نوروز در پرس پولیس شکوه و طنطنه شاهان فارس از ثروت مردم و ملل مغلوب

ملل متمدن ولی مغلوب و مجبور به واگذاری ثروت خود به شاه جنایت پیشه و وحشی


پیام عید نوروز

فرا رسیدن عید سعید باستانی را به فقرا و بی پول هائی مثل خودم تسلیت میگویم بهار عید نوروز برای من زمستانی سرد و سیاه است که آرزو میکنم هر چه زودتر تمام شود تا به توان دو شرمنده زن و بچه هایم نباشم توان خرید مرغ و ماهی و لباس ندارم عید شما پول دارها مبارک 

بهرام



بهارا!

یاور استوار

برای رحمان کریمی و برشاوش ِ سرزمین فایز

 

بهارا! چشممان روشن، رسیدی

دوباره در تن ِ هستی خزیدی

بهارا! چشم در چشم ِ جوانی

چه زیبا در دل ِ ما آرمیدی!

 

بهارا! باز پیغام از که داری؟

که اینسان پای کوب و شادکاری

بدامن، خرمنی ازباغ ِ خورشید

به لب، آوازخوان ِ آبشاری

 

بهارا! وه چه سال ِ ناخوشی بود

نه بانگی، نی سرود ِ چاوشی بود

نه شعری از لب ِ هستی تراوید

بهارا سرد سال ِ خامشی بود

 

بهارا! خنجرستانی ست میهن

شقاوتبار میدانی ست میهن

در این بن بست ِ نازای بلاخیز

بهارا! شیونستانی ست میهن

 

بهار! باز میهن در عذاب است

بهارا! چشم ِ آزادی بخواب است

بهارا! گوش بر حرف ِ دلم نه

که اندوهم فزون از صد کتاب است

 

بهارا! از دیار ِ ما گذشتی؟

بهارا باز در هر خانه گشتی؟

بهارا! بر سر ِ راهت بدین سوی

دمی بر چشم ِ بام ِ ما نشستی؟

 

بهارا! باز شیراز ِ دل انگیز

به لب دارد نوای زندگی خیز؟

و یا چشم ِ دلش دریای خون است

ز خوف ِ خنجر ِ پاییز ِ خونریز؟

 

بهارا! با من از فردا سخن گوی

بیا از عشق بی پروا سخن گوی

بگو از پچ پچ ِ جاری ی جنگل

بیا بنشین دمی از ما سخن گوی!

 

بهارا! عشق یعنی زندگانی

بهارا! زندگی یعنی جوانی

تو خود جانی به آوند ِ طبیعت

هلا! آمیزه ی جان  و جهانی!

 

بهارا! سبزی ی چشمت فزون باد!

زمستان و خزانت واژگون باد!

بهارا! دست هایت بارورتر

گل ِ رخسار ِ جانت لاله گون باد!

 

بهارا!  شادبادا گام هایت!

گل ِ فریاد بادا در صدایت!

بهارا! راز ِ شیرین ِ جوانی

انوشه زاد بادا در نگاهت!

asrenou


نوروز جشن فرا ايراني!- حسن راشدی

آزاد تبریز-   هنوز هم هستند كساني كه پيدايش آئينهاي نوروزي را كه در ميان ملل مختلف آسيا و ديگر مناطق به مناسبت گذر از سرماي زمستان و رسيدن هواي لطيف بهاري و شكوفه دادن درختان و بارور شدن اكثر موجودات، گرامي داشته ميشود به ايرانيان، بخصوص به پارسيان نسبت مي دهند!

در حاليكه اين آيين نشأت گرفته از باورهاي توده مردم، سده هاست كه با شور وشوق خاص از سوي مردم خاور دور ، خاور نزديك، بين النهرين و ديگر جاها گرامي داشته ميشود. آيينهاي نوروزي در ميان اقوام و فرهنگهاي گوناگون مجموعه اي از آيينهاي مشترك و يا مشابه، از ديرينه روزگاران در ميان مردم ساكن در فلات ايران و سر زمينهاي همسايه دور و نزديك آن رايج بوده است و گراميداشت اين آيينها به دوراني بر ميگردد كه هنوز اقوامي كه امروزه از آنها به نام آريايي نام مي برند و گروهي از آنها پارسيان ناميده ميشوند از استپهاي جنوب سيبري به مناطق فارس نشين ايران امروزي مهاجرت نكرده بودند !

 

گرچه برخي، اجراي مراسم نوروزي در دربار پادشاهان هخامنشي و ساساني را دليل بر منسوبيت اين جشن به پارسيان مي دانند ولي نوروز بسيار كهن تر از زمان حاكميت پادشاهان هخامنشي و ساساني در ايران است! اجراي مراسم نوروزي در دربار پادشاهان هخامنشي و ساساني بيشتر از ويژگي عموميت و فراگيري اين جشن در ميان همه طبقات اجتمايي اقوام و ملل تحت حاكميت پادشاهان پارس در آن دوران حكايت دارد .

نظير جشن نوروز ، در ميان بابليهاي ساكن بين النهرين جشني بوده است موسوم به “زاگموگ” كه در سالهاي حدود 230 پيش از ميلاد، در فصل اعتدال ربيعي، در يازده روز از اول ماه نيسان بر گزار مي شده است. اين جشن به ياد و احترام ” مردوك ” بت بزرگ بابليان در معبد ” آزگيلا” واقع در شهر بابل برپا مي شده است.

نوروز در ميان فنيقيهاي حوزه درياي مديترانه، در ميان يونان باستان، در آسياي صغير، مندائيان (سامي زبانان عراق)، جزيرة العرب، مصر و آسياي ميانه گرامي داشته مي شد.

مراسم جشن نوروز در كتاب مشهور “سينوهه پزشك مخصوص فرعون ” در سفر سينوهه و خدمتكار وي “كاپتا” به كشورهاي امروزي خاورميانه نيز ديده مي شود. امروزه اين جشن علاوه بر ايران در بين مردم افغانستان، جمهوريهاي آسياي

ميانه، جمهوري آذربايجان و تركيه نيز بر گزار ميگردد.

نوروز در ميان مردم آذربايجان جنوبي با نامهاي “تزه ايل بايرامي” ، “بايرام” ، “يئنگي ايل” با مراسم خاص جشن گرفته ميشود. اصولا مردم آذربايجان بخصوص مردم شهرهاي اردبيل، خلخال ،خياو (مشكين شهر)، گئرمي، مغانشهر (پارساآباد) ، بيلسوار و ديگر مناطق مغان از نام “نوروز” براي مراسم سال نو استفاده نمي كنند ، “بايرام ” و “تزه ايل بايرامي ” مشهورترين و متداولترين نام براي ” نوروز ” در ميان آنان است.

علاوه بر جشن نوروز جشن ديگري نيز كه به “مهرگان” مشهور است و در گذشته هاي دور و در پاييز بر گزار مي شده است باز از طرف عده ايي به پارسيان نسبت داده ميشود در حالي كه اين جشن نيز مبدا و منشأ بسيار قديمي تر از بر گزاري اين جشن توسط پارسيان در ايران دارد چنانچه “منوچهري دامغاني” شاعر معروف نيمه اول قرن پنجم هجري در مسمطي مي گويد :

شاد باشيد كه جشن مهرگان آمد

بانگ و آواي دراي كاروان آمد

كاروان مهرگان از “خزران ” آمد

يا ز اقصاي بلاد “چينيان” آمد

نه از اين آمد ، بل نه از ان آمد

كه ز فردوس برين وز آسمان آمد….

در اين شعر “منوچهري” جشن مهرگان را بر آمده از ميان “تركان خزر” و يا از “بلاد چين” دانسته و در آخر مي گويد شايد اين جشن از بهشت برين آمده باشد!

آيين نوروز و حتي مهرگان جشني به مراتب باستاني تر از حضور پارسيان در ايران بوده و مربوط به همه اقوام ساكن در آسياي دور ، آسياي ميانه ، آسياي نزديك و حتي آفريقا بوده است كه پارسيان نيز بعد از مهاجرت به

ايران آنرا از بوميان ايران فرا گرفته گرامي داشتند!

27/اسفند/1386

azadtabriz


millishura


خانه تکانی نوروزی / آمنه حسن‌زاده

بوز آی ۲۱, ۱۳۸۶

برای آمدن نوروز، که به مناسبت نو شدن طبيعت می‏باشد مردم از هفته ها قبل، با شستن و تمیز کردن خانه و وسایل آن، تعویض وسایل کهنه، و تعمیر وسایل آسیب دیده، در زیبایی، آراستگی و نو کردن خانه تلاش می‏کنند و آن را خوش یمن می دانند. و اعتقاد بر این دارند که ارواح (فروهرها) درگذشتگان در این ایام به زمین بازگشته و به خانه و کاشانه کسان خود سر می‌زنند. و از دیدن خانه های تمیز، آراسته و خوش بو دلشاد گشته و برای بازماندگان دعای خیر می فرستند و در غیر این صورت، غمگین و افسرده باز می‏گردنند. از این رو بسیاری، به خصوص در بین زردشتیان ، در این ایام، خانه ها را پاکیزه و آراسته می‏کنند و از چند روز به نوروز مانده در خانه مُشک و عنبر می‌سوزاندند و شمع و چراغ می‌افروزند
بناي خانه‌تكاني نوروزي، “نو ساختن” و “پاكيزه‌‌گرداندن” است. خانه‌تكاني يعني مفهومي عميق و فراتر از نظافت معمولي خانه و محيط زندگي.رضا شعبانی، مولف کتاب آداب و رسوم نوروزی، بر این عقیده می‏باشد که “آئینهای مربوط به آغاز سال معمولا با تکراری از آشفتگی و سپس نظم نخستین جهان همراه است”. “خانه تکانی هم، به این نکته اشاره دارد. نخست درهم ریختگی، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می‌شود. در بعضی از نقاط ایران رسم است که حتی خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کنند . همه، کثیفی و کهنگی را بدیمن دانسته و اثاثیه را نو، و گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می‌کنند” . می توان این” خانه تکاني و زدودن آلودگي ها و پلشتي ها از فضاي خانه و کاشانه ها را در آخر سال کهنه، مظهر و نمادي از زدودن سياهي، مرگ و کهنگي از خانه و آماده کردن فضايي پاک و پاکيزه براي استقبال از روشنايي ها و خوبي ها دانست. در گذشته که از ظروف سفالین استفاده می شد، بسیار مرسوم بود که پس از خانه تکانی، به نماد دور انداختن نحسی و سیاهی، در کوزه¬ های کهنه آب و چند سکه قرار می داند، و از پشت بام خانه به کوچه می انداختند.
و اکثرا، سعی بر آن است که کار خانه تکانی، حتما تا پیش از چهارشنبه سوری و نوروز پایان یابد. و حتی گاها، جارو کردن و خانه تکانی در شب نوروز بد یمن دانسته می شود . ” همچون خراسانیها که معتقدند اگر خانه یا اتاقی را در آخرین شب سال جارو کنند، مورچه زیاد می شود و یا بلا و نحسی پیش می آید. ” آنها معتقدند که سال نو و سال کهنه چون پریای افسانه‏ای هستند. آنگاه که سال کهنه آهنگ ترک خانه را می‏کند به همه اتاقها و انبارها و گوشه و کنار سر می زند، اگر خانه را تمیز و افراد را شادمان ببیند، خوشحال می‏شود و برایشان دعا می کند. ولی اگر خانه کثیف باشد و مقدم سال نو را گرامی نداشته باشند، نفرینشان
می¬کنند
و بندرعباسی¬ها معتقدند که مادر نوروز در شب عید به خانه ها می‏آیند. از اینرو خانه‏ها را تمیز می‏کنند و در تاقچه اتاقشان گل “سنو گنو” (که بر لبه چاهها می روید) می‏گذارند تا مادر نوروز آن را ببوید و بر چاههای آبشان برکت بدهد
خوریها نیز به آمدن بی بی حور که وی را یکی از دختران حضرت محمد (ص) می دانند و اعتقاد دارند او که می آید باید خانه ها تمیز باشد
در روستای ابیانه، سفیدکاری اتاقها، از ۱۵ روز قبل، توسط زنان صورت می گیرد. به این ترتیب که مردها در منطقه ای به نام “پاس لِل” که دارای معادن خاک سفید است رفته و مقداری خاک کوی کِشا ریخته و بر الاغ سوار کرده و به خانه می آورند. زنان آن خاکها را با آب مخلوط کرده و به وسیله ملاقه چوبی به نام کاچیز، سفیدآب را بر دیوارهای اتاق می پاشند و “گاردانورو” (گردگیری نوروز)، یک هفته یا ۱۰ روز پیش از نوروز صورت می¬گیرد
در روستاهای آذربایجان نیز، نزديك عيد كه مي‌شود، زنان به خانه‌تكاني و آراستن خانه‌ها مي‌پردازند. و در گذشته كه جهت نقاشي سقف و ديوارهاي داخلي خانه، از رنگ‌هاي امروزي استفاده نمي‌شده، با نزدیک شدن نوروز،زنان روستایی، ديوارهاي خانه‌شان را با گِل ر‎‏ُس نقاشي مي‌كردند: به اين ترتيب كه انگشتانشان را به گِل، آغشته كرده و به ديوار مي‌زدنند. از كنار هم قرار گرفتن اثر انگشت‌ها، نقش‌هاي زيبايي چون درخت سرو، پرنده، گُل، خورشيد و … ترسيم مي‌شد.و براي زيبايي بيشتر خانه‌ها، طاقچه‌ها و رَف‌هايشان را با چيدن ظروف و اشياء تزئيني، زينت مي‌دادند
و جالب است بدانيم براي آذربايجاني¬ها هر يک از چهارشنبه¬هاي ماه اسفند، اسم خاصي دارد. مي¬گويند در گذشته در شهرها و روستاهاي آذربايجان با شروع اسفند، به استقبال نوروز رفته و همه چهارشنبه¬هاي اين ماه را مشغول فعاليتي مخصوص نوروز بودند: نخستين چهارشنبه را “موله” ناميده و به شستن و تميز کردن فرشها و خانه اختصاص مي¬دادند. دومين چهارشنبه را “سوله” ناميده و به خريد وسيله ها و نيازهاي عيد مي¬رفتند. سومين چهارشنبه را “گوله” ناميده و به تهيه سبزه سفره هفت سين مي¬پرداختند و نهايتا آخرين چهارشنبه را “کوله” ( به معني کهنه و فرسوده) مي ناميدند که همان چهارشنبه سوري است. امروزه نيز گهگاه اين تقسيم بندي در بین برخي آذربايجاني ديده مي شود


www.hbayat.com

بؤلمه لر: ادبیات, فولکلور و ائل ادبیاتی |


آيين‌هاي نوروز در آذربايجان

امروزه با توسعه زندگي شهرنشيني اين حركت و فرهنگ عمومي چندان ملموس نيست اما در گذشته‌اي نه چندان دور كه بيشتر مردم روستانشين بودند و از امكانات رفاهي چون آب لوله‌كشي و برق در روستاها خبري نبود، تمام لوازم قابل شست‌وشوي مردم در كنار رودها، چشمه‌ها و آب‌هاي روان شسته مي‌شد. به عبارتي ديگر مردم هرگونه ناپاكي و آلودگي را از لوازم زندگي خود زدوده و به رود مي‌سپارند

در برخي از نقاط ايران در چهارشنبه آخر سال مادران چند تار موي كودكان خود را چيده و در صحرا به باد و يا به آب رودخانه مي‌دهند تا همراه تارهاي مو، درد و رنج و بلا از تن فرزندانشان دور شود

در گذشته سپيده‌دم چهارشنبه آخر سال قبل از طلوع آفتاب، زنان و دختران جوان كوزه به دست به طرف چشمه يا رودخانه مي‌رفتند و كوزه‌ها را پر از آب كرده و مقداري از آن را در كوچه و حياط خانه و نيز روي نان، برنج و ساير مواد غذايي مي‌پاشيدند تا بركت در آنها پايدار شود و كوزه را با آب باقي مانده در جايي از منزل به يمن روشنايي آويزان مي‌كردند

آتش‌افروزي شب چهارشنبه‌سوري رسم ديگري است كه در آذربايجان غربي نيز همانند ساير نقاط كشور رواج دارد. چهار آتش‌افروزي در چهار، چهارشنبه اسفندماه در اين استان رايج بوده است. نخستين چهارشنبه <خبرچي>، دومين چهارشنبه <كوله> يعني كوتاه، سومين چهارشنبه <قره> (سياه) و چهارمين چهارشنبه <آخر چهارشنبه> ناميده مي‌شد. در هريك از اين روزها جوانان هر محله خود را آراسته و با لباس نو از اوايل شب به آتش بازي و آتش‌افروزي مي‌پردازند و از روي آتش مي‌پرند تا غم و محنت را از خود بزدانيد و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند.‌چهارشنبه‌سوري در آذربايجان غربي به آتش‌افروزي ختم نمي‌شد شال‌اندازي، فالگوش‌نشيني، فال كوزه و ... آيينهاي سنتي دوست‌داشتني بودند كه به محكم‌تر شدن رشته‌‌هاي مهر و محبت مردم كمك مي‌كرد.‌در اين رابطه استاد شهريار شاعر بلندآوازه چنين سروده است:

با كيچي نين سوزي، سووي، كاغذي اينك لرين بولاماسي، آغزي چرشنبه‌نين گردكاني، مويزي قيزلار ديرآتيل باتيل چرشنبه‌

آينا تكين بختيم آچيل چرشنبه‌

بايرامي دي، گئجه قوشي او خوردي‌

آداخلي قيز، بيگ جو را بين تو خوردي‌

هركس شالين‌بيرباجادان‌سوخوردي‌

آي! نه گؤزل قايدادي شال ساللاماق‌

بيگ شالينا بايرامليخين باغلاماق‌

يومورتاني گؤيچك گوللي بويارديق‌

چاقيشديريب سينانلارين سويارديق‌

اويناما قدان بيرجه مگر دو يارديق‌

علي منه ياشيل آشيق وئرردي‌

ارضا منه نوروز گلي درردي‌

سون چرشنبه گئديب آچار سالار دوخ‌

دام دووارين دالداسيندا قالاردوخ‌

اوردان بوردان آيين اوين آلاردوخ‌

قوي داماغي شيرين اولسون چاق اولسون‌

دئير ديلر آچار سالان ساق‌اولسون‌

استاد شهريار در بند اول اين شعار به همان ترانه‌اي اشاره دارد كه مردم هنگام پريدن از روي آتش مي‌خوانند. بند دوم به سنت شال‌اندازي (شال سالاّماق) دلالت دارد. آيين شال‌اندازي پس از فروكش كردن شعله‌هاي آتش‌ شب‌چهارشنبه انجام مي‌شد به اين صورت كه كودكان و جوانان به پشت بام خانه‌ همسايه‌ها رفته و با انداختن يك شال يا پارچه‌اي از روزنه پشت‌بام يا مقابل پنجره‌ خانه كه معمولاً باز بود، هدايايي چون بادام، گردو، آجيل، تخم‌مرغ رنگ شده و پول دريافت مي‌كردند. در خانه‌هايي كه دختر دم‌بخت داشتند، وقتي صاحبخانه مي‌خواست هديه‌اي به شال ببندد وقتي مي‌ديد بند شال بالا مي‌رود متوجه مي‌شد كه صاحب شال نيت كرده است و به شال او مقداري از سبزه‌اي را كه سبز كرده بود، مي‌بست

بند سوم شعر استاد شهريار به بازيهاي كودكانه نوروز اشاره دارد. بازي تخم‌مرغ رنگ شده و بازي آشيق‌ (آشيق از استخوان مچ پاي چهارپايان به دست مي‌آيد) و همچنين <نوروز گلي> نوعي گياه با ارتفاع كمتر از 5 سانتيمتر است كه در نوروز قبل از اين كه ساير رستنيها در چمنزار ديده شوند <نوروز گلي> شكوفه مي‌دهد. شكوفه نوروز گلي سفيد متمايل به بنفش است

و سرانجام در بند چهارم به آيين فالگوش ايستادن اشاره مي‌كند كه در آن زنان و دختران آرزومند در شب چهارشنبه به طور ناشناس در گوشه‌اي از گذر و در برخي از مناطق پشت در و پنجره اتاق نشيمن همسايه ايستاده و كليدي زير پا مي‌گذاشتند و به اين نيت كه اگر حرف خوب بشنوند آرزويشان برآورده مي‌شود و معمولاً افراد نيز با اطلاع از اين موضوع سعي مي‌كردند در آن شب حرفهاي خوب زده و از سخنان ناروا پرهيز كنند

رسم ديگري از نوروز كه تقريباً حفظ شده و همچنان اجرا مي‌شود فرستادن عيدي به خانه دختران تازه ازدواج كرده است. اين عيدي اگرچه بسته به توانايي مالي پدرو مادر دختر متفاوت است اما فقيرترين خانواده‌ها به دليل پايبندي به اين آيين و رسوم‌ هديه‌اي به خانه دختر خود مي‌فرستند، و اينگونه عنوان مي‌كنند كه دم عيدي دخترمان چشم براه است.‌گفتني است؛ آيينه، شيريني، سبزه و پارچه از اجزاي اصلي اين عيدي بود و دقيقاً عصر روز چهارشنبه سوري به مقصد مي‌رسيد. هرچند امروزه زمان و نحوه اجراي اين آيين شيرين و پسنديده قدري با گذشته تفاوت كرده است اما اصل قضيه كه همان دادن هديه و ديدار دختر است همچنان پابرجاست

هنوز هم دختران آذري چهارشنبه‌سوري عيدي خود را از دست پدر مي‌گيرند و اگر پدرشان در قيد حيات نباشد اين وظيفه را مادر يا برادران انجام مي‌دهند. بعد از تحويل سال‌ كوچكترها به ديدن بزرگترها مي‌روند و عيد مباركي مي‌كنند و عيدي مي‌گيرند

‌ديدار از كساني كه به تازگي عزيزي را از دست داده‌اند در روز اول عيد رسمي است كه همچنان در استان اجرا مي‌شود

ديد و بازديدهاي سال نو در اين استان تا 12 فروردين ادامه دارد و روز 13 فروردين با عنوان <سيزده‌بدر> همه مردم به صحرا رفته و به جشن و شادي و طبيعت‌گردي مي‌پردازند.‌در اين روز مردم سبزه‌هاي خود را كه در نوروز سبز كرده‌اند به آب رودخانه و چشمه مي‌سپارند و دختران با آرزوي ازدواج سبزه گره مي‌زنند

http://bijaraz.blogfa.com/post-149.aspx


هدیه دانشجویی، هزار ماهی سیاه در شهر»

روز گذشته در ضلع شمالی پارک لاله، هزار ماهی سیاه کوچولو به شهروندان تهرانی هدیه شد.

به گزارش خبرنگار ما، دوشنبه از ساعت 17 الی 19:30 در یک اقدام خودجوش، توسط جمعی از دانشجویان، در یک اجرای خیابانی در قالب هنر اعتراضی، پخش ماهی های سیاه، نظر رهگذران را به خود جلب کرد و هر کدام متناسب با برداشت های خود، از این حرکت استقبال کردند.

بنا بر این گزارش، هدیه ماهی های سیاه کوچولو، به همراه برگه ها، در سطح شهر، آشنایی زدایی از شهروندان تهرانی داشت، که شعر موجود درتراکت ها این واکنش را نمایان تر ساخت. شعری از محمد رضا شفیعی کدکنی:

هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

آنچه می بینم نمی خواهم

http://www.mellimazhabi.org/news/032008news/1803hadie.htm


بهاری دیگر از راه می رسد

سالی دیگر سپری شد. نوروزی دیگر از راه رسید. زندگی تغییری دیگر را در طبیعت رقم زد. این تغییر، بیداری طبیعت را به ارمغان آورد. رویش درخت و گیاه، سر بر آوردن شقایق و لاله از دل زمین سرد و جوانه زدن شکوفه ها، نوید زندگی جدیدی را بشارت داد. با این همه، مردم من هنوز تغییری شادی بخش را به انتظار نشسته اند. تغییری که رنج جانکاه و فزاینده آنان را پایان بخشد و امید به آینده ای بهتر را در قلب های خشکیده و روح فرسوده شان باز دمد.

سالی دیگر سپری شد. سالی که برای مردم من، مملو از حسرت و سرشار از آرزوهای برآورده نشده، حرف های خشکیده در گلو و خشم های فروخورده بود.

سالی دیگر سپری شد. سالی که حاصل آن افزایش مداوم گرانی، تورم، بیکاری، فقر و بدبختی و به یک کلام افزایش رنج و درد بود. سالی که صحرای ترکمن شاهد گرفتار شدن تعداد باز هم بیشتر جوانان در گرداب اعتیاد، پرپر شدن صیادان جوان به خاطر چند ماهی و یک تکه نان بود...

بهاری دیگر از راه می رسد. بهاری که علیرغم تمامی مشقت های روزمره، بذر جوانه های امید را در دل مردم من می کارد و آن ها را به مبارزه برای زندگی بهتری فرا می خواند.

نويسنده مطلب : ر.الف. جانلی
ايميل : r_a_janly@yahoo.com
آدرس سايت :

http://www.il-guen.com/

 


نوروزی از نوع ديگر
ميگن رسم و راه عاشقی رو بلد نيستي، ننه سرما هر سال با سفره هفت سين ، شيرينی و کلوچه لاهيجان و چای مرغوب و چين اول باغات واجارگاه (منطقه ای در شرق گيلان) ، بزک کرده و دلربا منتظرته، ميری می بينی خوابه، کلوچه و چايی رو می خوری و دستشو می بوسی و بدون اينکه از خواب بيدارش کنی فلنگ رو می بندی و ميزنی به چاک. ميگن تازه از کجا معلومه که وقتی ننه سرما خوابه کارهای ناشايست و مردسالارانه ديگری ازت سر نزنه

تعطيلات نوروز رو در شهر آنتاليا پيش يکی از دوستانم بودم. تو فرودگاه استانبول بلندگو اعلام کرد که به علت نقص فنی که بعدا فهميديم علتش چيز ديگه ای بود پرواز ما چند ساعت تاخير خواهد داشت. کلافه شده بوديم. وقت نمی گذشت. من وپنج تا سياه پوست تو يک سالن کوچک که يه تلويزيون و دی وی دی هم داشت نشسته و به تلويزيون نگاه می کرديم. دی وی دی بود اما هيچ فيلمی نگذشته بودند. ياد فيلم نوروز سال قبل ايرانيها در يک کشور اروپايی که دوستم برايم کپی کرده بود افتادم. از ساک در آورده و از سياه ها با انگليسی دست و پا شکسته پرسيدم دوست دارند ويدئو موزيک ايرانی گوش کنند، خوشحال شدند و گفتند برامون جالبه ببينيم موزيک ايرانی چطوريه. خودم هنوز فيلم را نديده بودم. فيلم را گذاشتم و ده دقيقه يکی اومد صحبت از نوروز و بهار کرد و بعد ده دقيقه ای هم يکی ديگر از سفره هفت سين و اينکه درستش هفت شين هست گپ زد و بعد هم ده دقيقه مصاحبه با شاعر ناشناخته ای و پنج دقيقه هم شعرخوانی طرف و بعد ده دقيقه تبليغات و ... خلاصه يک ساعت از فيلم رو ديديم و هنوز از موزيک خبری نبود. سيا ها ديگه به تلويزيون نگاه نمی کردند و با همديگه حرف می زدند. بالاخره يکی اومد و ترانه ای خوند. بعدش حاجی فيروز اومد: ارباب خودم ... يک عده ای هم دورش بودند، می خنديدند و دست می زدند. خنده ها و حرکات دور و بری ها و در مجموع صحنه طوری بود که آدم فکر می کرد حاجی فيروز رو دست انداخته و مسخره می کنند. سياها شروع کردند به پچ و پچ و بعد صداشون هی بلندتر و بلندتر می شد. فهميدم "سوء تفاهم" شده و از مسخره کردن حاجی فيروز که اونم سياهه دلخور که چی عرض کنم عصبانی و آتشی شدند. خواستم توضيح بدم که يه دفعه بلند شدند و پنج تايی افتادن به جونم. جاتون خالی کتک سيری خوردم. شانس آوردم نگهبانهای فرودگاه زود رسيدند و با زدن چندتا سيلی و لگد به من و سياها منو از دستشون نجات دادند. نگهبانهای نامرد منو نبايد ميزدن. من که داشتم از سياها می خوردم. بگذريم.

اصلا از اين حاجی فيروز هيچ وقت خوشم نمی اومد، نه از اون قردادن های بی مزه اش و نه از خواندنش با اون صدای ساختگی نازک و زشتش. به نظر من بيشتر بچه ها از حاجی فيروز خوششون نمی ياد. دو سه باری که با فک و فاميل و بچه هاشون اجباری رفتم. يادم مياد بچه ها بيشتر توجه شون به نقل و نبات و اسباب بازی های فروشی دور و بر بود تا حاجی فيروز. بزرگترها هم به زور می خواستند وادارشون کنند که از حاجی خوششون بياد: بچه ها نگاه کنيد! حاجی فيروزه ها! بچه ها صد گرم پشمک ، پفک يا چيپس رو به صدتا حاجی فيروز ترجيح می دادند. تازه چرا بايد حاجی فيروز سياه باشه؟ نژادپرستی ، تحقير و توهين به آدمها که شاخ و دم نداره. گويی قصد داريم انتقام قرنها توهين و تحقير مان توسط سپاه مقدونی و اعراب و ترک و تاتار را از سياهان بگيريم. اصلا اين رسم حاجی فيروز ربطی به ما ايرانيها نداره. در هيچ سند تاريخي، افسانه، شعر و داستان مانده از گذشتگان ما اشاره ای به آن نشده. ظهور اين حاجی لوس و بيمزه بايد دور و بر همين صد سال اخير واقع شده باشد و زبانش، بويژه آنجا که ميگه ارباب خودم ... نشان ميده که طرف صحبتش مردم معمولی نيستند، بلکه در نقش غلام و بنده و دلقک برای شادی ارباب ها ، خانها و فئودالها مسخرگی می کنه. عمو نوروز که برده دار، فئودال و خان نيست که احتياج به غلام داشته باشه. آمدن بهار و عمو نوروز احتياجی به بشارت حاجی فيروز نداره. هزاران چيز قشنگ اين مژده را برای مشتاقان بهار و تازگی و نوشدن به ما می دهند. جوانه های تازه سربرآورده دار و درخت ، هالی دار تی تی (شکوفه درخت گوجه سبز) ، شادی و سرائيدن بلبلان، کوچ موسمی پرندگان مهاجر، بيتابی کودکان و همچنين بيتابی کودکانه بزرگترها و ... نه، اعلام ورود خجسته بهار زيبا و عمونوروز مهربان مرا نيازی به اين حاجی نيست.

بيدار که شدم دستی به سر و صورتم کشيدم و ديدم جايی درد نمی کنه و زخم و خراشی به صورتم ندارم، شکر که همش خواب بود، اصلا من هيچوقت ترکيه نبودم و هيچ رفيق و آشنايی هم تو شهر آنتاليا ندارم. اسم اين شهر رو شنيدم و اومد تو خوابم. تازه، چند روز ديگه مونده به عيد و تعطيلات هنوز شروع نشده. و الان هم دارم ميرم سر کارم. به ساختمون محل کارم که رسيدم ديدم يه مرد دور و بر بيست و هفت هشت سال پشت در ايستاده و به نظر می آمد منتظر کسی هست. خواستم در را باز کنم و برم تو، گفت:
- می بخشيد آقای سُردارکوهي، ميشه نيم ساعتی وقت تون رو بگيرم؟
خدای من اين طرف چقدر شبيه پدرم هست. قد بلند، ابروهای پرپشت، چشمان کاس (روشن) و دماغ نسبتا بزرگ و مناسب هيکل و پيشانی نه چندان پهن و ... گفتم:
- الان نمی تونم. کارم دير ميشه. شما؟
- خواهش می کنم، خيلی برايم مهمه آقای سُردارکوهی که با شما الان صحبت کنم
- نگفتيد اسمتون چيه؟
کمی اين پا اون پا کرد و با من و من بالاخره گفت:
- نوروز هستم
«نوروز» ، خيلی کوچک که بودم يه هم محلی ما اسمش نوروز بود، ماهيگير بود و ما بچه ها عمو نوروز صداش می زديم. بعد از اون ديگه با هيچ نوروزی برخورد نداشتم و اصلا کسی را نديدم و نشنيدم که اين اسمو داشته باشه. به نظر ميرسه که همه فکر ميکنن اين اسم يه خورده قديمی و دمُده شده. گفتم که بايد برم سر کار و اين حرفها، باز اصرار می کرد، بالاخره گفت:
- از ديشب که تو فرودگاه استانبول کتک خوردی و بعدش هم افکارت در مورد حاجی فيروز...
اينجا که رسيد نزديک بود از تعجب و اندکی هم ترس بيهوش شم. خواب منو از کجا می دونست!؟ دو سه دقيقه ای سرم رو گذاشتم تو دستام و کمی فکر کردم و بعد شم يه سيلی خوابوندم تو گوش خودم،گفتم شايد هنوز خوابم. نه بيدار بودم. می خواستم ازش توضيح بخوام که خودش گفت:
- عمو نوروز هستم
باز ياد هم محلی مون افتادم و گفتم:
- عمو نوروز از رُماتيسم مرد
- منظورم هم محلی تون نيست، من عمو نوروز واقعی هستم، همونی که هرسال اول بهار می ياد و ...
- چاخان نکن، پس ريشت کو؟ چاق که نيستی و شکم هم نداری.
دور و برش رو نگاه کرد، کسی نبود، ديدم ريش سفيد و پر پشتی صورتش رو پوشاند، بعدش هم دوباره از بين رفت. بی خيال کار. گفتم:
- بريم خونه ام همين نزديکاست.
چايی رو که دم کردم نشستم پيشش
راستی چند سالته؟
- دور و بر 5500 سالم بود که اسکندر ايران را اشغال کرد
- اينجوری فهمش سخته، به حساب ما چند سالته؟
- نمی شه مقايسه کرد
- نفهميدم، چند سال عمر می کنی اگه طبيعی ... ؟
می خواستم بگم «طبيعی بميری» که ديدم بی ادبی ميشه. منظورم رو فهميد و گفت:
- می تونم همين فردا بميرم و می تونم ميليونها سال ديگه هم زندگی کنم. من تو باور مردم هستم. تا زمانيکه مرا باور دارند خواهم بود.
- بعضی خانم ها ميگن رسم و راه عاشقی رو بلد نيستي، ننه سرما هر سال با سفره هفت سين ، شيرينی و کلوچه لاهيجان و چای مرغوب و چين اول باغات واجارگاه (منطقه ای در شرق گيلان) ، بزک کرده و دلربا منتظرته، ميری می بينی خوابه، کلوچه و چايی رو می خوری و دستشو می بوسی و بدون اينکه از خواب بيدارش کنی فلنگ رو می بندی و ميزنی به چاک. همون خانمها ميگن تازه از کجا معلومه که وقتی ننه سرما خوابه کارهای ناشايست و مردسالارانه ديگری ازت سر نزنه. وگرنه دليلی نداره که چند هزار سال برات سفره می چينه که تو رو ببينه، اما تو دم به تله نمی دی. ناقلا نکنه واقعا مردسالاری و طرفدار صيغه و چند همسری و از اين حرفها. نکنه تو هر شهر و دياری دلبندی داری و طفلک ننه سرما بيخبره.

اينا رو که گفتم ديدم اشک تو گوشه چشم عمو نوروز جمع شده، ناراحت شدم. زيادی تند رفتم، آهی کشيد و :
- اين جماعت نفس شون از جای گرم بلند ميشه، يکی نيست بهشون بگه که شايسته نيست آدم در مورد چيزی که از همه جوانبش با خبر نيست داوری و قضاوت بکنه. خواب بودن ننه سرما در شب عيد همش افسانه ست پسرم. ايکاش اينطور بود و کنار سفره هفت سين خوابش می برد. نه جانم. اينجور خوشيها به من و ننه سرما نيومده. همانطور که من مبشرجواني، شادابی ، تازگی و شادی هستم، ننه سرما هم مظهر ايستادگی در برابر تاريکي، ظلم و ستم و همچنين شريک درد و رنجهای مردم هست. کدوم خواب ! کدوم سفره هفت سين. شب عيدی محبوس در قفس سربازان اسکندر به بردگی می بردنش، شبی ديگر جزو غنايم اعراب راهی شام و عربستان بود. شبی را دست و پا بسته کنار چادر مغولان افتاده و شبی ديگر در بازار کنيز فروشان بخارا و سمرقند چوب حراج می خورد و يک شب هم زير تازيانه پدر فقيری که می خواست او را به مرد متمولی که سه برابرش سن داشت بدهد. همين دو سال پيش که باد روسری اش را کنار زد تو خيابون گرفتنش و چون مقاومت کرد با سر و روی خونين شب عيد را زندان ماند. پارسال هم چند روز قبل از عيد توی يه پارک دستگير شد و باز چند روزی را زندان بود
- خوب می رفتی با اين انجمن های زنان تماس می گرفتی شايد کمک ميکردن؟
- اتفاقا با دوتا از اين انجمن زنان تماس گرفتم. يکی از انجمنها آش نذری درست کرد که دستشون درد نکنه. يه انجمن هم رفتند با وکيل و قاضی و نهاد نمی دانم چی صحبت کردند و وقتی ديدند کاری نمی کنند ريختند تو خيابون و تجمع کردند که بعد چندنفر ازشون دستگير شدند. بيچاره ها رو به دردسر انداختم.
- عمو جان زندگيت پر از تناقضه ها! تو انبوه اين همه غم و اندوه اصلا ارزش اينو داره که بيای شادی و شادابی برا مردم بياري؟
- دستش رو گذاشت روی دستم و گفت:
- پسرم، شادی نکردن و از زندگی استفاده نکردن يعنی تسليم نيروهای پليد و ظالم شدن. همون نيروهايی که مسبب تمام درد و رنج و غم و اندوه انسانها هستند.
- اصلا تو اين چند هزار سال هيچ شب عيدی تو و ننه سرما با هم بوديد؟
- چرا يک بار دقيقا دوهزار و سيصد و شصت سال پيش. شبی فراموش نشدني، بهترين ساعات زندگی مون را با هم گذرانديم.
- حالا حتما بايد فقط شب عيد همديگه رو ببينيد؟ روز و شب های ديگه نميشه؟
- چرخش طبيعت اينطور می خواد.
- چت و اس ام اس چطور؟ يه رفيق دارم اسمش ناوران هست می خوای بگم يه وبلاگ واسه تو و ننه سرما يزنه؟ اينطوری می تونيد قرار شب عيدتون رو بذاريد که شايد بعداز دوهزار سال همديگه رو ببينيد.
- چند تا وبلاگ تا حالا زدم. نميدونم چه جوری می فهمند. چندتاش رو بستند و دو سه تاش هم همون روز اول فيلتر شدند و هيچ فيلترشکنی هم کمک نکرد.
- چند روز ديگه عيده. نمی تونی طوری با ننه سرما قرار بذاری که حداقل امسال يه کم کوتاه بياد و ريسک نکنه که همديگه رو ببينيد؟
- برا همين با تو تماس گرفتم.
- چرا من؟ کسی ديگه ای نمی تونه اين کارو بکنه؟
- نه، فقط تو می تونی
- چرا؟
- ميدونی «مازه آماردی» کيه؟
- نه
- يعنی داستان مازه و يوسيفال، اسب محبوب اسکندر رو نشنيدي؟
- نه نشنيدم. متاسفانه زياد اهل مطالعه نيستم.

از حالت چهره عمو نوروز بنظر ميرسيد از کودنی من اندکی دلگيرو نااميد شده بود، درست مثل بابايی که بچه اش چندماهی جدول ضرب رو تو مدرسه شروع کرده و هنوز نميدونه دو ضربدر سه چند ميشه. گفتم:
- بايد جالب باشه، داستانش را بگو تا بعدا برا رفيقم ناوران تعريف کنم که تو وبلاگش بنويسه. عاشق اينجور چيزای دست اوله.
- فعلا وقتش نيست داستانش باشه بعدا. اما چيزی که مربوط به تو و ننه سرما ميشه از اين قراره. بهت گفتم که منو ننه سرما دوهزار و سيصد و شصت سال پيش شب عيد رو با هم بوديم. سال بعد صاحب پسری شديم که اسمش رو گذاشتيم مازه. همون مازه که وقتی بزرگ شد و ماجرای اسب اسکندر را بوجود آورد. تو از پشت و تبار مازه، يعنی پسر من و ننه سرما هستی.
تازه علت شباهت عمو نوروز با پدرم رو فهميدم
يعنی می خوای بگی تو، عمو نوروز بابابزرگ بابا بزرگ بابابزرگ.... من هستی و ننه سرما هم مامان بزرگ مامان بزرگ مامان بزرگ ... من؟
- آره پسرم.
سريع بغلش کرده و سر و صورتش را بوسه باران کردم. و اشکهای عمو نوروز, يعنی بابابزرگ من مثل سپيدرود، تمام پيرهنم رو خيس کرد. گفتم:
- ميخوام هرچه زودتر ننه سرما رو ببينم
- منم می خوام ببينمش. تنها تو می تونی ترتيب اين ملاقاتمون رو پس از دوهزار سال بدی
- چطوري؟
- سريع بايد بری سوادکوه، از اونجا تا جايی که برف و بوران ميذاره اول با اسب و بعدشم پياده بری طرف دماوند. ننه سرما شم اش تيزه، نزديکاش که رسيدی خودش مياد سراغت.

حسابی خسته شده بودم، تا زانو تو برف بودم، توان صعود بيشتر را نداشتم. خستگی و سرما کلافه ام کرده بود و کم کم داشتم نااميد می شدم و فکر بازگشت، اتاق گرم و يه استکان چای داغ غلغلکم می داد. زير صخره ای که کمتر بادگير بود نشستم. اگه می تونستم يک چرت کوتاه بزنم شايد حالم بهتر می شد. اما جرات نداشتم. می خوابيدم و يخ می زدم و آرزوی ديدن ننه سرما رو به گور می بردم. ده دقيقه ای نشستم بيشتر سردم شد. تازه خيال پا شدن داشتم که صدايی شنيدم. گوشها رو تيز کردم. صدا نزديک تر می شد. ديگه بايد چهل پنجاه متری من باشه
- مازه، مازه، پسرم
تا بجنبم و بلندشم يه دفعه يه سورتمه که سه تا گرگ اونو می کشيدند و يه دختر دور بر بيست و پنج سال که عينک دودی به چشم داشت توش نشسته بود از سربالايی راست اومد جلوی من و ايستاد. دختر که قد بلندی داشت و روی موی افشانش که بر شانه ها و پشتش گسترده بود صدها ستاره کوچک بلورين برفی می درخشيدند از سورتمه بلند شد و اومد بيرون. شک داشتم که با اين سن و قيافه مامان بزرگم ننه سرما باشه. تا بخوام چيزی برا گفتن آماده کنم دويد طرفم و عينکش را برداشت و بغلم کرد و با خنده توام با گريه و اشک شروع کرد به بوسيدنم و گفت:
- آه پسرم
لب و لوچه و دهان و چانه اش با مال پدرم مو نمی زد. اشک چشمش را پاک کرد و گفت:
- چقدر تو شبيه جدت مازه هستي، اوه يادم رفت دوستام رو معرفی کنم
در حاليکه با دست گرگی رو که بزرگتر از همه بود و جلو ايستاده بود نشونم داد گفت اين پيلا ورگ (گرگ بزرگ) هست و بعد دوتا گرگ ديگه رو نشون داد و گفت اينها هم کوجه ورگ (گرگ کوچک) و ناز ورگ (گرگ نازی) هستند.
- بچه ها اينم نتيجه من سُردارکوهي، نوه پسرم مازه هست.
گرگها دمشون را به علامت سلام و احوالپرسی تکون می دادند. چند ساعتی با ننه سرما همانجا صحبت کردم، سعی می کرد خودشو شاد و سرحال نشون بده، اما از چشمان قشنگ و از چهره زيبايش می شد غم و غصه و در و رنج های چند هزارساله و همچنين ثبات، پشتکار، عزم راسخ برای پيکار با نابرابريها و بی عدالتیها را خواند، ديگه اصلا احساس سرما نمی کردم ، داستان دزديدن يوسيفال اسب محبوب اسکندر توسط پدربزرگم مازه را برام تعريف کرد که فرصت پيش بياد بعدا برا ناوران تعريف می کنم تا تو وبلاگش بزنه. از ننه سرما قول گرفتم که اين چند روز مونده به شب سال نو بيشتر مواظب باشه و يه استراحتی به خودش بده که کارش به زندان و اين حرفا نکشه که امسال شب عيد با عمو نوروز با هم باشن. قول داد، و همديگه رو بوسيديم و قرار گذاشتيم سال بعد يک هفته مونده به سال نو همانجا همديگه رو ببينيم.

اميدوارم شما هم شادی کردن و استفاده بردن از زندگی را از ياد نبريد، گرچه گاهی انبوه مشکلات و دردسر ها دل و دماغی برای شادی کردن نمی گذاره، اما يادتون باشه همانطور که عمو نوروز گفت شادی نکردن يعنی تسليم دشمن شدن. چند بيت شعر زير اثر «نوبر» را تقديم می کنم به همه آنهايی که اين امکان از آنها گرفته شده تا شب سال نو را با عزيزانشان دور هم باشند:
نوبهار آمد و شد دشت قشنگ   -   چون دم طاووس و دنبال تورنگ
باغ دلکش شد و زيبا گرديد   -   فرشش از اطلس و ديبا گرديد
باز مرغ سحر از شب حيزی   -   شهرتی يافت به شورانگيزی
باز عيد آمد و من زندانم   -   وه چه روئين تن و آهن جانم
نه مرا جانب گلگشت رهی است   -   نه کسی را به سوی من نگهی است

ضمنا برای آنهايی که احيانا نمی دانند، تورنگ يعنی قرقاول
ناوران

http://www.shomaliha.com/haji.html


به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عيد نوروز نه تنها در آذربايجان، بلکه در تمام ايران و حتي در بعضي از ممالک مشرق زمين با ارزش است، در اين زمان، جشن‌هاي باشکوه و ملي در اقصي نقاط كشور برگزار مي‌شود؛ عيد نوروز سال‌ها پيش از ميلاد در آذربايجان برگزار مي‌شد و مردم برخي از احساسات بشردوستانه و جهان‌بيني خود را با اين جشن مربوط مي‌دانستند؛ زيرا در اوستا کتاب مقدس زرتشتيان، نوروز به منزله جشن ستايش رفاه و مقدسات محسوب مي‌شود و گفته مي‌شود که نوروز عيد فراواني کشت و سرآغاز تندرستي و برکت و وفور است، در خانه‌ها نيز گفته‌اند که هفت نوع سبزي مي‌کاشتند تا آن را که بهتر مي‌رويد بشناسند.

در اين جشن لباس نو مي‌پوشيدند و به اجراي مراسمات ملي مي‌پرداختند از جمله مي‌توان به اجراي حرکات پهلواني، ايجاد آتش در اجاق‌ها، اجراي رقص، طبخ غذاهاي متنوع، ايجاد محافل ادبي و هنري، اجراي موسيقي و ترانه‌هاي اصيل به وسيله سازهاي ملي آذربايجان همچون کمانچه، تار قوپوز و... (نوروز گلير يار گلير // باهار گلير ساز گلير)، نوشتن نوروزنامه ، ياد کردن قهرمان‌ها و شخصيت‌هاي مختلف و تجديد عهد و پيمان با خالق هستي اشاره كرد.

به عيد نوروز، عيد علي (ع) نيز گفته مي‌شود چرا که در اين روز امام اول شيعيان مسؤوليت خلافت مسلمين را به عهده گرفته است و نيز براساس روايتي ديگر در همين روز حضرت محمد (ص) اميرمؤمنان را در غدير خم به جانشيني خود برگزيد.

ازچيزهايي در سفره هفت سين مي‌گذارند مي‌توان از سمنو نام برد. سمنو تنها به معناي سرسبزي و طراوت نيست بلکه به معناي برکت نيز است. سمنو به عنوان لذيذترين غذا در عيد نوروز است و بعد از طبخ، آن را در ميان خويشاوندان و همسايه‌ها تقسيم مي‌کنند، سمنو در ميان مردم آذربايجان به عنوان عامل تداوم بخش نسل‌ها شناخته مي‌شود. در نمونه‌هاي باقيمانده از ادبيات شفاهي يا فلكلور، اشعار و داستان‌هاي بسياري وجود دارد كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم، نوروز و ايام آن نقش مهمي در روند ماجرا ايفا مي‌كنند. رسمي است که در زمان نوروز سمنو را در ميان زناني که داراي اولاد نمي‌شوند، مي‌گردانند و مي‌گويند: "آي بونو گؤيردن تانري، بو گليني ده گؤيرت، آرزوسونا کاما يئتير. مطلبينه، مورادينا چاتدير. عهديني اوميديني بيتير" (ترجمه: اي خدايي که اين سمنو را بارور کردي، اين عروس را هم بارور کن، آرزويش را اجابت کن، به خواسته‌اش برسان، به اميدي که دارد برسان).

پس از دوره صفويه در زمان افشاريه و قاجاريه نوروز همچنان گرامي و محترم ماند و حکومت در رونق آن سعي مي‌کردند، برخي از مراسم‌هاي و رسومات گذشته نوروز در اردبيل شامل تكم وتكمچي ،بايرام پايي و مراسم نوروز بوده است.

ازسنن تاريخي مردم اردبيل به جاي آوردن مراسم جشن نوروز باستاني است. تشريفات برگزاري اين جشن ، نسبت به نقاط ديگران ايران ، تاحدي مفصل و وسيعتر بوده است. «تكم» شيطانكي بود كه به شكل حيوان چهار دست و پا از تخته مي‌ساختند و آن را با پارچه‌هاي رنگارنگ و تكه‌هاي آيينه به طرز زيبايي مي‌آراستند و در زير شكم بر انتهاي چوب نازكي متصل مي‌ساختند اين چوب از سوراخي كه در وسط صفحه تخته‌اي تعبيه شده بود، مي‌گذشت و به آساني در آن سوراخ بالا و پائين مي‌رفت.

تكمچي يعني صاحب تكم ، صفحه تخته را به طور افقي در يك دست نگه مي‌داشت و با دست ديگر انتهاي چوبي را كه تكم بر آن نصب شده بود و در زير تخته بالا و پائين مي برد و به اين طريق مجسمه چوبي در روي تخته بحركت در مي‌آمد و دست‌ها و پاها و زيرشكمش با برخورد بر آن تخته صدايي بوجود مي‌آورد كه چون ريتم و آهنگ مخصوصي داشت مثل صداي ضرب براي انسان خوش آيند بود. تكمچي با اين حركت دست و آهنگ، آوازها و تصنيف‌هايي نيز مي‌خواند و از راه چشم وگوش تماشاگران را محفوظ مي‌كرد و چون تكم مخصوص نوروز بود تصانيف و آوازها نيز همواره درباره بهار و عيد سروده مي‌شد، تكمچي تقريبا از يك ماه به عيد مانده پيدا مي‌شدند و به در خانه‌ها مي‌آمدند و رسيدن بهار و نوروز را مژده مي‌داد.

يكي ازمراسم زيباي اردبيل ، در ايام نوروز ، فرستادن شام «بايرام پايي» براي ارحام بود. بايرام پايي يعني سهم و حصه عيد، مي‌گفتند همواره از طرف كسان دختري كه به خانه شوهر رفته بود ، فرستاده مي‌شد. شام را در مجمر‌هاي مسي بزرگي مي‌چيدند مقدار آن باتوجه به افراد خانواده‌اي كه به آنجا فرستاده مي‌شد ، كم و زياد مي‌شد. پلو را در روي دوري‌هاي چيني مي‌كشيدند و هر غذاهاي موردنظر را در ظرف‌هاي جداگانه در سيني بزرگ مي‌گذاردند و روي آنها سرپوش‌هاي مسين سفيد شده تميزي قرار مي‌دادند بر روي مجموعه هم روپوش مخملي يا ترمه يا زري بسيار زيبايي كه به شكل دايره و با ريشه‌هاي طلايي و سيمين جالبي دوخته شده بود مي‌كشيدند، حمال غذاها را در خانه‌اي كه برده بود مي‌گذاشت و مجموعه و روپوش و سرپوش‌ها را با خود برمي‌گرداند.

فاصله بين چهارشنبه سوري و نوروز يك نوع دوران فترت بود و معمولاً بانوان در خانه كارهاي نظافت را تكميل مي‌كردند و مردان نيز مشغول خريد و فروش لوازم عيد مي‌شدند تا بالاخره نوروز فرا مي‌رسيد، در ساعت تحويل سال ، اگر چه نيمه شب هم بود ، همه افراد خانواده بيدار شده سر سفره تحويل مي‌نشستند.

سفره تحويل يكي دو ساعت قبل از لحظه تحويل گسترده مي‌شد و اولين چيزي كه در آن قرار مي‌دادند قرآن مجيد بود در اين سفره علاوه بر هفت سين ، شيريني ، ميوه ، آجيل و خشكبار هم مي‌گذشتند و آيينه ، سكه طلا يا نقره سماق و برنج و گندم از لوازم اين سفره به شمار مي‌آمد. قبل از ساعت تحويل همه وضو مي‌گرفتند و در لحظاتي كه سال در شرف تجديد بود سكوت مطلقي حكمفرما مي‌شد و لحظه‌اي فرا مي‌رسيد كه هركس توجه خاصي به مبدا پيدا كند و سلامت و سعادت و كاميابي در سال جديد را از خداي بزرگ بخواهد.

چون سال تحويل مي‌شد اولين كار با باز كردن و نگاه كردن قرآن مجيد و بوسيدن آن آغاز مي‌گشت و در اين مراسم به طور كلي از حيث نوبت رعايت تقدم سن مي‌شد بعد از اين تشريفات اولين فرد مميز كه سنش كوچكتر از همه بود گلابدان بدست گرفته به افراد خانواده گلاب مي‌داد اگر اين خانه متعلق به بزرگترين فرد آن خانواده بود به فاصله كمتري از تحويل سال ، اولاد و كسان او كه خانه و زندگي مستقلي داشتند براي زيارت او و عرض تبريك مي‌آمدند و قبل از آن كه سفره تحويل برچيده شود اداي احترام مي‌كردند و بدين ترتيب ديد و بازديدهاي عيد آغاز مي‌شد و بزرگتران ، پرداخت عيدي را به قدر امكانات مالي و موقعيت خانوادگي به كوچكتران به ويژه كودكان و مستخدمين خانواده ، عيدي مي‌دادند.

انتهاي پيام


http://www.bbcpersian.com

11:54 گرينويچ - دوشنبه 17 مارس 2008 - 27 اسفند 1386

حمید رضا حسینی
روزنامه نگار

سرگذشت تقویم در ایران

وقتی مادر بزرگ پیر شده بود و سوی چشمش به تقویم نمی گرفت و حافظه اش یاری نمی داد، مدام می پرسید: "مادرجون! امروز چندم ماهه؟ یا چند روز مونده به آخر برج؟"

وقتی از ماه می گفت، منظورش محرم و صفر و ربیع الاول و ... بود. می خواست حساب و کتاب اعمال مذهبی اش را داشته باشد: روزه ، سوگواری محرم، نذری ۲۸ صفر، جشن نیمه شعبان و ...

وقتی هم که از برج حرف می زد، مقصودش همان چیزی بود که به تقریب با فروردین، اردیبهشت، خرداد و ... مطابقت دارد؛ منتها او نام اصلی بروج را می گفت و وقتی می پرسیدی: "عزیزجون! دایی جون چه سالی به دنیا اومده؟" جواب می داد: "سالش خوب یادم نیست، ولی برج اسد بود. فکر کنم سالشم، سال گوسفند بود."

عجیب نیست ما ایرانیان که سرزمینمان گذرگاه اقوام و مذاهب بوده است، حساب و کتاب چند گونه تقویم را با هم داشته باشیم. شاید حمل و ثور و جوزا و سرطان از یاد رفته باشد، اما حساب محرم و رمضان و سال اسب و گاو و پلنگ هنوز از دستمان در نرفته است .

هخامنشیان، نوروز در پاییز

از گاهشماری های کهن ایران، چیز زیادی نمی دانیم؛ دانسته هایمان در این باره پراکنده و پندارهایمان گوناگون است.

هخامنشیان که بزرگترین شاهنشاهی جهان باستان را شکل دادند، بسیاری چیزها را از ملل تحت فرمان خود اقتباس کردند و از جمله آن ها یکی هم سال شماری خورشیدی بود که احتمالا پس از تصرف مصر بدست کمبوجیه (۵۲۹ تا ۵۲۲ پیش از میلاد) از مصری ها آموختند.

با این حال ، تا پیش از آن که کتیبه بیستون اثر داریوش بزرگ (۵۲۱ تا ۴۸۶ پیش از میلاد)خوانده شود ، آگاهی درباره گاهشماری هخامنشی اندک بود، اما وقتی کتیبه بیستون در سده ۱۹میلادی خوانده شد، نام ۹ ماه از سال روشن گردید و نام سه ماه دیگر نیز که به سبب مخدوش بودن بخش هایی از کتیبه آشکار نبود، با کشف الواح تخت جمشید هویدا شد.

حالا می دانیم که نام ماهها در تقویم هخامنشی ، با نام های اوستایی که در دوره اشکانی و ساسانی رواج داشت ( فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ، تیر ... ) فرق می کرد ؛ مثل اودکن ئیش که برابر فروردین بود و ثور واهر که با اردیبهشت همزمان بود.

همچنین روز نخست سال برابر بود با آغاز پاییز و این سنتی بود که هخامنشیان از بابلی ها به ارث برده بودند. در بابل همچنین، آغاز زمامداری شاهان، مبدأ تاریخ بود و چون از مبدأ تاریخ هخامنشیان آگاهی چندانی نداریم، برخی پژوهشگران احتمال داده اند که هخامنشیان نیزمانند بابلی ها ، آغاز سلطنت شاهان را مبدأ تاریخ قرار می دادند.

ساسانیان؛ سال های ۱۳ ماهه

دقیقا نمی دانیم که ماههای اوستایی چه زمانی متداول شد ، اما قطعا از سده اول میلادی به بعد ، رواج کامل داشت . تقویمی که سلوکیان ، یعنی جانشینان اسکندر ، در ایران جا انداختند ، مثل تقویم یونانی ها بر مبنای سال قمری بود . مبدأ را هم سال ۳۱۲ پیش از میلاد ، یعنی سال بنیاد سلسله سلوکی قرار داده بودند.

هنگامی که اشکانیان، سلوکیان را از ایران بیرون راندند، سال شمسی جایگزین سال قمری شد و مبدأ تاریخ را هم سال ۲۴۷ پیش از میلاد تعیین کردند؛ زیرا در این سال ، تیرداد اول بر سلوکوس دوم پیروز شد و سلسله اشکانی قوام پیدا کرد.

ساسانیان نیز، سال شمسی را اساس گاهشماری خود قرار دادند ، اما از آن جا که سال مداری یا حقیقی ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۹ ثانیه است و سال عرفی ساسانیان، سرراست ۳۶۵ روز بود، هر ۴ سال یک بار، سال عرفی از سال حقیقی یک روز عقب می افتاد و نوروز با اول فروردین برابری نداشت . همچنین هر ۱۲۰ سال یک بار ، سال عرفی یک ماه از سال حقیقی عقب تر بود. بنابراین منجمان ساسانی تصمیم گرفتند پس از گذشت ۱۱۹ سال، صد و بیستمین سال را ۱۳ ماهه حساب کنند تا مشکل حل شود.

احتمالا مبدأ تاریخ ساسانیان ، جلوس اردشیر بابکان بر تخت شاهی بود، ( ۲۲۶ میلادی ) اما در اواخر دوره ساسانی، جلوس یزدگرد سوم، آخرین شهریار این سلسله مبدأ قرار گرفت که با سال ۱۱ هجری قمری برابر بود. بنابراین تقویمی که ساسانیان برای مردمان پس از اسلام به ارث گذاردند، تقویم یزدگردی نام داشت. ( این تقویم با تقویم دیگری موسوم به یزدگردی قدیم که مربوط به بابلی هاست فرق دارد و درآن تقویم ، یزدگردی به معنای خدایی و ربانی است.)

تقویم هجری قمری ؛ سوغات اسلام

با آمدن اسلام ، اگر نگوییم تقویم خورشیدی ایرانیان، یکچند در محاق رفت، دست کم می توانیم بگوییم که رواج گسترده خود را نسبت به تقویم قمری از دست داد.

تقویم قمری زاییده اسلام نبود، هم ایرانیان از دوران کهن با آن آشنایی داشتند و هم پیش از پیدایی اسلام در جزیره العرب متداول بود. اسلام هم نیامده بود تا به عنوان یک آیین تازه ، تقویم درست کند. از این رو همان تقویم رایج جزیره العرب را پذیرفت و اعمال مذهبی را مطابق آن سامان داد؛ روزه در رمضان، حج در ذی حجه ، و نکوهش جنگ در محرم، رجب ، ذی قعده ، ذی حجه (یعنی ماههای حرام که عرب عصرجاهلیت نیز بدان پایبند بود.)

وقتی اعراب مسلمان ایران را فتح کردند و ایرانیان اسلام را پذیرفتند، لاجرم به تداول تقویم قمری گردن نهادند، وگرنه چگونه می توانستند مناسک مذهبی را در موعد خود به جا آورند؟ ضمن آن که مناسبت های دینی همچون میلاد و بعثت و وفات پیامبر و دهها رخداد مذهبی دیگر بر مبنای تقویم قمری ثبت و ضبط شد. البته با مبدأ هجرت پیامبر از مکه به مدینه.

این ، راز پایداری تقویم قمری در ایران است که گویا از نخستین نظام های گاهشماری بشر به شمار می آید. در واقع ، ابتدایی ترین وسیله ای که بشر برای سنجش هفته و ماه و سال در اختیار داشت، مشاهده حالات مختلف ماه از قبیل هلال و بدر بود یا به عبارت دیگر، فاصله زمانی میان دو مقارنه ماه و خورشید که معروف است به ماه هلالی.

البته سال قمری به سبب کوتاه بودن ماهها، ۱۱ روز از سال شمسی کمتر است و همین یازده روز موجب شده است که تقویم ما ایرانیان با مبدأ هجرت پیامبر در سال ۱۳۸۷ باشد و تقویم اعراب با همین مبدأ در ۱۴۲۹.

تقویم جلالی ؛ دقیق ترین تقویم جهان

تقویم قمری تا دلتان بخواهد عیب و ایراد دارد که گردش ماهها در فصول یکی از آنهاست . اگر فروردین همیشه در بهار است ، در عوض رمضان یک زمان در چله تابستان است و زمانی دیگر در چله زمستان ! برای مثال ، اگر در قدیم می خواستند از کشاورزان خراج سالیانه بگیرند و مقرر می کردند که خراج در ذی القعده گرفته شود ، ذی القعده یک زمان در پایان فصل برداشت واقع می شد و زمانی دیگر در آغاز کاشت .

بنابراین ، ایرانیان تنها به سبب استیلای اعراب ونیز برای انجام تکالیف دینی ، به تقویم قمری متوسل شدند . وگرنه حتی خلفای عباسی هم باج و خراج را مطابق تقویم شمسی می ستاندند که همان تقویم ساسانی بود و به علت عدم دقت یا غفلت در کبیسه گیری خالی از اشکال نبود .

برای رفع این اشکال، در نیمه دوم سده پنجم هجری قمری ، در زمان سلطنت جلال الدین ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام الملک توسی ، گروهی از منجمان نامدار به سرپرستی حکیم عمر خیام نیشابوری ، مأمور شدند که تقویم جدیدی را بر مبنای سال خورشیدی تنظیم کنند.

این تقویم که به تقویم جلالی معروف است ، در سال ۴۷۱ هجری قمری تنظیم شد و تا به امروز ، به عنوان دقیق ترین تقویم جهان که هیچ گاه از سال حقیقی عقب نمی افتد و آغاز آن دقیقا منطبق با قرار گرفتن زمین در نقطه اعتدال بهاری است ، رسمیت دارد.

البته تا حدود یک صد سال پیش ، رخدادهای تاریخ ایران را با سال قمری ثبت می کردند و حتی فرمان مشروطه نیز با تاریخ ۱۳۲۴ قمری امضاء شد . اما از مشروطه به بعد ، رفته رفته، سال شمسی اساس کار قرار گرفت . ابتدا کاربرد غیر رسمی داشت و سرانجام در ۱۱ فروردین سال ۱۳۰۴ خورشیدی ، با رأی مجلس شورای ملی رسمیت پیدا کرد.

میان پرده تقویم شاهنشاهی

رسمیت تقویم هجری شمسی تا اسفند ۱۳۵۴ خورشیدی ، ادامه داشت ؛ اما در این زمان سیاست باستان گرایانه دولت پهلوی به جایگزینی تقویمی به نام تقویم شاهنشاهی رأی داد. تقویم شاهنشاهی فقط در مبدأ با تقویم هجری شمسی متفاوت بود و مبدأ تاریخ را آغاز شاهنشاهی کورش بزرگ (۵۵۹ پیش از میلاد) قرار می داد .

بنابراین سال ۱۳۵۵ هجری شمسی بدل به ۲۵۳۵ شاهنشاهی شد که دو رقم آخر آن با سال سلطنت محمدرضا پهلوی مطابقت داشت . ( او در ۱۳۲۰ خورشیدی به سلطنت رسید.) تقویم شاهنشاهی دو دسته مخالف داشت: انبوه جماعت مذهبی که آن را دوری از آیین اسلام تلقی می کردند و گروهی از مورخان و فرهنگ پ‍ژوهان که معتقد بودند تقویم جدید غیرعلمی و غیرعملی است.

نهایتا آن چه موجب شد، تقویم شاهنشاهی در شهریورماه سال ۱۳۵۷ ملغی شود ، مخالفت شدید گروه اول بود. اگرچه این دولت سید جعفر شریف امامی بود که تقویم شاهنشاهی را به بایگانی سپرد، اما حتی اگر او هم چنین نکرده بود، با پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷ این اتفاق رخ می داد.

پس از انقلاب، علاوه بر تاریخ هجری شمسی، تاریخ هجری قمری نیز به رسمیت شناخته شد و در اصل هفدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی مورد تأکید قرار گرفت، اما مقرر شد که مبنای کار ادارات دولتی هجری شمسی باشد.

تقویم اویغوری؛ میراث مغولی

غیر از این ها ، گاهشماری های دیگری نیز در ایران رواج داشته اند که برخی شان هنوز به طور کامل از اذهان عمومی رخت نبسته اند. بسیاری از ایرانیان ، هنوز به این که سال، سال میمون باشد یا خوک یا خرگوش، اهمیت می دهند. این نوع نامگذاری سال، حاصل چند سده استیلای ترکان و مغولان بر ایران است.

حیوانات در فرهنگ ترکان آسیای میانه و مغولان جایگاه درخور توجهی دارند و از دیر باز اساس معیشت این جماعت بر شبانی و رمه گردانی بوده است. بنابراین نامگذاری سال به نام حیوانات در تقویم مغولی یا اویغوری چیزعجیبی نیست.

این تقویم دارای دوره های دوازده ساله به نام اسب ، گوسفند ، میمون ، مرغ ، سگ ، خوک ، موش ، گاو، پلنگ، خرگوش، سوسمار و مار است. البته اسامی اصلی ترکی است. مثلا یونت ئیل که می شود سال سگ یا سیچقان ئیل که می شود سال موش.

وقتی ناصرالدین شاه در سفرنامه فرنگستان می نویسد: "یکشنبه نهم رجب المرجب از سال جاری یعنی سیچقان ئیل ترکی ... پیش از ظهر به حمام [ پاریس ] رفتیم"، یعنی او حساب سال و ماه را به تاریخ قمری و ترکی داشته است و لابد که رعیت او هم چنین می کرده اند.

کسانی که به پیشانی نوشته و پیش بینی سرشت آدمیان اعتقاد دارند، نام سال های اویغوری را به خاطر می سپارند، چون از آن طریق می توانند طبایع حیوانی را به خلقیات آدم هایی که در سال منسوب به فلان حیوان متولد شده اند، ربط دهند. شاید یکی از علل پایداری تقویم اویغوری در ایران در سده اخیر همین بوده است.

تقویم برجی؛ ابزار طالع بینی

تقویمی که بیش از تقویم اویغوری برای تعیین سعد و نحس ایام و طالع بینی کاربرد داشته و دارد، تقویم برجی است. بشر از قدیم الایام ، مجموعه ای از ستارگان را به شکل حیوانات یا اشیاء تصور می کرد. مثلا به شکل دب اکبر ( خرس بزرگ ) و دب اصغر ( خرس کوچک ) . نام این مجموعه ها را صور فلکی گذاشته اند و ۱۲ تا از این صور که در نوار مستدیری به پهنای ۱۷ درجه قرار گرفته اند، بروج خوانده می شوند.

خورشید در مسیر چرخش ظاهری و سالانه خود ، از برابر بروج دوازده گانه می گذرد و مدت زمانی که این گذر طول می کشد، می شود یک برج. حالا اگر آن برج یا صورت فلکی شبیه ترازو باشد، می گویند در برج میزان قرار داریم و اگر شکل کژدم باشد، گفته می شود در برج عقرب هستیم.

نام برج های سال در تقویم برجی عبارت است از حمل (گوسفند) ، ثور (گاو) ، جوزا (دوپیکر)، سرطان ( خرچنگ ) ، اسد ( شیر ) ، سنبله ( خوشه ) میزان ( ترازو ) ، عقرب ( کژدم ) ، قوس ( کمان) ، جدی (بزغاله) ، دلو (دول) و حوت (ماهی).

حمل مقارن با فروردین است و ثور برابر اردیبهشت و به همین ترتیب حوت با اسفند مطابقت دارد. اما روزهای برج با روزهای ماه کمی اختلاف دارند؛ مثلا حمل یک روز از فروردین کم دارد و ۳۰ روزه است و برج دلو یا همان بهمن ماه ، ۲۹ روزه حساب می شود.

اصطلاح قمر در عقرب که آن را بسیار شنیده ایم و گاه خود نیز به کار می بریم ، برخاسته از نظام گاهشماری برجی است و البته در تاریخ و فرهنگ و ادب فارسی اصطلاحات طالع بینانه ای از این دست ، بازتاب بسیار دارد.

امسال چه سالی است ؟

با این وصف اگر کسی از ما بپرسد امسال چه سالی است یا اکنون چه ماهی است، پاسخ نمی گیرد مگر آن که به چند پرسش ما پاسخ گوید: به حساب سال و ماه شمسی یا سال و ماه قمری؟ با مبدأ تقویم هجری یا یزدگردی؟ به عدد یا به نام حیوان؟ با ماههای اوستایی یا با منطق بروجی؟ راستی امسال چه سالی است؟


http://www.bbcpersian.com

15:19 گرينويچ - جمعه 16 مارس 2007 - 25 اسفند 1385

لادن پارسی

صلح و کار فراوان در سال خوک

بالاخره سگ با تمام دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش سال را به پایان رساند و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد و فرصت نفس راحت کشیدن پیدا کردیم. بر مبنای گاه شماری های شرقی ها سال ۱۳۸۶ ( ۲۰۰۷ ) سال خوک است.

تقسیم دوازده تایی فقط مختص ماه های سال نیست، بلکه چینی ها و اصولا اهل نجوم و تنجیم هم سال ها را به دوره های دوازده تایی تقسیم می کنند که هر کدام را با نماد یک حیوان مشخص می کنند: موش، گاو، ببر، گربه ( از نظر مصری ها خرگوش )، اژدها، مار، اسب، بز، میمون، خروس، سگ و خوک .

این دوره ها آغاز و اوج و فرود دارند و تغییرات آنها شباهت تام و تمام با فصول دارد: آغاز سبز شدن و امید و روشنایی مثل بهار، اوج گرما و برکت مانند تابستان، فرود نرم و آهسته چون پاییز و سرمایی که در دل آن زندگی برای آغازی دوباره خود را آماده می کند همانند زمستان.

خوک آخرین حلقه دوازده گانه سال هاست و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور و شرش را دارد. هرچه تلخی و نگرانی و اضطراب در سال های بز و میمون و خروس و سگ وجود داشت در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد.

از نظر طالع بینی چینی سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیاست چون در این سال کار فراوان برای همه وجود دارد و گردش پول عادلانه خواهد بود.

سالی که از دست گرفتاری های سیاسی و اداری می توان نفسی به راحتی کشید. سالی که برای روشنفکران و اهل حساب و کتاب به یک اندازه خوب است. یعنی سال تعادل و تناسب.

از نظر طالع بينی چينی، در این سال خیانت ها و بی اعتمادی ها بسیار کم خواهد بود. سال صلح طلبی عمیق، سالی که دعوا و اقامه دعوا در مراجع ذیصلاح جای بحث های تند و دعوا و جنگ را می گیرد.

سالی که ادبیات بر تارک آن خواهد درخشید و نویسندگان و شعرا به دور از دغدغه های رایج به موفقیت های چشمگیری نائل خواهند شد.

بچه هایی که در بهار و تابستان سال خوک متولد می شوند در رفاه و آسودگی زندگی خواهند کرد.

البته به دلیل سادگی بیش از حد خوک امکان زودباوری، فریب خوردن و نومیدی هم وجود دارد.

از بدی های سال خوک این است که افراد از هم دیگر تقاضای کمک کمتری می کنند و احتمالا آسیب بیشتری می بینند.

تاثیر علامت خوک بر نمادهای حیوانی دوازده گانه

نه تنها سال خوک، بلکه تمام علایم دوازده گانه برای متولدین همه ماه ها تاثیرات یکسانی ندارند.

متولدین سال موش ( ۱۳۱۵، ۱۳۲۷، ۱۳۳۹، ۱۳۵۱، ۱۳۶۳ ) می توانند تا دلشان می خواهد با دمشان گردو بشکنند! و البته برای آینده برنامه ریزی کند و شکرگزار باشند.

متولدین سال گاو ( ۱۳۱۶، ۱۳۲۸، ۱۳۴۰، ۱۳۵۲، ۱۳۶۴ )، سال ببر ( ۱۳۱۷، ۱۳۲۹، ۱۳۴۱، ۱۳۵۳، ۱۳۶۵ ) ، سال گربه ( ۱۳۱۸، ۱۳۳۰، ۱۳۴۲، ۱۳۵۴، ۱۳۶۶ ) ، سال اسب ( ۱۳۱۹، ۱۳۳۱، ۱۳۴۵، ۱۳۵۷، ۱۳۶۹ ) ، سال خروس ( ۱۳۱۲، ۱۳۲۴، ۱۳۳۶، ۱۳۴۸، ۱۳۶۰ ) و سال خوک ( ۱۳۱۴، ۱۳۲۶، ۱۳۳۸، ۱۳۵۰ و ۱۳۶۲ ) هم سال خوبی در پیش دارند با کار زیاد و مشکلاتی که در اسرع وقت به سامان می رسند.

متولدین سال اژدها ( ۱۳۱۹، ۱۳۳۱، ۱۳۴۳، ۱۳۵۵ و ۱۳۶۷ ) ممکن است امسال بی پول شوند.

متولدین سال مار ( ۱۳۲۰، ۱۳۳۲،۱۳۴۴، ۱۳۵۶، ۱۳۶۸ ) بهتر است منتظر سال بهتری باشند.

متولدین سال بز ( ۱۳۲۲، ۱۳۳۴، ۱۳۴۶، ۱۳۵۸ ، ۱۳۷۰ )، میمون ( ۱۳۲۳، ۱۳۳۵، ۱۳۴۷، ۱۳۵۹، ۱۳۷۱ ) و سگ ( ۱۳۲۵، ۱۳۳۷، ۱۳۴۹، ۱۳۶۱، ۱۳۷۳ ) باید احتیاط پیشه کنند و مواظب دخل و خرج و خانواده شان باشند.

افراد سرشناس متولد سال خوک

گفته اند خوک هرگز محتاج نخواهد شد. بنابراین عجیب نیست اگر میلیاردهای سرشناسی چون راکفلر، فورد اول و روچیلد اول و یا حتی سن ایگناتیوس لویلا بانی فرقه یسوعی متولد سال خوک باشند.

از اهل قلم و فرهنگ فدريکو گارسیا لورکا شاعر اسپانیایی که به دست فاشیست های طرفدار ژنرال فرانکو کشته شد و فرانسواز ساگان نویسنده فرانسوی و همین طور دکتر آلبرت شوایتزر نیکوکار و انسان دوست نامدار نیز از متولدین سال خوک اند.

هانری هشتم و بیسمارک صدراعظم آلمان متولدین بدنام سال خوک اند. کمی عجیب است، ولی فیلد مارشال مونتگمری، مارشال سرشناس دوران جنگ جهانی دوم و اولیور کرامول هم متولد سال خوک اند.

دیگر متولدین سرشناس سال خوک پاسکال، مادام مانتنون و لوکوز بوزیه هستند.

آیین های ما

در کتاب شازده کوچولو، روباه در پاسخ به سئوال شازده کوچولو در باره آیین گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت های دیگر فرق پیدا کند.

آیین های زیبای نوروز باستانی ایرانیان و گاه شماری ای که صدها سال است در باورهای مردم این سرزمین جای دارد، آیین هایی است که حتی وقتی آن را قبول نداشته باشیم هم چیزی از عزت و عظمتش کاسته نمی شود.


رسوم و اعتقادات سال نو در چهارگوشه دنيا

 

 
 
.
سال نو گشت به ياران کهن مژده دهيد
که بهار آمد و باغ آمد و گل آمد و عيد

بشر از هزاران سال پيش گاهشماری می کرده و اقوام متمدن ساکن در بين النهرين جزء اولين مردمانی بوده اند که آغاز سال نو را جشن گرفته اند. سومريان پنج هزار سال پيش و بابليها دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح، جشن سال نو داشته اند. در تقويم بابلی، سال نو با رويت هلال ماه نو، بعد از اعتدال بهاری آغاز می شد و جشن آن تا يازده روز ادامه داشت. در روزهای آخر اين جش، يک سفره همگانی به نشانه همدلی همه افراد قوم در سال جديد، گسترده می شد

در مصر باستان مردم به همراه فرعون، سال نو را جشن می گرفتند. مصريان از نقش يک کودک به نشانه نو شدن سال استفاده می کردند. يونانيان باستان نيز با به نمايش گذاشتن يک کودک در يک سبد، الهه شراب را در آغاز سال نو ستايش می کردند اين نشانه ای از باروری و حيات دوباره طبيعت بود

همين نشانه بعدها به کليسا راه يافت و استفاده از تصوير يک کودک برای آغاز سال نو به عنوان نمادی از تولد عيسی مسيح پذيرفته شد. اما اينک در بيشتر کشورهای مسيحی از يک درخت سبز برای نشان دادن زندگی و سبزی استفاده می شود و درخت کريسمس با انواع چراغها و نشانه های رنگارنگ تزيين می شود

آمريکا و اروپا

در نيويورک به هنگام تحويل سال در نيمه شب، مردم در ميدان تايم اجتماع می کنند. در لندن مردم در چند ميدان اصلی شهر جمع می شوند تا صدای زنگ ساعت "بيگ بن" را به هنگام تحويل سال بشنوند. در مسکو جشن سال نو در کاخ کرملين و اطراف آن برگزار می شود

در بيشتر مناطق اروپايی به ويژه در بخش هايی از انگلستان و اسکاتلند، اولين فردی که بعد از سال نو به خانه می آيد، اگر مرد و دارای موهای تيره باشد، نشانه خوشبختی به حساب می آيد. او بايد با خود هديه ای بياورد که آمدن برکت را نشان بدهد. پول، نان و ذغال هديه های خوبی بشمار می روند.

جايی ديگر، در اطراف رودخانه دانوب، رسم است که دختران اشتياق خود را برای ازدواج در مراسم سال نو نشان می دهند. در يونان دختران، شب عيد، قبل از خواب يک خوراکی شور می خورند، چون اعتقاد دارند اين شوری به آنها کمک می کند تا شوهر آينده خود را در خواب ببينند.

اسپانيايی ها و پرتغاليها به نشانه آمدن دوازده ماه خوشبختی، دوازده دانه انگور را از يک خوشه در شب عيد سال نو می خورند. در رومانی به نشانه آمدن سالی پر برکت در شب عيد چراغها را تا صبح روشن می گذارند. پول خرد را در ظرفی از آب می ريزند و با دست شسته و تميز آن را می شمارند و عقيده دارند اين کار ثروت را برای سال آينده به همراه می آورد. اما در اسکانديناوی چراغ را در شب عيد روشن می گذارند تا خورشيد را تشويق به بازگشت کنند.

 
جشن سال نوی چينی با حمل اژدهای بزرگی در خيابانها برگزار می شود

اتريشی ها معتقدند ديدن پيرزن فرتوت در روز عيد شگون ندارد. در يونان بشقابی از بذر کاشتنی را در روز سال نو نزد کشيش می برند تا بر آن دعا بخواند و هديه بچه ها را داخل کفش آنها می گذارند. لهستانيها روز اول سال نو را ياد آور خاطره به زندان افتادن اژدهايی بنام " لوايتان " می دانند که می توانسته بهشت را به آتش بکشد. در سوئيس روز عيد يک قطره خامه به نشانه برکت و باروری، روی زمين می ريزند و در آلمان يک قطره جوهر را در آب می ريزند تا نقشی را که ايجاد می شود تفسير کنند. در دانمارک ظرف های شکسته پشت در خانه در شب عيد نشانه خوبی به حساب می آيد. مردم ظرفهای کهنه و شکسته را در طول سال نگه می دارند و شب عيد آن را پشت در خانه دوستان و آشنايان می گذارند.

مردم برخی از مناطق آمريکای شمالی معتقدند که لوبيای چشم بلبلی خوشبختی می آورد، بنابراين غذای شب عيد را از برنج و لوبيای چشم بلبلی درست می کنند و در آمريکای جنوبی، آدمک های چوبی جلوی در خانه می آويزند. در برخی از مناطق آمريکای جنوبی هم از پنجره خانه ها آب به بيرون می ريزند و با اين کار روح های شيطانی را برای سال آينده از خانه می رانند.

شرق دور

سنت ريختن آب تقريبا در تمام کشورهای خاوردور نيز در آغازين روز سال اجرا می شود. آنها به يکديگر آب می پاشند و بيشتر مردم در گذرگاهها خيس می شوند. اين کار هم به معنی درخواست سالی پر باران است و هم پاکيزه وارد شدن به سال نو.

کامبوجيها روز عيد به راهبان غذای مخصوص هديه می دهند، و برای آمدن باران دعا می خوانند. ويتنامی ها در روز عيد " تت" که "نو" روز آنهاست سه بار در روز آتش می افروزند، خانه های خود را با شکوفه های زرد می آرايند و تلاش می کنند که رفتار و کرداری شايسته آغاز سال داشته باشند.

برای تايلنديها آزاد کردن حيوانات، خوشبختی به همراه می آورد. آنها حيواناتی را که برای تفريح و سرگرمی در خانه نگه می دارند، روز اول سال آزاد می کنند. هيچ کس حق ندارد لاکپشتی را که لاکش رنگ شده و آزاد شده ، دوباره به بند بکشد.

در خاوردور به ويژه در چين مردم با حمل اژدهای بزرگی در خيابانها روز آغاز سال را به پايکوبی می گذرانند. اژدهای چينی بر خلاف اژدهای لهستان، مهربان و نماد خوشبختی و قدرتی است که خدايان به امپراتور می بخشيده اند. روز عيد تمام چيزهای تيز و برنده از دسترس دور نگه داشته می شود و هيچ کس حق ندارد از مرگ، بيماری يا نظير آن حرف بزند. غذاها در ظرف قرمز گذاشته شده، و هدايا در بسته بندی قرمز ارسال می شوند . نوشتن با رنگ طلايی روی پاکت ها خوشبختی به ارمغان می آورد.

بودائيان سراسر جهان در اولين روز سال نو، مجسمه های بودا را با آب معطر شستشو می دهند.

هندوها

مراسم سال نو هندوها در مناطق مختلف متفاوت است. هندوهای بنگلادش در روز عيد گلدانی حاوی يک درخت منگو به خانه می آورند که آوردن برکت را تداعی می کند. هندوهای سريلانکا در شب عيد تا نيمه شب که سال جديد از راه می رسد، غذا نمی پزند و چراغ روشن نمی کنند. کودکان هندو در کنيا صبح روز عيد چشم هايشان را می بندند تا غذايی که مادر برای آنها گذاشته غير منتظره باشد.

 
دختران هندی در جشن ديوالی در شهر الله آباد

معروفترين مراسم سال نو هندوها، ديوالی، پنج روز طول می کشد. روز دوم که طبق تقويم گجراتی هند آغازين روز از سال نو است، خاطره کشته شدن يکی از شاهان ستمگر ناحيه تبت را يادآور می شود. کريشنا او را می کشد، زنان اسير در حرمسرای او را آزاد می کند و گوشواره اش را باز پس می گيرد و به گوش خود می آويزد. از خون او خال قرمزی وسط پيشانی خود می گذارد اما قبل از طلوع آفتاب حمام می کند تا خود را از آلودگی خون خبيث او بزداید. بنابراين در اين روز زنها خود را می آرايند، بر پيشانی خود خال قرمز می گذارند، طلا و نقره می خرند و مردم قبل از طلوع آفتاب حمام می کنند.

يهوديان

بر خلاف هندوها، يهوديان سراسر جهان از آيين يکسانی برای آغاز سال نو يهودی پيروی می کنند. حسب يک سنت مذهبی، هر کس در پايان سال ده روز وقت دارد تا به حساب کارهايی که در طول سال انجام داده رسيدگی کند و نسبت به کارهای بد خود از درگاه خداوند عذر بخواهد. يهودی ها معتقدند خداوند در هنگام سال نوی آنها، روش هاشانا، آفرينش جهان را آغاز کرده. برنامه های اين عيد، مذهبی است و طی آن، مردم به کنيسه می روند، دعا می خوانند و کار و خريد و فروش هم نمی کنند. همچنین خرده نان در آب می ریزند تا ناراحتی ها را از بین ببرند.

مسلمانان

اول محرم، اولين شب از سال قمری، تنها در برخی از کشورهای سنی نشين با ريسه هايی از چراغ، با ديگر شبها متمايز می شود. شيعيان از اول محرم به استقبال عزاداری می روند. در مصر، رويت هلال ماه نو که به تاييد مفتی اعظم الازهر رسيده، در شب اول محرم، از بلندای مسجدی که بر فراز تپه ای در وسط شهر قاهره قرار گرفته، به اطلاع مردم می رسد. پس از آن مردم سال نو را به يکديگر تبريک می گويند. در اکثر کشورهای اسلامی آغاز سال نو، با نقل داستان هجرت پيامبر اسلام از مکه به مدينه از رسانه های عمومی، همراه است.

نوروز

نوروز عيد سال نو و عيد ملی ساکنان فلات ايران است. در کشورهای آسيای ميانه خيابانها و معابر را می آرايند. در مزار شريف افغانستان، علامتی را که منسوب به حضرت علی می دانند، بلند می کنند و اين علم تا چهل روز برافراشته باقی می ماند. در پاکستان روز عيد آتش روشن می کنند و با اين کار بديها را می سوزانند. علوی های کرد ترکيه نوروز را به عنوان تولد حضرت علی جشن می گيرند.

در ايران سر سفره هفت سين می نشينند. تخم مرغ رنگ کرده، سبزه و سنبل و سمنو، که از جوانه گندم تهيه می شود، هر يک نمادی از زايش و باروری دوباره طبيعت است. سکه برکت، توانمندی و خرسندی را نويد می دهد و آب و ماهی و آينه نشانگر پيروزی نور و روشنايی بر تاريکی و پليدی است. سيب علامت دوستی، عشق و همدلی و سفره نشانه مهمان دوستی و مهمان نوازی صميمانه ايرانيان محسوب می شود.

27 mars 2007 bbc


ماجرای تقویم تورکی و پاکسازی فرهنگ فارسی از آن

 

ما از وقتی که یادمان می آید،هرسال نزدیک موقع تحویل سال نو، تقویم سال نو می­خریدیم و درصفحۀ ­اول تقویمها بعد ازعبارت «تقویم سال...هجری شمسی » وقبل از«لحظۀ­ تحویل سال» عبارتی می­دیدیم که سال قبل یعنی سال 1385وامسال یعنی 1386خبری ازآن نبود . ا
اگر شما هم مثل من وامثال من کمی حسّ ملت­دوستی ودرد این مردم مظلوم «بیگانه شناخته شده در خانه » ، داشته باشید - که البته میدانم دارید که اگر نداشتید، حالا مشغول خواندن این صفحه نبودید-فهمیده­اید که آن عبارت چیزی جزعبارت «سال بهمان» نیست و به جای بهمان، نام حیوانی را می­­نوشتند که سال مربوطه با نام آن نامگذاری می­شد و این رسم و آیینی بود که یادگار اجداد ما و بزرگان مردم ما بود و بر اساس گردش نام آن حیوانها که 12 حیوان بود، 12 سال می­گذشت و این چرخه دوباره تکرار میشد. مردم ما معتقد بودند که بر اساس خصوصیات حیوان مربوطه ، خصوصیات خاصی در آن سال درمیان مردم جامعه دیده میشود مثلاً در سال اسب، مهر و وفا و برکت فزونی می­یابد و... و این اعتقاد در میان تقریباً تمام اقوامی که « در حیطۀ سرزمینهایی که ساکنانشان حلول سال شمسی و آغاز بهار و به اصطلاح "نوروز" را گرامی میدارند» زندگی میکنند، وجود داشت و کسی آن را مال خود یا از آن بیگانه نمی­پنداشت. چ
چنانچه عید سال نو و به اصطلاح "نوروز" هم یک عید سرزمینی است اما متأسفانه در کشور ما سعی شده است آن را با جشنهای مربوط به پادشاهان پارس ونژاد آریایی درهم آمیزند وبه خورد مردم دهند سفرۀ عید را با سفرۀ "هفت­سین"جایگزین کرده­اند در حالی که اجداد ما برای چیدن سفرۀ عید ، با کلمات فارسی که با حرف «س»(سین) شروع میشدند کاری نداشتند چرا که کوچکترین آشنایی­ای با این زبان شیرین!! نداشتند. اجداد ما "گؤی" یعنی سبزه را به خاطراینکه نشانی از سبزی و رویش بود سر سفره می گذاشتند، قرآن را که به آن ایمان داشتند و آن را مایۀ رویش معنویت و انسانیت می­دانستند در کنار سبزه در سفره عید می گذاشتند و تخم مرغ را که نشانی از تولّد و زندگی دوبارۀ طبیعت می دانستند،رنگ کرده و بر سر سفره می­گذاشتند. ماهی بر سر سفره می­گذاشتند و ایمان داشتند که در لحظۀ تحویل سال نو ماهی­ها به پهلو شناور می­شوند و خبر از حلول سال نو می دهند. آینه را که نشانی از روشنی و روشنایی بود، بر سر سفره می­گذاشتند و برای هر یک از اجزای سفرۀ عید (بایرام سۆفره­سی) فلسفۀ محکم و عقلانی داشتند. پول را لای قرآن می­گذاشتند و با آن متبرّکش می­کردند و به فرزندان و نزدیکان هدیه می­کردند تا همیشه جیبهایشان با برکت و پر از پول باشد و... ونه اینکه صرفاً به خاطر«س» بودن اول اسم چیزی ، آن را برسر سفره بگذارند چنانچه امروزه بعضی­ها ساعت مچی و سوسمار پلاستیکی!!! را هم برای هفت عدد کردن "سین"هایشان به کار می­برند که یک کج­فهمی آشکار از این سنّت پسندیده است که توسط رسانه­های دولتی و یا به اصطلاح روشنفکری غیر دولتی ایجاد شده و به آن دامن زده می­شود و هدف کلی از این تبلیغات هم معرفی این عید تاریخی و باستانی به عنوان یک عید صد درصد فارسی و آریایی است در حالی که به قول یکی از دوستان ،اصلاً کلمه­ای معادل عید که کلمه­­ای عربی است در فارسی وجود ندارد؛ درحالی که در تورکی «بایرام» می­گویند و عید آغاز بهار هم اگر متعلق به ما تورکها نباشد،دست کم متعلق به قوم و نژاد دیگری هم نیست و یک عید و آیین سرزمینی است؛ مال مردمان این خطّه از خاک زمین است و نه مال یک قوم خاص و منشأ نژادی آن به طور قطعی معلوم نشده است هرچند احتمال تورکی بودن آن با توجه به اینکه حضور تورکها در این سرزمین قدمتی هفت­هزارساله دارد،بعید نیست. ن
نامگذاری سال شمسی بر اساس نام حیوانات دوازده­گانه یعنی تقویم تورکی اگرچه در دستگاه حکومت غیررسمی قلمداد می­شد، اما در میان عامّۀ مردم رواج داشت و براساس همین باورعموم ، در تقویمها درج میشد چرا که به هرحال تا آن روز، یعنی تا دو سال پیش لااقل در این زمینه ، یعنی انتشار و چاپ تقویم و سالنامه ، این تقویمها بودند که منعکس کنندۀ افکار و اعتقاد مردم بودند(چنانچه این روشنفکرانند که باید آینه افکار مردم جامعه­شان باشند) و نه اینکه افکار مردم بیانگر نوشته­های تقویمها باشند! و ناشران تقویم و سالنامه جرأت کنند به خود اجازه دهند که چارچوب فرهنگ و اعتقاد مردم را ترسیم کنند!! و ازهیچ دستگاه نظارتی هم پروایی نداشته باشند. اما چه شد که به یکباره صاحب این جرأت شدند؟! ب
بیایید به روزهای پایانی سال 1384 برویم. در یکی از بخشهای خبر نیمروز در شبکۀ خبر،یک خانم گزارشگر چادری و عینکی، یکی از همانها که همۀ ما می­شناسیم،دربارۀ تقویم­ها و اسامی حیوانات مورد استفاده برای نامگذاری سالهای شمسی گزارشی تهیه کرده است که با هم می­بینیم : خ
خانم گزارشگربه مردم کوچه و خایابان نزدیک می­شود و می­پرسد:«امسال چه سالیه؟» و جواب می­شنود:«سال سگ.» دوباره می­پرسد: «میدونین چرا میگند سال سگ و اصلاً این اسمها از کجا آمده؟ و جواب می­شنود:«نه اطّلاعی ندارم» یا «می­گویند خوش­یمن است» و... . س
سپس خانم گزارشگر خودشان به سؤالات خودشان پاسخ می­دهند البته کمی بیش از«پاسخ» : « تقویم دوره­ای که هر دوازده سال تکرارمی­شود و هر یک از سالهای دوازده گانۀ آن با اسامی جانوران بخصوصی نامگذاری شده است ، به تقویم اثنی عشری یا دوازده گانه معروف است که منشأ چینی و خاور دور دارد! این تقویم به غیر از ایرانی­ها در میان هندی­ها ، تبّتی­ها و مغول­ها و مردم آسیای میانه رواج دارد و رواج آن درمیان ایرانیان با هجوم مغولها به ایران آغاز شده است! ا
این تقویم که به آن تقویم ترکی-مغولی هم می­گویند ، در زمان شاهان قاجاردر مکاتبات اداری نیز مورد استفاده بود امّا در سال 1316 توسط مجلس شورای ملی! غیر ایرانی تشخیص داده شد! و غیر رسمی اعلام شد!امّا هنوز در میان عامّۀ مردم و به صورت غیررسمی رواج دارد. » ا
از نکات قابل تأمّلی که در این گزارش وجود دارد ، اعلام منشأ چینی برای تقویم تورکی و سپس اعلام پسوند ترکی-مغولی برای آن است و البته ادّعای آغاز رواج آن در ایران با هجوم مغولها به ایران! و جالبتر از همه اینکه مجلس رضا خانی که تقریباً همیشه از طرف رادیو- تلویزیون و دیگر سازمانهای حکومتی به همین نام و نیز با نام «مجلس فرمایشی» و... از آن یاد میشد ، به یکباره به «مجلس شورای ملّی»! تغییر نام می­دهد. همین مطلب روشنگر این حقیقت محض است که تا پای ملیّت­های تحت ستم در ایران به وسط کشیده می­شود ،به یکباره خصومت سلطنت­طلب و اسلامگرا و کمونیست و ... از میان می­رود و تعصّب فارسی جایگزین آن می­شود؛ به یکباره مجلس فرمایشی رضاخانی به «مجلس شورای ملّی»! تبدیل می­شود. البته خودشان چنانچه در ماجرای تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی ، توسط سخنگوهای مختلف از جمله سخنگوی وزارت امور خارجه و سخنگوی دولت و نیز مصاحبه­های صورت گرفته با مسئولین مختلف اعلام شد ، نام این را «وحدت ملّی همۀ ایرانیان با هر اعتقاد و مرام حول محور هویت ایرانی»! می­دانند و این هشداری است برای روشنفکران و فعّالان سیاسی وفرهنگی ملل تحت ستم که هرگز به شعارهای خوش­آب و رنگ هیچ گروه سیاسی با ریشۀ فارسی و مرکزگرا دل خوش نکنند و اتّحاد خود را در برابر شووینیزم فارس از دست ندهند چرا که اینها چنانچه در ماجرای روزنامۀ ایران در خرداد ماه 1385 اعتقاد و مرام پنهانی خود را علناً به نمایش گذاشتند و اعلام کردند ، به جنگ ملیّت­ها در تاریخ اعتقاد دارند و در پشت پردۀ تمام شعارهای دموکراسی و یا اسلامگرایی و ایران برای ایرانیان و... که سرمی­دهند ، سعی در هضم فرهنگهای ملل مختلف در فرهنگ خود را دارند و بارها هم در برنامه­های به اصطلاح فرهنگی و تاریخی رسانه­های مختلف و نیز توسط کتابهای مختلف که با بودجه­های کلان دولتی و غیردولتی چاپ می­شوند ، آن را علناً اعلام کرده و از افتخارات تاریخی خود می­دانند و« ادّعا» می­کنند که عربها ، مغولها و یونانی­های مهاجم را در خود هضم کرده­اند و تورکها را هم مهاجمانی می­دانند که به سرنوشت آنها دچار خواهند شد . البته بگذریم که این«ادعّا» کذب محضی بیش نیست چرا که این « ملت»عرب و یونان و یا مغول نبود که حمله می­کرد که اینها ادّعا میکنند آنها را ذوب کرده­اند بلکه نیروهای نظامی بودند که اغلب پس از حمله عقب­نشینی میکردند و هنوز هم در حدود قابل ملاحظه­ای عرب در ایران زندگی می­کنند که آنها هم بومی این سرزمین­اند و علّت اینکه امروزه اثری از فرهنگ اقوام به اصطلاح مهاجم یونانی و مغول در ایران دیده نمی­شود ، این است که آنها غیر بومی بوده­اند و در واقع چنانچه گفتم فقط عدّه­ای نظامی بودند که حمله کرده و سپس پس از جنگ و یا بعد از اتمام دورۀ تسلّطشان به خانه بر می­گشتند و البته عدّه­ای هم ممکن بود بمانند و هضم شوند که این هم کاملاً طبیعی است و در همۀ جوامع دیده میشود و مخصوص اینجا نبوده و ربطی هم به غنای فرهنگ فارسی و شیرینی زبان فارسی ! ندارد که اینها ادّعا می­کنند عامل ذوب آنها بوده است. در واقع علّت اینکه همین قوای نظامی توانستند مثلاً اقوامی را در آفریقا «عرب» کنند، این بود که آن اقوام ازسطح تمدّن آن روز جهان عقب بودند و از خود هیچ نداشتند؛ در واقع مانند اقوام بدوی امروزی ساکن در جنگلهای آفریقا ، در حدّ غارنشینی مانده بودند و طبیعی بود که در فرهنگ عربی و مخصوصاً تعالیم غنی اسلام حل شوند و یا مانند مصر تمدّن خودشان افول کرده و نابود شده بود که نهایتاً فرهنگ عربی را پذیرفتند. و
و امّا دربارۀ اعلام منشأ چینی ومغولی برای تقویم تورکی بهتراست ماجرا را از فرهنگ لغت«عمید» پی بگیریم : د
در برابر واژۀ «سیچقان ئیل» آقای عمید چنین آورده است(حرف "ت" بعد از واژه­ها نماد تورکی بودن کلمه در این فرهنگ لغت می­باشد): س
س«سیچقان­ئیل- ت. سال موش در اصطلاح ترکی ، منجّمین ترکستان در سابق یک دور نجومی ترتیب داده­اند که آن را دور اثنی عشری می­گویند و عبارت از دوازده سال است و هر سال را باسم جانوری نامیده­اند. ابتدای آن سیچقان ئیل است بعد اود ئیل، بارس ئیل، توشقان ئیل ، لوی ­ئیل، ئیلان ئیل ، یونت ئیل، قوی ئیل، پیچی ­ئیل، تخاقوی­ ئیل ، ایت­ایل، تنگوز ئیل. » ک
کلمۀ « ئیل » دراین توضیحات، همان « ایل» به معنی سال است که کاربرد آن در زبان امروزی تورکی آذربایجانی بر همگان مبرهن است و اسامی حیوانات هم اززبان تورکی باستانی است که امروزه اغلب در تورکی شرقی یعنی گروه زبانهای سرزمین ماوراءالنهر(آسیای میانه) واقع در شرق دریای خزر به کارمی­روند مثلاً« سیچان» به معنی موش را«سیچقان» می­گویند و «بارس» همان« پارس» به معنی یوزپلنگ است که امروزه در ترکیه کاربرد دارد یا ت« توشقان» همان «دووشان» به معنی خرگوش است؛« ئیلان» یا« ایلان» به معنی مار است و «تخاقوی» همان ت«تویوق» به معنی مرغ است. «پیچی» یعنی میمون ؛ و« تنگوز» هم که همان« دونقوز» است ، به معنی خوک می­باشد. چ
چنانچه جناب آقای عمید هم در فرهنگ لغتشان اشاره کرده­اند، تدوین تقویم تورکی کار منجّمین تورکستان است نه چین و مغول!ا
ادّعای آغاز رواج این تقویم در ایران به زمان حملۀ مغول هم ناشی از اصرار همیشگی نظریّه­پردازان شووینیزم فارس به انکار وجود عنصر تورک از زمانهای دور در خاکی است که امروزه کشور ایران نامیده می­شود؛ یعنی با این کار وجود تقویم تورکی درایران و کاربرد آن در دستگاه حکومت در دوره­ای از تاریخ را نه ناشی از وجود ملّت تورک و باورهای ملّی آنان بلکه کار حکومت مغولها در ایران قلمداد می­کنند. ب
به هر حال بعد از پخش گزارش مزبور از شبکۀ خبر ، می­شد حدس زد که اقداماتی عملی در آینده­ای نه چندان دور برای محو کامل تقویم تورکی صورت بگیرد که در تقویمهای سال 85 تا حدّی و در تقویمهای سال 86 به طور کامل خود را نشان داد و امسال حتّی یک تقویم نبود که بنویسد «سال خوک» امّا مردم ما هنوز مثل نیاکانشان این تقویم دوره­ای را سینه به سینه نقل می­کنند و یادگار اجداد دانشمندشان یعنی منجّمان تورک را به فرزندانشان هدیه می­کنند و البته قدرت این را هم دارند که روزی هر کسی همسایه­اش و اعضای خانواده­اش را بیدار کند و روزی که سخن آگاهان جامعه به گوش همگان برسد و عامّۀ مردم ما بیدار شوند ، فرهنگ تورکی و از جمله تقویم تورکی نه تنها بر خلاف گمان دشمنان تاریخیمان «محو» نخواهد شد ،بلکه دوباره« رسمی» خواهد شد و تا ابد ماندگار خواهد بود. ب

به امید آن روز
علی آرار
فروردین 1386

yolumuz 2007 04 08


منبع: پیک نت

"عمركشون"
جشن نشاط آورانگليسي
شورای شهروشهردارتهران

 

 
 
 
 

شورای شهر تهران، امسال نيز همچون سال گذشته، مرگ خليفه دوم مسلمانان"عمر" را جشن گرفت و اين درحالی است كه در ايران بيش از 7 ميليون اهل سنت زندگی می كنند و عمدتا نيز در نواحی مرزی ايران مستقرند.

آقايان آبادگر كه شورای شهر را در يك غفلت تاريخی از سوی مردم و شركت نكردنشان درانتخابات شورای شهر تهران توانستند اين شورا را به چنگ آورند و شهردار كنونی را نيز به مردم پايتخت تحميل كنند، ظاهرا به توصيه رهبر برای نشاط، اين مراسم بشدت ضد ملی و تحريك آميز را برپا داشتند. اهل سنت ايران كه عمدتا در خوزستان، بلوچستان، كنبد و گرگان، كردستان و بخش هائی از آذربايجان و حتی خراسان( نواحی سرخس و بخش هائی از زابل و نواحی مرزی با افغانستان) زندگی می كنند "عمر" را خليفه دوم می دانند. درحاليكه شيعيان "علی” را خليفه دوم می دانند. اكثريت قاطع مسلمانان جهان سنی اند و با همين آشنائی مقدماتی می توان حدس زد اقداماتی نظير "جشن عمركشون" كه از يادگارهای انگليسی برای ايجاد اختلاف و حكومت است، از كجا آب می خورد و چه اهميتی دارد. در سالهای پيش از انقلاب نيز انجمن حجتيه مدافع برپائی اين جشن بود. ظاهرا ميراث انگليس و حجتيه به شورای شهر تهران رسيده است!

مراسم امسال به همت شورای شهر و شهرداری تهران در يكی از منزل يكی از چهره های افراطی دست راستی و در غرب تهران(ميمنت) و با حضور حسن بيادی نائب رئيس شورای شهر تهران ؤ عباس بابازاده معاونت اجتماعی شهرداری منطقه 10  به نمايندگی از طرف مجتبی دادخواه (شهردار منطقه 10) برگزار گرديد. مجيد ميرزامحمدی مشاور حقوقی شهرداری نيز مداح اين مراسم بود. اين مداحی آلوده به ركيك ترين فحاشی ها نسبت به خلفای اهل تسنن بود. رندی كه دراين مراسم حضور داشته نمابری برای پيك نت فرستاده و دراين رابطه نوشته است:

مستهحن ترين جوك های سكسی بخش طرب انگيز اين جشن بود. هزينه اين جشن كه در آن با شام و ميوه و... ازحاضران پذيرائی شد را روابط عمومی شهرداری تهران پرداخت. انتقال غذا و ميوه به مراسم نيز برعهده همين روابط عمومی بود.

 گفته می شود سخنرانی اخير "خانجانی” سخنگوی وزارت كشور درباره صرف هزينه های ميليونی توسط شهرداری تهران جهت ترويج خرافه گرايی، اشاره به همين نوع مراسم و هزينه ها بوده است.

برپائی جشن سالانه و رسمی عمر كشون زير پوشش ترويج تشيع، بعد از افتادن سكان شهرداری تهران بدست "احمد نژاد" باب شد.


همزمانی عيد باستانی و عيد مذهبی آشوريان

 


 
 
پيکره آشوری در موزه بريتانيا
آشوريان باستان سال نو را همزمان با نوروز ايرانی آغاز می کردند
امسال از جمله سالهای استثنائی است که مسيحيان جهان، از هر فرقه ای که بودند، عيد پاک را در روز واحدی جشن گرفتند، اما اين روز برای مسيحيان آشوری اهميت بيشتری داشت، اين گروه از مسيحيان علاوه بر عيد پاک، در حال جشن گرفتن سال نوی خود نيز هستند

آشوريان که ميان ايرانيان بيشتر به آسوری شهرت دارند، از اول آوريل (دوازدهم فروردين) سال 6757 را آغاز کرده اند و به مدت دوازده روز سال نوی خود را که مبنای آن بر تشکيل تمدن باستانی آشور نهاده شده، جشن می گيرند

 

 

عيد سال نوی آشوريان، "خا ب نيسان" يعنی آغاز نيسان يا همان ماه آوريل ميلادی ناميده می شود.

آشوريان که در گذشته های دور همسايه ايران بودند و سپس خود نيز در حوزه تمدنی ايران قرار گرفتند، همچون ديگر اقوام اين حوزه تمدنی، سال نو را همزمان با نوروز ايرانی آغاز می کردند اما از زمانی که آشوريان همچون ديگر اقوام مسيحی تقويم ميلادی را برگزيدند، اين روز به اول آوريل انتقال يافت.

موطن اصلی آشوريان شمال عراق، شمال غرب ايران، جنوب شرق ترکيه و بخشهايی از شرق سوريه است اما رويدادهای سياسی دوران جنگ جهانی اول باعث شد تا بسياری از آشوريان همراه با ارمنيان که همسايگانش بودند ناگزير به ترک سکونتگاه خود شدند و در کشورهای مختلف پراکنده شدند که بنابر آمار، شمار آشوريان از 27 ميليون در سطح جهان به ششصد هزار نفر رسيده که عمده آن به دليل مهاجرت و حل شدن در ميان ديگر ملتهای مسيحی است.

امروزه هر جا که آشوريان سکونت دارند، عيد نيسان جشن گرفته می شود اما آن گونه که يوناتن بت کليا، نماينده آشوريان در مجلس شورای اسلامی ايران می گويد، جشن نيسان صدها سال بوده که در ميان آشوريان منسوخ شده و ديگر جشن گرفته نمی شده و اگر امروز اين جشن رونق گرفته، در سايه تلاش آشوريان ايرانی است.

آقای بت کليا در گفتگو با بی بی سی گفت: "ما آشوريهای ايران گروهی فرهنگی به نام گروه فرهنگی شوشادا داشتيم که از زيرمجموعه های سازمان فرهنگی جوانان آشوری بود که اکنون ديگر وجود خارجی ندارد، اين گروه خيلی از جشنها و اعياد سنتی ما را زنده کرد و چهل و چند سال پيش بود که جشن نيسان را احيا کرد، شايد حتی از پانصد سال پيش اين جشن برگزار نشده بود و مثلاً پدربزرگ پدر من شايد درباره روز نيسان چيزی نمی دانسته و جشن آن را برگزار نمی کرده است".

 

يوناتن بت کليا
 يک سال پس از آن بود که عيد گرفتن روز سال نوی آشوريان در خارج از ايران نيز باب شد
 
نماينده آشوريان در مجلس

 

آقای بت کليا می گويد که عيد نيسان ابتدا در ايران جشن گرفته شد و سپس از طريق سازمانهای آشوری به ميان آشوريان ديگر نقاط جهان راه يافت و از يک سال پس از آن بود که عيد گرفتن روز سال نوی آشوريان در خارج از ايران نيز باب شد.

وی در مورد اينکه گروه فرهنگی شوشادا چگونه توانست رقم دقيقی برای مبدأ تقويم آشوريان می گويد يکی از مبناهای يافتن اين تاريخ بناهای باستانی آشوريان بوده و مبنای ديگر آن نيز دست نوشته هايی از گفته های پادشاهان آشور بوده که مثلاً از فرمان ساخت يا تعمير معابد و بناها خبر داده اند.

بدين ترتيب آشوريان تقويمی کهن و منحصر به فرد برای خود وضع کرده اند که آن گونه که يوناتن بت کليا می گويد قرار است، تحولات بيشتری نيز بيابد و از تقويم ميلادی بيشتر فاصله بگيرد تا آنجا که سال نوی آشوريان نيز همزمان با عيد نوروز ايرانی برگزار شود.

با اينکه آشوريان ايران را وطن خود می دانند اما جمعيتشان در اين کشور عمدتاً بر اثر مهاجرت به خارج رو به کاهش نهاده است.

آن گونه که نماينده آنان در مجلس شورای اسلامی ايران می گويد، جمعيت آشوريان ايران پيش از انقلاب هفتاد هزار تن بود اما اکنون اين آمار به حدود 25 هزار رسيده و تنها طی چند سال اخير چند هزار آشوری ايران را ترک گفته اند.

آشوريان ايران عمدتاً در استان آذربايجان غربی، بويژه شهرستانهای سلماس و اروميه ساکنند اما در ديگر شهرهای ايران نيز پراکنده شده اند.

آشوريان از نخستين اقوامی اند که به مسيحيت گرويدند و خود می گويند که در زمان حيات عيسی مسيح، آشوريان مسيحی شده اند.

آنان اکنون از لحاظ مذهبی به چهار فرقه تقسيم می شوند؛ آشوريان پيرو کليسای شرق آشوری که در گروه مسيحيان ارتدکس طبقه بندی می گردند و در گذشته های دور نسطوری خوانده می شوند، آشوريان کاتوليک که کلدانی ناميده می شوند و آشوريان پروتستان که بخشی از آنان پيرو کليسای انجيلی اند

آشوريان به زبانی سخن می گويند که يادگار زبان باستانی تمدن آشور است که زبان عربی نيز در آن ريشه دارد، تا آنجا که در زبان امروز آشوريان واژه هايی که شباهت به واژه های عربی داشته باشند زياد به گوش می رسند

اين شباهت در خط آشوری نيز به چشم می خورد

BBC 2007 04 08


جمهوريت خواهى فارسى و مسئله ملى در ايران

نگاهى به طرح پيشنهادى و. انصارى-س. مددى


رحيم حنائى زاد

۱۹ ژانویه ۲۰۰۴

اخيرا در نشريات اينترنتى فارسى٫ بحثهاى گسترده اى در مورد جنبش جمهورىخواهى منعكس مىشود. يكى از اينها طرح پيشنهادى آقايان وهاب انصارى و سيروس مددى (با مليت ترك) در رابطه با بيانيه اتحاد جمهورىخواهان است. نوشته زير با پرداختن به مواردى از اين طرح پيشنهادى غيرمستقيم جوانبى از جنبش جمهورىخواهى خلق فارس را بررسى مىكند.


- "اعلام زبان هاى سراسرى تركى و فارسى توامان به عنوان دو زبان رسمى دولت مركزى ايران و به رسميت شناختن زبانهاى ملى ديگر مانند عربى٫ لرى٫ كردى٫ بلوچى٫ تركمنى و ...در مناطق خود "٫
- "بازسازى دولت ايران متشكل از دولتهاى فدرال بر اساس مرزهاى زبانى-ائتنيكى آغاز قرن بيستم بويژه در مناطقى كه خلق ترك به طور پيوسته و متراكم در آنها ساكن است٫ و مشخصا در شمال غرب كشور-آذربايجان"٫

همچنين گنجاندن سه اصل

- "كشور ايران كشورى كثيرالمله متشكل از مليتهاى با حقوق برابر ترك٫ فارس٫ عرب٫ كرد٫ لر٫ تركمن و بلوچ ٫ و ديگر گروههاى ملى مىباشد"
- مسئولين درجه اول كشور٫ رئيس جمهور٫ روساى قواى سه گانه٫ وزرا٫ رئيس مجلس٫ فرماندهان نيروهاى مسلح مىبايست با تمهيدات قانونى به طور ادوارى از ميان مليتهاى ايرانى انتخاب شوند و همه علاوه بر زبان مادرى خود داراى سواد خواندن و نوشتن به دو زبان رايج در ايران و ترجيحا تركى و فارسى باشند.
- و "همه شهروندان ايران موظف به يادگيرى زبانى ايرانى به جز زبان مادرى خود نيز مىباشند و دولت مركزى موظف به آماده نمودن مقدمات٫ ضمانتها٫ شرايط و امكانات لازم براى اجراى اين اصل است"

حداقل سطح خواستهاى سياسى خلق ترك در ايران است.

---------------------------------------------------

آذربايجانىها؟-تركها؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: در کشورمان ایران، ملیتهای گوناگونی همچون فارس ها، آذربایجانی ها، کردها، ترکمن ها، عرب ها و بلوچ ها و دیگر گروهای قومی که در طی هزاران سال برای ساختن ایران کوشیده اند، زندگی می کنند.

1- به نظر ما "آذربايجانى" نام ملت و يا مليتى در ايران نيست. در شرايط ايران و در زبانهاى تركى و فارسى٫ معادل مليت فارس٫ كرد٫ تركمن٫ عرب٫ بلوچ و ... ميلت "ترك" است كه بخشى از آن (نزديك به ٨١٫٣% از كل جمعيت تركهاى ايران٫ ٢٩% از كل جمعيت ايران) در آذربايجان ساكن است. در ايران آذربايجانى صفت مشخص كننده "منسوبيت جغرافيايى" اهالى منطقه ترك نشين به هم چسبيده شمال غرب كشور (در تقسيمات فعلى ادارى-كشورى تقسيم شده بين ١٢ استان٫ شامل مناطق ترك نشين به هم چسبيده در آغاز قرن بيستم در استانهاى فعلى آذربايجان غربى٫ آذربايجان شرقى٫ اردبيل٫ گيلان٫ جان٫ همدان٫ قزوين٫ مركزى٫ تهران٫ قم٫ كردستان و كرمانشاهان) و در مورد جمهورى آذربايجان صفت مشخص كننده "تابعيت است" و نه "مليت". تركيب "مليت آذربايجانى" نمونه بارز خلط دو مقوله متفاوت "منسوبيت جغرافيايى" و "تابعيت" با "مليت" و "هويت ائتنيكى" است و به لحاظ مفهومى نادرست است.
2- بخشى از مليت ترك پراكنده در سراسر ايران را از بخشهاى ديگر آن جدا نمودن و قسمت ساكن در آذربايجان را عليحده "مليت و يا ملت آذربايجان" ناميدن٫ ناديده گرفتن حقوق ملى بخشهايى از مليت ترك در ايران كه در خارج آذربايجان و مشخصا در مركز-جنوب (١١٫٧% از مليت ترك ايران٫ ٤٫٢% از كل جمعيت ايران) و شمال شرق ايران (٨٫٢% از كل مليت ترك ايران ٫ ٢٫٩% از كل جمعيت ايران) ساكنند مىباشد.
3- به گمان ما اين نامگذارى تماما سياسى و انديشه غيردمكراتيك مبناى آن٫ آگاهانه يا ناآگاهانه در راستاى سياست ارتجاعى دولتهاى مركزى ايران٫ در جهت تجزيه٫ انشقاق ملى مليت ترك٫ ايجاد بحران هويت و تفرقه بين زيرگروههاى خلق ترك (ساكن در آذربايجان٫ شمال خراسان٫ مركز و جنوب ايران) و تبديل مليت ترك در ايران كه از اكثريت نسبى جمعيت برخوردار است٬ به گروههاى پراكنده ترك زبان كه هر كدام اقليت اند مىباشد.
4- در ايران تعريف "هويت ملى" بر اساس "زبان مادرى-ملى تاريخى" گروههاى ملى انجام مىشود. در ايران خلق ترك فارغ از محل اقامت جغرافيائى و وابستگى طائفه اى خلقى واحد است. در اين عبارت و عموما در حل و بحث مساله ملى در ايران به جاى "مليت آذربايجانى" بايد "مليت ترك" اساس گرفته شود.

اقوام؟-مليتها و گروههاى ملى؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: در طی 80 سال گذشته اصل ناظر بر روابط ملیتها، اقوام و اقلیتهای ایرانی، بر مبنای برابر حقوقی در کلیه عرصه ها نبوده است.

1- اينكه نويسندگان بيانيه چه برداشتى از "قوم" و "اقوام" دارند چندان مهم نيست. در شرايط ايران٫ مهم٫ تلقى مخالفان حقوق ملى مليتهاى ايران از تعبير "قوم" و مشخصا بار٫ جايگاه و معنىاى است كه اين كلمه در سياست دولت تهران و گروههاى ناسيوناليست و قوميتگراى فارس به عنوان عنصر ملى حاكم در ايران دارد. در برداشت گروههاى قوميتگراى فارس و در سياست دولتى٫ "قوم" -كه هرگز شامل خلق فارس نمىشود و منحصرا در مورد مليتهاى غيرفارس بكار مىرود- مرحله اى ابتدائى از تشكل گروههاى انسانى درجه دو٫ حاشيه اى و فرعى جامعه ايران است كه فاقد هويت و حقوق ملى و در راس آنها حق تعيين سرنوشت مىباشد. بنابراين در شرايط فعلى٫ فارغ از برداشت ما٫ كاربرد كلمه و تعبير تمسخرآميز٫ اهانت بار٫ نارسا و فاقد حقوق ملى "قوم" در حل و بحث مسائل مليتهاى ايرانى آنهم از سوى نيروهاى دمكراتيك غيرقابل قبول و به گمان ما به منزله پذيرفتن چهارچوب انديشه قوميتگرايان فارس و سيستم دولتى در ايران است و مىبايست كه مطلقا ترك شود.

مدل اقليت-اكثريت؟٫ مدل كثيرالملگى؟
در طرح پيشنهادى از اقليتهاى ايرانى سخن گفته مىشود.

در اينكه در ايران اقليتهاى گوناگون ملى٫ اعتقادى و...وجود دارند و حقوقشان بالجمله پايمال شده است شكى نيست. اما:

1- اولا هنگام بررسى مسئله ملى تاكيد بيش از حد بر "اقليت" به ويژه از طرف نيروهاى فارس شائبه آن را بوجود مىآورد كه در ايران گروه ملى ديگرى كه داراى اكثريت مطلق باشد (مثلا فارس) وجود دارد. حال آنكه همه گروههاى ملى ايران در اين كشور به اعتبار عددى اقليت اند و به واقع اكثريت ايران از اقليتها تشكيل شده است. از آنجائيكه در اين كشور هيچ گروه ملى در اكثريت مطلق نيست خودبخود لزومى به گنجاندن گروههاى ملى ايران در قالب اقليت و اكثريت هم نيست چرا كه همه اقليتند (هيچكدام اكثريت مطلق نيستند). به طور مشخص خلق ترك در ايران اگر نه كه اكثريت نسبى٫ اقلا همرده و هم سنگ گروه ملى فارس مىباشد و از اين خلق در ايران در مقايسه با خلق فارس هرگز با نام اقليت نمىتوان ياد كرد.
2- مساله ملى ايران در قالب روابط "اكثريت-اقليت" نه تعريف شدنى و نه حل شدنى است. مدل "اكثريت-اقليت" در مورد كشورهايى كه مردم آن از تركيب يك گروه ملى كه اكثريت مطلق را تشكيل مىدهد و بخش ديگر باقيمانده كه از اقليتها مركب است -مانند تركيه با اكثريت مطلق ترك و اقليت هاى ملى كرد و عرب و لاز و .. و يا عراق با اكثريت مطلق عرب و اقليتهاى ملى كرد و توركمان (ترك آذرى) و آسورى و....- قابل انطباق مىباشد. ايران كشورى "كثيرالمله" است و تعريف و حل مسله ملى مىبايست بر اساس "مدل كثيرالملگى" و حقوق برابر مليتهاى تشكيل دهنده آن تعريف شود. در اين مدل مليتهاى عمده ايران (ترك٫ فارس٫ لر٫ كرد٫ عرب٫ بلوچ٫ تركمن و...) كه همه بلا استثناء در اقليت اند٫ مىبايست به عنوان عناصر اصلى ساده كشور با حقوق مساوى شناخته شوند نه اقليتهاى داراى حقوق اقليتى.

حدود سرزمينهاى ويژه مليتها؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: ما با در نظر گرفتن آنچه که در طی سده گذشته نسبت به ملیتهای غیر فارس کشور رفته است، خواهان آن هستیم که در ارتباط با این ملیتها و سرزمینهایشان سیاستهای جبرانی در پیش گرفته شود.

در اين بيانيه از مساله سرزمينهاى مليتهاى غيرفارس به شكل بسيار مبهمى ياد شده است. در رابطه با سرزمينهاى ملى مليتهاى ايران٫ مىبايست مشخصا و به روشنى تاكيد شود كه:

1- يكى از اصلىترين اجزا مساله ملى در ايران همراه با مسئله زبانهاى ملى٫ همين مسئله "تعيين حدود سرزمينهاى مليتهاى ايرانى" مخصوصا مليت فارس است كه بيانيه كوچكترين اشاره اى به آن ننموده است. در شرايط ايران و با توجه به فعل و انفعالاتى كه به ويژه در عراق در حال انجام است (توسعه طلبى قومى فزاينده و ادعاهاى ارضى گروههاى كرد بر مناطق ترك٫ عرب و آسورىنشين اين كشور) هر راه حلى در باره مساله ملى در ايران٫ كه به مساله تعيين حدود مناطق ملى- مخصوصا منطقه ملى فارس نشين٬ روشهاى علمى و اصول دمكراتيك حاكم بر آن نپردازد و بر وحدت ارضى مناطق ملىـائتنيكى تاكيد نورزد٫ راه حل نبوده خود جزيى از مشكل است.
2- حدود مناطق ملى در ايران كه دولتهاى فدرال بر مبناى آن شكل خواهند گرفت بر اساس "مرزها و پراكندگى زبانى-ائتنيك ايرانيان" تعيين مىشود. يعنى مرز مناطق زبانى-ائتنيك٫ تعيين كننده مرز سياسى-ادارى مناطق ملى و در نتيجه مرز حكمرانى دولتهاى فدرال ايران خواهد بود.
3- در تعيين مرز مناطق زبانى-ائتنيك٫ "وضعيت سالهاى پايانى سلسله قاجارى" (١٩٢٥) اساس گرفته مىشود. يعنى دوره پيش از اقتدار سياسى عنصر ملى فارس در ايران كه مصادف با آغاز سياست فارسسازى و كوچها و مهاجرتهاى اجبارى و داوطلبانه بعدى گروههاى ملى به سرزمينهاى ملى مليتهاى ديگر است. پس از اين دوره حدود طبيعى-تاريخى مناطق ملى٫ تركيب ائتنيك٫ وحدت و هويت ارضى و وضعيت زبانى آنها به شدت مخدوش شده است. (مانند مهاجرت فارسها و لرها به عربستان٫ بلوچها و سيستانىها به تركمنستان٫ كردها به آذربايجان و...).
4- هر گونه تغييرات و دخل و تصرف حادثه در حدود مناطق زبانى و ملى- از جمله گسترش حدود منطقه فارس نشين- پس از به روى كار آورده شدن دولت پهلوى در ايران (اسكان گروههاى فارس در مناطق ملىاى مانند عربستان٫ فارسسازى و فارس زبان شدن گروههاى منسوب به مليتهاى غير فارس و پيدايش جزاير زبانى فارسى در مناطق ملى٫ مانند شهرهايى در استانهاى آذربايجانى همدان و قزوين) به نظر ما فاقد كوچكترين مشروعيت و حقانيت بوده و از طرف مليتهاى ايرانى به رسميت شناخته نمىشوند.

كدام مليتها؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: ما خواهان آنیم که زبان هر کدام از ملیتهای ایرانی در سرزمینهای ویژه آنان بعنوان زبان اداری و تحصیلی رسمیت یابد.

ديگر وقت آن رسيده است كه نيروهاى سياسى ايرانى هنگام سخن راندن از مليتهاى ايرانى از كلىگويى و انتزاعى بودن اجتناب و به موارد مشخص بپرداد.

1- در تمام اسناد و متون در باره مليتهاى ايرانى مشخصا مىبايست علاوه بر ذكر صريح و آشكار "كثيرالمله بودن كشور ايران"٫ مشخصا و به نام به شش مليت عمده كشور يعنى ترك٫ فارس٫ عرب٫ بلوچ٫ كرد٫ تركمن اشاره نمود. به اين دليل كه اين مليتها در قرن بيستم همه از تجربه تاسيس دولت ملى و يا محلى خود برخوردار بوده و علاوه بر آن سرزمين ملى شان با مرزهاى بين المللى تقسيم و نيمه ديگر اين مليتها در آن سوى مرزها داراى دولت ملى و يا محلى مىباشد. بنابراين مساله مليتهاى ايرانى مذكور علاوه بر سطح كشورى٫ مساله اى منطقه اى-بين المللى نيز مىباشد.
2- در هر راه حل پيشنهادى مسئله ملى مىبايست تضمين شود كه نام مليتهاى عمده فوق در قانون اساسى كشور يك يك و به عنوان عناصر عمده با حقوق برابر ساده مردم ايران ذكر خواهد شود.
3- اينكه گفته مىشود زبان مليتهاىايرانى مىبايست در سرزمينهاى ويژه آنان به عنوان زبان ادارى و تحصيلى رسميت يابد بسيار نارسا و مبهم است. مشكل اصلى در ايران موقعيت زبان مليت فارس مىباشد. بنابراين مىبايست اين بند شامل زبان فارسى نيز شده و صريحا ذكر شود كه "زبان فارسى هم در سرزمين ويژه خود و به عنوان زبان رسمى دولت فدرال و ملى-محلى مليت فارس رسميت خواهد داشت".

فارسى زبان محلى؟ فارسى زبان سراسرى؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: زبان فارسی بعنوان زبان مشترک و سراسری ایران بکار گرفته شود. این امر از مبانی منشور جهانی حقوق بشر و پیکار در راه تحقق آن وظیفه ما و در شمار خواسته های مهم دموکراتیک جمهوری خواهان است.

اين بند از مشكلدارترين بندهاى اعلاميه است:

1- اولا اعلان زبان فارسى به عنوان زبان مشترك و سراسرى ايران تماما در ضديت با مبانى منشور جهانى حقوق بشر و مبارزه در راه تحقق آن است. همچو تدبير غيردمكراتيكى در برنامه و مبارزه دمكراتيك مردم و مليتهاى ايرانى محلى از اعراب ندارد.
2- استثنا نمودن زبان فارسى از حكم عمومى فوق و اعطاى موقعيت ويژه "زبان مشترك و يا سراسرى" به آن در جمله بعدى علاوه بر بىاساس بودن٫ ناقض اصل برابرى مليتهاى ايرانى و زبانهايشان نيز است. يا در ايران همه مليتها و گروههاى ملى داراى حقوق برابرند ويا نيستند. يا زبان و مليت فارس يكى از اين مليتها و زبانهاى با حقوق برابر در ايران است و يا نيست.

تركى٫ زبان سراسرى؟-تركى٫ زبان محلى؟
1- تعيين اينكه كدام زبان در ايران "سراسرى" است و كدام يك محلى٫ از وظايف و در صلاحيت نويسندگان و بيانيه هاى سياسى نيست. اين امرى است كه تنها با روش مشاهدات دقيق٫ آمارگيرى علمى و مطالعات جغرافياى انسانى٫ آنهم در محيطى دمكراتيك و شفاف كه در ايران وجود ندارد مىتواند تعيين مىشود. تا آنجا كه به شرايط ايران بر مىگردد زبان تركى كه در شمال غرب٫ شمال شرق٫ جنوب و مركز ايران رايج است به لحاظ پراكندگى طبيعى متكلمين آن٫ زبانى سراسرى در ايران است. زبان فارسى هم پس از هشتاد سال سياست فارسسازى و اقدامات و حمايتهاى دولتى همه جانبه بالاخره موقعيت سراسرى آنهم به لحاظ زبان دوم-دولتى و زبان اجبارى-رسمى را بدست آورده است.
4- امروز در ايران مشخصا دو زبان سراسرى وجود دارد: تركى٫ كه زبان سراسرى به مثابه زبان اول بخش عمده اى از مردم ايران است و فارسى كه موقعيت زبان سراسرى به عنوان زبان دوم بسيارى از ايرانيان را با اعمال سياستهاى تبعيض آميز و غيردمكراتيك دولتى در قرن بيستم پيدا نموده است. نيروهاى سياسى فارس-سراسرى مىبايست از محلى ناميدن و محلى تلقى نمودن زبان تركى در ايران اكيدا خوددارى نمايند. زبان تركى در ايران زبان محلى نيست بر عكس تنها زبان سراسرى رايج در ايران است٫ حتى به اين اعتبار زبان فارسى در مقايسه با تركى كه احتمالا به جز بلوچستان در همه جا حضور دارد زبانى محلى است.
5- هر راه حلى كه در آن زبان تركى به عنوان زبانى محلى فرض مىشود٫ راه حل نيست٫ خود مانعى بر سر راه حل مسئله ملى در ايران است.
6- هر گونه تغييرات و دخل و تصرف دولتى و اجبارى حادثه در وضيعت زبانهاى رايج در ايران مانند ارتقاء موقعيت زبان فارسى به عنوان زبانى سراسرى و يا رسميت پيدا كردن آن به عنوان تنها زبان رسمى دولت مركزى ايران پس از به روى كار آورده شدن دولت پهلوى٫ فاقد مشروعيت و حقانيت بوده و از طرف ارگانهاى فرهنگى و سياسى صلاحيتدار مليتهاى ايرانى به رسميت شناخته نخواهند شد و طبيعتا در بازسازى و ساختار ايران دمكراتيك هرگز ملاك عمل قرار نخواهند گرفت.

فارسى٫ زبان مشترك مليتها؟
1- تعيين زبان "مشترك" ايران (كه بهتر است به جاى آن زبان "رابط" ناميده شود) به ويژه با روح اين اعلاميه كه مدافع پروژه فدراليسم ملى و پلوراليسم فرهنگى در ايران است ناسازگار و مخصوصا گفتن اينكه اين زبان بايد زبان مشترك باشد نقض غرض است.
2- اين زبان مشترك براى چه كسى تعيين مىشود٫ قصد از ايران چيست؟ "مليت"هاى ايران و يا "دولتهاى فدرال" مليتهاى ايران در ايرانى دمكراتيك؟
3- تنها مىتوان از زبانهاى رسمى دولتهاى فدرال ايران (كه همه زبانهاى رايج در مناطق ملى ايران را شامل مىشود)٫ زبان-زبانهاى رسمى دولت مركزى (دو زبان تركى و فارسى) و زبان-زبانهاى رابط بين دول فدرال ايران صحبت نمود.
4- اين گفته بر اساس فرضهايى است كه ديگر درستى آنها در ايران تماما زير سوال است. از جمله اين فرض كه زبان فارسى كماكمان تنها زبان رسمى و دولتى ايران و بنابراين زبان رابط ملل و دول فدرال اين كشور خواهد بود و مليتهاى غيرفارس هم ملزم به آموختن آن.
5- بحث از "زبان مشترك شهروندان و مليتها" در كشور كثيرالمله ايران بحثى زائد و بىمعنى است. اگر قصد٫ "زبان رابط بين مليتهاى ايرانى" است٫ مشخص نمودن يك و يا چند زبان رابط براى مليتهاى ايرانى نه تنها خارج از صلاحيت روشنفكران٫ شخصيتها و گروههاى سياسى بلكه خارج از صلاحيت دولتها نيز است. زبان مشترك و يا رابط مورد قبول همه ملتهاى ايران ويا بين چند مليت و مردم٫ طى روندهاى طبيعى و غير طبيعى و در طول تاريخ و به طور خودجوش مىبايست انتخاب شود. زبان مشترك بين يك و يا چند مليت ايرانى نبايد از طرف دولت و يا مقامات رسمى ديكته شود. وقتى دولت حق تعيين كردن زبان مشترك را ندارد (كه نبايد هم داشته باشد) پس يك گروه و يا شخصيت سياسى به چه حقى براى مردم زبان مشترك تعين مىكند؟ اينها تنها مىتوانند آرزو٫ ترجيح و يا پيشنهاد خود براى انتخاب زبان فارسى به عنوان زبان مشترك مليتهاى ايرانى را بر زبان آورند. بخصوص اكنون كه روشنفكران غير فارس به زبان فارسى حساسيتى منفى پيدا كرده اند ممكن است در شرايط آزاد٫ اين زبان را به عنوان يكى از زبانهاى رابط بين مليتهاى ايرانى هم پذيرا نشوند.

فارسى٫ زبان رابط بين دولتها؟
1- اعلام زبان فارسى به عنوان "زبان رابط بين دولتهاى فدرال" ايران نيز مطلقا غيرقابل قبول است. زبان و زبانهاى رابط بين دولتهاى فدرال ايران توسط استشارات و مذاكرات سياسى بين اين دولتها٫ تصويب تك تك مجالس ملىشان و بر اساس توافق همگانى همه مليت هاى ايرانى صورت خواهد پذيرفت نه بر اساس كودتاى انگليس٫ خواسته قوم فارس و يا اتخاذ تصميم از طرف اشخاص وسازمانهاى سياسى منسوب به مليت فارس و يا حتى دولت.
2- اساسا نيازى به تعيين زبان رابط بين دولتهاى فدرال و يا زبان و زبانهاى دولت مركزى در ايران دمكراتيك قبل از فدرال شدن آن نيست. تصميم بر مناسبترين زبان و يا زبانها به عنوان زبان و يا زبانهاى رابط بين دولتهاى فدرال ايران٫ پس از آزاد شدن و رسمى شدن تمام زبانهاى ايران و پس از مدتى (يكى دو نسل) تعليم و تعلم به آن زبانها در مدارس و كاربرد رسمى هر كدام از آنها در ادارات و دولت و با توافق دولتهاى فدرال فارسستان٫ آذربايجان٫ كردستان٫ تركمنستان٫ عربستان٫ بلوچستان مىتواند صائب باشد.
3- علاوه بر آن در انتخاب زبان و يا زبانهاى رابط بين دولتى البته خواست همه ملل٫ گذشته شرايط تاريخى٫ جمعيت هر زبان٫ زبانهاى كشورهاى همسايه٫ وجود ادبيات مدرن و دمكرات و لائيك...مىتواند موثر باشد كه به گمان ما تركى از اينجهات بىشك بر فارسى ارجحيت دارد.
4- ما مشخصا خواهان اعلام دو زبان تركى و فارسى به عنوان زبانهاى رابط بين دولتهاى فدرال ايران هستيم و در صورت عدم قبول اين پيشنهاد٫ طرفدار اعلام زبانى بين المللى كه زبان ملى و مادرى هيچ مليت ايرانى نباشد٫ مانند انگليسى به عنوان زبان رابط بين دول فدرال ايران مىباشيم. مليت ترك دغدغه اى و مجادله اى براى اعلام نمودن و حفظ زبان فارسى به عنوان زبان ملى خويش و يا زبان مشترك بين مليتهاى ايرانى و يا زبان سراسرى آنها ندارد. تمام هم و غم خلق ما كسب حقوق برابر براى زبان تركى با فارسى در ايران است.

يك زبان رسمى؟-دو زبان رسمى؟
1- اينكه زبان فارسى پس از اين تنها زبان رسمى ايران باشد فرضى تماما غيرواقعى و نادرست است. چه كسى گفته است كه كشور بايد يك زبان ملى داشته باشد؟ مىبايست تمام زبانهاى رايج در ايران رسمى شوند. در يك كشور به تعداد مليتهاى ساكن در آن كشور زبان ملى وجود دارد كه همه شان هم بايد رسمى اعلام شوند و اساسا هيچ دولتى به لحاظ حقوق بشر حق غير رسمى نمودن هيچ‌ زبان و دين و مذهب عقيده اى را ندارد.
2- اگر منظور از زبان رسمى٫ زبان رسمى دولت مركزى است كه آنهم بسته به شرايط هر كشور تعيين مىشود. محدود كردن تعداد زبان "رسمى" دولت مركزى ايران به "يك" زبان آنهم فارسى با شرايط ايران همخوان نيست. در شرايط ايران٫ لزومى ندارد كه زبان رسمى دولت مركزى يك عدد باشد. هيچ اصل و قانون و منطقى وجود ندارد كه در كشورى كثيرالمله كه در آن دو مليت عمده فارس و ترك داراى جمعيت تقريبا يكسانىاند٫ و هيچكدام به تنهايى اكثريت مطلق را هم تشكيل نمىدهند به انتخاب يك زبان رسمى براى دولت مركزى مجبور بود.
3- ايران كشورى كثيرالمله است و شرايط آن به كشورهايى مانند سوئيس و كانادا و يا افغانستان همسايه شباهت دارد. مىبايست كه اقلا دو زبان عمده كشور يعنى تركى و فارسى توامان زبانهاى رسمى دولت مركزى ايران باشد. در ايران چونكه ايران از دو مليت عمده ترك و فارس تشكيل مىشود (جمعا هشتاد درصد)٫ شمار فارسها و تركها تقريبا يكى است٫ چونكه فارسى و تركى هر دو در تاريخ اين كشور به عنوان زبانهاى دولتى و ادبى و دينى بكار رفته اند٫ زبان تركى زبان اول سه كشور همسايه است مىبايست كه هر دو زبان تركى و فارسى زبان رسمى دولت مركزى ايران اعلام شود و ديگر زبانهاى ملى مانند عربى٫ لرى٫ كردى٫ بلوچى٫ تركمنى و ...نيز در مناطق ويژه خود رسميت داشته باشند.
4- اعلام زبان تركى به عنوان يكى از دو زبان رسمى دولت مركزى ايران امرى جدا از مساله مناطق ملى و فدراليسم است. چه ايران فدرال بشود و چه يونيتار متمركز بماند٫ زبان تركى به عنوان يكى از دو زبان عمده و سراسرى ايرانيان مىبايست يكى از زبانهاى رسمى دولت مركزى ايران پذيرفته شود. خواست اعلام زبان تركى به عنوان يكى از دو زبان دولت مركزى ايران٫ مساله اى مربوط به عموم ملت ترك در ايران است٫ حال آنكه خواست تاسيس دولت فدرال آذربايجان بيشتر متوجه آن بخش از خلق ترك كه در آذربايجان ساكن مىباشد است. دولت مركزى ايران مىبايد داراى دو زبان دولتى تركى و فارسى باشد.

سياستهاى جبرانى؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: خواهان آن هستیم که در ارتباط با این ملیتها و سرزمینهایشان سیاستهای جبرانی در پیش گرفته شود.

1- در بيانيه گفته مىشود كه ما خواهان رفع تبعيض بين مليتهاى ايران هستيم. اين بيان به حق٫ كافى نيست. مىبايست روش و تدابير مرحله اى رفع تبعيض زبانى مزمن در كشور مشخصا قيد شود.
2- در ايران مشكل اساسى سلطه زبان فارسى و حاكميت سياسى خلق فارس است. به عنوان راه حلى مشخص و اولين سياست جبرانى در عرصه زبانى مى بايست ذكر٫ تاكيد و تضمين شود كه "همه مليتهاى ايرانى به ويژه خلق فارس قانونا موظف به آموختن زبانى ايرانى به جز زبان ملى-مادرى خود خواهند شد". در عرصه حاكميت سياسى نيز مىبايست "اعمال حق تعيين سرنوشت مليتها و بازسازى ساختار دولت ايران از دولتهاى فدرال بر اساس هويتهاى زبانى-ائتنيكى" ذكر گردد.

دولت ملى؟- سمبلهاى ملى؟
در طرح پيشنهادى گفته مىشود: جز در امور مربوطه به دفاع ملی (ارتش)، سیاست خارجی، برنامه ریزی های دراز مدت اقتصادی، سیاست پولی و بانک مرکزی، ارگانهای برگزیده در سطح محلی از اختیارات کامل برخ

http://www.jomhouri.com/a/000827.php

 


درباره ی جنبش آذربایجان
سخنرانی در نشست دبیران سیاسی دفتر تحکیم وحدت


علیرضا صرافی


• روز پنجشنبه ۱۷/۱۲/۸۶ بنا به دعوت دفتر تحکیم وحدت آقای مهندس علیرضا صرافی در پانل "جنبش‌ها و نهادهای مدنی" نشست سراسری اعضای این اتحادیه حاضر شد و پیرامون سیاست تبعیض قومی (ملی) و جنبش آذربایجان سخنانی برای دانشجویان و سایر حاضرین ایراد کرد ...

اخبار روز:
يکشنبه  ۲۶ اسفند ۱٣٨۶ -  ۱۶ مارس ۲۰۰٨


بنام خدا و با سلام خدمت دانشجویان و اساتید عزیز
هدف اصلی من طی این سخنرانی ارائه‌ی یک معرفی کلی از جنبش آذربایجان است. البته در این فرصت کوتاه معرفی یک جنبش وسیع مردمی برای کسانی که تنها اطلاعاتی جسته‌وگریخته‌ (و احیانا غیرواقعی) از آن دارند، کار راحتی نیست.
لذا روش خاصی نیز در ارائه آن اعمال کرده‌ام و سعی می‌کنم به‌جای مقدمه‌سازی و طرح کرونولوژیک شکل‌گیری جنبش، صحبت خود را از جائی شروع کنم که نخستین مرحله پروسه شناخت شما از این جنبش باشد، یعنی از آخرین جلوه‌های بارز آن در کوچه و خیابان، سپس به بیان خواستهای این جنبش می‌پردازم و آنگاه دلایل عینی مسئله را با مثالهایی بازگو کنم و طبعا در اینجا قصد ندارم هیچگونه تحلیل و آنالیزی ارائه دهم بلکه بیشتر اطلاعاتی از چندوچون جنبش بازخواهم گفت.
***
جنبش ملی آذربایجان طی دو دهه‌ی اخیر بزرگترین جنبش در سطح کشور بوده است، این جنبش نشان داده که قدرت بسیج بالائی دارد، به عنوان مثال به چند مورد عمده به عنوان شاخصی بر اهمیت و بزرگی آن اشاره می‌کنم:
۱- تظاهرات و قیامهای وسیع ۲۵ شهر آذربایجان در خرداد ۱٣٨۵ در اعتراض به سیاست تبعیض و تحقیر ملی (که نمودی از آن در روزنامه رسمی ایران در قالب کاریکاتوری منعکس شده بود)، در این سلسله قیامها که در طول یک هفته سرتاسر آذربایجان را در نوردید بنابه گزارش منابع مختلف حداقل ۱۰ و حداکثر ۲۰ تن در اثر تیراندازی (اشتباهی) نیروهای انتظامی جان خود را از دست دادند و بسیاری (که اغلب بیش از ٣۰۰۰ تن گفته شده) بازداشت شدند. تعدادی از آنان پس از تحمل هفته‌ها و ماهها زندانی شدن، با قید ضمانت آزاد شده‌اند. پس از حوادث اولین سالهای پس از انقلاب، هیچ تظاهراتی به این وسعت و شدت در ربع قرن اخیر در سطح کشور صورت نگرفته بود.
۲- اما این تظاهرات وسیع بی‌مقدمه نبود، یک هفته پیش از آن موج نیرومندی از اعتصاب و تحصن‌های سرتاسری دانشجویان کلیه دانشگاه‌های آذربایجان و برخی دانشگاه‌های تهران در هفته آخر اردیبهشت ۱٣٨۵، را درنوردیده بود. این نخستین و تاکنون تنها حرکت ‌یکپارچه دانشجویان در سالهای پس از انقلاب اسلامی در سطح ایران بود که در آن بیش از یکصدهزار دانشجوی آذربایجانی با شعارها و خواستهای واحد به حرکت آمدند و زمینه‌ساز قیامهای شهری خرداد شدند.
٣- این تظاهرات هم در ادامه منطقی دهها مراسم و تظاهرات ریز و درشتی بود که از سالها پیش، بخصوص از سال ٨۲ به بعد با ریتیمی تندشونده، یکی پس از دیگری در تبریز و برخی شهرهای آذربایجان روی داد، بخصوص مراسم سالروز مشروطیت و سالروز شهادت ستارخان و باقرخان و.....و روز جهانی زبان مادری که از سال ۱٣٨۲ که با تشکیل نخستین کنگره زبان مادری مرتبا در تبریز و برخی شهرهای آذربایجان در قالب‌هایی گوناگون همچنان ادامه یافته بود.
۴- گفتنی‌ست اولین تظاهرت بزرگ منسوب به این جنبش در نوزده اردیبهشت سال ۷۴ در دانشگاه تبریز روی داد که طی آن دانشجویان این دانشگاه به اعتراض گسترده‌ای علیه صداوسیما دست زدند و در صفوف منظم از دانشگاه خارج شده به یکی از مراکز پرجمعیت نزدیک دانشگاه حرکت کردند و این تظاهرات با کشاندن استاندار به دانشگاه و معذرت‌خواهی مسئولین و عقب‌نشینی آنها به نتیجه رسید. این حرکت نیز در نوع خود در ایران بی‌نظیر بود و نخستین تظاهرات وسیع دانشجویان پس از سالها رخوت در جنبش دانشجوئی کشور محسوب می‌شد.
۵- از سال ۷٨ مراسم نمادین قلعه‌ی بابک، با حضور صدهاهزار نفر برگزار شد که بنا به اعلام رادیو- تلویزیون رسمی ایران در اولین مراسم سیصدهزارنفر در این مراسم حضور داشتند. در سالهای بعد نیز این روند مرتبا رو به رشد بوده، بسیج همه‌ساله این نیروی عظیم، از شعاع ۷۰۰ کیلومتری و اسکان آنها در طول یک شبانه‌روز در منطقه‌ای غیرمسکون و فاقد خدمات شهری و اجرای دهها برنامه سخنرانی، شعرخوانی، رقص و موسیقی و تئاتر ...بدون بروز کوچکترین بی‌نظمی، نشانگر قدرت بالای بسیج این جنبش و همچنین بارفرهنگی و مدنی آن است.
قابل ذکر است که این مراسم در یکی دوسال اخیر با اشغال نظامی و امنیتی کردن کامل منطقه و موقتا به تعطیلی کشیده شده است.
و....
به نظر می‌رسد مثال‌های ذکر شده به‌خوبی نشانگر اهمیت و بزرگی این جنبش در مقایسه با سایر جنبشهای اجتماعی کنونی باشد. قابل ذکر است که این جنبش تا کنون صرفا با استفاده از شیوه‌های مدنی حرکت کرده و منشا هیچگونه خشونتی نبوده است.

اما فعالین آذربایجانی در مورد سیاست‌های حاکم بر ایران چگونه می‌اندیشند؟
اکثریت فعالین جنبش اعتقاد دارند:
۱- سیاست‌های اقتصادی حکومت مرکزی در تخصیص امکانات و بودجه مملکتی به‌شدت تبعیض‌آمیز است و باعث رکود اقتصادی منطقه شده است.
۲- از پتانسیل جغرافیائی آذربایجان و اهمیت تاریخی تجارت و صنعت در آن هیچ بهره‌وری نشده و سیاست مدونی برای توسعه صادرات و احداث راههای جدید و مناطق آزاد تجاری-صنعتی، وجود ندارد. اما به تبع آن سهم قاچاق در اقتصاد مناطق مرزی آذربایجان در طول سالهای پس از انقلاب روندی صعودی در مقایسه با سایر بخشها طی کرده است.
٣- سیستم عقب‌مانده آموزش و پرورش در ایران باعث افت تحصیلی در آذربایجان شده و به دیرپائی بی‌سوادی و کم سوادی در این منطقه کمک کرده است.
۴- انتصاب مدیران دولتی غیر بومی و ناآشنا به مسائل منطقه از سوی ارگانهای مرکزی یکی از دلایل سوءمدیریت منطقه‌ای را فراهم کرده است.
۵- حکومت مرکزی نه تنها هیچ کمکی به حفظ و توسعه ادبیات و زبان و فرهنگ آذربایجان ندارد، بلکه با سیاست‌گذاریهای آشکار و پنهان خویش سعی در امحا آن دارد و علاقه‌مندان به حفظ مختصات هویت ملی (قومی) را با اتهام پان‌ترکیست تحت پیگردهای قانونی قرار داده است.
و......

شاید بتوان به راحتی دهها مورد از این دست را نوشت، اما با توجه به چهارچوب محدود زمانی به همین چند مشخصه اعتقادی اکتفا می‌کنم، اما سوآلی که در اینجا برای برخی از شما پیش آید این است که:
- چرا آذربایجانی‌ها احساس تبعیض می‌کنند، چرا چنین ذهنیتی در میان آذربایجانی‌ها شکل گرفته و آیا این ذهنیت صرفا زائیده تخیلات و حاصل سوءتفاهمات‌است یا در واقعیات ملموس جامعه عینیت دارد؟
ذیلا با طرح چند مثال نشان خواهم داد که این ذهنیت دقیقا برخاسته از عینیت موجود جامعه است:
۱- در آذربایجان افت تحصیلی فاحشی وجود دارد، اگر در نظر داشته‌باشیم که آذربایجانی‌ها با ارداده‌ی خودشان نخستین مدارس را در ایران بنیان‌گذاری کرده‌اند طبعا نبایستی رتبه باسوادی در آنجا پائین‌تر از استانهایی که سی- چهل سال بعد در آنجا مدارسی تاسیس شده باشد. اما در حال حاضر رتبه باسوادی در آذربایجان پائین‌تر از سمنان و یزد و کرمان و قم و چهارمحال و...است. مقایسه این وضعیت نشان می‌دهد که در مناطقی که آموزش به زبان مادری است، علیرغم تاخیر تاریخی ‌شان، راحتتر باسواد می‌شوند، قابل ذکر است که استانهای آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان (که دارای اکثریت ترک زبان هستند) از نظر بی‌سوادی در میان استان‌های ایران به ترتیب زیر: از رتبه اول در ۱٣۰۵-۱٣۲۰ به رتبه دوم در ۱٣۲۵ و نهایتا به رتبه نوزدهم الی بیست و چهارم در سال ۱٣۷۵ افت کرده‌اند. با توجه به این واقعیت عملا آذربایجانیها در تقسیم اجتماعی کار در رده‌های پائین جای میگیرند بدین ترتیب به تدریج ادامه‌ی تبعیضات قومی و فرهنگی باعث ایجاد تضاد طبقاتی در جامعه می‌شود. (دیلماج- شماره ۱٣ – سیاست‌زدگی در امر آموزش و افت تحصیلی- علیرضا صرافی)
۲- به عنوان شاخصی در پائین بودن سرمایه‌گذاری دولتی در آذربایجان، میتوان به در طول هشت سال ریاست جمهوری آقای رفسنجانی حجم سرمایه‌گذاری بخش دولتی در معادن استان کرمان سیصد برابر حجم سرمایه گذاری دولتی در همین بخش برای چهار استان آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان بوده است. (سهم ناچیز آذربایجان از سرمایه‌گذاریهای دولتی- علیرضا صرافی)
٣- شاخص دیگر برای مشکل مضاعف بیکاری و تبعیضات اقتصادی، پدیده مهاجرت است، قابل ذکر است: جمعیت چهار استان آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل و زنجان در سال ۱٣٣۵ معادل ۱۵.۱% از جمعیت ایران بوده این نسبت در آخرین آمارگیری‌ها به ۱۲.۷۴% کاهش یافته و آذربایجان شرقی همواره مهاجرفرست‌ترین استان کشور بوده‌است. (دیلماج شماره ۹و۱۰ : گزارش اقتصادی، محسن مختاری)
۴- در سال ۱٣٣۵ در سال ۱٣٣۵ در شهر ۰۰۰/ ٨۰۰ /۱ نفری تهران ۱۰% شناسنامه‌های اهالی شهر صادره از استان آذربایجان شرقی بودند، باتوجه به اینکه سایر مناطق ترک زبان ایران (آذربایجان غربی، زنجان، همدان و ساوه و …) جمعیتی معادل ٣ برابر آذربایجان شرقی دارند، می‌توان حدس زد که در آن سال تا ۴۰ %اهالی پایتخت از متولدین شهرهای ترک زبان بودند، به اینها باید تعداد کودکانی که از والدین آذربایجانی در تهران به دنیا آمده و شناسنامه تهرانی دارند را نیز اضافه نمود. تا معلوم شود که دولتها با چه هزینه‌ای سیاست تخلیه آذربایجان به تهران و تغییر مشخصات هویتی آنان را تعقیب می‌کرده‌اند. (روزگاران- سیاست تهران پروری – علیرضا صرافی)
۵- تعدادکثیری از مهاجرین ترک زبان در مناطق فارس‌نشین مرکزی مورد تحقیر و توهین قرار گرفته و تحت فشارهای روحی و اقتصادی و در شرایط عدم آشنائی با تاریخ و هویت ملی خویش به شدت در داخل فارس‌زبانها آسیمیله می‌شوند.
۶- سطح زندگی در آذربایجان پائین است. متوسط درآمد خانوار شهری در استانهای آذربایجان نسبت به متوسط کل کشور در حدود ۱۵% کمتر است (در سال ۱٣۷۹ و ۱٣٨۰) (دیلماج شماره ۹و۱۰ : گزارش اقتصادی، محسن مختاری)
۷- توسعه صنعتی چهار استان آذربایجان ۴۶% از متوسط توسعه صنعتی کشور پائین‌تر است (در سال ۱٣۷۹و۱٣٨۰) (دیلماج شماره ۹و۱۰ : گزارش اقتصادی، محسن مختاری)
٨- از سال۱۲۷۹ تا ۱٣۰۴ در ایران هشت کارخانه مدرن، تاسیس گردید. که پنج تای آن در تبریز بود، آذربایجان تا قبل از استقرار حکومت پهلوی به لحاظ تجاری و صنعتی با فاصله چشمگیری، پیشتاز بود. معهذا این منطقه در سال ۱٣۶۵ به لحاظ تعداد شاغلان در صنایع بزرگ به مرتبه هفتمین استان کشور تنزّل نموده‌است. (کمال اطهاری سمینار آذربایجان در سال ۱٣۷۲)
۹- آثار باستانی آذربایجان مورد بی‌مهری قرارگرفته و برنامه‌ریزی بلندمدتی جهت مرمت آثار و احیای بافت کهن شهری و... به دنبال ان برنامه ریزی جلب توریست وجود ندارد . محورهای توریستی کشور مربع اصفهان، شیراز، یزد و کرمان است، و آذربایجان با داشتن جاذبه‌های وسیع توریستی (آثار باستانی، طبیعت متنوع، آبهای گرم، توریسم روستائی و آب و هوای مناسب در تابستان) خارج از این دایره قرار گرفته است.
۱۰- سانترالیزم بوروکراتیک حاکم بر ایران باعث رشد غیرمعقول مرکز و تضعیف مکرر آذربایجان شده است، تبریز تا سال ۱٣۴۵ شهر دوم ایران شمرده میشد، از از آن به بعد به رتبه چهارم سقوط کرده و عنقریبا شهرهای شیراز و کرج و قم نیز آنرا به رتبه هفتمین شهر ایران تنزل خواهند داد. در مقابل نرخ رشد جمعیت شهر تهران در قرن حاضر هفت برابر بیشتر از رشد جمعیت کشور بوده‌است. جمعیت ایران در سال ۱٣۰۰ قریب به ۱۰ میلیون نفر و جمعیت شهر تهران در آن سال نزدیک به ۲۰۰ هزار نفر بوده‌است. به عبارت دیگر جمعیت مرکز تنها معادل ۲% جمعیت کشور بود. حال آنکه مطابق با آمار سال ۱٣۷۵ قریب به ۹ میلیون نفر در تهران و شهرکهای وابسته چون اسلامشهر قدس، ورامین، قرچک، کرج و … زندگی میکردند که این رقم قریب به ۱۵% جمعیت کشور است. به عبارت دیگر نرخ رشد جمعیت تهران ۷.۵ بار بیشتر از متوسط نرخ رشد جمعیت کشور بوده است. که طبعا مشکلاتی نظیر ترافیک و آلودگی هوا و اتلاف میلیونها ساعت وقت مفید در مسافرتهای درون‌شهری را برای ساکنین پایتخت به وجود آورده است.
تصور می‌کنم ذکر این چند نکته که به راحتی دهها آمار و ارقام مستند دیگر نیز می‌توان در کلیه شئون اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و خدمات و... ارائه داد که نشانگر اعمال سیاستهای دولت مرکزی در تضعیف دولت مرکزی باشد.
- اما چرا دیگر اهالی کشور، حداقل روشنفکران آن از وجود مظالمی که بر آذربایجانی رفته، اطلاع ندارند؟   
علت این امر را می‌توان بطورکلی بر وجود سانسور و بایکوت وسیع خبری از سوی رسانه‌ها و سمپاشی‌های فراوانی که بر علیه ما صورت می‌گیرد و همچنین پیشداوری‌هایی حاکم بر ذهنیت همین روشنفکران دانست، پیشداوری‌هایی که خود به عنوان عایقی در ایجاد فضای گفتگو عمل کرده است. لذا آذربایجانی‌ها این بحث‌ها را در درون خود (با استفاده از نشریات محلی، دانشجوئی، سایتهای اینترنتی و....) و جدا از گفتمان مسلط در مرکز، پیش برده‌اند. اکنون که خوشبختانه برخی از گروهها پیشقدم شده، دریچه‌هایی برای ایجاد فضای گفتگو ایجاد کرده‌اند، ما این فرصت را نیز مغتنم می‌شماریم.
***
اگر بخواهم از این بحث جمعبندی مختصری ارائه و نتیجه‌گیری کنم بایستی بگویم که: جنبش آذربایجان، بزرگترین جنبش دهه‌های اخیر در ایران است، که در مقابل واقعیت و عینیت حاکم بر آذربایجان که همانا سیاستهای تبعیض ملی باشد شکل گرفته، این جنبش جنبشی‌است مدنی و بر مبنای حقوق دموکراتیک انسانی، خواستار تامین شرایط مناسبی برای رشد و توسعه جامعه آذربایجان است.
قابل ذکر است، در آذربایجان جنبشهای دانشجوئی و زنان و .... نیز در سنگرهای مستقلی از هم فعالند، این جنبش‌ها نیز همواره بر وجود تبعیضات ملی و لزوم رفع آن مصرّ بوده‌اند.
***
در پایان لازم می‌بینم سئوالی از مدافعین حقوق بشر که حوزه فعالیت خود را سرتاسری تعریف می‌کنند، کرده باشم. آیا حقوق زبانی و حقوق اقلیتهای ملی جز حقوق بشر شمرده نمی‌شوند؟ چرا تا کنون کنوانسیون‌های سازمان ملل در این موارد را نادیده انگاشته‌ یا به لطایف‌الحیل از کنار آن گذشته‌اند؟ آیا می‌توان با انتخاب گزینشی از مفاد حقوق بشر، حقوق اکثریت اهالی این کشور را نادیده گرفت؟   آنان که خود را مدافع آزادی بیان در حوزه سراسری قلمداد می‌کنند بایستی به این سئوال پاسخ دهند که چگونه بدون تامین آزادی زبانی که این بیان توسط آن انجام خواهد شد، قادر به تامین این حق برای میلیونها هموطن خویش خواهند بود؟


http://www.bbcpersian.com

16:26 گرينويچ - جمعه 21 آوريل 2006

سيروس علی نژاد

پيمانه کردن سال و ماه از ديرباز تا کنون در گفتگو با دکتر ايرج ملک پور

گاه شماری و تقويم و سنجش زمان به سال و ماه قدمتی چند هزار ساله دارد و از شگفتی های تاريخ به حساب می آيد.

در واقع همين گاه شماری که امروز رايج است، کم و بيش به همين صورت از چند هزار سال پيش رايج بوده است.

نو شدن سال در ايران، و ديگر کشورهای فارسی زبان اين بهانه را به دست داده است موضوع پيمانه کردن زمان را با دکتر ايرج ملک پور استاد نجوم دانشگاه تهران که از سی سال پيش به اين سو در موسسه ژئوفيزيک به مطالعه تقويم مشغول است در ميان بگذاريم و پاسخ پرسش های خود را برای عموم منتشر کنيم.

سيروس علی نژاد: گاه شماری (تقويم) از چه زمانی در جهان باب شد و نخستين مردمی که به تقويم زمان پرداختند کيان بودند؟

دکتر ايرج ملک پور: از زمانی که بشر در يک جا سکونت کرد و به زندگی کشاورزی روی آورد نياز به تقويم هم احساس شد. تاريخ دقيقی نداريم ولی باستان شناسان کتيبه ها و نوشته هايی يافته اند که نشان می دهد بشر از ۳۰ هزار سال قبل به نقاشی های اهله ( هلال های ) قمر می پرداخته است.

وقتی بشر ساکن شد شب و روز را می شناخت، اما بعد از مدتی دريافت که برای کشاورزی، برای کشت – البته شايد هنوز کشتی در کار نبود – برای برداشت محصول، يا شروع سرما و گرما نياز به تقويم دارد.

اولين موضوعی که بعد از شبانه روز، نظرش را جلب کرد، تغيير شکل ماه بود. تغيير شکل ماه سبب شد که اولين تقويم بشر، تقويم قمری باشد. اما مدرکی در اين زمينه وجود ندارد که نشان دهد تقويم دقيقا از چه زمانی به کار گرفته شده است.

قديمی ترين تقويم مستندی که وجود دارد مطابق ۵ ژوئن ۸۴۹۸ ق. م است. يعنی قديم ترين مدرکی که وجود دارد از وجود تقويم در حدود ۸۵۰۰ سال ق. م خبر می دهد. ولی به هر حال ما نگاه که می کنيم می بينيم که از ۳۰ هزار سال قبل بشر تقويم داشته است.

از چه زمانی تقويم خورشيدی به وجود آمد؟

بشر به تجربه فهميد هر دوازده بار که شکل ماه عوض می شود ( تقريباً يک سال ) هنگام کشت يا درو فرا می رسد. اما سال قمری بين ده تا دوازده روز کمتر از سال طبيعی است – يعنی همان سالی که ما به آن سال شمسی می گوييم – بنابراين وقتی از تقويم قمری استفاده کرد، ديد اين تقويم هر سه سال تقريباً يک ماه با سال طبيعت اختلاف پيدا می کند و هر ده سال تقريبا يک فصل عقب می افتد، و جای کشت و درو با هم عوض می شود. فهميد که تقويم قمری در کار کشاورزی قابل استفاده نيست.

از بين کشورهای مختلف، مطابق مدارک موجود، مصری ها اولين ملتی بودند که تقويم قمری را کنار گذاشتند و حدود ۶۵۰۰ سال پيش از اين، تقويم شمسی را به کار گرفتند. اما آنها هم بعد از يکی دو هزار سال که با تقويم شمسی کار کردند، متوجه شدند که اين تقويم هم اشکالاتی دارد.

يعنی اگر بخواهيم سال را ۳۶۵ روز بگيريم مشکلاتی به وجود می آيد. مصری ها متوجه شدند و از حدود ۴۵۰۰ سال قبل از ميلاد کبيسه را اجرا کردند.

کبيسه چيست و برای چه بايد اجرا شود؟

کبيسه در نظر گرفتن کسر شبانه روز سال است. چون ما نمی توانيم کسر شبانه روز سال را در زندگی روزمره به کار ببريم، کسری ها را روی هم می گذاريم تا يک شبانه روز شود. برای مثال اگر سال، ساعت دو بعد از ظهر شروع شود، فردای آن روز را اول فروردين به حساب می آوريم.

چون ساعت ما از ساعت ۲۴ شروع می شود، بنابراين مجبوريم کسر شبانه روز چند سال را حذف کنيم يا کسر شبانه روز چند سال را جمع کنيم تا هر وقت کسری های ما يک شبانه روز شد، سال را يک شبانه روز بيشتر بگيريم و اين را می گوييم سال کبيسه.

در مورد ما ايرانی ها، مطابق مدارکی که داريم حداقل از حدود دو سه هزار سال قبل از ميلاد ما تقويم شمسی داشته ايم. مدرکی نداريم که نشان دهد تقويم قمری، تنها تقويم ايرانيان بوده است. ولی در طول تاريخ همواره تقويم قمری در کنار تقويم شمسی وجود داشته و برای امور مذهبی از تقويم قمری استفاده می کردند.

هنوز هم برای آيين های مذهبی از تقويم قمری استفاده می کنيم. اروپايی ها هم عيد پاک يا کريسمس و آيين های ديگر مذهبی را بر اساس تقويم قمری برگزار می کنند. يعنی تقريبا برای همه تقويم قمری، تقويم مذهبی بوده است.

به هر حال ما تقويم شمسی را هميشه داشته ايم. همين نوروزی که اکنون برگزار می شود و به جمشيد منسوب است، حدود چهار پنج هزار سال قبل از ميلاد شروع شده است.

در تاريخ ايران معروف است که در دوره ملکشاه سلجوقی تقويم را به شکل امروزی در آوردند که به تقويم جلالی معروف است. همين تقويم در دوره رضاشاه هم تغييرات جزيی به خود ديده است ...

نه، تغييرات دوره رضاشاه جزيی بوده است. قبل از اسلام ما تقويم دقيقی داشتيم. باستان شناسان می گويند دقيق ترين محاسبات مربوط به تقويم در دنيای قديم، متعلق به دوره کمبوجيه است. در دوره ساسانی ها هر پادشاهی که آمد مبداء تاريخ را از زمان جلوس او به سلطنت حساب کردند. اين مشکلاتی ايجاد کرد چون در واقع مبداء نداشت.

در دوره تسلط اعراب بر ايران، از تقويم ايرانی نمی شد سخن گفت. اگر کسی درباره تقويم ايرانی صحبت می کرد او را نجس می خواندند. اين بود که هيچ کس جرأت نمی کرد درباره تقويم ايرانی حرف بزند.

اما وقتی عربها دو سه قرن در ايران به سر بردند، قضيه حل شد. به اين معنی که فرض کنيم گفته بودند در ماه رجب از کشاورزان ماليات بگيريد و فرض کنيم که ماه رجب مطابق مهر ماه بوده است. از آنجا که سال قمری هر سال يازده روز از طبيعت عقب می افتد، يک سال که خليفه به هنگام وصول ماليات، به مزرعه رفت ديد که مردم تازه کشت کرده اند. از وزيرش پرسيد ما چطور ماليات بگيريم، اينها که گندم شان هنوز سبز نشده است. می گويند يکی از برمکی ها به خليفه توضيح داد که قضيه از اين قرار است که شما سالی يازده روز از طبيعت عقب می مانيد. حالا هم يک فصل عقب افتاده ايد، حالا موقع کشت است و دهقانان هم از اينکه در چنين موقعی ماليات بدهند ناراضی اند. از آن زمان خلفا هم متوجه شدند و مجبور شدند که تقويم شمسی را قبول کنند. تقويم شمسی را گرفتند و با تغييراتی جزيی بدان نام تقويم خراجی دادند.

يعنی پس از حمله اعراب تا زمان ملکشاه سلجوقی مردم ايران از تقويم قمری استفاده می کردند؟

نه، در آن موقع ايرانی ها از تقويم يزدگردی استفاده می کردند ولی کبيسه ها را اجرا نمی کردند. در واقع هر کس به ميل خود کاری می کرد. تا اينکه در دوره ملکشاه سلجوقی گفتند رصد بکنيم ببنيم خورشيد در روز اول فروردين در اعتدال بهاری نيمکره شمالی قرار دارد يا نه.

وقتی رصد کردند ديدند که ما حدود بيست روز جلو رفته ايم. يعنی دريافتند امروز که روز ۲۱ فروردين گرفته می شود، در واقع روز اول فروردين است. اين بود که ما در سال ۴۵۸ هجری، بيست روز سال خود را عقب کشيديم.

يعنی از همان زمان کبيسه را هم درست کردند و اکنون که حدود هزار سال از آن زمان می گذرد نياز به دوباره نگری در آن نبوده است؟

چون اين وضعيت را ديدند تصميم گرفتند که کبيسه را هم درست کنند زيرا مشکل از کبيسه پيدا می شد. در واقع دقيق ترين تقويم خود طبيعت است. چون سال برابر ۳۶۵ روز و پنج ساعت و خرده ای است، ما بايد آن خرده را طوری محاسبه کنيم که در هزار سال و دو هزار سال مشکلی پيدا نشود. اين بود که قانونی برای اين کار تهيه کردند. اين همان قانون است که حالا ما هر چهار سال يا هر پنج سال يک سال کبيسه داريم.

در تقويم ميلادی هر چهار سال يا هر هشت سال يک بار کبيسه دارند. من در کتابی با عنوان « تقويم پنج هزار ساله هجری شمسی » همه کبيسه ها را برای ۵۰۰۰ سال حساب کرده ام که ببينم دقت تقويم ما ( همان تقويم جلالی ) چقدر است. پس از محاسبه متوجه شدم که ما در سال ۴۵۸ با طبيعت هيچ اختلافی نداشتيم. يعنی دانشمندان ايرانی در آن زمان بسيار دقيق کار کرده اند.

به هر حال بر اساس محاسبات من، تقويم ايرانی هر ده ميليون سال يک روز با طبيعت خطا پيدا می کند. برای اينکه دقت اين تقويم را بدانيد بايد بگويم که تقويم اروپايی ها هر ۲۵۰۰ سال يک روز خطا دارد. تقويم ايرانی بين ۴۰ تقويم موجود در جهان امروز دقيق ترين است.

در زمان رضاشاه تقويم ايرانی چه تغييراتی به خود ديد؟

ما تقويم های مختلف داشتيم. بعد از حمله اعراب به ايران شايد ده پانزده جور تقويم در ايران استفاده می شد. چون اين تقويم ها مختلف شده بود، در دوره رضاشاه آمدند گفتند از تقويم هجری شمسی استفاده بکنيم ولی طول ماهها را عوض کنيم.

تا قبل از حمله اعراب، تقويم ما خيلی جالب بود. در واقع همان بود که حالا سازمان ملل دست اندرکار انجام آن است. تقويم ما دوازده ماه سی روزه داشت و پنج شش روز آخر اسفند را جشن نوروز برگزار می کردند. يعنی اين روزها را روزهای کار محاسبه نمی کردند. در دوره رضاشاه آمدند طول ماهها را طوری انتخاب کردند که آغاز فصل و آغاز ماه يکی باشد. مثلا اول فصل تابستان همان اول ماه تير باشد. اين نشان می دهد که ايرانی ها چه مطالعات عميقی در زمينه تقويم داشته اند. در اروپا اين طور است که مثلا آغاز بهار با بيستم مارس مطابق می شود.

ضرورت دارد يادآوری کنم که فصل بهار و تابستان در طبيعت ۱۸۶ روز است، در تغييرات دوره رضاشاه آن را بخش بر شش کردند و هر ماه را ۳۱ روز گرفتند. قسمت دوم سال اما به لحاظ طبيعت ۱۷۹ روز يا ۱۸۰ روز است. آن را هم به شش ماه سی روزه تقسيم کرده اند و ماه اسفند را گاهی ۲۹ و گاهی ۳۰ روز گرفتند. فصل های سال طبق تقويم اروپايی به وسط ماه می افتد در حالی که تقويم ما اين اشکال را ندارد.

البته در حدود چهار هزار سال ديگر اين اشکال در تقويم ما هم به وجود خواهد آمد چون طول فصول از لحاظ طبيعت دارد تغيير می کند. در آن موقع ( چهار هزار سال بعد ) ما مجبوريم طول ماههای خود را تغيير بدهيم. اين تقويمی که ما امروز داريم، کبيسه اش همان کبيسه تقويم جلالی است.

مهمترين رکن هر تقويمی هم کبيسه آن است، چون بايد با طبيعت همخوانی داشته باشد. در دوره رضاشاه ما فقط تعداد روزهای ماهها را تغيير داده ايم.

آيا اسم ماههای ايرانی در زمان رضاشاه تغيير نکرد؟

نه، ايرانی ها هميشه اين اسامی را داشته اند. اسامی ماهها همين اسامی بوده است. فقط به اسفند ماه اسفندارمذ می گفته اند که بعد ساده تر شد. البته اگر به چهار پنج هزار سال قبل برگرديم شايد تلفط اين اسامی اندکی تغيير کرده باشد ولی خود اسامی تغيير نکرده، همين اسامی بوده است.

بنابراين همه چيز ما قديمی است. فقط مبداء شماره گذاری سال، متعلق به هجرت پيغمبر از مکه به مدينه است. بقيه تقويم ما همان تقويم جلالی يا همان تقويم اوستايی قديم است.

ايرانيان آغاز بهار را آغاز سال می گيرند. سال نو مسيحی در اوايل زمستان آغاز می شود. با توجه به اينکه سال تحصيلی کشورهای اروپايی و ايران با دو سال شمسی متداخل می شود، اگر آغاز سال را مهر ماه می گرفتند برای همه مفيدتر نبود؟

چون می خواستند آغاز سال با جشن شروع شود، آغاز بهار که همزمان با زايش طبيعت است، برای اين کار مناسب تر بود. اما وقتی در تاريخ مطالعه می کنيم می بينيم هخامنشی ها اين کار را کرده بودند يعنی سال را از مهر ماه آغاز می کردند. يعنی اعتدال زمستانی را آغاز می گرفتند که در آن زمان هم شب و روز مانند اول فروردين برابر است.

علت اين است که سال در واقع دو فصل گرم و سرد دارد. بهار و تابستان فصل گرم است، پاييز و زمستان فصل سرد است. فصل سرد کمتر دوره فعاليت است در حالی که در بهار زندگی شروع می شود. حالا هم - هرچند ما نمی خواهيم شروع سال را عوض کنيم - ولی بهترين موقع شروع سال همان مهر ماه است. چون به لحاظ مالی فرض کنيد که حقوق کارکنان دانشگاه تهران در شش ماه اول به يک سال و شش ماه دوم به سال ديگر اختصاص دارد و در واقع از دو بودجه استفاده می کند.

در حالی که اگر شروع سال مهر ماه می بود ما اين مشکل را نمی داشتيم. تقويم ميلادی هم همين مشکل را دارد. به همين جهت حالا سازمان ملل مشغول مطالعه است تا اين مشکل را به صورت جهانی حل کند.

سازمان ملل مشغول مطالعه چه کاری است و قصد دارد چه مشکلی را حل کند؟

سازمان ملل دست اندرکار تهيه يک تقويم جهانی است تا بر اساس آن بتوان سال را به چهار فصل مساوی با تعداد روزهای مساوی تقسيم کرد و در هر فصل نيز تعداد روزهای تعطيل پايان هفته يک اندازه باشد. در واقع همان کاری را می کند که ايرانيان چند هزار سال پيش انجام داده بودند.

مطالعات نشان می دهد که ما در گذشته دور، دوازده ماه سی روزه داشتيم و تکليف کاملا روشن بوده است. سازمان ملل مشغول مطالعه است تا بتواند تعطيلات پايان هفته را ثابت نگهدارد. حالا بعضی ماهها چهار جمعه دارد و برخی ديگر پنج تا. تکليف روشن نيست. ضمنا سازمان ملل هم دارد شروع سال را به بهار منتقل می کند که همان شروع سال در طبيعت هم است.

ظاهرا ايرانی ها در گذشته يعنی تا قبل از اسلام ماه را به چهار هفته تقسيم نمی کردند. تقسيم بندی ماه در آن زمان چگونه بوده است؟

ماه ما سی روزه بوده است و به جای هفته، پنجه و دهه داشتيم. هفته نداشتيم. مصری ها و يونانی ها و چينی ها هم نداشتند. همه از پنجه و دهه استفاده می کردند. ولی بابلی ها داشتند. هفته منشاء مذهبی دارد.

بابلی ها که در علم پيشرفت کرده بودند سوال هايی برايشان پيش آمده بود. فرض کنيد در زمينه هوا شناسی تعجب می کردند که مثلا چرا صبح آفتابی است ولی بعد از ظهر توفان می شود. به اطراف خود نگاه کردند ديدند در اطرافشان چيزی نيست که موجب چنين تغييراتی شود. به آسمان نگاه کردند ديدند از اين سه هزار و پانصد نقطه روشنی که در هر لحظه شب می توان ديد، هفت تای آن جا به جا می شود و بقيه ثابت است.

اين هفت تا را خدا فرض کردند. گفتند پس بياييم اين روزهای ماه را به نام اينها بکنيم که نگهدارنده ما باشند. بنابراين هفت روز هفته ساخته شد و اسم پيدا کرد.

بعد کلدانی ها و يهودی ها آمدند گفتند روز هفتم کار نمی شود کرد. خداوند جهان را در شش روز آفريد و روز هفتم به استراحت پرداخت. احتمالا روز هفتم شان شنبه بود که در آن کار نمی کردند و فکر می کردند روز بلاست. از خانه شان تکان نمی خوردند مبادا بلايی نازل شود.

مسيحی ها که آمدند برای آنکه از همان روز تعطيل يهودی ها و کلدانی ها استفاده نکنند، روز بعد يعنی يکشنبه را تعطيل کردند. مسلمان ها که آمدند روز قبل يعنی جمعه را تعطيل کردند.

به اين ترتيب تقسيم ماه به چهار هفته عمومی شد. اما بطور خلاصه می توان گفت که بشر از تغيير شکل ماه برای پيدا کردن يک فاصله زمانی بزرگتر از روز و کوچکتر از ماه استفاده کرد. هر ماه را به چهار هفته تقسيم کرد. چون تغيير شکل ماه با عدد هفت هماهنگ است. هلال ماه تا روز هفتم باريک است، از روز هفتم تا روز چهاردهم تکميل می شود، از چهاردهم تا بيست و يکم کم و بيش قرص کاملی دارد و پس از آن دوباره باريک و محو می شود.

ايرانيان گويا از زمان مغول ها هر سال را به نام حيوانی ناميده اند. معنی اين کار چيست و آيا ضرورتی هم برای آن وجود دارد يا بر حسب عادت ادامه يافته است؟

اين تقويم مغولهاست. مغولها وقتی به ايران آمدند تقويمی هم با خودشان آوردند. آنها مبدأ تاريخی نداشتند. در واقع از نام حيوانات که بر سال می گذاشتند به عنوان مبدأ تاريخ استفاده می کردند. شما اگر از يک چينی می پرسيديد چند سال دارد، می گفت مثلا سگ ۲ . يعنی سال سگ متولد شده، دو دوره هم گذشته و اگر امسال سال سگ باشد يعنی ۲۴ سال.


http://www.bbcpersian.com

17:36 گرينويچ - جمعه 17 مارس 2006

لادن پارسی

نماد سال 1385: سگ به حکومت خروس پايان می دهد

اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.

سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد.

به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.

سگ برای عدالت خواهی می آيد

طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.

سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.

امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است.

سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است.

شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.

امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است.

اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست.

چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.

سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.

افراد سرشناس متولد سال سگ

همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!

به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.


http://www.bbcpersian.com

17:55 گرينويچ - چهارشنبه 15 مارس 2006

سينا سعدی

پيدايی نوروز

درباره ريشه های نوروز در آثار فارسی روايت های گوناگونی آمده است. شاعران و نويسندگان سده های چهارم و پنجم هجری بويژه در دوره غزنوی از پيدايی نوروز در زمان پادشاهی جمشيد جم ياد می کنند. شعر فردوسی در شاهنامه از همه گوياتر است:

به نوروز نو شاه گيتی فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز

بزرگان به شادی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند

اما محمد جرير طبری در تاريخ معروف خود ضمن تأکيد بر آنکه اين آيين از دوره پادشاهی جمشيد به يادگار مانده، نوروز را سر آغاز دادگری جمشيد دانسته است. « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشيد تا هرچه در او داد و عدل باشد بنماييد، تا من آن کنم، و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز ( ۱ ) بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.»

ابوريحان بيرونی نيز در "آثارالباقيه" نوروز را از روزگار جمشيد بر می شمارد اما می گويد نوروز از آن روزی آغاز شد که جمشيد به آسمان پرواز کرد. « چون جمشيد برای خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و برای يادبود آن روز در تاب می نشينند و تاب می خورند ».

اما گرديزی معاصر ابوريحان و از برجستگان دوره غزنوی در "زين الاخبار" می نويسد جمشيد جشن نوروز را به شکرانه اينکه خداوند « گرما و سرما و بيماری و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود » برگزار کرد و هم در اين روز بود که « جمشيد بر گوساله ای نشست و به سوی جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد ».

در نوروزنامه، منسوب به عمر خيام آمده که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت.

« سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکی آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند ».

تا اينجا پيداست که همه کارهای نيکو به جمشيد منسوب است، و هر يک علت جشن نوروز را يکی از کارهای نيک او بر می شمارد و تنها اين عمر خيام است که موضوع را به گاه شماری ايرانی نسبت می دهد.

اما از بين معاصران صدرالدين عينی نويسنده نامدار تاجيک در "يادداشتها"ی خود که به کوشش سعيدی سيرجانی در تهران منتشر شده است نيز به باز آمدن خورشيد به برج حمل اشاره می کند. وی ضمن اشاره به برگزاری جشن نوروز در تاجيکستان و ازبکستان می نويسد:

« ... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستنی ها، راست آمدن اين عيد، طبيعت انسان هم به حرکت می آيد. از اينجاست که تاجيکان می گويند: « حمل، همه چيز در عمل ». در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت های غله، دانه و سر شدن ( آغاز ) کشت و کار و ديگر حاصلات زمينی است که انسان را سير کرده و سبب بقای حيات او می شود ».

به هر حال آغاز نوروز در بيشتر متون کهن با آغاز پادشاهی همزمان پنداشته می شود اما ترديدی نيست که نوروز پيش از تشکيل حکومت های پادشاهی در ايران جشن گرفته می شده است چنانکه ابوريحان تأکيد می کند « آن روز را که روز تازه ای بود جمشيد عيد گرفت، اگرچه پيش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود ».

در اينجا ذکر اين نکته ضرورت دارد که اگرچه برگزاری عمومی و شکوهمند نوروز مختص ايران و حوزه فرهنگی و تمدنی ايران است اما در نقاط ديگر نيز اين روز را جشن می گرفته اند. چنانکه از بين معاصران، محمود روح الامينی در « آيين ها و جشن های کهن در ايران امروز » می نويسد : « گذشته از ايران، در آسيای صغير و يونان، برگزاری جشن ها و آيين هايی را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقه ليدی و فری ژی [ منطقه شمال غرب آسيای صغير ] بر اساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، الهه باروری و معروف به مادر خدايان، و الهه آتيس، جشنی در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری برگزار می شد. مورخان از برگزاری آن در زمان اگوست شاه در تمامی سرزمين فری ژی و يونان و ليدی و آناتولی خبر می دهند. بويژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز ۲۵ تا ۲۸ مارس ( ۴ تا ۷ فروردين ).

۱ – در ايران باستان روزهای هفته نامی نداشت اما برای هر روز ماه نامی گذاشته بودند. هرمز ( اورمزد ) نام روز اول هر ماه بود. پس روز هرمز از ماه فروردين يعنی روز اول فروردين.

نام روزهای ديگر ماه بدين قرار است: ۲ = بهمن، ۳ = اردی بهشت، ۴ = شهريور، ۵ = سپندارمذ، ۶ = خورداد، ۷ = امرداد، ۸ = دی به آذر، ۹ = آذر، ۱۰ = آبان، ۱۱ = خور، ۱۲ = ماه، ۱۳ = تير، ۱۴ = گوش ( گئوش )، ۱۵ = دی به مهر، ۱۶ = مهر، ۱۷ = سروش، ۱۸ رشن، ۱۹ = فروردين، ۲۰ = ورهرام، ۲۱ = رام، ۲۲ باد، ۲۳ = دی به دين، ۲۴ = دين، ۲۵ = اِرد، ۲۶ = اشتاد، ۲۷ = آسمان، ۲۸ = زامياد، ۲۹ = مانتره سپند، ۳۰ = انارام.
نقل از آيين ها و جشن های کهن در ايران امروز نوشته محمود روح الامينی انتشارات آگه چاپ سوم پاييز ۱۳۸۳ .


http://www.bbcpersian.com

13:38 گرينويچ - چهارشنبه 15 مارس 2006

حميدرضا حسينی

ماهی سرخ نوروز، از اسطوره ها تا جوی آب

هيچ کس نمی داند ماهی قرمز کی و از کجا آمده، چگونه بر سر سفره هفت سين نشسته و حضورش دقيقاً برای چيست، اما همه می دانند که تحويل سال در غياب او به دل نمی چسبد.

چند روزی اهل خانه را شاد نگاه می دارد و کودکان را سرگرم، بی آنکه کسی بفهمد او حتی با صدای بلند تلويزيون سکته می کند و بدنش با آفتابی که از پنجره می تابد، ذره ذره می سوزد!

او همان موجودی است که روزگاری در باور ايرانيان گاوی بر پشت داشت و گاو، جهان را بر شاخ نهاده بود؛ اما حالا بايد در خانه همانان دو سه هفته ای را با زجر و محنت به سر آرد تا بميرد!

قديم تر ها که خانه ها بزرگ و حياط دار بود، او هم در حوض وسط حياط جايی برای خود می يافت و اهميتی نمی داد که وقت تحويل سال چند ساعتی را در تنگ کوچک بلورين سر کند، اما در روزگار آپارتمان نشينی، تنها خانه او تنگ تنگ است و بس.

آيا او همان ماهی قرمز کوچولو است که می گويند نشان از وهمن امشاسپندان دارد و جانداران را پشتيبان است!

ماهی – سرخ يا غيرسرخ – آن گونه که دکتر محمود روح الامينی استاد مردم شناسی دانشگاه تهران می گويد در نماد شناختی ايرانی نشان از زندگی دارد و از آن رو در کنار هفت سين نوروزی قرار می گيرد که نوروز سرآغاز زندگی دوباره طبيعت است و حضور ماهی از ميان انبوه حيوانات اشاره ای است به اين آغاز.

البته کسی نمی داند که اين موجود (بی آنکه نامش با حرف سين آغاز شود) از چه زمان پای ثابت سفره هفت سين شده است؛ چرا که به گفته روح الامينی «ما نه فقط درباره ماهی، بلکه حتی درباره هفت سين، کوچکترين اطلاعی در نوشته ها و متون کهن پارسی نمی يابيم. مراسم نوروزی اغلب در خانه ها برگزار می شده و چون تاريخ نگاری ايران يکسر معطوف به موضوعات رسمی و شاهانه بوده، توجهی به آن نکرده است.»

دکتر ميرجلال الدين کزازی استاد ادبيات دانشگاه شهيد بهشتی نيز همچون روح الامينی نمی تواند ردپايی از ماهی سرخ در آبشخورهای کهن به دست دهد، اما درباره کارکرد ماهی در فرهنگ و باور شناختی ايرانی سخنان درخوری دارد: «ماهی از آن روی که با آب در پيوند است، پديده ای خجسته و بشگون و اهورايی شمرده می شود و به نشان فال نيک در خان نوروزی نهاده می آيد. از سوی ديگر شايد بتوان اين نشانه را هم مانند ديگر نشانه ها و نمادهايی که در خان نوروزی يا هفت سين می بينيم، در پيوند با ستايش روشنايی و خورشيد دانست.»

او افسانه نهادن جهان بر شاخ گاو و جای گرفتن گاو بر ماهی را يادآور می شود و می افزايد: «گاو در نمادشناسی ايرانی نشانه رازآلود زمين يا جهان فرودين پيکرينه است که در ادب پارسی، جهان آب و گل خوانده می شود؛ در برابر شير که نماد خورشيد و آسمان است. از آنجاست که اين گاو بر ماهی ايستاده و بنياد و پايگاه زمين يا جهان پيکرينه آب و گل است.»

به هر روی ماهی سرخ نوروز تا از اعماق اسطوره ها به پای سفره هفت سين بيايد، راهی دور و دراز و گاه پرمشقت را می پيمايد. اين ماهی دوست داشتنی که به طور متوسط بين ۱۲ تا ۲۰ سال عمر می کند و در موارد نادری ۳۰ و ۴۰ را از سر می گذراند، از خانواده کپور ماهيان است و حدود ۱۵۰۰ خواهر و برادر دارد که برخی چون او تزئينی و برخی خوراکی اند.

در رديف ماهيان گرم آبی و پرطاقت جای می گيرد و می تواند با اکسيژن بسيار کم به زندگی ادامه دهد. از اين رو تکثيرش فرايند پيچيده ای ندارد و در خانه های روستايی و با امکانات ابتدايی نيز صورت می پذيرد.

آغاز تکثير معمولاً از خرداد ماه است و از اوايل اسفند سر و کلمه ماهی قرمز در بساط دستفروشان فصلی پيدا می شود. در حالی که طبق آمار شيلات ايران، هر ساله ۳۱ ميليون قطعه انواع ماهی تزئينی در کشور توليد می شود، توليد ماهی قرمز به تنهايی از مرز ۶۰ ميليون قطعه می گذرد و اين يعنی يک تجارت پرسود و تضمين شده است.

شيلاتی ها می گويند دست کم دو هزار نفر در سراسر کشور به طور مستقيم در پرورش ماهی قرمز دست دارند، اما اين مربوط به واحدهايی است که مساحت شان از ۱۰۰ متر افزون تر است و از شيلات پروانه دريافت کرده اند و گرنه تعداد پرورش دهندگان خانگی بايد به مراتب بيشتر باشد.

اين عده اخير را در زمره فقيرترين و خرده پاترين توليدکنندگان ماهی به شمار می آورند و هزاران دستفروش را که در بخش های پايين دستی شبکه توزيع فعال اند، بر تعدادشان می افزايند.

کار تکثير اغلب بی آنکه آسيبی به ماهی برسد، انجام می گيرد و اگر در واحدهای بزرگ و تحت نظارت باشد با استانداردهای بهداشتی همخوانی دارد. اما گرفتاری ماهی قرمز از زمانی آغاز می شود که پای در چرخه توزيع می نهد. هزاران هزار ماهی در دبه های کوچک و بزرگ، سوار بر وانت يا کاميونت يا حتی پشت خودروهای سواری به مراکز فروش حمل می شوند و خود را در مرحله قيمت گذاری می يابند.

گزارش يک خبرنگار از اين مراسم رقت بار چنين است: «تهران ، خيابان مولوی... دبه های سفيد از پشت وانت تخليه می شوند. چند نفر کنار دبه ها نشسته اند تا مراسم قيمت گذاری راحت تر انجام شود. ماهی های ريز، مريض و نه چندان خوش رنگ به سادگی جدا می شوند و روی زمين يا احتمالاً داخل جوی کنار خيابان پرتاب می شوند.»

آنها که می مانند سهم دستفروشانی هستند که کلی چشم ماليده اند تا شب عيد فرارسد و از اين رهگذر پولی به دستشان آيد. اما چه بسيار ماهی قرمزهايی که نيمه جان بر سفره هفت سين می نشينند، زيرا بر اثر تعويض مکرر آب، دست بردن در تنگ يا تکان های شديد دچار سکته شده و در آستانه مرگ قرار دارند.

مردم در خانه ها ماهی قرمز را در تنگ های کوچک رها می سازند و گاه از سر دوستی با ماهی تلنگری هم به تنگ می زنند تا به حرکت درآيد. آنها که مهربان‌ترند ، مرتب آب ماهی را عوض می کنند و غذا برايش می ريزند؛ غافل از آن که تلنگر و تعويض چيزی نيست مگر يک شوک بزرگ به ماهی و غذای زياد در حکم سم مهلک!

اما آنان که از مهربانی بی بهره اند، ماهی را يکسر به فراموشی می سپارند و آنقدر آب تنگ را عوض نمی کنند تا ماهی به شکل دردناکی می ميرد!

پس عجب نيست که اعلام شود از ۱۵ اسفند سال گذشته تا ۱۵ فروردين امسال دست کم ۵ ميليون قطعه ماهی بر اثر بيماری، سکته و نگهداری نادرست جان سپرده اند. پيکر آنها ميان زباله ها يا کنار جوی، هديه نوروزی شهروندان به گربه های ولگرد شهر بوده است!

هم از اين روست که يک متخصص محيط زيست می گويد: «اگر مردم می دانستند که حتی توليد صدا در ماهی قرمز ايجاد ترس و مرگ می کند، اگر می دانستند که در آب کلردار آرام و بی صدا می سوزد و نياز به جای وسيع و آب پرخزه دارد، آن وقت هرگز ماهی های قرمز را قربانی سفره های هفت سين خود نمی کردند.»

رئيس انجمن موبدان زرتشتی بر اين باور است که ماهی قرمز از هفتاد سال پيش به اين سو (و گويا از چين) وارد آيين نوروزی شده و بهتر است که همان سيب شناور در آب نماد گردش خورشيد در آسمان باشد و ماهی قرمز از سفره هفت سين کنار رود.

اين نظر اما، تفاوت آشکار با رأی روح الامينی و کزازی به عنوان دو فرهنگ پژوه برجسته دارد که حضور ماهی بر خان نوروزی را – آن هم به مثابه نماد زندگی – برگرفته از اسطوره های ايرانی می دانند.

ولی تا آنجا که به ماهی قرمز مربوط است، اگر تاب آورد و عيد را از سر بگذراند، چند گونه سرنوشت را پيش روی خويش می يابد: يا در تنگ می ماند تا بميرد يا اگر خوشبخت باشد به حوض خانه راه می برد يا در حوض يک مسجد يا امامزاده رها می شود.

شايد هم در روز سيزده بدر به آبگيرهای طبيعی سپرده شود و جای وسيعی برای خود پيدا کند. با اين حال حتی يک حساب سردستی نشان می دهد که محتمل ترين گزينه برای موجودی که نماد زندگی در سفره هفت سين است، مرگ است!

حتی اگر نيمی از ۶۰ ميليون ماهی عرضه شده در شب عيد زنده می ماندند، سال ديگر کمتر خانواده ايرانی نيازمند خريد ماهی قرمز بود، ماهی قرمزی که می گويند نشان از وهمن امشاسپند دارد و جانداران را پشتيبان است...


http://www.bbcpersian.com

18:38 گرينويچ - سه شنبه 15 مارس 2005

لادن پارسی

خروس، نماد حيوانی حاکم بر سال ۱۳۸۴

بر مبنای باورهای ديرينه در مشرق زمين و بين ملت های آريايی سال بر گردش دوازده صورت يا نماد متکی است. اين دوازده نماد حيوانی هريک دارای خصوصياتی است و هرکدام بر يک سال حکومت می کنند.

بر هر دوازده ماه سال هم نماد حيوانی ديگر حاکم است که آنها هم ويژگی های خود را دارند.
بر هر ماه هم يکی از عناصر چهار گانه آب، باد، خاک، آتش حاکم است که هر عنصر هم دارای خصوصياتی ويژه است.

نمادهای حيوانی دوازده گانه ای که بر سال حاکم اند، عبارتند از: موش، گاو، ببر، گربه ( يا خرگوش )، اژدها ( يا نهنگ )، مار، اسب، بز( يا گوسفند )، ميمون، خروس ( يا مرغ )، سگ و خوک.

شرقی ها معتقدند اتفاقات هر سال از شخصيت حيوان نمادينش متاثر است. احتمالا اين هم فانتزی باقيمانده از دوران باستان است.

صدای قوقولی قوقو می آيد

نماد حيوانی حاکم بر سال 13۸۴ جناب خروس است که با گردنی افراشته و قدم هايی محکم از جمعيت زير فرمان خود سان می بيند! درست مثل يک ژنرال در مراسم رسمی پادگان های ارتشی.

بر مبنای باورهای شرقی سال خروس سال نظاميان و ديکتاتورهاست. سالی است که در طول آن قدرتمداران هيچگونه بی احترامی يا اعتراضی را تحمل نمی کنند.

خروس سال پيشرفت های وسيع نظامی و به قدرت رسيدن نظاميان و زورمدارهاست. در اين سال حتی بحث های سياسی می تواند دردسر آفرين باشد. برای اعتراض و آزادی های سياسی بايد منتظر سال ديگر بود که سال سگ است.

چينی ها بر اين باورند که خروس سال يک دنده هاست. خروس آنقدر خودخواه است که برای اثبات عقيده اش حالت تهاجمی به خود می گيرد.

سالی است که سياستمدارهای راستين به مرخصی می روند و نظاميان و رفتارهای خشن نظامی بر جوامع حاکم می شود. البته سال خيال پردازها و روياپردازها هم هست. سال قول های بزرگ و عمل های کوچک است. سال مرگ قهرمانان شجاع و متهور و لاف زن و سال شهرت های کاذب است.

سال فيلسوف های پرگو و افراط و تفريط و سختکوشی مستمر و کم ثمر است.

در مجموع شرقی ها معتقدند سال خروس سال سختی برای زندگی کردن است. امکان بيکاری، بی پولی و کمبود مواد غذايی وجود دارد و در نقاطی از جهان ممکن است قحطی رخ دهد.

امسال سال ترقی نظاميان است. تعدادی از آنها به دليل شجاعت و تهورشان تحسين خواهند شد.
اما همه چيز در سال خروس اينقدرها بد نيست. يا دستکم بر مبنای طالع بينی های شرقی برای متولدين همه سال ها به يکسان سخت نخواهد گذشت. سال خروس برای متولدين سال هايی که بر آنها موش ( متولدين سال های ۱۳۲۷، ۳۹، ۵۱، ۶۳ و ۱۳۷۵)، گاو( متولدين سال های ۱۳۲۸، ۱۳۴۰، ۵۲، ۶۴ و ۱۳۷۶ )، اژدها ( متولدين سال های ۱۳۱۹، ۳۱، ۴۳، ۵۵، ۶۷ و ۱۳۷۹ )، اسب ( متولدين سال های ۱۳۲۱، ۳۳، ۴۵، ۵۷، ۶۹ و ۱۳۸۱)، خروس ( متولدين سال های ۱۳۲۴، ۳۶، ۴۸، ۶۰، ۷۲ و ۱۳۸۴ ) و خوک ( متولدين سال های ۱۳۲۶، ۳۸، ۵۰، ۶۲ و ۱۳۷۴ ) حاکم است، سال خوب و موفقيت آميزی خواهد بود.

متولدين سرشناس سال خروس

به نوشته پائولا دلسول در کتاب طالع بينی چينی به ترجمه شهره شيرزاد با توجه به ويژگی های خروس، به نظر می رسد برخی از خروس های سرشناس تاريخ يونيفورم نظامی برتن دارند، مانند: ريشليو، گوبلز، کلبر و ريموند اليور.

ماری دومديسی و پل ششم هم متولد سال خروس اند. از نويسندگان سرشناسی که در سال خروس متولد شده اند، می توان از فرانسوا مورياک، آندره موروا، ويليام فالکنر، دکارت، کيپلينگ، لافونتن و کولت نام برد.

اما يک خروس سرشناس هم در ميان ياغيان و طاغيان وجود دارد. کلايد گانگستر معروف آمريکايی که فيلم بانی و کلايد بر اساس سرگذشت او ساخته شد هم متولد سال خروس است.


http://www.bbcpersian.com

12:42 گرينويچ - سه شنبه 22 مارس 2005

علی عطار
مستندساز ايرانی که در زمينه نوروز در کشورهای مختلف چند فيلم تهيه کرده است

نوروز در بين کردهای ايزدی يا يزيدی ها

مردم کرد زبان که در کشورهای ترکيه، عراق، ايران و سوريه زندگی می کنند، جشن نوروز را با شکوه تمام برگزار می کنند. کردها از نظر زبان و مذهب به گروههای مختلفی تقسيم می شوند ولی همه آنها نوروز را جشن می گيرند و به آن نِوروز می گويند.

در روستاهای کردنشين مردم در شب نوروز روی کوهها آتش روشن می کنند و به جشن و پايکوبی می پردازند. اصلان خان، خواننده کرد از شهر مروين ترکيه در باره اين مراسم در شهر زادگاهش می گويد:

کردهای مروين مثل همه کردهای ديگر، نوروز را با شکوه تمام جشن می گيرند. مراسم آنها در خانه، روی کوهها، در ورزشگاهها يا روی بام خانه ها انجام می گيرد. آنها گاهی نيز از روی آتش می پرند. برای کردها روز نوروز نه تنها روز ثروت و برکت، بلکه نماد صلح و آشتی است.

مردم مروين صبح نوروز لباس نو می پوشند و به ديدار همديگر می روند. بعد همه در ميدان بزرگی جمع می شوند و رقص و شادمانی می کنند. در اين رقص ها – مانند آنچه در کارناوال های اروپايی معمول است - بعضی هم از نقاب استفاده می کنند.

مردم کرد زبان ديگری در ترکيه زندگی می کنند که کردهای زازا خوانده می شوند. اين مردم بيشتر در آناتولی شرقی ساکنند و زبانشان کردی زازاکی است. آنها شاخه ای ازشيعه های علوی هستند. تقويم کردهای زازا تقويم قديمی خاصی است که به تقويم امروز ميلادی شبيه است. کرد های زازا می گويند که احتمال دارد نام آنها از کامه ساسان يا ساسانيان ريشه گرفته باشد.

زينل ارسلان که يکی از پيشوايان زازاها و ساکن آلمان است، درباره نوروز در ميان علوی ها می گويد: "۲۱ مارس را علوی ها جشن می گيرند و اهميت آن بيش از همه در اين است که اين روز را به عنوان تولد حضرت علی جشن می گيرند و آئينی برگزار می کنند که جمی نام دارد."

زينل ارسلان اين مراسم را در شهر کلن، اما به زبان ترکی رهبری و اجرا می کند، او توضيح می دهد که جمی از کجا می آيد و به چه معنی است: "در بين علوی ها جمی به معنی آئينی است که شرکت کنندگان در آن برای عبادت و ستايش گرد می آيند. در اين مراسم همه خانواده از زن و مرد يکجا جمع می شوند و آن هميشه با موسيقی همراه است. موسيقی بخش مهمی از مراسم آئينی علوی هاست."

در مراسم جمی ۱۲ نفر از برگزيدگان که در بين آنها زنان نيز ديده می شوند هر يک چيز خاصی مانند آب، حوله يا شمع در دست دارند و به پيشوا که در حال اجرای مراسم است نزديک می شوند و سجده می کنند، گويی آن چيز به اين وسيله تقديس می شود.

نوروز و ايزدی ها

مردم کرد زبان ديگری که نوروز را چون زازا ها به شکلی خاص برگزار می کنند، کردهای ايزدی هستند که گاه يزيدی خوانده می شوند. آمار دقيقی از جمعيت ايزدی ها که بيشتر آنها با لهجه کرمانچی صحبت می کنند در دست نيست. گفته می شود حدود 500 هزار ايزدی در عراق زندگی می کنند. همچنين عده ای از آنها در کشورهای سوريه، ترکيه، ارمنستان و گرجستان و حتی ايران پراکنده اند.

ايزدی ها به فرشته ای به نام ملک طاووس باور دارند که به زندگی و حيات آنها در روی زمين نظارت می کند و گاهی نيز از آسمان به زمين می آيد. در باره منشا ايزدی ها نظرات مختلف وجود دارد. برخی آنها را به سبب نامشان به يزيد بن معاويه نسبت می دهند، بعضی می گويند که اصل آنها از يزد بوده و نامشان با ايزد زرتشتی ارتباط دارد و بدين ترتيب ريشه زرتشتی دارند. بعضی ديگر ايزدی را يکی از قديمی ترين اديان بابل و سومر می خوانند. گاهی نيز شيطان پرست خوانده شده اند.

دکتر خليل جندی رشو، استاد دانشگاه گوتينگن آلمان که خود نيز از شيخ های ايزدی است،‌ درباره جشن سال نو ايزدی ها می گويد: "جشن چهارشنبه سور در واقع جشن اول سال ايزدی هاست که در بين ملتهای ديگر مثل ايرانيان نوروز خوانده می شود ولی ايزيدی ها اين جشن را سر ساله چهارشنبه سور يا چهارشنبه سرخ می نامند. اين جشن در شب اولين چهارشنبه ماه آوريل که ايزدی ها به آن ” نيسان“ می گويند، برپا می شود. ايزدی ها باور دارند که در اين روز فرشته ای که او را ملک طاووس می نامند، از آسمان به زمين می آيد و با خود خير و برکت می آورد. به همين جهت اين را گاهی جشن ملک طاووس می نامند."

جشن چهارشنبه سور که چند هفته بعد از نوروز انجام می شود با آئين ها و سنت های مختلفی همراه است که بعضی از آنها از سنن نوروزی ديگر کشورها متفاوت است.

يکی از تفاوت ها اين است که در اين ماه ازدواج برای ايزيدی ها ممنوع است چون که می گويند ماه نيسان که آن را "بوک هيوانه" می نامند عروس همه ماهها يا عروس سال است و مقدس است. در اين ماه کسی اجازه ندارد زمين را بکند به اين دليل که در اين ماه همه نباتات، درختها و گلها از زمين آشکار می شوند...

سنت ديگر اين جشن اين است که تخم مرغ رنگ می کنند. چرا که شکل تخم مرغ شبيه زمين است و رنگ کردن آن به اين معنی است که می خواهند دنيا به اين رنگها باشد و باعث سبزی دشت و صحرا بشود....

رسم جالب ديگر ايزدی ها اين است که صبح زود سال نو به دشتها می روند و دست و روی خود را با قطرات شبنم مسح می دهند و باور دارند که اگر کسی مريض باشد با اين کار بيماری اش شفا می يابد.

آرد نيز در جشن سر سال ايزدی ها نقش مهمی دارد. آنها در شب جشن به دشت می روند و با آردی که با خود برده اند خمير درست می کنند. بعد دسته گلی در وسط اين خمير فرو کرده و آن را بالای در خانه هاشان آويزان می کنند. انگار بهار به خانه شان آمده است. غير از اين زنان نانی به نام سَوُک می پزند که مانند خيرات به گورستان می برند. ايزدی ها نيز مانند کردهای زازا آئينی دارند که به آن طواف و گاهی نيز جمی می گويند.

اولين طواف دريک ده ايزدی به نام "باشِک وبَخرانه" در روز جمعه پس از چارشنبه سور شروع می شود و پس از آن تقريبا در همه دهات يزيدی آغاز می شود. هر طواف يک فرشته دارد که تنها خاص ايزدی هاست. اين طواف ها تا آخر ماه ششم ميلادی که ايزدی ها به آن "هزيران" می گويند ادامه پيدا می کند و اين نشان نوروز در بين ايزدی هاست.

ايزدی ها در هر فصل سال جشنی دارند اما ويژگی جشن سر ساله که در اولين چهارشنبه ماه نيسان يعنی آوريل برگزار می شود، اين است که مردم پس از سيزده روز دوباره جشن می گيرند که با سيزده بدر ايران قابل مقايسه است.

اهميت نوروز برای کردها صرف نظر از اين که به چه زبانی صحبت می کنند و به چه مذهبی اعتقاد دارند، مانند ايرانيها بسيار زياد است.


http://www.bbcpersian.com

گاهشماری با علامت های حيوانی

يکی از نخستين پرسش ها درباره آغاز سال جديد، اين است که سال روی چه علامتی می چرخد؟ سال ۸۲ روی بز چرخيد و سال ۸۳ ، سال ميمون است.

تقويم دوازده حيوانی نه تنها در ايران، بلکه در اکثر کشورهای جهان، به ويژه در آسيا جايگاه ويژه ای دارد.

چينی ها و اکثر ملت های آسيای مرکزی به تاثير خصوصيات حيوانی که بر آن سال حاکم است بر سالی که آغاز می شود، بر تولدها، کارها، دوستی ها و به ويژه عشق ها و ازدواج ها اعتقاد دارند.

دکتر ابوالفضل نبئی در کتاب "گاهشماری در تاريخ" درباره منشاء تقويم دوازده حيوانی نوشته است که در قديم تصور می شد اين تقويم مربوط به اقوام ترک است و تنها در ميان اقوام قاره آسيا رواج دارد. در حالی که معلوم شده است اين گاهشماری در ميان بوميان آمريکا نيز متداول بوده است.

به نوشته دکتر نبئی آثار ابوريحان بيرونی قديمی ترين اثری است که به رواج اين گاهشماری در آسيای مرکزی پرداخته است. ابن منجم نيز در آثارالباقيه در بخش تقويم ملل مختلف، جدول ماه های منسوب به ترکان را نشان داده است. اين اسامی عبارتند از:

۱- چقان يا کسکو (موش) ۲- اود يا سغر (گاو نر) ۳- بارس (پلنگ) ۴- تفشان يا تفشيجان يا توشقان (خرگوش) ۵- لو (نهنگ) ۶- ييلان (مار) ۷- يونت (اسب) ۸- قوی ( گوسفند) ۹- بيجين (ميمون) ۱۰- تغاقوی يا تخاقوی (مرغ خانگی)۱۱- ايت (سگ) ۱۲- تونگوز( خوک)

اين شعر قديمی نيز يادآور ترتيب سالهاست:

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زان چهار چو بگذری نهنگ آيد و مار
آنگاه به اسب و گوسفند است حساب
حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر كار

پائولا دلسول در کتاب "طالع بينی چينی"، ( ترجمه شهره شيرزاد ) ميمون را موجودی با شيطنت و فتنه انگيزی زياد توصيف کرده و نوشته است ميمون در بين دوازده علامت غير معمولی ترين آنهاست.

او سال ميمون را چنين وصف کرده: "امسال انتظار هر نوع کاری می رود. به خصوص کارهای غيرمنتظره و پيش بينی نشده. خطر کنيد ...هيچ اتفاقی نخواهد افتاد. ميمون به خوبی می داند در کجا بايد سرنخ ها را کشيد. اصلا بی فايده است که برای اتفاقات امسال پی دليل بگرديد. لزومی به فکر کردن وجود ندارد. در سال ميمون از هر حادثه ای می توان لذت برد. شلوغ کنيد. همه چيز را درهم کنيد ( پاريس را در سال ۱۹۶۸ به ياد آوريد ). ميمون با همه اندکی شوخی می کند. امسال وقت لودگی، قال و مقال و هرج و مرج گرايی است. سال هم که تمام شود متوجه خواهيد شد که هيچکدام از اين گرفتاری ها حوصله شما را سر نبرده است. "

"فرصت خوبی است برای روی آوردن به عقايد جديد. مسلما برای شما نفع در بر خواهد داشت. بايد سعی کنيد ميمون کوچولوها در تابستان به دنيا بيايند."

متولدان سال ميمون

 

 

اليزابت تايلور از متولدان سال ميمون است

از ميان سياستمداران ليندون جانسون، پوانکاره، دالاديه، ترومن، سزارو چمبرلين متولد سال ميمون هستند. هنرمندان متولد اين سال عبارتند از: لئوناردو داوينچی، موديليانی و گوگن.

از ميان شعرا و نويسندگان هم ميلتون، لردبايرون، چارلز ديکنز و الکساندر دوما در سال ميمون متولد شده اند. از ديگر چهره های مشهوری که در سال ميمون تولد يافته اند، می توان از باسترکيتون، کاپيتان کوک، ميشل مورگان، اليزابت تيلور، رابرت فلاهرتی و فدريکو فللينی نام برد.

در باورهای قديمی ترها علاوه بر علامت حيوانی سال و علامت و عنصر حاکم بر هرماه، روز تحويل سال هم مهم بود. مثلا سالی که از يکشنبه آغاز شود سالی بی برکت است و خشکسالی خواهد شد و بهترين سال، سالی است که مثل امسال روز شنبه آغاز شود.

به هر روی رد يا قبول اين باورها از جانب ما تاثيری بر اعتقاداتی که قرن هاست در بخش های بزرگی از جهان مورد پذيرش مردم است، نخواهد داشت.

حکومت يکساله ميمون از لحظه تحويل سال آغاز می شود. می توانيم از صميم قلب آرزو کنيم در اين سال صلح و تفاهم بر جهان حاکم باشد.


http://www.bbcpersian.com

18:26 گرينويچ - دوشنبه 14 مارس 2005

سينا سعدی

نوروز از ديرباز تا امروز

با اينکه نوروز بسيار قديم تر از شکل گيری سلسله های پادشاهی در ايران است، اما به علت آنکه در کتاب اوستا هيچ سخنی از نوروز به ميان نيامده، اطلاعات ما درباره نوروز از زمان هخامنشيان فراتر نمی رود و تازه اطلاعات مربوط به دوره هخامنشی و اشکانی نيز بسيار ناقص است.

درباره نوروز در عهد هخامنشيان می دانيم که پادشاهان با جلال و جبروت تمام به بار عام می نشستند و فرمانداران هر ايالت و ولايت را که هدايائی پيشکش آورده بودند، به حضور می پذيرفتند.

چنانکه از نقش پلکان کاخ آپادانا در تخت جمشيد پيداست اين هدايا عبارت بوده از اسب و گاو و شير و شتر و چيزهای پوشيدنی و گستردنی.

درباره نوروز در عهد اشکانی می توان گفت که اطلاعات مهمی از چگونگی برگزاری اين جشن در آن دوره در دست نيست، اما از آنجا که اطلاعات مربوط به جشن مهرگان، نشان می دهد که اين جشن، پس از استيلای اسکندر مقدونی و اعقابش يعنی پس از حدود سيصد سال، بار ديگر زندگی از سر گرفته است، بنابراين می توان حدس زد که نوروز نيز جانی تازه گرفته و در نزد مردم و پادشاهان با احترام برگزار می شده است.

برخلاف دو دوره پيشين اما، از دوره ساسانی اطلاعات قابل ملاحظه ای درباره نوروز برجای مانده است.

در کتاب « بندهش » که از اين دوره به يادگار مانده از نوروز سخن می رود و از نيکوکارانی ياد می شود که در آن روز دختران خود را به درياچه ای مقدس می فرستادند تا سوشيانت، موعود دين زردشتی، از آنان زاده شود.

ذبيح الله صفا، نويسنده و استاد ادبيات فارسی دانشگاه تهران نوشته است که در اين عهد، نوروز را در ميان ملت و دربار مراسم مخصوص و تشريفات فراوان درکار بوده است و به تحقيق می توان گفت که در هيچ زمان مراسم نوروز را با اينهمه تکلفات بجا نمی آوردند.

نوروز در دوره ساسانی

مراسم نوروز در دوره ساسانی بسيار چيزهای گفتنی دارد از جمله اينکه چند روز قبل از عيد در صحن دربار 12 ستون از خشت خام برپا می کردند و بر بالای هرستون يکی از غلات مانند گندم، جو، ماش، عدس، ذرت و... می روياندند تا بدانند کدام غله در آن سال بهتر می رويد و محصولش فراوان تر است.

در خانه ها نيز گفته اند که هفت نوع سبزی می کاشتند تا آن را که بهتر می رويد بشناسند.

گويا همين رسم فرخنده است که هنوز هم به صورت گذاشتن سبزی برسر سفره هفت سين باقی مانده است.

يکی ديگر از رسوم اين دوره برافروختن آتش در شب نوروز بود و چه بسا آتشی که اکنون در شب چارشنبه سوری بر می افروزند يادگار همان دوره باشد.

از آئين های ديگر نوروز در اين دوره ريختن آب به يکديگر بوده است که هنوز هم به صورت گلاب پاشيدن در روزگار ما باقی مانده است.

در اين ايام ديگر نوروز را در درباری با شکوه مانند دربار شاهنشاهان ساسانی راه نبود و فقط سالی يکبار برای تسليت مردمی مغلوب و ماتم زده پديدار می شد.

احياء نوروز در دوره اسلامی

با وجود اين نوروز از زمان مأمون، خليفه عباسی، کم و بيش زنده شد و پس از دوره امويان در دوره عباسيان که به نوعی دست پرورده ايرانيان بودند و پس از قيام ابومسلم خراسانی بر سر کار آمده بودند، بار ديگر زندگی از سر گرفت.

به ويژه آنکه رسم نوروز سبب می شد اميران و بزرگان محلی به مناسبت نوروز هدايای گرانبهايی برای خليفه بفرستند.

گذشته از عباسيان که نوروز را به هر صورت محترم می داشتند، حکومت های ايرانی که در نواحی مختلف بر سر کار آمدند از آن جمله سامانيان ( 261 تا 389 ق ) و آل بويه ( 320 تا 448 ق ) در خراسان و شمال و جنوب ايران در زنده نگهداشتن نوروز کوشيدند و آئين های نوروزی را در بين ايرانيان زنده کردند.

علی بلوک باشی محقق معاصر در کتاب « نوروز جشن نوزائی آفرينش » ( چاپ سال 1380 ) درباره شيفتگی ايرانيان در نگهداشت و احيای آداب و رسوم نياکان در نخستين سده های اسلامی، از قول امام شوشتری، از علمای شيعه، می نويسد: « مردم در زنده نگاه داشتن آئين های نوروزی حتی در روزگاران تيره ای که خليفگان عرب با سنت های ايرانی سخت دشمنی می کردند و آنها را نشان کفر و مجوسيگری وانمود می کردند، از سنت های ملی و قومی خود دست بر نمی داشته اند ».

او همچنين متنی از "ابن حوقل" که در زمان نوح سامانی سراسر کشورهای اسلامی روزگار خود را سياحت کرده، نقل می کند که نشان می دهد مردم اصفهان در آن زمان در کنار زاينده رود گرد می آمدند و به جشن و عيش و طرب می پرداختند.

نقل او از ترجمه « محاسن اصفهان » نيز نشان دهنده آن است که طوافان و بازاريان، انواع کالاها را برای فروش در اصفهان عرضه می کردند و جمعيت خريدار در بازارها موج می زده است.

بلوک باشی همچنين سخن امام محمد غزالی، فيلسوف اسلامی ( 450 - 505 ق ) را در شرح « منکرات بازارها » نقل کرده و سپس نتيجه می گيرد که: بيان غزالی در بازداشتن مسلمانان از خريد اسباب و بازيچه های ايرانی در عيد های نوروز و سده، رواج بسيار زياد اين جشن ها و جاذبه آئين نوروزی در ميان ايرانيان مسلمان آن زمان را نشان می دهد. نوروز و سده در ميان مردم آنچنان اعتبار و ارزشی داشت که غزالی فتوا می دهد که « نوروز و سده بايد که مندرس شود و کسی نام از آن نبرد ».

سخن امام محمد غزالی به دوره سلجوقيان باز می گردد که در آن نوروز رونق داشت، اما پس از سلجوقيان و خوارزمشاهيان، ايلغار مغول رسم نوروز را بر انداخت و قحط سال عشق و عاطفه پيش آمد و کسی را پروای کس نماند.

اما برخلاف رای امام محمد غزالی نه تنها نوروز از ميان نرفت بلکه در دوره های بعد بويژه در دوره صفوی که شيعيان حکومت را در دست گرفتند، علما و روحانيون در حفظ و نگهداری نوروز کوشيدند و نوروز را يک روز مقدس به شمار آوردند چنانکه ملا محمد باقر مجلسی، از علمای شيعه و مولف بحار الانوار، به نقل از امام جعفر صادق ( ع ) نوروز را روزی فرخنده که آدم در آن آفريده شد، معرفی می کند و به نقل از امام موسی بن جعفر ( ع ) می نويسد: خداوند در نوروز آفتاب را برتاباند و بادها را فرمان داد تا بوزند و ابرها را گفت که ببارند تا گل و گياه روی زمين برويند.

نيز بر اساس روايتی ديگر در همين روز حضرت محمد امير مومنان را در غدير خم به جانشينی خود برگزيد.

پس از دوره صفويه در زمان افشاريه و قاجاريه و بويژه در دوره پهلوی، نوروز همچنان گرامی و محترم ماند و حکومت ها نه تنها سر ستيز با آن نداشتند بلکه در رونق آن سعی می کردند.

امروز نيز بنا به نوشته علی بلوک باشی « ايرانيان شيعه بنا بر سنت های دينی، نوروز را روزی مقدس و خجسته می پندارند و آداب نوروزی را با فرهنگ ايرانی - اسلامی در آميخته و به آن جلال و شکوهی خاص بخشيده اند ».


http://www.bbcpersian.com

18:34 گرينويچ - دوشنبه 14 مارس 2005

لادن پارسی

حاجی فيروز نماد کدام اسطوره است ؟

همه ما در هفته پيش از نوروز، حاجی فيروز را با آن صورت سياه و لباس های قرمز در حاليکه دايره می زند و همان ترجيع بند قديمی و هميشگی را می خواند:" ارباب خودم سلام و عليکم، ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی خندی و ..." ديده ايم.

همه می دانيم حاجی فيروز طلايه دار عيد نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گيری اين اسطوره بی خبريم.

خانم دکتر کتايون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس در مصاحبه ای گفته است زنده ياد دکتر مهرداد بهار سالها پيش حدس زده بود سياهی صورت حاجی فيروز به دليل بازگشت او از سرزمين مردگان است و اخيرا خانم شيداجليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار می کرد، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنيادين ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فيروز را تاييد می کند.

دکتر مزداپور می گويد:" نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند."

دکتر صنعتی زاده اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است.

سپس دکتر مزداپور داستان اين ازدواج نمادين و اسطوره ای را که بنيادی ترين نماد نوروز است چنين شرح داد:" اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."

تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه زيرزمين هم هست. خواهری دارد که شايد خود او باشد که در زيرزمين زندگی می کند.

اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند.

در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند.

الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت کرده بود که چه بايد بکند.

به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد.

دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.

به گفته دکتر مزداپور با کشف اين لوح اکدی و ترجمه متن آن حدس مرحوم بهار تاييد گرديد و اسطوره حاجی فيروز رازگشايی شد.


http://www.bbcpersian.com

18:41 گرينويچ - دوشنبه 14 مارس 2005

سينا سعدی

آداب نوروزی، آنها که ماند و آنها که فراموش شد

از جشن های متعددی که در ايران باستان مرسوم بوده، يا از جشن های اندکی که از آن عهد به يادگار مانده، هيچ يک به طول و تفصيل نوروز نيست.

نوروز تنها جشنی است که يک جشن کوچک تر ( چهارشنبه سوری ) به پيشواز آن می آيد و جشنی ديگر ( سيزده به در ) به بدرقه آن. در واقع نوروز مقدمه و موخره ای دارد که خود آنها به تنهايی از جشنهای ديگری چون شب يلدا مفصل ترند.

اما به غير از چهار شنبه سوری و سيزده بدر که هر يک آداب خود را دارند، نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده است که امروز فقط برخی از آنها برجای مانده و پاره ای در دگر گشت های زمانه از بين رفته اند.

از رسم های بجا مانده يکی راه افتادن حاجی فيروز است.

حاجی فيروزها با چهره سياه کرده، دايره و دنبکی به دست می گيرند، به خيابان می آيند و به رقص و شيرينکاری و خواندن اشعاری با ريتم و آهنگ رقص می پردازند:

حاجی فيروزه، سالی يه روزه، همه می دونن، منم می دونم، عيد نوروزه.

ارباب خودم سلام عليکم، ارباب خودم سر تو بالا کن، ارباب خودم منو نيگا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن.

ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی خندی؟

بشکن بشکنه بشکن، من نمی شکنم بشکن، اينجا بشکنم يار گله داره، اونجا بشکنم يار گله داره! اين سياه بيچاره چقد حوصله داره.

خانه تکانی از ديگر آئين های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز خانه تکانی شروع می شود. در اين آئين، همه وسايل خانه گردگيری و شستشو می شود و پاک و پاکيزه می گردد.

وسواس برای اين پاکيزه سازی تا به حدی است که در و ديوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال يکبار نقاشی می شود.

پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می شود. مادران حدود يک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف هائی زيبا می ريزند و خيس می دهند تا آهسته آهسته برويد و برای سفره نوروزی آماده گردد.

داستان مير نوروزی اين است که در پنج روز آخر سال فرمانروايی شهر را به فردی از پائين ترين قشرهای اجتماعی می سپردند و او نيز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می کرد و فرمان های شداد و غلاظ عليه ثروتمندان و قدرتمندان می داد
يک هفته پيش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت تبريک ها فرا می رسد. فرستادن کارت تبريک برای همه دوستان و آشنايان يک کار مرسوم است. اقوام و دوستانی که در ديگر کشورها يا شهرها زندگی می کنند، جای خود دارند.

در اين زمان ديگرچهارشنبه سوری فرا رسيده و بايد از روی آتش پريد. چهار شنبه سوری خود به مثابه يک جشن مستقل، آداب خود را دارد. آتش افروختن و پريدن از روی آتش، خوردن آجيل چهارشنبه سوری و...

اما در روزگار ما اين جشن دگرگونی های زيادی به خود پذيرفته است. از جمله آنکه به علت جلوگيری نيروهای انتظامی از آتش بازی و بوته افروزی، ترقه بازی در بين جوانان باب شده که بيشتر موجب اذيت و آزار مردم و ايجاد صوت های ناهنجار می شود.

در حالی که پيش از اينها که حکومت ها با آتش بازی و بوته افروزی مخالفتی نمی ورزيدند، اين جشن آرام تر و دلپذيرتر و حتی زيباتر برگزار می شد.

پس از چهار شنبه سوری، نوروز فرامی رسد. آماده کردن سفره نوروزی، خريد ميوه و شيرينی و آجيل ، آماده شدن برای تحويل سال، دعای تحويل سال، ديد و بازديد عيد، عيدی دادن و عيدی گرفتن همه در طول روزهای عيد انجام می شود.

دعای سال تحويل

ديد و بازديد رفتن تا پايان روز 12 فروردين ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به ديدن اقوام نزديک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن يا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... می روند.

روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می رسد و سر فرصت به ديگر اقوام و دوستان سر می زنند و ديدارها تازه می کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت هايی که پيش آمده از احوال پرسی يکديگر سر باز زده باشند، اين روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می شمارند و راه آشتی و دوستی در پيش می گيرند.

البته ديد و بازديد هم در اين سال ها تغييرات قابل توجهی به خود پذيرفته و نزد کسانی که از تمکن مالی برخوردارند، شکل سفر گرفته است. از آنجا که مدارس در ايام نوروز تا 14 فروردين تعطيل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست می آيد.

پس گروه کثيری از مردم به شهرهای حاشيه دريای خزر می روند و در ويلای خود ساکن می شوند و يا آنکه در ديگر نقاط خوش آب و هوا مخصوصاً جزاير کيش و قشم و صفحات جنوبی کشور که در ايام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می کنند.

اما اين سفرها نيز خالی از ديد و بازديد نيست. در ويلاها به ديدار يکديگر می روند و ديگران را به شام و ناهار دعوت می کنند.

سفرهای زيارتی نيز که از قديم الايام مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به اين معنی که عده زيادی شب عيد به قم يا مشهد می روند و پس از يکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می گردند.

اما آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بيش از امروز بوده است.

تا همين سی چهل سال پيش در برخی نواحی ايران، نوروزی خوانی مرسوم بوده است. در گيلان و مازندران و آذربايجان، از حدود يک ماه پيش از فرارسيدن نوروز، کسانی در روستاها راه می افتادند و اشعاری در باره نوروز می خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شيعيان با مضامين مذهبی آميخته بود و ترجيع بند آن چنين بود:

باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهيد بر دوستان، ...

اين پيک های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول يا کالا می گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می کردند.

تا همين چند دهه پيش در برخی نواحی ايران نوروزی خوانی مرسوم بوده است. افرادی در روستاها به راه می افتادند و اشعاری در باره نوروز می خواندند: باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده، مژده دهيد بر دوستان...
در چهارشنبه سوری نيز آئين هائی چون فالگوش نشينی، قاشق زنی، بخت گشائی، کوزه شکنی، رفع نحسی و مانند آنها رسم بوده است که امروز ديگر چندان باب نيست و اگر باشد در برخی روستاهاست.

تا چهل پنجاه سال پيش به راه انداختن « مير نوروزی » نيز يکی از آئين های رايج بوده است. داستان مير نوروزی اين است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروايی شهر را که به طور معمول در دست حکام است، خلاف آمد عادت به فردی از پائين ترين قشرهای اجتماعی می سپردند و او نيز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می کرد و فرمان های شداد و غلاظ عليه ثروتمندان و قدرتمندان می داد.

آنها نيز در اين پنج روز حکم او را کم و بيش مطاع می دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می پرداختند. پس از آن پنج روز نيز مير نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هيچ کس از او بازخواست نمی کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنين و چنان کرده است. حافظ در اين بيت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت مير نوروزی اشاره دارد:

سخن در پرده می گويم چو گل از غنچه بيرون آی
که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی


فاجعه حلبچه، سندی از هزاران سند جنایات سیستم سرمایه­داری جهانی است!

 

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

حلبچه سال­هاست که در سوگ عزیزان از دست رفته خود می­سوزد. ترمیم زخم عیمقی که بر پیکر حلبچه وارد شده است بی­شک نسل­ها طول خواهد کشید. حلبچه، یادآور هیروشیما و ناکازاکی است. آمریکا در جنگ جهانی دوم، در یک اقدامی هولناک برای اولین بار در تاریخ بشر، بمب اتمی خود بر روی مردم شهرهای ناکازاکی و هیروشیما پرتاب کرد. اکثریت مردم این شهرها زنده زنده در میان فریاد و ضجه­های دردناک­ و دلخراش سوختند و آن­هایی هم که زنده ماندند دنیایی از درد و رنج و بیماری­ها را با خود حمل می­کردند.

هم­چنین در بمباران حلبچه، ده­ها تن از پیشمرگان کومه­له، که در واحدی به نام «گردان شوان» سازمان­دهی شده بودند، جان باختند.

هر انسانی که به فاجعه حلبچه فکر می­کند پس از گذشت سال‌ها هنوز هم صدای ضجه کودکان، مادران، پدران و هر جانداری را در گوشش حس می­کند. بنابراین، فاجعه حلبچه، سندی از هزاران سند جنایات سیستم سرمایه­داری جهانی است!

 

 

 

 

 

روز هفتم ژوئن 1981­ برابر با 17 خرداد 1360 در بحبوحه جنگ عراق و ايران، جنگنده بمب‌افكن‌های نيروی هوايی اسرائيل در يك عمليات برنامه‌ريزی شده و دقيق موسوم به «عمليات بابل»، رآكتور هسته‌ای «اوزيراك» عراق را با موشك‌های هدايت‌شونده مورد حمله قرار دادند. سپس با ايجاد حفره در رآكتور، بمب‌های دو هزار پوندی را به روی مركز رآكتور انداختند و آن را برای هميشه متلاشی کردند. خسارت وارده آن­‌قدر عظیم بود كه رآکتور هسته­ای اوزيراك نابود شد و غيرقابل بازسازی اعلام گردید. دولت عراق، سال‌ها با مخفی‌كاری توانسته بود ساخت رآكتور اوزيراك توسط فرانسه را به مرحله پیشرفته­ای برساند.

این اقدام اسرائيل، خشم دولت­های عربی را برانگيخت. اسرائیل، یکی از کشورهای منطقه است که علاوه بر اشغال بیش از پنج دهه فلسطین و هجوم پی­در­پی به لبنان، دارای سلاح هسته­ای نیز هست. این کشور، در واقع مهم­ترین پایگاه و دژ نظامی آمریکا محسوب می­شود و بزرگ­ترین زرادخانه نظامی را دارد.

از سوی دیگر، دولت وقت عراق، با خريد مواد شيميايی از شركت‌های آمریکایی، هلندی و آلمانی غربی و...، ساخت كارخانجات توليد سموم كشاورزی و حشره‌كش در شهرهای سامرا و فلوجه گسترش داده بود. ده‌ها شركت و كنسرسيوم آلمانی و غیره در این بخش از صنایع شیمیایی عراق فعالیت می­کردند. همچنین كارخانجات موسوم به توليد مواد شيميايی آفت‌كش، پوششی برای توليد ايپريت­(گاز خردل)، تابون، اسيد پروسيك و سيانور هيدروژن بود. این گازها به حدی عصبی­کننده و خفه‌كننده است که جان فرد گرفتار شده را در میان دردهای شدید و سوزناک در مدت زمان کوتاهی می­گیرد.

در این دوره از جنگ ایران و عراق، تسخیر شهر هفتاد هزار نفری حلبچه، برای حکومت اسلامی مهم و یک پیشروی استراتژیک به شمار می­رفت. برخی از نیروهای کردستان عراق و از جمله گروه­های مذهبی حلبچه با حکومت اسلامی در این جنگ همکاری می­کردند. نزديك شهر خوش آب و هوای حلبچه، درياچه‌ای به نام به درياچه سد دربنديخان قرار دارد که نیروهای ایرانی قصد داشتند این سد را بشکنند. اگر نیروهای ایرانی موفق به شکستن این سد می­شدند چهار ميليارد متر مكعب آب پشت اين سد استان‌های ديالی و بغداد و چند استان ديگر عراق را زير آب می­برد.

صدام حسین، رییس جمهوری وقت عراق که از همكاری برخی گروه­های كرد کردستان عراق و هم­چنین گروه­های مذهبی با ايران خشمگين بود، فرمان جانیانه قتل­عام مردم حلبچه را صادر كرد.

حلبچه در۱5 -۱0‬ كيلومتری مرز ايران و۲۲۵كيلومتری شمال شرقی بغداد واقع شده است كه در جريان جنگ خانمانسوز ایران و عراق، در تاريخ ۱۵مارس۱۹۸۸ميلادی برابر با۲۵اسفند سال۱۳۶۶توسط حکومت بعث عراق و در عملياتی موسوم به انفال­­(نسل كشی) بمباران شيميايی شد. پنجاه فروند هواپيمای ارتش دولت عراق كه هر يك چهار بمب شيميايی به وزن 500 كيلوگرم محتوی گازهای عصبی­کننده و خفه­کننده مرگ­بار سارين، تابون و خردل داشتند، برای اولين بار حلبچه را بمباران شيميايی كردند.

بمباران شيميايی حلبچه وسيع‌ترين مورد استفاده از جنگ افزارهای شيميايی از زمان جنگ جهانی اول تاكنون بوده است. در اين جنايت ضدانسانی تاریخی، بیش از 5000 انسان غيرنظامی با پيكرهايی تاول‌زده و كبود شده قتل‌عام شدند. حدود 7000 نفر نیز مادام‌العمر معيوب و فلج شدند. هم­چنین فضای حلبچه و اطراف آن، به حدی آلوده و مرگ­بار بود که بر روی ساکنان این منطقه تاثیر مخربی گذاشته است.

از پير و جوان تا كودكان، همه موجودات زنده بوی مرگ، نيستی و نابودی گرفتند. هر كس فریاد می­کشید و در پی پناهگاهی می­گشت. نفس کشیدن غیرممکن شده بود و در میان فشارهای عصبی نابود­کننده، به سرعت صدای فريادها به شيون و ناله و به خاموشی گراییدند.

بنا به اظهار کارشناسان، كاربرد نظامی اين گاز به تاول زايی و مرگ با درد و رنج ناشی از آن مربوط می­شود. عوارض درونی آن كه هفت مرتبه از هوا سنگين­تر است، به تخريب سريع شش­ها و مسموميت خون می‌انجامد. استنشاق آن در۱۰دقيقه مرگ و خفگی در برخواهد داشت.

سرلشكر وفيق سامرايی، رييس پيشين استخبارات­(اطلاعات) نظامی عراق، در مورد بمباران شيميايی گفته است: «جنايتی كه در حلبچه اتفاق افتاد، توسط ۵۰فروند جنگنده عراقی صورت گرفت. محموله هر يك از اين جنگنده‌ها چهار بمب شيميايی بود. اين حمله به دستور صدام انجام شد

فرماندهانی كه دستور صدام را مبنی بر بمباران شیمیایی حلبچه اجرا كردند، فرماندهان نیروی هوایی، سرلشكر حمید شعبان، معاون فرماندهی عملیات، سرلشكر ستاد سالم سلطان البصو و فرماندهان دیگر بودند. اما خلبانان پنجاه نفر بودند و همه آنان كاملا اطلاع داشتند كه هواپیماهایشان حاوی بمب­های شیمیایی است. صدام حسین، قبل از فاجعه حلبچه نیز از سلاح­های شیمیایی در مناطق دیگر عراق در شمال و جنوب این كشور، و هم­چنین در جنگ ایران و عراق، در ابعاد محدودتر و کوچک­تر استفاده كرده بود.

در مورد کشتار مردم حق­طلب کرد، در کشورهای ایران، عراق، سوریه و ترکیه آمارها و گزارشات­ تکان­دهنده­ای منتشر شده است. در یک آماری آمده است که شمار کشته­شدگان عملیات نسل­کشی کردها توسط حکومت حزب بعث عراق، بالغ بر 182000 نفر بوده است.

 

انعکاس فاجعه حلبچه در رسانه­های بین­المللی

ابعاد جنايت عراق در حلبچه، به حدی وحشیانه بود كه برای نمونه، روزنامه انگليسی «گاردين»، بمباران شيميايی حلبچه را بزرگ­ترين جنايت جنگی عراق در طول هشت سال جنگ ايران و عراق معرفی كرد و نوشت: «دو انگيزه باعث اين عمل وقيحانه شد، يكی ضربه زدن به نيروهای ايرانی در حال پيشروی و ديگری سركوبی اقليت مورد غضب كرد

بی­بی­سی، رادیو دولتی انگلستان در 6/1/1367، گزارش داد: یك دكتر بلژیكی و یك دكتر هلندی از سازمان بهداشت بین­المللی موسوم به پزشكان بدون مرز و یك متخصص مسایل شیمیایی به اتفاق آرا تایید كردند كه در حلبچه و مناطق اطراف آن علیه مردم غیرنظامی از سلاح­های شیمیایی استفاده شده است.

خبرگزاری فرانسه، 12/1/1367 اعلام كرد: «حلبچه شهری از كردستان عراق كه به تصرف ایران در آمده و طی روزهای 27 و 28 اسفند ماه توسط عراق بمباران شیمیایی شده، منجمد و ساكن در خوابی عمیق فرو رفته است

نیویورك تایمز آمریكا، در 16/1/1367 نوشت: «این عمل از هر جهت و به هر مفهوم یك جنایت جنگی است كه با انكارهای سست و رسمی عراق و عذر و بهانه­های غیررسمی در مورد استفاده از یك سلاح ناجوانمردانه در آمیخته است

نقش «فرانس فان آنرات»، در تسلیح شیمایی عراق

در اين بمباران و فاجعه جنگی، معامله­گر هلندی «فرانس فان آنرات» كه تحويل‌دهنده مواد خام محصولات شيميايی به عراق بوده ، نقش كليدی داشته است.

فان آنرات، از بازرگانان هلندی بود كه متهم به فروش مواد سمی برای توليد جنگ­افزار شيميايی به دولت صدام بوده است. وی، پس از دستگيری در سال ۱۹۸۹ميلادی، به عراق گريخت و تا پايان حكومت حزب بعث، يعنی به مدت ۱۴سال در آن­جا زندگی كرد. فان آنرات، پس از سرنگونی حکومت حزب بعث با حمله نظامی آمریکا و انگلستان و... در سال ۲۰۰۳به هلند بازگشت و در ششم دسامبر ۲۰۰۴پس از۱۶سال كه از فاجعه حلبچه و ديگر فجايع شيميايی صدام حسین می‌گذشت، به جرم دست داشتن در جرايم جنگی و نسل­كشی دستگير و در دادگستری لاهه به ۱۵سال حبس محكوم شد. بنابراین، این فقط صدام و ديگر اعضای دولت­اش نبودند كه در اين فاجعه عظيم نقش داشتند، بلكه دولت­های كشورهايی هم­چون آمريكا، فرانسه، هلند، آلمان غربی و... نیز بيش­ترين زرادخانه‌ها و توليد سلاح­های شیمیایی و هسته‌ای جهان را دارا هستند، از جمله برای كشور عراق بودند.

براساس گزارش­های منتشر شده، عراق با خريد مواد شيميايی از آمريكا، آلمان غربی، هلند و با كمك كارشناسان آلمانی موفق شد چندين تن گاز اعصاب در هر هفته توليد كند. بنابراین، هر چند که فرانس فان آنرات، درباره تسلیح شیمایی عراق مورد محاکمه قرار گرفت و محکوم گردید گامی مثبت است. اما، در این موارد و بسیار از موارد دیگر، به ویژه در عرصه تولید و تسلیح دولت­های دیکتاتوری، دولت­های به اصطلاح دمکراتیک و پیشرفته جهان، نقش اساسی ایفاء می­کنند. سازمان ملل نیز به ویژه در دو دهه اخیر، به ابزاری در دست این دولت­ها، برای محاصره اقتصادی و یا حمله نظامی به کشورهایی که منافع­شان ایجاب می­کند، تبدیل شده است.

 

تاریخچه استفاده از سلاح­های کشتار جمعی شیمیایی

تاریخچه استفاده از سلاح شیمیایی، یک تاریخچه قدیمی است. قبل از جنگ جهانی اول در سال 1763 میلادی، آمریكایی­ها سلاح شیمیایی را علیه سرخپوستان كه صاحبان اصلی سرزمین آمریكا بودند، به كار گرفتند.

در جنگ جهانی اول، در سال 1915 میلادی سلاح شیمیایی از سوی نیروهای آلمانی به كار گرفته شد و سپس دیگر كشورها استفاده از آن را در برنامه­های جنگی خود گنجاندند.

پس از جنگ جهانی دوم، انگلیسی­ها در سال 1951 میلادی از ماده «فیتوتوكسین» در مالایا علیه استقلال­طلبان این کشور استفاده كردند.

آمریكا در جنگ ویتنام، كامبوج و لائوس، مواد شیمیایی و میكروبی را به كار برد.

در سال 1975، ویتنامی­ها مواد شیمیایی را در كامبوج علیه خمرهای سرخ، به كار بردند.

در سال 1979، ارتش شوروی­(سابق)، در اشغال افغانستان از این گونه سلاح­ها استفاده كرد.

حکومت نژادپرست آفریقای جنوبی، در 8 مارس 1982 میلادی از یك نوع ماده سمی علیه نیروهای سواپو در نامیبیا استفاده کرد.

در سال 1995 میلادی - 1374 خورشیدی، گروه تروریستی «آیوم شینریکیو» گاز «سارین» را که یک گاز اعصاب است، در متروی توکیو ژاپن به کار برد...

 

تلاش برای خلع سلاح

اولین تلاش­ها برای اعمال ممنوعیت استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك در اعلامیه­های 1868 سن پطرزبورگ، 1874 بروكسل و 1898 لاهه نمایان شد، اما هیچ­كدام از آن­ها به تنظیم یك معاهده بین­المللی نیانجامید.

سرانجام در سال 1907، یك معاهده بین­المللی كه از نظر حقوقی تعهدآور بود تنظیم شد. با شروع جنگ جهانی اول، كنوانسیون 1907 لاهه نتوانست از وقوع جنگ شیمیایی ممانعت كند. كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی كشورها را به امضای پروتكل 17 ژوئن 1925 ژنو درباره منع كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك وادار كرد، اما این پروتكل، توسعه، تولید یا ذخیره­سازی جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك را منع نكرد.

استفاده از سلاح­های شیمیایی، مکانیسم­های کنترل و پیش­گیری بسیار ضعیف­تر اعمال می­شوند. اقدام بین­المللی برای منع به کارگیری چنین سلاح­هایی مشخصا در ابتدای سال 1925 آغاز شد. اکثریت کشورهای جهان در این سال، پروتکل منع به کارگیری سلاح­های خفه­کننده، سمی و دیگر سلاح­های ایجاد کننده گازهای شیمیایی و میکروبیولوژی را امضاء کردند. سلاح­های شیمیایی و میکروبی به عنوان سلاح­های «کشتار جمعی» معروفند و این از نظر در رده بمب­های هسته­ای قرار دارند. اولین سلاح شیمیایی که در جنگ به کار رفت، ماده «گاز کلرین» را در خود داشت. گاز کلرین باعث تخریب و سوزاندن بافت ریه می­شود. کلرین ماده­ای که امروزه اغلب در سیستم­های تصفیه آب از آن برای کشتن باکتری­ها استفاده می­کنند. این ماده را به آسانی می­توان از نمک خوراکی به دست آورد. در جنگ جهانی اول، ارتش آلمان، هزاران کیلو از این گاز را برای ایجاد ابری که باد آن را بر فراز نیروهای دشمن ببرد، استفاده کرد.

در 16 دسامبر 1917، مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه منع، توسعه، تولید و انباشت جنگ افزارهای میكربی و سمی و نابودسازی آن­ها را تصویب كرد.

در 11 نوامبر 1987، سازمان ملل قطعنامه­ای در مورد جنگ افزارهای شیمیایی به تصویب رساند. این كنوانسیون دارای یك مقدمه، 24 ماده و 3 متن پیوست است و دبیركل سازمان ملل، دبیر این كنوانسیون است. تهیه و تنظیم فنی كنوانسیون مزبور قریب 24 سال به درازا انجامید و مذاكرات تدوین آن در ماه ژوئن 1992 در كنفرانس خلع سلاح پایان پذیرفت. سپس طی قطعنامه­ای در اجلاس چهل و هفتم مجمع عمومی سازمان ملل به اتفاق آرا به تصویب رسید.

با وجود همه توافقات و پروتکل­های مصوبه جوامع بین­المللی و پذیرش دولت­ها، هنوز هم تولید و صدور سلاح­های کشتار جمعی، یکی از منابع مهم کسب سود شرکت­ها و دولت­هاست. از این رو، مسلم است تا روزی که یک جنبش قدرت­مند بین­المللی گسترده و اجتماعی مخالف جنگ و سلاح­های کشتار جمعی شیمیایی و هسته­ای راه نیافتد و خواهان نابودی سلاح­ها و حتی کارخانه­های تولید­کننده این سلاح­ها نشوند، سخت است که بتوان تصور کرد دولت­ها به این معاهده­هایی که خود امضاء کرده­اند پایبند باشند. فقط با جنبش­های اجتماعی که در آن، فعالین جنبش کارگری سوسیالیستی­ نقش رهبری­کننده و سازمان­ده داشته باشند بی­شک تحمیل این خواست نیز بر دولت­ها هم عملی و هم امکان­پذیر است.

 

جان­باختگان گردان شوان

روزهای 26 و 27 اسفند ماه 1367، جمعی از رفقای پیشمرگ کومله­­(سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) در گردان شوان، به دنبال حمله شیمیایی حکومت بعث عراق و درگیری نابرابر با نیروهای حکومت اسلامی در منطقه حلبچه، همراه با 5 هزار انسان بی­گناه جان باختند.

هر سال کمیته مرکزی کومه­له، به مناست گرامی­داشت یاد جان­باختگان حلبچه، مراسم­های با شکوهی را بر سر مزار این جان­باختگان، با سرود انترناسیونال و یک دقیقه سکوت به یاد جان­باختگان راه آزادی و سوسیالیسم برگزار می­کنند و سپس رفقایی از مرکزی کومه­له به همین مناسبت سخنانی را ایراد می­کنند. مراسم با تجدید پیمان به ادامه راه و آرمان رفقای گردان شوان و تمامی جان­باختگان راه آزادی و سوسیالیزم برگزار می­شود.

در واقع 27 اسفند ماه، یکی از روزهایی است که خاطره جان­باختگان گردان شوان و کلیه جان­باختگان راه آزادی و سوسیالیسم با تاکید به مبارزه پیگیر سوسیالیستی بر علیه سرمایه­داری گرامی داشته می­شود.

در مورد حماسه­ها و قهرمانی­های گردان شوان، در جنگ­های نابرابر پیشمرگان کومه­له با نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی در دفاع از کارگران و مردم حق­طلب کردستان، باید بیش­تر نوشت و در سخن گفت. نیروی پیشمرگ و در پیشاپیش آن گردان شوان، سمبل و نماد مبارزه مسلحانه یک جریان سوسیالیستی با سیستم سرمایه­داری و حکومت حامی آن است. کومه­له، یک جنبش کمونیستی اجتماعی است که نیروی مسلح آن نیز بازوی قدرت­مند جنبش کارگری کمونیستی است. و در این سال­ها، نه تنها یک قدم از آرمان­های سوسیالیستی که گردان شوان و بسیاری از پیشمرگان کومه­له بر سر آن جان­باخته­اند عقب­نشینی نکرده­ است، بلکه با شفاف­تر کرد سیاست­های کارگری کمونیستی خود عزم کرده­ است که تا نابودی سرمایه­داری و برقراری یک جامعه نوین کمونیستی از پای ننشینند. مسلما، بهترین گرامی­داشت رفقای جان­باخته گردان شوان، تعمیق هر چه بیش­تر مبارزه طبقاتی برعلیه سرمایه­داری و در راه آزادی و سوسیالیسم است. مبارزه جان­باختگان گردان شوان را باید در ادامه راه کمونیست­ها در تاریخ علیه سرمایه­داری محسوب می­شود.

یاد کلیه انسان‌های بی‌گناهی كه فارغ از هر نژاد و زبان و باوری، در فاجعه تاریخی حلبچه، جان باختند گرامی باد!

 

26 اسفند 1386 - 16 مارس 2008


كاسی ها (كاسپی ها) و یا همزبانان تركان خزر

آزاد تبریز- حسن صفری

اخیراً نام كاسی و یا كاسپی در ایران در مرکز توجه قرار گرفته و برای نامیدن دریای خزر كه نامی تركی و برگرفته از نام تركان خزر می باشد، پیشنهاد گردید

 

اما در این مورد با در نظر گرفتن غرض ورزی با ترکان منطقه و همچنین تحریف تاریخ منطقه در جهت اهداف استعماری بر علیه ترک ها، برآن شدیم تا در جهت افشاء تحریفات مذکور و همچنین ارائه ی اطلاعات صحیح در مورد كاسی ها تحقیقات مختصری را انجام داده، نظریات و ملاحظات عالمان و محققان امر را در همین مورد برای اطلاع عموم تقدیم نماییم 

 

كاسی ها طوایف باستانی كوه نشین [بودند] كه در سلسله جبال زاگرس در ناحیه ای كه لرستان در آن واقع است طی هزاره دوم و اول پیش از میلاد می زیستند.1  یعنی آنها در جنوب طوایف قوتی و توروك و شمال طوایف عیلام، تقریباً در منطقه ی لرستان امروزی و جنوب همدان زندگی می كردند. “ضمناً آنها از اواسط قرن هیجدهم تا اواسط قرن دوازدهم قبل از میلاد از محل سکونت خود به طرف محل تمدن سومر و اكد حركت كرده و شهرهای آنها را اشغال نمودند. اما كاسی ها از لحاظ فرهنگی از سومرها و اكدها در سطح پایینی بودند و در مدت حاكمیت 600 ساله بر آنها از زبان آنها در نوشتن لوحه های خود استفاده می كردند”.2

 

به عقیده ی پژوهشگران، کاسی ها بعدها تحت نام کاسپی در مشرق و جنوب شرقی دریای خزر و دشت مغان در صحنه ی تاریخ ظهور نمودند و در اواخر هزاره اول قبل از میلاد در فرآیند الحاق و هضم طوایف مختلف آلبانی قفقاز در یکدیگر [قسمتی از سرزمین آذربایجان در شمال ارس – از مؤلف] بتدریج از صحنه ی تاریخ محو شدند.3  در اصل کاسپی از دو جزء “کاس” + پسوند جمع “پی”4  عبارت می باشد. این قوم که در سواحل دریای خزر زندگی می کردند بعنوان انسانهای ساکن کوهستان سواحل خزر یعنی کاس ها (انسان کاس) نامیده می شدند و با در نظر گرفتن رایج بودن تبدیل حرف “ب” به “پ” در شاخه های ترکی، در اصل کاسپی بصورت کاسبی5 (کاس + بی) بوده است، که به معنای انسان های کاس و یا کاس ها می باشد. ضمناً پلینی مورخ بزرگ یکی از حاکمان آلبانی قفقاز را کاس می نامید.6 همچنین استرابون جغرافیدان یونانی محل زندگی کاسپی ها را از آن منطقه ی آلبان [قسمتی از سرزمین آذربایجان در شمال ارس – از مؤلف] ذکر کرده است.7  

معمولاً عالمان و پژوهشگران خارجی بویژه شرقشناسان غربی در زمینه ی تحقیق و بررسی منسوبیت نژادی و زبانی اقوام باستانی منطقه بصورت هدفدار زبان و فرهنگ آنان را با زبان و فرهنگ ملل و اقوام هند و اروپایی مقایسه کرده و خواسته اند به هر قیمتی که شده آنها را به هند و اروپائیان ربط دهند. البته آنها از این اقدام مغرضانه مقاصدی داشته اند و به همین جهت حقایق را قربانی اهداف استعماری خود نموده اند. لذا بعلت عدم ربط همان اقوام باستانی به اقوام هند و اروپائی به نتیجه ای هم نرسیده، نظریات بی ربط و احتمالات جعلی ارائه داده اند. لازم بذکر است که برخی از اینگونه محققان هم در این زمینه بیشتر تحت تأثیر فرضیه ی موهوم آریائیسم كه در جهت اهداف استعماری انگلیس و غرب از طرف آنها جعل گردیده، زبان صاحبان تمدن های بشری منطقه را با زبانهایی كه در گروه زبانی هند و اروپایی قرار می گیرد، مقایسه می كنند. در حالیكه اگر كمی بدور از القائات غربیان و بدور از هر گونه غرض ورزی در تحقیقات مذكور از زبان های التصاقی منطقه و بویژه زبان تركی استفاده گردد، كلید بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه پیدا می شود

ضمناً مورد مذکور در زمینه ی تحقیقات مربوط به منشاء و منسوبیت قومی و زبانی كاسی ها هم صادق بوده و پژوهشگران مغرض غربی و خارجی و بعداً ایرانیان ادامه دهنده ی راه اشتباه و مغرضانه ی آنها سعی كرده اند به هر قیمتی كه باشد كاسی ها را مرتبط با هند و اروپائیان قلمداد كنند. اما وجود دلایل معتبر در زمینه ی منشاء زبانی و قومی كاسی ها موجبات بی آبروئی آنها گردید. چنانکه دیاكونف در زمینه ی منسوبیت زبانی و قومی كاسی ها می نویسد “زمانی این عقیده رایج بود كه كاسیان هند و اروپایی بوده و یا لااقل چنان روابط و تماس نزدیك با عناصر هند و اروپایی داشتند كه زبان و فرهنگ و تمدن ایشان به نحوی مشهود از آن متأثر گشته. ولی  مداركی كه به نفع مناسبات هند و اروپایی كاسیان وجود دارد چنان سست است كه بالضروره باید كاسیان را یا فاقد رابطه با هند و اروپائیان شمرد و یا غیر مستقیم و بسیار دورادور با عناصر اخیرالذكر مربوط دانست”.8 در حالیكه عناصر زبانی و نام های پادشاهان، خدایان و غیره ی برجای مانده از كاسیان چنان به زبان تركی امروزی مطابقت دارد كه در اولین مرحله ی تحقیق و بررسی انسان را به شگفت وا می دارد. ضمناً علاوه بر عناصر زبانی و از جمله نام های برجای مانده از كاسی ها كه از آرشیوهای اكد بدست آمده فرهنگ، تمدن و طرز زندگی آنها هم شباهت كلی به فرهنگ و تمدن تركان دارد

ضمناً جالب است كه خود کلمه ی كاسی هم بعنوان نام قوم و یا طایفه در بین ترك ها موجود می باشد. در سیبری و آلتای [محل زندگی ترك های سیبری - از مؤلف] چندین طایفه ی ترك بنام های كاس، كاش و كاچ موجود می باشد.9  در زبان سامودی “خاکاس” [خاکاس ها ترکان سیبری می باشند که در ولایت خود مختار خاکاسی ساکن هستند – از مؤلف] بصورت “کاس – خاس” به معنای انسان، مرد و آدم بکار می رفت.10  «در قدیم 6 طایفه از تركان اویغور، كاس نامیده می شدند. براساس تحقیقات اخیر نام خاكاس از اسم كاس شكل گرفته است. در منابع قدیم چینی هم دولت قرقیزها در آسیای میانه “خا- قاس” [تبدیل حرف “ق” و “ك” به یکدیگر در شاخه های مختلف تركی از قدیم رایج می باشد – از مؤلف) نامیده می شد. شهر كاشغر واقع در تركستان چین (ترکستان شرقی) هم در منابع قدیم ترك (نوشته های اویغوری) كاس نامیده می شد… در قرن 17 در منطقه ی اودین سیبری در بین طوایف ترك كارا- كاس، ساریق- كاس و كاش موجود بود

 

براساس منابع هیتی 1300 سال قبل از میلاد در شمال آناطولی کاسی ها با نام های مختلف چون قاس، قاسقا، قاشقا و … زندگی می کردند و آنها حتی تا دوره ی بیزانس هم موجودیت خود را حفظ کرده بودند

در آذربایجان هم به ردپای قوم کاس (کاسی) در عهد هخامنشیان برمی خوریم. براساس منبع تاریخی، شاهان هخامنشی هر چه قدر سعی نمودند تا کاس های ساکن قره داغ را تابع خود نمایند، موفق نشدند».11  همانطور که مشاهده می کنید “کاس” و “کاش” هر دو بعنوان نام قبیله در ترک ها رایج بوده و این مسئله از آن ناشی می گردد که حرف “س” و “ش” در تركی به همدیگر تبدیل می شوند. مثلاً كلماتی كه در آن “ش” بكار رفته در برخی از شاخه های زبان تركی چون قزاقی با حرف “س” تلفظ می گردد. در ضمن در کلمه ی كاسی هم به این مسئله برمی خوریم. چنانكه حتی كاسی ها در برخی منابع از جمله منابع آشوری بصورت “كاشو”12  ذكر گردیده اند

لازم بذکر است که در نام های مكان مربوط به قشقائی ها [تركان قشقائی كه در تركی بصورت قاشقای و یا كاشكای می باشد واز دو جزء “كاش” + “کای” و یا “قای” تشكیل می گردد كه “قای” هم طایفه ای از ترکان اوغوز بوده است- از مؤلف] چون كاسكا، كاسسو، كاسولا، كاسیپا، كاسسیا، قازیورا، قازاپا و غیره جزء اصلی كاس موجود می باشد كه این مسئله توجه و دقت ب. قروزنی دانشمند چك كه برای اولین بار خط هیتی را خواند به خود جلب كرد و وی حرف قاس (كاس) و قاز را در تمامی نام های مکان و قومی موجود در قشقایی (قاشقای)، كاسوق ها، كاسپی ها و قزاقها (كازاق ها) را مشاهده و به آن اعتراف کرد.13  ضمناً نباید از یاد برد که ترکان قشقایی بی ارتباط با کاسی ها نبوده و قرابت زبانی، عینیت نام طایفه و تطابق تقریبی محل زندگی دلیل این مدعاست.

كاسی ها در مدتی كه بر بین النهرین حاكم بودند نام های پادشاهان، خدایان و غیره مربوط به كاسی بزبان اكدی در آرشیوهای اكد ثبت شده است. امروزه با خواندن این آرشیوها دسترسی به كلمات كاسی ممكن گردیده است. ضمناً باید خاطر نشان ساخت كه علاوه بر نام طایفه ی كاسی و كاسپی كه یك نام تركی می باشد، به این نام طوایف ترك زیادی هم موجود بوده است. نام ها و كلمات مربوط به كاسی ها كه از آرشیوهای اكدی خوانده شده، اكثراً در زبان امروزی تركی معنی دار بوده و بعضی ها حتی امروزه هم در زبان تركی  بكار می رود. اما همانطور كه قبلاً اشاره نمودم محققان غربی بدون توجه بزبان تركی، نام ها و كلمات مذكور را با زبان های هند و اروپایی و غیره مقایسه كرده و نتیجه ای بدست نیاوردند. ما با یک مقایسه ی جزئی بین کلمات کاسی و ترکی این مسئله را به اثبات می رسانیم.

یكی از نام های مربوط به كاسی ها “كارا- خارداش” می باشد. این كلمه ی مركب عبارت از “كارا” به معنی بزرگ كه امروزه هم در تركی كاربرد زیادی دارد و “خارداش” و یا قارداش [قارداش، كارداش، كارتاش در اصل یك كلمه است و در لهجه و شاخه های مختلف تركی به اشكال ذکر شده بكار می رود – از مؤلف] بمعنی برادر است.  كورسیی روف مورخ همعصر اسكندر مقدونی می نوشت كه در آسیای میانه یكی از حاكمان اسكیت (تركان اسكیت و یا ساكا) بنام كارتازیس بر اسكندر مقدونی شورید . این اسم در اصل كارتاش می باشد كه در یونانی حرف “ز” بعلت عدم وجود حرف “ش” بصورت “ز” نوشته شده و “یس” هم پسوند مربوط به اسم می باشد كه در زبان یونانی كابرد دارد. علاوه بر این در قرون وسطی قارداش و كارتاش بعنوان نام موجود بوده14 و در حال حاضر هم نام مركب “قارداش علی” و غیره در آذربایجان رایج می باشد.

یكی دیگر از اسامی و یا نام طایفه در کاسی ها “كارزی یابكو” بود. این اسم یك اسم مركب عبارت از “كارزی” و “یابكو” می باشد. جالب است كه یابكو در تركی زیاد بكار رفته و به معنای حاكم و یا بزرگ طایفه می باشد. این كلمه در اوغوزنامه ی رشید الدین مربوط به قرن سیزدهم در شجره نامه ی خانهای اوغوز هم موجود می باشد.15 

از دیگر نام های مربوط به کاسی ها می توان به “اولام بوریاش” اشاره کرد. “اولام” در ترکی به معناهای مختلف چاپار، همیشگی، تکیه گاه و پشت و پناه می باشد، همچنین “اولام” در قدیم بصورت نام اشخاص هم در ترک ها بکار رفته است. بوریاش [بوری = گرگ + “آش” مرتبط با توتم گرگ در ترکان می باشد] هم نام خدای کاسی ها بود. در ترکان آسیای میانه در سده ی سیزدهم نام “بوری تای” و در ترکان خراسان در قرون وسطی نام “بوریباش” موجود بوده است. همچنین نام یکی از حاکمان کاسی “اولام خالا” بود.16   یکی از خصوصیات بارز نام های برجای مانده از کاسی وجود پسوند “تاش” و “آش” (تاش بدون “ت” که بعلت راحتی تلفظ و خلاصه شدن کلمه “ت” افتاده است) می باشد. ضمناً در ترکی پسوند “داش” و “تاش” ( این مورد در برخی لهجه های ترکی با “د” و در برخی دیگر با “ت” بکار می رود) به معنای “هم” کاربرد زیادی دارد مانند یولداش (یول + داش) یعنی همراه، آداش (آد + اش) یعنی هم اسم و غیره. قابل ذکر است که در برخی موارد حرف “د” و یا “ت” از اول آن حذف می گردد که در نام های مربوط به کاسی ها هم این مورد مشاهده می گردد.  البته این مورد یعنی وجود پسوند مذکور در نام پادشاهان قوتی (کوتی) ساکن آذربایجان که آنها هم التصاقی زبان و ترک بودند، دیده می شود. ا. م. دیاکونوف با اشاره به این مسئله می نویسد: “البته ممکن است که چنین اصطلاحی را کوتیان از کاسیان و یا کاسیان از کوتیان به وام گرفته باشند ولی در عین حال این احتمال نیز وجود دارد که دو گروه قومی مزبور (کاسی و کوتی) از لحاظ زبانی قرابت داشته باشند”.17  از نام های کوتی بعنوان مثال می توان به یارلاقاش، الولومش، اینی باگامش و غیره اشاره کرد. علاوه بر این در نام اشخاص، امروزه هم به همان صورت پسوند داش (و یا تاش) و از این قبیل بکار می رود. بعنوان مثال می توان به توختامیش خان (پادشاه اردوی زرین در دوره ی تیموری)، دنکتاش (رئیس جمهور سابق قبرس شمالی)، تیمورتاش، مهتاش و غیره اشاره کرد.18  همچنین “داش” و یا “تاش” علاوه بر معنای “هم” به معنای “سنگ” هم می باشد که در نام ها بر استحکام و محکمی اشاره دارد. از نام های ترکی که دارای پسوند “تاش” بوده همچنین می توان به نام کینگ داش خاقان در ترکان اویغور، یلوی داش (سال وفات 1143 میلادی) حاکم ترکان قاراکیتای در آسیای میانه، آرسلان تاش از امیران ملک شاه (1032-1017 میلادی) سلطان سلجوقی، آلتونتاش در ترکان خزر در قرن سیزدهم، آلتونتاش در منطقه ی بیلگان آذربایجان در قرن دوازده، ارتاش یابقو از نسل سلجوق در قرن یازده، سوتاش از بیگ های اوغوز، خان بویداش از ترکان قزاق در قرن شانزدهم اشاره کرد. همچنین از نام های کاسی که دارای پسوند “تاش” می باشند از جمله می توان به “هاتتاش”، کاراینتاش، کیدین- هوتروتاش، کیک کیورتاش، نامبانیداش، آبیرات تاش، ماروت تاش، اورشی قوروماش، نازی ماراتاش و غیره اشاره کرد.19 در آذربایجان و دیگر کشورهای ترک حتی نام مکان و شهر با پسوند داش و تاش هم وجود دارد که از جمله می توان به دیک داش و آغداش20 در آذربایجان و بنکتاش، تارکتاش، باکاتاش، آلاتاش در ترکان تاتار شبه جزیره ی کریمه اشاره کرد.21   یکی دیگر از نام های مهم کاسی هم “کاداشمان – تورقو” می باشد. کاداش (قاداش) در ترکی به معنای فامیل و منسوب به یک نسل و “مان” هم بصورت پسوند به معنای “بهادر”22  در حال حاضر هم در نام های آذربایجانی چون المان (ال= طایفه + مان)، آتامان (آتا + مان) و غیره بکار می رود. “تورقو” هم به احتمال زیاد حالت کاسی “تورکو”ی امروزی که اشاره بر ترک دارد، بوده است 

از نام های دیگر کاسی “کانداش” (و یا قانداش) می باشد. در ترکی کانداش (کان یعنی خون + داش به معنی هم و کلاً به معنای هم خون) به معنای هم خون و منسوب به یک پدر می باشد.23 همچنین یکی دیگر از نام های کاسی “کارینتاش”24  بود این نام امروزه در بین برخی ترکان از جمله اویغورها به همین شکل کارینتاش (کارین = شکم + تاش یعنی برادر و از یک شکم آمده) بکار می رود و حالت قدیمی کارداش (برادر) می باشد که با مرور زمان “ین” در برخی شاخه ها ترکی افتاده است. اما در حال حاضر در لهجه های مختلف ترکی بصورت های کارینتاش، کارینداش، کارداش و قارداش به معنای برادر بکار می رود همانطور که قبلاً اشاره کردیم این کلمه در اعصار مختلف بصورت نام شخص در بین ترکان بکار رفته است

علاوه بر نام هایی که دارای پسوند “تاش” می باشد نام های دیگر کاسی هم چون آتا (پدر)، آنا (مادر)، بوررا آلبان [بورلا خاتون نام ترکی استفاده شده در کتاب دده قورقوت که بصورت بوررا خاتون هم بکار می رود، آلبان هم نام قسمتی از آذربایجان بوده است – از مؤلف]، سیبار (شبیه نام ترکان سوبار)، یابکو و یا یابقو (حاکم، رئیس قبیله) و بوری [گرگ در ترکی که بصورت نام هم بکار رفته و همچنین اشاره بر توتم گرگ در ترکان دارد – از مؤلف] هم ترکی می باشد.25

کسانی که به زبان ترکی و قواعد دستوری این زبان آشنایی دارند از ساختمان نام های مربوط به کاسی ها متوجه می گردند که زبانهای کاسی و ترکی علاوه بر مطابقات و عینیت کلمات و نام ها از لحاظ دستوری هم، همریشه و التصاقی می باشند. قابل ذکر است که “زبان های التصاقی (آگلوتیناتیو) از طریق اضافه شدن پسوند به ریشه شکل می گیرند”26  (کلمات، اسامی و غیره با اضافه شدن به ریشه ایجاد می گردند). با مشاهده و مقایسه ی ساختمان واحد های زبانی دو زبان کاسی و ترکی بر عینیت و شباهت موجود بین آنها پی می بریم

یکی دیگر از دلایل ترک بودن کاسی ها طرز زندگی آنها و اهلی کردن اسب و همچنین اهمیت این حیوان بعنوان وسیله ی نقلیه در زندگی آنها می باشد “اما [کاسی ها] بزرگترین تغییری که در زندگی بابلیها ایجاد کردند آوردن اسب بود. تردیدی نیست که این قوم به تربیت اسب عادت داشتند و موفقیت حملات آنها تا حدی زیاد مرهون تحرک فراوان آن بود. اما با آمدن کاسی ها اسب ناگهان در سراسر آسیای غربی بصورت حیوان بارکش سودمندی درآمد در آن دوره طوایف کاسی، کوچ نشین هایی در نواحی غربی عیلام تشکیل دادند و هنگامی که دسته های کوچک از آنان وارد بابل شدند، تا بعنوان کارگران دروکار استخدام شوند، ابزارهای خود را همراه بردند…”27 

در متون کاسی آرشیوهای اکدی، اسامی و نام اسب های مختلف کاسی نیز ذکر گردیده که آنها هم از لحاظ معنا و ساختار دستور زبانی جالب است. در نام یکی از اسب ها به کلمه “آت” برمی خوریم که به معنای اسب در ترکی می باشد. “در رابطه با اسب در متون کاسی با نام های تیمیر- آش، کاشاک تی، بوقاش، کورو- شه بوقاش، آکری- یاش و اصطلاح هام آت- تی برمی خوریم. در این متن کلمات دمیر [تیمیر به معنای آهن می باشد که دلالت بر مقومت دارد و در بین ترکهای مختلف به حالتهای مختلف تیمیر و دمیر تلفظ می گردد. از مؤلف]، کاشاک [در ترکی اسبی که در پیشانی خال سفید داشته باشد کاشکا (قاشقا) نامیده می شود و از دو جزء “کاش” بمعنای ابرو و پسوند “کا” می باشد که نشان دهنده سفید پیشانی بودن اسب می باشد. اینگونه پسوندها در ترکی زیاد هست و یکی از مهمترین پسوند ها هم پسوند “آک” می باشد که در کلمه کاسی “کاشاک” بکار رفته است. با در نظر گرفتن عینیت معنای دو کلمه و وجود چنین اسبی می توان “کاشاک” را همان اسب “کاشکا” دانست. چونکه با پسوند “آک” هم اسمی به همان معنای پیشانی سفید می تواند بکار رود- از مؤلف]، بوقاش، کوروک، آیکیر [آیکیر نام نوعی اسب در ترک ها می باشد که به نام اسب آکری شباهت دارد - از مؤلف]، هام و یا خام آت [هام و خام همان خام می باشد که در شاخه های مختلف ترکی به دو حالت ذکر شده بکار می رود و “آت” هم در ترکی به معنای اسب می باشد - از مؤلف] جلب توجه می کند.28  

یکی دیگر از دلایل ترک بودن کاسی ها انطباق محل زندگی آنها به محل زندگی ترک ها می باشد. چنانکه پروفسور محمد تقی زهتابی در تاریخ دیرین ترکان ایران با تحقیقات جامع به این نتیجه می رسد که کاسی ها بعد از سقوط دولتشان همچنان در محل زندگی خود ماندند. “آنها در جنوب شرقی لرستان با وجود نفوذ طوایف هند و اروپایی و غلبه ی آنها، در شمال شرقی این استان و در همدان و غرب اسدآباد و همچنین در شهر سونقورو مناطق اطراف و برخی مناطق دیگر [در شهر کرد و دیگر مناطق لرستان- از مؤلف] بعنوان اولاد قدیمی کاسی ها موجودند و زبان ترکی آنها هنوز هم زنده می باشد.”29 

با وجود چنین دلایلی معتبر و غیر قابل انکار آیا می توان کاسی ها را اقوامی غیر ترک نامید؟ طبیعتاً اگر بحث غرض ورزی و تحریف تاریخ ملل ترک منطقه در میان نباشد؟  

تحقیقات اخیر و بدور از هرگونه غرض ورزی و آریا پرستی هدفدار معجول انگلیسی، نشانگر آنست که ترک ها در منطقه ی بزرگی از آسیا و اروپا از جمله آذربایجان، بین النهرین و کوه های زاگرس و همچنین قسمتهای جنوبشرقی اروپا از چندین هزار سال قبل زندگی می کنند. البته آثار برجای مانده از آنها و همچنین زندگی کنونی ترکها در مناطق مذکور دلیل این مدعاست. چنانکه س. ی. مالوف ادعا می کند که “از رودخانه ی دونای تا مرز چین با احتوای اسکیت ها و سارومات ها طوایف کوچرو اوراسیا ترک زبان بوده اند.”30  طبیعتاً اطراف دریای خزر هم خارج از این منطقه نبوده و هر دو نام ترکی کاسپی و خزر هم از همین رو نام این دریاچه بوده است. چنانکه امروزه هم ساکنان دورتا دور خزر را با وجود مداخلات ضد ترکی روسیه و ایران، ترک ها تشکیل می دهند همچنین نام کاسی و یا کاسپی ربطی به نام قزوین ندارد و با وجود آنکه ساکنان این منطقه (قزوین) همیشه ترک ها بودند، چنانکه دانشمند مشهور ترک محمود بن حسین بن محمد کاشغری در کتاب لغات الترک که در قرن یازدهم میلادی برشته ی تحریر درآورده در رابطه با وجه تسمیه ی قزوین می نویسد: قاز نام دختر افراسیاب [حاکم توران که در ترکی آلپ ار تونقا بود – از مؤلف]. و اوست که شهر قزوین را بنا کرده است و اصل آن قازوینی (Qaz oyuni) است یعنی جای بازی قاز. زیرا که او آنجا سکونت داشت و بازی می کرد. و از این معنی است که گروهی قزوین را از حدود سرزمین های ترک شمرده اند.31 

 

منابع

  1- رقیه، بهزادی، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، وزارت امور خارجه، دفتر مطالعات سیاسی، مؤسسه چاپ و انتشارات، تهران، 1373، ص. 323

2-     Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 143

3-     “Azərbaycan tarixi” ən qədim zamanlardan XX əsrədək, I cild, redaktor: Z.M.Bünyadov və Y.B.Yusifov, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyat, 1994, s. 85

4-     Yusif Yusifov, “Qədim Şərq tarixi”, II nışr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 117

5-     “Türklər ilkçağ”, Prpf. Dr. Mirfatih Zekiyev, “Ğn ve Orta Asya, Kafkasya, Karadenizin Kuzeyi, İdil-Ural ve Batı Sibiryadakı Eski Türkler,  , Kazan Devlet Universitesi – Tataristan, Çeviren: Dildar Atmaca, Türkiyə, s. 429

6-     “Azərbaycan tarixi” uzaq keçmişdən 1870-ci illərə qədər, redaktor: tarix elmləri doktoru prof. Süleyman Əliyarlı, Bakı: Azərbaycan nəşriyyatı, 1996, s.  50

7-     Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 19

8- ا. م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات پیام، تهران 2537، ص. 121

9- “Azərbaycan tarixi” uzaq keçmişdən 1870-ci illərə qədər, redaktor: tarix elmləri doktoru prof. Süleyman Əliyarlı, Bakı: Azərbaycan nəşriyyatı, 1996, s.  49

10- Budaq Budaqov, “Türk uluslarının yer yaddaşı” Bakı kril əlifbasında və Təbriz əski əlifbada, 2006, s. 149

11- امید، نیایش، آلتایلاردان سهندیمیزه ( تورك مدنیتلری تاریخی )، جلد 1، تهران، ،1382 صفحه 48

12- Balkan Kemal, Kars tarihinin ana hatleri, Türk tarihi kurumu, Cilt XII, Ankara, 1948, s. 48

13- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 61

14- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59 15- همان منبع، ص. 63 16- همان منبع، ص. 58

17- ا. م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات پیام، تهران 2537، ص. 125

18- پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 91 19- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59-60

20- Tifiq Əhmədov, “Azərbaycan toponimikasının əsasları”, Bakı: Bakı Universiteti nəşriyyatı, 1991, s. 86, 101

21- Budaq Budaqov, “Türk uluslarının yer yaddaşı” Bakı kril əlifbasında və Təbriz əski əlifbada, 2006, s. 167, 215, 230

22- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59

23- همان منبع، ص. 59

24- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 145

25- همان منبع، 145 26- علی، داشقین، دیل و دیلچیلیک (زبان و زبان شناسی)، چاپ اول، انتشارات اختر، تبریز، 1378، ص. 11 27- رقیه، بهزادی، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، وزارت امور خارجه، دفتر مطالعات سیاسی، مؤسسه چاپ و انتشارات، تهران، 1373، ص. 328 28- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 144 29- پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 93 30- Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 41

31- محمود بن حسین بن محمد کاشغری، لغات الترك، ترجمه و تنظیم: دکتر سید محمد دبیر سیاقی، ، پژوهشکده ی علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ و صحافی: چاپخانه ی بهمن ، تهران، چاپ اول پاییز 1375، ص. 737

azadtabriz2008mars


ri   14 03 2008   9:36

 

اسلام و دموکراسی در ترکیه


نیلوفر گوله / برگردان: علی‌محمد طباطبایی




در ترکیه، نبرد در حوزه عمومی میان گروه‌هایی با تفسیرهای متفاوت از سکولاریسم ادامه می‌یابد. حجاب اسلامی به عنوان آشکارترین نماد از اسلام گرایی در سه دهه گذشته برای سکولاریسم و برابری جنسی در حکم یک تهدید در آمده است، یعنی برای همان دو ارزشی که توسط کسانی گرامی داشته می‌شوند که نسبت به میراث مدرنیته جمهوری خواهانه آتاتورک وابستگی خالصانه دارند.

جنبه جنسیتی سکولاریسم ویژگی درونی نوگرایی در ترکیه است. لائیسیته (که از نوع فرانسوی آن الهام گرفته شده است) به معنای اراده قوی کشور جمهوری برای حمایت از یک عرصه عمومی است که درآن دین غایب است اما زنان حاضر.
چه اصلاحات فراهم آورنده حقوق قانونی بوده باشد (براندازی قانون شریعت و گزینش قانون مدنی خانواده) یا حقوق سیاسی (حق رای و امکان نمایندگی برای زنان) یا حقوق آموزشی (مدارس مختلط دخترانه و پسرانه) درهر حال تمامی این‌ها زیربنای پیوند جمهوری خواهانه سکولاریسم و حقوق زنان را تشکیل داده بود.

تغییر الگو

از ابتدای برقراری جمهوری در ترکیه، زنان سازندگان یک حوزه عمومی سکولار و یک شیوه‌ی جدید زندگی (بخوانید شیوه‌ی زندگی به سبک غرب) بودند. اما مسئله حجاب تصورات تثبیت شده از مدرن، سکولار و فمینیست را برهم زده است.
حجاب اسلامی (یا روسری) در یک نماد واحد، هم دینداری و پرهیزکاری شخصی و هم تاکید علنی بر متفاوت بودن اسلامی را با هم یکی میکند. تمایزگذاری میان معانی فرهنگی و سیاسی از معانی دینی دشوار است. کسانی که مخالف حجاب اسلامی هستند میان مسلمانان « خوب » که باورهای « اصیل » را به نمایش می‌گذارند و دیگرانی که نمادگرایی « سیاسی » آن را مورد بهره برداری قرار می‌دهند تفاوت قائل می‌شوند.

حجاب زنان کشاورز، زنان طبقه کارگر یا مادربزرگها به عنوان حجاب سنتی و پرهیزکارانه تلقی می‌شود و از این رو قابل پذیرش است. برعکس، حجاب زنان جوان احساسات، خشم و بیزاری شدید را برمی انگیزد آنهم تا درجه‌ای که تفکیک زمانی (دین به عنوان یادگاری از گذشته) و مکانی (دین در حاشیه) و تمایزگذاری‌های طبقاتی میان سکولار و دینی ناپدید می‌شود.
دستیابی زنان به آموزش بالاتر این ایده را که سکولاریسم همان مدرنیته است به چالش می‌گیرد. زنانی که از حامیان حجاب اسلامی هستند خود را از الگوهای سکولار آزادی فمینیستی دور می‌سازند، اما به همان اندازه نیز از تفسیرهای مردانه از قواعد اسلامی. آنها مظهری از گسست و جدایی از چهارچوب‌های خود تعین گرایی سکولار و فمینیستی و به همین ترتیب از نسخه‌های دینی مردانه هستند.

آنها خواهان دستیابی به آموزش سکولار هستند و مسیرهای زندگی جدید را که با تعین نقش‌های سنتی جنیسیتی مطابقت ندارد دنبال می‌کنند، شیوه‌ای که هم مدروز باشد و هم دیندارانه. آنها در تلاش برای عبور از مسیرهایی هستند که بتوانند هم مسلمان باشند و هم در عین حال مدرن و بتوانند هردوی آنها را دگرگون کنند.

حجاب اسلامی نشانه‌ای از قدرت گیری؟

معانی ریشه دار گذشته از نماد پوشش سر و صورت زنان در اسلام دستخوش تغییر و دگرگونی قرار گرفته است: از تسلیم زنان مسلمان که در کنج خانه‌ها منزوی هستند تا زنانی دارای اعتماد به نفس و فعال در محیط‌های بیرون از خانه. پوشش سر و صورت که پیشتر نشانه‌ای از ننگ و حقارت بود در پروسه‌ای در حال تحول به نشانه‌ای از قدرت و حیثیت زنان مسلمان تبدیل می‌شود. این یقیناً چالشی است نسبت به مفاهیم سکولار از آزادی و رهایی زنان اما همچنین نسبت به اسلام مردانه، که پوشش سر و صورت زنان را با تسلیم در برابر قدرت و اقتدار خود یکی می‌داند.

تظاهرات علنی برضد مصوبه جدید که تشکل‌های زنان آنها را به راه انداخته بودند چهره‌ی دیگر زنانه‌ی این بحث را نشان می‌دهد، یعنی همان چهره‌ی سکولاریسم ترکیه را.

آن شکل از سکولاریسم که به عنوان اصولی برای کشوری مبتنی بر نظام جمهوری به مرحله عمل درآمده است، غالباً به عنوان یک ایدئولوژی « از بالا به پائین » تلقی گردیده که با ریشه‌های سکولاریسم بیگانه است و در واقع ملهم از لائیسیته فرانسوی می‌باشد و تصور می‌شود که اگر قدرت ارتش از آن حمایت نکند محکوم به نابودی خواهد بود.

در دهه گذشته ما شاهد آن بودیم که سکولاریسم یک ارزش بومی است و توسط سازمان‌های اجتماعی زنان مورد حمایت قرار می‌گیرد و از سیاست‌های کشوری تا خیابانی در نوسان است. این‌ها همگی توسط تظاهرات مردمی که میلیون‌ها انسان را به دور خود جمع نموده و از یک شهر به شهر دیگری گسترش یافت و از جمله آنها تظاهرات در تابستان ۲۰۰۷ بود که بر ضد کاندیتاتوری ریاست جمهوری عبدالله گل به راه افتاده بود و آنهم به خاطر سوابق اسلامی او و زن محجبه اش به طور آشکار روشن شده است.

هرچند علی رغم این حمایت و پشتیبانی جامعه مدنی از سکولاریسم، شعارها و پرچم‌های ناسیونالیستی که به طور گسترده در این تظاهرات مورد استفاده قرار گرفت نیز ویژگی‌های ملیت گرایی و هدایت شده توسط حکومت از سکولاریسم ترکیه را فاش ساخته اند.

سکولاریست‌های « دموکرات » و « نه چندان دموکرات »

بحث در باره مسئله حجاب سکولاریسم را در معرض یک آزمون بزرگ قرار داده است و اختلاف نظر میان سکولاریست‌های لیبرال و مستبد را آشکار ساخته. در حالی که سکولاریست‌های افراطی مدعی برقراری مجدد نظم هستند (حتی اگر لازم باشد با نیروی نظامی) اما لیبرال‌ها میلیتاریسم سکولاریستی و ناسیونالیسم جمهوری خواهانه را مورد انتقاد قرار می‌دهند. آنها گسترش حقوق دموکراتیک و آزادی بیان را نشانه رفته و از اصلاحات دموکراتیک پیشین که برای عضویت ترکیه در اتحادیه اروپا انجام شده بود حمایت می‌کنند.

مصوبه جدید کسانی را فریب داده است که در انتظار مجموعه‌ای از قوانین مرتبط با هم بودند که می‌توانست تغییرات قانونی آزادی بیان را وسیع تر کند برای مثال از طریق حذف قانونی برضد « اهانت به ملیت ترک ».

شدت گیری مطالبات اسلامی؟

قانون جدید مبتنی بر استدلال‌های دینی نیست، بلکه برعکس بر مباحثه‌های ضد تبعیض قرار دارد و در جهت دستیابی برابر به آموزش عالی است و علاوه برآن در هماهنگی با هنجارها و معیارهای اروپایی و آزادی در قواعد پوشش. لیکن در همه جا نمی‌تواند بر خط و مشی‌های وحشت و سوء ظن غالب شود. بسیاری از این می‌ترسند که پایان ممنوعیت حجاب در حکم اولین گامی است که راه را برای شدت گیری مطالبات اسلامی باز می‌کند و حجاب اسلامی را در مکان‌هایی به غیر از دانشگاه‌ها مانند مدارس دولتی، پارلمان و در میان کارمندان دولت و اهل تخصص گسترش می‌دهد.

مسئله دیگر آن که این هراس وجود دارد که حجاب نه فقط مشروعیت کسب خواهد کرد بلکه برای تقویت اسلام محافظه کارانه در برابر دیگران به ویژه در برابر دانش آموزان غیرمحجبه در دانشگاه‌های آناتولی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. بیم آن می‌رود که چنانچه سکولاریست‌ها در موقعیت اقلیت قرار گیرند نه فقط رعایت حقوق زنان متوقف گردد که زنان تحت تاثیر موج فزاینده اسلام و نقش‌های سنتی جنسیت مرعوب گردیده و سرکوب شوند. « دختران آتاتورک » اکنون نگران آزادی دختران خود هستند.
از این رو بسیاری از سکولارها از مقاصد حزب عدالت و توسعه می‌ترسند از حزبی که در آخرین انتخابات اکثریت را به دست آورده است و از این که شاید آنها دارای یک برنامه پنهانی برای ارتقاء فرهنگ محافظه کارانه باشند.

غلبه بر سیاست وحشت

هیچ کدام از این استدلال‌ها را نمی‌توان غیر قابل طرح اعلام نمود، به ویژه در پرتوی قدرت اسلام سیاسی و روش‌های قهری در کشورهای همسایه. اصولا مسئله‌ی تاریخ، مهندسی اجتماعی نیست، و نیروی دموکراسی باید امکانات برای آینده را بگشاید و عمل و عکس العمل در میان نیروهای رقیب و در حال مجادله را افزایش دهد. لیکن تداوم پذیری دموکراسی مستلزم غلبه بر سیاست هراس و سوء ظن است و از جمله در میان زنان.

امروزه زنان بخشی از نیروهای کثرت گرایی هستند. ذهنیت‌ها و میانجی گری‌های آنها چه در خصوص زنان سکولار و چه دینی پویایی سیاسی در ترکیه را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آنچه ما از ترکیه امروز می‌آموزیم این است که تنش‌ها میان سکولاریسم و اسلام خود را در قلمروی زندگی روزمره و سیاست‌های جنسیتی آشکار می‌سازد.

مسائل اسلام و سکولاریسم صرفا مسائل کشوری و سیاست‌های مردانه نیست، بلکه بیش از هر چیز تبدیل به مسائل زنان می‌شود. ما می‌توانیم امیدوار باشیم که حضور تضمین یافته زنان در عرصه عمومی و آزادی خود بتواند ضامن کثرت گرایی و تنوع باشد.


Islam and Democracy in Turkey by Niluefer Goele.
http://www.qantara.de/webcom/show_article.php/_c-478/_nr-741/i.html

iranemrooz


اقدام قضائی برای انحلال حزب حاکم ترکیه
 
ترکیه
لغو ممنوعیت حجاب خشم بخشهایی از جامعه ترکیه را برانگیخت که آن را مغایر با ارکان نظام سیاسی کشورشان و میراث مصطفی کمال پاشا (آتاتورک)، بنیانگذار ترکیه نوین دانستند
یکی از قضات بلندپایه ترکیه با تسلیم شکوائیه ای به دادگاه قانون اساسی این کشور خواهان انحلال حزب حاکم عدالت و توسعه و محرومیت رئیس جمهور و نخست وزیر ترکیه از فعالیت سیاسی شد

عبدالرحمن یالچین قایا، معاون دادستان دیوان عالی ترکیه در این شکوائیه حزب عدالت و توسعه را متهم کرده که اصل جدایی دین از سیاست را که از ارکان قانون اساسی ترکیه به شمار می رود به خطر انداخته و از این رو، خواهان انحلال این حزب و محروم شدن هفتاد و یک نفر از فعالیت سیاسی شده است

در صدر فهرست این هفتاد و یک نفر، رجب طیب اردوغان، نخست وزیر، عبدالله گل، رئیس جمهور و بلند آرنج، رئیس پیشین مجلس ترکیه جای دارند

تلاش حقوقی برای انحلال حزب عدالت و توسعه پس از آن صورت گرفت که این حزب با به تصویب رساندن قانونی در مجلس، قانون اساسی ترکیه را به نحوی تغییر داد که ممنوعیت تحصیل دختران محجبه در دانشگاهها لغو شود، این اصلاحیه به امضای رئیس جمهور نیز رسید و جنبه اجرائی به خود گرفت

لغو ممنوعیت حجاب اگرچه با استقبال اکثریت توده های مردم مواجه گردید اما خشم بخشهایی از جامعه ترکیه را برانگیخت که آن را مغایر با ارکان نظام سیاسی کشورشان و میراث مصطفی کمال پاشا (آتاتورک)، بنیانگذار ترکیه نوین دانستند

حتی برخی از دانشگاهها سرسختانه در مقابل اجرای قانون لغو ممنوعیت حجاب مقاومت کردند

شکوائیه برای محرومیت عبدالله گل از فعالیت سیاسی در حالی به دادگاه قانون اساسی تسلیم شده که وی برای شرکت در نشست سران کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی در داکار، پایتخت کشور آفریقایی سنگال به سر می برد

وی در داکار طی گفتگویی با خبرنگاران، به نقش قانونی خود به عنوان نماد وحدت در ترکیه اشاره کرد و گفت باید به این فکر کرد که آیا چنین شکایاتی ، آن هم علیه حزبی که هم قدرت و هم اکثریت را در مجلس به دست دارد، به ترکیه کمک می کند یا به آن زیان می رساند

پس از اعلام خبر تسلیم شکوائیه به دادگاه قانون اساسی، سران حزب عدالت و توسعه جلسه ای اضطراری در مقر حزب تشکیل دادند

دنگیر میرمحمد فرات، جانشین دبیرکل حزب پس از این جلسه خطاب به خبرنگاران گفت که این شکوائیه نه حزب عدالت و توسعه، بلکه دموکراسی را در ترکیه و مردم این کشور را نشانه گرفته اند.

در مقابل، مصطفی اوزیورک، سخنگوی حزب جمهوری خلق که حزب اصلی مخالف دولت ترکیه است، ابراز امیدواری کرده که اقدام حقوقی علیه حزب حاکم باعث شود این حزب از آنچه وی، "رویکرد خصمانه" به ارکان قانون اساسی و بویژه اصل جدایی دین از سیاست خوانده است دست بردارد

در سالهای پیش، دو حزب رفاه و فضیلت به دلیل ریشه های اسلامگرایانه شان به حکم دادگاه قانون اساسی ترکیه منحل شده اند که در مورد حزب رفاه، این انحلال به سقوط دولت وقت به رهبری نجم الدین اربکان انجامید

عبدالله گل، رئیس جمهور کنونی ترکیه از اعضای دولت اربکان بود و رجب طیب اردوغان نیز در حزب رفاه و حزب فضیلت که جایگزین این حزب شد عضویت داشت، موضعگیریهای او در زمانی که شهردار استانبول بود باعث صدور حکم زندان و محرومیت از فعالیت سیاسی علیه وی شد که این محرومیت پس از پیروزی حزب عدالت و توسعه در انتخابات سال 2002، به حکم این مجلس لغو شد و باعث شد آقای اردوغان بتواند ریاست دولت را در دست بگیرد

BBC20080314


فمنیسم آذربایجانی و مبارزه علیه آپارتاید جنسی

        ائلچین آرازلی

arazli2008@yahoo.com

     8 مارس 2008

 

مقدمه

تبعیض جنسی یکی از مسایل مهم اجتماعی در اکثر کشورهای مختلف جهان می باشد که اساسا به شکل تبعیض علیه زنان نمود می يابد. تفکیک جنسیتی در جوامع نقش های زنان را در بازتولید و فعالیت های حمایتی تقویت و استقلال آنها را در معرض خطر قرار می دهد و سازوکارهای اجتماعی، فرهنگی و روان شناختی از این فرآیند حمایت می کنند که این تفکیک ساخته عامل انسانی می باشد.

"جنس" واژه ای است که به تفاوت های زیست شناختی میان زن و مرد اشاره دارد. تفاوت های مشهود بدنی و تفاوت مربوط به عمل تولید مثل، اینها همه بیولوژیکی هستند که بیشتر طبیعی بوده و تحت کنترل ژنتیک می باشد. ولی "جنسیت" یا همان "جنسیت اجتماعی" مسئله ای است فرهنگی كه به طبقه بندی اجتماعی مذکر و مونث مربوط می شود و تمام حوزه های مختلف اجتماعی را در بر می گیرد که زیردستی را بر زنان  تحمیل و آنها را در مقام درجه دومی در جامعه قرار مي دهد. بنابراین نابرابری جنسی در جوامع، محرومیت زنان از حوزه های مختلف اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ... که حوزه عمومی نامیده می شود را شامل می شود. در تمام سیستم های اجتماعی از دموکرات ترین تا دیکتاتوری ترین آنها گرفته زنان به حوزه خصوصی یعنی خانواده که فرض می شود جای مناسب آنهاست، رانده شده اند و این قلمرو بیرون از قلمرو عمومی یعنی اجتماع در نظر گرفته شده است و مردان کنترل کلیه حوزه های عمومی یعنی تمام نهادهای اجتماعی را در دست دارند. این تفکیک جنسیتی زنان را در مقام مادر و خانه دار و مردان را در مقام مدیر و مسئول کنترل هر دو حوزه عمومی و خصوصی قرار داده است که بر هر دو قلمرو تسلط پیدا کرده و اعمال قدرت می کنند. به چنین جوامعی جوامع مرد سالار گفته می شود. این نوع سیستم در جوامع دموکراتیک با مبارزه زنان  ومردان فمنیست تعدیل شده و زنان به حق و حقوق نسبی خود نایل آمده اند ولی در کشورهای دیکتاتوری با سیستم حکومتی ایدئولوژیک بویژه در کشورهایی عربی و اسلامی هنوز هم به قوت خود باقی است. کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و ایران نمونه بارز این نوع سیستم حکومتی در جهان می باشند که تبعیض علیه زنان در اشکال مختلف را در این جوامع مي توان به وضوح شاهد بود.

محدودیت هایی که قانون، سیستم ایدئولوژیک و فرهنگ جنسی شده جامعه بر زنان تحمیل کرده ، زنان را از داشتن فرصت های برابر در شکوفایی استعدادهای خویش در علم، هنر و رسیدن به قدرت و احقاق حقوق شهروندی خود در قلمرو عمومی و خصوصی محروم کرده است.

در جامعه استعماری آذربایجان جنوبی متاثر از فرهنگ دینی، همانند سایر ممالک اسلامی زنان به عنوان ملک و خدمتکار مرد در فرهنگ عمومی تجلی پیدا مي كنند. محدودشدن زنان به خانه داری، شوهر داری و نگهداري و مراقبت از بچه ها جزء ویژگیهای بارز زنان آذربایجان می باشد. در لوای این فرهنگ سنتی مرد سالار، زنان انواع ظلم ها، ستم ها و خشونت های فیزیکی را از افراد غیر همجنس خود یعنی مردان-  منظور از مردان در اینجا شوهر، برادر ، پدر و ساير خويشاوندان مرد می باشد- متحمل می شوند و حق هیچگونه اعتراضی برای دفاع از حق و حقوق طبیعی خود ندارند. تقید به سنتها و ایدئولوژی دینی و آداب رسوم مردسالارانه جامعه در طول تاریخ مذکر، زنان را از دخالت و سهیم شدن در تولید اجتماعی و تعیین سرنوشت خود به دست خود باز داشته است. همچنین از نظر ایدئولوژی مرد سالار چنین استدلال می شود که شرکت زنان در حوزه های اجتماعی و سیاسی موجب تضعیف موقعیت آنها به عنوان زن در حوزه خصوصی یعنی زندگی خانوادگی می شود.  طرز تفکر افراد چه زن و چه مرد در چنین جامعه سنتی چنین است كه زنان باید در خدمت شوهر بوده وبه فکر مراقبت از بچه ها باشد. مردان به زنان به عنوان کالای جنسی می نگرند که بایستی در خدمت ارضای نیازهای شهوانی مرد باشد ، انگلس از آن به عنوان بردگی جنسی یا بردگی خانگی یاد می كند. با اينكه دوران برده داری در جهان به سر آمده است، ولی بردگی زنان اگرچه صورتی ملایمتر در جامعه به خود گرفته است هنوز هم وجود دارد اين بردگي از ریشه دارترین سلطه گری ها بوده ، عمرش از تمام سلطه گری ها طولانی تر است و هنوز هم در جامعه ما درابعادی گسترده تر ادامه دارد.

به قول جان استوارت میل فمنیست انگلیسی قرن نوزدهم ، مردان فقط اطاعت زنان را طلب نمی کنند بلکه خواهان عواطف و احساسات آنها نیز هستند. مردان برده ای می خواهند که نه به زور بلکه با رضایت و رغبت به اسارت تن دهد. آنها برده صرف نمی خواهند بلکه برده محبوب و دلخواه می طلبند که دوستدار آنها باشد و هر چه از دستشان بر می آید انجام می دهند تا اینکه ذهن و عقل زنان را به تصرف خود در آورند و با تفکرات سنتی مردانه پرورش دهند.

سیستم جامعه سنتی و توتالیتر مردسالار برای رسیدن به این هدف که به آن تسخیر مغز ها گفته می شود همه امکانات آموزشی و تربیتی جامعه را به خدمت می گیرد. بنابراین همه زنان در چنین جامعه ای از نخستین سالهای عمر خود با این باور تربیت می شوند که آنها نباید از اراده خود پیروی کنند بلکه باید تسلیم اراده دیگران باشند. اخلاقیات مرسوم در چنین جامعه ای به زنان القا می کنند كه آنان باید مدافع اخلاق باشند ، وظیفه زن این است که برای دیگران زندگی کند، همواره از خود گذشتگی نشان دهند ، همه وجودش در ابراز محبت تجلی یابد و هدف این محبت باید کسی باشد که دیگران برای او تعیین می کنند. همه این تفکرات و اندیشه های سنتی كه در مردان جامعه ما وجود دارد ، توسط سیستم حکومتی فاشیستی مردسالار نهادينه شده است و نتیجه آن انقیاد و استثمار شدید زنان ستمدیده آذربایجان توسط سیستم استعماری مرد سالار در هر دو قلمرو اجتماعی و خانوادگی شده است. همچنین در جامعه استعماری آذربایجان جنوبی موانع ساختاری مثل توسعه نیافتگی، خفقان، نبود آزادی برای زنان ، نبود فرصت های شغلی برابر با مردان و همچنین نبود امنیت براي زنان در مکان های شغلی با توجه به نگرش های جنسیتی در محل کار، وابستگی شدید زنان به ساختار خانواده را سبب شده است.

فمنیسم طرحی برای دگرگونی اجتماعی و نیز جنبشی برای پایان بخشیدن به سرکوب زنان است. جنبش فمنیسم دارای تاریخی طولانی از عصیان کم و بیش سازمان یافته بوده و همواره به مخالفت با آن دسته از حکومت ها و نهادهای اجتماعی پرداخته است که فرودستی زنان را میسرمی سازند و همچنین عصیاني است در برابر تمامی ساختارهای قدرت ، قوانین و سیستم های اجتماعی که زنان را فرودست نگه داشته و از لحاظ ارزش و موقعیت اجتماعی به مقام درجه دومی (سیمون دوبووار فمنیست فرانسوی قرن بیستم از آن به عنوان جنس دوم یاد می كند)تنزل داده است، و به چالش کشیدن و مبارزه علیه تقسیم کار موجود در جوامع مردسالار جهان مي باشد كه اين نوع تقسيم كار تبعیض جنسی در محیط کار را سبب شده، مرد را مسئول حوزه عمومی، کار ورزش، جنگ و دولت قرار مي دهد. در حالی که زنان با جان کندن ، بیگاری و بردگی در خانه تمام فشار و زحمات زندگی خانواده را به دوش می کشند.

بنابراین سیر تاریخ و گرایش های عقلانی موجود در جامعه مدرن بشری نه تنها از نظام نابرابری حقوق زن و مرد جانبداری نمی کنند، بلکه در مقابل آن موضع سخت اختیار می کنند. سیر پیشرفت تاریخ بشری حکایت از آن دارد که این بازمانده دوران کهن یعنی فرودستی زنان و ظلم و ستم علیه نیمی از ابنای بشر با آینده جهان مدرن و بشریت سازگار نیست و بایستی از صحنه روزگار محو شود.

مبارزه علیه آپارتاید جنسی و قومی در فمنیسم ملی آذربایجانی تجلی می یابد. محو شدن این تفکرات و نهایتا سیستم نژاد پرست که سمبل مردسالاری می باشد در جامعه آذربایجان جنوبی نیازمند سازماندهی و آگاهي زنان روشنفکر و مبارز به عنوان فمنیست های ملی در داخل حرکت ملی آذربایجان برای آزادی از سیطره حکومت شوونیستی ایران می باشد. این مسئله جز با آموزش و آگاهی زنان در باره هویت خویش در چنین جامعه ای میسر نمی شود. با استفاده از این بیداری مشارکت توده ای عظیم از زنان آگاه و مبارز را در حرکت ملی آذربایجان فراهم آورد.

امواج فمنیسم و موقعیت زنان آذربایجانی 

پیش از پیدایش فمنیسم تاریخ نمونه های منفرد از زنان صاحب قدرت، شهامت، و استعدادهای استثنایی را در اختیار می گذارد. زنانی که به عنوان ملکه، امپراتور های پر آوازه، دلیر و جنگجو، دانشمند، شاعر و هنرمند شناخته شده می باشد. در تاریخ ترکان و آذربایجان تومروس آنا رهبر و ملکه ماساژت ها (ترکان سکا و ایشغوز) از جایگاه ویژه ای برخوردار است. تومروس آنا در نبردی  بين سپاهیان پارس به رهبری کورش و سپاهیان ترک در گرفت، آنها را شکست داده و سر کورش را با دستان خويش از تنش جدا کرد. ترکان خاتون همسر سلطان ملکشاه سلجوقی، ترکان خاتون از سلاطین قاراختایی بین سالهای 655 تا 680 قمری نمونه اي از زنان قهرمان تورک در تاریخ می باشد که با درایت بر ملک فرمانروایی خودشان حکومت می کرد..

در ادبیات حماسی آذربایجان نیز شیر زنان زیادی چون عرب زنگی "همسر و همرزم شاه اسماعیل ختایی" ، نگار"  یار و همسنگر کور اغلو" و هجر " همرزم و یاور قوچاق نبی"  و در تاریخ سده های اخیر زنان قهرمان همچون زینب پاشا در دوره انقلاب مشروطیت و سریه دختر قهرمان شاهسون در قیام سالهای 1325- 1324 پا به میدان مبارزه نهاده اند.

اینها نمونه هایی از چهره های سرشناس تاریخ ترکان و آذربایجان می باشند  اما در حد استثنا ئاتی باقی مانده اند، بی آنکه تاثیر چشمگیری بر موقعیت اکثریت عظیم زنان عادی و ستمدیده بگذارند تا بتوانند وضعیت آنها را بهبود بخشند. اما داستان تغییر شرایط زنان با فمنیسم آغاز می شود که با سازماندهی آگاهانه زنان قرن های متمادی به طول انجامیده است.

- امواج فمنیسم

  تلاش برای رسیدن به یک تعریف از مبنای تمامی فمنیسم ها همواره می تواند با تاکید بر این نکته آغاز شود که اساس همه آنها مبارزه با موقعیت فرودست زنان در جامعه و ستم هایی که زنان به دلیل جنس خود یعنی زن بودنشان با آن روبرو می شوند، می باشد و تمامی انواع فمنیسم به منظور کاهش این تبعیض و در نهایت غلبه بر آن خواهان تغییراتی در نظم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هستند.

در تلاش برای نوع طبقه بندی تاریخچه ای فمنیسم، بحث پیدایش تاریخچه های فمنیستی نیرومند را به مثابه امواج مطرح کردند که در دو موج عمده تقسیم بندی می شود که به طور مختصر به آنها اشاره می شود:

1. موج اول فمنیسم

فمینیسم موج اول برای اشاره به جنبش های فمنیستی اواخر قرن نوزدهم و بیستم به کار رفته که هدفشان کسب حقوق مساوی برای زنان به مثابه شهروند برابر با مردان، بویژه حق رای بوده است.

فشار برای گنجاندن زنان در فرا گرد سیاسی و برای شهروندی کامل آن سالها وجود داشته است. زیرا از همان وقت که تز حقوق مرد در اروپا و ایالت متحده در قرون هیجدهم و نوزدهم اشاعه یافت زنان نیز شروع به مطالبه حقوق مساوی برای خود کردند. المپ دوگوژ انقلابی فرانسوی در سال 1791 میلادی کتاب اعلامیه حقوق زن و شهروند را در پاسخ به کتاب اعلامیه حقوق مرد و شهروند نوشت و معتقد بود زنان به طور طبیعی مثل مردان انسان هستند و حقوق برابر با آنها را دارند و آخرسر، سرش را در این راه به گیوتن سپرد. در سال 1792 ماری وولستنکرافت با الهام گرفتن از اصول متفکرین عصر روشنگری کتاب استیفای حقوق زنان را در لندن منتشر کرد که در آن تعقل را به منزله اساس نقش مساوی زنان در جامعه و سیاست مطرح کرده است. در این هنگام در طول قرن نوزدهم فشار برای حق رای فزونی گرفت. در اروپا و ایالت متحده در پایان قرن نوزدهم شروع و در قرن بیستم روند چشمگیری بخود گرفت و به نماد جنبش های فمنیستی آن زمان تبدیل گشت.

در این دوره زنان کشور های غربی با قدرت زیاد خواستار حق رای بوده و به فعالیت های انقلابی خشونت آمیز متوسل شدند. این فعالیت ها شامل بمب گذاری، شکستن شیشه مغازه ها، تشکیل میتینگ های اعتراض آمیز، اعتصاب غذا و به آتش کشیدن ساختمانهای دولتی بود.

حق رای زنان در بسیاری از کشورهای مختلف جهان در زمانهای مختلف اعطا شده است. در بسیاری از کشور ها با مبارزات زنان این حق بشری بدست آمده است. در بسیاری از ملت های دنیا این حق توسط مردان و زنان آگاه انقلابی بعد از پیروزی برخی انقلابها به زنان داده شده است. نیوزلند اولین کشور جهان است که زنان در آن حق رای بدست آورده اند. در کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس مثل امارت متحده عربی در سال 2006 در این مورد بحث شده و تصمیم گرفته شده که حق رای زنان را تا سال 2010 در کشور توسعه دهند.

در آذریجان هم زنان در اوایل قرن بیستم در موج اول فمنیسم حق رای بدست آوردند. در آذربایجان شمالی حق انتخاب شدن و حق انتخاب کردن در سال 1918 میلادی در زمان تشکیل حکومت دموکراتیک آذربایجان اتفاق افتاد. آذربایجان اولین کشور مسلمان بود که پارلمان حکومت وقت حق رای به زنان اعطا کرد و برابری حقوق سیاسی زن و مرد را در کشور به اجرا گذاشت. این نتیجه تلاش مردان و زنان روشنفکر و سوسیال دموکرات انقلابی بود که با مبارزه بی وقفه خود این مسئله را در قوانین حکومتی خود گنجانده و به اجرا گذاشتند. آذربایجان شمالی در این مورد حتی از کشور های پیشرفته مثل پادشاهی بریتانیا و ایالت متحده آمریکا پیشی گرفت.

در آذربایجان جنوبی حق رای برای زنان، انتخاب کردن و انتخاب شدن برای نخستین بار در زمان حکومت ملی آذربایجان ( جمهوری آذربایجان جنوبی) در سال1945 همزمان با فرانسه، ژاپن و ایتالیا بدست آورده شد. که در تاریخ ایران برای اولین بار بود. برای زنان ایرانی این مسئله حدود 18 سال بعد در سال 1963 به وقوع پیوست.

2. موج دوم فمنیسم

 این موج به سر گیری فعالیت های فمنیستی در اواخر دهه 60 و 70 میلادی قرن بیستم اشاره دارد که اعتراض ها مجددا پیرامون مسئله عدم تساوی حقوق زنان با مردان مطرح شد. گرچه این بار نه صرفا در چهار چوب فقدان حقوق سیاسی آنها بلکه در عرصه های خانواده، مسائل جنسی و کار بود.

البته نباید فراموش کرد که این طبقه بندی تاریخی صرفا مصلحتی می باشد. مشکل دیگر آن است که برخی فمنیست ها به جای آنکه نگرش تاریخی مشخص اتخاذ کنند فمنیسم را بر حسب مبانی

تئوریکی و نظری طبقه بندی می کنند. که شامل 4 گروه نامنسجم فمنیسم لیبرال، فمنیسم سوسیالیست، فمنیسم رادیکال و فمنیسم قومی یا سیاه می باشد. خلاصه ای کوتاه و اجمالی از این تیپولوژی را می توان به این شکل بیان کرد:

فمنیسم لیبرال شامل آنهایی هستند که برای حقوق مساوی زنان با مردان در چهارچوب حکومت لیبرالی مبارزه می کنند. تکیه بر استعدادهای فردی و حقوق شهروندی برابر از مشخصه بارز فمنیسم لیبرال می باشد. فمنیست های لیبرال به فکر اصلاح جامعه در چهار چوب قوانین لیبرال بوده و خواستار تغییر رژیم حکومتی از طریق مبارزه انقلابی نیستند.

فمنیست های سوسیالیست با تکیه بر تئوری تضاد طبقاتی مارکس نابرابری جنسی و سرکوب زنان را به نظام تولید سرمایه داری و تقسیم کار نابرابر در چنین نظام هایی مرتبط می دانند.

به اعتقاد فمنیست های رادیکال سلطه مردان بر زنان ناشی از نظام اجتماعی مرد سالار می باشد که از تمام ساختار های اجتماعی مستقل است و رویای یک انقلاب را برای تغییر رژیم اجتماعی مرد سالار در سر می پرورانند.

فمنیست های قومی که موضوع اصلی بحث در این نوشته می باشد. خواستار برچیده شدن سیستم استعماری حاکم بر هر دوی زن و مرد در جامعه استعمارزده می باشند که با القای تفکرات و قوانین مرد سالار در جامعه استعماری باعث فرودستی زنان شده است. جنبش های آزادی بخش زنان تقریبا همیشه در بستر مبارزات ملی گرایانه برای کسب استقلال از قدرتهای استعماری پدید آمده اند. همچنین مداخلات استعمارگران در جوامع تحت مستعمره در ایجاد شرایط اجتماعی که باعث فرودستی زنان در چنین جوامع شده است در شکل گیری فمنیسم های قومی یا ملی نقش بازی کرده اند. فمنیست های نهضت آزادی بخش الجزایر، انقلاب ضد استعماری هند، فمنیست های سیاه آفریقای جنوبی و ... از جمله این فمنیست ها بوده اند که از طریق مبارزه انقلابی نقش مهمی در رهایی ملت خود از یوغ استعمارگران ایفا کردند.

فمنیسم قومی و حرکت ملی آذربایجان جنوبی 

اکثر فمنیست ها در دنیا مدت زیادی به مسئله تفاوت میان مردان و زنان فکر کرده اند و تفاوتهاي مرتبط با مسائل اجتماعی در بین زنان ملل مختلف که از تفاوت های نژادی ، قومی، طبقاتی و ظرفیت و جهت گیری جنسی منشا می گیردرا نادیده گرفته اند. فمنیست ها بیشتر بر تجربه مشترک میان همه زنان و سرکوب های مشترک و تدابیر مشترک برای غلبه بر این سرکوب ها تاکید کرده و یک الگوی ذاتی زن خلق کرده اند که جدای و متفاوت از مرد می باشد. این ذات انگاری باعث مخدوش شدن و در خدمت ازبین بردن تفاوتهاي موجود بين زنان جوامع مختلف از قبیل تفاوت های نژادی ، قومی و طبقاتی بود. ناديده گرفتن اين تفاوتها در مورد قومیت ها  به نفع قوم غالب تمام مي شود. به اين دليل كه این تفاوت ها را در زیر چتر درد مشترک پنهان می کنند و ایده ها و تفکرات استعماری را برای افراد سایر قومیت های تحت ستم اعمال می کنند و باعث آسمیله شدن همه افراد جامعه در فرهنگ و آداب وسنن قوم غالب می گردند، این ذات انگاری در اکثر موارد در مورد زنان سایر قومیت ها بجای آنکه یاریبخش بهبود شرایط زندگی زنان بوده باشد، زیان بار بوده است.

در مورد جامعه تحت سلطه آذربایجان جنوبی نیز قضیه به همین منوال می باشد. افزون بر این می توان چنین استدلال کرد که تفکرات و اعمال فمنیست ها در ایران بیشتر فارس محور بوده و اندیشه ها و اعتراضات شان بر مبنای وضعیت زندگی و فرهنگ زنان فارس که از شرایط بهتری از لحاظ آگاهی، سواد، رفاه اجتماعی نسبت به زنان سایر قومیت های تحت ستم برخوردارند، استوار است. ایران را به عنوان یک کلیت با فرهنگ یکدست و یکسان برای تمام آحاد مردم در جامعه نشان داده، زندگی و تجربیات زنان سایر ملیت ها و قومیت های تحت سلطه در ایران و شیوه تاثیر پذیری زندگی این زنان از شرایط استعماری موجود در داخل ایران را نادیده گرفته و یا کم ارزش جلوه می دهند و خواست ها و منافع زنان را در چهار چوب منافع سیستم اجتماعی نژاد پرست فارس ترسیم می کنند و همچنین برای توجیه سلطه استعماری خود نگرش به شرایط زندگی زنان از لحاظ قومی و نژادی و مطالعه شرایط آنها را از به  این دليل كه اندیشه ای تفرقه افکنانه است، سد راه اتحاد زنان ایران قلمداد می کنند و در زیر پوشش واژه ایرانی بودن تظاهر به همگونی و درد مشترک زنان می کنند. در حالی که این نژاد پرستی است که جز لاینفک ساختارهای مرد سالاری است.

 آنها با این طرز تفکر خودشان به اين حكومت که تمامی زنان قومیت های تحت ستم را به کام خود فرو برده و قربانی کرده است ،مشروعیت مي بخشند. بنابر این فمنیست های فارس محور درون گفتمان غالب با نژاد پرستی و مسئله جنسیت به گونه اي برخورد می کنند که گویی هیچ ارتباطی بين آن دو وجود ندارد.

بنابراین می توان نتیجه گرفت که زن ترک آذربایجانی در اثر آسمیلاسیون شدید سیستم فاشیستی ایران، به احساس برتری فرهنگی واخلاقی زنان فارس تبار و تعالیم اجتماعی آنها بال و پر داده و تحت تاثیر تحمیل قدرت سیاسی مردسالار، فرهنگ ها و معیارهای اجتماعی زنان فارس را پذیرفته است همچنین فرهنگ مذهبی و تاریخی مردسالار جامعه آذربایجان در تلفیق با آن، قدرت سلطه آن را چندین برابر کرده است و مذهب همیشه به عنوان ابزاری در خدمت سیستم شوونیستی که ذاتا و بشدت مرد سالار است، بوده است. زنان آذربایجانی بیشتر در پوشش تفکرات مذهبی و فرهنگ استعماری مردسالار و اثرات متقابل آنها که بیشتر در قوانین مدنی و حقوقی حکومتی منعکس می شود، ظلم و ستم شدیدی را متحمل شده اند و مذهب مشترک همچنین به عنوان عامل همگرایی در بین قشر سنتی قوم غالب و قوم زیر دست سد راه آگاهی قومی وملی مردم آذربایجان جنوبی شده و به تداوم سلطه استعماری کمک شایانی نموده است.

از طرف دیگر علاوه بر ستم مردان و زنان قوم فارس بر مردان و زنان قوم ترک در ایران، زنان از مردان هم ملیتی خود هم مورد تظلم شدید واقع می شوند. دلیل آن را می توان به اطاعت کور کورانه مردان از فرهنگ مذهبی و ایرانی مردسالار و تقید به سنت های مرد سالار نسبت داد که در طول تاریخ در جامعه آذربایجان ریشه زده است. در نتیجه این تفکرات مردان با نگرش های جنسیتی منفی نسبت به زنان پرورش مي يابند.   

با توجه به مطالب فوق می توان گفت ساختار شوونیستی، ایدئولوژیکی و تئولوژیکی یا مذهبی ساختار حکومتی جامعه ایران استثمار قومیت های موجود در داخل مرزهای تحمیلی خود را در دستور کار خود قرار داده و سرزمین ترک آذربایجان جنوبی نیز از این قاعده مستثنی نیست. با توجه به اینکه روابط میان استعمار گران و قومیت های تحت استعمار ی شکل خاصي از مناسبات جنسیتی و سلطه جنسیتی شده است، زنان بیشترین تاثیر منفی را از این نوع سیستم پذیرفته اند و همچنین نا آگاهی، کم سوادی، تعصبات و پیشداوری های جمعی و اطاعت کور کورانه آحاد مردم- بخصوص مردان که انقیاد زنان بیشتر به نفع آنهاست- از این تفکرات، گرایشات و فرهنگ جنسی شده تحت تاثیر مذهب و فرهنگ استعماری مرد سالار جامعه ایران به تداوم عمر سیستم استعماری با فرهنگ سنتی مردسالار یاری می رساند..

بنابراین سخن گفتن فمنیست های فارس محور از سرنوشت مشترک زنان ایرانی افسانه ای بیش نبوده بلکه این طرز تفکر بیشتر به واگرایی و تقابل بیشتر آنها با فمنیست های سایر قومیت ها در ایران کمک می کند.

حرکت ملی آذربایجان و مشارکت زنان

مشارکت زنان در حرکت ملی آذربایجان بستگی به سطح آگاهی آنان از هویت، ارزش ها  وحقوق طبیعی خویش که بیشتر در موقعیت اجتماعی آنها ریشه دوانیده است و همچنین شرایط اجتماعی و زندگی خانوادگی آنها دارد. قومیت، طبقه اجتماعی و جنسیت دیوارها و پنجره های زندگی هر ملت را تشکیل می دهند و سازماندهی زنان در حرکت ملی به تجربیات، ایمان، عقلانیت، احساس باور های مشترک و نگرش های انسانی مثبت به همدیگر در بین فعالین زن و مرد حرکت ملی بستگی دارد. همچنین هر چه قدر نگرش های فعالین مرد از نگرش های جنسیتی به نگرش های انسانی تغییر یابد همانقدر مشارکت زنان در مبارزه ضد استعماری بیشتر خواهد شد. این نگرش ها تنها نگرشهاي فردی نیستند بلکه نگرش گروهها و تشکیلات ها در حرکت ملی را شامل مي شود و این عنصر جزء منابع حیاتی برای اتحاد و افزایش قدرت حرکت ملی محسوب می شود.

آنچه نقطه نظر عمده فمنیست های قومی می باشد تبعیض های اقتصادی، سیاسی ، فرهنگی، طبقاتی ، جنسیتی و ... می باشد که این عوامل در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر بوده، بطور مستقیم و غیر مستقیم بر شدیدتر شدن فرودستی زنان در جامعه آذربایجان تاثیر می گذارند. این ستم ها و قشر بندی در جامعه تحت استعمار آذربایجان جنوبی بطور ساختاری چنان به همدیگر پیچیده شده اند که تفکیک آنها از همدیگر ممکن نیست و همه آنها در تمامی جوامع استعماری در چهارچوب تبعیض های ملی مورد بررسی قرار می گیرند و نمی توان آنها را جدا گانه مورد بررسی قرار داد. به این دلیل که اثر پذیری یکی از قشرها باعث تحت تاثیر قرار گرفتن دیگری شده و تبعیض علیه کل افراد و شهروندان در جامعه تحت استعمار آذربایجان را سبب می شود.

نگرش های سنتی مردسالار در حرکت ملی آذربایجان و نگرش های جنسیتی به زنان ناشی از پذیرش کورکورانه تفکرات سنتی جامعه توسط فعالین و خرده تشکیلات های موجود در حرکت ملی که زنان را کهتر و ضعیفتر در ذهن آنها جلوه می کند، باعث می شود زنان کمتر احساس وفاداری به حرکت کرده و بیشتر احساس بیگانگی کنند و این مسئله سبب می شود که زنان به جای اینکه به فکر مبارزه با دشمن استعمارگر در کنار مردان باشد که فرودستی هر دوی آنها را در جامعه سبب شده است، ممکن است در ذهن خود تفکر مبارزه با مردان خودی را داشته باشند که تحت تاثیر فرهنگ سنتی مردسالار که باعث تنزیل موقعیت آنها در جامعه و سرکوب خواست های آنان شده اند. این مسئله به نوبه خود حس واگرایی را در زنان مبارز نسبت به مردان مبارز تشدید خواهد کرد و اعتقاد به ذات باوری و در نتیجه آن تفکرجدایی خواهی را از فعالین مرد حرکت ملی در بین فمنیست های ناسیونالیست تقویت خواهد کرد که در نتیجه آن از قدرت مبارزه ملی کاسته خواهد شد و چیزی جز اختلاف بین فعالین زن و مرد در داخل حرکت ملی آذربایجان سودی عاید مبارزه ملی نخواهد کرد.

   مبارزات برای رهایی زنان یک بخش اساسی و جدایی ناپذیر نهضت های مقاومت ملی و جنبش های سوسیالیستی در جهان بوده است. زنان و مردان باهم برای رهایی ملی در جنبش های ضد استعماری و ضد سرمایه داری در جهان مبارزه کرده اند و این مسئله در انقلابهای سوسیالیستی و انقلابهای رهایی بخش ملی قرن بیستم در جهان کاملا مشهود بوده است. زنان در جنبش های قومی به علت احساس درد مشترک ملی و آگاهی از خواست ها و طلبات مبارزه، فهم منافع ملی و انتخاب روش های صحیح در مبارزه با توجه به شرایط زمان و جامعه خود بندرت به طور مستقل تشکل یافته اند، یعنی بیشتر موارد بصورت شاخه هایی یا جناح های از گروههای ملی گرا عمل کرده و آرمان ها و خواست های خویش را وارد برنامه های ملی گرا کرده و آنها را در چهارچوب شرایط زندگی و تجربیات زنان ملیت تحت ستم ترسیم کرده و به مثابه نیروی فعال در داخل جنبش های ملی سازماندهی شده اند. دختران ارین در ارتش آزادیبخش ایرلند (شین فن )، فمنیست های مرتبط با انقلاب ملی گرا و ضد استعماری هند، زنان لیبرال و ملی گرای فنلاند که بر علیه روسها و سوئدی ها مبارزه می کردند، فمنیست های سیاه آفریقای جنوبی، فمنیست های ناسیونالست ببر های تامیل در سریلانکا، شاخه زنان جبهه آزادیبخش اریتره و ... از جمله این تشکل ها می باشند.

 تشکیلات های مستقل زنان موجود در برخی انقلابات قرن بیستم پا به عرصه مبارزه نهاده اند که در کنار خواست ها و احقاق حقوق زنان و مبارزه با تبعیض های جنسیتی مطالبات ایدئولوژیک و ملی خود را نیز پیگیری کرده اند. انجمن حق رای زنان ایرلند، گروههای خودمختار زنان هند، اتحادیه کارگری زنان در روسیه، انجمن زنان انقلابی جمهوری خواه انقلاب فرانسه و ... از جمله تشکل های مستقل زنان در بهبوهه انقلابات در کشور های مختلف جهان می باشند.

در بیشتر مواقع معمولا تشکل های مستقل زنان بعد از رهایی از یوغ استعمار و تغییر رژیم های دیکتاتوری به رژیم های دموکراتیک ملی، یعنی بعد از انقلاب از زمان تشکیل دولت مستقل و دموکراتیک ملی توسعه یافته اند و مبارزه ایشان بیشتر برای اصلاح، تغییر و اجرای قوانین و بهبود شرایط زندگی زنان و زدودن تفکرات و اعمال سنتی مردسالار از بطن جامعه در چهار چوب قوانین دموکراتیک دولت ملی بوده است. نمونه هایی از این تشکیلات های مستقل مثل کانون ملی حق رای زنان آمریکایی، شورای ملی زنان دانمارک، اتحادیه سیاسی و اجتماعی زنان بریتانیا و ... در اوایل قرن بیستم را می توان نام برد. این سازمانها الان هم در اکثر کشورهای دموکرات غربی وجود داشته و برای بهبود شزایط زندگی و برابری زن و مرد در تمام حوزه های اجتماعی با سیستم حاکم بطور مدنی مبارزه می کنند.

  با توجه به تجربه انقلابات دنیا و نهضت های آزادیبخش ملی در کشور های مختلف در جهان، در حرکت ملی آذربایجان تشکیل گروههای مستقل زنان قبل از رهایی از یوغ رژیم استعمارگر که فقط ذات گرایی فمنیستی را مدنظر قرار دهد و همسو با تفکرات فمنیست های فارس محور بدون در نظر گرفتن اهداف و خواست های ملی ملت استعمار زده آذربایجان جنوبی به مبارزه خود ادامه دهد، موفقیت آمیز نخواهد بود.

زنان یکی از مهمترین و بزرگترین گروههای سیاسی و فرهنگی حرکت ملی آذربایجان می باشند که شامل فعالین زن محافل دانشگاهی، روشنفکران، ژورنالیست ها، فعالین سیاسی و فرهنگی می باشند. این زنان از لحاظ مذهبی سکولار بوده و بر علیه بربریت جنسی در جامعه آذربایجان و رژیم استعماری و شوونیستی مردسالار و فارس محور ایران مبارزه می کنند که زیر چتر حکومت مذهبی و سنتی مردسالار  همانطوری که در مطالب فوق بیان شد انواع تبعیضات ، سوءاستفاده ها و ستم های جنسیتی را بر زندگی زنان تحمیل کرده ، بیشتر در فرهنگ تاریخی جنسی شده و قوانین حکومتی خود را آشکار می سازد. زنان در حرکت ملی آذربایجان جنوبی بیشتر به شکل فعالین فمنیست فرا تشکیلاتی در تمام حوزه های سیاسی و فرهنگی حرکت  ظاهر شده و به علت موانع خانوادگی و اجتماعی مثل نگرش های منفی و محافظه کارانه آحاد مردم جامعه به مشارکت زنان در حرکت ملی و نبود آگاهی و بیداری لازم در بین زنان در اثر محدودیت های تحمیل شده بر زنان در خانه و جامعه کمتر توانسته اند متشکل شوند. ولی اخیرا عده معدودی از زنان اكثراً دانشگاهی ، روشنفکر و مبارز در تشکیلاتی به نام " چهرگانلی قیزلاری قوروپو"  با نام اختصاری (ÇQQ) سازماندهی شده اند و به عنوان شاخه زنان تشکیلات حرکت بیداری ملی آذربایجان جنوبی (GAMOH ) اعلام موجودیت کرده اند. این شاخه زنان شبیه شاخه دختران ارین در ارتش آزادیبخش ایرلند ( شین فن ) می باشد با این تفاوت که مبارزه آنها مسلحانه بوده ولی فعالیت های زنانÇQQ  بیشتر سیاسی و فرهنگی بوده، بیداری و آگاهی زنان آذربایجانی و مبارزه بر علیه آپارتاید جنسی بیشتر مدنظر

آنها می باشد. این زنان مبارز با تصمیم گیری و فعالیت های مستقل که دارند، نقش مهمی را در بیداری زنان آذربايجان بازی می کنند. باز تولید فرهنگ و انتقال آن به قشر ها و مقاطع سنی و تحصیلی مختلف زنان يكي از فعاليتهاي بسيار مؤثر آنان در راستاي آشنايي با حقوق زنان در جامعه آذربايجاني مي باشد. اعضاي اين گروه با شركت در  میتینگ ها و اعتراضات و قبول انواع هزینه ها و با شکست تابوهای جنسی و اجتماعی راه را برای مشارکت زنان در حرکت ملی آذربایجان هموار می سازند.                      

ایجاد فرصت های برابر لازم برای مشارکت زنان با افزایش احساس امنیت جنسی و آزادی که زنان بتوانند بدون احساس کهتری و فرودستی به مبارزه خود علیه سلطه استعماری رژیم نژادپرست ادامه بدهند از شرط های لازم برای افزایش تعداد فعالین زن در حرکت ملی می باشد. این به نوبه خود باعث اعتماد به نفس، خود اتکایی و افزایش استقلال فردی در زنان شده و روحیه مبارزه طلبی را در آنان تقویت خواهد کرد.

یکی از فاکتور هایی که مانع مشارکت زنان در مبارزه سیاسی در حرکت ملی می شود اهمیت نقش های سنتی جنسیتی زنان در خانواده و اجتماع می باشد. تقسیم کار متکی بر جنسیت  از لحاظ تاریخی و فرهنگی واقعیت جامعه آذربایجان می باشد که بر طبق آن حوزه های کاری زنان و مردان باهم فرق می کند. در چنین سیستمی اکثریت قریب به اتفاق زنان احتیاجات فرزندان، شوهران ، برادران ، پدران ، پیران و مریضان را برآورده می کنند و نقش زن و همسر را در خانه بازی می کنند. این نقش اجتماعی اکثر زنان را محدود به کار در داخل خانه می کند و مردان به کارهای بیرون از خانه یعنی در حوزه های تولید ، سیاست و فرهنگ و... مشغول می باشند که مبارزه سیاسی جزء آنها می باشد. جامعه با اين دید که جای زنان در خانه و بیرون از حوزه اجتماعی می باشد به زنان می نگرد و به مردان در بیرون از خانه که برای حوزه های سیاسی پرورش یافته اند نگریسته می شود. با توجه به این، سیستم اجتماعی سنتی با ادعای اینکه سیاست پدیده مذکر می باشد  باعث می شود آنها نتوانند از حقوق خود در برابر این مسئله دفاع بکنند و آزادی فردی زنان را خدشه دار کرده و قدرت تصمیم گیری آنها را برای مشارکت در مبارزه سیاسی در حرکت ملی از آنها می گیرد و از طرفي این تفکر که نقش سنتی یا خانگی زنان با سیاست و مبارزه سازگار نیست و به طور گسترده نيز در ذهن مردم جامعه استعماری آذربایجان ریشه دوانده ، راه را برای ممانعت شوهران، برادران و پدران  از مشارکت آنها در فعالیت های باز مي گذارد. این تفکر سنتی در بین اکثر فعالین ملتچی مرد حرکت ملی رایج است- به این علت که به زنان به عنوان مدافعین اخلاق و حافظین آبروی خانواده در اجتماع می نگرند زیرا که از لحاظ اخلاقی مردم جامعه چه مرد چه زن با دید محافظه کارانه ای به مشارکت زنان در کار اجتماعی بویژه فعالیت های سیاسی که در چنین رژیم توتالیتری هزینه هنگفتی هم برای خود زنان و خانواده آنان در پی دارد، نگاه می کنند. بنابراین خانواده پدر سالار یکی از موانع اصلی مشارکت زنان در حرکت ملی آذربایجان می باشد. بو تفکرات پدر سالارانه خانواده آذربایجانی با مشارکت زنان در مبارزه ملی همخواني ندارد.

حالا این سئوال پیش می آید چگونه می توان این مانع اصلی را از پیش رو برداشت؟ یکی از عناصری که موجب تعدیل و کاهش اثرسوء این تفکرات پدرسالار بر زندگی سیاسی زنان در حرکت ملی می شود عنصر آگاهی می باشد. آگاهی در سطح بالاتر به مفهوم تحلیل و تشخیص ناشی از نابرابری های جنسیتی در زندگی اجتماعی می باشد. آگاهی از اینکه چه عواملی باعث تبعیض جنسی علیه زنان شده است؟ چه عواملی می تواند باعث زدودن و کاهش تفکرات مردسالار در جامعه آذربایجان جنوبی شود؟ در چنین شرایطی چه باید کرد؟ و سئوالاتی از این قبیل که زنان و مردان فمنیست در داخل حرکت ملی را به طرح پاسخ هایی برای این چنین سئوالاتی وا دارد.

زنان آذربایجان باید درک کنند که مشکلات آنها از بی کفایتی ها و کمبود های شخصی آنان -که مردان جامعه سنتی مردسالار چنین تفکری را بر عموم مردم جامعه القا می کنند- بقول سیمون دوبووار از زن بودن آنها ناشی نمی شود و همچنین این چنین تفکرات و تبعیضات مرد محور نبایستی مرد ستیزی را در بین فعالین فمنیست حرکت ملی تقویت بکند، بلکه دانستن این مسئله اهمیت دارد که ارزش های سنتی مرد سالار و زن ستیز یک سیستم اجتماعی ،اگر چه واقعیات تاریخی و فرهنگ مذهبی مذکر جامعه آذربایجان در ایجاد آن نقش داشته است ولی بیشتر ناشی از وجود یک سیستم استعمارگر، غیرخودی و بیگانه می باشد که در آن تبعیض ملی و جنسیتی در مجموعه حقوق و قوانین حکومتی، نهادهای اجتماعی و فرهنگ عمومی نژادپرستانه مردسالار آن رسمیت یافته و شکل قانونی پیدا کرده و در ذهن اجتماع بخصوص جوامع  ملیت های تحت ستم و سلطه رژیم رویکرد قابل قبولی به خود گرفته است که زنان را عقب نگه داشته و به فرودست ترین قشر اجتماعی تبدیل کرده است.

این آگاهی نه تنها در بین زنان بلکه در میان مردان هم بایستی توسعه یابد که در نتیجه این بایستی باور به برابری جنسیتی در میان مردان تقویت شود. باور به برابری جنسیتی و قبول عقلانی آن می تواند به عنوان یک هدف توسعه ای در حرکت ملی آذربایجان در نظر گرفته شود که بعنوان یک ایدئولوژی توانسازی مشارکت زنان در نهضت های مقاومت ملی در جهان مطرح بوده است. این مسئله باعث ایجاد روابط سالم بین زن و مرد در حرکت ملی آذربایجان شده و همگرایی را بین آنان تقویت مي كند و می تواند یک بسیج همگانی فارغ از نگرش های منفی جنسیتی را برای مبارزه ملی، بمنظور رهایی همه آحاد جامعه بخصوص زنان که بیشترین تاثیر منفی را از سلطه استعماری شوونیسم فارس پذیرفته اند و رفع تمامی تبعیض های ملی اعم از تبعیض های اقتصادی، طبقاتی، جنسیتی، فرهنگی و ... را فراهم آورد.

اگرچه در نظر بعضی از فمنیست های غربی جنبش های ناسیونالیستی عموما پدیده ای مذکر دانسته شده است این تفکر در بین فمنیست های فارس تبار نیز وجود دارد که نوعی تقلید کور کورانه ای از دستور برنامه های فمنیست های غربی می باشد که درصدد جدا کردن جنسیت از طبقه و نژاد می باشند ، این ذات گرایی به قصد بسیج همه زنان ایران برای عملی ساختن تغییرات اجتماعی مد نظر خودشان می باشد. این فمنیست ها با این همه تلاش و هزینه نتوانسته اند زنان سایر ملیت ها را با خود همراه سازند چون به خواست های زنان بدون توجه به خواست های ملی آنها که در ایران پایمال شده نگاه می کنند، آنها در این زمینه دچار تعمیم گرایی کاذب در تئوری فمنیستی خود شداند. با توجه به این می توان نتیجه گرفت در تئوری فمنیستی ایران عمرذات گرایی فمنیستی به پایان رسیده است و بایستی از منظر دیگر به خواست های زنان که در مطالب فوق به آن اشاره شد نگریسته شود.

این مسئله يعني پایان ذات گرایی در نقش زنان فمنیست، در حرکت ملی آذربایجان و نهضت های آزادیبخش سایر قومیت ها در ایران بکلی مشهود است که زنان حساب خود را فمنیست های فارس محور جدا کرده و در این جنبش ها به عنوان بازتولید کنندگان مرز های ملی و فرهنگ قومی و انتقال دهندگان فرهنگ ملی و به عنوان شرکت کنندگان فعال در مبارزات ملی و قومی نقش دارند.

امروزه مشارکت تعداد کثیری زنان مبارز در حرکت ملی آذربایجان به چشم می خورد. البته حرکت ملی با گذر از مرحله توده ای و پوپولیستی هنوز به مرحله کامل تشکیلاتی نرسیده است و زنان غیور آذربایجان مشکلات عدیده ای همچون خانواده پدرسالار، بی تجربگی ، عدم وجود عقلانیت و دارا بودن نگرش های سنتی مرد سالار در برخی فعالین ناآگاه مرد در حرکت ملی را پیش رو دارند که با نا آگاهی و بی منطقی خود سنگ در برابر متشکل شدن حرکت ملی می اندازند ومشارکت زنان را در حرکت ملی باعث حقارت و سر افکندگی خود می دانند و به حرکت ملی رنگ و بوی مردسالارانه می دهند. این تفکرات سبب می شود که آنها مشروعیت لازم را برای محدود کردن و انقیاد زنان در خانه از جامعه کسب کنند تا اینکه از این طریق مانع پیوستن آنان به مبارزه ملی علیه تبعیض های جنسیتی شوند.. با وجود این همه مشکلات و محدودیت برای زنان از طریق سیستم و خود مردان ، زنان مبارز در کنار مردان مبارز در میتینگ های سیاسی، اعتصابات سیاسی و فعالیت های تبلیغاتی علیه رژیم و توسعه خواسته ها و اهداف حرکت ملی در بین توده مردم و در فعالیت های فرهنگی از قبیل ایجاد کنسرت موسیقی و کلاسهای درس آموزش زبان ترکی و ... برابر با مردان تمامی هزینه ها از قبیل حبس، شکنجه و... که از طرف رژیم شوونیستی متوجه فعالین حرکت ملی می شود را متقبل شده و تحمل می کنند.

با توجه به نقش چمشگیر زنان مبارز در حرکت ملی می توان نتیجه گرفت که یک مبارزه عقلانی برای رفع تمامی تبعیضات ملی از قبیل جنسیتی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، طبقاتی و ... بدون مشارکت زنان و توسعه آگاهی در بین فعالین حرکت ملی و توده مردم به نتیجه نخواهد رسید و اگر هم به نتیجه برسد هیچ دستاورد قطعی و با دوام با تکیه بر اصول دموکراتیک و برابری حقوق زن و مرد که یکی از ارکان اصلی دموکراسی و حقوق بشر در جوامع انسانی در دنیا می باشد، از نتیجه مبارزه بدست نخواهد آمد. بنابراین برای پیشبرد روند مبارزه ملی، از میان برداشتن موانع ، فاکتور ها و نگرش هایی جنسیتی و مردمحور که باعث القای فرودستی بر زنان در حرکت ملی شده، تحقیر نیمی از ابنای بشر را فراهم می سازد و سد راه مشارکت آنان در مبارزه ملی می شود، امری ضروری و حیاتی است. بطوریکه زن و مرد با تکیه بر آگاهی و عقلانیت در یابند که در این مبارزه ضد استعماری نیازمند و مکمل یکدیگرند و سرنوشت مشترکی دارند. در واقع محکوم به تکیه و حمایت همدیگرند. 

 

منابع مورد استفاده     

منابع

- جان استوارت میل، انقیاد زنان ، 1385. ترجمه علاءالدین طباطبائی ، انتشارات هرمس.

- راشدی حسن، ترکان و بررسی تاریخ، زبان و هویت آنها در ایران، 1386 . انتشارات اندیشه نو.

- شیلا روباتام، زنان در تکاپو: فمنیسم و کنش اجتماعی، 1385 . ترجمه حشمت الله صباغی، انتشارات شیرازه.

- مهرداد درویش پور، 1386. فمینیسم سکولار: پیشقراول مدرنیته در ایران. سایت اینترنتی: http://sociologyofiran.com/index.php?option=com_content&task=view&id=509&Itemid=41

Kaynakca

 

- Demir bilik S. 2007. Cinsiyet Ayırımcılığının Sosyolojik Açıdan İncelenmesi     Finans Politik & Ekonomik Yorumlar  Cilt: 44 Sayı:511

 

References

 

- Freedman, j. 2001. Feminism. Open University Press.

 

- Kazemi, F. 2000. Gender, islam and politics. Social research. 67(2).

 

- Mohammadi, M. 2007. Women and the civil rights movement in Iran : Feminism interacted. Journal Of International womens studies. 9(1): 1-21.

 

- Shayne, D. J. 1998. Gendered Revolutionary Bridges: A Feminism theory of revolution. Prepared for meeting latin America studies association Chicago.

 

-Lorber,  J. 2007. Gender Inequality: Feminist Theories and Politics. Oxford University Press , USA . 3d  Edition.

 

- Women's suffrage. 2007. Wikipedia  the free encyclopedia.  URL:  http://en.wikipedia.org/wiki/Woman_suffrage

 


http://www.bbcpersian.com

01:05 گرينويچ - چهارشنبه 12 مارس 2008 - 22 اسفند 1386

مهدی پرپنچی

انتقال زندانیان 'امنیتی' به زندانهای دوردست

انجمن دفاع از حقوق زندانیان در ایران اعلام کرده است که اخیراً در بعضی از استانهای این کشور تعدادی از زندانیان از زندانهای محل نگهداری شان به مراکز دورتری منتقل شده اند.

به گفته مسئولان این انجمن، این مسئله علاوه بر اینکه خلاف موازین حقوقی و قانونی است مشکلاتی هم برای خانواده های این زندانیان ایجاد کرده است.

به گفته محمد صالح نیکبخت، وکیل دادگستری و سخنگوی انجمن دفاع از حقوق زندانیان در یک سال اخیر تعدادی از زندانیان که زندانی امنیتی قلمداد می شوند از زندانهای واقع در شهرهای خودشان به شهرهای دوردست منتقل شده اند.

آقای نیکبخت ادامه می دهد این رویه بویژه در مناطقی بیشتر به چشم می خورد که اقوام ایرانی مانند کردها، ترکها، عربها و بلوچها در آن زندگی می کنند و افرادی که در این مناطق محکوم به زندان می شوند غالباً بر خلاف آیین نامه امور زندانها به جاهای دورتری منتقل شده اند.

 

بشنويدنسخه رادیویی این گزارش را بشنوید

 

به گفته مسئولان انجمن دفاع از حقوق زندانیان، در یکی از آخرین موارد از این نوع انتقالهای اجباری، یکی از فعالان آذری به نام عباس لسانی که در ۲۱ ماه گذشته در زندان بوده از محل اقامت خود در زندان اهر در استان آذربایجان شرقی به زندان مرکزی شهر یزد منتقل شده است.

محمد رضا فقیهی، وکیل عباس لسانی می گوید: "روز چهارشنبه پانزدهم اسفند مطلع شدم که مأموران زندان اهر بدون اینکه به آقای لسانی بگویند بناست به چه شهری منتقل شود او را سوار اتومبیل کرده، از آنجا برده اند، فردای آن روز، آقای لسانی با خانواده اش تماس می گیرد و اطلاع می دهد که در زندان یزد به سر می برد."

به گفته محمدرضا فقیهی، عباس لسانی در اعتراض به این انتقال و "اجحافی که در حقش شده"، از لحظه ورود به زندان یزد دست به اعتصاب غذا زده و به همین دلیل در حال حاضر در زندان انفرادی نگهداری می شود.

عباس لسانی در جریان نا آرامیهای گسترده در شهرهای آذربایجان که در خرداد ۱۳۸۵ روی داد، بازداشت شد و به دو اتهام معاونت در تخریب و احراق (آتش زدن اموال عمومی) از طریق تشویق و تحریک مردم و همینطور مشارکت در اخلال در نظم عمومی محاکمه و به شانزده ماه زندان محکوم شد.

این حکم بعداً تشدید شد و به هجده ماه حبس و پنجاه ضربه شلاق تبدیل گردید، دادگاه تجدیدنظر هم سه سال اقامت اجباری در شهرستان طبس را به این مجموعه اضافه کرد که با اعتراض وکیل آقای لسانی، دیوان عالی کشور اقامت اجباری را حذف کرد.

عباس لسانی هیجده ماه حبسی که در دادگاه عمومی اردبیل برایش تعیین شده بود را در زندان اردبیل به پایان برد اما چون از قبل با اتهام تبلیغ علیه نظام به یک سال حبس در دادگاه انقلاب شهرستان کلیبر محکوم شده بود، بعد از اتمام دوره زندان در اردبیل به نزدیکترین زندان به شهرستان کلیبر، یعنی زندان شهرستان اهر منتقل شد.

اکنون آقای لسانی با سپری شدن حدود سه ماه ازدوران زندانش در زندان اهر، به زندان مرکزی شهرستان یزد منتقل شده است.

وکیل این زندانی می گوید هیچ دلیلی از طرف مسئولان زندان در این خصوص ارائه نشده است.

به گفته محمدرضا فقیهی، در حکمی که دادگاه انقلاب کلیبر صادر کرده محل اجرای حکم تعیین نشده است و در چنین مواردی مطابق موازین، آقای لسانی می باید در زندان محل صدور حکم تحمل حبس کند، چون شهرستان کلیبر فاقد زندان است، این حکم باید در زندان اهر اجرا شود که نزدیکترین مکان به صدور حکم است.

آقای فقیهی ادامه می دهد: "تنها در ماده ۲۳۳ آئین نامه سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی کشور اشاره شده که اگر در مواردی نگهداری محکومان در زندان محلی، مخالف مصالح آن شهرستان یا استان باشد، با موافقت مقامهای قضائی مربوطه و تعیین محل انتقال به وسیله اداره کل زندانها با جلب نظر شورای طبقه بندی و موافقت دادستان، محکوم منتقل می شود."

وکیل عباس لسانی معتقد است هیچیک از موارد مصرح در این ماده در مورد موکل او صادق نیست و به همین دلیل، انتقال او به زندان یزد اقدام غیرقانونی است.

محمدرضا فقیهی همچنین به تبصره یک ماده ۲۳۴ همین آئین نامه اشاره می کند که بر اساس آن، مسئولان سازمان زندانها موظف شده اند ترتیبی اتخاذ کنند که محکومان با درخواست شخصی در نزدیکترین زندان به محل سکونت خانواده خود تحمل کیفر کنند.

انجمن دفاع از حقوق زندانیان اعلام کرده که بزودی با ارسال نامه ای به رئیس قوه قضائیه خواستار توقف انتقال این نوع از زندانیان به مکانهای دورتر خواهد شد.


معمای نام ماههای ایرانی با ریشهً بابلی آنها قابل حلّ است


جواد مفرد


• سپنت آرمئیتی ( الههً دانا و مقدس زمین) در عهد ماقبل مادها تحت همان نامهای سومری و اکدی در غالب مردم نقاط مختلف فلات ایران از جمله نزد لولوبیان در آذربایجان و کردستان و همچنین در مازندران و کرمان (آراتتا) با اهمیت فراوان پرستش می شده است. ...

اخبار روز:
آدينه  ۲۴ اسفند ۱٣٨۶ -  ۱۴ مارس ۲۰۰٨


 
سه ماه پاییز که به نام ایزد - الهه های معروف ایران باستان مهر (ایزد جنگ و خورشید و عهد و پیمان)، آبان (منسوب به ناهید ، الههً آبها) و آذر (آتش مقدس) واضح و مبرهن هستند و نیازی به کنکاش بیشتر ندارند. با این تذکر که نام آذر ایزد آتش در اساطیر سومری به صورت هندورسانگا (دارای گرز بزرگ) ذکر شده که این معنی در اوستا لقب گرشاسپ(کرساسپ، رستم، مردوک یعنی در هم شکنندهً ستمگران) یا همان آترادات (مخلوق آتش) پیشوای تاریخی سکائیان آماردی و شکست دهندهً آشوریان(دیوان مازندران) در کنارشهر آمل است. خود نام زال (ملقب به دستان= وزیر) نیز در لغت سومری مترادف نام آترادات زبان اوستایی یعنی مخلوق آتش است. این نامهای اوستایی سه ماه پائیز به جای ماههای هفتم و هشتم و نهم هخامنشیان یعنی بغیادیش(نیایش بغ= مهر)، ورکه زنه(ورچه زنه، زن با شکوه= ناهید) و آثیادیا(آذر)می باشند. امّا نام بقیه ماههای هخامنشیان یعنی ادوکنیش(ماه کانال)، ثورواهر(بهار روشن)، ثایگر چیش(چیدن سیر)، گرمپد(جایگاه گرما) ، انامک(اسم رمز)، ثورانا باشیش (ماه جشن غله)، سورانا باهشیش (شادیبخش، کارپاشیای عیلامی)/ درنه باجی(هوم زرین)، زامی ما(ماه سرد و مهلک)/مرغزن (سامیا) و ویخنه(حفر) ربطی به نام ماههای خدایگانی کنونی که یادگار دورهً اشکانی- ساسانی است ندارد. پس اساساً خود این امشاسپندان(بی مرگان مقدس) دیگر که نامهای خود را به نه ماه ایرانیان داده اند، از کجا نشأت گرفته و منشأ نام ماههای ایرانی از عهد اشکانی-ساسانی شده اند؟ اگر موضوع را همانطور که رایج است سهل و ساده بگیریم و آنها را هم اصولاً الهه- ایزدان آریایی بشماریم به خطا رفته ایم چه شاخهً آریائیان هندی و سکایی با این نامها آشنایی ندارند. پس به ناچار باید به سرزمین سومری/سامی نشین بین النهرین برویم که قرنها مقر پادشاهان اشکانی و ساسانی بوده است. مقابلهً نام ۹ امشاسپند دیگر با ترجمهً نام و نشان خدایان بابلی به سادگی نشان میدهد که این نامها از همفکری و تعاون مغان زرتشتی با مغان بابلی اکدی و کلدانی پدید آمده است چه به طور ساده نام ۹ امشاسپند دیگر نامهای سه تثلیث گروههای خدایان معروف بابلی می باشند که نامهای اعضاءهر تثلیث بیانگر نام ماههای فصلی از سال شده است:
فروردین : فرشتهً حامی روح/فروهر نیاکان مطابق نام خدایان بابلی همسان نرگال (ایزد جهان زیرین) و نی نازو (شفابخش، منجی) است. از این گروه خدایان زیر زمینی می توان از آدونیس فینیقیها (به معنی سرور من)، تموز بابلیها(= هابیل ، به معنی دریغ فرزند اصلی= بت هبل اعراب، یوسف یهود) و ایمرو (ایزد جهان زیرین هندوان) و یمه (جمشید، ایزد جهان زیرین آریائیها) نام برد. جالب است که خارس میتیلنی به جای نام سپیتمه جمشید پدر بردیه زرتشت، نام آدونیس را ذکر می کند. بنابراین همانطوری که گفته میشود باغهای معلق آدونیس (ایزد رستنیها) همانند معادلش جمشید جوان و زیبا با جشن نوروز فروردینگان مربوط بوده است.
اردیبهشت (بهترین راستی و درستی و کمال): این نام به وضوح نشانگر نام ایزد معروف بابلی نینورتا (کامل، سالم)/ نبو (پیامبر و اعلام شده) است که در عهد باستان در فلات ایران و بین النهرین و شبه جزیرهً عربستان پرستش میشده است. این همان خدایی است که تحت نام اسماعیل (اسم- خدا) نیای قبیله ای اعراب به شمار آمده است. نامهای ایزد و الههً ایرانی همزاد اشا و اشی (راست و درست و عادل) نیز مربوط به همین ایزد می باشند.
خرداد (خدای همهً خدایان): همان انلیل (الیل، الله) سلطان خدایان بابلی است که کاسیان (اسلاف لران) وی را هاربه (خدای همگان) می نامیده اند. نام این ایزد در زبان سومری معنی ایزد هوا را می داده است. ولی شکل اکدی الیل در زبانهای سامی به همان مفهوم   الله (خدا) بوده است. کلمهً تشهد مسلمین نیز اشاره به نام انلیل دارد که می توانست به شکل ان- لا- ایل(الله) صرف شود.
تیر (ماه تیشتر، ایزد باران): این ماه باید به نام ایرانی آداد سامیان( یعنی ایزد رعد و باران و توفان) نامیده شده باشد. ایزدی که سومریان وی را ایشکور(کوهستانی   )می نامیدند. نامهای امرداد ( بی مرگ) و شهریور (شهریار برتر زمین) که به وضوح متعلق به برادر زاده و برادر توأمش مردوک و انکی/ائا (خدای زمین) می باشند. این تثلیث انکی (خدای زمین)، مردوک ( سرکوبگر، مار شکل) و آداد (تندر) در تورات به صورت تثلیث برادران ابراهیم (پدر امتهای فراوان)، ناحور (مار فیس فیس کننده) و هاران (کوهستانی) با اهمیت تمام قید شده است. به نظر می رسد تثلیث معروف مسیحی پدر (انکی/ابراهیم، خدای زمین) و پسر( عیسی ،عیسو، ایشوم/نی نازو= رهبر/منجی شفابخش ) و روح القدوس (ایزد تندر) با جایگزین کردن نام ایشوم (عیسی) به جای نام مردوک(یعقوب تورات) عاید گردیده است.
  سر انجام در نام سه ماه زمستان تثلیث سومری/اکدی آنو (خدای آسمان روشن)، رئیس الوزرا و نمایندهً   او در زمین یعنی ایشوم (رهبر، منجی) و اینانا (الههً مقدس زمین) را شاهد هستیم. چون آنو (ایزد آسمان) همان است که نزد هندو ایرانیان تبدیل به دی و دیائوس (خدای آسمان روشن) شده است. ایشوم بابلیها متصف به نیکوکار و الرحمان و الرحیم، چنانکه از مندرجات کتاب استر و منابع یونانی بر می آید به جای همان وهومن (هامان، بهمن، نیکومنش) است. سپنت آرمئیتی ( الههً دانا و مقدس زمین) در عهد ماقبل مادها تحت همان نامهای سومری و اکدی در غالب مردم نقاط مختلف فلات ایران از جمله نزد لولوبیان در آذربایجان و کردستان   و همچنین در مازندران و کرمان(آراتتا) با اهمیت فراوان پرستش می شده است.


سام قندچی

تحلیل گرسیاسی / آینده نگر

 

پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائي

" انسان هائي که فقط به ذات طبيعت توجه دارند، از اين انديشه به دورند که چيزي مفرد در جهان هست، چرا که به ندرت فکر ميکنند که اين جهان در خود مفرد است، اما هر سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي قبول نه تنها کثرت در نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها مي يابند. خدا، طبيعت، و منطق بر ضد آن متحدند." جان دان 1572-1631

پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائي

سام قندچی

پيشگفتار

در رساله ديگري درباره يکتاگرائي درفلسفه عصر مدرن و به ويژه مونيسم مارکسيستي که بيشتر در ايران پيرو داشته است بحث کردم. در رساله زير موضوع بحثم نقطه مقابل مونيسم، يعني پلوراليسم يا کثرت گرائي در فلسفه غرب است. بنظرم شايسته است که کثرت گرائي درانديشه هاي فلسفي متداول در ايران نيز مطالعه عميق شود. هرچند من در آن زمينه اشاراتي در نوشته هاي خود از جمله در اين نوشته دارم، وليکن موضوع اين نوشته اساسأ مکاتيب فلسفي کثرت گرا در غرب است.

کارهائي که امروز درباره انديشه هاي مدرن در ايران وجود دارند، آثار نويسندگاني نظير فريدون آدميت هستند، که اساسأ موضوع تحقيقشان دوران مشروطيت است، که انديشه هاي غرب افکار ايران را تحت تأثير قرار داده بوده اند. اميدوارم کارهاي تحقيقاتي جديدي درباره انديشه هاي کثرت گرا و زمينه هاي آنان، نه تنها از نظر نفوذ انديشه هاي غرب، بلکه از زاويه تطور انديشه فلسفي در کل تاريخ ايران، انجام شود، که البته تبادل افکار با تمدن هاي ديگر را نيز شامل خواهد شد، گر چه به آن محدود نخواهد بود.

 

تا آنجا که به نتيجه گيري در سطح گلوبال مربوط ميشود، به غير از ارائه تاريخي موضوع، که هدفم در اين نوشته بوده است، ارزيابي نتايج عملي اين بحث براي زمان ما حائز اهميت است، و مطالعه کارهاي نويسندگان زير را در عرصه هاي مختلف دانش توصيه ميکنم:

 

در عرصه تئوري سياست، کتاب جان کنت گالبريت John Kenneth Galbraith بنام "کالبد شکافي قدرتAnatomy of Power". در عرصه اقتصاد، مدل ورودي-خروجيInput-Output Model تدوين شده بوسيله Wassily Leontief برنده جايزه نوبل در اقتصاد، و کتاب ظهور جامعه فراصنعتي دنيل بلDaniel Bell. در عرصه فلسفه آثار پاپرPopper، کواينQuine، و ديگراني که در اين رساله ذکر کرده ام. در عرصه جامعه شناسي و فرهنگ، آثار بل و دنيل ينکلوويچDaniel Yankalovich . در عرصه عدالت اجتماعي و حقوق آثار جان رالزJohn Rawls. در عرصه مديريت آثار پيتر دراکرPeter Drucker و بالاخره در عرصه تحولات گلوبال، آثار تافلرها و جان نيزبيتJohn Naisbitt.

 

لازم به ذکر است که در عرصه تصميم گيري اجتماعي ساختارهاي جديدي در دموکراسي غرب شکل گرفته اند، نظير ابتکار رأيBallot Initiatives در کاليفرنيا که تافلر و نيزبيتNaisbitt آنرا مورد مطالعه قرار داده اند و در آن باره در نوشته ديگري توضيح داده ام. اين تغييرات اجتماعي خود بر شکل پلوراليسم اجتماعي زمان ما اثر ميگذارد. از ساختارهاي نوين ديگ عصر حاضر، مي توان از سازمانهاي علمي، محيط زيستي، و سازمان ملل نام برد. در واقع موضوعاتي نظير کنترل و توازنchecks and balances که از زمان جان لاک در فلسفه سياسي غرب مطرح بوده با گسترش جامعه فراصنعتي ابعاد نويني گرفته اند، و اين شکل کثرت گرايانه تر دموکراسي فراصنعتي است، که آن را در جاي ديگر "رقص در آسمان" خوانده ام.

 

در زمينه وسائل ارتباط جمعي و اهميت آنها در دموکراسي فراصنعتي، گالبريت نظرات جالبي ارائه کرده که درجاي ديگري بحث کرده ام. و در رابطه با تئوري تفکيک سه قوه جان لاک در عصر فراصنعتي، يکي از پايگذاران اصلي فيوچريسم (آينده نگري) در فرانسه، يعني برترانددوژوونلBertrand de Jouvenel در اواخر عمر، کارهاي ارزنده اي ارائه داد، و بويژه اهميت پيگرد شادي pursuit of happiness که در دموکراسي آمريکا طرح شده، و در اروپا طرح نشده است را براي جامعه نوين، جهت طرح مدل جديد دموکراسي در جامعه فراصنعتي، يادآور ميشد. در زمينه عدالت اجتماعي نيزدر باره مولفه هاي جديد در جاي ديگر مفصلأ بحث کرده ام.

 

در ارتباط با موضوعات تاريخ فلسفه که در اين نوشته آمده اند، جهت مطالعه بيشتر به کتاب مفصل يک تاريخ فلسفه اثرکاپلستونCopeleston مراجعه کنيد. وي با آنکه يک کشيش ژزوئيت است، کتاب بي نظيري در تاريخ فلسفه ارائه کرده است، که در کناريک تاريخ فلسفه غرب برتراند راسل، که از ديدگاه فکري غير مذهبي نوشته شده، هردو ارزشمند و حاوي اطلاعات مهم تاريخي هستند.

 

مقدمه

 

" انسان هائي که فقط به ذات طبيعت توجه دارند، از اين انديشه به دورند که چيزي

مفرد در جهان هست، چرا که به ندرت فکر ميکنند که اين جهان در خود مفرد است،

اما هر سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي

قبول نه تنها کثرت در نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها

مي يابند. خدا، طبيعت، و منطق بر ضد آن متحدند."

 

از جان دانJohn Donne س. 1572-1631

نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick

در کتاب کثرت جهان هاPlurality of Worlds س1982، صفحه 49

 

تاريخ پلوراليسم با "عقل سليم" آغاز ميشود. پس از هزاران سال تسلط افکار مدهبي و فلسفي برذهن بشر، عقل سليم مردم عادي بدون تعصب و پيشداوري هاي مذهبي و فلسفي، کثرت گرا ست، يعني شناخت بي غرضانه طبيعت و جامعه، دنيا را انبوهي از گوناگوني و بي مانندي پديده هاي منحصر به فرد ميبيند. فعاليت فکري در اين شناخت اوليه متوقف نميشود، و براي فراهم آوردن نياز هاي اوليه، در برابر خطرات احتمالي، به جستجو مي پردازد. اجتناب از اتفاقات نامطلوب نياز به توان پيش بيني مسير آينده پروسه هاي مختلف دارد. اين توان از طريق تشخيص نظم و قاعده در گوناگوني هاي وقايع جهان حاصل ميشود. شکل بدوي اين فعاليت دماغي در رفتار حيوانات متفکر بشکل "غريزه" حک شده است، که از طريق ژنتيک منتقل ميشود. به همين سان اولين کوشش ها براي آفرينش دانش، از طريق صرفنظر کردن از جزئيات، و چشم پوشي از بي قاعده گي ها، براي دستيابي به قاعده و نظم انجام شد. هراکليد اين تلاش ذهني را جستجو براي "آنچه در همه چيز مشترک است" ناميده است.

 

در فلسفه، مونيسم بر پلوراليسم تقدم داشته است، چرا که جستجو براي قاعده ها و اشتراک ها منتج به اصول جهانشمول نظير شبه ماده انتزاعي پلنومplenum طرح شده توسط پارمينيدوس Parmenides، و يا تضاد طرح شده توسط هراکليد انجاميد، که در رساله مونيسمم مفصلأ بحث کرده ام. در مذاهب، اولين خدايان پلوراليستي بودند، جرا که بيشتر به عقل سليم مردم عادي نزديک بودند، و نه به انتزاع فلسفي، و هزاران سال طول کشيد تا پلي تئيزم (چند خدائي) جاي خود را به مونوتئيسم (يکتاپرستي) داد، که در واقع جمع بست نقاط ا شتراک خدايان مختلف در يک خداي انتزاعي بود. پيشرفت تمدن و علوم، مقارن بود با توسعه انديشه بشر از پلوراليسم عقل سليم به مونيسم، و به استثنأ انفصال هاي مختصر کوتاه مدت، در تاريخ گذشته بشريت، مونيسم غالب بوده است و نه پلوراليسم.

 

در واقع در عصر حاضراست که توسعه هاي هاي جديد علم، عدم تعيّن indeterminism و پلوراليسم را براي علوم طبيعي و پيش بيني آينده تقويت کرده است. پلورايسم امروز اساسأ ادامه کوشش هاي فلاسفه آناليتيک در اين زمينه، نظير انديشه هاي برتراند راسل در قرن بيستم نيست، هرچند نظرات فلاسفه اي نظير نلسون گودمن Nelson Goodman نويسنده کتاب راه هاي گوناگون جهانسازي در سالهاي اخير ادامه آن سنت است. در سالهاي پاياني قرن بيستم ديدگاه پلوراليستي از طرف دانشمندان و فلاسفه علم و ديگر صاحب نظران انديشه هاي نو، با افکار بسيارمتفاوتي دنبال شد، انديشمنداني نظير کارل پاپر، پريگوژين، ديويد بوهمDavid Bohm ، و يا متفکريني نظير کواينW.V. Quine.

 

عهد باستان

 

در يونان باستان امپيدوکلوسEmpedocles اولين فيلسوفي است که به ترويج پلوراليسم مي پردازد. در مقايسه با مونيسم هراکليد که آتش را اصل مي دانست، امپيدوکلوس ترکيبي از چهار عنصر تفکر يونان، يعني زمين، هوا، آتش، و آب را اساسي فرض ميکرد و در مقايسه با هراکليد که فقط به ستيز اعتقاد داشت، امپيدوکلوس عشق و ستيز، هر دو را به عنوان توضيح وحدت و جدائي پديده ها مي دانست. ستايش وي از عشق بمثابه بيان وحدت اوليه، آرزوي وي براي مونيسم را نشان ميداد، هرچند اين هرگز به معني اعتقاد او به اين آرزوها بمثابه واقعيت نبود، واقعيتي که وي عکس اين نمايلات مونيستي مي ديد. منطق وي متعيّنdeterministic (جبري) نبود و از ديدگاه وي تغيير از طريق هم اتفاق و هم عليت رخ ميداد. در اخلاق، عرفان فيثاغورثيان را پذيرفته بود، و به سبک مذهب اورفيکOrphic دوران ماقبل تمدن يونان باستان، به معصيت اوليه و تناسخ معتقد بود.

 

امپيدوکلوس درطرح دو مشخصه پلوراليسم نوآور بود، و آنها عبارت بودند از دفاع وي ازعدم تعيّنindeterminism (اختيار) و دموکراسي. از آنجا که بيشتر يک نويسنده شاعر مسلک بود، نوشته هاي سياسي وي تتبع اسکولاستيک رساله هاي سياسي مونيستي نظير افلاطون و ارسطو، که البته سالها بعد از وي نوشته شده اند را نداشت. ناگفته نماند که ارسطو که بعد از افلاطون نوشته، با وجود تعلقش به پلوراليسم، در سياست متأثر از اقلاطون است و نه از امپيدوکلس. معهذا عمل سياسي و شعر امپيدوکلس، گرايش پلوراليستها را به دموکراسي، از همان بدو تمدن غرب نشان ميدهد.

 

پس از امپيدوکلوس، لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus قابل ذکرند. آنها سعي کردند که به مصالحه اي ميان پلوراليسم و مونيسم دست يابند. مدل آنها از جهان اتميسم بود. اتمها متفاوت بودند و تعدادشان بي نهايت بود (يعني گرايشي پلوراليستي)، اما در عين حال جوهر اتمها غير قابل تقسيم فرض ميشد، و اينکه که با يکديگر از طريق قوانين جبريdeterministic عليت (يعني گرايشي مونيستي) مربوط ميشدند. اين مدل دو هزار سال به عنوان يک تئوري متافيزيکي درباره ساختمان جهان باقي ماند، تا که علم نو بعد از رنسانس از آن استفاده کرد.

 

فرضيه اتمهاي بي نهايت لوسيپوس و دموکريتوس تقريبأ سلف همه مدل هاي پلوراليستي جهان بوده است، از مونودولوژيmonadology لايبنيتسLeibniz تا مدل اتمي راترفوردRutherford تا اتميسم منطقي برتراند راسل. همچنين هرچند لوسيپوس و دموکريتوس جبرگرا determinist بودند، نظرات سياسي شان در تطابق با پلوراليسم بود، يعني مدافع دموکراسي بودند. در کيهانشناسي آن ها از ايده کثرت جهان ها دفاع ميکردند، که بعدها اپيکورEpicurus همراه ديدگاه اختيارindeterminism ترويج ميکرد. بعدها ارسطو ايده کثرت جهان هاي آنها را رد کرده و ايده *جهان واحد* را به جاي آن نشاند (جالب است که قرن ها بعد، در قرن نهم ميلادي، تئوري احتمال اپيکور و نه تئوري چهار علت ارسطو، در ميان معتزله، يعني پيروان حسن بصري در الهيات اسلامي، پذيرفته شده است).

 

پيشرفت تمدن، يونان مونيسم پاراميندوس را تقويت کرد. افلاطون به طور سيستماتيک با پلوراليسم امپيدوکلوس و اتميست ها در افتاد. پس از افلاطون، ارسطو هرچند خود پلوراليست بود، بسياري از انگاره هاي مونيستي استاد خود افلاطون را در فلسفه خويش حفظ کرد. از نظر ارسطو "ترتيب دريافت حسيorder of sense" پلوراليستي بود، اما ترتيب بيانorder of explanation مونيستي بود. به عبارت ديگر وقتي از حس به تئوري ميرويم، کثرت نقطه شروع است، اما وقتي جهان را توضيح ميدهيم، ما از تئوري توضيحيexplanatory theory مونيستي شروع ميکنيم و به واقعيت تجربي ميرسيم. ( نگاه کنيد به کتاب سوم متافيزيک ارسطو که وي اين تئوري جالب خود را به شيوه بسيار همه جانبه اي توضيح داده است http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm).

 

سقوط تمدن يونان

 

تجديد حيات پلوراليسم تا زمان سقوط تمدن يونان اتفاق نيافتاد. پس از قرن سوم ميلادي که مسيحيت امپراطوري روم را فتح کرد، پلوراليسم موقتأ در ميان مکاتيب فلسفي بدبينانه کلبيونCynics، شکاکيونSceptics، اپيکوريانEpicureans، و افکارعرفاني رواقيونStoics رشد کرد. معهذا اصالت و ابتکاري در اين مکاتيب نبوده، و بويژه بيگانگي اين مکاتيب فلسفي با علم، بيشتر آنان را تحولي واپسگرا در پلوراليسم کرد تا پيشرفتي ترقي خواهانه.

 

کلبيونCynic دستاوردهاي تمدن، نظير دولت، مالکيت خصوصي، ازدواج، و مذاهب را رد ميکردند. در واقع آنان را ميتوان پيش کسوتان آنارشيستها قلمداد کرد، که من در جاي ديگر مفصلأ بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/35-Anarchism.htm. آنها سعي در تصحيح نقصان هاي اجتماعي نه از طريق رفرم داشتند، و نه از طريق ارائه آلترناتيو اجتماعي اي که با انقلاب بدست آيد. آلترناتيو آنان "بازگشت به طبيعت" و زندگي نظير حيوانات بود. يکي از چهره هاي برجسته آنان، ديوژانس، حتي به برادري نسل بشر و حيوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود. خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف اينان ضربه اي بود بر مونيسم، هرچند مکتب فکري شان براي انديشه و فعاليت فکري کشنده بود.

 

شکاکيونSceptics با ترديد همه چيز، تفاوت دانش و جهل را مي ستردند، معهذا برروي برخي اصول مونيسم نيز سايه شک مي افکندند. کارنيادCarneads در سال 69 قبل از ميلاد، يکي از شکاکيون بود که به ايده احتمالات به مثابه راهنماي عمل رسيده بود. اين از اولين کوشش ها براي طرح تئوري تخمينيconjectural theory بر مبناي ديدگاه فلسفي اختيارindeterminism بود. متأسفانه نظرات وي بعد ها از طرف ديگر فلاسفه شکاکيون دنبال نشد، چرا که آنان در پي ارائه آلترناتيو در برابر تفسير مونيستي حقيقت نبودند، و تنها دلبستگي شان شک درباره همه چيز گذشته بود، و خوشي شان بي اعتبار کردن دست اوردهاي علمي بود.

 

اپيکورEpicurus پايه گذار مکتب اپيکوريان اساسأ موضوع توجهش اخلاق بود. وي لذت را از ديدگاه عرفاني مي ستائيد، اما برخلاف رواقيون تنها به زندگي اعتقاد داشت. دفاع وي از آزادي ارادهfree will جنبه پلوراليستي فلسفه اخلاق وي است. پس از لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus، اپيکور اولين فيلسوف پلوراليست در فلسفه طبيعي است. هرچند وي دلبستگي اي به علوم نداشت، ترويج اتميسم از سوي وي، با تکيه بر شانس و عدم تعيّنindeterminism ، مدلي پلورليستي از جهان را عرضه ميکرد. معهذا ارسطو قبل از وي، براي رد مفهوم دموکريتي کثرت جهان ها و دفاع از اصل *جهان واحد* کوشش وافري کرده بود، و بعدها مدل ارسطوئي نه تنها در قرون وسطي، بلکه کماکان همچنان تا عصر حاضر، با ماست.

 

رواقيونStoics با ستايش فضائل شخصي و برابري انسانها، به طرف پلوراليسم گرايش داشنتد. پلوراليسم آنها بيشتر به پلوراليسم مذهبي شبيه است، تا به پلوراليسم فلسفي. زينوZeno، پايه گذار اين مکتب، خدا را جدا از جهان نمي دانست و در درون ما مي ديد. اين يک ديدگاه وحدت وجودي ( پانته ئيستيpantheism ) بود که ريشه خود را در مذاهب خاورOriental religions داشت. پانته ئيسم از طرف رواقيون توسعه يافته و از طريق آنان وارد رهبانيتmonasticism مسيحي و عرفانmysticism اسلامي شد. وحدت وجود در رابطه با جلوه هاي خدا پلوراليستي است، اما در عين حال به خاطر فرض خداي واحد، ديدگاهي مونيستي است. اين فلسفه با ارتقأ انسان به مقام شبه خدائي از طريق تذکيه نفس، براي ملت ها و افراد نااميد جاذبه داشته است، يعني براي آنان که به قول برتراند راسل نمي توانستند به پيشرفت در عمل خود در جهان واقعي اميدي داشته باشند. با اين همه، تأکيد اين تفکر بر روي فرد همواره نوعي پلوراليسم را در ميان طرفداران آن باعث شده است.

 

قرون وسطي

 

مسييحيت تمام خدايان مذاهب ديگر را برچيد و در نتيجه يکتا پرستي مسيحي جايگزين تمام مذاهب پلوراليستي در اروپا شد. براي بيش از هزار سال، فلسفه به اسکولاستيسم کليسا محدود شد. همه چيز از آسمان تا زمين کاملأ از طرف خداي قادر مطلق حکمراني ميشدند، و او همه چيز از کوچکترين ذرات تا بزرگترين ستاره ها را تعيين ميکرد. پلوراليسم به معني اخص کلمه در قرون وسطي تحمل نميشد، اما عناصري از آن در قرون تاريک انديشي باقي ماندند، و آنهم بيشتر در فلسفه اسلامي.

 

سه قرن اول اسلام يعني قرون ششم تا نهم ميلادي چيزي بيش از اسکولاستيسم در دنياي اسلام به وجود نياورد. دين سالاري ( تئوکراسي) اسلامي بني اميه و بني عباس نظير کليساي کاتوليک استبدادي بود. تنها پژوهشهاي نجومي از طرف دين سالاران اسلامي تشويق ميشد و آنهم به خاطر مبناي نجومي بسياري از شعائر عبادتي اسلامي. در واقع پس از سقوط خلافت اسلامي در شاخه شرقي آن (در ايران) و شاخه شمالي آن (در اسپانيا)، با تقليل نفوذ خلافت مرکزي، و شروع به اصطلاح "رفرميسم" و "رنسانس" اسلامي در قرن نهم ميلادي ، در ايران و اسپانيا کارهاي علمي و فلسفي شکوفا شدند. ابن سينا، عمر خيام، فارابي، ابوريحان بيروني، ذکرياي رازي در ايران و اورس (ابن رشد و ديگران در اسپانيا) فلاسفه و دانشمندان برجسته اين دوران هستند، که بويژه بر افکار راجر بيکن و اسپينوزا در غرب اثر گذاشتند. در واقع بررسي فلسفه شرق خود مبحثي جداگانه و وسيع است. اما فقط نگاهي به فلسفه وحدت وجود، که اساسا در شرق رشد زيادي کرده، و در پلوراليسم غرب اثر گذاشته، در اينجا بي مناسبت نيست.

 

وحدت وجود اسلامي در شرق

 

پانته ئيسم يا فلسفه وحدت وجود، شکلي از عرفان است، و ادامه فلسفه رواقيون است که بويژه پس از حمله مغول، در ميان انديشمندان خاور تزديک رشد کرد. اين بينش از يک سو، تلفيقي بود از فلسفه خاور و فلسفه يونان، و از سوي ديگر، ترکيبي بود از انديشه اسلامي و مسيحي . مروجين آن "صوفي" خوانده ميشدند، چرا که نظير رواقيون براي دنياي مادي ارزشي قائل نبودند. آنها ضد آخوندبازيsacerdotalism بودند و به همه اديان به يک اندازه احترام مي گذاردند، و اعتقادات خود را يک مذهب جهان وطن مي ديدند، نظير مانويان قبل از اسلام. آنها مذهب سنتي را تحقير ميکردند، و ايده جستجو براي خدا در دل، و نه در مسجد، را ترويج ميکردند. به خاطر ترس از آزار و ايذاي اسلامگرايان، نظرات خود را به شکل استعاره در قالب اشعار بيان ميکردند http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm.

 

اشعار صوفيان نمونه هائي از بيان زيباي شاعرانه وحدت وجود است. شاعر برجسته صوفي مسلک ايران مولوي، در اشعار خود، با احترام خاصي از فلاسفه مکاتيب مختلف يونان، از جمله ديوژانس و اتميستها ياد ميکند. در بسياري از اشعار وي، او خدا را به نور تشبيه ميکند، که بوسيله انديشه بشر به فرقه هاي مختلف مذهبي انکسار يافته است. اين تشبيه شايد بهترين بيان پانته ئيستي توحيد، يعني خدا ي واحد است، که در عين حال بيان هاي متعدد ديگر خدا را نيز همراه دارد. هرچند پانته ئيسم يک پلوراليسم استوار نبود، ترويج مفهوم کثرت گراي بيان خدا از طرف آن، باعث رشد گرايش پلوراليستي در مذهب و فلسفه در قرون وسطي در دنياي اسلام شد، و پانته ئيسم حتي بعد ها متفکرين برجسته خردگراي عصر مدرن اروپا، نظير لايبنيتس .و اسپينوزا را، تحت تأثير قرار داد. با اين وجود ضعف آن در هم وزن ديدن همه انتخاب ها است و عدم نشان دادن راه ترجيح يک آلترناتيو بر ديگري که در جاي ديگر بحث کرده ام http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism.htm.

 

متفکرين پلوراليست قرون وسطي

 

در اروپا، راجر بيکن (1214-1292) از امپريسيسم براي دفاع از اصل يکايکيindividuation (تشخيص فرد در جمع) ، يعني تشخيص اينکه اشيأ جداگانه کيفيت هاي مختلف دارند، استفاده کرد. در نتيجه هرچند راجر بيکن مونيست بود، در فلسفه اش نفوذ پلوراليسم هويدا است.

 

جالب توجه ترين متفکر پلوراليست قرون وسطي ويليام اوخامWilliam of Ockhams در (1280-1347) بود، که تکفير شده و از فرقه فرانسيسکن و کليسا طرد شد. او ايده کثرت جهان ها را دليلي براي قدرت خدا مي دانست. بزرگترين خدمت وي به فلسفه منطق *تيغ اوخامOckham"s Razor* است. ( به تحقيقات مفصل کارل پاپر درباره اوخام رجوع کنيد).

 

تيغ اوخام که با عبارت "اين بيهوده است که با زيادتر انجام دهيم آنچه قابل انجام با کمتر است" بيان شده، متد منطقي بسيار سودمند براي ديدگاه پلوراليستي است. با استفاده از تيغ اوخام ميتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند، براي هر تحليل معين برگزيد. بنابراين بجاي تقليل پيش گرايانه( اپريوريapriori ) کثرت به يگانگي مونيستي، از اين ابزار براي کار کردن با تعدد مي توان بهره گرفت. در نتيجه کار عظيم استفاده از عوامل متعدد در تحليل، با اين روش، با حذف عواملي که تاثير مساوي دارند، به ساده کردن کار مي انجامد، به جاي آنکه تعدد، باعث نا اميدي از پلوراليسم و پناه بردن به مونيسم شود.

 

علاوه بر منطق، اوخام گرايش به پلوراليسم را در مسائل اجتماعي زمان خود نيز نشان داد. وي طرفدار جايگزيني کليساي دموکراتيک به جاي نظام سلسله مراتبي در هيرارشي کليسا بود.

 

عصر مدرن

 

پايان قرون وسطي مقارن است با رفرماسيون و رنسانس. رنسانس همانطور که در رساله مونيسم نوشتم، بيشتر به مونيسم ديناميک گرايش داشت. اما رقرماسيون و ظهور پرتستانيسم در اروپا، به ديدگاه پلوراليستي ياري رساند. از آنجا که پروتستانيسم به قضاوت فردي استناد ميکرد، راه هاي تازه اي به سوي ديدگاه پلوراليستي، حتي در درون مذهب مونيستي مسيحيت گشوده شد. تفرقه مذهبي کليسا و رقابت فرقه هاي مذهبي براي سالها ادامه يافت، و پس از جنگهاي سي ساله در آلمان، هرجه بيشتر آشکار شد که نه پروتستانيسم، و نه کاتوليسيسم، و نه هيچ دکترين مذهبي ديگري نميتواند برتري کامل بيابد. اين امر باعث شکل گيري بردباري مذهبي از يک سو، و آزادي علم و فلسفه از پيش داوري هاي مذهبي از سوي ديگر شد. وقتي که ديگر تعدد حقيقت مذهبي بوجود آمد، علم و فلسفه ديگر به قضاوت مذهبي به عنوان معيار حقيقت در تئوري هاي خود نيازي نداشنتد، و شروع کردند به نگاه در جاهاي ديگر براي تأييد اثبات حقيقت در عرصه هاي گوناگون پژوهش.

 

بردباري مذهبي باعث تقويت دموکراسي در مسائل مذهبي و جداشدن علم و فلسفه از مذهب شد، و تفکر دانشمندان و فلاسفه را از مکاتيب مسيحيت آزاد کرد، و راسيوناليسم را در انديشه روشنفکري به پيش برد. اين وضع در طلوع عصر مدرن به بهترين شکل بوسيله فرانسيس بيکن (1561-1626) بيان شده که معتقد بود:

 

فلسفه بايستي ار الهيات جدا نگه داشته شود، چرا که الهيات از طريق ايمان دانسته ميشود ولي فلسفه به استدلال بستگي دارد.

 

نگرش بالا کمابيش اساس نقطه آغازين تمام مکاتيب فلسفي عصر جديد بوده است و باعث نفوذ علم در خردگرائي، تجربه گرائي و ديگر مکاتيب فلسفي شده است.

 

قابل ذکر است که از ديدگاه ارسطو فلسفه *جستجوي حقيقت* بود. اما براي متفکرين قرون وسطي فلسفه جستجو براي حقيقت الهي يا اراده خداوند بود. پس از آنها، فلسفه براي خردگرايان (راسيوناليستها ) خود *استدلال* بود، يا به عبارت ساده تر *تفسير* جهان بود. فقط فلاسفه پايان دوران راسيوناليسم نظير نيچه و مارکس، ديدن فلسفه به عنوان *استدلال* را بي حاصل مي ديدند و فلسفه اي را ترويج ميکردند که ميتوانست *ابزاري* براي تغيير تلقي شود، اما نظر آنان ديگر با آنچه معناي فلسفه از ديدگاه خردگرايان بود متفاوت بود. اين است که مارکس از پايان فلسفه گفته و ميگويد فلاسفه تا کنون دنيا را تفسير کرده اند، در صورتيکه مسأله تغيير آن است. من اين موضوع را در رساله انديشه مارکسيستي و مونيسم مفصلأ بحث کرده ام.

 

همانگونه که در رساله مونيسم ذکر کردم، علم مدرن قبل از قرن بيستم (مثلأ مدل نيوتوني از جهان)، بيشتر در سازگاري با مونيسم ديناميک بود تا با پلوراليسم. اما توسعه علوم مدرن و رشد فردگرائي درجوامع اروپا، پيشينه خوبي را براي خيزش مجدد پلوراليسم فراهم آوردند.

 

مثالي ازحوزه ديدگاه پلوراليستي در پايان قرن شانزدهم را جان دان در مورد بحث کثرت جهان ها نشان داده است. وي که يک شخصيت ادبي انگليس در آن زمان بوده، به ايده تعدد جهان ها گرايش داشته است. او رابطه اين جدل و نتايج ديگر ديدگاه پلوراليستي را در نقل قول زير، که در ابتداي رساله ذکر شد، به خوبي نشان داده است. در واقع حقيقت ارزيابي وي از کثرت گرائي، درنتايج توسعه پلوراليسم در قرون بعدي در اروپا غير قابل انکار است، و بي دليل نبود که کليسا با آن در ستيز بود. وي مينويسد:

 

" انسان هائي که فقط به ذات طبيعت توجه دارند، از اين انديشه به دورند که چيزي مفرد در جهان هست، چرا که به ندرت فکر ميکنند که اين جهان در خود مفرد است، اما هر سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي قبول نه تنها کثرت هر نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها مي يابند. خدا، طبيعت، و منطق بر ضد آن متحدند." ( از جان دانJohn Donne س. 1572-1631 نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds س1982، صفحه 49.)

 

خردگرايان و علوم طبيعي

 

دکارت جنبشي را در فلسفه شروع کرد که توسط برخي از پيروانش به پلوراليسم رسيد. اصل cognito ergo sum وي يعني "من ميانديشم، پس من هستم"، تنها آغاز سوبژکتيويسم (ذهن گرائي) نبود. در واقع شک دکارتي اجازه همزمان قبول طرق مختلف انديشه را ميدهد. فلسفه وي اساس گرائي را به توضيح تخمينيconjectural explanation مسائل ارجحيت ميدهد. درک دترمينيستي (جبري) وي ار قوانين فيزيک، فلسفه او را ناسازگار با آزادي اراده ميکند. اما مدل او از جهان نسبت به بعضي از متفکرين بعدي نظير نيوتون، کمتر مونيستي بود. دواليسم دکارتي فکر و ماده، راه را هم براي ماترياليسم مکانيکي، و هم براي ايده اليسم ذهن گرا ( سوبژکتيو) باز کرد. و جنبه هاي پلوراليستي انديشه وي بعد ها توسط اسپينوزا و لايبنيتس توسعه يافتند.

 

اسپينوزا اساسأ توجهش به اخلاق بود. در زمينه مسائل علم وي ديدگاه دترمينيسم دکارتي را حمايت ميکرد. او سعي کرد که يک اخلاق خردگرايانه را توسعه دهد. عشق و خوشحالي در زندگي اصول اخلاقي وي بودند. خداي پانته ئيستي وي در همه چيز جهان نمايان بود. وي از پانته ئيسم ومذاهب گوناگون آموخته بود و اين معرفت در رفتار مساوي وي با مذاهب گوناگون هويدا بود. پلوراليسم وي با مونيسم سازگار بود، اما نمي توانست در خدمت الهيات سلسله مراتبي کليسياي کاتوليک قرار گيرد. در فلسفه وي خدا يکي بود و همه چيز با او در وحدت بود. پلوراليسم اسپينوزا بسيار محدود بود و علاقه وي به وحدت خدا و جهان، در هر سطر آثار وي نمايان است. معهذا اين ها در طرد او و محکوم کردن آثار وي توسط کليسياي کاتوليک تأثيري نگذاشت.

 

لايبنيتس اولين فيلسوف عصر مدرن بود که در عين تعلق به خردگرائي و علوم طبيعي بسيار مدافع پلوراليسم بود. مدل وي از جهان مونودولوژي بود. جهان از نظر وي از مجموعه بي نهايت اجزا فکرگونه اي به نام مونادmonad تشکيل شده است. مونادها عناصر ساده اي هستند که غير قابل تقسيم و بدون پنجره هستند، يعني نفوذ متقابلي بين آنها امکان پذير نيست. مونادها به طور فردي تعريف ميشوند و از آزادي اراده برخوردارند، اما حالت اوليه هر موناد هر آنچه در هر زمان براي آن اتفاق افتد را در بر دارد (رجوع کنيد به مونودولوژي ترجمه انگليسيP.H. Hedge ). لايبنيتس خردگراي ثابت قدمي بود و از *تضاد* و "دليل کافي*، به مثابه اصول پايه اي منطق خود استفاده ميکرد. با استفاده از منطق خويش، پلوراليسم وي به جبرگرائي (دترمينيسم) ديگري منتج شد، که در واقع همه تغييرات مونادها را در بر ميگرفت، و اين در دکترين هارموني از پيش تعيين شدهpre-established harmony وي بسط يافته است.

 

برخورد لايبنيتس به سوال وحدت خدا، شباهت و تفاوت وي و اسپينوزا را نشان ميدهد. او مينويسد "خدا به تنهائي آن وحدت بدوي است، يا جوهر ساده اوليه اي است که از آن همه مونادهاي آفريده يا مشتق شده، توليد شده اند." در نتيجه بر عکس اسپينوزا، مونادهاي لايبنيتس فقط نشانهاي خصلت الهي نبوده، بلکه محصول آنند. اتحاد را به اينگونه بيان ميکند که "در جوهر ساده اوليه بايستي همه خاصيت ها و روابط موجود بوده باشد، هرچند اجزائي نداشته" اين نظر مثل اسپينوزاست که نوشته است "خصلت الهي مطلقأ تعداد بي نهايت از خواص را دارد، که هر يک اساس هاي بي نهايتي را در انواع*sue genre* به نمود ميگذارد." در نتيخه مونادهاي لايبنيتس از نظر فيزيکي در خود پلوراليستي نيستند و اين بيانگر گرايشي مونيستي است، اما از نظر روانشناسي آنها کثرت گرا هستند، اگر که آنها را روح هائي با ادراک حسي و اشتياق فرض کنيم. با وجود تصوير پانته ئيستي مونادها در رابطه با خدا، خداي لايبنيتس يک روح منفرد نيست و داراي کثرت روانشناسي حواس و تعلقات است.

 

لايبنيتس، دواليسم دکارتي فکر و بدن را، با رجوع به کشف ثبات مقدار حرکت conservation of momentum در قيزيک پايان داد (وي همچنين پايه گذار منطق رياضي بود). در مقايسه با ثبات مادهconservation of matter ، اين قانون جديد، توضيحي براي اثر متقابل فکر و بدن ارائه ميکرد. ماده انکار شده، و مدل شبه روانشناسي جهان، دنياي مادي و غير مادي را در برميگرفت. سيستم لايبنيتس از نگاه خواننده عصر حاضر، بنظر خيالپردازي ميايد، ولي اگر ما لغت روح را با الکتريسيته تعويض کنيم، ديگر ديدگاه وي آنقدر عجيب هم نيست. هرچند مدل وي آنگونه که هست، آنقدر راضي کننده نيست، اما مدل وي باضافه فيزيک کوانتا، منشأ الهام براي بسياري از فلاسفه علم در قرن بيستم بوده است (رجوع کنيد به مجموعه دانشگاه بوستون درباره فلسفه علم). متأسفانه دوقرن طول کشيد تا فلاسفه به مدل فلسفي لايبنيتس توجه کنند.

 

صرف نظر از کمبودهاي مونودولوژي، اين مدل لايبنيتس اولين کوشش در عصر مدرن براي فرموله کردن مجدد مدل پلوراليستي جهان پس از يونان باستان بوده است. بويژه تئوري جهان هاي موازي وي تازه بوسيله متفکرين عصر حاضر دارد بحث ميشود.

 

لايبنيتس مشاجرات طولاني اي با نيوتون داشت. تئوري جاذبه نيوتوني جايگزين نئوري حلقه هاي (ورتکس) دکارتي شد و هارموني جديدي را در جهان تصوير کرد. با وجود برخورد تخمينيconjectural نيوتون به حدسيات تئوريک، سيستم وي در برداشت مشهود خود مونيستي است (براي بررسي جامع نيوتون رجوع کنيد به کتاب سحر مجدد جهان نوشته موريس برمنMorris Berman) .

 

براي نيوتون همه چيز به دور مرکز جاذبه ميچرخيد، و دترمينيسم لاپلاس، نتيجه طبيعي تئوري نيوتون بود، که مدعي شد شيطاني با دانستن شرايط اوليه و قوانين نيوتون، ميتواند تمام حرکات آينده را پيش بيني کند. اين سيستم با يک خداي جديد کامل شد، نظير حرکت دهنده بي حرکت در فلسفه ارسطو. اين مدل مکانيکي مبناي ديناميسم مونيستي عصر جديد شد، که در رساله ديگر بحث کردم.

 

لايبنيتس سيستم نيوتوني را یخاطر ضديت با هارموني مذهبي مورد حمله قرار داد. به نظر لايبنيتس، سيستم نيوتون پس از خلق شدن جهان، نيازي به خدا نداشت، و معتقد بود فلسفه وي خداپرستانه تر است. در واقع اين اهميت نيوتون بود که اتفاق گرائي Occasionalism طرفداران دکارت را به دور ريخت، وقتي که هر حرکت جداگانه از طرف خدا شروع ميشد.

 

در ميان دانشمندان قرن هفدهم، ما نميتوانيم هيچ دانشمند اصلي پلوراليست ديگري بيابيم. اما در ميان دانشمنداني که به پلوراليسم در برخي زمينه هاي انديشه شان گرايش داشته اند، هويگنسC. Huygens شايسته ذکر است. هويگنس برخوردي امپريسيستي به نجوم و فيزيک داشت. جايگاه تئوري احتمالات در انديشه فلسفي وي براي زمان وي بسيار خارق العاده است. در سال 1698 وي مينويسد:

 

"من تمي توانم وانمود کنم که هيچ چيزي را به عنوان حقيقت با يقين بيان ميکنم (چرا که آن جنون است)

ولي فقط حدس محتمل را ارائه ميدهم، که حقيقت آن را هر کس آزاد است براي خود ارزيابي کند.

در نتيجه از آنجا که به اعتراف خود، من هرگز نميتوانم به يقين دست يابم، اگر کسي با افسوس به من

بگويد که من وقت خود را بيهوده در پرس و جوي باطل و بي ثمري تلف کرده ام، پاسخ من اين است که

در اين صورت وي تمام فلسفه طبيعت را تحقير کرده است، چرا که موضوع همه آن جستجو درباره

خصلت همه چيز است: و دراين چنين مطالعه اصيل و بلند پايه، اين افتخار است که به احتمالات

دستيابيم، و خود جستجو ياداش مشقت است".

 

از هويگنس 1698 نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick

در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds انتشارات کمبريج به انگليسي، س1982، صفحه 176).

 

به استثنأ پلوراليسم محدود درتئوري تکامل کانت در قرن هجدهم، و تئوري تکامل داروين در قرن نوزدهم، بيشبر تئوري هاي علمي و مدلهاي فلسفي علوم طبيعي تا قرن بيستم، به پلوراليسم ياري نرساندند، و در راستاي مونيسم ديناميک بودند.

 

تجربه گرايان و علوم اجتماعي

 

هرچند در قرن بيستم پلوراليسم در عرصه هاي علوم طبيعي نظير فيزيک طرح شده است، اما در قرون17، 18و 19 چنين نبوده وهمانگونه که ذکر کردم، اين علوم اساسأ به مونيسم ديناميک گرايش داشتند. اولين ضربات بر مونيسم در عصر مدرن، نه از سوي علوم طبيعي، خردگرايان، و ماترياليستهاي مکانيکي، بلکه از طرف فلاسفه متمايل به تجربه گرائي(امپريسيسم) بوده است، که بيشتر به علوم اجتماعي وسياسي توجه داشتند.

 

قبل از دکارت، فرانسيس بيکن (1561-1626) از مشاهدهobservation ، در تئوري شناخت دفاع کرد، و اوست که در منطق خود با قياس ارسطوئي (صغري و کبري) و استنتاجdeduction مخالفت کرده و از استقرأinduction دفاع ميکند. هرچند پلوراليست هاي برجسته اي نظير پاپر در عصر ما به استقرا ابدأ معتقد نيسنتد، به نظر من اين نگرش ميتوانست نقطه شروع خوبي براي پلوراليسم باشد.

 

دکارت و پيروان وي دليل را بر ايمان در علم ترجيح ميدادند، اما آنها از امپريسيسم دور بودند و خردگرائي را دنبال ميکردند، و بيشتر توجه به تدوين يک تئوري عمومي براي علوم طبيعي داشتند.

 

سواي فلاسفه علم (فلسفه طبيعت)، در فلسفه سياست، فيلسوف برجسته جان لاک، اولين فيلسوف مهم بعد از قرون وسطي است، که مباني يک برخورد پلوراليستي به جامعه را تدوين کرده است. از ديدگاه پيروان منطق مونيستي، افکار جان لاک بيشتر متناقض مي نمود. وي يک سيستم تمام و کمال نظير مونيستها نداشت، که در آن همه چيز از يک اصل واحد "منتج" شود. در نتيجه براي مخالفين وي دشوار نبود که فلسفه او را به مثابه يک انديشه پر هرج و مرج مورد حمله قرار دهند. از سوي ديگر براي پيروان وي آسان بود، که هر چيز در فلسفه خود را بسط ايده هاي لاک قلمداد کنند. فلسفه لاک نمونه خوبي از ظهور يک مکتب جديد فکري با تمام بيان هاي نادرست طرفداران و مخالفين آن است.

 

جان لاک يک امپريسيست بود. جالب ترين جنبه منطق وي استفاده از مفاهيم احتمالات است، که در عين حال علت ليبراليسم فلسفي وي نيز هستند. گرچه لايبنيتس منطق ارسطوئي را در آثار نشر نشده اش رد کرده است، وليکن وي يک ثبات کامل منطقي در آثارش دارد که به منطق رياضي تزديک است، در عوض براي جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که يک تئوري رشد يافته اي در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک ميشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتيک وي در سياست بود، و او رد رژيم هاي سلطنت موروثي و رژيم هاي مطلقه و عشق به دموکراسي را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد .

 

در تئوري شناخت، جان لاک تجربه را افضل ميدانست وبا نظريات انتزاعي افلاطون، دکارت، و لايبنيتس مخالفت مي ورزيد، و اين اولين جدائي تجربه گرايان از خردگرايان است. در واقع فرانسيس بيکن به امپريسيسم ار طريق خردگرائي رسيده بود. اما لاک براي حفظ تجربه گرائي، خردگرائي را ترک کرد. اين امر به خاطر خصلت مطلق منطق سنتي بود. تئوري هاي جديد منطق احتمالات در طفوليت بودند، و منطق غير مونوتونيکnonmonotonic logic ، و سيستم هاي ديگر منطق هنوز تولد نيافته بودند، و در نتيجه رد هرگونه "ايده هاي انتزاعي" براي تقويت تجربه گرائي توسط لاک، شگفت آور نيست.

 

تسليم لاک به تجربه ، بعدها از طرف برکلي و هيوم، به اکستريم سوبژکتيويسم و آگنوستيسم، و از طرف مارکس و ويليام جيمز، به انواع ابزارگرائي ادامه يافت. سودمندي گرايان Utilitarians نظير بنتام و جان استوارت ميل، به نظرات اوليه لاک نزديک ماندند. آنها مبناي قانون لاک را که مشروعيت خود را در اصول کتب مقدس مييافت، تغيير داده، و خوشحالي را به مبناي پذيرش قوانين مبدل کردند.

 

نفس گرائيsolipsism برکلي، تعبير مونيستي پلوراليسم تجربي لاک بود، که به کوشش هاي آتي تجربه گرايان لطمه زد.، هرچند امروز نوعي از اندشه برکلي در ميان تئوريسين هاي فيزيک کوانتا، بمثابه يک تئوري توضيحيexplanatory theory هنوز طرفدار دارد. برکلي واقعيت عيني همه چيز غير از خدا را نفي کرد. هيوم نظر برکلي را به خدا نيز بسط داد. در نتيجه برعکس هدف بنيانگذار اوليه امپريسيسم فررانسيس بيکن، اگنوستيسم هيوم به "حقيقت دوگانه" رسيد. خدا از طريق *ايمان* پذيرفته ميشد و همه چيز ديگر از طريق *تجربه* پذيرفته ميشدند. در نتيجه يک بار ديگر ايمان به فلسفه باز گشت، و طعنه زمان آنکه ايمان به فلسفه، اينبار از طرف تجربه گرايان بازگشت.

 

گرايش بالا بعدها از طرف امانوئل کانت ادامه داده شد. سوبژکتيويسم کانت مدعي شد که دانش تجربي از مفاهيم پيش فرض شده اپريوريapriori .ونيز از مفاهيم "شيئي در خود" غير ممکن است. امروزه بعد از دو قرن مفهوم اپريوري کانت از طريق مشخصه هاي موروثي ژنتيک و حواس حامل تئوريtheory-impregnated sense perception که پاپر در کتاب خود و مغز اوThe Self and its Brain و آرون اسلومن در کتاب فلسفه هوش مصنوعي طرحPhilosophy of Artifical Intelligence کرده اند اهميت علمي در عرصه هوش مصنوعي يافته اند.

 

کانت تئوريسين اصلی ترقی خواهی درعصر روشنگری بود، و خود فکر ميکرد در آلمان از طريق رفرم به ايده آلهای خود در زمينه آزادی های فردی نايل خواهد شد، واين نقطه نظر را در نوشته هاي سياسي اش مفصلأ بحث کرده است. اما فردريک ويليام دوم، جانشين فردريک کبير، نگاشتن درباره مذهب را برای وی، پس از نگارش کتاب "مذهب در محدوده فقط خرد" در سال 1793 ، ممنوع کرد، وکانت تا زمانی که فردريک ويليام دوم زنده بود، در مورد مذهب کتابی منتشر نکرد.

 

برای کانت مهم ترقی و پيشرفت، حقوق بشر و آزادی های فردی بود، و کوشش او در رفرم، دستيابی یه اين *اهداف* بود، و وقتی انقلاب کیير فرانسه اهداف مترقی نظير آزادِهای فردی را بر گزيد، کانت از انقلاب دفاع نمود، نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون اهداف انقلاب را مترقی ميديد، و از آنزمان تا دو قرن بعد از آن، انقلاب و ترقی مترادف تلقی ميشوند، در صورتيکه حتی خود کانت، رفرميست بود، ولی برای او هدف، ترقی و آزادی های فردی بود. در نتيجه از نظر وي، هم انقلاب و هم رفرم ميتوانستند مترادف با ترقي و يا واپسگرائي باشند، و آزادي هاي فردي سنگ محک بود. اين ديدگاه اجتماعي کانت در دفاع از آزادي هاي فردي، به توسعه پلوراليسم در عصر مدرن کمک کرد، و جالب است که انديشه هاي جان لاک و کانت، بعد ها در دموکراسي آمريکا جايگاه خاصي کسب کردند.

 

بعد ها پلوراليسم محدود عصر مدرن، همانگونه که در رساله مونيسم مفصلأ توضيح دادم، از مونيسم هگلي، در اشکال مارکسيسم و نيچه ايسم، شکست خورد، و ديگر آنکه پلوراليسم جان لاک با نفس گرائي برکلي و آگنوستيسم هيوم مساوي قلمداد شد. ارثيه جان لاک تنها در ميان فلاسفه سياسي سرمايه داري حفظ شد، و آنها نيز دفاع وي از مالکيت خصوصي را تأکيد ميکردند، و نه محکوم کردن انتقال موروثي قدرت سياسي، و جانبداري وي از حقوق فردي، دموکراسي سياسي، و پلوراليسم. کارهاي لاک توسط سودمندي گرايانUtilitarians تکامل چنداني نيافت، و آنان اصليت همه جانبه فلسفه او را رها کرده، و آن را در مناظره با مخالفان خود، به عرصه هاي فانوني و اقتصادي محدود کردند. مقابله آنها با سوسياليستها، آنان را بيش از پيش به برداشت محدودي از ليبراليسم سوق داد، و بيشتر به تئوريسين هاي قانون انگليس مبدل شدند. از سوي ديگر سوسياليستها بيشتر و بيشتر به سوي هگليسم گرايش يافتند.

 

تنها گرايش سوسياليستي که پلوراليسم را ترويج کرد پرودونيسمProudonism بود. پرودن خود را از مونيسم هگل جدا کرد و با پلوراليسم سمت گرفت. اما پلوراليسم وي بسيار کمتر از جان لاک سيستماتيک بود. افراد رابطه اي با يکديگر نداشتند و روابط اجتماعي نظير دولت، مالکيت خصوصي، مذهب، و امثالهم همه اجباري تصور ميشدند. پرودون تنها از نقصان هاي جامعه خشمگين نبود. در واقع وي ميتواند پيغمبر فرديت بدون جامعه خوانده شود، چه *منزجر* از خود جامعه بود، و نه فقط کمبود هاي آن. وي پدر آنارشيسم شد، مکتبي که بعد ها توسط انقلابي روس باکونين رشد بيشتر کرد.

 

علاوه بر سياست، سنّت جان لاک، سر منشأ کارهاي ديگري نيز بوده است. مثلأ هله واتيسHelevetius و کندورسهCondorcet در فرانسه اصول وي را در زمينه اخلاق و آموزش به کار بردند، و سعي در توسعه اين عرصه هاي دانش به علوم مثبت نظير علوم طبيعي کردند، و يا ولتر در آثار ادبي خود کليسياي کاتوليک را از زاويه دموکراسي و پلوراليسم به نقد کشيد.

 

جان لاک از سرزمين خود به خاطر آزار سياسي در رابطه با عقائدش، به کشورهاي اسکانديناوي فرار کرد. دکترين لاک سيستم قضائي و سياسي آمريکا را بيش از هر کشور ديگري تحت تأثير قرار داده است، جائي که مدل تفکيک سه قوه دولت وي، بيش از هر جاي ديگر پياده شده است. اما فلاسفه ديگر، به کارهاي وي باز نگشنتد، و کارهاي وي تا قرن بيستم تکاملي نيافتند، و در اين زمان است که فيلسوفاني نظيرجان رالز، فلسفه ليبراليسم لاک را به سطح تازه اي ارتقاء داده اند.

 

اين تصور غلطي است که جان لاک را به مثابه تئوريسين سرمايه داري تلقي کنيم. درست است که وي از مالکيت خصوصي به مثابه مبناي دموکراسي دفاع ميکند، اما دليل دفاع وي به خاطردفاع پيگير وي از دموکراسي است که براي وي اصل است. هرگاه کشورهاي سرمايه داري التفات به دموکراسي و صلح داشتند، از اصول لاک حمايت کرد ه اند و اگر نه، اصول وي را زير پا گذاشته اند. دموکراسي و پلوراليسم لاک در تئوري سياست نبايستي محدود به سرمايه داري تصور شود، همانگونه که ايده هاي دموکراتيک و پلوراليستي امپيدوکلس محدود به جامعه برده داري نبودند. يک جامعه برده داري يا سرمايه داري ميتواند دموکراتيک و پلوراليستي باشد يا نباشد. اين موضوع شبيه دست آوردهاي جنبش سوسياليستي نظير حقوق بيکاري است، که محدود به جوامع سوسياليستي يا سرمايه داري نبوده و به حقوق بشر در دنياي کنوني تبديل شده اند.

 

عصر حاضر

 

رشد واقعي پلوراليسم در قرن بيستم بوده است، اما نه به معني اکيد مکاتيب فلسفي، بلکه بيشتر در ميان دانشمندان و فلاسفه علم. فلسفه آناليتيک (تحليل منطقي) که در آغاز قرن بيستم رشد کرد پلوراليستي بود، اما کمتر و کمتر آنرا به معني اخص کلمه ميتوان فلسفه ناميد، و بيشتر و بيشتر، پس از ويتگنشتاين، قلسفه آناليتيک به تئوري زبانشناسي تبديل شده است. در مقايسه، دانشمندان و فلاسفه علم نظير ديويد بوهمDavid Bohm، ايليا پريگوژينIlya Prigogine، و استيون هاکينگStephen Hawking بيشتر به انديشه فلسفي گرايش يافته اند. من در رساله خود تحت عنوان فلسفه علم در قرن بيستم مفصلأ اين موضوع را مورد بررسي قرار داده ام.

 

اما فلسفه هاي قرن بيستم همه پلوراليستي نبوده اند. در واقع به معني اخص کلمه، يکي از مهمترين مکاتيب فلسفي قرن بيستم، يعني اگزيستانسياليسمExistentialism ، مونيستي بوده است. اگزيستانسياليسم هم در تعبير هايدگريHeideggerian آن و هم در تعبير سارتريSartrian آن بسيار به مونيسم متمايل است تا به پلوراليسم. از کيرکاگاردKirkegaard تا جسپرزJaspers، از هايدگر تا مرلو پونتيMerleau-Ponty، اگزيستانسياليستها با تکيه بر مفهوم *جوهرهستيBeing*، بيشتر به جستجوگري پارمينيدوس براي پلنوم ماده گونه اش، ويا جستجوي ارسطو براي جهان يگانه اش، شبيه هستند، تا به يک ديدگاه پلوراليستي. اما بايستي قبول کرد که مونيسم اينان بيشتر رنگ و بوي پلوراليسم وحدت وجودي را دارد، تا مونيسم سلسله مراتبي افلاطون، و بي خود نيست که اگزيستانسياليسم پايه فکري اسلامگراياني نظير دکتر شريعتي در ايران شده است، که در جستجوي شکل مدرني از وحدت وجود بوده اند.

 

کوششهائي براي ايجاد يک سيستم پلوراليستي در قرن بيستم انجام شدند. مهمترين اين کوشش ها را ويليم جيمز، برتراند راسل، لودويگ ويتگنشتاين، برتلانفيLudwig von Bertalanffy، و لازلوErvin Lazlo کردند. در ميان سوسياليست ها نيز گرامشيGramsci، التوسرAlthusser، استوجانوويچStojanovic، و ديگران به پلوراليسم تمايل داشتند.

 

برتراند راسل در عبارات زيراين جستجو را به بهترين شکل بيان کرده است:

 

"شکل دادن به فلسفه اي که قادر باشد حريف انسانهاي سرمست از امکان قدرت

بي حد و حصر از يکسو، و پاسخگوي بي علاقگي آنان که بي قدرتند از سوي ديگر،

باشد، وظيفه عاجل زمان ماست."

(برتراند راسل، يک تاريخ فلسفه غرب، 1945، صفحه 729)

 

شگفتي آور نيست که چنين هدفي زنده بود زمانيکه برتراند راسل فلسفه اتميسم منطقي خود را طرح کرد http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm، وليکن اين هدف اساسأ در فلسفه آناليتيک ترک شد و وارثين فلسفه آناليتيک به سوي پوزيتويسم منطقي، پان سايکيسمpanpsychism ، پارالليسم زبانيlanguage parallelism، و دکترين هاي ديگر که بيشتر به زبانشناسي نزديکند سوق يافته است. حتي درک جديد "سيستم" در تئوري سيبرنتيک راهگشاي تحول فلسفي مهمي نشد. اما کوشش هاي اين متفکرين در طرح مقابله مونيسم و پلوراليسم با ثمر بود، به ويژه نقد ويليام جيمز از هگل نمونه عالي از اين راهگشائي براي پلوراليسم است.

 

***

 

ويليام جيمز اولين فيلسوف مهمي است که سوأل تقدم ماده و روح را از فلسفه خود به دور ريخت . من آنقدر توجهم به آلترناتيو وي نيست، و موضوع مورد نظر من رها کردن اين بحث است که در فلسفه مدرن همانقدر بحث بيهوده را باعث شده بود، که بحث تثليث در فلسفه قرون وسطي. بنظر من به دور ريختن اين بحث توسط ويليام جيمز بزرگترين دست آورد فلسفه پس از قرون وسطي بوده است. فلاسفه عصر مدرن هيچگاه گريبان خود را از اين مسأله کاذب فلسفه قرون وسطي رها نکرده بودند. اين به يک قاعده در همه مکاتيب فلسفي تبديل شده بود که موضع خود را، قبل از هر بحثي، درباره اين سوأل کاذب اعلام کنند. و اين بحث در کشورهاي سوسياليستي جايگاهي نظير تثليث در تفکر قرون وسطي در قلمرو کليسا داشت، که مرتدين و بدعت گذاران را مشخص ميکرد.

 

اينگونه ماترياليست ها و ايده اليستها مشخص ميشدند و فلاسفه اي نظير کانت که در هيچيک از اين دو مقوله نمي گنجيدند کماکان بر اين مبني قضاوت ميشدند و در دسته اول يا دوم قرار ميگرفتند، بر حسب آنکه مفسر کانت از ميان بلشويک هاي روس بود و يا از سوسيال دموکراتهاي اروپا.

 

رد اين بحث توسط ويليام جيمز در رساله آيا "آگاهي" وجود دارد؟Does "Consciousness" Exist در سال 1904 ، شکاف راديکالي با تمام سنت هاي فلسفي از قرون وسطي تا آنزمان ايجاد کرد. اين شکاف با بنيادگرائي فلسفي، پلوراليسم را در فلسفه وي و بسياري مکاتيب ديگر فلسفي قرن بيستم تقويت کرد. ديگر خدمات ويليام جيمز به پلوراليسم نياز به تحقيقي مفصل دارد. وي در سخنراني هايش در سال 1907 ، پلوراليسم را بسيار عالي توصيف کرده است. عنوان اين سخنراني ها "يک جهان پلوراليستي" است، که هاروارد منتشر کرده است، و نقل قول پائين از آن کتاب است:

 

"با تفسير پراگماتيک وارانه، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد، به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت "ممکن است بيرونأ" مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ ودر برگيرنده، از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه، يک محيط حقيقي "خارجي" دارد. همه چيز به طرق گوناکون "با" يکديگر هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله اي ميايد. و چيزي هميشه از قلم ميافتد. "نه کاملأ" بيان بهترين کوشش ها، در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود. جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرآنچه بسيار بتوان جمع کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند، که چيز ديگري خود گردان و غايب بوده، و غير قابل تقليل به يگانگي است.

 

"مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم، واقعيتِ واقعيات، همه چيز حاضرند به *همه چيز* ديگر، در يک همزماني بزرگ جامعيت، که هيچ چيز يه هيچ معني تبعي functional يا اساسي، نميتواند از بقيه جدا باشد، و همه چيز در هم، در يک تلاقي بزرگ، درهم ادغام ميشوند."

 

ويليام جيمز، يک جهان پلوراليستي، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977

William James, A Pluralistic Universe, Harvard Edition, Page 45, 1977 print

 

جيمز در بينش خود تأکيد بر پلوراليسم دارد، و همچنين خود را مخالف خردگرائي ميداند. از اين نظر وي نظير جان لاک بود. به همين دليل، شايد از آنجا که وي سعي در خلق يک خردگرائي جديد که با ديگاه وي همخواني داشته باشد نکرد، هيچگاه قادر نشد سيستم پلوراليستي را که در مکاتبات خود ذکر ميکند، تدوين کند.

 

و بالاخره مايه شگفتي است که ويليام جيمز فلسفه برگسون را مي ستايد، زمانيکه به ضديت برگسون با علم و خردگرائي توجه کنيم. برگسون هيچ تئوري منطق غير از ديالکتيک نداشت، که بنظر من آنرا هم درست درک نکرده بود، اما سيستم تحريف شده انديشه هگل که برگسون در تئوري مبارزه زندگي و ماده عرضه ميکند، بنظر من بسيار اشتباه آميز است. من هيچگاه تحسين ويليام جيمز از برگسون را نفهميدم.

 

***

برتراند راسل همانگونه که ذکر کردم مدتي تئوري اتميسم منطقي را ارائه و دنبال کرد. ديدگاه وي بسيار به مونودولوژي لايبنيتس شبيه بود اما اتمهاي وي بيشتر منطقي-زبانشناسانه بودند تا شبه روح نظير مونادهاي لايبنيتس. کار راسل بعدأ توسط ويتگنشتاين در اولين اثر وي بنام ترکتاتسTractatus دنبال شد و نتيجه اش بيشتر زبانشناسي بود تا فلسفه. و ويتگنشتاي در پايان عمر در کتاب آبي و کتاب قهوه اي از فلسفه آناليتيک کاملأ جدا شده و به فنومنولوژيPhenomenology اگزيستانزياليستي نزديک ميشود، که ميگفت آن دوجزوه را بخوانيد و به دور بريزيد.

 

پس از ويليام جيمز، طي بيش از نيم قرن سلطه فلسفه آناليتيک، پلوراليسم پيشرفتي نکرد. به استثنأ توسعه منطق احتمالات، منطق غير مونوتونيکnon-monotonic logic، و انواع مختلف منطق رياضي و تئوري هاي زبانشناسي که از دستاوردهاي فلسفه آناليتيک در اين عرصه هاي علوم هستند و کارهاي علمي کساني نظير کارناپ Carnap که خدمات ارزنده اي در پايه ريزي نظري توسعه کامپيوتر در آينده کردند.

 

تئوري هاي علوم ذرات زير اتمي نظير فيزيک کوانتا، و نيز دست آوردهاي ژنتيک، ارتباطات، و کشفيات جديد نجوم و سفرهاي فضائي ديدگاه پلوراليستي را در ميان دانشمندان عصر حاضر تقويت کرده است. در واقع فيزيسيست هاي معروفي نظير ديويد بوهمDavid Bohm و استون هاکينگ بيشتر دست اوردهاي فلسفي در قرن بيستم ارائه کرده اند تا فلاسفه به معني اخص کلمه.

 

کتاب علم، نظم، و خلاقيتScience, Order, and Creativity بوهم در 1989 از بهترين عرضه هاي فلسفه پلوراليستي در زمان ماست. در ميان آثار فلاسفه آناليتيک در زمان ما، کتاب نلسون گودمن Nelson Goodman به نام "طرق مختلف جهان سازيMany Ways of World-making"، اثري جالب توجه است.

 

همچنين بسياري کارهاي کمتر شناخته شده، نظير کتاب "فن معماري فحوا،، بنيان پلوراليسم نو Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism نوشته والتز واتسون Walter Watson ، کوششهائي بنياني براي درک مباني پلوراليسم در انديشه فلسفي است.

 

بنظر من انديشه روشنفکري ايران ميتوانند از دستاوردهاي فلاسفه اي که در زمان ما بيشتراز زاويه نگرش پلوراليستي کار کرده اند، بهره زيادي ببرد. برخي از آنها نظير جان رالز John Rawls ، در زمينه فلسفه و علوم اجتماعي کار کرده اند، وبرخي ديگر نظير کواين Quine ،دستاورد هايشان بيشتر در زمينه هاي هستي شناسي ontology و منطق،و رياضيات است.

 

دستاوردهاي پلوراليسم تازه در جامعه فراصنعتي شکوفا ميشوند و دليل اين موضوع را در نوشته خود تحت عنوان رقص در آسمان توضيح داده ام. در عصر حاضر که همه ملل جهان بيشتر در رد و بدل همزمان از طريق اينترنت هستند، گوناگوني در جهان بيشتر درک ميشود. در واقع آنگونه که در نوشته تأثير ابزار هوشمند ذکر کردم، تازه جامعه امکان آن را مييابد که نيازهاي فرد را بدون تغيير تنوع به يکنواختي، برآورده کند، و قرديت پايگاه اجتماعي پلوراليسم است. انديشه هاي نوي فراصنعتي راهگشاي تفکر پلوراليستي هستند، که در اقصي نقاط گيتي در حال شکل گيري ميباشند.

 

سام قندچی، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

18 آذر 1382

Dec 9, 2003

 

 

متن رساله بزبان انگليسي

http://www.ghandchi.com/301-PluralismEng.htm

 

 

 

برگرفته از : http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm


نظرات :

  کاربران گرامی :  
  1- مطالبی که حاوی فحش و توهين به ديگران باشند , حذف می شود  
  2- کامنت ها نبایستی بیش از 180 کلمه باشد  
  3 - کامنت ها پای مقالات یکجا در صفحه اظهارنظر هم درج می شود  
  2008-03-05   تاریخ
  کیخسرو آرش گرگین   نام
    ایمیل

  ما نمی توانیم رازی را زیرمجموعه ای از اسلام بشمریم و یا خیام را و یا ابن راوندی را و یا فارابی و ابن سینا را. فرای تبار اندیشه های اینان که هیچ ربطی به یگانه کتاب تولید شده از سوی اسلام، یعنی قران، ندارد، خود مفهوم فلسفه در اسلام فحش است. برای درک بهتر غیر اسلامی بودن این اندیشمندان تنها کافی ست که در یک آزمایش فکری، اندیشه های ایرانی، هندی و یونانی را از فکر اینان جدا کنید، در چنین شرایطی از تمدن اسلامی جز شن داغ چیزی بر جا نمی ماند. و این امر که می گویند اسلام بود که این اندیشه ها را کنار هم آورد نیز نادرست است. همانطور که در بالا نشان دادم التقاط سده ها پیش آغاز شده بود. پدیده ای چون مانی که هند و ایران و روم، و به عبارت دیگر، هندوئیسم و مزدائیسم و مسیحیت را با یکدیگر می آمیزد، خود بهترین نشانه ی این امر است. از سوی دیگر، میترائیسم تا اعماق اروپا نفوذ کرده بود و شرق و غرب را در هم تنیده بود.
کلا ما باید هژمونی سیاسی اسلام را، که به تیغ و فقه وابسته بود، از آنچه که زیر این هژمونی رخ می دهد جدا کنیم. به زبان قدما، میان ماده و صورت، تفاوت قائل شویم. به هر روی قران جایی برای فلسفه و هنر و موسیقی و رقص و غیره نمی گذارد و اسلام، به قران بند است و بس. اسلامی خواندن آن جنبش زودگذر، به صرف اینکه در حوزه ی اقتدار سیاسی اسلام رخ داده است، مانند این است که جنبش نوین ادب ایران را از نیما و هدایت و جمالزاده تا امروز، جنبشی اسلامی بشمریم، چرا که در یک کشور اسلامی با یک قانون اساسی، یعنی همان قانون مشروطه، و استوار بر فقه شیعه رخ داده است. خیام و فارابی و رازی و ابن راوندی همان قدر به تمدن اسلامی متعلقند که اخوان و شاملو و هدایت و فروغ.

  نظر خواننده

  2008-03-05   تاریخ
  کیخسرو آرش گرگین   نام
    ایمیل

  سام عزیز، یک نکته:
مفهوم "رنسانس اسلامی" یک مفهوم ساخته و پرداخته ی ایدئولوژی شرق شناسی ست، ایدئولوژی ای که ادوارد سعید به تفصیل در موردش بحث کرده است. به هر روی آنچه که در ایران، در سده های سوم و چهارم پس از تازش روی داد، یک نشیب بود و نه یک فراز. جنبش روشنگری ای که در ایران ساسانی آغاز شده بود، با تازش پاره شد و پس از جان گیری سلسله های ایرانی، به کوتاهی سربرکشید و درخشید و به محاق رفت. اگر اعراب برنمی خاستند، روشنگری، چه در علم و چه در فلسفه، در شرق روی می داد، هزار سال زودتر.
*
عصر ساسانی، از لحاظ فلسفی و دینی عصری ست که چارچوب افکار پس از تازش را تعیین می کند. رویکرد به فلسفه ی یونان، در همین عصر شکل آکادمیک به خود می گیرد و کارهای آنان ترجمه می شود. همزمان، متون هندی نیز بطور سیستماتیک، چه در پزشکی و فلسفه، و چه در ادب و هنر مورد توجه قرار می گیرند. اوج این جنبش دانشگاه جندی شاپور است که برای نخستین بار در تاریخ جهان، بورس تحصیلی به دانشجوان تعلق می گیرد و از سراسر جهان، در آن دانشگاه به پژوهش و آموزش می پردازند. بعده ها، شاخه ی پزشکی این دانشگاه به بیمارستان بغداد انتقال پیدا می کند و شاخه ی فلسفی اش به دارالحکمه. فرای این تبارشناسی تاریخی که ایرانی بودن حرکت های سده ی سوم و چهارم پساتازشی را نشان می دهد، گوهر اندیشه ها نیز اسلامی نیست، بلکه ایرانی ست. قدیم دانستن زمان نزد رازی، اندیشه ای ست بسیار کهن نزد ایرانیان. و یا، بی مورد بودن امر پیامبری، که او به آن می پردازد، نزد فلسفه ی ایرانشهری امری ست پذیرفته شده. فراموش نکنید که پل ارتباطی بسیاری از این اندیشه ها مردانی چون ابن مقفع، ریحانی و یا عبدالحمید هستند، همه ایرانی و متهم به زندیقی.


Prezident İlham Əliyev Azərbaycan qadınlarını təbrik edib

Prezident İlham Əliyev 8 mart - Beynəlxalq Qadınlar Günü münasibətilə Azərbaycan qadınlarını təbrik edib.

Prezident İlham Əliyev 8 mart - Beynəlxalq Qadınlar Günü münasibətilə Azərbaycan qadınlarını təbrik edib: “Azərbaycan qadını üzərinə düşən sosial yükün ağırlığına baxmayaraq, daim cəmiyyətimizin mənəvi dayağı olmuş, mürəkkəb ictimai-siyasi dəyişikliklərin yaşandığı vaxtlarda əsl dəyanət və əzmkarlıq nümayiş etdirmişdir”.

 

 

 

 

2008 03 08

http://www.zaman.az/site/shownews.php?news_id=9571


DÜNYA KADINLAR GÜNÜ

“İnsan topluluğu kadın ve erkek denilen iki cins insandan mürekkeptir. Kabil midir ki, bu kütlenin bir parçasını ilerletelim, ötekini ihmal edelim de kütlenin bütünlüğü ilerleyebilsin? Mümkün müdür ki, bir cismin yarısı toprağa zincirlerle bağlı kaldıkça öteki kısmı göklere yükselebilsin?”

K. ATATÜRK
>>>

 
Dünya Kadınlar Günü Vesilesiyle İstiklal Savaşının Yiğit Kadınlarını Rahmet ve Minnetle Anıyoruz
Sunumu Hazırlayan: Fazlı KÖKSAL>>>

“İnsan topluluğu kadın ve erkek denilen iki cins insandan mürekkeptir. Kabil midir ki, bu kütlenin bir parçasını ilerletelim, ötekini ihmal edelim de kütlenin bütünlüğü ilerleyebilsin? Mümkün müdür ki, bir cismin yarısı toprağa zincirlerle bağlı kaldıkça öteki kısmı göklere yükselebilsin?”

K. ATATÜRK

Bundan 31 yıl önce Birleşmiş Milletlerin aldığı bir kararla 8 Mart, Dünya Kadınlar Günü olarak ilan edilmiştir. Bu günün seçilmesinde 1857 yılının 8 Mart’ında New York’ta dokuma işçisi kadınların eşitsizliklere ve ayrımcılığa karşı başlattığı mücadele esas alınmıştır. İnsanlık tarihine bakıldığında ise kadınların hemen hemen tüm toplumlarda erkeklerle eşit haklara sahip olabilmek için her zaman mücadele vermesi gerektiği görülür.

Türklerin tarihi ise Orta Asya’dan itibaren devletleri yöneten büyük hükümdarların yanında yer alarak, hem yönetime katılan hem de sosyal yaşamdaki tüm düzenlemelere yön veren, devletlere Hakan yetiştiren güçlü Türk Kadınlarının örnekleri ile doludur. Kadın her zaman ön plandadır. Baş tacıdır. Sözü dinlenir. Aldığı kararlara saygıyla riayet edilir, devlet yönetiminde en hassas konularda fikrine danışılır.

Dolayısıyla tarihimizde Türk Kadınının kendini erkeklerle eşit hissetmeye ihtiyacı yoktur. Onun ailede de toplumsal hayatta da yeri bellidir.

İslamiyet öncesinde cahiliye devrindeki yanlış tutum ve davranışlar, kadını meta olarak gören zihniyet, Peygamber Efendimiz Hz. Muhammed (S.A.V.) döneminde lanetlenmiştir. Kadın Şer'i ve örfi hukuk kurallarında koruma altına alınmışsa da, Arap ve Bedevi kültürünü kadını köleleştiren zihniyetten kurtaramamıştır. Bu dönemde sadece Müslüman değil, Musevi ve Hıristiyan kadınlar da aynı durumdadırlar. “Cennet anaların ayağı altındadır.” hadisiyle Peygamber efendimiz H.z. Muhammed (S.A.V) analarımızın, kadınlarımızın ne denli saygın ve önemli olduğuna işaret etmiştir.

Batı tarihinde sanayileşme ile birlikte kadın haklarından söz edilmeye başlandığında, kadınların siyasi alanda haklar elde etmeleri açısından 19. yüzyıl önemli bir dönemeç olurken, Osmanlı Devleti’nde anılan yüzyıl içinde Tanzimat dönemi ile birlikte eğitim hakkı elde eden kadınlar, ancak II. Meşrutiyetten itibaren sosyal hayatta yer almaya başlayacaktır. Yine bu dönemde kadınların sosyal, siyasi ve hukuki haklara sahip olması gerektiği düşünceleri gündeme geldiyse de, bunun gerçekleşmesi Türkiye Cumhuriyeti’nin kurulmasıyla ile mümkün olmuştur. Bahsedilen bu haklar elde edilmeden önce Türk Kadınları, Milli Mücadele boyunca cephede de yerini almış ve erkeklerle birlikte bağımsızlık için mücadele etmiştir.

Bağımsızlık mücadelesi sonrasında yeni kurulan Türkiye Cumhuriyeti Devleti’nde 1926 yılında çıkarılan Medeni Kanunu, 1930 yılında kadınların Belediye seçimlerine katılma hakkı elde etmesi izlemiştir. Bundan sonra 1933 yılına gelindiğinde Muhtar olabilme hakkını elde eden kadınlarımız 1934 yılında seçme ve seçilme hakkını kazanmıştır. Bu noktada dünyanın birçok ülkesinde (ingilere, Norveç, ABD gibi) kadınlar bu hakları elde etmiş konumdayken henüz insan hakları beyannamesinin yayınladığı bir ülke olarak Fransa’da bunun yanı sıra, yine İtalya’da (1946) ve İsviçre’de(1971) kadınların bu haklardan yoksun olduğu bir dönemde Türk kadının bu hakları elde etmesinin önemini burada vurgulamak gerekir.

Bu gün bizler, Türk Ocaklı Kadınlar olarak, Türk toplumuna, örf adet ve geleneklerine bağlı iyi nesiller yetiştirmenin bilinciyle hareket etmekteyiz. Biliyoruz ki, ülkemizin gelecekte dünya devletleri içinde en üst noktaya gelmesi her alanda en iyi şekilde donanmış, milli hassasiyetleri ön planda vatansever gençlerle mümkün olabilecektir.

Türk Ocaklı hanımlarımız; Türk tarihi boyunca Türk kadınının toplumumuzdaki saygınlığının tarihi bilinci içerisinde; aile ve toplum bütünlüğünü koruyup kollayıcı, ahlaki ve kültürel değerleri yüksek, manevi hassasiyetlere sahip nesillerin yetiştirilmesine yönelik gayretleriyle çalışmalarını büyük bir dikkat ve özenle sürdürmektedir. Düzenledikleri sohbetli sabah kahvaltılarında konunun uzmanı konuşmacıları aileleriyle birlikte dinleyerek ülkemizde ve dünya’da yaşanan önemli olayların değerlendirilmesine yönelik bilgiler edinmekte, kahvaltı gelirini müşterek çalışma anlayışıyla oluşturdukları “Gönüllüler Atölyesinde” ürettikleri el emeği göz - nuru eserlerini “Hayır Pazarı” satışlarıyla elde ettikleri kazanca ekleyerek akademik düzeyde öğrenim gören burslu öğrencilerinin eğitimlerine destek vermektedirler. Kültürel içerikli yurt içi ve yurt dışı gezi programlarıyla ülkemizin muhtelif yörelerindeki hanımlarımızın ve Türk Dünyası hanımlarının hayat şartlarını tanımaya, gönül bağını güçlendirmeye çalışmaktadırlar. Hanımlar kurulunun akademisyen üyeleri; başta Beypazarı olmak üzere ziyaret edilen yörelerimizin hanımlarına bilgilendirici toplantılar düzenleyerek kendilerini aydınlatıcı bilgiler vermektedirler. Böylece ziyaret edilen yörenin hanımlarıyla da ocaklı hanımlarımız dayanışmalarını güçlendirmektedirler.

Dolayısıyla; 8 Mart Dünya Kadınlar gününde; hanımların ufkunun pencereyi aşarak becerisinin tencereden taşmasına fırsat veren ve Türk Dünyası mefkuresine haiz Ocaklı hanımların örgütlenmesini, bilgi düzeyinin gelişmesini destekleyen Türk Ocakları Genel Merkezine teşekkürlerimizi sunmayı bir vesile biliriz.

Türk Ocakları Hanımlar Kurulu adına bütün kadınlarımızın Kadınlar Günü kutlu olsun.

Yayınlanma:: 2008-03-08

http://www.turkocagi.org.tr/modules.php?name=Content&pa=showpage&pid=238


چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۵ مارس ۲۰۰۸
 

های مرد گردن کلفت

 

 مهناز هدایتی

 

من به پاخیزم قیام کنم

که تو رئیس جمهور شوی

که تو نخست وزیر شوی

که تو وزیر شوی

که تو سفیر شوی

های مرد گردن کلفت

 

من از تاریخ درس ها گرفته ام

تمام دیکتاتورهای دنیا مرد بوده اند

وبرگ بر گ تاریخ

ازسرانگشتانشان خونین خونین ا ست

 

من به پا خیزم  قیام کنم

که تو قاضی شوی

که تو برایم قضاوت کنی

که تو حکم اعدام مرا

به جرم تنفر از عشقی که در وجودت نیست

قبل از مرگ تدریجی ام

قبل از ذره ذره مردنم امضاء کنی

های مرد گردن کلفت

 

صورتم از سیلی هایت سرخ سرخ است

وتنم از مشت ولگد هایت سیاه سیاه

تا غرور مردانه ات بیرق رو سیاه آزادی اش باشد

 

من به پاخیزم قیام کنم

که تو برایم ریاست کنی

که تو به من خیانت کنی

که تو روی من هوو آوری

که آینه ی دقم شود

که قاتل جانم شود

که تو جگر گوشه هایم را از من بگیری

ومرا شبانه آواره ی خیابان ها

بیمارستان هاتیمارستان ها

و گورستان ها کنی

 

های مرد گردن کلفت

 

بشکند پایی که برای تو قیام کند

بشکند دستی که ریاست تو را امضاء کند

 

من از تاریخ درس ها گرفته ام

تمام دیکتاتورهای دنیا مرد بوده اند

وبرگ بر گ تاریخ

ازسرانگشتانشان خونین خونین است

بگذارما زنان با اشک چشمانمان که نه

با جوهر اندیشه هایمان

تاریخ را از این پس سبز سبز بنویسیم

 

m_h_t98@yahoo.com

 

asrenou


چرا رای می دهیم؟
توجیهات جبهه ی مشارکت اسلامی برای شرکت در انتخابات «ناعادلانه» مجلس هشتم!

 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱٨ اسفند ۱٣٨۶ -  ٨ مارس ۲۰۰٨


جبهه ی مشارکت اسلامی که تا پیش از شروع بررسی صلاحیت کاندیداها، مثل هر دوره، مدعی بود که فقط در انتخاباتی که سالم، عادلانه و رقابتی باشد، شرکت خواهد کرد، با انتشار بیانیه ای توجیهات خود برای شرکت در انتخابات «ناعادلانه» مجلس هشتم را اعلام کرد. متن کامل این بیانیه را در زیر می خوانید:


ملت عزیز ایران در حالی خود را برای تصمیم‌گیری در خصوص شرکت در انتخابات مجلس هشتم آماده می کند که با نادیده گرفتن حقوق اساسی شهروندان، ناعادلانه‌ترین رویه‌ها در اجرا و نظارت بر آن غلبه دارد.

حذف اکثریت قاطع نامزدهای باتجربه، کارآمد، مومن و شجاع از جبهه اصلاحات، نشانه عزم حاکمیت یکدست برای حفظ قدرت به هر بها حتی به قیمت عبور از میراث گرانبهای امام راحل (قده) و خونبهای شهیدان و جانبازان و امید حق‌طلبان و آزادیخواهان است.

رویکردی که در این انتخابات برای حذف اصلاح‌طلبان در پیش گرفته شد و مدیریتی که در مراحل مختلف تعیین و اعلام صلاحیت نامزدها، اعمال گردید، نه تنها با موازین و آموزه‌های دینی بیگانه است، بلکه از هر تدبیر و عاقیت اندیشی نیز به دور است.

اساس جمهوری اسلامی که امام آن را بنیان گذاشت آرای واقعی مردم است و هدف آن باید پاسداری از حرمت و کرامت و حقوق سلب ناپذیر آحاد آدمیان باشد. جمهوری اسلامی مورد تأیید مردم همانطور که در قانون اساسی آمده نظامی است توحیدی که در آن خداوند مردم را بر سرنوشت خود حاکم گردانده است.

هرگز قرار نبود این نظام که جمهوریت و اسلامیت دو وجه جدانشدنی آن است، با قرائتی اقتدارگرا و متحجرانه از دین مضمون مردمی و آزاد خود را از دست بدهد. قرار نبود در نظام جمهوری اسلامی برای ورود به خانه ملت در شجاعت و حق‌گویی را ببندند و راه تزویر و ریا را بگشایند. قرار نبود در نظام جمهوری اسلامی ‌ به عوض اینکه مردم رئوس حکومت را تعیین کنند حکومت نمایندگان مردم را تعیین کند. قرار نبود در نظام جمهوری اسلامی عدالت به پوستینی وارونه‌ و آزادی به عطیه‌ای حکومتی آن هم در محدوده‌ای تنگ و جناحی تبدیل شود.

قرار نبود در جمهوری اسلامی، یخبندان سیاسی، زوال سرمایه اجتماعی، بی‌رونقی اقتصادی و بحران‌های اخلاقی به جای آن همه آرمان‌ها و دستاوردهای بزرگ دوران انقلاب و پس از آن بنشیند.

خوشبختانه در شرایطی به سر می‌بریم که هنوز نسل اول انقلاب و مبارزان عرصه ستم‌شاهی و مجاهدان جنگ تحمیلی حضور دارند و این حضور به اقتدارگرایی اجازه تحقق سناریوی خود را نمی دهد. هنوز اکثریت مردم ایران با یاد روزها و شب‌های انقلاب و آرمان‌های بزرگی که برای آن انقلاب کردند زندگی می‌کنند. هنوز عمق آموزه‌های معمار فقید انقلاب و نظریه‌پردازان نواندیش و مردمسالار آن چنان تأثیرگذار است که مردم بخوبی می‌توانند دو قرائت اقتدارگرا و دموکراتیک از جمهوری اسلامی را تفکیک کنند.

خوشبختانه تمایل مردم ما برای پیگیری آن آرمان‌ها و دستاوردها همچنان روح غالب بر جامعه است. میل به پیشبرد اصلاحات از درون و ترجیح نیروی ملت بر هر نیرو و راهبرد خارجی آن چنان نیرومند هست که بتواند ترفندهای مختلف را برای اخراج ملت از صحنه اعمال حق حاکمیت خنثی ‌کند. هنوز جوانان ما چنان به توان و آینده خود باور دارند که حاضر باشند برای جلوگیری از انحراف پیش آمده در مسیر انقلاب که همان مسیر پیشبرد معنویت ، عدالت و آزادی است به فداکاری و تلاش‌های اصلاح‌طلبانه‌ دست بزنند. هنوز انگیزه‌های آزادی‌خواهی، برابری‌جویی و برادری‌طلبی در اقوام متنوع ایران زمین آنقدر قوی هست که برای تحقق شعار همیشگی «ایران برای همه ایرانیان» سختی‌ها و مشقات کمرشکن را تحمل کنند و عرصه دشوار سیاست‌ورزی را به نفع اقتدارگرایان ترک نکنند. و هنوز زنان تاریخ‌ساز ایران در عین به تنگ آمدن از تبعیض‌های روز افزون، چنان مصمم هستند تا نگذارند سرنوشت ایران و ایرانی سیری واپسگرا طی کند.‌

امروز انتخابات عرصه تجلی و رقابت دو رویکرد و دو تفکر کاملاً متفاوت درباره اساسی‌ترین مسائل کشور است. در یک سو تفکری است که به رأی مردم ، به آگاهی مردم و به حق مردم برای تعیین سرنوشت اعتماد واهتمامی ندارد، در سوی دیگر تفکری است که میزان همه امور را رأی مردم می‌داند و مشروعیت حکومت را (حتی اگر صالح‌ترین انسان‌ها در رأس آن باشند) جز با اعمال رأی مردم محقق نمی‌داند.

تفکر نخست خود را قیم و شبان مردم می‌داند و برای مردمی که آن‌ها را به اندازه کافی بالغ نمی‌داند حداکثر حقی که قائل است تشخیص « اصلح » از میان «صالحانی» است که مدعیان اصولگرایی قبلاً آنان را برگزیده‌اند. در حالی که تفکر دوم نه تنها مردم را به حد کافی دارای شعور و آگاهی برای تشخیص افسد از اصلح، صالح از فاسد و فاسد از افسد می‌داند، بلکه انتخاب حاکمان را حق آنان می خواند.

تفکر اول بیم آن دارد که اگر مردم در انتخابات آزاد باشند اول کسانی که باید عرصه قدرت را ترک کنند خود آن‌ها هستند، اما در سوی دیگر تفکری است که بیم ٱن دارد که اگر به مردم آزادی در انتخابات داده نشود نه تنها جمهوریت، بلکه اسلامیت و در حقیقت اساس جمهوری اسلامی به خطر خواهد افتاد.

تفکر اول جمع محدود خود را عالم جامع می داند و چون به گمان خود برای هر مشکلی اعم از سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و بین‌المللی جوابی سهل الوصول و البته امنیتی در آستین دارد به مشارکت عموم مردم نیاز نمی‌بیند و می‌داند که مشارکت عموم مردم سبب خواهد شد منافع سرشار عده‌ای در این دایره بسته قدرت از بین برود، اما تفکر دوم حل مشکلات عدیده و طاقت‌فرسای جامعه امروز ایران را همانطور که در قانون اساسی تصریح شده است جز با مشارکت همه مردم ایران اعم از زن و مرد، پیر و جوان، ترک و بلوچ و لر و کرد و عرب و ترکمن، گرایش‌های متنوع سیاسی و اجتماعی، مذاهب و اقلیت‌های دینی،‌ هم‌اندیشان و دگراندیشان، حوزویان و دانشگاهیان، در چارچوب میثاق ملی مشترک که قانون اساسی است امکان پذیر نمی‌داند و تنها راه مشارکت واقعی را برگزاری انتخابات آزاد و سالم و انتخاب نمایندگان شجاع و آزاده می داند.

تفکر اول وقتی از حریم جمهوری اسلامی و صیانت آن و جلوگیری از نفوذ غیر در آن سخن می‌گوید آن را محدود به حریم جناحی و حزبی خود و جلوگیری از نفوذ آگاهی‌های نو و اندیشه اصلاحات می‌کند. اما تفکر دوم از آن جمهوری اسلامی دفاع می‌کند که مبشر و مبلغ پیشرفت، آزادی و عدالت همه جانبه باشد و تکثر و تنوع جامعه و برخورداری شهروندان از حقوق اساسی و پایبندی به برنامه‌ریزی علمی و وجود نهادهای مدنی مستقل از قدرت را به رسمیت بشناسد و به قدرت به صورت امانت و نه ملکیت بنگرد و برای پیشبرد این امور، حق برابر برای همه ایرانیان قائل باشد و راه آنان را برای ورود به هر سطحی از قدرت باز کند.

جبهه‌مشارکت‌ایران‌اسلامی مفتخر است از زمان تأسیس تا کنون توانسته است از آرمان‌های اصیل انقلاب و امام طرفداری کند و شجاعانه در برابر کژی‌ها و زیاده طلبی ها و خودخواهیها و خود محوریهائی‌ که به نام دین و انقلاب در درون حکومت ایجاد شده است بایستد و البته هزینه سنگین آن را نیز بپردازد.

ما خدای بزرگ را سپاس می‌گزاریم که به ما این توفیق را عنایت فرمود تا در دفاع از حق مردم - حتی آنان که همفکر و همسو با ما نیستند-، پیرو امام خود علی ابن ابی‌طالب (ع) باشیم که بیرون کشیدن خلخال از پای دخترک یهودی را برنتافت و مرگ را بر چنان جفایی قابل سرزنش ندانست.

ما خدای بزرگ را سپاس می‌گزاریم که به ما قدرت تشخیص را عطا کرد تا در برابر حاکمیت تبعیض و ستم راه صحیح را بپیمائیم. ما افتخار می کنیم که به نام دین از آزادی و عدالت، از دموکراسی و حقوق بشر و از صلح و گفت و گو سخن گفتیم و با اندیشه اصلاحات، راه گشوده شده در انقلاب را برای اعتلای نام اسلام و ایران پیش بردیم.

ما افتخار می‌کنیم در دوره اصلاحات جز به حقوق ملت و اعتلای ایران اسلامی نیندیشیدیم، اگر به دولت رفتیم به ایران سربلند در جهان بر اساس دانش و تجربه بشری اندیشیدیم و اگر به مجلس رفتیم، آن را «خانه ملت » و در «رأس» امور دیدیم. ما تا آنجا که توانستیم به اصلاح قوانین و ساختارهای کشور کوشیدیم و در آنجا که پای حقوق پایمال شده ملت به میان آمد با اقتدا به شهید مدرس که الگوی همه نمایندگان و منتخبان این سرزمین است در برابر ناروائی‌ها و انحرافات ایستادیم. در این روند است که ما تحصن نمایندگان مجلس ششم را برگ زرینی در تاریخ سیاسی کشور می‌دانیم که از سر احساس مسوولیت و شجاعت در برابر انحراف آشکاری که برای بی‌اثر کردن رأی ملت در شرف وقوع بود ایستادند و با صدای بلندی که در تاریخ شنیده می شود گفتند که مردمان نباید جمهوری اسلامی را به اعتبار رویه و اندیشه‌ای بشناسند که رأی مردم را زینتی برای تأیید خود و انتخابات را نمایشی از پیش تدارک شده می‌داند. متأسفانه ما امروز صحت تحلیل و احساس خطر آن نمایندگان مردم را به وضوح مشاهده می کنیم و می‌بینیم حق انتخاب آزاد مردم چگونه به بازی گرفته می‌شود.

در انتخابات مجلس هشتم کسانی به اتهام عدم التزام به اسلام و جمهوری اسلامی و قانون اساسی رد صلاحیت شده‌اند که سابقه آنان در مبارزه با نظام شاه و در دفاع از جمهوری اسلامی و قانون اساسی از مجموع سوابق رد کنندگانشان در شورای نگهبان و در نهادهای اجرایی بیشتر است. امروز کسانی رد صلاحیت شده‌اند که سلامت نفس و وارستگی و ثبات قدم آن‌ها از بسیاری از آنان که به مصلحت روز و منفعت قدرت سر از انقلابی‌گری و رادیکالیسم در آورده‌اند به مراتب بیشتر است. اکنون کسانی ردصلاحیت شده‌اند که حتی در پشت درهای بسته شورای نگهبان جز به صداقت و صراحت سخن نگفته‌اند و نخواسته‌اند از ایمان و اعتقادخود به امام و انقلاب و مردم و اصلاحات برگردند. کسانی رد صلاحیت شده‌اند که اگر در میدان رقابت‌های انتخاباتی حضور می‌یافتند به احتمال بسیار زیاد رأی اکثریت مردم را جلب می‌کردند و در درون خانه ملت صدای رسای مظلومیت و محرومیت مردم را انعکاس می‌دادند. کسانی رد صلاحیت شدند که چشم و گوش بسته مطیع هر فرمانی نبودند و «صلاح مملکت خویش را به خسروان» نمی‌سپردند.

غالب آنان همان کسانی بودند که چه در قوه مقننه، چه در قوه مجریه و چه در عرصه فعالیت‌های مدنی و سیاسی و فرهنگی و دانشگاهی خود جز به مصلحت مردم راهی را برنگزیدند و تحت فشارهای آشکار و مخفی قدرتمندان از مسیر حقی که انتخاب کرده بودند برنگشتند.

آری روح حاکم بر شورای نگهبان به نمایندگی از حاکمیت یکپارچه نمی خواهداجازه دهد تا کسانی وارد دایره قدرت شوند که توان فکری، شجاعت روحی و سلامت نفس در ایستادگی مقابل هرگونه تبعیض و خودکامگی و مقاومت در برابر برنامه‌های بر باد دهنده ایران را داشته باشند.

آنان کسانی را می‌خواهند که به جای سیاست‌ورزی قانونی و مدنی با تکیه بر سازمان‌دهی‌های نظامی و امنیتی، قدرت یکپارچه را چنانکه خود می‌گویند به انحصار کامل در آوردند و به جای پیشبرد و اصلاح امور فضای کشور را از تبلیغات رسمی و دولتی پر کنند. آنان کسانی هستند که در برابر قتل‌های مخوف زنجیره‌ای فریاد عدالت‌خواهی سر ندهند و مفاسد اقتصادی صاحبان قدرت و ثروت و منزلت را نبینند و گرانی و تورم کمر شکن، بی‌خانمانی مردم، ازدیاد فقر و فساد و فحشا، ‌تعطیلی روزافزون بنگاه‌های اقتصادی، ناکارآمدی مخرب دستگاه دولتی، حذف نیروهای کارآمد از مدیریت کشور، انزوای کم نظیر ایران در عرصه بین المللی و .... را وارونه به تصویر در آورند و برعکس توجیه کنند.

آن‌ها حتی نمی خواهند کسانی به مجلس راه پیدا کنند که سکوت کنند بلکه می خواهند تنها کسانی در صحنه باشند که بطور مطلق از هر چه و هر که جریان یکپارچه قدرت می خواهد حمایت کنند. البته این خواست حتی اگر تحقق یابد سرشت و سرنوشتی جز آنچه بر حکومت های بسته و احزاب و نظام‌های کمونیستی گذشته است ندارد. باید از تاریخ آموخت و تجربه دینی و ملی ما نیز خوشبختانه نشان می‌دهد که در جامعه ایران امکان اعمال این شیوه به طور کامل و دائم وجود ندارد. نه به خاطر اینکه آنان نمی‌خواهند بلکه به خاطر اینکه نمی توانند. واکنش هوشمندانه فرزندان و تربیت یافتگان امام خمینی‌ و بزرگان آئین و ملت حتی در همین ایام ورای تقسیم‌بندی‌های روز سیاسی و بر سر بروز انحراف‌هایی چون ورود نظامیان به سیاست، خرافه‌گرایی و حذف جناح‌های سیاسی نمونه‌ای روشن از همین واقعیت است. واقعیتی که تکیه‌گاه جنبش اصلاحات نیز هست. به همین سبب علی‌رغم اینکه ما در این انتخابات با یک « فاجعه » روبرو هستیم و آن را در کمترین نسبت با مبانی جمهوری اسلامی می‌دانیم، اما عرصه سیاسی را رها نکرده‌ایم و همچون همه «ایران دوستان» و مومنان به انقلاب اسلامی می‌دانیم که نباید تکمیل کننده سناریوی اقتدارگرایانی شویم که اینک اصل انتخابات را در کشور هدف گرفته‌اند.

واقعیت این است که دایره عمل اصلاح‌طلبی در انتخابات مهندسی و مدیریت شده پیش‌رو بسیار محدود و تنگ شده و درست است که اکثریت چهره های مشهور اصلاح‌طلب در انتخابات آینده به تیغ ناصواب نظارت استصوابی شورای نگهبان قلع و قمع شده‌اند اما برای همه کسانی که طالب اصلاح، آرامش، رفاه مردم و پیشرفت کشور هستند چاره‌ای جز این نمی ماند که این بار «نه» بزرگ خود را به گونه ای دیگر بیان کنند.

ما در این انتخابات اساس را بر آن گذاشته‌ایم که در کنار خاتمی که نماد اندیشه و گفتمان و مشی اصلاحات است، با «ائتلاف حداکثری میان نیروهای اصلاح‌طلب» به حداقل‌های ممکن در سیاست اکتفا کنیم. ما می دانیم که رقیبان اقتدارگرای ما کمر به اجرای پروژه «متفرق کردن اصلاح‌طلبان و حذف درصد عظیمی از آن‌ها از انتخابات و سپس برخورد مرحله به مرحله با آنان» بسته اند. ما می بینیم که مجلس هشتم با اکثریتی از پیش معین طراحی شده است، در عین حال نمی‌خواهیم میدان را به رقیب اقتدارگرا واگذاریم تا با تشکیل مجلسی یکدست و یک‌صدا مراحل بعدی برنامه خود را به مرحله اجرا بگذارد.

هنوز در تعدادی از حوزه های انتخابیه می توان در میان کسانی که به هر علت باقی مانده‌اند افرادی را جست که نماینده واقعی مردم باشند. هنوز می توان با حضور و انتخاب آگاهانه اقلیتی از نمایندگان را به مجلس فرستاد که با آگاهی، ایمان و شجاعت و با تکیه بر حمایت اکثریت مردم بتوانند برهم زننده طرح‌های اقتدارگرایانه حاکمیت یکدست برای نقض کامل حقوق شهروندان و تبدیل «جمهوری اسلامی» به «حکومت اسلامی» باشند.

هنوز می توان بر اندیشه‌های روشن، اراده‌های مصمم و دل‌های پرسوز– هر چند محدود- نقش امید زد و برای دفاع از آزادی و استقلال و پیشرفت کشور و پاسداشت دستاوردهای اصلاحات رأی به آنان داد.

جبهه‌مشارکت‌ایران‌اسلامی به رغم آنکه روند انتخابات را، غیر عادلانه و دور از معیارهای انتخابات سالم و رقابتی می‌داند و به رغم آنکه تکلیف حدود دو سوم کرسی‌ها و طبعاً اکثریت مجلس را قبل از انجام انتخابات روشن شده می بیند و علی‌رغم آنکه به فرآیند‌های درون جبهه متحد اصلاحات برای گزینش نامزدها نیز انتقاد دارد،‌ اما خود را پایبند به سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبانه و پیشبرد اصل ائتلاف می‌داند. جبهه مشارکت در این مرحله حساس، اتحاد و همبستگی ائتلاف همه اصلاح‌طلبان را مقدم بر هر اقدام و نتیجه سیاسی دیگر می بیند.

بر این اساس ما ضمن اعلام حمایت از تصمیمات ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان که خود از ارکان آن بوده‌ایم اعلام می‌داریم که در حوزه‌هایی که امکان رقابت حتی محدود هست در انتخابات شرکت می‌کنیم. ما با تمام توان خود برای اینکه نگذاریم اقتدارگرایان به همه آرزوهای غیردموکراتیک خود برسند، از نامزد‌های معرفی شده توسط ائتلاف اصلاح طلبان (یاران خاتمی)حمایت می کنیم و از مردم عزیز، نجیب و شریف ایران می خواهیم تا در حوزه‌هایی که این ائتلاف کاندیدامعرفی کرده است حضوری پرشور داشته باشند و با حمایت از کاندیداهای اصلاح‌طلب آن حوزه و اعمال نظارت بر صندوق‌های رأی، وفاداری خود را به آرمان‌های امام و انقلاب و پیشبرد روند دموکراسی در ایران ابراز دارند.

ما از مردم عزیز ایران می خواهیم هوشیارانه مراقب حرکات اختلاف افکنی باشند که از سوی اقتدارگرایان و گاه حتی به نام اصلاح‌طلبی انجام شده است و می‌شود. نام‌های غلط انداز، شعارهای انحرافی و چهره‌های با نقاب سبب نشوند تا کسانی با هجوم به اندیشه و گفتمان خاتمی و آرمان‌های روشن اصلاحات به مخالفان اصلاحات کمک کنند و در این شرایط دشوار سیاسی راه را به سوی حاکمیت یکپارچه تر اقتدارگرایان بگشایند.

جبهه‌مشارکت‌ایران‌اسلامی از نخبگان و عموم مردم می‌خواهد که با حضور انتخاب‌گرا و فعالانه خود در انتخابات ناعادلانه پیش‌رو در حوزه‌هایی که امکان رقابت نسبی و حداقلی وجود دارد به نامزدهای اصلاح‌طلب رأی دهند تا به رغم همه موانع نمایندگان معدود آنان بتوانند در دایره یک اقلیت پارلمانی اندیشه و راه اصلاحات را پیش برند.

امید داریم ملت آگاه و هوشیار ایران نیز با حضور معنادار خود در انتخابات نا عادلانه پیش‌رو نگذارد مفهوم «جمهوریت» نظام و فرایند «انتخابات» به طاق نسیان سپرده شود و همه آرای مردم صورتی زینتی و نمایشی به خود بگیرد. ما پیشاپیش مسوولیت عواقب مخرب چنین انتخاباتی بخصوص در حوزه‌هایی که امکان رقابت را از اصلاح‌طلبان و حتی نیروهای مستقل گرفته‌اند به عهده آنانی می‌گذاریم که در مراحل دشوار اداره کشور به جای جلب مشارکت همه شهروندان و استفاده از تمامی ظرفیت‌های ملی برای رفع مشکلات مختلف دایره قدرت را هر چه توانستند محدود کردند و به جای تکیه بر «قانون اساسی»، سلیقه‌ و سیاست جناحی را مبنای حاکمیت قرار دادند.

ما امیدواریم که ملت با تکیه بر میراث انقلاب اسلامی و اصلاحات، تجربه «ائتلاف» را ولو در حد محدود با موفقیت پیش برد و راه را برای پیشبرد حق حاکمیت مردم و اصل انتخابات باز نگاه دارد.

از خداوند بزرگ توفیق ملت و فرزندان اصلاح‌طلبشان را در گذار از این مقطع سخت و حساس آرزو می‌کنیم.

جبهه‌مشارکت‌ایران‌اسلامی
۱٨/۱۲/۱٣٨۶


يکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ - ۹ مارس ۲۰۰۸
 

چرا تحریم انتخابات کارساز نیست؟

 

حميد فرخنده

hamid_farkhondeh@hotmail.com

 

انتخابات هشتمین دوره مجلس درحالی در ایران برگزار می شود که کاندیداهای اصلاح طلبان با رد صلاحیت های گسترده کمی و کیفی از  سوی شورای نگهبان روبرو شدند. شرکت در حوزه های دارای کاندیدا و عدم شرکت در حوزه هایی که امکان رقابت برای آنها موجود نیست، سیاست مشارکتی ائتلاف اصلاح طلبان در انتخابات است.

 

 بحث پیرامون درستی تحریم یا مشارکت در انتخابات ۲۴ اسفند که رد صلاحیت های بیسابقه و غیرقانونی شورای نگهبان آن را به "شبه انتخابات" تبدیل کرده، بار دیگر در میان نیروهای سیاسی دمکراسی خواه در داخل و خارج کشور اوج گرفته است. طرفداران تحریم شرکت در انتخابات را مشروعیت بخشی به نظام ولایت فقیه و مشارکت در بازی از پیش باخته قلمداد می کنند. موافقان شرکت در انتخابات اما علیرغم محدودیت های اعمال شده از سوی حکومت، تحریم را خالی کردن میدان برای اصولگرایان می دانند که نتیجه ای جز یکدست تر شدن حکومت و بسته تر شدن فضای سیاسی کشور در پی نخواهد داشت.

 

تحریم انتخابات یا مشارکت را نمی توان با مقوله عدم مشروعیت یا مشروعیت یک نظام سیاسی یکی پنداشت. آنها که تحریم را مشروعیت زدایی از حکومت می پندارند به نوبه خود مجبورند شرکت 50 درصدی یا بیشتر مردم در انتخابات را نشانه مشروعیت نظام سیاسی حاکم بدانند. مشارکت در انتخابات اما هنگامی نشانه مشروعیت یک نظام  است که همه شرایط یک انتخابات آزاد در آن رعایت شده باشد یا حداقل انتخابات مطابق مفاد قانون اساسی و  قوانین انتخاباتی آن نظام برگزار گردد. هیچکس انتخابات رستاخیزی یا انتخابات صددرصدی صدام حسین چند ماه قبل از سقوط حکومتش را نشانه مشروعیت نظام سلطنتی شاه یا نظام بعثی حاکم بر عراق نمی دانست. همچنین مشارکت کمتر از 50 درصدی شهروندان کشورهای اروپایی و امریکا در انتخابات نیز نشانه عدم مشروعیت نظام های سیاسی حاکم در این کشورها نیست.

 

 بحران مشروعیت نظام جمهوری اسلامی بسی گسترده از توان یا عدم توان این نظام برای به پای صندوق های رای بردن مردم در "شبه انتخابات" مجلس است.  نظامی که قوانین اساسی یا دیگر قوانین مصوب مجلس قانونگذاری خود یا اصل استقلال قوای سه گانه کشور را بارها از جمله در جریان رد صلاحیت های اخیر، زیرپا گذاشته است، خود مدت هاست مشروعیت خویش را به زیر علامت سوال برده است. چنین نظامی با برگزاری یک انتخابات غیر