نگاهی به
جریان اصلاح
طلبی در
دوران قاجار
و پهلوی
اما
بد نیست برای
دوستان
بسیار پان
ترکیست که
ایرادات
حکیمانه
حقوق بشری به
پهلوی ها می
گیرند یک
سوزنی در
پاسخ
جوالدوزشان
بزنیم. این
دوستان
همواره سعی
می کنند که
فارس زبانان
را بخاطر
پادشاهان
پهلوی ( که
نیمی از نسل
ترک بودند)
زیر ضرب
بگیرند و در
عین حال خود
را از
پادشاهان
ترک حاکم بر
ایران بری
کنند. نگاه
ما این است
که اگرچه هم
پادشاهان
قاجار و هم
صفویه و غیره
همه ترک
بودند اما
نگاه ما به
عنوان
پادشاهان
ایران
تاریخی است و
نه قومی و
ایلی. اما بد
نیست که برای
گرفتن سلاح
از دست این
پان ترکیست
ها و ضد فارس
زبانها، کمی
از وضعیت
ایران تحت
لوای حکومت
قاجار ترک
نیز بگوییم
ببینیم آنها
چه گلی به سر
ایران زدند
(قابل
توجه پان
ترکهای ضد
فارس)
انگیزه
نوشتن این
مطلب باز
کردن فضایی
است که باعث
ظهور رضاشاه
و به تبع آن
محمدرضاشاه
شد. می خواهم
بگویم که این
دو برآیند
جامعه سیاسی
ایران بودند
و جامعه ما
راه دیگری
نداشت.
میخواهم
بگویم که
وضعیت جامعه
ما قبل از
کودتای
رضاخان
میرپنج به
گونه ای بود
که کسی مثل
رضاخان را
جامعه طلب
میکرد. او
قبل از آنکه
قدرتش را
مدیون ضرب
شمشیرش
باشد، مدیون
تقاضای
جامعه و
روشنفکران
بود. با گویش
مخالفان
پهلوی ها
بگویم که
بهتر به
مغزهای بسته
بنشیند؛
جامعه در بدر
به دنبال "رضا
قلدر"ی می
گشت که با
زور و قلدری
فتنه ها را
بخواباند و
چرخهای
مملکت را که
از حرکت
ایستاده بود
به حرکت در
آورد. حال
اگر رضا قلدر
نبود حسن
قلدر و اگر
حسن قلدر
نبود تقی
قلدر یا فرد
توانمند
دیگری. در
اثر بروز
انقلاب
نابهنگام
مشروطه ( که
خود ما
مشروطه
خواهان به آن
می بالیم و
هویت خود را
به آن نسبت
می دهیم و من
شخصا بسیار
نابهنگامش
می خوانم)،
کشور ما به
وضعیتی
افتاده بود
که ... بد نیست
این قسمت از
کتاب صادق
زیبا کلام؛ "سنت
و مدرنیته"
را در اینجا
بیاورم. این
حاصل بر رسی
یکی از
پایوران
جمهوری
اسلامی است
که در پایان
کتاب نیز باز
به رضاشاه
تاخته است.
اما حتا او
هم این مهم
را که جامعه
دربدر به
دنبال یک
ناجی می گشت
را کتمان نمی
کند و او در
این نظر تنها
نیست و
بسیاری دیگر
از تاریخ
نویسان با او
همعقیده اند.
او می نویسد؛
«تمامی
اصناف و
طبقات و
تمامی مردم
ایران
خواهان
پایان هرج و
مرج ناشی از
انقلاب
مشروطه
بودند. آنان
که تحصیل
کرده تر
بودند
بدنبال
موسولینی و
یا ناپلئون
بناپارت
بودند و آنان
که نه
موسولینی را
می شناختند و
نه می
دانستند که
ناپلئون
کیست در به
در به دنبال
نادرشاه می
گشتند. حتا
به
آغامحمدخان
نیز رضایت
دادند. همه
صحبت از یک
فرد مقتدر،
یک دیکتاتور
صالح و یک
وطن پرست که
دل شیر، توان
نادر و ضرب
شمشیر
لطفعالی خان
زند را داشته
باشد می
کردند. همه
به دنبال یک
ناجی بودند.
در چنان
شرایطی بود
که ناجی در
قالب یک افسر
گمنام
دیویزیون
قزاق که
همانند
بسیاری از
مردم از
ناکامی های
رجال کشور به
تنگ آمده بود
ظاهر شد. (قابل
توجه برخی هم
میهنان بی
کلاس که
بسیار بر این
نکته که
رضاشاه
زمانی
گماشته فلان
سفارتخانه
بوده انگشت
نهاده و تلاش
دارند وی را
خوار کنند.
دقیقا مانند
این است که
یک نگهبان
سفارت بلژیک
در انگلیس
زمانی به
نخست وزیری
برسد و حزب
مخالف او را
بخواهد
بخاطر شغل
قبلی اش
تحقیر کند.
این بجز بی
کلاسی و بی
پرسیپی نیست).
پس
ملاحظه می
فرمایید که
شرایط کشور
ما در پانزده
سال پس از
انقلاب
مشروطه
مناسب ظهور
مصدق ها و
گاندی ها و
نلسون
ماندلا
نبود، بلکه
کشور ایران،
همراه با
مردمانش،
روشنفکرانش،
اصناف اش و
طبقاتش همه و
همه همین رضا
قلدر را طلب
میکرد. حال
هی مخالفین
ایراد
بگیرند که
رضاشاه
مستبد بود.
آقا او اصلا
برای
برقراری نظم
به کمک
استبداد روی
کار آمده بود
نه برای
برقراری
دمکراسی!
برای
برقراری
دمکراسی کجا
نیاز به یک
آدم قلدر
است؟ وقتی
روشنفکران و
اهل قانون و
فلسفه از پس
امور بر
نیامدند
بناچار دست
به دامن
رضاخان شدند
و این امری
است طبیعی!
حال اگر از
نظر بسیاری
این امر مایه
خفت است، این
خفت قبل از
آنکه گردن
رضاشاه را
بگیرد باید
گردن پدران
بی عرضه و
لیاقت ما را
بگیرد که
نتوانستند
انقلاب
مشروطه شان
را که علیرغم
ناهنگامی اش
اما بهرحال
رخ داده بود
کاملا به ثمر
برسانند.
مانند آن است
که کسی سنگی
پرتاب کند و
دیگری را
بکشد و قاضی
بجای آنکه
پرتاب کننده
سنگ را
محاکمه کند،
خود سنگ را
به محاکمه
بکشد!!
امروز
هم وضع همین
است. ما مردم
ناآگاه و
ساده دل
ایران سال 57
نتوانستیم
ابعاد حادثه
ای که داشتیم
بوجود می
آوردیم را
نتوانستیم
حدس بزنیم و
بدست خود
بختک ویرانی
و سیاهی را
بر خود سوار
کردیم.
اینقدر که
انقلاب 57
حاصل کار ما
مردم بود
حاصل عمل خود
خمینی نبود!
تنها یک
یکدندگی
کودکانه و
مقادیر
فراوانی
شانس تنها
سرمایه
خمینی بود که
آنرا به میان
آورد و به
یاری ما مردم
پیروز شد.
اگرچه می
توان امروز
انگشت اتهام
را بیشتر به
سوی خمینی
گرداند اما
باز این
جامعه بود که
او را روی
کول خود آورد.
باز پدران ما
می توانند
عذر بیاورند
که زورشان به
رضا قلدر
نرسید اما ما
چه؟ ما که
بدست خودمان
ابزار قلدری
و سرکوب را
به دست
آخودند
دادیم؟ و
تازه شهامت
آنرا هم
نداریم که به
سهم بزرگ خود
اعتراف کنیم
و در یک
بلاگردانی
عجیب انگشت
اتهام را به
هرآنچه برسد
و هر قدر
نامربوط می
گردانیم از
جمله می
گوییم تقصیر
شاه بود!
تقصیر 28
مرداد بود!
همانگونکه
قبلا هم
آوردم شاه
سنگ را هم
آزاد گذاشته
بود آیا ما
باید آنرا بر
میداشتیم و
به سر خود می
کوبیدیم؟
شرح
این خون جگر
را بگذار در
مقالی دیگر.
اما بد نیست
برای دوستان
بسیار پان
ترکیست که
ایرادات
حکیمانه
حقوق بشری به
پهلوی ها می
گیرند یک
سوزنی در
پاسخ
جوالدوزشان
بزنیم. این
دوستان
همواره سعی
می کنند که
فارس زبانان
را بخاطر
پادشاهان
پهلوی ( که
نیمی از نسل
ترک بودند)
زیر ضرب
بگیرند و در
عین حال خود
را از
پادشاهان
ترک حاکم بر
ایران بری
کنند. نگاه
ما این است
که اگرچه هم
پادشاهان
قاجار و هم
صفویه و غیره
همه ترک
بودند اما
نگاه ما به
عنوان
پادشاهان
ایران
تاریخی است و
نه قومی و
ایلی. اما بد
نیست که برای
گرفتن سلاح
از دست این
پان ترکیست
ها و ضد فارس
زبانها، کمی
از وضعیت
ایران تحت
لوای حکومت
قاجار ترک
نیز بگوییم
ببینیم آنها
چه گلی به سر
ایران زدند.
همانگونه که
آوردیم در یک
نگاه تاریخی
سلسله قاجار
نیز حاصل
تکامل جامعه
ایرانی بود.
این
بسیار مهم
است که
دوستانی که
قصد دارند
افراد مهم را
در معرض
قضاوت
تاریخی قرار
دهند، به
شرایطی که
باعث ظهور
آنها هم شد
نیز آگاهی
بیابند. بعد
قضاوت کنند
که با توجه
به آن شرایط
و ظهور این
شخص با این
مشخصات
کارنامه او
چگونه بوده.
آنگاه وقتی
ملاحظه می
کنیم که مثلا
رضاشاه بقول
دشمنانش بی
سواد، به
پادشاهی می
رسد و کم یا
زیاد از پس
حل بسیاری از
مشکلاتی بر
می آید که
امیر کبیرها
و
سپهسالارها
و ملکم خان
ها نتوانسته
بودند بر
آیند، می
توانیم
قضاوت
منصفانه تری
نسبت به او
داشته باشیم.
این
نگارنده
وقتی
قضاوتهای
همراه با
کینه شتری و
بیجای
بسیاری هم
میهنان
مخالف پهلوی
ها را بررسی
می کنم
براحتی عدم
مطالعه
پیرامون
وضعیت ایران
قبل از ظهور
این
پادشاهان را
در نوشته های
شان می بینم.
معضل
اینجاست که
برخی
مخالفین
آگاهانه و با
غرض ورزی این
شرایط را
نادیده می
گیرند و
آگاهانه
تنها بخشی از
حقیقت را به
خواننده
ارائه
میدهند و این
کار خیلی
راحت خر کردن
خواننده است
نه چیز دیگر.
چنین عملی یک
خیانت است.
مثل معلمی که
تنها نیمی از
درس را بدهد
که خود می
پسندند. یک
نویسنده
مخالف اما
منصف آن است
که حقایق
تاریخی را
هرچه هست
بنویسد حتا
اگر به مذاقش
خوش نیاید.
پس آنگاه
بازهم
بنویسد که
قضاوتش در
مورد فلان
مقوله مثبت
یا منفی است.
خواننده
آنگاه خود
نیز با در
نظر گرفتن
حقایقی که
نویسنده
مطرح کرده می
تواند حتا
قضاوت او را
مورد قضاوت
قرار دهد.
بدین ترتیب
ما می توانیم
نسلی آگاه را
پروش دهیم که
اشتباهات
نسلهای قبلی
را مرتکب
نشود.
@@@
هفته
پیش مطلبی در
بخش اظهار
نظر مطرح
کردم مبنی بر
اینکه
چنانچه مردم
جهان امروز
را در ماشین
زمان به
گذشته ببریم
و آنها را در
مثلا در
جهانی با
وسایل علمی و
ادوات 500 سال
پیش رها کنیم
و آنها هیچ
یک از علوم
فنی و صنعتی
مثلا کشتی
سازی و ماشین
بخار و غیره
را ندانند
اما علوم
سیاسی و
تشکیل
پارلمان و
تفکیک قوا و
سازمان ملل و
غیره را
بدانند، آیا
موفق خواهند
شد جامعه ی
دمکراسی را
تشکیل بدهند
یا نه؟ البته
دوستان حاذق
نظیر آقای
اردشیر پاسخ
صحیحی دادند
و آن اینکه
دمکراسی
شرایط مخصوص
خود را لازم
دارد که
عبارت است از
درجه بالایی
از
پیشرفتهای
اقتصادی و
اجتماعی و
صنعتی و نیز
بالا رفتن
سواد و آگاهی
عامه مردم.
تا این ادوات
نباشد هر قدر
هم مردمان به
دمکراسی
معتقد باشند
در عمل
دمکراسی نمی
تواند پیاده
شود. این
دیگر جای هیچ
گونه شک و
تردیدی
نباید باقی
بگذارد که
بدون
پیشرفتهای
صنعتی پیاده
کردن جامعه
مدنی غیر
ممکن است.
لذا ایراد
گرفتن به
دیکتاتورهای
حاکم بر
ایران که چرا
دیکتاتوری
کردند و
دمکراسی را
پیاده
نکردند خیلی
راحت نشان نا
آگاهی است.
ایران صد سال
پیش و حتا
ایران قبل از
مشروطه نیز
چنین وضعیتی
داشت. یعنی
هنوز شرایط
لازم صنعتی و
اجتماعی به
حدی نبود که
بتوان
مشروطه و
پارلمان را
در کشور
پیاده کرد و
این مهم بعلت
بی تجربگی از
چشم مبارزان
و روشنفکران
انقلاب
مشروطه
پنهان مانده
بود و انقلاب
مشروطه شکست
خورد.
@@@
جامعه
ایران اواخر
سلطنت
ناصرالدین
شاه جامعه ای
بود که داشت
کم کم از
خواب بیدار
می شد. اما
این بیداری
معنایش
آگاهی نبود و
نیز معنایش
مهیا شدن
شرایط برای
پیاده شدن
دمکراسی
نبود. جامعه
آن زمان
ایران فاقد
ادوات لازم
که در بالا
آمد بود. ساز
و کار جامعه
زمان
ناصرالدینشاه
مطابق با
نیازها و
کارکردهایش
بود. برای آن
جامعه تنها
یک پادشاه
قدر قدرت
بهترین مدیر
بود. البته
باید به صفت «مستبد»
در اینجا
نگاه منفی
نداشت. شاه
اگر مستبد
نمی بود سنگ
روی سنگ بند
نمی شد. اگر
شما هم بجای
ناصرالدین
شاه آن زمان
بنشینید و
استبداد
پیشه نکنید
مشخص است که
به ضروریات
زمان آگاهی
ندارید و
قطعا شکست
خواهید خورد.
این گناه
استبداد
ناصرالدین
شاه و یا
مقاومت او در
برابر
اصلاحات
نبود که تیر
میرزا رضا را
در قلب او
نشانید بلکه
این شرایط
برزخی بین
اصلاحات و
استبداد بود
که هیچ کشوری
را در گذر در
این مرحله
بدون آسیب
نگذاشته است.
وقتی آن قدرت
ناصری، میخ
میان زمین و
آسمان (صفتی
که به پادشاه
می بستند) به
تیر میرزا
رضا از جا
کنده شد،
قطار اصلاح
طلبی و
انقلاب
مشروطه اندک
اندک در هرج
و مرج براه
افتاد. اما
با توجه به
آماده نبودن
شرایط (صنعتی
نبودن کشور،
و در نتیجه
عدم ظهور
بورژوازی و
سرمایه
داری، و در
نتیجه عدم
پیشرفت
اجتماعی کل
کشور)، این
حرکت آنچنان
شکستی خورد
که مردمان
ایران آرزوی
زمان
ناصرالدین
شاه را می
کردند. به
عبارت دیگر،
جامعه خود را
نا آگاهانه
از چاله به
چاه انداخت.
روندی که طی
صدسال بعدی
بازهم تکرار
شد که آخرین
آن انقلاب 57
بود. چه بسا
اگر
ناصرالدینشاه
ترور نمی شد
امکان
اصلاحات
تدریجی بهتر
بوجود می آمد
و جامعه دچار
نابسامانی
های ناشی از
انقلاب
مشروطیت
نمیشد.
رنسانس
و تغییر از
استبداد به
دمکراسی
حقیقتا وقت
می گیرد. اگر
در اروپا 400 تا
500 سال طول
کشید بخاطر
تنبلی
اروپاییان و
یا مقاومت
فئودالها و
اشراف نبود
بلکه خوی بشر
چنین است که
تغییرات را
بزحمت می
پذیرد. شمای
خواننده که
در سنین
بالای 50
هستید نیک
میدانید که
اگر زمان شاه
خواهرتان را
با دوست پسرش
در خیابان می
دیدید چه می
کردید. به
جرات می
توانم بگویم
در تهران "مدرن"
آن زمان چیزی
نزدیک به چهل
درصد از
برادران
ممکن بود اگر
در آن لحظه
چاقویی دم
دست داشتند
خون خواهر و
دوست پسرش را
بریزند. در
شهرستانها
که دیگر
واویلا. اما
امروز چه؟
اگر شمایی که
روشنفکر این
جامعه بودید
برای تغییری
اینچنینی و
به رسمیت
شناختن حقوق
خواهرتان،
حقوق زنان
نیاز به دهه
ها وقت
داشتید، پس
وای به حال
تغییرات
اجتماعی که
نیاز به
اجماع جمعی
دارد و سده
ها را می
طلبد.
پس
اگر این را
بپذیریم که
تا شرایط
آماده
نباشد،
هرگونه
تلاشی برای
پیاده کردن
حقوق بشر و
دمکراسی
بیهوده است (امروز
شرایط در
ایران آماده
هست)، آنگاه
می توانیم
بهتر در مورد
گذشتگان و
اینکه
تلاشهای شان
تا چه اندازه
به فراهم
کردن زمینه و
شرایط برای
پیاده کردن
مدرنیته و
دمکراسی
موثر بوده
است به قضاوت
بنشینیم.
اول
برویم سراغ
ایران ده
پانزده سال
قبل از
مشروطیت.
ایران زمان
ناصرالدین
شاه. توصیه
می کنم که
دوستان در
این مورد
کتاب پربار
سنت و
مدرنیته
صادق
زیباکلام را
حتما مطالعه
بفرمایند.
اینجا زیبا
کلام با ذکر
نمونه هایی
نشان میدهد
که
روشنفکران
درد را
شناخته اند
اما راه
حلهایی که
توصیه می
کنند اگرچه
بظاهر درست
است اما همه
انتزاعی و
شعاری است.
که اگر چنین
نبود، آنها
بجای تلاش در
جهت محدود
کردن قدرت
پادشاه
مستبد، که
تنها به قوه
استبداد می
تواند نظم را
حفظ کند،
تلاش می
کردند که به
او کمک کنند
که بدون
تهدید قدرت
فرمانروایی
اش، با
اصلاحات
شرایط لازم
را برای
پیاده کردن
مدرنیته
آماده کنند.
زیبا کلام به
درستی به
میرزاتقی
خان
امیرکبیر
ایراد می
گیرد که در
پیاده کردن
اصلاحات
واقع بین
نبوده و
تندروی کرده
است. این
تندروی مختص
او نبوده است
و در تاریخ
ما همواره
تکرار شد.
حتا مصدق نیز
مانند
امیرکبیر
درک نکرد یا
نخواست درک
کند که سیاست
هنر انجام
ممکنات است
نه قمار بر
سر آن. یک
سیاستمدار
در کسوت وزیر
یا نخست وزیر
نباید مقام
خود را با
جایگاه یک
چریک و
انقلابی
اشتباه
بگیرد. او
باید
قدرتهای
زمان خود را
بشناسد و
تلاش کند که
بین آنها
تعادل
برقرار کند و
اندک اندک
کفه ترازو را
به سوی
اصلاحات
برگرداند نه
اینکه
انقلابی عمل
کند و هم خود
را شهید کند
و هم کشور را
به مرحله
بحران نزدیک
کند. خبطی که
هم امیر کبیر
و هم مصدق
مرتکب شدند.
در
اثر همین
تندروی ها
سالهای آخر
ناصرالدین
شاه، او از
اصلاحات
تنها تهدید
شدن سلطنت اش
را درک کرد و
بر علیه آن
موضع گرفت.
شاید هم او
که در مقام
مدیر کشور
نشسته بود و
قبلا در دفاع
از اصلاحات
میرزاتقی
خان در مقابل
سایر
پارامترهای
قدرت ناتوان
مانده بود
دریافته بود
که اصلاحات
باید به
تدریج پیش
برود و از
اینرو مخالف
هرگونه حرکت
اصلاحی
تندروانه و
قبل از موقع
بود. باید
توجه داشت که
بین پادشاهی
ناصرالدینشاه
و ظهور
رضاخان کمتر
از سی سال
فاصله بود و
در این سی
سال تقریبا
هیچ تغییر و
تکاملی در
جهت آمادگی
زمینه ظهور
مدرنیته در
کشور انجام
نشده بود. ده
پانزده سالی
قبل از ظهور
رضاخان تنها
انقلاب
مشروطه صورت
گرفته بود که
بجز ظاهری
نبود و هیچ
قدرتی هم
نداشت. یعنی
بانیان نظام
مشروطه نمی
توانستند در
جامعه آنروز
ایران
قوانین شان
را در عمل
پیاده کنند.
یعنی نمیشد
با اتکاء به
فلان اصل
قانون اساسی
کسی را
بازخواست
کرد و یا به
دادگاه
شکایت برد.
حتا قاضی هم
برای اصول
مشروطیت
اهمیتی قائل
نبود. در یک
کلام مملکت
هرج و مرج و
بلبشو بود و
هرکس هرکاری
زورش میرسید
انجام میداد
و به احدی هم
پاسخگو نبود.
حال چنین
مملکتی به
رضاخا
میرپنج به
میراث میرسد.
حتا خدا هم
در پیاده
کردن اصول
مشروطیت در
چنین فضایی
ناتوان است
چه برسد به
رضاخانی که
به گفته
مخالفانش بی
سواد هم هست.
باری،
چند نمونه
بیاورم از
ایرانی که به
رضاشاه به
ارث رسید؛
مثلا از حقوق
مردم که از
نظر حکومت
رعایا هستند.
جمعی از
اصناف کاشان
به
ناصرالدین
شاه نامه ای
می نویسند و
از او تشکر
می کنند که
قصد تغییر
فرمانروای
ظالم آن
منطقه را
دارد. زیبا
کلام می
نویسد تصور
ما امروز آن
است که
ناصرالدینشاه
از این عریضه
تشکر آمیز
استقبال
کرده و از آن
به نفع خود
بهره برداری
سیاسی نماید.
اما او
درستور می
دهد که در
پاسخ اصناف
کاشان
بنویسند ؛ «فضولی
موقوف کنید،
تعیین حکومت
به میل رعیت
نیست!». یا
جمعی از
اهالی
مازندران به
ناصرالدین
شاه می
نویسند که از
سرپرستی
عباسقلی خان
نامی رضایت
مندند. شاه
در پاسخ می
نویسد؛ «فضولی
است!». یا عده
ای از ساوه
به شاه اطلاع
میدهند که
چند لوطی
پیدا شده و
انبارهای
دولتی را
شکسته و
حکمران را
بیرون کرده
اند. باز
پادشاه در
پاسخ می
نویسد؛ «به
تو چه ربط
دارد، ولایت
حاکم دارد!».
زیبا
کلام ادامه
میدهد که
شاید از نظر
ما واکنش شاه
در قبال این
عریضه ها
جهالت و خبط
محض باشد.
اما در فلسفه
سیاسی رایج
آن زمان، ملت
به عنوان
رعیت بود،
یعنی عنصری
که هیچگونه
حق و حقوق
سیاسی و
اجتماعی
نداشت مگر
تابعیت و
فرمانبرداری
مطلق از
حکومت،
فرمانروایان
و روسای
قبایل و
ملاکین. بدین
ترتیب
ناصرالدینشاه
بجز
پاسخهایی
نظیر فضولی
موقوف و به
تو ربط ندارد
اساسا پاسخ
دیگری نداشت
که بدهد. اگر
او به اهالی
کاشان به جای
آنکه نوشت
فضولی موقوف
می نوشد که
بسیار خوب،
چون شما مهام
السلطنه را
نمی پستندید
ما هم او را
برداشتیم،
آنوقت از
فردا جمیع
اهالی
ایالات و
ولایات
مختلف طومار
و عریضه به
دربار ارسال
داشته و
خواهان عزل
حام و والی و
پیشکار می
شدند. اگر او
به عریضه های
تشکر مردم
پاسخ دیگری
میداد، در
حقیقت برای
آنها ایجاد
حق کرده بود.
و اگر این
وضع پیش
میرفت، یک
روزی مردم
خواهان عزل
خود وی نیز
میشدند.
اگر
زمینه ها
مهیا شده
بود، یعنی
بورژوازی
ظهور کرده
بود و کشور
صنعتی شده
بود، خود
بخود قدرت
شاه محدود
میشد و
اصلاحات
صورت می گرفت.
اما درست یا
غلط، بهرحال
جامعه با
مشاهده
پیشرفتهای
کشورهای
غربی خواهان
دگرگونی بود
بدون آنکه
زمینه های آن
مهیا شده
باشد.
آنچه
که مطالعه
سالهای آخر
حکومت قاجار
نشان میدهد
این است که
روشنفکران
جامعه با
دیدن
پشرفتهای
جوامع غربی
همه آن
پیشرفتها را
در وجود
قانون دیدند.
یعنی خیال
کردند که چون
«پرلمنت» و
هیات دولت و
قوه قضائیه
وجود دارد
ماشین بخار و
خیابانهای
سنگفرش
بوجود آمده
است در حالی
که قضیه
برعکس بود.
یعنی،
چنانچه از
استثناء
هایی نظیر
قانون «ماگناکارتا»ی
انگلستان
بگذریم، اول
ماشین بخار و
سرمایه به
میان آمد،
سپس مهاجرت
به شهرها و
سپس برای
هماهنگ کردن
قدرتهای
اقتصادی و
جمعیتی
بناچار
قوانین
اساسی و
قضایی پا به
عرصه نهادند
که خود بخود
قدرت حکومت
های مطلقه را
تحدید کردند.
وقتی
پدران دوران
مشروطه از
مشروطه شان
شکست
خوردند،
وقتی ملاحظه
کردند که به
صرف آنکه
قانون اساسی
نوشته اند
نباید
انتظار
داشته باشند
که قوانین را
مردم رعایت
کنند، آنگاه
متوجه
بخشهای
پنهان مانده
جوامع غربی
از چشم خود
شدند. آنان
فهمیدند که
قانون اساسی
و پارلمان و
مشروطیت
بدون صنعت،
ماشین بخار،
کشتی،
مدرسه،
کارخانه و
غیره اصلا
نشدنی و حتا
نالازم و چه
بسا ضرر
رساننده است
چرا که نظم
حاصل از
استبداد
پیشین را می
زداید و
بجایش قادر
نیست چیزی را
بنشاند که
لااقل مردم
یکدیگر را
ندرند. در
جامعه پسا
صنعتی زمان
ناصرالدینشاه
استبداد
بیشتر به نفع
مردم است تا
مشروطیتی که
اصلا نمی
تواند پیاده
شود. از این
رو بود که
روشنفکر
ترین افراد
آن جامعه، با
آگاهی از
ناتوانی های
مشروطه، گرد
رضاخان قلدر
را گرفتند که
او با قلدری
اش، به ضرب
شمشیرش، اول
آب رفته
استبداد را
به جوی
بازگرداند و
نظم از دست
رفته را بر
قرار نماید،
و سپس، تا
جایی که می
توانستند
زیر پر بال
او را گرفتند.
آنها گاه با
گرو نهادن
جان خویش (داور)،
یا موقعیت
خویش (فروغی)
در مشاورت او
ماندند تا
رضاشاه
بتواند
زمینه های
مدرنیته را
تا حد امکان
پیاده کند.
خوب، این
درست که حضور
یک شیر نر
قوی همیشه به
نفع گله
شیران است
اما بهرحال
این شیر در
کنار
مزایایش،
مضاری هم
دارد. این
شیرشاه به
خیال خود می
خواهد نام
نیکی در
تاریخ ایران
باقی بگذارد
لذا اگرچه
اوایل قدرت
یابی اش خود
گل به سر
مالیده
عزاداری می
کرد اما
اواخر این
گونه کارها
را محدود و
حتا ممنوع
کرد و بزور و
علیرغم میل
خودش چادر
زنان را از
میان برداشت
و زمینهای
بسیاری را از
صاحبنانشان
گرفت. وقتی
به این اعمال
نگاه می کنیم
شاهد نوعی
بهره گیری
مثبت از
استبداد در
جهت پیاده
کردن
مدرنیته و
مظاهر آن
خواهیم بود
برای همین هم
بسیاری برخی
از طرح های
رضاشاه نظیر
کشف حجاب در
کنار غصب
زمینهای
مرغوب از
صاحبان شان
عجیب بنظر
میرسند. صد
البته این
جمع آوری
ثروت توسط
رضاشاه نه از
سرحرص و آز
که از سر
خدمت بود (از
نظر خودش) .
این نگارنده
با مطالعه
اوضاع و
احوال وی
قانع شده است
که او این
کار را برای
گردآوری
سرمایه در
جهت توسعه
کشور انجام
میداد. درست
یا غلط او
چنین می
اندیشید
اگرنه تاریخ
گواه است که
او مانند
پادشاهان
قاجار اهل
تجملات و
ولخرجی نبود.
زندگی ساده
ای داشت و
غذای مختصری
می خورد. . ای
کاش ایران ما
شیری پیدا می
کرد که هم
قوی باشد و
هم مزایا
داشته باشد
ولی هرچه بود
این بود سهم
ما از سرنوشت!
حال
کسانی نظیر
آقای ساولان
در بخش اظهار
نظرهای سایت
ایران
گلوبال
بنویسند
رضاشاه مهتر
اسطبل فلان
سفارتخانه
بود ویا نوکر
انگلیسی ها و
یهودی ها بود.
این گونه
نوشته ها
سخیف و نشان
عقده و نا
آگاهی است.
حقیقت را که
چنین کسانی
را جواب
خواموشی است
اما دردا که
بسیاری «روشنفکران»
چپ نیز در
نگرش تاریخی
از همین شیوه
لمپنی
استفاده می
کنند و از
رضاخان قلدر
می گویند و ... و
این جای تاسف
بسیار دارد
که کسی تاریخ
و ملزومات
تاریخی
پروسه توسعه
در ایران را
درک نکند. بی
انصافی است
اگر مخالف
پهلوی،
سرگذشت این
قزاق بی سواد
را مطالعه
کند و علیرغم
استبدادش و
پزشک احمدی
اش از ته قلب
او را با
احترام
رضاشاه
نخواند و به
او لقب کبیر
ندهد،
حقیقتا بی
انصافی است.
|