مراسم قهوه‌خوری اعراب حاشيه تالاب شادگان
image

Tue 05 08 2008 - 8:21

 
مراسم و آيين‌های بسياری در ميان اقوام مختلف ايرانی و در روستاهای دوردست برگزار مي‌شود كه به دلايل بسياری در حال فراموش شدن هستند. نوشتار زير معرفی يكی از اين مراسم است.

خبرگزاری ميراث فرهنگي: اعراب ساکن خوزستان رسمی ديرينه و مراسمی نمادين در مجالس خود دارند که معمولاً اين مراسم در محلی به نام "مضيف" که کپر يا اتاقی بزرگ در کنار محل زندگی يا خانه شيخ است، برگزار مي‌شود.

در گذشته مضيف کارکردهای بسياری داشت ازجمله محل رتق و فتق امور قبيله، محل داوری و حل اختلاف، مرکز تبادل اخبار و اطلاعات، محل تشکيل مجلس اعيان و شورای ريش سفيدان بود .(هنر و مردم، شماره 5، بهار 1385)

در اين مجلس و مضيف بود که شيخ دستور آماده سازی قهوه، اين مراسم نمادين پر از راز و رمز را صادر می کرد؛ قهوهای که در اين مراسم استفاده مي‌شد، قهوه آسياب نشده بود و بيشتر از کشورهای حاشيه خليج فارس تهيه مي‌شد.
ابتدا قهوه را با وسيله‌ای دو شاخه به نام مهماس که شبيه مقاش مي‌باشد در ظرفی ريخته و تفت مي‌دهند و آنگاه آن را در هاون آسياب کرده و برای مراسم آماده مي‌کنند؛ پس از آن در ظرفی بزرگ به نام "گم گم" که چيزی شبيه گلاب‌پاش‌های قديمی و از جنس ورشو (مفرغ) است، آب ريخته و پس از جوش آمدن، قهوه آسياب شده را اضافه کرده و از هل هم برای خوش طعم شدن آن استفاده مي‌كنند.

هنگامی که قهوه آماده سرو باشد ساقی آن را در ظرف کوچکتری به نام "دله" که شبيه همان "گم گم" است ريخته و سپس اين مراسم آيينی با زيرکی و دانايی ساقی ادامه مي‌يابد.

ساقی دله را در دست چپ و فنجان مخصوص قهوه خوری ـ که فنجانی بدون دسته است و فنيان خوانده می شود ـ را در دست راست گرفته، از سمت راست مجلس شروع به سرو قهوه می نمايد؛ اگر در اين مجلس سيدی وجود داشته باشد ابتدا از وی پذيرايی مي‌گردد و در غير اين صورت اين مراسم از شيخ يا ريش سفيد مجلس آغاز مي‌شود.

برای ريختن قهوه درون فنجان و تعارف آن به ميهمانان نيز آيين خاصی وجود دارد، بدين ترتيب که ساقی پس از ريختن قهوه درون فنجان، فنجان را به نوک دله مي‌زند و برای تعارف با دست راست بدون اين‌که کمر را خم نمايد فنجان قهوه را به ميهمان تعارف مي‌نمايد و ميهمان نيز با دست راست قهوه را دريافت مي‌کند و بدون زمين گذاشتن فنجان آن را ميل مي‌نمايد.

اگر گيرنده فنجان پس از نوشيدن قهوه، فنجان را بدون هر گونه حرکتی به ساقی برگرداند، بدين معناست که درخواست فنجان ديگری دارد، اما با تکان دادن فنجان توسط ميهمان (حرکت دست از مچ به پايين و از راست به چپ) ساقی فنجان را تحويل گرفته و به سراغ نفر بعدی مي‌رود؛ هر عملی غير از اين معنای ديگری دارد. به عنوان مثال اگر شخصی قهوه خود را ميل نکرده و فنجان را زمين بگذارد بدين معناست که وی خواسته‌ای دارد، در اين هنگام شيخ يا ميزبان رو به وی کرده و از خواسته‌اش مي‌پرسد و پاسخ مناسب مي‌دهد.

در قديم سرو کردن قهوه دارای پنج مرحله بوده و اکنون به چهار مرحله تقليل يافته که هر مرحله حرفی ناگفته دارد.

مرحله اول يا فنجان اول (هيف) ناميده مي‌شود و نوشيدن اولين فنجان قهوه توسط ساقی برای اطمينان از سالم بودن قهوه است.

فنجان دوم (ويف) ناميده مي‌شود که به معنی پذيرش مهمانی ميزبان از طرف مدعوين مي‌باشد.

فنجان سوم را (کيف) مي‌گويند که بيانگر لذت و حظ بردن از مهمانی است.

فنجان چهارم که (سيف) نام دارد نمادی از پذيرش برادری ميزبان از سوی ميهمان مي‌باشد و ميهمان قبول مي‌نمايد که کنار ميزبان خويش به حکم برادری به جنگ رفته و در رکاب وی شمشير بزند.

همان‌گونه که ذکر گرديد ساقی اين مراسم بايستی فردی زيرک و دانا و آشنا به شعر و ادب نيز باشد چرا که ممکن است هنگام سرو قهوه برای ميهمانان، يکی از حضار بيتی شعر يا جملاتی قصار بر زبان آورد و وی بايد قادر به پاسخگويی باشد.


علاوه بر آن اگر ساقی هنگام سرو قهوه سهواً شخصی را فراموش نمايد ميهمان مذکور مي‌تواند به عنوان هتک حرمت و اعاده حيثيت به نزد شيخ شکايت برده و فصل(ديه) هم مطالبه نمايد.

امروزه اين مراسم که روزگاری در مضيف شيوخ برگزار مي‌گرديد و کارکرد‌های گوناگونی داشت، رونق خود را از دست داده و بيشتر در مراسم عزا، عروسي، ميهمانی شيوخ و جشن‌های خاص مانند عيد قربان و فطر برگذار مي‌شود. با اين حال مشكلاتی كه در دادگاه‌ها حل و فصل نمي‌شود، شايد در مراسم قهوه‌خوری با خوشی پايان يابد.


گزارش از راهنمايان تور استان خوزستان:
رضوان تقوی فر، محسن محسني، پرويزطلائيان پور، ژاله كاظم زاده

فرمان مشروطیت

Sun 03 08 2008 - 10:21

image

از زمان صدور فرمان مشروطیت یک صد و دو سال می‌گذرد. مظفرالدین شاه قاجار در روز ۱۴ امرداد ماه سال ۱۲۸۵ بر این سند تاریخی امضا نهاد و به این ترتیب جامعه ایران در آن ایام طوفانی و پر تحول به موفقیتی بزرگ دست یافت. این فرمان ناظر بر تاسیس مجلس شورای ملی و در واقع نخستین گام در تفکیک قوا در کشور بود و می‌توانست پایه‌های شکل‌گیری یک دولت مدرن در ایران را فراهم آورد. تشکیل مجلس در ذات خویش وداع با نظم سنتی حکومت بود و از این بابت با مخالفت شدید صاحبان امتیازات اجتماعی در ایران رو‌به‌رو شد. در متن نخستین فرمان از ملت ایران سخن در بین بود، حال آن که مراد از آن نه همه مردم، بل شماری از نخبگان سیاسی، دینی، ایلخانان و ایل‌بیگ‌ها بود و این از تاسیس مجلس نمایندگی مردم هنوز بسیار فاصله داشت.

درفرمان مشروطیت تصریح شده بود که مجلس شورای ملی دربرگیرنده منتخبین شاهزادگان قاجار، علماء، اعیان و اشراف و ملاکین و تجار خواهد بود. دولت قاجار را علیرغم برخی از تلاش‌های پراکنده در زمینه اصلاحات سیاسی، نمی‌توان دولتی مدرن نامید. تاسیس مجلس نیز به تنهایی قادر نبود به عمر استبداد شرقی در ایران پایان دهد.

تمرکز اتوریته و اقتدار سیاسی شاخص اصلی و تعیین کننده یک دولت مدرن است. حال آنکه دولت قاجار تا واپسین روزهای حیات خود محصول هم‌زیستی سه منبع مستقل اتوریته بود: اتوریته سیاسی دولت مرکزی، اتوریته روحانیون و اتوریته محلی خان‌ها و ایلخان‌ها.

تاسیس مجلس شورای ملی می‌توانست گامی مهم در راستای تمرکز اتوریته سیاسی در دست دولت باشد. اما در نسخه نخست فرمان ما بار دیگر شاهد هم‌زیستی سه منبع یاد شده اتوریته در کشور هستیم: شاهزادگان قاجار، علماء و خان‌ها.

این که تاریخ مشروطیت چه مسیری را طی نمود موضوعی است متفاوت. مهم در این بین اشاره به این نکته است که صدور فرمان مشروطیت واکنش حکومتی سنتی است نسبت به جنبشی مدرن. علت این موضوع که چرا این جنبش را می‌بایست جنبشی مدرن تلقی کرد ریشه در تفاوت این جنبش با خیزش‌های اجتماعی پیش از آن دارد. جنبش مشروطیت از حیث اهداف و شکل اعتراض خود با خیزش‌های منطقه‌ای و محدود صاحبان قدرت محلی متفاوت است.

رویارویی‌ها در ایران پیش از شکل‌گیری دولت پهلوی عمدتا بین صاحبان قدرت مرکزی است با قدرت‌های محلی. صاحبان قدرت مرکزی اعضای ایل غالبند و قدرت‌های محلی در واقع ایل‌بیگ‌ها و ایل‌خان‌هایی هستند که یا برای حفظ قدرت و منافع خود با ایل غالب می‌جنگند یا برای گسترش نفوذ و قدرت خویش.

جنبش مشروطیت حاصل کشف عناصر وحدت در جامعه‌ای سنتی و صد پاره است. جامعه در جدال با دولت مرکزی، "خود" را و "قدرت خود" را تجربه می‌کند. مراد از بیان این موضوع فراموش کردن عقب‌ماندگی‌های اجتماعی ایران در آن هنگام نیست و ما بر آن نیستیم تصویری غیرواقعی از جامعه سنت‌زده ایران ارائه کنیم. مهم دریافت این نکته است که خیزش رعیت در برابر خان متفاوت از خیزش رعیت در برابر دولت مرکزی است. در خیزش نوع نخست، سرنوشت رعیت وابسته به خان است و در همان تکه زمین رقم می‌خورد. حال در خیزش نوع دوم، رعیت از سایه تکه زمینی که در آن کار می‌کند می‌پرد، در برابر دولت می‌ایستد و از این طریق در راستای بیرون آمدن شهروند از پیله ساکن یا رعیت گام می‌نهد.

عقب نشینی دولت مرکزی در برابر جنبش مشروطیت به معنی پایان عمر حکومت سنتی در ایران نبود و تشکیل مجلس نیز نتوانست از رعایا و ساکنین ایران، شهروند بسازد. اما این بی‌تردید یکی از مهمترین دقایق از روند شکل گیری جامعه مدنی در ایران بود. روندی که علیرغم شکل گرفتن مناسبات جامعه و دولت در ایران، هنوز ادامه دارد.

پیله حضور ساکن را رعیت شکافته شده است اما تا زایش شهروند از آن، راه دور و پر دردی در پیش است. باشد که خرد از دوری و درد راه بکاهد.

دکتر جمشید فاروقی


سیزدهم امردادماه سال یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت خورشیدی

داور شیخاوندی

باز تاب هویت اقوام ایرانی در کتاب های درسی دوره های ابتدایی و راهنمائی

Tue 05 08 2008 - 14:19

image

برای تکوین، اجرا و تداوم دموکراسی باید مردم، یا ملت،‌ دولت را از خود و خود را از دولت پندارند. تصادفی نیست که امروزه به جای ”دولت“ (state) صرف، ”دولت ـ ملت“ (Nation-State) را ترجیح می دهند. این اصطلاح ظاهراً ساده‌ی دو کلمه ای از بار اقتداری و قانونیت شایانی برخوردار است، بدین معنا که دولت همانند خود ملت است و ملت گوئی که خود دولت است.

تعریف مفاهیم:

قوم : از ”قوم“ تعاریف عدیده ای وجود دارد‌، از جمله:
”قوم، یا همبودی قومی، ‌یک سازمان اجتماعی تشکل یافته است که بر پهنه سرزمین معینی قرار دارد. آن شامل مردمی است که در طول تاریخ با هم پیوندهای خویشآوندی،‌ فرهنگی، اقتصادی ... برقرار کرده اند، دارای زبان، ویژگی های فرهنگی (نظیر دین)، پیوندهای خونی، ارزش های اجتماعی و سنت های مشترک می باشند.

شاخص های عمده‌ی قومی عبارت هستند از :
- شبکه خویشاوندی تقریباً مشترک،
- خود آگاهی قومی،
ـ زبان مادری،
- سرزمین نیاکانی.“ (شیخاوندی، 1369: 276).

”یک گروه قومی اجتماع کوچکی از انسان ها در درون جامعه بزرگ تر است که به صورت ”واقعی“ یا ”احساسی و ادراکی“ دارای اصل و نسب مشترک خاطرات مشترک،‌گذشته تاریخی ـ فرهنگی مشترک است. همچنین دارای یک عنصر سمبلیک نظیر : خویشاوندی، مذهب،‌ زبان، سرزمین و خصوصیات ظاهری و فیزیکی مشترک می باشد که هویت گروهی آنان را از گروه های دیگر متمایز می سازد و اعضای آن به تعلقات گروهی ـ قومی خویش آگاهی دارند.“ (مقصودی، ‌1380: 21)

”... ما در ایران با گروه های قومی و مناطق مختلف جغرافیایی ـ فرهنگی روبرو هستیم که دارای سنت های فرهنگی و احساسات هویتی خاصی بر پایه مشترکات نژادی، زبانی،‌ ادبیات و یا حداقل محل سکونت یا سرزمین هستند که آنها را از لحاظ ویژگی های خاص فرهنگی از سایر اعضای جامعه متمایز تلقی می کنند.بسیاری از متخصصان گروه های قومی ایران را به سه دسته تقسیم کرده اند که عبارتند از ”گروه آریائی ها (افغان، هزاره ها،‌ بلوچ ها، بختیاری ها، فارس ها، اصفهانی ها، کرمانی ها، یزدی ها، گیلانی‌ها، مازندرانی ها، طالش ها،‌کردها و لرها)، گروه ایرانیان غیرآریائی (ترک ها، قشقائی ها، ترکمن ها، مغول ها،‌ ارمنی ها)،‌ سامی ها (عرب ها، یهودی ها و آشوری ها)‌و سایر گروه های مختلط.“‌(حاجیان، 1380: 138)

ملت : مجموعه افراد نسبتاً کثیر جامعه کلان هستند که با حقوق مساوی در مقابل قانون، در یک سرزمین معین با مرزهای شناخته شده مشخص به نام ”کشور“، زیر اقتدار متشکل دولت زندگی می‌کنند. امروزه، معمولاً افراد ملت دارای شناسنامه، شماره ملی، یا پاسپورت رسمی دولت متبوع خود هستند.

هویت: مجموعه علائم بارز و باطنی هستند که امکان تفکیک فردی را از فرد دیگر ممکن می‌سازند که ممکن است خصایص تنی ـ روانی و بستگی های خونی ـ خاکی، عقیدتی، فرهنگی و هنری و عاطفی را شامل شوند.

ملی : در معنای سیاسی امروزین، صفت ”ملت“ است که به هنگام ارجاع به سازمان ها،‌ نهادها، تشکلات،‌ اقتدار،‌ قوانین، آمال جامعه شمول اطلاق می شود، ‌اغلب با صفات ”کشوری“ و ”دولتی“ نیز معادل است.

کشوروند: پیشوند ”وند“ به معنای ”بند“، ”بستگی“ و ”پیوستگی“ است که می تواند معادل با ”محور“ یا ”مدار“ هم باشد. افراد وابسته به کشور،‌ استان،‌ شهر،‌قوم، ده و ایل را به ترتیب می توان ”کشوروند“، ”استانوند“،‌ ”شهروند“، ”قوموند“،‌”ده وند” نامید. بدینسان دیگر ”قوموندی، ‌ده وندی و ایلوندی با شهروندی“ اشتباه نمی شوند.

خاصوند : بنا به توضیج فوق، در یک مجموعه‌ی ملی یا کشوری وقتی افراد بالغ عضو قومی بیش از حد به قوم خود در قبال اقوام دیگر یا ملت ارج و اعتبار می دهد و از دیگران می برد در راستای ”خاصوندی“ (particularism) قرار می گیرد. این اصطلاح اخیراً در رابطه با ”جهانی شدن“ یا ”جهانوندی“ (globalism) رونق بیشتری یافته است. در قالب ”جهانی شدن“، ”ملتوندی“ خود نوع کلان ”خاصوندی“ است.

عاموندی : صفت ارجاع به حوزه های "universal"، "global"، "national" را ”عاموندی“ (universalism) می نامند که جنبه های عمومیت ملی یا جهانی را دربرمی‌گیرد.

بازتاب هویت اقوام ایرانی در کتاب های درسی

کتاب های درسی آئینه تمام نمای سیاست های ایدئولوژیک،‌ فرهنگی،‌ دینی،‌ سیاسی اجتماعی (خانوادگی، ‌شبکه خویشآوندی، ایلی ـ قومی)،‌ جامعوی ( حوزه‌ی عمومی) و جامعتی، حوزه ی دولت ( ملت و حوزه های کلان دینی ـ زبانی ـ نژادی) است. در جوامع مبتنی بر خودکامگی حزبی،‌ دینی،‌ نظامی و شخصیتی،‌ گرایش های فردپرستی شخصیت ستائی و القاء و تنفیذ زورمندانه‌ی ایده‌ئولوژیک حزبی ـ دینی در کتاب های درسی نظری (مانند : ادبیات،‌ تعلمیات مدنی،‌ تاریخ و حتی جغرافیا) انعکاس می یابند و تعاون و همبستگی اجباری را،‌ بدون توجه به تنوعات و تکثرات فرهنگی، اعتقادات و باورهای قومی،‌ بومی، گروهی و فردی بر همگان،‌ اعم از زن و مرد، تحمیل شده، حتی تفاوت های جنسیتی،‌ سنی، شغلی نیز نادیده گرفته می‌شوند.

“دموکراسی” یا مردم سالاری،‌ امروزه، در تقابل با خودکامگی قرار دارد. در نظام دموکراتیک فرض بر این است که قدرت از تبلور انتزاعی اراده‌ی آحاد ملت تجلی می یابد. در چنین نظامی آموزش و پرورش به طور کلی،‌ آموزش متوسطه وعالی به ویژه نه تنها پیش شرط تکوین مردم سالاری فرض می شود،‌ بلکه عنصر تعیین کننده ای در اجرا و تداوم آن به حساب می آید. مردم سالاری جامع و همه جانبه تنها به فراخوانی جهت انتخاب رئیس جمهور‌ یا گروه هائی از نمایندگان وابسته به احزاب و تشکل ها بسنده نمی کند، ‌بلکه با مشارکت وحضور فعال در انواع ابعاد تصمیم گیری و مدیریت امور عامه و نظارت بر اعمال دولت‌ورزان و حساب خواهی از نمایندگان خود در ضمن انجام وظیفه قانونگذاری مبتنی است ... .

برای تکوین، اجرا و تداوم دموکراسی باید مردم، یا ملت،‌ دولت را از خود و خود را از دولت پندارند. تصادفی نیست که امروزه به جای ”دولت“ (state) صرف، ”دولت ـ ملت“ (Nation-State) را ترجیح می دهند. این اصطلاح ظاهراً ساده‌ی دو کلمه ای از بار اقتداری و قانونیت شایانی برخوردار است، بدین معنا که دولت همانند خود ملت است و ملت گوئی که خود دولت است. به کار می‌رود،‌ واژه "national" در زبان های لاتین و آلمانی ـ انگلیسی معادل با ”کشوری” و ”دولتی“ است؛ به طوری که در زبان فرانسه "education national" یعنی ”آموزش و پرورش دولتی“ و "police national" یعنی ”پلیس دولت مرکزی“ یا ”پلیس کشوری“ که از "police monicipale" (پلیس شهری یا شهرداری) متفاوت می باشد.

از ویژگی دموکراسی یا مردمسالاری برابری افراد و اقوام ملت،‌ اعم از زن و مرد در قبال قانون است. آحاد بالغ عضو ملت،‌ بدون توجه به اعتقاد، اشتغال،‌ درجه تحصیلی و تعلق به گروه ها، اقوام و ادیان، از هویت ملی،‌ حقوق ملی و وظیفه ملی مساوی و هم سنگی برخوردار می باشند. این برابری در حقوق و وظیفه و احساس تعلق عمیق افراد بالغ ملت را نه تنها به دولت و ملت، بلکه بر سایر افراد هم دولت،‌ هم ملت و هم کشور سبب ساز می‌شود و بنیان وفاق،‌ همدلی و هم آرمانی ملی را در سطح کلان جامعه استوار می‌گرداند، حتی اگر در میان اقوام تشکیل دهنده آن همزبانی نیز همه جا گیر نبوده باشد.

هویت ملی یک هویت انتزاعی سیاسی ـ فرهنگی است که برخلاف هویت های خونی،‌ خاکی، فرهنگی و کاری در سطح خرد جنبه ذهنی و نمادین آن بیشتر از جنبه های عینی ملموس و محسوس است.

یک از اساسی ترین رسالت های آموزش و پرورش دولتی،‌ یا ملی و یا کشوری القاء و تنفیذ هویت ملی در جریان تربیت است؛ بدون این که مانعی برای رشد و بالیدگی هویت فردی، گروهی، منطقه ای و قومی (از قومیت دینی یا فرهنگی یا هر دو) بوده باشد. برابری و تساوی در برابر قانون و بهره‌مندی از حقوق ملی در قبال وظایف کشوروندی شرط لازم و انکار ناپذیر وفاق ملی است و گرنه باید به جای وفاق در انتظار نفاق و ناسازگاری بین اقوام یا بین قوم محروم با دولت تبعیض‌گر باشیم.

کودک در جریان تربیت در دوره های ابتدائی و راهنمائی که نخستین مفاهیم و انگاره های مربوط به هویت قومی ـ ملی را می آموزد و رابطه عاطفی ـ خردمندانه ”خود“ را با دیگران آشنا و نا آشنا درونی می سازد و ”من“ فردی را به ”ما“ ی خانوادگی و به تدریج به ”ما“ قومی ـ ایلی و بالاخره به ”ما“ ی ملی ـ دینی و در نهایت به ”ما“ ی جهانی اعتلاء می بخشد.

در این راستا علاوه بر رسانه ها و ”شناسنامه“ فردی کتاب های درسی نقش تعیین کننده ای در تکرار و تنفیذ هویت های جمعی گروهی، قومی و ملی ـ دینی ایفا می کنند. همانند تغذیه تنی،‌ مردم نسبت به تغذیه معنوی ذهنی فرزندان خود باید حساس باشند و در این کار مهم ملت سازی مشارکت فعالی به عهده بگیرند. تدوین کتاب هائی به قصد تعلیم چنان مفاهیمی جدی تر از آن است که در غیاب نمایندگان خانواده ها و نمایندگان اقوام، فقط توسط تعدادی از کارشناسان مرکز نشین، انجام گیرد.

در بررسی کتاب های درسی جغرافیا،‌ تاریخ و تعلیمات اجتماعی در دوره های ابتدائی و راهنمائی و متوسطه (جمعاً 15 جلد) کوشیدیم تا نحوه و فراوانی انعکاس هویت های قومی دختران و پسران ایرانی را بررسی کنیم تا دریابیم نویسندگان کتاب های درسی چگونه افراد وابسته به اقوام ایرانی را به عنوان بستری از تجلیات تربیتی، برای مفاهمه و فاق ملی،‌ متبلور ساخته اند.

به واسطه تنوع و تکثر اقوام تشکیل دهنده‌ی ملت ایران پراکندگی آن بر پهنه میهن وسیع ما لازم است که دختران و پسران این سرزمین بزرگ از کودکی دریابند که هویت جنسیتی ـ فرهنگی او در کتب درسی حی و حاضر است تا خودر را در کنار ”دیگران“ و با دیگران عام یگانه پندارند، از یک ملت بیانگارند و از خاصوندی به پرهیزند. اگر بنا باشد او تعاریف گروه، ‌قوم و ملت را بدون حس و لمس حضور خود بخواند و به طور انتزاعی به ذهن خود بسپارد، هیچ وقت احساس تعلق عاطفی خود را نمی تواند به ”دیگران“ نامرئی تعمیم بخشد. به ”ما“ ی نادیده و ناشنیده اعتلاء دهد. تبعیض جنسیتی نسبت به زنان و دختران به طور کل و نسبت به دختران اقوام به ویژه، چنان زیاد است که دختران از خردسالی به نامرئی بودن ”خود“، یا کم مرئی بودن معدودی از دختران شهری خو می گیرند و از تعمیم ”من“ خاص خود به ”ما“ ی عام ملی باز می مانند،‌ اگر نگوئیم که خود را خوار، محقر، مطرود و منزوی می پندارند.

در جریان بازسازی کتاب های درسی در سال 1358،‌ داور شیخاوندی، به عنوان مسؤل کمیته تدوین برنامه های درسی علوم اجتماعی، مأموریت یافت تا کتاب تعلمیات مدنی کلاس چهارم ابتدائی را تألیف کند. این نوشته در سال 1359، یعنی دردومین سال تحصیلی بعد از انقلاب، در اختیار دانش آموزان کلاس چهارم ابتدائی قرار گرفت! چنان که در ترانس شماره 1، (زیراکس های پیوست) مشهود است اولاً تقسیم نقش ها برحسب جنس به طور تصویر نمادین نیم رخ دختر و پسر نوجوان منعکس شده بود که در چاپ های بعدی از کتاب حذف شد. مؤلف پیشنهاد کرده بود که عکس های اقوام ایرانی را در مطلب مربوط به اقوام ارائه دهند. به طوری که در ترانس شماره 2 (زیراکس شماره 25) ملاحظه می شود نقاش ”چیره دست“ زنان اقوام را نادیده گرفته فقط به نمایش مردان برخی اقوام بسنده کرده است! نحوه‌ی ارائه این عکس چنان است که کمتر پسر بچه‌ای امروزه حاضر است هویت خود را به یکی از آنان نسبت دهد. تکلیف دختربچه ها نیر روشن است: هویت غایب به ز هویت معیوب!

بنا به توصیه مؤلف قرار بود که زنان و مردان اقوام را در نقشه مربوط به قوم شناسی ایران پراکنده سازند ولی چنین نشد و به جای آن نقشه اقتصادی را گذاشتند. مؤلف پیشنهاد کرده بود که پرچم ایران را در روی نقشه ایران زنان و مردان اقوام ایرانی بلند کنند (زیراکس شماره 3) .

در صفحات 142 و 143 محل سکونت و نام های اقوام و زبان آنها برده شده بود در سال های اخیر این نام ها از کتاب چهارم ابتدائی کنونی و هر کتاب دیگر حذف شده اند! امیدواریم چنین کاری آگاهانه و به قصد قوم زدائی نبوده باشد. گرچه رهنمود ویژه ای در این موارد به مؤلفان کتاب ابلاغ نمی‌شود، ولی آنان،‌ اغلب بنا به تبار شهری خود، اقوام حاشیه ای را نادیده می گیرند و در نتیجه، نه در تصویر و نه در توصیف، نه در جغرافیای انسانی ایران، نه در تاریخ و نه در تعلیمات مدنی، به صراحت به اقوام ایرانی اشاره نمی کنند.
غافل از این که با نادیده انگاشتن اقوام در کتاب های درسی، هستی عینی و عملی آنان را در شرق، غرب،‌ شمال و جنوب ایران انکار نمی‌توانند بکنند. کمترین نتیجه این سهل انگاری یا سهو انگاری این می تواند باشد که بچه های دختر و پسر اقوام ایرانی گمان برند که فقط شهریان جزو ملت ایران هستند و اگر بخواهند آنان نیز عضوی از ملت به شمار آیند باید از دیار قومی خود بکوچند (عکس های کوچ دفعات در کتابها تکرار شده است) و از لباس قومی خود در آیند، تا شاید افتخار نشانده شدن در کتاب های درس بیابند، تا دیگر خود را در غریبه ای در غربت کتاب های نیانگارند.



به واسطه تنوع و تکثر اقوام تشکیل دهنده‌ی ملت ایران پراکندگی آن بر پهنه میهن وسیع ما لازم است که دختران و پسران این سرزمین بزرگ از کودکی دریابند که هویت جنسیتی ـ فرهنگی او در کتب درسی حی و حاضر است تا خودر را در کنار ”دیگران“ و با دیگران عام یگانه پندارند، از یک ملت بیانگارند و از خاصوندی به پرهیزند. اگر بنا باشد او تعاریف گروه، ‌قوم و ملت را بدون حس و لمس حضور خود بخواند و به طور انتزاعی به ذهن خود بسپارد، هیچ وقت احساس تعلق عاطفی خود را نمی تواند به ”دیگران“ نامرئی تعمیم بخشد.

اگر امروزه، برخی از ”بحران هویت ملی“ سخن می گویند، شاید بی پایه نباشد، زیرا که گوئی هیچ مرجع و نهادی قصد تقویت هویت های قومی خاص و تکمیل آن با هویت ملی عام، خود را مسؤل نمی داند و کارشناسان نیز، ‌به عللی، ‌واقعیت های عینی ملموس را نادیده گرفته به نام علم ”آدرس های عوضی“ در اختیار دانش آموزان می گذارند. جای اندیشناکی است که چگونه نام اقوام ایرانی در آغاز انقلاب، کتاب مدنی کلاس چهارم ابتدائی درج شده است، ولی طی بیست و پنج سال همه آنها حذف شده، برحسب اتفاق، در میان صدها صفحه انواع کتاب ها،‌ تنها یک بار به نام ترکمن ایرانی”، آن هم به خاطر ذکر ”جمهوری ترکمنستان“ به عنوان همسایه و یک بار نیز به نام ”قشقائی“ به عنوان ایل کوچنده، برخورد می‌کنیم.

در کتاب هائی که در دهه‌ی هشتاد در اختیار دانش آموزان دوره های ابتدائی،‌راهنمائی و متوسطه قرار گرفته صراحتاً، به طور کتبی به نام یا نحوه ی زیست و ساز اقوام اشاره نشده است، ولی در کتاب های جغرافیا،‌ ندرتاً در کتب تعلمیات مدنی،‌تصویرهای معدودی از مردان اقوام،‌ بدون مشخصات ارائه داده شده اند. در زیر به ترتبیب نوع درس و پایه به این قبیل تصویرها اشاره می‌کنیم و علاقه مندان را به فهرست کتاب ها در منابع ارجاع می دهیم.

1. تعلیمات اجتماعی سوم دبستان ص ص. 12 و 13، چادرنشین ها، کوچ عشایر. ص 45، شالیزار [زنان در حال کشت].
2. تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان، جغرافیا، ص 4،‌ تصویر دو نوع چادر و دام [فاقد مشخصات].
3. تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان،‌ جغرافیا، ص 7،‌ تصویر یک ”خانواده روستائی در گیلان“.
تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان، جغرافیا، ص 7، ”عشایر قشقائی ـ فارس“.
4. ” ” ”‌ ” ” ، ص 40، ”برداشت محصول چای ـ گیلان“.
5. تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان، جغرافیا، ص 41، ”کوچ عشایر“ [بدون ذکر نام عشایر و محل زندگی].
6. تعلمیات اجتماعی چهارم دبستان، تعلیمات مدنی، ص 128، زیر عنوان ”ملت ایران“ عکس [نقاشی شده‌ی مردان اقوام ایرانی پرچم به دست، روی نقشه ایران، غیبت زنان بدون کوچکترین توضیح].
7. تعلیمات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا، ص 12، [عکس چایکاران زن].،‌زیر عکس ”کشت چای“
8. تعلیمات اجتماعی پنجم دبستان،‌ جغرافیا، ص 14، عکس زن در حال کره درست کردن در کنار چادر، احتمالاً‌ شاهسون، از آذربایجان ولی به اشتباه زیر عکس نوشته شده “زن روستائی در حال تهیه کره“ ! [این کتاب در سال 81 مورد تجدید نظر قرارگرفته‌است].
9. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا،‌ ص 31، عکس دو ترکمن سوار بر اسب زیر عکس ”اسب های ترکمنی بسیار معروف هستند“.
طرفه این که در این صفحه ضمن بحث درباره‌ی ترکمنستان این جمله گنجانده شده است. ”ترکمن‌های ایران در کنار دریای خزر و در همسایگی کشور ترکمنستان زندگی می‌کنند. از برکت ترکمنستان به ترکمن های ایران اشاره شده است و گرنه در هیچ جای دیگر اشاره ای به ایرانی بودن آنان به عمل نیامده است،‌ عکس های دیگری که از ترکمنستان ارائه داده اند ترکمن ایرانی می تواند بیشتر به ترکمنستان بگرود تا به ایران!“
10. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا،‌ ص32، عکس ”نوجوانان ترکمنی در لباس محلی“ [اهل ترکمنستان، زیر پرچم کشور خود]. نوجوانان ترکمن ایرانی، در هیچ کتاب آموزش رسمی ایران زیر پرچم ایران نشان داده نشده است. در این عکس نیز، همانند سایر موارد از زنان و دختران ترکمن خبری نیست!
11. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا،‌ ص 45، عکس ”کودکان ترکیه در لباس محلی“ در زیر پرچم ترکیه،‌ استثنائاً در این عکس نوجوانان پسر و دختر با هم دیده می‌شوند.
12. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا،‌ ص 53، ”کودکان افغانی در لباس محلی“ [دو پسر خردسال] زیر پرچم افغانستان.
13. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، جغرافیا،‌ ص 57، عکس ”پسر و دختر پاکستانی در لباس محلی“.
14. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، تعلیمات مدنی،‌ ص 133، [عکس سه پنجه خونین که کبوتر آزادی را به هوا رها می‌کنند. در بحث انقلاب اسلامی ایران می‌توانستند عکس هائی از بچه ها را در خیابان‌ها ارائه دهند. پنجه های خونین نه مناسب کتاب های درسی دبستانی است،‌آن هم در تعلیمات مدنی و نه قابل فهم برای بچه های 11 ساله،‌ پس از گذشت 25 سال از انقلاب.
15. تعلمیات اجتماعی پنجم دبستان، تعلیمات مدنی،‌ ص 157، عکس نوجوانان مسلح به سلاح های واقعی در لباس نظامی، و دختران و زنان محجبه، زیر عکس ”بسیج دانش آموزان“ [ نظامی‌گری در درس تعلمیات مدنی برای نوجوانان 11 ساله قریب هشت میلیون نفری تا چه حد عمومیت دارد و تا چه حد مورد موافقت اولیاء و مسؤلان تربیتی کشور است؟ ]
16. تعلیمات اجتماعی سال اول دوره راهنمائی، ص 21، عکس دوشیدن گوسفند و چادرنشینان، بدون توضیج حتی معرفی عکاس!
تعلیمات اجتماعی سال اول دوره راهنمائی، ص 54،‌ [عکس زن کشاورز در لباس محلی بدون توضیح! ]
17. تعلیمات اجتماعی سال اول دوره راهنمائی، درباره نهادهای مدنی، در مورد اقوام مطلبی ندارد.
18. تعلمیات اجتماعی سال سوم راهنمائی، درباره‌ی حکومت ...، مطلبی در مورد اقوام ندارد.
19. در کتاب های جغرافیا و تاریخ دوره های راهنمائی نیز مطلبی درباره اقوام گنجانده نشده است.
20. مطالعات اجتماعی،‌ سال اول دبیرستان، شکل گیری نظام های اجتماعی، [مطلبی در مورد اقوام ارائه نشده است].
21. جامعه شناسی1،‌ نظری (رشته ادبیات و علوم انسانی)، سال دوم آموزش متوسطه: نقش، ارزش،‌ هویت [به رغم طرح مسأله‌ی هویت هیچ مطلبی درباره هویت قومی ارائه نشده است.
22. ”جامعه شناسی فرهنگ“ 2، نظری (رشته ادبیات و علوم انسانی، سال سوم نظام جدید بحث اصلی این کتاب درباره فرهنگ به طور کلی است. طرفه آن که برای مصادیق تعارض و تضاد فرهنگی از اقوام ”عاد“ و ”ثمود“ نام برده اند و به رابطه،‌”خوارج با حضرت علی (ع)“ و ”ابوذر با معاویه و تبعید او به ”ربذه“! اشاره کرده اند، در مورد فرهنگ متکثر اقوام ایرانی خاموش مانده اند و دانش آموزان را به مصادیق دینی ارجاع داده اند. برای مثال در ص 81: ”نمونه دو ارزش و اعتقاد متعارض“ انتخاب متفاوت حر و عمر سعد در برابر ارزش های متعارض است“ زیر نویس: ”عمر سعد قبلاً در یکی از مساجد کوفه نماز می خواند و در جریان واقعه‌ی کربلا هم تا روز نهم در تردید و سرگردانی بود و از جنگ با امام حسین طفره می رفت.“ ارجاع تعارضات روزمره زندگی در قالب ”جامعه شناسی فرهنگ“ به مصادیق تاریخ دینی، نوجوانان را از لمس واقعیت حی و حاضر روزانه دور می کند و از درک تعارضات شخصی خود و اطرافیان ناتوان می‌سازد.
به قول یکی از دانشجویان علوم اجتماعی خودم در دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران شمال: ”تمام کتاب های نظری در دوره های پیش دانشگاهی طوری نوشته شده که گوئی کتاب درس دینی است!“.

به رغم کتاب های درسی وزارت آموزش و پرورش، فرهنگ یک جلدی معین، ”نشر ندا“ 1382،‌ عکس‌های برخی از اقوام ایرانی را به طور زن و مرد چاپ کرده است( عکس های چهارگانه آخر). در زیر واژه ”گبر“ چنین تعریفی ارائه شده است: کافر، ملحد، بت پرست، زردشتی،‌زرتشتی، مجوس.“ چنین تعریفی مورد اعتراض زرتشتیان در روزنامه ”امرداد” (8 مهرماه 1382) قرارگرفته، تقاضای ”پاک سازی“ این قبیل تعاریف موجود در واژه نامه‌ها شده‌ اند.


یک از اساسی ترین رسالت های آموزش و پرورش دولتی،‌ یا ملی و یا کشوری القاء و تنفیذ هویت ملی در جریان تربیت است؛ بدون این که مانعی برای رشد و بالیدگی هویت فردی، گروهی، منطقه ای و قومی (از قومیت دینی یا فرهنگی یا هر دو) بوده باشد. برابری و تساوی در برابر قانون و بهره‌مندی از حقوق ملی در قبال وظایف کشوروندی شرط لازم و انکار ناپذیر وفاق ملی است و گرنه باید به جای وفاق در انتظار نفاق و ناسازگاری بین اقوام یا بین قوم محروم با دولت تبعیض‌گر باشیم.

نتیجه گیری و پیشنهادها

مرور به کتاب های درسی ”تعلیمات اجتماعی“ و جامعه شناسی دوره های ابتدائی، راهنمائی و متوسطه‌ی نظری نشان می‌دهد که در طراحی و تدوین مواد درسی این رشته به طور آگاهانه از پرداختن به مقولات هویت و فرهنگ قومی پرهیز شده، بیشتر روی ویژگی های فردی، مردانه و شهری تأکید به عمل آمده است. تصادفی نیست که میلیون ها پسر و دختر نوجوان این مرز و بوم رابطه‌ی نه چندان آشنا و عاطفی با شخصیت ها و مصادیق انتزاعی مربوط به نقش ها از سوئی و هویت جمعی، نظیر هویت قومی، حزبی، ذوقی و بالاخره ملی از سوی دیگر، ندارند.




اگر امروزه، برخی از ”بحران هویت ملی“ سخن می گویند، شاید بی پایه نباشد، زیرا که گوئی هیچ مرجع و نهادی قصد تقویت هویت های قومی خاص و تکمیل آن با هویت ملی عام، خود را مسؤل نمی داند و کارشناسان نیز، ‌به عللی، ‌واقعیت های عینی ملموس را نادیده گرفته به نام علم ”آدرس های عوضی“ در اختیار دانش آموزان می گذارند. جای اندیشناکی است که چگونه نام اقوام ایرانی در آغاز انقلاب، کتاب مدنی کلاس چهارم ابتدائی درج شده است، ولی طی بیست و پنج سال همه آنها حذف شده، برحسب اتفاق، در میان صدها صفحه انواع کتاب ها،‌ تنها یک بار به نام ترکمن ایرانی”، آن هم به خاطر ذکر ”جمهوری ترکمنستان“ به عنوان همسایه و یک بار نیز به نام ”قشقائی“ به عنوان ایل کوچنده، برخورد می‌کنیم.

نوجوانان اقوام ایرانی، به ویژه دختران، چگونه این کتاب ها را از خود بدانند در صورتی که در سراسر کتب درسی اثری از نام و نشانی آنان نیست. هویت فردی و جمعی خود به خود پرورده نمی شوند و بار عاطفی نسبت به همگنان، هم میهنان و هم ملتان خود به خود تکوین و تنفیذ نمی یابند. رسانه ها،‌ از جمله کتاب های درسی و بیان معلمان در احیا،‌ تکوین،‌ تقویت و تنفید آن ها نقش تعیین کننده دارند. وقتی که کتاب های درسی در این مقوله فهم ساکت و خاموشند، ‌از معلم و متعلم چه انتظاری داریم؟ ارزش‌گذاری، علاقه و اندرکنش ما در گرو شناخت ماست. اگر ما درباره تکوین‌ ”ما“ی جمعی نشنویم، نخوانیم، نبینیم و نکوشیم، چه گونه می توانیم عواطف خود را به دیگران تعمیم دهیم. به قوم، قبیله، ملت و میهن خود پای بند و دل بند باشیم؟

برای پاسخ به این سؤالات و جبران ”مافات“ پیشننهاد می کنیم:
1. تدوین عناوین درسی، تألیف، چاپ و پخش کتاب استانی شوند.
2. دانشکده های علوم تربیتی هر استان با مشارکت شورای اولیاء دانش آموزان بر تدوین و تألیف کتب درسی نظارت کنند.
3. حداقل یک سوم متن کتاب های درسی علوم اجتماعی (تاریخ، جغرافیا و تعلیمات مدنی) از محل آغاز شده، با گذار از استان های همسایه ، به کشورها و سپس به همین نحو جهان را در بربگیرد و نه برعکس.
4. در بیست و پنج سال اخیر،‌ برخی از مقامات، نظیر معاون وزیر و مدیران کل وزارت آموزش و پرورش که بیشتر ناظر بر تدوین و تألیف کتاب های درسی بودند شخصاً به تألیف کتاب‌های تعلیمات اجتماعی نیز پرداخته اند. این اقدام به آن ماننده است که ناظران ساختمان شهرداری به ساختن بنا نیز بپردازند و در عین حال هم ناظر باشند و هم مجری نقشه، وقتی معاون وزیر و مدیرکل به تدوین برنامه های درسی و تألیف کتاب می پردازند چه کسی به کار آنان جرأت نظارت می یابد؟ این مقامات مسؤلیت نظارتی و مدیریتی کافی دارند و اگر کارهای خود را به درستی و به موقع انجام دهند، نه تنها به تألیف، بلکه به تدریس هم نمی‌رسند. پیشنهاد می‌شود که این مقامات به همان حوزه نظارتی خود بسنده کنند و کار تألیف کتاب ها را به مؤلفان و کارشناسان مجرب واگذارند.
5. با توجه به غنای علمی و تربیتی موجود در دانشگاه های کشور و با توجه به پراکندگی این دانشگاه ها در تمامی استان‌ها وقت آن فرارسیده که وزارت آموزش و پرورش به انحصار تألیف کتاب های آموزشی پایان دهد و تنها به تدوین عناوین یا سرفصل های هر درس خود را محدود سازد، تألیف کتاب ها را، از طریق فراخوان،‌ به استادان مجرب بسپارد و بهترین آثار را برای تدریس در مدارس برگزیند.
6. بنا به سابقه پیش از انقلاب وزارت آموزش و پرورش عملاً در تهیه ”خوراک ذهنی“ برای کودکان، نوجوانان، از پدران و مادران ”خلع ید“ کرده آنان را ”مصلوب الاراده“ ساخته است تا بدان حد که مردم نیز در این زمینه از حق دخالت خود در تدوین مواد درسی چشم پوشیده‌اند و مسؤلیت خود را به پوشاک و خوراک فرزندان محدود ساخته اند. وقت آن فرارسیده که چشم ها را بشویند و طور دیگر ببینند.
7. توصیه می شود که در جغرافیای انسانی و تعلمیات مدنی دوره‌های ابتدائی و متوسطه جایگاه شایسته ای به هویت اقوام و هویت ملی، ‌عناصر تشکیل دهنده عوامل واگرا و همگرا و تحول آن‌ها در جریان جهانی شدن اختصاص دهند.
8. برای ترویج شناخت تکوین و تحول انواع هویت ها، در راستای رشد و اعتلای کودکان،‌ کتاب‌های اختصاصی،‌ بنا به ویژگی های هر استان تألیف گردند و همراه با نقشه های مردم‌شناسی ایران و همسایگان در اختیار دانش آموزان و اولیای آنان، به عنوان کتاب مکمل، قرارگیرند.
9. چنین برنامه‌ای ایجاب می کند که بازبینی بنیادی در برنامه های تربیت معلم، ‌در تمام سطوح به عمل آید. همزمان با این بازبینی باید دوره های کارآموزی کوتاه مدت نیز برای معلمان شاغل در زمینه تفهیم برنامه های جدید پیش بینی گردد.
10. حضور دائم نمادهای ملی ـ قومی، نظیر پرچم و نقشه، در کلاس های درسی نقش مهمی در شناخت و اندرونیدن مفاهیم و تعمیم عواطف خاصوندی قومی به عاموندی ملی می تواند ایفا کند.

منابع :
1. عنوان: تعلیمات اجتماعی سوم دبستان، مشاره سری 13،
مؤلف : دکتر غلامعلی حداد عادل،
ناشر: اداره‌ی کل چاپ و توزیع کتاب های درسی، تهران، 1382.
2. عنوان: تعلیمات اجتماعی سوم دبستان، شماره سری 18،
مؤلفان: حسین خلیلی فر، [جغرافیا]، گروه تاریخ دفتر برنامه ریزی و تألیف کتاب های درسی و دکتر غلامعلی حداد عادل،
ناشر: اداره کل چاپ و توزیع کتاب های درسی، تهران، 1382.
3. عنوان : تعلیمات اجتماعی پنجم دبستان، شماره سری 24،
مؤلفان: حسین خلیلی فر ، [جغرافیا]، دفتر برنامه ریزی و تألیف کتاب های درسی و دکتر غلامعلی حداد عادل،
ناشر: اداره کل چاپ و توزیع کتاب های درسی، تهران،‌1382.
4. عنوان : تعلیمات اجتماعی چهارم دبستان،
مؤلفان: حسین خلیلی فر (جغرافیا)، محمدحسین خلیل گرکان (تاریخ)، داور شیخاوندی (تعلیمات مدنی)
ناشر : دفتر چاپ و توزیع کتابهای درسی، تهران، 1359.
تعلیمات اجتماعی دوره راهنمائی
5. عنوان : تعلیمات اجتماعی، سال اول دوره‌ی راهنمائی تحصیلی، شماره سری 108،
مؤلفان: حسن ملکی، علی انتظاری و محمد مهدی ناصری،
ناشر: شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران،‌ تهران 1381.
6. عنوان : تعلیمات اجتماعی سال دوم دوره ی راهنمائی تحصیلی، شماره سری 122.
مؤلفان : حسن ملکی، علی انتظاری و محمد مهدی ناصری،
ناشر : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران،‌ تهران 1382.
7. عنوان : تعلمیات اجتماعی سال سوم دوره‌ی راهنمائی تحصیلی، ‌شماره سری138.
مؤلفان: حسن ملکی، علی انتظاری و محمد مهدی ناصری
ناشر : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران،‌ تهران 1382.

8. عنوان : مطالعات اجتماعی، سال اول دبیرستان، شماره سری 3/205،
مؤلفان: احمد رجب زاده،‌ حسن ملکی و محمد مهدی ناصری،
ناشر : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران،‌ تهران 1381
جغرافیای دوره‌ی راهنمائی تحصیلی
9. عنوان : جغرافیا، سال دوم راهنمائی، ‌شماره سری 121،
مؤلفان: دکتر سیاوش شایان، دکتر مهدی چوبینه، منصور ملک عباسی، ناهید فلاحیان، معصومه آزاد مهر،
ناشر : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران،‌ تهران 1382
تاریخ دوره راهنمائی تحصیلی:
10. عنوان : تاریخ،‌ سال اول دوره‌ی راهنمائی تحصیلی، شماره سری 106.
مؤلفان : مسعود جوادیان،‌دکتر عبدالرسول خیراندیش و دکتر جواد عباسی و مسعود جوادیان.
ناشر: شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، تهران، 1381.
11. عنوان : تاریخ، سال دوم، دوره‌ی راهنمائی تحصیلی، شماره سری 120،
مؤلفان: مسعود جوادیان،‌ دکتر عبدالرسول خیراندیش،‌ دکتر جواد عباسی.
ناشر : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، تهران، 1382.
12. عنوان : جغرافیا، سال سوم دوره ی راهنمائی تحصیلی،‌شماره سری 137،
مؤلفان : دکتر سیاوش شایان، دکتر مهدی چوبینه، دکتر شوکت مقیمی، منصور ملک عباسی و کورش امیری نیا،
ناشر‌ : شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، تهران، 1382.
دبیرستان، نظری (رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی)
13. عنوان : جامعه شناسی 1، سال دوم آموزش متوسطه،‌شماره سری 1/243،
مؤلفان : دکتر احمد رجب زاده،
ناشر: شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، تهران، 1381.
14. حاجیان، ابراهیم، (1380)، نامه انجمن جامعه شناسی، ویژه نامه شماره 3، مسأله وحدت ملی و الگوی سیاست قومی در ایران، تهران.
15. شیخاوندی، داور،‌1369، زایش و خیزش ملت، ققنوس، تهران.

16. شیخاوندی، داور، 1380، ناسیونالیسم وتکوین هویت ایرانی، نشر باز، تهران.
17. مقصودی، دکتر مجتبی، 1380، تحولات قومی در ایران، علل و زمینه ها، مؤسسه مطالعات ملی تهران.

این مقاله نخستین بار در آذر ماه 1382 به چاپ رسیده است و برای تجدید انتشار به وسیله نویسنده در اختیار این پایگاه قرار داده شده است

برگرفته از پایگاه اینترنتی فکوهی
http://www.fakouhi.com/node/799

جمشيد فاروقی

رضاشاه و پروژه ایجاد ایران نوین

Tue 29 07 2008 - 9:23

image

براستی كيست اين رضاشاه؟ آيا او وطنپرستی است كه با بنياد نهادن يك نظم سياسی در كشور از دامنه و گستره نفوذ ديگران كاسته است و يا سرسپرده‌ای بوده است مزدور كه تنها به فرمان و با اتكا بر قدرت بيگانگان بر تخت سلطنت تكيه زده است؟


پيش درآمد


تاريخ ايران هنوز افسانه است و رضاشاه بی‌گمان يكی از چهره‌های افسانه‌ای همين تاريخ افسانه‌زده است. براستی كيست او؟ آيا او بنيانگذار ايران نوين است و يا خودكامه‌ای است همچون خودكامگان قاجار؟ آيا مي‌بايست او را رهايی‌بخش جامعه ايران از سنت‌زدگی دانست يا سركوبگری كه در دوران حكومتش انديشه و افكار مدرن هدف يورش گزمگان بوده است؟ براستی كيست اين رضاشاه؟ آيا او وطن‌پرستی است كه با بنياد نهادن يك نظم سياسی در كشور از دامنه و گستره نفوذ ديگران كاسته است و يا سرسپرده‌ای بوده است مزدور كه تنها به فرمان و با اتكا بر قدرت بيگانگان بر تخت سلطنت تكيه زده است؟ هرگاه او رهبری پيشرو و ترقيخواه بوده است، پس چگونه بوده است كه نيروهای ترقيخواه در شمار قربانيان اصلی حكومت او بودند و از او و خشم او مي‌گريختند؟

بهر روی اين شخصيت افسانه‌ای تاريخ افسانه زده كشورمان با دو چهره متفاوت و گاه متضاد در صحنه سياسی ايران حضور داشته است. تاريخ و زندگينامه سياسی رضاشاه در چنگ دو افسانه گرفتار است. در بطن يكی، رضاشاه ناجی ميهنی بلازده است، و در دل ديگری ديكتاتوری قهار و خودكامه‌ای كه تنها برای مانع شدن از نفوذ اتحاد شوروی از سوی بريتانيا در دستگاه سياسی بی سامان آن هنگام “نصب” شده است.

نگاهی به ادبيات سياسی چند دهه گذشته حكايت از اين دوپارگی چهره رضاشاه در تاريخ ايران دارد. تاريخ دوران حكومت خاندان پهلوی تا واپسين روزهای حكومت محمدرضاشاه در پرده ضخيم ابهام و توهم گرفتار بوده است. دو “قرائت” از اين تاريخ همزمان در ايران تبليغ شده است كه هر دو برآمده از يكی از همان دو افسانه‌ای است كه از آن سخن رانديم. هر دو قرائت رويدادهای سياسی و اجتماعی اين دوره از تاريخ كشور در بند نگاهی ايدئولوژيك است. در برابر قرائت دولتی تاريخ با روايتی روبرو هستيم كه حزب توده ايران عرضه داشته است. رضاشاه در يك روايت فرزند برومند ملتی است متحد كه پرچم پرافتخار ايجاد ايران نوين را بدست گرفته است. در روايت دوم اما، او دست‌پروده امپرياليسم بريتانياست كه با ماموريت سياسی خاصی به سكوی قدرت سياسی در ايران پرتاب شده است. هر دو افسانه بر نشانه‌ها و دلايلی چند قوام گرفته‌اند و از اين چهره سياسی تاريخ معاصر كشورمان شخصيتی دوپاره ساخته‌اند. تصوير رضاشاه نخست آن چنان با رضاشاه دوم تفاوت دارد كه گويی از دو فرد كاملا متفاوت سخن در ميان است.

از نظر من در اين نكته كه رضاشاه بنيانگذار ايران نوين است، جای كمترين ترديدی نيست. تنها پرسيدنی است كه آيا او يگانه معمار اين ايران نوين بوده است يا در اين راه همراهان و همفكرانی نيز داشته است؟ هرگاه عزيمتگاه ما در يافتن پاسخ برای اين پرسش عقل سليم باشد، آنگاه بايد گفت كه يافتن پاسخ برای اين پرسش كار چندان دشواری نيست. چه ايجاد يك نظم جديد اجتماعی چيزی نيست كه بتوان از يك فرد انتظار داشت و بديهی است كه شمار كسانی كه رضاشاه را بگونه‌ای مستقيم و يا غيرمستقيم در انجام اين مهم ياری رساند‌ه‌اند نمی‌توانسته اندك بوده باشد. اما نگاهی به هر دو روايت تاريخی ياد شده نشان می‌دهد كه ياد و اثر چندانی از اين ديگران آن گونه كه بايد و شايد در كار نيست. در بستر يك افسانه همه دستاوردهای سترگ سياسی و اجتماعی كشور در كارنامه او ثبت شده است و در بستر افسانه ديگر، او يگانه كسی است كه مسوول همه نارسائيها و نابسامانيهاست. حال آن كه پروژه ايجاد ايران نوين، پروژه‌ای فراگير و اجتماعی بوده و بی گمان می‌بايست بمثابه بزرگترين پروژه اجتماعی تاريخ كشور نگريسته شود.

بسياری زير بيرق ايجاد ايران نوين گردآمدند و يكی از اين افرادی كه نقشی بسزا در بنيانگذاری اين ايران نوين داشته، دكترمحمود افشار است. پيش از پرداختن به نقش محمود افشار در معماری ايران نوين نگاه كوتاهی خواهم داشت به پيوند افسانه و تاريخ در ايران. در اين مختصر توجه خود را اساسا معطوف داشته‌ام به مروری بر تاريخ آن هنگام، بر بستر ايده‌هايی كه محمود افشار مطرح كرده است. افشار بارها از نجات ايران سخن رانده است و اين چيزی نيست كه تنها از سوی او مطرح شده باشد. از عصر ناصری تا كنون بسياری با شعار نجات ايران پا به ميدان نهاده‌اند. حال آن كه يكی از مهمترين عرصه‌های نجات ايران، نجات تاريخ ايران از غل و زنجير افسانه‌هايی است كه مانع از شفافيت رويدادهای تاريخی شده و بر چشمان پژوهشگران غبار افشانی می‌كند. افسانه زدايی از تاريخ ايران يعنی شهامت دست يازيدن به يك ارزيابی فارغ از پروای خشم زندگان و لعنت مردگان.

تاريخی در خيمه افسانه

گفته‌اند و چه نيك گفته‌اند كه هر نسل تاريخ را از سر نو می‌نويسد. چرا كه زمان با گذشت خود پرده از رازهای بيشتری بر می‌گيرد، اسناد بيشتری منتشر می‌شوند و با كاهش يافتن بستگيها و وابستگيهای زندگان به چهره‌ها و رويدادهای تاريخی، امر پرتوافكنی مستقل به گوشه و كنار تاريخ بيشتر فراهم می‌آيد. در صحت اين گفته ترديد روا نيست. اما هرگاه به تاريخ ايران بنگريم خواهيم ديد كه نياز به بازنويسی تاريخ كشور بسی بيشتر از آن نيازی است كه نسلی را بر آن می‌دارد تا تاريخ را به روايت خود حكايت كند. به گمان من بازنويسی تاريخ ايران لزوما دگرنويسی تاريخ ايران است. ترديدی ندارم كه اين حكم، حكمی بس جسورانه است. مرا اما از دادن اين حكم جسورانه پروايی نيست. چرا كه می‌دانم دگرنويسی تاريخ ايران بدون روحی جسور و جستجوگر ممكن نيست. دگرنويسی تاريخ ايران يعنی پرتوافكنی دگرباره بر همه آنچه كه گذشت و در اين راه يافتن رد پای پيشداوريهای كارسازی شده در نگرش تاريخی و باور تاريخيمان و خنثی كردن اين پيشداوريها پيش از انتشار دريافتهای تاريخی و گردن ننهادن در برابر چهره حق به جانب پژوهشگری كه حتی حاضر نشده است پژوهش خود را پيش از انتشار يك بار ديگر مرور كند!

همان گونه كه گفته شد يكی از دوره‌‌‌‌های تاريخی كشور كه به شدت نيازمند پرتوافكنی است، دوره حكومت رضاشاه است. گفتيم كه او بازيگری است با دو چهره متفاوت در بستر دو تاريخ افسانه‌زده. پرتوافكنی به اين دوره حساس تاريخ كشور بدون افسانه‌زدايی از شخصيت و چهره او ممكن نيست. اما افسانه‌زدايی از اين شخصيت تاريخی بدون افسانه‌زدايی از تاريخ اين دوره ره به جايی نمی‌برد. چندی پيش در جايی نوشته بودم:

“بگذاريد لحظه‌ای در مورد افسانه‌زدايی در مورد تاريخ ايران تامل كنيم. تاريخی كه چهره‌های كليدی‌اش افسانه‌ای‌اند، خود افسانه است. تاريخ افسانه‌ای، افسانه تاريخی است. نوعی همزيستی تمايل، تخيل و تعقل با مشاهده تاريخی است. و همزيستی تمايل، تخيل و تعقل با مشاهده تاريخی، به عقلائی و منطقی شدن اين مشاهده تاريخی ره نمی‌برد، بلكه بر عينيت آن مشاهده تاريخی سايه می‌افكند، آنرا قلب می‌كند و بازتاب و انعكاس آن رخداده تاريخی را از خود آن رخداده جدا ساخته و آنها را از يكديگر بيگانه می‌سازد.

قصد تاريخ افسانه‌ای روشنگری نسبت به رويدادها و رخداده‌های تاريخی نيست. بيشتر تمايل به اثبات دارد. رويكرد به گذشته از سكوی حال و آينده است و از اينرو، از پراگماتيسم ناب سرشار است. همزيستی افسانه و تاريخ، همزيستی پيشداوری و مشاهده است... رهانيدن تاريخ كشورمان و ايرانشناسی نوپای كشور از چهره‌های افسانه‌ای در گروی رهانيدن اين تاريخ از افسانه است. چه حضور و نقش چهره‌های افسانه‌ای در تاريخ كشورمان معلول و محصول فضائی افسانه‌ايست كه اين تاريخ افسانه‌ای و يا اين افسانه تاريخی فراهم آورده است. جای ترديدی نيست كه چهره‌های افسانه‌ای تنها در افسانه می‌زيند..."[2]
در اين بين بايد كوشيد تصويری واقعی‌تر از آن دوران ارائه داد. در همين رابطه است كه نگاهی دارم به نظرگاههای دكتر محمود افشار. او يكی از سرآمدگان سياسی دوران خويش است. نخبه‌ای است كه در سايه شخصيتهايی چون داور، تيمورتاش، كسروی و مصدق كمتر در كانون توجه پژوهشگران تاريخ اين دوران قرار داشته است. اما نگاهی عميقتر به تاريخ اين دوران به وضوح نشان می‌دهد كه بسياری از تحولات سياسی از تلاشهای رضاشاه از “ايرانيزه” كردن ايران گرفته تا انقلاب سفيد محمدرضاشاه برتافته از پاره‌ای از ايده‌هايی است كه پيشتر از سوی محمود افشار مطرح شده است.

يكى از ويژگيهای تاريخ افسانه‌ای همانا ساده‌نگری است. شخصيتهای افسانه‌ای يك چنين تاريخی از مرزهای تعريف شده توان و قدرت انسانهای غيرافسانه‌ای بسيار فاصله می‌گيرند و گاه بدل به يلانی می‌شوند كه با اراده‌ای آهنين و توانی ستايش برانگيز ناممكن‌ها را ممكن می‌سازند. جهان واقعی اما زمانی ظاهر می‌شود كه وادی افسانه به انتها می‌رسد. در اين جهان واقعی، چهره‌های گمنام و تقريبا ناآشنايی كه در پس پرده عمل می‌كردند، ظاهر می‌شوند و معلوم می‌گردد كه بدون همياری اين چهره‌ها بسياری از تحولات اجتماعی اصولا ناممكن می‌بودند. دكتر محمود افشار يكی از همين چهره‌های كمتر شناخته شده تاريخ معاصرمان است.

من در اين مختصر تنها به دو مفهوم كليدی در تفكر محمود افشار اشاره دارم. و اين دو يكی مفهوم “وحدت ملی” است و ديگری مفهوم “ايرانيزاسيون”. در اين مقاله روشن خواهد شد كه ايده ايرانيزاسيون كه عمدتا توسط رضاشاه عملی گشت توسط افشار مهندسی شده است. گرچه بايد افزود كه دكتر افشار خود واژه “ايرانيزاسيون” را بكار نمی‌گيرد، اما به موفقيت برآمده از كارگرفت سياست “آمريكانيزاسيون” در جامعه چند مليتی آمريكا اشاره دارد و با پافشاری بر دو مفهوم “وحدت ملی” و “پان ايرانيسم” خواستار اجرای چنين سياستی در ايران می‌شود. كارگرفت واژه “آمريكانيزاسيون” توسط افشار حكايت از آشنايی وی با پديده چندپارگی ملی دارد.

ايران نوين

صرفنظر از اين بحث كه رضاخان چگونه و بر بستر كدامين آرايش سياسی به قدرت دست يافت و به رضاشاه فراروئيد، در اين نكته نمی‌بايست ترديد ورزيد كه وی بنيانگذار ايران نوين بود. پروژه ايجاد ايران نوين ادامه همان سياستی نبود كه به گونه‌ای پراكنده در عصر ناصری شروع شده بود. ايجاد ايران نوين يك گسست تاريخی بود. گسست از تاريخ ايران سنت‌زده گذشته بود و می‌بايست راه را برای ايجاد يك جامعه مدرن در ايران هموار می‌ساخت. گسست ايران مدرن پايان حيات ايران سنت‌زده نبود، بلكه به روييدن جامعه‌ای مدرن در دل جامعه‌ای سنتی منجر شد. جامعه مدرن ابتدا با اتكا به اتوريته دولت مركزی در ايران و قوه قهر آن در حاشيه جامعه بحران‌زده و سنتی ايران زاده شد. در جريان رشد تدريجی ولی شتابان، اين جامعه مدرن[3] بر جامعه سنتی تفوق يافت اما نتوانست به گونه‌ای فراگير همه عرصه‌های حيات اجتماعی كشور را تحت پوشش خود قرار دهد و ناگزير به يك همزيستی ناسالم با جامعه سنتی تن داد. همزيستی كه می‌توانست از دامنه و گستره ستيزه‌جويی بين جامعه سنتی و مدرن در ايران بكاهد و از اين رو مانع از عمق يافتن بحران سياسی در كشور گردد، اما در عين حال راه را برای بحرانهای بزرگتر در كشور فراهم آورد.

ايران نوين شاخصهای متعددی داشت و جنبه‌ها و عرصه‌های بس متفاوت سياسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را در بر می‌گرفت. دامنه، ابعاد و گستره تاثير نهايی اين تحولات چنان بود كه می‌توان پروژه ايجاد ايران نوين را پروژه‌ای انقلابی تلقی كرد.[4] می‌توان گفت كه ايجاد زيرساخت اقتصادی و بهبود راههای كشور نقشی بسيار مهم در متحول شدن كشور ايفا نمودند و تحولات عظيم اقتصادی چهره ايران را از اساس دگرگون ساخت، اما در صحت اين نكته ترديدی نميبايست داشت كه دستاورد اصلی ايران نوين، دستاوردی سياسی بود. مهمترين برآمد سياسی اين ايران نوين همانا ايجاد دولت مدرن در كشور بود و تاسيس دولت مدرن در عصر پهلوی سرآغاز تاريخ جديد در ايران بود.[5]

در ادامه مقاله به مختصات اين دولت مدرن و پيش زمينه‌های ايجاد آن نگاهی خواهيم داشت. در اينجا تنها به بيان اين نكته اكتفا می‌كنيم كه بين دولت مركزی و تمركز قدرت سياسی تفاوتی ظريف وجود دارد كه از نظر بسياری از پژوهشگران و مورخان به دور مانده است. در ايران پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی صرفنظر از دوره‌های كوتاه گذار و انتقال قدرت از ايلی به ايل ديگر، دولت مركزی در كشور وجود داشته است. وجود دولت مركزی در آن هنگام به معنای تمركز قدرت سياسی نبوده است. در واقع قدرت دولت مركزی در ايران در كنار ديگر مراكز قدرت در كشور حضور و نقش داشته است. قدرت دولت مركزی از پايتخت كشور شروع می‌شده و با فاصله گرفتن از مرزهای پايتخت تحليل می‌رفته است. پايتخت اين دولت ايلاتی عموما شهری از منطقه زيستگاه همان ايل بوده است. از همين روست كه ما در هزار ساله پيش از قدرت گيری حكومت پهلوی همواره شاهد تغيير پايتخت كشور از شهری به شهر ديگر بوده‌ايم. دولتهای ايلاتی ايران از يك سو در بين وابستگان ايل خود و از سوی ديگر در مراكز تجمع نيروهای نظامی خود صاحب اتوريته و قدرت بودند. دولت مدرن در ايران كه شاخص اصلی مدرنيزاسيون اتوكراتيك رضاشاه بود، برای نخستين‌بار پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی، در راستای تمركز قدرت سياسی و همچنين تمركز اتوريته گام برداشت و در اين راه نسبتا موفق نيز بود.

دولت مركزی لزوما دولتی مدرن نيست. در ايران پيش از عصر پهلوی دولت مركزی هيچگاه بر بيناد تمركز اتوريته و تمركز قدرت سياسی استوار نبوده است. حال آنكه دولت مدرن يعنی انحصار اتوريته و قدرت. دولت پهلوی و دولت جمهوری اسلامی ايران هر دو از اين حيث دولتی مدرن به شمار می‌آيند. اما تلاش رضاشاه برای تمركز اتوريته و قدرت در كشور چيزی نبود كه يك شبه به ثمر نشسته باشد. در بخش پايانی مقاله حاضر نگاهی خواهيم داشت به پديده چندپارگی قدرت و اتوريته در ايران.

همزمان بايد گفت كه دولت مدرن لزوما دولتی دموكراتيك نيست. در تاريخ اروپا ما با نمونه‌های متعددی از دولتهای مدرن غيردموكراتيك روبرو هستيم. اين تفكر كه گويا يك دولت مدرن لزوما می‌بايست دولتی دموكراتيك باشد، تفكری است كه ريشه در همان افسانه‌های ايدئولوژی‌زده تاريخی دارد. همين تفكر خطا و همسان و يا همراه ديدن الزامی دو پديده “مدرنيته” و “دموكراسی” باعث آن شده است كه شماری از مورخان و پژوهشگران در ارزيابی دولت پهلوی و يا دولت جمهوری اسلامی ايران به دشواری افتند. دولتهای مدرن و غيردموكراتيك اروپای شرقی و يا دولتهای فاشيستی آلمان، ايتاليا و اسپانيا از نمونه‌های تاريخی هستند كه می‌توانند پرده از اين ساده‌نگری برگيرند. پروژه مدرنيزاسيون ايران و بويژه مدرنيزاسيون سياسی كشور كه توسط رضاشاه دنبال شد، پروژه‌ای ناكامل بود و همين امر منجر به ايجاد يك دولت مدرن و اتوكراتيك در ايران گرديد.

دولت مدرن ايران كه توسط رضاشاه بينان نهاده شد گرچه دولتی اتوكراتيك بود اما هم جنس دولتهای استبدادی قاجاريه نبود. ايجاد دولت مدرن در ايران بخشی از برنامه ايجاد دولت ـ ملت در ايران بود و اين بدون دستيابی به پديده وحدت ملی و گونه‌ای از ناسيوناليسم دست يافتنی به نظر نمی‌رسيد. از همين روست كه مفهوم وحدت ملی يكی از كليدی‌ترين مفاهيمی است كه توسط روشنفكران آن هنگام ايران و بويژه محمود افشار مطرح شده است.


يكى از ويژگيهای تاريخ افسانه‌ای همانا ساده‌نگری است. شخصيتهای افسانه‌ای يك چنين تاريخی از مرزهای تعريف شده توان و قدرت انسانهای غيرافسانه‌ای بسيار فاصله می‌گيرند و گاه بدل به يلانی می‌شوند كه با اراده‌ای آهنين و توانی ستايش برانگيز ناممكن‌ها را ممكن می‌سازند. جهان واقعی اما زمانی ظاهر می‌شود كه وادی افسانه به انتها می‌رسد.


محمود افشار و مفهوم وحدت ملی


دكتر محمود افشار سردبير ماهنامه آينده بود. نخستين شماره اين نشريه در تيرماه سال ۱۳۰۴ منتشر شد. نگاهی به مقالات و انديشه‌های طرح شده در ماهنامه (و سپس گاهنامه) آينده آشكارا نشان می‌دهد كه اين نشريه، نشريه‌ای روشنفكری در كنار چند نشريه‌ ديگر آن دوران نبوده است. اين نشريه آموزش راهكار حكومت كردن بود و طراح سياستهای استراتژيك حفظ و تقويت قدرت و اتوريته سياسی نوپای حاكم بر كشور. مطالبی كه در اين نشريه منتشر می‌شدند بازتابگر تفكر سياسی بخشی از نخبگان روشنفكر آن زمان ايران بودند. بخش زيادی از مقالات آينده را خود دكتر محمود افشار می‌نوشت. ولی كسانی همچون سيد احمدآقا تبريزی، تقی‌زاده، ميرزاحسين‌خان مهيمن، دكتر مشرف نفيسی (مشرف الدوله)، احمد كسروی، رشيد ياسمی، دكترمحمد مصدق، الله‌‌يار صالح و... نيز در شمار كسانی بودند كه با نشريه آينده همكاری داشتند. اين افراد در شمار نخبگان سياسی آن دوره تاريخی ايران بحساب می‌آمدند و همزمان در نهادهای سياسی نوپای كشور از مجلس تا وزارتخانه‌ها فعاليت داشتند.

اما همان گونه كه ياد شد اين نشريه خود را محدود به تاملات روشنفكرانه نكرد و گاه با لحنی تند با دولتمردان و حتی شاه سخن گفت. سياست خشن رضاشاه در برابر روشنفكران و حتی همراهان سياسی‌اش، موضوع جديدی نيست كه از ديد پژوهشگران به دور مانده باشد. محمود افشار نيز مورد خشم و غضب صاحبان قدرت آن روزگار واقع شد. بروز وقفه‌های طولانی در انتشار نشريه و از جمله در فاصله زمانی ۱۳۰۷ تا ۱۳۲۳ شاهد همين مدعاست. اما نكته حائز اهميت اين است كه بروز وقفه‌های طولانی در انتشار نشريه به معنای گسست در انديشه محمود افشار نبود. دنبال كردن سياست “ايرانيزاسيون” جامعه ايران و ايده “پان ايرانيسم” در تمامی سالهای فعاليت سياسی اركان اصلی تفكر و كنش محمود افشار را تشكيل می‌دادند. نگاهی به نشريه آينده آشكارا حكايت از تداوم فكری وی دارد. محمود افشار در تيرماه ۱۳۰۴، درسرمقاله نخستين شماره آينده به مسئله وحدت ملی پرداخت و ۳۴ سال بعد، يعنی در آبانماه ۱۳۳۸ همچنان از ضرورت وحدت زبانی و قومی در ايران سخن گفت.

چنان كه ديديم دكتر محمود افشار در تمامی سالهای فعاليت سياسی خود همواره بر اهميت وحدت ملی و يگانگی زبان در ايران تاكيد ورزيده است. تاكيد بر لزوم “ايجاد” وحدت ملی و پيشبرد سياست ايرانيزاسيون در جامعه ايران موضوعی نبوده است كه تنها محدود به نشريه آينده و محمود افشار بوده باشد. رهبران حزب سوسياليست و حزب تجدد نيز و از جمله نخبگانی همچون داور و تيمورتاش نيز از سياست مشابهی جانبداری می‌كردند. در اين بين اين پرسش اساسی رخ می‌نمايد كه علت آن همه تاكيد بر لزوم “وحدت ملی” و يا اجرای سياست “ايرانيزاسيون” در جامعه ايران كدام بوده است؟ يافتن پاسخی درخور برای اين پرسش همانهنگام به معنای پرتوافكنی به اين دوره تاريخ كشور و از اين طريق شفاف سازی جايگاه تاريخی رضاشاه است. اما پيش از آن كه به تصوير اجتماعی جامعه ايران در زمان قدرت گيری و ساليان نخست حكومت رضاشاه بپردازيم، شايسته آن است كه بدانيم مختصات سياست “ايرانيزاسيون” و مفهوم “وحدت ملی” از نظر محمود افشار كدام بوده است.

دكتر محمود افشار در چند مقاله آشكارا از شووينيسم ترك دولت عثمانی انتقاد می‌كند. ولی اين انتقاد مانع از آن نمی‌گردد كه خود وی در طرح مساله وحدت ملی با برجسته كردن يگانگی زبانی و لزوم گسترش زبان فارسی چشم بر روی حقوق ديگر اقوام ساكن ايران نبندد. در همان نخستين شماره آينده، دكتر افشار ضمن اشاره به نقش وحدت ملی در تاسيس امپراتوری آلمان و حكومت جديد ايتاليا، وحدت ملی را چنين تعريف می‌كند:

“ مقصود ما از وحدت ملی ايران وحدت سياسی، اخلاقی و اجتماعی مردمی است كه در حدود امروز مملكت ايران اقامت دارند. اين بيان شامل دو مفهوم ديگر است كه عبارت از حفظ استقلال سياسی و تماميت ارضی ايران ميباشد. اما منظور از كامل كردن وحدت ملی اين است كه در تمام مملكت زبان فارسی عموميت يابد، اختلافات محلی از حيث لباس، اخلاق و غيره محو شود، و ملوك الطوايفی كاملا از ميان برود، كرد و لر و قشقائی و عرب و ترك و تركمن و غيره باهم فرقی نداشته، هريك بلباسی ملبس و بزبانی متكلم نباشند... بعقيده ما تا در ايران وحدت ملی از حيث زبان، اخلاق، لباس و غيره حاصل نشود هر لحظه برای استقلال سياسی و تماميت ارضی ما احتمال خطر ميباشد."[6]

از نظر محمود افشار وحدت ملی ايران بر چهار ركن استوار است:

1. يگانگی نژادی
2. اشتراك مذهب
3. زندگانی اجتماعی (كه به نظر می‌رسد مراد وی اشتراك فرهنگی باشد)
4. و سرانجام وحدت تاريخ.[7]


افشار به نيكی می‌دانست كه بحث بر سر وحدت تاريخ و يا اشتراك در زندگی اجتماعی در كشوری همچون ايران، يعنی كشوری كثيرالقوم و متشكل از اقليتهای قومی، زبانی و مذهبی، دشواريهای خاص خود را دارد. از اين رو وی در مقاله‌های خود بر يگانگی نژادی و اشتراك مذهب ساكنين ايرانزمين تاكيد ورزيد. اما تجربه گنجه و بادكوبه به او نشان داد كه گاه عامل وحدت زبان بر اشتراك مذهب سنگينی می‌كند و هم از اين رو بود كه هشدار داد: “معلوم نيست كه تا كی مذهب مشترك عامل قوی در وحدت ملی ما خواهد بود."[8] اين چنين است كه دكتر محمود افشار تمام تاكيد خود را بر يگانگی نژادی می‌نهد و سياست ايرانيزاسيون را بر اساس اين يگانگی نژادی تعريف می‌كند. افشار در اين رابطه نيز به تنوع قومی ايرانزمين واقف است و به همين خاطر بر آن است تا از طريق آميزش اقوام مختلف به چندپارگی قومی در ايران خاتمه دهد. اين ركن اصلی سياست ايرانيزاسيون جامعه ايران كه در عين حال بنياد نظری انديشه پان ايرانيستی اوست او را به شيفتگی از نژاد آريايی و به عظمت خواهی فارس می‌كشاند. افشار در همين ارتباط می‌نويسد:

“ادعای عثمانی‌ها بر آنكه نصف ايران “ترك” است يا فضولی تازيها از اينكه قسمتی از اهالی ايران “عرب” هستند بكلی واهی و بی‌پا ميباشد، چه كاملا معلوم است كه مملكت ايران پيش از حمله عرب و تاخت و تاز مغول از نژاد ايرانی مسكون بوده و تركها كه از نژاد زرد و عربها كه از نژاد سامی هستند فقط با ملت بومی آريايی در آميخته نه اينكه قائمقام آنها شده باشند."[9]

دكتر محمود افشار آنگاه ناگزير می‌گردد مفهوم “مليت ايران” را تعريف كند. از نظر وی مليت ايران شامل همه كسانی می‌گردد كه از نژاد ايرانی هستند و در ايران و يا خارج از مرزهای ايران زندگی می‌كنند. يكی از نكات ظريف در متون تاريخی آن هنگام اين است كه كارگرفت مفهوم “ملت” با تعريف سياسی و مدرن آن تطابق نداشته و مرز بين “ملت” و “امت” روشن نبوده است. و “ملت” نيز همچون “امت” گاه در كنار مختصات سياسی‌اش رنگی مذهبی دارد. همين درك نادقيق منجر به آن می‌گردد كه محمود افشار ارمنی‌ها و يهوديان ساكن ايران را از آنجا كه از خارج از كشور به ايران آمده و با ايرانيان ازدواج و اختلاط ننموده، خارجيان مقيم ايران می‌داند. افشار می‌نويسد:

“ولی بعكس آنها زرتشتيها، اگر چه از حيث مذهب با مسلمانان ساكن ايران يكی نيستند و قرن‌هاست كه با ساير ايرانيان نيز ازدواج نميكنند ولی از حيث نژاد و تاريخ چندين هزار ساله يكی ميباشند."[10]

از آنجا كه ايجاد “يگانگی نژادی” امری نيست كه يك شبه حاصل آيد وی سياست ايرانيزاسيون جامعه ايران را مطرح می‌كند. مهمترين شاخص سياست ايرانيزاسيون از نظر محمود افشار وحدت زبان است. در ادامه اين مقاله به ويژگيهای برنامه ايرانيزاسيون و مفهوم “پان ايرانيسم” اشاره خواهيم داشت. افشار با اشاره به تاثيرات چندگانگی زبان بر روند ايجاد وحدت ملی می‌نويسد:

“اگرچه مليت ايران بواسطه تاريخ پرافتخار چندين هزار ساله و نژاد ممتاز آريايی از همسايه‌های زردپوست تورانی و عرب‌های سامی مشخص است ولی ميتوان گفت كه وحدت ملی ما بواسطه اختلاف لسان ميان ترك زبانهای آذربايجان و عرب زبانهای خوزستان و فارسی زبانان ساير ولايات از حيث زبان ناقص ميباشد."[11]

همان گونه كه شرحش رفت محمود افشار در دفاع از اين نظرگاهها تنها نبود. شماری از ديگر روشنفكران آن دوران نيز با وی همراهی و همدلی داشتند. مرور تاريخ آن دوران و بررسی عملكرد دولت رضاشاه در نخستين سالهای زمامداريش حكايت از آن دارد كه سياست ايرانيزاسيون جامعه ايران سرمشق عملكرد حكومت بوده و تلاشهايی در راستای تحقق اين سياست صورت گرفته است.

ايرانيزاسيون و پان ايرانيسم

سياست و برنامه ايرانيزاسيون جامعه ايران كه عملا نسخه‌برداری از سياست “آمريكانيزاسيون” آمريكا بود بر پايه فلسفه پان ايرانيستی شكل گرفته بود. دكتر محمود افشار يكی از معماران اصلی پان ايرانيسم در ايران بود. پان ايرانيسمی كه افشار از آن سخن می‌گفت ذاتی واكنشی داشت و می‌بايست همچون پادزهری در برابر “پان عربيسم"، “پان اسلاميسم” و “پان تركيسم” عمل كند. البته بايد خاطر نشان ساخت كه در آن هنگام “پان اسلاميسم” در شمار اشكال خزيده “پان عربيسم” و “پان تركيسم” بحساب می‌آمد. اين كه پان ايرانيسم پاسخی است در برابر پان عربيسم و پان تركيسم از اين گفته افشار روشن می‌شود:
“ همينطور كه بعنوان “پان تورانيسم” يا “پان توركيسم” يعنی اتحاد تورانيان و تركان يك ايده‌ال ملی تركها را بهيجان آورده همين طور هم ايده‌ال “پان عربيسم” يعنی اتحاد اعراب باعث نهضت عرب شده است. در برابر “پان توركيسم” و “پان عربيسم” ما هم ناچاريم “پان ايرانيسم” يعنی “اتحاد ايرانيان” داشته باشيم."[12]

محمود افشار در ارتباط با عملكرد تفكر پان ايرانيستی و اصولا علت طرح چنين ايده‌ای در ديگر كشورهای جهان می‌گويد:” قصد مخترعين اين نوع سياست آن بوده است كه بواسطه توليد حس مليت تمام اقوام همزبان يا هم نژاد يا اقوامی را كه وجه اشتراك ديگری با هم دارند بگرد كانون ملی جمع كنند و از آنها يك ملت واحد بسازند."[13]

محمود افشار به خوبی می‌دانست كه در ايران از يگانگی نژادی، قومی و يا زبانی نمی‌توان سخن گفت. از اين رو به اعتقاد وی معماری ملت واحد در گروی اجرای بلادرنگ برنامه ايرانيزاسيون بود. برنامه ايرانيزاسيونی كه محمود افشار ظرف مدت ۳۵ سال بگونه‌ای مداوم خواستار اجرای پيگير آن بود بر ۸ ركن استوار بود. مختصات برنامه ايرانيزاسيون از نظر وی چنين بود:

1. “ترويج كامل زبان و ادبيات فارسی و تاريخ ايران در تمام مملكت مخصوصا در آذربايجان و كردستان و خوزستان و بلوچستان و نواحی تركمن نشين.
2. كشيدن راههای آهن و مربوط و متصل نمودن كليه نقاط مملكت بيكديگر، تا بواسطه خلطه و آميزش زياد ميان طوايف مختلف ايرانی يگانگی كامل پيدا شود.
3. كوچ دادن بعضی ايلات آذربايجان و خوزستان بنقاط داخلی ايران و آوردن ايلات فارسی زبان از داخله باين ايالات و شهرنشين كردن آنها، با رعايت شرايط اختلاط و گشودن مدارس.
4. تقسيمات جديد ايالات و ولايات و از ميان بردن اسامی آذربايجان و خراسان و كرمان و عربستان و غيره.
5. تغيير اسامی تركی و عربی كه تركتازان و غارتگران اجنبی بنواحی، دهات، كوهها و رودهای ايران داده‌اند باسامی فارسی و از ميان بردن كليه اين قبيل آثار خارجی.
6. بايد استعمال السنه خارجی را بطور رسمی برای اتباع ايران در محاكم، مدارس، ادارات دولتی و قشونی منع نمود.
7. بايد بسرعت به آبادی اين نقاط كوشيد و وسائل زندگانی راحت و آزاد را برای مردم فراهم آورد تا وضع آنها از همسايه‌های فريبنده پست‌تر نباشد.
8. بايد در اصول اداره مملكت سياستی را اتخاذ نموده كه نه بواسطه تمركز زياد منجر باستبداد و انزجار گردد و نه بواسطه عدم تمركز زياد موجب خودسری و هوچيگری ولايت شود. بعقيده نگارنده بهترين سياست اداری برای ايران سيستم دكنسانتراسيون است كه بين سانتراليزاسيون (تمركز) و دسانتراليزاسيون (عدم تمركز) يا به اصطلاح معمول ديگر “لامركزيت” ميباشد."[14]

گرچه در برنامه ايرانيزاسيون سخنی از سركوب خشن اقليتهای قومی، زبانی و مذهبی نيست، اما عظمت‌خواهی فارس مستتر در اين برنامه عملا راه را برای نفی خشن هويتهای قومی باز می‌كند. پرسش محوری در اين بين اين است كه علت طرح سياست و برنامه ايرانيزاسيون و همچنين ايده “پان ايرانيسم” از سوی محمود افشار و ديگر روشنفكران در نخستين سالهای پس از قدرت‌گيری رضاشاه كدام بوده است؟ برای يافتن پاسخ برای اين پرسش می‌بايست ارزيابی از موقعيت سياسی جامعه ايران در آستانه قدرت‌گيری رضاشاه در دست داشت. روشن است كه ما در اين مختصر قادر به ارائه تصويری كامل از اوضاع سياسی و اجتماعی آن هنگام ايران نيستيم. اما ترديدی نيست كه افسانه‌زدايی از رضاشاه و تاريخ معاصر ايران در گروی عرضه تصويری روشن از اوضاع آن زمان است. هرچه اين تصوير عينی‌تر باشد، امكان ارزيابی كارنامه رضاشاه و معماران ايران نوين بيشتر خواهد بود. در واقع امر پرسش محوری اين است كه جامعه ايران در نخستين سالها و دهه‌های قرن حاضر هجری ـ خورشيدی چگونه جامعه‌ای بوده است كه روشنفكران كشور در آن هنگام از نياز و لزوم “ايرانيزاسيون” آن سخن رانده‌اند؟ تشكيل دولت ـ ملت در ايران، ايجاد جامعه مدرن، تمركز اتوريته و قدرت سياسی در كشور بمثابه پيش‌شرط ايجاد يك سيستم سياسی مدرن، مقابله با خطرات سياسی برخاسته از پديده “هم‌‌قوميتی"، “هم‌زبانی” و “هم‌مذهبی” همسايگان و فراروييدن اجباری ساكنان به شهروندان جملگی منوط به اجرای همين پروژه بوده است.


دولت مدرن لزوما دولتی دموكراتيك نيست. در تاريخ اروپا ما با نمونه‌های متعددی از دولتهای مدرن غيردموكراتيك روبرو هستيم. اين تفكر كه گويا يك دولت مدرن لزوما می‌بايست دولتی دموكراتيك باشد، تفكری است كه ريشه در همان افسانه‌های ايدئولوژی‌زده تاريخی دارد.

رضاشاه و سياست “ايرانيزاسيون"

پيش از اين گفتيم كه رضاشاه بنيانگذار ايران نوين است. او با ايجاد دولت مدرن در ايران گامی دوران ساز در تاريخ ايران برداشت. تاسيس دولت مدرن در ايران همانا نتيجه نخست و اصلی مدرنيزاسيون سياسی كشور بود. قدرت‌گيری خاندان پهلوی پايان تاريخ حكومتهای ايلاتی در ايران بود و از اين حيث گسستی تاريخی در تاريخ سياسی ايران به شمار می‌آيد. و از آن چه گفتيم به اين حكم جسورانه رسيديم كه تاسيس دولت مدرن در ايران همانهنگام سرآغاز تاريخ مدرن در ايران است.[15]

روند تشكيل دولت در ايران از حيث تاريخی منطبق بر روند تشكيل دولت ـ ملت نبود. دولت پهلوی در ايران پس از حمله اعراب، نخستين دولت كشور است كه بستگی ايلاتی ندارد. تاريخ ايران پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی تا قدرت‌گيری دولت پهلوی، تاريخ مبارزات ايلات با يكديگر بوده و دولت مركزی در تمام اين دوره ماشين حفظ قدرت ايل غالب در مقابله با ايلات مغلوب بوده است. وجود دولت مركزی در ايران در آن هنگام به معنای وجود تمركز اتوريته نبود. در دوران پيش از قدرت گيری خاندان پهلوی سه منبع اتوريته به موازات هم وجود داشتند:

1. اتوريته مذهبی،
2. اتوريته قدرتهای منطقه‌ای و از آن جمله ايلخانان و
3. اتوريته دولت مركزی يعنی اتوريته ايل غالب.

وجود و همزيستی اين سه منبع اتوريته باعث پراكندگی گسترده اجتماعی در ايران می‌شد. ساكنين كشور توده تعريف نشده‌ای بودند با تعلقات گوناگون زبانی، قومی و مذهبی. زمينه‌های فرارويی امت به ملت و بدل شدن اين توده بی‌تعريف به شهروند در آن هنگام فراهم نبود. از همين روست كه روند تدريجی پديد آمدن ملت در ايران تنها پس از تشكيل دولت مدرن آغاز شد. اين به اين معنا بود كه دولت مدرن با سركوب ديگر منابع اتوريته بر آن بود تا برنامه مدرنيزاسيون را اجرا كند. در واقع امر، برخلاف تجربه تاريخی اروپا، در ايران اين تحولات اجتماعی نبودند كه منجر به تاسيس يك دولت مدرن شدند، بلكه اين دولت مدرن بود كه اجرای برنامه تحولات اجتماعی را در دستور كار خود قرار داده بود.

تاسيس دولت مدرن در ايران در واقع امر به معنای تمركز اتوريته بود و اين تمركز تنها از طريق فائق آمدن بر دو منبع ديگر اتوريته ممكن بود. رضاشاه با دنبال كردن سياستی خشن در اين راستا حركت كرد. نبرد با قدرتهای محلی و سركوب ايلات آشوبگر به موازات سركوب اقليتهای قومی و تخفيف قدرت علما در ايران زمينه‌های تمركز اتوريته سياسی دولت مركزی را فراهم آورد.

ملتهايی كه از نعمت تاريخ كتبی محرومند نمی‌توانند آنگونه كه بايد و شايد رد پای رويدادها را بر بستر آنچه كه رفت پی‌گيرند. تاريخ دوران قاجار و ويژگيهای اجتماعی جامعه ايران در آن عصر آن چنان در پرده ابهام قرار دارد كه گويی پادشاهان قاجار در عصر هخامنشيان می‌زيسته‌اند. حال آنكه تامل در تاريخ ايران پس از انقلاب مشروطه حكايت از دشواريهای نهفته بر سر راه تاسيس دولت ـ ملت در ايران دارد. بزرگترين مانع بر سر تاسيس دولت مدرن ايران در آن هنگام رابطه بحرانزده دولت مركزی با قدرتهای منطقه‌ای و ايلات ساكن كشور بود. در تاريخ هزار ساله پيش از قدرت‌گيری رضاشاه آن چه كه شاخص اصلی سياست ايران بود، رابطه دولت ـ ملت نبود. چرا كه در آن هنگام ساكنين ايرانزمين ملت ايران نبودند. شاخص اصلی تاريخ سياسی ايران پيش از قدرت گيری خاندان پهلوی، رابطه دولت ـ ايل در ايران بوده است. عدم درك تفاوت بين رابطه دولت ـ ايل با رابطه دولت ـ ملت می‌تواند منجر به خطاهای سياسی بسياری در پژوهشهای اجتماعی آن دوره گردد.

تلاش دولت مركزی برای تمركز اتوريته سياسی خود در آن هنگام نمی‌توانست به بحران سياسی در رابطه دولت با ملت منجر شود. در آن هنگام روند تمركز اتوريته سياسی عملا به بحران سياسی در رابطه دولت با ايلات و قدرتهای منطقه‌ای دامن می‌زد. اما مادام كه چندپارگی اتوريته در ايران وجود داشت، ايجاد يك دولت مدرن در كشور ممكن نبود. شاه‌بيت برنامه ايرانيزاسيون همانا شعاری بود كه رضاشاه تحقق آن را پيش روی خود نهاده بود: يك دولت، يك ملت، يك زبان. و اين شعار فشرده همان ايده‌ای بود كه توسط محمود افشار در مفهوم وحدت ملی مطرح شده بود.

در ايران پيش از قدرت‌گيری رضاشاه، بستگيهای قومی و ايلاتی بسی محكمتر از بستگيهای سياسی مردم به دولت مركزی بود.[16] از همين رو سياست نخستين رضاشاه در برابر قدرتهای منطقه‌ای و ايلات ساكن كشور يكی خلع سلاح آنان بود و ديگری اسكان دادن اجباری ايلات كوچ نشين. دولت مركزی با اسكان دادن اجباری ايلات كوچ نشين در ديگر مناطق كشور كوشيد تا از قدرت ايلات در ايران بكاهد، بين ايلات گوناگون دشمنی و خصومت ايجاد كرده و به مرور زمان تفاوتهای قومی و زبانی اين ايلات را از ميان بردارد. از آن گذشته ايجاد يك دولت كارآمد و يك ارتش منظم نيز در ايجاد تمركز اتوريته سياسی در ايران حائز اهميت فراوان بودند. در واقع امر، رضاشاه می‌بايست همزمان به تحكيم قدرت سياسی دولت مركزی پرداخته و با كارگرفت دو افزار اصلی اعمال اتوريته خود، يعنی ارتش و دولت كارآمد مركزی، با دو منبع ديگر اتوريته در كشور، يعنی قدرتهای منطقه‌ای و مذهبی پيكار كند. تشكيل يك حكومت مركزی قدرتمند از سوی روشنفكران سياسی كشور نيز مطالبه می‌شد. محمود افشار نيز از جمله كسانی بود كه به ضرورت ايجاد يك حكومت مقتدر مركزی پی برده بود. داور و تيمورتاش و ديگران نيز می‌دانستند كه اصلاحات سياسی و اجتماعی كشور تنها از طريق همراهی و همگامی حكومت مركزی ممكن است. از اين رو حكومت پهلوی در ايران برخلاف حكومتهای پيشين كشور خود بمثابه موتور پيشرفت پا به صحنه گذارد. افشار در اين باره چنين می‌نويسد:

“از طرف ديگر يك حكومت مقتدر و مطلعی ميتواند و بايد بپاره‌ای از اصلاحات اجتماعی دست بزند. دولت بايد خود را عامل ترقی و پيش آهنگ تمدن نمايد."[17]

ايجاد بوروكراسی حرفه‌ای و همچنين ارتش منظم زمينه‌های تثبيت اتوريته سياسی را فراهم می‌آورد. اما در قياس با قدرتهای محلی و منطقه‌ای، مقابله با اتوريته علما از پيچيدگی بيشتری برخوردار بود. رضاشاه با دنبال كردن سياست جدايی دين از سياست، ايجاد مدارس مدرن در كشور و تثبيت زبان فارسی بمثابه زبان ملی كشور زمينه ايجاد يك دولت سكولار را در ايران مهيا ساخت.[18] در اين رابطه نمی‌بايست فراموش كرد كه ايران قرن نوزدهم كشوری يكپارچه و متحد نيست. اروند آبراهاميان با بكار بستن مفهوم “پراكندگی منطقه‌ای” تصويری از اوضاع سياسی و اجتماعی ايران پيش از قدرت‌گيری خاندان پهلوی عرضه كرده است.

يكی از افزارهای اصلی حكومت رضاشاه در تمركز اتوريته سياسی و سركوب قدرتهای منطقه‌ای همانا ايجاد راه آهن سراسری در كشور بود. گرچه بسياری از تحليلگران به اهداف اقتصادی ايجاد راه آهن سراسری در ايران اشاره داشته‌اند، اما می‌توان گفت كه هدف و كاركرد نخستين اين راه آهن، همانگونه كه از سوی دكتر محمود افشار در سال ۱۳۰۴ مطرح شده بود، متصل ساختن نقاط مختلف كشور به يكديگر و امكان حضور سريع نيروهای دولت مركزی در نقاط مختلف ايران بوده است. بعنوان نمونه محمدرضا بهنام پروژه ايجاد شبكه راه آهن سراسری توسط رضاشاه را بخشی از يك سياست نامعقول اقتصادی ارزيابی می‌كند كه برخاسته از نياز اقتصادی معينی در آن هنگام نبوده است.[19] اين چنين است كه عملكرد اوليه ايجاد شبكه راه آهن سراسری نه برآورده ساختن نيازهای اقتصادی كشور بود كه همانا گسترش اتوريته سياسی دولت مركزی بود به ديگر نقاط كشور. و چنانكه ديديم ايجاد شبكه راه آهن سراسری نيز به موازات يگانگی زبان و اسكان دادن ايلات كوچ نشين و آميزش اقوام مختلف با قوم فارس از رئوس اصلی همان برنامه‌ای است كه محمود افشار دفاع از آن را بيش از سه دهه در دستور كار خود قرار داده بود.

سياست ايرانيزاسيون در واقع امر اجرای شتابان همه آن وظايف تاريخی بود كه پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی بر دوش ساكنين اين سرزمين سنگينی می‌كرد. همه آن وظايفی كه می‌بايست ظرف يكهزار و چهارصد سال انجام می‌شد و انجام نشده بود. همگرايی ملی، نژادی و فرهنگی كه می‌بايست بر بستر روندی تاريخی تحصيل می‌شد، در دستور كار اراده‌گرايی در تاريخ قرار گرفت. نگرانيهای سياسی محمود افشار و ديگر نخبگان آن دوران ايران، بهيچ روی نگرانيهای واهی نبودند. انقلاب مشروطه، بحران مشروعيت دولت مركزی را تشديد كرده بود. ناآراميهای سياسی تقريبا همه مناطق مرزی كشور، از كردستان تا خوزستان، از آذربايجان تا گيلان را در بر گرفته بود. دخالتهای آشكار سياسی قدرتهای خارجی در ايران به بخش جدايی‌ناپذير سياست در كشور بدل شده بود. آثار عقب ماندگيهای سياسی و اقتصادی كشور بر رخسار همه شئون حيات اجتماعی آشكار بود. در چنين شرايطی بود كه محمود افشار از “ايرانيزاسيون” جامعه ايران و ايجاد وحدت ملی و ترويج افكار “پان‌ايرانيستی” سخن راند. آيا براستی اجرای پروژه “ايرانيزاسيون” اجباری جامعه ايران آن زمان اجتناب‌ناپذير نبود؟ اسكان دادن اجباری اقوام و ايلات مختلف؟ سركوب خشن اقوام ساكن كشور؟ كشف حجاب و تحميل اجباری نوع پوشش؟ يگانه‌سازی اراده گرايانه فرهنگ اقوام ساكن ايران؟ آيا هيچ راه ديگری وجود نداشت؟

به گمان من برای يك تاريخدان هيچ چيز گمراه‌كننده‌تر از درغلتيدن به دام “اگرها” و “مگرها” نيست. اين ورزش گمراه‌كننده ذهنی می‌تواند تاريخدان را از وظيفه اصلی‌اش دور كند. يافتن پاسخ برای اين پرسش كه آيا راهكار پيشنهادی محمود افشار در ارتباط با “ايرانيزاسيون” جامعه ايران، يگانه راهكار ممكن در آن لحظه تاريخی بود و يا راهكار جايگزينی نيز وجود داشت، نمی‌بايست ذهن تاريخنويس را به خود مشغول دارد. برای يك تاريخنويس تنها آن چه كه واقع شد، اهميت دارد. راهكار “ايرانيزاسيون” جامعه ايران صرفنظر از بحث اجتناب‌پذير و يا اجتناب‌ناپذير بودن آن، در دستور كار صاحبان قدرت قرار گرفت و بخش مهم آن نيز اجرا شد. اجرای راهكار “ايرانيزاسيون” جامعه ايران، گونه‌ای اراده‌گرايی در تاريخ بود و اراده‌گرايی در تاريخ بهای خود را دارد، همان بهايی كه پرداخت شد، همان بهايی كه می‌پردازيم.


-----------------

[1]
[2] –جمشيد فاروقى، افسانه‌هاى تاريخى، تاريخ افسانه‌اى، كاوه، شماره ۹۴، تابستان ۱۳۸۰، ص. ۴۴

[3] – دو مفهوم “تدريجى” و “شتابان” دو مفهوم لزوما متضاد نيستند. در تاريخ معاصر كشورمان ما بارها شاهد همراهى اين دو مفهوم در تحولات تاريخى هستيم. گسترده شدن عرصه‌هاى مدرن حيات اجتماعى در ايران گرچه روندى تدريجى بود، اما از آنجا كه بر اراده و اتوريته دولت اتوكراتيك استوار بود، شتابان صورت گرفت. كم نيستند كسانى كه يكى از ريشه‌هاى اصلى بحران مشروعيت دولت پهلوى را در سرعت و شتاب تحولات اجتماعىاى جستجو مىكنند كه دولتمردان و صاحبان قدرت سياسى به جامعه تحميل كرده‌اند.

[4] – بايد خاطر نشان ساخت كه بار لزوما مثبت مفهوم انقلاب در فرهنگ روشنفكران ايرانى ريشه در روايت تاريخى حزب توده و آكادميسينهاى اتحاد شوروى سابق دارد. مفهوم انقلاب به خودى خود از ارزش مثبت و يا منفى برخوردار نيست.

[5] – اين يكى از همان حكمهاى جسورانه است كه در جايى ديگر پى خواهم گرفت.

[6] – محمود افشار، آينده—سال اول— شماره ۱— تيرماه ۱۳۰۴، ص. ۵

[7] – محمود افشار، آينده— شماره ۸– آذرماه ۱۳۰۶، ص. ۵۶۰

[8] – همانجا. ص. ۵۶۲

[9] –همانجا.

[10] – همانجا. ص. ۵۶۱

[11] – همانجا.

[12] – همانجا، ص. ۵۶۴

[13] – همانجا.

[14] –همانجا، ص. ۵۶۶.

[15] – در همين رابطه نگاه شود به مقاله نويسنده در نشريه “نگاه نو”:
جمشيد فاروقى، چند نكته درباره تاريخ معاصر ايران، “نگاه نو، شماره ۹، مرداد ۱۳۸۱، ص. ۲۵

[16] – در اين رابطه نگاه كنيد به:
M. Reza Behnam, Cutural Foundations of Iranian Politics, (Salt Lake City 1986), p. 81.

[17] – محمود افشار، آينده– سال اول– شماره ۱– تيرماه ۱۳۰۴، ص. ۹

[18] –Michael P. Zirinsky, „The Rise of Reza Khan“, P. 57-58; In: A Century of Revolution, Social Movement in Iran, edited by John Foran (Minneapolis 1994), P. 57-58; see also: E. Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, (Princeton, New Jersey 1982), p. 123.

[19]-M. Reza Behnam, cultural Foundations of Iranian Politics, (Salt Lake City 1986), p. 1.

Mohammad Gholi Majd

گفتگوي عبدالله شهبازي با محمدقلي مجد

اسناد علني شده دولت آمريکا، تاريخ پهلوي و لابي سانسور- بايکوت

در تاريخنگاري معاصر ايران

گفتگوي زير مدتي پيش با دکتر محمدقلي مجد انجام گرفت و اخيراً در فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 25، بهار 1382، صص 181- 200 منتشر شد.

محمدقلي مجد در 26 اسفند 1324 ش. در تهران به دنيا آمد. تحصيلات خود در دانشگاه هاي سن اندريو (1970)، منچستر (1975) و کرنل (1978) با درجه دکترا به پايان برد و به تدريس در برخي از دانشگاه هاي ايالات متحده آمريکا، از جمله دانشگاه پنسيلوانيا (1993 -1998)، مشغول شد. در اين سال ها مقالات متعددي از مجد در نشرياتي چون مجله آمريکايي اقتصاد کشاورزي، مجله مطالعات دهقاني، مجله بين المللي مطالعات خاورميانه، مطالعات خاورميانه، و مجله خاورميانه انتشار يافت. دکتر محمدقلي مجد از سال 1999 به طور تمام وقت به تحقيق و تأليف در حوزه تاريخ معاصر ايران اشتغال دارد.

شهبازي: کتاب جنابعالي را با عنوان بريتانيا و رضا شاه: غارت ايران مطالعه کردم و برايم بسيار جالب بود. اين کتاب اهميت فراوان دارد زيرا اولين پژوهشي است که دربارۀ تاريخ ايران در دوره رضا شاه بر بنياد اسناد علني شده وزارت خارجه آمريکا صورت مي گيرد. تا آنجا که اطلاع دارم تاکنون کسي از اين اسناد براي شناخت تاريخ دوره رضا شاه استفاده نکرده است. آيا اين تلقي درست است؟ و اين اسناد از نظر تاريخي چه اهميت خاصي دارد؟

مجد: به نظر مي رسد من اولين کسي هستم که از اسناد علني شده آمريکايي براي بررسي تاريخ ايران در طول سال هاي 1921 -1941 استفاده کرده ام. اسناد وزارت خارجه آمريکا متعلق به سال هاي 1921 -1941 حدود سي سال پيش در اختيار محققين قرار گرفت. روشن است که تعدادي از نويسندگان از وجود اين اسناد مطلع بودند. مثلاً، ارجاعاتي به اين اسناد در کتاب خانم استفاني کرونين دربارۀ ارتش ايران در سال هاي 1910 -1926 يا در کتاب آقاي سيروس غني دربارۀ صعود رضا پهلوي ديده مي شود. ولي تعجب آور است که پژوهشگران از اين اسناد استفاده نکردند و کار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بريتانيا نمودند. اين پرسش بجاست که چرا آن ها بر اسناد آمريکايي چشم پوشيدند؟

ميان عملکرد دولت هاي آمريکا و انگليس در زمينه انتشار اسناد طبقه بندي شده تفاوت جالبي وجود دارد. در آمريکا قانون آزادي اطلاعات وجود دارد. طبق اين قانون دستگاه هاي دولتي موظف اند پس از گذشت 30 سال اسناد طبقه بندي شده خود را علني کنند و اگر بخواهند سندي را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارند، بايد دليل موجهي ارائه کنند. در چنين مواردي، محقق مي تواند با استناد به قانون آزادي اطلاعات خواستار علني شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتي مربوطه امتناع کند، محقق مي تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوي کند و سرانجام با حکم دادگاه سند را به دست آورد. بر اساس اين رويه، بسياري از اسناد تاريخي در اختيار محققين قرار گرفته اند.

در انگلستان مسئله کاملاً فرق مي کند. در اين کشور قانون آزادي اطلاعات وجود ندارد. دولت بريتانيا مي تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه بندي شده نگه دارد و تنها اسناد گزيده و دستچين شده را در اختيار محققين قرار دهد. به علاوه، امکان اقامه دعوي محققان عليه دولت به خاطر علني نکردن اسناد تاريخي نيز وجود ندارد. به اين دليل، دستگاه هاي دولتي بريتانيا مي توانند تا هر وقت که بخواهند اسناد را در حالت طبقه بندي شده نگه دارند و از انتشار آن خودداري کنند. يک نمونه چشمگير و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامي انگليس در رابطه با ايران سال هاي 1914 -1921 است. اين اسناد هنوز در حالت طبقه بندي شده قرار دارند و اعلام شده که تا پنجاه سال ديگر، يعني تا سال 2053، علني نخواهند شد. حتي اگر اين پنجاه سال نيز طي شود، هيچ تضميني وجود ندارد که اين اسناد حتي در آن زمان نيز علني شوند. در اينجا، انسان حيران مي شود که انگليسي ها مي خواهند چه چيزي را پنهان کنند؟ من حدس مي زنم که در سال 2053 نيز تنها اسناد بسيار محدود و کم ارزش و بي خاصيت در دسترس محققان قرار خواهد گرفت. ولي عملاً تمامي کتبي که تاکنون دربارۀ تاريخ ايران در دهه هاي اوّل قرن بيستم نوشته شده، مبتني بر اسناد انگليسي است و روايت انگليسي از حوادث را منعکس مي کنند. براي مثال، اشاره مي کنم به کتاب هاي اولسون، هوشنگ صباحي، استفاني کرونين، محمدعلي کاتوزيان، و سيروس غني. اسامي ديگري را هم مي توان اضافه کرد.

اين اسناد آمريکايي به ويژه از اين زاويه ارزشمند و بااهميت هستند که چشم انداز و روايتي به کلي متفاوت را از حوادث ايران در سال هاي صعود و سلطنت رضا شاه عرضه مي کنند. مثلاً، اسناد آمريکايي اين تصوّر را که ساليان مديد در ميان ايرانيان وجود داشت تأييد و مستند مي کنند که رضا شاه را انگليسي ها به قدرت رسانيدند، انگليسي ها حکومت او را حفظ کردند، و زماني که تداوم قدرت او را غيرمفيد تشخيص دادند در سال 1941 رضا شاه را صحيح و سالم از ايران خارج کردند و پسرش را جايگزين او نمودند. دربارۀ رضا شاه دروغ بزرگي رواج يافته که گويا او هوادار آلمان بود. چنين نيست. اسناد آمريکايي ثابت مي کنند که رضا خان ميرپنج را انگليسي ها به قدرت رسانيدند و از حکومت او حفاظت کردند و قطعاً او هيچگاه در برابر انگليسي ها سرکشي نکرده و هوادار آلمان نشده است. دروغ بزرگ ديگر اين است که گويا رضا شاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از کشور نبود و ثروت مهمي در خارج نيندوخت. اسناد آمريکايي نشان مي دهند که رضا شاه حدود 200 ميليون دلار در بانک هاي خارج و معادل 50 ميليون دلار در ايران ذخيره پولي شخصي داشت. توجه کنيد که اين رقم متعلق به سال 1941 ميلادي است و به پول امروز ثروت فوق را بايد با ارقام ميلياردي محاسبه کرد. به علاوه، ما مي دانيم که «اعليحضرت پهلوي» در سال 1941 به هيئت نمايندگي انگليس در تهران پناهنده شد، به وسيله يک کشتي انگليسي از ايران خارج شد و تا پايان عمر در مناطق تحت سلطه انگليس زندگي کرد. به علاوه، ما مي دانيم که انگليسي ها قصد داشتند رضا شاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به کانادا انتقال دهند که به دليل بيماري اش ميسر نشد.

شهبازي: چه مدت بر روي اين کتاب و اسناد مربوطه کار کرديد و چه شد که به انجام اين پژوهش علاقمند شديد؟

مجد: تحقيق بر روي اين اسناد شش ماه طول کشيد و نگارش کتاب سه ماه. مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا) شش روز در هفته باز است و سه روز از اين شش روز از ساعت 9 صبح تا 9 شب باز است. بنابراين، با استفاده از کاميپوتر قابل حمل (لپ تاپ) توانستم در همان زمان شش ماهه هم بر روي اسناد تحقيق کنم و هم نسخه اوّل و خام کتابم را بنويسم که در فرصت سه ماهه بعدي کامل شد. بايد يادآور شوم که دستيابي من به برخي از اسناد مهمي که در کتابم استفاده کرده ام تصادفي بود. من ابتدا در سال 1999 به نارا مراجعه کردم. در آن زمان مشغول کار بر روي کتاب ديگرم، دربارۀ تقسيم اراضي ايران در ماجراي موسوم به انقلاب سفيد، بودم. در آن زمان به خاطرات و دستنوشته هاي پدرم دربارۀ حوادث جنگ جهاني دوّم مراجعه مي کردم و تصميم گرفتم که اگر در رابطه با مسائلي که پدرم مطرح کرده اطلاعات و اسنادي پيدا شد، آن ها را ضبط کنم. در جعبه هايي که در آن روز برايم آوردند، چند گزارش دربارۀ وضع ايران در اواخر حکومت رضا شاه وجود داشت. اين گزارش ها سرزميني را توصيف مي کرد که بيست سال غارت شده، با وحشي گري سرکوب شده و به شدت آسيب ديده بود. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور، و جالب تر از همه کمبود مواد غذايي در اين کشور بيداد مي کرد. اين وضع خيلي متفاوت بود با آن چه که ما در کتاب ها دربارۀ رضا شاه به عنوان "بنيانگذار ايران مدرن" خوانده بوديم. من به زودي متوجه شدم که اسناد مربوط به سال هاي 1921-1941 ايران بسيار زياد است. و فهميدم که کشف مهمي کرده ام و تصميم گرفتم که بر اساس اين اسناد کتاب رضا شاه را بنويسم.

در خاطرات پدرم خوانده بودم که پس از سقوط رضا شاه، بعضي از مردم، به ويژه دکتر محمد مصدق، گفته بودند که