ایران شناسی بدون دروغ، 22

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۲

اعصاب شان متشنج است، بی ملاحظه و مکث و محابا ناسزا می گویند و بهتان می زنند، از وحشت ریزش کامل سقف آن بنای سراپا دروغ بر سرشان، که تمدن ایران باستان و ایران اسلامی قبل از دوران صفوی نام داده اند، در این سرما و سوز، ناگزیر به زیر آسمان باز پناه برده اند، از تمام جوانب دیده می شوند و با وجود هزار گونه گریم آزاد اندیشی و انتساب خود به محیط به ظاهر دموکراتیک دانشگاه های غرب، اینک از فرط درماندگی و به سبب ناتوانی مطلق و محض در مقابله ی قلمی، مانند عامی ترین نمونه های تاکنون، آن هم به غلط و به نشانی نادانی کامل، از عقاید سیاسی می گویند، به محیط انگیزاسیون قرون وسطی منتقل می شوند و برای نشان دادن کراهت کامل سیمای بدون بزک و هولناک خویش، به دامان قدرت حکومتی برای بستن دهان و شکستن قلم این محقق منفرد چنگ می زنند، تا بی منطقی عمیق و در عین حال بلند مرتبه ی حاملین عناوین روشن فکری ذلیل مانده ی امروزین، در برابر عقیده و استدلال، برای همگان قابل دیدار شود.

«این اعضای پیشین حزب توده که در مکتب آن حزب ایران برانداز شیوه ی دروغ پردازی برای نفاق افکنی میان ملت ایران و ویران کردن کشور ایران را آموخته اند امروز آشکارا از سوی پان ترکیسم و پان عربیسم مامور شده از سوی محور شیطانی نو محافظه کاران آمریکایی و صهیونیست های اسراییلی حمایت می شوند... آنان یکی از پیامبران یهود را زن فرض کرده و او را همسر کورش و ملکه ی ایران می خوانند (!!!؟)... دولتیان ایران باید توجه کنند که این گونه نفاق افکنی ها می تواند پایه های اقتدارشان را متزلزل کند... به دولتیان هشدار می دهم که نگذارند گفته ها و نوشته هایی از این دست ملاک تشخیص و داوری برخی از سرآمدن دینی سیاسی جامعه قرار گیرد». (اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره ۲۲۶- ۲۲۵ ، صفحه ۳۵)

ابعاد مختلف هراس و زوایای روشن بی خبری در هر یک از جملات بالا ترسیم است و ریاضی کلمات آن با محاسبه ی دقیق برای هر اهل حرف حساب معلوم می کند که با چه نحله ای از بی هوده گویی و اظهار عجز و ذلت متنوع، به خصوص در زمینه ی تاریخ مواجهیم! من حق را به صاحبان این قبیل لابه نویسان رسمی می دهم زیرا که به آشکار زیر پایه ی مجموع ادعاهای بی اساس خود را خالی می بینند که به آن می نازیدند، گمان دانش و دانایی بر آن داشتند و صورت خود را با حرارت تکرار موضوعات مربوطه برشته می کردند و حالا چندی است خود را میان آسمان و زمین معلق می بینند، خبر دارم که مورد تمسخر و تحقیر شاگردان قرار می گیرند و زمانی که پاسخی در دفاع از پریشان نویسی های مکرر پیشین نمی یابند، پس عسس را تنها فریاد رس و چاره ساز یافته اند که با التماس بدان متوسل اند و کم مانده است برای حفظ آبروی از دست رفته، به ۱۱۰ تلفن کنند!!!

در نهاد امر و با وجود فشار دوستان، باز هم شایسته نبود وقتم را تا حد همین چند سطر هم در موضوع او تلف کنم، زیرا مشغول برچیدن آخرین خیمه گاه باستان ستایی و تخریب مرکز ثقل اتکای به دروغ در تاریخ نویسی ایران، یعنی شاه نامه هستم و به یقین هر یک از این یادداشت های نو، از تمام انباشته ها و نوشته های مجموعه ای از این قبیل نفرات، در تمام عمرشان، در مقام و مرتبه ی عقل و استدلال، دو سه گردنی فراتر است. پس به تحقیق خویش باز گردم، که اساسا حفر گودالی برای تدفین کلی موهومات موجود در مقوله های مختلف ایران  شناسی نوع اورشلیمی است. 

«ترتیب دهندگان متن برای کار خود از نسخ خطی زیرین استفاده نموده اند:

۱. نسخه ی خطی موزه ی بریتانیا، که در سال ۶۷۵ هجری کتابت شده، از کلیه ی نسخ خطی که تا به حال معلوم و مشهور است، قدیمی تر و به نظر ما به ترین نسخه ی موجود است.

۲. نسخه ی خطی کتاب خانه ی عمومی لنینگراد که در سال ۷۳۳ هجری کتابت شده و دومین نسخه ای است که قدیمی تر از کلیه ی نسخه های مشهور است.

۳. نسخه ی خطی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی که در سال ۸۴۹ هجری کتابت شده ولی حاوی «مقدمه قدیم» شاه نامه است و بنا بر این از روی نسخه ای قدیمی تر، که متن آن با متن نسخه ی ۷۳۳ بسیار نزدیک بوده است، استنساخ گردیده است.

۴. نسخه ی خطی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، بدون تاریخ، ولی به حسب شیوه ی کتابت، جنس کاغذ و اسلوب مینیاتورها می توان قضاوت کرد که تقریبا در سال ۸۵۰ هجری استنساخ شده است. در این نسخه اشتباهات و اغلاط زیاد است، اما این نسخه نیز حاوی «مقدمه قدیم» می باشد و از روی نسخه ای کتابت شده که در بعضی موارد بسیار نزدیک به نسخه ی خطی سال ۶۷۵ هجری است». (ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۶)

فهرست بالا اعلام قاطع تنگ دستی کامل در یافتن نسخه هایی از شاه نامه ی ماقبل صفوی است. اگر مرکزی به دراز دستی و توانایی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، نتوانسته است از میان هزار دست نویس، جز این چهار نسخه را قدیم و پیش از صفویه بداند، با توجه به فقدان اطمینان در تشخیص و دوران شناسی همین چهار نسخه، بار دیگر مدعی شوم که شاه نامه نسخه ی پیش از صفویه ندارد و گرچه هنوز زمان بررسی فنی همین نسخ قدیم گمان شده نرسیده است، اما باور این مطلب برای کج خیالی چون من بسی دشوار و گران آمد که دیدم چنان انستیتوی پرآوازه ای حجت قدیم بودن دو نسخه ی ردیف ۳ و ۴را، وجود «مقدمه ی قدیم» گفته است! شاید آن ها منتظر بوده اند جاعلین این گونه امور در این اندازه هم بینش نداشته باشند که در ساخت نسخه ای قرن هفتمی، مقدمه ی نسخه ی قرن نهم را نیاورند!!! چنین مواردی تنها اطمینان بیش تری به خالی بودن کامل دست شاه نامه سازان در یافتن نسخه های قدیم و باز شدن مچ های شان فراهم می کند.

«هیچ یک از نسخ مورد استفاده نمی توانست پایه ی متن حاضر قرار گیرد. بدین جهت برای ترتیب دهندگان متن لازم می آمد که متن اصلی را پس از معاینه ی دقیق کلیه ی نسخه های مورد استفاده و با در نظر گرفتن دقیق کلیه ی اختلافات و تفاوت های آن ها انتخاب نموده، تفاوت ها را در پاورقی قید نمایند تا محققینی که بعدا درباره ی متن شاه نامه تتبع می نمایند امکان داشته باشند کلیه ی جزییات کار ما را مورد بازرسی قرار دهند. محک و معیار شیوه ی بیان و سبک و زبان شاه نامه در کار ترتیب دادن این متن با کمال احتیاط به کار برده شده است. زیرا مسئله این است که ما متن اصلی شاه نامه را در دست نداریم و فقط کوشش می کنیم تا هر قدر ممکن است بدان نزدیک تر شویم. زبان و سبک و شیوه ی بیان فردوسی را فقط می توان از متن اصلی شاه نامه به دست آورد. بنا براین اگر ما اکنون سخن و سبک و شیوه ی بیان فردوسی را عاملی شناخته شده بدانیم و بخواهیم به وسیله ی آنان طریق ترتیب دادن متن را معین سازیم دچار اشتباهی منطقی خواهیم شد، زیرا عامل مجهولی برای ما نقش معرف بازی خواهد کرد و به عبارت دیگر نامعلومی معرف نامعلوم دیگری خواهد بود». (ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، صفحه ی ۷)

معنای صریح و صحیح جملات قابل اعتنای فوق، که با تمجمج بر زبان آورده اند، این که نمی دانیم شاه نامه چه بوده و لاجرم چیست و اگر بخواهیم با متن این چند نسخه ای که با هزار من سریش به کهنه بودن می چسبانیم، شاه نامه شناسی کنیم، خود را فریب داده ایم، پس ایها الناس متن انتقادی انستیتوی ما را جدی نگیرید، زیرا دو مجهول را با هم سنجیده ایم که نمی تواند معلوم از آن زاده شود، اما با عرض شرمندگی استدعا می شود همین زحمت سالیان دراز ما را، که نمی دانیم چرا متن انتقادی می نامیم، برای دل خوشی ما، به عنوان شاه نامه ی صحیح تر بپذیرید، زیرا مسلم است که دست رسی به شاه نامه ی فردوسی سروده دیگر میسر نیست!!! حالا جایگاه آنان را که بر اساس این مجهولات مضاعف سر خود را به آسمان می رسانند، معلوم کنید!!!

«بدین شکل متن حاضر به طور کلی حاوی متنی است که از کلیه متون معلوم شاه نامه قدیم تر و به قرون هفتم و هشتم هجری مربوط است که نسخه های همعصر و هماهنگ این قرون را که تاکنون مورد استفاده نبوده در دسترس دانش پژوهان قرار می دهد. بی شک این متن از متون درهم ریخته ی چاپ های موجود و نسخ مربوط به پس از قرن نهم هجری به متن اصلی که پرداخته ی خامه ی فردوسی است نزدیک تر است. با وجود این متن حاضر را به هیچ وجه نمی توان «متن آخرین» و «متن اصلی» دانست و مخصوصا باید تذکر داد که متاسفانه صفحات اول کلیه ی نسخ مورد استفاده معیوب بودند و بدین جهت متن حاضر از آغاز کتاب تا پادشاهی کیومرث حاوی موارد مشکوک است». (ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۷)

بدین ترتیب انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، با یک پشت پا، نتیجه کوشش سالیان دراز خود را ضربه ی فنی می کند و با مغز بر زمین می کوبد و از آن که پیش تر اساس تشخیص قدمت را بر درج «مقدمه ی قدیم» در نسخ مورد مراجعه معرفی کرده بود و حالا صفحات آغازین هر چهار نسخه و طبیعتا مقدمه ی آن ها را الحاقی می شناساند، پس به ترین اصطلاح برای روشن کردن وضع متن انتقادی شاه نامه ی ا. برتلس این است که بنویسم: فاتحه!!! اما شما این اعلام فوت را فقط بر این اساس نپندارید، زیرا دلایل بس استوار دیگری به دست است که به کمال اثبات می کند چهار نسخه ای که اسباب سنجش و ساخت و پاخت در تولید متن انتقادی شاه نامه ی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی بوده، به هیچ وجه نمی تواند قدیم شناخته شود.

«قبل از هر کار لازم است که منظر تغییر تاریخی ای که متن شاه نامه در جریان قرون متوالی بدان دچار گردیده است تثبیت گردد، ولی انجام یکباره ی این امر به واسطه ی وجود نسخه های خطی بی شمار، بسیار دشوار است. ما در چاپ حاضر متنی مبنی بر قدیم ترین نسخه ها را در دسترس خوانندگان و محققین قرار می دهیم. بر پایه ی این متن باید فرهنگی «کنکوردانس»، نظیر فرهنگ ف. ولف تنظیم گردد. این فرهنگ بر پایه نسخ خطی ای که تاریخ کتابت آن ها دقیقا معلوم است قرار خواهد داشت و در آن ذکر خواهد شد که هر کلمه در کدام نسخه وجود دارد. چنین فرهنگی نظر ما را نسبت به لغاتی که فردوسی به کار برده است دقیق تر خواهد ساخت و امکان خواهد داد که با کمک مراجعه ی همه جانبه به متن، از نو به تحقیق درباره ی شاه نامه بپردازیم و فقط پس از آن است که می توانیم مسئله ی متن نسبتا «آخرین» شاه نامه را طرح کنیم». (ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۷)

اگر برتلس فقط چهار نسخه ی قدیم برای تولید متن انتقادی خویش یافته است، پس تذکر او به وجود نسخه های خطی بی شمار، فقط می تواند اشاره به نسخه هایی باشد که پس از صفویه نوشته اند! بدین ترتیب و ظاهرا شاه نامه نویسی نوعی مسابقه ی دوی صد متر بوده، که با شلیک داوری نادیدنی و ناشناس، به صورت دسته جمعی، در میدان تازه ساز فرهنگ ایران، از قرن دهم هجری و با ظهور صفویه آغاز شده است! اگر خردمندان هوشیاری به دنبال درک و دریافت جدید از این واقعیت فرهنگی ملموس روند، کورس آموزشی ارزشمندی برای ادراک مسائل تاریخ ایران پس از اسلام، در کلاس همین اشاره ی مختصر خواهند گذراند. بر اساس توصیه های فوق، باید شاه نامه های پیش از متن انتقادی برتلس و ضمائمی چون فرهنگ ولف را به دور بریزیم، برای شناخت شاه نامه، در عرصه تازه ای که برتلس نشان می دهد، دورخیز کنیم و از آن که به زودی اثبات خواهم کرد همین چهار نسخه ی مورد مراجعه ی برتلس نیز، همانند نسخ افشار، دست نویس هایی قلابی و آشکارا مخدوش اند، آن گاه پس از قریب دو قرن نوبت ما خواهد بود که عمیقا و از ته دل، به ریش این حضرات جاعل، که عقل و دانایی و احساس و پیشینه و فرهنگ ملتی را بازیچه پنداشته اند و با فریب مردم ما شادمانی ها کرده اند، قهقهه نثار کنیم.

اینک و در این آخر پاییز، جوجه های خویش را شمارش کنیم: دو جوجه در سبد افشار بود و چهار جوجه در سبد برتلس و از آن که جوجه ی نسخه ی موزه ی بریتانیا به هر دو سبد رفته اند، پس تاکنون ۵ جوجه دارند، که می گویند پیش از صفویه از تخم بیرون آمده اند! و بدین ترتیب نژاد شناسی این چند جوجه ی لرزان و در سرما مانده و بی پر و بال، وقت زیادی نمی طلبد و کار دشواری نخواهد بود. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 20:0 | 41 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 21

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۱

معلوم شد نسخه شناس معروف ایران، ایرج افشار، در سال ۱۳۵۵، از میان بیش از هزار دست نویس قدیم شاه نامه، که خود آمار داده اند، فقط دو نسخه ی پیش از صفویه می شناخته است: نسخه ی موزه ی بریتانیا و نسخه ی معروف به بایسنغری. در این مرحله هنوز به درستی و نادرستی همین تشخیص مختصر و محدود او وارد نمی شوم و فقط نسخه های منتسب به پیش از صفویه را، با قبول اولیه ی اقوال در جریان، شمارش می کنم و شناخت فنی و توضیحات دیگر را به حوزه ی خود می برم که در پایان معلوم شود هیچ نسخه ای از شاه نامه نمی شناسیم و نداریم که اثبات نگارش پیش از صفویه ی آن، با اسناد درست، میسر باشد. مطلبی که صحت دریافت و بیان آن، با سایر نمایشات هستی اجتماعی ایرانیان، در دوران پس از اسلام، برابر است و معلوم می کند در سرزمینی که هنوز جاده و پل و کاروان سرا و بازار و آب انبار و حمام و مصلی و دولت و خدمات عمومی و اسلوب شهر نشینی نیست و اندک جماعت پراکنده ی آن، در قلاعی فراز کوه ها زیست می کنند، گفت و گو از این یا آن سراینده ی شیرین سخن و این و آن نسخه ی قدیم، به صرف ارائه ی دو و یا چند دست نویس، که تولید و محتوای آن مبنا و مقدمات ضرور اجتماعی را ندارد و ساخت آن به هر صورت و در هر زمانی میسر است، نه فقط خیال بافی که توطئه چینی است. باید سرانجام به بنیان اندیشی عادت کنیم، این حرارت تب گونه ی ادعاهای هری پاتری را، که برای دیرینه ی خود قائلیم و آمیب انتقال آن تبلیغات و تمایلات تفرقه افکنانه ی کنیسه و کلیسا بوده، علاج کنیم و برای شناخت یکدیگر، زبان روشن تاریخ و نه افسانه های شاه نامه را به کار بریم. زیرا ملتی که در جای ارائه ی آثار و علائم مادی حضور متمدنانه، چنان که شاهدیم، خود را در ابیات و اشعار به تاریخ می شناساند و به لفاظی و معرکه گیری فرهنگی رو می کند، مستحق تحقیر و تبسم خردمندان  است. ابهام واقعی و سایه های پهناور ناسلامتی آن جا پدیدار می شود که شاهدیم همین ادعاهای کاغذی کنونی را، مراکز به ظاهر علمی و بزرگ جهان، نه تنها بی مجامله می پذیرند، بل با علاقمندی غیرعاقلانه و مقدم و مفصل تر، به بوق می فرستند، بر آن ها تیم های بزرگ تصحیح و تبلیغ می گمارند و چنان که فرزندان خویش بپرورانند، برای حفظ و باور و انتشار آن ها به دل شوره دچارند!!!؟ 

«چنان که معلوم است، اولین متون کامل و علمی شاه نامه که در قرن گذشته به توسط ماکان و ژ. مول انتشار یافته و در زمان انتشار از موفقیت های مهم به شمار می آمدند، پاره ای از خواست های اساسی متن انتقادی و علمی را برآورده نمی ساختند. نه مول و نه ماکان در مقدمه های متن های انتقادی خود صراحتا تذکار نداده اند که کدام نسخه ها را مورد استفاده قرار داده، کدام متن ها را مرجح دانسته و کدام شیوه ی انتقاد متن را به کار برده اند. هر دو ناشر، چنان که معلوم است، شماره ی زیادی از نسخه های نه چندان قدیمی شاه نامه را گرفته، آن ها را با یکدیگر مقایسه نموده، متن اصلی را نسبتا خود سرانه انتخاب نموده و واریانت های نسخه های دیگر را ابدا ذکر نکرده اند. بدین شکل متن هایی به دست آمده است که قرائت آن ها آسان ولی رابطه شان با متن اصلی فردوسی نامعلوم است». (برتلس، متن انتقادی شاه نامه ی فردوسی، پیش گفتار، ص ۵)

حکایت غریبی است این نگرانی های بی منتهای غربیان غالبا یهود، در باب یافتن متن مطمئنی از شاه نامه، تا به تلویح بر وسعت و منظور این حقه بازی های ظاهرا دل سوزانه و فرهنگ ستایانه واقف شویم که چه گونه صاحبان عقل و نظر ملتی را، با فرض سلامت، به جست و جوی نخود سیاه در انبار زغال مکتوبات و مجعولات قدیم می فرستند تا به جای دعوت ملی برای فهم و تعیین تکلیف با اشعار بی مایه ی مندرج در شاه نامه، کسانی را قرنی است در التهاب درست خوانی بیت این و آن می بینیم و برای موجه کردن همین منظور، عامدانه دو نسخه ی نزدیک به هم از متن شاه نامه ننوشته اند و آدمی در می ماند این همه دغدغه، با ظاهری مقدس، در باب یافتن ناممکن و عمر فنا کن اصل سخن فردوسی، هنگامی که به روایت خودشان، قدیم ترین دست نویس را سیصد سال دورتر از زمان فرضی تالیف آن یافته اند، برای چیست و چه معنایی به خود می گیرد؟!!

«جای خوشبختی است که با امکانات علمی و فنی که در دوران ما فراهم است، قدیم ترین نسخه های شاهنامه و تحقیق و تصحیح علمی و محققانه ی آن ها قابل دسترسی است و همچنان که یان ریپکا در مراسم هزاره ی فردوسی در سال ۱۳۱۳ گفته است: «بزرگ ترین احترامی که مجمع ممتاز ما می تواند به مقام فردوسی بگذارد، این است که تصمیم قاطع گرفته شود که یک چاپ انتقادی از متن شاهنامه تهیه گردد، ما این را به شاعر، به شعر جهان و ایرانی و به عالم علم مدیون هستیم».

مرحوم فروغی نیز که از پیشگامان شاهنامه پژوهی در ایران است، ترتیب یک شاه نامه را که نسخه ای معتبر و حجت شناخته شود، از واجبات می داند و معتقد است که حتی الامکان باید مشکلات و موانع این کار را از پیش پا برداشت: «یکی از دردهای بی درمان که ضمن تتبع در شاهنامه به آن برخورد می شود این است که ترتیب دهندگان نسخه ها، به هیچ وجه مقید نبوده اند که متابعت از اصل فردوسی بنمایند و عمدا یا سهوا غلط نقل کرده اند... در بعضی موارد مشاهده می شود که فراهم کنندگان شاهنامه، داستانی را ناقص پنداشته و دریغ دانسته اند که به آن حالت بگذارند، پس به الحاق ابیاتی از گفته ی خود رفع نقص شاهنامه را نموده اند و در بسیاری از موارد، آن را اصلاح فرموده اند!! کسانی که تعصب دینی و مذهبی داشته اند، لازم دانسته اند در بعضی مواضع، اشعاری مبنی بر تدین و تشیع فردوسی بیفزایند.... یکی دیگر از علل تصرفاتی که در شاهنامه به عمل آمده، این است که از بس این کتاب مقبول و مطبوع واقع شده، بعدها هر شعر قابل توجهی از بحر متقارب را به فردوسی نسبت داده و داخل شاهنامه کرده اند، چنان که اشعار اسدی و سعدی و غیره در بعضی از نسخ شاهنامه دیده می شود و یک علت این کیفیت آن است که در سوابق ایام، بسیاری از اشخاص تمام یا قسمت هایی از شاهنامه را حفظ داشته اند و در روایت ذهنی آن ها اشتباهات واقع شده است». 

این تغییرات و تصرفات در شاهنامه تا بدان جا می رسد که شاهنامه شناس بزرگ معاصر ایران، شادروان استاد مجتبی مینوی، اظهار نظر می کند که: «شاهنامه، دوتاست، یکی شاهنامه ای که فردوسی سرود و دیگر شاهنامه ای که پس از مرگ اش، شاعران و کاتبان و مرشدان ساختند و آن چه را خواستند بدان افزودند. شعرها را اصلاح و جرح و تعدیل کردند و به صورتی که امروز می بینیم درآوردند، به طوری که حتی در شاهنامه های چاپی نیز که همه از روی نسخه ی انتخابی ترنر ماکان به طبع رسیده، توافق و هماهنگی به چشم نمی خورد. استاد مینوی نتیجه می گیرند که: ما نباید به این انتظار بنشینیم که در ممالک دیگر برای ما شاهنامه تهیه کنند و به این خوش باشیم که در پایتخت کشور، خیابانی و میدانی به نام فردوسی داریم...».  

و مرحوم خانلری معتقد بود که: «درباره ی شاهنامه، کار بسیار باید کرد. در درجه اول، مسلما یک چاپ دقیق انتقادی از شاهنامه لازم است. این برای ما هیچ پسندیده نیست که خارجی ها بیایند و برای ما نسخه ی دقیقی از شاهنامه تهیه کنند...».

و شادروان مسعود فرزاد عقیده داشت که: «بنده به دست آوردن متن کامل و صحیح شاهنامه را حتی از گرفتن جشن یادبود برای فردوسی و ساختن آرامگاه برای او مهم تر و مفیدتر می دانم. ما منتهای احتیاج را به یک شاهنامه ی صحیح و کامل داریم».

به هر حال، سرآغاز راه دور و دراز، شناخت واقعی شاهنامه، تثبیت متن شاهنامه است و خوش بختانه از آغاز دوران چاپ تا امروز، کوشش هایی فراوان در دست یابی به متن صحیح شاهنامه صورت گرفته است». (رستگار فسایی، متن شناسی شاهنامه فردوسی، صفحات سیزده تا پانزده)

پس قضیه چنین خلاصه می شود: شاه نامه، شناس نامه ی ملی ماست، که یا دو تاست و یا برگ هایی از اصل آن را کنده و صفحاتی به آن افزوده اند و بدین ترتیب تا متن اصلی و یا غیر مخدوش این شناس نامه را نیابیم، نه فقط یکدیگر، که خودمان را هم نخواهیم شناخت، پس ضرورت است که ابتدا مطمئن شویم شاه نامه ی اصلی هنوز نایافته، از ما چه گفته و تاریخ و مکان تولد و اسامی والدین مان را در چه زمان و چه مکان و به نام چه کسانی ثبت کرده، تا پس از آن زندگی عالمانه و عاقلانه در این ملک آغاز شود!!! آیا نپرسیم که قمپزهای بی قرینه و فارس بازی های خنک کنونی را از روی کدام یک از این شناس نامه ها نقل می کنید و چه گونه مدعی آن می شوید در حالی که بنا بر ارزیابی موجود، در میان نسخ مورد قبول کنونی، با چنان مغایرت های وسیعی مواجهیم که حتی مجتبی مینوی را به نوشتن مقاله ای در باب و با نام «فردوسی ساختگی و جنون اصلاح اشعار» مجبور و ناگزیر کرده است:

«این ایام بر حسب وظیفه ای که به من محول شده، به داستان رستم و سهراب فردوسی پرداخته ام و مشغول شده ام به تحقیق و تدقیق درباره ی آن داستان و مقابله کردن نسخ خطی قدیم با یکدیگر و تهیه ی متن صحیحی که بتوان آن را نزدیک به رستم و سهرابی دانست که فردوسی ساخته است. اختلافی که در میان نسخ از حیث عده ی ابیات این داستان و ضبط کلمات و الفاظ آن دیده ام به اندازه ای زیاد است که انسان متحیر می شود و با خود می اندیشد و از خود می پرسد که آیا ما یک فردوسی داشته ایم یا چندین فردوسی!... اگر نسخه ی بریتانیا مورخ ۶۷۵ را ملاک کار خود قرار دهیم و آن عده را که بنده از این نسخ «ابیات مورد اطمینان از داستان رستم و سهراب» می نامم درست فرض کنیم، در چاپ کلکته و به تبع آن در تمام چاپ های سنگی و سربی که از روی آن در ایران و هندوستان و غیرآن کرده اند، متجاوز از ۶۵۰ بیت الحاقی فقط در یک داستان هست و در چاپ ژول مهل و چاپ بروخیم و چاپ امیر کبیر بیش از ۴۲۰ بیت الحاقی است. این ها از کجا آمده است؟ آیا فردوسی این ها را گفته بوده و نسخه نویسان قدیم آن ها را حذف کرده اند؟ یا آن که دیگران این ها را سروده اند و در نسخه های مختلف در حاشیه ها الحاق کرده اند و از آن جاها به نسخه ی بایسنغری و چاپ های کلکته و پاریس و ایران و بمبئی سرایت کرده است»؟ (رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۱۲۱ و ۱۲۴، مقاله ی مجتبی مینوی با عنوان فردوسی ساختگی و جنون اصلاح اشعار).

این سئوال های محصول سردرگمی مجتبی مینوی، که تاکنون بی جواب مانده فقط نتیجه ای است که از بررسی و مقابله ی داستان رستم و سهراب در نسخه های مختلف شاه نامه به دست آمده و اگر کسی بخواهد با این کتاب تازه ساز، که با هزار حیله و حقه، متن قرن چهارمی وانموده اند، بیش تر آشنا شود؛ پس او را به خواندن ارزیابی دیگری ببرم که کسی دیگر، در همین باره و با نگاهی به تمام شاه نامه انجام داده است:  

«مسئله ی دیگری که در تشخیص و شناخت ملحقات و چه گونگی و چرایی آن ها باید مورد بررسی قرار گیرد، نسبت ملحقات در بخش های مختلف شاه نامه است. بدین منظور چند متن چاپی موجود را در نظر گرفته، با هم می سنجیم. چاپ های مسکو، بروخیم، موهل، دبیر سیاقی و رمضانی را برای این سنجش انتخاب کرده از نسخه های ماکان و فولرس که مبنای چاپ بروخیم و دبیر سیاقی بوده اند و نسخه ی اولیا سمیع که منطبق بر چاپ ماکان است، صرف نظر می کنیم و نسخه ی مسکو را مبدا قرار می دهیم:

شاهنامه تا داستان سهراب: مسکو ۷۰۲۵بیت، بروخیم ۷۲۹۰بیت، موهل ۸۲۸۰ بیت، دبیرسیاقی ۸۲۵۷ بیت، رمضانی ۸۴۵۲بیت. چنان که پیداست در این بخش اختلاف بیش از ۱۴۰۰ بیت است. یعنی حدود ۲۰ درصد افزایش نسبت به متن. ضمنا باید دانست که این نسبت در تمام این بخش نیز یکسان نیست و داستان های قبل از فریدون ۵ درصد و پس از آن ۳۰ درصد افزایش را نشان می دهند، ضمنا مجموع این بخش قریب به ۱۵ درصد کل شاهنامه است.

داستان سهراب: مسکو ۱۰۵۹بیت، بروخیم ۱۴۹۰بیت، موهل ۱۴۹۰بیت، دبیرسیاقی ۱۶۷۵بیت، رمضانی ۱۷۰۰بیت. اختلاف بالغ بر ۶۵۰ بیت و به نسبت ۶۰ درصد داستان است و کل داستان معادل ... (کذا) درصد شاهنامه. ضمنا چاپ بنیاد شاهنامه حاوی ۱۰۵۳ بیت است که ۲۵ بیت آن نیز الحاقی تشخیص داده شده است.

داستان سیاووش: مسکو ۳۷۷۵بیت، بروخیم ۴۲۱۲بیت، موهل ۴۲۱۵بیت، دبیرسیاقی ۴۵۱۰بیت، رمضانی ۴۶۱۹بیتاختلاف بیش از ۱۷۰۰ بیت و حدود ۴۶ درصد داستان است که خود ۸ درصد کل شاهنامه است. نسخه ی مصحح بنیاد شاهنامه که زیر چاپ است دارای ۳۷۷۰ بیت است که ۸۲ بیت آن نیز الحاقی تشخیص داده شده است.

دوره ی کیخسرو: مسکو ۱۱۶۰بیت، بروخیم ۱۲۱۰۰بیت، موهل ۱۲۱۰۰بیت، دبیرسیاقی ۱۲۷۰۰بیت، رمضانی ۱۳۴۰۰بیت. اختلاف عبارت است از بیش از ۱۷۰۰ بیت و ۱۵ درصد کل داستان ها که خود معادل ۲۵ درصد متن شاهنامه اند.

از لهراسب تا مرگ بهمن: مسکو ۵۴۹۰ بیت (داستان اسفندیار ۱۶۷۶ بیت)، بروخیم ۵۴۷۵ بیت (داستان اسفندیار ۱۶۹۰ بیت)، موهل ۵۴۹۰ بیت (داستان اسفدیار ۱۶۷۰ بیت)، دبیرسیاقی ۵۸۰۰ بیت (داستان اسفدیار ۱۸۲۰ بیت)، رمضانی ۶۰۳۵ بیت (داستان اسفدیار ۱۹۲۰ بیت). اختلاف ۵۵۰ بیت و ده درصد این بخش است که خود ۱۱ درصد کل شاهنامه است. ضمنا باید توجه داشت که از این مقدار ۲۵۰ بیت آن تنها متعلق است به داستان ۱۶۰۰ بیتی اسفندیار.

بخش تاریخی از پادشاهی همای تا پایان شاهنامه: مسکو ۲۰۵۰۰ بیت، بروخیم ۲۰۶۲۵ بیت، موهل ۲۰۹۴۵ بیت، دبیرسیاقی ۲۰۹۴۰ بیت، رمضانی ۲۱۵۰۰ بیت... در نتیجه می توان گفت: اولا هرچه داستانی کم تر خوانده شده، کم تر نیز در آن دست برده اند. ثانیا داستان هایی که با بنیان های ذهنی و روانی و اندیشگی و احساسی قومی آمیزش بیش تری داشته اند، بیش تر مورد اقبال بوده اند. ثالثا از داستان های معروفی که جواب گوی نیازهای مردم و تجلی گاه دردها و آرزوهای آنان بوده، روایات مختلف و شکل های بیانی متفاوتی فراهم آمده که همگی به شاه نامه راه یافته اند». (منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاهنامه ی فردوسی، صفحات ۹۴ تا ۹۷، مقاله ی سیاوش روزبهان، کیفیت افزایش و کاهش روایات و ابیات شاه نامه)

پس، چنان که می خوانیم، گویا سالم ترین و دست نخورده ترین حصه ی شاه نامه به درد نخورترین بخش آن برای مطالعه و معیوب ترین قسمت، پرخواننده ترین سهم آن اشعار است!!!؟ راستی که لازم است برای چنین محققانی اسفند در آتش و آب جوش بریزیم زیرا چنان ذکاوتی که به چنین جزییاتی اشراف یافته باشد یگانه است، به شرط این که به ما هم بیاموزد چه گونه می توان پیش از مطالعه دریافت کدام بخش شاه نامه به درد خواندن می خورد و یا نمی خورد، چه قسمتی با ذهن و حس اقوام مرتبط تر است و کدام ابیات شاه نامه «جواب گوی نیازهای مردم و تجلی گاه دردها و آرزوهای آنان» بوده است؟!! بدین ترتیب و بی اعتنا به این نتیجه گیری های فوق خیالی، بررسی های بالا تنها به ما نشان می دهد که جاعلان شاه نامه، با تدارک عمدی نسخه های متفاوت و مغایر، صورتی فراهم کرده اند که تا ابد برای شناخت خویش، از مسیر یافتن محال نسخه ی اصلی و صحیح شاه نامه، اوقات را به باد دهیم، تا آن زمان بدون پایان موقتا بر سر و روی یکدیگر بکوبیم و اگر در این بررسی معلوم شد که شاه نامه نسخه ی قدیم ندارد و نخستین تحریر آن متعلق به روزگار صفوی است، شاید برای ارائه ی عذر و از سر عنایت به این مردم محتاج به مودت و به اسلام نیازمند به وحدت، از تکرار موهومات دشمنان دست بداریم، حضرات شاه نامه شناس!!! و اینک وقت آن شد که به جست و جوی خویش باز گردم و ببینم کاوندگان نسخه های قدیم، در انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، چه نصیب شان شده است؟!!

«در اواخر قرن گذشته، ا. وولرس چاپ دیگری از شاه نامه منتشر ساخت. وولرس چاپ های مول و ماکان را با هم مقایسه نموده، متن خود را بر پایه ی این دو چاپ قرار داد و تفاوت آن ها را با دقت در پاورقی ذکر نمود. علاوه بر آن که چاپ وولرس بر اثر فوت ناشر ناتمام ماند، این چاپ نیز مسائل عمده ای را که بر عهده ی علم است، یعنی رجوع به قدیمی ترین، به ترین و معتبرترین نسخه های خطی و همچنین معرفی نسخه های مورد استفاده و ذکر دقیق نسخه بدل ها حل ننمود». (برتلس، متن انتقادی شاه نامه ی فردوسی، پیش گفتار، ص ۵)

این تاریخچه ای است روشن کننده ی این مطلب، که تا پیش از متن انتقادی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، یعنی چهل سال پیش، چاپ های مختلف و متعدد شاه نامه، بر اساس نسخه های کهن تدوین نمی شده و از آن که هیچ یک از تصحیح های تا آن زمان، ضرورتی به ذکر نسخه های مورد مراجعه ندیده اند، پس به احتمال بسیار در زمان آنان هنوز لزوم یافتن نسخه های بسیار قدیم مطرح نبوده، ولنگارانه، اما صادقانه و بدون دنگ و فنگ و به عنوان یک دیوان معمول شعر تدوین می شده و یا بدتر از آن، شاید که این محققان، متن منتشره ی به نام خویش را، به علت ضیق وقت و ضرورت فوری شاه نامه بازی در ایران و در جهان، حاضر و آماده از مرکزی، که اینک کم و بیش می شناسیم، همراه ضمائمی چون فرهنگ لغت شاه نامه اثر ولف، تحویل گرفته اند. اگر در صحت و صراحت این ادعاها تردید دارید، پس شما را به خواندن متن اصلی بکشانم:

«انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی برای انتشار متن نوین علمی شاه نامه راه دیگری را که با راه متقدمین تفاوت داشت در پی گرفت. استفاده از چاپ های قبلی، که بر پایه ی نسخ خطی نامعلوم و بدون ذکر تاریخ قرار دارند، بدون فایده تشخیص داده شد. همچنین رجوع به شماره های زیادی از نسخ خطی مختلف را که دارای اغلاط و اشتباهات و اضافات و تحریفات زیادند نیز غیر مفید به نظر رسید. در نتیجه چنین تصمیم گرفته شد که فقط از قدیمی ترین نسخ، که تقریبا همزمان و از حیث متن به یکدیگر نزدیک باشند، استفاده گردد. ترتیب دهندگان متن برای کار خود از نسخ خطی زیرین استفاده کرده اند». (برتلس، متن انتقادی شاه نامه فردوسی، ص ۵)

این متن، حکم ابطال دیگر متون و لاجرم آن نسخ اصلی مورد رجوع را می دهد که تا پیش از تدوین متن انتقادی انستیتوی خاور شناسی شوروی در سال ۱۹۶۶ میلادی، تدوین شده بود. چنین که می خوانیم چاپ های قبلی «بر پایه ی نسخ خطی نامعلوم و بدون ذکر تاریخ» ارزیابی می شود و راه دیگری را جدای از متقدمین برای فراهم آوردن یک متن انتقادی نهایی از شاهنامه نشان می دهد که تنها بر مقابله ی قدیم ترین نسخ متکی است و در پایان، مشخصات آن نسخ قدیمی یافت شده را بیان می کند. آیا می دانید محققین انستیتوی خاور شناسی شوروی، که این همه برای دیگران رجز خوانده اند، چند نسخه را از میان آن هزار نسخه ی خطی موجود، به تصور خودشان قدیم و شایسته ی رجوع یافته اند؟ چهار نسخه و هر چهار آن ، چنان که بررسی نشان خواهد داد ، قلابی و غیر مطمئن و تازه ساز!!!  (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 17:0 | 32 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 20

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۰

ایرج افشار علاوه بر این که کتاب شناس زبده ای است، در محیط و خانواده ای سخت دل بسته ی ایران باستان پرورش یافته و نقل او را در این باب که ایرانیان و شیفتگان زبان فارسی و شخص فردوسی، از هزار سال پیش، در قهوه خانه ها و زورخانه های جهان، برای افزودن بر پهنای اندیشه ی انسانی خویش، شاه نامه می خوانده اند، در یادداشت پیش دیدید. هم او که با اشتیاق و ذوق زدگی نامتعارف، فردوسی و کتاب اش  را هزار ساله می شناساند و به گونه ای حرفه ای و آموزش دیده و آکادمیک از فهرست ها و منابع معرفی کتاب های خطی فارسی خبر دارد، سالیان پیش جزوه ای برای یک فیلم تبلیغاتی اختصاصا در همین موضوع و با نام «شاه نامه، از خطی تا چاپی» نوشت که در دومین جشن طوس در سال ۱۳۵۵ با اصطلاح جدید و عجیب این روزها «رونما» شد! اصطلاحی که آدمی را به یاد مراسم سنتی شب زفاف می اندازد و چون غالب کتاب های اخیرا و مرتبا رونما شده، پسند اجتماعی ویژه پیدا نکرده اند، به نظر می رسد علی رغم بزک و دوزک های متفرقه ی قبلی و چنین رونمایی های تشریفاتی پر هزینه جدید، رونما شد گان مورد قبول داماد قرار نگرفته اند!

باری، انتظار است نوشته چنین صاحب نظر و نسخه شناسی، در باب موضوع مورد پسند و علاقه اش، به میزان لازم جامع و کامل باشد که نیست و با متن مختصر و عجولانه و با اطلاعات اندک مواجهیم که مثلا تنها دو نسخه شاه نامه ی تحریر پیش از صفویه را آدرس می دهد و در صفحات آن جز «خبر نداریم» و «ندیده ایم» و «نمی دانیم» و ممکن است و شاید و اما و اگر نمی بینیم، که به معنایی صداقت ایشان را می رساند. اشکال در این است که از نگاه منتقدان و خرده گیران، ابراز چنین صداقت هایی با اظهار چنان ستایش هایی از شاه نامه و فردوسی، همخوان و منطبق نمی شود.

«هیچ نمی دانیم نسخه ای از شاهنامه که علی الظاهر در دیه باژ از آبادی های طوس تهیه و به غزنین فرستاده و در آن جا به پیشگاه سلطان محمود غزنوی تقدیم شد، به چه صورت بود... به نقل مجتبی مینوی از روایات قدیم، چون کتاب بسیار مفصل و بزرگ بود به ناچار آن را در چندین مجلد، مثلا هفت دفتر یا دوازده دفتر یا حتی بیست دفتر، هر دفتر حاوی دو هزار و پانصد تا سه هزار بیت نویسانیده و ترتیب داده بوده است. به هر تقدیر تردید نیست که فردوسی خود دست کم یک نسخه از شاه نامه به دست خویش نوشته بوده است و مانند هر نویسنده و شاعری در آن تصرفات و کم و بیشی ها کرده بوده است، اما بسیار جای افسوس است که ورقی هم از چنان نسخه ای عزیز به واسطه ی کثرت و سختی حوادث روزگار برای ما باقی نمانده است». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۵)

به محض این که در باب آن «کثرت حوادث و سختی های روزگار» توضیحی بخواهید، از حمله مغول و هلاکو و تیمور ترک می گویند که به ترین شاه نامه های شان نیز به همان ها متعلق است!!! حالا نوبت من است که ندانم این دیه باژ در حوالی طوس و یا حتی خود طوس، اگر مقیاس را دهات و شهرک های ایران عهد قاجار نیز بگیریم، در قرن چهارم هجری، با چه نیاز و از چه راه، استثنائا صاحب مکتب خانه و مکان پرورش ذوق شده، تا کسی چون فردوسی از آن برآید و مگر چه امکاناتی ذخیره داشته است که در آن کتاب هایی با چنین مشخصات و صفحاتی نوشته شود و شاعر، این همه پوست آماده و مناسب نگارش را، که بی شک بهایی بارها بیش از تمام دارایی مفروض ده باژ می طلبیده، با کدام توان مالی و فنی و چه پیشینه ی تولیدی در طوس و یا ده باژ و یا حتی غزنین به دست آورده است؟!!

«قدیم ترین نسخه ی شاه نامه: فردوسی در سال ۴۰۰ هجری از تحریر نهایی شاه نامه فارغ شد. قدیم ترین نسخه ی خطی موجود و شناخته شده از آن کتاب متعلق است به سال ۶۷۵، که اگر احتمال خدشه ای در تاریخ کتابت آن نرود و همه ی اوراق اش یکدست دانسته شود، نسخه ای است که حدود ۲۷۵ سال پس از تصنیف اثر کتابت شده است. ناچار احتمال تصرفات و تصحیفات و تحریفات هم در آن می رود. این نسخه اکنون در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود، چند ورق اش به خط نستعلیق گونه است و بقیه به خط نسخ». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۹)

معلوم نیست آن قید و شرط افشار در متن بالا که می گوید: «اگر همه اوراق آن یکدست دانسته شود»، در نتیجه گیری او چه تاثیری داشته است، زیرا در عین حال که اوراق نسخه را یکدست نمی بیند، آن را قدیم ترین نسخه معرفی می کند!!! احتمالا در این جا با یک مطایبه فرهنگی مواجهیم. اگر بعدها خواندید تاریخ کتابت این قدیم ترین نسخه را، که سی سالی است دیگر قدیم ترین نسخه نمی گویند، بر همان چند برگ الحاقی به خط نستعلیق یافته اند، که در قرن هفتم هجری هنوز ابداع هم نشده بود، حیرت نکنید، از بی خیالی چنین کتاب شناسانی حیرت کنید که برای اعتبار دادن به آرزوها و اوهام خویش، هر گنجشک رنگ شده ای را به جای طوطی شیرین سخن قبول می کنند و نسخه ای چنین آشکارا دست برده و از اصل مجعول را، نه فقط بر سر سازندگان و جاعلان جای خوش کرده در موزه ی بریتانیا نمی کوبند، بل در شمار قدیم ترین نسخه خطی شاه نامه می آورند و فهرست می دهند، با اندکی غمزه درقالب همین اگر و مگرهای آبکی که خواندید.

«شاه نامه ی بایسنغری: یکی از عالی ترین نمونه ها، شاه نامه ی معروف به بایسنغری است از کارهای هنری مکتب هرات و مربوط به سال ۸۳۳ هجری. این نسخه به خط نستعلیق خطاط مشهور جعفر بایسنغری است. بیست و دو مجلس تصویر دارد با جلد ممتاز سوخت طلاپوش از بیرون و معرق از درون و اوراق سرلوحه و ترنج دار و مرصع در آغاز و جداول مذهب برای خزانه ی غیاث الدین بایسنغر نواده ی تیمور. این نسخه از شاه نامه دارای مقدمه ای است به نثر که بعدها به مقدمه ی بایسنغری شهرت یافت. در آن گفته شده است که گرچه نسخه های متعدد از شاه نامه در کتاب خانه همایون موجود بود، در سال ۸۲۹ اراده ی امیر زاده بر آن قرار گرفت که نسخه ای «از چند کتاب یکی را مصحح ساخته مکمل گردانند». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۱۷)

نقد و رد قدیم بودن این نسخه هم کاری است موکول به یادداشت های بعد، اما اینک که دفتری در این باب گشوده است، تذکر دهم رجوع به چنین فضل فروشی های ناگزیر، دل آدمی را نسبت به حال باستان پرستان و ترک و عرب ستیزان کنونی کباب می کند که از سویی عرب و چنگیز و هلاکو و تیمور را بر باد دهندگان هستی ملی خویش می شمارند و از سوی دیگر، از آن که در اطراف خود جز مختصر آثار کهنی از عرب و ترک نمی بینند، در لاف و گزاف های ناسونالیستی مورد نیاز، دست گدایی به همان سو دراز می کنند که از ممتازترین آن ها را همین شاه نامه ی معروف به بایسنغری می گویند!!! و گرچه سال ۸۳۳، بسیار به ظهور دولت صفوی نزدیک است، اما زمانی که به نقد این شاه نامه ی به اصطلاح بایسنغری پرداختم روشن می شود که از کلاه برداری عظیم ساخت نسخه ی بایسنغری شاید به زحمت قرنی بگذرد، کافی است به آن جمله آخر نقل بالا رجوع کنید که مدعی است کار مقابله و تصحیح نسخ، که در تمام جهان شیوه ای بسیار جدید است، در ایران از زمان نواده ی تیمور آغاز شده است، تا به صرف این گنده گویی خنده دار وجود نسخ متعدد شاه نامه را در صندوق خانه ی امیر زاده ی تیمور مسجل کنند، شاه نامه هایی که چشم سالم اشخاص هنوز اصلی از آن ها ندیده است.

«شاه نامه های تیموری: بسیاری از شاه نامه هایی که در عهد تیموری نوشته و آراسته می شد، چون برای اهداء به پادشاه زادگان هنر دوست تیموری و حکام و امرای عصر و نیز ارسال به دربار عثمانی بود، شاهانه بود. یعنی مزین و هنری بود. افسوس که عده ی کثیری از آن ها از دست رفته است. مثلا شرف الدین علی یزدی مورخ و وزیر عصر شاهرخ تیموری ابیاتی دارد در ماده تاریخ جلد و طلبه ی نسخه ی مصوری از شاه نامه که برای امیر شمس الدین محمد میرک فرزند جلال الدین امیر چخماق شامی در مدت سه سال از ۸۳۹ تا ۸۴۱ تهیه شده بود. نیک معلوم است که اگر نسخه و جلد و غلاف آن نسخه اهمیت هنری نداشت و از نفایس به شمار نمی رفت ماده تاریخ در باب آن گفته نشده بود... مصور ساختن شاه نامه، از نخستین قرن پس از سروده شدن آن اثر مرسوم بود و دو بیت سوزنی سمرقندی، شاعر قرن شسم هجری، اگرچه به منجیک ترمذی هم نسبت داده شده، ضمن مدیحه ای، دلالت بر این معنی دارد». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص۱۱ و  ۱۸)

از همین جا تبعات دست تنگی در ارائه ی نمونه های شاه نامه ی پیش از دوران صفوی آغاز می شود. افشار که جز همان دو نسخه ی مجعول، اصل قدیم دیگری را نمی شناخت، حالا به اشعار دیوان ها برای اثبات وجود انواع شاه نامه ها متوسل می شود، که دو نمونه ی آن را در نقل فوق خواندیم، حتی اگر شاعر یکی از آن ها را نیز به درستی نمی شناسد!!! او که از طریق علم غیب معهود و معمول این جماعت، اختصاصا از وجود نسخه های مصور شاه نامه از قرن پنجم، یعنی قرنی پس از سرودن اصل آن خبر دارد، نمی دانیم چرا نخستین شعر را از قرن ششم می آورد! اشعاری که دو صد بیت ان را می توان در یک نیمه ی از روز سرود و با خط و اسلوب هر دورانی در هر دیوانی جای داد، که نوع سوزنی سمرقندی آن بدان دلیل شایسته ی دقت ویژه می شود که این هجو باف ناشناس، نسب خود را به سلمان فارسی رسانده است!!! اگر گمان می کنید توسل به دیوان و ابیات برای اثبات شاه نامه ای نوشته به دوران پیش از صفوی، تنها شگرد آنان برای رفع تنگناهاست، اشتباه می کنید!

«نسخه های مصور: از این میان نسخه های مشهور به مغولی، یعنی از عصر ایلخانیان ایران، واجد اهمیت است. مخصوصا آن نسخی که دارای مجالس تصویر است همیشه مورد توجه تام و تمام عتیقه دوستان و متمولین و اعیان و پادشاهان مختلف بوده است و نمونه هایی از آن ها در آمریکا، مملک اروپایی، ترکیه، ایران و شبه قاره ی هندوستان موجود است. کثرت علاقه به مجالس تصویر این نوع نسخ چندان بوده است که در موارد بسیار، نسخ قدیم و مهم را اوراق و متن آن را فدای تصویر کرده اند. شاه نامه ای که اوراقی چند از آن باقی است و به نام دموت شهرت یافته، یکی از نمونه های این نوع تضییع است... امروزه شاه نامه های مصور و خطی و حتی اوراق منفرد و جدا شده ای که از مجالس شاه نامه های قدیم در دست است، زینت بخش کتاب خانه ها، موزه ها و مجموعه های شخصی است و فهرستی از آن ها که زیر نظر الگ گرابار تهیه شده است بازگوینده و راه نما است...». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، گزیده هایی از صفحات ۱۰ تا ۱۴).

      

اسکندر و درخت سخن گو، مینیاتور قرن هشتم، نگارستان فریر، واشنگتن

این یکی از آن ده ها و ده ها برگ مصور از به اصطلاح شاه نامه های کهن پیش از صفویه است که هر یک را سند حضور و دلیل وجود یک شاه نامه ی کامل قدیم می گیرند و به جای یک شاه نامه ی مغولی و تیموری و غیره قرار می دهند، زیرا که شاه نامه دیوان حافظ نیست که پنجاه نسخه ی پیش از صفوی از آن بسازند، مطول است و باز تولید نسخه های کامل و قدیم از آن ها، از جلد و کهنه کردن آن همه کاغذ و نگارش بدون الگوی خطوط قرن ششم تا دهم هجری، بسیار پر هزینه و زمان بر و دشوار بوده و بعدها خواهم نوشت که در همین چند نسخه ای که به هزار زحمت کهنه کرده اند و به عنوان منبع تصحیح به شیوه هایی بس شامورتی وار به کار می برند، به سبب پیچیدگی و دشواری کار، تا چه میزان خطا یافت می شود. پس برای گذر از این تنگنای سخت، با به کار زدن شگردهای اورشلیمی و جعل سریع و سرپایی، با نوشتن چند بیت و کشیدن یکی دو مینیاتور، با یک تیر چند نشانه زده اند: نخست این که یکی دو برگ مصور را، با آه و افسوس و لعنت و ننه من غریبم بازی های فرهنگی و البته خنده های زیر لب و پنهان، علی البدل و شناس نامه و دلیل وجود شاه نامه های ده و بیست جلدی کهن گرفته اند، دوم این که هر برگ آن را به بهای مخارج ساخت و جعل نسخه ی کامل و نیمه کامل دیگری، به خوش خیالان خر پول فروخته اند و بالاخره با سهولت تمام و بدون نیاز به امضای خطاط و نساخ و تدارک مقدمه و موخره و ثبت تاریخ برای کتاب، بر هر یک از این برگ ها، به بهانه ی کارشناسی هنری تابلوی مینیاتور آن، به دل خواه خویش تاریخ زده اند، چنان که نمی دانیم تصویر بالا را با چه شیوه ای قرن هشتمی معرفی می کنند!!؟ زمانی که نوبت بررسی بازمانده های هنری هزاره ی نخست ورود اسلام به ایران رسید، آن گاه احتمالا با پهنای پیکره ی این هیولا و وسعت حوزه ی دروغ پردازی و جعل انجام شده در تدارک نسخه های قدیم شاه نامه، آشنا خواهید شد، ان شاء الله. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 6:0 | 23 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 19

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۹

در آغاز بگویم که این مدخل نوگشوده و در میان، از فرط بدایت بیان، تنها به کار حقیقت طلبان و مترصدان دریافت و درخواست مباحث نو پخت و ناکپک زده می آید و به چنان ظرافت نظر می رسد که جز صاحبان حوصله و مایلان به حق را به خود نمی خواند و از آن که می دانم معجزه ی همین گفتار منفرد، آسیب های فرهنگی بدنمای بسیاری را علاج می کند، میکرب و مولد آن ها را می شناساند و راهی به دورانی جدید در منطق و مبحث شناخت می گشاید، پس بی کاران لغز پران در این باب اتلاف اوقات نفرمایند و بدون ادراک و انتظار لازم سخن نپراکنند، که بی اعتنایی کامل می بینند و مصداق آن گفتار عرض و زحمت می شوند. 

باری نخستین سئوال در باب شاهنامه این که: چرا در اطراف تالیف این اشعار، چنین افسانه های ناممکن و متعدد و مغایری جمع است و چرا با توجه به هزینه های گزاف از آب درآوردن کار، هنوز در باب مرکز و منبع و محرک و مشتری و موافق تولید شاه نامه به نقل و عقیده ی واحد نرسیده ایم؟ زیرا با خواندن سطور مقدمه های بسیار متفاوت نسخه های مختلف به اصطلاح قدیم شاه نامه و نیز شروح و تفاسیر جدید بر آن ها، معلوم ما نمی شود که سرانجام محمود غزنوی فرضی و تصوری را مشوق و یا دشمن شاه نامه سرایی بشماریم:

«دومین پادشاه غزنوی، محمود پسر سبکتکین، ۳۸۷-۴۲۱ هجری، بیش از پیشینیان از خلافت دوری گزید و هرچند مسلمانی متعصب بود برای استقلال سیاسی از هیچ چیز فرو نگذارد. در دربار او برای پرورش زبان فارسی چنان اهتمامی شد که هرگز تا آن روزگار سابقه نداشت. فارسی حتی چنان در اداره ی کشور رسوخ یافت که ابوالفضل بن فضل وزیر به کار بردن زبان عربی را لغو کرد. دربار این نیرومند ترین و جنگاورترین پادشاهان دوران، یک آکادمی واقعی بود. هرشب در کاخ پادشاهی یک انجمن ادبی برپا می شد که اهل ذوق شعرهای خود را در آن جا بر می خواندند و در حضور پادشاه به ارزیابی و انتقاد می پرداختند و شاه از این کار سخت لذت می برد. محمود به سان پادشاه پیشین، بیش از هر چیز شعرهای ملی و تاریخی را می پسندید و از شنیدن سرگذشت پادشاهان و پهلوانان ایران باستان خسته نمی شد». (شاهنامه به کوشش پرویز اتابکی، مقدمه مول، صفحه ۲۲۹۳)

تنها دلیل صحت این صحنه های مسموم، که اندازه و علت لذت سلطانی در هزار سال پیش را سنجیده است، احتمالا وجود مجری ممتاز شب های شعر و مجالس شعر شویی و تعارف بافی امروز در تلویزیون است که به نشانی نام و خبرگی و کهنه کاری، شاید هم از توابع و اخلاف و باقی ماندگان همان برگزار کنندگان شب های شعر دربار محمودی است و اگر معتادان و مشتاقان به نشست های ادبی متداول، برای دیر رسیدن به این شب های شعر سلطان محمودی آه می کشند، دل داری شان دهم که با نفس تنگی دود معهود، که غالبا بدان دچارند، صعود به ارتفاع یکی از قلاع غزنه برای حضور در انجمن ادبی سلطان محمود، بسیار بر آنان دشوار می بود و به تر آن که به تمهیدات و ممکنات روزگار بسازند و از یاد نبرند خلاف تعارفات ژول مول، شهر و کاخ شاهی به دوران محمود غزنوی، در زمره ی تصورات بی بقایا مانده است. پس سخن رانی مول را حلال کسانی بدانیم که یوغ داده های باطل موجود را، بی هیچ احساس آزاری، بر گردن می برند و با باز گذاردن گریبان، مفتخرا و با طیب خاطر به تماشا می گذارند. ما با اسلوب معمول خود می پرسیم اگر محمود این همه فارسی می پسندید و وزیرش کار با زبان عرب را جرم و حرام می شناخت، پس چرا همین یکی دو سکه ی قلابی عهدش را با عربی غلیظ و فصیح نوشته و مگر القاب موجود بر این سکه ها را، که در اساطیر بی بنیان دیگر، بذل و بخشش سپاس گزارانه ی بغداد به او می گویند، به سبب عرب ستیزی از خلیفه گرفته است؟!!

«این مطالب با آن چه صاحب چهار مقاله در احوال فردوسی و رفتار سلطان محمود یاد کرده، مغایر است. اگر محمود ارج «شاهنامه» را نشناخت و با فردوسی دشمنی ورزید درست برای این بود که محمود بدگویی از ترکان و عربان و ستایش پادشاهان باستانی ایران را نمی پسندید... چنان که خواهیم دید محمود از تخمه ی ترکان بود به زندگانی و کارنامه ی پادشاهان ایران باستان رغبتی نداشت و همین بزرگ ترین دلیل نفرت او از فردوسی و شاه نامه بوده است». (پیشین، پاورقی همان صفحه و صفحه ی بعد)

تا همین جا صاحب دو محمود شدیم که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، یکی به روایت مول و دیگری از زبان مترجم مقدمه ی او بر شاهنامه، جهانگیر افکاری، که هر کدام منظور و مقصد خویش دنیال می کنند! مایلم گریبان هر دو را بگیرم و بپرسم این احکام و بدایع و ودایع چشم دریده و مقابل نشسته را چه گونه و از چه گنجینه ی مصون مصادره کرده اند؟ و اگر بخواهم تمام دیگر خیالات در باب محمود را به دنبال بیاورم بیم آن می رود که خواننده از فرط دل زدگی از این همه دروغ و مغایرت، ادامه ی مطلب را پی نگیرد. زیرا به راستی گرداگرد ماجرای سرودن و بودن شاه نامه و فردوسی و محمود و دیگر متعلقات مربوط، چندان افسانه پدیدار است که عین و متن شاه نامه در مقابل آن ها مختصر می نماید و این پر حرفی های غیر مستند که هوش و حواس و حوصله را از هم می پاشد، نخستین مشخصه ی هر داده ی بی بنیان و ساخت دست یهودیان است.  

بالا: سکه ی نقره که می گویند ضرب بلخ و از آن سلطان محمود بوده، به تاریخ ۴۱۵ هجری و به وزن ۱۷ گرم که متن روی آن: عدل، یمین الدوله و امین المله، نظام الدین ابوالقاسم و متن پشت آن: لله، لا اله الا الله وحده لا شریک له، القادر بالله محمود. گویی تمام تاریخ محمودی را تا آن جا که فضا اجازه می داده، بر این سکه منعکس کرده اند و اگر خدای ناکرده چنین سکه ای یافت نمی شد نمی دانستیم سلطان محمود سفارش دهنده ی شاه نامه که بوده، زیرا که نشان دیگری از او به دست نداریم!!!

وسط: سکه ی طلا، سلطان مسعود غزنوی، ضرب همدان! به تاریخ ۴۲۳ هجری و به وزن ۳۴/۳ گرم.

پایین: سکه ی نقره ی سلطان مودود غزنوی، بدون نام ضراب خانه و به تاریخ ۴۴۰ هجری، وزن ۷/۲ گرم. ظاهرا این غزنویان هرچه در سفارش و ستایش شعر و خدمت گزاری زبان فارسی ماهر و دل سوز و حساس بوده اند، در ضرب سکه پس پسکی رفته اند، زیرا در ۲۵ سال فاصله زمانی میان این سه سکه، از نظر کیفیت و ارزش سقوط کرده اند. چنین که می بینید لااقل در این سکه ها، اگر نسبت های آن را هم جعل نپنداریم، از فارسی پرستی غزنویان و فاصله گیری آنان از خلیفه، در هیچ دوره ای، نشانی نیست!

«انتشار شاهنامه ی فردوسی در اکناف جهان سرگذشتی شنیدنی دارد. چه از وقتی سرودن این منظومه ی بلند و پایدار آغاز شد و تحریر آن در سال ۳۸۴ قمری به پایان رسید و در سال ۴۰۰ تحریر نهایی آن آماده شد، تاکنون که اندکی از هزار سال گذشته است، این حماسه ی اقوام ایرانی به اشکال و صور گوناگون در دسترس جهانیان قرار گرفته است. ملت ایران و دوست داران راستین زبان فارسی در جهان، در مدت ده قرن تمام، به وسیله ی خواندن متن و شنیدن آن از دهان قصه خوان ها و شاهنامه خوان ها (مخصوصاٌ در قهوه خانه ها و زورخانه ها و مجالس خاص شاهنامه خوانی) بر پهنای اندیشه ی انسانی و هنر گران سنگ و جاودانی شاعر وقوف یافته و از معانی و دقایق آن لذت ها برده و از گنجی چنین کم مانند و بیش بها فواید اندوخته اند». (ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۳)

با این نقل از کتاب ایرج افشار، به وادی بدون انتها و بی بر و باری وارد می شوم که به صداقت و شهادت و سوگند می توان مدعی شد در سراسر حقه بازی های جاری در موضوع تاریخ و فرهنگ و ادب ایران پیش و پس از اسلام، این یکی، یعنی تراش نسخه های کهن برای شاه نامه و انتقال آن به جهان، از ویژگی ممتازی در بافتن بی محابای مهمل برخوردار است، که یکی از نمونه های آن را در متن بالا عرضه کرده ام: معرفی دوست داران زبان فارسی، در ایران و در جهان، که از هزار سال پیش، در قهوه خانه ها و زور خانه ها و مجالس خاص شاه نامه خوانی مشغول افزودن بر پهنه ی اندیشه ی خویش از راه خواندن شاه نامه اند!!! زور خانه ها و قهوه خانه هایی که در ایران هم زمان ظهور کوتاهی دارند و زورخانه و قهوه خانه های جهان را هم، که محل و مجلسی مخصوص نقالان شاه نامه برای شیفتگان زبان فارسی داشته باشد، چنان که شاهد شدیم فقط ایرج افشار می شناسد. زمانی که صاحب نظران پرآوازه ی موجود، در انتقال مطالب دل خواه و هدف دار خویش، تا به این مرحله بی اسلوبی و تاراج بی تعقلی می کنند، پس جز انتظار از جوانان، چه امیدی به تغییر و یا لااقل تدقیق در میدان های خیال بافی این چنینی است؟

«از شاهنامه، نزدیک به سیصد نسخه تاریخ دار، در فهارس کتابخانه ها شناسانده شده و اگر نسخ بی تاریخ یا جدید را بر این تعداد بیفزاییم، از هزار می گذرد. در این نسخه ها طی قرون کاتبان، خواسته و ناخواسته کاست و فزودهایی اعمال کرده اند و اینک هرچه نسخه ای از زمان فردوسی دورتر و به زمان ما نزدیک تر  باشد، پرغلط تر و کم اعتبارتر است.». (منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۲، مقاله ی امین ریاحی با نام جهان شاه نامه شناسی)

امین ریاحی افغانی در زمره ی کسانی است که عمر خویش بر سر کار شاه نامه کرده اند. بی حاصل و خام، با قرینه های بسیار، که جز تطویل بی بار کلام و جهاندن اسب خیال از موانع تردید، چیزی برای اثبات ندارد. نقل فوق را از آن باب آوردم که به درستی بر تعداد از هزار افزون نسخ خطی شاه نامه اشاره می کند، وگرنه در میان بافته های او چنان بیانات واضحا کم خردانه ای یافت می شود که لاجرم گمان صحت عمل و مقصد و منظور در کاربران امور شاه نامه را از آدمی می رباید:

«پس از این که پای اروپایی ها به هند باز شد و رواج زبان فارسی و محبوبیت شاه کار فردوسی را در آن دیار دیدند، از آن جا که برای توفیق در اداره ی آن سرزمین پهناور نیازمند شناخت مردم و فرهنگ آن ها بودند، تهیه ی نسخه ی بالنسبه صحیحی از شاه نامه و تحقیق در محتویات آن را لازم شناختند و به دستور کمپانی هند شرقی ماتیو لمسدن از معلمان فارسی در کلکته به کمک چند تن از هندیان فارسی دان تصحیح شاه نامه را بر اساس ۲۷ نسخه آغاز کرد و فقط جلد اول آن را در ۱۸۱۱ در کلکته به چاپ رساند. متن کامل شاه نامه به تصحیح ترنر ماکان از افسران انگلیسی مامور در هند در چهار مجلد با مقدمه ای فارسی در سال ۱۸۲۹ در کلکته انتشار یافت و این نخستین چاپ بالنسبه معتبر شاه نامه به مقیاس آن روز بود، که بعدها اساس چاپ های سنگی متعددی در ایران و هند قرار گرفت». (منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۹، مقاله ی امین ریاحی با نام جهان شاه نامه شناسی)  

یافتن استعدادی چنین شگرف در مخفی کردن دم خروسی بدین بلندی و اعمال و ایراد چنین شگردی، نه فقط برای پوشاندن این حقیقت که کمپانی هند شرقی در صدور شاه نامه برای ایرانیان چه رسالتی به عهده داشته و اجرا کرده، بل تطهیر آن به عنوان اقدام فرهنگی قابل ستایش از سوی کلنل های ارتش استعماری اشغال کننده ی هند، از سوی محققی که می خواهد بی طرف بماند، چندان و چنان موجب اعجاب است که ناچار باید به دنبال یافتن نام امین ریاحی در فهرست حقوق بگیران کمپانی هند شرقی باشیم! اگر آن مرحوم در دسترس بود از او می پرسیدم که چرا کمپانی هند شرقی برای جذب قلوب هندیان، که احتمالا با فارسی زبانان هند به افزونی شمار قابل قیاس نبوده اند، به تصحیح وداها دست نزده است؟!! 

«از شاهنامه تا دویست و اندی سال پس از پایان سرایش آن، دست نویسی در دست نیست و از سده ی هفتم نیز تنها دو دست نویس مانده است که کهن تر آن ها، یعنی دست نویس فلورانس، مورخ ۶۱۴، نیز ناقص است و تنها نیمه ی نخستین شاهنامه را در بردارد. ولی از سده ی هشتم تعداد دست نویس های آن بیش تر می گردد و هر چه جلوتر می آییم، بر شمار آن ها می افزاید، تا آن جا که شاید امروزه رقم دست نویس های کامل و ناقص این کتاب که در کتابخانه های عمومی و مجموعه های شخصی در سراسر جهان پراکنده اند، از هزار بیرون باشد. پیداست که دسترسی به همه ی این دست نویس ها کاری است نه شدنی و نه سودمند. بل که اگر مصحح شمار بزرگی از دست نویس های سده های هفتم تا دهم را فراهم آورد، وظیفه ی تصحیح انتقادی را در این یک مورد به جای آورده است. هم چنین تنظیم یک جامع نسخ از همین دست نویس ها نیز اگر هم شدنی باشد، کاری بیهوده است، بل که بسنده است که مصحح از میان آن ها معتبرترینشان را برگزیند و اساس تصحیح قرار دهد، ولی البته در برخی موارد ـ چنان که نگارنده کرده است ـ به دست نویس های دیگر نیز نگاهی بیافکند». (منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص۵۲، مقاله ی جلال خالقی مطلق با نام دانشی به نام شاه نامه شناسی)

اگر امین ریاحی را محققی شناسا و ساعی در امور حقوقی و ادبی فردوسی و شاه نامه بدانیم، بی تردید جلال خالقی مطلق در میان مصححان شاه نامه، ممتازترین در سطح جهان است که او نیز عمر خویش بر سر کار بی حاصل و غیر ممکن تصحیح شاه نامه گذارده است، زیرا که اوضاع در این قضیه ی نسخه شناسی و تطبیق با وجود نمونه های کنونی از شاه نامه چندان آشفته است که در فرصت بعد به آن خواهم رسید و اینک در این اندازه بسنده می بینم که گوشه هایی از شکایت های شخص خالقی مطلق در این باب را بخوانید:

«نخست درباره ی خویشاوندی دست نویس های شاهنامه، این نکته گفته شود که دست نویس های این کتاب را می توان به چند شاخه ی کلی بخش کرد، ولی ترسیم نمودار یا درخت خویشاوندی آن ها شدنی نیست، چون تنها میان چندتایی از آن ها خویشاوندی ثابت و نزدیک هست. یکی از خویشاوندی میان دست نویس های استانبول ۷۳۱، قاهره ۷۹۶ و برلین ۸۹۴ و دیگر خویشاوندی میان دست نویس های لنینگراد ۷۳۳ و پاریس ۸۴۴. خویشاوندی میان دیگر دست نویس ها یا دور است یا گردنده. برای نمونه دو دست نویس لندن ۶۷۵ و قاهره ۷۴۱ پس از آن که در بخش بزرگی از آغاز کتاب با یکدیگر نزدیک اند، سپس دست نویس قاهره ۷۴۱ از لندن ۶۷۵ کمی دور می گردد و به دست نویس فلورانس ۶۱۴ نزدیک می شود، ولی هر سه دست نویس در یک شاخه باقی می مانند. هم چنین دو دست نویس واتیکان ۸۴۸ و لنینگراد ۸۴۹ که در آغاز خویشاوندی بسیار نزدیک دارند، در داستان سیاوخش از یکدیگر دور می گردند، دست نویس نخستین به دست نویس لندن ۶۷۵ نزدیک می شود و دست نویس دومین به دست نویس های لنینگراد ۷۳۳ و پاریس ۸۴۴ می پیوندد و یا دو دست نویس لیدن ۸۴۱ و آکسفورد ۸۵۲ که در آغاز کتاب از اعتبار بیش تری برخوردارند، از آغاز داستان سیاوخش، ناگهان دچار فساد می گردند و در عین حال با یکدیگر خویشاوندی بسیار نزدیک پیدا می کنند، تا آن جا که جای گمانی نمی ماند که این دو دست نویس در این داستان در یک یا دو پشت خود از یک دست نویس واحد و فاسد جدا گشته اند. علت این خویشاوندی های گردنده این است که دست نویس اساس کتابت، همه ی دفترها یا همه ی داستان های شاهنامه را نداشته است و یا برخی جاها صفحه هایی چند از آن افتادگی داشته و کاتب ناچار در این جاها دست نویس دیگر را اساس کتابت قرار داده است. گذشته از این، برخی از دست نویس های شاهنامه دارای خویشاوندی آمیخته هستند. یعنی وابستگی آن ها را حتی در یک داستان واحد هم نمی توان شناخت. این آمیختگی از این جا پیدا شده است که کسی دست نویسی را با دست نویس دیگر از شاخه ای دیگر مقابله کرده و برخی اختلافات را در بالا و پایین بیت ها در کنار صفحه ها و میان ستون ها نوشته است. سپس چون این دست نویس اساس کتابت دیگر قرار گرفته، کاتب این اصلاحات را درون متن نموده است و از این جا دست نویسی با خویشاوندی آمیخته پیدا گشته است». (منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۵۵، مقاله ی جلال خالقی مطلق با نام دانشی به نام شاه نامه شناسی)

پس برای گریز از تورم اوراق، از انتقال داده های دیگران در می گذرم که اعتراف می کنند در فهارس موجود، اعم از مقید به تاریخ و نام نسخه نویس و یا آن ها که بی نشان اند، بیش از هزار نسخه ی دست نویس از شاه نامه شناسایی شده است. آیا چه مقدار از این هزار نسخه را، نسبت به زمان تالیفی که شایع است، در فاصله ی زمانی پانصد ساله ی مقدم بر صفویه نوشته اند؟ اگر از حیرت تعادل خود از دست نمی دهید و پس نمی افتید، بگویم که هیچ!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 13:41 | 58 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 18

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۸

بررسی تاریخ ایران، از مبداء برآمدن اسلام، بی قبول عواقب پوریم و بدون منظور کردن فاکتور ناتوانی مطلق و فقدان کامل امکانات رشد و همآهنگی، در آغاز این دوره، از بی راهه می گذرد و به دروغ و افسانه ختم می شود. چنان که معلوم شد سرزمین خالی از جذابیت های جغرافیایی ایران، که قرن ها از مداخله ی نوسازانه ی آدمی محروم بود، زیربنایی برای آغاز دوباره عرضه نمی کرد و میراثی جز بقایای ویرانه های هنوز کاملا مدفون نشده ناشی از پوریم نداشت، نخستین وارد شوندگان پس از اسلام به این سرزمین را، به دنبال دوازده قرن سکوت سراسری، به گزینش اسلوبی متکی بر تفرق و تشکیک و تدارک تجمع های کوچک و متوسط دفاعی، مجبور کرد که به صورت ظهور تدریجی ششصد قلعه ی بنا شده بر بلندی ها، در سراسر خاک ایران درآمد و دیدیم در هزاره آغازین اسلامی، هنوز آثاری از زمینه های برقراری روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در میان مردم ساکن این قلعه ها مشهود نیست و پیش نیازهای رشد، مانند راه و پل و کاروان سرا، و ملزومات تجمع و تمدن و تولید و شهر نشینی، چون بازار و حمام و آب انبار، و مظاهر اشرافیت و قدرت نمایی سیاسی، چون کاخ و کوشک و دیگر نمایه های حکومتی، فراهم نبوده و نشانه هایی از بقایای آن ها به جای نمانده است.

هیچ عقل سلیم آزاد مانده از تعصبات، در برابر این تابلوی نامخدوش درماندگی و بلاتکلیفی و ترس، جز نوباوری و تازه اندیشی، در باب تاریخ بومی و قومی و ملی خویش، چاره ای نمی بیند و دشواری کار آن جا پدید می شود که درست خلاف این مناظر و مرایا، در انبوهی از اسناد مکتوب و اندک مانده هایی از نشانه های حضور مادی، با آثار وسیعی از دست بردگی و تخریب و جعل زمان و مکان و مفاهیم رو به روییم که جهت و غرض اولیه و اصلی تمام این گونه دخالت های عوام فریبانه را، عقب کشیدن زمان و ایجاد قدمت دروغین در نمایه های فرهنگی و نشانه های مادی حضور در ایران پس از اسلام می بینیم، که برجسته ترین نمودار آن را در تغییر دوران شناسی برج معروف به طغرل دیدیم و کوه آسا ترین مظهر جعل فرهنگی در سراسر کره زمین را، در اوراق کتابی آورده اند که اصلی ترین سرگرمی روشن فکری بازیچه شده ی موجود در قرن گذشته بوده و بر آن نام شاهنامه ی فردوسی طوسی گذارده اند، چنان که می توان با آسانی تمام و با روش هایی جداگانه اثبات کرد مدارک تاریخی موجود و متعلق به ادوار مختلف ایران اسلامی، از جمله غالب سکه های آن، همانند آن چه درباره ی اشکانیان و ساسانیان و هخامنشیان پس از دوران داریوش اول و خشایارشا ساخته اند، دروغ بافی دلقکانه کسانی است که خواسته اند تهی ماندن حیات دوازده قرنه ی پیش از اسلام و افلاس تاریخی مطلق هشت قرنه ی پس از آن، یعنی حاصل قتل عام بی قرینه ی پوریم را، از هستی تاریخی ایرانیان حذف کنند و ما را در مردابی از عظمت ها و امکانات دروغین و ناممکنی بغلطانند تا حین غرق شدن، آخرین توان خود را در پرتاب لجن به یکدیگر و به دیگران تلف کنیم.

هرچند متن بالا، که عینا از صفحه ی ۱۳۴ کتاب سکه های ایران برداشته ام، پر از اظهار فضل های نادرست درباره خط قلابی پهلوی و خود شگردی است تا تظاهر کنند گوش به زنگ و دقیق اند و جز این یکی و چند نمونه ی همسان، دیگر سکه ها را سالم شناخته اند و نمی دانند که همین تدارک سکه های واضحا قلابی نیز برای ایجاد انحراف و رفع شبهه از سکه های به ظاهر صحیحی است که با دلایلی درست، صد بار از این نمونه ها قلابی تر است، اما لااقل از همین طریق بر ما روشن می شود که جعل و ساخت سکه، به هر نام و برای هر دوره، چنان که با مختصر نگاهی به سکه های اموی تا پنجاه نوع آن را دیدیم، از آسان ترین شیوه های مستند کردن و دخالت دادن طلب کارانه ی دروغ در حقایق تاریخی است و به همین دلیل سند شمردن هر سکه ای از ایران، برای دوران شناسی حکومت ها و اشخاص، در پیش و یا پس از اسلام و تا ظهور صفویه، به سخت گیری و بازبینی های چند وجهه و همه جانبه نیاز دارد که برای ممانعت و گسترش رسوایی، به ضرورت آن پی نبرده و به مبحث آن وارد نشده اند!

باید اشاره کنم هنوز حتی به مقدمات ادله ی اثباتی رخ داد پلید پوریم و تبعات هستی برافکن آن در حوزه شرق میانه ورود نکرده ام و انبوهی فاکت های مقابله ناپذیر در مقابل خویش دارم که مگر با مدد الهی و به مرور زمان از پس عرضه ی آن ها برآیم. یادداشت های جدید، گرچه در پیوند کامل با ادله و اسناد مستقیم آن رخ داد پلید است، اما در وجه عمده به وسعت میدان جعل در مراکز ایران شناسی می پردازد و در کار اثبات این مطلب اصلی است که نه فقط آن چه در باب ایران باستان در هر زمینه شنیده ایم، داستان های خیالی کودکانه و پوششی بر فقدان مطلق و ۱۲ قرنه ی حیات ساده ی آدمی در این سرزمین، از مبداء پوریم است، بل غالب ادعاهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی موجود در باب فاصله ی میان طلوع اسلام تا ظهور صفویه نیز، دست ساخت همان جاعلان و پوشش و پرده ی دیگری، بافت اورشلیم، بر ناتوانی کامل حوزه های زیستی نوظهور، متشکل از نخستین وارد شوندگان بر این نجد است. ناتوانی ممتدی که برابر تصاویر روشنی که از میان رسیدگی به مبانی تجمع و تمدن و تولید و نیازمندی های عمومی بیرون می زند، لااقل تا ۹ قرن پس از اسلام، پا برجا بوده است، زیرا قبول فقدان ۱۲ قرنه ی مدنیت و غیبت و کشتار کامل اقوام و بومیان تصفیه شده در ماجرای پوریم، بازسازی های پس از اسلام را، در شرایط و موقعیت قلعه نشینی که باز نمودم، منطقا نیازمند صرف زمانی طولانی و تحولی بسیار کند و تدریجی کرده است. 

مورخ در این باب فقط و فعلا به این نکته ی کوچک و کامل کننده رجوع می دهد که هیچ صاحب نظر بی غرضی قادر نیست نمونه ی معماری بومی و ملی و کهن آن مردمی را عرضه و معرفی کند، که برابر اسناد و یافته های مسلم و مطمئن باستان شناسی، زیست متمدنانه در این سرزمین را از هفت هزاره پیش آغاز کرده اند، زیرا معماری پیش از پوریم ایران، در آن ماجرای پلید، همراه سازندگان و معماران و محاسبه گران، در آوار کینه و تخریب و کشتار یهودیان، به کلی مدفون شد و تنها با نشانه های به جای مانده از خط زنجیر زیگورات های ایلامی در سراسر جنوب و مرکز ایران، از عظمت و ارزش قسمتی از آن ها آگاه می شویم که بنا بر مظاهر و بقایای موجود، به راستی می توان از چنان معماری پر عظمت و حساب شده و ممتازی سخن گفت که حتی بنیان برافکنی های عمدی یهودیان در پوریم نیز قادر به انهدام کامل آن ها نشد. آن گاه پس از تقلید و الگو برداری ناکامانه ی هخامنشیان از مظاهر معماری بین النهرین، در ساخت تخت جمشید، دیگر در این سرزمین، جز چند یادگار معماری یونانی، بر جای مانده از دوران مهاجرت ارشکوسیان، چون تیسفون و فیروزآباد و سروستان، که به ما دوران اشکانیان شناسانده اند، در کانالی به درازای دو هزار سال، شاهد برآمدن هیچ صورتی از معماری بومی و قومی و ملی نیستیم و پس از بیست قرن، ساخت نخستین کاخ های حکومتی و منازل اشرافی را در صفویه و سپس به دوران قاجار شاهدیم که به سبب فقدان الگوی اجرایی پیشین، جز کپی کشی از معماری روسی، فرانسوی، لندنی و اسپانیایی نیست، چنان که آثار این سرگردانی لاعلاج در انتخاب سبک و ساخت سرپناه را، که با افزایش تازه به دوران رسیده های نوپسند، دائما وسیع تر و عمیق تر و البته خنده آورتر می شود، تا هم امروز شاهدیم. حال آن که در اروپا، طلوع و افول سبک های مختلف و متعدد معماری اشرافی و بومی را، از جمله با اسامی معروف باروک و گوتیک و روکوکو شاهدیم که در تظاهرات مسرفانه ی ثروت و نمایش تکنیک و تدارکات خلاقانه ی زیبایی و هنر، هر یک از آن ها پله ای بالاتر از ماقبل خویش می نشیند. مطلبی که در هند و ژاپن و چین و روسیه و جنوب آسیا نیز، در گونه های دیگر مصداق دارد و سیر رو به پیش توانایی های فنی و حضور اشرافیت دائما مقتدرتر و پرکیسه تر این ملل، از طریق معماری آن ها لااقل در هزار ساله ی اخیر قابل شناسایی است، سبک هایی که هرکدام به نوعی تاثیر خود را در سر پناه های معمول مردم نیز به جای گذارده اند. اما در همان هزار سال، نمونه ی معماری بومی و قومی و ملی ایرانیان، منحصر و محدود به بنای صدها قلعه ی خشن و بی جلا و با معماری ابتدایی و چند نمایه ی مذهبی کم تعداد است که به توضیح تک تک آن ها خواهم رسید. آیا هنوز هم دنبال کردن مطلب و عرضه ی ادله برای اثبات توابع و عواقب بنیان برانداز رخ داد پلید پوریم را ضروری می بینید؟

به زودی به بررسی هنر ایرانی - اسلامی از قرن اول تا دهم هجری وارد می شوم تا با چنان مکتبی از چشم بندی یهودانه آشنا شوید که در نوع خود لایق دریافت جایزه ی نوبلی در حقه بازی و شیادی و جعل است، جایزه ای که عمدتا در حوزه ی علوم انسانی و جست و خیزهای فرهنگ نمای ساخت آمریکا، که ظاهر دانشگاهی دارد، در میان گوش به فرمانان اورشلیم تقسیم می کنند. اما اینک می پرسم در سرزمینی که در دورانی معین قادر به عرضه ی هیچ نمونه ای از توانایی های فنی و فرهنگی در هیچ عرصه ای نبوده و تا قرن پنجم حتی یک عروسک گلین که دست کودکی به آن رسیده باشد نیافته ایم، چه گونه وجود بنیادی برای تدارک و تهیه و تدوین کتاب تاریخ شاهنامه قابل پذیرش است تا احتمالا نقالان قدیم، قلعه به قلعه، با گذر از ده ها مانع ورود و عبور سینه خیز از دروازه های غیر قابل نفوذ، آن سند افتخار ملی را، در قهوه خانه های قلاع بر مردمی بخوانند که بنا بر قاعده، زبان آن ها را نمی فهمیده اند، چندان که هنوز هم پس از این همه سال، تقریبا هیچ دهی زبان ویژه ی ده بالا و یا پایین دست خویش را نمی فهمد و به قول استادی لااقل قریب دویست لهجه بومی و زبان قومی می شناسیم که غالبا زبان بیان عزلت و اندوه و محدودیت است. مردمی که پس از ترک قلاع هم، که داستان شنیدنی دیگری دارد، در نیاز تکثیر عددی و در شرایط امنیت و اعتمادی که از حوالی صفویه آغاز می شود، هر یک در اطراف همان قلاع، پایه های بدوی ترین نوع استقرار را، که در واقع ادامه ی کم تر دفاعی همان زندگی قلعه نشینی در دشت و دامنه ی کوه ها است، با توانایی کوچکی، حداکثر در مقدار و مدار تولید نعل الاغ، در جای آن همه آثار حیرت ساز پیش از پوریم ایرانیان بالا برده اند و امروز اسامی روشنگر و شناسنامه ی مختصر و موجز تاریخی خود را در چند ده هزار واحد کوچک زیستی عرضه می کنند که از آغاز، بنیان برآمدن خانوادگی و فارغ از هویت قومی و حتی بومی خود را با روشنی تمام اعلام می کند: احمد آباد، محمود آباد، حسن آباد، حسین آیاد، تقی آباد، نقی آباد، حیدر آباد، حجت آباد، علی آباد، شریف آباد، عبدل آباد، جعفر آباد، قلی آباد، یوسف آباد، موسی آباد، فیض آباد، نصر آباد، نظر آباد و حتی شموییل آباد در اطراف نیشابور کنونی که از برآمدن تازه پای ده ها هزار حوزه ی تجمع کوچک محدود به طویله و باریکه آب و جوکاری و جوراب بافی خبر می دهد، که تا قرن پیش نزدیک به تمامی جمعیت ملی ایران را در خود جای می داد که آگاهی آن ها از پیشینه ی تاریخی خویش، در نهایت همان حسن و حسین و جعفری بودند که نام آن ها را بر عزلتکده ی خویش می نهادند. اسامی شناخته ای که آشکارا از نوپدیدی همان دهات، باز هم در حوالی ظهور صفویه حکایت می کند. آیا ششصد سال پیش از ظهور این شمای مختصر هستی و حضور، یعنی به قرن چهارم هجری، که همین دهات نیز نام و نشانه ندارند و زندگی در پستوی قلاع می گذرد، می توان شاه نامه سرا یافت یا چنان فرهنگ سراسری برقرار کرد که نیازمند و خریدار و خواننده ی شاه نامه باشد؟ این جاست که به خوبی علت تغییر صاحب و ساختار ابنیه ی کهن ایران، از طریق حک و جعل معلوم می شود. زیرا محیط تولید و تکثیر شاه نامه، به دربارهای بی نشان محمود غزنوی و طغرل سلجوقی نیاز دارد، که باید از هیچ و پوچ تدارک شود. پس درخشان ترین مبحث شاه نامه شناسی جهان را بگشایم که به خواست خدا انقلابی در نواندیشی و باریک بینی ملی محسوب خواهد شد، دکان های بسیاری را خواهد بست، آب به زیر بنای نان دانی های فراوانی خواهد رساند، مشتی مزاح گو و مسخره نویس مدعی شاه نامه شناسی را به حیرت فرو خواهد برد و ملتی را از شر اباطیلی خواهد رهاند که مسئولین فرهنگی رده ی اول حکومتی آن، به تقلید از رضا خان، شاه نامه را قباله ی هویت ملی مردم می خوانند!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 14:0 | 43 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 17

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۷

«هیچ کس جرات ندارد»، در میان شبه روشنفکران و شبه صاحب نظران و شبه مسئولان فرهنگی و شبه مراکز دانشگاهی و شبه گروه های تحقیقاتی و شبه روحانیون ایران، مصداق تازه ای یافته است. زیرا یهودیان، برای حفظ موقعیت و اقتدار و بقای ماسک مظلومیت دروغین بر سیمای قوم خود، برای تاریخ جهان و به خصوص مردم شرق میانه، که پوریم را در میان آنان اجرا کرده اند، چنان گزافه های محکمی بافته اند، چندان دانه ی زنجیر دروغ درهم جوش داده اند و به میزانی دلقک حقوق بگیر موید گفتارهای درهم و برهم خویش دارند، که اینک نه تنها سالیان مدید است خردمند صاحب اندیشه ی مستقلی جز مکرر نویسان و کپی کشان از همان تلقینات دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و کتاب های کهنه ی غالبا مجعول نداشته ایم، بل حتی دعوت به نواندیشی نیز چندان موجب هراس این خیل متکی به دیگران شده، که صلاح را در پشت کردن به موضوع و پناه را به همان سازمان دهندگان شیاد برده اند و برای رهایی از رو به رو شدن با رخسار حقیقت، به نظر می رسد چشم به راه ظهور شبه گریشمن های دیگرند که از بخت نامناسب آنان دیگر ظهور نخواهند کرد، زیرا که ظاهرا یهودیان نیز از تولید نظیری بر صاحب عناوین غالبا درگذشته ی پیشین، در برابر استدلال های فولادین نو، درمانده به نظر می رسند!

«کتاب هیچ کس جرات ندارد کتابی بسیار جدال برانگیز خواهد بود. ابتدا تبلیغات زیادی پیرامون آن به راه نخواهد افتاد زیرا کسانی که نقشه های شان در آن افشا گردیده، سعی خواهند کرد با حربه ی سکوت آن را خفه کنند. به دلایلی که با خواندن کتاب بر شما آشکار خواهد شد، این کتاب نه در محافل «ذی ربط» مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت و نه در کتاب فروشی های محلی در دست رس عموم خواهد بود. افراد و سازمان هایی که در این کتاب افشا شده اند، سرانجام ناچار خواهند شد با حمله به کتاب و یا نویسنده اثرات آن را خنثی کنند این حضرات چنان منافع حیاتی و عمیقی دارند که ناچارند شما را از کشف حقایق بازدارند و برای حمله به این کتاب وسیله ی ارتباط جمعی را در اختیار دارند... در مبارزه علیه این کتاب بر غلط های چاپی انگشت خواهند گذارد یا نکته ای قابل بحث را مطرح می کنند و در صورت لزوم حتی به دروغ پردازی متوسل خواهند شد تا کتاب را لکه دار و از این راه موقعیت خود را حفظ کنند. از لحاظ روانی بسیاری از مردم ترجیح می دهند گفته های کسانی را که می خواهند اطلاعات مندرج در این کتاب را تخطئه کنند، باور نمایند زیرا آدمی طبعا دوست دارد خبرهای ناخوش آیند را نادیده بگیرد. ما این کار را به بهای قبول مخاطرات شخصی مرتکب می شویم». (گاری آلن. هیچ کس جرات ندارد، مقدمه، ص ۱۵)

آیا متوجه شباهت در شیوه ها می شوید؟! این جاست که سیمای مشترک وجهانی آن آنوسیان فرهنگی که وظیفه ای جز حفظ اعتبار و منافع آشکار و پنهان یهود ندارند، دیده می شود. هرکس در هرکجا و به هر ترتیب بخواهد دست یهود را در هر زمینه رو کند، با عکس العمل یونیفورم و یکسان و دیکته شده ای از اورشلیم رو به رو خواهد شد که گرچه شرح فوق بیان شیوه فرهنگی آن در غرب است، اما سر مویی با رفتار ماموران اورشلیم در ایران برای مقابله با مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران تفاوت ندارد، چنان که اجرای روش های یکسان دیگر را هم در فلسطین و عراق و لبنان و افغانستان شاهدیم. اینک با مراجعه به متن بالا هرکس می تواند جایگاه خود و مدعیانی را بیابد که گاه متعصبانی در ستیزه با یهود جلوه می کنند، اما عجیب است که با مقابله ی یهود، به وجهی که در شرح و درد دل فوق گفته شد، رو به رو نمی شوند و نباید منتظر باشید در سرزمینی که  مسئولین میراث فرهنگی آن، در اندازه و به نمونه ی زیر بی خبرند، صاحب مقامی فرهنگی برای کشف حقیقت، به مردم عادی، به نوعی کمک برساند و برای درک درست از نادرست قدمی بردارد، هرچند که به مطلب عمده ی هویت ملی باز گردد. 

«سیفی (رییس سازمان میراث فرهنگی استان یزد)، استان یزد را از نظر معماری اسلامی منحصر به فرد دانست و تصریح کرد: مسجد جامع یزد با گلدسته های سر به فلک کشیده با زیبایی و معماری بی نظیر خود گردشگران و پژوهشگران را شگفت زده می کند. وی اضافه کرد اولین و تنها مسجد ایرانی و اسلامی که قدمت آن به دوره ی ساسانی باز می گردد نیز در شهرستان فهرج یزد قرار دارد». (همشهری، ۲۶ آذر ۸۵، شماره ی ۴۱۶۰، صفحه ی ۱۷)

مسجد جامع فهرج مانده ای از قرن پنجم هجری است، ولی رییس میراث فرهنگی یزد آن را مسجدی ساسانی می شناسد!!! تا معلوم شود او را بی جهت به جایگاه ریاست مرکز تعیین و تشریح و حفاظت از هویت و دیرینه مردم ما نرسانده اند. مسئولینی که در حد اکثر شایستگی برای تناسب با مقام و مسند خویش، دانشگاه ها و کورس ها و مراتبی را گذرانده اند، تغذیه شده با چنین کتاب های درسی وارداتی مهمل، که مطالب آن به تراوشات مغز یک مبتلا به مالیخولیای مزمن شبیه تر است:

«شکار در هنر پارتی جای برتری دارد. در سنت های اجدادی هنر لرستان، همواره ایرانی مسلح به کمان دیده می شود. در «دورا اوپوس» صحنه های شکار متعددی در نقاشی های دیواری و طرح های قلمی و گچ بری ها وجود دارد. در یکی از خانه های «دورا»، صحنه ی شکار در یک نقاشی گورستانی آمده است و این نشان میراث هنر هخامنشی است که به غرب و آسیای صغیر منتقل شده است و تزیینات دیواری گورهای پنتی کاپه هم در روسیه ی جنوبی آن را ثابت می کند. جام های سیمین ایرانیان شرقی و سکاهای و پارتیان با نقوش شکار تزیین گشته بود. در قسمت برآمده ی مرکزی یکی از این جام ها که با گل و بته تزیین شده مشارکت هنر یونانی مشهود است. در این نقوش موضوع هنری ایرانی است و از هنر لرستان برمی خیزد. این موضوع را بار دیگر روی قسمت برجسته ی مرکزی یک جام در گنجینه ی جیحون باز می یابیم. در این نقش دو گروه سه نفری از شکارچیان دیده می شود که در یکی از آن ها شکارچیان با یکدیگر رو به رو می شوند. این قطعه گویا متعلق به دوره ی پارتی است. موهای ببر در این نقش همان طور است که در حیوان برنزی مجموعه ی برونسون دیده می شود و دو شیری که به شکل متقاطع قرار گرفته اند و نشان فلکه بر شانه دارند، شبیه همان شیرانی هستند که بر روی یک ابریق سیمین ساسانی متعلق به «تالار مدال ها» در پاریس دیده می شود. اکنون آثار این هنر را که در آن زندگی مردمان اسب سوار طنین می اندازد، به سوی شرق دنبال کنیم و به سیبری برویم. یکی از زیباترین لوحه های زرین مجموعه ی پتر بزرگ متعلق به آن جاست. بر روی این لوح زرین صحنه ای پرکشاش و احساس از شکار نقش شده که در هنر ایرانی تا دوره های جدید ادامه یافته است. یک صحنه ی مشابه با آن بر روی یک بافته ی زری ایرانی قرن شانزدهم آورده شده است. نقش همان شکارگر کماندار که بر روی اسب به چهار نعل تاخت می کند و موضوع مورد توجه هنرمند پارتی است، به چین می رسد و در آن جا بر روی گوری متعلق به دوران «هان» کنده گری می گردد و یا بر سفالی قالب زده می شود. صحنه های بزم و ضیافت که از مجموعه ی کهن موضوع های هنری ایرانی برخاسته و هنر هخامنشیان آن را باز گرفته است، در هنر پارتی دوباره نمودار می شود. بنا بر این هنر پارتی دیگر بار به سنت های گذشته می پیوندد. موضوع این نقوش گاهی یک مجلس ضیافت مربوط به مراسم مذهبی و تدفینی است که با یک صحنه از شکار شخص در گذشته تکمیل می شود و نقاشی از اهالی «دورا» آن را بر دیوارهای یک خانه نمایش داده است. همین نقش بر جدارهای گور پنتی کاپه تکرار می شود. بر روی صفحه های کوچک استخوانی کنده گری شده که در «اولبیا» در روسیه ی جنوبی یافت شده مجالس جشن و مهمانی همراه با موسیقی و رقص و بند بازی دیده می شود. هنر گنداره که آثاری از خود در شمال جیحون باقی گذاشته است، این موضوع هنری را می گیرد و با غنی ساختن جزئیات آن به کار می برد». (رمان گیرشمن، هنر ایران، صفحه ی ۲۶۵)

چه فهمیدیم؟ هیچ! آسمان و ریسمان بافی محض! پر حرفی های فاقد اساس، از زبان مخبطی که آشکارا قصد کلاه برداری فرهنگی دارد و اگر دانشگاه های ما هنوز هم چنین خزعبلات بی ضابطه و شیادانه ای را، به عنوان منابع آموزشی در اصلی و اعلاترین رده های علوم انسانی به کار می برند، پس از دو حال خارج نیست، یا قدرت ارزیابی مستقل مطالبی را ندارند که به آن ها تحویل شده و یا مامور سرپوش و مسکوت گذاردن بر عیوبات کنونی در حوزه ی تاریخ و هویت و هنر و فرهنگ ایرانیان اند.

قبلا هم این عکس را، که آشکارا دست کاری عمدی در کتیبه ی راه نمای کنار این حجاری در نقش رجب را نمایش می دهد، با توضیحات لازم، در قسمت نخست کتاب ساسانیان عرضه کرده بودم که کتیبه ی هفت سطری مقابل صورت سوار را، که در کادر آمده، در حجاری محو کرده اند. از اندک بقایای به جا مانده می توان یونانی بودن خط کتیبه ی عامدانه محو شده را پذیرفت و از آن که تعداد نفرات حجاری شده در کتیبه نیز هفت نفرند، شاید بتوان گمان کرد که کتیبه حاوی نام های یونانی افراد تصویر شده در حجاری بوده است. من در مدخل قدرتمندی که در قسمت چهارم کتاب توقیف شده ی ساسانیان آمده، با وضوح تمام اثبات کرده ام که تابلوهای سنگی نقش برجسته های موجود در نقش رجب و نقش رستم و غیره، یادگارهایی از یونانیان مهاجر به ایران است، که حقه بازان غربی به ما اشکانی معرفی کرده اند و اینک نیز پیش از ورود به مدخل های بسیار روشنگری که در مقابل دارم، ضرورت است که نمونه های دیگری از توطئه های انجام شده در حجاری ها و بناهای باستانی ایران را عرضه کنم که می تواند سر نخ محکمی برای شناخت مسائل دوران میان قرن پنجم تا دهم هجری در ایران باشد.

در بالا، به تصویر سمت راست که از صفحه ی ۱۲۰ کتاب کاملا رسمی «فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی، اولین نشریه سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران» آورده ام، دقیق شوید و با تصویر سمت چپ که از صفحه ی ۱۲۱ همان کتاب برداشته ام، مقایسه کنید. حجاری سمت چپ در پل زهاب را بر مبنای کتیبه ی همراه آن، متعلق به آنوبانی، ثبت شده به شماره ی ۱۴۹ و نقش سمت راست را به نام «حجاری شیخ خان» باز هم در پل زهاب، ثبت شده به شماره ی ۳۰۵ و با شرح زیر معرفی کرده اند:

«حجاری شیخ خان شامل نقش مرد جنگی است که به تیر و کمان مسلح است. در زیر پای این مرد جنگی اسیری افتاده و اسیر دیگری در مقابل آن زانو زده و در حال استرحام و طلب بخشش است. خطوط کتیبه ی این اثر را محو کرده اند. در حال حاضر باستان شناسان این نقش را قدیم ترین اثر حجاری در ایران می دانند. سنگ تراشی این نقش بسیار ساده است و می رساند که حجاران آن مبتدی بوده اند».  

خصوصیات حجاری سمت راست را، خلاف نمونه سمت چپ، از تظاهرات معمول در نقوش سفارشی از جانب یک قدرت سیاسی - نظامی، از قبیل نشان و لباس و کلاه و ریش و موی سر مجعد و فر خورده و اصحاب همراه فرمانده و رشته طناب متصل کننده ی اسیران دست بسته و نقش خدای پشتیبان و غیره، خالی می بینیم. اثری است زمخت تراش، از حجاری آماتور و آزاد، که با کار خود گزارش مستقل و موحشی به تاریخ عرضه کرده است. این جا نبرد و ستیزی مصور نیست و در برابر مهاجم، نیروی نظامی نمی بینیم، خانواده ای است مواجه شده با هجوم شبیخون وار یک کمان به دست، که تبری بر کمر و پیشانی بندی به سر دارد. لباس و رفتار مهاجم، نظامی و تربیت شده نیست، تیر دان و کمان خود را، برابر عرف بردوش نمی برد، که با دست یدک می کشد و سپر دفاعی ندارد، چنان که خانواده ی وحشت زده رفتار مدافعانه ندارند و صحنه از درگیری با مهاجم و اسارت و دست بستگی آن ها نشانی نمی دهد؛ مرد ترس خورده ای است زانو زده بر سکوی استراحت خانه، با زیر اندازی بر آن، که دست ها را به درخواست نجات در مقابل صورت آورده، زنی با چشم های درشت و چهره ی کشیده و ظریف، با زینتی بر زلفان، تکیه داده به پای شوی و دستی حفاظ صورت کرده، به کمان دار التماس می کند و کودکی به پهلو چرخیده و با هاله ای از نیم رخسار، که مادر به گونه ی خود چسبانده است، زیر پای مهاجم فشرده و له می شود. این تابلو می توانست روایت روشن و سندی ماندگار از حادثه ی پلید و خالی از ترحم پوریم شناخته شود، اگر متن کتیبه ی توضیح صحنه را پاک نکرده بودند!!! پرسش ساده این است که چرا از میان این همه سنگ نوشته در ایران، متن این کتیبه ی ظاهرا بی اهمیت را سترده اند؟!!  

اگر محو متون کنار پانل تصویری نقش رجب و سر پل زهاب را بتوان اتفاقی بر سبیل تصادف و یا دخالت نامعین و تفننی رهگذری مخرب بشناسیم، که معلوم نیست چرا به جای تصاویر، توضیحات بالاتر از دست رس در کتیبه ی نقش رجب را حک کرده، در مورد بنای بالا، که به برج طغرل در شهر ری معروف و به شماره ی ۱۴۷ در سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ثبت شده، چنین تصوری ناممکن است.

«برج طغرل مقابل بقعه ی ابن بابویه در شهر ری، بنای آجری عظیمی است که بلندای آن در حدود بیست متر است. بدنه ی این برج ترک ترک است. این برج که در وسط محوطه ای قرار گرفته، باید مدفن طغرل اول پادشاه سلجوقی باشد. ضمن تعمیری که در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در این برج به عمل آمده است، کلیه ی آثار و علائم تاریخی و معماری، از قبیل کتیبه ی کوفی و نقش و نگار آجری آن را از بین برده اند به طوری که اکنون این برج تاریخی، که در عداد بناهای نیمه ی اول قرن پنجم هجری قرار دارد، به صورت بنای تازه ای درآمده است». (فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی، اولین نشریه سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران، ص ۱۶۶)

۱۳۰ سال پيش، سيزده سال مانده به پايان عمر و سلطنت ناصر الدين شاه قاجار، زماني که هيچ گفت و گويي از ترميم بناهاي تاريخي نبوده، ناشناساني به بهانه ي مرمت، به بناي دربسته ي کهني هجوم مي آورند تا هويت آن را با محو کتيبه ي کوفي و نقش ونگار آجري، نابود کنند تا سپس برج طغرل خواندن آن بلامانع شود! آيا آن کتيبه ي کوفي چه نامي را برجسته مي کرده است که چنين سراسيمه و در زمانی غیر معمول، عواملي را به حک آن فرستاده اند و اگر اين بناي بي شناسنامه برج طغرل است، پس صحت نام گذاري چندين نظير آن را، که اين جا و آن جا، باز هم مانده هايي از سلجوقيان مي گويند، چه گونه و از چه راه تاييد مي کنيم و اصولا با کدام اسلوب معلوم مي شود بناهاي بدون کتيبه، همين سرنوشت را از سر نگذرانده اند و بر هويت تلقيني آن بقاياي معماري، که کتيبه هايي شکسته و جا به جا شده و ناهمخوان با منطق و معماري عمومي بنا دارند، چه گونه و چرا صحه بگذاريم؟! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 15:0 | 79 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 16، سکه ها و قلاع

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۶

این بررسی های جدید، براساس و استناد به بقایای آثار و ابنیه ی تاریخی مانده بر زمین تنظیم شده، که برای محقق  وسیله ی رصد محیط و سنجش توان فنی و فرهنگی در اجتماع معینی است. مورخ قدرت دفاع جانانه از یافته های خویش را در برابر منکران و مدعیانی دارد که با مباحث نو، دچار مشکل عمده ای شده اند: نمی توانند بنای تاریخی جدید بسازند، بازمانده های کنونی را خراب کنند یا در آن ها تغییراتی پدید آورند، دیواری را جا به جا و جهات قبله ی نو نشان دهند و به چنان بحرانی در ادامه ی اعلام بزرگ انگاری های مسخره ی پیشین گرفتارند که گویی تمام کاروان سراها و قلاع و بازار و آب انبار های تاریخی و بر جای مانده را بر مغزشان کوبیده ام! آیا این ضربه ی غول آسا، لااقل آن ها را از خواب و خرناسه ی باستان ستایی بیدار خواهد کرد؟ بعید می بینم!

باری به ترتیب و شرحی که گذشت، با ساده ترین شکل زندگی در ششصد مجموعه ی زیستی کوچک و متوسط، به صورت قلاعی دفاعی بر سر کوه ها و در سراسر ایران مواجهیم که درمسیر قرون، گذران امور اجتماعی در آن ها بی تغییر مانده، آدمیان ساکن آن، با گودال گردآوری آب باران ساخته اند، کارگاه مسگری و طلا سازی و آهنگری که هیچ، حمام نیز نساخته اند و در گزارشی نیامده که ضمن جست و جوهای جدید، از درون این قلاع، قطعه جواهر و جام نقشین و کوزه ی پرکار و سکه ی با ارزشی به شمایل و نام کسی یافت شده باشد که تاریخ او را بشناسد. چه گونه تعلقات قومی، زبانی، سنتی و آیینی این منجمد شدگان در ترس را معلوم کنیم، که ظاهرا تقلای تاریخی ـ اجتماعی نکرده اند، توان تغییر در مبانی هستی خویش نداشته اند، با حداقل ممکن درسلسله ای از نسل ها زیسته اند، برگه ی هویت شناسانه مکتوب و قابل ردیابی و نشان فرهنگی و تولیدی ندارند و نمی توان از آن مانع بلند گذر کرد که کدام ساخت و کارغریب، تداخل و تعاون میان ساکنان این قلاع را ناممکن کرده و توهم اولیه ی نیاز به حفاظت و دفاع و تفرد را، تا آخرین نمونه های بررسی شده ی این قلعه ها پابرجا نگه داشته است؟ چه گونه دریابیم که چرا از آن بلندا و انزوا به دشت نیامده اند، شهر و بازار و کاروان سرا و آب انبار و حمام نساخته اند و این چه بی هویتی هول آور است که با چنین رمز و غمز ناگشودنی، به برج و دیواره های این قلاع چسبیده است؟! زیرا نمی توان گمان کرد که این قلعه های بی استثنا دشوار ساخت، که خاک و آب هر بیل گل آن، از دشت و دره ای به بلندای کوهی کشیده شده، محض تفنن بوده، اربابان ایام طرب و استراحت پایان عمر خویش را در آن گذرانده و از مردم معمول خالی بوده است؟ زیرا بدون مکث این سئوال سر برمی آورد که پس مسکن اصلی این خوش نشینان صاحب قدرت و نیازمند تفنن، در کدام شهر و محال بوده و آثار حضور بیرون از قلاع آنان از چه راه قابل دیدار است؟

و آن گاه که حتی در همین اوراق مجعول و بویناک کنونی، که در جای شرح تاریخ و گذران پس از اسلام مردم ایران با نمایش حضور قلدران سیاسی و نظامی و فرهنگی قلابی و غول آسا، از همان سده های نخستین هجری نوشته اند، تعلق و توجهی نسبت به یک یا مجموعه ای از این قلاع ثبت نیست، پس دامنه ی ناآشنایی با پیشینه ی عمومی و ملی کنونی، هولناک می شود و آن گاه که این جا و آن جا با آثار اندک، اما قطعی و بی تردید و مسلم حضور مسلمین، از قرون پنجم هجری به بعد، در شمایل و با نمای ساخت مسجد و مناره و مقبره و منبر و مظاهری از دانایی و توانایی پیشرفته، در زمینه های گوناگون و به میان دشت بر می خوریم، پس ابهام گسترده تر می شود و سئوال وسعت می گیرد که به کدام نیاز و دلیل، در میان این دو طیف قلعه نشین بدون هویت و مسجد و محراب و مقام سازان پر هنر، در میانه ی قرون اسلامی، ارتباط اجتماعی برقرار نمی بینیم و ذره ای از الگوهای زندگی پرجلال و جلای صاحبان این مناره ها و مساجد و مقبره ها، به داخل این همه قلعه منتقل نشده است؟ این جا گرهگاه اصلی تاریخ درست ایران پس از اسلام است که برای گشودن آن، در آغاز و ناگزیر و برای تسهیل و تفهیم در عرضه ی مدخل، باز هم باید بکوشم آن انبان دروغ و نادانی را که به منزلگاه ذهن ایرانیان، به عنوان تاریخ پس از اسلام سپرده اند تخلیه کنم، تا آماده و قادر شویم تفاوت تصویر واقعیت از دروغ را، با دشواری کم تر تشخیص دهیم.

«ضرابخانه ها: در زمان بنی امیه بعضی از شهرهای ایران و عراق جولانگاه خوارج گردیده بود، آن ها گاهی بر ناحیه ای مسلط شده، حتی اقدام به ضرب سکه می نمودند. سکه هایی از بنی امیه موجود است که خوارج بر حاشیه آن ها شعار معروف خوارج (لا حکم الا الله) را نقش کرده اند. در منابع به بیش از هشتاد ضرابخانه اموی اشاره شده که در آن ها به ضرب سکه می پرداختند و به جز ضرابخانه های دمشق، افریقیه (قیروان) و اندلس (قرطبه)، بقیه در ایران و عراق، یعنی سرزمینی که قبلا قلمرو امپراتوری ساسانی بود، قرار داشتند. نخستین سکه دینار اموی ضرب سال ۷۷ هـ و بدون نام ضراب خانه است. مسلما سکه در شهر دمشق، پایتخت خلافت، ضرب شده است و اولین درهم در تاریخ ۷۸ هـ در ضرابخانه شق التیمره، در ایران مرکزی، ضرب گردیده است. بر طبق مدارک موجود این ضرابخانه ها فعالیت خود را در یک زمان آغاز نکردند و برخی از آن ها پس از مدتی کوتاه کارشان متوقف گردید. با داوری از روی سکه های یافت شده چنین برمی آید که فعال ترین ضراب خانه مربوط به شهر واسط بوده است. مشهورترین ضراب خانه های اموی عبارتند از: ابرشهر، ابرقباد، آذربایجان، اران، اردشیرخوره، ارمنیه، استخر، افریقیه، انبار (پیروزشاپور)، انیبار، اندلس، ابهر، باب، برم قباد، بصره، بلخ، بهرسیر، بهقباد اسفل، بهقباد اعلی، بهقباد اوسط،، تستر، تفلیس، تیمره، جزیره و جسر، جنزه، جسر شادهرمز، جندی شاپور، جور، جی، حران، حلوان، حیره، دبیل، دربجرد، دستوا، دشت میشان، دمشق، روان، رامهرمز، ری، زرنج، سابور (بیشاپور)، سامیه، سجستان، سرخس، سرق، سوس، سوق الاهواز، شق تیمره، طبرستان، العال، عمان، غرجستان، فرات، فسا، فیل، قم، قومس، کرمان، کسکر، کوفه، ماه، ماه بصره (نهاوند)، ماه کوفه (دینور)، ماهی (ماهی دشت)، مبارکه، مدینه بلخ بیضا، مدینه العتیق، مرو، ماسبذان، مناذر، موصل، مهر جانقدق، میسان، نهر بوق، نهر تیری، واسط، هرات و همدان». (علی اکبر سرفراز، فریدون آورزمانی، سکه های ایران، ص ۱۵۲)

اینک نهال این سلسله بررسی های جدید بار می دهد و جار می زند آن سرزمین که به زمان اموی، یعنی قرن اول هجری، با احتمال زیاد، هنوز نخستین گروه مهاجرین را به خود ندیده و نخستین قلاع هم ساخته نبود، چه گونه در متن این سکه های اموی، صاحب قریب پنجاه شهر در اندازه ی امکانات ضرب سکه شده و اگر در هیچ یک از این ششصد قلعه، ذره ای خرده فلز، که حکایت از این توانایی ها کند به جای نیست، پس معلوم شد آن مظاهر هستی ایران پیش و پس از اسلام، که به صورت نقلی در کتابی، دیوان شعری یا بر صورت سکه ای، به عنوان دلیل ادعای حضور سلطان نشینان بی آثاری، چون ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و این و آن، بدون عرضه و ارائه ی عین مادی امکانات چنین بلند پروازی های فنی و فرهنگی، به ما ارائه می دهند، جز حقه بازی تمام عیار نیست که از جمله در متن این سکه های مجعول اموی، به صورت شهری به نام «نهر بوق» هم ظهور کرده است، چنان که طاهریان و صفاریان آن ها را تنها در کتاب بی صاحب «تاریخ سیستان» و غزنویان پر آوازه و بی آثار را در سطور کتاب دیگری به نام تاریخ بیهقی و در شعر چند شاعر ناشناس می یابیم، و دامنه ی این دروغ سازی ها، چندان آشکار و مستعد رسوایی است، که می توان مدعی شد ساخت دولت غزنوی، جز زمینه و مقدمه برای تولید شاه نامه و انتساب آن به عهد قدیم نبوده است. اگر وجود این بیش از چهل شهر ایرانی، در این مسکوکات اموی در قرن اول را، آشکارا و به عینه دروغ می بینیم، اما چنین سکه هایی را به عنوان مستندات تاریخ و حوادث صدر اسلام عرضه می کنند، پس بدانید با چه جانوران فرهنگ خواری رو به روییم، چه گونه زیر و بم ما را شناخته اند، با مضراب تعصب و با تحریک سیم های نژاد پرستی کسانی، نغمه ها و ترانه های تاریخی و دینی و مذهبی دل خواه خویش سر داده اند، سالیان دراز ما را به ترقص قومی و ملی واداشته و با سهولت و دل سیری تمام، به ریش ما خندیده اند. در اتاقی به نام امویان در هشتاد شهر سکه زده اند، که قریب پنجاه شهر آن، چنان که برملا شد، به ایران خالی از آدمی منتسب است و تنها با حک و افزودن کلام «لا حکم الا لله» در کنار برخی از این سکه ها، وجود گروه مورد نیاز و ابزار اختلاف سازی آغازین در جهان اسلام، به نام خوارج را، بدون هیچ مستند دیگر و با سهولت تمام، به ما ابلاغ کرده اند! آیا هنوز بیدار نمی شویم؟!!

 

تصویر بالا را از صفحه ی ۱۰ همان منبع، یعنی کتاب «سکه های ایران» برداشته ام که نمی دانم اصل آن در کدام مأخذ دیگر بوده است، اما طراح این دو قالب سکه، با خردمندی تمام، سخن خویش را به گوش باور کنندگان تاریخ و اسناد اسلامی نادرست موجود خوانده است: سکه هایی با شعارهای اسلامی در یک رو، که بر روی دیگر آن، ستاره ی داود حک شده است!!! پس بدانید که در این واویلای دروغ و جعل و دغل یهودانه، تاریخ اسلام در ایران را نه از روی کتاب های ظاهرا کهنه و دیوان های شعر و سکه های به نظر له شده و سوراخ و زنگ خورده ی این و آن، بل باید با ملاحظه ی مظاهر مادی پا بر جا شناخت، که در این رده، جز از راه بررسی بناهای اسلامی میسر نیست. بناهایی که وجود و حضور قطعی آن ها در ایران تنها از قرن پنجم هجری قابل قبول است.

جدول مطالب مندرج بر پشت سکه های هرمز چهارم که از صفحه ی ۹۴ کتاب «هرمزد چهارم، ۱۲ سال سلطنت، سیزده سال سکه» برداشته ام.  

این به اصطلاح جدول تاریخ گذاری بر پشت سکه های ناشناسی به نام هرمز چهارم ساسانی است، که حضور تاریخی او جز همین سکه ها مستند دیگری ندارد و بدانید آن اعداد سال شماری که در این جدول آمده، نحوه ی شمارش و نام گذاری و الفاظ و تلفظ یهودی و عبری است، آن خطی که در کنار آن می بینید، حتی با خط پهلوی قلابی، از آن دست که در کتیبه های دروغین و نوساز ساسانی آمده هم منطبق نمی شود، چنان که سراپای سکه های ساسانی موجود در گنجینه های سکه شناسی جهان و در دست عوام، جز حاصل کارگاه های جعل یهودیان در دوران های مختلف پس از طلوع اسلام نیست و درست همانند کتیبه های ساسانی حک شده بر دیواره های مکعب سنگی موجود در نقش رستم، غالبا جعل جدید و بنا بر نیاز اثباتی و سند سازی برای سلسله ای است که تنها در شاهنامه معرفی شده و به خواست خداوند معلوم همگان خواهم کرد که اصل آن کتاب کهنه وانمود شده نیز، تدارک و ساختی از زمان صفویه دارد و تردید نکنید که سراپای داستان سکه های ساسانی نیز، تکرار همان حکایت سکه های اموی ضرب شده در پنجاه شهر ایران است، که با شرح آن ها در فوق آشنا شدیم. آیا مایلید فهرست شهرهایی را هم بخوانید که می گویند سکه های این هرمز چهارم مفقوده، که اعداد را به لفظ و لغت عبری می شمرده، در آن ها ضرب کرده اند؟!!

«اپر شهر، آترا، اردشیر خوره، ارمنستان، استخر، اهواز