کردستان،
قوام و مصدق
•
آنچه مسلم
است
ناسیونالیسم
ایرانی با
مفهوم گذشته
اش، شکست
خورده و تنها
بخش کوچکی از
دنبال
کنندگان
ناسیونالیسم
ایرانی به آن
دامن می زنند.
چپگرا و ملی
گرای فارس،
کرد، آذری،
عرب، بلوچ
وترکمن با
بازگشت به
ناسیون خود،
به
مرزبندیهای
ملی شدت
بیشتری
بخشیده اند ...
اخبار
روز
يکشنبه ۹ دی
۱٣٨۶ - ٣۰
دسامبر ۲۰۰۷
بعداز
جنگ جهانی
دوم و با توجه
به تحولات
بین المللی و
رشد افکار
ملی گرایانه
در سطح جهانی
کردها نیز
بهمراه
آذریها
توانستند از
شرایط نوین
جهانی
استفاده و
حکومتی تحت
عنوان جمهوری
دموکراتیک
کردستان و
آذربایجان با
تفاوتی چند
تاسیس نمایند.
بعداز گذشت
چند دهه از
شکل گیری
حکومت ملی
کردستان و
آذربایجان هر
از چند گاهی
دیدگاههای
متفاوتی و به
شیوه ای در
قالب تاریخ
نگاری درج می
شود، لازم
دانستم با
فرارسیدن دوم
بهمن ماه،
شصت و دومین
سالروز تاسیس
حکومت ملی
دموکراتیک
کردستان که
در تاریخ ملت
کرد از آن به
عنوان روز
ملی یاد می
شود از
زوایایی به
ارزیابی
مباحث مربوط
به آن
بپردازم.
با فروپاشی
بلوک شرق
شاهد رشد
افکار
ناسیونالیستی
در سطح
جهانی،
کشورهای
متعدد دیگری
با شاخصهای
ملی و بویژه
در جوار
ایران به جمع
کشورهای دنیا
افزوده شدند.
در همچون
اوضاعی
ساختار ملی
ایران هم که
تاکنون به
مطالبات ملی
پاسخ نداده،
وارد بحران
اساسی در سطح
ملی گردیده و
ایران را در
مسیر خطرناکی
قرار داده
است.
متاسفانه به
دلیل بی
سامانی در
عرصه سیاسی و
فضای بسته
سیاسی جامعه،
امکان یافتن
کانال منطقی
برای
کانالیزه
کردن مباحث و
چاره جویی
وجود نداشته
و ندارد.
واقعیتی که
ایران را از
جامعه جهانی
استثنا میکند
در این است که
سران ایران ـ
چه در گذشته و
چه در حال ـ
توان مقابله
همزمان با
مشکلات را
ندارند، بلکه
هنگامیکه
مشکلات
تلنبار
گردیده، در
آستانه
انفجار قرار
و از کنترل
خارج می گردد
به آن می
پردازند که
همچون شرایطی
هزینه های
زیادی را
ببار می آورد.
آنچه مسلم
است
ناسیونالیسم
ایرانی با
مفهوم گذشته
اش، شکست
خورده و تنها
بخش کوچکی از
دنبال
کنندگان
ناسیونالیسم
ایرانی به آن
دامن می زنند.
چپگرا و ملی
گرای فارس،
کرد، آذری،
عرب، بلوچ
وترکمن با
بازگشت به
ناسیون خود،
به
مرزبندیهای
ملی شدت
بیشتری
بخشیده اند.
هر چند که
ایران را
باید بر اساس
سرزمین ایران
تعریف کرد نه
ملت ایران،
اما در این
زمینه بسیاری
بدون توجه به
دگرگونیهای
جدی تاریخ
هخامنشی و
وامپراطوری
ایران کهن را
افتخارات ملی
می پندارند و
بر اساس آن با
مسائل روز
برخورد می
کنند، و
مختصر کلام
اینکه بر
اساس
امپراطوری
ایران نمی
توان تعریف
دقیقی از ملت
ایران ارائه
داد. باید گفت
که واژه ملت
در ایران
تاریخ زیادی
ندارد. ناظم
السلام
کرمانی
بنیادگذار
انجمن مخفی
در عصر
مشروطیت، در
کتاب معروف
خود "تاریخ
بیداری
ایرانیان" می
نویسد که:
عبارت ملت
ایران برای
اولین بار در
جریان
تظاهرات مردم
تهران بر ضد
اعدام دو
تجار محترم
قند شنیده شد.
در حالیکه در
همان دوران
واژه ملت
آذری در
جریان
اعتصابات بر
ضد دربار
قاجار ملت
آذربایجان
مدام شنیده
شده است.
یرواند
آبراهامیان
در کتاب خود
می نویسد که: "
حدود 000،20 نفر از
مردم تبریز
پیمان بسته
بودند که به
اعتصاب ادامه
دهندو حتی
تهدید می
کردند که اگر
قانون اساسی
بلافاصله
تصویب نشود،
آذربایجان را
از ایران جدا
خواهند کرد.
برخی
تلگرافهای
مخابره شده
از تبریز به
شاه نیز با
عنوان تهدید
آمیز "ملت
آذربایجان"
امضا شده بود".
( 1 ) . اینها نشان
میدهد که
بکار گیری
واژه ملت
قدمتی چندانی
ندارد.
آنچه که
امروز به
مباحث بخشی
از روشنفکران
ایرانی در
داخل و خارج
در آمده است
بازخوانی
تاریخ معاصر
ایران است.
این بازخوانی
باپروسه دوم
خرداد 76 با شدت
بیشتری آغاز
شد. بنیانهای
فکری انقلاب
مشروطه ایران
مورد مطالعه
قرارگردید و
کتاب و
مقالات
متعددی در
این زمینه
چاپ و نشر
یافتند. از
بطن این
مباحث
پیرامون
تاسیس حزب
توده و اینکه
آیا حزب توسط
کاگ ب تاسیس
شد یا با فکر
اصیل ایرانی
تاسیس گردید
به چالشی
میان
سیاستمداران
تبدیل شد. و
همزمان با
مباحث مذکور،
در ارتباط با
نقش و عملکرد
دو چهره
تاریخی و
جنجالی در
عرصه سیاسی
ایران، یعنی
احمد قوام
السلطنه و
دکتر محمد
مصدق بحثهای
شدیدی صورت
گرفته و هنوز
هم جریان
دارد که با
انتشار کتاب "
در تیررس
حادثه" ( 2 )بقلم
آقای حمید
شوکت و
مجموعه
گفتاری تحت
عنوان " دکتر
محمّد مصدّق؛
آسیب شناسی
یک شکست" ( 3 ) به
قلم آقای
دکتر محمد
علی میرفطروس
که ایشان
بیشتر شهرت
به اسلام
شناسی دارد
بحثها وارد
فاز جدیدی
شدند.
نوشته های آن
دو به واکنش
بسیاری از
طرفداران
جبهه ملی
وکسانی چون
دکتر محمد
علی مهرآسا ( 4 )،
مجید زربخش ( 5 )،
ا. شیرازی ( 6 )،
منوچهر صالحی
( 7 )و کسان دیگری
انجامیده است.
اما در این
خصوص
متاسفانه
بنده به کتاب
در تیررس
حادثه آقای
حمید شوکت
دسترسی
نداشته ،
تنها از
خواندن مطالب
منتقدین
ایشان و
جوابیه آقای
شوکت به تنی
چند از
منتقدین تحت
عنوان " در
سوگ و سلوک
کهنهپرستی" (
8 ) و مصاحبه
ایشان با
سایت تلاش
آنلاین ( 9 )
دیدگاههای
ایشان را
دریافتم.
موضوعی که
بحث مورد نظر
بنده را با
مسائل جاری
ربط می دهد نه
تمام مباحث
جاری بلکه
تنها از
زاویه نقش
قوام در
سرکوب
حکومتهای
کردستان و
آذربایجان که
هر دو
نویسنده می
خواهند به
خواننده
بقبولانند که
دستاورد قوام
در سرکوب دو
حکومت محلی
آذربایجان و
کردستان و
نجات کشور از
تجزیه کمتر
از ملی کردن
نفت که مصدق
انجام داده
است نیست. حال
اینکه آنها
مسائل مربوط
به جنگ سرد را
که سرآغازش
در ایران و در
ایران هم بر
سر حکومتهای
آذربایجان و
کردستان
اتفاق افتاد
ندیده می
گیرند و قوام
را به چهره
خارق العاده
ای معرفی
نموده که
تنها او
توانست
آذربایجان و
کردستان را
از خطر تجزیه
نجات دهد. این
گونه تاریخ
نگاری زنگ
خطری هم
بهمراه دارد
که در آینده
وبنا به گذشت
زمان به
تقدیس کسان
دیگرافرادی
چون خمینی
بپردازند،
همچون که در
تحقیقات آنها
رضاشاه را که
عامل فشارهای
مضاعف بر
مردم ایران
بوده تقدیس
می کنند.
از دید هر دو
نویسنده نه
قوام آن شخص
منفور تاریخ
ایران است و
نه مصدق آن
چهره تاریخی
ملی است. نه
مصدق آنقدر
بی عیب و
معصوم است، و
نه قوام
آنقدر ناپاک
و نابکار. از
دید آنها چون
قوام نویسنده
فرمان مشروطه
بوده، مشروطه
خواه، اما
مصدق چون بی
تفاوت بوده،
هیچکاره
بوده، و
مقایسه آن دو
تاجایی پیش
رفته که آقای
میرفطروس
نتیجه می
گیرد که: "...
قوام السلطنه
به نهاد مجلس
شورای ملّی،
احترام
فراوان داشت
و بهمین جهت،
کوچک ترین
مذاکرات خود
با استالین و
نمایندگان
دولت شوروی
را به مجلس
گزارش می
داد، در
حالیکه مصدّق
به مجلس
اعتمادی
نداشت و لذا
در طول
مذاکرات
مربوط به
نفت، گزارش
روشن و
شفّافی به
مجلس شورای
ملّی ارائه
نداد.
قوام السلطنه
شخصیتی است
که فرمان
مشروطیت به
خط او نوشته
شده و در
واقعهء
آذربایجان با
هوشمندی و
درایت بی
نظیر، آدمی
مثل استالین
را فریب داد و
باعث ختم
غائلهء
آذربایجان
گردید. او
بعنوان نخست
وزیری که
اکثریت
پارلمانی را
در مجلس داشت
به محض
بازگشت از
مسکو، به
شریعت زاده،
رئیس
فراکسیون
پارلمانی
حزبش (حزب
دموکرات
ایران) گفت: از
نمایندگان
مجلس بخواهید
تا با
قرارداد
منعقده بین
او و
استالین،
مخالفت کنند
و باعث
برکناری وی
از نخست
وزیری شوند
تا قرارداد
استالین-
قوام السلطنه
بی اعتبار
شود ..."
اما در اینجا
لازم می دانم
که پرانتزی
باز شود و
خارج از بحث
بنده در خصوص
نگاه مصدق به
مجلس و
بدبینی به
آن، از نگاه
زنده یاد د.
عبدالرحمان
قاسملو نظری
انداخته شود.
قاسملو می
نویسد که: "یکی
دیگراز
مشکلات سرراه
مصدق مجلس
بود. مجلس کم
کم تبدیل به
مرکز توطئه و
مرکز کسانی
که موقعیت
خود را
متزلزل می
دیدند به بست
نشینی می
پرداختند.
علت آنکه
مصدق به فکر
انحلال مجلس
پرداخت در
این بود که
امپریالیسم و
مرتجعین مایل
بودند که
مصدق را از
راه قانونی
شکست دهند." ( 10)
از زاویه
دیگری که به
ماهیت مجلس
بنگریم می
بینیم که
نماینده مردم
مهاباد، آقای
صارم صادق
وزیری که
بارای اکثریت
مطلق انتخاب
شده بود رد
صلاحیت و فرد
دیگری به جای
او گماشته شد.
قاسملو در
ادامه می
نویسد که
مصدق در
دفاعیات خود
اعلام نمود
که شاه و ارتش
مانع ورود
صادق وزیری
به مجلس
بودند.
. آقای
میرفطروس بخش
اول مطلب خود
می نویسد که: "
اهمیت سیاسی -
تاریخی اقدام
قوام السلطنه
در مذاکرات
نفت با شوروی
ها، خروج
سربازان روسی
از ایران و در
نتیجه: نجات
آذربایجان،
کمتر از
اهمیت ملی
کردن صنعت
نفت نیست".
حقیقت امر
این است که
کار قوام
زمانی می
توانست با
اهمیت قلمداد
شود که برای
همیشه و به
شیوه ای
دموکراتیک ـ
و نه بر اساس
فریب ـ با
مسئله برخورد
می کرد حال می
بینیم که کار
مصدق در ملی
کردن نفت
برای همیشه
نتیجه بخش
بوده است.
گرچه هر دو
ملت کرد و
آذری به آن
دوره کوتاه
خودمختاری
افتخار می
کنند و پایه
ناسیونالیسم
مدرن آنها به
حساب می آید
اما از دید
نویسندگان
فوق در زیر
لوای تجزیه
طلبی محکومند
در حالیکه
افتخارات این
دو حکومت را
می توان در حق
رای به زنان،
پرورش کودکان
خیابانی و
اصلاحات ارضی
در آذربایجان
و اشاعه
فرهنگ ملی،
امنیت و رفاه
نسبی در
کردستان
برشمرد و از
این زوایا می
توان گفت که
جنبشهای محلی
از جنبشهای
سراسری
مدرنتر عمل
کرده اند و
برای نمونه
درست بیست
بعد ما شاهد
حق رای به
زنان در
ایران بوده
ایم. اما
علیرغم این
مهم موضوعی
که نویسندگان
فراموش کرده
اند، شرایط
امروزی
آذربایجان و
کردستان است.
هر چند نباید
در بعضی
موارد
آذربایجان و
کردستان را
با هم قاطی
نمود و اینک
بعداز گذشت
چند دهه از
ساقط نمودن
حکومتهای
آذربایجان و
کردستان توسط
قوام افکار
ملی گرایانه
آذری و کرد
بیشتر از آن
زمان انسجام
یافته و
مسائل روز آن
مناطق شکست
سیاستهای
قوام را می
رساند که
قوام به جای
اقناع آن دو
حکومت محلی
آنها راساکت
نمود. این
سوال از
طرفداران
قوام مطرح
است که آیا
کار قوام به
پایان دادن
خواسته های
ملی در
آذربایجان و
کردستان
انجامید؟ آیا
آن دو حکومت
تجزیه طلب
بودند یا بی
لیاقتی
حکومتهای
مرکزی که
اوامر
کشورهای غربی
را پیاده می
کردند چهره
ای تجزیه
طلبانه به
آنها می
بخشیدند؟ اگر
تجزیه طلب
بودند چگونه
بود هر دو
حکومت در
مجلس شورای
ملی نماینده
گانی داشتند؟
اگر تجزیه
طلب بودند
چگونه بود در
هنگام قبل از
برگزاری مجلس
پانزدهم با
حزب دموکرات
قوام در
ائتلاف
بودند؟ اینها
مجموعه
سوالاتی است
که نویسندگان
فوق از آن
خودداری
نموده اند.
اما داه های
تاریخی نشان
می دهد که
کارهای قوام
بغیر از فریب
و فریب کاری
محتوای میهن
پرستانه
نداشت. در
دوران قوام
احزاب
دموکرات
کردستان و
آدربایجان و
گیلان همراه
با حزب توده
به ائتلاف با
حزب دموکرات
قوام پیوسته
بودند اما
قوام در
حالیکه می
توانست از
همجون
ائتلافی برای
اتحاد ملی وا
ستراتژی
درازمدت
استفاده کند
بطور مقطعی و
برای وقت کشی
به همچون
ائتلافی تن
می داد.
در این خصوص،
آقای مجید
زربخش در نقد
کتاب درتیررس
حادثه آقای
حمید شوکت می
نویسد : "واقعیت
این است که یکسانسازی
رضاشاه بهتبعیض
و ستم فرهنگی
و زبانی در
بخش وسیعی از
کشور، از
جمله در
آذربایجان،
رسمیت بخشید.
با اجرای این
سیاست، حتی
زبان که
وسیلهی اصلی
ارتباط است،
از اقوام و
ملیتهای
غیرفارس
زبان، از
جمله از
آذربایجان که
تا پیش از آن،
در دوره
قاجار،
ولیعهدنشین
بود، گرفته
شد. پس از
شهریور ۱۳۲۰
و ایجاد
شرائط مساعد
برای رشد
مبارزات
دمکراتیک در
ایران،
مبارزه برای
تأمین حقوق
ملی، فرهنگی
و زبانی
اقوام و ملیتهائی
که قربانی
سیاست یکسان
سازی شده
بودند و برای
انجام
اصلاحات در
آن مناطق،
نیز گسترش
یافت. سالها
قبل از ایجاد
فرقه دمکرات
آذربایجان،
پیشهوری با
تأکید بر حفظ
تمامیت ایران
و تبلیغ
مداوم بر روی
یکپارچگی
کشور، در راه
تأمین این
حقوق و اجرای
اصلاحات تلاش
کرد، اما
دولت و از
جمله حکومت
قوام از “وعده”
اصلاحات گامی
فراتر نرفتند.
در جریان
درگیری با
فرقه دمکرات
نیز، وعده “اصلاحات”
یکی از
شگردهای قوامالسلطنه
در گفتگوها و
در فریب مردم
آذربایجان
بود. اما پس از
کشتار ارتش
در آن منطقه و
سرکوب مردم،
دیگر نیازی
به اجرای
اصلاحات نبود".
یرواند
آبراهامیان
در کتاب خود
می نویسد "قوام
در چهار
موردبا
شورویها به
توافق رسید. 1.
شورویها می
بایست تا
اواخر
اردیبهشت همه
نیروهای خود
را بیرون می
بردند. 2. ایران
شکایتهای خود
را که نخست
وزیر پیشین
به سازمان
ملل تسلیم
کرده بود، پس
می گرفت. 3 دولت
مرکزی ایران
می بایست
اختلافات خود
را با دولت
محلی
آذربایجان "مسالمت
آمیز" و
باتوجه به
اصلاحات مورد
نیاز و قانون
اساسی حل می
کرد. و 4. موضوع
تشکیل یک
شرکت نفتی
متعلق به
ایران و
شوروی را در
مجلس پانزدهم
مطرح کند و
مدت فعالیت
آن پنجاه سال
باشد." ( 11 )در
اینجا مشخص
است که قوام
هر سه مورد که
بنفع روسها
بوده انجام
داده، اما
مورد مربوط
به مشکلات
داخلی را بر
خلاف قرارداد
فوق با خشونت
به موضوع
پایان داد!!.
بر خلاف دکتر
مصدق که
سیاست موازنه
منفی را در
برابر شوروی
و غرب بکار می
برد احمد
قوام سیاست
موازنه مثبت
را یعنی
امتیازات
بیشتر به
طرفین به
قیمت نابودی
مردم ایران و
بویژه
اقلیتهای ملی
را بکار
میبرد.
سیاستهای
قوام نه از
روی استراتژی
و آینده نگری
بلکه، همچنان
که مورخین
نیز اذعان می
دارند، سطحی
و به دور از
هنر سیاست و
تنها فریب
کارانه بود.
اما از دید
این دو فریب
استالین را
به دانش
سیاسی تعبیر
می کنند!
ساختار سیاسی
تشکیلاتی حزب
دموکرات قوام
به خوبی نشان
از آن است.
یرواند
آبراهامیان
در کتاب خود
در مورد
سیاست قوام
می نویسد که "
قوام،
همچنین، در
خرداد ماه با
فرقه دموکرات
آذربایجان به
سازش موقت
رسید. بر اساس
این سازش،
حکومت مرکزی "
حکومت ملی
آذربایجان"
را به جای
شورای ایالتی
آذربایجان، "
مجلس ملی" را
به جای انجمن
ایالتی، و
فدائیها را
که عامل شورش
بودند به جای
نیروهای
امنیتی محلی،
به رسمیت
شناخت.
همچنین،
حکومت مرکزی
پذیرفت که در
آینده
استانداران
آذربایجان را
از میان
فهرست تنظیمی
انجمن ایالتی
انتخاب کند،
به شورای
ایالتی اجازه
دهد تا روسای
ادارات دولتی
محلی را
تعیین کند، 75
درصد از
درآمدهای
مالیاتی
آذربایجان در
خود استان به
مصرف برسد،
در مدارس
ابتدایی از
زبان آذری و
در دادگاهها
و ادارات
دولتی از هر
دو زبان آذری
و فارسی
استفاده شود،
توزیع اراضی
در بین
دهقانان را
به دست شورای
ایالتی رسما
تصویب کند، ...."
(12) اما چرخش به
راست قوام
شرایطی را به
وجود آورد که
حکومتهای
آذربایجان و
کردستان را
سرکوب و بعدا
زمینه سرکوب
حزب توده را
نیز فراهم
آورد و در
همچون شرایطی
فضای سیاسی
کشور به نفع
جبهه ملی
تغییر نمود و
از آن دوره ما
شاهد رکود در
عرصه سیاسی
ایران هستیم.
چرخش به راست
ناگهانی قوام
به همه
دستاوردها
ضربه زد.
ایشان به
تشکیل
اتحادیه
سندیکاهای
کارگری (اسکی)
در مقابل
تشکل های
کارگری اصیل
پرداخت و از
آن تاریخ به
بعد ما شاهد
نهادهای مدنی
و صنفی غیر
مستقل در
ایران هستیم.
آقای منوچهر
صالحی در
مطلبی تحت
عنوان" کسی که
هم از توبره
می خورد هم از
آخور" می
نویسد که یکی
آن که دوران
حکومت مصدق
یگانه دورانی
است که در
میهن ما
قواعد
دمکراسی حاکم
بود و نه فقط
محافل راست،
بلکه همچنین
حزب توده نیز
که طبق قانون
قدغن شده
بود، کم و بیش
میتوانست
علنی فعالیت
کند، سازمان
جوانان و
سندیکاهای
وابسته بخود
را تشکیل دهد
و در نشریات
خود مصدق را
عامل
امپریالیسم
آمریکا بنامد.
همچون فضای
نسبتا آزاد
سیاسی از طرف
دکترقاسملو
در کتاب چهل
سال مبارزه
نیز تائید
شده است.
ایشان می
نویسد که:
قانون 20%ی که
بنفع دهقانان
تصویب شد و
بهبود اوضاع
سیاسی تا
اندازه ای
بود که حزب
دموکرات
کردستان
فعالیت نیمه
علنی داشت.
میرفطروس از
قول حسام
الدین دولت
آبادی می
نویسد: «دکتر
مصدّق به
سرلشگر زاهدی
گفت: من اینجا
اسیر هستم و
شما امیر.
زاهدی جواب
داد: شما
اینجا میهمان
هستید» (اردشیر
زاهدی، ص 229) و از
این زاویه و
با احترامی
که زاهدی در
حق مصدق
انجام داده
که امری عادی
در مقابل
فردی
سالخورده
بوده می
خواهد عواقب
بعداز کودتا
و بگیرو
ببندهای
ساواک را
ندیده بگیرد
و از اینجاست
که نقد به
دیدگاههای
آنها وارد
است.
grdako@yahoo.com
1. کتاب ایران
بین دو
انقلاب نوشته
یرواند
آبراهامیان
چاپ هفتم ص 116
2. http://www.shokat.com
3. http://www.mirfetros.com/
4. http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=11085
http://www.sedaye-ma.org/5.
6. http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=10675
http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=10466. 7.
http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/14772/8.
http://www.talash-online.com/09
10 ) کتاب چهل سال
مبارزه نوشته
عبدالرحمان
قاسملو چاپ
کردی ص 102
11. کتاب ایران
بین دو
انقلاب نوشته
یرواند
آبراهامیان
چاپ هفتم ص 281
12. همان کتاب ص 283
تأملی
بر “زندگی
سیاسی قوامالسلطنه”
قوامالسلطنه
پهلوان یگانه
مشروطه به
روایت حمید
شوکت
•
این یادداشتها
حاوی بررسی
فصل دوم کتاب “در
تیررس حادثه –
زندگی سیاسی
قوامالسلطنه”،
نوشته حمید
شوکت در پرتو
اسناد و شواهد
مشروطیت است ...
اخبار
روز
سهشنبه ۱۱
دی ۱٣٨۶ - ۱
ژانويه ۲۰۰٨
این
یادداشتها
حاوی بررسی
فصل دوم کتاب “در
تیررس حادثه –
زندگی سیاسی
قوامالسلطنه”،
نوشته حمید
شوکت در پرتو
اسناد و شواهد
مشروطیت است.
صرفاً به فصل
دوم کتاب
پرداخته و
عمدتاً صحت و
سقمِ چند سند
مورد اتکای
نویسنده کتاب
را وارسیدهام.
گرچه سخنان
بسیاری
پیرامونِ فصلهای
دیگر کتاب
دارم ولی بهتر
میدانم
بررسی آن قسمتها
و دورههای
تاریخی را به
اهلِ فَن
واگذار کنم.
باور ندارم که
صرفاً میتوان
با خواندن چند
اثر دست دوم یک
دوره پیچیده
تاریخِ معاصر
را ارزیابی
کرد. نمیپسندم
کتابی که
عملاً قریبِ
هفت دهه گرهگاههای
تاریخی ما را
در پرتوِ
کارنامه قوامالسلطنه،
شتابزده و
سرسری قضاوت
کرده را بدون
ارزیابیِ
اسناد اصلی و
مهم و قابل
اتکاء و
جوانبِ چند
بُعدی
رویدادهای آن
به نقد بکشانم.
اما از آنجا
که دو دهه
زمانی آستانه
و عصرِ مشروطه
موضوع و دغدغه
مطالعاتی من
است و کتابی هم
در باره
کارنامه مجلس
اول و دوم و
زندگی سیاسی
تقیزاده در
دستِ تهیه
دارم، صرفا
پیرامون فصل
دوم که
رویدادهای
مشروطه و نقش
قوام را موردِ
نظر داشته،
تأملاتی را با
خواننده در
میان می
گذارم. بهویژه
از این منظر که
شوکت برای
جلوه نمودن
قوام، بیارتباط
و بیمناسبت
بر تقیزاده
رهبرِ طرازِ
اول و رادیکال
مشروطه
اتهاماتی چون
“مستبد”، و عملکردی
قانونشکنانه
روا داشته است.
بهنظر میرسد
هیچکس قادر
نیست از زمان
مشروطه تاریخ
پردازی کند،
بدونِ اینکه
بر تقیزاده،
سمبل استقامت
و جسارت
لائیکِ زمانه
بتازد. در اینجا
قصد ندارم در
مقامِ دفاع از
تقیزاده به
اتهاماتِ بیاساس
و ناروای شوکت
پاسخ دهم،
تنها به نکاتی
قابل تأمل
پیرامون آراء
و عملکردِ
قوام در
مشروطه و
اسنادی که
ایشان مبنای
کار پژوهشی
خود قرار داده
اشاره خواهم
کرد. پاسخِ
پیرامون عملکرد
و آراء تقیزاده
در مشروطه را
به کتاب در دست
تهیهام
واگذار میکنم.
قوام و
مشروطه
شوکت مدعی میشود
که قوام با
اقدامات
هوادارانه
خود از مشروطه
خطر را بهجان
خرید و رفتارش
همچون “رفتار
عنصری
انقلابی میمانست
تا منشی
مخصوصِ
صدراعظم و
مَحرَمِ شاه” (ص
۵۰) خواننده
جویا و جدی میخواهد
بداند، بجز
اینکه دستخط
مشروطه به خط
خوشِ قوام-
منشی شاه-
نوشته شده،
شوکت چه اسناد
و شواهدی را
برای اثباتِ
ادعای به این
بزرگی که
رفتار قوام به
انقلابیون میمانست
عرضه کرده است.
طبیعتاً
فرمانهای
شاه بایستی به
خط منشی
مخصوصش “دبیر
حضور”که قوام
بوده نوشته میشده
است. او را
برای همین
منصب انتخاب
کرده بودند.
خطی خوش داشت،
و لذا صدراعظم
پیشین و شاه او
را به عنوان “وزیرِ
رسائل” برای
نوشتن نامهها
به خدمت گرفته
بودند.
پیش از آنکه
به اسنادِ
موردِ اتکای
شوکت برسیم،
به یک نکته کم
اهمیتِ دیگر
هم اشاره کنم.
شوکت با نقلِ
جملات
ابراهیم
صفایی یکی از
ستایشگران
قوام در شرح “شادی
و وجدِ بسیار
او از نوشتن”
فرمان
مشروطه،
خواننده را به
این گمان میرساند
که قوام در
ترغیب شاه به
امضای دستخط
مشروطه سهیم
بوده است.
ابراهیم
صفایی مشروطه
را از بنیان
توطئه انگلیس
علیه دولت
متمرکز و
قدرتمند
ایرانِ زمان
قاجار میپندارد
و مخالفتِ خود
با این نهضتِ
عظیم برای
قانونمند
نمودنِ حکومت
خودکامه و
برپایی نظام
پارلمانی با
مشارکت مردم
را همواره
اعلام کرده
است. صرف اتکاء
به کتابسازیهای
عمدتاً غیرِ
معتبر او نشان
میدهد که
شوکت
نتوانسته
اسناد بهتر و
معتبری برای
ترسیم نقش
موثر قوام در
مشروطه بیابد.
شوکت با یکسری
ادعاها و کلیگوییها،
اقدامات و
آراء قوام را
به قضاوت
نشسته است.
خصائل و صفاتی
چون “سیاستمداری
که آگاهی
طبقاتیاش
خدشه ناپذیر”،
“میهنپرستیاش
نمونهوار” و “شگرد
دیپلماتیکش
چون گوهری ناب”،
از قول و زبان
دیگرانی که نه
نام میبرد و
نه منابعش را
میشناساند،
نثار قوام میکند.
بگذریم و با هم
فصلِ دوم کتاب
“زندگی سیاسی
قوامالسلطنه”
را در عصرِ
مشروطه پیگیریم.
شوکت مینویسد
قوام در پیِ
صدارت عینالدوله
به تهران فرا
خوانده شد تا
به عنوانِ
منشی مخصوصِ
صدراعظم
مشغولِ کار
شود و میافزاید:
“چنین بهنظر
میرسد که از
همینجا با
مشروطهخواهان
در سر وسرّ بود
و آنان را از
تحولاتی که در
دربار جریان
داشت باخبر میساخت(ص
۵٨)
خواننده
متوجه نمیشود
شوکت بر چه
مبنایی خلقالساعه
به این درک و
حدس رسیده که
بگوید: “چنین
به نظر میرسد”
که قوام با
مشروطهخواهان
پنهانی محشور
و همراه بوده
است. ایشان
ادعا میکند
که گاه
پیشاپیش
مشروطهخواهان
را از
تصمیماتِ عینالدوله،
صدراعظمِ بهغایت
خودکامه و
مستبد دوران
مطلع میکرد و
یا گاهی نیز
شفاعتشان را
استدعا کرده
است. نمونه
مشخصی هم
عنوان میکند:
زمانی که
صدراعظم
دستور
دستگیریِ ملکالمتکلمین،
سیدجمال
اصفهانی و شیخ
محمد واعظ را
میدهد، قوام
از طریق
مجدالاسلام
کرمانی آنها
را مطلع و از
خطری که در
کمینشان بوده
میرهاند. در
دنباله مطلب
میآورد که
اقداماتی مثل
“پناهدادن
به ملکالمتکلمین”
یا با
خبرساختن او
میتوانست
برای قوام
مخاطرات جدی
بیافریند.
خلاصه مطلب
شوکت با کلیگویی
و بازی با
کلمات و یک
نمونه – که به
آن خواهم
پرداخت - به
خواننده
تفهیم میکند؛
قوام مشروطهخواهِ
جسوری بود.
برغم شغل منشی
حضوریِ
صدراعظم
مستبد زمانه،
ارتباط
گسترده و
موثری با نهضت
مشروطهخواهی
داشته، هرجا
توانسته آنها
را یاری کرده و
نمونهاش را
هم بهدست
داده است. اما
اسناد و شواهد
در این یافتهها
و دادهها
تردید جدی روا
میدارند.
قوام نزد عینالدوله،
صدراعظم و
رئیسش، منشی
حضور و محرم
خلوت شمرده میشد.
به شهادت
تاریخ، عینالدوله
چند سال در
مقابل هرگونه
اصلاح،
نوآوری و ترقیخواهی
با شدیدترین
رویه
استبدادی
ایستاد و در
دوساله پیش از
مشروطه با به
کارگیری
انواع روش و
ابزار سرکوب
چون زندان،
شکنجه، تبعید
و سانسور و
حیله در فریب و
تطمیع
مخالفین بهعنوان
جدیترین
مانع نهضت
مشروطه از
جانب مخالفان
حکومت شناخته
شد.
در تمام این
اقدامات از
آغاز، قوام
همراه و از
معتمدترین
عوامل و
کارکنان عینالدوله
بوده است. اینکه
چگونه میشود
چند سال خدمت
همه جانبه
سیاسیِ قوام
در این دستگاه
را با حدس و
گمان “چنین به
نظر میرسد” و
یک نمونه
مشکوک در
مُطلع کردن یک
مشروطهخواه
به خطر در کمین
را یکسره
تطهیر و توجیه
و متفاوت جلوه
داد، از
محدوده زبانِ
قاصر من خارج
است. نکته
بسیار مهم
دیگر اینکه
در هیچکدام
از اسناد و
آثار کلاسیک و
قابل تأمل
مشروطه نام و
نقشی از
مشروطهخواهی
قوام وجود
ندارد. در میان
آثار اولیه و
کلاسیک
مشروطه تنها
ناظمالاسلام
کرمانی است که
از قوام آنهم
بعنوان دبیر
حضور یا منشی
حضور صدراعظم
عینالدوله
نام میبرد، (تاریخ
بیداری
ایرانیان جلد
اول ص ۲۹۱) و
عنوان میکند
که
مجدالاسلام
کرمانی با
دبیر حضور
دوست است.
کرمانی در شرح
جلسات “انجمن
مخفی”، یکجا
اشاره دارد که
صحافباشی
گفته بد نیست
مجدالاسلام
کرمانی را
برای عضویت در
انجمن امتحان
کنیم تا
بفهمیم که
قابل اعتماد
است یا نه.
ناظمالاسلام
که با مجدالاسلام
آشنایی داشت
او را به نهار
دعوت کرده بود
تا ببیند میتوان
او را به جلسات
انجمن مخفی
کشاند. با طرح
این موضوع
حاضرین در
جلسه بر
کرمانی میخروشند
که مخالف حضور
مجدالاسلام
هستند. ناظمالشریعه
یکی از حاضرین
وقتی نام مجدالاسلام
که گفته میشود
با “دبیر حضور
دوست است”(همانجا
ص ۲۹۲) را مطرح
میکند، با
وحشت گفت: “ای
وای که اسرار
انجمن فاش شد”.
عدم “اذن”
اعضاء انجمن
مخفی به شرکت
مجدالاسلام
به دلیل دوستی
با دبیر حضور –
قوام – در
روایت ناظمالاسلام
خلاف ادعای
شوکت را نشان
میدهد. “انجمن
مخفی” محافظهکارترین
و راستترین
محفل مشروطهخواهی
زمانه بود؛
وقتی آنان در
وحشت دوستان و
خبرچینانِ
دبیرحضوراند،
میتوان
ذهنیت
جریانات
رادیکال و
پیشروتر را
حدس زد.
ناظمالاسلام
در جلد دوم
کتابش ص ٣۴۲ در
وصف پیگرد
سیدجمال واعظ
باز به دبیر
حضور اشاره میکند.
سیدجمال
اصفهانی در
این زمان تحت
تعقیب
ماموران
حکومتی – یعنی
عوامل عینالدوله
– بود و مدتی را
در خانه ناظمالاسلام
کرمانی پنهان
شد. وصف کرمانی
از این رویداد
زمانی که به
قوام اشاره میکند
خواندنی و
قابل تأمل است:
“تا یک ماه در
خانه نگارنده
بود، جز
معدودی
آقایان، دیگر
احدی بودن او
را در خانه من
نمیدانست. یک
روز وقت ظهر
مجدالاسلام
وارد شد و گفت
منزل دبیر
حضور[قوامالسلطنه
حالیه] بودم،
در آنجا
مذاکره شد که
آقا سیدجمال
رفته است به
عتبات و
تلگرافش از
قصر [منظور قصر
شیرین] آمده
است. من به
دبیرحضور
گفتم با اینکه
تو منشی عینالدوله
صدراعظم
ایرانی، نمیدانی
سیدجمالالدین
در کجاست و من
میدانم.
دبیرحضور
اصرار کرد. من
لابد شدم به او
گفتم مکان سید
را. از شنیدن
این واقعه
حالت سید[جمال
اصفهانی] و
معینالعلماء
و بنده
نگارنده
منقلب گردید.
بنای ملامت را
به یکدیگر
گذارده علیالظاهر،
مجدالاسلام
هم از کشف و
اظهار واقعه
نادم گردید.
گفت خودم این
امر را اصلاح
میکنم، از
خانه بیرون
رفت. نگارنده
هم در مقام
تعیین مکان و
تغییر منزل
سید بودم که در
اول شب مجدالاسلام
معاودت نمود و
کاغدی از طرف
دبیرحضور
آورد قریب به
این مضمون:
جناب … آقای
سیدجمالالدین
واعظ در همان
مکانی که منزل
دارید مخفی
باشید تا من
کار شما را
اصلاح کنم و
خلعتی برای
شما از طرف
صدراعظم صادر
کنم. چه حضرت
صدارت از این
که شما به
زاویه مقدسه
نرفتهاید
خوشحال و از
شما تا یک
اندازهای
راضی میباشد.
لکن به شرطی که
شما هم ا