنند: زنانی
مانند
اينگريد
برگمن، گريس
کلی و رومی
اشنايدر.
کيدمن با
اندامی ظريف
و شکننده
همواره حضوری
چنان نيرومند
دارد که
مرزهای آشنای
نقش را کنار
می زند. هنر
سينما بايد
زيرک تر از آن
باشد که به
اين زودی از
سحر موسيقی
ملايمی که از
خطوط موزون
چهره و نگاه
پررمز و راز
اين هنرمند
پخش می شود،
چشم بپوشد
از لابلاى
متون
فاتحه بر
مزار
آقامحمدخان
قاجار به پاس
گزينش «تهران»
به عنوان
پايتخت
ديباچه: در
ارتباط با
نوشتار
شماره پيش
پيرامون
تعدد و تنوع
پايتخت هاى
ايران در
درازاى
تاريخ مطلبى
را كه يك
كرمانى اصيل
در تمجيد و
تحسين
آقامحمدخان
قاجار مؤسس
سلسله
قاجاريه
براى حسن
انتخاب او در
گزينش «تهران»
به عنوان
پايتخت
ايران نوشته
است شايان
توجه و مناسب
نقل در اين
ستون يافتم.
شگفتا، با
همه ستمى كه
خان قاجار در
حق مردم بى دفاع
كرمان به سبب
پناه دادن به
لطفعلى خان
زند روا
داشت، يك
مورخ كرمانى
او را از جهتى
تحسين مى كند!
اين «جهت»
چيست؟ در زير
مى خوانيم
«... سى سال پيش
كه من براى
زيارت عتبات
به عراق مشرف
شدم، در نجف
بعد از زيارت ها
سرى به قبر
آقامحمدخان
قاجار زدم و
از شما چه
پنهان، به
طورى كه
كرمانى ها،
از جمله
همسرم متوجه
نشوند فاتحه اى
نيز بر آن
خواندم. (لازم
به يادآورى
است كه پس از
كشته شدن
آقامحمدخان
در قلعه شوشى
جسد او را در
۱۸ جمادى
الاول سال
۱۲۱۲ هجرى
قمرى برابر
با ۱۲ نوامبر
۱۷۹۷ ميلادى
به زاويه
حضرت
عبدالعظيم
آوردند و به
امانت
گذاشتند و پس
از چندى به
نجف اشرف
بردند و در آن
ارض اقدس
مدفون
ساختند
البته بايد
باعث تعجب
باشد كه يك
كرمانى، آن
هم اهل
تاريخ، به
نجف برود و با
اطلاع از چشم
كوركردن هاى
آقامحمدخان
در كرمان،
فاتحه اى بر
قبر او
بخواند
من البته اين
فاتحه را
براى آن
نخواندم كه
او به هر حال
در بسترى
كشته شد كه
پشت دروازه
شوشى (شيشه:
حوالى
قراباغ)
برايش پهن
كرده بودند و
اگر كشته
نشده بود چه
بسا كه
بستگان او
امروز در
همين شى شن (يا
چيچن) امروزى
چادر زده
بودند كه
يكصد و پنجاه
سال پيش «شيخ
شامل» آنجا
برابر تزار
مى جنگيد در
حالى كه
فتحعلى شاه
قاطر قاطر
بار سكه هاى
طلا به غرامت
به روسيه مى فرستاد
و امروز
دادايف- از
احفاد شيخ
شامل عرصه را
بر يلتسين
تنگ كرده است (اين
مطلب در دوره
رياست
جمهورى
بوريس
يلتسين در
روسيه نوشته
شده است)- بلكه
به خاطر اين
فاتحه
خواندم كه
اين آدم «تهران»
را به
پايتختى خود
انتخاب كرده
بود. او وقتى
از شيراز
فراراً به
تهران آمد (سه شنبه
۲۰ صفر ۱۱۹۳
قمرى برابر ۹
مارس ۱۷۷۹
ميلادى) به
حضرت
عبدالعظيم
رسيد.
چهارشنبه ۲۱
صفر نوروز
سلطانى بود و
در حقيقت
همان روز در
حوالى تهران
جلوس نمود و
تا آن وقت
شانزده سال
تمام بود كه
به نوشته
مورخين عصر «گرفتار
كريم خان
بودند
بنا به نوشته
مرات البلدان
«... روز يكشنبه
يازدهم شهر
جمادى الاول
۱۲۰۰ (برابر
با ۲۱ مارس
۱۷۸۶ ميلادى)
كه نوروز بود-
حضرت
آقامحمدشاه
قاجار در
تهران جلوس
نمود. سكه
زدند و خطبه
خواندند و
قاسم خان
دولو با
يكصدنفر
تفنچگى به
كوتوالى(۱)
قلعه تهران
مأمور شد و از
آن وقت اين
شهر را
دارالخلافه
خواندند و
پايتخت
سلطنت ابد
پيوند قاجار
گرديد
حالا چرا
فاتحه؟ براى
اين كه اگر
قرار باشد در
ايران بعد از
اصفهان جائى
ثابت به
پايتختى شود
بهترين جا
همين تهران
است زيرا از
جهت آب و هوا
ملايم است- نه
مثل شوش گرم
است و نه مثل
تبريز سرد و
بر كرانه و نه
مثل مشهد بر
كرانه و كم آب،
اواسط مملكت
است و علاوه
بر آن يك رشته
كوه كه چند
هزار
كيلومتر طول
دارد همه
قطرات آب
ابرهاى
اهدائى
مديترانه را
كه از چنگ
لبنان و
اسرائيل و
سوريه و هلال
خصيب فرار
كرده و به
ايران رسيده
مى مكد و به
صورت برف بر
سر خود مى نشاند
و به تدريج
سرازير دشت هائى
مى كند كه به
دامنه البرز
معروف هستند
اما چرا گفتم «پايتخت
ثابت» براى
اين كه بر طبق
طبيعت ايران
تا قبل از
صفويه
اصولاً
پايتخت هاى
ايران ييلاق
و قشلاق مى كرده
و ما هميشه دو
پايتخت «گرم
جا» و «سردجا»
به قول
مازندرانى ها،
داشته ايم و
اين با طبيعت
ايران
سازگارتر
است
اگر طرح و
نقشه حسابى
در كار بود از
دويست سال
پيش كه تهران
رو به وسعت
گذاشت، به
جاى اين كه
باغ هاى
موجود را خرد
كنند و
مستراح و
حمام سرخانه
بسازند، در
همين دامنه ها
پايتخت را
توسعه مى دادند
و هر دره و
رودخانه
كوچكى را- مثل
رودخانه هاى
فيروزكوه و
دماوند و
جاجرود و
دربند و
نارمك و اوين
و دركه و كن و
سولقان و كرج
و آبيك و ده ها
و صدها
رودخانه
ديگر را مهار
مى كردند و
قنات و
اخيراً چاه
مى زدند و
تمام اين دشت ها
را تبديل به
كشتزار و باغ
مى كردند و
البته شهرك هاى
مناسبى هم در
هر چند
كيلومتر
فاصله به
صورت مراكز
تجمع
صدهزارنفرى-حداكثر-
مى ساختند.
نتيجه اين مى شد
كه ما يك
پايتختى مى داشتيم
از حوالى
نيشابور و
شاهرود و
بسطام و
سمنان و
تهران و
قزوين و
زنجان تا
آذربايجان
به طول چند
هزاركيلومتر
و به عرض ده
پانزده
كيلومتر،
همه جا سر سبز
و پر ميوه و
خودكفا و آن
وقت ناچار هم
نبوديم
روزهائى كه
هوا خفه است،
پيرمردها و
بيمارى هاى
قلبى را از
خروج از خانه
منع كنيم.
اقلاً سى
ميليون آدم
مى توانستند
در دامنه هاى
البرز
بكارند و
بخورند و عيش
كنند، نه
پايتختى
مركب از
گودها و حلبى
آبادها و
حصيرآبادها
و زورآبادها
و مفت آبادها
و بالاخره
آپارتمان هاى
چهل مترى كه
گربه هم توى
آن به زحمت مى تواند
نفس بكشد
تهران پر آب ترين
شهرهاى
ايران است.
البته بعد از
اصفهان كه آن
مقوله ديگرى
دارد. هم
امروز با يك
كيلومتر
كانال مى توانيد
قناتى مثل
مقصودبك يا
عباس آباد
حاجى ميرزاآقاسى
درآوريد، كه
امروز
شهردارى
تهران
درمانده است
كه با اين همه
آب قنات
عباس آباد
چه بكند؟ آخر
مصلى بدون
نمازگزار كه
احتياج به
اين همه آب
براى وضو
ندارد
بدتر از آن
چنارهاى بى بو
و خاصيت
تهران است كه
مثل ميخ آهنى
هميشه به چشم
من فرو مى رود،
نمى دانم
كدام سياح
خارجى يك
وقتى نوشته
كه «دو ثلث
تهران باغات
است، در قسمت
بيوتات نيز
در جميع كوچه ها
خيابان
مانند، درخت
چنار غرس
كرده اند و
دور دايره
تنه چنار به
قدرى است كه
چهار نفر اگر
دست به دست هم
بدهند به
اشكال مى توانند
يك درخت را
بغل نمايند...
چنانكه
اسلامبول به
واسطه
زيادتى درخت هاى
سرو نزد بعضى
مسافرين به
سروستان
معروف است،
طهران نيز
بايد به
چنارستان
موسوم باشد
(اين حرف را
گويا پيترو
دلاواله
سياح
ايتاليائى
نوشته و
اعتمادالسلطنه
از او نقل
كرده است
حدس من اين
است كه
شهردارى ها
همين حرف را
گرفته و
دلشان را خوش
كرده اند كه
چنار را هر جا
بكارند مى گيرد
و درشت مى شود
و هفتاد سال
است كه
هزاران هزار
درخت چنار آب
داده و در
واقع آب ها
را حرام كرده اند
براى درختى
كه آخر پائيز
برگ هاى آن
را بايد
بسوزانند،
در حالى كه
اگر به جاى
چنار، فى المثل
درخت گردو
كاشته بودند
و سالى هزار
درخت گردو
تنها كاشته
بودند،
امروز در
اطراف
خيابان هاى
تهران بعد از
هفتاد سال،
اقلاً هفتاد
هزار درخت
گردو داشتيم
كه هر درخت
گاهى چندين
هزار گردو
محصول مى داد
و چوب آن از
جواهر هم
قيمتى تر
بود. اين حرف
را من به يكى
از مهندسين
كشاورزى
زدم، عذر
بدتر از گناه
آورد و گفت:
بچه هاى
تهران نمى گذارند
درخت گردو پا
بگيرد. مى روند
و محصول را مى چينند
و حاصلى
نخواهد داشت!».
(ادامه دارد)
(برگرفته از
كتاب آفتابه
زرين
فرشتگان،
تأليف
باستانى
پاريزى
۱-كوتوال
واژه اى است
برگرفته از
هندى به
معناى دژبان
و نگهبان
قلعه
nimrooz-e reza pahlavi,april 2006
Milli
hərəkət və demokrasi
Bu
günkü durumda kəsinliklə demək olar ki azərbaycan milli
hərəkətində, kimse Demokrasiye qarşı dəyil.
Ama demokrasinin təməlləri olmayan yerdə işləri
demokratik ya ğeyri-demokratik bölümlere bölmek olmaz.
bildiyiniz kimi demokrasinin bir əsas payəsi millət və
onların nəzərləridir. Milletin nəzərini sormağa
yol varsa va millət nəzərini rahatca diyə bilirsə
onda demokrasinin asas payəsi qurulmuş sanilir, beləysə
biri millətin nəzərini sormadan ya millətin
nəzərinin əksinə bir iş görsə ğeyridemokratik
sayilir. Məsəla əyər iran rejimi iranlilarin yasal hakimi
olaraq millətin nezerin yox və öz nəzərin sürsə, o
bir demokrasiyə qarşı hükümətdir. Ve ya millətin
nəzərin sormaya refrandom qüdrəti olarken ayri qondarma
yollara əl atsa o demokrasiyə qarşı bir hükümətdir.
Ama demokrasi olmayan bir yerdə, kimsənin işlərinə
demokratik ve ya ğeyridemokratik demək olmaz. Bir yerdə ki
millətin nəzərin ələ gətirmək imkani
yoxdur, çalişan öncülləri nəcur ğeyridemokratik sanib
ve onlara milletin nəzərin sormayan demek olar?. Elbette teesüflə
bəziləri vardir üzlərini dünyanin siql mərkəzi
bilirlər, və iş görənlərdən intizarlari var ki,
her işi görmədən öncə onlarin nəzərləri
sorulsun və ocur olmazsa o işi ğeridemokratik adlandirirlar
və milləti o işə qarşi çağırirlar.
Hər kim özünü milli fəal bilir, demokrasi imkani olmayan
yrde milli məsələləri yalniz azərbaycanin
mənafeyi çərçivəsində
dəyərləndirməlidirlər və bu çərçivədə
əyər o iş-də azərbaycanin menfəəti görürlər
isə onu qbul etməlidirlər, ama əyər özlərini
sadəcə bir addi vətəndaş bilirlərsə onu
qəbul etməsələrdə qınamaq olmaz. Bu ağir
durumda ya aydin düşüncəli olub hüdudlari düşunub və
vəzifə boynumuza almaliyiq ya addi vətəndaş olaraq
yalniz üzumuzə fikirləşə bilərik və bu seçimdə
kimsə məcbur dəyilş
Bugunlər
eləbil mod olub ki azərbaycan adina çalişan dostlarimiz ya
gruplar çeşitli bəyaniyələr ya məqalələr
yazib ve ozlərindən ayri hammini ğeyridemokratik adlandirib
və onlari qınayirlar. Məsəla son gunlərdə Sayin elxan
türkoğlu adli yoldaşimiz bir məqalədə
belə yazir :
به
اطلاع این
افراد باید
رساند که
آذربایجان
جنوبی ده
نیست که “دهخدا”
لازم داشته
باشد یا
اربابی را
برای رعایای
خود لازم
داشته باشد.
در آذربایجان
جنوبی یک ملت
وجود دارد می
خواهد خود
برای خود
تصمیم بگیرد
نه عده ای
برای او
تصمیم بگیرند
حتی اگر از
فرزندان این
ملت باشند.
فرزندان ملت
می توانند
پیشنهاد دهند
ملت خود را
آگاه و منسجم
کنند نه بدون
حضور ملت
برای او در
محفلهای چند
نفر یا چند صد
نفر تصمیم
گرفته شود و
بعد به اطلاع
ملت رسانده
شود که ما این
را برای شما
انتخاب کرده
ایم باید
بپذیرید. ما
اینگونه صلاح
می دانیم،
ملت! شما دیگر
چیزی نگویید
این را قبول
کنید ما بهتر
از شما صلاح
شما را
فهمیدیم و به
آن عمل کردیم.
این گونه
رفتارهای
سیاسی دقیقا
کلاس ملت
آذربایجان را
در حد رعایای
ده پایین می
آورد و کلاس
مبارزان ملت
آذربایجان را
هم در حد “دهخدا”
و نوچه های
دهخدا پایین
می آورد. هر
فرد و گروهی
که ادعا می
کند برای ملت
آذربایجان
مبارزه می
کند باید
رفتارهای
سیاسی خود را
مطابق با
خواسته ملت
تنظیم کند
مثل رفتار
دیگر فعالین
ملل آزاده با
ملت خود، و
کلاس
آذربایجان
جنوبی را در
حد ده پایین
نیاورند.
Bu
yazilara uzaxdan baxarken, adama bele gelir ki eləbil bir fransis
vətəndaş, öz seçdiyi cumhur başkani, sarkozidən
intiqad edir! Sayın dostlar ələştirici hissi bi hünəri
hiss dəyil ki romantik olsun. Əyri oturaq düz danişaq!
Millətimizin yuzdə neçəsi öz insani haqlarin bilir və
hazirdir onun üçün çalişsin? Ve bilsələrdə
nəqədər çalişmalarina və nəzərlərini
deməyə imkan var? Və feallar millətin
nəzərlərin bilmək üçun hanki imkanlari vardir? Biz
faktlari olduğu kimi bilməliyik, ruyalarimiz kimi təsəvvur
etməməliyik. Aydinca bilirix ki guzey azerbaycan millətinin bir
çoxu hələ milli huviyətə yetirməyib, millətin
sesin dünyaya çatdirmağa hele mediyamiz yoxdur. dunya xəbər
ajanslari bu millətin çabalarin və istəklərin
hələ eşitmir ya eşitmək istamir, millətin
nəzərin bilməyə hələ heç demokratik yol yoxdur,
millətin en kiçik gostərgəsi, onlarin məhbuslanmasina ve
ya işdən buraxılmasına səbəb olur, feallarin en
kiçik toplantilari rejim tərəfindən kəşf olunub
və onlari ağır cəzalarla qarşılandirir, ... bu
guney azərbaycanin durumudur. Bu durumda romantismə fürsət
yoxdur. Beləsi bir durumda hüdudları düşünüb güney
azerbaycanin gələcəyi üçün doğru yollari tapıp
və inam ilə o yollara atdim atmaliyiq.
Yuxarida
dediyim adam, yazisinin bir ayri qısmında belə yazir :
مثل
گروهی که در
سال ۱۳۸۲
در” قلعه بابک”
در غلیان
هیجانات ملی
در یک جو
هیجانی با بر
افراشتن
پارچه ای این
پارچه را”بایراق”
آذربایجان
جنوبی
نامیدند و
بعد از این
حادثه هم
هرکسی که
اعتراض کرد
با آن چماق به
پذیرائی
پرداختند و
گفتند که ما
از ملت
تاییدیه
داریم.
ببینید
هزاران نفر
در”قلعه بابک”
پرچم ما را
تایید کردند.
این نوع
تاییدیه
گرفتن از ملت
خاک پاشیدن
بر چشمان ملت
است. یعنی
شعور ملت را
هیچ انگاشتن
و در غلیان یک
جو هیجانی به
دنبال کسب
مشروعیت. این
گونه اعمال
اهمیت ندادن
به حضور
دموکراتیک و
قانونمد ملت
است. در کل،
هیچ انگاشتن
ملت است.
Mən
bir gündür buna fikirləşirəm, axı bundan başqa
nə iş görmək olabilərdi. Və bir grup bu günkü ağir
durumda öz planını daha nəcur millətin oyuna qoya
bilərdi?. bu Insan necə eliyəbilər bir adamlari ki her tür
çətinliyi canina alib dağ-daşi aşib və oraya
gəlib həyəcanlanmiş adlandirib ve onlarin düşüncələrini
sorğu altina aparsın? Axi orada iran bayrağida, quzey
azərbaycan bayrağıda dalqalanirdi. Nədən o
həyəcanlanmiş insanlar(sizin dediyinizce) onlara ocur maraq göstərmədilər?
Necə ola bilər ki bir demokrasi iddiasi edən insan bir grupun
inandiği bayraği parça(پارچه
) adlandirsin?
Ama
gəlin bir başqa yündan baxaq. Nədən siz özünüz
refrandom qurmadan və millətin nəzərini sormadan
millət adina səslənirsiniz ki bu millətin istəyi
dəyil? ən azı belə demək olar ki işare etdiyiniz
adam ve gruplar yeri gəlirkən özlərini millətin seçiminə
qoyublar və fürsət olan zaman millətin oyun
qazaniblar(təbriz seçimlərində). Onu qiniyanlar nə
ediblər? Kimseni qinamaq istəmirəm çünkü o zamandan
bəry kimsə millətin nəzərin bilmək imkani
tapmayib ama ən sonuncu demokrasiyə benzər seçki o olub
və ondan sonra millət və öncüllərə beləsi bir
imkan yaranmayib. Yaxod bayraq məsələsində bir qrup öz
fikricə guney azərbaycana bayrağ seçib və onun
referandoma qoymaq zorunda qalib ama heç demokratik imkan olmadan
məcburən millətə çağriş verib ve millətin
bir qismi ən zor təhlükələr altında bu çağrişa
cəvab verib və o bayrağı yeri gəldyi zamanlarda
qaldiriblar. Bir başqalarida bəyənməyib ya basqi altinda
olduğu üçün qaldirmayıblar vəya qaldiramayiblar, və o
grup açikca deyib ki hər zaman ki millət öz serneveştini seçmek
qüdrıtine sahib oldu biz fikirlərimizi onlarin refrandomuna qoymaq
isteyiriq. daha bugünkü kimi ağir dsurumlarda bundan artiq nəcür
demokratik oluna bilər? Muğalitə etmək
istəmirəm, ama bunu demək istəyirəm ki, beləsi
bir demokrasi olmayan durumda, nə yuxarida qeyd etdiyim adamlarin işlerinə
demokratik demək olar və nə buyurduqlari gruplarin!
Beləliklə indiki durumda hamimiz demokrasiyə inanaraq
və onun hakim olmağina çalişaraq, ələştirilərimizi
olmayan faktlar dayandırıb, gərçəkdən uzaxlaşdirmamaliyix.
Gelin hələlik ki demokrasi ve millətin nəzərin sormaq
imkanimiz yoxdur, hər işi yalniz belə
dəyərləndirəx və ələştirəx ki,
fikrimizcə o görülən işlər milli
hərəkətin indiki ve gələcəyinə faydalidir
ya yox? Her işi, milli hərəkətə nə
qədər faydali olmaği , ölçüsü ilə
dəyərləndirəx, demokrasi imkanlari olmayan yerdə
demokratik ölcülər, yalniz muğalitə və saxtakarliq
üçün yarar.
Və
sonunda belə deməliyəm ki siyasət midani, zor bir
meydandir. siyasətçilik tikanli məftillər arasında
yeriməkdir. siyasetçilik uzun görüşlu olmaq və uzaq
gələcəyi gürməkdir. Vətəndaşın
haqqini bir siyasi gurup ödəməz və ödəyə
bilməz. Vətəndaşliq haqqimizi hükumətdən
istəməliyik, və milli hükumət quruldukdan sonrada, başda
hər kim ve ya hər grup olursa vətəndaşlik haqqimizi
ödəməlidir.
Demokrasi
bu demək deyil ki milyonlarca vətəndaş milyonlarca
nəzərin desin ve hər siyasi parti o milyonlar nəzərin
içindən birin seçsin. demokrasi bu deməkdir ki, hər siyasi
grup öz nəzər və planini desin və milyonlarca
vətəndaş o neçə nəzər və plandan birin seçsin.
Demokrasinin ilk mərhələsi odur ki, aydinlar və gruplar
nəzərlərin və planlarin millətə çatdirsinlar.
Babək qalasi gostərgəsi bir grupun azərbaycan üçün
planini millətə çatdirma güstırgısiydir və bu iş
profesiyonal şəkilde oldu. ondan sonrasi millətə qalib,
istərlər sevərlər, istəməzlər
sevməzlər. Hər grup öz planına inandığı
üçün o plana propaganda yapmağa doğal haqqı var. Plansiz
kimsələr və gruplarda, planlarını hazlamalıdırlar
və onlarda bir siyasətçi olaraq yaranmiş fürsətlərdən
istifadə edib, planlarını millətə açıqlamalidirlar
və öz planlarına propaganda yapmalıdırlar. Yalniz bu yol
bizim milləti aydinladib və doğru yolu seçməkdə yardım
edə bilər. Hər halda sonuc millətin oyu və
millətin seçdiyidir.
Alpər
Atası
durna
تصميم
وزير آموزش و
پرورش
اسراییل مبنی
بر نامگذاري
استقلال این
کشور به
عنوان «روز
نکبت» برای
فلسطينی ها و
اعراب
بای بک |
اودگؤن, ۳-ي
قويروخدوغان
, ۱۱۰۰۷ اینجی
ایل, چولا ۱۹:۵۸
|
|

|
.
|
خانم
يولی
تامير،
وزير آموزش
و پرورش
اسراییل،
که عضو حزب
کارگر است،
با دفاع از
تصميم خود
مي گويد:
بايد دانش
آموزان را
با واقعيات
آشنا کرد و
به آنان
آموخت که
استقلال
اسراییل
موجب شد که
بسياری از
فلسطيني ها
خانه و
کاشانه خود
را ترک کنند
و بسياری از
فرزندان و
نواده های
آنان
تاکنون در
کشورهای
منطقه و
جهان
پراکنده
باشند، و
سرنوشت
آنان يکی از
معضلات مهم
در مذاکرات
نهایی صلح
اسراییل و
فلسطينی
هاست
|
راديوفردا.تصميم
وزير آموزش و
پرورش
اسراییل
مبنی بر
اينکه
سالروز
استقلال این
کشور به
عنوان «روز
نکبت» برای
فلسطينی ها و
اعراب در
کتاب های
درسی
اسراییل
تدريس شود،
از سوی برخی
از احزاب
مورد انتقاد
گسترده ای
قرار گرفته
است
این در
حالی است که
احزاب ميانه
و چپ اسراییل
گفته اند که
اين تصميم
بيانگر اين
واقعيت است
که فلسطينی
ها و اعراب
سالروز
استقلال
اسراییل را
به عنوان يک «فاجعه»
برای خود
تلقی می کنند
خانم يولی
تامير، وزير
آموزش و
پرورش
اسراییل، که
عضو حزب
کارگر است،
با دفاع از
تصميم خود مي
گويد: بايد
دانش آموزان
را با
واقعيات
آشنا کرد و به
آنان آموخت
که استقلال
اسراییل
موجب شد که
بسياری از
فلسطيني ها
خانه و
کاشانه خود
را ترک کنند و
بسياری از
فرزندان و
نواده های
آنان تاکنون
در کشورهای
منطقه و جهان
پراکنده
باشند، و
سرنوشت آنان
يکی از
معضلات مهم
در مذاکرات
نهایی صلح
اسراییل و
فلسطينی
هاست
بايد دانش
آموزان را با
واقعيات
آشنا کرد و به
آنان آموخت
که استقلال
اسراییل
موجب شد که
بسياری از
فلسطيني ها
خانه و
کاشانه خود
را ترک کنند و
بسياری از
فرزندان و
نواده های
آنان تاکنون
در کشورهای
منطقه و جهان
پراکنده
باشند، و
سرنوشت آنان
يکی از
معضلات مهم
در مذاکرات
نهایی صلح
اسراییل و
فلسطيني
هاست
وزیر
آموزش و
پرورش
اسرائیل
دکتر يولی
تامير،
تاکيد کرده
که وی نمي
خواهد به
دانش آموزان
اسراییلی
اين امر را به
دروغ القاء
کند که تشکيل
کشورشان يک
رخداد
تاريخی و جشن
گونه برای
يهوديان
بوده است.
وی می گويد:
اگر نسل های
آينده می
خواهند به
راه صلح پای
نهند و
همجواری
مسالمت آميز
با همسايگان
فلسطينی خود
را
بياموزند،
بايد با همه
حقيقت آشنا
شوند و تنها
يک روی سکه را
نبينند.
خانم
تامير دستور
داده، در
کتاب های
جديدی که در
مورد تاريخ
اين سرزمين
برای تدريس
در مدارس بخش
اعراب تابع
اسراییل
تهيه می شود،
تغييرات جدی
ايجاد شود و
ديدگاه
فلسطينی ها و
اعراب نيز
بازتاب يابد.
اما ليمور
ليونات،
وزير پيشين
آموزش و
پرورش
اسراییل، که
از مقامات
حزب ليکود
است، در
برابر اين
تصميم خلف
خود شديدا
ابراز خشم
کرده و گفته
است: قرار
گرفتن اين
ديدگاه که
سالروز
استقلال
اسراییل يک
فاجعه و به
قول فلسطيني
ها «روز نکبت»
است، دادن
مشروعيت به
فلسطينی
هاست که حق
دارند به
مبارزه
مسلحانه دست
بزنند.
برخی ديگر
ازمقامات
احزاب
راستگرای
اسراییل
خواستار
اخراج دکتر
يولی تامير
از دولت شده
اند.
اين
نخستين بار
نيست که
مقامات
احزاب ميانه
و يا چپ
اسراییلی با
رسيدن به پست
های مهم
دولتی
تصميمات
جنجالی می
گيرند.
چند سال
پيش نیز يوسی
ساريد، رهبر
وقت جبهه
چپگرای «مرتص»
در مقام وزير
آموزش و
پرورش دستور
داد که شماری
از اشعار
محمود
درويش، شاعر
ملی فلسطين
در کتاب های
درسی مدارس
اسراییل
تدريس شود.
آقای
ساريد معتقد
بود که دانش
آموزان
یهودی بايد
اشعار
شاعران مهم
عرب و
فلسطينی را
بياموزند و
بويژه با
سروده های
محمود درويش
آشنا شوند.
وی در صدد
بود تا چند
شعر محمود
درويش در
مورد زندگی
اعراب و
فلسطينی ها
در زير سلطه
اسراییل در
کتاب های
درسی
اسراییل
تدريس شود.
اما
مخالفت ها در
سال ۲۰۰۰
ميلادی با
اين تصميم
آقای ساريد
چنان افزايش
يافت که وی
ناچار شد
تصميم خود را
عملی نکند.
هر سال در
حالي که مردم
اسراییل
سالروز
استقلال
کشور خود را
جشن مي
گيرند،
اعراب تابع
اسراییل و
فلسطيني ها
مراسمی به
عنوان «روز
نکبت» خود
برگزار مي
کنند.
پس از صدور
اعلاميه
بالفور،
بريتانيا که
قيموميت اين
سرزمين را
سالها بر
عهده داشت،
با استقلال
اسراییل
برای کشوری
ویژه
يهوديان
موافقت کرد.
در حالي که
در بهار ۱۹۴۸
ميلادی،
رهبران وقت
يهودی،
استقلال
کشور
اسراییل را
اعلام
کردند،
رهبران وقت
عرب، جنگی
همه جانبه را
عليه تل آویو
آغاز کردند.
در سال
۱۹۴۷ ميلادی
سازمان ملل
متحد رای داد
که اين
سرزمين به دو
کشور
اسراییلی و
فلسطينی
تقسيم شود.
يهوديانی
که در اين
سرزمين
بودند، و
حاميان بين
المللی آنها
اين تصميم را
پذيرفتند.
اما رهبران
وقت جهان عرب
به قطعنامه
سازمان ملل
شدیدا واکنش
نشان داده و
گفتند که
استقلال
کشور
اسراییل را
تحمل
نخواهند کرد.
اين سران
عرب به
فلسطيني های
اين سرزمين
قول دادند که
مانع از
اعلام
برپایی کشور
یهودی شوند.
در حالي که
در بهار ۱۹۴۸
ميلادی،
رهبران وقت
يهودی،
استقلال
کشور
اسراییل را
اعلام
کردند،
رهبران وقت
عرب، جنگی
همه جانبه را
عليه تل آویو
آغاز کردند.
بر اساس
قول رهبران
عرب، بسياری
از فلسطيني
ها و اعراب از
اين سرزمين
بيرون رفتند
زيرا
اطمينان
داشتند که به
زودی با
نابودی کشور
اسراییل،
تمامی اين
سرزمين به
عنوان کشور
فلسطين
استقلال
خواهد يافت.
در جنگ شش
روزه ۴۰ سال
پيش،
اسراییل
کرانه
باختری رود
اردن، نوار
غزه، بلندی
های جولان و
نيز صحرای
سينای را به
تصرف خود در
آورد، و بدين
ترتيب بخش
های مهمی که
قرار بود
کشور فلسطين
بر روی آن
برپا شود، در
کنترل
اسراییل
قرارگرفت.
اسراییل
در چارچوب
پيمان صلح
خود با مصر در
۳۰ سال پيش،
صحرای سينای
را به آن کشور
پس داد.
کوشش
سوريه برای
استرداد
ارتفاعات
جولان در ۴۰
سال اخير
تداوم داشته
است، و با
گذشت حدود ۶۰
سال پس از
استقلال
اسراییل،
تلاش های
فلسطينی ها
برای
استقلال
کشور خود
همچنان
ادامه دارد.
در ميان
فلسطيني ها،
جنبش فتح و
تشکيلات
خودگردان ۱۳
سال است که
موجوديت
اسراییل را
به رسميت
شناخته اما
سازمان حماس
و ديگر گروه
های «جبهه
مقاومت»
همچنان
تاکيد می
کنند که
شناسایی
اسراییل
هيچگاه در
دستور کار
آنان قرار
ندارد
ايالات
متحده برای
استقلال
کشور فلسطين
در جوار
اسراییل
تلاش می کند
baybak
15:00
گرينويچ -
جمعه 06 ژوئيه 2007 -
15 تیر 1386
تعویق بررسی
شکایت دختر
دانشجوی
محجبه تاجیک
دادگاهی
در شهر
دوشنبه
بررسی شکایت
یک دانشجوی
زن را که می
گوید به خاطر
استفاده از
پوشش اسلامی
روسری در
دانشکده از
تحصیل
درکنار (باز)
مانده بود،
بار دیگر به
تعویق
انداخته است
روز
جمعه (6 ژوئیه)
شماری از
خبرنگاران
در ساختمان
دادگاه
ناحیه شاه
منصور شهر
دوشنبه
گردهم آمدند
و منتظر حکم
دادگاه در
قضیه منع یک
دانشجو از
تحصیل به
خاطر پوشش
حجاب بودند
ولی
مسئولان
دادگاه
خبرنگاران
را به بیرون
از ساختمان
دادگاه
راهنمایی
کردند و پس از
چند لحظه
اعلام شد که
بررسی
دیگربار به
تعلیق
درآمده است
دولتماه
اسماعیلاوا
که خود را "فاطمه"
نام نهاده
است، می گوید
مسئولان
دانشکده
زبانهای
تاجیکستان
به خاطر پوشش
روسری از
تحصیل او در
دانشکده
مانع شده اند.
او می
گوید از ششم
آوریل تا دوم
ماه می هر صبح
بدون تاخیر
به درس می
رفته است،
ولی مسئولان
دانشکده می
گفتند که "تو
یا روسریت را
می گیری (از سر
در می آوری) یا
بیرون می روی".
خانم
اسماعیلاوا
اضافه می کند:
"از همان
دروازه
دانشکده که
من می آمدم،
همه صف کشیده
بودند، از
رئیس
دانشکده سر
کرده تا
استادان و می
گفتند که 'یا
روسری را
بگیر یا
بیرون شو'.
بعدا از ششم
آوریل، ما
اول شش نفر از
دختران
بودیم، ولی
آنها پنج نفر
را وادار
کردند که
روسریشان را
بگیرند (از سر
در آورند)،
ولی من راضی
نشدم و انشا
الله نمی شوم."
با این
حال، منابع
دانشکده
زبانهای
تاجیکستان
برای ابراز
نظر در
اینباره به
خبرنگاران
حاضر نبودند.
ضمنا این
نخستین قضیه
ای محسوب می
شود که به منع
پوشش لباس
ویژه در یک
موسسه آموزش
و پرورش در
تاجیکستان
مربوط است.
اما
ظاهرا این
سومین بار
است که بررسی
این قضیه در
دادگاه به
تعویق می
افتد.
مسئولان
دادگاه
ناحیه شاه
منصور شهر
دوشنبه از
صحبت با
خبرنگاران
خودداری
کردند، ولی
عبدالبزرگ
عصازاد، یک
مدافع حقوق
بشر که در
دادگاه حاضر
بود، گفت که
دادگاه
تصمیم گرفته
است جلسه
محاکمه را
روز دوشنبه
در دانشکده
زبانها
برگزار کند.
در
همین حال، به
نظر می رسد
موضوع پوشش
روسری در
تاجیکستان
اخیرا به یک
موضوع داغی
تبدیل شده و
زنان روسری
پوش بیش از
پیش از نقض
حقوق و
آزادیهای
خود شکایت می
کنند.
ظرفا
رحمانی، یک
فعال حزب
نهضت اسلامی
تاجیکستان
می گوید
مسئولان یکی
از برنامه
های
تلویزیون
دولتی "سفینه"
به خاطر
داشتن روسری
از شرکت وی در
این برنامه
مانع شده اند.
او می
گوید: "من به
برنامه "نگاه
زن" دعوت شده
بودم. وقتی که
ما در تالار
نشسته بودیم
و آماده ثبت
برنامه
بودیم،
دخترکی نزد
من آمد و گفت
که 'آپه (آبجی/خواهر)،
ما نمی
توانیم شما
را در برنامه
نشان بدهیم و
کارگردان ما
خواهش می کند
که شما روسری
را از سر
بگیرید'.
البته این
تحقیر آشکار
نسبت به من
است از این رو
ترک برنامه
کردم و وقتی
بیرون می
رفتم، مجری
آمد و گفت که 'به
ما از بالا
فرمان شده
است هر کس که
روسری دارد،
به برنامه
راه ندهید.' "
اما
عبدالمجید
عثمانف،
معاون رئیس
تلویزیون "سفینه"
در صحبت با بی
بی سی این
ادعا را
تکذیب کرد.
مقامهای
تاجیکستان
می گویند این
کشور دولتی
سکولار
محسوب می شود
و پوشش لباس
مذهبی در
مدارس دولتی
با ارزشهای
سکولار
مغایرت دارد.
ولی به
نظر
کارشناسان،
مقامات می
خواهند با
منع پوشش
روسری در
مدارس و
دانشگاهها
از نفوذ
مذهبیان و
افراطگرایی
دینی در این
کشور
جلوگیری
کنند.
اما
مدافعان
حقوق بشر می
گویند هر کسی
از حق آزادی
بیان، از
جمله شیوه
پوشش لباس
برخوردار
است و منع
روسری در
مدارس نقض
حقوق آشکار
انسان محسوب
می شود.
با
موسيقي به
آرامش مي رسم
نويسنده:
دكتر برايان
لوك سيوارد
مترجم: مهدي
قراچه داغي
از
روزي كه
انسان به
آواز آهنگين
يك پرنده گوش
داد، نقش
موسيقي و
تأثير قابل
ملاحظه
ي آن به رسميت
شناخته شد.
براي لحظه اي
چشمانتان را
ببنديد و به
ترانه ي
مورد علاقه تان
فكر كنيد.
بگذاريد
صداي موسيقي
در ذهنتان
طنين انداز
شود. آگاهانه
به آن توجه
كنيد و احساس
كنيد كه
بدنتان
چگونه نسبت
به آن واكنش
نشان ميدهد.
بدون ترديد،
تحريك
شنوايي ناشي
از موسيقي،
ميتواند
روي حالات
جسماني و
احساسي ما
تأثير
بگذارد.
موسيقي، از
توانايي
انگيزه بخشي
برخوردار
است. قرنهاي
متمادي از
صداي موسيقي
به شكل طبل و
كوس و دهل
براي پيش
بردن جنگها
و پيروز شدن
در آنها
استفاده شده
است. اخيراً
نيز در حوادث
و مسابقات
ورزشي، براي
رسيدن به
پيروزي، از
موسيقي
استفاده ميشود.
اما موسيقي
به همين
اندازه ميتواند
آرامبخش
و مسكن نيز
باشد. به ياد
نواهاي
آهنگيني
بيفتيد كه از
آنها
براي
خواباندن
بچه
ها استفاده
ميشود.
از
اين رو ميتوان
گفت كه
موسيقي، به
روشهاي
مختلف، بر
شرايط انسان
تأثير ميگذارد
و ميتواند
روي آرميدگي
نيز مؤثر
واقع شود.
درست است كه
قرنهاست
كه از اين امر
مطلعيم، اما
در روزگار ما
و به شكل
علمي، خاصيت
التيام بخشي
موسيقي به
اثبات رسيده
است. در زمينه ي
موسيقي
درماني، دو
مكتب فكري
متفاوت وجود
دارد. در مكتب
فكري اول،
صداي آواز يا
صداي ادوات
موسيقي ميتوانند
تأثيرات
التيام بخش
داشته باشند.
در اين مكتب
فكري،
موسيقي
درماني
كاربرد منظم
و به قاعده ي
موسيقي به
وسيله ي
موسيقي
درمانگر،
براي ايجاد
تغييرات
احساسي يا
ايجاد
التيام
جسماني در
بيمار است. در
مكتب دوم به
تأثيرات
آرامش بخش
موسيقي
اشاره ميشود.
بدين مفهوم،
موسيقي
درماني را ميتوان
توانايي
تجربه كردن
حالتي تغيير
يافته از
انگيختگي
جسماني و
روحي، به كمك
نواها، ضرب
آهنگها
و لحنهاي
ناشي از
ادوات
موسيقي
تعريف نمود.
در اين
مقاله،
بيشتر به اين
جنبه
از موسيقي
درماني
اشاره كرده ايم.
امروزه،
موسيقي
درماني روشي
پرطرفدار
براي رسيدن
به آرامش و
آرميدگي است.
در جريان يك
بررسي كه در
سال 1991 انجام
شد، 75 درصد
كساني كه
مورد پرسش
قرار
گرفتند، گوش
دادن به
موسيقي را،
اقدامي براي
كاستن از
استرس بيان
كردند. در
حالي كه
موسيقي
درماني،
روشي مناسب
براي افزايش
آرامش و
آرميدگي
محسوب ميشود،
از توانايي
يك اقدام
مقابله اي
نيز
برخوردار
است. گوش دادن
به برخي از
انواع
موسيقي، به
قدرت
پذيرندگي
ذهن مي افزايد.
از آن گذشته،
اين گونه
بيان ميشود
كه موسيقي،
بر خلاقيت
اشخاص ميافزايد
و تصورات
ذهني را
تقويت ميكند.
سابقه
ي
تاريخي
قدما
معتقد بودند
كه موسيقي،
شيطان را
فراري داده،
سبب التيام
ميگردد.
يونانيان
باستان، و از
جمله ي
آنها،
افلاطون،
ارسطو و
فيثاغورث،
به قدرت
التيام بخش
موسيقي
معتقد بودند
و اظهار ميداشتند
كه اگر
اشخاص، همه
روزه به
موسيقي گوش
بدهند، به
سلامتي خود
كمك ميكنند.
ارسطو معتقد
بود كه نواي
فلوت بر
احساسات
انسان تأثير
ميگذارد.
افلاطون نيز
ميگفت
كه موسيقي،
موجب
هماهنگي و
رضايت روح شده،
اخلاقيات
مردم را
افزايش ميدهد
و بالاخره
اعتقاد
فيثاغورت
اين بود كه
موسيقي به
انسان
هماهنگي ميدهد.
به باور او،
از دست رفتن
هماهنگي در
انسان، موجب
مرض ميشود.
پادشاهان
قرون وسطي،
براي رهايي
از احساس
تكدّر خاطر و
افسردگي و
تب، در
قصرهاي خود
موسيقي پخش
ميكردند.
بعد از آن،
بسياري از
موسيقيدانان
كلاسيك و از
جمله باخ،
پاشل بل و
موزارت، با
كمك اشراف و
سلاطين، به
تصنيف آهنگهايي
بدين منظور
تشويق شدند.
اما تنها
طبقات بالاي
جامعه
نبودند كه از
موسيقي
استفاده و از
آن لذت ميبردند.
مدتها
قبل از آن كه
نوار ضبط و سي ?
دي و راديو و
ويديو وجود
خارجي داشته
باشند، دسته
هاي مختلف
مردم دور هم
جمع ميشدند
تا به نواي
موسيقي و
آواز، گوش
فرا دهند.
در
بسياري از
آيينهاي
قبيله اي
در سرتاسر
دنيا، از
موسيقي
استفاده
كرده اند.
آفريقاييان،
قرنهاست
كه در برنامه
هاي مختلف
خود از
موسيقي
استفاده
كرده اند.
در سال 1877،
اختراع
فنوگراف سبب
شد تا مردم
اقصي نقاط
زمين، با
موسيقي
آشناتر شوند.
موسيقي، در
اواخر قرن
نوزدهم و
اوايل قرن
بيستم براي
اختلالات
ذهني وسيلهاي
درماني
گرديد. اما تا
قبل از سال 1926،
موسيقي همچون
ابزاري
علمي، براي
درمان
بسياري از
اختلالات
باليني مورد
تأييد قرار
نگرفت. با آن
كه ملل مختلف
در گذشت سالهاي
متمادي، از
موسيقي براي
رسيدن به
آرامش
استفاده
كرده اند،
اما تا سال 1946
طول كشيد كه
در آمريكا آن
را ابزاري
التيام بخش
به حساب
آورده
درباره ي
آن بررسيهاي
بيشتري كنند.
در
اواخر دهه ي
1970 و اوايل دهه ي
1980 كه موضوع
استرس براي
مردم از
اهميتي خاص
برخوردار
شد، موسيقي
جديدي براي
التيام
استرس مورد
استفاده
قرار گرفت تا
بر ميزان
آرامش و
آگاهي
هاي اشخاص
بيفزايد.
از
صدا به
سروصدا و
موسيقي
صدا،
نوعي از
انرژي است كه
به گوش ميرسد.
صدا ميتواند
خوشايند و يا
ناخوشايند،
دلنشين و يا
آزارنده
باشد. صداي
ناخوشايند و
آزارنده را
به اصطلاح
سروصدا ميناميم.
امواج صوتي
را با ?هرتز?،
اندازه ميگيريم.
شدت صدايي كه
گوش تحمل ميكند
20 تا 20000 هرتز است
كه اين،
البته، به
كيفيت صدا
بستگي دارد.
بعضي از
صداها را نيز
از طريق پوست
و استخوان
جذب ميكنيم.
در
حالي كه
ارتعاشات به
وسيله ي
هرتز اندازه گيري
ميشوند،
صداها با
معياري به
نام ?دسيبل?
ارزيابي ميگردند.
گفته ميشود
كه يك دسيبل،
ملايمترين
صدايي است كه
گوش انسان آن
را ميشنود.
جدول زير
فهرستي از
صداهاي
محيطي را در
مقياس دسيبل
نشان ميدهد.
|
|
|
جدول
سطح صداي
محيط
|
|
|
محيط
با صدا
|
دسيبل
|
|
يخچال
|
45
|
|
مسكوني
هاي مركز
شهر
|
80
|
|
جنگل
|
35
|
|
باران
ملايم
|
50
|
|
مته
ي كمپرسي
|
100
|
|
چكه
ي آب از شير
|
40
|
|
جارو
برقي
|
80-75
|
|
موتور
سيكلت
|
100
|
|
مناطق
روستايي
|
40
|
|
دستگاه
تهويه ي
هوا
|
80
|
|
موسيقي
راك زنده
|
90-130
|
|
موتور
جت (به هنگام
برخاستن
هواپيما)
|
120-140
|
اثرات
رواني
موسيقي
موسيقي،
سواي
تأثيرات
فيزيولوژيايي،
روي روحيه
نيز اثر ميگذارد
كه از جمله ميتوان
به هراس و
افسردگي
اشاره كرد.
معمولاً
بيشتر اشخاص
به تأثير
موسيقي بر
روي خود
اشاره ميكنند.
دستگاه
مغز و به خصوص
هيپوتالاموس،
جايگاه نرونهايي
است كه وقتي
از ناحيه ي
حس شنوايي
تحريك شدند،
ميتوانند
روحيه و
احساسات شخص
را تغيير
بدهند. در
حالي كه
اشخاص،
معمولاً در
سطح ذهن
هشيار به
تأثير
موسيقي روي
روحيه پي ميبرند،
محرك شنوايي
ميتواند
بر ذهن
ناهشيار نيز
نفوذ كرده به
سهم خود، روي
روحيه ي
اشخاص تأثير
گذارد. براي
اندازه
گيري تأثير
موسيقي پس
زمينه روي
كساني كه در
سوپرماركتها
خريد ميكنند،
مشخص گرديد
كه
خريداران،
وقتي موسيقي
ملايمي پخش
ميشود،
بيشتر در
راهروهاي
بين قفسه هاي
اقلام
فروشگاه وقت
صرف ميكنند
و در نتيجه
ميزان فروش
افزايش مييابد.
در ضمن، ثابت
شده كه پخش
موسيقي
ملايم در مطب
پزشكان و
دندانپزشكان
تأثيرات
آرام كننده ي
فراوان دارد.
موسيقي
ميتواند
احساسات
توأم با
استرس را
تخفيف بدهد.
در زماني كه
سينما هنوز
صامت بود، در
سالنهاي
سينما براي
بالا بردن
احساسات
تماشاچيان،
در صحنه هاي
عاشقانه، از
نوازندگان
پيانو
استفاده ميكردند.
به اين شكل كه
وقتي تصوير
يك صحنه
ي عاشقانه
روي پرده
نمايش داده
ميشد،
يك نوازنده ي
پيانو آهنگ
خوشايندي را
در لحظه مينواخت.
بعد از آن و با
صدادار شدن
فيلمهاي
سينمايي، از
موسيقي به
ميزان وسيعي
در فيلمها
استفاده شد.
در
حالي كه
امروزه، پخش
موسيقي در
فروشگاهها
و آسانسورها
بسيار رايج
است، در اتاقهاي
عمل نيز
موسيقي پخش
ميشود
تا بر سرعت
التيام
بيفزايد.
براي اندازه گيري
تأثير
موسيقي روي
بيماران
مشوش
بيمارستانها،
دكتر ?هلن
بوني?،
موسيقي
درمانگر،
نوارهايي از
موسيقي تهيه
كرد تا در بخش
مراقبتهاي
ويژهي
بيمارستان
جفرسون در
پورت تاون
سند ايالت
واشينگتن و
بيمارستان
ديگري در
بالتيمور
پخش شوند.
معلوم شد كه
پخش موسيقي،
روي فشار
خون، ضربان
قلب، تنفس و
تنشهاي
عضلاتي
تأثير آرامبخش
دارد. پخش
موسيقي، به
افزايش خواب
بيماران كمك
ميكرد
و از شدت
اضطراب و
افسردگي آنها
ميكاست.
موسيقي،
روي احساس و
انديشه ي
انسان
تأثيراتي بر
جاي ميگذارد
كه از عهده ي
زبان و كلام
ساخته نيست.
موسيقي ميتواند
دفاعهاي
قدرتمند
احساس را
درهم فرو
ريخته و
ابراز
احساسات را
ميسر سازد. به
همين دليل،
روانشناسان
و روانپزشكان
براي تخليه ي
بسياري از
هيجانات
پنهان هم چون
خشم، از
موسيقي
استفاده ميكنند.
ترديدي
نيست كه
موسيقي، روي
احساسات در
سطح هشيار و
ناهشيار
تأثير
فراوان دارد.
انواع مختلف
موسيقي، ميتواند
روي
برافروختگي
و نيز آرامش
انسان تأثير
گذارد. در
جريان يك
بررسي و به
منظور
ارزيابي
رابطه ميان
انواع
موسيقي،
انتخاب
موسيقي و لذت
و شادي و
حالات
آرميدگي،
والري
استراتون و
آنتوني
زالانوسكي (1984)
به اين نتيجه
رسيدند كه يك
موسيقي خاص
روي همه ي
اشخاص توليد
آرميدگي نميكند،
بلكه ميزان
علاقه ي
اشخاص به
موسيقي
انتخاب شده،
در ايجاد
آرميدگي
مؤثر است. در
جريان يك
بررسي ديگر،
ويليام
ديويس و ميشل
توت (1989) بر آن
شدند كه
ببينند در
نظر اشخاص
مختلف كدام
موسيقي
آرامش بخش
ارزيابي ميشود.
در اين بررسي
مشخص گرديد
كه نواهاي
مختلف، روي
اشخاص
مختلف،
اثرات
متفاوت بر
جاي ميگذارد.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه
بیستم
فروردین 1386 و
ساعت 14:51 |
نظر
بدهید
http://moshaverbonab.blogfa.com/
گلمدين
- رشيد بهبودف
غم صداش واسه
هر زبوني
قابل احساس
هست
ريحان
- بهبودف .... كه
اين گويا از
اون آهنگ
معروفاس كه
همه يه حالي
بهش دادن... عشق
اندي هم هست
اين آهنگ
/
همين سايته
هم آهنگ هاي
به درد بخور
زياد داره
http://www.turkiran.com/music.htm
http://my.blackmice.com/showthread.php?p=574151
| |
هر
که با ما
نیست خائن
نیست
حسین
علیزاده
بعد
از قدرت
گیری حرکت
ملی
آذربایجان
درطول یک
دهه گذشته
بعضی از
افراد و
گروهها با
ایجاد جوی
به شدت غیر
دموکراتیک
به جای
مبارزه با
دشمنان
حرکت ملی
آذربایجان
حملات و
عملکرد خود
را بر علیه
فعالان ملی
ساماندهی
کردند و با
ایجاد جوی
به غایت
پوپولیستی
و با کمک
افراد سطحی
نگر و بدون
بینش و دانش
مبارزه
سیاسی برای
بدنام کردن
و از صحنه
خارج کردن
فعالان ملی
تلاش
بسیاری به
خرج دادند.
متاسعفانه
به علت
خویشتن
داری
بسیاری از
دوستان
ملی، این
گروه پررو
تر شد
دوستانی که
خوشتنداری
کردند و می
خواستند
ضربه ای به
حرکت ملی
وارد نشود و
دشمن از
مساله سوء
استفاده
نکند ولی
آنها هر که
با آنها و با
گروه آنها
نبود خائن
می نامیدند
و به جای
پذیرش تعدد
سلایق و
افکار با
کوته بینی
خاصی بر
افکار دگم
خود اصرار
می کردند
اینگونه شد
که این گروه
بزرگترین
ضربه را بر
حرکت ملی
وارد کردند
و بزرگترین
سرمایه
فعالان ملی
که هما نا " اعتماد
ملی" بود
را را در بین
مبارزان
ملی کاهش
دادند
برای
اینکه دیگر
اجازه
ندهیم هر
کسی در هر
مقام و
منسبی بدون
در نظر
گرفتن "منافع
ملی"
آذربایجان
بدون احساس
مسئولیت
ملی جو غیر
دموکراتیک
را بر حرکت
ملی
آذربایجان
اعمال کند
باید با
استفاده از"ترمز
افکارعمومی"
این گونه
اعمال غیر
دموکراتیک
و گفته های
تشویش آمیز
را گرفت و
همچنین همه
ما مسئول
هسیتم که
اینگونه
افراد و
افکار آنها
را به صورت
منطقی نقد
کرده و برای
همه بازگو
کنیم و شیوه
های آنها
برای از راه
بدر کردن
فعالان ملی
را افشاء
کنیم اگر
کوتاه
بیاییم
آذربایجان
در آینده
ضربه خواهد
خورد. در این
مقال کوشش
خواهد شد جو
روانی حاکم
بر اینگونه
افراد و
صاحبان این
گونه افکار
و گروه ها
کاویده شود
و راه بر
خورد با
افکار و بی
اثر کردن
ضرر و زیان
این گونه
افکار
تشریح شود.
جامعه
پدرسالار،
افکار سنتی
و عدم
استقلال
فرد
جامعه
پدرسالار(پاترنالیست)
و افکار
سنتی در طول
تاریخ مانع
پیشرقت فرد
بوده است
چرا که فرد
در خانواده
تحت
تعلیمات
سنتی توان
ابراز
عقاید خودش
را از دست می
دهد و هر
آنچه پدر،
برادر
بزرگتر،
دائی، عمو...
می گوید
باید اجرا
کند و و الا
از خانواده
طرد شده یا
به عنوان
یاغی و سرکش
شناخته می
شود و در
خانواده
پدر سالار،
افراد خوب
کسی است که
هرآنچه پدر
یا برادر
بزرگتر می
گوید به
خوبی اجرا
کند و وظایف
محوله را به
نحو احسن
اجرا کند و
الا از سوی
پدر یا
برادر
بزرگتر
مواخذه
خواهد شد
اینگونه
خانواده ها
حق اظهار
نظر از
افراد
کوچکتر را
می گیرند و
پدر یا
برادر
بزرگتر در
خانه و یا
بزرگ طایفه
به یک
دیکتاتور
کوچک تبدیل
می شوند. هیچ
کس حق
انتقاد از
کارهای بد
بزرگتر را
ندارد حرف
آخر را
اگرچه بد
باشد آنها
یعنی
بزرگترها
می زنند در
اینگونه
خانواده ها
افراد نمی
توانند
شخصیت
مستقل برای
خود بیایند
اگرچه می
توانند به
مدارج عالی
برسند و
مدارک
دانشگاهی
بگیرند ولی
باز به علت
رشد و تعلیم
در خانواده
پدر سالار
توان
استقلال
فکری بدست
نخواهد
آورد و
همیشه به
دنبال
مرشدی
خواهد گشت
تا او را
راهنما
باشد و به
دنبال
رهبری
خواهد بود
تا او را
راهنمائی
کند رهبری
که دیکتار
گونه با این
افراد بر
خورد کند
خود را خدا و
پیروان خود
را بندگان
ذلیل
بپندارد
اگر چه رهبر
اینگونه
افراد هم
دارای
شخصیت
مستقل و
دارای
افکار
مستقل
نخواهد بود
ولی چون از
طرف
اینگونه
افراد
اشتباهات
این رهبر
بلامنازع
بدون
بازخواست و
مواخذه می
ماند این
رهبر
کارهای خود
را بدون
اشتباه
تصور می کند
و فکرمی کند
هر آنچه او
می گوید
درست است،
هر آنچه او
انجام می
دهد درست
است. اگر
رهبر بگوید
ماست سیاه
است مرید هم
می گوید
سیاه است
چرا که فرد
از خود
اختیار
ندارد تا دو
دو تا چهار
تا کند و یا
از کارها بد
و از
اشتباهات
رهبر
انتقاد کند
قدرت نقد در
این گونه
افراد وجود
ندارد
استقلال
فکری و قدرت
ابراز بیان
در مقابل
مافوق در
اینگونه
افراد زایل
شده است این
از نتایج
خانواده
های
پدرسالار
می باشد که
نمی گذارد
فردگرائی
رشد کند و
فرد به بلوغ
فکری و
استقلال
فکری برسد و
حق انتخاب و
آزادی بیان
داشته باشد.
فرد
به جای تفکر
به شور می
اندیشد به
جای انتقاد
از
اشتباهات
رهبر، می
خواهد خود
را قربانی
رهبر کند و فدائی
رهبر نشان
دهد چرا؟
نمی داند می
خواهد
قهرمان
باشد بدون
اینکه کار
ارزشمندی
انجام داده
باشد گاهی
خود را رهبر
تصور می کند
در ذهن خود
به همه
فرمان می
دهد باز خود
را پایین می
آورد مرید
می شود چاکر
رهبر.
مدیریت
افکار خود
را از دست می
دهد
استقلال
شخصیتی خود
را از دست می
دهد.
پدر
سالاری در
طول تاریخ
بر جامعه
اذربایجان
با شدت و ضعف
حاکم بوده
است اگر چه
تبریز و
بعضی از
شهرهای
بزرگ به علت
جو
روشنفکری
با اینگونه
افکار
مبارزه شد و
جلو
اینگونه
افکار تا
حدودی
گرفته شد
ولی جو سنتی
و مذهبی
جامع باز
افکار
پدرسالاری
را باز
تولید کرد و
بسیاری از
افراد با
اینکه
تحصیلات و
مدارک
دانشگاهی
بدست
آوردند ولی
به علت جو
پدر سالاری
در خانواده
سنتی نتوانستند
آنگونه
شخصیت
مستقل با
دید
انتقادی
پیدا کنند و
افکار سنتی
همیشه با
اینگونه
افراد
خواهد ماند
اگر به خود
نیاندیشند
و شخصیت
واقعی خود
را با
مطالعه و
انتقاد از
خود و
عملکرد خود
بدست
نیاورند.
گروه
سیاسی،
فرقه مذهبی
کار
سیاسی و
مبارزه
سیاسی مریدسازی
نیست بلکه
روشنگری و
رهاسازی
افراد از
قید و
بندهای
افکار
استبدادی و
بازسازی
روحیه
استقلال،
پرسشگری،
انتقاد،
ابراز وجود
و در کل تلاش
برای پرورش
یک کادر
سیاسی حرفه
ای است. رهبر
سیاسی
نباید به
دنبال به
انقیاد در
آوردن ذهن
طرفداران
خود باشد
بجای اینکه
ذهن و افکار
آنها را از
افکار
استبدادی
برهاند
آنها را از
دیکتاتوری دیگر
بترساند و
افکاری
دیکتاتورگونه
خود را بر
آنها حاکم
کند و
استقلال
فکری آنها
را از بین
ببرد و
مریدهای
چشم و گوش
بسته برای
خود پروش
دهد که هیچ
گونه
اختیاری از
خود ندارند
و به جای درک
واقعیت و
حقایق و
تحلیل آنها
به دهان
رهبر نگاه
کنند و هر
آنچه او می
گوید اینها
هم طوطی وار
تکرار کنند
اینگونه
سیاسی کاری
ها ذهن
جوانان ما
را می کشد و
جوان نمی
تواند
مستقل فکر
کند و "ذهن
تحلیل گر"
داشته باشد.
در دام هر
شیادی می
افتد.
اینکارها
را دقیقا
فرقه های
مذهبی و
بعضی از
گروههای
تروریستی و
احزاب
کمونیستی و
چپ در قدیم
انجام
میدادند.
فرقه های
مذهبی
دقیقا فکر
افراد را
قالب ریزی
می کنند هر
کس که
بخواهد این
قالب را
بشکند باید
از بین برود
و در مقابل
هیچ اصل
فرقه نمی
توان علامت
سئوال
گذاشت، چرا
که همه یک
قالب فکری
دارند و
دارای "ذهن
مذهبی"
هستند . حزب
کمونیست،
سازمان
مجاهدین
خلق را می
توان از این
گروه های
سیاسی
قلمداد کرد
که هر گونه
تفکر
پرسشگر و
انتقاد گر
را از بین می
بردند همه
را در خدمت
یک فکر و یک
نفر می
خواستند.
رهبر
پرستی در
اینگونه
احزاب
سیاسی هم
مثل فرقه
های مذهبی
رواج دارد
تقریبا
رهبر جای
همه چیز را
می گیرد همه
باید مرید
رهبر باشند
و غلام حلقه
بگوش او. کسی
نمی تواند
از رهبر و از
کارهای غیر
قانونی او
انتقاد کند
و سئوال کند
اگر چنین
کند از بین
برده می شود.
قدرت در
اینگونه
احزاب هم
مثل فرقه
های مذهبی
به صورت
عمودی
توزیع می
شود قدرت از
رهبر
سرچشمه می
گیرد بعد به
پایین ترین
اعضاء می
رسد. در
اینگونه
احزاب
مکانیزم
مواخذه و
بازخواست
رهبر وجود
ندارد یا
مکانیزم
برکناری او
هم وجود
ندارد همه
باید
قربانی و
مطیع رهبر
باشند. عقب
ماندگی
اکثر جوامع
از این
احزاب
سیاسی و
فرقه های
مذهبی است
انسان را
ابزاری
برای به دست
گرفتن قدرت
می کنند
شخصیت
انسان را می
کشند تا چند
روزی در
قدرت باشند.
اگر
یک گروه
سیاسی خود
را در حد یک
فرقه مذهبی
پایین
بیاورد و به
جای مبارزه
با تفکرات
سنتی،
استبدادی و
دیکتاتوری،
خود مروج
این گونه
افکار در
لباس و
اشکال دیگر
باشد نمی
تواند برای
جامعه ما
سعادت و
خوشبختی
بیاورد
امروزه هیچ
گروه و شخصی
نباید با
قایم شدن
پشت اسامی
مقدس دست به
عوام زدگی
بزند و
فرزندان
ملت را برای
رسیدن به
آمال و
خیالات
واهی خود و
گروه خود، به
مسلخ ببرد و
مثل فرقه
های مذهبی
برای
پیروان خود
وعده بهشت
خیالی در آن
دنیا بدهد و
پیروان خود
را
ناآگاهانه
به کشتن و
کشته شدن وا
دارد.
هر
گروه سیاسی
که اینگونه
افکار را
ترویج کند و
مکانیزمهای
دموکراتیک
برای
کنترل، عزل
رهبر خود
نداشته
باشد نه یک
گروه سیاسی
بلکه یک
فرقه مذهبی
است. هر
گروهی که
آزادی
بیان،
انتقاد،
تعدد افکار
و سلایق را
قبول
نداشته
باشد یک
فرقه مذهبی
است اگر خود
را سیاسی
بداند. کار
این
گروههای در
آخر به
دیکتاتوری
خواهد
انجامید
اگر چه پشت
نامهای
زیبا قایم
شده باشند.
شجاعت،
مقبولیت،
مشروعیت
افراد
شجاع
معمولا در
جوامع
استبداد
زده و
دیکتاتوری
به دلیل
مقاومت در
مقابل زور و
زورگوئی به
زودی نام
آشنا می
شوند و برای
خود
طرفدارانی
پیدا می
کنند و آنها
هم که توان
مقاومت در
مقابل
استبداد را
به صورت
رودرو
ندارند در
پشت این
افراد قرار
می گیرند و
برای آنها
تبلیغ می
کنند. و
طرفدار این
افراد می
شوند. بعضی
از این
افراد به
علت داشتن
روحیه
دیکتاتوری
با دیدن
طرفداران
زیاد خود
هوس
فرمانروائی
به سر می
زنند و خود
را رهبر
بلامنازع
می پندارند
و تصمیم جمع
را قبول نمی
کند و
اینگونه می
شود که یک
دیکتاتور
به شکل
دیگری با
نام دیگری
متولد می
شود.
دیکتاتور
جدید شروع
به قلع و قمع
مخالفان
خود می کند
آزادی بیان
را محدود می
کند و برای
خود دستگاه
امنیتی
ایجاد می
کند که شاید
در
دیکتاتور
قبلی هم
وجود
نداشته است.
هر کس که با
دیکتاتور
نباشد باید
از بین برود
چرا که "هر
که با او
نیست بر
علیه اوست"
را شعار خود
قرار می دهد.
در جهان سوم
و اکثر
جوامع عقب
مانده این
گونه
دیکتاتور
های متولد
می شوند
مثلا در
کوبا "فیدل
کاسترو"
زمانی برای
مردم خود
مبارزه می
کرد و برای
آزادی آنها
تلاش می کرد
ولی وقتی که
به قدرت
رسید، مقبولیت
و برای
حکومت خود
مشروعیت
پیدا کرد
شروع به
دستگیری
مخالفان و
زندانی
کردن آنها
کرد. در تولد
اینگونه
دیکتاتورها
همیشه
شجاعت
رابطه
مستقیم با
مقبولیت
داشته است و
این
مقبولیت
باعث شروع
حاکمیت او
شده است و
چون"ترمز
اجتماعی"
و گروههای
دموکرات
برای کنترل
کارهای
ایشان
نبوده
ایشان به یک
دیکتاتور
تبدیل می
شود.
زمینه
های بروز
افکار سنتی
و استبدادی
در حرکت ملی
اگرچه
در اواخر
دهه هفتاد
زمینه بروز
دیکتاتوری
و تفکرات
استبدادی
در حرکت ملی
آذربایجان
جدی بود ولی
بعد از
اعلام
بایراق از
طرف "گاموح"
و مخالفت
بسیاری از
گروهها و
افراد در
حرکت ملی با
این مساله
تقریبا
زمینه های
تفکرات
استبدادی،
سنتی، خود
محوری و خود
رائی را در
حرکت ملی
پایین آورد
و امروزه
دیگر
تقریبا در
حال به صفر
رسیدن است
چرا که
بوجود آمدن
گروه های
مختلف و با
اندیشه های
متفاوت و با
شیوه های
مبارزه
متفاوت این
زمینه را
تقریبا
امروزه در
حرکت ملی
کاهش داده
است. علاوه
بر اینها
رشد و پا به
عرصه
گذاشتن
رهبران
جوان حرکت
ملی از جمله
آقای لسانی
هم تقریبا
موجب
دموکراتیک
شدن فضای
حرکت ملی
خواهد شد
اگر چه آقای
لسانی
امروزه در
زندان
آپارتاید
می باشد ولی
بعد از
آزادی از
زندان هم
اگر بر خلاف
منافع ملی
حرکت کند
باید از
کارهای او
انتقاد شود
و همیشه
باید نسبت
به کارها و
عملکرد خود
پاسخگو
باشد
اینگونه
نباشد که با
دست خود
زمینه های
خود رائی را
فراهم کنیم.
شیوه
های مبارزه
با تفکرات
سنتی و
استبدادی
اگرچه
مبارزه با
تفکرات
سنتی و
استبداد
زده سخت و
طولانی مدت
است ولی این
سختی راه
نباید ما را
بترساند و
دست از
مبارزه با
این گونه
تفکرات
استبدادی
بر داریم.
روشنگری و
آگاه کردن
جامعه یکی
از راه های
مبارزه است
چرا که
آگاهی
جامعه و
حساسیت
افراد به
سرنوشت خود
و جامعه خود
باعث می شود
که در مقابل
هر ادعائی
علامت
سئوالی
گذاشته شود
و حس انتقاد
و بازخواست
از مدعیان
اداره
کننده
جامعه
بیشتر می
شود و زمینه
های تاریک
اندیشی با
این گونه
سئوالات و
انتقادات
روشن می شود.
پاسخگو
کردن
مدعیان هم
یکی از راه
های دیگر
است. هر از
راه رسیده
ای نباید
بدون ارائه
ییلان کاری
و بدون پاسخ
گو بودن
نسبت به
عملکردش
مدعی
طرفداری از
ملت باشد.
بحث حضوری و
رودرو با
افرادی که
جذب
گروههای
غیر
دموکراتیک
شده اند و
روشن کردن
ذهن آنها و
بازگرداندن
شخصیت
واقعی آنها
که با
تبلیغات
این گروهها
از بین رقته
است ارائه
تحلیل
واقعی از
اهداف
مدعیان
دروغین
حامی ملت هم
یکی از این
راه ها است.
این گروهها
دقیقا ذهن"تحلیل
گر" و "سوال
برانگیز"
جوانان ما
را نشانه
رفته اند و
ذهن آنها را
به کارهای
سطحی و
مفاهیم
سطحی تقلیل
داده اند
کاری کرده
اند که این
جوانان به
جای اینکه
ملت خود را
روشن کنند و
در جامعه "تفکرات
ملی" را
منتشر کنند
و یا عکس
شهدای ما و
رهبران
معنوی حرکت
ملی(شهید
پیشه وری،
ستارخان...) را
در بین مردم
پخش کنند وبر
در و دیوار
بچسبانند و
تفکرات ملی
رهبران
معنوی را
تبلیغ
کنند، به
کارهای
عوامانه وا
داشته شده
اند به
عنوان مثال:
چسباندن
پارچه ای بر
نرده ای در
یک دانشگاه
و عکس گرفتن
از آن هیچ
جسارتی نمی
خواهد این
کارها
مبارزه ما
را در حد
کارهای
سطحی یک
گروه عوام
فریب پایین
می آورد یا
به جای
تبلیغ عکس
رهبران
زندانی
حرکت ملی و
شهداء حرکت
ملی عکس یک
نفر زنده را
تبلیغ می
کنند. این
کارها باید
به صورت
روانشناسانه
بررسی شده و
درمان این
دردها باید
پیدا شود.
طرفداری از
یک گروه و یک
شخص در نفس
خود هیچ
گونه
اشکالی
ندارد ولی
وقتی
طرفدران یک
گروه و شخص،
خود را حق
مطلق و
دیگران
ناحق و باطل
می دانند
باید ترسید
چرا که این
افراد با
تفکرات
سنتی و
دیکتاتوری
می توانند
هر آن بر
جامعه ضربه
بزنند. باید
جامعه را در
مقابل این
افراد آگاه
کرد.
|

اگر
بخواهيد مي
توانيد
اعتماد به
نفس داشته
باشيد
1.
انسان
هاي داراي
اعتماد به
نفس تمايل به
ريسك كردن
دارند و
كساني كه
ريسك مي كنند
اعتماد به
نفس را در خود
تقويت مي
كنند.
2.
تمركز
كامل در
راستاي تحقق
رؤياهايتان
شور و شوق شما
را افزايش مي
دهد و اعتماد
به نفستان را
بالا مي برد.
3.
نگوييد
كه اي كاش
زندگي بهتر
از اين بود.
بخواهيد كه
خودتان بهتر
از اين باشيد.
4.
اعتماد
به نفس شما با
اين مطلب كه
تا چه حد
احساس مي
كنيد در تحول
دنياي
پيرامون خود
مؤثريد
رابطه
مستقيم دارد.
5.
هر
وقت به كسي
لطفي مي كنيد
اعتماد به
نفس و عزت نفس
شما به همان
اندازه
افزايش مي
يابد.
6.
حركاتتان
بايد نشان
دهنده
اعتماد به
نفستان باشد.
راست
بايستيد،
سرتان را
بالا نگه
داريد و
سرحال و شاد
راه برويد.
خواهيد ديد
كه احساس
وعملكرد
بهتري
خواهيد داشت.
7.
كاري
كنيد كه
ديگران
احساس كنند
انسان هاي
ارزشمندي
هستند. هر چه
بيشتر در
ديگران
احساس
ارزشمند
بودن ايجاد
كنيد خودتان
هم بيشتر اين
احساس را
پيدا مي كنيد.
8.
با
ديگران با
ملاحظه ، ادب
و متانت
رفتار كنيد
تا ببينيد كه
اعتماد به
نفستان چطور
بالا مي رود.
9.
هر
عمل يا حرفي
از جانب شما
كه باعث بالا
رفتن اعتماد
به نفس در
ديگران مي
شود ، اعتماد
به نفس
خودتان را
نيز بالا مي
برد.
10.
افرادي
كه در اطراف
خود جمع مي
كنيد بيش از
هر عامل
ديگري
اعتماد به
نفس شما را
تعيين مي
كنند.
11.
احساس
تعهد كامل در
روابطتان با
ديگران
اعتماد به
نفس و عزت نفس
را
در شما به
وجود مي آورد.
12. پذيرش
تمام عيار
خود به عنوان
يك انسان
ارزشمند از
عوامل حقيقي
ايجاد
اعتماد به
نفس است.
13.توانايي
شما در ترغيب
و تأثير
گذاري بر
ديگران ،
تعيين كننده
كيفيت زندگي
و ميزان
اعتماد به
نفس شماست.
14.هر
چه بيشتر
بتوانيد بر
ديگران
تأثير
بگذاريد
آرامش و
اعتماد به
نفس بيشتري
خواهيد يافت.
15.يادگيري
صحبت كردن در
جمع ، اعتماد
به نفس شما را
به ميزان
بسيار زيادي
افزايش مي
دهد
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه بیست
و چهارم
اردیبهشت 1386 و
ساعت 9:27 |
یک
نظر
+
نوشته شده
توسط سهيل در
شنبه هشتم
اردیبهشت 1386 و
ساعت 14:6 |
نظر
بدهید
احساسهاي
مثبت،زندگي
خوشايند و
لذت بخش
كمتر
لحظهاي از
زندگي ما
خالي از حضور
احساسات است.
هر
حادثه با خود
احساسات
خاصي را به
همراه ميآورد،
چه اين حادثه
در دنياي
خارج
اتفاق
بيفتد چه در
دنياي درون.
در يك تقسيمبندي
كلي ميتوان
احساسها را
به دو
دسته
تقسيم كرد:
احساسهاي
مثبت مانند
شادي، رضايتمندي
و علاقه.
احساسهاي
منفي
مانند
خشم، ترس و غم.
اما براستي
نقش احساسات
در زندگي ما
چيست؟ در اين
مقاله سعي
ميشود
با توجه به
يافتههاي
نوين جامعه
روانشناسي
به بررسي
احساسها و
تبيين نقش
آنها
در زندگي
افراد
بپردازيم.
در
دهه 1930، از
تعدادي
راهبه
خواسته شد در
مورد
زندگي شخصي
خود چند خطي
بنويسند.
آنها به
توصيف
خاطرات
دوران
كودكي،
مدارسي كه
در
آن درس
خوانده
بودند،
تجارب مذهبي
و مسائلي كه
باعث شد به
صومعه روي
آورند،
پرداختند.
در ابتدا اين
يادداشتها
براي بررسي
آينده شغلي
راهبهها بهكار
گرفته
شد،
اما نهايتاً
به طور كامل
فراموش شدند.
پس
از حدود 60
سال، آن
يادداشتها
مجدداً مورد
توجه قرار
گرفتند. به
اين ترتيب كه
سه روانشناس
براي انجام
تحقيقي
آنها را از
بايگاني
بيرون
كشيدند. در
اين تحقيق
جديد، هر يك
از اين
يادداشتها
بر اساس
ميزان حضور
احساسهاي
مثبت در آن
نمرهگذاري
شد. نتيجهي
اين
بررسي
بسيار جالب
بود: راهبههايي
كه به احساسهاي
مثبت بيشتري
در گزارش خود
اشاره
كرده
بودند، تا 10
سال بيشتر از
آنهايي كه
احساسهاي
مثبت كمتري
داشتند، عمر
كردند.
نتايج
اين تحقيق و
تحقيقات
مشابه،
دانشمندان
را متقاعد
كرد كه
افرادي كه
احساسهاي
مثبت
زيادتري را
تجربه ميكنند
عمر طولانيتري
دارند. در
فرهنگ
خودمان
نيز
ضربالمثلها
و گفتههايي
وجود دارد كه
احساسهاي
مثبت را با
عمر طولاني و
بهتر
شدن
كيفيت زندگي
در ارتباط ميداند؛
مانند ضربالمثلهاي
رايج در مورد
خنده و سهل
گرفتن
دنيا.
چرا
اين قدر
منفي؟

بايد
اقرار
كرد
از ابتداي پا
گرفتن دانش
روانشناسي،
عالمان اين
علم توجه خود
را بيشتر به
بررسي
احساسهاي
منفي (مانند
خشم، غم، ترس
و...) معطوف
كردهاند تا
احساسهاي
مثبت
(مانند
شادي،
علاقه،
رضايت، عشق و...).
براي اين
امر، دلايل
بسياري ميتوان
ذكر كرد
كه
در اين جا به
بيان يكي از
دلايل اصلي
اكتفا ميشود.
مسلماً
يك تمايل
ذاتي
براي مطالعه
چيزهايي كه
سعادت و
سلامت بشر را
خدشهدار ميكنند
وجود دارد.
تجربه
كردن احساسهاي
منفي(مانند
خشم و غم) به
نوبه خود از
عواملي است
كه بشر را
ميآزارد.
اين احساسها
اگر شديد،
طولاني يا
نامتناسب با
موقعيت
باشند،
مشكلات
زيادي
براي فرد
ايجاد ميكنند.
همچنين با
بيماريهاي
رواني مانند
هراس،
افسردگي،
اضطراب
و بسياري
اختلالات
ديگر رابطه
دارند و بر
اين اساس
توجه روانشناسان
را از
همان
ابتدا به خود
جلب كردهاند.
برعكس تا
همين اواخر
نسبت به
احساسهاي
مثبت غفلت
بزرگي
احساس ميشد.
چرا كه تصور
ميشد احساسهاي
مثبت با
مسائل جدي و
اساسي زندگي
بشر
رابطهاي
ندارند. تا
اينكه با
شكلگيري
جنبشهاي
نوين در
دنياي روانشناسي
توجه
به احساسهاي
مثبت نيز در
دستور كار
روانشناسان
قرار گرفت و
اين خلأ تا
حدي
پر
شد.
تفاوت
احساسهاي
منفي و مثبت
لازم
است
به يكي از
تفاوتهاي
عمده احساسهاي
منفي و مثبت
اشاره كنيم.
نكته
پذيرفته شده
در
تمام نظريههاي
مرتبط با
احساسهاي
منفي اين است
كه اين احساسها
هميشه در ما
ميل
شديدي را
براي انجام
يك عمل مشخص
ايجاد ميكنند.
براي مثال
وقتي احساس
منفي خشم
را
تجربه ميكنيم،
ميل شديدي به
حملهور شدن
به آنچه خشم
را در ما
ايجاد كرده
احساس
ميكنيم، و
يا وقتي ميترسيم
ميل شديدي به
فرار و دور
شدن از
موقعيت
ترسناك
احساس
ميكنيم. در
اين موقعيتها
دامنه
انتخابهاي
ما بسيار
محدود ميشود
و
گزينههاي
گوناگون و
گسترده
كمتر به ذهن
ما ميرسد. در
مقابل يك ميل
بسيار شديد
براي
انجام عملي
مشخص مانند
حمله كردن به
ما دست ميدهد.
البته بايد
توجه داشت
اين
خصوصيت
احساسهاي
منفي، براي
بقاي ما لازم
است، چرا كه
اين احساسها
هميشه در
موقعيتهاي
تهديد كننده
و خطرناك
ايجاد ميشوند
كه اصولاً
احتياج به يك
عكسالعمل
سريع
و قاطعانه
دارند.
موقعيتي را
تصور كنيد كه
در آن حيوان
درندهاي به
شما
حملهور
ميشود. در
اين موقعيت
خطرناك،
بدون نياز به
فكر كردن يا
در نظر گرفتن
گزينههاي
گوناگون،
عكسالعمل
شما، بايد
فرار باشد و
كاركرد
احساس ترس
هم عملاً
تسريع
اين فرايند
است؛ يعني
ترس باعث ميشود
بدون اين كه
وقت زيادي
صرف تفكر
كنيم،
در
يك اقدام
كارآمد و
سريع از
معركه جان
سالم به در
بريم.
احساسهاي
منفي
در
موقعيتهاي
خطرناك و
تهديدكنندهاي
كه بشر در طول
دوران تكامل
خود با آنها
مواجه
بوده، به
ياري او آمدهاند
و در قرون
جديد نيز
كماكان همين
نقش را
برعهده
دارند.
برعكس،
احساسهاي
مثبت اصولاً
در شرايط
بحراني
اتفاق نميافتند
و ميل شديدي
براي
انجام يك عمل
مشخص و فوري
در ما به وجود
نميآورند.
آيا اين
دليلي است بر
بياهميت
بودن احساسهاي
مثبت؟ آيا
احساسهاي
مثبت مانند
احساسهاي
منفي در
مواجهه
بهتر
با چالشهاي
زندگي به بشر
كمك ميكنند؟

ارزش
احساسهاي
مثبت
پرفسور
ب. فردريكسن،
نظريه
جديدي در
زمينه احساسهاي
مثبت مطرح
كرده است.
اين
نظريه ميكوشد
به اين سؤال
پاسخ دهد كه: «احساسهاي
مثبت به چه
درد ميخورند؟»
در
اين جا سعي ميكنيم
اين نظريه را
به زباني
ساده بيان
كنيم:
برعكس
احساسهاي
منفي كه در حل
مشكلات جدي و
مرتبط با مرگ
و زندگي بشر
او را ياري
ميدهند،
احساسهاي
مثبت به حل
مسايل مرتبط
با رشد و
شكوفايي
فردي به كمك
ما
ميآيند.
تجربه كردن
احساسات
مثبت، به
حالتهاي
ذهني و
رفتارهايي
منتهي ميشود
كه
به
نحو
غيرمستقيم
فرد را براي
مواجهه با
مشكلات بعدي
آماده ميكند.
اين احساسها
به
جاي
محدود كردن
انتخابهاي
ما به يك يا
چند عمل
اضطراري،
دامنه آنها
را گستردهتر
ميكنند
و به اين
ترتيب،
مهارتها،
تواناييها
و عقايدي
پايدار در
فرد ايجاد
ميكنند
كه در مسير
رشد و
شكوفايي او
را ياري ميدهند.
تأثير
كوتاه مدت
احساسهاي
مثبت
احساسهاي
مثبت باعث ميشود
ذهن ما در
هنگام تصميمگيري،
بازتر
و پذيراتر
عمل كند. بدين
معني كه توجه
فرد به مسائل
بيشتري جلب
ميشود و
گزينههاي
بيشتري را در
نظر ميگيرد.
در حاليكه
احساسهاي
منفي، با
توجه به
موقعيتهاي
اورژانسي كه
آنها را
ايجاد ميكنند،
ذهن انسان را
تا حد زيادي
بسته
ميكند
و در نتيجه،
دامنه
انتخاب ما را
به حداقل ميرساند.
احساسهاي
مثبت
در
موقعيتهايي
اتفاق ميافتند
كه نيازي به
يك واكنش
سريع نيست،
در نتيجه ذهن
ما
فرصت
دارد
اطلاعات
جديد را
بررسي كند،
گزينههاي
متعدد را در
نظر بگيرد و
به دنبال
امتحان
كردن راههاي
جديد و
خلاقانه
باشد، و اين
دقيقاً همان
اثر كوتاه
مدت و فوري
احساسهاي
مثبت است. به
عنوان مثال
احساس شادي
در ما نياز به
بازي كردن،
كنار زدن
محدوديتها
و ارتقاي سطح
خلاقيت، چه
از لحاظ
اجتماعي و
فيزيكي و چه
از لحاظ فكري
و
هنري،
ايجاد ميكند؛
يا احساس
علاقه، نياز
به جستجو و
كسب تجارب و
اطلاعات
جديد را
به
وجود ميآورد.
در
يك آزمايش
قرار بود
استدلال
باليني عدهاي
از پزشكان
در
مورد
بيماران
سنجيده شود.
قبل از شروع
آزمايش با
اهداي
هدايايي به
تعدادي از
پزشكان
در آنها
احساس مثبتي
ايجاد كردند.
اما در مورد
بقيه اين كار
انجام نشد.
سپس
بيمار
خاصي به تمام
پزشكان
معرفي شد تا
آنها تشخيص
خود را در
مورد او
اعلام كنند.
پس
از بررسي
پاسخهاي
پزشكان،
مشخص شد كه
پزشكاني كه
با اهداي
هدايا احساسهاي
مثبتي
در آنها
ايجاد شده
بود در
سازمان دادن
به اطلاعات
پراكنده در
مورد بيمار
سريعتر
عمل كردند.
همچنين درصد
اينكه اين
پزشكان بر
روي تشخيص
اوليه خود پا
فشاري
كنند
يا زود هنگام
تشخيص خود را
به پايان
رسانند،
پايينتر
بود. پس ميتوان
نتيجه
گرفت
كه اين دسته
از پزشكان با
ذهني باز و
پذيراتر به
تصميمگيري
و تشخيص در
مورد
بيمار
مورد نظر
پرداخته
بودند.
در
آزمايش
ديگري به
گروهي از
افراد فيلمهاي
كوتاهي
نشان دادند
كه احساسهاي
مثبت (مانند
شادي و رضايتمندي)
در آنها بر
ميانگيخت،
و به عده
ديگري فيلمهايي
كه احساسهاي
منفي (مانند
خشم و ترس)
ايجاد
ميكرد.
بعد از هر دو
گروه خواسته
شد كه تصور
كنند در
موقعيت
موجود در
فيلم قرار
دارند
و بنويسند كه
در اين
موقعيت دوست
داشتند چه
كاري انجام
دهند؟ بعد از
بررسي
پاسخهاي
هر دو گروه،
معلوم شد
گروهي كه
فيلمهاي
شاد و رضايتبخش
مشاهده
كردند، در
مقايسه
با آنهايي كه
فيلمهاي
ترسناك و
عصبانيتزا
ديده بودند،
فهرست
طولانيتري
تهيه
كردهاند و
با ذهن
كاملاً باز و
پذيراتري به
سؤال محققين
پاسخ دادهاند.
با
مثالهاي
فوق روشن ميشود
كه احساسهاي
مثبت، باعث
ميشوند
انتخابها،
ايدهها
و توجه ما
گستردهتر
گردند. خلاصه
اين كه اثر
كوتاه مدت
احساسهاي
مثبت اين
است
كه تفكر ما را
خلاق،
يكپارچه،
انعطافپذير
و نسبت به
اطلاعات
جديد
پذيراتر
ميكنند.
اما آيا اين
احساسها،
فقط همين اثر
كوتاه مدت را
دارند؟
اثر
بلند
مدت
احساسهاي
مثبت
برخلاف
احساسهاي
منفي كه به
طور مقطعي ما
را در
موقعيتهاي
خطرناك
ياري
ميكنند،
احساسهاي
مثبت علاوه
بر اثرات
كوتاه مدت
خود،
اثرات
بلند مدتي
نيز در زندگي
فرد دارند.
اين احساسها
با گستردهتر
كردن حوزه
تمايلات
و بازتر كردن
فكر ما، منجر
به ايجاد
مهارتها،
تواناييها
و ايدههاي
جديدي
ميشوند
كه به نوبه
خود، سيري
صعودي به سوي
رشد فردي و
شكوفايي و
سازش بهتر با
محيط
را
باعث ميشوند.
براي
مثال احساس
شادي را در
نظر بگيريد.
اين احساس در
كودك
ميل به بازي
كردن ايجاد
ميكند. بازي
براي كودكان
انگيزههاي
كوتاهمدت و
لذتجويانه
دارد، اما در
عينحال
منجر به
نتايج
بلندمدت
بسياري نيز
ميشود؛
فعاليت
فيزيكي
در حين بازي
فايدههاي
زيادي براي
سلامت جسمي
كودك دارد.
كودك ميتواند
از
آنچه
كه در حين
بازي ياد ميگيرد،
براي حل
مشكلات خود
در آينده
استفاده
كند؛ رفاقت
و
صميميتي كه
در بازي
ايجاد ميشود،
پيوند
اجتماعي
كودك با
ديگران را
قوت ميبخشد؛
و
دوستاني كه
او در هنگام
بازي مييابد،
در آينده او
را به لحاظ
احساسي
حمايت
خواهند
كرد. گرچه
احساس شادي
يك احساس
گذرا بوده
است، اما
چنانچه گفته
شد نتايج
بلند
مدت بسياري
را به دنبال
دارد و در
مسير رشد
كودك نقش
بسيار مهمي
ايفا ميكند.
به
عنوان مثالي
ديگر احساس
رضايتمندي
را در نظر
بگيريد. اين
احساس منجر
به
كشف
راههايي
جديد براي
مثبت
نگريستن به
خود و جهان
اطرافمان ميشود،
و اين
بينشهاي
جديد، ما را
در گذران
موفقتر
زندگيمان
ياري خواهد
داد.
ديديم
كه
از
طريق ايجاد
احساسهاي
مثبت، ميتوان
تغييرات
بلند مدتي به
وجود آورد،
مثلاً
فرد
داناتر و
انعطافپذيرتر
ميشود،
روابط او با
ديگران
بهبود مييابد
و حتي سلامت
جسمي
او نيز ارتقا
پيدا ميكند،
و اين فرايند
صعودي در
نهايت به
سعادتمندي و
سازگاري
بهتر با محيط
منتهي ميشود.
در حاليكه
احساسهاي
منفي و بيحوصلگي
به همراه
تفكر
منفينگر و
محدود، ما را
در يك سير
نزولي به سوي
افسردگي سوق
ميدهد.
چگونه
احساس مثبت
بيشتري
ايجاد كنيم؟
در
پاسخ به اين
سوال به بيان
چند
نكته اكتفا
ميكنيم:
· اول
اين كه داشتن
احساس مثبت
صرفاً متكي
به جهان
خارج
و اتفاقات
عيني
اطرافمان
نيست. اين ما
هستيم كه تا
حد زيادي، با
معانياي كه
به
حوادث
اطرافمان ميدهيم
آنها را شاديبخش
يا غمآفرين
ميكنيم.
مسلماً
تغيير
الگوهاي
ذهني مخرب
مانند منفينگري،
باعث ميشود
جهان و افراد
دور و برمان
را
خوشايندتر
بيابيم.
· دوم
اين كه ميتوان
از تحقيقات
نوين بر روي
احساسها
چنين
نتيجه گرفت
كه يك راه
عمومي و
همگاني
مطمئن براي
ايجاد احساس
مثبت در همه
انسانها
وجود ندارد.
هر فردي ممكن
است احتياج
به يك برنامه
شخصي براي
ايجاد احساس
مثبت
بيشتر در خود
داشته باشد.
· و
نكته آخر اين
كه انجام
كارهاي
اخلاقي و
خوب
باعث ايجاد
احساس مثبت
در فرد ميشود.
از طرفي
احساس مثبت
هم باعث ميشود
ما
بيشتر
كارهاي
اخلاقي
انجام دهيم.
تحقيقات
ثابت كردهاند
كساني كه
شادترند، به
ديگران
بيشتر كمك ميكنند.
منبع
مقاله
: http://ravanshenasi.mihanblog.com
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه سوم
اردیبهشت 1386 و
ساعت 9:34 |
نظر
بدهید
چگونه
با افراد
نامتعادل
برخورد كنيم
ما
همواره با
افرادي در
زندگي مواجه
مي باشيم كـه
درك
كردن و
مصاحبت با
آنها تا
حدودي دشوار
است.ايـنـگـونـهافراد
كه از ديد ما
ممكن است غير
عادي بـه نظر
آيـنـد، در
همه جا وجود
دارند و ما
مجبوريم
كه به نوعي با
آنها كنار
بياييم.
در
زير به برخي
از خصوصيات
اين افراد
اشاره
ميكنيم:
1-
آدم فضول:
به
زندگي همه
سرك ميكشد -
مانند يك نـگهـبـان
سمج در امور
ديگران
مداخله مي
كند - شايـعـه پراكني
ميكند.
2- هميشه
مخالفت
كننده:
سـلـطه
جـو - پرخاشگر
- قلدر - با
همه چـيـز در
ضـديـت
ميباشد.
3- مردد:
عـدم
صـراحـت -
تـصـمـيـم
گـيري را به
تعويق مي
اندازد -
مـسـايـل را
نـاديـده
ميگيرد.
4-
هميشه شاكي:
مدام
شكوه و گلايه
كرده اما هيچ
كار مثبتي
انجام
نميدهد.
5-
بدبين:
منفي
باف - منتقد -
هميشه
ميگويد:اين
كار عملي
نيست.
6-
تـنبل:
تـرسو
است و از ريسك
كردن واهمه
دارد - بـي روح
وخسته كننده
اسـت - در
برابر تغيير
و تحول
مقاومت مي
كند.
7-
عقل كل:
مصمم
و رقابت جو -
تحميل كننده
و از خود راضي
- ديگران را
احمق فرض
ميكند.
8-
تظاهر به
خوبي:
نـيـاز
مـبرمي به
توجه و مورد
پذيرش قرار
گرفـتـن از
سوي ديگران
دارد - در
تنهايي فرد
كاملا
متفاوتي است -
مقابل
ديگران
تظاهر به
نجابت ميكند.
9- فضايي:
در
دنياي خودش
زندگي مي كند -
به مـحرك
هـاي
مـعمولي
واكنش نشان
نميدهد -متفاوت
با ديگران - نا
اميد كننده.
10-
انفجاري:
غير
قابل
پيشبيني -
فرياد ميكشد
و ديگران را
مرعوب كرده و
ايجاد تنش
ميكند - بي
احساس - عصبي و
بدون كنترل.
11-
سوء استفاده
گر:
ديگران
را براي
رسيدن به
اهدافش فريب
ميدهد - از
مسئوليت
طفره ميرود -
با القاء
احساس گناه،
ديگران را
متقاعد
ميسازد.
12-
زياد گريه كن:
تـمايـل
بـه گـريه و
اخم - با
بدخلقي،
دمدمي مزاجي
و بـر
انگيختن
احساس ترحم
ديگران را
كنترل مي كند -
يا با سكـوت
طـولاني
مـدت بـه
مـقـصـود
خـود ميرسد -
بي مسئوليت و
زودرنج
ميباشد -
مانند
كودكان
رفتار ميكند.
13-
قرباني شده:
منفي
ترين نگرش را
به زندگي
دارد - تمايل
به دامن زدن
به زيانها،
بلاها و
مشكلاتش
دارد -
احساسات
منفي بسيار
را به دوش
ميكشد.
14-
طعنه زن:
هـميشه
ديگران را
تمـسخر
كـرده و با
سـخـنان
نـيـشدار و
طـعـنـه
آمـيـز
ديگران را
تحقير ميكند.
اكنون
براي مقابله
با افراد
مذكور از
راهكارهاي
ذيل بهره
ببريد:
در
مواجهه با
اين افراد چه
بايد كرد ؟
1-
اعتماد بنفس
خود را از دست
ندهيد.
2-
به خاطر
داشته باشيد
كه واكنش
شديد تنها
كارها را
بغرنج تر و
وخيم تر
ميكند.
3-
انتظارات
واقع بينانه
داشته باشيد.
كاري از فرد
نخواهيد كه
قادر به
انجامش
نباشد.
4-
از تـغيير
دادن فرد
خودداري
ورزيد.
بپذيريد كه
قادر به
تغيير دادن
وي نمي
بـاشـيـد
امـا مي
توانيد
واكنش خود را
نسبت به
رفتار وي
تغيير دهيد.
5-
اجـازه
نـدهيـد
شـما را
بـازي دهـد.
مـمـكن است
با
بـرانـگيـخـتـن
احـساس
گـنـاه و يا
مسئوليت از
شما سوء
استفاده كند.
از بازيهاي
احساسي وي بر
حذر باشيد.
6-
خود را برده
او نكنيد. با
خود صادق
باشيد و
بياموزيد كه
چگونه
" نه" بگوييد.
7-
روحـيـه و
رويـه
منـاسب خـود
را حـفظ كنيد.
حفظ آبرو و
اعـتـبار از
دشـوارتـريـن
كـارهـا مي
باشد. اجازه
ندهيد خشم،
نفرت و
تلخكامي
ريشه
بدوانند.
8-
بي درنگ با
فرد مقابله
كنيد. با به
تعويق
انداختن
مقابله با
فرد، تنها
مسئله را
وخيم تر
ميگردانيد.
9-
رحم و شفقت
جوانمردانه
اي را از خود
نشان دهيد.
اما براي
مقابله با
ديگران بايد
به نكات زير
نيز توجه
كافي مبذول
داريد:
1-
مقابله شما
در خلوت و
خصوصي باشد
نه در انظار
عمومي.
2-
به محض
برخورد
نامناسب با
فرد مقابله
كنيد. مقابله
را به تاخير
نيندازيد.
3-
تنها در مورد
يك موضوع در
آن واحد بحث و
گفتگو كنيد.
4-
هنگامي كه
نظر خود را
بيان كرديد
ديگر آن را
مرتبا تكرار
نكنيد.
5-
تنها به
رفتار فرد
اشاره كنيد
نه خود فرد.
6-
از طعنه زدن
بپرهيزيد.
7-
از بكارگيري
واژه هاي"هميشه"
و "هيچ وقت"
بپرهيزيد.
8-
انتقاد خود
را در قالب
پيشنهاد و يا
پرسش مطرح
سازيد.
9-
از آنكه با
فرد مقابله
كرده ايد
پوزش
نخواهيد.
10-
تعريف و
تمجيد را
فراموش
نكنيد.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه بیست
و هفتم
فروردین 1386 و
ساعت 15:1 |
نظر
بدهید
چگونه
به
دوستانمان
بگوييم "نه"؟
برخي
اوقـات براي
شما پيش آمده
كه در
مـقابل
خـواسته
ديگران،برخلاف
ميل باطي
جواب مثبت داده
ودرخواسـت او
را قبول كرده
ايد.ممكن است جواب
منفي دادن
سخت به نظر
برسد ولي ما
چند راه مفيد
را براي رهاي شـما
از اين
مـوقيعت
خـاطر نشان ميكنيم. بياد
داشته
باشـيد كه اگر
بـخواهـيـــد
كسي را از سر
خود باز
كنيد ممـكن
است مجبور
به گفتن
"دروغ مصلحتي"
شويد. دروغهايي
كه ظريف و
بدون ضـرر
هـستند و
صدمه اي را به
طرف مقابل وارد
نمي كنند.
گاهي اوقات
نيز بايد رودربايستي
را كنار
گذاشت و با
صراحت جواب
منفـي داد
چون در غير
اينصورت ممكن
است از
كار خود
پشيمان
و مدتها به
دليل عواقـب آن
دچار مشكل و
دردسرشويد.
سعي كنيد
قدرت "نه"
گفتن را در
خود تقويت
نمايـيد
الـبـتـه
طـوري كـه
باعث كدورت
نشود.
1-
برقراري
رابطه دوستي:گاهي
شخصي از شما
درخواست
رابـطه
دوستـي مـي
كند و مـي
خــواهد كه
بهترين دوست
او باشيد ولي شما
بدلايلمختلف مايل
به اين كار
نيستيد.
براي
رهاي از دست
او بگوييد:
وقت
ندارم: به او
بفهمانيد كه
دوست صميمي
بودن
نيازمند
داشتن وقت
زياد و از خود
گذشتگي است و
شما بدليل
ذيق وقت نمي
توانيد از
عهده اش
برآييد.
مسئوليتش
را نمي توانم
بپذيرم: وارد
شدن شخصي
بعنوان يك "دوست
صميمي" به
زندگي باري به
مسئوليتهاي
فراوان شما
اضافه مي كند
و شما آنقدر
گرفتار
هستيد كه نمي
توانيد آنرا
قبول كنيد.
تو
لايق بهترين
ها هستي: به او
بگوييد كه هر
شــخصي لايق
داشتن
بهترين
چيزها در
زندگيش است و
شما خود در حد
و اندازه اي
نمي
بـيـنـيد
كـه
بتوانـيد
براي او
بهترين باشد.
من
شخصي منزوي
هستم: انزوا و
ترس شـديـد
از حـضور در
اجتماع باعث
شده كه شما
نتوانيد با
ديگران
ارتباط
برقرار كنيد
تا آنجا كه
حتـي حـاظر
بـه شركت در
مراسمات
مختلف
نيستيد و از
آن و حشت
داريد. شما
بايد از اين
مـورد بـه
عنـوان
آخـرين راه
حـل استفاده
كنيد و قبل از
آن مطمئن
شويد كه او
اطلاعي
از قـابليت
هاي اجتماعي
شما ندارد.
مراحل
بعدي كار:
سخاوتمند
باشيد:
نپذيرفتن
دوستي دليل
بر تغييرات
كلي رفتار
شما با او نمي
باشد. با او به
مهرباني و
گشاده رويي
رفتار كنيد.
شـخص
ديـگري را به
او مـعرفي
كنيد: او
مـمكن اسـت
به اين عـلت
شـما را
بـراي دوستي
انتخاب نموده
باشد كه تصور
مي كرده شما
بهترين و
آخرين گزينه
مي باشيد.
افراد ديگري
را براي
دوستي به او
پيشنهاد
دهيد.
دم
دستش باشيد:
هر گاه متوجه
شديد كه به
كمك و ياري
شما نياز
دارد دريغ
نكرده و
داوطلبانه
به سراغش
رفته و
مشكلاتش را
حل نماييد.
2-
ضمانت هاي
پولي، بانكي
و كاري: پول و
ضمانت كاري 2
مسئله حساس
ميباشند.دوستي
كه ميدانيد
داراي سوابق
سوء و
بدحسابي هاي بانكي
است به سراق
شما آمده و
درخواست
ميكند كه
براي افتتاح
حساب يا
كار، ضامن او
شويد. وقتي موضوع
پول بميان
آمد به هيچكس
اعتماد
نكنيد.
براي
رهاي از دست
او بگوييد:
حساب
بانكي خودم
هم اعتبار
ندارد:
وقتي پرونده
شما در بانك
وضعـيت
منـاسبي
نداشته باشد
چگونه مي
توانيد ضامن
كس ديگري
شويد؟
قولش
را به كس
ديگري داده
ام: با
چـهره اي نا
اميـدانـه
به او بگوييد
كه قبلا
شخص ديگري
اين درخواست
را نموده و
نمي توانيد
براي چند نفر
اينكار را
انجام دهيد.
دوست
ندارم مسائل
كاري و دوستي
باهم قاتي
شوند: اين
گفته
ميـتـواند
روابـط
دوستي شما را
تضعيف كند
چراكه شما
اهميت
بيشتري براي
مسائل كاري
قائـل شـده
ايد تا روابط
دوستي براي
توجيه
بهتراست به
اوبگوييد كه
تجربه تلخي
درگذشته
داشتيد كه
باعث جدايي
شمابادوست
سابقتان شده
و ديگر دوست
نداريد آن
اتفاق تكرار
شود.
مراحل
بعدي كار:
به
او پول
قرض دهيد: اگر
قبول نكرديد
كه ضـامن او
بـراي
دريافـت وام
از بانـك
شـويـد،
درصورت
امكان به او
پيشنهاد قرض
مقداري پول دهيد.
اگرچه ممكن
است كه هيچ
وقت دوباره
روي پـول
خـود
رانبينيد
ولي اين بهتر
از آنـست كه
بدليل ضامن
شدن
دردسرهاي
بسيار
بزرگتري
گريبانگير
شما شود.
3-
سرپوش گذاري
بر جرم و
شهادت دروغ:
معمولا
افراد توقع
دارند كه
دوستشان بر
عمل خلاف و
غير قانوني
آنها سرپوش
گذاشته و
براي نجات او شهادت
دروغ دهند. اين
عمل خلاف از
خيانت به
همسر گرفته
تا دزدي و قتل
ممكن است متفاوت
باشد. در ايـن
حالت شـما
تـمايل
نـداريد
خـودتان را
درگـيـر يـك
مسئله
غيرقاني
نماييد.
براي
رهاي از دست
او بگوييد:
دروغ
گوي خوبي
نيستم: من
بـراي نـجات
جان خودم هم
نـمي تـوانم
دروغ بگويم و
اصلا" دروغ
گفتن بلد
نيستم و
مطمئن هستم
كه كار را
خرابتر مي
كنم و داستان
تو بر ملا
خواهد شد.
در
تحقيقات لو
ميروم: به
دوست خود
بفهمانيد كه
شخص مناسبي
نيستيد كه
بتواند
هنگام
بازجويي
بخصوص
تحقيقات
پليسي دوام
بياورد و
صحبت نكند.
نمي
خواهم براي
خانواده ام
ايجاد مشـكل
كنـم: دردسـر
و عـواقب بـد
نـاشـي از
درگير شدن يك
فرد در مسائل
غير قانوني
براي
خانواده آن
فرد بيشتر از
خود اوست. به
دوستتان
بگوييد كه
نمي خواهيد
ريسك از دست
دادن
خانواده خود
را قبول كنيد.
هنگام
جرم من
در مكاني
شلوغ بودم:
ممكن است
دوستتان از
شما بخواهد
كه براي او
شهادت دروغ
بدهيد. به او
بگوييد
هنگاميكه او
مرتكب جرم
شده، شما در
يك محل شلوغ و
پر رفت و آمد
بوديد كه
بسياري از
اين موضوع
مطلع هستند و
پليس در
تحقيقات
خيلي راحت
متوجه اين
مطلب خواهد
شد.
مراحل
بعدي كار:
به
او اطمينان
دهيد كه چيزي
نخواهيد گفت:
اگرچـه دادن
شـهادت دروغ
را قبـول
نكرده ايد،
به دوست خود
اطمينان
دهيد كه
چنانچه كسي
براي پرس وجو
پيش شما آمد،
خودتان را به
بي اطلاعي
زده و هيچ
پاسخي به او نخواهيد
داد.
4-
معرفي براي
استخدام:
شمادريك
شركت يا
اداره معتبر
و شناخته شده
كار ميكنيد و
به برخي
دلايل
نميخواهيد
دوستتان در
همان مكان
مشغول كار
شود ولي او
درخــواست
ميكند كه
معرف او شويد
تا او نيز
همكار شما
گردد.
براي
رهاي از دست
او بگوييد:
تجربه
تلخي از اين
كار دارم: بگوييد
يك بار قبلا
اينكار را
براي كسي
انجام داده
ام و كلي
برايش دردسر
ساز شد، و
مشكلات و
گرفتاريهايش
زيادتر گرديد.
شركت
استثنا قائل
نمي شود: شـما
دوسـت
داريـد اين
كـار را براي
او انجام
دهيد ولي
شركت در حال
حاظر نيازي
به استخدام
نفرات جديد
ندارد و در
اين مورد نيز
فرقي بين
افراد قائل
نيست.
با
كارگزيني
ميانه خوبي
ندارم: كساني
كه قرار است
در نهايت
تصميم به
استخدام
فردي بگيرند
روابطشان با
شما خوب نيست
بنابراين
نمي توانيد
كمكي بكنيد.
از
كار در اينجا خوشت
نخواهد آمد:
به دوسـتتان
بـگويـيـد
كه كار در اين
شركت آن چيزي
نيست كه او
تصور مي كند
بر عكس بسيار
خسته كننده و
طاقت فرسا
است تا
آنجايي كه
خود شما هم
دنبال كار
ديگري
ميگرديد.
خارج
از
تواناييهاي
تو است:
مهارتها و
توانايي هاي
او در حدي
نيست كه
بتواند در آن
شركت كار كند.
مراحل
بعدي كار:
شغل
ديگري براي
او پيدا كنيد.
سعي كنيد از
طريق آگهي
هاي استخدام
در روزنامه و
جاهاي ديگر
شغلي مناسب
برايش پيدا
كنيد ويا
اينكه از
دوستان و
آشنايان
بخواهيد كه
در صورت پيدا
شدن كار
مناسب دوست
شما را مطلع
كنند.
5-
استقراض پول:
يكي از موارد
متداول عدم
توانايي شما
در گفتن "نه"
زماني است كه
دوستتان از
شما طلب پول
به عنوان قرض
مينمايد.
البته قرض
دادن پول
براي رفع
نياز افراد
كار پسنده اي
است بشرط
آنكه پرداخت
آن پول اولا
باعث
نيازمند شدن
شما نشده و
ثانيا پول
پرداخت شده
صرف مصارف بد
نگردد.
براي
رهاي از دست
او بگوييد:
قولـش
را به فـرد
ديـگري داده
ام: خيلي
دوست داشـتم
كه بـه تـو
قرض دهـم اما
شخص ديگري
قبلا اين پول
را درخواست
كرده و من به
او جواب مثبت
دادم.
خودم
نياز دارم: به
او بگوييد كه
برايتان
گرفتاري پيش
آمده و خود
شما به اين
پول نياز
داريد و تازه
اين پول جواب
مشكل را نمي
دهد. از
او
بـخـواهـيـد
اگر كسي را
سراق دارد به
شما معرفي
كند تا كمي
پول قرض
نماييد.
پول
را خرج كرده
ام: اگر
تا ديروز
آمده بودي
بهت قرض مي
دادم ولي
متاسفانه
خريد كرده ام
و پول خرج شده.
مراحل
بعدي كار:
ازاو
بخواهيد كمي
صبركند: اگر
تشخيص داديد
كه او
پول رابراي
عملي نادرست طلب
مي كند به
بگوييد مدتي
صبر كند تا
پول جور شود و
در اين مدت
سعي در
راهنمايي و
پشيمان كردن
او نماييد.
نتيجه:
در يك دنـياي
ايده آل
بهتـرين روش
بـراي
نپـذيرفتن
تقاضاي كسي،
گفتن "نه"
بدون عذرخواهي
و آوردن
دليـل به او
مي باشـد با
ايـنـحال
گـاهـي
اوقـات "نه"
گفتن به
دوستان
نزديك مشكل بنظر
مي رسد.
بنابراين
اگر شما نمي
تـوانيد
بـگويـيـد "نه"
و در عين حال
مايل به "بله"
گفتن هم
نيستـيـد
بهترين راه
بعدي
عـذرخـواهـي
هاي فراوان
و بهانه
آوردنهاي
منطقي و قابل
باور خواهد
بود.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه بیست
و هفتم
فروردین 1386 و
ساعت 14:57 |
نظر
بدهید
با
موسيقي به
آرامش مي رسم
نويسنده:
دكتر برايان
لوك سيوارد
مترجم: مهدي
قراچه داغي
از
روزي كه
انسان به
آواز آهنگين
يك پرنده گوش
داد، نقش
موسيقي و
تأثير قابل
ملاحظه
ي آن به رسميت
شناخته شد.
براي لحظه اي
چشمانتان را
ببنديد و به
ترانه ي
مورد علاقه تان
فكر كنيد.
بگذاريد
صداي موسيقي
در ذهنتان
طنين انداز
شود. آگاهانه
به آن توجه
كنيد و احساس
كنيد كه
بدنتان
چگونه نسبت
به آن واكنش
نشان ميدهد.
بدون ترديد،
تحريك
شنوايي ناشي
از موسيقي،
ميتواند
روي حالات
جسماني و
احساسي ما
تأثير
بگذارد.
موسيقي، از
توانايي
انگيزه بخشي
برخوردار
است. قرنهاي
متمادي از
صداي موسيقي
به شكل طبل و
كوس و دهل
براي پيش
بردن جنگها
و پيروز شدن
در آنها
استفاده شده
است. اخيراً
نيز در حوادث
و مسابقات
ورزشي، براي
رسيدن به
پيروزي، از
موسيقي
استفاده ميشود.
اما موسيقي
به همين
اندازه ميتواند
آرامبخش
و مسكن نيز
باشد. به ياد
نواهاي
آهنگيني
بيفتيد كه از
آنها
براي
خواباندن
بچه
ها استفاده
ميشود.
از
اين رو ميتوان
گفت كه
موسيقي، به
روشهاي
مختلف، بر
شرايط انسان
تأثير ميگذارد
و ميتواند
روي آرميدگي
نيز مؤثر
واقع شود.
درست است كه
قرنهاست
كه از اين امر
مطلعيم، اما
در روزگار ما
و به شكل
علمي، خاصيت
التيام بخشي
موسيقي به
اثبات رسيده
است. در زمينه ي
موسيقي
درماني، دو
مكتب فكري
متفاوت وجود
دارد. در مكتب
فكري اول،
صداي آواز يا
صداي ادوات
موسيقي ميتوانند
تأثيرات
التيام بخش
داشته باشند.
در اين مكتب
فكري،
موسيقي
درماني
كاربرد منظم
و به قاعده ي
موسيقي به
وسيله ي
موسيقي
درمانگر،
براي ايجاد
تغييرات
احساسي يا
ايجاد
التيام
جسماني در
بيمار است. در
مكتب دوم به
تأثيرات
آرامش بخش
موسيقي
اشاره ميشود.
بدين مفهوم،
موسيقي
درماني را ميتوان
توانايي
تجربه كردن
حالتي تغيير
يافته از
انگيختگي
جسماني و
روحي، به كمك
نواها، ضرب
آهنگها
و لحنهاي
ناشي از
ادوات
موسيقي
تعريف نمود.
در اين
مقاله،
بيشتر به اين
جنبه
از موسيقي
درماني
اشاره كرده ايم.
امروزه،
موسيقي
درماني روشي
پرطرفدار
براي رسيدن
به آرامش و
آرميدگي است.
در جريان يك
بررسي كه در
سال 1991 انجام
شد، 75 درصد
كساني كه
مورد پرسش
قرار
گرفتند، گوش
دادن به
موسيقي را،
اقدامي براي
كاستن از
استرس بيان
كردند. در
حالي كه
موسيقي
درماني،
روشي مناسب
براي افزايش
آرامش و
آرميدگي
محسوب ميشود،
از توانايي
يك اقدام
مقابله اي
نيز
برخوردار
است. گوش دادن
به برخي از
انواع
موسيقي، به
قدرت
پذيرندگي
ذهن مي افزايد.
از آن گذشته،
اين گونه
بيان ميشود
كه موسيقي،
بر خلاقيت
اشخاص ميافزايد
و تصورات
ذهني را
تقويت ميكند.
سابقه
ي
تاريخي
قدما
معتقد بودند
كه موسيقي،
شيطان را
فراري داده،
سبب التيام
ميگردد.
يونانيان
باستان، و از
جمله ي
آنها،
افلاطون،
ارسطو و
فيثاغورث،
به قدرت
التيام بخش
موسيقي
معتقد بودند
و اظهار ميداشتند
كه اگر
اشخاص، همه
روزه به
موسيقي گوش
بدهند، به
سلامتي خود
كمك ميكنند.
ارسطو معتقد
بود كه نواي
فلوت بر
احساسات
انسان تأثير
ميگذارد.
افلاطون نيز
ميگفت
كه موسيقي،
موجب
هماهنگي و
رضايت روح شده،
اخلاقيات
مردم را
افزايش ميدهد
و بالاخره
اعتقاد
فيثاغورت
اين بود كه
موسيقي به
انسان
هماهنگي ميدهد.
به باور او،
از دست رفتن
هماهنگي در
انسان، موجب
مرض ميشود.
پادشاهان
قرون وسطي،
براي رهايي
از احساس
تكدّر خاطر و
افسردگي و
تب، در
قصرهاي خود
موسيقي پخش
ميكردند.
بعد از آن،
بسياري از
موسيقيدانان
كلاسيك و از
جمله باخ،
پاشل بل و
موزارت، با
كمك اشراف و
سلاطين، به
تصنيف آهنگهايي
بدين منظور
تشويق شدند.
اما تنها
طبقات بالاي
جامعه
نبودند كه از
موسيقي
استفاده و از
آن لذت ميبردند.
مدتها
قبل از آن كه
نوار ضبط و سي
? دي و راديو و
ويديو وجود
خارجي داشته
باشند، دسته
هاي مختلف
مردم دور هم
جمع ميشدند
تا به نواي
موسيقي و
آواز، گوش
فرا دهند.
در
بسياري از
آيينهاي
قبيله اي
در سرتاسر
دنيا، از
موسيقي
استفاده
كرده اند.
آفريقاييان،
قرنهاست
كه در برنامه
هاي مختلف
خود از
موسيقي
استفاده
كرده اند.
در سال 1877،
اختراع
فنوگراف سبب
شد تا مردم
اقصي نقاط
زمين، با
موسيقي
آشناتر شوند.
موسيقي، در
اواخر قرن
نوزدهم و
اوايل قرن
بيستم براي
اختلالات
ذهني وسيلهاي
درماني
گرديد. اما تا
قبل از سال 1926،
موسيقي همچون
ابزاري
علمي، براي
درمان
بسياري از
اختلالات
باليني مورد
تأييد قرار
نگرفت. با آن
كه ملل مختلف
در گذشت سالهاي
متمادي، از
موسيقي براي
رسيدن به
آرامش
استفاده
كرده اند،
اما تا سال 1946
طول كشيد كه
در آمريكا آن
را ابزاري
التيام بخش
به حساب
آورده
درباره ي
آن بررسيهاي
بيشتري كنند.
در
اواخر دهه ي
1970 و اوايل دهه ي
1980 كه موضوع
استرس براي
مردم از
اهميتي خاص
برخوردار
شد، موسيقي
جديدي براي
التيام
استرس مورد
استفاده
قرار گرفت تا
بر ميزان
آرامش و
آگاهي
هاي اشخاص
بيفزايد.
از
صدا به
سروصدا و
موسيقي
صدا،
نوعي از
انرژي است كه
به گوش ميرسد.
صدا ميتواند
خوشايند و يا
ناخوشايند،
دلنشين و يا
آزارنده
باشد. صداي
ناخوشايند و
آزارنده را
به اصطلاح
سروصدا ميناميم.
امواج صوتي
را با ?هرتز?،
اندازه ميگيريم.
شدت صدايي كه
گوش تحمل ميكند
20 تا 20000 هرتز است
كه اين،
البته، به
كيفيت صدا
بستگي دارد.
بعضي از
صداها را نيز
از طريق پوست
و استخوان
جذب ميكنيم.
در
حالي كه
ارتعاشات به
وسيله ي
هرتز اندازه گيري
ميشوند،
صداها با
معياري به
نام ?دسيبل?
ارزيابي ميگردند.
گفته ميشود
كه يك دسيبل،
ملايمترين
صدايي است كه
گوش انسان آن
را ميشنود.
جدول زير
فهرستي از
صداهاي
محيطي را در
مقياس دسيبل
نشان ميدهد.
|
|
|
جدول
سطح صداي
محيط
|
|
|
محيط
با صدا
|
دسيبل
|
|
يخچال
|
45
|
|
مسكوني
هاي مركز
شهر
|
80
|
|
جنگل
|
35
|
|
باران
ملايم
|
50
|
|
مته
ي كمپرسي
|
100
|
|
چكه
ي آب از شير
|
40
|
|
جارو
برقي
|
80-75
|
|
موتور
سيكلت
|
100
|
|
مناطق
روستايي
|
40
|
|
دستگاه
تهويه ي
هوا
|
80
|
|
موسيقي
راك زنده
|
90-130
|
|
موتور
جت (به
هنگام
برخاستن
هواپيما)
|
120-140
|
اثرات
رواني
موسيقي
موسيقي،
سواي
تأثيرات
فيزيولوژيايي،
روي روحيه
نيز اثر ميگذارد
كه از جمله ميتوان
به هراس و
افسردگي
اشاره كرد.
معمولاً
بيشتر اشخاص
به تأثير
موسيقي بر
روي خود
اشاره ميكنند.
دستگاه
مغز و به خصوص
هيپوتالاموس،
جايگاه نرونهايي
است كه وقتي
از ناحيه ي
حس شنوايي
تحريك شدند،
ميتوانند
روحيه و
احساسات شخص
را تغيير
بدهند. در
حالي كه
اشخاص،
معمولاً در
سطح ذهن
هشيار به
تأثير
موسيقي روي
روحيه پي ميبرند،
محرك شنوايي
ميتواند
بر ذهن
ناهشيار نيز
نفوذ كرده به
سهم خود، روي
روحيه ي
اشخاص تأثير
گذارد. براي
اندازه
گيري تأثير
موسيقي پس
زمينه روي
كساني كه در
سوپرماركتها
خريد ميكنند،
مشخص گرديد
كه
خريداران،
وقتي موسيقي
ملايمي پخش
ميشود،
بيشتر در
راهروهاي
بين قفسه هاي
اقلام
فروشگاه وقت
صرف ميكنند
و در نتيجه
ميزان فروش
افزايش مييابد.
در ضمن، ثابت
شده كه پخش
موسيقي
ملايم در مطب
پزشكان و
دندانپزشكان
تأثيرات
آرام كننده ي
فراوان دارد.
موسيقي
ميتواند
احساسات
توأم با
استرس را
تخفيف بدهد.
در زماني كه
سينما هنوز
صامت بود، در
سالنهاي
سينما براي
بالا بردن
احساسات
تماشاچيان،
در صحنه هاي
عاشقانه، از
نوازندگان
پيانو
استفاده ميكردند.
به اين شكل كه
وقتي تصوير
يك صحنه
ي عاشقانه
روي پرده
نمايش داده
ميشد،
يك نوازنده ي
پيانو آهنگ
خوشايندي را
در لحظه مينواخت.
بعد از آن و با
صدادار شدن
فيلمهاي
سينمايي، از
موسيقي به
ميزان وسيعي
در فيلمها
استفاده شد.
در
حالي كه
امروزه، پخش
موسيقي در
فروشگاهها
و آسانسورها
بسيار رايج
است، در اتاقهاي
عمل نيز
موسيقي پخش
ميشود
تا بر سرعت
التيام
بيفزايد.
براي اندازه گيري
تأثير
موسيقي روي
بيماران
مشوش
بيمارستانها،
دكتر ?هلن
بوني?،
موسيقي
درمانگر،
نوارهايي از
موسيقي تهيه
كرد تا در بخش
مراقبتهاي
ويژهي
بيمارستان
جفرسون در
پورت تاون
سند ايالت
واشينگتن و
بيمارستان
ديگري در
بالتيمور
پخش شوند.
معلوم شد كه
پخش موسيقي،
روي فشار
خون، ضربان
قلب، تنفس و
تنشهاي
عضلاتي
تأثير آرامبخش
دارد. پخش
موسيقي، به
افزايش خواب
بيماران كمك
ميكرد
و از شدت
اضطراب و
افسردگي آنها
ميكاست.
موسيقي،
روي احساس و
انديشه ي
انسان
تأثيراتي بر
جاي ميگذارد
كه از عهده ي
زبان و كلام
ساخته نيست.
موسيقي ميتواند
دفاعهاي
قدرتمند
احساس را
درهم فرو
ريخته و
ابراز
احساسات را
ميسر سازد. به
همين دليل،
روانشناسان
و روانپزشكان
براي تخليه ي
بسياري از
هيجانات
پنهان هم چون
خشم، از
موسيقي
استفاده ميكنند.
ترديدي
نيست كه
موسيقي، روي
احساسات در
سطح هشيار و
ناهشيار
تأثير
فراوان دارد.
انواع مختلف
موسيقي، ميتواند
روي
برافروختگي
و نيز آرامش
انسان تأثير
گذارد. در
جريان يك
بررسي و به
منظور
ارزيابي
رابطه ميان
انواع
موسيقي،
انتخاب
موسيقي و لذت
و شادي و
حالات
آرميدگي،
والري
استراتون و
آنتوني
زالانوسكي (1984)
به اين نتيجه
رسيدند كه يك
موسيقي خاص
روي همه ي
اشخاص توليد
آرميدگي نميكند،
بلكه ميزان
علاقه ي
اشخاص به
موسيقي
انتخاب شده،
در ايجاد
آرميدگي
مؤثر است. در
جريان يك
بررسي ديگر،
ويليام
ديويس و ميشل
توت (1989) بر آن
شدند كه
ببينند در
نظر اشخاص
مختلف كدام
موسيقي
آرامش بخش
ارزيابي ميشود.
در اين بررسي
مشخص گرديد
كه نواهاي
مختلف، روي
اشخاص
مختلف،
اثرات
متفاوت بر
جاي ميگذارد.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه
بیستم
فروردین 1386 و
ساعت 14:51 |
نظر
بدهید
نيمكره
چپ و
راست و
تفاوت آن
با
آنكه دو
نيمكره مغز
عملكرد
يكپارچه
اي دارند ودر
همكاري
تنگاتنگي با
يكديگر مي
باشند اما از
جـنبه هاي
گوناگوني
با يكديگر
تفاوت دارند.
افراد نـيـز
از نـظـر آن
كـه كدام
نيكره
مغزشان بر
افكار
و پردازش
اطلاعات
مغزشان
سيطره دارد
بـا يكديگر
تفاوت دارند
اكنون به
تفاوتهاي
دو نيمكره
مغز مي
پردازيم:
نيمكره
راست:
* ديداري-تمركز
بر تصاوير و
الگوها.
* درك
مستقيم و
شهودي-پيروي
از احساسات.
* حافظه
تصويري-توسط
يادداشت و يا
ترسيم
موضوعات
ميتوان آنها
را به خاطر
سپرد.
* پردازش
افكار بطور
همزمان صورت
ميگيرد.
* اطلاعات
را بيكديگر
ارتباط
ميدهد.
* ابتدا
به كليات و
سپس به
جزئيات
ميپردازد.
* سازمان
نيافته
ميباشد.
* تداعي
آزاد دارد.
* بسيار
در جستجوي
استدلال
بوده و
بدنبال علل
قوانين
ميباشد.
* فاقد
حس زمان
ميباشد.
* در
تلفظ و يافتن
واژه ها مشكل
دارد.
* از
لمس اشياء
لذت ميبرد.
* در
الويتبندي
مشكل دارد.
تكانشي و
بدون
انديشه
اقدام به
كاري ميكند.
* هنگام
صحبت كردن
دستان خود را
حركت ميدهد.
* به
چگونگي بيان
سخني توجه
ميكند و نه به
مضمون آن.

نيمكره
چپ:

* شفاهي-تمركز
بر واژه ها،
نمادها و
ارقام.
* تحليل
گر-پيروي از
منطق.
* براي
بخاطر آوردن
از واژه ها
سود ميبرد-اسامي
را بجاي چهره
ها بخاطر مي
سپارد.
* پردازش
افكار بطور
متوالي و
ترتيبي صورت
ميگيرد-مرحله
به مرحله.
* استنتاج
منطقي از
اطلاعات
بعمل مي آورد.
* ابتدا
جزئيات را
بررسي كرده
سپس به
كليات
دست مي يابد.
* بسيار
سازمان
يافته
ميباشد.
* علاقه
مند به تهيه
فهرست
و برنامه
ريزي.
* معمولا
بدون تحقيق و
كوركرانه از
قوانين
تبعيت ميكند.
تفاتهاي
مغز زنان و
مردان:
* سلولهاي
مغزي در
مردان %4 بيشتر
از زنان
ميباشد.مغز
مردان 100 گرم
سنگين تر از
مغز زنان
ميباشد.
* ارتباطات
ميان
سلولهاي
مغزي در زنان
بيشتر از
مردان
ميباشد.
* انتقال
اطلاعات
ميان دو
نيمكره مغز
در زنان با
سرعت بيشتري
انجام
ميگيرد.
* زنان تقريبا
به هر دو
نيكره
مغزشان
دسترسي
دارند اما
مردان عمدتا
از نيمكره چپ
مغزشان
استفاده
ميكنند.
* طول نخاع در
مردان اندكي
طويل تر از
زنان ميباشد.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
یکشنبه
نوزدهم
فروردین 1386 و
ساعت 16:14 |
یک
نظر
يا
سلام خدمت
خوانندگان
مطالب وبلاگ
ما
سال
جديد را با
مطلبي
درباره خنده
درماني و
فوايد خنده
شروع مي كنم
اميدوارم كه
هميشه چهره
اي خندان
داشته باشيد
و هميشه
باطراوت و
شاد زندگي
كنيد
از
خنده درمانی
چه می دانید
؟
خنده
و شادی طول
عمر آدم را
زیاد می
کنند، چون می
توانند بدن
را در
مقابل
بیماری ها و
استرس ها
مقاوم کنند.
زندگی هر
روزه ما پر
است از
گرفتاری و نگرانی
و تنش. هر لحظه
یک مشکل و
نگرانی جدی
پیدا می شود
تا شادی های
واقعی زندگی
ما تنگ تر
شوند. این
طوری می شود
که بیشتر ما
خود را مستحق
شادی و لذت
بردن از زندگی
نمی دانیم.
آیا
تاکنون از
خود پرسیده
اید که چند
بار در روز از
ته دل
می خندید؟
آیا
آدم خوش خنده
و خوشرویی
هستید یا
گرفته و عبوس
و به اصطلاح
جدی و
مبادی
آداب!
- پژوهشهای
گوناگون در
زمینه اثرات
خندیدن بر
جسم و روح،
بیانگر این
واقعیت
است که
خندیدن سبب
از بین رفتن
بسیاری از
فشارهای
روحی و روانی
شده و راندمان
کاری را در
افراد بالا
می برد. پیش از
این در کشور
ژاپن به
معجزه خنده
پی برده و
از آن برای
آرامش روح و
روان
استفاده
نموده اند. طی
یک برنامه از
پیش تعیین شده
در کلاس های
خنده درمانی
برای
علاقمندان
به آرامش
درونی،
فواید خنده
به طور مبسوط،
شرح داده می
شود. در این
راستا بر این
نکته تاکید
می شود که
بسیاری از ما
اکثر وقت
خود را در محل
کار سپری می
نماییم،
جایی که
بیشترین
فشار را از
لحاظ کاری متحمل
می شویم،
بیماری های
زیادی مانند
"فشار خون"،
"نارسایی
های قلبی"، "بی
خوابی و
افسردگی"
حاصل
فشارهای بیش
از اندازه ای
هستند که هر
کدام از ما
روزانه با
آنها دست
و پنجه نرم می
کنیم،
اضطراب و
استرس محیط
کار و فعالیت
ممکن است به
وضعیت بدتر مانند
اعتیاد به
مواد مخدر یا
تفریحات غیر
سازنده منجر
شود. از این
رو، تمرین
خنده به
فواصل زمانی
در روز باعث
می شود
اکسیژن
بیشتری به
مغز برسد و با
آزاد شدن
هورمون های
انرژی زا در
بدن، فرد
احساس آرامش
بیشتری کند.
پس سعی کنید
همیشه لبخند
بر لبانتان
باشد.
دست
کم پس از هر دو
یا سه ساعت
کار مداوم یک
نفس عمیق
کشیده گردن و
شانه
هایتان را به
عقب خم کنید
تا به اصطلاح
خستگی از
تنتان بیرون
برود. خنده درمانی
سیستم ایمنی
بدن را
افزایش داده
باعث می شود
کمتر دچار
سرماخوردگی
و عطسه شوید
همین طور
بروز عفونت
های حلق و ریه
را تا حد قابل
ملاحظه ای
کاهش می دهد.
خنده استقامت
بدن را در
ابتلا به
بیماری هایی
همچون آسم،
برونشیت،
سردردهای
عصبی و میگرن،
و نیز دردهای
ناشی از
آرتروز،
دیسک کمر و
ستون فقرات
افزایش می
دهد. خنده درمانی
درحقیقت
نوعی تمرکز
فکری محسوب
می شود که
افکار انسان
را از دنیای
فیزیکی جدا
می کند تا
جایی که ذهن
به هیچ چیز
دیگری نمی
اندیشد. تمام
کسانی که از
این روش استفاده
می کنند به
خوبی می
دانند که
هنگام
متمرکز
ساختن ذهن،
همه افکار بد
و منفی از
قبیل اندیشه
های جرم
برانگیز،
ترس،
عصبانیت،
حسادت و خود
خواهی را می
توان از ذهن
بیرون کرد و
روحیه ای شاد
و سرزنده را
با تمرین
گذشت و
فداکاری،
احترام به دیگران،
دوست داشتن و
محبت ورزیدن
و از همه
مهمتر "بخشش"
در وجود خود
زنده ساخت. از
این رو
افراد باید
بیش از هر چیز
زوایای
شخصیتی خود
را به خوبی
بشناسند و
جنبه های شوخ
طبعی را در
وجود خود
شناسایی
کنند اگر چه
این خصیصه در
همه اشخاص به
یک اندازه موجود
نیست.
طی
فرآیند خنده
درمانی به
افراد آموزش
داده می شود
که صرف
نظر از
مشکلات و
گرفتاری
هایی که برای
هر فردی در
زندگی ممکن
است پیش
بیاید
خندیدن و
خوشحالی بخش
جدایی
ناپذیری از
زندگی فردی
انسان ها
محسوب می شود.
وقتی ذهن و
فکر شما
در آرامش
کامل باشد
قطعاً راحت
تر و آسان تر
می توانید
تصمیم
بگیرید و با
آرامش خاطر
مشکلات خود
را حل کنید.
اعضاء کلاس
های خنده
درمانی
ابتدا یکسری
فعالیت های جمعی
و گروهی را با
هم انجام می
دهند سپس
هرکدام
جداگانه
همان فعالیت
ها را به طور انفرادی
و به فواصل
زمانی در روز
تکرار می
کنند. هر فردی
دارای
استعدادهای
بالقوه نامحدودی
است که بکر و
دست نخورده
باقی مانده
اند و می باید
در مسیر درست
و با شناخت
صحیح فعالیت
یابند.
یکی
از این
راههای
شناخت
استعدادهای
خاموش در
وجود
انسان خنده
درمانی است.
یک محقق
دانمارکی با
الگوگرفتن
از اتاق های "استراحت"
و "استعمال
دخانیات" در
شرکت ها و
ادارات
پیشنهاد کرد
اتاق هایی با
نام "اتاق
خنده" به
این گونه
مراکز اضافه
شود تا
کارمندان
بتوانند دست
کم ۱۰
الی ۱۵
دقیقه را در
آنجا به
خندیدن سپری
کنند. هر چند
این پیشنهاد
هنوز عملـی
نشده و تنها
در حد یک فـرضیه
است.
باشگاههای
خنده در
کشورهای
غربی ماننـد
آمریکا و
انگلیس که
هفته ای یک بار
دایر می شوند
مفیـد هستند
اما کافی
نیستند و
نیاز افراد
را برطرف نمی
سـازند چرا
که انسان ها
برای تامین
نیازهای
روحی خود به
اینکه هر روز
بخندند نیاز
دارند.
یکی از
محاسن ایجاد
اتاق خنده
این است که
دیگر نیازی
به وقت قبلی
نیست و هر کس
می تواند
در هر زمانی
که دلش خواست
به آنجا برود
و تا دلش می
خواهد بخندد.
نکته مهم اینجا
است که آیا
افراد می
توانند هر
زمان که
اراده کنند
بی دلیل
بخندند و یا
باید محرکی
آنها را به
این عمل وا
دارد.
تحقیقات
نشان می دهد
که بسیاری از
انسان ها
نسبت به
لطیفه هائی
که می شنوند عکس
العمل نشان
می دهند. اگر
لطیفه شیرین
و بامزه باشد
قطعاً
خنده را بر
لبانشان
خواهد نشاند.
برای
اینکه
بتوانید
خندیدن را
تمرین
کنید باید با
افرادی
معاشرت کنید
که همیشه شاد
و خوشحال
هستند، گویی
هیچ غم و غصه
ای در زندگی
نــدارند و
اگر هم دارند
آن را بروز
نمــی دهند.
در کلاس های
خنده، توسط
تلویزیون و
یا ضبط صوت
داستان های
خنده دار و
بامزه به
نمایش در می
آید تا افراد
به خندیدن
وادار شوند.
خنده را می
توان به چند
گروه تقسیم
بندی کرد.
دسته
اول همان
لبخندهایی
هستند که
افراد در هر
زمان و مکانی
می توانند از
آنها
استفاده
کنند. به طور
مثال خیلی ها
برای اینکه
ترس و یا
اضطراب خود
را پنهان
کنند آن
را با یک
لبخند بروز
می دهند و یا
لبخندهایی
که آدم ها از
روی تنبلی،
بی تفاوتی و
اینکه حوصله
حرف زدن
ندارند به
یکدیگر
تحویل می
دهند.
دسته
دوم خنده
هایی هستند
که در مکان
های خاص و با
کمی احتیاط
انجام می
گیرند. مثلاً
در مکان های
عمومی خندۀ
بی جا و بی
مورد شخصیت
آدم ها را زیر
سؤال خواهد
برد.
دسته
سوم خنده
های بی
صدایی است که
در دل آدم ها
انجام می
گیرد. برای
مثال دوست
شما مطلبی در
مورد شخصیت
شما به زبان
می آورد که به
نظر شما
اصلاً
واقعیت
ندارد و شما
در دل به او می
خندید و یا
موردی را از
کسی پنهان
کرده اید و در
دل به او می
خندید که از
همه جا بی خبر
است.
دسته
چهارم خنده
های کاملاً
دوستانه
است، زمانی
که از ته دل می
خندید و در
آن لحظه تنها
به چیزی می
اندیشید که
باعث خندیدن
شما شده است.
در این حالت
تمام اعضاء
بدن شما از
عضلات سر و
صورت گرفته
تا دست و حتی
قفسه سینه،
شما را در
خندیدن
همراهی می
کنند. از این
رو از ته دل
خندیدن
بهترین و
مفیدترین
نوع خنده است!
بنابراین از
همین امروز
تصمیم
بگیرید با
لبخند زدن به
دیگران و از
ته دل خندیدن
آرامش را به
محیط کار و
زندگی خود
آورده و
زمینه ای
مناسب برای
رشد خلاقیت ها
و دوستیهای
پایدار را
فراهم کنید.

خنده
های مصنوعی
تا
حالا
شده وقتی
خیلی ناراحت
و عصبانی یا
نگران و
مضطرب بوده
اید، تلاش
کنید بی دلیل
بخندید و
ادای خندیدن
را درآورید؟
شاید به
نظرتان کار
بیهوده ای
بیاید، ولی
حقیقت این
است که حتی
ادای خندیدن
را درآوردن،
دست زدن و
بالا و پایین
پریدن هم، می
تواند احساس
شادی را در
شما القا کند.
کافی است یک
بار امتحان
کنید. مطمئن
باشید ضرر
نمی کنید.
اگر
در لحظاتی که
زیر فشار یک
استرس شغلی
قرار دارید،
یک لحظه به
خودتان
فرصت رهایی
بدهید،
خواهید دید
که با همین
روش ساده
خنده روی
لبتان می آید
و احساس
آرامش
بیشتری می
کنید. محققان
می گویند،
مغز انسان
فرق میان
خنده واقعی و
تصنعی را
درک نمی کند.
بنابراین،
خنده مصنوعی
و ادای شادی
را در آوردن،
می تواند تاثیری
مانند خنده
واقعی داشته
باشد.
لبخند
بزنید. لبخند
زدن، احساس
شادی را
درون شما و در
محیطی که در
آن زندگی و
کار می کنید،
پراکنده می
کند. چه اشکالی
دارد؟ به جای
قیافه ای
عبوس و
گرفته،
عضلات صورت
خود را آزاد
کنید و آن ها را
از حالت
انقباض
بیرون آورید.
آدرس سايت
جهاني خنده:
www.laughteryoga.org
+
نوشته شده
توسط سهيل در
سه شنبه
چهاردهم
فروردین 1386 و
ساعت 15:14 |
نظر
بدهید

مشاوره
دانشجويي
دانشگاه
آزاد اسلامي
بناب
ساقيا
آمدن عيد
مبارك بادت
سال
جديد را به
تمامي
دانشجويان ،
كاركنان و
اساتيد
دانشگاه
آزاد
اسلامي واحد
بناب و
خانواده
هايشان
تبريك عرض
نموده و سالي
زيبا براي
همه عزيزان
آرزومنديم.
در
سال جديد
زيباترين،
سبزترين و
شيرين ترين
لحظات را
براي شما و
خانواده
محترمتان
آرزومنديم
توصيه
اي كه براي
دانشجويان
داريم اين
است كه
روزهاي
تعطيل فرصت
بسيار
مناسبي است
براي مرور و
مطالعه دروس
ترم و
نيز فرصت
بسيار طلايي
است براي
عزيزاني كه
در كنكور
كارشناسي
ارشد
دانشگاه
آزاد شركت
كرده اند. از
ثانيه
هايمان
استفاده
كنيم و
قدر لحظات
زيبايمان را
بدانيم
.
رياست
دانشگاه:
جناب آقاي
كفشنوچي
معاونت
امور
دانشجويي:جناب
آقاي مرادي
امور
دانشجويي:
جناب آقاي
آذر
مشاور
دانشجويي:
اكبر رجب
زاده و سركار
خانم مقيمي
فام
+
نوشته شده
توسط سهيل در
چهارشنبه
بیست و سوم
اسفند 1385 و
ساعت 11:46 |
نظر
بدهید
(Depression)
افسردگي
|
تعریف
علايم
بيماران
افسرده
چيست؟
علل
افسردگي
چيست؟
عواقب
مورد
انتظار
عوارض
احتمالي
|
افسردگي
چيست؟
افسردگي
عبارت است از
احساس غم،
دلسردي و يا
نااميدي كه
فردي حداقل
به مدت 2 هفته
در اغلب
روزها و در
اغلب ساعات
روز به علاوه
علايم
همراه،
داشته باشد.
افسردگي يكي
از مسايل و
مشكلات مهم
بهداشت
جامعه مي
باشد.
اختلالات
افسردگي
با كاركرد
اجتماعي و
شخصي تداخل
مي كند و
بيماران
افسرده،
كساني هستند
كه ذهن،
رفتار، جسم و
خلق آنان تحت
تاثير قرار
گرفته است.
افراد
افسرده ممكن
است كه
توانايي
انجام
فعاليتها و
مسئوليتهاي
معمول و عادي
شغلي خود را
از دست بدهند.
وخيم
ترين پيامد
دورة
افسردگي،
اقدام به
خودكشي است
علل
افسردگي
چيست؟
براي
افسردگي
حقيقي، علت
واحد و مشخصي
را نمي توان
مطرح كرد.
بعضي از
عوامل زيست
شناختي نظير
بيماريهاي
جسمي،
اختلالات
هورموني، و
نيز مصرف
برخي داروها
مي توانند
نقش داشته
باشند.
عوامل
افزايش
دهنده خطر
براي بروز
افسردگي
چيست؟
عصبانيت يا
احساس ديگري
كه ابراز
نشده باشد،
داشتن
شخصيتي
وسواسي، جدي
يا شديداً
وابسته،
سابقة
خانوادگي
افسردگي،
وابستگي به
الكل، شكست
در ازدواج،
شغل و يا
روابط با
ديگران،
مرگ
يكي از
نزديكان كه
براي فرد مهم
باشد، انجام
برخي از
اعمال
جراحي نظير
برداشتن
پستان به
خاطر سرطان،
زناني كه
دچار يائسگي
مي شوند،
مصرف برخي
داروها،
نظير رزرپين
و داروهاي
مسدود كننده
گيرنده بتا
آدرنرژيك (
مانند:
پروپرانول،
آتنولول) و
داروهاي
آرام
بخش و خواب
آور. همچنين
برخي از
بيماريهاي
سيستميك
مزمن، نظير
ديابت،
سرطان
لوزالمعده و
اختلالات
هورموني
علايم
بيماران
افسرده
چيست؟
از
دست دادن
علاقه، بي
حوصلگي،
ناتواني از
لذت بردن،
احساس
نااميدي، بي
حالي و
خستگي، بي
خوابي، گوشه
گيري
اجتماعي،
احساس
پوچي
نمودن، كاهش
يا از دست
دادن ميل
جنسي، بي
اشتهايي و يا
پرخوري، عدم
تمركز فكري و
اختلال
درتصميم
گيري فرد،
احساس گناه
شديد، داشتن
افكار
خودكشي،
شكايات
جسماني
مختلف نظير
سردرد يا درد
قفسة سينه
بدون وجود
شواهدي از
بيماري
جسمي، مضطرب
بودن، وحشت
زدگي.
عواقب
مورد انتظار:
در
بسياري از
موارد،
بيماري به
خودي خود
بهبود مي
يابد، اما با
مراجعه به
پزشك و رعايت
توصيه هاي
داده شده
توسط پزشك مي
توان
دوره
بيماري را
كوتاه كرد.
همچنين
بايستي روش
هاي مقابله
با افسردگي
را آموخت.
نبايد فرد
نسبت به
بهبودي خود
ديد منفي
داشته باشد.
عوارض
احتمالي:

مهمترين
عارضه اي كه
فرد را تهديد
مي كند، خطر
اقدام به
خودكشي در
فرد افسرده
است كه علايم
هشدار دهنده
آن عبارتند
از:
گوشه گيري از
خانواده و
دوستان، به
زبان آوردن
اينكه مي
خواهد همه
چيز را تمام
كند، اقدام
به نوشتن
وصيت نامه و
نيز خوشحالي
ناگهاني پس
از احساس
نااميدي
طولاني مدت.
+
نوشته شده
توسط سهيل در
دوشنبه بیست
و یکم اسفند 1385
و ساعت 10:36 |
نظر
بدهید
http://moshaverbonab.blogfa.com/
www.turkiran.com