سَرگینِ کودتا، اطعامِ گدا گُشنه ها


منیر طه


امثال همان چک ها امروز هم در گردش است و امثال همان کور و کچل ها و گدا گشنه ها را سیراب می‌کند تا پوزه به موزه‍ی سفله پروران و فرومایگان بمالند و بدین بردگی و بندگی ببالند که دست پروردگانند و جز این نه، دانند و نه، توانند ...

اخبار روز
شنبه  ۷ مهر ۱٣٨۶ -  ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۷


ـ گفته به « شرق» ارفاق می‌شود به «یاس» نه. (۱)
ـ از کی داری حرف می‌زنی ؟
ـ قاضی گفته
ـ کدام قاضی
ـ دو نوع قاضی بیشتر نداریم. قاضی درونی، قاضی بیرونی. بعد هم گفته «مسئول روزنامه شرق نامه‌ای خطاب به من نوشته ..... تعهد داده‌است که دیگر مرتکب این جرایم نشود». (در این حدود)
ـ ؟
ـ شما که نه از یک ساعته ها خبر دارید و نه از یک تا بیست و چهار ساعته ها، حالا چطور می‌خواهید از شرق و غرب خبر داشته باشید تا بفهمید دنیا تو کدوم دستتونه، راست یا چپ. اگر ما طوری بایستیم که دستِ راستِ ما به طرفِ مشرق باشد، دستِ چپِ ما به طرف مغرب خواهد بود. اما چه جوری راست و چپمان را پیدا کنیم تا چپ و راست نشویم. بعضی ها راست راست راه می‌روند، چپ چپ نگاه می‌کنند. می‌گفت:
« ... چپ نیست چپ می‌زند». چپ و راست به جانش افتادند تا ضربان قلبش بهم ریخت و گوشی از دستش افتاد. بگذریم، حالا شما فکر می‌کنید قاضی بیرونی (۲) به سردبیر ارفاق خواهد کرد یا به نویسنده؟ البته آن شب به هر دوی این ها خیلی ارفاق شد کار به چاقوکشی و مشت و لگد و این قبیل نرم افزار های سنتی نکشید سر و ته معرکه گیری را با ضرب شستِ بازجوهای پیرو خطِ «مردیکه» هم آوردند: «این مردیکه کیه که اینها را نوشته. و آن دیگری خطاب به سردبیر: آقای ... شما قبلاً مقاله ها را بررسی کنید». یعنی سانسور کنید. این بازجوها نه مرخصی می‌روند و نه جابجا می‌شوند قاضی بدون این انکرالاصوات بساطِ دود و دمش روبراه نیست. شما هم که در معرفی کتاب ناقلِ نقل قول بودید قِصر در رفتید و گرنه سیخ و میخِ آریامهریان نصیب سرِ پر درد سر شما هم می‌شد. حالا فهمیدید دنیا تو کدوم دستتونه؟ یک کمی مواظب دستِ چپ و دستِ راستتان باشید. اینها که چپ و راستشان تو هم گره خورده، گاهی با دستِ راست می‌خورند و با دستِ چپ دندان هایشان را مسواک می‌زنند. گاهی هم با دست چپ می‌خورند و با دست راست خلال می‌کنند. بیشتر وقت ها هم دست تو دست می‌خورند و دست تو دست هم همان کارها... . خوب چی میگین ؟
ـ اولاً تعداد این قاضی ها یکی دو تا نیست آن بر عدل خونبارِ انقلابی سوار و این به ظلم شاهنشاه قلابی گرفتار. دوماً پدرِ تاجدار هم علاقه فراوانی به واژه‍ی «مردیکه» داشتند و آن را با ولع و اشتهای سیری ناپذیر دورِ جقه مبارکشان می چرخاندند و تناول می فرمودند.
ـ خوشمزه بود؟
ـ دل دردش خوشمزه تر بود. بخشش و صدورِ «چک ها» و هر آن ایثارِ شاهانه و شیخانه هم به من و تو مربوط نیست ارث پدری ما که نبوده مالِ ملت و مملکتی بوده دیروز در قبالهّ شاه، امروز در حواله شیخ، که قاضی مغربی منکر آن است و قاضی مشرقی مدّعیش. اگر از من می‌شنوی به‌ حساب کتاب شیخ و شاه کاری نداشته باش وگرنه تو دهنی خفه شو مردیکه نصیب تو هم می‌شود.
ـ من چرا، خفه بشم. یکی چک کشیده، یکی هم چک نقد کرده، آنوقت من خفه بشم؟ اونایی که می خوان خفه بکنن خفه بشن.
- کسی که سرگینِ کودتا را به بهای تحقیر و توهین به ملت، قیام ملی اعلام می‌کند، کسی که پادشاهی غلتیده در همان سرگین را با همان بها بر دوش همین ملت تحمیل‌ می‌کند، کسی که اراذل و اوباش و نوکری بیگانگان را پشتواته رذالت و فرومایگی خود می‌داند، چک های بی حساب کتاب سرمایه ملت و مملکت را هم به همان بی شرمی و سرخ رویی بین همان اراذل و اوباشِ خانگی که به خدمت گرفته است و همان بیگانگان سفله پروری که به خدمتش گرفته اند تقسیم می‌کند. در فرهنگ شاهانه، دست مزدِ قیام ملی به گنده گوزی آن جناب، به گدا گُشنه ها و کور و کچل های درباری و خوک های فربه اربابانِ برده داری می رسد.
امثال همان چک ها امروز هم در گردش است و امثال همان کور و کچل ها و گدا گشنه ها را سیراب می‌کند تا پوزه به موزه‍ی سفله پروران و فرومایگان بمالند و بدین بردگی و بندگی ببالند که دست پروردگانند و جز این نه، دانند و نه، توانند.

ونکوور ، ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۷
بخش کوتاهی از سرآغاز این نوشته در فصلنامه ره آورد آمده است. ونکوور، مارچ ۲۰۰۴   
ـــــــــــــــــ
(۱) توقیف این دو روزنامه و ارفاق قاضی دست اندرکارِ قضیه.
(۲) جلد سوم عبور از عهد پهلوی (در غربت) مشاهدات پرفسور ابوالمجد حجتی در شماره ۶۴ ره آورد معرفی شده بود کسی زنگ زد گفت رادیو را باز کن ببین چه خبر است.
سه شنبه ۱۷ فوریه ۲۰۰۴، تحلیل‌گرِ خبرهای از دیروز تا امروزِ جهان، سردبیر ره آورد را پای تلفن‌ کشانده، بازخواست می‌کرد که این مطالب (از دیروز تا امروز) را چرا منتشر کرده است. بازجوهای رسانه های آریامهری هم که همیشه پشت تلفن ها حاضر و آماده اند، در تأیید اعتراض ایشان، نویسنده کتاب را با به کار بردن ‌کلمه مردیکه و ... فلک کرده به چوب تر بسته بودند و کاری هم به این نداشتند که نویسنده آن را از مجله نِیشِن نقل قول کرده است و نقل قول ‌ایشان در اختیار خوانندگان گذاشته شده است. که به منبع اصلی تاختن و به مواخذه پرداختن در جرأت و جسارتِ از دیروز تا امروزِ این پروارانِ شکرخوار نیست.   
   آنهمه گلو خراشاندن و سینه دراندن برای این بود: «صدور اغلب آن چک ها در پنجم فوریه ۱۹۶۲ بودند. محل‌آن از کمک های امریکا و پول فروش نفت به حساب «بنیاد پهلوی» و «سازمان ورزشی ‌شاهنشاهی» در «یونییون بانک» سوییس ریخته شده بودند. چک های صادر شده، نمره و مقداری که دریافت شده بودند به این ترتیب بودند: ۱ـ خانم لویی هندرسن (زن سفیر امریکا هنگام کودتا و کسی که در توطئه ی نهم اسپند ۱٣٣۱ (۱۹۵٣ ) علیه مصدق نیز به نحوی شرکت داشت، یک ملیون دلار، ۲ ـ شمس پهلوی (خواهر شاه)، یک ملیون دلار، ٣ ـ دریک میشل، نیم ملیون دلار، ۴ ـ هنری لوس، مدیر مجله‌ی «تایم» امریکا (که شاه در آن مرد سال هم شد) نیم ملیون دلار، ۵ ـ جرج الن، سفیر سابق امریکا در ایران، (شنیده شد که او در زمان دولت قوام با او در مورد جمهوری در ایران مذاکراتی کرده بود.) یک ملیون دلار، ۶ ـ شهناز (دختر شاه) یک ملیون دلار، ۷ ـ ویلیام یورک دویست هزار دلار، ٨ ـ راندلف دیکنز دویست هزار دلار، ۹ـ حمیدرضا (برادر شاه) نیم ملیون دلار، ۱۰ ـ احمد شفیق (شوهر اشرف) یک ملیون دلار، ۱۱ ـ سلون شاپین (سفیر امریکا جانشین سفیر کودتا) یک ملیون دلار، ۱۲ـ محمد خاتمی (خلبانی که شاه را پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد به بغداد فراری داد و بعد همسر فاطمه خواهر شاه شد) یک ملیون دلار، ۱٣ ـ ر. ا. بیگات، دریادار انگلیس یک ملیون دلار. ۱۴ ـ ت. و. نی پیر (معاون نیروی هوایی انگلیس) یک ملیون‌دلار. ۱۵ ـ فرح پهلوی (همسر شاه) پانزده ملیون دلار. ۱۶ ـ فاطمه پهلوی (خواهر شاه) دو ملیون دلار ۱۷ ـ عبدالرضا پهلوی (برادر شاه) دو ملیون دلار. ۱٨ ـ غلامرضا پهلوی (برادر شاه) دو ملیون دلار. ۱۹ ـ ویلیام وارن، رییس اصل ۴ ترومن (اردشیر زاهدی منشی و مترجم او بود. او در جریان کودتا و برنامه های اصلاحات ارضی در ایران نقشی داشت) یک ملیون دلار. ۲۰ ـ دکتر امینی دو ملیون دلار (این یکی خیلی جالب بود. تاریخ صدور این چک ها پنجم فوریهی ۱۹۶۲ بود. یعنی چک دکتر امینی هنگامی صادر شده بود که او هنوز نخست وزیر بود و به ایراد سخنرانی های پرخروش علیه فساد مشغول بود... ۲۱ ـ دیوید راکفلر دو ملیون دلار (راکفلر رییس بانک «چیس منهتن» در نیویورک بود پول های نفت در آن بانک ریخته می‌شد او به کار های مالی شاه می‌رسید و این همان ‌کسی است که با هنری کسینجر وزیر خارجه‌ی نیکسون و پشتیبان شاه دوستی و همکاری نزدیک داشت. ...) ۲۲ ـ حمید رضا (برادر شاه) یک ملیون دلار. ۲٣ ـ محمود رضا پهلوی (برادر شاه) یک ملیون دلار. ۲۴ ـ جمشید خبیر نیم ملیون دلار. ۲۵ ـ ا. و. وستر، یک ملیون دلار. ۲۶ ـ اردشیر زاهدی سه ملیون دلار. ۲۷ـ رولاند لیس، یک ملیون دلار. ۲٨ ـ اشرف پهلوی، سه ملیون دلار... ۲۹ـ تئودر مک اوی، یک ملیون دلار. ٣۰ـ اسدالله علم، یک ملیون دلار. ٣۱ ـ حسین علا، یک ملیون دلار. ٣۲ ـ الن دالس، یک ملیون دلار (الن دالس برادر جان فاستر دالس وزیر امور خارجه‌ی آمریکا هنگام کودتا رییس «سیا» بود.)
****
شحنه قلم می شکند، محتسبِ تیز، قدم
شحنه قلم می شکند ، محتسبِ تیز قدم
های ، لب از لب مگشا ، شیخ مگو ، شاه مگو
آن به درون زهره بَرَد ، این به برون نعره زند
کور بمان ، کر بنشین ، وای مکن ، آه مگو
زهره ترک می کُنَدت گرگِ برونی تَرَکت
راه مجو ، راست مرو ، از دلِ آگاه مگو
وصلِ دَرَک می کُنَدت گاوِ درونی دَرَکت
شخم بزن ، شاخ مکِش ، جز علف و کاه مگو
در گذرِ شک و یقین ، روبهکی کرده کمین
بگذر و بگذار چُنین ، حیلتِ روباه مگو
چاله و چاه است قرین ، در گذرِ شک و یقین
در دلِ این چاله بمان ، از دهنِ چاه مگو
شیخ به سر می زنَدَت ، شاه نفَس می کَنَدت
سر بنه و دَم مگشا از دل و دلخواه مگو
برجهد از دیده دلم ، سرکشد از آب و گِلم
تا به کِی این گاه بگو ، تا به کِی این گاه مگو
فاتحتِ شیخ بخوان ، خاتمتِ شاه بران
خاصیتِ هر دو ددان بشمر و کوتاه مگو
سه شنبه ۱۷ فوریه ۲۰۰۴
****
نشانده چاکِ دهان در دهانه‍ی تنبور
نشسته بر سرِ ویرانه های سر در گور
نشانده چاک دهان در دهانه‍ی تنبور
در آستانه‍ی بیمایگان و بی صفتان
گزیده پرسه زنان رزق و روزی مقدور
کجا نشیند ، دریوزگی کجا ببرد
غلام حلقه به حلقوم و خادمِ مزدور
چو بوم بر سر هر بام وای وای کند
به حسرتی که به دل دارد از زمانه‍ی دور
بهل که سینه دراند به خشم ، دندش نرم
بهل که خون بدواند به چشم ، چشمش کور
گمان مبر که هر آن نعره از دِلیری هاست
که نعره ، هم ، بود از کیف و نشئه‍ی وافور
چُنان خروش و خراشی که در گلو دارد
به خون نشسته تو گویی جراحتِ ناسور
جسارتی که در این پنبه پهلوانان است
حکایتِ شبِ تاریک و گربه است و سمور
گمان مبر که هر آن چشمِ باز ، می بیند
گمان مبر که هر آن دیده ، دید ، دارد نور
مگو که اینهمه از جهل و از ندانی هاست
مگو که خادمِ مأمور است و المعذور
به خونبهای عزیزان که داد بستانند
به خون و خانه ، که معذور نیست المأمور
هنوز نوحه سرایانش نوحه می خوانند
به گورِ آنکه دو صد بار گشته گور بگور
عجب که در کنفِ شیخ و شاه می بالند
زِ خانه رانده ، با خانه در عبور و مرور
حکایتی ست زِ هر سفره لقمه برچیدن
چه آشنا و چه بیگانه ، در غیاب و حضور
از آنچه رفت و درآمد به نکبت و خواری
دگر نمانده حدیثی نخوانده و مستور
نه آنچه گفتم پایانِ گفتگوی من است ،
که غیرتم نکشد حرمتِ وحوش و سُتور
چُنان که بندِ دهان درگشاده ، می غرّد
گمان بری که دهنبندِ سگ گشاده به نور
بهل که کف به دهان گیرد و زبان سوزد
زباله دانِ شهنشاهِ قاهرِمقهور
سه شنبه ۱۷ فوریه ۲۰۰۴ ، تا سپتامبر ۲۰۰۷ و تا .............

این است حال و کارِ به تاج و تختِ خون آلوده درآویختگان و همین است کار و بارِ در پای منار و منبر ، خون ریختگان . که آن یک ُمرد و این مردار خواهد شد .


 

«ثریا» همسر دوم شاه

چکیده: ثریا اسفندیاری دومین همسر محمد‌رضا پهلوی شاه ایران،‌بود كه نزدیك به هفت سال در دربار ایران دوام آورد. او پس از فوزیه و پیش از فرح در ایران عنوان ملكه را به خود اختصاص داده بود. ثریا اسفندیاری بختیاری در اول تیر 1311 در بیمارستان میسیونرهای انگلیسی در اصفهان متولد شد. پدرش خلیل فرزند اسفندیار، سردار اسعد بختیاری بود. خلیل، زمانی كه در آلمان رشته حقوق و اقتصاد سیاسی می‌خواند با اوا كارل (Eva Karl) ازدواج كرد، اوا، خود متولد سن پترزبورگ، پایتخت دولت روسیه تزاری بود و پیش از شروع جنگ اول جهانی به همراه خانواده‌اش به آلمان بازگشته بود.

ثریا اسفندیاری دومین همسر محمد‌رضا پهلوی شاه ایران،‌بود كه نزدیك به هفت سال در دربار ایران دوام آورد. او پس از فوزیه و پیش از فرح در ایران عنوان ملكه را به خود اختصاص داده بود.
ثریا اسفندیاری بختیاری در اول تیر 1311 در بیمارستان میسیونرهای انگلیسی در اصفهان متولد شد. پدرش خلیل فرزند اسفندیار، سردار اسعد بختیاری بود. خلیل، زمانی كه در آلمان رشته حقوق و اقتصاد سیاسی می‌خواند با اوا كارل (Eva Karl) ازدواج كرد، اوا، خود متولد سن پترزبورگ، پایتخت دولت روسیه تزاری بود و پیش از شروع جنگ اول جهانی به همراه خانواده‌اش به آلمان بازگشته بود.
خلیل پس از پایان تحصیلاتش به همراه اوا به ایران آمد و شش سال از ازدواج آن دو می‌گذشت كه ثریا به دنیا آمد. وضعیت نامطلوب بهداشتی در ایران و شیوع بیماری‌های پوستی و آبله، اوا را بر آن داشت تا كودك ده‌ ماهه‌اش را برای دوری از خطر بیماری به برلین ببرد. اما چهار سال بعد دوباره به اصفهان بازگشتند. خلیل اكنون معاون هنرستانی در اصفهان بود. ثریا ابتدا در مدرسه مادام الی منتال (Mme Elli Mental) همراه گروهی از كودكان آلمانی درس می‌خواند. او دوران تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه بهشت آیین اصفهان سپری كرد و تا كلاس چهارم متوسطه در این شهر بود. سپس در فروردین 1325، خانواده بختیاری به سوئیس مهاجرت كردند و در شهر زوریخ ساكن شدند. ثریا ابتدا به مدرسه شبانه‌روزی دخترانه مونترو (Montreux) رفت و یك سال بعد به لاروزه (La Rosee) در لوزان منتقل شد و در 1329 برای ادامه تحصیلات به لندن رفت.
پس از طلاق فوزیه ـ نخستین همسر محمد‌رضا پهلوی كه خواهر ملك فاروق پادشاه مصر بود ـ در مهر 1327، شاه ایران درصدد یافتن همسر تازه‌ای برای خود بود اما او از میان دهها دختری كه برایش در نظر گرفته بودند، هیچ یك را نمی‌پسندید. تا اینكه حضور ثریا در اروپا و اوصافی كه از او بر می‌شمردند، محمد‌رضا را بر آن داشت تا خواهرش شمس را برای دیدار ثریا به لندن بفرستد. شمس او را پسندید و ترتیب ملاقات او با برادرش را در پاریس داد. محمد‌رضا نیز با دیدن ثریا، موافقت خود را برای ازدواج با او اعلام كرد. از آن پس موضوع ازدواج دوم محمد‌رضا، در ایران بر سر زبانها افتاد. ثریا به تهران آمد و در مجلسی خصوصی رسمآً از او خواستگاری شد. در 19 مهر 1329 دربار ایران در اعلامیه‌ای خبر نامزدی محمد‌رضا پهلوی با ثریا اسفندیاری بختیاری را به اطلاع مردم ایران رساند و در 23 بهمن همان سال مراسم عقد آن دو در كاخ مرمر تهران برگزار شد و ثریا با مهریه‌ای شامل یك جلد كلام‌الله مجید، یك عدد نیم‌تاج برلیان، یك گلوبند(گردنبند) برلیان و پنج میلیون ریال وجه نقد رایج كشور به عقد محمد‌رضا پهلوی درآمد و از آن هنگام به عنوان ملكه ایران شناخته شد.
ورود ثریا به دربار پادشاه ایران با حوادث متعددی همراه بود. در آن سال، نفت ایران ملی شد و با روی كار آمدن دولت محمد مصدق به عنوان نخست‌وزیر، ایران دستخوش تحولات شگرفی شد. ثریا كه روحیه‌ای دور از سیاست داشت و به امور اجتماعی علاقه زیادی نشان می‌داد با تأسیس جمعیت خیریه ثریا پهلوی خود را از امور سیاسی كنار كشید. او همواره در ناملایمات از شاه می‌خواست كه سلطنت را رها كرده و در گوشه‌ای از اروپا به كشاورزی بپردازند. ثریا به محمد‌رضا گفته بود كه او را به عنوان یك شوهر می‌خواهد نه یك پادشاه.
در مرداد ماه 1332 كه موضوع بركناری مصدق مطرح شده بود و كشورهای حامی شاه قصد كودتایی علیه مصدق داشتند، ثریا نیز به همراه شاه از رامسر به عراق و از آنجا به رم گریخت و پس از كودتای امریكایی ـ انگلیسی 28 مرداد، چندی پس از محمد‌رضا به ایران بازگشت.
یك سال بعد در 1333 ش، علیرضا برادر تنی محمد‌رضا بر اثر سانحه هوایی جان باخت. از او تا پیش از این به عنوان جانشین محمد‌رضا نام برده می‌شد. با مرگ علیرضا، شاه به طور جدی در فكر جانشینی برای خود افتاد. ثریا تا آن زمان نتوانسته بود فرزندی به دنیا آورد. از آن پس موضوع درمان ثریا مطرح شد. چه زنان دربار ایران به ویژه اشرف، خواهر دوقلوی شاه، بیش از همه برادرش را برای بچه‌دار شدن تحت فشار گذاشته و با تحریكات خود، ملكه ایران را در رنج انداخته بود. این در حالی بود كه ثریا توانسته بود از قدرت و نفوذ خاندان پهلوی بر همسرش بكاهد.
درمان آنان با استفاده از پزشكان متخصص خارجی آغاز شد و حتی یك بار در 1955 م / 1334 ش شاه و ثریا در سفری غیر رسمی به امریكا، در مركز پزشكی پرسپتاریان (Prespetararian) تحت انواع آزمایشهای پزشكی قرار گرفتند. اما پزشكان به آنان توصیه كردند كه باید صبر كنند.
در سال 1336ش، شاه امید خود را به بچه‌دار شدن همسرش از دست داد. از این رو در دی ماه 1336 ثریا به سن موریس سوئیس رفت و در 23 اسفند همان سال خبر طلاق آن دو منتشر شد. شاه در نطقی رادیویی به همین مناسبت اعلام كرد كه تصمیم گرفته است مصالح مملكتی را بر علایق شخصی خود مقدم بدارد.
در طلاق‌نامه‌ای كه در آلمان توسط دكتر محمد‌علی هدایتی وزیر دادگستری و سرلشكر نعمت‌الله نصیری فرمانده گارد سلطنتی ایران به ثریا تسلیم شد، شرایط زیادی قید شده بود از جمله حقوق ماهیانه سیصد هزار ریال و عنوان والاحضرت و حق استفاده از گذرنامه سیاسی.
از آن پس، ثریا در اروپا زندگی خود را در سرگردانی آغاز كرد. او از این كشور به آن كشور می‌رفت و همواره سوژه‌ای مطرح نزد خبرنگاران مطبوعات اروپایی بود.
ثریا مدتی به هنرپیشگی در سینما روی آورد و در دو فیلم سینمایی از جمله فیلم «سه چهره یك زن» ساخته بولونینی نیز بازی كرد اما از آنجا كه نتوانسته بود در این راه موفقیتی كسب كند، از این كار كناره گرفت. او چند بار قصد ازدواج با هنرپیشگان معروف اروپایی و امریكایی داشت كه هر بار بی‌نتیجه می‌ماند. او مدتی نیز به همسری فرانكو ایندو وینا كارگردان ایتالیایی درآمد كه زندگی مشترك آنان با مرگ فرانكو بر اثر سانحه هوایی،‌ خاتمه یافت.
در خاطرات اسدالله علم وزیر دربار محمد‌رضا آمده است كه ثریا در سال 1354 ش. در نامه‌ای از شاه خواسته بود كه آپارتمانی در پاریس برایش خریداری كند و شاه نیز با این خواسته او موافقت كرده بود. یك سال بعد نیز در آبان 1355 تقاضای مستمری ماهیانه به مبلغ شش تا هفت هزار دلار كرده بود كه این بار شاه از او به خشم آمده بود.
شاه اگر چه اندكی پس از طلاق ثریا، با فرح دیبا در آذر 1338 ازدواج كرد، اما همچنان به ثریا علاقه نشان می‌داد . حتی گفته شده است در زمانی كه محمد‌رضا پهلوی پس از فرار از ایران روزهای آخر عمر خود را در سال 1359ش. در قاهره سپری می‌كرد، ثریا نامه‌ای محرمانه برای او فرستاده بود كه از محتوای آن اطلاعی در درست نیست. با این حال، ثریا اسفندیاری، پس از ترك ایران در هرگز به كشور بازنگشت و سرانجام در سوم آبان 1380 جسد او توسط یكی از نزدیكانش در آپارتمانش در پاریس به دست آمد.

به نقل از: دایرۀ‌المعارف انقلاب اسلامی

http://www.irdc.org/article.asp?id=1281


2007.09.30

سام قندچی

تحلیل گرسیاسی / آینده نگر

 

فتنه گري بازماندگان ساواک در آمريکا

اين افراد به اعمال شنيع خود در بدنام کردن آزاديخواهان ايران ادامه ميدهند و حتي براي کارهاي حقوق بشري که ايرانيان آزاديخواه سعي ميکنند از برخي امکانات نهادهاي دموکراتيک در آمريکا نيز استفاده کنند، اين تاريک انديشان چوب لاي چرخ گذاشته و تا ميتوانند سعي ميکنند به کار آزاديخواهان ايران در خارج با استفاده از ارتباطات باقيمانده شان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب، لطمه بزنند، و دگرانديشاني را که مخالف نظرات اينان هستند را عفريت جلوه داده و حذف کنند، آنهم با استفاده از مناسبات پنهاني شان با دستگاه هاي امنيتي غرب و نه از طريق انتشار نظراتشان با ذکر نام خود و قبول مسؤليت نوشته هايشان. همان نوع عملکرد مقامهاي باصطلاح امنيتي در زمان رژيم شاه که عناد خود را با آزاد انديشي، با تروريست خواندن هر دگر انديش انجام ميدادند،و کارشان نه امنيت بلکه شکنجه و کشتار دگر انديشان بود.


نوشته اي که در پائين اين مقاله ضميمه شده را يکی از طرفداران پرويز ثابتي که از نام مستعار ح–ک استفاده ميکند تدوين کرده است و در لينک زير قابل دسترسي است:

http://1400years.org/milani.asp

اين نوشته درباره آقاي دکتر عباس ميلاني نگاشته شده است. من شخصاً با آقاي دکتر ميلاني تماسي ندارم و موضوع انزجار من از نوشته بالا هم ارتباطي با همفکر بودن يا اختلاف نظر داشتن با آقاي دکتر ميلاني ندارد.

وليکن اين نوشته نشان دهنده بقاي انديشه ساواک زمان شاه  در سايت http://1400years.org و سايتهاي ديگري نظير وبلاگ سرباز  کوچک http://sarbazekuchak.blogspot.com است که هنوز سرسختانه کوشش ميکنند نهادهاي مختلف دولت آمريکا را درباره آزاديخواهانه ايران گمراه کنند، همانطور که بيست و پنج سال  بعد از 28 مرداد، اين بدخواهان ملت ايران دروغ هاي خود درباره آزاديخواهان ايران را از  کانال ساواک به دولت آمريکا تزريق ميکردند.

اين افراد به اعمال شنيع خود در بدنام کردن آزاديخواهان ايران ادامه ميدهند و حتي براي کارهاي حقوق بشري  که ايرانيان آزاديخواه سعي ميکنند از برخي امکانات نهادهاي دموکراتيک در آمريکا نيز استفاده کنند، اين تاريک انديشان چوب لاي چرخ گذاشته و  تا ميتوانند سعي ميکنند به کار آزاديخواهان ايران در خارج با استفاده از ارتباطات باقيمانده شان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب، لطمه بزنند، و دگرانديشاني را که مخالف نظرات اينان هستند را عفريت جلوه داده و حذف کنند، آنهم با استفاده از مناسبات پنهاني شان با دستگاه هاي امنيتي غرب و نه از طريق انتشار نظراتشان با ذکر نام خود و قبول مسؤليت نوشته هايشان. همان نوع عملکرد مقامهاي باصطلاح امنيتي در زمان رژيم شاه که عناد خود را با آزاد انديشي، با تروريست خواندن هر دگر انديش انجام ميدادند،و کارشان نه امنيت بلکه شکنجه و کشتار دگر انديشان بود.

 مضحک است که امروز ديگر حتي بسياري مشروطه خواهان  که ديگر از شانتاژ اين مستبدان و ارتباطات اينان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب  هراسي بخود راه نميدهند، مورد حمله اين عوامل اختناق قرار ميگيرند.   همين ها که خودشان دليل اصلي سقوط رژيم شاه بودند. همين ها که  هر دانشجوي ساده آزاديخواهي را بخاطر يک کلمه حرف از آزادي  انديشه، به زندان اوين برده و شکنجه ميکردند يا به قتل ميرساندند.    لطفاً خودتان متن زير که اين آقاي ح-ک نوشته را که حتي در آمريکا هم انقدر جرئت معرفي خود را ندارد و از دادخواهي قربانيان ساواک سابق رژيم شاه در خارج ميترسد که خود را مخفي ميکند و نه  از رژيم جمهوري اسلامي که دوستان سابق ساواکي اش امروز در وزارت اطلاعات رژيم اسلامي مشغول بکارند.  بله بخوانيد و خود قضاوت کنيد.

بالاخره چه وقت همه نيروهاي  جنبش سياسي ايران جدا از ايدئولوژي و برنامه سياسي شان ميخواهند در برابر اين اختناق مافياي بازمانده ساواک رژيم شاه که سعي  ميکند با استفاده از ارتباطات قديمي اش با برخي نهادها و شخصيت هاي آمريکائي، آنها را به عناد با آزاديخواهان دگرانديش ايران که با افکار اين تاريک انديشان مقفاوت ميانديشند سوق دهند، موضع بگيرند.

امثال اکبر گنجي ها در زمان رژيم جمهوري اسلامي مهر سکوت  شکستند و با به خطر انداختن خود و خانواده شان قتل هاي زنجيره اي و جنايات ديگر وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي را افشا کردند.  چرا مشروطه خواهان صادق ايران که اين افراد را ميشناسند،  هنوز بعد از 28 سال که از سقوط رژيم شاه ميگذرد بخود جرئت  نميدهند مهر سکوت را بشکنند و اعمال ساواک زمان شاه و مافياي  بازماند اش در آمريکا را که هنور هم در اينجا فعال است و خود آنها نيز نظير آن زمان از ترس تهديدات اينان خودسانسوري ميکنند، افشا کنند. آخر بعد از 28 سال سرنگوني رژيم شاه و زندگي در غرب مسخره نيست که حتي در آمريکا، اين مشروطه خواهان دموکرات منش نظير سالهاي رژيم ساه خود سانسوري ميکنند.  ديگر کي ميخواهند مثل يک انسان ازاده زندگي کنند.  اکبر گنجي حتي در ايران جمهوري اسلامي تصمطم گرفت آزاده زندگي کند.  او نمونه اي است که مشروطه خواهاني که سالهاي سياه ساواک را ديده و هنوز ادامه آن توسط بازماندگانش در امريکا را ديده اند با حرف زدن اقلاً نظير اکبر گنجي با وجدان آزاد بقطه عمر را زندگي کنند. 

اين عوامل که يک روز  با نام مستعار امير و روزي ديگر داويد و غيره   کار ساواک رژيم شاه را در آمريکا و اروپا ادامه ميدهند و هنوز  دانشجويان و روشنفکران ايران را مورد حمله قرار ميدهند و حتي شخص من را بارها در گذشته نهديد به مرگ کردند و دوست دارند که من و امثال من را به خود سانسوري بکشند که از مخالفت با اين تاريک انديشان دست بکشم حتي وفتي که اينها در ايران نيستند و در قدرت هم نيستند.  آخر تاکي بايستي اين حقايق را به مردم نگوئيم.  بله از اگبر گنجي بياموزيم.  از آنها که جنايتگران استالينيسم و شوروي را افشا کردند ياد بگيريم و حالا که اکثريت مشروطه خواهان سالهاست به اهميت حقوق بشر پي برده اند پيام روشني به اين تاريکش انديشان بازمانده ساواک زمان شاه در آمريکا بدهيم .

  اين ساواکي هاي سابق شايع ميکنند که ايراني ها وقتي سير هستند حرف ميزنند و وقتي گرسنه هستند چيزي نميگويند. تا آنجا که به دانشجويان و روشنفکران ايران مربوط ميشود وضع زندگي شان در قبل و بعد از جمهوري اسلامي  آنقدر فرقي نکرده ولي در هردو رژيم براي آزادي همه مردم صداي خود را با همه مخاطرات بلند کرده اند و آنروز توسط ساواک رژيم شاه مورد حمله بودند و  امروز توسط وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي.  ولي علت اين شايعات درباره سيري و گرسنگي  مردم اين است که به نهادهاي آمريکائي القا کنند که نيروهاي دموکراسي خواه  ايراني را گرسنه نگهدارند و به اين بازماندگان ساواک هر کمکي هست را سرازير کنند.  به عبارت ديگر جلوي جلب کمک براي جنبش دموکراسي خواهي در نهادهاي آمريکائي توسط نيروهاي مخالف سلطنت را بگيرند و بد نام کنند.

در واقع نيروهاي دموکراسي خواه ايران گرچه دست هرکسي در دنيا را که به مردم  ايران در راه آزادي کمک کند را ميفشارند اما برعکس اين بازماندگان ساواک، عروسک هيچ دولت خارجي نبوده و نخواهند بود و اگر هر دولت خارجي دنبال نوکر ميگردد، همين بازماندگان ساواک بهترين کانديدا هستند.  نيروهاي آزاديخواه ايران نظير واسلاو هاول از جمهوري چک،خواهان مناسبات احترام متقابل با دموکراسي هاي غربي هستند و سمبل شان وثوق الدوله هاي نيستند که ايران را به دولت هاي خارجي فروختند.  ما خواهان مناسباتي با دولت هاي خارجي نيستيم که آنها ما را گرسنه يا سير نگهدارند.  ما خواهان آنيم که نظير واکلو هاول به رهبران *مستقل* ما احترام گذراند که به کنگره امريکا دعوت شد و کسي هم از او انتظار نوکري آمريکا را نداشت تا به جمهوري چک ياري رساند.    

  ميدانم که فردا دوباره يک عده ميگويند که من با طرح مسأله اي مرتبط یه سلطنت شاه سابق دارم به جمهوري اسلامي کمک ميکنم.  ولي نوشته  زير نشان ميدهد حتي  ميلاني که سعي کرده با سلطنت طلبان  کار کند هم از حملات ناجوانمردانه اين مافياي بازمانده ساواک سابق ممکن نيست و تا روزي که در صف مشروطه خواهان ايران امثال اکبر گنجي پيدا نشود که با جسارت در برابر اين واقعيت تلخ دژخيمان بازمانده ساواک شاه بايستند و نه آنکه بخاطر تهديد آنها و خشنود سازي آنها، خودسانسوري کنند، مسأله حل نخواهد شد.

  اي کاش مشروطه خواهان درستکار ايران هم نظير اکبر گنجي  اول کسي باشند که اين حقايق مافياي بازمانده ساواک رژيم شاه در خارج کشور را بر ملا کنند.  يعني بطور جدي  نظير آنچه اکبر گنجي با وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي کرد، که نام همه قربانيان قتل هاي زنجيره اي را افشا کرد.  يعني نه فقط انتقاد آبکي از ساواک رژيم شاه بلکه پرده برداشتن از همه کارهاي شنيعي که آنها در آنزمان کرده و هنوز هم همين امروز ضد دگر انديشان در نهادهاي آمريکائي که فعالين ايراني سعي ميکنند قدمي براي حقوق بشر در ايران کمکي بگيرند، انجام ميدهند.

تا اين کار از سوي مشروطه خواهان انجام نشود، اين مسأله در  جنبش سياسي ما حل نميشود، همانطور که هزار حرف اپوزيسيون به اندازه يک هزارم افشاگري اکبر گنجي اثر نداشت و اين  جسارت و صداقت گنجي بود که مسأله کتمان جنايات 1367 را  که بسياري از اصلاح طلبان با خودسانسوري ادامه ميدادند، پايان داد، و فرق او با اصلاح طلباني که هنوز رژيم جمهوري اسلامي را رقم ميزدند در همين بوده و هست.

من سالهاست که از نوشتن در اين باره رژيم سابق پرهيز کرده ام ولي اين بازماندگان ساواک تا با آنها روبرو نشويم اين فتنه گري هاي هايشان را متوقف نميکنند و حتي وقتي من درباره موضوع فيلترينگ اينترنت مصاحبه اي داشتم، اين جنايتکاران که از اسم مستعار هم استفاده ميکنند، شروع به حمله به من کردند.  اگر 25 سال حملات ساواک به روشنفکرتان توانست به رژيم شاه کمکي بکند، اين اعمال هم امروز در آمريکا توسط بازماندگان ميتواند به مشروطه خواهان کمک کند.  در صورتيکه در عمل وجود اينان و روابط اين جنايتکاران با دستگاه هاي اطلاعاتي غرب فقط باعث نفرت از مشروطه خواهان خواهد شد.  حتي برخي اطلاح طلبان اسلامي بخاطر وجود امثال گنجي ها و صداقت او در رو کردن اسرار وزارت اطلاعات، اعتبار کسب کردند، در صورتيکه وقتي رهبراني از مشروطه خواهان هنوز مانند احمدي نژاد نوعي حرف ميزنند که انگار اينها تخيل است، فقط نشان ميدهد که هنوز نظير احمدي نژاد فکر ميکنند مردم ما نميدانند و سر خود را در شن فرو کرده اند. 

سالهاست اميدوار بودم که روشنفکران مشروطه خواه به اين موضوع بپردازند و هنوز هم اميدم همان است،  چرا که نوشتار يک مشروطه خواه  جسور همانطور که ذکر کردم نظير اکبر گنجي هاي جمهوري اسلامي، ميتواند مانند گرماي خورشيد اين کثافات يخ زده نيم قرن را حل کند و براي هميشه تمام کند و نه آنکه دوباره با کمک يک سازمان اطلاعاتي غرب از نو زنده شوند.  اين مسأله اي است که هنوز خود را بصورت دعواي 28 مرداد نشان ميدهد.  

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

8 مهر 1386

Sept 30, 2007

 

 

مطالب مرتبط:

http://www.ghandchi.com/index-Page3.html

 

 

  --------------------------------------------------------------------

ضميمه زير از سايت 1400years.org کپي شده و در لينک مشخص زير امروز در تاريخ 30 سپتامبر 2007 هنوز موجود است و خوانندگان ميتوانند خود در آنجا مطالب زير را بيابند

 http://1400years.org/milani.asp  

 

عباس میلانی که گاه و بیگاه خودرا سخنگوی نظریات ما ایرانیان معرفی میکند کیست؟

  آنچه در زير می خوانيد پژوهشی است که از سوی اين ايرانيار انجام شده. با اجازه ايشان نوشتار ايشان بدون دخل و تصرفی در اينجا آمده است. ولی اشاره وياد آوری نکته های چندی را لازم می داند که در پائين اين نوشتار خواهيد خواند.

 

<<با درود

 

هموطنان نازنین، چند روز پیش مشغول مطالعه کتاب آتش نهفته که نویسنده آن دکتر منوچهر گنجی وزیر اسبق آموزش و پرورش رژیم گذشته قبل از انقلاب است، بودم . در این کتاب مطالبی یادآورعملکرد بعضی از افرادی بود که با گذشته نه چندان روشنی اکنون خودرا نماینده نظریات ملت ایران میدانند !!!!

 

آقای عباس میلانی، درکتاب قصه دوشهر که در سال 1996 در امریکا به چاپ رسیده است، خود اقرار میکند که دو سال قبل از انقلاب به عنوان یک کمونیست - مائوئیست بازداشت، محاکمه و به پنچ سال زندان محکوم شده بود و با وساطت علیاحضرت یک سال قبل از انقلاب آزاد شد، امروز مقام جفرسون ایرانیان را به خود داده و خودرا رهبر آزادیخواهان ایران معرفی میکند سالها درزمان تحصیل در امریکا، عضو یک گروه مارکسیست بوده اند و ازبدو ورود به ایران نیز، که از اواسط 1974 میباشد، به فعالیتهای گروه مائوئیستی همراه با دیگران ادامه میداده اند و با دروغ و اعلام علنی براینکه طرفدار نظام پادشاهی هستند با کمک آقای دکتراحمد قریشی رئیس وقت دانشکده علوم سیاسی دانشگاه ملی ایران ازغربال ساواک گذشته و بعنوان استادیار رشته علوم سیاسی در دانشگاه ملی شروع به کار میکنند . تعدادی ازاعضای این گروه بطوری که آقای میلانی درکتاب فوق مینویسند بازداشت و محاکمه واعدام شده بودند. به قراری که دکتر منوچهر گنجی میگوید ایشان به توصیه زنده یاد دکتر سیروس الهی، دکترحمید باغشمالی و دکتر احمد قریشی و تائید تیمسار ناصرمقدم رئیس اداره دوم ساواک . به عضویت گروه بررسی مسائل ایران، که مسئولیت آنرا آقای دکترگنجی داشته اند در می آید.

 

ایشان تا آنجا جلب اعتماد دکترگنجی را میکند که وقت و بیوقت در منرل ایشان به دیدارشان میرفته است، همراه با دکترگنجی مشترکأ برای کنفرانس موسسه آسپن درتخت جمشید گزارش 24 صفحه ای تهیه میکنند که در کتاب منتشر شده موسسه آسپن ایران دیروز امروز و فردا، 1975، دیده میشود . دراین گزارش مشترک ایشان به ریاکاری دست میزند و همراه دکتر گنجی با آماروارقام از پیشرفتهای ایران در زمینه های گوناگون کشور به تعریف و تمجید میپردازد . تا آنجا که پس ازآن کنفرانس، همراه دیگر شرکت گنندگان ایرانی در شهریور ماه 2 /1 3 سال قبل از انقلاب به کاخ سعد آباد میرود و بحضور پادشاه بار میابد.

 

 

 

 

برای ديدن فرتور بزرگ با جزئيات به روی فرتور کليک کنيد.

 نیمرخ عکس دکتر میلانی  در این شرفیابی، درصفحه 428 کتاب آتش نهفته دکترگنجی به چشمم خورد. در ردیف آخر نفرپشت فردی که دارای ریش است با نام فریدون فشارکی که امروز یکی از طرفداران رژیم جمهوری اسلامی است قرار دارد. این عکس تاریخی را ضمیمه میکنم.

 

حدودأ دوسال قبل از انقلاب است که ساواک متوجه میشود چه اشتباه بزرگی درموردعباس میلانی مرتکب شده است.

 

آقای میلانی هرگز از این جریانات واز جریان بازداشت و محاکمه و محکومیت خود و از نامه سرگشاده ایکه ازدرون زندان اوین برای چاپ درروزنامه اطلاعات تهیه کرد و ازطریق ساواک به روزنامه اطلاعات فرستاد چیزی نگفته و نمیگوید. برخی از صفحات روزنامه اطلاعات آنزمان که ضمیمه میباشد نشان میدهد که ایشان در آن زمان محکومیت 5 سال زندان پیدا میکنند که به دلیل همکاری با ساواک به کمتر از یک سال تقلیل میابد و حدودأ یک سال قبل از انقلاب آزاد میشود، به انقلابیون می پیوندد و بعد از انقلاب از دانشکده حقوق دانشگاه تهران سر در میاورد.

 روزنامه اطلاعات سند شماره يک - اينجا کليک کنيد .

روزنامه اطلاعات سند شماره دو  - اينجا کليک کنيد.

روزنامه اطلاعات سند شماره سه  - اينجا کليک کنيد.

 

من پس از آشنائی هائی که طی سال های گذشته از طریق رادیو تلویزیون ها و کتابهای آقای عباس میلانی با ایشان پیدا نمودم بدنبال دیدن نام ایشان در کتاب آتش نهفته تصمیم گرفتم ، با یکی از شخصیت ها ویک مقام امور امنیتی رژیم گذشته تلفنی تماس بگیرم تا به صحت خواندها و شنیدهایم اطمینان خاطر دهم . خوشبختانه تلفنی اطلاعات و تائیدات را دریافت نمودم. چند روز بعد به این نتیجه رسیدم که با نویسنده کتاب آتش نهفته آقای دکترمنوچهر گنجی تماس بگیرم . موفق شدم و ایشان شواهد و اطلاعات عینی خودرا با کمال حسن نیت در اختیار من گذاشتند. که شرح گفتگوی آقای دکترگنجی را در زیر میتوانید مطالعه کنید.

 

آشنائی با دکتر عباس میلانی

 

قسمتی از مطالب زیر در کتابهای آتش نهفته و در Defying the Iranian revolution منوچهر گنجی و کتاب Iran past, Present and Future Aspen Institute for Humanistic {1975} آمده است .

 

دکتر گنجی میگوید: "از جمله افرادی" که من میشناسم که حیات دارند و با تمام و یا با قسمت هائی از این مطالب آشنائی دارند. شهبانو فرح پهلوی . دکتر حسین نجفی وزیر اسبق دادگستری، دکتر حمید باغشمالی،آقای مهدی قاسمی، آقای پرویز ثابتی، و بطور قطع همکاران ایشان درساواک درمدت بازداشت آقای عباس میلانی میباشند .

 

بعداز اتمام تحصیلات، من مدتی درسازمان بین المللی کار، در ژنو؛ استادیار درPatterson school of Diplomacy در امریکا و 3 سال نیز کارمند اداره حقوق بشر سازمان ملل متحد در نیویورک بودم. برای تعطیلات و کمک به برگزاری کمیسیون مقام زن سازمان ملل متحد در دسامبر سال 1965 به ایران رفتم. در جریان برگزاری کمیسیون مقام زن در ایران با علیا حضرت فرح پهلوی آشنائی پیدا کردم.

 

روزی در یک شرفیابی برای ایشان موضوع گروه Brain trust مرحوم جان. اف کندی رئیس جمهور اسبق امریکا را تعریف کردم، و گفتم که با وجود اینکه امریکا یکی از بزرگترین دموکراسی های دنیاست و دیدگاهای گوناگون و حقایق درزمینه های مختلف دررسانه های آن کشور انعکاس میابد جان اف کندی برای آگاهی بیشتراز حقایق و کارآمدی سیاستهای دولتش در ابتدای ریاست جمهوری خود به تشکیل گروهی از دانشمندان برجسته امریکا که اکثرأ ازجمله استادان دانشگاهای معتبر آن کشور بودند بر آمد. این گروه هرچند گاه یکبار بدعوت او در کاخ سفید باحضور ریاست جمهوری گردهم می آمدند و بمنظور آشنا کردن بیشتر کندی با حقایق زندگی روزمره مردم و کارآمد سیاستهای دولت پیشنهاد هاو نظراتشان را به استحضار ریاست جمهوری میرساندند و چون مستقیمأ مصدر کاری نبودند از هرگونه پرده پوشی خود داری میکردند . ایشان به این موضوع علاقمند شده بودند .

 

هنگامیکه به دعوت دانشکده حقوق دانشگاه تهران بعنوان دانشیار حقوق بین الملل و سازمانهای بین المللی به ایران برگشتم، مرا خواستند و گفتند اینکار را ساکت و آرام شروع کن. نه دفتر داشتیم، نه حقوق و مزایائی از این بابت شامل خودم ویا اعضای گروه میشدونه بودجه ای برای این کار داشتیم. میخواستیم مانند بسیاری دیگران بدون چشمداشتی تا آنجا که درتوان داشتیم به میهن و هم میهنان خودکمک کنیم. علیاحضرت وسیله خوبی بودند چون هم به پادشاه دسترسی داشتند و هم جوان و ایده آلیست علاقمند بودند.

 

به این شکل کارگروه مطالعاتی ما که جز ارتش، تمام بخشهای کشوری، مسائل جوانان، کارگران، زنان، کشاورزان،اقتصاد، حقوق و در آمدها، توزیع درآمد، ثروت، فقر، حقوق بشر، دادگستری... . را دربرمیگرفت از اواسط سال 1966 شروع شد. یکایک اعضای گروه راپس از مطالعات لازم من انتخاب میکردم. ازلحاظ امنیتی تیمسارناصر مقدم و آقای پرویز ثابتی اطلاعات لازم درباره آنها را در اختیار من قرار میدادند. بنابر این تمامی اعضای گروه ازغربال امنیتی گذشته ومورد تائید قرار گرفته بودند. کارگروه با 5 نفر، 2 خانم استاد دانشگاه که امروز درایران هستند و آقایان مهدی قاسمی، دکتر توسلی ودکتر خسروگیتی آغازشد و در سال 1978قبل از انقلاب117 نفر دررشته های مختلف، زن و مرد عضوداشت. اسامی آنهائیکه در خارج ازکشور هستند درکتاب آتش نهفته آورده شده است. آقای دکترعباس میلانی به پیشنهاد زنده یاد دکترسیروس الهی، دکتر امین عالیمرد و دکترحمید باغشمالی که امروز در نزدیکی سانفرانسیسکو در دانشگاه تدریس میکنند، و تائید تیمسار ناصر مقدم ازساواک عضو گروه شد .

 

گروه مرتب، لااقل 2 بار در هفته درمنزل من جلسه روی مسائل گوناگون کشور داشت. نتیجه بررسیها علمی و مذاکرات و پیشنهادهای گروه روی مسائل مختلف ازجمله فساد، تفاوت فاحش سطح در آمدها، مسائل فرهنگیان، کارگران، روستائیان هجوم روستائیان به شهرها،... و مسائل و مشکلات فرهنگی زائیده از آن، درحداکثر 15 صفحه،از طریق منشی من ماشین شده، بطورمستقیم دراختیارعلیاحضرت قرارمیگرفت، و ایشان پیشنهاد هارا با پادشاه مطرح میکردند.

 

درحالیکه پادشاه درسالهای دهه 60 و ابتدای دهه 70 شهبانورا تشویق مینمودند، درچندسال آخر با بالا رفتن قیمت نفت ورق برگشته بود. ولی شهبانو سعی و کوشش خودرا کماکان میکردند.

 

همانطورکه گفتم دکترعباس میلانی، استادیارعلوم سیاسی دانشگاه ملی، دراواخر1973 به عضویت گروه در آمد. ازابتدا او ازمن خواست که اجازه دهم لا اقل هفته ای یکبار خصوصی من را ببیند و پیشنهادها و مطالعات خودش را به من بدهد و در جلسات عمومی گروه درمنزل من شرکت نکند. من قبول کردم. بنابراین اواغلب به تنهائی من را درخانه میدید، نزدیکی من و او تابدانجا رسید که برای کنفرانس سپتامبر 1975 آسپن درتخت جمشید من واو با هم گزارش بررسی نوسازی در ایران را تهیه کردیم. تعجب اینجاست که دربخش تهیه شده ازجانب او کلی ازپادشاه فقید و دیدگاهای ایشان تعریف شده است.

 

گمان میکنم که دراوایل سال تحصیلی 1976- 1977 بودکه یکشب دیروقت با اطلاع قبلی او برای صحبت با من به منزل ما آمد. خیلی با عجله به من گفت که درفلان مدرسه درجنوب شهر دربرنامه تغذیه رایگان سوء استفاده میشود. درهمین جا درحضوراوبه مدیر کل آموزش و پرورش تهران و ناحیه ایکه مدرسه موردنظر درآنجا قرارداشت تلفن زدم و گفتم که رأس ساعت ? 6 صبح درمنزل من باشند.

 

دکترمیلانی اظهارعلاقه کرد که اوهم بیاید. موافقت کردم ساعت شش و نيم صبح همگی درمنزل من که دردرون طبقه اول دیواری نداشت جمع بودند. در دقایق اولیه تلفن زنگ زد، من گوشی را برداشتم. آنطرف خط آقای پرویزثابتی بودند، حالا همه ازجمله آقای میلانی میشنوند که من چه میگویم. آقای ثابتی گفتند: "جناب وزیر آقای میلانی هم اکنون درمنزل شما هستند " ؟ پاسخ دادم بله.

 

گفتندایشان "عضو فعال یک گروه تروریستی است. خیلی مراقب خودتان باشید". مطمئنأ آنروز صبح اورا دنبال کرده بودند. من گوشی را گذاشتم و چیزی بروی خودم نیاوردم همگی به مدرسه جنوب شهر رفتیم. من متوجه بودم که ماشینهائی مارا دنبال میکنند سخت ناراحت بودم که دربین راه اورا بگیرند، خود میلانی نیز چیزی را احساس کرده بود. به مدرسه رسیدیم همگی وارد مدرسه شدیم. همه چیز عادی بود، بطورقطع دکترمیلانی باید کسی را در آنجا میدید؛ چه پوششی بهتراز این نقشه که درپوشش حفاظتی وزیر به آنجا برود و جلب توجه ماموران امنیتی را نکند!

 

ولی درجائی اشتباه کرده بود و نقشه فعالیت های خود و همسرش بدست ساواک افتاده بود. پس از اطمینان از درستی کار درمدرسه ازجنوب شهر بطرف وزارت آموزش و پرورش درنزدیکی مجلس بحرکت در آمدیم. نمیدانم دکترمیلانی در آنجا کارش را انجام داد یا اینکه حدس زده بود برنامه لو رفته است و بهتر است ماموریتش معوق بماند .

 

وقتی به وزارتخانه رسیدیم با من وارد ساختمان دفتر وزیرشد. میدانستم که ساواک تمام وقت دنبال ما بوده است اورا در اطاق شورا گذاشتم و خود به دفترم رفته و فورأ به آقای ثابتی تلفن زدم و مطمئن شدم که دروزارتخانه هیچگونه مزاحمتی برای او ایجاد نخواهند کرد. آقای ثابتی گفتند: "اویک چریک است و فرد خطرناگی است". ميلانی نهاررا بامن خورد. اورا به داخل دفترم خواستم. ازاو پرسیدم چرا ساواک بدنبال تو است؟ به زمین و زمان بد و بیراه گفت. گفت در این مملکت برای هرکسی که خدمت کند و آدم درستی باشد یک چیزی در می آورند ..... به او گفتم مطمئنا ترا بازداشت خواهند کرد بازمدتی دراطاق شورا، جنب دفترمن ماند. بالاخره حدود ساعت2/1 3 بعدازظهر دوباره ازطریق منشی وارد دفترمن شد. از او پرسیدم چرا امروز من را به آن مدرسه بردی؟ جوابی نداشت، وفقط گفت آیا شما میتوانید ماشینی به من بدهید تا مرا بمنزل ببرد. گفتم البته. به او گفتم ازقرار ساواک اطلاعات کامل درباره تو همسرو دوستانت دارد و ادامه دادم بخاطر خودت و خانواده ات حتمأ اقرارکن و حقایق را بگو.

 

او رفت. دقایقی بعد راننده برگشت وگفت، نمیدانم چه شد که درجلوی مجلس چند ماشین مارا دوره کردند و دکتر میلانی را گرفتند و بردند. فورأ علیاحضرت را درجریان گذاشتم و خواهش کردم که از مقامات امنیتی بخواهند تا با او بدرفتاری نشود. با آقای ثابتی هم صحبت کردم. چند ماه بعد، که برادر 32 ساله ام زنده یاد فرهاد خودکشی کرده بود، یکروزاواخر اردیبهشت 1356 منشی من تلفنی گفت از زندان اوین میخواهند با شما صحبت کنند. از آنطرف خط گفته شد: "جناب وزیر اینجا زندان اوین است اقای عباس میلانی علاقه دارند با شما صحبت کنند". استقبال کردم، با او دقایقی صحبت کردم. او به من تسلیت گفت. من به او گفتم هنگامیکه راجع به فعالیت های او در یک گروه مائوئیست شنیدم احساس کردم آسمان به روی سرم ریخته است. یکی دو ماه بعد مقاله ای یک صفحه ای درروزنامه اطلاعات درباره فعالیت های سیاسی خودش و اینکه در اثر بی اطلاعی گمراه شده بود و تعریف و تمجید از رژیم ازاو خواندم. در جریان گزارش محاکمه دیدم کلی از پادشاه دست به تعریف و تمجید زد. با آنکه در دادگاه تجدید نظر نظامی به 12 سال زندان محکوم شده بود چند ماه بعد آزاد شد و دیگر نه در ایران و نه در خارج از ایران ارتباطی با من نگرفت.

 

 

هم میهنان مطالب فوق عین گفته های تلفنی آقای دکترگنجی هستند.

 

حال ببینید کارمان به کجا رسیده است که این جناب عباس میلانی این کمونیست - مائوئیست و چریک دیروزی، این آدم هفت چهره که امروز بنا بدلائلی و با مقاصد پلید بعضی از سرمایه داران ایرانی صندلی ایران شناسی. را در یکی از مهمترین دانشگاهای امریکا، استانفورد تسخیر کرده و به تازگی با آن سوابق و عملکردش مدعی منتقل کننده نظریات اکثریت ایرانیان به کاخ سفید و وزارت امورخارجه امریکا شده است، و ما همگی شوربختانه نقش تماشاچی این خیمه شب بازی را دارا هستیم، و رادیو تلویزیونهای ایرانی خارج از کشور نیز میخواهند نقش مروج عقاید اورابازی کنند جالب اینجاست که ایشان امروز شده اند محقق بی طرف و ارزشیاب خدمات مرحوم هویدا، پادشاه فقید و سایر خدمتگزاران ایران دیروز. چندبار اشتباه میتواند مارا بیدار کند. افراد را با گذشته اشان میشناسند!!!!!

 

به طوری که در روزنامه اطلاعات مورخ 23 اردیبهشت 2536 آورده شده است، در کیفر خواست دادستان دادگاه تجدید نظر نظامی، از گروهی که آقای دکتر عباس میلانی یکی از سرکردگان آن بود با نام "سازمان انقلابی حزب توده" یادمیشود که هدف آن گسترش کمونیزم و ایجاد یک حکومت کمونیستی در ایران بوده است. در کیفرخواست دادستان دادگاه از این گروه به عنوان مسبب برنامه ریزی حمله مسلحانه به اتومبیل سفیر وقت ایالات متحده امریکا در ایران { 1969 الی 1973 } آقای داگلاس ماک آرتور را به منظور گروگان گرفتن داشتند، که به همت راننده اتومبیل وی از دست آنها فرار میکند، و همچنین سرقت از بانک سپه مرکزی را اجرا نمودند.

 

روزنامه ها و مدارک پیوست را که میبینید بطور خلاصه حاکی از این است که آقای عباس میلانی عضو گروهی که در ارتباط با چین و کوبا بوده و آموزش و کمکهای خودرا از آن دو کشور میگرفته بوده است.

 

هم میهنان با خلوص نیت سعی کردم با اسناد و مدارک و شواهد این مطالب را حضورتان ارسال دارم، چون روزنامه و مدارک پیوست در یک ایمیل جای نمیگیرد، روزنامه و مدارک را پس از این نوشته به صورت بخش های دیگری حضورتان فرستاده میشود تا با شخصیت وحقایق مربوط به استاد دکتر عباس میلانی بیشتر آشنا شوید(اين مدارک در همين تارنما جاسازی شد- وب مسترتارنما)

 

تعجب اینجاست که چگونه دولت امریکا که امروز پرچم مبارزه با تروریست را در دنیا به اهتزار در آورده است چنین روابط گسترده ای با ایشان، با این سوابق، بر قرار کرده است ؟ به دانشگاه استنفورد نیز باید برای این حسن انتخاب ایشان بعنوان استاد ایران شناسی ایشان تبریک گفت .

 

گاهی پی میبریم اصطلاحات قدیمی چقدر کار آمد و پر معنا میباشند

 

یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر بدستی ملخک.

 

بعنوان یک وظیفه ملی هر یک از ما ایرانیان مسئولیم برای اگاهی، این نوشتار، اسناد، و مدارک را به نظر دیگران برسانیم، پس استدعامندم پس از مطالعه و دیدن مدارک آنهارا به لیست ایمیل خود ارسال نمائید . بینهایت سپاسگزارمیشوم .

 

پاینده ایران

 

شهریار فتحی ونکوور کانادا >>

 

 

 

 اين تارنما خود را محق ميداند مختصری در مورد انيستيتو آسپن به آگاهی خوانندگان برساند:

 

هرمز فکرت در گرد هم آئی آسپن در شيراز می گويد: "يک جنبش هوشيارانه که ريشه در مذهب دارد از پانزده سال پيش آغاز شده است. اين جنبش بطور برجسته ای در زندگی جوانان ايرانی تجلی کرده است"

 

اين نکته مورد توجه انيستييتو آسپن و کلاب روم Aspen Institute & Club of Rome قرار گرفت. آقای منوچهر گنجی با پيشنهاد پروژه "مغز های قابل اعتماد" به علياحضرت که در اصل يک کار غير ايرانی بود پای انيستيتو آسپن را به کشور باز کرد. انيستيتو آسپن در خفا با ابوالحسن بنی صدر، ماروين زونيس Marvin Zonis که قصدی جز جلوگيری از پيشرفت های اقتصادی و صنعتی و اجتماعی ايران نداشتند در ارتباط بود.

 

پيشنهاد هرمز فکرت بنيان "بنياد گرائی" را که بر اساس نظريه های علی شريعتی پايه گذاری شده بود را در ايران گذاشت. موسسه آسپن با معرفی استادانی به منظور تدريس در دانشگاه ها و کالج های ايرانی راه رسيدن به جوانان و آماده سازی مغز های آنان بر اساس داده های علی شريعتی را آماده کرد. در آن زمان آقای منوچهر گنجی وزير آموزش عالی بود. يک شغل کليدی با مقدار زيادی اطلاعات کليدی در مورد کشور ايران.

 

دکتر منوچهر گنجی در ارتباط با خانمی بنام Chaterine Bateson که بعد ها در کلالج دماوند (مدرسه عالی) به تدريس مشغول شد در ارتباط بود. خانم باتسن در اجرای نيات شوم ديکته شده از سوی انيستيتو آسپن و استراتژی برقراری تماس و منحرف کردن فکر جوانان ايرانی به سوی "تفکر ضد ماترياليستی" قدم بر میداشت. اين حرکت موذيانه با الهام از گفته های احسان نراقی بر اساس تاکيد نظريه هرمز فکرت با ياری از پروژه علی شريعتی روشنفکران و جوانان ما را در دانشگاه ها و در موسسات عالی آموزشی و به ويژه حسينيه ارشاد که مرکز روشنفکران شده بود، به طريقی آماده کردند تا بتوانند نقشه های سرنگونی سيستم در حال پيشرفت ايران را از درون فراهم سازند. اين به آن می ماند که برای خراب کردن يک ساختمان در پای هر نقطه حساس و پايه و ستون آن ديناميت کار بگذارند.

 

علی شريعتی بر اساس داده های اخوان المسلمين که از سياست های انگلستان سرچشمه می گرفت جوانان مارا آماده کرد تا  با الهام از اصول صوفيگری و دکترين مارکسيسم بنيان مارکسيم اسلامی را در مغزهای آنها بکارد. شريعتی در مکتب اگزيستانسياليست همفکر ژان پل سارتر، فرانتس فانون، آلبرت کامو، ژاگ برک تعليم ديده بود و سرمايه داری را دشمن بشريت می دانست. شريعتی با شيوع "آرزوی درآغوش کشيدن مرگ در راستای رهائی حاصل از دوری جستن از جهان مادی بسيار مجلل است"  به شاگردانش می گفت "مردن هم آغوشی با زيبائی ها است" و در سخنرانی هايش می گفت "آيا هرگز زيبائی بصورت شهيد مردن را تجربه کرده اید" او ميگفت: "مرگ يک تراژدی خارق العاده و پايان بخش انتهائی برای گم شدن در هيج بودن است و چه زيباست آرزوی مردان و زنانی که مردن را پيش از مردن به آغوش می کشند" .

 

بعدا وقتی نقشه آسپن با همکاری روس و انگليس در ايران پا گرفت در اوائل سال 1977 با همکاری کسانی مثل Jaques Freymond & Peccei برای راه اندازی پروژه برادری مسلمانان اروپا نقشه کشيدند. تلاش بود افکار اسلام وغرب را بهم نزديک کنند؛ با ابتکار انگليسی ها  دانشگاه کمبريج انگليس زير نظر لـُرد کاردن و رهبر اخوان المسلمين اروپا شخصی بنام "معروف دوالبی" دوره ای براه انداخت که درظاهر علم و تکنولوژی و ارتباط آن با اسلام را مورد بررسی قرار می داد.

 

در اين برهه از زمان که کشور ما ايران ميرود تا قدمی بزرگ در راه آزادی بردارد اشاره به نکات ظريفی که در پژوهش  بالا توسط نگارنده آن که امضای او را می بينيد و از قول دکتر منوچهر گنجی  آمده است ضروری است:

 

1- در اختيار گذاشتن اطلاعات مربوط به پيشرفت، جابجائی جمعيت، آمار های مربوط به اقتصاد و مسائل فنی يک کشور به بيگانه می تواند امنيت و تماميت کشور را بخطر بياندازد؛ زيرا ممکن است برعليه کشور مورد استفاده بيگانه قرار گيرد و بکار صدمه زدن برسد. اين گروه اين اطلاعات را در گزارش های 15 برگی  در اختيار آسپن قرار ميداده است.

 

2- ناصر مقدم که وضعيت او در "شورش 57" کاملا روشن شد نمی تواندامروز مورد استناد قرار گيرد که عباس ميلانی را از غربال ساواک گذرانده بود.

 

3- پرويز ثابتی که بعدها با نام مقام امنيتی مشهور شد، خود يکی از همين افراد بود که به  طريق مشابه داستان عباس ميلانی از غربال گذشته بود. 

 

4- درحاليکه پادشاه در اواخر دهه 60 از اينکار دست کشيده و کناره می گرفتند هنوز شهبانو و اين گروه به کار ادامه ميدادند.

 

نتيجه گيری به عهده خواننده است.

 پيش از اينکه نتيجه گيری بکنيد به اين ويدئو که پاسخی در گذشته است نگاه کنيد.

 

   ح-ک

 سپتامبر 24- 2007

 


Reza Mehtar Alashti, Reza Peshgel, Reza Golldour,Reza Ingilis,Reza Gazaq, Reza Khan,Reza Shah, Reza Pahlavi...

A.khosravi2007


ادامه ی آيا علاج يک بيمار کشتن آن است؟

الس پهره ای

ــــــــــــــــ

 

ـ انگليس اردشیر جی (رپورتر) را مامور کرد که در اکناف فارسها تيمی را به اينتليجنت سرويس برای تشکيل يک استعماری نوين معرفی کند. اردشير جی در سال 1917 رضاخان را دیده و بسیار تحت تاثیر فرمانبرداری او قرار گرفته بود. وی در خاطرات خود نوشته است که او برای نخستین بار رضاخان را به آیرون ساید معرفی کرده است.

 

ـ آیرونساید که مقدمات و تشکيل يک "ايران" را فراهم ميکرد پس از موفق شدن که رضاخان را به شاهی رساندند با شنیدن موفقیت طرحش در دفتر یادداشت خود می نویسد: " واقعا ايران را من طراحی کردم"

 

ـ به نوشته «واشنگتن تايمز»، پس از رايزنيهای آلمانها که مسئوليت فرهنگ سازی را در "ايران" بعهده داشتند با همکاری انگليس در انتخاب نامی جديد بجای پارس، در سال 1935 انگليس دستور داد تا نام پارس را به "ايران" تغيير بدهند.

 

ـ در بدو تشکيل "ايران" انگليسيها در زيرساختهای "فرهنگی"، "نظامی"، "تاريخ نويسی" و غيره از آلمانها،فرانسويها،سوئديها کمک ميگرفت. زمانيکه بر سر تقسيم سرزمينهای خاورميانه بين آلمانها و انگليسی ها اختلافاتی شديد صورت ميگيرد و جنگ دوم را سبب ميگردد، رضاميرپنج برای مدتی بيچاره و يتيم ميشود و نميداند کدام جانب را بگيرد. وقتی انگليس پی ميبرد که رضاميرپنج با وجود پشتبانی انگليس از خود شجاعت بيمورد در مقابل چوپانان فارس و آلمانها نشان داده و بجای اينکه سرباز ما باقی بماند از فرط وحشت خود و سنگرش را فراموش کرده، لذا سفارت انگليس به مامور ديگرش فروغی دستور ميدهد که به رضاميرپنج بگو ظرف بيست و چهار ساعت مستعمرات ايرانی ما را ترک و خودش را به مامورين ما در موريس معرفی کند: آنروز رضا ميرپنج از انتظام خواهش ميکند که به خانه فروغی برود و سر و گوشی آب  دهد که اوضاع از چه قرار است. وقتی انتظام به خانه فروغی ميرسد فروغی در تلفن بزبان انگليسی صحبت ميکرد. وقتی مکالمه اش تمام شد روی به انتظام گفت رضاميرپنج بايد برود. انتظام پرسيد کجا؟ فروغی گفت تبعيد به موريس. انتظام با دهان باز مانده و هاج و واج پرسيد موريس کجاست؟ فروعی گفت من هم نميدانم.

 

ـ اسكرين انگليسی، روی عرشه كشتی خطاب به رضاميرپنج1941 : اين كمترين تنبيهی است كه لندن برای تو درنظر گرفته است. ما انگليسی ها خيلی وفادار هستيم. با آنكه تو نسبت به انگلستان بی احترامی کرده ای و بعنوان سرباز ما در مقابل آلمانها از خود ضعف نشان داده ای، معهذا انگلستان حاضر نشد تو  را مجازات جدی كند. زيرا ما هنوز به همان شکل و سيستمی که تو را نگهداشته بوديم ميبايست با انتخاب شخص ديگری اين سيستم را ادامه بدهيم.

 

ـ از زمانيکه انگليس "ايران" را ساخت و رضا ميرپنج را سنبل و سرباز خود نمود و تا زمانيکه سربازشان را تبعيد کردند، رضا ميرپنج در بانکهای خارج 200 ميليون دلار و در بانک ملی که انگليس سهامدار عمده اش بود 50 ميليون دلار پس انداز داشت که اين رقم با معادلات امروز سر از ميلياردها دلار درميآورد.

 رضاميرپنج هفتهزار روستاهای آباد مناطق حاصلخيز را از مردم بزور گرفت و به مالکيت خود درآورد.

***

آقای "پيام اميد" بهتر دانستم همان مقاله ی خودتان را ادامه بدهم؛ زيرا حل برخی مسايل مهم که وظيفه مشترک همه ما است در مقاله شما ناتمام مانده بود.

از اينکه به بحث ادامه ميدهيد خوشحالم. به استثنای مخفی کاريهای متعددی که بکار ميبريد،(کمی پائينتر توزيح کوتاهی در اينباره ميدهم.) سه علت در پاسخ گويی بشما را وظيفه خود ميدانم. اول ـ آنکه روی موضوع «استقلال» و "فدراليسم" گفتگو داريم که هر دو پايه ی سياسی يک حکومت ميباشند و ما استقلال طلبان نيز در آزادی بلوچستان به  اين نوع حکومت يعنی فدرال در کشور آينده بلوچستان معتقديم. دوم ـ بلوچ و دموکراسی خواه ميباشيد و آنچه که ميگويم بهتر از يک بيگانه و متحجر درک ميکنيد.

سوم ـ بدان دليل که از نوجوانی بيشتر دوستانت فارس بوده اند، دروس و تاريخ جائی بنام "ايران" را مطالعه و قبول کرده اید و کمتر به تاريخ، مسائل و ارتقاء هويت بلوچی توجه نموده ايد. بدان معنا که شما بوسيله کتب تاريخی ـ فرهنگی و دروغين "ايرانی" دچار بحران هويت شده ايد.

"ضمنا خواهش ميکنم مسائل احساسی را بميان نياوريد زيرا من سريع دلتنگ شما و کليه دوستان و اقوامم ميشوم و ترس دارم رشته کلام که سياسی است را با مسائل احساسی قاطی کنم(از قبيل دورانی که باهم بوديم، خويشاوندی و... زيرا من هم انسان هستم.) لذا بگذار روی اصل موضوعات گفتگو کنيم."

زمانی کسی در نقد نوشته ای چيزی مينويسد اصولاً اينگونه استکه، مفاهيم مهم آن نوشته را با مفاهيم عادلانه تر و نوينتری اصلاح مينمايد. اگر بجای اصلاح تحريف نمايد و چند برچسب هم به تحريفهايش زينت دهد، بدان معناست کالايی که بهتر از ساير کالاهای موجود نيست را ميخواهد تبليغ کند. اميدوارم در آينده با ملايمت سياسی وارد ميدان بشوی و از کلمات تند: "حساب پس بدهند، ادعای رهبری ووو" پرهيز کنيد.

علم نوين رهبر احتياج ندارد بلکه جامعه را کارشناسان مختلف آن جامعه اداره ميکنند. من يک تکنسين کارخانه بيش نيستم. لطفا من را با اين کلمات قرون وسطی ای شرمنده نکنيد. يک آدم بلوچ هستم در کنار ملت بلوچ و بنوبه خودم از حقوق بلوچستان دفاع ميکنم. در انتظار اين لحضه نه آن لحضه با هر دو پايم لب گور ايستاده ام. اگر مثل برخيها برای کسب نام و مماشات دور از چشم ملتم شروع به جبهه سازی و سازمانسازی ميکردم، از چيزهای غير معقول تبليغ ميکردم و غيره، آنگاه ميتوانستی اين القاب را بمن بچسبانی.

سعی نکنيد سريع جواب من را بدهيد. چون امکان دارد از حيطه خود خارج شويد. زيرا من بشما احترام ميگذارم و آرزو دارم مسائلی را که مينويسيد باعث نزول شخصيت شما نگردد. هرچقدر با حوصله و حسابشده بنويسيد بيشتر مرا مفتخر خواهيد کرد.

ميروم سر موضوعات مهم. پاراگراف اول شما:" بلوچهايی که در ايران زندگی ميکنند" 

اولا بکار بردن جمله ی "بلوچهايی که در(ايران) زندگی ميکنند" نه تنها اشتباه بلکه ترويجش خطرناک است.

چندين بار با استناد به آنچه که تقريبا همه ميدانند برای همگان و بخصوص برای مردم وطنم بلوچستان توزيح داده ام که نام "ايران" نه تنها بما مربوط نيست بلکه سرچشمه کليه عقب ماندگیها و زوال رفتنهای ما بلوچهاست. وقتی صورت مسئله را اشتباه مطرح نمائيم، نه مسئله را ميتوان حل کرد و نه به تعقل دست ميابيم.

اينکه نميتوان از بلوچهای در خفقان و ناآگاهی نگهداشته شده در آزادی خودشان کمک بگيريم، با شما موافقم. اما سرمنشاء اين خفقانها و بيعدالتيها خود "ايران" است. تا زمانيکه از "ايران" دفاع نمائی نميتوانی هزاران داده های خطرناکش را دفع نمائی.

در پاراگراف بعدی شما خودت کمی احساس مسئوليت کرده و فکر کن چه نوشته ای. عين جمله شما است که به هيچ چيز ربطی ندارد:

(ولى از بلوچھاى غرب نشين انتظار ميرود که بعد از ۲٠ يا ۳٠ سال  زندگى در غرب٬ تعريفھاى درست مفاھيم سياسى را ياد گرفته باشند و تعريف تحريفى مفاھيمى را که در ايران ياد گرفته اند به کنار بگذارند و به يک درجه بلوغ سياسى رسيده باشند٬ بعضى از قوانين اروپا و غرب را حداقل براى حفظ  و دفاع از حقوق خودشان ياد گرفته باشند. ولى مى بينم که بعضى از ما ھنوز به آن بلوغ سياسى و اجتماعى نرسيده ايم و ھمه چيز را بر اساس درک خودمان و نه بر اساس اصول٬ قوانين و تعريفھاى قبول شده علمى مى سنجيم. اين مايه تأسف است.)

(ولى به نظر ميرسد که دوست عزيز من آقاى پھره اى انتقاد و گفتمان سياسى را  تبديل به يک مشاجره شخصى کرده اند٬ و دوست دارد که اين گفتمان سياسى را بھانه کرده و ميخواھد که مردم به او حساب پس بدھند و اگرحساب پس ندھند بايد رھبرى او را قبول کنند. درغير اين صورت او با آنھا تصفيه حساب خواھد کرد و به نظر ميرسد که قصد انتقام جويى از کسى را دارد.)

 

آيا اين است "اساس اصول، قوانين و تعريفهای قبول شده علمی" شما! که در پايان آنرا در کاغذ کادو: "اين مايه تاسف است" نيز پيچيده ای؟ آيا شما اين جملات را توهين نميخوانيد؟ حقا که در فرهنگ"ايرانی" توهين بشمار نميروند!!.  اگر من بنا به تعريف شما اينگونه هستم، چگونه بخودت جرات ميدهی وقت بگذاری و اينگونه چيزها را بنويسيد؟ آيا اين جملات که نه به"فدراليسم ايرانی" و نه به استقلال و حل مسائل مربوط نميشوند، فقط کاغذ سياه کردن نيستند؟ من جرات نميکنم چنين پاراگراف بلند بالائی اما خالی از مفهوم بنويسم که شما نوشته ايد. سپس ميپرسيد!: (سوأل اينجاست که کجاى مقاله من توھين و ھتاکى بوده است؟)

 

تعجب آنجاست که هنوز اين پاراگراف شما ادامه ميدهد: " در واقع اين تله اى است که ملايان ولايت سفيه کار گذاشته اند که شوونيستھايى نظير آقاى پھره اى و امثال آن و ناسيوناليستھاى راست ايران را در خلاف جھت منافع اقليتھاى ملى و منافع ملى ھمه ايرانيان سوق دھند ٬پشتيبانى مردم شريف ايران را دوباره مثل مشروطه و بھمن ۵۷ جلب کرده و جنبش آزادى خواھى را خلع سلاح کند تا تداوم حکومت ملايان را تضمين بخشد"

آقای "پيام اميد" وجدان يک ملت بلوچ را در نظر بگير و سپس پاسخ بدهيد آيا استقلال طلبان بلوچ ملايان ولايت فقيه را بر قدرت نگهداشته اند، يا چيزی بنام"ايران"؟ ملت استقلال طلب بلوچ و در کنارش من پهره ای ميگويند سرچشمه همه اين مصائب "ايران" است. در زمان مشروطه خواهی ی حکومت ترکها بلوچستان خود يک کشور رئيس الطوايفی مستقل بوده  و نامی هم از مشروطه خواهی ترکها و فارسها نشنيده است. ميدانيد که اين هويتهای بيگانه به من بلوچ ربطی ندارد و تبليغش برای بلوچها هويت دروغين نميتواند بسازد. تبليغ اين هويتهای دروغين از جانب شما برای بلوچها خنده آور است. قبل از آنکه موضوع ايجاد مدارس اسلامی ی انگليسی بوسيله نويسندگان انگليسی منتشر شود، موضوع مدارس ديوبند، نجف و  قم را ما از بزرگترهايمان شنيده بوده ايم. اهداء درجات سيدی و حقوق ماهيانه ملاها از جانب انگليس را هم من نوشته بودم. شايد برای شما هم در همان زمانه گفته ام و شايد مستمری ماهيانه ای که مولوی عبداله پدر عبدالعزيز از انگليسها دريافت ميکرد را از زبان پدر يا بزرگان فاميلمان شنيده ای. در اروپا دهها سند از همکاری سياستهای خارجی دول اروپائی با ملايان منتشر شده است. فقط در سوئد 36 کارخانه با همکاری ملاها وسايلی را به مردم ما ميفروشند که در همانجا هم ميتوان آنها را توليد کرد.  همانطور که گفتم من با تکنيک مدرن ماشينهای کارخانه آشنائی دارم. يک ماشين سه زمانه پرِس از نوع ميانه که قيمتش ده هزار دلار بيش نيست در هر روز ميتواند يکميليون فشنگ ک. 7.65ميليمتری توليد کند که مخارج فلز هر کيلو فشنگ يک دلار هم بيشتر نيست.  اما خمينی پانزده ميليارد دلار فقط فشنگ از سوئد خريداری ميکند!! شخصی مثل اولُف پالمه که رياست سازمان ملل متحد و رياست دولت سوئد را برعهده داشت فروشنده اين اقلام و دهها اقلام نظامی ديگر به ملاها بود. قيمت ساخت يک لينک رادار در اريکسون از 1500 دلار بيشتر نيست. چين امتياز ساخت همين رادار را برای هر قلم 25 دلار ميفروشد. اما ملاها برای هر دستگاه لينک شصت و پنچ هزاردلار به سوئد تقديم ميکنند. قيمت ساخت يک ناوچه با تجهيزاتش صدهزار دلار بيشتر نيست اما ملاها برای هر شناورش نهصدهزار تا يکميليارد دلار به انگليس تقديم ميکنند. ساخت انواع مختلفی از ماشينها از جمله جنراتور، پمپهای مختلف آبی و ..، جاروبرقی، يخچال، تلويزيون و حتی قطار و غيره در بلوچستان با هيچ مشکلی روبرو نميشود. اما ملاها با کمک اربابانشان صدها برابر گرانتر آنها را به مردم فقير ما ميفروشند. بسياری مسائل هستند که من اجازه ندارم در موردشان بنويسم چون برای آن کارخانه ها يا شرکتها کار کرده ام....

وقتی ميگويم علت همه گرفتاريهای ملت بلوچ "ايران" و "پاکستان" ميباشد بدان دليل استکه، در لوای اين نامها هزاران علت، پرسش، غارت، تهاجم، اعدام، اشغالگری، رشوه، قاچاق، تنفروشی، بيکاری، بی هويتی، دروغگوئی، جنوسايد ووو نهفته است. از اينرو ميبايست سرچشمه همه بلاها را که "ايران" است خشکاند.

با اين تفاصيل هنوز از بهمنهای مختلف از جمله 57 غربيها سخن ميگوئی؟ لطفا اگر از هويت بلوچی شرم داری حداقل هويت جهانوطنی مطابق با منشور حقوق بشر يا همان هويت آمريکائی را که داريد بپذير. اما به نام بلوچ هويتی دروغين از جمله مشروطه! و بهمن 57 و "ايران" را برخود مگذار و برای جوانان و کودکان بلوچ تبليغ نکن. همانقدر که رضاميرپنج و خمينی زدگان اين هويتها را بفرمان اربابانشان بزور به ملت بلوچ تحميل کرده و هنوز تعيين تکليف ميکنند هزاران با بس است.

 

اين را هم توهين نميدانيد که مرا به مَردک هايی مثل محمدرضا و خامنه ای تشبيه ميکنی؟:

(به نظر ميرسد که آقاى پھره اى دچار ھمان توھم ذھنيت است که محمد رضا پھلوى بود و اين ھمان توھم ذھنى است که آيه اﷲ خامنه اى نيز دچار آن است که ھمه مشکلات را زير سر انگليس٬ امريکا و غرب ميدانند٬ محمد رضا پھلوى دست خارجيان را در مشکلات ايران ميديد چون که نميخواست مشکلات ايران را حل کند. خامنه اى دست خارجيان را در مشکلات ايران مى بيند چونکه از حل مشکلات عاجز است٬ بنا بر اين بايد عوام فريبى کند. حال آنکه در عرض اين ۲۹ سال بعد از انقلاب اسلامى ھيچ خارجى در ھيح يک از مشکلات ايران به طور مخفى دست نداشته است.

اروپائيها و دست نشاندگانشان من و شما را در جلسات معاملات و نقشه هايشان دعوت نميکنند. اما زير بهانه دستگيری چند سرباز انگليسی با يک قايق نظامی در بوق وکرنای مشترکشان ميدمند که  اين قايق به آبهای"فارس" تجاوز کرده است، اوامر و متقابلا اطاعتهايشان را پيش ميبرند. زمانيکه شما هنوز از علل بوجود آمدن مثل قارچ "ايران"، "پاکستان" و "افغانستان" آگاهی نداريد، نميتوانيد حقوق ملی ملت بلوچ را در بلوچستان مربوط بخود آنها بپذيريد.

وقتی بعرض شما ميرسانند يک ملت با سه اصل مهم زنده است: الف ـ اقتصاد(جغرافيا و سرمايه های ملی). ب ـ دموکراسی(حکومت عادلانه و برگزيده از جانب مردم). ٹ ـ فرهنگ( زبان و بالندگيهای فکری اجتماعی در تطابق با سلامت و صلح بشر و ...)  متاسفانه شما آنرا نميگيريد و اينگونه طفره ميرويد:

(در مقاله شما اشاره اى به اقتصاد٬ دموکراسى و فرھنگ نشده بود که من بايد به آن اشاره ميکردم٬ پس چرا طلب کاريد؟

اما آقاى پھره اى چرا دچار اين توھم شده است؟ جواب آن اين است که ايشان در محيطى برزگ شده اند که اين توھم در ذھن ايشان نھادينه شده است و نميتواند آن را دور به اندازد.)

آقای "پيام اميد" حد اقل مردمی که اين مقالات را ميخوانند آنها را به آنچه که مينويسيد متعجب نفرمائيد.

اين محيطی هم که شما دنبالش ميگرديد پهره در بلوچستان بوده است.

آنچه که برسر ملت من آورده اند و ميآورند و پس از ديکتاتوری اسلام شما ميخواهيد بنام "فدراليسم ايرانی" که صد درصد آنرا به فردی از قبيل کرزای يا مشرف ميبازيد، بر من بعنوان يک وظيفه انسانی حکم ميکند که از بلوچستانم همانگونه که ميل و خواست اکثريت ملت بلوچ است دفاع کنم. لذا من آنرا وظيفه ميدانم. شما آنرا "توهم" بناميد.

قبول"ايران" يک اشتباه بزرگ است. ادامه راه اشتباه انسان را به مرز بد گوئی و تنفر از ديگران سوق ميدهد. تنفر بدترين هاله، جلد و قالبی استکه انسان را در خود نزول ميدهد.

 

آيه يا پاراگراف بعدی شما:

شما که ايران ٬ پاکستان ٬ مصر٬ افغانستان ... را يک شرکت ساخت غرب ميدانيد٬ پس اصول حقوق بشر٬ اصول حق شھروندى سازمان ملل متحد٬ دموکراسى و استقلال که شما حامى آه ھستيد٬ از کجا سرچشمه گرفته است؟ نه اينکه ھمه اينھا قبل از اينکه من و شما از آن آگاھى داشته باشيم٬ تجربيات ھمين غربيھاى شرکت پرور است؟ مگر ھمه اينھا اشاعه افکار ھمين غربيان بى رحم ضد بلوچ نيست؟  پس  بنا بر تعريف خود شما ٬شما نيز از خرمن برداران حاشيه اى ھمين غربيها ھستيد؟

 

جل الخالق!.. زمانيکه اروپائيها امپراطوری اسلامی عثمانی را بزير ميکشيدند، کليه کارشناسان و جنرالهای انگليسی و اروپائی از قبيل لورنس و غيره مشغول تقسيم و مرز کشی زمينهای اعراب بودند. آنزمان فقط نام شهرهای بزرگ عربی ازقبيل حجاز، بيروت، دمشق، عدن، بغداد ووو در ميان بود. پس از فروکش جنگ اول و شکست امپريه عثمانی و مرزکشيها بود که کشورهايی بنامهای عراق، سوريه، لبنان، امارات متحده عربی، مصر ووو ساخته شد. اگر غرب آنها را نميساخت هنوز تحت سلطه امپريه عثمانی بودند که با پيشرفت زمان و اگر تا امروز مانده بود خود يکی از ابر قدرتهای جهان بود. تغيير فارس به "ايران" و قبل از آن پيشروی قشون مشترک انگليسی و پشتون در خاک خراسان بود که "افغانستان" ساخته شد.

امروز بخصوص حاکمان زمينهای نفتخيز اين به اصطلاح "کشورها"ی عربی برای آنکه برسر حکومت بمانند، بايد از فرمانهای غرب پيروی کنند. وگرنه اين حاکمان با يک تلنگر کوچکی از جانب مردم آن مناطق سرنگون ميشوند. هرچند که زمانی جنبشی بنام بعث از جانب ناسيوناليستهای عرب تشکيل شد و برخی خود را به شوروی آنزمان نزديک کردند، اما بيشترين حکومتهای عربی زير فرمان غرب بودند. امروز هم پس از شکست شوروی افرادی مثل معمر قذافی برای ماندن بر سر حکومت ديديم که از غرب طلب بخشش و کرامت کرد تا بصورت غلام هم که شده برسر حکومت بماند.

بجز آذربايجانيهای دوران صفوی که کليساهای غرب آنها را به توپخانه و وسايل نظامی مجهز کردند، هيچ زمان حکومتهای منطقه با اعراب خصومتی نداشتند بلکه بسيار در مقابل اعراب و اسلام با مدارا و دوستی بسر ميبردند. پس از روی کار آمدن قاجارها دوباره اين دوستيها به شکل اولش برگشت. اما برای آنکه جنبش ناسيوناليستی و سرپيچی از غرب در اعراب رشد نکند، انگليس "کشوری" به نام "ايران" را ساخت و زير بنای فرهنگی و هويتی ضد عربی در آن رشد داد تا پايگاهی عليه سرپيچی اعراب در کنار اسرائيل داشته باشد.         

در اين خيال تبليغاتی نباشيد که تشکيل سپاه پاسداران، بسيج، اطلاعات، خبرگان و غيره را بنام گنجی ها و غيره در اذهان عمومی معرفی کرده اند. از اوانيکه ملا روح الله را از نجف به پاريس نبرده بودند، تبليغ اطاعت مردم از مساجد و زنجيره ای کردن مساجد به يکديکر و سپس به ولايت فقيه نيز قدرت را از مساجد در سازماندهی کميته ها تا تشکيل سپاه پاسداران و رای آری يا نه به جمهوری اسلامی ووو قبلا برنامه ريزی شده بودند.

 

"يادتان ھست که در زاھدان در سال ۱۳۵۶ فرموديد که شما اولين کسى خواھيد بود که تير اول را به جدايى طلب خواھيد زد؟"

 

همين فردا هم اگر بخواهند "کمپانی ايران" را به شخصی مثل کرزای بسپارند، و شما در آن کاره ای باشيد از شما بعيد نيست که تير خلاص به استقلال طلبان بزنيد! اما کور خوانده ای من تا آنروزها بعلت بيماری زنده نخواهم ماند که بدست پسر خاله "ايران پرستی" مثل تو کشته بشوم.

 

(اين پارگراف را بخود مگير: من در نبرد با شاه و جمهوری اسلامی ننگ برخود ميدانستم که بدست پليس و ژاندارم بيسواد و پاسداران ملاها و توده ايهای احمق کشته بشوم. همان که مرا يکبار دستگير کردند و (اشتباه فردی که هميشه اشتباه ميکند) بود، تا زنده ام از آن شرمنده ام. لذا به ديگر هموطنان بلوچستانی ام توصيه ميکنم زمانيکه مبارزه را با اين اشغالگران شروع کرديد، ارزش جان خودت را از همه مردمی که "ايران" را بزور نگهداشته اند بيشتر بدان، عاقلانه مبارزه کن و زنده بمان تا  وجود زنده ات بر قلب اين جاهلان آتشی خاموش نشدنی بيافکند. کشته شدن و حتی دستگيری هر بلوچ دموکرات و آگاهی بدست مزدوران احمق "ايرانی" برای من شرم آور است.)

 

"آن زمان من مثل بقيه در مورد سياست چيزى نميدانستم ولى سخت شيفته خودمختارى خلقھا بودم٬ من فکر ميکردم که خودمختارى به ما حق تصميم گيرى را در سطح محلى ميدھد"

 

اين گفته شما را ميپذيرم. از غرب جز سرقت منابع و کشتار انقلابيون بوسيله شاه و ملای دست نشانده اش چيز ديگری يافت نميشد. علت پيوستن ملل آزاديخواه به اردوگاه لنين و استالين نيز همان "خودمختاری" بود. اما باور کنيد زمانيکه حکومت خودمختار بلوچستان شرقی را نوکران غرب آنگونه با کشتارها و بمبارانها نابود کردند، من از شوروی که غوث بخش هر سال به زيارتش ميرفت متنفر شدم.

هر چند که استقلال طلب بودم اما هر وقت همگام با شما و ديگر سنگتان به خودمختاری ميانديشيدم، بلافاصله اجساد پاره پاره برادران، خواهران و کودکان بلوچ بر اثر بمبارانها و آوارگی و گرسنگی دهها هزار بلوچ پناهنده به اوغانستانی که خود نان نداشت را بخاطر مياوردم. بهمين دليل استکه هرگز به تصميم بيگانه اعتماد نميکنم. يقين دارم که "فدراليسم" نيز همان بلاها را بر سر ما مياورد که امروزه کوردها هر روز آرزو دارند از شرش خلاص شده و مستقل بشوند.

چنين فدراليسمی که مردم خراسانی و هزاره ی دربند "اوگانستان فدرال" هر روز فرياد رهايی از آن را سر ميدهند بر ملت بلوچم نميپذيرم. "فدراليسمی" که هنوز شما چند نفر از آن فقط سخن ميگوئيد و ملت فارس با تمامين سازمانهای سياسی اش با بمب، اسلحه های مختلف فيزيکی و با دندانهای تيز در مقابلش ايستاده است را برای وطنم بلوچستان هرگز نميخواهم.

 

 "تقاضا دارم که شما تعريف و درک خود را در مورد فدراليسم انتشار دھيد؟ کمى و کاستى ھاى آن را براى ما توضيح دھيد."

 

من دموکراسی و فدراليسم را بَر و دَر کشور استقلال يافته ی آينده بلوچستانم ميخواهم.

فدراليسم در جوار دموکراسی حقوق ايالتهای وطنم بلوچستان را تضمين ميکند. آنجاست که نه مری بر پهره ای حکم ميراند و نه خان بر درزاده. مری اگر آبادی ايالتش را بخواهد و ببيند که مردم دشتياری خود را آباد و پيشرفته کرده اند، آنها نيز به تلاش خواهند افتاد و در آبادی ايالت خود با مردم دشتياری به رقابت خواهند پرداخت. منابع  و در آمد سرانه و بازرگانيهای دولتی بلوچستان با ساير نقاط جهان مربوط به ملت بلوچ بوده و به نسبت جمعيت بين ايالات منقسم ميشود. بدين معنا که تمامی منابع طبيعی بلوچستان ملی اعلام شده و با نظارت دولت مردمی اداره خواهد شد.

هرچند زبان های رسمی دولت جمهوری بلوچستان، بلوچی و براهويی خواهد بود اما اقليت های ملی که در جمهوری بلوچستان سکونت دارند علاوه بر زبان بلوچی ميبايست حق تحصيل به زبانهای مادری خود را نيز داشته و بنا به ميزان جمعيت اين اقليتها، بودجه ای جهت رشد فرهنگ ملی اشان درنظر گرفته شود.

ضمن تنظيم قانون کار و متناسب با آخرين تحولات انسانی، دموکراسی و ملی از حقوق کارگر، برزگر و طبقه فقير به طور شايسته بايد دفاع گردد و ضمن مبارزه برای از بين بردن بيکاری، بايد به بيکاران در موقع بيکاری حقوق پرداخت شود.

تأمين سلامتی کليه شهروندان، معالجه و معاينه مجانی بوده و بيمارستانها جهت خدمت رسانی با هزينه دولت اداره شود. همچنين برای معلولينی (مثل من) مراکز مخصوص تحصيل و محيط زيست مناسب و شايسته، و برای سالمندان امکانات متناسب با بودجه دولت تأسيس گردد.

 تحصيل تمامی شهروندان تا مدرک ديپلم متوسطه ميبايست مجانی و اجباری باشد.

در جمهوری مستقل بلوچستان اعدام و شکنجه مطلقاً ممنوع خواهد بود نيز آزادی عقيده، آزادی انديشه به تمام معنای آن تأمين و زندان سياسی برای هميشه لغو ميگردد.

حاکميت و ارگانهای مربوطه از طريق دموکراتيک ترين نوع انتخابات تعيين گرديده و جمهوری مستقل بلوچستان، جمهوری لائيک اعلام  خواهدگرديد.

به ملت بلوچ و احزاب، دانشوران، و سنديکاهای کارش آزادی و تشويق داده خواهد شد تا متکی بر ارادهء ملت بلوچ در راه استقلال، پيشرفتهای علمی ـ اجتماعی و منطبق با اشکال نوين دموکراسی و انساندوستانه کوشش و مبارزه کنند.

لیبرال بودن، فمینیست بودن، مسلمان بودن، کمونیست بودن و غیره، حق دمکراتیک انسانهاست، ساکنين بلوچستان تحت لوای حکومت فدرال بلوچستان از هرگونه تشکيلات و تجمعات انسانی آزادند.

دولت فدرال بلوچستان در اولين گام با همسايگان بلوچستان روابط محترمانه و مبتنی بر آحاد انسانی و منشور جهانی سازمان ملل متحد برقرار مينمايد.

 دولت فدرال بلوچستان تعهد محکم و قانونی و بين المللی را ميپذيرد که، در جمهوری مستقل بلوچستان شهروندان بدون درنظر گرفتن جنـسـيـت، زبان، دين، تفکر، و مقام از حقوق مساوی برخوردار باشند.

 

اينها برخی از مبانی ای ميباشند که من برای يک حکومت فدرال در بلوچستان آرزو داشته و تا زنده ام برای بدست آوردنش مبارزه ميکنم.

شايد بگوئيد پس در استقرار حقوق انسانی ما در ايده با هم فرقی نداريم. اما من فرق را خطر و فريب بزرگی مثل "ايران" در مقابل اهداف انسانی و آرزوهای ملت زجر کشيده ام ميبينم که هر لحضه ممکن است به ديکتاتوری ای ديگر و چهره ای سفاکتر در مقابل ملت من قد برافراشد. 

 

آقای پيام اميد، پاسخ اين سوال شما را به خود شما واگذار ميکنم: "اين چه منطق در ھم جوشيست که شما به آن دست يافته ايد و ميخواھيد ھمه آن را قبول کنند. اين واقعأ خنده آور است."

 

من عادت ندارم نام هر شخص و ناشخص اکثريتی بگيرم. همينـقدر از من بپذيريد که نام ليدرش "نگهدار" را بشما گفته ام.

در پايان آرزوی شکست برای "ايران خواهان" ميکنم، در حينی که برای شما و ساير هموطنان بلوچم آرزوی خرد و عقلانيت دارم.


2007.09.30

حبیب تبریزیان

تحلیل گرمسایل سیاسی

 

جنبش ما و میراث پهلوی

همینجا اضافه میکنم نیاز مبرم تاریخی ما ، امروزه قبل از جمهوریت ، دموکراسی و حقوق بشر سکولاریسم است . آن جمهوریت، آن دموکراسی ، آن حقوق بشری که ضرورت سکولاریسم را به حاشیه براند جز یک خروس قندی تاکتیکی برای گرفتن امتیاز استراتژیکی و ایدئولوژیکی نیست. و آن سیاست ورزی که این نکته را، به ویژه با ملاحظه به سابقه خود ویژه تاریخی میهن ما، نا دیده انگارد جایش در کنار ولایت فقیه است و نمیتواند خود را اپوزیسیون بنامد.




 

 

آقای ناصر مستشاردر نوشتاری تحت عنوانِ فرزند زمانه خود باشیم و آشورای پیش رو را دریابیم ،در قالب نوعی نگاه تاریخی تطبیقی ـ تفصیلی به رضا پهلوی و جایگاه بالفعل و بلقوه وی در سیرتحولات سیاسی کنونی پرداخته و اشاره هائی هم به پدر وی کرده اند. نوشتار ایشان که به نظرمن، در جای خود، حاوی استدلالات درستی بود مرا بر آن داشت تا، برغم عدم آمادگی فکریم از زاویه دیگری به این مطلب بپردازم.

 

تا امروز هواداران سلسله پهلوی هزاران هزار صفحه در رسای خدمات این پدر و پسر نگاشته اند و مخالفین ایندو نیز نه هزاران بلکه میلیونها میلیون صفحه در زشت نمائی این سلسله پادشاهی برشته تحریر در آورده اند. و برغم این نگاشته ها و با آنکه بسیاری از منقدین و مخالفین این سلسله، پس از سقوط آن توسط نیروهای متحده: اسلامی، چپ و ملی ، از امکانات ماشین تبلیغات دولتی و یا حمایت آشکار و پنهان تدارکاتی آن، برای سیاه نمائی خاندان پهلوی برخوردار بوده اند، و علیرغم ضعف فکری و سازمانی هواداران سلطنت طلبان و مشروطه خواهان، مسئلۀ رژیم پهلوی و نقش این خاندان در تحولات دوران معاصر میهن ما، فاصله دور و حتی دورشونده تری تا حل پاسخ نهائی خود یافته است.

شگفت اینکه در این دوران بعد از انقلاب، اگر رسانه ها و بلند گوهای سلطنت طلبان بار منفی بر کارنامه خاندان پهلوی نگذارده اند باری هم از آن نتوانسته اند بردارند و کلاً مدافین صالحی برای آن رژیم نبوده و نیستند. اگر امروز قلبِ جریان شاه آرمانی و ایده شهریاری در درون جامعۀ سیاسی ایران و بویژه نسل جدید با ضربانی تند تر و آهنگین تر میزند این پدیده نه رویکردی گذشته گرایانه بلکه گواه برون جستن جامعۀ جوان ما از افسونِ جهان اتوپیائی دو سه نسل گذشته است. و در عین حال سند زنده ایست بر اینکه تاریخ ما هنوز داوری نهائی خود را در این زمینه ابراز نکرده است، هرچند تاریخ نگاران ملی و چپ ما پیشاپیش حکم قطعی خود را صادر کرده اند و بر آنند تا پای مرگ و بهر قیمت بر این داوری زود هنگام خود بیاستند.

آمروز نسل جوان میهن ما از مفاهیم کهن تاریخی و گاه اوستائی در ادبیات گفتاری و نوشتاری خود استفاده میکند و بر گردن خود نشان اهورا می آویزد و اگر فرصت یابد پرچم شیر و خورشید را (که به غلط شاه پرستانه تلقی میشود) علم میکند و با این عمل خود فاصله گیری خود را با آنان که ناسیونالیسم ایرانی ما را در مسلخ پان اسلامیسم، پان عربیسم وانترناسیونالیسم سوسیالیستی( بخوان روسوفیلیسم) ذبح کردند، نشان میدهند.

جان یابی ایده شاه آرمانی البته و لزوماً به معنی احتمال استقرار مجدد رژیم پادشاهی نیست. بلکه بر این دلالت دارد که مردم میهن ما امضای خود را از پای منشورانقلاب اسلامی پس میگیرند. امضائی که جز حاصل یک مانیپیولاسیون سیاسی از طرف روحانیت ، نیروهای چپ و ملیون مصدق گرا نبود.

برای کمتر راننده ایست که این اتفاق نیفتاده باشد که راهی را اشتباه رفته باشد ولی پس سنجش مسافت باقی مانده تا مقصد، همان راه اشتباه را، به شرط اینکه این راه اشتباه هم به مقصد منتهی شود، ترجیح دهد تا اینکه چند صد کیلومتررا به عقب باز گردد و راه درست را که چند ده کیلومتر نزدیکتر است از نو در پیش گیرد. ولی ادامه دادن در این راه فقط زمانی جایز است که مسئلۀ مسئله چند ساعت تأخیر باشد و نه گمراهه ائی که به ورطه نابودی می انجامد. قطار تحولات سیاسی میهن ما ، امروزه نه درمسیری که با تأ خیر و تأخر بلاخره به مقصد میرسد بلکه در مسیری افتاده است که پایان آن نابودی میهن ما ست. در اینجا احساس مسئولیت تاریخی و شرافت سیاسی حکم میکند به اشتباه سیاسی وتاریخی خود اعتراف کنیم تا راه های برون رفت را از این مهلکه بیابیم.

از این مقدمه من این نتیجه را میخواهم بگیرم که :

1 ـ به نطر من بازبینی نقادانه و بی طرفانه سلسله پادشاهی پهلوی برای حصول یک جبهه واقعاً وسیع ملی، سکولار و دموکرات شرط لازم و ضروری است. و درست بدین دلیل معتقدم، با آنان که هست و نیست تاریخی خود را روی کارت باطله پهلوی ستیزی و محکومیت قطعی این سلسله گذارده اند نمیتوان به اجماع رسید. بسیاری نیروهای سیاسی مشروعیت سیاسی و تاریخی خود را صرفاً و صرفاً از قربانی شدن دولت مصدق در 28 مرداد وشق القمر انقلاب ضد سلطنتی گرفته و میگیرند . اگر این نیروها منبع یا منابع مشروعیت دیگری داشته اند آن منابع را مدتها پیش از دست داده اند. پرچم سرخ را بوریس یلتسین در جریان انحلال حکومت شورا ها از آنان گرفت و پرچم عدالت اجتماعی را هم آیت الله کروبی یا سایر فراکسیونهای اسلامی و شعارحق تعیین سرنوشت .. را هم فدرالیست های اوریژنال و آرمانشهر اسلامی را نیز حکومت فعلی باطل کرد.

2ـ و اما نگاه جدید ، نقادانۀ و تاریخ نگرانه فقط بدین معناست که مسئله ما ، امروز ، نه سلطنت و یا جمهوری بلکه بسیج ملی برای استقرار رژیمی ملی ، سکولارو دموکراتیک، بر آمده از اراده آگاهانه مردم است.

 

با افسوس باید گفت بزرگترین مانع حصول یک اجماع ملی ، حتی در این مرحله بحرانی و بسیار خطرناک برای میهنمان، از این جا ناشی میشود که اغلب نیروهائی که تابلوی اپوزیسیون را بر درِ سرای خود نصب کرده اند موجودیت خود را یا مدیون جنبش منتهی به حکومت اسلامی هستند و یا پهلوی ستیزی خود یا هردو. این نیروها تبعاً حاضر نیستند از این سرمایه ای که به درست یا غلط، با ربایش و شامورتی بازی یا با زحمت کسب کرده اند دست برداشته و خود را بی مایه اعلام کنند. ادامه این کجراهه را با موجودیت سیاسی خود بر باز گشت از آن ترجیح میدهند

به طور مثال باید به مصاحبه اکبر آقای گنجی در هفته گذشته با یکی از رادیو ها اشاره کنم. مصاحبه گر با تنگنا قرار دادن ایشان، نظر وی را را جع به آیت الله خمینی پرسید. ایشان پاسخ داد: آقای خمینی بعضی کارهای بد و و بعضی کارهای خوب کردند! همان لحظه، برای من این سئوال مطرح شد که اولاً امام خمینی کدام کار خوب را کردند ؟ دوماً، اگر به فرض بپذیریم که آقای خمینی کارهای خوب هم کردند، ایا نمیتوانیم چنگیز، هلاکوخان و معتصم و هارون الرشید را هم در ردیف در ژولیوس سزار، پتر کبیر و داریوش . کوروش و رضاشاه و.. بگذاریم!؟ و بگوئیم همه اینها هم کار خوب کردند و هم بد!

سوما،ً آیا آقای گنجی و بسیار همفکران ایشان دراردوگاه نو اندیشان دینی و اصلاح طلبان حاضرند با همان لحن ملایم، فرزند مآبانه و سعۀ صدری که ا ز امام راحل و اشتباهات احتمالیش سخن میگویند، از اشتباهات محمد رضا شاه هم سخن گویند و اشتباهات اورا با اتیکت جنایت و خیانت مزین نکنند؟؟

آیا آن عده از رفقا و سازمان های چپ (که نمیدانم اینان به کدام اعتبار هنوز خود را چپ میخوانند) که به هیچ وجه حاضر به قطع امید از اصلاح شدن جمهوری اسلامی و ساختار پیش اندر پیش مدرن آن نیستند، حاضرند یک در صد آن مدارا گری را که نثار دستگاه فقاهت میکنند در برابرطیف سلطنت طلب و مشروطه خواه که هرچند به اندازه خود آنان دموکرات نیستند! و شمایل قدیسانه جمهوریت را به خود نمی آویزند از خود نشان دهند، به این دلیل ساده که این طیف از اپوزیسیون، حد اقل و حد اقل در سکولاریسم و لائیسته، به مثابه یکی از اساسی ترین پارادایم های تاریخی دوران معاصر، با آنها همخوانی دارند. و همینجا اضافه میکنم نیاز مبرم تاریخی ما ، امروزه قبل از جمهوریت ، دموکراسی و حقوق بشر سکولاریسم است . آن جمهوریت، آن دموکراسی ، آن حقوق بشری که ضرورت سکولاریسم را به حاشیه براند جز یک خروس قندی تاکتیکی برای گرفتن امتیاز استراتژیکی و ایدئولوژیکی نیست. و آن سیاست ورزی که این نکته را، به ویژه با ملاحظه به سابقه خود ویژه تاریخی میهن ما، نا دیده انگارد جایش در کنار ولایت فقیه است و نمیتواند خود را اپوزیسیون بنامد. زیرا همین ولایت فقیه هم هم حسابگرانه و هم زیرفشار دینامیسم تحولات جهانی، اگر نه ظرف یکی دو سال، شاید دو یا سه دهه هم جمهوریت و هم حقوق بشر و هم دموکراسی را به مای تا خرخره دین زده و دین خو شده خواهد داد. و در آنروز دین خوئی مان خواهد بود که هویت زدگی تاریخی و اسلامیت ما را چنان اتوماتیکمان در چنبره تربیتی خود خواهد داشت که برای هدایتمان نیازی به گشت ثارالله و زینب و دانشگاه اوین نخواهد بود.

 

جستاری شتابزده و خلاصه در مقوله سلطنت

وقتی تمایلات فردی و منافع سیاسی فرقه ای در ادبیات سیاسی بر کارهای پژوهشی تاریخی فرا دستی میگرند بسیاری بدیهیات مقدماتی و منطقی به آسانی قربانی مقصود و منظور سیاست ورز و تحلیلگر سیاسی میشود . در این شرایط است که استانداردها جامعیت خود را از دست داده و جای خود را به صدور فتاوی و احکام ثانویه میدهند.

از نگاه تاریخ نگاری سیاسی سا ختارقدرت سیاسی از دو زاویه همواره مورد توجه قرار میگیرد.1ـ از زاویه مضمونیت و جوهر تاریخی خود. 2ـ از نطر شکل کار بست ، اعمال و اجرای خود.

در ادبیات سیاسی و بحث های هنری و ادبیاتی مارکسیسم ( نوع کتابی آن) بر این باور است که مضامین هنری و ادبیاتی نو میتوانند،با ملاحظاتی، در قالب های کهنه خود را بنمایانند یا بیان کنند و بلعکس. و این چنین است در سیاست نیز.

استالین ـ در مسائل و اصول لنینیسم ـ به دفاع ازقیام مسلحانه افغانها برهبری سران فئودال، علیه استعمار انگلیس میپردازد و برای آن سرشتی ترقی خواهانه قاول میشود و از سوی دیگر از مارشال تیتو( در جای دیگر) رهبر حزب کمونیست یوگوسلاوی و رهبر جنبش مسلحانه ضد فاسیسم هیتلری به عنوان ژنرال خائنین نام میبرد ، زیرا که راهی مستقل از کمینترن و بلوک تحت کنترل مسکو در پیش گرفته بود. و لنین به مسلمانان قفقاز پیام میدهد و آنها را به مبارزه علیه تزار( تزاری که نماینده بورژوازی روس بود) فرا میخواند.

شکل سلطنتی حکومت ، خواه به شکل مطلقه استبدادی و خواه به شکل نماد و نمودی از اراده جمعی شاهکها و سنیورها، امیران، خانها و در یک کلام اریستو کراسی برده دار و زمین دار یا فئودال، تا انقلابات بورژوا دموکراتیک قرون هفده و هیجده شکل مسلط ساختار قدرت سیاسی در اقصاء نقاط گیتی بوده است.

میتوان گفت که به علت نقش عمده دین و دستگاه های دینی و روحانیت ، ساختار قدرت سیاسی در همه دوران تاریخ برآیندی از تقابل این دو بوده است که گاهی این و گاهی آن ، در ساختار واحد قدرت ، چیرگی میافته اند.

آما آنچه در یک بر رسی تاریخی اهمیت جدی دارد این است که بدانیم که دستگاه سلطنت یا امپراطوری یا خلافت برآیند و نمود چه مضمون و نیروی اقتصادی اجتمائی و با چه سمت و سوئی بوده و یا هست. و بر همین روال جمهوری در دوران ما. جمهوریت ایدی امین در اوگاندا را داشته ایم که ترکیبی از نماینده گی قبیله ئی و دستگاه نظامی اوگاندا بود که بیش از ده سال با کشتار وسیع و سرکوب حکومت کرد و پادشاه نروژ را هم داریم که میگوید من به سیاست علاقه ندارم و از پسرم مسائل را میپرسم. خونتای نظامی شیلی را شاهدیم که هزاران نفر را میکشد ولی زمینه توسعه سیاسی را میسازد و از آن مهمتر از تبدیل شدن شیلی به کوبای دوم جلو گیری میکند. در همان زمان ظاهر شاه را در افغانستان داریم که سیاستی بس مداراگر و پاتریمونیکال را تعقیب میکند. آن خونتای کشتارگر نظامی از پس خود، شیلی مدرن را میگذارد و این یک جمهوری اسلامی طالبان زده افغانستان را. در آغاز قرن هیجدهم امپراطور ناپلئون بناپارت را داریم که نفسِ ِ جنبش دموکراتیک را گرفته و آزادی را خفه میکند ولی نماینده آن طبقه مدرنی است که در کوله بار تاریخی خود دموکراسی مدرن را دارد و… .

سنجشگری رژیم های سیاسی، در طول تاریخ، بر مبنای صرفاً درجه اقتدار گرائی و یا مدارگری سیاسی آنان مثل این است که ارزش و جایگاه شخصیتی آدم ها را از روی اتوموبیلی که سوار میشوند بسنجیم و برایمان تفاوت نکند که طرف یک سر دسته مافیاست، شیخ نفتی یادینی است، یک بانکدار یاصاحب صنعت و یا دلال و زمین خور است .

صرفنظر از اینکه رژیم جمهوریت ، مشروطه و سلطنت خود بخود و فی نفسه هیج دلالتی بر مدرن و پیشرفته بودن نمیکند، و تأکید روی این و یا آن یک، جز سوء استفاده ابزاری از این دو با قداست آفرینی روی این دو مفاهیم خنثی نیست، باید گفت پادشاهی پهلوی در تاریخ میهن ما ازچنان خودویژگی تاریخیی بر خوردار است که مشابه آن در هیچ یک از حکومت های پادشاهی تاریخ نبوده است.

این خود ویژگی خاندان پهلوی از این ناشی میشود که برای دومین بار( تا آنجاکه نگارنده میداند) در تاریخ معاصر، سلسله ای پاشاهی بنا گذارده میشود که بنیان گذار آن نه از درون اشرافیت کهن ( برده دار ـ ایلی و قبیله ئی ـ زمین دارـ مالدار)بلکه از درون جامعه شهری و از زهدان طبقه متوسط ( بورژوازی) شکل میگیرد. نخستین فرد بنا پارت بود دومی رضا شاه .

شاید نتوان نقش کوچک رضا شاه را، در جایگاه خاورمیانه ائ اش، با نقش دوران ساز بناپارت مقایسه کرد ولی برای ما بعنوان ایرانی، رضا شاه اولین شاهی بود که پس از صدر اسلام نمادِ ناب ناسیونالیسم ایرانی در کسوت شاهی را نمایندگی میکرد . او نه تنها مظهر اراده بورژوازی نو پا ولی مدرن ایران بود بلکه ـ در کسوت ِ شاهی سکولارـ پل گذر و ارتباط تاریخی ما با تمدنی بود که 1400 سال پیش فروریخته بود. همه سلسله های حاکم بر ایرانمان بدون استثناء به نوعی در همزادگی با اسلامیت و عربیت بر میهنمان فرمان رانده و بر آمده از تبار ایلی بودند .

این دو خود یژگی که در دوره محمد رضا شاه پهلوی هم حفظ شد موضوعاتی هستند که سزاوار پژوهش جدی تاریخی میباشند.

حبیب تبریزیان

 

برگرفته از : iranglobal


ما آريايی هستيم؟
http://www.shomaliha.com
بعداز انتشار مطلبم تحت عنوان ما آريايی نيستيم نظرات موافق و مخالف زيادی از طريق ارسال پيام مستقيم به خودم يا ديگر آدرسهای سايت شمالی ها و همچنين نوشتن يادداشت در پای مقاله در سايت های ديگر ابراز گرديدند که لازم دانستم توضيحی در رابطه با برخی از اين اظهار نظرها ی مخالف با نوشته ام که به گمان من بيشتر شان بويژه آن هايی که مرا به جدايی طلبی !!! متهم کردند آلوده به پيش داوريهای نا صحيح می باشند بدهم
با خواندن برخی از اين يادداشت ها برداشتم اين است که متاسفانه نويسندگان آنها مطلب را نخوانده و فقط با مشاهد عنوان "ما آريايی نيستيم" بطور غريزی عکس العمل نشان داده اند. واقعيت اين است که آدم ها تا سنين نوجوانی بسياری از اعتقادات و باورهای شان نه براساس تحقيق و تفحص شخصی خودشان بلکه عمومن از طريق گفته ها و روايات والدين و قصه ها و مسجد و کليسا و کتب درسی و مجلات و راديو و تلويزيون و مشابه آنها ساخته و پرداخته شده و از زمان کودکی مدام به او تزريق شده و در نهايت اعتقادات و باورهای او را شکل می دهند. طبيعی است که در اين دوره ی طولانی از کودکی تا جوانی تابوها و دگم هايی در افکارمان شکل می گيرند که مخالفت با آنها و حتی گاهی صحبت از آنها ما را وادار به واکنش غريزی می نمايد. اما درخور انسان که ويژگی ی " انديشه ورز" او را از ديگر موجودات متمايز می کند نيست که تفکرات و انديشه اش مادام العمر اسير اين دگم ها و تابوها باشد. ضروری است و بايد که به بلوغ فکری مان ميدان داده و با ديدی انتقادی به تفحص درباره ی همه ی آن ساخته ها و پرداخته هايی که به "ارث" برده ايم بپردازيم. ضروريست زيرا که رشد و توسعه و ترقی انسان و جامعه ای که در آن زندگی می کند بدان متکی می باشد. اگر غير از اين بود امروزه هم بشر مثل چند هزار سال پيش در غارها می زيست و صلاح کار و زندگی خود و قبيله اش را به دست شمن ها و جادوگران می سپرد

برای روشن نمودن ذهن آنهايی که در مقاله نامبرده رگه های تجزيه طلبی را کشف کردند صريح بگويم که اعتقادی به اين ندارم که هنر تنها نزد ما ايرانيان هست و از هر نوع شوونيزم و برتری طلبی قومی و نژادی بيزارم زيرا برخلاف تصور باطل طرفدارانش اينگونه طرز تفکر را عليه منافع ملی و اتحاد و همبستگی ملی مردم مان ارزيابی کرده و زمينه ساز پيدايش و رشد گرايشات تجريه طلبانه و ناسيونايسم افراطی می دانم. در واقع شوونيزم اين طرفيها و ناسيوناليزم افراطی آن طرفی ها لازم و ملزوم هم بوده و هردو زمينه ساز و آتش بيار معرکه ی خصومت ها و ناسازگاری های بين اقوام و ملل ساکن ايران هستند.

اتهام تجزيه طلبی اتهامی است که بطور عموم به شمالی ها نمی چسبد. زيرا مردمان اين باريکه ای که شمال می ناميم و شامل استان های گيلان و مازندران و گلستان هست غلو نخواهد بود اگر بگوييم که بيشترين سهم را در حفظ استقلال ميهن مان ايران داشته و کمتر از ديگران نگران از هم پاشيدگی و تجزيه آن نيستند. برای ما شمالی ها تجزيه ی ايران يعنی شکست تلاش ها و جانفشانی ها ی پدران و مادران ما برای استقلال و آزادی ميهن مان ايران و مرگ آرمانهای رزم آوران و انديشمندانی چون اسپهبدان و ديلميان و زياريان و مازيار و ماکان و مردآويج و سيده ی ملک خاتون و بی بی استرآبادی و محمد جرير طبری و کيکاووس بن ساکندر(مولف قابوس نامه) و ميرزا کوچک خان و احسان الله خان و خسرو گلسرخی و ...هيچ سنت ، آئين و يا اسطوره ی ايرانی نيست که ما شمالی ها آنرا بخشی از سنن و فرهنگ خود ندانسته و به آن تعلق خاطر نداشته باشيم. حتا خواستگاه بسياری از اسطوره های ايرانی را از خطه ی شمال می دانيم، از جمله حماسه ی آرش کمانگير که اشاره ای هم در منظومه ی ويس و رامين فخرالدين اسعد گرگانی بدان شده است:
اگر خوانند آرش را کمانگير که از ساری به مرو انداخت يک تير
تنها نقطه ای از ايران که امروزه هم پيروزی کاوه بر ضحاک و به روايتی روز پرتاب تير آرش کمانگير جشن گرفته می شود در شمال ايران است که تيرماه سيزده ناميده می شود. بابُل تنها شهر ايران است که نامش از الهه ی ايرانی ی مهرپرستی و دوستی که آئينش زمانی جهانگير شده بود يعنی ميترا گرفته شده بود و قرنها اين شهر مه ميترا يعنی جايگاه و مقر ميترا ناميده می شد و اعراب تا اين اواخر هم مامطير می ناميدند. مازندرانی ها بناى شهر ساری را به توس پسر نوذر نسبت ميدهند و روايت است که آرامگاه شخصيت های اسطوره ای ايرج، سلم و تور، فرزندان فريدون در ساری می باشد. و آخرين و بزرگترين و باشکوهترين مراسم جشن سده در تاريخ ايران توسط مردی از خطه ی گيلان بنام مردآويج زياری برگزار شد که او نيز چون مازيار و ميرزا کوچک خان و خسرو گلسرخی جانش را فدای ايران کرد.

با توجه به آنچه اشاره کردم شمالی ها نه تنها در در عرصه ی دفاع از مرز و بوم ميهن مان بلکه همچنين در پاسداری بسياری از سنن و آئينهای ايرانی پيشقدم بوده و هرگز خود را خارج از چارچوب مجموعه ای که "ايرانی" در آن می گنجد ندانسته و نمی دانند. متاسفانه فروتنی(شايد بيش از اندازه ی) مردمان اين باريکه ی زيبا و دوست داشتنی مورد سواستفاده ديگران قرار گرفته و می گيرد. در زمانه ای که شوونيستها از يک طرف و ناسيوناليست های افراطی از طرف ديگر آگاهانه يا نا آگاهانه قصد گسستن شيرازه ی ميهن مان را دارند و برای زمينه سازی آن به تئوری بافی و جعل تاريخی مشغولند جا دارد که ما شمالی ها اندکی از اين فروتنی بيش از اندازه ی مان بکاهيم و تاريخ مان را آنطور که بوده است و رفته است بازگو نمائيم. اخيرن به مناسبت صدو يکمين سالگرد انقلاب مشروطيت مقالات و کتب زيادی نوشته شد و در آنها اغلب خبری از نقش تعيين کننده ی مشروطه خواهان گيلان در سرنگونی ی استبداد قاجار يا خبری نيست و يا گذرا اشاره می شود. جا دارد اين مطلب را با يادداشتی که مدير محترم وبلاگ گيل ماز در پای مقاله ی "ما آريايی نيستيم" نوشتند و مربوط به انقلاب مشروطيت می باشد به آخر برسانم:

"در تاريخ 24 بهمن ماه 1287 گروههاى مجاهد گيلان در رشت به هم پيوستند . يك هفته بعد حكومت رشت به دست اين گروه مسلح افتاد و, آقا بالاخان , حاكم رشت و تنى چند از مقامات دولتى توسط اين گروه كشته شدند. مجاهدان گيلان از محمد ولى خان تنكابنى دعوت كردند كه رياست جنبش را به دست گيرد . وى پذيرفت و وارد رشت شد . مجاهدين سپس به سوى قزوين به حركت در آمدند و در پى يك زد و خورد شديد شهر را تصرف و قاسم خان فرمانده پادگان شهر كه دستور مقاومت داده بود اعدام شد. مجاهدان گيلان سپس رهسپار تهران شدند و در تاريخ 22 تير 1288(24 جمادى الآخر 1327) پس از يك دوره مبارزات مسلحانه, مشروطه خواهان بر تهران چيره مى شوند و دوران سلطنت استبدادى محمد عليشاه پايان مى يابد"
برای مطالعه ی ما آريايی نيستيم اينجا کليک کنيد
ر.اشکوری
--------------------------------------------

يادداشت ها و تفاسيری که در رابطه با مطلب ما آريايی نيستيم نوشته شدند را در زير می خوانيد. يادداشت هايی که حاوی توهين به ديگران بوده و يا در آن ها از از زبان درخور چاپ استفاده نشده بود حذف گرديدند
**********
زرينه
اين چرنديات چيه !!!اتفاقا من خودمو با اينکه تو ايرانم خيلی اروپائی ميدونم
**********
برديا
شما مطلب را نخوانده ايد. حداقل اين نوشته به افکار جدايی طلبانه ربطی ندارد. آن جماعت را من خوب می شناسم و جوابشان را هم هميشه داده ام. ولی اين يکی يک مطلب قابل اعتنايی است. مخصوصاً آنچه در مورد برديا گفته
**********
شهرآشوب
بلاخره يکی پيدا شد که اين تفکرات نژادپرستانه و پوچ را خراب کند همانند بنيادی که ريشه درست ندارد !!!!!!!..باهمين تفکرات نژاد پرستانه است که به هزاران کودک متولد شده در ايران از خانواده مختلط افغانی و عرب و ترک شناسنامه داده نمی شود !!!!!! تا خدای ناکرده نسل اين اريايها مخلوط به خون ناپاک نگردد
واقعا بعضی وقتها از داشتن چنين تفکراتی شرم ميکنم و خوشحالم که ديگر چنين فکر نخواهم کرد
همه انسانها باهم برابرندو در ساخت جامعه جهانی برای تعالی بشريت تلاش کردنند
**********
کتلت
دوست من وقتى اعراب ايران را تصرف کردند بسيارى مرد ها را کشتند و به زنان تجاوز کردند در واقع نسل جديدى پديد آمد که از امتزاج زنان ايرانى با مردان عرب بود و اين نسل با بقيه مردم ايران هم مخلوط شد به طورى که امروز ايرانيان در واقع از نسل پدران عرب هستند و مطمئنا از نظر ژنتيک بيشتر به سعد بن ابى وقاص يا عثمان بن سعيد و ابوعبيده جراح نزديک هستيم تا انوشيرون دادگر يا بزرگمهر
**********
شهرآشوب
اگر اينجور باشد بايد بگوييم اين مغولها هم امدنند و تجاوز کردنند .....اين از اولش بعد اين روميها امدنند تجاوز کردنند.......اين دومش بعد افغانها امدنند تجاوز کردنند...... اين سومش بعد ترکها امدنند به ايرانيها تجاوز کردنند .......اين چهارمش بعد پرتقاليها امدنند به ايران تجاوز کردنند..........اين پنجمش.......... بعد هم اين متفقين چشم ا بی امدنند به ايرانيها تجاوز کردنند ......... بعدش در زمان شاه مقبور که تجاوز خارجی ها را قانونی کرد و گفت هر که را ميخواهيد تجاوز کنيد.....................می خواهی اين را بگويی
**********
سالور
بلاخره يکی پيدا شد که اين تفکرات نژادپرستانه و پوچ را خراب کند همانند بنيادی که ريشه درست ندارد . شهرآشوب
جان افتخار ميکنم که چنين نظرات انساندوستانه ای داريد. اين مطلب رو يکی از برادران گيلانی ما نوشته، واقعا دستش درد نکنه
**********
رضا
خداوند همه ما را از شر اين عقده های نژادی رهايی دهد
**********
شاه ولی
مثبت بخاطر تلنگر به ذهنمون
**********
ميلادينی
اين مطلب درست نيست و دارای محتوای علمی نداره. يک سری به ويکی پديا بزنيد و بعد اين اظهار نظر ها رو بکنيد. حرف های اين شخص حرف يک کارشناس نيست
**********
دارا
ويکی پيديا مدرک معتبری نيست. برای اطلاعات عمومی خوب است ولی قابل استناد نيست. نه فقط به خاطر غلط بودن. بلکه چون در موارد حساس جانبدارانه است

ارخام
ابن مزخرفاتو هرکه پست کرده بايد بدونه که اين اختلاط نژادی فقط در شهرها اتفاق افتاده و نه در عشاير و روستاهای دور افتاده. درصد جمعيت شهری به عشايری و روستايی هم محض اطلاع دوستان تا سال 43 هفتاد به سی بود. می دانم که عرب تبارهای عزيز به اين کامنت منفی ميدن ولی اين واقعيت رو نميشه عوض کرد که ايران يعنی سرزمين آريايی ها
**********
سالور
اگر فرضيه ی آريايی شما درست باشد پس آريايی ها متجاوز هستند
**********
شاه ولی
عرب تبار نيستم ولی منفی دادم چون الان بايد از ايران يکپارچه دفاع کرد نه اينکه از تفکرات و تعصبات بيجای نژادی دم زد
**********
سالور
يک نفر گيلک پيدا شده که پی برده ايرانيها نميتوانند از نژاد موهوم آريايی باشند. شمايی که اينقدر به نژاد اصيل، زيبا و سفيد آريايی علاقه داريد با رنگ پوست برادران دراويدی(سيه چرده) فارسی زبان جنوب و مرکز ايران چه ميخواهيد بکنيد؟ شمايی که دم از نژاد آريا ميزنيد نظرتان در مورد فارسهای اصيل و تاجيکهای شرق ايران و افغانستان و تاجيکستان که نيمه زرد پوست و چشم بادامی هستند چيست؟
اين نظريه نژاد سفيد و زيبا و مامانی آريا موقعی کاملا محکوم ميشود که ميبينيم عده زيادی از فارسهای خراسان و ساير نقاط ايران چشم‌بادامی و نيمه‌زردپوست(قيافه دقيقا مثل افغانيها) هستند و برعکس آن ترکهای بجنورد تيپولوژی سفيد قفقازی دارند. فارسها که يک تيپولوژی يکدست سفيد قفقازی ندارند چرا مرتب دم از نژاد پاک و زيبا و اصيل آريايی ميکنند؟
**********
خسرو
آريايی بودن يا نبودن ما ربطی به اروپايی ها ندارد، اين مطلب هم به شدت سرسری است و کودکانه. مساله مردم شناسی و ملی گرايی را بگذاريد برای تحقيق و بررسي، نه اينکه بر اساس سبزه بودن تيره های مديترانه ای و نزديک به استوا، زيتون پرورده خورده و نتيجه بگيريم که همه برادريم و اروپايی ها بيگانه اند و مزخرفات فله اي، اينها تحقيق ژنتيکی می خواهد و دانش تاريخ تمدن، که بعيد می دانم کسی به آن در وضعيت اهميت بدهد
مليت و اهميت به تفاوت ها کار اشتباهی نيست که حالا مذهب پرستان با بهانه قرار دادن اين نوشته به آن بتازند، ولی بايد از راه علمی و درستش انجام شود، نه با سطحی نگری و ايمان به اشتباهات ديگران، و نتيجه گيری غلط از يک سری باور اشتباه، و بهانی جويی برای حمله به ديگران. اين مسئله تجاوز ها هم از آن لطيفه هاست
**********
سالور
برويد ساعتها کتابها را ورق بزنيد. در دنيا سه تا نژاد بيشتر نداريم: سفيد و زرد و سياه. تئوری نژاد موهوم آريايی بيشتر دست پخت مستشرقين و استعمارگران هست . ولی فراموش نکنيد اگر تيپولوژی دراويدی(مثل سبزه ها و سيه چرده های جنوب ايران) و يا نيمه زردپوست(مثل چشم بادامی های شرق ايران) داريد نميتوانيد سنگ نژاد آريا را به سينه بزنيد . (طبق نظريه نژاد اصيل آريايی خودتان)
**********
خسرو
معلوم است که ما يکی نيستيم، ولی اين ربطی به جدايی طلبان خوشحال از بی هويت کردن ايرانيان ندارد. بحث آريايی بودن و اين نظريه - گفتم نظريه نه باور - مال دوران جنگ دوم است که اين چيزها بحث داغ بود و بيشتر فکر می کردند هزاران سال قبل اين مردمان يکی بوده اند. بود و نبودش اهميتی ندارد، چيزی که اهميت دارد اينست که جدايی طلبان و کينه توزان ناسزاگو و بی حرمت، حق ندارند با ملاک قرار دادن فرضيه ها به گذشته ما حمله کنند و انواع اقسام توهين ها را به گذشتگان روا دارند. کسی که در اين شرايط که وجب به وجب خاک اين ملت را می خواهند ببلعند، اين بحث ها را شروع می کند معلوم است چه می خواهد.
اين آقايی که خودش اين مقاله را نوشته معلوم است چندرغازی از تاريخ ايران را درست نخوانده، يک مزدک نامی به گوشش خورده و حالا جسته گريخته و سطحی بدون اطلاع از لشکرکشی روميان به مرزهای ايران و مقايسه دوران باستان و دنيای مدرن در اطاق خوابش، نظريه صادر کرده که بلي، شاهان ستمگر بودند. دوست دارم بدانم اگر کشور متحدی وجود نداشت که مرزهايش امن باشند، مزدک بود که اين مرزها را نگه می داشت يا آن کشاورزانی که بارها و بارها شهرهايی سوخته از حمله بيگانه برجای گذاشتند
**********
شمن
. اين يکی از منصفانه‌ترين مقاله‌هايی بود که در باره تاريخ و نژادم خوندم. ممکنه جاهايی هم 100٪ چيزی که مي‌گه درست نباشه
(من سواد تاريخی کافی برای قضاوت در اين مورد رو ندارم) ولی چيزی که کاملاً واضح و مشخصه اينه که با ديدی منصف و بی قضاوت و بدون حب و بغض نوشته شده و به نظر من مستدل و قابل قبول اومد
ولی جدای همه اين‌ها آريايی بودن يا نبودن واقعاً چه اهميتی داره؟ چه چيزی به ما کم يا زياد مي‌کنه که بعضي‌ها اين طور با رگ‌های گردن برآمده درباره‌اش صحبت مي‌کنند؟
**********
پسر پارسی
اريايی بودن به رنگ پوست نيست بلکه ارياييها بودن يعنی فکر اريايی داشتن ما به ارياييها بخاطر فکر شان احترام می گذاريم
ما در دنيا فکر بر تر داريم ولی نژاد برتر نداريم و ارياييها دارای فکر برتر بودند در زمان خودشان
**********
پاتريک
واقعيت اين است که چيزی به اسم نژاد برتر يا فکر برتر يا هوش و قدرت برتر هيچ گاه وجود نداشته است. و چنين بحث هايی معمولا جاده صاف کن تفکرات ديکتاتوری و فاشيستی هستند. انسان امروز به گروه هموساپينس تعلق دارد و هوش و قدرت و زرنگی او نتيجه ی تاثير مستقيم آموزش است. سال هاست که ادعا می کنيم برتر و باهوش تر هستيم و سال هاست که مثل گاو شيری ديگران را تغذيه می کنيم. بزرگی يک انسان در تحمل او برای عقايد مخالف، در برابر دانستن خود با ديگران و در عشق و احترام به نوع بشر منعکس می شود و نه با افتخار به چيزی موهوم مثل نژاد

تولتک کاملن درست ميگه. همه ما انسان هستيم و شانس اينکه يک نفر از نژاد مثلن سياه با ضريب هوشی بالا، قدرت بدنی بال، زيبا، و يا خوش صدا يا مبتلا به ديابت باشه با فرد مشابه خودش از نژاد زرد يا سفيد يکيه
**********
شمن
هويت من از دورانی که کشور جلوی روم پابرجا موند يا جلوی عرب و مغول پابرجا نموند نيست . هويت من و شما و يک بورکينافاسويی و افغانی به کاری که هزاران سال پيش اجدادمون کردند يا نکردند نيست. اجداد من و شما معلوم نيست اهل اهواز بودن يا همدان يا ترکيه يا عراق يا افغانستان يا دهات ری و شميران يا از مغولستان به ايران حمله کرده يا هندوستان يا عربستان. به کدومشون مي‌نازيد شما؟ هويت ما از رفتار و عمل و انديشه خودمون ناشی مي‌شه نه اجدادمون و رنگ و نژادمون يا مرزهای فرضي‌ای که ماها رو از هم جدا کرده
**********

سالور
هيچگاه در دنيا نژاد و زبان برهم منطبق نبودند. مخصوصا نژاد موهوم آريايى كه تكليفش مشخص است. هنديها كجا،‌ آلمانيها كجا، تاجيكها، هزاره ها و پشتوها كجا
**********
نازی
سالور عزيز! من به شما حق می دهم که وقتی نوشتم آذريها از نژاد ترک نيستند بی تاب بشويد و با جسارت در برابر آن موضع بگيريد. گر چه دليلها بر ترک بودن يا نبودن آذريها به هم سنگی می رسد و هيچ کدام بر ديگری نمی چربد. من از آن نوشته ام به اين پی بردم که مسائل نژادی و اسطوره ای و باورهای مردم در اين خصوص بسيار حساس است. لطفا شما هم به حساسيت ديگران توجه داشته باشيد. ببينيد اين جنگ های زرگری مال ديروز است
امروز علم ژنتيک به آن اندازه پيشرفت کرده است که با يک آزمايش ساده دی ان ای بسياری از سئوالهای از اين قبيل را پاسخ بدهد. اين که تيپولوژی تا چه اندازه نشانگر شباهت نژادی است. سئوالی است که جوابش را متخصصين ژنتيک بايد بدهند نه من و شما. مثلا نمونه موشهای آزمايشگاهی نزديک ترين شباهت های ژنتيکی را با انسان دارند که هيچ شباهتی از لحاظ تيپ به آدم ندارند. يکی از دلايلی هم که موشها را برای آزمايش به کار می برند همين مساله هست. تئوری تيپولوژی شما مبتنی بر هيچ پايه علمی نيست. اگر هم باشد اسطوره ها و باورهای هر ملت يکی از نشانه های غرور آنهاست. همان طور که رستم در ايران و هرکولوس در غرب است که شايد هيچ کدام وجود خارجی به اين صورت نداشته اند. منتظر نوشته های زيباتری از شما هستم. ضمنا بر خلاف شما به لينکتان مثبت دادم چون به هر حال از نظر من ارزش خواندن و بحث کردن دارد
**********
سالور
نازی جان!اطلاق نام مجعول آذری به ترکهای ايران درست نيست. در هيچ کتاب تاريخی نوشته نشده که قوم، گروه، ملت و يا جامعه‌ای به نام آذری در دنيا وجود دارد. لفظ آذری توسط کسانی ايجاد شده که مخالف بقای زبان ترکی در ايران هستند و ميخواهند زبان فارسی را جايگزين کنند. و در راستای اين نيت شوم از اسطوره‌سازی و تئوری نژاد موهوم آريا استفاده ميکنند. از هر فرد عادی ترک در ايران سؤال بفرماييد خود را ترک و زبانش را ترکی معرفی خواهد کرد نه آذری
من تئوری تيپولوژی مطرح نکردم. من در مورد عدم انطباق تيپولوژيک/نژادی اقوام فارسي‌زبان با نژاد موهوم آريايی(که گويا سفيد است و زيبا و رشيد و باهوش)چند تا مثال اوردم. اينها تئوری نيست. هر کسی ميتواند در برابر آيينه بايستد و تيپولوژی خود را مشاهده کند . باز هم تکرار ميکنم: سه تا نژاد بيشتر توى دنيا نداشته و نداريم. سفيد و زرد و سياه. ترک، کرد، فارس، لر، عرب، مازندراني، گيلک، تالش، گالش، تات، ترکمن و ... نشاندهنده گروههای زبانی هستند نه نژادی. من با شما شرط ميبندم در تمامی اين ملتها و يا اقوامی که نام بردم(ترک، کرد، فارس، لر، عرب، مازندراني، گيلک، تالش، گالش، تات، ترکمن) از لحاظ نژادی(تيپولوژيها)ی مختلفی خواهيد يافت. قصد من خدای ناکرده توهين به سيه‌چرده‌ها، چشم باداميها، دراويدي‌ها و ... نيست. به نظر بنده ترکهای شمال خراسان و آذربايجان(منطقه زيست به هم پيوسته ترکهای شمال غربی ايران) و ترکهای جنوب و مرکز ايران(قشقايی و خمسه و آغاجری و افشار و...) همان اندازه ترک/تورانی هستند، که فارسهای ايران فارس/آريايی. ترک و فارس و آريايی و تورانی نام نژاد نيست. نام ملت و قوم و خلق و گروه ميتواند باشد
رستم حماسه قدرت و مردانگی فارسها، کوراوغلی حماسه ترکها، پلنگينه‌پوش حماسه گرجيها است. "اصلی-کرم " همانقدر برای ترکها عزيز است که "ويس و رامين" برای فارسها و مم و زين برای کردها. من داستانهای شاهنامه را به همان اندازه دوست دارم که داستان "رومولوس و رموس" روم باستان را. ولی تعصب را بايد کنار بگذاريم. هيچ حماسه‌ای در دنيا به مرا به اندازه کوراوغلو تحت تأثير قرار نميدهد. ميدانيد چرا؟ زيرا من يک ترک هستم و کوراوغلو يک حماسه تمام عيار ترکی است. در زبان ترکی سبيل مردانگی لوطيها را به سبيل کوراوغلو تشبيه ميکنند. هيچ اثر موسيقی را به اندازه "اوورتور اپرای کوراوغلو" دوست ندارم، چرا که حاجيبيگوف اين اثر را با الهام از ساز آشيقها و نی چوپانهای ترک آذربايجان آفريده است. اينجا ايران است. من از شما انتظار ندارم از رسمی شدن زبان ترکی و حق تحصيل به زبان مادری ملل و اقوام غير فارس حمايت کنيد. من از شما انتظار ندارم از دده قورقود و کوراوغلو و اصلی کرم و فضولی و نسيمی و يونس امره و سلطان ولد(پسر مولانا) و حسن‌اوغلوی اسفراينی(شاعر ترک قرن 13) و اميرعليشير نوايی و شهريار و قوسی تبريزی و نباتی قرجه داغی لذت ببريد
انتظار بنده از دوستان غيرترک اين است که اندکی دموکراتيک و مدرن فکر کنيد. از وقايع عراق عبرت بگيريد. صدام آنقدر به کردها فشار آورد که به متحد تمام عيار آمريکا در عراق و منطقه تبديل شدند آمريکا آمد و کردی زبان رسمی عراق شد (از اين به بعد در برنامه‌های تلويزيونی راجع به عراق دقيق شويد، تابلوها و همه چيز دوزبانه است، کردی و عربی). کردها خودمختار شدند و امروز-فردا اعلام استقلال خواهند کرد. من از رسمی شدن زبان کردی در عراق 100% حمايت ميکنم. ولی به نظر شما آيا آمريکا به عراق آمد که حقوق فرهنگی وسياسی به کردها بدهد؟؟؟
**********
خسرو خطاب به شمن
چه ربطی دارد؟ آقای شمن اتفاقا هويت حضرت عالی مال همان دوران است، وگرنه الان مثل مردم سوريه عرب بودی و تصور اينکه گذشتگان جنابعالی چه خدمتی به هرم پيشرفت آدميزاد کرده اند برايت مقدور نبود. شما با بی اطلاعی از تاريخ و تاييد نظرات اشتباه بقيه دو چيز را باعث می شوی: تکرار گذشته و بی ارزش کردن زحمت گذشتگان و چسباندنش به بيگانگان
**********
شمن به خسرو
مگر من نسبت به کسی که در سوريه عرب هست برتری ذاتي‌ای دارم؟ با اين تفسير شما مي‌شه گفت هويت ما از ميمون‌هايی که چند صد هزار سال پيش روی درخت‌ها زندگی مي‌کرده‌اند تشکيل شده و از اون هم بالاتر، تمام هويت من تشکيل شده از اون چند سلولي‌هايی که چند ميليون سال پيش کف درياها زندگی مي‌کردند! چی مي‌گی آقا! هويت من از اعمال و رفتار خودم شکل مي‌گيره نه نسل‌های گذشته‌ی من و مردمی که هزاران سال قبل در جايی که الان من در اون هستم زندگی مي‌کرده‌اند. طرز فکر شما به فاشيسم ختم مي‌شه. مواظب باشيد
**********
رضا
آرکاداش ا يسان(به ترکی ی ا ستانبولی خطابت کردم که َحظ کُنی)بيش ا ز 800 سال ِ پيش مرحوم ِ مولانا جلال ا لدين رومی(متولّد ِ بلخ) ا ين شعر را سروده که: ا ز نزاع ِ تُرک و رومی و عَرب– حل نشد اِ شکا ل ِ ا نگور و َعنب– ا ختلاف ِ خلق ا ز نام ا وفتاد–چون به معنی رفت، آرام ا وفتاد.آ ن زمان هم گويااختلافاتی نظير ا ين گونه که امروز هم وجود دارد ، بوده، و اين سان که شما بادش ميدی هم حلّا ل ِ مشکلی نخواهی (د) بود ، کله ی ا نسان هم از اين رو گرد است که بتواند ا نديشه هايش را دائمن بچرخاند و با ز ا نديشی کُند، راه ِ بهتر اين که با دست در دست نهادن همه ی مردم ا يرا ن می توان ا ز چنگال ِ عفريت های ِ زمان و خوره های جهانی رها شد نه اين که با آنان هم سو و هم آواز شد، بچرخا ن و باز ا نديشی کُن، در آخر اين که تو همان گونه که هستی باش، فقط ا نسان بوده در درجه ی ا وّل ا هميّت قرار دارد نه آريائی و نه تورانی و عرب و الخ
**********
واسرمن
از ايران و از ترک و از تازيان / نژادى پديد آيد اندر ميان / نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام / به کوشش ز هرگونه سازند دام / زيان کسان از پى سود خويش / بجويند و دين اندر آرند پيش
**********
تولتک
به نظر من تمام اقوام ساکن ايران اين حق را دارند که به زبان و فرهنگ خودشان صحبت کنند يا تحصيل نمايند

در ضمن چيزی به اسم قوم فارس اصلا وجود ندارد. به نظرم اين يک اصطلاح وارداتی ست برای اختلاف افکنی بين ايرانيان. اقوام ايرانی هزاران سال است که با هم زندگی می کنند ودر هم عجين شده اند. اگر مبارزات مردم تبريز نبود، شايد مشروطه هرگز به ثمر نمی رسيد. وقتی که عثمانی ها به ايران حمله کردند- اگه اشتباه نکنم در زمان شاه طهماسب - و تبريز را تصرف کردند، کسی برايشان فرش قرمز پهن نکرد. برعکس مردم تبريز عليه ينی چری های عثمانی قيام کردند و هزاران تن از آنها قتل عام شدند. وقتی هم که لشکر ايران همان موقع با قوای عثمانی وارد جنگ شد، ترکيبی بود از تمام اقوام ايرانی. موقعی که لشکر ايران به خاطر نداشتن سلاح گرم مجبور به عقب نشينی شد، بنا به قرعه کشی که انجام گرفت، سربازان لرستانی می بايست جلوی عثمانی ها را بگيرند تا بقيه لشکر بتواند عقب برود. همه ی فوج لرستانی ها بدون استثنا کشته شدند. منظورم از اين مثال اين است که اقوام ايرانی همواره در کنار هم بوده اند وبا هم از سرزمينشان دفاع کرده اند. به نظر من بحث جداسازی يک تفکر مدرن وارداتی ست و در يک ايران دموکراتيک شانسی برای ابراز وجود نخواهد داشت
***
خسرو
در تاريخ مدرسه شما فراموش کردند بگويند تهران را چه کسانی فتح کردند؟
**********
استاردوست
اتفاقا اينکه هر قومی بياد زبان و رسوم خودش رو حفظ کنه خيلی خوبه ولی وقتی از چرنديات گروهک تجزيه طلب تقليد کنی خوب همه ميزنن تو سرت.. در قرن بيست و يکم هيچ آدم عاقلی نميگه که اين نژاد از اون برتره يا برای اثبات خود نبايد ديگری را کوبيد ، عقده ای بازی رو بزار کنار، اگر هم تبعيض ميشه اين راه مبارزه نيست
**********
گيل ماز
در تاريخ 24 بهمن ماه 1287 گروههاى مجاهد گيلان در رشت به هم پيوستند . يك هفته بعد حكومت رشت به دست اين گروه مسلح افتاد و, آقا بالاخان , حاكم رشت و تنى چند از مقامات دولتى توسط اين گروه كشته شدند. مجاهدان گيلان از محمد ولى خان تنكابنى دعوت كردند كه رياست جنبش را به دست گيرد . وى پذيرفت و وارد رشت شد . مجاهدين سپس به سوى قزوين به حركت در آمدند و در پى يك زد و خورد شديد شهر را تصرف و قاسم خان فرمانده پادگان شهر كه دستور مقاومت داده بود اعدام شد. مجاهدان گيلان سپس رهسپار تهران شدند و در تاريخ 22 تير 1288(24 جمادى الآخر 1327) پس از يك دوره مبارزات مسلحانه, مشروطه خواهان بر تهران چيره مى شوند و دوران سلطنت استبدادى محمد عليشاه پايان مى يابد

http://www.shomaliha.com/aria2.html


حماسه داد
ف.م. جوانشیر
 

 باز انتشار اثر ارزشمند زنده یاد جوانشیر "حماسه داد" را از این شماره در راه توده می خوانید. او دیگر نیست. به جمع اعدامیان قتل عام سال 1376 پیوسته و در یکی از گودال های خاوران به خاک ایران سپرده شده است. دوباره خوانی و سه باره خوانی "حماسه داد" او، امروز نیز همانقدر تازه است که دیروز. هر جا  پیشوائی هست، حماسه داد نیز هست و هر جا سلطنت و حکومتی خودکامه بر سر کار است، جوانشیر زنده است. دوباره حماسه داد که در سال های نخست پس از انقلاب 57 درایران انتشار یافت، امروز که خودکامگی در جمهوری اسلامی جای پای خود را محکم کرده و "ولایت" به نوعی سلطنت انجامیده است، همچنان تازه است. نگاه علمی جوانشیر به حماسه داد، همانگونه تا کنون در چندین نوبت در راه توده روی آن تاکید کرده ایم، نگاهی است بدیع و بی سابقه. به همین دلیل حماسه داد او که فریاد فردوسی است علیه بیداد زمانه هنوز "دُردانه" تحقیقاتی است که تاکنون روی شاهنامه انجام شده است. آغاز انتشار این کتاب را با مقدمه مولف می خوانید:
 

یاد آوری موُلف
در آخرین سال های سلطنت شوم محمدرضا شاه تبلیغات وسیع و تهوع آور درباری می کوشید تا نظام خودکامه «شاهنشاهی» دست نشانده اجانب را آیتی از تجلی روح و اندیشه ایرانی جلوه دهد. دراین تبلیغات جای بزرگی به تحریف شاهنامه فردوسی داده می شد و مبلغین درباری، چپ و راست بدان استناد می کردند. اوج این موج سرسام آورتبلیغاتی مراسم زشتی بود که به نام «جشن های دوهزارو پانصدمین سال شاهنشاهی» برگزار شد. این نوشته همان وقت به قصد پاسخگوئی به جنجال درباریان و بازیافت شاهنامه تدارک شد، ولی متاسفانه کار روزمره و وظایف عاجل تر امکان نداد به موقع تکمیل شده، به چاپ سپرده شود.
امروزکه انقلاب بساط سلطنت شوم پهلوی و هرگونه سلطنتی را بر انداخته و مردم ایران با قیام تاریخی خود قلم بطلان برهر گونه تبلیغات شاه پرستانه کشیده اند، مطالب این نوشته- از نظر مقابله با تبلیغات درباری- کهنه شده است. ولی یک نظر به نوشته ها و گفته های پس ازانقلاب نشان می دهد که اصل مطلب این کتاب متاسفانه هنوز مسئله روزاست. هنوز بسیارند کسانی که شاهنامه را واقعا هم اثری درخدمت شاهان می دانند و به علت مخالفت با نظام «شاهنشاهی» نسبت به این اثربزرگ فرهنگی نیزکم توجهی می کنند.
بنابراین شناختن و شناساندن شاهنامه، ازنظر آشنا کردن مردم با فرهنگ غنی گذشته ایران کسب اهمیت می کند.
اگرفرصتی بود شاید می توانستم دراین نوشته دستی ببرم و آن را بیشتر با نیاز زمان منطبق کنم، اما چنین فرصتی نیست. بعلاوه به دو دلیل وارد کردن تغییر را ضرورندیدم. یکی این که بهتر است نوشته همان روحی را که در زمان نبرد مردم ما با رژیم سلطنتی داشت، حفظ کند. دیگراین که مسائل مشخص مربوط به زمان پهلوی بیشتر در فصل اول منعکس شده و بقیه بخش ها کلی تراست.

- اسکندر و اعراب فاتحان ایرانی که پیش از حمله پاشیده بود! 

- پس از هزار سال گذشته خویش را باید بازخوانی کنیم!

- نابخردان حاکم در ج. ا. فرصت شناخت فردوسی را هم بخود ندادند!

ـ شاهنامه نه داستانی ملی، که حماسه ای انسانی است!

ـ نبرد 2500 ساله میان استبداد و قیام

ـ رنجنامه تاریخی بوذرجمهرها در ایران 

 

ـ نبرد در شاهنامه میان توانگران و غارت شدگان

ـ مردم و پهلوانان، شاهان و خودکامگان

ـ دادستان کهن شاه و خودکامگی ایرانی و آزادگی

ـ قیام رستم علیه "کاووس" شاه خودکامه جنگ دوست

ـ روحانیون شیعه تقیه کردند کاوه آهنگر قیام

ـ استقرار خودکامگی، بیداد از اینجا اوج گرفت

ـ شاه انتخاب مستقیم مردم تبدیل شد به انتصاب

ـ شاه و شاهنشهی خون دلی که فردوسی از بیداد شرح می دهد

ـ 50 شاه می آیند و می روند اما ایران و ایرانی می مانند

ـ داد یا بیداد؟ مسئله اصلی در شاهنامه فردوسی اینست!

ـ "داد" و"عدل" در سراسر شاهنامه

ـ تولد شاهنامه در کهکشان پرستاره نوزائی فرهنگی ایران

ـ شاهنامه و ایران، هر 20 سال یک جنبش مردمی

ـ فردوسی یگانه ای که حسابش از چاکران دربار جداست

ـ ابیات بی پدر و مادر بنام فردوسی به کام چاپلوسان

ـ "موسولینی اسلام" حکومت پیشوائی رضاخان

 

http://www.rahetudeh.com/rahetude/AsareBalini/hamsedad/html/aghaz-hamasedad.html


راه حلی واقع بینانه برای

مسائل قومی- ملی و زبانی در ایران
 

فریدون بابائی


در ایران، در عرض قرنهای متمادی زندگی مشترک، ملیتها و اقوام ساکن، ملت بزرگ یا جامع ایران را تشکیل داده اند. من به آسانی میتوانم قبول کنم که هم هویت آذربایجانی دارم و هم هویت ایرانی. هم جزوی از خلق آذربایجان هستم و هم شهروندی از ملت ایران ...

 

اخبار روز
دوشنبه  ٨ خرداد ۱٣٨۵ -  ۲۹ می ۲۰۰۶

 

توضیح: در سال ۲۰۰۵ ، در جلسه های ماهانه گروه مطالعات تاریخ معاصر ایران- مونترآل،   درباره تحول تاریخی مسائل قومی- ملی و زبانی در ایران مطالعه و بحث صورت گرفت. در زیر خلاصه ای از این مطالعه و پیشنهاد راه حلی برپایه این بررسی را ملاحظه میکنید.
 
• تحول قومی- ملی و زبانی در جهان
طبق اطلاعات کنونی، مبدأهمه اقوام وملتهای ساکن دنیا، مهاجرین آفریقائی میباشند. این مهاجرین در طول هزاره و قرن ها در مکانهائی مسکن گزیده و مبدأ کوچهای دیگری شده و در دنیا پراکنده گردیده اند قبیله ها،. اقوام، خلقها و ملتها، پس از استقرار طولانی و زندگی مشترک مهاجرین در یک سرزمین، بوجود آمده و در شرایط مخصوص، برخی از اقوام، خلقها و ملتها موفق به تشکیل دولت خود مختار و یا دولت ملی (اتاناسیون) خود شده اند. و برخی دیگر هنوز هم بطور اختیاری یا اجباری در داخل دولتهای مزبور زندگی میکنند.
زبانهای رایج کنونی نیز از یک و یا از چند خانواده بزرگ زبانی می باشند. از تحول و تغییر و رشد این زبانهای مادر، در شرایط متنوع جغرافیائی و تاریخی، گویشها و نیمه زبانها و زبانهای مشخص معاصر بوجود آمده اند.
 
• تحول قومی- ملی و زبانی در ایران
نگاهی به تاریخ شناخته شده تحولات قومی و زبانی در سرزمین ایران نشان میدهد که ایران به ترتیب مسکن اقوام بومی آسیائی (مانند ایلامیها و....) اقوام مهاجر یا مهاجم هندواروپائی (اقوام ماد، پارس و پارت و....)، یونانی، عرب و ترک، در پنج هزاره گذشته بوده است. اقوام مهاجر مزبور ایران را مسکن خود گزیده و در طول تاریخ چند هزارساله، از آمیزش آنها، اقوام، خلقها (ملیتها) و ملت کنونی ایران بوجود آمده است.
زبانهای رایج در این سرزمین هم بموازات تحولات تاریخی، متنوع و متغیر بوده اند. در هر دوره ای یک یا چند زبان در ارتباطهای رسمی حکومتی یا ادبی بکار برده شده است. زبانهای ایلامی، پهلوی (فارسی باستانی)، یونانی، عربی، فارسی دری و ترکی مهمترین این زبانها میباشند.
آمار زبانهای رایج در ایران معاصر (۱) نشان میدهد که ایران یک کشور چند زبانی است. طبق این آمار، زبان مادری در حدود ۵۵% مردم ایران زبانهای شاخه ایرانی خانواده هندواروپائی (فارسی، کردی، بلوچی و گویشهای فارسی)، ۴۵%   زبانهای ترکی (آذربایجانی و ترکمن) و ۲% زبان عربی میباشد.
محل تمرکز عمده گروههای زبانی در ایران (۲) کانونهای سکونت اقوام و خلقهای مختلف در سرزمین ایران را نشان میدهد.
حکومت ایران در این چند هزاره در دست این اقوام رد و بدل شده است. اقوام مهاجر پس از قرنها زندگی در ایران   بتدریج با بومیان آمیزش کرده و اغلب با حفظ زبان و بخشی از فرهنگ خویش، ایرانی شده اند. تمرکز آنها در مناطقی و زندگی مشترک چند قرنی با هم آنها، پایه ایجاد خلقهای (ملیتها) متفاوت گردیده است. خلق های آذربایجان، کردستان و بلوچستان بدین طریق بوجود آمده اند. از طرف دیگر، آمیزش جسمی و فرهنگی بین اقوام بعلت ازدواجهای بین اقوام مختلف و پراکنده گی آنها بخصوص در شهرها، اغلب ایرانی ها را از نظر خونی و فرهنگی مخلوط کرده است. بهمین دلیل کمتر ملیتی میتواند ادعای "پاکی نژادی یا فرهنگی» را بکند.
بعلاوه بعلت این آمیزش و زندگی مشترک، زبان عده ای تغییر کرده است. در نتیجه اجداد برخی از ایرانیان فارس زبان امروزی از اقوام ترک یا عرب هستند و اجداد بخشی از آذربایجانیهای ترکزبان از اقوام فارس یا عرب .
دولت ملی مدرن ایران با انقلاب مشروطیت بوجود آمده است. این دولت در اوایل، یک حکومت غیرمتمرکز و بشکل ایالات و ولایتهای اغلب با خصوصیات قومی- زبانی متفاوت بوده است. تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی انتخابی، طبق قانون اساسی مشروطیت، برای شکل دادن این حکومت غیر متمرکز (یا فدرالیسم ایرانی)، درنظر گرفته شده بود.
با سرکار آمدن سلسله پهلوی، سیاست استبدادی تمرکزگرا، برپایه یک کشور و یک ملت واحد با یک زبان رسمی (فارسی)، به همه مردم ایران تحمیل میشود. استانها با حدود غیرقومی جایگزین ایالتها و ولایتهای سابق میشوند. انجمنهای ایالتی و ولایتی از بین میروند و یا تشکیل نمیشوند. تحصیل و تدریس اجباری بزبان فارسی، و ممنوع شدن استعمال و تدریس و انتشارات بزبانهای مادری دیگر ساکنان سرزمین ایران، مانع رشد طبیعی این زبانها شده و ستم فرهنگی کنونی در ایران را ایجاد میکنند. این ستم فرهنگی همراه با تبعیض های اقتصادی و دینی در نواحی غیرفارس زبان باعث رشد احساسات ضد حکومت مرکزی و ضد زبان فارسی و گاهی ضد ایرانی میشود.
از سوی دیگر، این ستم فرهنگی بخصوص زبانی، یک ملت ایران تک زبانی بوجود نیاورده اما پایه نارضایتی و ستمدیدگی میلیونها ایرانی غیرفارس زبان میگردد. در نتیجه این سیاست، آذربایجانیها که حد اقل یک سوم ساکنان ایران را تشکیل میدهند، از آموختن زبان مادری یا پدری خود محروم میشوند. میتوان ادعا کرد که حکومت ضد دموکراتیک تمرکزگرا، عدم شناسائی و احترام بحقوق اقوام و خلقها یا ملیتهای تشکیل دهنده ایران معاصر و ستمهای فرهنگی، دینی و اقتصادی مداوم، بحران ملی- قومی و زبانی کنونی را بوجود آورده است. بحرانی که استقرار نظام دموکراتیک واقعی و اتحاد نیروهای دموکراتیک در ایران را مشکل میسازد.
این بحران در شرایط ملی، منطقه ای و بین الملی کنونی اگر راه حل دموکراتیک و عادلانه و واقع بینانه ای را پیدا نکند   منجر به شورشها و جنگهای داخلی، دخالت کشورهای خارجی مخالف ایران، استمرار نظام استبدادی و تجزیه احتمالی کشور ایران خواهدشد.
 
• راه حل ها برای بحران قومی- ملی و زبانی
بررسی و در نظر گرفتن این واقعیات تاریخی و معاصر ما را در شناسائی ایران کنونی و در جستجوی راه حلهای مناسب
برای مسائل قومی- ملی و زبانی ایران، کمک میکند. بطور خلاصه، نیروهای سیاسی چند راه حل زیر را پیشنهاد میکنند.
۱- آنهائی که معتقد به وجود ملیتهای غیرفارسی زبان و ستم فرهنگی مضاعف در سرزمین ایران نیستند و یا میخواهند یک ملت واحد با یک زبان رایج، با تحلیل تدریجی اقوام و ملیتهای موجود، بوجود بیاورند، راضی بوضع موجود بوده و تغییرات مهم دراین مورد را مضر به وحدت و تمامیت ایران میدانند.
۲- گروهی از ملیتهای غیرفارس زبان، در مقابل انکار وجودشان و یا حقوق برابر ملیتهای مختلف ایران، بوسیله حکومتها و نیروها و احزاب سیاسی سرتاسری ایران، تنها راه حل ممکن و عادلانه را در استقلال ملیتها یا ملتهای خود می بینند.
٣- برخی بدون قبول وجود ملیتهای مختلف و یا ستم ملی- قومی در ایران، احترام به فرهنگ و زبانهای اقوام تشکیل دهنده ایران را پیشنهاد میکنند به شرطی که زبان فارسی زبان رسمی اداری و آموزشی اجباری در سرتاسر ایران بماند. بخشی از این گروه با ایجاد نظام فدرالی دموکراتیک غیرقومی نیز موافق میباشند.
۴- گروهی قبول دارند که ایران یک کشور چند زبانی و چند ملیتی است. و ستم قومی- ملی، دینی و زبانی در ایران وجود دارد. آنها راه حل عادلانه و دموکراتیک در کادر سرحدات ایران را ممکن دانسته و.لازمه این راه حل را استقرار یک نظام مردمسالار فدرال در ایران وشناسائی حقوق برابرخلقها یا ملیتهای ساکن میدانند.
من که خودم را جزوی از خلق (ملیت) آذربایجان و ملت ایران میدانم موافق این آخرین راه حل هستم و در زیر طرح نسبتا جامعی را برای حل مسائل ملی- زبانی در ایران، برای بحث، پیشنهاد میکنم.
 
• مقدمه
دو سال پیش برای اولین همایش اتحاد جمهوریخواهان ایران دو طرح در باره مسائل ملی و قومی پیشنهاد شد و من بر پایه آنها با تغییراتی طرح سومی را تنظیم کرده و پیشنهاد نمودم که در سایت جمهوری و تریبون انتشار یافت (٣-۶). اما این طرح در همایش مورد بحث قرار داده نشد.
طرح اول از شناسائی صریح وجود خلق یا ملیت های متعدد در ایران خودداری کرده و تحت اسم مبهم اقوام و اقلینهای زبانی- فرهنگی به آن اشاره میکند. این طرح از ستم مضاعف به ملیتهای غیرفارس ایران در رژیم استبدادی پهلوی   حرفی نمیزند.
در این طرح راه حلهائی برای اصلاح مسئله ملی- زبانی بطور مبهم ذکر شده اند با در نظر گرفتن ابهامهای مذکور، امکان دارد که بازهم حل دموکراتیک مسائل ملی – زبانی در ایران با این طرح سالها بعقب افتد. در حالیکه در شرایط کنونی منطقه و ایران باید بطور روشن و قاطع در این باره اعلام نظر کرد و   برای اقدامات ضروری زمان بندی نمود.
 
طرح دوم بطور روشن و قاطع واقعیت ایران امروز بعنوان کشور کثیرالمله را اعلام میکند. اما احتراز از شناسائی ملت ایران بعنوان ملتی تشکیل شده از ملیتها و اقوام متعدد را می نماید. بنظر من در ایران، در عرض قرنهای متمادی زندگی مشترک، ملیتها و اقوام ساکن، ملت بزرگ یا جامع ایران را تشکیل داده اند. من به آسانی میتوانم قبول کنم که هم هویت آذربایجانی دارم و هم هویت ایرانی. هم جزوی از خلق آذربایجان هستم و هم شهروندی از ملت ایران. و فکر میکنم که هنوز هم اکثریت آذربایجانیهای ایران این برداشت را دارند.
 
هر دو طرح فوق درباره راه حل مسئله تجزیه و تقسیم خلق یا اقوام آذری، کرد، بلوچ و عرب ایران بین کشورهای مجاور (جمهوری آذربایجان، ترکیه، عراق، پاکستان و افغانستان) سکوت کرده و راه حلی پیشنهاد نمیکنند.
 
ضروری است که قبل از ارائه طرح سوم پیشنهادی ام توضیحی در باره اصطلاحات ملت، خلق، ملیت و قوم بدهم چون در این موضوع ابهام ها زیادند و احتیاج به مطالعه و روشنگری کارشناسان جامعه شناس را داریم. علت اصلی این ابهام و اختلافات عدم تعریف و یا توافق درباره کلمه بخصوص برای مردم یک ناحیه که همه عوامل تشکیل دهنده یک ملت باستثنای دولت ملی مستقل یا دولت خود مختار را دارند میباشد. این ملتهای بالقوه یا در حال تکوین را عده ای قوم، عده ای ملیت، عده ای خلق و برخی ملت می نامند.
شخصأ فکر میکنم که کلمه ملت (ناسیون) را بهتر است برای مردمی بکار ببریم که در جریان تاریخ مشترک خود دولت ملی یا دولت خود مختار خود را تشکیل داده اند و در سرزمین مشترکی زندگی میکنند. این ملت ممکن است که از یک یا چند خلق یا قوم تشکیل شده باشد (مثل ملت آلمان، ملت ایران و ملت هند).
کلمه خلق (پپل) را برای مردمی بکار ببریم که زبان، فرهنگ، تاریخ و سرزمین مشترک دارند ولی هنوز دولت ملی یا دولت خود مختار خود را   تشکیل نداده اند (مانند مردم آذربایجان و کردستان ایران).
کلمه ملیت (یا ناسیونالیته) را عده ای بعنوان معادل خلق بکار میبرند. من اصطلاح خلق را به ملیت ترجیح میدهم. چون ملیت گاهی معنی تابعیت را هم دارد.
کلمه قوم (اتنی) از اصطلاحات خیلی مبهم در این باره میباشد. برای عده ای قوم شاخه ای هم تبار و همزبان یا هم گویش از یک ملت یا خلق و برای عده ای دیگر معادل خلق یا ملیت می باشد.
در زیر این طرح پیشنهادی به همایش جمهوریخواهان را، با تغییراتی از جمله اضافه کردن بند ۷ و تلفیق نکات فوق، ملاحظه میکنید:
 
• طرح سوم: راه حل دموکراتیک، عادلانه، مسالمت آمیز و واقع بینانه برای بحران قومی-ملی و زبانی در ایران
۱. ایران کشور همه خلق ها (ملیت ها) و اقوام و اقلیت های   زبانی – فرهنگی ساکن آنست. هیچ یک از این همبودی های ملیتی و قومی- زبانی، امتیاز و برتری بر دیگران ندارد و همگان باید از حقوق برابر برخوردار باشند. مظاهر هویت ملی و قومی را باید محترم شمرد و مورد حمایت قانون   قرار داد و راه رشد و شکوفایی آنها را فراهم ساخت.
 
۲. ملت ایران از اتحاد و همبستگی خلقها (ملیت ها) و اقوام ساکن سرزمین ایران، با هویتهای ملی و قومی مشخص، در جریان زندگی مشترک تاریخی، بوجود آمده است. تعلق به کشور و ملت ایران ناقض هویت ملی یا قومی مردم تشکیل دهنده   آن نیست. ملیتها (خلق ها) و اقوام تشکیل دهنده ی ملت ایران، از یک هویت مشخصی برخوردارند که در زبان و گویش ها، در آداب و رسوم ومذهب، در فرهنگ و هنر قومی و محلی آن ها متبلور است. از سوی دیگر، این ملیتها و اقوام ایرانی اند و بخش های بهم پیوسته ملت ایران را تشکیل می دهند.
 
٣. در طی ٨۰ سال گذشته اصل ناظر بر روابط ملیتها، اقوام و اقلیتهای ایرانی، بر مبنای برابری حقوقی در کلیه عرصه ها نبوده است و امکانات متعلق به همه ایرانیان نیز به تساوی میان همه بخشهای کشور تقسیم نشده است. نتیجه این سیاستها جلوگیری از رشد اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی عادلانه همهء ملیتها و مناطق تشکیل دهنده ایران بوده است. با در نظر گرفتن آنچه در سده گذشته به ملیتهای غیر فارس و برخی از مناطق کشورمان گذشته، ما خواهان اقدام در راستای تحقق مظاهر و شاخص های هویت مشخص ملیتها و اقوام ایرانی هستیم. و هرگونه تلاش و پافشاری بر عدم اجرای چنین سیاستی را در کشوری با بافت ملی و   قومی گوناگون، نه تنها مغایر با منشور جهانی حقوق بشر، بلکه در موقعیت جغرافیای سیاسی ایران در منطقه، برای وحدت ملی ایرانیان، زیانبار می دانیم. جامعه دموکراتیک و پلورالیستی مطلوب ما، نه تنها باید هویت ملی قومی، فرهنگی، زبان و دینی و دیگر شاخص های آن را حفظ کند، بلکه باید شرایط لازم را برای بروز آزادانه و رشد و پرورش آنها فراهم آورد.
   
۴. زبان فارسی   به عنوان زبان ارتباطی مشترک همه ایرانیان ضروری است که در سرتاسر ایران تدریس شود اما زبان مشترک به معنی تک زبانی نیست. ما خواستار رفع هر گونه تبعیض از ملیتها و اقوام ساکن ایرانیم. ما خواهان آنیم که زبان مادری هر کدام از خلقها یا ملیتهای ساکن ایران در سرزمینهای ویژه و درنواحی که اکثریت دارند بعنوان زبان تحصیلی و اداری رسمیت یابد. بنظر ما احترام به زبانهای مادری ملیتهای ایرانی از مبانی منشور جهانی حقوق بشر بوده و پیکار در راه تحقق آن وظیفه ما و در شمار خواسته های مهم دموکراتیک جمهوریخواهان است.
لازمه این احترام و پذیرش حقوق برابر ملیتهای تشکیل دهنده ایران، تدریس این زبانها در دبیرستانها میباشد. بطوریکه همه دانش آموزان خلقهای غیرفارس زبان بتوانند هم زبان مادری، هم زبان فارسی و   دانش آموزان فارسی زبان یکی از زبانهای خلقهای غیرفارس ایران (ترکی، کردی، بلوچی و عربی) را یاد بگیرند.
۵. ما جمهوریخواهان که از میان خلقها (ملیتها) و اقوام گوناگون ایران بر خواسته ایم، برآنیم که سود ملت ایران و ملیتهای ایرانی و میهن مان در تفرقه و جدائی ما از یکدیگر نیست بلکه در یگانگی و هم بستگی ما است یکی از شروط مهم این یگانگی و همبستگی سراسری وحدت سیاسی کشور اعتقاد به برابری حقوقی همه ایرانیان و اجتناب از ملت پرستی افراطی است و هر نوع ایدیولوژی ناسیونالیستی افراطی را که خصومت میان ملت ها و نیز در میان ملیتها و اقوام تشکیل دهنده   ملت ایران را دامن بزند، محکوم می کنیم.   زیرا این سیاست ها بیگانه با اندیشه و آرمان های انسان دوستانه ی ما بوده و نتایج وخیمی برای همه ساکنان ایران و منطقه دارند.
 
۶. گذار از نظام استبدادی ریشه دار کنونی به سوی جامعه ای آزاد و دموکراتیک که در آن شهروندان آگاه، امور خود و کشور را   بدست گرفته باشند، یک باره امکان پذیر نیست و زمان می خواهد. لذا در گذار از رژیم به غایت متمرکز کنونی برای تحقق   یک دمکراسی مبتنی بر ساختاری غیرمتمرکز و تامین مشارکت مردم در امور خود، باید کارشناسانه عمل کرد و گام به گام   با در نظر گرفتن آرای مردم پیش رفت.
سازماندهی حکومت و ساختار قدرت در نظام سیاسی کشور باید به نحوی باشد که نه تنها ملیتها و اقلیتهای ساکن مناطق گوناگون، بلکه اهالی استانهای دیگر بتوانند در آنچه به سرنوشت مستقیم آنها مربوط می شود بطور موثر و فعال دخالت کنند. در این چهارچوب حق تصمیم گیری درباره مسائل هرمنطقه برای مردم آن محفوظ است.
سیاست عدم تمرکز گسترده در هر شکل آن باید متضمن واگذاری امور هر منطقه به خود آن منطقه باشد. به عبارت دیگر جز در امور مربوطه به دفاع ملی، سیاست خارجی، منابع و موسسات اقتصادی متعلق به همه مردم، سیاست پولی و بانک مرکزی، و سایر امور مورد قبول ملیتهای ایرانی، ارگانهای برگزیده در سطح محلی از اختیارات کامل برخوردارند و امور منطقه تحت نظر خود را اداره میکنند. شکل اعمال این عدم تمرکز یا نظام فدرال را قانون اساسی جمهوری ایران تعیین خواهد کرد.
 
۷. بعضی از خلقها (ملیتها) و اقوام ساکن ایران و منطقه، بعلل تاریخی، بچند بخش تجزیه شده و در کشورهای مستقل مجاور هم زندگی میکنند (مثل کردها).مرزهای کنونی و نظامهای تمرکزگرای استبدادی این کشورها اجازه ارتباط و همکاریهای محلی آزادانه به آنها را نمیدهد. اصل احترام به تمامیت ارضی کشورهای مستقل عضو سازمان ملل متحد مانعی قانونی برای اتحاد این خلقها باهم در یکی از این کشورهای شناخته شده و یا برای استقلال آنها است. در نتیجه تنها راه حل واقع بینانه، دموکراتیک و مسالمت آمیز برای رفع این موانع ایجاد نظامهای دموکراتیک و فدرال در این کشورها و تشکیل یک اتحادیه کنفدرال بین این کشورهای مجاور و مستقل میباشد.در این صورت ارتباط آزاد بدون مانع مرزی بین خلقها یا ملیتهای پاره پاره شده منطقه بدون تغییر مرز های   کشورهای موجود بوجود میاید (۷).
جمهوری مردمسالار و فدرال ایران باید پیشنهاد تشکیل این اتحادیه ( مانند اتحادیه اروپا) را در منطقه به این کشورها و خلقها و ملل این کشورها بدهد تا با تشکیل آن در آینده موانع ارتباطات و همکاریهای ضروری همه خلقها و ملل منطقه از بین برود.
 
منابع
 
۱. آمارزبان های رایج در ایران. اتنولوگ کام ۱۹۹۷
۲. قومیت و قوم گرائی در ایران. محل تمرکز عمده گروه های زبانی در ایران. دکتر حمید احمدی
٣. طرح قطعنامه پیشنهادی گروه کار مسائل ملی. طرح اول: پیشنهاد کمال ارس، بابک امیر خسروی، حبیب برزین، نیره توحیدی، حسن شریعتمداری، رامین صفی زاده، اتابک فتح اله زاده.    سایت جمهوری.٣۰-۱۱-۲۰۰٣
۴- طرح قطعنامه پیشنهادی گروه کار مسائل ملی طرح دوم: پیشنهاد وهاب انصاری و سیروس مددی. سایت جمهوری.۲۰۰٣-۱۱-٣۰
۵- طرح سوم: پیشنهاد فریدون بابائی. نظریاتم درباره طرحهای پیشنهادی گروه کار مسائل ملی. سایت جمهوری.۶ -۱۲-۲۰۰٣
۶. نظریاتم درباره طرحهای پیشنهادی گروه کار مسائل ملی فریدون بابائی. سایت تریبون. ۲۰۰۴
۷. هویت آذربایجانی – ایرانی مردم آذربایجان ۴- راه حل عادلانه و واقع بینانانه برای مسئله آذربایجان ایران:
  نظام فدرال دموکراتیک در ایران و اتحادیه کنفدرال در منطقه.
  دکترفریدون بابائی. نشریه بازار مونترآل، کبک،کانادا فوریه ۱۹۹۷
 
ژانویه ۲۰۰۶ مونترآل، کبک، کانادا

 

منبع: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=3327

www.turkiran.com


www.turkiran.com