آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۸ 

به دنبال آن مقدمات تشریحی، که درقالب مقایسه ی کیفیت تولید ماقبل و مابعد قتل عام پوریم، به قصد اثبات آثار و تبعات مخرب و منفی آن نسل کشی گذشت؛ اینک اجازه می طلبم خلاصه و گزیده ای از دو مطلب دیگر را، از قسمت چهارم کتاب ساسانیان، که فرصت انتشار نیافت، بیرون کشم و به عنوان زیر ساخت محکمی برای مباحث مربوط به پوریم، در ادامه عرضه کنم و در آغاز بگویم که صاحب این گفتار، به بازاندیشی آزاد و خروج از جمود تعصب ندا می دهد، دکانی برای انتشار خویش نگشوده و به راه کلام سوارانی نمی رود که بر زین تریبونی می نشینند، جماعتی مغروق درسکوت را به مدد الفاظی جمع کرده از همه جا، به مخدر سخنی معتاد می کنند تا از تعقل و قدرت سنجش خویش دست کشند و به اصل و بحثی، مگر از قول و زبانی معین، توجه نکنند. در این جا فقط اندک اندک، گوشه ی پرده هایی کنار زده می شود که نگاهی به درون آن، تمایل به تجسس مستقل را تحریک و آتش کنجکاوی را  تیزتر می کند. چنان که می خواهم به بازبینی سریع ولی عمیق و بی سابقه ای از متن کتیبه ی بیستون داریوش دعوت کنم که در پی آن و به خواست خداوند، سرسخت ترین دشمنان دانایی های نو در موضوع تاریخ ایران را، به جای خود خواهد نشاند.

در آغاز بگویم روال این بررسی علم کردن منفرد هیچ سندی نبوده و پیوسته تسلسل و تایید مجموعه ای از عوامل و آثار و اسناد را دنبال کرده است و از آن که اثبات و اهمیت رخ داد پلید پوریم، در واقع به معنای باز گرداندن تمام دانش آموزان و اساتید مدرسه ی تاریخ جهان به کلاس اول است، پس به نظر می رسد کاوش زوایای عامدانه پنهان مانده ی نشانه های آن رخ داد پلید، که کار عظیم و بس دشواری است، به خصوص برای اقناع آن گروه که به دلایل متفاوت و مختلف علاقه ای به برملا شدن حقیقت ندارند، ضرورتی دست اول و تعیین کننده دارد. به همین دلیل اتلاف وقت برای اثبات صحت نقطه به نقطه ی هر سند تاریخی عبث است، زیرا به جز قرآن، بر صحت مطلق هیچ سند تاریخی اعتباری نیست و این نه ادعایی متعبدانه که محققانه است. از این منظر، گرچه نخستین اشاره ی تاریخی به حادثه ی پوریم را در ضمیمه و ذیل تاریخی تورات و در کتاب استر خوانده ایم، اما توسل به دیگر اسناد و آثار، می تواند درستی و یا نادرستی هر بخش از ادعاهای مندرج در آن کتاب را معلوم کند و از این منظر و به گمان این محقق یکی از اصلی ترین اسناد در موضوع حادثه ی بنیان برافکن پوریم، توجه به گوشه هایی از داده های مندرج در کتیبه ی بیستونی داریوش است، که باز هم مانند همیشه از دید دیگر بررسان این کتیبه پنهان مانده و برای نخستین بار برای قضاوت کارشناسانه، در چند یادداشت پیاپی عرضه می کنم.  

در تصویر کلی، پس از تورات و گل نبشته بابلی کورش، کتیبه داریوش دربیستون، سومین سند شناخت دولت و سلسله ی هخامنشیان شمرده می شود. دسته بندی و ارزش و عنوان گذاری این سه سند، بخش تاریخی و مطالب ذیل تورات را، در زمره ی اسناد مقدماتی و پیش از ظهور قدرت هخامنشی، گل نبشته ی بابلی کورش را متن آغازین و کتیبه ی بیستون را به معنایی آخرین سند اصلی هخامنشی معرفی می کند، زیرا حصه ی قابل تایید و غیر جاعلانه ی خرده کتیبه های بعدی هخامنشی، در این جا و آن جا و منتسب به دیگر سران هخامنشی، چنان که بررسی خواهم کرد، نه فقط بسیار معدود است، بل عمدتا جز تکرار بخش های معینی از همان کتیبه ی بیستون نیست. دیگر اهمیت کتیبه ی بیستون در این است که با برشمردن اجداد حکومتگر داریوش، پیشینه ی تاریخی برای هخامنشیان می تراشد، چنان که کتیبه ی منتسب به داریوش سوم، در ضلع غربی بنای نیمه کاره و در حیاط تچر، پسینه و دنباله سلاطین هخامنشی پس از داریوش را معرفی می کند و از آن که درستی ادعاهای اجداد شناسانه ی داریوش در کتیبه ی بیستون قابل اثبات نیست و نوکنده و مجعول بودن کتیبه ی داریوش سوم هم، چنان که به مبحث آن وارد خواهم شد، محرز است؛ پس اطلاعات موجود درباره ی امپراتوری هخامنشیان، لااقل از زمان داریوش، به وجهی دل خراش بر دروغ استوار است.

بدین ترتیب سند کتیبه ی بیستون داریوش نیز بخش های تاریخی قابل دفاع و محرزی دارد که به مدد و با وسیله و واسطگی دیگر عوامل و آثار و نشانه ها مستحکم و مسلّم می شود و نیز حاوی ادعاها و اطلاعاتی است که دیگر عناصر و حوادث قابل تایید تاریخی بر آن ها صحه نمی گذارد. آن چه را که تا این مرحله می توان مدعی شد و به گونه ای محکم اثبات کرد، این لست که از قریب ۴۷ کتیبه ی متنوعی که اینک به داریوش نسبت می دهند، ۳۹ کتیبه و خرده نوشته و مهر و غیره، که با این علائم شناسایی می شوند: De, Dg, Dh, Dpa, Dpb, Dpc, Dpd, Dpe, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsg, Dsi, Dsj, Dsk, Dsl, Dsm, Dsn, Dso, Dsp, Dsq, DSs, Dst, Dsu, Dsv, Dsw, Dsx, Dsy, Dsab, Dza, Dzb, Dzc, Dw. به طور قطع جعل جدید و در زمره ی شیادی های متداول در موضوع داریوش هخامنشی است و بنا بر این، اثبات حضور مستمر و طولانی داریوش در آن سلسله، چنان که زمان شناسی کنونی تاریخ هخامنشیان ادعا می کند با تکیه ی منفرد بر مطالب کتیبه ی بیستون معتبر و قابل قبول نمی شود و چنان که در زیر می خوانید، ظهور و غروب داریوش، درست برابر ظهور و غروب کورش، بسیار کوتاه مدت و مقطعی و بدون آثار است، که خود از وسعت و اهمیت و گستردگی مقاومت منطقه ای در برابر این دو نمودار خون ریز امپراتوری هخامنشیان، کورش و داریوش،  خبر می دهد؛ سلسله ای که به طور کلی دوران حضور سیاسی و نظامی و تاریخی اش، در میانه ی حکومت خشایارشا و پس از موفقیت های اولیه و اطمینان بخش پوریم بسته می شود. دنبال کردن دقیق مطالبی که در چند یادداشت آتی این وبلاگ نصب خواهد شد، صاحب نظران بی غرض تاریخ ایران و جهان را از قید دروغ های ساخته شده حول محور و موضوع هخامنشیان آزاد می کند و آن چه را اینک در این یادداشت برجسته می کنم، شناسایی پوریم از طریق دنبال کردن داده های قومی، اسامی مناطق و مراکز جغرافیایی، اطلاعات تقویمی و نام های اشخاص در کتیبه ی بیستون است. از این پس نقل های مربوط به مبحث جاری را از کتاب کم تر تبلیغی «کتیبه های هخامنشی» بر می دارم که کاری از «پیر لوکوک» فرانسوی و از اساتید نوخاسته در موضوع هخامنشیان است که به نظر می رسد نسبت به تبلیغات کنیسه، از آن که ظاهرا یهودی نیست، تعهد کم تری از خود نشان داده است. با این قید که ضرورتا همه جا و در تمام موارد، اسامی خاص را از متن اصلی سنگ نبشته و برابر قرائت آن چه در کتیبه حک است آورده ام و به ترجمه ی مصطلح و تصور شده ی آن ها اعتنایی نکرده ام، زیرا مثلا تایید و تبعیت از ترجمه ی واژه ی «اوژه» که در کتیبه مندرج است، به «ایلام»، مبانی و مستندات قابل قبول ندارد.

«داریوش شاه می گوید: این ها مردمانی هستند که پیرو من اند، به خواست اهوره مزدا، من شاه آن ها شدم: پارسه، اوژه، بابیروش، ثورا، اربایه، مودرایه، تی یی دریه یا، سرد، یئونه، ماد، ارمینه، کت توکه، ارثو، زرنکه، هرایوا، وارزمی، باختریش، سوگود، گندار، سکه، ثته گوش، هروواتیش، مکه. روی هم ۲۳ مردم». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

بعدها و در کتیبه های دیگری از داریوش، که تایید صحت تمامی آن ها با قرائنی، که خواهم گفت، به کلی غیرممکن است، داریوش این لیست ۲۳ قومی را، از جمله در کتیبه ی مقبره اش، Dnb، تا ۳۰ قوم و خشایارشا در سنگ نبشته ی مطلقا نوساخته و مجعول و سرگردانی که می نویسند در میان خاک های تخت جمشید و نسخه ی دیگری از آن را در میان خرابه های پاسارگاد یافته اند!!! تا ۳۲ قوم افزایش می دهد، که در میان شان سه نوع به اصطلاح سکایی: سکا تی یی پردریه، سکا هئو مه ورکا، سکا تیگر خئودا و اقوام دیگری به شرح زیر اضافه شده اند: اسه گرته، هیندوش، دها، سکودر، اکئوفچیا، پوتایا، کوشیا و کرکا. با این همه در متن کتیبه نیز، اضافه بر این سرزمین ها و اقوام، مثلا در بند دوم ستون دوم، ازخطه و مردم «مرگوش» یاد می شود که علیه داریوش جنگیده اند. در مرحله ی کنونی، از هیچ راهی نمی توان اقوام برشمرده در کتیبه های هخامنشی را شناسایی کرد و ترجمه و تعبیرهای موجود، از آن قبیل که مثلا پوتایا را لیبی، کوشیا را حبشه، اوژه را ایلامی، مودرایه را مصری و یا مرگوش را مرو دانسته، فاقد هر نوع ادله و یا حتی قرینه ی مستقیم و قابل ادراک است و به همین ترتیب و به استثنای ترجمه ی بابیروش به بابل، که مدارک تایید کننده ای در متن کتیبه و تاریخ منطقه دارد، آن چند قوم نام برده شده در کتیبه ها را هم ، که شباهت هایی در اسامی با اقوام کنونی این خطه، چون اربایه و ارمینه و وارزمیه دارند، نمی توان دلیل همسانی هویت آن ها گرفت و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطقی نمی توان و نباید ساکنان کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی - فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا زمان صفویه هیچ کس از معنای لغت فارس و اطلاق آن به سرزمین و یا قومی در ایران، با خبر نبوده و این الصاقی کاملا تازه ساز و جدید است! بدین ترتیب کتیبه ی بیستون به حضور اقوام متعددی در شرق میانه اعتراف دارد، که به دنبال خشایارشا تاکنون، از هویت تاریخی و منطقه و محل اقامت جغرافیایی آنان مطلقا بی خبریم و شناخت شان مگر به مدد اشاره هایی در تورات، که مشخصا و به دلیل آثار قابل تایید آن ها، بابلیان و آشوریان و ایلامیان را در بر می گیرد، ممکن نمی شود و تمامی این اقوام، که زمانی از زبان داریوش واقعیت و وجود داشته اند، اینک بدان جهت از حافظه تاریخی و جغرافیایی انسان پاک شده ، که قتل عام کامل پوریم حامل و منتقل کننده ی میراثی از آن اقوام را باقی نگذارده است! 

اسامی اشخاص زیر در کتیبه ی بیستون نیز، به عنوان راه نمای شناخت قومی و جغرافیایی، کاربردی ندارند و اشاره احتمالی داریوش به سرزمین آن ها هم، از آن که مفهوم محل معینی نمی گیرد، هدایتگر مطلبی نیست: داریوئوش، وشتاسپه، ارشامه، آری یا رمنه، چش پش، کورئوش، کبوجی یه، بردی یه، گئوماته، اثرینه، اوپدرمه، ندیتبئیره، ائینه ایره، نبوکدرچره، نبونئیته، مرتی یه، چیچخرائیش، ایمنیش، فرورتیش، خشتریته، اووخشتره، ویدرنه، دادرشیش، وئومیسه، چیثرتخمه، تخمسپاده، فراده، وهیزداته، ارتوردیه، ویوانه، ارخه، هلدیته، ویدفرنا، وایسپاره، اوتانه، سوخره، گئوبرووه، مردونی یه، ویدرنه، بگابیگنه، بگ بوخشه، داتووهیه، اردومنیش، وهئوکه، اتمئیته و اسکونخه. تمام این نام های به کلی ناشناس و در فرهنگ جاری امروز، بی معنا و بدون کاربرد، چنان که متن کتیبه ی بیستون معلوم می کند، به دوران هخامنشیان در حوزه های مختلف شرق میانه مصطلح و حاوی معنی بوده است. نام هایی که پس از هخامنشیان و یا درست تر بگویم، پس از پوریم، ناگهان و به کلی از فرهنگ عمومی حذف می شوند و تا هم امروز کسی را نمی شناسیم که در تمام شرق میانه و در طول زمان پیش و یا پس از اسلام، که جوشش دوباره ی حیات در غرب اسلامی آغاز می شود، از چنین نام هایی برای خواندن خود و یا فرزندان و خانواده اش سود برده باشد. تاریخ و فرهنگ منطقه ی ما، بیرون از اشارات کتیبه ی بیستون، دیگر چش پش و اثرینه و ندیتبئیره و چیچخرائیش و وهیزداته و گئوبرووه و سوخره و اسکوخه را نمی شناسد و این اسامی شخص و چیزی را به یاد کسی نمی آورد. اینک در سراسر ایران نام و واژه ای را، اعم این که بر شخص و شیء و حیوان و اجزای طبیعت و غیره نهاده باشند، منطبق با هویت کهن نمی بینیم، به طور مطلق کلمات جاری در تمام عرصه های هستی و حیات، هویت پیش از اسلام ندارند و یافتن نشانه ای بر سنگ و چوب و پوست و چرم از دوران مافبل اسلام، که در آن از اسامی امروز آدمیان و غیر آدمیان، نبات و جماد استفاده شده باشد، ناممکن است. آیا هخامنشیان بر سر آن فرهنگ و هستی پر نشانه ی پیش از خویش در منطقه ی ما چه آوردند، که پس از غیبت آنان دیگر کم ترین اثری از آن، حتی در اندازه ی تکرار کاربرد نام اشخاص هم به جای نیست؟ این حقیقتی است که نام بودا و کنفوسیوس در شرق دور، نام داود و سلیمان و موسی در بین النهرین و نام زئوس و کوه المپ از هزاره های پیش، به طور پیوسته در ذهن بشر جای گرفته و بر زبان آدمیان جاری بوده است ولی فرهنگ و تمدن انسانی حتی یک نام از یادگارهای ایرانیان پیش از پوریم، جز این ناشناسانی به یاد نمی آورد که از کتیبه ی بیستون در صد و پنجاه سال پیش استخراج شده است!!!

به همین ترتیب کتیبه ی بیستون اطلاعات جغرافیایی و اسامی دیگری، به صورت نام مناطق و شهرها و دژها و رودها و کوه ها و ماه های سال منتقل می کند که اینک تمامی آن ها از منظر تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و زمان شناسی و تقویم مطلقا تاریک اند و راهی به رمز گشایی حتی یکی از آن ها نیز وجود ندارد. منطقه ای به نام یئیشی یا اووادا، کوه ارکدریش، ماه وی یخنه، ماه گرمپده، ماه باگیادئیش، دژ سیکیئووتیش، ناحیه ی نسایه، تیگره که معلوم نیست نام چیست و کتیبه پناهگاه ندئیتئیره شناسانده است، ماه اثری یادییه، شهر زازانه در نزدیکی اوفراتو، که باز هم تعلق آن معلوم نیست، ماه انامکه، سرزمین مرگوش، شهر کوگنکا، شهر ماروش، سرزمین کمپنده، دهی به نام زوزه در ارمینه، ماه ثورواهره، دژ تیگره در ارمنیه که لااقل یا دجله خواندن تیگره از سوی مترجمین و یا ارمنستان کنونی دانستن ارمینه در کتیبه ی بیستون را ابطال می کند، دژ اویما باز هم در ارمینه، ماه ثائیگرچیش، سرزمین ایزلا، سرزمین آئوتی یاره، شهر کدرش، ماه ادوکنئیشه، شهر اربئیرا، سرزمین ورکانه، شهر ویشپه اوزاتیش، ماه اثری یادییه، شهر تاروا، سرزمین یائوتی یا، شهر یدایا، شهر اووادائیچیه، سرزمین دوباله و بالاخره  ماه ورکزنه. اطلاعات مانده از بشر، پس از زمان خشایارشا، یعنی پس از اجرای پروژه ی پلید پوریم، دیگر نشانی از این شهرها و دژها و کوه ها و مناطق جغرافیایی و اسامی تقویمی نمی دهد و همانند نام اشخاص و اقوام، هیچ کس تعبیر آشکار سازی بر آن ها نگذارده است. تمام این مطالب و احوال قطع کامل و یکباره و غیرقابل انتقال آثار و فرهنگ مجموعه ای از اقوام را اثبات می کند که در زمانی معین و به طور همزمان از صحنه ی حضور مادی و مظاهر تولید و رشد باز مانده اند. آیا چه حادثه ای، جز پوریم، می تواند موجب محو سراسری و همه سویه ی ساکنان کهن شرق میانه و ایجاد چنین خلاء و نسیان پر دامنه ای در شناسایی هویت و فرهنگ کهن آنان،  تا اندازه ی مفقود شدن مطلق نام اشخاص نیز شده است؟

«داریوش شاه می گوید: این مردمان که از من پیروی می کنند، به خواست اهورامزدا بندگان من بوده اند، به من خراج می دادند آن چه از طرف من به آن ها گفته می شد، خواه شب بود یا روز، آن ها آن را می کردند». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

تنها مطالبی که از کتیبه ی بیستون قابل ادراک و اثبات است و فهم آن نیازی به تجسس مخصوص ندارد، همین ابراز وجود نوع هخامنشی است که داریوش پس از برشماری نام ۲۳ قوم کهن ساکن این سرزمین، که با نشانه های هنر و نگاه نادر و پر مایه ی آنان به دنیای اطراف خویش، پیش از این آشنا شدیم و با فاصله ی کوتاهی پس از نقر کتیبه ی بیستون ناپدید و محو شده اند، اذعان می کند که آنان را بنده ی خود کرده است تا شبانه روز از او اطاعت کنند!!! این که باستان ستایان احمق ما خود را از سلاله این مردک فرهنگ کش و خون ریز و بنده ساز می دانند و آشکارا از وجود پیشینیان ممتاز خویش جدا می شوند و به قلع و قمع کنندگان آن ها می پیوندند و افتخار می کنند، از عجایب قدرت یهودیان در مسخ تصورات تاریخی این جماعت است.

«داریوش شاه می گوید: در میان این مردمان مردی که وفا دار بود من او را پاداش می دادم، کسی را که خائن بود من او را تنبیه می کردم، به خواست خدا این مردم قانون مرا گرامی می داشتند و بنا بر آن چه به آنان گفته می شد، به همان ترتیب عمل می کردند».  (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۹).

در این جا نیز با دومین قانون هنوز پا بر جای متجاوزین رو به روییم: تسلیم شدگان به بندگی و بردگی پاداش می گیرند و معترضان و قیام کنندگان برای کسب آزادی تنبیه می شوند! داریوش در همین نقل نیز متوسل به دروغ است زیرا تلقین می کند که مردم قانون او را گرامی می داشته و از او اطاعت می کرده اند، و آن گاه که به شورش های متعدد و مقاومت های پیاپی علیه خود، که همه جا با حمایت مردم همراه می شده، در همین کتیبه اعتراف می کند، اندازه ی عوام فریبی و وارونه گویی عامدانه ی او در موارد معینی و مخصوصی از متن کتیبه ی بیستون بر همگان آشکار می شود، که نشانه های روشنی دارد. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 22:30 | یک نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 47

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۴۷

بدین ترتیب با آن نیشاپور واقعی آشنا شدیم که آثار قابل دیدار و بر زمین مانده ی آن چنین بود: تک مسجدی ۳۰۰ ساله و چند بنای یادبود و مقبره و قدمگاه و امام زاده منتسب به مجهولان یا نام آورانی از قرن دوم هجری تا قاجار، که تمامی آن ها را در تحولات نمایشی سده ی اخیر بالا برده اند و اگر در نیشاپور بقایایی کهن تر از آن مسجد شاه عباسی نمی یابیم، که بر آن شرحی بنگاریم و ادعایی بگذاریم، در عوض مفسران نو پنداری می شناسیم که در بافتن رسن دراز توهم استاد شده اند!!!

«در طی سده های سوم و چهارم هجری قمری، همزمان با حکومت سامانیان در ایران، دیگر شهرهایی چون سمرقند و بخارا، همراه با نیشاپور، از مراکز مهم هنری جهان شرق شناخته شده اند. شناخت اهمیت سفالگری نیشاپور با کاوش های موزه ی متروپولیتن در سال های ۱۳۱۵-۱۳۱۸ و سپس مرکز باستان شناسی ایران در سال ۱۳۴۳در منطقه ی مذکور پدیدار شد و در طی کاوش نمونه های ارزنده ای از ظروف سفالین همراه با کوره های سفالگری کشف گردید. این یافته ها تعدادی ظروف یک رنگ، رنگارنگ، نقش کنده، لعاب پاشیده با نقوش زرد قالب زده و معروف تر از همه نوع سفالینه های دارای نوشته ی قهوه ای تیره بر روی زمینه ی سفید یا شیری همراه با لعاب پوشش گلی و تزییناتی با نوشته های کوفی تزیینی را دربر می گیرد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

اینک برای ما ارزیابی این گفتارهای بی اساس و مبتنی بر خیال پردازی های معین و برنامه ریزی شده در باب ایران پس از طلوع اسلام آسان است و می دانیم حتی اگر انتساب مکان و زمان تولید آن سفال ها را بپذیریم، که در تصاویر یادداشت پیش آمد و از این پس الگوهای بیش تر و کم ارزش تر و مشکوک تری از آن ها خواهید دید؛ پس آن دست ساخته ها فریاد می زنند که در نیشاپور قرن سوم و چهارم، صنعت سفالگری شایسته دریافت عنوان پست ترین مدارج تولید در شرق و غرب جهان بوده و این ادعا که بتوان نیشاپور را، به سبب عرضه ی آن دست ساخته های پست، مرکز مهم هنری در مشرق زمین شناخت، یک عوام فریبی و نادرست گویی هدفمند و گمراه کننده و لااقل از روی نشناختن مطلق مسائل و مقامات هنر و فنون است.

«چه گونگی و نحوه ی نگارش و متن نوشته های کوفی بر روی ظروف سفالین و به ویژه ظروف ساخت نیشاپور برای کارشناسان هنرهای اسلامی همواره مورد پرسش بوده و به طور کلی در این زمینه تحقیقات کامل و جامعی که جواب گوی تمامی ابهامات باشد، به عمل نیامده و فقط در موارد معدودی اقدام به خواندن نوشته های کوفی گردیده است. نویسنده کتاب کتیبه های سفال نیشاپور ضمن بررسی ارزشمند خود در طی پنج سال تلاش و کوشش پی گیر موفق به خواندن ۱۴۰ نوشته بر ظروف سفالین نیشاپور از مجموعه ی موزه های ایران باستان، رضا عباسی، آبگینه و سفالینه های ایران، چندین مجموعه ی خصوصی خارج از کشور شده و در پاره ای موارد نیز به علت عدم دسترسی به منابع اصلی از طریق بررسی کتب به این مهم دست یافته است».  (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

این روال معمول در تحقیقات کنونی ایران شناسی، در تمام رده ها و زمینه ها است که بدون کاوش های لازم و کافی، وارد اظهار نظرهای دهان پرکنی چون ادعای فرهنگ و صنعت و هنر ممتاز ایرانیان در قرون آغازین اسلام و در اندازه ای می شوند که جهان نو پای اسلامی را، بدون مدد نخبگان ایران، افلیج و زمین گیر بگویند، آن هم در حالی که حداکثر ادله و علائم ابراز حیات در سراسر ایران در همان زمان را، همین سفال های ابتدایی دست ساز بی اسلوبی معرفی می کنند که به کار اثبات ناتوانی مطلق سازنده آن می آید!!! مقدمه نویس کتاب کتیبه های سفال نیشاپور، به گونه ی مبهمی می گوید که سفال های کتاب اش حاصل اکتشافات هیئتی از موزه ی متروپولیتن در۷۰ سال پیش است و تاکید می کند که نمونه ها را از موزه ها، مجموعه های خصوصی و کتاب های مختلف جمع آوری کرده است، در حالی که در شرح سفال ها، آن طور که در متن و مختصات آن ها می خوانیم، هرگز و در هیچ موردی اشاره به گزارش کشف شیء نشده و می رساند که چنین اطلاعاتی در اختیار او نبوده و تیری در تاریکی رها کرده است. وانگهی مورخ می پرسد اگر نیشاپور را بر اساس نام شهر، باید یک محل استقرار کهن ساسانی بپنداریم و قبول کنیم که در آن شهر، بزرگ ترین آتشکده ی زردشتی، با نام «بورجاین مهر» شعله ور بوده، پس هیئت موزه متروپولیتن به جای این بشقاب های اسلامی چرا یکی از آن کاسه و کوزه های نقره ی اصطلاحا ساسانی را در نیشاپور نیافته است؟!!!

«۴۲. بشقاب، منقوش به رنگ قهوه ای تیره بر زمینه سفید در زیر لعاب شفاف. قطر دهانه: ۲/۳۷ سانتی متر. محل نگهداری: موزه سنت لویس، میسوری، شماره ی ۵۱/۲۸۳. نیشاپور، قرن سوم یا چهارم هجری. متن کتیبه ی کوفی: التدبیر قبل العمل یؤمنک من الندم. تفکر پیش از انجام کارها تو را از پشیمانی باز می دارد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، ص ۱۰۴)

کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور»، همه جا همین متن یونیفورم و ثابت را، برای عرضه ی اطلاعات ۱۴۰ نمونه سفال کتیبه دار نیشاپور به کار برده که جز در اندازه و شرح رنگ و محل نگهداری، تغییر دیگری نمی کند، تمام سفال ها را ساخته هایی از قرن سوم و چهارم هجری می گوید و توضیح نمی دهد که ساکنان پیش از قرن سوم و پس از قرن چهارم هجری به نیشاپور، چرا به سفال سازی عنایتی نکرده یا آن را کنار گذارده اند؟!! چنین تاریخ گذاری مهمل غیر منطقی و نایابی نشان می دهد که آن ها به جای نیشاپور، خزینه ی باسمه سازی مستقر در زیر زمین های اورشلیم را کاوش و مطالب دریافتی از خاخام ها و کشیشان را در جای شرح آن نصب کرده اند!!! 

«اینک به طور مختصر ترجمه ای از گزارش هیئت اعزامی موزه ی متروپولیتن آمریکا را درج می کنم: از گزارش هیئت اعزامی این طور به نظر می رسد که هیئت نام برده بیش تر در آثار قدیم به خصوص دوره ی ساسانیان توجه داشته و اگر هم حفاری در اطراف نیشاپور نموده اند و اشیایی به دست آورده به این واسطه بوده است که هیئت مزبور می خواسته در اطراف شهر قدیمی نیشاپور که به دست شاپور اول و یا شاپور دوم ساسانی ساخته شده بود، کاوش نمایند ولی در ضمن کاوش اشیایی به دست آمد که ابدا مربوط به دوره ی قبل از اسلام نبود و اثری از شهر نیشاپور قبل از اسلام و دوره ی ساسانیان به دست نیامد». (خلیفه ی نیشاپوری، تاریخ نیشاپور، مقدمه، ص لط)

حتی اگر برای چنین ماموریت هایی اعتبار رسمی قائل شویم که هیئتی را در دوران مداخلات آزاد در محوطه های باستانی ایران، مامور می کنند تا به اصطلاح تر و چسبان، به موضوع معینی سر و صورتی مشخص دهد؛ پس بر مبنای نتایج همین عملیات گانکستری، باید کسی تصمیم بگیرد این نام قلابی من درآوردی و جدید التاسیس نیشاپور را محو کند، که صاحب بنیادی در دروغ پردازی و تحمیق و تفرقه و تولید ابهامات ضد اسلامی و برهم زننده ی وحدت ملی است، و بر اساس هویت اسلامی آن، که حتی حقه بازان جمع شده در مراکز ایران شناسی و موزه های غربی نیز ناگزیر بر آن صحه گذارده اند، یک نام مناسب و جدید برای این شهر انتخاب شود که با قرائن موجود و به اقتباس از شهر قلابی دیگری با عنوان «صد دروازه»، پیشنهاد می کنم که نام آن را شهر «تک مسجد» بگذارند!

«در این تحقیق عبارات نقش گرفته و افرادی که آن ها را نوشته اند، مورد اشاره قرار گرفته است و یکی از نتایجی که به دست آمده بررسی شیوه ی نگارش است که به نظر محقق از وسیله ای شبیه به شابلون امروزی برای کتابت استفاده گردیده است و در کم تر موردی کتیبه ها با دست نوشته شده و از همین طریق خطاطان یا سفالگران در نوشتن حروف قادر بودند از حروف واحدی برای نوشتن چند حرف کمک بگیرند، مانند حرف «واو» که به جای حرف «ف، ق، م» و حرف «دال» که به جای «ذال و کاف» نوشته شده است... این شیوه نگارش همچنین در کتابت قرآن های متعلق به آن دوره ها که عموما بر پوست آهو بوده نیز به کار گرفته شده است و تصاویر شماره های «الف» و «ب» از دو قرآن مختلف نیز شواهدی بر این گفته هستند». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)     

 

         تصویر الف. برگرفته از ص ۶ کتاب کتیبه های سفال نیشاپور    تصویر ب. برگرفته از ص ۶ کتاب کتیبه های سفال نیشاپور  

به جای ورود به جزییات مطالب بالا، که حد عوامانه بودن آن، از اشاره به همان قرآن های بر پوست آهو نمایان می شود، که هنوز سطر نوشته ای بر این گونه پوست دیده نشده و جز شائبه ای در افواه کوچه و بازار نیست، ولی برای این که بدانید بی پروایی این قبیل محققین در انتقال نادانی های خویش به خواننده تا چه حد است، تنها بر همان دو نمونه قرآن نویسی توجه می دهم که مقدمه نویس کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» به آن ها رجوع داده و به عنوان شواهد، بر اساس آن ها مدعی می شود که نوشته هایی با سود بردن از همسان نویسی حروف به روش استفاده از ابزار شابلون بوده است!!!! متن پاره قرآن نوشته ی «الف»، بخش انتهایی از آیه ی ۴۰ سوره ی نحل و ابتدای آیه ی ۴۱ از همان سوره با این کلمات است: «...ن نقول له کن فیکون. والذین هاجروا فی الله من بعد ما ظلمو...». آیا در این نوشته ی واضح قرآنی هیچ واوی را به کار رفته در جای حرف ف و ق و م و یا دالی را به جای ذال و کاف می بینید، هرچند که دال و ذال عربی جز نقطه ای بر فراز یکی، که در قرون نخست اسلامی شناخته نبود و نصب نمی شد، نباید تفاوت ظاهری داشته باشند؟!! و به همین ترتیب است متن پاره قرآن نوشته ی «ب» که از آخرین لغت آیه ی نهم تا آخرین لغت از آیه ی بیست و یکم سوره ی غاشیه است: «... راضیة. فی جنة عالیة. لاتسمع فیها لاغیة. فیها عین جاریة. فیها سرور مرفوعة. و اکواب موضوعة. و نمارق مصفوفة. و زرابی مبثوثة. افلا تنظرون الی الابل کیف خلقت. و الی السماء کیف رفعت. و الی الجبال کیف نصبت. و الی الارض کیف سطحت. فذکر انما انت مذکر». در این جا چه می بینید؟ واوی به کار رفته در جای ف و ق و م و یا دالی به کار رفته در جای کاف؟!!! آیا در این متن حتی دو واو و یا دو الف را پیدا می کنید که در مقیاس نگارش با شابلون همسان باشند؟!!! پس سر و کار این مردم ناچار و مظلوم را با چنین محققینی می بینیم که در اندازه ی تشخیص تفاوت میان یک شابلون نوشته و دست نگاشته ی معمول هم نیستند، اما در باب تولید و هنر ایران قرون نخست اسلامی و کتیبه ی سفال های اصطلاحا نیشاپوری وارد معرکه می شوند و اظهاراتی ابراز می کنند تا در اساس بر نادرست بودن عمومی این کلاشی ها، دانسته و نادانسته سرپوش گذارده باشند!!!

«مجموعه ی کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» معرف ۱۴۰ ظرف نوشته دار ساخت نیشاپور است. کتیبه ها شامل احادیثی از حضرت محمد (ص)، کلمات قصار حضرت علی (ع) و همچنین گفته ها و روایاتی از بزرگان علم و ادب است که در دوره ی قبل از اسلام و اوایل دوره ی اسلامی می زیسته اند. در مجموع گفته ها:۳ حدیث از حضرت محمد (ص)، ۱۱ جمله از کلمات قصار حضرت علی، ۲ ضرب المثل از حاتم طایی، ۱ ضرب المثل ازعبید الابرص، ابوالفرج المخزومی و جابر بن رالان السنبسی، ۱ ضرب المثل از اکثم بن صیفی، ۱ ضرب المثل از یحیی بن زیاد و ۴۰ ضرب المثل از گوینده های ناشناس...». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۷)

 

                      ظرف ۱۲۳                                        ظرف ۱۹                                            ظرف ۳۲

بر ظرف ۱۲۳ این حدیث از پیامبر آمده: «الحیاة شعبة من الایمان و الایمان فی الجنة. حیا شعبه ای از ایمان و ایمان در بهشت است».
بر ظرف ۱۹ این حدیث از پیامبر ثبت است: «الطاعم الشاکر بمنزلة الصائم الصابر، خورنده ای که شکر می کند چون روزه داری صبور است».
بر ظرف ۳۲ و یک ظرف دیگر به شماره ی ۱۱۵ این حدیث از پیامبر ثبت است: «من کثر کلامه، کثر سقطه. بسیار گو، بسیار خطا خواهد بود».

                     ظرف ۱                                                ظرف۳۰                                             ظرف ۲۰

بر ظرف شماره ی ۱ و هفت ظرف دیگر، به شماره های ۲۱ و ۳۵ و ۵۰ و ۶۳ و ۹۱ و ۱۰۹ و ۱۳۱ این سخن قصار از امام علی أمده است: «الحر حر و ان مسه الضر، آزاده آزاده می ماند گرچه در سختی به سر برد».
بر ظرف شماره ی ۳۰ و چهار ظرف دیگر به شماره های ۴۲ و ۵۷ و ۷۵ و ۱۱۶، این سخن قصار امام علی آمده است: «التدبیر قبل العمل یومنک من الندم، تفکر پیش از عمل از پشیمانی باز می دارد».
بر ظرف شماره ی ۲۰ و چهار ظرف دیگر به شماره های ۳۹ و ۴۶ و ۷۶ و ۱۲۹، این سخن قصار امام علی آمده است: «اشرف الغنی ترک المنی، بالاترین توانگری گذشتن از آمال است».

  

                            ظرف ۵۷                                            ظرف ۳۳                                               ظرف ۱۸

بر ظرف شماره ی ۵۷ و یک ظرف دیگر، به شماره ی ۱۱۹، این سخن قصار از امام علی أمده است: «الصبر مفتاح الفرج، شکیبایی کلید گشلیش مشکلات است».
بر ظرف شماره ی ۳۳ و دو ظرف دیگر به شماره های ۴۴ و ۸۱، این سخن قصار امام علی آمده است: «الرزق مقسوم و الحرص... روزی مقرر شده و حرص...».
بر ظرف شماره ی ۱۸ و دو ظرف دیگر به شماره های ۷۱ و ۱۲۲، این سخن قصار امام علی آمده است: «الحرص علامة الفقر، حرص نشانه ی تهی دستی است».

                                ظرف ۲                                              ظرف ۸                                           ظرف ۱۴

بر ظرف شماره ی ۲ این سخن قصار از امام علی أمده است: «من کساء الحیاء ثوبه خفی عن العیون عیبه، کسی که با شرم و حیا خود را بپوشاند، عیوب اش دیده نمی شود».
بر ظرف شماره ی ۸ و یک ظرف دیگر به شماره ی ۱۰۷، این سخن قصار امام علی آمده است: «من صبر قدر من قنع قدر، هرکه صبر و قناعت کرد توانا شد».
بر ظرف شماره ی ۱۴ و دو ظرف دیگر به شماره های۲۵ و ۱۰۲، این سخن قصار امام علی آمده است: «من ایقن بالخلف جاد بالعطیة، هر کس به پاداش الهی معتقد باشد، گشاده دست است».

                                                        ظرف ۲۳                                          ظرف ۲۶

بر ظرف شماره ۲۳ این سخن قصار از امام علی آمده است: «یقال قد خاطر من استغنی برأیه، بی نیاز از مشورت با دیگران خود را به خطر می افکند».
بر ظرف شماره ی ۲۶ این سخن قصار از امام علی آمده است: «یا طالب الدنیا والموت یطلبه، ای جوینده دنیا که مرگ در طلب توست».

بر هر اهل فنی عیان است که هیچ یک از خطوطی که بر این ظروف قرار داده اند، هویت دیرین شناخته شده ندارد و جز بازی لوطی منشانه و ولنگارانه و کج و کوله نویسی های شیادانه به قصد کهنه وانمود کردن آن ها نیست و مطلقا فاقد اعتبار فنی و فرهنگی است. ۳ حدیث از پیامبر را بر چهار سفال و ۱۱ جمله ی قصار از امام علی را بر ۳۲ ظرف نوشته اند و بقیه ی ضرب المثل ها را نیز بر ۹۷ ظرف دیگر!!! این جا نتیجه ی آن دراز نویسی ها در باب تاریخ و موجودیت کنونی نیشاپور ظهور می کند. آیا متوجه مقصود شدید؟!!! در نیشاپور، که نخستین مسجد آن را سیصد سال پیش ساخته اند، چنان که می گویند و می نمایانند، ۱۰۰۰ سال قبل، کاسه و بشقاب هایی مصرف می شده، که بر آن ها احادیث پیامبر و سخنان قصار امام علی ضبط بوده است!!!! آیا ساده و روان و ارزان تر از این می توان برای نیشاپور و احادیث پیامبر و سخنان قصار امام علی مستندات محکم کهن ساخت؟!!! زیرکی در تدارک این اشیاء با ظاهر اسناد، که دلیل مجعول بودن آن ها در همان تاریخ نیشاپور و میلیون ها کشته ی به دست مغول و دروازه های چهار افقی و مسجد با شبستان ۱۲ هکتاری قدیم و تازه مسجد نوبنیاد آن نهفته؛ در عین حال آفریننده ی سئوالاتی است که از مسیر آن ها وظیفه ی هر محقق و مسلمانی معلوم می شود، که ستیز با این شگردهای شیادانه ی پر از خطوط انگشت یهود است. 

نخست باید بپرسم اگر بر ظروف غذا خوری مردم نیشاپور در قرن سوم هجری اندرز و امثال عربی می نوشته اند، پس نیشاپور در همان اوائل اسلام به طور کامل با فرهنگ و زبان عرب آشنا بوده و آن را پذیرفته است، پس این مفسران و عارفان و شاعران فارسی نویس نیشاپور، چون عتیق و عطار و خیام، در حالی که بشقاب سفره شان هم به زبان عرب با آنان سخن می گفته، چه گونه توانسته اند چنین فارسی یگانه پر دنگ و فنگی بنویسند و آن را در کجا و از طریق چه ظروف دیگری آموخته اند، چرا در نیشاپور لااقل بشقاب و کاسه ای با نصیحتی به زبان فارسی نیافته اند و مهم تر از همه این که گرفتیم نیشاپور در قرون آغازین اسلامی این همه سفال صاحب فضل داشته است، پس سفال های فاضلانه ی تبریز و رشت و اصفهان و شیراز و اهواز و قزوین همان زمان را کجا و چه گونه بیابیم؟!!! آن گاه سئوال کنم آن حدیث و قصار نویس بر این همه کاسه و بشقاب، در شهری بدون مسجد و مدرسه و طبیعتا خطیب و مدرّس، دانش خود از کدام مرجع به یاد داشته و اگر در یک جست و جو ۱۴۰ بشقاب سالم حاوی اندرز و احادیث به دست آورده اند و بی تردید وجود بشقاب های ساده و بدون مکتوباتی مدرسوی، برای بی سوادان و عوام و مردم عادی نیز قابل تصور است، پس باید در نیشاپور قرن سوم و چهارم هزاران بشقاب از همه نوع در خانه ها به گردش باشد، آن گاه مورخ می پرسد که چرا از چنین شهر بزرگی، که بشقاب های شان را به جای منبر و مکتب خانه گرفته اند، یک قاشق غذا خوری نیافته ایم؟! و پاسخ آن نیز به مطایبه معلوم است و احتمال می دهم که خورندگان خوراک بر چنین ظروف گران قدر فرهنگی، از بیم آن که مبادا در حال مطالعه ی بشقاب و کاسه ی خود، در حین صرف غذا، قاشق را به چشم خود فرو برند، با دست غذا می خورده اند!!! این شگرد بی نظیر که به جای مساجد و مدارس، مردم شهری را بر نوشته ی ظروف آشپزخانه و سفره بنشانند، در عصر ما نیز می تواند الگو و راه نمای مناسبی برای سازمان های ناموفق مبارزه با بی سوادی قرارگیرد تا از این شیوه ی مرضیه تبعیت و تقلید کنند. الا تصور این صحنه که نوآموزی با پس و پیش کردن محتوای ترید و برنج و گوشت ظرف خویش، به دنبال ادامه ی متن یک سخن قصار و نصیحت حاتم طایی بگردد، علاوه بر مسخرگی ممکن است به شیوع زخم معده نیز در جامعه دامن زند. و بالاخره اگر سخنان قصار منتسب به امام علی در نیشاپور کهن چنان مورد استقبال اهالی بوده که بر این همه ظرف غذا خوری بنویسند، پس بی شک نیشاپور هزار سال پیش را، نه بر اساس مساجد و مقابر و مدارس و حوزه های علمیه، بل به دلیل وجود چنین ظروفی، باید که مرکز جهان تشیع شناسایی کرد، مطلب مهمی که مورخان زمانه از آن غافل مانده و درس ظرف های کتیبه دار نیشاپور را به درستی درک نکرده اند!!! (ادامه دارد)    

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 17:0 | 35 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 46

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۶ 

دنبال کردن دقیق و حوصله مند این مقدمات، به درک و هضم مطالب آتی، که با سرنوشت هر ساکن این سرزمین مربوط است، بسیار کمک خواهد کرد. اصرار من به ورود و تامل در جزییات، برای جا انداختن و اثبات این کلیت پایه است که اقدام و اجرای بی رحمانه ی پروژه ی پوریم، به طورکامل، هستی و حیات بومیان کهن ایران را به گونه ای برچید، که نخستین آثار تجمع و تحرک و تولید و تمدن دوباره در این سرزمین را، بیش از دو هزار سال پس از آن اقدام پلید و به زمان صفویه شاهد می شویم. از جمله ی این نشانه ها، شکل نگرفتن اجتماعات، به صورت شهرهای کوچک و بزرگ و نبود مراکز و نمونه های تولید و لوازم و نیازهای توزیع، مانند کارگاه و بازار و کاروان سرا و حمام و آب انبار و پل و سد، تا زمان استقرار دولت صفوی است و این مهم چندان قابل اعتناست که از مسیر پی گیری آن، از جمله در باب نیشاپور، با توجه به انبوه جعلیات موجود در موضوع این شهر، به گستره ی توطئه ای واقف می شویم که قصد نخست آن پوشاندن آثار آن نسل کشی کامل، و ممتد و بی انقطاع کردن مصنوعی مراحل رشد و تمدن ایرانیان است که با کمال وقاحت و به عنوان بی نمک ترین شوخی تاریخی، آغاز شکوفایی این نو تمدن ایرانی را، از زمان همان اقدام پوریم، یعنی از عصر هخامنشیان می دانند، دورانی که عینا و عملا با افول کامل هستی درخشان ایران کهن ماقبل هخامنشی همزمان شده است!!! در یادداشت پیش با خبر شدیم که درباره ی ابنیه و آثار پیش از صفویه در نیشاپور، جز مشتی افسانه ی خلاف عقل و امکان، از جمله دروازه های چهارگانه ی شهر، که هر صبح و شام خورشید را از هر چهار مدخل به شهر می بردند و شبانگاه از همان مسیرها بیرون می فرستادند، مسجدی با ۱۲ هکتار شبستان و نظایر بسیار دیگر آشنا شدیم و اینک ضمن بررسی تنها مسجد جامعی که از زمان پیدایش واقعی نیشاپور بر جغرافیای ایران، یعنی عهد شاه عباس ساخته اند و هنوز در نهایت بی اعتنایی و غریب ماندگی بر سر پاست، نگاهی هم به تولیدات مجعول و نوساخته ای خواهم انداخت که غالبا به صورت سفالینه و سکه های ضرب نیشاپور از قرون مختلف معرفی می کنند تا در پایان مسلّم شود که نیشاپور نیز همانند شیراز و کرمان و رشت و اصفهان و تبریز و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ ایران، تا پیش از استقرار دولت صفوی، بر روی زمین نبوده است.  

«مسجد جامع: این مسجد تاریخی از روزگار سلطان حسین بایقرا آخرین امیر صاحب تاج و تخت تیموری به جا مانده  و آن را بزرگوار مردی به نام پهلوان علی کرخی فرزند بایزید که مقبره وی نیز در این مسجد است، ساخته و تاریخ بنای آن را به سال ۸۹۹ هجری نوشته اند، عرض مسجد ۷۷ متر و طول آن ۹۴.۵متر و مساحت کل به اضافه ۴۴ متر مربع جلو آمده جنوب مسجد ۷۳۲۰ متر مربع است که ۴۵۹۵ متر مربع آن زیر بناست و در بزرگی رو به شمال دارد». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۳۱۴)

گرچه تاریخ گذاری ادعایی فوق مستندی در مسجد ندارد ولی حتی اگر همین اطلاعات نادرست در باب این تک مسجد نیشاپور را بپذیریم، باز هم بنای آن با آغاز دولت صفویه همزمان و با فرض قدیم شمردن این شهر، معلوم می شود که مردم نیشاپور مسلمان نبوده و در یک هزاره ی نخست طلوع اسلام، به مسجد نیاز نداشته و نساخته اند و عجیب تر، رفتاری است که ساکنان نیشاپور با همین تک مسجد نوساز شهر خویش روا داشته اند:

تصویر تک مسجد نیشاپور، زمانی که دارای مناره و گلدسته بود،  به نقل از صفحه ی ۳۱۷ کتاب گرایلی.

« این تصویر، که شبستان اصلی مسجد جامع نیشابور را نشان می دهد رو به درب شمالی واقع شده است همان طور که در عکس ملاحظه می شود دو مناره در طرفین قرار دارد که متاسفانه امروز وجود ندارد. وجود مناره به عقیده من بر عظمت و ابهت مسجد می افزاید و اصولا سبک ساختمان وجود مناره را ایجاب می کند. اداره اوقاف که مناره ها را برچیده تاکنون به فکر درست کردن آن نیفتاده و امیدوارم هرچه زودتر مناره هایی زیبا زینت بخش این اثر تاریخی گردد و اقدامات عمرانی دیگر در جهت زیبا نمودن آن به عمل آید و به خصوص کتاب خانه بسیار محقر آن را توسعه دهند کتاب خانه مسجد جامع نیشابور بسیار کوچک است و محلی برای وضو گرفتن مومنین ندارد. حوض وسط مسجد برخلاف اصول بهداشتی است موذن پیر مسجد به نام حاجی بلالی که عمرش را وقف خدمت به مسجد نموده و چند هفته بعد از گفتن این مطالب زندگی را وداع گفت با شور و حرارت زیاد از من می خواست که نواقص را منعکس کنم خواسته های منطقی وی و مردم با ایمان نیشابور اقتضا می کند که تحولی شایسته در وضع مسجد به وجود آید با توجه به حفظ جنبه باستانی آن. اما در طرفین درب ورودی شمالی مسجد همان طور که به آن اشاره کرده ام کتیبه هایی از شاه عباس وجود دارد که در طرفین نصب شده و این اشتباه را برای چند سیاح خارجی به وجود آورده که ناخوانده قضاوت کرده اند که بنای مسجد متعلق به شاه عباس اول است».  (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۳۱۸)

گرایلی کتاب اش را پیش از انقلاب و در میانه ی سال ۵۷ منتشر کرده و بدین ترتیب معلوم می شود که اداره ی اوقاف یکی از دولت های محمد رضا شاهی، مناره های مسجد نیشاپور را، بدون علم کردن جانشینی برای آن ها، و بی مواجهه با مخالفت مومنین شهر، به کلی برچیده اند!!! این عجیب ترین اقدام و دخل و تصرفی است که بدون ثبت توضیحی در باب آن، نسبت به مسجدی در جهان اسلام صورت گرفته است و آن گاه که می خوانیم مسجد نیشاپور حتی محلی برای وضو گرفتن نیز ندارد، اندکی از اوضاع این شهر و علت اشتهارش به مرکز تجمع یهود در سده های اخیر خبر می گیریم، از کار عطار و خیام و سنایی و عتیق و ابوالفتوح و ابوحفض و قشیری و از این قبیل سر در می آوریم و برای ورود به دوران صفویه آماده می شویم. آیا جست و جوگری را می شناسید که در اسناد اداره ی اوقاف بگردد، علت تخریب مناره های این مسجد را بیابد، تا بفهمیم چه نقص و احتمالا نقشی در این مناره ها بوده است که اداره ی اوقاف، که قاعدتا باید تعمیر کننده ی مساجد مسلمین بوده باشد، فرمان تخریب ابدی این دو مناره را صادر کرده است؟!!!

تصویر تک مسجد نیشاپور، که مناره و گل دسته ندارد، به نقل از صفحه ی ۳۱۹ کتاب گرایلی.

مقایسه ای میان این دو تصویر از تک مسجد نیشاپور، تصرفات بیش تر، از جمله در بالاترین رواق های کوچک دو سمت ورودی اصلی و نیز مدخل شبستان های دو سوی آن و تغییر در جزییات دیگری را نشان می دهد. با این همه غرض اصلی من از گشودن این همه مبحث ظاهرا اضافی در موضوع تک مسجد نیشاپور این است که آشکار کنم نه فقط از نیشاپور کهن پیش و پس از اسلام، تا دوران میانی سلسله صفوی، کم ترین نشانه ای در عرصه فعلی شهر باقی نیست، بل هنوز هم نیشاپور را نمی توان شهری با مشخصات کامل اسلامی شناخت و چنان که ظواهر و نمایشات بیان می کند، گویا این شهر را فقط برای معرفی آرامگاه های خیام و عطار و نوساخته های ملوس و متجددی چون مقبره ی فضل بن شاذان از همراهان امام هشتم و چند بنای از نظر تاریخی گم راه کننده و نوساز دیگر، چون قدمگاه و امام زاده محمد محروق از قرن دوم هجری و مقبره ی سعید بن سلام مغربی از قرن چهارم بر پا کرده اند؛ زیرا که در تنها مسجد آن، حتی نمی توان وضو گرفت و خواندید که بی اعتنایی به بنا، جگر موذن و متولی آن را نیز خون کرده بود. به راستی که چنین می نماید که صفویان هم ساخت این تک مسجد نیشاپور را، به مردم آن شهر تحمیل کرده اند!!!

                   

این همه مقدمات را گذراندم که در تعقیب آن مبحث اصلی پیشین، علامات دیگری بیاورم دال بر این که از ایران اسلامی تا دوران صفویه نیز، همانند روزگار معروف به ایران باستان، به قدر بشقابی نشانه های تجمع و تمدن و تولید نیافته ایم و آن چه را با چنین شناس نامه ای معرفی می کنند، یکپارچه جعل جدید و هدفمند است و از آن که دیدیم در نیشاپور آثاری از تجمع آدمی و بقایایی که بتوان علائمی از رخ داده های تاریخی شناخت، موجود نیست و به خصوص معلوم شد که تک مسجد نیشاپور عمری کوتاه تر از چهار قرن دارد، اگر در صفحه ی ۳۶۶ کتاب رسمی «۷۰۰۰ سال هنر ایران»، با تصویر سمت راست و شرح بی معنا و سر هم بندی شده ی زیر بر آن مواجه می شویم، از وسعت دروغ سازی جاهلانه ی مراکز ایران شناسی بین المللی شگفت زده می مانیم.

«چراغ مسجد: نیشاپور، سده ی دهم میلادی، شیشه ی نباتی رنگ و شفاف با حباب های هوا، تزیینات موجی شکل افزوده از شیشه ی قهوهای تیره. بلندی ۱۶ سانتی متر. قطر۵ /۳۲ سانتی متر. قطر دهانه ۲/۹ سانتی متر. تهران موزه ی ملی. شماره ی شیء، ۲۱۹۲۹.
این چراغ با گردن کمی مایل، شانه های کوتاه، دیواره ی بلند مورب، و پایه به شکل صفحه ی گرد، در بدنه ی بیرونی در امتداد حاشیه دارای چهار حلقه و دو دسته است که یکی از دسته ها در بالا دارای محل تکیه برای انگشت شست است. در داخل چراغ یک شمعدان لوله ای شکل وجود دارد. یک نمونه ی مشابه که دارای حلقه های آویز و تزیینات کم تری است، نیز در موزه ی اسلامی در تهران نگهداری می شود... پیندر ویلسون معتقد است که چراغ هایی به این شکل، پیشگامان قندیل های بزرگ منقوش با لعاب و زر اندود مساجداند که در دوره ی مملوکان در سوریه و مصر تولید می شده اند». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۶۸)

گرچه این حباب چراغ هم، همانند دیگر اشیایی که اعلام می شود در گستره ایران پس از پوریم یافته اند، فاقد گزارش کشف است، ولی احتمالا غزان و مغولانی که به نیشاپور در و دیوار را درهم کوبیده، مساجد و محلات را خراب کرده و میلیون میلیون جنازه به جای گذارده اند، در حالی که خشتی از اصل مساجد باقی نگذارده اند، از روی دل سوزی و برای جبران قلت و حقارت و بی اصالتی اشیاء ایرانی هزاره ی نخست اسلامی در موزه ملی ایران و جهان، از آسیب رساندن به این چراغ پرهیز کرده اند و چون بنا بر روایات کنونی می نویسند سگ ها و گربه های نیشاور نیز قتل عام شده اند، عمده مشکل مورخ این است که چنین جای شمعی ملوس نازنینی را برای رساندن به موزه ی ملی ایران، در آن زمان به دست چه کسی سپرده اند و چه گونه تاکنون به سلامت مانده است؟ با این همه، چراغ مسجد خواندن این شیء گلدان شکل، که اندازه و ابعاد آن از یک لامپ متوسط زمان ما بزرگ تر نیست و دسته های آن استفاده به صورت آویز و در ارتفاع سقف را تداعی می کند، حیرانی دیگری می آفریند که اگر در میان این آویز و قندیل کوچک شمعکی بکارند و به سقف فرستند، که بازتاب نور کرمک شب تابی را هم نخواهد داشت، مثلا برای روشنایی آن شبستان ۱۲ هکتاری مسجد ابومسلم به نیشاپور قرن دوم هجری، چند هزار از این گونه چراغ ها ضرور بوده است؟!!! چنین است که مصادره ی این دست ساخت شیشه ای نیز،  به سود تولید و تمدن ایران اسلامی، با بن بست مواجه می شود و چون هنوز مسجد کهنی در نیشاپور نیافته ایم تا با نادیده انگاری و به نحوی این چراغ را بر سقف آن بیاویزیم، پس ناگزیریم آن را برای سازندگان اصلی اش در سوریه و یا مصر پس بفزستیم! نظیر همین داستان را درباره ی تنگ سمت چپ تصویر در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران آورده اند، با این تفاوت که نویسنده ی متن کتاب، تنگ را و البته باز هم بدون گزارش کشف، یافته ای از ری معرفی کرده، اما خانم زهره زحفر نامی، که در آغازکتاب او را امین اموال لرستان معرفی می کنند، در پاورقی ذیل شرح این تنگ، به اعتراض تذکر داده است:

«محل کشف این تنگ گنبد کاووس در استان گلستان است و اطلاعات متن صحیح نیست». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۶۸)

اگر یک کتاب رسمی دولتی، در موضوع اشیاء تاریخی، که در تدوین آن قریب پنجاه متخصص زبده ی ایرانی و فرنگی همکاری کرده اند، در حالی که لابد از متن آیین نامه های اکتشاف در باب فاقد ارزش تاریخی بودن اشیاء بدون گزارش کشف باخبرند، ناگزیر می شوند کتاب شان را از تصویر این همه شیء ناشناس و بی گزارش پر کنند و برای خود رسوایی بخرند، پس بدانید که غرض اولیه و اصلی از تدوین چنین کاتالوگ هایی پوشاندن این حقیقت مسلّم تاریخی است که از پس قتل عام فجیع پوریم، تا زمان صفویه، در ایران جامعه ی پویایی که توان عرضه ی علائم حضور متمدنانه و نمونه ی تولید داشته باشد، ظهور نکرده است. مثلا خانم زحفر هم نمی گوید بر اساس کدام گزارش کشف، چنین برافروخته، این تنگ را دست ساخته ای مانده از حوزه ی گلستان می داند، اما از مجموع این درهم ریختگی ها از وسعت شلم شوربای موجود خبردار می شویم که یک کتاب رسمی بین المللی برای معرفی آثار ملی ایران در اروپا و به شرح نویسی هنر شناسان جهان می سازند و ویراستاران خودی جا به جا اغلاط آن را تذکر می دهند! آیا چه حکمتی است که کتاب را از نخست همین ویراستاران ظاهرا از همه چیز آگاه تدارک نمی کنند؟ مگر جز این است که ما هرگز مرکز ملی برای این گونه امور نداشته و هنوز هم نداریم و به تبعیت کامل از کسانی ناگزیریم که از آغاز برای ایجاد انحراف در اندیشه ی تاریخی و مدار هویت شناسی مردم ما تاریخ و ادبیات و باستان شناسی فاقد اساس فراهم کرده اند و سخت مواظب و نگران اند که مبادا سطری بدون کسب مجوز از آن ها به اطلاع عموم رسانده شود؟      

      

حالا بار دیگر به این دو دست ساخته ی سفالین ایران پیش از پوریم و شرح آن ها توجه کنید که باز هم از صفحات ۱۷۸ و ۱۷۹ همان کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام:

«ظرف سه قلو بر روی یک پایه: تپه مارلیک، گور ۳۸. ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال: ۲۵/۲۵سانتی متر، پهنا ۵/۱۵ سانتی متر، قطر دهانه ۳/۷ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره شیء: ۸۱۱۷/۲۵۱۱۷. شماره ی کاوش: ۵۷۶ مارلیک.
ظرف سه قلو از سفال خاکستری رنگ روشن با روکش ظریف خاکستری، صیقلی و تقریبا سالم است. پایه شکسته و وصالی شده و یک قسمت کوچک در لبه ی دهانه مرمت شده است. پایه ی مخروطی به وسیله ی چهار میله ی سفالی باریک به سر جام های ظریف به شکل زنگوله وصل شده است. این ظرف احتمالا از روی الگوی لاله های وحشی ساخته شده که در آغاز بهار در دره های شمالی مارلیک می رویند. (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۸۱)

می بینید که مجددا به معرفی اشیاء واقعی و دست ساخته های بومیان ایران پیش از پوریم بازگشته ایم که گزارش کاوش، محل کشف دقیق و اسناد مسلّم باستان شناسی دارند. عمر این شیء، که به نظر می رسد درست ارزیابی نشده، لااقل ۳۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش از زمان ماست. اگر احتمالا امروز، در نظر استاد کار سفالگری، طراحی و اجرای این گلدان مرکب، که در آبدان مشترک اند و می توانند با سه نوع دسته گل مختلف تزیین شوند، کار ساده ای بنماید؛ پیشنهاد می دهم در تقلید از این نمونه، دست و پایی کند تا پس از مدت ها تلاش ناموفق دریابد که چه شیرین اندیشی در زیبا سازی و حجم شناسی متوازن و هنرمندانه در طراحی این پدیده ی نادر و چه کوشش ممتاز استادانه در ساخت آن به کار رفته است. بی شک اگر صنعت سفال و سرامیک و چینی سازان امروز ایران، با رعایت نقوش بدنه و لعاب مناسب و در ابعاد و حجم ها و رنگ های مختلف، از عهده ی پیاده کردن این طرح جادویی شگفت انگیز برآیند و به جای این همه صورتک بدنما، که از داریوش قصاب بومیان ایران و ستون های از آغاز نیمه ساخت تخت جمشید در بازار و برای عوام ریخته اند، بتوانند این الگوی آرایش و تلطیف محیط کار و زندگی را از هنر ذهن و دست بومیان ایران کهن رواج دهند، فصل تازه ای از ظروف گل آرایی و بازار مصرفی بزرگی را به دست خواهد آورد و اگر کسی بتواند در همین گلدان موجود، با شگردهای کامپیوتری، دسته گل هایی همنشین از نظر رنگ قرار دهد و در محیط وب با اشاره به منبع الهام آن به بیننده عرضه کند، بی گمان با فضای آرام و زیبای زندگی در محیط های انسانی پیش از پوریم ایران آشناتر خواهیم شد.

«ظرف با لوله ی ناودانی شکل: تپه مارلیک، گیلان. ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال: بلندی ۱۸ سانتی متر، درازا ۳۶ سانتی متر، قطر ۱۸ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره شی: ۲۵۲۹۰-۱۳۴۱. شماره ی کاوش:۱۱۰۲ مارلیک.
ظرف کروی شکل با لوله ی آبریز دراز از سفال خاکستری بسیار ظریف، صاف و صیقلی شده ساخته شده است. در سوی دیگر دهانه ی ظرف، روبه روی لوله ی ناودانی شکل دراز، یک نوار با خطوط نقطه چین کنده کاری شده است. این نقوش احتمالا نشان دهنده ی دم یک حیوان است. به این ترتیب می توان خود ظرف را به شکل یک حیوان فرض کرد. سه ردیف خطوط نقطه چین در زیر دهانه ی ظرف و چهلر ردیف در زیر لوله ی ناودانی شکل کنده کاری شده است. ظروفی با اشکال مشابه در گورستان تپه مارلیک، در بسیاری از گورها، به عنوان اشیاء همراه جسد، یافت شده اند». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۸۹)

این شرح ظرف دست چپ در تصویر بالا از آن کتاب رسمی است. این جا نیز با همان همآهنگی و همان تناسب حیرت انگیز و استادانه و کم نظیر مواجهیم که در آثار پیش و به خصوص در آن گوزن و گاو مارلیک و کلورز دیده بودیم، با این تفاوت که در این ظرف، حجم ها و گرافیک کلی کار نرم تر و البته نواندیشانه تر است، خمره ی کوچک بدنه به دمی بسیار ظریف و مرصع ختم می شود، که قرینه ای برای آن در حیات وحش نمی بینیم و گویی دم آرایش شده ی گاوی را بر شکم عنکبوتی وصله زده باشند. نقش اندازی این دم آراسته، که با شکم برآمده ی بدنه در تضاد است، گرچه بیننده را در شناخت مقصد طراح ناتوان می کند، اما در مجموع انعکاس زیبا شناسانه ی مطلوب و مرموزی دارد. در مقابل، منقار آن حواصیل، که به جای لوله نصب شده، در تمامی اجزاء و در کلیت خویش، چندان طبیعی و جان دار و برابر اصل می نماید  که گویی در حال بلعیدن دشوار طعمه ای است و به نحوی ضرورت آن شکم برآمده را توضیح می دهد. بازی شگرف هنرمند با دو پدیده ی عینی و ذهنی و کنار هم قرار دادن و تلفیق جان مایه ای شناخته، با هویتی بیگانه، سرانجام به خلق چنان اثر ماندگار و متوازنی منجر شده که چشم از دیدار آن سیر نمی شود. اگر گمان می کنید عرضه ی دوباره ی این نمونه های اجرایی فوق ممتاز و فرا نفیس از هنرمندان ایران کهن ماقبل پوریم، بی هدف و مخل و مطول است، پس به تصویر شش بشقاب اصطلاحا نیشاپوری زیر، که می گویند از قرن سوم و چهارم هجری است و به یادداشت بعد بیش تر توجه کنید، که اندکی از حجم دروغ برنامه ریزی شده ای را که در تخریب ذهنیت امروز ما در باب هستی کهن ایرانیان به کار برده اند، باز سازی می کند.

«با طلوع دین مبین اسلام، هنرهای مختلف به ویژه هنر سفالگری از اهمیت خاصی برخوردار گردید و سفالگران با ابتکارات جدید، پیروی از شیوه های هنری گذشته و سنت های محلی و الهام از آیین نو، صنعت سفال سازی را در بسیاری از مناطق این سرزمین پهناور به حد اعلای شکوفایی رسانیدند. تکامل هنر سفالگری اسلامی سال های متمادی به طول انجامید، در این رهگذر مراکز سفال سازی متعدد هر یک با برخورداری از ویژگی های خاص در اکثر شهرهای ایران پدید آمد، که در این بین شهرهایی چون کاشان، ری، جرجان، سلطانیه و به ویژه نیشاپور، از اهمیت بیش تری برخوردارند و سفالینه های اسلامی متعلق به سده های سوم تا هفتم هجری قمری، غالبا در این مراکز ساخته شده است». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، از انتشارات موزه ی رضا عباسی، ص ۴)

در تصاویر زیر فقط ۶ تصویر از یکصد و چهل بشقاب سفالی قلابی را می بینید، که تولید آن ها را به قرون سوم و چهارم هجری در نیشاپور نسبت می دهند و مشخصات آن ها را در کتابی اختصاصی با نام «کتیبه های سفال نیشاپور» ردیف کرده اند. کتاب در واقع اجرای یک شگرد رسوای چند وجهی و برنامه ریزی شده، برای نه تنها حقنه کردن حضور شهری صاحب تولید در قسمتی از ایران، در قرون اولیه ی هجری، به نام نیشاپور است، بل اهداف گوناگونی را دنبال می کند که درک آن موجب اعجاب هر خردمند دور اندیش خواهد شد. پیش از ورود به تحلیل تصاویر کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» تنها متذکر می شوم که اگر از مجعول و نوساز بودن بشقاب های این کتاب نیز صرف نظر کنیم و گفته ی مقدمه نویس آن را بپذیریم که تولید این  سفال ها را نشانه ی «اعتلای شیوه های گذشته و سنت های محلی سفال سازی ایران» می شناساند، در حیرت فرو می رویم که چه گونه این بشقاب های به اصطلاح نیشاپوری، که در تمام سطوح معیوب و بی ارزش است را، تکمیل شده ی آن گلدان چند قلو و ظرف با منقار حواصیل و آن گاو کوهان دار مارلیک و یا بشقاب های بی نظیر و پنج هزار ساله ی سیلک در نزدیکی همین نیشاپور امروز بدانیم؟ به گمان من کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» خود سند جان داری در اثبات رخ داد پلید پوریم است که در صورت کهن شمردن این بشقاب ها هم، ناگزیریم نو سفال ساز و صنعتگر ایرانی قرن سوم و چهارم هجری را، مشغول تولید از مبدا صفر بیانگاریم. آن گاه علت این توقف مطلق و پس رفت وسیع توانایی تولید در سراسر شرق میانه را، جز بنیان برافکنی عام، در نسل کشی کامل پوریم، با چه حادثه ی دیگری می توان توضیح داد؟!!

    

                    بشقاب ۱۴۰                                          بشقاب ۱۳۲                                       بشقاب ۷۹

این تصویر سه بشقاب به شماره های ۱۴۰، ۱۳۲ و ۷۹ در کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» به عنوان تولیدات قرن سوم و چهارم هجری آن شهر و باز هم ادعایی بدون اسناد و گزارش کشف است. نقش اندازی بسیار ابتدایی بر زمینه های این بشقاب ها از یک بازی ولنگارانه ی بی معنی و بدون اسلوب خبر می دهد، که لااقل از نقص مطلق و مهیب برداشت هنری در نزد سازنده ی آن حکایت می کند. بر حاشیه بشقاب ۱۴۰ چهار بار نوشته اند: «الاناة قبل الرای، پیش از اظهار عقیده بیندیش» و بر بشقاب های ۱۳۲ و ۷۹ آمده است: «الوفاء عزیز، وفا کردن مطلوب است». به این بحث که ادای چنین نصایحی بر کف بشقاب غذا خوری، چندان بی معنی است که به تنهایی سر هم بندی بودن آن ها را آشکار می کند، وارد نمی شوم، زیرا در یادداشت بعد در همین باب مطالبی می آید که خشم را از این همه شرارت سازندگان این دست ساخته های قلابی، در آدمی شعله ور می کند. خط های استفاده شده و اسلوب تحریر حروف در این سه بشقاب که ظاهرا مربوط به یک زمان و یک حوزه ی تولید است، به کلی با هم و با توانایی های تحریر در زمان ساخت ادعایی آن، بی ربط اند و در عین حال و از آن که نوشته ی بشقاب ۱۴۰ پاک شده، پس بدون شک معلوم می شود که سفالگران قرون سوم و چهارم هجری در نیشاپور هنوز تکنیک لعاب اندازی را نمی دانسته اند، حال آن که روکش لعاب بر سفال های چرخ ساز، در نمونه هایی بسیار ممتاز، ار دو هزاره قبل از میلاد، در سراسر شرق میانه شناخته شده است.               

       

                 بشقاب ۱۰۰                               بشقاب ۸۸                               بشقاب ۶۴

و این هم تصویر سه بشقاب دیگر به شماره های ۱۰۰، ۸۸ و ۶۴ از همان کتاب و باز هم بدون هر گونه گزارش کشف، منتسب به تولیدات قرن سوم و چهارم هجری در نیشاپور. بر هر سه بشقاب نوشته است: «عمل الاخول، ساخت اخول»، که نشان می دهد این بشقاب ها محصول یک کارگاه و در یک زمان است. احتمالا این اخول به جای پوست، بر کف بشقاب های تولیدی اش، تمرین خط می کرده، زیرا که اسلوب نگارش آن ها برابر نیست. مثلا زائده ی انتهایی در پرچم حرف لام، در بشقاب ۸۸، به سمت راست و همان زائده در بشقاب ۶۴ به سمت چپ چرخیده است؟!!! چنین خطایی در نظر اهل فن، به تنهایی قلابی و نوساز بودن مطلق این دست ساخته ها را اثبات می کند، زیرا ابراز چنین تغییراتی در اسلوب نگارش خط عرب قرون اولیه اسلامی، اگر نه ناممکن، لااقل به گذشت زمان های طویل نیازمند بوده است. در ساخت این بشقاب ها نیز چرخ سفالگری به کار نرفته، ضخامت و سطوح لبه های آن یکسان نیست و در مجموع از چنان تولید ابتدایی و بی اسلوبی حکایت می کند که اگر به جای اخول بودم از امضا گذاردن بر این تولیدات بی بها شرمنده می شدم!!! حیرت آور این که نقوش و خطوط بر سطح این بشقاب های غالبا بدون لعاب، از گذشت زمان و تاثیر آب و هوا، تخریب نشده و نوپدید و سالم و شفاف می نمایند!!!

اینک فقط اندکی شهامت نواندیشی و قدرت سنجش و اندک مایه ای از خرد و فاصله گرفتن از گمان های متعصبانه لازم است تا بدبین ترین اشخاص نسبت به این تحقیقات را قانع کند که حتی اگر این بشقاب ها را اصل هایی مانده از قرن سوم و چهارم هجری بدانیم، پس به طور قطع تولید کنندگان آن ها، به خصوص در طراحی هنرمندانه و توانایی های تکنیکی، نمی توانند با تجارب سازندگان آن نمونه های شگفت انگیز مانده از مردم پیش از فاجعه ی پوریم مرتبط باشند. زیرا آن هنرمندان و صنعتگران مجرب و نخبه و صاحب نظر و ظریف و وسیع اندیش، تا آخرین نفر، در آن قتل عام گسترده و سفاکانه ی پوریم نابود شده و آموخته ها و تجارب بی بدیل شان را همراه خود به گور برده اند. بدون شک این بشقاب های ظاهرا نیشاپوری، با فرض قدمت، به روشنی اعلام می کنند که به دست کسانی در آغاز راه استفاده ی دوباره از سفال، بدون چرخ سفالگری و با امکانات فنی ابتدایی و محدود ساخته شده اند. چنین واقعیت ملموسی، آن ادعای تفننی را که سفال های فرضی نیشاپور، صنعت و هنر سفالگری کهن ایران را اعتلا بخشیده به مطایبه ای با عقل و اندیشمندی، شبیه تر کرده است. (ادامه دارد)     

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:0 | 35 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 45

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۵ 

سرانجام خواهم نوشت که از چه راه ملتی را به دامن افسانه و دروغ انداختند، برای شناخت و اثبات بدیهی ترین مراتب حیات و حرکت هم، از آن که وجود نداشته، مجبور به نوشتن شاه نامه ی کوچکی در مباحث گوناگون شدند و بی هراس از صاحب اندیشه و سخنی، تصاویر را چندان برهم چیدند و کلاف را چنان به هم ریختند که دعوت به بازبینی ظواهر، برای یافتن چهره ی اصلی پدیده ها و جست و جوی ابتدای نخ نیز، جرم محسوب می شود و هر عنصری، حتی آثاری از خرابه های شهری کهن، صاحب هویت معینی نمی شود مگر که قصه ای گرداگرد آن را بلند مرتبه و دور از دسترس کرده باشد! به این دلیل اگر طلب کنی که مخروبه های تخت جمشید، از نظر معماری و قدمت کارشناسیشود، یا به کنکاش در احوال و اثبات شخص سلمان فارسی روند، یا واقعیت استقرار مراکز تجمع شهری در ایران پیش از صفویه را مسلّم کنند، از آن که حاصل این تلاش ها، افشای حقیقت خواهد بود، دستپاچه می شوند، به وز وز و زمزمه درمی آیند، عزای بزرگان ناداشته شان را می گیرند، متجاوز به حریم و حرمت شمرده می شوی و با التماس و تمسخر و تهدید و فحاشی و دوباره شماری همان شائبه های شلم شوربا، می کوشند مزاحم سر برنیاورد و خواب تیره و ظلمت اندیشه ی ملتی برنیاشوبد و روشنی نگیرد. در این باب تابوها چنان فراوان و صاحب حشمت و فرند که گاه از صاحب خلقت نیز فراتر انگاشته می شوند. چنان که من باب مثال، سخن ماورای روال از آثار و احوال و قیل و قال های حافظ نیز با ارتکاب ارتداد و استحقاق لعنت برابر است. زیرا سازمان دهندگان شعر فارسی - که برای هر دوره ای چند پیامبر سخن سرا مبعوث کرده اند، تا همچون عروسک های بی تحرکی که ضبط شده ای را مکرر می کنند، ملتی فاقد پیوندهای اقتصادی و سیاسی و تاریخی را، در قرون اخیر، با ملات فرهنگی و در ابیات غزل ها و قصیده ها، تصنعا به یکدیگر بچسبانند و با تیرک و عصای شعر سرپا نگهدارند - نیک می دانند که جان مایه و مضمون آشکار و مکتوم شعر فارسی، دهن کجی و لجاجت با آیات قرآن مجید و سست کردن پایه های عقلانیت و دین است، که حتی در این بیت ظاهرا معصوم و مظلوم و حتی قدسی مرتبت حافظ نیز کمین کرده است:
عشق ات رسد به فریاد گر خود به سان حافظ،
قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
پس قرآن قدیم و قویم، که خداوند حفاظت آن را ضمانت کرده، در این بیت، قاطعانه و به تصریح حافظ، که می گویند از بر کننده ی قرآن، صاحب لسان غیب و بی خطا در سخن بوده است، با چهارده روایت و نه حتی قرائت، هویت می گیرد و عشق مجرد توصیف ناشدنی، که شیفتگی به پول هم طیفی از آن و اغلب بیان سر پوشیده و خجالتی میل و سکس است، به جای قرآن و خداوند منان راه گشا و فریاد رس آدمی می شود. برداشت یک نوجوان پیشاپیش شیفته ی حافظ شده، از همین بیت او، چنان ویرانگر ایمان او به قرآن است که سعی سازندگان حافظ و دیوان اش را به اجر لازم می رساند و اگر بگویم که شعر فارسی، از مقام خیام تا مولانا و دیگران، برابر برنامه ای معین، جز مقابله با دین و التجای به خرافات وظیفه ای به دوش نبرده و نمی برد و مثلا مولانا، که این روزها جهان را با تصنع و تبلیغ، از آوای او آکنده اند و در کلیساها هم چندی است مولانا می خوانند، ظاهرا حق دارد و هنر می کند و اسرار می گشاید، اگر که می سراید:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم،
پوست را پیش خران بگذاشتیم
چنان که این سخن مولوی نیز عرضه ی تخفیفی دیگر در قبول و قرائت قرآن است و چون بپرسی که پوست خر خور قرآن، که مولانا می گوید، کدام آیه ی الهی است و خران کیان اند، فراوان کهنه اندیشان نشئه پسند، به خروش می روند که در و دیوار نان دانی ما، که بر آن نام مفاخر ملی گذارده اند، فرو می ریزی و همین است که این خیل شاعرکان وصله ساز بر الفاظ، یازده سال پس از انتشار کتاب کبیر «مگر این پنج روزه» هنوز با بهت زدگی و بهانه جویی به یکدیگر می نگرند و همانند مرغان تازه تخم، لاینقطع قیل و قال می کنند که: قد قد و قار قار و وای وای!!! و هنوز هم، رسیدن به رتبه شاعری مقام دار در ایران، از آن دست که می شناسیم و هنرشان تحقیر دین است، با ره گیری همان شبه اندیشه ورزی موزون و ماموریت مخصوص شعر فارسی میسر است که در اساس به سایه بردن قرآن، یاد آوری بی حاصلی ایمان، دعوت به برتری مجرد جان و کسب لذت فراوان است و آن گاه که این زمزمه را به ده ها نحوه و نحله از زبان صدها نام ناشناس و به عمد بزرگ شمرده شده، از کودکی در گوش ها به تکرار گفته اند، هر یک از ما لاجرم در آن فضای فرهنگی پرورده شده ایم، که در پنهان، نظارت و حتی عبادت خداوندی را مزاحم می بیند و به جای عقل، به معجزه ی آن واژه ی بی ریشه ی از فرط تکرار جادو نما حواله می شویم، که در تمام ترانه ها به نعره و عشوه بیان می کنند و نمی توان گفت که به تصادف در قرآن عظیم رد پایی ندارد:
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر،
یادگاری که در این گنبد دوار بماند!
اینک چین های کراهت را بر بینی سطحی اندیشان فراوانی جمع شده می بینم که گاه به گاه، با بساط کردن بی سر و ته چند بیتی خراطی شده و به سختی جا افتاده، که همان دست ساخته قبلی نو لاک و الکلی بد بوتر از پیش خورده است، حضور خود را اعلام می کنند و به به و چه چهی از معتادان نو محاسن تازه از راه رسیده تحویل می گیرند و تا کوک کردن دوباره خویش، سرخوش می مانند. همان کسان که سخنان بی قافیه ی صریح و هشدار دهنده و هشیار کننده حوصله شان را سر می برد، حال شان را به هم می زند و از کوره به درشان می برد و این آمیب و انگل خزنده و بی خاصیت و مخرب شعر فارسی، چنان که این همه دفتر بی معنا و صفحات ادب و احساس مجلات و این اواخر وبلاگ های پر گل و ریحان و بلبل و پروانه و رنگ و جفنگ، خبر دارمان می کنند، نخستین بیماری فرهنگی است که بر ذهن هر نو لغت خوانی چنگ می اندازد که در جای خرد ورزی و عقلانیت آزاد، روز و شب در ابیاتی این چنین، به دنبال هویت و صلاحیت و اندازه گیری افتخارات خویش می گردد.
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت،
آفرین بر نظر پاک خطا پوش اش باد!
چه گمان می کنید؟ در حال حاضر پیش نماز کل فارس، بر گور سراینده ی این بیت، که تربت و نه مقبره نام داده اند، تبرکا مسائل دین می گوید و معتقد و مومن ترین خانواده های ایران، که خداوند را در هر لحظه ناظر و مواظب بندگان خویش می بینند و در میان شان صاحبان فرهنگ زمان تا مادر بزرگی حاضر است که نیم بیش تر روز و شب را بر سجاده می گذراند، در مواقع تنگی در جای خداوند به سراینده چنین بیتی متوسل می شوند، که بوی یهودیت و تلمود می دهد، پاسخ پیچیدگی های زندگی خویش از دیوان او می جویند و به سوی دفتر اشعار او مقدم بر قرآن دست تمنا بلند می کنند و این همه در حالی است که تا قریب دو قرن پیش، چنان که پیش تر تاریخچه ی آن گفتم، هنوز دیوان شعری به نام حافظ نبود و تا قرن گذشته مردم معمول اهل کتاب هم او را نمی شناختند، جزوه ای از او در خانه ای نگهداری نمی شد و خریداری نداشت و ابزار این رسوخ، روشن فکری خیال باف ما است که گاه به صورت موظف و گاه متحیر و مرعوب، منحصرا به شعر خوانی و شعر خواهی و شعر شناسی و شعر سرایی مشغول است، عالی مقام ترین آن ها درحمله به پایه های اسلام و ایمان، از هر خاج و ستاره به دستی پیشی گرفته و حافظ را از آن روی خواسته و خوش داشته و رواج داده و می دهند که «کفر» می گفته است!!!
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به می خانه
که از پای خم ات یکسر به حوض کوثر اندازیم!
آیا این دعوتی صریح نیست و آیا به راستی دز قرن هشتم هجری و به زمان حافظ نیز برداشت و معنای کوثر در قرآن مبارک را همانند سال های اخیر، حوض می گرفته اند؟!!!   

«نام نیشابور به گونا گون صوری درتاریخ آمده است. به شهادت نامه پهلوی، شهرستان های ایران شهر، در اسناد جغرافیایی ایران کهن، شاهپور اول زاده ی اردشیر در خراسان پادشاهی تورانی به نام پهلیزک یا پالزهاک یا پالچیهاک را شکست داد و کشت و در همان آوردگاه نیوه شاپور یا کار نیک شاپور را بنیان نهاد که قله ی فرمان روایی ولایت ابرشهر یا سرزمین اپرنها، که طایفه ای کوه نشین و چادر زی از سلاله ی داهه بودند، گردید». (فریدون گرایلی، نیشاپور، شهر فیروزه، ص ۳)

این چند کلامی است نمونه وار و کوتاه، از آن حکایت که گفتم: نیشاپور را نه از راه جست و جوی خاک و عوامل و عناصر و بازمانده های بر زمین، که باید در میان کلمات کتاب های ناممکن، به روایت آدم های ناموجود از سلسله های ناشناخته و قبایل مفقود، بیابیم. این سراپای داستان شناخت پیشینه ایرانیان و در تمام سطوح است که کلامی سخن درست در باب آن در جریان نیست، انبانی از اوهام است که مغز آدمی را پوک می کند و به پذیرشی ناگزیر و از سر گریز وا می دارد و نیشاپور کهن در این میان یک الگو و شاخص است که عظیم ترین محصول آن شهر، عرضه ی قریب یکصد و پنجاه نام در عرصه ی فرهنگ و در رده های مختلف علوم قدیم است، که جز دو سه نامی در دوران جدید، نزدیک به مطلق آن ها دروغ اند و از سران این بزرگان تازه ساز، عتیق نیشابوری و عطار و خیام اند که چون بقیه، غالبا محدث و مفسر و شاعر و صوفی و در حلقه ی درویشان قرار گرفته اند!

«و نیشابور را شابور بنا کرد و در آغاز «بنا شاهپور» بود، پس « با و الف» را بیافکندند و الف به «یا» بدل کردند و نیشاپور شد. فرزند هرمزد پادشاه استخر که از ملوک بلند همت و با تدبیر و آگاه دل بود و سایه ی همای دولت اش بر تارک شرق و غرب گسترده بود، شهر نیشابور را در کران مرز کهن دژ بنا نمود و به اطراف شهر چهار دروازه به گونه ای بود که بامدادان خورشید از هر چهار به درون شهر می شد و شامگاهان بیرون می رفت. امام حاکم فرموده و آن شهری است که تا ابد پایدار است. هنگام حفر خندق گنجی پیدا شد که هشتاد خروار زر بود بر عامه تفقد کردند. از این جاست که می توان پذیرفت شهری در این دیار پیش از هرمزد هم وجود داشته است، چه گنج بازمانده ی تمدن و فرهنگ کهن تری است». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۴)

ملاحظه کنید نیازهای شناخت یک شهر در فرهنگ ملی ما را، که گویی نه با سنگ و خاک و آب و خشت و گل، که از آن بقایایی بیابیم، بل با معجزات و خرق عادات بنا کرده اند تا نادیده تسلیم طلسم آن شویم. این جا هنوز برگی از نقل قبل عبور ناکرده، آن شاپور فرزند اردشیر به شاپور فرزند هرمزد تغییر نسل می دهد و حتی کسی متعرض نشده که با رسم الخط پیشنهادی بالا نیز، از «بناشاهپور»، نیشاپور بیرون نمی آید و ساخته نمی شود، زیرا تمام حواس خاصان قصه دوست ما مشغول اعجاب ذوق زده در باب آن نیشاپور بی بدیل زمین است که چهار مشرق در صبح و چهار مغرب در شامگاه داشته است و بی ذوق و وطن و غیرت ملی و پشت کرده به اجداد خردمند شمرده می شود، اگر کسی بر قصه هایی بدین شیرینی و خیال نوازی، که تنها حصه ی ما از جهان بوده، سئوال گذارد و یاد آوری کند که افق های این دنیای پیش چشم، جز یک شرق و غرب ندارد!!! و آن گاه بنگرید مولف کتاب نیشاپور شهر فیروزه را، که نخست و چنان که سهمی از آن گنج به او داده باشند، قول ناشناسی به نام حاکم را، بی چون و چرا می پذیرد، تا مدعی شود نیشاپور حتی از زمان ساسانیان نیز کهن تر بوده است!!!

«حدود بیست سال قبل تصمیم گرفتم زندگی پر ماجرای زادگاه ام نیشاپور را، از بدو تولد تا امروز به رشته ی تحریر درآورم و به پیشگاه فرهنگ این سرزمین تقدیم کنم. شب های زیاد با این پیر کهن سال خلوت کردم و در بزرگ ترین گورستان تاریخ، که به قول حبیب السیر: هزار هزار و هفتصد و جهل و هفت هزار هزار، سوای عورت و اطفال اش در خشم نا به کاران مغول کشته شدند، در معبد مردانگی به ستایش آن زنان و مردان سترگ اش نشستم که خاک نیشاپور را با خون خویش گل گون کردند». (فریدون گرایلی، نیشاپور، شهر فیروزه، ص سه)

این همان سایه ی شعر سرکشیده در اغراق و بی مهار و ضابطه است که برسطور این نثر پوسیده ی بی اساس نیز سنگینی می کند. قلم داری که با چنین باور و احساسی به حیطه ی مقدس تحقیق در موضوعی وارد می شود، آیا کتابی جز «نیشاپور شهر فیروزه» بیرون خواهد داد که بر سراپای آن رنگ تصورات و تعصب و افسانه می بینیم و سر سوزنی مستندات معتبر، جز همان مکتوبات و مجعولاتی ندارد که چون نمونه ی بالا برای نیشاپور هنوز به قدرت استدلال و آثار بر زمین سبز ناشده، میلیون ها میلیون نفوس و ساکن بر می شمارد؟!!! ارقامی که همانند آن گنج هشتاد خرواری و لشکر پنج میلیونی خشایارشا در حمله ی به یونان، چون مخدری بر ذهن عوام کارگر می افتد، چنان که صاحب خرد را به کراهت و کینه می کشاند. مگر این که تصور کنیم نه حبیب السیر و نه گرایلی مفهوم ریاضی هفتصد و چهل و هفت هزار هزار را نمی دانند.   

«پاره ای تذکره نویسان و تاریخی مردان را گمان رفته است که تندیسی ستبر پیکر از شاپور اول در نیشاپور وجود داشته است. همسان پیکره ای که از وی در کازرون فارس به پای بوده است. چنین می نماید که شاید نشان گونه ای چون سنگ تراشیده شاپور نمای کازرون در این شهر وجود داشته است و آن ها که بی ذوق و خشن بودند و از تمدن و هنر مایه ای نداشتند این تنواره را نیز مانند پیکره ی کازرون شکسته باشند تا به زعم خویش شهر و مردم نو اعتقاد آن را از شر شیطان آدمی زاده ای که از فرط گناه و خطا مورد خشم و نفرت خدا قرار گرفته و سنگ شده است برهانند». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۶)

این همان خیال پروری تاریخی است که روشن فکری در خماری مانده ی ما، به هر روز چندین پیکره از حب آن را به کام می اندازد تا از حال خوش خویش خارج نشود و به دیدار واقع امور در جهان اطراف مجبور نباشد. نخست در گمان، برابر الگوی کازرون، که لابد همان سنگ پاره ی تازه تراش ساکن غار شاپور در تنگ چوگان را می گویند، تندیسی ستبر از شاهی که مستند اثبات ندارد، در شهری که هنوز موجودش نکرده اند، بر پا می کند و باز به تبر سرکج خیال آن را می شکند تا سر انجام ناسزای یهود ساخته را روانه ی حال و مناسب احوال عرب مسلمان پیکره شکن بداند که: بی ذوق و خشن و بی هنر و تمدن بودند و پیکره را گناه کاری سنگ شده از غضب الهی می انگاشتند!!! این عاقبت آن روشن فکری در اصل موظف به حفاظت از حقیقت است که در حال حاضر، چون مترسک، تنها جالیز شخم خورده و تخم ریخته ای را می پاید که در آن فقط خیار دروغ های کنیسه و کلیسا سبز شده است.

«نیشاپور در زمان طاهریان پایتخت شد و عبدالله بن طاهر در بیرون شهر سرایی بساخت که دارالامان اش نام کردند و لشکریان هر یک بر گرد آن بنایی بکردند و شهری پدید آمد که شادیاخ خوانده شد. بعد آلب ارسان آن را مرمت کرد و بر پای ماند تا پایان سلطنت سنجر به دست غزان ویران شد به هر حال زمانی نیشاپور را به نام شادیاخ هم می گفتند. شادیاخ اول محله یا دهی بود چنان که ابوالفداء گوید: «از جمله ی آن چه به نیشاپور منسوب است شادیاخ است بر در نیشاپور چون دیهی است که به شهر پیوسته باشد و دارالسلطنه آن جاست». و سوگمندانه امروز اثری از شادیاخ نیست. اما آرامگاه پیر بزرگ خانقاه عرفان ایران، عطار و تربت کمال الملک در همان نقطه ای است که در قدیم بدین نام خوانده می شده است و در جنوب شرقی نیشاپور امروزی است که روزگاری نوشاپور، نیوشاپور، نیو شاه پوهر، دندی شاپور، نیسافور، نسافور، نشاور، نشاپور، نسایا، نیسایا، نیسه فور، نیکه فور، ابرشهر، اپرشهر، برشهر، به شهر، شاد کاخ، شادیاخ، سمنچور و در زبان عرب سمنگور نامیده می شده است». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۱۰)

مطایبه ای از این شیرین کارانه تر نشنیده بودم که عرب برای حذف حرف چ، که لسان اش بدان نمی گردد، در لغت «سمنچور» آن را به «سمنگور» با حرف گ بدل کند که باز هم لسان اش بدان نمی گردد!!! چنین است که می گویم تمام ذخیره ی کنونی زبان فارسی از شعر و نثر و سیره و حدیث و تفسیر و تاریخ و فلسفه و فسون، که به زحمت زیاد، در ۵۰۰ سال اخیر، با عنوان میراث مکتوب کهن جعل کرده اند، یکسره بر تصورات و تلقینات و زمینه چینی های معین اسلام و عرب ستیز بنا شده و تنها موجب شکاف و شقاق بین مسلمین بوده است. چنان چه اگر از نیشاپور پیش از صفویه بر عین زمین پس مانده ی خشتی را نمی یابیم، در مقابل بر کاغذ و کتاب و در منقولات پر اعوجاج این و آن، که چون اشباح بی نشان و شمایل اند، نیشاپوری می شناسیم که از فرط اشتهار و عظمت به بیست نام مختلف خوانده می شده است!!! این هم از آن اشتهارهاست همانند سپردن منصب بنیان گذاری اصول حقوق بشر، که یهودیان به کورش خراب کننده ی مادر شهر جهان، بابل خردمند، نسبت داده اند!

«اگر سیاح اسپانیولی کلاویخو که به دربار تیمور گورکان می رفته است ناسخته و بی دلیل بل از روی هوی گفته باشد نیشابور از بخش های حکومت ماد بوده است. چرا که دامنه ی فرمانروایی مادها هرگز از مرزهای ری فراتر نرفت و نیشابور را تا آن جا فاصله بسیار است. و تا همدان نیز بسیارتر! بنابراین سفرنامه یا دفتر خاطرات کلاویخو پایه و مایه ای علمی و تحقیقی نمی تواند در این مورد داشته باشد اما چون پذیرفتیم که آب و خاک نیشابور از هم آغاز که جستجوگران مرتع و چشمه سار به دنبال سرزمین های مستعد می گشته اند می توانسته نظرها را جلب کند، شگفت نیست که دسته ای از نژاد کهن آریایی مادها یا پارت ها را هم در دامن خویش جای داده باشد. چرا که بطلیموس حکیم تاریخ نگار و جغرافی نویس باستان که شهره آفاق است و نام اش بر زبان روزگار جاری، و در گوش ایام طنین انداز است، در کتاب ملحمه گفته است: «مدینه نیشابور به طول هشتاد درجه و خمس و عرض سی و نه درجه از اقلیم چهارم خارج و در اقلیم پنجم داخل». گرچه بیش تر مورخان بعدی نیشابور را از بلاد اقلیم چهارم می دانند که به جای خود خواهم گفت». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۱۴)

چرا گرایلی از سخن کلاویخو جوش آورده، که نیشاپور را از حواشی امپراتوری ماد ناشناس شمرده، و چرا کسی که قتل عام میلیون ها نفر در نیشاپور به دست مغول را می پذیرد، در سخن کلاویخو به دنبال پایه و مایه ی علمی می گردد، نمی دانم! ولی برای شناخت کلاویخو کافی است به سفر نامه اش رجوع کنید که می نویسد ۶۰۰ سال پیش وارد تهرانی شده، که عمر تاریخی و جغرافیایی آن به سیصد و پنحاه سال هم نمی رسد!!! و خنده دار تر از این نیست که گرچه گرایلی نمی تواند نیشاپور عهد ساسانی را به ثبت برساند، اما می داند که بطلمیوس در ۲۰۰۰ سال پیش جای دقیق آن را در اقالیم عالم تعیین کرده است!!!! از این طریق خرد پسندان به تماشای سیاه چاله ی عمیقی می روند که یهودیان برای حفر آن کلنگ قلم را به دست هر یونانی و رومی و ارمنی و هندی و ایرانی موهومی، تا دورترین ایام، بی اعتنا به قاعده ی امکان، سپرده اند!  

«مساجد مهم نیشابور: اهم عمارات نیشابور در این سالیان مساجد و کتاب خانه های این شهر است. نخست مسجد عبدالله عامر که وی آن را بر جای آتشکده قهندز ساخت و یزید فرزند مهلب بر آن مناره ای ساخت و دیگر مسجد جامع بزرگ و مقصوره بزرگ که به قول الحاکم بدون شک و خلاف، آن را ابومسلم سردار معروف خراسان بنا نهاد و مساحت آن سی جریب است و هزار ستون دارد! و شصت هزار نفر یک بار در آن اقامه نماز می بندند و در آن آب های روان و حوض های ژرف وجود دارد... منبر این مسجد در تمام خراسان بی نظیر و همانند ندارد و آن را هم ابومسلم در این مسجد بر پای داشته است و مناره ای که ابومسلم در این جامع ساخته بود کوتاه می نمود و از ارزش مسجد می کاست در زمان منصور فرزند طلحه برادر زاده عبدالله طاهر آن را خراب کردند و منار سترگ و رفیعی ساختند و تزیین و تذهیب کردند و جالب این که از سایه این مناره در فصول مختلف سال بر قواعد هندسی ساعات روز معلوم می شد. اما در آن مناره به مرور ایام خللی پدید آمد و اندکی فرونشست و کژگونه شد و عمر و لیث صفاری در عهد خویش آن را ویران کرد و مناره ای دیگر ساخت و نام خویش بر آن نقش کرد و خمارتکین که بعدها بر این شهر دست یافت مناره ای بر آن مسجد افزود و شهرت آن دو مناره چنان بود که کسی همسان آن ها را در دیگر ولایات ندیده بود و مزد استادانی که آن مناره ها را ساختند بودند بیش از دو هزار مثقال طلا شده بود و چنان استوار ساخته شده بود که به هیچ طوفان سهمگین خللی نمی دید گرچه جنبان بود... دیگری مسجدی بود که صحابه رسول خدا هنگام فتح نیشابور در آن ساخته بودند در محلی به نام شاهنبر و آن جا نماز گذارده بودند که مسجدی متبرک بود و صحابه پیامبر بزرگوار خدای، سنگی بسیار قوی و درشت را به بازوی خود بدان مسجد آورده و به علامت قبله نصب کرده بودند و مسجدی نیز در جوار منزل خدام سلطان امام رضا که آن حضرت در آن مسجد هنگامی که در نیشابور اقامت داشت نماز کرده بود قرار دارد و در شمال ابنیه تاریخی و کهن مسجدی معروف به مسجد روی کوه و همچنین مسجد باب معمر که در میان دو مقبره این شهر وجود دارد و مسجدی که گویند هانی فرزند قنبر در آن مدفون است و اخلاف وی نیز در نیشابور به سر می بردند. مسجد رجاء بن معاذ بن مسلم که در شهر است و مسجد دروازه قهندز نیز شهرت عام دارد و گویند که صحابه در آن مسجد نه ماه عبادت کرده اند و مساجد دیگری نیز هست چونان مسجد سراء معار و مسجد امام یحیی متصل به سرای بستان، مسجد ابن حرب، مسجد ایوب الحسن، مسجد جمش، که بسیار متبرک است و از اجابت دعا در این مسجد عجایب و لطایف بسیار بر سر زبان مردم است و دیگر مسجد مطرز، که بر کران بازار است چندان وسعت دارد که هزار کس در آن نماز می گزارند که غزان در سال ۵۴۸ هـ ق آن را ویران کردند و آتش زدند و بسیاری از مردمی که در آن جا پناهنده شده بودند به تیغ بستند و همچنین مسجد پرآوازه جامع منیعی که آن را بزرگ مردی از اهم فقها و علمای نیشابور قرون چهارم و پنجم به نام ابوعلی حسان فرزند سعید منیعی بنا کرده است... از مساجد معروف دیگر مسجد محمد فرزند عقیل که مسجدی بزرگ بود و مرکز تجمع علما و فقها به شمار می آید و گفته اند که موید آی به سردار معروف سنجر سلجوقی در سال ۵۵۶ هنگامی که شافعیان و علویان درگیری و برخورد داشتند به خواست شافعیان به خاطر دشمنی که با علویان داشت آن را ویران کرد و کتاب خانه معروفی داشت. مسجد خباز که مدرسه خبازی نیز خوانده می شد و ابوعبدالله خبازی فقیه مشهور در آن تدریس می کرد. و مسجد باب معقل یا مسجد عقلا که مسجد بازار طعام فروشان بود و این مسجد در شادیاخ قرار داشت و بسیار معروف بود و آن را عبدالله فرزند ابراهیم بابویه عمارت کرده بود. گویند این مسجد را غزان در اواخر سنجر خراب کردند و کتاب خانه آن پنج هزار جلد کتاب در انواع علوم داشت که وقف بر طلاب بود و طعمه آتش غزان شد مسجد کسلان که حوضی متبرک داشت و بسیار بزرگ بود. مسجد دیز که آن را صحابه رسول خدا ساختند و طلبه علوم دین در آن به فراگیری شرعیه اشتغال داشتند آن را نیز غزان ویران کردند و مساجد حیره و ملقاباد که مسجد کهن یا عتیق نامیده می شود و گویا این مسجد دومین که در محله ملقاباد بوده و عتیق نامیده می شده به نام ابوبکر عتیق فرزند محمد نیشابوری دانشمند و عالم عهد سلجوقی که تفسیرش معروف است ساخته شده بود و این دو محله به هم پیوسته است و مسجد ابوعبدالله مطوعی و مسجد احمد فرزند حاج ابوالقاسم که مساجدی بزرگ بود و دیگر مسجد زمجار که در محله زمجار قرار دارد و آن را اصرم فرزند غیاث ساخته است. و مسجد حاکم که آن را یکی از حکام نیشابور به نام ابواسحاق بنیاد نهاده است. و نیز مسجد شیخ ابومحمد عبدالله جوینی از بزرگان قرون چهارم و پنجم در آن تدریس می کرده است. مسجد ابوتراب عبدالباقی مراغه ای و همچنین مسجدی که قاضی صاعد معروف به کمال الدین در آن حلقه درس داشته است و مسجد ناصحیه خوانده می شد و در مقدمه ترجمه رساله قشیریه از قول الغافر روایت کرده است... لیکن در نهایت این مبحث سخن این که به روایت گوناگون ۱۱ تا ۱۸ مدرسه را به عهد خلفا نسبت داده اند مربوط به شافعی های بوده است که غزان خراب کرده اند و یا حنفیان ریشه کن ساخته اند و مدارسی نیز حنفیان داشته اند که به دست شافعیه ویران شده است.... و نیز کتاب خانه مسجد جامع منیعی نیشابور که آن را نیز با مسجدش ابوعلی حسان فرزند سعد نیشابوری از بزرگان قرن پنجم بنا کرده بود و این کتاب خانه بسیار بزرگ و معتبری بود و کتاب های بسیار نفیسی در آن نگهداری می شد. سوگمندانه این کتاب خانه و کتب ارزنده و مهم آن نیز در شعله خشم و جهالت غزان سوخت و نابود شد...» (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه،  ص ۲۵۴-۲۴۲)

از این همه مسجد و مدرسه، که در شبستان یکی از آن ها، شصت هزار به جماعت نماز می گزارده اند و اگر به هر نماز گزار دو متر فضا ببخشیم، شبستان این مسجد به مساحت ۱۲ هکتار می شده، هزار ستون سنگی و سی جریب مساحت داشته و نیز آن بیست مسجد کهن دیگر، هرگز و هیچ کدام به قدر خشتی دو نیمه و سنگ پاره ای، اثری بر جای نمی بینیم، زیرا که یا غزان سوزانده اند و یا حنفیه و شافعیان خراب کرده اند!!! پس گرایلی بگوید که این همه اطلاعات دقیق در جزییات را از کدام نشانه استخراج کرده است؟ برای رسیدن به واقع امر و آن چه را که امروز در برابر چشم داریم و حتی گرایلی آن را مانده هایی از ادوار نه چندان دور، یعنی از زمان صفوی می داند، مناسب است که پس از عبور از این مساجد و مدارس افسانه ای، که یک کاشی ساده ی مانده از محراب یکی از آن ها هنوز پیدا نکرده ایم، به تنها مسجد نیشاپور و مانده از زمان صفویه سرکشی کنیم، که پس از دو سه بار مرمت، هنوز در نیشاپور بر سر پا و قابل دیدار است.  

«شهر دیر سال نیشابور با آن که بارها ویران شده و ساختمان ها و کاخ های آن واژگون گشته است و هر لحظه به شکلی این بت عیار برآمده و جلوه کرده و باز تغییر شکل داده است. باز هم کم و بیش از ادوار نه چندان دور نشان ها و یادگارهایی دارد هنوز هم در آن بناهایی است که چندین نسل را خاک کرده و باز ایستاده و استوار بر جای مانده است و امروزه از نفایس و ظرایف ارجمندی به شمار می آید. که در نظر اول توجه تازه وارد را به خود جلب می کند گرچه بعضی از این ساختمان ها از نظر قدمت پشتوانه ای ندارد. چون آرامگاه خیام و کمال الملک نوساز به شمار می آیند. باز هم به خاطر این که مقبره ای چون تربت خیام چند بار جا عوض کرده تا امروز رسیده است، ارزش خاصی دارد و آرامگاه بزرگوار چیره دست نقش آفرینی چون کمال الملک هم اعتبار و ارجش به فرداها پیوند می خورد. از این روی اگر نه هم با رعایت تقدم پیرامون هر کدام از ماندگارها و یادبودهای دیرینه سخنی می گوییم». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۳۱۴)

ظاهرا ناآرامی آن خیام ناشناس، که از میان رباعی های به نام او ساخته شده بیرون می زند، به رفتارهای پس از مرگ او نیز سرایت کرده و به اعتراف گرایلی می شنویم که چندین بار در زیر زمین جا به جا شده و تعویض مقبره کرده است!!! گرایلی به روشنی می نویسد که آثار معماری های تاریخی که در حال حاضر در نیشاپور قابل دیدار است، برخی به کلی نوبنا و برخی عمری چند نسله دارد و متعلق به ادوار تاریخی دور نیست. مایه ی اعجاب گرانی است که در نیشاپور کنونی فقط همین یک مسجد را می بینیم که در عهد شاه عباس ساخته اند و سرگذشتی شنیدنی و عجیب دارد. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 22:30 | 31 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 44

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۴ 

در این مباحث جدید که با عنوان «ایران شناسی بدون دروغ» عرضه می شود، مقصود رسیدن به این پذیرش نهایی است، که از اجرای پروژه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، آثار حضور مجرد آدمی، و از پی اسلام تا ظهور صفویه، نشانه ای از حضور قدرتمند و نوساز و تولیدگر انسان در جغرافیای ایران دیده نمی شود. رسیدگی به زوایای مختلف و رد ادعاهایی که به صورت های گوناگون و با عرضه کوهی از مدارک مجعول و ناممکن و بدون نشانه، می کوشد تا ایران پس از اسلام را نیز، همانند دوران باستان، تاثیر ناگرفته از رخ داد پوریم و مملو از توانایی های متنوع معرفی کند، سرانجام به چنان نتیجه ی حیرت آوری خواهد رسید که همانند زلزله ای عظیم از حقیقت، مخروبه های برآمده از دروغ را از زمین منطقه ی ما پاک خواهد کرد و تا آن مرحله هنوز یادداشت های دیگری در پیش است که به مدد الهی در نصب آن ها سریع تر خواهم بود. 

پیش از این، مختصرا با گستره بی پایان اندیشمندی هنرمندانه و قدرت تولید ماورای استادانه و دست رسی به تکنیک های فوق عالی، به خصوص در طراحی های اولیه ی خیال انگیز و در صنعت ذوب و آلیاژبندی و قالب گیری و ریخته گری فلز و ساخت سفال و زینت آلات زنانه ی ممتاز، در شرق میانه ی ماقبل پوریم، در محدوده ی بس کوچک یک یادداشت وبلاگی و ارائه ی معدودی تصویر آشنا شدیم و آن گاه معلوم مان شد که هیچ نمونه ی غیر مجعولی نداریم و نمی شناسیم که تولید آن را بتوان به دوران معروف به «ایران باستان» منتسب کرد و اینک به پس از طلوع اسلام در ایران وارد می شوم تا اثبات شود فقدان زیربناهای ضرور، دراثر آسیب عمیق وارد آمده در پوریم، ارتباطات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را چنان ناممکن کرد که ایران اسلامی نیز تا مدت هزار سال در تمدن و فرهنگ جهان نمایش حضور ندارد و تا ظهور صفویه اثری از تحرک و تجمع و تولید و توزیع در اقتصاد، ردی از مدیریت مسلط سیاسی و به طور طبیعی تظاهری از نمایشات فرهنگی، جز جعلیاتی آمیخته به وهم دیده نمی شود و  از آن که مباحث پیشین را بر پایه ی یک منبع رسمی کشوری قرار داده بودم، ادامه ی آن را نیز بر اساس داده های همان منبع، یعنی کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» دنبال می کنم. در این مرحله لازم می بینم اضافه کنم که این کاتالوک و کتاب، از نظر انتخاب تصاویر و تهیه ی متن به طور کامل از اختیار مراکز ایرانی خارج بوده و به خصوص سردبیر و مسئول آن، میشائل آلرام و الیزابت هرمان هر دو از یهودیان مشهور در این گونه امورند! 

«اگرچه اسلام به عنوان یک مذهب، از هنر برای ترویج اندیشه ی خود به اندازه ای که مثلا مذهب مسیحی یا مذهب بودایی از آن سود برده اند، به خصوص به دلیل ممنوعیت شمایل نگاری مقدسین، استفاده نکرد، اما اسلام در معماری و در خلق آثار هنری توسط هنرمندان تاثیری به سزا داشته است. حتی اگر یکی از اولویت های هنر اسلامی در یگانگی و وحدت هنری آن نهفته باشد، نمی توان آن را با تک شکلی اشتباه گرفت: هنر اسلامی در مناطق مختلف، خود را از جنبه های گوناگون به اشکال مختلف نشان می دهد. در بین این مناطق ایران، در کلی ترین مفهوم آن، بی شک یکی از مناطق رهبری کننده است». (موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۷، مقاله ی ماریا ویتوریا فونتانا، با نام هنر اوایل دوره ی اسلامی)

این که مترجم و یا مولف این نوشتار، اسلام را از آغاز نه دین، که مذهب معرفی می کند، نشانه ی روشنی بر سرسری انگاری این گونه بررسی های آبکی است و رقیق تر از آن، مطلبی است که قلم زن متن فوق در باب رهبری ایرانیان در رشد پدیده های هنری - صنعتی مسلمین ادعا می کند!!! پس از این اظهار نظر است که خواننده تهییج می شود تا با نشانه ها و نمونه های قابل لمس و دیدار و اثبات کننده این سرکردگی ایرانیان در هنر اسلامی، آشنا شود.

«پس از دوران اولیه ی اسلام که سال هایی پر از جنگ و نبرد بود ، در دوران فتح و فیروزی، فرهنگی نو متبلور گردید که جای گزین ارزش های پیشین نشد بل که محتوا و اشکال بیان آن ها را، تا جایی که مفید به نظر می رسیدند، پذیرفت. دو محدوده ی فرهنگی وسیعی که اسلام، از ابتدا با جنگ و سپس با برنامه ریزی - بازسازی، با آنان ارتباط برقرار کرد، در غرب فرهنگ بیزانسی و در شرق فرهنگ ساسانی بود». (موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۷، مقاله ی ماریا ویتوریا فونتانا، با نام هنر اوایل دوره ی اسلامی)

چند سطر بالا، که برابر معمول و این بار به بهانه ی شناخت هنر ایران دوران اسلامی، مشغول ساخت صحنه های جنگ و ستیز و شمشیر کشی در شرق و غرب جهان اسلام است، در وجه دیگر و بدون توجه به آثار معماری کهن اسلامی، نظیر مسجد بنی امیه در دمشق، قصد کرده است تا هنر اسلامی را به طور عموم وامدار همسایگان خود بگوید و مسلمین را کپی کشان دارایی دیگران بشناساند. در یادداشت پیشین با آن نمونه هایی آشنا شدیم که بر سبیل تفنن و بدون ارائه ی ادله ی فنی و باستان شناختی ، هنر ساسانی خوانده شده اند: تنگ و بشقاب های بی نوشته و نشانی که حتی یکی از آن ها در حوزه ایران به دست نیامده و پیش تر آورده بودم که گیرشمن، به اصطلاح معروف ترین هنر شناس دوران باستان ایران، ظروف فلزی بی جهت منسوب به ساسانیان را، یافته هایی از کوه های اورال خوانده بود و برای تغییر ذائقه در شیوه های نشاط، مناسب می بینم با متن زیر هم آشنا شوید که به «لاف در غریبی» و دنباله ی آن، بسیار شبیه شده است.

«سیمگران ظرف های گران بها می ساختند و همراه با زرگران، زینت آلات گوهر نشان برای مردان و زنان ثروتمند و نیز اشخاص عادی می پرداختند. چندین ظرف نقره از دوران ساسانیان هنوز موجود است که در موزه ی بریتانی، ارمیتاژ لنینگرار، کتاب خانه ی ملی پاریس و موزه ی هنری متروپلیتن نیویورک نگاهداری می شود. نقوش این ظروف همواره مرکب است از تصویر شاهان و اصلمندان در شکار و در آن ها حیوانات با ذوق و کام یابی بیش تری رسم شده اند، تا انسان ها. سکه های ساسانیان، مثلا سکه های شاپور اول، گاه در زیبایی با سکه های رومی برابر بود. حتی کتاب های دوران ساسانی را می توان جزو آثار هنری به شمار آورد. بنا بر روایات، هنگامی که کتاب های مانی را در ملاء عام می سوزاندند، قطعات طلا و نقره ی جلد آن ها ذوب می شد و بر زمین می چکید. مواد اولیه ی قیمتی در اثاث خانه ی دوران ساسانی نیز به کار می رفت. خسرو اول یک میز طلای گوهرآگین داشت. خسرو دوم برای ناجی خود امپراتور ماد ریکیوس میزی از کهربا ساخت که با پایه های طلای گوهر نشان استوار بود». (علی اکبر سرفراز، بهمن فیروزمندی، باستان شناسی و هنر دوران تاریخی، ص۳۰۱)

حتی قصه ی شاه پریان نیز چنین ساده انگارانه تعریف نمی شود. این جا و بدون ارائه ی گوشه ای از یک پایه ی آن، چنان از میز طلای گوهر نشان خسرو اول سخن گفته اند که گمان می رود کتاب شان را بر همان میز تحریر کرده اند و امپراتوری از روم را معرفی می کنند که از پرسش درباره ی او، بدان علت که بیم دارم به سبب شباهت نام، مدعی شوند از وابستگان خونی به امپراتوران ماد در ایران بوده است، صرف نظر می کنم ولی به هیچ قیمتی زیر بار این اطلاع تازه نمی روم که شاپور اول به صلاح دید ایزدان با سنگ کشته شده را، در این جا صاحب سکه هایی برتر از نوع رومی آن بدانند!!! اگر می توان اثبات کرد که در دورانی دو هزار ساله در اندازه ی خلق سنجاق سر زنانه ای، ابداع و اهتمام هنری، به سبب عواقب و اثرات بنیان کن پوریم صورت نگرفته، پس تمام آن اسامی که به هر صورتی در باب هنر ایران باستان و یا هنر ایران اسلامی سخن ساخته اند، دانسته و نادانسته و خواسته و ناخواسته در دمت منافع یهود بوده اند تا ماجرا و آسیب های پوریم را مخفی نگهدارد. 

«تاثیر الگوهای ایرانی بر روی هنر آغاز اسلام هم در محدوده ی معماری و هم در حوزه ی هنرهای زیبا، فوق العاده بوده است. تلاش هایی که در ایران انجام می گرفت همه با نوسازی ساختار جدید دولتی در زمان عباسیان و مراسم و آیین هایی که لازمه ی حکومت آنان بود، ارتباط داشت. هنر آغاز اسلام در محدوده ی ایران مرهون نهضت های هنری مختلف پیش از اسلام در ایران، از دوره ی هخامنشی تا زمان ساسانیان است». (موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۸، مقاله ی ماریا ویتوریا فونتانا، با نام هنر اوایل دوره ی اسلامی)

در همین یادداشت خواهید دید که از دوران هزار ساله ی ماقبل صفویه در ایران، هنوز یک کاسه ی آب خوری درست نیافته ایم و می دانیم که تنها معماری قابل مشاهده ی بومی از آن دوران دراز، قلاعی خشت و گلی بر بلندی کوه ها است و آن گاه در متن بالا با این ادعا رو به روییم که الگوهای ایرانی در معماری و صنایع ظریفه تاثیری فوق العاده مهم در هنر اسلامی داشته است!!! آیا تلقین کنندگان چنین ماورای دروغ اعجاب آوری، چه لذتی از انتشار اطلاعات به کلی بی پایه در هستی ایرانیان می برده اند؟ اگر این سخنان را از روی نادانی و بی خبری بیانگاریم، از آن که چنین مطالب بیگانه با واقعیت را، در یک کاتولوگ رسمی گرد آوری شده توسط کارشناسان عالی مقام مسائل ایران در اروپا می خوانیم، پس سراپای این ایران شناسی حی و حاضر را باید با شیلنگ شست و به صورت صفحه ی سفیدی برای بازنویسی عالمانه درآورد و اگر عامدانه و آگاهانه برای ما دروغ گفته و نوشته اند، پس ایران شناسی موجود دشمن همه چیز ایرانیان بوده است.

 

با این دو تصویر که از صفحات ۳۴۱ و ۳۴۴ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام، به حوزه ی معرفی نمونه های هنر پس از اسلام در ایران وارد می شویم، که انوار درخشانی از حقیقت را در راه خواهان آن می تاباند. کتاب در توضیح مربوط به تصویر دست راست، در صفحه ی ۳۴۰ به کوتاهی نوشته است:

«تصویر ۴: پارچه ی ابریشمی، از صومعه ی سن ژوس سورمر، سده ی دهم میلادی، موزه ی لور، بخش اسلامی، شماره ی شیء، ۷۵۰۲. یکی از شاه کارهای هنری منسوجات اسلامی، احتمالا محصول یک کارگاه بافندگی ایرانی در این زمان است. این اثر پارچه ای از ابریشم و کتان است که امروزه در مجموعه ی بخش قدیمی صومعه ی سن ژوس سومر نگهداری می شود. این پارچه بر اساس نوشته ی روی آن، مربوط به نیمه ی اول سال ۹۶۱ میلادی است. بر روی پارچه دو جفت فیل چهره به چهره دیده می شوند و بر روی نوار حاشیه، نقش یک ردیف شترهای باختری بافته شده است. درباره ی پارچه های دوره ی آل بویه بحث ها و مناقشات فراوانی وجود دارد. در اوایل دهه ی هفتاد، نتایج سال یابی کربن ۴۱ نشان داد که برخی از این نمونه ها تقلبی هستند»ّ.

باز دیگر با همان حکایت دیرین مصادره ی هستی دیگران، برای پر کردن چاله ی پر ناشدنی ناشی از قتل عام پوریم مواجهیم. این جا قطعه پارچه ای با متن عربی است که می گویند در صومعه ای در جنوب فرانسه یافته اند و با رذالت لازم در زمره ی آثار هنری ایرانیان در قرن سوم هجری، فهرست می کنند! آیا همین نمونه ی کوچک نشان نمی دهد که اینان قرینه ای برای اثبات هرگونه حضور ایرانیان در جهان اسلام، تا پیش از قرن دهم هجری، یعنی زمان صفویه در اختیار ندارند؟ اشارات مختصر مندرج در توضیحات سر درگم بالا زیر &#