مرتضی نگاهی
January 20th, 2009

از قیل و قال مدرسه یارب دلم گرفت …
این مطلب آمیرزا برایم تکان دهنده بود. چون او هم به دام پیروان آئین “چو ایران مباشد تن مباد!” افتاده یا دستش را روکرده است! البته این آئین یا مکتب در هیچ کتابی یا دیکشنری ای یافت می نشود! همان طور که ایشان از شعار یک عده قلیل در میان تظاهراتی بزرگ که هارای هارای من تورکم! شعارشان بود، تمام هویت خواهان را هارای هارای چی نامیده است (که بسیار بار منفی دارد) من هم انواع پان ایرانیست ها و پانفارسیست ها و باستان گرایان و عرب ستیزان و ترک ستیزان و یهودی ستیزان ایران را پیرو “چو ایران مباشد …” خطاب می کنم.
- من هرگز و هرگز از شعار راسیستی آذربایجانی ها و دیگر ترکان ایران موافق نیستم و شاید جوز نخستین کسانی بودم که این نوع شعارهای راسیستی (مانند فارس دیلی ایت دیلی …) را محکوم کردم و چوبش را هم خوردم و شدم مانقورت! یادتان که هست؟
- من به تک تک سخنان پوپک یا پاپک خرمی یا خرمدین پاسخی درخور داده بودم و ایشان به جای پاسخ و بحث و گفتمان نوشته های پیشین خودش را - که از آنِ خودش هم نبود بلکه از کاوه فرخ و زریاب خوئی و … بود - باز به رخم کشید.
من با آوردن مقدمهء لیلی و مجنون و اظهار نظری از یک دوست مقیم سوئد نوشته بودم: شاه شروانشاه توسط قاصدی از نظامی خواسته بود که لیلی و مجنون را به نظم بکشد. چند نکته را هم گوشزد کرده بود که این منظومه “به زیور پارسی و تازی” باشد، نغز باشد و … آنگاه برای این که تفاوت خودش را با سلطان محمود (بنا به نظر وحید دستگردی و دیگر ادیبان) به رخ بکشد، تاکید کرده بود که من مانند آن پادشاه ترک بی وفا نیستم و به عهدم عمل می کنم و صله ای درخور می دهم. من هرگز ننوشتم که نظامی می خواست این منظومه را به ترکی بنویسد. نوشتم؟
اما اشاره کردم که چون جائی در نامه اش “ترکانه سخن” و ترکی صفت سخن به میان آورده بود. شاید - یعنی شاید- در آن روزگار کسانی به ترکی هم منظومه و شعر می سرودند و شاه مخصوصا تاکید کرده بود که “ترکانه سخن” سزاوار ما نیست!
آقای خرمی به جای جواب هزار رطب و یابس به هم سرشته بود و از خاقانی و دیگران مثال آورده بود که اصلا ترکان وحشی اند و خون ریز و غیره و شاه هم برای همین “ترکانه سخن” را سزاوار خود نمی دانست!
- به عمد یا به دروغ یا از روی نا آگاهی نوشته بود که اصلا آن موقع به زبان ترکی شعری وجود نداشت. در صورتی که شاعری مانند “یونوس ایمره” در سال 1241 یا 1242 در آسیای صغیر و چند صد فرسنگی گنجه دیوان قدری دارد و الان پیش روی من است. برای یادآوری باید بنویسم که در سال 1244 میلادی هنگامی که یونوس (یونس) سه چهار ساله بود مولوی برای نخستین بار شمس را ملاقات کرد و آفتاب شمس مولوی را یک آخوند متشرع به یک عارف بزرگ و شوریده تبدیل کرد. چون اشعار یونس ایمره بسیار قوی اند، بنابراین نمی توان گفت در دنیای ترک زبان او نخستین شاعر بود. لابد پیشینیانی داشته است. خواننده بزرگ ترکیه “روحی سو” برخی از اشعار ایمره را خوانده است به نام الهی لر مشهور است.
- من در سایت گنجور واژهء ترک را در خمسهء نظامی جستجو کردم. ترک در اغلب اشعار نظامی به معنی زیبارو و چابک و خوب و زیبا چشم و چشم تنگ و … آمده است:نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر
گر پری از دانش خاموش باش/ ترک زبان گوی و همه گوی باش
نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۷ - داستان پیر زن با سلطان سنجر
دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نه‌ای هندوی غارتگری
بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرینش آدم
چون کفش از نیل فلک شسته شد
نیل گیا در قدمش رسته شد
ترک ختائی شده یعنی چو ماه
زلف خطا بر زده زیر کلام
نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم
عمر بر آن فرش ازل بافته
آنچه شده باز بدل یافته
گوش در آن نامه تحیت رسان
دیده در آن سجده تحیات خوان
تنگ دل از خنده ترکان شکر
سرمه بر از چشم غزالان نظر
ترک قصب پوش من آنجا چو ماه
کرده دلم را چو قصب رخنه گاه
مه که به شب دست برافشانده‌بود
آنشب تا روز فرو مانده‌بود
…عمر بر آن فرش ازل بافته
آنچه شده باز بدل یافته
گوش در آن نامه تحیت رسان
دیده در آن سجده تحیات خوان
تنگ دل از خنده ترکان شکر
سرمه بر از چشم غزالان نظر
ترک قصب پوش من آنجا چو ماه
کرده دلم را چو قصب رخنه گاه
مه که به شب دست برافشانده‌بود
آنشب تا روز فرو مانده‌بود
….
ترکی از اصل رومیان نسبش
قره‌العین هندوان لقبش

ترکیم را در این حبش نخرند
لاجرم دو غبای خوش نخورند
….
ماه عربی به رخ نمودن
ترک عجمی به دل ربودن
ملاحظه می کنید که نظامی حتی از ترک عجم هم صحبت می کند!
- واژه ای دیگر هم که نظامی و شاعران دیگر از حافظ گرفته یا شهریار به کرات به کار برده اند “ترکتازی” است. که به معنی تاخت و تاز سریع گاه در جنگ، گاه برای یغما و گاه برای ربودن دل شاعر! به احتمال زیاد چون لشکر ترکان در میدان جنگ جنگاور و شجاع و سریع بوده اند و مانند تمام جنگ های آن زمان بسیار تاراج می کردند و خوان یغما می بردند، این واژه که فرهنگ معین ترکی کردن و دیگران ترکی گری را هم معنی کرده اند، برای همین است.
- من هنگاهی نوشتم از این بحث ها بگذریم چون می دانستم که دوستان “پانیست” (مجموعه ای پان ها مانند پان ترکیست و پان ایرانیست و ..) به دام “هوچی گری” می افتند و غوغاسالاری می کنند، گفتم گیرم که ترک خونریز بود و مغول وحشی و عرب بیابان گرد و سوسمار و …. ما در این عصر بهتر است که به مسائل امروزی مان را بحث کنیم. چون حالا می بینم حتی فرهیخته مردی مانند آمیرزا هنگامی مسائل “ملی و میهنی”! به میان می آید فقط سطور موافق میل را می خواند و به هنگام بحث همه را به یک چوب می راند. مثلا مرا با کسانی که شعارهای ارتجاعی فارسی دیلی و غیره می دهند. (من می دانم که آمیرزا از این قبیله نیست ولی گاه نمی تواند خطوط سیاسی گوناگون را در میان خیل فعالان قومی ببیند. من پس از این کسانی را که برای احقاق حقوق بشر در زمینهء قومی فعالیت می کنند فعالان قومی خواهم خواند تا با هویت طلبان و هارای هارای من تورکم و غیره قاطی نشوند.
تعریف “عرب” را من سرخود نکردم. فرهنگستان کشورهای عربی پس از چند نشست و برخاست و بحث و گفت و گو به این نتیجه رسیدند. اما “ترک” و تعریف آن را از ادبیات و مردم کوچه و بازار گرفتم و به کار می روم که شاملو می گفت دایره المعارف های واقعی اند. چون در مسافرت هایم بسیار دیدم و در اخبار خواندم که مثلا در بلغارستان دو میلیون ترک بلغاری زندگی می کنند، در قبرس چهل در ترک قبرسی وجود دارد، در آلمان ترکان کارگر ترکیه شمارشان به دو میلیون می رسد، در ایران حدود چند میلیون ترک زندگی می کنند که برخی ترک آذربایجان اند و برخی ترک خراسان و قشقائی و اراک و غیره … ترکان ختای (یا چین) در کاشغر و ایالت شیان جینگ اقلیت قابل ملاحظه اند. آری دوست عزیز همه را نه من، بلکه در رسانه ها و دایره المعارف ها ترک می نامند. این موضوع در برخی از کشورها و برای گویندگان برخی از زبان ها به کار نمی رود. در ایرلند با مذهب پروتستان و کاتولیک، در کانادا کانادائی های فرانسه زبان و در سویس ایضا … هویت پیدا می کنند. در آمریکا تمام اسپانیولی زبان را هیسپانیک می نامند ولی خود اسپانیایی ها را همان اسپانیائی می نامند. ..
- زبانی به نام زبان آذری و ملتی به نام ملت آذری در دنیای کنونی وجود ندارد. کسروی آذری را به عنوان زبان باستان آذربایجان تعریف کرده و اروپائی ها آذری را به عنوان کوتاه شدهء آذربایجانی به کار می برند.
فعلا تا اینجا بس می کنم. زنده باد اوبا و کشور آمریکا که به یک سیاه پوست اجازه می دهد تا بزرگ مقام این کشور پهناور را به دست بگیرد و نابود باد تمام نظام های توتالیتر و تفکرهای توتالیتری که هنوز یک ملت یا یک قوم را، پیروان یک آئین و دین را، جنیست را، رنگ پوست را، زبان را و … بر دیگر اقوام و ادیان و جنس ها و نژادها و … ترجیح می دهند!
… داشت یادم می رفت. در شاهنامه بیت زن و اژدها را پیدا نکردم!! یعنی نیست.
والسلام… نامه نیمه تمام!

 

Posted in یولداش | 18 Comments »

January 15th, 2009

دوستان عزیز، .. و دوست گرامی جناب خرمدین،
من با آوردن بحث نظامی نمی خواستم بحث ترک و فارس بودن نظامی را دوباره باب کنم. اما چون سال ها بود که مانند پوپک خرمی یا خرمدین بر این باور بودم که سرایندهء بیت هایی از قبیل “ترکانه صفت سزای ما نیست …” که بدون شک نظامی است و از ذهنش نیز جاری شده و سپس به اشتباه خود پی بردم، خواستم که پرده را کنار بزنم و یافته های جدیدم را با شما نیز در میان بگذارم:
- نظامی از شاه شروانشاه نامه ای دریافت می کند که به احتمال زیاد به نثر بوده و نظامی به هنگامی که آن را بازگو می کند به نظم می کشد. تمام نویسندگان از قول کاراکترها یا شخصیت هاشان سخن می گویند و شعر می نویسند. مثلا فردوسی، هم از قول رستم و هم از قول (یا زبان) اسفندیار سخن می سراید. هاملت از قول اتللو یا مکبث می نویسد و … یعنی درست است که بیت “ترکانه سخن …” از قلم نظامی جاری شده ولی از قول پادشاه است. حالا ممکن است که موافق آن نقل قول بوده یا نه. ما نمی دانیم!
خواهش می کنم خیلی مساله را تراژیک اش نکنید که نظامی اله بود و بله بود و مادرش کرد بود و غیره …. او انسانی بود که در گنجه زندگی می کرد، مذهبی بود، در شعر نابغه بود، مانند خاقانی و حافظ و سعدی به فارسی می سرود، ترکان را گاهی می ستود و گاهی لعن می کرد ( در باب عدل و داد به پادشاه هشدار می دادکه : ترک نه ایی، هندوی غارتگری!) یعنی هندوی غارتگر دلش خون بود، گاهی از ترکان بدش می آمده و … مانند شهریار که در شعری: الا تهرانیا انصاف می کن .. تهرانیان ترک ستیز را می کوبد و در شعر دیگری زبان فارسی را - که خیلی هم به تهرانیان اسنوب ربطی ندارد- می ستاید. شاه به نظامی می گوید که لیلی و مجنون به پارسی و تازی بسراید و آراسته اش کند و غیره…
اصلا تمام این حرف های من مهمل اند. مساله این است و بحث در این است که این چند میلیون ترک زبان در ایران آیا باید مجاز باشند که به زبان مادری خود بیاموزند و مدرسه داشته باشند یا نه؟ همین! پاسخ پوپک و دیگران هم باید یا یک آری باشد یا یک نه. همین! بنابراین من دیگر در این باب سخنی نخواهم گفت و بحث های سطح دانشگاهی را در یولداش ادامه نخواهم داد.
—-
دیگر این که ما آذربایجانی ها بزرگان سنی خودمان را “عمو” صداشان می کنیم. یک جوان سرابی - که پسر “همشهری” این سایت است - مطلبی تقدیم خوانندگان کرده که من اینجا می آورمش:
———
جناب “نگاهی” عزیز و گرامی”یولداش”ها با درود و صد سلام:
طنزی که ملاحظه می کند ، تقدیم “روزبه” برای عموی نازنینش می باشد؛ بدون هیچ آدرسی!
به نظرم جالب آمد. پس حالشو ببرید…
مخلص…
همشهری
با نوشها..

———-
رئیس جمهور گفت :با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفی‎ ‎انها را نوشته اند در می ‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانیهاست‎. محمود احمدی نژاد با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ همواره‎ ‎پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: ” مهندسی ، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،‎ ‎انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج ‏است و این ریشه‎ ‎ماست و امروز ما هم همینطور است.” ‏
در پی اعلام بیانات گهربار رئیس جمهور و مسوولان عالی رتبه نظام، ولوله های در سراسر ‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس جمهور ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.
روز- خارجی- گمرک بازرگان‏
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام ” قانون” نوشتم و کتابی به نام ” شفا” و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب ” قانون” شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که ‏تورقی بکنید…‏
‏( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد.)‏
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می ‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ” قانون” در باب پزشکی است، کتاب ” شفا” در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی…..‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است…..‏
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته ” سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب”، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی….‏
‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور ‏می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می ‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.‏
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم….‏
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان….‏
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است….‏
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند….‏
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز… بفرمائید….‏
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، … نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه….‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.‏
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.‏
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم…‏
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم….‏
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی…..‏
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود….‏
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی… حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می ‏کنم.‏
مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم. ‏
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، ‏دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده…..‏
رودکی در حالی که زیر لب ” بوی جوی مولیان” را می خواند می رود.‏
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد…. ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام….‏
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر…..‏
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می ‏کنین؟ ‏
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم….‏
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم.‏
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، ‏برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری….‏
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم…..‏
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.‏
‏( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم…‏
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم…..‏
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار….‏
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید ‏شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم….‏
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی ‏
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک..‏
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور ‏می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی….‏
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها ‏سری.‏
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب ” تذکره الاولیاء ” و بسیاری کتب دیگر….‏
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ……‏
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏

 

Posted in یولداش | 25 Comments »

January 10th, 2009

من و نظامی و … پوپک خرمی (هر کجا هست به سلامت بادش!) و …. بسیاری دیگر….
من همواره - با مطالعه آثار بزرگانی چون سعیدی سیرجانی و دیگران که ارادتی خاص به همه آنان دارم گمان می کردم که حرف حق همان است که آنان می گویند.. یعنی نظامی از ترکانه صفت و غیره خوشش نمی آمده و حتی نفرت داشته و می گفته که ترکانه صفنت سزای ما نیست. یعنی سزاوار ما نیست. تا این که دو شب پیش با دوستی بودم که مرا روشن کرد. و من هم آمدم خانه و با مطالعهء دقیق علل نوشتن کتاب به قلم خود نظامی و به یاری سرایدارچی نکات مهمی را پیدا کردم.
به بخشی از این مقالهء پوپک خرمی نگاه کنید:

اما درباه نظامي گنجوي برخی از علمای جمهوری آذربایجان ادعا مي کنند که او مي خواسته ليلي و مجنون که داستان عربی است و تقديم به شروان شاهان کرده است را به ترکي بنويسد! اين هم يک دروغ آشکار و واضح ديگر است. اولين که اگر نظامي مي خواست ترکي بنويسد ان را تقديم به يک پادشاهي عرب تبار نمي کرد (شروانشاهان عرب تبار بودند و ترک نبودند) و دوم اينکه نظامي گنجوي همه آثارش که تقديم به سلجوقيان کرده است را فارسي نوشته است و حالا کدام عقل معقول فکر مي کند نظامي گنجوي براي پادشاه غير ترکتبار شروانشاه بخواهد ترکي بنويسد؟ دومين نکته اينست که در همان مقدمه خود نظامي مي گويد که اين اثر را چه ماهي تمام کرده است و در نتيجه مقدمه را پس از پايان ليلي و مجنون نوشته است. داني که من آن سخن شناسم// کابيات نو از کهن شناسم// بنگر که ز حقه تفکر//در مرحله ي که ميکشي در//تُرکي صِفَت وَفاي ما نيست // تُرکانِه سُخن سِزاي ما نيست// آن کز نَسَبِ بُلَند زايد// او را سُخن بُلند بايد// نظامي نسب بلند را مقابل نسب پايين (ترک) قلمداد کرده است. سراينده اين ابيات شروانشاهان نبودند بلکه خود نظامي گنجوي بود. شروانشاهان شاعر نبودند. بلکه اين ماجرا ربط به داستان فردوسي و محمود غزنوي دارد. بي وفايي محمود غزنوي نسبت به فردوسي (هرچند ممکن است يک افسانه باشد) در ان زمان بسيار رايج بوده است.. براي همين هم نظامي از قول ممدوح عربتبار خود سراييده است که ما مانند محمود بي وفا نيستم و براي همين خواستار سخن بلند هستيم. حالا پان تورکيستها که از درک چنين لفظي ناآگاه هستند مي خواهند اين سخني که نظامي گنجوي سراييده است را تحريف کنند. سنايي هم گويد: تو ترکي و هرگز نبود ترک وفادار. نتيجه اينکه شروانشاهان غير ترک بودند و اگر نظامي گنجوي قرار بود ترکي بنويسد، براي پادشاهان سلجوقي مي نوشت و نه شروانشاهان. و انچه هم براي پادشاهان سلجوقي نوشته است همه پارسي هست. براي پاسخ بيشتر به يک متن سودمند در اين مورد نگاه مي کنيم:
*اما داستان نامه ي شيروانشاه به حکيم نظامي اينکه، نظامي در کتاب (ليلي و مجنون) زير عنوان (سبب نظم کتاب) پس از بيان مقدمه اي حاکي از مبارکي روز، و طراوت صبح و خوشوقتي خود گويد: «در حال رسيد قاصد از راه // و اورد مثال حضرت شاه// بنوشته بخط خوب خويشم // ده، پانزده سطر نغز پيشم // کاي محرم حلقه ي غلامي // جادو سخن جهان نظامي // از چاشني دم سحر خيز // سحري دگر از سخن برانگيز // در لافگه شگفت کاري // بنماي فصاحتي که داري // خواهم که بياد عشق مجنون // راني سخن چون در مکنون // چون ليلي بکر اگر تواني // بکري دو سه در سخن نشاني // تا خوانم و گويم اين شکر بين // جنبانم سر که تاج سر بين // بالاي هزار عشقنامه // آراسته شد بنوک خامه // شاه همه حرفهاست اينحرف // شايد که سخن کني در آن صرف // تا ده دهي غرائبت هست // ده پنج دهي رها کن از دست // بنگر که ز حقه ي تفکر // در مرسله ي که ميکشي در // ترکي صفت وفاي ما نيست / ترکانه صفت سزاي ما نيست // آن کز نسب بلند زايد // او را سخن بلند بايد //

(ببینید! این آقا می گوید که نظامی این ابیات را از زبان خود گفته است! نه از زبان شاه شروانشاه! در صورتی که بسیار عیان و آشکار است که قاصدی از سوی شاه می رسد و خواهش یا فرمانی از طرف شاه می آورد. شاه در این نامهء ده - سطری خود به خط خوش (لابد دبیر خوش خطی داشته) نوشته که: ای نظامی که جادو سخن هستی و فصاحتی داری و …حالا بیا عشق مجنون و لیلی را به نظم بکش و دستور می دهد که :
بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه
شاه همه حرفهاست این حرف
شاید که در او کنی سخن صرف
در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی
یعنی این داستان باید به زبان پارسی و تازی باشد. می دانیم که در آن روزگار قاطی کردن عربی در شعر و نثر نشان دانائی بود. نظامی از این فرمان شاه ملول می شود. و اینجا تمان سخنان پوپک خرمی درست است ولی نتیجه ای که می گیرد، درست نیست!
حالا گریزی می زنم و حالت خودم را مقایسه می کنم با نظامی. اگر از من خواسته شود متنی به ترکی بنویسم واقعا ملول می شوم. ترجیح می دهم فارسی بنویسم تا ترکی یا انگلیسی!
سپس مي گويد چون فرمان شاه را دريافتم به انديشه فرورفتم، چه از يک طرف «سستي عمر و ضعف حالت» (سرگشته شدم بدان خجالت- از سستي عمر و ضعف حالت) مانع اجراي امر بود، و از طرق ديگر از انجام آن گزيري نداشتم، شرح حال با يگانه محرم اسرار خود، فرزندم محمد نظامي نهادم، او با نهايت مهر و ادب بر تنظيم ليلي و مجنونم ترغيب، و اضهار نمود که دريغ است پادشاه «نعمت ده و سخن نوازي» (خاصه ملکي چو شاه شيروان-شيروان چه ، که شاه ايران-نعمت ده و پايگاه ساز استl;سرمايه ده و سخن نواز است) چون شروانشاه، از تو به نامه خواهشي کند و تو نپذيري; اين گفتار در من کارگر افتاد، و من تنگي ميدان سخن و فقدان نشاط و انبساط جواني را ناديده انگاشتم، و گفتم: «چون شاه جهان همي کند ساز // کاين نامه بنام من بپرداز // با اينهمه تنگي مسافت // آنجاش رسانم از لطافت // کز خواندن او بحضرت شاه // ريزد گهر نسفته بر راه // خواننده اش گر فسرده باشد // عاشق شود ار نمرده باشد» //
جگر گوشه ي من چون اين سخن بشنيد بيش از پيش مرا اميدواري داد تا اين داستان شاهوار که بيش از چهار هزار بيت است، در مدتي کمتر چهار ماه به رشته ي نظم درآورد و تقديم خدمت شاه نمودم. چنانکه ملاحظه مي شود نظامي از اين لحاظ که شاه از «صفت ترکانه» بيزاري جسته، هيچگونه اظهار کدر و ملال خاظر ننموده است، بلکه بيم آن داشته که «سستي عمر و ضعف حالت» و «تنگي دهليز افسانه» (دهليز فسانه چون بود تنگ-گردد سخن از شد آمدن لنگ-ميدان سخن بلند بايد-تا طبع سوارائي نمايد) مايه ي خجلت وي را فراهم سازد، و اصلا موضوع زبان ترکي در ميان نيست، چه «ترکي صفتي و ترکانه صفت»(ترکي صفتي و ترکانه صفت کنايه اي از داستان جفا و بي مهري و غدر سطلان محمود غزنوي در حق حکيم ابوالقاسم فردوسي است و وحيد دستگردي نيز در حاشيه ص 26 نامه ليلي و مجنون چاپ 1313 به اين معني اشاره کرده است) به معني غدر و بيوفائي است نه معني «زبان ترکي» و «سخن بلند» به معني سخن پر معني و بخردانه است و نه به معني «زبان فارسي»، و شايد اشتباه يک عده در اين باره از مطالعه ي ترجمه ي کتاب
ليلي و مجنون نظامي به شعر سيلابيک ترکي ناشي شده باشد، زيرا مترجم کتاب مزبور و در خيلي جاها مفاد اشعار، و معاني لغات را نيک درنيافته، و ترجمه اي به تخمين کرده است*(عبدالي کارنگ)
حاصل سخن: شروانشاهان عرب تبار بودند و هرگز ترکي نمي دانستند و براي همين هم درخواست داستان عربي ليلي و مجنون را نمودند. انها مانند محمود غزنوي بي وفا نبودند و حق نظامي را ادا کردند. سنائي گويد: تو ترکي و هرگز نبود ترک وفادار//. اسدي طوسي گويد: وفا نايد از ترک هرگز پديد-// ز ايرانيان جز وفا کس نديد..// و بي وفايي ترکان يک اصطلاح ادبي در زبان پارسي است بخاطر همين هم هست که نظامي گنجوي براي سلجوقيان ترک تبار هم فارسي سروده است و نه ترکي. حالا چرا برود براي پادشاه عرب تبار ایرانی-شده شروانشاه ترکي بسرايد!؟!

به هر رو شاعر از آثارش زنده است و آثار نظامی گنجوی از ايران باستان و زبان پارسی و فرهنگ ايرانی زنده هستند. برخلاف دانشمندان علوم تجربی شیمی یا فیزیک و غیره٬ که‌ آثارشان قابل ترجمه هستند٬ شعر و مفهومش هرگز درست ترجمه نمیشود. نظامی گنجوی اگر زنگی آفریقایی بود هم بود خدمتش را به یک فرهنگ کرده است و بنابراین افتخارش هم نصیب می‌شود به این فرهنگ. از این فرهنگ زنده است و این فرهنگ هم از او زنده است. اگر میرفت دده قورقود یا یک داستان ترکی را بجای حماسه های ساسانی میسرایید (حتی اگر به زبان فارسی) باز میشد گفت که به فرهنگ ترکان هم خدمتی کرده است. ولی اینطور نیست و خدمتش به یک فرهنگ است و از یک فرهنگ زنده است و نسبش هم که به هر رو کرد است که یعنی ایرانی تبار میباشند.

________________________________________________
من (یعنی یولداش) یک بار به دام چنین تفکری افتادم و حالا می خواهم از زبان خود نظامی بشنویم:
در حال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم
ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی
افروخته‌تر ز شب چراغی
کای محرم حلقه غلامی
جادو سخن جهان نظامی
از چاشنی دم سحر خیز
سحری دگر از سخن برانگیز
در لافگه شگفت کاری
بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون
رانی سخنی چو در مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی
بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکربین
جنبانم سر که تاج سر بین
بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه
شاه همه حرفهاست این حرف
شاید که در او کنی سخن صرف
در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی
دانی که من آن سخن شناسم
کابیات نو از کهن شناسم
تا ده دهی غرایبت هست
ده پنج زنی رها کن از دست
بنگر که ز حقه تفکر
در مرسله که می‌کشی در
ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
چون حلقه شاه یافت گوشم
از دل به دماغ رفت هوشم
نه زهره که سر ز خط بتابم
نه دیده که ره به گنج یابم
سرگشته شدم دران خجالت
از سستی عمر و ضعف حالت
کس محرم نه که راز گویم
وین قصه به شرح باز گویم
فرزند محمد نظامی
آن بر دل من چو جان گرامی
این نسخه چو دل نهاد بر دست
در پهلوی من چو سایه بنشست
داد از سر مهر پای من بوس
کی آنکه زدی بر آسمان کوس
خسروشیرین چو یاد کردی
چندین دل خلق شاد کردی
لیلی و مجنون ببایدت گفت
تا گوهر قیمتی شود جفت
این نامه نغز گفته بهتر
طاووس جوانه جفته بهتر
خاصه ملکی چو شاه شروان
شروان چه که شهریار ایران
نعمت ده و پایگاه سازست
سرسبز کن و سخن نوازست
این نامه به نامه از تو در خواست
بنشین و طراز نامه کن راست
گفتم سخن تو هست بر جای
ای آینه روی آهنین رای
لیکن چه کنم هوا دو رنگست
اندیشه فراخ و سینه تنگست
دهلیز فسانه چون بود تنگ
گردد سخن از شد آمدن لنگ
میدان سخن فراخ باید
تا طبع سواریی نماید
این آیت اگرچه هست مشهور
تفسیر نشاط هست ازو دور
افزار سخن نشاط و ناز است
زین هردو سخن بهانه ساز است
بر شیفتگی و بند و زنجیر
باشد سخن برهنه دلگیر
در مرحله‌ای که ره ندانم
پیداست که نکته چند رانم
نه باغ و نه بزم شهریاری
نه رود و نه می نه کامکاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه
باید سخن از نشاط سازی
تا بیت کند به قصه بازی
این بود کز ابتدای حالت
کس گرد نگشتش از ملالت
گوینده ز نظم او پر افشاند
تا این غایت نگفت زان ماند
چون شاه جهان به من کند باز
کاین نامه به نام من بپرداز
با اینهمه تنگی مسافت
آنجاش رسانم از لطافت
کز خواندن او به حضرت شاه
ریزد گهر نسفته بر راه
خواننده‌اش اگر فسرده باشد
عاشق شود ار نمرده باشد
باز آن خلف خلیفه زاده
کاین گنج به دوست در گشاده
یک دانه اولین فتوحم
یک لاله آخرین صبوحم
گفت ای سخن تو همسر من
یعنی لقبش برادر من
در گفتن قصه‌ای چنین چست
اندیشه نظم را مکن سست
هرجا که بدست عشق خوانیست
این قصه بر او نمک فشانیست
گرچه نمک تمام دارد
بر سفره کباب خام دارد
چون سفته خارش تو گردد
پخته به گزارش تو گردد
زیبا روئی بدین نکوئی
وانگاه بدین برهنه روئی
کس در نه به قدر او فشانده است
زین روی برهنه روی مانداست
جانست و چو کس به جان نکوشد
پیراهن عاریت نپوشد
پیرایه جان ز جان توان ساخت
کس جان عزیز را نینداخت
جان بخش جهانیان دم تست
وین جان عزیز محرم تست
از تو عمل سخن گزاری
از بنده دعا ز بخت یاری
چون دل دهی جگر شنیدم
دل دوختم و جگر دریدم
در جستن گوهر ایستادم
کان کندم و کیمیا گشادم
راهی طلبید طبع کوتاه
کاندیشه بد از درازی راه
کوته‌تر از این نبود راهی
چابکتر از این میانه گاهی
بحریست سبک ولی رونده
ماهیش نه مرده بلکه زنده
بسیار سخن بدین حلاوت
گویند و ندارد این طراوت
زین بحر ضمیر هیچ غواص
بر نارد گوهری چنین خاص
هر بیتی از او چه رسته‌ای در
از عیب تهی و از هنر پر
در جستن این متاع نغزم
یک موی نبود پای لغزم
می‌گفتم و دل جواب می‌داد
خاریدم و چشمه آب می‌داد
دخلی که ز عقل درج کردم
در زیور او به خرج کردم
این چار هزار بیت اکثر
شد گفته به چار ماه کمتر
گر شغل دگر حرام بودی
در چاره شب تمام بودی
بر جلوه این عروس آزاد
آبادتر آنکه گوید آباد
آراسته شد به بهترین حال
در سلخ رجب به‌ثی و فی دال
تاریخ عیان که داشت با خود
هشتاد و چهار بعد پانصد
پرداختمش به نغز کاری
و انداختمش بدین عماری
تا کس نبرد به سوی او راه
الا نظر مبارک شاه
_________________________________________________
در این اشعار می بینیم که: به قول دوست نازنینم در سوئد در یادداشتی خطاب به من در پیرامون همین شعر:
شاه می فرماید سخن ترکانه، یعنی ترکی حرف زدن و در اینجا ترکی شعر سرودن در خور و شایسته ما نیست چرا که آن کسی که زاییده و تخم کاشته از بزرگان است و اصل و نسب دارد و از این چرت و پرتها… او را سخن بلند باید اشاره می کند به زبان شیرین فارسی که همان سخن بلند است … این فارسی هم آن زمانه عینهو انگلیسی امروزه زبان برتر و رایج و همگانی بوده و آن را سخن بلند می دانسته و می خوانده اند به هرحال کلی شاهکار به این زبان نوشته و سروده شده بوده مثلا همان شاهنامه و کلی دیگراین است که در مقایسه با زبان شوما، این سخن بلند است و برتر ….خلاصه اینکه زده تو سر همشهری های حضرتعالی و فرموده(یعنی فرمان و دستور داده) که شاعر بهتر است هم بکشد و به فارسی و البته به کمک عربی که آنهم زبان کله گنده ها بوده، این کتاب را بسرا! نظامی مادره مرده هم اگرچه خودش کرم فارسی داشته و بر این زبان خوب مسلط بوده اما اینجا از ترس فلانش هم که شده، اگر هم مثلا می خواسته کمی ترکی بلغور کند، این کار را نکرده و فارسی سروده مبادا شاه غضب بنشیند و دمار از روزگارش درآورد.
——————-
فیلم “تهران انار ندارد را هم هرگز فراموش نکنید!
http://video.google.com/videoplay?docid=4708397040585527153&hl=en

 

Posted in یولداش | 25 Comments »

January 3rd, 2009

می خواستم با نثری سنگین و رنگین بنویسم: که نشد!
برای کسانی که مساله شان فقط ترکی نوشتن و خواندن و یادگیری است:
- به طور خلاصه و تا فردا…. به نظرم می رسد که با اندکی خرج از جیب می توانیم یک سایت آموزش زبان ترکی راه بیندازیم. خیلی ساده و کم هزینه است. در این سایت ضمن آموزش زبان ترکی آذربایجانی می توانیم ترکی استانبولی را هم یاد بدهیم. با کمترین هزینه می توانیم در عین حال که ترکی یاد می دهیم قطعاتی شعر و نثر ترکی از صاب گرفته تا اورهان پاموک یاد بدهیم. البته این سایت باید با دو الفبا - عربی و لاتین - برگذار گردد. نمونه های درخشان نثر و شعر ترکی و نیز ترجمهء سعدی و حافظ و نیز مولوی و شعر مثلا یونوس ایمره (هم عصر مولوی) و نیز سلطان ولد ( پسر مولانا) در این سایت درج گردد.
هیاتی از علمای ایرانی ترک زبان به خدمت آقای خامنه ای بروند و از ایشان بخواهند که زبان ترکی را که زبان مادری خامنه ای هم است - رسمی اعلام کنند.
مرتب شعر و نثر ترکی از ایران و جمعهوری آذربایجان درج گردد و زیبایی های زبان ترکی گوشزد شود… یک مسابقه سرتاسری از تمام ترکان ایران برگذار گردد و به بهترین نمونه جایزه داده شود.
از همهء ترکان ایران بخواهیم که زیباترین اعلامیه عروسی و سنگ قبر و شاعران بومی شان در سرتاسر ایران معرفی کنند و به بهترین نویسنده یا شاعر جایزه ای در خور داده شود.
تمام مخارج این پروژه را من و غلام یحیی و مارالان و دیگر دوستان بر عهده بگیرند.
تمام این تشبثات در رسانه های ترکیه و جمهوری آذربایجان انعکاس پیدا کند.
در تمام جمهوری های دیگر مانند اوزبکستان و قزاقستان و نیز تاتارستان و باشقیرستان و حتی ترکان بلغار و بوسنیا و ترکان عراقی و افغانی و چینی و … این سایت پخش شود…
در ایران خودمان از روشنفکرهاما مدد بگیرم که مسالهء زبان ترکی را به عنوان یک خواستهء حقوق بشری نگاه کنند و با ما همدلی و همدردی نشان بدهند.
و صد ها نکته باریک تر از مو ….
نه در جهت دشمن تراشی بل در جهت دوست یابی….
البته کار بسیار مشکلی است …
… و گرنه ما همان خواهیم بودیم که هستیم و بودیم….

Posted in یولداش | 52 Comments »

December 27th, 2008


فعلا تا پایان سال 2010 آتش بس!

افسوس که مریض حالم و گرنه من هم آتشی به پا می کردم! اما این تب و سر درد امانم را بریده است. حالا که یک سوپ اعلی و درجه یک دست پخت خودم را خورده ام اندکی حالم جا آمده است و امیدوارم تا فردا و پس فردا یا لا اقل تا پایان بهترم شوم.
من چند نکته را گذرا ذکر می کنم ولی خواهش می کنم شما گذرا نپندارید:
- شخصیت های مجازی در این سایت و در سایت های دیگر فقط بخش بسیار ناچیز و کوچکی از واقعیت وجودشان را به نمایش می گذارند. بنابراین یاشار یا دیگران با ملاک قراردادن شخصیت حقیقی غلام یحیی نباید ایشان را از زیر نقاب خودخواسته اش بیرون بیاورد. این نخستین شرط رازداری است! احساس من هم این است که “غلام یحیی” با شخصیت واقعی خودشان 180 درجه فرق دارد. چون گاه از کتاب هایی که -بیشتر به انگلیسی - می خواند و نکاتی می آورد، وجود واقعی خودش را اندکی آشکار می کند. اما انتخاب نام غلام یحیی و مطالب نیشدار و طنزدار ایشان در ورای واقعیت ایشان است. من با غلام یحیی دانشیان واقعی که همشهری من بود و در سال های آخر عمرش در باکو باهاش تلفنی صحبت کردم ولی به خاطر خوب نبودن حال شان ملاقاتی صورت نگرفت، اندکی آشنا هستم. مردی بود بسیار خشن، مومن به کمونیزم، عضو ک ج ب (بنا به گفته و نوشته های همراهانش در باکو و مسکو)، در عین حال بسیار شجاع و حتی باسواد (به هنگام اکابری بسیار آموخته بود). او مخالف تسلیم فرقه و فرار سران و اعضای فرقه به شوروی بود و می خواست تا آخرین نفس بجنگد ولی به دستور حزب کمویست کشور شوراها فرار را برقرار ترجیح داد. در خاطراتش از چند نفر با نام های ح. ق و غیره صحبت می کند که معلوم است رفقای روسی یا از آن سوی مرز آمده اند. داستان فرارش را در کتاب با جزئیات به قلم آورده و کاملا واضح است که او اجبارا به این امر تن در داده است. آخرین ملاقاتش را با فریدون ابراهیمی هم می نویسد که تصمیم به ماندن گرفته بود. ابراهیمی را چند روز بعد اعدام کردند و گویا به هنگام اعدام لباس دامادی اش را پوشیده بود و کراواتی سرخ بسته و شجاعانه با لبخندی بر لب به پیشواز مرگ رفته بود. مرگش به راستی حلاج وار بود.
بعدها غلام یحیی در خدمت فرقه و حزب توده فعالیت هایش را ادامه داده…
من نمی دانم که این غلام یحیی چرا نام مستعار آن غلام یحیی را بر خود گذاشته، در هر حال یک شخصیت مجازی در این سایت خلق شده است و امیدوارم همچنان غلام یحیی وار به نوشته هاشان ادامه دهد.
- من به دوستان هویت خواه این سایت تقریبا می توانم اطمینان بدهم که هیچ کسی در این سایت، حتی نه شیرازی اوغلو و نه تبریزلی مخالف آزاد شدن زبان مادری باشند. درست است که اغلب ما نگران از هم پاشی ایران هستیم ولی باز تکرار می کنم تا آنجایی که من می توانم درک کنم کسی مخالفتی با تدریس زبان مادری ایرانیان ندارد. بنابراین دوستانی که دل نگران زبان مادری اند و آن را بر هر امری مقدم می شمارند باید کمپین کنند و برای خود یار پیدا کنند. نه این که یاران بالقوهء خود را از خودشان برانند.
- تاریخ نشان داده است که ناسیونالیسم شق خطرناکی هم دارد. هیتلر با زبان آلمانی فاشیسم را نضج داد و استالین گرجی با زبان روسی 12 میلیون نفر روس و غیرروس را کشت و صدام با زبان عربی جنایت کرد و کیم ایل سونگ یک کره ای تمام عیار است و … اگر آذربایجان روزی مستقل بشود و کسی مانند خلخالی یا مشکینی رئیس جمهور یا ولایت فقیه شود، مطمئن هستم که غلام یحیی و مارالان و آیدین و بولود و … جزو اولین قربانیان یا فراریان آن نظام “ترکی” خواهند شد. مثلا اگر عبدالله اوجالان مائوئیست توانسته بود کردستان ترکیه را آزاد کند الان آن منطقه چه می شد؟ لابد داشتند مرتب مجسمه های چند متری اوجالان را در سر هر گذری نصب می کردند و سرود کس ناله ی کورد مردوا می خواندند!!
دلم بسیار گرفته ولی می توانم اندکی آنسوترک را ببینم و یا تصور کنم.
شما خوش باشید!

Posted in یولداش | 57 Comments »

December 26th, 2008


تنها در خانه!

امروز روز کریسمس یا همان نوئل خودمان بود. تولد عیسی مسیح یا تولد روز و روشنائی پس از شب دراز یلدا. یعنی ما می گوئیم و باور هم داریم و گرنه ما همان خاکیم که هستیم! خاکی.
شب طوفانیی بود دیشب. در و پنجره به هم می کوفت و دریا و اقیانوس خشماگین خود را به ساحل می کوفتند و من دو سه بار بیدار شدم و برای چندمین پنجره ها را بستم و جرعه ای آب خنک خوردم و از پشت پنجره دریای طوفانی را تماشا کردم و بارانی را که سخت می کوبید به شیشه های پنجره و شبنم وار فرو می چکید بر روی شیشه های پنجره…به قول شاملو در آشوب پنجره. … ” بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است ….”
مریض حال هم بودم. اندکی.. دوستی گفت از چلو کباب بود و دوست دیگری گفت ذغال بد هم شاید بی تائیر نبود!
اما نه ذغال خوب یا بد و نه مربی بد! حالم بد بود. همین!
اما یک نفر هست که مرا - یا در واقع سرایدارچی را- اندکی سرزنش کرده. غلام یحیی را می گویم. کیست؟ ندانم! اما چون می دانم سرایدار چی کیست و کلید دار این یولداشکده، خواهشم این است که با همان رنگ سبز دوست داشتنی خودش از کسی که بهش اندکی ناروا گفته و “غلط کرده” گفته، پوزش بخواهد. رسم میکده یا یولدادشکده این است و این رسم را سرایدارچی خود، یادمان داده است.
***
من می دانم که صنمی در این سایت مقام والایی دارد و چون مقامش والاست و خودش والاست و هست، سرایدارچی از ترس این که این “صنم گریز پا” مانند ” شمس پرنده” ناگهان مانند شمس ناپدید شود، دل نگران است. اما این دلیل نمی شود که کسی آزرده خاطر شود. کما این که شمس هم اگر بود و گریزپا هم اگر بود، نمی خواست کسی آزرده خاطر شود. بنابراین همان قدر که من و سرایدارچی عزیز بارها و بارها از دوستانی پوزش طلبیدیم، از غلام یحیی هم پوزش می طلبیم و البته حق می دهیم که در مورد نوشته اش پیرامون آقای حکیم زاده توضیح های بیشتری بدهد. شاید هم شاید بهتر باشد که این بحث را همین جا خاتمه بدهیم.
***
دوستانی جند از من همواره سئوال می کنند که چرا مثلا به صنمی و آمیرزا و … در این سایت بیشتر از سایرین بها داده می شود. من در پاسخ می گویم که حرفی برای گفتن دارند. بنابراین درِ این سایت برای کسانی که حرفی برای گفتن دارند همواره باز خواهد ماند. ترک و عرب و عجم و غیره همه اش بهانه است! ما انسان هستیم و می خواهیم انسان باشیم و انسان باقی بمانیم.
… دیگر اینکه به رسم زمانه و امروز که روز کریسمس یا نوئل است و من تنها در خانه ام و خواب در اطرافم …. این روز و تمام روزهای خوش و خوب را به هر بهانه ای تبریک می گویم و سالی خوب و خوب برای دوستان آرزو می کنم.
مخلص
نگاهی

Posted in یولداش | 12 Comments »

December 21st, 2008


خیام و ما…

غلام یحیی و سرایدارچی و … دیگر یولداشلار…
من می دانم و شما هم می دانید که در این چند سال بر ما چه گذشته. ما با کسانی آشنا شدیم - یا از اول هم بودیم- که ایرانیت و فارسیت خود را در خطر می دیدند. یعنی از انقلاب اسلامی که اسلامت و در کنار آن عربیت اندکی به ایرانیت چربید، عده ای از فضلا - که در میان آنان شاعران و نویسندگان بسیار خوبی هم بودند - چسبیدند به ایران باستان. داریوش و کوروش و هووخشتره و غیره…
از این سو هم ترکان پارسی گوی و پارسی نویس و قدغن نویس و غیره … اندک اندک نخست در داشنگاه ها و سپس در اغلب شهرهای ترک نشین شروع کردند به عمده کردن “ترکی” خود و موضوع “هویت خواهی” را پیش کشیدند. مساله ای که ما پیش از آن نداشتیم و اگر هم بود بسیار رقیق بود. اصولا من از اعمال “واکنشی” و “تهاجمی” بدم می آید. در این هویت خواهی رگه های واکنشی و تهاجمی اندک نیست: مثلا بیرون ریختن مردم تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان برای اعتراض به کاریکاتور روزنامهء ایران از این قماش بود و هرچند برخی آن را “حماسه” و قیام هم نامیدند، ولی به نظر من بیش از یک واکنش آنی نبود که بر روسی احساسات سوار بود و نه بر عقل و خرد!

دانش آموز که بودم به خاطر همشهری بودن با غلام یحیی دانشیان (نه این غلام یحیی که در این سایت می نویسد) سیلی هایی (روحی و جسمی) خوردم که مپرس!
حالا که در آمریکا هستیم نه غلام یحیی و نه من و نه مارالان و نه سهند و نه مهند و نه سرابی و نه مهابی کتک می خوریم. پس زنده باد آمریکا و تمام کشورهای دموکراتیک دنیا!
- غلام یحیی در این ستون به کسانی می تازد که آریا پرست وغیره اند. ولی دقیقا خود به دام کسانی می افتد که مانند آریا پرستان زبان را “عمده” می کنند. مثلا دکتر احسان یارشاطر همان قدر پیرامون از دست رفتن زبان فارسی دل نگران است که غلام یحیی در مورد زبان ترکی…هر دو حق دارند ولی هیچ کس حق ندارد برای پیشبرد اهداف خود حقوق دیگران و مخالفانش را زیر پا بگذارد یا به آنها لگد بزند. متاسفانه این اتفاقات در این افتاده و بسیار هم افتاده. چون داریم تمرین دموکراسی می کنیم بنابراین می توان زیر سبیلی در کرد!
من به هنگام تایید کردن کامنت غلام یحیی اندکی دستم لرزید. چون توهین آشکاری به برخی از خوانندگان این ستون بود. بنابراین با حذف یک کلمه گذاشتم تا بماند!
نیز مترصد فرصتی بودم که از غلام یحیی بپرسم واقعا دزدی تصاویر کتاب های نادر به چه سببی صورت گرفته است؟ از فحوای خبر معلوم است که آقای حکیم زاده آن ها را برای مجله و کتاب های “کم ارزش” (این را گاردین از قول مدیر کتابخانه نوشته است) خود و بنیادش به کار می برده است. غلام یحیی عقیده دارد که گویا آن تصایر ناب و نایاب چهره ای کریه از ایران نشان می دادند که به نظرم نمی تواند درست باشد. اغلب سفرنامه های غربی به ایران یا به شرق که می آمدند تصاویرشان جز چند کاروانسرا و پل و مکان های تاریخی مانند مساجد قدیمی و نیز چهره و لباس مردم ایران نبود.سفر نامهء شاردن و برادران شرلی در این میان نمونه است.
بیشترین عکس هایی که از فقر و بدبختی و نکبت مردم حلبی آبادها و حاشیهء شهرهای بزرگ و گودنشینان نشر می یافت مربوط به سال های قبل از انقلاب بود که شکوه و جلال جشن های دو هزار و پانصد ساله را زیر سئوال ببرند. عباس عطار، کاوه گلستان، رضا دقتی و .. از نقاشان سرشناسی بودند که در کنار عکاسان خارجی تصاویر واقعی تری از ایران به نمایش بگذارند.
***
از بازآمدن صنمی عزیز، خوشحال و اگر فرصت کردم مطلب عمر خیام داریوش شایگان را اسکن خواهم کرد تا در اختیار خوانندگان بگذارم. گمان نکنم نسخهء اللکترونیکی آن موجود باشد. در هر حال شماره 66 بخارا که روی جلد آن تصویر مزین شده موجود است.
در هر حال برای حسن ختام تکه ای از نوشتهء شایگان را اینجام می آورم به “لحظه” یا ” آن” خیام پرداخته است:
… خیام نه زمان کیهانی و اساطیری فردوسی را می پذیرد، و نه دو قوس صعدی و نزولی حافظ موافق است و نه به زمان از خود بیخود شدن، در جهش های وجد آمیز مولانا-وار قائل است.
در منظر عاطفی لحظه همچنین یک حالت روحی است ، نوعی سرمستی است که شراب و شادی جنبهء نمادین آنست. حالی است که مثلا هنگام شب ، وقتی مهتاب نرم نرمک جامهء شب را می درد، دست می دهد و در عین آنکه ما را مسحور می کند، به یادمان می آورد که این مهتاب بعدها به گورمان خواهد تابید. خیام با افزودن این عامل دریغ آمیز، از یک سو زوال شکنندهء لحظه ای را که جذابیت فریبنده اش آبستن امری تراژیک است آشکار می کند و از سوی دیگر ما را به ابدی کردن این لحظه می خواند. زیرا با از دست رفتن این فرصت، ماه بارها و بارها از نو پدیدار می شود بی آنکه ما را بیابد و بر ما بتابد.
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می خور که دمی بهتر از این نتوان یافت
می نوش که میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
***
خیام به زبان ترکی آذربایجانی
من هرگز کسی مانند دوست قدیم و همشهری عزیزم میرصالح حسینی را ندیده و نخوانده ام که خیام را خیام وار و با همان موسیقی و سبک به زبان دیگری برگردانده باشد. پس به یاد میرصالح حسینی … نوش!
(دوست دارم نظر صنمی عزیز را که اتفاقا در این رباعیات بارها واژهء صنمی تکرار شده پیرامون این ترجمه ها بدانم.)

بو کوزه منیم کیمی سئون بیر جانیمیش،
بیر نازلی صنم زلفونه باغلانمیشمیش
بیر قول کی اونون بوینونا آسلاق گوروسن،
بیر قولدو کی یار بوینونا آسلانمیشیمیش!

دئرلر کی بهشت ایچینده جانان یئی دیر، (ائی یا یئی = خوش)
من جه بوردا ناب مئی اوندان یئی دیر!
آل نقدی، بوراخ نسیه نی، طبلین سسینه،
آسماق قولاق البته اوزاقدان یئی دیر!

یاردی گئجه نین آی، ایشیقی له اتگین،
ایج مئی اله دوشمز داها بو لحظه تکین!
شن قال کی بو آی جوخلو گلر نورا بویار،
تورپاغا دونن قبرلرین تک به تکین!

سیررین ازلین نه سن قانارسان نه ده من
بو تاپماجانی نه سن تاپارسان نه ده من
وار پرده دالیندا ایندی بیزدن دانیشیق،
پرده دوشه رک نه سن قاالارسان نه ده من.

باخ کئچمه ده دیر عجب عمور کروانی
قویما کئچه بوش یئره طرب ایامی
ساقی صاباحین فیکرینی آت باشیندان
وئر باده قدح له کیم گئجه قالمامالی

خیام اگر باده ایچیبسن شن قال
بیر نازلی صنم له ایله شیبسن شن قال
چون دهرین آغخیر عاقبتی یوخلوقدور
ضن ائت کی جهانا گلمیه ییبسن شن قال!

نوش… یا ب قول عیسابالا: او گئدن یئره درد و بلا گئتمه سین… آراق گئتسین گوروببولتوی لا! (جایی که آن می رود درد و بلا نرود/ عرق برود، طنین افکن)

Posted in یولداش | 29 Comments »

December 10th, 2008


چه کتاب هایی می خوانیم؟

با سپاس از دوستان عزیز که لطف کرده و تقاضای بنده را اجابت کردند.
به نظرم این بحث خیلی جالب شده و همین امروز برخی از کتاب هایی که صنمی عزیز و آمیرزا و دیگر عزیزان پیرامون آن ها نوشتند و معرفی شان کردند، سفارش خواهم داد.
خواهشی دارم که مانند صنمی پیرامون برخی از کتاب های نامشهور (مانند سهم من) اطلاعات بیشتری در مورد نویسنده و ناشر بنویسید تا سفارش آن ها آسان شود.
- پس از این به فیلم خواهیم پرداخت! اما هنوز “کتاب” جای نوشتن بسیار دارد. چون هر از چند روزی کتاب های جدیدی خوانده می شود یا کتاب های قدیم دوباره و یا حتی سه باره خوانده می شوند. بنابراین تا ابد می توان پیرامون کتابی که در دست یا روی میز یا کنار بالین نوشت و نوشت… شاید هم بد نباشد اصلا ستونی به کتاب و فیلم اختصاص داده شود که این ستون همواره تر و تازه باشد!
من اخیرا چند کتاب توسط مهمانی از ایران دریافت کردم که خود سفارش داده بودم.
شاید از عنفوان جوانی شیفتهء مولانا بودم ولی شمس همواره غایب از نظر بود و من هم مانند خیلی ها تشنهء شناختن شمس بودم که در دههء پنجاه شمسی (اگر اشتباه نکنم) کتاب نغز “مقالات شمس” توسط دانشمند گرامی و شمس شناس بزرگ، محمدعلی موحد نشر یافت و اندکی با شمس - که خواندن مقالاتش بسیار مشکل بود - آشنا شدم. بعدها کتاب کوچک اما نغز “شمس تبریز” (نشر طرح نو) را منتشر کرد که بسیار خواندنی و آموزنده بود و حالا دوکتاب بسیار نفیس به نام “قصه قصه ها (کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا) و کتاب “باغ سبز” (گفتارهایی درباره شمس و مولانا) توسط نشر کارنامه را می خوانم. اولی را تورقی کرده ام و دومی را دیشب تمام کردم.
هر دو کتاب بسیار جالب و خواندنی اند و نکات ناگفتهء بسیاری را می توان در آن ها یافت. از جمله مقاله ای هست تحت عنوان شمس تبریز و خیام. با آن که خود آقای موحد به درستی نوشته است که “تا اواخر قرن ششم هجری قمری در هیچ کتابی از حکیم عمرخیام به عنوان شاعر پارسی گوی نام برده نشده و از رباعیات او که امروز چنین مشهور و متداول گشته سخنی در میان نیامده است ….” و همو به درستی اشاره می کند که تمام رباعیات عمرخیام حدود صد سال پس از مرگش نشر یافت و مشهور شد، این پرسش را مطرح می کند که چرا خیام بر عکس زمان حیاتش که قرب و منزلت بسیار داشت ناگهان با انتشار اشعارش به حضیض افتاد و مورد لعن و تکفیر قرار گرفت؟ البته واضح و مبرهن هست که آن اشعار را ارباب دین و سلاطین نو مسلمان سلجوقی بر نمی تافتند. استاد موحد این پرسش را بی پاسخ می گذارد و می گذرد. شاید هم چون این کتاب در ایران چاپ شده و سخن گفتن از خیام شاعر که به کنه کائنات رسیده بود و چیزی نیافته بود و برعکس مولانا و شمس در کنه کائنات و هستی ناگهان جز خدا چیزی ندیده بودند و به قول دکتر زرین کوب پله پله تا (به) خدا رسیده بودند، به صلاح نویسنده و ناشر نبود! البته من چون استاد موحد را از نزدیک می شناسم بعید می دانم که تن به ممیزی ارشادیون و ناشر بدهد. از این کتاب ها معلوم که خود استاد موحد هم رهروی مکتبی است که شمس و مولانا آن را پیموده اند.
در هر حال بعدها مقالاتی از این دو کتاب را تقدیم دوستان خواهم کرد. به ویژه شرحی دارد از تبریز شمس تبریز (تبریز آئینهء کلام مولانا) که بسیار خواندنی است.

 

مرتضی نگاهی