نوروز امید

باید خیلی تغییر کرده باشم که امسال برای اولین بار در عمرم نوروز را در کنار خانواده نبودم. هنوز تصویر تعجب خود را به یاد دارم وقتی بچه بودم و نزدیک سال تحویل به بهانه ای دم در حیاط رفته بودم و دیدم که بعضی از پسران هم محله ای دور از خانه در کوچه رفت و آمد می کنند. با خود می گفتم مگر نباید کنار سفره هفت سین با خاتواده شان نشسته باشند؟ با آنکه سالهای سال می دیدم و می شنیدم که کسانی برای سال تحویل به حرم امام رضا می روند خودم هرگز نرفتم و همیشه ترجیح دادم کنار مادر و برادران و خواهران ام باشم. هرگز آنقدر مذهبی نبوده ام که همه چیز را در مذهب خلاصه کنم. یا نوروز را فراموش کنم. یکبار هم باز بچه بودم و نوروز در ماه محرم افتاده بود. غصه ام می شد که مادر نمی خواست هفت سین بچیند. شاید هم پدر نمی خواست که قاعده سنت و مذهب را پاس می داشت. رفتم با پول خود یک هفت سین دیواری خریدم. از اینها که در هفت بسته کوچک پلاستیکی هفت چینه هفت سین را می گذاشتند و می دوختند به یک صفحه شومیز سفید. و با نخی آویزان می شد.

دیروز هفت سین من قبل از اینکه به رادیو بروم روی یک حوله سفید کنار گلدان چیده شد: کاسه آب بی ماهی. سه سیب. دو سیر. عدسی که جوانه کرده اما هنوز سبز نشده. صندوق کوچک خاتمکاری پر از پولهای خرد که برای خیریه کنار می گذاریم و حافظ و قرآن. برای بار اول در عمرم پیش از سال تحویل از خانه بیرون رفتم. قرار داشتم با خود تا نوروز با زمانه باشم. رفتم و چند ساعتی با دوستان تنهایم که آنها هم کنار خانواده نبودند سر کردم و بعد از سال تحویل شیرینی گرداندم و روبوسی کردیم و آفتاب که بالا آمد و بعد یک دو ساعت کارهای دیگر بازگشتم. تمام روز در حرای خانه ماندم. ساکت. گرفته. و اندیشناک به این جمله که نوروز کنار خانواده معنا دارد.

علی بزودی خواهد آمد. برای تعطیلات عید پاک با من است. او هم اولین عید نوروزی بود که بی بابا گذراند. خیلی تلاش کردم که امسال بفرستم اش ایران. نوروز آنجا معنا دارد. با آنهمه رفت و آمد و مهمانی و شلوغی و خنده و بچه های قد و نیمقد. خودم هم دلم همانجا ست. دیگر نوروزی که با خانواده بزرگ نباشد به دلم نمی نشیند. نوروزمان در لندن هم کوچک و ساده و بی سر و صدا بود. سالها پیش مهمانی نوروزی بی بی سی دلخوشی جانشینی بود برای اینکه به دختر و پسرم حس نوروز و جمع همدل و شادمان را منتقل کنم. آنهم اول من با دلخوری هایی که پیش آمده بود دیگر نرفتم و بعد هم خودش تعطیل شد. 

ایرانی بدون نوروز یعنی چه؟ امسال ما سعی کردیم اگر خودمان نوروز نداریم برای ایرانیان هلند و دیگر کشورها نوروز باشیم. رفقا هم سنگ تمام گذاشتند. یک آگهی هم دادیم به همه ترامواهای آمستردام تا نوروز را تبریک بگوییم به همه ایرانی ها و فارسی زبانها و کردهای این شهر. تا سهم کوچکی ادا کنیم در نگاه به این نیاز که آدم دوست دارد فرهنگ اش دیده شود. تا خودش دیده شده باشد. همه غربی ها سال نو چینی را می شناسند. اما از سال نوی ایرانی بی خبرند. خودمان باید دست به کار شویم. مثل همین کاری که ایرانی ها در نیویورک شروع کرده اند: جشن خیابانی راه انداختن برای نوروز با شرکت تاجیکان و ملل دیگر.

  دلم می خواست ایران بودم. ولی می دانم که خیلی از ایرانی ها در نوروز بی نشاط ایران از کشور می گریزند. می روند دوبی و مالزی و کجا و کجا. من البته به نشاط فامیل توجه دارم که می خواهم آنجا باشم ولی می دانم که نشاط اجتماعی برای نوروز نیست. امسال زمان تحویل سال تلویزیون ایران که در اتاق خبر باز بود همان ساز و دهل معمول نوروز را هم پخش نکرد. و عده ای که در حرم امام رضا نشان می داد داشتند می گریستند! انگار پای کهنه ترین نارون روی زمین آدم فقه بخواند. گرفتار زاهدان عبوس و محتسبان ریاکار شده ایم. ذوق زندگی را کشته اند. لقلق زبانی دارند که می گوید نوروز روز اول جهان است. اما باور ندارند. این بی باوری است که نشاط کش است. در میان خبرها عکسهای خاوران را می بینم. و مادران و برادران و پدران و خواهرانی که بر سر گور کشتگان بی دلیل، سبزه نهاده اند. مادران دانشجویانی که در کنار زندان بیتوته کرده اند و سبزه خود را بیرون زندان نهاده اند. به بوی فرزندان شان. گرفتن نوروز از ایران ناممکن است. آب در هاون می کوبند. تا سبزه و سبزی بهار و شکوفه هست این عید بزرگ و جاودانه هم هست. مگر ابر و باد و بهار را هم بروبند. نمی توانند. هنوز خدایی هست. و دل مادرهامان. داغهایی که دیده اند. دوری هایی که کشیده اند. آنکه به کشتن نوروز برخاسته است و نشاط مردم این سرزمین بی نشاطی و خاموشی و فسردگی نصیب اش باد. نوروز نمی میرد. هنوز باران هست و شکوفه و باغهای پر وسوسه. باشد که خداوند سرزمین ما را از دروغ و دورویی دور بدارد.  دروغ را از کشور ما دور کند. خوب است که نوروز هر ساله باز می گردد و امید را تازه می کند. از پس آوار زمستان آواز مستانه بهار. بهاری که هیچ عسسی او را دربند نتواند کرد. تا ایران کشوری باشد که هر نوروز فرزندانش را به خود بخواند و هیچ کس از نوروز ایران نگریزد. من این را به عمر خود خواهم دید. ما این را به عمر خود خواهیم دید.   


دیدم مخلوق عزیز مرا دعوت کرده از ترانه های دوست-داشته ام بگویم. باید اعتراف کنم که چند سالی است به طرف موسیقی نرفته ام. اوقات خلوت ام آنقدر با چیزهای دیگر پر می شود که اگر وقت کنم فقط باید فیلم ببینم و کتابی و مقاله ای بخوانم. شاید دلیل اش این است که به موسیقی صحنه ای علاقه مند شده ام و از موسیقی سی دی و نوار لذت نمی برم. به هر حال هنوز هم گاهی نوا و نغمه ای پیدا می شود که برایم لذت بخش باشد اما معمولا در سفر. سفر اصلا خودش موسیقی است. این سالهای آخر هر چه موسیقی خوب و خاطره انگیز شنیده ام در سفر بوده است و در جاده و راه. موسیقی با حرکت معنی دارد. یا باید با رقص همراه باشد یا باید خودت با یاری برقصی یا باید در راه باشی و موسیقی راه را بچشی. اگر جایی نشسته باشم موسیقی کمک چندانی نمی کند که ارامشی پیدا کنم. اگر بنشینم فقط برای خواندن است یا نوشتن یا کار کردن.

آخرین بار در راه خجند به تاشکند موسیقی دلنشینی شنیدم که دوستی که رانندگی می کرد گفت از مارتیک است. می خواند ای همه جای تو خوب و ای همه جای تو خوش. و بسیار زیبا می خواند. شاید هم چون انتظار نداشتم خواننده امروزی بتواند غزل حافظ بخواند به دلم نشست! اما نه واقعا آنقدر خوب بود که در متنی که همان زمانها در باره فیلمی در دست داشتم واردش کردم.

موسیقی دولتمند خال از رده موسیقی عالی است. دو ترانه از بهترین هایش را در فیلم چرخ و فلک خوانده است در دو جا. یکی آنجا که صحبت از پدرش می شود و روی تصویر پدر و سپس جاده و پل و رودخانه می خواند: چو آب از زیر که (کاه) ناگه در آیم. و دیگر وقتی روی تصویر مسجد و آرامگاه یعقوب چرخی و نمازخوانان می خواند: ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست.

آخرین باری که در واشنگتن بودم هم همراه با مهدی خلجی که به سمت فرودگاه می رفتیم تا من و پسرم را راهی کند شماری از بهترین آهنگهای عربی را گذاشت و شرح کرد با لذت. از کسی که موسیقی را با لذت گوش می کند می توان موسیقی های خوب شنید.

در آسیای میانه صدای یولدوز عثمانوا فوق العاده است و همه جا می شنوی. کارهایی که در آنها از هر دو زبان فارسی و ازبک استفاده کرده عالی اند و بسیار دلنشین. هر وقت صدای او را بشنوم خودبخود راهی سفر می شوم و چرخی می زنم در کوچه ها و بازها و کافه ها و خیابانهای سمرقند و تاشکند و بر می گردم.

زمانی کنسرت سفارت ایتالیای شجریان همدم من بود: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.  خاطری حزین داشتیم. سالهای 1364. ترانه های او را هم دوست می داشتم: گر به تو افتدم نظر یا افشاری و از همه بهتر: نوایی. اما گفتم نوایی این را هم بگویم که شیرینی اجرای خواننده ای ازبک که در گروه ژان دورینگ ترانه بت چین را می خواند و من بخت آن را داشتم که شبی در مجلس او در تاشکند حضور داشته باشم و بشنوم بی همتا ست و من دیگر فقط همان ورسیون را می پسندم و گاه به همراه رفیقان می خوانم.

آهنگهای پاپ تاجیکی را هم دوست دارم خاصه آن ترانه های دهه 80 را و آنها که بر اساس کارهای لاهوتی خوانده اند.

در میان کارهای ایرانی من از قدیم دوستار و طرفدار آهنگهای مردمی و کوچه بازای بوده ام. سوسن و آغاسی محبوبهای دوره نوجوانی ام بوده اند. فکر کنم قبلا هم در باره این موضوع نوشته ام. وقتی سوسن مرد. دوست (دوستت) دارم می دونی که این کار دله؛ همه می گن دیوونه اس اینو خودم می دونم.

با بعضی کارهای داریوش و ستار زندگی کرده ام مثل خیلی ها. این البته قبل از انقلاب است. بعد از انقلاب فقط نازنین داریوش را دوست داشتم. حساب گوگوش هم که جدا ست و جای خود. اما من به هیچ کنسرت او در خارج کشور نرفتم. گوگوشی را که خودش را تکرار می کند دوست ندارم. اما با بعضی آهنگها هم گریه کرده ام. وقتی در 14 سالگی عاشق بودم! در اهواز دور از یار. کناره کارون سخت باید بوده باشد. اما بعدها خواننده اش را دیگر دوست نداشته ام. از چشم ام افتاد. اسم اش را نمی آورم. در بین ترانه های که در یوتیوب دیده ام اگر فقط یکی را انتخاب کنم آن سلطان قلبها خواهد بود که ورسیون های کلامی اش به نظر بی پایان می رسد. عجیب ترین و دلنشین ترین ریتم آهنگی هم که شنیده ام موسم گل است: موسم گل شد و وقت گل چیدن. غمگین ترین هم: کاروان. با شکوه ترین: بوی جوی مولیان با صدای مرضیه و بنان. آرزو دارم آن را در استادیوم صدهزار نفری تهران شخصا کارگردانی و صحنه گردانی کنم. با گروه کر بزرگ و لباس های فاخر و ارکستر 150 نفره.
 
پیانوی جواد معروفی هم برایم یک دوره به یاد ماندنی است. اولین تجربه میکس صدا و موسیقی من هم  بود. شعرخوانی کردم از حافظ روی پیانوی معروفی. کلایدرمن هم آرامشی داشت. بخصوص وقتی از مغازه ای در ولی عصر نزدیک چهارراه طالقانی کاست اش را می خریدم کلاس هم پیدا می کرد! بعدها دیدم منتقدان گفته اند موسیقی اش کیتچ است. منتقدان از چشم ام افتادند. کلایدرمن هم نتوانستم گوش کنم. بعضی منتقدها  لذت هنر را نابود می کنند.  بعد خولیو را کشف کردم.در خانه یک عشق تازه. آمدم خانه خودمان نوار را گذاشتم و به برادرم که خیلی مذهبی بود گفتم بیا این یکی را بشنو صدایش داوودی است. البته نیامد. مذهبی بودن هم گاه همان تاثیر منتقد بودن را دارد.  بعد چند آهنگ فیلم فارغ التحصیل. بخصوص ساند آو سایلنس.

اما هر جا باشم شنیدن صدای دو تار خراسانی و تربت جامی دلم را می رباید. زخمه دوتار با جان و فرهنگ من آمیخته است. این اواخر از بعضی کارهای مجسن نامجو هم لذت برده ام.

از کدام موسیقی بدم می آید؟ از هر چه ناخوب و زشت و نازیبا باشد! از هر ترانه ای که شعر مزخرف داشته باشد. از هر چیز دم دستی و بی ذوقانه و بازاری و بساز و بفروشی. از هر چه ادا ست و مصنوعی و خر رنگ کنی. تقریبا از تمامی محصولات لوس لوس آنجلسی. اما به غیر از گل صدبرگ از صدا وادای شهرام ناظری هم لذت نبرده ام. اما ستایشگر موسیقی شش مقام ام. بعضی خوانندگان ازبک بی نظیرند. زلیخا بای خانوا. قدرت های صدایی در آسیای میانه بیشتر دیده ام تا در ایران. موسیقی پاپ امروزی برایم همیشه بیگانه بوده و مانده است. اما از کارهای کسانی مثل سلین دیون لذت برده ام که شعرهای فوق العاده خوب دارد. مدونا را وسوسه دیده ام تا هنر. عاشق جاز نیستم اما عاشقان جاز را دوست دارم و می فهمم.

مساله من همیشه این است که ترانه های قدیم ما در ایران یعنی خیلی قدیم چگونه خوانده می شده است. در هر اثر باستانشناسی هم دنبال رد و اثری از ساز و مجلس موسیقی می گردم. برایم عجیب است که در باستانشناسی ما هنوز موسیقی نشانه های روشنی ندارد.

اگر بخواهم از دوستانی بخواهم بنویسند ترجیح می دهم پرویز جاهد بنویسد که عاشق جاز است، عباث جعفری بنویسد که عاشق کوه است و سفر، عباس معروفی بنویسد که می گوید با موسیقی کار می کند و خب سمفونی هم نوشته است، شهزاده بنویسد که دنیای روس و تاجیک او هنوز برایم ناشناخته ها دارد، داریوش ملکوتی که طربستان را بنا نهاده است و از عشاق موسیقی است، و سعید حنایی کاشانی که نشنیده ام موسیقی گوش کند اما کنجکاوم ببینم و بدانم. نیکان را می دانم چی گوش می کند! شماری از دوستان هم که قبلا خودشان گفته اند و اعترافات کرده اند. ماندانا اکبری مقدم هم که نمی دانم چه می کند این سالها خب وبلاگ ندارد که بنویسد. تار همیشه برای من با نواختن تار او تداعی می شود. ان زمانها که در زعفرانیه می دیدم اش.  


قاهره بازاری بزرگ است. به همان معنایی از بازار که در ایران می شناسیم. دکانهای پهلو به پهلو در یک راسته که یک جنس می فروشند. مثلا پارچه یا لباس یا وسائل خانگی. بازار تا دیروقت شب باز است. تفریح مردم لابد خرید کردن است که صدرتا ذیل خیابانها مغازه است. البته این هم هست که چون عادت و امکان بیرون آمدن در بعدازظهر بیشتر است و به دلیل گرمی هوا در اغلب فصلها در طول روز نمی توان براحتی بیرون آمد خودبخود عصر و شامگاه و دیرگاه وقت مناسب تری است برای بازار رفتن. مغازه ها واقعا تا نیمه شب برای خرید باز است. سرویس ها هم همینطور مثلا آرایشگاهها. به نظرم می رسد کفش اهمیت زیادی دارد و لباس کودک. مغازه های متعددی می شود دید که مانکن های دختر و پسر شش-هفت ساله ردیف در ویترین چیده شده اند. پیداست که بچه داشتن مهم است. لباس رویهمرفته ارزان است. محصولات ساخت چینی هم از بس زیاد است توی ذوق می زند. البته در اروپا هم زیاد است اما غلبه ندارد. تحقیق نکرده ام ولی از چشمدید می گویم. داروخانه هم زیاد است. حسابی به چشم می آید. آدم را یاد آسیای میانه می اندازد. قدم به قدم داروخانه است. چرا؟ درست نمی فهمم. لابد نشانه ای از توجه به سلامت مردم است. یا مشکلات و بیماری ها زیاد است. قهوه خانه یا چایخانه هم که الی ما شاء الله از همه رقم. و بساط قلیان هم به راه است.

مصریها علاقه آشکاری به شیرینی خامه ای دارند. کافه های کمی امروزی تر معمولا شیرینی خامه ای هم سرو می کنند. یکی از این کافه ها از زمان انگلیسی ها دایر است و شکلات ساز و شیرینی ساز سربازان و سرهنگان بریتانیایی بوده است. اما در آن گرما این شیرینی خامه ای چه سودی دارد؟ یاد آل احمد بخیر که می گفت ما از غربی ها الگوبرداری کرده ایم وگرنه این خامه وسط کویر چه حسنی دارد. این برای اروپای سرد و خیس و کم آفتاب مناسب است نه جای گرم. اما ظاهرا نوعی اسباب تفاخر باید یاشد و بازمانده و میراث حاکمان اروپایی قرن نوزده و بیست. برش های شیرینی و کیک خامه ای، بزرگ هم هست. اندگی بزرگتراز آنچه در تهران معمول است. و در همین برش ها هم سفارش می دهند و همراه با چای وقهوه می خورند. بستنی هم جزو وساوس مردم است. نام عربی اش را ندیدم و همه جا آیس کریم معرفی می شود. اصلا زبان عربی قاهره زبان عربی مبین نیست! سرشار از عین لغات خارجی (البته با تلفظ عربی شده) است. گویا اینکه عربها در زبان خود همه واژگان بیگانه را عربی کرده باشند هم از آن افسانه هاست که فقط در میان ایرانی ها رایج است. البته این خارجی- بازی را هم می گذارم پای تفاخر که مردم غیرغربی سخت به ان نیازدارند از قرار.

شهر چشم انداز زیبایی ندارد. نظمی در خور شهر ندارد الا درآنجاها که نزدیک باشد به عمارتهای دولتی و حکومتی. یا جای از ما بهتران باشد. شهر به معنی واقعی کثیف است. خیابانها پر از آشغال و خاک و خاکروبه است و اگر کوچه پس کوچه های تنگ و ترش بازار را بروی از کهنگی مندرس و کثیفی بی حساب عق ات می نشیند. صورتی واقعی از جهان سوم یا دهم را در برابرت می یابی. سگ های ولگرد و گربه های لاغر و مردنی و کثیف بر سر زباله هایی که معلوم نیست کی و چه کسی جمع شان می کند. شهر غرق ایمان به خداست. ولی این نه ربطی پیداکرده به نوعی خدمتگزاری و روح جمعی والا و نه اخلاق درستی را دامن زده است. اردوی اسلام است ولی با همان بداخلاقی های معمول در تیغ زدن جهانگردان و دروغهای بازاری گفتن برای انداختن جنس و خندیدن به ریش جهانگرد ساده لوح. در هر خیابانی شاید چند ده پلیس می بینی اما همه انها در بدترین یا ابتدایی ترین شکل و وضع. کنار هتل من پلیس سر پست تفنگ لای پایش گذاتشته بود و خوابش برده بود! رفتار پلیس در بی پرنسیپی حیرت انگیز است. رشوه هم سخت رایج. بخصوص هر کس با توریست خارجی سر و کار دارد باید حق و حساب پلیس را هم پپردازد.

بهترین جای قاهره برای من کتابفروشی هایش بود. اما نه همه آنها. چندتایی که به راهنمایی مهدی خلجی پیدا کردم واقعا خوب بودند مثل مدبولی در میدان طلعت حرب. اما باقی آنها پر از کتب درسی و مذهبی و کمی هم آیین خانه داری و بچه داری است. کتابفروشی ها عمدتا به سبک قدیم اداره می شوند. جایی برای نشستن و تورق کردن نیست. اما در مقایسه با مطبوعات به نظرم رسید که مردم بیشتر اهل خواندن روزنامه ومجله اند تا کتاب. کتاب گران نیست اما بساطی هم زیاد است برای عرضه کتاب دست دوم. خیلی مایل بودم بدانم مشتریان کتاب های جدی عمدتا چه کسانی هستند. یعنی بازار ایندست کتاب چگونه می گردد. ولی اطلاع چندانی پیدا نکردم. شاید هم لازم بود با اهل قلم نشست و برخاست کنم تا بدانم. اما می خواستم از زندگی مردم عادی جامعه سر در آورم. 

در باره کتاب و مجله و فیلم جداگانه خواهم نوشت. اما آنچه برای من به پرسش شبه فلسفی تبدیل شده بود این بود که تاثیر کتابخوانها و کتاب نویس ها در این جامعه کجاست؟ مصر مهد اندیشه های مهمی در نهضت های اجتماعی معاصر بوده است. تولیدات خود مصر و تولیدات جهان عربی که وارد مصر می شود قابل اعتنا ست. اما تاثیرش کجا ست؟ این تولیدات فکری چه چیزی را دراین جامعه در یکصد سال گذشته عوض کرده است؟ مصر به نمونه قاهره از آنچه من فکر می کردم بسته تر و کم رونق تر بود. و بسیاری چیزها به نظرم اصلا به نسبت سابقه آشنایی این مردم با جامعه غربی عوض نشده است وبسیارتر چیزها بدتر شده است. این جامعه در چه چیزی رشد داشته است؟ این برای من سوالی بی پاسخ بود و ماند.     


برای شناخت ایران می توان به مصر رفت! منظورم شناخت ایران باستانی و دریافت روابط کهن دو کشور نیست گرچه آنهم در جای خود اهمیت بسیار دارد. از موسیقی و نمایش تا معماری و اساطیر (با این سوال در ذهن که اگر مثلا نمایش در مصر بوده است و در هند و چین هم بوده است در ایران چرا نبوده باشد؟) اما حالیا آنچه برای ما مهمتر و فوری تر است همین شناخت ایران غیرباستانی و حی و حاضر است یعنی همین ایران نسل ما و یکی دو نسل قبل از ما.

برای نمونه بگویم که وقتی به قاهره رفتی تازه می فهمی مشکل تهران چیست! دیدن مشکل واحد در یک ظرف مکانی-فرهنگی متفاوت باعث می شود دلایل محلی را کمرنگ تر ببینی و به ریشه های مشترک فکر کنی.

به نظرم بر خلاف تصوری که عموم هموطنان عزیز دارند مشکلات ما در ایران اصلا یونیک و کم نظیر و عدیم النظیر نیست. این هم نوعی ناشناخت است که ما بسیاری از مسائل مان را که در جهان امروز بخوبی شناخته شده است مختص به خود می دانیم در حالی که در میان کشورهای متعدد مشترک است. مثلا از همین نمونه های اخیر مقاله "تراژدی کلانشهر" را در هزارتوی شهر می توان در باره قاهره هم خواند و صادق یافت.

«آپارتمان‌هایی بی‌شور و حال، که در آن نه خبری از سبزی و طراوت است و نه خبری از ایده‌ها و جایگاه‌های زیبایی‌شناسانه. آپارتمان‌هایی که بی‌رحمانه گیاهان و باغچه‌ها را می‌بلعند. می‌شوند مجتمع‌هایی سخت و سنگی، خشن، یک‌رنگ، متحدالشکل، هم‌چون اردوگاه‌های نظامی.» این را نویسنده در باره تهران گفته است. اما آدم در قاهره به چند چندان آن می رسد و از زشتی آپارتمان نشینی و برجهای فلاکت زده و سیاه شده و پنجره-شکسته حیرت می کند. قاهره شهر برج نشینان فقرزده است. شهر مخروبه های چند طبقه. فقیرتر از تهران ولی با همان مشکل. با همان ترافیک با همان ازدحام نفسگیر و پایان ناپذیر.

نویسنده هزارتو می گوید: «آدمیان این‌جا در خفقان، کارناوال‌های شادی راه می‌اندازند: شادی‌های انتخاباتی، شادی‌های فوتبالی، شادی‌های سرمستانه از افتتاح فروشگاه‌ها، کارناوال‌های عاشورایی.» آنجا هم همین است. عاشورایی اش به کنار ولی باقی اش همان است. یک شب تمام تلویزیون های قهوه خانه ها پر بیننده شده بود. صندلی می گذارند رو به تلویزیون مثل اینکه سینمای کوچکی باشد. این خواننده زیبای مصری نانسی عجرم در استادیوم می خواند. جشن بزرگی گرفته بودند که نخست وزیر و دیگر مقامات هم در آن شرکت داشتند و مردم هم با پرچم و موسیقی در استادیوم می رقصیدند. تیم ملی فوتبال مصر برنده کاپ قهرمانی منطقه شده بود. جشن ملی گرفته بودند. شاید نه به وسعت خیابانهای قاهره ولی به وسعت تبلیغات دولتی.

قاهره تهران است به اضافه قم! منهای آن روحیه ستیزه جوی مردم با دولت که در ایران اسلامی به وفور هست. اما این کلاف سردرگم قاهره از کجاست؟ مشکل شهرنشینی و مدیریت شهری اصلا مشکلی ایرانی نیست. مشکل مصری هم هست. مشکل مکزیکی هم هست. دولتها مختلف اند و ملتها و مذاهب هم. اما مشکل یکی است. آنجا احمدی نژاد منفور است و اینجا در قاهره محبوب. اما این کدام مشکل را حل می کند؟ مکزیک و مصر کمکهای آمریکایی دریافت می کنند و ایران با آمریکا ضدیت دارد. اما همه اینها مشکل واحدی دارند یا پیدا کرده اند. آلودگی و ازدحام و گره افزایی و ناتوانی در حل ساده ترین و آزاردهنده ترین مشکلات زندگی شهری. باد کردن و آماس کردن جمعیت شهری پایتخت. این هنر بی هنری از کجا ست؟ سرچشمه واحدش را کجا باید جست؟

نویسنده هزارتو با دریغ و درد می نویسد: «آدمیان این‌جا زود خاکستری می‌شوند و هنرمندان‌اش زود گوشه‌گیر. خانه‌ها، ماشین‌ها، آدمیان و رابطه‌ها در این‌جا زود مستهلک می‌شوند.» مرد مصری که مرا به فرودگاه می رساند و به احتمال زیاد تحصیلکرده است به من می گوید می دانی متوسط طول عمر در قاهره چقدر است؟  و من نگاهش می کنم تا خود جواب دهد: 40 سال. 50 سال. باورم نمی شود. این فرسودگی مثل آن است که عمری بردگی کرده باشی. زیر بار یک زندگی بی نشاط سگدو زده باشی و فرمان برده باشی و تمام.

بازخورد: 
این مطلب از محمود فرجامی را امشب دیدم: از قاهره تا تهران خیلی راهه مهدی جان! 


قصد ارائه تحقیقی در رقص و سماع و ترانه ها و غزلخوانی های سماع را ندارم. اما چون بحث پیش این ابهام را دامن زد که چرا من رابطه رقص صوفیانه و نعت رسول را زیاده مذهبی می بینم خوب است چند کلمه ای روشنگری کنم. 

رقص صوفیانه همیشه جنبه عارفانه دارد تا زاهدانه. بیشتر عاشقانه است تا عابدانه. من مخالف نعت رسول در رقص نیستم اما تکیه کامل بر آن را دور از روح رقص صوفیان می دانم.

اگر رقص چرخ را از قدیم و بسیار قدیم بدانیم (چنانکه در زورخانه های خودمان باقی مانده) ربط روشنی به اسلام نداشته است تا ربط روشنی به رسول داشته باشد.

اگر رقص چرخ را از عهد مولانا به این سو بدانیم که به هر حال خطا نیست، در رقص او و صوفیان پیرو او سرخوشی و غزلخوانی رسم مسلط بوده است نه نعت رسول. شاهدش دیوان کبیر مولانا ست و چند هزار غزلی که او بخش بزرگی از آنها را در مجالس سماع فی البداهه سروده است.

رقص حتی رقص صوفیانه از نظر فقها و متشرعه به چشم سبکی نگریسته می شود. برای حفظ یک تعلق صوفیانه در حالی که شرع تسلط دارد بهترین راه حل تعبیر متشرعانه از آن به دست دادن است.

اگر فقها با مجلس رقص میانه ای نداشته باشند چون بحث از مدح رسول شد البته مشکلی نمی توانند راست کنند.

اما درآمیختن رقص عارفانه و عاشقانه (که دم از حق و یار ازلی بزند و حتی از معشوق زمینی که صورت ان معبود آسمانی است) با گرایش متشرعانه چیزی به وجود می اورد که دیگر آن حال صوفیانه را ندارد.

خلاصه کلام این است که رقص به غزل درست می شود نه مدح و ثنا. تا آنجا که تغزل در کار است رقص هنوز رقص است و سماع است. به محض اینکه از این شان دور شد و به کار دیگر پرداخت همه چیزی هست اما آن نیست که ما رقص صوفیان اش بتوانیم خواند.

یک نکته دیگر هم اینکه رقص متشرعانه مردانه است. اما رقص صوفیانه زن و مرد ندارد. چنان که به روایت ثقه نقل است که حضرت مولانا در مجالس بانوان صوفی می رقصیده و ایشان نیز با او همراهی می کرده اند. تصور چنین چیزی برای اهل شرع مافوق طاقت است. همین عنصر زنانه است که رقص صوفیانه را وارد دنیای دیگری می کند که در آسیای میانه می بینیم و در هند و چین. بی انکه ربط مستقیمی به اسلام داشته باشد.
        
اشاره حافظ را از این منظر بازخوانی کنیم: به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند / سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

در این باره هم که مصر مهبط و مسقط رقص باشد البته سخن هست. اگر نقشهای اهرام را صاحب اصالت بدانیم در آنها رقص هست اما از آنچه ما سخن می گوییم خبری نیست. رقص صوفیانه در آسیا و خاورمیانه بی گمان منشا هند و چینی دارد. در رقص های نوع دیگر مثل رقص شکم من نظری ندارم و از دایره بحث من بیرون است. رقص شکم از انواع رقص اروتیک است که اساسا داستان دیگری دارد اما در آن هم هند سرآمد است

 

http://sibestaan.malakut.org/

2008mars