شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶ - ۶ اکتبر ۲۰۰۷
 

دیدار با یحیی صادق وزیری ؛ آخرین وزیر دادگستری ( کابینه شاهپور بختیار ) - 1

قاضی محمد تجزیه طلب نبود ،

انگلیسی ها او را کشتند نه قوام السلطنه !

عرفان قانعی فرد

 

يحيى صادق وزيرى - فرزند ميرزا محمود خان- در ۱۸ مهر ۱۲۹۰ ش، در محله خسروآباد سنندج متولد شد و دوران طفوليت و نوجوانى اش را در منطقه عمارت خسروآباد گذرانيد. و در سال ۱۳۰۶ وارد دبيرستان شد و به دليل حضور امين زاده كه از تهران به سنندج رفته بود، عضو تشكيلات پيشاهنگى شد و داوطلب انجام شعار گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك. در شهريور ۱۳۰۸ كه به دستور رضاخان پهلوى اول، معلمان محلى به شهر هاى ديگر از جمله همدان و كرمانشاه منتقل شده بودند، تنها دبيرستان شهر- در مقطع سوم دبيرستان- با نبود معلم و حضور تنها ۴ نفر دانش آموز در كلاس درس مواجه شد و به دستور رئيس فرهنگ ناحيه غرب، كلاس منحل شد چون مخارج آن كلاس بنابه برآورد او به ۱۵۰ تومان مى رسيد و مقرون به صرفه نبود... سرانجام پس از مدتى تعليق، تنها ۴ دانش آموز دبيرستان شاهپور سنندج، در روز هاى آخر اسفند ،۱۳۰۸ بنابه دستور اديب سلطانى، به همدان منتقل مى شوند و در روز ۱۳ فروردين ۱۳۰۹ با ماشين بارى از طريق كرمانشاه راهى آنجا و موفق به ادامه تحصيل مى شوند.سال هاى آخر دبيرستان را نيز در دبيرستان ثروت در نزديكى ميدان مخبرالدوله تهران مى گذراند. در سال ۱۳۱۳ به رغم ميل پدر كه خواهان ادامه تحصيل او در طبابت بود، خواهان رشته حقوق مى شود، اما طبق اساسنامه جديد دانشكده حقوق و علوم سياسى، فقط ديپلمه هاى دارالفنون را مى پذيرفتند، سرانجام او در مهر ماه ،۱۳۱۳ شاگرد دارالفنون مى شود- نصرالله فلسفى (معلم تاريخ)، جلال همايى (معلم ادبى)، فرامرزى (معلم عربى) و...- و پس از گذراندن امتحانات مربوطه وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران مى شود.
در درس فقه، با شريعت سنگلجى آشنا مى شود و در ايام دانشكده، پاى منبر او در مسجد مى نشيند. از استادان معروف صادق وزيرى در دانشكده حقوق مى توان به اين افراد اشاره كرد: سيد على شايگان، كريم سنجابى، حسن امامى، شيخ محمد بروجردى، تقى نصر، شيخ باقر حائرى، محمد مشكاة، متين دفترى و على حائرى.

در مهر سال ۱۳۱۶ پس از اتمام دوره ليسانس، وارد دانشكده افسرى مى شود. در سال ۱۳۱۷ كه محمدرضا پهلوى شاگرد سال دوم دانشكده افسرى بود و قره باغى و فر دوست هم سرگروهبان، در روز هاى مخصوصى همه سربازان سال اول، احتياطى و... را به كارهاى شاقى از جمله كلاغ پر و دوندگى زياد وامى داشتند. پس از فارغ التحصيلى از اين دانشكده به عنوان افسر ماليه، به هنگ ۲۸ پياده كردستان مى رود.در مهر ماه ۱۳۱۸ به تهران مى آيد و به وزارت دادگسترى جهت استخدام مراجعه مى كند. در اواخر آذر ماه با ابلاغ دادگسترى به عنوان داديار درجه دوم دادسراى تبريز منصوب مى شود، كه در واقع اولين حكم كارگزينى او است و تا سال ۱۳۲۰ كه در ۲۸ تير طبق دستور تلگرافى وزارت دادگسترى براى خدمت يك ماهه احتياط به كردستان مى رود، در تبريز مى ماند.
در اواسط آبان ،۱۳۲۰ به عنوان داديار دادسراى شهرستان به كرمانشاه منتقل مى شود. در آن زمان كلنل فليچر مسئول قرارگاه انگليسى ها در كرمانشاه از صادق وزيرى مى خواهد كه خلاف قانون شخص مورد نظر آنان را تعقيب و بازداشت كند. اما وى نمى پذيرد. فليچر در سال ۱۳۲۱ از طريق سفير به احمد قوام السلطنه اطلاع مى دهد و نخست وزير مى گويد: «دادستان داراى اختيار مطلق است و هر كارى بخواهد مى كند».

سرانجام فليچر مداخله مى كند و با صادق وزيرى در هنگام انتقالى به دادستانى سنندج، گفتگو مى كند، در آن ديدار صادق وزيرى دوباره حرف هايش را تكرار مى كند. «... قانون به من اجازه هر كارى را نمى دهد... انگليسى ها برخلاف روس ها خودشان اولين دموكراسى دنيا هستند. بنابراين احترام قانون ما را بايد داشته باشيد...» فليچر هم مى پذيرد كه نظر سياسى و يا هدف مخالفت با انگليس و طرفدارى از آلمان، در بين نبوده و فقط كار قضاوتش را انجام مى دهد. هرچند به او سفارش مى كند كه هيچ گاه در كردستان خدمت دولتى نكند، چون كسى قدرش را نمى داند! «پس صادق وزيرى به دادستانى كردستان منصوب مى شود، آن هم زمانى كه در كردستان حكومت نظامى تشكيل شده بود.» پس از آن در ارديبهشت ،۱۳۲۵ كه هنوز قوام السطنه نخست وزير ايران بود، داديار تهران و مامور بازرسى نخست وزيرى مى شود. در زمانى كه قرار است از طريق دادگسترى عليه آيت الله كاشانى اقدام شود پيرنيا به صادق وزيرى مى گويد كه نخست وزير به او گفته است كه قاضى محمد- رئيس حكومت كومله مهاباد - تلگرافى به قوام مخابره و شكايت كرده است كه يكى از لشكر ۵ كردستان برخلاف قرارداد منعقده بين ارتش ايران و حكومت كومله كردستان كه گويا در خرداد ماه بين سرلشكر رزم آرا- رئيس ستاد وقت- و قاضى محمد تنظيم و موافقت شده بود كه پادگان هاى نظامى و همين طور پادگان هاى نيرو هاى تحت فرمان حكومت كومله  كردستان در هر جا كه هستند، به جاى خود مستقر باشند و لشكر ۵ كردستان حق ندارد به پادگان هايى كه در نزديكى جبهه تماس با حكومت كومله كردستان هستند، تجهيزات جنگى و اسلحه و مهمات بفرستند و فقط فرستادن خواروبار و لوازم بهداشتى و البسه بلامانع است.

اما قاضى محمد تلگراف زده بود كه در زير بار هاى خواروبار در چندين كاميون بين سقز و بانه، ماموران كومله مقدارى اسلحه و مهمات جنگى را كشف كرده اند.نخست وزير از صادق وزيرى مى خواهد كه از طرف او به سقز برود و موضوع را رسيدگى و به او گزارش كند، اما صادق وزيرى به دليل بومى بودن، و مصلحت نبودن دخالت شخص او در اين جريان از قبول مسئوليت عذر مى خواهد و بعد از آن به ديدار رزم آرا مى رود.رزم آرا هم از او مى خواهد كه به اين ماموريت برود و مصالح مملكت را مدنظر داشته باشد. رزم آرا حرف قاضى محمد را درست مى داند، اما اظهار مى دارد كه مصلحت مملكت اين اقتضا را داشته است و دوباره به صادق وزيرى اصرار مى ورزد كه برود به منطقه و موضوع را به نحوى حل وفصل كند.صادق وزيرى به ناچار قبول مى كند كه در مسند قضاوت بين قاضى محمد و حكومت بنشيند و مطابق قانون به شكايت واصله رسيدگى كند.هنگام بازگشت به تهران و ارائه گزارش كار به پيرنيا، صادق وزيرى، به بازپرسى ديوان كيفرى منصوب مى شود. در اين موقع اللهيار صالح در كابينه قوام السلطنه وزير دادگسترى بود و نخست وزيرى در نامه اى از ماموريت او به سقز اظهار رضايت و قدردانى مى كند.

خود در این باره می گوید :  " عمده دلیل این همه کشاکش در کردستان در تمام طول این سالها ؛ عمده دلیل، خود ماموران انتظامی و اطلاعاتی بوده اند. آنها همیشه خواسته اند،کردستان را نا امن معرفی کنند. زمان رضاشاه،زمان محمدرضا شاه. حالا هم که وضع را می بینید... علت مشخص است. مسئولان کشور همیشه به فکر خودشان هستند. نه به فکر مردمند. نه به فکر کرد و نه به فکر منافع ملی ایران. خاطره ای دارم مربوط به سالهای پس از شهریور بیست. مملکت،همه جا دچار آشوب بود. ارتش از هم پاشیده بود. تصادفا در مرداد 1320 برای خدمت یک ماهه احتیاط،احظار شده بودم. من رفتم لشکر پنج کردستان، رفتم پیش فرمانده لشکر،گفتم تیمسار،من امروز خدمتم تمام شد. یک ماه مرخصی دارم که ده،پانزده روز آن در کردستان هستم. بعد می روم تهران و می آیم آذربایجان . شما آذربایجانی هستید،آنجا کاری دارید من انجام دهم؟ خندید و گفت ما هنوز در خدمت شما هستیم،کجا می خواهید بروید؟ شهریور بیست آمد. لشکر کردستان از هم پاشید . من شاهد بودم که چگونه ارتش انگلیس آمد و سنندج را اشغال کرد و فرمانده تیپ مریوان را با لباس کردی،دو نفر آوردند سنندج. او رفته بود و امنیت خواسته بو. او را فرستاده بودند سنندج. بعد از این ماجرا،محمد رشید بانه ای، بعد از حمله انگلیس و روس دوباره از عراق بازگشت و بانه را تصرف کرد. آنجا سربازخانه بانه ،هنگ 22 ، به هم خورده بود.  به تمام سربازها برای خرج سفر، یکی ده ریال آن روز پول داده بود.  من در همین زمان آمدم تهران. رفتم منزل سرهنگ آصف وزیری، که عمو زاده ام بود. آنجا از من پرسیدند کردستان چه خبر است؟ گفتم آرام،آرام است. گفت شنیدیم،مردم را سر می برند. گفتم نه،اشتباه است " ....

در ایام  تولد جمهوری مهاباد و حضور "قاضی محمد" صادق وزیری دادستان سنندج بود  و می افزاید : "  بله. من دادستان سنندج بودم. سنندج ما آرام بود. خوب به خاطر می آورم آن زمان را. قاضی محمد را در تبریز دیده بودم. محسن صدر قاضی هم اغلب در تبریز بود. با او هم آشنا بودم. بعد نماینده مهاباد شد در دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در تهران. در هزار و سیصد و بیست و پنج به تهران آمدم. جمهوری مهاباد هنوز برقرار بود. یک روز معاون وزارت دادگستی مرا احظار کرد گفت دولت قوام السلطنه تصویب نامه ای را صادر کرده که چون در برخی نقاط کشور بین مالک و زارع اختلاف پیدا شده شما را به عنوان دادیار تهران مامور خدمت در نخست وزیری می شوید و برای سرکشی به آن نقاط می روید. عامل و محرک این اختلاف هم تشکیلات کارگری و حزب توده بود. یک قاضی دادگستری،یک نماینده مخصوص نخست وزیری و یک کارشناس امور نظامی راهی محل  شدند.رفتیم رسیدگی کردیم و رفع اختلاف شد.نقش حزب توده در آن زمان این بود که زارعین را بر علیه مالکین تحریک می کرد. حزب توده به آنها می گفت عوارض ندهند. سهم مالک را ندهند و... توده ای ها نفوذ و قدرت داشتند. در دولت قوام السلطنه هم در خردادماه،تقریبا سه نفر از اعضای حزب توده،دکتر ایرج اسکندری،دکتر مرتضی یزدی و دکتر رضا رادمنش عضو کابینه قوام شدند.

ماموریتی که برایتان گفتم تمام شد،در بازرسی نخست وزیری،مرحوم داوود پیرنیا،پسر مرحوم مشیر الدوله که بعدها بانی برنامه "گلها" در رادیو بود، آن زمان معاون نخست وزیر و رئیس بازرسی بود. یک روز من رفته بودم سر کار، گفتند، آقا با شما کار دارد. رفتم اتاق داوود پیرنیا. گفتم چه فرمایشی دارید؟ گفت، آقا با شما کار دارد! گفتم آقای اینجا شمایید. گفت، آقای من هم قوام السلطنه است! در ساختمان تابستانی سفارت آلمان، در پل روومی با قوام ملاقات کردم. قوام گفت،قاضی محمد تلگراف کرده و از لشکر کردستان شکایت کرده است. من می خواهم شما با یک هیات بازرسی بروید آنجا. آن زمان رزم آرا رئیس ستاد بود. رفته بود با قاضی محمد قراردادی را بسته بود برای حفظ وضع حاظر. می خواستند مشخص کنند دموکرات ها تا کجا جلو آمده اند و لشکر کردستان در کجا مستقر شده است. همه سر جای خود بمانند. آن زمان نیروی نظامی دموکرات ها بارزانی ها بودند. حکومت در سقز و بانه پادگان داشت. قرار بر این شده بود که خواربار و ملبوس و لوازم بهداشتی از سقز به پادگان بانه برود. در میرکی دموکراتها مستقر بودند. حالا شکایت قاضی محمد ایت بود که در چند تا کامیون ظاهرا حامل ملبوس و خواربار اسلحه و مهمات فرستاده شده است. به قوام گفتم، جناب اشرف، من اهل محل هستم. دو سال و نیم در کردستان دادستان بودم و با فرماندهان لشکر برخوردهایی داشتم. مصلحت نیست من بروم. گفت نه. شما باید بروید. ما رفتیم. قوام به محسن صدر قاضی هم گفته بود تو هم از طرف من برو. قاضی صدر گفت این روزها جشن تشکیل حزب دموکرات آذربایجان و کومله کردستان است. من می روم آنجا در جشن شرکت می کنم. بعد از بیست و چهار ساعت می آیم سقز. در راه سقز رسیدیم به گردنه محمودآباد،بین دیوان دره و سقز. بعد از تیله کوه. شب بود. دیدیم در جنوب جاده چادری است. سربازهای خودمان بودند. لشگر کردستان. نیم کیلومتر جلوتر رفتیم. دیدیدیم در شمال جاده باز به ما ایست دادند. افراد بارزانی بودند. گفتیم،هیات بازرسی هستیم. می خواهیم برای رفع اختلاف برویم سقز. شب رسیدیم آنجا. فردای آن کمیسیونی تشکیل دادیم. عده ای از مهاباد،از طرف حکومت قاضی محمد آمده بودند و چند نفر هم از افسران قبلی خودمان هم بودند که به حزب دموکرات آذربایجان پیوسته بودند. دو روز جلسه بود. رفع اختلاف شد. برگشتیم تهران. قبل از رفتن قوام به من گفته بود شما بروید رزم آرا را ببینید. به رزم آرا گفت،من شما را خوب می شناسم. مصلحت این است که به کردستان بروید. شما آنجا نفوذ دارید. رزم آرا به من گفت،واقعیت این است که ما اسلحه و مهمات به بانه فرستادیم! دفعه اولمان هم نیست. ولی این دفعه آنها فهمیدند و گرفتند.

نوعی  توطئه های چندباره علیه جمهوری مهاباد بود  و رزم آرا می گفت مصلحتمان این است. باید بفرستیم. می گفت ما می خواهیم از وجود شما استفاده کنیم تا ترتیبی دهید که مساله کردستان با توافق حل شود.در اینجا من و جهانگیری که از بازرسی نخست وزیری بودیم زیاد موثر نبودیم. وجود صدر قاضی اثرگذار بود! او مهابادی ها را آرام کرد. جلسه اول آنها خیلی عصبانی بودند. جلسه دوم آرامتر شده بودند . ما به آنها گفتیم،نه آقا این فقط مسلسل بوده که فرستادند! مسلسل جزء سلاح سنگین به حساب نمی آید. توپخانه که نفرستادند! در آن ایام  از زبان مردم درباره قاضی و جمهوری مهاباد می شنیدم که  مردم راضی بودند. چند نفر از مالکین سقز آمدند پیش ما شکایت کردند که این بارزانی ها که آمده اند به انبار غله و خواربار ما حمله کردند. آنها را شکستند و موجودی آن را برده اند. ما وقتی رفتیم در محل هایی که آنها معرفی کرده بودند، از کدخدا و ریش سفیدها تحقیق کردیم،گفتند،بارزانی ها آمدند با ما صحبت کردند. گفتند ما احتیاج به گندم و حبوبات داریم. شما وضع بکنید. کالاها را به ما تحویل دهید. سر یک ماه ما عینا جنس به شما پس می دهیم یا قیمت روز آن را پرداخت می کنیم. مساله اصلا با زور بردن نبوده است. بارزانی ها کالاها را قرض گرفتند! من از اهالی محل پرسیدم،رفتار بارزانی ها با مردم و.. چطور است. گفتند این ها با مردم هیچ ارتباطی ندارند. در هر پادگانی هستند،فقط کار خود را انجام می دهند.

و سرانجام خونین "جمهوری مهاباد" و قاضی محمد.... اما باید به شما بگویم،مرحوم قوام السلطنه که هنوز نخست وزیر بود هیچ میل نداشت که قاضی محمد و صدر قاضی کشته شوند. ولی محمدرضا شاه و ستاد ارتش روی کشته شدن آنها اصرار داشتند! حتی این ها در محاکمه هم طوری عمل کرده بودند که دستورات مرکز به آنها نرسد. یا اگر رسید کتمان کنند. مرحوم فرج الله خان آصف(سردار معظم) با قوام السلطنه صحبت کرده بود. به او گفته بود،من نمی گذارم این ها کشته شوند. ولی شبانه آنها را بردند و اعدام کردند.و پیکر بی جان قاضی محمد و محسن صدر و وزیر جنگ جمهوری مهاباد تا ساعتها آویزان دار بود...البته افراد بسیار دیگری را هم که مثل آنها شهرت نداشتند،اعدام کردند. در سقز،دوازده نفر را اعدام کردند. کسانی که حتی قبلا با لشگر کردستان همکاری می کردند.حالا بعد از این همه سال، باید بگویم که جمهوری مهاباد،اهداف تجزیه طلبانه را دنبال نمی کرد  . واقعیت این است که به نظر من اقدام قاضی برای عدم تسلط حکومت دموکرات آذربایجان بر منطقه کردستان بود.بعد از این واقعه در دوران حکومت پهلوی دوم، سیاستی  که در قبال کردستان دنبال شد  بیشتر ، سرکوب بود و حکومت نظامی. مثل حالا که بیش از بیست و شش سال است که در کردستان حکومت نظامی بر پاست. فقط به اسم حکومت نظامی نیست. آن زمان هم مانند الان برخی نهادهای نظامی حاکم کردستان بودند. حقیقت این است که در واقع منشا این معضلات اختلاف بین کرد و ترک بوده. نه کرد و فارس. اما در حکومت هایی که تا به حال داشتیم،مقامات کشوری و لشگری بیشتر آذربایجانی بودند و حکومتها همیشه خواسته اند این اختلافات باقی باشد. امروز هم متاسفانه وضع به همین شکل است. آن زمان فقط مشکل کرد و فارس یا کرد و ترک بود اما حالا هم از جهت مذهبی جدایی افتاده است. هم از جهت قومی." ....

و سپس می گوید: "  در ان ایام میرزا علی نقی خان آصف – که انسانی صاحب نفوذ بود رضا شاه هم احترامش را داشت  ، به قوام سفارش قاضی محمد را کرد اما دوست نداشت که در بوق و کرنا بدمد ؛ در واقع شاه و انگلیسی ها ، قاضی محمد را کشتند . قوام بعدها به فرج آصف – سردار معظم – گفت که " دستور دادم او را نکشند اما به عمد دستور من را با تاخیر اعلام کردند و شب قبل از آن کار خود را کرده بودند . .. قاضی محمد تجزیه طلب نبود و متاسفانه هر حکومتی در کردستان که آمد وی را – از روی نا آگاهی - به تجزیه طلبی متهم کردند ، اما وی نمی خواست که آذربایجان در مکریان و مهاباد دخالت کند .

 

  برگرفته از کتاب :  آهنگ وفا ( گفتمان تاریخی – فرهنگی کردها )  / مجموعه مقالات  و گفت و گوها – تالبف : عرفان قانعی فرد / چاپ اول 1385

شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶ - ۶ اکتبر ۲۰۰۷
 

دیدار با یحیی صادق وزیری ؛ آخرین وزیر دادگستری ( کابینه شاهپور بختیار ) - ۲

روزی که به شاه ، " نه " گفتم !

و روزی که شاهپور بختیار را رها کردم

عرفان قانعی فرد

 

بعد از قیام قاضی محمد علیه حکومت مرکزی ؛ صادق وزيرى در دادسراى ديوان كيفرى به بررسى قضاوت درباره پرونده هاى مختلف رشوه، اختلاس، سوءاستفاده، شكايات و... مى پردازد. (به ويژه در شمال كشور) و چون خبر قضاوت صادقانه او به تهران مى رسد، در بازگشتى به تهران كه نظام مافى در كابينه دكتر حكيمى نخست وزير، وزير دادگسترى بود، وزير دادگسترى دست به گردن او مى اندازد و پيشانى اش را مى بوسد و مى گويد: «افتخار مى كنم به وزارتخانه اى آمده ام كه قضاتى امثال شما در آنجا كار مى كنند.» و سپس به قصد معامله فقط به شكايت قائم مقام رفيع از وكلاى مجلس شوراى ملى اشاره مى كند كه گويا از قضاوت صادق وزيرى چندان رضايتى ندارد. اما او در پاسخ وزير مى گويد: «جناب وزير من تعجب مى كنم كه شخص شما از يك قاضى دادگسترى تقاضا مى كنيد كه وارد امور سياست شده و با نماينده مجلس معامله نمايد ... من به هيچ وجه حاضر به ملاقات با اين آقايان نيستم، چه رسد به رفتن به پيش آنها ... بنابراين جناب وزير مى توانند دستور بفرمايند مرا از رسيدگى به پرونده توزيع قند و شكر لاهيجان معاف كنند.»

وزير در پاسخ اظهار مى دارد كه به همان پرونده اختلاس هاى قند و شكر گيلان بپردازد، اما رعايت بعضى از شخصيت ها را بكند و هرچه وزير اصرار مى كند كه با شريعت زاده املشى و قائم مقام الملك رفيع از وكلاى گيلان در مجلس ديداركند، زير بار نمى رود ... سرانجام آنها به دفتر وزير مى آيند تا كه مبادا پرونده اختلاس يا ارتشاى آنان برملا شود و صادق وزيرى در احضارهاى خود مراعات بعضى از شخصيت ها را بكند. اما در برابر وزير هم صادق وزيرى همان حرف خود را تكرار مى كند: «آقا! اين تقاضا را از من نكنيد.» و آنها هم دريافتند كه جز با راستى نمى شود با او طرف معامله شد. در سال ۱۳۲۹ نيز اوايل دى ماه طى ابلاغى به بازرسى گمركات فارس و بررسى قاچاق در بنادر اين استان منصوب مى شود.در سال ۱۳۳۰ پس از ترور رزم آرا به فاصله كوتاهى دكتر مصدق نخست وزير مى شود. پس از تير ۱۳۳۱ با تغيير كابينه شيخ عبدالعلى لطفى لاريجانى به وزارت منصوب و طبق اختيارات نخست وزير، ديوان كيفر و دادسراى آن منحل مى شود و صادق وزيرى به عنوان بازپرس به دادسراى تهران منتقل مى شود. دكتر ملك اسماعيلى معاون وزير يك بار براى بررسى پرونده اى از اصفهان مربوط به وقايع تير سال ۱۳۳۱ صادق وزيرى را مامور مى كند. زيرا نخست وزير گفته بود كه اين پرونده به كسى ارجاع شود كه نه حرف من را بشنود و نه حرف ايشان را و نه حرف هيچ كس ديگر را. به همين خاطر صادق وزيرى بهترين برگزيده مى شود.
در سال ۱۳۳۴ كه سپهبد زاهدى از نخست وزيرى كناره گيرى كرد و حسين علا به عنوان نخست وزير مامور تشكيل كابينه شد و مهمترين برنامه او مبارزه با فساد بود _ زيرا مى گفتند كه در زمان حكومت دوساله سپهبد زاهدى فساد به شدت در تشكيلات دولتى شيوع پيدا كرده است _ هرچند در ابتداى تشكيل كابينه حسين علا هنوز وزير دادگسترى تعيين نشده بود و ميرمطهرى معاون وقت وزير كفيل وزارت شده بود، به صادق وزيرى و دو نفر ديگر از بازپرس ها مى گويد كه شاه از آنها مى خواهد كه به دفتر مخصوص شاه بروند و آنها هم مراجعه مى كنند و سپهبد نقدى هم آنها را به حضور شاه معرفى مى كند.شاه اظهار مى دارد «كه اين پرونده مربوط به اعلام جرمى عليه تشكيلات گمركى است. شما از طرف من مامور هستيد كه برويد در گمرك و اين موضوعات را رسيدگى و نتيجه را مستقيماً به من گزارش دهيد.»
دو همكار صادق وزيرى سكوت مى كنند، اما صادق وزيرى كه در انديشه اش مى خواهد به شاه هم «نه» بگويد، سكوت را مى شكند و مى گويد كه «درست است تشكيلات مملكت همه به نام پادشاه است و حتى نام شاه در بالاى همه صفحات احكام دادگاه ها نوشته شده و اقدامى كه در وزارتخانه ها شد به شاه مرتبط است اما هر كارى راهى دارد و اگر به عنوان بازپرس مخصوص شاه به گمرك برويم احتمال دارد كه يكى بگويد شما رسميت نداريد و ما را قبول نكنند و پرونده اى در اختيار ما نگذارند از طرفى مقام سلطنت از مسئوليت مبرا است و چنانچه در امور اجرايى شخصاً اقدام فرمايند اگر گزارش كار ما هم به مقام سلطنت تقديم شود... مانند نسخه دوم است چون نسخه اصلى رسيدگى ها بايد به دادگسترى فرستاده شود... دادگسترى هم از ما براى اثبات دليل خواهد خواست به علاوه ما مجاز نيستيم به عنوان بازپرس قضايى بازرسى كل كشور گزارشى به مقام عالى تقديم كنيم!» شاه در برابر پاسخ منفى و محترمانه صادق وزيرى چند ثانيه اى تامل مى كند و با اعتراض مى گويد: «پس من چه كاره هستم؟» سرانجام شاه تسليم تعيين تكليف بازپرس جوان مى شود.به دادگسترى بازمى گردند تا وزارتخانه- داراى صلاحيت- دستورى به بازرسى كل كشور ابلاغ كند تا رسماً مامور بررسى گمرك شوند... و بعدها شاه از طريق دادگسترى نتيجه ماجرا را بداند.سرانجام بنا به قضاوت آن سه بازپرس سرهنگ على اكبر ضرغام به جاى موسى آبتين به رياست كل گمركات ايران منصوب مى شود.در آن موقع اسد الله علم كه وزير كشور بود از صادق وزيرى مى خواهد تا از شهردارى تهران بازرسى كند. وزير كشور در هيات دولت مسئله را مطرح مى كند و صادق وزيرى در هيات بازرسى شهردارى شركت مى كند. كه در آن موقع غلامحسين ابتهاج _ برادر ابوالحسن- از شهردارى كنار رفته بود و منتصر شهردارى تهران را اداره مى كند. پس از يكى دو ماه ديوان كيفر دولت تشكيل مى شود. دكتر على امينى به سمت وزير دادگسترى منصوب و قانونى هم از مجلس گذشته بود كه اين دادگاه و دادسراى ديوان كيفرى مجدداً استقراريابد. با ابلاغ كتبى امينى، صادق وزيرى به معاونت اول دادستانى منصوب مى شود.
در آن موقع در دادسراى ديوان كيفرى مسئله رسيدگى و تعقيب ساختمان مجلس سنا مطرح بوده است و در سال ۱۳۳۵ به دادسراى ديوان كيفر ارجاع شده بود و صادق وزيرى به خاطر تعويض رياست دادگاه هاى تهران كه هنوز تكليف دادستانى ديوان كيفر معلوم نبود تصدى كليه امور آنجا را به عهده مى گيرد.در آن هنگام وزير دادگسترى در جلسه اى او را دادستان ديوان كيفر خطاب مى كند اما صادق وزيرى پاسخى نمى دهد وزير دوباره صدا مى كند و باز هم جوابى نمى شنود تا اين كه علت را از صادق وزيرى مى پرسد و او هم در پاسخ مى گويد كه دادستان ديوان كيفر نيست و بلكه معاون اول است.اما وزير كه گويى از اين صحبت رنجيده بود مى گويد: «آنجا تحت نظر شما است و به علاوه دادستان مگر شمشير وزير دادگسترى نيست؟» كه صادق وزيرى به سادگى پاسخ مى دهد و مى گويد: «شمشير عدالت و قانون در دست دادستان است نه اينكه او شمشير وزير دادگسترى باشد.» وزير در پاسخ صادق وزيرى را ملامت مى كند كه به عنوان دولت ۲۵ ساله چرا اين گونه پاسخ مى دهد اما جوابى كه مى شنود اين است: «از نظر احترام به قانون و شأن قضا اين پاسخ را دادم.» پس از آن ماجرا صادق وزيرى دادستان ديوان كيفر مى شود (تا تيرماه ۱۳۳۹) كه در آن دوران احمد صدر حاج سيد جوادى همكار او بوده است.
در سال ۱۳۳۸ شاه گزارشى از جريان پرونده مربوط به شركت گوشت تهران را مى خواهد تا در جلسه هيات دولت در كاخ سعدآباد خوانده شود ؛صادق وزيرى و صدر حاج سيد جوادى در حضور شاه گزارش مختصرى را قرائت مى كنند(«شاه خطاب به من گفت: اين پرونده كى تمام مى شود؟ گفتم به هيچ  وجه نمى توانم بگويم كى تمام مى شود چون طبع پرونده هاى جزايى اقتضا دارد كه بازپرس دلايل له و عليه متهم را با دقت تمام در نظر گرفته و در مورد هريك از ادله دفاعيات و اظهارات شهود و مطلعين اقدام كند. بعد پرسيد: آيا به شما سفارش در مورد افراد متهم شده؟ در جواب گفتم: تاكنون خير، به علاوه من كسى نيستم كه به سفارشات توجهى بكنم، بعد گفتند: اگر به شما توصيه و سفارش شد به شخص من گزارش دهيد. در جواب گفتم: دادستان نبايد وقت شاه را براى اين قبيل كارهاى جزيى تلف كند من تا وقتى كه بتوانم در قبال توصيه و سفارش مقاومت مى كنم، مى ايستم و اگر قادر نبودم ميز قضاوت را بوسيده و كنار خواهم رفت.»)



در اوايل سال ۱۳۳۹ صادق وزيرى از وزير دادگسترى وقت - دكتر محمدعلى هدايتى- مى خواهد كه به علت خستگى او را به داديارى ديوان كشور منتقل كند اما وزير مخالفت مى كند و حتى به امام جمعه تهران - دكتر حسن امامى مراجعه مى كند تا كه شايد امامى در وزير نفوذ كند و با وساطت او وزير موافقت كند. سرانجام با اصرار و ابرام زياد صادق وزيرى به سمت مستشار ديوان كشور منصوب مى شود.سرانجام پس از سقوط كابينه دكتر اقبال و نخست وزيرى شريف امامى در سال۱۳۴۰ مجدداً على امينى نخست وزير مى شود و نورالدين الموتى به سمت وزير دادگسترى منصوب مى شود. روزى در حضور دوستان مشترك اسدالله مبشرى، احمد صدر حاج  سيدجوادى و ديگران يحيى صادق وزيرى به عنوان دادستان دادگاه انتظامى قضات منصوب مى شود. (۲۱/۲/۱۳۴۰) در اواخر تير ۱۳۴۱ كابينه على امينى سقوط مى كند و اميراسدالله علم به جاى او نخست وزير و دكتر غلامحسين خوش بين هم وزير دادگسترى مى شود.وزير جديد تصميم مى گيرد به جاى مبشرى او را به مديريت كل بازرسى كل كشور منصوب كند كه اما صادق وزيرى مخالفت مى كند. زيرا معتقد بوده است كه (من يك قاضى هستم و در طول مدت خدمتم كه الان در حدود ۲۴ سالى گذشته همه اش شاغل مقامات قضايى بوده ام نه ادارى و اصولاً مخالف شغل ادارى هستم... اگر قاضى باشم اختيارم دست خودم هست و تصميماتى را كه مى گيرم بدون القا از ديگران خودم تصميم مى گيرم...اما در آن مقام ادارى بايد در اختيار وزير دادگسترى باشم...)
در اواخر سال ۱۳۴۱ دكتر محمد باهرى وزير دادگسترى مى شود و با هيجان و شلوغى مى خواهد صادق وزيرى معاون وزارتخانه  بشود.]وزير در شروع سخنانش در روز اول تجمع در سالن اجتماعات مى گويد: «من راجع به درد و درمان دادگسترى مى خواهم صحبت بكنم روزى كه جناب اميرعلم فرمودند كه شاه موافقت كرده كه من وزير دادگسترى بشوم ذوق زده شدم...» با اين حرف صادق وزيرى درگوشى به دوستانش مى گويد: «اى داد و بيداد با ذوق زدگى در دادگسترى تكليف ما چه خواهد شد؟!»...[ اما صادق وزيرى با معاونت مخالفت مى كند كه وزير در جلسه اى خطاب به او مى گويد: «عده اى از قضات دادگسترى با من موافق هستند اما از شما مى ترسند كه مبادا بر اثر شكايت مورد تعقيب قرار گرفته و به دادگاه انتظامى معرفى بشوند.» صادق وزيرى در پاسخ مى گويد: «آقاى وزير دادسراى انتظامى قضات هنوز هيچ تصميمى در اين مورد نگرفته و من هم مجاز نيستم قبلاً نظر خود را اعلام بكنم اين قضاتى كه پيش ما آمده مى گويند از من مى ترسند اينها صلاحيت قضايى ندارند چون قاضى دادگسترى جز از خدا از هيچ كس ديگر هم نبايد بترسد همين طور هم من شخصاً جز از خداى قادر يگانه از هيچ كس ترسى در دل ندارم.»

سپس وزير صادق وزيرى را به سمت بازرس قضايى بازرسى كل كشور منصوب مى كند اما او به ابلاغ اعتراض شديد مى كند و حتى دو سال هيچ وقت حتى ساعتى به عنوان بازرس قضايى در اداره كل بازرسى كل كشور حضور نمى يابد.سپس در تشكيل كابينه على منصور، باقر عاملى وزير دادگسترى مى شود و صادق وزيرى را به عنوان نماينده وزارت دادگسترى در كميسيون هاى حل اختلاف وزارت دارايى در نظر مى گيرد اما صادق وزيرى نمى پذيرد زيرا معتقد بوده است كه اين شغل شايسته مقام او نيست و با وضعيت شغلى او تناسب ندارد و هرچه اصرار مى كنند مى گويد: «ممكن نيست در شأن من نيست در كميسيون حل اختلاف وزارت دارايى حاضر شوم» سرانجام در ۱۸/۱۰/۴۴ وزير به صادق وزيرى ابلاغ مى كند كه منتظر خدمت بماند. به اين ترتيب ارتباط صادق وزيرى _ كه به قاضى خوشنام و صحيح العمل دادگسترى معروف بود- با دادگسترى قطع و تا سال ۱۳۴۶ به عنوان منتظر خدمت خانه نشين مى شود، تا اينكه دكتر جواد صدر به عنوان وزير دادگسترى منصوب مى شود و با ترفندى صادق وزيرى را به جلسه معارفه وزير مى كشانند؛ در جلسه صدر مى گويد «دوستانه و به طور خصوصى از آقايان خواهش مى كنم كه در امور سياسى مداخله نكنند»، اين حرف را كه زد، صادق وزيرى از ميان جلسه بلند مى شود و با صداى بلند مى گويد: «من كسى هستم كه اگر در جريان خدمت خود، نظرات سياسى ام را در شغل قضاوت دخالت مى دادم، خيلى جلوتر از اين، به بعضى فرصت نمى دادم كه پشت اين ميز بنشينند... حالا هم حاضر نيستم كه به هيچ عنوان در دادگسترى كه بعد از سى و سه چهار سال خدمت مرا به عنوان اصلاح دادگسترى منتظر خدمت كرده، ديگر پشت ميز خدمت بنشينم»، بعد هم اتاق را ترك مى كند... تا سال ۱۳۵۱ كه صادق احدى وزير دادگسترى مى شود، در آن زمان به عنوان حق اشتغال ۲۰۰۰ تومان اضافه حقوق به حساب صادق وزيرى واريز مى شود، صادق وزيرى هم با توجه به حلال نبودن آن پول و جو منفى حاكم بر وزارتخانه، از دادگسترى تقاضاى بازنشستگى مى كند و در اول آبان ۱۳۵۱ بازنشسته مى شود و حيات قضايى او پايان مى يابد. هرچند از كانون وكلاى دادگسترى تهران، پروانه وكالت براى او صادر مى شود، اما از سال ۱۳۵۱ تا امروز،  هيچ وقت وكالت كسى را قبول نمى كند و به عنوان وكيل دادگسترى در هيچ دادگاهى حاضر نمى شود.دو ماه قبل از بهمن سال ،۱۳۵۷ اول دى ماه شاپور بختيار مقام نخست وزيرى را قبول مى كند. بختيار بنابه آشنايى با برادر صادق وزيرى- حارم الدين- تلفن مى زند و از او تقاضاى پذيرش وزارت دادگسترى را دارد.
در اين ميان صادق وزيرى با درخواست عده كثيرى از قضات و دوستان و آشنايانش روبه رو مى شود كه به درخواست بختيار جواب مثبت مى دهد. از جمله امور احمد حاج سيد جوادى، نور الدين الموتى، دكتر باقر عاملى، فتح الله بنى صدر و... كه صادق وزيرى سرانجام از صدر حاج سيد جوادى مى پرسد كه چرا با توجه به سابقه همكارى در جبهه ملى و جمعيت طرفدار حقوق بشر- كه مهندس بازرگان هم در آن عضويت دارد- با بختيار، چنين مقامى را قبول نمى كند، اما حاج سيد جوادى مى گويد: «ما اعضاى جبهه ملى و جمعيت طرفدار حقوق بشر تعهد كرده ايم كه در اين كابينه شركت نكنيم ولى شما هم با اينكه عضو هيچ يك از اين دستجات سياسى نيستيد مثل اين است كه يكى از خود ماها وزير دادگسترى شده باشد. بنابراين خواهش مى كنم قبول نمائيد.»صادق وزيرى، بنابه تماس هاى مكرر بختيار تسليم مى شود و در خيابان فرمانيه شميران به منزل بختيار مى رود و شرايطى را مى گذارد كه بختيار همه را قبول مى كند، وی می گوید که در روز معارفه ؛ تا بختیار اسمش را به زبان آورد شاه با لبخند گفته است که " می شناسم " ؛  و سپس شاه گفته است که برای معالجه قصد خروج از مملکت را دارد .  هر چند صادق وزیری شاه را انسانی خود رای و بازیگر قدرت می دانست . و پس از آنكه مجلسين به كابينه راى اعتماد دادند، او از مقام خود استعفا مى دهد. که کارشناسان تاریخ سیاسی معاصر استعفای وی را یکی ار عوامل سقوط کابینه بختیار می دانند .

سراانجام در آخرين پنجشنبه ماه مرداد 1384 مردى به حياط كاخ نياوران قدم مى گذارد كه نه براى بازديد از آن مكان تاريخى مى رود، بلكه پس از ۳۰ سال محكم تر روى عصايش تكيه مى دهد چون شرافت، قضاوت، صداقت و امانت را به قدرت نفروخت.اشراف زاده اى كه كل اموالش را در اين دنياى وانفسا، به خير گذاشت و بخشيد. دوباره به آن کاخ رفت تا این بار در مجلس بزرگداشتش به عنوان قاضی پیشکسوت بنشیند . در مراسم تقدير وى، چند تن از همكاران سابق او از جمله دكتر صدر حاج سيدجوادى، دكتر محمدرضا جلالى نائينى و دكتر ابراهيم يونسى به تعريف خاطرات خود از او پرداختند و . همچنين دكتر ، مرتضى رسولى (تاريخ شفاهى ايران)، دكتر اسعد اردلان (وزارت امور خارجه) و راقم این سطور - عرفان قانعى فرد -  سخنرانى كردند. و لوح تقدیر توسط دکتر رشیدیان و شادروان مهندس ادب به صادق وزیری اهدا شد .

 

 

برگرفته از کتاب :  آهنگ وفا ( گفتمان تاریخی – فرهنگی کردها )  / مجموعه مقالات  و گفت و گوها – تالبف : عرفان قانعی فرد / چاپ اول 1385

 

 

asrenou

دیدار با یحیی صادق وزیری
قاضی محمد تجزيه طلب نبود (۱) (۲)
عرفان قانعی فرد


پايان دادن به ديکتاتوری يا تعويض ديکتاتور، کداميک؟

نيز پاسخی به آقای پيام اميد

الس پهره ای

ــــــــــــــــــــــــ

 

مردم بلوچستان مثل ساير مردم جهان يک سير تکاملی از مبارزات حقوقی را به پيش ميبرند. سير تکامل ملی و حقوقی در هرجای تاريخ نسبت به ديگر مبارزات بشری در علويت قرار داشته است. زمان را اگر به ديروز، امروز و فردا منقسم بگيريم، اين سير تکاملی و نقطه ی مقابلش که سقوط است، هميشه به سه اصل مهم بستگی داشته است: الف ـ اقتصاد(جغرافيا و سرمايه های ملی). ب ـ دموکراسی(حکومت عادلانه و برگزيده از جانب مردم). ٹ ـ فرهنگ( زبان و بالندگيهای فکری اجتماعی در تطابق با سلامت و صلح بشر و ...).

موارد مذکور ميبايست بهم پيوند ناگسستنی داشته باشند که بتوان بالنده شد، از خود دفاع کرد و به سلامت جهان نيز کمک رساند.

متاسفانه سياستهای خارجی و يا تحميلات عقيدتی ی برخی ممالک جهت بردن سود غيرقانونی در جهان ما وجود دارد. در مقابل چنين خطراتی کس يا ملتی ميتواند ايستادگی کند که نگذارد پيوندهای مذکور يعنی اقتصاد، دموکراسی و فرهنگش آسيب ببيند.

شما آقای "پيام اميد" در نوشته خودتان که من آنرا نقد نميدانم؛ نه تنها از موارد ابتدائی و قانونی نامبرده در بالا نام نبرده و "دفاعی" نکرديد، بلکه بخيال خود درصدد از هم پاشاندن آنها برآمده ايد.

 برای درک بهتر شما چند نفری که در سياستهای سازمانهای شويونيستی فارسستان بتحليل رفته ايد لازم ميدانم چند نکته ابتدائی که من بيشتر آنها را برای کودکان ده ساله توزيح ميدهم، بعرضتان برسانم:

 

1 ـ "ايران" اختراع، ساخت و خواسته شما نبوده و يک نام سياسی در حد يک کمپانی از جمله ديگر کمپانيهای غرب است. اگر غرب بخواهد در آن تغييری بدهد، نه من بلوچ(بلوچ نصف شده) ميتوانم اثری در اين تغييرات بگذارم، و نه شما(حامی سياستهای سازمانهای شويونيستی فارسستان) و نه حتی مجموعه بيش از يکصدوپنجاه سازمان فارسستان. هيچکدام از ما بجز سازنده و بنيانگذارش هيچکاره نيستيم. غرب بزرگترين اعتراضهای افرادی مثل شما را با خريدن فقط چهار ملا از تهران، سعودی، اسلام آباد و قاهره و در جوارش نشر کاريکاتورهای محمد و عايشه و کشانيدن ميليونها اسب خشمگين با دهانهای کف کرده به خيابانها، پاسخ ميدهد. غرب پس از انجام اين معرکه صدها کارت تشکر نيز از ملاها دريافت ميدارد. چون غرب با اين ابداع و سياست کم خرج که روی يک برگ روزنامه آمده بود، به ملا توان داد که لگد محکمی بر گرده دموکراسی بکوبد و حکومتهای ننگين ديکتاتوری و مذهبی خود را تضمين نمايد. از نوع اين مثالها بسيار دارم که بعرضتان برسانم. رضاميرپنج، طيب، شعبان بيمخ، بن لادن، مشرف و....

وجود تبليغاتی اين اشخاص برای غرب(انگليس، فرانسه، آلمان، سوئد و...) پولساز است. غرب با داشتن اينها هشتاد درصد از درآمدهای منابع، معادن و بازرگانی کمپانيهای خاورميانه ای اش يعنی("پاکيستان"، "ايران" و غيره) را حاصل ميکند. آيا ميدانسته ايد در هشتاد سال گذشته غرب حتی حقوق سربازان، کارمندان و مبلغين(حکومتهای دست چينش) را در "پاکستان"، "ايران"، و... خود تعيين ميکرده است و ميکند؟... ديوار حافظ اکونومی غرب يعنی "پاکستان"، "ايران" و "اوغانستان" در مقابل رشد اقتصادی چين، هند و روس موضوع مهم ديگری است که من در نوشته های قبلی به آن به تفصيل اشاره کرده ام.

 

2 ـ از آنجائيکه شما در خارج از حتی حاشيه هم قرار داريد، بعيد مينمايد که غرب در مورد کمپانيهایش بشما اجازه دخالت و تصميمی بدهد. حتی ارائه اظهارنظر شما هم بجائی نميرسد. در مورد بلوچستان(متعلقات ملت بلوچ) هم با فريب نميتوانيد زير بهانه و "نام بردن از دموکراسی" و " سياستهای فارسستانی" و برچسبهای بيمورد به حقوق تعيين شده و قانونی ملل آزاديخواه و استقلال طلب خللی وارد آوريد.

هريک از طرفندهای سياسی شما يکی پس از ديگری نقش برآب ميشود. بدان دليل که فقط ترفند ميباشند؛ نه راه حل.

لذا، بعرض(بعرض و طول خارج از حاشيه قرار گرفته) شما ميرسانم که بلوچستان يک سرزمين با مرزهای جغرافيائی انکار ناپذير و متعلق به ملت ديرينه بلوچ است که برای حفظ اين سرزمين دهها جنگ فيزيکی، دفاع و هزاران جنگ سياسی انجام گرفته است که تا آزادیش ادامه دارد. بلوچستان تاريخی مشخص دارد که اگر بيطرفانه بررسی شود، «حمل جيند»  بلحاظ دفاعی در جای و زمان خودش از ناپلئون کمتر نبوده و در پيشبرد فرهنگ انسانی و مشاجرات انصاف و نا انصافی در موارد داخلی «ميرکمبر» از کسی کمی و کاستی نداشته است. خطری که مجموعه دارائيهای جغرافيايی، اقتصادی و فرهنگی ی ملت بلوچ يعنی بلوچستان را مورد "قلقلک" قرار داده است اشغال نظامی است.

بر هيچ بلوچی پوشيده نيست که بلوچستان بفرمان و کمک انگليس و دول غرب اشغال نظامی گرديده است. هر کسی که اين عمل شنيع را ناديده بگيرد و يا آنرا در حاشيه قرار بدهد، نه تنها در کنار ملت بلوچ نيست، بلکه هدفی سفسطه گرانه برای نابودی اين ملت و سرزمين را در سر ميپروراند. برای شناخت اهداف سفسطه آميز و خطرناک شما مثالی زنده ميآورم: يک شعبان بيمخ جديدی که در پالتالک آغلی بنام "انجمن سخن" برای فريب جوانکهای فارس داير کرده است، از شخصی ساواکی، دروغگو و فرصت پرست که برای پوشانيدن هر اشتباهش به اشتباه ديگری متوسل ميشود "خواست" که برای او و اربابانش تبليغی بکند و نهايتا پس از استفاده دُمش را بگيرد و از آغل بيرونش بياندازد. اين "ساواکی ـ اکثريتی" که در جمع چند نفره شما شوينيست پرستها نيز جای دارد، با نعره در اين آغل فرياد زده است که هشتاد درصد مردم بلوچ در سال 1990 به شما(آغلدار انجمن سخن) رای دادند!!

در صورتيکه مردم بلوچ بخاطر نفرتی که از شاه، خان ساواکی، ملا، ژاندارم، پاسدار داشتند، بدون آنکه اين آغلدار و سازمانهای شونيست گجری را بشناسند با توصيه جوانانی از قبيل اشکانی، شفيع، چراغ، حسينبر، من و برخی ديگر به احمدحسن کوپچی رای دادند. نه به اين آغلدار. آنهم به اين دليل که به دموکراسی و مقوله ناشناس و تبليغ شده اما خطرناک"خودمختاری در(ايران)" دست يابند!( همانگونه که اخيراً مقوله های خطرناک ديگری از جانب شما با سفسطه مطرح ميشود.) ناگفته نماند که 4 ـ5 نفر اکثريتی و در راسشان همين ساواکی از فرط حسادت و کينه که من آنها را يک بيک ميدانم  به دستور آقایشان" نگهدار" دهها جوان روشنفکر را به دام و کشتارگاههای جمهوری اسلام انداخت. درصورتيکه اگر اين خيل بزرگ از جوانان که ليست اسامی اشان در تاريخ بلوچستان ماندگار خواهد بود امروز در صحنه سياست بلوچستان حضور ميداشتند، مسلماً ملت بلوچ پيشرفتهای سياسی بيشتری ميکرد. برخی از  اين اکثريتی های واهيگرا و بيگانه پرست برای رد گم کردن و سرپوش گذاشتن بر خيانتهايشان تا آنجا پيش رفتند که برای رد گم کردن به هذيان نويسی (در مداحی شهدا) دست يازيدند. درصورتيکه عامل و قاتل اين جوانان خود اين مداح است. پس دريافتيم که هدف شما از سر دادن اين نعره های مذبوهانه و ضد بلوچستانی چيست.

آقای "پيام اميد" شما يکی از همان "اکثريتیها" بوديد که متاسفانه هنوز در کنار اين جنايتکاران عليه حقوق ملت بلوچ و جغرافيای اشغالشده بلوچستان نشسته ايد!!!

اينروزها که سازمان خائن اکثريت و قاتل هزاران انديشمند ملل دربند رسوا شده است، به افراد خائنش دستور داده است که برای بهتر نابود کردن افکار حقوقی و ملی در ملع عام بگويند که ما ديگر اکثريتی نيستيم!!!! تا از اينطريق خود را برای يک رخنه ديگر و کارشکنی درميان عده معدود "فدراليسم خواه" جای بدهند و رهبری آنها را بدست گيرند. اتفاقا تا اينجا پيش آمده اند و توانسته اند اين تفکر کهنه و از ميدان گريخته و در حاشيه رانده شده بنام "فدراليسم از نوع ايرانی اش" را در قبضه اما بزعم خود تا تصميم بعدی انگليس در انتظار نگاهدارند. هدف خيانتهای اخير اين "اکثريتی ها" چيزی جز سد معبر کردن در مقابل استقلال طلبان ملت بلوچ و جلوگيری از آزادی بلوچستان چيز ديگری نيست.

بهمين دليل است که امروز "اکثريتیها" به تنها زبان و وکيل مدافع مقوله ای به حاشيه فرار کرده بنام "فدرالسم ايرانی" تبديل شده اند.

 

3 ـ پس از شعار فريب "خودمختاری" که همراه با لنينش رسوا شد، روشنفکران ملل برای جمع کردن ملل زير يک اتحاد منطقه ای و آزمايش فارسها و يکصدو پنجاه سازمان بدنامش مواد فدراليسم را با فارسها که غرب از آنها بعنوان سربازان عروسکی استفاده ميکند و همه چيز ما را از طريق آنها بغارت ميبرد، درميان گذاشتيم. چند سالی هم در تبليغ و ترويج مفاد فدراليسم در انتظار روشنفکرترين آنها نشستيم(که هدف غرب هم همين در انتظار نشستنهاست). اما از مجموعه بيش از يکصدوپنجاه به اصطلاح سازمان سياسی فارس نه تنها پاسخی برای اين پيشکش(شريک کردن آنها در نان فرزندانمان) نشنيديم، بلکه همه سازمانهای فارس روش اشغالگری و سرقت از اموال ملل اشغالشده را  نه تنها بيش از پيش در دهل و کرناهايشان دميدند، بلکه با وقاحت کامل اين شعارهای ضد انسانی را عملاً عليه ملل دربند به انجام ميرسانند.

برای شناخت بيشتر اين سربازان بدون احساس غرب بهتر است خودتان نام با مسمی ای انتخاب کنيد. تعريف من اين استکه، تا زمانيکه ملتی همگام با روشنفکرانش حقوق ساير ملل همجوارش را از جغرافيا، زبان و فرهنگ گرفته تا منابع و اقتصادش با سياستهای فريبنده غصب ميکند و اجازه نميدهد که مساوات برقرار شود شويونيست خوانده ميشود. اما زمانيکه شونيست وارد مرحله عمل کشتار برای پيشبرد مقاصدش ميشود ديگر شونيسم نيست بلکه فاشيست ميباشد.

اين فاشيستها بدستور انگليس از همان روز اول(اواسط بهار 1927) که به ايالت شمالی بلوچستان حمله کردند، با اولين اقدام بلوچها را کشتند و يا آنها را از سرزمين آبا و اجداديشان بيرون راندند تا زمينهای زير کشت، معادن و جغرافيای ديگران را دردست خود نگاهدارند. اعمال اشغالگرانه ی فاشيستها به همان حمله اول اکتفا نکرد بلکه نيمی از جغرافيای بلوچستان را در همه ابعادش با کشتار اشغال نمود. در ادامه اش آيا روزی را از اين هشتاد سال سراغ داريد که فاشيستها و سازمانهای سياسی اش حقی از حقوق ملت بلوچ را مراعات کرده باشند؟ مسلما خير.

ما تجربه تلخی از پيشکش نمودن"فدراليسم" به فارسها آموخته ايم. همگان با سلسله بحثهای انسانی از جانب ما ملل دربند آشنايند. ما حتی جای هيچ سوالی را باقی نگذاشتيم. کليه سازمانهای سياسی فارسستان بنا به ماهيتشان حقوق ملی ما را نه تنها نپذيرفتند بلکه در مقابل اعدامها، کشتار و جنوسايد رژيمهايشان در حد اقل موارد سکوت رضايتبار و در اکثر موارد از خود شادمانی نشان دادند.

تا چند هفته پيشتر ما از ماندن چند نفری که در انتظار بيهوده فدراليسم خواهی نشسته بودند تعجب ميکرديم که چرا آنها کند ذهن ميباشند. اما از روزيکه شيادان اکثريتی رهبری اين تفکر و مبحث منتفی شده را در دست گرفته اند، دقيقا ميدانيم که هدف فقط ادامه در انتظار نگاهداشتن برخی جوانان يا افرادی استکه تازه به مسائل سياسی رجوع ميکنند. تا از اينطريق رهبری باند اکثريت به عمر کمپانيهای انگليس و غربی در منطقه بيفزايد. بگونه ای که تقريبا همه فعالان سياسی بلوچ مرا ميشناسند، من هيچ هدفی جز افشای اين خطر يعنی" انتظار يکجانبه ملل در مقابل پوچ " که نفعی برای ملل در آن نيست و نخواهد داشت، هدف ديگری ندارم. لذا تهمت آقای پيام اميد که" آب به آسيای ملا و ديکتاتور ميريزم" و... توهينهای ديگر، هرچند که انتظارش را نداشتم اما با اين جمله که اين توهينها کودکانه بود، خود و ديگر همسنگرانم را را راضی نگهميدارم.

از آنجائيکه نميخواهم هيچ بلوچی در فريب بسر ببرد، باز هم بنا به تجربه بدست آمده از عراق و افغانستان پيشنهاد ميکنم که ادامه انتظار شما از تفکر "فدراليسمی" که اکنون صد در صد در راستای عمر اهداف غرب قرار گرفته جز خطر هيچ چيز نصيب شما چند نفر بلوچ نخواهد کرد. آيا هنوز ميخواهيد همچنان بعنوان وسيله و پل مورد استفاده باند نگهدار قرار بگيريد؟

در مقاله سراسر هتاکی شما جز سفسطه از قبيل اينکه پهره ای "آب به آسياب" دشمن ميريزد، و توهيناتی از قبيل "همکاری با ملاهای قرون وسطائی" هيچ چيز ديگری که قابليت بحث را داشته باشد مشاهده نکردم!!!

من از شما در نوشتن مقاله که يک سند بجای ماندنی است بيش از يک طلبه يا ملا انتظار داشتم. حداقل انتظار من اين بود که شما تعريفی نوينتر از آنچه که قبلا ما از "فدراليسم" ارائه داده ايم بميان ميآورديد. يا تعريفی جز آنچه که ما از "فدراليسم" داده و خطر در انتظار نشستنش را بدون شرکت فارسها بازگو کرده ايم، ارائه ميداديد. يا به موضوعی ساده از جمله آنچه که در اين هشتاد سال بر سر ملت بلوچ چه آورده اند ميپرداختيد.

با اين تفاصيل بخاطر آنکه روزی شما هم طعم تلخ درانتظار ماندنهای بيهوده را تجربه خواهيد کرد، باعث گرديد که بشما احترام بگذارم و پاسخ به اصطلاح"مقاله" شما را بدهم. و گرنه خودتان ميدانيد که برای هر جفنگی من وقت نميگذارم.

مقاله قبلی من که شما به خود شهامت داده و آنرا "پاسخ" داده ايد، فقط جنبه افشاگريهای باند "نگهدار" بود. نيز بيرون کشيدن "اکثريتيها" از جلد دروغينشان که اينروزها در آن فرو رفته اند.

در مقابل من آنچه که انتظار داشتم به واقعيت گرائيد و شما خود آنرا افشا نموديد.

 

4 ـ چندی پيش دولت کوردستان از ملتش يک همه پرسی راجع به استقلال کوردستان را آزمايش کرد. همه باخبر شديم که بيش از 98% ملت کورد به استقلال رای دادند. انعکاس اين خبر کوردهای دربند "ايران" را به وجد آورد. مفهوم و معيار اين وجد نبايد برای شما پنهان مانده باشد.

 

آرزوی استقلال 99%مردم الاحواز نبايد تا کنون برای شما پنهان مانده باشد.

 

اعتراضات مردم شمال "اوغانستان" جهت تشکيل کشور خراسان نبايد برای شما پنهان مانده باشد.

 

آرزوی مردم آذربايجان جنوبی و اکثريت استقلال طلبش که در تلاشند کشور واحدشان را بسازند، نبايد برای شما پنهان مانده باشد.

 

نيز در هرسه قطعه از سرزمين خودتان بلوچستان خواست و مبارزات پيگير بلوچها برای شما پنهان نيست.

 

با توجه به اين اسناد زنده هنوز دنبال بهانه کودکانه ديگری از قبيل اينکه بلوچها اگر جدا شدند چگونه ميتوانند خود را اداره کنند را با ضعف درک و خواری پيش کشيده ايد! برای روشن شدن ذهن شما که دوباره اين سوال را نکنيد، يک جمله بشما تقديم ميکنم: از چپاول معادن، راههای بازرگانی زمينی و دريائی، موجودات دريائی، منابع و تحميل جريمه های سنگين بربلوچها و سرزمين ما دست برداريد و گم شويد.

 

ديکتاتوريهای پاکستان، اوگانستان و ايران شبيه به يکديگرند. با ديکتاتوری ميبايست مبارزه کرد. همانگونه که ما از مبارزه با ديکتاتوری تهران هراسی نداريم، خواهران و برادران بلوچ ما از ديکتاتوری اسلام آباد نميهراسند و پيگيرانه برای استقلال مبارزه ميکنند.

از نگاه يک ديکتاتور مبارزه با وی به منزله از دست دادن منصبش تلقی ميشود. تعويض ديکتاتور با ديکتاتور عاقلانه نيست. لذا بهتر است به استقلال و آزادی انديشيد که پايان همه ديکتاتوريها و بهره کشی های غرب نيز خواهد بود.


اوپوزیسیون و جنبش ملی آذربایجان

 

ماشاءالله رزمی

 

طی یک سال گذشته و بطور مشخص بعد از خیزش عمومی آذربایجانی ها در خرداد ماه ۱٣٨۵ که در اعتراض به توهین روزنامه دولتی ایران به ترک ها آغاز گردید ، تقریبا تمامی گروههای سیاسی ایرانی که اصطلاحا سراسری نامیده می شوند ، متناوبا در نقاط مختلف جهان، جلسات بحث و گفتگو در رابطه با مساله ملی تشکیل داده و سعی کرده اند راجع به مسائل ملل غیر فارس در ایران موضعگیری نمایند. همزمان با این جلسات، مقالات بیشماری نیز در نشریات خارج کشور و سایت های اینترنتی چاپ شده است و همچنان بحث های عمومی و مناظره های قلمی ادامه دارد و گسترش می یابد.

این جلسات و نشستهای عمومی و خصوصی، و مقالات چاپ شده، صرفنظر از اینکه چه گفتگوهائی در آنها صورت می گیرد، چه تحلیل هائی نوشته می شود و چه تصمیماتی اتخاذ می گردد، فی نفسه بنفع جنبش های ملی و از این طریق بنفع استقرار دموکراسی در ایران است زیرا از یک طرف مسائل و خواسته های ملل غیر فارس را به بحث روزتمام ایرانیان تبدیل می کند و از طرف دیگر مانع آن می شود که وقت و انرژی اوپوزیسیون به بحث های حاشیه ای و بی اهمیت - که اتفاقا خیلی از آنها را خود حکومت برای انحراف افکار عمومی بمیان می کشد – صرف شود . همچنین این بحث ها نشانگر آنست که در حال حاضر جنبش های ملی نیروی اصلی دگرگونی در ایران هستند که رژیم حاکم را به چالش می کشند و دیالوگ مستقیم و غیر مستقیم فعالین ملی با مخالفان ضمن اینکه کادر های جنبش های ملی را آبدیده می کند در عین حال نقاط ضعف و قوت آنها را نیز آشکار می سازد . این بحث ها تمرین دموکراسی برای هردو طرف نیز می باشد .

در گذشته صدای فعالین جنبش های ملی پژواک چندانی نداشت اما امروز هر سوژه جدیدی که طرح می شود بلافاصله به بحث همگانی تبدیل می گردد و این به برکت قدرت توده ای جنبش های ملی است درست بهمین دلیل است که بعضی از استراتژهای رژیم سابق که تابحال خود را طرفدار دموکراسی و دیالوگ نشان می دادند ولی وابستگی سیاسی خود را به رژیم دیکتاتوری سابق حفظ کرده بودند، در این اواخر به بهانه اینکه بحث مسائل ملی، گفتگو در باره بر اندازی جمهوری اسلامی را تحت الشعاع قرار می دهد ، به مخالفت با این بحث ها برخاسته اند . اتفاقا مخالفت چنین آدمهائی بیانگر آنست که انگشت روی نقطه حساس گذاشته شده وبحث مساله ملی کارساز شده است . تداوم و گسترش جنبش ها ی ملی در بیست سال گذشته ، علیرغم اختناق نظامی – پلیسی حاکم ، گویای ریشه دار بودن ، برحق بودن و توده ای بودن آنهاست که به اعتراف مقامات جمهوری اسلامی ، مساله ملی پاشنه آشیل رژیم گذشته و رژیم حال بوده وهست.

از روزی که آذربایجانی ها قانون انجمن های ایالتی و ولایتی را از مجلس مشروطه گذراندند تا به امروز یک قرن تجربه مبارزه پشت سر بحث مساله ملی در ایران وجود دارد ولی مجموعه شرایط برای به نتیجه رساندن این بحث ها هیچوقت باندازه حالا مناسب نبوده است .

این بحث ها یک روز می بایست شروع می شد و برای یکی از حاد ترین مسائل سیاسی و اجتماعی ایران راه حل واقعی پیدا می شد زیرا بدون دموکراتیزاسیون ساختار سیاسی - اداری کشور ، امکان مدرنیزاسیون ساختار دولت و دیگرعرصه های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی وجود ندارد و اکنون خوشبختانه بهمت انقلاب انفورماتیک و گردش آزاد اطلاعات ، نه دولت غیر منتخب و نه پان ایرانیست های نژاد گرا قادر نیستند مانع گسترش این بحث ها بشوند . هرچه در گسترش این مباحث وقفه ایجاد شود بهمان اندازه حل مساله ملی در ایران از راههای صلح آمیز مشکلتر خواهد شد .

موضوع هدایت این بحث ها در صفوف اوپوزیسیون اهمیت جدی دارد . متاسفانه در حال حاضر ارگان صلاحیت داری که این بحث هارا هدایت کند بوجود نیامده و اگر بحث ها بدون جهت دهی تداوم پیدا کند به درگیریهای لفظی بین گروههای افراطی دو طرف و افراد ناواردی که مجادله کننده حرفه ای هستند تبدیل خواهد شد و جو را متشنج خواهد کرد . هم اکنون نیز عده ای پان ایرانیست با نام های مستعار و تحت عنوان مقابله با فعالین جنبش های ملی ، اندیشه های نژاد پرستانه را تبلیغ می کنند . ونیز می کوشند از بعضی از آذربایجانی های هویت باخته سوء استفاده بکنند .

برای جلوگیری از انحراف مباحث حول مساله ملی تا زمانی که ارگان منتخب ومسئولی ایجاد نشده ، صاحبنظران دوطرف یعنی فعالین جنبش های ملی ملی و کسانی که استقرار دموکراسی در ایران را مقدم بر حل مساله ملی می دانند باید برخورد فعال داشته باشند و از اظهار نظر به شیوه های متمدنانه خودداری نکنند . منظور من از ارگان هدایتگر ، یک نشریه تماتیک نظیر مجله « اسپری » در فرانسه است که اندیشه های فلسفی را جمعبندی و افکار جدید را منتشر می کند . در رابطه با مساله ملی در ایران نیز مسائل اساسی را باید به بحث گذاشت و مانع کشیده شدن بحث ها به مسائل حاشیه ای شد . جمعبندی و نتیجه گیری از بحث ها و تعیین موضوع برای بحث های تازه ضروری است .

اگر این بحث ها در میان اوپوزیسیون پیشرفت کند ونقد و روشنگری کافی بشود و از مرحله رد نظریات یکدیگر بگذرد و وارد مرحله طرح دهی و پیشنهاد راه حل عملی برای مسائل ملی گردد، اجبارا روزنامه های رسمی و حکومت اسلامی را نیز وارد بحث خواهد کرد هرچند از موضع مخالف باشد .
البته جمهوری اسلامی از سال هاپیش با انتشار نشریات محلی با دیدگاه حکومتی و ساختن گروههای گوناگون برای بدست گرفتن رهبری جنبش های ملی ، سعی کرده است کنترل اوضاع را در دست داشته باشد و بخش آذربایجان وزارتخارجه هم از موضع پان ایرانیستی انتشاراتی در رابطه با مساله ملی آذربایجان داشته و کادر های زیادی را بخدمت گرفته است وهر از چند گاهی نیز سمینارهائی یکطرفه با نتایج دلخواه با هزینه های زیاد توسط مورخین دولتی برگزار می کند ولی بخاطر محتوای ضد آذربایجانی این کار ها و سمینار ها نتیجه عکس حاصل شده و می شود .

در حال حاضر بحران اتمی و تشنجی که جمهوری اسلامی با جامعه جهانی ایجاد کرده است ، پیش برد مباحث اساسی در جو آرام را مشکل می سازد اما نمی توان به بهانه مشکلات سیاست خارجی از مباحثه در مورد مسائل اصلی در داخل غافل شد . جمهوری اسلامی مانند هر حکومت غیر منتخب دیگر برای توجیه اختناق و آماده نگهداشتن نیروهایش احتیاج به بحران آفرینی دارد و کادر هایش را برای مدیریت بحران تربیت کرده است از طرف دیگر جنگ قدرت در درون حکومت بمعنی بحران دائمی است با اینهمه بحث پیداکردن راه حل دموکراتیک برای مسائل ملی در هیچ شرایطی نباید تعطیل شود و گرنه جنگ و خشونت بشکل دیگری این مساله را حل خواهد کرد .

با توجه به نیروی میلیونی این جنبش ها ، بعد از این دیگر هیچ حزب و سازمان سیاسی ایرانی ، بویژه در اوپوزیسیون، نمی تواند نسبت به این حرکات بی تفاوت یا بدون موضع باشد . هم اکنون نیز مواضع گروهها درحال شفاف شدن است در تحلیل نهائی ، باحتمال قوی شوونیست ها و پان ایرانیست ها ی باستان گرا و تمامی نیروها و افراددیکتاتورمنش که حقوق غیر فارس ها را برسمیت نمی شناسند ، در کنار عقب مانده ترین نیروها رودر روی جنبش های ملی خواهند ایستاد . چنانکه رک ترین آنها هم اکنون با صراحت می گویند : « اگر ضرورت ایجاب کند اسلحه بر می داریم و همراه جمهوری اسلامی علیه اینها می جنگیم » ، در عوض کلیه نیروهای مدافع دموکراسی و حقوق بشر و معتقدین به حق تعیین سرنوشت ملل و علاقمندان به عدم تمرکز قدرت ، دوشادوش و پشتیبان جنبش های ملی خواهند بود ، چون بدون حل مساله ملی وعده دموکراسی دادن ضمانت اجرائی نخواهد داشت .

در یک سال گذشته ، بحث مساله ملی ، صف بندی های مشخصی در درون تمامی گروههای سیاسی بوجود آورده است بطوری که هیچ حزب و دسته ای در این میان استثنا ء نشده است ، مگر اینکه آن دسته ، محفل بسته ای بی خبر از اوضاع داخل ایران باشد . موضوع مهمتر از آنست که کسانی بخواهند بی تفاوت از کنار آن بگذرند .

در حال حاضرجنبش های ملی عمده نیروی بالفعل دموکراسی وآزادی خواهی در ایران را تشکیل می دهند و مناسب بودن شرایط داخلی و بین المللی آنها را در خط مقدم مبارزه با ارتجاع قرار داده است . اگر سانسور همه جانبه نباشد و اخبار جنبش های ملی در رسانه های سراسری منعکس گردد یقینا تمام اخبار داخلی را تحت الشعاع قرار می دهد . بدینجهت حکومت اسلامی رفت و آمد خبر نگاران و محققین خارجی را به مناطقی که کانون های فعالیت جنبش های ملی محسوب می شوند ، ممنوع کرده است .

درمیان علل متعددی که در سال های اخیر جنبش های ملی را بیش از پیش رو در روی جمهوری اسلامی قرار داده است ، بی شک تغییرآشکار سیاست تبلیغی جمهوری اسلامی و تمرکز تبلیغات دولتی بر محورپان فارسیسم از علل عمده بوده است . با سرنگونی رژیم شاه ، ایدئولوژی پان ایرانیستی پهلوی ها نیز سرنگون شده بود و بعد از تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی ، تبلیغات دولتی عمدتا بر محور پان اسلامیسم متمرکز بود اما با شکست سیاست صدور انقلاب اسلامی و نا کار آمد شدن تبلیغات پان اسلامیستی ، بالاخره با آغاز اولین دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی ، سیاست تبلیغی حکومت تلفیقی ازایرانیت و اسلامیت شد و سران رژیم به تمجید از کورش و داریوش پرداختند ولی مقاومت ملل غیر فارس و قبول نکردن و عدم معامله با اسکناس هائی که شعارهای پان فارسیستی بر آنها نوشته شده بود حکومت اسلامی را به چاره جوئی واداشت که در این رابطه ، انتخاب سال ۱٣٨۶ توسط رهبر جمهوری اسلامی بعنوان « سال وحدت ملی ورافت اسلامی » نیز تلاشی است برای کاهش فشار توده ای که حکومت اسلامی ازجانب ملل غیر فارس احساس می کند .

روزگاری پایتخت ، مرکز تمام تحولات و تهران کانون اصلی مبارزات سیاسی بود ، اکنون مبارزه کانون های متعددی پیدا کرده و آذربایجان ، کردستان و خوزستان قطب های اصلی مبارزات توده ای برای دموکراتیزاسیون جامعه هستند . جمهوری اسلامی با سرکوبی تمامی گروههای سیاسی سراسری ، حتی سرکوبی آنهائی که حامی جمهوری اسلامی بودند و نیزکوبیدن آنهائی که خود رژیم سازمان داده بود – نظیر دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه - نا خواسته جنبش های ملی را از دایره نفوذ این گروهها بیرون آورد و میدان را برای رشد و گسترش گروههای ملی باز کرد و حال بقایای گروههای سراسری اگر می خواهند بازهم نقشی در تحولات سیاسی در داخل داشته باشند ، عاقلانه آنست که حقانیت و نقش تعیین کننده جنبش های ملی در مبارزات داخل کشوررا بپذیرند و اگر حمایت نمی کنند لا اقل دشمنی نکنند زیرا همین حالا جمهوری اسلامی به بهانه آنکه ، دشمن خارجی بدنبال ایجاد درگیری های قومی در کشور است ، با تمام قدرت مشغول سرکوبی جنبش های ملی است و اگر موفق نمی شود دلیلی دارد که آنهم توده ای بودن این جنبش هاست .

در جریان خیزش خرداد ماه سال ۱٣٨۵ در تبریز و بیست و پنج شهر دیگر آذربایجان ، حمایت مردم از جوانان تظاهرکننده یاد آور روزهای انقلاب بهمن سال ۱٣۵۷ بود . دستگاه سرکوبی رژیم از نظر معنوی در آذربایجان با موانع جدی روبروست زیرا هم شیوه های مبارزه مسالمت آمیز است و بهانه بدست سرکوبگران نمی دهد و هم بخشی از افراد بومی بسیج ، سپاه و ارتش آگاهی ملی پیدا کرده اند و نمی توانند کورکورانه اطاعت بکنند .نمونه های متعددی وجود دارد که وقتی یک نفر را در تظاهرات دستگیر می کنند و هنگام بازجوئی از وی سوال می کنند که چرا در تظاهرات شرکت کرده بودی ؟ زندانی جواب می دهد که چرا خود شما در تظاهرات شرکت نداشتید مگر شما ترک نیستید ؟ وقتی به ترک ها توهین می کنند مگر بشما بر نمی خورد ؟ و به این ترتیب بازجو برسر دوراهی قرار می گیرد .

برای آشنائی کسانی که اطلاع چندانی از جنبش ملی آذربایجان ندارند ، توضیحات زیر روشنگر خواهد بود :

مرکز مطالعات راهبردی وابسته به دفتر ریاست جمهوری که از ارگانهای سیاست گزار جمهوری اسلامی است در فصلنامه تابستان ۱٣٨۱ ، جنبش ملی آذربایجانی ها را بعد از تجزیه و تحلیل مفصل چنین جمعبندی می کند :

«۱ - از منظر ایدئولوژی قومی فعالیت های قوم گرا در آذربایجان مبتنی بر حقوق قومی و تاکید بر اجرای اصول قانون اساسی مرتبط با حقوق اقوام است . ایئولوژی قومی این جنبش رویکردی عدالت جویانه و در صدد رفع محدودیت های فرهنگی و اقتصادی است که در چهار جوب نظام و قانون اساسی مطرح می شود و نمود بارز درونی بودن جنبش و مطالبات آن نسبت به جنبش های اجتماعی قبلی آذربایجان می توان مشاهده کرد .

۲-از منظر پایگاه اجتماعی ، فراگیر شدن و گسترش نیروی محرکه جنبش یعنی قشر تحصیل کرده و دانشجو محسوس است و روند آگاهی های قومی در بین جوانان و توده های مردمی رو به رشد است . همچنین پذیرش اهداف و مطالبات جنبش مدنی آذربایجان را در بین مقامات و نخبگان حکومتی آذری ، می توان دید .

٣-از منظر روش ها و ساز و کار های پیگیری مطالبات ، فعالان قومی شیوه های فرهنگی و مدنی را پیش گرفته اند و سعی می کنند فعالیت های سیاسی را به تدریج نهادینه و تشکیلاتی کنند . از برخی رویکرد های احساساتی و عاطفی به سوی تشکل گرایی گرایش دارند و در این راستا فعالیت و ثبت رسمی چند تشکل سیاسی و فرهنگی را در تبریز و تهران می توان مشاهده کرد و همین طور پرهیز از درگیری و خشونت یکی از ویژگی های این جنبش است . »

جمعبندی بالا را اگریک نفر از فعالین جنبش ملی آذربایجان ارائه می داد می شد به او ایراد گرفت که آرزوهایش را بجای واقیتها گذاشته است و اگر یک محقق خارجی چنین می نوشت جای اعتراض داشت که سیاست خاصی را دنبال کرده است ولی این جمعبندی را یکی از مسئولین حکومت ارائه کرده است ودر پایان مقاله به حکومت رهنمود می دهد و توصیه می کند که با این جنبش مسئولانه برخورد کند و گرنه کار به خشونت می کشد . وی با صراحت می گوید که جنبش ملی آذربایجان ، خود جوش و داخلی است ، در میان قشر تحصیل کرده و نخبگان عمومیت یافته و مطالباتش را بصورت مسالمت آمیز مطرح می کند .
حال اگر کسانی دراوپوزیسیون پیدا می شوند که وجود مساله ملی در آذربایجان را انکار می کنند ، قبل از هر چیز باید بفکر اصلاح خودشان باشند که تا چه اندازه از اوضاع ایران و خواستهای مردم در آذربایجان بی خبرند .

جنبش ملی آذربایجان در طول قرن بیستم افت و خیز های مختلفی داشته است و بمانند مرغ آتش هر بار قدرتمند تر از قبل از خاکستر خود زاده شده است . هم اکنون نیز علیرغم سرکوبی مداوم ووجود پراکندگی در بین گروههای فعال ملی ، در مجموع جنبش ملی آذربایجان رو به اعتلا ء است و بمانند نهالی که زیر تبر سبز شود ، هر روز مقاوم تر می شود .
رشد سریع این نهال بخاطر ریشه های تاریخی آن است . این مساله در دوران معاصر نه تنها در سیاست داخلی ایران بلکه در سیاست جهانی و بویژه در مناسبات شرق و غرب نقش تعیین کننده داشته است و هم اکنون نیز تعیین کننده سیاست های منطقه ای کشور های مجاور آذربایجان است .

بعد از جنگ دوم جهانی ، علیرغم اینکه جنگ سرد بین شرق و غرب با مساله حکومت ملی آذربایجان شروع شده بود، ولی سازش بین قدرت های بزرگ آنروز باعث سرکوبی خونین جنبش ملی در آذربایجان شد واز آن به بعد در تمام دوران جنگ سرد تا انقلاب ضد سلطنتی ۱٣۵۷ جنبشهای ملی چه در محاسبات داخلی و چه در معادلات بین المللی در حاشیه قرار داده می شد ند. با سرنگونی رژیم سلطنتی این وضع بهم خورد و با استفاده از شرایط جامعه انقلاب کرده ، جنبش های ملی فعال شدند . در اندک مدتی ترکمن صحرا برهبری کانون فرهنگی –سیاسی خلق ترکمن ، آذربایجان برهبری حزب خلق مسلمان ، خوزستان برهبری جبهه دموکراتیک خلق اهواز ، کردستان برهبری هیئت نمایندگی خلق کرد و بلوچستان برهبری جبهه آزادیبخش خلق بلوچ ، صحنه تظاهر خواسته های ملی شدند و در اغلب این مناطق نوعی خود مختاری خارج از کنترل حکومت مرکزی بوجود آمد اما حکومت جدید که هنوز مشروعیت خود را کاملا از دست نداده بود و شرایط منطقه ای و بین المللی نیز بنفع آن عمل می کرد و مهمتر از همه توهم توده مردم نسبت به حکومت اسلامی هنوز فرو نریخته بود ، توانست این جنبش ها رابکمک اغلب گروههای سراسری سرکوب کند تا نوبت سرکوبی خود گروههای سراسری نیز فرا برسد .

این سر کوبی ها در دوره دولت موقت مهدی بازرگان که وزرای آن اغلب از اعضاء نهضت آزادی و جبهه ملی بودند انجام گرفت و نام بعضی از افراد از جمله شیخ صادق خلخالی نماینده خمینی در سرکوبی کانون فرهنگی خلق ترکمن و کشتن رهبران آن ، دریا دار احمد مدنی از رهبران جبهه ملی درسرکوبی و کشتن اعراب اهواز ، مصطفی چمران از رهبران نهضت آزادی در لشکر کشی به کردستان و آخوند فاسد ی بنام موسوی تبریزی در سرکوبی طرفداران آیت الله شریعتمداری در آذربایجان ، بعنوان عاملان اصلی قتل وکشتار ملل تحت ستم در حافظه جمعی ملل غیر فارس باقی ماند . شروع جنگ ایران و عراق نیزموقتا جنبش های ملل غیر فارس را تحت الشعاع خود قرار داد واین امکان را به حکومت مرکزی داد که بدون نگرانی از اعتراض افکار عمومی بعنوان مبارزه با دشمن خارجی هرصدای مخالفی را در داخل بشدت سرکوب کند اما هشت سال بعد با پایان یافتن جنگ ، جنبش های ملی از نو بصورت دیگر و این بار با وسعت و قدرت بیشتر مطرح گشتند .

جنبش ملی آذربایجان ، یک حرکت مردمی عدالت طلبانه ای است که خواسته های مشخص فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی دارد . در دوره مشروطه آذربایجان ثروتمند ترین ایالت ایران بود ولی در دوره رضا شاه ، سیاست منزوی کردن و تضعیف موقعیت اقتصادی و سیاسی آذربایجان بشدت دنبال شد و آذربایجان از پروژه صنعتی شدن حذف گردید تا نتواند در مقابل دیکتاتوری حکومت مرکزی بایستد و اکنون ستم های فرهنگی و اقتصادی توام با سرکوب پلیسی باعث شده است که آذربایجان بیشترین مهاجرت داخلی را داشته باشد . میلیون ها آذربایجانی برای پیداکردن کار در سراسر ایران پراکنده اند و برای گذران زندگی انجام سخت ترین کارها را قبول می کنند . بیشتر کارگران ساختمانی و کارگران معدن در مناطق بد آب و هوای ایران ، آذربایجانی هستند در مقابل یک نفر کارگر ساده یا کارگر فصلی فارس در اراضی تاریخی آذربایجان وجود ندارد . فارس ها در آذربایجان ، روسای ادارات و مقامات بالا هستند .
بهم خوردن تعادل و وارونه شدن مناسبات ترک و فارس نسبت به زمان مشروطه ناشی از ستم ملی بوده که در آذربایجان اعمال شده است .
دور جدید جنبش ملی آذربایجان مشخصا برای پایان دادن به ستم ملی است

رنسانس و نوزائی مجدد جنبش های ملی بعد از جنگ ایران و عراق را من در مقاله دیگری به « بیدار شدن آتشفشان خاموش » تشبیه کرده ام . این نوزائی همزمان است با استقلال نسبی کردستان عراق تحت قیمومیت سازمان ملل متحد ، دگر گونی های پی در پی در افغانستان و پاکستان ، پایان جنگ سرد و انحلال اتحاد شوروی و استقلال یافتن کشور های جدید در قفقاز و آسیای میانه و مهم تر از همه باز شدن شاهراههای ارتباطی و اطلاعاتی و گلوبالیزاسیون که شرایط منطقه ای و جهانی را بنفع جنبش های ملی در ایران تغییر می دهد .

ورود مجددجنبش های ملی به صحنه سیاست ایران ابتدا با نا باوری طیف های سیاسی کهنه مواجه می شود و نوعی سکوت معنی دارهمگانی برای نفی آنها بصورت توافق اعلام نشده در می آید اما رشد جنبش های ملی که با تضعیف گروههای سراسری همراه است بالاخره این سکوت را می شکند و آنها را بموضع گیری وادار می کند . حکومت اسلامی که در قدرت است وبخشی از نیروهای سنتی مذهبی را نمایندگی می کند برای حفظ نظام با استفاده از تمامی ابزار قدرت دولتی با جنبش های ملی به مقابله بر می خیزد و اعلام می کند که اغتشاش در میان اقلیت های قومی توسط دشمنان جمهوری اسلامی از خارج سازماندهی می شود و پان ایرانیست ها نیز از دولت می خواهند که جلوی تحریکات عوامل تجزیه طلب را با قدرت تمام بگیرد . اما جمهوری اسلامی و حامیانش می دانند که:
هیچ قدرتی خارجی تر از حکومتی نیست که حقوق مردمش را پایمال می کند

جنبش ملی آذربایجان با توجه به کثرت جمعیت و گستردگی آن در سراسر ایران و نیز وزن تاریخی آن ، تعیین کننده اصلی استراتژی و جهت گیری های عمومی جنبش های ملی در ایران است بدینجهت موضعگیری گروههای سیاسی سراسری نسبت به جنبش ملی آذربایجان ، مواضع آن گروه را در باره کل مساله ملی آشکار می سازد هرچند که تا به حال به صورت پارادوکسال اکثر گروههای چپ ایرانی نسبت به جنبش ملی در کردستان نظر مثبت داشته و لی درمورد جنبش ملی در آذربایجان نظرغیر شفاف داشته اند اما امروزدیگر نمی توانند به سیاست یک بام و دو هوا ی گذشته ادامه بدهند . این تناقض از آنجا ناشی می شود که کردستان را رقیب بالقوه در آینده نمی بینند ولی آذربایجان را چرا.

در مقابل رشد جنبش های ملی،
پان ایرانیست ها فرمول کهنه ای دارند که بر اساس آن می گویند : « هر گاه حکومت مرکزی ضعیف است اقوام سر به شورش بر می دارند ولی هرگاه حکومت مرکزی قدرتمند است آرامش مجددا بر قرار می گردد » . تحلیل مسائل ملی از روی این فرمول ضمن طرفداری از دیکتاتوری و حکومت مرکزی سرکوبگر ، اعتراف آشکار به وجود ستم ملی است و می پذیرد که حکومت مرکزی ملل غیر فارس را به زور سرنیزه ساکت نگاه میدارد و هر وقت چماق از دستش می افتد جنبش های ملی سر بلند می کنند. اما در واقع هرگاه حکومت مرکزی به هر دلیلی نمی تواند سرکوب کند ، زمینه برای بیان خواسته های همیشه موجود در جامعه فراهم می شود .

 


  سازمان مجاهدين خلق
حمايت از حمله امريکا
هم تاکتيک و  استراتژی
 
 
 
 

 

سايت "ميزان نيوز" که منعکس کننده اخبار و نظرات نهضت آزادی ايران و ملی مذهبی های ايران است، گزارشی را درباره آخرين جمع بندی های سازمان مجاهدين خلق منتشر کرده است. اين سايت ننوشته که گزارش مورد نظر در کجا منتشر شده و مربوط به چه اجلاسی است، اما از آنجا که گفته می شود اخيرا سازمان مذکور جلسه ای در حد کنگره در يکی از کشورهای اروپائی و با حفظ همه تدابير مخفی داشته، گمان می رود گزارش مورد نظر از همين جلسه بيرون آمده باشد!

ميزان نيوز بخشی از نظرات خود را نيز در پايان بندهائی از گزارش گنجانده است که متاسفانه روشن نساخته تمام اين اضافات از ميزان نيوز است و يا بخش هائی از آن.

بهرحال، آنچه را ميزان نيوزمنتشر کرده عينا می آوريم:

....

 

جديد ترين تحليل سازمان مجاهدين خلق در مورد شرايط موجود و چگونگی ادامه حيات برای اين سازمان است .

 

 

1- در داخل ايران سقوط رژيم از طريق نيروی اجتماعی و هوادار مجاهدين وجود ندارد و مدت هاست که کسی از خطوط خشونت طلبانه آنها در ايران حمايت نميکند واصلا نسل جديد نام مجاهدين را نير نشنيده است.

2- پس از سقوط صدام حسين وبخصوص پس از خلع سلاح نيروهای نظامی مجاهدين، امکان سرنگونی جمهوری اسلامی از اين طريق ديگرميسر نيست.

3- تنها امکان براندازی جمهوری اسلامی از خارج و تنها از طريق حمله نظامی يک نيروی خارجی با مختصات زيرامکان پذيرمی باشد:

الف - اين نيروی خارجی تنها آمريکا ميتواند باشد.

ب- امکان جنگ با ايران تنها در دوران حکومت "جرج بوش" در آمريکا ميسر است و وی تنها کانديدای موجود در اين زمينه می باشد.

ج- مدت اجرای چنين خطی تا پايان دوران زمامداری "بوش" در اکتبر 2008 است.

د- بنابراين تا آخر دوره "بوش" فرصت هست که رژيم سرنگون شود در غير اينصورت بعد از "بوش" هرجناحی که قدرت را در آمريکا بدست بگيرد قادر به ادامه سياست های بوش نخواهد بود و در نتيجه امکان فعاليت مجاهدين حداقل به صورت فعلی فراهم نخواهد شد.

ر- برای تقويت وپيشبرد چنين خطی، جناح جنگ طلب در هيئت حاکمه آمريکا از طريق لابی های اسراييلی در دستور کار بايد قرار گيرد.

به اين ترتيب محور های فوق ساختار استراتژی جديد مجاهدين را تا پايان زمامداری بوش تشکيل می دهد. اين استراتژی مجاهدين با عنوان" جرقه و جنگ" نامگذاری شده و همه تلاش ها و انرژی مجاهدين طی يکسال و 3 ماه آينده روی همين مساله يعنی ايجاد جنگ خارجی معطوف شده و منتهای تلاش مجاهدين برای شعله ور ساختن جنگ بين ايران و آمريکا سازماندهی خواهد گرديد.

در پی مذاکرات رجوی با برخی فرماندهان امريکايی برای حمايت از اين استراتژی که در هفته های گذشته توسط لاريجانی نيز مورد اشاره قرار گرفته بود شنيده می شود امريکا مريم و مسعود رجوی و برخی از فرماندهان اين گروه را برای مصون ماندن از پيگردهای قانونی دولت عراق به اردن انتقال داده است.

برای عملی کردن چنين تصميمی مسعود رجوی از تمامی مسئولين واعضا و افراد مستقر در پادگان اشرف و همچنين اروپا و آمريکا خواسته است تا از هرگونه سرپيچی، انتقاد و عصيان در برابر خطوط ارائه شده پرهيز نمايند و تا 2 سال آينده تعهد بدهند که در مناسبات با مجاهدين ميمانند وآنرا ترک نخواهند کرد. وی از همه اعضا از بالا تا پايين ترين لايه های تشکيلاتی در اين رابطه طی نشست های طولانی که به اتمام رسيده است با اثر انگشت و امضا، تعهد مکتوب گرفته است که بنام " تعهد دوساله" معروف است.

بر اساس اين تحليل رجوی ايجاد درگيری محدود يا حتی پرتاب يک موشک به ايران را مغتنم شمرده تا در نقطه بعدی ايجاد جنگ ادامه دار با ايران قطعی گردد. مجاهدين اميدوارند که در صورت بروزچنين حوادثی به عنوان پياده نظام در خدمت جناح جنگ طلب آمريکا قرار گرفته و با تسليح مجدد نيروهای خلع سلاح شده خود تمامی پتانسيل خود را برای سرنگونی جمهوری اسلامی دراختيار آمريکا قرار دهند.

http://www.peiknet.com/1386/07shahrivar/28/PAGE/33MOJAHEDIN.htm


جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۸۶ - ۴ اوت ۲۰۰۷
 

سازمان اکثریت در توهم دمکراسی 

 و جمهوریخواهی

 

 

این روزها دراین فکر بودم که چه چیزی سازمان اکثریت را به راهی کشاند که از آن چیزی نمانده و روز به روز کوچک و کوچکتر می شود و شاید هم توهم عامل این کجراهی های سازمان باشد که از داخل کشور بخصوص بعد از انشعاب اقلیت و جناح چپ اغاز و بدنبال ان با تئوری راه رشد غیر سرمایه داری و نزدیکی به احزاب برادر و تا حد وحدت با حزب توده و در کنار ان خوش باوری سیاسی در مورد حاکمیت جمهوری اسلامی وعدم استقلال سیاسی چه در تئوری و چه در پراکتیک کشیده شد و باعث ورشکستگی سیاسی سازمان در داخل کشور و زیر فشار رفتن اعضاء و هواداران سازمان در محیط زندگی خود اآن هم با برچسب هائی چون جاسوس و و...... گردید.

اگر دیروز برخی از اعضاء سازمان با خواندن چند کتاب و نبود فضائی باز سیاسی "قبل از انقلاب " به مارکسیسم و لنینیسم گرایش پیداه کرده بودند اما بعد از انقلاب این امکان را داشتند که بیشتر در تئورئی مارکسیستی کنکاش کنند و جامعه ایران را خوب بشناسند.   اما افسوس که سازمان در توهم ناکجا آبادی خود غرق شده بود.

با شروع سرکوب های رژیم و بویژه سالهای ۶۰ به بعد ناگهان سازمان خود را در مهاجرت دید و با همان عدم بلوغ سیاسی داخل کشور! در یک پروسه که تا به امروز ادامه دارد  به فرار از اندیشه ای مارکسیستی رسید و سینه چاک دموکراسی غربی! سازمان با کدامین معیار اندیشه مارکسیستی را به کناری نهاد و سوسیالیسم را فقط در حد اسناد سازمانی در ورقه های کاغذ قبول کرد. دموکراسی و سوسیالیسم دو اصل جدائی ناپذیر از هم هستد. مارکس در مانیفست کمونیست خود می گوید تکامل ازادی هر فرد شرط تکامل آزادانه هم"ان باشد.

در گفته ها و نوشته های مارکس ودگ اندیشه پردازان مارکسیست. دمکراسی و احترام به آن جزو پایه های تحول و رشد یک جامعه است. دوستان مارکسیسم تحول گراست و با شرایط رشد و تغییر می کند و پویاتر می شود.

اکر سازمان اعتقاد به چپ نو دارد باید بگویم چپ نو بدون اندیشه مارکسیستی غیر ممکن است دوباره نگری به دموکراسی سوسیالیستی بایستی از درون سازمان اغاز گردد. بر مبنای این نگرش است که می توان تعریف درستی از تحولات سیاسی کرد و می توان از حقوق دمکراتیک جنبش تحول طلب مردم ایران پشتیبانی نمود  به معنی دیگر دموکراسی سوسیالیستی یعنی گسترش آن در حوزه روبنائی بلکه در حوزه تولید و مبارزه علیه نظام اجتماعی ، فرهنگی، ملی، مذهبی، جنسی و نژادپرستی است .

اگر امروز برای منافع ملی مردم ایران در چارچوب دموکراسی سوسیالیستی مبارزه نکنیم یعنی سوسیالیزم  نوشته شده در اسناد سازمان در حد همان چند خط باقی می ماند.

سازمان با در نظرگرفتن اصول پویای مارکسیسم است که میتواند به دمکراسی و.حقوق بشر. باور کند و خود را چپ دموکرات و نو بنامد و این گفته روزا لوگزانبورک بایستی به یاد آورد که آزادی اندیشه یعنی همیشه با آزادی کامل به نوعی دیگر فکر کردن است .

لنین دمکراسی مارکسیستی درون سازمانی را این گونه می بیند "حزب می تواند طیف گسترده ای از گرایش ها را در خود متحد کند که افراطی ترین آن ها ممکن است مطلقا با یکدیگردر تضاد باشند ".

کارل کائوتسگی در کتاب سوسیالیزم و دموکراتی می گوید."سوسیالیزم بدون دمکراسی غیر قابل باوراست برای ما این دو با هم در ارتباط اند. " نمونه های زیادی می توان از بزرگان مارکسیسم آورد که دموکراسی جزو اصول مارکسیسم بوده وهست ولی صد افسوس که سازمان اکثریت در توهم ناکجا آبادی خود غرق گشته و پس پسکی رو به جلو می رود و در اوج بلبشوی جمهوریخواهی و دموکراسی طلبی همه چیز را گم کرده و در عرصه جنبش عدالت خواهانه مردم ایران جایگاه خود را نه از زاویه چپ بلکه از چارچوب راست روی می بیند و هر از کاهی با چند اعلامیه مشترک با این و آن سازمان خودی نشان می دهد و یا به دنبال وحدت با سازمان اتحاد فدائیان می رود  وحدتی که نشان از جوانی و شکوفائی ندارد  وپویا نخواهد بود مگر ان که وحدت بر روی اصول مارکسیسم و مطابقت دادن با ویژه گی های ملی و تاریخی مردم ایران باشد.

بیژن جزنی در مورد وحدت می گوید "لاکن رسیدن به این وحد ت مابین نیروهای چپ مانند وحدت عام ما بین کلیه نیروهای اپوزوسیون تنها در یک پروسه مبارزاتی پیگیرتحقق می یابد و تبادل نظر و مبارزه ایدئولوژیک فقط با اتکا به چنین پروسه ای ماهیت انقلابی داشته و به جنبش رهایی بخش کارگری نیرو می بخشد." ایا سازمان اکثریت یک سازمان انقلابی ست ! ماهیتی دارد.

راستی ایا سازمان اکثریت در این دوران مهاجرت توانسته نیروی جدیدی به خود جلب کند یا بر عکس! نیروی دافعه سازمان بیشتر از جاذبه ان بود.  این را بایستی مدیون رهبران  گذشته و شورای رهبری دموکراسی خواه فعلی دانست که در یک بحران و سردرگمی عجیبی سازمان اکثریت را تبدیل به یک شیر بی یال و دم اشکم کرد و کبریت بی خطری برای جمهوری اسلامی !

 طبری مي گويد كه انسان داراي دو نوع وجدان است، وجدان منطقي(علمي) و وجدان اجتماعي. با وجدان منطقی، فرد بسوی حقيقت بال مي گشايد و با وجدان اجتماعی، بسوی عدالت می تازد .

این دو وجدان اکنون در سازمان رنگ باخته و به شکل ناهمگون عمل می کند و اعضاء فعلی سازمان در لوای دموکراسی درونی هر یک ساز خود را  می زنند.

عده ای به دنبال اتحاد جمهوریخواهان و عده ای در کنفرانس پاریس و یا با سلطنت طلبان! در پس وحدت ها یک انحلال طلبی نامرئی در سازمان وجود دارد که استقلال آن را از سازمان گرفته و عاجز از یک تحلیل مشخص از شرایط مشخص است و بگونه ای دگماتیسم در پس پرده دمکرات منشی به دنبال روی بی پایه و اساس افتاده اند.

دوستان.از این توهم درآئید که  جنبش قدرتمند مردم ایران به سازمان اکثریت  بهائی نخواهد داد. چون که همان طور که لنین در نوشته چه باید کرد گفته "توان جنبش کنونی ناشی از بیداری توده ها و ناتوانی ان ناشی ازکمبود اگاهی و روح ابتکار در رهبران انقلابی است." واین کمبود  در شما وجود دارد .

لنین در نوشته خود در باره انقلاب ما می گوید "همه ان ها که خود را مارکسیست می نامند ولی مارکسیسم را بطور غیر قابل تحملی خشک مغزانه درک می کنند نکته قطعی را در مارکسیسم که همانا دیالکتیک انقلابی آن ست به هیچو جه نفهمیده اند".

این نکته لنین  در مورد سازمان چه در گذشته وچه در حال کاملا صدق می کند و دریغ از یک چشم بینا و گوش شنوا ­­... فقط کافی ست نگاهی  به کنکره های سازمان انداخت و دید که تاکنون هیچ چیزی از آن حتی تحت عنوان  چپ دمکرات ون واندیش مشاهده نشده و چه بسا تشگیل این گونه کنکره ها عجله وار بی نتیجه و بعضا غیر دموکراتیک هم بوده.

یک سازمان چپ.* دست خود را از پشت  نمی بندد یعنی دامنه فعالیت خود را تنها به یک نقشه از پیش طرح شده با شیوه عمل از پیش ابداع شده مبارزه سیاسی محدود نمی سازد اما سازمان هیچ گونه برنامه ای برای مبارزه ندارد و عملا دست خود را در این بلبشوی سیاسی بسته و ماهیت سیاسی خود را عملا از دست داده است.

دوستان سازمان اکثریت...  دیگر فدائی خلق در شما دیده نمی شود .بگذارید فدائیان در یادها و خاطرها زنده بمانند به همان نام اکثریت  کفایت کنید که خیلی برازنده تان است شما هم از مبارزه طبقاتی فاصله گرفته اید و هم از مبارزه سیاسی.

همانطور که قبلا گفتم چپ دمکرات ونو اندیش آینده من و شما بدون فلسفه پویای مارکسیستی غیر ممکن است و اتحاد چپ آینده مد نظر من و شما ایده های دموکراتیک ان فقط در دموکراسی سوسیالیستی تبلور پیدا می کند.

به این ترتیب طرح مجدد مسئله مارکسیسم و فلسفه آن و بازسازی معنای راستین و کامل اموزه مارکس تنها راه نجات سازمان از این  بلبشوی سیاسی است.

 

                                                           شاهین . وین

 

 


Sat   21 07 2007   13:39

 

سی‌ام تیر حماسه‌ای دیگر برای دموکراسی

محمود نکوروح

m_nekourooh@yahoo.com

سی‌ام تیر، بعد از شکست انقلاب مشروطه، آغازی دیگر بود برای دموکراسی و رسیدن به حاکمیت ملی ، اگرچه بازهم این دو با کودتایی به تاخیر افتاد ، ولی امروز بعد از نیم قرن که با جهانی دیگر و جنبش‌هایی متفاوت تر روبروییم می‌تواند با نگاهی غیر از گذشته مورد توجه و تحلیل قرار گیرد. چه، شرایط اجتماعی و فرهنگی ما و جهان بشدت تغییر کرده و با نسلی دیگر روبروییم. دهه‌های مختلفی را پشت سر گذارده‌ایم ، بر سلطه خارجی قلم بطلان کشیده ایم نفتمان را نه "چهارده سنت" بلکه هفتاد دلار می‌فروشیم. ولی هنوز دموکراسی و عدالت با تمام شعارها و ادعاها برای مان بنظر بعضی یک "اوتوپی" است و برای بعضی بخاطر عملکردمان دموکراسی "دل بهم زننده" است. هنوز شکافهای طبقاتی ، فرهنگی و.... برطرف نشده بلکه افزونتر گردیده ، اقتصادمان کاملا رانتی ، و قاچاق در همه کالاها تامین کننده اصلی نیازها به قیمت سرسام آور "حتی بنزین" بخاطر بیکاری ، فقر و گرانی و... مشهود است. بی مسئولیتی ، غیر پاسخگویی ، پوپولیسم و شعارهای پوپولیستی عادی شده ، اگرچه نخ‌نما و دیگر کسی را نمیفریبد. فساد در همه حوزه‌ها ، فحشا و اعتیاد ، بحران بی اعتمادی ، یاس و انفعال اجتماعی ، بی تفاوتی ، گرانی و...

از سوی دیگر طبقات اجتماعی مان طبقات رانتی است که منافع ملی برایش مطرح نیست ، با رابطه‌ها ثروتمند شده و....اگرچه به "مذهب" متظاهر است. بیشتر به واردات نظر دارد و سهمیه‌ها و البته کسب منافع و.... طبقاتی که در تمام دنیا علیرغم ما با تولید و کار به فرادست و فرودست و.... منقسم شده است. و بهرصورت به توسعه دست یافته ولی طبقات اجتماعی ما یکی در قعر است و یکی در قله و البته مانع توسعه. که قبل از همه ما بتوسعه فرهنگی نیاز داریم و..... و گرنه با این در آمد نفت از نظر حهانی فقیر نیستیم. در دهه بیست از سوی انگلیسها غارت می‌شدیم از سوی روسها توسط حزب توده تهدید و از طرف آمریکا گرفتار توطئه ، که "از شش ماه قبل از تیر، سفرای انگلیس و آمریکا و اشرف پهلوی در اروپا برای حکومت قوام برنامه ریزی می‌نمودند". "اینجا دیگر توهم نبود" که در ملاقات با قوام سفیر آمریکا سی و پنچ میلیون دلار بعنوان کادو وعده داد". ار ابتدا "شاه و دربار و خواهر و مادرش علنا با مصدق و مردم ایران سر ستیز داشتند" که یکی دوبار مصدق تهدید به استعفا کرد، و هربار مملکت در آستانه انقلاب قرار گرفت". کسانی که برای حکومت قوام و استعفای مصدق از ابتدا تلاش داشتند عبارت بودند از اشرف پهلوی ، ملکه مادر ، میدلتون سفیر انگلیس و هندرسون سفیر آمریکا و البته دست آخر شاه ، از مکی – کتاب سی‌ام تیر - بالاخره هم مصدق را وادار به استعفا نمودند که " در روز بیست و پنجم تیر 1331 پیرمرد خسته از توطئه‌ها مصمم از پله‌های کاخ سعدآباد بالا رفت ، در سالن لحظاتی مکث کرد تا شاه وارد شد بعد از سلام و علیک و تعارفات معمول دست در جیب کرد و لیست وزیران خودرا اعلام نمود شاه همه را خواند نام وزیر دفاع که شاه حق خودش می‌دانست خالی بود ، شاه از مصدق پرسید نام وزیر دفاع چرا خالیست؟ مصدق گفت وزارت دفاع را خودم اداره خواهم کرد ، شاه یکه خورد و گفت چرا؟ مصدق گفت قربان ارتش دولتی در دولت شده و به حرف من ترتیب اثر نمی‌دهد در انتخابات دستورات مرا اجرا نکرد و.... در غیر این صورت اینجانب مجبورم استعفا بدهم و.... شاه با نگاهی منفی اورا می‌نگریست ، او حرکت کرد که بیرون برود شاه جلوی اورا گرفت ، از مصدق اصرار و از او.... بالاخره قرار شد تا ساعت هشت شب مصدق منتظر بماند اگر خبری از دربار نشد استعفا قبول شده است." (از مجله خواندنی‌ها شماره 87 --30 تیر 1331) با تمام حرفها دیدیم از ابتدا برای سقوط مصدق و دولت قوام برنامه ریزی شده بود که حکم شاه را در 27 تیر گرقت، و در مجلسی بریاست "امام جمعه تهران" سید حسن امامی از فراماسون‌ها ، رای اعتماد با چهل نماینده گرفته شد ، ولی آنچه این معادلات را بهم زد حضور مردم بوِیژه نسل جدید بود که در دانشگاه و مدارس بمعنای کامل کلمه "سیاسی" شده بود. ازینرو در برابر قدرت به چالش کشیده شد و برای یکدوره "حماسه" آفرید. که ملی کردن نفت ، و.حتی برنامه‌های اجتماعی که اولین بار بود.... حاصل این حضور و حماسه بود.

مردم ایران ، بعد از دیکتاتوری رضاخانی با باندهای مافیایی داخلی و خارجی سروکار داشتند و بعد از تلاشهای بسیار ، با نسلی امیدوار دوسه دوره در انتخابات‌ها توانستند نمایندگانی را اگرچه اندک به مجلس بفرستند. با اقلیتی اکثریت مجلس را که هرگز مورد اعتماد نبودند با "حضور در صحنه" وادار نموده بنفع ملت و منافع آن رای بدهند ، دولت ملی را یکی دوبار از سقوط نجات داده که یکبار بخون کشیده شد: " سی‌ام تیر ". ولی ساختار قدرت را که بیشرمانه بخارج متکی بود تنها چند گام به عقب نشینی واداشتند ، ساختاری که هم نیروی نظامی وارتش را داشت ، هم عناصر ارتجاعی دربار و حتی اقلیتی از روحانیت درباری که همیشه دعاگو بودند. تمام اینها متاثر از نوعی انگیزه و آرمان بود "دموکراسی" که راه و روش خودرا داشت: "انتخابات آزاد". در سیاست با رجالی خودباخته به‌بهانه "موازنه مثبت" چه در حوزه چپ و چه در حوزه راست روبرو بودیم ، که معتقد بودند که باید بشرق وغرب " شوروی وانگلیس " انروز با ج داد تا ماند ، هنوز آمریکا وارد صحنه نبود.مصدق نوعی سیاست " موازنه منفی " را مطرح کرد که " نه شرق ونه غرب " ، بلکه ما نفتمان را به هرکه می‌خرید می‌فروختیم. تا استقلا ل مان حفظ شود. اگرچه انگلستان و شرکت نفت نگذاشت حتی یکی دوبار کشتی خریدار ایتالیایی در بندر عدن توقیف شد ، در تمام مدت حکومت او با تحریم خرید نفت روبرو بودیم.

هدف از کسب استقلال ، رسیدن به دموکراسی و حکومت مردمسالار بود که ویژگی‌های خود را دارد . که مهمترین آن انتخابات کاملا آزاد ، دولت مردمی و البته برنامه‌هایی برای عدالت اجتماعی با حساب و کتاب ومدیریت شایسته ، پاسخگو و... که بنا بر "برائت" بود که هرکس خواندن و نوشتن می‌دانست حق انتخاب شدن ، انتخاب کردن ، نوشتن ، روزنامه و....داشت ، و هیچکس را بر دیگری برتری نبود ، خودی و غیر خودی نداشت چه مصدق قبل از همه "حقوق" خوانده بود ، بدینگونه بود که اولین جنبش دانشجویی ، راه پیمایی از دانشگاه تا جلوی مجلس "میدان بهارستان" انجام و اولین بار بود که قرارداد نفت توسط یک دانشجوی حقوق سیاسی "حسین راضی" از حزب مردم ایران پاره شد ، اعتصاب‌هایی که بازار مرتبا برای حمایت از دولت ملی کرد ، البته بازار آنروز تحت تاثیر اقلیتی با نوعی قدرت اقتصادی و مدعی نبود ، بازار هنوز یک طبقه متوسط پایین بود با دکان‌های کوچک و بزرگ و تجار و دلالانی که یک طبقه را تشکیل داده که امروز آن ساختار بهم خورده ، امروز یک گروه از بازاریان قدیمی مدعی نمایندگی اینانند ، و بخاطر شرکت در انقلاب یکی از نیروهای سیاسی و کلان اقتصادی است که طلب حق می‌کند... کاش به نسبت مالیاتی که می‌دهند طلب حق می‌نمودند. خورده بورژوازی ضعیفتر در شهرها و روستاها کارگاه‌های دستی چون گلیم بافی ، پارچه بافی ، قالیبافی ، ریخته‌گری ، آهنگری ، حلبی سازی ، صحافی و... با اکثریتی عظیم از کارگران محروم و خانواده‌هاشان... بخاطر محدودیت واردات اینها در دوران ملی شدن نفت به رشد و شکوفایی رسیده و طرفداران سرسخت ملی شدن نفت بودند. کشاورزان بعدا بخاطر "سهم کشاورزان از محصول " برای اولین بار در برابر مالکین به نسبتی بحقوق خود رسیده ، دستفروشان جلوی بازار ، طوافان سرچشمه که آنجا بازار میوه بود و... از اینها بدتر در گوشه و کنار شهر هنوز حاشیه نشین‌ها در کپر‌ها ، خانه‌های حلبی و.. با وضعیتی بسیار بد زندگی می‌کردند. اینها طبقات فرو دست شهری را تشکیل می‌دادند که همیشه حامی مصدق با سازماندهی احزاب سیاسی ، حتی در انتخاباتها بودند.

نیروی دیگری که در جنبش ملی حضور فعال داشت دانش آموزان دبیرستانی بویژه در وسط شهر تهران از خیابان ناصر خسرو ، دارالفنون ، مدرسه مروی ، قریب ، امیر کبیر تا سرچشمه مدرسه علمیه و....لاله زار و...که اینها در روز سی‌ام تیر همراه با شاگردان بازاری‌ها که جوانتر و فعالتر بوده وارد صحنه شدند ، از سوی شمال دبیرستان‌های خیابان ژاله " شهدا" و دانشجویان دانشگاه ، که بسوی میدان بهارستان روان بودند.

افراد احزاب سیاسی ملی که مراکزشان در اطراف بهارستان بود ، حزب زحمتکشان ملت ایران که هنوز دارودسته خلیل ملکی با اینها بود ، حزب پان ایرانیست که بعد‌ها حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم "فروهر و..." از اینها جداشد ، حزب ایران که بخش اعظمشان در تهران و شهرستان‌ها از نهضت خداپرستان سوسیالیست بوده که به اینها پیوسته بودند و البته بخشی از نیروهای پایین حزب توده که از ظهر سی تیر باین نیروها پیوستند تمام اینها هنوز یکپارچه و متحد بودند در محموع حامی بی چون و چرای نهضت ملی بودند ، مجمع مسلمانان مجاهد که برهبری آیت اله کاشانی بود دفترش در خیابان ناصر خسرو بود.

از بعد از ظهر 26 تیر که شایعه استعفای مصدق در بین مردم پیچید بتدریج مراکز احزاب مملو از جمعیت شد، نوعی فرهنگ "تحزب" و چپ از نگاههای مختلف بخاطر فقر گسترده گفتمان غالب بود که اگر خیانتهای حزب توده در این مقطع نبود روشنفکری ایران متوجه "نیهیلیسم" در نهایت نمی‌شد ، مسئولیت جمعی چنان در جامعه جاافتاده بود که همه کس خودرا در سرنوشت جمع شریک و متعهد می‌دید بهمین دلیل براحتی و در اولین اعلام اعتصاب عمومی مغازه‌ها می‌بستد ، اتوبوسها کار نمیکردند ، کارخانه‌ها تعطیل می‌شد و حتی "پمپ بنزین‌ها بنزین را تحویل نمی‌دادند" چون می‌گفتند "دولت قوام دولت غاصب است" حتی تعدادی کفن پوش از بسیاری شهرستان‌ها عازم تهران شده که در کاروانسرا سنگی با ژاندارم‌ها بزد و خورد پرداختند. و از کرج نیروهای کمکی از مردم با دوچرخه بکمک اینها شتافته و....

از ابتدا اختلاف مصدق با شاه بر سر پست وزارت دفاع وجود داشت. چه، نخست وزیر قدرتی در مجموع نداشت و تدارک چی بود که علت استعفای مصدق در همین امر بود. بعلاوه رییس شهربانی از سوی شاه بود که در برابر تحریکات حزب توده غالبا راه پیمایی‌هارا که حتی قانونی بود در مواقع حساس بخاک و خون کشیده و آنوقت روزنامه‌های درباری و حزب توده و خارجی مصدق را مسئول معرفی کرده. در صورتیکه مصدق در مجموع مردی قانونمدار بود....

از صبح بیست و هفتم تیر در خیابان‌ها و مراکز و میادین مرکزی چون میدان بهارستان ، مخبرالدوله و میدان انقلاب امروز " 24 اسفند ، جلوی دانشگاه و سبزه میدان ، جلوی بازار و..... حضور زرهپوش‌ها و تانکها و کامیون‌های سربازان بیانگر وضعیت غیر عادی بود. رییس شهربانی تابع دولت نبود اصلا هنور زابطه "دولت – ملت" برای ما مفهوم نداشت اولین بار بود که استعاره‌هایی چون "افکار عمومی ، منافع ملت ، کنش حق طلبانه ، آزادی ودموکراسی بعنوان یک حق ملی مورد توجه قرار می‌گرفت..

در روز بیست وهفتم قوام السلطنه حکم نخست وزیری رااز شاه گرفته ، وبا اعلامیه ای از رادیو ایران دستور شدید خودرا برای سرکوب با جمله " کشتیبان را سیاستی دگر آمد " مرتبا توسط گوینده اعلام می‌کرد " بعد‌ها از دهان کوینده این اعلامیه در یکی از مراکز پژوهشهای تاریخی شنیدم بعد از ظهر که او بخانه بازگشت از پدر و برادران خود کتک مفصلی خورد ".

علیرغم گذشته که نخست وزیر را ابتدا مجلس بشاه معرفی می‌کرد این بار مجلس این عمل دربار و انتصاب شاه را غیر معمول دانسته و واکنش نشان داد ، فراکسیون نهضت ملی ، این عمل را نپذیرفته ، مقاومت کرده و اعضای آن در مجلس متحصن شدند. سیل جمعیت هر روز بسوی میدان بهارستان سرازیر شده و میتینگهای موضعی در هرگوشه و کنار به تحلیل شرایط و اعتراضات پرداخته ، در گیری‌ها با نیروهای امنیتی آغاز شده. با حکم فرمانداری نظامی اجتماع بیش از سه نفر ممنوع بود ولی کسی بدان توجه نداشت. روز سی‌ام تیر انفجار جمعیت در میدان‌های مرکزی شهر به تیراندازی از ازدرون مجلس توسط سربازان لشگر گارد شاهنشاهی که محافظ مجلس بودند آغاز شد.

میوه فروشان سرچشمه که اینها همه از ساعت 8 و 9 صبح با تیراندازی لشگر گارد شاهنشاهی که نگهبان مجلس بود در پشت چرخهای طوافان ودوره گردان میوه فروش سنگر گرفته و حمله به پارلمان با سنگ وچوب آغاز شد ، با شعارهای " یا مرگ یا مصدق"، "مصدق پیروز است" و... با تعدادی کشته و زخمی وارد در گیری شدند ، از ناصر خسرو دانش آموزان دارالفنون ، مدارس مروی قریب و... بطرف لاله‌زار حرکت کرده با شعارهای فوق و پلاکاردهای حمایت از مصدق ، از خیابان ژاله دانش آموران دبیرستانهای شرق تهران در سه راه ژاله با نیروهای پلس و نظامی درگیر شده حتی برادر شاه را از تانک پایین کشیده و بدرگیری پرداخته که عده ای زخمی و شهید شدند و اگر زره پوش‌ها نرسیده بودند کشته شده بود، البته اینجا چند نفرشهید شدند. گروهی جنازه‌ها را از وسط خیابان برداشته به خیابان پامنار منزل آیت اله کاشانی برده که چون آنجا کسی نبود جنازه‌ها برروی دست مانده بود و...

از طرف حکومت ، نیروهای پلیس وارده از استانهای شمال و جنوب ، پلیس سوار با اسب ، نیروهای زرهی با تانک وزره پوش و....چه " کشتیبان را سیاستی دیگر آمده بود " که ظاهرا کشتیبان قوام السلطنه بود ولی در باطن شاه بود که فرمانده کل قوا بود والبته " مقام غیر مسئول " ومسئول تمام جنایات ونابسامانی‌ها ، که اینها بیشتر بر نفرت از حاکمیت می‌افزود. در خیابان اکباتان بخشی از جمعیت با نظامیان درگیر شده که جلوی درب وزارت فرهنگ سابق تعدادی که پناه گرفتند مورد هجوم نیروهای پلیس سوار قرار گرفته وتعداد زیادی شهید شدند ، خیابان بیکباره پر از جنازه شد. در این خیابان بود که جوانی بنام " امیر بیجار " که دانشجوی مدرسه نظام بود مورد حمله سرنیزه قرار گرفت وبردیوار با خون خود نوشت " ازجان خود گذشتیم ، باخون خود نوشتیم یا مرگ مصدق " که دراین هنگام سرهنگ سوار فرمانده نیروهای اسبی از پشت سر مغز اورا هدف گرفت که مغز او در روی دیوار پخش شد ومدتها موردتماشای خبرنگاران داخل وخارج گردید. جمعیت - لوله‌ها ی آب تهران بقطر در حدود یک متر که برای لوله کشی آب در دست کاربود - به میان خیابان اکباتان انداخته ودر داخل آن سنگر گرفتند. در اینزمان تانکها وارد حمله شدند وبعضی نظامیان لوله تفنگ را بر سر لوله‌های آب گذارده عده ای را قتل عام کرده ، منتها مرتبا بر تعداد جمعیت افزوده می‌شد. انبوه کشته‌ها نظامیان را کم کم به واکنش منفی واداشت. حمله تانکها در ساعت یک بعد از ظهر به خیابان لاله زار از شمال ، اکباتان و میدان امام امروز رسید که یکی از فرماندهان نیروهای زرهی با تانک خودرا تسلیم مردم ودانش آموزا ن دبیرستان دارالفنون نمود در اینزمان هیجان مردم بپاخاسته علیه دربار به اوج خودرسید دسته‌های گلی که با شیرینی ونقل برسر وروی افسر وسربازان تانک ریخته کم کم مابقی تانکها بتدریج دربرابر مردم از حرکت باز ماندند ومیرفت که مردم پشت تانکها بنشینند ودربار بخطر بیفتد. ساعت یک بعد از ظهر " شاه " عقب نشست وفورا یک کمیته از نماینگان مجلس را خواست ، تا ترتیبی بدهند که خونریزی ادامه پیدا نکند ، سربازان به پادگانها باز گردند ، ساعت چهار بعد از ظهر از رادیو ایران مهندس حسیبی از نمایندگان فراکسیون نهضت ملی اعلام کرد " دکتر مصدق با پست وزارت دفاع به نخست وزیری باز گشت واز مردم خواست نظم شهررا خودشان داره کنند " چون پلیس هم به پایگاههای خود باز گشته وآنشب تهران توسط مردم اداره شد بعد‌ها رییس پلیس اعلام کرد آن شب تنها شبی بود که در تهران دزدی مطلقا انجام نشد.

در روز سی و یکم تیر تشییع جنازه در تهران که در حال اعتصاب بود انجام شد، در چهره‌ها از یکسو اندوه اینهمه کشتار که همه عزادار بودند و از یکسو شادمان از پیروزی که انقلاب مشروطه یکبار دیگر در برابر خود کامگی وبی قانونی تکرار شد ، استبداد یکبار دیگر در برابر مردم تسلیم شد. افسوس که جهان سلطه و غارت نگذاشت بیش از این ما دموکراسی را تجربه کنیم امریکه تنها راه رهایی جهان سوم از واپسگرایی بود که امروز حاصلش تروریسم کور و طالبان گری ، و البته جنگ نابرابر میان تکنولوژی و انسان جهان سومی ببهانه‌های مختلف ، چه دنیای سرمایه و تکنیک نیاز بسوخت ارزان داشت تا توسعه خودرا در تمام زمینه‌ها ادامه دهد ، ازینروبعداز یکسال بکمک عوامل داخلی که از مدتها قبل ریزه خوارش بودند دولت ملی را سرنگون کرد.

iranemrooz

www.turkiran.com


شما اگر بد نبودید، فرشته امروز با ما بود
نقدی بر روایت خاطرات اردشیر زاهدی، فرزند توفان - ۱
(تالیف منصوره پیرنیا، انتشارات مهر ایران، پائیز۱۳۸۴، مریلند، آمریکا)


رضا رحیم پور


خاطرات آقای اردشیر زاهدی؛ بیشک میتوانست پرده از بسیاری از اسرار رژیم پیشین بردارد و کمکی برای به درک بهتر از تاریخ معاصر ایران زمین، باشد. ولی دریغا که آقای اردشیر زاهدی چیز نوئی برای گفتن عرضه نمیدارد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ مهر ۱٣٨۶ -  ۵ اکتبر ۲۰۰۷


خاطرات آقای اردشیرزاهدی؛ یکی از مهرهای اصلی و بنام رژیم پهلوی، بیشک میتوانست پرده از بسیاری از اسرار رژیم پیشین بردارد و کمکی برای به درک بهتراز تاریخ معاصر ایران زمین، به ویژه کودتای ٢٨ مرداد٣٢ ، باشد. ولی دریغا که آقای اردشیرزاهدی در این راه نه تنها چیز نوئی برای گفتن عرضه نمیدارد که بل سعی درمخدوش کردن وقایع تاریخی دارد که سالها به اثبات رسیده اند.

کتابی با چاپ وزین واعلاء ولی خالی ازمحتوا
این کتاب با چاپ عالی وجلد وزین را خانم منصوره پیرنیا برپایه خاطرات آقای اردشیرزاهدی که شفاها برای وی بازگو کرده اند ، تالیف کرده اند و همسراو آقای داریوش پیرنیا ویراستاری کتاب را انجام داده اند. لازم به یادآوری است که جد پدری آقای داریوش پیرنیا و جد مادری آقای اردشیرزاهدی به ترتیب به دو برادر، مرحومان حسن پیرنیا (مشیر الدوله) و حسین پیرنیا (موتمن الملک) از خوشنامان تاریخ ایران میرسد. این دو برادر دانا کتب ارزنده و برجسته ای ازخود بجا گذارده اند وعلاقمندان تاریخ ایران ازتالیفات مرحوم حسن پیرنیا درباره تاریخ باستانی ایران و زنده یاد حسین پیرنیا ازطرفداران بنام جنبش مشروطیت درباره تاریخ مشروطه ، بخوبی آگاه هستند. درهرحال این زوج منصوره و داریوش پیرنیا نیزحقا که دین خانوادگی خودرا بخوبی بجا آورده اند ، به شکلی که در این کتب ٣٥٨ برگی حتی یک نکته منفی درباره آقای اردشیرزاهدی درآن را هم نمیتوان یافت. این دو زوج آنچنان فرشته ای از آقای اردشیرزاهدی ساخته اند که آدمی درشگفت میماند که فرشته ای معصوم چو او چرا به آسمان نرفته و برروی زمین باقی مانده است!
درهرحال این کتاب با وزین با برگهای اعلا ولی با محتوای سبکش را میتوان به سه بخش تقسیم کرد.
بخش اول که شامل شجره نامه مادرو پدری آقای اردشیرزاهدی، شرح زندگی پدرش وتبعید او به فلسطین و همنیطورخاطرات ایام کودک، تحصیل درآمریکا و اشتغال در ایران (دررژی برنامه اصل چهار ترومن ) خود آقای اردشیرزاهدی میباشد. این بخش که بیش ازیک سوم کتاب را تشکیل میدهد ، مملوست ازعکسهای خانوادگی که تا حدودی میتواند کسل کننده باشد، مگراینکه آدمی نام خانوادگی اش زاهدی باشد یا پیرنیا. در این میان تنها سرگذشت آقای فضل االله زاهدی (علیرغم یک کلاغ، چهل کلاغ بودنش) وزندگی نامه (هرچند کوتاه) زنده یادان حسن پیرنیا (مشیرالدوله) و حسین پیرنیا (موتمن الملک) ارزش خواندن دارد.
بخش دوم شامل کودتای ٢٨ مرداد است که آقای اردشیر زاهدی ازآن بعنوان "وقایع بیست و هشت مرداد" نام میبرد و درفصل " پنج روز بحرانی" بزرگترین و وقیح ترین دروغها را به خیال خودشان تحویل خواننده میدهند.
بخش سوم و آخری آن نیزسرگذشت آقای اردشیرزاهدی دوران اوج خود، نخست تحت عنوان سفیر ایران در انگلیس و آمریکا و پس از آن در سمت وزیر امورخارجه پنج سال ( از١٣٤٥ تا ١٣٥٠ ) میباشد. درسا ل ١٣٥٠ بعد ازشکست و ناتوانی اش جهت کسب مقام نخست وزیری از پدر زن تاجدارش، دوباره تا دیماه ٧ ١٣٥درسمت سفیرایران درآمریکا باقی میماند.

هرقدرآقای اردشیرزاهدی دراین دو بخش از زیرتوضیح درست وحسابی وقایع مهم سرباززده و خسیسی بخرج میدهد، ولی درعوض تا جا دارد درچاپ عکسهای خانوداگی، سلطنتی ویا با اشخاص مهم سیاسی چند دهه پیشین (حتی ازمعشوق پیشین خود الیزابت تیلور) گشاده دستی کرده و کلی عکسها ونقاشیهای پُتریت سانتیمانتال ازخود و پدرش، را بخورد خواننده میدهد.


جاه طلبی های فضل الله زاهدی

بنا برتعریف ظریفی، اصولا تالیف خاطرات زندگی هر کس، بازگوئی اسراردیگران ودرمواردی حتی تهمت زدن به هرکس دیگری است بجزخودِ راوی . ولی بازهم، با دست و دل بازی زیاد، این تعریف نیزشامل حال خاطرات آقای اردشیرزاهدی نمیشود. چرا؟ زیرا که آقای اردشیرزاهدی یک سو به عنوان داماد محمد رضا پهلوی و همسرپیشین شاهدخت شهناز پهلوی و ازسوی دیگرفرزند آقای فضل الله زاهدی میباشد و لذا هیچ چیزمنفی درباره آنان نیزندارد، جزتعریف نیکی ازاین دو. حتی زمانی که صحبت برسراختلاف شدید بین محمد رضا پهلوی و پدراوست. اختلافی که در سال١٣٣٤ با خاتمه نخست وزیری آقای فضل الله زاهدی وعزل و تبعید (هر چند غیررسمی) او به مونترو درسوئیس پایان میپذیرد. البته علت این دفاع و هواداری از پدرو پدرزن تنها ازاین لحاظ سرزنش است که صحبت برسربازگوئی و روشن نمودن اختلافات سیاسی و برداشتهای این دو شخص دریکی ازسرنوشت سازترین دوران تاریخی ایران در میان بوده است و نه به عنوان دو فرد و دو شخصیت خانوادگی. بی شک کسی هم انتظاربدگوئی به پدر وپدرزن ازسوی آقای اردشیرزاهدی را ندارد، ولی دراین صورت باز میبایستی ازآقای اردشیرزاهدی پرسید که پس دلیل روایت این خاطرات چه بوده است؟ خوب همه جهان میدانند که او پسریک نخست وزیرجنجالی و داماد شاه پیشین ایران بوده است و به همین دلیل است که او متاسفانه در باره اختلافات اساسی این دو فرد، چیز نوئی را درنوشتارخود ارائه نمیدهد. ولی ازآنجائیکه ایشان بلاخره مجبوراست که دلیلی برای عزل پدرش از شاه ارائه دهد، مینویسد که پدریعنی آقای فضل الله زاهدی،

" با پیوستن ایران به پیمان بغدا د موافق نیست ....ولی. زاهدی ظاهراً پیمان بغداد را بهانه کرده بود واساساً مخالف دخالت شاه در کار دولت بود ومعتقد بود که شاه بایستی سلطنت کند و حکومتی ها باید مسئولیت داشته باشد" . (برگ ١٧٧)

مثلاً خیلی جالب بود اگرآقای اردشیرزاهدی لطف میکردند وتوضیح میدادند که اگرواقعاً دخالت شاه در کار دولت علت اصلی اختلاف و عزل پدرش از پست نخست وزیری بوده باشد پس فرق اختلاف آقای فضل الله زاهدی با دکترمصدق درچه بود؟ تمام عالم نیک میدانند که تمام اختلاف شاه و دکترمصدق درهمین جمله معروف مصدق بود که میگفت " شاه باید سلطنت کند نه حکومت" . اگرآقای اردشیر زاهدی واقعاً به این دلیلی که مینویسند اعتقاد دارند، پس لطفاً به نسل امروز ایران پاسخ دهند که چرا آقای فضل الله زاهدی برضد حکومت مصدق با شاه همدست شد؟ ( بدون اینکه اصلاً وارد کودتا بودن روز ٢٨ مرداد گردیم).

آقای اردشیرزاهدی دو پاسخ خواهند داشت: یا باید اقرارکنند که پدرشان، آقای فضل الله زاهدی، آنقدرخرفت واحمق بودند که بایستی دو سال تمام برایران حکومت کنند تا متوجه سخن مصدق، که مخالف با دخالت شاه دراموردولت بود برسد. که حتما اینچنین نبوده است، به ویژه با تعریفاتی که ازهوش و ذکاوت پدردر کتاب پسرازآن سخن رفته است. درغیراینصورت هیچ اختلاف فکری بین آقای فضل الله زاهدی و دکترمصدق وجود نداشته است و هر دو مشروطه خواه واقعی و تمام عیار بودند که یکصدا و یک نفس میگفتند که: " شاه تو بایستی سلطنت کنی نه حکومت". حال دراینجا پرسشی دگرمطرح میشود و آنکه اگر آن ادعا دروغ نباشد، پس چرا اصولاً مردی همچون سرلشگر فضل الله زاهدی بایستی یک همفکر خود را از اریکه قدرت بزیربکشد (حالا کودتا یا بی کودتا)؟ اگرآقای فضل الله زاهدی واقعاً یک مشروطه خواه تمام عیارمانند دکترمصدق بود که نمیبایستی اصلاً فرمان (حکم حکومتی ) شاه را به رسمیت میشمرد؟ مگرنه اینکه طبق قانون اساسی مشروطه نخست وزیر میبایستی در مرحله اول از طرف مجلس شورای ملی انتخاب می شد و بعدأ به شاه معرفی می گردید و نه اینکه شاه او را تعیین و بعدأ به مجلس اطلاع می داد؟ درست که مجلس هفدهم منحل شده بود، ولی خوب انتخابات دوره هژدهم که درراه بود و ایشان میتوانست تا انتخابات بعدی صبرکند. حالا بگذریم ازاینکه آقای سرلشگر فضل الله زاهدی به اتهام همدستی درقتل فجیع زنده یاد سرتیپ محمود افشارطوس، رئیس شهربانی تهران حکومت مصدق، تحت پیگرد قانونی بود و حتی برای دستگیریش هم جایزه تعیین شده بود، ولذا حقوقا نمیتوانست تا روشن شدن نقشش در قتل افشار طوس کاندید و لذا وکیل مجلس و یا نامزد پست نخست وزیری گردد. (لازم به تذکراست که درآن روزها زاهدی نخست بمجلس شورایملی پناهنده شده بود و این آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی رئیس مجلس شورای ملی بود که به او مصونیت داده بود. اما زمانیکه آیت الله کاشانی دوباره به ریاست مجلس انتخاب نشد، فضل الله زاهدی هم مجلس شورایملی را شبانه ترک کرد زیرا دیگرنمی توانست ازحمایت آیت الله کاشانی برخوردار باشد و مصونیت خود را ازدست می داد).
جالب اینجاست که درکتاب ٣٦٠- برگی آقای اردشیرزاهدی ،حتی یکبارهم به نام زند ه یاد سرتیپ محمود افشار طوس برنمیخوریم! درصورتی که بنا براسناد خود سیا امکان موفقیت کودتا بدون این قتل ناجوانمردانه غیرممکن میبود، بطوریکه از این "تجربه" بعدها نیزاستفاده کرد. یکی از نخستین قتلی که بدست سیا درکودتای پینوشه بر علیه آلنده صورت پذیرفت، همانا قتل فجیع سرهنگ اشنایدررئیس شهربانی سان دیاگو، پایتخت شیلی بود.

اصولاً آقای اردشیرزاهدی ازذکرنامهایی که برایشان مسئله آور باشد گریزانند، چرا که ایشان حتی نامی ازرییس عملیاتی کودتا ، آقای کرمیت روزولت درکتابشان نمی برند. انگار نه انگار که ایشان وجود خارجی دارند. درحالیکه به نوشته استفن کینزر وخود روزولت درکتابهایشان ، ایندو، یعنی اردشیر و روزولت، بعد از پیروزی کودتا چند دقیقه درباغ سفارت آمریکا با هم رقصیده اند!! (رجوع شود به کتاب "همه مردان شاه" از استفن کینزر. برگ ٢٦٨. نشر پیکان چاپ تهران ١٣٨٢). درست که آقای اردشیرزاهدی به رقصیدن با بسیاری اززنان خوبرو ازجمله الیزابت تایلورو ژاکلین کندی به خود مینازد (برگ٣٠٧) ولی خوب جا داشت که لااقل آقای اردشیرزاهدی رقص با یک چنین مرد زشترویی همچون کرمیت روزولت را نیز بیاد میداشت.

پس چرا آقای فضل الله زاهدی تن به نخست وزیری شاه داد، با علم به اینکه این شاه همچو محمد علی شاه قاجاردشمن قسم خورده قانون اساسی مشروطه و لذا مخالف دکترمصدق بود؟ تنها دلیلی که میماند همان دلیل شخصیتی و جاه طلبی است که اتفاقاً آقای فضل الله زاهدی بدان خاطردر تمام خطه ایران زمین بدان مشهور بود. خود همین کتاب آقای اردشیرزاهدی مملوست از جاه طلبی های آقای فضل الله زاهدی. اصلاً یکی ازدلایل تامل بیش ازحدی که سیا و سازمان اطلاعاتی بریتانیا برسرانتخاب کردن آقای فضل الله زاهدی بعنوان نخست وزیر پیش ازکودتا از خود نشان داد، به همین علت بود. چون آقای فضل الله زاهدی درزمان حکومت رضا شاه، همچو او طرفدار هیتلرو آلمان نازی بود که به همین علت درزمان اشغال ایران در زمان جنگ جهانی دوم بدست متفقین دستگیر و به سرزمین فلسطین، تبعید شد. لذا همانطوریکه دراسناد سیا به قلم دانا لد ویلبر که در نیویورک تایمز بچاپ رسیده است، سیا و ام .ای ٦ به این سوابق ضد انگلیسی آقای فضل الله زاهدی هنوزبه چشم شک مینگریستند. ولی پس ازآنکه آنان مطمئن شدند که آقای فضل الله زاهدی مانند اکثررجل سیاسی جاه طلب، عضو دائمی حزب باد هستند و برای رسیدن به ریاست، طرفدارهرکس و نا کسی میشوند، به گذشته او به چشم اغماض نگریستند. حتی سیا و ام .ای ٦ برای تایید او، نظرشاهدخت اشرف را هم درسوییس جویا شده بودند. مسلماً آقای فضل الله زاهدی با شرکت و همدستی درقتل زنده یاد سرتیپ محمود افشار طوس، سرسپردگی وجاه طلبی کامل خود را به سیا و سازمان اطلاعاتی بریتانیا ثابت کرده بود.

برای خواندن متن کامل اسناد سیا که سال ٢٠٠٠ درنیویورک تایمز بچاپ رسیده است به این سایت روزنامه رجوع شود:
http://www.nytimes.com/library/world/mideast/۰۴۱۶۰۰iran-cia-index.html



گر رهزان تو باشی، صد کاروان توان زد

اشتهای سیری نا پذیر رشوه خواری آقای فضل الله زاهدی ازهمان روزهای قبل ازکودتا مشهود است. وی ٦٠٫٠٠٠ دلاری که روزولت بدو میدهد را کم میداند وحداقل دوبرابرآن را طلب میکند و آخر سرهم ١٣٠٫٠٠٠ دلار را از روزولت میگیرد تا آنطوریکه خودش! صلاح میداند اوباشان وفواحش لازم را برای راه انداختن شر و آشوب بخرد. پس ازکودتا هم او بلافاصله یک میلیون دلارازآن پنج میلیون دلاری را که آمریکا دراختیار دولت کودتا قرارداده بود، را میدزد. بطوریکه همان آقای فضل الله زاهدی که زندگی اش در قرض بوده و در حتی قادرنبود حتی خرج تحصیلی پسرش اردشیر بالغ بر١٧٠ دلارماهیانه، که حتی آن نیزکفاف خرج پسرش درآمریکا را نمیداد، بفرستد وماهها عقب میآفتاد، درعرض دو سه سال یک باره به یک مولتی میلیونرمبدل میگردد.

نگاهی به اوضاع مالی تیمسارفضل الله زاهدی پیش ازکودتا ٢٨مرداد بیفکنیم.

در خاطرات اردشیرخان آمده :

" نامه های پدر پی در پی میرسد که با سختی و میعشت و گرانی ارز و کمبود درامد روبروست. یکبار مینویسد. امسال ازاملاک همدان در حدود ده هزار تومان بیشتر حاصل نشد. تقریباً باید با قرض زندگی کنیم.....اردشیر کمبود مالی پدر را احساس میکند و در تعطیلات در ذوب آهن گازی ایندیانا و میوه چینی در کالیفرنیا و راه آهن در آلاسکا در آمدی کسب میکند. ارسال١٧٠ دلار ارز تحصیلی و مقری ماهیانه از سوی پدرنیز ماهها و هفته ها به تعویق میافتد"   (برگ١١٧)

در جای دیگری میخوانیم که حتی پدرش قادر نیست که حتی تنها پسرش را برای یک دوره یکساله به دانشگاه بفرستد. اردشیر زاهدی درپاسخ به رئیس اصل چهار ترومن در ایران، ویلیام وارون، که چرا برای گذراندن یک دوره تخصصی به آمریکا نمیآید میگوید:

" آرزوی من در زمانیکه در یوتا تحصیل میکردم این بود که برای گذراندن یک دوره تکمیلی به هاروارد بروم ولی در آن زمان امکانات مالی اجازه نمیداد." (برگ١٣٦)

ولی همین آقای فضل الله زاهدی که حتی استطاعت مالی برای فرستادن اردشیر به یک دوره کوتاه تکمیلی را ندارد و حتی نمی توانست از پس یک حواله ١٧٠ دلاری در ماه به پسرش در آمریکا برآید، دو سال پس از کودتا ٢٨ مرداد، به راحتی یک قصرچند میلیون دلاری بنام "گل سرخ" در شهر مونتروی سوییس را خریداری میکند. کسی که چند میلیون دلارفقط خرج یک ویلا کند، پس حتما دستکم دوـ سه برابرآن را هم دربانک دارد. و هینطورهم هست چون ایشان بلا فاصله بعد ازآمدن به سوئیس وعلیرغم کهولت سنی که اردشیرنگران آن است ، یک کارخانه مدرن قند بنام همکتان درهمدان هم تاسیس میکند (برگ ٢٦٤). حالا پرسش من این است که این آقائی که چند سال قبل ازصدارت نخست وزیری نمی توانست حتی ١٧٠ دلار در ماه را به پسرش درآمریکا بفرستد، چطورپس از دو سال نخست وزیری توانسته بود یک کارخانه مدرن قند ویک قصرچند میلیون دلاری بخرد و حتی آن قصررا پاتوقی برای ملکه فوزیه و شاهدخت شهنازپهلوی کند (برگ٢٢٢ و ٢٥٨). ما حتی اگردرآمد یک نخست وزیرایران درآن سالها سی شمسی را ماهیانه پنج هزاردلار!! هم حساب کنیم، بازدرعرض دو سال ـ حتی اگر او یک شاهی از آن را هم خرج نمیکرد ـ نمیتوانسته بیش از١٢٠٫٠٠٠ دلار پس انذازکرده باشد. البته آقای زاهدی املاکی هم درهمدان داشت که ازقرار معلوم سالانه پولی حدود ده هزار تومان عایدی داشت (برگ ١١٧) . ما اگراین درآمد را ده برابرکنیم! (صد هزارتومان!! )، بازبا نرخ دلاری چهارتومان زمان مصدق، مبلغی بالغ بر پنجاه هزاردلاردر سال هم نمی شد! البته آقای زاهدی ادعای گروگذاشتن زمین و اموال خانوادگی دو میلیون تومانی هم دارد (برگ ١٨١) که باز اگر ما تمام آنها را جمع کنیم بازبا آن دهها میلیون دلاری که صرف تاسیس کارخانه مدرن آلمانی قند در همدان و خرید قصر و اتومبیل کادیلاک و پذیرایی های شاهانه نمیشود. البته بدون شک همین دومیلیون تومان هم دروغی بیش نیست وعلت ذکرآنهم بیشتر بدان خاطراست که شاه میخواست به فضل الله زاهدی پانصد هزارتومان ببخشد "چون میداند که در خارج پولی ندارد" (همان برگ) . فضل لله زاهدی به ادعای پسرش درکتاب، این پول را نمیگیرد ودرعوض اموال خانوادگی اش را به گرو میگذارد. عنوان کردن این موضوع با ذکر مبلغی چهاربرابرپول شاه، بیشک طعنه ای ازطرف فضل الله زاهدی بوده تا به شکلی نشانگر گدا صفتی شاه باشد. والا همانطور که پیشتر بدان اشاره رفت این بابا حتی ازعهده ارسال شهریه ١٧٠ دلاری اردشیرهم برنمیآمد.

البته دزدی کردنهای آنچنانی آقای فضل الله زاهدی ازملتی بسیارفقیر ـ آنهم پس ازتقریبا دو سال محاصره اقتصادی ایران ازسوی دنیای باخترـ تنها بیانگرحرص و آزآن مفلوک بوده است. برای روشن کردن دیگرجاه طلبیهای وی باید تا برگ٢٦٢ کتاب صبر کرد.


اثبات کودتای٢٨ مرداد ٣٢ و منسوخی تز قیام ملی

دربرگ٢٦٢ کتاب میتوان با یک تیردو نشان میتوان زد. درآنجا نه تنها جاه طلبی های فضل الله زاهدی را میتوان دید، بلکه با یک استنتاج منطقی و قیاسی میتوان ازلابلای آن نوشتار، رخداد کودتا ی ٢٨ مرداد را اثبات کرد. همان کودتایی که اردشیرزاهدی تا بدین روز و حتی دراین کتابش چموشانه آن را انکارمیکند. درواقع تمام زحمات اردشیر خان برای پنهان کردن حقایق کودتا و انکارآن درهمین چند سطربهدرمیرود.   

دربرگ٢٦٢ کتاب آمده که درسال ١٣٣٩آقای فضل الله زاهدی رازی را به دوست بسیار صمیمی خود، آقای حسین دها، که به هیچکس تاکنون نگفته را بر ملا میکند :

"زاهدی به او میگوید: باید رازی را برای شما افشا کنم. و آن اینکه پس از احراز موفقیت در ٢٨ مرداد ، لوئئ هندرسون، سفیرکبیرآمریکا به نزد من آمد[و] تبریک گفت و اظهار داشت که وی حامل پیام مشترکی از سوی دولت آمریکا و انگلیس است و آن پیام این است که چنانکه میل دارید از محمد رضا شاه برای بازگشت به ایران دعوت نکنید و در راس جمهوری قرار بگیرید. مساله این است که دولت انگلستان به محمد رضا شاه اعتماد ندارد و مایل به بازگشت او به سلطنت نیست. زاهدی ادامه داد: خدا میداند که تا صبح نخوابیدم و فکر میکردم که چنانچه من رئیس جمهور شوم مسلماً محمد رضا و خواهر شیطانش مرا راحت نخواهند گذاشت. باید ازیکسو با شاه و خواهر و دوستانش دست وپنجه نرم کنم و از سوئی با ملیون و عوامل چپ در بیفتم. چه بسا امکان داشت سرلشکر دیگری برخیزد [و] بخواهد علیه من اقدام کند." (برگ٢٦٢ )

ملاحظه فرمودید. شاید هیچ کس دیگرو یا درهیچ جای دیگراین کتاب نتوان تا این اندازه و درهمین چند خط ساده، ذات واقعی تیمسار فضل الله زاهدی را تا این حد خوب شناخت.

اول اینکه نیک ببینید که آقای زاهدی که اینهمه دم ازقیام مردم و ملی ٢٨ مرداد (بجای کودتا) میزند، چطوراینجا اصلاً نامی ازمردم هم نمیبرد وچگونه "قیام ملی" تبدیل میشود به " احرازموفقیت در٢٨ مرداد".

دوم اینکه خواننده هشیاربا اندکی تامل میتواند به راحتی واقعه کودتای ٢٨ مرداد وشرکت فضل الله زاهدی درآن دید.نخست اینکه دراین چند سطردونکته را میتوان استخراج کرد:

الف ـ منظورهندرسون کودتا است. چون اولاً صحبت بر تغییر نظام ازسلطنت به جمهوری است و درثانی خود آقای فضل الله زاهدی در آخرین سطرمیگویید : " چه بسا امکان داشت سرلشکر دیگری برخیزد [و] بخواهد علیه من اقدام کند." که هرشخص کم هوش هم میداند که منظوراز " سرلشکر دیگری " و " علیه من اقدام کند " چیزدیگری جزکودتا نمیتوانسته باشد.

ب ـ با اینکه زمان ملاقات زاهدی با هندرسون ذکر نشده است ولی ما میدانیم که این ملاقات بعد از ٢٨ مرداد و پیش ٣١ مرداد که شاه هنوز دررم بسر میبرده است، بوقوع پیوسته است. چرا که هندرسون به او گفته که از" محمد رضا شاه برای بازگشت به ایران دعوت نکنید" . یعنی این ملاقات بین هندرسون و زاهدی بین ٢٩ و٣٠ مرداد رخ داده است. ملاقات آندو نمیتوانسته در روز ٢٨ مرداد انجام گرفته باشد، چون زاهدی مینویسد" پس از احراز موفقیت در ٢٨ مرداد" . افزون برآن تازه طرفهای هفت شب منزل مصدق سقوط میکند وعصر آنروزفضل الله زاهدی نخست درشهربانی تهران و پس از آن دردفتر باشگاه افسران، مشغول سرکوب اخرین دژهای طرفدارحکومت قانونی مصدق بود. روز٣١ مرداد هم نمیتوانسته باشد، چون شاه ساعت یازده صبح از ُرم وارد تهران شده است و زاهدی هم بیشک چند ساعت پیش ازآن به پیشواز شاه درفرودگاه رفته بود. درضمن مطرح نمودن چنین پیشنهاد جدی ازسوی هندرسن به زاهدی با در نظرگرفتن مدت زمان کمی که قبل از ورود از ورود شاه به ایران مانده بود، نمیتوانسته درخواست معقولی باشد. پس ملاقات بین هندرسون و زاهدی بین روزهای ٢٩ و٣٠ مرداد صورت پذیرفته بود.

با این وصف، دو دولت آمریکا وانگلیس درواقع تنها دوروز(٢٩و٣٠ مرداد) وقت داشته اند تا راجع به سرنگونی شاه بدست زاهدی و برقراری جمهوری نه تنها بحث که حتی موافقت کرده باشند. حالا ما فرض را براین بنا گذاریم که این دودولت درعرض چند دقیقه دراین مهم به موافقت رسیده باشند. ولی نکته مهم اینجاست که تصمیم این دو دولت میبایستی ضرورتاً بر این استوار بوده باشد که زاهدی در عرض این دو روز میتوانسته است با یک ارتش آماده به کودتا این امر را به انجام برساند، وگرنه چرا اصولا چرچیل وآیزونهاور( که درآن روزها سخت درگیر جنگ کره و سروکله زدن با ژنرال مک آرتوری بودند که اصرار داشت تا بمب اتم برروی کره افکند و ازسوئی دیگرسخت مشغول پیگیری اوضاع کرملین و دعوای جانشینی رهبری پس ازمرگ استالین در شوروی بودند) میبایستی یک ثانیه ازوقت گرانبهایشان روی یک برنامه ای لرزان و پرشک و تردید صرف کنند. پس بنابراین ایندو شخص، چرچیل و آیزونهاور، دوتن ازمهمترین شخصیتهای سیاسی تاریخ آنروز، میبایستی صد درصد مطمئن بوده باشند که یک ارتش حَی وحاضر برهبری زاهدی آماده کودتا میبوده است. مگراینکه دراینصورت قبول کرده باشیم که تیمسارفضل الله زاهدی میتوانسته درعرض دو روز، ارتش ایران را آماده ی کودتا سا خته باشد! که این با هیچ عقل سالمی جور در نمی آید. تازه آنهم بعد ازمتقاعد ساختن آقای زاهدی که به ادعای خود ازمشروطه خواهان دو آتشه تشریف داشته اند. پس بنابراین عقل سلیم حکم میکند که چرچیل و آیزونهاور پیشا پیش میدانستند ومطمئن بوده اند که حداقل درروزهای ٢٩و٣٠ مرداد ٣٢ آقای فضل الله زاهدی یک ارتش آماده به کودتا را دراختیار و کنترل تام خود داشته است. پس ازاثبات این قضیه ، حال میتوان براحتی یک برهان دیگررا هم قبول کرد وآن اینکه اگرتهیه و آماده سازی یک ارتش کودتا درعرض دو روز "تقریبا محال" است، پس بنابراین انجام همان کار درعرض یک روز طبیعتا باز هم حداقل به همان اندازه دشوار و"تقریبا محال" میباشد.

پس طبق این منطق قیاسی :

آ قای فضل الله زاهدی میبایستی یک ارتش آماده به انجام کودتا را دریک روز پیش آن هم، یعنی در روز ٢٨مرداد٣٢، را دراختیار خود میداشته بود.

البته ازاین گزاره (قضیه) درست در بالا میتوان به یک گزاره (موضوع ) بدیعی دیگرهم رسید و آن اینکه ازآنجاییکه آقای فضل الله زاهدی اتفاقا درهمان روز٢٨مرداد ٣٢ ـ طی نبردی خونین و پس از حمله نظامی به خانه نخست وزیر قانونی و سایر مراکز دولتی ـ به قدرت رسیده است، پس میتوان به یک گزاره درست دیگرهم رسید و آنکه:

آقای فضل الله زاهدی میبایستی با استفاده از یک ارتش آماده به انجام کودتا، در روز ٢٨مرداد ٣٢ به قدرت رسیده باشد .

و این همان چیزی است که همه دنیا بدان واقفند بجزهمین آقای اردشیرزاهدی و دیگر دارودسته های کله شق شاه اللهی که هنوزمانند کبک سرشان را نه در برف (که مدتهاست زمستان به پایان رسیده است) و که درپوتین های سربازان کودتای آن دوره کرده اند و نمیخواهند باور کنند که ٢٨مرداد ٣٢ ،کودتایی بوده که درایران رخد داده است.

حال با اینکه آقای اردشیرزاهدی حداکثرسعی خود را دارد تا این مسئله را درلفافه و سربسته توضیح دهد، ولی بازمیتوان با موشکافی و دقت ازلابلای همان گفتار پوشیده او، با منطق و استدلال به قدرت رسیدن پدرش درطی یک کودتا واقف شد. واین نه بدان خاطراست که آقای اردشیرزاهدی نسنجیده این گفتار را بزبان آورده باشد، که کاملا مشهود است که آقای زاهدی و آن دو فامیل نزدیکشان ،منصوره و داریوش پیرنیا، وقت بسیاری روی تالیف این کتاب صرف کرده اند ، بلکه بخاطر روشن بود ن و آشکاربودن رخداد خودِ کودتا است که به هیچ شکل نمیتوان آن را انکارکرد. البته با اشارات بالا و ثابت کردن گزاره کودتای ٢٨مرداد ٣٢، آنهم بشکل یک قضیه ریاضی و منطقی، مسلما آقای اردشیرزاهدی و دیگر دارودسته های شاه اللهی بازاین واقعیت کودتا را انکارخواهند کرد. بقول خانم شیرین عبادی، بیدار کردن شخص خسُبیده درعرض چند ثانیه کاریست آسان. ولی آن کسی که خود را عمدا به خواب می زند را تا ابد هم نمیتوان بیدار کرد.
برگردیم به باقی مطلب دربرگ٢٦٢ کتاب تا یک دلیل ناب دیگر،دال برجاه طلبی سیری ناپذیر تیمسار فضل الله زاهدی ارائه دهم.
" زاهدی ادامه داد: خدا میداند که تا صبح نخوابیدم و فکر میکردم که چنانچه من رئیس جمهور شوم مسلماً محمد رضا و خواهر شیطانش مرا راحت نخواهند گذاشت. باید ازیکسو با شاه و خواهر و دوستانش دست وپنجه نرم کنم و از سوئی با ملیون و عوامل چپ در بیفتم. چه بسا امکان داشت سرلشکر دیگری برخیزد [و] بخواهد علیه من اقدام کند." (برگ٢٦٢ )
با نگاهی دقیق به این گفتارمیتوان دریافت که علیرغم ادعای مشروطه خواهی و اعلام وفاداری به شاه ازسوی فضل الله زاهدی، ایشان دستکم یک شب تمام روی این پیشنهاد دولتهای اجنبی واستعمارگر فکر کرده است، بطوریکه حتی از فکر" رئیس جمهور ی تا صبح نخوابیده است". وانگهی اوازترس مقابله با "محمد رضا و خواهر شیطانش" و از" سوئی با ملیون و عوامل چپ" و اینکه " چه بسا امکان داشت سرلشکر دیگری برخیزد [و] بخواهد علیه من اقدام کند" است که این پیشنهاد را رد میکند. (مقایسه کنید او را با راد مرد تاریخ، دکترمصدق ، که تا آخرین لحظه حتی پس از فرار شاه به رم بازبه نظام سلطنتی درایران وفا دار بود و اعلام نظام جمهوری در ایران را رد میکرد). یعنی اگراین سه عامل (مقابله با شاه و خواهرش، جدال با ملیون وعوامل چپ و امکان کودتای یک سرلشکردیگر برضد وی ) وجود نداشتند، ایشان خیال داشتند، طی یک کودتای دیگرپس ازکودتای ٢٨مرداد ٣٢ ، اینبارخود شخصا رییس جمهورایران بشوند. کودتایی که بیشک تلافات جانی آن دهها باربیشترازآن سیصد کشته درکودتای ٢٨مرداد میبود.
عجب !! درواقع آب نبوده والا فضل الله خان ما شناگر قابلی بودند. پس آنهمه ادعای آزادگی و مشروطه خواهی آقای فضل الله زاهدی کجا رفت؟ آقائی که این همه ادعای قانونی بودن حکم نخست وزیری خود و تاکید برقانون اساسی مشروطه را داشته را بنگرید که درفردای به قدرت رسیدن خود ، حداقل یک شب تمام نقشه براندازی نظام مشروطه را درسرپرانده است. وجالب اینکه بلا فاصله داد سخن ازرئیس جمهوری خود ایشان میرود و نه صرف یک تغییرنظام! عمق جاه طلبی آقای فضل الله زاهدی را می بینید؟ اصلاً درآنجا سخنی ازمنافع و یا نظرمردم را مشاهده میکنید؟ یعنی اگرایشان کودتا میکردند، قراربوده که خودشان هم مثل ژنرال پینوشه بلافاصله وبدون برگزاری انتخابات مردم رئیس جمهور بشوند! فقط او و او و باز او مطرح بوده است و بس.
و بانمکترازهرچیز دراین میان، چقدرجالب خود را لو داده و ازجدال وجنگ خود با " ملیون" نیز نام میبرد. او خودش دراینجا رسما اقرارمیکند که ازملیون نبوده است!! با اینکه خود اردشیر خان زاهدی خودشان را به آب و آتش زده اند تا درکتابشان ثابت کنند که پاپا جانشان فردی بسیارملی و غیور(بویژه در روز٢٨مرداد ٣٢) تشریف داشته اند.

ادامه دارد

r.rahimpour@ois-iran.com