در این ویدیو به خوبی قابل مشاهده است که بازیکن تیم مس کرمان عمدا و بی دلیل خودش را زمین می زند و بعد که توپ پای بازیکنان تیم مس کرمان است آنها توپ را به بیرون نمی زنند و به حمله خود ادامه می دهند و وقتی توپ را از دست می دهند تازه انتظار دارند که بازیکنان تراختور توپ را به بیرون بزنند!؟ و وقتی بازیکنان تراختور هم به بازی ادامه می دهند، بازیکنان مس جنگ روانی ایجاد می کنند و اعتراض می کنند که چرا توپ را به بیرون نزدید!؟ در این لحظه ورزشگاه با صدای بلند برای مدتی طولانی ترک خر، ترک خر می گویند به گونه ای که صدا به وضوح از تلویزیون شنیده می شود! جالب این جاست که پس از انتقال بازیکنی که خودش را به زمین زده بود به بیرون از زمین، او بلافاصله بلند می شود و آماده برگشتن به زمین مسابقه می شود
Racist insults against Azerbaijani Turks in Iran -They Chant Donkey Turks!
In a soccer match in the Kerman province of Iran between "Messe Kerman" of Kerman city and "Tractorsazi Tabriz" from Southern Azerbaijan in the north west of Iran, Persian people chant "Donkey Turks" insulting Azerbaijani Turks. This racist insults and jokes against Azerbaijani Turks in Iran are wide-spread phenomena in the Persian society. This jokes and insults are mostly used for assimilation of Azerbaijani Turks in Iran who have no ethnic rights in this country. Azerbaijanis are around one third of the population in Iran but they don't have even one single school in their mother tongue! and they have to study in an unfamiliar language of Farsi!?
سناریوی سیاهی که ایران را از درون تهدید می کند؟
یونس شاملی
بتدریج که دامنه مبارزات آزادیخواهانه و رهایی بخش ملیتهای غیرفارس و بویژه جنبش ملی دمکراتیک آزربایجان، به دلیل کثرت جمعیتی آن، گسترش می یابد، تنش در عرصه فکر و عمل میان جامعه فارس ایران با جامعه غیرفارس ایران دامنهء بیشتری به خود میگیرد و فضای مباحثات نظری و حتی برخوردهای عملی در میان این دوجامعه آلوده غرض ورزی، تنگ نظری، کدورت و خصومت می گردد.
در دنیای مجازی اینترنت، این تنگی اندیشه، تنش در عمل و جدایی سریها و کینه ها و خصومت ها را که به تدریج دامنه گسترده تری به خود میگیرد به روشنی قابل رویت است. تاریخ هشتاد سال سرکوب، توهین و تحقیر ملیتهای غیرفارس صورتهای واکنشی آنان را نیز امروزه به تدریج در عمل و در نظر به میدان این تخاصمات اضافه کرده است. دنیای مجازی که بایستی برای ارتباط وسیع میان افراد، گروهها مورد استفاده قرار گیرد و در عین حال شرایطی برای تقابل فکر و اندیشه در تمامی زمینه ها باشد، اینک به زمینی برای جدلهای لفظی میان تنگ نظری نژاپرستانه که از افکار عمومی موجود در ایران الهام میگیرد و واکنشهای عدالت خواهانه مردمان غیرفارس، بدل شده است. این جدل اینک گاه از هر دو سو واکنشی و سرزنشگر است و راه به بیراهه خصومت می برد.
مرزهای آزادی کجاست؟
مرز آزادی آنجاست که کسی یا گروهی ترد نشود، کسی یا گروهی تحقیر نگردد و تبعضی علیه آن و یا آنان بکار گیرفته نشود. مرز آزادی ایستادن پشت درهای اندیشه های نژادپرستانه است. متاسفانه اندیشه های نژادپرستانه جایگاه نسبتا رفیعی در افکار عمومی مردم ایران یافته است، ضد ترک بودن، ضد عرب بودن، ضد کرد بودن و حتی ضد افغان بود فاکتورهای شناخته شده فرهنگ عمومی جامعه فارس زبان ایران است. بنابراین برای اینکه بتوانیم با همدیگر دیالوگ متناسب و متعارفی داشته باشیم و از قبل این دیالگوگ چشم انداز یک زندگی بهتر فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را پی گیری کنیم بایستی از اندیشه های نژادپرستانه فاصله بگیریم. وگرنه نزدیک شدن به افکار نژادپرستانه و حتی تعمیق آن، آنچنانکه امروز حداقل در اینترنت میشود آثار آن را دید، شیرازه جامعه را از هم خواهد پاشید و ضمن پراکندن تخم نفاق و جدای میان مردمان در ایران، این کشور را به پرتگاه یک جنگ داخلی خونین خواهد کشاند. ابدا تصور نشود که ایرانیها آگاهتر از مردمان یوگسلاوی هستند. حتی من تصور می کنم افکار عمومی موجود و سطح درک مردم از مسائل در ایران بسیار عقب مانده تر و ایستا تر از فرهنگ عمومی کشور یوگسلاوی است. وحشیگرییهایی که در جریان جنگ داخلی یوگسلاوی به وقوع پیوست وجدان هر انسان آزاده ایی را بشدت می آزارد و وی را شرمگین می کند.
بنابراین برای کسانی که آینده بهتر و زندگی سعادتمند مردم، مشغولیت ذهنی شان را تشکیل میدهد، بایستی با تمام توان خود جامعه ایران و افکار عمومی آن را از غلطیدن به دامن هرگونه تمایلات نژادپرستانه بازدارند.
برای روشن شدن دقیق مرزهای آزادی من تعریف شناخته شده و مقبول از نژادپرستی معاصر را در زیر می آورد تا این تعریف معیاری باشد برای فهم بهتر مرزهای گفتاری و رفتاری. البته امروز تعریف از مفهوم نژادپرستی از مرز کلاسیک آن که خود را در رنگ پوست خلاصه میکرد، گذشته و تعریف جامعه شناسانه جدید در متون سازمان ملل متحد یافته است.
سازمان
ملل متحد در
كنوانسيون
ريشه كني
هرگونه تبعيض
نژادی، اين
تعريف
را
از نژاد
پرستي و
تبعيض نژادي
ارائه ميدهد:
"تبعيض
نژادي به
معناي هر
گونه
جداكردن،
منزوي كردن،
ايجاد
محدوديت يا
ترجيح
مبتني
بر انتخاب
رنگ، نژاد،
نسب، مليت يا
قوميت با هدف
ناديده گرفتن
برابري
انسانها،
حقوق بشر و
آزاديهاي
اساسي در
حوزههاي
سياسي،
اقتصادي،
اجتماعي،
فرهنگي يا هر
حوزه ديگر در
زندگي است".
تحقیر و تبعض علیه ملیتهای غیرفارس ایران یک فنومن آشکار در فرهنگ عمومی ایران است. برای مقابله و مبارزه با این فرهنگ بایستی تمامی آزاد اندیشان ایران از هر ملیت و زبانی توان خود را بکار گیرند. سعادت کشور ایران در احترام متقابل به شهروندان و فرهنگها و زبانهای موجود در آن است. مسیری غیر از این، که متاسفانه جامعه ایران امروز در آن قرار دارد، مسیری بسیار سیاه و تاریک است و نهایت این راه خصومتهای خونین، درگیریهای غیرمتعارف و از هم پاشیدن شیرازه کشور است. امروز فرهنگ عمومی که خود را ایرانی می خواند و البته تنها جامعه فارس ایران را در برمیگیرد رو به تباهی است. صرف مبارزه با استبداد سیاسی دلیل کافی برای پویایی فرهنگی در یک کشور نیست. در دوره انقلاب 57 نیز مردم با مبارزه ضداستبدادی متحد شدند و دیدیم که از دل آن انقلاب چه هیولایی زاده شد. امروز نیز آشکار است که از دل مبارزه به حق ضداستبدادی مردم، به دلیل جهل سیاسی و تمایلات نژادپرستانه در میان مردم و وجود اندیشه های نژادپرستانه در نزد رهبری سیاسی آن، هیولایی بدتر در انتظار به دنیا آمدن است. این هشدای جدی است برای کسانی که قدرت دیدن چشم انداز حوادث را دارند و میتوانند به روشنی ببینند که ایران به سوی اضمحلال راه می برد.
رویکرد دمکراسی خواهی رویکری بسیار مناسبی است و برای سعادت تمام مردم ایران بسیار پسندیده است. اما این مفهوم در ایران و میان نیروهای سیاسی آن در سطح تنها شعار و لفاظی باقی مانده است. رهبران سیاسی جامعه فارس ایران هنوز از پذیرش ابتدایی ترین حقوق مردم که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای الحاقی آن به روشنی قید شده است سرباز می زنند. دلیل روشن آن توصیه برای به رسمیت شناخته شدن اتنیکها و اقوام مختلف و حقوق برابر زبانی آنان در کنوانسیونهای حقوق بشر و عدم پذیرش این واقعیت از سوی اغلب رهبران سیاسی جامعه فارس ایران است. این همان نژادپرستی محتوم است که در ذهن و روح فعالین و رهبران سیاسی جامعه فارس ایران لانه کرده است. این آن چیزیست که بایستی قبل از وقوع فاجعه بایستی کاری برایش کرد و تغییر در آن بوجود آورد.
حال توپ در میدان روشنفکران و فعالین سیاسی فرهنگی و رهبران فکری جامعه فارس ایران است که از فروپاشی جامعه ایران و در غلطیدن آن به دامن جنگهای داخلی و کشتار بی رحمانه انسانها توسط نژادپرستان آریایی در آینده ایی که معلوم نیست تا چه حد دور باشد، جلوگیری کند.
تعمیق در رویکرد دمکراسی، تنها راه چاره است. به رسمیت شناختن واقعیتهای کشور ایران. پذیرش ایران به مثابه یک کشور چند ملیتی و چند زبانگو و گشودن باب گفتگوی همه جانبه میان آکتورهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی از همه سو با هر ملیت و زبان و حتی جنسیت. این تنها راه برپایی یک همبستگی سراسری و دمکراتیک میان مردم ایران و آکتورهای سیاسی فرهنگی و اجتماعی آن است. جدای سری از آن نوع که شاه و شیخ در این کشور ایجاد کرده اند به شکست انجامیده است. ملیتهای ایران با فریاد رسایشان برابری حقوقی می خواهند. آیا بایستی به فکر سرکوب آنان بود یا اینکه با آنان تامل کرد و به همبستگی سراسری دست یازید؟ نژادپرستان به راه اول می اندیشند. اما کسی و یا کسانی در جامعه فارس ایران وجود دارد که به راه دوم بیاندیشند و اراده خود را برای نفی کامل نژادپرستی در ایران مصروف دارند؟
Yunes.shameli@gmail.com
2010-05-14
نگاه کنید به گوشه ایی از بازی مس کرمان با تراکتورسازی تبریز در ورزشگاه کرمام. تماشاگران کرمانی بصورت دسته جمعی شعار میدهند؛ ترک خر، ترک خر، ترک خر. شاید این نمونه برجسته از آن سناریویی باشد که فوقا به آن پرداخته ام
مهران بهارى
تثبيت اول: پس از كودتاى امپرياليستى اسفند ١٢٩٩ در ايران در سطح بعضى از سازمانهاى سياسى موسوم به سراسرى بويژه چپ٬ هميشه مساله اى بنام مساله ملى و يا مساله ملل ايرانى وجود داشته استּاين مساله در برنامه هاى جريانات سياسي مانند حزب كمونيست ايران و ּּּּ منعكس شده بودּحزب كمونيست ايران همان حزب عدالت آذربايجان است كه با تشكيل جمهوري سوسياليستى گيلان٬ در اولين كنگره خود و در اشتباهى تاريخى نام خود را به حزب كمونيست ايران تغيير دادּ در اولين كنگره اين حزب هيچ كس فارسي بلد نبود و همه به روسي و يا تركي صحبت ميكردند و سپس حرفهاي آنها از تركى و روسي به فارسي ترجمه ميشدּ(الحاق و يا تبديل تشكلات سياسى آذربايجانى و تركى به سازمانهاى موسوم به سراسرى٬ مانند تبديل حزب عدالت آذربايجان به حزب كمونيست ايران و يا الحاق فرقه دمكرات آذربايجان به حزب توده ايران٬ يكى از مهلكترين ضربه ها بر هويت ملى متشخص خلق ترك و تاريخ سياسى آذربايجان و در عمل نوعى انتحار سياسى بوده استּدر ايران هيچ تشكل و تجمع سراسرى واقعى وجود ندارد و نداشته استּ همه تشكيلات و احزاب سياسى سراسرى در يك صد ساله اخير يا از اول و يا پس از كوتاه مدت تبديل به تشكيلاتى فارس و بر اساس منافع واقعى ويا فرضى خلق فارس شده اندּ ازينرو تشكيلات سياسى و فرهنگى تركى و آذربايجانى در ايران مى بايد با هويت مستقل از تشكيلات مشابه فارسى بويژه سراسرى ايجاد و اداره شوند)ּ
به عنوان نمونه اى از چگونگى تلقى از مساله ملى در سازمانهاى موسوم به سراسرى در آغاز قرن بيستم پاراگراف زير از نشريه ستاره سرخ. ارگان كميته مركزى فرقه كمونيست ايران. سال اول. شماره 4-3 خرداد- تير 1308 ژوئن- ژوئيه 1929 وين-اطريش نقل مىشودּ در اين پاراگراف از جمله در باره تسلط قوم فارس بر اركان دولت٬ تحميل زبان فارسى بر ملل غيرفارس و عقب ماندگى سرزمينهاى ملى چنين گفته مىشود: �قسمت موسوم بفارس يا تاجيك مملكت كه امروزه بر عموم اهالى اين سرزمين حكمرانى ميكنند بيشتر از 45% جمعيت ايران نبوده و با وجود اين تمام اقتدارات حكومتى و ادارات و پست هاى دولتى را اين يك قسمت از سكنه و يا بعبارت صحيح تر صنف حاكمه آن اشراف و ملاكين و متفـقـين و عمال ايشان در دست گرفته و براى خود انحصار نموده اند. حاكمان، رؤساى ماليه، معارف، عدليه و معلمين و حتى عمال خيلى جزء، ساير ولايات همه فارس و تقريبا نوباوگان طهـران و ملاك زاده هاى �دارالسلطنه مباركه�اند. تفاوت اقتصادى و معارفى و عدم تساوى درجه معلومات بين اهالى پايتخت و ولايات در نتيجه بىاعتنائى جنايتكارانه اولياى �دولت علـّيه� و عدم اختيار و استقلال ولايات در صرف بودجه محلى خويش- باندازه ايست كه تمام مشاغل دولتى قهـرا در انحصار پشت ميزنشينان طهـرانى واقع گرديده. در بين ايلات و دهات نه فقط مدرسه اى داير و معمول نيست كه حتى علوم دوره متوسطه و يا دوره ابتدائى را در ميان توده ترويج كند، بلكه هـرگاه يكى دو مدرسه مقدماتى هم موقتا در موقع ورود �موكب همايونى� [رضاشاه] (براى گردش و يا "ملاحظات سياسى!" يعنى بزبان ساده براى ظاهـرفريبى و چپاول و اخذ رشوه و پـيشكشى) با بودجه غيركافى در بين تراكمه و يا عربستان ايران مفتوح ميشود٬ در آنها هم بطور اجبار بزبان فارسى تدريس ميشود كه هيچ طفل بيچاره عرب و يا تركمن و كرد سر از �دروس و علوم� درنياورده و يا اگر هم با وجود همه موانع باصطلاح از رو درنرفته و با كمال اصرار بخواهد چيزى بفهمد، بايد با مشكلات و زحمات كمرشكن كار يكماهه را در عرض چند سال طى نمايد.�
تثبيت دوم: در طول قرن بيستم٬ ما بين مليت ترك و ديگر ملل غير فارس از جنبه سطح خودآگاهى ملى توده ها٬ گسترش و همگانى شدن هويت خواهى بين نخبگان و توده هاى منتسب به اين مليتها٬ دوام و پيوستگى مبارزات ملى دمكراتيكشان٬ فريفته شدن روشنفكران و نخبگان به انديشه هاى نژادپرستانه آريائى و تسليميت در مقابل سياستهاى قوميتگرائى افراطى فارسى تفاوتهاى بسيار بارزى وجود داشته استּدر ميان روشنفكران و نخبگان٬ فرهنگيان و سياسيون خلقهاى غيرفارس عرب٬ كرد٬ بلوچ و تركمن٬ شعور ملى و هويت خواهى نه تنها ديرزمانى است كه شكل گرفته و نهادينه شده است٬ بلكه در لايه هاى گوناگون اين جوامع شامل هنرمندان٬ مردم عادى٬ روستائيان و طوائف٬ روحانيون و حتى برخى از بروكراتها و مقامات دولتى منسوب به اين مليتها ريشه دوانيده و كاملا همگانى گرديده استּبه عبارت ديگر بر خلاف مليت ترك٬ در تاريخ يك صد ساله ايران جنبشهاى ملي اين ملل در ميان توده هاى تركمن٬ بلوچ٬ عرب و بويژه كرد هميشه و بلاء انقطاع و به صورتى همگانى٬ مردمى و ريشه دار وجود داشته و روز به روز بالغتر شده استּ
اما هيچكدام از اين دو تثبيت � يعنى وجود مساله ملى در گفتمان سازمانهاى سراسرى-فارسى و وجود شعور ملى و جنبش ملى دمكراتيك ريشه دار و نهادينه شده در ميان مليتهاى كرد٬ تركمن٬ بلوچ و عرب٬ هرگز خطرى براى دولت مركزى ايران و جريانات پان ايرانيست-قوميتگراى افراطى فارسى بشمار نرفته اندּ مبارزات ملى دمكراتيك مليتهاى مذكور هرگز نتوانسته اند به طور جدى دولت مركزى ايران و هويت تعريف شده رسمى و دولتى در اين كشور را به چالش بطلبند و يا حتى مساله ملى را داخل گفتمان سياسي-روشنفكرى روز دولتى و عنصر قومى مسلط در ايران يعنى خلق فارس بكنندּ دولت ايران و نخبگان فارس (از هر نحله و مشرب سياسى و فارهنگى٬ چپ٬ راست٬ مذهبى٬ּּ)٬ مليتهاى ايرانى و جنبش ملى دمكراتيك آنرا نه تنها مخاطب خود قبول ننموده اند بلكه آنرا اصلا به جديت نيز نگرفته و انكار نموده اندּبه عبارت ديگر تعيين گفتمان سياسى و مضمون٬ مشخص نمودن محتوى و سير آن٬ تا سالهاى اخير در تسلط انحصارى و سلطه مطلق نخبگان فارس و دولت ايران قرار داشته استּ
دلايل تغيير وضعيت چيست؟
اما امروز براى نخستين بار در يك صد سال اخير٬ مساله ملى به گفتمان سراسرى سياسى ايران و بويژه نخبگان فارس وارد شده و دستگاه دولت-بالاترين مقامات دولتى نيز به وجود آن (نفيا و يا اثباتا) اقرار نموده اندּ به عبارت ديگر پس از يك صد سال٬ مسئله مليتهاى ايرانى با موفقيت خود را به نخبگان فارس و دولت ايران تحميل نموده و سلطه انحصارى اين دو بر گفتمان سياسى و تعيين آن را در هم شكسته استּ
دليل اين تغيير وضعيت و دگرگونى در مناسبت نخبگان فارس و دولت ايران در مقابل مساله ملى چيست؟ به نظر من٬ دليل اين تغيير وضعيت٬ ظهور و گسترش هويت خواهى ملى در ميان لايه هاى مليت ترك٬ يعنى بزرگترين مليت ساكن در ايران استּ همه مىدانيم كه در ميان ملل ايرانى٬ مليت ترك٬ تاكنون � و بدرستى- به شكل مليتى شناخته شده بود كه بيش از همه ملل ديگر (و اكثرا داوطلبانه) آسيميله و تسليم زبان و فرهنگ و اقتدار سياسى قوم فارس گرديده٬ هويت ملى خويش را از دست داده و اكثريت مطلق نخبگانش فاقد شعور ملى اندּدر واقع آنچه كه در ايران شونيسم فارسى و راسيسم آريائى ناميده مىشود٬ ساخته و پرداخته دو گروه نخبگان فارس و ترك ايرانى مىباشدּ (وجود دهها و صدها شونيست فارس و راسيست آريائى در ميان نخبگان و روشنفكران ترك ايرانى٬ خود مساله اى بسيار قابل تامل و البته ننگى تاريخى براى اين گروه است)ּ
البته هويت خواهى و شعور ملى در ميان بخش بسيار كوچكى از روشنفكران و فعالان سياسى ترك ايرانى هميشه ( و غالبا بر اساس ايدئولوژيهاى گوناگون و بر مبانى نادرست هويتى ملى و زبانى و ارضى) آنهم محدود به شمال غرب كشور- آذربايجان وجود داشته استּ اما اين هويت خواهى و شعور ملى تركي هرگز در ميان مردم عادى كوچه و بازار٬ در ميان لايه هاى گوناگون اجتماعى از قبيل جوانان٬ زنان٬ هنرمندان٬ روشنفكران٬ روحانيان٬ روستائيان٬ طوائف و مقامات دولتى ترك رخنه و حضور قابل ملاحظه اى نداشته و به محافل كوچك ادبى و روشنفكرى سياسى محدود و بريده از مردم منحصر بوده استּ
در بعد حركات سياسى نيز٬ دو مهمترين آنها در قرن بيستم٬ يعنى جنبش مشروطيت آذربايجان و حكومت آزاديستان٬ جنبشهائى بر مبناى هويت ملى خلق ترك ساكن در آذربايجان نبوده اندּ بويژه جنبش مشروطيت آذربايجان٬ كه عملا به صعود و اوجگيرى ناسيوناليسم فارسى و راسيسم آريائى و قبضه حكومت مركزى ايران توسط اين دو و تبديل دولت ايران به دولتى فارس منجر شد و باعث تضعيف هويت ملى تركى خلق ترك در سراسر ايران٬ و سقوط موقعيت برتر اقتصادى و سياسى و فرهنگى آذربايجان گرديد از منظر خلق ترك و آذربايجان و در تحليلى نهائى٬ شكستى عظيم بشمار ميرودּ در روند شكل گيرى جنبش آزاديستان نيز هويت ملى تركى نقش غالبى نداشت و علاوه بر آن٬ اين جنبش داراى اشتباهات اساسى در ارزيابىهاى خود از هويت ملى خلق ترك٬ نقش محورى زبان تركى در دولت٬ روابط ملى و سياسى با جمهورى آذربايجان و دولت عثمانى بود كه به تنش و درگيرى با اين دولتها � به جاى ائتلاف با آنها و در نهايت حتى به اقدام بسيار اشتباهى مانند تغيير نام آذربايجان به كلمه اى فارسى -آزادستان- منجر شدּ در اين ميان حكومت ملى آذربايجان به معنا و مفهوم امروزى تنها حركت ملى واقعى بر مبانى ملت و حقوق ملى بوده استּ دست آوردهاى اين حركت از جمله تاسيس دولت ملى آذربايجان با تمام ارگانها و سمبولهاى يك دولت ملى و رسميت و دولتى اعلان نمودن زبان تركى توسط اين دولت٬ باعث شده است كه نام و خاطره حكومت ملى آذربايجان و آفرينندگان آن- و در راسشان سּ جּ پيشه ورى- در تاريخ سياسى خلق ترك و آذربايجان تا ابد به نيكى٬ احترام و افتخار ثبت شود ּ اما متاسفانه اين جنبش باشكوه نيز� به سبب دنباله روى بيچون و چرا از سياستهاى دولت شوروى- امپرياليسم روس٬ از مفاهيم اساسىاى مانند هويت ملى خلق ترك ساكن در ايران٬ رابطه و عينيت توده ترك ساكن در آذربايجان و خارج آن با هم٬ هويت ارضى آذربايجان � كه بخش بسيار قابل ملاحظه ترك نشين در شمال غرب كشور مانند نواحى ترك نشين استانهاى همدان٬ قزوين٬ مركزى٬ تهران٬ قم٬ كردستان٬ و كرمانشاهان را خارج از آذربايجان مىدانست٬ تغيير نام خلق ترك و زبان تركى به خلق آذربايجان و زبان آذربايجانى٬ ּּּּּ درك فوق العاده نادرست و بسيار مخدوشى داشتּ
آنچه كه امروز در ايران اتفاق مىافتد
برخلاف سه خيزش مذكور٬ ما امروز براى اولين بار در تاريخ آذربايجان و ايران شاهد آنيم كه:
- براى اولين بار در تاريخ معاصر اين كشور٬ جنبش هويت خواهى تركى و شعور ملى ترك در ميان بعضى لايه هاى اجتماعى بويژه در ميان روشنفكران٬ جوانان٬ زنان٬ روحانيون٬ مذهبيون٬ طبقات به لحاظ اقتصادى متوسط و پائينى شهرى و روستائى٬ مقامات دولتى و بروكراتهاى ترك٬ به همراه جمعيتهاى طائفه اى ترك پديدار شده و نيز با سرعت در حال گسترش و تعميق به ميان بخشهاى ديگر است٬ پديده اى كه در يك صد ساله اخير هرگز ديده نشده بودּ
- اين حركت تماما ملى است و خالصا- منحصرا بر اساس زبان و فرهنگ و تاريخ و هويت تركى و منافع ملى سياسى خلق ترك شكل گرفته است و نه بر اساس هويتهاى كاذب قومى (آذرى)٬ طائفه اى (قوم قشقائى) و محلىگرايانه (ملت آذربايجان)ּ
- اين حركت از برتري كشف و تاكيد بر علائق مشترك فرهنگى و بلوغ سياسى نزديك شدن به جهان ترك و مخصوصا دو همسايه شمال غربى٬ تركيه و آذربايجان٬ بدون غلطيدن در دام فانتزى پان تركيسم برخوردار استּجهان ترك منبع الهام اين حركت در مفاهيم پايه اى مانند هويت ملى تركى٬ قرائت تركى از اسلام٬ تاسيس دولت ملي٬ لائيسيسم ٬ دمكراسى و مدرنيته٬ انتگراسيون با انديشه سياسى و فرهنگ معاصر اروپائى و جهانىּּּּ استּ
- بيدارى تدريجى خود آگاهى ملى ترك و گسترش آن در ميان لايه هاى گوناگون جامعه تركى٬ اين بار نه تنها در آذربايجان٬ بلكه همزمان در هر سه بخش ترك نشين در شمال غرب٬ جنوب و شمال شرق ايران ديده مىشودּ اهتمام در تعميق پيوندهاى فرهنگى و ادبى و اجتماعى بين بخشهاى سه گانه مليت ترك و تبديل آن به همگرائى و هماهنگى سياسى از برجسته ترين خصوصيات اين حركت مىباشد ּ
- بر خلاف گذشته (حكومت ملى آذربايجان) اينبار٬ مرحله سياسى اين جنبش زاينده و مقدم بر بعد فرهنگى آن نيست٬ بلكه فرهنگسازى٬ تعريف و قوام هويت ملى و زبانى ترك٬ روند ملت شوندگى زيرگروههاى پراكنده شده ترك ساكن در ايران٬ سازمانيابى روزافزون در قالب تشكيلات دمكراتيك مدنى و فرهنگى بيشمار غيردولتى و ּּּ زمينه ساز و مقدم بر بعد سياسى آن يعنى حركت ملى دمكراتيك ترك و در راس آن جنبش موجود در آذربايجان بوده استּ
- اينبار و بر خلاف گذشته اين جنبش٬ جنبشى ابتدائا روشنفكرى نبوده٬ بر عكس از پائين به بالا در حال رشد و صعود و رخنه در ميان نخبگان ترك استּدر آينده اين حركت در بعد سياسى �بر خلاف حركت آزاديستان ويا حكومت ملى آذربايجان- از نداشتن پايگاه توده اى رنج نخواهد برد٬ زيرا كه خود محصول حركتى مردمى استּ
- مبناى مطالبات دمكراتيك اين جنبش٬ مبانى دقيق٬ عينى و محكمى چون حقوق فردى و ملى مندرج در اعلاميه جهانى حقوق بشر٬ حق تعيين سرنوشت٬ مبارزه با راسيسم تبارى (آريائى) و راسيسم زبانى (رسميت غيرمشروع زبان تحميلى قوم فارس)٬ لغو تبعيضات اعمال شونده دولتى بين مليتهاى ساكن در ايران٬ وحدت ارضى-سياسى-ادارى مناطق ترك نشين و بويژه آذربايجان در تقسيمات كشورى و ּּּ است نه ايدئولوژيها و شعارهاى كلى و مجرد گوناگون مرسوم در تاريخ سياسى ايران مانند مشروطه٬ آزادى٬ مردمسالاري٬ كمونيسم٬ اسلام سياسى٬ و ּּּּּ
- عوامل سياسى مساعد خارجى مانند جهانى شدن گفتمان حقوق پايه اى بشرى٬ ظهور دو دولت مدرن٬ دمكراتيك و لائيك تركيه و آذربايجان در جوار ايران٬ رواج خط لاتينى تركى٬ اوج گرفتن و دست آوردهاى مثبت حركات و جنبشهاى ملل تحت ستم در كشورهاى منطقه (افغانستان٬ عراق٬ּּּ) از عوامل روانى بسيار مهم در تازه نمودن اعتماد به نفس در حركت ملى دمكراتيك مليت ترك اندּ
مليت ترك: هم بازيگر اصلى٬ هم موضوع اصلى بازى مليتها در ايران
برآيند عوامل داخلى و خارجى فوق � با در نظر گرفتن اين داده كه خلق ترك به لحاظ جمعيت شناسى بزرگترين مليت ساكن در ايران بشمار مىرود٬ در سه نقطه استراتژيك كشور ساكن بوده و مهر خود را در تشكل ايران و هويت مردمان ساكن آن در يك هزار سال اخير زده است - همان چيزى است كه براى اولين بار در تاريخ ايران توانسته است مساله ملل ايرانى را داخل گفتمان سياسى عنصر قومى مسلط فارس كرده و تعريف رسمى و دولتى هويت ملى ايرانيان را به چالش بكشاندּامرى كه جنبش هويت خواهى ديگر ملل ايرانى كرد و تركمن و بلوچ و عرب٬ على رغم همگانى و بلاانقطاع بودن اين جنبشها در ميان خلقهاى مذكور در تاريخ معاصر٬ ناتوان از انجام آن بوده اند و در آينده نيز هرگز قابليت تحقق آن را ندارندּ
هم خلق ترك و هم ديگر ملل ايرانى غير فارس بايد بدانند كه خلق ترك٬ زبان تركى و گفتمان جنبش هويت خواهى و دمكراتيك تركى در ايران٬ با توجه به واقعيات دمگرافيك ايران و منطقه٬ تنها نيروئى است كه مىتواند عنصر قومى مسلط فارس در ايران و حاكميت انحصارى زبان و فرهنگ فارسى و گفتمان رسمى دولتى فارس مركز در ايران را به چالش كشانده آنرا رام و مدنى سازدּ رشد٬ تعميق و گسترش هر چه بيشتر خود آگاهى ملى در ميان مليت ترك بويژه در استانهاى جنوبى آذربايجان (همدان٬ قزوين٬ مركزى و نواحى ترك نشين استانهاى تهران٬ كردستان٬ كرمانشاهان و قم) و در شمال شرق و جنوب-مركز ايران٬ به معنى تقويت و نيرو گرفتن هر چه بيشتر جنبش ملى دمكراتيك ترك در ايران استּ اين نيز به نوبه خود٬ به معنى تحديد و محاصره نمودن هر چه بيشتر مليت گرائى افراطى فارسى لانه كرده در پايتخت٬ از سه سوى شمال غرب٬ شمال شرق و جنوب-مركز كشور و آغاز افول واقعى تسلط مطلق قوم٬ زبان و قوميتگرائى فارسى بر اركان سياسى و فرهنگى دولت استּ
از قوه به فعل در آمدن آرام اما قطعى نيروى نهفته بزرگترين مليت ايران٬ و آگاه گرديدن مليت ترك به توان نامحدود و تعيين كننده خويش٬ همان روند نوظهورى است كه خواب قوميت گرايان افراطى فارسى را براى نخستين بار و جدا آشفته نموده استּ
بعضى از خواستهاى فرهنگى مليت ترك:
همزمان با شتاب گرفتن روند تشكل ملى خلق ترك در ايران٬ قوام و بالغ شدن مبارزه ملى اين مليت و ايجاد و گسترش گفتمان و ادبيات سياسى- روشنفكرى مدرن و دمكراتيك محصول ايندو٬ مفيد است كه به چند شبهه مربوطه كه مىبايست بالكل و به يكباره از ادبيات سياسى خلق ترك و ايران طرد شوند اشاره كردּ طبيعى است كه زيرگروههاى جغرافيائى و طائفه اى مليت ترك هر كدام در سطح منطقه اى و استانى و طائفه اى و ּּּ داراى خواستها و مسائل مختص به خود نيز بوده باشند٬ اما علاوه بر اين مسائل و خواستهاى ويژه٬ مليت ترك٬ به عنوان بزرگترين مليت ايران٬ داراى خواستهاى مشترك٬ ملى و سراسرى فرهنگى نيز مىباشدּ حداقل و كف مطالبات فرهنگى ملى-سراسرى و مشترك خلق ترك در ايران عبارت است از:
١- ايران به لحاظ ملى يكى از متنوعترين و رنگارنگترين كشورهاى منطقه و جهان و به معنى دقيق كلمه كشور و جامعه اى چند ملتى �كثيرالمله است. (اندكس تنوع ملى در هندوستان ٠.٨٣ ؛ در پاكستان ٠.٨٠ ؛ در ايران ٠.٧٣ ؛ در افغانستان ٠.٧٠ ؛ در عراق ٠.٦٥ ؛ و در تركيه ٠.٢٣ مىباشد). با اينهمه ساخت سياسى٬ ادارى و بروكراتيك دولت ايران٬ رفتار آن و همچنين نخبگان فارس٬ نه تنها زائيده از اين واقعيت نيست بلكه كوچكترين تناسبى نيز با آن ندارد و حتى بر اساس نفى و انكار اين واقعيت شكل گرفته استּ اين وضعيت غيرقابل ادامه است و مطلقا مىبايد كه دگرگون گرددּ نيز ز آنجائيكه ايران كشورى چند ملتى است٬ مساله ملى در اين كشور٬ مساله اقليت ملى-اكثريت ملى نيستּ مساله ملى در ايران عبارت است از مساله ملل داراى حقوق برابرּبنابراين از تقديم مساله مليتها در ايران به شكل مساله اقليتهاى ملى و يا مبارزه براى احقاق حقوق اقليتهاى ملى اكيدا مىبايد اجتناب نمودּ همچنين حقوق ملى ملل ساكن در ايران٬ مقوله اى كاملا جدا و متفاوت با حقوق شهروندى فردى اتباع ايران استּ مردمسالارى فارسى به معنى حقوق شهروندى فردى صرف٬ مغلطه اى بيش نيستּ نظم دمكراتيك از ديد ملل ايرانى٬ حقوق ملى و برابرى مطلق مليتهاى ساكن در ايران به علاوه حقوق شهروندى فردى است٬ نه حقوق شهروندى فردى صرفּ
٢- پايه اى ترين و عاجلترين خواست مليت ترك٬ شناخته شدن بى درنگ رسمى٬ حقوقى و قانونى مليت ترك و هويت آن٬ همانگونه كه اين خلق آنرا تعريف مىكند و با نام ملى تاريخى خود٬ يعنى "مليت ترك" از سوى دولت مركزى ايران استּ نگرش رسمى-دولتى در ايران هرچند وجود خلقهاى متشخص و مستقل تركمن٫ كرد٫ و يا بلوچ را پذيرفته است٫ هرگز وجود گروه ائتنيك٫ خلق و يا ملتى متشخص و مستقل و واحد به نام ترك در ايران را قبول ننموده است. ديدگاه رسمى-دولتى و قوميتگرايان افراطى فارس٬ اهالى ترك ايران را نه به عنوان گروه ملى واحدى به اسم ترك٬ بلكه به عنوان ترك زبانانى كه گويا نژادا و اصلا آريايى و حتى فارس بوده و بعدها زبان تركى بزور بر ايشان تحميل گرديده است قلمداد مىكندּ همچنين تاكيد نژادپرستان وطنى و مقامات دولتى صرفا بر هويت زبانى تركزبانان و كاربرد تعبير تركزبانان براى گروههاى خلق ترك در ايران به جهت القاء اين انديشه است كه گويا اين گروه تنها دارى هويت زبانى بوده و فاقد هويت مستقل ملى است. اما بر خلاف ادعاها و تبليغات جريانات پان ايرانيست٬ استعمارگران غربى-روسيه و ميسيونرهاى مسيحى٬ توده هاى ترك سراسر ايران و آذربايجان و خراسان "ترك" اند و نه "ترك زبان". همچنين در ايران ديگر پديده اى به نام "تركزبانهاى ايران" و يا "اقوام گوناگون ترك" وجود نداردּ آنچه در قرن بيست و يك در اين كشور وجود دارد "مليت ترك" واحد و يگانه اى است كه در سراسر ايران٬ به صورت متراكم (در سه منطقه شمال غرب٬ شمال شرق و جنوب) و يا پراكنده در شهرها و روستاها٬ اندكي در قالب طوايف (قشقائى٬ شاهسون٬خمسه٬ افشار٬ بوجاقچى وּּּ) ٬ و اكثريت مطلق آن بدون وابستگى طائفه اى ساكن استּ
٣- بر خلاف ادعاهاى گروههاى قوميتگراى افراطى فارس٬ جريانات پان ايرانيست و مقامات دولتى متاثر از اين جريانات انحرافى٬ زبان تركى در ايران زبان اقليت و يا زبانى محلى نيست٬ در ايران تركى زبانى سراسرى و زبان اكثريت نسبى مردم ايران استּاين زبان با سه گروه لهجه اى بسيار نزديك خود (آذربايجانى٬ سنقرى و خراسانى) زبان اول مردم در شمال غرب كشور (آذربايجان جنوبى) ٬ شمال شرق كشور (شمال خراسان) و دومين زبان در فارسستان (فارسيه - پرشيا) و بسيارى از مناطق ملى ديگر كشور (كردستان٬ لرستان٬ عربستان٬ تركمنستان و .... ) مىباشد. زبان تركى زبان ملى خلق ترك در ايران است. زبان فارسى٬ هيچ چيز مليت ترك و آذربايجان نيست٬ نه زبان مادري٬ نه زبان ملى٬ نه زبان ادبى-علمى٬ نه زبان تاريخى٬ نه زبان مشترك و نه هيچ چيز ديگرּ مليت ترك ساكن در ايران كه زبان ملى اش تركى است٬ در كشورى كه اين زبان علاوه بر سراسرى بودن زبان اكثريت نسبى را نيز تشكيل مىدهد٬ به هيچ وجه رسميت و دولتى بودن انحصارى و تحميل زبان محلى قوم اقليت فارس را نخواهد پذيرفتּ خلق ترك در ايران خواهان حقوقى متناسب با وضعيت موجود دمگرافيك ايران براى خود و زبان ملىاش تركى استּرسمى و دولتى شدن زبان سراسرى تركى كه زبان اكثريت نسبى مردم ايران نيز مىباشد و انجام اصلاحات لازمه در قانون اساسى در اين راستا در صدر اين حقوق و خواسته ها است.
٤- يكى ديگر از خواستهاى پايه اى مليت ترك٬ به رسميت شناخته شدن هويت ارضى واحد مناطق ترك نشين در كشور و ادغام و گردهماورى نواحى سه گانه در شمال غرب كشور٬ شمال شرق كشور و جنوب ايران كه خلق ترك در آنها به طور متراكم ساكن است٬ در تقسيمات كشورى استּبويژه در شمال غرب كشور مىبايست به فوريت به سياست تجزيه ارضى منطقه يكپارچه ترك نشين پايان داده شده و همه مناطق ترك نشين به طور كيفى تقسيم شده در استانهاى آذربايجان غربى٬ آذربايجان شرقى٬ اردبيل٬ زنجان٬ همدان٬ مركزى٬ قزوين٬ تهران٬ قم٬ كردستان٬ كرمانشاهان و گيلان در يك واحد ادارى-سياسى سازماندهى شوندּ
اعلاميه جهانى حقوق زبانى, بخش سوم: نامهاى شخصى, ماده :٣٣همه جمعيتهاى زبانى حق دارند كه جمعيت خود را به همان نامى كه در زبان خودشان بكار مىبرند بنامندּ هرگونه ترجمه به زبانهاى ديگر مىبايست از نامگذاريهاى تحقير آميز و ابهام انگيز اجتناب نمايدּ
نام جعلى آذرى
دولت ايران٬ قوميتگرايان افراطى فارس و نيروهاى سياسى برخى مليتها مانند كرد و ּּּּ براى ناميدن خلق ترك و زبان آن با اصرار از نام جعلى آذرى استفاده كرده و نام ترك را به عنوان نام گروهى قومى تنها در اشاره به برخى از طوائف ترك مانند شاهسون و ּּּּ بكار مىبرندּ حتى اخيرا مقامات دولتى فارس٬ در رسانه ها و نشستها و كنگره هاى دولتى٬ كلمه ترك را در باره طائفه ترك قشقائى نيز بكار نبرده٬ اين بزرگترين طائفه خلق ترك را با عنوان قومى مستقل و مجزا و صرفا با نام قشقائى تقديم مىكنندּ
يكى از روشهاى نسل كشى فرهنگى و امحاء گروههاى ملى توسط دولتهاى راسيست، بىهويت كردن و از بين بردن حافظه تاريخى از طريق عوض كردن اسامى جغرافيايى و حتى اسم خود گروه ملى است. در ايران اين سياست راسيستى دولتى به شكل آذرى ناميدن خلق ترك تجلى پيدا مىكندּدر ترمينولوژى قوميتگرايان فارسى و دولتى، "آذرى" براى ناميدن زبانى ايرانى و مفهومى غير تركى، و به منظور تاكيد بر ترك نبودن تركهاى آذربايجان بكار مىرود. (بنا به نظريه قوميتگرايان فارس٬ آذرى نام زبانى ايرانى است)ּ مقصد مقامات رسمى٬ قوميتگرايان فارس از تعويض نام ملى خلق ترك٬ از ترك به آذرى٬ و يا حذف نام ملى طوائف تركزبان ساكن در ايران � كه ترك است- بى هويت نمودن اين خلق٬ گسستن حافظه تاريخى و پيوند آن با اقوام و دولتهاى تركى ادر تاريخ يران و منطقه٬ نفى ترك بودن هويت ملى و زبانى اين خلق٬ القاء شبهه آريائى نژاد و ايرانى زبان بودن اوليه آن ٬ جدا نمودن آن از مردم دو كشور همسايه تركيه و آذربايجان و ּּּּ استּ
در ايران گروهى ملى كه در سير طبيعى تاريخى، خود را به نام آذرى بنامد وجود ندارد. توده اى وجود دارد كه خود را "ترك" مىنامد. اين همان توده است كه ديگران، آنهم نه در زبانهاى تركى و فارسى بلكه در زبانهاى اروپايى، منابع خارجى و در مقام مقايسه با تركهاى آناتولى-بالكان به آنها "تركهاى آذرى" مىگويندּاضافه كردن كلمه "آذرى" به دنبال گروه لهجه هاى زبان تركى در ايران و قفقاز و عراق .... ٫ به خاطر جدا كردن اين گروه از گروه لهجه هاى بسيار نزديك ديگر تركى يعنى "تركى بالكان-آناتولى" است. تركيب "تركى آذرى" فقط وقتى مىتواند بكار رود كه اين دو گروه لهجه هاى موسوم به تركى را با هم مقايسه كنيم و يا فرق بين ايندو را تاكيد نماييم. ولى وقتى از ايران تنها صحبت مىشود و در خطاب به ايرانيان، و بويژه در زبانهاى تركى و فارسى، و مشخصا از سوى گويشوران خلق ترك هنگام ناميدن گروه ملى خود، لزومى به افزودن و كاربرد كلمه "آذرى" به تركى نيست و حتى كاربرد آن نادرست است. در اين شرايط "تركى" تنها مقصود را كاملا مىرساند. به بيان ساده٬ هر كسى كه در -ايران، -در زبانهاى فارسى و يا تركى، -و بويژه از ميان خود تركان، خلق ترك و زبان تركى را به نام آذرى بنامد، آگاهانه و يا ناآگاهانه در حال كمك به و اجراى سياست هاى راسيستى پان ايرانيستى است.
تعبير جعلى دولت شوروى- استالينيستى "ملت آذربايجان"
بويژه از كاربرد تعبير جعلى دولت شوروى- استالينى "ملت آذربايجان" كه محصول نگرشى تماما دشمنانه٬ منحرف و ضد ملى است مىبايست دورى نمودּ اين تعبير من در آورده براى ناميدن مليت ترك كه از دهه سى در ميان برخى از هواداران حزب كمونيست روسيه و اخيرا در ميان بعضى از وابستگان به ايده توران بزرگ طرفدارانى پيدا نموده است٬ حتى از تعبير آذرى- كه به همه حال تعبيرى جا افتاده در بسيارى از زبانهاى خارجى براى ناميدن خلق ترك ما مىباشد٬ بىپايه تر٬ زيان آورتر٬ نژادپرستانه تر و خطرناكتر استּ مفهوم جعلى ملت آذربايجان٬ همچنين زبان آذربايجانى (آذربايجانجا)٬ علاوه بر خلط نادرست مفاهيم جغرافيائى و شهروندى با هويت و نامهاى ملى تاريخى گروههاى ملي و مليتها و تغيير نام تاريخى ملى خلق ترك٬ پاره هاى خلق ترك ساكن در گوشه و كنار ايران و ديگر نقاط خاورميانه را اقوام و مليتهاى جداگانه اى مى شماردּ اين تعبير مجعول٬ بدتر از هر ايدئولوژى راسيستى و استعمارى و فاشيستى رايج در ايران قرن بيستم٬ يگانگى ملى و بدنه واحد خلق ترك را هدف قرار داده و آنرا تجزيه و تضعيف مىنمايدּ تعويض نام اين مليت از "ترك" به "ملت آذربايجان" و يا "قوم آذرى"٬ از سوى هر مرجع و مركزى كه باشد٬ چه دشمنان آگاه و چه دوستان ناآگاه٬ به يك اندازه نادرست و به يك اندازه بر عليه منافع و در دشمنى با بقا و هويت خلق ترك در ايران است. در ضمن اينگونه بازى خودسرانه و توتاليتار با نام تاريخى مليت ترك، با هيچ شمردن هويت و اراده و آزادى يك خلق در تعيين هويت و نام خود، توهين و تحقير به ملت ترك ايران هم شمرده مىشودּ
به همه حال مىبايست هميشه و با اصرار تاكيد شود كه تمام گروههاى ترك ايران فارغ از استان محل سكونتشان و يا لهجه تركىشان و يا طائفه شان٫ همه بخشى از خلق و مليت واحدى مىباشند و نام ملى و تاريخى اين مليت نيز تنها و تنها ترك (در برخى از زبانهاى خارجى ترك آذرى) � بدون هيچ صفت و پيشوند و پسوند جغرافيائى (از قبيل ايران٬ آذربايجان٬ּּ٬ آذربايجان جنوبى٬ּּּּ ) مىباشد. دولت ايران٬ مقامات رسمى٬ بويژه نخبگان٬ فرهنگيان و سياسيون فارس و كرد نيز٬ مطلقا مىبايست از كاربرد هر نامى به جز نام ملى تاريخى خلق ترك براى ناميدن اين مليت و زيرگروههاى طائفه اى و جغرافيائى و مذهبى و لهجه اى آن و هر تعبير و تقديم ديگرى از اين زير گروهها كه شبهه و ابهامى در تعلق اينها به يك مليت و خلق واحد را ايجاد مىكند اجتناب كنندּ
مقامات ترك٬ روشنفكران و جوانان و توده ملت ترك در سراسر ايران٬ در شمال غرب٬ در شمال شرق و در جنوب آن٬ مىبايست بدون گوش فرا دادن به پنداربافىهاى آناكرونيك و نخنما شده آذرى و قوم و اقليت و محلى و حقوق شهروندى فردى صرف (بدون حقوق ملى) و ملت آذربايجان و ..... به اقدامات و فعاليتهاى خود در زمينه همجوشى و ادغام و همسوئى پاره هاى جغرافيائى و لهجه اى و طائفه اى مليت ترك٬ تسريع روند ملت شوندگى گروههاى تركى زبان در قالب مليت واحد ترك٬ و مهيا نمودن زمينه هاى عملى و مادى براى تحقق خواستهاى محورى اين مليت در ايران باشندּالان كردهاى سراسر كشور صرفنظر از استان محل سكونت يا لهجه يا مذهب٬ مدافع خواستهاى مشترك مشابهى براى خود هستند. زير گروههاى ترك ساكن در نواحى مختلف و استانهاى گوناگون٬ با فرق جزيى لهجه و غيره هم بايد به شكل يك توده يكپارچه و آگاه و متحد٬ دنبال خواستهايى كه بعضى از آنها در بالا شمرده شد براى خلق-ملت ترك باشند.
گئرچه يه هو!!!
رضا
براهني
:
ستم
ملي
توگوش
ميدادي
اما
مرا نميديدي
فروغ
فرخزاد
امروز
بيش از هر زمان
ديگر اين
حقيقت تاريخي
براي مردماني
كه در ايران
زندگي ميكنند
مثل روز روشن
شده است كه راه
پيمايي
طولاني و
اساسي مردم
ايران به سوي
دموكراسي از
بزرگراه
پرالتهابِ
تلاش براي كسب
حقوق مساوي
براي همه مليت
ها و اقوام
مختلف ايراني
ميگذرد. در
جهان امروز،
كثرت فرهنگي،
تفاوت فرهنگي
و قومي، و حضور
صاحبان و
دارندگان اين
كثرت و فرهنگ
در چارچوب يك
كشور و اجتناب
از يك دست كردن
و شبيه سازيِ
اجباري مردم
به يكديگر،
نشانه هاي
اصلي
دموكراسي
هستند. كشور ما
خوشبختانه در
جهان امروزين
بسيار متفاوت
با جهان هاي
گذشته، از
موهبت بزرگ
تنوع
برخوردار است.
از آن بالاتر،
در مقطع تكوين
لحظات كنوني
تاريخ ما،
آگاهي جمعي در
ميان مليت ها و
اقوام ستمزده
در سراسر كشور
چنان اعتلاي
حيرت انگيزي
پيدا كرده است
كه جملگي يك
صدا فرياد
ميزنند كه ما
تساوي حقوقي
از لحاظ حفظ و
اشاعه هويت
خود و اداره
مناطق خود را
در چارچوب
كشور خود و
مرزهاي خود
ميخواهيم و ما
نميتوانيم
اولويت و
برتري و اشاعه
ي يك زبان را
به قيمت عقب
ماندن
زبانها،
فرهنگ ها و
هنرهاي خود
بپذيريم. تنها
يك راه باقي
است: تساوي
براي همه مليت
هاي ستمزده
ايران، با
كساني كه بر
زبان و فرهنگ
فارسي زاده مي
شوند. به زعم
ما اين تساوي
به سود زبان و
ادبيات و
فرهنگ فارسي
نيز خواهد بود.
به زعم ما،
تساوي ترك ها،
كردها، تركمن
ها، عرب ها،
بلوچ ها با
فارسي زبان
ها، كه امروز
به صور مختلف
در ايران مطرح
ميشود، امري
است حياتي
براي حفظ
تماميت ارضي
كشور. اگر
دموكراسي،
آزادي، تساوي
حقوقي و
فرهنگي، از
اين مليت ها
دريغ شود، لعن
و نفرين تجزيه
ايران و
نابودي
تماميت ارضي
آن، دنباله
نام هر كسي كه
اين دريغ كردن
را بر مردم
ايران تحميل
كند، كشيده
خواهد شد، و تا
پايان تاريخ
هم كشيده
خواهد شد.
جهان
امروز رو به
سوي تحولي
دارد كه همه
تحولات گذشته
به رغم ارزش
هاي اجتماعي،
فرهنگي،
تاريخي، علمي
و فني كه داشته
اند، در برابر
عظمت آن رنگ
خواهند باخت.
انسان در
برابر كشف
كامل دروني
خود، هم در
ساحات علمي و
فرهنگي قرار
دارد و هم در
برابر كشف
بيرون تا حد
سير و سلوك بي
محاباي
سماوات و
بيكرانه هاي
جهان. چگونه
ممكن است چنين
انساني آنقدر
عقب مانده
باشد كه بگويد
زبان مادري من
آسماني است،
مقدس است و
زبانهاي ديگر
فاقد اين
ويژگي ها
هستند و كساني
كه بر زبانهاي
ديگر زاده
ميشوند بايد
زبان مرا ياد
بگيرند و
فرهنگ مرا
داشته باشند و
هويت مرا
داشته باشند.
فارسي زباني
است زيبا، كسي
منكر اين
زيبايي نيست.
اما زبان هر
كسي براي او
زيبا است.
بعلاوه، چرا
زبانهاي ديگر
فرصت بزرگ شدن
و زيبا شدن
نداشته
باشند؟ چه چيز
توي جيب مردم
زاده بر زبان
فارسي ميرود
كه ديگران ــ
آنهايي كه بر
زبانهاي ديگر
زاده شده اند،
زبان ها و
فرهنگ هاي خود
را نياموزند و
به اعتلاي
آنها نكوشند؟
اگر اين اتهام
به كوشندگان
راه احراز
هويت قومي و
فرهنگي
مساوي،
احيانا وارد
باشد كه ممكن
است فردا
تركان و كردان
و اعراب و
تركمن ها و
بلوچ هاي
كشورهاي ديگر
دست تعدي به
سوي ايران
دراز كنند،
اين اتهام به
طريق اولي
درباره دولت
امروز ايران
هم صادق خواهد
بود كه فردا
ممكن است به
اطراف بحرخزر
لشگركشي كند و
اين مناطق را
كه زماني ازآن
ايران بودند
از آن خود سازد
و يا بخشي از
افغانستان را
به بهانه
داشتن هويت
مشترك با
فارسي زبان
هاي ايران و به
بهانه ي احياي
خراسان بزرگ
به تصرف خود
درآورد. آيا
شما جرات
لشگركشي به
آذربايجان
شمالي و
افغانستان را
داريد تا آنها
كه كشورهاي
كوچكتري
هستند جرات
لشگركشي به
ايران را
داشته باشند؟
علاوه بر اين
حدود و ثغور
فرهنگها كه
نبايد ديوار
آهنين باشند؟
عرب زبان
ايراني در
كنار فارسي
عربي هم حرف
زده، ترك زبان
آذربايجاني
كه بيش از نيمي
از جمعيت
تهران را هم
تشكيل ميدهد،
هميشه در كنار
فارسي تركي هم
حرف زده. اين
نكته در مورد
تركها، تركمن
ها و بلوچ ها
هم صادق است.
چرا ما از تجدد
ميترسيم؟
ايران به
آساني، بدون
خونريزي و
زحمت و صرف
هزينه هاي
تاريخي سنگين
ميتواند به
سيستم فدرالي
تن در دهد. در
ايران امروز،
به استثناي
فارس ها،
صاحبان بقيه
زبانها، در
چارچوب
زبانهاي
ايران بالقوه
دو زبانه اند.
روي هم ترك ها
هم تركي حرف
ميزنند و هم
فارسي. كردها
هم كردي حرف
ميزنند هم
فارسي، عربها
هم عربي حرف
ميزنند هم
فارسي. بلوچ ها
و تركمن ها هم
زبانهاي خود
را حرف ميزنند
و هم فارسي را،
و تنها در
مناطق مسكوني
خود هميشه
زبان مادري را
حرف ميزنند.
اما كساني كه
بر زبان فارسي
زاده شده اند
چنان مقام
شامخي براي
خود قائل شده
اند كه حاضر
نيستند يكي از
زبانهاي مليت
هاي غير فارسي
زبان را ياد
بگيرند. غرور
فارسي زبان
بودن آنان را
از تكلم به يكي
از زبانهاي 67
درصد مردم
ايران محروم
كرده است. همه
قبول دارند از
سازمان ملل
حتي تا ارتش
جمهوري
اسلامي ايران
ـ طبق آمار
خودشان ـ كه
زبان فارسي،
زبان همه مردم
ايران نيست،
بلكه زبان يك
سوم كل جمعيت
ايران است.
ايران فقط
متعلق به
فارسي زبانها
نيست. حتي
تهران هم
متعلق به همه
فارسي زبانان
نيست. تهران
بزرگترين شهر
آذري گوي جهان
است و نيز
بزرگترين شهر
فارسي گوي
جهان. چرا اين
شهر را دو
زبانه اعلام
نميكنيد ــ
رسما ــ و از
هر لحاظ ــ هم
از لحاظ رسانه
هاي دولتي و
ملي، هم از
لحاظ سازمان
هاي دولتي و
ملي، و هم از
لحاظ تعليمات
زبانها و
فرهنگ ها در
سازمانهاي
دولتي و ملي؟
وقتي كه
واقعيت غير از
اين نيست طبق
آمار و ارقام
سازمانهاي
جهاني و
تحقيقات خود
ايراني ها در
داخل كشور و در
زير همان لواي
جمهوري
اسلامي، شما و
تمام مردمي كه
در داخل و خارج
كشور نشسته
ايد، چه عنادي
با واقعيت
داريد كه در
كنار هم، با
مشورت هم، يك
شهر بزرگ مثل
تهران را و يك
كشور بزرگ مثل
ايران را از
لحاظ فرهنگي و
مدني به
واقعيت نزديك
نميكنيد؟ كي
چشمتان را
براي ديدن
واقعيت باز
ميكنيد؟
همينطور
مبهوت نگاه
ميكنيد، ولي
آيا واقعا
چيزي را هم
ميبينيد؟
آخر
با چه وجداني
شما ميپذيريد
كه در طول صد
سال گذشته بخش
اعظم سرمايه
كشور را از
دولت سر
سرزمين
خوزستان به
دست آورده
باشيد، ولي
مردمان اصلي
آن سرزمين،
يعني اعراب
بومي ايراني
را در بدترين
فلاكت ها
نگهداشته
باشيد؟ يك بار
در تاراج زمين
هايشان به دست
چپاولگران
نفت كه اعراب
ايران همه
چيزشان را از
دست دادند، و
بار ديگر در
جنگ با عراق
خانه و
زندگيشان بر
سرشان خراب شد
و آنها در كنار
تركها و ساير
مليت هاي
ايران
چه دفاع
جانانه اي از
آن خاك كردند.
آنها با
همزبانان خود
در آن سوي
مرزها
جنگيدند تا
ثروتمندترين
نقطه ايران به
دست خارجي
نيفتد. شما در
حق آنها چه
كرده ايد؟ به
خاك سياهشان
نشانده ايد. و
در اين غوغاي
اخير كه به راه
انداخته ايد،
عده اي را كشته
ايد و عده اي
را به اسارت
برده ايد و
مردم فقير و از
خود گذشته و
عاشق خوزستان
را در برابر
سرنيزه نهاده
ايد. چرا؟ به
چه حقي؟ چرا
يوسف عزيزي
بني طرف، يك
نويسنده
آزاديخواه را
كه به دو زبان
به قول شما
مقدس، يعني
عربي و فارسي،
صدها بلكه
هزاران صفحه
مقاله، شعر،
قصه و ترجمه
دارد و بارها
تاكيد كرده
است كه راه حل
نهايي مشكل
مليت هاي
ايران، فقط
احترام به
حقوق مساوي
همه مليت
هاست، گرفته
ايد؟ به صراحت
ميگويم كه دود
اين گرفتاري
او در چشم شما
خواهد رفت. من
اگر جاي شما
بودم از او و
خانواده اش و
همه اعراب
خوزستان عذر
ميخواستم و او
را آزاد
ميكردم. شما به
چه حقي ماهها و
ماهها
انصافعلي
هدايت را در
زندان تبريز
نگهداشته
ايد؟ به دليل
ترك بودن؟ به
دليل اينكه با
احساس غرور
ميگويد من يك
ترك ايراني
هستم و
ميخواهد شما
حق بچه ها و
همسر او، يعني
مادر بچه هاي
او را رعايت
كنيد و اين حق
يعني حق تحصيل
و رشد براي بچه
ها در محيط آن
زبان، در
مدرسه، در
دانشگاه، در
كارخانه، در
اداره، هم به
صورت مكتوب و
هم به صورت
شفاهي؟ گيرم
مردم ايران تا
سالها
نتوانند شما
را از كار
بركنار كنند،
بسيار خوب شما
چرا
نميخواهيد به
جاي دوزخ بر
واقعيت حاكم
باشيد؟ اين
لجبازي شما با
حقيقت چه معني
دارد؟ اگر از
سخن گفتن از
جهان جديد و
متمدن نفرت
داريد، چرا به
امر خدايتان
عمل نميكنيد
كه با
پيامبرانش به
زبان آنان سخن
ميگويد و از
آنها هم
ميخواهد كه به
زبان مردم با
آنها سخن
بگويند.
كداميك از
مصالح واقعي و
خيالي امروز
بالاتر از
واقعيت و
مصلحت احراز
تساوي حقوقي
براي همه
مردمان ايران
است؟ آزادي
انديشه و
بيان، گيرم بي
هيچ حصر و
استثنا كه ما
به خاطر آن
بهترين
فرزندان خود
را قرباني
كرده ايم ــ در
كشور
كثيرالملله
اي مثل ايران،
بدون آزادي
زبانها و
فرهنگ هاي همه
مردم ايران،
به راستي قابل
حصول است؟
انديشه و
بيان، بدون
آزادي زبانها
چه معنايي
دارد؟ زبان
مادري هر كسي
براي او ارزش
دارد، بويژه
وقتي كه
ميليون ها نفر
در يك منطقه
زبانشان يكي
باشد. محسنات
چند زبانگي يك
كشور را چرا در
نتيجه سعايت
موذيانه چند
پان ــ
ايرانيست عقب
مانده و
نژادپرست كه
مدام ــ بي
آنكه از هم
ميهنان ترك و
عرب خود خجالت
بكشند ــ هزار
تهمت بيجا به
آنها ميزنند،
ناديده
ميگيريد، در
سايه تحريكات
آنها قلاده به
گردن
مرزداران
تاريخي
كشورتان
مياندازيد، و
فقط براي خنك
كردن دل چند
نژاد پرست
ياوه گو، كشور
را به زندان
مليت هاي
ستمزده تبديل
ميكنيد؟
بارها
گفته ايم، و
ديگران نيز به
كرات و مرات
گفته اند: در
ايران سه مشكل
داريم. 1) مشكل
مليت ها و
روابط آنها با
يكديگر؛ 2)
مشكل زنان و
روابط آنها با
مردان؛ 3) مشكل
كار و سرمايه.
تا موقعي كه
مليت هاي
ايران با هم از
هر لحاظ مساوي
شناخته نشده
اند، تا موقعي
كه زنان حقوق
مساوي با
مردان به دست
نياورده اند و
ظلم تاريخي
رفته بر آنان
در سراسر
تاريخ ايران
جبران نشده
است و تا موقعي
كه رابطه كار و
سرمايه بر اصل
مساوات سامان
نگرفته است،
مشكلات
اجتماعي كشور
بزرگي مثل
ايران حل
نخواهد شد.
مشكل اول از
ساختار
جغرافياي
تاريخي ايران
سرچشمه
ميگيرد و گرچه
اين مشكل
شباهتهايي با
مشكل مشابه در
بعضي از
كشورهاي ديگر
جهان دارد،
اما به اين
صورت كه در
تاريخ و سابقه
تاريخي وجود
داشته، ضمن
اشتراك با
كشورهاي
مشابه، خاص
ايران است.
امروز در دنيا
به ندرت اتفاق
ميافتد كه
زبان و فرهنگ
يك سوم جمعيت
يك كشور بر همه
ي مردمان آن
كشور تحميل
شود و ساير
مردمان آن
كشور اين
تحميل را تحمل
كنند. در صورتي
كه اين تحميل
از بين نرود،
ديگر فقط يك
نظام نيست كه
از هم خواهد
پاشيد، بلكه
يك كشور از هم
خواهد پاشيد.
ارتباط زنان
با مردان و
ارتباط
سرمايه و كار،
كه علاوه بر
ساختارهاي
حاكم بر روابط
زنان و مردان،
بي شك متاثر از
مسئله ملي نيز
هست و موثر بر
آن، در صورت حل
نشدن ممكن است
به از هم
پاشيدن كشور
به دليل مسئله
ملي شتاب
بيشتري بدهند.
اما تاخير در
حل مسئله
رابطه مليت
هاي ايران با
يكديگر، و
ارتباطات
فرهنگي و قومي
آنان، وجود
ايران را به
عنوان يك كشور
به مخاطره
حتمي خواهد
انداخت.
قانوني كه در
برابر مردم و
ساختار و
تركيب يك
مردم، و
مجموعه اي از
مردمان
مسئوليت نشان
ندهد، و تركيب
ملي را به خود
راه ندهد و از
تساوي حقوقي
تمام مردمان
ايران دفاع
نكند ــ يعني
قانوني كه
تساوي كامل
مليت هاي
ايران را به
رسميت
نشناسد، بي شك
براي مردم
رسميت ندارد.
مردم از
قانوني تبعيت
ميكنند كه از
واقعيت
كشورشان
سرچشمه گرفته
باشد و در اين
قضيه دين هم
مدخليت ندارد.
يهوديان و
ارامنه ايران
زبان شان را
حفظ كرده اند،
و هم كشورهايي
كه از نتيجه
جدا شدن از
ايران مستقل
شده اند
مسلمان مانده
اند. دين مسئله
امروزي و
ديروزي نيست
كه حمايت از آن
را شما از
آسمان نازل
كرده باشيد.
حقوق مساوي
مليت هاي
ايران نه دين
آنان را از
دستشان
ميگيرد، و نه
دين از دست
رفته را به دست
آنان
برميگرداند.
يك نكته روشن
است: حكومت شاه
اجازه رشد
روشنفكري را
فقط به يك زبان
داد، و از اين
نظر كرد و ترك
و عرب و تركمن
و بلوچ، بايد
اول فارس
ميشدند و بعد
مطلب
مينوشتند و آن
مطلب به دست
مردم خود آن
روشنفكر
نميرسيد. به
دليل اينكه
تعليمات
عمومي، از
لحظه ي ورود به
ايران، از
همان ابتدا،
به استثناي
يكي دو مورد،
براي همه به
زبان فارسي
بود، و بعد به
زبان خارجي.
روحانيت
هميشه با مردم
به زبان خود
مردم هر منطقه
روبرو شده بود.
سلطنت پهلوي
با قدغن كردن
زبانهاي غير
فارسي، هم به
مليت هاي
ايران خيانت
كرد، و هم دست
روحانيت را
باز گذاشت تا
زمينه سقوط
سلطنت را از
طريق تبليغ به
زبان خود هر
منطقه فراهم
آورد. مبارزه
عليه سلطنت در
خارج از كشور،
چندان ربطي به
زبانهاي كشور
نداشت. به دليل
اينكه اين
مبارزه در
خارج از كشور
به زبانهاي
انگليسي و
فرانسه و
آلماني شكل
گرفت و آبروي
سلطنت را در
خارج از كشور
برد و حاميان
آن را منزوي و
از صحنه خارج
كرد. درك اين
وضعيت براي
موقعيت فعلي
ضروري است. زن
ترك، كرد،
عرب، بلوچ و
تركمن ستمزده
مضاعف است. به
دليل اينكه
نميتواند
فرزند خود را
به زبان خود
تربيت كند و در
تحصيل او به
صورت جدي يار و
ياور باشد،
چرا كه زبان
تحصيل، زبان
رابطه ي مادر و
بچه نيست؛
زبان، زبان او
نيست.
آذربايجاني و
كرد و تركمن و
عرب و بلوچ را
ستم مضاعف رنج
ميدهد. و اين
ويژگي اغلب
كشورهاي
منطقه است. در
عراق و
افغانستان
اين مسائل از
طريق زور و
ورود يك نفر
نطربوق غربي
به منطقه حل
شده است. به
زعم ما ايران
نه عراق است و
نه
افغانستان، و
تازه معلوم
نيست ده سال
ديگر بر سر اين
دو كشور چه
خواهد آمد.
تجربه عراق و
افسردگي
رواني مردم
آمريكا به
دليل فريبي كه
از حاكميت خود
خورده اند،
روحيه باختگي
دولت آمريكا،
و حتي
سردمداران
جنگخواه آن
سيستم، به آن
دولت اجازه
لشگركشي به
ايران را
نخواهد داد.
علاوه بر اين،
بزرگترين
مليت ايران از
نظر تعداد
جمعيت، يعني
آذربايجاني
ها، به دليل
ستمي كه در
دوران هر
دوشاه پهلوي
متحمل شدند،
كه عواقب آن بر
سراسر دوران
جمهوري
اسلامي نيز
تسري يافت، به
همان صورت كه
در خوزستان
عليه شريك
سابق آمريكا و
خصم بعدي آن
صدام، و
آمريكا
جنگيدند، چه
بسا كه اين بار
نيز بجنگند.
اينكه چه كسي
فردا رئيس
جمهور ميشود،
چه كسي رئيس
مجلس، چه كسي
وزير فلان
وزارتخانه،
از نظر ما،
مسئله ما نيست.
مسئله ايران
عميقتر از اين
مسائل است. با
آمدن و رفتن يك
حلقه، حتي با
حذف ولايت
فقيه و اين نوع
تمهيدات
مسئله حل شدني
نيست، حتي با
جدا كردن دين
از دولت هم
مسئله قابل حل
نيست. اينها
معلول هاي
مسائل هستند،
و تا موقعي كه
علت ها از بين
نرود،
معلولها در
صورت حذف موقت
هم نهايتا به
صورتي بروز
خواهند كرد. از
چهار رئيس
جمهور، كه يكي
از آنها ريشه
آذربايجاني
داشت، يكي
ديگر نيمه ترك
و غيرفارس
بود، و همه شان
هم دهانشان پر
عربي بود، نه
اعراب طرفي
بستند، نه
تركها و نه
مليتهاي ديگر.
هر شخص ديگري
از اين رقم، و
يا اقمار
ديگري كه خود
را داوطلب
خدمت ميكند،
بر سر كار
بيايد بيشتر
به منزله ي
مسكن براي
بيمار سرطاني
خواهد بود. فقط
يك معالجه
وجود دارد:
دمكراسي. و شكل
دهنده به
دمكراسي از
همان بزرگراه
حل مسئله مليت
هاي ستمزده
ايران ميگذرد.
به ضرس قاطع
ميگويم كه هر
حركتي كه حل
اين مسئله را
بر ناصيه
برنامه ي خود
قرار بدهد در
ميان مليتهاي
ستمزده
ايران، بويژه
سي و هفت درصد
جمعيت كشور كه
آذربايجاني
هستند،
خريدار
نخواهد يافت.
ايران
از طريق
مبارزه
كارگران براي
كسب حقوق
بهترــ
مبارزه اي كه
به نظر ما برحق
است، و ما از
همه آن
مبارزات
حمايت
ميكنيم،
تجزيه نخواهد
شد. ايران از
طريق مبارزه
درخشان زنان
براي كسب حقوق
مساوي با
مردان كه ما از
آن هميشه دفاع
كرده ايم و تا
پايان عمر هم
دفاع خواهيم
كرد ــ تجزيه
نخواهد شد.
اينها ممكن
است دلايل
مكمل تجزيه
پذيري باشند،
اما دلايل
اصلي نيستند.
ايران موقعي
تجزيه خواهد
شد كه شما
تركيب ملي
ايران را
ناديده
بگيريد و براي
هر اقدامي كه
مليت هاي
ستمزده در راه
احقاق خود
ميكنند،
دلايل بيهوده
و بي مصرف، و
به نرخ روز، و
به همين دليل
دستمالي شده،
تحويل مردم
بدهيد و پشت سر
هم بنويسيد كه
تحريكات
خارجي بود و يك
عده متجاسر از
آنور مرز
آمدند. و بعد
همان پان ــ
ايرانيسم
مضحكه را در
كشور بزرگي كه
اگر دست روي
دست بگذاريد،
مثل كوه يخي كه
در برابر
آفتاب
استوايي قرار
گرفته باشد،
قطعه قطعه
خواهد شد، به
وسيله ابيات
عق آور ضد عرب
و ترك تحويل
مردم بدهيد.
اين حرفهاي
مفت كه
فمينيسم از
اعماق تاريخ
آريايي
برخاسته، يا
هزاران سال
كشور آزاد
داشته ايم، و
اين قبيل
حرفهاي مفت تر
باستانگرايي،
و گنده ــ
الگوگرايي
قهقرايي كه
نشخوار سايت
هاي راسيستي و
فاشيستي و
تلويزيون هاي
بدريخت است، و
اين همه فحش و
بد و بيراه كه
به همه آدمهاي
مخالف با حمله
به ايران داده
ميشود، و اين
همه ياوه بافي
تلفني،
هيچكدام اصل
قضيه را عوض
نميكند كه در
آن كشور طبق
آمار، فقط سي و
سه درصد جمعيت
را مادراني
زاييده اند كه
با كودكانشان
زبان فارسي
حرف زده اند.
حذف واقعيت با
سه ميليون
شعار دقيقا به
اين دليل
غيرممكن است
كه 67 درصد
جمعيت ايران
ميگويند: ما
ميخواهيم به
زبان مادران
خودمان تحصيل
كنيم. تحصيل ما
به شما چه ربطي
دارد؟
ميلياردها
دروغ اگر
واقعيت را عوض
ميكرد، الان
به جاي اين
فجايع در عراق
دوجين دوجين
بهشت سبز شده
بود. صدام احمق
بود، فاسد
بود،
پدرسوخته
بود، ولي يك
بار، و شايد
استثنائا ــ
بگوييد حالا
از ترس
آمريكا، از
ترس حمله ــ
راست ميگفت.
بعد معلوم شد
آن كسي كه
ميگفت صدام
دروغ ميگويد،
خودش دروغ
ميگفت و
ميدانست كه
دروغ ميگويد. و
حالا همه مردم
دنيا هم
ميدانند كه به
بهانه يك دروغ
يك كشور را با
خاك يكسان
كرده اند و با
كبريت جنگ
قديمي ترين
جاهاي جهان را
سوزانده و
خاكستر كرده
اند و خاكسترش
را بر سر ادوار
تاريخي قديمي
ترين تمدن
جهان آوار
كرده اند و اسم
اين را تجدد و
فرهنگ و
دموكراسي
گذاشته اند و
تنها همين
مانده كه از
صدام بخواهند
بيايد حكومت
را به دست
بگيرد و غائله
را بخواباند.
چرا كه آنهايي
كه بايد سير
ميشدند تا حدي
سير شده اند،
گر چه سرمايه
جهاني سيري
پذيري ندارد. و
جالب اينكه به
رغم اين
فجايع،
هيچكدام از
همسايه ها
جرات نكرده
اند، يك وجب به
خاك همان عراق
سابق صدام
حسين ملعون
دست درازي
كنند. و آنوقت
پان ــ
ايرانيست هاي
لائيك و
نالائيك ــ و
هر دو نالايق
ــ ميگويند
دخترهاي
آذربايجان را
به مردهاي
فارس بدهيد تا
بچه ها فارسي
حرف بزنند، و
نمي دانند كه
بچه زبان مادر
را ياد ميگيرد
نه زبان پدر را
و حكومتي كه
دست به چنين
قوادي اي بزند
فقط لايق ريش
همان خود
حضرات خواهد
بود ، كه
پرونده اش از
زمان محمود
افشار و دكتر
شيخ الاسلامي
و ديگران تا
امروز مفتوح
مانده است.
فارسهاي
ساكت محترم
امروز بدانند
كه در برابر
تاريخ شرمنده
خواهند شد
همانطور كه
بسياري از
روشنفكران
مسيحي زمان
هيتلري، وقتي
كه آن شقاوتها
بر يهود رفت،
از خجالت در
برابر تاريخ
آب شدند. امروز
سكوت درباره
كشتار در
اهواز و
زنداني شدن
آدمها به خاطر
آزادي زبان و
فرهنگ و صبغه
هاي قومي خود،
و سكوت در
مسئله زنداني
شدن يوسف
عزيزي بني
طرف، و يا سكوت
درباره كتكي
كه هر از چند
گاه در
خيابانهاي
شهرهاي
آذربايجان
مردم ميخورند
و سكوت درباره
زنداني شجاع و
آزادي خواهي
مثل انصافعلي
هدايت، كمتر
از سكوت آن
روشنفكران
مسيحي در زمان
هيتلر نيست و
دود اين سكوت
در چشم همه ما
بي بصيرتان
خواهد رفت.
سراين قضايا
ما نوحه
سرنميدهيم.
اصل قضيه را به
صراحت
ميگوييم: هزار
سال تركها بر
ايران سلطنت
كردند و هزار
سال ادبيات
فارسي مستمرا
توليد شد. من
شاگرد و
نويسنده آن
ادبياتم. و
صفحاتي بر
صفحات آن
افزوده اما
جهان عوض شده
است. هوش
امروزي من
معاصر هوش
جهاني در حوزه
كارم نباشد،
فقط به درد لاي
جرز ميخورم.
صدايم به اين
دليل بلند
است كه حرف حق
را به زبان شما
ميگويم كه
زبان مادري
مرا بريده ايد.
دو پهلوي هر دو
تركي را قدغن
كردند. طرف
اجازه نداد
شعرهاي تركي
زنش كه مادر
محمدرضا شاه
بود چاپ شود.
شهريار
ميناليد كه
چرا
نميگذاريد
ديوان تركي من
چاپ شود. ساعدي
را مدام تعقيب
ميكردند كه
اين مرد در كوه
و كمر و
كوهپايه
آذربايجان
دنبال چه
ميگردد! و يا
مرا در يازده
سالگي در
مدرسه مجبور
كردند كه تركي
زبان مادري را
از روي
روزنامه
مدرسه بليسم. و
تازه اين
پدران ما
بودند كه براي
يك مملكت
انقلاب
مشروطيت
آوردند. اصل
قضيه را به
صراحت ميگويم:
فارسها بايد
خواستار حقوق
مساوي براي
مليت هاي
ستمزده ايران
شوند. فحش و بد
و بيراه گفتن
به ترك و عرب و
كرد و تركمن را
رها كنند. آن
كشور فقط با
تساوي حقوق
مليت ها به
صورت يك كشور
باقي ميماند.
البته مليت
هاي ستمزده
منتظر بيداري
فارسها
نخواهند ماند
و تعداد عظيمي
از فارس هاي
هوشمند هم در
كنار آنها
هستند. ولي مگر
شما در دنياي
به اصطلاح
متمدن و متجدد
زندگي
نميكنيد. مگر
شما اينهمه
كتاب كه در
ايران درباره
چند رگگي، چند
صدايي بودن،
چند مليتي
بودن،
كثيرالملله
بودن ترجمه
ميشود،
نميخوانيد؟
خوب براي چه
خود را متمدن
ميدانيد، اگر
حاضر نيستيد
به ابتدايي
ترين شرايط
تمدن عمل كنيد.
چرا اعلاميه
جهاني حقوق
بشر را به
رسميت
نميشناسيد.
ايران زندان
مليت هاي
ستمزده است. خب!
وظيفه شما به
عنوان يك
انسان چيست؟
دست روي دست
گذاشتن، تا
كشورتان را
قطعه قطعه
كنند. زدن توي
سر عرب و ترك و
كرد و ديگران
تا دل پان ــ
ايرانيست
اسلامي و
غيراسلامي
خنك شود و يا
دولت قدر
قدرتي امروز
اين يكي را
بگيرد، فردا
آن ديگري را
بگيرد، به جاي
آنكه سرمايه
مضاعف در
اختيار
اعراب،
كردها، تركمن
ها، ترك ها و
بلوچ ها
بگذارد و
جبران خسران
تاريخي آنها
را بكند؟ خب!
شما را در راه
خدمت به
كشورتان ديگر
با چه انگيزه
اي به خدمت
دعوت كنيم؟
رضا
براهني
مقاله
ای از عباس
لسانی فعال
سرشناس
آذربایجانی
مساله
ستم ملی در
ایران
(عباس لسانی)
هر
نوع بحث راجع
به ستم ملی ,
غالبا" به از
بین رفتن هویت
و زبان فرهنگ
یک ملت اشاره
دارد,
که در بعضی از
کشورهای جهان
سوم حکومت
هایی که قلمرو
حکومتی آنها
ترکیبی از
اقوام و ملل
مختلف با
زبانها و
فرهنگ
گوناگون است
اعمال می کنند.
ستم ملی توسط
حکومت ها
غالبا" با
هزاران ترفند
اقتصادی,
فرهنگی و
تبلیغاتی و
صرف
میلیاردها
ثروت ملی صورت
می پذیرد.
معمولا" ستم
ملی به صور
مختلف صورت می
گیرد:
1- ستم سیاسی:
مانند کنار
گذاشتن افراد
وابسته به
گروه اقلیت از
مشارکت موثر
در زندگی
سیاسی.
2- ستم فرهنگی:
مانند
ممنوعیت از
یادگیری و
بکار بردن
زبان و یا لهجه
ای ویژه و
ممنوعیت
انتشار و یا
استفاده از آن
در رسانه های
گروهی.
3- ستم اقتصادی:
دستگاه حاکم
طبق برنامه ای
ویژه کوشش می
کند تا منافع
اقلیت را به
حداقل ممکن
کاهش دهد و یا
آن را نفی کند.
4- ستم فیزیکی:
مانند
جابجایی
اجباری اقلیت
ها به منطقه
خاص از سرزمین
خودشان و یا
سرزمینی دیگر
و یا اشغال
سرزمین آنان
بوسیله اسکان
افراد وابسته
به گروهی دیگر
و سرانجام
جابجایی
گروههای دیگر
در سرزمین
اقلیت ها
بطوری که بافت
و نسبت جمعیتی
سرزمین گروه
اقلیتی
دگرگون شود (
خوبروی پاک,
ص136).
با
به
قدرت رسيدن
رضا ميرپنج و
با حمايت دولت
انگليس و
ايادی داخلی و
خارجی و
روشنفکرنما
های خود
فروخته ،
استراتژی
يکسان سازی
ملل ايران در
دستورکار
دولت
رضا مير پنج
قرارگرفت.
و
در زمان کنونی
نیز
سياست ديكته
شده از سوي
استعمار
انگليس بر
حاكمان پهلوي (جمهوری
اسلامی) نه
تنها مو به مو
اجرا مي شود
بلكه با بهره
گيري از
تكنولوژي
معاصر شدت و
حدتي صد چندان
به آن بخشيده
اند؟ همان
سياستي كه هدف
نهايي اش
نابود كردن
عنصر تورك در
منطقه، خصوصا
در ايران بود.
استعمار
انگليس به
خوبي دريافته
بود كه با وجود
روح عصيانگر،
ظلم ستيز و ضد
استبدادي ملت
تورك
آذربايجان،
استثمار ديگر
ملل ايران
غيرممكن
خواهد بود.
اينك دو راه
براي اجراي
پروژه شوم خود
در پيش رو داشت:
روش اول؛ نسل
كشي فيزيكي.
روش دوم؛ نسل
كشي فرهنگي.
اما براي
اجراي اين
ماموريت
بسيار مهم به
سرسپردگاني
نياز داشت و چه
گزينه اي بهتر
از خاندان
پهلوي.
استعمار با
اين انتخاب،
در جهت اهداف
خود نشانهاي
ديگري را نيز
مي زد. بعد از
ورود اسلام به
ايران بعد از
هزار و اندي
سال، حكومت را
از دست اكثريت
تورك غصب و به
دست اقليت
فارس سپرد و
اين شگرد
موذيانه از
سياست هاي
خطرناك
استعمار پير
بود كه در اكثر
ممالك تحت
نفوذ خود
اعمال مي كرد؛
مسلط نمودن
اقليت بر
اكثريت. بعد از
بر سر كار آمدن
رضا پهلوي هر
دو روش فوق
الاشاره با
تمام توان به
اجرا گذاشته
شد و اعمال آن
سياست بعد از
عزل او و نصب
پسرش نيز به
شدت ادامه
يافت. چنانكه
در 21 آذر ماه 1325
محمدرضا
پهلوي با ياري
و دخالت
مستقيم
نيروهاي
آمريكايي
قيام ملت
آذربايجان را
به خاك و خون
كشيد كه منجر
به شهادت بيش
از هفتاد هزار
نفر از
فرزندان غيور
و آگاه اين ملت
مطلوم و حق طلب
شد. اما اين
نيز براي
رسيدن به
استراتژي
مورد نظر
كارساز و كافي
نبود .زيرا
ملتي به آن
بزرگي (به لحاظ
جغرافيايي و
جمعيتي) را نمي
شد با قتل عام
ها نابود كرد.
لذا روش
كارسازتري كه
از اوايل به
قدرت رسيدن
رضا پهلوي
آغاز شده بود
با بي رحمي
تمام ادامه
يافت؛ يعني
سياست هجوم
همه جانبه به
تمامي اركان
فرهنگ اين ملت
مغلوب و مظلوم.
تحقير زبان
توركي در همه
ابعاد و
ممنوعيت
تدريس آن در
مدارس و حتي
منع استفاده
از آن در اماكن
عمومي و دولتي
به صورت
نوشتاري و
گفتاري و
تحريف تاريخ
اين ملت با
سرمايه گذاري
كلان با مدد
جستن از قلم به
مزدان داخلي و
خارجي از جمله
آثار جعلي
يهوديان
اعمال و اجرا
شد. آنان هجمه
هاي فرهنگي را
نيز كافي
ندانسته و
اقدام به
نابود كردن
اقتصاد
آذربايجان
نمودند تا
موجبات در به
دري فرزندان
اين ملت و كوچ
آنان به
استانهاي
فارس نشين جهت
به دست آوردن
لقمه ناني و
متعاقب آن
شكستن غرور
ملي و از دست
دادن اعتماد
به نفس ملي و
بروز فاجعه اي
بزرگتر به نام
خود كم بيني
ملي را موجب
شوند كه نتيجه
آن استحاله و
نابود شدن
كامل است. آري!
شوونيسم
فارس منابع
زيرزميني را
چپاول و منابع
رو زميني را با
روشهاي مختلف
نابود كرد.اين
در حالي بود كه
سرمايه گذاري
ملي در
آذربايجان
عملا ممنوع
شده بود و
سرمايه
گذاران شخصي و
خصوصي با
انواع و اقسام
روشها از
منطقه دور نگه
داشته مي شدند.
اينها فقط ذره
اي از مظالمي
است كه در طول
يك قرن بر ملت
آذربايجان
رفته است و
براي بيان بيش
از اين اكنون
مجال نبود.
آنچه
بر سرزمين ما
آذربايجان
رفت بدتر از
ممالك تحت
استعمار و
استثمار
مستقيم بود و
حال همگان
شاهديم كه بعد
از سقوط شاهان
نه تنها وضع
تغيير به مثبت
نكرده بلكه
بدتر هم شده
است زيرا
حكومت اسلامي
نيز تداوم
دهنده آن
سياست
شوونيستي و
فاشيستي مي
باشد. اما با
مكانيزمها و
ابزارهاي بس
خطرناك.
اينها
همه و همه براي
آن بوده و هست
تا ملت
آذربايجان را
در معرض
اليناسيون كه
در نهايت منجر
به
آسيميلاسيون
و استحاله
فرهنگي مي شود
قرار دهند و به
همان هدف
نهايي
شوونيسم فارس
يعني نابودي
معنوي ملت
تورك
آذربايجان
نائل آيند كه
در بسياري از
مناطق
آذربايجان
قربانياني هم
گرفته شده است.
قربانياني
چون استانهاي
همدان، اراك،
قزوين و
استانهاي در
معرض قرباني
شدن از جمله:
زنجان،
اردبيل و
آذربايجان
غربي كه با
سياست خطرناك
و شوم تر ديگري
در حال واگذار
شدن به كردها
مي باشد. اين
گونه سياست
هاي شوونيسم
فارس گام به
گام به ثمر مي
نشيند و اينها
نشد مگر در
نتيجه از خود
بيگانگي ملت
ما با از دست
دادن عرق ملي،
غرور ملي و
اعتماد به نفس.
اما براي جلو
گيري از اين
فاجعه ملي،
آگاهان و
بيداران اين
ملت طي ساليان
گذشته براي
بيداري ملي
اين ملت
تلاشهاي
فراواني
انجام داده
اند كه
خوشبختانه
ثمراتي نيز
داده است و يكي
از آن
دستاوردها
قيام و خروش
ملي ملت
آذربايجان در
نيمه اول
خرداد ماه 1385 (اطمينان
دارم ملت
آذربايجان آن
روزهاي
تاريخي را
فراموش
نخواهد نمود و
روز اول خرداد
هر سال را براي
ايجاد وحدت،
انسجام و قدرت
بيشتر در
تداوم قيام و
همچنين ارج
نهادن به
استارت
جسورانه مردم
قهرمان تبريز
در آن تاريخ و
آن روز به
عنوان روز
قيام ملي
گرامي خواهد
داشت.) بود و به
رغم برخورد
وحشيانه با آن
حركت مدني و
مسالمت آميز
كاخهاي
فاشيزم فارس
را لرزاند. اما
آزاردهنده تر
از هر چيز
اينكه
سركوبگران،
محاكمه
كنندگان و
زندانبانان
آن قيام،
برادران!!!
تورك ما بودند.
آنان نيز
قربانيان
سياست هاي
شوونيسم فارس
بوده و هستند.
اكثر عوامل
سركوب و خفقان
خودي هاي از
خود بيگانه
بودند و هستند.
کانون دمکراسی آزربایجان : مطلق کردن برخی امور ( تمامیت ارضی و … ) از یک سو و شیطانیزه کردن و اهریمنی نشان دادن برخی دیگر از مسائل ( مانند استقلال خواهی ، جدایی خواهی یا طلاق سیاسی و .. ) در کنار همسان نشان دادن هرگونه حق خواهی و تاکید بر حقوق زبانی-فرهنگی با تجزیه طلبی از موانع عمده شکل گیری یک دیالوگ مفید و سازنده برای شناخت مساله ملی در ایران و تلاش منطقی برای حل آن می باشد . مقاله زیر حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی را از منظری اخلاقی-فلسفی مورد بحث قرار می دهد. امیدواریم انتشار آن به غنای ادبیات موضوع و آگاهی بیشتر خوانندگان از این مساله کمک نماید.
(۱)
پرسش اصلی من در این نوشتار این است: “آیا از منظر اخلاقی حقی به نام حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی وجود دارد؟”
مقصود من از “جدایی طلبی” یا “طلاق سیاسی” فرآیندی است که در ضمن آن گروهی از شهروندان از حوزه اقتدار سیاسی و قضایی دولت مرکزی خارج می شوند و خود حوزه اقتدار سیاسی و قضایی مستقلی را تشکیل می دهند. اثبات “حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی” به این معناست که اوّلا- تحت شرایط معینی گروه یا گروههایی از شهروندان (مثلاً اقلیتهای قومی، فرهنگی، نژادی، دینی، و غیره) اخلاقاً مجازند که از دولت مرکزی جدا شوند و حوزه اقتدار سیاسی و قضایی مستقلی را تشکیل دهند؛ و ثانیاً- دیگران اخلاقاً موظفند که در راه این جدایی مانع و اختلالی به وجود نیاورند.
در این نوشتار من پاره ای از مهمترین استدلالهایی را که له و علیه حق جدایی طلبی ارائه شده است به اختصار بررسی خواهم کرد و در نهایت نتیجه خواهم گرفت که از منظر اخلاقی حقی به نام حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی وجود دارد. اگر چنان حقی بواقع اثبات گردد، در آن صورت اخلاقاً باید امکان احقاق آن حق برای صاحبان آن تضمین شود. یعنی باید شرایطی فراهم آورد که تحت آن واجدان حق جدایی طلبی در صورت تمایل بتوانند بدون مانعی حق خود را احقاق نمایند. بنابراین، اثبات این حق اخلاقی می تواند دلیل موجهی برای وضع قوانین مناسب برای تضمین احقاق آن حق تلقی شود. البته اثبات حق اخلاقی شرط کافی اثبات حق قانونی نیست، ولی بدون شک اثبات آن را می توان شرط لازم اثبات حق قانونی بشمار آورد.
البته
احقاق حق فقط
در صورتی
مجاز است که
به زیان
اخلاقاً
ناموجهی
منجر نشود.
برای مثال،
فرض کنید که
من در مسابقه
دو ماراتن
شرکت کرده ام.
من، مانند
سایر شرکت
کنندگان، حق
دارم که در آن
مسابقه
برنده شوم.
اما روشن است
که برنده شدن
من در آن
مسابقه به
زیان رقبای
من خواهد بود.
اما در این
شرایط زیانی
که در نتیجه
احقاق حق من
بر رقبای من
وارد می شود
اخلاقاً
موجه است، و
بنابراین،
آن زیان را
نمی توان
مانع
اخلاقاً
موجهی در راه
احقاق حق من
دانست. اما از
سوی دیگر،
فرض کنید که
من در یک صبح
دل انگیز
بهاری به
اطراف تهران
می روم تا از
زیبایی های
طبیعت بهره
مند شوم. روشن
است که لذت
بردن از هوای
پاکیزه و
طبیعت زیبا
حق من است،
اما اگر
لازمه احقاق
این حق آن
باشد که من
بدون اجازه
به باغ
دیگران وارد
شوم و حق
مالکیت
صاحبان آن
باغها را نقض
کنم، البته
باید از
احقاق حق خود
تحت آن شرایط
صرفنظر کنم.
در اینجا
زیانی که در
نتیجه احقاق
حق من بر
دیگری وارد
می شود
اخلاقاً
ناموجه است.
این قاعده در
مورد حق
جدایی طلبی
هم صادق است.
یعنی ممکن
است تحت
شرایط معینی
احقاق حق
جدایی طلبی
زیان
اخلاقاً
ناموجهی را
بر دیگران
تحمیل کند. در
این صورت
بسته به نوع و
میزان آن
زیان ممکن
است که احقاق
آن حق تحت آن
شرایط از
منظر اخلاقی
ناروا تلقی
شود.
(۲)
مدافعان حق جدایی طلبی برای اثبات این حق استدلالهای متعددی عرضه کرده اند. در اینجا من پاره ای از مهمترین آن استدلالها را مطرح می کنم:
استدلال مبتنی بر عدالت جبرانی: لبّ استدلال اوّل مبتنی بر این ادعاست که اگر سرزمینی پیشتر به نحو ناعادلانه در واحدی بزرگتر ادغام شده باشد، در آن صورت ساکنان و صاحبان آن سرزمین در صورت تمایل حق دارند که از آن واحد بزرگتر جدا شوند. “ادغام ناعادلانه” می تواند به دو نحو متفاوت انجام پذیرفته باشد: (الف) ممکن است آن سرزمین مستقیماً به قلمرو دولت موجود به نحو ناعادلانه ضمیمه شده باشد؛ (ب) ممکن است دولت (یا دولتهای) قبلی که سلف دولت کنونی است آن سرزمین را به نحو ناعادلانه به قلمرو خود ضمیمه کرده باشد. از منظر اخلاقی حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی در این شرایط نهایتاً بر مبنای ضرورت اخلاقی بازگرداندن مال غصبی به فرد صاحب مال توجیه می شود. فرد یا گروهی که سرمایه ای از ایشان به ناحق تصاحب شده است، اخلاقاً حق دارند که آن مال غصب شده را از فرد یا گروه غاصب بازپس بگیرند. احقاق این حق مصداقی از “عدالت جبرانی” است.۱
از قضا در چارچوب قوانین بین الملل موجود آن دسته از جنبشهای جدایی طلبانه ای که ادعای خود را بر مبنای عدالت جبرانی توجیه می کنند از مقبولیت حقوقی بیشتری برخوردارند تا آنجا که حتّی پاره ای از نویسندگان ادعا کرده اند که جدایی طلبی فقط بر مبنای عدالت جبرانی توجیه پذیر است.۲
البته در اینجا مشکل عملی مهمی وجود دارد: در طول تاریخ بشر اقوام بسیاری به ناحق سرزمین اقوام دیگر را غصب کرده اند، و اگر پرونده این نوع مطالبات تاریخی گشوده شود و هر قومی سرزمینهایی را که روزگاری به ایشان متعلق بوده اما به ناحق از ایشان غصب شده است مطالبه کند، در آن صورت نظم جهان یکسره برهم می ریزد و آتش جنگ و خشونت دامنگیر همگان خواهد شد. بنابراین، به نظر می رسد که باید این پرونده را در جایی بست، و بی عدالتیهایی را که پیش از زمان معینی رخ داده است، لاجرم نادیده گرفت. برای حلّ این مشکل می توان فرض کرد که جامعه بین المللی از طریق نهادهای بین المللی ذیربط پیمانی را تنظیم و تصویب کند که به موجب آن مرزهای موجود میان دولتها به رسمیت شناخته می شود مگر آنکه قرائن محکمی درکار باشد که نشان دهد فلان دولت سرزمین قوم دیگری را (مثلاً) سه یا چهار نسل پیش (و نه دورتر از آن) به ناحق غصب کرده است.
استدلال مبتنی بر عدالت توزیعی: لبّ استدلال دوّم این ادعاست که نقض سیستماتیک و گسترده حقوق فردی یا جمعی یک قوم یا گروه یا مردم یک منطقه خاص، تحت شرایط معینی، می تواند حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی را موّجه سازد. یکی از مهمترین مصادیق نقض حقوق فردی و جمعی یک گروه آن است که دولت مرکزی در مقام توزیع منابع و فرصتها به نحو ناعادلانه رفتار کند. در اینجا فرض بر این است که شهروندان یک جامعه علی الاصول با رضایت آگاهانه و مختارانه خود با حکومت قراردادی منعقد کرده اند که به اعتبار آن حکومت موظف است حقوق و منافع آحاد شهروندان آن جامعه را به نحو عادلانه تأمین و محافظت نماید. بنابراین، اگر دولت مرکزی به نحو سیستماتیک و گسترده حقوق فردی و جمعی گروهی خاص را در قلمرو حاکمیت خود نقض کند، و از جمله در مقام توزیع منابع و فرصتها به نحو سیستماتیک به زیان یک قوم یا گروه خاص عمل نماید، در واقع قراردادی را که مبنای مشروعیتش بوده نقض کرده است. در این شرایط گروه یا قوم مورد ظلم اخلاقاً الزامی ندارد که به نحو یکسویه به آن قرارداد پایبند بماند، و بنابراین، اخلاقاً حق دارد که مقدّرات خود را از قلمرو اقتدار سیاسی و قضایی دولت مرکزی خارج کند. در واقع از منظر اخلاقی حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی در این شرایط نهایتاً بر مبنای ضرورت اخلاقی وفای به عهد و پیامدهای اخلاقی ناشی از نقض پیمان توجیه می شود.۳
نقض عدالت توزیعی از جمله مهمترین دلایل جدایی طلبی در کشورهای درحال توسعه است. در بسیاری از این کشورها دولت مرکزی برنامه های توسعه را به نحو تبعیض آمیزی طراحی و اجرا می کند. برای مثال، قومی که حکومت مرکزی را در اختیار دارد بیشتر سرمایه گذاریهای دولتی را به سوی مردم خود روان می کند، یا مناصب و قراردادهای دولتی را بیشتر در اختیار ایشان قرار می دهد، یا نظام مالیاتی، سیاستها، و برنامه های اقتصادی را چنان تنظیم می کند که به نحو سیستماتیک به زیان پاره ای از گروهها و به سود پاره ای گروههای دیگر باشد.۴
در شرایطی که یک قوم یا گروه قربانی بی عدالتی توزیعی است، حق جدایی طلبی برای ایشان با دو قید اثبات می شود: نخست آنکه، باید معلوم شود که برای رفع و پیشگیری از آن بی عدالتی ها هیچ راه عملی و اخلاقاً موجهی جز جدا شدن از دولت مرکزی وجود ندارد. (برای مثال، اگر تهدید به جدایی طلبی دولت مرکزی را به تجدید نظر در سیاستهای ناعادلانه اش وادارد، در آن صورت تهدید به جداشدن، و نه اقدام به جدایی، موّجه خواهد بود.) دوّم آنکه، باید معلوم شود که گروه یا قوم جدایی طلب نسبت به سرزمینی که در آن ساکن هستند بواقع صاحب حق مالکیت هستند.
اگر آن سرزمینها بواقع به آن قوم یا گروه متعلق بوده باشد، و آن قوم یا گروه برای رفع بی عدالتی هیچ راهی جز جدا شدن از دولت مرکزی نداشته باشند، در آن صورت به نظر می رسد که حق جدایی طلبی یا طلاق سیاسی برای ایشان اثبات می شود.
در اینجا مایلم بر این نکته تأکید کنم که دولت مرکزی مالک سرزمینهای تحت قیمومت خود نیست، بلکه بر آن سرزمینها (به فرض مشروع بودن) حق حاکمیت دارد. “حق حاکمیت” با “حق مالکیت” متفاوت است. حق حاکمیت رابطه ای است میان (۱) دولت (به عنوان کارگزار)، (۲) یک سرزمین یا قلمرو معین، و (۳) مردم (به عنوان کارفرما). در واقع دولت از جانب مردم موظف می شود که بر ملک خصوصی شهروندان تحت قیمومتش نوعی نظارت محدود اعمال کند، برای مثال، از مرزهای آن سرزمینها محافظت نماید (مثلاً ورود و خروج افراد و کالاها را تنظیم کند، یا از آن مرزها در برابر تهاجم خارجی دفاع نماید)، و نیز در داخل آن مرزها قوانینی را که برای حفاظت از حق مالکیت و نیز سایر حقوق شهروندان (از جمله شهروندان آینده) وضع شده است، اجرا نماید.
در شرایطی که دولت مرکزی گروه یا قوم خاصی را در قلمرو حاکمیتش قربانی بی عدالتی توزیعی می کند حق حاکمیت خود را دست کم نسبت به آن قوم یا گروه از دست می دهد، و اگر آن قوم یا گروه نسبت به قلمرویی که در آن ساکن است حق مالکیت داشته باشد، اخلاقاً مجازاست که کارگزار پیمان شکن و خاطی را عزل کند و به صلاحدید خود حق حاکمیت قلمرو خود را به کارگزاران تازه ای واگذار نماید.
استدلال بر مبنای حق تعیین سرنوشت خود: استدلال سوّم مبتنی بر این ادعا است که هر ملّتی حق دارد دولت خاص خود را داشته باشد. به تعبیر دیگر،”مرزهای سیاسی و مرزهای فرهنگی (یا قومی) باید بر هم منطبق باشد.”۵ در اینجا مقصود از “ملّت” یک گروه قومی خاص است که هویت آن با زبان، سنت، و فرهنگ مشترک متمایز می شود. مبنای اخلاقی حق جدایی طلبی در این استدلال به رسمیت شناختن حق انتخاب و تصمیم گیری فاعلان اخلاقی مطابق صلاحدید خویشتن است. به رسمیت شناختن حق جدایی طلبی برای یک قوم در واقع به این معناست که آن قوم حق دارد زندگی و مقدّرات خود را به تشخیص و صلاحدید خود و مطابق درکی که از خوب و بد یا مصلحت و مفسدت دارد (درک و تشخیصی که از دل سنت و فرهنگ ویژه آن قوم برمی آید)، سامان دهد. در اینجا فرض بر این است که استقلال سیاسی کامل، یعنی حق حاکمیت تمام عیار، شرط لازم حق تعیین سرنوشت خود است.
اما این استدلال دست کم دو اشکال اساسی دارد:
اشکال نخست اشکالی عملی است. امروزه شمار ملتهای بالقوه جهان بسی بیشتر از ملتهای موجود است، و تازه این شمار به سرعت رو به فزونی است. اگر بپذیریم که هر “ملّتی” حق دارد دولت خاص خود را داشته باشد، در آن صورت هر قومی مجاز است علم جدایی طلبی برافرازد و دولت مستقلی تشکیل دهد. در این صورت آیا فرآیند شقه شقه شدنهای سیاسی را پایانی خواهد بود؟ حتّی اگر بی ثباتی های سیاسی و اقتصادی ناشی از این امر را نادیده بگیریم، زیانهای انسانی ناشی از آن قابل چشم پوشی نیست، زیرا در جهان امروز اقوام مختلف تا حدّ زیادی با هم درآمیخته اند، و برای آنکه قلمروهای سیاسی از نظر قومی یکدست شود، لاجرم یا باید شمار زیادی از مردم ساکن در آن قلمروها از میان بروند (نظیر آنچه صربها با مسلمانان کردند) یا باید شمار زیادی از انسانهای بیگناه از خانه و کاشانه شان آواره شوند (نظیر آنچه در جدایی پاکستان از هند رخ داد.)۶
اشکال دوّم ناظر به این پیش فرض است که استقلال سیاسی کامل شرط لازم حق تعیین سرنوشت خود است. حقیقت این است که حق تعیین سرنوشت لزوماً به معنای حق حاکمیت سیاسی کامل و تمام عیار نیست. در بسیاری موارد اقوام یا “ملّتها” حق تعیین سرنوشت خود را با کسب امتیازاتی بسیار کمتر از استقلال سیاسی کامل تحقق یافته می بینند. برای مثال، اگر قانون اساسی یا دولت مرکزی این حق را برای اقوام تحت حاکمیت خود به رسمیت بشناسد که آن اقوام در قلمرو خود زبان محلی شان را به عنوان زبان رسمی به کار برند، یا سرزمین شان به عنوان استان یا ایالتی در یک فدراسیون به رسمیت شناخته شود، یا نمایندگان ایشان نسبت به تغییر قانون اساسی یا وضع و تغییر پاره ای قوانین فدرال حق وتو داشته باشد، در آن صورت در غالب موارد آن اقوام حق تعیین سرنوشت خود را بدون آنکه مستلزم استقلال سیاسی کامل باشد، تحقق یافته تلقی می کنند.
بنابراین، حق تعیین سرنوشت به تنهایی نمی تواند حق جدایی طلبی را برای یک قوم خاص ثابت کند. البته در پاره ای موارد خاص ممکن است که یک قوم برای پیشگیری از نابودی فرهنگ خود، یا قتل عام فرزندانش، یا مقابله با تبعیضهای گسترده هیچ راهی نداشته باشد جز آنکه از میزان بالاتری از حق تعیین سرنوشت که مستلزم استقلال سیاسی کامل است، برخوردار شود. اما در این گونه شرایط، حق تعیین سرنوشت در کنار آن عوامل دیگر است که حق جدایی طلبی را موّجه می سازد.
استدلال بر مبنای حفظ فرهنگ قوم: قائلین به این استدلال معتقدند که ضرورت حفظ فرهنگ قوم به تنهایی می تواند حق جدایی طلبی را برای یک قوم موّجه سازد.۷
اما چرا فرهنگ قوم از چنان اهمیتی برخوردار است که ضرورت حفظ آن می تواند حق جدایی طلبی را اثبات کند؟ بدون تردید فرهنگ یک قوم از مقوّمات اصلی هویت آن قوم بشمار می رود، و اگر فرهنگ قومی در معرض تهدید باشد، در واقع هویت ایشان به مخاطره افتاده است. احتمالاً مهمترین نقش فرهنگ معنابخشیدن به زندگی قوم است. زندگی معنادار زندگی جهت دار و معطوف به غایت است. اما هر غایتی به زندگی فرد معنا نمی بخشد، آن غایت باید (دست کم) از منظر فرد ارزشمند، الهام بخش، و برانگیزاننده باشد. بنابراین، زندگی معنادار نهایتاً زندگی ای است که حول غایتی ارزشمند خلاقانه آفریده می شود.۸ در اینجاست که فرهنگ قوم نقش اصلی خود را دست کم در سه سطح ایفا می کند:
فرهنگ در سطح نخست نقشی پیرایشی ایفا می کند. همانطور که گذشت، معناداری زندگی در گرو غایتمندی آن است. اما فرد در طول زندگی خود با شمار بالقوّه نامحدودی از اهداف و غایات روبروست، و لاجرم باید از آن میان دست به گزینش بزند. اما انتخاب از میان مجموعه نامحدودی از گزینه ها کاری بغایت دشوار است. در اینجاست که فرهنگ بر مبنای نظام ارزشی اش گزینه های پیش روی اعضای خود را تا حدّی غربال می کند، و با محدود کردن دایره گزینه های درخور توجه، تاحدّی از دشواریهای فرآیند گزینشگری می کاهد.
اما نقش دوّم فرهنگ آرایشی است. به این معنا که از میان گزینه های غربال شده، فرهنگ قوم به پاره ای از آن گزینه ها معنا و اهمیت خاص می بخشد، و آنها را بویژه در چشم اعضای خود می آراید. در غالب موارد، این گزینه ها چندان شوق انگیز می نماید که اعضای آن فرهنگ دانسته یا نادانسته هویت خود را بر آن مبنا تعریف می کنند، و زندگی خویشتن را یکسره برای تحقق آن آمال و غایات سامان می دهند.
اما نقش سوّم فرهنگ نقشی همایشی است، یعنی فرهنگ قوم آرمانهای متفرق جامعه را تاحدّی با یکدیگر سازگاری و هماهنگی می بخشد، و از آنها کلّی کمابیش یکپارچه و منسجم فراهم می آورد که می تواند از قلمرو زندگی فردی اعضای آن فرهنگ فراتر رود و به نسلهای آینده منتقل گردد.۹
روشن است که نقش فرهنگ در موارد سه گانه فوق منحصر نیست. اما همین موارد هم می تواند بخوبی اهمیت فرهنگ را در حیات یک قوم نشان دهد. اما پرسش اصلی این است که آیا این حدّ از اهمیت برای اثبات حق جدایی طلبی کافی است؟ به نظر می رسد که حفظ فرهنگ قوم فقط در صورتی می تواند حق جدایی طلبی را موّجه سازد که دست کم شرایط زیر حاصل شده باشد:
شرط اوّل آنکه، فرهنگ قوم حقیقتاً در معرض نابودی و اضمحلال باشد.
شرط دوّم آنکه، راههای کم هزینه تری جز جدا شدن از دولت مرکزی برای حفظ آن فرهنگ وجود نداشته باشد. برای مثال، شاید بتوان دولت مرکزی را واداشت که برای حمایت از فرهنگ اقلیتهای آسیب پذیر حقوق حفاظتی ویژه ای وضع کند، مثلاً، به اعضای آن فرهنگ این قدرت و اختیار داده شود که بر سر راه “بیگانگانی” که می خواهند به قلمرو ایشان وارد شود، یا اعضایی که مایلند گروه ایشان را ترک کنند، موانع و دشواریهایی قرار دهند، یا اعضای آن فرهنگ در قلمرو خود از حق مالکیت ویژه برخوردار باشند، یا بتوانند قوانینی را که حیات فرهنگ ایشان را تهدید می کند (دست کم در قلمرو زیست خود) ملغی یا وتو کنند.
شرط سوّم آنکه، فرهنگ قوم ولو به نحو حداقلی با موازین عدالت سازگاری داشته باشد. هر فرهنگی در خور حفظ و حراست نیست. برای مثال، فرهنگ آلمانهای نازی یا خمرهای سرخ را دشوار بتوان در خور حفاظت دانست.
شرط چهارم آنکه، گروههای فرهنگی جدایی طلب نباید درصدد باشند که دولتی خودکامه بنیان نهند که حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند و در عین حال حق مهاجرت یا خروج آزادانه را نیز از ایشان سلب می نماید. افراد عاقل و بالغ حق دارند آزادی خود را نابود کنند، اما حق ندارند حقوق و آزادی دیگران (از جمله نسلهای آینده خود) را بدون رضایت آگاهانه و مختارانه ایشان نقض کنند و آنها را به نحو برگشت ناپذیر از حقوق اساسی شان محروم سازند.
شرط پنجم آنکه، مالکیت قوم بر سرزمینی که در آن ساکن است محرز باشد. یعنی نه دولت مرکزی و نه هیچ مرجع دیگری نسبت به آن سرزمین ادعای موّجه و معتبری نداشته باشد.۱۰
(۳)
کار اثبات حق جدایی طلبی تمام نیست مگر آنکه قوّت استدلالهایی که علیه آن حق اقامه شده است نیز مورد بررسی قرار گیرد. چه بسا استدلالهای مخالف از چنان قوّتی برخوردار باشد که استدلالهای موافق را یکسره تحت الشعاع قرار دهد. خوبست در اینجا پاره ای از مهمترین دلایلی را که در ردّ حق جدایی طلبی مطرح شده است مورد بررسی قرار دهیم:
استدلال بر مبنای دفاع از خود: اساس این استدلال ادعای زیر است: جدایی طلبی موجودیت دولت مرکزی را به مخاطره می اندازد، و لذا دولت مرکزی حق دارد برای دفاع از خود مانع این جدایی شود، و حتّی در صورت لزوم در این راه از زور بهره بجوید. در اینجا ممانعت از جدایی طلبی مصداق دفاع از خود و اخلاقاً موّجه تلقی می شود. البته این استدلال بیش از آنکه نفی حق جدایی طلبی باشد، مقاومت در برابر جدایی طلبی را توجیه می کند.
اما مقصود از این ادعا که “جدایی طلبی موجودیت دولت مرکزی را به مخاطره می افکند” چیست؟
ممکن است مقصود این باشد که قلمرو جدایی طلب از حیث سوق الجیشی نقش حساسی در حفظ امنیت سایر قسمتهای کشور دارد، و جدا شدن آن امنیت قسمتهای برجا مانده را به مخاطره می افکند. اما آیا این امر می تواند دلیل موّجهی برای نفی حق جدایی طلبی باشد؟ فرض کنید که قوم جدایی طلب بنابه دلایل اخلاقاً موّجهی ادعای جدایی طلبی دارد (مثلاً، قلمرو قوم جدایی طلب یک یا دو نسل پیشتر به ناحق به تصرف دولت مرکزی درآمده است، یا دولت مرکزی منابع و فرصتها را به نحو مستمر و سیستماتیک ناعادلانه توزیع می کند، یا چیزی از این قبیل). آیا تحت این شرایط دولت مرکزی اخلاقاً حق دارد که برای تأمین امنیت خود حق جدایی طلبی آن قوم را نادیده بگیرد؟ به نظر می رسد پاسخ منفی باشد. برای روشن شدن این ادعا فرض کنید که من به همراه کسی در خیابان قدم می زنم، و به ناگاه فردی با اسلحه از تاریکی بیرون می جهد و به سوی من نشانه می رود. آیا در این شرایط من اخلاقاً حق دارم برای دفاع از جان خود همراهم را به زور در پیش خود بکشم تا او به جای من مورد اصابت گلوله قرار بگیرد؟ به نظرم روشن است که پاسخ منفی است. ما برای دفاع از جان خود به هرکاری مجاز نیستیم. برای مثال، ما اخلاقاً حق نداریم برای دفاع از جان خود فرد بیگناهی را به زور سپر بلای خود قرار دهیم. درحدّی که من درمی یابم، هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم دولتها از این قاعده اخلاقی مستثنی هستند. البته ممکن است در شرایط بسیار استثنایی خطری واقعی، جدّی و عاجل دولتی را تهدید کند، و آن دولت برای دفاع از خود ناچار باشد که از سرزمین قوم دیگری استفاده کند. اما این استفاده فقط در صورتی اخلاقاً موّجه است که با اذن آن قوم، به طور موّقت، و با رعایت حقوق ایشان انجام پذیرد.۱۱
اما ممکن است مقصود از آن عبارت این باشد که تحقق حق جدایی طلبی “حیات اقتصادی” دولت برجامانده را مختل می کند، و در نتیجه سطح رفاه مردمانی را که پشت سر می مانند کاهش می دهد.۱۲ آیا این امر می تواند دلیل موّجهی برای نفی حق جدایی طلبی باشد؟ اگر جداشدن از دولت مرکزی سطح رفاه مردم قلمرو برجامانده را کاهش دهد اما آن مردم همچنان از حداقلهای ضروری برای یک زندگی کرامتمند بهره مند باشند، در آن صورت دشوار بتوان آن تأثیر اقتصادی را دلیل کافی برای نفی حق جدایی طلبی دانست، زیرا افراد یا گروهها هیچ حق ویژه ای ندارند که وضع اقتصادیشان همواره در همان سطحی که هست باقی بماند. اما آیا اگر اوضاع اقتصادی قوم برجامانده چندان وخیم شود که ایشان از تأمین حداقلهای ضروری زندگی خود دربمانند، باز هم حق جدایی طلبی برای قوم جدایی طلب محفوظ خواهد ماند؟ پاسخ به این پرسش اندکی دشوارتر است. آیا انسانها نسبت به حداقلی از امکانات مادّی و اقتصادی که برای یک زندگی انسانی کرامتمند ضروری است صاحب حق تکلیف آور هستند؟ اهل نظر درباره وجود چنان حقی اختلاف نظر دارند. به گمان من احیاناً می توان برای اثبات چنان حقی استدلال کرد. بگذارید دست کم برای پیشبرد بحث فرض کنیم که بواقع انسانها نسبت به چنان حداقلهایی صاحب حق اند، و در مقابل افراد یا مراجعی نیز مکلفند که احقاق آن حق را تسهیل و تضمین کنند. آیا این حق مثبت برای نفی حق جدایی طلبی کافی است و می تواند به دولت مرکزی این حق را بدهد که علیه جدایی طلبان به زور متوسل شود؟ به نظر من پاسخ همچنان منفی است. حقیقت این است که در شرایطی که گروهی از انسانها در وضعیتی چندان دشوار زندگی می کنند که از تأمین حداقلهای ضروری برای یک زندگی کرامتمند ناتوان هستند، هر آن کس که از وضعیت ایشان آگاه است و می تواند به ایشان یاری برساند اخلاقاً موظف به کمک رسانی است. البته در این شرایط قومی که از دولت مرکزی جدا شده است و از امکانات اقتصادی بهتری بهره مند است بواسطه سابقه و قرابتهای تاریخی و فرهنگی احیاناً در قبال شهروندان برجامانده که از تأمین نیازهای اساسی خود ناتوان اند، وظیفه سنگین تری در کمک رسانی دارد. اما در اینجا مسأله بیش از آنکه ناظر به حق جدایی طلبی باشد ناظر به وظایف و تکالیف ناشی از عدالت توزیعی است. به بیان دیگر، صرف آنکه جداشدن قوم جدایی طلب حیات اقتصادی دولت برجامانده را به معنای یادشده به مخاطره می افکند به تنهایی نشان نمی دهد که قوم جدایی طلب حق جداشدن ندارد، بلکه حداکثر نشان می دهد که این قوم پس از آنکه بنابه دلایل اخلاقاً موّجه از دولت مرکزی جدا شد همچنان وظیفه دارد به برجاماندگانی که از حداقلهای لازم برای یک زندگی انسانی و کرامتمند بی بهره اند، یاری برساند. در عین حال، می توان فرض کرد که دولت مرکزی با قوم جدایی طلب به توافق برسد که در ازای به رسمیت شناختن حق جدایی طلبی ایشان در پاره ای از منابع اقتصادی ایشان شریک شود یا از پاره ای از کمکهای ویژه آنها برخوردار گردد. همچنین ممکن است که دولت برجامانده برای بهبود وضعیت اقتصادی شهروندانش بتواند تحت شرایط عادلانه ای به دولتهای دیگر بپیوندد یا بدون آنکه به حقوق مدنی یا سیاسی شهروندانش آسیبی برساند خود را به دولت کمابیش عادلی ضمیمه کند.
استدلال بر مبنای رعایت قاعده اکثریت: این استدلال بیشتر ناظر به گروههای جدایی طلبی است که از نظر تعداد در اقلیت هستند. مطابق این استدلال، جدایی طلبی یک قوم فقط در صورتی موّجه است که اکثریت مردمی که تحت حاکمیت دولت مرکزی هستند به آن رأی مثبت داده باشند، در غیر این صورت جدایی طلبی آن قوم را باید نقض قاعده اکثریت و به این اعتبار ناموّجه دانست.
اما این صورت از استدلال آشکارا ناپذیرفتنی است. رأی اکثریت تحت هر شرایطی الزام آور نیست. برای مثال، اکثریت حق ندارد سیاستهایی را تصویب و اجرا کند که ناقض حقوق فردی و اجتماعی اقلیت باشد. از سوی دیگر، قاعده اکثریت در جمعی حاکم است که اعضای آن داوطلبانه با یکدیگر همکاری متقابل دارند، و قاعده اکثریت را به عنوان قاعده اصلی تصمیم گیری و سیاستگذاری در میان خود پذیرفته اند. بنابراین، در شرایطی که دولت مرکزی حقوق اساسی فردی و اجتماعی قومی را نقض می کند، یا آن قوم را به زور و به رغم میل شان به قلمرو حاکمیت خود ضمیمه کرده است (یعنی مشارکت آنها در جمع داوطلبانه نیست)، یا ساختار مناسبات بیش از آنکه بر مبنای همکاری متقابل باشد مبتنی بر سوء استفاده نامنصفانه یک گروه از گروه دیگر است، پیروی از قاعده اکثریت الزام آور به نظر نمی رسد.۱۳
بنابراین، به نظر می رسد که در صورتبندی استدلال فوق باید تجدید نظر کرد. شاید تقریر زیر پذیرفتنی باشد: اگر دولت مرکزی حقوق فردی و اجتماعی قوم جدایی طلب را رعایت می کند، و گروه جدایی طلب (علی الاصول) داوطلبانه در قلمرو حاکمیت دولت مرکزی مشارکت دارد، و (علی الاصول) قاعده اکثریت را به عنوان قاعده تصمیم گیری و سیاست گذاری پذیرفته است، در آن صورت باید به نتایج حاصل از قاعده اکثریت پایبند باشد. در این شرایط جدایی طلبی یک قوم فقط در صورتی موّجه است که اکثریت مردمی که تحت حاکمیت دولت مرکزی هستند به آن رأی مثبت داده باشند، در غیر این صورت جدایی طلبی آن قوم نقض قاعده اکثریت و اخلاقاً ناموّجه است.
اما تقریر دوّم از آن استدلال هم خالی از اشکالاتی نیست: نخست آنکه، این استدلال بیش از آنکه ناظر به مقام اثبات حق جدایی طلبی باشد ناظر به مقام احقاق آن حق است، به بیان دقیقتر، بیش از آنکه نافی حق جدایی طلبی باشد، ناظر به شرایطی است که تحت آن احقاق آن حق موجّه (یا ناموجّه) است. دوّم آنکه، فرض کنیم که قوم اقلیت داوطلبانه در جمعی که بنا بر قاعده اکثریت می گردد مشارکت کرده است، و حقوق فردی و جمعی آن هم کمابیش رعایت می شود. اما حتّی در این شرایط هم به نظر می رسد که حق خروج همچنان برای آن قوم محفوظ خواهد ماند. خصوصاً اگر تصمیم به پیوستن به آن جمع توسط نسلهای پیشین گرفته شده باشد، دلیلی وجود ندارد که آن تصمیم را همچنان برای نسلهای کنونی یا آینده الزام آور بدانیم. البته اگر این جدایی زیانهای اخلاقاً ناموّجهی را بر بخشهای باقی مانده وارد کند، در آن صورت بر گروه جدایی طلب فرض است که برای جبران آن زیانها غرامتی منصفانه بپردازد.
البته به رسمیت شناختن حق جدایی طلبی می تواند از حیث مهمی برای اکثریت خطرآفرین باشد: در شرایطی که احقاق حق جدایی طلبی توسط اقلیت می تواند هزینه های سنگینی را بر اکثریت وارد آورد، اقلیت می تواند تهدید به جدایی را به ابزاری برای امتیازگیریهای ناموّجه تبدیل کند، و به این ترتیب حقوق اکثریت را مورد تهدید قرار دهد. برای پیشگیری از این قبیل سوء استفاده ها باید میان منافع حاصل از احقاق حق جدایی طلبی و منافع حاصل از رعایت قاعده اکثریت تعادلی منصفانه برقرار شود. برای مثال، ممکن است که قانون اساسی حق جدایی طلبی را به رسمیت بشناسد، اما جداشدن را مشروط به آن کند که اکثریت چشمگیری از مردمی که در سرزمین جدایی طلب زندگی می کنند (مثلاً سه چهارم آنها) در یک همه پرسی به جداشدن از حکومت مرکزی رأی مثبت دهند.۱۴
استدلال بر مبنای خطر هرج و مرج: مطابق این استدلال اگر جدایی طلبی به رسمیت شناخته شود، در آن صورت هیچ حدّی برای آن متصور نخواهد بود: اگر گروههای بزرگ حق جدا شدن داشته باشند چرا گروههای کوچک از این حق محروم باشند؟ و اگر این حق را برای گروههای کوچک برسمیت بشناسیم، چرا آن را از افراد دریغ کنیم؟ به نظر می رسد همان مبنایی که (بنا به فرض) حق جدایی طلبی را برای گروههای بزرگ اثبات می کند، علی الاصول می تواند برای اثبات آن حق برای گروههای کوچک و نهایتاً تک تک افراد جامعه نیز به کار رود. اما اگر هر گروه یا فردی حقّ خروج از حوزه اقتدار دولت مرکزی و تشکیل یک حوزه اقتدار سیاسی و قضایی مستقل را داشته باشد، در آن صورت حاصل چیزی جز هرج و مرج و آنارشی نخواهد بود. این تالی فاسد نشان می دهد که فرض اولیه (یعنی اثبات حق جدایی طلبی) فرضی باطل بوده است.۱۵
درباره این استدلال چه می توان گفت؟ این استدلال مبتنی بر این پیش فرض است که حق جدایی طلبی به هیچ حدّ و قیدی مقید نیست و گویی تقریباً هر کس می تواند مدعی آن شود. اما این پیش فرض بی دلیل و ناموجّه است. اوّلاً- هر استدلالی که برای توجیه حقّ جدایی طلبی ارائه می شود لزوماً از منظر اخلاقی قانع کننده و متقن نیست. فقط آن دسته استدلالهایی که از منظر اخلاقی معتبر و قانع کننده است می تواند ادعای جدایی طلبی را موجّه کند. ثانیاً- دلایل اخلاقاً قانع کننده ای را که برای اثبات حق جدایی طلبی اقامه شده است (نظیر دلایلی که پیشتر در این نوشتار مورد بحث قرار گرفت) نمی توان برای موجّه کردن هر نوع ادعای جدایی طلبانه ای به کاربرد. برای مثال، مواردی را در نظر بگیرید که جدایی طلبی بر مبنای عدالت جبرانی موجّه می شود. روشن است که استدلال مبتنی بر عدالت جبرانی فقط بر مواردی اطلاق پذیر است که برای مثال، پیشتر سرزمینی به ناحق تصاحب شده باشد. این استدلال را نمی توان بر مواردی که مصداق این وضعیت نیست اطلاق کرد. ثالثاً- اگر علی الاصول حق جدایی طلبی برسمیت شناخته شود، اقوام و گروههای مختلفی که در کنار هم یک ملّت واحد را تشکیل می دهند می توانند در متن قانون اساسی خود ضمن برسمیت شناختن آن حق شرایط و قیود محدود کننده ای برای آن قرار دهند. در این صورت آن دسته از ادعاهای جدایی طلبانه ای که از حدود شرایط مصرّح در قانون اساسی فراتر می رود پذیرفتنی تلقی نخواهد شد.
(۴)
این نوشتار تمام استدلالهایی را که له و علیه حق جدایی طلبی اقامه شده است دربرنمی گیرد، اما به نظر می رسد که مهمترین آنها را شامل باشد. اگر نتایج حاصل از بررسیهای این نوشتار درست باشد، در آن صورت باید بپذیریم که حقی به نام حق جدایی طلبی وجود دارد. البته این حق در مقام احقاق باید به پاره ای ملاحظات اخلاقی مهم مقید شود. شاید بهترین شیوه برخورد با ادعاهای جدایی طلبانه آن باشد که اوّلاً- قانون اساسی حق جدایی طلبی را به رسمیت بشناسد، و نحوه و شرایط احقاق آن را به نحو منصفانه ای مشخص کند. و ثانیاً- دولت مرکزی برای پیشگیری از قوّت گرفتن مطالبات جدایی طلبانه و نیروهای گریز از مرکز، حقوق اقلیتهای قومی، دینی، و فرهنگی، از جمله حق مشارکت مؤثر ایشان در تعیین سرنوشت خود، را در عمل محترم بدارد.
آرش نراقی
کالیفرنیا،
سن
برناردینو
۲۹ جولای
۲۰۰۸
یادداشتها:
۱- برای مثال، جنبش جدایی طلبی در بنگلادش یا جدایی طلبی جمهوریهای بالتیک بر مبنای ضرورت رعایت عدالت جبرانی توجیه می شده است. برای مثال، نگا.
E. S. Mason, R. Dorfman, and S. A. Marglin, Conflict in East Pakistan: Background and Prospects, cited in Subrata Roy Choedhury, The Genesis of Bangladish (New York: Asia Publishing House, 1972), p.11, n. 18. Also, Allen Buchanan, Secession (The Morality of Political Divorce from Fort Sumter to Lithuania and Quebec), Westview Press, 1991,pp. 67-70.
۲- برای مثال، نگا.
Lee Brilmayer, “Secession: A Territorialist Reinterpretation”, Yale Journal of International Law, vol. 16, no. 1, January 1991, pp. 177-202.
۳- به عنوان نمونه فیلسوفان سیاسی زیر معتقدند که نظریه مبتنی بر توافق و قرارداد اجتماعی متضمن برسمیت شناختن حق جدایی طلبی است:
Harry Beran, The Consent Theory of Political Obligation, New York: Croom Helm, 1987. And Lee Brilmayer, “Secession: A Territorialist Reinterpretation”. Also Lee Brilmayer, “Consent, Contract, and Territory”, Minnesota Law Review, 1989, 74:6-10. Also see, Allen Buchanan, Secession,1991, pp. 38-45, and pp. 114-124.
۴- برای آشنایی با پاره ای از مصادیق مطالبات جدایی طلبانه بر مبنای عدالت توزیعی، نگا.
Donald Horowitz, Ethnic Groups in Conflict (Berkeley: University of California Press, 1985), pp. 249-254. And Arthur Nwanko and Samuel Ifejika, The Making of a Nation: Biafra (London: C. Hurst and Cp., 1970), p.229.
5- Ernest Gellner, Nations and Nationalism, Oxford: Blackwell, 1983, p.2.
۶- پیشین، همان صفحه.
۷- برای بحث خوبی در این باره، نگا.
Allen Buchanan, Secession, 1991, pp. 52-64.
۸- برای تفصیل این تحلیل از معناداری زندگی، برای مثال، نگا.
Charles Taylor, “The Meaning of Human Existence”, in Burton M. Leise, ed. Values in Conflict: Life, Liberty, and the Rule of Law, Prentice Hall, 1981.
۹- درباره نقش فرهنگ در فراهم آوردن زمینه انتخاب برای اعضای فرهنگ و معنابخشی به زندگی ایشان، برای مثال، نگا.
< Ch. 1989, Press, University Oxford Oxford: Culture,
and Community, Liberalism, Kymlica, Will>
10- Allen Buchanan, Secession, 1991, pp. 58-61, esp. p.611<>
11- Ibid., pp. 91-2.
12- برای بحث خوبی در این باره، نگا.. pp.92-7. Ibid,
۱۳- برای نمونه ای از بحثهای ناظر به محدودیتهای قاعده اکثریت از نگاهی لیبرال، نگا.
Bruce Ackerman, Social Justice and the Liberal State, New Haven, Conn. : Yale University Press, 1980, pp.293-299.
14-pp. 1991, Secession, Buchanan, Allen
15-ibid., pp. 102-104
http://www.turkiran.com/rasism%20dar%20iran.htm