دوشنبه، 31 مرداد، 1384

شرمندگی‌های پياپی چند طرفه

 

سازمان مخابرات ايران وبلاگ «حق و صبر» را فيلتر کرده است. طرح نقش ضد تمدنی پوريم در تاريخ شرق ميانه و تمدن بشر، به وسيله‌ی صاحب اين وبلاگ، تحمل يهوديان را به پايان رسانده و با به ميدان آوردن ذخيره‌های پنهان خويش، در همه جا، سخت به ولوله افتاده‌اند تا اين صدا را خاموش کنند و از آن که هنوز مسئوليت ادارات کشور بر دوش بقايای ناگزير در پست‌های خود مانده‌ی دولت اصلاحات است، فيلترينگ اين وبلاگ را نيز بر فهرست بی‌شرمی‌های اين مدعیان اصلاحات بيفزاييد:

۱. برگزاری آن نشست معروف در‌مرکز گفت و‌گوی تمدن‌های آخوند‌خاتمی برای فحاشی به‌مولف‌کتاب‌های تاملی در بنيان تاريخ ايران.

۲. عدم صدور مجوز چاپ برای قسمت‌های مختلف بخش ساسانيان اين مجموعه به دستور و به دست عوامل شجاع‌الدين شفا.

۳. ممانعت از فروش اين کتاب‌ها در نمايشگاه کتاب، حتی برای مجلدات مجاز آن.

۴. و بالاخره فيلترينگ وبلاگ حق و صبر.

و اين هنوز آزارهای علنی اين مدعيان دموکراسی و آزاد انديشی عليه يک مولف نوانديش در موضوع تاريخ ملی است. آيا به نظر شما شخص خاتمی که در پيام‌اش برای نشست سالانه‌ی زردشتيان، از اين که مسلمين نتوانستند آتش مقدس نيايشگاه‌های زردشتی را خاموش کنند، ابراز شادمانی کرده بود، بيش از اين می‌توانست در مسير منافع فرهنگی باستان پرستان، که شاخه ی کوچکی از تامين منافع يهوديان‌اند، قدمی بردارد؟ اين نشانه های شرمندگی بر او مبارک باد و اگر به خواست خداوند گردش اين قلم به‌جايگاه بررسی تاريخ معاصر کشيده شد، آن گاه موجبات شرمندگی‌های بسيار فراوان‌تر او را در برابر تاريخ معاصر و مردم ممتاز ايران برخواهم شمرد، که معلوم شود شايسته ی چه جايگاهی است و در واقع به کدام جبهه تعلق داشته است.

شرمندگی ديگر، بر آنان مبارک باد که مدعی بودند مجموعه‌ی تاملی در بنيان تاريخ ايران از فرآورده‌های فرهنگی جمهوری اسلامی است!!!

   


پيام هاي ديگران ( 305 نظر )

 

يكشنبه، 30 مرداد، 1384


شمشير

اسلام و شمشير (۱)!

(يادداشت برای آقای قناعت)

 

بيش‌ترين‌کوشش دشمنان اسلام به پيوند ميان رشد انديشه‌ی اسلامی با کارآيی تيغه‌ی شمشير‌گذشته است. ابزار دست اين دشمنان حيله گر، و در موارد بيش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گير، توسل به آيه‌های «قتال» در قرآن عظيم است که عمدتا در سوره‌ی بقره ديده می‌شود.

اينک در گمان و بيان بسياری از غيرمسلمانان و نيز مسلمانانی که داستان‌های رسوخ اسلام به‌جهان از مسير شمشيرکشی‌های سرباز مسلمان عرب را پذيرفته‌اند، اسلام دين خون‌ريزی، مکافات‌دهی، دست بری، گردن زنی، رجم، قتل و تخريب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خويش شناخته می‌شود و با اشاره به آيات قتال مدعی می‌شوند که اقدام به قتل مخالفان متکی به ادای دستورات قرآن است! در اين ميان، با حيرت بسيار، ناسيوناليسم عرب در القاء چنين باوری به جهان، از همه حريص تر است. آن‌ها که در حال حاضر از ظهور تزهای جديد تاريخی برای شرق ميانه هراسان می‌نمايند و مثلا بدون امپراتوری ساساني ديگر قادر به تکرار افسانه‌های فتوح قادسيه و جلولاء و نهاوند نيستند و شمشير فرضی‌شان را از کار افتاده می بينند، عليه کتاب‌های تاملی در بنیان تاريخ ايران، در منطقه تبليغ می‌کنند، چنان‌که پير خرفتان نان خور بارگاه کورش و در واقع لابی‌های يهودی مستقر در مراکز دانشگاهی باکو، پايتخت‌آذربايجان، لحظه‌ای از پريشان‌پراکنی درباره‌ی اين‌کتاب‌ها کوتاه نمی‌آيند.

در راس‌کشورهای عرب، که ورود جديد به مسايل صدر اسلام را غيرضروری، مجرمانه و اندکی آن‌سوتر کافرانّه می‌بينند، صاحب‌نظران رسمی دولت عربستان سعودی نشسته‌اند. برای من اين موضع‌گيری آن‌ها چندان هم سهل‌انگارانه، بی‌دليل و غيرقابل فهم نيست. يک کشور اسلامی که در پرچم رسمی‌اش، شعار اصلی و اعتباری اسلام، يعنی«لااله الاالله، محمد رسول الله» را با تيغه‌ی شمشيری در زير آن زينت می‌دهد، به‌خوبی نوع و ماهيت نگاه‌اش به‌اسلام را بيان می‌کند و کسی از ميان اين صاحب‌نظران عالی ‌جاه نمی‌پرسد که چه سنخيت و تناسبی در بيان لا اله الا الله و اشاره به شمشير وجود دارد؟ آيا همين افزودن تيغه‌ی شمشير بر شعار بنيانی مسلمين، شک رسوخ آن تفکری را برنمی‌انگيزد که قرنی است هدايت‌های اسلام را با‌هراس از شمشير مسلمين درهم می‌آميزد و تبليغ می‌کند؟ ابزاری که امروز با نام تروريسم اسلامی در‌دست يهوديان و نماينده‌ی آنان، يعنی تمام سيستم سياسی‌-‌ فرهنگی غرب می‌گردد و تفکری به‌کلی ساخته‌ی کرسی‌های تفرقه افکنی و ترس ميان مسلمين و ميان مسلمان و غير‌مسلمان است. و صد البته نبايد فراموش کرد که پرچم دار بزرگ تفکر شيعی، يعنی امام علی را هم مالک نوع دو ‌دم همين شمشيرهای ساختگی کرده اند، در حالی که اثبات وجود ساده‌ترين آلت حرب نيز در صدر اسلام از نظر باستان شناسی ممکن نيست و بار ديگر بگويم که مورخ تنها و تنها بر سند معتبر همزمان با دوره‌ی تاريخی اعتبار می‌دهد و تابع هيچ قول و بيان و روايتی نمی‌شود که غالبا با زمان خويش چند صد سال فاصله دارد.

حقيقت اين که نه فقط در قرآن عظيم، چنان که در اندازه‌ی امکان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقيمی به جنگ‌های فراوان سراسر زد و خورد و آلات حرب متداول آن زمان نيست، بل آن آيات «قتال» نيز غالبا اندازه‌ی مهربانی، تفاهم و تحمل تاثيرگرفته از سفارشات اکيد قرآن عظيم را معلوم می‌کند و نشان می‌دهد که مراعات ديگران و پرهيز از کين‌توزی و مقابله به‌مثل تا آن جا از سوی پيامبر بزرگوار توصيه و تبليغ می‌شد، که حتی اقدام به دفاع شخصی نيز پيشاپيش به صدور اجازه و مجوزی از سوی قرآن نياز داشته است.

«آن که قصد فتنه‌گری، قتل و نفی شما را دارد، بکشيد و نفی کنيد، هر‌کجا که باشد، مشروط بر اين که در راه خدا و بدون زياده روی انجام شود، که خداوند زياده روی را نمی پسندد. در کنار مسجدالحرام کسی را نکشيد مگر اين که در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه های حرام را نگه نداشتند، شما هم نگه نداريد. اين مقابله تا مرحله ای است که آن‌ها از فتنه افروزی دست بدارند، آن‌گاه شما نيز دست بداريد. برای استقرار دين خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله‌ايد که به شما ستم می‌شود. از خدا پروا کنيد و پرهيزکاری را از ياد نبريد. تمام اين مراتب بايد در راه و برای دين خدا باشد، نبايد خود را در معرض مهلکه قرار دهيد و فراموش نکنيد که خداوند نيکوکاران را دوست دارد». (بقره، آيات ۱۹۰ تا۱۹۵ )

مترجمينی همين دستورات مقابله به مثل مدافعانه را، که سرشار از روح لطيف مرحمت اسلامی و رعايت انسانی و مملو از قيود احتياط است، چنان بازگو می‌کنند که گويا قرآن عظيم بی‌محابا و ملاحظه دستور قتل مخالفين و کافرين را صادر کرده و نشانه‌ای از دستور رزم و زورآزمايی و حمله و هجوم و قتل‌عام گرفته‌اند. معلوم است عمل به اين دستورات نمی‌تواند شامل حوادثی شود که در آشفتگی يک جنگ رسمی بزرگ و عمومی می‌گذرد. در جنگ رعايت انصاف ميسر نيست و نمی‌توان ملاحظه کرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد کند تا برابر دستورات درخشان اين آيه‌ها به همان ميزان تلافی شود. در جنگ رعايت انصاف و پرهيز از زياده روی معنا نمی‌گيرد و مرسوم و بل واجب و لازم است که هر‌چه بيش‌تر، حتی اگر خالی بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بکشيد، و واضح است که تمام اين آموزه های عالی، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خويش، آن هم به‌هنگام تبليغ دين، تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتی در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه های حرام را می‌دهد و نمی‌توان اين‌گونه آيات قتال را به جنگ عمومی تعبير کرد. در بررسی من تقريبا هيچ يک از‌آيه‌های قتال به ميدان جنگ رسمی باز نمی‌گردد و فقط تکليف فرد را دربرخورد با معاندين و فتنه‌گران معلوم می کند و اجماع و شمول جاری در نبردی همگانی را ندارد.

چنين دستورهايی از‌ظهور دورانی جديد، يعنی دوران مقابله با‌ متعديان پس از مدت‌ها تحمل اجحافات، خبر می‌دهد. آيه‌ی ۳۹ سوره‌ی حج اجازه‌ی کشتن به کسانی داده است که مورد ستم قرار می‌گيرند و خداوند آنان را به حمايت خود دل‌گرم کرده است. در آيه‌ی ۱۲ سوره‌ی آل‌عمران يادآوری می‌شود که کافران قريبا به زانو درمی‌آيند و به درک واصل می‌شوند. آيه‌ی ۱۱۱ همان سوره تاکيد می‌کند که مخالفان قادر به عرض اندام زياد نيستند و برای توسل به قتل از سوی مردم پشتيبانی نمی‌شوند، چنان که در آيه‌ی ۲۲ سوره‌ی فتح از ذلت و ناتوانی کافران در رويارويی با مسلمين خبر می‌دهد و سرانجام آيه‌ی ۱۹۵سوره‌ی آل‌عمران تذکر می‌دهد که خداوند زنان و مردانی را که در راه خدا تارانده شده، آزار ديده و کشته شده اند به پاداش شايسته خواهد رساند. بدين ترتيب مرتبط‌کردن آيات «قتال» با جنگ رسمی نيازمند بازبينی و باريک‌انديشی بيش‌تر است تا هر دستور مقاومت فردی را، به حساب شمشيرکشی و جنگ‌های وسيع صدر اسلام نگذارده باشيم. در‌عين‌حال خداوند در آيات ۸ و ۹ سوره‌ی ممتحنه سفارش می‌کند که بی‌جهت همه را نبايد دشمن فرض کرد و حتی رافت و ملاطفت و دوستی با غيرمومنی را که عملا درمقابله با اسلام نکوشيده، سفارش می‌کند و حساب آن‌ها را از دشمنان کافر و مخالفان سياسی و نظامی جدا نگه می‌دارد و اين است نگاه واقعی اسلام به جوامع انسانی و سفارشات مکرر قرآن به رعايت ديگران و اجابت انصاف و بسط مهربانی و همانديشی و پرهيز از جدال و خون‌ريزی تا آن جا که ممکن باشد.

لغت «جنگ» در قرآن نه «قتال» که «حرب» است و نياز به گفت و گوی ديگری دارد، که به توفيق الهی در پی خواهد آمد. (ادامه دارد).


پيام هاي ديگران ( 2 نظر )

 

جمعه، 28 مرداد، 1384


ادعا نامه

ادعانامه و اعلام وقوع جرم!؟

بر مبنای تفسير درست از يافته‌های باستان شناسی در شرق ميانه و رجوع به مدارک متعدد و محکم و قابل دفاع موجود، ادعا‌نامه‌ی زير از سوی اين مورخ، به قصد بازرسی محققانه، به پيشگاه خردمندان و پژوهندگان مسير تاريخ و تمدن بشری و آگاهانی تقديم می‌شود که به طور مطلق خود را از تعلقات تلقينی و تعصبات کنونی، در موضوعات قومی و ملی و دينی و مذهبی و نژادی رها شده می‌بينند، بشری می‌انديشند و به وحدت و خلوص و يکپارچگی و سلامت در وجود و وجدان کارگزاران گسترش فرهنگ انسانی و جويندگان راهی برای برقراری عدالت و رعايت و همزيستی جهانی باور دارند.

اين ادعا‌نامه در‌عين‌حال انتشار آگاهی‌نامه و هشداری است برای جلوگيری از‌تکرار توطئه‌ای کهن، که دست‌آوردهای دشوار به دست آمده‌ی بشريت برای غلبه بر ناتوانی‌های فردی و جمعی را تهديد می‌کند و به امکان وقوع دوباره‌ی‌ فاجعه‌ای خبر می‌دهد ‌که ممکن است بار ‌ديگر تمدن و تفاهم نسبی کنونی را در معرض تهديد مطامع يک قوم انحصار طلب و جدا سر قراردهد که برگزيدگان رسمی آن ها اندک علاقه‌ای به‌ادامه‌ی هستی و هويت و حيات و حقوق آدميانی ندارند که بيرون از معتقدات و متعلقات و مطامع محدود و فرقه‌ای آن‌ها زيست می‌کنند.

اين ادعا‌نامه از سوی يک ساکن شرق ميانه تنظيم می‌شود که اينک می‌تواند در هر جايگاه آزاد انديشی و ناوابستگی و در هر مرکز ارائه‌ی عرض‌حال آکادميک اثبات کند که يهوديان هستی و دست مايه‌های درخشان اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی ده‌ها ملت کهن ساکن خطه‌ی او را در‌يک نسل‌کشی گسترده و کامل، با نام اقدام انتقام‌جويانه‌ی «پوريم»، چنان در خون خفه کرده‌اند که پس از ۲۵۰۰ سال، هنوز نه فقط بازيافت امين و مطمئن‌ هستی و هويت پيشين و شناسايی پيوند قومی و بومی و منطقه‌ای ديرين، برای ساکنان اين خطه ناممکن و آگاهی‌های کنونی آن‌ها درباره‌ی سرنوشت تاريخی مشترکی که از سر گذرانده اند در حد هيچ است، بل بر اثر محصولات جاعلانه‌ی فرهنگی فراهم آمده به‌وسيله‌ی قاتلان پيشينيان خويش، در دوران اخير، اينک در تعفن تفرقه و تفرد و کينه و طلب‌کاری و دشمن انگاری يکديگر به سر می‌برند.

صادر کننده‌ی اين ادعا‌نامه‌ی تاريخی، از صاحبان خرد و مدعيان علاقه‌مندی به حقايق هشدار دهنده و بيدارگر فرهنگی، مصرا می خواهد که با بررسی انبوه اسناد و اشارات معتبر تاريخی و باستان شناسی منضم به بندهای اين ادعا‌نامه، رای خود را درباره ی وظيفه‌ی عمومی انسان نسبت به مرکز تدارک تفرق و تهديد و توطئه در ميان جهانيان، يعنی مجموعه‌های يهودی خزيده در ميان تمام ملل، صادر کنند.

۱. فرهنگ و تمدن و دانش و هنر و صنايع و  توليد در جهان، وام‌دار مطلق ساکنان کهن شرق ميانه‌است که دست‌آوردهای بی‌نظير تفکر و فن‌آوری آنان، هنوز هم موجب حيرت هنرشناسان و صنعتگران و نوآوران تکنولوژی در جهان است. آن چه را که آدمی امروز می‌داند، در تمام زمينه‌های زيستی و تدارکات اجتماعی و فنی و قانون‌گذاری و مراکز تجمع همانديشانه‌ی عمومی، برای نخستين بار در عمق تاريخ شرق ميانه، و در ميان ملت هايی کليد خورده، که از جمله نام‌های شناخته شده و پرآوازه‌ی بابل و آشور و ايلام وآراميان برای جهانيان شناخته شده است. علاوه براين نام‌های پر‌نور بين‌النهرينی، از مجموعه‌های زيستی تواناي ديگری در سراسر ايران باخبريم، که کتيبه‌های داريوش اول در مراتب مختلف و از جمله در سنگ نگاره‌ی مقبره‌اش در نقش رستم، از آنان با اين اسامی ياد می‌کند: پارس، مد، اووج، پرثو، هرتی‌و، باختریش، سوگود، اووارزم‌يش، زرک، هرووتيش، ثتگوش، گدار، هيوش، سکا، هوم‌ورگا، تيگرخ‌ودا، بابيروش، آثورا، اربای، مودرای، ارمين، کت‌پتوک، سپرد، ی‌وون، سکا‌تی‌نئی پردری، اسکودر، ی‌وونا تک برا پوتای‌آ، کوشی‌يا، مچيا، کرکا، ثاتيی‌د. 

در‌حال حاضر شناسايی‌کامل و مطمئن غالب اين اسامی ناممکن است و حدس‌های جاری، در اين‌ باره که مثلا منظور از «مودراي» در متن اين کتيبه‌ها مصر است، يا «ی‌وون» اشاره به يونان دارد، ذره‌ای قابل اعتنا نيست و جست‌و‌جو‌گران نوين در شرق ميانه موظف و ملزم‌اند که از اين پس برای شناسايی محيط جغرافيايی و توانايی‌های بومی و قومی پيشينيان خويش، کوشش تازه‌ای را آغاز کنند. آن چه را که اينک و در‌کنکاش‌های تصادفی و غالبا غيررسمی اعلام می‌شود، بر‌مبنای موقعيت جغرافيايی کنونی است و تجمع‌هايی را با ‌نام‌هاي جيرفت و حسنلو و سيلک و مارليک و سيستان و زيويه و غيره می‌شناسيم که نمی‌دانيم در روزگار داريوش چه ناميده می‌شدند و کدام خطاب کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش متوجه و مصدر آنان است. چنان که نام‌گذاری‌های قومی کنونی، مانند بلوچ و کرد و لر و گيلک و املشی و سيستانی و ترک و غيره، نام‌گذاری پس از اسلام است و هنوز نمی‌دانيم که تجمع های موجود اقليمی و قومی کنونی، در دوران پيش از پوريم چه نام داشته‌اند، چنان که مطمئنيم مراکز تجمع کنونی و صورت اسامی شهرهای تبريز و اصفهان و يزد و رشت و مشهد و پاوه و مهاباد وکاشان و کرمان، همگی پس از اسلام پايه ريزی و نام گذاری شده‌اند. 

۲. مورخ خلاء و بی‌خبری مطلق موجود در موضوع پيشينه و متعلقات اقوام ايرانی را، تا آن‌جا که ناگزيرند متن پريشان شاه‌نامه را شناسنامه‌ی خود بپندارند، به عنوان سند انهدام کامل فيزيکی و فرهنگی اين اقوام در ماجرای پليد پوريم معرفی می‌کند و‌‌ می‌تواند با قراردادن اين اشاره، در‌کنار‌‌ فقدان‌ کامل دست‌ساخته‌ها و‌ نمونه ‌يافته‌های باستان‌شناسی، اثبات‌کند ‌که ابعاد خون‌ريزی سراسری در ماجرای انتقام‌جويانه‌ی پوريم تا آن‌جاست که حيات و هستی مردم شرق ميانه به يکباره متوقف مانده و باستان‌شناسی جهان هنوز آثاری از تجمع و حضور متمدنانه و يا حتی متفرق انسانی به صورت شهر، ابنيه، لوازم مصرفی فلزی يا سفالين، قطعات زينتی، آلات و ابزار جنگ و شکار، معبد و بازار و  گور و مقبره و سنجاق سر و دکمه و يا حتی اسکلت برهنه‌ی انسانی را در سراسر شرق ميانه نيافته است که با اطمينان بتواند تعلق آن را به دوران دوازده قرنه‌ی ميان پوريم تا ظهور اسلام اثبات‌کند. چنان‌که پس ازآخرين يادآوری داريوش درکتيبه‌ی نهايی مقبره‌اش، ديگر به‌هيچ صورت و در هيچ سندی، از آن سی مجموعه و مرکز تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه ياد و نامی برده نمی‌شود.

۳. اين ادعا‌نامه صاحبان آراء را به‌انديشه درباره‌ی آثار ضد تمدنی ماجرای پوريم در‌ مجموعه‌ی تمدن بشری دعوت می کند و تذکر می‌دهد که توقف پويايی در شرق ميانه به ايستايی مطلق رشد در سرنوشت تمام بشر و انحراف در مفاهيم و تعاريف تمدن منتهی شد و از آن‌ که يهوديان پس از تخريب کامل تمدن شرق ميانه با تحريک و تطميع امپراتوران روم، دومين مرکز تجمع و آگاهی کهن و مادر شهر آزاد انديشی باستان پس از شرق ميانه، يعنی يونان و آتن را نيز به درازای شش قرن به مخروبه بدل کردند، تا مطابق لاف‌زنی‌های تلمودی، و مکمل کليسايی آن، خود را تنها سخن‌گو و سابقه‌دار در معرفت بشری معرفی‌ کنند، موجب شدند تا دو هزار سال پس از پوريم و در اروپای قرون وسطا نيز سطح آگاهی‌های عمومی، در تمام زمينه‌ها، از توانايی‌های کهن مردم شرق ميانه و يونان عقب‌‌تر بماند، که معنای صريح آن درجا زدن دو هزار ساله‌ی تمدن انسانی، پس از تمهيدات يهودی برای ايجاد امنيت و سروری قومی مورد تقاضای آنان بوده است، چنان‌که هنوز و در دوران معاصر هم از آسيب‌های بنيانی حادثه‌ی پوريم نياسوده‌ايم و تقريبا تمام توطئه‌چينی‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان و کليه‌ی اقدامات کودتايی قرن اخير، بازساخت در مقياس کوچک‌تر پوريم است که از پس حضور مجدد يهوديان در‌عرصه‌ی سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان ديکته و تدارک می‌شود. چنان که اقدام لابی‌های يهود، در تمرين يک پوريم جديد، به صورت نسل‌کشی عيان و آشکار کنونی، در ماجراجويی‌های فلسطين و عراق و افغانستان و منتقل کردن مسئوليت اين کينه‌توزی و زياده طلبی بر دوش مسلمين ظاهرا تروريست، عمل‌کردن دوباره‌ی همان شيوه‌ای است که محصولات فرهنگی اخير يهوديان، به صورت تاليفات تاريخی، کوشيده است پس از محو آثار و رد پای اقدام پوريم، مسئوليت سکوت تمدن و توليد در شرق ميانه را به دوش سرباز ظاهرا خون‌ريز شمشير به دست عرب مسلمان منتقل کند، آن هم در حالی که باستان شناسی جهان قادر نيست ساخت يک خنجر کوچک دفاع شخصی در سراسر شرق ميانه را، در فاصله‌ی پوريم تا قرن دوم هجری اثبات و نمونه‌ی آن را عرضه کند!

اينک اين ادعا نامه خواهان رسيدگی جمعی فرهنگ مداران سراسر جهان به ماجرای به عمد در فراموشی مانده‌ی پوريم و ارزيابی تاثيرات مخرب آن در متوقف کردن پروسه‌ی رشد بشری است تا از اين طريق وجدان آدميان نسبت به توطئه‌ی تازه برای درگيرکردن هستی کنونی انسان در يک ماجرای بنيان برافکنانه‌ی پوريم جديد، که يهوديان مشغول تدارک مقدمات آنند، آگاه و هوشيار شود و پيش هنگام به افشای آن و مدافعه‌ی جمعی مشغول شويم. واضح است که مسئوليت کشورهای مسلمان شرق ميانه و اقوام ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و گيلک و غيره، که يهوديان در آن ماجرای پليد پوريم پيوند‌شان با پيشينيان‌شان را بريده‌اند، بيش‌تر است، چنان که پی‌گيری خردمندانه و بدون تعصب پوريم، مردم منطقه‌ی ما را به يک وحدت در تجديد حيات و حتی وحدت قومی نوينی می‌رساند که نور آن بر اثر ظهور آفتاب اسلام، بر هر ساکن کنونی شرق ميانه، پس از ۱۲ قرن اقامت در سکوت و تاريکی، تابيده ‌است.


پيام هاي ديگران ( 16 نظر )

 

يكشنبه، 23 مرداد، 1384


برآشفتگی

يهوديان از برملا شدن آثار نسل کشی پوريم برآشفته‌اند!

 

يهوديان که ۴‌سال بود در برابر مجموعه‌ی «تاملی در بنيان تاريخ ايران» همه را به سکوت سفارش می‌کردند، بالاخره در مواجهه با مطالب قسمت سوم ساسانيان، که بيان مستدل تاثيرات ضد تاريخی و ضد تمدنی نسل کشی پوريم بود، لاجرم و سراسيمه سکوت را شکستند و عصر امروز تلويزيون لوس آنجلسی ان. آی. تی. وی. با هومن سرشار و فريار نيک بخت و بيژن خليلی به بهانه‌ی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فرزندان استر» گفت و گويی ترتيب داد که طی آن خشمگينانه می کوشيدند برای زخم عميق و درمان ناشدنی برملا شدن رسوايی عظيم آدم‌کشی بی‌مرز و محاسبه‌ی پوريم، درمانی دست و پا کنند. سراپای اين گفت و گو در توجيه کودکانه و برابر معمول يهوديان طلبکارانه‌ی آن نسل کشی سراسری از مردم شرق ميانه می‌گذشت و بدون ذره‌ای پرده پوشی و انکار آن قتل عام، پوريم را دفاع پيش‌دستانه‌ی قوم يهود در برابر مردمی می‌گفتند که پيشاپيش قصد قتل عام يهوديان را داشته اند.

در زمره‌ی اين دفاعيات و به عنوان تمثيل بيان می‌شد که اگر يهوديان قادر بودند هيتلر و ياران نخستين‌اش را قتل عام کنند جنگ جهانی دوم رخ نمی‌داد و از جمله به‌کشته شدن ۶ ميليون يهودی منجر نمی‌شد!!؟ و بدين‌ترتيب آشکارا مردم ممتاز و مسالمت‌جوی شرق ميانه‌ی کهن را، که جز با يهوديان در مقاطع مختلف به تفاهم نرسيده‌اند، با هيتلر مقايسه می‌کردند. در ميان آن‌ها کسی به آن عاملی اشاره نمی‌کرد که موجب کين توزی سراسری مردم شرق ميانه نسبت به يهوديان شده بود. در اين نشست فراموش می‌شد ‌که چه‌گونه يهوه در تورات کورش را تشجيع کرده و دلداری داده بود که با کمک سازمان دهندگان و تدارکات لجستيکی يهود آدم‌کشان‌اش را برای تخريب بابل و بين‌النهرين و ايران به‌حرکت درآورد و يادی از کشتارهای سفاکانه‌ی داريوش و مقاومت مردانه و سراسری مردم منطقه در برابر او نمی‌شد که سرانجام مردم منطقه را، درست همانند امروز، مجبور کرد که يهوديان را عامل از دست رفتن استقلال و امنيت و موجب نابودی دست‌آوردهای چند هزاره تمدن درخشان خويش بشناسند.

گفت و گو کنندکان سعی داشتند آثار آدم کشی مهيب و تکرار نشده‌ی پوريم را کم اهميت جلوه دهند. قتل عامی که رشد موزون پيشرفت بشر را ۱۵ قرن به تعويق انداخت، موجب انتقال غيرطبيعی تمدن به غرب شد و شرايطی فراهم آورد که اروپای قرون وسطا را هنوز ازجوامع ماقبل تاريخ شرق ميانه عقب مانده‌تر می‌بينيم. آن‌ها توضيح نمی‌دادند که تناسب اين دفاع پيش‌گيرانه را چه‌گونه محاسبه کرده‌اند که خود را مجاز دانسته‌اند غافل‌گيرانه و به مدد نيزه داران هخامنشی، تا آخرين نفر از نفوس دست کم سی ملت و قوم پيشرفته و صاحب فرهنگ و شناخته شده را قتل عام کنند و در قريب صد مرکز تجمع منطقه‌ی ما خشتی بر خشت باقی نگذارند؟

گفت و گو کنندگان به اين مطلب ورود نمی‌کردند که اگر نسل کشی سراسری پوريم را می‌پذيرند و اگر قابل اثبات است که پس از آن قصابی بی‌ضابطه، در سراسر شرق ميانه، زن و مردی را باقی نگذارده اند که فرزندی بياورند و به درازای ۱۳۰۰ سال، تا زمان طلوع اسلام، در شرق ميانه، با آن همه آوازه و استعداد صنعتی، کسی را نيافته ايم که برای استفاده‌ی تجمع و خانواده‌ی خود، يک کاسه‌ی سفالين معيوب بسازد، و حتی اگر تمام اين نابود‌گری را هم به عنوان دفاع نوع يهودی مجاز بشمريم، آن گاه بايد از اين مهار از دست دادگان بپرسيم پس ديگر چرا در دو قرن اخير، باز هم با کمک و به دست مشتی يهودی بی‌کاره‌ی ديگر، با نام عاريتی استاد و مورخ و باستان شناس و مکتشف و مرمت کار، از قبيل اشميت و هرتسفلد و  گيرشمن و کرفتر و آستروناخ و ديگران، برای اين دوران دراز سکوت، به عنوان پوششی بر نتايج جنايات بی‌مقياس پوريم، تاريخ ايران باستان و بين‌النهرين نوشته‌اند، اشکانيان و ساسانيان قلابی ساخته‌اند، زردشت و اوستا و مانی و مزدک دروغين تراشيده‌اند و هزار ياوه‌ی بی‌سر و‌ ته را برای ايجاد دشمنی و اختلاف ميان ترک و فارس و عرب و عجم و ارمنی و غيره، به‌هم بسته‌اند؟ آيا کدام يک از اين جنايات موحش‌تر است: نسل‌کشی براندازانه‌ و پليد پوريم، که در ۲۵۰۰ سال پيش انجام شده و يا توليدات فرهنگی سراسر جعل و نابه‌کاری مراکز ايران و شرق شناسی نوين و وابسته به کنيسه و کليسا، که پرآواره‌ترين دانشگاهی اروپا و آمريکا را، خلاف ادعاهای دهان پرکن آن‌ها، به عظيم‌ترين توطئه چينی عليه آگاهی جهانی واداشته و شايسته‌ی عنوان مجتمع های ارتجاعی کرده است؟

شخصا برای بررسی ماجرای نخستين و وسيع‌ترين و عظيم‌ترين جنايت انجام شده در سراسر دوران حيات بشر، که يهوديان اجرای آن را با شادمانی بی‌خودانه در روز پوريم جشن می‌گيرند، و برای اندازه‌گيری پی‌آمدهای ويرانگرايانه‌ی آن اقدام در تمدن شرق ميانه و سراسر جهان، آماده‌ام که با هر مرکز فرهنگی يهودي و غيريهودی، در هر سطحی مقابله کنم، از آن‌ها سبب جعل اسناد تاريخ شرق ميانه را، تا حد حک کتيبه‌ی به‌اصطلاح ساسانی در محوطه‌ی نقش رستم و نقش رجب و غار حاجی‌اباد و غيره، بپرسم و اگر در مجموعه‌ی فرهنگی موجود اين جمهوری کسی در حد ورود به اين مباحث يافت می شود، با خبر باشد که با نوداشته‌ها و دانايی‌های کنونی، وقت است تا دماغ فرهنگی اين غربيان متفرعن را به خاک بماليم که در همه‌ی زمينه‌های انسانی جز برای يهوديان پادويی و در ششلول کشی آمريکاييان در جنايات افغانستان و عراق و فلسطين مشارکت نکرده اند و بداند که اينک ميسر است با گفت و گو از ابعاد و عوارض پوريم، آن‌ها را به موضعی برانيم که قدرت سر بلند کردن و نگريستن به آدميان را نداشته باشند.

پرچم شناخت تاريخی پوريم را برافرازيم و از اين راه کوشش کلان يهوديان برای پنهان نگهداشتن اثرات ضد تاريخی و ضد تمدنی آن را باطل کنيم. اين قوی‌ترين پرتوی است که به تاريکی‌های هزاره های شرق ميانه‌ی ممتاز و به نقش بازسازنده‌ی اسلام افکنده می شود و موثر و کارآ ترين حربه ای است که دشمنان مسلمين شرق ميانه را به موضع انفعال بل التماس خواهد راند.  بعون‌الله.   


پيام هاي ديگران ( 54 نظر )

 

پنجشنبه، 20 مرداد، 1384


صدای خرد شدن

صدای خرد شدن تيرهای سقف باستان پرستی ؟!!

(اين يادداشت هم پس از هک دوباره نصب می شود)

 

موزه‌ بريتانيا و بنياد ميراث ايران، در نظر دارند، اواخر سپتامبر ۲۰۰۵، مشترکا يک کنفرانس بين‌المللی برای بازشناخت هخامنشيان در لندن برگزار کنند و در سايت www.iranheritage.com تقاضای ارسال مقاله‌هايی در يازده بخش را کرده‌اند، دعوتی که با اين مقدمه آغاز می شود:

«۱. ابهامات موجود در تاريخ هخامنشيان: داده‌های تاريخی موجود از دوران هخامنشيان، سرشار از گره های ناگشوده و بسياری گوشه‌های آن نيازمند تحقيقات جديد است. اين تحقيقات می تواند درباره ی اصليت کورش، شورش گئومات و نسب شناسی داريوش انجام شود».

ملاحظه می‌کنيد که مطلب به‌گونه‌ای وانمود می شود که گويا باز هم اروپاييان «علمی انديش»!!!! گام ديگری در خدمت به دانايی شرقيان برمی‌دارند و بدون کم‌ترين اشاره به تحقيقات ملی انجام شده در همين موضوعات، ظاهرا به نيازهای تازه ای در تصحيح داده‌های قديم درباره ی ايرانيان پی برده‌اند و در سرفصل ديگری، بی‌توجه به تلقينات پيشين درز کرده از دانشگاه‌های کنيسه‌ای و کليسايی خودشان، به بازنگری در دين هخامنشيان دعوت می‌کنند!

«۵. دين و مراسم تدفين: هنوز دين شاهان هخامنشی معين نيست که آيا اهورا مزدا را می‌پرستيده‌اند يا به خدايان متفاوت و متعدد ديگری معتقد بوده اند؟ برخی به خدايان مختلف مذکور در الواح تخت جمشيد و برخی به مراسم مذهبی متعدد در دوران هخامنشيان اشاره می‌کنند و از دلايل عدم اطمينان، از جمله به شيوه‌ی تدفين شاهان هخامنشی توجه می‌دهند که با آيين اصيل زردشتی مطابق نيست».

آيا صدای شکستن ستون‌های سقف باستان پرستی و ايران شناسی کهنه را از ميان اين وزوزها و زوزه‌های غربيان نمی‌شنويد؟ آن‌ها همانند هميشه و با حيله‌گری معمول و روباه‌وار خود، مشغول اروپاييزه کردن تزهای مجموعه‌ی «تاملی در بنيان تاريخ ايران»‌اند. تزهايی که همان اندازه به شناخت شکوه شرق ميانه‌ی کهن مدد داده است که توطئه‌های بنيانی و آدم‌کشی بی‌مرز و حد يهوديان را برملا و ميزان جعل و بی‌سوادی و اخلال دانشگاه‌های غربی در معرفی هويت واقعی مردم اين منطقه را علنی کرده است. حالا بايد نشست و ديد که چه‌گونه و با چه شگردی، و البته بدون اشاره به اين مطلب اصلی که سرانجام انديشه ورزی شرقی وردهای ساحرانه و طولانی دانشگاه‌های ظاهرا معتبر‌آنان را باطل وبی‌آبروشان کرده است، پی‌های همان عمارت دروغ ايران شناسی را، که خود در مدت صد سال با دست مشتی عمله ارزان مزد فرهنگی از قماش خانلری و بهار و شهبازی و  شعبانی و زرين کوب و خداداديان و ده ها گل لگد کن و دوغاب گچ ريز ديگر بالا برده‌اند، اندک اندک، اما با طلب کاری تمام، برمی‌چينند، تا ناگهان بر سرشان فرونريزد. آن‌ها حتی آماده می‌نمايند که شمشيرکشی به روی خود را تا چنين ابعادی از تعارفات فريب کارانه گسترش دهند و مجلس فاتحه خوانی پايان حکومت فرهنگی مراکز دانشگاهی غرب بر امور تاريخ سازی  ايرانيان را، تا اندازه ی نشستی برای کسب آگاهی‌های نو تغيير ظاهر دهند:

«۱۰. قدرت و سياست: ايرانيان به خود‌رايی و استبداد مشهور و نقطه‌ی مقابل رفتارهای دموکراتيک غربی معرفی شده‌اند. با نظر به رخ دادهای اخير در شرق ميانه، شايسته است به اين ادعای کليشه ای و کهنه نظر دوباره ای بياندازيم».

مبارک‌باد اين رسوايی عام و عميق بر‌شرق‌شناسان جاعل و دغل و‌ شاگردان و دست‌نشاندگان و‌‌ مزدوران مزور داخلی آن‌ها.    


پيام هاي ديگران ( 13 نظر )

 

دوشنبه، 17 مرداد، 1384


بازندگان

بازندگان انتخابات جمهور نهم

(گزيده ای از اين يادداشت در کيهان روز ۱۵ مرداد جاری چاپ شده است)

مردم ايران، در قابلگی تاريخ معاصر، چنان ورزيدگی نشان می‌دهند که به اراده‌ی خود و در هر زمان که بخواهند، تاريخ را به زايمان وا می‌دارند! دکتر احمدی نژاد، آخرين نوزادی است که اين قابله به مدد استادی شگرف خويش از رحم تاريخ معاصر ايران بيرون کشيده است. نوزادی که فرصت دارد در زندگی چهار ساله‌اش به غولی جاويدان و ناميرا، در قضاوت‌های تاريخی، تغيير شکل دهد و يا چون بسياری ديگر، به افسون نفرين و نفرت و بی‌اعتنايی مردمی، چنان فسرده و کوچک شود که گويی در اصل به دنيا نيامده بود.

بيش از قرنی است صدای گلوله در جبهه ترقی‌خواهی ملی خاموش نشده و به نظر می‌رسد آرامش‌های کوتاه مدت پديد آمده در اين نزاع نهايی، جز خلق فرصتی برای تدارکات ستيزه‌های خشونت ‌بار‌تر بعدی در اين جبهه نبوده است: جنگ ارتجاع با نوانديشی و جنگ تسليم شدگان به مفسده‌های بين‌المللی، که مزدوری و مال‌اندوزی را چاره ديده‌اند، با مقيمان در قلعه‌ی اقتدار خودی، که برقراری عدالت و اعتدال و همانديشی و همپشتی ملی و منطقه ای را طالبند. ظواهر امر می‌گويد که اين جنگ، به هر صورتی که نمود کند و تا هر زمان که ادامه يابد، جز با پيروزی عدالت طلبان به پايان نخواهد آمد.

اينک و در آخرين رويارويی‌ها، که به راستی زيبنده‌ی عنوان تاريخی «نبرد جمهور نهم» است، موقعيت غالب مطبوعات چنان بود که گرچه به ظاهر در خدمات پشت جبهه مستقر بودند، اما گويی سخت‌ترين ضربه بر سنگر آنان فرود آمده است. آنان که دکتر احمدی را در يک همسرايی رسوا، در اندازه‌ی پادوی دست هفتم و خون‌ريز حاکميت کنونی قرار دادند، تا حد ناشران شايعات کوچه و بازار سقوط کردند و به مشاطه‌ی ظاهر او ايراد داشتند، اينک خود را با استهزاء عمومی و با مردمی رو به رو می‌بينند که با انتخاب خرد کننده‌ی خود، اطوارهای ظاهرا دل‌سوزانه‌ اين مطبوعات را، چون بسته‌ای زباله به زيستگاه خود آنان بازگردانده اند. چنان که در فاصله ای کوتاه، آثار و تظاهرات اين باخت تحقيرکننده، به صورت پريشان افی کامل در ادبيات سياسی آنان بروز کرده است.

«ديروز اصلاح‌طلبی از دموکراسی شکست خورد. در يکی از رقابتی‌ترين مبارزات انتخاباتی تاريخ دموکراسی ايران نامزد جناحی که به عدالت بيش از آزادی بها می داد، بر نامزد و يا نامزد هايی که مفاهيم اصلاح طلبانه، توسعه، آزادی و دموکراسی را ترويج می‌کردند، پيروز شد». (شرق، ۵ تير ۱۳۸۴، سرمقاله)

چنين که می‌خوانيم در انتخابات اخير، اصلاح طلبی در جنگ با دموکراسی شکست خورده است. هرچند نمی‌دانیم ستيزنده‌ی با دموکراسی با چه معياری اصلاح طلب ناميده می شود، اما پهنای درهم ريختگی انديشه‌ی سياسی نزد سرمقاله نويس شرق آن‌گاه آشکارتر می‌شود که در وصف و نقد نامزد پيروز دموکراسی در اين انتخابات، می‌نويسد که: به عدالت بيش از آزادی بها می‌داد! و زمانی بيان او رنگ کامل ماليخوليا و هذيان می گيرد که می افزايد: اصلاح طلبان از دموکراسی شکست خورده، قصد ترويج مفاهيم دموکراسی را داشته‌اند؟!!!

اين نوشته ها جز گيج زدن در ميان مشتی الفاظ سياسی نامربوط معنايی ندارد، تنها شدت ضربه‌ وارد آمده بر آنان را علامت گذاری می‌کند، معلوم می‌‌شود که به واقع نمی‌دانند چه رخ داده است و می فهميم که گزينش طوفانی و خردمندانه و محاسبه شده‌ی مردم نه فقط آنان را شگفت زده، که ناراضی و نگران کرده است. اگر اين همه مردم به سخنان و توصيه های طيف وسيعی از روشنفکری موجود، که در ميان‌شان از آيدين آغداشلو تا ميرحسين موسوی ديده می‌شود، و به کوه و کارناوالی از انواع تخريب شخصيت احمدی‌نژاد بی‌اعتنايی کرده اند و به انتخاب مستقل خود پيوسته‌اند، پس جايگاه اين مطبوعات و اين روشنفکری، که قدرت کم‌ترين تاثير گذاری بر روند سياسی ‌ـ اجتماعی را ندارند و مورد بی‌اعتنايی کامل مردمند، در کجاست و بر اينان جز محافلی دربسته چه نام ديگری می‌توان داد؟

هنوز نه فقط در رده‌های اطلاع رسانی موجود، مانند راديو، تلويزيون، مطبوعات و اسناد سياسی و حزبی، تحليل و توضيح روشنگری بر نتايج غيرمنتظره ی انتخابات جمهور نهم نيامده، بل با آن پراکنده نويسی‌ها، که تاکنون در عمده ترين تريبون های مطبوعاتی و به قلم مدعی ترين مفسران سياسی - اجتماعی خوانده‌ايم، به نظر می‌رسد که نبايد منتظر ديدگاه روشن و موشکافی در اين باره بود. زيرا عظمت روی داد، برندگان نامنتظر را از سويی به بهت زدگی و ناباوری فروبرد و از سوی بازندگان نيز، ضربه‌ی فاجعه‌ی از نظر سياسی سرنوشت ساز، آن‌ها را چندان از واقعيت ملموس و قابل شناخت دور کرد که هنوز ناشيانه به دنبال عامل و رد پا و سرنخی از توطئه‌چينی می‌گردند. به گمان آن‌ها مردم به طور عادی نبايستی قدرت مقابله با تلقينات گسترده‌ی آنان را داشته باشند و حاصل به دست آمده را پاسخ مستقيم خويش نمی‌دانند.

محفل گردانان و بقايای روشن‌فکری کهنه کار و کم توان کنونی، که قدمی از عهد عتيق خود و از زمانی دور نمی شوند که تبليغات حزبی نام و نان و قبول و قرار و مقبره ای برای شان تدارک می‌ديد، و هنوز همانند تصوير نماينده و سخن‌گوی خود در روزنامه ی شرق، حتی آن ژست ساعت و سيگار نمای کلارک گيبلی شش دهه پيش را رها نمی‌کنند و گرچه کم‌ترين ظهور را در جامعه دارند و در انتخابات جمهور نهم از آنان جز سايه‌ای با صدای ضعيف از اعماق منزوی‌ترين زاويه‌ی زندگی عمومی شنيده نشد، اما به گمان حصه بردن از اين آش و کلاه دوختن از اين نمد، خودی می‌نمايانند:

«فکر می‌کنم در اين دوره جديد افراد - منظورم روشن فکران است - بر سر يک معدل حد اقل، بدون اين‌که همديگر را ببينند، به تفاهم رسيدند و آن به سبب تجربه‌ای است که در اين نيم قرن داشته اند. آن ها به اين نتيجه رسيدند که آرمان‌های دست نيافتنی را کنار گذارده و وارد جريان واقعی جامعه شوند». (شرق، شماره ۵۲۳، ص۱، مصاحبه با محمود دولت آبادی)

اين بيان صريح سقوط در همان ورطه‌ای است که می‌گويم: صرف‌نظر کرده از آرمان‌های خود، راضی به معدلی که مردودشان نکند، پس از نيم قرن تجربه، به اين جا رسيده‌اند که توافق‌های از راه دور کارساز‌تر است و مانند هميشه چندان با جريان واقعی جامعه بيگانه‌اند که در جای پيوستن به‌آن بار ديگر در بستری غريبه قرار می گيرند. اين کاريکاتور، تنها تصوير قابل ارائه از سرشت و شمايل ته مانده ی روشن‌فکری کنونی ايران است که به بهانه انتخابات جمهور نهم و به مدد يک دو پادوی خود در مطبوعات، بار ديگر آفتابی شده‌اند.

« اگر در جايی و از جانب کسانی انتظار می رود که جامعه‌ی ايران به دنبال روشن فکر خود برود، ولی نمی‌رود، چنين توقع قاطعی را نبايد داشت، زيرا جريان روشن‌فکری، به عللی که می شناسيم، جريانی پيوسته، مداوم و در عرصه ی هميشه زندگی مردم نبوده است». (همان)

در اين‌جا اعتراف می‌شود که توقع کم ترين توجهی از مردم زياده خواهی است و با اعتراف ديگری رو به روييم که می گويد روشن‌فکری جريانی پيوسته و مداوم در زندگی مردم نبوده است. بدين‌ترتيب آيا درست نمی‌گويم که آن ها با اظهار نظر درباره‌ی اين انتخابات توقع سهم از آشی دارند که حتی موشی در آن نيانداخته‌اند؟! و هنگامی کار معتدل‌ترين خطاب به اين روشن‌فکری، که صد سال است به مردم نارو می زند، دشوار می‌شود که چند سطری نگذشته همين سخن گو را مشغول بيان چنين مدعاهايی می‌بينيم:

«نه، مردم هيچ وقت کم نگذاشته آند. پس انتظار بی جا از مردم داشتن و از طرفی جای خود را نشناختن و آن ها را متهم کردن را نه نمی پذيرم. چرا می‌گوييد مردم به روشن‌فکری خود اعتنا نکرده اند. اعتنا کردند. ناچارم مثال سياسی بزنم. در دوره قبلی که آقای هاشمی می‌خواست نماينده‌ی مجلس بشود، اصلا رای نياورد، در مقطع جديد بود که ايشان دوباره وزنه شخصيت سياسی خود را از طرف جامعه بازيافت کرد. پس چه طور مردم به روشن‌فکر بی‌اعتنا هستند»؟ (همان، ص۱۴)

اين همان دل خوش کردن به توهمات نصف العيشی و ربودن نتيجه‌ی تلاش مجموعه‌ای است که در ميان آن‌ها از صدای آمريکا تا مدرس حوزه نيز ديده می‌شد. در اين‌جا آن تصوير قبلی روشن فکر بی ارتباط با مردم را پاره شده می‌بينيم، شاهديم که آنان تا مقام مقتدای ملی صعود کرده‌اند، آن بی‌اعتنايی مطلق اين‌جا به صورت استقبال درآمده و طرد عمومی و شکست محض، بازيافت شخصيت ارزيابی شده است تا معلوم شود که تنها درسی که روشن‌فکری موجود ما از مکتب اجتماع می‌آموزد، بالا بردن قدرت لفاظی توخالی است. آيا سرانجام تصور استقرار و قرار قابل قبولی در انديشه‌ی روشن‌فکری موجود، صد سال پس از ظهور، ميسر و ممکن خواهد شد؟   

اينک و به نشانه هايی که می آورم، مسلم شده است که نبض اجتماع در نقطه‌ای می‌زند که مدعيان طبابت کنونی از شمارش آن درمانده اند، زيرا در اين انتخابات معلوم شد آن طيفی که برابر معمول و متعارف بايد نسبت به حساسيت‌های اجتماعی، به صورت آمپريک عکس العمل نشان دهند و هدايتگر باشند، چندان دچار خيال بافی بی‌خبرانه بوده‌اند که تجربه‌ی اجتماعی، ناکارآمدی جبهه‌ی به ظاهر وسيع و قدرتمند آنان را اثبات کرد. اين حقيقت مطلقی است که ما در اين انتخابات و برای نخستين بار در تاريخ معاصر، در حمايت مشترک و بی قيد و شرط از رفسنجانی، شاهد همپشتی و حتی پيوند ميان عناصر و القاب و احزابی بوده ايم که نه فقط در ماهيت امر به جبهه‌های متفاوت و حتی متناقض متعلق‌اند، بل در گذشته‌ی نزديک بروز تضادهای بنيانی سازش ناپذيری را ميان آنان شاهد بوده‌ايم.

در برابر ديدگان ما، طيف تاثير گذاری از روحانيت حوزه‌ها، تمام ماشين اقتدار و امکانات مسلط دولتی و به رانندگی خاتمی، نام آشنايان عرصه‌ی روشنفکری پر اطوار کنونی، به همراه تمام تشکيلات سياسی شناخته شده، از توده ای‌ها و چريک‌های گريخته و در اپوزسيون، تا جبهه‌های سياسی غيرهمگون داخلی، و تقريبا صد در صد بلند گوهای آوايی و قلمی، با سود بردن از انبوهی تبليغات رسمی و غير رسمی، مجاز و غيرمجاز، با آلوده کردن ناجوانمردانه‌ی تصور عمومی جامعه به توهمات و تضييقات سياسی و ‌فرهنگی در راه و در ‌کمين، و نيز با ذخيره‌ی بی‌پايانی از امکانات مالی و لجستيکی، و با پشت کردن حساب شده به مبانی معينی، که پيوسته نمايشگر هويت گروهی و حتی مذهبی آنان بوده است، آن چنان که در توسل به نوجوانان اسکيت سوار آزاد پوش شاهد شديم، و نيز ديگر عوامل موثر و معمولا در پس پرده، به طور جمعی ارابه‌ای را به حرکت درآوردند که به ظاهر قادر بود هر مانعی را بر سر راه خود خرد و هر سدی را خراب کند و برچيند، ولی در نهايت کار، مردم خاموش، بدون تدارکات و تبليغات، و با پوزخندی پنهان، در عين حال که ناظر وسعت دائما افزون شونده‌‌ی تخيلات يک سوی رقابت بودند، در اقدامی غريب، بدون به کار بردن ريگی، آن ارابه‌ی غران را متوقف و واژگون کردند. دليل ساده‌ی اين واپس زدگی عمومی، همان اتحاد ناموزونی بود که رگه‌های بزرگی از ترديد و تشويش را در خرد جمعی پديد آورد، زيرا درآمد ملی پاسخ‌گوی مطامع اين جمع بی‌شمار نبود که گرد چهره‌ای از نظر سلامت اقتصادی ناموجه هاله زده بودند‌؟!!

شکست خوردگان که عادت به علت يابی ندارند و از خود نمی‌پرسند که اگر اتحادی از تمام فرديت رسمی و ممتاز جامعه، در اين انتخابات مورد بی اعتنايی مطلق نيروهای آزاد اجتماع قرار گرفت، پس اين نيرومندی و اقتدار پنهان، که در حساس‌ترين موقعيت‌های اجتماعی - تاريخی بدون ذره ای انحراف، راه مستقل خود را می پيمايد، از چه کس فرمان می‌گيرد و به چه چيز معتقد است؟

آيا تجربه‌ی انتخابات جمهور نهم به روشنی بيان نمی‌کند که اعتماد مردمی از شناخته‌شدگان و صريح تر بگويم، تجربه شدگان، سلب است و نمايندگان مدعی جلالت فرهنگی و سياسی و حتی مذهبی، اگر در بنيان با درخواست‌های مردمی منطبق نباشند، بی‌توجه به نام و جايگاه‌شان، در زمان لازم، از سوی جمهور خلق، به پشيزی گرفته نمی‌شوند؟ بدين ترتيب مهم‌ترين گروه بازندگان غيرمستقيم اين انتخابات آن چهره های مذهبی بودند که بدون شناخت فضای اجتماعی فتوای سياسی صادر کردند و با نکول مردمی رو به رو شدند. اگر معلوم شد که صاحب نظران مرسوم و مشهور جامعه، در تمام نام‌ها و گروه‌ها و رده‌ها، و حتی مجموعه و ترکيب و اتحادی از تمام آن‌ها مورد اعتماد مردم نبوده‌اند، پس تا زمانی که با مرکز هدايت پرتوان ولی پنهان مردمی آشنا و با آن همسو نشويم، حرف‌ها و حرکات‌مان جز موجبی برای استهزاء خويش نخواهد بود و جزا و دستمزدی جز آن نصيب‌مان نخواهد کرد که اتحاد طرف‌دار رفسنجانی در انتخابات جمهور نهم نصيب برد.  

آن گاه بايد از خاتمی، بازنده‌ی بزرگ تاريخ معاصر گفت که استعداد شگرف او در ابراز ندانم کاری و بی‌هويتی، او را به جايگاهی رانده است ‌که مورخ مسائل معاصر ايران را ناگزير می‌کند  مسند ناموجه‌ترين چهره‌ی سياسی دوران معاصر را به او ببخشد. بازی‌های مکرر و متنوعی که او در صحنه و سن اميدواری‌های ملی به نمايش گذارد، نه فقط در ارائه‌ی تیپ يک مسئول سياسی نا آشنا با ماموريت تاريخی خويش موفق بود، بل به عنوان دارنده‌ی مبهم‌ترين سيمای فرهنگی نيز صاحب مقام شد. تعلقات بدون پرده پوشی و دل‌بستگی‌های غيرعادی‌اش به افسانه‌های تاريخی ايران باستان و پيام اخيرش به کنگره ی زردشتيان جهان، که به صورتی رسمی و علنی مسلمانان را متهم به کوشش برای براندازی زردشتيگری قلابی کرد و اديان الهی را ملهم از دستورات اوستای دروغين گفت، اين ابهام در تعلقات فرهنگی و اعتقادی او را تا مرحله‌ی خطرناکی توسعه داد. من نخستين بار که او را در قريب ۵ سال پيش، برابر دوربين‌های تلويزيون‌های داخلی و خارجی، در مقبره ی خواجه حافظ مشغول فال گرفتن ديدم، چنان که همان زمان در مقاله‌ای بيان کردم، نسبت به صلاحيت او در ارائه‌ی يک تصوير سالم از روحانيت آگاه پس از انقلاب، که شايستگی و درايت ارائه‌ی نقش مثبتی را داشته باشد، دچار ترديد شدم و اين ترديد در نمايشات دل‌آشوب کنی که به رهبری و هدايت او و به کارگردانی چهره ی نيک شناخته شده‌ای چون مهاجرانی، در مرکز به اصطلاح گفت و‌گوی تمدن‌ها می‌گذشت، افزون‌تر شد و همه به ياد داريم که عالی ترين جلوه ی اين گفت و گوی تمدن که در آن مرکز به صحنه رفت، اجاره و اجير کردن چند نام آلاينده‌ی مقام استادی، برای فحاشی‌های چاله ميدانی به نويسنده ی مجموعه‌ی تاملی ذر بنيان تاريخ ايران بود.

مردم پرحوصله و بردبار و سليم النفس ايران با بخشيدن دو فرصت تاريخی، و با حمايت حماسی و گرفتن زير بغل او، در ابعادی که هر افليجی را به دويدن وا‌می‌داشت، به خاتمی فرصت دادند که تمام ماهيت پنهان کرده در زير عبا و عمامه‌ی خود را علنی کند و بهانه‌های مظلوم نمايی و بی‌پناهی را از او گرفتند، اما او که ظاهرا شيفته‌ی نوای شیپورهای در حال ترنم تشريفات خوش‌آمد گويی رسمی در فرودگاه‌های جهان بود، به جای اعتنای به ماموريت ملی خود، بی وقفه آرايشگران ماهرتری را برای بزک سر و ريش خويش فراخواند و عبا‌بافان خبره‌تری را برای تدارک تن‌پوشی با  رنگ‌ها و جنس‌های اختصاصی‌تر به خدمت گرفت به گونه‌ای که در اين اواخر می‌توانست مدعی داشتن کلکسيونی از ناب‌ترين دست بافته‌های ويژه‌ی روحانيت شود، اما هيهات که ديگر ذره ای اعتبار مردمی برای خود باقی نگذارده بود و همين چندی پيش ديديم که دانش‌جويان دانشگاه تهران در تمسخر او بر يکديگر پيشی می‌گرفتند. بی استعدادی او در شناخت موقعيت خود در ميان مردم وادارش کرد که خوش خيالانه در پس معين ظاهر شود و او را نماينده و جانشين بلافصل خويش معرفی کند و چنين بود که مردم نام معين را در پايين‌ترين سطوح اعتماد ملی ثبت کردند و اين نه پيامی برای معين، که برای خاتمی بود. اين همان عاقبت مصيبت بار و تير خلاصی بود که پشتيبانی خاتمی در شقيقه‌ی سرنوشت سياسی رفسنجانی نيز خالی کرد. من به عنوان يک مورخ که از خداوند استمداد استمهال فرصت حيات، تا تدوين تاريخ معاصر را دارم، شهادت می‌دهم که تاريخ ۱۵۰ سال اخير ايران سياه‌تر و خيانت‌بار‌تر از دوران تسلط دار و دسته‌ی معروف به اصلاح طلبان را به خود نديده بود و اگر پايداری کسانی در مناصب عالی سياسی اين دوران در برابر اصلاح طلبی نوع ويژه ی آنان نبود، مدت ها پيش اين سرزمين و مردم اش را کت بسته به اسراييل و آمريکا تحويل داده بودند. 

 


 

يكشنبه، 16 مرداد، 1384


بيماری

منشاء بيماری هموطن ستيزی و تجزيه طلبان فارس

(اين يادداشت هم پس از هک مجددا نصب می‌شود)

سرزمين کثيرالمله‌ی ايران، که برای اثبات سهل و ساده‌ی آن، کافی است کتيبه‌ی بيستون و کتيبه‌ی ديوار جنوبی تخت جمشيد و نيز کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش را گواه بگيرم، که در تمام آن‌ها، داريوش هخامنشی، ۳۰ قوم ساکن اين نجد را نام می‌برد که مدام با او جنگيده‌اند. اين اسناد نخستين که همسازی و همزيستی بوميان و اقوام پيش از داريوش در نجد ايران را اثبات و کورش و داريوش را برهم زننده‌ی آرامش و امنيت و متوقف‌کننده‌ی پروسه‌ی رشد بومی و قومی و ملی و منطقه‌ای در شرق ميانه معرفی می کند، با زبانی بدون ابهام می‌گويد که اين اقوام چندان قدرتمند و از چنان کثرت و توانايی برخوردار بوده‌اند که داريوش ستيز با آنان را در زمره ی افتخارات تاريخی خود بيان ‌کند.

باستان پرستان ما، اينک و به وجهی باور نکردنی، آن هم بر اساس تبليغات و جعليات گروهی يهودی، که با نام ايران شناس و مورخ و باستان شناس و حفار و مرمت کار، به خدمت دانشگاه‌های کليسايی و کنيسه‌ای اروپا و آمريکا و ايران درآمده‌اند، به طور مطلق می‌پذيرند که همان حاکميت باستانی داريوشی، با مفهوم حقانيت غلبه‌ی حاکم شمشير به دست بر مغلوبين، امروز نيز در تمام عرصه‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی ايران، بايد که برقرار بماند و بدين وسيله تاييد می‌کنند که نژاد پرستی ذهن متوقفی دارد و با تلاش های دراز مدت بشر، برای برقراری حقوق عمومی برابر، فارغ از ظواهر شناخته شده‌ و آشکار زيستی، مانند رنگ و زبان و جغرافيا و فرهنگ و سنت و نژاد، موافق نيستند و از آن هم عجيب‌تر سرزمين ايران را در زمره ی دارايی و ميراث نخستين متجاوزی می‌دانند که در بی‌اختيار و مقيد کردن بوميان کهن اين اقليم با کمک وسيع يهوديان منطقه، موفق بوده است و بدين ترتيب آشکارا اعلام می‌کنند که کم‌ترين پيوندی با هستی و هويت و ديرينه‌ی ملی ندارند، به تسلط شمشير معتقدند و چنان که خواهم نوشت، بيگانه پرست‌اند.  

کهنگی و بی‌کارگی اين انديشه، آن گاه مضاعف می‌شود که در سده‌ی اخير، کار متمايلان به مداومت غلبه‌ی داريوشی، ‌که عمدتا کسوت سياسی سلطنت طلبی می‌پوشند و ادعای برتری فارسيان را دارند، حتی به نفی حضور باستانی عمده ترين گروه‌های نژادی ايران انجاميده است. اين توقف مسلم انديشه‌ ورزی و اين تسليم بی‌قيد و شرط به عوام‌گرايی، تا آن‌جا رشد کرده است که می‌توان مدعی شد در حال حاضر باستان پرستان ما فاقد تاريخ ملی پيوسته‌اند و از جمله نمی توانند با دوران‌های متعدد و دراز مدت مديريت مقتدرانه‌ی ترکان، بر سرزمين ايران، از غزنويان و سلجوقيان تا صفويه و قاجار، تعيين تکليف کنند و نمی‌دانند که آن ادوار و حکومت‌ها را ادامه‌ی حيات ملی بنامند و يا دوران انقياد و اشغال و حاکميت بيگانه بيانگارند؟!!! داستان اين دست و پا بستگی باستان پرستی بی‌سواد ايران، به چنان مراتب مضحکی منتهی شده است که تمسخر عمومی آنان، محمل عقلی و اثباتی غيرقابل ترديدی به خود می‌گيرد و خردمندان را وادار می کند که دمی از ستيز فرهنگی با اين بازگويان افسانه‌های دست ساخت يهوديان درباره‌ی هويت و هستی ايرانيان باز نمانند.

 دانسته‌های امروز ما، درباره ی سرزمين و سرگذشت و سيره‌ی شرق ميانه، به طور کامل بر منابعی تازه ساز متکی است و از مسائلی می گويد که در خطوط اصلی، تا دو سده پيش، در تصورات و اسناد هستی تاريخی اين منطقه منعکس نبوده است. از جمله‌ی حيرت‌آورترين اين داده‌های جديد، ظهور ناگهانی يک دسته اوراق مسلسل و شماره بندی شده، در تاييد و تثبيت قوم و اقليم «فارس»، همراه با تلقين قوام و قدمت و حتی ادعای برتری آن ها نسبت به ساير ساکنين بومی ايران است! اين ظهور سازمان داده شده، در حالی هياهو وار بر ذهنيت ملی ما سرازير شد، که پيش از آن، سکوت کش‌داری را درباره‌ی حضور قوم و قدرت فارس، بر اسناد تاريخی ايران مسلط می بينيم، و چنان که اين بررسی نشان خواهد داد، دورتر از دوران جديد، در حيات اين سرزمين، کسی را نمی‌شناسيم که به نام و کام فارسيان شمشير و يا قلم زده باشد.

از ۱۵۰ سال پيش، چنان که گويی سراب بهشتی را بر شوره زاری برآورند، نهضت بازشناسی فارس و فارسيان به راه می‌افتد و يکی پس از ديگری، قلم‌دارانی از راه می‌رسند که از هر سنگ و کلوخ فارس تا دور‌ترين دره، و از هر آوازمند تاريخی آن، تا اعماق ناپيدای پيشداديان باخبرند و به راستی جاده ای را می‌کوبند که عبور پرمدعا و ويرانگرانه‌ی رضا شاه، که پراکندگی ملی را، با تبليغ خونين پارس پرستی پايه گذارد، در چند دهه بعد، با تبختر تمام، ميسر شود. آن ها و ناگهان، از قوم و قبيله و اقليمی خبردادند که گويی هستی عمومی ايرانيان را بنيان گذارده اند و يکی پس از ديگری، و با رونويس از يکديگر، در فاصله‌های کوتاه، متن هايی مشابه تدارک ديدند، که بخش تاريخی آن، به راستی جز پندار بافی افسانه‌گون نيست که آشنايی با فهرست اين فرآورده‌ها، چه بسا خردمندان را مايه‌ی تاملی شود.

۱. تاريخ مملکت فارس، کار ميرزا آقا کمره ای، که از ظهور آن فقط ۱۵۰ سال می‌گذرد و خواهيم خواند که می‌توان او را نخستين معرف فارس و فارسيان شناخت.

۲. آثار جعفری يا «نزهت الاخبار»، کار جعفر خورموجی، که قريب ۱۴۰ سال پيش پيدا شد و محتوای آن در خطوط اصلی و عمده با کتاب پيش چندان متفاوت نيست.

۳.  تاريخ مسعودی يا «عبرت الناظرين»، کار ميرزا حسن فسايی در ۱۲۰ سال پيش و باز هم با مضامينی نزديک به دو تاليف پيش.

۴.  آثار عجم، کار فرصت‌الدوله شيرازی، در قريب ۱۱۰ سال پيش و مشحون از همان حکايت های تاريخی ديگران.

بخش عمده‌ی اين آثار سرسپرده به فارس، در هندوستان و با سرشتی خلق‌الساعه و بی نياز از ارائه‌ی سند و نمونه و منظر تاريخی تدارک شده و سرنوشت تدوين آن‌ها مرموز است و همين بی‌پيوند و پشتوانگی اين آثار، سرانجام سازمان دهندگان اصلی را واداشت تا پدر بزرگی برای اين نوادگان قد و نيم ‌قد در مکتوبات قديمی دست و پا کنند و قريب قرنی پيش، بار‌ديگر‌ شاهد طلوع ناگهانی کتابی درباره ی فارس شديم که به طور معمول در پستوی کتابخانه‌ی موزه‌ی بريتانيا درانتظار نوبت ظهور خاک می‌خورند و دو انگليسی مکار بانام‌های لسترنج و نيکلسون در صحنه ظاهر می شوند تا از کلاه گشاد سند سازی تاريخی و فرهنگی برای ايرانيان، خرگوشی به بزرگی کتاب «فارس‌نامه»‌ اثر مولف مجهول الهويه ای با نام عاريتی ابن بلخی، ظاهرا از تاليفات سال‌های آخر سده ی پنجم هجری، بيرون کشند!

«در هيچ يک از منابع معتبر، نامی از مولف فارس‌نامه به ميان نيامده است... و نام مولف اين فارس‌نامه هنوز شناخته نيست، اما در ديباچه‌ی خود می‌نويسد که جد او از مردم بلخ بود و ابن بلخی لقب مناسبی است برای ناميدن مولف، تا زمانی که هويت او به‌تر ثابت شود». (ابن بلخی، فارس نامه، به کوشش منصور رستگار فسايی، چاپ بنياد فارس شناسی، صفحات ۱ و ۱۹)

بار ديگر با مولف مشکوک الاسم و الاحوالی رو به روييم، که کتاب‌اش، درست مانند الفهرست ابن نديم،  ظاهرا از ياد زمانه ساقط بوده و تا اين اواخر به ديد نيامده است و اين يکی هم، مانند همان ابن نديم و بسياری از «ابن و ابو يک چيزي» هايی که فقط هزار تای آن ها را ابن نديم در الفهرست قلابی‌اش، از «ابن دنيا» تا «ابو‌‌ زير»، معرفی می‌کند، مشغول تدوين و تاليف کتاب، بافتن فلسفه، يافتن ستارگان، سرودن شعر و افسانه و نقل تواريخ بی‌سر و ته در قرون اول و دوم و سوم هجری بوده اند، تا مثلا در فارس نامه بخوانيم: «فارس طرفی بزرگ است و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است»! و اگر از سقوط خشايارشا تا زمان رضا شاه، هيچ کس ادعای دارالملکی فارس نکرده و هرگز سريرگاه هيچ ملکی نبوده، برای سازندگان کتاب فارس نامه محل عنايت و رعايتی نيست، زيرا ديگر به تجربه باور کرده‌اند‌ که نزد روشن‌فکران و به مذاق ايشان، افسانه‌‌های دروغين اعتبار ساز، بسی شيرين‌تر از يقين و حقيقت زقوم است. از ديدگاه آن‌ها، اساس اين تاليفات، انتقال قضايايی به ذهن خالی مانده‌ی ايرانيان و با هدف واداشتن ما به پارس کردن به ديگران بوده است، نه ارائه‌ی سندی تا جايگاه واقعی خويش را در ميان همسايگان و همراهان تاريخی‌مان بازيابيم.

«بنا برآن‌چه از مطالب کتاب و نحوه ی بيان ابن‌بلخی برمیآيد، او همچنان که پارسيان را بسيار عزيز می‌دارد، ‌اقوام و قبايل و ملت‌هايی را نيز نمی پسندد و از آنان به نکوهش ياد می‌کند. به عنوان مثال عرب ها را دوست نمی‌دارد: «عرب را کی محل ايشان محل سگان باشد، صورت نبندد کی به پيکار ايشان روم». (همان، ص۱۳)

اين همان حکايت حال روشن‌فکری سده ی اخير ايران است، که باز‌گفتم. گشودن چنگ و نشان دادن دندان به همسايگان! پس چرا کتاب خفيف ابن بلخی، که نام‌ و شخص‌اش عاريتی و نا‌مسلم است، با چنين مطالبی، مطلوب آنان نباشد و مبلغ آن نشوند؟ باری نوشته‌اند که از اين کتاب تنها دو نسخه يافته‌اند و مطابق معمول يکی از آن ها را در زيرزمين‌های موزه‌ی بريتانيا:

«تنها دو نسخه ی خطی اثر ظاهرا در اروپا وجود دارد. يکی نسخه‌ی بسيار کهن موزه ی بريتانيا، که ظاهرا بی تاريخ است». (همان، ص۳۸)

پس دو نسخه‌ی خطی از‌کتابی يافته اند که گرچه نسخه‌ی موزه‌ی بريتانيا را «بسيار کهن» می‌گويند، اما در عين حال معترف‌اند که فاقد تاريخ نگارش است!!! و برای درک ارزش و اهميت آن نسخه ی ديگر، که نوشته‌اند در پاريس است، به‌ترين راه رجوع به قضاوت مقدمه نويس همان فارس نامه است.

«نسخه‌ی پاريس به راستی چندان به درد نمی‌خورد، جز اين که نشان دهد چه‌گونه يک ايرانی امروزی نسخه ی قديم‌تر را خوانده است».(همان، همان صفحه)

اين توضيح نامفهوم نسخه‌ی دوم کتابی است که قديم‌ترين مدرک هويت قومی و ملی ايرانيان قرارداده اند و ذره ای ترديد ندارم و شک نمی‌آورم که چنين نسخه هايی، از چنان کتاب‌هایی، جايی نهفته نيست، الا که هم به نگاه نخست، جعل و جديد بودن آن بر اهل فن و نظر آشکار شود و اگر ارزنی ترديد در اين بيان من داريد، به درد دل مصحح کتاب گوش دهيد که ناکامی‌اش در يافتن اصل اين نسخ به وصف خودشان «بی‌تاريخ و به درد نخور» را چنين بيان می‌کند:

«اما کوشش های زير سبب شده است تا به گمان اين جانب از همه چاپ‌های قبل متمايز باشد، هرچند ادعا نمی کنم که توانسته باشم حق مطلب را آن چنان که بايد و شايد ادا کنم. مخصوصا که کوشش های‌ام برای دست رسی به دو نسخه‌ی مورد مراجعه‌ی لسترنج - نيکلسن تا هنگام چاپ کتاب بی ثمر ماند». (همان، ص۶)

نخست بپرسيم که رستگار فسايی چه‌گونه فارس‌نامه‌اش را بدون رجوع به نسخه‌ی اصل تصحيح کرده است و از چه راه به صحت و امانت آن گواهی می‌دهد؟ و اگر لسترنج يا نيکلسون به فرمان اين همه مرکز فرهنگی کنيسه ای اروپا، که از آن ها نان و نام می‌گيرند، برخی به آن دست‌نويس‌ها کم و افزوده و يا حتی بدون هيچ اصلی، از خود قصه ساخته باشند، ما از کجا به بنيان درست اين داده‌ها ورود می کنيم و چه حجتی بر دانايی های ما در اين باره وجود دارد؟ و آيا درست از همين مسير نيست که در اين اواخر صاحب مشتی شاه کارهای دست ساز نوپديد چون تواريخ هرودت و الفهرست ابن نديم و فارس‌نامه‌ی ابن بلخی و تاريخ سيستان بی‌مولف و تاريخ نگارش و نسخه ی اصلی و نقل از مورخين يونانی و رومی و ارمنی و مستندات و مواريث مکتوب و کهن ديگر شده ايم که اصل و اريژينال تمامی آن‌ها تنها به چشم امثال لسترنج و نيکلسن گذشته است، تا در زمره ی آن ها از جمله آگاه‌مان کنند که:

«يعنی در عجم شرف ايشان (پارسيان) همچنان است کی شرف قريش در ميان عرب و علی بن الحسين را - کرم الله وجهه - کی معروف است به زين العابدين، ابن الخيرتين گويند يعنی پيرو دو گزيده، به حکم آنک پدرش حسين بن علی رضوان الله عليهما بود و مادرش شهربانويه، بنت يزد جرد‌الفارسی و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است، کی جده ی ايشان شهربانو بوده است و کريم‌الطرفين‌اند و قاعده ی ملک پارسيان بر عدل بوده است و سيرت ايشان داد و دهش بوده و هرکی از ايشان فرزند را ولی عهد کردی، او را وصيت برين جبلت کرد: لا ملک الا بالعسکر و لا عسکر الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا اماره الا بالعدل و اين را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرده اند. يعنی پادشاهی نتوان کرد الا به لشکر و لشکر نتوان داشت الا به مال و مال نخيزد الا از عمارت و عمارت نباشد الا به عدل و پيغمبر را - عليه السلام - پرسيدند کی: چرا همه قرون، چون عاد و ثمود و مانند ايشان زود هلاک شدند و ملک پارسيان به درازا کشيد با آنک آتش پرست بودند؟ پيغمبر ـ صلی الله عليه و سلم - گفت: لانهم عمروا فی‌البلاد و عدلوا فی‌العباد. يعنی از بهر آنک آبادانی در جهان و داد گستردند ميان بندگان خدای ـ عز و جل - و در قرآن دو جای ذکر پارسيان است کی ايشان را به قوت و مردانگی ستوده است، يک جا عز من قائل: بعثنا عليکم عبادا لنا اولی باس شديد. يعنی فرستاديم بر شما بندگانی از آن ما، کی خداوند نيرو و بطش سخت بودند». (همان، ص۵۲)

در همين چند سطر مداقه کنيم که چه سان دغلانه اختلاف افکنی می‌کند: پارسيان در ميان عجم، که غرض مردم ايران است، امتياز و شرف قريش را می‌برند، در ميان عرب! چنان که حسين ابن علی فخر زن پارسی اش را بر حسن ابن علی می‌فروشد و پيامبر اکرم پارسيان و زمام داران‌شان را می‌ستايد و خداوند در قرآن به احسنت گويی پارسيان مشغول است، گرچه آيه از سوره‌ی اسراء باشد، به شماره‌ی پنج و آشکارا خطاب به يهوديان!!! و چيزی نمی گذرد که حتی قرآن نيز به لغت پارسيان می‌شود:

«و در قرآن يک لفظ پارسی است و اين از غرايب است و مسئله‌های مشکل، کی امتحان کنند فضلا را بدان». (همان، ص۵۶)

آن کلمه‌ی پارسی که ابن بلخی دروغين در قرآن يافته، «سجّيل» در سوره‌ی «الم تر کيف» است و شايد نشان پارسی بودن اش را تشديد بر جيم آن بداند، که مخصوص عرب است! اما مصحح کتاب، که خود يک پارسی اصيل است، بدون هيچ ضرورت و پيوندی با تصحيح نسخه، هراسان و شتابان، به ابن بلخی و از قول سيوطی در ذيل صفحه تذکر می‌دهد که لغات پارسی قرآن بسی فزون‌تر و فراوان‌تر‌ است!

«۳۲ واژه‌ی فارسی در قرآن مجيد به کار رفته است که عبارت‌اند از: استبرق، سجّيل، کوّرت، مقاليد، اباريق، بيع، تنوّر، جهنّم، دينار، سرادق، روم، ن، مرجان، رس، زنجبيل، سجّين، سقر، سلسبيل، ورده، سندس، قرطاس، اقفال، کافور، کنز، مجوس، ياقوت، مسک، هود، يهود، ورک، صلوات». (همان، ص ۵۶)

بی اين که به ادعای مضحک فارسی خواندن حرف «ن» و لغت «کورت» و ديگر کلمات در مدعای بالا ورود کنم، که غالبا مشددند، گفته باشم که واژه‌ی ورک در قرآن عظيم نيامده و هود نيز لغت نيست و نام يکی از برگزيدگان الهی است که بر قوم عاد فرستاده شده چنان که يهود هم اسم عامی است که فارسی خواندن آن بربی‌پايگی پندارها، غرض‌ورزی و بی سوادی دست اندرکاران معرفی «فارس‌نامه» گواهی می‌دهد. و بالاخره اجازه دهيد از ميان دلايل بسيار ديگر، دو دليل ساده‌ی قلب و جعل «فارس نامه»‌ی ابن بلخی را برای خردمندان اين سرزمين بشمارم و برگی بر افتضاح کرسی‌های ايران و اسلام شناسی داخل و خارج بيافزايم، تا زمان رسيدگی به اعمال ضد فرهنگی و خائنانه ی آنان، که رسوايی نهايی و جهانی است، فرا رسد:

«سبب تاليف اين کتاب به فرخندگی: چون مقتضای رای اعلی سلطان شاهنشاهی - لازال من العلو بمزيد - چنان بود که پارس کی طرفی بزرگ است از ممالک محروسه - حما‌ها‌الله - و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است». (همان، ص ۴۷)

بر پيشانی اين کتاب بی بها و در اولين سطور متن فارس‌نامه، دو داغ دروغ بزرگ و بد‌نما ديده می‌شود، که برای بطلان کامل اين سند ساختگی کفايت می‌کند. نخست اين که در تمام کتاب فارس‌نامه، از آن که خواسته‌اند آن را به مشخصات نثر قرن پنجم درآورند، هرگز موصول «که» نيامده و نه فقط همه جا جای گزين آن را به صورت «کي» می بينيم، بل حتی صورت «که» در ترکيباتی چون «آنکه» نيز به صورت «آنک» ثبت است. اما جاعل، که در سطور نخست، هنوز قلم‌اش به دروغ عادت نکرده، هم در سطر مقدم، موصول «که» را می آورد که نشان از آشنايی او با نثر قرون بعد می دهد و دوم اين که اصطلاح سياسی «ممالک محروسه» ساخت منشيان دوره ی قاجار است و هرگز در هيچ متنی جز منشآت دوران قاجار به کار نرفته است و نشانی از آن در ادبيات قرن پنج و شش هجری نيافته ايم:

«ممالک محروسه: عنوان و لقب گونه‌ای است مملکت ايران را، که در عهد قاجار متداول بوده است». (دهخدا، ذيل واژه‌ی محروسه)

همين قيد را دهخدا ذيل واژه‌ی «ممالک» نيز آورده است. و چنين است که، به شرط عمر، اخراج فارس ‌نامه‌ی ابن‌بلخی، اين کتاب مشحون از بی‌شرمی‌های مکرر، در ارائه‌ی عشوه و اباطيل فارس پرستی را، از اسناد ايران شناسی، نيت کرده‌ام. مختصر اين که اگر در مدخل متنی، و در سه سطر نخست آن، دو گاف و غلط بی‌آبرو ساز يافت می‌شود، پس چنين تاليفی تنها به کار آن زده می شود که معلوم کنيم اين کتاب سازان شلخته و ناشی‌کار، به طمع صيد ماهی اختلاف افکنی، چه طعمه‌های متعفنی را، در شمايل کتاب، به قلاب فرهنگ ما بسته‌اند و در دريای تاريخ ايران رها کرده‌اند و چه سان بنيان فارس شناسی و فارس پرستی و فارس ستايی آبکی را، به قصد تذليل و تخريب اتحاد ملی ما بنا نهاده اند.

بدين ترتيب معلوم شد که تزريق نام فارس، به عنوان قوم و سرزمين پيش‌تاز و ممتاز، به تاريخ و جغرافيای ايران نيز، همانند تلقين نژاد آريايی، به‌سان بدل کردن گبريگری به زردشتی‌بازی پاک انديش و صاحب کتاب، همانند اختراع ساسله‌ی ناشناس اشکانی و شبيه اسناد تراشی و کتيبه کنی برای امپراتوری بی‌نشانه ی ساسانی، همه و همه، اجزای يک پازل بد نقش‌اند که در دو قرن اخير، برای مشغول کردن ذهن روشن‌فکری و نوآموزان و آلودن اسناد آموزشی اين سرزمين به دروغ و نيز ايجاد تفرقه و دشمنی ميان مردم ممتاز شرق ميانه، به دست مورخين و شارحين و شرق شناسان و باستان پژوهان يهودی ساخته شده و در حال حاضر صفحه به صفحه، سطر به سطر و کلام به کلام آن چه را که در زمينه‌های فرهنگی و سياسی درباره‌ی پيشينه ی پيش از اسلام ايران و همسايگان مان می‌دانيم، جز مهملات متکی بر اسناد و افسانه های خواب‌آور و نا‌باب نيست و از جمله با خبر شديم که شناسنامه‌ی اصلی و کهنه‌ی فارس شناسی، يعنی کتاب «فارس‌نامه»‌ی ابن بلخی، که برای نگارش آن نهصد سال قدمت قائل‌اند، جز اوراقی تازه نوشت و پريشان مضمون نيست.

حالا اين قوم فارس، که از زمان قدرت يابی‌اش، به زمان رضا شاه ، جز موجب پراکندگی ملی نبوده و عالی‌ترين شخصيت های سياسی صاحب منصب آن، جز به خدمت مطامع بيگانگان و پراکندن انديشه‌ی جدا سری قومی و ملی کمر نبسته‌اند و شخصيت‌های فرهنگی دولتی برخاسته از ميان آنان، جز به تاييد اوراق جعلی فراهم شده در دانشگاه‌های کليسايی اروپا و آمريکا در موضوع تاريخ و ادب و باستان شناسی و هويت سازی مشغول نبوده‌اند و تقريبا از ميان آنان سيمايی را نمی شناسيم که در سده ی اخير، عرض اندام چاره سازی در مقابله با تلقينات جدا ساز يا در جهت قوام سياست ملی کرده باشد، هنوز هم مدعی‌اند که ديگر اقوام و بوميان کهن ساکن اين سرزمين، از کرد و بلوچ و گيلک و لر و ترک و خوزی و مازندرانی، گرچه تمام آن ها اسناد اثبات حضوری ديرينه، لااقل به قدمت پنج هزاره در اين سرزمين دارند، اما به جرم نداشتن هويت قلابی و دروغين آريايی‌- که درست به سبب نادرستی‌اش، ظاهرا فقط برازنده‌ی فارس‌های بدون پيشينه‌ی تاريخی شمرده می شود‌- به نوعی مديون و مغلوب فارسيان اند و ضروری است در مقابل آنان گوش به فرمانی کنند و دست به سينه بايستند!

اينک اين متفرعنان فارس مسلک، که از هيچ طريق، حتی قادر به اثبات هموطنی خويش نيستند و در بارگاه و پيشگاه هر قضاوتی، که برای اسناد درست ارزش قائل شود و به بررسی عالمانه بها دهد، ناکام می مانند و شکست می خورند و به عنوان يک قوم و حتی حوزه‌ی جغرافيايی، تمامی اوراق و اسناد‌شان، همانند همان فارس‌نامه، قابل ابطال است، عجيب است که ديگر اقوام و بوميان بزرگ ايرانی را در مقابل خويش حد‌اکثر صاحب «خرده فرهنگ» می گويند، قدمت قدرتمندانه و بسيار قديم و قويم‌تر آنان را منکر می‌شوند، که يکی از اين دست تفکرات بيمارگونه ی آنان درباره‌‌ی ساکنان قديم ايران، از جمله متوجه ترکان است!!! 

اوج اين بازيچه شمردن حيات و هستی ملی، آن جا بروز می کند که اين قوم غريبه، که تا ۱۵۰ سال پيش، کم ترين نشانه‌ی تاريخی در اثبات خويش، به عنوان يک قوم قدرتمند صاحب حشمت تاريخی ندارد و در اسناد ملی ايران پيش از رضا شاه‌، برگ سالم غير‌جاعلانه‌ای در ارائه‌ی حضور ساده‌ی آنان هم در تاريخ پيدا نمی‌شود و هرگز کسی به نام فارسيان، در بيست و سه قرن اخير، حکومت نکرده و حکمتی نداشته، عمده ادعاهای خود را بر مبنای دفتر شعری می‌گيرد به نام «شاه نامه» و در هر بن بستی، تکرار و باز‌ خوانی حماسی ابياتی از اين دفتر شعر را، به جای شناس نامه ی حضور ديرينه‌ی خود در ايران، ارائه می‌دهد و از آن که در تمام موارد، جز به هياهوی تبليغاتی ملتمس و متمسک نبوده و جز به بوق و کرنای رسانه‌ای چنگ نزده و پشتيبانی جز به اصطلاح همين روشن‌فکری دود آلود نداشته است، که ما را به تصورات قاليچه پرنده ای و موشک پرانی دو هزاره پيش پارسيان دعوت می کنند، حتی آماده نبوده است که در ابيات و اشعار همين شاه‌نامه‌اش دقتی کند تا بل که از توهمات خود بکاهد، از خدمت دانشگاه‌های دروغ‌باف اروپا بيرون خزد و برای همبستگی سالم ملی دستی بیرون آورد. زيرا اگر بنا را بر همين افسانه های خواب‌آور شاه نامه نيز بگذارد، خلقت سياسی و فرهنگی جهان به زمان و بيان فردوسی را هم، سه بخش خواهد ديد که ظاهرا فريدون، در تقسيم دنيای آن روزگار، ميان سه فرزندش، سلم و تور و ايرج، بدون اظهار امتيازی ميان آنان، مرتکب شده است:

نخستين به سلم اندرون بنگريد، همه روم و خاور مر او را گزيد

بفرمود تا لشکری برکشيد، گرازان سوی خاور اندر کشيد

دگر تور را داد توران زمين، ورا کرد سالار ترکان و چين

يکی لشکری نامزد کرد شاه، کشيد آنگهی تور لشکر به راه

بيامد به تخت مهی برنشست، کمر بر ميان بست و بگشاد دست

بزرگان بر او گوهر افشاندند، جهان پاک توران شه اش خواندند

پس آن‌گه نيابت به ايرج رسيد، مر او را پدر شهر ايران گزيد

هم ايران و هم دشت نيزه‌وران، همان تخت شاهی و تاج سران

سران را که بد هوش و فرهنگ و رای، مر اورا چه خواندند ايران خدای

بدين ترتيب و ظاهرا همان گونه که سرزمين توران نام خود را از تور يکی از فرزندان فريدون می‌گيرد ايران را هم می‌توان نامی مايه‌گرفته از ايرج يکی ديگر از فرزندان فريدون انگاشت، که برای نخستين بار در همين شاه‌نامه ارائه شده است. وانگهی بنا بر همين اشعار بی‌بها هم، چند معنای مخالف با ادعاهای کنونی پارس پرستان بيرون می‌زند، نخست اين که شأن و منزلت تاريخی ترکان کم ترين تفاوتی با روميان و چينيان و ايرانيان پيدا نمی‌کند، دوم اين که خلاف روم و توران و چين، اين اشعار چنان که متن تمامی شاه‌نامه، سرانجام معين نمی‌کند که «شهر ايران» کجای جهان است و بالاخره در اين نخستين ابيات مقسم هستی قومی و جغرافيايی جهان، خلاف ترکان، نامی از پارسيان برده نمی‌شود و از همه عجيب‌تر اين که در تمام شاه‌نامه، تا پايان دوران کيخسرو، که بنيان ريزی تاريخی و جغرافيايی اقوام در شاه‌نامه محسوب می‌شود، در مقابل سيصد بار که نام و ياد ترکان در ابيات فردوسی به اثبات قدرت و عظمت می آيد، فقط در پانزده محل نام پارس و پارسيان آمده است، که در همه جا، درست مانند همين نام ايران، ابه اقليمی نامشخص و فاقد امتيازهای تاريخی و جغرافيايی اشاره دارد.

نبشتن يکی نه که نزديک سی، چه رومی، چه تازی و چه پارسی

به سيمين تنان آوريدند سی، از اسبان تازی و از پارسی

شما را سوی پارس بايد شدن، شبستان بياوردن و آمدن (؟!!!)

سوی پارس فرمود تا برکشيد، به راه بيابان سر اندر کشيد

سوی پارس لشکر برون راند زو، کهن بود و لکن جهان کرد نو

وز آن جا سوی پارس اندر کشيد، که در پارس بد گنج‌ها را کليد

سوی پارس آن‌گاه بنهاد روی، چو چنگ زمانه رسيدی بدو

سپرد آن‌گهی تاج شاهی بدوی، وز ان‌جا سوی پارس بنهاد روی

بيامد سوی پارس کاووس کی، جهانی به شادی برافکند پی

همه پهلی پارس،  کوج و بلوچ، زگيلان جنگی و دشت سروج

سوی پارس شد توس و گودرز و گيو، ابا لشکری نام بردار نيو

از آن جا سوی پارس بنهاد روی، به نزديک کاووس فرخنده پی

که بر کشور پارس بودند شاه، ابا نام‌داران زرين کلاه

هيونان فرستاد چندی به ری، سوی پارس نزديک کاووس کی

بزرگان سوی پارس کردند روی، برآسوده از رزم و از گفت وگوی

اين تمامی ذکر پارس و پارسيان تاپايان دفتر چهارم شاه‌نامه است، که بيش‌تر به يک تبعيد‌گاه می‌ماند، تا مرکز قدرت و حکومت! و چنان که می خوانيد ياد پارس به عنوان سرزمينی نامعين، تا پايان دوران کيخسرو، جز همين چند بيت مبهم و غالبا تکراری نيست. ظاهرا تمام اين اشعار به صورت های مختلف، می‌گويد که از طهمورث و منوچهر و نوذر و لهراسب و کيقباد و کيکاووس و کيخسرو، بدون اين که بدانيم کرسی و بارگاه خودشان در چه اقليمی مستقر بوده، کسانی را برای گذران دوران بازنشستگی و يا به طلب چيزی، مثلا اسب، به فارس فرستاده‌اند! و چنان که خوانديم فردوسی آنان را به عنوان قوم برگزيده و صاحب تاريخ و سازمان ده شناسايی نکرده است.

غريب اين است که در همين دوران، يعنی از کيومرث تا کيخسرو، که دو سوم شاه نامه را شامل می‌شود و گرچه دست و پا شکسته و مملو از نادرستی های بسيار، به خصوص در ترسيم تعلقات جغرافيايی، اما به هر‌حال توضيح تبادلات و تناقضات، بين اقاليم و اقوام منطقه‌ی ماست که مورد عنايت باستان و فارس پرستان است و ضمن آن، در برابر آن ۱۵ بيت بی‌فروغ درباره‌ی فارس و فارسيان که خوانديد و صرف نظر از ۴۰۰ بيت که در آن ترکان به نام توران و تورانيان ناميده شده‌اند، فردوسی سيصد بار نام قوم و مردم و سرزمين ترکان را به لحن و زبانی می‌آورد، که غريب نيست بگويم شايد او خود ترک بوده است. بشنويد:

 

به کشتی گذر کرد ترک سترگ، خراميد نزد پرستنده ترک

سپاهی برآمد ز ترکان و چين، همان گرز داران خاور زمين

چنين گفت کای کار ديده پدر، ز ترکان به مردی برآورده سر

يکی نامور ترک را کرد ياد، سپهبد کروخان ويسه نژاد

ز گرد اندر آمد درفش سپاه، سپهدار ترکان به پيش سپاه

خزروان ابا تيغ زن سی‌هزار، ز ترکان‌، بزرگان خنجر‌گذار

که دو پهلوان آمد ايدر به جنگ، ز ترکان سپاهی چو پشت پلنگ

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست، دم آهنج و در کينه ابر بلاست

ز ترکان و از دشت نيزه وران، ز هر سو بيامد سپاهی گران

ز ترکان به گرد اندرش صد دلير، جوان و سرافراز چون نره شير

از اين پر هنر ترک نوخاسته، به خفتان بر و بازو آراسته

فرود آمد از درگه دژ فرود، دليران ترکان هر آن کس که بود

ز ترکان بيامد دليری جوان، پلاشان بيدار دل پهلوان

که آمد ز ترکان سپاهی پديد، به ابر سيه گردشان بررسيد

بيارم سواران ترکان کنون، همه شهر ايران کنم جوی خون

حالا اين پانزده نمونه را، که از ابتدای آن سيصد بيت مذکور در موضوع ترکان، در چهار کتاب نخست شاه نامه اختيار کرده‌ام، با آن پانزده بيت درباره‌ی فارس، که تمام ياد شاه‌نامه از آنان در همان چهار کتاب بود، بسنجيد، تا چند نکته‌ی مسلم قابل استخراج شود: اول اين که شاه نامه از فارس فقط به عنوان يک حاکم نشين و سرزمين نام می‌برد و نه يک قوم و قدرت محلی و ديگر اين که فردوسی، در تمام شاه نامه، کسی را از فارس به هيچ نبردی نمی کشاند و نمی‌خواند و شخصيت صاحب عنوانی از ميان آنان، چه نظامی و چه فرهنگی، معرفی نمی کند و بالاخره در قريب هزار بيتی که در سراسر شاه‌نامه از توران و تورانيان و ترکان و ترک و سرزمين و قوم آن‌ها سخن دارد، جز چند موردی که از زبان دشمنان در حال جنگ، ابياتی در خفيف شمردن ترکان بيان می‌شود، در تمام موارد ديگر، ترکان به شجاعت و جنگ آوری و درايت ستوده شده‌اند، که در آن ۹۵ بيتی که در سراسر شاه نامه اشاره به فارس می‌آورد، چنين تمجيد‌هايی ديده نمی شود و چنين است که می توانم تکرار کنم که فردوسی شاه نامه بيش تر سخن‌گوی ترکان است، تا فارسيان.

بدين ترتيب به تجزيه طلبان فارس سفارش می‌کنم که فريب تبليغات شعوبيه‌ی جديد و پادوهای نو‌پديد آنان را نخورند، لااقل آن اوراق و اشعاری را که مستند می‌انگارند، بدان می‌نازند و به ريش خويش می‌بندند، درست بخوانند، حساب خود را از بوميان و اقوام کهن ايران جدا نکنند، از ادعاهای قدمت و سروری و بنيان گذاری هويت ملی، که تمام آن‌ها نشات گرفته از تبليغات و تلقينات مورخين يهود در دو قرن اخير و به قصد ايجاد تفرقه‌ی ملی و منطقه‌ای است، دست بردارند، به يک گفت و گوی عالمانه ی ملی در موضوع تاملی در بنيان هستی و هويت ايرانيان تسليم شوند، خود را به صورت دلقکان چکمه به پا و قلم به دست رضا شاهی نيارايند و فرصت پيش آمده برای بازسازی تفاهم ملی تخريب شده به زمان آن قلدر احمق و بی‌سواد را از دست ندهند. بايد از ياد نبريم که اين سرزمين تا زمان حکومت ترکان قاجار هم، نه يک مملکت منحصر به يک قوم، که «ممالک محروسه‌ی ايران»، چيزی شبيه «ايالات متحده‌ی آمريکا» يا «اتحاد جماهير شوروي» خوانده می‌شده که از پذيرش و رعايت حقوق برابر قومی و منطقه‌ای تا آن‌جا حکايت می‌کند که هر يک از آن‌ها را مملکتی می‌خوانده اند. پس آيا اين فارسيان و باستان‌گرايان تسلط طلب، با ادعاهايی که از پس نکبت حضور و ظهور شرق شناسان و ايران شناسان جاعل و بی‌سواد و دروغ‌گو و مزدور کنيسه و کليسا پيش می‌کشند، خود را مرتجع‌تر و عقب مانده‌تر از سلاطين و سياستمداران دوران قاجار معرفی نمی کنند و آيا ستيز مداوم با انديشه و عمل باستان و فارس پرستان، عالی ترين نمودار ترقی خواهی نيست و آيا نبايد عليه بيماری هموطن ستيزی کنونی، که آسيب و انگل آن را رضا شاه نادان، به فرمان بنياد‌های يهودی و به قصد ايجاد تفرقه ملی و منطقه‌ای، در ذهن روشن‌فکری حقير و عمدتا مزد بگير ايران کاشت، با تمام توان بکوشيم؟!!!

    

 


 

شنبه، 15 مرداد، 1384


سياست داريوشی

امتداد فرهنگ و سياست داريوشی

(اين يادداشت را قريب يک سال پيش نصب کرده بودم که پس از هک آن دوباره نصب می‌شود) 


به راستی که يک سده ی تمام است تا پارسيان فزون خواه و جدا سر و تجزيه طلب، که پيشينه ی قديم و قويم تاريخی در ايران ندارند، به ضرب و زور تفنگ و درفش و دروغ، گردنه ی همانديشی ملی را بسته اند و به ياری چند تخته سنگ و سرستون و سطوری چند، فاقد معنی و عقل و آدميت، نظير آن چه بر کوه بيستون به زبان داريوش هخامنشی گذشته، کوشيده اند برای خود، به نام و نشان صاحبان اين سرزمين، قباله و شناسه جعل کنند و قلدری رضا شاهی را، ضرورتی برای مهار مردم و مغلوبين بگويند، که پيشينه ی تمدنی لااقل هفت هزاره داشته اند:



«داريوش شاه گويد : آن فرورتی با سواران کم به سرزمين ری گريخت. سپاهی به سوی او فرستادم او را گرفته و به نزد من آوردند. من بينی و گوش و زبان او را بريدم، يک چشم او را کندم و به دروازه ی کاخ بستم تا همه او را ببينند . سپس او را و مردانی را که با او بودند در درون دژ به دار زدم». (کتيبه ی بيستون داريوش، بند ۱۳، ستون ۲)



تمام کتيبه ی بيستون داريوش شرح اين قبيل آدم کشی های او به مدد يهوديان است که خود تفسير ديگری می طلبد. از اين راه و از طريق قتل عام نهايی و سراسری و ناگهانی، و چنان که در تورات ثبت است، از مسير هجوم برق آسا و بی رحمانه به سرداران و خردمندان و صنعتگران و ثروتمندان سراسر ايران، در روز دشمن کشی، که يهوديان پوريم نام گذارده اند، سرانجام تمام ملت‌های صلح جو و سازنده و هنرمند و صاحب خرد ايران و بين النهرين را، با نسل کشی کامل، از صحنه ی تاريخ روبيدند، مراکز تجمع و توليد را تعطيل کردند، اندک بقايای بوميان شرق ميانه را به کوه و جنگل و اعماق دشت ها راندند، تا ظهور اسلام، به طول ۱۲ قرن، اين خطه را به سکوت واداشتند و چادر نشينی و زندگی عشيره ای در دهات دور افتاده را جايگزين آن مراکز بزرگ صنعت و هنر و توليد کردند، چندان که اينک هر نقطه ی ايران را که می کاويم ويرانه ای سوخته پديدار می شود که در پس مانده های آن نيز حضور فرهنگی و صنعتی و هنری درخشان و حيرت انگيز يک قوم کهن ايرانی اعجاب جهان را بر می انگيزد. اين هنوز شماری از مراکز تجمع در ايران کهن است که تاکنون و به تصادف شناخته و يافته ايم و نمی دانيم به شرط يک جست و جوی جدی و موظف، چند مرکز تجمع و تمدن ديگر، همانند جيرفت تازه پيدا شده، ظاهر خواهد شد؟

همين مسير به پای ارتش رضا شاهی به کمال طی و کامل شد که با هجوم به بقايای بوميان ايران، در همان عزلتگاه های تاريخی خودشان، کشتار سران ايلات و عشاير و تخليه ی آنان از هويت و هستی ديرين و تخته قاپو کردن و تزريق فرهنگ «ريق ماسي» و حقير و بی پيشينه و پشتوانه ی فارس نشان و نمايش سر بريده ی سرداران‌ ايل نشين، به جرم فارس نشدن، و اين بار به جای کتيبه‌ی کثيف بيستون، در ميدان توپخانه ی تهران، سرانجام در جای آن همانديشی و همراهی ملی، که طليعه ی آن پس از انقلاب درخشان مشروطه پديدار شده بود، ايران امروز را بنا نهاد که در هر فرصت دشوار به دست آمده ی تاريخی، برای رشد و سازندگی و همکاری و نوسازی، کرد و لر و بلوچ و خوزی و سيستانی و ترکمن و ترک، يعنی نيم بيش تر اهالی اين ديار، ابتدا خواستار بازگشت حقوق غصب شده به دست رضا شاه شوند و شرط هر نوع همکاری ملی را به رفع تبعيض و توهين و ستم و جدا انگاری قومی قرار دهند و چون هنوز هم انديشه ی قدرت طلب رضا شاهی در مسند نشينان ايران، با همان حرص و هدفمندی تر و تازه است، بار ديگر کار را به تفنگ کشی به روی يکديگر می‌رسانيم و به جای گفت و گوی فاضلانه و برادرانه، بين خويش گلوله رد و بدل می کنيم تا سرانجام دولت مرکزی با افتخار اعلام کند که بار ديگر کرد و ترک و خوزی و بلوچ، يعنی صاحبان اصلی و اوليه‌ی اين آب و خاک را، به سود زياده طلبی و مفت خواری فارسيان سرکوب و نگرانی دشمنان ديرينه و بيگانه ی اين ملک را، که از اتحاد و همدلی ما هراس دارند، رفع کرده است!!!!!!

اينک مورخ می پرسد سرانجام چه زمان به حساب کشی دقيق ويرانگری های رضا شاهی خواهيم نشست؟ ايا خيانت و خراب کاری آن نافهم بی‌ريشه‌ی يک شبه برکشيده شده به مدد سياست و سودای بيگانه، که بی شک چشم ديدن آسايش و آرامش و پيشرفت ما را ندارند، تنها به برچيدن تکيه های عزا داری حسينی و برداشتن چادر زنان محدود می شد، که جمهوری اسلامی، بی فوت وقت، آن سرسراهای نوحه خوانی را نوسازی کرد و چادر را به سر زنان بازگرداند؟ آيا رضا شاه نبود که به دستور يهوديان و با دعوت ايران شناسان و کاوشگران مزدور و بی سواد و منحوس و تشنه به خون تمدن ايران کهن به سايت های کهن ما، باستان پرستی را به قصد ستيز رسمی با اسلام و ايجاد نفاق و نقار و اختلاف ملی دامن زد و انبوهی اباطيل شاهنامه ای را به عرصه ی فرهنگ و به کتاب های درسی کودکان و نوجوانان ما سرازير کرد؟ آيا او نبود که کتيبه ی قلابی و يهود جعل کرده ی داريوش اول ، در بنای نيمه ساخت آپادانای تخت جمشيد را «قباله ی ايران»‌ خواند و بوميان ديرين ايران را به فرزند خواندگی و فروهر انگاری کورش و داريوش يهود نشانده دعوت و مجبور کرد؟ آيا مگر ستيز با بوميان و اقوام کهن ايرانی، که از ظهور هخامنشيان آغاز و به دوران رضا شاه بازسازی و تمديد و تجديد شد، هنوز می تواند سياست رسمی و يا نسبی جمهوری اسلامی باشد که مدعی بازگرداندن هويت ديرينه ی ايرانيان و اجرای احکام الهی است؟ آيا صريح قرآن عظيم نيست که رنگ و نژاد و قوم و قبيله و مال و نام و نسب، ملاک برترانگاری نيست و تنها ميزان الهی تقوای مردمان و بندگان است؟

اينک باستان پرستان، عرب و ترک و لر و کرد ستيزان، و مدعيان جلالت هخامنشی، سراسر بدنه ی فرهنگی دولتی و ملی، در مراکز آموزشی، در رسانه ها و روزنامه ها و به ويژه وزارت ارشاد اسلامی را پوشانده اند و وابسته کردن پيشينه و پيوند ايرانيان به قوم بی نشانی با نام عاريتی «آريا» از همان نخستين برگ اسناد آموزشی دبستانی تا رساله های کرسی های پرورش استاد در دانشگاه ها مرسوم و متداول است و بد نام ترين کارگزاران تفکر و تعلم شاهنشاهی، با اندکی ظاهر سازی و حتی بدون آن، هنوز هم صحنه گردان اصلی ميراث فرهنگی و مرمت و موزه داری و آموزش ايرانند و کسانی چون شاپور شهبازی، درست مانند ايام جشن های شاهنشاهی، ميان داری می کنند و سراسر نشر ايران با مراتبی مضاعف تر از دوران پهلوی، به پراکندن توهمات کورشی و داريوشی و بزرگداشت هيستريک تمدن دروغين و نايافته ی اشکانی و ساسانی و تبليغات باور نکردنی برای زردشتيگری مشغول اند. آيا نبايد اين بزرگ ترين آسيب وارد آمده بر پيکر شناخت خويش و شناخت يکديگر را ترميم کرد و آيا دشمنان نوانديشی در تفکر تاريخي ايران همان دشمنان اقوام و بوميان ايران نيستند؟ و آيا نبايد هرچه زود تر اين اوراق قی آلود را، که با تبليغ بزرگ انگاری های احمقانه و بی پايه و دروغين، انديشه احترام به همسازی و همسايگی و همدينی و همفرهنگی با ديگران را از جوانان ما ربوده، چون زباله، از عرصه ی اسناد تاريخی و فرهنگی ايران بروبيم؟ و آيا نبايد با اقتدار و استحکام به ستيز با باستان پرستی و دروغ پراکنی يهوديان در موضوع تاريخ ايران برخيزيم؟ وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر.


 

جمعه، 7 مرداد، 1384


موشه و رافائل

يادداشت برای موشه داويد، ۱

(اين دو يادداشت، پس از ورود کسی به اين وبلاگ که خود را اسراييلی معرفی می‌کرد و نصايحی در ۱۴ بخش داشت، نصب و سپس هک شد و اينک دوباره نصب می‌شود) 

 

(اين دو يادداشت، پس از ورود کسی به نام موشه داويد اين وبلاگ که نصايحی در ۱۴ بخش داشت، نصب و سپس هک شد و اينک دوباره ابتدا يادداشت‌های موشه داويد و سپس پاسخ به او نصب می‌شود)

يادداشت موشه داويد که در چهارده بخش در قسمت پيام‌های اين وبلاگ آمده بود:

«درود بر خوانندگان وبلاگ ناريا. قبل از آن كه نظراتم را بيان كنم لازم مي دانم ذكر كنم كه اين نوشته فقط يك گفت و گوي ساده با پورپيرار خواهد بود و موضع هيچ گروه و جرياني محسوب نمي شود. نگارنده اين سطور منبعي نزديك به يكي از بنيادهاي مطالعات استراتژيك در خارج ايران مي باشد و در اين راستا خواهشمندم فقط شخص پورپيرار به اين ديالوگ پاسخ دهند زيرا سطح اطلاعات بقيه بازديد كنندگان ناريا را در حد وارد شدن به اين گفتمان نمي بينم. اخيرا شبهه اي براي پورپيرار و سمپات هاي ايشان ايجاد شده است، به اين صورت كه فكر مي كنند هيچ مورخ و تحليل گري قادر به پاسخ گويي به تاليفات ايشان نيست. ضروري مي دانم در اين مورد روشنگري كنم؛ پورپيرار عزيز سكوت مورخين، نظريه پردازان و تحليل گران غربي و عمدتا يهودي مسايل ايران در قبال تاليفات شما، نه از سر استيصال و در ماندگي بلكه سكوتي كاملا استراتژيك و تاكتيكي است و شايد هم نشانه رضايت؛ بدين نحو كه از نظر تحليل گران ما ظهور شخصيتي نظير شما براي ما قابل پيش بيني بود اما با اين تقاوت كه ما چنين فردي را در ميان عرب ها ، ترك ها و يا ساير ملل غير فارس ايران جست و جو مي كرديم. لذا ظهور شما در خانواده اي فارس در نوع خود جالب توجه و تعمق است. در واقع زماني كه ما بروي گزينه هايي نظير زهتابي و عزيزي بني طرف متمركز بوديم، پديد آمدن شما به عنوان يك استثنا برايمان شگفت انگيز بود. آقاي پورپيرار، مورخين يهود وظيفه خود را به نحو احسن انجام داده اند. تاليفات آنها در جهت ايجاد جرياني مشخص و معين شده، كاركرد ابزاري داشته و داراي تاريخ مصرف مي باشد لذا به سر آمدن تاريخ مصرف بعضي از آنها طبيعي است و شما در به زير سوال بردن آنها كار شاقي انجام نداده ايد كه سخت به آن مي نازيد. هر استراتژيست سياسي در طراحي دكترين خود، هميشه اين اصل را در نظر دارد : “ همه مردم را براي مدتي مي توان فريب داد ؛ بخشي از مردم را مي توان براي هميشه فريب داد ؛ اما همه مردم را براي هميشه نمي توان فريب داد “ لذا دنياي سياست نيز در اساس خود داراي تز ، آنتي تز و سنتز است و ساختاري ديالكتيكي دارد و در همين راستا هر جريان فكري – سياسي براي مقطع زماني مشخص و در مكان و موقعيت خاص طراحي و تعريف شده، بروي آن تاريخ مصرف گذاشته مي شود چرا كه آنتي تز پس از اتمام تاريخ مصرف پديدار خواهد شد. در اينجا نيز سياستمدار بايد شرايط و زمينه هاي پديد آمدن آنتي تز را كاملا شناسايي و آن را در جهت اهداف و برنامه هاي خود تئوريزه كند. با اين توضيح يك استراتژيست سياسي كاري نمي كند جز شكل دادن به تزها وآنتي تزها در جهت برنامه هاي خاص خود ؛ در واقع كار يك استراتژيست سياسي شباهت بسيار زيادي به كار استراتژيست نظامي دارد و تمامي اصول رزم نظامي از قبيل استتار ، اختفا ، فريب ، پوشش و غيره، در نوع ذهني آن در رزم سياسي نيز كاربرد دارد. پس اگر يك استراتژيست نظامي را ميليتاريست عيني بدانيم ، استراتژيست سياسي دقيقا يك ميليتاريست ذهني است. با اين مقدمه من مي توانم ادعا كنم كه مورخين ما در ايجاد جريان پان فارسيسم كاملا موفق بوده اند و علت سكوت ما نيز در برابر شما اتمام تاريخ مصرف پان فارسيسم است چرا كه جريان پان فارسيسم رل اساسي خود را در شقه كردن ايران انجام داده و ماموريتش از نظر ما پايان يافته تلقي مي شود و جالب اينكه شما هم اكنون با سربازان پياده ما كه باز مانده هاي آن ماموريت هستند مي جنگيدو باز هم جالب است بدانيد كه حتي يك نفر از آن سربازان پياده نمي دانند كه براي چه كس و چه چيزي مي جنگند و آن فحاشي ها و ناسزاها كه هم اكنون نثار شما مي شود از جانب همين لژيونر هاي بي مزد است. جا دارد من از شما به خاطر اعمال اين بي خردان عذر خواهي كنم چرا كه خودم را يك جنتلمن مي شناسم و شخصا دوست دارم با دشمنان خردمند هم پياله شوم تا با دوستان اين چنين كه بيشتر آنها چيزي بيش از گوشت دم توپ برايمان نيستند. ناصر خان عزيز. گستردگي ، ژرفا و دامنه ويرانگري پان فارسيسم در ايران به حدي است كه اگر لشگري از پورپيرارها هم ظهور كنند نمي توانند آب رفته را به جوي باز گردانند چه رسد به چند نفري كه تعدادشان از انگشتان يك دست هم تجاوز نمي كند. حال درك مي كنيد كه چرا مي گوييم اشپولر ، گيرشمن . . . و جاده كوب هاي بي مزد آنها نظير زرين كوب ها ،ميرفطروس ها، پيرنياها ، رجبي ها ، پورداودها ،نادرپورها، كسروي ها و نيز جاركش هايي چون صور اسرافيل ،شفا و. . . در انجام اين ماموريت موفق بوده اند؟  اين ماجرا شبيه آن روايت اسيران محبوس در غار است كه پلاتو آن را نقل مي كند. در آنجا اسيران درون يك غار به گونه اي به بند و زنجير كشيده شده اند كه صورتشان به سمت داخل غار بوده و نمي توانند سرشان را به طرف بيرون غار بر گردانند. در همين حال و در بيرون غار و در روشنايي نمايشي در حال اجراست كه آن اسيران در بند داخل غار فقط سايه هايي از آن نمايش را مي بينند. اما بالاخره يكي از آن اسيران از بند فرار مي كند و نمايش واقعي را مي بيند. او مي خواهد بقيه اسيران را نيز آزاد كند اما آيا مي تواند؟! هم اينك صداي خرد شدن تنديس پان فارسيسم به وضوح به گوش مي رسد و پيكر تراشان بي مزد آن نيز در حال احتضارند و صداي ضجه هاي آن محتضرين نيز به روشني شنيده مي شود. آقاي پورپيرار افتخار اولين فرودآورنده پتك بر تنديس پان فارسيسم در تاريخ به نام شما ثبت خواهد شد، از اين بابت مطمئن باشيد. اما آزاد كردن آن اسيران داخل غار را. . . 

ديالوگ خيلي رمانتيك شد. بر مي گردم به موضوع اصلي ؛ قصد دارم ايران 2020 را برايتان سيميلاتور كنم كه هم اكنون اين طرح روي ميز كار نيو كانسرواتيو هاي ساكن وايت هاوس قرار دارد. در حال حاضر دو نسخه درمان براي ايران بعد از جمهوري اسلامي وجود دارد: 1- فدراليزاسيون(درمان مقطعي و مسكن) 2-بالكانيزاسيون(درمان قطعي و نهايي) ؛ من پس از بررسي گزينه اول و رد كردن آن به عنوان درمان قطعي و نهايي به تشريح چگونگي گزينه دوم خواهم پرداخت. فدراليسم در اساس تئوريك و پراتيك خود يك فرايند بسيار پيچيده است و نهادينه شدن آن در كشورهاي بسيار پيشرفته و مدرن امكانپذير بوده و مستلزم وجود شعور بسيار بالا در بين شهروندان است و احترام و اعتقاد راسخ آنها را به بنيادي ترين و جزئي ترين اصول جامعه دموكراتيك وآزاد طلب مي كند. گذشته از همه اينها ما هم اكنون فدراليسم را در كشورهايي مي بينيم كه فاقد اصالت تاريخي هستند: يك آمريكايي، كانادايي و يا يك استراليايي خود را نه بومي آن سرزمين، بلكه مهاجر به آن سرزمين مي شنا سد و به همين علت است كه تعصبات ملي و نژادي در كشورهاي فدرال جايي براي ابراز وجود پيدا نمي كند. فرهنگ حاكم بر اين جوامع مولتي كالچر است و اين كشورها به راحتي قادرند تمام خرده فرهنگ هاي وارداتي را جذب و در خود هضم، و حتي آن را تعالي بخشيده و به آن جاذبه جهاني دهند. حال با توجه به اين نكات من نمي دانم چگونه ايران كه 80 سال است در مسير سانتراليزاسيون ديوانه كننده قرار دارد، ميخواهد فدراليزه شود؟ مطلب ديگر در اين خصوص آنست كه در حال حاضر پان فارسيسم به چنان سطحي از جنون و جمود رسيده است كه هيچ حقي را براي غير فارس به رسميت نمي شناسد و ذهنيت شهروندان فارس به دليل سياست هاي رضاخان در 80 سال گذشته (جمهوري اسلامي تغييري در اين سياست ها ايجاد نكرده و تقريبا مجري همان سياست هاي سيستم پهلوي مي باشد. حتي اخيرا آزادي بيشتري نيز به اين جريان داده است به طوري كه حتي افراطي ترين لايه هاي اصولگرا نيز اسلام را كنار گذاشته و پان فارسيست شده اند! كه اين موضوع در قضيه خليج نمود عيني پيدا كرد. ضروري مي دانم بگويم كه ما در ماجراي نشنال جيو گرافيك ارزيابي هاي بسيار عميقي در مورد شدت و ضعف جنون پان فارسيسم انجام داديم كه نتايج حاصله از آن بسيار جالب و حيرت انگيز بود. برخي از اين آقايان جنون عرب ستيزي را به مرزهاي فحاشي به مباني اسلام و پيامبر ش نيز رساندند !!! ) آن چنان آلوده است كه برخي از شهروندان فارس ديدگاه هاي آپارتايد گونه پيدا كرده اند و ساير ملل غير فارس ايران را پست و حتي وحشي، و مناطق غير فارس را تيول خود مي دانند و جالب اينكه خود رامردماني فوق العاده باهوش !!! و متمدن قلمداد مي كنند !!! از همه اينها هم كه بگذريم منافع ناشي از فروش نفت خوزستان براي مناطق فارس نشين آنچنان جاذبه و نقش حياتي دارد كه در هر پروسه فدراليستي بخش بسيار عمده منافع آنها از بين خواهد رفت. بنابراين نزديك به 30 ميليون فارس در برابر هر گونه تمركز زدايي از تهران و اصفهان و ساير شهرهاي مطلقا فارس نشين مقاومت سر سختانه و جنون آميزي از خود نشان خواهند داد. حقيقت آنست كه با حذف درآمد نفتي خوزستان، اكثر مناطق ايران ( گرچه برخي استان ها نظير آذربايجان و بلوچستان و. . . مي توانند از منابعي ديگر نظير كشاورزي و توريسم و موقعيت ژئوپلتيك خود امرار معاش كنند ) و مخصوصا فارس ها به دريوز گي خواهند افتاد. (و آن موقع  است كه به قول شما، پارس ها بايستي همانند خصلت ديرين آبا و اجدادي خويش غذاي خود را از دهان درندگان بگيرند. البته من فكر نمي كنم در كويرهاي بي آب و علف پرشيا درنده اي نيز بتواند زندگي كند! ) تصور كنيد آن وقت قيافه هاي اين مردمان فوق العاده باهوش !!! و سردمداران تمدن !!! چقدر ديدني خواهد شد ؛ تا توبه كنند و ديگر هيچ گاه توهم ژاندارم شدن خليج را به مخيله خود راه ندهند . در اينجا و با يقين كامل مي گويم فدراليسم در ايران يك پروسه مقطعي و عقيم مي باشد و عمق تاثير آن از حرافي در محافل دوستانه و يا استفاده ابزاري فراتر نخواهد رفت و البته لازم است بدانيد كه بخش عمده حاميان فدراليسم در ميان عرب ها ، ترك ها ،كردها و بلوچ ها عمدتا استقلال طلب هستند تا فدراليست ؛ و از فدراليسم به عنوان يك سپر در برابر سركوب پان فارسيسم و پان ايرانيسم (پان ايرانيسم در واقع همان پان فارسيسم است با اين تفاوت كه لباسي خوشرنگ وفريبنده بر تن كرده است تا اندام بي ريختش در پس آن پنهان بماند) بهره مي گيرند. آن سوي فدراليسم در ايران ، بالكانيزاسيون به احتمال بسيار بسيار زياد، و پان فارسيسم توتاليتر با احتمال بسيار بسيار كم خواهد بود. پان قارسيسم توتاليتر به همان نحو كه در ابتدا گفتم تاريخ مصرفش به سر آمده است و دنيا نيز ديگر تحمل چنين جريان هاي ارتجاعي را ندارد. در ثاني وجود هر گونه رژيم پان فارسيستي در ايران ضرورتا در داخل ايران توتاليتر و در برابر جامعه جهاني ياغي و غير پاسخگو خواهد بود. بنابراين ممبعد هرگونه حمايت غرب از اين گونه رژيم ها در ايران به مثابه پروراندن مار در آستين است . از بعد اقتصادي هم وجود چنين رژيمي در ايران تنش قومي را تشديد كرده ، امنيت سرمايه را به عنوان حياتي ترين عنصر در جهان كاپيتاليستي از بين خواهد برد كه غرب مطلقا و شديدا با آن مخالف است چرا كه منافع تراست ها عميقا با امنيت و به حداقل رسيدن تنش دروني ممالك ارتباط مستقيم دارد. بدين ترتيب به يگانه راه حل قطعي و نهايي مسئله ايران يعني بالكانيزاسيون مي رسيم. در اين پروسه ايران به 4 كشور مسقل تقسيم مي شود كه عبارتند از : عربستان ناصري ( مشتمل بر خوزستان و شهرهاي عرب نشين استانهاي مجاور آن) ، آذربايجان جنوبي ( مشتمل بر استان هاو شهرهاي ترك نشين شما غرب ايران )، بلوچستان ( مشتمل بر مناطق سني نشين سيستان و بلوچستان) و پرشيا ( مشتمل بر مناطق مركزي و فارس نشين ايران فعلي و نيز مناطق كردنشين ). تمامي اين كشورها به جز پرشيا از سوي كشورهاي مجاور شان حمايت خواهند شد؛ عربستان ناصري از طرف كليه كشورهاي عرب حوزه خليج ، آذربايجان جنوبي از طرف آذربايجان شمالي و تركيه، و بلوچستان از طرف پاكستان. بنابراين صورت مسئله ايران براي هميشه پاك و تمام اين معضلات نيز از بين خواهد رفت و ديگر نه كسي تحقير و نه كسي تمجيد مي شود، نه عرب سوسمار خور است و نه ترك خر و البته فارس ها هم ديگر داعيه داران تمدن !!! نخواهند بود و آن موقع ديگر زمان واقع بيني براي پرشين ها فرا رسيده است . پور پيرار دوست داشتني حال درك مي كنيد چرا ما در برابر قليان يهود ستيزي شما كه گاه حالتي تارانتيستي نيز به خود مي گيرد سكوت كرده ايم؟ زماني كه شما وارد سيكل بالكانيزاسيون شديد آن موقع ديگر ترك و عرب استقلال طلب نه پورپيرار را مي شناسد و نه موشه داويد را ، او سنگيني و درد 80 سال تحقير و تحمل تبعيض از سوي آپارتايد پارس را بر سينه خود احساس مي كند و تازه آن موقع بازي براي ما شروع مي شود. ما از تمام استقلال طلب ها حمايت مادي و معنوي كرده وبه آن ها كمك مي كنيم از چنگال پارسه ها آزاد شوند و آنها نيز ما را دوستان خويش خواهند دانست. دوست من سياست بازي كثيف و متعفني است اما اجتناب ناپذير است. شما و ايراني ها آنقدر سر خود نشده ايد كه هر كاري دلتان خواست بكنيد. فكر مي كنيد اين همه انستيتوهاي مطالعاتي در آمريكا و اروپا چه كار مي كنند ؛ آقاي پورپيرار اين مراكز مانند مركز گفت و گوي تمدن ها در تهران محلي براي قدم زدن و هواخوري و يا عشق هاي رومئو ژوليتي !!! نيستند ؛ در انستيتو ها ي غربي رسرچرهاي ما استخوان خرد مي كنند تا ساختمان جهان آينده را آن گونه كه خواست ماست شكل دهند. ناصر خان چندي پيش در روزنامه شرق خواندم كه يكي از محققان ايراني !!! هخامنشيان را به افتخار كشف قاره آمريكا !!! نائل كرده است. من آن مقاله را پس از ترجمه در يكي از شب نشيني هاي دوستانه براي همراهان خواندم و البته خاطر نشان كردم كه اين مقاله در روزنامه اي نوشته شده كه مدعي است سردمدار روشنفكري در ايران است. راستش مي دانيد همه از خنده روده بر شده بودند. يكي از دوستان سخنان جالبي بدين صورت گفت : “ اگر روشنفكران و خواص ايران تا اين اندازه احمق هستند واي به حال بقيه مردم “ بعضي وقت ها دلم سخت به حالتان مي سوزد. اگر زماني زندگي در ميان اين سفها برايتان غير قابل تحمل شد، منزل ما را خانه خودتان بدانيد . پور پيرار عزيز در خاتمه اين ديالوگ از شما مي خواهم موتور خاور ميانه جديد را در اسراييل جست و جو كنيد چرا كه هم اينك با كنار رفتن كبوتر از تيم بازها و جايگزيني دراگون به جاي وي ، كابوي كرافورد فراغ بال بيشتري براي پي گيري اين طرح پيدا كرده است و خودم نيز شخصا بر اين اعتقاد بوده و هستم كه مديريت خاورميانه، مسوليتي تاريخي و اجتناب ناپذير بر دوش ملت يهود است و اميدوارم ملت يهود در انجام اين وظيفه خطير سر بلند باشد.»                موشه داويد 

پاسخ زير را در همان زمان برای آقای موشه داويد گذاردم که هيچ عکس‌العملی نداشت.

مدتی است بازديد کنندگانی که در سکوت و با پرچم اسراييل وارد اين وبلاگ می شوند، رو به فزونی‌اند و امروز ناگهان سر و کله‌ی کسی، با نام يهودی «موشه داويد»، مقداری صغرا و کبرای مقدماتی و چهارده پيام مسلسل پيدا شد، که گويا از مرکز اداره‌ی جهان در اورشليم، قصد هدايت و روشنگری خوانندگان اين وبلاگ را دارد و می‌نويسد:

«اخيرا شبهه‌ای برای پورپيرار و سمپات‌های ايشان ايجاد شده است به اين صورت که فکر می‌کنند هيچ مورخ و تحليلگری قادر به پاسخ گويی به تاليفات ايشان نيست. ضروری می‌دانم که در اين مورد روشنگری کنم». (از پيام ۱)

او از موضعی به منبر می‌رود، که گويی مدار فلک با اجازه‌ی مرکز آن‌ها می‌گردد و از سر ناچاری و برای باز گرداندن آب رفته به‌جوی و مرمت آبروی ريخته‌ی ايران شناسان جاعل و عمدتا يهود، به شگردی متوسل می‌شود، که با محترمانه‌ترين توصيف، فقط می‌توان گفت که «کودکانه» است: 

«با اين مقدمه می‌توانم ادعا کنم که مورخين «ما» در ايجاد جريان پان فارسيسم کاملا موفق بوده اند و علت سکوت ما نيز در برابر شما اتمام تاريخ مصرف پان فارسيسم است چرا که جريان پان فارسيسم رل اساسی خود را در شقه کردن ايران انجام داده و ماموريت‌اش از نظر «ما» پايان يافته تلقی می شود». ( از پيام ۴)

ظاهرا پيام‌های اين«موشه داويد»، از زبان عضو متفکر و‌موثری در‌يک مرکز تحقيقات يهودی در اورشليم، به اين وبلاگ و برای آگاهی عموم ابلاغ می شود، ولی در واقع، چنان که در جزييات روشن خواهم کرد، اين‌ حقه‌ی بی‌اثر، ساخته‌ی همين پادوهای مورخين و مفسرين يهودی تاريخ ايران است، تا به نوعی القاء کنند کتاب‌های من سفارش يک مرکز برنامه ريزی برای آينده‌ی خاورميانه، وابسته به يهوديان، برای آماده سازی زمينه‌ی تجزيه‌ی ايران به چهار ايالت مستقل است، که بر آن نام «بالکانيزاسيون» می‌گذارد. اما اين نوازندگان سرنا از سر گشاد آن فراموش کرده‌اند که محل ارسال هر پيامی در کامپيوتر ثبت می‌شود و اين چهارده پيام تماما از همين ايران خودمان رسيده و گرچه امروز اين وبلاگ سه بازديد کننده‌ی اسراييلی هم داشته است، اما آن ها از سه کامپيوتر مختلف، با فاصله‌ی زياد و در ساعاتی وارد شده‌اند که ربطی به زمان ارسال پيام اين به اصطلاح  «موشه داويد» ندارد!

«پورپيرار عزيز سكوت مورخين، نظريه پردازان و تحليل گران غربي و عمدتا يهودي مسايل ايران در قبال تاليفات شما نه از سر استيصال و در ماندگي بلكه سكوتي كاملا استراتژيك و تاكتيكي است و شايد هم نشانه‌ی رضايت. بدين نحو كه از نظر تحليلگران ما ظهور شخصيتي نظير شما براي ما قابل پيش بيني بود اما با اين تفاوت كه ما چنين فردي را در ميان عربها ، تركها و يا ساير ملل غير فارس ايران جستجو می‌كرديم لذا ظهور شما در خانواده‌اي فارس در نوع خود جالب توجه و تعمق است در واقع زماني كه ما به‌روي گزينه هايي نظير زهتابي و عزيزي بني طرف متمركز بوديم، پديد آمدن شما به عنوان يك استثنا برايمان شگفت انگيز بود». (از پيام ۲)

او که وانمود می‌کند عضو  يک مرکز تحقيقاتی در اسرایيل است، می‌خواهد بگويد که نوشته‌های من در مجموعه‌ی «تاملی در بنيان تاريخ ايران» همان چيزی است که آنان،  اگرنه با اجيرکردن من، لااقل به مدد پيش بينی‌های عالمانه، در انتظارش بوده‌اند و از اين که يک فارس از جاده خارج شده و خلاف انتظار آنان، وظيفه‌ی ابلاغ پايان فارس پرستی را به عهده گرفته،‌ که برابر قاعده بايد يک عرب و يا ترک پرچم اش را برمی‌افراشت، مطلقا ذوق زده و راضی‌اند، اما برای مسخره‌کردن مرکز تحقيقات استراتژيک‌اش، توضيح نمی‌دهد که چرا يهوديان درباره‌ی ظهور اين «نشانه‌ی رضايت استثنايی»، به جای فرمان تبليغات، دستور سکوت داده اند، سکوتی که با لجاجت تمام سراپای پيکره‌ی فارس پرستی بين المللی، مراکز فرهنگی و مطبوعات و صدا و سيمای خودی و روشن فکری حيرت زده‌ی ملی را، که مانند پدر مرده‌ها به نظر داغ‌دار می‌رسد، فراگرفته است ؟!!!‌

«موشه داويد» ما در پيام‌های‌اش می کوشد القاء کند که يهوديان برای توليد اختلاف ميان اقوام ايرانی، با دامن زدن به پان فارسيسم، از طريق مورخين وابسته به خود، موفق بوده‌اند و اينک که تجزيه طلبان فارس توانسته‌اند مسئله‌ی اقوام در ايران را به نقطه‌ی بحرانی برخورد ملی برسانند، حالا همان سازندگان اسناد فارس پرستی، با استفاده از بن‌بست موجود، درصددند که روی ديگر سکه را به جريان اندازند و با حمايت از جريان آزاد سازی ترک و عرب و بلوچ، از ستم فارسيان، ضمن مديون کردن آن‌ها به خود، يک سرزمين متحد اسلامی را به اقليم‌های ناتوان و کوچک تبديل کنند: 

«پور پيرار دوست داشتني حال درك می‌كنيد چرا ما در برابر قليان يهود ستيزي شما كه گاه حالتي تارانتيستي نيز به خود می‌گيرد سكوت كرده ايم زماني كه شما وارد سيكل بالكانيزاسيون شديد آن موقع ديگر ترك و عرب استقلال طلب نه پورپيرار را ميشناسد و نه موشه داويد را ، او سنگيني و درد ۸۰ سال تحقير و تحمل تبعيض از سوي آپارتايد پارس را بر سينه‌ی خود احساس می‌كند و تازه آن موقع بازي براي ما شروع می‌شود. ما از تمام استقلال طلب‌ها حمايت مادي و معنوي می‌كنیم وبه آن‌ها كمك می‌كنيم از چنگال پارسه ها آزاد شوند و آن‌ها نيز ما را دوستان خويش خواهند دانست. دوست من سياست بازي كثيف و متعفني است اما اجتناب ناپذير است شما و ايرانی‌ها آن‌قدر سر خود نشده ايد كه هر كاري دل‌تان خواست بكنيد فكر می‌كنيد اين همه انستيتوهاي مطالعاتي در آمريكا و اروپا چه‌ می‌كنند؟ آقاي پورپيرار اين مراكز مانند مركز گفت ‌و‌گوي تمدن‌ها در تهران، محلي براي قدم زدن و هواخوري ويا عشق‌هاي رومئو ژوليتي !!! نيست، در انستيتو ها ي غربي، ریسرچرهاي ما استخوان خرد می‌كنند تا ساختمان جهان آينده را آن گونه كه خواست ماست شكل دهند». (از پيام ۱۴)

ملاحظه می‌کنيد که «موشه داويد» قلابی و شيرين زبان ما در چه رويای خرگوشی فرورفته، چه گونه «دن‌کيشوت» بازی در‌می‌آورد و چه سان فراموش کرده است که تمامی دار و دسته‌ی غرب، با حد اکثر توان سنتی و‌‌‌باستانی خود در وحشيگری و جنايت پيشگی، سال‌هاست‌که حتی در تسليم‌کردن حماس و مقابله با سنگ دست کودکان انتفاضه درمانده‌اند، از مردم فلوجه شکست خورده‌اند و امروز برابر آخرين نظرسنجی بين المللی، قريب ۶۵ درصد مردم جهان يهود ستيزند، آمريکا را جنايت کار می‌دانند و مسئله به قدری جدی است که ریيس جمهور فرانسه، در اروپای ظاهرا دموکرات و در فرانسه‌ی مهد آزادی، عليه يهود ستيزی نطق رسمی می‌کند، برای مردم‌اش خط و نشان می‌کشد و خردمندان يهود هم در اين هراس‌اند که اگر اين قوم بار ديگر در معرض خشم همسايگان خود قرارگيرند، همسايگانی که اينک به پهنای جهان وسعت گرفته اند، ديگر راه بازگشت و تجديد حيات بر قوم‌شان بسته خواهد شد و هيچ بوش و کورشی نخواهد توانست برای نجات‌شان از اضمحلال کامل و نهايی قدمی بردارد.

باری، اين ظاهرا محقق مرکز بررسی‌های استراتژيک خاورميانه، می نويسد که به تصميم اورشليم حيات پارس پرستی به اتمام رسيده و پورپيرار فقط مامور دون‌پايه‌ی اعلام آن است! ولی شايد نمی‌داند که در همين سال ۲۰۰۴ نشست‌های بزرگ و متعدد فارس پرستی در سطح بين‌المللی برپا بوده، دلقکی چون شجاع‌الدين شفا از تجديد حيات تمدن و فرهنگ و سنن فارسيان در هزاره‌ی سوم، در مراکز فرهنگی با نام و نشانی چون دانشگاه سوربن فرانسه شو اجرا کرده، همين ماه پيش در مرکز ايران شناسی حسن حبيبی، يک نمايش لوکس فارس پرستی پرخرج و مکش مرگ ما، با تکرار همان داده‌های پيشين يهوديان درباره‌ی فارسيان به صحنه رفته و فيلم سازان يهود، برای تجديد عظمت فارسيان، مشغول ساخت فيلم ۸۰ ميليون پوندی «کورش کبير»‌ اند و بی‌توجه به پهنای ريش موضوع، با کوسه نشان دادن مطلب، سخنانی می‌سازد، که به قول داش مشدی‌ها، مرغ پخته را در ديگ به خنده می‌اندازد و به گمان خود، با اين شگرد، سر کتاب های «تاملی در بنيان تاريخ ايران» را زير آب می‌کند و دفتر نظريه پردازی نوين نويسنده اش را می‌بندد! آقای موشه داويد نشسته در مرکز تهران، ما را سياه نکنيد، خود و دوستان هم محفل‌تان به ناتوانی در پاسخ نويسی به ۵۰ مدخل نوين و تازه گشوده، در مجموعه‌ی «تاملی در تاريخ ايران» اعتراف کنيد، به داده‌های همين دو هزار صفحه نوشته‌ی روشنگر، که به خواست خدا، چهار هزار صفحه‌ی ديگر در پی دارد، تسليم شويد و به جای اين که در محافل دود‌آلود خويش، به چنين راه گريزهای ناتوانانه متوسل شويد، به مدد اين مردم رنج کشيده از مصيبت‌های فرهنگی رضا شاهی برويد، مرد مردانه خواستار يک گفت و گوی ملی برای شناخت تاريخ واقعی شرق ميانه شويد و به دشمنان شناخته شده‌ی اين سرزمين پشت کنيد که در سيمای فارس و فارس پرست، تيشه به ريشه ی وحدت ملی و منطقه‌ای ما زده‌اند و می زنند. 

آقای موشه داويد قلابی، مطمئنم که از کوبيدن اين آب‌ها در هاون تخيلات و چاره انديشی‌های مکرآميز خويش خسته خواهيد شد، چنان که يقين دارم حتی يهوديان نيز نخواهند توانست در مسير گسترش نوانديشی وحدت ساز در ميان خردمندان ايران و از آن مهم‌تر جهان اسلام، سنگ اندازی کنند و بدانيد که اين آب جاری شده در لانه‌ی مورچگان ترک و عرب و اسلام ستيز، سرانجام و نه چندان دير، پستوی سست و حقير آن ها را خواهد شست و برد.    

 

يادداشت برای موشه داويد (۲)

 

پاسخ پيشين من به موشه داويد، با شماره ی ۱، تقريبا بلافاصله موجب قطع ورود يهوديان اسراييل به اين وبلاگ شد و مدتی است که حتی يک بازديد کننده با پرچم اسراييل به ديدار اين وبلاگ نمی‌‌آيد. موشه داويد خود را از اعضای يک مرکز تحقيقات استراتژيک درباره‌ی خاورميانه معرفی کرده بود، که در اورشليم مستقر است و به نظر می‌رسد که اين مرکز تحقيقات، موشه داويد را، برای اندکی پس زدن پرده های توطئه گری يهوديان در منطقه ی ما توبيخ کرده باشد، هرچند که من هنوز با يقين نسبی معتقدم که پيام های موشه داويد از ايران خودمان می‌رسيده است.

با اين همه در پيام‌های موشه داويد اشاره‌ای بود که می خواهم همان را اسباب و بهانه‌ی يک کفت وگو با بخش فرهنگی شورای جهانی يهود قرار دهم، تا شايد اينک که ظاهرا اسراييليان دريافته‌اند که مجبورند با اعراب همزيستی و حقوق فلسطينيان را رعايت کنند و زمانی که وسيع‌ترين و نفرت انگيزترين اعمال جنايت‌کارانه‌ی آنان و همپيمانان اروپايی و آمريکايی‌شان در منطقه بی‌حاصل ماند و نتيجه نداد، حالا شاهديم که بارقه‌ی کم‌فروغ درست انديشی از اسراييل ساطع می‌شود، از جنايت مستمر و شبانه روزی در سرزمين فلسطين کاسته‌اند و تحقق آرزوی ديرين اسراييل بزرگ را ناممکن ديده‌اند و شايد که چشم اندازی از رفتارهای موافق تاريخ را در رهبران اسراييل شاهد شويم که می‌تواند تاثير وسيع و سازنده‌ای بر آرامش و سازندگی در جهان بگذارد و غربيان را به جای توسل به دلقکانی چون بوش و بلر سر عقل آورد و دموکراسی واقعی را بر سرزمين آن ها حاکم کند، می‌خواهم پس از نقل دوباره ی آن اشاره، موشه داويد و مرکز تحقيقات استراتژيک خاورميانه‌ی او را به گفت و گويی بخوانم که می تواند دوران ساز و موجد بازگشت اطمينان نسبی به يهوديان در جهان شود.

«درود بر خوانندگان بلاگ ناريا قبل از آن كه نظراتم را بيان كتم لازم می‌دانم ذكر كنم كه اين نوشته فقط يك گفت و‌گوي ساده با پورپيرار خواهد بود و موضع هيچ گروه و جرياني محسوب نمی‌شود نگارنده اين سطور منبعي نزديك به يكي از بنيادهاي مطالعات استراتژيك در خارج ايران می‌باشد در اين راستا خواهشمندم فقط شخص پورپيرار به اين ديالوگ پاسخ دهند سطح اطلاعات بقيه بازديد كنندگان ناريا را در حد وارد شدن به اين گفتمان نمی‌بينم».

آقای موشه داويد من اين نقل را از بخش نخست پيام‌های ۱۴ بخشی شما در وبلاگ‌ام منتقل کرده‌ام و با شما کاملا موافق و همعقيده ام که نه فقط مخالفان و معاندين بررسی های تاريخی من، بل دوستان و موافقين آن نيز درک اندکی از اين مجموعه داشته‌اند و به ندرت به کسانی برخورده‌ام که روح اين مباحثات جديد تاريخی را درک و لمس کرده باشند، ولی به هر حال و در اين يا آن سطح، به اين يا آن شکل، آشکار است که اين بررسی های جديد موجی از بهت و ناباوری و سرگردانی و در مواردی شادمانی و شوق ورود شجاعانه به مباحث تازه در موضوع تاريخ و هويت ايرانيان را باعث شده است و می‌خواهم پيش از عرضه‌ی پيشنهادم باز هم چند سطر ديگری از پيام شما را به اين‌جا منتقل کنم:

«آقاي پورپيرار مورخين يهود وظيفه خود را به نحو احسنت انجام داده اند تاليفات آن‌ها در جهت ايجاد جريان مشخص و تعيين شده كاركرد ابزاري داشته و داراي تاريخ مصرف می‌باشد لذا به سر آمدن تاريخ مصرف بعضي از آن‌هاطبيعي است و شما در به زير سوال بردن آن‌ها كار شاقي انجام نداده ايد كه سخت به آن مي نازيد. هر استراتژيست سياسي در طراحي دكترين خود اين اصل را هميشه در نظر دارد : «همه مردم را براي مدتي می‌توان فريب داد ؛ بخشي از مردم را می‌توان براي هميشه فريب داد ؛ اما همه مردم را براي هميشه نمی‌توان فريب داد». لذا دنياي سياست نيز در اساس خود داراي تز ، آنتي تز و سنتز می‌باشد و ساختاري ديالكتيكي دارد و در همين راستا هر جريان فكري – سياسي براي مقطع زماني مشخص و در مكان و موقعيت خاص طراحي و تعريف شده بروي آن تاريخ مصرف گذاشته می‌شود چرا كه آنتي تز پس از اتمام تاريخ مصرف پديدار خواهد شد».

به اين بخش از پيام پيشين شما، که علامتی از تازه انديشی در شخص شما و شايد هم بخشی از صاحب نظران يهود باشد، فقط يک اعتراض دارم و آن اين که من کجا و چه گونه به ارائه‌ی نظريات‌ام، به قول شما، نازيده ام. اصرار من پيوسته اين بوده است که عرضه‌ی اين تزها اظهار امتنانی از خداوند به سبب زندگی در ميان مردم ممتاز منطقه‌ای است، که پرچم‌دار تمدن، خرد‌ورزی و نيک انديشی در جهان و زادگاه و خاستگاه پيامبران بزرگ است. ولی حالا می‌خواهم پس از اين اعتراف شما که تاليفات مورخين يهود درباره ی تاريخ ايران کارکردی معين «در جهت ايجاد جريان مشخص و تعيين شده» داشته که باز هم به قول خودتان «تاريخ مصرف آن گذشته است» آيا قادريد به صراحت و صداقت به اين چند سئوال اصلی من پاسخ غيرسياسی و انسانی دهيد؟

۱. آيا مزدوری کورش برای يهوديان، به قصد تخريب بابل و بين‌النهرين را می پذيريد و آيا قبول داريد که سلسله‌ی کوتاه عمر و از نظر تاريخی منفور هخامنشيان، در واقع نه يک امپراتوری، بل تسلط يک گنگ مورد حمايت يهود برای خاموش کردن شعله‌ی توانايی‌های کهن منطقه و ايجاد امنيت برای يهوديان بوده است؟ 

۲. آيا قبول داريد که سرانجام و آن گاه که کوشش مستمر و مستقيم داريوش هم برای خاموش کردن شعله های مقاومت سراسری در منطقه بی‌نتيجه ماند، يهوديان راسا وارد عمل شده و به کمک وحشيان هخامنشی با قتل عام سراسری و نسل کشی برنامه ريزی شده، و می‌پذيرم که برای حفاظت قوم خويش از نابودی مجدد، در ماجرای پوريم، ريشه ی هستی و حيات ده ها قوم را از منطقه بيرون کشيده‌اند؟

۳. آيا قبول داريد که از پس پوريم، تا ظهور اسلام، شرق ميانه و به خصوص ايران، در تاريکی تاريخی و سکوت مطلق تمدنی فرورفته و کم‌ترين اثری از تلاش‌های زيستی و توليدی مردم اين نجد به صورت بقايای باستان شناختی به دست نيامده است؟ و آيا قبول داريد که دو امپراتوری مصنوعی و مقوايی اشکانی و ساسانی را در کارگاه ماکت سازی يهوديان ساخته اند؟

آقای موشه داويد پاسخ صادقانه ی شخص شما و يا مرکز تحقيقات‌تان به اين چند سئوال می‌تواند باب تازه‌ای در روابط ايرانيان و يهود، بل حتی جهان اسلام و يهود بگشايد. شجاع باشيد، به آينده‌ی منطقه و صلح و همزيستی بيانديشيد و در پاک کردن زباله هايی که يهوديان در تاريخ ايران و منطقه‌ی ما انباشته‌اند، بيلی برداريد. ممنون! 

 

يادداشت برای رافائل

 

آقای رافائل. به صراحت اقدام سرکردگان يهود در اجير کردن قبيله ی خون‌ريز کورش، از اعماق دره‌های ماوراء قفقاز، برای نجات اسرا و اموال بنی‌اسراييل مانده در بابل را، يک «چاره انديشي» خردمندانه و ناگزير دانسته ام و گفته‌ام که اگر خود يهودی بودم و در آن زمان می‌زيستم، بی شک با اين سرمايه گذاری قومی رابی‌ها و برگزيدگان يهود همراهی می‌کردم. اما حالا با عنوان و از جايگاه يک مورخ می‌پرسم به چه دليل شرق شناسان و مورخين يهود، در دوران جديد، حقيقت آن اقدام تاريخی مدافعانه را پنهان کرده‌اند، در جای آن افسانه‌ها‌ی کودکانه‌ی کنونی درباره‌ی هخامنشيان و فارس‌ها و اشکانيان و ساسانيان را، با تدارک ده‌ها و ده‌ها سند و کتاب و کتيبه‌ی جعلی، برای مردم شرق ميانه و جهان ساخته‌اند و آيا اين خود نشان نمی‌دهد که اصولا قوم يهود با صراحت و صداقت سروکار ندارد و منافع دينی و قومی خود را بر صلاح عمومی و بر احترام به فرهنگ بشر مرجح می‌شمارد؟ آيا پنهان کردن امروزی دعوت يهوديان از کورش برای تخريب شرق ميانه، علی‌رغم صراحت های متعدد تورات، و انتقال مسئوليت آن به دوش ايرانيان، به وسيله‌ی محققين و مورخين يهود، نشان نمی دهد که آن اقدام، از نظر تاريخی هم قابل دفاع نيست وگرنه به چه دليل محققين و مورخين يهود منکر آن شده‌اند؟ آيا اين خود انکار تورات نيست و نشان نمی‌دهد که منافع سياسی و منطقه‌ای امروزين صهيونيسم بر مطالب کتاب مقدس‌شان نيز برتری دارد و مقدم‌تر است؟

آيا اين حس نفرتی که در حال حاضر دولت اسراييل در ميان همسايگان عرب و مسلمان خويش و با وسعتی بيش‌تر در بين جهانيان پخش می‌کند و فقط با تکيه بر منابع نظامی و پشتيبانی بی خردان آمريکايی و اعمال کثيف‌ترين جنايات فلوجه‌ای و ابوغريبی، موجب شده‌اند تا يهود ستيزی در جهان اوج تازه ای بگيرد، همان نيست که در دوران کهن هم آشوريان و بابليان و سلوکيه و روميان را عليه تجمع يهودی اورشليم برمی‌انگيخت؟ آيا اين جعليات و نادرست نويسی‌های يهوديان، خيانت به فرهنگ آدمی محسوب نمی‌شود، که شما مدعی خدمت به آن هستيد؟

آقای رافائل. درباره‌‌ی پوريم چه می‌گوييد که، بنا بر صريح تورات، يهوديان در يک روز، با نقشه‌ی قبلی و به مدد سربازان هخامنشی، که آمريکاييان آن روز بوده‌اند، هزاران هزار از مردم شرق ميانه و به خصوص ايرانيان را قتل عام و آتش فروزان تمدن کهن بين‌النهرين و ايران را، با فروکردن در خون خاموش کرده اند و امروز و هنوز هم طلب کارانه، آن نسل‌کشی آشکار را جشن می‌گيرند و اگر بگوييد که يهوديان بر مردم منطقه، که دشمنان ايشان بوده‌اند، در اقدام پوريم پيش‌دستی کرده‌اند، باز می‌پرسم به چه دليل همسايگان يهود و مردم سراسر شرق ميانه، نسبت به اين قوم کينه‌توزانه برخورد می کرده‌اند و آيا سبب دشمنی هميشگی آدمی با يهوديان را نمی‌توان برآيند رفتار حريصانه و توطئه گرانه‌ی اين قوم با ديگران دانست؟ آقای رافائل امروز کسان بسياری مشفقانه به من می‌گويند که از اقدام تلافی‌جويانه ی يهوديان برحذر باشم و حتی تعجب می‌کنند چه طور تا‌کنون زنده مانده‌ام و سرنوشت «آرتور کستلر» را به ياد من می‌آورند که به خاطر کتاب «قبيله‌ی سيزدهم» به دست و با توطئه ی يهوديان حذف شد. چرا آقای رافائل اقدام به توطئه و آدم کشی از سوی يهوديان تا اين اندازه عادی و مسلم شمرده می‌شود؟

آقای رافائل. اسراييل ميهن تاريخی يهوديان نيست. شما حتی اگر تابع تورات هم باشيد، در آن‌جا و در مراتب متعدد و ازجمله در سفر خروج فصل های ۱۵ و ۲۳ و در مزامير ۶۰ و ۱۰۸ خواهيد خواند که فلسطينيان پيشينه ی تاريخی کهن‌تری از يهوديان دارند و حتی قبل از خروج قوم موسی از مصر، فلسطينيان، يعنی همان‌ها که امروز کودکان دبستانی شان هم به دست سربازان صهيونيست، سفاکانه و به جرم دفاع طبيعی از سرزمين اجدادی شان کشته می‌شوند، در همين جغرافيای کنونی و با همين نام می‌زيسته‌اند. آقای رافائل اگر يهوديان خود را پيرو، دنباله‌ و خلف ابراهيم می‌دانند، پس لابد اين را هم می‌دانند که تورات، از جمله در فصل ۱۱ کتاب پيدايش، سرزمين ايراهيم را «اور» گفته است، نه فلسطين. پس چرا يهوديان مدعی اور نمی‌شوند که در حال حاضر جز باتلاقی در بيابان های جنوبی عراق نيست هرچند همين انتساب ابراهيم به قوم يهود و به شهر اور هم با ديگر داده‌های تورات درباره ی ابراهيم همخوانی ندارد! 

آقای رافائل. صهيونيسم حتی يهوديت توراتی هم نيست. آن ها بيش‌تر از تلمود تبعيت می کنند و آن را دستورالعمل خويش قرار می‌دهند که هيچ ربطی به اقوال ده فرمان و سرود موسی در کوه طور ندارد. و هنوز هم سئوال من به عنوان مورخ مسلمان اين است که چرا تاريخ نويسان و شرق شناسان و باستان شناسان يهودی واقعيت رخ‌دادهای کهن منطقه‌ی ما را به هم ريخته‌اند و آن را با جعل و دروغ و توطئه درآميخته‌اند؟ و می‌دانيد که پرورش آن حس برتری طلبانه و نژاد پرستانه و فارس خواهانه ی ايرانيان، که حتی شما نيز آن را تمسخر می‌کنيد، مستقيما حاصل همين صحنه سازی های مورخين دروغ نويس يهودی است و نه يک خصلت ديرين قومی و ملی.   

   


 

جمعه، 7 مرداد، 1384


نصر حامد

تولد تأويلگري تازه!…

 (اين يکی از مقالات موثر و پر خواننده‌ی اين وبلاگ بود که  پس از هک، بار ديگر نصب می‌شود)

نصر حامد ابوزيد، روشنفکر  و قلم‌دار تبعيد شده ی مصری، کتابی دارد به نام «معنای متن»، که نمونه ای است از ستيز زيرکانه ی پنهان با قرآن و حکايتی است از رسوخ عوامل کليسا و کنيسه در ميان روشن ‌فکری عرب، که در جدال زيرجلی با اسلام و قرآن، اندک اندک، جای‌گزين روشن‌فکری ايران می‌شود، که مدت‌هاست بی‌خاصيت و خاموش و از گردونه خارج اند. کتاب او به مذاق بسياری از مراکز مارک‌دار بين المللی خوش آمده است و خود نصر حامد ابوزيد را، پس از اين که در مصر تکفير شد و از آن سرزمين گريخت، با عزت و تکريم تحويل گرفتند و با سپردن پست مهم دانشگاهی، به ليدن فرستادند، تا از کيسه‌ی کليسا و کنيسه پذيرايی شود. چنان که انتظار می رفت، کتاب او را سريعا به فارسی برگرداندند، ذوق کنان منتشر کردند و نسخه هايی از آن را در حوزه‌ی قم، به آنان که بايد، رساندند. من دو سالی پيش نقد زيررا بر کتاب او نوشتم که در مجله ی «گلستان قرآن» چاپ شد. حالا کسانی وسوسه‌ام کرده‌اند که آن نوشته را به اين وبلاگ نيز منتقل کنم و می‌بينيد که اجابت کرده‌ام، هرچند که شايد خوانندگان بسياری، به سبب مطول بودن مطلب، به دست نياورد.   


کتاب «معناي متن»، تأويل تازه اي از قرآن است كه مي كوشد آن را در حد يك متن مبهم، مشكوك و حتي مقصر به زير كشد، از توان تمدن ساز آن بكاهد، كاربرد آن را تا اندازه ي نوشته اي براي بررسي هاي زبان شناسي ساده كند و آن را نمايشي از قدرت تلفيق حروف و توانايي كلمات بگيرد.

«قرآن متني زباني است كه مي توان آن را در تاريخ فرهنگ عربي متني محوري به شمار آورد. گزاف نيست اگر تمدن عربي ـ اسلامي را تمدن متن بناميم، به اين معنا كه اين تمدن پايه ها، علوم و فرهنگ خود را به گونه اي بنا كرده است كه نمي توان محوريت متنِ قرآني را در آن ناديده گرفت. اين بدان معنا نيست كه متن به تنهايي تمدن ساز است، چرا كه هيچ متني، هر چه باشد، سازنده ي تمدن و پديدآورنده ي علم و فرهنگ نيست. خالق تمدن وفرهنگ از يك سو، مواجهه ي انسان با واقعيت و ازسوي ديگر، گفت وگوي او با متن است. تعاملِ انسان و واقعيت، و رابطه ي ديالكتيكي با آن ـ با تمام نهادهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي وفرهنگي كه درآن شكل مي گيرند ـ همان چيزي است كه تمدن مي سازد. قرآن نيز در تمدن نقشي فرهنگي دارد كه نبايد آن را در شكل دهي به شاكله ي اين تمدن و تعيين سرشت علوم آن ناديده گرفت. اگر با تسامح بسيار بتوان هر تمدني را به يكي از ابعادش فروكاست، مي توان تمدن مصر باستان را تمدن «پس از مرگ» و تمدن يوناني را تمدن «عقل» ناميد، اما تمدن عربي ـ اسلامي همان تمدن «متن» است». (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۶)       

هم از آغاز پيش گفتار، با اغتشاشي در طرح مدخل آشنا مي شويم. ظاهراً ابوزيد مي گويد كه تمدن ها «در متن ها» ارائه مي شود و نه اين كه «از متن» ها برخيزد و «با متن ها» هدايت و معرفي شود. آن گاه در نام گذاري خود، تمدن يونان را «تمدن عقل» مي نويسد، كه بي شك تشخيص ايشان بايد با رجوع به «متن» هاي منتسب به ارسطو و سقراط و افلاطون ميسر شده باشد! ابوزيد مي نويسد : درهم آميزي «مواجهه ي آدمي با واقعيت» و «گفت وگوي با متن»، نطفه ي تمدن ها را مي بندد، اما تقدم و تأخر اين دو را تعيين نمي كند. يعني نمي نويسد كه واقعيت پس از ارائه ي در «متن» ملموس مي شود و يا خود محرك عرضه ي «متن» است؟ بدون اين توضيحات، پرش از موردي به مورد ديگر و نتيجه گيري دل خواه براي «ابوزيد» آسان است :

«اگر تكيه گاه يك تمدن، متني باشد كه اساس و محور آن تمدن به شمار آيد، ترديدي نيست كه تأويل ـ يعني رويِ ديگر متن ـ از ساز و كارهاي مهم اين فرهنگ و تمدن، در توليد شناخت است. اين تأويل گاه مستقيم، يعني ناشي از داد و ستد مستقيم با متن و رويكردي آگاهانه براي فهم مدلول و معناي آن است؛ آن گونه كه در حوزه ي علوم ديني رايج است. گاه نيز تأويل به گونه ي غيرمستقيم است كه آن را در قلمروِ ديگر علوم مي يابيم. وقتي متني محور تمدن يا فرهنگي باشد، ناگزير تفاسير و تأويل هاي اش متعدد، و تابع عوامل گوناگوني است»· 
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۷)

بدين ترتيب از مقدمه اي معيوب، نتيجه اي معيوب تر گرفته مي شود: «تاويل، روي ديگر متن» و در واقع مكمل و مفسر «متن» است. اين راهي گشوده براي «رد ضمني» هر متني است، زيرا مجاز شمردن تأويل، از آن كه تأويل افق و محدوده ندارد، عليل كردن ابدي وبي منتهاي هرمتني است· چنان كه پس از تأويلات معتزله و اشاعره و صوفيه و غيره، اينك با تأويل معاصر و تازه اي بر قرآن در كتاب «معناي متن» مواجهيم· منظور ابوزيد مسخ متن با تأويل است، چنان كه مي توان در پاسخ «سلام» گفت «عليك السلام» و مي توان پس از شنيدن هر سلامي به «تأويل» مقاصد سلام كننده پرداخت. در اين صورت نزد تأويلگر، مكاشفه‌ی مقصود سلام كننده، ممكن است ماهيت «سلام» را تا حد وسيله اي توطئه گرانه براي ايجاد يك نزديكي ناپاك تغيير دهد، كه مسخ «سلام» است· در واقع «ابوزيد» تمدن اسلامي مبتني بر متن را، سكه اي دو رويه مي گيرد، رويي متن قرآن و رويي ديگر «تأويلات» ظاهرا ضروری بر آن!

«حال كه فرهنگ عربي چنين اولويتي به متن قرآني بخشيده، و تأويل را راه و روش فهم آن ساخته است، مي بايد در اين فرهنگ، ديدگاهي ـ هر چند ضمني ـ درباره ي ماهيت متن قرآني و روش هاي تأويل وجود داشته باشد· ليكن موضوع «تأويل» صرفاً از پاره اي تحقيقاتِ مبتني بر علوم ديني برخوردار، و از غير آن تهي بوده است، و در باب معني متنِ قرآني هيچ پژوهشي در كار نبوده است كه آن را، اگر در ميراث ما موجود است، بشكافد و اگر نيست، صورت بندي و عرضه كند. پژوهش راجع به معناي متنِ قرآني، صرفاً گردشي فكري در ميراث گذشته نيست، بل كه بالاتر از آن، جست وجويي است به دنبال جنبه اي گم‌شده از اين ميراث كه مي تواند ما را در رسيدن به «دركي علمي» از آن كمك كند»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۷)

در اين جا ديگر منظور «ابوزيد» علني است : از آن كه «تأويل راه فهم قرآن است»، پس «متن» بدون «تأويل» غيرقابل فهم وبي ارزش مي شود. اين عبور «ابوزيد» ازنام گذاري تمدن اسلامي به «تمدن متن» و الزام درك «متن» به كمك «تأويل»، ساختن پله هاي نردباني است كه با آن مي توان تا بام نفي «تمدن اسلامي» و «رد اثرات قرآن» بالا رفت. اما اين جا «ابوزيد» ظاهراً تأثير آن رابطه ي ديالكتيكي «مواجهه انسان با واقعيت» و «گفت وگوي با متن» را فراموش كرده است، زيرا «ابوزيد» اين واقعيت را نديده است كه ظهور ايمان اسلامي همان به زمان حيات پيامبر، تنها با ارائه ي صورت بدون تأويل «متن» ميسر شده است، پس شايد هم به «تأويل» ابوزيد، عرب نجد سكه‌ي يك رويه اي را، به سبب جهل، به جای سكه اي سالم برداشته باشد؟! به راستي هم «ابوزيد» براي پژوهش در «ميراث گذشته» به «گردش فكري» نيامده، مقصود او، چنان كه مي گويد، «غير علمي» شمردن گرايش هاي نخستين به قرآن است. اگر «ابوزيد» حتي در اين مقصود خود نيز كامياب مي بود، باري گامي بزرگ در توضيح تمدن اسلامي و بل بشري برداشته بود، اما كتاب وي هرگز از اندازه ي «تأويلات» بالاتر نمي رود و در هيچ بخشي به «تحقيق خردگرايانه» نزديك نمي شود·

«نسل آزادي خواهِ نوانديش متوجه اهميت اين جنبه ي ميراث ما شد، اما فريادها و هشدارهاي اش به جايي نرسيد، چرا كه در عرصه ي فرهنگ و جامعه، نيروهايي وجود دارند كه نمي خواهند «دركي علمي» از ميراث گذشته صورت پذيرد؛ زيرا اين آگاهي مي تواند عرصه را از «توجيه هاي ايدئولوژيك» ايشان در باب ميراث خالي كند· اين توجيه ها نگهبان و حاميِ شرايط منحطّ اجتماعي اند· حال اگر نيروهاي اصلاحگر به نوبه ي خود بخواهند در نبردشان عليه فساد اجتماعي و فكري، بر همان ميراث تكيه كنند، در واقع در همان مسير، يعني «توجيه ايدئولوژيك» قدم نهاده اند؛ و بي ترديد از عرصه ي «توجيه ايدئولوژيك»، تنها همين تفكر ارتجاعي محافظه كار، پيروز مي آيد، چرا كه پشتوانه ي اين تفكر در اتكا بر ميراث، تاريخ طولاني حاكميت اين تفكر بر خود ميراث است»· 
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۷)

حالا «ابوزيد» پله اي ديگر بر آن نردبان مي افزايد : پذيرش «تأويل» به عنوان مكمل قرآن، «نوانديشي و درك علمي» از ميراث گذشته است و رد «تأويل»، جز توجيه هاي ايدئولوژيك، براي نگهباني از «شرايط منحط اجتماعي» نيست!!! پس «اصلاحگر» بايد «تكيه بر ميراث» را كنار زند و از سر راه خود بردارد، زيرا «تفكر اتكاء به ميراث» تاريخ حاكميت ارتجاع بر ميراث را طولاني تر مي كند! از اين نقطه، كتاب «ابوزيد» به رد ميراث كمر مي بندد و دست مايه ي او التجاء به مجموعه اي از «تأويلات» قرآني از زمان بني عباس است. در اين صورت ديگر نه «متن اصلي قرآن»، بل تأويلات كهن بر آن، به ميراث ما بدل مي شود و اين همان نقص و نقض عظيم كتاب «معناي متن» است كه معلوم مي كند «نسل آزادي خواه نوانديشي» كه ابوزيد مي گويد، تنها مي خواهد صرافي سكه ي «ميراث» را دگرگون كند، سمت «متن» اين سكه را از جريان بياندازد و روي «تأويل» آن را به بازار بفرستد. اما اين كار را نه با عرضه ي فرآورده هاي جديد و وسوسه كننده ي انديشه، بل با بازخواني دوباره همان تأويلات كهن به پيش مي برد، كه در طي قرون ناكارآمدي آن ها محرز شده است. نگفته پيداست كه چنين كوششي را نمي توان محققانه دانست؛ زيرا هر «تأويلي» در حد خود يك «متن» است و مي توان در معرض خطاب هاي سخت گيرانه ی هر تاويلگری چون «ابوزيد» قرار داد و کار تاويل در تاويل را، چنان که در مورد قرآن شاهديم، تا ابد به درازا کشاند و کارکرد متن را، با اين شگرد، عليل کرد و مبنای اختلاف قرارداد.

«پژوهش علمي نيز شرايطي دارد كه يقيناً بازگويي سخن پيشينيان و ساده سازي بيش از حد مطالب در مهم ترين بخش بررسي و تحقيق، از آن جمله نيست. بنابراين وقتي پژوهش علمي از شرايطي كه اهل فن معين مي كنند، عاري باشد، اصلاً عمل (علم؟) نيست تا چه رسد به اين كه شايسته باشد صاحب اش در طلب ثواب و بركت، با آن به خداوند تقرب جويد»· 
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۹)

تمام كتاب «معناي متن» بازگويي ساده شده ي «تأويلات» پيشينيان است و تصورات دانشگاهيان جديد درباره «علوم انساني» را تكرار مي كند. معلوم نيست مرز ميان «اهل فن» و «غيراهل فن» در موضوع مطروحه كجاست؟ آيا مي توان با الصاق پيشوند «علم» به نظريه هاي امروزي، به آن ها برتري بخشيد و آيا هنگامي كه هيچ بخشي از مسائل انسان شناختي به «جزميت علمي» حتي نزديك هم نشده، اصولاً اين الصاق درست است؟ مسائل انسان شناختي پيوسته با سلسله اي از «نظريات» عرضه مي شود، كه اطلاق «نظريه علمي» به هر كدام از آن ها، از تعارفات كنوني دانشگاه هاست، چرا كه هيچ نظريه اي هنوز به بالاي «علم» نرسيده است و اگر اين «نظريه پردازي ها» درباره ي دين و متن هاي مانده از آن باشد، ديگر ظرافت موضوع به حدي است كه ورود به اين عرصه، نه فقط به احتياط، بل مقدم بر آن به «سلامت نفس» محتاج است، زيرا تفاوت ديالوگ ديني با ديگر اجزاء مسائل انساني، چون سياست و اقتصاد و هنر و تاريخ، در اين است كه اديان، با ايماني غيرقابل توضيح و يا حتي بي نياز به توضيح توأم است. باورهاي ديني و مذهبي، چنان كه مشهود است، به امري نهادينه و شبه ژنتيكي بدل شده، به طور معمول از پدر و مادر به نوزاد منتقل مي شود. اين استمرار كه علي رغم تحولات بنياني در برداشت و استفاده از علوم محض، چون رياضي و شيمي و غيره، ثابت مانده است؛ محقق امروز را، به خصوص كه بخواهد معترضانه به اين وادي وارد شود، ناگزير مي كند كه كار را بالاتر از آرزوها و پسند و پذيرش شخصي خود بگيرد و فراموش نكند كه اين تعامل نبايد آن گونه صورت پذيرد، كه به بي اعتمادي و نفي و رد و احكام ارتداد بيانجامد، زيرا جای‌گزين كردن باور اندك، و غالباً بي مايه‌ی خويش، با ايماني كه در شاخه هاي اصلي، با پيرواني به اعداد ميلياردي شماره مي شود و ازمتوليان ومبلغان كهنه كار و توانايي برخوردار است، بايد كه تواني درمحدوده ي همآوردي با قرآن و انجيل و تورات ارائه كند، كه استحكام آن ها را باور درازمدت پيروان آن ها به اثبات رسانده است. گفت وگو با اين نخستين كتاب هاي هدايتگر، نبايد صورتي ازقصه ي «دن كيشوت و قاطر ونيزه اش» را به خود بگيرد، كه كتاب «معناي متن» درست به همين تمثيل نزديك شده است، زيرا در عين حال كه مي خواهد «تأويل» را جای‌گزين «متن» و از آن راه رندانه «متن محتاج به تأويل» را از ادعاي نزول آسماني خلع كند، از آن كه از ادله‌ي محققانه تهي است، پياپي به تعارض هاي دروني گسترده اي دچار مي شود:

«مسئله ي تمدني، اجتماعي و فرهنگي اي كه امروز جهان اسلام با آن روبه روست، متفاوت با مسئله اي است كه هفت قرن پيش يا بيش تر زركشي (متوفاي ۷۹۴ هـ)، مؤلف البرهان في علوم القرآن، و سيوطي (متوفاي ۹۱۰ هـ)، مؤلف الاتقان في علوم القرآن، با آن مواجه بوده‌اند. مسئله ي آن ها پاسداري سرمايه و حافظه ي فكري و فرهنگي تمدن اسلام در برابر هجوم صليبي غرب بود· از اين رو، تأليف كتاب هايي در باب علوم قرآن و علوم حديث همچون مقدمة في علوم الحديث (تأليف ابن صلاح، متوفاي ۶۴۳  هـ) كوششي بود براي گردآوري اين ميراث پراكنده در قلمروِ «متن» ديني، و تسهيل دست يابي خواننده و خواهنده به آن؛ تلاشي بود براي تمركز بخشيدن و مختصر كردن علوم، آن گونه كه فراگيري اش با كم ترين تلاش و صرف اندكي وقت ممكن باشد»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۰)

يك محقق بنيان انديش، كتاب اش را چنين عاميانه ارائه نمي كند، زيرا ارزش گذاري متن، از طريق ارزيابي حواشي مربوط به آن، نوعي معركه گيري است· آن چه را كه معتزله و اشاعره و غزالي و زركشي و سيوطي و ابن صلاح و هر كس ديگر، به هر ضرورتي، بر «متن» حاشيه زده اند، از محدوده ي برداشت هاي فردي، گروهي و يا فرقه اي فراتر نمي رود و معتبرتر نمي شود· آن چه را كه معمولاً درباره ي قرآن به فراموشي مي سپريم، كاركرد تاريخي آن در ميان اقوام عرب پراكنده در نجد است، اقوامي كه «ابوزيد» خود بدين گونه معرفي مي كند :

«اين سخن كه محمد فرزند و محصولِ واقعيت است، بدان معنا نيست كه او را نمونه اي سنگواره مانند از عرب جاهلي بدانيم كه آداب و رسوم آن در قرون اخير زنده شده و همواره در تبليغات رسمي ديني حاضر بوده است؛ همان فرهنگي كه اعرابيِ بدوي، تندخو و سنگدل اش نوزاد دختر را بي هيچ شرمي در ميان ماسه ها دفن مي كرد، خدايي ازجنس خرما مي پرستيد و به وقت گرسنگي آن را مي خورد»· (نصرحامد ابوزيد، معناي متن، ص ۱۲۳)

حتي اگر عرب، در واقع امر، فقط صد سال دختران اش را در ماسه ها دفن مي كرد، به طور طبيعي ريشه ي قوم اش كنده شده بود! با اين همه، همان عرب ساخت دست «ابوزيد» نيز، که معمولا از ميان تفسيرهای کليسايی معرفی می‌شود، در برخورد و آشنايي با متن، كه تنها دست مايه و توضيحگر پيام رسول خدا بود، به كم از ده سال، از پرستش خدايي خرمايين، تا يكتاپرستي و پذيرش توحيد، دگرگون شد و تمام رفتارهاي پيشين را، در تمام زمينه ها رها كرد· آن گاه عرب جديد و مسلمان شده، دست مايه ي فرهنگي و ايماني نوين اش را به جهان عرضه كرد، تا به زودي معلوم شود كه توانايي تاريخي وكاربردي «متن» به حوزه ي جغرافيايي معيني محدود نيست و به آساني با شرايط ايران و يمن و شام و مصر و شمال آفريقا نيز، باز هم در زماني بسيار كوتاه، قابل انطباق است و اين همه به زماني ميسر شد كه حتي نخستين «تأويلات» درباره متن نيز حيات و حضور نداشت و آفريده نشده بود و تمام اين اشارات تاريخي، آن زمان اعتبار مسلم و غيرقابل خدشه و صدمه مي يابد، كه مثلاً مصريان را نسبت به پيشينه ي پيش از اسلام خود، از آثار باستاني و تاريخ وغذا و لباس و زبان، بي اعتنا و گريزان مي يابيم· از نظر يك مصري مسلمان، آن گذشته ي پيش ازاسلام، «فرعونيت» و آن مانده هاي «فرعوني» فقط «معماري» است، كه كاربردي «فردي و خانوادگي» دارد و به احوال فلاح مصري مربوط نمي شود· يك مسلمان مصري مي داند كه يك «مسجد» بسيار باشكوه تر از «اهرام» است كه در آن «مردم» مصر جمع مي شوند، عبادت مي كنند و درباره احوال خويش از نيك و بد سخن مي گويند· چنين است كه در عمل، آن تعريف تازه، كه متن را محتاج «تأويل» مي داند و از گفت وگو درباره كاركرد تاريخي آن طفره مي رود، فلاح معتقد مصري را از «ابوزيد» دور مي كند و به راحتي تحويل دانشگاه هاي «ليدن» مي دهد·

«در زمانه اي كه به سبب حاكميت اقليت هاي نظامي بر ممالك مختلف اسلامي و كشمكش هاي دروني ميان اين حكومت ها، وحدت سياسي امري موهوم گشته بود، وحدت فكري و فرهنگي امري بديل و جانشين بود كه با تكيه بر آن، امكان مقابله با اين گسيختگي سياسي فراهم مي آمد· وقتي امپراتوري پهناور اسلامي، پايه هاي اش سست، و خود تكه تكه شده بود، يكپارچگي تمدني و فرهنگي همچنان مسلمانان را بر دشمنان شان برتري مي داد· اما، اين كارها ـ با وجود اهميت فرهنگي شان ـ بر پايه نوعي نگرش ديني به متنِ قرآني صورت مي پذيرفت كه خود ساخته گرايش هاي تفكر ارتجاعي در جريان فرهنگ عربي ـ اسلامي بود»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۰)

پس، به گمان «ابوزيد» كوشش براي جمع كردن مسلمين حول محور قرآن، در زماني كه وحدت سياسي ناممكن شده بود، يك گرايش فرهنگي ارتجاعي بوده است! به راستي كه كتاب ابوزيد از «بدگويي» نشان دارد· او مطلقاً به بنيان دگرگوني ها ورود نمي كند و اين نكته بديهي را نمي بيند كه ظهور «تأويلات» با همان تكه تكه شدن امپراتور پهناور اسلام توأم و همزمان بوده است و آماده نيست، و توان آن را هم ندارد، كه نيروي دست اندر كار اضمحلال تمدن اسلامي را ـ تمدني كه در زمان بني اميه در اوج توانمندی و گسترش بود ـ شناسايي كند و نمي نويسد و نمي داند چرا بني عباس به گستره‌ی «تأويلات» درباره‌ی «متن» كمك مي رسانده اند و با پذيرش «اعتزال»، در واقع اين «تأويلات» را بنيان گذارده اند. او حتي متوجه اين نكته نيست كه اتفاقاً پيوسته مرتجعين جهان اسلام به «تأويل» پناه برده اند و نه معتقدان و سرسپردگان به «متن».

«بر آنان كه دو چشم بينا دارند اين حقيقت عيان است كه دشمنان خارجي در قالب امپرياليسم جهاني و صهيونيسم اسرائيلي با نيروهاي مرتجع حاكم در داخل كشورهاي اسلامي هم پيمان شده اند· امروز كه دشمن بر ما پيروز شده يا نزديك است در صفوف ما رخنه كند تا آگاهي ما را صورت بندي كند، يا ـ به تر بگويم ـ آگاهي حقيقي ما را سلب كند تا، از طريق دستگاه هاي فرهنگي و تبليغاتي اش آگاهي كاذبي پيدا كنيم كه ضامن سرسپردگي در برابر نقشه هاي او و تبعيت همه جانبه ي ما از او باشد، بايد از اساس موجوديت خود دفاع كنيم· هر چند عالمان گذشته در مواجهه با چالش روياروي خود، واكنشي بروز دادند كه ميراث را تا اندازه اي از تباهي نگه داشت، اما ميراثي كه ايشان براي ما پاس داشتند، به همان معنا كه پيش تر گفتيم، ارتجاعي است· اكنون ما پژوهشگران و محققان درمبارزه ي كنوني چه مي توانيم كرد؟»·
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۳)

معلوم نيست چرا «ابوزيد» اين همگامي وهمراهي وهمزباني توطئه گرانه‌ی دشمنان، با كارگزاران جهان اسلام را، فقط «معاصر» مي بيند و آن را به گستره ي تاريخ اسلام تعميم نمي دهد؟ و از آن بدتر، همآهنگي دروني و بيروني بين دشمنان «متن» را، باز هم ملهم و متأثر از مسلمين و قرآن مي داند· ما اينك در جهان اسلام مدت هاست با چنين «تأويلگراني» آشناييم كه مي كوشند نطفه ي واماندگي وپراكندگي كنوني مسلمين را بسته شده در «متن» بدانند.

«اگر ادب علمي به من اجازه ي ابراز نظريه اي در تاريخ اسلام بدهد، مي‌توانم بگويم كه اختلاف اصلي مذاهب را در اسلام، كه ثمره ي طبيعي و منطقي اختلاف اصلي در درك ها و مشرب هاي «افراد»، «اقوام» و «ازمنه» است، پيغمبر و كتاب اش خود به عمد پايه گذاري كرده اند و بذرهاي اين كشته هاي گوناگون و رنگارنگ را به دست خود در مزارع افكار و ارواح افشانده اند»·   (علي شريعتي، مقدمه بر كتاب سلمان پاك، ص ۲۰)

 
هدف چنين تأويلاتي درباره متن و چنين تأويلگراني، صريح تر از آن است كه به تفسير نيازمند باشد· آن ها پيروزي مقطعي و اجمالي طيف وسيعي از توطئه گران ضداسلام و قرآن و پيمبر، و در رأس شان كليسا و كنيسه، در تهاجم از درون و بيرون به اسلام را، حاصل توسل و تقدس متعبدانه به «متن» مي دانند، اما به اين مطلب اشاره نمي كنند، كه دوام و پايداري و پيروزي بر اين مهاجمان را نيز همين عابدين بدون پرسش و متوسلين متعبد به «متن» موجب شده اند. آن ها راه نجات از بن بست هاي كنوني را گريز از «متن» و تسليم شدن به «تأويل» با نام گذاري جديد «علم» مي شناسند و هرگز در صدد تقويت آن كاركرد نيستند كه پيش از ظهور «تأويلات»، از جهان اسلام انگاره اي متعالي و متحد و يكپارچه مي ساخت·

«جامعه ي اسلامي در روزگار نخست، هدف اصلي و اولي خود را انطباق و خو گرفتن با داده هاي متنِ قرآني، و برتري آن بر ديگر متون موجود در فرهنگ قرار داده بود. تحقق اين هدف مرهونِ وحدت جامعه و نبودِ اختلاف ميان اجزا و مؤلفه هاي اجتماعي آن بود· به طورطبيعي برپاييِ حكومت وگسترش سياسي آن به تعدد نيروهاي سازنده اجتماعي انجاميد وطولي نكشيد كه چالش هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و ديني پديدار شد». (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۴۰۱)

معلوم نيست چرا «ابوزيد» بر چنين مؤلفه هايي در كتاب اش مستقر نمي شود، به سرعت از آن ها عبور مي كند و ابترشان مي گذارد؟ بي شك جست وجو در مبدأ و علت پريشاني مسلمين و شرحه شرحه شدن آنان، براي شناخت علل و عوامل ضعف امروزين، كار محقق مسلمان امروزي را بسيار ثمربخش تر از جست وجوي سبب نام گذاري «ناسخ و منسوخ» بر پاره اي از آيات قرآني مي كند· «ابوزيد» انگشت دشمن را، كه به صورت فرقه سازان و روايت و حديث گويان يهود، در درازاي تاريخ، برابر «متن» صف آرايي كرده اند و چالش ها را بنيان گذارده اند، نمي بيند؛ بل اين تضادها را صرفاً دروني و حاصل تبعيت و هدايت «متن» مي شناسد!

«اما پس از آن كه اسلام قوت گرفت و علاوه بر حاكميت بر جزيرةالعرب، در خارج از مرزهاي جزيرةالعرب نيز گسترش يافت، ديگر پرداختن بخشي از زكات به كسي كه مستحق آن نيست، «حكمتي» ندارد· در باطن اين فهم، فهم ديگري وجود دارد كه نشان مي دهد «حكمت» تشريع و وجوب زكات بر اغنيا و توانگران و پرداخت آن به فقيران و نيازمندان چيست· به همين سان، عمر بنابر فهمي كه از حكمت وجوب حد سرقت داشت، بر دو بنده اي كه از ارباب خود دزدي كرده بودند اين حد را جاري نكرد، چرا كه آن ارباب اين دو تن را گرسنگي مي داد· عمربن خطاب آن ارباب را تهديد كرد كه چنان چه بار ديگر اين دو بنده مرتكب دزدي شوند، دست خود او را قطع خواهد كرد»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۱۹۰)


آغاز حاكميت عمر، با دوران تسلط خشونت و خرماپرستي و دختركشي عرب ـ كه ابوزيد خود به آن معتقد و معترف بود ـ كم تر از پانزده سال فاصله دارد· اگر متني مي تواند از آن عرب بي بها، حاكمي با چنين وسعت نظر بسازد، كه امروز نيز نمونه ندارد، پس چرا «ابوزيد» بازگشت به چنين برداشتي از متن را «ارتجاع» مي داند و تسليم به «تأويلات» بعدي را، كه از عوارض پايان يكپارچگي مسلمين است و امروز با ظاهر عاريه اي «علم» آراسته مي شود، «نوانديشي نسل آزادي خواه»؟

«ديدگاه مقابل سنت گروي در گفتمان ديني معاصر، جريان «نوانديشي» است· اين جريان بر آن است كه ما نمي توانيم مقلد پيشينيان باشيم· گذشتگان در روزگار خود زيسته اند، اجتهاد كرده اند، علومي را پي ريخته اند، تمدني به پا داشته اند، فلسفه اي ساخته اند و انديشه اي بنا كرده اند· همه ي اين ها بر روي هم، همان ميراثي است كه ما از ايشان به ارث برده ايم· اين ميراث همواره در شكل دهي به آگاهي ما سهيم است و آگاهانه يا ناآگاهنه بررفتارهاي ما اثرمي گذارد· اگرچه نمي توانيم اين ميراث را ناديده بگيريم و آن را از قلم بياندازيم، به همين ميزان نمي توانيم آن را دربست بپذيريم، بل كه بايد آن را بازسازي كنيم؛ يعني هر آن چه را با زمان ما ناسازگار است كنار بگذاريم، بر جنبه هاي مثبت آن پاي بفشاريم و با زباني درخورِ زمان خود آن را از نو بنا كنيم· اين همان نوانديشي است كه براي رهايي از بحران كنوني مان بدان نيازمنديم؛ همان نوانديشي كه سنت را با تجدد جمع مي كند و ميراث گذشته را با آينده پيوند مي دهد»·
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۶)

دو نكته در نقل بالا، كه در مجموع مطلبي است مناسب سخنراني براي دانش جويان، نامعلوم است : اول، كه قصد «ابوزيد» از «پيشينيان» معين نيست كه پيروان و تابعان «متن» تا پايان بني اميه و يا «تأويلگران» از بني عباس تا امروز را مي گويد؟ و دوم، روشن نيست كه منظور او از آميختن سنت با «تجدد» آميختن چه چيز با چه چيز است و درست نمي دانيم منظور «ابوزيد» از تجدد چيست و الگوي آن در كجاي جهان جاري است؟ پرهيز «ابوزيد» از پرداختن به مباحث اصولي و بنياني كار درك تفسير ايشان در تمام مقوله ها را دشوار مي كند· اطلاق «ميراث پيشينيان» به الگوهاي اسلامي امروز، يك خطاب گمراه كننده است، زيرا همه مي دانيم كه اين ميراث به تدريج برهم انباشته شده، دوران هاي مشخص و مجزا دارد و شامل ارزش گذاري يكسان نمي شود· اسلام زمان حيات پيامبر يكي ازآن دوره هاست، خلفاي راشدين خود سهم عمده اي در گسترش و توضيح عملي اسلام داشته اند، دوران اقتدار بني اميه، دوران افول اسلامي «بني عباس»، دوران امتزاج و اختيار و تسلط تركان در فرماندهي اسلامي، دوران جنگ هاي صليبي، دوران امپراتوري عثماني و بالاخره دوران دولت هاي جانشين امپراتوري عثماني، كاملاً از يكديگر جدا مي شوند· اين ميراث اينك پاره پاره است و هر يك سهمي را به غصب و غلط برده ايم، هيچ يك صاحب تمام آن نيستيم و ربوده هاي اين ميراث را از آن ديگري پنهان مي كنيم، تا مدعي نداشته باشد· اگر «ابوزيد» دوره ي معيني را، در اين تاريخ طولاني، مناسب تقليد و تأييد نمي داند، تا ما را به آن سو بخواند، پس اطلاق او بر كهنگي كل اسلام گواهي خواهد داد، كه غرض ورزانه است و آن گاه مي پرسم الگوي نو انديشي او، از چه تبعيت مي كند؟ زيرا واژه ي «تجدد» به عنوان مكمل ميراث، هيچ بار ايده ئولوژيك و سازنده ندارد· «تجدد» در چه زمينه و با كدام هدف : اقتصادي، سياسي، فرهنگي و يا همه ي آن ها؟ به زبان ساده «ابوزيد» نمي نويسد كه قرار است به «كه» و يا به «چه» شبيه شويم و «چه چيز» و «چه كس» را بايد به عنوان كهنگي از خود دور كنيم : قرآن را كنار بگذاريم، عبادات را منسوخ كنيم، «حج» را غيرضرور بشمريم، به «مسجد» نرويم و يا يك همنوايي و همنوازي عمومي با سنت ها و اديان و عادات ديگران را در پيش گيريم؟ در اين صورت آيا فقط مسلمين بايد به اين «نوانديشي» تسليم شوند و يا يهوديان نيز «تورات» و «شنبه» بازي ها و مسيحيان هم «انجيل» و «يكشنبه بازي هاشان» را ترك خواهند كرد؟ وانگهي اگر «تجدد» همان چيزي است كه مثلاً جهان مسيحيت در آن شناور است، پس توضيح اين مطلب ضرور است كه اينك ما تا چه اندازه بيش از تبعيت يك مسيحي از «انجيل» به «قرآن» خويش وابسته ايم، كه تبعيت او «تجدد» و بستگي ما «سنت گرايي» خطاب مي شود؟!

«نوانديشي بر وجود مبدائی قديم استوار است، اما اين مبدأ پيشين، يعني همان ميراث، امري واحد نيست، بل كه متناسب با ماهيت جريان هايي كه آن را پديد آورده اند تنوع و تفاوت يافته است· ميراث موهبتي يكسان و يگانه نيست، بل مجموعه گرايش ها و جريان هايي است كه بيان كننده ي مواضع، نيروهاي اجتماعي، ايدئولوژي ها و ديدگاه هاي مختلف است»· 
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۷)

«ابوزيد» كه به تنوع و تفاوت متوالي در پرداخت هاي اسلامي در طول تاريخ اعتراف مي كند، براي اظهار عقيده، ابتدا مجبور به بازشناسي اين مسير است و براي تأثير گذاري بر كل انديشه اسلامي از پاسخ گويي به اين سئوال ناچار است كه : اين تنوع و تفاوت در گرايش ها اسلام را به ناتواني وپراكندگي كنوني كشانده و يا ناتواني در خمير مايه اسلام است؟ اگر «ابوزيد» مي گويد كه ارتجاع در بطن اسلام خفته است، كه بايد كتاب اش را به زبان و بيان ديگري بنويسد و اگر نه، آن گاه شناخت اهداف تيره تراشان در اسلام و «تأويلگران» قرآن كارساز است، نه تجددي كه هيچ توضيح معيني همراه خود ندارد· اسلام اينك به همراه خود تاريخ پر افت و خيز دراز مدتي را حمل مي كند و به صورت وزنه اي در سنجش مقدار تلاش آدمي براي دست يابي به «حقيقت» درآمده است، اما كتاب آقاي ابوزيد از نگاه به اين تاريخ، ابا دارد و شايد هم به عمد، مي كوشد كه اسلام را به شمايل يك مراسم عبادي ـ كلامي درآورد· بدين ترتيب اگر «ابوزيد» نمي خواهد ما را به كليسا و كنيسه تسليم كند و يا به «بي خدايي» بخواند، و «متن» را حتي با كل تأويلات پيشين ناكافي مي داند، پس خود مجبور است متني جانشين، امروزي، و چنان كه آرزو مي كند، متجددانه در جاي قرآن معرفي كند كه متضمن راه حلي نو با بياني جديد باشد· زيرا بديهي است كه نوگرايي با بستن «تأويل»هايي باز هم تازه تر، بر همان «متن» سنت گرايانه ناميسر است·

«انسان نوانديش در مواجهه با گرايش هاي متفاوت در ميراث و گوناگوني مباني و بنيان هاي نظري و اجتماعي آن، ناگزير است به عنوان اولين شرط نوانديشي، از موضع پژوهشگر به واقعيت بنگرد· هر پژوهشگري حق دارد كه در نو كردن ميراث سهيم باشد، اما شكي نيست كه حاكميت و غلبه از آنِ جريان هاي ارتجاعي تر و واپس گراتر در ميراث است· زيرا از يك سو اين جريان ها مدتي مديد بر تمامي ميراث چنگ انداخته بوده اند و از سوي ديگر، طرفداران اين گونه گرايش ها در ميراث گذشته، امروزه بر واقعيت خارجي و موسسات فرهنگي حاكم اند· در پي نوانديشي بودن با همه ي مقام و اهميت اش، چنان چه متكي بر فهمي علمي از اصول عيني اي كه پايه و اساس ميراث اند نباشد، منجر به پذيرش عناصرِ ارتجاعي تر ميراث مي گردد تا جايي كه نادانسته پشتيبان جريان هايي مي شود كه بيش ترين غلبه، سلطه و ارتجاع گرايي را در واقعيت كنوني دارند»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۷)


اينك «ابوزيد» دعوت مي كند كه به مقام و موقع پيامبر گونه ي پژوهشگر تسليم شويم و نگاه «انسان نو انديش» از موضع پژوهشگر به واقعيت را راه حل مشكلات مي داند· اما توضيح نمي دهد كه پژوهشگر چه گونه خود را «نوانديش» و «واقعيت شناس» معرفي مي كند و ما از چه راه بايد يك پژوهشگر «نوانديش» را از يك «تأويلگر» بازشناسيم؟ اگر تصور ايشان هر هجوم برنده به سنت را «نوانديش» و هر سئوال تراشي را «پژوهشگر» معرفي مي كند، پس علت استحكام سنت، همين مقابله هاي ناتوانانه وناممكن با آن است، كه مسلماً با چسباندن يك برچسب آماده ي «علم» نمي توان آن ها را معتبر كرد· وانگهي از كدام راه معلوم مي شود كه «ابوزيد» با ارائه كتاب اش مشغول پژوهش نوانديشانه در «متن» است، زيرا همين كه كساني و حتي من، از زواياي مختلف به مدخل هاي كتاب اش تاخته اند، خود آشكار مي كند كه او «تصوراتي» را پيش برده كه قدرت جانشيني نداشته است· اگر «ابوزيد» اين عوارض را ناشي از تسلط مدافعان ميراث كهنه بر مراكز ديواني و فرهنگي اسلامي مي داند، پس بايد به اهميت كم نظير «متن قرآن» پي برد كه در زماني طومار تسلط هاي عقب مانده و سنتي را درنيمي از جهان درهم پيچيد، كه انسان بي شك بسيار كم تر از امروز گوش شنوايي براي درك ضرورت تغيير رفتارها و باورهاي ارتجاعي زمان خود را داشت و سنت هاي كهن پيش از اسلام، از مدافعان قدرتمندتري نسبت به مرتجعان امروزي بهره مي برد· حال چنين متني، كه بي هيچ پيرايه اي موجب اين همه دگرگوني بنياني بوده است، چه گونه نيازمند «تأويل» و «تأويلگران» معرفي مي شود؟ مگر اين كه «ابوزيد» را در اصل منكر اين توانايي ها بگوييم·

«از زمان سيد جمال الدين افغاني و محمد عبده، متفكران جنبش نوزايش عربي داعيه نوانديشي داشته اند، اما اين دعوت جزپاره اي دست آوردهاي اندك چيزي به بار نياورده است كه اگر آن را با نوسازي جريان انديشه ي ارتجاعي در ميراث گذشته مقايسه كنيم، بسيار كم ارزش مي نُمايد· رشيد رضا شاگرد محمد عبده است و همو ميراث امام عبده را براي ما باقي نگه داشت، اما در حوزه ي انديشه ديني و ادبي، به يكسان، گرايش هاي ارتجاعي و متحجرانه از آستين او بيرون آمد· طه حسين و عباس عقاد نيز حيات فكري، زباني و ادبي خود را با نوانديشي آغاز كردند، اما سرانجام محافظه كاراني مرتجع گشتند كه دربرابر جريان هاي نوانديشي حاصل از افكار نخستين خود ايستادند· نوانديشي اي كه بدون پشتوانه ي درك علمي از ميراث، بر پايه اي ايدئولوژيك بنا شود، خطرش كم تر از تقليد نيست»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۸)

معلوم نيست چرا «ابوزيد» مكرراً به تركيب «درك علمي» پناه مي برد، آن هم در مقوله هايي كه گفتيم تنها با «نظريه» غني مي شود. اگر منظور او از «درك علمي» مطالب كتاب «معناي متن» است، چه كسي تضمين مي سپارد كه دو دهه ي ديگر، همين ارزيابي و ارزش گذاري را، كه «ابوزيد» بر طه حسين و عباس عقاد و محمد عبده مي گذارد، بر كوشش هاي خود او به وسيله ي يك «نوانديش» از راه رسيده ي ديگر و با «درك علمي» ديگر، بسته نشود؟ سئوال اين جاست كه اين مجموعه ي متفكران نوانديش از زمان معتزله تاكنون چرا در برابر «متن قرآن» سرانجام زانو زده اند و از محافظه كاري و ارتجاع سردرآورده اند؟ اين پاسخ را «ابوزيد» خود در كتاب اش آورده است :

«لازمه ي پديد آوردن درك علمي از ميراث اين است كه پژوهشگر جرأت و شجاعت بسيار در طرح سئوال هاي اش داشته باشد و در جستن پاسخ دقيق اين پرسش ها جرأت و شجاعت بيش تري به خرج دهد· پژوهشگر همواره بايد آگاه باشد كه ميراث بلند ما ـ به سبب همين طول و گستره ي تاريخي اش ـ آكنده از انبوهي پاسخ هاي آماده است كه دوري از آن ها توان و نيروي فوق العاده اي مي طلبد· اين پاسخ هاي آماده به درك پژوهشگر هجوم مي آورند و او را از عمل بازمي دارند· اگرچه اجتناب پژوهشگر از تمام پاسخ هايي كه در ميراث يا فرهنگ طرح شده اند، از نظر علمي و انساني ممكن نيست، ليكن وي بايد از اين ميان صادق ترين و نزديك ترين شان به حقيقت را برگزيند»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۵۹)

پس، چون «اجتناب» از تمامي پاسخ هاي آماده ي پيشين، انساني و علمي نيست، پژوهشگر موظف و مسئول است كه از ميان «انبوه پاسخ هاي از پيش آماده»، آن را كه «صادق تر» و به «حقيقت» نزديك تر است، گزينش و عرضه كند· همين جا و هنگامي كه «ابوزيد» نوانديش را به گزينش از ميان كهنه ترين پاسخ ها موظف مي كند، «نوانديشي» پيشين اش به بن بست مي رسد و آن گاه كه ديگران را به «طرح شجاعانه» سئوال هاي نو و يافتن «پاسخ هاي شجاعانه تر» دعوت مي كند، باري را بر دوش پژوهشگر مي گذارد، كه حجم و وزن آن معين نيست، زيرا نمي دانيم، در اين زمينه ي به خصوص، چه سؤالاتي «شجاعانه» و چه پاسخ هايي «صادق» و به «حقيقت» نزديك تر است؟ و نيز نمي دانيم كه صحت و دقت گزينش پژوهشگر از ميان «سؤال هاي آماده ي پيشين» را چه گونه بسنجيم و نمي دانيم از كدام راه حد «جرأت و شجاعت» پژوهشگر را در طرح سئوالات و پاسخ هاي نو، اندازه بگيريم· و اگر سخن از كتاب «معناي متن» است، «ابوزيد» به هيچ يك از اين دو تكليف خود عمل نكرده است، زيرا استناد او به كتاب هايي چون سيره ي ابن هشام و جواهرالقرآن و الاتقان في علوم القرآن و البرهان في علوم القرآن و در پيشرفته ترين حالت خود به المقدمة ابن خلدون نشان مي دهد كه در گزينش اقوال «صادق» و «صاحب حق» از ميان پاسخ هاي كهنه درمانده است و به راستي در عرضه ي پاسخ هاي شجاعانه براي سؤال هاي خود نيز، كتاب او از «مصادر» معين و مشخص تهي است·

«اين پژوهش در پيِ دو هدف است : نخست آن كه تحقيقات قرآني را كه در فهم جديد و معاصر، از حوزه ي پژوهش هاي ادبي و نقد ادبي جدا شده است، بار ديگر بدان پيوند زند· اسباب فراواني كه اين جدايي را پديد آوردند، محتواي ميراث را از روش هاي تحقيق علمي جدا كردند و در نتيجه پژوهش هاي اسلامي به مجموعه ي كم مايه اي از تخصص هاي دانشگاهي بدل گرديد· پژوهش هاي اسلامي علوم بسياري را دربرمي گيرد كه محور همگي «متن» است؛ چه اين متن قرآن باشد چه حديث نبوي· پژوهش درباره ي متنِ قرآني به اين لحاظ كه متني زباني است ـ يعني از جهتِ ساختار، تركيب، دلالت و رابطه اش با ديگر متون در فرهنگي معين ـ در آگاهيِ معاصر تنها به حوزه ي تحقيقات ادبي متعلق است· گاه اين متن، موضوع تحقيق در علوم ديگري قرار مي گيرد؛ مثلاً موضوع زبان پژوهي با تمام شاخه هاي اش ـ از آواشناسي گرفته تا معناشناسي و فرهنگ نگاري· از همين رو لغويان و نحويان در متنِ قرآني تحقيق كرده و با اين حال لغوي و نحوي مانده اند· برخي مدعي اند كه متنِ قرآني، متني خاص است و ويژگي اش ناشي از قداست و الوهيت خاستگاه آن است، اما به رغم اين ادعا قرآن متني است زباني و منسوب به فرهنگي خاص· اين همان نكته اي است كه اميد داريم پژوهش حاضر در باب شناخت متنِ قرآني آن را روشن كند»· 
                                                                              (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۶۰)

تمام اين افاضات در برخورد صريح با تاريخ اسلام و ظهور و رسوخ آن در نجد، به لفاظي محض بدل مي شود، زيرا «ابوزيد» پيش شرط مسلماني را، صاحب عنواني در «متن شناسي» مي گويد كه جست و جوي آن نزد مسلمين نخستين مطلقاً بي هوده است، زيرا نص قرآن بدون تأويلات تفسيري و لغت شناسي و معناشناسي در ميان جاهلان عرب نجد و از آن جا به سرزمين هايي با فرهنگ هاي متنوع و ريشه دار كهن رسوخ كرد و بر جاي تمامي آن ها نشست· پس آن «متن» كه عملاً چنين درون مايه و برهان و خردي از خود بروز داده است، كه خلق هاي متعددي را، در تمام سطوح عوام و خواص به خود جلب كند، اصولاً با كدام منطق به پيرايه هاي «بازشناسي و بازخواني اسكولاستيكي» ـ يعني همان پژوهش هاي بي مايه دانشگاهي، كه خود مي گويد ـ نيازمند مي شود و چه كسان و با چه جرأتي اين مهارت و قدرت عملاً موجود در «متن» را به پاسخ گويي چيزي فرامي خوانند؟ زيرا آن هنگام كه ما به جست  و جوي علل «توانايي ها» و تداوم دراز مدت قرآن و اسلام نمي پردازيم، گفت وگوي ما از ناتواني هاي امروزين آن، به كلي اگر نه «توطئه گرانه» بل همان «تأويلگرانه» مي شود·

«همه ي ما از اسلام، نظر اسلام و حكم اسلام سخن مي گوييم، ليكن اين گفته ها نشان مي دهد درباره ي مفهومي سخن مي گوييم كه در شناخت آن كم ترين اتفاق نظري نداريم· اين تعارض مفهومي درگذشته به آن جا رسيد كه عبيدالله بن حسن، قاضي بصره، به يكسانيِ تمامي نظريات و اجتهادات ـ هر قدر ناسازگار و متناقض هم باشند ـ قايل شد :
«تمام مطالب قرآن حق است و نشانه هاي اختلاف در خود آن هست· سخن قدري ها درست است و مبناي قرآني دارد، سخن جبري ها نيز حق است و ريشه قرآني دارد· چه اين را بگويند چه آن را، در هر دو حال بر صواب اند؛ زيرا يك آيه گاه بر دو وجه مختلف دلالت مي كند و دو معناي متضاد دارد· روزي از او [قاضي بصره] درباره ي قدري ها و جبري ها پرسيدند، گفت : هر دو مصيب اند· اين دسته خداي را بزرگ داشتند و آن گروه خدا را منزه دانستند· همين سخن نيز درباره ي اسماي شرعيه جاري است : كسي كه زناكار را مؤمن بخواند مصيب است و كسي كه كافرش داند او هم مصيب است· همچنين آنان كه وي را فاسق مي نامند ـ كه نه مؤمن و نه كافر است ـ يا كافرِ مشرك مي خوانند، همگي مصيب اند· زيرا قرآن بر تمام اين معاني دلالت مي كند·
مي گفت : مسائل فقهي مورد اختلاف مانند جواز و عدم جواز قرعه، جواز و عدم جواز سعايه، قصاص كافر در برابر قتل مؤمن و نكشتن مؤمن دربرابرقتل كافر نيز همين گونه است· فقيه هر كدام از اين نظريات را بگويد، مصيب است، نيز اگر كسي قايل را جهنمي بداند درست است، و اگر او را در بهشت هم بداند درست است· درباره ي پيكار علي (ع) با طلحه و زبير و جنگ آن دو با علي (ع) مي گفت : همه ي اين كارها طاعت خداوند است»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۶۵)

چه قدر اين حكم عبيداله حسن، با آن حكم شريعتي و احكام كتاب «ابوزيد» شبيه است و چه قدر نمايش دهندگان «اغتشاش» در متن قرآن، از ۱۲ قرن پيش تاكنون ناكامي كشيده اند! آن چه را كه «ابوزيد» بدان ورود نمي كند، تشكيك در صحتِ منقولات كهن است· ارزيابي او از اسلام با استناد به اسناد ادعايي قرون اول و دوم و سوم، تنها كتاب خود او را مغشوش و سردرگم مي كند· «ابوزيد» نقل فوق را با رجوع به كتاب «تأويل مختلف الحديث» ابن قتيبه مي آورد. يك پژوهشگر، كه نخواهد به هر دست آويزي چنگ زند، نخست از خود مي پرسد : عبيدالله بن حسن در چه زمان قاضي بصره بوده است؟ و چون اين آگاهي به دست نمي آيد، باز مي پرسد : ابن قتيبه، ادعايي به اين عظمت و وسعت را از كجا آورده است؟ و چون باز هم پاسخ گويي پيدا نمي شود، آن گاه اين سئوال نهايي را طرح مي كند كه : صاحب چنين ديدگاهي، شايد كه «ساقي» خوبي مي بود، اما ناشايست ترين كس براي اشغال مسند «قضاوت» در شهر بصره و هر كجاي ديگر شناخته مي شود و بي ترديد اگر حاكمي، عنصري با چنين برداشتي از قرآن را، به منصب قضاوت گماشته باشد، در تنها مطلبي كه مي توان به يقين ترديد كرد، سر سپردگي آن حاكم به اسلام است و تنها كاري كه جواز ندارد اين كه محققي، در زمان ما، به خصوص با ادعاي بررسي علمي، بر اساس چنين يادمانده هايي از ابن قتيبه، طبري، يعقوبي و يا ابن نديم و ديگران بخواهد اسلام و ايمان مردم را ارزيابي كند و بسنجد و نتيجه بگيرد كه «مسلمين در شناخت اسلام اتفاق نظرندارند»·
مسلمين خاموش اند، قرآن مي خوانند، خداي خود را مي پرستند، مي كوشند تابع باشند و به هنگام نياز در راه ايمان شان جان مي بازند و در اين همه قرن به «تأويلگران»، چه قاضي بصره بوده، يا غزالي، يا شريعتي و يا «ابونصر حامد ابوزيد»، اعتنايي نداشته اند· استحكام باور مسلمين به توحيد و به پيامبري رسول خدا و به هدايت هاي قرآن، اجازه نداده است كه تأويلگران از حدود «محفل»هاي خود فراتر روند و جانشين چيزي شوند·

«قرآن خود را پيام [: رسالت] مي نامد و پيام، نمايانگرِ ارتباطي ميان فرستنده و گيرنده است كه از طريق رمز يا نظام زباني صورت مي پذيرد· از آن جا كه در مورد قرآن نمي توان فرستنده را مورد پژوهش در باب متنِ قرآني از مدخلِ واقعيت و فرهنگ مي گذرد؛ «واقعيتي» كه زندگي نخستين انسان هاي مخاطبِ وحي و نيز اولين گيرنده ي وحي يعني پيامبر اكرم (ص) در آن شكل مي گيرند، و «فرهنگي» كه زبان تجسم آن است· بر اين اساس، در پژوهش متنِ قرآني به سراغ واقعيت و فرهنگ رفتن، به معناي پرداختن به امور تجربي است· با تحليل اين امور مي توان به شناختي علمي از پديده ي متنِ قرآني دست يافت· اين نكته اي بديهي است كه متن محصولي فرهنگي است· با وجود اين، چنين نكته اي در فرهنگ ما نيازمند اثبات پي در پي است كه از پژوهش حاضر چنين اميد داريم»· (نصر حامد ابوزيد، معناي متن، ص ۶۹)

اين آدرس مقصد نهايي «ابوزيد» است : زميني كردن قرآن! تعلق به اين باور هيچ اشكال ندارد، اما لااقل بايد كه از اقتداري گسترده بهره برد و با استدلالي قوي تغذيه شود، كه كتاب «ابوزيد» از آن عاري است·اگر ارائه كتاب «معناي متن» تنها در مرحله ي كنوني رشد فرهنگي معاصر ممكن شده است، پس اگر بخواهيم قرآن را زميني بگيريم، به زمان پيامبر بايد جامعه اي را در آن حد از رشد معرفي كنيم كه قدرت ارائه ي چنان شخصيت و چنين متني را از بطن خود داشته باشد، كه سرزمين نجد به طور طبيعي از اين توان و رسالت معاف بوده است و اگر كتاب پرهياهوي ابوزيد در روزگار ما حتي «فرهنگي محلي» نمي سازد، آن گاه چه گونه باور صحت و اقتدار متني را، كه در ۱۵ قرن پيش، فرهنگي جهاني ساخت، مي توان موكول به «تأويل» و تطبيق به اصطلاح «علمي» آن، با تعبيرات امروزي كرد؟
من كتاب ابوزيد را، از عناصري كه نشانگر يك تحقيق روشنگر باشد، تهي ديدم· كتاب ايشان به سلسله تأويلاتي مي پيوندد، كه از ناتواني در درك گستره ي كاركرد «متن»، حتي در نزد معتقدان ناشي مي شود، تا چه رسد به منكران!…