مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۱

نگارش به شیوه ی افسانه بافان یهود، در ماجرای ساختگی حمله ی مسلمین به اسپانیا، از فحوای مطالبی به دست می آید که در باب این حادثه ساخته اند. در این مورد نیز، با همان توصیفات بی انسجام شاه نامه ای رو به روییم که مثل زاده شدن رستم و روزگار جمشید و زال، مشحون از صحنه های خیال پردازانه ی فاقد اسباب و اساس است.

«اعراب به طور کلی اطلاعات دقیقی درباره ی اهداف نظامی خود در اختیار نداشتند. آنان با نقشه های جغرافیایی نیز هنوز آشنا نبودند. از مدارک موجود چنین برمی آید که از مقصد اصلی خود در اسپانیا نیز آگاهی درستی نداشته اند. در مجموعه ی اخبار چنین می خوانیم: «هنگامی که موسی در الجسیراس قدم به خاک نهاد، راهی را که طارق پیش از او پیموده بود، نشان اش دادند. موسی پاسخ داد که میل ندارد از آن راه برود. آن گاه، مسیحیانی که نقش راهنما را بازی می کردند، به وی گفتند: «ما راهی به تر از مسیر او به تو نشان خواهیم داد. در این مسیر جدید، تو شهرهایی بسیار مهم تر از شهرهایی که طارق فتح کرده است خواهی یافت و به لطف خداوند همه ی آن ها را تسخیر خواهی کرد». بنا بر این چنین مستفاد می شود که اعراب نمی دانستند به کجا می روند و مردم مسیحی شبه جزیره ی ایبریا راهنمایی آنان را به عهده می گرفتند. بدین طریق سپاهیان مهاجم تحت نظارت و هدایت مردم بومی به پیش می تاختند». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۲۴)

این که اعراب نجد، ۱۳۰۰ سال قبل، از وجود سرزمینی به نام ایبری با خبر باشند و راه وصول زمینی و دریایی به آن را بدانند، در جهانی که تا ۵۰۰ سال پیش به طور اعم با ترسیم نقشه آشنا نبوده، مقیاس های اندازه گیری جغرافیایی، حتی در خیال کسی نمی گنجیده و تشخیص فواصل پیموده ناشده و حتی پیموده شده ناممکن بوده، داستان وصول اعراب به شبه جزیره ی ایبری، با عبور از پنج هزار کیلومتر ریگزار بی آب و علف، که تحرک بومیان را نیز موکول و مشروط به ده ها تدارک و تمهید مقدماتی می کند، درست همانند حمله پنج میلیون نفره ی خشایارشا به یونان، لشکر کشی های پی در پی محمود غزنوی به هندوستان، جا به جایی نظامی چنگیز و هلاکو و تیمور و یا وفور نقشه هایی از محدوده خلیج فارس، از دو هزار و هفتصد سال پیش، موجب سرور است. از این ها نیز شادی آورتر جان فشانی ها و دل سوزی های آن مسیحیان در راه گشایی سردار مسلمین است، که علت آن را باید از پاپ اعظم و یا لااقل کشیش منطقه بپرسیم!!!  

«مولف مجموعه ی اخبار چنین آورده است که برای به تسلیم کشاندن مدافعان شهر مریدا «که خندق ها و برج و باروی آن در تمام جهان نظیر نداشت». موسی، فرمانده نیروهای اعزامی عرب، پس از اولین تماس با نمایندگان شهر که برای مذاکره آمده بودند، تصمیم گرفت ریش سفید خود را برای جلسه ی بعدی به رنگ حنایی درآورد. یکی از نمایندگان شهر فریاد برآورد: «او باید یکی از همان هایی باشد که گوشت انسان می خورند، و الا این همانی نیست که ما دیروز دیدیم!» سپس هنگامی که در فرجام کار برای بار سوم به دیدن موسی آمدند، او را با محاسنی سیاه رنگ یافتند. پس از مراجعت به شهر، نمایندگان رو به جمعیت منتظر بانگ برآوردند: «بی فایده است! شما در برابر رسولانی می جنگید که به میل خود تغییر رنگ و حال می دهند و پیر و جوان می شوند. فرمانروای آنان در آغاز مذاکرات پیر مردی بود با محاسن سفید و اینک همان شخص مردی است جوان با ریش ها و گیسوان سیاه. بس است! دست از مقاومت بردارید و آن چه را که این مرد خواهان است بدو تسلیم دارید». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۲۲)

رنگ و بوی تاریخ سازی اورشلیمی از این سلسله نقالی های کوچه بازاری بلند است، جایی سربازان طارق ادای آدم خواران را در می آورند و این جا موسی نامی که خدا می داند چه کسی است، با تجدید و تغییر رنگ موی ریش، شهری را که خندق ها و برج و باروی آن در تمام جهان نظیر نداشته، بدون جنگ به تسلیم وا می دارد!!! مورخ وجود همین قصه های بی سر و ته در موضوع انتقال دین اسلام به اسپانیا را، دلیل بی اساسی و ساختگی بودن تمام مطلب می داند.

«در یکی از زندگی نامه های پیامبر اسلام که منتسب به سنت ایلدفونس می باشد، چنین می خوانیم که «وی برای تبلیغ اعتقادات نادرست خود به اسپانیا آمد و هنگامی که سنت ایزیدور (از پایه گذاران عمده ی کلیسای اسپانیا) در سفر رم بود، اعتقادات خود را در کوردوبا آشکار ساخت. سنت ایزیدور، پس از بازگشت از رم، از حضور پیامبر اسلام در قلمرو خود آگاه شد و بلافاصله تعدادی از افسران را برای بازداشت او اعزام داشت. ولی ... شیطان پیامبر اسلام را از خطر آگاه ساخت...». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۲۷)

چنین که می خوانیم ظاهرا پیامبر بزرگوار اسلام، در غیاب مطران اسپانیا، ابتدا بر مردم ایبریا مبعوث شده است!!! اگر واتیکان رواج چنین روایت هایی از تاریخ را مجاز و مباح می شناسد و کینه آرام نگرفتنی خود نسبت به پیامبر اسلام را حتی به این صورت عقب مانده، که شیطان را نجات دهنده ی رسول خدا از چنگ افسران کلیسا در اسپانیا می گوید و نادانی و بی خبری کامل سازنده ی این سخنان سلیطه را، از گردش ایام و تاریخ ادیان نشان می دهد، پس خود به خود انگیزه کلیسا در به صحنه آوردن نمایش بزک شده ی حمله مسلمین به اسپانیا، در تمام وجوه آن، آشکار می شود.

«از همان قرن هشتم اسقف اعظم رودریک خیمانز بر این نظریه تاکید می ورزید که یورش پیروزمندانه ی اعراب به اسپانیا چیزی نبوده است جز کیفر بایسته ای که از جانب خداوند نازل شده بود: رودریک، پادشاه اسپانیا، با فریب دادن دختر کنت دوسئوتا، پیمانه ی گناهان بی شمار قوم ویزیگوت را لبریز ساخت. پدر اهانت دیده ی دختر به اراده ی خداوند قیام کرد و امواج سپاهیان عرب را به سوی این سرزمین گناهکاران و فاجران سرازیر ساخت. مردم اسپانیا که از مراتب لطف الهی بی نصیب مانده بودند، لزوما در برابر اعراب از پای درآمدند. همه چیز از دست رفت، مگر جلال و شرف مسیحیت. برخی دیگر پای یهودیان را به میان کشیده اند. و البته، این جماعت همان جرمی را مرتکب شده اند که بدان شهرت دارند: خیانت ورزیدن به مردمی که آنان را میان خود پذیرفته اند. به طور کلی برای حفظ و تایید نظریه ی فتح اسپانیا به وسیله ی آهن و آتش، مورخان کاتولیک تمام انواع دستاویزها و افسانه های تاریخی را بدون کوچک ترین ترمیم یا تصحیح، به خدمت گرفته اند. بوسوئه نویسنده و مورخ فرانسوی نیز با ابداع این نظریه که گویا مسیحیان به طور انحصاری مشمول همیشگی الطاف الهی می باشند، بر تمام قصه های کهن مهر تایید می نهند. خاور شناسان برای بررسی و تحلیل پیشداوری های حاکم بر آثار مورخان عرب تحرک و همت کم تری از خود نشان داده اند. متون اساسی و وقایع نگاری های کهن مورخان عرب از نظر زبان شناسی و نقد کلام (فیلولوژی) مورد تتبع و بررسی عمیق قرار نگرفته و نخستین کوشش برای تشخیص ترتیب دقیق سوره های قران مجید تازه در سال 1953 به وسیله ی رژی بلاشر آغاز شده است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۰)

به راستی که مورخان و مفسران، اسلام شناسان و ایران شناسان و بررسان فرهنگ و هویت ملل شرق میانه، از بی سواد ترین و عامی ترین مردم در مغرب زمین اند، برگزیده از میان اراذل و اوباشی که به آسانی و با بهایی اندک خود را به القائات کنیسه و کلیسا فروخته اند. حتی اگر از این مقوله درگذریم که آن ها خود در ایجاد مجموعه جعلیات نوساز در مقوله ی هستی تاریخی سرزمین های شرقی همکار و شریک بوده اند، همین قدر که مخروبه ی نیمه ساخت تخت جمشید را گوهر معماری جهان نامیده و یا الفهرست ابن ندیم را مبنا و ماخذ فرهنگ اسلام گرفته اند، خود را در بلند ترین نقطه ابلهی نشانده، در حد ولگردانی بی نان شب مانده و آماده بیگاری فرهنگی برای کنیسه سقوط کرده اند. چنان که در نقل فوق عامل و علت حمله اعراب به اسپانیا، با کمک و پا در میانی یهودیان را، تجاوز سلطان اسپانیا به دختر یک کنت گفته اند!!! مورخ در مواجهه با تمام این ماجراها، کاملا قانع است که چنین حمله ای، حتی منطق معمول روی دادهای تاریخی را هم ندارد و قبول این موهومات محض از سوی هر کشیش و ملا و روشن فکر دانشگاه دیده و خطابه سرای رادیو تلویزیون، جز معلق زدنی برهنه در برکه ی نادانی نیست.

«کاتب اخبار آلفونس سوم به نبردی اشاره می کند که در کوهستان های آستوریا، نزدیک مغاره ای از موقوفات مریم عذرا، بین مسیحیان و دشمنانی که کلدانی و سپس عرب نامیده شده اند، درگرفته است: یکصد و هشتاد هزار نفر از دشمنان در این نبرد به هلاکت رسیده اند و شصت هزار نفر بقیه گریخته اند. اما قسمتی از کوهستان فرو می ریزدو فراریان در زیر آوار مدفون می شوند. تفسیر وقایع نگار آلفونس سوم بدین قرار است: خیال نکنید که این واقعه یک قصه یا نوعی اعجاز است. به یاد بیاورید که چه گونه در بحر احمر پروردگار تعالی قوم مصیبت کشیده ی اسراییل را از گزند مصریان محفوظ نگه داشت. بر همین روال، خداوند بزرگ قسمتی از کوهستان را نیز بر سر این اعراب که پیروان کلیسای مسیح را شکنجه و آزار می دادند، خراب کرد. به ادعای وقایع نگاران لاتینی قرن نهم میلادی، حضرت مریم اغلب به طور مشخص در نبردهای سرنوشت ساز حضور می یافته و ضربات شمشیر سوار کاران دلیر مسیحی را به منظور قلع و قمع مرتدان و دشمنان مسیحیت هدایت می کرده است. بنا بر روایات وقایع نگاران عرب در همین عصر، موسی ابن نصیر و اعراب زیر فرماندهی او، در شبه جزیره ی ایبریا با مجسمه هایی مسین می جنگیدند که باران پیکان و نیزه می پراکندند. این سردار دلیر یک بار به شهری حمله برد که مسکن اجنه بود. اینان به  موسی دستور دادند که مزاحم شان نشود و موسی در زمان اطاعت کرد. همین موسی در شهر تولیدو، در خزانه ی ویزیگوت ها صندوقچه ای یافت که حضرت سلیمان تعدادی از شیاطین خبیث را در آن زندانی کرده بود. یکی از این شیاطین که از صندوقچه خارج شده بود، موسی ابن نصیر را سلام و تهنیت گفت، چرا که او را سلطان قدر قدرت اسراییل (سلیمان) پنداشته بود. بنا بر نوشته ی دوزی، در تاریخ ابن حبیب و همچنین در احادیث منتسب به همین مورخ، آمده است که بر اثر دعای موسی ابن نصیر، دیوارها و برج و باروی یک دژ سهمگین فروریخت، درست به همان ترتیب که دیوارهای جریکو در اثر آوای شیپور یوشع ویران شد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۱)

حد اکثر نفرات همراه موسی بن نصیر و طارق را، در همین اوراق پر از جهل و زیاده نویسی، چهل هزار گفته اند، که در این جا دویست و چهل هزار نفر از آنان تنها در یک نبرد با حضرت مریم و شمشیر داران کلیسا کشته می شوند. آیا از خود نپرسیده اند که قبول چنین ادعایی به معنای آن است که گروه گروه از مسیحیان اسپانیا در جنگ با مریم مقدس به مهاجمان مسلمان پیوسته اند؟!! در این جا با صحنه هایی مواجهیم که مشابه آن را تنها در کارتن های کامپیوتری جدید برای کودکان می سازند، چنان که وقایع نگار دربار آلفونس سوم، درست مانند ابن حبیب ظاهرا مورخ عرب، فقط نشانه هایی از تاریخ یهود را به یاد می آورند؟!!   

«در وقایع نگاری های مولفان بربر گزارش داده شده است که پس از فتح اسپانیا، نزاع سختی بین طارق و موسی ابن نصیر درگرفت. این اختلاف به هیچ وجه مربوط به مسایل بغرنج ناشی از تسلط بر شبه جزیره وسیع ایبریا نبود. نزاع بر سر این معضل روی داد که میزی متعلق به حضرت سلیمان، به هنگام تقسیم غنایم، سهم کدام یک از آن دو نفر خواهد بود. این میز را طارق یافته بود ولی موسی ابن نصیر آن را به نفع خود ضبط کرد و بدتر از این، در برابر دیدگان سربازان طارق، موسی با تازیانه ضربه ای به صورت او نواخت. نزاع طارق و موسی چنان بالا گرفت که ناچار برای احقاق حق هر دو به دمشق، مقر خلافت، شتافتند و اسپانیای تازه فتح شده را بی سر و سرپرست گذاشتند. موسی ابن نصیر در مقام دفاع از خود به خلیفه چنین اظهار داشت که این تنبیه را از آن جهت درباره ی طارق روا داشته است که وی همواره از انضباط و نظامات مقرر سر می پیچید. طارق پاسخ می دهد که چنین نیست: مافوق او در واقع از آن جهت بر وی خشم گرفته است که میز مورد مناقشه لنگ بود، یکی از پایه های آن مفقود شده است. خلیفه در اندیشه ی صدود حکمی عادلانه در مورد این اختلاف مهم و حساس، بر آن می شود که از روح مالک سابق شیء مورد مناقشه (سلیمان) استمداد بطلبد که ناگهان طارق مدرک انکار ناپذیر حقانیت خود را از زیر ردایش بیرون می کشد: پایه ی مفقود شده ی میز. آری او شخصا این پایه را شکسته، پنهان داشته بود تا دلیل مقنعی برای اثبات حقانیت خود در دست داشته باشد.
موسی ابن نصیر محکوم شناخته می شود: بنا بر بعضی روایات، با توجه به خدمات درخشان اش او را فقط محبوس می سازند. ولی او در زندان جان می سپارد. مولف مجموعه ی اخبار می نویسد که موسی به پرداخت غرامت سنگینی هم محکوم گشت و همین امر پایان کار او را نزدیک تر ساخت. در هر حال، هیچ کدام از این دو فاتح به اسپانیا بازنگشت. طارق که میز عزیز را باز یافته بود، معلوم نیست به کجا رفته است. با وجود این، عزت نفس و غرور قومی مورخان و خوانندگانشان محفوظ ماند، چرا که در این قضیه یک بربر یعنی طارق، بر یک عرب فایق آمده بود». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۲)

آیا در این پایه و میزان است، اندازه ی بی خبری و ندیده انگاری دانشگاه ها و حوزه های مذهبی در سراسر جهان مسیحیت و یهودیت و اسلام، که این داستان بس کودکانه ی میز حضرت سلیمان در اسپانیا را، که موجب شکرآب بین دو فرمانده ی نظامی شده، بپذیرند و قبول کنند که این سرداران برای تعیین تکلیف تصاحب یک میز، چنان که به خانه ی عمه ی خود در دو کوچه آن سوتر می رفته اند، سرزمینی تازه مفتوح را به امان خود رها کنند و از اسپانیا به دمشق بتازند تا طارق پایه ی میزی را به عنوان حقانیت خود به خلیفه ارائه دهد؟!!! آیا چه عوامل و کسانی عقل و خرد این همه مدعی را به تاراج برده است؟!!  

« می گویند فقط در طول یک قرن، اعراب توانستند یک امپراتوری اسلامی به وسعت بیش از ۹۰۰۰ کیلومتر به وجود آورند. در برابر چنین رویدادی، پیدایش امپراتوری روم یا انتشار و توسعه ی مسیحیت چه اهمیتی دارد؟ خاصه آن که وسایل ارتباطی در فاصله ی این رویدادها مطلقا پیشرفتی حاصل نکرده بود. تردیدی نیست که این حرکتی منحصر به فرد و در فراسوی امکانات انسانی بوده است. چنین رویداد شگفتی موجد کوچک ترین بررسی منتقدانه از جانب تاریخ نگاران نبوده است. تا این زمان، هیچ کس اصالت این رویداد خارق العاده را واقعا مورد تردید قرار نداده است. فقط اسوالد اشپنگلر در انحطاط غرب، آن را بر سطح و حدود حقیقی خود قضیه منطبق ساخته است. ژنرال برموند نیز، در بربرها و اعراب، در مورد شرایط مادی فتوحات، نکاتی را پیش کشیده است که ما از آن ها فراوان سود برگرفته ایم.
تاریخ نگاران در برابر عظمت رویداد یکه خورده اند. غالب آنان که پرورش یافته و وارث مکاتب آموزشی خاص ملیت های غربی بوده اند، چنین اظهار عقیده کرده اند که مهاجمان از طرف مردمان سرزمین های اشغالی به عنوان یک نیروی رهایی بخش مورد استقبال قرار می گرفتند. برخی دیگر از همین تاریخ نگاران، در انطباق وقایع تاریخی با معتقدات مذهبی خود دچار دردسر و ناآسودگی می شدند. خاصه آن هایی که کم تر در جریان نقد معانی و تفسیر متون قدیمی قرار داشتند. بعضی هم اصولا تمایلی به دشمن تراشی نداشتند و بنابراین کوششی به عمل نمی آوردند تا کوچک ترین خدشه ای بر ساخت های تاریخی جزم آلود و مورد قبول طرفین وارد آورند. برای بسیاری دیگر مساله ی بررسی منقدانه ی تاریخ هرگز مطرح نبوده است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۹)

گرچه در تصور ایکناسیو اولاگوئه نمی گنجیده است که سراپای آن متون قدیمی شرق و غرب، ایرانی و اسلامی و مسیحیت و یهود، که اینک منبع و ماخذ فهم و شناخت جهان باستان و کهن و سرشت و سرنوشت ادیان است، به جز قرآن قدرتمند، که اصلت خدشه ناپذیر آن قابل اثبات است، سراپا جعلیاتی نوساز و حاصل شگردهای مشترک کنیسه و کلیسا در قرون اخیر است. کافی است بپرسیم در حالی که صفحات و لت هایی از قرآن مانده ازقرون نخست هجری، با متنی برابر، از سوی مسلمین قابل ارائه است، قدیم ترین سند مربوط به ادیان یهود و نصارا را از چه زمان ارائه می دهند؟!! با این همه اولاگوئه با روشن نگری استثنایی، از این که فرهنگیان غرب و مسلمین، با اتکاء به این اباطیل بچگانه حمله ی مسلمین به اسپانیا را پذیرفته اند، غرق حیرت است و آن را نوعی سهل انگاری ناشی از جزم اندیشی طرفین می داند. او هنوز گام دیگری برای برداشتن به پیش دارد تا بپذیرد باور کنندگان این فسانه ها در هر مقام و لباس و دین و مذهب و شعبه و دانشگاهی، در اساس، پرورش یافتگان مکتبی متاثر از مجموعه جعلیات یهودیان اند.

«از این نظر، متون عربی زبان مربوط به فتح اسپانیا چندان اطمینان بخش نیست. به علاوه هیچ کدام از آن ها اصولا شرح نمی دهند که عملیات یا وقایع چه گونه صورت گرفته است. بسیاری از این متون حتی با جغرافیای محل نیز سازگار نیست. وقایع با ساده دلی حیرت انگیزی شرح داده می شود. غالب این مولفان چندان علاقه ای به خود حوادث و وقایع نشان نمی دهند. هدف آنان بیش تر سرگرم کردن خواننده است. با تمام این اوصاف، خصلت افسانه ای این متون تا به امروز هم جای خود را به کتاب های درسی و در آثار متخصصان محفوظ داشته است. غریق برای بقای نفس به هر خاشاکی که در اطراف خود بیابد چنگ می زند: مورخان اسپانیای قرن هشتم نیز چاره ای نداشتنه اند جز تکیه زدن بر چند متن معدود که از دستبرد زمانه در امان مانده بود. آنان درباره ی اعتبار این اسناد نه به چند و چون پرداختند و نه دست به کوچک ترین تحقیق و تحلیل زدند. برای آنان همین کافی بود که اسناد موجود با اعتقادات شان هماهنگی داشته باشد. آنان علاقه ای به فهمیدن نداشتند و فقط در پی اثبات آن بودند که اعتقادشان به فتح اسپانیا معقول و مستند است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۵)

اینک ایکناسیو اولاگوئه به ناسزا گویی به مورخان غربی نزدیک شده و حیرت زده است که آن ها چه گونه به اعتبار اسناد این هجوم حساس نبوده اند. ایکناسیو اولاگوئه هنوز نمی داند که اصولا هیچ سندی از دنیای باستان در باب چنین حمله ای، به هیچ زبانی باقی نمانده و ادعاها و اداها و نمایشات کنونی تماما دست ساخته هایی جدید برای سر در گم کردن مورخ و محققی چون اوست که به درک درست قضایا علاقه نشان می دهد. او می نویسد که وقایع را ساده دلانه و برای سرگرم کردن خواننده توضیح داده اند و گویا نمی داند که سرنوشت شرح و بسط در باب حادثه ای روی نداده جز همین افسانه ها نیست که برای ما چندین شاه نامه از آن فراهم آورده اند.

«از این رهگذر، غالب تاریخ نگاران جدید - بعضی به تلویح و برخی دیگر به تصریح – اوراق کهنه ی وقایع نگاری های عتیق را به یغما بردند. با گذشت زمان، تاریخ نگارانی که تحت تاثیر پیشداوری های عقیدتی قرار نداشتند، کوشیدند تا اشتباه های ناهنجار، افسانه های زیاده از حد کودکانه و ناهماهنگی های زمانی دل آزار را بزدایند. با این حال، حتی اینان نیز قادر نبوده اند آثار خود را از انعکاس ناهمواری ها و گستسگی های متون قدیمی مصون نگاه دارند. هر کدام از تاریخ نگاران منحصرا به منابعی پرداخته اند که مربوط به موضوع مورد نظر او می شده است. حال اگر این منابع کاملا مخالف با منابع مورد استناد یکی دیگر از همکاران او است، چه باک! در سال 1946 مارسه که فقط  حوادث آفریقای شمالی در قرن هشتم را مورد مطالعه قرا داده بود، برای تسلط کامل اعراب بر این مناطق یک قرن و نیم وقت قایل می شد. در سال 1950، لوی پروونسال که تحقیقات خود را به حوادث اسپانیا منحصر ساخته بود، احتیاج داشت که فتح آفریقای شمالی حتما در سال 711 میلادی به پایان رسیده باشد. و این یعنی 61 سال زودتر از زمانی که مارسه تعیین کرده بود. در واقع برای لوی پروونسال کافی بود که وقایع نگاری های کهنه گواهی دهند که اعراب در سال 711 در مراکش حضور داشته اند تا او بتواند به پیروی از مورخان کلاسیک مدعی گردد که «در آن هنگام که رودریک در تولیدو بر تخت نشست، اعراب در شمال مراکش جای پای مستحکمی یافته بودند». این داعیه ی پروونسال از آن جهت غیرقابل بخشایش است که وی در زمان نگارش اثر خود، مطالعات قبلی مارسه را در اختیار داشت، مطالعاتی که به وضوح باطل بودن این داعیه ی کلاسیک را به اثبات می رساند. علاوه بر این، حتی حضور اعراب در مراکش نیز دلیل قانع کننده ای برای توجیه فتح اسپانیا نیست، زیرا که این رویداد مسایل دیگری را نیز مطرح می ساخت. از این روی می توان از خود پرسید که آیا مولف مذکور بر این فرض نبوده است که خواننده ی احتمالی او به ظن قوی پایبند چنین دورنگری هایی نخواهد بود. البته مشروط بر این که خود مولف دست خوش نقیصه ی کوتاهی دیده نبوده باشد». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳۷و 38)

این کلافگی و سردرگمی، که به هیچ ترتیب و تمهید، راه به جایگاه مستقری نمی برد، حاصل آن تاریخ نگاری بی مایه ای است که با مقصد کثیف ضدیت با اسلام نگاشته اند. تاریخ سازی پاره پوره ای که حتی به سوزن نقد نیز رفو نمی شود و محکوم است، برای تفریح آیندگان، همانند تاریخ ایران باستان، همچنان ژنده بماند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:45 | 17 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 170

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۰

از این جا، به فصل درو، از داده های پیشین نزدیک می شوم و به مواردی ورود می کنم که در عین استقلال، پیوند پنهان و آشکاری با مقولات پیش گفته دارد، اندیشه های فروش نرفته را به بازگشت دوباره به بازار و زادگاه شرقی خویش دعوت می کند و از توجه به مورخان دغل کار دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب باز می دارد. از این به بعد راه بر هر متعصب و هرگونه تعصبی بسته می ماند، رسن و گردن بند اوهام می گسلد و به خواست خداوند با مناظری آشنا می شویم که در آن مبانی سرگشتگی مردم منطقه و سرچشمه عداوت های معتاد را می یابیم و ریسمانی می آویزد تا شاید خود را از اعماق چاه ویل دروغ، که قرونی است در آن سقوط کرده ایم، بالا کشیم و بی تامل قبول کنیم که حتی سطری از آگاهی های کنونی ما، در عرصه های تاریخی و ادبی و باورهای سنتی و مذهبی، موافق حقایق نیست و مصداق ضلالت مطلق است.

به گمان مورخین موظفی که از سوی کنیسه و کلیسا هدایت شده اند، طلوع و گسترش اسلام، از ایمان موجد تغییرات تربیتی و تمدنی ناشی نمی شود، بل فقط ضربه ی شمشیر مسلمین و میل به غارت جهان، عرصه ای به پهنای ده هزار کیلومتر، از انتهای خراسان تا مرزهای اسپانیا را درنوردیده است! ساده لوحی بی پایانی که بی حاصلی استیلای نظامی و ایستایی پر التهاب پانزده قرنه ی مسلمین بر احکام و آیات قرآن را، در میان مللی نادیده می گیرد، که در مواردی، تجارب تاریخی فراوان و فرهنگ پا بر جا و کهن پیش از اسلام داشته اند.

ایگناسیو اولاگوئه، محقق و منقد تاریخ در اسپانیا، کتابی دارد با نام «عرب ها به اسپانیا یورش نبرده اند». کار یگانه ای است با پایه یابی عقلی و انبوهی اسناد غیر قابل تردید در اثبات این مطلب که سراپای داستان حمله ی زمان بنی امیه و انتقال بقایای آن ها به اسپانیا مجموعه داستان های بی بنیانی است که کلیسا برای حفظ آبروی خویش با دست مورخان وابسته، نوسازی کرده است. کتاب او را انتشارات شباویز در سال ۱۳۶۵ با نام عجیب و غیر عادی «هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا» منتشر کرد که ربطی به نام اصلی آن ندارد و خود موید آن است که نخواسته اند عنوان کتاب، گروه بزرگ تری را به سمت حقایق مندرج در آن هدایت کند.

«با توجه به چنین مسائلی است که به نظر می رسد تمام جریان توسعه و انتشار اسلام در اسپانیا را باید از نو مورد بررسی قرار داد: آیا منطقی تر نیست که به اسلام گرویدن اسپانیا را بیش تر محصول جنبش های دگرگون ساز داخلی در اسپانیا بدانیم، تا نتیجه ی یک رشته فتوحات نظامی غیر ممکن؟... مولف کتاب حاضر بر آن است که بخش مهمی از تاریخ کشور خود را از نو به نگارش درآورده و در این راه او حد اکثر واقع بینی لازم را به کار گرفته است تا اسطوره ای ناشی از تالیفات تعصب و جهل و اهمال و محافظه کاری و هراس از نفی بعضی آرای رایج را منهدم سازد». (ایگناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳)

این مختصر را که از یادداشت ژان بائر تلخیص کننده ی کتاب ایگناسیو اولاگونه در بخش پیش گفتار برداشته ام، خطابی است به تمام مورخان جهان، که داستان های کنونی در باب تاریخ حواشی و اطراف خود را بازبینی کنند و برای روشن شدن سرگذشت حقیقی تمدن و تجمعات انسانی، با بیرون دویدن از عرصه های جاعلانه و با پوشال و مقوا دکور بندی شده ی کنونی، به تالیف جمعی دوباره ای از ماجراهای تاریخی انسان به طور اعم بپردازند، که تحت تاثیر تلقینات کنونی کنیسه و کلیسا نباشد.

«مضافا این که آلمان ها احتمالا می توانسته اند روسیه را تسخیر کنند، اما هیچ سپاه عربی هرگز قدم به خاک اسپانیا نگذارده است. مورخان کلاسیک بر اساس اسناد و مدارکی نارسا و پریشان، خود را مجاز شمرده اند که مدعی شوند که تمدن عربی - اسلامی به نیروی اسلحه بر شبه جزیره ی ایبریا تحمیل شده است. در این داعیه کمبود متون تاریخی، که هیچ کدام از آن ها هم معاصر اسلام آوردن اسپانیا نیست، به تمایلات جزم آلود مسلمانان و مسیحیان افزوده شده است». (ایگناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۳)

مشکل بزرگ موجود در برابر مورخان نواندیش جهان، رسوخ عمیق و قدیم داده های نادرست در باورهای عمومی است و چنان که در فوق می خوانید، مسئله این است که دروغ بزرگ تسخیر نظامی اسپانیا به وسیله ی نیروهای نظامی بنی امیه را، مسلمانان بیش از مردم اسپانیا پذیرفته اند، چنان که دروغ درشت تری چون جنگ های قادسیه و جلولاء و نهاوند را، هر یک از دو طرف ماجرا، ایرانیان و اعراب، با منظورهای متعصبانه و مخصوص به خود، دنبال می کنند و ماجرای ابلهانه ی حمله ی اعراب به اسپانیا و قصه کرم زده ی یورش نیزه و شمشیر داران مسلمان به ایران، به همان میزان در کتاب های درسی اسپانیا و ایران به عنوان واقعیت رخ داده در تاریخ، پذیرفته و مضبوط است که اسناد آموزشی اعراب با ورم های قومی لازم به آن توهمات روی نداده افتخار می کنند!!! اگر سازمان های اقتصادی و فرهنگی ایران، حتی پس از انتشار وسیع مستند تختگاه هیچ کس، باز هم نقش پشت برگ های اسکناسی جدید را تخت جمشید انتخاب می کنند، درست شبیه آن است که آموزش و پرورش اسپانیا، ۴۳ سال پس از کتاب بی بدیل ایگناسیو اولاگوئه، به اسناد منتشره در کتاب او بی اعتنا می ماند، چنان که طبیعی است تا مسئو لان فرهنگی این جمهوری نیز تا زمانی نامعین به مجموعه مباحث «تاملی در بنیان تاریخ ایران» بی توجهی کنند. تمام این اشارات نشان می دهد که تا چه میزان فرهنگ موجود انسانی در تمام مراکز حساس تمدن زیر نظر کنیسه و کلیسا می گذرد و چه گونه شبکه ی «دفاع از جعل و دروغ» مشرکین در تاریخ نگاری جهان فعال است! با این همه می کوشم تا با مطالب غیر قابل تردید کتاب ایگناسیو اولاگوئه و موارد گوناگون دیگر آشنا شوید، تا بدانید اگر ماجرای هجوم شمشیر به دستان مسلمان به اسپانیا، حتی فاقد هرگونه مقبولیت عقلانی است، پس بی شک جمله ای از تاریخ اسلام موجود را نمی توان به عنوان هویت و سرگذشت راستین اسلام و مسلمین به فرهنگ جهان ارائه داد.         

«صرف نظر از این وقایع نگاری مضبوط به زبان لاتینی، قدیمی ترین متونی که مورد استناد و مراجعه ی مورخان اسپانیای قرن هشتم میلادی قرار گرفته است، همه به لغت عربی است: یک تاریخ که به ابن حبیب مسلمان و ناشر مذهب مالکی در اسپانیا نسبت داده می شود. یک متن عربی دیگر نیز وجود دارد که منتسب به ابن عبدالحکم عالم مصری است. سومین متن عربی موجود احادیث الایمان والسیاسه است که به مورخ شهیر ابن قتیبه نسبت داده می شود.
خاورشناس عالی مقام هلندی، رینهاردت دوزی، در یکی از آثار خود، تحت عنوان پژوهش هایی در باب تاریخ و ادبیات اسپانیای قرون وسطی، نشان داده است که ابن قتیبه مولف احادیث نیست و این متن در حدود ۱۰۶۰ میلادی به نگارش درآمده است». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۹)

اینک و با اعانت به نوشته های پیشین می دانیم که در قرن هشتم میلادی، مورخ و مولف عرب به سبب نبود بدیهی خط بالغ شده لازم و فقدان و کمبود مواد و ماتریال برای کتاب نویسی، قادر نبوده است در باب این یا آن مقوله ی تاریخی و اجتماعی و غیره صاحب تالیف شمرده شود. چنان که با مدد الهی، به زودی با خبر می شویم که نه فقط مذهب مالکی، بل هیچ یک از فرق اسلامی تاریخ ظهور و حدوثی دورتر از ۵ قرن پیش نداشته اند.   

«هنگامی که خلیفه سپاهیان خود را برای تسخیر جهان می فرستاد، هدف اش اشاعه ی دین جدید بود. از این نظر، یورش های اعراب نه فقط به قصد تصرف سرزمین های بیگانه، بل به منظور اشغال و تسلط بر آن ها صورت می گرفت. سلطه ای که می بایست مبانی زندگی و تفکر اجتماعات غیرمسلمان را به کلی تغییر دهد. چنین هدفی لزوما باید به دولتی نیرومند و مجهز به یک نظام حکومتی قوی متکی باشد. مشخصه ی چشم گیر یک نظام استثنایی در همین است. چنین ساختار اجتماعی مستلزم کشوری است پر جمعیت و ثروتمند. پس بنا بر این عربستان قرن هفتم میلادی باید کشوری کاملا متفاوت با آن چه امروز می شناسیم بوده باشد.
در حال حاضر، ما شواهد و مدارکی قانع کننده در دست داریم که نشان می دهند صحراها و بیابان های داخلی شبه جزیره ی عربستان، ربع الخالی و نفود، از گذشته های بسیار دور همواره وجود داشته اند. در زمان بعثت حضرت محمد، شبه جزیره ی عربستان عملا به همین صورت کنونی بوده است. جمعیت عربستان در آن روزگار بسیار ناچیز بوده، تقریبا منحصر می شده است به طوایف کوچ نشین یا کاروان دار. بدین ترتیب، پرسشی که مطرح می شود، این است: خلفای صدر اسلام منابع انسانی و پول لازم برای نیل به مقاصد وسیع و دورگستر خود را از کجا تامین می کرده اند؟
در یک سرزمین کویری با خاک سست و نفوذ پذیر، حیوانی مانند اسب، حتی اگر انسان بتواند چهل لیتر آب مورد نیاز روزانه ی او را نیز تامین کند، قادر به ادامه ی حیات نیست. در چنین وضعی، اسب فقط قادر به طی مسافتی کوتاه است به شرط آن که در پایان راه، منابع آب لازم وجود داشته باشد. در عربستان، تنها شتر می تواند به زندگی ادامه دهد: این حیوان نشخوار کننده است و همین خصیصه به او امکان می دهد که کمیابی آب را به تر تحمل کند. در ضمن، شتر به عنوان یک حیوان دونده قادر است مسافت هایی طولانی را با حداکثر استفاده از یک غذای اتفاقی و پراکنده، با سرعت نسبتا زیاد طی کند. اسب «عربی» اصیل که احتمالا از منطقه ی «هلال خضیب» منشا می گیرد، به ظن قوی نسل دو رگه ای است که بعدها در اثر پیوندهای معمول در آسیا و آفریقای شمالی و آندالوسیا به وجود آمده است. «هلال خضیب» اصطلاحی است که در مورد سرزمین های فلسطین و سوریه و بین النهرین به کار می رود. این سرزمین ها با اوضاع اقلیمی ویژه ای که مناسب توسعه ی کشاورزی است، به طور نیم دایره شمال شبه جزیره ی عربستان را در احاطه ی خود دارند. اشاراتی که در قرآن کتاب مقدس مسلمانان، راجع به اسب دیده می شود. بیش از آن که موید رواج واقعی این حیوان در زندگی روزانه ی عربستان باشد، نماینده ی گرایش به یک سطح زندگی برتر است. اعراب بدون تردید این تنها مرکب قادر به تامین پیروزی های جنگی صاعقه آسا را در اختیار نداشته اند ـ آن هم پیروزی های برق آسایی در ردیف فتوحات پارت ها، هون ها و مغول های آسیای مرکزی.
لویی سدیو، طی تاریخ اعراب خود، در مورد دومین لشگرکشی مسلمانان به دمشق، ارقامی مانند «ده هزار اسبسوار، دوازده هزار شتر و بیست هزار پیاده» ارئه می دهد. در عمل چنین چیزی غیرممکن است. اسب و شتر که به شرایط جغرافیایی متضادی وابسته اند، حتی به طور تصنعی هم قادر به همزیستی با یکدیگر نیستند: رایحه ی خاص هر کدام از آن ها دیگری را می رماند ـ درست نظیر سگ و گربه. به علاوه ۱۰.۰۰۰ راس اسب به تنهایی احتیاج به ۴۰۰.۰۰۰ لیتر  آب روزانه دارند. بین مکه و دمشق این مقدار آب و همچنین آب مورد نیاز ۱۰.۰۰۰ سوارکار و ۲۰.۰۰۰ پیاده نظام را از کجا تامین می شده است؟
نکته ی دیگر این که در آغاز قرن هفتم میلادی، نعل اسب که از اختراعات گل ها در زمان سلسله ی مروونژین ها است، هنوز به عربستان راه نیافته بود. در آن زمان، در خاور نزدیک رسم چنان بود که هر گاه می خواستند یک چهار پا را به عنوان مرکب از منطقه ای شنی یا سنگلاخ عبور دهند، سم هایش را با چرم می پوشاندند. بنا براین به فرض آ‌ن که اعراب اسب هم در اختیار داشته اند، باز قابل تصور نیست که اسب های آنان توانسته باشند این چند هزار کیلومتر مسافت تا اسپانیا را بدون نعل بپیمایند. مضافا این که سوارکاران آن ها ناچار بوده اند بدون رکاب اسب بتازانند، چرا که رکاب اسب در چین اختراع شده بود و زودتر از قرن نهم میلادی به خاور نزدیک راه نیافت». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۱۲)

اینک خوانندگان این وبلاگ می دانند حتی ایگناسیو اولاگوئه، تا چه میزان آلوده به اطلاعات دروغینی است، که مستقیما با تحقیقات او ارتباطی نداشته اند: از فتوحات برق آسای پارت ها، هون ها و مغول های آسیای مرکزی می گوید که در تحقیقات «تاملی در بنیان تاریخ ایران» بر باد رفته است. با این همه نحوه نگاه او به مقدمات ماجرای تسخیر اسپانیا به دست سپاه عرب از نوعی روش بنیان اندیشانه حکایت می کند و لغزش های کم و بیش او در باب اطلاعات تاریخی جهان، خود موید آن است که سران و راه بران کنیسه و کلیسا هیچ تپه ای در کنکاش های تاریخی بشر را غیر ملوث باقی نگذارده اند.

«بنا بر روایت مولف مجموعه ی اخبار، شخصی اولبان نام (کنت ژولین) که فرمانروای خطه ساحلی شمال مراکش بوده، چهار قایق به اعراب کرایه می دهد. فرض کنیم که این قایق ها دارای حداکثر ظرفیت ممکن بوده باشند: پنجاه سرنشین به اضافه ی خدمه. برای این که طارق بتواند افراد زیر فرماندهی خود را با این قایق ها از تنگه عبور دهد، می بایست حداقل سی و پنج رفت و آمد بین دو ساحل تنگه انجام پذیرد و این یعنی هفتاد روز وقت، زیرا که چنین قایق هایی در به ترین حالات قادر نیستند فاصله ی تنگه را در کم تر از یک روز طی کنند. با احتساب هفته های طوفانی که هر گونه عبور و مروری را در تنگه غیرممکن می کند، خیلی راحت به سه ماه می رسیم.
این طرز پیاده کردن کند و تدریجی قوا در یک ساحل بیگانه غیرقابل تصور است، زیرا گروه های اول، پیش از آن که گروه های بعدی بتوانند یاری شان دهند، به دست مدافعان تارانده می شوند. ابن عبدالحکم، پیروزی اعراب را در این لشگرکشی معلول یک حیله ی جنگی می داند: «افراد طارق در یکی از جزایر واقع در تنگه چند تن از دهقانان را اسیر کردند و جسد یکی از آنان را پس از کشتن در دیگ بزدگی انداختند و به پختن آن مشغول شدند. سپس در یک دیگ دیگر به پختن گوشت معمولی پرداختند. بعد به کمک بعضی ترفندهای گمراه کننده و عوض کردن کاسه ها، به بقیه ی دهقانان اسیر چنین القا کردند که گویا سپاهیان طارق از گوشت انسانی تغذیه می کنند. همین دهقانان پس از آن که آزاد شدند خبر آدم خواری سپاهیان طارق را در سراسر کشور اسپانیا پراکندند».
بقیه ی قضایا را چنین روایت می کنند که با پراکنده شدن خبر آدم خواری سپاهیان عرب، اهالی شبه جزیره ی ایبریا به جای قتل عام نخستین گروه های سپاه طارق با کمال احترام آن ها را پذیره شدند: در واقع، مردم اسپانیا ترجیح می دادند که بدون قید و شرط تسلیم «اعراب آدم خوار» شوند ولی در دیگ غذای آنان جای نگیرند. صرف نظر از این که چنین مطالبی قانع کننده نیست، باید تذکر داد که در تنگه ی بین مراکش و اسپانیا اصولا جزیره ای وجود ندارد و برای گذراندن ۷۰۰۰ سپاهی زیر فرماندهی طارق در اوضاع عادی، حد اقل یک صد قایق بزرگ لازم بوده است به علاوه فقط مردم دریا نورد قادر به انجام چنین کاری بوده اند». (ایکناسیو اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا، ص ۱۸)

چنین نقل قول هایی در باب سقوط اسپانیا به دست سپاهیان عرب، که از داستان های علی بابا و چهل دزد بغداد مایه می گیرد، در نزد خردمند، برترین سند تهی دستی کلیسا و کنیسه در تدوین تاریخ اسلام و تهاجمات مندرج در آن است. بیش از چهل سال است که کلیسا پاسخی به سئوالات نخستین و دیگر پرسش های مهم ایگناسیو اولاگوئه، جز تکرار موهومات پیشین نداده است، چنان که چهل سال دیگر هم هیچ یک برای سئوالات مجموعه «تاملی در بنیان تاریخ ایران» پاسخی نخواهند نوشت، جز این که بر ابعاد گلوله و تعداد شلیک از توپخانه فرسوده ی پیشین خود بیافزایند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 20:0 | 22 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 169

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۹

جست و جوی مورخ در مراجع ادیان آسمانی، نقد تورات و انجیل و نیز اثبات آسان سلامت و صلابت و صحت قرآن، که تنها سند دینی غیر مخدوش است، با مقصد دریافت تصویر درست از پروسه ی پیدایش و پیشینه ی تجمع و تمدن و ظهور انبیاء در حوزه ی شرق میانه انجام می شود، تا بتوان در گفت و گو از تحولات تاریخی قرون اخیر در این منطقه، به برداشت های آن  رجوع داد، چنان که با کشف تاریخی و جغرافیایی حوزه وقوع طوفان نوح، اینک می دانیم، در زمانی مقدم بر ابراهیم، در بخش نامعینی از ترکیه کنونی، برگزیده ای به نام نوح، با کمک و راه نمایی خداوند، موفق به نجات وابستگان و احتمالا گروهی از مومنین و معتقدین قوم خود، از آسیب طوفان شده است. بدین ترتیب و با مراجعه به تصاویر مکملی که قرآن در باب اجتماعات انسانی در منطقه ما ارائه می دهد، اینک نوح از شمایل و شخصیتی در قصص ادیان، به تاریخ سازی اثر گذار، تغییر جایگاه و وجهه داده و ماجرای مبهم آن طوفان، به آغاز دیگری در تاریخ تمدن این منطقه بدل شده است. مطلبی که از تصورات تورات در باب نوح و ابراهیم و یعقوب، قابل حصول نبود و ادعاهای نادرست بسیاری در باب تاریخ سرزمین ترکیه را دگرگون کرده است.   

«و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذتهم بما کانوا یکسبون. اگر اهالی ایمان آورده و درست عمل بودند، برکات از آسمان و زمین بر آن ها می گشودیم ولی تکذیب کردند، پس به چنگ افتادند به خاطر اعمال شان. (اعراف، ۹۶). الم یاتهم نباء الذین من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین والموتفکات آتتهم رسلهم بالبینات فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون. آیا خبر اقوام پیشین، نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین و منهدم شدگان به آنان نرسیده که پیامبرانی با مطالب روشنگر برآنان فرستادیم، پس خداوند بر آنان ستم نکرد که خود بر خود ستم کردند». (توبه، ۷۰) فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمین. الذین کذبوا شعیبا کان لم یغنوا فیها... پس زلزله بر آنان فرود آمد و در خانه های شان از پا درآمدند. چنان که منکران شعیب گویی هرگز در آن ها نبوده اند».  (اعراف، ۹۰ و ۹۱) 

آیات نابودی جمعی و تنبیه عمومی خطا کاران سمج در قرآن، اندک نیست و ابزار امحاء آنان نیز متنوع است: زلزله، باران سنگ، گرفتار شدن در سرما و صاعقه و باد و غرقه ماندن در آب. در مراحل و شرایط کنونی، تعیین زمان و مکان این گونه حوادث و ترتیب دقیق آن ها میسر نیست و جز ماجرای طوفان نوح نمی توان به یقین از احوال دیگر اقوام تنبیه شده و محل تجمع آنان با خبر شد. چنین آیات مکرر و مفصلی گواه است که ستیزه با درست عملی، علی رغم در اختیار داشتن راه نمایان لازم، جماعاتی را مشمول خشم خداوند و نابودی مطلق کرده است که اصلاح ناشدنی می نموده اند. در میان چنین توجهاتی نکات آموزنده ی چندی نیز پنهان است: نخست این که امحاء حوزه به حوزه ی گم راهان، در خطه ها و میان اقوام مختلف و متعدد، خود به خود، جهانی بودن طوفان مذکور در تورات را مردود می کند. سپس محدوده ی این حوادث، به دلیلی که خداوند در آیات قرآن مردم نجد را به پند آموزی از دیدار بقایای مساکن و تاسیسات نابود شدگان دعوت می کند، باید گرداگرد محیط صدور اسلام و به اختصار شرق میانه باشد، بنا بر این چنین تصفیه ای، از نظر جغرافیایی، تنها شامل دایره ی ظهور انبیاء بزرگ، موسی و عیسی و محمد شده و گستره ی جهانی نداشته است. این تصویر به روشنی اعلام می کند که در زمان طوفان و تا مدت ها پس از آن، جز شرق میانه، هنوز مراکز تجمعی در جهان که به اعزام پیامبر بیارزد، صورت نبسته بود. چنان که با صراحتی ناب با خبر می شویم که خداوند نافرمانان علاج ناشدنی در تجمعات کهن این خطه را، به قصد کاهش از وسعت تنش های آتی در شرایط نوین در پیش، تصفیه ی فیزیکی کرده است.

«و لقد آتینا موسی الکتاب من بعد ما اهلکنا القرون الاولی بصائر للناس و هدی و رحمة لعلهم یتذکرون. و از پس هلاک کردن پیشینیان، به موسی کتاب دادیم تا روشنگر و رحمت و راه نمای مردم باشد، شاید که پند گیرند». (قصص، ۴۳). فکاین من قریة اهلکناها و هی ظالمة فهی حاویة علی عروشها و بئر معطلة و قصر مشید. پس چه بسیار مکان ها که به سبب ستم نابود کردیم، با دیوارهای فرو ریخته، قصرهای بلند و چاه های بی استفاده مانده». (حج، ۴۵) قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المجرمین. بگو بر زمین بگذرید و عاقبت کار مجرمین را به چشم ببینید». (نمل، ۶۹) 

این منظره ای است بدون رتوش از تحولی مرحله ای در ارتقاء شیوه ی تربیت آدمی، که با نزول کتاب برای موسای پیامبر توام می شود. در این جا خلاصه و ماحصل قریب یکصد آیه را می خوانیم تماما در باب عذاب و مجازات مردمی که اعزام راه نما و رسول بر آنان بی اثر بوده است. مورخ این گونه آیات را آینه ی تاریخ می داند و به دلایلی این مجازات ها را شامل بومیان نخستین بین النهرین می شمارد که نابودی کامل یادی از آنان باقی نگذارده است، چرا که از پس تنبیه ها خبر از ظهور موسی می خوانیم که زمان او با نوح فاصله ی بسیار دارد و در آیه ۷۴ سوره ی هود، ابراهیم که برگزیده ای پس از نوح است، در ماجرای امحاء قوم لوط، شفیع و میانجی معرفی می شود و از آن که زمان انهدام تجمع های بزرگ بابل و آشور و آرام و سومر در ماجرای پلید پوریم، دیر زمانی پس از عهد موسی و نزدیک به ظهور عیسای پیامبراست، پس به تقریب می توان ماجرای طوفان و ابراهیم و مردم نابود شده را، یکی دو هزاره مقدم بر بنیان گذاری تمدن های پرآوازه ی شرق میانه گرفت و مهم تر این که از میان این اقوام منهدم شده، قوم نوح امتیاز انحصاری و نخبه ای دارد، زیرا خلاف اقوام به کلی نابود شده، قوم او دو گروه اند: سرکشان مغروق و معتقدان بر کشتی نشسته و از بلا مصون مانده. بدین ترتیب می توان با یقینی نسبی دریافت که در دورانی معین، غربالگری خداوند در میان اقوام این منطقه، برای سرشماری معتقدین به فرامین آسمانی و تابعین از مرسلین، جز سرنشینان کشتی نوح را باقی نگذارده است. به زبان دیگر پراکنده شدن ساکنان آن کشتی، پس از آرام گرفتن طوفان، انتشار صالحین بر زمین شرق میانه و راز آن خطاب و صفت ممتاز است که پیوسته در توصیف مردم این خطه به کار برده ام، فضل و امتیازی که تورات سرچشمه و منشاء آن را در صحرای سینا و نبوت موسی می گوید و قرآن، چنان که بیاید، در تسلیم ابراهیم به خداوند یکتا، بالا بردن بنای کعبه و قبول نگاهبانی از آن در خانواده ی خود.

ناگفته پیداست با آگاهی نو از منزلگاه طوفان، خیزگاه این صالحان در کشتی نشسته را باید سرزمینی دانست که در گذر زمان نام های گوناگون گرفته است: آسیای صغیر، روم شرقی، سرزمین بیزانسیان، مرکز دولت عثمانی و بالاخره ترکیه امروز. نام هایی که قدیم ترین آن ها، در فرهنگ کنونی، از دوران معینی دورتر نمی رود و نشان می دهد که بخش کوچکی از حواشی مصون از طوفان آن سرزمین پهناور، تنها از زمان ورود رومیان گریخته به شرق، در قرون اولیه ی میلادی، از حالت غیر مسکون درآمده و پیدایش هر تجمع قابل اعتنای تاریخی در حصه اصلی و طوفان زده آن، بدون کم ترین تردید، ظهوری نو و برآمده در سده های اخیر شمرده می شود، که به قرائن کافی دورتر از پنج قرن قبل نمی رود و از آن که مولانا را دفن شده در قونیه تبلیغ می کنند، که در هشتصد سال پیش اثری از چنین شهری بر زمین آسیای صغیر نبوده، پس دلیل روشن دیگری بر رد او به دست می آوریم.

بدین ترتیب گسترش زندگی در نجد، پس از آن طوفان، دنباله و امتداد حیات ساکنان ایمان آورده ی کشتی است که در میان آرام گرفتن طوفان و ظهور موسی و عیسی و محمد زیسته اند. تحول نوینی که از شرق بین النهرین و سراشیب جنوبی و شرقی آرارات آغاز می شود و نه از مصر و سینا و ناصریه. چنان که کنکاش در زوایای قرآن و رجوع به آیه ی ۹۳ از سوره ی آل عمران، نشان می دهد که اسراییل سرپرست بنی اسراییل در مصر را، به دلیل روشن اعزام موسی برای تربیت و خلاص آن ها، نمی توان از انبیاء الهی و ذریه ی نوح شمرد. ماحصل این مباحث، از سوی دیگر، ما را با منظور خلقت آشنا می کند: برابر هر انسانی راهی گشوده است و هشدارهایی می شنود تا سرانجام خصلت غیر متجاوز و مسالمت جوی آدمیان را برگزیند و با اوضاع کنونی جهان، که علما و حکما را در خدمت منافع یهود و طالب دنیا می بینیم، بی گمان غربالگری دیگری ناشی از خشم الهی، در ابعاد و با ابزاری مافوق خیال، در راه است.

«و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لاینال عهدی للظالمین. و چون ابراهیم کلماتی را پذیرفت و از عهده برآمد، خدای اش خطاب کرد که تو را پیشوای مردم قرار دادم. گفت و اخلاف من؟ گفت این عهد برای ظالمان نیست. (بقره، ۱۲۴) و لقد ارسلنا نوح و ابراهیم و جعلنا فی ذریتهما النبوة و الکتاب فمنهم مهتد و کثیر منهم فاسقون. و به واقع نوح و ابراهیم را به رسالت فرستادیم و در میان زاد و رود آن ها پیامبری و کتاب قرار دادیم، از میان آنان هدایت شدگان و بسیاری هم بد عمل بودند». (حدید، ۲۶)

ملاحظه می کنید که هیچ تعارفی در کار نیست و خداوند قصد این ندارد که من باب دل خوشی، ذریه ی ابراهیم را معصوم قلمداد کند. همین آیات و نظایر دیگر آن، بساط تمام امام زاده بازی های موجود را درهم می ریزد و معلوم می کند خداوند تعلق به این یا آن خانواده و شخص را اساس تقدس و تکریم کسی نمی گیرد، همه را بدون استثنا، در برابر اعمال و رفتار خود مسئول می شمارد و بر سلامت نفس آیندگان و وابستگان هیچ کس تایید و تضمین نمی سپارد. چنان که زاد و رود نوح را به اختصاص دنبال نمی کند، نامی از سام و حام و این و آن نمی آورد و دایره ی سجل احوال یهودی با صدها نام انبیا زادگان باز نمی کند و چنان که آیات چندی گواه است، از پس نوح ابراهیم را می گزیند و بر می کشد که مراتب انتخاب او موکول به گذر از آزمون های گوناگون و دشواری است که ضمن آن، چنان که در سلسله ای از آیات در سوره ی انعام، از شماره ۷۴ به بعد می خوانیم، از درافتادن ابراهیم با نفس و عقل و انتخاب خویش، تا شکست بتکده های فامیلی، گذر از آتش، پس خواندن تقاضای آمرزش پدر و قربان کردن فرزند نیز دیده می شود. در این جا ابراهیم توراتی را نمی بینیم که مشغول سیر و سیاحت پر منفعت با زوجه ی خویش است، این جا پیامبری زاده می شود که هیچ تعهدی به غیر خدا ندارد و تا به میزانی مقرب و مطمئن است که متقابلا پروردگار را نیز به گذر از آزمون می خواند.

«و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی قال اولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم ان الله عزیر حکیم. و ابراهیم گفت: به من بنمای ای خداوند که چه گونه مردگان را زنده می کنی؟ گفت: مگر ایمان نداری؟ گفت: چرا ولی برای اطمینان قلبی. گفت: پس چهار پپرنده بگیر و قطعه قطعه و مخلوط کن سپس بر هر کوهی قطعه ای قرار بده، بعد آن ها را به خود بخوان تا بی درنگ به سوی تو آیند و بدان که خداوند دانایی بلند مرتبه است». (بقره، ۲۶۰)

پس تولد هر پیامبر و رسول و فرستاده ای در قرآن، موکول به امتحان و اعلامی است که ربطی به خون و خانواده و قوم و قبیله ندارد. چنان که خداوند از پیوندهای برگزیده ترین رسول خود با ذریه ی پیامبران چیزی نمی گوید و نامی نمی برد. همان گونه که آیاتی از جمله ۵۴ و ۵۵ سوره ی نساء، قرینه است که ذات باری به انتخاب و اختیار خود، هر کسی را بخواهد به منصب رسالت و یا توانایی در جاه و مال برمی گزیند. پس ردیف کردن مفصل نام اقوام و اولاد انبیاء در تورات، و مقدس شمردن هر جعبه و دیوار و پارچه و نان و سنگ و گردن آویز و شمعدان و شولایی، در این یا آن گوشه ی جهان، از فهم و فرهنگ دیگری خبر می دهد که کم ترین آثاری از آن جز در موارد معدودی از آزمایش شدگان در قرآن نیست و اگر قرآن کتاب آسمانی است، پس تورات بیانی از خاخام های کنیسه است که از خدای به خصوص خود تبعیت می کنند.

«و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد ءامنا و اجنبنی و بنیّ آن نعبد الاصنام. رب انهن اضللن کثیرا من الناس فمن تبعنی منی و من عصانی فانک غفور رحیم. ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم و ارزقهم من الثمرات لعلکم یشکرون. و چنین بود که ابراهیم گفت: خداوندا این سرزمین را امن بگردان و من و فرزندان ام را از پرستش بتان باز دار. خداوندا مردم بسیاری را به گم راهی کشانده اند. کسان من تبعیت کنندگان از من اند و حساب عصیان کنندگان، با عفو و رحم توست. پروردگارا من و کسانی از من در این سرزمین بی بار در جوار خانه تو ساکن شده ایم تا نماز بگزاریم، پس قلوب مردم را بر آن ها نرم کن و از ثمرات روزی شان ده تا شکر گذار باشند». (ابراهیم، ۳۵ تا ۳۷)

این است مراتبی که ابراهیم را از خانواده ای بت پرست به بانی و نگهبان خانه ی خدا ارتقاء می دهد و پایه های یکتا پرستی اسلامی را در حوزه ای می ریزد و پرچمی را در زمینی بلند می کند، که هنوز هم تکیه و قبله گاه مسلمین جهان است. چنین مسیر صحیح و چنان آزمون های دشواری که خداوند در برابر ابراهیم می گذارد، به خوبی معلوم می کند که ابراهیم توراتی همچون اسراییل آن قلابی است، و در منظر تاریخ نمی گنجد. مورخ می گوید اگر خداوند در آیات مکرر سلسله مراتب نبوت را از نوح به ابراهیم و در واقع از آرارات به مکه می رساند، پس این سیری از شرق به غرب است و اگر اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف از ذریه ی ابراهیم اند، پس بنی اسراییل مصری به داستان دیگری مربوط اند و ظواهر نبوت نشان می دهد که خداوند برای تربیت آن قوم، نخستین رسول مجهز به کتاب را بر آنان منصوب کرده است، که آموزه های آن را پیروان اسراییل ناشناس، سرانجام بی اثر کرده و قوم را به همان راهی برده اند که در نهایت مورد غضب خداوند و پیوسته با احتیاط و انزجار همسایگان خویش رو به رو بوده اند. (ادامه دارد)    

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 9:30 | 113 نظر
باز هم زنگ تفریح!!؟

باز هم زنگ تفریح!!؟

 

لاشه حیوانی در یکی از سواحل شرقی ایالات متحده یافت شده که درست مانند کتیبه منگوله دار جزیره خارک، که سند ۶ دانگ مالکیت فارس ها بر آن خلیج قرار دادند، این لاشه را نیز چنان دلیل نهایت آگاهی های زیست شناسی در عهد هخامنشیان گرفته اند که گویا برای نمونه های نادر مجسمه هم بر پا می کرده اند!!! از جمله وبلاگی ضمن چاپ عکس زیر نوشت:

روزنامه ایران صفحه حوادث تاریخ ٢٠/۵/١٣٨٧ امرداد ماه

پیداشدن لاشه هیولاى دریایى در سواحل امریکا، پژوهشگران را متحیر کرده است.این حیوان، بدنى بدون مو و پوست چرمى با دندان هایى تیز و چیزى شبیه یک منقار دارد. کارشناسان درتلاشند تا این هیولاى دریایى را شناسایى کنند.
 
اهورا فره وشی:
 
خب اگر باز هم ما کمی شکیبایی کنیم و با نگاهی عمیق به این موضوع بپردازیم خواهیم دید  که در ٢۵٠٠ سال پیش  ما نمونه ای از این هیولا را در تخت جمشید داشته ایم و مجسمه ای بزرگ از آن در  تخت جمشید وجود دارد.
از نظر  شباهتی که بسیار شباهت به این موجود کشف شده دارد (!؟) هم از نظر منقار و هم از نظر  دستهای این موجود.
 آیا این موجود در ایران بوده؟
چرا در تخت جمشید چنین مجسمه ای وجود دارد؟
 تحقیقات در این زمینه را چگونه میتوان به گوش جهانیان و پژوهشگران رسانید.
 به دقت به فرتور های این موجودات نگاه کنید و قسمتهایی که دور آن خط کشیده شده را مقایسه کنید.http://ahura-zartosht.persianblog.ir/post/349

بعد هم تصویر زیر را برای مقایسه ضمیمه مطلب کرده بود: 

کاری ندارم که مبلّغ اولیه این هیاهو سایت توده ای های ورشکسته تر از باستان ستایان، یعنی "پیک نت" بود که بدین ترتیب همگان را با خبر کرد هخامنشیان در ۲۵۰۰ سال پیش، از منشاء تمام انواع روی زمین با خبر بوده اند. اما اصل مطلب این است که تصویر بالا دست کاری و رتوش شده است و اصل لاشه یافت شده، یک سگ - شیر دریایی معمولی است که تصاویر آن در آدرس:

http://www.newsday.com/news/local/suffolk/ny-lijoy0801-pg,0,5044094.photogallery

 به صورت زیر و بدون هیچ منقاری قابل دریافت است.  

  

 

ملاحظه کنید منقاری در کار نیست فقط گوشت از روی استخوان فک بالای حیوان برداشته شده است!!! این تصاویر تابلوی روشنی از درماندگی، بی آبرویی و ورشکستگی باستان پرستان ایرانی است که برای حفظ گرد و غبار امپراتوری بر باد رفته هخامنشیان و سراپای تاریخ دروغین ایران باستان، به هر ترفند و کذب و جعل و معرکه گیری متوسل می شوند. خنده دار است که صاحب وبلاگ بالا، چنان که در خورشید به آب رسیده باشد، با تبختری خشایارشا گونه، با رنگ خون خود، به بینندگان وبلاگ اش تذکر داده است:

این مطلب برای نخستین بار در این تارنما چاپ شده است و هرگونه سو استفاده پیگرد قانونی دارد.
افتخار پیش قدمی در نشر اکاذیب را به او و هماندیشان باستان پرست اش ببخشیم و از آن که او خود را زردشتی می شناساند، به نوع اسلامی گفتار و پندار نیک، دعوت اش کنیم!!!
 
جالب تر این که توده ای ها نیز به دنبال بریدن کلاهی از این نمد دروغ افتادند و سایت "پیک ایران"، که پیشگام تبلیغ مطلب بود، این بار ضمن تایید تشابه لاشه با مجسمه ی تخت جمشید، آن را ناشی از برنامه های سازمان سیا برای دست بردن در ژنوم جانوران، به قصد بهره برداری های جاسوسی و نظامی نامید و یادداشتی از یک توده ای دیگر را به صورت زیر نصب کرد:
 
"سگشیر"
جانوری که امریکا برای
کاربرد پلیسی و نظامی خلق کرده
 

بعنوان کارشناس شهر سازی وتاریخ از آلمان، گمانه زنی خبر روزگذشته شما در باره آن حیوان عجیب و مجسمه های تخت جمشید را تائید می کنم. این موجود در سواحل montauk ,newyork پیدا شده و براستی شباهت قابل توجهی به پیکره های سرستون های تخت جمشید دارد. فقط به این نکته توجه کنید که در شمال شرقی محل پیدا شدن این موجود، جزایری بنام plum island هست که مکانی فوق سری نظامی امریکاست. بنا بر شنیده ها، در این مکان کنترل شده انواع آزمایشات ژنتیکی روی موجودات مختلف انجام میگیرد و با دستکاری ژنتیکی موجوداتی خلق می شوند که می توانند کاربرد نظامی داشته باشند. از جمله "سگشیر" که توانائی های چند حیوان قدرتمند را دارد. مثلا فکی مانند عقاب، دندانها و پنجه هائی مانند شیر و از همه مهم تر، توانائی های مغزی و آموزشی در حد یک سگ آموزش دیده برای جنگ ها و نبرد های شهری.

این همان پشت هم اندازی حزبی است، که یکی بر دروغ های آن دیگری صحه می گذارد. آن چه از سخن این کار شناس شهر سازی و تاریخ تراوش و بنیان اندیشان را دل شاد می کند، این که یهودیان برای انجام مقاصد پلیسی و نظامی خود، از زمان هخامنشیان تاکنون، پیوسته همین سگ - شیر بی آزار را آفریده اند که لااقل نمی تواند مانند باستان پرستان، پارس و یا غرش دروغین کند! فقط مانده است سایت "پیک نت"، که صدای توده ای های تو سری خورده است، عکس العمل نشان دهد و خطاب به صاحب این وبلاگ بنویسد: برو توده ای!!!!؟ 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 20:30 | 19 نظر
پاسخ ها، ۳۲، اردیبهشت 87، 3

پاسخ ها، ۳۲، (۳)

باتشکر از دوستانی که در جمع آوری و تنظیم آن کمک کرده اند.

شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت: 12:36 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای تازه وارد. ماموریت کسی که به نام کریم خان زند می شناسیم، فقط تدارک شهر شیراز به عنوان پایگاه فرهنگی برای ایران نوساخته بود، که اصفهان به سبب دوری از آثار هخامنشی، مناسبت های لازم برای این منظور رانداشت.


 
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت: 1:49 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. ورودتان به جرگه ی طنز نویسان را تبریک می گویم. تمرین کنید شاید از عهده ی رسم کاریکاتور بنیان اندیشان نیز برآمدید. برای بنیان اندیشان تفاوتی ندارد که به شمایل چه موجودی ترسیم شوند. بکوشید و از آن ها هراس نکنید، زیرا به تخلیه دق دل خاخام های کنیسه ها به نام و از زبان این و آن، و این اواخر لایه ای از قوم پرستان عادت کرده اند. مسلما سازندگان 2500 سال دروغ، تولید کنندگان تختگاه هیچ کس را، به هر ترتیب که شده و از جمله با زبان طنز بی مجازات نخواهند گذارد!!؟ یادآوری می کنم که بی باری این کوشش نیز در تجارب گذشته اثبات شده، چرا که پیش از این به تعدد به شمایل بوزینه ی موز به دست نیز درآمده ایم و باز هم حرف های مان را زده ایم. با این همه نا امید نباشید و بکوشید مکتب بنیان اندیشی و بنیان اندیشان را تمسخر کنید. زیرا که مغز شبه روشنفکران ما قدرت جذب این شیوه را ندارد و با علائمی معلوم می شود که سردرد گرفته اند.

خانم نفیسه. با تشکر از تعارفات تان، رفتار و گفتار صاحبان اداری و قراردادی کشورها ملاک دریافت واقعیت نیست، با ید به عقاید صاحبان اصلی یعنی مردم هر کشور اعم از عرب و غیر عرب رجوع کنید. ضمنا محض شوخی عرض کنم که یک احتمال دیگر هم این است که شما از ابواب جمعی محسن رضایی باشید! .

آقای م. ستاره. گرچه بسیار کوشیدم، پیغام آن شیخ شریف الاخلاف با هیچ یک از گزینه ها باز نشد. لطفا به ای میل وبلاگ بفرستید. از زحمتی که برای به راه انداختن سی دی ها می کشید ممنونم.

آقای علی یوسف. چندین بار به سئوالات بی ربط شما، از قبیل این که چرا این وبلاگ فیلتر نمی شود، پاسخ داده ام، به بخش پاسخ ها رجوع و در میان آن ها جست و جو کنید.

آقای فتح. هنوز اساسی ترین نتیجه گیری ها بیان نشده و ذکر این جزییات برای درک به تر مفاهیم بنیان شناسانه ی آتی کاملا ضروری است. ضمنا چنین می نماید که آن ها از شنیدن نام من هم دچار وحشت و کراهت و مبتلا به عکس العمل های عصبی غیر ارادی می شوند و به این دل خوش اند که زمانه بر این آتش تازه شعله کشیده خاکستر بپاشد. حماقت در زمره ی امراض صعب العلاج است.


 
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت: 12:18 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. مشکل گروهی از وارد شوندگان بر این وبلاگ را، برداشت آقای رضا از بنیان شناسی برملا می کند.

خانم نفیسه. مسیر روزانه ی من از خانه به دفتر و بازگشت است، نه روابط عمومی دارم و نه دپارتمان تبلیغاتی. از بیانات شما چیز زیادی دستگیرم نمی شود و مشغول به مسائل سیاسی منطقه نیستم. آن قدر می دانم که یهودیان به تمام اشکال و اسامی در کار تخریب شخص من اند، زیرا افشاگر ماجرای پلید پوریم بوده ام.


 
دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 1:34 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای غاراداغلی. بنیان شناسی نقطه ی مقابل ساده اندیشی کنونی در زمینه ی تاریخ و فرهنگ ایران است که انشا’ الله در یادداشت بعد با نمونه های شگفتی از آن آشنا می شویم. مثلا بنیان اندیش برای قبول آن فرهنگ گسترده ملی که اینک تبلیغ می کنند، ابتدا به دنبال ابزار آن یعنی خط و محیط های آموزشی و دیگر لوازم مورد نیاز آن گسترش می گردد، چنان چه برای قبول حضور حافظ و سعدی، بدوا شهر شیراز و فضای مادی موید ظهور آن ها را می جوید، که وجود ندارد. به همین ترتیب با پایه قرار دادن رخ داد مخفی مانده ی پوریم و مصور کردن عواقب بنیان برانداز آن، هر نوع ادعای وجود تجمع و تمدن و تولید و توزیع پس از پوریم تا زمانی معین، یعنی تا ظهور اصطلاحا صفویه را، غیرممکن می داند و برای استحکام بیش تر این مدخل به نبود مظاهر شهرنشینی و تاسیسات عام المنفعه نظیر حمام و بازار و کاروان سرا و آب انبار رجوع می دهد. بنا بر این، برداشت درست از مطالب این وبلاگ تا زمانی که کسی تکلیف خود را با بنیانی ترین علت و ماخذ تحولات منفی در تاریخ شرق میانه، یعنی پوریم، روشن نکرده باشد، ممکن نیست. زیرا قبول وقوع پوریم، که اسناد بدون تردیدی برای اثبات آن به دست است، هرگونه سرگردانی در فهم روند تاریخ این منطقه و جاعلانه بودن داده ها و ادعاهای کنونی در باره ایران را، بدون نیاز به جنجال های عوامانه، برطرف می کند. بنیان شناسی از جز’ به کل نمی رود بل کل را ملاک تعیین تکلیف با جز’ قرار می دهد. مثلا اگر دلایل نیمه تمام ماندن ساخت ابنیه ی تخت جمشید را عرضه می کند، خود به خود هرگونه بحث درباره ی وجود امپراتوری بزرگ و دراز مدت هخامنشیان و سلاطین پس از خشایارشا را وقت تلف کردن می داند. بنیان اندیش برای سئوالات بنیان شناسانه ی خویش پاسخ های بنیانی می طلبد و نه هیاهوی تبلیغاتی، چنان که هجوم اسکندر و عرب و مغول به سرزمینی فاقد تحرک اجتماعی را افسانه های یهود بافته ای می داند که برای رهایی و رد گم کردن و خلاص شدن از اتهام رسوا کننده ی پوریم ساخته اند.


 
دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 15:50 نویسنده: ناصر پورپیرار
خانم فدایی. لطفا شماره ی یادداشت را بنویسید.


 
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت: 2:0 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای توحید. با تشکر فراوان اصلاح شد. در مورد پیام دوم هم، چون نام آن استاد آمده بود که شما به تبلیغ او مشغولید، صلاح را در عدم نصب دیدم. به محض ارتباط شما را با خبر خواهم کرد.

آقای قاراداغلی. یهودیان دو پلیدی مهم، یکی بدتر از دیگری، نسبت به مردم شرق میانه روا داشته اند. نخست زیر و رو کردن خون آلود و نژاد پرستانه ی مرکز تمدن جهان، در 2500 سال پیش، با اجرای پوریم، و دیگری تاریخ سازی وسیع و جاعلانه برای همان نابود شدگان، به قصد پوشیده نگهداشتن آن جنایت بزرگ تاریخ بشر، در دوران اخیر است. همه می دانیم که محروم کردن کنونی اقوام ایرانی از حقوق سیاسی و فرهنگی خویش، حاصل فارس بازی موجود و جدید است که مورخان کنیسه و کنیسایی و همدستان داخلی آن ها در قرن اخیر رواج و رونق داده اند. آیا گمان نمی کنید افشای یهود و برافراختن مقدم پرچم پوریم، راه سریع تر و موفق تری برای رفع همه گونه تبعیض جاری نسبت به تمام اقوام ایرانی است تا این که صدور بیانیه ی پوریم برای جهانیان را، به قرائت سند آزادی اقوام در استفاده از زبان مادری خویش موکول کنیم؟!! مجادله ی لفظی پرهیاهوی موجود برای بی اعتنایی به این منطق روشن و به تحریک لایه ی متحد شده ای از کردان و فارس پرستان به رهبری یک یهودی، که به نام آراز اعلام وجود می کنند، به راه افتاده است. زیرا واضح است سنگ اندازی در مسیر بنیان اندیشانی که افشای پوریم را مقدم می دانند، علنا نوعی حمایت و حفظ آبروی یهودیان است که به صورت بی اهمیت و غیر ضرور نشان دادن و طرد و حتی تمسخر تفکر بنیان اندیشانه بروز می کند، چرا که بنیان اندیشان همان سازندگان مستند تختگاه هیچ کس اند که یهودیان و باستان پرستان از ساخت آن بسیار آسیب دیده اند! امیدوارم کسانی این اشاره ی مرا دریابند، چنان که ناگزیرم برای شناخت نطفه سازان این مجادله ی پلیمیکی، همانند آقای م. ستاره بخواهم علنا و بدون ورود به مباحث اضافی اعلام کنید کدام مواجهه و مبارزه را مقدم می دانید: برافراشتن پرچم پوریم و وسعت دادن به جدال فرهنگی تازه درگرفته علیه یهود، که تمام مصیبت های قدیم و جدید شرق میانه و سراسر ناکامی های بشری برای برقراری آرامش و عدالت، از جمله نقض حقوق اقوام ایرانی، حاصل توطئه های آنان است و یا تمرکز تمام قوا برای کسب حقوق قومی را؟!!


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 7:41 نویسنده: ناصر پورپیرار، 1
آقای سینا. برای ممکن کردن نصب کامنت شما مجبور شدم فحش های تان را با فحش های قابل تحمل تری عوض کنم!!!؟

آقای رضا. یادداشت با ارزش و روشنگری گذارده اید. توجه کنید که گفت و گوی تعطیل و افتتاح نیست. صحبت از تقدم و تاخر است و انتخاب راهی که باسهولت و وسعت بیش تری اقوام ایرانی و بل جهان اسلام را به هدف می رساند.

آقای آراز بیلگین. مطالب تان را به وبلاگ خودتان ببرید. شاید برای آن خواننده ای هم دست و پا کردید.

آقای اتفاق. با تشکر، عکس های خوبی بود. تمام آن ویرانه ها و ویرانی ها، حتی 400 سال پس از صفویه، از وسعت قتل عام و تخریب ترمیم ناشدنی در ماجرای پوریم خبر می دهد. در ضمن جمعیت ایران در سال 1291 هجری، یعنی اواسط سلطنت ناصر الدین شاه نمی تواند دوازده میلیون نفر باشد. ظاهرا 12 کرور یعنی نصف این تعداد صحیح است، زیرا در اولین سرشماری عمومی و رسمی در سال 1335 شمسی، یعنی قریب هشتاد سال بعد، که کوشیده اند با رعایت اصول مربوطه انجام شود، جمعیت ایران فقط 18،954،704 نفر تعیین شده که در زمان انقلاب به سی و دو میلیون نفر رسیده بود. اگر روند دو برابر شدن جمعیت را 35 سال، با رشد کند سالانه دو در صد هم منظور کنیم، با توجه به جمعیت هفتاد میلیونی کنونی، عدد منطقی جمعیت ایران، در سال 1291 هجری قمری، بر مبنای محاسبه ی زیر، از 5 میلیون نفر هم کم تر می شود.
1291هجری قمری=پنج میلیون نفر
1326 هجری قمری= ده میلیون نفر
1361 هجری قمری= بیست میلیون نفر
1396 هجری قمری= چهل میلیون نفر
1431 هجری قمری= هشتاد میلیون نفر
روشن است اگر رقم اولیه را 12 میلیون بگیریم، حالا باید جمعیت ایران 200 میلیون نفر شده باشد. اعداد بالا با نتایج سرشماری های انجام شده در پنجاه سال اخیر منطبق است و هر تخمین دیگری را نادرست می شمارد.
ضمنا موعظه های موثر در یادداشت های اخیرتان نکته ای را در نظر نداشت: این که ما به واقع گروه معینی را از خودمان نمی دانیم و غریبه و حتی دشمن می پنداریم که متاسفانه غالبا در لباس روشن فکری اند. دلیل بی ارزشی و بیگانگی آن ها، تاییدیه های فراوانی است که هنوز هم غرض ورزانه برای دروغ های تاریخی یهود بافته صادر می کنند و عکس العمل ابلهانه ای که در برابر مباحث تاملی در بنیان تاریخ ایران نشان می دهند. آن ها بدون نیاز به تعارف، از حقیقت گریزان، مزد بگیر یهود و مخالف آگاه شدن مردم اند.


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 7:42 نویسنده: ناصر پورپیرار، 2
بدین ترتیب می بینید که برداشتن آگاهی های اجتماعی از نوشته های بیگانگانی که اینک به احوال آنان اشراف داریم و به قول آقای میثم این «تف و پوف ها» انداختن خویش در دام شیاطین است. بنیان شناس با نگاهی به اطراف، نبض و اصل حقیقت را به دست می آورد. مثلا با ملاحظه دگرگونی های جمعیت در 150 سال پیش، معیار دو برابر شدن جمعیت در هر 35 سال را می پذیرد و اگر به این یا آن علت، روند رشد سالانه جمعیت را در حد اقل ممکن یعنی یک و نیم درصد بگیرد و فاصله زمانی دو برابر شدن جمعیت را 40 سال فرض کند، باز هم به جدول زیر خواهد رسید.
جمعیت ایران در سال 900 هجری قمری= 10،000 نفر، (آغاز صفویه)
جمعیت ایران در سال 940 هجری قمری=20،000
جمعیت ایران در سال 980 هجری قمری=40،000
جمعیت ایران در سال 1020 هجری قمری=80،000
جمعیت ایران در سال 1060 هجری قمری=160،000
جمعیت ایران در سال 1100 هجری قمری=320،000
جمعیت ایران در سال 1140 هجری قمری=640،000
جمعیت ایران در سال 1180 هجری قمری=1،280،000
جمعیت ایران در سال 1220 هجری قمری=2،560،000
جمعیت ایران در سال 1260 هجری قمری=5،120،000
جمعیت ایران در سال 1300 هجری قمری=10،240،000
جمعیت ایران در سال 1340 هجری قمری=20،480،000
جمعیت ایران در سال 1380 هجری قمری=40،960،000
جمعیت ایران در سال 1420 هجری قمری=81،920،000
پس با ملاحظات و ارفاقات فوق هم، جمعیت ایران در زمان صفویه به ده هزار نفر نمی رسیده که پیش از ورود مقاطعه کاران، بدون تحرک تمدنی و تولیدی و فرهنگی، فراز کوه ها می زیسته اند و اگر بر ضریب منطقی دو برابر شدن جمعیت در هر 35 سال بایستیم، جمعیت ایران در آغاز صفویه فقط 4،500 و در میانه حکومت ناصر الدین شاه 4،5 میلیون نفر می شود. این است پوریم و این است مفهوم دو هزار سال سکوت و این است دلیل وارد کردن گروه های کار غریبه به ایران. اینک اقوام و زبان ها و فرق اسلامی می توانند سهم خود را از جمعیت چند هزار نفری در زمان ظهور صفویه بردارند و به میزان آن، ادعای قدمت حضور سیاسی و فرهنگی کنند!!! باری، گرچه پیش هنگام و دست و پا شکسته به مباحث نهایی وارد شدم ولی این هنوز تمام مطلب نیست، زیرا از این طریق می توان زمان نسبی ورود نخستین کلنی های انسانی پس از پوریم به ایران را تعیین کرد و در میان آنان به دنبال فارس و ترک و حافظ و سعدی و ابن سینا گشت!!! حوصله کنید.  


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 11:43 نویسنده: ناصر پورپیرار
اقای علی تهرانی. اعراب مدعی نیستند که خشایارشای شان لشکر پنج میلیون نفری به یونان برده، نمی گویند مغول چند میلیون نفر را در شهرهای خراسان شان سر بریده، مدعی نمی شوند که سلطان محمود قلابی شان که از او فقط شهرت ایازبازی به جای مانده، 19 بار به هندوستان لشکر کشیده و از شیراز یک وجبی شان سی هزار سپاهی آل مظفر به اصفهان و تبریز نفرستاده اند. سرزمین عرب صحراست و جز در یکی دو شهر عمده اجتماعات و امکاناتی، آن هم به طور نسبی ندارد. در صحاری و میان قبایل هم به علت قلت امکانات و قوانین سخت گیرانه ی سنتی، که شرح آن را در مدخل کتاب هخامنشیان آورده ام، جمعیت قبیله ثابت می ماند و یا در فواصل بسیار طولانی تکثیر می شود. بدین ترتیب فرضا جمعیت اندک شهرهای مکه و مدینه مانع بروز و ظهور و طلوع اسلام در میان آنان شمرده نمی شود، فقط از این جا می فهمیم که داستان لشکرکشی های عرب شمشیر به دست برای مسلمان کردن ایرانیان و نقاط دیگر تا چه میزان احمقانه است. زیرا بر اساس منطق رشد جمعیت، نه در صحرا جماعاتی برای هجوم بوده و نه در ایران به سبب پوریم جنبنده ای برای دعوت به اسلام پیدا می شده است. به همین ترتیب است ماجرای اروپا و غیره، که شامل همین محاسبات می شود. اگر کمی وقت صرف کنید و خود به دنبال پاسخ سئوال های تان بگردید، آن گاه متوجه خواهید شد که مورخان یهود چه گونه تاریخ تمدن بشر را به تمسخر گرفته و به انواع افسانه آلوده اند.


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 15:26 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی تهرانی. جمعیت کنونی اروپا واقعی نیست و از چند مولفه ی غیر طبیعی در دوران اخیر تاثیر گرفته است. در قرن گذشته اروپا دو جنگ جهانی را تجربه کرد که به طور رسمی منجر به کشته شدن صد میلیون و مجروح و ناکارآمد شدن دویست میلیون نفر دیگر شد. در عین حال بدانید که رشد جمعیت در اروپا، به سبب نگرانی های عمومی در تامین زندگی و اندیشه های اگزیستانسیالیستی، در پنجاه سال گذشته، قریب به منفی و یا ثابت بوده است، که به معنای توقف تکثیر و بر هم خوردن توازن زاد و ولد در چند دوره ی 35 ساله و عقب گرد جمعیتی در نسبتی پلکانی می شود. بنا بر این، بررسی تناسبات جمعیت شناسی در اروپا احکام دیگری دارد که علاوه بر مقوله ی حساس فوق، از جمله به مراکز و شهرهای محدود آن در پایانه های تاریخ مربوط می شود. مشکل عمومی این تاملات در این است که وفور افسانه ها و جعلیات تاریخی در آن محدوده که با سرشت و سرنوشت یهود مرتبط بوده، کار بررسی بنیان شناسانه در این گونه موارد را دشوار و انتقال آن به دیگران را، اغلب با گذر از سد ناباوری مواجهه می کند. در عین حال نگاه جمعیت شناسانه به تاریخ، بسیار آسان و در عین تنوع، مستند است. مثلا می توان تورم جمعیت در شرق آسیا، از هند تا چین و ژاپن را، که در مسیر پوریم نبوده اند، با تخلیه ی غیر طبیعی آن در شرق میانه، حتی در شرایط مطلوب جغرافیایی، مقایسه کرد و از آن به سود تئوری رخ داد پوریم بهره گرفت. چنان که نمی توان شرایط جغرافیایی در صحاری و جنگل ها و مناطق قطبی و پر باران را در نظر نداشت و عدم رشد طبیعی جمعیت در دهات را، به سبب عوارض ناشی از تغذیه ی بد و ناکافی، نبود بهداشت و درمان و درصد بالای مرگ و میر نادیده گرفت.


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 15:49 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای یولداش. حتی اگر هزار ترک، در بلبشوی معروف به دوران صفویه به ایران آمده باشند و امروز سی یا سه میلیون شده باشند، باید خواستار بازگرداندن آن حقوق قومی خود شوند، که فارس ها از تمام ساکنان این سرزمین به سرقت برده اند. فارس هایی که در زمان صفویه دو نفر هم نبوده اند و هویت کنونی شان مدیون توطئه های یهودیان در صد سال اخیر است. اما مطلب از نظر مورخ به این گرفت و گیرها مربوط نمی شود، زیرا ضایعه ی اصلی در جای دیگری است. حوصله کنید.


 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 17:46 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی تهرانی. به گمان من اگر جریان زاد و ولد در اروپا با پدیده ی جنگ و مهاجرت پانصد ساله به دیگر قاره ها، مواجه نمی شد، بنا به محاسبه ای قانع کننده اینک جمعیت آن از دو و نیم میلیارد هم افزون شده بود. آن گاه منظقه ی پوریم زده ی جهان به خوبی چون جزیره ای غیرمسکون میان دو نفوس میلیاردی اروپا و آسیای شرقی خود نمایی می کرد. آن چه را باید بر نوشتار شما بیافزایم، جغرافیای شمال آفریقا است که هرگز و در هیچ زمانی امکان کشت و زرع و جذب انسان و نباتات و حیوانات چرنده را نداشته است. زیرا سراسر سرزمین شمال آفریقا ریگزار و مثل دیگر صحاری جهان فاقد خاکی است که پذیرای دانه ای باشد. این نبود خاک این گونه محیط ها را سترون و خشک و فاقد رطوبت می کند، نه موقعیت جغرافیایی. این که چرا صحاری جهان ریگزار و فاقد خاک است، علت ناگفته ی بسیار شیرین و تعیین کننده ای دارد که به خواست خدا روزی ماجرای آن را بیان خواهم کرد. چنان که در همین صحرای شمال آفریقا و هر صحرای دیگر، اگر رودی چون نیل جاری باشد که اطراف خود را با لایه ای از رسوبات بپوشاند، به حاصل خیزترین خطه ی زمین تبدیل می شود. ضمنا جغرافیای پوریم به قفقاز و خراسان بزرگ و پاکستان نمی رسد.


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 1:10 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود. از ارسال آن تصاویر گویا و زیبا متشکرم. بیابان های جهان خط ممتدی است که از غرب به شرق کشیده شده است. خطی که گرچه سرنوشت و شکل گیری حیات را بیان می کند ولی تاکنون ناخوانده مانده است. گمان نمی کنم در جایی کسی سبب وجود این مسیر دراز بدون خاک را بیان کرده باشد. این بیابان های پوشیده از شن، که به علت نبود خاک، مستعد ذخیره ی آب نیست، مرطوب نمی ماند و توانایی پرورش دانه را ندارد، سرگذشت و اسرار جهان و جان داران آن را در خود نهفته دارد. امتداد این خط تا منچوری در شرق عالم و ظهور دوباره ی آن در حاشیه ی غربی آمریکای شمالی و جنوبی، پیوند دادن آن با طوفان نوح را ناممکن می کند، چنان چه سالم ماندن نوک حرم جیزه نشان خط ارتفاع آب نیست، زیرا چنین نشانه ای را در هرم های همسایه نمی بینیم. به گمان من سالم ماندن نوک هرم جیزه تماس کم تر آن با جریان طوفان های شن در صحرا است که معمولا در سطح زمین و تا ارتفاعی معین می وزد. به یقین بیابان های کنونی جهان در هیچ زمانی قابل کشت و کار نبوده و پیوسته از سرسبزی و باروری، مگر در حواشی رودخانه هایی چون نیل و دجله و فرات، که در سواحل خود ردی از رسوبات خاک بر جای می گذارند، محروم بوده است. اگر حوصله می کنید شمای دیگر بیابان های جهان را به همین صورت شمال آفریقا ارسال کنید تا در اولین فرصت بحث بسیار روشنگر بیابان های جهان را اندک اندک و انشا’ الله بگشاییم.


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 8:7 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ایاز. عدد ده هزار، برای آغاز دوران به اصطلاح صفویه فرضی و دو و نیم درصد نیز نسبی بود. مبنای صحیح همان دو برابر شدن جمعیت در هر 35 یا 40 سال در شرایط طبیعی است. محاسبات شما بر اساس رشد دو و نیم درصد برای هر چهل سال درست نیست. وانگهی باید از رقم هفتاد میلیون کنونی به عقب برگردید و به تر است سال شمار قمری رل لنتخاب کنید. کتاب آقای مجد را هنوز نخوانده ام، ولی مسلم است که در 1914 یعنی اواخر عهد ناصر الدین شاه حتی نصف چنین جمعیتی را برای مفقود الاثر شدن نداشته ایم و چنین بریدگی هولناکی در روند رشد جمعیت در ایران دیده نمی شود. چرا آقای مجد یا رییس جمهور درباره پوریم کتاب نمی نویسند یا نطق نمی کنند؟!!


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 12:17 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود. ممنونم.

آقای توحید. آدرس تان را در پیام خصوصی بفرستید.


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 14:25 نویسنده: ناصر پورپیرار
اقای بی نام. کاملا درست می گویید. ورودی و خروجی های مرتبط با رشد جمعیت چندان متنوع و متعدد است، که استخراج قانون واحد برای آن ناممکن می نماید. مسئله رشد جمعیت نیز در درجه ی نخست تابع همان شرایط جغرافیایی است که در مدخل کتاب هخامنشیان ارائه داده ام و سپس باید در هر مولفه و موردی به دنبال علل تغییرات غیر عادی بود. انتخاب 35 سال برای متوسط تجربی دو برابر شدن جمعیت در ایران، متکی به آمارهایی است که تغییرات را از سال 1313 به 1335 تا1355 و بالاخره 1385 نشان می دهد. داده های این آمارها ایران را در رپرتوار رشد هر قرن سه برابر قرار می دهد و چنین است که در مبدا صفویه جز وارد شوندگان به ایران جمعیت پویا نداریم و چون این نفرات پس از انجام ماموریت خود عمدتا به سرزمین های شان باز می گشته اند. آن گاه ....


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 14:28 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای بیر تورک. کارهای این شخص بیش تر به ژورنال نویسی می ماند و در محدوده ی تحقیقات قرار نمی گیرد.


 
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 19:42 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای یولداش. کتاب قبیله ی سیزدهم با نام "خزران" به وسیله ی انتشارات خوارزمی چاپ شده است.

آقای تاریخ ایران. پاسداشتی در آن سخنان نبود و بل برعکس. متن اصلی را دوباره و دقیق بخوانید.


 
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 14:36 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی و آقای منصور. مطلبی که عنوان می کنید باید با ادله ی لازم همراه باشد. مثلا معلوم کنید تحت دخالت چه عاملی الگوی تکثیر در ماقبل صد سال پیش تغییر کرده و به صفر رسیده است. زیرا دولت چین پس از سخت گیری های فراوان به زحمت توانسته است رشد جمعیت را به 1،1 در سال برساند. به همین ترتیب اگر می دانیم ایران در آغاز دوران ناصرالدین شاه دو میلیون نفر سکنه داشته، اولا برای سرزمینی با عمق زیستی 7000 سال جمعیت دو میلیونی مسخره است و اگر توقف رشد را از قول شما بپذیریم، نهایت این که بگوییم ایران از زمان صفویه تا قاجار به طور ثابت دو میلیون جمعیت داشته است که تنها سئوال را دو برابر می کند. اول این که چرا جمعیت ایران در زمان صفویه چنین اندک بوده و دوم چرا رشد جمعیت تا زمان قاجار متوقف شده است! ضمنا توقف رشد در اروپای کنونی یک پدیده ی کاملا جدید با دلایل مربوط به خود است که می تواند و باید موقتی باشد و هنوز آثار تاریخی خود را نشان نداده است. راه دیگر این است که گمان کنیم ایران زمان صفویه دارای پانزده میلیون نفوس بوده که در اثر تحلیل رفتن در عهد ناصرالدین شاه به دو میلیون رسیده است. در این جا نیز ناچارید با ادله و قرائن لازم عامل این تحلیل را معرفی کنید که نخواهید توانست.

آقای رضا. عراق و ترکیه و پاکستان و عربستان سعودی کشورهای تازه تاسیس با شرایط اقلیمی متفاوت اند و عمدتا در دوران جدید با موجی از مهاجرت های طبیعی و مصنوعی شکل گرفته اند. مثلا تعداد ترک ها در ترکیه ی امروز تا چند قرن پیش، که آسیای صغیر در اختیار دولت مقتدر بیزانس بود، از عدد صفر بیش تر نبود. نیمی از آسیا تقریبا غیر مسکون و یا کم سکنه است و بخش اعظم آن در اختیار دولت روسیه قرار دارد که نسبت به مساحت، جمعیت بسیار اندکی دارد. نمی توانید آسیا را به عنوان یک واحد مثال بیاورید. سرزمین ها را تفکیک و هر یک را بسته به شرایط جغرافیایی آن بررسی کنید. نتیجه همان می شود که یادآوری کرده ام.


 
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 14:52 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی تهرانی. عنوان خراسان بزرگ از قمپزهای ایرانیگری رایج است. هیچ ساکن ماورا’ النهر، که شخصا سراسر آن را دیده ام، خود را خراسانی نمی داند. آن ها غالبا ازبک اند و اهل خیوه و مرو و بخارا و سمرقند و غیره خطاب می شوند. اما از این که اشاره به خراسان بزرگ از نظر جغرافیایی و برای خواننده ی ایرانی راهنمایی کننده تر از ماورا’ النهر است، در گفتارها و نوشتارهای درون اقلیمی کاربرد عنوان قلابی خراسان بزرگ بسیار مصطلح و دل چسب می نماید. در ماورا’ النهر عمدتا رد مستمر عبور زندگی تاریخی به تمام اشکال خویش دیده می شود و به خصوص از آن که نام خوارزم قید شده در کتیبه ی بیستون، خلاف نام دیگر اقوام آن سنگ نبشته، گم شده نیست، پس می تواند نشان معاف شدن ماورا’ النهر و البته به دلیلی که شرح آن مفصل است، از قتل عام پوریم باشد. طبیعی است که سخن از پاکستان در زمان پوریم نیز مطایبه است و چون قفقاز گذرگاه و بخشی از سرزمین خزران اجیر یهود بوده، که با داریوش مقابله ای نکرده اند، پس تخریب آن در پوریم فاقد معنا و محرک است.


 
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 16:5 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای narialinks. تمام دوستان و حتی دشمنان از زحمتی که کشیده اید و استادی که به خرج داده اید، سپاس گزارند. اگر کسی مخالفتی دارد، اعلام کند!!


 
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 22:39 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای azerbaycanl. به ترین نمونه هندوستان است که اگر تغییرات سیاسی چند دهه اخیر را نادیده بگیریم، کثرت ساکنان شبه جزیره، شامل پاکستان و بنگلادش و هندوستان، یعنی قریب یک و نیم میلیارد نفر می شود. ضمنا بخشب بزرگی از سرزمین های جنوب هندوستان پوشیده از جنگل های نامکشوف و خالی از سکنه است. چنان که قسمت پهناوری نیز در شمال و در حوزه ی آبریزگاه های هیمالیا فقط قبایل پراکنده ی کوهستانی زندگی می کنند.


 
یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 1:13 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای بهرام. با نظرات شاذ ایشان آشنا نیستم اگر ممکن است توضیح و یا آدرس رجوع بگذارید. در وب سایت انتهای پیام شما چیزی نیافتم.

آقای ابواحمد. منظور شما این است که جمعیت دنیا تا 50 سال پیش، یعنی تا ظهور آنتی بیوتیک ها، ثابت بوده و مثلا ایران از عهد ایلامیان تا دوران ناصرالدین شاه، به طور ثابت همان دو میلیون سکنه ی دوران قاجار را داشته است؟!! شعف انگیز است.


 
یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 12:54 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای رضا و آقای سلام. در هیچ زمان و در هیچ نقطه ای جمعیت آدمی به صفر مطلق نمی رسد، زیرا به محض بروز چنین تصوری، دیگر گفت و گو از رشد نفوس بی معنا است. چه ورود نوع آدم به زمین را هبوط از آسمان بگیریم و چه حاصل موتاسیون و تکامل، سرانجام باید بپذیریم که زمانی تنها دو انسان، یکی نر و دیگری ماده ساکن زمین شده اند. این حقیقت را به هر کجای عالم و در هر زمان که انتقال دهید، تغییری نمی کند. بنا بر این اگر سرزمینی، حتی چین را در مرحله ای، جز دو نفر، خالی از سکنه بپنداریم، نه فقط جرم طبیعی صورت نگرفته، بل حقیقتی محتوم بیان شده است. بنا بر این محاسبه ی رشد جمعیت هرگز اشتباه نیست و همیشه از تجمعی دو نفره آغاز می شود. مطلب این است که آن دو نفر اولیه را در چه زمان و شرایط و اقلیمی به تکثیر وادار کنید و در مسیر تکثیر با چه عوامل بازدارنده و مصائب حساب نشده مواجه شوند یا نشوند. گفت و گوی جاری بر سر این است که چرا همان دو نفر اولیه، با محاسبه ای واحد، در ایران به عهد صفویه و مثلا در هندوستان در 1500 سال پیش وارد شده اند، آن هم در حالی که ظاهرا تجمع در کشور ما از هندی ها بسیار کهن تر بوده است؟!! از این راه به نفع اثبات تز پوریم، نتیجه می گیریم که حادثه ای جریان طبیعی تکثیر نفوس در ایران را منقطع کرده و تجمع دوران صفویه تجربه ی دوم حضور آدمی در ایران است، زیرا حاصل تجربه ی نخست را یهودیان در حادثه ی پوریم روبیده و نابود کرده اند.


 
یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 14:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای محسن. هر گفت و گویی به یک پرسش و پاسخ نهایی نیازمند است، که محتوای آن قابل پیش بینی نیست، زیرا بخشی از سئوالات صورت سنگ اندازی دارد، که اندازه ی سنگ های پرتابی را نمی توان از پیش تخمین زد.


 
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 1:41 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود. اگر جریان تولید مثل را به حال طبیعی گذارند و مانند اروپا و چین در دوران اخیر زاد و ولد محدود و کنترل شده نباشد، از دست رفتن و تلف شدن انسان ها بر اثر حوادث و رخ داد های طبیعی، در جوامع کلان، چنان اثرات اندکی در رشد جمعیت به جای می گذارد، که در دیاگرام مربوطه منعکس نخواهد شد. مگر این که چون اروپا جریان دائم مهاجرت و خروج چند قرنه برقرار و کشتگان و مجروحین دو جنگ بزرگ قریب سیصد میلیون نفر را از مسیر عادی زندگی خارج کرده باشد. مجروحینی که غالبا امکان تشکیل خانواده از آن ها گرفته شد. به نظر می رسد کسانی در برابر این مدخل جدید دچار سرسام شده اند، زیرا به گونه ای ساده و صریح اوهام و خیالات دور و دراز فراوانی را بر باد داده است. تلاش های آنان هم مثل نمونه های دیگر در این مباحث تاریخی و اجتماعی و ادبی جدید، بی هوده است.

آقای ali. فقط می توان بگویم که مطلب را نگرفته اید، فعلا سخن از بررسی آماری جمعیت ایران از صفویه تا دوران جدید است که نمونه گیری های صد سال اخیر صحت برداشت در این مدخل را تایید می کند. به تر است از حضرت آدم جدا شوید و خودتان را به میزان جمعیت در دوران صفویه برسانید و اگر مبحث برای تان سنگین است، فراموش اش کنید. حرف های بی ریشه زدن که نشان پختگی نیست.


 
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 10:24 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای محبی. این مباحث به هورا کشیدن و لب ورچیدن و اظهار حیرت و قهر و آشتی های این و آن کاری ندارد، حقایق پنهان نگه داشته شده ای است که به تدریج عریان می شود و هنوز بخش جدی تر آن باقی مانده است. باید آن قدر پاد زهر آماده کرد تا سرانجام این پیکر مسموم شده ی هویت شناسی دشمن ساخته ی رایج در منطقه، که فقط به کار بر سر یکدیگر کوفتن آمده است، علاج شود.

آقای ali. پیش کشیدن حضرت آدم و شمارش نفوس جهان، اصطلاحا خود را به کوچه علی چپ زدن است. اگر محاسبه ی رشد جمعیت، بر مبنای دو برابر شدن نفوس در هر 33 سال را، که لااقل قابل تطبیق با نوسانات تولیدی صد سال اخیر است، قبول ندارید، پس به هر ترتیب دیگر که می دانید، برای آغاز دوران به اصطلاح صفویه، جمعیت معینی را با چنان الگوی رشد سالانه قرار دهید، که با آمارهای صد سال اخیر تطبیق کنند و در روزگار ما هفتاد میلیون نفر شده باشند. وقتی می گویم مطلب را نگرفته اید، برای این است که از خود نمی پرسید چرا این سرزمین پس از 7000 سال سابقه ی حیات متمدنانه در آغاز دوران ناصر الدین شاه دو میلیون و اینک فقط هفتاد میلیون نفوس دارد، زیرا فقط برای غلط درآمدن دانسته های قومی خودتان دلواپس اید و کاری به بنیان این مباحث ندارید.

آقای رضا. همین که هنوز از دولت صفویه و شاه اسماعیل صحبت می کنید، معلوم می شود که به جای دلواپسی بی هوده برای جمعیت جهان، باید برگردید و تمام یادداشت ها را دوباره بخوانید. اگر جمعیت هفتاد میلیونی کنونی ایران را انکار نمی کنید، پس درس یادداشت 150 را دریابید که دعوت می کند تا به نقطه ی صفر این جمعیت اندک بیاندیشید، که بی شک دورتر از پانصد سال پیش نیست. پس بر سر مردم ماقبل آن چه آمده است؟!


 
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 13:16 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. کتاب را همراه صورت حساب خواهند فرستاد. بررسی اخیر از جمعیت ایران نیازی به مراجعه به مراجع دیگر به خصوص کتاب آمار جمعیت جهان ندارد، که کلی گویی است و حساسیتی نسبت به ایران و پوریم در آن دیده نمی شود. اینک ایرانیان فقط هفتاد میلیون نفرند و برابر نمونه گیری های اخیر، هر 33 سال یک بار دو برابر شده اند، با این محاسبه، نقطه ی صفر جمعیت کنونی در آغاز صفویه قرار می گیرد، اگر کسی بکوشد عوامل ناپیدای دیگر را هم منظور کند، احتمالا بتواند مقیاس فوق را برهم زند و نقطه ی صفر این جمعیت را صد سال هم به عقب برد، چیزی تغییر نخواهد کرد، زیرا باز هم می پرسیم بر سر مردم ماقبل آن چه آمده است؟ کشاکش کنونی از آن بابت است که کسانی می کوشند این نقطه ی صفر را تا زمان مغول به عقب برند تا شاید بتوانند صفر شدن جمعیت ایران را حاصل قتل عام چنگیز خان بدانند و عجیب این که این کوشش را ترکان آغاز کرده اند که علت آن هم معلوم است!!!! بدانید که طرح مدخل جمعیت ایران برای اخذ مالیات نیست، محکم ترین و همه فهم ترین سند اثبات قتل عام پوریم است. ضمنا هیچ یک از آن سه کتابی که نام برده اید و از جمله فرهنگ هزوارش ها به قدر یک پول سیاه نمی ارزد و فقط به کار تمسخر مولفان آن می آید. چرا که اصولا مقوله ای به نام خط پهلوی و هزوارش و خط اوستایی و یغنابی و از این قبیل وجود ندارد. برای حروف آن کلمات نیز در اولین فرصت پست خواهم کرد. در مورد فیلم هم خود استاد غفوری با شما تماس خواهند گرفت. در باب کتابی که کتیبه های یونانی راانحصارا معرفی کرده باشد، منبعی نمی شناسم و گمان نمی کنم چنین منبعی وجود داشته باشد. موفق باشید.


 
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 15:5 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی تهرانی. اشاره ی من به عذاب الهی بودن واقعه ی پوریم، چنان نبوده است که می گویید. در آن یادداشت آمده بود که می توان از این منظر نیز به ماجرای پوریم پرداخت، چنان که کسانی در دفاع از آن قتل عام، به مظلومیت یهود در آن زمان یکتا پرست، در جمع کفار چند خدا پرست بین النهرین تکیه می کنند. در آن جا به خصوص در پاسخ این گروه گفته شد که خداوند کار تنبیه هیچ امتی را به امت دیگر نمی سپارد و انسانی را در امحا’ انسان دیگر مختار نمی کند. چنان که نزول عذاب الهی بر چند قومی که در قرآن ذکر شده، وقوع حادثه فقط به دست و مسئولیت و خواست و اجرای خداوندی است.
در این جا نیز یادداشت ماندنی 150 فقط و فقط برای تعیین تکلیف رشد جمعیت در ایران و یافتن زمان نقطه ی صفر آن، باز هم به عنوان مستندی بر وقوع قتل عام پوریم، تنظیم و منطقآ بر مبنای ورودی و الگوهای موجود در این باب، یعنی زمان لازم برای دو برابر شدن جمعیت ایران، در یک صد سال گذشته ارائه شده است. این که چنین بررسی آماری در این یا آن نقطه ی دنیا مصداق می یابد یا نمی یابد، موضوع به کلی دیگری است، که هر مورد به طرح مدخلی مخصوص و با اسناد و ادله ی ویژه ی خود نیازمند است و به عنوان ابزاری برای ایجاد خلل در ارزیابی من در باب جمعیت کنونی ایران و تعیین نقطه ی صفر آن کاربرد ندارد. چنین است که اثبات قطعی نوپدید بودن اقوام در ایران، از مسیر مطالب مطروحه در یادداشت 150، موجب هراس کسانی است که پیش تر انبوهی اسناد در باب کهن بودن قوم خود تا مبدا’ اشکانیان و سومریان فراهم کرده اند و ظاهرا قوم پرستی را بر بنیان شناسی ترجیح می دهند. جالب این که نوع استدلال آن ها در رد مطلب، درست شبیه همان شیوه ی هیاهوگرانه ی فارغ البال و سهل اندیشانه ای است که غالبا در رد پوریم ارائه داده اند: "غیر ممکن است"!!!


 
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 21:10 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای بی نامی دیگر. نتیجه ی سرشماری نفوس شهر تهران در سال 1311، که شامل جمعیت آبادی های بیرون از دروازه های شهر تا عمق یک کیلو متر و اتباع بیگانه نیز شده، 265،139 نفر است که نیروی کار مابین 20 تا 30 ساله ی آن فقط بیست و پنج هزار نفرند. تشخیص این که 450 سال پیش از این سرشماری، نفوس قابل ذکری در این سرزمین نبوده، از روی همین آمار شهر تهران نیز قابل تایید است و به هوش ویژه نیاز ندارد. اشکال در این است که در میان وارد شوندگان به این وبلاگ نظیر آقای کریمی را هم داریم که کامنت بالا را گذارده تا اعلام کنند تا چه اندازه با ماهیت این بحث بیگانه اند.


 
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت: 2:37 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای فتح. از لینک های ارسالی شما بسیار استفاده کردم. ممنون

آقای مهدی - مهدی. اگر سیصد چهارصد سال زود تر ظهور کرده بودید، خاخام ها سر دست می بردنت و حالا گنجینه ی ادب فارسی ما چند نامی بیش تر داشت؟!! من هم کوشیدم اما به تر از این از آب در نیامد.

پاس داشتن پارسی عبادت است
آن سان که پنهان کردن پوریم
خشایار را با پنج میلیون به میدان فرستادیم
تا دو هزار و چهارصد سال بعد
ایرانیان از هفتاد میلیون بیش تر نشوند!!!
افسوس که دروغ حناق نیست.

آقای رضا. گمان نمی کنم در صد سال گذشته مطلبی به این پوچی نوشته شده باشد و احتمالا در صد سال آینده نیز کسی نخواهد توانست چنین مهملات بی سر و تهی را سرهم کند. اصلا گمان نمی کردم مومنی بتواند این همه به خودش کثافت بپاشد. مثل این که سر گیسه ی کلیسا حسابی شل شده است. ابتدا سروش و حالا هم این مومنی درمانده که هرچه کرد کسی تحویل اش نگرفت. ببینیم شاید الله آن مامور مخصوص را سراغ اش فرستاد و تحویل اش گرفت.


 
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت: 23:23 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای توحید. یهودیان تمام زندگان را در ماجرای پوریم قتل عام کرده اند، چه 75000 یا 750000 یا هفت میلیون نفر را. آن قتل عام کامل بوده است. برای این مطلب چندان دلیل قانع کننده داریم که هیچ مرکز و قدرتی قادر به نفی آن نیست.


 
چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت: 20:30 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای توحید. سئوال قبلی شما، به قول خودتان پس از این همه ادله و اسناد، سئوال پخته ای نبود، زیرا عدد واقعی مردم شرق میانه در 2500 سال پیش را نداریم تا بر اساس آن نسبت به صحت و یا نادرستی رقم تورات اظهار نظر کنیم، بنا بر این پاسخ همان است که نوشتم: با دلایل متعدد قابل اثبات است که یهودیان در ماجرای نکبت آفرین پوریم مردم شرق میانه را تا آخرین نفر، چه عدد ارائه شده در تورات را صحیح و یا کم تر و بیش تر بدانیم، قتل عام کرده اند.
موضوع جمعیت هم بر همین اساس است. سئوال اصلی و پایه این است که چرا جمعیت حوزه ی ایران پس از هفت هزار سال اینک فقط هفتاد میلیون و صد سال پیش در آغاز سلطنت ناصر الدین شاه فقط دو میلیون نفر بوده و توجه می دهد که نقطه ی صفر این جمعیت اندک، برابر روند طبیعی رشد و الگوی تغییرات در صد سال اخیر، در ابتدای صفویه قرار می گیرد. هدف از ارائه ی این مدخل اثبات مجدد و از مسیر جدید این مطلب است که تجمع در ایران دو آغاز دارد، یکی در هفت هزار سال پیش که حاصل 4500 ساله ی آن را یهودیان در پوریم به باد دادند و دیگری 2200 سال پس از پوریم، که نیروی کار وارده دست به ساخت و ساز کشوری به نام ایران زده اند. اگر شما پدیده ی تاثیر گذار دیگری بر رشد جمعیت پانصد سال اخیر ایران می شناسید و می توانید بروز آن را اثبات کنید، پس ارائه دهید. با تعجب کردن و ناباوری از سر حیرت، مطلب دگرگون نمی شود. برخوردهای جاری با مدخل جمعیت، درست مانند انکار مادر و پدری است که مرگ ناگهانی و بی دلیل فرزند را نمی پذیرند و مدام منتظرند تا به خانه برگردد. ضمنا بدانید که مصر از زمان فراعنه تاکنون، خلاف تصور شما، باریکه سرزمین آبادی در حاشیه ی رود نیل، بدون معادن و ثروت های طبیعی است، محاط در ریگزار که تنها دو شهر بزرگ دارد و امورات امروز خود را از توریسم و آب راه سوئز و کمک کشورهای ثروتمند عرب و آمریکا و اروپا می گذراند و استعداد و امکانات و حتی مساحت قابل زیست لازم برای پرورش نفوس فراوان را ندارد. بحث و برآورد ما تنها برای حوزه ی ایران است که تردیدی در صحت آن نیست. برای انطباق این مدخل با هر اقلیم و کشور و جمعیت دیگر باید به بررسی های دیگری وارد شد که نتیجه آن هرچه باشد با مورد ایران ارتباطی پیدا نمی کند و منطق آن را برهم نمی زند.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 2:0 | 8 نظر
پاسخ ها، ۳۲، اردیبهشت 87، 2

پاسخ ها، ۳۲، (۲)

باتشکر از دوستانی که در جمع آوری و تنظیم آن کمک کرده اند.

نویسنده: ناصر پورپیرار
پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت: 0:38
آقای آراز بیلگین. برای تبلیغ و تصور ملتی یگانه و بزرگ، به پهنای کامل یک دوران، دیر شده است و به همین سبب طبیعی بود از مثال من در باب مقاومت مردم عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان در پناه پرچم اسلام و با استعانت از فرامین آن، چندان چیزی درک نکنید. با این همه بیانیه ی مطول و بی اثر شما را نصب کردم تا گمان نبرید حرف های مهمی زده اید. نوشته ی شما از کسانی در مراکز معینی می گفت که مشغول توطئه علیه مردم این منطقه اند. کار من شناساندن دقیق تر این دشمن عمومی است و خواسته ام شما ارمنی و عرب و اسلام و فارس و آشوری و کرد و روس را دشمن نپندارید که مردان و زنانی چون شما در اندیشه ی یافتن تکیه گاهی قومی و ملی، از راه های مختلف اند. ضمنا ریش این حرف ها و انگ زدن های به سبک و سیاق روزنامه ارگان حزب توده، مدت هاست درآمده و خریداری ندارد. بشریت و به ویژه مردم خطه شرق میانه، به دلیل طراحی خیانت و سرپرستی خائنان اسلام ستیز، دشمنی جز اسراییل و راه نجاتی جز برافراختن پرچم اتحاد و همبستگی اسلامی ندارد. چه خود را ایرانی بدانید یا باکویی، دشمن شما تغییر نخواهد کرد. زیرا لابد می دانید که سرسخت ترین آریا پرستان و فارس دوستان در کرسی های دانشگاهی و صندلی مقامات سیاسی باکو نشسته اند. منظورم همان هاست که زمانی شهید شما یعنی پیشه وری را هم خلع زندگی کردند، شهیدی که به جای ایستادان چون قاضی های کرد و به فرمان پهلوی به دار کشیده شدن، به باکو گریخت تا کا.گ. ب. او را بکشد!!! قصه های در اصل اسلام ستیزانه ولی با ظاهر دفاع قومی تان را برای کودکان و نوجوانان ببرید، زیرا هیچ مویی در خیک ماست بقایای آن حزب ورشکسته نیست که جای آن را ندانم. با این همه دعوت می کنم تا دنبال یادداشت ها را بخوانید، محتملا با مطالبی آشنا شوید که در نگاه به آیینه هم، خود را نشناسید.

دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 0:28

 

 

 

آقای رحمانی. اجازه دهید توجه دوستان ترک را به مطلب دیگری جلب کنم تا گمان نبرند ما دشمن و یا نفی کننده و مخالف حقوق قومی ترکان و یا هر قوم دیگریم و تنها به جوانان آذربایجان در باب غلطیدن به دام توطئه های یهود هشدار می دهیم. در قرن اخیر نهضت های آزادی خواه و هویت طلب بسیاری مثلا در ویتنام و یا در ایرلند دیده ایم، با تاریخچه ی شکل گیری آن ها آشناییم و می دانیم که دشمنان این دو نهضت نمونه، بسیار پر قدرت و بی رحم بوده اند، اما در عین حال جنبش ویتنام و رهبری آن چندان به هویت و مدافعان ملی متکی بود که در عین سخت ترین نزاع های مسلح، میان مرداب ها، نمایندگان ادوکلن و کراوات زده ای در مذاکرات پاریس نشانده بود و ایرلندیان نیز به همین ترتیب. آقای قراداغلی از ممانعت جمهوری و احتیاط های لازم می گوید. می پرسم چنین ملاحظاتی چرا آن زمان که یک نماینده ی ناکام، در دفاع از حقوق شخصی خود می گوید و می نویسد رعایت نمی شود و با نام و تصویر و زبان تهدید بیانیه صادر می کند؟ می پرسم اگر بر فرض زمانی جمهوری اسلامی خواستار شناسایی رسمی برخی از خواسته های مزدم ترک شد، باید در کدام محدوده و با چه کسی توافق کند؟ آقایان، حتی در زمان پیشه وری نیز ابتدا یک سازمان سیاسی با رهبران شناخته و اهداف اعلام شده وجود داشت که شرط نخست برای هر جنبش دارای هویت است. ما می گوییم همین فقدان رهبری آگاه است که مردمی برای تصویر یک سوسک به خیابان ها می روند، اما روشن فکران همان مردم نسبت به تختگاه هیچ کس بی عکس العمل و بدتر از آن به مخالف خوانی مشغول اند. زیرا با نمونه ی آراز بیلگین متوجه شدیم که پای مصالح و منافع یهود در میان است و اگر ترکان هویت خواه برای اثبات نادرستی تاریخ و رد زعامت فارسیان، خواهان رسیدگی به محتوای مستند تختگاه هیچ کس و یا تصاویر جعل کتیبه ی ساسانی در نقش رستم به وسیله ی یهودیان جای خوش کرده در طویله ای در شیکاگو به نام دانشگاه شوند، جهانیان نسبت به ماجرای پوریم حساس و نمایش مظلومیت یهود برچیده خواهد شد.


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 1:32 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. لااقل مبارزان افغانی و حتی طالبان و القاعده دارای سازمان و رهبرانی شناخته اند که شما در تجزیه و تحلیل های تان تشخیص می دهید که «مانند عروسک توسط اداره امنیت پاکستان کوک می شوند». در این صورت بفرمایید ما درباره ی سایه هایی که گویا نهضت هویت طلبی آذربایجان را هدایت می کنند، چه گونه قضاوت کنیم؟ و مثلا اگر بگوییم از اورشلیم خط می گیرند، با کدام استدلال آن را رد می کنید؟ حقیقت این که لااقل من به نمونه های کلاسیک اعتبار می دهم و از عوام زدگی می ترسم. بنا بر این و خلاف شما اعتقاد دارم که تکلیف رهبری و تظاهرات در انقلاب پر شکوه بهمن 57، از زمانی معلوم شد که کسی با نام و شناسه ی معین و معلوم، بر سر منبر ابتدا گفت انا لله و انا الیه راجعون و سپس در برابر جمع به شاه وعده داد که او را مانند پدرش رضا خان از ایران بیرون خواهد راند. مردم به سبب همین شجاعت و صراحت، رهبری او را پذیرفتند و سرانجام شاه را از کشور بیرون انداختند. آیا این اشاره ای روشن و نزدیک و در دسترس نیست؟


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 13:38 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان. برابر نص صریح قرآن، اهل کتاب مشرک شده نجس اند که شامل یهود و نصاری است. اگر خداوند به شعبه های مسیحیت اشاره نکرده از آن است که این دکان هایی تازه گشوده است. مسائل قره باغ تاریخی است و حجم کشتار در آن مسئله ی تاریخی یک جنگ را منتفی نمی کند. زیرا که در جنگ کشتن طرف دیگر ارزش حساب می شود و کشتار کننده ی بیش تر از هر سو را لایق مدال افتخار می کند. مورخ بر اساس انگیزه ها و ناچاری ها به تاریخ می نگرد و در این باب پیرو هیچ دین و مملکت و پرچم و پذیرشی نیست و تاریخ را با غضب سوزاندن مسجدها و کتاب خانه ها نمی نگرد. چنان که بارها گفته ام اگر خود یهودی بودم در قتل عام روزگار خشایارشا شرکت می کردم. مورخ به پنهان کردن آن کشتار و پوشاندن آن زیر پتوی دروغ های تاریخی معترض است و از این فرم های مخفی کرده شده پرده بر می دارد. وظیفه ی مورخ در همین جا پایان می پذیرد. به همین ترتیب است ماجرای قره داغ. آن گاه که زمان بررسی حوادث معاصر شد که به همه گونه توطئه های مشترک کلیسا و کنیسه و همکاری برخی از چهره های سیاسی مسلمین آلوده است، علت و چگونگی آن ماجرا را باز خواهم گفت. کار مورخ صدور بیانیه های سیاسی و اعلام انزجار نیست. چنان که در باب انفجارهای عراق که مردم مسلمان غیر نظامی را تکه تکه می کند، توضیح دادم که این شیوه ای از مبارزه و اعلام ناتوانی متجاوزی است که مسئول حفظ آرامش در سرزمین غصب شده است. مورخ کشته ها را نمی شمارد، بنیان حوادث تاریخی را می شکافد، اگر بتواند.


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 8:14 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان. کامنت قبلی شما در جای خود و پاسخ آن نیز در کامنت ساعت: 22:58 یادداشت قبل نصب است.

آقای ارکین قشقایی. او نه عرب که قطعا از قماش تفرقه اندازان است. اعتنایی به این وجیزه ها نکنید.


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 9:13 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. زیگزاگ می زنید و لقمه را دور دهان ها می گردانید. مطلب بسیار ساده است: اگر خروش مردم آذربایجان علیه آن توهین روزنامه ی ایران، سازمان یافته و هدایت شده بود، پس شاید این رهبری فقط به تصویر سوسک ها حساس است که گمان نمی کنم دیگر کشیده شود، حال آن که هیچ بخشی از محتوا و ماهیت هویت طلبی مردم ترک، با هیچ بخشی از مستند تختگاه هیچ کس بی ارتباط نیست. اگر آن سوسک دست آویز آن رهبری تصوری قرار می گیرد ولی مستند تختگاه هیچ کس، علی رغم استقبال مردمی، از سوی آنان بی اعتنایی می بیند، پس پای یهودیان در کار است که نمی خواهند این هویت طلبی دامن آن ها را بگیرد. این دلیل همان طفره ای است که تلویزیون گوناز را هم از نمایش مستند تختگاه معاف کرد.


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 11:35 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. از تذکر شما ممنونم. عکس ویرانه های مسجد عتیق، از سطح زمین برداشته شده و نمی تواند شاخه های آن درخت را که در تصویر دوم از ارتفاع آن نیم مناره نیز بلند تر است، از بالا نمایش دهد. ضمنا توجه کنید که در شیراز چنین درخت هایی غالبا در تمام فصول سبزند. آن شاخه های خشک بر زمین افتاده از جنس درختی دیگرند و قطعات کوچک پراکنده ای در اطراف دارند.

آقای نیو کامر. نمی توان تصور کرد شهری که در زمان رضا شاه نیز به دهکده ای بزرگ می ماند، مثلا در عهد سعدی چه حدودی داشته است. اگر به قول شما یک سری خانه های خشتی با سکنه ی محدود بوده، پس به دهکی کوچک و با جمعیتی چند خانواری تبدیل می شود که نمی تواند پایتخت آل مظفر و محل دربار سلطان شاه شجاع و شاه منصور و دیگران باشد، مگر این که بگوییم آن ها نیز در یکی از همان خانه های خشتی می زیسته اند که آن گاه حکومت آل مظفر بر می افتد زیرا لشکر کشی چند ده هزار نفره از آن دهک مفلوک به تبریز و اصفهان، برای حفظ سلسله، دروغ و ناممکن می شود. بنیان شناسی تاریخ یعنی همین.


 
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 13:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. این کار ضروری است زیرا به نظر می رسد دوستان مشهدی هاست حراجی و ته انباری ارزان و به اصطلاح جدید در پیتی خریده اند. ضمنا مرا هم در پرداخت هزینه ها شریک کنید. هرچند که فروش امسال نمایشگاه افتضاح است. زیرا غرفه ی ما را از فرط کوچکی و پرت افتادگی کسی نمی بیند.


 
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 0:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان. برای من نه تعریف و نه خط و نشان کشی های این و آن موجب شادی و یا هراس نمی شود. وظیفه ای است که بر دوش دارم و اندک اندک بر زمین می گذارم. یقین دارم که این کار فقط پاشیدن تخمی است تا در فصل خود انشا’ الله به بار نشیند. گمانم بر این است که دشمنان نادان و آگاه فراوان، عمدتا از میان نان خوران کنیسه دست و پا کرده ام که عکس العمل های شان نهایت درماندگی آن ها در برابر این تزها را عیان می کند. مثلا این پیام اراز بیلگین.

دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 21:3 توسط:آراز بیلگین
سنگر کنیسای تو را در سر حامیانت ویران خواهیم کرد. بدان که اینجا هستیم و کوچکترین بازیهای کودکانه ات نیز زیر نظر ماست.

عجیب است که همین پیام را در حدود سه ماه پیش تقریبا با همین کلمات از یک یهودی ایرانی ساکن اورشلیم دریافت کردم، با این تفاوت که به جای سنگر کنیسا که بی معنی و نشان کم سوادی نویسنده ی آن است، نوشته بود سنگر اسلامیت شاید آن ها به طریقی از محتوای یادداشت های آتی این وبلاگ باخبر شده اند که کمر دروغ را خواهد شکست. به گمانم در جست و جوی چاره اند که پرخاش های شبه هویت طلبان ترک یار گیری و ایجاد زمینه در دفع آن بلاست. نگران نباشید و با خیال آسوده هرچه را درست نمی دانید اعلام کنید. به گسترش اندیشه به هر حال کمک می کند و تمرینی است برای رسیدن به اطمینان در نو اندیشی.


 
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 13:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
فریبا خانم. هر دو پیام شما رسید. گرچه تعارفات شیرین تان سرمست کننده بود ولی ظریف ترین اشاره ی شما را در یاد کردن از معلم آسمانی دیدم. همین لطیفه را در اندونزی از زبان یک پدر خانواده شنیدم که راننده ی تاکسی بود. در آن سفر گرچه به میزان صد مکتب و حوزه ی الازهر و دمشق و قم، درس اسلامی آموختم، اما سخن آن راننده ی بی ادعا و ناآموخته را می توانم ماحصل و خلاصه ی آن یادگیری ها بگویم که به خواست خدا زمان بازگویی آن نزدیک می شود.

آقای سهند. ادعا می کنم که درک معماری و هنر را در سلول های خود دارم. درست به علت همین موهبت الهی میراث مانده از پدر به رحمت خدا رفته است که در برخورد نخست با تخت جمشید و به خصوص پاسارگاد حقارت کلی دیدگاه معماری، ناتوانی در اجرا، انتخاب احمقانه ی فضا و مکان، بی هویتی و سرگردانی اندیشه و انتقال جاعلانه ی اجزا’ در آن دو مجموعه را دریافتم که ارائه ی عمومی آن نه در قالب فنی، بل به عنوان بخشی از مستندات تاریخی، این همه و شاید بیش از سی سال به درازا کشید. قصدم این است که احساس امنیت و آرامش در برخورد با معماری اسلامی را از زمان خرد سالی و زمانی درک می کردم که برای آموزش به اصطلاح «عم جز’»، به مکتب خانه ای در کوچه بهبهانی تهران می رفتم که در مسجدی نیمه ویران برقرار بود با پیر معلمی که دستمزد او را لقمه ای نان و پنیر، ظرف کوچکی حلوای خانگی، سکه ای ناچیز و از این قبیل می دادیم و گرچه به همان وجه مکتب داران ترکه به دست بد اخلاق و لب به روی خنده بسته ی متعارف عمل می کرد، ولی حصیر و ستون و نورگیر روزن و دالبر سکوهای اطراف و مقرنس های آجری سقف و جزوات و قرآن های کهنه و وقفی و اغلب چاپ سنگی چیده شده در طاقچه، چنان همآهنگ و دست در دست هم بود که بازیگوشی کودکانه ی ما را تسخیر می کرد و به آرامش و سکوت و ادای احترام وا می داشت. این تنها مدرسه و مکتبی بود که در آن دلهره ی آموزشی نداشتم و دنباله ای از خانه خود می پنداشتم.


 
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 17:50 نویسنده: ناصر پورپیرار، 1
آقای اتفاق. لبه ی تیز داده های تاملی در بنیان تاریخ ایران، که گروهی از نزدیک شدن به آن پرهیز می کنند و از کنارش به احتیاط می گذرند، رو به سوی دو اتهام بزرگ تاریخی دارد که بر سران قوم یهود وارد شده است. اتهاماتی که تاکنون هیچ مورخی عنوان نکرده بود. نخست قتل عام کامل پوریم و سپس تدارک مواد و مکتوبات جعلی تاریخ و تخریب آثار اصلی برای ایجاد انحراف در شناخت هویت و هستی کهن مردم ممتاز شرق میانه و سپس دست بردگی های عمده در اسناد اسلام، که مردم همین خطه به عنوان ایدئولوژی ایمانی و رفتاری خویش برگزیده اند. سعی عمده و اصلی به کار برده شده در این تحقیقات نو، مصروف اثبات این مطلب است که نسل کشی پوریم، در ابعادی که تا آخرین جوانه ی زندگی را در حوزه ی بسیار بزرگی از شرق میانه درو کرده و روبیده اند، یک واقعیت رخ داده ی غیر قابل تردید در تاریخ کهن منطقه ی ماست، چنان که بمباران اتمی هروشیما یک حادثه ی جنگی کتمان ناشدنی در دوران اخیر است. روی دیگر سکه ی این بررسی ها به اثبات جعلی و نادرست بودن سراسر اسناد سیاسی و فرهنگی و اقتصادی پرداخته است که باز هم یهودیان و به سعی کرسی های ایران و اسلام شناسی، در تعدادی از دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، برای پر کردن خلاء ناشی از پوریم و به طور کلی پنهان کردن آثار و عوارضی ساخته اند که به دنبال آن نسل کشی کامل، حوزه ی اقدام پوریم را پوشانده بود. مستند تختگاه هیچ کس یکی از انبوه کوه سان اسنادی است که تاکنون در به یقین رساندن این دو مدخل، به صورت های گوناگون ارائه شده و قصد دارد نیمه تمام رها شدن تخت جمشید را، پس از آن همه مقدمات پر هزینه، دلیل دیگری بر وقوع پوریم بگیرد که نشان می دهد حتی سازندگان این مجموعه نیز مشمول آن قتل عام شده اند.


 
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 17:54 نویسنده: ناصر پورپیرار، 2
اینک گروهی برای خلاص کردن یهود از این دو اتهام بنیان کن و بزرگ، می کوشند فارس های قلابی را جایگزین یهود واقعی و آبروی ریخته شده ی کنیسه را جمع آوری کنند، بی توجه به این مطلب اصلی که همین قوم فارس نیز از شکم جعلیات یهود زاده شده است. مختصر این که شعار اصلی سازندگان مستند تختگاه هیچ کس، چنان چه بارها اعلام شده، برافراشتن و بالاتر بردن و قابل دیدارتر کردن پرچم پوریم بدون عمده کردن درگیری های قومی کنونی و کوشش گروهی دیگر استفاده از آن در مسیر هویت طلبی، آن هم به بیان ناقص و درهم ریخته است. آن مباحثاتی که در چند روز گذشته شاهد بروز آن در این وبلاگ بودید، نه حاصل تعارفات و توهمات، بل نموداری از این صف بندی آشکار بود که کسانی مایل اند یک مبارزه ی اصولی و نوظهور علیه زیاده طلبی و توطئه های جهانی یهود را در اندازه ی سندی کمک کننده برای خواسته های قومی خود کوچک کنند و نمایه ی روشن آن را در بیانات موجود موهومی به نام آراز بیلگین خواندیم که مدعی شد ساختن تختگاه هیچ کس توطئه ای است تا اتهام را از فارس ها به یهودیان برگرداند!!!آیا انگیزه ها و ریشه های ماجرا از هر دو طرف روشن نیست؟!!


 
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت: 6:31 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای قاراداغلی.
1. در مباحث هویت طلبان اشاره های بسیار اندک و منفردی به پوریم دیده می شود چندان که انهدام سراسری شرق میانه، از سوی یهودیان، به قدر دست بردن در بنای ارک علی شاه هم، که اعتراض نسبت به آن موجه است، سر و صدایی به پا نکرده است.
2. مستند تختگاه هیچ کس و سایر ادله ی ارائه شده در این تحقیقات، «صرفا» برای اثبات مظلومیت اقوام ایران نیست. استفاده اقوام برای این هدف هم نمی تواند ناقض منظور اصلی مباحث تاملی در بنیان تاریخ ایران، یعنی توجه به ویرانگری های یهود در همه چیز ما از ترک و فارس و غیره باشد، مطلبی که اینک در مباحث هویت طلبانه سخت مورد بی اعتنایی است.
3. سعی هویت طلبان در توزیع و معرفی اسناد داده های جدید و بیش از همه تختگاه هیچ کس، با بحث های اصولی درباره ی تمنیات یهود در این اسناد توام نبوده است، چنان که به جرات می گویم این تلاش تحقیقاتی که می تواند در ابعاد بسیار پهناور و پایه، مسیر تاملات در علوم انسانی، از تاریخ و ادبیات و مذهب و فلسفه و مسخره بازی های تصوف و عرفان را تغییر دهد، در اندازه ی ابزاری برای کسب اختیار نگارش به زبان مادری کوچک شده است، که پیوسته و بدون این مباحث جدید نیز حق مسلمی بوده است.
4. من پرچم پوریم را جز به دست معدودی از مراجعان به این وبلاگ نمی بینم، که متاسفانه مورد هجوم هویت طلبان اند. اگر هنوز منظور خود را درست بیان نکرده ام، در جمله ای خلاصه بگویم که تاملی در بنیان تاریخ ایران یا نتوانسته است در میان مردمی که سرگرم قضایای سیاسی کوچک و محلی خویش اند، اهداف گلوبال خود را بشناساند و تفهیم کند و یا این محافل، اندیشه ورزی و اندیشمندان لازم برای رسیدن به این درک را نداشته اند. در میان آن ها ابلهانی حتی در مقیاس صاحب این کامنت نیز کم نیستند.

سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 23:17 توسط:همدانلي
تف بر رويت باد توده اي دروغگو و پان فارس كثيف كه براي پيشبرد اهداف غيرانساني ات پشت پرده اسلام پنهان شدي٠ هنوز هم مسكو قبله توست چون امروزه روسها مهمترين حامي شما پان فارسها ميباشد و بخاطر آن جرات محكوم كردن جنايات روسها در چچنستان و قاراباغ را نداري٠ تف بر رويت كه خجالت نميكشي و خودت را مسلمان مينامي.

مفهوم شد که جهودان چه اندازه بیش از هویت طلبان جوش و خروش دارند؟


 
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت: 9:58 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. همکاران ما از میان درخواست های شما، دو کتاب فرهنگ هزوارش ها و سکه های اشکانی سلوود را نیافته اند. در حال حاضر کتاب های زیر برای ارسال آماده است. هر کدام را که تعیین کنید خواهند فرستاد.
1. کتیبه های پهلوی اکبر زاده.
2. کتیبه های فارسی میانه، اکبر زاده و ...
3. کتیبه بیستون، اکبر زاده و ....
4. هزار اتفاق می افتد.
در باب آن کلمات هم انشا’ الله پس از نمایشگاه ...


 
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت: 4:46 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عباس. آغاز بنای شیراز در زمان کریم خان زند در 260 سال پیش، بنا بر تاریخ گذاری های کنونی است که خود او را نمی شناسیم و گویا جز همان ساخت شیراز، به عنوان پایگاه پیدایش پیامبران ادب فارسی، ماموریت دیگری در تاریخ ما نداشته است. ضرورتی که اصفهان برای تدارک آن جای مناسبی نبود. زیرا معرفی آن شهر به عنوان خاستگاه و پاسگاه فارسیان مناسب نبود که 500 کیلومتر با تخت جمشید فاصله دارد! تمام این حقه بازی های مقدماتی تدارکاتی برای فارس بازی های پس از انقلاب مشروطیت در عرصه ی سیاسی و فرهنگی بود که خود داستان دل آشوب کن دیگری دارد.

آقای علی یوسف. پاسخ جز’ به چز’ سئوالات شما در یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ آمده است آن ها را اندک اندک و با حوصله مطالعه کنید.

آقای رضا. چون از اثر اصلی مسجد عتیق چیزی باقی نگذارده اند، تشخیص دقیق زمان ساخت آن، که بر مبنای مباحث آینده فقط می تواند در فاصله ی میان اواخر دوران صفویه تا اوائل قاجار باشد، دشوار است.


 
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 9:56 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای قنبری. در سخنان مدبرانه و آگاهانه ی آقای خامنه ای، در باب تخت جمشید، هیچ مطلبی معارض بررسی های نوین تاریخ ایران دیده نمی شود و مضمون کلی آن با اشارات آمده در پشت جلد کتاب هخامنشیان مشابهت هایی دارد: نفرت از جبارانی که این آثار برای آنان پدید می آمده و ستایش از سازندگان هنرمندی از میان مردم ایران کهن که به وسیله همان جباران قتل عام شدند. به مطلب چاپ شده بر پشت جلد کتاب هخامنشیان من رجوع کنید. در واقع تخت جمشید نیمه تمام رها شده به عنوان سند دست اولی برای اثبات رخ داد پلید پوریم و نشانه ای از ظرافت اندیشه و قدرت اجرا نزد هنرمندان ایران کهن است که هخامنشیان حتی یکی از آن ها را در میان سی ملت رشد یافته در ایران ماقبل هخامنشی زنده باقی نگذاردند.

آقای آتامان. از قبیل این اشکالات در سایت بلاگفا زیاد بروز می کند. بدگمانی نکنید.

آقای رحمانی. در پناه حق بمانید و دوستان را زیاد معطل نگذارید.

آقای بی نام. آثار ورود جهان به فاز تازه ای از تحولات تعیین کننده و مثبت کاملا آشکار است. تمام جهان پرده برداری از رخسار کثیف و آدم کش غرب را مدیون مقاومت سرسختانه ی مسلمین اند که به بهای گزاف در برابر آدم کشان اعزامی از کنیسه و کلیسا ایستادند و ناگزیرشان کردند تا ماسک دموکراسی و ترقی خواهی را از چهره بردارند و طینت و غارتگر خبیث خود را آشکار کنند چنان که در عراق و ابوغریب و کوانتامانو دیدیم و در فلسطین و افغانستان و لبنان شاهدیم.


 
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 10:25 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. هرچه از شما می رسد نصب می شود. در ضمن اگر کسی گفت خورشید وجود ندارد، به جای تعجب، دلایلش را بشنوید، قبول و یا رد کنید، چه رسد به سلیمان.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:45 | 3 نظر
پاسخ ها، ۳۲، اردیبهشت 87، 1

پاسخ ها، ۳۲، (۱)

باتشکر از دوستانی که در جمع آوری و تنظیم آن کمک کرده اند.

 

جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت: 6:28 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای reza71. با تشکر از تذکر شما، غرض این که از هر سر و سو که بگیری حاصل آن یکی است و معلوم می شود که برای هیچ مقوله ای جز افسانه های نامعقول ندارند.


 
جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت: 10:26 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آراز بیلگین. به طور خصوصی آدرس بفرستید تا نسخه ای از آن را برای تان ارسال کنم. آدرس ورژن انگلیسی هم اگر حذف نکرده باشند، در گوگل بوده است. سری هم به سایت www.naria.ir بزنید. ضمنا و ظاهرا نام وبلاگ تان در کامنت بعدی آمده است.


 
جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت: 14:29 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان. در موضوع کاروان سراها و نمونه های تولید شده در پی صفویه، هنوز اشارات چندی نگفته مانده است. به گمانم در پایان این مبحث می توان تصویر به تری از همه چیز آن دوران به دست آورد.


 
شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت: 6:59 نویسنده: ناصر پورپیرار

آقای اتفاق. زحمات شما به خصوص از این باب که در یهودستان شیراز، مرکز دروغ بافی درباره ی تاریخ و ادب و سنت و باورهای مردم ایران انجام می شود، الگو و ارزشی است برای آن دوستانی که نسبتا کم تحرک اند. تجربه ی شخصی، که حوزه قابل توجهی از برخوردها را دارم، معلوم کرده که تاثیر دیدار مستند تختگاه هیچ کس، بر انواع گروه های اجتماعی به طور یکسان تاثیر گذار و بیدارگر بوده است، چنان که نمونه ی آن بر عناصر حراست میراث را خود شاهد بوده اید. اگر پیروان حقایق نوین در باب تاریخ ایران، روزانه حتی یک بسته از این مستند را، که آماده کردن آن هزینه ای اندک دارد و زمان زیادی نمی برد، در میان همکاران و خویشان و دوستان پخش کنند، امید می رود که در سال آینده مبلغان خود جوش بیش تری در بتکده هایی چون گور بدون جسد حافظ قلابی یافت شوند. ضمنا درباره ی اشاره به یادداشت پیش از نوروزتان به همت کهولت خالی الذهنم.

آقا و یا خانم نازنین. اینک که شکافی در تاریخ نویسی های یهود فرموده گشوده شده، از قبیل سئوالاتی که طرح می کنید، هزاران می توان ارائه داد، که پاسخ گویی و روشنگری در باره ی آن ها کار گذر زمان و تولد نسل هاست. بخشی از آن ها یک پاسخ گروهی ساده دارند و بخشی دیگر به مطالعات جدی نوین محتاج اند. در حال حاضر سعی و درد ما متوجه شکستن آن جبهه ای است که با توان تمام در برابر حقایق نو ایستاده اند و رفتار با آقای اتفاق در میراث و با آقای غفوری در وزارت ارشاد اسلامی فقط نمونه های کوچکی از جسارت و وقاحت آن هاست.

آقای آتامان. اجازه دهید حتی با همین زبان هم با یکدیگر گفت و گو کنیم. از سکوت کم زیان تر است که بر ابهامات مان در تمام زمینه ها می افزاید و به خیال پردازی های مان پر و بال می دهد. باورم این است که هیچ یک از ما دشمن آن دیگری نیست و در برابر قبول حقیقت لجوجانه نایستاده است.

 
شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت: 23:12 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود و آقای یولداش. ظاهرا دو نفر به نام نازنین در این بخش پیام می گذارند. مهم این است که پیام های نازنین به خوبی نشان می دهد که وقت زیر سئوال بردن همه چیز است. هنوز جای غرفه ی ما در نمایشگاه معین نشده، اگر بنا بر حضور انتشارات ما در نمایشگاه بود، بعد از ظهر روزهای معینی را از ساعت 4 به بعد در غرفه خواهم بود، که هنوز محل و شماره آن را نمی دانم.

آقای ثاقب. به عللی پیام شما را خصوصی فرض کردم. امیدوارم هرچه سریع تر صحیح و سالم در جمع دوستان و در وبلاگ تان دیده شوید.

آقای رضا. موضوع کاروان سراها داستان تکان دهنده و روشنگری دارد که به زودی عرض خواهم کرد.

خانم نازنین. می خواستم دستورات شما را اجابت و کامنت ها را به آن صورت که گفتید جدا کنم، اما معلومم نشد کدام یک را متعلق به شما بدانم. لطفا آدرس روشن تری بگذارید.


 
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 0:47 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان و آقای میثم و آقای بی نام. بدون شک هر نوع جدال برای اثبات و کسب برابری قومی و فرهنگی و ستیزه برای برقراری عدالت اجتماعی، کوشش برای تحقق مفاهیم بسیاری از آیه های قرآن است. اینک که آن وحدت اسلامی برقرار نیست و مثلا شاهدیم که مجموعه نقشه های مجعولی را، به عنوان تبلیغ برتری نام یک قوم بر دیگران، برای چندمین بار، با هزینه های فوق سنگین تکثیر می کنند و با هیاهوهای مطربانه برای نشر آن جشن می گیرند، یا قوم پرستی را از راه نصب حدیثی قاطعانه مجعول بر پشت اسکناس های رسمی کشور تبلیغ می کنند و موجب ایجاد خشم و نفرت و میل به جدایی در میان مسلمین و باعث تفرقه ی بیش تر می شوند، پس شعار برابری قومی و سخن و ستیزه برای برقراری آن، انکار ضرورت برقراری وحدت اسلامی نیست، به شرط این که نخواهند برای جانشین کردن قومی در جای قوم دیگر، با قوم پرستی مبارزه کنند.


 
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 13:4 نویسنده: ناصر پورپیرار
خانم نسرین. شرط ورود به مباحث جدی، بالا بردن قدرت تحمل در مواجهه با نظرات دیگران و راه برخورد با عقاید و مطالبی که نمی پسندید، ارائه ی ادله ی اقناعی تازه است، نه دل خور شدن و تعجب کردن. وبلاگ تان را هم دیدم که گرچه مختصر و محدود به مسائل وارد شده اید، ولی در همین مقیاس نیز مفید بود. موفق باشید.

آقای اتفاق. خودتان برنامه ریزی کنید. باید ترتیبی دهیم که مستند برای گروه های اجتماعی موثر نظیر مهندسان و مشاوران و پیمان کاران و پزشکان و دفتر داران و اساتید دانشگاه ها در تمام رشته ها و سردفتران و وکلای دادگستری و از این قبیل ارسال شود. در سال گذشته از دفتر ما قریب 1500 نسخه برای مهندسان و پیمان کاران و مشاوران فرستاده شده است. به گمانم برای دیگر گروه ها که قریب 3000 نسخه می شود، باز هم فراخوان بدهید.
ضمنا با شخصی که نام برده اید، مطلقا آشنا نیستم.


 
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت: 6:53 نویسنده: ناصر پورپیرار
جناب استاد هادی. سپاس گذارم.

آقای آراز بیلگین. پیام شما قید خصوصی را نداشت. از زحمتی که برای ارسال فیلم برای آن محقق می کشید ممنونم.

آقای علی رضا. از نظر تاریخی تا 150 سال پیش هرگز جایی با نام خلیج فارس در فرهنگ و جغرافیای جهان نبوده و کلیه ی اسناد منتشره در این باب، هر قدر هم نفیس چاپ شده باشد، جعل مطلق و واضح است.

آقای عباس محمدی. در ایران پس از پوریم تا زمان دولت اصطلاحا صفویه هیچ نمونه ای از معماری ملی دیده نشده که درباره ی آن کتابی تالیف شده باشد. آن چه در این باب موجود است همان معماری ایران پوپ کلاه بردار است که از اوضاع آن باخبریم.

فریبا خانم. امیدوارم که روزگار بر شما آسان تر بگذرد. از لطف شما ممنونم.  


 
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت: 15:8 نویسنده: ناصر پورپیرار
اقای ثاقب. با آرزوی سلامتی شما. من دیروز هم وبلاگ شما را دیدم. لینک های خوبی داشت به خصوص پاسخ ها به یادداشت های من درباره ی تخت جمشید که گرچه مربوط به یکی دو سال پیش، اما در نمایش حماقت بعضی ها معرکه بود!!! لینک های امروز از دیروزی ها به تر بود. به گمانم بسته ی پیشنهادی ایران را باید نه بسته ی صلح که بسته ی تسلیم نامید. وزارت ارشاد اسلامی ما ظاهرا مامور جلوگیری از انتشار کتاب اسلام و شمشیر است نه کنترل نمایشگاه های نقاشی. نمونه ی موفقیت آمیز کارکرد بسته ی ایران را هم می توان در دعوای متکی با وزیر امور خارجه ی عربستان دید، چنان که امنیت انتخابات را هم در گزارش نماینده ی ایلام مشاهده کردیم. 1400 سال است سپاه آنوسی ها در ضربه زدن به اسلام ناکام بوده اند، مسلم این که فرماندهان جدیدشان نیز کاری از پیش نخواهند برد. به گمان من و لااقل در دو سال گذشته آقای تسخیری بسیار شجاعانه و پیشرو و منطقی و دموکراتیک عمل کرده است. دعا کنیم چنین روحانیونی افزایش یابند و به جایگاه تصمیم گیری برسند.


 
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 13:18 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. کد پستی دفتر کارنگ 1314743531 است. امیدوارم سلامت و موفق باشید.

خانم نسرین. با این که مطلب مورد اشاره شما کمی وصله پینه شده می نماید، ولی قابل تامل است. کاش نتیجه ی نهایی از طرح این مقدمات را نیز بیان می کردید. آیا نظرتان این است که پیشوند کاس و کاش یک کد یهودی است؟


 
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 20:33 نویسنده: ناصر پورپیرار
خانم نسرین. آن جا که نوشته اید: «واژه‌هاي كاسه ، كوزه و كاشي نیز ممکن است با نام کاسی ها مربوط و از ساخته های این قوم باشند». با توجه به این که در یک سطر بالاتر باز هم آورده بودید: «در شمال آناطولی کاسی ها با نام های مختلف چون قاس، قاسقا، قاشقا و … زندگی می کردند»، پس شاید بتوان نه فقط کاسه و کوز(س)ه و کاشی، بل قاشق را هم از واژه های همان قوم دانست. اگر چنین بپذیریم در سراسر شرق میانه جز کاسیان یا کاسران، که به تعبیر شما همان خزران اند، یافت نمی شود و بسیار به تئوری هخامنشیان بر 127 ایالت مسلط بوده اند نزدیک شده اید، تنها با این تفاوت که به جای هخامنشیان کاسی ها را گذارده اید! ضمنا بدانید صنعت کاشی کاری چنان که به بحث آن انشاء الله به زودی وارد خواهم شد، پیشه ای با دیرینه ی چند صد ساله و منشاء آن نیز شهر کاشانی است که قطعا پیش از عهد به اصطلاح صفویه بر روی زمین نبوده است. با این همه اگر زوائد اغراق سان مطالب تان را حذف کنید و اصراری به چنین شمول گسترده ای نداشته باشید و برای منابعی که ذکر می کنید، محل رجوع بیاورید، جایی برای جست و جوی بیش تر باز می ماند. ضمن این که اگر کاسپین و خزر یکی است، پس انگیزه ی تغییر نام این دریا چه بوده و به ذهن چه کسانی خطور کرده و اجرا شده است؟

فریبا خانم. به هنگام شلوغی گاه اشتباه رخ می دهد. با عذر خواهی نصب شد.

آقای اهوازی. ممنون.


 
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 20:59 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثاقب. به راه نمایی شما و برای خواندن مطلب مربوط به صدام و لبنان به سایت ابطحی شبه شیخ رفتم. در آن جا کامنتی بود بسیار حیرت آور و با مضمون زیر:

رضا: آيا درسته بان کی مون دبير کل سازمان ملل پدر بزرگ شدن شما را به شما و رئيس جمهور تبريک گفته اند؟حتما جواب بده. خوب . (۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۳:۵۹)

مدتی بود با نام و شخصیت این بان کی مون و پیدا شدن چنین عنصر ماست گونه، پس از مدیران قدرتمند و حرف نشنوی قبلی، در مهم و موثرترین مسند بین المللی، یعنی کرسی ریاست سازمان ملل، درگیر بودم. دوستی با دلایلی معین مرا هدایت کرد که بان کی مون یک ترکیب یهودی در زبان کره ای و به معنای «بنی شمعون و یا از پشت شمعون» است. اگر این برداشت که به قرائنی درست می نماید و در کتاب فرزندان استر هم به آن اشاره شده و اگر واقعا بان کی مون تولد نوه ی این شیخ را در میان این جهان آشفته و پر هیاهو تبریک گفته باشد، پس باید به شیخ مان بگوییم: شبات شاد!

آقای مجید. 145 یادداشت ایران شناسی بدون دروغ را با ذهنیت خالی از تعصب بخوانید. پاسخ های تان را دریافت خواهید کرد. نه فقط شما که یهودیان هم نوشته های مرا برنمی تابند و چون سدی در برابر نشر عمومی آن ایستاده اند. مسئله ی اصلی پوریم است، نه تصورات شما.

آقای m hf . عکس ها را دیدم با این قید که پیش از این تصویری از جانب شما نرسیده بود، باور این که در دوران جدید و در بنای یک کتاب خانه ی دولتی چنین گنبدی را قرار داده باشند دشوار است. اگر ممکن است توضیح بیش تری در باب این کتاب خانه، زمان ساخت و بانی آن ارسال کنید. بسیار ممنونم.

ضمنا غرفه ی 9 متری نشر کارنگ که جای لولیدن ندارد، اما قدم مهمان را گرامی می دارد، در سالن عمومی، راهروی 17، شماره ی 29 است.


 
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 6:28 نویسنده: ناصر پورپیرار
جناب آقای هادی. ممنونم.

آقای کشاورز. اجازه ی این کار را صادر نمی کنند. اصولا امسال فروش سی دی را در نمایشگاه ممنوع کرده اند که انشا’ الله ربطی به سی دی های استاد غفوری بزرگ ندارد.

آقای مسعود. انشا’ الله دیدار حاصل خواهد شد.

آقای ساوه ای. آن کتاب را نخوانده ام.

آقای اورین. اگر آدرس بفرستید، سی دی ها ارسال می شود.

آقای عابدی. آدرس عکس ها را بفرستید که مربوط به کدام یادداشت است تا ای میل شود.


 
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 23:31 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آراز بیلگین. نوشته اید:
"بنده برداشتم از کارکرد پور پیرار افشای تحریفات است چرا که ایشان دعوت بنده را برای کار هماهنگ با فارسی زبانان برای رفع دشمنی از متن توده مردم و شوت کردن توپ به زمین سیاستمداران را قبول نکردند".
این حرف درست نیست. برعکس گلایه را من شروع کردم که چرا در محافل سیاسی و دانشگاهی ترک، به ویژه در باکو، علیه نوشته های من و به خصوص در رد مستند تختگاه هیچ کس، به قصد تخفیف این گفتمان جدید تاریخی، این همه تبلیغ می شود؟ شما قطعا نمی دانید که برای آماده کردن این مستند چه میزان زمان و دلهره و پول از جیب یکی دو نفر و بر فراز همه، از کیسه ی کوچک استاد غفوری، آن هم با فروش وسائل شخصی، پرداخت شده است، اما شاید در اثر بخشی این مستند در بیداری بدنه ی ملی و رفع دشمنی در میان اقوام ایرانی دچار تردید نباشید. انتظار و پیشنهاد من این بود که به جای سیاسی کاری های کم اثر و بی برنامه وحتی مشکوک موجود، مستند را پرچم فرهنگی درخواست تصحیح رفتارهای فارس پرستانه کنیم و از مراکز و مسئولین فرهنگی کشور خواستار بازبینی تاریخ و هویت ملی و تصحیح کتب درسی تاریخ، بر اساس داده های آن شویم. کاری که در صورت انجام سازمان یافته ی جمعی، حتی فقط در سطح روشنفکری ترک و فارس و عرب، نه فقط به سرعت انعکاس جهانی می یافت، بل نصب هر برچسبی بر آن به هر بهانه و عنوان ناممکن بود. پاسخ در پرده ی شما این بود که من می خواهم از این راه اقوام دیگر را سپر بلای خود کنم و حتی تا مرز فارس پرستی زیرکانه متهم شدم، زیرا به نظر می رسد بازخورد اصلی برداشت های شما، متاثر از مراکز سیاسی ورشکسته و سرگردان است. بنا بر این اینک که دستان هویت طلبان ایران- که فارس و ترک و کرد و بلوچ و خوزی ندارد، زیرا با جعل و دروغ، همه را به یکسان فریب داده و مدعی یکدیگر کرده اند- از مجموعه اسناد مغایر باورهای کنونی ملی و قومی انباشته است و به سهولت قادریم در هر نشست ملی و یا بین المللی دشمنان مردم شرق میانه و خصمان تاریخی اسلام را، در عرصه ی فرهنگی، در جای خود بنشانیم و بی آبرو کنیم، آسان و موجه ترین راه موفقیت دعوت به تجمع در این جبهه است. اگر چنین ستیز فرهنگی جمعی موثری را می پسندید و می پذیرید، که در مرحله نخست ما را به وحدت ملی واقعی و در گسترش بعدی، به وحدت مسلمین نزدیک می کند، پس بسم الله.  


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 6:59 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آراز بیلگین. نتیجه معلوم شد. تمام این پیشنهاد را، که حول داده های مستند تختگاه هیچ کس به مبارزه ی فرهنگی مشترک و موفقی وارد شویم، کنار گذاردید و نشنیده گرفتید، زیرا که گویا به جای «وحدت ملل» ایرانی، نوشته بودم «وحدت ملی»!!!!! آشنایان با لغت نامه ی سیاست می دانند که این هر دو یکی است و می دانند که چنین بهانه جویی ها از چه مایه می گیرد!!!!! پس دوستانی چون بی نام و میثم و ستاره را به عناد و بی خبری متهم نکنید، زیرا اعتراف شما به وجود دشمنی با تحقیقات نوین تاریخی و مستند تختگاه هیچ کس، در رده های موثری از رهبری سیاسی جنبش هویت خواه ترک، حقانیت دلواپسی های آنان را، که رشد هر نوع قوم پرستی در جنبش نوین هویت طلبی اسلامی را مردود و مخرب می دانند، اثبات می کند. آیا مطمئنید که در ذهن خود تصویر تفنگ پر سر و صدا را بر قلم چاره یاب ترجیح نمی دهید؟!! اتفاقا کرگوشی لااقل لایه ای از سران حکومت فعلی، در باب مواجهه ی منطقی با درخواست های قومی، حاصل شناخت و احتیاط در برابر همین دوستداران ایجاد تق و توق های سرگرم کننده است که در پشت آن همان سبیل سپیدان هنوز پیرو استالین و نماز گزاران به قبله ی مسکو، سنگر گرفته اند...


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 14:2 نویسنده: ناصر پورپیرار، 1
اینک صدای غرغر دسته جمعی روشن فکری وامانده ی ایران از هر گوشه بلند است و بر سر و سینه می کوبند که چرا مهران مدیری در کم تر از دو ساعت چهره ی جمعی آنان را به صحنه برد و پته ی عمومی شان را به آب داد. او را مترسک دولت جمهوری خواندند و پوپولیستی که با سرگرم کردن مردم نان قندی پر چرب می خورد، چنان که من در نظر جاسوسان یهود، مورخ ولی فقیهم، هرچند که اجازه ی انتشار نوشته های ام را ندارم، تا وسعت ابلهی در شاخه ی دیگری از روشنفکری ما معلوم شود! علت هیاهو علیه مهران مدیری آن است که هر یک از اعضا’ و سران این روشن فکری تصویر خود را به گونه ای و در گوشه ای از آن نمایش می یافت و در این و یا آن نمونه مورد خطاب می دید. نکته این که از میان مردم کسی به این در لجن غلطاندن روشن فکری اعتراض نکرد و از آن آگاه کننده تر کسی از مدعیان روشن فکری نیز به خود نیامد و جایی نگفت و ننوشت که حق با مدیری است و از همپالگی های خود نخواست که دست از اراجیف نویسی های مقفع و غیر مقفع بدارند، اداهای بیرون از دایره ی زندگی مردم درنیاورند، از راه نرسیده، به دامن الهه ی تخدیر نیاویزند و در آشفته بازار کنونی برابر وظیفه ی مستتر در عنوان خود، چاره ای بجویند و راهی بنمایند. زیرا روشن فکری ایران در ذهن و ضمیر مردم همان گونه ثبت بود که مدیری نشان داد و روشن فکران نیز خود را بیدی نمی دیدند که از باد دو ساعت طنز به لرزه درآیند. آن ها از انقلاب مشروطه، تحولات دوران رضا شاه، ماجراهای سیاسی مقدم بر جنبش نفت، ظهور ملیگری در دوران مصدق، کودتای 28 مرداد، جوشش دوباره ی نهضت های مکرر پس از کودتا، جنبش عظیم اسلامی مردم در بهمن 57، تحقیقات نوین تاریخی در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران و از مستند تختگاه هیچ کس نیز چیزی نیاموختند تا چه رسد به برنامه ی سرگرم کننده و دو ساعته ی آقای مدیری!


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 14:4 نویسنده: ناصر پورپیرار، 2
اینک همان حکایت در گفت و گوهای این وبلاگ می گذرد. هرچه سخن از غیر مدعیان می شنویم نظیر آن است که حاجی زاده ی نازنین از سر دل سوزی خام و خالص می نویسد: «چه نیک خواهد بود اگر در مجال به دست آمده علاوه بر تمرین درست اندیشیدن، مشق اخلاقیات حسنه نیز کنیم و در برابر خطا و ناآگاهی هم که هیچ کسی ازآن بری نیست ، بجای تحقیر و تخطئه او، برادروار به یاریش بشتابیم». و یا ایاز خطاب به سیمونیان ارمنی می آورد: «خودمختاری طبق اصل متن انگلیسی حقوق سیاسی و مدنی حق همه انسانها و هر سرزمین متعلق به ساکنان آن سرزمین است. هنوز تاریخ قرن 20 از اذهان خارج نشده، ایروان نیز تا اواسط قرن 20 شهری مسلمان و تورک نشین بوده است. فیلمها و عکس اخراج 800 هزار نفر تورک مسلمان ایروان را به راحتی می توانید پیدا کنید. ماجرای توحش جیلوهای ارمنی و پس از آن سیمیتقوی کورد را در ارومیه و سلماس و خوی را می توانید از زبان خود شاهدان سالخورده این مناطق بشنوید». اما کتاب خوانده ی آگاهی همچون سهند در همین باره چنان مهار زبان را از دست می دهد و چندان به فحاشی متوسل می شود که مرا به حذف ناسزاها های واضح آن ناچار می کند: «سیمونیان داشناک سادیست: مگر بارها بهت نگفته ام که از پای منقل بلافاصله پای کمپیوتر نه نشینید.؟ ... چطوری منطقه ای که اسم اش هم ترکی است---- خودتان هم کاراباغ نوشته اید ---می تواند مال ارمنی دو رو و ... و ... و ... باشد»؟ و عجیب است که از همین زبان ستاره و بی نام و میثم به بی رعایتی در گفتار متهم اند.


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 14:22 نویسنده: ناصر پورپیرار، 3
این یادداشت درس اخلاق نیست. بیانیه ای است که فقدان درک سیاسی در سران مدعی هویت خواهی در ایران را اعلام می کند و خواهان تصحیح آن است. آقای سهند می نویسد: «من هم مبارزه به شیوه قلمی را به تق و توق تفنگ ترجیح می دهم اما اگر انسانی هستم و یا حتی یک گراز در مواقعی مجبورم که برای حفظ خانواده خود از زور استفاده کنم. راستی خود شما هم چندان با اعمال زور مخالف نیستید. برای اینکه از مقاوت در افغانستان و عراق که بیشتز به برادر و خواهر و پدر و مادر و کودک کشی شبیه است دفاع می کنید». البته آقای سهند احتمالا در ردیف سران هویت طلب ملت ترک نیست، اما نمونه ای از سرگشتگی اندیشه و احساسات دائما سرریز شونده در جماعت روشن فکری شناخته می شود. زیرا حساب مبارز عراقی و افغانی و فلسطینی را، که می خواهد اژدهای آدم خور سپاه متجاوز و جرار از یهودیان خط گرفته را از سرزمین اسلامی خود بیرون براند، از هویت طلب ایرانی جدا نمی کند و توجه ندارد که مبارز عراقی در این اندازه با قوانین بین المللی و نیازهای شرایط ناخواسته پیش آمده آشناست که بداند حتی مسئولیت تصادف دو اتومبیل و خون آمدن از دماغ کودکی در دعوای خانوادگی نیز بر عهده ی نیروی بیگانه ای است که سرزمینی را به زور اشغال می کند، چه رسد به حاصل بمب گذاری در معابر و بازار. مبارز قهرمان عراقی و افغانی و فلسطینی که کاخ محاسبات و معادلات غرب را با از خود گذشتگی اسلامی بر سرشان خراب کرده و مجموعه ی نظامیگری و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی سپاه و اقالیم شرک را، حتی در برابر مردم فلوجه نیز عاجز کرده، می داند که از طریق اعمال تنها شیوه ی ممکن نبرد با متجاوز، یعنی نمایش ناتوانی او در حفاظت از آرامشی که حفظ آن را برابر قوانین جنگ بر عهده دارد، بی حاصلی تجاوز در برابر ملتی کهن را اعلام و سرانجام او را با خفت به خانه ی خود باز می گرداند. شیوه ای که مردم عراق نیز آن را فهمیده و پذیرفته اند و در هر نظر خواهی خیابانی، مقصر این خون ریزی ها را آمریکای متجاوز می دانند.


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 14:36 نویسنده: ناصر پورپیرار، 4
به یقین اگر در میان معرکه موجود عضوی از مردم عراق و افغانستان و فلسطین بودم بر سر اسراییلیان موشک دست ساز می فزستادم و بر خود کمربند انتحاری می بستم، زیرا سفاهت و جنایت یهودیان و غربیان مرا مجاز می کرد از هر وسیله برای بیرون راندن آن ها از سرزمین اسلامی و اجدادی ام استفاده کنم. اما چنین مطلبی جواز کشاندن یک مبارزه منطقی فرهنگی در ایران را به مجادلات گلوله ای صادر نمی کند.
حالا حکایت هویت طلبان ما در برابر دولت های ایران از رضا شاه تا سیستم سیاسی کنونی است. پیشاپیش بگویم به گمان من باید فارس ها خود را در نخستین ردیف صف هویت طلبان ایران قرار دهند، زیرا عنوان و اطلاق فارس نوظهور و بی پایه ترین عنوانی است که تا دو سه قرن اخیر و به تر است بگویم تا زمان رضا شاه شناخته نبود و یا لااقل ادعای سروری نداشت. از این بابت به گمانم هر فارس خردمندی باید شبانه روز از خود بپرسد که من کیستم، در کدام جریان تاریخی و اجتماعی زاده شدم و در پس به پیش راندن ناگهانی من، که اصلی و دیرین ترین دلیل ادعای حضورم، یعنی بنای تخت جمشید نیز قلابی درآمده و به تاریخی سراپا جعلیات تکیه دارم، چه توطئه ای علیه همزیستی عمومی در این سرزمین و در منطقه چیده اند؟ سران هویت طلب ایران از هر قوم و ملت که باشند، لااقل باید بدانند که مقابله ی کنونی آن ها با جعلیات تاریخی موجود، که ابزار برتری سیاسی و اقتصادی و فرهنگی فارس ها را فراهم کرده، در ماهیت خود یک مبارزه ی استدلالی و قلمی است و نه نبرد خیابان و بیابانی.


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 14:38 نویسنده: ناصر پورپیرار، 5
ما می خواهیم ثابت کنیم که مهاجران به این سرزمین، از پس کشتار عمومی پوریم، در سازمان دهی اجتماعی و در مبارزات ملی و بین المللی برای حفظ کاشانه و کودکان و سنت های نوسازشان، با نمونه ی نبرد علیه سیستم خوفناک دیکتاتوری پهلوی ها و یا جنگ عراق، سهم یکسانی داشته و به یک اندازه حاضر بوده اند. در چنین مبارزه ای، اخراج منطقی و مدلل فارسیان از جایگاه ادعا شده ی کنونی، تنها با بیان صحیح تاریخ و اثبات جعلی بودن هویت آنان میسر است. حاصلی که به خوبی در مستند تختگاه هیچ کس منعکس است و برافراشتن پرچم آن کار هویت شناسی در ایران را بسیار آسان و بی جنجال خواهد کرد. ما باید خواستار یک گفت و گوی ملی بر مبنای اسناد نوینی باشیم که پیش تر در اختیارمان نبود. اگر سران هویت طلب اقوام ایران و به ویژه قوم ترک سعی در به حاشیه راندن و بی اعتنایی به این سند شگفت انگیز دارند و برای بی اعتبار کردن آن می کوشند، پس در ذهنیات آن ها ماجرا جویی های دیگری می گذرد، که بی شک پریشان و بی ثمر است. و جالب تر این که اگر بنا به فرض، مستند تختگاه هیچ کس حاصل اندیشه ورزی و کار فنی متفکران و متخصصان ترک بود، اینک گوش فلک را به خاطر این تخم طلایی خویش خراشیده بودند!!! آقایان، این همان قوم پرستی بی منطق و فارس گونه است که بی نام و ستاره و میثم می گویند


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 21:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای پشیمان. شما را نمی شناسم و ادعا و گلایه ای در باب هرچه کرده اید ندارم.

آقای قاراداغلی و آقای آیاز. به گمانم هنوز برای درک دقیق تر از هدف این مجموعه تحقیقات جدید، باید همگی تا نصب چند یادداشت دیگر حوصله کنیم. زیرا اگر خداوند بخواهد، صحنه ی بسته ای را خواهم گشود که تصمیم گیری نهایی را برای هر صاحب تفکری آسان تر خواهد کرد. در حال حاضر توقع همان است که نوشته ام. باید مبارزه با ستم ملی را در عرصه ی فرهنگی، که حربه ی برایی برای آن، چون مستند تختگاه هیچ کس به دست داریم، گسترش دهیم و مقامات مربوطه را برای پاسخ گویی و برخورد رسمی با آن زیر فشار بگذاریم و حتی خواهان نمایش آن از رسانه های عمومی شویم.

آقای دما. گفتار از حاصل سفر به اندونزی با موضوع یادداشت های نهایی در مبحث موجود، درهم عجین است. اندکی دیگر حوصله کنید.


 
جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت: 12:0 نویسنده: ناصر پورپیرار
ضروری است دوستان، از ترک و فارس و کرد و غیره، برای گرفتن یقه ی این و آن در این وبلاگ، اندکی تامل کنند. زیرا هنوز تمام حقیقت پنهان مانده در ورای این قوم گرایی و حتی قومیت ها را نمی دانند و نمی دانند که تاریخ ایران پس از پوریم، از مبداء فتح علی شاه آغاز می شود و در آن زمان کسی خود را ترک و فارس و کرد و گیلک و مازندرانی نمی خوانده و زبان و پرچم و مرزکشی های جغرافیایی و اختلافات و ادعاهای کنونی میان اندک ساکنان کشور نبوده است. به گمانم به تر است پیشنهاد آقای آیدین یاشار را بپذیریم و تا بیان مطالب نهایی حول مطالب یادداشت ها اظهار نظر کنیم، هرچند برابر نمونه ای باشد که خود ایشان اندکی بالاتر ارائه داده اند:
«به نظر من تأسیسات جاده‌ای و شبکه کاروانسراهای دوره صفویه نیز به عنوان تأسیسات نظامی با ابتکار و راهنمائی قدرتهای غربی جهت ایجاد آمادگی برای «ضربه زدن از پشت» به امپراطوری عثمانی بود که موی دماغ قدرتهای غربی شده بود».
این غربی ها در کشوری که جز قلعه نشین ندارد، چه کسانی را راه نمایی کرده اند، نشانه ای نداریم جز این که قبول کنیم سازندگان این مظاهر هستی و تجمع متمدنانه نیز به صورت گروه های متعدد کار به کشور وارد شده اند و چرا این غربی ها برای حمله به عثمانی صدها کاروان سرا در غرب کشور ساخته اند، چیزی نمی دانیم. به همین دلیل اجازه دهیم که نخست شناخت ما نسبت به مسائل از این دریچه ی تازه باز شده کامل تر شود.

جناب آقای هادی. از راه نمایی شما ممنونم.

آقای اولکه. زحمت کشیده اید، اما زبان نشریه را اندکی بیش تر کنترل کنید.

آقای اهوازی. پاسخ سئوالات شما در گفت و گو از دوران معاصر و در کتاب چهارم خواهد آمد، انشاء الله.


 
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت: 7:46 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. منظور من از پان اسلام ها کسانی هستند که خلاف نص صریح قرآن که نصارا و مجوس و صابئی سلیم کردار را نیز مشمول پاداش اخروی می داند، بهشت را به انحصار مسلمین در می آورند و البته آن هم به این شرط که از فرقه ی خودشان باشند!!! ضمنا در این جا نفی وجود و حقوق اقوام را ندیده ام، موضوع رد سلطه ی هر قوم بر قوم دیگر، نظیر اوضاعی است که فارس ها در این ملک برقرار کرده اند. اما بحثی درگرفته است، به گمانم حاصل سو’ تفاهمی ناشی از سو’ بیان. هنوز منتظرم تا دوستان و برخی از دشمنان قدیم که خود را به میانه انداخته، به امید بی هوده ی صید، آب را گل آلودتر می کنند، از نیک و بد، صحیح و غلط، آن چه را در چنته دارند بیرون بریزند تا معلوم شود سرانجام این جنجال چیست و از این بته ی هنوز جوانه نازده و ناشناس انتظار چه باری باید داشت؟ اما دو اشاره، یکی به نیمه مزاح و دیگری بسیار جدی را، برای برداشت به تر عرضه کنم.
1. شما نوشته اید: «چرا که در سیرۀ پیامبر و خلفاء ندیده ایم و نخوانده ایم که چنین قصدی داشته باشند». انشاء الله مبارک است این سیره ی خلفا، که همان منتسب به پیامبرش نیز ساختگی و مملو از اثر انگشت دشمنان اسلام است.
2. آقای م. ستاره هم نوشته اند: «موضوع فوق العاده جالب برای من این است که اگر فرضا ترک های ایران قادر شدند به زبان مادری بنویسند و بخوانند، آیا این جنبش هویت طلبی به پایان می رسد؟ اگر آری پس انصافا آرمان حقیری است زیرا که هم اکنون نیز این مقصود حاصل است و تمام ترکان می توانند برای یکدیگر به ترکی نامه بنویسند و به دوستان فارس شان به فارسی». کاش ایشان آن وجه دیگر پرسش را نیز ادامه می دادند که: «اگر نه، آن گاه پس از موفقیت در کسب اختیار فرهنگی نگارش و آموزش به زبان و حتی خط مستقل ترکی، دنبال کسب چه اختیار دیگر سیاسی و یا اقتصادی بودند»؟ شخصا و از این که پاسخ به این حالت را برای نتیجه گیری به تر، بسیار عمده می دانم، دوستان هویت طلب ترک را می خوانم که به سئوال تکمیلی بالا، که از جانب من طرح می شود، پاسخ صریح دهند. با این یادآوری که پیش تر نوشته بودم در تمام قوانین رسمی بین المللی، که مورد پذیرش دولت های ایران نیز بوده است، حق تعیین سرنوشت و استقلال، بدون استثنا، برای هر قوم و ملتی، در هر مقیاس ارضی و جمعیت و قدمت و باور و سنت، محترم شمرده شده است.


 
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت: 21:41 نویسنده: ناصر پورپیرار
مباحث جاری، تا همین جا به مبارکی دو مطلب را روشن کرد: نخست این که سرانجام آراز بیلگین را از غلاف خود بیرون کشید، تا او را مدافع مظلومیت یهود و منکر حادثه ی پوریم بیابیم و بدانیم که او قرآن را نصیحت نامه ای به فارسیان می داند تا حقوق ترکان را رعایت کنند که در غیر این صورت غوغا به پا خواهد شد. او بدون شک و بی خواندن آیه ای از قزآن مدعی است که در آن متن شاخص، یادی از پوریم نیامده است، زیرا نمی داند که قرآن کریم از دو فساد بزرگ یهودیان بر زمین و عواقب آن یاد کرده است که یکی از آن ها به طور کامل با پوریم منطبق است. بدین سبب حساب خود را از او جدا می کنیم تا فرصت کند یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ را بخواند و جواب بیاورد که آن همه آثار تولید و تمدن و هنر و دانش مستقیم ریاضی و هندسه، که نزد ملت های ماقبل پوریم در منطقه یافته ایم، بر اثر کدام حادثه تا حد سکوت کامل سی ملت پیشرو به گونه ای نزول کرد که از زمان خشایارشا تا ظهور به اصطلاح صفویه، در این سرزمین دکمه ای نساخته و برای رفع نیاز عمومی دیوار آب انبار و حمامی را بالا نبرده اند؟!! و از آن که آراز بیلگین را یکی از آتش بیاران معرکه ی جنگ میان ترک و فارس دیده ایم، پس شاید بتوانیم وجود او را مصداقی برای نفوذ یهود در لایه ای از هویت طلبان ترک بدانیم. به خصوص که نمی دانیم آراز بیلگین یعنی چه کسی؟!!


 
شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت: 21:49 نویسنده: ناصر پورپیرار
دوم این که کسی به آن دو سئوال اساسی در این گفت و گوها پاسخی نداد: آیا جنبش هویت طلب ترک خواستار عدالت فرهنگی در محدوده ی نوشتن و خواندن به زبان مادری است و یا مطالبات دیگر اقتصادی و سیاسی - اجتماعی نظیر پارلمان و سیستم مالی و پول و ادارات مستقل را هم پی گیری می کند؟ معلوم بود که برای این دو سئوال اصلی پاسخی نخواهد آمد، زیرا که این شعار هویت طلبی ترک فاقد یک مانیفست و مرکز معین است و چنین می نماید که هر ترک به جان آمده از ستم فارسیان در ذهن خود برای هویت طلبی معنا و شرایط ذوقی خود را دارد و موفقیت را در فرماسیونی می بیند که ممکن است تشابهی با ارزوهای آن هویت طلب دیگر نداشته باشد. در این صورت تمامی مطلب بدل به سرگرمی نوجوانان و جایگاه نفوذ امثال آراز بیلگین طرفدار یهود می شود. زیرا هرگونه تلاش قومی و ملی و بین المللی، که صورت اپوزسیون می گیرد، در مرحله ی نخست به تدوین بیانیه ی حضور و اعلام آشکار و بدون هراس تقاضاهای تاریخی و ارائه ی مدارک حقانیت خویش است و نمایندگانی دارد که خواسته ی کلی مانیفست و مدرک اصلی را، در شعارهایی مرحله ای خرد می کند. از این رو گفتارهای رد و بدل شده در این باره را نمی توان و نباید جدی گرفت. از هر دو سو کسانی با اعتقادی ناشی از برداشت شخصی، بی این که سخن گوی جبهه ای شناخته شوند، آرزوهای خود را برشمردند و شنیدیم. به گمان من آن جا که آقای میثم تفوق اتکا و استدلال خود را به عنوان یک مسلمان بر متن قرآن جاویدان قرار داده بود، در حالی که هویت طلبی ترک ماهیت معینی جز مجموعه ای از شعارهای غیر رسمی ندارد، حق را باید به او بخشید. بار دیگر بگویم که به احتمال بسیار، یادداشت های پایانی مدخل «برآمدن صفویه» که به خواست خداوند و بی تردید انقلابی در شناخت درست مسائل منطقه شمرده خواهد شد، شاید هم که آرامشی در غلیانات و خیالات هر یک از ما پدید آورد. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.


 
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت: 6:47 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ایاز. این توصیفات مقدماتی شما در باب نهضت هویت طلبی ترک نظر کیست، شخص شما و یا مسئولان و مرکزیت این نهضت؟ اگر آرمان های شماست پس برای وصول به آن یک تنه و هر نوع صلاح می دانید بجنگید، اما اگر دیدگاه عمومی ترکان ایران است، آن را چه کسانی سرپرستی و اعلام کرده اند و سند تاریخی صادره از سوی نمایندگان پذیرفته شده و رسمی مردم ترک در این باره کجاست؟ دوست عزیز. احکام یک جنبش صبح به صبح، بسته به شرایط جوی و در کوچه و بازار تعیین نمی شود. مسئولان موظف و شایسته ای نیاز دارد که چشم از آمپرهای اجتماعی برندارند.

آقای اتفاق. آن دو چای را که در جوار شما نوشیدم، در زمره ی خاطرات به یاد ماندنی این مناسبات می دانم. اما چای سومی در قوری است که به میزان نصب چند یادداشت دیگر باید منتظر خنک شدن آن بمانیم. پاسخ شما را زمانی خواهم داد که مطالب نهایی گفته شده باشد.


 
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت: 13:40 نویسنده: ناصر پورپیرار
فریبا خانم. مایلم بدانم کدام رتبه ی رسمی آموزشی را گذرانده، یا کدام معلم سنتی دانا را در کنار داشته اید، که در این سن و سال چنین ریز بینی می کنید؟ محترمانه بگویم که من دوران رنجش را پشت سر گذارده و به حوزه ی سنجش وارد شده ام، ضمن این که درافتادن با هر چیز ناخوش آیند و ابراز آن، در وظایف کسانی از قبیل شماست. آسوده خیال باشید، از زمان ورودتان به این وبلاگ و بدون شناسایی های کنونی از شما، پیوسته در نظرم محترم بوده و هستید.

جناب استاد هادی. تمام این مقدمات برای رسیدن به مدخلی است که شما درباره ی آن پرسش کرده اید. به خواست خدا به طرح آن نزدیک می شویم.

آقای سهند و آقای رضا. تجربه ی تاریخ مقاومت انسان، در برابر نا به هنجاری ها، در سراسر جهان، رعایت قوانینی را مسلم کرده است که در راس آن، سازمان دهی لازم برای جذب نیروهایی است که با درک کامل اهداف و قبول آن، آماده ی هر گونه از خود گذشتگی باشند. چنین ضرورت نخستینی هنوز در نهضت های مشهور به هویت طلبی در میان ترک های ایران صورت نگرفته و همه چیز به نوعی شایعات افواهی شبیه است، که بیش از همه سخن گوی متعصب و سرخود و بی خبر از همه جا دارد.


 
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت: 22:58 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای قاراداغلی. اگر یک سازمان سیاسی، به علت ترس از حکومت، حتی جرات اعلام حضور رسمی نداشته باشد، پس آن سازمان به حمایت تابعین و حقانیت و پذیرش شعارهای خود در حد ایستادگی در برابر مخالف مطمئن نیست و در واقع هنوز زمان زادن آن نرسیده است. برای درک این سخن به تاریخ مقاومت ها رجوع کنید تا شاید دریابید که مثلا ملت کوچک فلسطین درست بیخ گوش درنده ترین دشمن بشریت، سازمان و رهبران شناخته شده دارد، کودکان فلسطین حتی با نیروی سنگ در دست برای تحقق آرمان های اعلام شده می جنگند و مثلا حماس اعلام می کند که حتی با بازگشت اسراییل از سرزمین های فلسطینی حاضر به رسمیت شناختن اسراییل نیست. اتفاقا پیشنهاد درستی دادید. تا زمانی که جنبشی فاقد مغز متفکر شایسته و مورد قبول و شناسا و اسناد سیاسی لازم است، ناگزیر باید کشک اش را بسابد، چنان که شاهدید.

آقای رضا. برای هرکس که صلاحیت لازم در ورود به چنین مباحث جدی داشته باشد، حقیقت آشکار است، آقایان عمده ترین مسائل تاریخی را هم به شوخی گرفته اند.

آقای آتامان. قضاوت و حتی بیان تاریخی و دقیق در باب قره باغ و مسئله ی کلی ترک و ارمنی، که فصلی از تاریخ معاصر است، به مقدمات بسیار نیاز دارد. مثلا آیا می دانید کلیساهای روس و رم بر سر این ماجرا با وساطت یهودیان چه معامله و توافقی کردند و آیا از نقش خائنانه ی سران سیاسی آذربایجان در آن حادثه باخبرید؟ ضمنا توجه می دهم که هالوکاست سازی نکنید و به ارقام غیر ممکن متوسل نشوید!

آقای سرباز. دل مان برای تان تنگ شده است. آیا خوردن دیگ آش به نیمه رسیده یا دیگر آش هم نمی دهند؟

آقای منتظر. به آیات 4 و 5 و 6 سوره ی اسرا رجوع کنید. در باب سئوال دوم شما هم در مجموعه ی پلی برگذشته و اسلام و شمشیر توضیح کافی داده ام.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:30 | 2 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 168

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۸

کنجکاوی جاری در چند یادداشت اخیر، اثبات نکته ای بس مهم در تاریخ انبیاء است که جز موسی و هارون، نبی و رسول دیگری با تاریخ و دین یهود پیوند منطقی و ماهوی ندارد و دیگر پیامبران اولوالعزم خداوند، عیسی و محمد، که مامور اصلاح امور جهانیان بوده اند، چنان با آزار و تخریب بنی اسراییل مواجه شدند، که جان عیسی را گرفتند، دین مسیح را به انواع انجیل ها و حیله ها آراستند و در مواجهه با پیامبر و اسلام و قرآن، به همراه سران کلیسا، که منافع و مستمری خود را با ظهور اسلام بر باد رفته می دیدند، انشعاب بزرگ شرک را پدید آوردند. روی دیگر این بررسی ها متوجه این نکته است که در حال حاضر هیچ نموداری از تورات و انجیل ارسالی خداوند در دست یهود و نصاری نیست و متن کنونی، لااقل سومین ورژنی است که کنیسه و کلیسا، در دو دوران تعیین کننده: به زمان ظهور اسلام و در آغاز هجوم مشترک مشرکین به جهان، در ۵۰۰ سال اخیر، بر اساس کپی برگرفته هایی دست و پا شکسته و انحرافی از قرآن، با نام عهد عتیق و جدید، در جهان منتشر می کنند، که سرلوح ورژن سوم آن، تلقین این ادعا است که سراسر سرزمین های اسلامی موجود، هدیه و بخشش یهوه به ابراهیم و اسحاق و یعقوب توراتی بوده، که باید به میراث بران بازگردانده شود!!!

پیش از این و در مقالات مجموعه ی اسلام و شمشیر، این بحث را به پایان برده ام که عقب گرد یهودیان و نصاری، از یکتا پرستی به شرک، در دوران دعوت پیامبر، امری تدریجی و مرحله ای بوده است و اینک بر سبیل یادآوری متذکر شوم که قرآن قدرتمند و امین و متین، با صراحت تمام، در آیه ی ۱۵ از سوره ی شوری بر یکتا پرستی مریدان و معتقدان به ادیان یهود و نصاری و بر صحت و سلامت هر سه کتاب تورات و انجیل و قرآن، پیش از بازگشت مشرکانه و مرتجعانه ی سران کنیسه و کلیسا، صحه گذارده است.

«... قل آمنت بما انزل الله من کتاب و امرت لاعدل بینکم الله ربنا و ربکم... بگو ایمان دارم به آن کتبی که خداوند نازل کرده و مامورم به رعایت انصاف و خداوند ارباب ما و شماست...».

همین مطلب از منظری باز تر و با تفصیل بیش تر، در آیات ۴۳ تا ۴۸ سوره مائده تکرار شده است بر این مبنا که خداوند متن تورات را برای داوری بر اساس حکم الهی کافی می داند، آن کتاب را نور هدایت برای عالمان و رهبانان و پیامبران می گوید، سپس به دین عیسی اشاره دارد که تصدیق کننده دین موسی و کتاب تورات است و انجیل را همخوان و همراه با تورات و سرانجام قرآن را مصدق کتاب های پبشین و حاکم بر آنان می شناساند تا جایی که تنوع در ادیان و کتاب های آسمانی را بر سبیل آزمایش پیروان آن ها می شمارد و یاد آور می شود که اگر خدا اراده می کرد همه را امت واحده قرار می داد، مظاهر و مراتبی که عمر دراز ندارد و به زودی در آیات قرآن، با بازگشت لحن، نسبت به متن و محتوای تورات و انجیل و پرخاش به خاخام ها و کشیشان، به سبب وارد کردن ادعاهای جدید در آن دو کتاب، مواجه ایم.

«ام تقولون ان ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط کانوا هودا او نصاری قل ءانتم اعلم ام الله... شاید ادعا می کنید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی و یا نصارا بوده اند؟ شما با خبرترید و یا خداوند»؟ (بقره، ۱۴۰) ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین... یا اهل الکتاب لم تکفرون بآیات الله و انتم تشهدون. ابراهیم یهودی و نصرانی و مشرک نبود، درست عملی بود تسلیم شده ... ای اهل کتاب آگاهانه منکر آیات خدا نشوید». (آل عمران،  ۶۷ و ۷۰)

اگر متفکران مسلمان تنها به رد یهود شمردن اسباط در آیه ی بالا توجه کنند، تاریخ قوم یهود زیر و زبر شده است. همتی که از مسابقه دهندگان صوت در قرائت قرآن انتظار نمی رود و در دنیایی که روشن فکران مسلمان اجیری چون نصر حامد ابوزید و سروش، نغمه ی مشترکی در رد آسمانی بودن متن سر داده اند، مرکزی نداریم که یهود شناسی عالمانه و اصولی از مسیر آیات قرآن را دنبال کند. مقابله صریح و مکرر قرآن، با این ذهنیت غلط، که ابراهیم و ذریه اش با دین یهود و نصاری مرتبط اند، نه فقط متن و مندرجات اسفار پنج گانه و تمام انجیل های کنونی را باطل می کند، بل مویدی است که تدارک این تشکیک از صدر اسلام آغاز شده و آن گاه که در آیه ی ۶۵ سوره ی آل عمران با تذکر و تمسخر خداوند مواجهیم که به قدمت عهد ابراهیم نسبت به نزول تورات و انجیل توجه می دهد، آشکار می شود که ادعای تصاحب ابراهیم و آل او، در تورات های نونوشته در تغییرات ورژن روم، از همان عهد پیامبر و پس از گرایش به تثلیث ابراز شده و بی شک چنین داستانی در باب انبیاء، رد پایی در کتاب های آسمانی نازل شده و ورژن نخست نداشته است، زیرا اعتراض قرآن خود عالی ترین سند است که نو نوشته بودن چنین داستان هایی با قصد مصادره ی انبیاء پیشین به سود رفتار شرک آمیز را مسلم می کند. هر مسلمانی با رسیدن به آیات بالا از ادعاهای تورات و انجیل در انتساب ابراهیم و آل اش به یهودیان و مسیحیان نخوانده می گذرد و تمام حکایات انبیاء در اسفار پنج گانه در این گونه موارد را حاصل تغییراتی می داند که خاخام ها و کشیشان در عهد رسول الله و با قصد توزیع شرک، در باز نویسی آن متون وارد کرده اند و از آن که قرآن مبین مشرک نبودن را قید موکدی برای دور کردن ابراهیم و فرزندان اش از اهل کتاب پیشین می شمارد، پس چنین ادعاهایی که در تورات ها و انجیل های جدید با اغلاط فراوان تاریخی و جغرافیایی ارائه می شود، از اساس نمی تواند در نازل شده های خداوند منعکس بوده باشد و تنها تدارک وسیله ای است تا شرک را ادامه ی رفتارهای ابراهیم و اسحاق و یعقوب توراتی قلمداد کنند. بدین ترتیب اگر بنا به فرموده قرآن باب های مرتبط با نبوت در اسفار پنج گانه را حذف کنیم، چیزی جز چند برداشت نیمه درست از قرآن، در موضوع رسالت موسی و نیز سرگذشت یوسف و اوامر خشک سنن ماضی و رد احترام به رفتار آزادانه ی انسان باقی نمی ماند.  با این همه برای اثبات عینی و عقلی محتوای تورات و انجیل های کنونی لازم است کرونولوژی ارائه شده در باب برگزیدگان نام برده در تورات را دنبال کنیم که تا زمان درگذشت یوسف به ترتیب زیر آمده است:  

آدم: تولد ۰، اولین فرزند سالگی۱۳۰، عمر ۹۳۰ سال، در گذشت ۹۳۰ از آغاز خلقت.
شیث: تولد ۱۳۰، اولین فرزند ۱۰۵ سالگی، عمر ۹۱۲ سال، در گذشت ۱۰۴۲از آغاز خلقت.
انوش: تولد ۲۳۵، اولین فرزند ۹۰ سالگی، عمر ۹۰۵ سال، در گذشت ۱۱۳۰از آغاز خلقت.
قینان: تولد ۳۲۵، اولین فرزند ۷۰ سالگی، عمر ۹۱۰ سال، در گذشت ۱۲۳۵از آغاز خلقت.
مهللئیل: تولد ۳۹۵، اولین فرزند ۶۵ سالگی، عمر ۸۹۵، در گذشت ۱۲۹۰از آغاز خلقت.
یارد: تولد ۴۶۰، اولین فرزند ۱۶۲سالگی، عمر ۹۶۲ سال، در گذشت ۱۴۲۲از آغاز خلقت.
خنوخ: تولد ۶۲۲، اولین فرزند ۶۵ سالگی، عمر ۳۶۵ سال، در گذشت ۹۸۷ از آغاز خلقت.
متوشالح: تولد ۶۸۷، اولین فرزند ۱۸۷، عمر ۹۶۹، در گذشت ۱۶۵۶از آغاز خلقت.
لمک: تولد ۸۷۴، اولین فرزند ۱۸۲ سالگی، عمر ۷۷۷ سال، در گذشت ۱۶۵۱از آغاز خلقت.
نوح: تولد ۱۰۵۶، اولین فرزند ۵۰۰ سالگی، عمر ۹۵۰ سال، در گذشت ۲۰۰۶ از آغاز خلقت.

چنان که خواندیم، نوح در ۵۰۰ سالگی صاحب فرزند می شود، در ۶۰۰ سالگی زمانی که فرزندان اش صد ساله بوده اند، به کشتی وارد و در ۶۰۱ سالگی از آن پیاده می شود و دو سال بعد از طوفان، به تصریح تورات نخستین نوه اش، یعنی ارفکشاد، در ۱۰۳ سالگی سام به دنیا می آید.

سام: تولد ۱۵۵۶، اولین فرزند ۱۰۳ سالگی، عمر ۶۰۳ سال، در گذشت ۲۱۵۹ از آغاز خلقت.
ارفکشاد: تولد ۱۶۵۹، اولین فرزند ۳۵ سالگی، عمر ۴۳۸سال، در گذشت سال ۲۰۹۷ از آغاز خلقت.
شالح: تولد ۱۶۹۴، اولین فرزند در ۳۰ سالگی، مدت عمر ۴۳۳ سال، در گذشت ۲۱۲۷ از آغاز خلقت.
عابر: تولد ۱۷۲۴، اولین فرزند ۳۴ سالگی، عمر ۴۶۴ سال، در گذشت ۲۱۸۸ از آغاز خلقت.  
فالج: تولد ۱۷۵۸، اولین فرزند ۳۰ سالگی، عمر ۲۳۹ سال، در گذشت ۱۹۹۷از آغاز خلقت.
رعو: تولد ۱۷۸۸، اولین فرزند ۳۲ سالگی، عمر ۲۳۹ سال، در گذشت ۲۰۲۷ از آغاز خلقت.
سروج: تولد ۱۸۲۰، اولین فرزند ۳۰ سالگی، عمر ۲۳۰ سال، در گذشت ۲۰۵۰ از آغاز خلقت.
ناحور: تولد ۱۸۵۰، اولین فرزند ۲۹ سالگی، عمر ۱۴۸ سال، در گذشت ۱۹۹۸ از آغاز خلقت.
تارح: تولد ۱۸۷۹، اولین فرزند۷۰ سالگی، عمر ۲۰۵ سال، در گذشت ۲۰۸۴ از آغاز خلقت.
ابراهیم: تولد ۱۹۴۹، اولین فرزند ۱۰۰ سالگی، عمر ۱۷۵ سال، در گذشت ۲۱۲۴ از آغاز خلقت.
اسحاق: تولد ۲۰۴۹، اولین فرزند۶۰ سالگی، عمر ۱۸۰ سال، در گذشت ۲۲۲۹ از آغاز خلقت.
یعقوب: تولد ۲۱۰۹، آخرین فرزند ۱۰۰ سالگی، عمر ۱۴۷ سال، در گذشت سال ۲۲۵۶ از آغاز خلقت.
یوسف: تولد ۲۲۰۹، اولین فرزند ؟ ، عمر ۱۱۰ سال، در گذشت ۲۳۱۹ از آغاز خلقت.

بدین ترتیب ۲۴ قرن پس از هبوط آدم بر زمین، بنا بر مندرجات تورات، تمام خانواده ی یعقوب، که در یک چشم بندی آشکار در تورات، به اسراییل تغییر نام داده، در مصر جمع اند، تا به تدریج و بعدها قوم بنی اسراییل را تشکیل دهند، معلوم نیست به چه سبب مورد آزار فرعون قرار گیرند و موسی برای نجات آن ها از مذلت و مظلومیت و رهایی از مصر فرمان بگیرد. چنین کوششی از سوی نونازل کنندگان تورات، با قصد بستن مسیر شناسایی درست نسبت به ماهیت قومی انجام می شود، که فرعون مصری و شلمانصر آشوری و بخت النصر بابلی و اسکندر مقدونی در همه جا و هر مکان، برچیدن مطلق را تنها راه رفع صدمات آن ها می دانسته اند!

«و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی گرفت. و چون دید که بر او غلبه نمی یابد، کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت: «مرا رها کن که فجر می شکافد». کفت: «تا مرا برکت ندهی، تو را رها نکنم». به وی گفت: «نام تو چیست»؟ گفت: «یعقوب». گفت: «از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود، بل که اسرائیل. زیرا با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۳۲، ۲۴ تا ۲۸)

قرآن بر این داستان زورخانه ای صحه نمی گذارد و در سراسر آیات آن، یعقوب شخصیت ثابتی است که هرگز با اسرائیل همراه نمی شود. این گونه اسرائیل تراشی مذبوحانه و خام خیالانه در تورات، از ناگزیری کسانی می گوید که بی آشنایی با اسرائیل، درصددند خود را بنی اسرائیل بشناسانند. مورخ گواهی معتبرتر از این قصه ی بی بهای کوچه بازاری، در نونوشته بودن تورات ندارد که یعقوب پس از پیروزی بر خدا در مسابقه ی کشتی، مدال نام اسرائیل را می گیرد!!! چنین نقل بی سامانی که مملو از لکه و وصله های خدا ناشناسی خنده دار است، از بی استعدادی خاخام های مامور تالیف اسفار پنج گانه خبر می دهد و شاهد معتبری است که کنیسه با اقبال از عنوان بنی اسرائیل قرآنی، خطاب دیگر و خوار کننده یهود را از قوم خود برداشته است و چون در اطراف یعقوب هیچ اسرائیلی را نیافته اند که بتواند با او در سفر مصر همراه شود و مسئولیت انتشار قوم در آن اقلیم را بر عهده گیرد، پس دست به اختراع اسرائیل کشتی گیر و فاتح بر خدا زده اند تا هویت پیامبرانه قوم با رجوع به اسراییل قرآنی مخدوش نباشد و آن اسراییل بی نسبی که در آیه ۹۳ سوره آل عمران صریحا سرکرده بنی اسراییل معرفی شده، غریبه وانمود شود!!؟ آن ها با شگرد برداشت مستقیم و تقریبا مطابق، در مواردی چون داستان یوسف و ماجرای خروج و بازگشت موسی از کوه، فرصت تراشیده اند که با تکیه بر قدمت، مدعی شوند که قرآن کپی کشیده ای از تورات است؟!! و عجیب این که اگر در اسفار پنج گانه سطوری را برای ادراک عقلی و شهودی دارای استحکام نسبی و در مواردی مکفی می بینیم، تنها و تنها همان برداشت های مستقیم از قرآن است.

«و این است نام های پسران اسرائیل که به مصر آمدند: روبین و شمعون و لاوی و یهودا، یساکار و زبولون و بنیامین و دان و نفتالی و جاد و اشیر. و همه ی نفوسی که از صلب یعقوب پدید آمدند هفتاد نفر بودند و یوسف در مصر بود». (عهد عتیق، خروج، فصل اول، ۱ تا ۵)

این سرآغاز تاریخ یهود است با این فرض که فرزندان یعقوب ملقب شده به اسراییل، با همت و حمایت یوسف در مصر جمع آمده اند. این آمار زاد و ولد برای یعقوبی که ۱۲ پسر آورده و ۱۴۷ سال به جهان بوده گرچه اندک است، اما در کوتاه مدتی آنان را به کثرتی می رساند که موجب هراس فرعون مصر شوند.

«و یوسف و تمام برادران اش و تمامی آن طبقه مردند و بنی اسرائیل بارور و منتشر شدند و کثیر و بی نهایت زور آور گردیدند و زمین از ایشان پر شد. اما پادشاهی دیگر بر مصر برخاسته که یوسف را نشناخت و به قوم خود گفت: «همانا قوم بنی اسرائیل از ما زیاده و زور آورترند. بیایید با آنان به حکمت رفتار کنیم، مبادا که زیادتر شوند و واقع شود که چون جنگ پدید آید، ایشان نیز با دشمنان ما همداستان شوند و با ما جنگ کرده و از زمین بیرون روند». (عهد عتیق، خروج، فصل اول، ۶ تا ۱۰)

داستان از پی داستان است که کتاب های پنج گانه برای ایجاد پیوند در میان رگه های تاریخ قوم یهود به هم می بافد. در این جا قومی در سکوت چندان متورم می شود که از نیروی فرعون بالا می زند و موجب هراس اوست، هراسی که در عین حال متوجه هجرت و از دست دادن آن ها نیز می شود، زیرا تورات توضیح نمی دهد چرا فرعون ترس خورده از قدرت بنی اسرائیل، مانع خروج آنان از مصر بوده است؟!!  

«بنی اسرائیل از رعمسیس به سکوت کوچ کردند، قریب ششصد هزار مرد پیاده، سوای اطفال و گروهی مختلفه ی بسیار نیز همراه ایشان بیرون رفتند و گله ها و رمه ها و مواشی بسیار سنگین و از آرد سرشته، که از مصر بیرون آورزده بودند، قرص های فطیر پختند، زیرا خمیر نشده بود، چون که از مصر رانده شده بودند و نتوانستند درنگ کنند و زاد سفر نیز برای خود مهیا نکرده بودند. و توقف بنی اسرائیل که در مصر کرده بودند، چهارصد و سی سال بود و بعد از انقضای چهارصد و سی سال در همان روز واقع شد که جمیع لشکرهای خدا از زمین مصر بیرون رفتند». (عهد عتیق، خروج، فصل دوازدهم، ۳۷ تا ۴۲)

پس در فاصله ی ۴۳۰ سال قوم بنی اسرائیل از هفتاد به ششصد هزار افزایش می یابد. تکثیری که مفرحانه با دو برابر شدن در هرنسل سی ساله ممکن می شود. اگر فرعون همین تعداد را از مجموع مصریان افزون تر شمرده، پس قوم حد اکثر پانصد هزار نفری او داری چنان دستگاه حکومت اند که بنی اسرائیل را در مهار دارند. در این زمان ۲۷۵۰ سال از هبوط آدم می گذرد و به روایت تورات، از زمان جمع شدن طوفان از سراسر زمین و بازگشت دوباره ی حیات به جهان، قریب ۱۱۰۰ سال می گذرد. تورات خبر نمی دهد که مصریان از کدام قوم اند و اگر بنی اسرائیل در ۴۳۰ سال ششصد هزار نفر می شوند، چرا مردم مصر در یازده قرن فقط پانصد هزار نفرند و اگر مصریان با چنین جمعیتی به استحکام قومی و مدیریت سیاسی رسیده اند، پس چرا بنی اسرائیل با این سرعت تکثیر، اگر مصر سرزمین اصلی آنان نبوده، به دنبال تدارک سرزمین پدری نبوده اند، تا کار استقرار قوم را تا پایان جنگ جهانی دوم و اشغال فلسطین به تاخیر نیانداخته باشند. آیا شناسایی درست آن اسرائیلی که قومی را در مصر سرپرستی می کند، بی اعتنا به داستان ها و زمینه چینی های متبرک تورات، نباید سعی نخست صاحب نظران جهان و به خصوص مسلمین قرار گیرد؟!!

«و واقع شد در سال چهارصد و هشتاد از خروج بنی اسرائیل از مصر در ماه زیو، که ماه دوم از سال چهارم حضرت سلیمان بر اسرائیل بود، که بنای خانه ی خدا را شروع کرد و خانه ی خداوند که سلیمان پادشاه بنا نمود، طول اش شصت ذراع و عرض اش بیست و بلندی اش سی ذراع بود». (عهد عتیق، اول پادشاهان، فصل ششم، ۱ و ۲)

سلیمان از پادشاهان نخستین بنی اسرائیل در تورات است، که زمان آن ها را از ۹۳۰ تا سقوط اورشلیم در ۵۸۶ قبل از میلاد تعیین کرده اند. از طریق این ارقام اصلی در تورات به تاریخ درست بنای هیکل اول در اورشلیم و بی پایگی مندرجات تورات های ورژن سوم کنونی، پی می بریم: یوسف در ۲۳۱۹ پس از هبوط آدم در می گذرد، چهارصد و سی سال بعد، یعنی در سال ۲۷۴۹ عبری، قوم بنی اسرائیل از مصر خروج می کند و  چهارصد و هشتاد سال پس از خروج، یعنی در سال ۳۲۲۹ عبری، که با ۵۳۹ قبل از میلاد و دقیقا برابر با تسخیر بابل به دست کورش هخامنشی، سلیمان هیکل اول را می سازد، که در اسناد یهود، زمان سلطنت او، لااقل ۳۵۰ سال بر کورش مقدم است؟!!! آیا خاخام های تورات نویس با سلیمان آشنا نبوده و یا اعداد را نمی شناخته اند؟ در هر حال لازم است در تدوین ورژن چهارم، برای رفع این گونه اشتباهات اساسی، خرید یک ماشن حساب ساده را به کنیسه اعظم توصیه کنیم و اگر این بدیهیات، ماهیت نونوشته، سر هم بندی شده و غیر الهی اسفار پنج گانه را بر کسی برملا نمی کند، پس شبات را گرامی دارد، نان فطیر نوش جان اش باد و مجاز است در عید پوریم تا سحرگاه و به مدت چند روز پیاپی گیلاس بزند!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:30 | 88 نظر
پاسخ ها، 33

پاسخ ها، ۳۳

با تشکر از آقای عابدی و با این توجه که شماره ی این پاسخ ها به جای ۳۲، عمدا ۳۳ انتخاب شده است، زیرا در سرقت اینترنتی که روی وبلاگ سابق انجام شد، پاسخ های اردیبهشت و بخشی از پاسخ های خرداد ۸۷ به تاراج رفت و از آن که بازیافت آن هنوز نیز میسر است، یک شماره به عنوان پیش بینی خالی گذارده شد. از دوستانی که قسمت کامنت های وبلاگ را در فاصله ی مورد نظر نگه داری کرده اند تقاضا می شود که نسخه ای از آن را به ای میل وبلاگ بفرستند. ممنون

نویسنده : ناصر پورپیرار

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 19خرداد1387 ساعت: 11:54

برای دسترسی به آرشیو وبلاگ تا زمان آماده سازی کامل این آدرس جدید، لطفا به آدرس: www.naria.ir رجوع کنید. ممنون

آقای صادق. این گونه راهزنی ها بار اول نیست و بار آخر هم نخواهد بود. فرزندان کورش و داریوش که اجیر یهودیان برای غارت شرق میانه بودند، بدین وسیله ادای جد خود را در می آورند!!!


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 4:58

آقای ناریا لینکس. کمک های شما به برقراری ارتباط آسان تر این وبلاگ با خوانندگان بی اندازه موثر بوده است. در سایه ی عنایت الهی باشید.

آقای مسعود. پرتوی حمایتگر ایات الهی در قرآن کریم، پیوسته موجب دل گرمی و اطمینان قلوب مومنین بوده است. یهودیان و اذناب شان که تنها توطئه گری می دانند، به همان ذلتی دچار خواهند شد که قرآن بدانان وعده داده است.

آقای منوچهر. باید فکر دیگری بکنیم و وقت بیش تری بگذاریم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 11:11

آقای اتفاق. به ترتیب زیر است:
1. فپاتی، که معنایی برای آن نیافتم.
2. کپی فانوز، که معنایی برای آن نیافتم، حدس میزنم به معنای حاکم خوش خلق باشد.
3. نیکه زاز، نزدیک به معنای معتکف نیکه.
4. پدین لیوز، که معنایی برای آن نیافتم.
5. فیله، به معنای دوستدار.
6. فیلو رومائیو، رومن دوست.
6. فیلو اومائیو، احتمالا به همان معنا.
نمی دانم این لغات را از کجا برمی دارید ولی ممکن است برخی از حروف را درست منتقل نکرده باشید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 22:40

آقایazerbaycanli. مطلبی که به آن اشاره می کنید تبلیغات نیست، زیرا یهودیان فرهنگ عوام و خواص را پیوسته دکان بزرگی برای دوشیدن مردم جهان شناخته اند. سر کتاب باز می کنند، بخت می گشایند، دعا می نویسند، جراحی مغز می کنند، ساز می سازند و می نوازند، فیلم پورنو تولید می کنند، موبایل رواج می دهند، سفته بازی بلدند، عامل بیماری های خاص را اشاعه می دهند تا داروهای گران قیمت بفروشند، بانک داران بزرگ اند، قمار خانه ها و کاباره ها را می گردانند، و همه هم برای پول درآوردن، زیرا که فرهنگ برای یهودیان ابزاری برای کسب مال و تسلط بر دیگران است، نه توسعه ی دانایی و رفع نیازهای عمومی. شعار آنان این است: هرچه می توانی فریب بده. در باب ترجمه نیز هنوز زمان آن نرسیده است.

آقای ضد آنوس. به کار خودتان برسید، این حشرات ناچیزتر از آن اند که گمان می کنید.

آقای محمدی. ممنون. در فقدان منطق، فقط از این طریق می توانند خود را نشان دهند. این خصلت یهودیان است. اما مگر هک دو سه ساعته ی وبلاگی می تواند ساخت دروازه ی ورودی تخت جمشید را تمام کند یا نقش اندازی آن همه گل لوتوس بارگاه آپادانا را از حالت نیمه کاره ی کنونی درآورد؟!!


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 23:32

خانم نسرین. مختصرا بگویم که صحت تاریخی هیچ موردی در فهرست شما قابل تایید نیست، واقعیت امور بسی حیرت آورتر از آنی است که تصور می کنید. حوصله داشته باشید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 0:6

خانم نسرین. به اصطلاح تهرانی های کلاه مخملی قدیم، درست زده اید وسط خال با توضیحاتی جنبی که به مدد الهی بیان خواهم کرد.

جناب آقای منوچهر خان. نباید رجوع به آن مرکز، تا حصول نتیجه علنی شود. نگران نباشید. تمام کارهای تان انشاء الله به خوبی رو به راه خواهد شد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 10:38

آقای آیاز. مطلب پیچیده ای نیست. با مراجعه به تاریخچه و مظاهر، نخستین نمونه های شناخته شده ی شبه کاشی های لعاب دار تک رنگ را در معماری اسلامی اسپانیای قرن پانزدهم میلادی دیده ایم. 200 سال بعد، در قرن دوازدهم هجری، نمونه های بسیار پیشرفته و ممتازی از آن کاشی های اولیه را، نه در اسپانیا، که به کار رفته در اصفهان می بینیم. از آن جا که کلنی مسلمین پس از قرن پانزدهم میلادی دیگر در اسپانیا نبوده اند، پس به خصوص با مراجعه به نام آن، طبیعی است تصور کنیم تکمیل فن کاشی پزی و رنگ آمیزی و مرقع کاری آن، همانند فرش بافی و قلم زنی و بسیاری از دیگر صنایع دستی و هنر و موسیقی ایران، در شهر کاشان و به وسیله ی مهاجران یهود صورت گرفته است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 13:38

آقای اتفاق. مورد چهارم فیله پاتوروز است نه فیله پاتور.
لغت اول از دو واژه ی جدید هم "بوله زاکت" خوانده می شود که احتمالا حرفی در آن درست نیست و در مورد لغت دوم هم به طور حتم، هردو حرف
υ باید ν باشد. در این صورت انرگتون خوانده می شود که به معنای زورمند و پر نیرو است.

خانم نسرین. کتاب رکن الدین همایون فرخ لااقل ده غلط فاحش در زیر نویس تصاویر دارد که نشان می دهد آن بی چاره به کلی با موضوع بیگانه است. در مورد آن محققین خارجی نیز از آن که دنبال داستان عامیانه ی انتشار قرآن به وسیله ی عثمان رفته اند، مطلب قابل اعتنایی ارائه نداده اند، به خصوص که لااقل از 300 سال مقدم بر طلوع اسلام نمونه های خط بومی عرب موجود است که برخی کاملا با رسم الخط نامه های پیامبر یکسان است. توصیه می کنم سه جلد کتاب "پلی بر گذشته" ی مرا بخوانید. کارها را بر شما آسان می کند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 19:28

آقای اتفاق. فیلوهلنوس در شماره 97 صفحه ی 278 کتاب اشکانیان آمده است.
فیله گامائیون در شماره 104 همان جا آمده است.فقط حرف پنجم از سمت چپ را حذف کنید. نیکه توروس در شماره ی 68 همان جا آمده است. برای بازیلیوس آرزاکوس، ابتدا شماره 12 و سپس شماره یک را قرار دهید. امیدوارم در کنکور قبول شده باشم!!!

آقای هاتف. اگر میسر بود مرا نیز از نتیجه کار با خبر کنید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت: 23:54

آقای توحید. شخصا به جز یکی از آن برنامه ها را ندیده ام و به یاد ندارم از کدام شبکه پخش می شد. می توانید توضیخات بیش تر را از تلفن 162 روابط عمومی سیما بپزسید. البته اگر گوشی را بردارند.

آقای دو نقطه. همه ی ما در حال انجام وظیفه ایم و برد و باخت در این ماجرا بی معنا است. این ستیز مستمری است که مسلمین در 1400 سال گذشته پنهان و آشکار با مشرکین لانه کرده در کنیسه و کلیسا داشته اند. اینک حلقوم فرهنگی آنان به دست ماست و کم و بیش صدای شان را بریده ایم. در برابر این همه سند نو ارائه گیج شده اند و به در و دیوار می خورند. این بازی به سود آنان تمام نخواهد شد.

آقای آیاز و آقای هادی. قریب 500 سال پیش کلیسا موفق شد که مسلمانان را از اسپانیا اخراج کند ولی نه در پروسه ای که گفته اند. به تر است مدتی دیگر حوصله کنید. بغرنجی ها گشوده خواهد شد.

فریبا خانم. هنگامی که به انبوه توطئه های کنیسه و کلیسا برای درهم ریزی فضای سالم همبستگی اسلامی و به این همه کوشش فرهنگی گم راه کننده ی آنان نظر می اندازم، از کم کاری خودم و خودمان خجلت زده می شوم. اینک زمانی است که هر پاره امکانی را باید به پای این نبرد فرهنگی نو گذارد که یهود به راستی از درگیری با آن دچار هراس است. آنان به هر دری می زنند تا روزن این اندک ندای دعوت به بنیان اندیشی را نیز ببندند. زیرا خلاف بسیاری از ناباوران نیک می دانند که این گفت و گوهای نو، مانند نم آب در پایه های جامعه در حال رخنه کردن است و به خوبی باخبرند که اگر این سئوال های جدید عمومی شود از آن که هیچ پاسخی برای آن نیاندیشیده بوده اند، تمام این سقف های امنیت قومی بالا برده از مصالح دروغ، که برای حفظ کنیسه به زیر آن پناه برده اند، بر سرشان آوار خواهد شد. فضای مبارکی است که می بینم از طنین و بازتاب این صدای نو به شدت بر خود می لرزند. وحشت آنان موشانی را به یاد می آورد که به زمان غرق کشتی سراسیمه از سوراخ ها به راهروها و عرشه می دوند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 13:18

آقای محمد خواه. با به کارگیری هر نوع روش نادرست جدا مخالفم. آن ها با توسل به سرقت و نیز فحاشی از دهان گشادشان، خشم خود را نسبت به انتشار حقیقت و فرهنگ اورشلیمی خود را به نمایش گذارده اند و ظرایف پنهان مانده ی چندی را بر اهل نظر در این ماجرا روشن کردند.
این یک پیام جدی است که همراهان این وبلاگ و دوستان بنیان اندیش نباید به هیچ سایت و وبلاگ مخالف با قصد مدافعه و گفت و گو وارد شوند، زیرا اگر عقل و منطق بر دشمنان این مباحث تاثیر می گذارد، یک بار دیدن مستند تختگاه هیچ کس و خواندن یکی از این یادداشت ها برای هدایت شان کافی بود. ما با یهودیان جاعل و بی فرهنگ و فاقد شرفی مواجهیم که ماهیت تاریخی و نحوه ی کارکردشان را می شناسیم. تبادل اندیشه با این گروه چنان که قرآن می فرماید بی فایده است. باید از آن ها فاصله بگیریم و برای رسوایی شان ستیز فرهنگی کنیم. به تاکید گفته باشم هرکس که به عنوان مدافعه و مبادله ی نظر وارد گفت و گو با این وبلاگ ها و سایت های فحاش شود، دوست این مباحث نیست و نام هایی ساختگی از سوی همان کنیسه مسلکان اند. بگذارید مانند مجنونان خودشان با خودشان حرف بزنند. امیدوارم این توصیه جدی گرفته شود.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 15:50

آقایان ثابت و اورمزد 5. علت این پرهیز دادن ساده است. سخن و سند را باید جایی ارائه کرد که اندک استعداد و علاقه ای برای درک حقیقت یافت شود. کسانی که دیدار از مستند تختگاه هیچ کس به پوچ سرایی بیش تر سوق شان داده است، شایسته ی همکلامی نیستند، زیرا شما نمی توانید ادله ای محکم تر و مطمئن تر از تصاویر آن مستند ارائه کنید. پس وقت تان بی هوده تلف شده است.

آقای سئوال. پس از پوریم تاکنون هیچ الگو و اسلوبی که بتوان بر آن نام معماری ایرانی و ملی گذارد تدارک نشده است. آن ها که منکر معماری اسلامی اند، شاید چنان که گاه از سر نادانی گفته اند، بنای مساجد در سراسر سرزین های اسلامی را ساسانی انگار کرده اند؟!!


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 19:26

آقای سرباز اسلام. من اهل دستور دادن در این گونه امور نیستم، یادآوری کردم گفت و گو، در هر سطحی، با کسانی که در باب تختگاه هیچ کس می نویسند:
«ناتمام بودن جاهایی در تخت جمشید ممکن است هزار علت داشته باشد، برای مثال زلزله، حمله دشمن، تغییر سیاست شاه، و یا هر چیز دیگری، با این حال تخت جمشید محل حکومت و زیست شاه نبوده بلکه مجموعه ای برای نمایش قدرت ملی ایران بوده و قرار نیست روی محل حکومت شاه تصویر عربی که شتر به هدیه آورده نقاشی کنند».
کاری بی هوده و اتلاف وقت است، زیرا هر روان شناسی به محض خواندن جملات بالا یقین می کند که با دیوانه ای عصبی رو به روست و دستور بستری شدن تحت نظر برای گوینده ی این گفتار صادر می کند. زیرا بنا بر این بیان، مجموعه ای برای نمایش قدرت ملی، باید نیمه کاره و با حجاری های خام رها شود تا به وضوح، قدرت بلامنازع ملی ما را به جهانیان اثبات کرده باشد!!! اگر آقای سئوال سعی در برگزاری مبادله ی نظر در باب خط و زبان ایلامی کرده باشند، مجرم نیستند. زیرا ایشان اشراف کافی نسبت به نادانی این اوباش نداشته اند. بد نیست بدانید در طی ماه گذشته در دفتر کار من لااقل سه نشست جمعی در باب زبان فارسی و ایلامی، با صاحب نظران ممتاز و با نتایجی معین برگزار بوده است. حرف من این است باید با کسی همکلام شد که مشتاق درک معنا و منظور سخن باشد و نه مامور تخریب و مزد بگیر اورشلیم.

آقای روشن. در کتاب خانه ی کنگره ی آمریکا یازده هزار عنوان کتاب و مقاله و غالبا در رد همه چیز شکسپیر موجود است و تاکنون نیز هیچ کس، مانند بنگی های حافظ شناس ما، در مقابله با نظریه ی غیر ممکن بودن حضور تاریخی آن شاعرک مهمل سرا، به جوش نیامده است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 23:28

آقای .. و آقای رحمانی. بساط تمام معرکه گیران جهان، با گردآمدن جماعتی از عامیان در حلقه ی آنان رونق می گیرد تا کلاهی بگردانند و نانی به خانه برند. اهل عقل و نظر کنار این گونه بساط ها نمی ایستند و به راه و کار خود می روند. اگر می دانیم در آن معرکه گیری یهودیان که تنها به قصد اخلال و اتلاف وقت بنیان اندیشان و تبادل ناسزا به راه انداخته اند جز عوام فریبی و دروغ و شیادی نیست، چه حاجتی است کنار بساط شان حتی برای نصیحت و تمسخر بایستیم، زیرا که کارهای مهم تری داریم؟!! اینک زمان انتشار مستند استاد غفوری است و بس و هر دقیقه و ریالی را باید صرف این مهم کرد و بدانید که بیش تر گروندگان نو به بنیان اندیشی، دیدار کنندگان از این مستندند و بذر شک به دروغ های تاریخی یهودیان از سبزه زار این فیلم جاودانه می روید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت: 15:0

آقای علی تهرانی. دقیقا به منطق این برخورد نو پی نبرده اید. نظرات من، به صورت سالم و یا علیل، آن گاه که یادداشت های مستقیم و مصور آن در وبلاگ ثبت است و مخالفان مسلما آن را می خوانند، به بازگویی دوباره و حتی توضیح نیاز ندارد. اتفاقا توصیه در نهی رجوع به وبلاگ ها و سایت های مخالف و پرهیز از داد و ستد نظر با آنان، حاصل همین داشته است: اگر کسانی از نوشته های مستقیم این وبلاگ چیزی نمی آموزند و حتی دیدار از مستند تختگاه هیچ کس هم ذره ای آنان را از جای نجنبانده، پس ما نه با مخالف، که با معاندانی متعصب و ایراد گیرانی از قماش قوم بنی اسراییل طرفیم که هر گونه صرف وقت برای به راه آوردن و اقناع آنان، چنان که تجربه ی چند ساله نشان داد، بی هوده است. به گمانم قصد نخست آقای سرباز اسلام نیز توجه دادن به همین مطلب بوده است. به طور خلاصه آن مجموعه ای که نام و شرح وبلاگ و سایت شان را با این قید و قسم آراسته اند که در مخالفت و مقابله با هرچه از ذهن من می گذرد، با الفاظی از روی خشم کوتاه نیایند و یا با نهایت حماقت نام وبلاگ شان را ضدیت با من می گذارند و با هک کردن می کوشند که اصولا این صدا شنیده نشود، کاری با نصیحت و تمسخر و منطق و استدلال و ناسزای این و آن ندارند، آن ها بار وظیفه ای مشخص را در برابر مواجبی معین می برند و منصرف کردن شان موکول به دستور کارفرمای شان است، نه یادداشت های موثر دوستان. به همین دلیل است که شاهدید من برای کوچک ترین سئوال یک جوینده ی حقیقت از راه رسیده پاسخ می نویسم، ولی سال هاست به روی این معاندان مزد بگیر آب دهان نیز پرتاب نمی کنم تا آب دهان را تلف نکرده باشم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت: 19:1

آقای تهرانی. این جا یک وبلاگ است و ستون سئوال و جواب دارد، اگر کسی نتواند مستقیما و به سادگی از متن یادداشت ها چیزی دریابد، پرسش می کند و پاسخ می گیرد و اگر از این راه هم نتوانست قانع شود، پس بی شک گفت و گوهایی نظیر نمونه ی زیر هم نه فقط گره ای از کار او نخواهد گشود، بل اگر ذره ای مفهوم فرهنگ را دریابد، قید همه چیز را خواهد زد و دو طرف را پاره سنگ دو کفه ی یک ترازو خواهد خواند:

"ب 1. من مدتها در مقابل اين نوچه پورپيرار راه ادب و احترام در پيش گرفتم بلكه با نگاه به هيكل خود بپذيرد خود نيز انسان است و رفتاري انساني در پيش گيرد اما ايشان خود را ميموم فرض كرده و تنها وجه مشتركش با انسان را ايستادگي بر روي دو پا مي داند."

"پتان جان...بار دیگه اون متن را بخوان ببین عصبانیت چه احمق یاوه بافی از تو ساخته یه ذره آروم شو بعد اون متن خودت را بخوان بعد مشخصات یه ادم بیسواد مفتن را به ذهنت متبادر کن وانصافا" ببین اون شدی یا نه. بابا ما حساب رو تو باز کرده بودیم می گفتیم تو این هم چک وچول و چلوم حاضر در وب انتی اگه یک شون منگول محض نباشه وشبه منگول باشه اون هم تویی بابا خراب کردی.ب دو برو خودتو بشور".

اگر پیامبر هم برابر معاندان یهود صبر پیشه می کرد و منطق آیات قرآن را به کار می برد، سرانجام همان قرآن به او تکلیف کرد که از گفت و گو با یهودیان دست بردارد چون آنان اصلاح شدنی نیستند. شما حتما آیات مربوطه را می دانید و نیاز به راه نمایی ندارید و در نهایت با خبر نیستم که چرا ما موظفیم هر قماش پرسشی را پاسخ دهیم؟! این یک مکتب عمومی و گشوده و بدون دعوت نامه است، مراتب خود را دارد و مشتاقانی در مقیاس متعادل و درخور بحث را می طلبد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 16:36

آقای محمد خانی. لااقل صد سایت و وبلاگ، از صدای آمریکا تا جوجه کورش پرستان تازه از تخت جمشید نیمه کاره برگشته، به سوی شخص من و مطالب تاملی در بنیان تاریخ ایران پارس می کنند و صد برابر آن به مقابله ی احمقانه و بی اثر و ثمر به تمام اشکال ممکن با اسلام مشغول اند. دوست ما آقای بی نام گویا از تکرار حرف های دشتی در یک آلونک پرت افتاده ی اینترنتی وحشت کرده، خود را موظف و علاقمند به پاسخ نویسی دیده اند. حال آن که لااقل 60 سال از این فضله خوری های دشتی می گذرد و اسلام هر روز قوی تر شده است. این درست نیست که ما کار اصلی خود را که توزیع مستند استاد غفوری و کپی و پخش مقالات تاثیر گذار این وبلاگ است، کنار گذاریم و در کوچه پس کوچه های وب بگردیم تا فحاشی را بیابیم و متقابلا فحش های آب دار بیش تری نثارش کنیم تا آن ها دو سود کرده باشند: توان ما را هرز برده و نیز گزک گرفته باشند که ما فحاشیم. آقایان و خانم ها اگر با ادامه ی این مباحث بنیان شناسی موافق اید، اعتنایی به اراجیف مخالفان نکنید. هر کس سئوال و ابهامی دارد به ستون کامنت های وبلاگ بیاید و اگر سئوال اش نامربوط نبود، پاسخ خود را خواهد گرفت. امیدوارم این مطلب را آقای قشقایی هم بخوانند. دوستان، در میان این دریای دشمن یهودی و یهود صفت، کاری برتر و مهم تر و مقدس تر از تبلیغ نداریم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 5:48

آقای تاز وارد. از راه نمایی شما ممنونم. استاد غفوری به خواست خدا مشغول آماده کردن ادامه ی مستند تختگاه هیچ کس اند.

آقای بوزقورد. لطفا اگر ممکن است بفرمایید، مجموعه ی شما از چه تاریخی شروع می شود؟


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 14:43

دوستان. پس از ماجرای محمد الدوره و کشتن طفلی در کنار پدری که می کوشید او را از گلوله ی سربازان اسراییل حفظ کند، یک خبرنگار فرانسوی که خون اش از آن جنایت بی دلیل به جوش آمده بود، عکس های آن حادثه را به وزیر امور خارجه ی اسراییل نشان می داد و با هیجان می پرسید: آیا گمان می کنید چنین اعمالی به بقای اسراییل کمک خواهد کرد؟
خبرنگار چند دقیقه و پیاپی در ذم آن اقدام سربازان اسراییلی برای وزیر امور خارجه ی اسراییل سخن رانی کرد و سپس ساکت ماند تا پاسخ او را بشنود. وزیر اسراییلی با خون سردی کامل جواب داد:
- شما تمام حرف های تان را برای دیوار پشت سر من زدید. هنگامی که منافع یهود در میان باشد، ما کر و کور می شویم، چنان که اکنون حرف های شما را نمی شنوم و شخص خودتان را هم نمی بینم و برخاست و رفت.
دوستان، اینک نیز ادامه ی همین سیاست را در باب مطالب تاملی در بنیان تاریخ ایران و نیز کامنت هایی به کار می برند که در وبلاگ و سایت های آنان می گذارید. آن ها همانند کوران و کران اند و ابدا به ادله و اسناد و عکس و نقشه و گوشه و کنایه اعتنایی ندارند، وقت تان را هدر می دهند و شما را به وادی فرهنگ کثیف خودشان می کشانند. باز هم توصیه و تکرار می کنم که دوستان فرض را بر نبود آنان بگذارند زیرا در مجموع چند سال گذشته در این گونه مراجع وبلاگی و غیره، حتی سطری مطلب، که به رجوع بیارزد، ثبت نشده است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 23:9

آقای اتفاق. مقاله مفصل و روشنگر شما را دریافت کردم. موفق باشید.

آقای محمدی. ممنون.

آقای سئوال. غالب نزدیک به تمامی آن نمادها الهام گرفته از طبیعت اطراف و رنگ های غالب و مغلوب آن است و هرگز داعیه ی مذهبی و معتقداتی و قومی نداشته است. به برخی تفسیرهای من درآوردی توجه نکنید.

آقای بی نام. آن مقوله و مبحث را بسته و تمام شده فرض کنید. ممنون

آقای تهرانی. وقوف قانع کننده از این مطلب به تحقیق ویژه نیاز دارد که هنوز صورت نگرفته است، شاید رنگ غالب آبی در گنبدها را بتوان انعکاسی از رنگ آسمان باز گرفت.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 25 خرداد1387 ساعت: 23:38

آقای آیاز. این رواق و مناره گوشه ای از حرم حضرت معصومه در شهر قم و با پرسش هایی که کرده ام از قدیم ترین اجزا’ آن مجموعه است.

آقای تهرانی. به تر است آن مطلب را ادامه ندهید. ممنون

آقای منوچهر. در سلامت ایشان شک ندارم.
در باب شکسپیر علی رغم هزاران کتاب و تحقیق هنوز چیزی معین و مسلم نیست.
شناخت ایشان درباب آن فرد نادرست است.
دنبال کتاب آن می گردم که هنوز پیدا نکرده ام.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 10:50

آقای دهقانی. شگفت انگیزتر از همه احساس اطمینان آن ها در معرفی و ابلاغ حضور خویش است. به طوری که آرم عقیدتی خود را، بدون ذره ای پرده پوشی در همه جا چسبانده اند. یقین آن ها به دریافت حمایت سران سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران را تجربه ی ممانعت از انتشار مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران و جلوگیری از پخش مستند ارزشمند تختگاه هیچ کس در روزگار ما نیز اثبات کرده است.

آقای سئوال. معماری اسلامی در ایران و در دیگر سرزمین های اسلامی، به خصوص در آرایه های زینتی، از قبیل کاشی و آیینه کاری و غیره، دو فاز و فن مختلف را طی کرده است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 15:45

آقای اتفاق. شماره ی 1 اتوکراتوروز است.
شماره ی 2. درست است. فیله گامائیون یا فیله اومائیون.
شماره ی 3. بازیلیون آرزاکون درست است. به شرط این که حرف
υ انتهای کلمه ی دوم را به ν تبدیل کنید.
شماره ی 4. هر دو درست است.
شماره ی 5. آئوایونیو خوانده می شود که می تواند معنای پیشنهادی شما را هم بپذیرد.
6. اوتو کراتوروز. بنا بر ریشه ی بخش دوم کلمه شاید بتوان خواهان نظم کامل هم معنا کرد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت: 22:40

آقای اتفاق. شماره 1 حرف انتهایی ν باشد، آرزاکون و اگر به همین صورت باشد آرزاکو خوانده می شود. 2. دزست است. 3. را مطمئن نیستم. 4. هم باید حرف آخر آن ν باشد. 5 و 6 و 7. درست است. 8. بازیلیون آرزاکون خوانده می شود. 9. درست است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 5:34

آقای مسعود. لطفا ای میل تان را در پیام خصوصی ارسال کنید. ممنون

آقای اتفاق. به نظرم اگر ضبط حروف دقیق باشد بقیه موارد درست است. البته معانی در مواردی نزدیک به اصل است، زیرا برخی از این لغات در فرهنگ امروزین یونان کاربرد ندارد و باید از راه ریشه شناسی با معنای آن آشنا شد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 10:31

آقای بجانی. مطلب را بار دیگر بخوانید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 1:59

آقای هاتف. در کارتان موفق باشید. هر زمان که لازم بود بفرمایید.

آقای عثمان محممدی. علی الظاهر در این باره هیچ تحقیقی به نتیجه نخواهد رسید. زیرا ابزار فنی و فرهنگی کشف حقیقت را نداریم و چیزی است برابر ایلامیان کنونی. مسلما نه ایلامیان و نه آشوریان حتی اندکی از توانایی های قوم خود را، چنان که آثار پیش از پوریم آنان گواهی می دهد، در خود ذخیره ندارند و میراثی از آنان نبرده اند.

آقای سئوال. تبلیغات از جانب هرکسی که باشد به معنای بزک و قالب کردن دروغ به جای حقیقت است. احتمالا در یادداشت های اخیر مطلبی در باب پاپیروس نوشته های عربی آمده است دوباره بخوانید.

آقای اتفاق. دومی اپی فانونز است. در تشخیص حروف ردیف 3 به کلی اشتباه رفته اید. در اصل باید انرگتون باشد که قبلا درباره ی آن نوشته شد. هر دو
υ باید ν بوده باشد. تلفظ شماره 7 زپاتی است.

آقای ناریا لینکس. از زحمات شما ممنونم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 2:13

آقای محمود بجانی. از الطاف شما ممنونم. ما اینک به مقدار بی اعتباری یهود و نصاری در محضر خداوند آگاهیم و بر اساس آیات قرآن موظفیم که این مشرکان را دشمن بگیریم، نجس بشماریم و مجبورشان کنیم تا به مسلمین موحد جزیه بپردازند. این حکم صریح و نهایی از آن که خداوند قرآن مبین را آخرین مجموعه دستورات و سفارشات به انسان قرار داده پس تا پایان جهان و در هیچ شرایطی قابل تغییر نیست. اگر زبان قرآن را ملاک می گیرید، پس بر همان اساس قانع می شویم که خداوند نیز خطاب به اهل کتاب پیشین را گرچه از ملاطفت آغاز می کند، اما سرانجام آنان را حمار و شایسته ی بی اعتنایی و عذاب می خواند. اینک ما با نمونه های امروزین همین مطرودان و مغضوبین مواجهیم و تجربه ی شناخت آن ها را در پشت سر داریم و چون آموخته ایم که آنان با هیچ زبانی سر شناخت ندارند پس با همان شیوه ای با آنان مواجه می شویم که سرانجام قرآن مبارک با آنان اتمام حجت کرده است. اما درباره ی سئوالات تان مقداری آشفته و تفکیک ناشدنی می نمود. آن ها را در بخش هایی معین ارائه دهید، تا ارائه ی پاسخ روشن میسرتر باشد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 7:45

آقای اتفاق. انتشارات اطلس به مدیریت مرحوم پرویز کمالی اداره می شد و آن مرکز دیگر نشر که با مسئولیت من می گشت، انتشارات آلفا بود. با پوریم در جشن های شاهنشاهی آشنا شدم و مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران حاصل فراغت دوران نسبتا بلند زندان است. به گمانم به ترین داستان آن مجموعه و شاید به ترین داستان کوتاه زبان فارسی و بل جهان، داستان یاغی و سپس داستان کوتاه دیگری است که با عنوان «ماخولیای عشق» در مجله ی بخارا چاپ شد و در آن مجموعه نیست. بیش از نوبت داستان صلوات است که استعداد و اهمیت و تصاویر سینمایی لازم را دارد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 14:47

آقای -------------------- . اجازه دهید سرشان گرم و دل شان خوش باشد؟!


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 20:25

آقای مسعود. ستاره ها در لینک های ارسالی شما ستاره ی داود نیست، هشت پر است و به عنوان لوگوهای شمش در خاورمیانه ی کهن کاربرد داشته است. البته سومین لینک باز نشد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 21:52

آقای مسعود. قصد من یادآوری این مطلب بود که ستاره های هشت پر علامت خدای خورشید در بین النهرین کهن اند و انتساب آنان به خزران مشهور به یهودی دشوار است به خصوص که کاربرد آن ها در مسجد النبی و مسجد الحرام ظن یهودی و خزری بودن آن را بسیار نامحتمل می کند.

آقای سئوال. باید حوصله کرد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت: 23:45

آقای -----------------. حرف من این است که برای عرضه و معامله ی گوهر به چاله خر کشی و بازار دباغ ها نمی روند.

آقای مسعود. نکته ای را از یاد نبرید. همین قدر که نمونه ای کهن از منبعی در مکانی یافت شود، بومیان حتی بدون آگاهی کامل نسبت به آن حالتی از احترام و تقدس احساس می کنند، حتی اگر درختی کهن سال بوده باشد. شمش در حجاری های آشوری و بابلی به تعداد فراوان چنان که می گویید تا شمال آفریقا و افغانستان نیز دیده شده است و به آن دلیل که مرکزیت و وفور آن در بین النهرین است، پیش و پس از اسلام کاربرد زینتی و نهمذهبی داشته است. چنان که در معماری مساجد بین النهرین نیز آثاری از مهندسی و مصالح بابل دیده می شود.

آقای اتفاق. فقط در مورد شماره ی 2 باز هم یو باید به وی تبدیل شود. تا بتوان مگالون خواند. ضمنا مسئولیت درستی معانی در موارد چندی به گردن خودتان!

آقای ثابت. بله موجود است و اگر ازدست فروشان مقابل دانشگاه سراغ بگیرید پیدا می کنید.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 11:57

آقای سهند. آن نامه مربوط به سال 82 است، حال آن که مستند تختگاه هیچ کس، همان که موجب کلافگی بسیاری شده است، در ابتدای سال 86 منتشر شد. حرف من این است که چرا نه فقط چنین نامه ی اعتراضی در ابعاد بسیط و وسیع تر برای جلب توجه نسبت به دروغ های مندرج در کتاب های درسی در باره ی تخت جمشید و اعتراض به ممانعت از پخش عمومی آن آماده نمی شود، بل شاهد ردیه نویسی و موضع گیری های عصبانی نیز در باب آن به وسیله ی روشنفکران آذربایجان نیز شده ایم؟ آیا کتاب ساسانیان روشنگرتر و موثرتر است یا مستند تختگاه هیچ کس؟!! ضمنا منتظر نباشید که نام اشخاص را در این وبلاگ جار بزنم.

آقای اتفاق. حرف انتهایی ردیف 3 باید و باشد نه یو. ردیف 9 فیله ماییون خوانده می شود. ضمنا برخی از ترجمه ها تقریبی است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 19:13

آقای هادی. منظورتان از کامنت قبلی چندان روشن نیست.

فریبا خانم. یکی دو روزی است با نافرمانی سیستم رو به رویم. امیدوارم رفع شود و امشب کار نصب را انشا’ الله تمام کنم. برای بازگشت مسافران خانه ی خدا چشم تان روشن.

آقای اتفاق. حرف آخر قسمت اول شماره ی یک باید
σ باشد تا آرتابانوس خوانده شود. اگر حرف آخر شماره ی 2 را حرف ν بگذارید، گوتارزون خوانده می شود. ردیف 3 مطلقا غلط است و خوانده نمی شود نمی دانم از کجا برداشته اید. حرف آخر شماره ی 4 هم باید σ باشد تا میثراداتوس خوانده شود. حرف آخر ردیف 5 هم باید σ باشد تا اولوگاسس خوانده شود. حرف آخر ردیف 7 هم باید σ باشد تا پاکاروس خوانده شود.

دوستی که درباره ی بقایای آثار شوش پرسیده بودند، مطمئن باشند که آن چند ته ستون و خرده ریز دیگر در شوش، درست حکایت پاسارگاد جورچینی شده را تکرار می کنند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 21:49

آقای رحمانی. دست کاری در هر لوگویی آن را از اصالت ساقط می کند و هر تفسیری بر مبنای آن را از اعتبار می اندازد.

آقای اتفاق. به گمانم درست است و به تر است در این باره به صفحات آغازین جلد اول ساسانیان هم رجوع کنید.

آقای هادی. با تشکر لینک های ارسالی شما را دیدم و در تطبیق آن ها با اظهارات شما اشکالات عمده ای نیافتم.

آقای آرمان. اگر نظم اضلاعی داشته باشد، آری.


نویسنده : ناصر پورپیرار

پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:53

آقای مسعود. آن ستاره های هشت پر می توانند جزیی از دیگر آرایه ها شمرده شوند. مطلب اساسی این است که هیچ فرقه و مرکز و معبدی به طور رسمی ستاره ی هشت پر را نشان هویت خود اعلام نکرده و نمی توانیم با تکیه به ظن خود برای آن شناسنامه ی قطعی صادر کنیم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 12:10

آقای سئوال. آنان که برای باور ذوالقرنین و اصحاب کهف و طوفان نوح، به دنبال دلایل عینی، جدای از تصدیق قرآن اند، نه فقط هنوز به ایمان کامل نرسیده اند، بل در پی بهانه جویی های یهودیان برای تخفیف قرآن روانه اند. کسی نیست از این جماعت بپرسد آن مفسری که لحظه به لحظه همراه پیامبر آسمان ها را در معراج طی و جمله به جمله مکالمات در راه را ثبت کرده، چه طور از طوفان نوح سر در نیاورده است؟!! این سنگ غلطانی های یهود در مسیر توجه به قرآن را رها کنید و دنبال اطاعت از آیاتی باشید که با زبان همه فهم، ما را به تبعیت از ارزش های انسانی فرا می خواند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 14:30

آقای صمیمی. مشکل ورود به صفحه ی کامنت ها را می توان از طریق پنجره های سایت www.narialinks.blogfa.com به آسانی حل کرد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 18:45

فریبا خانم. شادمان و سلامت و خوش بخت باشید.

آقای سئوال. من با کارهای آن آقایان آشنایی وسیعی ندارم. در نوشته های آقای برقعی هدایت هایی دیده ام. ساده ترین شیوه ی رجوع به قرآن آموختن زبان عرب و رجوع مستقیم است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 23:31

فریبا خانم. با معذرت خواهی فراموش کردم از بابت لینک ارسالی شما سپاس گذاری کنم. معلوم می شود یهودیان عادت دیرینه ی خود در سو’ استفاده از آیات قرآن را فراموش نکرده و حالا هم که می خواهند به ارزش والای تربیتی آن متن بی جانشین اعتراف کنند، باز هم با توسل به ترجمه ها و تفسیرهای غلط یادآوری می شوند که دشمنان اسلام، یعنی یهودیان هم می توانند زمانی دوست بزرگی برای مسلمین باشند. باید برایشان آیه های 51 مائده، 118 آل عمران، 51 و 52 نسا’ و چند آیه ی صریح دیگر را خواند که یهودیان را برای همیشه از امکان هرگونه تحول مثبت محروم می داند. به هر قرار از لطف شما ممنونم.

آقای سئوال. لطفا ابتدا فهرستی از آن آثار را اعلام کنید تا شاید تهیه و یا به شما رجوع کردم.

آقای آرمان. بی شک آن نقوش و سمبول ها به تصادف و برای زیبایی عرضه نشده اند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 1 تیر1387 ساعت: 7:14

آقای بجانی. اگر معنی هادوا را بدانید و باز هم آن را خطابی به یهود بگیرید، پس اسم و فعل را به هم آمیخته اید، علیه آیات بسیاری در قرآن و از جمله 51 و 52 نسا’ پرچم برداشته اید و مانند مترجمان کنونی قصد تطهیر یهودیان را دارید که اصل و فصل و اسلامیت تان را زیر سئوال خواهد برد. ضمنا عنوان استاد در مقابل اهل نظر به معنای حقوق بگیر دانشگاه نیست، عملگان نیز در کار ساختمان به بنایی که به او نوع درست عمل آوردن گچ و سیمان را بیاموزد، استاد می گویند. با این قیاس و اگر تعارف و اعتراف های خود را باور دارید، که چیزهایی از افاضات این قلم آموخته اید، پس لااقل بر شما چندان استادم که تا پایان عمر بدون مجوز من ننشینید. در عین حال شما و آقای سهند توجه کنید که به آقای ستاره باید جواب داد حتی با لحن و نثر خودشان، نه این که به قول کلاه مخملی ها زیر ماجرا بسرید و لب ورچینید. ضمنا ترک بودن پرچم و نشان مظلومیت نیست، ادای یهودیان را درنیاورید، تا زمانی که صاحب منصبان خدا ناشناس کنیسه و کلیساها بر همه چیز آدمیان حاکم اند، تمام مردم مظلوم و غصب حقوق شده اند. مشکل ما درست همین جاست که ما اسلام و جهان را منظور می کنیم و شما قوم خود را. ضمنا به تر بود که آقای سهند مشتاق دریافت حقیقت به جای حواله به دور یک بار دیگر ای میل خود را می گذاردند و اگر ایشان مستند تختگاه هیچ کس را آب نبات گندیده خطاب می کنند، پس خود را آفتابی و کار بنیان اندیشان را در اثبات این نظر که سران ترک از آن مستند ناراحت اند، آسان تر کرده اند.

آقای اتفاق. چند مطلب را بدانید. نخست این که برابر جداول آمده در کتاب اشکانیان تلفظ و حتی نگارش حروف یونانی ثابت نبوده است، که آرزاک و آرشاک در همین زمره اند، بعد هم "سیان" پیشنهادی من به عنوان پسوند جمع در دنبال آرزاکون با حذف ن به خاطر حرف کاف قبل از آن، در زبان فارسی آبرومندتر از "نیان" بود!!! هنوز هم یادآوری می کنم که معانی همیشه محکم نیستند چون بسیاری از این لغات، به عمد یا غیرعمد، در فرهنگ یونانی امروز وجود ندارد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 1 تیر1387 ساعت: 11:15

آقای اتفاق. 1. آن کلمه بازیل خوانده می شود که در لغت یونان کنونی به صورت بازیلیا موجود و به معنای سلطان، حکمران و والامقام است. 2. این لغت به صورت کنونی انرگتو خوانده می شود، حرف آخر آن غلط است و به معنای نیکوکار هم نیست، به این دلیل ساده که ابتدای واژه همان انرژی امروز است. 3. در این مورد هم زئوپاتور به معنای فرزند زئوس است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

شنبه 1 تیر1387 ساعت: 14:50

آقای سئوال. گام نخست برای تبلیغ، عرضه ی مستند تختگاه هیچ کس و سپس ارزیابی تاثیر پذیری گیرنده است. برای آن کس که مستند به کنجکاوی وانمی دارد و نسبت به حقایق تاریخی کنجکاو نمی کند، هیچ سرمایه ای نگذارید که متعصبی علاج ناشدنی است. استفاده از مطالب کتاب های من مانعی ندارد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 0:51

آقای چاغداش تورک. یادم نمی آید برای حمایت و یا ورود به این وبلاگ از کسی تقاضایی کرده باشم. یک بار دیگر یادداشت خودتان را بخوانید، گمانم منظورتان این است که اگر از هویت و زمان پیدایش و دیرینه ی مشکوک پارس ها و کردها پرسشی شود، بحثی علمی در جریان است، اما به محض این که همین بررسی به قوم و زبان ترک نزدیک شد، بحث از صورت علمی درآمده است!!! توصیه می کنم دنباله ی این یادداشت ها را نخوانید، چون به کلی غیر علمی خواهد بود.

آقای بجانی. این جا کسی ضد چیزی نیست، تاملی است در بنیان تاریخ با نظر به حادثه و عواقب پوریم. به گمانم به تر همان که ابتدا مطالعات تان را تمام و سپس اظهار نظر کنید. حرف گروهی در این وبلاگ و از جمله خود من این است که اگر پدر و مادر شما مجبور به دیدن تصاویر ی از تلویزیون است که زبان آن را نمی فهمد، درست همانند دیگر مصائب و مظالم دنیا و از جمله مسلط کردن فارس های هیچ کاره بر دیگران، از طریق دروغ نویسی های تاریخی، مجرمی جز کنیسه و کلیسا ندارد، که دانشگاه های نان خور خود را به تدوین تاریخ سراپا دروغ کنونی برای شرق میانه واداشته است. مبارزه ی جهانی برای هر مقصد و منظوری باید از بی آبرو کردن این دو مرکز توطئه علیه آزاد اندیشی انسان آغاز شود. باید این حقیقت را که عالی ترین مراکز آموزشی غرب در همدستی با یهودیان برای گم کردن رد پوریم، برای ما کتیبه ی جعلی ساسانی کنده اند و تخت جمشید قلابی نیمه ساخت را مرکز جهان جا زده اند، با صدای بلند جار بزنیم، دروغ های شان را بر سرشان بکوبیم و آن مراکز توطئه چینی علیه تاریخ و فرهنگ و دین مردم ممتاز شرق میانه را به طویله تبدیل کنیم، زیرا انحراف از این جدال اصلی و دشمن شناختن یکدیگر، خود توطئه و تلقین دیگری از سوی همان کنیسه و کلیسا است. باید بیاموزیم که به هدایت قرآن و قولی که دائما بر زبان فلسطینیان می گذرد، "عدوی" ما یهود و نصاری است، نه فلان معلم زبان قلابی فارس ها.

خانم نسرین. ممنونم. حقیقت این که پارسیان هندوستان نیز تاریخی جز همین دو سه قرن اخیر ندارند و تلقینات کنونی در این باره بخشی از عمده ترین و موفق ترین توطئه ی فارس سازی و فارس بازی است.

آقای سرباز. یکی از اصلی ترین مباحث در مجموعه ی اسلام و شمشیر، اثبات همین مطلب است که یهود و نصاری در زمان حیات پیامبر مشرک شده اند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 7:37

آقای سهند. باید آماده ی شنیدن مطالب نوی شویم که بسیاری از عمده ترین آن ها هنوز ناگفته مانده است. دقت کنید از "مطالب نو" می گویم و نه از حقیقت مطلق. قرآن می گوید که از حق تبعیت کنید حتی اگر علیه منافع شما و وابستگان تان باشد. اما احساس عمومی این است که از زمان برچیده شدن سلسله ی صفویه از تاریخ ایران، در این مجموعه یادداشت ها، میان لایه ای از اهل مطالعه ی آذربایجان نوعی حالت طلبکاری از این وبلاگ و ضمائم آن پدید آمده و درست مانند هخامنشی و کورش خواهان، زیر لب مطالبه ی شاه عباس کبیرشان را دارند که گویا ترک بوده است! بروز پرخاش ها و کج خلقی ها و بد فهمی ها که اخیرا به بهانه ی مقدم گرفتن حقوق قومی، با چنان وضع مضحکی بروز کرده است، که کسانی از ترکان تهدید به ترک مزاوجت با این وبلاگ را کرده و تقاضای جدایی و طلاق داده اند. این وضع مشابه نگرانی هایی است که باستان ستایان ایران در بحث از ساسانیان بدان مبتلا بودند. اگر دوستان ما نتوانند مطالب را کلان و بدون عینک منافع قومی ببینند و به شناخت ریشه های ناکامی جمعی انسان نپردازند، پس در خواندن هر چیز و در هر باره فقط چشم فرسوده اند و قوم پرستی آنان تفاوتی با دیگر نمونه های آن ندارد. موضع گیری در برابر چنین مدخل های کلانی از اسلوب شعارهای مندرج در سرمقاله ی روزنامه ها تبعیت نمی کند. این جا اصول سخن می گوید و نه علائق!

آقای اتفاق. در مورد اول زلئوکون خوانده می شود که می تواند اشاره ای به سلوکیه هم باشد. اما دشوار بتوان معنای پیشنهادی شما را قبول کرد. در مورد دوم کلمه "تیگر" خوانده می شود که می تواند به قرائن و مشابهت هایی دجله باشد و یا نباشد. در فهرست لغات یونانی کتاب اشکانیان چند غلط چاپی دیگر هم هست که عمدتا در اثر بد خوانی سکه های فرسوده و بی دقتی مصحح پدید آمده است. اگر آن کلمه را اسم عام قبول کنیم منطقی تر این که انتهای آن را حرف
σ بیاوریم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 15:17

آقای سهند. عامدانه کامنت شوخی وش آقای تبریزی را نصب کردم تا شاید لمس اصرار بنیان اندیشان به لزوم ورود از دریچه ی اصلی برای ایجاد تغییرات مفهوم تر شود. ظاهرا کسانی از میان ترکان ایران به این اندیشه اند که به مراکز و مقامات مربوطه و مسئول بنویسند که: باید زبان ترکی را جانشین زبان فارسی کرد. تصور کنیم که در اثر معجزه ای مجموعه ی سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ونظامی کشور با این پیشنهاد آقای تبریزی و دوستان اش موافقت کردند، آن گاه کتاب های درسی ما به جای فارسی به ترکی خواهند نوشت که کورش بنیان گذار حقوق بشر و تخت جمشید پایتخت جهان بوده است!!! آیا به نظر شما این ممتازترین نمونه و نشانه ی قوم پرستی نیست؟ آیا نباید بپرسیم چرا این دوستان ما با ضمیمه کردن مستند تختگاه هیچ کس از مسئولین فرهنگی نمی پرسند چرا در مدارج مختلف درسی به ما دروغ تحویل می دهید؟ از نظر این حضرات تنها عیب این مطالب کذب، فارسی بودن زبان آن است!!!؟ این است آن تفاوتی که بنیان اندیشان به عنوان دو نحوه ی تفکر و برداشت، از مجموعه ی مباحث تاملی در بنیان تاریخ ایران، عرضه می کنند.


نویسنده : ناصر پورپیرار

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 20:26

آقای رضا. از شما کامنتی نرسیده است . ضمن این که اگر کامنتی نصب نشود موظف به ادای دلیل در برابر هیئت منصفه نیستم.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 7:34

آقای نتاب. فقط پاسخ ها موجود است. به آدرس http://www.naria.ir بروید. در آن جا آرشیو کامل وبلاگ و از جمله جواب ها در پرونده ای جداگانه با نام "پاسخ ها و یادداشت ها" موجود است.

آقای سهند. روضه خوانی بی هوده ای بود. زیرا اصولا از آقای رضا یادداشتی نرسیده که نصب شده و یا نشده باشد، تا بر مبنای آن منبر را اشغال کنید. رد کردن یادداشت ها، به هر دلیل که باشد، از جمله ی حقوق دارنده ی وبلاگ است و احتمالا به همین دلیل برای تصمیم گیری دارنده ی وبلاگ در موضوع کامنت ها گزینه های مختلفی قرارداده اند و گرنه سرورهای مربوطه مثل شما شعار می دادند که : حتی آیینه ی زنگ زده و جیوه ریخته ی هیچ سئوالی را نشکنید!!! هرکسی به نصب نوشته های خود اشتیاق افراطی دارد، می تواند وبلاگ و تابلوی اختصاصی خود را بالا برد و مثل دیگران هرچه دل تنگ اش می خواهد بگوید. بعد هم اگر کسی برای وبلاگ او پیامی فرستاد اجازه ی نصب بدهد و یا ندهد. به همین سادگی!!! ضمنا اگر کسانی به جای شیر از تاپاله ی گاوها میل کرده اند، موجب نمی شود که گاوان شیر دادن را متوقف کنند!!!
پیام رضا برای حاجی زاده را هم می توانید در این تاریخ و ساعت بخوانید: یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 20:39


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 10:26

آقای تهرانی. این جا درگاهی نیست که مقربی داشته باشد. پوسیده تر از طناب حدس و گمان نداریم که غالبا کسانی خود را به آن می آویزند و ناگزیر تا ته چاه را معلق زنان طی می کنند. از خواص حدس و گمان پر زاد و ولد بودن آن است. از این حدس به آن دیگری و از این گمان به گمان بعدی. درباره ی ایشان اشتباه می کنید و احتمالا از آن نامه ها خبر ندارید. وقتی یکی از آن ها را سر راه تان انداختند، از منظورشان باخبر می شوید.

آقای سهند. اسلنگ ارسالی شما نشان داد که دیگر چیزی برای گفتن ندارید. امیدوارم جیددان برنامه های شبانه ی شما را به هم نزده باشد؟!!


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 17:39

آقای یک دوست. قبلا پاسخ شما را گذاردم و نوشتم آن چه به عنوان بقایای هخامنشی در شوش می بینید، یعنی آن دو سه سر و ته ستون، جورچینی تازه ای است برابر آن چه در پاسارگاد گذشته است. ضمنا شلوغ نکنید، این دومین پیام شماست.

آقای رضا. سطر به سطر داده های مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران، معرفی دشمن تاریخ و فرهنگ مردم ممتاز شرق میانه و مقدم دانستن ستیز جمعی علیه آشوبگران و اختلاف افکنان در وحدت نظر و عمل مسلمین و شناخت دروغ نویسان سرگرمی ساز برای ملت های منطقه، یعنی یهودیان و پرده برداشتن از قتل عام پوریم است. تمنای بخشی از ترکان ایران و یا فرضا تمام آنان، که ابتدا می خواهند حساب تحمیلات و تجاوزات فارس ها را برسند، موضوعاتی شخصی و یا حد اکثر فرقوی و بیرون از اهداف این تحقیقات است که به طور طبیعی وظیفه ی ورود به آن را از گرده ی من برمی دارد و چنان که گفتم به طرح در وبلاگ دیگری نیازمند است.


نویسنده : ناصر پورپیرار

دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 18:20

فریبا خانم. همگی مشغول انجام وظیفه ایم که در مورد من تعارفات شما بردن بار را آسان تر می کند. مشکل موجود در ترجمه و برداشت از آن آیه، قرار دادن محکم در برابر متشابه با تلقین معنای سست و فرع برای متشابه از سوی تاویلگران است!!! "محکم" از ریشه ی "حکم" به معنای صریح و "متشابه" از ریشه ی "شبه" به معنای چند وجهی و پیچیده است. آیه، محکمات را جان مایه و مبنای کتاب و متشابهات را آخر و جزیی از کتاب می شناساند و تذکر می دهد که کسانی با قلوب زیغ، با توسل به تاویلات، وجه مورد نظر خود را به متشابهات می چسبانند و مومنین و موشکافان، صرف قید در قرآن را بدون توسل به تاویل دلیل الهی و درست بودن متن می دانند. ما اینک کج دلان مورد اشاره در آیه را می شناسیم که مثلا پارسیان را به آیات نخستین سوره ی روم با تاویل خود وارد می کنند، یا با توسل به هر متشابهی شمشیر را به دست و دندان مسلمین نخستین می سپارند و مترجمینی داریم که با تاویلات توراتی اسراییل و یعقوب را یکی می شمارند. خداوند با منحصر کردن اختیار تاویل به ذات خود، تذکر به دوری از تاویلگران می دهد و به خردمندی دعوت می کند. چنان که هنوز هم کسانی سست ایمانی خود را در لفافه ی سئوالاتی در باب جن و آتش دوزخ و ضرب زن و قطع دست و گردن و غار و غیره می پوشانند، بی این که بکوشند در زمره ی راسخون درعلم و در صف اولوالالباب درآیند.

آقای سئوال. در بخش دوم اسلام و شمشیر به خواست خداوند به این گونه مطلب وارد خواهم شد.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 2:8

آقای م. ستاره. این هنوز ادیت شده ی آن است. بد نیست با همدیگر باجناق شوید. خدا مبارک کند. انشا’ الله.


نویسنده : ناصر پورپیرار

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 7:43

آقای بی نام. با صاحب منصب زاویه نشینی در امورات فرهنگی که کم تر پروای شخص خود داشته است، بر سر عمق نفوذ یهودیت در سراپای اعتقادات ملی و رفتاری و مذهبی مردم منطقه و به خصوص سرزمین خویش سخن می گفتم. می دانید چه پاسخ داد؟ گفت اشتباه می کنید و تاثیر ما بر یهودیان را اثرگذاری آنان بر ما دیده اید!!! با خود گفتم مردمی که کتاب های درسی تاریخ شان قرآن را کپی کشیده از اوستای تازه ساز می گوید و خط و لغت عرب را وام گرفته از فرهنگ فارسیان!!! اگر چنین نیاندیشند مانند این است که آموزگار و مدرسه به خود ندیده باشند!!! آب از سرچشمه گل آلود است. ظاهرا همیاری با یهود مظلوم و بی نوا را به هر شگردی با سرشت ملی ما عجین کرده اند. به سادگی و با هر بهانه سر بر تن یکدیگر باقی نمی گذاریم ولی در تریبون های رسمی جمهوری اسلامی ایران که مملو از شعارهای آبکی ضد یهود است، هنوز نام پوریم را نبرده اند؟!!! تجربه ی مراودات طولانی با طیف های مختلف روشن فکری ایران به من آموخته است که آن ها یهودیان را دوست دارند، زیرا در فرهنگ و ادبیات و آموزشگاه های یهود نواز و ضد اسلام پرورش یافته اند و با یهود از آن روی احساس قرابت می کنند که قرآن آن ها را دشمن گرفته است!!! این ادبیات هنوز هم شبانه روز در پس دکورهای رنگین از سیمای جمهوری اسلامی بازخوانی می شود و آن مدارس با همان نحله آموزگاران از دبستان تا دانشگاه، مطالب همان کتاب های درسی را تکرار می کنند که در زمان رضا شاه تدوین شده بود.

آقای یاسین. از لطف شما ممنونم. بیش از هشت سال است دنبال مخالف خوانی صاحب نظر می گردم که زاویه ای از دیدگاه نادرست مرا به همگان نشان دهد و هشت سال است با چشم های از تعجب بیرون جهیده ای مواجهم که کف بر دهان فقط فحاشی می کنند. برای نشاندن دندان سالم در دهان فرهنگ فک پوسیده ی کنونی، قبلا باید آن عفونت زده ها را بیرون کشید که بیمار ما از هر دو مرحله سخت می ترسد، با گند دهان خویش کنار می آید برای اصلاح دهان باز نمی کند و به دندان پزشک لگد می پراند.


 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:0 | 11 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 167

       آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۷

مورخ در برخورد با سبک سری ها و نا به سامانی های منتشره در متن اسفار پنج گانه و به خصوص کتاب پیدایش، هیچ تابشی از انوار الهی، اندیشه های قدسی و هدایت های روحانی در آن کتاب نمی یابد و هنگامی که تورات را، به جای ارائه ی ره نمودی برای رعایت های ابتدایی در جوامع نوپا، تنها مشغول تبلیغ ذهنیات ناممکن جهانی بودن طوفان و صدور شناس نامه برای ظهور بی مصرف زاد و رود این و آن می بیند، در اعلام نو نوشته و زمینی بودن آن متن تردید نمی کند و بیش از همه زمانی دچار حیرت بی پایان است، که با شروح موجود در کتاب پیدایش، به علت و فضیلت ویژه ای بر نمی خورد که موجب برگزیدن مثلا ابراهیم و یا یعقوب توراتی شود، جز این که ابراهیم سارا را با عنوان جعلی خواهر خود روانه ی دربار فرعون و ابی ملک کرده و یعقوب با یهوه کشتی گرفته است!!!

«رونوشت های اولیه عهد عتیق از زمان موسی، یعنی ۱۴۵۰ قبل از میلاد، تا ملاکی ۴۰۰ قبل از میلاد، بر روی چرم یا پاپیروس، نوشته شده اند. تا زمان کشف کتیبه های دریای مرده، در سال ۱۹۴۲ میلادی، قدیمی ترین رونوشتی که از عهد عتیق در اختیار داشتیم، متعلق به سال ۸۹۵ میلادی بود. دلیل آن به سادگی این است که یهودیان برای این متون احترامی خرافی قائل بودند و این امر آن ها را وادار می کند تا رونوشت هایی را که برای استفاده خیلی قدیمی شده بود، بسوزانند». (دائرة المعارف کتاب مقدس، ص ۶)

برای به دست آوردن تاریخ یهود، کافی است عدد ۳۷۶۰ را بر تاریخ میلادی بیافزایید، چنان که در حال حاضر سال ۵۷۶۸ عبری را طی می کنیم. اسناد و تقویم دین یهود، تاریخ معینی برای آغاز دعوت موسی ارائه نمی دهد و به طور کلی قرن پانزدهم پیش از میلاد را دوران نزول تورات و نیز تعلیم آن به قوم یهود در سال های سرگردانی پس از عبور از نیل می شناساند که بر سبیل تقریب ۲۳۰۰ سال پس از هبوط آدم بر زمین، مطابق تقویم دین یهود است. اگر همین مطلب ساده را ملاک بگیریم که تقویم عبری، همانند دین مسیح و اسلام، آغاز حرکت را مثلا بر تولد و یا بعثت موسی، نزول تورات، عبور از نیل و یا حتی درگذشت موسی قرار نداده، خود نشانه ای است بر این که کنیسه از این راه جاده را برای جا به جایی کالای تقلب و دروغ بر خود گشوده نگهداشته و با گریز از قطعیت، اعمال دست بردگی های متعدد در تمام امور آن دین را، به خصوص از منظر دوران شناسی آسان کرده است. چنان که کنکاش دقیق در مبداء زمانی و منبع اکتساب اسفار پنج گانه ممکن نیست و مثلا بر سبیل اشارات نقل بالا قدیمی ترین رونوشت این متن، نسخه ای از سال ۸۹۵ میلادی برابر با قرن سوم هجری است. مورخ حتی با فرض قبول این تاریخ، توجه می دهد که این نه رونوشتی از تورات نازل شده بر موسی از جانب خداوند، بل متنی است که خاخام ها پس از گرایش به شرک و حذف و سانسور تاییدیه های قبلی تورات، دال بر حقانیت ظهور اسلام و قرآن و پیامبر، باز نویسی و نسخه های مقدم بر آن را نابود کرده اند.

«طومارهای بحرالمیت، نسخه هایی خطی است که از روی اسفار اصلی عهد عتیق و دیگر کتاب های ادبی به زبان های عبری آرامی و یونانی روی پوست یا پاپیروس نوشته شده است. این طومارها در غارهای انتهای شمال غربی بحرالمیت در فلسطین به دست آمده است، از جمله در مناطق: قمران، وادی مربعات، خرابه های المرد، در شمال وادی النار و غار قشخه. این طومارها با دقت در ظرف های بزرگ سفالی گذاشته شده بود تا از رطوبت و پوسیدگی در امان بماند... بیش تر این طومارها از چهارمین غار اکتشافی و طی سه بار کاوش و حفاری به دست آمد. این نوشته ها شامل آوازها و سرودها، طلسم های جادویی، دعاها و تعویذهایی برای دور راندن ارواح خبیث و شیاطین بوده است. ظاهرا بیش تر پژوهشگران بر این باورند که طومارهای یاد شده را اسینیان نوشته اند و افراد این گروه عادت داشته اند که این نوشته ها را استنساخ نمایند. طومارها شامل موارد زیر است:
۱. اسفار عهد عتیق: مهم ترین بخشی که از این اسفار به طور کامل به دست ما رسیده است سفر اشعیای نبی از دو نسخه است که یکی از آن ها کامل است و با متن اشعیای موجود در کتاب مقدس مطابقت دارد، هر چند در بعضی عبارت ها، قرائت ها و تلفظ برخی کلمات تفاوت هایی با آن دارد. نسخه ی دیگر از لحاظ متن با متن مورد اعتماد، متن ماسورتی، مطابقت دارد.  این طومار ۴۵ ستونی قدیمی ترین نسخه ی کامل از یکی از اسفار عهد عتیق به شمار می رود. علاوه بر آن بخش های متعدد از اسفار اعداد و سموئیل نیز کشف شده است.
اهمیت این اسفار از آن جهت است که این اسفار گرایش تازه ای برای تدوین متونی همآهنگ پدید می آورد تا تناقضاتی را که پژوهشگران در متن کنونی عهد عتیق یافته اند جبران کند. این امر نشانه ی آن است که نویسندگان این اسفار با نویسندگان عهد عتیق موجود، تفاوت داشته اند. در سال ۱۹۵۰ مدرسه ی آمریکایی پژوهش های شرقی برای نخستین بار، نسخه ی خطی سفر اشعیا را منتشر کرد، و سپس مدرسه ی فرانسوی تحقیقات باستان شناسی، طومارهای جدید عهد عتیق را که کشف می شد، منتشر نمود». (عبدالوهاب المسیری، دایرة المعارف یهود، یهودیت و صهیونیسم، ص ۱۰۹-۱۰۸)

مشکل بزرگ، چنان که المسیری نیز در لفافه آورده، بی اطمینانی عام بر یافته های باستان شناسان و باستان شناسی جهان است، که مهار اصلی و عمده ی آن در دست یهودیانی است که در قالب کردن و نوسازی جاعلانه و هدفمند یافته های باستانی و کهن استاد شده اند، که از جمله، مخطوطات غارهای اردن است. بدین ترتیب اگرچه طومارهای بحرالمیت نیز تصدیق و تاییدی بر اسفار پنج گانه کنونی ندارد و اشارات بالا تنها بر نادرست بودن و عدم انطباق نسخه های کهن با تورات های موجود صحه می گذارد، اما مورخ در عین حال یاد آور می شود که بر مبنای شناسایی مجموع اسناد تاریخی کهن که در خیزگاه های تمدن انسانی و حتی با تکیه بر اشارات تورات در باب لوحه های نازل شده بر موسی، لااقل تا ۲۵۰۰ سال پیش و بنا بر مباحث قبل، تا طلوع اسلام، انتقال هیچ متنی، جز از طریق تکثیر و نگارش بر سنگ و خشت، امکان اجرایی نداشته و نمونه ای برای دیدار ندارد. . 

«و چون خداوند گفت و گو را با موسی در کوه سینا به پایان برد، دو لوح شهادت، یعنی دو لوح سنگ مرقوم به انگشت خدا را به او داد. و چون قوم بدیدند که موسی در فرود آمدن از کوه تاخیر نمود، قوم نزد هارون جمع شده وی را گفتند: «برخیز و برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند، زیرا این مرد، موسی، که ما را از زمین مصر بیرون آورد، نمی دانیم او را چه شده است»؟ هارون بدیشان گفت: «گوشواره های طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شماست، بیرون کرده، نزد من بیاورید». پس تمام قوم گوشواره های زرین را که در گوش های شان بود بیرون کرده نزد هارون آوردند و آن ها را از دست ایشان گرفته، آن را با قلم نقش کرد و از آن گوساله ای ریخته شده ساخت و ایشان گفتند: «ای اسراییل این ها آن خدایانی هستند که شما را از مصر بیرون آوردند. و چون هارون این را بدید، مذبحی پیش آن بنا کرد و هارون ندا در داده و گفت: «فردا عید یهوه می باشد». (عهد عتیق، خروج، فصل ۳۲، ۱ تا ۵)

با این همه نمی توان اسفار پنج گانه ی کنونی را از یادگارهای تورات های اصلی مطلقا تهی پنداشت. این مطلب که هارون، برادر و یاور موسی در مقابله با فرعون و همراه و همکار او در نجات قوم از مصر، نخستین یاغی بر موسی و دعوت کننده ی قوم به بازگشت بر بت پرستی است، کمک می کند تا مفهوم آیات ۳۳ و ۳۴ سوره ی آل عمران را عمیق تر درک کنیم و دریابیم که چرا خداوند در فهرست برتری یافتگان بر عالم، ذکری از موسی و آل اش نکرده است!!؟ و مهم تر این که اگر هارون پس از ساختن گوساله، مجسمه را نجات دهنده ی قوم از مصر معرفی می کند و به این مناسبت آن را عید یهوه می خواند، پس آشکار است که در اندیشه ی هارون و یا خاخام های مولف تورات های جدید، یهوه با آن خدای کارساز که موسی برای دیدارش به کوه رفته بود، منطقا و در آرمان متفاوت است!؟  

«آن گاه موسی برگشته، از کوه به زیر آمد و دو لوح شهادت به دست وی بود و لوح ها به هر دو طرف نوشته بود، بدین طرف و بدان طرف مرقوم بود. و لوح ها صنعت خدا بود و نوشته نوشته ی خدا بود، منقوش بر لوح ها. و چون یوشع آواز قوم را که می خروشیدند شنید، به موسی گفت: «در اردو صدای جنگ است». گفت: «صدای خروش ظفر نیست و صدای خروش شکست نیست، بل که آواز مغنیان را من می شنوم». و واقع شد که چون نزدیک به اردو رسید و گوساله و رقص کنندگان را دید، خشم موسی مشتعل شد و لوح ها را از دست افکنده و آن ها را در زیر کوه شکست». (عهد عتیق، خروج، فصل ۳۲، ۱۵ تا ۱۹)

اینک سخن از دو مطلب مهم در مقابل است: نخست این که در روزگاران کهن و باستان و تا حوالی طلوع اسلام، حتی خداوند هم بر سنگ پیام می نوشته و آن کلاشان که از کلاه شان از جمله خرگوشانی به سطح و شکل نقشه های کاغذین خلیج فارس از رسامی های ۲۷۰۰ سال پیش و یا مجموعه تالیفات فلسفی افلاطون بیرون می کشند، اگر برای خود جایی در اعتبار انسانی و عرصه ی فرهنگ ناآلوده می شناسند یکی از این برگه ها را که در این نبرد میان حقیقت و دروغ بر نیزه های حماقت خویش بالا برده اند، به آزمایشگاهی معتبر بفرستند تا به سادگی شستن صورت، دغل کاری آنان معلوم شود. و نیز پرده بردارم که نویسندگان همین نقل در باب خشم موسی و شکستن الواح تورات، زمینه می سازند که دوباره نویسی تورات دل خواه شان را پس از شکسته شدن الواح، موجه جلوه دهند. این دروغ توراتی زمانی در سرحد رسوایی قرار می گیرد که خداوند در قرآن کریم بارها صحت و سلامت تورات و انجیل در دست یهود و نصاری را، در زمانی مقدم بر مشرک شدن کشیشان و خاخام ها، در آیاتی مکرر تایید کرده است. آن گاه به آن سوزاندن نسخه های کهن توجه کنید که از میان برداشتن هر نوع مستندی است که می تواند سد راه و موجب رسوایی جاعلان کنیسه و کلیسا شود.

با این همه اساس این نوشته بر درهم ریختگی کرونولوژی در کتاب پیدایش تورات است. اگر اینک بنا بر تشخیص و تقویم عبری، ۵۷۶۸ سال از هبوط آدم بر زمین می گذرد و سال شمار وقایع پس از آن، بر مبنای هدایت های تورات، خروج نوح از کشتی را ۱۶۵۷ سال پس از ظهور آدم بر زمین می داند، میان بر خشکی نشستن کشتی، تا تولد ابراهیم ۳۹۰ سال فاصله می اندازد، برای ابراهیم ۱۷۵، اسماعیل ۱۳۷، اسحاق ۱۸۰، یعقوب ۱۴۷ و یوسف، که کوچک ترین فرزند و در ایام کهولت یعقوب زاده شده، ۱۱۰ سال عمر تعیین می کند، پس با ملاحظه و محاسبه ایام حضور توامان آن ها، زمان درگذشت یوسف، قریب ۲۴ قرن پس از هبوط آدم می شود، که قرنی پس از رسالت موسی، بر مبنای صحنه سازی های کنونی تورات است!!! بدین ترتیب می توان به این یقین نزدیک شد که نومولفان کتاب پیدایش تورات، نام هایی چون آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یوسف و داود و سلیمان و حصه هایی از زندگانی آنان را، برای تدوین نوین اسفار خمسه، از داده های قرآن کریم برداشته، اما در داستان سرایی و تنظیم زوایای زندگی و تاثیر و نقش دینی و پیامبری و حتی تعیین زمان زندگی آنان درمانده اند.

«پس با دو دختر خود در مغاره سکنی گرفت. و دختر بزرگ به کوچک گفت: «پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان، به ما درآید. بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم». پس در همان شب، پدر خود را شراب نوشانیدند، و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. و واقع شد که روز دیگر، بزرگ به کوچک گفت: «اینک دوش با پدرم همخواب شدم، امشب نیز او را شراب بنوشانیم، و تو بیا و با وی همخواب شو، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم». آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند، و دختر کوچک همخواب وی شد، و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. و آن بزرگ، پسری زاییده، او را موآب نهاد، و او تا امروز پدر موآبیان است. و کوچک نیز پسری بزاد و او را بن عمی نام نهاد. وی تا به حال پدر بنی عمون است». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۱۹، ۳۵-۳۸)

بدین ترتیب لوط توراتی تنها در نام با آن رسول قرآنی مشابه می شود که درصدد نجات قوم خود از انهدام بوده است.  در تورات لوط را ناگهان همراه ابراهیم در خروج از مصر و سپس پدر نواده های اش می یابیم که یکی از آن ها با دبیر کل کنونی سازمان ملل همنام است!!؟ اصرار تورات برای به صحنه درآوردن همخوابی بی محمل لوط با دختران اش، موجبی جز مزاحم شمردن توصیه های اخلاقی در جوامع انسانی ندارد و تقریبا برابری است با الگوهای کوچک تری که شاعران نام دار خودمان در دیوان های اشعار به زبان شیرین فارسی توصیه می کنند!!!

«پس ابراهیم از آن جا به سوی ارض جنوبی کوچ کرد، و در میان قیادش و شور ساکن شد و در جرار منزل گرفت. و ابراهیم در خصوص زن خود، ساره، گفت که «او خواهر من است». و ابی ملک، ملک جرار، فرستاده، ساره را گرفت. و خدا در رویای شب، بر ابی ملک ظاهر شده، به وی گفت: «اینک تو مرده ای به سبب این زن که گرفتی، زیرا که زوجه ی دیگری می باشد». و ابی ملک، هنوز به او نزدیکی نکرده بود. پس گفت: «ای خداوند، آیا امتی عادل را هلاک خواهی کرد؟ مگر او به من نگفت که او خواهر من است، و او نیز خود گفت که او برادر من است؟ به ساده دلی و پاک دستی خود این را کردم». خدا وی را در رویا گفت: «من نیز می دانم که این را به ساده دلی خود کردی، و من نیز تو را نگاه داشتم که به من خطا نورزی، و از این سبب نگذاشتم که او را لمس نمایی. پس الان زوجه ی این مرد را رد کن، زیرا که او نبی است، و برای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی، و اگر او را رد نکنی، بدان که تو و هر که از آن تو باشد، هر آینه خواهید مرد». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۲۰، ۷-۱)

این همان ساره است که از وعده ی خداوند برای صاحب فرزند شدن به علت کهولت به خنده می افتاد، اما در عین حال دل خواه و مورد طمع حاکمان بزرگ است، که بر سبیل استمرار و رسوم، حرم سراهای مملو از نو دختران گزیده داشته اند!!! به نظر می رسد ابراهیم توراتی از تجربه ی کسب دواب و حشم در دربار فرعون با معرفی سارا به عنوان خواهر خود خاطره ی نیکی نگهداشته و آن معامله را پر سود دیده است، زیرا بدون هیچ درس آموزی از رخ داد پیشین، بار دیگر مشغول معرفی سارا به عنوان خواهر خود به ابی ملک است که نمی دانیم کیست، اما ابی ملک را نیز همچون فرعون چندان در تورات سلیم النفس پیدا می کنیم که در برابر این خدعه، به جای خشم، دست به بذل و بخشش می زند؟!!! در مقابله با این وجه از توصیفات توراتی چیزی جز این نمی توان گفت که احتمالا یهوه در اجرای نمایش خواهر سازی ابراهیم به نوعی شریک بوده، همکاری می کرده و سهم می برده است، زیرا به جای سرزنش نبی خود، فریب خوردگان را تهدید می کند تا برای دفع بلا، از اموال خویش به نفع ابراهیم درگذرند!!!

«پس ابی ملک، گوسفندان و گاوان و غلامان و کنیزان گرفته، به ابراهیم بخشید، و زوجه اش ساره را به وی رد کرد». (پیدایش، فصل ۲۰ ،۱۴) «و ابراهیم هفت بره از گله جدا ساخت. و ابی ملک به ابراهیم گفت: «این هفت بره ی ماده که جدا ساختی چیست؟» گفت: «که این هفت بره ی ماده را از دست من قبول فرمای، تا شهادت باشد که این چاه را من حفر نمودم». از این سبب، آن مکان را بئرشبع نامید، زیرا که در آن جا با یکدیگر قسم خوردند. و چون آن عهد را در بئرشبع بسته بودند، ابی ملک با سپهسالار خود فیکول برخاسته، به زمین فلسطینیان مراجعت کردند. و ابراهیم در بئرشبع، شوره گزی غرس نمود، و در آن جا به نام یهوه، خدای سرمدی، دعا نمود. پس ابراهیم در زمین فلسطینیان ایام بسیاری به سر برد». (عهد عتیق، پیدایش، فصل ۲۱، ۳۳-۲۸)

اینک حاصل سعی کنیسه در اختراع ابراهیم توراتی و ساره بازی های او در دوران جدید، معلوم می شود که صاحب آب و علاقه و مقیم کردن دراز مدت او، در سرزمین فلسطینیان است و آن هفت بره و چاه، نه برای استحکام عهد میان ابراهیم و ابی ملک، که شاهد تراشی برای تاریخ است و از آن که خاخام های مسئول تدوین سفر پیدایش، پیش از این یهوه ی دست ساز خود را وادار کرده بودند تا سرزمین های میان نیل تا فرات را نیز به ابراهیم ببخشد، پس ای مسلمانان خاور میانه و ای مردم سرزمین فلسطین، میراث ابراهیم توراتی را به سران کنیسه های امروزین بازگردانید! اما کاش کنیسه صحنه هایی را در جهت اهداف و امیال خود در سفر پیدایش می آفرید که از موضوع ساره و دختران لوط اندکی پیامبرانه تر بود، هرچند که بی اعتنایی به اخلاق و حقوق دیگران از آموزه های سراسری تورات است.

«و اسحاق نزد ابی ملک، پادشاه فلسطینیان به جرار رفت. و خداوند بر وی ظاهر شده و گفت: «به مصر فرود نیا بل که به زمینی که به تو می گویم ساکن شو. در این زمین توقف نما. با تو خواهم بود و تو را برکت خواهم داد زیرا که به تو و ذریت تو تمام این زمین را می دهم و سوگندی را که با پدرت خوردم استوار خواهم داشت و ذریت ات را مانند ستارگان آسمان کثیر گردانم و تمام این زمین ها را به ذریت تو خواهم بخشید و از ذریت تو جمیع امت های جهان برکت خواهند یافت. زیرا که ابراهیم قول مرا شنید و وصایا و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت». (عهد عتیق، پیدایش، ۵:۲۶ - ۳)

آن هنگام که مراتب مربوط به رسالت ابراهیم در قرآن مبین را، به خواست خداوند، پی گرفتم و میان این دو ابراهیم ابراز و انجام قضاوت ممکن شد، آن گاه با مفهوم تعارفات یهوه با آل ابراهیم توراتی معلوم می شود که چیزی جز زمینه سازی و مقدمه چینی برای برداشت های سیاسی و ارضی از سوی خاخام های مامور نونویسی سفر پیدایش در دوران جدید نیست، زیرا اگر ابراهیمی که مکررا همسرش را با مارک خواهر به مراکز قدرت می فروشد، مستحق چنین مراعات وسیعی در نزد یهوه است، پس اساسا شخص یهوه مشکلی دارد که تعیین تکلیف با او و پیروان اش، به عهده ی خداوند یکتا و قهار در روز جزا محول است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:0 | 32 نظر

http://naria5.blogfa.com/