تهيه و تنظيم: پژواك

از لابلاى متون
فاتحه بر مزار آقامحمدخان قاجار به پاس گزينش «تهران» به عنوان پايتخت

ديباچه: در ارتباط با نوشتار شماره پيش پيرامون تعدد و تنوع پايتخت هاى ايران در درازاى تاريخ مطلبى را كه يك كرمانى اصيل در تمجيد و تحسين آقامحمدخان قاجار مؤسس سلسله قاجاريه براى حسن انتخاب او در گزينش «تهران» به عنوان پايتخت ايران نوشته است شايان توجه و مناسب نقل در اين ستون يافتم. شگفتا، با همه ستمى كه خان قاجار در حق مردم بى دفاع كرمان به سبب پناه دادن به لطفعلى خان زند روا داشت، يك مورخ كرمانى او را از جهتى تحسين مى كند! اين «جهت» چيست؟ در زير مى خوانيم
«... سى سال پيش كه من براى زيارت عتبات به عراق مشرف شدم، در نجف بعد از زيارت ها سرى به قبر آقامحمدخان قاجار زدم و از شما چه پنهان، به طورى كه كرمانى ها، از جمله همسرم متوجه نشوند فاتحه اى نيز بر آن خواندم. (لازم به يادآورى است كه پس از كشته شدن آقامحمدخان در قلعه شوشى جسد او را در ۱۸ جمادى الاول سال ۱۲۱۲ هجرى قمرى برابر با ۱۲ نوامبر ۱۷۹۷ ميلادى به زاويه حضرت عبدالعظيم آوردند و به امانت گذاشتند و پس از چندى به نجف اشرف بردند و در آن ارض اقدس مدفون ساختند
البته بايد باعث تعجب باشد كه يك كرمانى، آن هم اهل تاريخ، به نجف برود و با اطلاع از چشم كوركردن هاى آقامحمدخان در كرمان، فاتحه اى بر قبر او بخواند
من البته اين فاتحه را براى آن نخواندم كه او به هر حال در بسترى كشته شد كه پشت دروازه شوشى (شيشه: حوالى قراباغ) برايش پهن كرده بودند و اگر كشته نشده بود چه بسا كه بستگان او امروز در همين شى شن (يا چيچن) امروزى چادر زده بودند كه يكصد و پنجاه سال پيش «شيخ شامل» آنجا برابر تزار مى جنگيد در حالى كه فتحعلى شاه قاطر قاطر بار سكه هاى طلا به غرامت به روسيه مى فرستاد و امروز دادايف- از احفاد شيخ شامل عرصه را بر يلتسين تنگ كرده است (اين مطلب در دوره رياست جمهورى بوريس يلتسين در روسيه نوشته شده است)- بلكه به خاطر اين فاتحه خواندم كه اين آدم «تهران» را به پايتختى خود انتخاب كرده بود. او وقتى از شيراز فراراً به تهران آمد (سه شنبه ۲۰ صفر ۱۱۹۳ قمرى برابر ۹ مارس ۱۷۷۹ ميلادى) به حضرت عبدالعظيم رسيد. چهارشنبه ۲۱ صفر نوروز سلطانى بود و در حقيقت همان روز در حوالى تهران جلوس نمود و تا آن وقت شانزده سال تمام بود كه به نوشته مورخين عصر «گرفتار كريم خان بودند
بنا به نوشته مرات البلدان «... روز يكشنبه يازدهم شهر جمادى الاول ۱۲۰۰ (برابر با ۲۱ مارس ۱۷۸۶ ميلادى) كه نوروز بود- حضرت آقامحمدشاه قاجار در تهران جلوس نمود. سكه زدند و خطبه خواندند و قاسم خان دولو با يكصدنفر تفنچگى به كوتوالى(۱) قلعه تهران مأمور شد و از آن وقت اين شهر را دارالخلافه خواندند و پايتخت سلطنت ابد پيوند قاجار گرديد
حالا چرا فاتحه؟ براى اين كه اگر قرار باشد در ايران بعد از اصفهان جائى ثابت به پايتختى شود بهترين جا همين تهران است زيرا از جهت آب و هوا ملايم است- نه مثل شوش گرم است و نه مثل تبريز سرد و بر كرانه و نه مثل مشهد بر كرانه و كم آب، اواسط مملكت است و علاوه بر آن يك رشته كوه كه چند هزار كيلومتر طول دارد همه قطرات آب ابرهاى اهدائى مديترانه را كه از چنگ لبنان و اسرائيل و سوريه و هلال خصيب فرار كرده و به ايران رسيده مى مكد و به صورت برف بر سر خود مى نشاند و به تدريج سرازير دشت هائى مى كند كه به دامنه البرز معروف هستند
اما چرا گفتم «پايتخت ثابت» براى اين كه بر طبق طبيعت ايران تا قبل از صفويه اصولاً پايتخت هاى ايران ييلاق و قشلاق مى كرده و ما هميشه دو پايتخت «گرم جا» و «سردجا» به قول مازندرانى ها، داشته ايم و اين با طبيعت ايران سازگارتر است
اگر طرح و نقشه حسابى در كار بود از دويست سال پيش كه تهران رو به وسعت گذاشت، به جاى اين كه باغ هاى موجود را خرد كنند و مستراح و حمام سرخانه بسازند، در همين دامنه ها پايتخت را توسعه مى دادند و هر دره و رودخانه كوچكى را- مثل رودخانه هاى فيروزكوه و دماوند و جاجرود و دربند و نارمك و اوين و دركه و كن و سولقان و كرج و آبيك و ده ها و صدها رودخانه ديگر را مهار مى كردند و قنات و اخيراً چاه مى زدند و تمام اين دشت ها را تبديل به كشتزار و باغ مى كردند و البته شهرك هاى مناسبى هم در هر چند كيلومتر فاصله به صورت مراكز تجمع صدهزارنفرى-حداكثر- مى ساختند. نتيجه اين مى شد كه ما يك پايتختى مى داشتيم از حوالى نيشابور و شاهرود و بسطام و سمنان و تهران و قزوين و زنجان تا آذربايجان به طول چند هزاركيلومتر و به عرض ده پانزده كيلومتر، همه جا سر سبز و پر ميوه و خودكفا و آن وقت ناچار هم نبوديم روزهائى كه هوا خفه است، پيرمردها و بيمارى هاى قلبى را از خروج از خانه منع كنيم. اقلاً سى ميليون آدم مى توانستند در دامنه هاى البرز بكارند و بخورند و عيش كنند، نه پايتختى مركب از گودها و حلبى آبادها و حصيرآبادها و زورآبادها و مفت آبادها و بالاخره آپارتمان هاى چهل مترى كه گربه هم توى آن به زحمت مى تواند نفس بكشد
تهران پر آب ترين شهرهاى ايران است. البته بعد از اصفهان كه آن مقوله ديگرى دارد. هم امروز با يك كيلومتر كانال مى توانيد قناتى مثل مقصودبك يا عباس آباد حاجى ميرزاآقاسى درآوريد، كه امروز شهردارى تهران درمانده است كه با اين همه آب قنات عباس آباد چه بكند؟ آخر مصلى بدون نمازگزار كه احتياج به اين همه آب براى وضو ندارد
بدتر از آن چنارهاى بى بو و خاصيت تهران است كه مثل ميخ آهنى هميشه به چشم من فرو مى رود، نمى دانم كدام سياح خارجى يك وقتى نوشته كه «دو ثلث تهران باغات است، در قسمت بيوتات نيز در جميع كوچه ها خيابان مانند، درخت چنار غرس كرده اند و دور دايره تنه چنار به قدرى است كه چهار نفر اگر دست به دست هم بدهند به اشكال مى توانند يك درخت را بغل نمايند... چنانكه اسلامبول به واسطه زيادتى درخت هاى سرو نزد بعضى مسافرين به سروستان معروف است، طهران نيز بايد به چنارستان موسوم باشد
(اين حرف را گويا پيترو دلاواله سياح ايتاليائى نوشته و اعتمادالسلطنه از او نقل كرده است
حدس من اين است كه شهردارى ها همين حرف را گرفته و دلشان را خوش كرده اند كه چنار را هر جا بكارند مى گيرد و درشت مى شود و هفتاد سال است كه هزاران هزار درخت چنار آب داده و در واقع آب ها را حرام كرده اند براى درختى كه آخر پائيز برگ هاى آن را بايد بسوزانند، در حالى كه اگر به جاى چنار، فى المثل درخت گردو كاشته بودند و سالى هزار درخت گردو تنها كاشته بودند، امروز در اطراف خيابان هاى تهران بعد از هفتاد سال، اقلاً هفتاد هزار درخت گردو داشتيم كه هر درخت گاهى چندين هزار گردو محصول مى داد و چوب آن از جواهر هم قيمتى تر بود. اين حرف را من به يكى از مهندسين كشاورزى زدم، عذر بدتر از گناه آورد و گفت: بچه هاى تهران نمى گذارند درخت گردو پا بگيرد. مى روند و محصول را مى چينند و حاصلى نخواهد داشت!».
(ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب آفتابه زرين فرشتگان، تأليف باستانى پاريزى

۱-كوتوال واژه اى است برگرفته از هندى به معناى دژبان و نگهبان قلعه

nimrooz-e reza pahlavi,april 2006