ایران شناسی بدون دروغ، 50

 

این تصویر  برای سهولت در پیدا کردن جایگاه و پوشش و حالت چهره ی اسیران ، تا پایان این بررسی ثابت خواهد ماند. 

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰

باور کنید شرح نویسی بر این چهره های سنگی آرام، که هیچ کدام کم ترین اثر واهمه از مرگ، در برابر دژخیمی چون داریوش،  بر چهره ندارند، بدون ابتلا به هیجان و خشم، کار دشواری است. تصویر بالا گرچه فقط ۹ برگ دارد، اما کتابی است که بیش از تمام وراجی های تاکنون، ماجرا و موجودیت هخامنشیان جانور منش را روشن می کند و تاریخ درست و بی نقاب و بی دروغ ایران کهن را باز می گوید. آن ملنگ هایی که دو دیو معروف هخامنشی، کورش و داریوش را، با بزک دروغ، مشاطه کرده و فرشته وانموده اند، اینک که آن سرخاب و سفیداب ها  از رخسار داریوش شسته و شاخ های پوشانده اش نمایان می شود، به اصطلاح سم بر زمین می کوبند و افسار می گسلند. این را هم بنویسم که این صف اسیران بسته شده به یک طناب، سمبلیک است و نمی تواند واقعیت عینی تاریخ داشته باشد، زیرا به تشریح داریوش هر یک از این سرداران، در میدان و سرزمین و زمانی جداگانه مغلوب و کشته شده اند، اما چهره های آن ها را، که تنوع قومی قابل قبولی دارد، می توان و باید برابر واقع شناخت، زیرا اگر سیمای این سرداران را هم، مانند در یک رشته طناب قرار دادن آن ها نادرست بیانگاریم، پس به تر آن که این کتیبه ی موهوم بیستون را نیز مستند دیگری بر دروغ بافی مطلق داده های کنونی در موضوع هخامنشی بگیریم.

 

اما پیش از دنبال کردن مطلب مربوط به صف اسیران و برای استحکام مبحث بالا و نمایش دیگری از گستره ی جعل در اسناد کنونی، که ایران شناسی جاری را به لجنزاری بویناک و نمایشگاهی از امکانات حقه بازی و دروغ و شیادی بدل کرده، توجه دیدار کنندگان را به عکس بالا و زیر این نوشته جلب می کنم. نقش بالا حجاری پر کاری از به اصطلاح اهورامزدای زردشتیان قلابی است که بر فراز کلاه او، نقش «شمش» الهه خورشید بین النهرین قرار دارد؟!!! نقشی که از استل های نارامسین تا سنگ نگاره های بابل و شوش به دفعات تکرار شده و نمایه ی یکی از باورهای محکم بین النهرین و ایران غربی، یعنی خدای خورشید نزد آشوریان، بابلیان و ایلامیان است. اینک در فرهنگ منطقه، این نام گذاری کهن شمش که به صورت «شمس» محفوظ مانده، خود به میزان لازم قابل تامل است، اما من این یادداشت را برای عطف نظر به مطلب دیگری آورده ام که حاوی حقیقت خوفناکی است: نقش این گردونه  خورشید فراز اهورای کتیبه بیستون جعل جدید است و با بریدن دقیق سنگ در کتیبه و حذف نقش پیشین، این «شمش» را به جای نقش قدیم نشانده اند!!!!! این نوع برش و جا گذاری سنگ که در تصویر می بینید، کم ترین ربطی به نشانه های مرمت ندارد و جز تعویض و جای گزینی نام دیگری نمی گیرد. مورخ می پرسد آیا در اصل کهن کتیبه بر فراز کلاه این به اصطلاح اهورامزدا چه صورت و نقش دیگری حکاکی بوده، که در دوران جدید باید از دید صاحبان نظر در موضوع مربوطه، پنهان می مانده است: شمعدان مقدس یهودیان و یا ستاره ی داود؟!!! آیا دقت و دیدار این جعل و حقه بازی آشکار، برای آقایان و خانم های کارشناس میراث فرهنگی ما این همه دشوار بوده است که در باره ی آن جز سکوت نشنیده ایم؟!!! و اگر فرض را بر این قرار دهیم که این نخبگان و تحفه ها چنین دست بردگی روشن و بی ابهامی را در این همه سال ندیده و به آن توجه نکرده اند، پس شاید که اینان جز انتظار کشیدن برای دریافت مطلب نو از مراکز غیر ملی و چشم دوختن به دهان ایران شناسان وابسته به کنیسه و کلیسا، در موضوع دیگری تخصص ندارند!!!

 

 

اینک به بررسی خود باز گردم و به ادامه ی تحلیل حالات آدمیان ثبت شده در صف اسیران در کتیبه ی بیستون بپردازم که عالی ترین مدرک شناخت بنیان مسائل و موضوعات پیش آمده در عهد هخامنشیان و نیز پیش زمینه ی استوار و آماده ای در اثبات رخ داد پلید پوریم است.

 

 

این تصویر ارخه ی باز هم بابلی است. نفر هفتم از صف اسیران، که همان کلاه چسبان ندینتبیره بابلی و یا همان موهای مجعد به هم فشرده را به سر دارد. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او را در کتیبه ی بیستون چنین بیان کرده است.

«داریوش شاه می گوید: «در آن هنگام که من در پارس و سرزمین ماد بودم، برای دومین بار، بابلیان علیه من شورشی شدند، مردی به نام ارخه، یک ارمنی، پسر هلدیته، در بابل شورش کرد، مردمی به نام دوباله، از آن جا به مردم چنین دروغ گفت: من نبوکودرچره، پسر نبونید، هستم، آن گاه، بابل بر من شورش کرد، به سوی ارخه رفت، بابل را گرفت، او شاه بابل شد. داریوش شاه می گوید: سپس من سپاهی را به بابل فرستادم، یک پارسی به نام ویندفرنه، بنده ی من، او را سردارشان کردم، به آنان چنین گفتم: بروید، با این بابلیان که مرا نمی خواهند بجنگید، سپس ویندفرنه با سپاه به بابل رفت، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، ویندفرنه بابلیان را شکست داد و آن ها را زنجیر بسته آورد، ۲۲ روز از ماه آراهسمه گذشته بود، بدین سان، ارخه را دستگیر کرد که به دروغ خود را نبوکودرچره می نامید، و همچنین مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، من تصمیم گرفتم: ارخه و مردانی که وفاداران اصلی او بودند در بابل تیر به مقعدشان فرو شود. این آن کاری است که من کردم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۴۳ تا ۲۴۵)

پی یر لوکوک در توضیح این بخش از کتیبه دو توضیح مهم آوردده است نخست این که می نویسد ارخه و هلدیته نام ارمنی نیست و از عقل هم به دور است که یک ارمنی و ارمنی زاده در بابل و بدون مواجهه با بی اعتنایی عمومی خود را از پشت نبونئید بداند و نیز از آن که پیش تر نیز نام تیگره را به عنوان موضعی در ارمینه در کتیبه خوانده ایم، منطقی است که ارمینه را نیز مانند دوباله و زازانه، جایگاه و حوزه ای در سرزمین بابل بدانیم و بپذیریم که موضوع حضور خطه ای با نام ارمنستان در زمان هخامنشیان، منتفی است. این نام را جاعلین مسائل تاریخ شرق میانه، با سوء استفاده از شباهت تلفظ، از آن روی به عهد کهن کشانده اند، که به یکی دو مورخ ارمنی نیز، مانند آن همه مورخ قلابی یونانی و رومی، برای اخذ تاییدیه و تراشیدن ناظر برای تاریخ هخامنشیان دست ساخته ی خویش نیازمند بوده اند. در عین حال لوکوک با مراجعه به متن بابلی کتیبه، شرح مفصل تری از نحوه ی مرگ ارخه و یاران اش می آورد، که خواندنی است:

«گروه هایی که همگی شورشی بودند، روز بیست و دوم از ماه آراهسمه، آن ها نبرد را آغاز کردند، در آن حال، ارخه که دروغ می گفت که: من نبوکد نصر پسر نبونید هستم، دستگیر شد و بزرگانی که با او بودند با او دستگیر شدند. من تصمیم گرفتم که ارخه و بزرگانی را که با او بودند روی تیر نوک تیز بگذارند. آن گاه ارخه و مردانی که وفا داران اصلی او بودند، در بابل تیر به مقعدشان فرو شد. در کل کشتگان و بازماندگان سپاه ارخه ۲۴۹۷ تن بودند». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۴۴)

۲۴۹۷ نفر تتمه ی یک سپاه آزادی خواه را داریوش در بابل بر تیرهای تیز می نشاند. آیا این نوع مجازات از نظر رفتار شناسی نشان نمی دهد که داریوش یک بیمار روانی و یک لذت برنده از شکنجه های جنسی بوده است؟!!! در موضوع ارخه نیز، با همان اطلاعات همخوان با موضوع بابل، که درباره ی ندینتبیره آمده بود، رو به روییم. ارخه نیز خود را فرزند نبونئید معرفی می کند و بلادرنگ مردم به او می پیوندند و به رهبری بر می گزینند. این شور آزادی خواهی آشکار، از توحش مطلق هخامنشیان و بی اقبالی عموم نسبت به آن ها حکایت می کند و میزان جان بازی داوطلبانه برای بازگشت به دوران ماقبل هجوم دست نشاندگان یهود را باز می گوید که تا آخرین نفر و واپسین نفس سرداران خویش را تنها نگذارده اند.   

صورت ارخه هم در کتیبه به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ امروزین و عشیره نشینان عرب و نیز به ندینتبیره شگفت انگیز است و آن گاه که این شباهت را در جزء جزء پوشش این دو نیز، به صورت همان ردای نیم آستین و پهن کمر بسته ای پیچ خورده می بینیم، می پذیریم که تصاویر این اشخاص، مانند حجاری های نمایشی پله های آپادانا، بر سبیل تفنن و دروغ و خیال پروری نیست و تا حد یک عکس رسمی و مدرک جرم در پرونده ی هخامنشیان قابل تایید و نگهداری است. در این جا نیز همان صورت نیمه گوشت آلود، امتداد بلند ابرو، چشمان درشت، دماغ عقابی، ریش پیش آمده، و لبان گوشتالود نیم پوشیده در زیر سبیل را ناظریم، جزاین که ارخه از ندینتبیره اندکی کوتاه تر و جوان تر و به همان میزان خشمگین تر است و خطوط چهره ی او نفرت بیش تری نسبت به داریوش را منعکس می کند.  

این فرورتی مادی است. سومین نفر از صف اسیران، با موهایی صاف که در دنباله به صورت گیسویی جمع و به هم بسته، در آمده است. اگر فشردگی و رستنگاه بسیار کوتاه موهای او را حاصل استفاده از نوعی سربند و کلاه ندانیم، پس ناگزیر نتیجه می گیریم که بومیان پیش از پوریم ایران دارای موهای بسیار پر پشت و رام و با رستنگاهی نسبتا نزدیک به ابرو بوده اند. حالتی که در کم تر تجمع امروزین ایران قابل دیدار است. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت این فرورتیش مادی ذکر شده در کتیبه ی بیستون را چنین بیان کرده است.

«مردی به نام فرورتی، اهل ماد، در سرزمین ماد قیام کرد، او این چنین به سپاه گفت: «من خشثریته، از خاندان هوخشتره هستم»، سپس، سپاه ماد که در کاخ بودند علیه من شورش کردند، سپاه به سوی فرورتی رفت، او در سرزمین ماد شاه شد». داریوش شاه می گوید: «سپاه پارس و ماد که با من بودند اندک بودند، آن گاه، من سپاهی فرستادم، یک پارسی به نام ویدرنه، بنده ی من، من او را سردار ایشان کردم، با آن ها چنین گفتم: «بروید مردم ماد را که مرا نمی خوانند درهم بکوبید»، آن گاه، ویدرنه با سپاه اش رفت، هنگامی که سرزمین ماد را گرفت، شهری به نام مارو، در سرزمین ماد، در آن جا با مادها نبرد کرد، کسی که نزد مادها رهبر بود در آن زمان در آن جا نبود، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشیان را شکست داد، ۲۷ روز از ماه انامکه گذشته بود، بدین سان نبرد کردند، سپس، سپاه من، کاری نکردند. مردمی به نام کمپنده، در سرزمین ماد، در آن جا منتظرم ماندند تا من به سرزمین ماد رسیدم.» داریوش شاه می گوید: «آن گاه، من از بابل دور شدم، به سرزمین ماد رفتم، آن گاه که من به سرزمین ماد رسیدم، شهری به نام کوندورو، در سرزمین ماد، در آن جا، فرورتی که خود را در سرزمین ماد شاه می خواند، با سپاه اش به سوی من، برای نبرد رفت، آن گاه ما به نبرد پرداختیم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم، ۲۵ روز از ماه آدوکنیشه گذشته بود، بدین سان ما به نبرد پرداختیم». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، فرورتی با اندکی از سواران اش گریخت، مردمی به نام رغا، در سرزمین ماد، او تا آن جا رفت، آن گاه من سپاهی را به دنبال او فرستادم، فرورتی دستگیر شد، به سوی من آورده شد، بینی، گوش ها، زبان او را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، بر درگاه من، او در زنجیر نمایش داده شد، تمام مردم او را دیدند، سپس، در اکباتان تیر به مقعد او فرو کردم و در دژ، در اکباتان، به دار آویختم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۲۸، ۲۲۹ و ۲۳۳)

فرورتی چندان بلند قامت نیست و شانه های عریضی ندارد. با آن ریش بلند، که همانند گیسوان اش رام و افتاده است، تقریبا هیچ چیز او، به مردم امروزین سرزمین کردستان، همانند نیست. آرامش چهره و فرم دماغ بسیار با قواره و نیز ابروان خوش فرم و پر پشت تر ازسرداران دیگر، صورت او را به متفکران و رهبران مذهبی شبیه تر کرده است. زمین را نگاه می کند و گویی در حال نوعی مکاشفه است، اما کم ترین اثر خود باختگی و خوف در این شمایل بس دوست داشتنی دیده نمی شود. آستین لباس اش بلند است و کمربند ساده ی نه چندان عریضی بر کمر دارد. وحشیگری اختصاصی داریوش درباره ی او و خراب کردن این صورت مهربان و ملکوتی، با بریدن گوش و دماغ و درآوردن چشم، که تا این جا درباره ی دیگران اعمال نشده، درهم ریختگی و عدم توازن روانی داریوش را نشان می دهد که تحمل دیدار وقار و تناسب چهره ی چنین سردار خوب صورتی را نداشته است. آیا گمان کنیم که شخص داریوش کریه منظر و نسبت به صورت های زیبا حساس و دچار عقده بوده است؟! به هر حال تا همین جا و بر مبنای گزارش کتیبه ی بیستون کاملا معلوم است که مردم هیچ حوزه ی جغرافیایی در شرق میانه ی کهن، ماندن در زیر کلید سیاسی - نظامی این جانور سفاک و روان پریش تاریخ را خوش نداشته اند! در مورد کشتن فرورتی و همراهان او نیز، لوکوک شرح کوتاه دیگری بر مبنای متن بابلی کتیبه آورده که خواندنی است:

«من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم. بیست و پنجمین روز از ماه نیساننو گذشته بود بدین سان ما به نبرد پرداختیم ۳۴۴۲۵ تن از آن ها را کشتیم و ۱۸۰۱ نفر را زنده گرفتیم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۳)

اگر همین آمار را اساس بررسی برای دست یابی به وسعت مقابله ی مردم و بومیان ایران با داریوش بگیریم، پس شورش های علیه او عمومی و در اندازه ی جمعیت کامل یک شهر و منطقه بوده است، زیرا بعید به نظر می رسد که حتی یک کلان شهر دوران باستان بیش از ده هزار خانوار متوسط، یعنی چهل هزار نفر را دربر می گرفته است.

این مرتیه از فارس است. چهارمین نفر از صف اسیران، با همان موهای صاف و دنباله ی جمع و بسته شده ی فرورتی که در بالا آمده بود. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت این مرتیه ی فارسی ذکر شده در کتیبه ی بیستون را چنین بیان کرده است.

«داریوش می گوید: «مردی به نام مرتیه، پسر چینچخری، در شهری به نام کوگنکا، در پارس، از آن جا برخاست، در اوژه شورش کرد، او نیز این چنین به سپاه گفت: «من ایمنی، شاه اوژه هستم». داریوش شاه می گوید: «در این زمان، من کاملا نزدیک اوژه بودم، آن گاه، مردم اوژه از من ترسیدند، مرتیه را که رهبرشان بود گرفتند و او را کشتند». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۸)

شرح فوق در باره ی مرتیه، هم کوتاه و هم آشفته است. کتیبه او را مردی از فارس می شناساند که در اوژه قیام کرده است؟!! مقاومت او به درازا نمی کشد و به نظر می رسد در میان مردم اوژه، که درست نمی دانیم کجا بوده ، پایگاه وسیعی نداشته است تا آن جا که کتیبه می نویسد اهالی اوژه او را دستگیر کرده و کشته اند. آیا ناشناس بودن او برای مردم اوژه موجب عدم جلب اطمینان لازم شده است؟ صورت مرتیه، کاملا خرد شده و غیر قابل شناخت است، اما طرح و نوار اندازی لباس و به خصوص زائده ی گشادی که به جای آستین، دست های او را پوشانده و با لباس داریوش کاملا همسان است، تعلق او به جایگاه اشراف را اثبات می کند. از رخسار او تنها دماغی مستقیم و کوچک و نوک تیز دیده می شود که در تلفیق با گیسوان رام و صاف و ریش توپی و چرخی او ارجاع هویت مرتیه به منطقه بیش تر کویری و گرم فارس را دشوار می کند، هرچند که می توان شرایط اقلیمی به اصطلاح فارس کهن را با اوضاع کنونی آن یکسان نگرفت و نتیجه گیری نهایی در ذکر واژه ی فارس در کتیبه ی بیستون را به ادامه ی این یادداشت ها موکول کرد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 16:30 | 54 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 49

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۹

سایه های دروغ در کتیبه ی بیستون چندان غلیظ است که راوی، یعنی داریوش را هم از انبوهی آن در هراس می بینیم و از آن که مطمئن است ادعاهای غیرممکن و بی پایه اش را، مردم همان زمان و آیندگان نیز باور نخواهند کرد، در شرح کوتاه و فهرستواره ای از ۱۹ نبردش در حوزه های مقاومت، به التماس از خوانندگان کتیبه می خواهد تا او را دروغ گو و گزافه باف نپندارند!

«داریوش شاه می گوید: این آن کاری است که من کردم. به خواست اهوره مزدا، در یک سال، پس از آن که شاه شدم، ۱۹ نبرد کردم، به خواست اهوره مزدا، من همه ی آن ها را درهم کوبیدم و ۹ شاه را دستگیر کردم... داریوش شاه می کوید: این اقوام شورشی شده بودند، دروغ آن ها را شورشی کرد، به گونه ای که آن ها به سپاه دروغ گفتند، آن گاه اهوره مزدا آن ها را در دست من گذارد، من با آنان به خواست خود رفتار کردم... داریوش شاه می گوید: این آن کاری است که من به خواست اهوره مزدا کردم، این کار را تنها در یک سال کردم، تویی که زین پس، این کتیبه را خواهی خواند، باشد که آن چه را کردم تو را باور شود، نیندیش که این یک دروغ است، من داوری اهوره مزدا را خواهانم که این درست است و دروغ نیست، تنها در یک سال این کارها را کردم، داریوش شاه می گوید: به خواست اهوره مزدا باز هم چیز دیگری هست که من کرده ام، اما در این لوح سنگی نوشته نشده است به این دلیل که مبادا آن چه من کرده ام به باور زیاد آید، در نظر کسی که بعدها این کتیبه را می خواند مبادا که او نتواند آن را باور کند مبادا بیندیشد که دروغ است. داریوش شاه می گوید: شاهان پیشین، هر تعداد که بودند، آن قدر که من کار کردم کار نکردند، به خواست اهوره مزدا تنها در یک سال این کارها را کردم. داریوش شاه گوید: اکنون آن چه من کردم باید تو را باور آید. آن را پنهان مکن و به دیگران بگو. اگر پنهان نکنی و به دیگران بگویی، اهوره مزدا دوست تو بادا، خاندان تو افزون بادا و زندگی ات دراز باد». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۴۵ تا ۲۴۸)

روان شناسی و روان پریشی داریوش و اشراف به گوشه ای از داستان امپراتوری بی بهای هخامنشی، از طریق بررسی این متن، ممکن می شود. معلوم نیست به کدام دلیل داریوش می خواهد با اصرار به تاریخ بقبولاند که او کار ۱۹ نبرد و دستگیری ۹ سردار مخالف را در یک سال به پایان برده است و تقریبا التماس و حتی تهدید می کند که مردم زمان او و آیندگان ادعای بی خردانه اش را بپذیرند و آن را دروغ نگیرند و برای تاکید در توانایی و نخبگی های خویش، ابعاد کوشش های یک ساله اش را حتی بیش از شرح ۱۹ نبرد قید می کند و اشاره دارد که از آن رو تمام ماجرا را بیان نمی کند، که نگران ناباوری دیگران است!!! حتی برای قبولاندن گفته های اش به سوگند متوسل می شود، قضاوت را به داوری اهوره مزدا می سپرد و سرانجام برای کسانی که در صحت گفتار او شک نیاورند، ادعیه ی خیر پاداش می فرستد!!! این اصرار و تاکید و تحمیل کودکانه، هنوز در حالی است که کتیبه ی بیستون را بر چنان بلندی دور از دسترسی کنده اند، که خواندن آن تا امروز هم، بدون تدارکات فنی وسیع و بسیج صخره نوردان و بستن داربست ممکن نیست!!! تصور موکد من چنین است که چون کاتبان کتیبه ها با خبر بوده اند داریوش از خواندن آن متن، چنان که خود در بند بیستم ستون چهارم همین کتیبه تایید می کند، عاجز بوده است، انتقام جویانه در چنین مواردی، او را با نگارش این گونه مضامین تمسخر کرده اند!!! چرا که نمونه های دیگری از چنین الدرم های قلدر منشانه و خود بزرگ بینی های مختص عقب ماندگان، در دیگر سنگ نبشته های داریوش نیز آشکارا است.

«داریوش شاه می گوید: اهوره مزدا هنگامی که این زمین را آشفته دید، آن گاه آن را به من داد، مرا شاه کرد، من شاه هستم، به خواست اهوره مزدا اورا دوباره سر جایش گذاردم. آیا هرگز تو می اندیشی این مردمی که داریوش شاه داشت، چه تعداد بودند»؟ (داریوش، کتیبه ی مقبره در نقش رستم، به نقل از لوکوک، ص ۲۶۲) 

در این متن داریوش گمان می کند که خداوند، از فرط ناتوانی، زمینی آشفته شده را به او سپرده است که پس از تعمیر دوباره در جای خود بگذارد!!! شباهت و یکسانی بیان، میان کتیبه ی بیستون که ورودی، و کتیبه ی مقبره، که خروجی داریوش از تاریخ شمرده می شود، در عین مغایرت با نوع بیان مثلا کتیبه سنگ بنای شوش، Dsz، چندان حیرت انگیز و ابهام آفرین است که گمان نمی رود این کتیبه ها را به زمان حیات داریوش و از زبان و قول شخص واحدی ساخته باشند. در عین حال ابهامات در باب درک علت حک کتیبه ی مفصلی در بلندی های دشوار عبور و بی گذرنده ی بیستون شاید هرگز گشوده نشود. آن چه را می توان به یقین دریافت این که تدارک کتیبه ی بیستون یک عمل بدون توجیه، غیر ضرور، صرفا نمایشی و مسلما برای جلب توجه آیندگان بوده است، زیرا زمانی که شخص داریوش هم از خواندن متن آن کتیبه به خطی تازه ساخت عاجز بوده، پس به سختی در آن زمان خواننده ای به تعداد انگشتان یک دست می یافته است. آیا بیان بی لگام داریوش در بیستون و به ویژه بی پروایی او در قبول اقدام به کثیف ترین شکنجه های نوع ابوغریبی، حقه ای است که یهودیان نسبت به دستمزد بگیران پیشین خویش، پس از پایان پروژه ی پوریم و بی نیازی به آنان سوار کرده و برای انتقال آدم کشی قوم خود به دوش داریوش هخامنشی، تدارک دیده اند؟!! نشانه های چندی اجرای چنین توطئه ی نهایی از سوی یهودیان را برای گم راه و سرگردان کردن تاریخ شرق میانه تایید می کند، هرچند علائم بیش تری بر ستیز پیاپی و ناموفق داریوش با نیروی مقاومت اقوام، در سراسر منطقه و عدم توانایی نهایی و حتی شکست و قتل او در جریان این نبردها، صحه می گذارد، که اجرای پوریم برای جلوگیری از شکست نهایی، که با نابودی کامل قوم یهود برابر می شد، بزرگ ترین نشانه ی آن است. این ها مسائل فرعی بسیار جذابی است که راه گشایی به جزییات آن، مستلزم ورود دوباره و این بار غیر تبلیغاتی، عالمانه و آکادمیک به اسناد باقی مانده از هخامنشیان و در راس آن ها مندرجات تورات، گل نبشته کورش، کتیبه ی بیستون و دیگر سنگ نبشته های غیر مجعول هخامنشی است؛ اسناد و علائمی که از آغاز دوران جدید و به محض سر برآوردن، یهودیان با وسواس تمام، اختیار اداره و تفسیر و توضیح آن ها را به دست گرفتند و این خود قرینه ای است بر این که اصحاب کنیسه از برملا شدن مراتبی در میان این اسناد، از آن نوع که به همت این تحقیقات، بخش عمده ای از آن و به ویژه موضوع رسوایی پوریم، رمز گشایی شد، نگران بوده اند.

            موقعیت آسنه در کتیبه بیستون، نفر اول مقابل داریوش              کتیبه ای ظاهرا مناسب مطالعه ی فرشتگان آسمان؟!!!  

با این همه کتیبه ی داریوش در بیستون، یک میراث گران بها و تک برگ پر ارزشی است، که به نحوی غیر منتظره ما را با منظری بدون گستره، اما بی نهایت زیبا و غنی از هستی و سرنوشت سردارانی از میان اقوام ایران کهن آشنا می کند که دلیرانه علیه هخامنشیان، برای حفظ استقلال خویش جنگیده اند، خشن ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها را دلیرانه تحمل کرده و سرانجام جان باخته اند. تاریخ سازی کثیف یهودانه، این سرداران کهن مقاومت و مردان رزمنده ای را که بی هراس و لجوجانه علیه توطئه ی ربی ها در اعزام آدم کشان هخامنشی به شرق میانه جنگیده اند، در گمان مردم بسیاری در همین سرزمین آن ها، شورشی و پیرو دروغ خوانده می شوند و این نوشته ی وبلاگی، پس از دو هزار و پانصد سال، نخستین بیانیه ی ستایش از این نمونه های شجاعت است که مانند بسیاری دیگر، مظلومانه و در رده ی گم نامان، قهرمانی کرده، بدون یاد آوری و تجلیل تاریخ، مظلومانه جان باخته اند.       

 

این عکس دسته جمعی اسیران در راه مرگ، که هر یک سردار مغلوبی از میان اقوام کهن ایران بوده اند، تنها یادگاری است که تاریخ از شمایل مردم ایران پیش از پوریم می شناسد. این ها همان کسان اند که حتی نام شان در هستی مردم این منطقه ادامه نیافت و از سرزمین و اهلیت شان جز خطابی غالبا نامعین، که به زمان داریوش مصطلح و معلوم بوده است، خبر دیگری نداریم. شاید کسانی بگویند نمونه های مصور مردم زمان هخامنشیان در نقوش پله های تالار آپادانا در تخت جمشید نیز آمده است. اینک بر خردمندان مسلم است که بنای تالار آپادانا هرگز به اتمام نرسیده، چنان مراسمی که آن نقوش معین می کند هرگز برگزار نشده، آن مردم به آن مرکز نیامده و هدایایی به دربار هیچ کس نبرده اند. بنا بر این آن نقوش تصوری و شق و رق و بزک کرده و غیر واقعی، ملاک شناخت طینت و رخساره ی بومیان ایران کهن نیستند، اما با دلایل کامل و لازم می دانیم که داریوش با مقاومت منطقه ای رو به رو بوده و علی رغم موفقیت هایی، چنان به آستانه ی شکست نزدیک شده، که طراحان یهود تنها چاره ی نجات قوم خود از خشم عمومی مردم منطقه را، قتل عام و نسل کشی برنامه ریزی شده و کامل بومیان توانای ایران و بابل و آشور تشخیص داده اند. بنا بر این این صف سرداران مغلوب، یکه نمونه ی دیداری ممکن از ساکنان قدیم این سرزمین است که هجوم هخامنشیان و سرانجام نقشه ی پلید قتل عام پوریم اجازه نداد تا نسل خود را ادامه دهند. مطمئنا هر یک از روندگان در این صف را، باید پیشگامان مبارزه با دروغ و اختناق و تجاوز در ایران گرفت و هر کس دیگر را که چنین مغرورانه در هرکجای زمان و مکان تاریخ پر رنج آدمی، چشم در چشم دشمن، حقانیت آرمان خواهی خود را با نثار خون و تحمل شکنجه اثبات کرده است، باید ادامه ی همین سلسله و از تبار مجازی همین چند چهره ی باقی مانده از بومیان فداکار ایران کهن گرفت. در این جا نیز، به شرحی که می آورم، مایلم چنین گمان کنم که حجار این پانل جاودان، در مصور کردن حالت استقرار و صورت اسیران، در عین رعایت امانت، ملاحظاتی را به سود آنان در نظر داشته است. می خواهم برای تجلیل از این رزمندگان ایران کهن، پس از این همه قرن، تا آن جا که در شمایل سنگی آنان مصور است، نگاهی به مختصات این سرداران کبیر مبارزه با داریوش بیاندازم.

     

این تصویر آسنه اهل اوژه است. نفر اول صف اسیران که در تصویر مستقل بالا موقعیت استقرار او در برابر داریوش را ملاحظه می کنید. داریوش چه گونگی ظهور و شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او را در کتیبه ی بیستون چنین بیان کرده است.

«داریوش شاه می گوید: هنگامی که گئوماته مغ را کشتم، مردی به نام آسنه، پسر اوپدرمه، در اوژه شورش کرد. او به مردم گفت: در اوژه من شاه هستم. سپس مردم اوژه شورشی شدند. آن ها به طرف آسنه رفتند و او در اوژه شاه شد. آن گاه من یک اوژه ای را فرستادم آسنه را زندانی کردند و به سوی من آوردند. من او را کشتم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۲۴ تا ۲۲۵)

 

 

در اصل کتیبه صورت این آسنه ی اوژی خرد شده است و باز سازی قلمی آن، مردی با جمجمه ای نسبتا کشیده و  قدی اندکی کوتاه تر از دیگران را نشان می دهد که موهای کوتاه به سر چسبیده، چشمان و دماغی کوچک، چانه ای پیش آمده و لبانی نازک دارد. او با سینه ی پیش داده، دستان از پشت بسته و طناب بر گردن، مستقیم به مقابل خود و احتمالا به صورت داریوش می نگرد، که درست در برابر او قرار دارد. این مطلب از آن جا مسلم است که نفرات دیگر صف به علت از پشت بسته شدن دست ها، اندکی شانه ها را خم کرده اند، اما بدن آسنه کاملا کشیده و راست است تا بتواند به صورت داریوش که از او بلند تر تصویر شده، نگاه کند. لباس بلند نوار دوخته و آراسته ای، همانند پوشش داریوش، به تن دارد، که او را در ردیف برجستگان و احتمالا اشراف قرار می دهد و به نظر می رسد دست های او را محکم تر از دیگران بسته اند. شرحی که داریوش بر مراتب مقاومت او می آورد، برای ستایندگان سلسله ی هخامنشی بسیار رسواگر است. زیرا معلوم است که مردم اوژه در انتظار رهبر و سرداری برای پیوستن به او و مقابله با داریوش بوده اند، چرا که داریوش در کتیبه اش اعتراف می کند به محض قیام آسنه مردم اوژه از او استقبال کرده و رهبر خویش گرفته اند و اضافه می کند که به محض دست رسی به آسنه او را کشته است. مترجمین کتیبه اوژه را ایلام ترجمه کرده اند، اما سفال و صورت آسنه شباهت معینی با مردم کنونی هیچ قسمتی از ایران ندارد و بدین دلیل باید قبول کرد که گرافیک و ظاهر صورت بومیان پیش از پوریم ایران، با مهاجرینی که پس از اسلام به این سرزمین کوچ کرده اند، شباهت و تطابق آشکاری نداشته است.

   

این ندینتبیره بابلی است. نفر دوم از صف اسیران، که به نظر می رسد کلاهی چسبان به سر دارد که تضریس دندانه مانند بخش چسبیده به پیشانی، احتمال جعد های مو را نیز می دهد. اما آغاز رستنگاه مو، چندان به کمان ابرو نزدیک است که طبیعی نیست. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او را در کتیبه ی بیستون چنین بیان کرده است.

«یک مرد بابلی به نام ندینتبیره، پسر آینایره، در بابل شورش کرد، او به مردم چنین دروغ گفت من نبوکودرچره، پسر نبونید هستم. آن گاه تمام مردم بابل یکپارچه با ندینتبیره همپیمان شدند و بابل شورشی شد او خود شهریاری بابل را به دست گرفت. سپس به بابل به سوی ندینتبیره رفتم که خود را نبوکودرچره می خواند، سپاه ندینتبیره دجله را در اختیار داشت، سپاه در آن جا بود، و آب ها قابل کشتیرانی بودند، آن گاه، من سپاه را بر مشک ها گذاردم، بخشی را بر پشت شتر سوار کردم، برای دیگران، اسبان را آوردم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، از دجله گذشتیم، در آن جا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم، ۲۶ روز از ماه آسیادیه گذشته بود، بدین سان ما نبرد کردیم. داریوش شاه می گوید: سپس، من به بابل رفتم، ولی آن گاه که من هنوز بابل را نگرفته بودم، یک شهر به نام زازانه، در کنار فرات، ندینتبیره که خود را نبوکودرچره می خواند بدان جا آمد، با سپاه، برای نبرد با من، آن گاه، ما نبرد کردیم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم، بقیه در آب انداخته شدند، آب آن ها را برد، ۲ روز از ماه انامکه گذشته بود، ما بدین سان نبرد کردیم. آن ها به سوی رودخانه فرار کردند، و رودخانه آن ها را برد، ما نبرد کردیم، روز دوم از ماه تبتو، همه ی آن ها را کشتیم و هیچ زنده ای بر جای نگذاشتیم. داریوش شاه می گوید: آن گاه، ندینتبیره فرار کرد با تعداد اندکی از سواران، او به بابل رفت، آن گاه من، خود به بابل رفتم، به خواست اهوره مزدا، هم بابل را گرفتم و هم ندینتبیره را، سپس ندینتبیره را در بابل کشتم. داریوش شاه می گوید: در همان زمانی که من در بابل بودم، این ها مردمانی بودند که علیه من شورشی شدند: پارس، اوژه، مادا، آثورا، مودرایا، پارثوا، مرگوشا، ساتاگوش، سکا». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۲۴ تا ۲۲۷)

اگر نبرد داریوش فقط با ندینتبیره، بنا بر شرح بالا، چند ماه به طول کشیده، پس چه گونه او مدعی می شود که ۱۹ جنگ را در یک سال به پایان برده است؟!! در عین حال پی یر لوکوک می نویسد که متن به زبان بابلی شرح فوق، مرگ ندینتبیره را، به گونه ی دیگری تعریف کرده است: 

«آن گاه ندینتبیره فرار کرد با چند تن از سربازان اش بر پشت اسب. او به بابل رفت آن گاه با یاری اهوره مزدا هم بابل را گرفتم هم ندینتبیره را. در بابل تیر به مقعد ندینتبیره و بزرگانی که با او بودند فرو کردم. تمام ۴۹ نفر را کشتم. این آن کاری است که در بابل کردم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۷).

در این جا نیز با تصاویر و مشخصه های یک جنگ آزادی بخش مواجهیم، پرچم دار و پیش تازی که ندای مقاومت را در میان قومی مغلوب سر می دهد، بزرگانی که گرد آواز دهنده جمع می شوند و مردمی که از او حمایت می کنند. آن چه در پایان شرح داریوش از جنگ با ندینتبیره در کتیبه ی بیستون ثبت است، به روشنی معلوم می کند که به محض این که اقوام در حال مقاومت منطقه، از درگیری داریوش با مبارزی توانا با خبر می شده اند، با جنبش گروهی، سردار بومی در حال جنگ با داریوش را حمایت می کرده اند که با کمال تعجب و علی رغم فضای کلی کتیبه، در این مورد پارسیان را نیز در زمره ی شورش کنندگان علیه داریوش پیدا می کنیم؟!!! آیا چه هنگام کار بررسی ملی این کتیبه ی آکنده از دروغ و به خصوص بررسی دو واژه ی پارس و آریا در آن به انجام خواهد رسید؟!!

در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده، مرا وا می دارد که بر امکان قبلا طرح شده ی خویش در مدخل درخشان «آکدمی»، ایستادگی بیش تری کنم که قوم عرب، که زبان و خصائلی قدرتمند و خرد پذیر را در میان صحراهای نجد زنده نگه داشته اند، از بقایای گریختگان موفق سرزمین بابل و اکد، پس از شبیخون خونین پوریم بوده اند، که با رد پای حضور آنان تا آتن قدیم هم آشنا شده ایم. چنان که مورخ هنوز نتوانسته است کم ترین بقایای ادامه ی حیات از اقوام کهن ایرانی به دنبال ماجرای هولناک پوریم بیابد و مطمئن است که رسوخ و سکونت دراز مدت یهودیان در سرزمین ایران، امکان جمع آوری دقیق تری از اطلاعات را برای آن ها فراهم کرده و در نتیجه در روز نیاز ضربه ی سخت تر و بنیان بر افکن تری بر اقوام و بومیان ایران کهن وارد آورده اند. 

تصویر ندینتبیره در کتیبه ی بیستون مرد بلند قد پهن شانه ای است که قدرت اراده و استقامت از نگاه او نیز قابل دریافت است و چشمان درشت و ابروان بلند و ادامه دارش، بر صورتی کشیده و پر هیمنه اتکای او را به خون و نژادی قدرتمند معلوم می کند. حتی اندک نشانه ای از ترس و واهمه و پریشانی و تسلیم شدگی در چهره ی او نمی بینیم و چنان است که گویی دستان از پشت بسته شده و قرار گرفتن در آن رشته طناب، بر ابهت و وقار او افزوده است. گرده و گردنی ستبر و لبانی فشرده و پر گوشت دارد، که بخشی از آن به زیر سبیلی به قاعده و لبخندی سخت نا آشکار، پنهان مانده است. شال پهن پیچ خورده ای را برکمر بسته و ردای نه چندان بلند و نیم آستینی بر تن دارد. در مجموع هنوز هم تصور می کنم که شمایل عمومی این رزمنده ی بابلی، بسیار با مشخصات مردم امروزین نجد، مکه و مدینه، نزدیک است. باید به این چهره های سنگی که در برابر ماموران یهود در ۲۵ قرن پیش به بهای زندگی و خون خویش ایستادگی کرده اند و پایه های مقاومت امروزین مردم بین النهرین در برابر اسرائیل را در فلسطین و عراق و لبنان ریخته اند، احساس خضوع و احترام کرد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:0 | 33 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 48

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۸ 

به دنبال آن مقدمات تشریحی، که درقالب مقایسه ی کیفیت تولید ماقبل و مابعد قتل عام پوریم، به قصد اثبات آثار و تبعات مخرب و منفی آن نسل کشی گذشت؛ اینک اجازه می طلبم خلاصه و گزیده ای از دو مطلب دیگر را، از قسمت چهارم کتاب ساسانیان، که فرصت انتشار نیافت، بیرون کشم و به عنوان زیر ساخت محکمی برای مباحث مربوط به پوریم، در ادامه عرضه کنم و در آغاز بگویم که صاحب این گفتار، به بازاندیشی آزاد و خروج از جمود تعصب ندا می دهد، دکانی برای انتشار خویش نگشوده و به راه کلام سوارانی نمی رود که بر زین تریبونی می نشینند، جماعتی مغروق درسکوت، مرعوب دکوربندی رنگین و نمک گیرشده در پذیرایی های معمول را، به مدد الفاظی جمع کرده از همه جا، به مخدر سخنی در علوم و فنون و فلسفه و ادب و مذهب و منطق و الهیات و عرفان و تصوف و شعر و شاعری، معتاد می کنند، تا از تعقل و قدرت سنجش خویش دست کشند و به اصل و بحثی، مگر از قول و زبانی معین، توجه نکنند. در این جا اندک اندک، گوشه ی پرده هایی کنار زده می شود که نگاهی به درون آن، تمایل به تجسس مستقل را تحریک و آتش کنجکاوی را تیزتر می کند. چنان که می خواهم به بازبینی سریع ولی عمیق و بی سابقه ای از متن کتیبه ی بیستون داریوش دعوت کنم که در پی آن و به خواست خداوند، سرسخت ترین دشمنان دانایی های نو در موضوع تاریخ ایران را، بیش از این به انزوا خواهد راند و در جای خود خواهد نشاند.

در آغاز بگویم روال این بررسی برافراشتن منفرد هیچ سندی نیست و پیوسته تسلسل و تایید مجموعه ای از عوامل و آثار و اسناد متواتر را دنبال کرده است و از آن که اهمیت اثبات رخ داد پلید پوریم و تبعات و عواقب ضد تمدنی آن، در واقع به معنای باز گرداندن تمام دانش آموزان و اساتید مدرسه ی تاریخ جهان به کلاس اول است، پس به نظر می رسد کاوش زوایای عامدانه پنهان مانده ی نشانه های آن رخ داد پلید، که کار عظیم و بس دشواری است، به خصوص برای اقناع آن گروه که به دلایل متفاوت و مختلف علاقه ای به برملا شدن حقیقت ندارند، ضرورتی دست اول و تعیین کننده دارد. به همین دلیل اتلاف وقت برای اثبات صحت نقطه به نقطه ی هر سند تاریخی عبث است، زیرا به جز قرآن، بر صحت مطلق هیچ مکتوب تاریخی اعتباری نیست و این نه ادعایی متعبدانه که محققانه است. از این منظر، گرچه نخستین اشاره ی تاریخی به حادثه ی پوریم را در ضمیمه و ذیل تاریخی تورات و در کتاب استر خوانده ایم، اما توسل به دیگر اسناد و آثار، می تواند درستی و یا نادرستی هر بخش از ادعاهای مندرج در آن کتاب را معلوم کند و از این منظر و به گمان این محقق یکی از اصلی ترین اسناد در موضوع حادثه ی بنیان برافکن پوریم، توجه به گوشه هایی از داده های مندرج در کتیبه ی بیستونی داریوش است، که باز هم مانند همیشه از دید دیگر بررسان این کتیبه پنهان مانده و برای نخستین بار برای قضاوت کارشناسانه، در چند یادداشت پیاپی عرضه می کنم.  

در تصویر کلی، پس از تورات و گل نبشته بابلی کورش، کتیبه داریوش دربیستون، سومین سند شناخت دار و دسته ی هخامنشی شمرده می شود. دسته بندی و ارزش و عنوان گذاری این سه سند، بخش تاریخی و مطالب ذیل تورات را، در زمره ی اسناد مقدماتی و پیش از ظهور قدرت هخامنشی، گل نبشته ی بابلی کورش را متن آغازین ظهور آن ها و کتیبه بیستون را به معنایی آخرین سند اصلی هخامنشی معرفی می کند؛ زیرا حصه ی قابل تایید و غیر جاعلانه ی خرده کتیبه های بعدی، در این جا و آن جا، منتسب به داریوش و یا دیگر سران هخامنشی، چنان که بررسی خواهم کرد، نه فقط بسیار معدود است، بل عمدتا جز تکرار بخش های معینی از همان کتیبه ی بیستون نیست. دیگر اهمیت کتیبه بیستون در این است که با برشمردن اجداد حکومتگر داریوش، پیشینه ی تاریخی و حضور دراز مدت منطقه ای برای هخامنشیان می تراشد، چنان که کتیبه ی منتسب به داریوش سوم، در ضلع غربی بنای نیمه کاره و به خود رها شده ی تچر، پسینه و دنباله ی سلاطین هخامنشی پس از داریوش را معرفی می کند و از آن که درستی ادعاهای اجداد ساز داریوش در کتیبه بیستون قابل اثبات نیست و نوکنده و مجعول بودن کتیبه داریوش سوم هم، چنان که به مبحث آن وارد خواهم شد، محرز است؛ پس اطلاعات موجود درباره ی امپراتوری هخامنشیان، لااقل از زمان داریوش، به وجهی دل خراش بر دروغ استوار است.

بدین ترتیب سند کتیبه ی بیستون داریوش نیز بخش های تاریخی قابل دفاع و محرزی دارد که می توان به مدد و با وسیله و واسطگی دیگر عوامل و آثار و نشانه ها مستحکم و مسلّم کرد و نیز حاوی ادعاها و اطلاعاتی است که دیگر عناصر و حوادث قابل تایید تاریخی بر آن ها صحه نمی گذارد. آن چه را که تا این مرحله می توان اعلام و به گونه ای محکم اثبات کرد، این که از قریب ۴۷ کتیبه ی ریز و درشت و متنوعی که اینک به داریوش نسبت می دهند، ۳۹ کتیبه و خرده نوشته و مهر و غیره، که با این علائم شناسایی می شوند: De, Dg, Dh, Dpa, Dpb, Dpc, Dpd, Dpe, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsg, Dsi, Dsj, Dsk, Dsl, Dsm, Dsn, Dso, Dsp, Dsq, DSs, Dst, Dsu, Dsv, Dsw, Dsx, Dsy, Dsab, Dza, Dzb, Dzc, Dw. به طور قطع جعل جدید و در زمره اعمال شیادی های متداول در موضوع داریوش هخامنشی است و بنا بر این، اثبات حضور مستمر و طولانی داریوش در آن سلسله، چنان که زمان شناسی کنونی تاریخ هخامنشیان ادعا می کند، با تکیه ی منفرد بر مطالب کتیبه ی بیستون معتبر و قابل قبول نمی شود و چنان که در زیر می خوانید، ظهور و غروب داریوش، درست برابر ظهور و غروب کورش، بسیار کوتاه مدت و مقطعی و بدون آثار است، که خود از وسعت و اهمیت و گستردگی مقاومت منطقه ای در برابر این دو نمودار خون ریز امپراتوری هخامنشیان، کورش و داریوش، خبر می دهد، مقاوتی که چندان کار را بر یهودیان و بازوی نظامی آن ها تنگ گرفت، که راهی به جز قتل عام برنامه ریزی شده و کودتا گرانه در مقابل یهود برای تضمین بقای قوم خود باقی نگذارد. بدین ترتیب و به طور کلی دوران حضور سیاسی و نظامی و تاریخی هخامنشیان، در میانه ی حکومت خشایارشا و پس از موفقیت های اولیه و اطمینان بخش پوریم بسته می شود. دنبال کردن دقیق مطالبی که در چند یادداشت آتی این وبلاگ نصب خواهد شد، صاحب نظران بی غرض تاریخ ایران و جهان را از قید دروغ های ساخته شده حول محور و موضوع هخامنشیان آزاد می کند و آن چه را اینک در این یادداشت برجسته می کنم، شناسایی پوریم از طریق دنبال کردن داده های قومی، اسامی مناطق و مراکز جغرافیایی، اطلاعات تقویمی و نام های اشخاص در کتیبه ی بیستون است. از این پس نقل های مربوط به مبحث جاری را از کتاب کم تر تبلیغی «کتیبه های هخامنشی» بر می دارم که کاری از «پیر لوکوک» فرانسوی و از اساتید نوخاسته در موضوع هخامنشیان است که به نظر می رسد نسبت به تبلیغات کنیسه، از آن که ظاهرا یهودی نیست، تعهد کم تری از خود نشان داده است. با این قید که ضرورتا همه جا و در تمام موارد، اسامی خاص را از متن اصلی سنگ نبشته و برابر قرائت آن چه در کتیبه حک است آورده ام و به ترجمه ی مصطلح و تصور شده ی آن ها اعتنایی نکرده ام، زیرا مثلا برای تایید و تبعیت از بازگرداندن واژه ی «اوژه» در کتیبه، به «ایلام»، مبانی و مستندات قابل قبولی ندیده ام.

«داریوش شاه می گوید: این ها مردمانی هستند که پیرو من اند، به خواست اهوره مزدا، من شاه آن ها شدم: پارسه، اوژه، بابیروش، ثورا، اربایه، مودرایه، تی یی دریه یا، سرد، یئونه، ماد، ارمینه، کت پتوکه، پارثو، زرنکه، هرایوا، وارزمی، باختریش، سوگود، گندار، سکه، ثته گوش، هروواتیش، مکه. روی هم ۲۳ مردم». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

بعدها و در کتیبه های دیگری از داریوش، که تایید صحت تمامی آن ها با قرائنی، که خواهم گفت، به کلی غیرممکن است؛ داریوش این لیست ۲۳ قومی را، از جمله در کتیبه ی مقبره اش، Dnb، تا ۳۰ قوم و خشایارشا در سنگ نبشته ی مطلقا نوساخته و مجعول و سرگردانی که می نویسند در میان خاک های تخت جمشید و نسخه ی دیگری از آن را در میان خرابه های پاسارگاد یافته اند!!! تا ۳۲ قوم افزایش می دهد، که در میان شان سه نوع به اصطلاح سکایی: سکا تی یی پردریه، سکا هئو مه ورکا، سکا تیگر خئودا و اقوام دیگری به شرح زیر اضافه شده اند: اسه گرته، هیندوش، دها، سکودر، اکئوفچیا، پوتایا، کوشیا و کرکا. با این همه در متن کتیبه ی بیستون، اضافه بر این سرزمین ها و اقوام، مثلا در بند دوم ستون دوم، ازخطه و مردم «مرگوش» یاد می شود که علیه داریوش جنگیده اند. در مرحله ی کنونی، از هیچ راهی نمی توان اقوام برشمرده در کتیبه های هخامنشی را شناسایی کرد و ترجمه و تعبیرهای موجود، از آن قبیل که مثلا پوتایا را لیبی، کوشیا را حبشه، اوژه را ایلامی، مودرایه را مصری و یا مرگوش را مرو دانسته، فاقد هر نوع ادله و یا حتی قرینه ی مستقیم و قابل ادراک و پاره ای از آن ها اشتباه فاحش و واضح است و به همین ترتیب و به استثنای ترجمه ی بابیروش به بابل، که مدارک تایید کننده ای از جمله همراهی با نام نبوکد نصر دارد، آن چند قوم نام برده در کتیبه ها، که شباهت هایی در اسامی با اقوام کنونی این خطه، چون اربایه و ارمینه و وارزمیه دارند، نمی توان دلیل همسانی هویت این دو تلفظ گرفت و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطق و مدرکی نمی توان و نباید خطه و مردم کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی - فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا زمان صفویه هیچ کس از معنای لغت فارس و اطلاق آن به سرزمین و یا قومی در ایران، با خبر نبوده و این الصاق هم همانند بسیاری الصاق های دیگر، کاملا تازه ساز و جدید است، چنان که یافتن کم ترین رد پا و علائم مادی استقرار شهری با نام شیراز، پیش از حضور کریم خان در آن، میسر نیست!  

بدین ترتیب کتیبه ی بیستون به حضور اقوام متعددی در شرق میانه اعتراف دارد، که به دنبال خشایارشا تاکنون، از هویت تاریخی و منطقه و محل اقامت جغرافیایی آنان مطلقا بی خبریم و شناخت برخی از آن ها، از جمله بابلیان و آشوریان و ایلامیان، تنها به مدد اشارات تورات میسر شده است. در واقع اطلاعات درباره ی این اقوام، که زمانی از زبان داریوش واقعیت و وجود داشته اند، اینک بدان جهت از حافظه تاریخی و جغرافیایی انسان پاک شده، که قتل عام کامل پوریم حامل و منتقل کننده ی میراثی از آن ها باقی نگذارده بود! 

اسامی اشخاص زیر در کتیبه ی بیستون نیز، به عنوان راه نمای شناخت قومی و جغرافیایی، کاربردی ندارند و اشاره احتمالی داریوش به سرزمین آن ها هم، از آن که مفهوم محل معینی را نمی گیرد، هدایتگر مطلبی نیست: داریوئوش، وشتاسپه، ارشامه، آری یا رمنه، چش پش، کورئوش، کبوجی یه، بردی یه، گئوماته، اثرینه، اوپدرمه، ندیتبئیره، ائینه ایره، نبوکدرچره، نبونئیته، مرتی یه، چیچخرائیش، ایمنیش، فرورتیش، خشتریته، اووخشتره، ویدرنه، دادرشیش، وئومیسه، چیثرتخمه، تخمسپاده، فراده، وهیزداته، ارتوردیه، ویوانه، ارخه، هلدیته، ویدفرنا، وایسپاره، اوتانه، سوخره، گئوبرووه، مردونی یه، ویدرنه، بگابیگنه، بگ بوخشه، داتووهیه، اردومنیش، وهئوکه، اتمئیته و اسکونخه. تمام این نام های به کلی ناشناس و در فرهنگ جاری امروز، بی معنا و بدون کاربرد، چنان که متن کتیبه ی بیستون معلوم می کند، به دوران هخامنشیان در حوزه های مختلف شرق میانه مصطلح و جاری و حاوی معنی بوده است. نام هایی که پس از هخامنشیان و یا درست تر بگویم، پس از پوریم، ناگهان و به کلی از فرهنگ عمومی حذف می شوند و تا هم امروز کسی را نمی شناسیم که در تمام شرق میانه و در طول زمان پیش و یا پس از اسلام، که جوشش دوباره ی حیات در غرب اسلامی آغاز می شود، از چنین نام هایی برای خواندن خود و یا فرزندان و خانواده اش سود برده باشد. تاریخ و فرهنگ منطقه ی ما، بیرون از اشارات کتیبه ی بیستون، دیگر چش پش و اثرینه و ندیتبئیره و چیچخرائیش و وهیزداته و گئوبرووه و سوخره و اسکوخه را نمی شناسد و این اسامی، شخص و چیزی را به یاد کسی نمی آورد. اینک در سراسر ایران نام و واژه ای را، اعم این که بر شخص و شیء و حیوان و اجزای طبیعت و غیره نهاده باشند، منطبق با هویت کهن نمی بینیم، به طور مطلق کلمات جاری در تمام عرصه های هستی و حیات، نمای پیش از اسلام ندارند و یافتن نشانه ای بر سنگ و چوب و پوست و چرم از دوران ماقبل اسلام، که در آن از اسامی امروز آدمیان و غیر آدمیان، نبات و جماد استفاده شده باشد، ناممکن است. آیا هخامنشیان بر سر آن فرهنگ و هستی پر نشانه ی پیش از خویش در منطقه ی ما چه آوردند، که پس از غیبت آنان دیگر کم ترین اثری از آن، حتی در اندازه ی تکرار کاربرد نام اشخاص هم به جای نیست؟ این حقیقتی است که نام بودا و کنفوسیوس در شرق دور، نام داود و سلیمان و موسی در بین النهرین و نام زئوس و کوه المپ از هزاره های پیش، به طور پیوسته در ذهن بشر جای داشته و بر زبان آدمیان جاری بوده است ولی فرهنگ و تمدن انسانی حتی یک نام از یادگارهای ایرانیان پیش از پوریم، جز این ناشناسان به یاد نمی آورد که از کتیبه ی بیستون در صد و پنجاه سال پیش استخراج کرده اند!!! چنان که تنها آن اسامی تاریخی و جغرافیایی از منطقه ی بین النهرین، چون نبوکد نصر و نبونئید و بابل و آشور و ایلام و شوش، باقی مانده و قابل شناسایی است که ارتباط آن ها با تاریخ و سرگذشت یهود، ذکر نام شان را در بخش تاریخی تورات ناگزیر کرده است.

به همین ترتیب، کتیبه ی بیستون اطلاعات جغرافیایی و اسامی دیگری، به صورت نام مناطق و شهرها و دژها و رودها و کوه ها و ماه های سال منتقل می کند که اینک مفهوم تمامی آن ها از منظر تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و زمان شناسی و تقویم مطلقا تاریک است و راهی برای رمز گشایی حتی یکی از داده های زیر نمی یابیم: منطقه ای به نام یئیشی یا اووادا، کوه ارکدریش، ماه وی یخنه، ماه گرمپده، ماه باگیادئیش، دژ سیکیئووتیش، ناحیه ی نسایه، تیگره که معلوم نیست نام چیست، کتیبه پناهگاه ندئیتئیره شناسانده و امروز دجله ترجمه می شود، ماه اثری یادییه، شهر زازانه در نزدیکی اوفراتو، که باز هم تعلق آن معلوم نیست، ماه انامکه، سرزمین مرگوش، شهر کوگنکا، شهر ماروش، سرزمین کمپنده، دهی به نام زوزه در ارمینه، ماه ثورواهره، دژ تیگره در ارمینه که لااقل یا دجله خواندن تیگره از سوی مترجمین و یا ارمنستان کنونی دانستن ارمینه در کتیبه ی بیستون را ابطال می کند، دژ اویما باز هم در ارمینه، ماه ثائیگرچیش، سرزمین ایزلا، سرزمین آئوتی یاره، شهر کدرش، ماه ادوکنئیشه، شهر اربئیرا، سرزمین ورکانه، شهر ویشپه اوزاتیش، ماه اثری یادییه، شهر تاروا، سرزمین یائوتی یا، شهر یدایا، شهر اووادائیچیه، سرزمین دوباله و بالاخره  ماه ورکزنه. اطلاعات مانده از بشر، پس از زمان خشایارشا، یعنی پس از اجرای پروژه ی پلید پوریم، دیگر نشانی از این شهرها و دژها و کوه ها و مناطق جغرافیایی و اسامی تقویمی نمی دهد و همانند نام اشخاص و اقوام، هیچ کس تعبیر آشکار ساز و یا آدرس قابل شناخت بر این کلمات نگذارده است. تمام این مطالب و احوال قطع کامل و یکباره و غیرقابل انتقال آثار و فرهنگ مجموعه ای از اقوام را اثبات می کند که در زمانی معین و به طور همزمان از صحنه ی حضور مادی غایب شده و از مظاهر تولید و رشد باز مانده اند. آیا چه حادثه ای، جز پوریم، می تواند موجب محو سراسری و همه سویه ی ساکنان کهن شرق میانه و ایجاد چنین خلاء و نسیان پر دامنه ای در شناسایی هویت و فرهنگ کهن آنان، تا اندازه ی مفقود شدن مطلق نام اشخاص نیز شده باشد؟ اگر چنین اسامی قومی و شخصی و محلی را که اینک در ذهن تمام ساکنان شرق میانه گنگ و بی معناست، زمانی ابزار انتقال اصلی ترین معانی و شناسایی شخصی و قومی و محلی بوده است، پس باید بپذیریم بدون واقعه ی بنیان برافکن پوریم، لااقل ایرانیان کنونی با زبان دیگری جز آن چه امروز مصطلح است، سخن می گفتند و نام های دیگری بر خود داشتند. این یک فرض باز سازی ناشدنی ولی مبحث ذهنی درخشانی است که از طریق آن نوساخته و بی ریشه بودن زبان فارسی جاری به سهولت اثبات می شود.

«داریوش شاه می گوید: این مردمان که از من پیروی می کنند، به خواست اهورامزدا بندگان من بوده اند، به من خراج می دادند آن چه از طرف من به آن ها گفته می شد، خواه شب بود یا روز، آن ها آن را می کردند». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

تنها مطالبی که از کتیبه ی بیستون قابل ادراک و اقبال است و فهم آن نیازی به تجسس مخصوص ندارد، همین ابراز وجود نوع هخامنشی است که داریوش، پس از برشماری نام ۲۳ قوم کهن ساکن این سرزمین، که با تولید هنرمندانه و نگاه لطیف آنان به دنیای اطراف، پیش از این آشنا شدیم و با فاصله ی کوتاهی پس از نقر کتیبه ی بیستون ناپدید و محو شده اند؛ اذعان می کند که اقوام و بومیان ایران را بنده خود کرده، تا شبانه روز از او اطاعت کنند و خراج بپردازند!!! این که باستان ستایان احمق ما خود را از سلاله این مردک فرهنگ کش و خون ریز و بنده ساز و باج گیر می دانند، آشکارا از پیشینیان ممتاز خویش جدا می شوند و تبار خود را با افتخار به قلع و قمع کنندگان هستی کهن ایرانیان می بندند، از عجایب قدرت یهودیان در مسخ تصورات تاریخی این جماعت است.

«داریوش شاه می گوید: در میان این مردمان مردی که وفا دار بود من او را پاداش می دادم، کسی را که خائن بود من او را تنبیه می کردم، به خواست خدا این مردم قانون مرا گرامی می داشتند و بنا بر آن چه به آنان گفته می شد، به همان ترتیب عمل می کردند».  (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۹).

در این جا نیز با دومین قانون هنوز پا بر جای متجاوزین رو به روییم: تسلیم شدگان به بندگی و بردگی پاداش می گیرند و معترضان و قیام کنندگان برای کسب آزادی، تنبیه می شوند! داریوش در همین نقل نیز متوسل به دروغ است زیرا تلقین می کند که مردم قانون او را گرامی داشته، از او اطاعت کرده اند و آن گاه که به شورش های متعدد و مقاومت های پیاپی علیه خود، که همه جا با حمایت عمومی همراه بوده، در همین کتیبه اعتراف می کند، اندازه عوام فریبی و وارونه گویی عامدانه او درموارد معین و مخصوصی از متن کتیبه بیستون آشکار می شود، که نشانه های روشنی از آن را به زودی خواهید خواند. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 22:30 | 25 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 47

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۴۷

بدین ترتیب با آن نیشاپور واقعی آشنا شدیم که آثار قابل دیدار و بر زمین مانده ی آن چنین بود: تک مسجدی ۳۰۰ ساله و چند بنای یادبود و مقبره و قدمگاه و امام زاده منتسب به مجهولان یا نام آورانی از قرن دوم هجری تا قاجار، که تمامی آن ها را در تحولات نمایشی سده ی اخیر بالا برده اند و اگر در نیشاپور بقایایی کهن تر از آن مسجد شاه عباسی نمی یابیم، که بر آن شرحی بنگاریم و ادعایی بگذاریم، در عوض مفسران نو پنداری می شناسیم که در بافتن رسن دراز توهم استاد شده اند!!!

«در طی سده های سوم و چهارم هجری قمری، همزمان با حکومت سامانیان در ایران، دیگر شهرهایی چون سمرقند و بخارا، همراه با نیشاپور، از مراکز مهم هنری جهان شرق شناخته شده اند. شناخت اهمیت سفالگری نیشاپور با کاوش های موزه ی متروپولیتن در سال های ۱۳۱۵-۱۳۱۸ و سپس مرکز باستان شناسی ایران در سال ۱۳۴۳در منطقه ی مذکور پدیدار شد و در طی کاوش نمونه های ارزنده ای از ظروف سفالین همراه با کوره های سفالگری کشف گردید. این یافته ها تعدادی ظروف یک رنگ، رنگارنگ، نقش کنده، لعاب پاشیده با نقوش زرد قالب زده و معروف تر از همه نوع سفالینه های دارای نوشته ی قهوه ای تیره بر روی زمینه ی سفید یا شیری همراه با لعاب پوشش گلی و تزییناتی با نوشته های کوفی تزیینی را دربر می گیرد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

اینک برای ما ارزیابی این گفتارهای بی اساس و مبتنی بر خیال پردازی های معین و برنامه ریزی شده در باب ایران پس از طلوع اسلام آسان است و می دانیم حتی اگر انتساب مکان و زمان تولید آن سفال ها را بپذیریم، که در تصاویر یادداشت پیش آمد و از این پس الگوهای بیش تر و کم ارزش تر و مشکوک تری از آن ها خواهید دید؛ پس آن دست ساخته ها فریاد می زنند که در نیشاپور قرن سوم و چهارم، صنعت سفالگری شایسته دریافت عنوان پست ترین مدارج تولید در شرق و غرب جهان بوده و این ادعا که بتوان نیشاپور را، به سبب عرضه ی آن دست ساخته های پست، مرکز مهم هنری در مشرق زمین شناخت، یک عوام فریبی و نادرست گویی هدفمند و گمراه کننده و لااقل از روی نشناختن مطلق مسائل و مقامات هنر و فنون است.

«چه گونگی و نحوه ی نگارش و متن نوشته های کوفی بر روی ظروف سفالین و به ویژه ظروف ساخت نیشاپور برای کارشناسان هنرهای اسلامی همواره مورد پرسش بوده و به طور کلی در این زمینه تحقیقات کامل و جامعی که جواب گوی تمامی ابهامات باشد، به عمل نیامده و فقط در موارد معدودی اقدام به خواندن نوشته های کوفی گردیده است. نویسنده کتاب کتیبه های سفال نیشاپور ضمن بررسی ارزشمند خود در طی پنج سال تلاش و کوشش پی گیر موفق به خواندن ۱۴۰ نوشته بر ظروف سفالین نیشاپور از مجموعه ی موزه های ایران باستان، رضا عباسی، آبگینه و سفالینه های ایران، چندین مجموعه ی خصوصی خارج از کشور شده و در پاره ای موارد نیز به علت عدم دسترسی به منابع اصلی از طریق بررسی کتب به این مهم دست یافته است».  (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)

این روال معمول در تحقیقات کنونی ایران شناسی، در تمام رده ها و زمینه ها است که بدون کاوش های لازم و کافی، وارد اظهار نظرهای دهان پرکنی چون ادعای فرهنگ و صنعت و هنر ممتاز ایرانیان در قرون آغازین اسلام و در اندازه ای می شوند که جهان نو پای اسلامی را، بدون مدد نخبگان ایران، افلیج و زمین گیر بگویند، آن هم در حالی که حداکثر ادله و علائم ابراز حیات در سراسر ایران در همان زمان را، همین سفال های ابتدایی دست ساز بی اسلوبی معرفی می کنند که به کار اثبات ناتوانی مطلق سازنده آن می آید!!! مقدمه نویس کتاب کتیبه های سفال نیشاپور، به گونه ی مبهمی می گوید که سفال های کتاب اش حاصل اکتشافات هیئتی از موزه ی متروپولیتن در۷۰ سال پیش است و تاکید می کند که نمونه ها را از موزه ها، مجموعه های خصوصی و کتاب های مختلف جمع آوری کرده است، در حالی که در شرح سفال ها، آن طور که در متن و مختصات آن ها می خوانیم، هرگز و در هیچ موردی اشاره به گزارش کشف شیء نشده و می رساند که چنین اطلاعاتی در اختیار او نبوده و تیری در تاریکی رها کرده است. وانگهی مورخ می پرسد اگر نیشاپور را بر اساس نام شهر، باید یک محل استقرار کهن ساسانی بپنداریم و قبول کنیم که در آن شهر، بزرگ ترین آتشکده ی زردشتی، با نام «بورجاین مهر» شعله ور بوده، پس هیئت موزه متروپولیتن به جای این بشقاب های اسلامی چرا یکی از آن کاسه و کوزه های نقره ی اصطلاحا ساسانی را در نیشاپور نیافته است؟!!!

«۴۲. بشقاب، منقوش به رنگ قهوه ای تیره بر زمینه سفید در زیر لعاب شفاف. قطر دهانه: ۲/۳۷ سانتی متر. محل نگهداری: موزه سنت لویس، میسوری، شماره ی ۵۱/۲۸۳. نیشاپور، قرن سوم یا چهارم هجری. متن کتیبه ی کوفی: التدبیر قبل العمل یؤمنک من الندم. تفکر پیش از انجام کارها تو را از پشیمانی باز می دارد». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، ص ۱۰۴)

کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور»، همه جا همین متن یونیفورم و ثابت را، برای عرضه ی اطلاعات ۱۴۰ نمونه سفال کتیبه دار نیشاپور به کار برده که جز در اندازه و شرح رنگ و محل نگهداری، تغییر دیگری نمی کند، تمام سفال ها را ساخته هایی از قرن سوم و چهارم هجری می گوید و توضیح نمی دهد که ساکنان پیش از قرن سوم و پس از قرن چهارم هجری به نیشاپور، چرا به سفال سازی عنایتی نکرده یا آن را کنار گذارده اند؟!! چنین تاریخ گذاری مهمل غیر منطقی و نایابی نشان می دهد که آن ها به جای نیشاپور، خزینه ی باسمه سازی مستقر در زیر زمین های اورشلیم را کاوش و مطالب دریافتی از خاخام ها و کشیشان را در جای شرح آن نصب کرده اند!!! 

«اینک به طور مختصر ترجمه ای از گزارش هیئت اعزامی موزه ی متروپولیتن آمریکا را درج می کنم: از گزارش هیئت اعزامی این طور به نظر می رسد که هیئت نام برده بیش تر در آثار قدیم به خصوص دوره ی ساسانیان توجه داشته و اگر هم حفاری در اطراف نیشاپور نموده اند و اشیایی به دست آورده به این واسطه بوده است که هیئت مزبور می خواسته در اطراف شهر قدیمی نیشاپور که به دست شاپور اول و یا شاپور دوم ساسانی ساخته شده بود، کاوش نمایند ولی در ضمن کاوش اشیایی به دست آمد که ابدا مربوط به دوره ی قبل از اسلام نبود و اثری از شهر نیشاپور قبل از اسلام و دوره ی ساسانیان به دست نیامد». (خلیفه ی نیشاپوری، تاریخ نیشاپور، مقدمه، ص لط)

حتی اگر برای چنین ماموریت هایی اعتبار رسمی قائل شویم که هیئتی را در دوران مداخلات آزاد در محوطه های باستانی ایران، مامور می کنند تا به اصطلاح تر و چسبان، به موضوع معینی سر و صورتی مشخص دهد؛ پس بر مبنای نتایج همین عملیات گانکستری، باید کسی تصمیم بگیرد این نام قلابی من درآوردی و جدید التاسیس نیشاپور را محو کند، که صاحب بنیادی در دروغ پردازی و تحمیق و تفرقه و تولید ابهامات ضد اسلامی و برهم زننده ی وحدت ملی است، و بر اساس هویت اسلامی آن، که حتی حقه بازان جمع شده در مراکز ایران شناسی و موزه های غربی نیز ناگزیر بر آن صحه گذارده اند، یک نام مناسب و جدید برای این شهر انتخاب شود که با قرائن موجود و به اقتباس از شهر قلابی دیگری با عنوان «صد دروازه»، پیشنهاد می کنم که نام آن را شهر «تک مسجد» بگذارند!

«در این تحقیق عبارات نقش گرفته و افرادی که آن ها را نوشته اند، مورد اشاره قرار گرفته است و یکی از نتایجی که به دست آمده بررسی شیوه ی نگارش است که به نظر محقق از وسیله ای شبیه به شابلون امروزی برای کتابت استفاده گردیده است و در کم تر موردی کتیبه ها با دست نوشته شده و از همین طریق خطاطان یا سفالگران در نوشتن حروف قادر بودند از حروف واحدی برای نوشتن چند حرف کمک بگیرند، مانند حرف «واو» که به جای حرف «ف، ق، م» و حرف «دال» که به جای «ذال و کاف» نوشته شده است... این شیوه نگارش همچنین در کتابت قرآن های متعلق به آن دوره ها که عموما بر پوست آهو بوده نیز به کار گرفته شده است و تصاویر شماره های «الف» و «ب» از دو قرآن مختلف نیز شواهدی بر این گفته هستند». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۵)     

 

         تصویر الف. برگرفته از ص ۶ کتاب کتیبه های سفال نیشاپور    تصویر ب. برگرفته از ص ۶ کتاب کتیبه های سفال نیشاپور  

به جای ورود به جزییات مطالب بالا، که حد عوامانه بودن آن، از اشاره به همان قرآن های بر پوست آهو نمایان می شود، که هنوز سطر نوشته ای بر این گونه پوست دیده نشده و جز شائبه ای در افواه کوچه و بازار نیست، ولی برای این که بدانید بی پروایی این قبیل محققین در انتقال نادانی های خویش به خواننده تا چه حد است، تنها بر همان دو نمونه قرآن نویسی توجه می دهم که مقدمه نویس کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» به آن ها رجوع داده و به عنوان شواهد، بر اساس آن ها مدعی می شود که نوشته هایی با سود بردن از همسان نویسی حروف به روش استفاده از ابزار شابلون بوده است!!!! متن پاره قرآن نوشته ی «الف»، بخش انتهایی از آیه ی ۴۰ سوره ی نحل و ابتدای آیه ی ۴۱ از همان سوره با این کلمات است: «...ن نقول له کن فیکون. والذین هاجروا فی الله من بعد ما ظلمو...». آیا در این نوشته ی واضح قرآنی هیچ واوی را به کار رفته در جای حرف ف و ق و م و یا دالی را به جای ذال و کاف می بینید، هرچند که دال و ذال عربی جز نقطه ای بر فراز یکی، که در قرون نخست اسلامی شناخته نبود و نصب نمی شد، نباید تفاوت ظاهری داشته باشند؟!! و به همین ترتیب است متن پاره قرآن نوشته ی «ب» که از آخرین لغت آیه ی نهم تا آخرین لغت از آیه ی بیست و یکم سوره ی غاشیه است: «... راضیة. فی جنة عالیة. لاتسمع فیها لاغیة. فیها عین جاریة. فیها سرور مرفوعة. و اکواب موضوعة. و نمارق مصفوفة. و زرابی مبثوثة. افلا تنظرون الی الابل کیف خلقت. و الی السماء کیف رفعت. و الی الجبال کیف نصبت. و الی الارض کیف سطحت. فذکر انما انت مذکر». در این جا چه می بینید؟ واوی به کار رفته در جای ف و ق و م و یا دالی به کار رفته در جای کاف؟!!! آیا در این متن حتی دو واو و یا دو الف را پیدا می کنید که در مقیاس نگارش با شابلون همسان باشند؟!!! پس سر و کار این مردم ناچار و مظلوم را با چنین محققینی می بینیم که در اندازه ی تشخیص تفاوت میان یک شابلون نوشته و دست نگاشته ی معمول هم نیستند، اما در باب تولید و هنر ایران قرون نخست اسلامی و کتیبه ی سفال های اصطلاحا نیشاپوری وارد معرکه می شوند و اظهاراتی ابراز می کنند تا در اساس بر نادرست بودن عمومی این کلاشی ها، دانسته و نادانسته سرپوش گذارده باشند!!!

«مجموعه ی کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» معرف ۱۴۰ ظرف نوشته دار ساخت نیشاپور است. کتیبه ها شامل احادیثی از حضرت محمد (ص)، کلمات قصار حضرت علی (ع) و همچنین گفته ها و روایاتی از بزرگان علم و ادب است که در دوره ی قبل از اسلام و اوایل دوره ی اسلامی می زیسته اند. در مجموع گفته ها:۳ حدیث از حضرت محمد (ص)، ۱۱ جمله از کلمات قصار حضرت علی، ۲ ضرب المثل از حاتم طایی، ۱ ضرب المثل ازعبید الابرص، ابوالفرج المخزومی و جابر بن رالان السنبسی، ۱ ضرب المثل از اکثم بن صیفی، ۱ ضرب المثل از یحیی بن زیاد و ۴۰ ضرب المثل از گوینده های ناشناس...». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، مقدمه ی یوسف کیانی، ص ۷)

 

                      ظرف ۱۲۳                                        ظرف ۱۹                                            ظرف ۳۲

بر ظرف ۱۲۳ این حدیث از پیامبر آمده: «الحیاة شعبة من الایمان و الایمان فی الجنة. حیا شعبه ای از ایمان و ایمان در بهشت است».
بر ظرف ۱۹ این حدیث از پیامبر ثبت است: «الطاعم الشاکر بمنزلة الصائم الصابر، خورنده ای که شکر می کند چون روزه داری صبور است».
بر ظرف ۳۲ و یک ظرف دیگر به شماره ی ۱۱۵ این حدیث از پیامبر ثبت است: «من کثر کلامه، کثر سقطه. بسیار گو، بسیار خطا خواهد بود».

                     ظرف ۱                                                ظرف۳۰                                             ظرف ۲۰

بر ظرف شماره ی ۱ و هفت ظرف دیگر، به شماره های ۲۱ و ۳۵ و ۵۰ و ۶۳ و ۹۱ و ۱۰۹ و ۱۳۱ این سخن قصار از امام علی أمده است: «الحر حر و ان مسه الضر، آزاده آزاده می ماند گرچه در سختی به سر برد».
بر ظرف شماره ی ۳۰ و چهار ظرف دیگر به شماره های ۴۲ و ۵۷ و ۷۵ و ۱۱۶، این سخن قصار امام علی آمده است: «التدبیر قبل العمل یومنک من الندم، تفکر پیش از عمل از پشیمانی باز می دارد».
بر ظرف شماره ی ۲۰ و چهار ظرف دیگر به شماره های ۳۹ و ۴۶ و ۷۶ و ۱۲۹، این سخن قصار امام علی آمده است: «اشرف الغنی ترک المنی، بالاترین توانگری گذشتن از آمال است».

  

                            ظرف ۵۷                                            ظرف ۳۳                                               ظرف ۱۸

بر ظرف شماره ی ۵۷ و یک ظرف دیگر، به شماره ی ۱۱۹، این سخن قصار از امام علی أمده است: «الصبر مفتاح الفرج، شکیبایی کلید گشلیش مشکلات است».
بر ظرف شماره ی ۳۳ و دو ظرف دیگر به شماره های ۴۴ و ۸۱، این سخن قصار امام علی آمده است: «الرزق مقسوم و الحرص... روزی مقرر شده و حرص...».
بر ظرف شماره ی ۱۸ و دو ظرف دیگر به شماره های ۷۱ و ۱۲۲، این سخن قصار امام علی آمده است: «الحرص علامة الفقر، حرص نشانه ی تهی دستی است».

                                ظرف ۲                                              ظرف ۸                                           ظرف ۱۴

بر ظرف شماره ی ۲ این سخن قصار از امام علی أمده است: «من کساء الحیاء ثوبه خفی عن العیون عیبه، کسی که با شرم و حیا خود را بپوشاند، عیوب اش دیده نمی شود».
بر ظرف شماره ی ۸ و یک ظرف دیگر به شماره ی ۱۰۷، این سخن قصار امام علی آمده است: «من صبر قدر من قنع قدر، هرکه صبر و قناعت کرد توانا شد».
بر ظرف شماره ی ۱۴ و دو ظرف دیگر به شماره های۲۵ و ۱۰۲، این سخن قصار امام علی آمده است: «من ایقن بالخلف جاد بالعطیة، هر کس به پاداش الهی معتقد باشد، گشاده دست است».

                                                        ظرف ۲۳                                          ظرف ۲۶

بر ظرف شماره ۲۳ این سخن قصار از امام علی آمده است: «یقال قد خاطر من استغنی برأیه، بی نیاز از مشورت با دیگران خود را به خطر می افکند».
بر ظرف شماره ی ۲۶ این سخن قصار از امام علی آمده است: «یا طالب الدنیا والموت یطلبه، ای جوینده دنیا که مرگ در طلب توست».

بر هر اهل فنی عیان است که هیچ یک از خطوطی که بر این ظروف قرار داده اند، هویت دیرین شناخته شده ندارد و جز بازی لوطی منشانه و ولنگارانه و کج و کوله نویسی های شیادانه به قصد کهنه وانمود کردن آن ها نیست و مطلقا فاقد اعتبار فنی و فرهنگی است. ۳ حدیث از پیامبر را بر چهار سفال و ۱۱ جمله ی قصار از امام علی را بر ۳۲ ظرف نوشته اند و بقیه ی ضرب المثل ها را نیز بر ۹۷ ظرف دیگر!!! این جا نتیجه ی آن دراز نویسی ها در باب تاریخ و موجودیت کنونی نیشاپور ظهور می کند. آیا متوجه مقصود شدید؟!!! در نیشاپور، که نخستین مسجد آن را سیصد سال پیش ساخته اند، چنان که می گویند و می نمایانند، ۱۰۰۰ سال قبل، کاسه و بشقاب هایی مصرف می شده، که بر آن ها احادیث پیامبر و سخنان قصار امام علی ضبط بوده است!!!! آیا ساده و روان و ارزان تر از این می توان برای نیشاپور و احادیث پیامبر و سخنان قصار امام علی مستندات محکم کهن ساخت؟!!! زیرکی در تدارک این اشیاء با ظاهر اسناد، که دلیل مجعول بودن آن ها در همان تاریخ نیشاپور و میلیون ها کشته ی به دست مغول و دروازه های چهار افقی و مسجد با شبستان ۱۲ هکتاری قدیم و تازه مسجد نوبنیاد آن نهفته؛ در عین حال آفریننده ی سئوالاتی است که از مسیر آن ها وظیفه ی هر محقق و مسلمانی معلوم می شود، که ستیز با این شگردهای شیادانه ی پر از خطوط انگشت یهود است. 

نخست باید بپرسم اگر بر ظروف غذا خوری مردم نیشاپور در قرن سوم هجری اندرز و امثال عربی می نوشته اند، پس نیشاپور در همان اوائل اسلام به طور کامل با فرهنگ و زبان عرب آشنا بوده و آن را پذیرفته است، پس این مفسران و عارفان و شاعران فارسی نویس نیشاپور، چون عتیق و عطار و خیام، در حالی که بشقاب سفره شان هم به زبان عرب با آنان سخن می گفته، چه گونه توانسته اند چنین فارسی یگانه پر دنگ و فنگی بنویسند و آن را در کجا و از طریق چه ظروف دیگری آموخته اند، چرا در نیشاپور لااقل بشقاب و کاسه ای با نصیحتی به زبان فارسی نیافته اند و مهم تر از همه این که گرفتیم نیشاپور در قرون آغازین اسلامی این همه سفال صاحب فضل داشته است، پس سفال های فاضلانه ی تبریز و رشت و اصفهان و شیراز و اهواز و قزوین همان زمان را کجا و چه گونه بیابیم؟!!! آن گاه سئوال کنم آن حدیث و قصار نویس بر این همه کاسه و بشقاب، در شهری بدون مسجد و مدرسه و طبیعتا خطیب و مدرّس، دانش خود از کدام مرجع به یاد داشته و اگر در یک جست و جو ۱۴۰ بشقاب سالم حاوی اندرز و احادیث به دست آورده اند و بی تردید وجود بشقاب های ساده و بدون مکتوباتی مدرسوی، برای بی سوادان و عوام و مردم عادی نیز قابل تصور است، پس باید در نیشاپور قرن سوم و چهارم هزاران بشقاب از همه نوع در خانه ها به گردش باشد، آن گاه مورخ می پرسد که چرا از چنین شهر بزرگی، که بشقاب های شان را به جای منبر و مکتب خانه گرفته اند، یک قاشق غذا خوری نیافته ایم؟! و پاسخ آن نیز به مطایبه معلوم است و احتمال می دهم که خورندگان خوراک بر چنین ظروف گران قدر فرهنگی، از بیم آن که مبادا در حال مطالعه ی بشقاب و کاسه ی خود، در حین صرف غذا، قاشق را به چشم خود فرو برند، با دست غذا می خورده اند!!! این شگرد بی نظیر که به جای مساجد و مدارس، مردم شهری را بر نوشته ی ظروف آشپزخانه و سفره بنشانند، در عصر ما نیز می تواند الگو و راه نمای مناسبی برای سازمان های ناموفق مبارزه با بی سوادی قرارگیرد تا از این شیوه ی مرضیه تبعیت و تقلید کنند. الا تصور این صحنه که نوآموزی با پس و پیش کردن محتوای ترید و برنج و گوشت ظرف خویش، به دنبال ادامه ی متن یک سخن قصار و نصیحت حاتم طایی بگردد، علاوه بر مسخرگی ممکن است به شیوع زخم معده نیز در جامعه دامن زند. و بالاخره اگر سخنان قصار منتسب به امام علی در نیشاپور کهن چنان مورد استقبال اهالی بوده که بر این همه ظرف غذا خوری بنویسند، پس بی شک نیشاپور هزار سال پیش را، نه بر اساس مساجد و مقابر و مدارس و حوزه های علمیه، بل به دلیل وجود چنین ظروفی، باید که مرکز جهان تشیع شناسایی کرد، مطلب مهمی که مورخان زمانه از آن غافل مانده و درس ظرف های کتیبه دار نیشاپور را به درستی درک نکرده اند!!! (ادامه دارد)    

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 17:0 | 35 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 46

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۶ 

دنبال کردن دقیق و حوصله مند این مقدمات، به درک و هضم مطالب آتی، که با سرنوشت هر ساکن این سرزمین مربوط است، بسیار کمک خواهد کرد. اصرار من به ورود و تامل در جزییات، برای جا انداختن و اثبات این کلیت پایه است که اقدام و اجرای بی رحمانه ی پروژه ی پوریم، به طورکامل، هستی و حیات بومیان کهن ایران را به گونه ای برچید، که نخستین آثار تجمع و تحرک و تولید و تمدن دوباره در این سرزمین را، بیش از دو هزار سال پس از آن اقدام پلید و به زمان صفویه شاهد می شویم. از جمله ی این نشانه ها، شکل نگرفتن اجتماعات، به صورت شهرهای کوچک و بزرگ و نبود مراکز و نمونه های تولید و لوازم و نیازهای توزیع، مانند کارگاه و بازار و کاروان سرا و حمام و آب انبار و پل و سد، تا زمان استقرار دولت صفوی است و این مهم چندان قابل اعتناست که از مسیر پی گیری آن، از جمله در باب نیشاپور، با توجه به انبوه جعلیات موجود در موضوع این شهر، به گستره ی توطئه ای واقف می شویم که قصد نخست آن پوشاندن آثار آن نسل کشی کامل، و ممتد و بی انقطاع کردن مصنوعی مراحل رشد و تمدن ایرانیان است که با کمال وقاحت و به عنوان بی نمک ترین شوخی تاریخی، آغاز شکوفایی این نو تمدن ایرانی را، از زمان همان اقدام پوریم، یعنی از عصر هخامنشیان می دانند، دورانی که عینا و عملا با افول کامل هستی درخشان ایران کهن ماقبل هخامنشی همزمان شده است!!! در یادداشت پیش با خبر شدیم که درباره ی ابنیه و آثار پیش از صفویه در نیشاپور، جز مشتی افسانه ی خلاف عقل و امکان، از جمله دروازه های چهارگانه ی شهر، که هر صبح و شام خورشید را از هر چهار مدخل به شهر می بردند و شبانگاه از همان مسیرها بیرون می فرستادند، مسجدی با ۱۲ هکتار شبستان و نظایر بسیار دیگر آشنا شدیم و اینک ضمن بررسی تنها مسجد جامعی که از زمان پیدایش واقعی نیشاپور بر جغرافیای ایران، یعنی عهد شاه عباس ساخته اند و هنوز در نهایت بی اعتنایی و غریب ماندگی بر سر پاست، نگاهی هم به تولیدات مجعول و نوساخته ای خواهم انداخت که غالبا به صورت سفالینه و سکه های ضرب نیشاپور از قرون مختلف معرفی می کنند تا در پایان مسلّم شود که نیشاپور نیز همانند شیراز و کرمان و رشت و اصفهان و تبریز و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ ایران، تا پیش از استقرار دولت صفوی، بر روی زمین نبوده است.  

«مسجد جامع: این مسجد تاریخی از روزگار سلطان حسین بایقرا آخرین امیر صاحب تاج و تخت تیموری به جا مانده  و آن را بزرگوار مردی به نام پهلوان علی کرخی فرزند بایزید که مقبره وی نیز در این مسجد است، ساخته و تاریخ بنای آن را به سال ۸۹۹ هجری نوشته اند، عرض مسجد ۷۷ متر و طول آن ۹۴.۵متر و مساحت کل به اضافه ۴۴ متر مربع جلو آمده جنوب مسجد ۷۳۲۰ متر مربع است که ۴۵۹۵ متر مربع آن زیر بناست و در بزرگی رو به شمال دارد». (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۳۱۴)

گرچه تاریخ گذاری ادعایی فوق مستندی در مسجد ندارد ولی حتی اگر همین اطلاعات نادرست در باب این تک مسجد نیشاپور را بپذیریم، باز هم بنای آن با آغاز دولت صفویه همزمان و با فرض قدیم شمردن این شهر، معلوم می شود که مردم نیشاپور مسلمان نبوده و در یک هزاره ی نخست طلوع اسلام، به مسجد نیاز نداشته و نساخته اند و عجیب تر، رفتاری است که ساکنان نیشاپور با همین تک مسجد نوساز شهر خویش روا داشته اند:

تصویر تک مسجد نیشاپور، زمانی که دارای مناره و گلدسته بود،  به نقل از صفحه ی ۳۱۷ کتاب گرایلی.

« این تصویر، که شبستان اصلی مسجد جامع نیشابور را نشان می دهد رو به درب شمالی واقع شده است همان طور که در عکس ملاحظه می شود دو مناره در طرفین قرار دارد که متاسفانه امروز وجود ندارد. وجود مناره به عقیده من بر عظمت و ابهت مسجد می افزاید و اصولا سبک ساختمان وجود مناره را ایجاب می کند. اداره اوقاف که مناره ها را برچیده تاکنون به فکر درست کردن آن نیفتاده و امیدوارم هرچه زودتر مناره هایی زیبا زینت بخش این اثر تاریخی گردد و اقدامات عمرانی دیگر در جهت زیبا نمودن آن به عمل آید و به خصوص کتاب خانه بسیار محقر آن را توسعه دهند کتاب خانه مسجد جامع نیشابور بسیار کوچک است و محلی برای وضو گرفتن مومنین ندارد. حوض وسط مسجد برخلاف اصول بهداشتی است موذن پیر مسجد به نام حاجی بلالی که عمرش را وقف خدمت به مسجد نموده و چند هفته بعد از گفتن این مطالب زندگی را وداع گفت با شور و حرارت زیاد از من می خواست که نواقص را منعکس کنم خواسته های منطقی وی و مردم با ایمان نیشابور اقتضا می کند که تحولی شایسته در وضع مسجد به وجود آید با توجه به حفظ جنبه باستانی آن. اما در طرفین درب ورودی شمالی مسجد همان طور که به آن اشاره کرده ام کتیبه هایی از شاه عباس وجود دارد که در طرفین نصب شده و این اشتباه را برای چند سیاح خارجی به وجود آورده که ناخوانده قضاوت کرده اند که بنای مسجد متعلق به شاه عباس اول است».  (فریدون گرایلی، نیشاپور شهر فیروزه، ص ۳۱۸)

گرایلی کتاب اش را پیش از انقلاب و در میانه ی سال ۵۷ منتشر کرده و بدین ترتیب معلوم می شود که اداره ی اوقاف یکی از دولت های محمد رضا شاهی، مناره های مسجد نیشاپور را، بدون علم کردن جانشینی برای آن ها، و بی مواجهه با مخالفت مومنین شهر، به کلی برچیده اند!!! این عجیب ترین اقدام و دخل و تصرفی است که بدون ثبت توضیحی در باب آن، نسبت به مسجدی در جهان اسلام صورت گرفته است و آن گاه که می خوانیم مسجد نیشاپور حتی محلی برای وضو گرفتن نیز ندارد، اندکی از اوضاع این شهر و علت اشتهارش به مرکز تجمع یهود در سده های اخیر خبر می گیریم، از کار عطار و خیام و سنایی و عتیق و ابوالفتوح و ابوحفض و قشیری و از این قبیل سر در می آوریم و برای ورود به دوران صفویه آماده می شویم. آیا جست و جوگری را می شناسید که در اسناد اداره ی اوقاف بگردد، علت تخریب مناره های این مسجد را بیابد، تا بفهمیم چه نقص و احتمالا نقشی در این مناره ها بوده است که اداره ی اوقاف، که قاعدتا باید تعمیر کننده ی مساجد مسلمین بوده باشد، فرمان تخریب ابدی این دو مناره را صادر کرده است؟!!!

تصویر تک مسجد نیشاپور، که مناره و گل دسته ندارد، به نقل از صفحه ی ۳۱۹ کتاب گرایلی.

مقایسه ای میان این دو تصویر از تک مسجد نیشاپور، تصرفات بیش تر، از جمله در بالاترین رواق های کوچک دو سمت ورودی اصلی و نیز مدخل شبستان های دو سوی آن و تغییر در جزییات دیگری را نشان می دهد. با این همه غرض اصلی من از گشودن این همه مبحث ظاهرا اضافی در موضوع تک مسجد نیشاپور این است که آشکار کنم نه فقط از نیشاپور کهن پیش و پس از اسلام، تا دوران میانی سلسله صفوی، کم ترین نشانه ای در عرصه فعلی شهر باقی نیست، بل هنوز هم نیشاپور را نمی توان شهری با مشخصات کامل اسلامی شناخت و چنان که ظواهر و نمایشات بیان می کند، گویا این شهر را فقط برای معرفی آرامگاه های خیام و عطار و نوساخته های ملوس و متجددی چون مقبره ی فضل بن شاذان از همراهان امام هشتم و چند بنای از نظر تاریخی گم راه کننده و نوساز دیگر، چون قدمگاه و امام زاده محمد محروق از قرن دوم هجری و مقبره ی سعید بن سلام مغربی از قرن چهارم بر پا کرده اند؛ زیرا که در تنها مسجد آن، حتی نمی توان وضو گرفت و خواندید که بی اعتنایی به بنا، جگر موذن و متولی آن را نیز خون کرده بود. به راستی که چنین می نماید که صفویان هم ساخت این تک مسجد نیشاپور را، به مردم آن شهر تحمیل کرده اند!!!

                   

این همه مقدمات را گذراندم که در تعقیب آن مبحث اصلی پیشین، علامات دیگری بیاورم دال بر این که از ایران اسلامی تا دوران صفویه نیز، همانند روزگار معروف به ایران باستان، به قدر بشقابی نشانه های تجمع و تمدن و تولید نیافته ایم و آن چه را با چنین شناس نامه ای معرفی می کنند، یکپارچه جعل جدید و هدفمند است و از آن که دیدیم در نیشاپور آثاری از تجمع آدمی و بقایایی که بتوان علائمی از رخ داده های تاریخی شناخت، موجود نیست و به خصوص معلوم شد که تک مسجد نیشاپور عمری کوتاه تر از چهار قرن دارد، اگر در صفحه ی ۳۶۶ کتاب رسمی «۷۰۰۰ سال هنر ایران»، با تصویر سمت راست و شرح بی معنا و سر هم بندی شده ی زیر بر آن مواجه می شویم، از وسعت دروغ سازی جاهلانه ی مراکز ایران شناسی بین المللی شگفت زده می مانیم.

«چراغ مسجد: نیشاپور، سده ی دهم میلادی، شیشه ی نباتی رنگ و شفاف با حباب های هوا، تزیینات موجی شکل افزوده از شیشه ی قهوهای تیره. بلندی ۱۶ سانتی متر. قطر۵ /۳۲ سانتی متر. قطر دهانه ۲/۹ سانتی متر. تهران موزه ی ملی. شماره ی شیء، ۲۱۹۲۹.
این چراغ با گردن کمی مایل، شانه های کوتاه، دیواره ی بلند مورب، و پایه به شکل صفحه ی گرد، در بدنه ی بیرونی در امتداد حاشیه دارای چهار حلقه و دو دسته است که یکی از دسته ها در بالا دارای محل تکیه برای انگشت شست است. در داخل چراغ یک شمعدان لوله ای شکل وجود دارد. یک نمونه ی مشابه که دارای حلقه های آویز و تزیینات کم تری است، نیز در موزه ی اسلامی در تهران نگهداری می شود... پیندر ویلسون معتقد است که چراغ هایی به این شکل، پیشگامان قندیل های بزرگ منقوش با لعاب و زر اندود مساجداند که در دوره ی مملوکان در سوریه و مصر تولید می شده اند». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۶۸)

گرچه این حباب چراغ هم، همانند دیگر اشیایی که اعلام می شود در گستره ایران پس از پوریم یافته اند، فاقد گزارش کشف است، ولی احتمالا غزان و مغولانی که به نیشاپور در و دیوار را درهم کوبیده، مساجد و محلات را خراب کرده و میلیون میلیون جنازه به جای گذارده اند، در حالی که خشتی از اصل مساجد باقی نگذارده اند، از روی دل سوزی و برای جبران قلت و حقارت و بی اصالتی اشیاء ایرانی هزاره ی نخست اسلامی در موزه ملی ایران و جهان، از آسیب رساندن به این چراغ پرهیز کرده اند و چون بنا بر روایات کنونی می نویسند سگ ها و گربه های نیشاور نیز قتل عام شده اند، عمده مشکل مورخ این است که چنین جای شمعی ملوس نازنینی را برای رساندن به موزه ی ملی ایران، در آن زمان به دست چه کسی سپرده اند و چه گونه تاکنون به سلامت مانده است؟ با این همه، چراغ مسجد خواندن این شیء گلدان شکل، که اندازه و ابعاد آن از یک لامپ متوسط زمان ما بزرگ تر نیست و دسته های آن استفاده به صورت آویز و در ارتفاع سقف را تداعی می کند، حیرانی دیگری می آفریند که اگر در میان این آویز و قندیل کوچک شمعکی بکارند و به سقف فرستند، که بازتاب نور کرمک شب تابی را هم نخواهد داشت، مثلا برای روشنایی آن شبستان ۱۲ هکتاری مسجد ابومسلم به نیشاپور قرن دوم هجری، چند هزار از این گونه چراغ ها ضرور بوده است؟!!! چنین است که مصادره ی این دست ساخت شیشه ای نیز،  به سود تولید و تمدن ایران اسلامی، با بن بست مواجه می شود و چون هنوز مسجد کهنی در نیشاپور نیافته ایم تا با نادیده انگاری و به نحوی این چراغ را بر سقف آن بیاویزیم، پس ناگزیریم آن را برای سازندگان اصلی اش در سوریه و یا مصر پس بفزستیم! نظیر همین داستان را درباره ی تنگ سمت چپ تصویر در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران آورده اند، با این تفاوت که نویسنده ی متن کتاب، تنگ را و البته باز هم بدون گزارش کشف، یافته ای از ری معرفی کرده، اما خانم زهره زحفر نامی، که در آغازکتاب او را امین اموال لرستان معرفی می کنند، در پاورقی ذیل شرح این تنگ، به اعتراض تذکر داده است:

«محل کشف این تنگ گنبد کاووس در استان گلستان است و اطلاعات متن صحیح نیست». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۶۸)

اگر یک کتاب رسمی دولتی، در موضوع اشیاء تاریخی، که در تدوین آن قریب پنجاه متخصص زبده ی ایرانی و فرنگی همکاری کرده اند، در حالی که لابد از متن آیین نامه های اکتشاف در باب فاقد ارزش تاریخی بودن اشیاء بدون گزارش کشف باخبرند، ناگزیر می شوند کتاب شان را از تصویر این همه شیء ناشناس و بی گزارش پر کنند و برای خود رسوایی بخرند، پس بدانید که غرض اولیه و اصلی از تدوین چنین کاتالوگ هایی پوشاندن این حقیقت مسلّم تاریخی است که از پس قتل عام فجیع پوریم، تا زمان صفویه، در ایران جامعه ی پویایی که توان عرضه ی علائم حضور متمدنانه و نمونه ی تولید داشته باشد، ظهور نکرده است. مثلا خانم زحفر هم نمی گوید بر اساس کدام گزارش کشف، چنین برافروخته، این تنگ را دست ساخته ای مانده از حوزه ی گلستان می داند، اما از مجموع این درهم ریختگی ها از وسعت شلم شوربای موجود خبردار می شویم که یک کتاب رسمی بین المللی برای معرفی آثار ملی ایران در اروپا و به شرح نویسی هنر شناسان جهان می سازند و ویراستاران خودی جا به جا اغلاط آن را تذکر می دهند! آیا چه حکمتی است که کتاب را از نخست همین ویراستاران ظاهرا از همه چیز آگاه تدارک نمی کنند؟ مگر جز این است که ما هرگز مرکز ملی برای این گونه امور نداشته و هنوز هم نداریم و به تبعیت کامل از کسانی ناگزیریم که از آغاز برای ایجاد انحراف در اندیشه ی تاریخی و مدار هویت شناسی مردم ما تاریخ و ادبیات و باستان شناسی فاقد اساس فراهم کرده اند و سخت مواظب و نگران اند که مبادا سطری بدون کسب مجوز از آن ها به اطلاع عموم رسانده شود؟      

      

حالا بار دیگر به این دو دست ساخته ی سفالین ایران پیش از پوریم و شرح آن ها توجه کنید که باز هم از صفحات ۱۷۸ و ۱۷۹ همان کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام:

«ظرف سه قلو بر روی یک پایه: تپه مارلیک، گور ۳۸. ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال: ۲۵/۲۵سانتی متر، پهنا ۵/۱۵ سانتی متر، قطر دهانه ۳/۷ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره شیء: ۸۱۱۷/۲۵۱۱۷. شماره ی کاوش: ۵۷۶ مارلیک.
ظرف سه قلو از سفال خاکستری رنگ روشن با روکش ظریف خاکستری، صیقلی و تقریبا سالم است. پایه شکسته و وصالی شده و یک قسمت کوچک در لبه ی دهانه مرمت شده است. پایه ی مخروطی به وسیله ی چهار میله ی سفالی باریک به سر جام های ظریف به شکل زنگوله وصل شده است. این ظرف احتمالا از روی الگوی لاله های وحشی ساخته شده که در آغاز بهار در دره های شمالی مارلیک می رویند. (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۸۱)

می بینید که مجددا به معرفی اشیاء واقعی و دست ساخته های بومیان ایران پیش از پوریم بازگشته ایم که گزارش کاوش، محل کشف دقیق و اسناد مسلّم باستان شناسی دارند. عمر این شیء، که به نظر می رسد درست ارزیابی نشده، لااقل ۳۵۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش از زمان ماست. اگر احتمالا امروز، در نظر استاد کار سفالگری، طراحی و اجرای این گلدان مرکب، که در آبدان مشترک اند و می توانند با سه نوع دسته گل مختلف تزیین شوند، کار ساده ای بنماید؛ پیشنهاد می دهم در تقلید از این نمونه، دست و پایی کند تا پس از مدت ها تلاش ناموفق دریابد که چه شیرین اندیشی در زیبا سازی و حجم شناسی متوازن و هنرمندانه در طراحی این پدیده ی نادر و چه کوشش ممتاز استادانه در ساخت آن به کار رفته است. بی شک اگر صنعت سفال و سرامیک و چینی سازان امروز ایران، با رعایت نقوش بدنه و لعاب مناسب و در ابعاد و حجم ها و رنگ های مختلف، از عهده ی پیاده کردن این طرح جادویی شگفت انگیز برآیند و به جای این همه صورتک بدنما، که از داریوش قصاب بومیان ایران و ستون های از آغاز نیمه ساخت تخت جمشید در بازار و برای عوام ریخته اند، بتوانند این الگوی آرایش و تلطیف محیط کار و زندگی را از هنر ذهن و دست بومیان ایران کهن رواج دهند، فصل تازه ای از ظروف گل آرایی و بازار مصرفی بزرگی را به دست خواهد آورد و اگر کسی بتواند در همین گلدان موجود، با شگردهای کامپیوتری، دسته گل هایی همنشین از نظر رنگ قرار دهد و در محیط وب با اشاره به منبع الهام آن به بیننده عرضه کند، بی گمان با فضای آرام و زیبای زندگی در محیط های انسانی پیش از پوریم ایران آشناتر خواهیم شد.

«ظرف با لوله ی ناودانی شکل: تپه مارلیک، گیلان. ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال: بلندی ۱۸ سانتی متر، درازا ۳۶ سانتی متر، قطر ۱۸ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره شی: ۲۵۲۹۰-۱۳۴۱. شماره ی کاوش:۱۱۰۲ مارلیک.
ظرف کروی شکل با لوله ی آبریز دراز از سفال خاکستری بسیار ظریف، صاف و صیقلی شده ساخته شده است. در سوی دیگر دهانه ی ظرف، روبه روی لوله ی ناودانی شکل دراز، یک نوار با خطوط نقطه چین کنده کاری شده است. این نقوش احتمالا نشان دهنده ی دم یک حیوان است. به این ترتیب می توان خود ظرف را به شکل یک حیوان فرض کرد. سه ردیف خطوط نقطه چین در زیر دهانه ی ظرف و چهلر ردیف در زیر لوله ی ناودانی شکل کنده کاری شده است. ظروفی با اشکال مشابه در گورستان تپه مارلیک، در بسیاری از گورها، به عنوان اشیاء همراه جسد، یافت شده اند». (موزه ی ملی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۸۹)

این شرح ظرف دست چپ در تصویر بالا از آن کتاب رسمی است. این جا نیز با همان همآهنگی و همان تناسب حیرت انگیز و استادانه و کم نظیر مواجهیم که در آثار پیش و به خصوص در آن گوزن و گاو مارلیک و کلورز دیده بودیم، با این تفاوت که در این ظرف، حجم ها و گرافیک کلی کار نرم تر و البته نواندیشانه تر است، خمره ی کوچک بدنه به دمی بسیار ظریف و مرصع ختم می شود، که قرینه ای برای آن در حیات وحش نمی بینیم و گویی دم آرایش شده ی گاوی را بر شکم عنکبوتی وصله زده باشند. نقش اندازی این دم آراسته، که با شکم برآمده ی بدنه در تضاد است، گرچه بیننده را در شناخت مقصد طراح ناتوان می کند، اما در مجموع انعکاس زیبا شناسانه ی مطلوب و مرموزی دارد. در مقابل، منقار آن حواصیل، که به جای لوله نصب شده، در تمامی اجزاء و در کلیت خویش، چندان طبیعی و جان دار و برابر اصل می نماید  که گویی در حال بلعیدن دشوار طعمه ای است و به نحوی ضرورت آن شکم برآمده را توضیح می دهد. بازی شگرف هنرمند با دو پدیده ی عینی و ذهنی و کنار هم قرار دادن و تلفیق جان مایه ای شناخته، با هویتی بیگانه، سرانجام به خلق چنان اثر ماندگار و متوازنی منجر شده که چشم از دیدار آن سیر نمی شود. اگر گمان می کنید عرضه ی دوباره ی این نمونه های اجرایی فوق ممتاز و فرا نفیس از هنرمندان ایران کهن ماقبل پوریم، بی هدف و مخل و مطول است، پس به تصویر شش بشقاب اصطلاحا نیشاپوری زیر، که می گویند از قرن سوم و چهارم هجری است و به یادداشت بعد بیش تر توجه کنید، که اندکی از حجم دروغ برنامه ریزی شده ای را که در تخریب ذهنیت امروز ما در باب هستی کهن ایرانیان به کار برده اند، باز سازی می کند.

«با طلوع دین مبین اسلام، هنرهای مختلف به ویژه هنر سفالگری از اهمیت خاصی برخوردار گردید و سفالگران با ابتکارات جدید، پیروی از شیوه های هنری گذشته و سنت های محلی و الهام از آیین نو، صنعت سفال سازی را در بسیاری از مناطق این سرزمین پهناور به حد اعلای شکوفایی رسانیدند. تکامل هنر سفالگری اسلامی سال های متمادی به طول انجامید، در این رهگذر مراکز سفال سازی متعدد هر یک با برخورداری از ویژگی های خاص در اکثر شهرهای ایران پدید آمد، که در این بین شهرهایی چون کاشان، ری، جرجان، سلطانیه و به ویژه نیشاپور، از اهمیت بیش تری برخوردارند و سفالینه های اسلامی متعلق به سده های سوم تا هفتم هجری قمری، غالبا در این مراکز ساخته شده است». (عبدالله قوچانی، کتیبه های سفال نیشاپور، از انتشارات موزه ی رضا عباسی، ص ۴)

در تصاویر زیر فقط ۶ تصویر از یکصد و چهل بشقاب سفالی قلابی را می بینید، که تولید آن ها را به قرون سوم و چهارم هجری در نیشاپور نسبت می دهند و مشخصات آن ها را در کتابی اختصاصی با نام «کتیبه های سفال نیشاپور» ردیف کرده اند. کتاب در واقع اجرای یک شگرد رسوای چند وجهی و برنامه ریزی شده، برای نه تنها حقنه کردن حضور شهری صاحب تولید در قسمتی از ایران، در قرون اولیه ی هجری، به نام نیشاپور است، بل اهداف گوناگونی را دنبال می کند که درک آن موجب اعجاب هر خردمند دور اندیش خواهد شد. پیش از ورود به تحلیل تصاویر کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» تنها متذکر می شوم که اگر از مجعول و نوساز بودن بشقاب های این کتاب نیز صرف نظر کنیم و گفته ی مقدمه نویس آن را بپذیریم که تولید این  سفال ها را نشانه ی «اعتلای شیوه های گذشته و سنت های محلی سفال سازی ایران» می شناساند، در حیرت فرو می رویم که چه گونه این بشقاب های به اصطلاح نیشاپوری، که در تمام سطوح معیوب و بی ارزش است را، تکمیل شده ی آن گلدان چند قلو و ظرف با منقار حواصیل و آن گاو کوهان دار مارلیک و یا بشقاب های بی نظیر و پنج هزار ساله ی سیلک در نزدیکی همین نیشاپور امروز بدانیم؟ به گمان من کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» خود سند جان داری در اثبات رخ داد پلید پوریم است که در صورت کهن شمردن این بشقاب ها هم، ناگزیریم نو سفال ساز و صنعتگر ایرانی قرن سوم و چهارم هجری را، مشغول تولید از مبدا صفر بیانگاریم. آن گاه علت این توقف مطلق و پس رفت وسیع توانایی تولید در سراسر شرق میانه را، جز بنیان برافکنی عام، در نسل کشی کامل پوریم، با چه حادثه ی دیگری می توان توضیح داد؟!!

    

                    بشقاب ۱۴۰                                          بشقاب ۱۳۲                                       بشقاب ۷۹

این تصویر سه بشقاب به شماره های ۱۴۰، ۱۳۲ و ۷۹ در کتاب «کتیبه های سفال نیشاپور» به عنوان تولیدات قرن سوم و چهارم هجری آن شهر و باز هم ادعایی بدون اسناد و گزارش کشف است. نقش اندازی بسیار ابتدایی بر زمینه های این بشقاب ها از یک بازی ولنگارانه ی بی معنی و بدون اسلوب خبر می دهد، که لااقل از نقص مطلق و مهیب برداشت هنری در نزد سازنده ی آن حکایت می کند. بر حاشیه بشقاب ۱۴۰ چهار بار نوشته اند: «الاناة قبل الرای، پیش از اظهار عقیده بیندیش» و بر بشقاب های ۱۳۲ و ۷۹ آمده است: «الوفاء عزیز، وفا کردن مطلوب است». به این بحث که ادای چنین نصایحی بر کف بشقاب غذا خوری، چندان بی معنی است که به تنهایی سر هم بندی بودن آن ها را آشکار می کند، وارد نمی شوم، زیرا در یادداشت بعد در همین باب مطالبی می آید که خشم را از این همه شرارت سازندگان این دست ساخته های قلابی، در آدمی شعله ور می کند. خط های استفاده شده و اسلوب تحریر حروف در این سه بشقاب که ظاهرا مربوط به یک زمان و یک حوزه ی تولید است، به کلی با هم و با توانایی های تحریر در زمان ساخت ادعایی آن، بی ربط اند و در عین حال و از آن که نوشته ی بشقاب ۱۴۰ پاک شده، پس بدون شک معلوم می شود که سفالگران قرون سوم و چهارم هجری در نیشاپور هنوز تکنیک لعاب اندازی را نمی دانسته اند، حال آن که روکش لعاب بر سفال های چرخ ساز، در نمونه هایی بسیار ممتاز، ار دو هزاره قبل از میلاد، در سراسر شرق میانه شناخته شده است.               

       

                 بشقاب ۱۰۰                               بشقاب ۸۸                               بشقاب ۶۴

و این هم تصویر سه بشقاب دیگر به شماره های ۱۰۰، ۸۸ و ۶۴ از همان کتاب و باز هم بدون هر گونه گزارش کشف، منتسب به تولیدات قرن سوم و چهارم هجری در نیشاپور. بر هر سه بشقاب نوشته است: «عمل الاخول، ساخت اخول»، که نشان می دهد این بشقاب ها محصول یک کارگاه و در یک زمان است. احتمالا این اخول به جای پوست، بر کف بشقاب های تولیدی اش، تمرین خط می کرده، زیرا که اسلوب نگارش آن ها برابر نیست. مثلا زائده ی انتهایی در پرچم حرف لام، در بشقاب ۸۸، به سمت راست و همان زائده در بشقاب ۶۴ به سمت چپ چرخیده است؟!!! چنین خطایی در نظر اهل فن، به تنهایی قلابی و نوساز بودن مطلق این دست ساخته ها را اثبات می کند، زیرا ابراز چنین تغییراتی در اسلوب نگارش خط عرب قرون اولیه اسلامی، اگر نه ناممکن، لااقل به گذشت زمان های طویل نیازمند بوده است. در ساخت این بشقاب ها نیز چرخ سفالگری به کار نرفته، ضخامت و سطوح لبه های آن یکسان نیست و در مجموع از چنان تولید ابتدایی و بی اسلوبی حکایت می کند که اگر به جای اخول بودم از امضا گذاردن بر این تولیدات بی بها شرمنده می شدم!!! حیرت آور این که نقوش و خطوط بر سطح این بشقاب های غالبا بدون لعاب، از گذشت زمان و تاثیر آب و هوا، تخریب نشده و نوپدید و سالم و شفاف می نمایند!!!

اینک فقط اندکی شهامت نواندیشی و قدرت سنجش و اندک مایه ای از خرد و فاصله گرفتن از گمان های متعصبانه لازم است تا بدبین ترین اشخاص نسبت به این تحقیقات را قانع کند که حتی اگر این بشقاب ها را اصل هایی مانده از قرن سوم و چهارم هجری بدانیم، پس به طور قطع تولید کنندگان آن ها، به خصوص در طراحی هنرمندانه و توانایی های تکنیکی، نمی توانند با تجارب سازندگان آن نمونه های شگفت انگیز مانده از مردم پیش از فاجعه ی پوریم مرتبط باشند. زیرا آن هنرمندان و صنعتگران مجرب و نخبه و صاحب نظر و ظریف و وسیع اندیش، تا آخرین نفر، در آن قتل عام گسترده و سفاکانه ی پوریم نابود شده و آموخته ها و تجارب بی بدیل شان را همراه خود به گور برده اند. بدون شک این بشقاب های ظاهرا نیشاپوری، با فرض قدمت، به روشنی اعلام می کنند که به دست کسانی در آغاز راه استفاده ی دوباره از سفال، بدون چرخ سفالگری و با امکانات فنی ابتدایی و محدود ساخته شده اند. چنین واقعیت ملموسی، آن ادعای تفننی را که سفال های فرضی نیشاپور، صنعت و هنر سفالگری کهن ایران را اعتلا بخشیده به مطایبه ای با عقل و اندیشمندی، شبیه تر کرده است. (ادامه دارد)     

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:0 | 36 نظر
آرشيو
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384