فرق
نروژ پیشرفته
و متمدن با
ایران جهان
سومی و بی تمدن
علی&ناهید
استکهلم
گره ای
به نام آموزش
به زبان مادری
در مملکتی به
نام ایران-
مختار برازش
آزاد
تبریز- اول ماه
مهر سر رسیده
است. آغاز سال
تحصیلی ولی
هنوز بخش
اعظمی از
فرزندان این
سرزمین ما
قادر نیستند
که در مدارس به
زبان مادری
تحصیل کنند.
امروز
دانشجویان
آذربایجانی
طی بیانیه ای
به این امر
اعتراض کردند.
خلاصه کلام
آنها این بود
که موقع دفاع
از مملکت و
بدبختی یاد
همه می افتد که
آذربایجان سر
ایران شمرده
می شود ولی چرا
چنین سری را
لال می خواهید!
واقعا
این دیگر کمال
عقب افتادگی
است. من حتی
نای بحث کردن
در این مورد را
ندارم. چطور می
شود که آدمی به
زبانی تکلم
کند و به زبانی
دیگر تحصیل!
اصلا قابل فهم
نیست. بگیریم
که این زبان
مقدس باشد…
مرا سنه نه! حق
مسلم یک کودک ۶
ساله کردی است
که آب را « ئاو»
بگوید.
مجالی
دهید تا مطلبی
را عرض کنم که
باعث خجالت
حکومتیان و
غیر
حکومتیانی
شود که مخالف
فراگیری
زبانی غیر از
زبان «فارسی»
در مدارس
هستند:
بنده
به عنوان یک
ترک
آذربایجانی
بعد از مهاجرت
به کشور نروژ
به این اصل
واقف شدم که در
این کشور من و
هفت پشت من
چنین حقی را
دارا هستیم که
به زبان مادری
تحصیل کنیم.
دقت کنید گفتم:
حق! خب از ما که
گذشته بود ولی
برای فرزندان
نه! رفتم به
مدرسه و گفتم
که آقا بنده
فرزندی دارم
که
آذربایجانی
است و می خواهم
که زبان
آذربایجانی
را به او تدریس
کنید. گفتند
منتظر باشید
تا ترتیب
مقدمات انجام
شود. بعد از دو
سه هفته جواب
آمد که مشکلی
در این میان
است، حضور به
هم رسانید تا
مراتب را عرض
کنیم.
به
مدرسه رفتم.
ناظم مدرسه
خدمت رسید و
گفت: والله در
این که فرزند
شما بخواهد
کلاس زبان
مادری داشته
باشد حرفی
نیست ولی
مسئله در این
است که ما
معلمی که آذری
زبان باشد
برای
فرزندتان
پیدا نمی کنیم.
و چنین بنظر می
آید که معلم در
این رشته
کمیاب باشد.
پرسیدم:
پس تکلیف
چیست؟ چکار می
توان کرد؟
گفت:
اگر شما کسی را
سراغ دارید که
به زبان آذری
مسلط است
معرفی کنید
بالای سر ما هم
ترتیب
استخدام
ایشان را
میدهیم.
گفتم
دمتان گرم. و
رفتم تا شاید
یکی را پیدا
کنم. راستش آن
موقع در این
کشور ناوارد
بودیم و
ناشناس! کسی را
که به چنین
کاری همت
بگمارد
نیافتیم. در
نتیجه بعد از
مدتی ناامید و
بی کس رو به
مدرسه کردیم و
به مسئولین
گفتیم که آقا
شرمنده ایم.
والله ما هم
کسی را در این
باب پیدا
نکردیم.
ناظم
گفت: خودت چی؟
گفتم:
خودم چی؟
گفت:
خودت بیا و به
فرزندت درس
بده …
گفتم
…. گفت …
بدین
ترتیب این شد
که سرنوشت کار
ما به معلمی
وابسته شد. ما
شدیم راست
راستی معلم.
بله خوب
فهمیدید دولت
به بنده پول می
داد که به
فرزند خود
زبان مادری اش
را یاد بدهم!
آخر
این را برای که
باید گفت. برای
اینکه حرف
مفتی نزده
باشم شما را
ارجاع به نامه
ای میدهم که
شهرداری
باروم برای
یکی از اولیا
دانش آموزان
ایرانی
فرستاده است.
تاریخ این
نامه باز می
گردد به سال
۱۹۹۴/ من این
نامه را از یکی
از معلم های
زبان مادری
فارسی قرض
گرفتم و در
اینجا می آورم
تا بفهمید که
بابا چنین
چیزی در دنیا
امکان پذیر
شده است.
خواهشمندم
فقط این نامه
را بخوانید:
http://3.bp.blogspot.com/_S8sL343rJXQ/SNfOSLOlR4I/AAAAAAAAA8M/hGyqPhDyeIQ/s400/img024.jpg
اما
فقط این نیست.
اکنون ۴۵ معلم
زبان مادری در
این کمون با
شاگردهای دو
زبانه کار می
کند. یعنی دولت
نروژ حقوق این
افراد را می
پردازد که این
بچه ها زبان
مادری خود را
فراموش نکنند.
همین الان هم
دولت به امثال
ماها وام بدون
برگشت stipent )
میدهد تا ما و
هر کسی که مایل
است این رشته
را در دانشگاه
تحصیل کنیم.
رشته ای بنام «رشته
ی معلمی برای
بچه های دو
زبانه» faglærer for tospråklige lærere
به این آدرس
مراجعه کنید:
http://www.hio.no/content/view/full/44678
این
مسئله جدی است
که کسی که
نتواند زبان
مادری خود را
بلد باشد زبان
دوم را خوب فرا
نخواهد گرفت.
مسئله چند
فرهنگی بودن
flerekulturelle و چند
زبانی بودن
مسئله ایست که
واقعا دارند
سیاستمداران
رویش سرمایه
گذاری می کنند.
شما می توانید
سری به سایت
زبان مادری
سوئدی بزنید
تا ببینید که
چه امکاناتی
را دولت سوئد
در اختیار
اقلیت زبانان
قرار داده تا
نسبت به تعلیم
و اموزش زبان
مادری
فرزندان خود
اقدام کنند.
ـ
با تشکر از ع. ن
به خاطر در
اختیار قرار
دادن این نامه
ی با ارزش.
اول
مهر ١٣٨٧ / ٢٢
سپتامبر ٢٠٠٨
http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2008/09/blog-post_22.html
azadtabriz
بیانیه
جنبش
دانشجوئی
آذربایجان به
مناسبت اول
مهر
زبان ترکی را
در ایران رسمی
کنید
دوشنبه ۱ مهر
۱۳۸۷ - ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۸
بار دیگر اول
ماه مهر است.
این روز برای
آنها که در پی
کسب علم و
دانش هستند و
زبان گفتاری
و نوشتاری
شان در خانه و
مهدکودک و
دبستان و
دبیرستان و
دانشگاه یکی
است یقینا
سمبل آغاز و
شکفتگیِ ِ
فصلی دیگر در
زندگی است.
اما برای
میلیونها
کودک و
نوجوان و
جوان دیگر که
زبانی غیر از
زبان رسمی و
دولتی دارند
روز اول مهر
با نامهری
شروع می شود
چرا که باید
هویت ملی و
فرهنگی خود
را دم در
مدرسه و
دانشگاه جا
گذاشته و به
زور جامه
ذهنی و فکری
دیگری بر تن
کنند که
سالیان
متمادی است
بر آنها
تحمیل می شود
و در دهه های
اخیر از سوی
حکومتی عملی
می شود که خود
را اسلامی می
داند و رئیس
جمهورش ادعا
می کند که
کشور تحت
سلطه اش
آزادترین
جامعه
دنیاست!
بخش بزرگی از
مردم این
جامعه به
زبان رسمی
نامیده شدهء
آن تکلم نمی
کنند. این
زبان به بخش
بزرگی از
مردم این
جامعه در
موسسات
گوناگون
آموزشی
تحمیل می شود.
میلیونها
انسان این
جامعه در قرن
بیست و یکم
اجازه یاد
گیری زبان
مادری شان را
ندارند.
میلیونها
کودک و
نوجوان این
جامعه با یک
برنامه از
قبل تعیین
شده و اجباری
از یادگیری
زبان مادری
شان برحذر
داشته می
شوند و به این
ترتیب از
هویت فرهنگی
خود بیگانه
می گردند، آن
هم در مملکتی
که سران
سیاسی آن هر
روز در پی
صدور دستور
العمل هایی
برای اصلاح و
بهبود جهان
هستند و رئیس
جمهور آن با
نامه پراکنی
در صدد دادن
رهنمود به
روسای دیگر
ممالک است.
میلیونها
انسان ترک
زبان در این
جامعه با
انداختن
جریمه به
داخل قلک های
سفالی در
کلاس های درس
به جرم ترکی
حرف زدن بزرگ
شده اند.
حکومت شاه از
هیچ بیشرمی
ابا نداشت و
کثیف ترین
سیاست های
آسیمیلاسیون
و از خود
بیگانگی را
در
آذربایجان
به کار می بست.
وقوع انقلاب
بهمن ٥٧ هیچ
تغییری در
کژترین
سیاست های
آموزشی
دوران
استبدادی
شاهنشاهی
بوجود
نیاورد.
ممنوعیت
زبان ترکی هم
چنان ادامه
یافت و این
بخش از سیاست
های شاه، روی
انقلاب را به
خود ندید. با
اینکه دست
اندرکاران
پس از
انقلاب،
انقلاب
فرهنگی به
راه
انداختند
اما زبان
ترکی هم چنان
تابو باقی
ماند و روی
آزادی را به
خود ندید.
مسئولان
مملکتی که
همیشه
آذربایجان
را سَرِِ
ایران می
نامند و مردم
آن را غیور می
شناسند که
حافظ و
پاسدار
مرزهای کشور
بوده اند
هیچگاه این
اخلاق
دوگانه خود
را زیر سوال
نبرده اند که
اگر این مردم
تااین
اندازه برای
این کشور
ارزشمند
هستند پس چرا
زبان مادری
شان ممنوع
است؟ اگر
فرزندان این
خطه در
انقلاب
مشروطه و
بهمن آن چنان
جان فشانی
کردند و در پس
راندن تجاوز
صدام حسین
هشت سال تمام
در جبهه های
جنگ خون
دادند پس چرا
حق مساوی با
دیگران
ندارند؟ آیا
قوانین
اسلامی چنین
بیعدالتی را
جایز می
دانند؟
چند سالی است
که
آذربایجان
به پا خاسته و
برای اولین
بار پس از مدت
های مدیدی
خواستار
حقوق فرهنگی
و ملی خویش
است. بسیاری
از
نویسندگان،
روزنامه
نگاران،
فعالان
دانشجویی و
روشنفکران
ترک زبان به
جرم مطالبه
برای آزادی
زبان مادری
در سلول های
زندان ها به
سر می برند.
ترک ها
بدرستی و به
حق، حقوقی را
می طلبند که
بخش های
دیگری از این
جامعه از آن
ها برخوردار
بوده و هستند.
با به تعویق
انداختن
توجه به
مطالبات
کاملا مردمی
در
آذزبایجان
خواسته ها هر
چه بیشتر رنگ
سیاسی به خود
گرفته و طرق
حل مشکلات،
با گذشت زمان
پیچیده تر و
بی اعتمادی
ها گسترش
بیشتر می
یابند.
مهمترین و
عاجل ترین
خواسته
ترکها در
ایران رسمیت
یافتن زبان
ترکی در کنار
زبان فارسی
است تا علاوه
بر
آذربایجان
ترک های ساکن
خراسان و
تهران و دیگر
اقصی نقاط
کشور
آزادانه به
فراگیری
زبان مادری
خود پرداخته
و هم چون
دیگران با
فرهنگ خود
زندگی کرده و
به شکوفا شدن
آن یاری
رسانند. رئیس
جمهور کشور
که قرار است
چند روز دیگر
به
آذربایجان
سفر کند می
باید به این
خواسته مردم
جامه عمل
بپوشاند. اگر
از نظر ایشان
انرژی هسته
ای "حق مسلم"
مردم است پس
فرا گیری
زبان مادری
حقی کمتر از
آن نمی تواند
باشد.
با
وجودتمامی
مشکلات،
فشارها و
زندان ها
برای تمام
دانش آموزان
و دانشجویان
سالی موفق و
پربار آرزو
داریم و
امیدواریم
بزودی زبان
ترکی نیز به
مدارس و
دانشگاه ها
راه پیدا کند.
asrenou
طاهر
احمدزاده:
مصدق بدون
نفت اقتصاد
ايران را
شکوفا کرد
انگلیس به
منظور جدا
كردن كاشانی
از مصدق بر
نقاط ضعف دست
گذاشت
دوشنبه ۱ مهر
۱۳۸۷ - ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۸
|
|
|
مصدق
الگویی
برای ما
بود ولی با
این وجود
ستمهای
زیادی در
حق او شد.
دکتر حسین
فاطمی و
مصدق در
زمان خود
حجت خدا بر
خلق بودند
و در این
میان مصدق
برای ما
الگو بود
ولی با
وجود این
که او
بزرگمرد
تاریخ
بود،
ستمهای
زیادی در
حق او
كردند و
مظلوم
واقع شد.
|
|
خبرگزاری
دانشجویان
ایران - مشهد:
یک فعال ملی
مذهبی گفت: در
هر عصر و
زمانی حجتی
از طرف خدا به
مردم هدیه
میشود تا در
روز واپسین
وقتی انسان
در محضر خدا
قرار
میگیرد، خدا
این حجت را به
عنوان مثال
معرفی کند.
به گزارش
خبرنگار
سیاسی
خبرگزاری
دانشجویان
طاهر
احمدزاده در
نشستی با
اشاره به
فعالیتهای
دکتر محمد
مصدق افزود:
مصدق الگویی
برای ما بود
ولی با این
وجود ستمهای
زیادی در حق
او شد.
وی تصریح کرد:
دکتر حسین
فاطمی و مصدق
در زمان خود
حجت خدا بر
خلق بودند و
در این میان
مصدق برای ما
الگو بود ولی
با وجود این
که او
بزرگمرد
تاریخ بود،
ستمهای
زیادی در حق
او كردند و
مظلوم واقع
شد.
احمدزاده با
بیان این که
مصدق با وجود
اینكه یک
بشکه نفت هم
نتوانست
بفروشد، اما
در زمان نخست
وزیریاش
اقتصاد
ایران را
شکوفا نمود،
تاکید کرد:
مصدق در آن
زمان میگفت
کشورهای
دیگر مگر نفت
دارند؟
نباید نفت در
هزینههای
روزانه ما
استفاده
شود، حتی اگر
نفت بفروشیم
پولش باید
برای آینده
بماند.
اولین
استاندار
خراسان بعد
از انقلاب
گفت: مصدق
بدون نفت
اقتصاد
ایران را
شکوفا کرد.
وی با اشاره
به اینکه
مصدق از جیب
خود خرج نخست
وزیریاش
میکرد، گفت:
هزینه رفتن
به دادگاه
لاهه برای
دفاع از
حقانیت
ایران در
برابر شکایت
انگلیس و پس
از آن،
انتقال
پرونده
ایران به
شورای امنیت
نیز از جیب
خود او بود.
این فعال
سیاسی ادامه
داد: جالب این
است که
نماینده
انگلیسی در
دادگاه لاهه
آنچنان تحت
تاثیر صداقت
مصدق قرار
گرفت که رای
به نفع ایران
داد، آن وقت
بر علیه وی در
ایران
جبههگیری
میشود و گفته
میشود که او
مسلم نبود
گویا دیگران
همه
مسلماند،
این جفا کردن
در حق یک
انسان است.
وی خاطرنشان
کرد: از سفیر
ایران در
انگلیس
شنیدم که شاه
بعد از
کودتای 28
مرداد سفری
به انگلیس
داشت و در
دیدار از
موزه قرن
انگلیس با
مجسمه دکتر
مصدق مواجه
شده و این
موضوع باعث
ناراحتی شاه
میشود.
احمدزاده با
اشاره به
اینکه شاه از
طریق وزارت
خارجه این
موضوع را با
انگلیس در
میان
میگذارد که
چرا از مصدقی
که آن همه در
حق شما بدی
کرد، این
گونه تقدیر
میکنید، گفت:
انگلیس در
جواب شاه یک
جواب
دیپلماتیک
میدهد كه
اعلا حضرتا
برای ما
مسایل
تاریخی با
مسایل
روزمره
تفاوت دارد و
مجسمهاش را
گذاشتهایم
تا مردم قدر
بزرگان جهان
را بدانند و
آنها را
بشناسند.
وی ادامه داد:
اتحاد مصدق و
كاشانی تا حد
زیادی به
پیروزی
جریان ملی
شدن صنعت نفت
كمك كرد، ولی
در این میان
انگلیس بود
كه به منظور
جدا كردن
كاشانی از
مصدق بر نقاط
ضعف دست
گذاشت و از
همین راه
برای جدایی
آنها اقدام
كرد.
این روشنفکر
دینی در
ابتدای این
جلسه گفت:
رسول خدا نزد
خدا شکوه
میکند بار
خدایا بیم آن
دارم که این
امت قرآن تو
را به کناری
خواهند
گذاشت و حال
آن که امروز
از تمام
رسانههای
سمعی و بصری
آیات زیبای
قرآن با لحنی
زیبا تلاوت
میشود.
وی تصریح کرد:
باید دید آیا
پیشبینی
پیامبر
اشتباه بود
یا این که این
موضوع معنای
دیگری دارد.
احمدزاده با
بیان اینکه
خدا قدرت
انتخاب آزاد
را به انسان
داده است،
گفت: در آیاتی
آمده خدا
اراده میکند
و میبینیم که
در جایی
دیگری همین
را به انسان
نسبت میدهد.
وی تاکید کرد:
انسان اگر
انسان باشد
تن به خرافه و
اطاعت
کورکورانه
نمیدهد و
توجه به
اینکه
عنایتی که
خدا به انسان
کرده تفکر
آزاد است،
اگر در نظامی
اراده و تفکر
آزاد نادیده
گرفته شود،
در واقع آن
نظام صریحا
در برابر خدا
موضع گرفته
است.
این روشنفکر
دینی تصریح
کرد: در هر جای
دنیا اگر
انسان از
دیدگاه آزاد
بهره مند
باشد آن نظام
از دیدگاه
اسلام بهره
مند است و هر
حکومتی که
این اصل کلی
را رعایت کند
در واقع یک
اصل قرآن را
به اجرا
گذاشته و هر
کشوری که به
این موضوع
اهمیت
بیشتری دهد
موفق تر است و
آن نظام از
دیدگاه
اسلام مورد
تایید است.
وی در ادامه
با اشاره به
اینکه رسالت
انبیا احیای
شخصیت انسان
بود، گفت:
برخورد
انسانی
مسوولان،
افراد را به
مرحله
والایی از
شخصیت
میرساند و
رفتاری به
غیر از این
جفا به
انسانیت است.
احمدزاده
تصریح کرد:
امام علی(ع)
اگر متوجه
میشد کسی به
دنبال او
میآید توقف
میکرد و
میگفت چرا تن
به ذلت و زبون
میدهی، چرا
که مردم را از
کار بیکار
کردن و به
دنبال خود
کشیدن جفا به
انسانیت است
asrenou
اسراييل
منطقه ی
قفقاز؟ يا
دوست
استراتژيک
ايران؟
يکشنبه ۳۱ شهريور
۱۳۸۷ - ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۸
به همّت
تحليلگران
هوشيار و
بيدار،
امروز ديگر
نقش آمريکا و
اسراييل و
ناتو در حمله
ی فجيع دولت
گرجستان به
مردم بی پناه
اوستيای
جنوبی، به
صورت مستند و
دقيق، افشا
شده است. (۱)
بعد از ترجمه
ی مقاله ی
پروفسور
ميشل
شاسودووسکی،
ديگر ضرورت
چندانی به
ورود مجدد به
اين مقوله
نمی ديدم.
امّا با
مشاهده ی
پاره يی
اظهار نظر ها
و رهنمود های «راهبردی»
دادن ها از
طرف بعضی از
صاحب نظران
ايرانی و نيز «صاحب
نظران»
ايرانی (۲) فکر
کردم که خوب
است اين بار
در باره ی
حمله ی
گرجستان به
اوستيای
جنوبی، به
آنچه يک
روزنامه
نگار بسيار
معروف و کهنه
کار
آمريکايی که
مطلقاً در
طيف «چپ» ـ در
معنای درست
کلمه، يعنی
در معنای
فراگير و عام
کلمه ی «چپ» ـ
قرار ندارد
نوشته است
نيز اشاره يی
کنم.
Arnaud de Borchgrave هرچند با
نگاهی گاه
متفاوت،
همچنان مثل
هميشه متعلق
به طيف راست
روزنامه
نگاران
آمريکايی
است.
او در اوايل
دهه ی پنجاه
ميلادی،
رييس دفتر
هفته نامه ی
آمريکايی
نيوزويک در
پاريس، و از
نويسندگان
اصلی اين
نشريه بوده
است. با تعداد
بی شماری از
رهبران جهان
ديدار و
مصاحبه
داشته است که
شايد يکی از
معروف ترين
اين مصاحبه
ها مصاحبه ی
او در زمان
جنگ ويتنام
با نخست وزير
کشور مورد
تجاوز قرار
گرفته ی
ويتنام
شمالی باشد.
Arnaud de Borchgrave در حال
حاضر با
رسانه های
دست راستی
آمريکايی
مثل
نيوزماکس و
يا بعضی
ارگان های
محافظه
کاران، و نيز
خبرگزاری
يونايتدپرس
همکاری می
کند.
گروه تحليل
گران De defansa (۳)
نوشته ی اخير
او در باره ی
بحران قفقاز
را که در
نخستين روز
های سپتامبر
امسال به
وسيله ی
يونايتد پرس
و ميدل ايست
تايمز منتشر
شده است مورد
بررسی قرار
داده اند. و
آنچه می
خوانيد
نگاهی است به
اين نوشته ی
او و تحليل De defansa
از اين نوشته.
بنا به نوشته
ی Borchgrave اسراييل
مطابق
قراردادی
پنهانی با
دولت
گرجستان،
برای «حمله ی
پيشگيرانه»
به ايران، دو
فرودگاه را
در جنوب
گرجستان،
آماده سازی
کرده بود تا
از طريق آن
فرودگاه ها
به دليل
نزديک
بودنشان به
ايران،
هواپيماهای
بمب افکن خود
را به آسمان
ايران روانه
سازد، و
اينچنين به
صورتی
چشمگير
مشکلات
مربوط به
مسافت و نيز
حريم های
هوايی را
کاهش دهد.
همين
روزنامه
نگار توضيح
می دهد که
حمله ی شبانه
ی هفتم اوت
دولت
گرجستان به
اوستيای
جنوبی اين
امکان را به
مسکو داد تا
تأسيسات
اسراييل در
گرجستان را
بمباران کند
و چند
هواپيمای
بدون خلبان
اسراييلی را
هم به غنيمت
بگيرد.
او همچنين
اضافه می کند
که هر چند به
نظر می رسد که
محور نظامی
تل آويو ـ
تفليس محوری
محکم و خلل
ناپذير
باشد، از اين
پس توانايی
نيروی هوايی
اسراييل به
حمله از طريق
گرجستان به
ايران، زير
سئوال رفته
است.
Arnaud de Borchgrave نشانه ها
و جزئيات
متعدد و
فراوانی در
مورد همکاری
ميان
اسراييل و
دولت
گرجستان از
هفت سال پيش
تا به امروز
ارائه می کند.
او می نويسد
که
ساکاشويلی
که گرجستان
را «اسراييل
قفقاز» می
داند باور
کرده بود که
آمريکا او را
تنها نخواهد
گذاشت.
روزنامه
نگار
آمريکايی،
به گزارش
روزنامه ی
اسراييلی
ژروزالم پست
اشاره می کند
که مطابق آن،
بعد از شکست
گرجستان،
مقامات
اسراييلی در
پاسخ گله
گزاری سفير
گرجستان در
اسراييل به
او گفته اند
که تل آويو بر
مسکو فشار می
آورد، و او
جواب داده
است که جای
اين نوع فشار
ها مسکو
نيست، بلکه
واشنگتن است!
به نوشته ی Arnaud de
Borchgrave نه آمريکا
توانسته بود
متوجه شود که
روسيه
پيشاپيش
خودش را برای
يک پاسخگويی
بی درنگ و در
ابعاد وسيع
آماده کرده
است، و نه
گرجستان.
ساکاشويلی
از آنجا که
دوهزار نفر
از سربازان
کشورش را به
عراق اعزام
کرده بود،
اطمينان
داشت که
آمريکا به
ازای اين
خدمت، پاداش
مناسبی به او
خواهد داد. او
نمی توانست
باور کند که
جرج بوش به
عنوان دوست
خصوصی او، او
را به هنگام
شکست و
درماندگی،
به حال خود
رها خواهد
کرد.
تحليل گران De defansa
می نويسند که
اگر سخنان Borchgrave
قابل اعتماد
باشد ـ و چنين
اعتمادی با
توجه به
سوابق او
منطقی به نظر
می آيد ـ چشم
انداز بحران
قفقاز ابعاد
تازه يی
خواهد يافت.
در اين چشم
انداز، دفاع
اروپا از
دولت
گرجستان روز
به روز دشوار
تر خواهد شد. و
اين در حالی
است که
گرجستان، هم
برای ورود
رسمی به ناتو
و هم برای
ورود به
اتحاديه ی
اروپا بی
تابی می کند.
شايد در
آينده يی
نزديک، ديگر
بعضی از
اروپاييان،
از فعّال
بودن روسيه
در حاشيه ی
گرجستان،
ناخرسند
نباشند.
از اين پس با
حضور روسيه
در صحنه،
استفاده از
فرودگاه های
گرجستان در
حمله به
ايران، برای
اسراييل
ريسکی بزرگ
در بر خواهد
داشت.
محمد علی
اصفهانی
۳۱ شهريور
۱۳۸۷
پانويس ها
۱ ـ ميشل
شاسادووسکی:
فريب نخوريم!
آنچه رخ داد،
يک جنگ داخلی
نبود. آنچه رخ
داد جزيی بود
از يک کل به هم
پيوسته: برپا
کردن جنگی
وسيع در
خاورميانه و
در آسيای
مرکزی، که
جنگ آمريکا و
اسراييل و
ناتو را عليه
ايران آماده
سازی می کند.
جنگ اخير
گرجستان را
آمريکا و
اسراييل و
ناتو برنامه
ريزی کرده
اند:
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar08/georgie-chossodovsky.html
۲ ـ بيانيه يی
با عنوان «هشدار
به ايرانيان»،
به تاريخ ۲۴
شهريور، با
تعداد قليلی
امضا، در
ايران و در
چندين سايت
اپوزيسيون
خارج از کشور
منتشر شده
است که عملاً (خواسته
يا ناخواسته)
بر تجاوز
دولت
گرجستان به
اوستيا مهر
تأييد می زند.
دراين
بيانيه، «رهنمود»
هايی در باره
ی سياست های «راهبردی»
هم به مردم
ايران داده
شده است. راقم
اين سطور در
همان زمان
انتشار اين
بيانيه، طیّ
مقاله يی،
بدون هيچ قصد
بی حرمتی يی
به امضا
کنندگان، به
نقد محتوای
بيانيه
پرداخت:
يک بيانيه ی
ناسيوناليستی
با حال و هوای
مخصوص!
http://www.ghoghnoos.org/khabar/khabar08/naghd-e-bayanieh-h.html
۳ ـ De defansa را
گروهی از
تحليلگران
عمدتاً
فرانسوی يا
فرانسه زبان
تشکيل داده
اند که فيليپ
گراسه
نويسنده ی
معروف کتاب «جهان
بيمار
آمريکا» يکی
از چهره های
سرشناس آن
هاست. برای
مراجعه به
سايت اين
گروه:
www.dedefensa.org
ضمناً شايد
اشاره به اين
امر بديهی،
ضروری باشد
که سخن گفتن
از تجاوز يک
دولت دست
نشانده ی
آمريکا و
اسراييل به
مردم بخشی از
کشور خودش، و
نقش روسيه در
مقابله با
اين حرکت، نه
به معنای
تأييد سياست
های روسيه
است، و نه به
معنای دعوت
به حمايت از «بلوک
شرق» در برابر
«بلوک غرب».
کدام بلوک
شرق؟ کدام
بلوک غرب؟ به
قول کتاب
درسی کلاس
اوّل قديمی
تر از ما ها: ای
بابا! ای
بيچاره! کی
آمدی؟ خرابه
های ری،
نزديک تهران
است!
asrenou
| کیخسرو
آرش گرگین
|
نویسنده
و مترجم
|
هفت دلیل
در این که
چرا زبان
ترکی نمی
تواند در
ایرانزمین
رسمی شود
شمار
متکلمان به
این زبان، به
عبارتی
دیگر، چیزی
حدود 5
ملیون، یعنی
آذربایجانی
تباران ساکن
آذربایجان
شرقی، به
اندازه ای
نیست که
گنجایش رسمی
شدن در سطح
کشور را
داشته باشد.
یکی از پر
کاربرد ترین
استدلال های
کوشندگان
این پهنه،
اشاره به
اختلالی
ادعایی در
رشد ذهنی و
فکری
کودکانی می
باشد که به
زبان مادری
خود تحصیل
نمی کنند.
سوای اینکه
این زبان،
بنا بر گواه
مردمان
آگاهی چون
آخوندزاده و
ایرانشهر و
کسروی، زبان
متجاوزان
مادری می
باشد
***
nəməm
kauuaēm xvarənō
nəmō
airiiene vaējahi
nəmō
saoke mazdaδāite
nəmō
ape dāitiiaiiā
nəmō
arəduiiā āpō anāhitaiiā
nəməm
vīspaiiā aṣ̌aonō stōiš
درود
و نماز بر «فرّ
کـَویانی»
درود
و نماز بر «آریـــا
ویــچ»
درود
و نماز بر
فرشته ی
پیشرفت، «سئوک»
ِ مزدا
آفریده
درود
و نماز بر «آب
دائیتی»
درود
و نماز بر «آب
اردوی
اناهیتا»
درود
و نماز بر
همه ی «هستومندان
اشایی» (هرمزد
یشت، 21)
*
زبان
ترکی به
دلایل زیادی
قابلیت رسمی
شدن در
سرزمین
زرتشت و
کوروش را
ندارد.
1.
این زبان،
زبانی
آریایی
نیست؛ به
عبارت دیگر
رسمیت
بخشیدن به
این زبان،
رسمیت
بخشیدن به یک
ایران زدایی
فرهنگی ست.
روشن است که
از این روزن،
فقط و فقط
زبان های
آریایی چون
گیلانی و یا
بلوچی و یا
سورانی و یا
کرمانچی و
البته دیگر
زبان های
ایرانی می
توانند
کاندید
احتمالی
رسمی شدن
باشند؛
با
توجه به
پیامدهای
رسمیت
بخشیدن به یک
دین غیر
ایرانی،
یعنی اسلام،
با وجود 1400 سال
پیشینه و به
هر روی، بخشی
از فرهنگ
همگانی شدن،
و روانپریشی
هایی که از
گذر این
پیوند
ناانداموارانه
برای روح ملی
پدید آمده
است، مسلما
هر اقدام
دیگری در این
جهت به مثابه
ی تیر خلاص
به دوام
فرهنگ و تمدن
آریایی به
شمار می رود.
روح زخم
خورده ی ملی
توان و نیاز
تحمل شکاف
مضاعفی را
ندارد. با
پایان یافتن
دوران شکوه و
خوداستواری
و خود در خود
بودگی، یعنی
فروپاشی
شاهنشاهی
ساسانی،
دین، دولت، و
زبان
ایرانزمین
نابود شد. از
این سه سازه
ی مهین تمدن
ایرانشهری،
تنها سومین
آنها، یعنی
زبان بود که
رفته رفته،
با کمری هر
چند خمیده،
سربرآورد و
نقش ستون
تمدن را به
تنهایی و تا
به امروز
عهده دار شد.
تنها و تنها
در زبان
فارسی ست که
ایران، در
کلیت اش، هر
چند با کژی
ها و گوژی
های بی شمار،
اما به گونه
ای که بتوان
هنوز گوهر
کهن اش را
بازشناخت،
ادامه یافته
است. حافظ با
همین زبان
است که دلیل
پیوسته عزیز
داشته شدن اش
در دیر مغان
را چنین بیان
می کند: آتشی
که نمیرد
همیشه، در دل
ماست!
راست
این است که
این زبان نه
رقیب می
پذیرد، و نه
اصولا رقیب
پذیر است. بی
شک، تا زمانی
که خدای چیره
بر آسمان
ایرانزمین
هنوز دانایی
بزرگ نام
ندارد و
فرزندان
کوروش و
داریوش و
جمشید و
تهمورس، به
جای دست به
سوی آسمان
برافراشتن،
پشت به آسمان
می گشایند و
سرها بر خاک
می سایند، تا
هنگامی که
آتش آتشکده
ها به زور سر
نیزه ها
خاموش است،
سقف
ایرانزمین
را تنها و
تنها پارسی
ست که سر پا
نگه می دارد.
اسلام،
هرگز ریشه ها
و خودآگاهی
عربی خود را
فراموش نکرد
و تبدیل به
دینی
ایرانی، به
گونه ای که
بتوان آن را
غیر عربی
خواند،
نگشت؛ ترکی
به طور غیر
قابل مقایسه
ای امکانات
بسیار کمتری
برای ایرانی
شدن داشته و
دارد. زبان
چنگیز و
هولاکو در
خاک آریا، در
زمان چنگیز و
هولاکو نیز
ریشه نگرفت،
خود پیداست
که برای کونه
کردن چنان
زبانی در
چنین خاکی،
حتا باری
دیگر چنگیز
شدن نیز، که
کسان سرود اش
را سر دادن
آغاز کرده
اند، بسنده
نخواهد بود.
2.
زبان ترکی
زبانی محلی،
و بطور
دقیقتر،
زبان فقط یک
استان است؛
مهاجران
آذربایجانی
در دیگر نقاط
ایرانزمین،
بیشینه شان
بسیار جدید
هستند و سوای
این، اکثر
قریب به
اتفاق شان
بعد از یک یا
دو نسل جذب
بافت فرهنگی
میزبان می
شوند. رشد
شهرنشینی
شتاب این
مجذوب شدن و
آمیزش را
خواهد افزود.
بنابراین،
ترکی هرگز پا
را فراتر از
مرزهای
آذربایجان
شرقی نمی
تواند گذارد
و در آنجا
نیز، با گذشت
زمان و رشد
آمیزش، هر
روز پس تر
خواهد نشست.
3.
شمار
متکلمان به
این زبان، به
عبارتی
دیگر، چیزی
حدود 5
ملیون، یعنی
آذربایجانی
تباران ساکن
آذربایجان
شرقی، به
اندازه ای
نیست که
گنجایش رسمی
شدن در سطح
کشور را
داشته باشد.
این طبیعتا
بدین معنی ست
که گسترش یک
خرده فرهنگ
التزام
گسترش خرده
فرهنگ های
مشابه با خود
را به همراه
دارد و این،
خود، با توجه
به شمار خرده
فرهنگ های
موجود در
سراسر
ایرانزمین،
به معنی
تجزیه ی
فرهنگی
ایرانزمین
به شمار می
رود. رسمیت
بخشیدن به یک
خرده فرهنگ
زنجیره ای از
رسمیت
بخشیدن های
مشابه را به
همراه خود
خواهد داشت
که فرهنگ ملی
را از
توانایی
هویت بخشی اش
تهی کرده،
عملا ساکنین
ایرانزمین
را به پاره
هایی غیر
مرتبط تبدیل
می کند. به
زبان تمثیل،
فرش فرهنگی
ایرانزمین
پاره خواهد
شد و آنچه که
رسمی می شود،
تکه های جدا
شده ی آن فرش
هستند که هیچ
یک به تنهایی
قابلیت
جایگزینی
کلیت فرش را
نخواهند
داشت.
4.
زبان ترکی
زبان
متجاوزان به
ایرانزمین
است؛ غلبه ی
ترکان و سپس
مغولان بر
ایرانزمین
درست مصادف
است با پایان
دادن سلطه ی
اعراب توسط
نیروهای
مقاومت
ایرانشهری
که از همان
روز نخست
زمین خوردن
مدائن آغاز
گشت؛ به
عبارت دیگر،
درست در
هنگامی که
ایرانزمین،
به عنوان
فرهنگ و
تمدنی مغلوب
شده در حوزه
ی سیاسی و
نظامی، و
همزمان
مقلوب شده در
حوزه ی دینی
و تا حد
زیادی
زبانی، می
رفت تا
استعمار عرب
را به زمین
زند و بیرون
اش راند،
بردگان ترک
تبار ارتش
اشغالی عرب
با یک کودتا،
و بر عهده
گرفتن نقش
صیف
الاسلام،
خود را
جایگیزین
اشغال گران
عرب کردند و
به این
ترتیب، یک
بار دیگر
رویای آزادی
ایرانشهر را
به کابوسی
نوین و هزار
ساله مبدل
نمودند.
در
این میان اگر
زبان عربی،
علی رغم زبان
دین نو بودن،
به عبارت
دیگر، علی
رغم مقدس
بودن اش نیز
نتوانست
هرگز زبان دل
ها و رسمی
فرهنگ
ایرانزمین
گردد، مسلما
ترکی نیز
شایستگی
تبدیل شدن به
دومین زبان
رسمی فرهنگ
ایرانزمین
را ندارد. به
دیگر سخن،
اگر هرگز
زبانی
بخواهد به
عنوان زبان
دوم فرهنگ
ایرانزمین
رسمیت یابد،
به دلایل
چندی این
زبان فقط و
فقط عربی می
تواند بود،
که البته به
دلایل بسیار
بیشتری،
چنین امری
مطلقا منتفی
ست.
5.
زبان ترکی از
هنگام تحرک
جنبش های
کمونیستی و
توسعه ی
تجزیه طلبی،
به عنوان
حربه ای در
دست نیروهای
بیگانه و
خودفروختگان
داخلی بوده
است برای
فروپاشی
ایرانزمین.
این زبان
هرگز یک زبان
فرهنگی در
حوزه ی تمدن
آریایی
شمرده نشده
است. نه
ادبیاتی
دارد که از
راه دور نیز
سنجش پذیر با
ادب ملی
باشد، نه
فلسفه ای که
حتا بخواهد
حاشیه نویسی
ای بر بیرونی
و ناصر خسرو
و پورسینا
شمرده شود. و
مهم تر از
همه، حافظه ی
ملی غیر از
خون ریزی
ایلغار و
ایجاد تاخیر
اجباری در
روند
خودبازیابی
ملی، چیز
دیگری را با
مفهوم ترک
مرتبط نمی
کند.
شمار
نه چندان
اندکی از
بزرگ ترین
ناسیونالیست
های
ایرانزمین،
از
آخوندزاده
تا
ایرانشهر، و
از افشار تا
کسروی، و
تاکید آنان
بر
جداناپذیر
بودن زبان
پارسی از
تمدن
ایرانزمین،
و همزمان،
رقابت گاه تا
پای مرگ تمدن
صرفا نظامی
ترکی با تمدن
ایرانشهری،
گواهی ست بر
این امر که
زبان ترکی در
هیات رسمی
شده اش چیزی
جز اسب تروای
بیگانگانی
همیشه مترصد
نیست. و درست
از این روست
که استدلال
های این جنبش
در اصل تجزیه
طلبانه، و در
نما هویت
طلبانه، که
البته همین
پسوند خود
گواهی ست بر
بی هویتی
نمایندگان
اش، در کل
عوام
فریبانه و
آشوب گرانه
بوده و می
باشند.
یکی
از پر کاربرد
ترین
استدلال های
کوشندگان
این پهنه،
اشاره به
اختلالی
ادعایی در
رشد ذهنی و
فکری
کودکانی می
باشد که به
زبان مادری
خود تحصیل
نمی کنند.
سوای اینکه
این زبان،
بنا بر گواه
مردمان
آگاهی چون
آخوندزاده و
ایرانشهر و
کسروی، زبان
متجاوزان
مادری می
باشد ( تا
جایی که
شاهان
عثمانی، که
بیشترین
دلیل را برای
ترکی گویی
داشتند، خود
به فارسی شعر
می سرودند)،
دلایل بسنده
ای برای بی
اعتبار بودن
این بهانه ی
مرثیه
خویانه
موجود است.
نخست،
شمار نه
چندان اندک
ترک زبانانی
ست که در
ایرانزمین
به بالاترین
مقام های
فرهنگی و
دولتی
رسیده، و هیچ
نشانی که عدم
تحصیل به
ترکی سبب
واپس ماندن
آن ها شده
باشد، در دست
نیست. از
ملکه ی پیشین
تا رهبر
کنونی، از
امیران
گوناگون
ارتش، تا
نامدارانی
در پهنه ی
اقتصاد و
فرهنگ و ادب،
همگی خود
گواهی هستند
که ترک زبان
بودن و به
فارسی فرهنگ
آموختن
لزوما باعث
عقب افتادگی
نمی شود!
همزمان،
خیل بزرگ
ایرانیان
زینده در
آمریکا و
اروپا، و عدم
تحصیل نسل
دوم و سوم
همین
ایرانیان به
زبانی غیر از
زبان مادری،
و از سوی
دیگر، درخشش
همین ها در
همه ی زمینه
های دانشی و
فرهنگی و
اقتصادی،
نشان داده
است که تحصیل
به زبانی جز
زبان مادری،
نه تنها
کوچکترین
تاثیری در
رشد منفی
افراد
مربوطه
نداشته،
بلکه بر عکس،
باعث تحرک و
جنبش بیشتر
فکری و ذهنی
نیز بوده است
و به عبارتی
دیگر، افراد
زینده در
چنین
شرایطی،
موفق تر از
گروه های
اجتماعی ای
می توانند
باشند که از
چنین شرایطی
برخوردار
نیستند. در
بیرون از
ایران، همه ی
ایرانیان،
فارغ از
اینکه چه
زبان مادری
ای داشته
اند، فارسی،
لری،
سورانی،
زازایی،
بلوچی و یا
گیلکی، نشان
داده اند به
یک اندازه
توانسته اند
موفق باشند.
در
ایران اما،
در مقایسه
میان گروه
های
گوناگونی که
در چنین
شرایطی می
زیند، تنها
آن دسته
مردمانی از
واپسماندگی
نسبی در
رنجند، که نه
از زبانی
متفاوت،
بلکه از
عاملی دیگر،
یعنی دین
متفاوت در
رنج اند. لُر
ها و گیلانی
ها و
مازندرانی
ها و ترک
زبانان، که
همگی در کنار
شمار بسیاری
از دیگر خرده
فرهنگ ها به
زبانی جز
زبان مادری
شان تحصیل می
کنند، همه ی
پله های ترقی
را بدون هیچ
مشکلی پشت سر
می گذارند؛
در مقایسه با
اینان، بلوچ
ها و یا آن
بخش از کردها
که شیعی مذهب
نیستند،
بطور مشهودی
در محرومیت
به سر می
برند. اولی
ها بسیار
بیشتر از
دومی ها. به
این ترتیب،
با برطرف شدن
عامل
بازدارنده ی
دین، این دو
گروه آریایی
و از هر روزن
واجد همه ی
شرایط
دسترسی
داشتن به همه
ی امکانات
تمدنی
موجود، در
جایگاهی
برابر با
دیگر خرده
فرهنگ های
فرهنگ ملی
قرار گرفته،
از رشدی
متوازن و
شایسته
برخوردار
خواهند شد.
بنابراین،
عامل زبان،
باعث
واپسماندگی
نیست، بلکه
عامل دین، و
موانع
قانونی
وابسته به آن.
6.
زبان ترکی و
حق شهروندی:
یکی
از اموری که
از سوی
نیروهای
گوناگون
ناسیونالیست
بدان تاکید
می شود،
مسئله ی حق
شهروندی است.
پیشنهاد این
نیروها که
تاکید
بسیاری نیز
بر
لیبرالیسم
دارند، به
مدعیان هویت
طلبی این است
که همه چیز
را به حق
شهروندی در
ایرانی آزاد
واگذارند. به
همان اندازه
که این
پیشنهاد نیک
خواهانه می
باشد، به
همان اندازه
پیشنهادی ست
غیر واقع
بینانه و
عملا تحقق
ناپذیر. نخست
اینکه حق
شهروندی،
رفت و بستی
با رسمی شدن
یک زبان
ندارد. هیچ
دولتی، بر
پایه ی هیچ
پیمان نامه و
یا بیانه ی
حقوقی ای،
موظف به رسمی
کردن همه ی
زبان های
موجود در
حوزه ی
اقتدار خود
نیست. به
عبارت دیگر،
شهروند نمی
تواند از
دولت بخواهد
که زبان مورد
استفاده ی او
را تبدیل به
زبان رسمی
کند. آنچه که
او می تواند
درخواست
کند، اجازه ی
حضور آن
زبان، در
حوزه ی خصوصی
است، تا جایی
که مخل بقای
ملک و منافع
اکثریت
نباشد. این
امر، در مورد
دین نیز صادق
است. هیچ
شهروندی نمی
تواند از
دولت متوقع
باشد که باور
قلبی او را
تبدیل به دین
رسمی کند. او
اما می تواند
از دولت
بخواهد که او
را در اجرای
مناسک دینی
اش، تا جایی
که مخل قانون
و منافع
اکثریت
نباشد، آزاد
بگذارد. بر
این اساس،
رسمی شدن
زبان ترکی، و
یا هر زبان
دیگری، حتا
زبان های
آریایی چون
لری و
لارستانی و
یا بلوچی و
گیلکی، هیچ
گونه توجیهی
از منظر حقوق
شهروندی
ندارند.
آنچه
که می تواند
مورد
درخواست
قرار گیرد،
استعمال هر
زبان و یا هر
دین در حوزه
ی خصوصی ست.
هر آینه در
این میان
دولت محق است
که جهت
ارتباط بی
مانع
شهروندان
زیر سیطره ی
حقوقی خود،
زبانی را به
عنوان زبان
همگانی
تعیین، و
آموختن اش را
اجباری کند.
این تعیین می
تواند به طرق
گوناگون
انجام گیرد: 1.
بطور طبیعی و
تاریخی؛ 2.
بطور
قراردادی.
زبان
فارسی به
عنوان زبان
ملی
ایرانزمین،
و این بسی
فراتر از
زبان
ارتباطی ست،
بطور طبیعی
زبان ارتباط
تمدن
ایرانشهری
نیز بوده است.
از سنگ نبشته
های بیستون
تا به امروز،
استمرار این
زبان
جایگاهی در
سراسر تاریخ
بشریت
استثنائی به
او داده است.
از روزن
قراردادی
نیز، اگر
دولت منتخب
مردم، بر
اساس رای
نمایندگان
منتخب مردم،
مورد
درخواست
قرار گیرد که
زبانی را به
عنوان زبان
ارتباطی
اتباع اش
مورد همه
پرسی قرار
دهد، دولت
موظف است که
به این
درخواست تن
در دهد.
از
سوی دیگر،
هیچ گونه چشم
اندازی که
حاصل چنین
همه پرسی
احتمالی ای،
یعنی در
صورتی که
نمایندگان
اکثریت مردم
ایرانی
اصولا هرگز
چنین
درخواستی را
از دولت به
جا آورند،
زبانی جز
زبان فارسی
باشد موجود
نیست.
به
این ترتیب،
زبان ترکی،
هرگز بختی
برای مطرح
شدن در سطح
ملی را نیز
ندارد؛ به
عبارت دیگر،
نمایندگان
منتخب
اکثریت مردم
ایرانزمین،
و آنگونه که
تاریخ
آذربایجان
در یک و نیم
صده ی پیش
نشان داده
است، حتا
نمایندگان
همین استان
نیز، اصولا
دلیلی برای
مطرح کردن
چنین
درخواستی
نداشته و
ندارند و
نخواهند
داشت. از این
روزن، رسمی
شدن ترکی از
هر روزن، غیر
ممکن است. در
عمل، به جز
اقلیتی با
انگیزه های
کاملا
سیاسی،
اکثریت گویش
وران ترکی
نیز پیوسته
به ژرف تر
ساختن
پیوندهای
خود با زبان
ملی، که
امنیت تمدنی
و اقتصادی را
یکجا تامین
می کند،
علاقه ی
بیشتری نشان
می دهند. هیچ
ایرانی ای،
به جز همان
کمینه ی
آراسته به
تنفرهای
سفارشی، نه
تنها با
یادگیری
زبان حافظ و
مولوی احساس
بازندگی در
اش پدیدار
نمی شود،
بلکه اغلب به
نظر می رسد
که فراموش
کردن و کنار
نهادن
آگاهانه ی
زبان
ایلغاران، و
نیاموختن
این زبان به
فرزندان،
احساس رهایی
و آزادی ای
لذت بخش را
نیز موجب می
شوند. و این
چنین است که
هر روز بر
شمار این
جویندگان
رهایی و
آزادی، این
جویندگان
یکپارچگی و
امنیت روحی
درونی، نه
تنها در
تهران و
خراسان و
فارس، بلکه
حتا در حواشی
خود میدان
ساعت نیز،
افزوده می
شود.
و
این درست
امری ست که
نوادگان
معنوی پیشه
وری به خوبی
از آن مطلع
اند. آنان
تنها بخت خود
را در اعمال
زور، و ایجاد
مانع در راه
دمکراسی و
آزادی
ایرانزمین
از بند
جباران دینی
می بینند.
آشفته
کردن فضای
عمومی،
ایجاد تنش در
گفتمان
سکولاریسم
جویانه،
تهدید به قتل
عام دگر
اندیشان و
تجزیه کردن
جغرافیایی و
فرهنگی
ایرانزمین،
به عبارت
دیگر، تنها
با بر هم
خوردن همه
چیز، به ویژه
مرزهای
جغرافیایی
ست که زبان
چنگیز و
تیمور و
تحقیر
کنندگان
فردوسی و
تعقیب
کنندگان
مولانا، می
تواند بخت
حضور بیابد.
همانگونه که
اران به زور
از
ایرانزمین
جدا شد،
اینان نیز
امیدوارند
تا با تجزیه
ی جغرافیایی
ایرانزمین،
رویای های
تورانیستی
خود و
آموزگاران
مستقر در
آنکارای شان
را متحقق
سازند. بر
این پایه هر
گونه گفتگو
با این گروه
ها عملا بی
معنی ست.
بهشت موعود
آنان تنها و
تنها بر
جنازه ی
ایرانزمین
است که می
تواند
برافراشته
شود.
7.
بیداری
فرهنگی و ملی:
امروز
پیوسته بر
شمار
ایرانیانی
که به
یکپارچگی
تمدنی و ملی
خود علاقه ی
بیشتری نشان
می دهند
افزوده می
شود. این
بدین معنی
ست، که در
برابر شمار
اندکی از
فاشیست های
ایلی که به
عنوان پیاده
نظام چریک
های اسبق و
نژاد پرستان
امروز به
شمار می روند
(کلیه ی کادر
فکری فاشیست
های ایلی از
گروه های چپ
برخاسته اند)،
شمار به
مراتب بیشتر
و سنجش
ناپذیری به
ایرانگرایی
و نگهبانی از
میراث فکری و
مادی تمدن
ایرانشهر
است که رو
آورده و می
آورند. شمار
فروهرهایی
که به گردن
ها آویخته می
شود، هزاران
هزار بار از
انگشتانی که
اینجا و
آنجا، در
سینه کش کوه
ها و در جوار
غارهای کهن
به نشانه ی
گرگ به هم
چسبیده می
شوند، افزون
تر است.
در
ذیل یک چنین
بیداری ملی
ای، که دیری
ست بر آن نام
نوزایی ای
نوین را
نهاده اند،
خدای
ایرانزمین و
سرودهای مهر
و خرد
پرستانه ی
اشو زرتشت،
در کنار روح
جهان جویانه
و انسان
منشانه ی
کوروش و
داریوش،
فضایی را
پدید آورده
اند که هیچ
چیز توان
ایستادگی در
برابر آن را
ندارد.
تسونامی
ایرانشهری
همه چیز را
که بویی از
ایرانشهر
نداشته
باشد، در همی
می پیچد.
مسلم
است که
ستایندگان
چنگیز و
تیمور و
هولاکو و
آواز
دهندگان
سرود مرگ بر
ایران و مرگ
بر کوروش، آن
اندک
مردمانی که
تمامیت ارضی
ایران زمین
را به تمامیت
مرضی تعبیر
می کنند و در
برابر ملت
یکپارچه و
واحد
ایرانزمین،
به هزینه ی
چینی ها و
وولفویتزها
بقالی ملل
مجازی تاسیس
می کنند، در
یک پیرامون
آزاد شده از
چنگال رژیم
انقلابی،
جایی برای
عرض اندام
ندارند.
آنان، تا
هنوز روح ملی
آزاد نشده
است باید
ضربه را فرود
آورند و درست
از این روست
که همه چیز
این جنبش،
فقط و فقط
جنبه ی
امنیتی برای
فرهنگ ملی می
تواند داشته
باشد. آنان
وظیفه ی خود
می شمارند
سدی باشند در
برابر خیزش
مردم (چه سدی
استوار تر از
هراس
فروپاشی؟)،
تا از این
طریق فضای
امنی پدید
آورند، برای
دولت
انقلابی، تا
با سپری شدن
هر روز، بر
ژرفنای زوال
و پریشانی
ملی بیفزاید.
امید آنان
این است که
در پایان این
فرایند خون
روش مدام،
ایران خود به
خود بپاشد و
آنان، سهم
خود را از
این شیر ِ به
زور گربه
شده، به
دندان گیرند.
آیا موفق
خواهند شد؟
پاسخ آنانی
که تاریخ
ایرانزمین و
روحیه ی
مردمان اش را
می شناسند،
جای چندانی
برای
امیدواری
کسان نمی
گذارد. سال
ها پیش، مردی
که مردم اش
را از تاج
فرونهشته بر
سر اش بیشتر
دوست می
داشت، گفته
بود: این ملت
اصولا مردنی
نیست!
کیخسرو
آرش گرگین
پائیز
دو هزار و
پانصد و شصت
و هفت
شاهنشاهی
|
برگرفته
از : iranglobal
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
سانای
همدانی |
نام |
| |
ایمیل |
|
در آخرین
آمار مرکز
زبان شناسی
جهان "ائتنولوگ"
که در
سال۲۰۰۵
داده است
با احتساب
اینکه
جمعیت
ایران کم
تر از ۷۰
میلیون
بوده
آذربایجانی
ها را بیش
از ۲۳
میلیون -
قشقایی
۱۵۰۰۰۰۰ و
ترکهای
خراسان ۱
میلیون که
روی هم
رفته جمعا”
۲۶ میلیون
جمعیت
ترکهای و
۲۲ میلیون
جمعیت
فارسها را
برآورد
کرده است .
پس می
بینیم که
ترکها در
ایران در
اکثریت
هستند.
همان در
تهران اش
حداقل ۶
میلیون
تورک زندگی
می کند. و
تهران بعد
از
استانبول
دومین شهر
پرجمعیت
تورک است.
نگاه کنید
به گزارش
ائتنولوگ :
http://www.ethnologue.com/show_country.asp?name=iran
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| tork |
نام |
| tork@yahoo.com |
ایمیل |
|
این آقا با
نظراتی که
ارایه داده
است. عین
شونیسم و
برتری طلبی
قومی است.
این اقا
هنوز
نفهمیده که
دوره این
حرفها
گذشته است.
این حرفها
مال دوره
قلدری رضا
خان بود. نه
حرفهای
آستانه قرن
بیست یکم.
ترک زبانها
30 میلیون
نفر هستند،
نه 5 میلیون.
کسانی که
از اریا
پرستی به
ایرانی
بودن
میرسند.
عین نژاد
پرستی و
عین شونیسم
است.
متاسفانه
سایت ایران
گلوبال هم
با چاپ این
اراجیف که
در اروپا
میتواند
جرم باشد.
خود را در
خدمت نژاد
پرستان
قرار داده
است. چاپ
اینگونه
مطالب اصلا
با دمکرات
بودن
منافات
دارد.
تمامی
دمکراتها
اگر
میخواهند
عملا به
استقرار
دموکراسی
در کشورمان
کمک بکنند
باید
اینگونه
افکار و
افراد را
تحریم
بکنند. تا
تبلیغ
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| Geoffrey Lewis |
نام |
| |
ایمیل |
|
امروز
مقالهای
را به
پارسی
برگرداندم
که متن
سخنرانی
پرفسور
جفری لوییس
(Geoffrey Lewis) در
موسسهی
مطالعههای
ترکی سوئد
در شهر
استانبول
به تاریخ
فوریه ۲۰۰۲
م/بهمن
۱۳۸۰ خ بود.
عنوان این
سخنرانی «اصلاح
زبان ترکی:
کامیابی
فاجعهآمیز»
است و
پرفسور
لوییس در
آن به
اصلاح زبان
ترکی در
ترکیه میپردازد.
پرفسور
لوییس از
بنیانگذاران
مطالعههای
ترکشناسی
در دانشگاه
آکسفورد
بود. وی
نویسندهی
بهترین
خودآموز
زبان ترکی
استانبولی
(به
انگلیسی)
است. وی هم
چنین در
زمینهی
اصلاح زبان
ترکی کتابی
نوشته
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
کیقباد |
نام |
| |
ایمیل |
|
دنیای
غریبی است
، دنیای
بنگ و دود :
زبانهای
آریایی !!!!
سرزمین
زردشت (که
در تاریخ
مثلاً
ولادتش ،
هزار سال
اختلاف نظر!!!
وجود دارد ) .
خواستم
خواص اعجاب
انگیز «مواد»
را
بیازمایم
که منجر به
افاضات ذیل
شد : - درود و
روزه به «امی
تیس» ، همسر
و خاله
کوروش کبیر
. - درود و وضو
بر کوروش
فراوان
کبیر ، که
سرزمین شرق
میانه را «به
درخواست
مردمان این
سرزمینها»!!!!؟؟؟در
خون غوطه
ور ساخت . -
درود و
آفتابه بر
داریوش
کبیر!!!!!!!!!! که
بنای نیمه
تمام تخت
جمشید؟؟؟؟
را بنا
نهاد . - درود
و مرحبا بر
اسکندر
ذوالقرنین
و چنگیز
خان مغول ،
که اولی
بنای سنگی
و نیمه
تمام تخت
جمشید را
به «آتش
بدون دود»
شعله ور
ساخت و
دومی در
ایران!
خالی از
سکنه ،
میلیونها
انسان و
حیوان را
از دم تیغ
گذراند . -
العجب از
مورخان
چیره دست
کنیسه و
کلیسا ، که
از ایران 2
میلیونی
عصر
ناصرالدین
شاه ، به
دوران
خشایارشا ،
پنج میلیون
نظامی به
یونان
روانه نمود
.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
نابودی
خردهفرهنگها*
در ایران
گیتی
دیهیم: پدر
و مادرها
دیگر به
فرزندان شان
اجازه نمی
دهند که به
خرده گویش ها
تکلم کنند .
این را عار
می دانند .
خانمی در
هنگام
تحقیقاتم به
من اعتراض می
کرد که تو
چرا داری
درباره
زبانی که
اصلا به درد
نمی خورد
تحقیق می
کنی؟ ما در
حال حاضر
میلیون ها
تومان پول
صرف به دست
آوردن آثار و
اشیای
گذشتگان مان
می کنیم ، تا
بتوانیم
ردپایی از
میراث
تاریخی چند
هزار ساله
مان از زیر
زمین پیدا
کنیم و اصلا
توجهی
نداریم که
حفظ آن چه که
هنوز زنده
است و از بین
نرفته مهم تر
از به دست
آوردن رد
پایی از
گذشته است.
گیتی
دیهیم متولد
1313 تهران است.او
تحت تاثیر
استادان خود
نظیر دکتر
کیا ،دکتر
خانلری و
دکتر یار
شاطر به حوزه
زبانشناسی
علاقه مند شد.گیتی
دیهیم
دکترای خود
را در حوزه
زبانشناسی
اخذ نمود و
تا کنون بیش
از دوازده
عنوان کتاب
تالیف و
ترجمه کرده
است. ازجمله«
فرهنگ آوایی
فارسی» که در
سال 1380توسط
وزارت ارشاد
به عنوان
کتاب تشویقی
سا ل شناخته
شد.
گیتی
دیهیم که
اکنون 74 ساله
و باز نشسته
است،دردوران
دانشگاه
،استاد
زبانشناسی
بسیاری از
اساتید
امروزی
زبانشناسی
ایران بوده
است.
دیهیم
جزواولین
زبانشناسان
ایران است،
سال ها شاگرد
" مارتینه "زبانشناس
معروف
فرانسوی
بوده است.
آندره
مارتینه که
سال 1999 در
گذشت، تا قبل
از مرگش
حافظه
زبانشناسی
قرن به شمار
می آمد.
●
مدت هاست که
از گیتی
دیهیم کمتر
می شنویم؟
گیتی
دیهیم: خب
این خاصیت
دوران
بازنشستگی
است شاید.
●
مگر چند وقت
است که باز
نشسته شده
اید؟
گیتی
دیهیم: به
طور رسمی 6
سال .یعنی از
سال 1381 تا الان .
●بعد
از چند سال
تدریس ؟
گیتی
دیهیم: بعد
از 36 سال
تدریس. البته
به غیر از
دورانی که در
دانشگاه
شهید بهشتی
امروزی
تدریس کرده
ام. دوسال هم
در دانشگاه
ونکوو در
کانادا
تدریس کردم.
قبل از رفتنم
به فرانسه ،
دو سال هم
آموزگار
بودم .
●از
زبانشناسی
بگویید و
اینکه چه
ضرورتی دارد
که در
دانشکده های
زبان،این
درس واین
رشته تدریس
شود ؟
گیتی
دیهیم: من د ر
درجه اول فکر
می کنم تمام
علومی که در
حال حاضر در
جهان وجود
دارد درتمام
دانشگاه های
ایران هم
تدریس شود.
هیچ دلیلی
برای عدم
تدریس علوم
جدید وعلوم
امروزی در
دانشگاه های
ما پذیرفتنی
نیست.
زبانشناسی
هم به عنوان
یکی از علوم
مدرن امروزی
و معاصر حتما
باید در
دانشگاه های
ما تدریس شود
. ضمن این که
ما بقدری
گرفتار
مسائل زبانی
در مملکت
خودمان
هستیم که
نپرداختن به
آنها
غیرعقلانی
است و در
اطراف و
اکناف
سرزمین ما
زبان ها و
گویش های
مختلفی وجود
دارد که باید
کسانی پیدا
شوند که این
گویش ها را
مورد مطالعه
قرار بدهند
تا همچنان
زنده باقی
بمانند .
●چرا
زبانشناسی
اهمیت دارد؟
گیتی
دیهیم: برای
این که
زبانشناسی
یک علم صد
درصد امروزی
است . گرچه
علم دیرپایی
هم نیست و
سرآغازش به
ابتدای قرن
بیستم باز می
گردد و
ازابتدای
این قرن است
که
زبانشناسی
مدرن امروز
بنیان
گذاشته شد .
اما همان
زمانی که من
در فرانسه
تحصیل می
کردم ،چنان
این رشته در
اروپا گسترش
یافته بود
،که دائماً
کنفرانس و
همایش
درباره
زبانشناسی
برگزار می شد
و هنوز هم
همین طور است
. ضمن این که
حالا
زبانشناسی
درعلوم
دیگرهم نفوذ
کرده و
امروزه در
رشته های
علوم سیاسی و
علوم انسانی
و روانشناسی
و جامعه
شناسی و غیره
به شدت از
رشته
زبانشناسی
بهره برداری
می شود . ما
الان
زبانشناسی
روانشناسی
وزبانشناسی
جامعه
شناختی و...
داریم .
علاوه بر آن
ما در موضوع
ومساله
ترجمه هم به
این رشته به
شدت وابسته
هستیم .
●اگر
ممکن است کمی
کاربردی تر
راجع به این
رشته صحبت
کنید؟
گیتی
دیهیم:
زبانشناسی
در تعریف
عبارت است از
علمی که زبان
انسان را
مطالعه می
کند. وزبان
همان طور که
می دانید یکی
از مهم ترین
عوامل زندگی
بشر است.
زبان بسیار
بسیار مهم تر
از آن است که
ما بتوانیم
فکر کنیم .
بسیاری از
جنگ هایی که
امروز در
دنیا در حال
رخ دادن است
ریشه در
اختلافات
زبانی دارد .
البته پشت سر
این زبان،
فرهنگ هم
وجود دارد .
منتهی زبان
شاخص ترین
نشانه فرهنگ
یک ملت است و
به همین دلیل
مهم است .
زباشناسی یک
کاربرد
سیاسی بسیار
مهمی دارد .
در کشوری مثل
ایران که از
سابقه تمدنی
چند هزار
ساله
برخوردار
است ،گویش ها
و خرده زبان
های بسیاری
وجود دارد که
پرداختن به
آنها برای ما
بسیار مهم
است . گویش
هاوزبان
هایی مثل
مازندرانی ،
گیلکی ، آذری
، کردی و...
باید زنده
بمانند و حفظ
شوند .
●چرا؟
چون بخشی از
هویت ما
هستند ؟
گیتی
دیهیم: صد
درصد . الان
بسیاری از
خرده گویش
هایی که من
درباره آنها
پژوهش کردم،
در حال از
بین رفتن است
. گرچه من
درباره آنها
بسیار نوشته
ام . اما خب
کسی اصلا به
آنها توجه
نکرده که این
جای تاسف
دارد .
●همان
طور که می
دانید ما در
کشوری زندگی
می کنیم که
مملو از خرده
فرهنگ ها
وقومیت های
گوناگون است
و همین مساله
باعث شده تا
در کشور ما
گویش های
گونه گون و
مختلفی شکل
بگیرد و هنوز
هم که هنوز
است بسیاری
از این گویش
ها زنده است
، با این همه
بسیاری از
کارشناسان و
نخبگان و
اهالی فن به
اصطلاح
نگران
سرنوشت این
فرهنگ ها
وگویش ها
هستند ؟
گیتی
دیهیم: من
کاملا با شما
موافق هستم .
اما
متاسفانه
کسی به این
موضوع اهمیت
نمی دهد .
●چطور؟
گیتی
دیهیم: بهتر
است کمتر
درباره این
موضوع حرف
بزنیم .
●چرا؟
گیتی
دیهیم: من
فعلاً صلاح
نمی دانم
درباره
موضوعی به
این اهمیت
صحبت کنم و
حرفهایم را
می گذارم
برای بعدها .
●تا
آن جایی که
من خاطرم هست
، در
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی ما
گروهی
داشتیم تحت
عنوان گویش
شناسی ، این
گروه هنوز
وجود دارد
؟سرنوشت این
گروه به کجا
کشید ؟
گیتی
دیهیم:
متاسفانه
این گروه
منحل شد .
●کی
؟
گیتی
دیهیم:
پارسال و من
هم مجبور شدم
از
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی بیرون
بیایم .
●چرا
؟
گیتی
دیهیم: با
انحلال این
گروه من دیگر
دلیلی برای
ماندن در
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی
نداشتم .
●چطور
شد که این
گروه منحل شد
؟ چه دلایلی
برای انحلال
آن اعلام
کردند ؟
گیتی
دیهیم: اجازه
بدهید در این
باره من کمتر
بگویم
ودلایلش
باشد برای یک
زمان مناسب
تر .
●شما
فکر نمی کنید
فقدان چنین
گروهی در
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی لطمات
شدیدی به
فرهنگ و هویت
خرده فرهنگ
های چند هزار
ساله ایران
بزند ؟
گیتی
دیهیم: من
ترجیح می دهم
جواب این
سوال را
مسوولان
فرهنگستان
بدهند . آنها
باید بگویند
که چرا
ناگهان
تصمیم
گرفتند که
این گروه را
در
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی منحل
کنند .
●شما
به عنوان یک
متخصص چه
نظری دارید ؟
شما فکر نمی
کنید این
موضوع به حفظ
گویش ها لطمه
بزند ؟
گیتی
دیهیم: اگر
قرار باشد
بدون تعارف
حرف بزنم ،
باید بگویم
که بی توجهی
به مسائل
گویش ها و
گویش ها
لطمات جبران
ناپذیری به
هویت و فرهنگ
ما می زند.
البته گویش
ها عمر
پایدارتری
نسبت به خرده
گویش ها
دارند ، اما
خرده گویش ها
با توجه به
مطالعاتی که
من داشته ام
واقعا در حال
از بین رفتن
هستند .
●چرا
؟
گیتی
دیهیم: برای
اینکه پدر و
مادرها دیگر
به فرزندان
شان اجازه
نمی دهند که
به خرده گویش
ها تکلم کنند
. این راعار
می دانند .
خانمی در
هنگام
تحقیقاتم به
من اعتراض می
کرد که تو
چرا داری
درباره
زبانی که
اصلا به درد
نمی خورد
تحقیق می
کنی؟ ما در
حال حاضر
میلیون ها
تومان پول
صرف به دست
آوردن آثار و
اشیای
گذشتگان مان
را می کنیم ،
تا بتوانیم
ردپایی از
میراث
تاریخی چند
هزار ساله
مان از زیر
زمین پیدا
کنیم و اصلا
توجهی
نداریم که
حفظ آن چه که
هنوز زنده
است و از بین
نرفته مهم تر
از به دست
آوردن رد
پایی از
گذشته است .
●آن
در شرایطی که
اینها بخشی
از هویت ماست
؟
گیتی
دیهیم: البته
که هویت ماست
.این همان
سرمایه ملی و
فرهنگی ماست
. ما الان
پدرانمان را
متهم می کنیم
که چرا آثار
تمدنی
گرانبهایشان
را قدر
نشناختند و
آنها را در
زیر خروارها
خاک دفن
کردند ، حال
آن که خودمان
هم بهتر از
آنها عمل نمی
کنیم و با
این بی توجهی
ها کمر به
نابودی خرده
فرهنگ ها و
زبان های
ایرانی بسته
ایم .
●اصلا
کسی ضبط و
نگهداری از
این گویش
هارا جدی می
گیرد ؟
گیتی
دیهیم: تا
آنجایی که من
می دانم نه .
البته
ظاهراً قرار
است برنامه
های دراز
مدتی برای
این ها پیاده
شود ، ولی
چون من دارم
می بینم که
این ها روزبه
روز بیشتر از
بین می روند
، بنابراین
فکر می کنم
خیلی زودتر
از این «برنامه
های دراز مدت
» ضرورت دارد
که به این
گویش ها توجه
بشود .
●سازمان
ملل هم
برآوردی
داشته مبنی
بر این که تا
چندین سال
آینده
بسیاری از
زبان ها و
خرده زبان ها
از بین
خواهند رفت ،
چنین موضوعی
را شما هم
پیش بینی می
کنید ؟
گیتی
دیهیم: دقیقا
،بسیاری از
این خرده
زبان ها و
زبان ها از
بین خواهند
رفت و اگر ما
ریشه های
خودمان را
فراموش
بکنیم و به
آنها توجه
نکنیم به
زودی شاهد
مرگ خیلی از
این زبان ها
در کشور
خودمان هم
خواهیم بود .
●در
دانشگاه ها
چطور ؟ آیا
در آن جا هم
تلاشی برای
تحقیق و
پژوهش در باب
زبان ها هم
انجام می شود
؟
گیتی
دیهیم: در
دانشگاه ها
هم اوضاع
بهتر از این
نیست . من تا
زمانی که در
دانشگاه
شهید بهشتی
تدریس می
کردم،گروهی
تحت عنوان
زبانشناسی
در این
دانشگاه
وجود نداشت .
در حالی که
وظیفه اصلی
تحقیق و
پژوهش
درباره زبان
ها و خرده
زبان ها و
خرده گویش ها
بر عهده
دانشگاه
هاست . اخیرا
البته در یکی
دو دانشگاه
به این موضوع
بیشتر توجه
شده ، با این
همه من از کم
و کیف فعالیت
آنها چندان
مطلع نیستم.
با این همه
توجه داشته
باشید که
وظیفه اصلی
پژوهش در این
باب بر عهده
دانشگاه ها
نیست ، بلکه
بر عهده
مراکزی از
قبیل
فرهنگستان
زبان و ادب
فارسی است که
باید به این
موضوع
رسیدگی کنند
که خب البته
نمی کنند .
●در
کشورهای
دیگر چطور،
مثلا در
فرانسه ؟
گیتی
دیهیم: در
فرانسه چون
من کم وبیش
ارتباطاتی
دارم ، می
دانم که در
حال حاضر
مشغول تهیه
حدود 25 اطلس
زبانشناختی
هستند و همه
اینها زیر
نظر مرکز
تحقیقات ملی
فرانسه است و
نه دانشگاه
ها .
●ما
در ایران بجز
اطلس هایی که
خودتان تهیه
کردید ، چند
تا اطلس
زبانشناسی
داریم ؟
گیتی
دیهیم: ما
اصلاً اطلس
زبانشناسی
نداریم . در 40
یا 50 سال پیش
از این البته
بنیاد فرهنگ
اقداماتی را
انجام داد که
البته قرار
بود اطلس
هایی را هم
تهیه کنند که
خب نشد .
●اطلس
های شفاهی
بهترند یا
نوشتاری ؟
گیتی
دیهیم: از صد
وچند سال پیش
ازاین که فکر
ثبت وضبط
گویش ها به
وجود آمده تا
چند سال پیش
اطلس ها به
صورت
نوشتاری
بوده اند و
خود من هم به
صورت
نوشتاری
اطلس هایم را
تهیه کرده ام
اما چند وقتی
هست که با
توجه به
پیشرفت های
خیره کننده
تکنولوژی
اطلس های
شفاهی هم
رونق گرفته
اند . البته
ظاهراً
آمریکایی ها
علاقه
بیشتری به
اطلس های
شفاهی دارند
.
●مزیت
اطلس های
شنیداری
نسبت به
نوشتاری در
چیست ؟
گیتی
دیهیم: در
اطلس های
شنیداری
دیگر می توان
به راحتی
تلفظ ها را
شنید . به این
ترتیب دیگر
تلفظ ها درست
اتفاق می
افتد . با این
همه کار ضبط
آواها کار
بسیار بسیار
حساس و ظریفی
است و من
ساعت ها
درباره این
که چطور باید
این آواها را
درست ضبط کرد
، حرف دارم .
●شما
تحقیقات
مبسوطی
درباره خرده
گویش ها در
قصران و
لواسان
داشته اید
کمی درباره
آنها
بگویید؟
گیتی
دیهیم: من
دارم در
لواسان با
چشم های خودم
می بینم که
این خرده
گویش ها در
حال مردن
هستند . من
اخیرا دو
مقاله برای
دایره
المعارف
ایرانیکا که
در آمریکا
منتشر می شود
، نوشته ام و
با پژوهش
هایی که در
این باره
داشته ام
متوجه شدم که
وضع خرده
گویش ها در
ایران
واقعاً خراب
و اسفناک است
وهر روز آنها
به مرگ
خودشان
نزدیک تر می
شوند . الان
در بسیاری از
روستاهای ما
دیگر سکونتی
وجود ندارد
که خرده
گویشی در
آنها اتفاق
بیفتد . در
خیلی از
آبادی های
دیگر هم بجز
چند پیرمرد و
پیرزن دیگر
کسی به آن
خرده گویش ها
صحبت نمی کند
.
●چرا
؟
گیتی
دیهیم: برای
این که همه
به شهرهای
بزرگ از جمله
تهران می
روند و دیگر
قصد ونیتی هم
برای گفت وگو
به زبان
مادری وجود
ندارد . برای
این که این
ها باید در
شهرهای بزرگ
از امکانات
این شهرها از
جمله مدرسه و
دانشگاه
استفاده
بکنند و
مجبورند که
زبان مادری
شان را کنار
بگذارند و به
زبان فارسی
تهرانی صحبت
کنند . من
برای ضبط
خرده گویش ها
سختی های
بسیاری را
متحمل شدم .
چون کمتر کسی
را پیدا می
کردم که به
زبان مادری
اش حرف بزند
و خیلی ها
اصلاً بلد
نبودند به
زبان مادری
شان صحبت
کنند . خرده
گویش ها در
حال از بین
رفتن است و
این یک حقیقت
غیر قابل
انکار است .
●پس
بنابراین
باید پیش
بینی سازمان
ملل را
پذیرفت که
چنین اتفاقی
در حال رخ
دادن است ؟
گیتی
دیهیم: کاملا
، من به عینه
شاهد از بین
رفتن آنها
بوده ام.
منبع:
تهران
امروز،سال
دوم،18/2/87،شماره
ی409،با اندکی
تلخیص.
یک
توضیح:
*:
«خرده
فرهنگها»
نامی است نه
چندان
محترمانه که
در نشریات
رسمی جمهوری
اسلامی به
زبان و فرهنگ
مادری
غیرفارس
زبانها
اطلاق می شود.
از همین نام
خرده
فرهنگها،
بدیهی است که
متولیان
فرهنگ و ادب
این سرزمین،
ارزش و
اعتباری
برای زبانها
و فرهنگهای
غیر فارسی و
حتی گویشهای
مختلف خود
زبان فارسی
قائل نیستند
و با خرده
فرهنگ
نامیدن
آنها، طرز
فکر عامه
مردم را هم
به سمتی سوق
می دهند که
برخی پدر و
مادرها
بقدری از
زبان مادری
خود بیگانه
می شوند که
نه تنها از
یاد دادن آن
به
کودکانشان
عار دارند
بلکه حتی به
کسانی چون
خانم دکتر
گیتی دیهیم
هم که برای
حفظ این
گنجینه های
ارزشمند
آثار
باستانی
فرهنگی کشور
می کوشند،
اعتراض می
کنند که «چرا
در مورد
زبانی که
اصلا به درد
نمی خورد
تحقیق می کنی!؟»
وقتی
زبانها و
فرهنگهای
متنوع
ایران، خرده
فرهنگ
نامیده می
شود، بدیهی
است که تنها
گروهی که با
عنوان هرچند
نادرست «گویش
شناسی» (به
جای عنوان
درست «زبانشناسی»)
در
فرهنگستان
زبان فارسی
وجود داشت،
هم حذف می
شود تا گویا
پول کشور
برای این به
اصطلاح خرده
و پاره
فرهنگها هدر
نشود! این در
حالیست که به
گفته خانم
دیهیم: «در
فرانسه، در
حال حاضر
مشغول تهیه
حدود 25 اطلس
زبانشناختی
هستند» ولی
در ایران که
تنوع زبانی
اش بسیار
بیشتر از
فرانسه است،
حتی یک اطلس
زبانشناسی
هم وجود
ندارد!
همزمان
با آغاز
مهرماه و
بازگشایی
مدارس این
گفتگو
شایسته توجه
کسانی است که
هر گونه سخن
گفتن از
زبانهای
غیرفارسی در
ایران را
معادل تجزیه
طلبی می
دانند.
توضیح
از: آیدین
تبریزی
|
برگرفته
از : برای یک
ایران
|
انتشار
از: آیدین
تبریزی
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
منوچهر
جمالی |
نام |
| mail@jamali.info |
ایمیل |
|
آنچه را در
پژوهشها
درباره «
آنچه را
گویش
مینامند » ،
اشتباه
کرده اند
آنست که در
این
زبانها،
واژه هائی
هستند که
معنای اصلی
را حفظ
کرده اند ،
درحالیکه
معنای اصلی
آن در
فارسی که
ما بدان
تکلم
میکنیم
گمشده است
و بدون
داشتن آن
زبانها،
نمیشود در
فرهنگ اصیل
ایران ،
پژوهش کرد .
موبدان
زرتشتی،
معانی را
در واژه ها
نگاه
داشتنه اند
که تئولوژی
آنها را
تائید
میکرده است
و معانی
واژه ها را
که برضد
تئولوزی
آنها بوده
، زدوده
اند .
درحالیکه
دراین
زبانها و
درکردی و
پشتو و
بلوچی و ......
باقیمانده
است . این ها
ثروت بزرگ
فرهنگی
هستند.
|
|
| کامنت
های جالب و
خواندنی
|
تئوری
پوچ توطئه و
ساختن هیولا
از سیستم
فدرال
چندزبانه!
کسانی
که واهمه در
دل مردم می
اندازند که
سیستم
چندزبانه
باعث جنگ
داخلی و
تجزیه ایران
خواهد شد،
باید پاسخ
دهند که چرا
سیستم چند
زبانه،
سوئیس را نه
تنها تجزیه
نکرده بلکه
به پیشرفته
ترین کشور
اروپایی بدل
کرده که خود
را بالاتر از
آن می داند
که وارد
اتحادیه
اروپا شود!
شاید بگویند
که فرهنگ ما
به حد سوئیسی
ها نرسیده
است، این حرف
درست است اما
آیا فرهنگ
مردم ما از
کشور هفتاد و
دو ملت
هندوستان هم
عقب تر است
که بزرگترین
و باثبات
ترین
دموکراسی در
جهان سوم است
و می رود که
ابرقدرت
نوظهور جهان
آینده باشد؟!
سیستم چند
زبانه و
فدرال در
هندوستان،
جمعیتی بیش
از یک
میلیارد نفر
را با زبانها
و فرهنگهای
بسیار
متنوع، در
قالب یک کشور
متحد دور هم
جمع کرده است
و کمترین
مشکلات را در
زمینه
اقلیتها در
منطقه ما
دارد. تنها
معضل قابل
توجه در
هندوستان هم
مربوط به
کشمیر است که
آن هم یک
معضل مذهبی
است و نه یک
معضل قومی و
زبانی.
یک
آذربایجانی
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
کسانی
که دانسته یا
ندانسته در
برابر یک
خواست
ابتدایی
حقوق بشری
یعنی آموزش
به زبان
مادری می
ایستند و
آنرا با
تئوری های
عجیب و غریب
توطئه به
هیولایی
برای
ترساندن
مردم تبدیل
می کنند،
بهتر است
بدانند که
اهمیت آموزش
به زبان
مادری مورد
تایید تمام
مدافعین
حقوق بشر است
و سازمان
یونسکو هر
سال روز 21
فوریه را روز
جهانی زبان
مادری
نامیده و
امسال (سال 2008)
را سال بین
المللی
زبانها
نامگذاری
کرده تا به
اهمیت آموزش
به زبان
مادری تاکید
کند. در
اهمیت آموزش
به زبان
مادری، شاید
یک مقایسه
آماری در
مورد میزان
افت تحصیلی و
فرار از
مدرسه در
مناطق غیر
فارس زبان با
مناطق فارس
زبان به
تنهایی
کفایت کند!
عده
ای می گویند:
"فارسی
همیشه زبان
علم در ایران
بوده است" و
نتیجه می
گیرند که بعد
از این هم
باید
اینگونه
باشد!؟ اما
آنها بهتر
است، مختصری
از تاریخ
اروپا را
مطالعه
نماید تا
ببیند که تا
قرون وسطی
یعنی فقط
چندصد سال
پیش، تنها
زبانهای
لاتین و
یونانی
زبانهای
نوشتاری و
علمی در
اروپا بودند
و زبانهایی
مثل
انگلیسی،
فرانسوی و
آلمانی
زبانهایی نو
ظهور و
متاخرند که
سابقه
نوشتار آنها
بیش از چند
قرن نیست!؟
دلایل متعدد
تاریخی و
مذهبی وجود
دارد که چرا
در زمانهای
قدیم در هر
منطقه فقط یک
یا چند زبان
علمی مشترک
وجود داشته و
زبانهای
بزرگی مثل
انگلیسی،
فرانسوی و
آلمانی زیر
سلطه زبان
لاتین و
یونانی در
اروپا بودند.
یکی از
مهمترین
دلایل آن
محدود بودن
سواد آموزی و
خواندن و
نوشتن در دست
عده ای معدود
و نخبه بوده
است که علوم
زمانه را به
زبان مشترک
می نوشتند و
می خواندند و
نه زبان
مادری شان.
زبان لاتین
زبان مذهبی و
زبان کلیسا
بود و زبان
یونانی زبان
تمدن درخشان
یونانی و علم
و فلسفه
یونان. به
صورت مشابه
در منطقه ما
هم زبان عربی
زبان علمی و
دینی و زبان
فارسی بویژه
در ایران،
زبان شعر و
ادب بوده است.
البته
ادبیات
فارسی و عربی
کهن این
دیار، میراث
مشترک همه
ماست، چه
عرب، چه
فارس، چه
ترک، چه کرد،
چه بلوچ و ...
چون بسیاری
از پدید
آورندگان
این آثار
زبان مادری
شان غیر از
دو زبان
فارسی و عربی
بوده است.
لذا این دو
زبان همان
اهمیت و همان
ارزشی را در
منطقه ما
دارند که
زبانهای
لاتین و
یونانی در
اروپا دارند.
اما
همانگونه که
این احترام
به لاتین و
یونانی مانع
تلاش برای
شکوفایی
سایر
زبانهای
اروپایی مثل
انگلیسی،
فرانسوی و
آلمانی نشده
است، در
ایران هم
سایر زبانها
مثل، ترکی
آذربایجانی،
کردی، بلوچی
و ... باید رشد و
توسعه یابند
و پیام
مدرنترین
علوم بشری به
زبان مادری
ترکها،
کردها،
بلوچها،
عربها و ... به
دور افتاده
ترین
روستاها هم
رسانده شود
تا این مناطق
هم بتوانند
پا به پای
تهران و
شیراز رشد
کنند.
اما
کسانی که
واهمه در دل
مردم می
اندازند که
سیستم
چندزبانه
باعث جنگ
داخلی و
تجزیه ایران
خواهد شد،
باید پاسخ
دهند که چرا
سیستم چند
زبانه،
سوئیس را نه
تنها تجزیه
نکرده بلکه
به پیشرفته
ترین کشور
اروپایی بدل
کرده که خود
را بالاتر از
آن می داند
که وارد
اتحادیه
اروپا شود!
شاید بگویند
که فرهنگ ما
به حد سوئیسی
ها نرسیده
است، این حرف
درست است اما
آیا فرهنگ
مردم ما از
کشور هفتاد و
دو ملت
هندوستان هم
عقب تر است
که بزرگترین
و باثبات
ترین
دموکراسی در
جهان سوم است
و می رود که
ابرقدرت
نوظهور جهان
آینده باشد؟!
سیستم چند
زبانه و
فدرال در
هندوستان،
جمعیتی بیش
از یک
میلیارد نفر
را با زبانها
و فرهنگهای
بسیار
متنوع، در
قالب یک کشور
متحد دور هم
جمع کرده است
و کمترین
مشکلات را در
زمینه
اقلیتها در
منطقه ما
دارد. تنها
معضل قابل
توجه در
هندوستان هم
مربوط به
کشمیر است که
آن هم یک
معضل مذهبی
است و نه یک
معضل قومی و
زبانی.
شاید
عده ای به
خاطر می
آورند که در
زمان شاه ما
چنین مشکلی
نداشتیم و
عامه مردم
هرگز چنین
درخواستهایی
نداشتند و
تقاضای به
رسمیت
شناخته شدن
زبانهای غیر
فارسی در
ایران تنها
در میان
اقلیت
روشنفکران
چپ طرفدار
داشت و
بخواهند
دوباره به آن
عصر برگردند
و با کنترل
آن اقلیت
محدود،
سیستم تک
زبانه در
ایران را مثل
سابق با
مشکلاتی
ناچیز پیش
ببرند تا
آسیمیلاسیون
به تدریج این
مشکل را با
فارس زبان
شدن اکثریت
جمعیت ایران
حل کند!؟ اما
در عصر
اطلاعات و
رسانه ها،
دیگر ادامه
شیوه تک
زبانه گذشته
ممکن نیست و
اگر نخبگان
فارس زبان
شرایط را
درست تحلیل
نکنند و
زمینه ایجاد
تفاهم ملی در
قالب سیستم
فدرال چند
زبانه را
ایجاد
نکنند، این
خواست، چنان
عمیق و عمومی
خواهد شد که
مقاومت در
برابر آن به
همان چیزی
منجر خواهد
شد که برخی
در اینجا
هشدار داده
اند، یعنی
تعمیق
اختلافات
قومی و زبانی
و خدای
ناکرده جنگ
داخلی و
تجزیه ایران.
پس این سیستم
فدرال
چندزبانه
نیست که باعث
تجزیه ایران
خواهد شد،
بلکه مخالفت
در برابر این
خواست مشروع
است که ممکن
است باعث جنگ
داخلی و
تجزیه کشور
شود. عده ای
می خواهند
این معضل را
با سانسور و
عدم انتشار
اخبار این
خواسته ها حل
کنند چون فکر
می کنند می
توانند جلوی
عمومی تر شدن
این خواسته
ها را بگیرند
ولی حقیقت
این است که
در عصر
اطلاعات،
اینترنت و
ماهواره
دیگر سانسور
کارساز نیست
و بهترین راه
حل پذیرش
حقیقت و
همراهی با
خواسته حقوق
بشری
اقلیتهای
زبانی در
ایران برای
جلوگیری از
سوء استفاده
تندروان
تجزیه طلب
است.
سامان
باربد
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
آقای
آزادگر! دست
از
تبارسالاری
خود بردار!
زبان تورکی
را چرا می
خواهی در
اینجا "رسمی"
کنی؟ آنهم در
"مانیفست"
فارسی خود!
اگر می خواهی
که آنرا "رسما"
بعنوان زبان
بشناسند که
محتاح جنگ
نیست برادر!
اینهم یک
زبان است
دیگر. میان
اینهمه زبان.
اگر می خواهی
مراکز
آموزشی به
زبان های
دیگر
درایران شکل
بگیرد که اسم
آن "رسمی"
کردن زبان
نیست. اگر
دانشگاه
هایی باز شود
که به زبان
های گوناگون
ازجمله ترکی
و فارسی و
انگلیسی و
آلمانی و
کردی و غیره
تدریس شود،
درهمان
ولایت تو
بالاترین
رتبه ها یکی
از زبان های
بین المللی
را انتخاب می
کنند.
نقطه
حرکت واژه ی
آزادی؛ سلطه
ی زبان تورکی
نیست که
بخواهی آنرا
زبان رسمی
کنی. که چه
بشود؟ تا
افرادی را در
سمنان یا
اصفهان با
زبان تورکی
بازجویی
کنند که در
باره ی کورش
کبیر چه فکر
کی کنند!
زبان رسمی
کشور چه کمکی
به تو میکند؟
چرا مثلا یک
آبادانی
باید به زبان
تورکی درس
بخواند تا
خیال کنی که
تورکی "آزاد"
شده؟ حا لا
که نه به بار
است نه به
دار است (جز
آنکه نباید)،
این "قرشماق"
چیست که راه
می اندازی،
فردا اگر
دستت به جایی
بند شود چه
می کنی؟ تو
هم مثل
گلمراد جنگ "خلق
حاکم و خلق
محکوم" را
موتور محرکه
ی تاریخ می
بینی؟ یا مثل
ناصر که
هتاکی می کرد
و دلخوش بود
که در گپ
سرای
اینترنتی می
خواسته جلو "هژمونی
طبقاتی" را
بگیرد! این
تبارسالاری
و خودخواهی
ها چه کوفتی
ست که به جان
شماها
افتاده؟ مگر
در همان
شهراروپایی
که "نوشتار"
را سرهم می
کنی با
خوشحالی
زبان همانان
را بلعور نمی
کنی تا
بتوانی
گلیمت را از
آب بکشی؟
کاوه
آذربایجانیان
مقیم خارج
کشور آماده
اعتراضات
گسترده می
شوند
جناب
علی زنجانی
اساسی ترین
مشکل جامعه
امروز ما
فقدان
دمکراسی است
واین مسئله
حتی از نان
شب مان هم
واجبتر می
باشد ودر ضمن
بهتر بودبه
جای نان وآب
وکره ومربا و...
زندانی کردن
معلمان
کارگران
وغیره را در
قسمت اول
مطلبتان
قرار می
دادید لااقل
نوشته شما
کمی
روشنفکرانه
به نظر می
رسید
مزدک
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
افراد
پان ترکی مثل
این Javat وترک
اغلو ترک و
بقیه پان
ترکها
درحقیقت
مشکل اصلی
مردم ترکند.اینها
با
برخوردهای
غیره
مسؤلانه و
کینه توزانه
با تاریخ و
فرهنگ و زمان
ایرانیان
باعث جریحه
دارکردن
احساسات
ایرانیان و
برافروختن
آتش کینه و
دشمنی بین
مردم اند.
من
شخصا هیچ
مشکلی در
مطرح کردن و
مبارزه برای
حقوق هیچ
مردمی در
ایران نیستم.
مثلا همین
مقاله این
جناب مطرح
کردن حق عده
ای از مردم
درون ایران
است.بنظرم
هیچ انسان
دمکراتی با
چنین حقوقی
نمی تواند
مخالف باشد.درضمن
چنین حقی در
همین قانون
الکن
حرامیان
اسلامی هم
ذکرشده!ولی
از طرف دیگر
هم باید
بدانیم که
حقوق هیچ
مردمی را
درطبقی نمی
گذارند و
تقدیم کنند.برای
گرفتن حقوق
باید مبارزه
کرد.روش
مبارزه هم
یکی از
مهمترین
ابزاریست که
انسانها
میتوانند از
آن استفاده
کنند.شما نمی
توانید به
فرهنگ و
تاریخ و زبان
ایرانیان
توهین کنید(ولو
اینکه با آن
مخالف باشید)و
بعد توقع
داشته باشید
که همان
انسانها از
حقوق شما
دفاع کنند.شما
پان ترکها
درتمام
سایتهای
ترکی و بارها
رهمین سایت و
سایر
سایتهای
ایرانی از
هیچ توهین و
دشنامی نسبت
به ایرانیان
فروگذارنیستید.جریان
شما مثل اون
یارو که
میخواست یک
فاحشه را تور
کند.رفت پیش
ان فاحشه و
گفت که فلان
فلان شده
جنده بیا پنج
زار بگیر و
شلوارتو
همینجا بکش
پایین یا جرت
می دم!آن
فاحشه هم
نگاهیش کرد و
گفت آخه با
اون پول
زیادت اون
اخلاق خوبت
یا اون جای
خوبت ؟آخه من
بخاطر چی با
تو
بخوابم؟حالا
شما پان
اتراک یک
دلیل برای
همدردی
نیروهای
دمکراتیک
ایرانی با
شما بیاورید
تا این
افرادبتوانند
در برابر
بقیه
مردمیکه
مخالف چنین
حقوقی هستند
ایستاده گی
کنند.شما
ازیک طرف
شعار
استقلال و
جدایی طلبی و
آذربایجان
شمالی و
جنوبی سرمی
دهید و از
طرفی هم از
هیچ توهینی و
دشنام و
تهمتی
فروگذارنیستید.البته
نتیجه چنین
سیاستی
کاملا از
همین حالا
معلوم است.گول
گرجستان و
اوسیتیا را
نخورید.نه
ایران
گرجستان است
و نه
آذربایجان و
ترکیه روسیه
هستند.بهترین
گزینه برای
شما دوستی با
مردم ایران
است.وباورکنید
ازاین رهگذر
دریک جامعه
دمکراتیک
همه ما به
حقوقمان
بهترخواهیم
رسید.دست از
کینه و دشمنی
با مردم
بردارید.تمام
مردم ایران
درطول تاریخ
گرفتار کشت و
کشتار و
دربدری و
بدبختی بوده
اند وتحمل
برادرکشی و
جنگ داخلی را
ندارند.دست
از کینه و
دشمنی
بردارید و
متمدنانه
برای حقوق
خود بدون
توهین و
دشمنی
مبارزه کنید.نفع
همه ما
دراینست!مسلما
اگر مامور و
معذور
نیستید.
ایرج
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
دوست
گرامی ترک
زبان من
دیگر
نمی شود این
ملت را تکه
پاره کرد و
به آنها گفت
که این فرهنگ
و این تاریخ
مشترک از آن
تو نبوده و
تو مثلا از
طایفهء
اوغوز هستی و
با زبان
فارسی
ارتباطی
نداری!
چنین
حرفی نخست
مردم
ایراندوست
آذربایجان
را به خشم
خواهد آورد و
آب پاکی را
روی دست
تربیت شدگان
پان ترکیسم
ترکیه یا
نژاد پرستان
و قوم گرایان
فعلی که
غالبا از
استالینیست
های دبش
روزگار
بودند و
سالها از
آخور روسیهء
سرخ و نوکران
قفقازی شان
ارتزاق می
کردند خواهد
ریخت و پاک
رسوا شان
خواهد کرد.
پس
حرف بیجا
موقوف. اگر
کسانی به
زبان رسمی
ترکی احتیاج
دارند راحت
در همسایگی
ما یک کشور
ساختگی و
قلابی به نام
آذربایجان
وجود دارد با
سابقهء 80 سال
بردگی روس ها.
می توانند
بروند
همانجا با
زبان رسمی
همانجا حال
کنند. یا
اینکه بروند
به ترکیه و
مشکلات عقلی
و روحی شان
را حل بکنند.
آخر
این چه حرفی
ست که بعضی
ها خجالت هم
نمی کشند و
در ایران آن
را مطرح می
کنند؟
در
ایران نزدیک
به صد زبان
وجود دارد.
اگر قرار به
دموکراسی و
اینجور
حرفها باشد ،
همه این
زبانها باید
رسمی بشوند.
مگر آنها که
به آب می
گویند سو
تافتهء جدا
بافته اند؟
دست
از این
تحریکات
دیکتاتور
پرور
بردارید اگر
سلامت سیاسی
و ملی و
انسانی
دارید!
اگر
هم از جایی
حقوق می
گیرید که خوب
بگردید تا
بگردیم!
زبان
تالشی را در
آران رسمی
کنید.
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
زبان
تالشی را در
آران رسمی
کنید. زبان
کردی را در
ترکیه رسمی
کنید. زبان
فارسی را در
اوزبکستان
رسمی کنید.
دکترگلمرادی
در
رابطه با
کامنت
ایرانی و بی
نام برای
مقاله
تروریسم
هموطنان
عزیز،
اگر
شما عزیزان
هم از آن تیپ
آدمهائی
هستید که فقط
می خواهید
بهر نحوی
چیزی علیه یک
مطلب
بنویسید و
اظهار نظر
کنید، خوب
بنده هم هیچ
حرفی ندارم
که بزنم.
وگرنه من که
مخالف عقیده
شما نیستم و
خوب هم می
دانم که
تروریستها
در هر گوشه
ای از جهان و
بویژه در
خاور میانه و
نزدیک، اگر
نگوئیم هر
روز، اما هر
هفته بمب
گذاری می
کنند. همین
بمب گذاری
دیروز در
پاکستان
وکشته شدن 53
نفر در هتلی،
یکی دیگر
ازاین
جنایتها بود.
درحقیقت حرف
شماها درست
است، فقط جلو
سفارتخانه
های آمریکا
بمب گذاری
نمی شود،
بلکه در
جاهای دیگر
هم هست. اما
شاید مقصر هم
من باشم که
بیشتر توضیح
نداده ام.
منظور بنده
از تیتر
پرسشی این
بود که چرا
جلو
سفارتخانه
های دیگر
کشورها در
مقایسه با
آمریکا یا
اصلا بمب
گذاری نمی
شود و یا
بندرت انجام
می گیرد و
چرا در هیچ
کشوری در
جهان به
اندازه یک
صدم مرزهای
ورودی به
آمریکا
کنترل نمی
شود و چرا
فقط دور بر و
خانه های
شخصی
آمریکائیها
در خارج از
آمریکا این
اندازه
دیوار میله
های آهنین می
کشند. من فقط
مقایسه کردم
نه اینکه
بگویم:
تروریستها
فقط در
جلوسفارتخانه
های آن بمب
گذاری می
کنند.
سفارتخانه
های اسرائیل
هم همین طور
است. اما چون
اسرائیل
دردیگر
کشورها
نیروی نظامی
ندارد، بنا
بر این خانه
های چشم گیری
هم در خارج
از اسرائیل
ندارد که
اطرافشان را
با میله های
آهنین مسدود
کنند.
Ramin
زبان
تركى رادر
ايران رسمى
كنيد
Degerli
Azerbaycanli ogrenciler ve genclerimiz, Umid elirem ki yolunuzda her
zaman basarili olasiniz. Sizin gettiginiz yol en dogru yol olacaxdir.
Ancax burada yazilan goruslere de diqqetli baxmaniz lazimdir. Bu eslinde
bizin yolumuzun ne qeder cetin ve de dasli topraxli olacagini gosterir.
Bu cenablarin yazdixlari eslinde bizim faydamizadir ve Azerbaycanlilara,
bunlarla bir arada yasanammayacagini gosterecekdir. Yolunuz acix olsun
پااندازی
برای
پااندازان!
ضیافت
افطار با "احمدی
نژاد" در
نیویورک!
آقای
حسن داعی
الاسلام
عامل رسمی
سازمان
مجاهدين خلق
است که پا
اندازی لابی
های جنگ طلب
را می کنند و
از او و
عليرضا
جعفرزاده و
چند نفر ديگر
در آمريکا به
عنوان پا
اندازان
خوشان (پاندازان
پااندازان!)
استفاده می
کنند. آنچه
می نويسد همه
عليه لابی
رژیم به نفع
لابی جنگ
طلبان است.
نه به نفع
صلح طلبان و
يا صلح طلبی.
فقط در جنگ
ميان لابی
های رژیم و
لابی های جنگ
طلب ، اين
فرد نقش به
قول خودش
افشاگری را
به نفع لابی
های جنگ طلب
انجام می دهد
(البته با
مخلوط کردن
راست و دروغ،
و واقعيت و
تهمت). اين که
يک هوادار
مجاهدين با
دو نام
مازيار و
کامران هم
برايش چه چه
و به به می
گويد به همين
دليل است.
شخص ديگری هم
از پا
اندازان دست
چندم
مجاهدين در
آمريکا که با
نام مستعار
می نويسد در
همين زمينه
نوشته ای
دارد در سايت
های هوادار
مجاهدين.
لابی رژیم،
دشمن مردم
است، ولابی
جنگ طلبان هم
دشمن مردم
است. و
پااندازان،
يا
پااندازان
پا اندازان
هر کدام از
اين لابی ها
هم جنايتکار
و دشمن مردم
ايرانند.
حبیب
تبریزیان
پااندازی
و پا اندازان!!!
سبک ادبیات
جدید سیاسی
در سایت
ایران
گلوبال!و یا
در تاریکی
ایستادن و
اتهام
پراکنی!
اگر
به کامران و
حسن دائی
مجاهد بودن
میچسبد فکر
نمیکنم کسی
بتواند این
انگ را به من
بزند! هر چند
بعنوان یکی
از مخالفین
جدی مجاهدین
خلق ، من هیچ
گونه ایرادی
در مجاهد
بودن نمی
بینم. ولی
حکومتی بودن
را ننگ
میدانم.
روی
این اصل من
از آقا و یا
خانمی که با
ادبیات
حکومتی از
قبیل پا
انداز و
پااندازی
حسن دائی و
کامران و... را
مورد حمله
قرار داده
است میپرسم :
خود شما کجا
ایستاده ائی
و کی هستی؟
اگر
در روشنائی
می ایستادی و
این اتها مات
را میزدی ،
آدم
میتوانست حد
اقل این زبان
و ادبیات زشت
را به حساب
عصبانیت شما
بگذارد!
و
تعجب میکنم
از آقای
توکلی کا با
اجازه دادن
به درج این
گونه ادبیات
حکومتی بنام
نطرات حرمت
این سایت را،
خود میشکند!
پیشنهاد
من اول به
آقای توکلی
این است کهبه
هیچ کامنتی
با نام
مستعار
اجازه درج
ندهد! و هیچ
مقاله ائی را
با نام
مستعار درج
نکتذ.
کامران
ضیافت
افطار با "احمدی
نژاد" در
نیویورک!
جناب
داعی سلام تا
پول و
دلارهای
نفتی ملاها
جاریست لابی
انهم کارش را
پیگیرانه
انجام میدهد
و برای ظاهر
سازی چهره
کریه حکومت
فقها در غرب
به هر حیله
ای متوسل
میشود.
دیگرانی هم
که تحت
مبارزه با
امپریالیسم
و اسرائیل در
خدمت نظام
هستند
میکوشند یک
رژیم جنگ
افروز و
تروریست را
یکجوری صلح
طلب جلوه
بدهند. این
سیستم جنگ
طلب احمدی
نژاد خامنه
ای قصد دارد
جنبش صلح
طلبی در غرب
را هم ملاخور
کند. توطئه
های شیطانی
نظام ولایت
فقیه بی
پایان است.
|
|
|
برگرفته
از : iranglobal
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
آریانژاد |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب ایرج
خان خیلی
متمدن اگر
به رگ
غیرتت
نخورد ،
طبق
ادعاهای
همفکران
شما ، همان
کشور قلابی
آذربایجان
شمالی بخشی
از ایران
بوده و
بواسطه بی
غیرتی
امثال شما
از این
ایران »پارسی»
جدا شده
است . ضمناً
برادران «پارس»
، آنچنان
به ترکیه
ریخته و
درخواست
پناهندگی
دارند که
برای ما
صاحبخانه
ها جایی
نمانده است
. پس بهتر
است از
همانها
بپرسید که
چگونه
دارند «حال»
می کنند .
آقای
فراوان
دموکرات ،
مگر آنهایی
که به «سو»
میگویند آب
، تافته
جدا بافته
اند ؟ مگر «پارس»ی
چه امتیازی
نسبت به
دیگر
زبانهای
رایج در
این
جغرافیا
دارد ؟ آیا
دیکتاتوری
کنونی جز
این است که
با سرنیزه
زبان فارسی
را بر ملل
ایرانی
تحمیل کرده
است ؟ آقای
خیلی
دموکرات ،
اول مشکل «ایران»
خود را حل
کنید ،
مشکل «آران»
و «ازبکستان»
و ... به مردم
آن کشورها
مربوط است
به به شما !
میدانید
اینگونه
مداخلات را
«فضولی»
میگویند ؟
|
|
شکنجه ۹
فعال حقوق
فرهنگی
آذربايجان
عليرضا
صرافي (مرد)
سن 53 مهندس
عمران,
روزنامه
نگار و فعال
فرهنگي ؛
اکبر آزاد (مرد)
نويسنده؛
حسن راشدي,
مهندس، مدرس
زبان ترکي؛
سعيد محمدي
موغانلي،
شاعر و
روزنامه
نگار؛ حسن
رحيمي بيات,
مهندس
عمران، فعال
حقوق بشر؛
حسين حيدري،
دانشجوي
ارشد جامعهشناسي؛
عباس نعيمي,
فعال فرهنگي
و عضو NGO
اورين؛ مهدي
نعيمي, شاعر
و استاد زبان
ترکي در
دانشگاهها؛
صياد
محمديان,
فعال در زبان
ترکي.
ابراز
نگرانی
سازمان عفو
بين الملل از
شکنجه ۹ فعال
حقوق فرهنگی
آذربايجان
سازمان
عفو بين
الملل، روز
دوشنبه ۲۲
ماه
سپتامبر،
نسبت به «شکنجه»
۹ فعال حقوق
مدنی
آذربايجان،
ابراز
نگرانی کرد.
در
اعلاميه
سازمان عفو
بين الملل
گفته شده که
۹ فعال فوق،
روز ۱۰
سپتامبر
۲۰۰۸ توسط
نیروهای
امنیتی
دستگیر شده
اند و هم
اکنون در بند
۲۰۹ زندان
اوين، که زير
نظارت
سازمان
اطلاعات
جمهوری
اسلامی قرار
دارد، در
بازداشت به
سر می برند.
آنها در معرض
شکنجه و
رفتار خشونت
آمیز قرار
دارند.
ترجمه
فارسی متن
اصلی بیانیه:
نگراني
براي سلامتي
/نگراني از
شکنجه و ديگر
انواع بد
رفتاري/
زندانيان
عقيده
ایران
- فعالان
حقوق فرهنگی
آذربایجان:
عليرضا
صرافي (مرد)
سن 53 مهندس
عمران,
روزنامه
نگار و فعال
فرهنگي ؛
اکبر
آزاد (مرد)
نويسنده؛
حسن
راشدي,
مهندس، مدرس
زبان ترکي؛
سعيد
محمدي
موغانلي،
شاعر و
روزنامه
نگار؛
حسن
رحيمي بيات,
مهندس
عمران، فعال
حقوق بشر؛
حسين
حيدري،
دانشجوي
ارشد جامعهشناسي؛
عباس
نعيمي, فعال
فرهنگي و عضو
NGO اورين؛
مهدي
نعيمي, شاعر
و استاد زبان
ترکي در
دانشگاهها؛
صياد
محمديان,
فعال در زبان
ترکي.
۹
فعال
آذربايجاني
که در بالا
نامشان قيد
شده است
ازتاريخ
دستگيريشان
در ۱۰
سپتامبر در
زندان
انفرادي
نگهداري ميشوند.آنها
در زندان
انفرادي
سرويس
اطلاعات در
بند ۲۰۹
زندان اوين
تهران محبوس
ميباشند و
در معرض خطر
شکنجه و
رفتار
نامناسب
قرار دارند.
چنين به نظر
ميآيد
مسئولين
خواستهاند
تا
هرفعاليتي
که احتمالا
منجر به
اعتراض به
روز شروع
مدارس (۱ مهر
مصادف با ۲۳
سپتامبر) شود
جلوگيري
کنند. عفو
بينالملل
معتقد است که
احتمالا
آنها به خاطر
عقيدهشان
زنداني شدهاند
وزنداني شدن
آنها به جهت
بيان خواستهي
صلحآميرشان
که از حق
آزاد ي و
بيان خواستههاي
جميعشان هست
ناشي گرديده
است.
در
غروب ۱۰
سپتامبر
نيروهاي
لباس شخصي که
باور ميشود
نيروهاي
اطلاعات
باشند حداقل
۱۸
آذربايجاني
که براي
مراسم افطار
دور هم جمع
شده بودند را
بازداشت
کردند. آنها
در خانه آقاي
صياد
محمديان
فعال
آذربايجاني
که از
بازداشتشدگان
است دستگیر
شدند بدون
اينکه حکم
حبسي در ضمن
جلب صادر شده
باشد.
بازداشتشدگان
از فعالان
برجسته
جامعه
فعالان
آذربايجاني
ايران هستند
که شامل
نويسندگان،
روزنامهنگاران
و مدافعان
حقوق بشر ميباشند.
در
بين ۱۸ نفر
بازداشتشدهگان
زن و بچه هم
بودند که
بعداً آزاد
شدند. آقايان
و خانمها
بعد از
بازپرسي به
قيد کفالت
آزاد شدهاند
که شامل رقيه
عليزاده،
همسرعباس
لساني (رجوع
شود به: UA 163/06, MDE 13/063/2006, 08
June 2006, and follow-ups) زنداني
عقيده است و
سه فرزند
آنهاست که
مدت اندکي
نگه داشته
شدهاند.
خانواده
اين نه نفر
هيچگونه
اطلاعاتي
راجع به آنها
ندارند. در
۱۵ سپتامبر
کارمند
دادگاه
تهران به
وجيهه فکور
همسر عليرضا
صرافي (يکي
از زندانيان)
گفته است که
۹ نفر
بازداشتي در
بند ۲۰۹ اوين
به صورت
انفرادي
زنداني ميباشند
و بازپرسي از
آنها چند
هفته به طول
خواهد کشيد.
وجيهه
فکور (صرافي)
با راديو
فردا که يک
شبکه خارج از
ايران است
درباره
دستگيرشدگان
گفتگويي
انجام داده
است. مسئولين
به زور وارد
خانه شدند لپ
تاب، وسايل
شخصي، دستنوشتههاي
عليرضا
صرافي و
تمامي
کتابهاي
ترکي
آذربايجاني
خانه را، سيديها
و تمامي
کارتهاي
شناسايي
خانوداگي
شامل
پاسپورتها
را با خود
بردند. ۱۰
نفر آنها
برگهاي به
اين مضمون
همراه داشت
که "برای
مقابله با
افراد پان
تورکیست و
قومگرا
اجازه ورود
با زور براي
آنها صادر
شده است و ميتوانند
موانع
فيزيکي اين
کار از پيش
بردارند "
اما براي عفو
بينالملل
اين مجوزها
قانوني نيست.
در
سالهاي
گذشته روز
اول مهر (روز
بازگشايي
مدارس) توسط
فعالان
آذربايجاني
تحريم ميشد.
تا نشان
دهنده تضييع
حقوق کودکان
آذربايجاني
جهت آموزش به
زبان مادري
خويش باشند (نگاه
کنيد به
وضعيت عمومي
در:
http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/108/2006/en/dom-MDE131082006en.html)
سال
تحصيلي در يک
مهر در ايران
شروع ميشود.
چنين برداشت
ميشود که
مسئولين امر
اين فعالين
را جهت
جلوگيري از
طرح بايکوت
مدارس در يک
مهر بازداشت
کرده باشند.
اطلاعات
پيشزمينه:
آذربایجانیها
؛ در ایران
بزگترین
اقلیت قومی
باشند آنها
عمدتا شیعه
بوده و در
مناطق شمال و
شمالغرب
ایران ساکن
هستند و دست
کم 25 الی 30 در صد
از جمعیت
ایران را
شامل می شوند.
اگر چه آنان
بطور کلي در
جامعه ايران
بخوبي جذب
شده اند، اما
در سالهاي
اخير بطور
فزاينده اي
حقوق فرهنگي
و زباني
مانند حق
تحصيل بزبان
ترکي
آذربايجاني،
که معتقدند
در قانون
اساسي ايران
آمده است، و
همچنين حق
تجليل از
ميراث
فرهنگي و
تاريخي خود
را مطالبه
کرده اند که
اغلب اين
مطالبات
توسط مقامات
ايراني
سرکوب شده
است.
اقدامات
پيشنهادي:
-
اصرار به
مقامات براي
کسب اطمينان
از اينکه
فعالان حقوق
مدني
آذربايجاني :
عليرضا
صرافي، اکبر
آزاد، حسن
راشدي، سعيد
محمدي
موغانلي،
حسن رحيمي
بيات، حسين
حيدري، عباس
نعيمي، مهدي
نعيمي و صياد
محمديان با
شکنجه و بد
رفتاري
مواجه نمي
شوند.
-
اصرار به
مقامات براي
دسترسي فوري
و مرتب افراد
فوق به
خانواده خود
و وکيل مورد
نظر خودشان و
هر نوع
مداواي
پزشکي که
لازم داشته
باشند.
-
درخواست از
حکومت
جمهوري
اسلامي براي
رها کردن
زندانيان ۱۰
سپتامبر مگر
اينکه جرم
جزايي داشته
باشند و
خاتمه دادن
هر چه سريعتر
به بازداشت
موقت آنها؛
-
دراينجا
يادآوري ميشود
که اگر آنها
تنها به علت
بيان حقوق
آزادي خود و
تجمع زنداني
شده باشد پس
آنها زنداني
عقيده هستند
و بايد فورا
و بدون قيد و
شرط آزاد
شوند.
مراجعه
به :
وزير
اطلاعات:
غلامحسين
محسني اژه اي
وزارت
اطلاعات،
خيابان
نگارستان
دوم، خيابان
پاسداران
تهران،
جمهوري
اسلامي
ايران
ایمیل:
iranprobe@iranprobe.com
رییس
قوه قضاییه:
آیت
اله محمود
هاشمی
شاهرودی
حوزه
رياست قوه
قضائيه /
دفتر رياست
قوه قضائيه
خيابان
پاستور،
خيابان ولي
عصر، جنوب سه
راه جمهوري،
تهران 1316814737
جمهوري
اسلامي
ايران
در
قسمت موضوع
به نويسيد :
جهت اطلاع
آیت اله
شاهرودی
ايميل
: info@dadgostary-tehran.ir
¬به:
مسئول دفتر
مرکزی حقوق
بشر در ایران
محمد
جواد
لاریجانی
خیابان
ولیعصر سه
راه جمهوری
ایمیل
: int_aff@judiciary.ir
و
برای
نمایندگی
جمهوری
اسلامی در
کشورهای محل
زندگی تان .
لطفا
درخواست را
سريعا
بفرستيد.
چنانچه
درخواست های
خود را بعد
از ۳ نوامبر
۲۰۰۸ارسال
می کنید، با
دبیرخانه
سازمان عفو
بین الملل یا
شعبه عفو بین
الملل در
کشورتان
تماس بگیرید.
متن
انگلیسی :
http://www.amnesty.org/en/library/info/MDE13/141/2008/en
ترجمه
:ساوالان سسی
|
برگرفته
از : ایران
گلوبال
|
انتشار
از: کیانوش
توکلی
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
یاشار
تبریزلی |
نام |
| |
ایمیل |
|
شونیستها
برای
نابودی
ملتهای
دیگر چه ها
که نکردند؟!
● سواد
آموزی به
زبانهای
غیر فارسی
ممنوع شد ●
حتی سخن
گفتن به
این زبانها
نیز در
مواردی با
محدودیت
مواجه گشت
● چاپ و نشر
کتابهای
غیر فارسی
ممنوع شد●
استفاده از
زبانهای
غیر فارسی
در رسانه
های جمعی
ممنوع شد ●
انواع
تحقیرها و
توهین ها
علیه
ملتهای غیر
فارس شروع
شد ●
موسیقی
ملتهای غیر
فارس با
محدودیتهای
فراوان
مواجه گشت
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| رعنا |
نام |
| |
ایمیل |
|
نوشته اید:
"صياد
محمديان,
فعال در
زبان ترکي."
می شود
بگویید
معنی آن
چیست.
|
|
زبان تركى
رادر ايران
رسمى كنيد
بار
ديگر اول ماه
مهر است. اين
روز براى
آنها كه در
پى كسب علم و
دانش هستند و
زبان گفتارى
و نوشتارى
شان در خانه
و مهد كودك و
دبستان و
دبيرستان و
دانشگاه يكى
است يقينا
سمبل آغاز و
شكفتگىِ
ِفصلى ديگر
در زندگى است.
اما براى
ميليونها
كودك و
نوجوان و
جوان ديگر كه
زبانى غير از
زبان رسمى و
دولتى دارند
روز اول مهر
با نامهرى
شروع مى شود
چرا كه بايد
هويت ملى و
فرهنگى خود
را دم در
مدرسه و
دانشگاه جا
گذاشته و به
زور جامه
ذهنى و فكرى
ديگرى بر تن
كنند كه
ساليان
متمادى است
بر آنها
تحميل مى شود
و در دهه هاى
اخير از سوى
حكومتى عملى
مى شود كه
خود را
اسلامى مى
داند و رئيس
جمهورش ادعا
مى كند كه
كشور تحت
سلطه اش
آزادترين
جامعه
دنياست!
بخش
بزرگى از
مردم اين
جامعه به
زبان رسمى
ناميده شدهء
آن تكلم نمى
كنند. اين
زبان به بخش
بزرگى از
مردم اين
جامعه در
موسسات
گوناگون
آموزشى
تحميل مى شود.
ميليونها
انسان اين
جامعه در قرن
بيست و يكم
اجازه ياد
گيرى زبان
مادرى شان را
ندارند.
ميليونها
كودك و
نوجوان اين
جامعه با يك
برنامه از
قبل تعيين
شده و اجبارى
از يادگيرى
زبان مادرى
شان بر حذر
داشته مى
شوند و به
اين ترتيب از
هويت فرهنگى
خود بيگانه
مى گردند، آن
هم در مملكتى
كه سران
سياسى آن هر
روز در پى
صدور دستور
العمل هايى
براى اصلاح و
بهبود جهان
هستند و رئيس
جمهور آن با
نامه پراكنى
در صدد دادن
رهنمود به
روساى ديگر
ممالك است.
ميليونها
انسان ترك
زبان در اين
جامعه با
انداختن
جريمه به
داخل قلك هاى
سفالى در
كلاس هاى درس
به جرم تركى
حرف زدن بزرگ
شده اند.
حكومت شاه از
هيچ بيشرمى
ابا نداشت و
كثيف ترين
سياست هاى
آسيميلاسيون
و از خود
بيگانگى را
در
آذربايجان
به كار مى
بست. وقوع
انقلاب بهمن
٥٧ هيچ
تغييرى در كژ
ترين سياست
هاى آموزشى
دوران
استبدادى
شاهنشاهى
بوجود
نياورد.
ممنوعيت
زبان تركى هم
چنان ادامه
يافت و اين
بخش از سياست
هاى شاه، روى
انقلاب را به
خود نديد. با
اينكه دست
اندركاران
پس از
انقلاب،
انقلاب
فرهنگى به
راه
انداختند
اما زبان
تركى هم چنان
تابو باقى
ماند و روى
آزادى را به
خود نديد.
مسئولان
مملكتى كه
هميشه
آذربايجان
را سَرِِ
ايران مى
نامند و مردم
آن را غيور
مى شناسند كه
حافظ و
پاسدار مرز
هاى كشور
بوده اند
هيچگاه اين
اخلاق
دوگانه خود
را زير سوال
نبرده اند كه
اگر اين مردم
تااين
اندازه براى
اين كشور
ارزشمند
هستند پس چرا
زبان مادرى
شان ممنوع
است؟ اگر
فرزندان اين
خطه در
انقلاب
مشروطه و
بهمن آن چنان
جان فشانى
كردند و در
پس راندن
تجاوز صدام
حسين هشت سال
تمام در جبهه
هاى جنگ خون
دادند پس چرا
حق مساوى با
ديگران
ندارند؟ آيا
قوانين
اسلامى چنين
بيعدالتى را
جايز مى
دانند؟
چند
سالى است كه
آذربايجان
به پا خاسته
و براى اولين
بار پس از
مدت هاى
مديدى
خواستار
حقوق فرهنگى
و ملى خويش
است. بسيارى
از
نويسندگان،
روزنامه
نگاران،
فعالان
دانشجويى و
روشنفكران
ترك زبان به
جرم مطالبه
براى آزادى
زبان مادرى
در سلول هاى
زندان ها به
سر مى برند.
ترك ها
بدرستى و به
حق، حقوقى را
مى طلبند كه
بخش هاى
ديگرى از اين
جامعه از آن
ها برخوردار
بوده و هستند.
با
به تعويق
انداختن
توجه به
مطالبات
كاملا مردمى
در
آذزبايجان
خواسته ها هر
چه بيشتر رنگ
سياسى به خود
گرفته و طرق
حل مشكلات،
با گذشت زمان
پيچيده تر و
بى اعتمادى
ها گسترش
بيشتر مى
يابند.
مهمترين و
عاجل ترين
خواسته
تركها در
ايران رسميت
يافتن زبان
تركى در كنار
زبان فارسى
است تا علاوه
برآذربايجان
ترك هاى ساكن
خراسان و
تهران و ديگر
اقصى نقاط
كشور
آزادانه به
فراگيرى
زبان مادرى
خود پرداخته
و هم چون
ديگران با
فرهنگ خود
زندگى كرده و
به شكوفا شدن
آن يارى
رسانند. رئيس
جمهور كشور
كه قرار است
چند روز ديگر
به
آذربايجان
سفر كند مى
بايد به اين
خواسته مردم
جامه عمل
بپوشاند. اگر
از نظر ايشان
انرژى هسته
اى "حق مسلم"
مردم است پس
فرا گيرى
زبان مادرى
حقى كمتر از
آن نمى تواند
باشد.
با
وجودتمامى
مشكلات،
فشارها و
زندان ها
براى تمام
دانش آموزان
و دانشجويان
سالى موفق و
پربار آرزو
داريم و
اميدواريم
بزودى زبان
تركى نيز به
مدارس و
دانشگاه ها
راه پيدا كند.
بیانیه
جنبش
دانشجوئی
آذربایجان
به مناسبت
اول مهر
مهر
آی نین
بيرينجي
١٣٨٧
گله
جک بیزیمدیر
http://www.oyrenci.com
|
انتشار از:
بهمن آزادگر
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
پارسی |
نام |
| |
ایمیل |
|
آقای
ایرانی!!!!؟
شما ها
قریب به
هشتاد سال
است افکار
بیمارگونه
برتری
نژادی «پارس»
را سر داده
اید ، کمی
تحمل کنید
تا دیگران
هم افکار
بیمارگونه
«برابری
قومی» را سر
بدهند ؟
ترک و کرد
هرگز نگفته
از
نژادبرتر ،
زبان برتر
، فرهنگ
برتر و ...
برخور دار
است . آنها
میگویند
ماهم
انسانی
هستیم مثل
شما و
فرهنگ و
زبان
خودمان را
مانند شما
دوست داریم
. آیا این «بیماران»
چز این
گفته اند ؟
پس شما که
تا این حد
از سلامت
شخصیت و
اندیشه
برخوردارید
چرا برمی
آشوبید ؟
وجداناً
قضاوت کنید
، این «بیماران»
با رژیم
حاکم
همصدایی می
کنند یا
شما
منادیان
برتری
فرهنگ «پارس»ی
؟
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
ایرانی |
نام |
| |
ایمیل |
|
چند تن
بیمار پان
ترک و پان
کرد با
ظاهر
دمکراسی
خواهی و
حقوق بشر
این سایت
ایرانی و
فارسی زبان
را به محلی
برای ترویج
ذهنیات
بیمارگونه
خود تبدیل
کرده اند و
می خواهند
شکم های
گرسنه را
با «زبان
وفرهنگ
مادری» سیر
کنند!!!!! و
تعجب آور
است که
آقای توکلی
که مسئولیت
قانونی این
سایت را بر
عهده دارد
هنوز به
این نتیجه
نرسیده است
که درج این
گونه مطالب
کمکی به
پیشرفت
دمکراسی
خواهی و "فرهنگ
گفتگو"
نمیکند
برعکس
اینگونه
پریشان
گوئی ها به
تفرقه و
کینه و
تنفر قومی
در میان
ایرانیان
دامن می
زند .
صاحبان خرد
و اندیشه و
ایران
دوستان در
هر فرصتی
هشدار داده
و گفته اند
که اینگونه
نوشته ها
در خدمت
جمهوری
اسلامی و
دشمنان
خارجی
ایران است
ولی از
قرار معلوم
نرود میخ
آهنی در
سنگ .
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| یک
آذربایجانی |
نام |
| |
ایمیل |
|
تئوری پوچ
توطئه و
ساختن
هیولا از
سیستم
فدرال
چندزبانه!
کسانی که
دانسته یا
ندانسته در
برابر یک
خواست
ابتدایی
حقوق بشری
یعنی آموزش
به زبان
مادری می
ایستند و
آنرا با
تئوری های
عجیب و
غریب توطئه
به هیولایی
برای
ترساندن
مردم تبدیل
می کنند،
بهتر است
بدانند که
اهمیت
آموزش به
زبان مادری
مورد تایید
تمام
مدافعین
حقوق بشر
است و
سازمان
یونسکو هر
سال روز 21
فوریه را
روز جهانی
زبان مادری
نامیده و
امسال (سال 2008)
را سال بین
المللی
زبانها
نامگذاری
کرده تا به
اهمیت
آموزش به
زبان مادری
تاکید کند.
در اهمیت
آموزش به
زبان
مادری،
شاید یک
مقایسه
آماری در
مورد میزان
افت تحصیلی
و فرار از
مدرسه در
مناطق غیر
فارس زبان
با مناطق
فارس زبان
به تنهایی
کفایت کند!
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
|
سامان
باربد |
نام |
| |
ایمیل |
|
آقای
آزادگر!
دست از
تبارسالاری
خود بردار!
زبان تورکی
را چرا می
خواهی در
اینجا "رسمی"
کنی؟ آنهم
در "مانیفست"
فارسی خود!
اگر می
خواهی که
آنرا "رسما"
بعنوان
زبان
بشناسند که
محتاح جنگ
نیست برادر!
اینهم یک
زبان است
دیگر. میان
اینهمه
زبان. اگر
می خواهی
مراکز
آموزشی به
زبان های
دیگر
درایران
شکل بگیرد
که اسم آن "رسمی"
کردن زبان
نیست. اگر
دانشگاه
هایی باز
شود که به
زبان های
گوناگون
ازجمله
ترکی و
فارسی و
انگلیسی و
آلمانی و
کردی و
غیره تدریس
شود،
درهمان
ولایت تو
بالاترین
رتبه ها
یکی از
زبان های
بین المللی
را انتخاب
می کنند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| مزدک |
نام |
| |
ایمیل |
|
javat جان شما
درست می
فرمایید من
از شما
معذرت
میخواهم
بنظرم با
جواد قبلی
اشتباه
گرفتم و
کامنت
شمارا درست
نخوانده ام!شرمنده
ام.منظور
من فقط جهت
گیریهای
این پانهای
رنگارنگی
است که
مامور
اطلاعات
حرامیان
اسلامیند و
بین مردم
تفرقه می
اندازند.بقول
سعدی. غلط
کردم که
تورا بی
جرم و خطا
آزردم!
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| Ramin |
نام |
| |
ایمیل |
|
Degerli Azerbaycanli ogrenciler ve genclerimiz, Umid elirem ki
yolunuzda her zaman basarili olasiniz. Sizin gettiginiz yol en
dogru yol olacaxdir. Ancax burada yazilan goruslere de diqqetli
baxmaniz lazimdir. Bu eslinde bizin yolumuzun ne qeder cetin ve
de dasli topraxli olacagini gosterir. Bu cenablarin yazdixlari
eslinde bizim faydamizadir ve Azerbaycanlilara, bunlarla bir
arada yasanammayacagini gosterecekdir. Yolunuz acix olsun
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| Javat |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب مزدک
بابا بعداز
این همه
مدت متوجه
نشدی کدام
طرفی هستم؟
عزیز قصد
این بود که
سایت معرفی
شده توسط
جناب
ازادگر
سایت پان
اسلامیستهای
پانترکها
است وسایر
مطالب انها
نیز نشان
داده شود.کمی
تامل داشته
باش وکامنت
را درست
بخوان.
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| مزدک |
نام |
| |
ایمیل |
|
افراد پان
ترکی مثل
این Javat وترک
اغلو ترک و
بقیه پان
ترکها
درحقیقت
مشکل اصلی
مردم ترکند.اینها
با
برخوردهای
غیره
مسؤلانه و
کینه
توزانه با
تاریخ و
فرهنگ و
زمان
ایرانیان
باعث جریحه
دارکردن
احساسات
ایرانیان و
برافروختن
آتش کینه و
دشمنی بین
مردم اند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| Javat |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب
دربندگر(ازادگر
اسبق)هنوز
دربندعقاید
اردوگاهی
فریز شده
است وفکر
میکند
دنیای 1984
اورول است.نگاهی
به سایر
اخبارwww.oyrenci.com
بی اندازیم.
1-باکیدا
فعالیت
گوسترن
ایرانین
دینی
دوکانینی
باغلادیلار
2- عبدوللا
گول: "
آذربايجانين
پروبلئمي
منيم اؤز
پروبلئميمدير"
3-کسروی از
موثقترین
تاریخ
نویسان
انقلاب
مشروطه
ایران بود.
وی که در
اواخر عمر
از خیانتی
که به مردم
خود کرده
بود اظهار
پشیمانی
کرد و
افزود که
نظریه آذری
را به
دستور
رضاشاه
وبرای هم
زبان سازی
مورد نظر
وی در قبال
دریافت
مبلغی جعل
کرده است.
در همین
ضمینه جناب
آقای دکتر
ضیاء صدر
الاشرافی
نیز مقاله
ای نوشته
اند که
مطاله آن
توصیه
میشود
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| تورك
اوغلو تورك |
نام |
| |
ایمیل |
|
آقاي
نويسنده
اين مقاله !نوشتن
اين چنين
مقاله هايي
كاملا بي
فايده است.
اينها
آنقدر پان
فارس تشريف
دارند كه
وقتي ما
صحبت از
تركي كه
زبان 37 تا51
درصد مردم
ايران در
اوايل
سلسله ي
پهلوي بوده
است مي
كنيم از
تالشي در
آران و
كردي در
تركيه و
فارسي در
اوزبكستان(اوزبكستان
فارس دارد!!)
صحبت مي
كنند.اصلن
به ما چه كه
در كشورهاي
خارجه چه
خبر است!
فايده اي
ندارد اين
فدراليسم
كشكي كه
هيچ يك از
آنتي تورك
ها قبول
نمي كنند
چاره ما
نيست. چاره
فقط و فقط
استقلال و
به عبارت
بهتر "باغيمسيزليق"
براي
آذربايجان
جنوبي
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| ایرج |
نام |
| |
ایمیل |
|
دوست گرامی
این
مطالبهء
شماقدری
دیر یعنی
حدود هزار
سال دیر
مطرح می
شود. شما می
باید این
درخواست را
در زمان
سلطان
محمود
غزنوی یا
سلطان سنجر
سلجوقی یا
حد اقل در
زمان شاه
سلطان حسین
صفوی مطرح
می کردید.
اکنون دیگر
خیلی دیر
شده و مردم
سراسر این
سرزمین
هویت و
فرهنگ و
تاریخشان
با زبان
فارسی یعنی
با زبان
خیام و
نظامی و
صائب و
فردوسی در
هم آمیخته
است.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
| زبان
تالشی را
در آران
رسمی کنید. |
نام |
| |
ایمیل |
|
زبان تالشی
را در آران
رسمی کنید.
زبان کردی
را در
ترکیه رسمی
کنید. زبان
فارسی را
در
اوزبکستان
رسمی کنید.
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-22 |
تاریخ |
|
ایرانی |
نام |
| |
ایمیل |
|
زبان زرگری
را زبان
رسمی ایران
کنید !!!!!!
امضاء -
جنبش
زرگران
ایران.
|
|
آذربایجانیان
مقیم خارج
کشور آماده
اعتراضات
گسترده می
شوند
آذربایجان
روزهای
بحرانی را
سپری می کند.
دهها
نویسنده،
ژورنالیست و
دانشجو تحت
بازداشت
نیروهای
امنیتی قرار
دارند. این
در حالی است
که هفته
آینده رسما
سال تحصیلی
در ایران
شروع می شود
و میلیونها
تن از
فرزندان
آذربایجانی
مجبور به
تحصیل به
زبانی غیر از
زبان مادری
خویش می
باشند. در
اعتراض به
این بازداشت
ها و همچنین
اعتراض به
ادامه تبعیض
زبانی در
مدارس
آذربایجان
قرار است در
طی هفته
آینده
اعتراضات
گسترده ای از
سوی
آذربایجانیهای
مقیم خارج
کشور صورت
گیرد.
بنا
به گزارش
اویرنجی
نیوز جمعی از
آذربایجانیهای
مقیم لندن با
انتشار
بیانیه ای
اعلام نموده
اند که ظهر
روز سی ام
شهریورماه
مصادف با 20
سپتامبر 2008
تجمع اعتراض
آمیزی در
مقابل
پارلمان
انگلیس
خواهند داشت.
همچنین قرار
است روز
یکشنبه سی
ویکم
شهریورماه
نیز در مقابل
دفتر بی بی
سی در لندن
در اعتراض به
سیستم
آموزشی تک
زبانه تجمعی
صورت گیرد.
رادیو بی بی
سی در طی
روزهای اخیر
ضمن بی توجهی
به بازداشت
های گسترده
اقدام به
سانسور
اخبار این
بازداشتها
نموده است.
این
درحالیست که
رادیوهای
آلمان،
فردا، زمانه
و آمریکا و
اکثر
سایتهای
اینترنتی
مربوط به
اپوزیسیون
گزارشهائی
در این خصوص
منتشر نموده
اند.
همچنین
قرار است روز
سی و یکم
شهریورماه
برابر با 21
سپتامبر2008
نیز
آذربایجانیان
مقیم شهر
گوتبرگ در
اعتراض به
حوادث اخیر
آذربایجان
تجمعی
اعتراض آمیز
برگزار کنند.
چندین انجمن
فرهنگی
آذربایجانی
در این خصوص
بیانیه
مشترک صادر
نموده اند.
همچنین
اویرنجی
نیوزگزارش
نموده است که
جمع دیگری از
آذربایجانیهای
مقیم شهر کلن
آلمان قرار
است روز ششم
مهرماه
برابر با 27
سپتامبر 2008
اعتراضات
گسترده ای
برعلیه
تبعیض زبانی
در مدارس
ایران و
بازداشت بیش
از40 فعال
سیاسی و
دانشجوئی
آذربایجان
داشته باشند.
خاطر نشان می
شود تمامی
این تجمعات
با مجوز پلیس
دولتهای
مزبور صورت
خواهد گرفت.
همچنین
جمعی از
فعالین
آذربایجانی
داخل کشور با
صدور
اطلاعیه ای
از
آذربایجانیهای
مقیم آمریکا
و کانادا
درخواست
نموده اند که
در اعتراض به
ادامه
سیاستهای
فاشیستی،
تبعیض زبانی-نژادی
و
بازداشتهای
گسترده
آذربایجان
تظاهرات
اعتراض
آمیزی در
مقابل دفتر
سازمان ملل
در نیویورک
برگزار
نمایند. این
فعالان داخل
کشور از
آذربایجانیهای
مقیم آمریکا
خواسته اند
که هنگام
سخنرانی
محمود احمدی
نژاد که قرار
است روز دوم
مهرماه
برابر با 23
سپتامبر 2008 در
سازمان ملل
صورت بگیرد
در مقابل این
دفتر
شعارهائی
مبنی بر
برسمیت
شناخته شدن
حق تعیین
سرنوشت
سیاسی برای
آذربایجان
جنوبی و
برسمیت
شناخته شدن
زبان تورکی
در ایران و
اعتراض بر
نقض گسترده
حقوق بشر و
ادامه
بازداشت های
خودسرانه سر
دهند.
همه
ساله همزمان
با بازگشائی
مدارس
اعتراضات
گسترده ای در
داخل و خارج
آذربایجان
بر علیه
سیاستهای
تبعیض زبانی
صورت می گیرد.
رژیم با
بازداشت
دهها فعال
دانشجوئی و
سیاسی
آذربایجان
قصد دارد
مانع از
انجام هر
گونه اعتراض
و تجمع
احتمالی شود.
|
انتشار
از: بهمن
آزادگر
|
نظرات :
|
|
| 2008-09-23 |
تاریخ |
| کاوه |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب علی
زنجانی
اساسی ترین
مشکل جامعه
امروز ما
فقدان
دمکراسی
است واین
مسئله حتی
از نان شب
مان هم
واجبتر می
باشد ودر
ضمن بهتر
بودبه جای
نان وآب
وکره ومربا
و... زندانی
کردن
معلمان
کارگران
وغیره را
در قسمت
اول
مطلبتان
قرار می
دادید
لااقل
نوشته شما
کمی
روشنفکرانه
به نظر می
رسید
|
نظر
خواننده |
|
| 2008-09-21 |
تاریخ |
| علی
زنجانی |
نام |
| f_20iran@yahoo.com |
ایمیل |
|
بهتر است
به جای این
مسخره بازی
ها نسبت به
تورم،بیکاری،
فساد
گسترده
مالی،زندانی
کردن
معلمان،کارگران
و... اعتراض
کنند.
|
|
2008-09-17
|
| ماشااله
رزمی
|
بحران
قفقاز و پیآمدهای
جهانی آن
|
|
از
چهاردهم
فوریه ۲۰۰۸
که آمریکا و
متحدین
اروپائی آن
استان کوزوو
را از
سربستان جدا
کرده و
علیرغم
مخالفت شدید
روسیه،
استقلال
کوزوو را به
رسمیت
شناختند و
بدینسان
زمینه حقوقی
برای
استقلال
اقلیتهای
ملی جدائیخواه
فراهم
کردند،
روسیه که خود
از ملل
مختلفی
تشکیل
یافته،
همواره
درجستجوی
فرصت مناسبی
بود تا ضرب
شستی نشان
داده
وانتقام
استراتژیک
بگیرد شش ماه
بعد میخائیل
ساکاشویلی
رئیس جمهور
گرجستان با
اشتباه
محاسباتی
توازن قوا
این فرصت
طلائی را
تقدیم روسیه
کرد.
|
|
از
چهاردهم
فوریه ۲۰۰۸
که آمریکا و
متحدین
اروپائی آن
استان کوزوو
را از
سربستان جدا
کرده و
علیرغم
مخالفت شدید
روسیه،
استقلال
کوزوو را به
رسمیت
شناختند و
بدینسان
زمینه حقوقی
برای
استقلال
اقلیتهای
ملی جدائیخواه
فراهم
کردند،
روسیه که خود
از ملل
مختلفی
تشکیل
یافته،
همواره
درجستجوی
فرصت مناسبی
بود تا ضرب
شستی نشان
داده
وانتقام
استراتژیک
بگیرد شش ماه
بعد میخائیل
ساکاشویلی
رئیس جمهور
گرجستان با
اشتباه
محاسباتی
توازن قوا
این فرصت
طلائی را
تقدیم روسیه
کرد.
روزهفتم
ماه اوت
هنگامیکه
تمام توجه
جهانیان به
افتتاح
بازیهای
المپیک در
چین جلب شده
بود ناگهان
خبر حمله
نظامی
غافلگیرانه
گرجستان به
منطقه
استقلال طلب
اوستیای
جنوبی در
شمال
گرجستان
توسط
خبرگزاریها
مخابره شد.
ساکاشویلی
که دستور
حمله به
اوستیای
جنوبی را
صادرکرده
است آدمی است
که رفتار
وحرکاتش غیر
قابل پیش
بینی میباشد
ولی بسیار
بعید است که
وی بدون
اجازه
آمریکا،
ناتو و
اتحادیه
اروپا، دست
به چنین
اقدام
ماجراجویانه
زده باشد وی
که در
آمریکا،
فرانسه و
هلند تحصیل
کرده و حقوق
خوانده است
خودرا کندی
قفقاز مینامد.
ساکاشویلی
در سال ۲۰۰۳،
انقلاب رز را
در گرجستان
با حمایت
آمریکا براه
انداخت و با
کنار زدن
ادواردشوارنادزه
به ریاست
جمهوری
برگزیده شد و
چهار سال بعد
نیز برای
انتخاب شدن
مجدد
اوپوزیسیون
را سرکوب کرد
و با دستکاری
در آراء
انتخاباتی
دوباره رئیس
جمهور شد.
برنامه
انتخاباتی
او دو محور
اساسی داشت
که اولی
بعضویت در
آوردن
گرجستان در
پیمان
آتلانتیک
شمالی (ناتو)
و دومی تامین
وحدت و
تمامیت ارضی
گرجستان بود.
موضوع عضویت
گرجستان در
ناتو در نشست
اعضاء ناتو
در ماه آوریل
دربوداپست
با مخالفت
فرانسه و
آلمان مواجه
شد و تصمیم
گیری در آن
مورد به ماه
دسامبر
موکول گردید
و مساله وحدت
وتمامیت
ارضی
گرجستان
نیزبا خطای
گذشت
ناپذیری که
ساکاشویلی
با حمله به
اوستیای
مرتکب شد
عملا غیر
ممکن گردید.
گرجستان
کشورکوچکی
با حدود پنج
میلیون
جمعیت است که
از شمال با
روسیه و از
جنوب با
آذربایجان،
ارمنستان
وترکیه هم
مرز است.
گرجستان یک
کشور
کثیرالمله
است و غیراز
گرجیها ملل
دیگر یعنی
اوستیها،
آبخازها،
آجارها، ترکها
و ارمنیها
نیز در قسمتهای
مختلف
گرجستان
زندگی میکنند.
یعد از
استقلال
گرجستان
درسال ۱۹۹۱
سه منطقه که
در زمان
اتحاد شوروی
خودمختاری
داشتند
خواهان
استقلال
شدند که
عبارتند از
آبخازی،
آجاری و
اوستیای
جنوبی.
استقلال
طلبان این
مناطق در سالهای
۱۹۹۲ - ۱۹۹۳
با حکومت
مرکزی
جنگیدند و
بالاخره با
پادر میانی
اتحادیه
اروپا و
سازمان ملل
قرار شد که
نیروهای
حافظ صلح
متشکل از روسها
و گرجیها و
استقلالطلبان
در این مناطق
مستقر بشوند
که تا هفتم
اوت امسال
این وضعیت
ادامه داشت.
حمله
گرجستان به
اوستیای
جنوبی که
منجر به
تخریب شهر
تسخینوالی
پایتخت
اوستیای
جنوبی شده و
با تلفات
زیاد
غیرنظامیان
همراه بود با
عکس العمل
نظامی شدید
روسیه مواجه
شد. لشکر ۵۸
روسیه که در
اوستیای
شمالی مستقر
است با گذشتن
از تونل پنج
کیومتری
کاکی که
گذرگاه اصلی
قفقاز شمالی
به قفقاز
جنوبی است،
با عنوان
دفاع از روسی
زبانها و
جلوگیری از
یک فاجعه
انسانی و نسل
کشی، درعرض
دو روز ارتش
سی هزار نفری
گرجستان را
از اوستیای
بیرون راند
وکلیه
پایگاهها و
تجهیزات
نظامی
نیروهای
هوائی،
دریائی و
زمینی
گرجستان
راکه توسط
کارشناسان
نظامی
آمریکائی در
نقاط مختلف
گرجستان
ایجاد شده
بودند،
تخریب و
نابود کرد.
در واقع ارتش
گرجستان در
مقابل ارتش
روسیه
مقاومت نکرد
و تمام
تجهیزات
نظامی و
پادگانها را
بحال خود رها
کرده و شکست
خورده به
تفلیس عقب
نشینی کرد تا
اینکه روز
دوازدهم اوت
با وساطت
نیکلا
سارکوزی
رئیس جمهور
فرانسه که در
ضمن ریاست
دورهای
اتحادیه
اروپا را نیز
بعهده دارد
بین روسیه و
گرجستان آتش
بس برقرار شد.
طبق ماده پنج
قراردادآتش
بس، ارتش
روسیه یک
منطقه حایل
به عرض
پانزده
کیلومتربین
گرجستان و
مرزهای
اوستیای
جنوبی و
آبخازیا
ایجاد میکند
و بعنوان
نیروی حافظ
صلح در آنجا
مستقر میشود.
دوهفته
بعد از آتش
بس، دومای
روسیه
بدرخواست
رهبران
اوستیای
جنوبی و
آبخازیا،
استقلال این
مناطق را
تصویب کرد و
دیمیتری
مدودوف روز
بیست پنجم
اوت با امضای
آن به
استقلال
اوستیای
جنوبی و
آبخازیا
رسمیت داد.
این
اولین بار
است که ارتش
روسیه بعد از
انحلال
اتحاد شوروی
در خارج از
مرزهای
روسیه قدرت
نمائی میکند
و با این عمل
تغییرات
بنیادی در
روابط بینالملل
ایجاد مینماید.
اوستیای
جنوبی منطقه
کوچکی با
هفتاد هزار
نفر جمعیت
است و شرایط
زیست بصورت
کشور مستقل
را ندارد و
بهمین خاطر
اوستیای
جنوبی
خواهان وحدت
با اوستیای
شمالی و
پیوستن به
فدراسیون
روسیه است.
با
ورود روسیه
به گرجستان
نظمی که با
انحلال
اتحاد شوروی
در سال ۱۹۹۱
بوجود آمده
بود و «نظم
نوین جهانی»
نامیده میشد
بهم میخورد
و سیاست
جهانی وارد
فاز جدیدی میشود
آنهم در
دورانی که «فرید
ذکریا»
سردبیرهندی
اصل هفته
نامه
آمریکائی
نیوزویک بین
المللی آنرا
«دوران پست
آمریکائی»
مینامد.
ویژگی این
دوران،
پیدایش غولهای
اقتصادی و
سیاسی جدید
نظیر چین،
هند، روسیه،
مکزیک و
آفریقای
جنوبی
بعنوان
نتیجه طبیعی
گلوبالیزاسیون
و افول
تدریجی
سروری
اقتصادی
آمریکا در
جهان است.
هنوز
خیلی زود است
که از جنگ
سرد جدید و
تقابل همه
جانبه
دوقدرت بزرگ
صحبت بمیان
آید اما
اقدام سریع و
قدرت نمائی
عظیم روسیه
را باید
بعنوان
سرآغاز
استراتژی
جدید روسیه
در نظر گرفت
که دیگر
اجازه نمیدهد
مناطق نفوذ
آن توسط
رقبایش
گرفته شود.
جنگ سرد بین
شرق و غرب
بیش از هرچیز
یک جنگ
ایدئولوژیک
بود ولی
درگیری فعلی
بیشتربرسر
حفظ منطقه
نفوذ است
هرچند که
طرفین
حرکاتی شبیه
رفتار دوران
جنگ سرد از
خود نشان میدهند.
ازطرف
دیگرروند
گلوبالیزاسیون
باعث
وابستگی
متقابل
کشوها
بیکدیگر شده
و تکرار
مناسبات
دوران جنگ
سرد عملا غیر
ممکن گشته
است.
بحران
گرجستان
تئوریسینهای
شناخته شده
جهان را نیز
به بحث
کشانده است.
فرانسیس
فوکویاما که
بعد از
انحلال
اتحاد شوروی
کتاب «پایان
تاریخ» را
نوشت همچنان
معتقد است که
تاریخ به عقب
بازنخواهد
گشت در عوض
رابرت کاقان
مشاور
کاندیدای
نومحافظه
کاران
آمریکا از
تکرار تاریخ
حرف میزند و
اخیرا کتابی
تحت عنوان «بازگشت
تاریخ»
منتشر کرده
است.
مسیرتاریخ
با حرکت ملل
بزرگ تعیین
میشود
سال
گذشته
هنگامیکه
ولادیمیر
پوتین هنوز
رئیس جمهور
روسیه بود در
کنفرانس
امنیت اروپا
در مونیخ
گفته بود که:
«انحلال
اتحاد شوروی
بزرگترین
فاجعه
استراتژیک
قرن بیستم
بود». از آن
تاریخ به بعد
روس شناسها
و مفسرین
غربی ادعا میکردند
که پوتین
رویای احیاء
امپراطوری
را دارد. باز
سازی ارتش و
بزرگداشت
موفقیتهای
دوران اتحاد
شوروی نیز
دلیلی بر
عظمت طلبی
روسیه ارائه
میشد. روسها
که در دوره
بوریس یلچین
توسط غربیها
غارت و تحقیر
شده بودند به
ناسیونالیسم
روی میآوردند.
قدرت نمائی
واقدامات
روسیه بیشتر
جنبه تحریم و
تهدید داشت
از جمله
تحریم
اقتصادی
گرجستان و
قطع گاز
مصرفی
اوکراین در
وسط زمستان و
نیز
تهدیدکشورهای
تازه
استقلال
یافته که اگر
بیش از حد به
آمریکا
نزدیک بشوند
با عکس العمل
روسیه مواجه
خواهند شد و
تنبیه
خواهندگشت.
روسها
کشورهای
تازه
استقلال
یافته و
همسایگان
خود را «خارجه
نزدیک» مینامند
و این
کشورهارا
جزئی از حوزه
امنیتی
خودشان حساب
میکنند و
حضور
کشورهای
غربی بویژه
آمریکا را
درین کشورها
تحمل نمیکنند.
در میان این
کشورها
چهار کشور
آذربایجان،
گرجستان،
اوکراین و
مولداوی که
پیمان
مشترکی نیز
بنام «گوام»
دارند بیش از
دیگران مورد
توجه روسیه
هستند زیرا
بنظر روسها
بیش اندازه
به آمریکا
نزدیک شدهاند.
در این چهار
کشور مناطق
استقلال طلب
وجود دارد که
روسیه از
آنها حمایت
میکند. در
آذربایجان
مساله قره
باغ در
گرجستان
آبخازی و
اوستیای
جنوبی،
دراوکراین
شبه جزیره
کریمه با
بندر معروف
سباستوپل و
در مولداوی
نیزمنطقه
ترانس
نیستری قرار
دارد که
استقلال میخواهد
و روسها
مانند
اوستیای
جنوبی
وآبخازی
درآنجا
نیزازسال
۲۰۰۲ به بعد
وسیعا
پاسپورت
روسی به مردم
دادهاند.
روسها
طی دو دوره
ریاست
جمهوری
ولادیمیر
پوتین
بموازات
همکاری با
آمریکا هرجا
که امکانش را
داشتهاند
از مبارزه با
آمریکا نیز
خود داری
نکردهاند.
بعد از یازده
سپتامبر
۲۰۰۱ روسیه
برای مبارزه
مشترک با
تروریسم یک
سری
همکاریهای
نظامی را با
آمریکا آغاز
کرد ولی بعد
از تشکیل
پیمان
همکاری «شانگهای»
با شرکت
روسیه، چین و
کشورهای
آسیای مرکزی
بعنوان عضو
اصلی و ایران
بعنوان عضو
ناظر،
همکاریهای
نظامی با
آمریکا
محدود شد تا
اینکه با ورد
ارتش روسیه
به گرجستان
همکاری
نظامی با
آمریکا
متوقف گردید.
در حال حاضر
روسیه در
مورد
افغانستان و
چاد با ناتو
همکاری خود
را حفظ کرده
است یعنی در
دو نقطهای
که غرب و
ناتو امکان
موفقیت
ندارد و هرچه
غرب در این
مناطق بیشتر
فرسوده شود
بهمان
اندازه بنفع
روسیه تمام
میشود.
اکنون
اصطلاحات «دموکراسی»
و «مبارزه با
تروریسم» که
شعارهای
سیاست جهانی
آمریکا
هستند در
روسیه تفسیر
دیگری دارند.
دموکراسی
بمعنی حکومت
وابسته به
آمریکا
خوانده میشود
و مبارزه با
تروریسم نیز
بمعنی عملی
کردن «جنگ
فرهنگها»
تعبیر میگردد.
طی دو دهه
گذشته،
انحلال
اتحاد شوروی
یک جاده بدون
مانع برای
پیشروی
آمریکا در
حوزه روسیه
ایجاد کرده
بود و مدتها
بود که روسها
قصد متوقف
کردن این
پیشروی را
داشتند و
بالاخره قوی
ترین ضربه را
به ضعیف ترین
حلقه زدند.
مقابله
بمثل روسیه
با آمریکا در
بحران قفقاز
در دومین
جلسه فوق
العاده و بینتیجه
سازمان ملل
متحد در باره
جنگ گرجستان
در صحبتهای
نماینده
روسیه کاملا
مشهود است.
نماینده
آمریکا
روسیه را
متهم به
تجاوز به
گرجستان میکند
و نماینده
روسیه میگوید
که آمریکا
صلاحیت
ندارید به
روسیه درس
اخلاق بدهد.
زلمای خلیل
زاد نماینده
آمریکا خطاب
به چروتکین
نماینده
روسیه میگوید
که روسیه میخواهد
تیفلیس را
بمباران کند
و چروتکین
جواب میدهد
که ما مثل
شما نیستیم
که شهر
بلگراد
پایتخت
یوگوسلاوی
را بمباران
کردید. خلیل
زاد میگوید
روسیه میخواهد
حکومت
قانونی
گرجستان را
عوض کند و
چروتکین
جواب میدهد
که تغییر
دادن حکومتها
شیوه کار
آمریکاست که
در عراق و
افغانستان و
جاهای
دیگرانجام
داده است.
لازم به یاد
آوری است که
بلافاصله
بعد از حمله
گرجستان به
اوستیای
جنوبی، جلسه
شورای امنیت
سازمان ملل
بدرخواست
روسیه تشکیل
شد و روسیه
پیشنهاد کرد
که قطعنامهای
صادر شود و
خواهان حل
اختلاف بدون
توسل به
نیروی نظامی
در گرجستان
گردد. بعضی
از اعضاء
شورای امنیت
بخاطر
موفقیت
اولیه
گرجستان در
استفاده از
نیروی نظامی
این پیشنهاد
را رد میکنندو
جلسه به
نتیجه نمیرسد
و بدنبال آن
ارتش روسیه
وارد عمل میشود
و ورق بر میگردد.
جنگ
ادامه سیاست
با وسایل
دیگر است
برای
کسانی که
بحران قفقاز
را از نزدیک
دنبال میکنند
این سوال
مطرح میشود
که چرا
گرجستان به
اوستیای
جنوبی حمله
کرد؟ عدهای
معتقدند که
از مدتها پیش
روسها در
آنجا دام
گسترده
بودند و از
طریق شبه
نظامیان
اوستیای
جنوبی
گرجستان را
تحریک میکردند
و آخرسر موفق
شدند
گرجستان را
بدام
بیاندازند
اما اظهارات
خود میکائیل
ساکاشویلی (میشا)
ضمن اشاره به
تحریکات شبه
نظامیان
اوستیای
جنوبی
بیانگر
حقایق دیگری
است.
ساکاشویلی
میگوید که
آمریکائیها
از طریق
کنترل
ماهوارهای
که حرکات
ارتش روسیه
را زیر نظر
داشت بما
اطلاع دادند
که پانصد
تانک روسی
وارد تونل
کاکی شدهاند
و اگر
گرجستان
نجنبد ارتش
روسیه وارد
گرجستان
خواهد شد و
بدنبال این
اطلاع ما
مجبور شدیم
به اوستیای
حمله بکنیم
ولی بعلت
نداشتن
تسلیحات
ضرور برای
تسخیر تونل
نتوانستیم
راه ورود
روسها را
مسدود کنیم.
البته
مساله ورود
تانکها به
تونل را روسها
رد میکنند و
ارتش روسیه
نیز دوروز
بعد از حمله
ارتش
گرجستان به
تسخینوالی و
تخریب آنجا
وارد جنگ شد.
بمباران و
موشک باران
شهر
تسخینوالی
توسط ارتش
گرجستان
نشان میدهد
که ارتش
گرجستان
دستور داشته
است که شدید
عمل کند و
استقلال
طلبان
اوستیای
جنوبی را
ریشه کن
نماید ولی
موفق نشده
است. از
مصاحبههای
ساکاشویلی
با مطبوعات
غربی چنین
استنباط میشود
که نامبرده
بیش از
اندازه به
پشتیبانی
نظامی
آمریکا و
ناتو
امیدوار
بوده است و
در ضمن خیال
میکرده است
که روسیه غرق
در فساد بوده
و بیش از آن
ضعیف است که
بتواند
اقدام نظامی
علیه
گرجستان
بکند.
در
دولت
ساکاشویلی،
نخست وزیر
انگلیسی
گرجی است،
وزیر دفاع
اسرائیلی
گرجی است،
اغلب وزرا
جوان و از
بورسیههای
بنیاد
ژورژسورو در
آمریکا
هستند وبا
توجه به
ترکیب
کابینه،
ساکاشویلی
به فرستاده
ویژه
روزنامه
لوموند میگوید:
«غرب
نمیتواند
مرا تنها
بگذارد، اگر
روسها آمدند
و بجای من یک
نفر کارمند
گازپروم را
گذاشتند
آنگاه با
توجه به
اتحاد
وهکاریهای
همه جانبه
ارمنستان و
ایران با
روسیه، عمق
استراتژیک
روسیه به
تنگه هرمز میرسد
و نه تنها
نفت و انرژی
دریای خزر
بلکه ذخایر
انرژی
خاورمیانه
نیز تحت
کنترل روسیه
قرار میگیرد».
ساکاشویلی
حتی بعد از
شکست نظامی
نیزدر
انتظار
دخالت نظامی
آمریکا و
ناتو بود و
این امر از
صحبتهای او
با
نیکلاسارکوزی
رئیس
جمهورفرانسه
آشکاراست که
روزدوازده
اوت قراداد
آتش بس
رابرای
امضاء به
تیفلیس برده
بود.
ساکاشویلی
نمیخواست
قرار داد را
امضا کند
زیرا در آن
قرارداد
تمامیت ارضی
گرجستان
تضمین نشده
بود و در هر
بند قرار داد
که فرانسویها
خواسته
بودند
تمامیت ارضی
را وارد
کنند، روسها
آنرا خط زده
بودند. آخر
سر نیکلا
سارکوزی
عصبانی میشود
وبا فریاد میگوید:
«امضاء کن
میشا، چاره
دیگری
نداری، اگر
فردا روسها
آمدند و تورا
از کار
برکنارکردند
دوستان غربی
تو برای نجات
توحتی انگشت
کوچک
خودراهم
بلند
نخواهند کرد».
تانکهای
روسی در سی
کیلومتری
تیفلیس
بودند که
نیکلا
سارکوزی با
این وعده که
فعلا این
قرار داد را
برای متوقف
کردن پیشروی
ارتش روسیه
امضاء کن تا
ما بعدا از
طریق سازمان
ملل متحد
برای تضمین
تمامیت ارضی
گرجستان
تلاش بکنیم،
ساکاشویلی
را از رویاهای
آسمانی به
واقعیتهای
زمینی فرود
میآورد.
ناسیونالیسم
روسی
جایگزین
سوسیالیسم
شوروی شده
است
روزنامه
نگاران غربی
قدرت نمائی
روسیه را به «بیدارشدن
خرس روسی از
خواب
زمستانی»
تشبیه میکنند.
بعد از
انحلال
اتحاد شوروی
موقعی که
روسیه غرق در
بحران و
نابسامانی
بود، تمام
تلاش کشورهای
غربی بویژه
آمریکا این
بود که
نگذارند
اتحاد شوروی
بشکل دیگری
تجدید حیات
کند بدینجهت
سازماندهی
انقلاب رز در
گرجستان
درسال ۲۰۰۳،
انقلاب
نارنجی در
اوکراین در
سال ۲۰۰۴ و
انقلاب لاله
در
قیرقیزستان
در سال ۲۰۰۵
برای
جداکردن
کشورهائی که
در حوزه
سیاسی،
اقتصادی و
نظامی روسها
بودند از
جمله این
تلاشها بود.
پیمان ورشو
منحل شده بود
و لی پیمان
ناتو نه تنها
منحل نشد
بلکه بخش
عمده
کشورهای
اقمار شوروی
سابق را عضو
خود کرد و
قدم به قدم
در اطراف
روسیه به
پیشروی
ادامه داد.
انقلابهای
رنگی،
پیشروی ناتو
در مرزهای
روسیه و تکه
تکه کردن
یوگوسلاوی
تنها
متحدباقیمانده
روسیه
دراروپا،
استقرار
پایگاههای
موشکی در
جمهوری چک و
لهستان و
آخرسر
برسمیت
شناختن
استقلال
کوزوو
مواردی
بودند که خشم
روسیه را بر
میانگیخت
ولی روسیه در
موقعیتی
نبود که عکس
العمل نظامی
نشان بدهد.
بالارفتن
قیمت نفت و
گازدر سالهای
اخیر به
روسها امکان
داد که ارتش
و تشکیلات
اداری خود را
بازسازی کند.
روسیه با
ذخیزه ارزی
امروزی
پانصد
وهشتاد
میلیارد
دولار و با
رشد اقتصادی
سالانه هشت
در صد
توانسته «دوران
گذار از
سوسیالیسم
به سرمایه
داری» را طی
کند و بعنوان
یک نیروی
سیاسی،
نظامی و
اقتصادی جدی
در صحنه
جهانی و
تامین کننده
اصلی نفت و
گاز اروپا
مطرح بشود و
امروز خود را
در موقعیتی
احساس میکند
که میتواند
در مقابل
آمریکا
بایستد و سهم
خود را در
سیاست جهانی
طلب کند. در
عرض نود سال
سه بار
ایدئولوژی
حکومت در
روسیه عوض
شده ولی
استراتژی
روسها از
زمان پتر
کبیر تا بحال
ثابت مانده
است و این
استراتژی
کشورهای
مجاور روسیه
را حریم
امنیت روسیه
میشناسد.
ژنرال
دوگل میگفت:
جنگ چیزهائی
را آشکار میکند
که اگر جنگ
نبود هرگز
آشکار نمیشد.
سیاستهائی
را که قبلا
آمریکا و
کشورهای
اروپائی
برای عقب
مانده
نگهداشتن
روسیه
مخفیانه پیش
میبردند با
بحران
گرجستان
علنی کردند.
نومحافظه
کاران اکنون
میگویند که
روسیه باید
از جرگه هشت
کشور صنعتی
جهان کنار
گذاشته شود،
از ورود
روسیه به
سازمان
جهانی تجارت
جلوگیری شود.
سرمایه
گذاری خارجی
در روسبه
متوقف شود،
صدور
تکنولوژی
جدید به به
روسیه ممنوع
گردد. روسیه
از شورای
اروپا اخراج
گردد،
بازیهای
المپیک
زمستانی در
سوچی تحریم
شود و...
همه
این تهدیدها
تا امروز
بصورت حرف
باقی مانده
ولی اگر روزی
عملی بشوند
نخواهند
توانست
روسیه را به
زانو در
اورند هرچند
که جناح
لیبرال
حکومت روسیه
بهیچوجه
خواهان
تحریم نیست
زیرا هرگونه
تحریم و
ایجاد
محدودیت،
رشد اقتصادی
روسیه را
دچار اختلال
میکند
درعوض روسها
در موقعیتی
هستند که میتوانند
مشکلات
اقتصادی و
نظامی جدی
برای کشورهای
غربی ایجاد
کنند از جمله:
۱-
روسیه در سالهای
اخیر از نفت
و گاز بعنوان
یک سلاح
استراتژیک
استفاده
کرده است و
امروز در
شرایطی است
که هرگاه
بخواهد میتواند
نه تنها نفت
و گاز روسیه
را بعنوان
سلاح علیه
اروپا بکار
گیرد بلکه
همچنین میتواند
جلوی صدور
نفت و گاز
دریای خزر را
نیز بگیرد.
۲-
تدارکات جنگ
افغانستان
عمدتا از
طریق حریم
هوائی روسیه
به
افغانستان
حمل میشود
وکشورهای
فرانسه،
آلمان و
فنلاند
ازراه روسیه
و تاجیکستان
لجستیک
افغانستان
را انجام میدهند
و روسیه
هرلحظه
اراده کند میتواند
با قطع راه
تدارکات،
ناتو را در
افغانستان
زمین گیر کند.
بویژه که حمل
تدارکات از
پاکستان و
گذرگاه خیبر
بعلت قدرت
گیری
گروههای
مسلح افغانی
روز بروز
مشکل تر میشود.
۳-
کشورهای
مخالف
اسرائیل
بویژه ایران
و سوریه و
حزب اله
لبنان
همواره
خواهان
سلاحهای
پیشرفته
روسی بودهاند
و روسیه
بخاطر
روابطش با
آمریکا از
دادن این
سلاحها به
مخالفان
اسرائیل
خودداری میکرد
و اکنون اگر
منافعش
ایجاب کند
سیل سلاحهای
پیشرفته
بویژه موشکهای
زمین به هوا
را به این
کشورها
سرازیر میکند
و توازن قوا
را به ضرر
اسرائیل بهم
میزند.
۴-
پرونده اتمی
ایران در پنج
سال گذشته
مشکل اصلی
آمریکا و
اسرائیل در
منطقه بوده و
روسیه با
آمریکا و
اروپا در این
مورد همکاری
و هماهنگی میکرد.
اکنون هرگاه
آمریکا یا
اروپا
بخواهند
روسیه را
تحریم کنند،
روسیه
همکاری خود
را در رابطه
با پرونده
اتمی ایران
قطع میکند و
تمام
تصمیماتی را
که تا امروز
مشترکا
گرفته شده
باطل میکند.
با
توجه به این
آتوهای قوی
که در دست
روسیه است،
آمریکا یا
اروپا در
موقعیتی
نیستند که در
مقابل روسبه
شدت عمل نشان
بدهند و
تحریمهای
اقتصادی
علبه آن
اعمال
نمایند. بنا
براین نفع هر
دوطرف است که
بحران
گرجستان را
با مصالحه و
سازش حل کنند
که البته این
نوع بده و
بستانها میتواند
از ویژگیهای
دورانی باشد
که با بحران
گرجستان
شروع شده است.
از حالا به
بعد مذاکره
با روسیه هم
آسان نخواهد
بود و قرار
داد آتش یس
جنگ با
گرجستان
نشان میدهد
که روسها صد
در صد خواستههای
خود را در آن
منظور کردهاند.
آوریل هریمن
سیاستمدار
معروف
آمریکائی میگفت:
مذاکره با
روسها مانند
اینست که یک
اسب را دوبار
به شما
بفروشند.
اتحادیه
اروپا،
اتحادیه نا
متحدها
پایان
جنگ سرد و
خلاء قدرتی
که در روسیه
بوجود آمده
بود به اروپا
امکان داد تا
مرزهای
سیاسی و
اقتصادی
خودرا تا
مرزهای
روسیه گسترش
بدهد و
بابعضویت
پذیرفتن
کشورهای
اروپای شرقی
که قبلا در
حوزه پیمان
نظامی ورشو
قرار
داشتند،
تعداد کشورهای
اتحادیه را
به بیست و
هفت برساند.
این گسترش
سریع
هماهنگی این
کشورها را
با اشکالاتی
مواجه کرده
بود ولی روند
عضوگیری از
حوزه نفوذ
اتحاد شوروی
سابق همچنان
ادامه داشت.
بحران
گرجستان
ناتوانی
اتحادیه
اروپا را در
حل مسائل خود
آشکار ساخت.
با اینکه
روسیه میخواهد
با اروپای
واحد طرف
صحبت باشد و
بدینسان
آمریکا را از
متحدین
اروپائی اش
جدا سازد و
امتیاز دادن
روسیه به
اروپائیها
نیز دقیقا
بهمین
منظوراست
ولی اتحادیه
اروپا تا
امروزفقط
توانسته است
ظاهرراحفظ
کند وگرنه
درعمل سیاستهاعکس
همدیگرند
قبلا نیز
روسیه به این
نتیجه رسیده
بود که اروپا
آمادگی
تبدیل شدن به
یک قطب قدرت
را ندارد
بدینجهت
کمتر از
اصطلاح «دنیای
چند قطبی»
استفاده میکردند
و حتی بوجود
آمدن مراکز
متعدد قدرت
در دنیا را
خطرناک
ارزیابی میکردند
و اکنون بنظر
میرسد که
روسها مانند
گذشته به
دنیای
دوقطبی فکر
میکنند.
شاید در
آینده پیمان
شانگهای
قطبی در
مقابل ناتو و
آمریکا بشود
بشرطی که چین
و روسیه در
رهبری آن به
توافق برسند.
سی
در صد گاز
طبیعی و بیست
در صد نفت
مصرفی اروپا
از روسیه
تامین میشود
و
کاریکاتوریستها
اروپا را
بصورت «اتحادیه
مصرف
کنندگان
گازروسیه»
نقاشی میکنند.
کشورها ی
اصلی که
لکوموتیو
اروپا محسوب
میشوند
یعنی آلمان،
فرانسه و
ایتالیا
مخالف ایجاد
بحران در
روابط
اتحادیه
اروپا با
روسیه هستند
آنها میگویند
اروپا به جنگ
سرد احتیاج
ندارد بلکه
به خونسردی
احتیاج دارد.
آنها خوب میدانند
که روسیه میتواند
سالها
تحریم
اقتصادی را
تحمل کند ولی
اروپائیها
نمیتوانند
بدون گاز
روسیه یک
زمستان را
بسر آورند.
در مقابل
آنها،
انگلستان که
همواره
پیشبرنده
سباست
آمریکا در
درون
اتحادیه
اروپا بوده
است ونیز
بخاطر اینکه
چندی پیش
روسیه شرکت
نفت انگلیس
را از روسیه
بیرون کرده،
همراه با
سوئد
ولهستان
خواهان شدت
عمل وتحریم
اقتصادی
روسیه میباشند.
کشورهای
اروپای شرقی
نیز که از
قدرت نمائی
روسیه بوحشت
افتادهاند
سیاستهای
ضد روسی را
پیشنهاد میکنند
و اکثرا نیز
در باره
بحران
گرجستان سرو
صدا براه
انداختهاند
تا ضعف خود
را بپوشانند
و
موضعگیریهایشان
بیشتر مصرف
داخلی دارد.
خواست روسیه
این بود که
آمریکا در حل
بحران
گرجستان
کنار گذاشته
شود زیرا
بگفته
ولادیمیر
پوتین نخست
وزیر روسیه،
آمریکا
آگاهانه این
بحران را
بدست
ساکاشویلی
بوجود آورده
است تا موضع
جناح جنگ طلب
را در
انتخابات
ریاست
جمهوری
آمریکا
تقویت کند.
در عمل نیز
آمریکا که
درگیر
مبارزات
داخلی
انتخابات
است و از سوی
دیگر در عراق
و افغانستان
گرفتار جنگ
فرسایشی
است،
نتوانست
نقشی در
استقرارصلح
بازی کند.
بحران
گرجستان
گسترش
اتحادیه
اروپا و
پذیرفتن
کشورهای
نزدیک به
روسیه در
پیمان
ناتورا
متوقف میکند.
کاندید شدن
گرجستان
برای عضویت
در ناتو یکی
از پیش زمینههای
بحران بوده
است واین
مساله باز
اندیشی در
باره آینده
ناتو را
بمیان میآورد.
در محافل
دموکراتهای
آمریکا بحث
بودن یا
نبودن ناتو
مطرح شده است.
بعد از
انحلال
پیمان ورشو،
ضرورت حفظ
ناتو از بین
رفته بود تا
اینکه بعدا
ناتو در جنگ
افغانستان
درگیر شد و
با بعضویت
پذیرفتن
کشورهای
اروپای
شرقی، بیش از
اندازه
درمنطقه
نفوذ روسیه
پیش رفت و
بحران ساز شد.
پیمانی که
برای حفظ
امنیت اروپا
در مقابل
روسیه ایجاد
شده بود
اکنون به یکی
از عوامل
عمده نا امنی
در اروپا
تبدیل شده
است. وجود
این پیمان
همچنین مانع
«تشکیل دفاع
مستقل
اروپائی»
است.
حقیقت
اولین
قربانی جنگ
است
در
دوروز اول
جنگ که ارتش
گرجستان
پیشروی میکرد
مطبوعات
اروپائی
مبلغ پیروزیهای
گرجستان شده
بودند و
تصاویر
استقبال از
ارتش
گرجستان را
در صفحات اول
خود چاپ میکردند
ولی با ورود
ارتش روسیه
به گرجستان
کاملا تغییر
موضع دادند و
روسیه را
متجاوز و
گرجستان را
قربانی
معرفی کردند
تا آنجا که
سی ان ان
ویرانههای
جنگی شهر
تسخینوالی
را که در اثر
بمباران و
موشک باران
ارتش
گرجستان
ایجاد شده
بود بعنوان
ویرانههای
شهر گوری
نشان میداد
که در اثر
بمباران
هواپیماهای
روسی به
آنصورت در
آمده است.
ساکاشویلی
که یک اشتباه
تاریخی
ویرانگر
مرتکب شده
است و دستور
قتل و کشتار
مردم
تسخینوالی
را صادرکرده
است ادعا میکند
که قربانی
تجاوز روسیه
است.
اکنون
یک ماه بعد
از جنگ
بتدریج
تبلیغات
جنگی و نمایش
وحدت ملی
فرکش میکند
و یگفته خانم
سلامه
زورابشویلی
وزیر خارجه
سابق
گرجستان که
یکی از
سخنگویان
اوپوزیسیون
دولت است،
ساکاشویلی
باید حساب پس
بدهد.
ادامه
دارد
|
برگرفته
از: iranemroz
|
توسط -- بیژن
رحیمی -2008-09-17- |
زبان
ترکی را در
ایران رسمی
کنید
بیانیه
جنبش
دانشجوئی
آذربایجان به
مناسبت اول
مهر
•
میلیونها
کودک و نوجوان
این جامعه با
یک برنامه از
قبل تعیین شده
و اجباری از
یادگیری زبان
مادری شان
برحذر داشته
می شوند و به
این ترتیب از
هویت فرهنگی
خود بیگانه می
گردند ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۱ مهر
۱٣٨۷ - ۲۲
سپتامبر ۲۰۰٨
بار
دیگر اول ماه
مهر است. این
روز برای آنها
که در پی کسب
علم و دانش
هستند و زبان
گفتاری و
نوشتاری شان
در خانه و
مهدکودک و
دبستان و
دبیرستان و
دانشگاه یکی
است یقینا
سمبل آغاز و
شکفتگیِ ِ
فصلی دیگر در
زندگی است. اما
برای
میلیونها
کودک و نوجوان
و جوان دیگر که
زبانی غیر از
زبان رسمی و
دولتی دارند
روز اول مهر با
نامهری شروع
می شود چرا که
باید هویت ملی
و فرهنگی خود
را دم در مدرسه
و دانشگاه جا
گذاشته و به
زور جامه ذهنی
و فکری دیگری
بر تن کنند که
سالیان
متمادی است بر
آنها تحمیل می
شود و در دهه
های اخیر از
سوی حکومتی
عملی می شود که
خود را اسلامی
می داند و رئیس
جمهورش ادعا
می کند که کشور
تحت سلطه اش
آزادترین
جامعه دنیاست!
بخش بزرگی از
مردم این
جامعه به زبان
رسمی نامیده
شدهء آن تکلم
نمی کنند. این
زبان به بخش
بزرگی از مردم
این جامعه در
موسسات
گوناگون
آموزشی تحمیل
می شود.
میلیونها
انسان این
جامعه در قرن
بیست و یکم
اجازه یاد
گیری زبان
مادری شان را
ندارند.
میلیونها
کودک و نوجوان
این جامعه با
یک برنامه از
قبل تعیین شده
و اجباری از
یادگیری زبان
مادری شان
برحذر داشته
می شوند و به
این ترتیب از
هویت فرهنگی
خود بیگانه می
گردند، آن هم
در مملکتی که
سران سیاسی آن
هر روز در پی
صدور دستور
العمل هایی
برای اصلاح و
بهبود جهان
هستند و رئیس
جمهور آن با
نامه پراکنی
در صدد دادن
رهنمود به
روسای دیگر
ممالک است.
میلیونها
انسان ترک
زبان در این
جامعه با
انداختن
جریمه به داخل
قلک های سفالی
در کلاس های
درس به جرم
ترکی حرف زدن
بزرگ شده اند.
حکومت شاه از
هیچ بیشرمی
ابا نداشت و
کثیف ترین
سیاست های
آسیمیلاسیون
و از خود
بیگانگی را در
آذربایجان به
کار می بست.
وقوع انقلاب
بهمن ٥٧ هیچ
تغییری در
کژترین سیاست
های آموزشی
دوران
استبدادی
شاهنشاهی
بوجود نیاورد.
ممنوعیت زبان
ترکی هم چنان
ادامه یافت و
این بخش از
سیاست های
شاه، روی
انقلاب را به
خود ندید. با
اینکه دست
اندرکاران پس
از انقلاب،
انقلاب
فرهنگی به راه
انداختند اما
زبان ترکی هم
چنان تابو
باقی ماند و
روی آزادی را
به خود ندید.
مسئولان
مملکتی که
همیشه
آذربایجان را
سَرِِ ایران
می نامند و
مردم آن را
غیور می
شناسند که
حافظ و پاسدار
مرزهای کشور
بوده اند
هیچگاه این
اخلاق دوگانه
خود را زیر
سوال نبرده
اند که اگر این
مردم تااین
اندازه برای
این کشور
ارزشمند
هستند پس چرا
زبان مادری
شان ممنوع
است؟ اگر
فرزندان این
خطه در انقلاب
مشروطه و بهمن
آن چنان جان
فشانی کردند و
در پس راندن
تجاوز صدام
حسین هشت سال
تمام در جبهه
های جنگ خون
دادند پس چرا
حق مساوی با
دیگران
ندارند؟ آیا
قوانین
اسلامی چنین
بیعدالتی را
جایز می
دانند؟
چند سالی است
که آذربایجان
به پا خاسته و
برای اولین
بار پس از مدت
های مدیدی
خواستار حقوق
فرهنگی و ملی
خویش است.
بسیاری از
نویسندگان،
روزنامه
نگاران،
فعالان
دانشجویی و
روشنفکران
ترک زبان به
جرم مطالبه
برای آزادی
زبان مادری در
سلول های
زندان ها به سر
می برند. ترک
ها بدرستی و به
حق، حقوقی را
می طلبند که
بخش های دیگری
از این جامعه
از آن ها
برخوردار
بوده و هستند.
با به تعویق
انداختن توجه
به مطالبات
کاملا مردمی
در آذزبایجان
خواسته ها هر
چه بیشتر رنگ
سیاسی به خود
گرفته و طرق حل
مشکلات، با
گذشت زمان
پیچیده تر و بی
اعتمادی ها
گسترش بیشتر
می یابند.
مهمترین و
عاجل ترین
خواسته ترکها
در ایران
رسمیت یافتن
زبان ترکی در
کنار زبان
فارسی است تا
علاوه بر
آذربایجان
ترک های ساکن
خراسان و
تهران و دیگر
اقصی نقاط
کشور آزادانه
به فراگیری
زبان مادری
خود پرداخته و
هم چون دیگران
با فرهنگ خود
زندگی کرده و
به شکوفا شدن
آن یاری
رسانند. رئیس
جمهور کشور که
قرار است چند
روز دیگر به
آذربایجان
سفر کند می
باید به این
خواسته مردم
جامه عمل
بپوشاند. اگر
از نظر ایشان
انرژی هسته ای
"حق مسلم"
مردم است پس
فرا گیری زبان
مادری حقی
کمتر از آن نمی
تواند باشد.
با وجودتمامی
مشکلات،
فشارها و
زندان ها برای
تمام دانش
آموزان و
دانشجویان
سالی موفق و
پربار آرزو
داریم و
امیدواریم
بزودی زبان
ترکی نیز به
مدارس و
دانشگاه ها
راه پیدا کند.
تأملی
بر بیانیه ی «هشدار
به ایرانیان»
دکتر
منصور بیات
زاده
•
ما نمی توانیم
بخاطر علاقه
ای که به «تمدن
و فرهنگ
ایرانی»
داریم، تعریف
«ملت ایران» و
محدوده نقشه
جغرافیائی
ایران در مقطع
کنونی را، با
معیارهای
دوران مادها،
هخامنشیان،
ساسانیان،
صفویه و یا
احتمالا
قاجاریه
بسنجیم و به
اصول منشور
سازمان ملل و
تعریف
جهانشمول ملت
و کشور و ضوابط
و روابطی که آن
منشور درنظر
گرفته، توجه
ننمائیم ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه ٣۰
شهريور ۱٣٨۷ -
۲۰ سپتامبر
۲۰۰٨
تعدادی
از فعالین
فرهنگی،
سیاسی در
ایران، در
رابطه با جنگ
گرجستان طی
بیانیه ای تحت
عنوان «هشدار
به ایرانیان» (١)،موضعی
علیه روسیه
همچون موضع
پرزیدنت بوش و
خانم
کاندولیزا
رایس اتخاذ
کرده
اند،بدون
اینکه این
هموطنان
محترم باین
واقعیت نیز
توجه کرده
باشند که این
ارتش گرجستان
بود که ، آتش
جنگ را در آن
منطقه
برافروخت. اگر
چنین نیست که
بنا بر فرمان
رئیس جمهور
گرجستان ،
فردی که از
طرفداران
پروپاقرص
سیاست جنگ
طلبانه
پرزیدنت بوش
هست و «تازش» به
اوستیای
جنوبی را شروع
نکرده است ،
چرا و بچه دلیل
، ٢٧ دولت عضو
اتحادیه
اروپا، پس از
بحث طولانی که
با یکدیگر
داشتند ، در
بیانیه خود ،
از «عکس العمل
نامتناسب
روسیه » («عکس
العمل» در
مقابله با
حمله دولت
گرجستان ) صحبت
نمودند ، و فقط
در رابطه با «
نامتناسب »
بودن آن «عکس
العمل »، دولت
روسیه را
محکوم کردند و
در آن بیانیه ،
از «تازش
روسیه» صحبتی
بمیان
نیاوردند ؟!
بسیاری از
شخصیتها و
صاحب نظران
سیاسی و
مطبوعاتی
همچون گرهارد
شرودر،
میخائیل
گورباچف،
ادوارد
شواردنادزه،
میشل شاسادو
وسکی ... براین
نظرند که آقای
میخائیل
ساکاشویلی
رئیس جمهور
گرجستان در
گسترش بحران و
آغاز درگیریهای
اخیر در قفقاز
مقصر بوده است.
(٢)
در بیانیه ی «هشدار
به ایرانیان»
، همچنین به
رئوس بعضی از
مسائل سیاسی
ازجمله «پرونده
هسته ای» ، «جزیره
های سه گانه
ایرانی در
خلیج فارس» ، «پیمان
های سه جانبه و
دوجانبه
کشورهای
حاشیه دریای
مازنداران» ، «خطر
حمله نظامی به
تأسیسات اتمی
و نظامی ایران»
اشاره رفته و
مشکلات مربوط
به آن مسائل را
، «
دستاوردهای
سیاستهای غلط
و نابخردانه»
سردمداران
حکومت جمهوری
اسلامی که « به
زیان ملت
ایران بوده و
حتا امکان
رساندن آسیبهای
فراوان دیگری
از جمله از هم
پاشیدگی میهن
ما را در بر
دارد. »
ارزیابی
نموده اند،
بدون اینکه در
رابطه با آن
مسائل،
همچنین به
سیاستهای
استعماری و
هژمونی
طلبانه
دولتهای
استعمارگر
جهانی از جمله
ایالات متحده
آمریکا و
متحدینش،
همان
دولتهائی که
نقش بزرگی در
سرنگونی دولت
ملی و قانونی
مصدق داشتند و
حتی برخی از آن
دولت ها ،حاضر
نشدند تا
واقعیت
سرنگونی رژیم
وابسته به
امپریالیسم
شاه و پیروزی
انقلاب بهمن
١٣٥٧ را
بپذیرند ،
کوچکترین
مطلب و موضعی
بیان نشده است!
روشن نیست چرا
و بچه دلیل در
بیانیه ای که
بنام «هشدار
به ایرانیان»
منتشر شده
است، همچنین
به سیاستهای
شیخ نشینان
کناره های
جنوبی خلیج
فارس که همچون
صدام حسین ، بر
طبل
ناسیونالیسم
کورعرب می
کوبند و حتی با
کمک پترو دلار
سعی دارند تا
در نقشه های
جغرافیائی و
حتی گوگل ، نام
«خلیج فارس» را
به «خلیج عربی»
تغییر دهند و
مدعی مالکیت «جزایر
سه گانه
ایرانی در
خلیج فارس»
هستند و یا
کشورهای
حاشیه دریای
مازنداران که
، سهم بیشتری
از دریای
مازندران را
طلب می کنند و
در آن رابطه
کارزار سیاسی
بپا کرده اند،
و یا سیاست های
دولت اشغالگر
اسرائیل که
زرادخانه های
آن کشور، بمب
اتمی و کلاهک
های اتمی در
اختیار دارند
و بجای برسمیت
شناختن
قطعنامه های
شورای امنیت و
در آن رابطه
تخلیه
سرزمینهای
اشغالی
فلسطین،
سرزمین و مردم
ایران را
تهدید به
نابودی می
کند،
کوچکترین
اشاره ای
نرفته است ؟!
مگرناسیونالیسم
کور عربی در
دوران رژیم
شاه، همان
رژیمی که
امپریالیستها
او را بعنوان
ژاندارم
منطقه ارتقاء
مقام داده
بودند تا از
منافع
استعماری
آنها در آن
دیار دفاع
نماید، همچون
امروز نسبت به
تمامیت ارضی
ایران چشم طمع
نداشتند ؟!
بنظرمن
سوسیالیست
مصدقی،
بهیچوجه
نباید بخاطر
احترام به
امضاء
کنندگان
بیانیه «هشدار
به ایرانیان»
، از کنار
کمبودها و
نقائص آن
بیانیه و بی
توجهی هائی که
به ارزشهای
دمکراتیک شده
است، گذشت و در
اینباره سکوت
اختیار کرد و
با سکوت خود
کمک نمود تا
برآن خطای
بزرگ سرپوش
گذاشته شود!
متأسفانه
اشکالی که به
محتوی آن
بیانیه وارد
است ، فقط به
کمبودهائی که
اشاره رفت
خلاصه نمی
شود، بلکه
اشکال بسیار
مهم دیگر آن
بیانیه ، طرح «دیدگاه»
انحرافی و
خطرناکی است
که بعنوان
معیار «معادلات
سیاسی » و « دید
راهبردی » ، به
ایرانیان
توصیه شده است!!
آری ، « دیدگاه»
بسیار
خطرناکی که ،
بصرف مخالفت
با سیاست و
عملکرد
حاکمین
تمامیت خواه و
سرکوبگر
جمهوری
اسلامی،
نباید آنرا
بهیچوجه مورد
تائید قرار
داد و بعنوان
افراد و
نیروهای
آزادیخواه،
دمکرات و
ملیگرای وطن
دوست (پاتریوت)
، بمخالفت و
روشنگری در آن
باره ، دست نزد!!
نویسندگان
نوشته «هشدار
به ایرانیان»
، بر این نظرند
که :
« حوزه تمدن و
فرهنگ
ایرانی، که یک
واقعیت
تاریخی و
فرهنگی میباشد،
بایستی در دید
راهبردی ما در
منطقه قرار
داشته باشد. ما
باید همه ی
مردم و
کشورهای واقع
در این حوزه
فرهنگی را
دوستان
استراتژیک
خود بشماریم و
در معادلات
سیاسی این
دیدگاه را
بگنجانیم.».
این هموطنان
برپایه این «دیدگاه»
، که درتحلیل
نهائی ، نمی
تواند چیزی جز
دیدگاه «
ناسیونالیستی
، آنهم نه بر
پایه
پاتریوتیسم
که بنظر ما
مسئله ای مثبت
است ، بلکه از
موضع
نژادپرستانه»
باشد، مدعی
شده اند که :
«کردها یکی از
اجزای تفکیک
ناپذیر این
حوزه تمدنی میباشند
و هر جا که
باشند ایرانی
به شمار میآیند
و ما هرگز
نباید بر علیه
منافع آنان با
دیگران متحد
شویم.».
نویسندگان
بیانیه «هشدار
به ایرانیان»
، به «سیاست
دشمن تراشی
قدرت بدستان»
حاکم بر ایران
اعتراض کرده و
چنان شیوه
حکومتی را
بدرستی محکوم
نموده اند،
اما متأسفانه
خود به این
واقعیت تلخ
توجه ننموده
اند که « دید
راهبردی » و
چگونگی تعیین
«معادلات
سیاسی » بر
پایه « حوزه
تمدن و فرهنگ
ایرانی » ، که
در مغایرت
کامل با اصول
منشور سازمان
ملل متحد و
تعریف
جهانشمول ملت
و کشور و ارزش
های دمکراسی
قرار دارد،
چنین طرز
تفکری با خود،
« سیاست دشمن
تراشی »
بمراتب
گسترده تری را
از آنچه امروز
در ایران رسم
است، بهمراه
خواهد داشت.
ما نمی توانیم
بخاطر علاقه
ای که به « تمدن
و فرهنگ
ایرانی »
داریم ، تعریف
«ملت ایران» و
محدوده نقشه
جغرافیائی
ایران در مقطع
کنونی را ، با
معیارهای
دوران مادها ،
هخامنشیان ،
ساسانیان،
صفویه و یا
احتمالا
قاجاریه
بسنجیم و به
اصول منشور
سازمان ملل و
تعریف
جهانشمول ملت
و کشور و ضوابط
و روابطی که آن
منشور درنظر
گرفته ، توجه
ننمائیم!
اگرچه این یک
واقعیت
تاریخی است ،
که قوم کرد،
یکی از هفت قوم
تشکیل دهنده «دولت
مادها» بوده
است ، همچنین
این هم یک
واقعیت
تاریخی است که
ایران در
دوران سلطنت
شاه اسماعیل
صفوی در جنگ با
دولت عثمانی ـ
دوران سلطنت
سلطان سلیم ـ
درسال ١٥١٤
میلادی (در
مقایسه با سال
٢٠٠٨ میلادی،
یعنی ٤٩٤ سال
قبل ) در منطقه
چالداران
شکست خورد و در
نتیجه مناطق
کردنشین شمال
و غرب ایران از
قلمروی
جغرافیائی
ایران خارج
شدند و آن
مناطق
کردنشین و ترک
نشین ( ترکها
که از بقایای
سلجوقیان
بودند) جزو خاک
کشور عثمانی
شدند.
پس از شکست
دولت عثمانی
در جنگ اول
جهانی و تجزیه
آن کشور به
محدوده های
تحت سیطره
انگلیس و
فرانسه و
تأسیس کشور
ترکیه برهبری
مصطفی کمال
پاشا (آتاتورک)،
مناطق کرد
نشین زیر
سیطره کشور
عثمانی در بین
کشورهای
مختلفی از
جمله ترکیه،
عراق، سوریه ...
تقسیم شدند. در
واقع آن کردها
، طبق اصول
منشور سازمان
ملل، دارای
ملیت ترکیه،
ملیت عراق و یا
ملیت سوریه ...
هستند. اگرچه
همگی آنها از
لحاظ مردم
شناسی (اِتنولوژی)
، از اقوام
ایرانی محسوب
می شوند ولی
بهیچوجه آنها
ملیت ایرانی
ندارند! تنها
کردهای ساکن
ایران، بخشی
از ملت ایران
هستند.
افراد و
نیروهای
سیاسی که مدعی
اند باید به
اصول منشور
سازمان ملل
متحد پایبند
بود و در آن
رابطه از
حاکمیت ملی ،
استقلال و
تمامیت ارضی
ایران دفاع
کرد، و به بی
توجهی مقامات
جمهوری
اسلامی به آن
روابط اعتراض
دارند، حتمأ
باید قبول
داشته باشند
که «معادلات
سیاسی» کردهای
ترکیه،
کردهای عراق،
کردهای سوریه
... درچارچوب
قوانین و نظام
های حاکم بر
کشورهای
ترکیه ، عراق و
سوریه ... تنظیم
و تدوین می
شوند و ما
ایرانیان
بهیچوجه حق
دخالت در امور
سیاسی آن
کشورها را
نداریم.
طبق اصول
منشور سازمان
ملل متحد، «ملت
ایران» شامل
اقوام و در
واقع تمام
مردمی که در
محدوده نقشه
جغرافیائی
ایران ـ
مرزهای
برسمیت
شناخته شده از
سوی سازمان
ملل ـ ، صرفنظر
از وابستگی
قومی و نژادی و
مذهبی زندگی
می کنند ، می
شود!
روشن است که ما
می توانیم از
حقوق
دمکراتیک و
خواست های
دمکراتیک از
جمله کردها در
سایر کشورها ،
دفاع نمائیم .
ولی تا
زمانیکه ما
خود حاضر
نشویم در
چارچوب
مرزهای کشور
ایران به
خواست های
دمکراتیک
کردهای
ایرانی ، که
بیشتر خواست
های آنها،
خواست فرهنگی
می باشد، پاسخ
مثبت دهیم،
شوخی خواهد
بود خود را
مدافع خواست
های فرهنگی
تمام کردها
قلمداد کنیم!!
اگر بناباشد
از « حوزه تمدن
و فرهنگ
ایرانی» ،
آنهم در رابطه
با مسائل
فرهنگی و نه
سیاسی صحبت
شود، بنظر من
کشورافغانستان
، بخشی از آن «حوزه
فرهنگی و تمدن
ایرانی»، است.
ولی برای من
روشن نیست که
چرا و بچه دلیل
«گرجستان» نیز
جزو این «حوزه»
بحساب آورده
شده است؟
باین امید که
هموطنان
امضاء کننده
بیانیه «هشدار
به ایرانیان»
،به کمبودها و
نقائص بیانیه
خود پی برند و
در جهت اصلاح
مواضع غلط و
انحرافی آن ،
بخصوص مواضعی
که در
افکارعمومی
از آن برداشتی
«ناسیونالیستی
»، آنهم نه بر
پایه برداشتی
میهن دوستانه (پاتریوتیستی
)، بلکه
برداشتی «نژادپرستانه»
می شود، اقدام
کنند.
Dr.bayatzadeh@ois-iran.com
پانویس:
١ ـ هشدار به
ایرانیان
به نقل از سایت
سازمان
سوسیالیست
های ایران.
www.ois-iran.com/ois-iran-3860-bayaniyahe-hoshdar-be-iraniyan.htm
٢ ـ مجموعه ای
از مقالات در
رابطه با حمله
گرجستان به
منطقه
اوستیای
جنوبی و عکس
العمل روسیه.
به نقل از سایت
سازمان
سوسیالیست
های ایران.
www.ois-iran.com/ois-iran-3852-majmouahe-gorjestan.htm
|
تاریخ
همیشه
دوباره
نوشته می
شود
افتخار
بزرگی که
متاسفانه
فقط نصیب
تهرانی
شده !
|
|
|
|
| |
| |
تاریخ
هر دوره ای
دوبار
نوشته می
شود. یکبار
در زمان
قدرت حاکم
و بار
دیگر، پس
از سقوط
قدرت حاکم.
تا بوده،
همین بوده
است. در
جمهوری
اسلامی
نیز این
حکم تاریخ
با دقت
کامل به
اجرا در
آمده است.
بنابراین،
از خبر زیر
به هیچ وجه
نباید
تعجب کرد.
تازه این
تاریخی
است
داخلی،
یعنی در
نبرد قدرت
و خط و خط
کشی بین
طیف خودی
ها. از
همینجا
بخوانید و
بدانید
آنچه
بعنوان
تاریخ
گذشته
ایران یا
تاریخ
احزاب و یا...
که غیر
خودی اند و
هرچه
دلشان
خواسته تا
حالا
نوشته و
منتشر
کرده اند.
آنها که
دیگران را
متهم به "هدف
وسیله را
توجیه می
کند"
بودند،
چنان کرده
اند که این
تنها یک
نمونه
کوچک و
داخلی(دایره
مذهبی) است:
خبرگزاری
دولتی
جمهوری
اسلامی "ایرنا"
که در دولت
احمدی
نژاد از
زیر
مجموعه
های
روزنامه
کیهان
شریعتمداری
شده، در
بررسی
تاریخ
نماز جمعه
تهران،
نام آیت
الله
منتظری
که بعد از
فوت آیت
الله
طالقانی
از سوی
رهبر فقید
انقلاب به
امامت
جمعه
تهران
انتخاب شد
را حذف کرد.
ایرنا
همچنین در
حالیکه
برای
تمامی
امامان
جمعه ای که
نامشان را
ذکر کرده
از
عنوان
آیت الله
استفاده
کرد، در
مورد آیت
الله
طالقانی
از عبارت
"مرحوم
طالقانی"
استفاده
کرد
.
ایرنا
همچنین
اشاره کرد"
اکنون
افتخار
مردم
مسلمان
تهران اين
است که
مقام
معظم
رهبري
امام جمعه
تهران
هستند و 4
امام جمعه
موقت
داريم."
عین
خبر
ایرنا را
از اینجا
بخوانید:
http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=164062
|
|
http://www.peiknet.com/1387/08MEHR/02/PAGE/32MONTAZERI.htm
|
"نمی
آیم"
جعل کوچک
خبرگزاری
فارس!
|
|
|
|
| |
| |
کسب
خبر به
شیوه
امنیتی
توسط
خبرگزاری
فارس، به
ماجرائی
ادامه دار
تبدیل شده
است. چنان
که شاید
رهبر
یکبار
دیگر
مجبور شود
در یک
سخنرانی
بگوید: یک
مسئله
کوچک و پوچ
را تبدیل
به جنجال
انتخاباتی
نکنید! (شبیه
آن چیزی که
در باره
سخنان
معاون
احمدی
نژاد رحیم
مشائی داد.)
بعد
از تکذیب
خبر "نیآمدن
خاتمی" که
خبرگزاری
فارس نوشت
نوار صدای
خاتمی را
در این
باره
دراختیار
دارد،
پایگاه
خبری
کارگزاران
نوشت:
خبرگزاری
فارس در
واكنش به
تكذیب
خبرسازی
خود مبنی
بر اعلام
این
موضوع از
سوی آقای
خاتمی كه
نامزد
انتخابات
نخواهد
شد، فایلی
صوتی را
منتشر
كرد كه در
آن از قول
خاتمی
شنیده میشود:
«گفتهاند
نگو، من
میخواهم
اعلام
بكنم،
دوستان میگویند
فعلا نگو،
والا
اعلام
كرده بودم.»
این
درحالی
است كه
خبرگزاری
فارس در
خبرسازی
خود به نقل
از خاتمی
نوشته بود:
«گفتهاند
نگو، من میخواهم
بگویم نمیآیم،
دوستان میگویند
فعلا
اعلام
نكن
والا تا
الان گفته
بودم.»
بدینترتیب،
مشخص میشود
خبرگزاری
فارس
حتی در
استناد به
فایل صوتی
خود كه به
شكلی
غیرحرفهای
و در فضای
غیرمصاحبهای
از خاتمی
گرفته شده
بود، بهدرستی
عمل نكرده
و عبارت
«نمیآیم»
را به حرفهای
وی افزوده
است.(در
همین
ارتباط،
گزارش پیک
نت را که در
شماره
یکشنبه
منتشر شد
بخوانید.
این گزارش
در ابتدای
ستون قسمت
چپ صفحه و
در ستون
اخبار
گزیده
قابل
دسترسی
است.)
|
|
http://www.peiknet.com/1387/08MEHR/02/PAGE/34FARS.htm
آغاز بحث "محرومیت
های ورزشی در
مناطق قومی
ایران"- دکتر
صدرالدین
الهی
21.09.2008
|
 |
|
صدرالدین
الهی سال 1313
در تهران
متولد شد.
نیاکانش از
مدرسین
حکمت الهی
در دوران
خود بودند.
در رشته
ادبیات
فارسی از
دانشسرای
عالی
دانشکده
ادبیات
تهران فارغ
التحصیل شد.
از سال آخر
دبیرستان (1331)
روزنامه
نگار شد و
کار خود را
در روزنامه
کیهان آغاز
کرد.
پیوندی که همچنان
ادامه دارد.دکتر
صدرالدین
الهی از
بنیانگذاران
هفته نامه کیهان
ورزشی
است که
اولین
شماره آن
در سال 1334
منتشر شد.(ادامه
دارد)
|
|
در
ادامه تلاشم
برای کنکاش
بیشتر روی
مسئله قومیت
های ایران و
حقوق پایمال
شده تاریخی
زنان به سراغ
دکتر
صدرالدین
الهی رفتم.
تعجب می کنید؟
علتش را می
گویم .
صدرالدین
الهی ورزش
ایران و جهان
را مثل کف دست
می شناسد. بیش
از 30 سال است که
ایران ندیده و
ساکن
امریکاست،
اما وقتی
نوشته هایش را
می خوانی و یا
پای صحبتش می
نشینی، انگار
همین دیروز از
ایران به
ترکیه و بعد هم
به نیویورک
آمده است.
در
تماسم به او
گفتم به قصد
چند پرسش در
باره قومیت ها
و حقوق زنان
تلفن کرده ام.
خیلی جا خورد.
او و مسئله
کردها و یا
بلوچ ها؟
خواست
در گفتگو را
ببندد که من از
پنجره وارد
شدم. گفتم صبر
کنید! صبر کنید!
اتفاقا
سئوالاتم
درباره ورزش
است. مگر
درمناطق قومی
ایران
محرومیت
ورزشی حاکم
نیست؟ مگر
دختران و زنان
کرد و بلوچ و
ترک ما علاوه
بر محرومیت
فرهنگی و
زبانی، از
محرومیت های
ورزشی رنج نمی
برند؟
زرنگ
تر و تیز بین
تر از آنست که
تصور کنید.
درست است که 70
سالگی را
تازگی ها پشت
سر گذاشته،
اما حافظه و
حضور ذهنش من
را جا می گذارد.
بهرحال، نرم
شد و حاضر به
گفتگو. اما
اشکال از جای
دیگری آغاز شد.
من باید سئوال
می کردم، اما
او پرسش و پاسخ
را خودش شروع
کرد.
گفت
ممکن است در
میان
گفتگویمان
کسی زنگ بزند و
او ناچار است
پاسخ بدهد.
گفتم
باشد .
گفت
ممکن است صدای
تق و تق تلفن
کسی که پشت خط
است شنیده شود
.
گفتم
من ادیت میکنم
و...
بالاخره
هم از آنجا که
استاد
روزنامه
نگاری است و
درکار خود
ماهر و
ورزیده، مرا
کشاند به آن
موضوعاتی که
خودش دلش می
خواست درباره
آنها بگوید. خلاصه
آنکه
درگفتگوی اول
که نشد حرف دلم
را با او بزنم
و سوالات
اصلیم را مطرح
کنم . بنابراین
آنچه را می
خوانید،
مقدمه ای
بدانید برای
گفتگوی
دنباله دار با
صدرالدین
الهی در باره
محرومیت های
ورزشی زنان و
مردان ایران
در مناطق قومی
ایران .
فکر
نمی کنم دکتر
الهی نیازی به
معرفی داشته
باشد . حداقل
نسل من او را
خوب می شناسند
و بسیاری از
نسل جدید هم با
او آشنا هستند
. اما با این
همه برای
آنهایی که
ممکن است
درباره او
اطلاع کمی
داشته باشند ،
هربار گوشه
هایی از شخصیت
حرفه ای و
گذشته او را در
طول این
گفتگوها
خواهم نوشت. به
این ترتیب، او
هم شاید ناچار
شود گفتگو را
ادامه بدهد.
ریش و قیچی هر
دو را که نمی
شود دست او داد!
آقای
الهی فکر
میکنید علت
سقوط ورزش
ایران در
المپیک چی بود
؟ حتی در کشتی
؟
اگر
منصفانه
بخواهیم
قضاوت بکنیم
میدانید که
ورزش یک کاری
است که یک
دوران دارد
یعنی یک سیکل
دارد در هر
المپیکی یا
مسابقات
جهانی. در هر
کشوری بسته به
اینکه این
سیکل یا شکل
تربیتی این
ورزش در آن
مملکت چگونه
بوده، یک
دورانی می شود
که این ورزش به
اوج می رسد
،اما بعد یا به
آن توجه نمی
شود یا نمی
خواهند دیگر
به آن
بپردازند و یا
بر اساس
یکنواخت شدن و
یا قوی تر شدن
طرفها،در
نتیجه کشور
شرکت کننده رو
به سقوط می رود.
این یک اصل کلی
است. یعنی نمی
توان گفت که یک
کشوری می آید و
در صد متر دو و
میدانی
قهرمان جهان
می شود. به این
صورت نیست
بلکه یک سیکلی
دارد که به آن
اشاره کردم.
اما در مملکت
ما این عقب
رفتن نباید به
این معنا باشد
که ماعقب
رفتیم. آنچه که
برای من در این
المپیک اهمیت
داشت این بود
که ما در ورزشی
مدال گرفتیم
که ورزش
ایرانی نیست.
مدال طلای ما
برای تکواندو
است که یک ورزش
رزمی کره ای -
چینی که ما
سابقه ای هم در
آن نداریم. اما
در مورد ورزش
هایی که در
ایران سابقه و
ریشه داشته
،مثل وزنه
برداری و کشتی
آزاد و فرنگی
ما به هیچ
توفیقی دست
پیدا نکردیم.
علت این امر بر
می گردد به
اساس تربیت
بدنی و ورزش در
ایران که چه در
دوران قبل و چه
دوران حاضر
هیچ وقت به
عنوان یک چیز
جدی مورد توجه
قرار نگرفته
است. همیشه به
عنوان یک عامل
کناری و یا
عامل کسب
افتخار برای
سروصدای
سیاسی مورد
استفاده قرار
گرفته است.
آقای
دکتر الهی فکر
می کنید برای
چه در همین
موردهایی هم
که شما اشاره
کردید ورزش
ما تک محصولی
است . یعنی
مثلا
ما
فقط یک نامجو
داریم. علتش
چیست؟
این
علتش خیلی
ساده است. این
مربوط به
امروز و دیروز
نیست. این در
طول سالها
بوده است. برای
اینکه ما در
ورزش هیچ وقت
یک خط مستقیم
برنامه ریزی
شده نداشتیم .آدمها
پیدا می شدند و
بر اساس آنها،
مورد استفاده
قرار می
گرفتند،
پرورش پیدا می
کردند به مقام
قهرمانی می
رسیدند و وقتی
تمام می شدند
آن مقام هم
تمام می شد و
آن ورزش هم رو
به سقوط می
رفته است. ما
پشتوانه سازی
برای ورزش
نداشتیم . در
همین المپیک
پکن، نمی دانم
ملاحظه
فرمودید یا
خیر، در حدود
چهار هزار
مدرسه ورزش در
سرتاسر چین
کار می کرده و
قریب به نیم
ملیون بچه در
این مدارس
ورزش را به
عنوان درس
اولیه می
خواندند. حتی
از یکی از
اینها در
مصاحبه ای
پرسیده بودند
تو چه می کنی؟
گفته بوده که
من می خورم و
می خوابم و
ورزش می کنم.
بنابراین
وقتی برنامه
ریزی براین
اساس باشد و
دولت هدفش این
باشد که ازیک
طرف از راه
ورزش به یک
پیروزی سیاسی
اجتماعی دست
پیدا کند و از
طرف دیگر نسلی
را که در حال
بالا آمدن است
به دام چیزهای
دیگر
نیندازد، آن
وقت می توان
گفت که ما
کارمان درست
بود. ولی هیچ
وقت اینطور
نشده است یعنی
ما هیچ وقت
ورزش را به
عنوان یک عامل
حیاتی در نظر
نگرفتیم. در
حدود بیشتر از
چهل سال پیش من
وقتی رساله
تخصصی خودم را
می نوشتم یک
تعریفی دادم
که ورزش یعنی
چه؟ در آن
تعریف گفتم که
ورزش عامل
رهایی بخش و
متعادل کننده
و ضد آنارشی
است. این سه
فکر را برای یک
جامعه در کنار
هم بگذارید.
عامل رهایی
بخش است چون به
انسان کمک می
کند تا از
مرزهای
متعارف خودش
عبورکند. عامل
متعادل کننده
است چون اجازه
نمی دهد که شما
بیشتر از آن
حدی که لازم
است در آن کار
خودتان را
اذیت بکنید. ضد
آنارشی و هرج و
مرج است چون
نمی توانید با
قانون در
بیفتید. ورزش
قوانین خودش
را دارد که
برای آن باید
قوانین آن را
رعایت کنید.
مثلا نمی
توانید برای
صدو ده متر با
مانع صد متر
بگذارید و
بگویید من صد و
ده متر دویده
ام. این سه
عامل را که در
کنار هم
بگذارید می
بینید که
مسیله اساسی
در ورزش همین
کار است، یعنی
ما انسان را با
این شرایط در
عین حالی که به
یک نوع
دموکراسی و
آزادی بخشی
فکر می کنیم به
یک نوع نظم و
اطاعت قانون
هم وادارش
کنیم.
شما
در
صحبتهایتان
به عامل رهایی
و متعادل
کننده است و
باعث می شود که
به گرفتاری
های دیگر رو
نیاورند. با
توجه به اینکه
در ایران همه
دنیا هم می
دانند و خود
آمارها هم این
را تایید می
کند که بخش
وسیعی از
جمعیت ایران
را جوان ها
تشکیل می دهند.
فکر می کنید
اگر روی ورزش
بیشتر سرمایه
گذاری بشود می
تواند موثر
باشد برای
اینکه جوانها
بخصوص گرفتار
اعتیاد نشوند.
تردید
نکنید در این.
باز بر می
گردیم به
سالهای پیش.
شما در آن
دوران هنوز به
دنیا هم
نیامده بودید.
در سال هزار و
سیصد و سی و
چهار وقتی
ما کیهان
ورزشی را درست
کردیم، یعنی
حدود پنجاه و
چهار سال پیش.
ما چند نفری که
این کار را
کردیم با یک
هدف خیلی
مقدسی این کار
راانجام
دادیم . بارها
گفته ام و باز
هم تکرار می
کنیم. کیهان
ورزشی که خود
بنده یکی
ازفشار
آورندگان
برای ایجادش
بودم ، برای
این ایجاد شد
که درست در آن
سالها یعنی دو
سال بعد از
بیست و هشت
مرداد سی و دو،
من ناگهان
متوجه شدم که
رفقای جوان من
که آن وقتها
مثل خود من
حدود بیست
ساله بودند،
به ناگهان از
یک سرخوردگی
سیاسی که به
دلیل اتفاق
بیست و هشت
مرداد پیش
آمده بود،
کشیده شده
بودند به سمت
دراگ و اعتیاد
. حتما شنیده
اید که چه
فشاربزرگی
بود بخصوص بر
روی جوانهایی
که استعدادی
داشتند و
سوادی
داشتند، ذوقی
داشتند و شعر
می گفتند. ناگهان
بخش عظیمی از
این جوانها به
آن طرف کشیده
شدند . ما
کیهان ورزشی
را برای این
درست کردیم که
به جوانها
بگوییم که آقا
راه سالمتری
هم هست.
سرخوردگی از
این شکست
سیاسی را می
شود از این
طریق جبران
کرد.می شود رفت
در میدان ورزش
دوید،ورزش
کرد، شنا کرد و
این فشار روحی
را کم کرد.
فرمایش شما
کاملا درست
است. بزرگترین
سرمایه گذاری
که می توان
برای نجات نسل
جوان کرد،
همین تامین
ورزش است و آن
هم به صورت
علمی و
دانشگاهی
یعنی مدرسه ای.
و باید کاری
کرد که جوان
فکر کند این
جزو واجباتش
است . یعنی هر
جوانی فکر کند
که اگر هر روز
صبح صدمتر یا
دویست متر
بدود، این
نجاتش می دهد و
از غصه روزانه
خلاصش می کند.
اینجا در
آمریکا وقتی
ساعت شش صبح می
روید در
خیابان می
بینید که مرد،
زن و پیرو جوان
دارند می دوند.
اینها بیکار
نیستند، بلکه
می خواهند از
بند غم های
روزشان آزاد
بشوند
http://www.tahieh.net/index.phtml?tsk=read&id=349
September 21st, 2008
نوشته زیر
را کسی به نام
شهریار زاهدی
نوشته است. آن
در سایت
ایرانیان دات
کام که خیلی
پر بیننده
است. من
مخصوصا این
نوشته را در
ستون کامنت
ها گذاشتم که
ببینم از
آذربایجانی
های اصیل
مانند علی
تبریزلی یا
دوستان گرامی
که افق فکری
شان بسیار
بازتر است،
کسی به این
نوشته اعتراض
می کند یا نه.
ولی دیدم که
نه. شایدهم ته
دلشان گفتند
که “جانا! سخن
از دل ما می
گویی!!”
بنابراین این
پهلوان پنبه
هایی که خود
را وارث
ستارخان و
باقرخان می
دانند و
مدرنیته را
فکر می کنند
که می فهمند و
حقوق انسانی
و فردی را و به
منشور حقوق
بشر احترام
می گذارند،
یک بار دیگر -
اندکی با دقت -
این نوشتهء
سرتا سر
اهانت را
بخوانند و
اگر خواستند
البته نظر
بدهند و گرنه
سکوت علامت
رضا است.
من فرض می کنم
که این نوشته
چون زیر نام
من درج شده
بود شاید
پنهان مانده
بود.
بنابراین
دوباره درج
می کنم تا
واکنش دوستان
را ببینم:
….
یکی از
دوستان میگفت
“بعد از
انقلاب دور
دور ترک هاست”
by Shahriar Zahedi
15-Sep-2008
….
این روزها
از صدقه سر
یکی از این
پایگاههای
اینترنتی،
کانال های
تلویزیونی
داخل ایران
را تماشا میکنم.
هر شب یک چند
دقیقهای از
این کانال به
آن کانال
میروم تا
ببینم چه به
خورد این ملت
بد بخت
میدهند.
برنامهها که
البته اکثرا
همه مزخرف و
بی محتوا
هستند ولی
نکتهای که
جلب توجه میکند
کثرت تعداد
گویندگان و
مجریان ترک
در صدا و
سیمای جمهوری
اسلامی است.
…
بعضی که
بطور کلی
لهجه دارند و
دیگران که
لهجه را به
قول خارجیها
“ماسک” کرده
اند،شکل و
شمایلشان داد
میزند که از
خطه
اذربایجان به
تهران آمده
اند. وقتی هم
که گزارشگران
برای تهیه
گزارش به
میان مردم
تهران
میروند، که
دیگر واویلا،
انگار از قلب
تبریز گزارش
میکنند.
البته اشکالی
ندارد. یعنی
بنده سگ که
باشم که
بخواهم اشکال
بتراشم.
…
چند سال پیش
در هواپیما
کنار یک ترک
اهل ترکیه
نشسته بودم.
میگفت در
سفرش به
تهران با هر
کس ترکی
صحبت کرده
جواب شنیده.
انگار در خود
استانبول
باشد.
…
یادم میآید
زمان ما سه
گروه ترک در
تهران بودند؛
یکی بعضی
افسران و
درجه داران
ارتش ، دوم
برخی معلمان
ریاضی ، و
گروه سوم هم
بقالهایی
بودند که
دکان دو نبش
داشتند و اسم
بقالیشان یا
دریانی بود و
یا تبریزیان.
…
این روزها
در تهران اگر
به بازار فرش
فروشان سر
بزنید، بورس
بورس فرشهای
تبریز است. از
مال کاشان و
کرمان و
نایین چندان
خبری نیست.
زبان رایج هم
البته ترکی
میباشد. حاج
آقای صاحب
حجره البته
آقا زاده را
که در تهران
بزرگ شده به
دکان میاورد
که هم راه و
رسم کاسبی را
بیاموزد و هم
در نقش
مترجمی ایفای
وظیفه کند.
…
یکی از
دوستان میگفت
“بعد از
انقلاب دور
دور ترک هاست”.
خوب باشد. مفت
چنگشان. ما که
بخیل نیستیم.
این ما بودیم
که صحنه
کارزار را
خالی کردیم
و به خارج در
رفتیم. آنها
که ماندند
بگذار حالش
را بکنند. به
علاوه، رهبر
هم از خطه
اذربایجان
آمده و شخص
دوم مملکت هم
که ظاهرا اهل
استان کرمان
است، چهره اش
به ترکمانان
میماند.
…
یاد فیلم “طعم
گیلاس” کیا
رستمی میافتم.
آقای بدیعی،
قهرمان فیلم،
که در لایه
نمادین
داستان سمبل
ایران است،
سوار بر یک
رنج رور نمره
قم به دنبال
کسی میگردد
که بعد از
اینکه او خود
کشی کرد و در
قبر از قبل
کنده حود
خوابید، به
رویش چند بیل
خاک بریزد.
اشغال جمع کن
لر و سرباز
کرد و طلبه
افغان انجام
این درخواست
را نادرست می
دانند و از
قبول آن سر
باز میزننند.
در نهایت
آقای باقری
ترک که در
موزه علوم
طبیعی کار
میکند، با
اکراه و به
دلیل احتیاج
مالی درخواست
آقای بدیعی
را میپذیرد.
…
باشیم تا صبح
دولتمان بدمد…………
!
———————————————————-
حالا که با
اظهار لحیه
های یک هموطن
آریایی آشنا
شدید چند
کلمه هم خارج
از برنامه از
من بخوانید:
- یورغون
عزیز، با
سپاس از یادی
که از سراب یا
ساراب ما
کردی. اما
سراب (چون به
فارسی می
نویسم ترجیح
می دهم همان
سراب بنویسم!)
ما میان دو
رشته کوه
سبلان (ساوالان)
و بزغوش واقع
است و
رودخانهء
تاجیار از
میانه اش می
گذرد - که لابد
آبی نداشت و
لجن بود و
کثافت که عکس
نگرفتی - اما
کوه های ستبر
که هماره سر
به آسمان می
سایند و پر از
برف اند و
تمیز و زیبا!
دوست گرامی
پشت آن گل های
زرد همان
خانه ها یا
مغازه های
توسری خورده
را دیدم که
حقیقتا دلم
گرفت. می دانم
که قیمت
املاک در
سراب مانند
تمام ایران
صدبرابر (حالا
اگر اغراق
میکنم ببخشید
شاید بیست
برابر!) شده
است. اما شهر
پر خاطرهء من
که گاهی گمان
می کنم
زیباترین
خاطرات مرا
در خود نهان
کرده است،
همان سراب
است که بود!
گیرم که نفوس
اش دوبرابر (هفتاد
و پنج هزار
نفر) شده است،
اما، آیا یک
سینما به آن
سالن قزمیت
اضافه شده؟
چند کتابخانه
دارد؟ گالری
نقاشی چه؟
سالن تئاتر
چه؟ اپرا و
باله و موزه
را ولش ….
ببین، دوست
خوب من! من
سراب خود را
در نهانگاه
خود نگاه
نداشته ام و
آرزو ندارم
در شهر
زادگاهم
زندگی کنم که
هر دم هراس
خواهم داشت و
هر زنگ تلفن
برایم دلهره
آور است و کسی
که نا به
هنگام به در
می کوبد فشار
خون مرا بالا
می برد و ترسی
شفاف مرا فرا
می گیرد!!!!!
من این ها را
چه در زمان
شاه و چه در
زمان انقلاب
تجربه کرده
ام. با این همه
دروغ چرا … مرا
بردی به شهر
زادگاهم و
سپاسگزارم!
- فرهاد عزیز،
می دانم که
باهات
نامهربانانه
رفتار می کنم.
چون به نظرم
تو جنم خوبی
داری و هیچ
وقت و هرگز
وام دار کسی
یا نظامی
نیستی که
اکنون این
چنین از این
ور بام
افتاده ای.
دوست من!
بخوان.. بخوان …
رمان بخوان!
گاهی به
دیکسیونر هم
سری بزن تا
مانند یک
مخالف عقیدتی
ات (لسانی را
می گویم) واژه
های فاشیسم و
شوونیسم را
مانند نقل و
نبات مصرف
نکنی. تو در
سرزمین و
کشوری آزاد
زندگی می کنی
و آن انسان در
سرزمین
سترونی زندگی
می کند که به
خاطر دفاع از
زبان مادریش
یا نوشتن به
زبان مادریش
حالا در
زندان و
تبعیدگاه -
یعنی نه در
زندان اردبیل
که در زندان
یزد به گمانم -
روزهای درازش
را به شب می
رساند.
ناجوانمردی
است که در این
سایت
سانفرانسیسکویی
از کسی که در
استرالیا
زندگی می کند
زخم زبان
بشنود. نه؟ در
هر حال من
دوست ندارم
که در سایت
یولداش چنین
اتفاقی بیفتد.
اگر تو و
شیرازی اوغلو
هم در زندان
های جمهوری
اسلامی بودید
من همین
رفتار را می
کردم. باور
کنید!
…
دیگر اینکه
دیشب شب
غریبی بود:
مست از
موسیقی ناب
برنشتاین
آمده بودم و
جوجه کبابی
با یک بطر
شراب ناب
ولایت سونوما
( دونفری یک
بطر!) نوشیده
بودم که در
وسط یک
خیابان بسیار
شلوغ، آن هم
در شب جمعه،
ماشینم
ناگهان خاموش
شد و هر چه
سویچ زدم
روشن نشد که
نشد. حالا یک
میلیون (شاید
هم کمتر!!!)
ماشین پشت سر
من مرتب چراغ
هاشان را
روشن و خاموش
می کنند و بوق
می زنند و
پلیس ها
مانند اجل
معلق سر
رسیده اند و
ماشین بنز
بیچارهء من
اصلا و ابدا
خیال روشن
شدن ندارد که
ندارد. یک
ساعتی خود و
مردم و پلیس
علاف شدیم.
آخر سر با
ماشین پلیس
به خانه آمدم
و یک کلید
دیگر ماشین
را برداشتم و
پس از چند بار
چرخاندن سویچ
ناگهان فرمان
قفل شده
تکانی خورد و
ماشین روشن
شد. پلیس ها و
همهء مردم در
صحنه کف زدند
و بوق زدند و
من و دوستم که
در صندلی
وارفته بود
عازم خانه
شدیم.
چه شبی بود!!!
یاد شیرازی
اوغلو خالی!
مرتضی نگاهی،
نویسنده و
روزنامه نگار
حرکت از
پایگاه بی
تعارف مبنا،
کار محقق را
آسان و ساده می
کند: اگر آثاری
نیست، پس
موجودی هم نبوده
است. مثلا تا
زمانی که در
آمازون،
آفریقا،
بیابان های
استرالیا و یا اعماق
جنگل های بکر
هند، به اجاق خاموش
و نیزه شکسته و
استخوانی
باقی مانده از خوراک
و احتمالا نقش
توتمی
برنخورید،
همچنان مشغول
گذر از مناطقی
غیر مسکون و
فاقد تجمع
هرچند کوچک انسانید. بنیان
شناس مبانی
تاریخ را از
میان سطر
نوشته های
کتاب های ده ها
قرن دورتر از
زمان وقایع
بیرون نمی کشد
و دنبال نمی کند
و بی بازدید از رد
پا اعتقادی به
عبور موجود
زنده بر هیچ
مسیری ندارد.
این قانونی
است که حتی
نگهبانان
حیات وحش نیز
از آن با خبر و
بدان مؤمن اند:
اگر جای پا و
نیم خورده و
فضله و
بازمانده پشم
و پوست، در گذرگاهی
نیابند، مدعی
حضور و عبور
جانوری از آن
مسیر نمی شوند.
اینک
جویندگان
مبتدای هویت ها،
در شرق میانه،
به صورتی خنده
دار به این حکم
و قانون معقول
اعتنایی
ندارند و آن
کسان که پنهان
نگهداشتن
عوارض قتل عام
پوریم را قصد
کرده اند، در
اطراف ما کپه
ای کتاب چیده
اند، تا خود و
همسایگان و
پیشینه و آباء
و اجدادمان
را، به صورتی
که خود در آن
اوراق توضیح
داده اند، در
میان صفحات آن ها
بیابیم؟!!! بی
خردانه ترین
صورت بروز
کرده در این
احوال، زمانی
است که به
اعتبار و تکیه
بر بیاناتی
در این مسطوره
ها، بر سر و
روی یکدیگر می
کوبیم، برای
اثبات برتری
های فرهنگی و
نظامی و
اقتصادی قوم
خود به آن ها
استناد می
کنیم و مانند
دیوانگان و جن
زدگان فریاد
می زنیم که این
جا نوشته اند: من
افضل تر از
دیگرانم؟!!!
«منصور
ابتدا پایتخت
خود را در
هاشمیه در
نزدیکی کوفه
قرار داد، ولی
چون از
طرفداران
فراوان آل
علی در کوفه
بیمناک بود،
و نیز به جهات
نظامی و
اقتصادی و
اقلیمی، محل
بغداد را
برای پایتخت
خود برگزید،
که در دشتی
حاصلخیز بر
جاده ی
خراسان واقع
و محل تلاقی
جاده های
کاروان رو و
انعقاد بازار
مکاره ی
ماهیانه بود،
و از شبکه ی
کانال های آن
هم برای کشت و
زرع و هم برای
حفظ شهر می شد
استفاده کرد.
نقشه ی شهر
ظاهرا در ۱۴۱ هجری
قمری طرح شد،
ولی ساختمان
آن در ۱۴۵ هجری
قمری آغاز
گردید. گویند
منصور صد
هزار کارگر و
ارباب حرف و
صنایع را به
کار گماشت، و
ظاهرا در ۱۴۶
به بغداد نقل
مکان کرد، و آن
شهر را بیش از
پیش بیاراست.
توسعه ی شهر و
ازدیاد جمعیت
و ثروت و شکوه
آن در عهد
مهدی خلیفه و
هارون الرشید
و برامکه و
ماموران
ادامه یافت.
مامون موسسه
ی علمی بیت
الحکمه را
تاسیس کرد، و
رصدهای
مامونی و
اندازه گیری
طول نصف
النهار در
عهد او انجام
گرفت. در سال
های ۲۲۱-۲۷۶
هجری قمری،
که خلفای
عباسی در
سامرا مقر
داشتند نیز
بغداد همچنان
مرکز تجارت و
فعالیت های
فرهنگی بود.
در دوره ی آل
بویه، اگرچه
کسانی چون عضدالدوله
ی دیلمی در
آبادی بغداد
کوشیدند، این
شهر رو به
انحطاط
گذاشت، و
گرفتار نزاع
شیعه و سنی و
عیاران بود.
در ۴۴۷ هجری
قمری طغرل
بیک وارد
بغداد شد، و
سیاست آل
بویه را
دگرگون کرده
به تشویق سنی
ها پرداخت. در
۴۵۰ هجری
قمری باسیری
بغداد را
گرفت، ولی
مغلوب سلاجقه
شد. در صفر ۶۵۶ هجری
قمری هولاکو
خان مغول آن
را گرفت، و
متجاوز از یک
هفته سکنه ی
آن را قتل عام
کرد که عده
مقتولین را
بین هشتصد
هزار و دو
میلیون تن
نوشته اند.
بغداد تا ۷۴۰ هجری
قمری در دست
ایلخانیان
مغول بود، در
این دوره
بسیاری از
مصادر امور
ایرانی
بودند، و
بغداد مخصوصا
در نتیجه ی
سیاست و
مساعی عطا
ملک جوینی رو
به ترقی
گذاشت. در ۷۴۰ هجری
قمری اوزون
حسن در بغداد
مستقر شد، و
سلسله ی آل
جلایر را
تاسیس کرد،
که تا ۸۱۳ هجری
قمری دوام
یافت. امیر
تیمور دو بار
ـ در ۷۹۵ هجری
قمری و ۸۰۳ هجری
قمری ـ بغداد
را گرفت، و بار
دوم مردم را
قتل عام و
بسیاری از
ابنیه و
محلات شهر را
ویران کرد.
در ۸۱۳-۸۷۲
هجری قمری در
دست ترکمن
های قرا
قوینلو بود،
و سپس به دست
آق قوینلو
افتاد، و در
دوره ی ترکمن
ها بیش از پیش
انحطاط یافت.
در ۹۱۴ هجری
قمری شاه
اسماعیل اول صفوی
آن را گرفت، و
به امر وی
بسیاری از
مقبره های
بزرگان اهل
تسنن ویران
شد. سپس مدت ها
بغداد در
معرض جنگ های
ایران و
عثمانی بود،
شاه طهماسب
در ۹۳۶ هجری
قمری سلطان
سلیمان
قانونی در
۹۴۱ هجری
قمری و شاه
عباس اول
صفوی در ۱۰۳۲ هجری
قمری آن را
گرفتند. در
همین ایام
پای سیاحان
خارجی بدان
جا باز شد. در
۱۰۴۸ هجری
قمری ترکان
عثمانی آن را
گرفتند، و از
این تاریخ تا جنگ
جهانی اول بغداد
تحت استیلای
دولت عثمانی
و تحت حکومت
پاشاها بود.
نادر شاه
افشار دو بار
بغداد را
محاصره کرد،
و بغداد از
محاصره ی اول
سخت آسیب دید. در
۱۹۱۷ به تصرف
بریتانیا
درآمد». (غلامحسین
مصاحب، دایرة
المعارف
فارسی، جلد
اول، ص ۴۳۴)
عجیب
است منصور
عباسی که گویا
خلافت اش را با
همراهی
شیعیان ایران
به دست آورده
بود، از تجمع
شیعیان
بهراسد و از
آنان فاصله
بگیرد. شهرهای
بزرگ جهان، به
چنین
شناسنامه ای
با صفحات مکرر
از تولد و مرگ
نیازی ندارند. موجودیت
و محتوای قاهره
ی پیش از اسلام
را می توان با
نگاهی به
معابد خورشید
و اهرام ثلاثه
و مجسمه های
رامسس قبول
کرد، چنان که
رونق آن در عهد
اسلامی را
مساجد عظیم
عمر و ابن
طولون و مراتب
بعد تایید می
کند و همچنین
است شهرهای
بزرگ و
باستانی دمشق
و سامرا و
ساخته های
اسلامی کهن در
تونس، مانند
جامع
الزیتونیه. اسکندریه
آثار حضور
مقدونیان و
چراغ دریایی
قدیم دارد. آتن
با ده ها بنای
باستانی و
مجموعه های بزرگی
از نمونه دست
ساخته ها و
مجسمه های مرمرین
و معابد
هلنیستی از
سرگذشت
ساکنان خود به
خوبی خبر می
دهد و همین
احوال را می
توان در رم و
پکن و ابنیه
بودیستی از
افغانستان تا
جاوه ملاحظه
کرد، قصرهای
خاقانان چین و
آن دیوار بزرگ
و صدها و
هزاران شییء
بی نظیر
هنرمندانه،
با مواد اولیه
ی شیشه و فلز و
سنگ و چوب و
چینی و سفال و
پارچه و
ابریشم و
غیره، حضور
کهن چین و شهر
پکن و افت و
خیزهای
تاریخی آن را
تا اندازه ی
لازم نمایش می
دهد. این شهرها
به افسانه
هایی که در باب
اصفهان و
شیراز و بغداد
و کرمان و یزد
و مشهد می
خوانیم،
نیازی ندارند
چون در آینه ی
آثار قابل
رؤیت اند، نه
چون بغداد که
ساخت آن با قصه
شروع می شود و
دائما با از
راه رسیده ی
غیر قابل
اثباتی برای بازسازی
و هجوم برنده ی
غیر قابل
اثبات دیگری
برای تخریب
مواجه است!!! چنین
شگردی همان
شیوه ی کهنه ای
است که
یهودیان در
باب ایران فرو
ریخته در رخ
داد پوریم به
کار برده اند،
سلاطین و
سلسله هایی بی
نشان، پی در پی مشغول
اعتلای این
سرزمین اند تا
به ترتیب
اسکندر و عرب و
چنگیز و هلاکو
و تیمور و اشرف
افغان، تا
آخرین خشت و
آجر آن را
درهم بکوبند
و از صفحه ی روزگار
محو کنند!!!؟ چنان
که در متن فوق
باز هم همان
آچار فرانسه ی
جاعلین تاریخ
ایران و
منطقه،
عضدالدوله ی
دیلمی را، پس
از بنای آن
دروازه ی
مسخره ولی
معروف در
شیراز، مشغول
نوسازی بغداد
می بینیم بدون
این که یک
توالت عمومی
از او در همان
دیلمستان
یافته باشیم!!!
از نظر مورخ
این شامورتی
بازی های
لاشعورانه
قصد تحمیل
دروغ با
پیچیده کردن
موضوع کرده
است و همان
اندازه مهمل،
که هلاکوخان
هشتصد هزار و
یا دو میلیون
نفر را به
بغداد، به
تقلید چنگیز
در نیشابور
کشته باشد،
زیرا که این
کشتارهای غیر
ممکن، محمل
تراشی
ابلهانه ای
برای پوشاندن این
حقیقت مطلق
است که
نیشابور و
بغداد
شهرهایی نو
برآمده اند و آثاری
کهنه تر از دو
سه سده پیش
ندارند!!!
«گرچه
عباسیان پس
از منصور نیز
با دشواری
های بسیار
دست به
گریبان
بودند، اما
دامنه ی
منازعات
سیاسی هیچ
گاه به طور
جدی به بغداد
نرسید. اوج
شکوه و عظمت
افسانه ای
بغداد به عهد
خلافت هارون
الرشید و
حکمرانی
برمکیان،
خاندان
پرنفوذ
ایرانی بازمی
گردد که در
واقع
گردانندگان
اصلی دستگاه
خلافت بودند». (دائرةالمعارف
بزرگ اسلامی،
جلد دوازدهم،
ذیل مدخل
بغداد، ص ۲۹۳)
از
آن غوغای
بازسازی و
تخریب و تحریق
و قتل عام و
ویرانگری، در
این دائرة
المعارف جدید
خبری نمی
خوانیم و بغداد
به شهر و
سرزمین آیاد و
آرامی تبدیل شده، که
دامنه ی
منازعات به آن
نرسیده است.
آیا مگر اثبات
تاریخ نویسی
دروغین، آثار
و علائمی جز
این را می
طلبد؟
«اما
مهم ترین و
مشهورترین
موضع موسوم
به بغداد،
شهر معروفی
است در کنار
دجله که از
ایام منصور
عباسی، مرکز
خلافت اسلامی
شد.
نویسندگان
دوره ی
اسلامی
درباره ی وجه
تسمیه و
اشتقاق واژه
ی بغداد
روایاتی
آورده اند که غالبا
عامیانه و بی
اعتبار است،
و چون عرب ها
کلمات غیر
عربی را به
صورت های
مختلف تحریف
می کردند،
این جا را نیز
به شکل های
بغداد، بغدان
و مغدان
خوانده اند و
حتی ضبط
بغدان را در
برخی اشعار
عرب هم می
توان دید.
درباره ی
بغداد پیش از
عصر اسلامی،
به سبب فقدان
منابع
ایرانی،
اطلاعات
اندکی در دست
است، اما می
دانیم که در
عصر ساسانی،
روستا یا
شهرکی از
مراکز
بازرگانی
مداین بود و
بازارهای
بزرگ سالیانه
در آن تشکیل
می شد و به
همین سبب، در
منابع کهن
اسلامی از آن
به صورت سوق
بغداد هم یاد
کرده اند. در
سلسله جنگ
های فتوح
اسلامی، از
این موضع به
کرات یاد شده
است. چنان که
آورده اند در
سال ۱۲ قمری،
پس از پیکار
دومة الجندل،
برخی از سران
ایرانی از
بغداد برای
کمک به قبایل
عرب هم پیمان
خود به انبار
رفتند. در
همین سال یا
۱۳ قمری مثنی
بن حارثه به
دلالت مردی
از مردم
حیره، که او
را از اجتماع
بازرگانان در
بغداد آگهی
می داد و آن جا
را بیت المال
آنان می
خواند، این
شهرک را به
باد غارت داد.
از این نکته
که وی به جنگ
جویان اش
دستور داد از
بغداد جز طلا
و نقره
برنگیرند و
این غارتگران
اموال بسیار
به چنگ
آوردند میزان
ثروت آن جا
دانسته می
شود». (دائرةالمعارف
بزرگ اسلامی،
جلد دوازدهم،
ص ۲۹۱)
بدین
ترتیب، بنا به
امیال کاتبین
کنیسه نشین، بی
نیاز به هیچ
نمایه و آثار،
می نویسند به
روستایی در
عهد ساسانی با
نام بغداد،
بازارهای
بزرگ سالانه
تشکیل می شد،
محل اجتماع
بازرگانان و
مملو از طلا و
جواهر بود، و
برای بنیان
اندیشان که
اینک ده ها علت
و دلیل رد
سراپای سلسله
ی ساسانی را
زیر نگین خود
دارند، فرصتی
می سازند تا
پایه های چنین
تصوراتی در
باب دهکده ای
بغداد نام را
ویران کنند و
موجب تمسخر
بدانند.
«اولین
حوزه ی علمی
اسلامی در
بغداد تاسیس
شد، و نهضت
علمی اسلامی
که در این شهر
در زمان
منصور آغاز
گردید، در
زمان هارون
الرشید ادامه
یافت، و در
دوره ی
مامون، موسس
بیت الحکمه،
به اوج رسید،
و اگرچه از
اواخر نیمه ی
اول قرن سوم هجری
قمری، متدرجا
بعضی از
دانشمندان
حوزه ی بغداد
این شهر را
ترک گفته به
سایر بلاد
اسلامی
مهاجرت
کردند، قرون
۳ و ۴ هجری
قمری را می
توان عصر
طلایی علوم
در بغداد
محسوب داشت.
بغداد مدارس
معروفی مانند
نظامیه،
مدرسه ی
ابوحنیفه،
مستنصریه، و
بشیریه و
بیمارستان
های مشهور از
قبیل
بیمارستان
سیده،
بیمارستان
مقتدری و
بیمارستان
عضدی داشت. از
بناهای قدیم
این شهر، به
علت رطوبت
زمین و
ویرانی های
پیاپی در
نتیجه هجوم
های مختلف،
چیز قابل
توجهی بر جای
نمانده است». (غلامحسین
مصاحب، دایرة
المعارف
فارسی، جلد
اول، ص ۴۳۴)
مصاحب و
غیر مصاحب، در
باب بغداد
داستان های یکسانی
سر داده اند و
بدون کم ترین
علامت و آثار،
همگی و بدون
اغماض
معتقدند که
بغداد را
منصور دومین
خلیفه عباسی
برآورده،
پیوسته مرکز
سیاسی و عبادی
و علمی جهان
اسلام و مورد
نظر مهاجمانی
از این جا و آن
جا بوده است.
در این تابلوی
فوق کوبیسم
تاریخی،
اعتبار و
اهمیت بغداد
نازنین چنان
تصویر می شود
که حتی تیمور
را نیز به
رعایت هایی
وادار می کند.
«در سال
۸۰۳ هجری
قمری، تیمور
خود به بغداد
لشکر کشید و به
قتل عام
پرداخت و به
جز مساجد و
مدارس و
خانقاه ها
همه ی بناها
را ویران کرد.
با این همه
باز هم بغداد
چند بار میان
جلایریان،
تیموریان و
قراقویونلوها
دست به دست شد». (دائرةالمعارف
بزرگ اسلامی،
جلد دوازدهم،
ذیل مدخل
بغداد، ص ۳۱۰)
آیا به
راستی مگر این
انبوه ادعاها
به صرف گنجیدن
در کلمات محرز
می شود؟!! بین
قتل عام دو
میلیون نفری
هلاکو و قتل
عام کامل
تیمور در
بغداد، فقط
۱۶۰ سال فاصله
است. احتمالا
آدمیان در
بغداد نه از
رحم مادر، بل
از زمین می
جوشیده و با
آب روان می
آمده اند که
در این فاصله ی
اندک خوراک
این همه قتل
عام، برای
این و آن فراهم
شده است!!! سطور
بالا نقلی
است از دائرة
المعارف بزرگ اسلامی
که گرچه در
اصول و مبانی
ذره ای با
تدارکات دیگر
تفاوت ندارد و
جز بر کتاب های
کهنه ی محصول کنیسه
و کلیسا متکی
نیست، اما تظاهر
می کنند که از
منابع قابل
عنایت تر سود
برده اند. اگر
آن ها بر
تاییدات
دائرة
المعارفی خود
مطمئن باشند،
پس معلوم می
شود که تا زمان
تیمور، یعنی
۶۰۰ سال پیش،
بغداد از چنان
مساجد و
مدارسی
پوشیده بوده،
که نه فقط از
رطوبت زمین و
حملات پیشین
در امان مانده،
بل حتی تیمور
نیز از تخریب
آن ها ابا کرده
است، اما
اشکال عمده در
این است که در
بغداد کنونی و
در این نگین
یگانه ی شهرها
و پایتخت های
اسلامی، هیچ
مسجدی با عمر
درازتر از دو
سه قرن پیش
وجود ندارد،
و بقایایی از
مسجد کهن
اسلامی نیز در
آن دیده نمی
شود، مگر این
که با همت
افسانه هایی
بنا شده باشد
که در زیر می
آورم و بدین
ترتیب می توان
مدعی شد که
منصور و دیگر
خلفای عباسی
از فرط عنایت
به فرهنگ،
علاقه داشته
اند نمازهای
جمعه را در
کتاب خانه ها و
خانقاه ها و
مدارس بزرگ
برساخته خود
برپا کنند، که
از آن ها نیز تتمه مطمئنی
بر جای نیست.
چنان که امروز
مرکز فرهنگی
دانشگاه
تهران را به
ترین جایگاه
برگزاری نماز
جمعه تشخیص
داده اند، آیا
مگر نشنیده
اید که تاریخ
پیوسته تکرار
می شود؟!!!
http://naria5.blogfa.com/
عدم
احترام به
عقاید دیگران
مختص فقط
رهبرانمان
نیست
به قلم : فرزاد جوادی
تاریخ
انتشار مقاله
29/08/2008 به روز
شده 29/08/2008 17:43 TU
دکتر
داریوش
برادری،
روانشناس،
روان
درمانگر،
نویسنده و
پژوهشگر :
کمتر رهبری
در تاریخ
ایران برای "دگر
اندیش"
احترامی قائل
بوده است. ولی
این عدم
احترام به
عقاید
دیگران، در
سرتاسر جامعه
ما وجود دارد
و منحصر به
رهبران سیاسی
ما نیست. اگر
چه در سطح
سیاسی، صرف
ابراز یک نظر
مخالف، بر
چسب "دشمن" را
در پی می
آورد، اما در
روابط عادی
نیز "نظر
مخالف" مرادف
"مخالفت شخصی"
تلقی می شود.
http://www.rfi.fr/actufa/articles/104/article_3419.asp
Tue 16 09
2008 8:52
چون نیک
بنگری همه
تزویر میکنند
دکتر محمد
برقعی
پس
از انجام
تحقیقات از
سوی مجلس
شورای اسلامی
قطعی شد که
آقای علی
کردان نه
تنها به دروغ
مدعی داشتن
درجه دکترای
حقوق افتخاری
از دانشگاه
آکسفورد است
بلکه حتی در
این مورد
مدرک جعلی
ساخته و در
پرونده اداری
خود گذاشته
است. اما با
وجود افشای
کامل
دروغگویی وی
و جعل سند، که
یک جرم جنایی
است و موجب
زندانی شدن و
محرومیت از
خدمات دولتی
میشود، همین
شخص از سوی
مجلس شورای
اسلامی ایران
که مدعی
رهبری جهان
اسلام است با
اکثریت
چشمگیری برای
تصدی مقام
وزارت کشور
تایید صلاحیت
شد!
آنچه در این
مورد اسفبار
و شگفتانگیز
است این نیست
که چگونه
فردی در چنین
مقامی و در یک
حکومت اسلامی
دروغگو و
متقلب از کار
در میآید
زیرا در هر
حکومتی افراد
فاسد وجود
دارند، شگفتی
در این است که
چگونه
نمایندگان
مجلس با وجود
اطلاع کامل
از عمل جنایی
او صلاحیت وی
را تایید
کردهاند؛
حتی پس از آن
که دانشگاه
آکسفورد در
جواب استفسار
نمایندگان
مجلس رسما
نوشت که نه
تنها آقای
علی کردان
مدرکی از آن
دانشگاه
نگرفته بلکه
کل سند جعلی
است.
نمایندگان
مدافع ایشان
در مقام دفاع
گفتند که
آقای علی
کردان فردی
است بسیار
پرکار و
مدیری است
توانا که در
تمام این سالها
یکبار هم از
خط اطاعت از
رهبری انحراف
پیدا نکرده و
نمونه کاملی
از پیروان خط
امام است. به
سخن دیگر آنها
بر این بودند
که کارایی و
اطاعت از
رهبری بر
صلاحیت
اخلاقی برتری
دارد؛ ادعایی
که در هیچ یک
از کشورهای
غربی که به
گفته مقامات
جمهوری
اسلامی در
اثر غفلت از
باورهای اصیل
دینی بیاخلاق
و فاسد شدهاند
حتی تصور
قبول آن هم
نمیرود.
از این رو این
سئوال مطرح
میشود که
چگونه است که
در یک حکومت
اسلامی مدعی
رسالت گسترش
اخلاق اسلامی
در جهان و
مورد توجه
خاص امام
زمان، جعل
سند و
دروغگویی نه
از نظر یک
وزیر بلکه از
نظر اکثریت
نمایندگان
مجلس، ریاست
جمهوری مدافع
سرسخت این
شخص، و
کابینه دولت
اهمیت چندانی
ندارد و حتی
وقتی آقای
رییس جمهور و
پارهای از
نمایندگان
برای کسب رای
برای ایشان
میگویند «وی
مورد تایید
شخص رهبر است»
تا غیرمستقیم
گفته شود که
مخالفت با
ایشان به
معنای مخالفت
با نظر آیتالله
خامنهای
است، خود
رهبر هم با
سکوت این نظر
را تایید میکند.
کوتاه این که
چگونه است که
در یک حکومت
دینی و از نظر
بخش حاکم این
حکومت دروغ
گفتن و جعل
سند در همه
سطوح اهمیتی
ندارد؟
برای توجیه
این تایید
فراگیر در
خصوص بیاخلاقی
و فساد موجود
سه فرض را میتوان
متصور شد:
۱ ـ ناآگاهی و
عدم درک از
اصول اخلاقی.
این ناآگاهی
خود دو پیشفرض
دارد:
الف ـ میدانیم
که از میان
اصول اخلاقی
تعدادی اصول
زیربنایی
هستند که عدم
مراعات هر یک
از آنها نه
تنها آن اصل
را میشکند
بلکه فسادهای
بسیار دیگری
را هم سبب میشود
و لذا به آنها
«امالفساد»
میگویند. از
بارزترین و
مهمترین این
نوع بیاخلاقیها
که در تمامی
مذاهب و نحلههای
فکری در
سراسر تاریخ
بشریت به آن
توجه شده
دروغگویی است.
از سه توصیه
بنیانی دین
زرتشت یکی در
همین مورد
است یعنی «گفتار
نیک». این
دستور اخلاقی
با همین
عبارت در
مذهب جیتی که
کهنترین دین
هندی است و
کلیه ادیان
هندی نیز از
آن متاثر
هستند آمده
است. بودا در
هشت
دستورالعملی
که برای نجات
بشر میدهد
پرهیز از
دروغ را مورد
توجه خاص
قرار میدهد.
کنفوسیوس در
مذمت
دروغگویی
بسیار میگوید.
در یونان
فلاسفه به آن
توجه خاص
داشتهاند و
در علم اخلاق
باب مفصلی در
این مورد
دارند. لازم
به گفتن نیست
که در اسلام
دروغگویی
گناه کبیره
است. و همین
امر شامل
تعالیم دین
مسیحیت و
یهود هم میشود.
در غرب، که
حکومت جمهوری
اسلامی آن را
مادیگرا و
بیاخلاق میخواند،
این مساله
چنان حائز
اهمیت است که
مثلا در
جامعه آمریکا
دروغگویی
بزرگترین
گناه و جرم
اخلاقی محسوب
میشود تا
جایی که در
میان شگفتی
بیشتر
سیاسیون
آمریکا مردم
گناه داشتن
رابطه
نامشروع آقای
کلینتون با
یک زن را
بالاخره بر
او بخشیدند
اما با وجود
تمام کارنامه
درخشان ریاست
جمهوری او که
وی را به یکی
از محبوبترین
روسای جمهوری
در زمان
حیاتش تبدیل
کرد هرگز
دروغگویی او
در این مورد
را نبخشیدند
و به همین جرم
هم میخواستند
او را از مقام
خود عزل کنند.
دروغگویی در
نظر این مردم
چنان جرم
اخلاقی بزرگی
است که به
ندرت کسی چشم
در چشم یا در
مقابل جمع
دشمن خود را «دروغگو»
میخواند و
به خاطر زشت
دانستن این
لغت در اکثر
موارد آن را
در لفافه
بیان میکنند.
مثلا میگویند:
He dose not tell the truth، یعنی «او
حقیقت را نمیگوید.»
یا مثلا میگویند:
He covers the fact، یعنی «او
حقیقت را
پنهان میکند.»
زیرا میدانند
اگر کسی را رو
در رو دروغگو
بخوانند گویی
بدترین دشنام
را به او دادهاند
و باید منتظر
عکسالعمل
بسیار تند او
باشند.
ب ـ الگو بودن.
جرم ارتکاب
یک گناه یا
انحراف
اخلاقی از
سوی یک رهبر
اجتماعی دهها
و صدها برابر
نابخشودنیتر
و مهمتر از
ارتکاب همان
گناه از سوی
یک فرد عادی
جامعه است و
هر چه موقعیت
فرد در جامعه
بالاتر و نقش
او مهمتر
باشد زشتی آن
نیز بیشتر
خواهد بود.
زیرا وی
الگوی زیردستهای
خود و بخش
وسیعی از
جامعه است.
استاد سخن
سعدی دلیل
این امر را در
نهایت زیبایی
در این بیت
آورده است که: «اگر
ز باغ رعیت
ملک خورد
سیبی ـ
برآورند
غلامانش آن
درخت از بیخ».
بنا بر این،
در چهارچوب
این توجیه
باید فرض کرد
که مقامات
جمهوری
اسلامی نه به
درجه زشتی
دروغگویی
آگاهند و نه
فهمی از نقش
رهبران
اجتماعی در
فاسد کردن
جامعه دارند.
۲ ـ فراگیری
بیاخلاقی
لازمه پذیرش
این فرض این
است که باور
کنیم که فساد
اخلاقی چنان
دامنگیر
حکومت جمهوری
اسلامی شده
که نه تنها
تمام دستورات
دینیشان در
این زمینه از
نظر آحاد
جامعه بیارزش
شده بلکه بر
آن شدهاند
که: «گر حکم شود
که مست گیرند
ـ در شهر هر آن
که هست گیرند».
متاسفانه
باید اذعان
کرد که همه
کسانی که در
مورد خلقیات
ایرانیان
نوشتهاند،
از جمالزاده
تا سیاحان و
شرقشناسان،
بر این خصلت
دروغگویی
ایرانیان
انگشت گذاشتهاند.
در ریشهیابی
این خصلت
گفته میشود
که در اثر
استبداد
دیرپا و عدم
امنیت حقوقی
زشتی این
فساد در
جامعه ما به
مقدار زیادی
از بین رفته
است. و حتی
برای آن
توجیه دینی
هم علم میکنند
و تحت عنوان «تقیه»
این گناه
بزرگ را
توجیه میکنند؛
گناهی که
ارتکاب به آن
نزد بسیاری
از فرقههای
اسلامی تا
چند قرن اول
تمدن اسلامی
منجر به صدور
حکم تکفیر و
خروج دروغگو
از دین میشد.
«تقیه» یک
ترفند سیاسی
است که حکم آن
همردیف با
خوردن گوشت
میت میباشد
که تنها در
شرایطی که
هیچ راهی
برای نجات
جان نیست
مجاز است؛ آن
هم فقط در حدی
که فرد از خطر
مرگ نجات
پیدا کند و نه
آن که این
استثنا تبدیل
به چنان
قاعدهای شود
که فرد را
مبدل به یک
آدمخوار بکند!
به همین سبب
مردم دروغگو
بودن خود را
انکار کرده و
برای پوشاندن
زشتی آن به
صدها بهانه و
توجیه متوسل
میشوند و
چنین است که
حافظ این بیت
را میسراید
که: «واعظان
کین جلوه بر
محراب و منبر
میکنند ـ
چون به خلوت
میروند آن
کار دیگر میکنند».
اما وقتی
مقامات یک
حکومت در
برابر چشم
جامعه خود و
جامعه جهانی
شخص دروغگو و
متقلبی را
تایید میکنند
و این عمل زشت
را حتی از
جانب یک مقام
مسئول
عالیرتبه
جامعه هم
ناچیز میانگارند
دیگر معلوم
میشود که
فساد تا ژرفترین
لایههای
جامعه نفوذ
کرده است.
زمانی که
رییس جمهوری
که رسالت
اصلی خود را
احیای اخلاق
و مباره با
فساد اعلام
میکند چنین
آسان از کنار
بزرگترین خطا
میگذرد که
گویی اتفاقی
نیفتاده است،
دیگر چه
امیدی برای
مقابله با
فساد باقی میماند؟
ایشان برای
بیاهمیت
جلوه دادن
دروغ و تقلب
وزیر خود در
پاسخ
خبرنگاران به
این بسنده میکند
که «خدمت کردن
به داشتن
کاغذپاره
نیست.» گویی وی
اصلا متوجه
نیست که در
اینجا مساله
داشتن یا
نداشتن مدرک
مطرح نیست
بلکه سخن بر
سر دروغگویی
و جعل سند است.
در عمل ایشان
میخواهد
بگوید «بابا
طرف یک دروغی
گفته و تقلبی
کرده، این که
دیگر این همه
الم شنگه
ندارد و خوب
است به جای
پرداختن به
این بهانهجوییها
به امر مهم
توانایی او
در انجام
وظایفش توجه
کنید.» سئوال
این است که با
چنین شعاری و
نظری چگونه
به کارمندان
دولتی و
غیردولتی و
اصولا به
افراد جامعه
میتوان گفت
دروغ نگویید
و تقلب
نکنید؟
۳ ـ هراس از
قدرت و احیای
فرهنگ
استبدادی
دیرینه
با وجود
افشاگری
وسیعی که در
این مورد
برای
نمایندگان
مجلس شورای
اسلامی شده
بود پذیرش
فرض اول
غیرمعقول به
نظر میرسد.
لازمه پذیرش
فرض دوم نیز
تصور چنان
فضای آلوده و
فاسدی است که
دیگر امیدی
باقی نمیماند
و باید
همزبان با
نیما خواند
که: «به کجای
این شب تیره
بیاویزم قبای
ژنده خود را؟»
آن فرض هم با
توجه به این
که از عمر
انقلاب و نسل
آرمانخواهی
که آن را به
ثمر رساند و
در طول جنگ و
در مقابله با
جهان از آن
پاسداری کرد
بسیار بعید
مینماید.
لذا فرضیه
سومی میتواند
مطرح شود؛
فرضیهای که
با توجه به
سوابق تاریخی
کشور ما از دو
فرضیه اول
قابل قبولتر
به نظر میرسد.
بر مبنای این
فرض اکثر
نمایندگان
مجلس چنان
بیمی از رهبر
دارند که هر
جا که فکر
کنند عمل آنها
ممکن است
مخالف نظر
رهبری باشد
به خاطر حفظ
موقعیت خود
اصول اخلاقی
را زیر پا میگذارند
و گوش خود را
در مقابل
صدای وجدان
خود میگیرند.
شواهدی نیز
این فرض را
تایید میکنند
و نشان میدهند
که اندک اندک
همان فرهنگ
دیرینه غلام
خانهزاد
بودن و گوش به
فرمان رهبر
بودن بر فضای
سیاسی ما
حاکم شده است
و کمتر نشانی
از سرکشان
مستقل و
پایمردانی
است که
گوششان بیشتر
به ندای
وجدانشان بود
تا به حرکت
شلاق رهبری
که آنان را در
خط مورد نظر
خود ردیف
کند؛ مجلسی
از همان نوع
مجلسهای
زمان شاه و
رجالی از
همان دست
رجال که برای
قرنها در
حکومتهای
استبدادی
شاهدشان بودهایم.
و در این صورت
ملت دیگر نه
شاهد
نمایندگان
شیردلی از
جنس
نمایندگان
دوره آغاز
انقلاب خواهد
بود که حتی در
اوج قدرت
امام خمینی
در برابر او
ایستادند و
نه شاهد
رهبری که
تحمل وجود
مخالفت حتی
در حد مسایل
کماهمیت و
غیرحیاتی چون
تعیین یک
وزیر را
ندارد. بیجهت
نیست که در
جریان این
ماجرا بارها
از زبان آقای
رییس جمهور و
یارانش در
مجلس میشنویم
که مقام
رهبری صلاحیت
ایشان را
تایید کردهاند.
یا این که
ایشان همیشه
مطیع و گوش به
فرمان کامل
آیتالله
خامنهای
بوده است!
پذیرش از سوی
رهبریت
اما هنوز یک
سئوال بیپاسخ
میماند و آن
این که چرا
مقام رهبری
اصرار در
تایید صلاحیت
چنین دروغگوی
متقلبی دارد؟
مگر در حکومت
فرد شایسته
دیگری که
بتواند وزارت
کشور را
اداره کند
وجود ندارد و
این همه
هزینه کردن
از سوی رهبری
به خاطر
چیست؟
اینجاست که
به قول آقای
تاجزاده
باید به
انتخابات
ریاست جمهوری
که زمان آن
نزدیک است
توجه کرد.
تقریبا بر
همگان روشن
شده است که
آقای احمدینژاد
شانس چندانی
برای انتخاب
شدن مجدد
ندارد زیرا
نه تنها
اصلاحطلبان،
مشارکتیها،
کارگزاران و
غیره از جناح
چپ، بلکه بخش
وسیعی از
اصولگرایان و
احزاب و
افراد مختلف
از جناح راست
هم با انتخاب
مجدد او به
شدت مخالف
هستند. از سوی
دیگر آیتالله
خامنهای به
طور
غیرمنتظرهای
آشکارا به
دفاع سخت از
ایشان
برخاسته و
خطاب به
کابینه دولت
گفته است که
شما خود را
برای
زمامداری
کشور در دور
دوم آماده
کنید و فکر
نکنید که فقط
یک سال از
حکومت شما
باقی مانده
است.
در این صورت
چه راهی برای
انتخاب میماند
جز تقلب
فراگیر. زیرا
مساله رد
صلاحیت از
سوی شورای
نگهبان نیز
برای انتخاب
مجدد آقای
احمدینژاد
کافی نیست که
آقایان
کروبی،
قالیباف و
احتمالا
خاتمی، آیتالله
نوری و حتی
کاندیداهایی
از راستترین
جناح حکومت
هم کمر به
رقابت و حذف
آقای احمدینژاد
بستهاند و
حتی صدای این
مخالفتها از
سوی روحانیت
و حوزه علمیه
هم شنیده شده
و بالا گرفته
است.
لذا در این
شرایط شخصی
باید مقام
وزارت کشور،
که مسئول
برگزاری
انتخابات
است، را بر
عهده بگیرد
که حاضر به
انجام هر
تقلبی باشد؛
کسی که پروای
هیچ آبروریزی
و دروغگویی
را نداشته
باشد و در ضمن
آنقدر مدرک
علیه او باشد
که بداند اگر
لحظهای در
انجام
ماموریت زشت
خود کوتاهی
کند به
شدیدترین وجه
ممکن میتواند
تنبیه بشود.
بدینسان است
که در حکومت
دینیای که
محتسبهای آن
بر سر هر کوی و
برزن ایستادهاند
تا مبادا
دختری حرمت
حجاب را
مراعات نکند
و جوانی زلف
بلندی
بگذارد،
ناگزیر این
بیت از رند
جهانسوز،
حافظ، به
خاطر میآید
که: «در میخانه
ببستند،
خدایا مپسند
ـ که در خانه
تزویر و ریا
بگشایند».
iranemrooz
Fri 25 07
2008 19:25
راه
دموکراسی در
ایران
گفتوگو با
اکبر گنجی
Fri / 25 07 2008 /
19:25
اخیراً
کتاب راه
دموکراسی در
ایران، نوشته
ی اکبر گنجی،
به زبان
انگلیسی، به
وسیله بستون
ریویو و ام. ای .
تی پرس منتشر
شده است. کتاب
به سرعت توجه
متفکران
بزرگی را به
خود معطوف
داشت، به
طوری که ناشر
در مدت
کوتاهی کامنت
پنج تن از نام
آوران اندیشه
را در سایت
خود قرار داد. http://mitpress.mit.edu/catalog/item/default.asp?ttype=2&tid=11423&xid=10&xcid=0.
کامنت های
یاد شده به
قرار زیر است:
کتاب تحرک
برانگیز و
سرشار از
شجاعت اکبر
گنجی که هم از
نظر فلسفی
عمیق و هم به
آسانی قابل
خواندن است،
طرحی برای
اصلاحات را
در ایران
ترسیم می کند.
این کتاب بر
حقوق بشر
تمرکز دارد و
نشان می دهد
که اسلام می
تواند هم
حامی
دموکراسی و
هم برابری
جنسیتی باشد.
اگر در وضعیت
کنونی جایی
برای امید
وجود داشته
باشد به خاطر
آدم هایی مثل
اکبر گنجی و
کتاب هایی
مثل این کتاب
است .
مارتا
نسبام، استاد
ممتاز حقوق و
اخلاق،
دانشگاه
شیکاگو.
اکبر گنجی در
این کتاب
روشن و مختصر
مبارزه ای
پیگیر،
تدریجی و غیر
خشونت آمیز
برای اصلاحات
در ایران را
تبلیغ می کند
که به تحقق
دموکراسی
برابری
طلبانه و
عادلانه منجر
گردد. آنچه که
به عنوان
برنامه ای
برای اصلاحات
در ایران
توصیف می کند
برنامه ای
برای همه ی
ماست ، چرا که
امروز هیچ
جامعه ای به
نحو شایسته
پایبند به
معیارهای
جهانی حقوق
بشر نیست که
تنها راه
دستیابی به
صلح در جهان
است. این
کتابی است که
باید کنار
دستمان نگه
داریم و ماهی
یکبار آن را
بخوانیم تا
آن که به آن
نوع جامعه ای
که او توصیف
می کند نزدیک
تر شویم.
رابرت بلا،
استاد
بازنشسته
جامعه شناسی،
دانشگاه
برکلی.
اکبر گنجی با
تمرکز و دقت
فیلسوف،
کوبندگی
روزنامه نگار
و برخوردار
از اعتبار
کسی که برای
خیر عمومی
جنگیده و رنج
برده است می
نویسد. کلمات
او که به خاطر
نوشتن شان
رنج بسیار
برده است
روشنگر و
تحرک بخش اند.
فیلیپ پتیت،
استاد علم
سیاست و ارزش
های انسانی،
دانشگاه
پرینستون.
کتاب مختصر و
آسان خوان
اکبر گنجی
هوشیارانه
ترین و قابل
دسترسی ترین
برنامه ی غیر
خشونت آمیز
تحقق
دموکراسی و
حقوق بشر در
ایران است.
گنجی هم بر
اندیشه ی غرب
و هم بر
امکانات
فرهنگ ایران
تسلط دارد و
یکی از
نخستین مردان
ایرانی است
که اهمیت
اساسی
دستیبابی به
منزلت و
رفتار برابر
با زنان
ایرانی را
درک کرده و
مبارزات و
فعالیت های
زنان را قدر
می نهد. گنجی
ماهیت خود
ویرانگر
تهدیدهای
پرخاشگرانه ی
دولت ایالات
متحده در
مورد ایران
را بر ملا می
کند و آمریکا
را به اتخاذ
سیاستی جدید
در قبا ل
ایران فرا می
خواند که
مشوق
دموکراسی و
صلح باشد.
نیکی کدی،
استاد
بازنشسته
تاریخ و
خاورمیانه و
ایران در
دانشگاه
کالیفرنیا،
لس آنجلس.
آمریکاییان
برای نخستین
بار نام اکبر
گنجی را وقتی
شنیدند که او
قریب به یک
دهه به عنوان
زندانی ای
سیاسی در
زندان بسر می
برد. این سخن
او لرزه بر
اندامها
افکند: "چهره
درهم شکسته
من چهره
جمهوری
اسلامی ایران
است." امروز
چهره او
التیام یافته
است، و کتابش
راه دموکراسی
در ایران از
ذهن قوی و
اندیشه اصیل
او حکایت می
کند. این کتاب
فقط به بحث
درباره ایران
منحصر نیست؛
او ایران را
دریچه ای
برای نگریستن
به کل جهان
مدرن می بیند.
او به قوّت در
مورد ضرورت
اصلاح دین
اسلام
استدلال می
کند، اما در
عین حال توجه
دارد که این
اصلاحگری به
همان اندازه
ضرورتی مبرم
برای مسیحیت،
یهودیت، و
سایر ادیان
دنیا نیز هست.
او این تلاش
اصلاحگرانه
را شرط دائمی
زندگی مدرن
می داند. اما
به نحو قانع
کننده ای
استدلال می
کند که مردان
و زنان مدرن
این توانایی
روحی را
دارند که این
بار را بر دوش
بکشند اکبر
گنجی نمونه
یک "روشنفکر
عرصه عمومی"
است. او حیات
تازه ای به
این وعده
مارتین لوتر
کینگ می دهد
که "ما
سرانجام
پیروز خواهیم
شد."
مارشال
برمن، استاد
برجسته علوم
سیاسی در
سیتی کالج
نیویورک
به مناسبت
انتشار کتاب،
بوستون ریویو
گفت و گویی با
گنجی انجام
داده و آن را
در تاریخ 26 می 2008
بر روی سایت
خود قرار
داده است.
http://bostonreview.net/BRwebonly/ganji.php
ترجمه فارسی
متن کامل گفت
و گو به قرار
زیر است:
شما در محله
ای از تهران
پرورش یافتید
که مشهور است
به اینکه محل
زندگی بسیاری
از اسلام
گرایان بوده
است. این
محله، چگونه
جایی بوده
است؟
محله ای فقیر
که اکثر
اهالی آن را
کارگران
تشکیل می
دادند. شکاف
طبقاتی بین
طبقات مرفه و
طبقات فقیر
بسیار عمیق
بود. اما چنین
نبود که در
این نوع
مناطق فقط
اسلام گرایان
وجود داشته
باشند.
مارکسیست ها
هم در این نوع
مناطق حضور
فعال داشتند
و خانه های
تیمی خود را
نوعاً در این
مناطق انتخاب
می کردند.از
میان مردم
همین محلات
جوانهای
مسلمانی به
پا خاستند که
بعدها، به
گروه های
مختلف سیاسی
پیوستند و از
نظر اعتقادی
به سه نوع
مسلمان
متفاوت تبدیل
شدند:
مسلمانهای
بنیادگرا،
مسلمانهای
سنت گرا و
مسلمانهای
نوگرا.اینکه
گمان شود این
نوع مناطق
محروم فقط
بنیادگرا
پدیدآورده
است، تصویری
ایدئولوژیک
از این مناطق
است.جوانهای
فعال سیاسی
آن دوران
منطقه ی ما،
اینک اکثرآ
به اسلام
نوگرا تعلق
دارند.
به عنوان یکی
از حامیان
انقلاب 1979، چه
انتظاری از
آن داشتید؟
آیا انقلاب
متفاوت از
چیزی که شما
تصور می
کردید از کار
در آمد؟
دیسکورس
انقلاب 79،
عدالت
خواهانه،
استقلال
طلبانه، ضد
امپریالیستی،
ایدئولوژیک،
یوتوپیایی(یوتوپیایش
جامعه اسلامی
قرن هفتم
میلادی بود)،انقلابی
و... بود. متأثر
از فضای جنگ
سرد، و
ایدئولوژی
های جهان
سومی آن
دوران،
آمریکا عامل
تمام مسائل و
مشکلات کشور
و جامعه ما
تلقی می شد. از
نظر داخلی،
آرمان عدالت
اجتماعی بر
اذهان سیطره
داشت و
دموکراسی و
حقوق بشر
چندان جدی
گرفته نمی
شدند.منظور
از عدالت
اجتماعی در
آن دوران،
جامعه قرن
هفتم میلادی(عدالت
علوی) یا
سوسیالیسم
مدل روسی بود.
تئوری عدالت
آن دوران هیچ
ربطی به
تئوری عدالت
رالز یا
رونالد
دورکین یا
آمارتیاسن و...
نداشت.
انقلاب 79،
دموکراسی،
آزادی و حقوق
بشر به دنبال
نیاورد، اما
حتی عدالت
اجتماعی هم
به همراه
نداشت. شکاف
طبقاتی اگر
افزایش
نیافته باشد،
در همان حد و
حدود است. اما
میزان و
گستره سرکوب
سیاسی بیش از
رژیم پیش از
انقلاب است.
برای اینکه
رژیم شاه فقط
عرصه سیاسی
را سرکوب می
کرد، ولی
رژیم جمهوری
اسلامی،
تمامی عرصه
های فرهنگی،
اجتماعی و
سیاسی را
سرکوب کرده و
می کند. رژیم
شاه در تمام
دوران
زمامداری اش
حدود 3500 تن از
مخالفان
سیاسی را به
قتل رساند،
ولی رژیم
جمهوری
اسلامی فقط
در تابستان 1367
چند هزار
زندانی سیاسی
را
ناجوانمردانه
قتل عام کرد.
به گمان من،
تنها دستاورد
سیاسی بسیار
مهم این
انقلاب آن
است که توده
های مردم را
به عنوان
کارگزار (agent)وارد
تاریخ کرد و
مردم را به
شدت سیاسی
نمود. یکی از
خواست های
انقلاب 79 ،
استقلال
سیاسی و عدم
دخالت
بیگانگان در
امور داخلی
ایران بود. به
این معنا،
ایران مستقل
شد، اما
فرایند جهانی
شدن، انواع و
اشکال بسیار
جدیدی از
دخالت خارجی
پدید آورده
که ایران هم
متأثر از آن
است. به عنوان
مثال، دولت
ایران مجبور
است سری ترین
تأسیسات هسته
ای خود را که
از مردم خود
پنهان می
دارد، جهت
بازدید دائمی
در اختیار
دولت های
غربی بگذارد
و تمام
اطلاعات خود
در این زمینه
را به آنها
تحویل دهد.
استقلال و
دولت ملی به
معنای گذشته
دیگر وجود
ندارد و نمی
تواتد وجود
داشته باشد.
چه چیزی شما
را واداشت که
روزنامه
نگاری
جستجوگر
شوید؟
آرمان ها و
ارزش هایی
چون آزادی،
دموکراسی،
حقوق بشر،
عدالت و
کرامت
انسانها، ما
را به پیکار
با
دیکتاتورها و
افشای جنایات
آنها فرا می
خوانند.
افشای جنایات
رژیم های
خودکامه، بخش
مهمی از
فراگیر کردن
مبارزه ی با
این رژیم
هاست. رژیم
جمهوری
اسلامی
روشنفکران
دگراندیش
بسیاری را در
داخل و خارج
از کشور ترور
کرد، افشای
این ترور ها،
وظیفه اخلاقی
ما بود.جریانهای
اجتماعی دو
دهه ی اول
انقلاب رفته
رفته راه خود
را گشودند و
پس از گذشت 20
سال روزنه
های ایجاد
کردند. آن فضا
به شدت مساعد
بود تا فساد
ها و جنایات
رژیم افشا
شود. تا جایی
که امکان
پذیر بود از
این فضا
استفاده شد.
وضعیت کنونی
جنبش اطلاحات
در ایران
چگونه است؟
ایا شما نسبت
به چشم
اندازهای آن
خوشبینید؟
رویارویی
دولت ایران و
دولت آمریکا
بر سر مسائلی
چون انرژی
هسته ای،
تروریسم، صلح
خاورمیانه و
افزایش قدرت
در منطقه ی
خاورمیانه،
مبارزات
داخلی را به
شدت تحت
الشعاع خود
قرار داده
است. اصلاح
طلبان نگران
آنند که
ایران از سوی
آمریکا یا
اسرائیل مورد
تهاجم نظامی
قرار گیرد.فضای
جنگ و خشونت،
دموکراسی و
حقوق بشر را
به حاشیه
خواهد راند.
از سوی دیگر،
رژیم ایران
در فضای شبه
جنگی، به شدت
مخالفین را
سرکوب می کند.
مبارزه در
چنین شرایطی
بسیار دشوار
است.فضای بین
المللی مساعد
یا نامساعد
می تواند
موجب رشد یا
زوال
دموکراسی
خواهی
ایرانیان شود.
به عنوان
مثال، عدم حل
نزاع اعراب و
اسرائیل، به
رشد بنیاد
گرایی در
منطقه ی
خاورمیانه
مدد می رساند.
دولت آمریکا
می تواند و
باید به دولت
اسرائیل فشار
آورد تا وارد
صلحی با
فلسطینیان
شود که به
تشکیل دولت
مستقل
فلسطینی در
کنار دولت
اسرائیل
منتهی شود. حل
مسأله فلسطین
از طریق
تشکیل دولت
فلسطین،
بزرگترین
ضربه به
بنیادگرایان
کل منطقه،
منجمله
ایران، است.
از سوی دیگر،
دولت آمریکا
نباید سخنانی
ایراد کند که
به اصلاح
طلبان ایرانی
صدمه وارد
آورد. وقتی
پرزیدنت بوش
می گوید
اصلاحات
طلبان ایرانی
دوستی بهتر
از بوش
ندارند، این
سخن غیر
واقعی ،نه
تنها هیچ
فایده ی عملی
یا نظری برای
آنان
ندارد،بلکه
بهترین بهانه
را به
بنیادگرایان
حاکم بر
ایران می دهد
تا مخالفان
خود را
آمریکایی
بنامد و در
پوشش مبارزه
با مزدوران
آمریکا آنها
را سرکوب کند.
آیا
زمامداران
آمریکا
ازپیامدهای
این نوع موضع
گیری های
نادرست اطلاع
ندارند؟ پس
چرا بهانه ی
سرکوب
دموکراسی
خواهان
ایرانی را به
رژیم
بنیادگرای
حاکم بر
ایران می
دهند؟
در چنین
شرایطی،
بسیاری از
گروه های
اصلاح طلب،
فقط به
انتخابات
رسمی جمهوری
اسلامی چشم
امید بسته
اند. اما از
صندوق های
رای جمهوری
اسلامی
دموکراسی و
حقوق بشر
بیرون نخواهد
آمد. بخش
دیگری از
فعالین سیاسی
به سوی جامعه
مدنی رفته
اند. این تنها
راه ممکن پیش
روی ماست.نارضایتی
عمومی فراگیر
است، ولی
مشکل عدم
سازمان
یافتگی مردم
و عدم وجود
رهبری مورد
اجماع و
توافق است.
چرا شما
تصمیم به
اعتصاب غذا
گرفتید؟ ایا
فکر می کنید
که تاکتیک
موثری بود؟
اعتصاب غذا
یک تاکتیک
مبارزاتی خوب
است. تأثیر آن
به شرایطی که
از آن
استفاده می
شود هم بستگی
دارد. اما یک
زندانی در
شرایط سخت،
گاه مجبور می
شود از تنها
سلاح خود،
یعنی جانش ،
مایه بگذارد
تا به رژیم
ستمگر
خودکامه، "نه"
بگوید. ممکن
است جان او
فدای این نه
گفتن شود،
ولی دیگران
در خواهند
یافت که هنوز
مبارزه ادامه
دارد.دموکراسی
و آزادی و
حقوق بشر را
نمی توان به
بحث های نظری
و معرفت
شناختی
فروکاست (reduce).
برای رسیدن
به آنها،
باید کاری
کرد. مبارزه ی
عملی ،شجاعت
مدنی، هزینه
دادن ، زندان
و... بخشی از این
فرایند است.
شما در
کتابتان ذکر
کردید که
ردشنفکران
مسئولیتی
ویره مبنی بر
درگیر بودن
از نظر سیاسی
و مبارزه
برای حقوق
بشر دارند.
تعریف شما از
روشنفکر
چیست؟ چرا
قائل به چنین
وظیفه ای
برایش هستید؟
توجه من
معطوف به
روشنفکر حوزه
ی عمومی است.
روشنفکر برج
عاج نشین،
خود را با
مسائل
انتزاعی
سرگرم می کند
و به درد و رنج
انسانهای با
پوست و گوشت و
خون توجهی
ندارد. کاهش
درد و رنج
آدمیان مهم
است. روشنفکر
حوزه عمومی ،
در مقام نظر،
سودای حقیقت
دارد، و در
مقام عمل،
بدنبال کاهش
درد و رنج
مردم است.
رویکردش به
کلیه ی مسائل
انتقادی است.
با سرمایه
سالاری، دولت
سالاری،
ایدئولوژی
سالاری و دین
سالاری مخالف
است. مگر می
شود آن همه
فقر و فلاکت و
جنایت را
نادیده گرفت
و فقط به
مسائلی چون "صدق"(truth)
توجیه" (justification)خود
را سرگرم کرد.
چه کسی به
عنوان
روشنفکر
عمومی
بیشترین
تاثیر فکری
را بر شما
داشته است؟
هانا آرنت،
سارتر،یورگن
هابرماس ،
چارلز تیلور،
ریچارد رورتی
، چامسکی و ...
روشنفکران
حوزه عمومی
اند. اما در
جامعه ما ،
روشنفکر حوزه
عمومی باید
با شخصیت های
چون گاندی و
نلسون ماندلا
ترکیب شود.
همه ی اینها
بر روی تحول
فکری امثال
من تأثیر
گذارده اند.
چه پاسخی
برای کسانی
دارید که
اصرار دارند
اسلام با
دموکراسی
غربی
ناسازگار
است؟
متون مقدس
دینی، همچون
هر متن
دیگری، تفسیر
می شوند. دین
تفسیر ناشده
وجود ندارد.از
این منظر ، سه
نوع دین وجود
دارد. دین
بنیادگرایانه،
دین سنت
گرایانه و
دین مدرنیستی.
اسلام
بنیادگرایانه
و اسلام سنت
گرایانه ،
مثل یهودیت و
مسیحیت
بنیادگرایانه
و سنت
گرایانه، با
دموکراسی و
حقوق بشر و
آزادی سر
ستیز دارند.
ولی
نوگرایان،
تفاسیری از
اسلام ارائه
می کنند که با
دموکراسی و
حقوق بشر و
آزادی و
پلورالیسم و
سکولاریسم
سازگار است.,وقتی
کسی از تعارض
ذاتی اسلام و
دموکراسی و
حقوق بشر سخن
می گوید باید
از او پرسید
درباره ی
کدام اسلام
حرف می زند؟
از سوی دیگر،
حتی ذات
گرایان (essentialists)هم
برای اموری
چون اسلام و
دموکراسی و
حقوق بشر
قائل به ذات
نیستند و فقط
طبیعت را
دارای ذات می
دانند، نه
برساخته های
بشری را.
همانطور که
در کتاب
نوشته ام،
کانت ایده ی "دین
در محدوده ی
عقل" را مطرح
کرد، نیاز
مبرم کنونی
دنیای امروز
، طرح "دین در
محدوده ی صلح"
است. یهودیت و
مسیحیت و
اسلام ، باید
برای صلح
بازسازی
شوند، نباید
دین را به
سلاح جنگ و
خونریزی
تبدیل کرد.
دینی که سلاح
پیکار و جنگ
است و خشونت
را تئوریزه
می کند، هر
دینی باشد،
با دموکراسی
و حقوق بشر
تعارض خواهد
داشت . نباید
به نزاع های
دینی دامن زد.پیروان
ادیان مختلف،
باید به
باورهای
یکدیگر
احترام
بگذارند. هر
دین تازه ای
که ظهور می
کرد، پیروان
ادیان قبلی،
دین تازه را
جعلی و کپی
شده از دین
قبلی قلمداد
می کردند.
مسلمین هم که
با این اتهام
روبرو شدند،
تورات و
انجیل را
تحریف شده
قلمداد کردند.
دینداران نه
توانایی آن
را داشتند که
از طریق
مباحث کلامی-
فلسفی پیروان
دیگر ادیان
را قانع
کنند، و نه
قدرت آن را
داشتند که به
زور پیروان
دیگر ادیان
را نابود
کنند. جبر
واقعیت همه ی
آنها را
مجبور کرد تا
یکدیگر را
تحمل کنند.
امروز هم
مطرح کردن
تعارض ذاتی
اسلام با
دموکراسی،
حقوق بشر و
آزادی سودی
به حال صلح و
دموکراسی
ندارد. اسلام
هم به اندازه
ی مسیحیت و
یهودیت با
مدرنیته و
لوازم منطقی
آن تعارض
دارد و
همانند آنها
می تواند خود
را با
مدرنیته
سازگار کند.
یک بخش از
کتاب شما به
مسئله
نابرابری
جنسی در
ایران اشاره
دارد. آیا
فعالین مرد
حقوق بشر در
ایران نسبت
بدین مسئله
حساسیت
دارند؟
برابری بنیاد
دموکراسی است.
نابرابری
زنان و
مردان، یکی
از غیر
انسانی ترین
نابرابری
هاست. مردان
روشنفکر
ایرانی اهمیت
زیادی به این
مسأله و
آزادی زنان
می دهند.
مبارزه در
راه برابری
زنان و
مردان، بخش
بسیار مهمی
از دموکراسی
خواهی ماست.
زنان در جنبش
اصلاحات فعال
بودند. اما
اینک آنان به
خوبی دریافته
اند که باید
جنبش
فمینیستی
مستقل خود را
داشته باشند.
دموکراسی
محصول موازنه
قوا بین دولت
و جامعه ی
مدنی است.
افزایش قدرت
دولت، به
معنای کاهش
قدرت جامعه ی
مدنی است. یک
جامعه ی مدنی
قوی و گسترده
می تواند
نظامی
دموکراتیک
بیافریند.
جامعه ی
قدرتمند،
جامعه سازمان
یافته است.
علائق و
منافع و هویت
های مختلف
باید سازمان
بیابند، تا
جامعه قوی و
قدرتمند شود.
زنان ایران
در چنین
مسیری گام بر
می دارند.
آنان در حال
سازمان یابی
هستند.
دموکراسی،
محصول توازن
قوای داخلی
کشور است. به
تعبیر دیگر،
دموکراسی
محصول سازمان
یابی گروه
های متنوع و
متکثر
اجتماعی است
که از طریق
نافرمانی
مدنی ، یعنی
نقض عملی
قوانین
ناعادلانه،
ناحق و
برخلاف
وجدان، دولت
را به پشت میز
مذاکره می
نشانند و آن
را مجبور به
برگزاری
انتخابات
منتهی به
انتقال قدرت
می کنند.
شما در
کتابتان از
اهمیت
تغییرات
تدریجی در
افکار و
عقاید به جای
تغییرات
انقلایب از
بالا سخن
گفته اید. فکر
می کنید
چگونه این
تغییرات
تدریجی تحقق
می یابند؟
انقلاب منتهی
به دموکراسی
نخواهد شد.
انقلاب
پرهزینه و کم
فایده است.
دموکراسی
محصول فرهنگ
دموکراتیک
است. از این
رو، بدون نقد
سنت و نقد
دین، نمی
توان فرهنگ
دموکراتیک
آفرید. در
جوامعی چون
جامعه ما که
در آن دولت
مدعی دینی
بودن است،
نقد دین عین
نقد دولت است.
در طی سه دهه ی
گذشته،
تحولات فکری -
فرهنگی
بسیاری در
ایران روی
داده و
اندیشه ی
دموکراسی و
حقوق بشر
بسیار بسط
یافته است.
جهانی شدن
ایده
دموکراسی،
دولت خودکامه
ی ایران را
مجبور کرده
است تا خود را
مردم سالاری
دینی بنامد.
فرهنگ و سنت و
دین و اخلاق
ما باید به
شدت نقد و از
نوع بازسازی
شوند.
همانگونه که
شما در
کتابتان بحث
کرده ایدو دو
راه پیش روی
اسلام است:
دنبال کردن
راه غرب یا
ناتوانی در
ارجاع دادن
به نیازهای
مردمش(در رفع
نیازهای
مردمش). آیا
این بدین
معناست که
هیچ راه
حکمرانی
موفقی به جز
مدل غریب
وجود ندارد؟
ما به دنبال
غربی کردن
امور نیستیم.
صورت مسأله
را باید
بدرستی طرح
کرد. مسأله
این است:
بازگشت به
دوران ماقبل
مدرن محال
است. همه ی ما
آدمیان، کم
یا بیش، در
دوران
مدرنیته
زندگی می
کنیم. زندگی
کردن در این
دوران
مقتضیاتی
دارد. دین، و
در اینجا
اسلام، اگر
بخواهد در
چنین دنیایی
باقی بماند،
باید بنحوی
سخن بگوید که
برای بشر
مدرن قابل
شنیدن باشد.
نمی توان
بگونه ای سخن
گفت که با
ارزش های
انسان مدرن
تعارض
بنیادین
داشته باشد.
بشر مدردن،
انحصارگرایی
را برنمی
تابد. ادیان
چاره ای جز
پذیرش
پلورالیسم
ندارند. ما در
یک دنیای
پلورال زندگی
می کنیم.
دموکراسی
خردمندانه
ترین و
عادلانه ترین
نظام سیاسی
است که
تاکنون
انسانها
برساخته اند.
حقوق بشر
دستاورد
بسیار مهم
انسان مدرن
است.پذیرش
این امور، به
معنای غربی
شدن نمی باشد.
فرهنگ و ارزش
ها، بی وطن
هستند. نمی
توان و نباید
ارزش های
بشری را غربی
نامید. اگر
اندیشه یا
آرمانی از
نظر عقلی و
اخلاقی قابل
دفاع باشد
باید به آن
خوشامد گفت.
نسب آن
اندیشه اصلا
مهم نیست.
همانگونه که
سوسیالیسم
واقعا موجود
اروپای شرقی
سابق، یکی از
اشکال محقق
شده
سوسیالیسم
بود، نظامات
دموکراتیک
واقعاً موجود
غربی کنونی
هم یکی از
اشکال
دموکراسی اند
که با آرمان
دموکراسی
فاصله ی
بسیار دارند.
این نظامات
را می توان و
باید از منظر
دموکراسی و
حقوق بشر و
عدالت نقد
کرد.
شما مدت
مدیدی در
آمریکا و
کانادا بوده
اید. احساس
شما راجع به
آمریکای
شمالی چیست؟
جوامع غربی
هم جوامع
انسانی اند.
آنچه آدمی
تاکنون
ساخته،
ترکیبی از
خوب و بد،
درست و
نادرست،کارا
و ناکارا
بوده است.آمریکا
جامعه ای
بسیار خلاق
است که در
تولید دانش
نقش مهمی در
جهان دارد.
متفکران
بزرگی تربیت
کرده و
متفکران بزرگ
جهان را جذب
دانشگاههای
خود می کند.
کار کردن در
این جامعه
بسیار جدی
است. گویی
افراد زندگی
می کنند تا
کار کنند. در
عین حال،
شکاف طبقاطی
آمریکا باور
نکردنی است.
چگونه
بزرگترین
اقتصاد جهان
این همه بی
خوان و مان،
این همه
انسان فاقد
بیمه درمانی،
این سطح از
خشونت و ... را
تحمل می کند.رسانه
های جمعی این
جوامع مردم
را به شدت
سطحی می
سازند و سر
آنها را با
مسائل بی
هوده ای گرم
می کنند که
ربطی به
مسائل واقعی
این جوامع
ندارد.به
اصطلاح همه
چیز را
تئاتری می
کنند. از سوی
دیگر، همیشه
از خود می
پرسم: چر ا و
چگونه جامعه
ی مدنی ، در یک
جامعه ی
دموکراتیک
کاملا
پیشرفته، به
دولت اجازه
می دهد تا در
سیاست خارجی
روش های
میلیتاریستی
در پیش گیرد؟
این روش ها،
جان هزاران
سرباز
آمریکایی را
در عراق و
افغانستان
گرفته
است،هزاران
سرباز
آمریکایی در
این جنگ
مجروح شده
اند، بیش از
هزار میلیارد
دلار پول
آمریکایی ها
در این جنگ به
هدر رفت،
مشروعیت
جهانی آمریکا
به شدت آسیب
دیده است،
تأثیر گذاری
آمریکا در
تحولات منطقه
ی خاورمیانه
نسبت به قبل
کاهش یافته
است. عراق و
افغانستان به
دموکراسی و
آزادی دست
نیافتند، اما
مردم بی گناه
عراق و
افغانستان و
لبنان و
فلسطین، فدای
منافع منطقه
ای دولت های
آمریکا و
ایران و
عربستان و
اسرائیل و... می
شوند. برای
این دولت ها،
تنها چیزی که
هیچ ارزشی
ندارد، جان
مردم این
منطقه است. از
این منظر،
باید با
معیار واحد،
دولت ایران و
آمریکا و
اسرائیل را
به نقد کشید.
این دولت ها،
منابع مالی
مردم خود را
به سلاح
تبدیل می
کنند، گروه
های مسلح
مزدور در این
منطقه تشکیل
می دهند،
منطقه را به
آتش می کشند،
و صلح و امنیت
و توسعه را به
امیدی دور از
دست رس تبدیل
می کنند.
روشنفکر با
معیارهای
واحد همه را
به نقد می
کشد، نمی
توان و نباید
در نقد
معیارهای
دوگانه به
کار گرفت.
تاریخ انتشار
گفت و گو: 26 می 2008
iranemrooz
Tue 22 07
2008 16:38
چندهمسری
جلوه جواهری /
سرمایه
Tue / 22 07 2008 /
16:38
در
دولت هفتم و
هشتم نسبت به
تبعیض های
قانونی علیه
زنان و نتایج
آن در زندگی
روزمره آنان
از سوی دولت
اصلاحاتی هر
چند کوچک
صورت گرفت و
بسیاری از
قوانین به
نقد گذاشته
شد.همچنین
مجلس شورای
اسلامی دوره
ششم،
کنوانسیون
رفع تبعیض
علیه زنان را
با شروطی به
تصویب رساند
که البته
شورای نگهبان
آن را رد کرد
اما این
اعتراض ها در
دولت نهم
روندی معکوس
یافت. در واقع
دولت نهم با
رویکردی
متفاوت از
گذشته نسبت
به مساله
زنان، زمام
امور را در
اختیار گرفت.
از سال 1384 تا
کنون که سه
سال از عمر
دولت نهم می
گذرد،
تغییرات و
اتفاقات
فراوانی در
حوزه زنان
روی داده است.
در نخستین
گام در یک
اقدام سریع
تقریباً اکثر
مدیران زن
جای خود را به
مدیران مرد
در دولت نهم
دادند. در گام
دوم عناوین
مراکز دولتی
مربوط به
زنان با
رویکردی خاص
به عناوین
سنتی تغییر
یافت، از
جمله مرکز
امور مشارکت
زنان در نهاد
ریاست جمهوری
با رویکرد
برنامه ریزی
برای زنان
سرپرست
خانوار، به
مرکز امور
بانوان و
خانواده
تغییر یافت. (بروجردی،
روزنامه شرق،
شماره 123) در گام
بعد با صدور
بخشنامه حضور
زنان در
ادارات دولتی
محدود شد. گام
دیگر اینکه
در اکثر
ادارات دولتی
زنان از
حقوقی مثل
اضافه کار،
حق مسکن و...
محروم شدند،
به ویژه
آنهایی که
همسران شان
نیز شاغل
دولتی بودند
در حالی که هر
کس شخصیت
حقوقی مستقلی
دارد. اجرای
طرح های
متعدد با
عنوان امنیت
اجتماعی برای
کنترل بیشتر
حضور زنان در
عرصه عمومی و...
در نهایت مهم
ترین اقدام
دولت نهم تا
به امروز
ارائه لایحه
حمایت از
خانواده به
مجلس در روز
چهارم
شهریورماه
سال گذشته
است.
طبق ماده 23 که
جان کلام این
لایحه است،
ازدواج مجدد
مردان منوط
به اجازه
دادگاه پس از
احراز
توانایی مالی
مرد و تعهد
اجرای عدالت
بین همسران
است. یعنی طبق
این ماده
اجازه ازدواج
مجدد از همسر
اول ساقط و به
دادگاه
واگذار می
شود. به همین
دلیل لایحه
حمایت از
خانواده از
معدود لوایحی
است که حتی
قبل از طرح در
صحن علنی
مجلس با
اعتراض
بسیاری از
فعالان زنان
و گروه های
مختلف سیاسی
همراه شد به
طوری که هرگز
در مجلس هفتم
مجال طرح
نیافت. به رغم
اعتراض
گسترده که از
سوی همه طیف
های زنان (از
زنان
اصولگرای
مجلس هفتم تا
همه طیف های
جنبش زنان)،
کمیسیون
حقوقی و
قضایی مجلس
هشتم، مجلسی
که تنها هشت
زن در آن حضور
دارند، در
دومین ماه
کاری خود
کلیات لایحه
مذکور را
بدون هیچ
تغییری و حتی
بدون حذف
ماده 23 به
تصویب رساند.
لایحه حامی
تعدد زوجات
در کمیسیون
مجلس در حالی
به تصویب می
رسد که صدا و
سیمای جمهوری
اسلامی در
این ماه ها
مستقیم یا
غیرمستقیم
تعدد زوجات
را تبلیغ
کرده است. هم
راستایی مجلس
هشتم، دولت
نهم و صدا و
سیمای جمهوری
اسلامی در
جهت تبلیغ،
ترویج و
تصویب
قوانینی به
نفع چند
همسری مردان
تا حد زیادی
عجیب است.
ماده 23 آخرین
متن قانونی
نوشته شده در
تاریخ ایران
در مورد تعدد
زوجات است.
این در حالی
است که
مبارزه زنان
علیه تعدد
زوجات از بعد
از مشروطه
تاکنون ادامه
داشته است.
مبلغان تعدد
زوجات
استدلال ها و
دلایلی برای
تایید خواسته
خود دارند
اما شاید مهم
ترین علتی که
اکنون به آن
استناد می
کنند جدای از
شرعی
قلمدادکردن
آن، تعداد
بیشتر مردان
در جامعه
باشد. (زارا
امجدیان،1387)
شواهد بسیاری
نشان می دهد
که منع تعدد
زوجات نه فقط
خواسته
فعالان جنبش
زنان که بی
اغراق در ذهن
بسیاری از
زنان به
خواسته ای
مهم و حساس
تبدیل شده
است. برای
نمونه طبق
نتایج تحقیق
مهدی فرجی و
عباس کاظمی
که در سال های 1379
و 1381 انجام شده
بیش از 90 درصد
از افراد
پرسش شونده
با چند همسری
و صیغه
مخالفت کرده
اند.1 همچنین
در نظرسنجی
منتشر شده
توسط وزارت
ارشاد در سال 1382
،5/91 درصد مخالف
تعدد زوجات
بودند. از همه
مهم تر 2/81 درصد
معتقد بودند
که نباید از
قانون
نامناسب
اطاعت کرد. (ارزش
ها و نگرش های
ایرانیان، 1382)
با نگاهی به
آمار می
توانیم
دریابیم که
چگونه روند
بازکردن دست
مردان در
قانون در حق
داشتن چند
همسر به طور
همزمان بر
بالا رفتن
آمار تعدد
زوجات تاثیر
مستقیم داشته
است و چگونه
این قانون
توانسته
فرهنگ تعدد
زوجات را
ترویج کند. در
دهه بین 1355 تا 1365
جمعیت «مردان
بیش از یک
همسر» حدود 14
درصد افزایش
داشته است
یعنی اگر در
سال 55 (که در آن
زمان قانون
تعدد زوجات
در مجموعه
قوانین
خانواده با
قید و
بندهایی مهار
شده بود) از هر
1000 مرد 10 مرد بیش
از یک همسر
داشت در سال 1365
با برداشتن
آن قید و
بندها از
قانون تعدد
زوجات از هر 1000
مرد 24 مرد
دارای چند
همسر بوده
اند.2 حال اگر
به نتایج
تعدد زوجات
بر زندگی
زنان که گاهی
بسیار دلخراش
است نگاهی
بیندازیم به
توجیهات بی
اساس آن پی
خواهیم برد.
نتایج تحقیقی
در یک
شهرستان کوچک
(شهرستان
خدابنده در
زنجان) نشان
می دهد حدود 20
درصد از
زنانی که در
خانواده مورد
خشونت قرار
گرفته بودند
در خانواده
های چند
همسره زندگی
می کردند و
تعداد زنان
خشونت دیده
در این شهر
کوچک طی یک
سال از 116 نفر
تجاوز کرده
است. (این
تحقیق توسط
شهلا طاهری و
با همکاری
استانداری
زنجان در سال 1379
در شهرستان
زنجان و تنها
در میان
مراجعان به
پزشکی قانونی
انجام شده
است.) این
قانون و عدم
امکان طلاق
از سوی زنان و
قدرتی که در
قانون به مرد
داده شده
مشکلات
بسیاری را در
خانواده
ایجاد کرده
است که فقط به
محدوده زندگی
زنان ختم نمی
شود بلکه با
توجه به
ناامنی هایی
که برای زنان
ایجاد می کند
مردان را هم
در معرض خطر
قرار می دهد.
تحقیقی که در 15
استان کشور
در مورد
همسرکشی شده
است نشان می
دهد 67 درصد
زنانی که
شوهران شان
را به قتل
رسانده اند
به دلیل
خیانت شوهران
شان مرتکب
جنایت شده
اند. (نتایج
طرح بررسی
همسرکشی در 15
استان کشور،
روزنامه
ایران، 18 بهمن
1381) با توجه به
همه مسائل
گفته شده
شاید راحت تر
بتوان به این
سوال پاسخ
داد که چرا
بیشترین آمار
افسردگی در
ایران متعلق
به زنان
متاهل است. و
چرا زنان
چهار برابر
بیشتر از
مردان اقدام
به خودکشی می
کنند. تاکنون
مردان با
اجازه همسر
اول خود می
توانستند
همسر دیگری
اختیار کنند
و با این حال
این همه شاهد
گسترش
مخفیانه تعدد
زوجات در
خانواده ها
بودیم. پدیده
ای که نه تنها
گریبان مردان
و زنان را در
ناامنی
خانواده می
گیرد بلکه
بیش از همه بر
فرزندان
تاثیر سوء
دارد.
فراموش نکنیم
مرگ کودکانی
که به واسطه
همین حسادت
ها مورد
جنایت
نامادری خود
واقع شدند و
فشار روانی
که بر زن در
این فرآیند
وارد می شود
به خصوص که
راه فرار را
بر خود تنگ
ببیند باعث
ناامنی زندگی
کودکان (به
اصطلاح) هووی
او خواهد شد.
حال اگر این
لایحه تصویب
شود و به طور
قانونی اجازه
همسر اول
ساقط شود، در
انتظار چه
آماری خواهیم
بود؟ طبق بند
دوازدهم شروط
ضمن عقد
مندرج در
عقدنامه
ازدواج، اگر
مرد همسر
دیگری بدون
رضایت زن خود
اختیار کند
زن می تواند
از دادگاه
تقاضای صدور
حکم طلاق کند.
اگر این شرط
به امضای زوج
و زوجین
نرسد، زن می
تواند به
سختی براساس
اثبات عسر و
حرج تقاضای
طلاق کند اما
چنانچه این
لایحه تصویب
شود و این بند
به امضای زوج
و زوجین نرسد
اثبات عسر و
حرج در
دادگاه برای
اخذ طلاق
بسیار مشکل
تر خواهد بود
و به لحاظ
روانی فشار
بسیاری بر
زنانی که
متحمل موضوع
چند همسری
هستند، وارد
خواهد شد
بنابراین
تاکنون که
این همه شاهد
خشونت علیه
زنان به
واسطه آزاد
گذاشتن مردان
در
اختیارکردن
همسران متعدد
بوده ایم،
چنانچه این
لایحه به
تصویب نهایی
برسد چه
اتفاق های
تلخی در
انتظار
خانواده ها
خواهد بود؟
پی نوشت ها: 1 و 2
نوشین احمد
خراسانی، 1385
اعتراض به
بازداشت
فعالان مدنی
آذری
Mon / 22 09 2008 /
10:06
بیانیه مجمع
دانشگاهیان
آذربایجانی
در خصوص
بازداشتهای
اخیر فعالین
هویت طلب
آذربایجان
خبرنامه
امیرکبیر:
مجمع
دانشگاهیان
آذربایجانی
طی بیانیه ای
نسبت به
بازداشتهای
فلهای اخیر
فعالان
آذربایجان در
روزهای گذشته
اعتراض کرده
و خواستار
پایان دادن
به برخوردهای
فراقانونی
سیستم های
امنیتی و
اطلاعاتی
کشور شده است.
متن این
بیانیه به
شرح زیر است:
به دنبال
افزایش
فشارهای
امنیتی بر
فعالان ملی
آذربایجان،
هفته گذشته
نیروهای
اطلاعاتی
شماری از
فعالین حقوق
بشر و هویت
طلب
آذربایجان را
در یک مراسم
افطاری در
تهران دستگیر
کردند. این
بازداشت ها
در حالی صورت
گرفت که در
ماه های اخیر
تعداد زیادی
از فعالان
هویت طلب آذر
بایجان
دستگیر،
بازداشت و
شکنجه شده
وهنوزعده ای
از دانشجویان
دانشگاه
تبریز نیز در
بند نیروهای
امنیتی قرار
دارند.
اکثر بازداشت
شدگان مراسم
افطاری
روزنامه
نگاران و
فعالین مدنی
آذربایجان
هستند که
تنها با
استفاده از
قلم به بیان
دیدگاه ها و
افکار خود
پرداخته و
همیشه در
چهارچوب
قوانین داخلی
و کنوانسیون
های بین
المللی که
جمهوری
اسلامی ایران
یکی از امضاء
کنندگان آن
ها است،
فعالیت کرده
اند.
خواسته اصلی
فعالین هویت
طلب
آذربایجان،
تحقق حقوق
ملی، فرهنگی
و زبانی مصرح
در قانون
اساسی کشور و
برخورداری
آذربایجان از
شرایط برابر
سرمایه گذاری
اقتصادی،
فرهنگی و
اجتماعی با
سایر مناطق
مرکزی کشور
می باشد. چنین
خواسته طبیعی
و قانونی
متأسفانه
توسط ارگان
های امنیتی و
قضایی به
عنوان یک خط
قرمز تلقی
گردیده و
باعث شده در
طول چندین
ماه گذشته
فعالین
آذربایجان
تحت بازداشت
ها، شکنجه ها
و فشارهای
شدید قرار
گیرند که در
نوع خود بی
سابقه بوده
است.
دولت جمهوری
اسلامی پس از
اعتراض های
مدنی و
میلیونی ملت
آذربایجان در
خرداد ماه
۱۳۸۵ نسبت به
تحقیر و
توهین ها و
تبعیض های
فرهنگی،
اقتصادی و
اجتماعی بر
آذربایجان،
طی اقدامات
غیر قانونی
هر گونه
فعالیت های
مدنی فعالین
را تحت پیگرد
قضایی قرار
داده و با روش
های مختلف
سعی در ایجاد
خفقان سیاسی
و فرهنگی بر
فضای
آذربایجان
کرده است.
بدون شک چنین
برخوردهای
فراقانونی به
هیچ عنوان
عزم و اراده
ملت
آذربایجان را
در راه رسیدن
به حقوق ملی
خود سست
نخواهد کرد.
شواهد امر
نشان می دهد
که دفاع از
حقوق شهروندی
و تحقق عدالت
واقعی در
عرصه ملی در
کشور در حال
حاضر جزو
اصول اساسی
زندگی ملت
آذربایجان
قرار گرفته
است؛ به
طوریکه
افزایش
فشارها بر
فعالین حقوق
بشر و ملی
آذربایجان
عزم ملت را در
این راه مقدس
دو چندان
کرده و
معترضین به
سیاست های
تبعیض آمیز
را افزایش
داده است.
مجمع
دانشگاهیان
آذربایجانی
به عنوان یک
تشکل قانونی،
اعتراض شدید
خود را نسبت
به بازداشت
های فله ای
اخیر فعالان
آذربایجان در
روزهای گذشته
اعلام داشته
و ضمن حمایت
از فعالیت
های مدنی
نیروهای ملی
آذربایجان،
خواستار
پایان دادن
به برخوردهای
فراقانونی
سیستم های
امنیتی و
اطلاعاتی
کشور می باشد.
هم چنین این
مجمع ابراز
می دارد تنها
راه برون رفت
از فضای بی
اعتمادی
موجود در
آذربایجان
تحقق موارد
ذیل می باشد:
۱) با آن که ملت
آذربایجان در
خرداد ماه
۱۳۸۵ با صدای
میلیونی خویش
به رسمیت
شناختن زبان
مادری خود را
فریاد زدند،
ولی متأسفانه
مسئولین کشور
بدون توجه به
این خواسته
ها، فعالین
این عرصه
قانونی را
مورد هدف
قرار داده و
حجم بازداشت
ها و احکام
قضایی را به
حداکثر خود
رساندند. از
این رو ما به
رسمیت شناختن
حقوق ملی و
زبانی مردم
آذربایجان و
اجرای قوانین
جاری کشور در
جهت رسمیت
یافتن زبان
ترکی را از
اهم خواسته
های ملت
آذربایجان می
دانیم که می
بایست برنامه
ریزیهای
مقتضی در این
راستا صورت
گیرد.
۲) بازداشت
فراقانونی
فعالین مدنی
آذربایجان
خاتمه یافته
و افراد در
بند نیروهای
امنیتی از
جمله بازداشت
شدگان اخیر و
دانشجویان
هویت طلب
دانشگاه
تبریز هر چه
سریع تر آزاد
شده و به
دامان
خانواده خود
برگردند.
۳) در طی سال
های گذشته
شاهد توسعه
اقتصادی چشم
گیر مناطق
مرکزی کشور و
افت شاخص های
توسعه در
مناطق مختلف
آذربایجان می
باشیم. شواهد
این امر آمار
کم و بیش
ارائه شده
توسط مراکز
تحقیقاتی
کشور می باشد
که حتی صدای
نمایندگان
همسوی دولت
را نیز
درآورده است.
متأسفانه
چنین رویکرد
ناعادلانه
باعث بروز
مشکلات عدیده
فرهنگی و
اجتماعی برای
ملت
آذربایجان
شده است.
مهاجرت
گسترده
نیروهای کاری
و فنی و
مهندسی به
استانهای
مرکزی و حتی
جنوبی کشور
را می توان در
این راستا
ارزیابی کرد.
بر این اساس
توسعه همه
جانبه استان
های
آذربایجان
مطابق با
پتانسیل عظیم
خدادادی در
این مناطق می
بایست هر چه
سریع تر تحقق
یافته و در
برنامه ریزی
های کلان
کشور بودجه و
اعتبارات
خاصی در این
زمینه در نظر
گرفته شود.
هم چنین
نمایندگان
مجلس باید در
راستای انجام
وظیفه
نمایندگی خود
در این راه
فعال شده و
مسائل ملی
آذربایجان را
فدای مسائل
جناحی و حزبی
خود ننمایند.
خواسته ملت
آذربایجان
اجرای عدالت
واقعی در
کشور و توسعه
همه جانبه
آذربایجان می
باشد.
مجمع
دانشگاهیان
آذربایجانی
iranemrooz
بازگشايی
مدارس و تشديد
مبارزه
اجتماعی
بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu
مهر ماه ديگری
از راه رسيد و
سال تحصيلی 8813 - 8713،
جان و تحرک
تازه ای گرفته
است. يک بار
ديگر، شادی و
سرور، ياس
اندوه به
مشغله عمده و
مهم خانواده
های ايرانی در
رابطه با
آينده تحصيل و
سرنوشت
فرزندانشان
تبديل شده است.
آموزش و
پرورش، در
حالی فعاليت
خود را آغاز
کرد که فقر و
فلاکت
اقتصادی از يک
سو و سرکوب های
سياسی و
اجتماعی از
سوی ديگر،
نسبت به
گذشته، شدت
بيش تری يافته
است.
با وجود فقر و
گرانی
فزاينده،
فراهم کردن
پرداخت
شهريه، قلم و
دفتر، كيف و
كتاب، مقنعه و
مانتو براى
دختران و...،
برای بسياری
از خانواده
های ايرانی
کار چندان
ساده ای نيست.
آموزش و پرورش
ايران،
چهارده
ميليون دانشآموز
و حدود يک
ميليون و
دويست هزار
پرسنل دارد.
کمبود بودجه،
سيستم اداری
ارتجاعی و عقب
مانده، سيستم
آموزشی خرافی
اسلامي،
فشارهای
اقتصادی بر
خانواده های
دانش آموزان و
دانشجويان
برای تامين
نيازهای
آموزشي،
مساله آزادی
بين و قلم و
تشکل، دست مزد
ناچيز معلمان
و اساتيد
دانشگاه ها و...
از جمله
معضلات و
مشکلات مهمی
هستند که بر سر
راه آموزش و
پرورش ايران
قرار دارد.
بيش از 3
ميليون و 600
هزار کودک نيز
از تحصيل
محروم شده اند.
براساس
سرشماری مرکز
آمار ايران در
سال 1385،
ميانگين سنی
ايرانيان به
نسبت سال 1385،
چهار سال
افزايش داشته
است. اين آمار
نشان می دهد که
تعداد افراد
زير ده سال در
اين فاصله 4
ميليون و 400
هزار نفر کاهش
داشته و به ده
ميليون نفر
رسيده است.
پيرتر شدن
جمعيت در يک
دهه گذشته، به
تنزل چشم گير
دانش آموزان
انجاميده است.
اين تعداد که
در دهه هفتاد
به حدود 20
ميليون رسيده
بود، در سال
تحصيلی 1388 - 1387،
حدود 14 ميليون
است. به جز
پيرتر شدن
جمعيت،
افزايش سرسام
آور هزينه ها و
فقيرتر شدن
بخش وسيعی از
مردم ايران،
مهم ترين
عاملی است که
هر سال از شمار
دانش آموزان
کاسته می شود.
از سويي، مدير
عامل انجمن
حمايت از
کودکان، سی و
يکم تير ماه
اعلام کرد در
سال ۷۵، ده
درصد از
کودکان بين ۱۰
تا ۱۸ سال
مشغول کار
بوده اند اما
مطابق آمار
سال ۸۵ اين
تعداد به ۱۲ و
۷ دهم درصد
رسيده که يک
ميليون و ۶۶۰
هزار کودک را
شامل می شود.
تعداد کودکان
کار و خيابانی
در ايران،
دقيقا مشخص
نيست. چرا که
ارگان های و
نهادهای
مسئول دولتی
اين آمارها را
هر چه بيش تر
جزئی نشان می
دهند تا بی
عملی ها و بی
توجهی ها و به
طور کلی ماهيت
ارتجاعی و
غيرانسانی
حکومت را پرده
پوشی کنند.
يونيسف،
فروردين
امسال تعداد
کودکان
خيابانی در
ايران را بين
۴۰۰ هزار تا يک
ميليون نفر
برآورد کرده
است. مطابق
آمار رسمی
حکومتي، اين
تعداد در کل
کشور از ۲۰۰
هزار نفر
تجاوز نمی کند.
گذشته از
تمايل
مسئولان به
کوچک نشان
دادن ابعاد
کار کودکان،
يکی از مشکلات
مهم در اين
زمينه به
ابهام در
تعريف کودک و
کار مربوط است.
به گفته مدير
عامل انجمن
حمايت از حقوق
کودکان، در
ايران بيش از
۹۰۰ هزار دختر
خانه دار
وجود دارند که
با تعريف
يونيسف کودک
محسوب می شوند.
يزداني، سی و
يکم تير ماه 1387،
در اين مورد به
خبرگزاری
حکومتی ,ايسنا,
گفت: با افزودن
اين تعداد به
کودکان کار،
تعداد آن ها از
دو و نيم
ميليون فراتر
ميرود.
با درآمدهای
کلان نفتی و
کاهش تعداد
دانش آموزان،
اين احتمال می
رفت دولت در
بهبود وضعيت
آموزش گام های
اساسی
بردارد، اما
اکنون وزارت
آموزش و پرورش
حتا قادر به
پرداخت طلب
معلمان نيست.
علی احمدي،
وزير آموزش و
پرورش، اول
شهريور ماه به
خبرگزاری
فارس گفت با
بررسی کسری های
سال های قبل و
نيازهای سال
۸۷ کسری بودجه
اين
وزارتخانه ۶
هزار و ۷۵۰
ميليارد
تومان برآورد
شده است.
قرار است دولت
برای تامين
اين بودجه
لايحه ای را
به مجلس بدهد
که در صورت
تصويب، بخشی
از سهام
کارخانجات بر
اساس اصل ۴۴
قانون اساسی
فروخته شود تا
اين کسری
بودجه آموزش و
پرورش تامين
گردد؟!
به گزارش مرکز
پژوهش های
مجلس شورای
اسلامي،
اعتبارات
تامين شده
برای وزارت
آموزش و پرورش
در سال گذشته،
از ۷ هزار
ميليارد
تومان تجاوز
نمی کند.
ظاهرا در
واکنش به
وضعيت بحرانی
آموزش، حتا ۸۰
نماينده
مجلس شورای
اسلامي،
سيزدهم
شهريور ماه،
طرحی را برای
استيضاح علی احمدی
هيات رييسه
تسليم کردند.
اما استيضاح
وزير آموزش و
پرورش به
توصيه رييس
مجلس، علی
لاريجاني، با
دخالت برخی از
اعضای هيات
رييسه، مباحث
پشت پرده و...
منتفی شد، در
حالی که
مشکلات آموزش
و پرورش هم
چنان ادامه
دارد.
از سوی ديگر،
مديران
مدارس، برای
پرداخت هزينه
های اجازه
مدارس اجاره
اي، آب، برق،
تعميرات، ميز
و نيمکت، کاغذ
و ديگر هزينه های
جاری مدرسه
شديدا تحت
فشار و در
مضيقه هستند.
بنابراين،
آموزش و پرورش
به لحاظ
اقتصادی سال
سختی را در پيش
دارد.
آموزش و پرورش
ايران حدود ۹۰
هزار ساختمان
در اختيار
دارد که از اين
تعداد، ۶۰
درصدشان،
يعنی حدود ۵۴
هزار
ساختمان،
قديمی و
فرسوده هستند
و نياز فوری به
نوسازی دارند.
از تعداد
مدارس فعال
نيز ۸ هزار
مدرسه نسبت به
سال گذشته
کاسته شده است.
يکی ديگر از
مشکلات مهم در
عرصه آموزش و
پرورش،
ممنوعيت زبان
مادری غير از
فارسی زبان
هاست. بخشی از
کودکان
ايرانی که در
خانه به زبان های
غيرفارسی
صحبت می کنند،
به ويژه دانش
آموزان
ابتدايی با
تبعيض و تحقير
و مشکلات
زيادی سال
تحصيلی را
آغاز می کنند.
بررسی
کارشناسان
عرصه آموزش و
پرورش، نشان
می دهد که افت
تحصيلی و درصد
بی سوادی در
مناطق زندگی
اقليت های ,ملی,،
بيش تر از
نقاطی است که
کودکان به
زبان فارسی
صحبت می کنند.
ايران کشوری
است که در آن
زبان ها و گويش
های مختلفی
وجود دارد
اما، همه
موظفند به
زبان فارسی
تحصيل کنند و
آموزش رسمی
زبان های ديگر
ممنوع است. اين
کودکان که در
محيط خانواده
به زبان های
مادری خود سخن
گفته اند در
مدارس
مجبورند به
زبان ديگری
تعليم و تربيت
ببينند، دچار
آسيب های
زيادی می شوند.
حکومت را بايد
وادار کرد تا
همان سياستی
را که با زبان
فارسی در پيش
گرفته با زبان
های ديگر هم
داشته باشد؛
اين حداقل
گامی در جهت
رفع تبعيض بين
زبان ها است.
معلمان
ايران، به
عنوان بخشی از
طبقه کارگر
اين کشور،
زندگی خود را
يا به سختی می
گذرانند و يا
برای تامين
هزينه های
زندگی خود
مجبورند به
کار دومی روی
بياورند. اين
وضعيت و ساعات
کار طولانی دو
شغله معلمان و
کمبودهای
مدارس، سبب
شده است که
کيفيت آموزشی
ايران افت فوق
العاده ای
پيدا کند. در
چنين وضعيتی
تخصص و حرفه
معلمی به شدت
تنزل يافته و
عرصه آموزش و
يادگيری علمی
و هنری دانش آموزان
لطمه ديده است.
اين شرايط را
حکومت اسلامی
بر معلمان
کشور تحميل
کرده است.
در شرايط
کنونی ايران،
کليه تحقيقات
و بررسی های
علمی و
اقتصادی و
آماری نشان می
دهند که يک
خانوار چهار
نفره با
درآمدی کم تر
از ششصد هزار
تومان در
شهرهای بزرگ
زير خط فقر
زندگی می
کنند، در حالی
که بسياری از
معلمان
ايران، حقوق
شان بين صد تا
سيصد هزار
تومان در
نوسان است.
بنابراين،
وضعيت معيشتی
معلمان کشور،
روزبروز بدتر
و رو به وخامت
می گذارد و
اعترضات آن ها
نيز شديدا
سرکوب می گردد.
بخشی از اين
کسری بودجه
آموزش و
پرورش، شامل
مطالبات
معلمان و بدهی
دولت به
معلمان که به
تعويق افتاده
است و اعتراض
معلمان نيز در
جهت مطالبات
بر حق شان
شديدا توسط
مامورين
انتطامی
حکومت اسلامی
سرکوب می شود و
فعالين
اعتراضات
معلمان تهديد
و تبعيد و
زندانی می
گردند. دولت
حتی پاداش
پايان خدمت
امسال بيش از 70
هزار نفر از
بازنشستگان
آموزش و پرورش
را پرداخت
نکرده است.
لازم به
يادآوری است
که قبل از
بازگشايی
مدارس، روز سه
شنبه، ۲۶
شهريور ماه،
مامورين
اطلاعاتی و
امنيتی حکومت
اسلامي، با
هدف زهر چشم
گرفتن از
فعالين
اعتراضات
معلمان، ۴۰ تن
از اعضای
کانون های
صنفی معلمان
را در تهران
بازداشت
کردند. تعدادی
از معلمان
بازداشت شده
تا صبح روز
چهارشنبه ۲۷
شهريور آزاد
شدند.
قرار بود نشست
سالانه شورای
هماهنگی
تشکلات صنفی
سراسری
معلمان
ايران، پس از
ماه ها تاخير
در ساعت ۹ و
نيم روز سه
شنبه ۲۶
شهريور ماه در
تهران برگزار
شود.
نمايندگان
کانون های
صنفی معلمان
از شهرهای
گوناگون به
تهران سفر
کرده بودند
تا يکديگر را
ملاقات کنند.
قصد معلمان
اين بود که
تدارک
برگزاری روز
جهانی معلم را
ببينند که روز
۱۴ مهر ماه است.
اما حدود ساعت
۹ صبح که گروهی
از معلمان در
محل قرار
اوليه خود در
ايستگاه مترو
علم و صنعت جمع
شدند تا سپس با
هم به سمت محل
جلسه بروند،
با هجوم
نيروهای
امنيتی روبرو
گشتند که
منتظر
ايستاده
بودند و
معلمان را در
گروه های سه يا
چهار نفره
دستگير کرده،
با خود بردند.
به گفته محمود
دهقان آزاد،
معلم ساکن
کرج، که خود
جزو بازداشت
شدگان روز سه
شنبه بود،
ماموران
امنيتی در
مجموع ۴۰ نفر
را دستگير
کردند.
آخرين نشست
شورای
هماهنگی
کانون های
صنفی معلمان
سراسر کشور
حدود يک سال و
نيم پيش، در
ارديبهشت ماه
سال ۱۳۸۶
برگزار شده
بود. از آن
زمان به بعد
نيروهای
اطلاعاتی و
امنيتی حکومت
اسلامي، جلوی
برگزاری جلسه
های سالانه
اين تشکل را
گرفته اند.
فعالان صنفی
معلمان
ايران، به
ويژه از
زمستان سال
۱۳۸۵ که خواست
های خود را طی
تظاهراتی
وسيع به آگاهی
عموم
رساندند، زير
فشار بوده اند.
جمعی از آنان
روانه زندان
شده و برخی از
مدارس اخراج
گشتند يا به
شهرهای دور از
زادگاه شان
تبعيد شدند.
از سوی ديگر،
دانشگاه ها،
همواره كانون
كشمكش هاى
سياسى و
اجتماعی است.
تاريخ ۷۰ ساله
دانشگاه،
اثبات کرده
است كه
دانشگاه،
هميشه بالنده
و پوياست.
دانشگاه
هميشه سنگر
آزادى و
برابری و
عدالت
اجتماعی بوده
و هست.
دانشگاه ها و
جنبش
دانشجويی
همواره به
عنوان جنبش
اجتماعی
آزادی خواه و
برابری طلب و
عدالت خواه،
محل تجمع و
تمرکز
نيروهايی با
درجات آگاهی
بالاتر از
ميان نسل جوان
و دارای
پتانسيل
اعتراضی در
سطح جامعه
مطرح هستند. در
سال 1357، ايران
دارای 160 هزار
دانشجو بود که
اکنون اين
آمار به يک
ميليون و
پانصد هزار
دانشجو بالغ
گرديده است.
حکومت
اسلامي،
علاوه بر
تهديد و تعقيب
و زندانی کردن
دانشجويان
آزادی خواه و
کمونيست، به
شکلی برنامه
ريزی شده و
هدفمند با
اجرای طرح
هايی هم چون ,ستاره
دار کردن
دانشجويان,، ,سهميه
بندی جنسيتی,،
,بومی سازی
دانشگاه ها,، ,مديريت
اسکان
دانشجويان در
خوابگاه ها,، ,احضار
پی در پی
فعالين جنبش
دانشجويی به
اداره حراست
دانشگاه و
تهديد آن ها, و ...،
سعی در مقابله
با جنبش
دانشجويی
دارد که برای
خنثی کردن اين
تهديدها و طرح
ها و توطئه های
حکومت،
فعالين
دانشجويی می
بايست
برخوردی
متقابل و
اجتماعی و
آگاهانه و
هدفمندی
اتخاذ کنند.
سال گذشته،
فشار بر ,بهائيان,
افزايش يافت و
دانشجويان
بهايی از
ادامه تحصيل
محروم ماندند.
گفته می شود
سال گذشته،
وزارت علوم،
تحقيقات و
فناوری
ايران، طی
نامه ای
محرمانه،
دستور اخراج
دانشجويان
بهايی از
دانشگاه را
صادر کرده است.
به گفته جامعه
بين المللی
بهايي، نيمی
از دانشجويان ,بهايی,
که در پاييز
سال گذشته در
دانشگاه های
ايران ثبت نام
کردند به طور
تدريجی در طول
سال تحصيلی
۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶
از دانشگاه ها
اخراج شدند.
اين سازمان
تعداد
دانشجويان
بهايی اخراج
شده از
دانشگاه های
ايران را تنها
در سال تحصيلی
۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶،
حدود ۱۲۸نفر
بر شمرده است.
سال تحصيلی
جديد در حالی
آغاز شد که
تعداد زيادی
از دانشجويان
بر اساس طرح
ستاره دار شدن
دانشجويان از
تحصيل محروم
شده اند،
تعدادی از
اساتيد مستقل
و سکولار به
اجبار
بازنشسته شده
اند، بسياری
از تشکل های
دانشجويی و
نشريات
دانشجويی
تعطيل شده است.
بر اساس طرح ,بومى
گزينى, كه
مصوبه شوراى
عالى انقلاب
فرهنگى است،
سازمان سنجش
موظف مى شود ۶۵
درصد از ميزان
پذيرش دوره
هاى روزانه
دانشگاه ها و
موسسات آموزش
عالى را به
داوطلبان
بومى اختصاص
دهد. اين مساله
اعتراض
گسترده اى را
در ميان قبول
شدگان
دانشگاه هاى
سراسرى به
وجود آورده
است.
نتيجه اعمال
رسمی سهميه
بندی جنسيتی
با اعلام
معاون سازمان
سنجش، حاکی از
آن است مقامات
دولتی ميزان
قبول شدگان در
کنکور که سال
گذشته ۶۵ درصد
آن را دختران
تشکيل می
دادند، به ۶۴
درصد کاهش
داده اند. کاهش
يک درصدی ورود
دختران به
دانشگاه ها با
اعمال سهميه
بندی جنسيتی
با توجه به
آمار نزديک به
۵۰۰ هزار نفری
قبول شدگان در
کنکور امسال،
به معنای
جلوگيری از
ورود پنج هزار
تن از دختران
به دانشگاه ها
است.
از هنگام
تاسيس
دانشگاه در
ايران که
تاريخی ۷۴
ساله دارد، تا
سال ۱۳۷۷،
همواره ميزان
ورود پسران به
دانشگاه ها
بيش از دختران
بود. در اين
سال، برای
اولين بار
دختران با
اختصاص ۵۲
درصد از قبولی
کنکور، نسبت
ورود به
دانشگاه را به
نفع خود تغيير
دادند.
در ماه های
گذشته، برخی
از مقام های
حکومت اسلامی
نيز خواستار
انجام انقلاب
فرهنگی در
دانشگاه ها
شده اند.
از جمله،
معاون فرهنگی
وزارت علوم
روز ۲۶ دی ماه،
فضای دانشگاه
ها را با فضای
سال های ۱۳۵۷
تا ۱۳۶۱ مشابه
دانست و
خواستار
اقدام بسيج
دانشجويی
برای حاکم
کردن فضای
شهادت در
دانشگاه ها شد.
سردار حسن
فيروز آبادي،
رييس ستاد کل
نيرو های مسلح
جمهوری
اسلامی
ايران، گفته
است: ,با وجود
تشکيل
کميسيون ها و
کميته های
انقلاب
فرهنگي، هنوز
انقلاب
فرهنگی به
معنای واقعی
انجام نشده
است.,
۲8 سال از
نخستين
انقلاب
فرهنگی
ارتجاعی در
ايران می گذرد.
در رويدادهای
سال ۱۳۵۹،
گروه های حزب
اللهي، با
حمايت مقام
های حکومت
اسلامي، به
دانشگاه ها
هجوم بردند و
با ضرب و شتم و
کشتار
دانشجويان
انقلابی و چپ و
سکولار
دانشگاه ها را
تعطيل کردند.
در حدود دو
سالی که
دانشگاه ها
تعطيل بودند،
هم زمان با
تصفيه ده ها
هزار دانشجو و
هزاران استاد
دانشگاه از
دانشگاه های
سراسر کشور که
افکار
انقلابی چپ و
سکولار و
آزادی خواه
داشتند،
واحدهای درسی
اسلامی با هدف
تغيير محتوای
آموزشی و در
نتيجه، تعميق
انقلاب
فرهنگی در اين
مراکز تعيين
شدند که
تاکنون
دانشجويان
موظف به
گذراندن آن ها
بوده اند. هر
چند که حکومت
اسلامی
توانست برای
دوره ای جنبش
دانشجويی را
وادار به سکوت
نمايد اما در
سال های اخير،
جنبش
دانشجويی بار
ديگر قد علم
کرده و رهبری
آن نيز با
دانشجويان
آزادی خواه و
چپ و کمونيست
است.
در آذر ماه سال
تحصيلی
گذشته، در
جنبش
دانشجويی روی
داد و ده ها
نفر از چهره
های چپ و
کمونيست جنبش
دانشجويی
دستگير و
زندانی شدند و
هنوز هم
تعدادی از آن
ها در زندان
هستند و تحت
فشارها و
شکنجه های
گوناگون قرار
دارند. در اين
ميان برخی از
گروه های
سياسی چپ در
خارج کشور،
فرصت را غنميت
شمردند و به
اختلافات
درون جنبش
دانشجويی از
موضع فرقه
گرايی دامن
زدند. اين فرقه
ها و جريانات
هوچی گر، به
تحليل های
غيرواقعی
متوسل شدند و
حتا مسايل
امنيتی
دانشجويان
زندانی را نيز
رعايت نکردند.
مسلما است که
اين واقعه به
عنوان يک
تجربه تلخ
مورد ارزيابی
و حمع بندی
دقيق فعالين
جنبش
دانشجويی
قرار گيرد تا
در آينده اين
جنبش، از چنين
ضرباتی مصون
بماند.
بنابراين،
اگر جنبش
دانشجويی با
رعايت موازين
امنيتي،
مبارزات خود
را هر چه بيش
تر اجتماعی
کند، و هر چه
بيش تر بر
پيوند عملی و
اتحاد و
همبستگی با
جنبش کارگری و
جنبش زنان
تاکيد نمايد،
به همان نسبت
نيز در مقابل
نيروهای
سرکوبگر
حکومت قوی تر و
قدرت مندتر
ظاهر می گردد.
هم چنين
فعالين و
رهبران جنبش
دانشجويي،
همواره فرقه
گرايی ,چپ و
راست, را عميقا
مورد نقد قرار
دهند تا اين
جنبش از اين
زاويه نيز
آسيب پذير
نباشد. علاوه
بر اين، جنبش
دانشجويی
بايد رابطه
نزديک تری با
فعالين عرصه
مبارزه دانش
آموزان و
معلمان
برقرار کرده و
در تبادل نظر
دايمی با
همديگر،
مطالبات و
مبارزات
مشترکی را
سازمان دهند.
حکومت
اسلامي، در
سال تحصيلی
جديد به دليل
ترس از گسترش
اعتراضات
دانشجويان،
کنترل در
دانشگاه ها را
تشديد کرده
است. روزنامه
حکومتی
کيهان، روز
چهارشنبه ۳
مهر ۱۳۸۷، با
انتقاد از
اعتراضات
تشکل های
دانشجويی به
کنترل ورودی و
خروجی
دانشگاه
تهران، برای
اولين بار نصب
گيت های تشخيص
هويت
دانشجويان در
دانشگاه
تهران را
تاييد کرده
است. به نوشته
کيهان، ,در
آستانه درب
های ورودی
دانشگاه
تهران گيت
هايی نصب شده
که هنگام ورود
با قرار دادن
کارت
دانشجويی بر
روی آن، چهره
صاحب کارت
نشان داده می
شود., اين
روزنامه در
عين حال نوشته
است: ,به نظر می
رسد اعمال
کنترل بر
ورودی های
دانشگاه ها،
عامل خطری
برای حيات
جريانات
غوغازيستی
است.,
آن چه که مسلم
است آموزش و
پرورش با
چهارده
ميليون دانش آموز
با مديريت
ارتجاعی و
ناکارآمد،
دروس مذهبی
خرافی و...،
درگير مشکلات
زيادی است. و
هيچ اميدی هم
وجود ندارد که
در حاکميت
موجود، بهبود
اساسی در عرصه
آموزش ايجاد
گردد. همه
شواهد و قرائن
برآنند که
وضعيت
روزبروز بيش
تر وخيم تر و
غيرقابل تحمل
تر می گردد.
حکومت اسلامی
ايران، علاوه
بر غارت و
چپاول منابع
طبيعی کشور و
بلعيدن
درآمدهای ده
ها ميليارد
دلاری از منبع
فروش نفت،
بودجه های
کلانی به عرصه
ميليتاريسم
اختصاص داده
است. خيرها
حاکی از آن است
که مثلا بودجه
نيروهای
سرکوبگر بسيج
در سال جاری
دويست درصد
افزايش داشته
و صنايع مادر
کشور نيز به
سپاه
پاسداران
منتقل شده است.
در حالی که
وزارت خانه
هايی نظير
آموزش و پرورش
و بهداشت و
درمان، با کسر
بودجه زيادی
روبرو هستند.
در چنين
شرايطي،
طبيعی ست که
دانش آموزان
مدارس،
معلمان،
اساتيد
دانشگاه ها،
خانواده دانش
آموزان و
دانشجويان،
اعتراضات
مشترکی را
فراخوان دهند
و مبارزه
همديگر را
تقويت نمايند.
در اين ميان،
يک فاکتور مهم
اين است که
بسياری از
دانش آموزان و
دانشجويان
فرزندان
کارگران
هستند که فقر و
استثمار را
روزانه با
پوست و گوشت
خود احساس می
کنند.
بنابراين،
پيوند جنبش
دانشجويی و
دانش آموزی با
جنبش کارگري،
امری مهم و
حياتی است.
مسلما بدون
استراتژی
طبقاتی و
مبارزه در جهت
برقراری
جامعه آزاد و
برابر و
انسانی
کمونيستي، نه
تنها احتمالا
اين مبارزه از
مسير اصلی و
اصولی خود
منحرف بشود،
بلکه در صورت
پيروزی نيز
طبقات محروم،
به سياهی لشکر
طبقات دارا و
حاکم تبديل
شوند.
يک فاکتور مهم
ديگر در
مبارزه
اجتماعی اين
است که تشکل
های اجتماعی
مستقل نبايد
به سکتاريسم و
فرقه گرايی
ميدان بدهند.
از اين رو، اين
تشکل های
اجتماعی بايد
نسبت به گروه
هايی که تحت
عنوان شبه
سوسياليست در
خارج کشور به
نام ,جمعی از
کارگران, و به
نام های
مستعار بعضا
يک بار مصرف،
که دم خروس شان
پيداست
بيانيه و مطلب
و تحليل منتشر
می کنند قبل از
اين که به
مبارزه
طبقاتی ياری
برسانند جان
فشانی و تلاش و
مبارزه
کارگران و
دانشجويان و...
را فدای فرقه
گرايی خود می
کنند بايد
حساسيت بيش
تری به خرج
دهند و دچار
توهم نشوند. از
اين رو،
فعالين
کمونيست جنبش
ها و تشکل های
اجتماعي،
بايد به
اعتبار خود و
فعالين اش
مبارزه خود را
با تلفيق
مبارزه مخفی و
نيمه مخفی و
علنی سازمان
دهند؛ و سياست
ها و تحليل های
خود را نه با
اتکاء به
تئوريسن های
شکست خورده و
پاسيف شبه
سوسياليست،
بلکه با رجعت
مستقيم به
مارکس و با
استفاده از
تجارب مبارزه
طبقاتی
طولانی طبقه
کارگر جهانی و
انقلابات در
کشورهای
مختلف بيان
نمايند.
مسلما، حکومت
اسلامی
ايران، با
تشديد سرکوب
های سياسی و
اجتماعی و
برقراری
خفقان و
سانسور بيش
تر، ضعف و
ناتوانی خود و
ترس از گسترش
جنبش های
اجتماعی را به
نمايش می
گذارد. حکومت
اسلامي، با
کليه جناح
هايش در اين سی
سال حاکميت
خود، نشان
داده اند که جز
تحميل فقر،
تبعيض، ترور،
سرکوب و کشتار
به جامعه، هنر
ديگری ندارد.
اکنون اکثريت
مردم آزادی
خواه ايران،
از اين حکومت و
سران و جناح ها
و ارگان های
قضايي،
اجرايی و
نظامی و... آن،
نفرت دارند.
اين مردم،
تجربه تلخ
حکومت پهلوی و
اسلامی را از
سر گذرانده
اند و به اين
نتيجه طبيعی
رسيده اند که
کليه گرايشات
بورژوازی به
ويژه
ناسيوناليسم
و مذهب، اين
گرايشات عقب
مانده و خرافی
بورژواژی
برای جوامع
بشری خطرناک
هستند. از اين
رو، اکثريت
مردم ايران و
در پيشاپيش
همه نيروهای
کارگری
کمونيستي،
خواهان
برپايی جامعه
ديگری هستند؛
جامعه ای که در
آن، به هيچ
سازمان و حزب و
دولتی اجازه
داده نمی شود
تبعيض و ستم
جنسي،
اقتصادی و
ملي، کودک
آزاري، شکنجه
های روحی و
جسمی و اعدام
را بر اين
جامعه تحميل
کند. جامعه ای
که در آن، همه
شهروندان
بدون توجه به
مليت و جنيست و
باورهايشان
در همه عرصه
های اقتصادي،
سياسي،
اجتماعی و
فرهنگی دخالت
فعالی دارند و
از حقوق و
آزادی های
فردی و
اجتماعی
يکسان و
برابری
برخوردار می
شوند.
روشن است که
مبارزه دانش
آموزان،
دانشجويان،
معلمان و
اساتيد
دانشگاه ها،
مبارزه ای
علنی و بر حق
است. خواست و
مطالبات
زيادی در عرصه
اقتصادي،
سياسي،
اجتماعی و
فرهنگی مطرح
است. اين بخش
آگاه و با سواد
جامعه، علاوه
براين که
طبيعتا از
مطالبات
کارگران،
زنان، کودکان
و مردم محروم
دفاع می کنند؛
مبارزه در
عرصه هايی هم
چون جدايی دين
از دولت و
آموزش و
پرورش، غير
دينی و علمی
کردن دروس
درسي، تامين
خواب ها، توجه
به کيفيت
تغذيه، عدم
دخالت دولت و
ارگان های
سرکوب آن در
امور مدارس و
دانشگاه ها،
خروج نيروهای
سرکوبگر از
کليه مراکز
آموزشي، لغو
آپارتايد
جنسی در مدارس
و دانشگاه ها و
جامعه، لغو
کار کودکان،
سامان دهی
کودکان
خيابانی و
کارتن خواب
ها، اختصاص
دادن بودجه
مکفی به آموزش
و پرورش،
آموزش عالی و
تحقيقات
علمي، بهداشت
و درمان،
آزادی تشکل ها
و نشريات دانش
آموزی و
دانشجويي، و
هم چنين
معلمان و
اساتيد
دانشگاه ها،
آزادی تدريس
زبان مادري،
آزادی همه
دانشجويان و
معلمان
زندانی و همه
زندانيان
سياسي، لغو
سانسور و
شکنجه و اعدام
و... امر مستقيم
دانش آموزان،
دانشجويان،
معلمان و
اساتيد
دانشگاه ها
نيز است.
نبايد فراموش
کنيم که ما هم
زمانی دانش
آموز بوديم و
تمام آرزوی
پدر و مادرها،
معلم ها و مربی
های دلسوز و
آگاه و بزرگ
ترين آرزوی
همه ما، اين
است که دانش
آموزان
امروز،
صاحبان جامعه
فردا و هم چنين
پدر و مادرانی
شوند با ارزش
های انسانی
عميق تر و بهتر
از ما! همواره
موفق شويد و
زنده باشيد
بچه ها
سوم مهر 1387 - بيست
و چهارم
سپتامبر 2008
roshangari
|
مشاوران
پشت پرده
احمدی
نژاد
سفید
پوستی با
موی سرخ
که می گوید
خوزستانی
است!
|
|
|
|
| |
| |
یکسال
و اندی
پیش،
روزنامه
اعتماد
ملی برای
مصاحبه به
سراغ فردی
در کنار
دست احمدی
نژاد رفت،
که گفته می
شود پس از
یک دوره
مطالعه
روی طرح
های حزبی و
سازمان
حزب "نازی"
آلمان، با
الگوبرداری
از آن تزها
و آن
تجربیات
به ایران
بازگشت. پس
از بازگشت
از آلمان
به ایران
در قلب
ستاد حزب
الله،
گروه های
فشار و
کلاس های
تدریس
بسیج و
سپاه قرار
گرفت و با
احمدی
نژاد به
دولت آمد.
این فرد "محمد
علی رامین"
نام دارد.
با موئی به
رنگ خرمای
کال و
پوستی
روشن و
اروپائی.
خودش مدعی
است زاده
دزفول است
و تحصیلات
اولیه را
هم در
دزفول و
خرمشهر و
آبادان طی
کرده است،
اما چهره
او، یگانه
نشانه ای
که ندارد،
نشانه ای
از مردم
جنوب
ایران است.
این
مصاحبه را
"فیاض
زاهد" و "سرگه
بارسقیان"
از طرف
روزنامه
اعتماد
ملی با "رامین"
انجام
دادند. یک
خبرنگار
مسلمان و
یک
خبرنگار
از اقلیت
مسیحی
ایران.
مصاحبه
ایست حرفه
ای و
آگاهانه.
در این
یکسال و
اندی که از
آن مصاحبه
می گذرد،
آن دو
مصاحبه
کننده
هنوز در
اعتماد
ملی هستند
یا نیستند
و یا چه
سرنوشتی
پیدا
کردند بر
ما معلوم
نیست،
موضوع بحث
هم این
نیست.
موضوع
سئوالات
دقیقی است
که آنها با
"رامین" در
میان می
گذارند و
پاسخ هائی
است که از
او در می
آورند. از
جمله
معلوم می
شود این
چهره سوپر
انقلابی و
به گفته
رهبر
جمهوری
اسلامی "رویش
یافته پس
از انقلاب"
درست در
آغاز جنبش
انقلابی
ایران،
یعنی در
سال 56 ترک
کشور گفته
و به اروپا
رفته و پس
از انقلاب
برای مدت
کوتاهی به
ایران
بازگشته و
به گفته
خودش، بار
دیگر به
توصیه
آنها(؟) که
وی از آنها
حرف شنوی
داشته به
اروپا و
آلمان
بازگشته
است. در
باره
فعالیت
های پیش و
پس از
انقلابش
در آلمان
مطالبی را
گفته که بی
نیاز از
توضیح
است، اما
در باره
پرونده ای
که بموجب
آن دولت
آلمان
اخراج را
به وی
ابلاغ
کرده سخنی
نگفته است.
نقشی
درترورها
داشته؟ با
ماجرای
میکونوس
در ارتباط
بوده؟
جاسوسی می
کرد؟
توضیحی
نمی دهد و
متاسفانه
سئوالی هم
از او
دراین
ارتباط
نمی شود،
که شاید
دلیل آن
رعایت
مسائل
امنیتی
بوده است!
تاریخی
هائی که می
رود و می
آید با رنگ
قرمز مشخص
شده تا به
آنها توجه
بیشتری
بشود.
او
که
تئوریسین
طرح "هولوکاست"
است و دو
خبرنگار
اعتماد
ملی
بدرستی
یادآوری
می کنند که
این ماجرا
چه خدمت
بزرگی به
اسرائیل
در عرصه
جهان و
منطقه
کرد، پاسخ
هائی به
سئوالات
می دهد که
اگر با
سخنان
رهبر
مقایسه
شود،
بسیار به
هم شبیه
اند. از
جمله
سیاست
خارجی
تهاجمی و
طلبکارانه
و تسلیم
طلبی
اصلاح
طلبان و
نکاتی
دیگر، که
هر
خواننده
ای می
تواند به
فکر فرو
برود و از
خود بپرسد:
امثال
رامین و
بصورت
شبکه ای و
نفوذی این
حرف ها و
فرضیات و
اصطلاحات
را در دهان
رهبر می
گذارند و
یا برعکس،
رهبر در
محافل در
بسته این
فرضیات و
طرح ها را
عنوان می
کند و
اینها آن
را تکرار
می کنند.
... با شعار
علیه
اسرائیل،
به
اسرائیل
خدمت
کردند، با
شعار علیه
امریکا،
درنده
ترین جناح
را به کاخ
سفید
فرستادند
و اکنون هم
درخدمت
ادامه آن
باصطلاح
سیاست
ورزی می
کنند. با
شعار
انقلاب
علیه
انقلاب
عمل
کردند،
شعارهای
انقلاب را
مسخ کردند
و اهداف و
آرمان های
خود را
جایگزین
آن کردند.
هر نیروی
ملی و میهن
دوستی را
یا کشتند،
یا مجبور
به سکوت
کردند و یا
خانه نشین
و یا مرعوب
و دست و پا
بسته، و
خود شدند
محور.
همچنان که
آقای "رامین"
محور در
دولت
احمدی
نژاد است.
مهم
نیست که
مصاحبه
یکسال و
اندی پیش
انجام
شده، مهم
آنست که
بدانیم چه
شد که
احمدی
نژاد آمد؟
چه شد که
سیاست
نظامی بر
جمهوری
اسلامی
حاکم شد؟
چگونه به
قربانگاه
جنگ و حمله
اتمی و غیر
اتمی برده
می شویم؟
چگونه است
که
محرمانه
ترین
اطلاعات
اتمی و
پرونده
حال و روز
جسمی و
روانی و
خصوصی
ترین
مناسبات
رهبران
جمهوری
اسلامی
دراختیار
محافل بین
المللی
است؟
مصاحبه:
آقای
رامین
خوانندگان
ما می
خواهند
بدانند
شما
کیستید؟
بیوگرافی
شما چیست؟
رامین:
انسانهای
بزرگ وقتی
به دنیا میآیند
مهم نیست
چند سال
عمر كرده
باشند، هر
لحظه از
عمر آنها
یك برگ و
اثری را
برعالم
بشریت
دارد و
بیوگرافی
آنها همان
خیرات و
بركاتی
است كه از
خودشان بهجای
میگذارند.
-
بالاخره
شما در كجا
و در چه
سالی
متولد
شدید؟
رامین:
من در
دزفول،
بهمن ماه
سال 1332 متولد
شدم. در یك
خانواده
از
باغداران
دزفول.
مرحوم
ابوی از
شخصیتهای
محترم
بازار
بودند. در
خرمشهر و
آبادان
دوران
سربازی را
در نیروی
دریایی
گذراندم.
در سال 56
به اروپا
رفتم. در
خارج با
انجمنهای
اسلامی
دانشجویان
ایرانی در
اروپا و
آمریكا
علیه شاه
تلاش
داشتیم.
- در آلمان
چه رشتهای
خواندید؟
رامین:
تحصیلات
من در رشتههای
مهندسی
مكانیك و
در این
مایهها
بود. در
دانشگاه
كارلسروهه
و
دوسلدورف
درس
خواندم. در
سال 1373
به ایران
برگشتم.
- چرا دوره
دكترا را
تمام
نكردید؟
رامین:
دولت
آلمان من
را از نظر
اقامت در
مضیقه
قرار داد.
در سال 1361
به زندان
افتادم و
بعد از
آزادی از
زندان كه
به كمك
دولت
جمهوری
اسلامی
ایران
انجام شد،
بطور موقت
تا پایان
تحصیلات
به من
اقامت
دادند.
دولت
آلمان در
سال 72 فشار
را بر من
زیاد كرد.
مجبور شدم
درخواست
پناهندگی
اجتماعی
برای
ادامه
تحصیل
بدهم .
باتوجه به
هویت و
شخصیت
سیاسی-
فرهنگی كه
آنجا
داشتم
نتوانستم
درخواست
پناهندگی
بدهم. از كل
تحصیل
صرفنظر
كردم.
درخارج
امام جمعه
شهر
دانشگاهی
خودم بودم.
موسس
اتحادیه
راه اسلامی
در اروپا و
هم چنین
موسس
جمعیت
اسلامی
در
كارلسروهه
بودم.
-
می گویند
شما در
خارج با
گروههای
ماركسیست
و گروههای
وابسته به
سازمان
مجاهدین
خلیق علیه
شاه در
اروپا
همكاریهایی
داشتید.
رامین:
این سئوال
به همراه
با یك
مجموعه
تهمت و
افترا ست.
من طرح آن
را غلط میدانم.
من
از سال 46 در
مجموعههای
مذهبی
دزفول
بودهام.
سال 50
دوستان من
را ساواك
دستگیر
كرد، كه
الان
همان
افراد
قاضی شرع
هستند. سال 53
كه من هنوز
خودم دانشآموز
بودم،
حداقل 3
نفر از
دوستان
دانشجوی
من در
شوشتر به
خاطر فرار
از سوی
رژیم شاه
كشته شدند.
در این
سئوال به
سراغ
ماركسیستها
رفتید در
حالیكه
هرچه در
پرونده
زندگی من
است علیه
ماركسیستها
و چپیها
است.
- محمدعلی
رامین از
یك
خانواده
مذهبی از
یك شهر
مذهبی مثل
دزفول
برمیخیزد
و برای
تحصیل به
اروپا می
رود. انقلاب
میشود و
بعد دزفول
و شهرهای
اطراف
مورد هجوم
ارتش بعث
عراق قرار
میگیرد،
محمدعلی
رامین به
ایران
برنمیگردد.
تا سال 73. آیا
به شما
تكلیف شده
بود كه در
كارلسروهه
بمانید و
به
تبلیغات
اسلامی
بپردازید؟
چرا زودتر
برنگشتید؟
رامین:
بعد از
شروع جنگ
بنده بلافاصله
به ایران
آمدم و از
هیچكس هم
سوال
نكردم. ولی
مسوولانی
كه از آنها
حرف شنوی
داشتیم به
ما
فرمودند
كه ما 2 مشكل
داریم. یكی
اینكه
دارو
نداریم،
با این همه
مجروح و
مصدوم
گاهی وقتها
نخ جراحی و
كیسه خون
نداشتیم.
مطلب بعد،
بحث
تبلیغاتی
بود.
آنچنان
مورد
تهاجم
تبلیغات
وحشتناك
رسانههای
غربی
همزمان با
تهاجم
نظامی
قرار
گرفتیم.
وقتی من
همان
روزهای
آغازین به
ایران
آمدم من را
توبیخ
كردند و
گفتند الان
زمانی
نیست كه
شما اینجا
باشید و ما
را دو
مرتبه
برگرداندند
. خلاصه
آنكه
كسانی كه
در ایران
درس میخواندند
ایام
تعطیلاتشان
را به
اروپا و
آمریكا
آمدند ولی
بنده و
امثال
بنده كه در
اروپا درس
میخواندیم
ایام
تعطیلاتمان
را به
ایران
آمدیم و تا
جایی كه
مقدور بود
به زیارت
مومنین و
رزمندگان
میرفتیم.
این كلیت
ماجرا است.
-
شما برای
بنیاد
هولوكاست
نخواستید
وزارت
امورخارجه
متولی آن
شود و به
همین جهت
یك NGO
یا سازمان
غیر دولتی
تحت عنوان
كمیته
حقیقت
یابی
هولوكاست
ایجاد
كردید و
خودتان هم دبیركل
بنیاد
حمایتی
هولوكاست
شدید.
رامین:
بنده
همیشه سعی
كردهام
بهعنوان
یك شخص
مستقل از
دولت و
حكومت
یكسری
فعالیتهای
ملی و بینالمللی
را انجام
بدهم.
در
دوره آقای
خاتمی،
زمانی كه
مجلس ششم و
دولت آقای
خاتمی به
شدت
متمایل به
غرب بودند
و احساس میكردند
باید به
نوعی با
پذیرش اراده
غربیها
كشور ما را
اداره
كنند،
بنده در
دانشگاه
تهران
كنفرانس
را بنام "جهان
پس از
آمریكا"
برگزار
كردم و
ثابت كردم
كه آمریكا
از درون در
حال
فروپاشی
است.
-
حسن عباسی(معروف
به دکتر
عباسی
استاد
راهبردی
دانشگاه
سپا) هم
چنین نظری
داشتند.
رامین:
نه، آن
زمان آقای
حسن عباسی
چندان
مطرح
نبودند. در
آن زمان
استاد حسن
عباسی
حضور
دانشگاهی
گستردهای
مثل الان
نداشتند.
در آن زمان
اطلاعات
بنده از
درون
آمریكا
نشان میداد
كه آمریكا
در حال
افول است
اما به
دلیل
فرافكنی
كه میكند
و به جای
اینكه به
حل مشكلات
خودش
بپردازد
تا بهطور
طبیعی در
یك فرآیند
زمانی 15-10
سال به یك
قدرت
جهانی د
رجه دو مثل
انگلستان،
فرانسه و
اسپانیا
كه بعداز
اوج
گرفتن،
افول
كردند
تبدیل شود.
چون احساس
میكردم
آمریكا
بعد از
ماجرای 11
سپتامبر
بهدنبال
فرافكنی
هست، ادعا
كردم كه
این شیوه
قطعا به
فروپاشی
سریع
آمریكا
منجر
خواهد شد.
زمانی كه
بنده این
ادعا را
مطرح كردم
كسی حاضر
نبود این
حرف بنده
را بپذیرد.این
ایده را
اولین بار
در سال 71
مطرح كردم.
در
زمانیكه
دیدم صهیونیستها
توانستند
اروپاییهای
متشتت و
متفرق را
دور هم جمع
كنند و اتحادیه
اروپا را
ایجاد
كنند.
صهیونیستها
احساس میكنند
با این
وضعیت
احتمال
فروپاشی
آمریكا
وجود دارد
و برای
ایجاد یك
دولت
سرمایههای
صهیونیزم
برای
اینکه
جانبی را
در غرب
نگهدارد
اتحادیه
اروپا را
بوجود
آوردند.
-
شما گفتهاید
من از مدتها
پیش این
عقیده
هولوکاست
را داشتهام
و بعد با
آقای
احمدینژاد
مطرح كردم.
آیا از
همان
ابتدای
حضور در
آلمان این
افكار در
شما شكل
گرفت؟
رامین:
بنده از
سال 49
یا 50
وقتی كه با
تحلیلهای
امام
خمینی(ره)
در بررسی
موضوع ولایت
فقیه آشنا
شدم متوجه
شدم كه یك
مسلمان
واقعی، یك
شهروند
جهانی است
و از همان
زمان هم
موضوع
امامت
امام مهدی(ع)
و اصل ظهور
را بعنوان
یك شرایطی
تلقی میكردم
كه در آن
زمان هم
بشریت یا
همه
مسلمانان
شهروندان
جهانی
خواهند
بود. با
همین نگاه
هم به
اروپا
رفتم . شما
زمان طرح
این موضوع
از سوی
جمهوری
اسلامی
را در نظر
بگیرید،
زمانی است
كه غربیها
پروندهای
به نام
پروندههستهای
علیه
جمهوری
اسلامی
ساختهاند،
تمام
مراكز
علمی و فنی
ما را به
تعطیلی
كشاندند و
انواع و
اقسام
تهدیدهای
سیاسی و
نظامی
امنیتی را
هم علیه ما
مطرح میكردند،
به نحوی كه
میخواستند
بهنوعی
دانشمندان
ما را در
داخل
بیكار
كنند و
آنها را در
كشورهای
خودشان به
خدمت
بگیرند.
آقای رئیسجمهور
چنین
موضوعی –
هولوکاست-
را مطرح
كرد. در
حقیقت
پروندهای
را علیه
غرب باز
كردند كه
باز كردن
آن از همان
زمان به
مفهوم
بسته شدن
پروندههستهای
از سوی ما
بود.
- آیا
كنفرانس
هولوكاست
باعث نشد
كه یك
تهدید جدی
امنیتی
علیه دولت
اسرائیل
شكل بگیرد
و دولت
اسرائیل
مظلومنمایی
بیشتری
بكند و
بگوید اگر
من
زرادخانه
و تسلیحات
هستهای
دارم، اگر
رهبران
حماس و
رهبران
فلسطینی
را ترور میكنم،
اگر آماده
عملیات
هوایی
علیه دولت
ایران میشوم،
اگر كمیته
ایپك را در
كنگره
آمریكا
علیه
ایران
فعال میكنم،
اگر در
جامعه
جهانی میگویم
جلوی این
دولت را
بگیرید به
این دلیل
است که
دولت
ایران
دولت
خطرناكی
است و برای
جهان
تهدید بهحساب
میآید؟
ما چه
خوشمان
بیاید چه
نه، از سال
1948 به این
سو،
اسرائیل
را سازمان
ملل متحد
به رسمیت
شناخته و
براساس
منشور
سازمان
ملل متحد
هیچ كشوری
حق ندارد
خواهان
نابودی
كشور
دیگری كه
عضویت
سازمان
ملل متحد
را دارد
اعلام
كند و
روزنامهها
آرتص در سر
مقاله
بسیار
بلند بالایی
برگزاری
كنفرانس
هولوكاست
را بزرگترین
خدمت به
ثبات و
تثبیت
امنیتی
اسرائیل
در 50 سال
گذشته
اعلام
كرد. شما
فكر میكنید
با سیاستها
انتحاری،
سیاستهای
رادیكال
منافع ملی
مردم
ایران
تامین میشود؟
فكر میكنید
دولتهای
بزرگ و
اسرائیل
تنها با
شعارهای
افراطی
نابود میشوند
یا خوراك
لازم به
دست آنها
داده میشود؟
رامین:
فرمایشات
شما
مجموعهای
از فرضیات
غلط بود.
-
اگر
فرضیات من
غلط باشد،
چندان
خطرناك
نیست چون
من كشور را
اداره نمیكنم
و برای
ثبات و
حیات
جمهوری
اسلامی
تصمیم نمیگیرم،
اما اگر
فرضیات
شما و
دوستانتان
مثل آقای
احمدینژاد
اشتباه
باشد این
آخرین
اشتباه
است. چون
شما دیگر
فرصت
جبران
نخواهید
داشت، لذا
چون در
منصب
اداره
كشور قرار
گرفته اید.
من و
همكارانم
میتوانیم
اینجا
فرضیه
ببافیم كه
میتوانیم
از روی
میزهای
تحریریه
روزنامه
سكوی
پرتاب
ماهواره
نصب كنیم.
این فرضیه
است یا
عملی میشود
یا نمیشود.
اما وقتی
شما
موضوعی را
در دنیا
مطرح میكنید
كه منافع و
امنیت ملی
ایران را
در دنیا به
شدت تهدید
میكند،
نمیتوانید
فرضیههای
خطا داشته
باشید.
رامین: شما
با همین
روزنامه اعتماد
ملی میتوانید
اعتماد
ملی را سلب
كنید و
باعث
مخدوش شدن...
-
نه نه،
برگردیم
به بحثمان.
ما كه
درباره
اعتمادملی
صحبت نمیكنیم.
سوال این
است كه شما
در آن مقطع
پرونده
هولوكاست
را مطرح
كردید و میگویید
ما پرونده
هستهای
را بستیم.
چطور
بستید؟
قطعنامه
سوم علیه
ایران
صادر شد.
رامین: خب،
قطعنامه
سوم صادر
شد که شد.
شما باید
به اصل كار
برگردید.
- اصل كار
این است كه
تورم سه
رقمی شد،
بانكهای
ما در دنیا
بلوكه شد،
اعتبارات
ما باز نشد.
امروز نمیتوانیم
برخی از
داروهای
حساس را
تهیه كنیم.
دیگر چه
اتفاقی
قرار است
بیفتد؟
وضع بنزین
هم كه اینطور
است. دیگر
شما منتظر
چه چیزی
هستید؟
منتظرید
چه اتفاقی
بیافتد؟
رامین:
در آن
شرایط، سه
سال بود ما
را كاملا
محاصره
كرده
بودند، هر
تهدیدی را
مطرح كرده
بودند،
تمام
مراكز
علمی و فنی
و تخصصی،
حتی
مطالعاتی،
پژوهشی ما
را تعطیل
كرده
بودند و
مجموعهای
از اطلاعات
امنیتی ما
را در
اختیار
گرفته
بودند و با
استفاده
از آنها و
همچنین با
به بازی
گرفتن عدهای
كه ترسیده
بودند...
- آقای
رامین، از
كجا حرف میزنید؟
جایی كه از
آن اسم میبرید
كجاست؟
فرضیههایی
كه میگویید
را من درك
نمیكنم.
بدهید چه
كسی اطلاعات
امنیتی را
برده بود؟
معاهدات
پاریس و
سعدآباد
تسلیم
بود؟ مگر
آقای
خاتمی و
حسن
روحانی
شخصا میتوانستند
تصمیم
بگیرند؟
واقعا شما
فكر میكنید
آنها
تصمیم
گیرنده
نهایی
بودند؟
همینطور
كه الان
آقای
احمدینژاد
تصمیمگیرنده
نهائی
است؟ این
نظام است
كه تصمیم
میگیرد.
رامین:
در
آن فضا یا
باید آن
روند را
ادامه میدادیم
و بیش از
گذشته
تسلیم
اراده
آنها می
شدیم و یا
باید از یك
جایی، بعد
از آنهمه
خلف وعده و
پیمانهایی
كه بستند و
شكستند از
حقوقمان
دفاع میكردیم.
در اینجا
به زمان
دولت و
رئیسجمهور
ما آمد كه
بهتر است
یك بحث
چالشی با
غرب را
مطرح كنیم
و برای
اولین بار
بود كه ما
وارد سیاستی
فعال
شویم و این
ما بودیم
كه برای
اروپاییها
طرح موضوع
هولوكاست
كردیم.
میدانید
كه تا قبل
از جنگ
دوم
اروپا،
آمریكا به
عنوان یك
قدرت
حاشیهای
مطرح بود.
با جنگ دوم
اروپا،
صهیونیستها
كه كاملا
بر آمریكا
و بسیاری
از كشورهای
اروپایی
مسلط
بودند
موفق شدند
با ایجاد
جنگ و
خونریزی و
كشته شدن
بیش از 50
میلیون
نفر قدرت
جهانی را
تغییر
دهند. یعنی
انگلستان
كه قدرت
اول بود و
آلمانها
كه به صورت
قدرت
بالقوه بر
سراسر
اروپا
مسلط شده
بودند و
داعیه
سلطه
جهانی
حمایتیهم
داشتند و
همچنین
فرانسویها
كه آنها هم
مدعی
بودند، در
هم ریخته
شدند و
شكست
خوردند و
كشورهایشان
مخروبه شد
و به شدت
دچار آسیبدیدگیهای
اجتماعی و
اقتصادی
شدند.
قدرت
آلمان
متلاشی
شد و قدرتهای
انگلیس و
فرانسه هم
ابرقدرتی
خود را از
دست داد و
از اینجا
به بعد
آمریكا به
عنوان
ابرقدرت
اول جهان
مطرح شد و
در واقع
میراث خود
قدرت
انگلستان
جهان شد. از
این به بعد
این
صهیونیستها
بودند كه
اراده
خودشان را
از طریق
ابرقدرت
جدید
جهانی
یعنی
آمریكا در
سراسر
جهان
اعمال
كردند.
اما خطر
مهم تر
قوم یهود
است. یهودیها
طبق
اعتقادات
خودشان كه
در تورات
آمده، تا
آمدن نجات
بخش،
اجازه
ندارند در
یكجا جمع
شدند زیرا
دچار فتنهگری
خواهند شد
و نابود و
ریشهكن
خواهند شد.
با توجه به
اینكه
مسیحیان
در طول 3
هزار سال
برای ریشهكن
كردن قوم
یهود
بارها و
بارها
اقدام كردند
و موفق
نشدند
ریشه
یهودیت را
بكنند،
فرضیه این
است كه
مسلمانان
یكروز
قیام كنند
و با
مسیحیان و
به كمك
افكار
عمومی
جهانی كه
شاهد
جنایتصهیونیستها
بودهاند
قوم یهود
را ریشه کن
کنند. این
برای قوم
یهود یك
بحران است
كه از آن
گریزی هم
نیست و تا
زمانیكه
اسرائیل
هست،
تهدیدی
عینی برای
قوم یهود
هست.
دراینجا
جمهوری
اسلامی
با طرح
موضوع
هولوكاست
در مقابل
قوم یهود
قرار
ندارد،
بلكه
همراه با
مومنین
قوم یهود
علیه گروه
جنایتكار
و ظالم
صهیونیست
قرار دارد.
اینها كه
اسرائیل
را بوجود
آوردند و
هم بر
سازمان
ملل و
شورای
امنیت و
دولتهایی
مثل
آمریكا و
انگلیس
مسلط
هستند و
این سلطه
جهانی
صهیونیستی
نه تنها
تهدیدی
برای
مسلمانان
است و نه
فقط آینده
جهان اسلام
و جهان غرب
را به خطری
اندازند،
بلكه قوم
یهود را هم
تهدید میكند.
-
آقای
رامین،
رئیسجمهور
تابع
پروتكل و
قوانین
بینالمللی
است و نمیتواند
اظهاراتی
بیان كند
كه با عرف
دیپلماتیك
وجامعه
بینالملل
سازگاری
ندارد.
آقای
احمدینژاد
در یك جلسه
رسمی
سخنرانی
این
اظهارات
را بیان
كرد. در
سمینار
دانشگاه
تهران.
رامین:
بنده كه
سخنگوی
آقای
احمدینژاد
نیستم. عرض
من این است
كه آقای
احمدینژاد
بهعنوان
یك
سیاستمدار
هوشمند،
زیرك و
دوراندیش
و آگاه بر
شرایط
جهانی
موضعی را
اتخاذ
كردند كه
خود غربیها
هم نمیتوانستند
علیه این
موضع بهطور
رسمی وارد
شوند. كار
رسانهای،
تبلیغی و
جوسازی
روانی بحث
دیگری است.
كاری است
كه هم آنها
انجام میدهند
و هم شما میتوانید
بهجای
مرعوب و
تسلیم
فضای
تبلیغاتی
آنهاشدن
یك تهاجم
رسانهای
را در پاسخ
به آنها
شروع
كنید، ولی
وقتی شما
بهعنوان
روزنامه
اعتمادملی
مرعوب
فضای
رسانهای
آنها میشویم
و بدون در
نظر گرفتن
خواستگاه
این سخن،
ضرورت و
فوایدی كه
برای
كشور، شما
و صلح و
امنیت
جهانی
دارد...
-
آقای
رامین، ما
بیش از
اینكه
نگران صلح
و امنیت
جهانی
باشم،
نگران قول
رئیسجمهور
مبنی بر
آوردن نفت
بر سر سفره
مردم
هستیم،
نگران فقر
و فحشای
جامعه
خودم
هستیم.
اولویت
برای
اداره
كشور حكم
میكند،
اول به
مشكلات
داخلی
بپردازیم،
بعد نگران
آینده
بشریت
باشیم.
وظیفه
رئیسجمهور
این است كه
دغدغههای
اولیه
مردم،
درآمد
سرانه،
تولید
ناخالص
ملی، تنشزدایی،
حل پرونده
هستهای و
بالابردن
درصد رفاه
كشور را در
اولویت
قرار بدهد.
اگر همه
اینها حل
شد، رئیس
جمهور
جایگاه
قدرتمند
خواهد شد.
رامین:
ما از 57 سال
انقلابی
هستیم.
دنیا شناس
هستیم و
اتفاقا
شرایط
جهان را
بیش از هر
زمان
دیگری
برای قیام
امام مهدی(ع)
آماده میبینیم.
بدانید كه
آینده
جهان در
راستای
این
شعارها
شكل خواهد
گرفت.
|
|
|
از
ویس و رامین
تا
محمدعلی
رامین
|
|
نامه
زیر را یکی
از
خوانندگان
پیک نت بی
آنکه نام
خود را ذکر
کند نوشته
و برای ما
ارسال
داشته است.
این نامه
اشاره به
نکاتی
تاریخی
دارد که می
خوانید.
ضمنا،
ایراد و
نقد ما به
آقای
رامین، نه
رنگ پوست و
موی قرمز
ایشان،
بلکه همان
چیزهائی
است که در
مصاحبه اش
گفته، حالا
اگر اجدادش
از سربازان
و اسیران "رُم"
باستان
بوده اند و
یا یهودیان
نژاد مخلوط
و مو قرمز (که
شمارشان در
کشورهای
شرق اروپا
و بویژه
روسیه زیاد
بود و هست)
آنقدر
اهمیت
تعیین
کننده
ندارد. مهم
اینست که
این
هولاکوست
بازی و
فاشیست
بازی دولت
احمدی نژاد
تئوریسین
هائی دارد
که از جمله
آنها، همین
آقای "رامین"
است، که
نمی دانیم
سنخیت "محمدعلی"
با "رامین"
هم چیست.
شاید برای
سر در
آوردن از
این رابطه
هم باید به
کتاب تذکره
شوشتر
مراجعه کرد
و ماجرای
سربازان و
اسیران رمی
و اروپائی.
چون "رامین"
نامی است
در کنار "ویس"
و این هر دو
درکنار هم
و با هم،
داستان
عشقی
ممنوعه اند
که
اسعدگرگانی
شاعر قرن
پنجم آن را
به نظم در
آورده است.
داستانی که
زمان وقوع
آن به عصر
پهلوی باز
می گردد.
عشق و
رابطه جنسی
و بی پروای
زن شاه (درعین
حال موبد)
با برادر
شاه....
خواننده
معترض پیک
نت می
نویسد:
شما در
باره شخصی
بنام "محمد
علی رامین"
که ظاهرا
مشاور
احمدی نژاد
است، به
کنایه
نوشته اید "سفید
پوستی با
موهای سرخ،
که میگوید
خوزستانی
است".
به عرض شما
میرسانم که
اولا رنگ
پوست مهم
نیست. بنده
دزفولی
هستم و
خیلی از
دزفولی ها
و حتی
شوشتری های
فامیل و
دوست را می
شناسم که
چشم رنگی و
پوست سفید
دارند. در
کتاب تذکره
شوشتر که 350
سال پیش
نوشته شده،
نکاتی
درباره
اسیران
رومی به
دست
ایرانیان
آورده شده
که به
احتمال
زیاد این
سربازان
اسیر از
اسیران
اروپا
بودند که
داستانش
مفصل است.
در ضمن
خوزستان
منطقه ای
باستانی
است و چهره
خیلی ها
همینگونه
است. هم
سبزه
داریم، هم
سفید پوست.
موفق باشید.
|
|
http://www.peiknet.com/
sep2008
فطر؛
بزرگترین عید
جهان اسلام
روز سه شنبه 25
اکتبر در
بیشتر
کشورهای
مسلمان عید
فطر اعلام
شده است. با
این بزرگترین
عید مشترک
جهان اسلام
ماه رمضان،
ماه پارسایی
و روزه گیری
به پایان می
رسد.
نزدیک به
یک میلیارد
مسلمان جهان
عید فطر را در
شرایط
متفاوتی
برگزار می
کنند.
در عراق،
پیروان مذاهب
گوناگون برای
نخستین بار
عید را بدون
رژیم صدام
حسین،
آزادانه
برگزار می
کنند.
مراجع
پیرو اهل
تسنن در برخی
از محلات
بغداد و
استان های
سنی نشین اين
کشور روز
دوشنبه را
عید اعلام
کرده بودند.
به همین
مناسبت
پیشوایان و
شخصیت های
سنی مذهب
خواهان قطع
درگیری های
خشونت آمیز
شدند تا مردم
مسلمان
بتوانند این "عید
صلح و سلام"
را در آرامش
جشن بگیرند.
از سوی
دیگر مراجع و
محافل شیعی،
از جمله "مجلس
اعلی برای
انقلاب
اسلامی" هلال
ماه نو را در
غروب روز سه
شنبه قابل
مشاهده
دانسته اند،
که بدین
ترتیب روز
چهارشنبه عید
اعلام خواهد
شد.
به نظر می
رسد که در
جمهوری
اسلامی ایران
نیز چنین
نظری حاکم
است. در حالی
که بسياری از
مراجع تقليد
سه شنبه را
عيد فطر
اعلام كرده
اند، هنوز
دفتر آيت
الله خامنه
ای که رسما
روز عيد را
اعلام می کند
واکنشی از
خود نشان
نداده است.
طبق گزارش
ها، آيت الله
فاضل
لنکرانی، آيت
الله بهجت،
آيت الله
تبريزی، آيت
الله صافی،
آيت الله
شيخ صادق
روحانی و آيت
الله موسوی
اردبيلی، از
مراجع تقليد
در ايران سه
شنبه را عيد
اعلام كرده
اند در حالی
كه آيت الله
حسين
وحيدخراسانی،
سيد موسی
شبيری
زنجانی، يوسف
صانعی،
سيدعلی
سيستانی و
ناصر مکارم
شيرازی
چهارشنبه را
عيد فطر
دانسته اند.
راديو
تلويزيون
ايران که
بازتاب دهنده
نظرات دفتر
آيت الله
خامنه ای
است،
چهارشنبه را
به عنوان
عيد فطر
اعلام كرده
است.
آنچه بر
حساسيت موضوع
می افزايد
اين است که
روزه گرفتن
در روز عيد
فطر برای
مسلمانان
حرام است.
خبرگزاری
رسمی جمهوری
اسلامی در
عين حال به
نقل از يکی از
اساتيد نجوم
دانشگاه
تهران اعلام
کرده که در
ایران عید
زودتر از روز
چهارشنبه فرا
نخواهد رسید.
در کشور
لیبی روز
دوشنبه رسما
عید اعلام
شده بود. به
گفته منابع
رسمی این
کشور، پایان
ماه رمضان و
فرا رسیدن
عید فطر در
این کشور طبق
محاسبات
نجومی ثابت
گشته است.
به گزارش
خبرگزاری
رسمی لیبی به
این مناسبت 686
نفر از
زندانیان
عادی این
کشور مشمول
عفو قرار
گرفته اند.
بیشتر
کشورهای
اسلامی،
مانند
عربستان
سعودی،
مالزی،
سوریه، اردن،
یمن و سودان
نیز روز سه
شنبه را عید
اعلام کرده
اند.
در مصر
روز سه شنبه
عید و آغاز
تعطیلات
اعلام شده
است. در
شهرهای بزرگ
مردم در
آستانه عید
به خرید
هدایا و
شیرینی
پرداختند.
بنا به اطلاع
وزارت کشور
مصر، بیش از 600
نفر از
زندانیان به
خاطر فرا
رسیدن عید
فطر بخشوده
شده اند.
به همین
مناسبت در
کشور امارات
عربی متحده
نیز عده ای از
زندانیان
آزاد گشته
اند.
در لبنان،
که شیعیان
بسیاری سکونت
دارند، شیخ
محمد حسین
فضل الله عید
فطر را روز سه
شنبه دانسته
است.
تجدید
مطلع؟
«آقای
حکیمی به
مناسبت برخی
از مسائل
روز، خواستار
نصب دوباره ی
این مقاله
بودند که در
سال ۱۳۸۲ در
وبلاگ هک شده
ی قدیم آمده
بود. قبول
دستور را بی
صلاح ندیدم
که با دست
بردگی هایی
کوچک انجام
شده است
در آستانه
قرن بيست و
يکم، شناسايی
جريان انديشه
و عمل، در حوزهی
غربی فرهنگ
بشر، و بررسی
نقش آتی آن در
شکلگيری
همانديشی بين
المللی، به
پيچيدهترين
مشغوليت ذهنی
نزد خردمندان
تمام سرزمينها
بدل شده است.
به نظر می رسد
ناهمآهنگی ميان کاربرد عالیترين
دست آوردهای
فنی و علمی،
در برآوردن
نيازها، با تبعيت
علنی از راه
حل نظامی
بدون مجوز و
مرز، در بروز
تنش های سياسی،
و رو آوردن به
آزمندانهترين
صورت
مراودات، در
تجارت و اقتصاد
بین المللی،
در حال حاضر
غرب را به
پديدهای
ناشناخته، بیهويت،
خطرناک و
نيازمند مطالعه
ای نو بدل
کرده است.
جايگزينی
شيوه «تحکم»
در سازمان
ملل، یعنی
بالاترين
مرکز تنظیم
روابط میان
دولت ها، به
جای بررسی
دموکراتيک
معضلات
همزيستی، و
تدارک مخربترين
هجوم همه
جانبه به ملت
ها، با بهانههای
واهی و دست
کاری در مدارک
و گزارشات
رسمی کارشناسان، به
قصد تدارک
مجوزی برای
اجرای
تجاوزات
گسترده غير
بشری، از قبيل
آن چه در عراق
و افغاستان
گذشته است،
اينک غرب را به
چنان هيولاي
خون ريز
ناشناخته و بی
فرهنگی بدل
کرده است که
خانم «باربارا
تاکمن» در
کتاب زيبای «سير
نابخردی از
ترويا تا
ويتنام»،
باحيرتی
عميق، اعمال
چنين روشهايی
را ناشی از
ناآشنايی
مراکز قدرت
با منافع
مستقر خود میداند،
و ناباورانه
مینويسد:
«پيروی
قدرتها از
سياستهای
مخالف منافع
خويش يکی از
پديدههای
مشهود سراسر
تاريخ، صرفنظر
از زمان و
مکان است.
انسان ظاهرا
در حکومت بيش
از هر رشتهی
ديگر فعاليت
بشری بیکفايتی
نشان میدهد.
خرد که می
توان گفت
داوری بر
پايهی تجربه
و عقل سليم و
اطلاعات
موجود است،
در اين رهگذر
کمتر به کار
میافتد و
اغلب سرخورده
و ناکام میماند.
چرا
قدرتمندان
اين همه خلاف
عقل و منافع
خردمندانهی
خويش عمل میکنند»؟
اين سوال
احساساتی
خانم باربارا
تاکمن نمونهای
از ناتوانی
موجود در
پديده شناسی
عمل کرد غرب و
به طور کلی
مراکز قدرت
بزرگ و کوچک، و
ابراز حيرت
ايشان، مبين
ناکامی او در
شناخت مبانی
تحول در روش مدیریت
تواناترين
قدرت متمرکز
در حيات بشری،
يعنی دولت
ايالات متحده
و مجموعه نیروهای
همسو با آن است.
در واقع
بدون ورود به
بررسیهای
کلاسيک و مدد
از دوران
شناسی پروسه ی
تکامل
تاريخی،
شناخت شرايط و
مدارج و نحوه ی
سقوط تمدن غرب
در کام
نابخردیهای
کنونی،
ناميسر است.
چنان که میدانيم
فرماسيونهای
رشد در مراحل و
مراتب مختلف،
بسته به قبضهی
توانايیهای
نو، در شيوهی
توليد، متکی
به تکامل
ابزار و لوازم
مورد نیاز،
نام گذاریهای
تاريخی معينی
می گيرد، که هر
يک، درست به
علت اعلام
ورود به مرتبهی
عالیتری از
رعايتهای
عمومی و ماهيت
مترقی خود، در
جای ما قبل
خويش نشسته
است. مثلا
فئوداليسم
کلاسيک، با به
رسميت شناختن
نسبی حقوق
نيروی کار و
آزاد کردن
قدرت ابتکار و
ارادهی زير
دستان،
سرانجام بر
فرماسيون
رفتارهای
برده
انگارانه
غلبه کرد،
چنان که
سرمايه داری
با اعلام دو
شعار مترقی «رقابت
آزاد در تولید»
و «رعايت
دموکراسی در
سياست»، با
جلب نظر
نيروهای
پيشرو، بر
فئوداليسم
کهنه انديش،
که اداره امور
اقتصاد و
سياست را تنها
در تيول و
محدوده ی
عناوين و
اراده ی اشراف
به رسميت میشناخت،
غلبه کرد.
رشد سريع
شیوه ی توليد
سرمايهداری
در طول قرون
هيجده و
نوزده، سلطهی
کامل
نمايندگان آن
بر مراکز
ديوانی و ارتشها،
همراه مازاد
توليد و
اتوماتيزاسيون
تدریجی،
سرانجام خروج
سرمايهداری
از محدوده داخلی
را ناگزير کرد
و سطوح رقابت
را از
بازارهای ملی
به عرصه ی بين
المللی کشاند.
موفقيت در اجرای
انحصار، که
سرطان سرمايه
داری است، به
ناديده گرفتن
يکی از دو شعار
اوليه، يعنی
نفی رقابت
آزاد منجر شد و
از آن که بدون
گذر از
انحصارات
ملی، ورود به رقابت
بين المللی،
با وجود خرده
توليد
کنندگان
ناميسر است،
از اواخر قرن
نوزدهم ، اصلیترين
رشتههای
توليد و توزيع
در غرب به
انحصار تراست
ها و کارتل ها
در آمد،
سرمايهداری
کوچک تلاشگر
محکوم به شکست
شد و عملا يکی
از دو ستون
اصلی استقرار
و استحکام
موفقيت آميز
سرمايهداری
در جهان، يعنی
رقابت آزاد در
توليد و در
اقتصاد فرو
ريخت.
انتقال
رقابت از بستر
ملی به فضای
جهانی، سيمای
اصلی سود جويی
بی ترحم سرمايه
داری انحصاری
را، تا حد
تدارک دو جنگ
جهانی آشکار
کرد، که نه فقط
به بهای جان
يکصد ميليون
انسان و
نابودی بخش
بزرگی از
ذخاير و دست
آوردهای
پیشین تمام
شد، بل معلوم
کرد که سرمايهداری
قادر نيست اصل
رقابت در
توليد را، که
از اصول اوليهی
اعلام شده
بود، حتی در
صحنه ی بين
المللی محترم
شمارد و
پیروزمندان
جنگ و
دارندگان حريص
ترين مجموعههای
توليد و توزيع
با ايجاد شرکتهای
چند مليتی،
خواستار حذف
کامل رقابت از
روابط توليد و
توزيع و
استقرار
انحصارات
جهانی به صورت
شرکت های چند
مليتی شدند و
بدين ترتيب
مهار روابط
جهانی
اقتصاد، به
اختيار چند
مجموعهی
بزرگ درآمد
که در دو دههی
گذشته عمدهترين
رشتههای
توليد و توزيع
و خدمات و از
جمله انرژی و
منابع
اعتباری
گسترش سرمایه
را به خود
متعلق و منحصر
کرده اند.
من در
اردیبهشت
سال۱۳۶۰ و در
پنجمين جزوه
ای که با نام
مستعار «ناريا»
عليه رهبران
به کلی بیسواد
و بسيار احمق و
توطئهگر حزب
توده منتشر کردم،
در مقالهای
با عنوان «راه
رشد غير
سرمايهداری»
متذکر شدم :
«اينک در يک
سلسله
توليدات
عمده، در
صنايع
الکترونيک و
کامپيوتر، در
ارتباطات، در
ذوب فلزات ،
در استخراج
کانيات، در
فضا پژوهشی و
صنایع نظامی،
در دارو سازی
و صنایع
شیمیایی و از
همه مهمتر
در سوخت و
انرژی، جريان
توليد و
توزیع غول
آسای واحد
جهانی از
طریق مونوپل
های چند
ملیتی،
برقرار شده
است... اين تحول
جديد به نفی
کامل رقابت
آزاد و به
تسلط مطلق
اقتصادی ـ
سياسی
امپرياليسم
انحصارگر
جهانی ـ
آمريکا ـ
انجاميده است
... سيستم واحد
امپرياليستی،
که مواجهه
رقابت آميز
اقتصادی با
آن ناميسر
است، برای
آماده کردن
شرايط قبضه ی
کامل جهان،
پس از محو
رقابت در
تولید، در
صحنه ی سياسی
نيز، به علت
اوج گیری
مقاومت
همگانی، به
حذف دموکراسی
و رویآوری
به فاشیسم ناگزیر
شده است... دور
افکندن
دموکراسی
بورژوايی، از
سوی
امپرياليسم
انحصاری، به سبب
عدم نياز به
آن، و گزينش
فاشيسم به
عنوان ابزار
سياسی
کارآمدتر
برای در هم
شکستن مقاومت
در برابر
انحصارها، و
نيز به عنوان
تنها راه حل
مبارزه با
نفوذ ايده
ئولوژی های
مزاحم، از
طريق سرکوب
برنامه ریزی
شده، يک
دگرگونی
اساسا مرحلهای
در روابط
سرمایه داری
با جهان است، که
عمدتا پس از
جنگ جهانی
دوم آغاز و به
تدريج رو به
تکامل می رود».
به نظر میرسد
پيشبينی ۲۷
سال پيش اين
قلم به طور
کامل تحقق
يافته و
سرمايهداری
با گزينش
ناگزير
فاشيسم به
عنوان ابزار
سياسی و نظامی
سلطهی کامل
بر جهان،
دومين ستون
اصلی ایستایی
و دوام تاريخی
خود، يعنی
دموکراسی بورژوایی
را هم فرو
ریخته، از
هويت کلاسيک
خود خلع شده و
در حال حاضر تکيه
گاه متمدنانه
و تعريف شده ای ندارد.
اینک انحصارات
جهانی، بدون
زير بنای فکری
و بدون
شناسنامه ی
معتبر و قابل عرضه
ی تاريخی،
برای ادامهی
حيات، که متضمن مهار
ناممکن
ميلياردها
انسان آزاد
انديش است،
مانند
درندگان به
پاره پاره
کردن تمدن کهن
بشری و انکار
دستآوردهای
اخلاقی و نفی
قوانين
همگرايی
جهانی مشغول
است و نه فقط
از هيچ جنايتی
در هيچ نقطهای
از جهان روی
نمیگرداند،
بل حتی به
پيمانهای
پالايش محيط
زيست، که به
گونهای موجب
محدود شدن
فعاليتهای
حريصانهی
اقتصادی او
خواهد شد،
گردن نمیگذارد
و جهان را به
بی رعایتی کامل
در مناسبات
انسانی تهديد
میکند.
در حال
حاضر جهان
غرب با تخريب
هر دو ستون ایستایی
و استحکام
خويش، يعنی
رقابت آزاد در
تولید و
رعایت
دموکراسی در
سیاست، موجب
منطقی، تکیه
گاه مناسب و مجوزی برای ادامه
حيات تاریخی
ندارد، قادر
به توضيح و
توجيه خود
نيست، به کلی
کهنه و فرسوده
می نمايد و
محکوم به زوال
و مجبور به
واگذاری
ادارهی امور
انسانی به
فرماسيون پس
از خويش است که
خردمندان
مستقل بسياری
در سراسر جهان
در تدارک
تنظيم اصول
اوليه ی آنند.
عصر رستاخيز
نهايی آدمی
نزديک می شود،
که برآيند
عاقلانهای
از تجربهی
سخت گران به
دست آمدهی
گروههای
بزرگی از تجمع
و شاخه های پر
باری از تفکر
چاره
اندیشانه، در
شرایط بس
دشوار حیات
مادی و معنوی
بشر، در طول
قرون متمادی
است.
باید در
برابر مردمی
کرنش کنیم که
با توسل به
دستور العمل
های مقاومت قرآنی،
در فلسطین و
افغانستان و
لبنان و به
ویژه در عراق،
با عرضه ی خون
پاک ترین
فرزندان
خویش، زانوان
این غول به
ظاهر مهار
ناشدنی را بر
زمین رسانده
اند و مسئولین
اسرائیل را
وادار به این
اعتراف کرده
اند که تبعیت
از فرامین
سیاسی تورات
های نو نوشته
دیگر ممکن
نیست. این
حقیقتی قابل
ادراک و
اعتراف است که
مقاومت های
مسلمانان در
برابر سرکشی
های گنج
اندوزان فطرتا
جنایت کار کنیسه
و کلیسا، آثار
تاریخی بس
ملموس تر و پا
برجا تری از
مجموعه دست
آوردهای
کمونیست ها در
رویارویی با
غول سرمایه
داری مخرب بر
جای گذارده و
بی شک پرچم
آزادی آتی بشر
جز نقش درفش از
خود گذشتگی و
ایثار و
اعتقادات اسلامی
را نخواهد
داشت.
و یحق الله
الحق بکلماته
ولو کره
المجرمون.
http://naria5.blogfa.com/
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه سوم
مهر 1387 و ساعت 0:0
داشت!؟
برای آقای
همایون؟
ستار
لقایی
•
خیلی دلم می
خواست در این
مراسم شرکت می
کردم و سخنان
سخنرانان
محترم را گوش
می گرفتم،
شاید ارشاد می
شدم و نکات
مثبتی که
شایسته ی
برگذاری
مراسم
بزرگداشتی
برای این
روزنامه نویس
قدیمی باشد،
می جستم و
ایشان را نه با
عینک سیاه،
بلکه شفاف می
دیدم ...
اخبار
روز
شنبه ۶ مهر
۱٣٨۷ - ۲۷
سپتامبر ۲۰۰٨
در
سایت اخبار
روز و چند سایت
دیگر آگهی
کوچکی درج شده
بود که به گونه
یی شگفت
انگیز، بی
مسمی می نمود:
« مراسم
بزرگداشت
داریوش
همایون
برگزار می شود.»
و در جایی دیگر
آمده بود:
« مجموعه
فرهنگی ـ
سیاسی تلاش به
مناسبت
فرارسیدن
هشتادمین
سالگرد آغاز
زندگی داریوش
همایون و به
پاس خدمات
ایشان به
فرهنگ و سیاست
ایران، مراسم
بزرگداشت
ایشان را در
تاریخ ۲۷
سپتامبر ۲۰۰٨
برگزار می کند.»
همین. و دیگر
هیچ.
خیلی دلم می
خواست در این
مراسم شرکت می
کردم و سخنان
سخنرانان
محترم را گوش
می گرفتم،
شاید ارشاد می
شدم و نکات
مثبتی که
شایسته ی
برگذاری
مراسم
بزرگداشتی
برای این
روزنامه نویس
قدیمی باشد،
می جستم و
ایشان را نه با
عینک سیاه،
بلکه شفاف می
دیدم. دلم می
خواست در این
مراسم می
شنیدم که
داماد زاهدی،
هیچگاه عضو
حزب سومکا،
یعنی حزب
فاشیستی که
منشی زاده
رهبری اش را بر
عهده داشت،
نبوده است و
نیز هرگز در
تظاهرات علیه
شایسته ترین
رجل سیاسی
ایران، پس از
انقلاب
مشروطه، یعنی
دکتر محمد
مصدق شرکت
نداشته و در
اثر درگیری
پایش مجروح
نشده است.
می دانم که
آقای همایون
نیز زمانی، در
روزنامه ی
اطلاعات که
مدیریت آن را
روزنامه نگار
صاحب نام و
فقید،
عباسعلی
مسعودی بر
عهده داشت،
جزو زحمتکشان
مطبوعات بوده
است، ولی به
علت بروز
اختلافاتی با
سردبیر
روزنامه،
موسسه ی
اطلاعات را
ترک کرده و به
صف ارباب
مطبوعات
پیوسته و به
عنوان مدیر
عامل،
روزنامه ی
آیندگان را
انتشار داده
است. و از این
تاریخ رفتارش
با همکاران
سابق، کاملا
تغییر کرده و
به سادگی پاسخ
سلام
زحمتکشان را
نمی داده است.
آقای همایون
پیش از آن که
عنوان مدیر
عاملی یک
موسسه ی
مطبوعاتی را
یدک بکشد، یک
دوره به عنوان
دبیر، در
سندیکای
خبرنگاران و
نویسندگان
مطبوعات فعال
بوده است، که
ظاهرا در آن
زمان می بایست
حامی و مدافع
حقوق زحمکشان
مطبوعات می
بود!
اما آیا بود!؟
نمی دانم. این
سئوال، بهتر
است از کسانی
سئوال بشود که
در آن دوره عضو
هیئت مدیره ی
سندیکای
مزبور بوده
اند.
آقای مدیر
عامل بعد از آن
که ازدواج
کردند، در صف
رجال قرار
گرفتند و چندی
نگذشت که به
عنوان وزیر
اطلاعات و
جهانگردی از
صف ارباب
جراید هم، جدا
شدند.
نمی دانم
سخنرانان در
این باره چه
خواهند گفت؟
آیا خواهند
گفت: آقای
همایون، در
مسند وزارت
اطلاعات و
جهانگردی یار
و یاور
مطبوعات بوده
اند؟!
آیا خواهند
گفت: مطبوعات
آزاد بوده اند
و هرگز مورد
سانسور قرار
نگرفته اند و
اگر سانسور
شده اند، آقای
همایون هیچ
نقشی در آن
سانسورها
نداشته اند!؟
آیا خواهند
گفت: لایحه ی
مطبوعات که
وسیله ی ایشان
تقدیم مجلس
شورای ملی شد،
و محدودیت های
بسیاری برای
اهل قلم قایل
شده بود، و نیز
میزان جرایم
مطبوعاتی به
نحو بی سابقه
یی افزایش
یافته بود،
ربطی به آقای
وزیر وقت
اطلاعات
نداشته است و
ایشان در
تدوین آن، هیچ
نقشی نداشته
اند و تنها
مامور تحویل
آن لایه، به
مجلس بوده اند
و لاغیر.
آیا خواهند
گفت: ارسال
نامه ی موسوم
به رشید مطلق
تهرانی، علیه
پیر کفتاری به
نام «خمینی» و
ارسال آن به
روزنامه ی
اطلاعات برای
درج، صرفاٌ
اتفاقی بوده
است!؟ و
اختلافات
قدیمی ایشان
با روانشاد
مسعودی هیچ
تأثیری در این
اقدام آقای
همایون
نداشته است؟
یعنی یک جور
تسویه حساب
نبوده است!؟ و
آیا خواهند
گفت: تلفن آقای
شهیدی سردبیر
وقت روزنامه ی
اطلاعات که طی
آن، به آقای
وزیر گفته شده
بود، «اگر این
نامه چاپ
بشود، فردا
عوامل
آخوندها
روزنامه را
تحریم خواهند
کرد و یا دفاتر
روزنامه را در
همه جای ایران
به آتش خواهند
کشید» فقط یک
افترا است که
آقای خادم
فرهنگ و
مطبوعات و
سیاست را بد
نام کنند!؟
و آیا خواهند
گفت: آقای وزیر
وقت، هرگز به
روانشاد
شهیدی نگفته
است که «اگر
این نامه در
شماره ی امروز
اطلاعات درج
نشود، فردا
روزنامه ی
اطلاعات
منتشر نخواهد
شد!؟»
و لابد خواهند
گفت: «آقای
وزیر هرگز
سندیکای
نویسندگان و
خبرنگان
مطبوعات را
تحت فشار
نگذاشته بوده
است که زمین
متعلق به دبیر
خانه ی سندیکا
و مبلغ هفتصد
هزارتومان
وجه نقدی را که
به منظور
عملیات
ساختمانی
دبیر خانه ی
سندیکا، در
اختیار هیئت
دبیران بود،
به دولت
واگذار بشود،
و در عوض، هیئت
مدیره ی
سندیکا،
اداره ی خانه ی
مطبوعات را که
وظیفه اش
پذیرایی از
میهمانان
مطبوعاتی
دولت بود، بر
عهده بگیرد و
از طریق اخذ حق
عضویت از
اعضای
سندیکا، این
خانه را اداره
کند، تا
خلایقی از
کشورهای
مختلف
بیایند، و به
عنوان
خبرنگار یک
مشت مطلب به
عنوان آگهی
جمع آوری
بکنند و بروند
پی کارشان!؟»
آیا سخنرانان
خواهند گفت: «وقتی
رجل سیاسی،
معاون دبیر کل
حزب رستاخیز
شد، نزدیکان
خودش را در
مشاغل مختلف
نگمارد!؟»
آیا سخنرانان
به این نکته هم
اشاره خواهند
کرد، که بعد از
ایشان شخصی
سرپرستی
وزارت
اطلاعات و
جهانگردی را
به عهده گرفت،
که نه تنها
لایحه ی سخیف
مطبوعات را که
در زمان وزارت
آقای همایون،
تقدیم مجلس
شده بود، از
مجلس پس گرفت،
بلکه برای
مطبوعات
آزادی بی قید و
شرط قایل شد.
درست همانند
کشورهای
پیشرفته که
دموکراسی حرف
اول را می زند...
و آن شخص دکتر
سیروس
آموزگار وزیر
مشاور و
سرپرست وزارت
اطلاعات و
جهانگردی در
دولت دکتر
شاپور بختیار
بود.
فکر می کنم «تلاش»گران
شایسته است،
به جای آقای
همایون، برای
این بزرگمرد
مطبوعات
ایران، یعنی
سیروس
آموزگار،
مراسم بزرگ
داشتی برگذار
کنند. در آن
صورت من به
عنوان یک عضو
قدیمی
مطبوعات، که
سردبیری
نشریاتی مثل «تهرانمصور»،
«کودک و زندگی»،
«جوانان
رستاخیز» (رییس
هیئت تحریریه)،
«جوان» و «مسئولیت
صفحات گزارش
ها، مقالات و
ویژه نامه های
روزنامه ی
رستاخیز» بر
عهده داشته
ام، و نیز چند
زمانی هم «نایب
رییس سندیکای
نویسندگان و
خبرنگاران
مطبوعات» بوده
ام، احترامات
فائقه ی خودم
را به پیشگاه «تلاش»گران
تقدیم خواهم
داشت.
نمی دانم
سخنرانان چه
خواهند گفت!
ولی میل دارم
من هم یکی از
شرکت کنندگان
باشم و مطالبی
را که عرض
کردم، به
عنوان یک عمله
ی مطبوعات با
شخصی که قرار
است بزرگش
بدارند، در
میان بگذارم.
پارادوکس
آذربایجانی -
یالچین
قاراداغلی
آزاد
تبریز- در
زندگی انسان
آدمهای
مختلفی در
مقابل وی ظاهر
می شوند.
آدمهایی از
جنسها؛ رنگها
و ابعاد مختلف.
موضوع این
نوشته من جنس
انسانها و رنگ
آنها نمی باشد
نظر من متوجه
ابعاد
آدمهاست.
هرکسی در
زندگیش با
انسانهای
کوچک متوسط و
بزرگ روبرو می
شود و من هم
تجربه برخورد
با هرسه گونه
از انسانها را
دارم. وقتی در
مورد ابعاد
صحبت می کنم بی
شک منظورم
ابعاد شخصیتی
انسانهاست. در
تجربه شخصی که
من داشته ام
فراوانی این
ابعاد با خود
ابعاد رابطه
معکوسی دارد
بدین نحو که هر
چه به بعد
آدمها افزوده
می شود از
فراوانی آنها
کاسته می شود.
این
نوشته بهانه
ای است تا
شناخت خود را
از ابعاد بزرگ
شخصیتی فردی
به نام مهدی
نعیمی ابراز
نمایم؛ وقتی
از انسان بزرگ
صحبت می کنم
نمی خواهم
خودم را دچار
مطلق
انگاریهای
پارانوییدی
کنم یا از وی
چهره یک
ابرمرد نیچه
ای بسازم و حتی
دوست ندارم به
شیوه بت
سازیهای
متداول جهان
سومی از مهدی
نعیمی بنویسم
زیرا که این
انسان بزرگ را
یک انسان رئال
اجتماعی و
البته
آرمانگرا می
دانم ؛
انسانهایی که
اگر خوب
اطرافمان را
بنگریم نمونه
های زیادی از
آنها را در
آذربایجان می
بینیم؛
انسانهای
بزرگ ؛ خارق
العاده و
البته معمولی.
مهدی نعیمی
چند سال قبل
برای تدریس
زبان ترکی به
دانشجویان
آذربایجانی
دانشگاه
سنندج هر هفته
به آن شهر سفر
می کرد. در یکی
از این سفرها
در زمستان
اتوبوسی که وی
در آن بود در
وسط راه در
حوالی نیمه شب
خراب می شود ؛
راننده
اتوبوس و
شاگردش برای
یافتن کمک می
روند و خبری از
آنها نمی شود.
بعد از چند
ساعت سخت و
دردآور در
حالیکه خطر
یخزدگی
دوستمان را به
شدت تهدید می
کرده است وی از
مرگ حتمی نجات
پیدا می کند.
صبح که به
دانشگاه
سنندج می رسد ؛
هنوز تعدادی
از آنها از تخت
خواب گرمشان
جدا نگشته
بودند تا
استادشان
زبان
مادریشان را
به آنها
بیاموزد.
و
اکنون من با
این پارادوکس
در جدالم که
چگونه
انسانهای
بزرگ در آن
سلولهای کوچک
جای می گیرند و
نمی پوسند؟ و
با آزادیشان
گویی ذره ای از
بزرگیشان
کاسته نمی شود
و به شیوه تمام
انسانهای
بزرگ ادامه می
دهند. چرا آن
سلولهای
بتونی
انفرادی کوچک
که روزها و
ماهها و بلکه
هم سالها
اینها را دربر
می گیرند نمی
توانند ذره ای
از بزرگی این
انسانها
بکاهند؟ شاید
مهدی نعیمی
جواب این
پارادوکس را
می داند شاید
جوابش در آن
جایی نهفته
باشد که او در
آن می زید در
آذربایجان.
به من حق
دهید که او را
بستایم و به
شیوه ” فقد
سیرنی عبدا ”
در موردش
بنویسم زیرا
او
ارزشمندترین
هدیه زندگیم
را به من داد
او زبان
مادریم را به
من آموخت
azadtabriz
www.turkiran.com
Did Moscow prevent a US attack on Iran by its moves in Georgia?
http://www.ethnoglobus.com/index.php?page=full&id=361
:: 08.09.2008 13:59
Gulnara Inandzh
Director
International Online Information Analytic Center Ethnoglobus
While it is still too early to speak in detail about the results of the behind
the scenes talks between Moscow and Washington about the resolution of the
Georgian-Russian conflict, it is clear that these discussions, like the
calculations of all those involved in this conflict, reflected not just the
immediate situation in Georgia and its two breakaway republics, Abkhazia and
South Ossetia. Some of these larger or more distant goals have been mentioned by
various officials and analysts, but some of the most interesting, even if they
remain in the realm of speculation, say a great deal about just how
consequential this conflict is.
Many, especially in the Russian capital, saw Georgia s moves as part of a larger
U.S.-sponsored effort to push Russia out of the Caucasus and to place American
bases there in order to protect American energy interests. Others, especially in
Washington, viewed what happened as a Russian effort to bring a former Soviet
republic to heel and thus to demonstrate not only that it is a world power that
can take actions independently of what others think but also that other former
Soviet republics must consider Moscow s views first and foremost.
There is more than a little truth in each of these perceptions. Obviously, the
Georgian conflict has had a serious impact on the energy situation throughout
the Caspian region and thus on the dynamics of prices in the world market, and
equally obviously, both the United States and Russia want to be able to protect
their interests in the region, interests that are sufficiently at odds that it
is difficult to imagine just what a negotiated settlement in this area will look
like.
Indeed, by provoking a war with Georgia, the Kremlin was able to create
obstacles to the transportation of energy resources via routes bypassing Russia.
As a result, it created the conditions for the realization of Iran s Neka-Jask
project, which envisages the transportation of the Caspian oil and thus allows
for Moscow to preserve its control over the transportation of energy resources
from the region. The statement made by the deputy executive director of the
Iranian National Oil Company for investment issues Hojatollah Ghanimifard that
the Iranian Neja-Jask pipeline will be a serious competitor to and eventual
replacement of the Baku-Ceyhan pipeline [4] attests to this line of thinking. In
the meantime, the problems arising with pipelines in Georgia have forced
Azerbaijan for the first time to send its oil into Iran. [5]
But as large an issue as the control of the flow of hydrocarbons out of the
Caspian basin is, there are clearly still greater equities involved. When Russia
launched its drive against Georgia, the international community did not devote
much attention to the ways in which this may have been a move by a great power
in the complicated politics in the Middle East. It is important to note that
almost at the same time as the events in Tskhvinvali began, there were major
American, British and French naval exercises in the Persian Gulf, an action that
dramatically increased the number of ships and hence firepower in that region.
The exercises were explicitly intended to prevent Iran from taking any action in
the Straits of Hormus which might impede the flow of oil, but at least some
analysts, pointing to statements in Washington and Jerusalem, have suggested
that these forces might have been assembled to launch an attack on Iran. [1] And
hence it could well be that in the complex play of
forces which always affect international relations, the Russian move into
Georgia may have prevented an American-led move against Iran. Some evidence
points in that direction.
Most notably, as the events in Tskhinvali and the international reaction to it
were unfolding, Turkish prime-minister Erdogan visited Russia with his new
"Caucasus Stability and Cooperation Platform" - an initiative Moscow
wholeheartedly embraced. Shortly afterwards Iran s President Mahmoud Ahmadinejad
paid a "working visit" to Turkey - his first visit to a NATO country
which Israel harshly objected. [2] These developments attest to the fact that
Ankara and Russia combined their efforts to prevent the United States and Israel
from an attack against Iran.
One additional report that lends credence to this reading was the statement of
Haled Mashal, the head of Hamas which won the Palestinian elections. He too was
received both in Moscow and in Ankara. And by this maneuver, Turkish and Russian
officials demonstrated their willingness to use the Palestinian lever of
influence in the event of the use of force against Iran, something that neither
saw as being in its economic or geopolitical interests.
Of course, the place Azerbaijan with its rapidly developing economy has in the
calculations about the Georgian-Russian military conflict should not and cannot
be ignored. Some in Azerbaijan were extremely critical of the government for
failing to react sharply against Russian aggression, given Azerbaijan s
membership in GUAM and its strategic partnership with Tbilisi. But President
Ilham Aliyev continued to pursue his step by step balanced diplomacy and spoke
only about the importance of maintaining the territorial integrity of states,
something Azerbaijan itself is very much interested in.
That was striking given the role Baku had always played in maintaining friendly
ties with Georgia, in supplying its neighbor with oil and gas and thereby
mitigating its energy, and hence political as well, dependence on Russia.
But of course there is yet another implicit negotiation going on here. That
concerns the competition between Moscow and Washington for influence in the
former Soviet republics. Moscow s actions in Georgia sent a clear message to
Ukraine, Moldova and Azerbaijan, who also have frozen conflicts on their
territories that Russia can intervene if it chooses to, a new element in the
foreign policy calculations of all these states. Indeed, it may be that Moscow
was especially interested in sending this message to Azerbaijan given the
upcoming electoral campaign in which some candidates will push for greater
integration with the West.
In that connection, it is worth noting that at the time of the crisis, David
Harris, the executive director of the Jewish Committee of America, was in Baku.
Considering the role of the Jewish lobby in the US and the well-known sympathy
of that lobby for Azerbaijan, it is entirely possible that Harris made clear
that Baku would be defended from aggression from its northern neighbor. [3]
Whether that message was received, however, is unclear, given that the United
States has not yet taken any dramatic actions as opposed to tougher rhetoric in
response to Russian moves in Georgia.
In short, Baku appears likely to become a place des armes not for military
action but rather political discussions not only about its own status but about
the status of Iran in the world and the influence of Moscow and Washington in
the post-Soviet states.
Notes
[1] See http://www.ethnoglobus.com/?page=full&id=344
(last accessed August 21, 2008).
[2] "Iranian President Makes First Visit to Turkey", VOA News, August
14, 2008, available at http://www.voanews.com/english/2008-08-14-voa8.cfm
(last accessed August 21, 2008).
[3] http://www.day.az/news/politics/127759.html
(last accessed August 21, 2008).
[4] Iran News, August 12, 2008, available at http://iran.ru/rus/news_iran.php?act=news_by_id&_n=1&news_id=52773
(last accessed August 30, 2008).
[5] , Iran News, August 27, 2008, available at http://iran.ru/rus/news_iran.php?act=news_by_id&_n=1&news_id=53024
(last accessed August 30, 2008).
Опубликовано
-
http://www/ada.edu.az/biweekly
دریافتی
ها: کوروش به
اصطلاح کبیر
ذوالقرنین
قرآنی نیست
دکتر
حسین فیضالهی
وحید
آزاد
تبریز- وقتی
کتاب «تاریخ ۱
دوره عمومی
آموزش
بزرگسالان»
سال ۱۳۵۳ را که
مزین به عکس
رنگی «محمدرضا
شاه پهلوی» با
آن کراوات گل –
گلی رنگی است
باز میکنی و
میخوانی که
توسط شرکت چاپ
و انتشارات «تمدن
بزرگ» برای «آموزش
بزرگسالان»
این مرز و بوم
نوشته شده و
مرقوم داشتهاند
: «بفرمان
شاهنشاه
آریامهر در
سال ۱۳۵۰ شمسی
که مقارن با
دوهزاروپانصدمین
سال بنیانگذاری
شاهنشاهی
ایران است،
سال کوروش
کبیر نامیده
شده در این سال
به منظور
تجلیل از
بنیانگذاری
آن جشنهای
پرشکوه (از ۲۰
مهرماه تا ۲۶
همین ماه) در
سراسر ایران
برگزار گردید
که عموم
پادشاهان و
سران ممالک و
رؤسای
کشورهای عالم
و محققین و
مورخین و
دانشمندان
جهان در آن
شرکت داشتند»(۱)
نباید تعجب
کنی چه زمان،
زمان قدر
قدرتی و قوی
شوکتی و ابد
مدتی و جاوید
سلطنتی و
اعلیحضرتی
رژیم
شاهنشاهی «آریامهری»
است که
استخوان «ساق
پای کوروش» در «دست
اعلیحضرت
همایون
شاهنشاه،
همچو شمشیر
لیزری» آرتیستهای
فیلم «جنگ
ستارگان» به
هر طرف «شراره
آتش» میپراند
و خانه و
خانمانها را
سوزانده و
خانوادهها
را به عزا مینشاند
تا در عزای این
ملت «شراره
باران شده
حلبی
آبادنشین»
چادرهایی
همچون قصر در
وسط بیابان
برهوت
پاسارگاد
شیرازی برای «عموم
پادشاهان و
سران ممالک و
رؤسای
کشورهای عالم
برپا گردد و از
خون به شیشه
گرفته شده این
ملت قدحی شراب
بر آنها داده و
آنها را سرمست
«باده کوروش»
نماید تا به
توسط آنها
درجهان پایههای
رژیم سلطنتی
خود را تحکیم
ببخشد بلکه
باید از این
تعجب کنی که
پسر همان پدر و
در زمان
جمهوری
اسلامی بدون
خوف و واهمه از
قهر ملت و دولت
انقلابی به
چهار فیلمساز
سوئدی
میلیونها
دلار از پول
غارتی، این
مردم مظلوم را
پرداخته که
فیلم «کوروش
کبیر» را تهیه
و در سینماها و
تلویزیونهای
آمریکا و
اروپا به
نمایش گذارد .(۲)
و میلیونها
دلار هزینه آن
فیلم کذایی میکند
تا به معارضه
با «الگوهای
ضد شخصیتی
اسلامی» از
قبیل امامان و
پیشوایان
برخاسته و
تصویری «روحانی
» یا «فرا ایزدی»
و با دستاویز «اولین
ارایه دهنده
منشور حقوق
بشری، از
کوروش بسازد و
چنین وانمود
کند که حتی
پیغمبران و
اولیا و
اوصیای
خداوندی نیز
آورنده منشور
حقوق بشری،
نبودند و این
کوروش بود که
بعد از آمدن آن
همه پیغمبران
الهی «منشور
حقوق بشر» را
برای اولین
بار آورد و
بدین ترتیب در
ذهن جوانان
مسلمان
القایی از
تضاد «کردار
اسلامی» با «رفتار
کوروشی» نموده
و بدین ترتیب
نتیجهای
حاصل نماید که
جوانان در «گفتار
نیک!! خود
اسلام را «متهم»
و کوروش را «محترم»
داشته و راه را
برای ایجاد
رژیمی با
ایدئولوژی «تمدن
بزرگ» دیگر
باز نمایند.
البته
«شاهپرستان» و «انجمن
پادشاهی
ایران» در این
میان تنها
نیستند بلکه
بعضی از به
اصطلاح
روزنگاران
خارجی نیز
پشتیبان
آنهاست و حتی
عدهای از
روزنامهنگاران
داخلی نیز به
اصطلاح از «سر
درد» و برای
تسکین «سردردهای
توهمی قومی»
در جامعه
آذربایجان «بنا
به فرموده» به «عطاری
کوروش کبیر»
مراجعه و با
ترجیح «مصلحت»
بر «مسلک» میخواهند
به زعم خود در
پشت دین اسلام
سنگر گرفته و
چنین بنمایند
که چون نام
کوروش در قرآن
مجید به صورت
عربی و لقبی آن
یعنی «ذوالقرنین»!!
آمده است لذا
هر نوشتهای
در رابطه با «بدکرداری
کوروش» در حکم
توهین به
اسلام و رژیم
جمهوری
اسلامی محسوب
میشود که
باطل بودن این
مسئله «اظهرالنار
من النار»
یعنی روشنتر
از آتش از
بالای بلندی
است.
حال
با این مقدمه
میپردازیم
به اصل مطلب و
آن «عدم
ارتباط کوروش
به اصطلاح
کبیر با «ذوالقرنین»
قرآنی است. در
اینجا فرض بر
این است که
خواننده هم «ذوالقرنین»
قرآنی را میشناسد
و هم کوروش
هخامنشی را و
تنها کاری که
باید انجام
گیرد تطبیق
این دو یا عدم
تطبیق باهم
است ولی قبلا
لازم به ذکر
است که «حمید
محمد قاسمی»
نویسنده «اسرأییلیات
و تاثیر آن بر
داستانهای
انبیاء در
تفاسیر قرآن » (۳)
در مورد اقوال
و روایات
مربوط به
ذوالقرنین و
تطبیق آن با
اشخاص مختلف
مینویسد که :
روایات
گوناگون و
متفاوتی در
تفاسیر نقل
شده که مرحوم
علامه
طباطبائی در
تفسیرالمیزان
تنها به ۳۹ وجه
مختلف از
اقوامی که در
این باره وارد
شده اشاره
کرده است (۳)
یعنی به زبان
ساده «ذوالقرنین»
بر «۳۹ شخصیت
تاریخی»
انطباق داده
شده که یکی از
آنها نیز همین
کوروش
هخامنشی است
که برای اولین
بار توسط «ابوالکلام
آزاد» وزیر
فرهنگ
هندوستان در
زمان رضاخان
پهلوی انجام
گرفته است.
ابوالکلام
آزاد در چند
مقاله در
شمارههای
یکم تا سوم
مجله «ثقافه
الهند» (فرهنگ
هند) با استناد
به نقش به
اصطلاح کوروش
در پاسارگاد،
نظر دارد که
کوروش همان
ذوالقرنین
قرآنی است که
بهتر است
خلاصه آنرا در
سه دلیل عمده
ایشان در
اینجا آورده
شود ، تا
خواننده اول
با دلایل
ایشان آشنا
گردیده و بعد
آن دلایل مورد
نقد قرار گیرد.
«دکتر
حسین صفوی»
نویسنده کتاب
«اسکندر و
ادبیات ایران
و شخصیت مذهبی
(اسکندر) در
مورد این سه
دلیل عمده مینویسد:
به عقیده
مرحوم آزاد :
۱-ذوالقرنین
کوروش کبیر
هخامنشی است و
این لقب و
عنوان اشاره
به خواب
دانیال نبی
است.
خلاصه
خواب دانیال
در سفر کتاب
منسوب به وی،
فصل هشتم چنین
است :
دانیال
شبی در رویا
دید در کنار
نهر اولای
قوچی دارای دو
شاخ به طرف شرق
و غرب و شمال و
جنوب شاخ میزد
و کسی را یارای
مقاومت با او
نبود. ناگهان
از طرف مغرب بز
نری پیدا شد که
یک شاخ بلند
درمیان
چشمهایش بود و
با آن قوچ
درافتاد و او
را نابود کرد…
جبرئیل خواب
دانیال را
چنین تعبیر
کرد که آن قوچ
دوشاخ عبارت
است از ملوک
ماد و فارس و
نیز بز نر
مودار پادشاه
یونان است….
۲-مجسمهای
که در استخر [(پاسارگاد)]
کشف شده دارای
دو شاخ و دو
پراست مجسمه
کوروش است و دو
شاخ اشاره به
تصویر معنی ذیالقرنین
است و بالهای
وی مطابق خواب
اشعیا در کتاب
اشعیا، فصل
۴۶، آیه ۱۱) میباشد
که کوروش را
عقاب شرق
نامیده است و
به همین جهت
مجسمه کوروش
که در زمان
اردشیر
هخامنشی
ساخته شده مرغ
نامیده شده و
رودی نیز که
زیرپای آن
روان است
مرغاب نام
دارد…»(۴)
۳-
دلیل سوم که در
رابطه با همین
مجسمه و اعمال
صاحب مجسمه در
باب احداث سد
یاجوج و ماجوج
است چون در
ارتباط با دو
دلیل بالاست و
در صورت اثبات
اینکه این
مجسمه مربوط
به کوروش
نباشد خود به
خود فاقد ارزش
میشوند لذا
از ذکر آن که
مشهور عام و
خاص است
خودداری کرده
و به رد دو
دلیل اول که
ستون فقرات
دلایل جناب
ابوالکلام
آزاد در
انتساب لقب
ذوالقرنین به
کوروش است میپردازم.
اولا
مقدمتا به این
اشتباه
تاریخی از سوی
ابوالکلام
بعنوان تذکر
میپردازیم
که آن مجسمه
کذایی منتسب
به کوروش با آن
بالها و شاخها
بر خلاف نظر
جناب
ابوالکلام
آزاد نه در
زمان اردشیر
هخامنشی،
بلکه در زمان «کمبوجیه»
ساخته شده است.
(۵)
ثانیا
خوابهای
منتسب به
دانیال نبی و
اشعیای نبی از
جعلیات یهود
است و هیچ ارزش
تاریخی ندارد.
ثالثا
در خوابهای
جعلی نیز
مترجمین
ایرانی
تعبیرات جعلی
دیگری انجام
داده و در
حقیقت جعل در
جعل کردهاند.
رابعا
کتیبه بالای
مجسمه که
نوشته منم
کوروش، شاه
هخامنشی یک
جعل آشکار است
و در بالای این
مجسمه چنین
خطوطی نبوده
که این جعل
آشکارا نیز با
ارایه عکسهایی
در همین مقاله
آشکار خواهم
کرد.
خامسا
پیروان جناب
ابوالکلام در
ایران برای
توجیه نظریه
ایشان دست به
جعل نوشتههایی
زدهاند که در
همین مقاله به
عنوان نمونه
به یکی از آنها
اشاره خواهد
شد.
حال
به مسئله
خوابها و جعلی
بودن آنها میپردازم
:
چنانچه
در اصل خواب
دانیال نبی
خواندید در
سفر دانیال ،
فصل ۸ آیه ۲۰
و۲۱ چنین آمده
بود که : «قوچ
صاحب دو شاخی
که دیدی ملوک
مداین[(مادها)]
و فارس است و
بز نر مودار
پادشاه یونان
است» در اینجا
آشکارا دیده
میشود که قوچ
صاحب دو شاخ یا
ذوالقرنین
عنوان «ملوک»
یعنی «پادشاهان»
ماد و پارس ذکر
شده و اگر
نظریه جناب
ابوالکلام
آزاد را در
تطبیق
ذوالقرنین –
که یک فرد است-
با این آیات «سفر
دانیال»
بسنجیم آن وقت
روشن میشود
که «تمام ملوک»
یعنی «تمام
پادشاهان ماد
و پارس» میباید
که «ذوالقرنین»!!
محسوب شوند و
این نقض غرض
است چه
ذوالقرنین
قرآنی یک فرد
بود نه خیلی از
پادشاهان ماد
و پارس!!
و
نیز اگر اصل
خواب دانیال
را نیز «جدی»
بگیریم این
خواب نه به نفع
کوروش و سلسله
هخامنشی بلکه
به ضرر آنهاست
و بیشتر به درد
تضعیف روحیه
سربازان
هخامنشی میخورد
نه یونانی! چه
آشکارا
پیشگویی شده
که پادشاه
یونان،
پادشاهان ماد
و پارس را شکست
خواهد داد و
چون هر روز
پادشاهی از
ماد و پارس با
پادشاهی از
یونان در جنگ و
جدال بودند
لذا اگر
افسران و درجهداران
و بویژه اعیان
و اشراف
ایرانی میدانستند
که چنین خوابی
از طرف
پیغمبری برای
آنها دیده شده
به هیچوجه روی
فرد بازنده
سرمایهگذاری
نمیکردند و
این خواب عوض
تحکیم موقعیت
کوروش به
عنوان «ذوالقرنین»
به عنوان کسی
که با «دوشاخ
قوچی» خود از
پس «یک شاخ بزی»
برنمیآید به
تضعیف موقیت
کوروش
ذوالقرنین!! میانجامید
و عقل حکم میکند
که «ذوالقرنین»
بودن چنین
قوچی عطایش به
لقای بزی
بخشیده شود که
با دو شاخ از
پس یک شاخ
برنمیآید!! به
هر حال این
خواب برخلاف
اعمال قرآنی
ذوالقرنین
است و در قرآن
نیز صحبت از
شاخ به شاخ شدن
قوچ و بز و جنگ
ماد و پارس با
یونان نیامده
و این خواب از
جمله خوابهای
اسرأییلیات
است. اگر
واقعیت را
بخواهیم
واقعیت این
است که نه چنین
خوابی دیده
شده و نه چنین
تعبیری انجام
گرفته بلکه
این بازیها
بیشتر به
بازیهای
سیاسی –
ایدئولوژی
یهود در
خاورمیانه
برمیگردد چه
کتاب دانیال
نبی یا به
اصطلاح خود
یهودیان «سفر
دانیال نبی»
اصلا کتابی
جعلی است . در
این که بیشتر
قسمتهای کتاب
تورات جعلی و
تحریف شده است
و مسلمانان به
تحریفات
تورات
معتقدند شکی
نیست و
دانشمندان
بسیاری قسمتهای
مهمی از تورات
را »الحاقی» میدانند
و آنرا «نازل
شده» از جانب
خداوند به
حضرت موسی نمی
شمرند چون
جعلیات در
آنها آشکار
است به عنوان
نمونه در «سفر
تثنیه» که
شامل ۳۳ باب میباشد
که از طرف
خداوند «گفته
میشود» که بر
حضرت موسی
درباب احکام و
مناسک شریعت
نازل شده است
در آیههای ۵
تا ۸ از فصل ۳۴
از سفر تثنیه
شرح وفات و دفن[حضرت]
موسی و
سوگواری بنی
اسرائیل را بر
آن حضرت بیان
میکند و
پیداست که
گوینده این
سخن [حضرت]
موسی نماید.
باز
در فصل ۳۴ از
سفر تثنیه
جمله ۱۰ میگوید
: « و تا حال در
میان بنی
اسرائیل
پیغمبری مثل
موسی
برنخاسته است
که خداوند او
را روبه رو
شناخته باشد»
بدیهی است که
گوینده این
سخن [نیز] موسی
نیست.(۶) پس در
کتابی که
تورات نامیده
میشود و «سفر
دانیال نبی»
نیز جزءای از
آن محسوب میشود
شرح وفات و دفن
پیغمبری و
سوگواری بنی
اسرائیل بر آن
پیغمبر نیز
ثبت شده و
معلوم میشود
خداوند حتی بر
پیغمبر مرده
نیز وحی
فرستاده و
گزارش وفات
خود پیغمبر را
بر خودش میدهد
و حتی به این
هم اکتفا
نکرده گزارش
سوگواری بنی
اسرائیل را
نیز بر آن وحی
میافزاید!!
لذا بر تمام
علما و
دانشمندان
ثابت میشود
که نباید
چندان
اعتمادی به
کتابهای
تحریف شده
داشت حال چه
رسد به گزارش
خواب و تعبیر
خواب چنین
کتابهایی که
حال به خواب و
رؤیای پیغمبر
دیگری بنام
اشعیا
پرداخته
خواهد شد تا
ثابت گردد این
کتاب نیز
تحریف شده و
جعلی است.
«دکتر
سید حسین صفوی»
در مورد جعلی
بودن کتاب
دانیال نبی و
رؤیای منتسب
به او مینویسد
: « به عقیده
بیشتر
محققین، این
کتاب در زمان
آنتیوخس
اپیفانوس ۱۶۴-۱۷۵
پیش از میلاد
نوشته شده و آن
را به دانیال
نسبت دادهاند
[The word’s religious.p.646]
و این گونه
انتسابها در
دوران اسلامی
نیز ادامه
داشت» (۷)
برای
اینکه
خوانندگان به
فاصله زمانی
این اثر با
کوروش پی
ببرند اضافه
میکنم که
آنیتوخس
اپیفانوس از
پادشاهان
سلسله سلوکی
ایران بود که
مرکز سلطنت او
در سوریه قرار
داشت و بدین
ترتیب تالیف
کتاب به ۱۵۵
سال بعد از مرگ
اسکندر
مقدونی میرسد.
دقت بفرمایید
که سلسله
هخامنشی در
سال ۵۵۰ ق.م
توسط کوروش
بعد از تسخیر
همدان پایتخت
امپراطوری
حتی منشی میشود
و در سال ۳۳۰ ق.م
یعنی بعد از
۳۲۰ سال بدست
اسکندر
مقدونی ساقط
میشود.
و
آنوقت کتابی
در زمان
آنتیوخوس
چهارم (۸) یعنی
بعد از ۳۷۵ سال
بعد از کوروش
نوشته شده و با
انتساب به
دانیال
نبی،آن حضرت
را وا میدارند
تا «خوابی
برای کوروش»
میبیند و
دوهزارسال
بعد نیز جناب
ابوالکلام آن
مجسمه کذایی
موجود در
پاسارگاد را
که دوشاخ دارد
برکشده از روی
آن خوابی میداند
که ۳۷۵ سال بعد
از کوروش دیده
شده است!!
البته
جالبترین
قسمت این کتاب
جعلی و
انتسابی به «دانیال
نبی» آمدن نام «مأمون
خلیفه عباسی»
در کتاب است!! و
این نشان میدهد
که دامنه جعل
تا کجا کشیده
شده است.
مرحوم
«ابن خلدون» در
کتاب وزین خود
با نام «مقدمه»
که به «مقدمه
ابن خلدون»
معروف است «شرح
حال مرد زیرک
صحافی را به
نام دانیال را
میدهد که
چگونه این مرد
دروغپرداز
در زمان مقتدر
خلیفه عباسی
کاغذها و
اوراق را
مانند کاغذها
و اوراق کهنه
میساخت و بر
روی آنها
حروفی از
اسامی صاحبان
دولت و معاریف
را به خطوط
قدیمی مینوشت
و آنها را
رموزی درباره
آنان میشمرد
و مطابق خواست
و میل و آرزوی
آنها تفسیر مینمود
و به صورت
پیشگویی جلوه
میداد و نسبت
تمام این
پیشگوییها
را که بعضی از
آنها روی داده
بود و برخی
دیگر بوقوع
پیوسته بود به
دانیال نبی میداد.
این موضوع با
تفصیلی
تمامتر و کمی
اختلاف در
تجاربالامم
ابن مسکویه
آمده و در لغتنامه[دهخدا]ذیل
کلمه(دانیال)نقل
شده است.(۹)
این
فواصل زمانی
بین کوروش و
ذوالقرنین
قرآنی از چشم
تیزبین بعضی
از نویسندگان
دور نمانده و
جناب «حسین
عماد زاده»
نیز در کتاب «تاریخ
انبیا از آدم
تا خاتم و قصصالقرآن
» به روش خاص
خود به نقد
کلام
ابوالکلام
آزاد پرداخته
مینویسد :
فاضل معاصر ،
ابوالکلام
آفزاد وزیر
فرهنگ
هندوستان
کتابی نوشته و
در آنجا اصرار
دارد ثابت کند
که ذوالقرنین
همان کوروش
کبیر است و
شواهد فقط روی
تطبیق مشخصات
این دو نفر است
ولی هیچ کجا
نامی از کوروش
یا کلمهای که
منطبق با نام
او باشد
درباره
ذوالقرنین یا
بعکس از تاریخ
و حدیث دیده
نشده است. غلبه
ذوالقرنین در
سال ۳۴۵۷ پس از
هبوط آدم بوده
است چیزی که
ابوالکلام
آزاد را به
نوشتن این
کتاب واداشته
انطباق افکار
و روحیه و
نشانه حکومت و
مسافرتهای
ذوالقرنین به
کوروش کبیر
است در حالیکه
آنچه مسلم است
ذوالقرنین در
۳۴۵۷ سال پس از
هبوط ظاهر شده
است و کوروش در
سال ۵۵۹ سال ق
از میلاد یعنی
حدود ۵۰۱۳ سال
پس از هبوط و
به فاصله ۲۱۱۵
سال بعد. (۱۰)
پس
نه فاصله
زمانی نوشته
شدن کتاب
دانیال نبی با
زمان کوروش
همزمان است و
نه فاصله
زمانی
ذوالقرنین،
یعنی
ذوالقرنین
قرآنی با
کوروش ۲۱۱۵
سال فاصله
دارد و نوشتههای
جعلی کتاب
دانیال نبی
۳۷۵ سال یعنی
چهار قرن!
آنوقت جناب
ابوالکلام به
صرف وجود «دو
شاخ» - آنهم
عوضی که پس و
پیش سرکنده
شده نه از
روبرو- نام آن
مجسمه را
مجسمه کوروش
گذارد. و به
استناد آن دو
شاخ عوضی- که
در حقیقت تاجی
مصری است و
مصریان به آن
نوع تاج مارپو
کراتس میگویند-
کوروش را
ذوالقرنین
دانسته است. که
باطل بودن آن
بر دانایان
پوشیده نیست.
این حق و حساب «شاخها»ی
کوروش. حال میرسیم
به حق و حساب «بالها»
که هم شاخها
شکسته شود و هم
بالها قیچی
گردد. دلیل دوم
جناب
ابوالکلام
آزاد مربوط به
«بالهای» شخص
کنده شده در
مجسمه است
جناب
ابوالکلام
آنرا مطابق
خوابی میداند
که اشعیا(کتاب
اشعیا فصل ۴۶
آیه ۱۱) دیده و
به اصطلاح
کوروش را عقاب
شرق نامیده
است! در مورد
کتاب اشعیا
نیز لازم به
ذکر است که چون
گفتارهای
متضاد در زمان
و فاصلههای
بعید گزارش
شده که مربوط
به عمر یک نفر
نمیتواند
باشد لذا
نویسنده کتاب
را چند نفر با
نامهای اشعیا
دانسته اند و
حال کدامش نبی
بوده یا نبوده
معلوم نیست
ولی آنچه
معلوم است
اشعیای اول در
حدود ۱۶۰ سال
قبل از کوروش
زندگی میکرد
و اشعیاهای
بعدی تاریخ
زندگیشان
معلوم نیست
ولی این مسئله
از کتاب برمیآید
که وقایع
سالهای بین
۷۱۰ و ۳۰۰ قبل
از مسیح را
شامل میشود
یعنی فاصلهای
حدود ۴۱۰ سال
را دربرمیگیرد.
خلاصه اینکه
تالیف کتاب
اشعیای نبی در
سالهای واقع
بین ۷۱۰ و ۳۰۰
قبل از مسیح
بوسیله چند
نفر صورت
گرفته و
پیشگوییهایی
که درباره
کوروش شده و
خداوند وی را
تجلیل نموده و
او را بنا بر
نوشته
ابوالکلام
عقاب شرق
خوانده است (
در تورات
ترجمه فاضل
خان همدانی….»
مرغ درنده از
مشرق آمده است)
جملگی در
فصلهای ۴۵ و ۴۶
کتاب مذبور
آمده است و
تالیف همان
نویسنده
مجهولی است که
او را اشعیای
دوم [از روی
ناچاری]
خواندهاند و [گفتهاند]
وی معاصر
کوروش
هخامنشی بوده
است.همچنین
قسمتی از کتاب
عزرا که به
زبان آرامی
است در حدود
سده سوم پیش از
میلاد نوشته
شده در صورتی
که خود عزرا در
قرن پنجم قبل
از میلاد میزیسته
است» (۱۱) یعنی
بین نوشته و
نویسنده
دویست سال
فاصله است!! و
بین اشعیاها
چهار قرن!! حال
بهتر است بعد
از رد دو دلیل
اصلی جناب
ابوالکلام و
اثبات جعلی
بودن اسناد
آنها به خود
مجسمه
پرداخته شده و
جعلی بودن آن
نیز اثبات
گردد.
این
مجسمه در
حقیقت معجونی
است از هنرهای
خاورمیانه،
دوبال آن اخذ
شده از مجسمههای
«آشوری» و لباس
آن «عیلامی» و
ریش آن مادی و
تاج آن بشکل
شاخ عقب تصویر
شده که ماخوذ
آن از تاجهای
مصری است و حتی
حدود ۱۶۰۰ سال
پیش از کوروش
در بخشهای
مختلف
خاورمیانه
پادشاهان
خاورمیانه از
تاجهای
دارای دو شاخ
استفاده میکردند
که هنرهای
گوتی و حوری و
مصری و قبرسی
دلیلی بر
استفاده
پادشاهان و
بزرگان
مملکتی از
کلاههای شاخدار
بود.
دکتر
سید حسین صفوی
در مورد این
مجسمه به
صراحت مینویسد
: این مجسمه …
ابدا متعلق به
کوروش نیست و
اکثر
دانشمندان
برآنند که این
پیکر نه متعلق
به کوروش اول و
نه متعلق به
کوروش دوم
کوچک برادر
اردشیر دوم
بلکه خواستهاند
ملکی را
بنمایانند که
در حال پرواز
است و دست خود
را برای رد
کردن ارواح
شریر بلند
کرده است حال
مسئله این است
که چگونه و چه
کسی یک مجسمه
بیاسم و رسمی
چنین را «کوروش»
نامگذاری
کرده و آنرا «ذوالقرنین»
دانسته است.
اینجاست که
جعل و جعلیات
به اوج خود میرسد
و میگویند نه
امروز بلکه
روزگاری بر
روی این مجسمه
کتیبهای با
دو سطر خط
پارسی باستان
و یک سطر خط
بابلی و یک سطر
خط عیلای بوده
که روی آن
نوشته شده بود
«من کوروش،
پادشاه
هخامنشی»!!
دکتر
بهرا م فرهوشی
استاد
دانشگاه
تهران با
وقاحت باور
نکردنی در
کتاب خود به
نام ایرانویج
مینویسد : «دیولافوا
باستانشناس
معروف
فرانسوی و
خانم او در
سفرنامههای
خود ذکر میکنند
که این کتیبه
را بر روی
پیکره بالدار
کوروش دیدهاند»
(۱۳) در
صورتیکه در
سفرنامه
مادام ژان
دیولافوا که
اتفاقا جناب
محمد علی فرهوشی
(مترجم همایون)
– شاید پدر
جناب همین
دکتر باشد- با
نام «ایران
کلده و شوش»
ترجمه کرده و
جالبتر
اینکه به کوشش
خود جناب دکتر
بهرام فرهوشی
چاپ گردیده به
هیچ وجه در
تصویری که
مادام
دیولافوا از
تصویر به
اصطلاح کوروش
کشیده هیچ
کتیبهای بر
روی مجسمه
وجود ندارد
ولی در عوض
کتیبه مذکور
در روی یک
ستونی دیگر که
اصلا ربطی به
این ستون
ندارد و در
فاصله خیلی
بعید ازهم
قرار دارد و
حتی یک نفر از
ایلات محلی در
زیر آن به
استراحت میپردازد
و همان کتیبه
بالای آن ستون
دیده میشود. و
نشان میدهد
که جناب دکتر و
استاد
دانشگاه
تهران چقدر با
تاریخ و تاریخ
باستانی و
باستانشناسی
ایران آشنایی
دارد و چگونه
در ذهن خود یک
کتیبه و یک
ستون دیگر را
بر روی یک ستون
و مجسمه دیگر
بصورت خیالی
مینهد تا
برای
دانشجویان
این مرزوبوم
تاریخ کوروشی
بسازد!!
در
این مقاله
همان دو قطعه
عکس دیولافوا
از همان کتاب
مدعی دکتر
بهرام فرهوشی
ارائه شود تا
اوج جعل او به
بلندای تاریخ
کوروشی معلوم
گردد و اساس
ذوالقرنین
قرار گرفتن
مجسمه که گویا
کتیبه بالای
آن بود نیز
معلوم گردد. (۱۴)
دکتر
بهاءالدین
پازارگاد
استاد
دانشگاه در
کتاب وزین خود
«تاریخ فلسفه
و مذاهب جهان»
کتاب دوم آیین
زرتشت و سایر
مذاهب ایران
باستان در
مورد همین نقش
به اصطلاح
کوروش و کتیبه
به اصطلاح
روزگاری
موجود در روی
آن به صراحت مینویسد
: « من شخصا مدت
یک هفته این
سنگ را در محل
خود بررسی
نمودم و به این
نتیجه رسیدم
که امکان
نداشته است که
کتیبهای
بالای این سنگ
(مجسمه کوروش)
وجود داشته
باشد.
به
نظر من این طور
رسید که یکی از
مسافران
انگلیسی در
قرن هیجدهم
این محل را
بازدید کرده
است و کتیبهای
را که هنوز روی
یکی ازجرزهای
سنگی در این
محل به خط میخی
موجود است در
کتابی که
منتشر نموده
نقاشی کرده
است و شخصا
فرشته
بالداری که
روی جرز(ستون)
دیگری بوده
رسم نموده است.
دانشمند
دیگری که هیچ
وقت به ایران
مسافرت نکرده
و «دوبوا» نام
دارد و
فرانسوی است
که کتاب آن
نویسنده
انگلیسی را
خوانده و
معلوم نیست به
چه علت در کتاب
خود آن کتیبه
را بالای آن
فرشته بالدار
قرار داده است
بعدا دیگران
کتاب «دوبوا»
را خواندهاند
و وقتی به
پاسارگاد
آمدهاند
دیدهاند آن
کتیبه بالای
آن فرشته (مجسمه
کوروش) نیست». (۱۵)
بدین
ترتیب با یک
جعل آشکار در
تاریخ ایران و
خاورمیانه
برای اینکه
حرف مسلمانان
را در مورد
تحریف تورات
دروغ جلوه
دهند با اجیر
کردن بعضی ها
یعنی از آنسوی
مرزهای ایران
برای ایران
تاریخ مینویسانند
و برای اثبات
عدم تحریف
تورات
خوابهای جعلی
برای انبیا
ترتیب میدهند
و بعد آن
خوابهای جعلی
را در کتابهای
جعلی تعبیر به
کوروش میکنند
و بعد ترتیب
جعل مجسمه و
کتیبهای بر
بالای آنرا میدهند
تا به اصطلاح
برای جوانان
این مرزوبوم
تاریخی از
تمدن بزرگ
بسازند که
مسلمانان آن
تمدن فرضی را
نابود کرده و
آنها را به این
روز نشانده
است تا جوانان
مسلمان را در
معارضه با
اسلام قرار
دهند ولی تلاش
جستجوگران
واقع بین پرده
از چهره کریه
این
شاهپرستان و
یهودپرستان
برداشته و در
تحقیقات جدید
عوض نوشتن نام
کوروش در زیر
آن مجسمه
کذایی
دانشمندان
فعلی مرقوم میدارند
: فرشته بالدار.
چنانچه در
کتاب «تخت
جمشید» نوشته
مهرداد بهار-
نصراله
کسرائیان
دقیقا در زیر
همین ستون
پاسارگادی و
درتوضیح همان
نقش جنجالی به
صراحت نوشته
شده «فرشته
بالدار» (۱۶) و
نیز در کتاب
سرزمین مهرو
ماه تخت جمشد،
نقش رستم، نقش
رجب،
پاسارگاد» در
زیر همان
مجسمه به
اصطلاح کوروش
سابق نوشته
شده : پاسارگاد
– فرشته
بالدار (۱۷) و
حتی در کتاب
راهنمای تخت
جمشید به قلم
جناب دکتر فرخ
سعید – که از
سوی سازمان
میراث فرهنگی
کشور- منتشر
شده در مورد
عدم کوروش
بودن و طرز
لباس و سایر
مشخصات آن مینویسد
:لباس بلند
فردی که اینجا
دیده میشود
تا ساق پای او
میرسد که با
آستینهای
کوتاه، یک
لباس کاملا
عیلامی است
نیمرخ مرد ی
نشان داده شده
است که در حال
حرکت به سوی
تالار است و
دست راست بلند
شدهاش از
آرنج خم شده
است. دو جفت
بال بزرگ با
پرهای روی هم
افتاده از جلو
و عقب بدنش
بیرون آمده
است. موهای
سروریش کوتاه
او حالت
تابیده شده
دارد. نکتهای
که روشن نیست
تاج شاخ مانند
اوست که سه چیز
گلدان مانند
را نگه داشته و
مانند تاج
خدایان مصری
به ویژه
هارپوکراتس Harpocrates
است باید در
نظر داشت که
کوروش هرگز به
مصر که پسرش
کامبیز آنرا
تسخیر کرد
نرفته بوده. (۱۸)
و
این نوشتهها
و تحقیقات
جدید نشان میدهد
که محققین
مسلمان دیگر
نمیخواهند
بازیهای
مستشرقین و
مستشرقینپروردهها
را بخورند و
این طلیعهای
است نوید بخش
که میتواند
امید و اعتماد
در جوانان
ایجاد کرده و
خود راسا بدون
اعتنا به
جعلیات
غیرمسلمین و
مجوسان
یهودیان
تاریخ واقعی
خود را
بازسازی
نمایند.
چنانچه
عالم ربانی
مرحوم علامه
طباطبایی در
تفسیرالمیزان
به صراحت به
دسیسه های
همین یهودیان
مذکور اشاره
کرده و به
خوانندگان
توصیه میکند
که گرد اختلاف
درباره
ذوالقرنین که
ساخته و
پرداخته یهود
باشد نگردند.
او در توصیه
خود میفرماید
:
خواننده
عزیز باید
بداند که
روایات مرویه
از طریق شیعه و
اهل سنت از
رسول خدا (ص) و
از طریق خصوص
شیعه از ائمه
هدی (ع)و
همچنین اقوال
نقل شده از
صحابه و
تابعین که اهل
سنت با آنها
معامله حدیث
کردهاند (و
احادیث
موقوفهاش میخوانند)
درباره
داستان ذیالقرنین
بسیار اختلاف
دارد. آن هم
اختلافهایی
عجیب و آن هم
نه در یک گوشه
داستان، بلکه
در تمام
خصوصیات آن و
این اخبار در
عین حال مشتمل
بر مطالب شگفت
آوری است که هر
ذوق سلیمی از
آن وحشت کرده
بلکه عقل سالم
آن را محال می
داند و عالم
وجود منکر آن
است و اگر
خردمند اهل
بحث آنها را
باهم مقایسه
کرده مورد دقت
قرار دهد هیچ
شک نمیکند در
اینکه خالی از
دسیسه و
دستبرد و جعل و
مبالغه نیست
از همه مطالب
غریبتر،
روایتی است که
علمای یهود که
به اسلام
گرویدند از
قبیل وهب بن
منبه و کعب
الاحبار نقل
کرده یا اشخاص
دیگری - که از
قراین به دست
می اید از همان
یهودیان
گرفتهاند.
نقل کردهاند.
بنابراین
دیگر چه فایده
دارد که به نقل
آنها و استقصا
و احصا آنها با
آن کثرت و طول
و تفصیلی که
دارند
بپردازیم. (۱۹)
حال
یهود و
یهودبازان و
شاهپرستان و
دست نشاندگان
آنها باید
دنبال جعل
ذوالقرنین
شماره چهل
برآیند تا
بلکه در
لابلای اسفار
و عهد عتیق
شاید این بار
خشایارشا را
ذوالقرنین
قرآنی معرفی
کرده و مدتی
جوانان
مسلمان را
سردرگم کنند
تا نقشه از نیل
تا فرات و طرح
براندازی
ایدئولوژیک
اسلامی را
بهتر اجرا
نمایند.
منابع
و مآخذ:
۱-تاریخ
۱ دوره عمومی
آموزش
بزرگسالان،
چاپ وزارت
آموزش و
پرورش،
انتشارات
تهران بزرگ،
۱۳۵۳، ص ۵۵
۲-آذربایجان
گونشی (خورشید
آذربایجان)،
هفتهنامه
ادبی،
فرهنگی،
اجتماعی و
تاریخی
دانشگاه
تبریز، سال
اول شماره
چهارم آذر
۱۳۸۲، ص ۲
۳-تفسیرالمیزان،ج۱۳،ص
۶۲۵- ۶۳۳ به
نقل از
اسرأییلیات و
تاثیر آن بر
داستانهای
انبیا در
تفاسیر قرآن،
دکتر حمید
محمد قاسمی،
انتشارات
سروش، (انتشارات
صدا و سیمای
جمهوری
اسلامی ایران)
چاپ اول، شابک
۷-۶/۴ – ۶۳۵- ۹۶۴
۴-اسکندر
و ادبیات
ایران و شخصیت
مذهبی
اسکندر، دکتر
سید حسین
صفوی، مؤسسه
انتشارات
امیرکبیر،
تهران، ۱۳۶۴
صص ۲۸۸-۲۸۷
۵-همانجا
ص ۲۸۸
۶-اسرأییلیات
و تاثیر آن بر
داستانهای
انبیا در
تفاسیر قرآن،
ص ۱۷
۷-اسکندر
و ادبیات
ایران و شخصیت
مذهبی اسکندر
ص ۲۸۸
۸-کلیات
تاریخ تطبیقی
ایران، دکتر
عزیزاله
بیات، مؤسسه
انتشارات
امیرکبیر،
تهران، چاپ
اول، ۱۳۷۷، ص
۳۰، شابک ۳-۴۴۱…..۹۶۴
۹-اسکندر
و ادبیات
ایران، ص ۳۴۰
۱۰-تاریخ
انبیا از آدم
تا خاتم و قصص
قرآن، حسین
عمادزاده،
چاپ سی م هشتم،
انتشارات
اسلام،
تهران، ۱۳۷۵،
ص ۳۲۸
۱۱-اسکندر
و ادبیات
ایران، ص ۲۹۰
۱۲-همانجا،
ص ۲۹۲
۱۳-ایرانویچ،
دکتر بهرام
فرهوشی
استاد
دانشگاه
تهران،
انتشارات
دانشگاه
تهران،
انتشار ۱۹۰۲،
شماره مسلسل
۳۱۱۴ تاریخ
انتشار
آبنماه ۱۳۷۰،
ص ۶۵
۱۴-عکسها
از کتاب ایران
کلده و شوش،
تالیف مادام
ژان دیولافوا
شوالیه لژیول
دونور،
افسراکادمی،
۳۳۶کلیشه روی
چوب از روی
عکسهای مؤلف و
دو نقشه،
پاریس ۱۸۸۰
ترجمه
شادروان محمد
علی فرهوشی(مترجم
همایون)، چاپ
پنجم،
خردادماه
۱۳۷۱ صص ۳۸۶و
۳۸۷
۱۵-تاریخ
فلسفه ومذاهب
جهان. کتاب دوم
آیین زرتشت و
سایر مذاهب
ایران
باستان، دکتر
بهاالدین
پازارگاد،
چاپ اول،
۱۳۴۷، به نقل
از اسکندر و
ادبیات
ایران، ص ۲۹۲
۱۶-کتاب
تخت جمشید ،
مهرداد بهار-
نصراله
کسرائیان،
تدوین شهریار
ایزدی ترجمه
سودابه
دقیقی، چاپ
چهارم، ۱۳۷۲،
ص ۹۵
۱۷-سرزمین
مهروماه، تخت
جمشید، نقش
رستم، نقش
رجب، دکتر فرخ
سعیدی،
سازمان میراث
فرهنگی کشور،
چاپ اول،
تهران، ۱۳۷۶،
زیر تصویر
منسوب به
کوروش سابق (بدون
صفحه)
۱۸-تفسیرالمیزان
، علامه
طباطبائی، ج
۱۳، ص ۶۲۵ ۶۳۳
به نقل از
اسرأییلیات و
تاثیر آن بر
داستانهای
انبیا در
تفاسیر قرآن ،
ص ۵۰۵
Tebrizli
http://tebrizli.supersized.org
مرتبط:
منشور
حقوق بشر
کوروش کبیر “یاوه
بزرگ”؟
تغییرات
مفهومی «منافع
ملی»، «حاکمیت
ملی» و «امنیت
ملی»
در عصر جهانی
شدن
سخنرانی
در کنفرانس
بین المللی در
باره حقوق بشر
و جدائی دین و
دولت در
ایران، ۱۹
سپتامبر ۲۰۰۸
در شهر بروکسل
سه
شنبه ۲ مهر
۱۳۸۷ - ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۸
مقدمه و
تعاریف
«منافع ملی»،
در شکلی که
امروزه در
جهان مطرح
است، از
مفاهیمی است
که همزمان با
به وجود آمدن «دولت
ـ ملت»های
مدرن و
ناسیونالیسم
اروپایی، پا
به عرصۀ وجود
گذاشته است.
«ملت» یک مفهوم
اعتباری است
که دولت (State)
نماینده و
کارگزار او
در ادارۀ
داخلی و در
صحنۀ بین
المللی است.
دولت وظایف
گوناگون و
متنوعی
برعهده دارد.
قضاوت عمومی
مردم نسبت به
انجام این
وظایف در
نهایت، شاخص
درجۀ موفقیت
یک دولت و
شاخص
مقبولیت یک
نظام سیاسی
است. شاخص
تأمین منافع
ملی نیز چیزی
جز افزدودن
به شاخص
مقبولیت یک
نظام سیاسی
که نمایانگر
رضایت مردم
از آن در
ایجاد و
پاسداری از
امنیت
عمومی،
افزدون به
رفاه
اجتماعی و
ثروت ملی و
تأمین
بهداشت حقوق
شهروندی و
دموکراسی در
اجتماع است
نمی باشد.
حکومتی
مبتنی بر
دموکراسی و
حقوق بشر را
که موفق به
جلب رضایت
عمومی در
سایۀ تأمین
منافع ملی
باشد حکومت
نیک (Good Goverm) می
خوانند. در یک
کلام،
تأمین، حفظ،
استمرار و
افزایش صلح،
امنیت،
توسعۀ
اقتصادی،
پویایی
فرهنگی،
علمی و
اجتماعی و
عدالت
قانونی در
سطح داخلی و
استمرار و
تأمین امنیت
و صلح و
پاسداری از
یکپارچگی
جغرافیایی و
تحصیل ثروت و
منافع مادی
در صحنۀ بین
المللی،
اهداف عمده و
بلافاصلۀ یک
نظام سیاسی
برای تحقق
منافع ملی
است.
برای تحقق
اهداف فوق،
هر نظام
سیاسی برحسب
موقعیت
تاریخی و
جغرافیایی و
امکانات
مادی و معنوی
کشور خود،
باید در صدد
برخورداری
بهینه از
امکانات زیر
باشد:
۱. امکانات
نظامی کافی و
متناسب با
موقعیت و
اهداف ملی.
۲. دستگاه
اطلاعاتی و
امنیتی کارآ.
۳. تأمین و
انباشت ثروت
ملی از طریق
رشد اقتصادی
پایا.
۴. امنیت
مستمر داخلی
و خارجی.
۵. نیروی
انسانی ماهر
و سیستم
آموزشی
متناسب.
۶. غنای فرهنگ
ملی و روزآمد
کردن آن در
تطبیق با
فرهنگ جهانی.
7. توان
تحقیقاتی و
دانش فنی.
معمولاً از
نیروی نظامی
و قدرت
اقتصادی به
عنوان قدرت
سخت افزاری (Hard
power) و از نیروی
انسانی،
فرهنگ، علم،
دانش و
تحقیقات به
عنوان قدرت
نرم افزاری (Soft
power) یاد می شود.
بنابه
تعریف،
دولتِ
برخوردار از
حق حاکمیت
ملی دولتی
است که حق
انحصاری و
توان عملی
اِعمال
ارادۀ ملی را
در داخل
مرزهای
جغرافیایی
خود و به تبع
آن،
نمایندگی
این ارادۀ
ملی را در
صحنۀ
بینالمللی
داشته باشد.
حاکمیت ملی
(Sovereignty) همان طور
که از تعریف
برمی آید، دو
وجه داخلی و
خارجی دارد.
شرط اصلی
اِعمال
حاکمیت ملی
استمرار
یکپارچگی
واحد
جغرافیایی
است. یکی از
وظایف اصلی
هر حکومتی
حفظ
یکپارچگی
کشور جهت
اعمال کامل
حاکمیت ملی
است و
بنابراین،
برای حفظ این
یکپارچگی،
تأمین امنیت
ملی در داخل
مرزهای
جغرافیایی و
در صحنۀ بین
المللی، به
وظیفۀ اصلی
هر حکومتی
تبدیل می شود.
در همین جا،
باید متذکر
شد که در «دولت
ـ ملت» مدرن،
امنیت
حداکثری با
درجۀ
مقبولیت
حداکثری هر
حکومت در
صحنۀ داخلی و
بالتبع
شایستگی
مشروع (Legitim) در
صحنۀ بین
المللی حاصل
می گردد.
حکومت های
مبتنی بر
دموکراسی،
به طور
معمول، از
مقبولیت
مستمر در
صحنۀ داخلی
برخوردارند
و در صحنۀ بین
المللی،
کارگزارانِ
شایسته تری
می باشند.
امنیت ملی
برحسب
عواملی که در
افزایش یا
کاهش آن
تاثیرگذارند،
بررسی می شود.
پاره ای از
عوامل
عواملی
هستند که در
اثر اتفاقات
جهانی و
فرامنطقه ای
یا بر اثر
حوادث
طبیعی، در
امنیت ملی
مؤثرند. این
دسته از
عوامل را
عوامل
فراگیر یا
غیرِمستقیم
مؤثر در
امنیت ملی می
نامند.
مثلاً کشف یک
سلاح جدید
مانند بمب
اتم در
اثناءِ جنگ
جهانی دوم و
ساخت آن توسط
آمریکا و
استفاده از
آن در
هیروشیما،
وضعیتی
تعیین کننده
در جنگ داشت و
وضعیت
استراتژیک
جدیدی را به
دنیا حاکم
کرد که حاصل
آن وضعیت
امنیتی
جدیدی بود که
پس از جنگ
مشاهده شد،
یا وقوع
انقلاب
اکتبر ۱۹۱۷
در شوروی. همۀ
این حوادث
خارج از
کنترل
بسیاری از
حکومت ها
بود، ولی در
وضعیت
امنیتی آن ها
اثری فاحش
داشت.
دستۀ دیگر از
عوامل ناشی
از وضعیت
جغرافیایی،
سابقۀ
تاریخی،
تعداد و بافت
و ترکیب
جمعیتی،
ثروت یا فقر
طبیعیِ
واحدِ
جغرافیایی و
از این قبیل
است که تغییر
آن ها در زمان
محدود و
معینی، به
سختی ممکن یا
ممتنع است.
این دسته از
عوامل را
عوامل پایا
یا عوامل
دیرپا می
نامند.
دستۀ سوم از
عوامل مؤثر
در امنیت ملی
عواملی
هستند که با
مدیریت کلان
و بهینۀ دولت
و با روش های
علمی و
متدیک، قابل
تعدیل و در
نتیجه، موجب
ارتقاءِ
امنیت ملی می
باشند؛
مانند
افزایش
اشتغال،
ایجاد تعادل
سنّی، ایجاد
رفاه، حکومت
قانون،
امنیت
اقتصادی و در
بُعد خارجی،
برقراری
صلح، حُسن
رابطه و
همکاری با
همسایگان،
افزایش توان
اقتصادی و
نظامی در
صحنۀ بین
المللی. این
عوامل را
عوامل
بلاواسطه یا
مستقیم
اثرگذار در
امنیت ملی می
خوانیم.
در وجه
مستقیم
عملی،
اِعمال قدرت
قانونی،
جلوگیری از
هرج و مرج و بی
قانونی و
ترور و
خرابکاری و
قهر و خشونت
در داخل، و
تأمین صلح و
امنیت و
جلوگیری از
جنگ و تهاجم
دیگران در
وجه خارجی،
بزرگترین
شرط تأمین
امنیت ملی هر
کشور و دغدغۀ
دائمی هر
حکومت
باتدبیری
است.
برحسب نوع
نگرش
اندیشمندان
به موضوع
سیاست بین
المللی،
مکاتب
مختلفی شکل
گرفته است.
مکتبی که در
عمل، در شروع
تولد «دولت ـ
ملت»ها و
ناسیونالیسم،
راهنمای عمل
دیپلمات ها و
سیاستمداران
در صحنۀ
سیاست خارجی
بود، رئال
پولیتیک و
اصول ناشی از
آن بود. این
مکتب بعدها و
به خصوص پس از
جنگ جهانی
دوم، مورد
تردید و
بازبینی
قرار گرفت و
رئال
پولیتیکِ نو
جای آن را
گرفت. در دید
مکتب رئال
پولیتیک،
صحنۀ بین
المللی صحنۀ
رقابت بدون
قانون و
مبتنی بر
قدرت
بازیگران
سیاسی است که
هرکدام می
کوشند
حداکثر
امتیاز و
امنیت را
برای کشور
خویش بهدست
آورند.
پشتوانۀ
اِعمال این
رقابت ها
نیروی نظامی
و قدرت
اقتصادی و
توان
اطلاعاتی و
کارایی
دیپلماتیک
هر کشور است.
اصل در صحنۀ
بین المللی،
بدبینی نسبت
به فعالیت
های دیگران و
مراقبت دائم
صحنۀ رقابت و
اعمال
دیگران است.
در صحنۀ
فعالیت های
سیاسی پس از
جنگ جهانی
دوم، به
تدریج با
افزایش
همکاری ملل
برای حفظ صلح
و امنیت و
گسترش
قراردادهای
تجاری دو و
چندجانبه
بین کشورهای
مختلف و
مراودات
فرهنگی و
علمی،
استفاده از
قدرت نرم
افزاری در
کنار قدرت
سخت افزاری و
قدرت رسانه
ای و
تبلیغاتی
مورد توجه
قرار گرفت.
رئال
پولیتیک نو
مولود
تجدیدنظر در
اصول رئال
پولیتیک
است، ولی با
تکیه بر نوعی
همکاری و
تعاون بین
المللی،
کماکان جوّ
غالب روحیۀ
بدبینی و عدم
اعتماد و
رقابت متکی
به قدرت بر آن
حاکم است. ولی
دیگر صحبت از
فضای هابزی و
حکومت جنگل و
وضع طبیعی (State The Nature)
در آن نیست. به
خصوص با
تقسیم دنیا
به دو بلوک
شرق و غرب،
رقابت ها
بیشتر بلوکی
شده و در درون
هر بلوک،
آمیزهای از
رقابت و
همکاری بر
اساس وجود
دشمن مشترک
به چشم می
خورد.
از ابتدا، در
مقابل مکتب
رئال
پولیتیک،
مکتب معتقد
به دخالت
عنصر اخلاقی
در سیاست
وجود داشت.
برحسب عقیدۀ
این مکتب،
پایبندی به
ارزش های
اخلاقی و
انسانی امری
فراملی است و
ارزشهای
اخلاقی و
انسانی
یونیورسال
می باشند و با
تقسیم دنیا
به کشورها،
از بین نمی
رود تا محیط
جهانی عاری
از آن ها باشد.
پس از جنگ
جهانی دوم و
شکست
ناسیونالیسم
افراطی،
جنبش های صلح
طلبی
پاگرفتند.
تأسیس
سازمان ملل
به عنوان
نهادی
فراملی که
حاصل تصمیم
جمعی کشورها
برای حفظ صلح
و امنیت
جهانی بود،
تلاش برای
صلح و امنیت
را وظیفۀ
مشترک همۀ
کشورهای عضو
تعریف کرد.
تنظیم «کنوانسیون
جهانی حقوق
بشر» در سال
۱۹۴۸ و میثاق
های بعدی
ضمیمۀ آن
حقوق انسان
را یک مقولۀ
جهانی
دانست، ولی
چون در صحنۀ
بین الملل
امکان ضمانت
اجرایی برای
پاسداری آن
قابل تحقق
نبود، به
صورت یک
وظیفۀ
اخلاقی در
دستور کار
سیاستمداران
در صحنۀ
داخلی
کشورهایشان
و در عرصۀ بین
المللی قرار
گرفت. این خود
یک پیروزی
مکتب اخلاقی
بود، هرچند
مادامی که
کشورهای
مختلف وجود
دارند، حقوق
شهروندی
ضمانت
اجرایی
داشته و حقوق
بشر در عرصۀ
بین الملل
ضمانت
اجرایی قوی
نخواهد
داشت، ولی در
اثر ارتقاءِ
فرهنگ بشری و
تلاش های
جمعی و
نظارتی گروه
های حقوق بشر
و سازمان
ملل،
امروزه،
حقوق بشر و
لزوم
پایبندی به
آن در عرف بین
المللی به
قدری جا
افتاده است
که تخطی از
آن، حتی در
پارهای از
موارد مانند
نسل کشی و
جنایت علیه
بشریت، می
تواند مجوز
نقض حاکمیت
ملی یک کشور و
باعث اِعمال
قهر علیه
حاکمان آن
باشد. امروز،
در اغلب
کشورهای
پیشرفته (حداقل
به طور نیمه
نظری)،
قوانین حقوق
بشر مقدم بر
قوانین
داخلی
کشورها به
شمار می آید و
قانونگذاران
در وضع
قوانین باید
آن را در نظر
بگیرند. در
صحنۀ بین
المللی نیز
این مقوله
روز به روز
قویتر شده و
قابل چشم
پوشی نیست.
امروز،
آمیزهای از
رئال
پولیتیکِ نو
و مکتب
اخلاقی حاکم
بر پارادایم
رفتاری
کنشگران
سیاسی در
صحنۀ بین
المللی است.
در صحنۀ بین
المللی،
دموکراسیها
در مقولۀ
امنیت،
اعتماد
نسبتاً قابل
توجهی به هم
نشان می دهند
و در مقولۀ
امتیازات
اقتصادی
آمیزه ای از
رقابت و
همکاری
رفتار آنان
را شکل می دهد.
ولی کشورهای
دیکتاتوری
روز به روز
اطمینان به
نفس خود را
بیشتر از دست
می دهند و
بیشتر به
رفتار
یکدیگر و
دموکراسی
های بزرگ
مظنون می
شوند. در بین
کنشگران
سیاسی، آنان
که خود به
توطئه گری
مشغول اند،
تئوری توطئه
تئوری غالب
در سیاست
ورزی آنان
است.
به طورکلی می
توان گفت که
سیاستمداران
روز به روز
بیشتر مجبور
به تجدیدنظر
در نظرات
سنتی و
محافظه
کارانۀ خود
می شوند و به
علاوه در
جهان مرتبط
به هم امروز
هزاران گروه
اجتماعی
فارغ از
مرزهای
جغرافیایی
مانند
طرفداران
حقوق بشر،
محیط زیست،
مبارزه با
بیماری های
گوناگون،
اقلیت های
قومی، ادیان
مختلف که
اجباری به
پذیرش قواعد
تنگ و رقابت
آمیز
سیاستمداران
ندارند شبکه
های پرقدرتی
ایجاد کرده
اند که اثر آن
ها در سیاست
انکارناپذیر
است و روز به
روز رو به
فزونی است.
بنابراین،
امروز در
کنار قوای
مسلح برای
حفظ امنیت،
دارا بودن
توان
اقتصادی
برای گسترش
همکاری
تجاری با
دیگران و
استفاده از
قدرت نرم
افزاری
مانند
تبادلات
فرهنگی و
علمی و رسانه
ای برای
تفهیم و
تفاهم
متقابل، اگر
نگوییم بهتر
از داشتن
توان نظامی
است، حداقل
به اندازۀ آن
در حفظ و
ارتقاءِ
امنیت ملی و
کسب منافع
ملی مهم می
باشد.
امروزه،
بدون وجود
انگیزۀ قوی
در
سیاستمداران
برای حفظ و
استمرار صلح
و امنیت
جهانی و
گسترش
همکاری بین
المللی، صلح
و امنیت
پایدار برای
کسی وجود
ندارد. به
عبارت دیگر،
پدیدۀ جهانی
شدن
ماکیاولیسم،
هابزیسم و
مکاتب سرد
سیاسی را که
به تفکیک
سیاست از
اخلاق متکی
بود، سخت به
چالش کشیده
است.
امنیت ملی می
تواند به
وسیلۀ عوامل
متعددی مورد
تهدید قرار
گیرد یا
خطرات
گوناگون در
حوزۀ حفظ آن
پدیدار شوند.
کشورهایی که
بر وضع بی
ثبات داخلی
خود به وسیلۀ
سرکوب و
اختناق
سرپوش می
گذارند و در
خارج از
مرزها، با
تکیه به قدرت
دیگران،
کمبود
توانایی های
خود را جبران
می کنند، با
تغییرات
ناگهانی
عواملی خارج
از حیطۀ پیش
بینی یا
مدیریت آنان
دچار ضربه
پذیری می
شوند. به
عنوان مثال،
فروپاشی
اتحاد
جماهیر
شوروی سابق
وضعیت جدیدی
پدید آورد.
نظام بعثی
عراق که در
داخل، امنیت
را با سرکوب و
در محیط بین
المللی، با
تکیه بر
شوروی تأمین
می کرد،
یکباره خود
را در وضعیتی
جدید گرفتار
دید. خود از
بین رفت و
کشور عراق را
به مخاطره
افکند. یا
امنیت سوریه
دچار عدم
موازنۀ جدی
شد. به عنوان
مثالی دیگر
از حوزۀ
اقتصاد،
بالا رفتن
قیمت غلّه در
سطح بین
المللی،
حکومت مصر را
دچار مشکل
نایابی و
گرانی نان
کرد که غذای
اکثریت مردم
تهیدست آن
است و از این
وضعیت،
گروههای
مخالف مانند
اِخوانالمسلمین
استفاده
کردند و با
دادن خدمات
به محرومین،
به افزایش
محبوبیت خود
در بین آنان
پرداختند،
زیرا اساس
سیاست حکومت
مصر در داخل،
استفاده از
خشونت برای
ایجاد امنیت
و پوشش
نارضایتی
مردم است.
تأمین امنیت
داخلی
براساس
تأمین
آزادی، حقوق
بشر، رفاه
اجتماعی و
همکاری بین
المللی
امنیت ملی را
پایاتر
نموده و آسیب
پذیری آن را
کم می کند.
تجربه نشان
داده است که
دموکراسی ها
به ندرت به
مرحلۀ جنگ
باهم می رسند
و کمتر دچار
شورش و عدم
ثبات و
ناآرامی
اجتماعی می
شوند.
گسل های
اجتماعی در
اثر تعمیق
یافتن شکاف
های اجتماعی
که در هر
اجتماعی
موجودند
پدید می آیند
و ظرفیت شورش
و ناآرامی را
در آن جامعه
به نحو بارزی
افزایش می
دهند. جامعۀ
بسته و تحت
فشار همیشه
مستعد آن است
که شکاف های
اجتماعی در
آن، به گسل
های عمیق و
مستعد
ناآرامی و
شورش تبدیل
شوند. پس یک
دکترین
سیاست خارجی
در جهان
معاصر برای
این که منافع
ملی را در
درازمدت
تأمین نموده
و امنیتی
پایدار به
وجود آورد،
باید مبتنی
بر داده های
زیر باشد:
۱. متکی به یک
نظام داخلی
مبتنی بر
دموکراسی و
حقوق بشر و
حکومت قانون.
۲. متکی به
جامعه ای
ساختارمند و
مدنی.
۳. متکی به
ملتی مرفه و
اقتصادی
توانا و پویا.
۴. دارای
مسؤلیت
پذیری در
قبال صلح
جهانی و
امنیت بین
المللی.
5. خواهان
تعالی
همکاری های
بین المللی و
منطقه ای.
6. خواهان صلح و
همکاری و
همزیستی با
همسایگان.
سیاست های
خارجی برتری
طلب (هیرارشیک)
با دامن زدن
به رقابت،
دشمنی و عدم
اعتماد
دیگران، صلح
و امنیت خود و
دیگران را به
خطر می
اندازد.
برعکس،
سیاست خارجی
مبتنی بر
موازنه و
تعادل قوا با
رقیبان و
همسایگان و
در عین حال
گسترش
همکاری و
ایجاد منافع
مشترک با
آنان و حسن
رابطه و
همکاری با
قدرت های
بزرگ جهانی و
قبول مسؤلیت
و تلاش در
گسترش صلح و
امنیت،
امنیت و صلح
پایدارتری
برای ملت خود
به ارمغان
خواهد آورد.
حاکمیت ملی
Soverenigty یا «حاکمیت
ملی»
همانطورکه
قبلاً نیز
گفته شد، حق
انحصاری و
توانایی
اِعمال
ارادۀ حکومت
در محدودۀ
جغرافیایی
خویش است.
شناسایی
رسمی و
احترام به
این حق از طرف
دیگران و
قبول
نمایندگان
این دولت، به
عنوان سفرای
آن، وجه
بیرونی حق
حاکمیت ملی
است.
تا قبل از جنگ
جهانی دوم و
مدتی پس از
آن، نگرش
غالب به وجه
آرمانی
حاکمیت ملی
از سوی
اندیشمندان
سیاست کسب
حداکثر
استقلال از
دیگران (Independence)
بود. نتیجۀ
این نگرش که
در مکتب
ناسیونالیسم
برتری طلب (هیرارشیک)
منجر به
رقابت متکی
به قدرت شد،
در فاصلۀ
کوتاهی منجر
به دو جنگ
خانمانسوز
جهانی گردید.
پس از جنگ
جهانی دوم،
جهان به دو
بلوک شرق و
غرب تقسیم شد
و رقابت بین
بازیگران
متعدد جای
خود را به
رقابت مبتی
بر دشمنی و
بدبینی بین
دو بلوک شرق و
غرب داد. با
گسترش
سلاحهای
هستهای،
دوران جنگ
سرد آغاز شد.
پس از جریان «خلیج
خوکها» در سال
۱۹۶۴، و تز «همزیستی
مسالمت
آمیزِ»
خروشچف، جنگ
در مقایس
وسیع جهانی
از دستور کار
دو ابرقدرت
خارج شد و
درگیری های
منطقه ای جای
آن را گرفت.
ولی با وجود
این،
کشورهای دو
بلوک فرصت
یافتند که در
فضای نسبتاً
امن
ایجادشده،
هر بلوک در
درون خود به
همکاری های
اقتصادی،
فنی و علمی
بپردازند و
توان واقعی
خود را به
آزمایش
بگذارند. از
دهههای
هفتاد به
بعد، با
پیوستن چین
به
همکاریهای
اقتصادی با
بلوک
سرمایهداری،
بهتدریج،
همکاریهای
بین المللی
وسعت بیس
ابقه ای
یافتند.
افزایش
روزافزون
همکاری های
دوجانبه و
چندجانبه و
پیدایش
نهادهای
فراملی
مانند بانک
جهانی و
صندوق ذخیرۀ
ارزی و
مؤسسات
اقتصادی بین
المللی،
دوره ای به
وجود آمد که
آن را دورۀ «وابستگی
متقابل» (Interdependence)
می نامند. در
این دوره،
کشورها
هرکدام با
عقد
قراردادهای
مختلف با
دیگران،
شروع به
ایجاد حوزۀ
همکاری و
منافع مشترک
نمودند.
صحنۀ جهانی،
با وجود
اینکه به دو
بلوک رقیب و
متخاصم
تبدیل شده
بود، ولی در
هر بلوک،
کشورها شروع
به همکاری
های گسترده
ای با همدیگر
می نمایند.
نتیجۀ
همکاری های
متقابل
وابستگی
متقابل است.
به این معنی
که با عقد هر
قراردادی که
کشوری مستقل
با کشور
دیگری یا با
چند کشور می
بندد،
داوطلبانه
قسمتی از
اختیارات
خود را
واگذار می
کند و از
اعمال حق
انحصاری
حاکمیت خود
صرفنظر می
نماید. این حق
یا به نهادی
مشترک که
نمایندۀ او
یکی از اعضای
آن است
واگذار می
شود، یا
نهادی به
وجود می آید
که اعضای آن
الزاماً همۀ
کشورهای
دخیل در
قرارداد
نیستند و
تصمیم گیری
به آنان
واگذار می
شود. به عبارت
دیگر،
استقلال «حاکمیت
ملی» به تدریج
کاهش پیدا
کرده و جای آن
را نهادهای
همکاری می
گیرند و به
جای منافع
مستقل ملی،
به تدریج
منافع مشترک
با دیگران
ایجاد می شود.
در این دوره،
هنوز در اغلب
موارد،
بازیگران
اصلی و
انحصاری
سیاستمداران
میباشند و
قراردادها
بیشتر جنبۀ
دوجانبه (Biliteral) یا
چندجانبه (Multiliteral)
یا جهانی (Paraliteral)
دارد ولی
همگی از جنس
قرارداد
بینِ دول می
باشند.
با فروپاشی
دولت شوروی
در سال ۱۹۸۹ و «انقلاب
الکترونیک»
در دهۀ نود،
از یک سو، حجم
همکاری های
بین المللی
به شدت فزونی
گرفت و اعضای
تازه ای که به
جامعۀ جهان
آزاد افزوده
شده بودند در
آن شرکت
جستند و از
سوی دیگر، با
جهانی شدن
ارتباطات،
بازیگران
جدیدی وارد
صحنۀ بین
المللی شدند
که دیگر خود
را وابسته به
هیچ دولتی
نمی دانستند.
مؤسسات
رسانه ای و
غول های
مطبوعاتی،
مؤسسات
اقتصادی،
شرکت های
چندملیتی و
بانکهای بین
المللی شروع
به گسترش خود
و ایجاد شبکه
های جهانی
نمودند. در
این دوره و تا
کنون،
قراردادهایی
بین این شرکت
ها و بین این
شرکت ها و دول
گوناگون
منعقد می شود
که با وجود
خصلت
فرامرزی، در
انعقاد آن،
نمایندگان
دولت ها
طرفین
قرارداد را
تشکیل نمی
دهند یا هیچ
نقشی در
انعقاد
قراردادها
ندارند.
بدیهی است که
با وجود این،
آثار عملی
این
قراردادها
گاهی شدیداً
در حوزۀ
داخلی
کشورها و در
حوزۀ بین
المللی
اثرگذار می
باشد. این
دورۀ جدید را
که با پیدایش
بازیگران
مستقل در
صحنۀ بین
المللی، از
دوره های قبل
تفکیک می
شود، دورۀ
جهانی شدن (Golobalization)
می نامند.
با فروپاشی
اتحاد شوروی
و بلوک شرق،
ابتدا هیجان
بی سابقه ای
به
اندیشمندان
گوناگون
علوم سیاسی و
اجتماعی و
علم اقتصاد
مستولی شد.
عده ای از بین
رفتن قدرت
اول یک بلوک
را جایگزین
شدن طبیعی
قدرت اول
رقیب می
دانستند و بر
این مبنا، به
طرح
ابرقدرتی
مطلق آمریکا
پرداختند.
تئوریزه
کردن
امپراتوری
جهانی و
پایان تاریخ
و نظم نوین
جهانی همه در
این راستا
بود. عدۀ
دیگری نیز به
وجه دیگری که
بیشتر معطوف
به جهانی شدن
بود
پرداختند و
ازدیاد
همکاری های
فراملی را که
مترادف با
تقلیل
حاکمیت های
ملی بود به
همراه
پیدایش
بازیگران
مستقل و جدا
شدن و جهانی
شدن بازار
ارتباطات و
بازار
سرمایه و
اقتصاد از
دولت ها آن ها
را به این
نتیجه رساند
که دورۀ
ناسیونالیسم
و عصر «دولت ـ
ملت»ها به
تدریج به
پایان می رسد
و دولت ها در
آینده، نقش
مؤثری در
صحنۀ بین
المللی
نخواهند
داشت.
هانتیگتون (Huntington)
جنگ های
آینده را
دیگر جنگ بین
دولت ها نمی
دید؛ جنگ های
آینده
براساس
مرزهای
فرهنگی،
هویتی و دینی
پیش بینی می
شد. عدۀ زیادی
از
اقتصاددانان
نیز نقش
مؤسسات
اقتصادی و
بازارهای
مالی را
بسیار بزرگ و
مبالغه آمیز
توصیف می
نمودند و نقش
دولت ها را رو
به کاهش تلقی
می کردند.
امروز، پس از
گذشت نزدیک
به بیست سال
از فروپاشی
بلوک شرق و
شروع جهانی
شدن، هیچ
اثری از
برقراری
نظمی نوین به
چشم نمی خورد
که هیچ، در
بسیاری
موارد، بی
نظمی نوین
بیشتر مصداق
واقعی دارد.
آمریکا
نتوانسته
است به
موقعیت فاحش
برتری دست
یابد و تاریخ
پایان
نپذیرفته
است.
از دیگر سو،
هیچ اثری از
اضمحلال «دولت
ـ ملت»ها
پدیدار نیست.
مردم
کشورهای
مختلف هنوز
مانند قبل،
خود را تابع
کشور خود می
دانند و اثری
از احساس
تعلق آنان به
جامعۀ جدید
جهانی به چشم
نمی خورد. همۀ
این دلایل به
این معنی
نیست که
جریان جهانی
شدن متوقف یا
برعکس شده
است. بلکه
واقعیات به
شکل تعدیل
یافتۀ خود
آشکارتر می
شوند. نظرات
اندیشمندان
نیز در تطابق
با واقعیات،
تعدیل یافته
است. برآمدن
اروپای واحد
و دو غول
اقتصادی هند
و چین و
بازیافت نقش
روسیه به
خصوص در عهد
پوتین، به
تدریج
بسیاری را بر
این باور
استوار
گردانیده
است که در
آینده ای پیش
دیدنی، نه
دنیای تک
قطبی و نظم
نوین جهانی
تحت ریاست و
ادارۀ
آمریکا
واقعی است،
نه نشانی از
زوال «دولت ـ
ملت»ها به چشم
میخورد. هنوز
بازارهای
بکری وجود
دارند که
مدیریت
کلانشان تا
سال ها
برعهدۀ
انحصاری
دولتشان
باقی خواهد
ماند و ظهور
بازیگران
مستقل
اقتصادی و
رسانهای در
این جوامع،
با تأخیر
صورت خواهد
گرفت.
برآمدن غول
های اقتصادی
جدید در قالب
دولت ها نشان
می دهد که «دولت
ـ ملت»ها
کماکان
بازیگران
اصلی صحنۀ
بین المللی
خواهند بود.
البته در
کنار این
بازیگران
اصلی،
بازیگران
جدیدی که
متعلق به هیچ «دولت
ـ ملت»ی
نیستند، ولی
اعمال آن ها
اثرات
فراوانی در
سیاست داخلی
و بین المللی
کشورهای
مختلف دارد،
کماکان در
صحنه نقش
ایفا می کنند.
اکنون تئوری
بسیاری از
سیاستمداران
و
اقتصاددانان
این است که در
آینده، صحنۀ
سیاست و
اقتصاد بین
الملل صحنۀ
تعامل
بازیگران
قدیمی
نمایندۀ
دولت ها با
این
بازیگران
مستقل جدید
خواهد بود.
امروز نیز
قراردادهای
فراوان دو و
چندجانبۀ
دولت ها با
شرکت های تله
ـ
کمونیکاسیون
بین المللی و
اینترنتی و
ایجاد
کنسرسیوم
های مشترک
چندصد
میلیارد
دلاری مختلف
از دولت ها و
شرکت ها به
سرعت در
جریان است و
صحت این
نظریه را
نشان می دهد.
اما آن چه
گفته شد، روی
سکۀ دلپذیر و
مطبوع جهانی
شدن است.
متأسفانه
جهانی شدن یک
روی سکۀ زشت و
نامطبوع نیز
دارد. در
صحنه،
بازیگران
جدیدی پیدا
شده اند که
متعلق به هیچ
دولتی
نیستند، ولی
با ترور و
اعمال تبه
کارانه و
خلاف
انسانیت،
جامعۀ جهانی
و بشریت را با
خطرات جدیدی
مواجه نموده
اند.
سازمان های
تروریستی
دارای شبکۀ
جهانی مانند
القاعده،
جنایت های
سازمانیافته،
تبهکاری
جنسی،
پولشویی،
قاچاق مواد
مخدر و اعضای
انسانی و... همه
و همه با
برخورداری
از شبکه های
وسیع جهانی و
سرمایه های
قوی که با
استفاده از
امکانات
جدید جهانی
شدن وسعت و
قدرت
بیسابقه ای
یافته اند
نیز از
واقعیات
امروز جامعۀ
جهانی می
باشند.
بنابراین،
یکی از مشغله
های عمدۀ
آینده در حفظ
صلح و امنیت
بین المللی،
مسؤلیت
پذیری
کشورهای عضو
جامعۀ جهانی
در مبارزه ای
جدی و هماهنگ
با این پدیده
هاست. این
سازمان ها
فقط صلح و
امنیت را در
سطح بین
المللی به
خطر نمی
اندازند،
بلکه وجود و
قدرت یافتن
آن ها باعث می
شود که
کشورها و
حکومت ها با
اقدامات
امنیتی خود،
آزادی
شهروندان را
محدود کنند و
از کیفیت
دموکراسی
بکاهند.
علاوه بر آن،
همواره خطر
همکاری
حکومت های
گوناگون
برای رسیدن
به مقاصد خود
یا باج دهی به
آن ها برای در
امان ماندن
از خطراتشان
وجود دارد.
«جهانی شدن» و «منافع
ملی»
در بحث پیشِ
رو، در صدد
بازشکافی
جهانی شدن در
وجوه
گوناگون آن
نیستیم و
صرفاً می
خواهیم اثر
جهانی شدن را
در تغییرات
مفهوم
مفاهیم «منافع
ملی»، «حاکمیت
ملی» و «امنیت
ملی» بررسی
کنیم. به
مقولۀ «اقتصاد
ملی» مستقلاً
نخواهیم
پرداخت که
خود فرصت
دیگری می
طلبد، ولی
جسته و
گریخته، به
مناسبت و در
رابطه با
دیگر
موضوعات،
اشاراتی در
این مقوله
خواهیم داشت.
همان طورکه
گفته شد، از
اوایل دهۀ
نود میلادی،
امکانات
جدید در
زمینۀ
ارتباطات که
به برکت
انقلاب
الکترونیک
فراهم آمده
بود، باعث شد
تا جهان به
نحو
بیسابقهای
به هم متصل
شود. جهانی
شدن
ارتباطات و
اطلاعات
انحصار
بسیاری از
دانش ها،
فنون و تخصص
ها را تا
حدودی شکست و
به همگان
امکان
دسترسی به
این منابع را
آسان کرد.
علاوهبر آن،
مردم جهان
توانستند به
سهولت به
تبادل
نظریات با
یکدیگر
بپردازند و
باهم مربوط
شوند.
در صحنۀ
اقتصاد و نیز
انتقال
حواله های
مالی و پول و
تجارت
الکترونیک،
با استفاده
از امکانات
جدید
الکترونیک،
هم از جهت
سرعت انجام و
هم به لحاظ
ایجاد شبکه
های کم هزینه
و همه جاگیر،
منجر به وسعت
خدمات مالی و
سهولت انجام
معاملات بین
المللی شد.
بازار
سرمایه و پول
از طریق
الکترونیکی
شدن بورس ها و
وصل شرکت های
مالی و بانک
ها به هم موفق
به داد و ستد و
همکاری های
مستقل و خارج
از محدودۀ
ملی و نظارت
دولتی با
همدیگر شدند.
احتیاج این
مؤسسات به
سرمایه
گذاری و
احتیاج
مؤسسات
اقتصادی به
سرمایه باعث
شد که ساختار
شرکت های
سهامی تولید
و خدمات
تکامل و وسعت
یافته و با
عرضۀ سهام
خود در بورس
ها، امکان
جذب سرمایۀ
مستقیم
خارجی FDI (Foreigner direct Investadent)
را بیابند.
چون حجم
سرمایۀ FDI
بسیار بزرگ
می باشد،
مؤسسات
اقتصادی در
رقابت نسبت
به جذب آن ها
برای افزایش
بهره وری و
سود خود،
مجبور به
گزینش
مدیریت کارا
و استقلال
مدیریت از
مالکیتهای
شخصی (انتقال
مالکیت به
سهامداران
ناشناخته از
طریق بورسها)
و کم کردن
هزینۀ تولید
از طریق
انتخاب روش
تولید بهتر و
نیروی کار
ارزان تر
شدند. و به این
علت، بسیاری
ناچار شدند
محل تولید
بسیاری از
کالاها را به
ممالکی
منتقل کنند
که با حفظ
بهره وری
بالا از
نیروی کار
ارزان
برخوردار
بودند. این
کار از یک سو،
باعث شد که
اقتصاد ملی
درهای خود را
به روی
دیگران باز
کند، شرایط
را برای جلب
سرمایۀ
خارجی جذاب و
آسان نماید و
با دادن
تسهیلات
مالیاتی و
تعدیل
قوانین کار و
بیمه، از
فرار سرمایه
جلوگیری
نماید و از
سوی دیگر،
مؤسسات
اقتصادی را
ترغیب کرد که
شرکت های خود
را در
کشورهای
مختلف، از
طریق افتتاح
شعب یا ادغام
همکاری با
رقبای سابق،
وسعت دهند.
با بزرگتر
شدن این
مؤسسات
تولیدی، حجم
تولید بالا
رفته و آن ها
مجبور شدند
دائماً به
جست وجوی
بازارهای
جدید برای
کالاهای خود
برآیند. برای
این کار، این
بازیگران
مستقل صحنۀ
بین المللی
هم به جهت
فروش کالا و
هم به خاطر
تولید آن،
فراتر از
مرزهای ملی،
باید با دولت
های دیگر
وارد گفت وگو
و تعامل شوند.
دولت ها نیز
با گشودن
مرزهای
اقتصاد ملی و
کاستن از
قوانین
حفاظتی،
مانند سود
گمرکی،
مالیات،
بیمه و غیره
مجبورند
شرایطی
فراهم کنند
که سرمایه
های موجود به
خارج
نگریزند و
حتی الامکان
سرمایۀ جدید
را جذب
نمایند و
باعث ایجاد
اشتغال و
تولید ثروت
در کشور خود
شوند. به
عنوان یک
مثال گویا،
دویچه بانک
که یک بانک
درجه یک
آلمانی می
باشد، چند
سال پیش، در
حکومت
سوسیال
دموکراتها
به خاطر
پارهای
اختلافات،
تهدید کرد که
در صورت
ادامۀ وضع،
مرکز خود را
به لندن
منتقل خواهد
کرد و دولت با
مذاکره، او
را از این کار
منصرف کرد،
یا یک
بانکدار
موفق سوئیسی
را برای
اولین بار،
مدیرعامل
خود کرد.
امروزه، در
شرکت های بین
المللی،
سهام شرکت ها
از طریق
بورس، عرضه
می شود و
مالکان شرکت
از همۀ جهان
بوده و
روزانه
تغییر می
کنند. مدیریت
شرکت ها که از
ملیت های
مختلف تشکیل
شده، همه
کارۀ شرکت ها
می باشند.
امروزه، حتی
سلب مالکیت
مؤسسات
اقتصادی از
طریق خرید
اجباری به
وسیلۀ شرکت
رقیب و از
طریق تصاحب
اکثریت
سهام، امری
است که نمونه
های فراوانی
از آن را می
توان نشان
داد.
بنابراین،
اقتصاد ملی
در مقیاس
بسیار
وسیعی،
مفهوم
مستقلانۀ
کلاسیک خود
را از دست
داده و روز به
روز، سکان
بیشتر از دست
دولت ها خارج
می شود. اگر در
نظر بگیریم
که روزنامه
ها، رادیوها
و تلویزیون
ها با آگهی
های تجاری
این مؤسسات
می توانند به
حیات خود
ادامه دهند و
آن ها هم اغلب
شبکه ای بین
المللی و
سهامی شده
اند، آن گاه
می توانیم به
میزان نفوذ
اقتصاد
جهانی شده در
افکار عمومی
و احتیاج
سیاستمداران
به این رسانه
ها و در
نتیجه، به
تعامل با این
اقتصاد
جهانی شده پی
ببریم. اکنون
کنترل
اطلاعات نیز
در مفهوم
قبلی، به
توسط
دولتهای
ملی، ممکن
نیست. حال اگر
به این
مجموعه
مؤسسات
آموزشی را
بیفزاییم که
هدف اصلی شان
تربیت متخصص
و مدیر درجه
یک برای این
مؤسسات است،
آنگاه به این
نتیجه می
رسیم که
تعلیم و
تربیت نیز در
بخش عمده و
موفق خود، از
دایرۀ فرهنگ
و ارزش ها و
استانداردهای
ملی مجبور
است خود را به
یک فرهنگ
فراملی
متناسب با
ارزش های
حاکم بر
اقتصاد
جهانی تطبیق
دهد و در این
زمینه نیز
نقش دولت ها
مانند سابق
در
سیاستگذاری
کلان پررنگ
نیست. البته
سیاستمداران
از یک سو، با
این الزامات
جدید مواجه
اند و از سوی
دیگر، به رأی
مردم متکی می
باشند؛
مردمی که در
اغلب موارد،
بسیار مایل
به حفظ ارزش
های ملی و
قومی و
فرهنگی خود
بوده و می
خواهند از
تسهیلات
رفاهی،
بهداشتی،
بیمه و کار
مطمئنی
برخوردار
باشد. در
بسیاری از
موارد،
الزامات
جدید جهانی
حداقل در
کشورهای
پیشرفته،
علیه این
خواسته ای
مردم است و در
کشورهای در
حال توسعه
نیز وضع اگر
بدتر نباشد،
بهتر نیست.
بنابراین،
سیاستمدار
این زمانه
همیشه در بین
یک تعارض
ماهوی که از
خصوصیات
دوران گذار
به جهانی شدن
است قرار
دارد و بین آن
ها مجبور است
توازن ایجاد
کند. البته
دولت های
بزرگ و
اقتصادهای
قوی بسیار
زود و به موقع
در مقابل این
وضع عکس
العمل نشان
داده و در صدد
تأثیرگذاری
و مدیریت آن
اند. نگاهی به
اروپای متحد
در این زمینه
بسیار
روشنگر است.
اروپای به
جای مانده از
دو جنگ جهانی
با همدیگر که
فقط کمتر از
یک قرن از آن
می گذرد، همۀ
گذشتۀ
دردناک را
باهم فراموش
کرد و متحد شد
و به یک فدرال
وسیع، با پول
واحد و
مدیریت کلان
همسو و
مرزهای آزاد
تبدیل شد.
البته این
فدرال جدید
هنوز راه
درازی در پیش
دارد تا
نیروی دفاعی
واحد و قانون
اساسی و
حکومت فدرال
واقعی ایجاد
کند، ولی
بدون شک در
همین حدّی که
هست، بر
بسیاری از
مشکلات ناشی
از جهانی شدن
فائق آمده
است. اروپا با
واحد کردن
پول و
برداشتن
مرزها و
گسترش
تابعیت به
تبعیت
اروپایی،
بازار بزرگی
را فراهم
کرده است که
امروزه،
هشتاد در صد
تولیدات خود
را در خود جذب
می کند و در
نتیجه کم تر
متأثر از
تغییراتی
است که در
خارج از
محدودۀ
جغرافیایی
بزرگ و بازار
کار و مصرف
وسیعش رخ می
دهند.
بنابراین،
بزرگی بازار
مصرف،
گستردگی
بازار کار و
قوی بودن پول
اروپایی هم
امکان اعمال
مدیریت کلان
را برای دولت
های اروپایی
فراهم کرده و
هم آنان را کم
تر آسیب پذیر
نموده است.
امروزه،
بیکاری در
اکثر
کشورهای
اروپایی رو
به مهار شدن
است و تورم با
کنترل شدید
بانک مرکزی
اروپا و
متصدیان
اقتصادی
بروکسل، در
همۀ کشورهای
عضو، نمی
تواند از حد
مجازی تجاوز
نماید. با
تخصصی کردن
فعالیت های
تولیدی و
اقتصادی و
بالا بردن
کیفیت سرویس
و تربیت
مدیران
کارامد در حد
قابلِ
توجهی، از
فرار سرمایه
و کوچ مراکز
تصمیم گیری
شرکت های
بزرگ به
بیرون از
اروپا
جلوگیری شده
است. البته
چین و هند نیز
به شکل دیگری
با داشتن
بازاری بکر و
نیروی کار
ارزان و
جمعیت زیاد و
آزادسازی
اقتصادی،
محتاطانه و
سنجیده و
هنوز برای
سالیان
دراز، از رشد
اقتصادی چشم
گیری
برخوردار
خواهند بود.
اگر اصلاحات
اقتصادی
چنان پیش
برود که این
دو کشور
ناگزیر به
اصلاحات
ساختاری در
سیستم سیاسی
خود شوند (در
مورد هند که
دموکراسی
است، این نوع
اصلاحات سخت
نخواهد بود.)
هنوز اثر این
نوع اصلاحات
سیاسی در
تداوم رشد
اقتصادی
آنان
پیشدیدنی
نیست. آن چه
مسلم است
مسائل مربوط
به حفظ محیط
زیست،
افزایش
خواست های
رفاهی و قدرت
خرید طبقۀ
متوسط در این
کشور نیز
دستمزدها را
در وضع فعلی
نگه نخواهد
داشت و گران
خواهد کرد،
ولی به هر
صورت، دو غول
جدید
اقتصادی در
صحنۀ بین
المللی چنان
ظاهر شده اند
که میزان
جاذبۀ خود را
در اقتصاد و
سیاست، روز
به روز گسترش
خواهند داد.
با توجه به
حقایق فوق،
در آینده،
باید از یک
جهان
چندقطبی (Multipolar)
صحبت نمود.
امروزه،
جهان با
پیشدستی
غیرقابل
انکار
آمریکا در
صحنۀ نظامی
روبروست،
ولی از لحاظ
اقتصادی،
صنایع و
تکنولوژی
موجود در
درون کشور
آمریکا هر
روز بیشتر
جهانی می شود
و لیبرالیسم
اقتصادی
آمریکا
تاکنون
راهکاری
برای حفظ آن
در درون
مرزهای خود
نیندیشیده
است. سیاست
آمریکا هنوز
در صحنۀ بین
المللی،
هژمونیک است
و در اقتصاد
نیز همواره
از تعهدهای
چندجانبه که
ابتکار عمل
را از دست او
به در ببرد
خودداری
کرده است.
نپیوستن به «پیمان
کیوتو» برای
حفظ محیط
زیست،
نپیوستن به
پیمان مربوط
به تخلفات
نظامیان و حق
مجازات آنان
توسط
نهادهای بین
المللی و
بسیاری از
نمونه های
دیگر نشان از
این دارد که
آمریکا هنوز
به کشورهای
اروپایی به
صورت سنتی که
متحدان تحت
رهبری او در
دوران جنگ
سرد بوده اند
نگاه می کند.
آمریکا سعی
دارد با
سیاست
خاورمیانه
ای خود، در
کنترل انرژی
و حضور در
میان هند و
چین و روسیه،
به نقش جدید
خود پس از
فروپاشی
اتحاد
شوروی،
واقعیتی
سنگین
ببخشد، ولی
به نظر می رسد
که بسیاری از
دولتمردان
آمریکا
نگران ادامۀ
چنین نقشی
بوده و به
خصوص از بد
شدن تصویر
خود در نزد
مردم جهان
نگران اند.
امروز، در
آمریکا، با
ظهور اوباما
در صحنۀ
سیاست و با
توجه به این
حقیقت که این
همه
طرفداران او
جذب شعار «ما
تغییر می
خواهیم!» او
شده اند، این
واقعیت
آشکارتر می
شود که
آمریکا نیز
می خواهد در
سیاست های
خود و به خصوص
در سیاست های
خاورمیانه
ای خود،
تجدیدنظر
نماید.
امروز، لزوم
تغییر سیاست
آمریکا نسبت
به اسرائیل و
اعراب حتی در
بین محافظه
کارترین
جناح های
حکومتگران
آمریکایی
نیز مطرح است.
ادوین تافلر
آینده نگر
معروف
آمریکایی در
کتاب پرفروش
خود Mega Trend که در
سال ۱۹۸۶ چاپ
شد، پیش بینی
کرد که آینده
براساس
تقسیم تخصصی
بازار کار
شکل خواهد
گرفت. او
آمریکا را
مرکز تولید
علم و فن آوری
(Hightech) و به منزلۀ
مغز جهانی و
اروپا را
مرکز
تولیدات
تخصصی و آسیا
را مرکز
تولیدات
عادی و مصرفی
پیش بینی
نمود. این پیش
بینی تا حد
زیادی و
حداقل
تاکنون صحیح
از آب درآمده
است، با این
تفاوت که
اروپا در
زمینۀ سخت
افزار و هند
در زمینۀ نرم
افزار، نه
تنها تولید
بلکه
تحقیقات
گسترده ای
نموده و شریک
آمریکا در Hightech
می باشند. به
هر صورت اگر
این پیش بینی
صحیح باشد،
آمریکا در
آینده نیز
تفوق نسبی
خود را حفظ
خواهد کرد.
سازمان ملل و
جهانی شدن
سازمان ملل
متحد در ایدۀ
تأسیسی خود،
سازمانی
برای حفظ صلح
و امنیت بین
المللی از
طریق گسترش
همکاری بین
ملل عضو
میباشد. با
تصویب اصول
حقوق بشر و
پیمان های
مربوط به آن،
از سال ۱۹۴۸
به بعد، ملل
عضو پیروی
خود را از یک
نظام حقوقی
مبتنی بر
اصالت ارزش
های انسانی و
آزادی و
اختیار
انسان در
کشورهای خود
پذیرفتند و
به این
ترتیب، برای
اولین بار در
تاریخ
بشریت، ارزش
انسان به
عنوان محور
اصلی همۀ
تلاش های
بشری مورد
تأیید قرار
گرفت.
در چند دهۀ
اخیر پس از
آن، هرچند
فجایع
بسیاری در
جهان به وقوع
پیوسته است و
حقوق بشر در
موارد زیادی
به طرز
وحشتناکی
پایمال شده و
سازمان ملل
موفق به
ایفای نقش
خود به طور
کامل در هیچ
کدام از این
موارد نشده
است، ولی آن
چه سازمان
ملل انجام
داده، به هیچ
روی قابلِ
چشم پوشی
نیست.
امروزه،
حقوق بشر حتی
بدون ضمانت
اجرایی در
اعمال آن از
یک استحکام
بنیادین
اخلاقی در
جهان معاصر
برخوردار
است. مردم
جهان در سایۀ
تبلیغ و
توصیف و
مبارزه برای
احراز حقوق
بشر، هر روز،
بیش از پیش،
به حقوق خود
آشنا شده و
خواستار
دستیابی به
آن اند. با این
همه، ساختار
سازمان ملل
حاصل تعادل
استراتژیک
پس از جنگ
جهانی دوم می
باشد. جهانی
شدن به نحو
روزافزونی
این تعادل
قبلی را دچار
تغییرات
اساسی نموده
است.
هم چنین به
طوریکه گفته
شد،
بازیگران
جدیدی که در
صحنۀ بین
المللی
پدیدار شده
اند، در
سیاست، جنگ و
صلح و امنیت
اثرگذارند،
بدون اینکه
نه در اختیار
حکومت ها
باشند و نه
خود مسؤلیتی
را پذیرفته
باشند. سهم
آنها در حفظ
صلح، امنیت،
محیط زیست،
رفاه و
بهداشت و
مسؤلیت آنان
باید در یک
مکانیسم
عملی
پذیرفته شود.
همچنین
مبارزه با
تروریسم بین
المللی و
سازمان های
تبهکاری و
سوءِاستفادۀ
اقتصادی در
ابعاد جهانی
ای که یافته
اند، دیگر
مقابله با آن
ها وظیفۀ
انفرادی یا
داوطلبانۀ
کشورها نمی
تواند باشد.
سازمان ملل
بودجه و
نیروی کافی و
اختیارات
لازم برای
ایفای نقش
مؤثر در این
زمینه ها را
ندارد. شورای
امنیت
سازمان ملل
متحد که
مسؤلیت حفظ
امنیت و
مراقبت بر
صلح را در سطح
بین المللی
دارد، تحت
تأثیر اعضای
مؤثر خود
بوده و
قطعنامه های
صادرۀ آن فقط
زمانی تصویب
می شوند که با
رأی آنان
همراه باشد و
هنگامی
عملیاتی می
شوند که
ارادۀ آنان و
به ویژه
آمریکا
موافق با عمل
به آن
قطعنامۀ به
خصوص باشد.
قبلاً گفتیم
که فضای بین
المللی پس از
رقابت به سوی
همکاری پیش
می رود.
استاندارد
دوگانه در
قطعنامه های
شورای امنیت
و اختلاف
فاحش خطِ مشی
مجمع عمومی
سازمان ملل و
شورای امنیت
آن نافی
تشویق فضای
همکاری بین
کشورهای عضو
و برعکس
یادگار
دوران رقابت
متکی به قدرت
قهریۀ دوران
های پیشین
است.
بدیهی است که
ساختار
شورای امنیت
نیز ناچار با
واقعیت بین
المللی
مجبور به
تطبیق است و
باید
مکانیسمی در
آن تعبیه شود
که با تشویق
همکاری و
ایجاد منافع
مشترک و
حاکمیت
استاندارد
یگانۀ متکی
به حقوق بشر،
به مأموریت
حساس خود در
حفظ صلح و
امنیت موفق
شود.
امروزه، با
ورود قویتر
عنصر اخلاق و
انسانیت در
سیاست،
شورای امنیت
نیز در
پارهای از
موارد که
قدرت های
بزرگ
مخالفتی
نداشته اند،
با اتکاء به
این اصول، حق
حاکمیت ملی
بعضی از
کشورها را
نقض کرده
است؛ مانند
حمله به عراق
برای حفظ صلح
و امنیت
جهانی، حمله
به یوگسلاوی
برای
جلوگیری از
نسل کشی و
جنایت علیه
بشریت و حمله
به
افغانستان
به عنوان
دفاع
پیشگیرانه،
ولی مجوز
اخلاقی این
نوع تصمیمات
هنگامی قابل
دفاع خواهد
بود که بدون
تبعیض و به
وسیلۀ
سازمان ملل
یا با گرفتن
مأموریت از
آن انجام شود.
همین موارد
گفته شده
نشان می دهد
که ساختار
سازمان ملل
هنوز با
تغییرات
سریع سالهای
اخیر
هماهنگی
کافی ندارد.
در صورتی که
ایدۀ تأسیسی
و کنوانسیون
حقوق بشر
بسیار فراتر
از پیشرفت
کنونی بشریت
بوده و هنوز
آرمانی برای
دسترسی است.
به طور خلاصه
می توان گفت
که جهانی شدن
آثار زیر را
به همراه
آورده است:
۱. ورود
بازیگران
جدید
اقتصادی
مستقل از
دولت ها به
صحنۀ بین
المللی.
۲. جهانی شدن
اطلاعات،
سرمایه و
اقتصاد.
۳. تخصصی شدن
بازار کار.
۴. ضعف «دولت ـ
ملت»ها در
صحنۀ عمل و
تضاد در صحنۀ
نظری.
۵. کوشش
کشورهای قوی
برای
اثرگذاری و
مدیریت وضع
جدید.
۶. وابستگی
شدیدتر صلح و
امنیت تک تک
کشورها به
صلح و امنیت
بین المللی.
۷. ورود عنصر
اخلاق و
ارزشهای
متعالی
انسانی در
سیاست.
۸. پیدایش
ترور،
تبهکاری و
فساد و
سازمانهای
آنها در سطح
بین المللی
به صورت
بازیگران
مستقل و
غیروابسته
به دولت ها.
۹. تغییرات
مفهومی در
مفاهیم «منافع
ملی»، «حاکمیت
ملی»، «امنیت
ملی» و «اقتصاد
ملی».
۱۰. لزوم
افزایش توان
و نقش سازمان
ملل متحد در
صحنۀ بین
المللی.
ایران،
کشوری در
خاورمیانۀ
بزرگ
ما از
جغرافیای
خود نمی
توانیم
بگریزیم. ما
در قلب
خاورمیانه
قرار داریم و
به این
ترتیب، ما و
همسایگانمان
مجبور به
همزیستی با
یکدیگریم و
با آنان
سرنوشتی،
اگر نه همسان
ولی با داشتن
تفاوت ها، کم
و بیش مشترک
داریم.
اگر این
فرضیه را
بپذیریم که
درگیری های
اصلی آیندۀ
بشریت بر سر
انرژی و آب،
به عنوان
ضروری ترین و
کمیاب ترین
منابع زیست
خواهد بود،
در این صورت
خاورمیانه
قاعدتاً در
آینده نیز
کانون بحران
های جهانی می
باشد، زیرا
از یک سو، بیش
از پنجاه در
صد ذخایر کشف
شدۀ انرژی را
در خود جای
داده است و از
سوی دیگر،
منطقه ای
بالنسبه خشک
و کم آب است.
اما براساس
فرض های
بدبینانه،
نمی توان
آینده ای بنا
نهاد، زیرا
با وجود
اینکه سهم
قابل توجهی
از واقعیت در
آن نهفته
است، ولی
مانند فرضیۀ
بدبینانۀ
مالتوس که می
گفت بشریت
ناگزیر با
قحطی از بین
خواهد رفت و
استدلال می
کرد که جمعیت
با تناسب
هندسی و
کشاورزی با
تناسب عددی
در حال رشد
خواهند بود و
بنابراین
ازدیاد
جمعیت جبری
است و قحطی
مقدر است، او
در این فرض،
پیشرفت
تکنولوژی
کشت و برداشت
و دامپروری
صنعتی را
نتوانسته
بود تصور کند.
امروزه،
انرژی های
آلترناتیو
که دیگر
وابسته به
جغرافیای
خاصی
نیستند، با
توجه به
افزایش قیمت
نفت، دارای
توجیه
اقتصادی شده
اند و با
کمیاب شدن آب
شیرین نیز
شیرین کردن
آب دریا
دارای توجیه
اقتصادی
خواهد بود. تا
آن روز نیز
هزاران
پیشرفت
غیرقابل پیش
بینی در فن
آوری انرژی،
باران
مصنوعی و
غیره ممکن
است اتفاق
بیفتد. اما تا
ان زمان، در
این که وجود
منابع عظیم
انرژی فسیلی
هم منبع
درآمد بزرگی
است که در
اختیار مردم
خاورمیانه
است و هم
منشاءِ
بحران می
باشد، نباید
مناقشه ای
وجود داشته
باشد. هم فرصت
های بی نظیر و
هم مخاطرات
فراوان در
چشم انداز
آینده است و
این ما مردم
منطقه هستیم
که در درجۀ
اول، وظیفۀ
مدیریت فرصت
ها و کم کردن
ریسک خطرات
را برعهده
داریم. علاوه
بر این عامل
مهم که به
نوعی ساختار
اقتصادی و
سازمان
اجتماعی
اغلب
کشورهای
خاورمیانه
را بر محور
خود شکل داده
است، بحران
اعراب و
اسرائیل،
نیز یک حالت
غیرعادی
دائمی را به
امنیت
خاورمیانه
تحمیل نموده
که آثار
مستقیم و
غیرمستقیم
آن بیش از شصت
سال است که
صلح، امنیت،
روابط خارجی
و حتی سیاست
داخلی
کشورهای
منطقه را جهت
یابی نسبت به
طرفین دعوا
تعیین می
نماید. این
واقعیت
موجود
مزاحمی است
که باید با آن
زیست و سعی در
حل آن نمود.
از منظری
دیگر، در
خاورمیانه،
پنج تمدن کهن
با هم زندگی
می کنند: تمدن
های ایران،
عرب، ترک،
مصر و یهود.
این پنج تمدن (به
استثنای مصر)
در کشورهای
گوناگونی
پراکنده
اند، ولی از
آن جایی که
خاستگاه دو
امپراتوری
باستانی (ایران
و مصر) و دو
امپراتوری
نسبتاً جوان
تر (امپراتوری
اسلامی و
عثمانی) و
محمل سه دین
بزرگ دنیا (یهودیت،
مسیحیت و
اسلام) و مرکز
تمدن های
بزرگ (چون
تمدن بابل،
ایران،
سامی، مصری،
آشوری و...) و
چند زبان
عمدۀ دنیا (چون
فارسی، ترکی
و عربی) می
باشد، یک
خودآگاهی
تاریخی در
خاورمیانه
وجود دارد که
با موقعیت
واقعی و فعلی
آنان در جهان
معاصر
سازگار نیست.
این تمدن ها
سهم درخوری
را که برای
خود قائل
اند، در جهان
کنونی نمی
یابند. (اخیراً
دیدم
نویسنده ای
از آن، به
عنوان «عقدۀ
خاورمیانه
ای» نام برده).
ولی در
ناخودآگاه
آنان، این
سهم خواهی
نقش عمدهای
در رفتار
اجتماعی و
سیاسی آنان
بازی می کند و
رد پای آن در
رفتار
سیاستمداران
کشورهای
گوناگون
خاورمیانه
دیده می شود.
از نتایج این
محرک
ناخودآگاه
جلب تودۀ
مردم با
پراکندن
نفرت علیه
غرب و تکیۀ
نوستالژیک
به عظمت
گذشته است.
راه میانبُر
و خطرناک
برای رسیدن
به اقتدار که
همیشه برای
کسب
کاریزمای
رهبری وسوسه
انگیز است،
هر چند باعث
به خطر
انداختن صلح
و امنیت کشور
خود و جهان و
ایجاد جنگ و
ناامنی است.
ناصر، صدام،
خمینی،
قذافی،
خامنه ای،
احمدی نژاد و
فردا و
فرداها،
دیگران
نامعلوم
ابتدا با هر
قصدی که شروع
کرده باشند،
در آخر،
راهشان به
این سراب
خطرناک ختم
شده است.
علاوه بر آن،
رقابت بین
سنی و شیعه،
عرب و
ایرانی، ترک
و غیرِترک،
یهودی و
غیرِیهودی،
همه
میانبُرهای
خطرناکی است
که رهبران
ماجراجو را
به خود مجذوب
می کند و در
تودۀ مردم
نیز جذابیت
دارد. بحران
خلاءِ
استراتژیک
ناشی از سقوط
امپراتوری
عثمانی که
منجر به وجود
آمدن بسیاری
مرزهای
نامطمئن شده
بود، هنوز
وجود داشت که
فروپاشی
شوروی، سقوط
صدام و
طالبان نیز
بحران های پی
در پی
استراتژیک
در منطقه
ایجاد نمود.
انقلاب
اسلامی نیز
در ایران
شاید برای
بسیاری از
کشورهای
منطقه
خطرناک تر از
بحران های
قدیمی تر
مانند اعراب
و اسرائیل
بود.
امروزه، پنج
کانون بحران
اسرائیل و
فلسطین،
لبنان،
عراق، ایران
و افغانستان
منطقۀ
خاورمیانه
را به خطرناک
ترین کانون
بحران جهانی
تبدیل کرده
است.
نفت برای
کشورهای
پیشرفتۀ
صنعتی یک
کالای حیاتی
استراتژیک
است. بعضی از
آن ها مانند
آمریکا
خاورمیانه
را منطقۀ
منافع حیاتی
خود تعریف
کرده اند و با
بهخ طر
افتادن
منافعشان،
هرگونه
دخالت و حتی
دخالت نظامی
را در این
منطقه، از
جملۀ حقوق
خود به شمار
می آورند.
ما در این
جغرافیا
زندگی می
کنیم و از آن
گریزی
نداریم. در
حال حاضر،
رژیم حاکم بر
کشور ما خود
در دید اغلب
کشورهای
منطقه و
کشورهای
بزرگ جهان،
موجد بزرگ
ترین عدم
امنیت و عامل
عمدۀ
ناآرامی های
منطقه است.
«جهانی شدن» و
خاورمیانه
حضور آمریکا
در
خاورمیانه،
طرح
خاورمیانۀ
بزرگ و نقشۀ
راه صلح
اعراب و
اسرائیل در
کنار جبهۀ
امتناع بهره
بری ایران و
مرکب از
ایران و
سوریه و حزب
الله لبنان و
حماس وحزب
الله
فلسطین،
خاورمیانه
را به
آوردگاه
نبردی تبدیل
کرده است که
امروزه
ابعاد آن بسی
فراتر از
مرزهای
فلسطین و
اسرائیل است.
حضور آمریکا
چه به سبب
کنترل انرژی
و چه به لحاظ
مبارزه با
تروریسم، در
خاورمیانه
فرض شود، هیچ
دلیل موجهی
وجود ندارد
که با تعویض
رهبران
سیاسی در
آمریکا،
سیاست
خاورمیانه
ای آمریکا در
اساس تغییر
یافته و منجر
به ترک منطقه
توسط آمریکا
یا حضور
کمرنگ تر آن
در منطقه
بشود.
پس از عصر
جهانی شدن،
آمریکا
قدرتی است که
سیاست خارجی
و منافع ملی
کشورهای
خاورمیانه
مجبور به
تعیین نوع
رابطۀ خود با
او خواهند
بود. هیچ
دلیلی نیز
وجود ندارد
که مسألۀ
اسرائیل و
اعراب با یک
راهحل دائم
فیصله پیدا
کند. پس در عصر
جهانی شدن،
نوع رابطه با
اسرائیل و
اعراب نیز
عامل پایدار
دوم در سیاست
خارجی هر
کشور
خاورمیانه
ای است. وجود
سه قطب قدرت
منطقه ای،
یعنی روسیه،
چین و هند نیز
سومین عامل
ثابت در
تعیین سیاست
خارجی
کشورهای
خاورمیانه
است.
رابطه با
روسیه بیشتر
از جنس سیاسی
و رابطه با
چین و هند از
نوع اقتصادی
خواهد بود.
شاید به نظر
برسد که
اقتصاد
کشورهای
خاورمیانه
در عصر جهانی
شدن، ظرفیت و
انعطاف کافی
برای
بازگشایی به
سمت بیرون و
لیبرال شدن
نداشته باشد
و نتواند
ارتباطات
مؤثری با
اقتصاد
جهانی
برقرار
نماید. اما با
یک ملاحظۀ
دقیق در
وضعیت حاضر،
حضور شرکت
های
مخابراتی و
مواصلاتی در
طرح های بزرگ
در منطقه و
وجود
کشورهایی
مانند ترکیه
و امارات
عربی نشان می
دهد که این
قضاوت چندان
دقیق نیست.
فشار
خردکنندۀ
الزامات
جهانی
اقتصادی
زمان زیادی
برای
اندیشیدن و
درنگ
نگذاشته است.
درست است که
هنوز
بازیگران
اصلی صحنۀ
معاملات بین
المللی در
خاورمیانه
دولت ها
هستند، ولی
مُدل دُبی در
آزادسازی
اقتصادی و
جذب سرمایۀ
خارجی، مُدل
جذابی برای
اغلب
کشورهای
خاورمیانه
شده است و
تأثیر آن در
کشورهای
دیگر
خاورمیانه
مشهود است.
برای
ارتقاءِ
درجۀ امنیت،
اغلب
کشورهای
عربی و
خاورمیانه
مانند
بحرین، قطر،
کویت،
عربستان
سعودی،
آذربایجان،
پاکستان،
ترکیه، عراق
و افغانستان
روابط ویژه
ای با آمریکا
برقرار کرده
اند و چند
کشور مانند
پاکستان،
بحرین و
آذربایجان
برای ایجاد
تعادل و
تعریف
استاندارد
روابط با
آمریکا، به «ناتو»
نزدیک شده و
به عنوان عضو
همکار «ناتو»
درآمده اند.
ترکیه نیز که
از اعضاءِ
عمده و قدیمی «ناتو»
است. بودن در «ناتو»
این حُسن را
دارد که ضمن
نزدیکی با
آمریکا،
رابطه با این
کشور را از
لحاظ نظامی،
یک رابطۀ
چندجانبه در
چهارچوب
همکاری های «ناتو»
می کند و مانع
ایجاد
تعهدات
دوجانبه با
آمریکا می
شود. امروز، «ناتو»
با گسترش خود
به اعضای
جدید دیگر یک
پیمان نظامی
دوران جنگ
سرد بهره بری
آمریکا نیست.
عضویت در «ناتو»
این حُسن را
دارد که
همسایگان
باهم و با
قدرت های
عمدۀ جهان،
ضمن کمک به
صلح و امنیت و
قبول مسؤلیت
در قبال
تروریسم،
دارای روابط
تعریف شدۀ
امنیتی و
نظامی و
نظارت بر
نیروهای
مسلح هم
خواهند بود.
این کار
علاوه بر
آنکه رقابت
تسلیحاتی را
در بین هم
پیمانان
مهار می کند،
جو بدبینی را
به جو همکاری
در چهارچوب «ناتو»
تبدیل می کند.
علاوه بر آن،
این رابطۀ
مستحکم با
کشورهای
توانا دره ای
مبادلۀ
علمی، فنی،
اطلاعاتی و
اقتصادی را
به روی
کشورهای عضو
می گشاید.
امروز،
ترکیه با
رعایت اصل بی
طرفی نسبت به
اسرائیل و
اعراب، با هر
دو آن ها
رابطۀ بسیار
خوب دارد و
علاوه بر آن،
با آمریکا و
ایران و
عربستان
سعودی نیز
توانسته است
رابطۀ خوب
خود را حفظ
کند.
رعایت اصل بی
طرفی نسبت به
اسرائیل و
اعراب و
داشتن رابطۀ
خوب و تعریف
شده با
روسیه،
اروپا و به
خصوص آمریکا
راهی است که
در
خاورمیانه
می تواند
مُدل موفقی
باشد که
تجربۀ عملی
ترکیه آن را
نشان می دهد.
ایران در
جهان معاصر
تغییرات
مفهومی «منافع
ملی»، «حاکمیت
و امنیت ملی»
در مورد
ایران
همان طورکه
گفته شد،
جهانی شدن
تطبیق سریع
کشورهای
جهان را با
الزامات
جدید
غیرقابل
اجتناب
نموده است.
البته در
کشورهای
پیشرفته نیز
این مشکل
وجود دارد که
سرعت
تغییرات
اقتصادی،
حجم انبوه
اطلاعات و
گسترش عوامل
فراملی
امکان
تغییرات به
موقع،
سنجیده و
خوشخیم را در
جوامع آنان
نیز دچار
مشکل نموده
است. به خصوص
که بسیاری از
تغییرات
لازم از
پشتیبانی
گروه کثیری
از مردم
برخوردار
نیستند. این
کشورها اما
تا اواسط دهۀ
نود، خود
مبتکر و مدیر
اغلب
تغییرات و
نوآور یها در
صحنۀ جهانی
بودند.
بنابراین،
تجربه،
درایت و قدرت
کافی را برای
مدیریت
وضعیت جدید
دارند و به
مرور، در آن،
ممارست
بیشتری پیدا
می کنند.
در جهان سوم
اما ما هنوز
موفق به
تکمیل چرخۀ «دولت
ـ ملت» نشده و
پا به مرحلۀ
صنعتی
نگذاشته،
ناخواسته به
مرحلۀ
فراصنعتی و
دورۀ جهانی
شدن کشانده
می شویم.
تاریخ ما را
بدون این که
کم ترین
آشنایی
داشته
باشیم، به
ناکجاآبادی
پرت کرده است
که پرخاش
جاهلانه یا
انفعال
خاضعانه می
تواند عکس
العمل
نسنجیده ای
به آن باشد.
در کشورهای
ما، تفاوت
بین واقعیات
داخلی جوامع
سنتی با
واقعیات به
سرعت متغیّر
جهان گاهی به
قدری است که
امکان پیدا
کردن مقطع
مشترکی
ممتنع به نظر
می رسد. در
بسیاری از
موارد،
ناگزیر از
انتخابی
متهورانه
هستیم؛
انتخابی که
بیشتر یک امر
وجدانی است.
مشکل
اینجاست که
ما نیز در
خاورمیانه،
از تمدن های
کهن و دارای
ادعا می
باشیم.
جایگاه
تصوری «ایران
اسطوره ای» با
جایگاه
واقعی ایران
امروزی
بسیار
متفاوت است.
منافع ملی و
سیاست خارجی
باید مورد
مفاهمه و
پشتیبانی
مردم ایران
قرار گیرد.
اما واقعیات
باید بسیار
توضیح داده
شود تا بر «عقدۀ
خاورمیانه
ای» ما چیرگی
پیدا کند. به
خصوص که هر
سیاستمداری
آسان به این
وسوسه تمایل
پیدا می کند
که با تکیه بر «احساسات
ملی»، و نه
لزوماً در
جهت «منافع
ملی»، از
پشتیبانی
مردم
برخوردار
گردد. شاید
عده ای بر این
باور باشند
که مفهوم «ملت»
و «وطن» که در
آغاز دورۀ
پهلوی و
مصادف با
ناسیونالیسم
اروپایی، با
احساس
باستان
گرایی و
برتری جویی
تبلیغ می شد،
ضروری بود تا
بر انحطاط
دورۀ قاجار
غلبه پیدا
کند. اگر هم
چنین باشد،
اکنون در
آستانۀ گذار
از دوران
ناسیونالیسم
استقلالگرا
و برتری طلب
به عصر
ارتباطات و
جهانی شدن،
نغمه ای
ناهمساز و
مغایر با
منافع ملی
است. امروز،
ملی گرایی
مفهومی جز
تلاش برای
حفظ و
استمرار
منافع ملی،
آن هم در شکل
جدید آن
ندارد. ما «منافع
ملی»، «حاکمیت
ملی» و «امنیت
ملی» را در بخش
قبل نقل کرده
و تغییرات
مفهومی آن را
در «عصر جهانی
شدن» بیان
نمودیم.
موقعیت
کنونی ما در
خاورمیانه و
عوامل
جهانی، پایا
و مستقیم را
که «امنیت ملی»
ما را مورد
تهدید قرار
داده اند،
برشمردیم.
نیازی به
تکرار نیست.
علاوه بر آن
چه گفته شد،
چهار گسل
بزرگ در
جامعه، «امنیت
ملی» ما را در
معرض تهدید
جدی قرار
داده است:
۱. گسل نسلی.
۲. گسل معیشتی.
۳. گسل جنسیتی.
۴. گسل مرکز و
حاشیه (قومی و
دینی).
سیاست خارجی
کشور ما ایده
ئولوژیک و
هیرارشیک
است. این
سیاست سلطه
جویانه و
رسالتمدار
باعث ازدیاد
اختلافات
قومی ـ مذهبی
و سیاسی
فراوان با
همسایگان
شده است.
دشمنی
حاکمان ما با
اسرائیل به
حدی رسیده که
امروزه،
اسرائیل حق
خود می داند
که آنچه در
توان دارد،
علیه آنان
انجام دهد.
در صحنۀ
مخاصمه،
تفکیک بین «منافع
نظام سیاسی» و
«منافع ملی»
بسیار دشوار
است و مسلماً
این خصومت و
آثار آن دامن «ملت»
را نیز خواهد
گرفت.
نوشتۀ حاضر
راه خروج از
این مشکلات و
بن بست ها را
نمی نمایاند.
در این باره
من نیز به سهم
خود، در
مقالات
متعدد، از
جمله «رئال
پولیتیک و
سیاست خارجی
جمهوری
اسلامی»،
نظرات خود را
گفته ام.
ما یکی از پنج
تمدن کهن
منطقه هستیم.
تاریخ نشان
می دهد که
برتری هیچ یک
از این تمدن
ها بر دیگران
امتداد
نداشته است و
در حال حاضر
نیز ممکن
نیست. این
تلاشی است
عبث و راهی
پُرخطر و
آزموده توسط
ماجراجویان
دیگر چون
ناصر و صدام
که هر بار با
شکستی فاجعه
بار روبه رو
شده است.
همسایگان ما
در این مورد،
به ما بسیار
بدگماناند.
فواد فهمی
نویسندۀ
سیاسی مصری
در الاهرام،
می نویسد که
سیاست خارجی
ایرانیان در
دورۀ شاه و
جمهوری
اسلامی، هر
دو، نسبت به
اعراب، سلطه
جویانه بوده
و در اساس آن
تغییری حاصل
نشده است.
تغییر فقط در
ظاهر آن است.
در دورۀ شاه،
سیاست
براساس
امپراتوری
شاهنشاهی و
اکنون
براساس سلطۀ
فقیه است.
مدت های مدید
کار توأم با
حُسنِ نیت
لازم خواهد
بود تا
بدگمانی
آنان رفع شود.
حوادث
گوناگون پس
از انقلاب
فرصت هایی
طلایی به دست
داد که همۀ آن
ها به وسیلۀ
حاکمان
جمهوری
اسلامی نقش
بر آب شد.
فروپاشی
شوروی، سقوط
صدام و سقوط
طالبان به
خودی خود،
جایگاه
ممتازی برای
ما فراهم کرد.
در سایۀ صلح و
امنیت و
دوستی با
آمریکا و
غرب، ما می
توانستیم
نهایت
استفاده را
در جهت
ارتقاء
جایگاه و
منافع ملی
خود از این
رویدادها
بنماییم.
کشور ما
دارای ثروت
طبیعی
سرشار، عمق
استراتژیک و
جمعیت قابل
ملاحظه است. و
نیز نسل جوان
تحصیل کرده،
نیروی
انسانی
نسبتاً ماهر (در
مقایسه با
کشورهای
دیگر
خاورمیانه)
وجنبش مدنی
قوی و ساختار
شهری و
غیرقبیله ای
و زنان تحصیل
کرده داریم.
از تجربۀ
انقلاب و سال
های جنگ و
حکومت
اسلامی نیز
بسیار
آموخته ایم.
آن چه
پیشنهاد می
شود به
حکومتی است
که مبتنی بر
دموکراسی و
رعایت حقوق
بشر حاکمیت
خود را تثبیت
کرده باشد.
آن چه در زیر
می آید، بسته
ای پیشنهادی
در جهت تنظیم
دکترین
سیاست خارجی
ایران است.
پیش شرط آن
تحقق
دموکراسی
پارلمانی
ملتزم به
حقوق بشر و
صلح و امنیت
جهانی است.
اصول
راهنمایی
است که با کار
تفصیلی می
تواند تکمیل
شود.
اصل اول:
تلاش مستمر
برای رفع
فوری و قاطع
همۀ
اختلافات
مرزی
تاریخی،
زمینی و آبی
با همسایگان
و تثبیت
مرزهای
شناخته شده
در مجامع بین
المللی.
اصل دوم:
پرهیز از
سیاست خارجی
برتری
جویانه نسبت
به دیگران،
به خصوص
همسایگان و
پیشگیری
سیاست تعادل
استراتژیک و
تعاون
فرهنگی و
اقتصادی با
دیگران.
اصل سوم:
تلاش در
ایجاد منافع
مشترک با
همسایگان،
با
قراردادهای
اقتصادی دو و
چندجانبه و
ایجاد
بازارهای
مشترک و
کنسرسیوم
های سرمایه
گذاری و
فعالیت های
فرهنگی
مشترک.
اصل چهارم:
داشتن روابط
یکسان و
ایجاد تعادل
دائم در
رابطه با
اسرائیل و
اعراب و تلاش
مستمر در صلح
بین آنان.
اصل پنجم:
پرهیز از
رقابت
تسلیحاتی با
همسایگان.
اصل ششم:
عضویت در «ناتو»
و در صورت عدم
امکان،
تنظیم
قرارداد
همکاری با«ناتو».
مسؤلیت
پذیری در
قبال صلح و
امنیت جهانی
و منطقه ای.
اصل هفتم:
داشتن رابطۀ
صمیمانه و با
احترام
متقابل با
آمریکا و
توسعۀ آن در
همۀ زمینه ها.
اصل هشتم:
داشتن رابطۀ
اقتصادی
متعادل با
اروپا و
آمریکا و
قدرت های
اقتصادی
منطقه.
اصل نُهم:
عضویت در WTO .
اصل دهم:
مسؤلیت
پذیری در
قبال
استفاده از
انرژی و قبول
اصل عدم
استفادۀ
سیاسی از
انرژی در
رقابت های
منطقها ی و
جهانی.
تبعیت از
اصول فوق در
تنظیم سیاست
خارجی
برمبنای
تأمین «منافع
ملی»، ما را به
یک امنیت با
پایایی
قابلِ توجه و
قابلِ اتکاء
نزدیک می کند.
در سایۀ چنین
امنیتی، ما
باید بکوشیم
در صحنۀ بین
المللی،
اعتماد کافی
برای جلب
تکنولوژی و
سرمایه را به
کشور خود
فراهم آوریم.
خوشبختانه
ترکیه و دُبی
در دو سمت ما،
تجربیات
گرانبهائی
اندوخته اند
که بهره وری
از این
تجربیات کار
ما را آسان
خواهد نمود.
تأمین هرچه
بیشتر رفاه
عمومی وظیفۀ
یک دولت
سوسیال
دموکرات
لیبرال است.
البته توجه
به این
واقعیت
ضروری است که
هزینۀ رفاه
عمومی نباید
منجر به اُفت
سرمایه
گذاری و گریز
سرمایه و
جذاب نبودن
کشور برای
جذب سرمایۀ
خارجی شود،
وگرنه مسألۀ
عدم اشتغال
خود باعث
خواهد شد که
رفاه عمومی
به حد نازل
تری سقوط
نماید.
در یک اقتصاد
لیبرال و
باز،
استفاده از
یارانه ها،
معنایی جز
سرپوش
گذاشتن بر
مشکلات
اساسی سیستم
اقتصادی
ندارد. سطح
دستمزد
کارورزان
باید طوری
باشد که
تکافوی
زندگانی
آنان را بدون
استفاده از
یارانه ها
بنماید.
سیستم رانتی
منجر به فربه
شدن دولت و به
وجود آمدن
گروه های
نیمه آشکار و
پنهان
اقتصادی می
شود که در
نهایت، رفاه
عمومی و
منافع ملی را
به خطر می
اندازد.
ایران در
مرکز
ترانزیت
لوله های
انرژی است و
خود نیز می
تواند خط
لولۀ انرژی
را از کشور
خود به
دیگران بکشد.
این کار نه
تنها باعث
ازدیاد
درآمد دائم
خواهد بود،
بلکه در جهت
ارتقاءِ
امنیت پایا
با همسایگان
نیز عامل
مهمی است.
آن چه گفته
شد، تنها
اصول کلی
قواعدی بود
که باید
برمبنای آن
ها و با کار
تخصصی،
برنامۀ
جامعی تنظیم
شود.
در مورد
تغییرات
مفهومی «اقتصاد
ملی»
امیدوارم
بشود در
فرصتی دیگر،
یک مقالۀ
تفصیلی
ارائه داد.
حسن
شریعتمداری
هامبورگ
26/5/2008
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
ـ گلمحمد
دوکتور فیض اللهی جنابلاری سلاملار سایقیلار بیزهمیشه سیزین دیرلی بیلگی لرینیزدن فایدالانمیشیق .
تانری سیزی قوروسون.
قیمت و عظمت و ارزش واقعی مطالعه در آن است که از میان اینهمه تناقض به حقیقت دست پیدا کنی.
farhad جان من تعجب میکنم شمایی که خود را با فهم و شعورترین مردم کل جهان میدانید چرادر درک این مقاله عاجز مانده اید البته بنا بر تجربه ای که از همنشینی امثال شما بدست آورده ام وقتی حرفی برای گفتن ندارید خوب بلدید خودتان را به نفهمی بزنید.
بویوک اوستاد دکتر فیض الهی جنابلاری
اوزاق یولدان الریزی سیخیب بو یازارلاریزا باش ائیئرم. یورولمیرسیز. بو اینکشافلاریز بیر آیدن یانار اولور گئلجه کین دایاق اولماسینا. سیز کیمی بیلرلی اینسانلار تاریخ بویی قالارلی اولاجاقسیز. الینیزی اوپورم. سیزین اوچون بیر اورنجی اولماق منه بیر شرفدیئر.
کوروش یک انسان فرهیخته بوده و برگزیده خداوند است هم سطح حضرت محمد
به جای این دروغ سر هم کردن ها برو در مورد تاریخ مغول بخون و منشا وجود ترکها در قسمت کاملا پارسی ایران رو بفهم که نیای از روی عقده چرتو پرت علیه ایرانیان پارسی بنویسی عثمانی دوست های جاهل ( لااقل آذری باش)
راستی میدونستی اینجوری اگه تبلیغ عربها رو بکنی بهت پول نمیدنا
لازم به ذکر که بگم قبل از تجاوز مغولها به زنان تبریز ,عربها وحشیانه این کار رو انجام دادند و نژادها رو دو رگه کردند( لعنت بر اونا)
چشمات رو کامل باز کن چون اگه بالا بری پایین بیای ما ایرانیا رو به اسم persian وpersia میشناسن
منبع : ۲ قرن سکوت استاد زرین کوب
شما باید دکترای چرند گویی از دانشگاه دوگوز آباد رو داشته باشید
انشاا… پروفسوراتون رو هم بگیرید میگید که ترکها ایرانی هستن
سلام
اطلاعات شما زیاد و کانل هست ولی در عجبم چطور نتوانسته اید درک کنید که کوروش کبیر همان ذوالقرنین هست !!!!
کوروش کبیر مثل پیغمبر ها از جانب خدا برای رسالت نیامده بود که اینجوری احکام خدا رو در ایران زمین پیاده میکرد چه برسه که …. !!!
تا دنیا دنیاست نامش جاودانه باد .
امید جان با شما موافق هستم
و آقا میلاد هم کاملا درست میفرمایند
با هر چه شوخی کنیم با کوروش نمیشه این کارها رو کرد
کوروش افتخار انسانیت هست نه فقط ما ایرانیا
مسلمونا با این که مسلمون بودن وقتی ایران رو گرفتن پست ترین فجایع رو به بار آوردن حالا کوروش ۱۰۰۰ سال قبل میره بیشتر سرزمینها رو بدون جنگ و کشت و کشتار به حاکمیت ایران در میاره . دیگه هر چیز رو زیر پا بزاریم بیانیه سازمان ملل که برای کوروش هست رو نمیشه کتمان کرد. چیزیکه دیگر پیامبران نداشته اند.
آقا شما اگه یه کم عزبی بلد باشی از معانی ذوالقرنین ۲ شاخ هست چیزی شبیه با ۲ شاخک که شاهین داره . از طرفی در تورات از کوروش به عنوان شاهین شرق یاد شده و پرچم اصلی ایران هم در زمان کوروش چیزی مشابه شاهین یا عقاب بوده و تاج کوروش هم بدین شکل بوده همچنین ذوالقرنین میتونه به معنی صاحب ۲ قرن باشه که ۲ قرن حکومت هخامنشیان رو نشون میده به حاکمیت کوروش و همچنین اولین کسانی که سد سازی کردند ایرانی ها بودند پس میتونه صحت داشته باشه
نظر شخصی و مقرضانه دادن زیاد به صلاح انسانیت و شرف بشر نیست
واقا برای پارس ها متاسفم که کوروش را با پیامبر(ص)مقایسه می کنند.حقا که میزان درک و شعورتان در حد پارسیان است.
واقا برای پارس ها متاسفم که کوروش را با پیامبر(ص)مقایسه می کنند. یک دفه بفرمایید کوروش همان خداست.حقا که میزان درک و شعورتان در حد پارسیان است.
دوست عزیز bir zirah turk جان
اگه پارسیان شعور داشتند که یهودیها براشون تاریخ سازی نمیکردند
اگه شعور داشتند که زبانشون عربی نبود
اینها فقط بلدند بلوف بزنند و خودشونو پیش این واون بزرگ و صاحب تمدن جلوه بدن
و دزدی تاریخی و فرهنگی از سایر ملل بکنند الحق که سبمل سگ برازنده شونه.
با عرض سلام به همه
از نویسنده ی متن ممنونم! ثابت کردن چرت و پرت فارسها نیاز به منبع نداره! افتخارشون همینه که زبان یه مشت افغانی رو تو ایران رسمی کردن! معمولا تو کشوری که حکومت جمهوری تشکیل می شه مردم با رای تعین میکنن که چه زبانی رسمی باشه! اینا هم از گذشت بقیه سوُُ استفاده کردن! اگر تمام مردم ایران هم بر فرض محال زبانشون فارسی بشه باز در مقابل زبان ترکی فارسی قطره ای هم نیست! باید جد و اباد فارسها از ۱۰۰۰ران سال پیش به مخشون فشار می اوردن و زبان با قاعده می ساختند نه اینکه چرت و پرت تحویل نسلهای بعدیشون بدن! در قرن ۲۱ حکومت ها با کشتار کشورها رو فتح می کنن کوروش چند هزار سال پیش بدون کشتار کشورها رو فتح کرده !! خداییش این حرفای مفت خنده دار نیست!
آنهایی که کوروش را در حد پیامبر نامگذاری کردند جواب بدهند
اکنون در دنیا در مورد حضرت آدم حضرت حوا در مورد انسانهای بجا مانده از ایشان دو نوع نظر وجود دارد
یک نظر این است که خدا دخترانی نیز به آدم داده و قابیل و هابیل با خواهرانشان ازدواج کرده اند و نظر دوم اینکه خدا فرشته گانی را جهت هابیل و قابیل فرستاده بود . نظر اول که ازدواج خواهر و برادر را در هر دینی کاملا مردود می سازد و در حال حاضر در هیچ جای دنیا چنین نظریاتی را دنبال نمی کنند .
حال چگونه است که اولین انسان و اولین پیامبر روی زمین چنین عملی را ( ازدواج برادر و خواهر ) طرد می کنند اما کوروش وحشی را که فارسیان پیامبر معرفی می کنند و دختران خود آتوسا و رکسانا را به عقد پسرش کمبوجیه در آورد ه است مبرا می سازند
چگونه است داریوش اول و داریوش سوم که از نسل کوروش هستند با دختران خود ازدواج می کنند آیا ادامه راه کوروش پیامبر این است .
کوروش یک انسان وحشی بود و قتلهایی را که با همدستی یهودیان مرتکب شده است امروز توسط استاد پورپیرار کاملا شناسایی شده است .
لطفا فارسی زبانان با مراجعه به تاریخ صحبت کنند . ولله ناصر پورپیرار خود فارس است
فارسها هیچ فکر کردن که چرا بعد از گذشت ۵۰۰ سال از تشکیل حکومت شیعه تا الان اکثر کتابها و شعر های مداحی دراذر بایجان به زبان ترکی نوشته شده و به زبان ترکی در مجالس خوانده اند! به قول مرحوم جلال ال احمد زبان ترکی اذربایجان همیشه زنده است تا وقتی که فرهنگ عاشورا زنده است! شما فارسهای شوونیسم با اوردن رستم خیالی به جبهه ها فرهنگ شهادت ایرانیان را هم به گند کشیدید! که رستم یولی بود در سیستان منش کردمش اتوبان!
جناب اریایی ها به این خاطر به کوروش کویر لقب ذوالقرنین داده اند تا
کارهایی که در کودکی کرده بود را جعلی معرفی کنند.
فیض اللهی وحید در حد و اندازه ای نیست که بخواهد درباره تاریخ ایران داوری کند
فعلا که زنهای فارس با اراده خودشون تو دبی زیر عربها می خوابن! از تجاوز مغول ها به تبریز حرف میزنی!
سانسور کردن پیامها نشونه ضعف شماست
برای همتون متاسفم