|
||||
|
|
||||
|
asrenou
دیدار
با یحیی صادق
وزیری
قاضی
محمد تجزيه
طلب نبود (۱)
(۲)
عرفان قانعی
فرد
پايان
دادن به
ديکتاتوری يا
تعويض
ديکتاتور،
کداميک؟
نيز
پاسخی به آقای
پيام اميد
الس
پهره ای
ــــــــــــــــــــــــ
مردم
بلوچستان مثل
ساير مردم
جهان يک سير
تکاملی از
مبارزات
حقوقی را به
پيش ميبرند.
سير تکامل ملی
و حقوقی در
هرجای تاريخ
نسبت به ديگر
مبارزات بشری
در علويت قرار
داشته است.
زمان را اگر به
ديروز، امروز
و فردا منقسم
بگيريم، اين
سير تکاملی و
نقطه ی مقابلش
که سقوط است،
هميشه به سه
اصل مهم بستگی
داشته است: الف
ـ اقتصاد(جغرافيا
و سرمايه های
ملی). ب ـ
دموکراسی(حکومت
عادلانه و
برگزيده از
جانب مردم). ٹ ـ
فرهنگ( زبان و
بالندگيهای
فکری اجتماعی
در تطابق با
سلامت و صلح
بشر و ...).
موارد
مذکور
ميبايست بهم
پيوند
ناگسستنی
داشته باشند
که بتوان
بالنده شد، از
خود دفاع کرد و
به سلامت جهان
نيز کمک رساند.
متاسفانه
سياستهای
خارجی و يا
تحميلات
عقيدتی ی برخی
ممالک جهت
بردن سود
غيرقانونی در
جهان ما وجود
دارد. در مقابل
چنين خطراتی
کس يا ملتی
ميتواند
ايستادگی کند
که نگذارد
پيوندهای
مذکور يعنی
اقتصاد،
دموکراسی و
فرهنگش آسيب
ببيند.
شما
آقای "پيام
اميد" در
نوشته خودتان
که من آنرا نقد
نميدانم؛ نه
تنها از موارد
ابتدائی و
قانونی
نامبرده در
بالا نام
نبرده و "دفاعی"
نکرديد، بلکه
بخيال خود
درصدد از هم
پاشاندن آنها
برآمده ايد.
برای
درک بهتر شما
چند نفری که در
سياستهای
سازمانهای
شويونيستی
فارسستان
بتحليل رفته
ايد لازم
ميدانم چند
نکته ابتدائی
که من بيشتر
آنها را برای
کودکان ده
ساله توزيح
ميدهم،
بعرضتان
برسانم:
1
ـ "ايران"
اختراع، ساخت
و خواسته شما
نبوده و يک نام
سياسی در حد يک
کمپانی از
جمله ديگر
کمپانيهای
غرب است. اگر
غرب بخواهد در
آن تغييری
بدهد، نه من
بلوچ(بلوچ نصف
شده) ميتوانم
اثری در اين
تغييرات
بگذارم، و نه
شما(حامی
سياستهای
سازمانهای
شويونيستی
فارسستان) و نه
حتی مجموعه
بيش از
يکصدوپنجاه
سازمان
فارسستان.
هيچکدام از ما
بجز سازنده و
بنيانگذارش
هيچکاره
نيستيم. غرب
بزرگترين
اعتراضهای
افرادی مثل
شما را با
خريدن فقط
چهار ملا از
تهران،
سعودی، اسلام
آباد و قاهره و
در جوارش نشر
کاريکاتورهای
محمد و عايشه و
کشانيدن
ميليونها اسب
خشمگين با
دهانهای کف
کرده به
خيابانها،
پاسخ ميدهد.
غرب پس از
انجام اين
معرکه صدها
کارت تشکر نيز
از ملاها
دريافت
ميدارد. چون
غرب با اين
ابداع و سياست
کم خرج که روی
يک برگ
روزنامه آمده
بود، به ملا
توان داد که
لگد محکمی بر
گرده
دموکراسی
بکوبد و
حکومتهای
ننگين
ديکتاتوری و
مذهبی خود را
تضمين نمايد.
از نوع اين
مثالها بسيار
دارم که
بعرضتان
برسانم.
رضاميرپنج،
طيب، شعبان
بيمخ، بن
لادن، مشرف و....
وجود
تبليغاتی اين
اشخاص برای
غرب(انگليس،
فرانسه،
آلمان، سوئد و...)
پولساز است.
غرب با داشتن
اينها هشتاد
درصد از
درآمدهای
منابع، معادن
و بازرگانی
کمپانيهای
خاورميانه ای
اش يعنی("پاکيستان"،
"ايران" و
غيره) را حاصل
ميکند. آيا
ميدانسته ايد
در هشتاد سال
گذشته غرب حتی
حقوق
سربازان،
کارمندان و
مبلغين(حکومتهای
دست چينش) را
در "پاکستان"،
"ايران"، و...
خود تعيين
ميکرده است و
ميکند؟...
ديوار حافظ
اکونومی غرب
يعنی "پاکستان"،
"ايران" و "اوغانستان"
در مقابل رشد
اقتصادی چين،
هند و روس
موضوع مهم
ديگری است که
من در نوشته
های قبلی به آن
به تفصيل
اشاره کرده ام.
2
ـ از آنجائيکه
شما در خارج از
حتی حاشيه هم
قرار داريد،
بعيد مينمايد
که غرب در مورد
کمپانيهایش
بشما اجازه
دخالت و
تصميمی بدهد.
حتی ارائه
اظهارنظر شما
هم بجائی
نميرسد. در
مورد
بلوچستان(متعلقات
ملت بلوچ) هم
با فريب
نميتوانيد
زير بهانه و "نام
بردن از
دموکراسی" و "
سياستهای
فارسستانی" و
برچسبهای
بيمورد به
حقوق تعيين
شده و قانونی
ملل
آزاديخواه و
استقلال طلب
خللی وارد
آوريد.
هريک
از طرفندهای
سياسی شما يکی
پس از ديگری
نقش برآب
ميشود. بدان
دليل که فقط
ترفند
ميباشند؛ نه
راه حل.
لذا،
بعرض(بعرض و
طول خارج از
حاشيه قرار
گرفته) شما
ميرسانم که
بلوچستان يک
سرزمين با
مرزهای
جغرافيائی
انکار ناپذير
و متعلق به ملت
ديرينه بلوچ
است که برای
حفظ اين
سرزمين دهها
جنگ فيزيکی،
دفاع و هزاران
جنگ سياسی
انجام گرفته
است که تا
آزادیش ادامه
دارد.
بلوچستان
تاريخی مشخص
دارد که اگر
بيطرفانه
بررسی شود، «حمل
جيند» بلحاظ
دفاعی در جای و
زمان خودش از
ناپلئون کمتر
نبوده و در
پيشبرد فرهنگ
انسانی و
مشاجرات
انصاف و نا
انصافی در
موارد داخلی «ميرکمبر»
از کسی کمی و
کاستی نداشته
است. خطری که
مجموعه
دارائيهای
جغرافيايی،
اقتصادی و
فرهنگی ی ملت
بلوچ يعنی
بلوچستان را
مورد "قلقلک"
قرار داده است
اشغال نظامی
است.
بر
هيچ بلوچی
پوشيده نيست
که بلوچستان
بفرمان و کمک
انگليس و دول
غرب اشغال
نظامی گرديده
است. هر کسی که
اين عمل شنيع
را ناديده
بگيرد و يا
آنرا در حاشيه
قرار بدهد، نه
تنها در کنار
ملت بلوچ
نيست، بلکه
هدفی سفسطه
گرانه برای
نابودی اين
ملت و سرزمين
را در سر
ميپروراند.
برای شناخت
اهداف سفسطه
آميز و خطرناک
شما مثالی
زنده ميآورم:
يک شعبان بيمخ
جديدی که در
پالتالک آغلی
بنام "انجمن
سخن" برای
فريب
جوانکهای
فارس داير
کرده است، از
شخصی ساواکی،
دروغگو و فرصت
پرست که برای
پوشانيدن هر
اشتباهش به
اشتباه ديگری
متوسل ميشود "خواست"
که برای او و
اربابانش
تبليغی بکند و
نهايتا پس از
استفاده دُمش
را بگيرد و از
آغل بيرونش
بياندازد. اين
"ساواکی ـ
اکثريتی" که
در جمع چند
نفره شما
شوينيست
پرستها نيز
جای دارد، با
نعره در اين
آغل فرياد زده
است که هشتاد
درصد مردم
بلوچ در سال 1990
به شما(آغلدار
انجمن سخن) رای
دادند!!
در
صورتيکه مردم
بلوچ بخاطر
نفرتی که از
شاه، خان
ساواکی، ملا،
ژاندارم،
پاسدار
داشتند، بدون
آنکه اين
آغلدار و
سازمانهای
شونيست گجری
را بشناسند با
توصيه
جوانانی از
قبيل اشکانی،
شفيع، چراغ،
حسينبر، من و
برخی ديگر به
احمدحسن
کوپچی رای
دادند. نه به
اين آغلدار.
آنهم به اين
دليل که به
دموکراسی و
مقوله ناشناس
و تبليغ شده
اما خطرناک"خودمختاری
در(ايران)" دست
يابند!(
همانگونه که
اخيراً مقوله
های خطرناک
ديگری از جانب
شما با سفسطه
مطرح ميشود.)
ناگفته نماند
که 4 ـ5 نفر
اکثريتی و در
راسشان همين
ساواکی از فرط
حسادت و کينه
که من آنها را
يک بيک ميدانم به
دستور
آقایشان"
نگهدار" دهها
جوان روشنفکر
را به دام و
کشتارگاههای
جمهوری اسلام
انداخت.
درصورتيکه
اگر اين خيل
بزرگ از
جوانان که
ليست اسامی
اشان در تاريخ
بلوچستان
ماندگار
خواهد بود
امروز در صحنه
سياست
بلوچستان
حضور
ميداشتند،
مسلماً ملت
بلوچ
پيشرفتهای
سياسی بيشتری
ميکرد. برخی از
اين
اکثريتی های
واهيگرا و
بيگانه پرست
برای رد گم
کردن و سرپوش
گذاشتن بر
خيانتهايشان
تا آنجا پيش
رفتند که برای
رد گم کردن به
هذيان نويسی (در
مداحی شهدا)
دست يازيدند.
درصورتيکه
عامل و قاتل
اين جوانان
خود اين مداح
است. پس
دريافتيم که
هدف شما از سر
دادن اين نعره
های مذبوهانه
و ضد
بلوچستانی
چيست.
آقای
"پيام اميد"
شما يکی از
همان "اکثريتیها"
بوديد که
متاسفانه
هنوز در کنار
اين
جنايتکاران
عليه حقوق ملت
بلوچ و
جغرافيای
اشغالشده
بلوچستان
نشسته ايد!!!
اينروزها
که سازمان
خائن اکثريت و
قاتل هزاران
انديشمند ملل
دربند رسوا
شده است، به
افراد خائنش
دستور داده
است که برای
بهتر نابود
کردن افکار
حقوقی و ملی در
ملع عام
بگويند که ما
ديگر اکثريتی
نيستيم!!!! تا از
اينطريق خود
را برای يک
رخنه ديگر و
کارشکنی
درميان عده
معدود "فدراليسم
خواه" جای
بدهند و رهبری
آنها را بدست
گيرند. اتفاقا
تا اينجا پيش
آمده اند و
توانسته اند
اين تفکر کهنه
و از ميدان
گريخته و در
حاشيه رانده
شده بنام "فدراليسم
از نوع ايرانی
اش" را در قبضه
اما بزعم خود
تا تصميم بعدی
انگليس در
انتظار
نگاهدارند.
هدف خيانتهای
اخير اين "اکثريتی
ها" چيزی جز سد
معبر کردن در
مقابل
استقلال
طلبان ملت
بلوچ و
جلوگيری از
آزادی
بلوچستان چيز
ديگری نيست.
بهمين
دليل است که
امروز "اکثريتیها"
به تنها زبان و
وکيل مدافع
مقوله ای به
حاشيه فرار
کرده بنام "فدرالسم
ايرانی"
تبديل شده اند.
3
ـ پس از شعار
فريب "خودمختاری"
که همراه با
لنينش رسوا
شد،
روشنفکران
ملل برای جمع
کردن ملل زير
يک اتحاد
منطقه ای و
آزمايش
فارسها و
يکصدو پنجاه
سازمان
بدنامش مواد
فدراليسم را
با فارسها که
غرب از آنها
بعنوان
سربازان
عروسکی
استفاده
ميکند و همه
چيز ما را از
طريق آنها
بغارت ميبرد،
درميان
گذاشتيم. چند
سالی هم در
تبليغ و ترويج
مفاد
فدراليسم در
انتظار
روشنفکرترين
آنها نشستيم(که
هدف غرب هم
همين در
انتظار
نشستنهاست).
اما از مجموعه
بيش از
يکصدوپنجاه
به اصطلاح
سازمان سياسی
فارس نه تنها
پاسخی برای
اين پيشکش(شريک
کردن آنها در
نان
فرزندانمان)
نشنيديم،
بلکه همه
سازمانهای
فارس روش
اشغالگری و
سرقت از اموال
ملل اشغالشده
را نه
تنها بيش از
پيش در دهل و
کرناهايشان
دميدند، بلکه
با وقاحت کامل
اين شعارهای
ضد انسانی را
عملاً عليه
ملل دربند به
انجام
ميرسانند.
برای
شناخت بيشتر
اين سربازان
بدون احساس
غرب بهتر است
خودتان نام با
مسمی ای
انتخاب کنيد.
تعريف من اين
استکه، تا
زمانيکه ملتی
همگام با
روشنفکرانش
حقوق ساير ملل
همجوارش را از
جغرافيا،
زبان و فرهنگ
گرفته تا
منابع و
اقتصادش با
سياستهای
فريبنده غصب
ميکند و اجازه
نميدهد که
مساوات
برقرار شود
شويونيست
خوانده ميشود.
اما زمانيکه
شونيست وارد
مرحله عمل
کشتار برای
پيشبرد
مقاصدش ميشود
ديگر شونيسم
نيست بلکه
فاشيست
ميباشد.
اين
فاشيستها
بدستور
انگليس از
همان روز اول(اواسط
بهار 1927) که به
ايالت شمالی
بلوچستان
حمله کردند،
با اولين
اقدام بلوچها
را کشتند و يا
آنها را از
سرزمين آبا و
اجداديشان
بيرون راندند
تا زمينهای
زير کشت،
معادن و
جغرافيای
ديگران را
دردست خود
نگاهدارند.
اعمال
اشغالگرانه ی
فاشيستها به
همان حمله اول
اکتفا نکرد
بلکه نيمی از
جغرافيای
بلوچستان را
در همه ابعادش
با کشتار
اشغال نمود. در
ادامه اش آيا
روزی را از اين
هشتاد سال
سراغ داريد که
فاشيستها و
سازمانهای
سياسی اش حقی
از حقوق ملت
بلوچ را
مراعات کرده
باشند؟ مسلما
خير.
ما
تجربه تلخی از
پيشکش نمودن"فدراليسم"
به فارسها
آموخته ايم.
همگان با
سلسله بحثهای
انسانی از
جانب ما ملل
دربند
آشنايند. ما
حتی جای هيچ
سوالی را باقی
نگذاشتيم.
کليه
سازمانهای
سياسی
فارسستان بنا
به ماهيتشان
حقوق ملی ما را
نه تنها
نپذيرفتند
بلکه در مقابل
اعدامها،
کشتار و
جنوسايد
رژيمهايشان
در حد اقل
موارد سکوت
رضايتبار و در
اکثر موارد از
خود شادمانی
نشان دادند.
تا
چند هفته
پيشتر ما از
ماندن چند
نفری که در
انتظار
بيهوده
فدراليسم
خواهی نشسته
بودند تعجب
ميکرديم که
چرا آنها کند
ذهن ميباشند.
اما از روزيکه
شيادان
اکثريتی
رهبری اين
تفکر و مبحث
منتفی شده را
در دست گرفته
اند، دقيقا
ميدانيم که
هدف فقط ادامه
در انتظار
نگاهداشتن
برخی جوانان
يا افرادی
استکه تازه به
مسائل سياسی
رجوع ميکنند.
تا از اينطريق
رهبری باند
اکثريت به عمر
کمپانيهای
انگليس و غربی
در منطقه
بيفزايد.
بگونه ای که
تقريبا همه
فعالان سياسی
بلوچ مرا
ميشناسند، من
هيچ هدفی جز
افشای اين خطر
يعنی" انتظار
يکجانبه ملل
در مقابل پوچ "
که نفعی برای
ملل در آن نيست
و نخواهد
داشت، هدف
ديگری ندارم.
لذا تهمت آقای
پيام اميد که"
آب به آسيای
ملا و
ديکتاتور
ميريزم" و...
توهينهای
ديگر، هرچند
که انتظارش را
نداشتم اما با
اين جمله که
اين توهينها
کودکانه بود،
خود و ديگر
همسنگرانم را
را راضی
نگهميدارم.
از
آنجائيکه
نميخواهم هيچ
بلوچی در فريب
بسر ببرد، باز
هم بنا به
تجربه بدست
آمده از عراق و
افغانستان
پيشنهاد
ميکنم که
ادامه انتظار
شما از تفکر "فدراليسمی"
که اکنون صد در
صد در راستای
عمر اهداف غرب
قرار گرفته جز
خطر هيچ چيز
نصيب شما چند
نفر بلوچ
نخواهد کرد.
آيا هنوز
ميخواهيد
همچنان
بعنوان وسيله
و پل مورد
استفاده باند
نگهدار قرار
بگيريد؟
در
مقاله سراسر
هتاکی شما جز
سفسطه از قبيل
اينکه پهره ای
"آب به آسياب"
دشمن ميريزد،
و توهيناتی از
قبيل "همکاری
با ملاهای
قرون وسطائی"
هيچ چيز ديگری
که قابليت بحث
را داشته باشد
مشاهده نکردم!!!
من
از شما در
نوشتن مقاله
که يک سند بجای
ماندنی است
بيش از يک طلبه
يا ملا انتظار
داشتم. حداقل
انتظار من اين
بود که شما
تعريفی
نوينتر از
آنچه که قبلا
ما از "فدراليسم"
ارائه داده
ايم بميان
ميآورديد. يا
تعريفی جز
آنچه که ما از "فدراليسم"
داده و خطر در
انتظار
نشستنش را
بدون شرکت
فارسها بازگو
کرده ايم،
ارائه
ميداديد. يا به
موضوعی ساده
از جمله آنچه
که در اين
هشتاد سال بر
سر ملت بلوچ چه
آورده اند
ميپرداختيد.
با
اين تفاصيل
بخاطر آنکه
روزی شما هم
طعم تلخ
درانتظار
ماندنهای
بيهوده را
تجربه خواهيد
کرد، باعث
گرديد که بشما
احترام
بگذارم و پاسخ
به اصطلاح"مقاله"
شما را بدهم. و
گرنه خودتان
ميدانيد که
برای هر جفنگی
من وقت
نميگذارم.
مقاله
قبلی من که شما
به خود شهامت
داده و آنرا "پاسخ"
داده ايد، فقط
جنبه
افشاگريهای
باند "نگهدار"
بود. نيز بيرون
کشيدن "اکثريتيها"
از جلد
دروغينشان که
اينروزها در
آن فرو رفته
اند.
در
مقابل من آنچه
که انتظار
داشتم به
واقعيت
گرائيد و شما
خود آنرا افشا
نموديد.
4
ـ چندی پيش
دولت
کوردستان از
ملتش يک همه
پرسی راجع به
استقلال
کوردستان را
آزمايش کرد.
همه باخبر
شديم که بيش از
98% ملت کورد به
استقلال رای
دادند. انعکاس
اين خبر
کوردهای
دربند "ايران"
را به وجد آورد.
مفهوم و معيار
اين وجد نبايد
برای شما
پنهان مانده
باشد.
آرزوی
استقلال 99%مردم
الاحواز
نبايد تا کنون
برای شما
پنهان مانده
باشد.
اعتراضات
مردم شمال "اوغانستان"
جهت تشکيل
کشور خراسان
نبايد برای
شما پنهان
مانده باشد.
آرزوی
مردم
آذربايجان
جنوبی و
اکثريت
استقلال طلبش
که در تلاشند
کشور واحدشان
را بسازند،
نبايد برای
شما پنهان
مانده باشد.
نيز
در هرسه قطعه
از سرزمين
خودتان
بلوچستان
خواست و
مبارزات
پيگير بلوچها
برای شما
پنهان نيست.
با
توجه به اين
اسناد زنده
هنوز دنبال
بهانه
کودکانه
ديگری از قبيل
اينکه بلوچها
اگر جدا شدند
چگونه
ميتوانند خود
را اداره کنند
را با ضعف درک
و خواری پيش
کشيده ايد!
برای روشن شدن
ذهن شما که
دوباره اين
سوال را
نکنيد، يک
جمله بشما
تقديم ميکنم:
از چپاول
معادن،
راههای
بازرگانی
زمينی و
دريائی،
موجودات
دريائی،
منابع و تحميل
جريمه های
سنگين
بربلوچها و
سرزمين ما دست
برداريد و گم
شويد.
ديکتاتوريهای
پاکستان،
اوگانستان و
ايران شبيه به
يکديگرند. با
ديکتاتوری
ميبايست
مبارزه کرد.
همانگونه که
ما از مبارزه
با ديکتاتوری
تهران هراسی
نداريم،
خواهران و
برادران بلوچ
ما از
ديکتاتوری
اسلام آباد
نميهراسند و
پيگيرانه
برای استقلال
مبارزه
ميکنند.
از
نگاه يک
ديکتاتور
مبارزه با وی
به منزله از
دست دادن
منصبش تلقی
ميشود. تعويض
ديکتاتور با
ديکتاتور
عاقلانه نيست.
لذا بهتر است
به استقلال و
آزادی
انديشيد که
پايان همه
ديکتاتوريها
و بهره کشی های
غرب نيز خواهد
بود.
اوپوزیسیون
و جنبش ملی
آذربایجان
ماشاءالله
رزمی
طی
یک سال گذشته
و بطور مشخص
بعد از خیزش
عمومی
آذربایجانی
ها در خرداد
ماه ۱٣٨۵ که
در اعتراض به
توهین
روزنامه
دولتی ایران
به ترک ها
آغاز گردید ،
تقریبا تمامی
گروههای
سیاسی ایرانی
که اصطلاحا
سراسری
نامیده می
شوند ،
متناوبا در
نقاط مختلف
جهان، جلسات
بحث و گفتگو
در رابطه با
مساله ملی
تشکیل داده و
سعی کرده اند
راجع به
مسائل ملل
غیر فارس در
ایران
موضعگیری
نمایند.
همزمان با
این جلسات،
مقالات
بیشماری نیز
در نشریات
خارج کشور و
سایت های
اینترنتی چاپ
شده است و
همچنان بحث
های عمومی و
مناظره های
قلمی ادامه
دارد و گسترش
می یابد.
این جلسات و
نشستهای
عمومی و
خصوصی، و
مقالات چاپ
شده، صرفنظر
از اینکه چه
گفتگوهائی در
آنها صورت می
گیرد، چه
تحلیل هائی
نوشته می شود
و چه
تصمیماتی
اتخاذ می
گردد، فی
نفسه بنفع
جنبش های ملی
و از این طریق
بنفع استقرار
دموکراسی در
ایران است
زیرا از یک
طرف مسائل و
خواسته های
ملل غیر فارس
را به بحث
روزتمام
ایرانیان
تبدیل می کند
و از طرف دیگر
مانع آن می
شود که وقت و
انرژی
اوپوزیسیون
به بحث های
حاشیه ای و بی
اهمیت - که
اتفاقا خیلی
از آنها را
خود حکومت
برای انحراف
افکار عمومی
بمیان می کشد –
صرف شود .
همچنین این
بحث ها
نشانگر آنست
که در حال
حاضر جنبش
های ملی
نیروی اصلی
دگرگونی در
ایران هستند
که رژیم حاکم
را به چالش می
کشند و
دیالوگ
مستقیم و غیر
مستقیم
فعالین ملی
با مخالفان
ضمن اینکه
کادر های
جنبش های ملی
را آبدیده می
کند در عین
حال نقاط ضعف
و قوت آنها را
نیز آشکار می
سازد . این بحث
ها تمرین
دموکراسی
برای هردو
طرف نیز می
باشد .
در گذشته
صدای فعالین
جنبش های ملی
پژواک چندانی
نداشت اما
امروز هر
سوژه جدیدی
که طرح می شود
بلافاصله به
بحث همگانی
تبدیل می
گردد و این به
برکت قدرت
توده ای جنبش
های ملی است
درست بهمین
دلیل است که
بعضی از
استراتژهای
رژیم سابق که
تابحال خود
را طرفدار
دموکراسی و
دیالوگ نشان
می دادند ولی
وابستگی
سیاسی خود را
به رژیم
دیکتاتوری
سابق حفظ
کرده بودند،
در این اواخر
به بهانه
اینکه بحث
مسائل ملی،
گفتگو در
باره بر
اندازی
جمهوری
اسلامی را
تحت الشعاع
قرار می دهد ،
به مخالفت با
این بحث ها
برخاسته اند .
اتفاقا
مخالفت چنین
آدمهائی
بیانگر آنست
که انگشت روی
نقطه حساس
گذاشته شده
وبحث مساله
ملی کارساز
شده است .
تداوم و
گسترش جنبش
ها ی ملی در
بیست سال
گذشته ،
علیرغم
اختناق نظامی
– پلیسی حاکم ،
گویای ریشه
دار بودن ،
برحق بودن و
توده ای بودن
آنهاست که به
اعتراف
مقامات
جمهوری
اسلامی ،
مساله ملی
پاشنه آشیل
رژیم گذشته و
رژیم حال
بوده وهست.
از روزی که
آذربایجانی
ها قانون
انجمن های
ایالتی و
ولایتی را از
مجلس مشروطه
گذراندند تا
به امروز یک
قرن تجربه
مبارزه پشت
سر بحث مساله
ملی در ایران
وجود دارد
ولی مجموعه
شرایط برای
به نتیجه
رساندن این
بحث ها
هیچوقت
باندازه حالا
مناسب نبوده
است .
این بحث ها یک
روز می بایست
شروع می شد و
برای یکی از
حاد ترین
مسائل سیاسی
و اجتماعی
ایران راه حل
واقعی پیدا
می شد زیرا
بدون
دموکراتیزاسیون
ساختار سیاسی
- اداری کشور ،
امکان
مدرنیزاسیون
ساختار دولت
و دیگرعرصه
های سیاسی ،
اقتصادی و
اجتماعی وجود
ندارد و
اکنون
خوشبختانه
بهمت انقلاب
انفورماتیک و
گردش آزاد
اطلاعات ، نه
دولت غیر
منتخب و نه
پان ایرانیست
های نژاد گرا
قادر نیستند
مانع گسترش
این بحث ها
بشوند . هرچه
در گسترش این
مباحث وقفه
ایجاد شود
بهمان اندازه
حل مساله ملی
در ایران از
راههای صلح
آمیز مشکلتر
خواهد شد .
موضوع هدایت
این بحث ها در
صفوف
اوپوزیسیون
اهمیت جدی
دارد .
متاسفانه در
حال حاضر
ارگان صلاحیت
داری که این
بحث هارا
هدایت کند
بوجود نیامده
و اگر بحث ها
بدون جهت دهی
تداوم پیدا
کند به
درگیریهای
لفظی بین
گروههای
افراطی دو
طرف و افراد
ناواردی که
مجادله کننده
حرفه ای
هستند تبدیل
خواهد شد و جو
را متشنج
خواهد کرد . هم
اکنون نیز
عده ای پان
ایرانیست با
نام های
مستعار و تحت
عنوان مقابله
با فعالین
جنبش های ملی
، اندیشه های
نژاد پرستانه
را تبلیغ می
کنند . ونیز می
کوشند از
بعضی از
آذربایجانی
های هویت
باخته سوء
استفاده
بکنند .
برای جلوگیری
از انحراف
مباحث حول
مساله ملی تا
زمانی که
ارگان منتخب
ومسئولی
ایجاد نشده ،
صاحبنظران
دوطرف یعنی
فعالین جنبش
های ملی ملی و
کسانی که
استقرار
دموکراسی در
ایران را
مقدم بر حل
مساله ملی می
دانند باید
برخورد فعال
داشته باشند
و از اظهار
نظر به شیوه
های متمدنانه
خودداری
نکنند . منظور
من از ارگان
هدایتگر ، یک
نشریه تماتیک
نظیر مجله «
اسپری » در
فرانسه است
که اندیشه
های فلسفی را
جمعبندی و
افکار جدید
را منتشر می
کند . در رابطه
با مساله ملی
در ایران نیز
مسائل اساسی
را باید به
بحث گذاشت و
مانع کشیده
شدن بحث ها به
مسائل حاشیه
ای شد .
جمعبندی و
نتیجه گیری
از بحث ها و
تعیین موضوع
برای بحث های
تازه ضروری
است .
اگر این بحث
ها در میان
اوپوزیسیون
پیشرفت کند
ونقد و
روشنگری کافی
بشود و از
مرحله رد
نظریات
یکدیگر بگذرد
و وارد مرحله
طرح دهی و
پیشنهاد راه
حل عملی برای
مسائل ملی
گردد، اجبارا
روزنامه های
رسمی و حکومت
اسلامی را
نیز وارد بحث
خواهد کرد
هرچند از
موضع مخالف
باشد .
البته جمهوری
اسلامی از
سال هاپیش با
انتشار
نشریات محلی
با دیدگاه
حکومتی و
ساختن
گروههای
گوناگون برای
بدست گرفتن
رهبری جنبش
های ملی ، سعی
کرده است
کنترل اوضاع
را در دست
داشته باشد و
بخش
آذربایجان
وزارتخارجه
هم از موضع
پان
ایرانیستی
انتشاراتی در
رابطه با
مساله ملی
آذربایجان
داشته و کادر
های زیادی را
بخدمت گرفته
است وهر از
چند گاهی نیز
سمینارهائی
یکطرفه با
نتایج دلخواه
با هزینه های
زیاد توسط
مورخین دولتی
برگزار می
کند ولی
بخاطر محتوای
ضد
آذربایجانی
این کار ها و
سمینار ها
نتیجه عکس
حاصل شده و می
شود .
در حال حاضر
بحران اتمی و
تشنجی که
جمهوری
اسلامی با
جامعه جهانی
ایجاد کرده
است ، پیش برد
مباحث اساسی
در جو آرام را
مشکل می سازد
اما نمی توان
به بهانه
مشکلات سیاست
خارجی از
مباحثه در
مورد مسائل
اصلی در داخل
غافل شد .
جمهوری
اسلامی مانند
هر حکومت غیر
منتخب دیگر
برای توجیه
اختناق و
آماده
نگهداشتن
نیروهایش
احتیاج به
بحران آفرینی
دارد و کادر
هایش را برای
مدیریت بحران
تربیت کرده
است از طرف
دیگر جنگ
قدرت در درون
حکومت بمعنی
بحران دائمی
است با
اینهمه بحث
پیداکردن راه
حل دموکراتیک
برای مسائل
ملی در هیچ
شرایطی نباید
تعطیل شود و
گرنه جنگ و
خشونت بشکل
دیگری این
مساله را حل
خواهد کرد .
با توجه به
نیروی
میلیونی این
جنبش ها ، بعد
از این دیگر
هیچ حزب و
سازمان سیاسی
ایرانی ،
بویژه در
اوپوزیسیون،
نمی تواند
نسبت به این
حرکات بی
تفاوت یا
بدون موضع
باشد . هم
اکنون نیز
مواضع گروهها
درحال شفاف
شدن است در
تحلیل نهائی
، باحتمال
قوی شوونیست
ها و پان
ایرانیست ها
ی باستان گرا
و تمامی
نیروها و
افراددیکتاتورمنش
که حقوق غیر
فارس ها را
برسمیت نمی
شناسند ، در
کنار عقب
مانده ترین
نیروها رودر
روی جنبش های
ملی خواهند
ایستاد .
چنانکه رک
ترین آنها هم
اکنون با
صراحت می
گویند : « اگر
ضرورت ایجاب
کند اسلحه بر
می داریم و
همراه جمهوری
اسلامی علیه
اینها می
جنگیم » ، در
عوض کلیه
نیروهای
مدافع
دموکراسی و
حقوق بشر و
معتقدین به
حق تعیین
سرنوشت ملل و
علاقمندان به
عدم تمرکز
قدرت ،
دوشادوش و
پشتیبان جنبش
های ملی
خواهند بود ،
چون بدون حل
مساله ملی
وعده
دموکراسی
دادن ضمانت
اجرائی
نخواهد داشت .
در یک سال
گذشته ، بحث
مساله ملی ،
صف بندی های
مشخصی در
درون تمامی
گروههای
سیاسی بوجود
آورده است
بطوری که هیچ
حزب و دسته ای
در این میان
استثنا ء
نشده است ،
مگر اینکه آن
دسته ، محفل
بسته ای بی
خبر از اوضاع
داخل ایران
باشد . موضوع
مهمتر از
آنست که
کسانی
بخواهند بی
تفاوت از
کنار آن
بگذرند .
در حال
حاضرجنبش های
ملی عمده
نیروی بالفعل
دموکراسی
وآزادی خواهی
در ایران را
تشکیل می
دهند و مناسب
بودن شرایط
داخلی و بین
المللی آنها
را در خط مقدم
مبارزه با
ارتجاع قرار
داده است . اگر
سانسور همه
جانبه نباشد
و اخبار جنبش
های ملی در
رسانه های
سراسری منعکس
گردد یقینا
تمام اخبار
داخلی را تحت
الشعاع قرار
می دهد .
بدینجهت
حکومت اسلامی
رفت و آمد خبر
نگاران و
محققین خارجی
را به مناطقی
که کانون های
فعالیت جنبش
های ملی
محسوب می
شوند ، ممنوع
کرده است .
درمیان علل
متعددی که در
سال های اخیر
جنبش های ملی
را بیش از پیش
رو در روی
جمهوری
اسلامی قرار
داده است ، بی
شک
تغییرآشکار
سیاست تبلیغی
جمهوری
اسلامی و
تمرکز
تبلیغات
دولتی بر
محورپان
فارسیسم از
علل عمده
بوده است . با
سرنگونی رژیم
شاه ،
ایدئولوژی
پان
ایرانیستی
پهلوی ها نیز
سرنگون شده
بود و بعد از
تثبیت حاکمیت
جمهوری
اسلامی ،
تبلیغات
دولتی عمدتا
بر محور پان
اسلامیسم
متمرکز بود
اما با شکست
سیاست صدور
انقلاب
اسلامی و نا
کار آمد شدن
تبلیغات پان
اسلامیستی ،
بالاخره با
آغاز اولین
دوره ریاست
جمهوری محمد
خاتمی ،
سیاست تبلیغی
حکومت تلفیقی
ازایرانیت و
اسلامیت شد و
سران رژیم به
تمجید از
کورش و
داریوش
پرداختند ولی
مقاومت ملل
غیر فارس و
قبول نکردن و
عدم معامله
با اسکناس
هائی که
شعارهای پان
فارسیستی بر
آنها نوشته
شده بود
حکومت اسلامی
را به چاره
جوئی واداشت
که در این
رابطه ،
انتخاب سال
۱٣٨۶ توسط
رهبر جمهوری
اسلامی
بعنوان « سال
وحدت ملی
ورافت اسلامی
» نیز تلاشی
است برای
کاهش فشار
توده ای که
حکومت اسلامی
ازجانب ملل
غیر فارس
احساس می کند .
روزگاری
پایتخت ،
مرکز تمام
تحولات و
تهران کانون
اصلی مبارزات
سیاسی بود ،
اکنون مبارزه
کانون های
متعددی پیدا
کرده و
آذربایجان ،
کردستان و
خوزستان قطب
های اصلی
مبارزات توده
ای برای
دموکراتیزاسیون
جامعه هستند .
جمهوری
اسلامی با
سرکوبی تمامی
گروههای
سیاسی سراسری
، حتی سرکوبی
آنهائی که
حامی جمهوری
اسلامی بودند
و نیزکوبیدن
آنهائی که
خود رژیم
سازمان داده
بود – نظیر
دفتر تحکیم
وحدت حوزه و
دانشگاه - نا
خواسته جنبش
های ملی را از
دایره نفوذ
این گروهها
بیرون آورد و
میدان را
برای رشد و
گسترش
گروههای ملی
باز کرد و حال
بقایای
گروههای
سراسری اگر
می خواهند
بازهم نقشی
در تحولات
سیاسی در
داخل داشته
باشند ،
عاقلانه آنست
که حقانیت و
نقش تعیین
کننده جنبش
های ملی در
مبارزات داخل
کشوررا
بپذیرند و
اگر حمایت
نمی کنند لا
اقل دشمنی
نکنند زیرا
همین حالا
جمهوری
اسلامی به
بهانه آنکه ،
دشمن خارجی
بدنبال ایجاد
درگیری های
قومی در کشور
است ، با تمام
قدرت مشغول
سرکوبی جنبش
های ملی است و
اگر موفق نمی
شود دلیلی
دارد که آنهم
توده ای بودن
این جنبش
هاست .
در جریان
خیزش خرداد
ماه سال ۱٣٨۵
در تبریز و
بیست و پنج
شهر دیگر
آذربایجان ،
حمایت مردم
از جوانان
تظاهرکننده
یاد آور
روزهای
انقلاب بهمن
سال ۱٣۵۷ بود .
دستگاه
سرکوبی رژیم
از نظر معنوی
در آذربایجان
با موانع جدی
روبروست زیرا
هم شیوه های
مبارزه
مسالمت آمیز
است و بهانه
بدست
سرکوبگران
نمی دهد و هم
بخشی از
افراد بومی
بسیج ، سپاه و
ارتش آگاهی
ملی پیدا
کرده اند و
نمی توانند
کورکورانه
اطاعت بکنند .نمونه
های متعددی
وجود دارد که
وقتی یک نفر
را در
تظاهرات
دستگیر می
کنند و هنگام
بازجوئی از
وی سوال می
کنند که چرا
در تظاهرات
شرکت کرده
بودی ؟
زندانی جواب
می دهد که چرا
خود شما در
تظاهرات شرکت
نداشتید مگر
شما ترک
نیستید ؟
وقتی به ترک
ها توهین می
کنند مگر
بشما بر نمی
خورد ؟ و به
این ترتیب
بازجو برسر
دوراهی قرار
می گیرد .
برای آشنائی
کسانی که
اطلاع چندانی
از جنبش ملی
آذربایجان
ندارند ،
توضیحات زیر
روشنگر خواهد
بود :
مرکز مطالعات
راهبردی
وابسته به
دفتر ریاست
جمهوری که از
ارگانهای
سیاست گزار
جمهوری
اسلامی است
در فصلنامه
تابستان ۱٣٨۱
، جنبش ملی
آذربایجانی
ها را بعد از
تجزیه و
تحلیل مفصل
چنین جمعبندی
می کند :
«۱ - از منظر
ایدئولوژی
قومی فعالیت
های قوم گرا
در آذربایجان
مبتنی بر
حقوق قومی و
تاکید بر
اجرای اصول
قانون اساسی
مرتبط با
حقوق اقوام
است .
ایئولوژی
قومی این
جنبش رویکردی
عدالت جویانه
و در صدد رفع
محدودیت های
فرهنگی و
اقتصادی است
که در چهار
جوب نظام و
قانون اساسی
مطرح می شود و
نمود بارز
درونی بودن
جنبش و
مطالبات آن
نسبت به جنبش
های اجتماعی
قبلی
آذربایجان می
توان مشاهده
کرد .
۲-از منظر
پایگاه
اجتماعی ،
فراگیر شدن و
گسترش نیروی
محرکه جنبش
یعنی قشر
تحصیل کرده و
دانشجو محسوس
است و روند
آگاهی های
قومی در بین
جوانان و
توده های
مردمی رو به
رشد است .
همچنین پذیرش
اهداف و
مطالبات جنبش
مدنی
آذربایجان را
در بین
مقامات و
نخبگان
حکومتی آذری
، می توان دید .
٣-از منظر روش
ها و ساز و کار
های پیگیری
مطالبات ،
فعالان قومی
شیوه های
فرهنگی و
مدنی را پیش
گرفته اند و
سعی می کنند
فعالیت های
سیاسی را به
تدریج
نهادینه و
تشکیلاتی
کنند . از برخی
رویکرد های
احساساتی و
عاطفی به سوی
تشکل گرایی
گرایش دارند
و در این
راستا فعالیت
و ثبت رسمی
چند تشکل
سیاسی و
فرهنگی را در
تبریز و
تهران می
توان مشاهده
کرد و همین
طور پرهیز از
درگیری و
خشونت یکی از
ویژگی های
این جنبش است . »
جمعبندی بالا
را اگریک نفر
از فعالین
جنبش ملی
آذربایجان
ارائه می داد
می شد به او
ایراد گرفت
که آرزوهایش
را بجای
واقیتها
گذاشته است و
اگر یک محقق
خارجی چنین
می نوشت جای
اعتراض داشت
که سیاست
خاصی را
دنبال کرده
است ولی این
جمعبندی را
یکی از
مسئولین
حکومت ارائه
کرده است ودر
پایان مقاله
به حکومت
رهنمود می
دهد و توصیه
می کند که با
این جنبش
مسئولانه
برخورد کند و
گرنه کار به
خشونت می کشد .
وی با صراحت
می گوید که
جنبش ملی
آذربایجان ،
خود جوش و
داخلی است ،
در میان قشر
تحصیل کرده و
نخبگان
عمومیت یافته
و مطالباتش
را بصورت
مسالمت آمیز
مطرح می کند .
حال اگر
کسانی
دراوپوزیسیون
پیدا می شوند
که وجود
مساله ملی در
آذربایجان را
انکار می
کنند ، قبل از
هر چیز باید
بفکر اصلاح
خودشان باشند
که تا چه
اندازه از
اوضاع ایران
و خواستهای
مردم در
آذربایجان بی
خبرند .
جنبش ملی
آذربایجان در
طول قرن
بیستم افت و
خیز های
مختلفی داشته
است و بمانند
مرغ آتش هر
بار قدرتمند
تر از قبل از
خاکستر خود
زاده شده است .
هم اکنون نیز
علیرغم
سرکوبی مداوم
ووجود
پراکندگی در
بین گروههای
فعال ملی ، در
مجموع جنبش
ملی
آذربایجان رو
به اعتلا ء
است و بمانند
نهالی که زیر
تبر سبز شود ،
هر روز مقاوم
تر می شود .
رشد سریع این
نهال بخاطر
ریشه های
تاریخی آن
است . این
مساله در
دوران معاصر
نه تنها در
سیاست داخلی
ایران بلکه
در سیاست
جهانی و
بویژه در
مناسبات شرق
و غرب نقش
تعیین کننده
داشته است و
هم اکنون نیز
تعیین کننده
سیاست های
منطقه ای
کشور های
مجاور
آذربایجان
است .
بعد از جنگ
دوم جهانی ،
علیرغم اینکه
جنگ سرد بین
شرق و غرب با
مساله حکومت
ملی
آذربایجان
شروع شده
بود، ولی
سازش بین
قدرت های
بزرگ آنروز
باعث سرکوبی
خونین جنبش
ملی در
آذربایجان شد
واز آن به بعد
در تمام
دوران جنگ
سرد تا
انقلاب ضد
سلطنتی ۱٣۵۷
جنبشهای ملی
چه در
محاسبات
داخلی و چه در
معادلات بین
المللی در
حاشیه قرار
داده می شد ند.
با سرنگونی
رژیم سلطنتی
این وضع بهم
خورد و با
استفاده از
شرایط جامعه
انقلاب کرده
، جنبش های
ملی فعال
شدند . در اندک
مدتی ترکمن
صحرا برهبری
کانون فرهنگی
–سیاسی خلق
ترکمن ،
آذربایجان
برهبری حزب
خلق مسلمان ،
خوزستان
برهبری جبهه
دموکراتیک
خلق اهواز ،
کردستان
برهبری هیئت
نمایندگی خلق
کرد و
بلوچستان
برهبری جبهه
آزادیبخش خلق
بلوچ ، صحنه
تظاهر خواسته
های ملی شدند
و در اغلب این
مناطق نوعی
خود مختاری
خارج از
کنترل حکومت
مرکزی بوجود
آمد اما
حکومت جدید
که هنوز
مشروعیت خود
را کاملا از
دست نداده
بود و شرایط
منطقه ای و
بین المللی
نیز بنفع آن
عمل می کرد و
مهمتر از همه
توهم توده
مردم نسبت به
حکومت اسلامی
هنوز فرو
نریخته بود ،
توانست این
جنبش ها
رابکمک اغلب
گروههای
سراسری سرکوب
کند تا نوبت
سرکوبی خود
گروههای
سراسری نیز
فرا برسد .
این سر کوبی
ها در دوره
دولت موقت
مهدی بازرگان
که وزرای آن
اغلب از
اعضاء نهضت
آزادی و جبهه
ملی بودند
انجام گرفت و
نام بعضی از
افراد از
جمله شیخ
صادق خلخالی
نماینده
خمینی در
سرکوبی کانون
فرهنگی خلق
ترکمن و کشتن
رهبران آن ،
دریا دار
احمد مدنی از
رهبران جبهه
ملی درسرکوبی
و کشتن اعراب
اهواز ،
مصطفی چمران
از رهبران
نهضت آزادی
در لشکر کشی
به کردستان و
آخوند فاسد ی
بنام موسوی
تبریزی در
سرکوبی
طرفداران آیت
الله
شریعتمداری
در آذربایجان
، بعنوان
عاملان اصلی
قتل وکشتار
ملل تحت ستم
در حافظه
جمعی ملل غیر
فارس باقی
ماند . شروع
جنگ ایران و
عراق
نیزموقتا
جنبش های ملل
غیر فارس را
تحت الشعاع
خود قرار داد
واین امکان
را به حکومت
مرکزی داد که
بدون نگرانی
از اعتراض
افکار عمومی
بعنوان
مبارزه با
دشمن خارجی
هرصدای
مخالفی را در
داخل بشدت
سرکوب کند
اما هشت سال
بعد با پایان
یافتن جنگ ،
جنبش های ملی
از نو بصورت
دیگر و این
بار با وسعت و
قدرت بیشتر
مطرح گشتند .
جنبش ملی
آذربایجان ،
یک حرکت
مردمی عدالت
طلبانه ای
است که
خواسته های
مشخص فرهنگی
، سیاسی و
اقتصادی دارد
. در دوره
مشروطه
آذربایجان
ثروتمند ترین
ایالت ایران
بود ولی در
دوره رضا شاه
، سیاست
منزوی کردن و
تضعیف موقعیت
اقتصادی و
سیاسی
آذربایجان
بشدت دنبال
شد و
آذربایجان از
پروژه صنعتی
شدن حذف
گردید تا
نتواند در
مقابل
دیکتاتوری
حکومت مرکزی
بایستد و
اکنون ستم
های فرهنگی و
اقتصادی توام
با سرکوب
پلیسی باعث
شده است که
آذربایجان
بیشترین
مهاجرت داخلی
را داشته
باشد . میلیون
ها
آذربایجانی
برای
پیداکردن کار
در سراسر
ایران
پراکنده اند
و برای گذران
زندگی انجام
سخت ترین
کارها را
قبول می کنند .
بیشتر
کارگران
ساختمانی و
کارگران معدن
در مناطق بد
آب و هوای
ایران ،
آذربایجانی
هستند در
مقابل یک نفر
کارگر ساده
یا کارگر
فصلی فارس در
اراضی تاریخی
آذربایجان
وجود ندارد .
فارس ها در
آذربایجان ،
روسای ادارات
و مقامات
بالا هستند .
بهم خوردن
تعادل و
وارونه شدن
مناسبات ترک
و فارس نسبت
به زمان
مشروطه ناشی
از ستم ملی
بوده که در
آذربایجان
اعمال شده
است .
دور جدید
جنبش ملی
آذربایجان
مشخصا برای
پایان دادن
به ستم ملی
است
رنسانس و
نوزائی مجدد
جنبش های ملی
بعد از جنگ
ایران و عراق
را من در
مقاله دیگری
به « بیدار شدن
آتشفشان
خاموش » تشبیه
کرده ام . این
نوزائی
همزمان است
با استقلال
نسبی کردستان
عراق تحت
قیمومیت
سازمان ملل
متحد ، دگر
گونی های پی
در پی در
افغانستان و
پاکستان ،
پایان جنگ
سرد و انحلال
اتحاد شوروی
و استقلال
یافتن کشور
های جدید در
قفقاز و
آسیای میانه
و مهم تر از
همه باز شدن
شاهراههای
ارتباطی و
اطلاعاتی و
گلوبالیزاسیون
که شرایط
منطقه ای و
جهانی را
بنفع جنبش
های ملی در
ایران تغییر
می دهد .
ورود
مجددجنبش های
ملی به صحنه
سیاست ایران
ابتدا با نا
باوری طیف
های سیاسی
کهنه مواجه
می شود و نوعی
سکوت معنی
دارهمگانی
برای نفی
آنها بصورت
توافق اعلام
نشده در می
آید اما رشد
جنبش های ملی
که با تضعیف
گروههای
سراسری همراه
است بالاخره
این سکوت را
می شکند و
آنها را
بموضع گیری
وادار می کند .
حکومت اسلامی
که در قدرت
است وبخشی از
نیروهای سنتی
مذهبی را
نمایندگی می
کند برای حفظ
نظام با
استفاده از
تمامی ابزار
قدرت دولتی
با جنبش های
ملی به
مقابله بر می
خیزد و اعلام
می کند که
اغتشاش در
میان اقلیت
های قومی
توسط دشمنان
جمهوری
اسلامی از
خارج
سازماندهی می
شود و پان
ایرانیست ها
نیز از دولت
می خواهند که
جلوی تحریکات
عوامل تجزیه
طلب را با
قدرت تمام
بگیرد . اما
جمهوری
اسلامی و
حامیانش می
دانند که:
هیچ قدرتی
خارجی تر از
حکومتی نیست
که حقوق
مردمش را
پایمال می
کند
جنبش ملی
آذربایجان با
توجه به کثرت
جمعیت و
گستردگی آن
در سراسر
ایران و نیز
وزن تاریخی
آن ، تعیین
کننده اصلی
استراتژی و
جهت گیری های
عمومی جنبش
های ملی در
ایران است
بدینجهت
موضعگیری
گروههای
سیاسی سراسری
نسبت به جنبش
ملی
آذربایجان ،
مواضع آن
گروه را در
باره کل
مساله ملی
آشکار می
سازد هرچند
که تا به حال
به صورت
پارادوکسال
اکثر گروههای
چپ ایرانی
نسبت به جنبش
ملی در
کردستان نظر
مثبت داشته و
لی درمورد
جنبش ملی در
آذربایجان
نظرغیر شفاف
داشته اند
اما
امروزدیگر
نمی توانند
به سیاست یک
بام و دو هوا ی
گذشته ادامه
بدهند . این
تناقض از
آنجا ناشی می
شود که
کردستان را
رقیب بالقوه
در آینده نمی
بینند ولی
آذربایجان را
چرا.
در مقابل رشد
جنبش های
ملی،
پان ایرانیست
ها فرمول
کهنه ای
دارند که بر
اساس آن می
گویند : « هر گاه
حکومت مرکزی
ضعیف است
اقوام سر به
شورش بر می
دارند ولی
هرگاه حکومت
مرکزی
قدرتمند است
آرامش مجددا
بر قرار می
گردد » . تحلیل
مسائل ملی از
روی این
فرمول ضمن
طرفداری از
دیکتاتوری و
حکومت مرکزی
سرکوبگر ،
اعتراف آشکار
به وجود ستم
ملی است و می
پذیرد که
حکومت مرکزی
ملل غیر فارس
را به زور
سرنیزه ساکت
نگاه میدارد
و هر وقت چماق
از دستش می
افتد جنبش
های ملی سر
بلند می کنند.
اما در واقع
هرگاه حکومت
مرکزی به هر
دلیلی نمی
تواند سرکوب
کند ، زمینه
برای بیان
خواسته های
همیشه موجود
در جامعه
فراهم می شود .
|
|||||||
|
|||||||
http://www.peiknet.com/1386/07shahrivar/28/PAGE/33MOJAHEDIN.htm
|
||||
|
![]() |
iranemrooz
www.turkiran.com
شما
اگر بد
نبودید،
فرشته امروز
با ما بود
نقدی بر
روایت خاطرات
اردشیر
زاهدی، فرزند
توفان - ۱
(تالیف
منصوره
پیرنیا،
انتشارات مهر
ایران،
پائیز۱۳۸۴،
مریلند،
آمریکا)
• خاطرات
آقای اردشیر
زاهدی؛ بیشک
میتوانست
پرده از
بسیاری از
اسرار رژیم
پیشین بردارد
و کمکی برای به
درک بهتر از
تاریخ معاصر
ایران زمین،
باشد. ولی
دریغا که آقای
اردشیر زاهدی
چیز نوئی برای
گفتن عرضه
نمیدارد ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه ۱٣ مهر
۱٣٨۶ - ۵ اکتبر
۲۰۰۷
خاطرات
آقای
اردشیرزاهدی؛
یکی از مهرهای
اصلی و بنام
رژیم پهلوی،
بیشک
میتوانست
پرده از
بسیاری از
اسرار رژیم
پیشین بردارد
و کمکی برای به
درک بهتراز
تاریخ معاصر
ایران زمین،
به ویژه
کودتای ٢٨
مرداد٣٢ ،
باشد. ولی
دریغا که آقای
اردشیرزاهدی
در این راه نه
تنها چیز نوئی
برای گفتن
عرضه نمیدارد
که بل سعی
درمخدوش کردن
وقایع تاریخی
دارد که سالها
به اثبات
رسیده اند.
کتابی با چاپ
وزین واعلاء
ولی خالی
ازمحتوا
این کتاب با
چاپ عالی وجلد
وزین را خانم
منصوره
پیرنیا
برپایه
خاطرات آقای
اردشیرزاهدی
که شفاها برای
وی بازگو کرده
اند ، تالیف
کرده اند و
همسراو آقای
داریوش
پیرنیا
ویراستاری
کتاب را انجام
داده اند. لازم
به یادآوری
است که جد پدری
آقای داریوش
پیرنیا و جد
مادری آقای
اردشیرزاهدی
به ترتیب به دو
برادر،
مرحومان حسن
پیرنیا (مشیر
الدوله) و حسین
پیرنیا (موتمن
الملک) از
خوشنامان
تاریخ ایران
میرسد. این دو
برادر دانا
کتب ارزنده و
برجسته ای
ازخود بجا
گذارده اند
وعلاقمندان
تاریخ ایران
ازتالیفات
مرحوم حسن
پیرنیا
درباره تاریخ
باستانی
ایران و زنده
یاد حسین
پیرنیا
ازطرفداران
بنام جنبش
مشروطیت
درباره تاریخ
مشروطه ،
بخوبی آگاه
هستند.
درهرحال این
زوج منصوره و
داریوش
پیرنیا
نیزحقا که دین
خانوادگی
خودرا بخوبی
بجا آورده اند
، به شکلی که
در این کتب ٣٥٨
برگی حتی یک
نکته منفی
درباره آقای
اردشیرزاهدی
درآن را هم
نمیتوان یافت.
این دو زوج
آنچنان فرشته
ای از آقای
اردشیرزاهدی
ساخته اند که
آدمی درشگفت
میماند که
فرشته ای
معصوم چو او
چرا به آسمان
نرفته و برروی
زمین باقی
مانده است!
درهرحال این
کتاب با وزین
با برگهای
اعلا ولی با
محتوای سبکش
را میتوان به
سه بخش تقسیم
کرد.
بخش اول که
شامل شجره
نامه مادرو
پدری آقای
اردشیرزاهدی،
شرح زندگی
پدرش وتبعید
او به فلسطین و
همنیطورخاطرات
ایام کودک،
تحصیل
درآمریکا و
اشتغال در
ایران (دررژی
برنامه اصل
چهار ترومن )
خود آقای
اردشیرزاهدی
میباشد. این
بخش که بیش
ازیک سوم کتاب
را تشکیل
میدهد ،
مملوست
ازعکسهای
خانوادگی که
تا حدودی
میتواند کسل
کننده باشد،
مگراینکه
آدمی نام
خانوادگی اش
زاهدی باشد یا
پیرنیا. در این
میان تنها
سرگذشت آقای
فضل االله
زاهدی (علیرغم
یک کلاغ، چهل
کلاغ بودنش)
وزندگی نامه (هرچند
کوتاه) زنده
یادان حسن
پیرنیا (مشیرالدوله)
و حسین پیرنیا
(موتمن الملک)
ارزش خواندن
دارد.
بخش دوم شامل
کودتای ٢٨
مرداد است که
آقای اردشیر
زاهدی ازآن
بعنوان "وقایع
بیست و هشت
مرداد" نام
میبرد و درفصل
" پنج روز
بحرانی"
بزرگترین و
وقیح ترین
دروغها را به
خیال خودشان
تحویل
خواننده
میدهند.
بخش سوم و آخری
آن نیزسرگذشت
آقای
اردشیرزاهدی
دوران اوج
خود، نخست تحت
عنوان سفیر
ایران در
انگلیس و
آمریکا و پس از
آن در سمت وزیر
امورخارجه
پنج سال (
از١٣٤٥ تا
١٣٥٠ ) میباشد.
درسا ل ١٣٥٠
بعد ازشکست و
ناتوانی اش
جهت کسب مقام
نخست وزیری از
پدر زن
تاجدارش،
دوباره تا
دیماه ٧
١٣٥درسمت
سفیرایران
درآمریکا
باقی میماند.
هرقدرآقای
اردشیرزاهدی
دراین دو بخش
از زیرتوضیح
درست وحسابی
وقایع مهم
سرباززده و
خسیسی بخرج
میدهد، ولی
درعوض تا جا
دارد درچاپ
عکسهای
خانوداگی،
سلطنتی ویا با
اشخاص مهم
سیاسی چند دهه
پیشین (حتی
ازمعشوق
پیشین خود
الیزابت
تیلور) گشاده
دستی کرده و
کلی عکسها
ونقاشیهای
پُتریت
سانتیمانتال
ازخود و پدرش،
را بخورد
خواننده
میدهد.
جاه طلبی های
فضل الله
زاهدی
بنا برتعریف
ظریفی، اصولا
تالیف خاطرات
زندگی هر کس،
بازگوئی
اسراردیگران
ودرمواردی
حتی تهمت زدن
به هرکس دیگری
است بجزخودِ
راوی . ولی
بازهم، با دست
و دل بازی
زیاد، این
تعریف
نیزشامل حال
خاطرات آقای
اردشیرزاهدی
نمیشود. چرا؟
زیرا که آقای
اردشیرزاهدی
یک سو به عنوان
داماد محمد
رضا پهلوی و
همسرپیشین
شاهدخت شهناز
پهلوی و ازسوی
دیگرفرزند
آقای فضل الله
زاهدی میباشد
و لذا هیچ
چیزمنفی
درباره آنان
نیزندارد،
جزتعریف نیکی
ازاین دو. حتی
زمانی که صحبت
برسراختلاف
شدید بین محمد
رضا پهلوی و
پدراوست.
اختلافی که در
سال١٣٣٤ با
خاتمه نخست
وزیری آقای
فضل الله
زاهدی وعزل و
تبعید (هر چند
غیررسمی) او به
مونترو
درسوئیس
پایان
میپذیرد.
البته علت این
دفاع و
هواداری از
پدرو پدرزن
تنها ازاین
لحاظ سرزنش
است که صحبت
برسربازگوئی
و روشن نمودن
اختلافات
سیاسی و
برداشتهای
این دو شخص
دریکی
ازسرنوشت
سازترین
دوران تاریخی
ایران در میان
بوده است و نه
به عنوان دو
فرد و دو شخصیت
خانوادگی. بی
شک کسی هم
انتظاربدگوئی
به پدر وپدرزن
ازسوی آقای
اردشیرزاهدی
را ندارد، ولی
دراین صورت
باز میبایستی
ازآقای
اردشیرزاهدی
پرسید که پس
دلیل روایت
این خاطرات چه
بوده است؟ خوب
همه جهان
میدانند که او
پسریک نخست
وزیرجنجالی و
داماد شاه
پیشین ایران
بوده است و به
همین دلیل است
که او
متاسفانه در
باره
اختلافات
اساسی این دو
فرد، چیز نوئی
را
درنوشتارخود
ارائه نمیدهد.
ولی
ازآنجائیکه
ایشان بلاخره
مجبوراست که
دلیلی برای
عزل پدرش از
شاه ارائه
دهد، مینویسد
که پدریعنی
آقای فضل الله
زاهدی،
" با پیوستن
ایران به
پیمان بغدا د
موافق نیست ....ولی.
زاهدی ظاهراً
پیمان بغداد
را بهانه کرده
بود واساساً
مخالف دخالت
شاه در کار
دولت بود
ومعتقد بود که
شاه بایستی
سلطنت کند و
حکومتی ها
باید مسئولیت
داشته باشد" . (برگ
١٧٧)
مثلاً خیلی
جالب بود
اگرآقای
اردشیرزاهدی
لطف میکردند
وتوضیح
میدادند که
اگرواقعاً
دخالت شاه در
کار دولت علت
اصلی اختلاف و
عزل پدرش از
پست نخست
وزیری بوده
باشد پس فرق
اختلاف آقای
فضل الله
زاهدی با
دکترمصدق
درچه بود؟
تمام عالم نیک
میدانند که
تمام اختلاف
شاه و
دکترمصدق
درهمین جمله
معروف مصدق
بود که میگفت "
شاه باید
سلطنت کند نه
حکومت" .
اگرآقای
اردشیر زاهدی
واقعاً به این
دلیلی که
مینویسند
اعتقاد
دارند، پس
لطفاً به نسل
امروز ایران
پاسخ دهند که
چرا آقای فضل
الله زاهدی
برضد حکومت
مصدق با شاه
همدست شد؟ (
بدون اینکه
اصلاً وارد
کودتا بودن
روز ٢٨ مرداد
گردیم).
آقای
اردشیرزاهدی
دو پاسخ
خواهند داشت:
یا باید
اقرارکنند که
پدرشان، آقای
فضل الله
زاهدی،
آنقدرخرفت
واحمق بودند
که بایستی دو
سال تمام
برایران
حکومت کنند تا
متوجه سخن
مصدق، که
مخالف با
دخالت شاه
دراموردولت
بود برسد. که
حتما اینچنین
نبوده است، به
ویژه با
تعریفاتی که
ازهوش و ذکاوت
پدردر کتاب
پسرازآن سخن
رفته است.
درغیراینصورت
هیچ اختلاف
فکری بین آقای
فضل الله
زاهدی و
دکترمصدق
وجود نداشته
است و هر دو
مشروطه خواه
واقعی و تمام
عیار بودند که
یکصدا و یک نفس
میگفتند که: "
شاه تو بایستی
سلطنت کنی نه
حکومت". حال
دراینجا
پرسشی
دگرمطرح
میشود و آنکه
اگر آن ادعا
دروغ نباشد،
پس چرا اصولاً
مردی همچون
سرلشگر فضل
الله زاهدی
بایستی یک
همفکر خود را
از اریکه قدرت
بزیربکشد (حالا
کودتا یا بی
کودتا)؟
اگرآقای فضل
الله زاهدی
واقعاً یک
مشروطه خواه
تمام
عیارمانند
دکترمصدق بود
که نمیبایستی
اصلاً فرمان (حکم
حکومتی ) شاه
را به رسمیت
میشمرد؟
مگرنه اینکه
طبق قانون
اساسی مشروطه
نخست وزیر
میبایستی در
مرحله اول از
طرف مجلس
شورای ملی
انتخاب می شد و
بعدأ به شاه
معرفی می
گردید و نه
اینکه شاه او
را تعیین و
بعدأ به مجلس
اطلاع می داد؟
درست که مجلس
هفدهم منحل
شده بود، ولی
خوب انتخابات
دوره هژدهم که
درراه بود و
ایشان
میتوانست تا
انتخابات
بعدی صبرکند.
حالا بگذریم
ازاینکه آقای
سرلشگر فضل
الله زاهدی به
اتهام همدستی
درقتل فجیع
زنده یاد
سرتیپ محمود
افشارطوس،
رئیس شهربانی
تهران حکومت
مصدق، تحت
پیگرد قانونی
بود و حتی برای
دستگیریش هم
جایزه تعیین
شده بود، ولذا
حقوقا
نمیتوانست تا
روشن شدن نقشش
در قتل افشار
طوس کاندید و
لذا وکیل مجلس
و یا نامزد پست
نخست وزیری
گردد. (لازم به
تذکراست که
درآن روزها
زاهدی نخست
بمجلس
شورایملی
پناهنده شده
بود و این آیت
الله سید
ابوالقاسم
کاشانی رئیس
مجلس شورای
ملی بود که به
او مصونیت
داده بود. اما
زمانیکه آیت
الله کاشانی
دوباره به
ریاست مجلس
انتخاب نشد،
فضل الله
زاهدی هم مجلس
شورایملی را
شبانه ترک کرد
زیرا دیگرنمی
توانست
ازحمایت آیت
الله کاشانی
برخوردار
باشد و مصونیت
خود را ازدست
می داد).
جالب اینجاست
که درکتاب ٣٦٠-
برگی آقای
اردشیرزاهدی
،حتی یکبارهم
به نام زند ه
یاد سرتیپ
محمود افشار
طوس
برنمیخوریم!
درصورتی که
بنا براسناد
خود سیا امکان
موفقیت کودتا
بدون این قتل
ناجوانمردانه
غیرممکن
میبود،
بطوریکه از
این "تجربه"
بعدها
نیزاستفاده
کرد. یکی از
نخستین قتلی
که بدست سیا
درکودتای
پینوشه بر
علیه آلنده
صورت پذیرفت،
همانا قتل
فجیع سرهنگ
اشنایدررئیس
شهربانی سان
دیاگو،
پایتخت شیلی
بود.
اصولاً آقای
اردشیرزاهدی
ازذکرنامهایی
که برایشان
مسئله آور
باشد
گریزانند،
چرا که ایشان
حتی نامی
ازرییس
عملیاتی
کودتا ، آقای
کرمیت روزولت
درکتابشان
نمی برند.
انگار نه
انگار که
ایشان وجود
خارجی دارند.
درحالیکه به
نوشته استفن
کینزر وخود
روزولت
درکتابهایشان
، ایندو، یعنی
اردشیر و
روزولت، بعد
از پیروزی
کودتا چند
دقیقه درباغ
سفارت آمریکا
با هم رقصیده
اند!! (رجوع شود
به کتاب "همه
مردان شاه" از
استفن کینزر.
برگ ٢٦٨. نشر
پیکان چاپ
تهران ١٣٨٢).
درست که آقای
اردشیرزاهدی
به رقصیدن با
بسیاری
اززنان خوبرو
ازجمله
الیزابت
تایلورو
ژاکلین کندی
به خود مینازد
(برگ٣٠٧) ولی
خوب جا داشت که
لااقل آقای
اردشیرزاهدی
رقص با یک چنین
مرد زشترویی
همچون کرمیت
روزولت را نیز
بیاد میداشت.
پس چرا آقای
فضل الله
زاهدی تن به
نخست وزیری
شاه داد، با
علم به اینکه
این شاه همچو
محمد علی شاه
قاجاردشمن
قسم خورده
قانون اساسی
مشروطه و لذا
مخالف
دکترمصدق
بود؟ تنها
دلیلی که
میماند همان
دلیل شخصیتی و
جاه طلبی است
که اتفاقاً
آقای فضل الله
زاهدی بدان
خاطردر تمام
خطه ایران
زمین بدان
مشهور بود. خود
همین کتاب
آقای
اردشیرزاهدی
مملوست از جاه
طلبی های آقای
فضل الله
زاهدی. اصلاً
یکی ازدلایل
تامل بیش
ازحدی که سیا و
سازمان
اطلاعاتی
بریتانیا
برسرانتخاب
کردن آقای فضل
الله زاهدی
بعنوان نخست
وزیر پیش
ازکودتا از
خود نشان داد،
به همین علت
بود. چون آقای
فضل الله
زاهدی درزمان
حکومت رضا
شاه، همچو او
طرفدار
هیتلرو آلمان
نازی بود که به
همین علت
درزمان اشغال
ایران در زمان
جنگ جهانی دوم
بدست متفقین
دستگیر و به
سرزمین
فلسطین،
تبعید شد. لذا
همانطوریکه
دراسناد سیا
به قلم دانا لد
ویلبر که در
نیویورک
تایمز بچاپ
رسیده است،
سیا و ام .ای ٦
به این سوابق
ضد انگلیسی
آقای فضل الله
زاهدی هنوزبه
چشم شک
مینگریستند.
ولی پس ازآنکه
آنان مطمئن
شدند که آقای
فضل الله
زاهدی مانند
اکثررجل
سیاسی جاه
طلب، عضو
دائمی حزب باد
هستند و برای
رسیدن به
ریاست،
طرفدارهرکس و
نا کسی
میشوند، به
گذشته او به
چشم اغماض
نگریستند. حتی
سیا و ام .ای ٦
برای تایید
او،
نظرشاهدخت
اشرف را هم
درسوییس جویا
شده بودند.
مسلماً آقای
فضل الله
زاهدی با شرکت
و همدستی
درقتل زنده
یاد سرتیپ
محمود افشار
طوس،
سرسپردگی
وجاه طلبی
کامل خود را به
سیا و سازمان
اطلاعاتی
بریتانیا
ثابت کرده بود.
برای خواندن
متن کامل
اسناد سیا که
سال ٢٠٠٠
درنیویورک
تایمز بچاپ
رسیده است به
این سایت
روزنامه رجوع
شود:
http://www.nytimes.com/library/world/mideast/۰۴۱۶۰۰iran-cia-index.html
گر رهزان تو
باشی، صد
کاروان توان
زد
اشتهای سیری
نا پذیر رشوه
خواری آقای
فضل الله
زاهدی ازهمان
روزهای قبل
ازکودتا
مشهود است. وی
٦٠٫٠٠٠ دلاری
که روزولت بدو
میدهد را کم
میداند
وحداقل
دوبرابرآن را
طلب میکند و
آخر سرهم
١٣٠٫٠٠٠ دلار
را از روزولت
میگیرد تا
آنطوریکه
خودش! صلاح
میداند
اوباشان
وفواحش لازم
را برای راه
انداختن شر و
آشوب بخرد. پس
ازکودتا هم او
بلافاصله یک
میلیون
دلارازآن پنج
میلیون دلاری
را که آمریکا
دراختیار
دولت کودتا
قرارداده
بود، را میدزد.
بطوریکه همان
آقای فضل الله
زاهدی که
زندگی اش در
قرض بوده و در
حتی قادرنبود
حتی خرج
تحصیلی پسرش
اردشیر بالغ
بر١٧٠
دلارماهیانه،
که حتی آن
نیزکفاف خرج
پسرش
درآمریکا را
نمیداد،
بفرستد
وماهها عقب
میآفتاد،
درعرض دو سه
سال یک باره به
یک مولتی
میلیونرمبدل
میگردد.
نگاهی به
اوضاع مالی
تیمسارفضل
الله زاهدی
پیش ازکودتا
٢٨مرداد
بیفکنیم.
در خاطرات
اردشیرخان
آمده :
" نامه های پدر
پی در پی میرسد
که با سختی و
میعشت و گرانی
ارز و کمبود
درامد
روبروست.
یکبار
مینویسد.
امسال
ازاملاک
همدان در حدود
ده هزار تومان
بیشتر حاصل
نشد. تقریباً
باید با قرض
زندگی کنیم.....اردشیر
کمبود مالی
پدر را احساس
میکند و در
تعطیلات در
ذوب آهن گازی
ایندیانا و
میوه چینی در
کالیفرنیا و
راه آهن در
آلاسکا در
آمدی کسب
میکند.
ارسال١٧٠
دلار ارز
تحصیلی و مقری
ماهیانه از
سوی پدرنیز
ماهها و هفته
ها به تعویق
میافتد" (برگ١١٧)
در جای دیگری
میخوانیم که
حتی پدرش قادر
نیست که حتی
تنها پسرش را
برای یک دوره
یکساله به
دانشگاه
بفرستد.
اردشیر زاهدی
درپاسخ به
رئیس اصل چهار
ترومن در
ایران،
ویلیام
وارون، که چرا
برای گذراندن
یک دوره تخصصی
به آمریکا
نمیآید
میگوید:
" آرزوی من در
زمانیکه در
یوتا تحصیل
میکردم این
بود که برای
گذراندن یک
دوره تکمیلی
به هاروارد
بروم ولی در آن
زمان امکانات
مالی اجازه
نمیداد." (برگ١٣٦)
ولی همین آقای
فضل الله
زاهدی که حتی
استطاعت مالی
برای فرستادن
اردشیر به یک
دوره کوتاه
تکمیلی را
ندارد و حتی
نمی توانست از
پس یک حواله
١٧٠ دلاری در
ماه به پسرش در
آمریکا
برآید، دو سال
پس از کودتا ٢٨
مرداد، به
راحتی یک
قصرچند
میلیون دلاری
بنام "گل سرخ"
در شهر
مونتروی
سوییس را
خریداری
میکند. کسی که
چند میلیون
دلارفقط خرج
یک ویلا کند،
پس حتما دستکم
دوـ سه
برابرآن را هم
دربانک دارد. و
هینطورهم هست
چون ایشان بلا
فاصله بعد
ازآمدن به
سوئیس
وعلیرغم
کهولت سنی که
اردشیرنگران
آن است ، یک
کارخانه مدرن
قند بنام
همکتان
درهمدان هم
تاسیس میکند (برگ
٢٦٤). حالا
پرسش من این
است که این
آقائی که چند
سال قبل
ازصدارت نخست
وزیری نمی
توانست حتی
١٧٠ دلار در
ماه را به پسرش
درآمریکا
بفرستد،
چطورپس از دو
سال نخست
وزیری
توانسته بود
یک کارخانه
مدرن قند ویک
قصرچند
میلیون دلاری
بخرد و حتی آن
قصررا پاتوقی
برای ملکه
فوزیه و
شاهدخت
شهنازپهلوی
کند (برگ٢٢٢ و
٢٥٨). ما حتی
اگردرآمد یک
نخست
وزیرایران
درآن سالها سی
شمسی را
ماهیانه پنج
هزاردلار!! هم
حساب کنیم،
بازدرعرض دو
سال ـ حتی اگر
او یک شاهی از
آن را هم خرج
نمیکرد ـ
نمیتوانسته
بیش
از١٢٠٫٠٠٠
دلار پس
انذازکرده
باشد. البته
آقای زاهدی
املاکی هم
درهمدان داشت
که ازقرار
معلوم سالانه
پولی حدود ده
هزار تومان
عایدی داشت (برگ
١١٧) . ما
اگراین درآمد
را ده
برابرکنیم! (صد
هزارتومان!! )،
بازبا نرخ
دلاری
چهارتومان
زمان مصدق،
مبلغی بالغ بر
پنجاه
هزاردلاردر
سال هم نمی شد!
البته آقای
زاهدی ادعای
گروگذاشتن
زمین و اموال
خانوادگی دو
میلیون
تومانی هم
دارد (برگ ١٨١)
که باز اگر ما
تمام آنها را
جمع کنیم
بازبا آن دهها
میلیون دلاری
که صرف تاسیس
کارخانه مدرن
آلمانی قند در
همدان و خرید
قصر و اتومبیل
کادیلاک و
پذیرایی های
شاهانه
نمیشود. البته
بدون شک همین
دومیلیون
تومان هم
دروغی بیش
نیست وعلت
ذکرآنهم
بیشتر بدان
خاطراست که
شاه میخواست
به فضل الله
زاهدی پانصد
هزارتومان
ببخشد "چون
میداند که در
خارج پولی
ندارد" (همان
برگ) . فضل لله
زاهدی به
ادعای پسرش
درکتاب، این
پول را
نمیگیرد
ودرعوض اموال
خانوادگی اش
را به گرو
میگذارد.
عنوان کردن
این موضوع با
ذکر مبلغی
چهاربرابرپول
شاه، بیشک
طعنه ای ازطرف
فضل الله
زاهدی بوده تا
به شکلی
نشانگر گدا
صفتی شاه باشد.
والا همانطور
که پیشتر بدان
اشاره رفت این
بابا حتی
ازعهده ارسال
شهریه ١٧٠
دلاری
اردشیرهم
برنمیآمد.
البته دزدی
کردنهای
آنچنانی آقای
فضل الله
زاهدی ازملتی
بسیارفقیر ـ
آنهم پس
ازتقریبا دو
سال محاصره
اقتصادی
ایران ازسوی
دنیای باخترـ
تنها
بیانگرحرص و
آزآن مفلوک
بوده است. برای
روشن کردن
دیگرجاه
طلبیهای وی
باید تا
برگ٢٦٢ کتاب
صبر کرد.
اثبات
کودتای٢٨
مرداد ٣٢ و
منسوخی تز
قیام ملی
دربرگ٢٦٢
کتاب میتوان
با یک تیردو
نشان میتوان
زد. درآنجا نه
تنها جاه طلبی
های فضل الله
زاهدی را
میتوان دید،
بلکه با یک
استنتاج
منطقی و قیاسی
میتوان
ازلابلای آن
نوشتار،
رخداد کودتا ی
٢٨ مرداد را
اثبات کرد.
همان کودتایی
که
اردشیرزاهدی
تا بدین روز و
حتی دراین
کتابش
چموشانه آن را
انکارمیکند.
درواقع تمام
زحمات اردشیر
خان برای
پنهان کردن
حقایق کودتا و
انکارآن
درهمین چند
سطربهدرمیرود.
دربرگ٢٦٢
کتاب آمده که
درسال
١٣٣٩آقای فضل
الله زاهدی
رازی را به
دوست بسیار
صمیمی خود،
آقای حسین
دها، که به
هیچکس تاکنون
نگفته را بر
ملا میکند :
"زاهدی به او
میگوید: باید
رازی را برای
شما افشا کنم.
و آن اینکه پس
از احراز
موفقیت در ٢٨
مرداد ، لوئئ
هندرسون،
سفیرکبیرآمریکا
به نزد من آمد[و]
تبریک گفت و
اظهار داشت که
وی حامل پیام
مشترکی از سوی
دولت آمریکا و
انگلیس است و
آن پیام این
است که چنانکه
میل دارید از
محمد رضا شاه
برای بازگشت
به ایران دعوت
نکنید و در راس
جمهوری قرار
بگیرید. مساله
این است که
دولت
انگلستان به
محمد رضا شاه
اعتماد ندارد
و مایل به
بازگشت او به
سلطنت نیست.
زاهدی ادامه
داد: خدا
میداند که تا
صبح نخوابیدم
و فکر میکردم
که چنانچه من
رئیس جمهور
شوم مسلماً
محمد رضا و
خواهر شیطانش
مرا راحت
نخواهند
گذاشت. باید
ازیکسو با شاه
و خواهر و
دوستانش دست
وپنجه نرم کنم
و از سوئی با
ملیون و عوامل
چپ در بیفتم.
چه بسا امکان
داشت سرلشکر
دیگری برخیزد [و]
بخواهد علیه
من اقدام کند."
(برگ٢٦٢ )
ملاحظه
فرمودید. شاید
هیچ کس دیگرو
یا درهیچ جای
دیگراین کتاب
نتوان تا این
اندازه و
درهمین چند خط
ساده، ذات
واقعی تیمسار
فضل الله
زاهدی را تا
این حد خوب
شناخت.
اول اینکه نیک
ببینید که
آقای زاهدی که
اینهمه دم
ازقیام مردم و
ملی ٢٨ مرداد (بجای
کودتا) میزند،
چطوراینجا
اصلاً نامی
ازمردم هم
نمیبرد
وچگونه "قیام
ملی" تبدیل
میشود به "
احرازموفقیت
در٢٨ مرداد".
دوم اینکه
خواننده
هشیاربا
اندکی تامل
میتواند به
راحتی واقعه
کودتای ٢٨
مرداد وشرکت
فضل الله
زاهدی درآن
دید.نخست
اینکه دراین
چند
سطردونکته را
میتوان
استخراج کرد:
الف ـ
منظورهندرسون
کودتا است. چون
اولاً صحبت بر
تغییر نظام
ازسلطنت به
جمهوری است و
درثانی خود
آقای فضل الله
زاهدی در
آخرین
سطرمیگویید : "
چه بسا امکان
داشت سرلشکر
دیگری برخیزد [و]
بخواهد علیه
من اقدام کند."
که هرشخص کم
هوش هم میداند
که منظوراز "
سرلشکر دیگری
" و " علیه من
اقدام کند "
چیزدیگری
جزکودتا
نمیتوانسته
باشد.
ب ـ با اینکه
زمان ملاقات
زاهدی با
هندرسون ذکر
نشده است ولی
ما میدانیم که
این ملاقات
بعد از ٢٨
مرداد و پیش ٣١
مرداد که شاه
هنوز دررم بسر
میبرده است،
بوقوع پیوسته
است. چرا که
هندرسون به او
گفته که از"
محمد رضا شاه
برای بازگشت
به ایران دعوت
نکنید" . یعنی
این ملاقات
بین هندرسون و
زاهدی بین ٢٩
و٣٠ مرداد رخ
داده است.
ملاقات آندو
نمیتوانسته
در روز ٢٨
مرداد انجام
گرفته باشد،
چون زاهدی
مینویسد" پس
از احراز
موفقیت در ٢٨
مرداد" . افزون
برآن تازه
طرفهای هفت شب
منزل مصدق
سقوط میکند
وعصر
آنروزفضل
الله زاهدی
نخست
درشهربانی
تهران و پس از
آن دردفتر
باشگاه
افسران،
مشغول سرکوب
اخرین دژهای
طرفدارحکومت
قانونی مصدق
بود. روز٣١
مرداد هم
نمیتوانسته
باشد، چون شاه
ساعت یازده
صبح از ُرم
وارد تهران
شده است و
زاهدی هم بیشک
چند ساعت پیش
ازآن به
پیشواز شاه
درفرودگاه
رفته بود.
درضمن مطرح
نمودن چنین
پیشنهاد جدی
ازسوی هندرسن
به زاهدی با در
نظرگرفتن مدت
زمان کمی که
قبل از ورود از
ورود شاه به
ایران مانده
بود،
نمیتوانسته
درخواست
معقولی باشد.
پس ملاقات بین
هندرسون و
زاهدی بین
روزهای ٢٩ و٣٠
مرداد صورت
پذیرفته بود.
با این وصف، دو
دولت آمریکا
وانگلیس
درواقع تنها
دوروز(٢٩و٣٠
مرداد) وقت
داشته اند تا
راجع به
سرنگونی شاه
بدست زاهدی و
برقراری
جمهوری نه
تنها بحث که
حتی موافقت
کرده باشند.
حالا ما فرض را
براین بنا
گذاریم که این
دودولت درعرض
چند دقیقه
دراین مهم به
موافقت رسیده
باشند. ولی
نکته مهم
اینجاست که
تصمیم این دو
دولت
میبایستی
ضرورتاً بر
این استوار
بوده باشد که
زاهدی در عرض
این دو روز
میتوانسته
است با یک ارتش
آماده به
کودتا این امر
را به انجام
برساند،
وگرنه چرا
اصولا چرچیل
وآیزونهاور(
که درآن روزها
سخت درگیر جنگ
کره و سروکله
زدن با ژنرال
مک آرتوری
بودند که
اصرار داشت تا
بمب اتم برروی
کره افکند و
ازسوئی
دیگرسخت
مشغول پیگیری
اوضاع کرملین
و دعوای
جانشینی
رهبری پس
ازمرگ
استالین در
شوروی بودند)
میبایستی یک
ثانیه ازوقت
گرانبهایشان
روی یک برنامه
ای لرزان و
پرشک و تردید
صرف کنند. پس
بنابراین
ایندو شخص،
چرچیل و
آیزونهاور،
دوتن
ازمهمترین
شخصیتهای
سیاسی تاریخ
آنروز،
میبایستی صد
درصد مطمئن
بوده باشند که
یک ارتش حَی
وحاضر برهبری
زاهدی آماده
کودتا میبوده
است. مگراینکه
دراینصورت
قبول کرده
باشیم که
تیمسارفضل
الله زاهدی
میتوانسته
درعرض دو روز،
ارتش ایران را
آماده ی کودتا
سا خته باشد!
که این با هیچ
عقل سالمی جور
در نمی آید.
تازه آنهم بعد
ازمتقاعد
ساختن آقای
زاهدی که به
ادعای خود
ازمشروطه
خواهان دو
آتشه تشریف
داشته اند. پس
بنابراین عقل
سلیم حکم
میکند که
چرچیل و
آیزونهاور
پیشا پیش
میدانستند
ومطمئن بوده
اند که حداقل
درروزهای
٢٩و٣٠ مرداد
٣٢ آقای فضل
الله زاهدی یک
ارتش آماده به
کودتا را
دراختیار و
کنترل تام خود
داشته است. پس
ازاثبات این
قضیه ، حال
میتوان
براحتی یک
برهان دیگررا
هم قبول کرد
وآن اینکه
اگرتهیه و
آماده سازی یک
ارتش کودتا
درعرض دو روز "تقریبا
محال" است، پس
بنابراین
انجام همان
کار درعرض یک
روز طبیعتا
باز هم حداقل
به همان
اندازه دشوار
و"تقریبا
محال" میباشد.
پس طبق این
منطق قیاسی :
آ قای فضل الله
زاهدی
میبایستی یک
ارتش آماده به
انجام کودتا
را دریک روز
پیش آن هم،
یعنی در روز
٢٨مرداد٣٢،
را دراختیار
خود میداشته
بود.
البته ازاین
گزاره (قضیه)
درست در بالا
میتوان به یک
گزاره (موضوع )
بدیعی دیگرهم
رسید و آن
اینکه
ازآنجاییکه
آقای فضل الله
زاهدی اتفاقا
درهمان
روز٢٨مرداد
٣٢ ـ طی نبردی
خونین و پس از
حمله نظامی به
خانه نخست
وزیر قانونی و
سایر مراکز
دولتی ـ به
قدرت رسیده
است، پس
میتوان به یک
گزاره درست
دیگرهم رسید و
آنکه:
آقای فضل الله
زاهدی
میبایستی با
استفاده از یک
ارتش آماده به
انجام کودتا،
در روز
٢٨مرداد ٣٢ به
قدرت رسیده
باشد .
و این همان
چیزی است که
همه دنیا بدان
واقفند
بجزهمین آقای
اردشیرزاهدی
و دیگر
دارودسته های
کله شق شاه
اللهی که
هنوزمانند
کبک سرشان را
نه در برف (که
مدتهاست
زمستان به
پایان رسیده
است) و که
درپوتین های
سربازان
کودتای آن
دوره کرده اند
و نمیخواهند
باور کنند که
٢٨مرداد ٣٢
،کودتایی
بوده که
درایران رخد
داده است.
حال با اینکه
آقای
اردشیرزاهدی
حداکثرسعی
خود را دارد تا
این مسئله را
درلفافه و
سربسته توضیح
دهد، ولی
بازمیتوان با
موشکافی و دقت
ازلابلای
همان گفتار
پوشیده او، با
منطق و
استدلال به
قدرت رسیدن
پدرش درطی یک
کودتا واقف شد.
واین نه بدان
خاطراست که
آقای
اردشیرزاهدی
نسنجیده این
گفتار را
بزبان آورده
باشد، که
کاملا مشهود
است که آقای
زاهدی و آن دو
فامیل
نزدیکشان
،منصوره و
داریوش
پیرنیا، وقت
بسیاری روی
تالیف این
کتاب صرف کرده
اند ، بلکه
بخاطر روشن
بود ن و
آشکاربودن
رخداد خودِ
کودتا است که
به هیچ شکل
نمیتوان آن را
انکارکرد.
البته با
اشارات بالا و
ثابت کردن
گزاره کودتای
٢٨مرداد ٣٢،
آنهم بشکل یک
قضیه ریاضی و
منطقی، مسلما
آقای
اردشیرزاهدی
و دیگر
دارودسته های
شاه اللهی
بازاین
واقعیت کودتا
را
انکارخواهند
کرد. بقول خانم
شیرین عبادی،
بیدار کردن
شخص خسُبیده
درعرض چند
ثانیه کاریست
آسان. ولی آن
کسی که خود را
عمدا به خواب
می زند را تا
ابد هم
نمیتوان
بیدار کرد.
برگردیم به
باقی مطلب
دربرگ٢٦٢
کتاب تا یک
دلیل ناب
دیگر،دال
برجاه طلبی
سیری ناپذیر
تیمسار فضل
الله زاهدی
ارائه دهم.
" زاهدی ادامه
داد: خدا
میداند که تا
صبح نخوابیدم
و فکر میکردم
که چنانچه من
رئیس جمهور
شوم مسلماً
محمد رضا و
خواهر شیطانش
مرا راحت
نخواهند
گذاشت. باید
ازیکسو با شاه
و خواهر و
دوستانش دست
وپنجه نرم کنم
و از سوئی با
ملیون و عوامل
چپ در بیفتم.
چه بسا امکان
داشت سرلشکر
دیگری برخیزد [و]
بخواهد علیه
من اقدام کند."
(برگ٢٦٢ )
با نگاهی دقیق
به این
گفتارمیتوان
دریافت که
علیرغم ادعای
مشروطه خواهی
و اعلام
وفاداری به
شاه ازسوی فضل
الله زاهدی،
ایشان دستکم
یک شب تمام روی
این پیشنهاد
دولتهای
اجنبی
واستعمارگر
فکر کرده است،
بطوریکه حتی
از فکر" رئیس
جمهور ی تا صبح
نخوابیده است".
وانگهی
اوازترس
مقابله با "محمد
رضا و خواهر
شیطانش" و از"
سوئی با ملیون
و عوامل چپ" و
اینکه " چه بسا
امکان داشت
سرلشکر دیگری
برخیزد [و]
بخواهد علیه
من اقدام کند"
است که این
پیشنهاد را رد
میکند. (مقایسه
کنید او را با
راد مرد
تاریخ،
دکترمصدق ، که
تا آخرین لحظه
حتی پس از فرار
شاه به رم
بازبه نظام
سلطنتی
درایران وفا
دار بود و
اعلام نظام
جمهوری در
ایران را رد
میکرد). یعنی
اگراین سه
عامل (مقابله
با شاه و
خواهرش، جدال
با ملیون
وعوامل چپ و
امکان کودتای
یک
سرلشکردیگر
برضد وی ) وجود
نداشتند،
ایشان خیال
داشتند، طی یک
کودتای
دیگرپس
ازکودتای
٢٨مرداد ٣٢ ،
اینبارخود
شخصا رییس
جمهورایران
بشوند.
کودتایی که
بیشک تلافات
جانی آن دهها
باربیشترازآن
سیصد کشته
درکودتای
٢٨مرداد
میبود.
عجب !! درواقع
آب نبوده والا
فضل الله خان
ما شناگر
قابلی بودند.
پس آنهمه
ادعای آزادگی
و مشروطه
خواهی آقای
فضل الله
زاهدی کجا
رفت؟ آقائی که
این همه ادعای
قانونی بودن
حکم نخست
وزیری خود و
تاکید
برقانون
اساسی مشروطه
را داشته را
بنگرید که
درفردای به
قدرت رسیدن
خود ، حداقل یک
شب تمام نقشه
براندازی
نظام مشروطه
را
درسرپرانده
است. وجالب
اینکه بلا
فاصله داد سخن
ازرئیس
جمهوری خود
ایشان میرود و
نه صرف یک
تغییرنظام!
عمق جاه طلبی
آقای فضل الله
زاهدی را می
بینید؟ اصلاً
درآنجا سخنی
ازمنافع و یا
نظرمردم را
مشاهده
میکنید؟ یعنی
اگرایشان
کودتا
میکردند،
قراربوده که
خودشان هم مثل
ژنرال پینوشه
بلافاصله
وبدون
برگزاری
انتخابات
مردم رئیس
جمهور بشوند!
فقط او و او و
باز او مطرح
بوده است و بس.
و
بانمکترازهرچیز
دراین میان،
چقدرجالب خود
را لو داده و
ازجدال وجنگ
خود با " ملیون"
نیز نام میبرد.
او خودش
دراینجا رسما
اقرارمیکند
که ازملیون
نبوده است!! با
اینکه خود
اردشیر خان
زاهدی خودشان
را به آب و آتش
زده اند تا
درکتابشان
ثابت کنند که
پاپا جانشان
فردی
بسیارملی و
غیور(بویژه در
روز٢٨مرداد
٣٢) تشریف
داشته اند.
ادامه دارد
r.rahimpour@ois-iran.com