دوشنبه، 31 مرداد، 1384

شرمندگی‌های پياپی چند طرفه

 

سازمان مخابرات ايران وبلاگ «حق و صبر» را فيلتر کرده است. طرح نقش ضد تمدنی پوريم در تاريخ شرق ميانه و تمدن بشر، به وسيله‌ی صاحب اين وبلاگ، تحمل يهوديان را به پايان رسانده و با به ميدان آوردن ذخيره‌های پنهان خويش، در همه جا، سخت به ولوله افتاده‌اند تا اين صدا را خاموش کنند و از آن که هنوز مسئوليت ادارات کشور بر دوش بقايای ناگزير در پست‌های خود مانده‌ی دولت اصلاحات است، فيلترينگ اين وبلاگ را نيز بر فهرست بی‌شرمی‌های اين مدعیان اصلاحات بيفزاييد:

۱. برگزاری آن نشست معروف در‌مرکز گفت و‌گوی تمدن‌های آخوند‌خاتمی برای فحاشی به‌مولف‌کتاب‌های تاملی در بنيان تاريخ ايران.

۲. عدم صدور مجوز چاپ برای قسمت‌های مختلف بخش ساسانيان اين مجموعه به دستور و به دست عوامل شجاع‌الدين شفا.

۳. ممانعت از فروش اين کتاب‌ها در نمايشگاه کتاب، حتی برای مجلدات مجاز آن.

۴. و بالاخره فيلترينگ وبلاگ حق و صبر.

و اين هنوز آزارهای علنی اين مدعيان دموکراسی و آزاد انديشی عليه يک مولف نوانديش در موضوع تاريخ ملی است. آيا به نظر شما شخص خاتمی که در پيام‌اش برای نشست سالانه‌ی زردشتيان، از اين که مسلمين نتوانستند آتش مقدس نيايشگاه‌های زردشتی را خاموش کنند، ابراز شادمانی کرده بود، بيش از اين می‌توانست در مسير منافع فرهنگی باستان پرستان، که شاخه ی کوچکی از تامين منافع يهوديان‌اند، قدمی بردارد؟ اين نشانه های شرمندگی بر او مبارک باد و اگر به خواست خداوند گردش اين قلم به‌جايگاه بررسی تاريخ معاصر کشيده شد، آن گاه موجبات شرمندگی‌های بسيار فراوان‌تر او را در برابر تاريخ معاصر و مردم ممتاز ايران برخواهم شمرد، که معلوم شود شايسته ی چه جايگاهی است و در واقع به کدام جبهه تعلق داشته است.

شرمندگی ديگر، بر آنان مبارک باد که مدعی بودند مجموعه‌ی تاملی در بنيان تاريخ ايران از فرآورده‌های فرهنگی جمهوری اسلامی است!!!

   


پيام هاي ديگران ( 305 نظر )

 

يكشنبه، 30 مرداد، 1384


شمشير

اسلام و شمشير (۱)!

(يادداشت برای آقای قناعت)

 

بيش‌ترين‌کوشش دشمنان اسلام به پيوند ميان رشد انديشه‌ی اسلامی با کارآيی تيغه‌ی شمشير‌گذشته است. ابزار دست اين دشمنان حيله گر، و در موارد بيش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گير، توسل به آيه‌های «قتال» در قرآن عظيم است که عمدتا در سوره‌ی بقره ديده می‌شود.

اينک در گمان و بيان بسياری از غيرمسلمانان و نيز مسلمانانی که داستان‌های رسوخ اسلام به‌جهان از مسير شمشيرکشی‌های سرباز مسلمان عرب را پذيرفته‌اند، اسلام دين خون‌ريزی، مکافات‌دهی، دست بری، گردن زنی، رجم، قتل و تخريب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خويش شناخته می‌شود و با اشاره به آيات قتال مدعی می‌شوند که اقدام به قتل مخالفان متکی به ادای دستورات قرآن است! در اين ميان، با حيرت بسيار، ناسيوناليسم عرب در القاء چنين باوری به جهان، از همه حريص تر است. آن‌ها که در حال حاضر از ظهور تزهای جديد تاريخی برای شرق ميانه هراسان می‌نمايند و مثلا بدون امپراتوری ساساني ديگر قادر به تکرار افسانه‌های فتوح قادسيه و جلولاء و نهاوند نيستند و شمشير فرضی‌شان را از کار افتاده می بينند، عليه کتاب‌های تاملی در بنیان تاريخ ايران، در منطقه تبليغ می‌کنند، چنان‌که پير خرفتان نان خور بارگاه کورش و در واقع لابی‌های يهودی مستقر در مراکز دانشگاهی باکو، پايتخت‌آذربايجان، لحظه‌ای از پريشان‌پراکنی درباره‌ی اين‌کتاب‌ها کوتاه نمی‌آيند.

در راس‌کشورهای عرب، که ورود جديد به مسايل صدر اسلام را غيرضروری، مجرمانه و اندکی آن‌سوتر کافرانّه می‌بينند، صاحب‌نظران رسمی دولت عربستان سعودی نشسته‌اند. برای من اين موضع‌گيری آن‌ها چندان هم سهل‌انگارانه، بی‌دليل و غيرقابل فهم نيست. يک کشور اسلامی که در پرچم رسمی‌اش، شعار اصلی و اعتباری اسلام، يعنی«لااله الاالله، محمد رسول الله» را با تيغه‌ی شمشيری در زير آن زينت می‌دهد، به‌خوبی نوع و ماهيت نگاه‌اش به‌اسلام را بيان می‌کند و کسی از ميان اين صاحب‌نظران عالی ‌جاه نمی‌پرسد که چه سنخيت و تناسبی در بيان لا اله الا الله و اشاره به شمشير وجود دارد؟ آيا همين افزودن تيغه‌ی شمشير بر شعار بنيانی مسلمين، شک رسوخ آن تفکری را برنمی‌انگيزد که قرنی است هدايت‌های اسلام را با‌هراس از شمشير مسلمين درهم می‌آميزد و تبليغ می‌کند؟ ابزاری که امروز با نام تروريسم اسلامی در‌دست يهوديان و نماينده‌ی آنان، يعنی تمام سيستم سياسی‌-‌ فرهنگی غرب می‌گردد و تفکری به‌کلی ساخته‌ی کرسی‌های تفرقه افکنی و ترس ميان مسلمين و ميان مسلمان و غير‌مسلمان است. و صد البته نبايد فراموش کرد که پرچم دار بزرگ تفکر شيعی، يعنی امام علی را هم مالک نوع دو ‌دم همين شمشيرهای ساختگی کرده اند، در حالی که اثبات وجود ساده‌ترين آلت حرب نيز در صدر اسلام از نظر باستان شناسی ممکن نيست و بار ديگر بگويم که مورخ تنها و تنها بر سند معتبر همزمان با دوره‌ی تاريخی اعتبار می‌دهد و تابع هيچ قول و بيان و روايتی نمی‌شود که غالبا با زمان خويش چند صد سال فاصله دارد.

حقيقت اين که نه فقط در قرآن عظيم، چنان که در اندازه‌ی امکان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقيمی به جنگ‌های فراوان سراسر زد و خورد و آلات حرب متداول آن زمان نيست، بل آن آيات «قتال» نيز غالبا اندازه‌ی مهربانی، تفاهم و تحمل تاثيرگرفته از سفارشات اکيد قرآن عظيم را معلوم می‌کند و نشان می‌دهد که مراعات ديگران و پرهيز از کين‌توزی و مقابله به‌مثل تا آن جا از سوی پيامبر بزرگوار توصيه و تبليغ می‌شد، که حتی اقدام به دفاع شخصی نيز پيشاپيش به صدور اجازه و مجوزی از سوی قرآن نياز داشته است.

«آن که قصد فتنه‌گری، قتل و نفی شما را دارد، بکشيد و نفی کنيد، هر‌کجا که باشد، مشروط بر اين که در راه خدا و بدون زياده روی انجام شود، که خداوند زياده روی را نمی پسندد. در کنار مسجدالحرام کسی را نکشيد مگر اين که در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه های حرام را نگه نداشتند، شما هم نگه نداريد. اين مقابله تا مرحله ای است که آن‌ها از فتنه افروزی دست بدارند، آن‌گاه شما نيز دست بداريد. برای استقرار دين خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله‌ايد که به شما ستم می‌شود. از خدا پروا کنيد و پرهيزکاری را از ياد نبريد. تمام اين مراتب بايد در راه و برای دين خدا باشد، نبايد خود را در معرض مهلکه قرار دهيد و فراموش نکنيد که خداوند نيکوکاران را دوست دارد». (بقره، آيات ۱۹۰ تا۱۹۵ )

مترجمينی همين دستورات مقابله به مثل مدافعانه را، که سرشار از روح لطيف مرحمت اسلامی و رعايت انسانی و مملو از قيود احتياط است، چنان بازگو می‌کنند که گويا قرآن عظيم بی‌محابا و ملاحظه دستور قتل مخالفين و کافرين را صادر کرده و نشانه‌ای از دستور رزم و زورآزمايی و حمله و هجوم و قتل‌عام گرفته‌اند. معلوم است عمل به اين دستورات نمی‌تواند شامل حوادثی شود که در آشفتگی يک جنگ رسمی بزرگ و عمومی می‌گذرد. در جنگ رعايت انصاف ميسر نيست و نمی‌توان ملاحظه کرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد کند تا برابر دستورات درخشان اين آيه‌ها به همان ميزان تلافی شود. در جنگ رعايت انصاف و پرهيز از زياده روی معنا نمی‌گيرد و مرسوم و بل واجب و لازم است که هر‌چه بيش‌تر، حتی اگر خالی بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بکشيد، و واضح است که تمام اين آموزه های عالی، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خويش، آن هم به‌هنگام تبليغ دين، تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتی در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه های حرام را می‌دهد و نمی‌توان اين‌گونه آيات قتال را به جنگ عمومی تعبير کرد. در بررسی من تقريبا هيچ يک از‌آيه‌های قتال به ميدان جنگ رسمی باز نمی‌گردد و فقط تکليف فرد را دربرخورد با معاندين و فتنه‌گران معلوم می کند و اجماع و شمول جاری در نبردی همگانی را ندارد.

چنين دستورهايی از‌ظهور دورانی جديد، يعنی دوران مقابله با‌ متعديان پس از مدت‌ها تحمل اجحافات، خبر می‌دهد. آيه‌ی ۳۹ سوره‌ی حج اجازه‌ی کشتن به کسانی داده است که مورد ستم قرار می‌گيرند و خداوند آنان را به حمايت خود دل‌گرم کرده است. در آيه‌ی ۱۲ سوره‌ی آل‌عمران يادآوری می‌شود که کافران قريبا به زانو درمی‌آيند و به درک واصل می‌شوند. آيه‌ی ۱۱۱ همان سوره تاکيد می‌کند که مخالفان قادر به عرض اندام زياد نيستند و برای توسل به قتل از سوی مردم پشتيبانی نمی‌شوند، چنان که در آيه‌ی ۲۲ سوره‌ی فتح از ذلت و ناتوانی کافران در رويارويی با مسلمين خبر می‌دهد و سرانجام آيه‌ی ۱۹۵سوره‌ی آل‌عمران تذکر می‌دهد که خداوند زنان و مردانی را که در راه خدا تارانده شده، آزار ديده و کشته شده اند به پاداش شايسته خواهد رساند. بدين ترتيب مرتبط‌کردن آيات «قتال» با جنگ رسمی نيازمند بازبينی و باريک‌انديشی بيش‌تر است تا هر دستور مقاومت فردی را، به حساب شمشيرکشی و جنگ‌های وسيع صدر اسلام نگذارده باشيم. در‌عين‌حال خداوند در آيات ۸ و ۹ سوره‌ی ممتحنه سفارش می‌کند که بی‌جهت همه را نبايد دشمن فرض کرد و حتی رافت و ملاطفت و دوستی با غيرمومنی را که عملا درمقابله با اسلام نکوشيده، سفارش می‌کند و حساب آن‌ها را از دشمنان کافر و مخالفان سياسی و نظامی جدا نگه می‌دارد و اين است نگاه واقعی اسلام به جوامع انسانی و سفارشات مکرر قرآن به رعايت ديگران و اجابت انصاف و بسط مهربانی و همانديشی و پرهيز از جدال و خون‌ريزی تا آن جا که ممکن باشد.

لغت «جنگ» در قرآن نه «قتال» که «حرب» است و نياز به گفت و گوی ديگری دارد، که به توفيق الهی در پی خواهد آمد. (ادامه دارد).


پيام هاي ديگران ( 2 نظر )

 

جمعه، 28 مرداد، 1384


ادعا نامه

ادعانامه و اعلام وقوع جرم!؟

بر مبنای تفسير درست از يافته‌های باستان شناسی در شرق ميانه و رجوع به مدارک متعدد و محکم و قابل دفاع موجود، ادعا‌نامه‌ی زير از سوی اين مورخ، به قصد بازرسی محققانه، به پيشگاه خردمندان و پژوهندگان مسير تاريخ و تمدن بشری و آگاهانی تقديم می‌شود که به طور مطلق خود را از تعلقات تلقينی و تعصبات کنونی، در موضوعات قومی و ملی و دينی و مذهبی و نژادی رها شده می‌بينند، بشری می‌انديشند و به وحدت و خلوص و يکپارچگی و سلامت در وجود و وجدان کارگزاران گسترش فرهنگ انسانی و جويندگان راهی برای برقراری عدالت و رعايت و همزيستی جهانی باور دارند.

اين ادعا‌نامه در‌عين‌حال انتشار آگاهی‌نامه و هشداری است برای جلوگيری از‌تکرار توطئه‌ای کهن، که دست‌آوردهای دشوار به دست آمده‌ی بشريت برای غلبه بر ناتوانی‌های فردی و جمعی را تهديد می‌کند و به امکان وقوع دوباره‌ی‌ فاجعه‌ای خبر می‌دهد ‌که ممکن است بار ‌ديگر تمدن و تفاهم نسبی کنونی را در معرض تهديد مطامع يک قوم انحصار طلب و جدا سر قراردهد که برگزيدگان رسمی آن ها اندک علاقه‌ای به‌ادامه‌ی هستی و هويت و حيات و حقوق آدميانی ندارند که بيرون از معتقدات و متعلقات و مطامع محدود و فرقه‌ای آن‌ها زيست می‌کنند.

اين ادعا‌نامه از سوی يک ساکن شرق ميانه تنظيم می‌شود که اينک می‌تواند در هر جايگاه آزاد انديشی و ناوابستگی و در هر مرکز ارائه‌ی عرض‌حال آکادميک اثبات کند که يهوديان هستی و دست مايه‌های درخشان اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی ده‌ها ملت کهن ساکن خطه‌ی او را در‌يک نسل‌کشی گسترده و کامل، با نام اقدام انتقام‌جويانه‌ی «پوريم»، چنان در خون خفه کرده‌اند که پس از ۲۵۰۰ سال، هنوز نه فقط بازيافت امين و مطمئن‌ هستی و هويت پيشين و شناسايی پيوند قومی و بومی و منطقه‌ای ديرين، برای ساکنان اين خطه ناممکن و آگاهی‌های کنونی آن‌ها درباره‌ی سرنوشت تاريخی مشترکی که از سر گذرانده اند در حد هيچ است، بل بر اثر محصولات جاعلانه‌ی فرهنگی فراهم آمده به‌وسيله‌ی قاتلان پيشينيان خويش، در دوران اخير، اينک در تعفن تفرقه و تفرد و کينه و طلب‌کاری و دشمن انگاری يکديگر به سر می‌برند.

صادر کننده‌ی اين ادعا‌نامه‌ی تاريخی، از صاحبان خرد و مدعيان علاقه‌مندی به حقايق هشدار دهنده و بيدارگر فرهنگی، مصرا می خواهد که با بررسی انبوه اسناد و اشارات معتبر تاريخی و باستان شناسی منضم به بندهای اين ادعا‌نامه، رای خود را درباره ی وظيفه‌ی عمومی انسان نسبت به مرکز تدارک تفرق و تهديد و توطئه در ميان جهانيان، يعنی مجموعه‌های يهودی خزيده در ميان تمام ملل، صادر کنند.

۱. فرهنگ و تمدن و دانش و هنر و صنايع و  توليد در جهان، وام‌دار مطلق ساکنان کهن شرق ميانه‌است که دست‌آوردهای بی‌نظير تفکر و فن‌آوری آنان، هنوز هم موجب حيرت هنرشناسان و صنعتگران و نوآوران تکنولوژی در جهان است. آن چه را که آدمی امروز می‌داند، در تمام زمينه‌های زيستی و تدارکات اجتماعی و فنی و قانون‌گذاری و مراکز تجمع همانديشانه‌ی عمومی، برای نخستين بار در عمق تاريخ شرق ميانه، و در ميان ملت هايی کليد خورده، که از جمله نام‌های شناخته شده و پرآوازه‌ی بابل و آشور و ايلام وآراميان برای جهانيان شناخته شده است. علاوه براين نام‌های پر‌نور بين‌النهرينی، از مجموعه‌های زيستی تواناي ديگری در سراسر ايران باخبريم، که کتيبه‌های داريوش اول در مراتب مختلف و از جمله در سنگ نگاره‌ی مقبره‌اش در نقش رستم، از آنان با اين اسامی ياد می‌کند: پارس، مد، اووج، پرثو، هرتی‌و، باختریش، سوگود، اووارزم‌يش، زرک، هرووتيش، ثتگوش، گدار، هيوش، سکا، هوم‌ورگا، تيگرخ‌ودا، بابيروش، آثورا، اربای، مودرای، ارمين، کت‌پتوک، سپرد، ی‌وون، سکا‌تی‌نئی پردری، اسکودر، ی‌وونا تک برا پوتای‌آ، کوشی‌يا، مچيا، کرکا، ثاتيی‌د. 

در‌حال حاضر شناسايی‌کامل و مطمئن غالب اين اسامی ناممکن است و حدس‌های جاری، در اين‌ باره که مثلا منظور از «مودراي» در متن اين کتيبه‌ها مصر است، يا «ی‌وون» اشاره به يونان دارد، ذره‌ای قابل اعتنا نيست و جست‌و‌جو‌گران نوين در شرق ميانه موظف و ملزم‌اند که از اين پس برای شناسايی محيط جغرافيايی و توانايی‌های بومی و قومی پيشينيان خويش، کوشش تازه‌ای را آغاز کنند. آن چه را که اينک و در‌کنکاش‌های تصادفی و غالبا غيررسمی اعلام می‌شود، بر‌مبنای موقعيت جغرافيايی کنونی است و تجمع‌هايی را با ‌نام‌هاي جيرفت و حسنلو و سيلک و مارليک و سيستان و زيويه و غيره می‌شناسيم که نمی‌دانيم در روزگار داريوش چه ناميده می‌شدند و کدام خطاب کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش متوجه و مصدر آنان است. چنان که نام‌گذاری‌های قومی کنونی، مانند بلوچ و کرد و لر و گيلک و املشی و سيستانی و ترک و غيره، نام‌گذاری پس از اسلام است و هنوز نمی‌دانيم که تجمع های موجود اقليمی و قومی کنونی، در دوران پيش از پوريم چه نام داشته‌اند، چنان که مطمئنيم مراکز تجمع کنونی و صورت اسامی شهرهای تبريز و اصفهان و يزد و رشت و مشهد و پاوه و مهاباد وکاشان و کرمان، همگی پس از اسلام پايه ريزی و نام گذاری شده‌اند. 

۲. مورخ خلاء و بی‌خبری مطلق موجود در موضوع پيشينه و متعلقات اقوام ايرانی را، تا آن‌جا که ناگزيرند متن پريشان شاه‌نامه را شناسنامه‌ی خود بپندارند، به عنوان سند انهدام کامل فيزيکی و فرهنگی اين اقوام در ماجرای پليد پوريم معرفی می‌کند و‌‌ می‌تواند با قراردادن اين اشاره، در‌کنار‌‌ فقدان‌ کامل دست‌ساخته‌ها و‌ نمونه ‌يافته‌های باستان‌شناسی، اثبات‌کند ‌که ابعاد خون‌ريزی سراسری در ماجرای انتقام‌جويانه‌ی پوريم تا آن‌جاست که حيات و هستی مردم شرق ميانه به يکباره متوقف مانده و باستان‌شناسی جهان هنوز آثاری از تجمع و حضور متمدنانه و يا حتی متفرق انسانی به صورت شهر، ابنيه، لوازم مصرفی فلزی يا سفالين، قطعات زينتی، آلات و ابزار جنگ و شکار، معبد و بازار و  گور و مقبره و سنجاق سر و دکمه و يا حتی اسکلت برهنه‌ی انسانی را در سراسر شرق ميانه نيافته است که با اطمينان بتواند تعلق آن را به دوران دوازده قرنه‌ی ميان پوريم تا ظهور اسلام اثبات‌کند. چنان‌که پس ازآخرين يادآوری داريوش درکتيبه‌ی نهايی مقبره‌اش، ديگر به‌هيچ صورت و در هيچ سندی، از آن سی مجموعه و مرکز تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه ياد و نامی برده نمی‌شود.

۳. اين ادعا‌نامه صاحبان آراء را به‌انديشه درباره‌ی آثار ضد تمدنی ماجرای پوريم در‌ مجموعه‌ی تمدن بشری دعوت می کند و تذکر می‌دهد که توقف پويايی در شرق ميانه به ايستايی مطلق رشد در سرنوشت تمام بشر و انحراف در مفاهيم و تعاريف تمدن منتهی شد و از آن‌ که يهوديان پس از تخريب کامل تمدن شرق ميانه با تحريک و تطميع امپراتوران روم، دومين مرکز تجمع و آگاهی کهن و مادر شهر آزاد انديشی باستان پس از شرق ميانه، يعنی يونان و آتن را نيز به درازای شش قرن به مخروبه بدل کردند، تا مطابق لاف‌زنی‌های تلمودی، و مکمل کليسايی آن، خود را تنها سخن‌گو و سابقه‌دار در معرفت بشری معرفی‌ کنند، موجب شدند تا دو هزار سال پس از پوريم و در اروپای قرون وسطا نيز سطح آگاهی‌های عمومی، در تمام زمينه‌ها، از توانايی‌های کهن مردم شرق ميانه و يونان عقب‌‌تر بماند، که معنای صريح آن درجا زدن دو هزار ساله‌ی تمدن انسانی، پس از تمهيدات يهودی برای ايجاد امنيت و سروری قومی مورد تقاضای آنان بوده است، چنان‌که هنوز و در دوران معاصر هم از آسيب‌های بنيانی حادثه‌ی پوريم نياسوده‌ايم و تقريبا تمام توطئه‌چينی‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان و کليه‌ی اقدامات کودتايی قرن اخير، بازساخت در مقياس کوچک‌تر پوريم است که از پس حضور مجدد يهوديان در‌عرصه‌ی سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان ديکته و تدارک می‌شود. چنان که اقدام لابی‌های يهود، در تمرين يک پوريم جديد، به صورت نسل‌کشی عيان و آشکار کنونی، در ماجراجويی‌های فلسطين و عراق و افغانستان و منتقل کردن مسئوليت اين کينه‌توزی و زياده طلبی بر دوش مسلمين ظاهرا تروريست، عمل‌کردن دوباره‌ی همان شيوه‌ای است که محصولات فرهنگی اخير يهوديان، به صورت تاليفات تاريخی، کوشيده است پس از محو آثار و رد پای اقدام پوريم، مسئوليت سکوت تمدن و توليد در شرق ميانه را به دوش سرباز ظاهرا خون‌ريز شمشير به دست عرب مسلمان منتقل کند، آن هم در حالی که باستان شناسی جهان قادر نيست ساخت يک خنجر کوچک دفاع شخصی در سراسر شرق ميانه را، در فاصله‌ی پوريم تا قرن دوم هجری اثبات و نمونه‌ی آن را عرضه کند!

اينک اين ادعا نامه خواهان رسيدگی جمعی فرهنگ مداران سراسر جهان به ماجرای به عمد در فراموشی مانده‌ی پوريم و ارزيابی تاثيرات مخرب آن در متوقف کردن پروسه‌ی رشد بشری است تا از اين طريق وجدان آدميان نسبت به توطئه‌ی تازه برای درگيرکردن هستی کنونی انسان در يک ماجرای بنيان برافکنانه‌ی پوريم جديد، که يهوديان مشغول تدارک مقدمات آنند، آگاه و هوشيار شود و پيش هنگام به افشای آن و مدافعه‌ی جمعی مشغول شويم. واضح است که مسئوليت کشورهای مسلمان شرق ميانه و اقوام ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و گيلک و غيره، که يهوديان در آن ماجرای پليد پوريم پيوند‌شان با پيشينيان‌شان را بريده‌اند، بيش‌تر است، چنان که پی‌گيری خردمندانه و بدون تعصب پوريم، مردم منطقه‌ی ما را به يک وحدت در تجديد حيات و حتی وحدت قومی نوينی می‌رساند که نور آن بر اثر ظهور آفتاب اسلام، بر هر ساکن کنونی شرق ميانه، پس از ۱۲ قرن اقامت در سکوت و تاريکی، تابيده ‌است.


پيام هاي ديگران ( 16 نظر )

 

يكشنبه، 23 مرداد، 1384


برآشفتگی

يهوديان از برملا شدن آثار نسل کشی پوريم برآشفته‌اند!

 

يهوديان که ۴‌سال بود در برابر مجموعه‌ی «تاملی در بنيان تاريخ ايران» همه را به سکوت سفارش می‌کردند، بالاخره در مواجهه با مطالب قسمت سوم ساسانيان، که بيان مستدل تاثيرات ضد تاريخی و ضد تمدنی نسل کشی پوريم بود، لاجرم و سراسيمه سکوت را شکستند و عصر امروز تلويزيون لوس آنجلسی ان. آی. تی. وی. با هومن سرشار و فريار نيک بخت و بيژن خليلی به بهانه‌ی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فرزندان استر» گفت و گويی ترتيب داد که طی آن خشمگينانه می کوشيدند برای زخم عميق و درمان ناشدنی برملا شدن رسوايی عظيم آدم‌کشی بی‌مرز و محاسبه‌ی پوريم، درمانی دست و پا کنند. سراپای اين گفت و گو در توجيه کودکانه و برابر معمول يهوديان طلبکارانه‌ی آن نسل کشی سراسری از مردم شرق ميانه می‌گذشت و بدون ذره‌ای پرده پوشی و انکار آن قتل عام، پوريم را دفاع پيش‌دستانه‌ی قوم يهود در برابر مردمی می‌گفتند که پيشاپيش قصد قتل عام يهوديان را داشته اند.

در زمره‌ی اين دفاعيات و به عنوان تمثيل بيان می‌شد که اگر يهوديان قادر بودند هيتلر و ياران نخستين‌اش را قتل عام کنند جنگ جهانی دوم رخ نمی‌داد و از جمله به‌کشته شدن ۶ ميليون يهودی منجر نمی‌شد!!؟ و بدين‌ترتيب آشکارا مردم ممتاز و مسالمت‌جوی شرق ميانه‌ی کهن را، که جز با يهوديان در مقاطع مختلف به تفاهم نرسيده‌اند، با هيتلر مقايسه می‌کردند. در ميان آن‌ها کسی به آن عاملی اشاره نمی‌کرد که موجب کين توزی سراسری مردم شرق ميانه نسبت به يهوديان شده بود. در اين نشست فراموش می‌شد ‌که چه‌گونه يهوه در تورات کورش را تشجيع کرده و دلداری داده بود که با کمک سازمان دهندگان و تدارکات لجستيکی يهود آدم‌کشان‌اش را برای تخريب بابل و بين‌النهرين و ايران به‌حرکت درآورد و يادی از کشتارهای سفاکانه‌ی داريوش و مقاومت مردانه و سراسری مردم منطقه در برابر او نمی‌شد که سرانجام مردم منطقه را، درست همانند امروز، مجبور کرد که يهوديان را عامل از دست رفتن استقلال و امنيت و موجب نابودی دست‌آوردهای چند هزاره تمدن درخشان خويش بشناسند.

گفت و گو کنندکان سعی داشتند آثار آدم کشی مهيب و تکرار نشده‌ی پوريم را کم اهميت جلوه دهند. قتل عامی که رشد موزون پيشرفت بشر را ۱۵ قرن به تعويق انداخت، موجب انتقال غيرطبيعی تمدن به غرب شد و شرايطی فراهم آورد که اروپای قرون وسطا را هنوز ازجوامع ماقبل تاريخ شرق ميانه عقب مانده‌تر می‌بينيم. آن‌ها توضيح نمی‌دادند که تناسب اين دفاع پيش‌گيرانه را چه‌گونه محاسبه کرده‌اند که خود را مجاز دانسته‌اند غافل‌گيرانه و به مدد نيزه داران هخامنشی، تا آخرين نفر از نفوس دست کم سی ملت و قوم پيشرفته و صاحب فرهنگ و شناخته شده را قتل عام کنند و در قريب صد مرکز تجمع منطقه‌ی ما خشتی بر خشت باقی نگذارند؟

گفت و گو کنندگان به اين مطلب ورود نمی‌کردند که اگر نسل کشی سراسری پوريم را می‌پذيرند و اگر قابل اثبات است که پس از آن قصابی بی‌ضابطه، در سراسر شرق ميانه، زن و مردی را باقی نگذارده اند که فرزندی بياورند و به درازای ۱۳۰۰ سال، تا زمان طلوع اسلام، در شرق ميانه، با آن همه آوازه و استعداد صنعتی، کسی را نيافته ايم که برای استفاده‌ی تجمع و خانواده‌ی خود، يک کاسه‌ی سفالين معيوب بسازد، و حتی اگر تمام اين نابود‌گری را هم به عنوان دفاع نوع يهودی مجاز بشمريم، آن گاه بايد از اين مهار از دست دادگان بپرسيم پس ديگر چرا در دو قرن اخير، باز هم با کمک و به دست مشتی يهودی بی‌کاره‌ی ديگر، با نام عاريتی استاد و مورخ و باستان شناس و مکتشف و مرمت کار، از قبيل اشميت و هرتسفلد و  گيرشمن و کرفتر و آستروناخ و ديگران، برای اين دوران دراز سکوت، به عنوان پوششی بر نتايج جنايات بی‌مقياس پوريم، تاريخ ايران باستان و بين‌النهرين نوشته‌اند، اشکانيان و ساسانيان قلابی ساخته‌اند، زردشت و اوستا و مانی و مزدک دروغين تراشيده‌اند و هزار ياوه‌ی بی‌سر و‌ ته را برای ايجاد دشمنی و اختلاف ميان ترک و فارس و عرب و عجم و ارمنی و غيره، به‌هم بسته‌اند؟ آيا کدام يک از اين جنايات موحش‌تر است: نسل‌کشی براندازانه‌ و پليد پوريم، که در ۲۵۰۰ سال پيش انجام شده و يا توليدات فرهنگی سراسر جعل و نابه‌کاری مراکز ايران و شرق شناسی نوين و وابسته به کنيسه و کليسا، که پرآواره‌ترين دانشگاهی اروپا و آمريکا را، خلاف ادعاهای دهان پرکن آن‌ها، به عظيم‌ترين توطئه چينی عليه آگاهی جهانی واداشته و شايسته‌ی عنوان مجتمع های ارتجاعی کرده است؟

شخصا برای بررسی ماجرای نخستين و وسيع‌ترين و عظيم‌ترين جنايت انجام شده در سراسر دوران حيات بشر، که يهوديان اجرای آن را با شادمانی بی‌خودانه در روز پوريم جشن می‌گيرند، و برای اندازه‌گيری پی‌آمدهای ويرانگرايانه‌ی آن اقدام در تمدن شرق ميانه و سراسر جهان، آماده‌ام که با هر مرکز فرهنگی يهودي و غيريهودی، در هر سطحی مقابله کنم، از آن‌ها سبب جعل اسناد تاريخ شرق ميانه را، تا حد حک کتيبه‌ی به‌اصطلاح ساسانی در محوطه‌ی نقش رستم و نقش رجب و غار حاجی‌اباد و غيره، بپرسم و اگر در مجموعه‌ی فرهنگی موجود اين جمهوری کسی در حد ورود به اين مباحث يافت می شود، با خبر باشد که با نوداشته‌ها و دانايی‌های کنونی، وقت است تا دماغ فرهنگی اين غربيان متفرعن را به خاک بماليم که در همه‌ی زمينه‌های انسانی جز برای يهوديان پادويی و در ششلول کشی آمريکاييان در جنايات افغانستان و عراق و فلسطين مشارکت نکرده اند و بداند که اينک ميسر است با گفت و گو از ابعاد و عوارض پوريم، آن‌ها را به موضعی برانيم که قدرت سر بلند کردن و نگريستن به آدميان را نداشته باشند.

پرچم شناخت تاريخی پوريم را برافرازيم و از اين راه کوشش کلان يهوديان برای پنهان نگهداشتن اثرات ضد تاريخی و ضد تمدنی آن را باطل کنيم. اين قوی‌ترين پرتوی است که به تاريکی‌های هزاره های شرق ميانه‌ی ممتاز و به نقش بازسازنده‌ی اسلام افکنده می شود و موثر و کارآ ترين حربه ای است که دشمنان مسلمين شرق ميانه را به موضع انفعال بل التماس خواهد راند.  بعون‌الله.   


پيام هاي ديگران ( 54 نظر )

 

پنجشنبه، 20 مرداد، 1384


صدای خرد شدن

صدای خرد شدن تيرهای سقف باستان پرستی ؟!!

(اين يادداشت هم پس از هک دوباره نصب می شود)

 

موزه‌ بريتانيا و بنياد ميراث ايران، در نظر دارند، اواخر سپتامبر ۲۰۰۵، مشترکا يک کنفرانس بين‌المللی برای بازشناخت هخامنشيان در لندن برگزار کنند و در سايت www.iranheritage.com تقاضای ارسال مقاله‌هايی در يازده بخش را کرده‌اند، دعوتی که با اين مقدمه آغاز می شود:

«۱. ابهامات موجود در تاريخ هخامنشيان: داده‌های تاريخی موجود از دوران هخامنشيان، سرشار از گره های ناگشوده و بسياری گوشه‌های آن نيازمند تحقيقات جديد است. اين تحقيقات می تواند درباره ی اصليت کورش، شورش گئومات و نسب شناسی داريوش انجام شود».

ملاحظه می‌کنيد که مطلب به‌گونه‌ای وانمود می شود که گويا باز هم اروپاييان «علمی انديش»!!!! گام ديگری در خدمت به دانايی شرقيان برمی‌دارند و بدون کم‌ترين اشاره به تحقيقات ملی انجام شده در همين موضوعات، ظاهرا به نيازهای تازه ای در تصحيح داده‌های قديم درباره ی ايرانيان پی برده‌اند و در سرفصل ديگری، بی‌توجه به تلقينات پيشين درز کرده از دانشگاه‌های کنيسه‌ای و کليسايی خودشان، به بازنگری در دين هخامنشيان دعوت می‌کنند!

«۵. دين و مراسم تدفين: هنوز دين شاهان هخامنشی معين نيست که آيا اهورا مزدا را می‌پرستيده‌اند يا به خدايان متفاوت و متعدد ديگری معتقد بوده اند؟ برخی به خدايان مختلف مذکور در الواح تخت جمشيد و برخی به مراسم مذهبی متعدد در دوران هخامنشيان اشاره می‌کنند و از دلايل عدم اطمينان، از جمله به شيوه‌ی تدفين شاهان هخامنشی توجه می‌دهند که با آيين اصيل زردشتی مطابق نيست».

آيا صدای شکستن ستون‌های سقف باستان پرستی و ايران شناسی کهنه را از ميان اين وزوزها و زوزه‌های غربيان نمی‌شنويد؟ آن‌ها همانند هميشه و با حيله‌گری معمول و روباه‌وار خود، مشغول اروپاييزه کردن تزهای مجموعه‌ی «تاملی در بنيان تاريخ ايران»‌اند. تزهايی که همان اندازه به شناخت شکوه شرق ميانه‌ی کهن مدد داده است که توطئه‌های بنيانی و آدم‌کشی بی‌مرز و حد يهوديان را برملا و ميزان جعل و بی‌سوادی و اخلال دانشگاه‌های غربی در معرفی هويت واقعی مردم اين منطقه را علنی کرده است. حالا بايد نشست و ديد که چه‌گونه و با چه شگردی، و البته بدون اشاره به اين مطلب اصلی که سرانجام انديشه ورزی شرقی وردهای ساحرانه و طولانی دانشگاه‌های ظاهرا معتبر‌آنان را باطل وبی‌آبروشان کرده است، پی‌های همان عمارت دروغ ايران شناسی را، که خود در مدت صد سال با دست مشتی عمله ارزان مزد فرهنگی از قماش خانلری و بهار و شهبازی و  شعبانی و زرين کوب و خداداديان و ده ها گل لگد کن و دوغاب گچ ريز ديگر بالا برده‌اند، اندک اندک، اما با طلب کاری تمام، برمی‌چينند، تا ناگهان بر سرشان فرونريزد. آن‌ها حتی آماده می‌نمايند که شمشيرکشی به روی خود را تا چنين ابعادی از تعارفات فريب کارانه گسترش دهند و مجلس فاتحه خوانی پايان حکومت فرهنگی مراکز دانشگاهی غرب بر امور تاريخ سازی  ايرانيان را، تا اندازه ی نشستی برای کسب آگاهی‌های نو تغيير ظاهر دهند:

«۱۰. قدرت و سياست: ايرانيان به خود‌رايی و استبداد مشهور و نقطه‌ی مقابل رفتارهای دموکراتيک غربی معرفی شده‌اند. با نظر به رخ دادهای اخير در شرق ميانه، شايسته است به اين ادعای کليشه ای و کهنه نظر دوباره ای بياندازيم».

مبارک‌باد اين رسوايی عام و عميق بر‌شرق‌شناسان جاعل و دغل و‌ شاگردان و دست‌نشاندگان و‌‌ مزدوران مزور داخلی آن‌ها.    


پيام هاي ديگران ( 13 نظر )

 

دوشنبه، 17 مرداد، 1384


بازندگان

بازندگان انتخابات جمهور نهم

(گزيده ای از اين يادداشت در کيهان روز ۱۵ مرداد جاری چاپ شده است)

مردم ايران، در قابلگی تاريخ معاصر، چنان ورزيدگی نشان می‌دهند که به اراده‌ی خود و در هر زمان که بخواهند، تاريخ را به زايمان وا می‌دارند! دکتر احمدی نژاد، آخرين نوزادی است که اين قابله به مدد استادی شگرف خويش از رحم تاريخ معاصر ايران بيرون کشيده است. نوزادی که فرصت دارد در زندگی چهار ساله‌اش به غولی جاويدان و ناميرا، در قضاوت‌های تاريخی، تغيير شکل دهد و يا چون بسياری ديگر، به افسون نفرين و نفرت و بی‌اعتنايی مردمی، چنان فسرده و کوچک شود که گويی در اصل به دنيا نيامده بود.

بيش از قرنی است صدای گلوله در جبهه ترقی‌خواهی ملی خاموش نشده و به نظر می‌رسد آرامش‌های کوتاه مدت پديد آمده در اين نزاع نهايی، جز خلق فرصتی برای تدارکات ستيزه‌های خشونت ‌بار‌تر بعدی در اين جبهه نبوده است: جنگ ارتجاع با نوانديشی و جنگ تسليم شدگان به مفسده‌های بين‌المللی، که مزدوری و مال‌اندوزی را چاره ديده‌اند، با مقيمان در قلعه‌ی اقتدار خودی، که برقراری عدالت و اعتدال و همانديشی و همپشتی ملی و منطقه ای را طالبند. ظواهر امر می‌گويد که اين جنگ، به هر صورتی که نمود کند و تا هر زمان که ادامه يابد، جز با پيروزی عدالت طلبان به پايان نخواهد آمد.

اينک و در آخرين رويارويی‌ها، که به راستی زيبنده‌ی عنوان تاريخی «نبرد جمهور نهم» است، موقعيت غالب مطبوعات چنان بود که گرچه به ظاهر در خدمات پشت جبهه مستقر بودند، اما گويی سخت‌ترين ضربه بر سنگر آنان فرود آمده است. آنان که دکتر احمدی را در يک همسرايی رسوا، در اندازه‌ی پادوی دست هفتم و خون‌ريز حاکميت کنونی قرار دادند، تا حد ناشران شايعات کوچه و بازار سقوط کردند و به مشاطه‌ی ظاهر او ايراد داشتند، اينک خود را با استهزاء عمومی و با مردمی رو به رو می‌بينند که با انتخاب خرد کننده‌ی خود، اطوارهای ظاهرا دل‌سوزانه‌ اين مطبوعات را، چون بسته‌ای زباله به زيستگاه خود آنان بازگردانده اند. چنان که در فاصله ای کوتاه، آثار و تظاهرات اين باخت تحقيرکننده، به صورت پريشان افی کامل در ادبيات سياسی آنان بروز کرده است.

«ديروز اصلاح‌طلبی از دموکراسی شکست خورد. در يکی از رقابتی‌ترين مبارزات انتخاباتی تاريخ دموکراسی ايران نامزد جناحی که به عدالت بيش از آزادی بها می داد، بر نامزد و يا نامزد هايی که مفاهيم اصلاح طلبانه، توسعه، آزادی و دموکراسی را ترويج می‌کردند، پيروز شد». (شرق، ۵ تير ۱۳۸۴، سرمقاله)

چنين که می‌خوانيم در انتخابات اخير، اصلاح طلبی در جنگ با دموکراسی شکست خورده است. هرچند نمی‌دانیم ستيزنده‌ی با دموکراسی با چه معياری اصلاح طلب ناميده می شود، اما پهنای درهم ريختگی انديشه‌ی سياسی نزد سرمقاله نويس شرق آن‌گاه آشکارتر می‌شود که در وصف و نقد نامزد پيروز دموکراسی در اين انتخابات، می‌نويسد که: به عدالت بيش از آزادی بها می‌داد! و زمانی بيان او رنگ کامل ماليخوليا و هذيان می گيرد که می افزايد: اصلاح طلبان از دموکراسی شکست خورده، قصد ترويج مفاهيم دموکراسی را داشته‌اند؟!!!

اين نوشته ها جز گيج زدن در ميان مشتی الفاظ سياسی نامربوط معنايی ندارد، تنها شدت ضربه‌ وارد آمده بر آنان را علامت گذاری می‌کند، معلوم می‌‌شود که به واقع نمی‌دانند چه رخ داده است و می فهميم که گزينش طوفانی و خردمندانه و محاسبه شده‌ی مردم نه فقط آنان را شگفت زده، که ناراضی و نگران کرده است. اگر اين همه مردم به سخنان و توصيه های طيف وسيعی از روشنفکری موجود، که در ميان‌شان از آيدين آغداشلو تا ميرحسين موسوی ديده می‌شود، و به کوه و کارناوالی از انواع تخريب شخصيت احمدی‌نژاد بی‌اعتنايی کرده اند و به انتخاب مستقل خود پيوسته‌اند، پس جايگاه اين مطبوعات و اين روشنفکری، که قدرت کم‌ترين تاثير گذاری بر روند سياسی ‌ـ اجتماعی را ندارند و مورد بی‌اعتنايی کامل مردمند، در کجاست و بر اينان جز محافلی دربسته چه نام ديگری می‌توان داد؟

هنوز نه فقط در رده‌های اطلاع رسانی موجود، مانند راديو، تلويزيون، مطبوعات و اسناد سياسی و حزبی، تحليل و توضيح روشنگری بر نتايج غيرمنتظره ی انتخابات جمهور نهم نيامده، بل با آن پراکنده نويسی‌ها، که تاکنون در عمده ترين تريبون های مطبوعاتی و به قلم مدعی ترين مفسران سياسی - اجتماعی خوانده‌ايم، به نظر می‌رسد که نبايد منتظر ديدگاه روشن و موشکافی در اين باره بود. زيرا عظمت روی داد، برندگان نامنتظر را از سويی به بهت زدگی و ناباوری فروبرد و از سوی بازندگان نيز، ضربه‌ی فاجعه‌ی از نظر سياسی سرنوشت ساز، آن‌ها را چندان از واقعيت ملموس و قابل شناخت دور کرد که هنوز ناشيانه به دنبال عامل و رد پا و سرنخی از توطئه‌چينی می‌گردند. به گمان آن‌ها مردم به طور عادی نبايستی قدرت مقابله با تلقينات گسترده‌ی آنان را داشته باشند و حاصل به دست آمده را پاسخ مستقيم خويش نمی‌دانند.

محفل گردانان و بقايای روشن‌فکری کهنه کار و کم توان کنونی، که قدمی از عهد عتيق خود و از زمانی دور نمی شوند که تبليغات حزبی نام و نان و قبول و قرار و مقبره ای برای شان تدارک می‌ديد، و هنوز همانند تصوير نماينده و سخن‌گوی خود در روزنامه ی شرق، حتی آن ژست ساعت و سيگار نمای کلارک گيبلی شش دهه پيش را رها نمی‌کنند و گرچه کم‌ترين ظهور را در جامعه دارند و در انتخابات جمهور نهم از آنان جز سايه‌ای با صدای ضعيف از اعماق منزوی‌ترين زاويه‌ی زندگی عمومی شنيده نشد، اما به گمان حصه بردن از اين آش و کلاه دوختن از اين نمد، خودی می‌نمايانند:

«فکر می‌کنم در اين دوره جديد افراد - منظورم روشن فکران است - بر سر يک معدل حد اقل، بدون اين‌که همديگر را ببينند، به تفاهم رسيدند و آن به سبب تجربه‌ای است که در اين نيم قرن داشته اند. آن ها به اين نتيجه رسيدند که آرمان‌های دست نيافتنی را کنار گذارده و وارد جريان واقعی جامعه شوند». (شرق، شماره ۵۲۳، ص۱، مصاحبه با محمود دولت آبادی)

اين بيان صريح سقوط در همان ورطه‌ای است که می‌گويم: صرف‌نظر کرده از آرمان‌های خود، راضی به معدلی که مردودشان نکند، پس از نيم قرن تجربه، به اين جا رسيده‌اند که توافق‌های از راه دور کارساز‌تر است و مانند هميشه چندان با جريان واقعی جامعه بيگانه‌اند که در جای پيوستن به‌آن بار ديگر در بستری غريبه قرار می گيرند. اين کاريکاتور، تنها تصوير قابل ارائه از سرشت و شمايل ته مانده ی روشن‌فکری کنونی ايران است که به بهانه انتخابات جمهور نهم و به مدد يک دو پادوی خود در مطبوعات، بار ديگر آفتابی شده‌اند.

« اگر در جايی و از جانب کسانی انتظار می رود که جامعه‌ی ايران به دنبال روشن فکر خود برود، ولی نمی‌رود، چنين توقع قاطعی را نبايد داشت، زيرا جريان روشن‌فکری، به عللی که می شناسيم، جريانی پيوسته، مداوم و در عرصه ی هميشه زندگی مردم نبوده است». (همان)

در اين‌جا اعتراف می‌شود که توقع کم ترين توجهی از مردم زياده خواهی است و با اعتراف ديگری رو به روييم که می گويد روشن‌فکری جريانی پيوسته و مداوم در زندگی مردم نبوده است. بدين‌ترتيب آيا درست نمی‌گويم که آن ها با اظهار نظر درباره‌ی اين انتخابات توقع سهم از آشی دارند که حتی موشی در آن نيانداخته‌اند؟! و هنگامی کار معتدل‌ترين خطاب به اين روشن‌فکری، که صد سال است به مردم نارو می زند، دشوار می‌شود که چند سطری نگذشته همين سخن گو را مشغول بيان چنين مدعاهايی می‌بينيم:

«نه، مردم هيچ وقت کم نگذاشته آند. پس انتظار بی جا از مردم داشتن و از طرفی جای خود را نشناختن و آن ها را متهم کردن را نه نمی پذيرم. چرا می‌گوييد مردم به روشن‌فکری خود اعتنا نکرده اند. اعتنا کردند. ناچارم مثال سياسی بزنم. در دوره قبلی که آقای هاشمی می‌خواست نماينده‌ی مجلس بشود، اصلا رای نياورد، در مقطع جديد بود که ايشان دوباره وزنه شخصيت سياسی خود را از طرف جامعه بازيافت کرد. پس چه طور مردم به روشن‌فکر بی‌اعتنا هستند»؟ (همان، ص۱۴)

اين همان دل خوش کردن به توهمات نصف العيشی و ربودن نتيجه‌ی تلاش مجموعه‌ای است که در ميان آن‌ها از صدای آمريکا تا مدرس حوزه نيز ديده می‌شد. در اين‌جا آن تصوير قبلی روشن فکر بی ارتباط با مردم را پاره شده می‌بينيم، شاهديم که آنان تا مقام مقتدای ملی صعود کرده‌اند، آن بی‌اعتنايی مطلق اين‌جا به صورت استقبال درآمده و طرد عمومی و شکست محض، بازيافت شخصيت ارزيابی شده است تا معلوم شود که تنها درسی که روشن‌فکری موجود ما از مکتب اجتماع می‌آموزد، بالا بردن قدرت لفاظی توخالی است. آيا سرانجام تصور استقرار و قرار قابل قبولی در انديشه‌ی روشن‌فکری موجود، صد سال پس از ظهور، ميسر و ممکن خواهد شد؟   

اينک و به نشانه هايی که می آورم، مسلم شده است که نبض اجتماع در نقطه‌ای می‌زند که مدعيان طبابت کنونی از شمارش آن درمانده اند، زيرا در اين انتخابات معلوم شد آن طيفی که برابر معمول و متعارف بايد نسبت به حساسيت‌های اجتماعی، به صورت آمپريک عکس العمل نشان دهند و هدايتگر باشند، چندان دچار خيال بافی بی‌خبرانه بوده‌اند که تجربه‌ی اجتماعی، ناکارآمدی جبهه‌ی به ظاهر وسيع و قدرتمند آنان را اثبات کرد. اين حقيقت مطلقی است که ما در اين انتخابات و برای نخستين بار در تاريخ معاصر، در حمايت مشترک و بی قيد و شرط از رفسنجانی، شاهد همپشتی و حتی پيوند ميان عناصر و القاب و احزابی بوده ايم که نه فقط در ماهيت امر به جبهه‌های متفاوت و حتی متناقض متعلق‌اند، بل در گذشته‌ی نزديک بروز تضادهای بنيانی سازش ناپذيری را ميان آنان شاهد بوده‌ايم.

در برابر ديدگان ما، طيف تاثير گذاری از روحانيت حوزه‌ها، تمام ماشين اقتدار و امکانات مسلط دولتی و به رانندگی خاتمی، نام آشنايان عرصه‌ی روشنفکری پر اطوار کنونی، به همراه تمام تشکيلات سياسی شناخته شده، از توده ای‌ها و چريک‌های گريخته و در اپوزسيون، تا جبهه‌های سياسی غيرهمگون داخلی، و تقريبا صد در صد بلند گوهای آوايی و قلمی، با سود بردن از انبوهی تبليغات رسمی و غير رسمی، مجاز و غيرمجاز، با آلوده کردن ناجوانمردانه‌ی تصور عمومی جامعه به توهمات و تضييقات سياسی و ‌فرهنگی در راه و در ‌کمين، و نيز با ذخيره‌ی بی‌پايانی از امکانات مالی و لجستيکی، و با پشت کردن حساب شده به مبانی معينی، که پيوسته نمايشگر هويت گروهی و حتی مذهبی آنان بوده است، آن چنان که در توسل به نوجوانان اسکيت سوار آزاد پوش شاهد شديم، و نيز ديگر عوامل موثر و معمولا در پس پرده، به طور جمعی ارابه‌ای را به حرکت درآوردند که به ظاهر قادر بود هر مانعی را بر سر راه خود خرد و هر سدی را خراب کند و برچيند، ولی در نهايت کار، مردم خاموش، بدون تدارکات و تبليغات، و با پوزخندی پنهان، در عين حال که ناظر وسعت دائما افزون شونده‌‌ی تخيلات يک سوی رقابت بودند، در اقدامی غريب، بدون به کار بردن ريگی، آن ارابه‌ی غران را متوقف و واژگون کردند. دليل ساده‌ی اين واپس زدگی عمومی، همان اتحاد ناموزونی بود که رگه‌های بزرگی از ترديد و تشويش را در خرد جمعی پديد آورد، زيرا درآمد ملی پاسخ‌گوی مطامع اين جمع بی‌شمار نبود که گرد چهره‌ای از نظر سلامت اقتصادی ناموجه هاله زده بودند‌؟!!

شکست خوردگان که عادت به علت يابی ندارند و از خود نمی‌پرسند که اگر اتحادی از تمام فرديت رسمی و ممتاز جامعه، در اين انتخابات مورد بی اعتنايی مطلق نيروهای آزاد اجتماع قرار گرفت، پس اين نيرومندی و اقتدار پنهان، که در حساس‌ترين موقعيت‌های اجتماعی - تاريخی بدون ذره ای انحراف، راه مستقل خود را می پيمايد، از چه کس فرمان می‌گيرد و به چه چيز معتقد است؟

آيا تجربه‌ی انتخابات جمهور نهم به روشنی بيان نمی‌کند که اعتماد مردمی از شناخته‌شدگان و صريح تر بگويم، تجربه شدگان، سلب است و نمايندگان مدعی جلالت فرهنگی و سياسی و حتی مذهبی، اگر در بنيان با درخواست‌های مردمی منطبق نباشند، بی‌توجه به نام و جايگاه‌شان، در زمان لازم، از سوی جمهور خلق، به پشيزی گرفته نمی‌شوند؟ بدين ترتيب مهم‌ترين گروه بازندگان غيرمستقيم اين انتخابات آن چهره های مذهبی بودند که بدون شناخت فضای اجتماعی فتوای سياسی صادر کردند و با نکول مردمی رو به رو شدند. اگر معلوم شد که صاحب نظران مرسوم و مشهور جامعه، در تمام نام‌ها و گروه‌ها و رده‌ها، و حتی مجموعه و ترکيب و اتحادی از تمام آن‌ها مورد اعتماد مردم نبوده‌اند، پس تا زمانی که با مرکز هدايت پرتوان ولی پنهان مردمی آشنا و با آن همسو نشويم، حرف‌ها و حرکات‌مان جز موجبی برای استهزاء خويش نخواهد بود و جزا و دستمزدی جز آن نصيب‌مان نخواهد کرد که اتحاد طرف‌دار رفسنجانی در انتخابات جمهور نهم نصيب برد.  

آن گاه بايد از خاتمی، بازنده‌ی بزرگ تاريخ معاصر گفت که استعداد شگرف او در ابراز ندانم کاری و بی‌هويتی، او را به جايگاهی رانده است ‌که مورخ مسائل معاصر ايران را ناگزير می‌کند  مسند ناموجه‌ترين چهره‌ی سياسی دوران معاصر را به او ببخشد. بازی‌های مکرر و متنوعی که او در صحنه و سن اميدواری‌های ملی به نمايش گذارد، نه فقط در ارائه‌ی تیپ يک مسئول سياسی نا آشنا با ماموريت تاريخی خويش موفق بود، بل به عنوان دارنده‌ی مبهم‌ترين سيمای فرهنگی نيز صاحب مقام شد. تعلقات بدون پرده پوشی و دل‌بستگی‌های غيرعادی‌اش به افسانه‌های تاريخی ايران باستان و پيام اخيرش به کنگره ی زردشتيان جهان، که به صورتی رسمی و علنی مسلمانان را متهم به کوشش برای براندازی زردشتيگری قلابی کرد و اديان الهی را ملهم از دستورات اوستای دروغين گفت، اين ابهام در تعلقات فرهنگی و اعتقادی او را تا مرحله‌ی خطرناکی توسعه داد. من نخستين بار که او را در قريب ۵ سال پيش، برابر دوربين‌های تلويزيون‌های داخلی و خارجی، در مقبره ی خواجه حافظ مشغول فال گرفتن ديدم، چنان که همان زمان در مقاله‌ای بيان کردم، نسبت به صلاحيت او در ارائه‌ی يک تصوير سالم از روحانيت آگاه پس از انقلاب، که شايستگی و درايت ارائه‌ی نقش مثبتی را داشته باشد، دچار ترديد شدم و اين ترديد در نمايشات دل‌آشوب کنی که به رهبری و هدايت او و به کارگردانی چهره ی نيک شناخته شده‌ای چون مهاجرانی، در مرکز به اصطلاح گفت و‌گوی تمدن‌ها می‌گذشت، افزون‌تر شد و همه به ياد داريم که عالی ترين جلوه ی اين گفت و گوی تمدن که در آن مرکز به صحنه رفت، اجاره و اجير کردن چند نام آلاينده‌ی مقام استادی، برای فحاشی‌های چاله ميدانی به نويسنده ی مجموعه‌ی تاملی ذر بنيان تاريخ ايران بود.

مردم پرحوصله و بردبار و سليم النفس ايران با بخشيدن دو فرصت تاريخی، و با حمايت حماسی و گرفتن زير بغل او، در ابعادی که هر افليجی را به دويدن وا‌می‌داشت، به خاتمی فرصت دادند که تمام ماهيت پنهان کرده در زير عبا و عمامه‌ی خود را علنی کند و بهانه‌های مظلوم نمايی و بی‌پناهی را از او گرفتند، اما او که ظاهرا شيفته‌ی نوای شیپورهای در حال ترنم تشريفات خوش‌آمد گويی رسمی در فرودگاه‌های جهان بود، به جای اعتنای به ماموريت ملی خود، بی وقفه آرايشگران ماهرتری را برای بزک سر و ريش خويش فراخواند و عبا‌بافان خبره‌تری را برای تدارک تن‌پوشی با  رنگ‌ها و جنس‌های اختصاصی‌تر به خدمت گرفت به گونه‌ای که در اين اواخر می‌توانست مدعی داشتن کلکسيونی از ناب‌ترين دست بافته‌های ويژه‌ی روحانيت شود، اما هيهات که ديگر ذره ای اعتبار مردمی برای خود باقی نگذارده بود و همين چندی پيش ديديم که دانش‌جويان دانشگاه تهران در تمسخر او بر يکديگر پيشی می‌گرفتند. بی استعدادی او در شناخت موقعيت خود در ميان مردم وادارش کرد که خوش خيالانه در پس معين ظاهر شود و او را نماينده و جانشين بلافصل خويش معرفی کند و چنين بود که مردم نام معين را در پايين‌ترين سطوح اعتماد ملی ثبت کردند و اين نه پيامی برای معين، که برای خاتمی بود. اين همان عاقبت مصيبت بار و تير خلاصی بود که پشتيبانی خاتمی در شقيقه‌ی سرنوشت سياسی رفسنجانی نيز خالی کرد. من به عنوان يک مورخ که از خداوند استمداد استمهال فرصت حيات، تا تدوين تاريخ معاصر را دارم، شهادت می‌دهم که تاريخ ۱۵۰ سال اخير ايران سياه‌تر و خيانت‌بار‌تر از دوران تسلط دار و دسته‌ی معروف به اصلاح طلبان را به خود نديده بود و اگر پايداری کسانی در مناصب عالی سياسی اين دوران در برابر اصلاح طلبی نوع ويژه ی آنان نبود، مدت ها پيش اين سرزمين و مردم اش را کت بسته به اسراييل و آمريکا تحويل داده بودند. 

 


 

يكشنبه، 16 مرداد، 1384


بيماری

منشاء بيماری هموطن ستيزی و تجزيه طلبان فارس

(اين يادداشت هم پس از هک مجددا نصب می‌شود)

سرزمين کثيرالمله‌ی ايران، که برای اثبات سهل و ساده‌ی آن، کافی است کتيبه‌ی بيستون و کتيبه‌ی ديوار جنوبی تخت جمشيد و نيز کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش را گواه بگيرم، که در تمام آن‌ها، داريوش هخامنشی، ۳۰ قوم ساکن اين نجد را نام می‌برد که مدام با او جنگيده‌اند. اين اسناد نخستين که همسازی و همزيستی بوميان و اقوام پيش از داريوش در نجد ايران را اثبات و کورش و داريوش را برهم زننده‌ی آرامش و امنيت و متوقف‌کننده‌ی پروسه‌ی رشد بومی و قومی و ملی و منطقه‌ای در شرق ميانه معرفی می کند، با زبانی بدون ابهام می‌گويد که اين اقوام چندان قدرتمند و از چنان کثرت و توانايی برخوردار بوده‌اند که داريوش ستيز با آنان را در زمره ی افتخارات تاريخی خود بيان ‌کند.

باستان پرستان ما، اينک و به وجهی باور نکردنی، آن هم بر اساس تبليغات و جعليات گروهی يهودی، که با نام ايران شناس و مورخ و باستان شناس و حفار و مرمت کار، به خدمت دانشگاه‌های کليسايی و کنيسه‌ای اروپا و آمريکا و ايران درآمده‌اند، به طور مطلق می‌پذيرند که همان حاکميت باستانی داريوشی، با مفهوم حقانيت غلبه‌ی حاکم شمشير به دست بر مغلوبين، امروز نيز در تمام عرصه‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی ايران، بايد که برقرار بماند و بدين وسيله تاييد می‌کنند که نژاد پرستی ذهن متوقفی دارد و با تلاش های دراز مدت بشر، برای برقراری حقوق عمومی برابر، فارغ از ظواهر شناخته شده‌ و آشکار زيستی، مانند رنگ و زبان و جغرافيا و فرهنگ و سنت و نژاد، موافق نيستند و از آن هم عجيب‌تر سرزمين ايران را در زمره ی دارايی و ميراث نخستين متجاوزی می‌دانند که در بی‌اختيار و مقيد کردن بوميان کهن اين اقليم با کمک وسيع يهوديان منطقه، موفق بوده است و بدين ترتيب آشکارا اعلام می‌کنند که کم‌ترين پيوندی با هستی و هويت و ديرينه‌ی ملی ندارند، به تسلط شمشير معتقدند و چنان که خواهم نوشت، بيگانه پرست‌اند.  

کهنگی و بی‌کارگی اين انديشه، آن گاه مضاعف می‌شود که در سده‌ی اخير، کار متمايلان به مداومت غلبه‌ی داريوشی، ‌که عمدتا کسوت سياسی سلطنت طلبی می‌پوشند و ادعای برتری فارسيان را دارند، حتی به نفی حضور باستانی عمده ترين گروه‌های نژادی ايران انجاميده است. اين توقف مسلم انديشه‌ ورزی و اين تسليم بی‌قيد و شرط به عوام‌گرايی، تا آن‌جا رشد کرده است که می‌توان مدعی شد در حال حاضر باستان پرستان ما فاقد تاريخ ملی پيوسته‌اند و از جمله نمی توانند با دوران‌های متعدد و دراز مدت مديريت مقتدرانه‌ی ترکان، بر سرزمين ايران، از غزنويان و سلجوقيان تا صفويه و قاجار، تعيين تکليف کنند و نمی‌دانند که آن ادوار و حکومت‌ها را ادامه‌ی حيات ملی بنامند و يا دوران انقياد و اشغال و حاکميت بيگانه بيانگارند؟!!! داستان اين دست و پا بستگی باستان پرستی بی‌سواد ايران، به چنان مراتب مضحکی منتهی شده است که تمسخر عمومی آنان، محمل عقلی و اثباتی غيرقابل ترديدی به خود می‌گيرد و خردمندان را وادار می کند که دمی از ستيز فرهنگی با اين بازگويان افسانه‌های دست ساخت يهوديان درباره‌ی هويت و هستی ايرانيان باز نمانند.

 دانسته‌های امروز ما، درباره ی سرزمين و سرگذشت و سيره‌ی شرق ميانه، به طور کامل بر منابعی تازه ساز متکی است و از مسائلی می گويد که در خطوط اصلی، تا دو سده پيش، در تصورات و اسناد هستی تاريخی اين منطقه منعکس نبوده است. از جمله‌ی حيرت‌آورترين اين داده‌های جديد، ظهور ناگهانی يک دسته اوراق مسلسل و شماره بندی شده، در تاييد و تثبيت قوم و اقليم «فارس»، همراه با تلقين قوام و قدمت و حتی ادعای برتری آن ها نسبت به ساير ساکنين بومی ايران است! اين ظهور سازمان داده شده، در حالی هياهو وار بر ذهنيت ملی ما سرازير شد، که پيش از آن، سکوت کش‌داری را درباره‌ی حضور قوم و قدرت فارس، بر اسناد تاريخی ايران مسلط می بينيم، و چنان که اين بررسی نشان خواهد داد، دورتر از دوران جديد، در حيات اين سرزمين، کسی را نمی‌شناسيم که به نام و کام فارسيان شمشير و يا قلم زده باشد.

از ۱۵۰ سال پيش، چنان که گويی سراب بهشتی را بر شوره زاری برآورند، نهضت بازشناسی فارس و فارسيان به راه می‌افتد و يکی پس از ديگری، قلم‌دارانی از راه می‌رسند که از هر سنگ و کلوخ فارس تا دور‌ترين دره، و از هر آوازمند تاريخی آن، تا اعماق ناپيدای پيشداديان باخبرند و به راستی جاده ای را می‌کوبند که عبور پرمدعا و ويرانگرانه‌ی رضا شاه، که پراکندگی ملی را، با تبليغ خونين پارس پرستی پايه گذارد، در چند دهه بعد، با تبختر تمام، ميسر شود. آن ها و ناگهان، از قوم و قبيله و اقليمی خبردادند که گويی هستی عمومی ايرانيان را بنيان گذارده اند و يکی پس از ديگری، و با رونويس از يکديگر، در فاصله‌های کوتاه، متن هايی مشابه تدارک ديدند، که بخش تاريخی آن، به راستی جز پندار بافی افسانه‌گون نيست که آشنايی با فهرست اين فرآورده‌ها، چه بسا خردمندان را مايه‌ی تاملی شود.

۱. تاريخ مملکت فارس، کار ميرزا آقا کمره ای، که از ظهور آن فقط ۱۵۰ سال می‌گذرد و خواهيم خواند که می‌توان او را نخستين معرف فارس و فارسيان شناخت.

۲. آثار جعفری يا «نزهت الاخبار»، کار جعفر خورموجی، که قريب ۱۴۰ سال پيش پيدا شد و محتوای آن در خطوط اصلی و عمده با کتاب پيش چندان متفاوت نيست.

۳.  تاريخ مسعودی يا «عبرت الناظرين»، کار ميرزا حسن فسايی در ۱۲۰ سال پيش و باز هم با مضامينی نزديک به دو تاليف پيش.

۴.  آثار عجم، کار فرصت‌الدوله شيرازی، در قريب ۱۱۰ سال پيش و مشحون از همان حکايت های تاريخی ديگران.

بخش عمده‌ی اين آثار سرسپرده به فارس، در هندوستان و با سرشتی خلق‌الساعه و بی نياز از ارائه‌ی سند و نمونه و منظر تاريخی تدارک شده و سرنوشت تدوين آن‌ها مرموز است و همين بی‌پيوند و پشتوانگی اين آثار، سرانجام سازمان دهندگان اصلی را واداشت تا پدر بزرگی برای اين نوادگان قد و نيم ‌قد در مکتوبات قديمی دست و پا کنند و قريب قرنی پيش، بار‌ديگر‌ شاهد طلوع ناگهانی کتابی درباره ی فارس شديم که به طور معمول در پستوی کتابخانه‌ی موزه‌ی بريتانيا درانتظار نوبت ظهور خاک می‌خورند و دو انگليسی مکار بانام‌های لسترنج و نيکلسون در صحنه ظاهر می شوند تا از کلاه گشاد سند سازی تاريخی و فرهنگی برای ايرانيان، خرگوشی به بزرگی کتاب «فارس‌نامه»‌ اثر مولف مجهول الهويه ای با نام عاريتی ابن بلخی، ظاهرا از تاليفات سال‌های آخر سده ی پنجم هجری، بيرون کشند!

«در هيچ يک از منابع معتبر، نامی از مولف فارس‌نامه به ميان نيامده است... و نام مولف اين فارس‌نامه هنوز شناخته نيست، اما در ديباچه‌ی خود می‌نويسد که جد او از مردم بلخ بود و ابن بلخی لقب مناسبی است برای ناميدن مولف، تا زمانی که هويت او به‌تر ثابت شود». (ابن بلخی، فارس نامه، به کوشش منصور رستگار فسايی، چاپ بنياد فارس شناسی، صفحات ۱ و ۱۹)

بار ديگر با مولف مشکوک الاسم و الاحوالی رو به روييم، که کتاب‌اش، درست مانند الفهرست ابن نديم،  ظاهرا از ياد زمانه ساقط بوده و تا اين اواخر به ديد نيامده است و اين يکی هم، مانند همان ابن نديم و بسياری از «ابن و ابو يک چيزي» هايی که فقط هزار تای آن ها را ابن نديم در الفهرست قلابی‌اش، از «ابن دنيا» تا «ابو‌‌ زير»، معرفی می‌کند، مشغول تدوين و تاليف کتاب، بافتن فلسفه، يافتن ستارگان، سرودن شعر و افسانه و نقل تواريخ بی‌سر و ته در قرون اول و دوم و سوم هجری بوده اند، تا مثلا در فارس نامه بخوانيم: «فارس طرفی بزرگ است و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است»! و اگر از سقوط خشايارشا تا زمان رضا شاه، هيچ کس ادعای دارالملکی فارس نکرده و هرگز سريرگاه هيچ ملکی نبوده، برای سازندگان کتاب فارس نامه محل عنايت و رعايتی نيست، زيرا ديگر به تجربه باور کرده‌اند‌ که نزد روشن‌فکران و به مذاق ايشان، افسانه‌‌های دروغين اعتبار ساز، بسی شيرين‌تر از يقين و حقيقت زقوم است. از ديدگاه آن‌ها، اساس اين تاليفات، انتقال قضايايی به ذهن خالی مانده‌ی ايرانيان و با هدف واداشتن ما به پارس کردن به ديگران بوده است، نه ارائه‌ی سندی تا جايگاه واقعی خويش را در ميان همسايگان و همراهان تاريخی‌مان بازيابيم.

«بنا برآن‌چه از مطالب کتاب و نحوه ی بيان ابن‌بلخی برمیآيد، او همچنان که پارسيان را بسيار عزيز می‌دارد، ‌اقوام و قبايل و ملت‌هايی را نيز نمی پسندد و از آنان به نکوهش ياد می‌کند. به عنوان مثال عرب ها را دوست نمی‌دارد: «عرب را کی محل ايشان محل سگان باشد، صورت نبندد کی به پيکار ايشان روم». (همان، ص۱۳)

اين همان حکايت حال روشن‌فکری سده ی اخير ايران است، که باز‌گفتم. گشودن چنگ و نشان دادن دندان به همسايگان! پس چرا کتاب خفيف ابن بلخی، که نام‌ و شخص‌اش عاريتی و نا‌مسلم است، با چنين مطالبی، مطلوب آنان نباشد و مبلغ آن نشوند؟ باری نوشته‌اند که از اين کتاب تنها دو نسخه يافته‌اند و مطابق معمول يکی از آن ها را در زيرزمين‌های موزه‌ی بريتانيا:

«تنها دو نسخه ی خطی اثر ظاهرا در اروپا وجود دارد. يکی نسخه‌ی بسيار کهن موزه ی بريتانيا، که ظاهرا بی تاريخ است». (همان، ص۳۸)

پس دو نسخه‌ی خطی از‌کتابی يافته اند که گرچه نسخه‌ی موزه‌ی بريتانيا را «بسيار کهن» می‌گويند، اما در عين حال معترف‌اند که فاقد تاريخ نگارش است!!! و برای درک ارزش و اهميت آن نسخه ی ديگر، که نوشته‌اند در پاريس است، به‌ترين راه رجوع به قضاوت مقدمه نويس همان فارس نامه است.

«نسخه‌ی پاريس به راستی چندان به درد نمی‌خورد، جز اين که نشان دهد چه‌گونه يک ايرانی امروزی نسخه ی قديم‌تر را خوانده است».(همان، همان صفحه)

اين توضيح نامفهوم نسخه‌ی دوم کتابی است که قديم‌ترين مدرک هويت قومی و ملی ايرانيان قرارداده اند و ذره ای ترديد ندارم و شک نمی‌آورم که چنين نسخه هايی، از چنان کتاب‌هایی، جايی نهفته نيست، الا که هم به نگاه نخست، جعل و جديد بودن آن بر اهل فن و نظر آشکار شود و اگر ارزنی ترديد در اين بيان من داريد، به درد دل مصحح کتاب گوش دهيد که ناکامی‌اش در يافتن اصل اين نسخ به وصف خودشان «بی‌تاريخ و به درد نخور» را چنين بيان می‌کند:

«اما کوشش های زير سبب شده است تا به گمان اين جانب از همه چاپ‌های قبل متمايز باشد، هرچند ادعا نمی کنم که توانسته باشم حق مطلب را آن چنان که بايد و شايد ادا کنم. مخصوصا که کوشش های‌ام برای دست رسی به دو نسخه‌ی مورد مراجعه‌ی لسترنج - نيکلسن تا هنگام چاپ کتاب بی ثمر ماند». (همان، ص۶)

نخست بپرسيم که رستگار فسايی چه‌گونه فارس‌نامه‌اش را بدون رجوع به نسخه‌ی اصل تصحيح کرده است و از چه راه به صحت و امانت آن گواهی می‌دهد؟ و اگر لسترنج يا نيکلسون به فرمان اين همه مرکز فرهنگی کنيسه ای اروپا، که از آن ها نان و نام می‌گيرند، برخی به آن دست‌نويس‌ها کم و افزوده و يا حتی بدون هيچ اصلی، از خود قصه ساخته باشند، ما از کجا به بنيان درست اين داده‌ها ورود می کنيم و چه حجتی بر دانايی های ما در اين باره وجود دارد؟ و آيا درست از همين مسير نيست که در اين اواخر صاحب مشتی شاه کارهای دست ساز نوپديد چون تواريخ هرودت و الفهرست ابن نديم و فارس‌نامه‌ی ابن بلخی و تاريخ سيستان بی‌مولف و تاريخ نگارش و نسخه ی اصلی و نقل از مورخين يونانی و رومی و ارمنی و مستندات و مواريث مکتوب و کهن ديگر شده ايم که اصل و اريژينال تمامی آن‌ها تنها به چشم امثال لسترنج و نيکلسن گذشته است، تا در زمره ی آن ها از جمله آگاه‌مان کنند که:

«يعنی در عجم شرف ايشان (پارسيان) همچنان است کی شرف قريش در ميان عرب و علی بن الحسين را - کرم الله وجهه - کی معروف است به زين العابدين، ابن الخيرتين گويند يعنی پيرو دو گزيده، به حکم آنک پدرش حسين بن علی رضوان الله عليهما بود و مادرش شهربانويه، بنت يزد جرد‌الفارسی و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است، کی جده ی ايشان شهربانو بوده است و کريم‌الطرفين‌اند و قاعده ی ملک پارسيان بر عدل بوده است و سيرت ايشان داد و دهش بوده و هرکی از ايشان فرزند را ولی عهد کردی، او را وصيت برين جبلت کرد: لا ملک الا بالعسکر و لا عسکر الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا اماره الا بالعدل و اين را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرده اند. يعنی پادشاهی نتوان کرد الا به لشکر و لشکر نتوان داشت الا به مال و مال نخيزد الا از عمارت و عمارت نباشد الا به عدل و پيغمبر را - عليه السلام - پرسيدند کی: چرا همه قرون، چون عاد و ثمود و مانند ايشان زود هلاک شدند و ملک پارسيان به درازا کشيد با آنک آتش پرست بودند؟ پيغمبر ـ صلی الله عليه و سلم - گفت: لانهم عمروا فی‌البلاد و عدلوا فی‌العباد. يعنی از بهر آنک آبادانی در جهان و داد گستردند ميان بندگان خدای ـ عز و جل - و در قرآن دو جای ذکر پارسيان است کی ايشان را به قوت و مردانگی ستوده است، يک جا عز من قائل: بعثنا عليکم عبادا لنا اولی باس شديد. يعنی فرستاديم بر شما بندگانی از آن ما، کی خداوند نيرو و بطش سخت بودند». (همان، ص۵۲)

در همين چند سطر مداقه کنيم که چه سان دغلانه اختلاف افکنی می‌کند: پارسيان در ميان عجم، که غرض مردم ايران است، امتياز و شرف قريش را می‌برند، در ميان عرب! چنان که حسين ابن علی فخر زن پارسی اش را بر حسن ابن علی می‌فروشد و پيامبر اکرم پارسيان و زمام داران‌شان را می‌ستايد و خداوند در قرآن به احسنت گويی پارسيان مشغول است، گرچه آيه از سوره‌ی اسراء باشد، به شماره‌ی پنج و آشکارا خطاب به يهوديان!!! و چيزی نمی گذرد که حتی قرآن نيز به لغت پارسيان می‌شود:

«و در قرآن يک لفظ پارسی است و اين از غرايب است و مسئله‌های مشکل، کی امتحان کنند فضلا را بدان». (همان، ص۵۶)

آن کلمه‌ی پارسی که ابن بلخی دروغين در قرآن يافته، «سجّيل» در سوره‌ی «الم تر کيف» است و شايد نشان پارسی بودن اش را تشديد بر جيم آن بداند، که مخصوص عرب است! اما مصحح کتاب، که خود يک پارسی اصيل است، بدون هيچ ضرورت و پيوندی با تصحيح نسخه، هراسان و شتابان، به ابن بلخی و از قول سيوطی در ذيل صفحه تذکر می‌دهد که لغات پارسی قرآن بسی فزون‌تر و فراوان‌تر‌ است!

«۳۲ واژه‌ی فارسی در قرآن مجيد به کار رفته است که عبارت‌اند از: استبرق، سجّيل، کوّرت، مقاليد، اباريق، بيع، تنوّر، جهنّم، دينار، سرادق، روم، ن، مرجان، رس، زنجبيل، سجّين، سقر، سلسبيل، ورده، سندس، قرطاس، اقفال، کافور، کنز، مجوس، ياقوت، مسک، هود، يهود، ورک، صلوات». (همان، ص ۵۶)

بی اين که به ادعای مضحک فارسی خواندن حرف «ن» و لغت «کورت» و ديگر کلمات در مدعای بالا ورود کنم، که غالبا مشددند، گفته باشم که واژه‌ی ورک در قرآن عظيم نيامده و هود نيز لغت نيست و نام يکی از برگزيدگان الهی است که بر قوم عاد فرستاده شده چنان که يهود هم اسم عامی است که فارسی خواندن آن بربی‌پايگی پندارها، غرض‌ورزی و بی سوادی دست اندرکاران معرفی «فارس‌نامه» گواهی می‌دهد. و بالاخره اجازه دهيد از ميان دلايل بسيار ديگر، دو دليل ساده‌ی قلب و جعل «فارس نامه»‌ی ابن بلخی را برای خردمندان اين سرزمين بشمارم و برگی بر افتضاح کرسی‌های ايران و اسلام شناسی داخل و خارج بيافزايم، تا زمان رسيدگی به اعمال ضد فرهنگی و خائنانه ی آنان، که رسوايی نهايی و جهانی است، فرا رسد:

«سبب تاليف اين کتاب به فرخندگی: چون مقتضای رای اعلی سلطان شاهنشاهی - لازال من العلو بمزيد - چنان بود که پارس کی طرفی بزرگ است از ممالک محروسه - حما‌ها‌الله - و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است». (همان، ص ۴۷)

بر پيشانی اين کتاب بی بها و در اولين سطور متن فارس‌نامه، دو داغ دروغ بزرگ و بد‌نما ديده می‌شود، که برای بطلان کامل اين سند ساختگی کفايت می‌کند. نخست اين که در تمام کتاب فارس‌نامه، از آن که خواسته‌اند آن را به مشخصات نثر قرن پنجم درآورند، هرگز موصول «که» نيامده و نه فقط همه جا جای گزين آن را به صورت «کي» می بينيم، بل حتی صورت «که» در ترکيباتی چون «آنکه» نيز به صورت «آنک» ثبت است. اما جاعل، که در سطور نخست، هنوز قلم‌اش به دروغ عادت نکرده، هم در سطر مقدم، موصول «که» را می آورد که نشان از آشنايی او با نثر قرون بعد می دهد و دوم اين که اصطلاح سياسی «ممالک محروسه» ساخت منشيان دوره ی قاجار است و هرگز در هيچ متنی جز منشآت دوران قاجار به کار نرفته است و نشانی از آن در ادبيات قرن پنج و شش هجری نيافته ايم:

«ممالک محروسه: عنوان و لقب گونه‌ای است مملکت ايران را، که در عهد قاجار متداول بوده است». (دهخدا، ذيل واژه‌ی محروسه)

همين قيد را دهخدا ذيل واژه‌ی «ممالک» نيز آورده است. و چنين است که، به شرط عمر، اخراج فارس ‌نامه‌ی ابن‌بلخی، اين کتاب مشحون از بی‌شرمی‌های مکرر، در ارائه‌ی عشوه و اباطيل فارس پرستی را، از اسناد ايران شناسی، نيت کرده‌ام. مختصر اين که اگر در مدخل متنی، و در سه سطر نخست آن، دو گاف و غلط بی‌آبرو ساز يافت می‌شود، پس چنين تاليفی تنها به کار آن زده می شود که معلوم کنيم اين کتاب سازان شلخته و ناشی‌کار، به طمع صيد ماهی اختلاف افکنی، چه طعمه‌های متعفنی را، در شمايل کتاب، به قلاب فرهنگ ما بسته‌اند و در دريای تاريخ ايران رها کرده‌اند و چه سان بنيان فارس شناسی و فارس پرستی و فارس ستايی آبکی را، به قصد تذليل و تخريب اتحاد ملی ما بنا نهاده اند.

بدين ترتيب معلوم شد که تزريق نام فارس، به عنوان قوم و سرزمين پيش‌تاز و ممتاز، به تاريخ و جغرافيای ايران نيز، همانند تلقين نژاد آريايی، به‌سان بدل کردن گبريگری به زردشتی‌بازی پاک انديش و صاحب کتاب، همانند اختراع ساسله‌ی ناشناس اشکانی و شبيه اسناد تراشی و کتيبه کنی برای امپراتوری بی‌نشانه ی ساسانی، همه و همه، اجزای يک پازل بد نقش‌اند که در دو قرن اخير، برای مشغول کردن ذهن روشن‌فکری و نوآموزان و آلودن اسناد آموزشی اين سرزمين به دروغ و نيز ايجاد تفرقه و دشمنی ميان مردم ممتاز شرق ميانه، به دست مورخين و شارحين و شرق شناسان و باستان پژوهان يهودی ساخته شده و در حال حاضر صفحه به صفحه، سطر به سطر و کلام به کلام آن چه را که در زمينه‌های فرهنگی و سياسی درباره‌ی پيشينه ی پيش از اسلام ايران و همسايگان مان می‌دانيم، جز مهملات متکی بر اسناد و افسانه های خواب‌آور و نا‌باب نيست و از جمله با خبر شديم که شناسنامه‌ی اصلی و کهنه‌ی فارس شناسی، يعنی کتاب «فارس‌نامه»‌ی ابن بلخی، که برای نگارش آن نهصد سال قدمت قائل‌اند، جز اوراقی تازه نوشت و پريشان مضمون نيست.

حالا اين قوم فارس، که از زمان قدرت يابی‌اش، به زمان رضا شاه ، جز موجب پراکندگی ملی نبوده و عالی‌ترين شخصيت های سياسی صاحب منصب آن، جز به خدمت مطامع بيگانگان و پراکندن انديشه‌ی جدا سری قومی و ملی کمر نبسته‌اند و شخصيت‌های فرهنگی دولتی برخاسته از ميان آنان، جز به تاييد اوراق جعلی فراهم شده در دانشگاه‌های کليسايی اروپا و آمريکا در موضوع تاريخ و ادب و باستان شناسی و هويت سازی مشغول نبوده‌اند و تقريبا از ميان آنان سيمايی را نمی شناسيم که در سده ی اخير، عرض اندام چاره سازی در مقابله با تلقينات جدا ساز يا در جهت قوام سياست ملی کرده باشد، هنوز هم مدعی‌اند که ديگر اقوام و بوميان کهن ساکن اين سرزمين، از کرد و بلوچ و گيلک و لر و ترک و خوزی و مازندرانی، گرچه تمام آن ها اسناد اثبات حضوری ديرينه، لااقل به قدمت پنج هزاره در اين سرزمين دارند، اما به جرم نداشتن هويت قلابی و دروغين آريايی‌- که درست به سبب نادرستی‌اش، ظاهرا فقط برازنده‌ی فارس‌های بدون پيشينه‌ی تاريخی شمرده می شود‌- به نوعی مديون و مغلوب فارسيان اند و ضروری است در مقابل آنان گوش به فرمانی کنند و دست به سينه بايستند!

اينک اين متفرعنان فارس مسلک، که از هيچ طريق، حتی قادر به اثبات هموطنی خويش نيستند و در بارگاه و پيشگاه هر قضاوتی، که برای اسناد درست ارزش قائل شود و به بررسی عالمانه بها دهد، ناکام می مانند و شکست می خورند و به عنوان يک قوم و حتی حوزه‌ی جغرافيايی، تمامی اوراق و اسناد‌شان، همانند همان فارس‌نامه، قابل ابطال است، عجيب است که ديگر اقوام و بوميان بزرگ ايرانی را در مقابل خويش حد‌اکثر صاحب «خرده فرهنگ» می گويند، قدمت قدرتمندانه و بسيار قديم و قويم‌تر آنان را منکر می‌شوند، که يکی از اين دست تفکرات بيمارگونه ی آنان درباره‌‌ی ساکنان قديم ايران، از جمله متوجه ترکان است!!! 

اوج اين بازيچه شمردن حيات و هستی ملی، آن جا بروز می کند که اين قوم غريبه، که تا ۱۵۰ سال پيش، کم ترين نشانه‌ی تاريخی در اثبات خويش، به عنوان يک قوم قدرتمند صاحب حشمت تاريخی ندارد و در اسناد ملی ايران پيش از رضا شاه‌، برگ سالم غير‌جاعلانه‌ای در ارائه‌ی حضور ساده‌ی آنان هم در تاريخ پيدا نمی‌شود و هرگز کسی به نام فارسيان، در بيست و سه قرن اخير، حکومت نکرده و حکمتی نداشته، عمده ادعاهای خود را بر مبنای دفتر شعری می‌گيرد به نام «شاه نامه» و در هر بن بستی، تکرار و باز‌ خوانی حماسی ابياتی از اين دفتر شعر را، به جای شناس نامه ی حضور ديرينه‌ی خود در ايران، ارائه می‌دهد و از آن که در تمام موارد، جز به هياهوی تبليغاتی ملتمس و متمسک نبوده و جز به بوق و کرنای رسانه‌ای چنگ نزده و پشتيبانی جز به اصطلاح همين روشن‌فکری دود آلود نداشته است، که ما را به تصورات قاليچه پرنده ای و موشک پرانی دو هزاره پيش پارسيان دعوت می کنند، حتی آماده نبوده است که در ابيات و اشعار همين شاه‌نامه‌اش دقتی کند تا بل که از توهمات خود بکاهد، از خدمت دانشگاه‌های دروغ‌باف اروپا بيرون خزد و برای همبستگی سالم ملی دستی بیرون آورد. زيرا اگر بنا را بر همين افسانه های خواب‌آور شاه نامه نيز بگذارد، خلقت سياسی و فرهنگی جهان به زمان و بيان فردوسی را هم، سه بخش خواهد ديد که ظاهرا فريدون، در تقسيم دنيای آن روزگار، ميان سه فرزندش، سلم و تور و ايرج، بدون اظهار امتيازی ميان آنان، مرتکب شده است:

نخستين به سلم اندرون بنگريد، همه روم و خاور مر او را گزيد

بفرمود تا لشکری برکشيد، گرازان سوی خاور اندر کشيد

دگر تور را داد توران زمين، ورا کرد سالار ترکان و چين

يکی لشکری نامزد کرد شاه، کشيد آنگهی تور لشکر به راه

بيامد به تخت مهی برنشست، کمر بر ميان بست و بگشاد دست

بزرگان بر او گوهر افشاندند، جهان پاک توران شه اش خواندند

پس آن‌گه نيابت به ايرج رسيد، مر او را پدر شهر ايران گزيد

هم ايران و هم دشت نيزه‌وران، همان تخت شاهی و تاج سران

سران را که بد هوش و فرهنگ و رای، مر اورا چه خواندند ايران خدای

بدين ترتيب و ظاهرا همان گونه که سرزمين توران نام خود را از تور يکی از فرزندان فريدون می‌گيرد ايران را هم می‌توان نامی مايه‌گرفته از ايرج يکی ديگر از فرزندان فريدون انگاشت، که برای نخستين بار در همين شاه‌نامه ارائه شده است. وانگهی بنا بر همين اشعار بی‌بها هم، چند معنای مخالف با ادعاهای کنونی پارس پرستان بيرون می‌زند، نخست اين که شأن و منزلت تاريخی ترکان کم ترين تفاوتی با روميان و چينيان و ايرانيان پيدا نمی‌کند، دوم اين که خلاف روم و توران و چين، اين اشعار چنان که متن تمامی شاه‌نامه، سرانجام معين نمی‌کند که «شهر ايران» کجای جهان است و بالاخره در اين نخستين ابيات مقسم هستی قومی و جغرافيايی جهان، خلاف ترکان، نامی از پارسيان برده نمی‌شود و از همه عجيب‌تر اين که در تمام شاه‌نامه، تا پايان دوران کيخسرو، که بنيان ريزی تاريخی و جغرافيايی اقوام در شاه‌نامه محسوب می‌شود، در مقابل سيصد بار که نام و ياد ترکان در ابيات فردوسی به اثبات قدرت و عظمت می آيد، فقط در پانزده محل نام پارس و پارسيان آمده است، که در همه جا، درست مانند همين نام ايران، ابه اقليمی نامشخص و فاقد امتيازهای تاريخی و جغرافيايی اشاره دارد.

نبشتن يکی نه که نزديک سی، چه رومی، چه تازی و چه پارسی

به سيمين تنان آوريدند سی، از اسبان تازی و از پارسی

شما را سوی پارس بايد شدن، شبستان بياوردن و آمدن (؟!!!)

سوی پارس فرمود تا برکشيد، به راه بيابان سر اندر کشيد

سوی پارس لشکر برون راند زو، کهن بود و لکن جهان کرد نو

وز آن جا سوی پارس اندر کشيد، که در پارس بد گنج‌ها را کليد

سوی پارس آن‌گاه بنهاد روی، چو چنگ زمانه رسيدی بدو

سپرد آن‌گهی تاج شاهی بدوی، وز ان‌جا سوی پارس بنهاد روی

بيامد سوی پارس کاووس کی، جهانی به شادی برافکند پی

همه پهلی پارس،  کوج و بلوچ، زگيلان جنگی و دشت سروج

سوی پارس شد توس و گودرز و گيو، ابا لشکری نام بردار نيو

از آن جا سوی پارس بنهاد روی، به نزديک کاووس فرخنده پی

که بر کشور پارس بودند شاه، ابا نام‌داران زرين کلاه

هيونان فرستاد چندی به ری، سوی پارس نزديک کاووس کی

بزرگان سوی پارس کردند روی، برآسوده از رزم و از گفت وگوی

اين تمامی ذکر پارس و پارسيان تاپايان دفتر چهارم شاه‌نامه است، که بيش‌تر به يک تبعيد‌گاه می‌ماند، تا مرکز قدرت و حکومت! و چنان که می خوانيد ياد پارس به عنوان سرزمينی نامعين، تا پايان دوران کيخسرو، جز همين چند بيت مبهم و غالبا تکراری نيست. ظاهرا تمام اين اشعار به صورت های مختلف، می‌گويد که از طهمورث و منوچهر و نوذر و لهراسب و کيقباد و کيکاووس و کيخسرو، بدون اين که بدانيم کرسی و بارگاه خودشان در چه اقليمی مستقر بوده، کسانی را برای گذران دوران بازنشستگی و يا به طلب چيزی، مثلا اسب، به فارس فرستاده‌اند! و چنان که خوانديم فردوسی آنان را به عنوان قوم برگزيده و صاحب تاريخ و سازمان ده شناسايی نکرده است.

غريب اين است که در همين دوران، يعنی از کيومرث تا کيخسرو، که دو سوم شاه نامه را شامل می‌شود و گرچه دست و پا شکسته و مملو از نادرستی های بسيار، به خصوص در ترسيم تعلقات جغرافيايی، اما به هر‌حال توضيح تبادلات و تناقضات، بين اقاليم و اقوام منطقه‌ی ماست که مورد عنايت باستان و فارس پرستان است و ضمن آن، در برابر آن ۱۵ بيت بی‌فروغ درباره‌ی فارس و فارسيان که خوانديد و صرف نظر از ۴۰۰ بيت که در آن ترکان به نام توران و تورانيان ناميده شده‌اند، فردوسی سيصد بار نام قوم و مردم و سرزمين ترکان را به لحن و زبانی می‌آورد، که غريب نيست بگويم شايد او خود ترک بوده است. بشنويد:

 

به کشتی گذر کرد ترک سترگ، خراميد نزد پرستنده ترک

سپاهی برآمد ز ترکان و چين، همان گرز داران خاور زمين

چنين گفت کای کار ديده پدر، ز ترکان به مردی برآورده سر

يکی نامور ترک را کرد ياد، سپهبد کروخان ويسه نژاد

ز گرد اندر آمد درفش سپاه، سپهدار ترکان به پيش سپاه

خزروان ابا تيغ زن سی‌هزار، ز ترکان‌، بزرگان خنجر‌گذار

که دو پهلوان آمد ايدر به جنگ، ز ترکان سپاهی چو پشت پلنگ

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست، دم آهنج و در کينه ابر بلاست

ز ترکان و از دشت نيزه وران، ز هر سو بيامد سپاهی گران

ز ترکان به گرد اندرش صد دلير، جوان و سرافراز چون نره شير

از اين پر هنر ترک نوخاسته، به خفتان بر و بازو آراسته

فرود آمد از درگه دژ فرود، دليران ترکان هر آن کس که بود

ز ترکان بيامد دليری جوان، پلاشان بيدار دل پهلوان

که آمد ز ترکان سپاهی پديد، به ابر سيه گردشان بررسيد

بيارم سواران ترکان کنون، همه شهر ايران کنم جوی خون

حالا اين پانزده نمونه را، که از ابتدای آن سيصد بيت مذکور در موضوع ترکان، در چهار کتاب نخست شاه نامه اختيار کرده‌ام، با آن پانزده بيت درباره‌ی فارس، که تمام ياد شاه‌نامه از آنان در همان چهار کتاب بود، بسنجيد، تا چند نکته‌ی مسلم قابل استخراج شود: اول اين که شاه نامه از فارس فقط به عنوان يک حاکم نشين و سرزمين نام می‌برد و نه يک قوم و قدرت محلی و ديگر اين که فردوسی، در تمام شاه نامه، کسی را از فارس به هيچ نبردی نمی کشاند و نمی‌خواند و شخصيت صاحب عنوانی از ميان آنان، چه نظامی و چه فرهنگی، معرفی نمی کند و بالاخره در قريب هزار بيتی که در سراسر شاه‌نامه از توران و تورانيان و ترکان و ترک و سرزمين و قوم آن‌ها سخن دارد، جز چند موردی که از زبان دشمنان در حال جنگ، ابياتی در خفيف شمردن ترکان بيان می‌شود، در تمام موارد ديگر، ترکان به شجاعت و جنگ آوری و درايت ستوده شده‌اند، که در آن ۹۵ بيتی که در سراسر شاه نامه اشاره به فارس می‌آورد، چنين تمجيد‌هايی ديده نمی شود و چنين است که می توانم تکرار کنم که فردوسی شاه نامه بيش تر سخن‌گوی ترکان است، تا فارسيان.

بدين ترتيب به تجزيه طلبان فارس سفارش می‌کنم که فريب تبليغات شعوبيه‌ی جديد و پادوهای نو‌پديد آنان را نخورند، لااقل آن اوراق و اشعاری را که مستند می‌انگارند، بدان می‌نازند و به ريش خويش می‌بندند، درست بخوانند، حساب خود را از بوميان و اقوام کهن ايران جدا نکنند، از ادعاهای قدمت و سروری و بنيان گذاری هويت ملی، که تمام آن‌ها نشات گرفته از تبليغات و تلقينات مورخين يهود در دو قرن اخير و به قصد ايجاد تفرقه‌ی ملی و منطقه‌ای است، دست بردارند، به يک گفت و گوی عالمانه ی ملی در موضوع تاملی در بنيان هستی و هويت ايرانيان تسليم شوند، خود را به صورت دلقکان چکمه به پا و قلم به دست رضا شاهی نيارايند و فرصت پيش آمده برای بازسازی تفاهم ملی تخريب شده به زمان آن قلدر احمق و بی‌سواد را از دست ندهند. بايد از ياد نبريم که اين سرزمين تا زمان حکومت ترکان قاجار هم، نه يک مملکت منحصر به يک قوم، که «ممالک محروسه‌ی ايران»، چيزی شبيه «ايالات متحده‌ی آمريکا» يا «اتحاد جماهير شوروي» خوانده می‌شده که از پذيرش و رعايت حقوق برابر قومی و منطقه‌ای تا آن‌جا حکايت می‌کند که هر يک از آن‌ها را مملکتی می‌خوانده اند. پس آيا اين فارسيان و باستان‌گرايان تسلط طلب، با ادعاهايی که از پس نکبت حضور و ظهور شرق شناسان و ايران شناسان جاعل و بی‌سواد و دروغ‌گو و مزدور کنيسه و کليسا پيش می‌کشند، خود را مرتجع‌تر و عقب مانده‌تر از سلاطين و سياستمداران دوران قاجار معرفی نمی کنند و آيا ستيز مداوم با انديشه و عمل باستان و فارس پرستان، عالی ترين نمودار ترقی خواهی نيست و آيا نبايد عليه بيماری هموطن ستيزی کنونی، که آسيب و انگل آن را رضا شاه نادان، به فرمان بنياد‌های يهودی و به قصد ايجاد تفرقه ملی و منطقه‌ای، در ذهن روشن‌فکری حقير و عمدتا مزد بگير ايران کاشت، با تمام توان بکوشيم؟!!!

    

 


 

شنبه، 15 مرداد، 1384


سياست داريوشی

امتداد فرهنگ و سياست داريوشی

(اين يادداشت را قريب يک سال پيش نصب کرده بودم که پس از هک آن دوباره نصب می‌شود) 


به راستی که يک سده ی تمام است تا پارسيان فزون خواه و جدا سر و تجزيه طلب، که پيشينه ی قديم و قويم تاريخی در ايران ندارند، به ضرب و زور تفنگ و درفش و دروغ، گردنه ی همانديشی ملی را بسته اند و به ياری چند تخته سنگ و سرستون و سطوری چند، فاقد معنی و عقل و آدميت، نظير آن چه بر کوه بيستون به زبان داريوش هخامنشی گذشته، کوشيده اند برای خود، به نام و نشان صاحبان اين سرزمين، قباله و شناسه جعل کنند و قلدری رضا شاهی را، ضرورتی برای مهار مردم و مغلوبين بگويند، که پيشينه ی تمدنی لااقل هفت هزاره داشته اند:



«داريوش شاه گويد : آن فرورتی با سواران کم به سرزمين ری گريخت. سپاهی به سوی او فرستادم او را گرفته و به نزد من آوردند. من بينی و گوش و زبان او را بريدم، يک چشم او را کندم و به دروازه ی کاخ بستم تا همه او را ببينند . سپس او را و مردانی را که با او بودند در درون دژ به دار زدم». (کتيبه ی بيستون داريوش، بند ۱۳، ستون ۲)



تمام کتيبه ی بيستون داريوش شرح اين قبيل آدم کشی های او به مدد يهوديان است که خود تفسير ديگری می طلبد. از اين راه و از طريق قتل عام نهايی و سراسری و ناگهانی، و چنان که در تورات ثبت است، از مسير هجوم برق آسا و بی رحمانه به سرداران و خردمندان و صنعتگران و ثروتمندان سراسر ايران، در روز دشمن کشی، که يهوديان پوريم نام گذارده اند، سرانجام تمام ملت‌های صلح جو و سازنده و هنرمند و صاحب خرد ايران و بين النهرين را، با نسل کشی کامل، از صحنه ی تاريخ روبيدند، مراکز تجمع و توليد را تعطيل کردند، اندک بقايای بوميان شرق ميانه را به کوه و جنگل و اعماق دشت ها راندند، تا ظهور اسلام، به طول ۱۲ قرن، اين خطه را به سکوت واداشتند و چادر نشينی و زندگی عشيره ای در دهات دور افتاده را جايگزين آن مراکز بزرگ صنعت و هنر و توليد کردند، چندان که اينک هر نقطه ی ايران را که می کاويم ويرانه ای سوخته پديدار می شود که در پس مانده های آن نيز حضور فرهنگی و صنعتی و هنری درخشان و حيرت انگيز يک قوم کهن ايرانی اعجاب جهان را بر می انگيزد. اين هنوز شماری از مراکز تجمع در ايران کهن است که تاکنون و به تصادف شناخته و يافته ايم و نمی دانيم به شرط يک جست و جوی جدی و موظف، چند مرکز تجمع و تمدن ديگر، همانند جيرفت تازه پيدا شده، ظاهر خواهد شد؟

همين مسير به پای ارتش رضا شاهی به کمال طی و کامل شد که با هجوم به بقايای بوميان ايران، در همان عزلتگاه های تاريخی خودشان، کشتار سران ايلات و عشاير و تخليه ی آنان از هويت و هستی ديرين و تخته قاپو کردن و تزريق فرهنگ «ريق ماسي» و حقير و بی پيشينه و پشتوانه ی فارس نشان و نمايش سر بريده ی سرداران‌ ايل نشين، به جرم فارس نشدن، و اين بار به جای کتيبه‌ی کثيف بيستون، در ميدان توپخانه ی تهران، سرانجام در جای آن همانديشی و همراهی ملی، که طليعه ی آن پس از انقلاب درخشان مشروطه پديدار شده بود، ايران امروز را بنا نهاد که در هر فرصت دشوار به دست آمده ی تاريخی، برای رشد و سازندگی و همکاری و نوسازی، کرد و لر و بلوچ و خوزی و سيستانی و ترکمن و ترک، يعنی نيم بيش تر اهالی اين ديار، ابتدا خواستار بازگشت حقوق غصب شده به دست رضا شاه شوند و شرط هر نوع همکاری ملی را به رفع تبعيض و توهين و ستم و جدا انگاری قومی قرار دهند و چون هنوز هم انديشه ی قدرت طلب رضا شاهی در مسند نشينان ايران، با همان حرص و هدفمندی تر و تازه است، بار ديگر کار را به تفنگ کشی به روی يکديگر می‌رسانيم و به جای گفت و گوی فاضلانه و برادرانه، بين خويش گلوله رد و بدل می کنيم تا سرانجام دولت مرکزی با افتخار اعلام کند که بار ديگر کرد و ترک و خوزی و بلوچ، يعنی صاحبان اصلی و اوليه‌ی اين آب و خاک را، به سود زياده طلبی و مفت خواری فارسيان سرکوب و نگرانی دشمنان ديرينه و بيگانه ی اين ملک را، که از اتحاد و همدلی ما هراس دارند، رفع کرده است!!!!!!

اينک مورخ می پرسد سرانجام چه زمان به حساب کشی دقيق ويرانگری های رضا شاهی خواهيم نشست؟ ايا خيانت و خراب کاری آن نافهم بی‌ريشه‌ی يک شبه برکشيده شده به مدد سياست و سودای بيگانه، که بی شک چشم ديدن آسايش و آرامش و پيشرفت ما را ندارند، تنها به برچيدن تکيه های عزا داری حسينی و برداشتن چادر زنان محدود می شد، که جمهوری اسلامی، بی فوت وقت، آن سرسراهای نوحه خوانی را نوسازی کرد و چادر را به سر زنان بازگرداند؟ آيا رضا شاه نبود که به دستور يهوديان و با دعوت ايران شناسان و کاوشگران مزدور و بی سواد و منحوس و تشنه به خون تمدن ايران کهن به سايت های کهن ما، باستان پرستی را به قصد ستيز رسمی با اسلام و ايجاد نفاق و نقار و اختلاف ملی دامن زد و انبوهی اباطيل شاهنامه ای را به عرصه ی فرهنگ و به کتاب های درسی کودکان و نوجوانان ما سرازير کرد؟ آيا او نبود که کتيبه ی قلابی و يهود جعل کرده ی داريوش اول ، در بنای نيمه ساخت آپادانای تخت جمشيد را «قباله ی ايران»‌ خواند و بوميان ديرين ايران را به فرزند خواندگی و فروهر انگاری کورش و داريوش يهود نشانده دعوت و مجبور کرد؟ آيا مگر ستيز با بوميان و اقوام کهن ايرانی، که از ظهور هخامنشيان آغاز و به دوران رضا شاه بازسازی و تمديد و تجديد شد، هنوز می تواند سياست رسمی و يا نسبی جمهوری اسلامی باشد که مدعی بازگرداندن هويت ديرينه ی ايرانيان و اجرای احکام الهی است؟ آيا صريح قرآن عظيم نيست که رنگ و نژاد و قوم و قبيله و مال و نام و نسب، ملاک