آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۸ 

به دنبال آن مقدمات تشریحی، که درقالب مقایسه ی کیفیت تولید ماقبل و مابعد قتل عام پوریم، به قصد اثبات آثار و تبعات مخرب و منفی آن نسل کشی گذشت؛ اینک اجازه می طلبم خلاصه و گزیده ای از دو مطلب دیگر را، از قسمت چهارم کتاب ساسانیان، که فرصت انتشار نیافت، بیرون کشم و به عنوان زیر ساخت محکمی برای مباحث مربوط به پوریم، در ادامه عرضه کنم و در آغاز بگویم که صاحب این گفتار، به بازاندیشی آزاد و خروج از جمود تعصب ندا می دهد، دکانی برای انتشار خویش نگشوده و به راه کلام سوارانی نمی رود که بر زین تریبونی می نشینند، جماعتی مغروق درسکوت را به مدد الفاظی جمع کرده از همه جا، به مخدر سخنی معتاد می کنند تا از تعقل و قدرت سنجش خویش دست کشند و به اصل و بحثی، مگر از قول و زبانی معین، توجه نکنند. در این جا فقط اندک اندک، گوشه ی پرده هایی کنار زده می شود که نگاهی به درون آن، تمایل به تجسس مستقل را تحریک و آتش کنجکاوی را  تیزتر می کند. چنان که می خواهم به بازبینی سریع ولی عمیق و بی سابقه ای از متن کتیبه ی بیستون داریوش دعوت کنم که در پی آن و به خواست خداوند، سرسخت ترین دشمنان دانایی های نو در موضوع تاریخ ایران را، به جای خود خواهد نشاند.

در آغاز بگویم روال این بررسی علم کردن منفرد هیچ سندی نبوده و پیوسته تسلسل و تایید مجموعه ای از عوامل و آثار و اسناد را دنبال کرده است و از آن که اثبات و اهمیت رخ داد پلید پوریم، در واقع به معنای باز گرداندن تمام دانش آموزان و اساتید مدرسه ی تاریخ جهان به کلاس اول است، پس به نظر می رسد کاوش زوایای عامدانه پنهان مانده ی نشانه های آن رخ داد پلید، که کار عظیم و بس دشواری است، به خصوص برای اقناع آن گروه که به دلایل متفاوت و مختلف علاقه ای به برملا شدن حقیقت ندارند، ضرورتی دست اول و تعیین کننده دارد. به همین دلیل اتلاف وقت برای اثبات صحت نقطه به نقطه ی هر سند تاریخی عبث است، زیرا به جز قرآن، بر صحت مطلق هیچ سند تاریخی اعتباری نیست و این نه ادعایی متعبدانه که محققانه است. از این منظر، گرچه نخستین اشاره ی تاریخی به حادثه ی پوریم را در ضمیمه و ذیل تاریخی تورات و در کتاب استر خوانده ایم، اما توسل به دیگر اسناد و آثار، می تواند درستی و یا نادرستی هر بخش از ادعاهای مندرج در آن کتاب را معلوم کند و از این منظر و به گمان این محقق یکی از اصلی ترین اسناد در موضوع حادثه ی بنیان برافکن پوریم، توجه به گوشه هایی از داده های مندرج در کتیبه ی بیستونی داریوش است، که باز هم مانند همیشه از دید دیگر بررسان این کتیبه پنهان مانده و برای نخستین بار برای قضاوت کارشناسانه، در چند یادداشت پیاپی عرضه می کنم.  

در تصویر کلی، پس از تورات و گل نبشته بابلی کورش، کتیبه داریوش دربیستون، سومین سند شناخت دولت و سلسله ی هخامنشیان شمرده می شود. دسته بندی و ارزش و عنوان گذاری این سه سند، بخش تاریخی و مطالب ذیل تورات را، در زمره ی اسناد مقدماتی و پیش از ظهور قدرت هخامنشی، گل نبشته ی بابلی کورش را متن آغازین و کتیبه ی بیستون را به معنایی آخرین سند اصلی هخامنشی معرفی می کند، زیرا حصه ی قابل تایید و غیر جاعلانه ی خرده کتیبه های بعدی هخامنشی، در این جا و آن جا و منتسب به دیگر سران هخامنشی، چنان که بررسی خواهم کرد، نه فقط بسیار معدود است، بل عمدتا جز تکرار بخش های معینی از همان کتیبه ی بیستون نیست. دیگر اهمیت کتیبه ی بیستون در این است که با برشمردن اجداد حکومتگر داریوش، پیشینه ی تاریخی برای هخامنشیان می تراشد، چنان که کتیبه ی منتسب به داریوش سوم، در ضلع غربی بنای نیمه کاره و در حیاط تچر، پسینه و دنباله سلاطین هخامنشی پس از داریوش را معرفی می کند و از آن که درستی ادعاهای اجداد شناسانه ی داریوش در کتیبه ی بیستون قابل اثبات نیست و نوکنده و مجعول بودن کتیبه ی داریوش سوم هم، چنان که به مبحث آن وارد خواهم شد، محرز است؛ پس اطلاعات موجود درباره ی امپراتوری هخامنشیان، لااقل از زمان داریوش، به وجهی دل خراش بر دروغ استوار است.

بدین ترتیب سند کتیبه ی بیستون داریوش نیز بخش های تاریخی قابل دفاع و محرزی دارد که به مدد و با وسیله و واسطگی دیگر عوامل و آثار و نشانه ها مستحکم و مسلّم می شود و نیز حاوی ادعاها و اطلاعاتی است که دیگر عناصر و حوادث قابل تایید تاریخی بر آن ها صحه نمی گذارد. آن چه را که تا این مرحله می توان مدعی شد و به گونه ای محکم اثبات کرد، این لست که از قریب ۴۷ کتیبه ی متنوعی که اینک به داریوش نسبت می دهند، ۳۹ کتیبه و خرده نوشته و مهر و غیره، که با این علائم شناسایی می شوند: De, Dg, Dh, Dpa, Dpb, Dpc, Dpd, Dpe, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsg, Dsi, Dsj, Dsk, Dsl, Dsm, Dsn, Dso, Dsp, Dsq, DSs, Dst, Dsu, Dsv, Dsw, Dsx, Dsy, Dsab, Dza, Dzb, Dzc, Dw. به طور قطع جعل جدید و در زمره ی شیادی های متداول در موضوع داریوش هخامنشی است و بنا بر این، اثبات حضور مستمر و طولانی داریوش در آن سلسله، چنان که زمان شناسی کنونی تاریخ هخامنشیان ادعا می کند با تکیه ی منفرد بر مطالب کتیبه ی بیستون معتبر و قابل قبول نمی شود و چنان که در زیر می خوانید، ظهور و غروب داریوش، درست برابر ظهور و غروب کورش، بسیار کوتاه مدت و مقطعی و بدون آثار است، که خود از وسعت و اهمیت و گستردگی مقاومت منطقه ای در برابر این دو نمودار خون ریز امپراتوری هخامنشیان، کورش و داریوش،  خبر می دهد؛ سلسله ای که به طور کلی دوران حضور سیاسی و نظامی و تاریخی اش، در میانه ی حکومت خشایارشا و پس از موفقیت های اولیه و اطمینان بخش پوریم بسته می شود. دنبال کردن دقیق مطالبی که در چند یادداشت آتی این وبلاگ نصب خواهد شد، صاحب نظران بی غرض تاریخ ایران و جهان را از قید دروغ های ساخته شده حول محور و موضوع هخامنشیان آزاد می کند و آن چه را اینک در این یادداشت برجسته می کنم، شناسایی پوریم از طریق دنبال کردن داده های قومی، اسامی مناطق و مراکز جغرافیایی، اطلاعات تقویمی و نام های اشخاص در کتیبه ی بیستون است. از این پس نقل های مربوط به مبحث جاری را از کتاب کم تر تبلیغی «کتیبه های هخامنشی» بر می دارم که کاری از «پیر لوکوک» فرانسوی و از اساتید نوخاسته در موضوع هخامنشیان است که به نظر می رسد نسبت به تبلیغات کنیسه، از آن که ظاهرا یهودی نیست، تعهد کم تری از خود نشان داده است. با این قید که ضرورتا همه جا و در تمام موارد، اسامی خاص را از متن اصلی سنگ نبشته و برابر قرائت آن چه در کتیبه حک است آورده ام و به ترجمه ی مصطلح و تصور شده ی آن ها اعتنایی نکرده ام، زیرا مثلا تایید و تبعیت از ترجمه ی واژه ی «اوژه» که در کتیبه مندرج است، به «ایلام»، مبانی و مستندات قابل قبول ندارد.

«داریوش شاه می گوید: این ها مردمانی هستند که پیرو من اند، به خواست اهوره مزدا، من شاه آن ها شدم: پارسه، اوژه، بابیروش، ثورا، اربایه، مودرایه، تی یی دریه یا، سرد، یئونه، ماد، ارمینه، کت توکه، ارثو، زرنکه، هرایوا، وارزمی، باختریش، سوگود، گندار، سکه، ثته گوش، هروواتیش، مکه. روی هم ۲۳ مردم». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

بعدها و در کتیبه های دیگری از داریوش، که تایید صحت تمامی آن ها با قرائنی، که خواهم گفت، به کلی غیرممکن است، داریوش این لیست ۲۳ قومی را، از جمله در کتیبه ی مقبره اش، Dnb، تا ۳۰ قوم و خشایارشا در سنگ نبشته ی مطلقا نوساخته و مجعول و سرگردانی که می نویسند در میان خاک های تخت جمشید و نسخه ی دیگری از آن را در میان خرابه های پاسارگاد یافته اند!!! تا ۳۲ قوم افزایش می دهد، که در میان شان سه نوع به اصطلاح سکایی: سکا تی یی پردریه، سکا هئو مه ورکا، سکا تیگر خئودا و اقوام دیگری به شرح زیر اضافه شده اند: اسه گرته، هیندوش، دها، سکودر، اکئوفچیا، پوتایا، کوشیا و کرکا. با این همه در متن کتیبه نیز، اضافه بر این سرزمین ها و اقوام، مثلا در بند دوم ستون دوم، ازخطه و مردم «مرگوش» یاد می شود که علیه داریوش جنگیده اند. در مرحله ی کنونی، از هیچ راهی نمی توان اقوام برشمرده در کتیبه های هخامنشی را شناسایی کرد و ترجمه و تعبیرهای موجود، از آن قبیل که مثلا پوتایا را لیبی، کوشیا را حبشه، اوژه را ایلامی، مودرایه را مصری و یا مرگوش را مرو دانسته، فاقد هر نوع ادله و یا حتی قرینه ی مستقیم و قابل ادراک است و به همین ترتیب و به استثنای ترجمه ی بابیروش به بابل، که مدارک تایید کننده ای در متن کتیبه و تاریخ منطقه دارد، آن چند قوم نام برده شده در کتیبه ها را هم ، که شباهت هایی در اسامی با اقوام کنونی این خطه، چون اربایه و ارمینه و وارزمیه دارند، نمی توان دلیل همسانی هویت آن ها گرفت و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطقی نمی توان و نباید ساکنان کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی - فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا زمان صفویه هیچ کس از معنای لغت فارس و اطلاق آن به سرزمین و یا قومی در ایران، با خبر نبوده و این الصاقی کاملا تازه ساز و جدید است! بدین ترتیب کتیبه ی بیستون به حضور اقوام متعددی در شرق میانه اعتراف دارد، که به دنبال خشایارشا تاکنون، از هویت تاریخی و منطقه و محل اقامت جغرافیایی آنان مطلقا بی خبریم و شناخت شان مگر به مدد اشاره هایی در تورات، که مشخصا و به دلیل آثار قابل تایید آن ها، بابلیان و آشوریان و ایلامیان را در بر می گیرد، ممکن نمی شود و تمامی این اقوام، که زمانی از زبان داریوش واقعیت و وجود داشته اند، اینک بدان جهت از حافظه تاریخی و جغرافیایی انسان پاک شده ، که قتل عام کامل پوریم حامل و منتقل کننده ی میراثی از آن اقوام را باقی نگذارده است! 

اسامی اشخاص زیر در کتیبه ی بیستون نیز، به عنوان راه نمای شناخت قومی و جغرافیایی، کاربردی ندارند و اشاره احتمالی داریوش به سرزمین آن ها هم، از آن که مفهوم محل معینی نمی گیرد، هدایتگر مطلبی نیست: داریوئوش، وشتاسپه، ارشامه، آری یا رمنه، چش پش، کورئوش، کبوجی یه، بردی یه، گئوماته، اثرینه، اوپدرمه، ندیتبئیره، ائینه ایره، نبوکدرچره، نبونئیته، مرتی یه، چیچخرائیش، ایمنیش، فرورتیش، خشتریته، اووخشتره، ویدرنه، دادرشیش، وئومیسه، چیثرتخمه، تخمسپاده، فراده، وهیزداته، ارتوردیه، ویوانه، ارخه، هلدیته، ویدفرنا، وایسپاره، اوتانه، سوخره، گئوبرووه، مردونی یه، ویدرنه، بگابیگنه، بگ بوخشه، داتووهیه، اردومنیش، وهئوکه، اتمئیته و اسکونخه. تمام این نام های به کلی ناشناس و در فرهنگ جاری امروز، بی معنا و بدون کاربرد، چنان که متن کتیبه ی بیستون معلوم می کند، به دوران هخامنشیان در حوزه های مختلف شرق میانه مصطلح و حاوی معنی بوده است. نام هایی که پس از هخامنشیان و یا درست تر بگویم، پس از پوریم، ناگهان و به کلی از فرهنگ عمومی حذف می شوند و تا هم امروز کسی را نمی شناسیم که در تمام شرق میانه و در طول زمان پیش و یا پس از اسلام، که جوشش دوباره ی حیات در غرب اسلامی آغاز می شود، از چنین نام هایی برای خواندن خود و یا فرزندان و خانواده اش سود برده باشد. تاریخ و فرهنگ منطقه ی ما، بیرون از اشارات کتیبه ی بیستون، دیگر چش پش و اثرینه و ندیتبئیره و چیچخرائیش و وهیزداته و گئوبرووه و سوخره و اسکوخه را نمی شناسد و این اسامی شخص و چیزی را به یاد کسی نمی آورد. اینک در سراسر ایران نام و واژه ای را، اعم این که بر شخص و شیء و حیوان و اجزای طبیعت و غیره نهاده باشند، منطبق با هویت کهن نمی بینیم، به طور مطلق کلمات جاری در تمام عرصه های هستی و حیات، هویت پیش از اسلام ندارند و یافتن نشانه ای بر سنگ و چوب و پوست و چرم از دوران مافبل اسلام، که در آن از اسامی امروز آدمیان و غیر آدمیان، نبات و جماد استفاده شده باشد، ناممکن است. آیا هخامنشیان بر سر آن فرهنگ و هستی پر نشانه ی پیش از خویش در منطقه ی ما چه آوردند، که پس از غیبت آنان دیگر کم ترین اثری از آن، حتی در اندازه ی تکرار کاربرد نام اشخاص هم به جای نیست؟ این حقیقتی است که نام بودا و کنفوسیوس در شرق دور، نام داود و سلیمان و موسی در بین النهرین و نام زئوس و کوه المپ از هزاره های پیش، به طور پیوسته در ذهن بشر جای گرفته و بر زبان آدمیان جاری بوده است ولی فرهنگ و تمدن انسانی حتی یک نام از یادگارهای ایرانیان پیش از پوریم، جز این ناشناسانی به یاد نمی آورد که از کتیبه ی بیستون در صد و پنجاه سال پیش استخراج شده است!!!

به همین ترتیب کتیبه ی بیستون اطلاعات جغرافیایی و اسامی دیگری، به صورت نام مناطق و شهرها و دژها و رودها و کوه ها و ماه های سال منتقل می کند که اینک تمامی آن ها از منظر تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و زمان شناسی و تقویم مطلقا تاریک اند و راهی به رمز گشایی حتی یکی از آن ها نیز وجود ندارد. منطقه ای به نام یئیشی یا اووادا، کوه ارکدریش، ماه وی یخنه، ماه گرمپده، ماه باگیادئیش، دژ سیکیئووتیش، ناحیه ی نسایه، تیگره که معلوم نیست نام چیست و کتیبه پناهگاه ندئیتئیره شناسانده است، ماه اثری یادییه، شهر زازانه در نزدیکی اوفراتو، که باز هم تعلق آن معلوم نیست، ماه انامکه، سرزمین مرگوش، شهر کوگنکا، شهر ماروش، سرزمین کمپنده، دهی به نام زوزه در ارمینه، ماه ثورواهره، دژ تیگره در ارمنیه که لااقل یا دجله خواندن تیگره از سوی مترجمین و یا ارمنستان کنونی دانستن ارمینه در کتیبه ی بیستون را ابطال می کند، دژ اویما باز هم در ارمینه، ماه ثائیگرچیش، سرزمین ایزلا، سرزمین آئوتی یاره، شهر کدرش، ماه ادوکنئیشه، شهر اربئیرا، سرزمین ورکانه، شهر ویشپه اوزاتیش، ماه اثری یادییه، شهر تاروا، سرزمین یائوتی یا، شهر یدایا، شهر اووادائیچیه، سرزمین دوباله و بالاخره  ماه ورکزنه. اطلاعات مانده از بشر، پس از زمان خشایارشا، یعنی پس از اجرای پروژه ی پلید پوریم، دیگر نشانی از این شهرها و دژها و کوه ها و مناطق جغرافیایی و اسامی تقویمی نمی دهد و همانند نام اشخاص و اقوام، هیچ کس تعبیر آشکار سازی بر آن ها نگذارده است. تمام این مطالب و احوال قطع کامل و یکباره و غیرقابل انتقال آثار و فرهنگ مجموعه ای از اقوام را اثبات می کند که در زمانی معین و به طور همزمان از صحنه ی حضور مادی و مظاهر تولید و رشد باز مانده اند. آیا چه حادثه ای، جز پوریم، می تواند موجب محو سراسری و همه سویه ی ساکنان کهن شرق میانه و ایجاد چنین خلاء و نسیان پر دامنه ای در شناسایی هویت و فرهنگ کهن آنان،  تا اندازه ی مفقود شدن مطلق نام اشخاص نیز شده است؟

«داریوش شاه می گوید: این مردمان که از من پیروی می کنند، به خواست اهورامزدا بندگان من بوده اند، به من خراج می دادند آن چه از طرف من به آن ها گفته می شد، خواه شب بود یا روز، آن ها آن را می کردند». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

تنها مطالبی که از کتیبه ی بیستون قابل ادراک و اثبات است و فهم آن نیازی به تجسس مخصوص ندارد، همین ابراز وجود نوع هخامنشی است که داریوش پس از برشماری نام ۲۳ قوم کهن ساکن این سرزمین، که با نشانه های هنر و نگاه نادر و پر مایه ی آنان به دنیای اطراف خویش، پیش از این آشنا شدیم و با فاصله ی کوتاهی پس از نقر کتیبه ی بیستون ناپدید و محو شده اند، اذعان می کند که آنان را بنده ی خود کرده است تا شبانه روز از او اطاعت کنند!!! این که باستان ستایان احمق ما خود را از سلاله این مردک فرهنگ کش و خون ریز و بنده ساز می دانند و آشکارا از وجود پیشینیان ممتاز خویش جدا می شوند و به قلع و قمع کنندگان آن ها می پیوندند و افتخار می کنند، از عجایب قدرت یهودیان در مسخ تصورات تاریخی این جماعت است.

«داریوش شاه می گوید: در میان این مردمان مردی که وفا دار بود من او را پاداش می دادم، کسی را که خائن بود من او را تنبیه می کردم، به خواست خدا این مردم قانون مرا گرامی می داشتند و بنا بر آن چه به آنان گفته می شد، به همان ترتیب عمل می کردند».  (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۹).

در این جا نیز با دومین قانون هنوز پا بر جای متجاوزین رو به روییم: تسلیم شدگان به بندگی و بردگی پاداش می گیرند و معترضان و قیام کنندگان برای کسب آزادی تنبیه می شوند! داریوش در همین نقل نیز متوسل به دروغ است زیرا تلقین می کند که مردم قانون او را گرامی می داشته و از او اطاعت می کرده اند، و آن گاه که به شورش های متعدد و مقاومت های پیاپی علیه خود، که همه جا با حمایت مردم همراه می شده، در همین کتیبه اعتراف می کند، اندازه ی عوام فریبی و وارونه گویی عامدانه ی او در موارد معینی و مخصوصی از متن کتیبه ی بیستون بر همگان آشکار می شود، که نشانه های روشنی دارد. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 22:30 | یک نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 47

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۴۷

بدین ترتیب با آن نیشاپور واقعی آشنا شدیم که آثار قابل دیدار و بر زمین مانده ی آن چنین بود: تک مسجدی ۳۰۰ ساله و چند بنای یادبود و مقبره و قدمگاه و امام زاده منتسب به مجهولان یا نام آورانی از قرن دوم هجری تا قاجار، که تمامی آن ها را در تحولات نمایشی سده ی اخیر بالا برده اند و اگر در نیشاپور بقایایی کهن تر از آن مسجد شاه عباسی نمی یابیم، که بر آن شرحی بنگاریم و ادعایی بگذاریم، در عوض مفسران نو پنداری می شناسیم که در بافتن رسن دراز توهم استاد شده اند!!!

«در طی سده های سوم و چهارم هجری قمری، همزمان با حکومت سامانیان در ایران، دیگر شهرهایی چون سمرقند و بخارا، همراه با نیشاپور، از مراکز مهم هنری جهان شرق شناخته شده اند. شناخت اهمیت سفالگری نیشاپور با کاوش های موزه ی متروپولیتن در سال های ۱۳۱۵-۱۳۱۸ و سپس مرکز باستان شناسی ایران در سال ۱۳۴۳در منطقه ی مذکور پدیدار شد و در طی کاوش نمونه های ارزنده ای از ظروف سفالین همراه با کوره های سفالگری کشف گردید. این یافته ها تعدادی ظروف یک رنگ، رنگارنگ، نقش کنده، لعاب پاشیده با نقوش زرد قالب زده و معروف تر از همه نوع سفالینه های دارای نوشته ی قهوه ای تیره بر روی زمینه ی سفید یا شیری همراه با لعاب پوشش گلی و تزییناتی با نوشته های کوفی تزیینی را دربر می گیرد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

اینک برای ما ارزیابی این گفتارهای بی اساس و مبتنی بر خیال پردازی های معین و برنامه ریزی شده در باب ایران پس از طلوع اسلام آسان است و می دانیم حتی اگر انتساب مکان و زمان تولید آن سفال ها را بپذیریم، که در تصاویر یادداشت پیش آمد و از این پس الگوهای بیش تر و کم ارزش تر و مشکوک تری از آن ها خواهید دید؛ پس آن دست ساخته ها فریاد می زنند که در نیشاپور قرن سوم و چهارم، صنعت سفالگری شایسته دریافت عنوان پست ترین مدارج تولید در شرق و غرب جهان بوده و این ادعا که بتوان نیشاپور را، به سبب عرضه ی آن دست ساخته های پست، مرکز مهم هنری در مشرق زمین شناخت، یک عوام فریبی و نادرست گویی هدفمند و گمراه کننده و لااقل از روی نشناختن مطلق مسائل و مقامات هنر و فنون است.

«چه گونگی و نحوه ی نگارش و متن نوشته های کوفی بر روی ظروف سفالین و به ویژه ظروف ساخت نیشاپور برای کارشناسان هنرهای اسلامی همواره مورد پرسش بوده و به طور کلی در این زمینه تحقیقات کامل و جامعی که جواب گوی تمامی ابهامات باشد، به عمل نیامده و فقط در موارد معدودی اقدام به خواندن نوشته های کوفی گردیده است. نویسنده کتاب کتیبه های سفال نیشاپور ضمن بررسی ارزشمند خود در طی پنج سال تلاش و کوشش پی گیر موفق به خواندن ۱۴۰ نوشته بر ظروف سفالین نیشاپور از مجموعه ی موزه های ایران باستان، رضا عباسی، آبگینه و سفالینه های ایران، چندین مجموعه ی خصوصی خارج از کشور شده و در پاره ای موارد نیز به علت عدم دسترسی به منابع اصلی از طریق بررسی کتب به این مهم دست یافته است».  (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

این روال معمول در تحقیقات کنونی ایران شناسی، در تمام رده ها و زمینه ها است که بدون کاوش های لازم و کافی، وارد اظهار نظرهای دهان پرکنی چون ادعای فرهنگ و صنعت و هنر ممتاز ایرانیان در قرون آغازین اسلام و در اندازه ای می شوند که جهان نو پای اسلامی را، بدون مدد نخبگان ایران، افلیج و زمین گیر بگویند، آن هم در حالی که حداکثر ادله و علائم ابراز حیات در سراسر ایران در همان زمان را، همین سفال های ابتدایی دست ساز بی اسلوبی معرفی می کنند که به کار اثبات ناتوانی مطلق سازنده آن می آید!!! مقدمه نویس کتاب کتیبه های سفال نیشاپور، به گونه ی مبهمی می گوید که سفال های کتاب اش حاصل اکتشافات هیئتی از موزه ی متروپولیتن در۷۰ سال پیش است و تاکید می کند که نمونه ها را از موزه ها، مجموعه های خصوصی و کتاب های مختلف جمع آوری کرده است، در حالی که در شرح سفال ها، آن طور که در متن و مختصات آن ها می خوانیم، هرگز و در هیچ موردی اشاره به گزارش کشف شیء نشده و می رساند که چنین اطلاعاتی در اختیار او نبوده و تیری در تاریکی رها کرده است. وانگهی مورخ می پرسد اگر نیشاپور را بر اساس نام شهر، باید یک محل استقرار کهن ساسانی بپنداریم و قبول کنیم که در آن شهر، بزرگ ترین آتشکده ی زردشتی، با نام «بورجاین مهر» شعله ور بوده، پس هیئت موزه متروپولیتن به جای این بشقاب های اسلامی چرا یکی از آن کاسه و کوزه های نقره ی اصطلاحا ساسانی را در نیشاپور نیافته است؟!!!

«۴۲. بشقاب، منقوش به رنگ قهوه ای تیره بر زمینه سفید در زیر لعاب شفاف. قطر دهانه: ۲/۳۷ سانتی متر. محل نگهداری: موزه سنت لویس، میسوری، شماره ی ۵۱/۲۸۳. نیشاپور، قرن سوم یا چهارم هجری. متن کتیبه ی کوفی: التدبیر قبل العمل یؤمنک من الندم. تفکر پیش از انجام کارها تو را از پشیمانی باز می دارد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، ص ۱۰۴)

کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور»، همه جا همین متن یونیفورم و ثابت را، برای عرضه ی اطلاعات ۱۴۰ نمونه سفال کتیبه دار نیشاپور به کار برده که جز در اندازه و شرح رنگ و محل نگهداری، تغییر دیگری نمی کند، تمام سفال ها را ساخته هایی از قرن سوم و چهارم هجری می گوید و توضیح نمی دهد که ساکنان پیش از قرن سوم و پس از قرن چهارم هجری به نیشاپور، چرا به سفال سازی عنایتی نکرده یا آن را کنار گذارده اند؟!! چنین تاریخ گذاری مهمل غیر منطقی و نایابی نشان می دهد که آن ها به جای نیشاپور، خزینه ی باسمه سازی مستقر در زیر زمین های اورشلیم را کاوش و مطالب دریافتی از خاخام ها و کشیشان را در جای شرح آن نصب کرده اند!!! 

«اینک به طور مختصر ترجمه ای از گزارش هیئت اعزامی موزه ی متروپولیتن آمریکا را درج می کنم: از گزارش هیئت اعزامی این طور به نظر می رسد که هیئت نام برده بیش تر در آثار قدیم به خصوص دوره ی ساسانیان توجه داشته و اگر هم حفاری در اطراف نیشاپور نموده اند و اشیایی به دست آورده به این واسطه بوده است که هیئت مزبور می خواسته در اطراف شهر قدیمی نیشاپور که به دست شاپور اول و یا شاپور دوم ساسانی ساخته شده بود، کاوش نمایند ولی در ضمن کاوش اشیایی به دست آمد که ابدا مربوط به دوره ی قبل از اسلام نبود و اثری از شهر نیشاپور قبل از اسلام و دوره ی ساسانیان به دست نیامد». (خلیفه ی نیشاپوری، تاریخ نیشاپور، مقدمه، ص لط)

حتی اگر برای چنین ماموریت هایی اعتبار رسمی قائل شویم که هیئتی را در دوران مداخلات آزاد در محوطه های باستانی ایران، مامور می کنند تا به اصطلاح تر و چسبان، به موضوع معینی سر و صورتی مشخص دهد؛ پس بر مبنای نتایج همین عملیات گانکستری، باید کسی تصمیم بگیرد این نام قلابی من درآوردی و جدید التاسیس نیشاپور را محو کند، که صاحب بنیادی در دروغ پردازی و تحمیق و تفرقه و تولید ابهامات ضد اسلامی و برهم زننده ی وحدت ملی است، و بر اساس هویت اسلامی آن، که حتی حقه بازان جمع شده در مراکز ایران شناسی و موزه های غربی نیز ناگزیر بر آن صحه گذارده اند، یک نام مناسب و جدید برای این شهر انتخاب شود که با قرائن موجود و به اقتباس از شهر قلابی دیگری با عنوان «صد دروازه»، پیشنهاد می کنم که نام آن را شهر «تک مسجد» بگذارند!

«در این تحقیق عبارات نقش گرفته و افرادی که آن ها را نوشته اند، مورد اشاره قرار گرفته است و یکی از نتایجی که به دست آمده بررسی شیوه ی نگارش است که به نظر محقق از وسیله ای شبیه به شابلون امروزی برای کتابت استفاده گردیده است و در کم تر موردی کتیبه ها با دست نوشته شده و از همین طریق خطاطان یا سفالگران در نوشتن حروف قادر بودند از حروف واحدی برای نوشتن چند حرف کمک بگیرند، مانند حرف «واو» که به جای حرف «ف، ق، م» و حرف «دال» که به جای «ذال و کاف» نوشته شده است... این شیوه نگارش همچنین در کتابت قرآن های متعلق به آن دوره ها که عموما بر پوست آهو بوده نیز به کار گرفته شده است و تصاویر شماره های «الف» و «ب» از دو قرآن مختلف نیز شواهدی بر این گفته هستند». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال