مناسبات سردار سپه و مذهب

رضا علوی

modares.jpg - 14.09 KB

چند ماهی از کودتا گذشته بود (خرداد 1300) که سید ضیاء پاهای دراز خود را از گلیم اش درازتر کرد و تمام اقلیم را خواست. سردار سپه ناگزیر بود زیر پای سید را خالی کند. خانم فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه (عمه احمدشاه) با یاری مشارالدوله وزیر دربار احمدشاه در به راه انداختن تظاهرات علیه کابینه سید ضیاء به کمک سردار سپه آمدند و بدینگونه کابینه سید سقوط کرد. و سپس احمدشاه در کاخ انیس الدوله این پیغام را به قوام السلطنه رسانید که "اگر قول می دهی با انگلیسی ها سازش نکنی صندلی صدارت در انتظار توست

بدینگونه قوام دومین نخست وزیر بعد از کودتا می شود و سردار سپه وزارت جنگ را مکررا زیر سلطه خود قرار می دهد، اما فقط به مسایل امنیتی و لشکری بسنده نمی کند، و به جلب سیاستهای داخلی و خارجی مشغول می شود، ارتباط با عوامل سفارت انگلیسی را به حد اعلا می رساند و به دلبری از سفیر شوروی می پردازد.

شیعه در دوران سردار سپه سه دوران مختلف را گذراند:

 

 

1ـ دوره ی دلبری رضاخان از شیعه گری

 

 

دوره اول یا دوره دلبری سردار سپه از اسلام از سال 1300 آغاز می شود و در سال 1307 به افول می نشیند. این دوره را باید دوره "همکاری علما و حکومت" نام نهاد.

در آستانه صدراعظم شدن قوام السلطنه (خرداد 1300)، سردار سپه به دنبال نفوذ همه جانبه در زمینه های مختلف مملکت محارسه ایران بود. او به علت پایگاه اجتماعی قوام، سریعا نقبی به بیت علما زد و روابط مناسبی با علمای قم و روحانیون تهران برقرار کرد. با شرکت در روضه خوانی و ریختن کاه بر سر و قمه زدن بر فرق و سینه زدن و تشکیل دسته های زنجیرزنی از قزاقها چنین وانمود می کرد که در درون کابینه قوام فقط سردار سپه مسلمان دو آتشه است و فقط اوست که از منکرات جلوگیری می کند و شعائر اسلامی را رعایت می کند.

در سال 1300 دو واقعه مهم به وقوع می پیوندد:

اول اینکه حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی از اراک به قم مهاجرت می کند. دوم اینکه سردار سپه پایگاه خود را در مسایل و امورات مختلف مملکتی مستحکم می سازد. هر دو در کار خود قدرتمند و تاریخ ساز بودند:

اولی در "امور دینی" تغییرات اساسی به وجود آورد و دیگری در "کشورداری". با ورود شیخ عبدالکریم حائری به قم، رونق دادن به مدرسه علمیه فیضیه، شهر فراموش شده و عقب مانده قم تبدیل به یک مرکز بزرگ تعلیم مجتهد و آخوند و محل تجمع مراجع تقلید درجه یک می شود. از آن تاریخ به بعد، علمای مذهبی و مراجع تقلید شیعه که ساکن عتبات عالیات (!؟) بودند آنتن های خود را به طرف قم هدایت می کنند و از برکت سر شیخ عبدالکریم، حضرت معصومه و بارگاه اش به رونق می رسد و قم از یک شهر مهجور و فراموش شده به دومین شهر سیاسی ایران تبدیل می شود.

شیخ عبدالکریم حائری مجتهدی بانفوذ بود که تحصیلات خود را در نجف به اتمام رسانده بود و "اجازه اجتهاد!" گرفته بود. از سال 1300 تا سال 1315 شیخ عبدالکریم مجتهد درجه اول بود.

و اما در مورد قم: در گذشته (قبل از دوران صفویه) کشور ایران "سنی مذهب" بود و شیعیان در اقلیت قرار داشتند. بنابراین، این اقلیت کوچک در شهر کوچکی در کنار کویر لوت به نام قم زندگی می کردند. پس از تشکیل سلسله صفوی و برقراری حکومت شیعه اثنی عشری در ایران، پادشاهان صفوی به علت شرایط سیاسی و  جغرافیایی، برای قم اعتباری قایل نشدند و اصفهان را مرکز علمای شیعه کردند و در این وسط سر قم بی کلاه ماند و تک و تنها در کنار کویر خسبید تا در سال 1300 شیخ عبدالکریم نامی پیدا شد و از نجف راهی قم شد و با این شهر کاری کرد "کارستان".

 

حائری در  این 15 سال که زعامت حوزه علمیه قم را به عهده داشت، کارهای زیادی را در قم انجام داد. دارالشفا، دارالاطعام، مدرسه فیضیه و غیره را به کمک سید محمد تقی خوانساری و پدر امام موسی صدر (سید صدر) راه انداخت. سردار سپه به علت زیرکی که در این گونه مسایل داشت، سوراخ دعا را پیدا کرد و جزو پابوسان شیخ عبدالکریم حائری شد، و با اقدامات فراوانی پاره ای از روحانیون را مجذوب خود کرد.

 اما مدرس کهنه کار، آگاه بود که هدف سردار سپه بلندپروازی و تصاحب قدرت بیشتر است. از طرف دیگر مدرس می  دانست که فقط قوام حریف این شیر غران می باشد و بس، بنابر این مدرس از قوام حمایت می کرد.

شیخ عبدالکریم حائری علاقه ای به کارهای سیاسی و دخالت در امور مملکت نداشت، ولی با برنامه های تجدد طلبانه و رفرم های رضاشاه موافقت می کرد. هر برنامه ای که در این سالها، رضاشاه با جلب رضایت قبلی حاج شیخ عبدالکریم انجام داد، با تائید مردم و علما مواجه شد و رفرم هایی که بعدها (بخصوص بعد از سال 1307) بدون جلب موافقت علما انجام گرفت، متزلزل شد و با سختی جلو رفت. و این مدیون دو پدیده است:

اول اینکه، در دوره اول (1300 تا 1307) رضاخان هنوز به فرهنگ عقب مانده و سنتی که در آن رشد کرده بود وابسته بود و به شعائر وامانده دینی احترام می گذاشت. دوم اینکه، دولتمردان رضاخان که با او همکاری می کردند به فرهنگ عقب مانده و سنتی وابسته بودند و سنن مذهبی را رعایت می کردند.

ملک الشعرای بهار در کتاب احزاب سیاسی ایران می نویسد: "روز عاشورا مطابق شهریور، 1300 دسته عزاداری قزاق با یک هیات و نظم و تشکیلات مخصوص به بازار آمده . . . و خود سردار سپه در حالی که سر خود را برهنه کرده بود و کاه روی سر خود می پاشید در جلوی دسته دیده می شد . . . دسته قزاقخانه به بازار آمد، شام غریبان گرفته بودند و خود سردار سپه سر و پای برهنه شمع به دست گرفته و در حرکت بود

شهروند


نگاهی به نرخ بالای بیکاری در " استان " ؛ به نام " خوزستان " به کام غیربومی ها چاپ پست الكترونيكي

                 " استان خوزستان " همواره در محاسبه نرخ بیکاری جزو استانهای دارای بالاترین نرخ بیکاری بوده است و این موضوع در چند سال اخیر باعث شده خانوادههای " خوزستانی " با معضلی به نام بیکاری فرزندان تحصیل کرده و نکرده خود دست به گریبان باشند . چندی پیش استاندار اعلام کرد : نرخ بیکاری در " استان " به طور متوسط 11 و 8 دهم است که عمده دلیل بالا بودن نرخ بیکاری در " استان " به اشتغال فراوان نیروهای غیربومی در " استان " و محدود شدن فرصت های شغلی برای نیروهای بومی است .

 

 

 محمد جعفرحجازی در مورد آمار نیروهای غیربومی شاغل در " استان " به رقم نگران کننده ای اشاره می کند و این تعداد را  " 73 هزار "  ] به زعم نویسنده [  نفر اعلام می کند . وی شهرهای " مسجد سلیمان و آبادان " را دارای بیشترین آمار بیکاری در  "استان " می داند که این موضوع با توجه به اینکه این دو شهر از اولین شهرهای کشور و حتی خاورمیانه در احداث تاسیسات عظیم نفتی به حساب می آیند ، غیرقابل باور است . اما با نگاهی به تاریخ پیداش نفت در " مسجد سلیمان " به این موضوع  دست پیدا می کنیم که به دنبال کشف نفت در سال 1287 در مسجدسلیمان سیل عظیم بیکاران از سراسر کشور به دو شهر مسجد سلیمان و " آبادان " هجوم آوردند و این مهاجرت تا قبل از انقلاب با شدت ادامه داشت ولی جنگ این روند را متوقف کرد .

 

 

 این افراد غیربومی تا سال ها پس از کشف نفت پایه گذار حضور بستگان خود از سایر شهرها دراین " استان " بودند و بدین ترتیب معادله نیروهای شاغل به نفع  غیربومی ها تغییر کرد و نیروهای بومی اغلب مشاغل نه چندان مطرح ، مثل نگهبانی ، باغبانی و این قبیل مشاغل را به دست آوردند . امضای قطعنامه آتش بس بین ایران و عراق پس از هشت سال جنگ که باعث تخریب شهرهای " آبادان و خرمشهر " به طور کلی و سایر شهرهای " استان " به صورت جزئی شد این نیاز را به وجود آورد که این شهرهای " استان " و تاسیسات موجود در آن باید بازسازی شود و این هدف به صورت ناخواسته مجددا باعث حضور نیروهای خارج از " استان " برای تصدی مدیریت ها و مشاغل جهت احیای شهرهای " استان " شد ؛ این امر مجددا باعث افزایش سیل مهاجرت نیروهای بیکار به " استان " به اشغال فرصت های شغلی جوانان " استان " شد .

 

 

 حضور فراوان نیروهای غیر بومی تا هم اکنون در " استان " ادامه دارد و این افراد همچنان علاقه دارند از بستگان بیکارو یا غیر بیکار خود در سایر استانها در مشاغل مختلف " استان " استفاده کنند که در این بین میزان قابل ملاحظه ای از مناقصه به پیمانکاران غیربومی می رسد و آنان نیروهای کار خود را از شهرهای خود می آورند . متاسفانه یکی از عواملی که باعث تشدید ورود نیروهای غیربومی به " استان " در بعد و قبل از انقلاب شده آمار بسیار پایین افراد تحصیلکرده در " استان " بوده است که شرکت های مستقر در " استان " مجبور بوده اند نیروهای متخصص خود را از  سایر استانها تامین کنند ولی اکنون این وضع مطلوب تر شده و آمار تحصیل کردگان در " استان " حتی در بین روستاییان به شدت در حال افزایش است .

 

 

با این وجود " استان خوزستان " در میانگین نفوذ تحصیلات عالیه در مقایسه با سایر استانها در رتبه  28 قرار دارد و از افراد متخصص کمتری برخوردار است . البته اگر زوایه دید خود به این آمار را کمی تغییر دهیم باز هم با یک ابهام بزرگ مواجه می شویم که اگر این امار صحیح باشد و نیروهای تحصیل کرده " استان " کم هستند چرا این افراد کم با وجود سکونت در یکی از صنعتی ترین استانهای کشور یعنی " خوزستان " هنوز عده ای زیادی از آنان با معضل بیکاری مواجه هستند ؟

 

 

در سال های اخیر مسوولان " استان " همواره قصد مقابله با ورود نیروهای غیربومی را داشتند ولی به این علت که نمیتوانند به پیمانکاران و یا برخی از مدیران فشار لازم را برای عدم استفاده از نیروهای غیربومی را وارد آورند از اجرای مطلوب کار خود عاجز مانده اند به طوریکه حضور نیروهای غیربومی به رقم نگران کننده به  72 هزار نفر رسیده است . سالم عبادی ، رئیس شورای شهر " ماهشهر " در این زمینه گفت : هم اکنون در منطقه ویژه پتروشیمی " ماهشهر " که بزرگترین قطب صنعتی کشور است ، نیروهای بومی منطقه را در تنگنا قرار دارند ولی هر روز شاهد حضور نیروهای غیربومی برای تصدی جزئی ترین مشاغل هستیم ، از آبدارچی ونگهبان و باغبان گرفته تا مهندسان مختلف همه از خارج از " استان " وارد می شوند و ما جوانان زیادی در شهرهای " ماهشهر " و اطراف داریم که به شدت با معضل بیکاری مواجه هستند .

 

 

 خلیل حیات مقدم ، نماینده " ماهشهر ، هندیجان ، امیدیه "  در مجلس شورای اسلامی نیز عنوان می کند : رئیس جمهور در زمان حضورش در " ماهشهر " گفت که شرکت های پتروشیمی منطقه باید اولویت استخدام خود را به نیروهای بومی منطقه اختصاص دهند ولی این دستور شخص اول اجرایی مملکت با بی توجهی این شرکت ها روبه رو بوده است و نرخ بالای بیکاری همچنان در شهرهای اطراف منطقه ویژه پتروشیمی که عایدی جز گرانی سرسام آور برای منطقه نداشته ، وجود دارد .

 

 

 اما در این مورد همواره شاهد بهره برداری از طرح های فراوانی در " استان " برای کاهش نرخ بیکاری بوده ایم و به گفته مدیر کل و امور اجتماعی " استان " از ابتدای آغاز بکار دولت نهم 23 هزار طرح زودبازده در " استان " یا بهره برداری رسیده یا در شرف بهره برداری هستند و این طرح ها برای بیش از  50 هزار نفر فرصت شغلی ایجاد می کند . منوچهر سید جلالی اضافه کرد : اگر بانک های " استان " در پرداخت تسهیلات به متقاضیان اجرای طرح های زودبازده همکاری بیشتری داشته باشند اجرای این طرح ها سرعت بیشتری می گیرد ولی با این وجود " استان " در اجرای طرح های زودبازده یکی از استانهای پیشرو در کشور است .

 

 

 وی عنوان کرد : نرخ بیکاری " استان " در فصل بهار امسال 12 و 4 دهم درصد است که احتمالا در فصل تابستان بیشتر هم شده است چون ما هنوز آمار بیکاری فصل تابستان را محاسبه نکرده ایم و این رقم را در مهرماه میتوان اعلام کرد ضمن اینکه در فصل تابستان سال 1386 نرخ بیکاری در " استان " 12 و 7 دهم درصد بوده است . با وجود  آماری شاغلینی که مدیرکل کار و امور اجتماعی " استان " در مورد بنگاههای زودبازده و همچنین با اضافه کردن طرح های عظیمی که به بهره برداری رسیده اند و یا  اینکه نیروهای زیادی هم اکنون برای احداث و تکمیل این طرح ها مشغول بکار هستند ولی مشاهده می شود نرخ بیکاری با سال های گذشته تفاوت  چندانی نداشته است .

 

 

این تفاوت نداشتن ، همان بحث اولیه است که اینگونه فرصت ها به نام " خوزستان " و به کام نیروهای غیربومی از دست می روند . جلالی در این زمینه  اظهار داشت : یکی از معضلاتی که باعث افزایش نرخ بیکاری در " استان " شده مهاجر پذیر بودن " استان " است و ما هم اکنون در حال تفکیک نیروهای بومی از غیربومی هستیم تا با یک طرح همه جانبه در " استان " از اینگونه اقدامات جلوگیری کنیم و نرخ بیکاری در " استان " را کاهش دهیم .

 

 

بدون شک " خوزستانی " ها حالا با مشاهده این وضعیت بیشتر به  مضرات کشف نفت در این " استان " پی می برند که تنها باید اینگونه معضلات و همچنین مشکلات زیست محیطی ناشی از فعالیت های آنرا تحمل کنند که باعث هجوم نیروهای بیکار سراسرکشور به " استان " شده ولی جوانان " استان " که حالا بیشتر آنها افرادی تحصیلکرده و دارای تخصص هستند ، باید پشت خط بمانند .(  عصرکارون - شماره : 822 - ص 1 و 3 - یکشنبه 28 سپتامبر 2008 - 7 مهر 1387 )


سایت زندیق مبلغ تفکر و ایدوئوژی متعفن ، مفلوک و مطرود سیستم آپارتاید و برتری نژادی آریائی

نفوذ فرهنگ عربی، دلیل اصلی تنبلی و سستی فعلی ایرانیان است"
http://www.zandiq.com/articles/0000000274.shtml

Zandiq


 

 

امروزه عده ایی از روی نادانی میگویند که یکی از عواملی که موجب تنبلی و سستی ایرانیان شده وجود کارگران افغانی است ولی در اصل ندانستند که بیشتر این تنبلی و سستی از خصوصیات بارز سعودیها و در کل جوامع عربی میباشد که در اثر امتزاج و اختلاط با ایرانیان برای این مملکت به ارمغان آوردند اگر بخواهیم اعراب را توصیف کنیم باید گفت افرادی پول پرست خوشگذران، بخور و بخواب و تنبل که سستی و کاهلی در اعماق وجود آنها رخنه کرده و اصلا با تمام سلولهای بدن آنها عجین شده آنها حتی برای آسفالت کردن خیابانهای خود از دیگران کمک می گیرند هیچ ابتکار و خلاقیتی ندارند جزء رقاصی و عیش و نوش کسانی که صرفاً با پول نفت خود به حیات ادامه میدهند و اگر روزی نفت آنها را بگیرند همچون کرمهای مفلوک راه به جایی نمیبرند و در یکدیگر می لولند.

نقطه مخالف آن نژاد اصیل ایرانی است که با دلاوریها و شجاعتهایی که در آنان وجود دارد خود را به سرمنزل تمدن باستانی رساند خداوند شاهد است همین قوم ایرانی بود که پایه و اساس علم را بنا ساخت اولین امپراطوریهای مقتدر جهان یعنی کوروش و داریوش هخامنشیان در ایران به وجود آمد بزرگترین دانشمندان و فیلسوفان از جمله ابوعلی سینا، خوارزمی، ذکریای رازی، فارابی و شاعران بزرگ و نام آوری همچون فردوسی بزرگ، حافظ و ... در دامان این مملکت پرورش یافتند ولی به علت ناتوانی و عدم کفایت سران مملکت در عهد رنسانس غرب ریشه و پایه علم را از کشورهای آسیایی از جمله ایران گرفت و به آن شاخ و برگ داد این در حالی بود که سران مملکت ما به عیش و نوش و لهو و لعب میپرداختند و در خواب غفلت فرو رفته بودند و غرب هر روز به دستاوردهای جدیدی میرسید.

با گذشت زمان هم خصوصیات عربی در مجلس و دستگاههای دولتی به شدت رسوخ کرده و روز به روز به مصائب و بدبختیهای ما اضافه میشود، در کل از وظایف دولت بود که به حفظ و صیانت اصالت ایرانی همت بگذارد ولی خود نیز اسیر منجلابی که سعودیها و اعراب و در کل اتباع خارجی برای آنها تدارک دیده بود شد.

در اینجا پا را کمی به سوی مباحث علمی میکشانم و از این منظر بحث مسائل اصالت نژادی، را به میان میکشم همیشه اینطور بوده که سرنوشت آدمی رابطه مستقیمی با ساختار فیزیکی و ژنهای تشکیل دهنده او داشته و در اصل ژنهای تشکیل دهنده او بوده که خصوصیات و خلقیات آدمی را رقم میزند این ژنهای وراثتی هستند که باعث میشوند شخصی هوسباز و لاابالی یا جدی و پویا باشد شخصی به یک زندگی پست و عادی قناعت کند یا میل برتری جویی و قهرمان صفتی در او نمودار گردد همانطور که سرنوشت آدمی وابسته به ژنهای تشکیل دهنده او میباشد، سرنوشت یک کشور نیز بسته به خصوصیات اخلاقی تک تک افراد تشکیل دهنده یک جامعه میباشد حال اگر در افراد یک جامعه تنبلی و سستی، اهمالگری و بی قیدی ریشه دوانیده باشد به طور قطع چنین کشوری هیچ زمان روی پیشرفت و قدرت را به خود نخواهد دید و در زمره پست ترین کشورها قرار خواهد گرفت که نتیجه آن چیزی جزء به خطر افتادن موجودیتش نخواهد بود.

ولی متاسفانه ایران به خصوص بعد از حمله قوم وحشی عرب، روز به روز در اثر تماس با اعراب تازی شوکت و اصالت خود را از دست داد و امروز عملاً به شکم این میمون منفور وارد شده است از مهمترین عاملان این لیست سیاه را نیز می توان زمامداران مستعرب جمهوری ! اسلامی نام برد که با چشم و گوشی بسته سرنوشت کشور را در اختیار این عفریته مرگ قرار دادند.

در طول تاریخ ایران، نهضتهای مقدس و از جان گذشته ایی سر برآوردند که با خون خود درخت اصالت و شوکت ایرانیان را تنومند کردند از جمله آنها میتوان به نهضت عرب ستیز شعوبیه اشاره کرد این فرقه با استناد بر آیه ای از قرآن که آمده است ((ما انسانها را از قومیت و نژادهای مختلف با خصوصیات متفاوت آفریدیم برای اینکه یکدیگر را بهتر بشناسند)) اساس فعالیتهایش را بر ستیز با هر آنچه که موجب میشد خون ناپاک ملیت یا نژادی دیگر در رگ ایرانیان جریان پیدا کند قرار داد و از آنجا که اعراب سوسمار خوار و تازی نژاد برای هر نژاد به خصوص نژاد ایرانی که از تبار آریایی محسوب میشد مضر و خطرناک بود در صدر فعالیتهایش همچون شیر، شمشیر به دست گرفت و در مقابل اعراب یاغی قد علم کرد.

امروزه هیچکس به خصوص زمامداران نادان مملکت به خود زحمت فکر کردن به این موضوع را نمیدهند که چرا امپراطوری ایران با آن شوکت و عظمت که همچون شیر به قسمت اعظمی از آسیا حکمفرمایی میکرد در حال حاضر حتی جزء کشورهای در حال رشد نیز نمیباشد، مگر همین ایران نیست که نام اولین و مقتدرترین امپراطوری را در جهان یدک میکشد، چرا چنین امپراطوری باشکوهی که با امپراطوری روم رقابت داشت، کلده - آشور، مصر و آسیاس صغیر به زیر شمشیر شجاعتش به زانو در میآمد اینطور عقب افتاد در صورتی که رقیبانش در حال حاضر جزء کشورهای صنعتی و پیشرفته دنیا میباشند به عنوان نمونه کشور ایتالیا را مثال میزنم که در موقعییت کنونی فاصله چشمگیری از ایران گرفته است ریشه این عقب افتادگی را باید در اعراب پیرامون کشورمان جستجو کنیم اعرابی که همچون زالو به گلوگاه این شیر زخمی چسبیده اند و روز به روز مقدار زیادی از خون و توانش را میمکند و خدا میداند چنانچه دست روی دست بگذاریم و منتظر امدادهای غیبی بنشینیم روز شومی را خواهیم دید که این زالوی پست و بی مقدار تبدیل به یک افعی چند سری خواهد شد که این شیر بیمار و زخمی را یکباره به کام نیستی و مرگ می کشاند.

به گفته شاعر عالیقدر و گرانمایه ایرانی، فردوسی بزرگ:

ز شیر شتر خوردن و گوشت سوسمار
عرب را به جایی رسیده از کار
که تخت کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

حال با توجه به مطالب بالا این سئوال در اذهان به وجود می آید که چرا در مقابل فرهنگ شوم عربی ایستادگی نکردند و جلوی این عفریته مرگ را نگرفتند، در جواب باید گفت به علت وجود افراد دون غیرت و مستعرب، همان کسانیکه تا عمق و ریشه فکرها و ذهنهای مردم رسوخ کردند و از میان افراد سردرگم فرمانبران و بندگانی بی چون و چرا برای خود اختیار کردند همانهایی که آزادی را از ملت گرفتند و در عوض تعصبات خشک را جایگزین آن کردند همانهایی که در مقابل ملت چشم بندی کردند و فکر آنها را به طرز وحشتناکی دزدیدند و مسلما مشی و مرامی که آزادیهای اساسی انسان را محدود یا نابود کند مردود و مطرود است همانهایی که دولت دینی را به وجود آوردند و با ابزار ایدئولوژیک دینی جرم و جنایتهای خود را توجیه کردند همانهایی که اسم آخوند و روحانی بر روی خود گذاشتند افراد بزدل و ترسویی که از ترس و وحشتی که از انتقاد دارند می خواهند با حرفهایی که از دین و اسلام می زنند مردم را رام و مطیع خود گردانند و به وسیله همان ابزار ایدئولوژیک دینی سدی محکم جلوی هر نقد و انتقاد به وجود آورند بدون شک در این اثنا اگر کسی هم پیدا شود که از ریاکاری و مدهن کاری آنها به ستوه بیاید و لب به اعتراض بگشاید مرتد و ناصبی خوانده خواهد شد از این رو برای از بین بردن آن از هیچ کاری مضایقه نخواهند کرد آخوندها وحشت و ترس را در افکار ملت احیاء نمودند ملت را از جهنم ترساندند و با یک مشت حرفهای احمقانه انسداد فکری عجیبی را بین مردم حکمفرما کردند تا به بسط و گسترش حکومت جابرانه خود بپردازند.

این انگلها و جرثومه های اجتماع تنها با این اعمال جلوی ابتکار و انرژی مردم را گرفتند و البته حکومت کردن برای آنها از همه چیز و همه کس با اهمییت تر است و دیگر به آن اهمییت نمی دهند که بر سر ملت چه می گذرد.

اگر افکار و فرهنگ غربی یک فرهنگ بیگانه بشمار می آید و باید با آن مقابله کرد و مروج آن غربزده قلمداد می شود مروجان فرهنگ عرب نیز باید عربزده خوانده شوند و جلوی آن را سد و در نطفه خفه کنند، تنها از این رو یک فرهنگ اصیل و ساخته و پرداخته برای ایرانیان خواهیم داشت که در خور شأن ملت ایران می باشد.

آخوندها شعارها و خصوصیات منحصر به فرد و مخربی دارند بطور نمونه شعار دائمی این مستعربها در این خلاصه می شود: که همه ما روزی خواهیم مرد این دنیا فانی است و نباید به تعلقات دنیوی بی اندیشیم زیرا این زندگی هیچ ارزشی ندارد.

تمام این شعارها نیرنگهایی است از جانب همین کثافتها که هدفی جزء منزوی کردن مردم ندارد و البته باید گفت این سم پاشی ها تا حدود بسیار زیادی تاثیر گذار بوده و نیز بهانه ایی شده برای افراد تنبل و سست عنصر که می گویند زندگی ارزش هیچ گونه تلاش و دوندگی را ندارد، ما روزی خواهیم مرد و این دنیا فانی است و فقط و فقط باید به دنیای پس از مرگ بی اندیشیم از این رو از تعلقات دنیوی باید چشم پوشید ولی مبلغان این شعار نفرت انگیز خود دارای بزرگترین املاک، سهام ها و کارخانه ها اند و دو دستی قدرت را چسبیده اند.

این جماعت عوامفریب مرا به یاد فرقه ایی موسوم به ژزوئیت می اندازد که در قرن 16 میلادی توسط یک اسپانیایی رواج یافت مبلغان آن مردم را به فقر و تنگدستی و خدمتگزاری بیچون و چرا به دستگاه پاپ به عنوان نایب خدا بر روی زمین مجبور می کردند. در نظر اینان فرمان کلیسا هر جرم و جنایتی را توجیه می نمود و به خاطر کلیسا حاضر بودند به هر جرم و جنایتی دست بزنند از یکطرف فقر و دوری از تعلقات دنیوی را ترویج می دادند و از طرف دیگر خود دارای بهترین وضعییت مادی بودند.

امروز ما با صراحت و جرات تمام می گوییم مسبب بدبختیها در درجه اول دشمنان داخلی بودند که از میان آنها آخوندها در صف اول خائنین ملت قرار دارند و البته باید گفت این افراد ترسو (آخوندها) به دو دسته اند، دسته اول بسیار موذی مزور و تا حد زیادی خطرناک و فتنه بر انگیزند که بیشتر بدبختیها از آنها سوق پیدا میکند دسته دوم افراد کم آزاری اند و در باطن خواهان پیشرفت مملکت ولی این کودنها گاه خواسته و گاه ناخواسته باعث ترویج فرهنگ عرب شده اند در اصل این ذات مستعرب گونه آنهاست که بانی آن نیز دروسی است که در حوزه های علمیه خوانده اند.

از تمام این بحثها گذشته زمانی فرا خواهد رسید که در این جامعه اصول اخلاقی بر پایه ترس را که یک عمر آخوندیهای مستعرب آن را ترویج کردند محو خواهد شد و جای خود را به اصول اخلاقی بر پایه دانش خواهد داد آنوقت مردمان روشنفکر جامعه برای قانع شدن احتیاج به فیلسوفان وطن پرستی دارند که اصول اخلاقی را بر پایه دانش بیان کنند و آن درست زمانی است که آنهایی که به صرف رسیدن به قدرت و ثروت و نداشتن علم کافی برای قانع کردن افراد جامعه اسم آخوند و روحانی بر روی خود گذاشتند باید جای خود را به فیلسوفان و دانشمندانی دهند که هر کدام دارای دانش و بصیرت کافی در این امور و علوم می باشند در این اثنا وظیفه ما این است که برای زندگی خود اصولی را طراحی کنیم که با مقتضیات عصر ما سازگار باشد نه عصر حجر.
http://www.zandiq.com/articles/0000000274.shtml

http://www.ahwazstudies.org/main/index.php?option=com_content&task=view&id=3523&Itemid=48&lang=PR


صادق هدايت و برتري نژادي: "درام تاريخي مازيار"--مجيد نفيسي چاپ پست الكترونيكي

بمناسبت انتشار تازه ترجمه عربی کتاب "عرب ستیزی" بقلم پرفسور خانم ژنا بلندل با تشریک مساعی سازمانهای "سازمان تربیت و تعلیم اهواز و حقوق بشر اهواز" و نیر مرکز پژوژهای اهواز" - و چاپ و شناسندن این کتاب در سایت عربیه- و تشدید گفتمان عرب ستیزی در بین روشنفکران ایران-- این سایت برای این مقاله را مجدداً تقدیم میکند "
hedayat_picture1.jpg - 6.22 KB

آيا سبيل کوچکي که در برخي از عکسهاي صادق هدايت زير بيني او ديده ميشود جنبه ي آرايشي دارد يا آرماني؟
کافيست که به آلبوم هاي خانوادگي عکسهاي دوران رضاشاه نگاه کنيم تا دريابيم که گذاشتن اين نوع سبيل رواج همگاني داشته و مانند سبيل پرپشت ملي گرايان و ريش شرعي اسلام گرايان نشان از دلبستگي هاي آرماني ميدهد. در آن زمان تب هيتلردوستي در کشور بالا گرفته بود و طبيعتا گذاشتن سبيل هيتلري نيز ميان جوانان باب شده بود. بسياري هيتلر را براي آن دوست داشتند که عليه استعمارگران انگليسي ميجنگيد و از آنجا که تصور ميکردند "دشمن دشمن من، دوست من است" پيشروي قواي آلمان را به سود استقلال ايران ميشمردند. اما علاقه ي گروهي ديگر از هواداران هيتلر از اين حد سياسي فراتر ميرفت و جنبه ي آرماني به خود ميگرفت.
مهمترين خصلت هيتلريسم جنبه ي نژادپرستانه ي آن است. براساس اين نظريه، آريايي ها برترين نژاد انساني هستند که به دليل آميزش با نژادهاي ديگر خصوصا نژاد سامي، پاکيزگي خوني خود را از دست داده اند و اکنون بايد به يمن جنبش هيتلري نژادهاي ديگر را از ميان بردارند و آرام آرام با ازدياد نسل آريايي و سلطه ي مطلق آن بر جهان جامعه ي بشري را از تباهي نجات دهند. هيتلر به يهوديان نه به عنوان پيروان يک دين يا آحاد يک ملت، بلکه به عنوان اعضاي نژاد سامي مينگريست. از همين جاست که نظريات او "سامي ستيز" خوانده ميشود و نه "يهودي ستيز". اگر او تنها با دين يهوديت عناد داشت ميتوانست به جاي قتل عام افراد يهودي فقط آنها را به رد زباني دين شان مجبور کند. بدين لحاظ اگرچه هيتلر در نبرد نظامي خود با متفقين شکست خورد ولي به گفته ي نويسنده کتاب "تاريخچه مردم يهود" توانست در جنگ نژادي خود موفقيت زيادي به دست آورد و تعداد يهوديان اروپا را از 11 ميليون به 5 ميليون تقليل دهد.
"مازيار: درام تاريخي در سه پرده در سال 1312 در تهران منتشر ميشود که مطابق است با 1933، سالي که هيتلر در آلمان به عنوان صدراعظم برگزيده ميشود. همکار نزديک هدايت در محفل ادبي "ربعه" يعني مجتبي مينوي مقدمه ي مفصلي در هفتاد و اندي صفحه بر اين نمايشنامه پنجاه صفحه اي نوشته که در آن به روايت تاريخي جنبش مازيار (مقتول در 224 هـ . ق) يکي از اسپهبدان طبرستان عليه خلافت عباسي پرداخته است. بعلاوه کتاب ديباچه اي کوتاه دارد که امضاي هر دو نويسنده در پايين آن ديده ميشود.
اصل ماجراي مازيار بر اين داستان نيمه افسانه اي ـ نيمه تاريخي استوار است که "بزيست" يا "يحيي" منجم ايراني خليفه ي عباسي، سه سردار ايراني بابک، افشين، و مازيار را به خروج عليه خلافت اسلامي و احياي دين زردشت و "انهدام نژاد عرب" فرا ميخواند. (صفحه 117) اما جنبش استقلال خواهانه ي اسپهبدان به نتيجه نميرسد. نخست بابک در اثر خيانت برادر سنباد يکي ديگر از سرداران شورشي کشته ميشود و سپس مازيار توسط لشکر عبدالله بن طاهر دستگير ميگردد و توطئه ي افشين براي قتل خليفه ي عباسي در سامرا کشف ميشود.
پرده ي اول نمايشنامه در طبرستان ميگذرد هنگامي که شورشيان در محاصره هستند و در آستانه ي شکست قرار دارند و تنها اميد مازيار آن است که از جانب افشين براي او نيروي کمکي برسد. علي پسر ربن طبري، منشي مازيار و سيمرو، گيس سفيد اردوي مازيار که هر دو با لشکر عرب پيوند پنهاني دارند در پي يافتن طومار نامه اي هستند که افشين براي مازيار فرستاده است. در پرده ي دوم مازيار را با شهرناز، دختر سرراهي که خانواده ي او را سپاهيان عرب جلوي چشمانش به طرز دردناکي کشته اند، در ميکده اي در طبرستان مييابيم. شهرناز چنگ ميزند و مازيار شراب مينوشد و به دختر ابراز عشق ميکند و ميگويد که در جهان جز او کسي برايش نمانده است. آن گاه کوهيار برادر مازيار که به او خيانت کرده همراه با سر گروه قشون اسلام وارد ميخانه ميشوند. آنها مازيار را دستگير ميکنند و به مرکز خلافت ميفرستند. پرده ي سوم در زندان مازيار در سامرا ميگذرد. زندانبانان که ايراني هستند وسايل فرار مازيار را آماده ميکنند. شهرناز که براي ديدن مازيار به زندان آمده با اين تصور که دلبر راه فراري ندارد از پيش زهري را که در زير نگين انگشتر خود پنهان کرده خورده و پس از ديدار کوتاهي با مازيار تحت تاثير زهر ميميرد و مازيار نيز به جاي گريز از زندان ديوانه ميشود و در سوگ از دست دادن دلدار به هذيان گويي ميافتد. بدين گونه درام تاريخي مازيار با يک ملودرام پايان ميگيرد.
اما صادق هدايت اين تراژدي تاريخي را براي آزمايش طبع خود در زمينه ي نمايش نامه نويسي ننوشته بلکه هدف او رساندن پيامي ست که بدين صورت در ديباچه ي کتاب توضيح داده شده است: "تاريخ و سرگذشت مردان نامي ايران مانند ابومسلم خراساني و افشين و بابک و مازيار و غيره که هر يک جداگانه داستان دلچسب و فصل مهمي از تاريخ ايران است از رشادت و استقامت و زيرکي و کارداني ايرانيان تا دو قرن پس از استيلاي عرب حکايت ميکند و نشان ميدهد که هنوز ايرانيان براي استقلال خويش ميکوشيدند و فر و شکوه دوره ي ساساني و برتري نژادي و فکري خود را به کلي فراموش نکرده بودند. نوشتن اين داستانها و روشن کردن اين فصل از تاريخ زنده ايران از اهم واجبات است." (صفحه 13) نکته اي که درنگ بر آن اهميت دارد اين است که نويسنده در اين جا صحبت از تفوق فرهنگي يا ملي نميکند بلکه مشخصا از برتري نژادي ايرانيان حرف ميزند. هر يک از اين سه ديدگاه به هدف برتري طلبي از زاويه ي متفاوتي روبرو ميشوند و به همين دليل براي رسيدن به آن راه حلهاي ويژه اي مييابند. با توجه به اين موضوع کليدي، حال بايد به اين پرسش ها پاسخ دهيم که در نمايش نامه ي "مازيار" نژاد برتر کدامست، تفاوت آن با نژاد پست در چيست و راه اصلاح نژادي چگونه است؟
آيا براي صادق هدايت، "ايراني" نژاد برتر است؟ کتاب "مازيار" سراسر با عرق ايران پرستي نوشته شده و اين گمان را پيش ميآورد که ما تنها با يک ديدگاه ملي گرايانه روبرو هستيم. اما "ايراني"يک مقوله ي نژادي نيست و ما براي اين که بتوانيم از زاويه ي تنگ نژادي نگاه کنيم بايد وابستگي آن را به نژادهاي سفيد پوست يا آريايي ثابت کنيم. ما در نمايشنامه ي "مازيار" بارها به اين ديدگاه برميخوريم که ايراني و رومي در کنار يکديگر قرار دارند و عرب و يهودي در کنار هم. (صفحه ي 122) مهم ترين نشانه اي که اين هماهنگي نژادي بين ايراني و رومي را آشکار ميسازد اين است که خليفه عباسي پس از کشتن بابک ايراني و ناتيس رومي، سرهاي آن دو را قيراندود ميکند و در کنار دروازه شهر ميآويزد. (صفحه 123) پس نژاد برتر همان گروه سفيد آريايي ست که ايراني و رومي هر دو به آن تعلق دارند.
از آنجا که نمايشنامه براساس مبارزه ي مازيار عليه خليفه عباسي نوشته شده در نظر اول اين طور مينمايد که دشمن همان قوم عرب و دين اسلام است. ولي هر چه در خواندن کتاب پيشتر ميرويم بيشتر متوجه ميشويم که از نظر هدايت "جهودان" همانقدر در تباه کردن نژاد ايراني شريک هستند که عربها. اين درست که در بسياري جاها صحبت از تصفيه ي "کثافت عرب" (مثلا صفحه 122) ميکند، ولي در برخي موارد از جمله صفحات 11 و 124 آشکارا سخن از "کثافتهاي سامي" ميرود. حتي در يادداشتهاي آخر کتاب گفته ميشود که نويسنده ي "تاريخ طبري" از زبان مازيار همه جا به "مسلمانان" لقب "جهودان" داده است. (صفحه ي 138) باور کردن اين مسئله در فضاي سياسي امروز که درگيري هاي بين اسرائيل و فلسطين، اختلاف ميان اسلام و يهوديت را برجسته کرده، دشوار مينمايد. ولي اگر به شرايط بين سالهاي دو جنگ جهاني که کتاب "مازيار" در آن نوشته شده برگرديم درک مسئله بسيار ساده ميشود. از نظر نژادي، عرب و يهود هر دو از نژاد سامي هستند. (صفحه ي 125) بنابر اين طبيعي است هدايت که بازگشت به ايران باستان را يک آرمان مقدس ميشمرد، ميان سياست قوم کشي هيتلر عليه يهوديان و مبارزه ي ايران پرستان افراطي عليه نفوذ عنصر عرب پيوند ببيند.
برجسته کردن "جهودان، اين قوم بدتر از عرب" (صفحه ي 98) به عنوان دشمن ايران، در واقع پيام اصلي اين نمايشنامه است. در پرده ي اول ما با علي پسر ربن طبري، منشي مازيار و سميرو، گيس سفيد دستگاه او آشنا ميشويم که هر دو قبلا يهودي بوده اند. نام اصلي سيمرو، "سارا" است و منشي قبل از اين که به اسلام بگرود يهودي بوده است. به گفته "هادان" در صفحه ي 923 و به قول مازيار در صفحه ي 95 اين دو نفر هستند که از درون، جنبش مقاومت ايراني را ميخورند و راه را براي نابودي نهضت ضدعرب فراهم ميسازند. در پرده اول ما درمييابيم که آنها در خوراک مازيار زهر ريخته اند و به علاوه در پي يافتن نامه ي افشين به مازيار هستند تا بدين وسيله راه را براي دستگيري و تصفيه ي افشين از دستگاه خلافت آماده سازند. در پرده دوم سيمرو از دري مخفي به سخنان مازيار با شهرناز در ميکده گوش ميدهد و از اين طريق از توطئه ي افشين در روز جشن مهرگان عليه خليفه باخبر ميگردد. بدين ترتيب با وجود اين که اعراب و يهوديان به دو دين متفاوت تعلق دارند ولي از نظر يک نژادپرست ايراني چون نويسنده کتاب "مازيار" هر دو به يک نژاد پست تر به نام سامي وابسته اند و بايد به آنها چون يک دشمن واحد نگريسته شود.
حال بايد از خود پرسيد که از نظر هدايت، راه اصلاح نژادي چيست و نژاد برتر ايراني ـ رومي چگونه ميتواند خود را از دست نژاد پست عرب ـ يهودي نجات دهد؟ در اينجا سخن از پالايش خوني است و نه پالودگي فرهنگي يا حتي ملي. علت تباهي ناشي از آميزش نژادي است. (صفحه ي 95) اين نسل نيمه ايراني ـ نيمه عرب است که در همه جا پاکيزگي ايراني را از ميان برده و باعث سلطه ي عرب و اسلام شده است. (صفحه ي 11) حتي اگر يک فرد از جانب يکي از والدين خود تباري مسلمان داشته باشد رذالت عرب را پيدا کرده است. (صفحه ي 116) به جز علي پسر ربن و سيمرو، دو نمونه ي ديگر اين نسل دو رگه، يکي کوهيار برادر مازيار است که به برادر خود خيانت ميکند و ديگري حسن بن حسين سر گروه قشون عبدالله بن طاهر. مازيار دليل خيانت پيشگي برادر خود را در آن ميداند که مادر او کنيزي عرب بوده است. (صفحه ي 112) و همچنين او در اثر آميزش با عرب ها (صفحه ي 111) و همدستي با جهودان (صفحه ي 113) فاسد شده است. حسن بن حسين نيز از يک آميزه ي عرب ـ ايراني ميباشد. اما در برابر آلودگي خوني فقط يک راه حل وجود دارد: تصفيه ي خوني. "نويسنده آشکارا ميگويد که پالايش خوني تنها از راه ريختن خون ميسر است. (صفحه ي 130) سرمشق مازيار در اين راه پدربزرگ او ونداد هرمز است که در زمان اسپهبدي وي حتي زنان ايراني که شوهران عرب داشتند به فرمان او آنها را به دست خود تسليم کردند و به چوبه هاي دار فرستادند. (صفحه ي 96) آيا اين داستان آشنا نيست و ما را به ياد سياست هيتلر عليه يهوديان اروپا نمي اندازد. به هر حال هدايت اين کتاب را وقتي نوشته که در آلمان، سياست يهودي کشي آغاز شده بوده است.
البته هدايت در کنار هيتلر "برتري نژادي" خود، نسبت به دوران مازيار از دو ديدگاه برتري فرهنگي و ملي نيز استفاده ميکند. به عنوان مثال او دين زردشتي را "دين سفيد" و دين سامي را "دين سياه" ميخواند. (صفحه ي 98) و سخن از "سيل مرگبار اسلام" (صفحه ي 9) و "ياجوج ماجوج تازي" (صفحه ي 11) ميزند. اعراب و مسلمانان دشمن صنعت و تمدن هستند. (صفحه ي 118) مسلمانان حتي ساختمان مساجد خود را از ايرانيان تقليد کرده اند. دين آنها پر از موهومات است. عرب پست و پابرهنه است. (صفحه ي 130) پوشاک آنها، چپي اگال، يک توبره ي اختراعي ست برگرفته از توبره ي چارپايان. (صفحه ي 110) اگر آنها ايران ساساني را شکست ميدهند نه به خاطر مهارتهاي جنگي يا دلبستگي مردم به وعده هاي برابري خواهانه ي آنان است، بلکه ناشي از مکر و توطئه ديني آنها ميباشد. (صفحه ي 11 و 108) با وجود نيرنگ کاري، آنها کم هوش و احمق هستند. (صفحه ي 123) در بيرحمي همتا ندارند و کارشان تنها بريدن دست و پا و شکنجه است. (صفحه ي 106 و 131) شکمو و شهوتران هستند: ناتيس رومي در ظرف سه روز که در زندان بوده در اثر گرسنگي ميميرد ولي موسي بن هريش که در اثر همخوابگي با زن خليفه به زندان افتاده است پس از سه ماه گردنش چنان کلفت ميشود که نميتوان با تبر زد. (صفحه ي 123) و با وجود اين، عرب ها مارخواران اهريمن نژاد (صفحه ي 10)، موشخوار (صفحه ي 100)، سوسمار خوار، شترچران (صفحه ي 98) و گداگشنه (صفحه ي 105) معرفي ميشوند. آنها رياکار و دين باز هستند. چنانکه حسن بن حسين پنهان از چشم همکارانش با مازيار شراب مينوشد. (صفحه ي 115) بدين ترتيب اعراب، يهوديان و مسلمانان از هرگونه خصلت انساني تهي ميشوند و به صورت شياطيني درميآيند که کشتن و انهدام قومي آنها براي پيروان برتري نژادي آسان ميگردد.
جالب اينجاست که از ديدگاه هدايت، افشين و مازيار براي اين که به قيام خود براي انهدام نژاد پست جذابيت بخشند دست به اسطوره سازي ميزنند و زمان خروج عليه خليفه را روز جشن مهرگان انتخاب ميکنند. يعني هنگامي که کاوه ي آهنگر بر ضحاک تازي شوريد. (صفحه ي 99) صادق هدايت از ياد ميبرد که به زعم خود فردوسي، رستم پهلوان ايران زمين از سوي مادر، تبار تازي دارد. آنچه براي نويسنده "مازيار" مهم است در واقع آفريدن اسطوره اي جديد است براي جنبش نژادپرستانه که در سال 1312 ذهن او و بسياري از روشنفکران هم نسل او را به خود معطوف کرده بود.
وقتي که با جهان بيني نژادپرستانه و سامي ستيزانه ي هدايت در کتاب "مازيار" آشنا ميشويم از خود ميپرسيم چگونه ميشود مردي که رساله ي "فوائد گياهخواري" و داستان سگ ولگرد را نوشته و تا اين حد نسبت به کشتن و آزار جانوران حساس است، ميتواند در کتاب "مازيار" نسبت به سرنوشت تلخ ميليونها انسان، تنها به اين دليل که با او تفاوت ديني يا زباني دارند اين قدر بي اعتنا باشد؛ به باور من مشکل در نابردباري فکري است. آدولف هيتلر يک گياهخوار بود و با اين وجود آرمان برتري نژاديش موجب مرگ ميليونها انسان شد. اين گونه تعصبات فکري تنها در کتاب "مازيار" به چشم نميخورد و اصول ايرانيگري افراطي يکي از وجوه اصلي کار ادبي هدايت را در دوره ي اول نويسندگي او تشکيل ميدهد که ميتوان نمونه هاي آن را در نمايشنامه ي "پروين دختر ساسان" 1109، داستانهاي "سايه مغول" 1310 و "آخرين لبخند" ، "متون طنزآميز"، "بعثت السلاميه الي البلاد الافرنجيه" 1309 و "توپ مرواري"، و کارهاي تحقيقي "اوسانه" 1310 "نيرنگستان" 1312، "ترانه هاي خيام" 1313 و سفرنامه ي "اصفهان نصف جهان" 1311 مشاهده کرد. در آثار دسته اخير، الحاد عمر خيام به عنوان نمونه ي قيام روح آريايي عليه اعتقادات سامي معرفي شده، خرافه هاي مردم ايران نتيجه ي آميزش آنان با اعراب و يهوديان به حساب آمده و رشد صنعت و معماري در اصفهان دوره ي صفوي معلول بازگشت به ايران ساساني دانسته شده است.
پس از برکناري رضا شاه از سلطنت به دليل همکاريش با آلمان در شهريور 1320، هدايت نيز مانند بسياري ديگر از هم نسلان خود به سوي حزب توده گرايش پيدا کرد. او به نگارش داستانهايي اجتماعي چون "حاجي آقا" و "فردا" پرداخت و حتي به دعوت رسمي مقامات شوروي به تاشکند مرکز ازبکستان سفر کرد. با اين وجود هدايت در طول دوره ي دوم حيات ادبي خود هيچگاه رسما نسبت به جهان بيني برتري نژادي مستتر در کتابهايي چون "مازيار" برخورد نکرد. اخيرا پژوهشگر و دوست ارجمند ناصر پاکدامن در شماره 14 "دفترهاي کانون نويسندگان ايران در تبعيد" به چاپ مقاله ي ناشناخته اي از صادق هدايت دست زده به نام "اشک تمساح" که به امضاي مستعار "ز" در شماره ي اول روزنامه ي "رهبر" ارگان حزب توده ايران در دهم بهمن 1321 به چاپ رسيده است. ناصر پاکدامن در مقدمه ويرايش خود مينويسد: "اهميت ديگر "اشک تمساح" در اين است که از احساسات "ناسيوناليستي" صادق هدايت روايت ديگري به دست ميدهد. اوست که اينجا مينويسد: "ما هيچ تافته ي جدابافته اي نيستيم و ملتي هستيم مثل همه ي ملتهاي ديگر جهان. و بعد هم در صحنه ي امروز جهان "داشتم، داشتم "حساب نيست "دارم دارم" حساب است. بايد ديد امروز چه داريم و چه ميخواهيم بکنيم." (صفحه ي 183) به علاوه هدايت در مقاله ي فوق به "قلتشن هاي دوران بيست ساله" (صفحه ي 190) رضا شاهي طعنه ميزند و حتي به "دجالي که از برلين سر برآورده است" (صفحه ي 193) اشاره ميکند. او برخلاف نظريات ميهن پرستان دروغين، ايران را تنها ميراثدار تمدن جهان نميشمارد (صفحه ي 188) و به سهمي که ملتهاي ديگر چون يونانيان، روميان و هنديان در پيشرفت جامعه ي بشري داشته اند اعتراف ميکند. با وجود اين نويسنده ي "اشک تمساح" هيچگاه از اعراب و يهوديان نامي نميبرد و به نقشي که نژاد سامي در رشد دانش و فرهنگ داشته نميپردازد. به اين دليل چنين مقاله اي را نميتوان يک برخورد صادقانه و ريشه اي به نظريه اي نژادپرستانه ي هدايت در دوره ي اول نويسنده نيز به حساب آورد.
اگر صادق هدايت حتي در سالهاي آخر عمر خود دست به انتقاد از نظريات سامي ستيزانه ي خود در گذشته نزده، چرا ما امروزه نيازمند آن هستيم که پس از گذشت تقريبا هفتاد سال از انتشار کتاب "مازيار" به چنين کاري روي آوريم؟ آيا بهتر نيست که مانند برخي از هدايت شناسان، گناه نژادپرستي او را به گردن شرايط اجتماعي و سياسي دوران رضاشاه بيندازيم و به نقشي که بسياري از روشنفکران سرشناس آن دوره چون مجتبي مينوي، بزرگ علوي، شين پرتو، ذبيح بهروز و ابراهيم پورداوود در رواج اين گونه بدآموزي ها داشته اند، بي اعتنا باشيم؟ يکي از اين هدايت شناسان، پژوهنده ي گرامي محمدعلي همايون کاتوزيان است که در کتاب "صادق هدايت: از افسانه تا واقعيت" درباره هدايت و همکارانش مينويسد: "بنابر اين مقايسه آنها با نازيها و فاشيستهاي اروپايي و همتاهاي ايراني شان خطا خواهد بود. در واقع حرفهايشان تند و افکارشان ساده دلانه و اعوجاج يافته بود، ليکن انگيزه هاشان بي آلايش بود و رفتار سياسي آنها جاي سرزنش نداشت و سرآمد غالب مرداني بودند که از حيث زمان و مکان و موقعيت اجتماعي در شرايطي مشابه به سر ميبردند." (صفحات 12ـ111)
اگر جامعه ي روشنفکري ايران پس از سپري شدن دوران رضاشاهي بلافاصله به نقد و بررسي ديدگاههاي سامي ستيزانه و آرياپرستانه ي خود پرداخته بود بي شک کل جامعه از آن سود ميبرد و گام بزرگي در راه طرد نظريات تماميت گرا و استبدادي برداشته ميشد و انديشه ي آزادي در ميهن خفقان زده ي ما قوام بيشتري ميگرفت. امروزه نيز در اثر نفرت مردم از استبداد ديني، بدبيني نسبت به عرب و عربيت بيشتر شده و ايرانگري و آرياپرستي قوت يافته است. به همين دليل براي روشنفکري که راه مبارزه با استبداد ديني را در ترويج آزادي انديشه و بيان ميبيند، برخورد با نکبت برتري نژادي و تجربه ي دوران رضاشاه اهميت بيشتري مييابد.
16 ژانويه 2003

Raymond Schiendlin "A Short History of The Jewish People" Oxford University Press 1999


چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید---جوابیه‌ای به آقای کورش زعیم چاپ پست الكترونيكي

 

 

 

چند روز پیش مقاله‌ای از آقای سام قندچی در خصوص محکومیت تجزیه‌طلبی خواندم، روز بعدش از راه ئیمل یکی از دوستان، مصاحبه‌ی آقای کورش زعیم با  ادوارنیوز در رابطه با ملیت و قومیت را خواندم. مقاله‌ی آقای سام قندچی که مملو از شعار و تخیلات و ابهامات واهی‌پیچانی بود و به باور من ضعیف‌ترین کار نوشتاری ایشان میباشد، زوق جوابگوی من را خاموش کردند، اما با خواندن مصاحبه‌ی آقای ‌کورش زعیم بر آن شدم که نقطه‌نظرات خود را در این خصوص با علاقه‌مندان این بحث در میان بگذارم. توضیحی کوچک اینکه بهتر است از کلمه و حالات دستوری در مسایل و موارد گفتگوزا استفاده نشود ولی بدلیل اینکه آقای زعیم خیلی راحت و بی‌محابا از کلمه‌ '' باید'' در گفتگویشان استفاده کرده‌اند، ناچار به بکارگیری کمله خاص ایشان‌ شدم و عنوان نوشتار را به'' باید'' آراستم.  

پرسش اول از آقای زعیم به تعریف ملیت و قومیت برمیگردد که ایشان با شروعی خوب در خصوص پایبندی به تعاریف رسمی بین‌المللی ولی متاسفانه بسیارزود بحث را به  کوچه و پس کوچه‌های آبادیهای دوروبر تخت جمشید کشانده و بدون توجه به تعاریف ارائه‌شده از طرف اندیشمندان مربوطه نظراتی را در این خصوص بیان داشته‌اند. من جهت جلوگیری از خلط مبحث همچون آقای زعیم از تعریف ملت شروع مینمایم.

ایشان در خصوص تعریف واژه ملت میگویند: '' . از ديدگاه من ملت (Nation) يك تعريف بين‌المللی دارد يعنی مردمی که در درون مرزهای سیاسی تعریف شده یک کشور زندگی می کنند و زبان، قانون‌اساسي و دولت مشترک دارند''  ، هرچند آقای زعیم زود از کوره در رفته و در دو سطر پائینتر هدف اصلی و نهایی خود را بدون پوشش اینگونه بیان مینمایند'' واژه های ملت و خلق را که تجزیه طلبان برای جداانگاری مردم بر پایه گویش بکار می برند، اختراع شوروی بود که در تبلیغات خود برای جدا کردن مناطق جغرافیایی از هم بکار می برد'' . جدا از استدلال نارسای ایشان در خصوص اختلاط این دو واژه، تقریبا میتوان گفت که واژه‌ی خلق از ادبیات چپ وارد زبان محاوره شده و در ایران متداول گشته‌است، ولی واژه دیگر در مرتبه‌ی نخست ااز طرف جامعه‌شناسان و اندیشمندان علوم اجتماعی(بویژه غربی) مورد مداقه و تعریف و تفسیر قرار گرفته و  ملی‌گرایان( اعم از ایرانیان وابسته به گرایشات غیر مذهبی و احزاب منطقه‌ای در ایران، افراد درون حاکمیت و ...) نیز از این واژه در جهت نمایاندن حدود و ثغور فکری خود آنرا بکارگرفته‌اند. در طول چند دهه‌ی گذشته بارها شاهد بکارگیری این واژه از طرف طرفداران نظام پادشاهی، اعضای احزاب و سازمانهای ملی‌‌گرا، احزاب منطقه‌ای و لوکال همچون حزب دمکرات کردستان و دیگر گرایشات و حتی دست‌اندرکاران جمهوری اسلامی ایران بوده و هستیم. با این اوصاف واژه‌ای قابل تفسیر برای جناحهای فکری متفاوت و گاها متضاد باهم است.

قبل از هر چیزی لازم است که به چندی از تعاریف ارائه‌شده در خصوص '' ملت'' (نه فقط یک تعریف که آقای زعیم بدان بسنده کرده‌اند) بپردازیم.

تامل در تعریف ارائه‌شده از '' ملت'  پرسشهای بسیاری را گریبانگیر هر انسان ایرانی روشن‌اندیشی خواهدکرد.  اگر عناصری مانند تکامل تاریخی،فرهنگ و آگاهی مشترک، احساس تعلق به یکدیگر و احساس تعلق قوی به تاریخ و دین و فرهنگ و زبان خویش را مقیاسی در نظر بگیریم[1]، آیا میتوان به تعریف سیاسی و جهتدار آقای زعیم  تردید نکردـ؟  یکی از مشکلات کار احزاب و اعضای احزاب ایرانی و حتی نظامهای حاکم بر ایران، عدم توجه کافی ، وافی و واقعی به ساختار اجتماعی و فرهنگی  موزائیک ایران است. با نگاهی به احزابی که خود را سراسری میدانند، این ادعا روشنتر خواهد شد. خیلی از  احزابی که ادعای سراسری بودن رادارند، به جرات میتوان گفت که در اکثر مناطق ملی ایران فاقد جایگاه و پایگاه مردمی بوده و جغرافیای وجودیشان به مرکز و شهرهای فارس زبان ختم میگردد، با این اوصاف آیا اساسا سازمان یا حزبی را که در مناطق کرد، لر، عرب، ترک آذری، ترکمن و بلوچ وگاها سنی نشین سرزمین ایران که  فاقد پایگاه مردمی هستند، میتوان سراسری دانست؟

منبعد به تعاریفی از ملت خواهیم پرداخت که بیشتر بتوانیم این موضوع را بشکافیم.  فرهنگ کمبریج ملت را اینگونه تعریف کرده‌است'' یک گروه بزرگ از مردمی که برآمده از یک نژاد هستند و دارای زبان، سنن و تاریخ مشترک هستند هرچند که ممکن است همگی در یک منطقه با هم زندگی نکنند.''[2]  در دایره‌المعارف علوم اجتماعی تالیف دکتر باقر ساروخانی[3] تعاریف متعددی از واژه ملت از اندیشمندان متفاوتی  ارائه‌شده که به برخی از آنها در زیر اشاره‌میشود؛

1)    رایت(Q. Wright) : '' کلمات ملت، دولت، حکومت و مردم گاه بجای یکدیگر بکار میروند. اما هر یک معنایی ویژه دارند. کلمه‌ ملت، گروهی قابل توجه از مردم را میرساند که وحدتی بر مبنای فرهنگ، ارزشها، معیارها، آرزوهای سیاسی و همچنین سرزمین مشترک یافته‌اند''.

2)    بارکر(E. Barker): '' در همین سیاق ملت را عبارت از واحدی میداند شامل مردمانی چند که در سرزمینی معین زندگی میکندد و از ذخیره‌ی مشترکی از اندیشه‌ها و احساسات مکتسب در خلال جریان تاریخی مشترک، برخوردارند''.

3)    رنان (E. Renan): '' یک ملت، یک سرزمین است و یک اصل معنوی. دو امری که در حقیقت یکی هستند و با یکدیگر این حالت روانی را پدیدآورده‌اند: یکی تملک مشترک یک میراث غنی از خاطره‌هاست و دیگری توافق فعلی، تمایل به زندگی با یکدیگر، خواست مبتنی بر ساختن میراثی مشترک''.

4)    امرسن(R. Emerson): ان نظر امرسن مدل آرمانی یک ملت که اروپائیان بدان اشارت‌داشته‌اند( هرچند که چنین ملتی بصورت ناب آن پدید نیامده‌است)، مردمی است واحد، که در خلال سنتها در سرزمینی مشخص ثابت شده‌اند، به یک زبان و مرجحا زبان خاص آن ملت سخن میگویند، فرهنگی مشخص دارند و نیز تجربیات مشترک و ویژه همان مردم در خلال نسلها شکل‌گرفته‌است''.

5)    لاکروآ(J.Lacroix): '' ملت شامل جمعیتی است که با آگاهی از اشتراک سنن و آداب ملی، اشتراک منافع، اشتراک تاریخی پدید می‌آید و درصدد آنست که از این اشتراک به عنوان زمینه‌هایی جهت تقبل رسالتهای فردی بهره‌گیرد و وحدت خودرا با ساختن آینده‌ای مشترک قوام بخشد''.

6)    بسیاری حتی مردمی را که فاقد حکومت مشترکند اما دارای شعور بالقوه ملی و آرزوی ملیت مشترک، یک ملت بحساب می‌آورند، از اینروست که در فرهنگ علوم اجتماعی گولد(J.Gould) آمده‌است: '' یک ملت میتواند به عنوان یک اجتماع تاریخی و یک بافت فرهنگی پدید آید، بدون آنکه به خودمختاری سیاسی و حکومت دست یافته‌ باشند''.

7)    و یا اینکه امرسن، بعداز تلاشها در راه تعریف ملت چنین مینویسد: یک ملت شامل مردمی است که احساس میکند یک ملت هستند''.

تمامی تعاریف ارائه‌شده در بالا از سوی انسانهای آکادمیک رسمی بین‌المللی است و هیچ کرد، ترک آذری، عرب  یا بلوچ تجزیه‌طلبی هم هیچ نقشی در ارائه این تعاریف نداشت‌‌است!. شاید کسانی بر این گمان باشند که چند صباحی از تعاریف ارائه‌شده در بالا گذشته و به زبانی تجارت و کالا از تاریخ مصرفشان گذشته‌است، به هیمین خاطر و جهت ختم بخش تعاریف از ملت به یکی از تعاریف جدید ارائه‌شده در قردن بیست‌ویکم از سوی آنتونی گیدنز(A. Giddens) جامعه‌شناس شهیر در قید حیات خواهیم پرداخت.

آنتونی گیدنز در یکی از زنجیره سخنرانیهای خود در دانشگاه LSE[4] در رابطه با آینده‌ی دولت ملت بحث مفصلی را در این خصوص ایراد کرده‌اند که به گمان من بحث ایشان در این خصوص بتواند گمانهای مطرح شده از طرف بعضی کسان بویژه آقای کورش زعیم را برطرف نماید.  آنتونی گیدنز در ابتدا میان سه واژه‌ی مجزا از هم؛ '' دولت- ملت''(Nation state) و '' ملت''(Nation)و '' ملیت‌گرایی'' (Nationalism) تمایز قایل میشود. در رابطه با دولت- ملت مینویسد: '' دولت ملت قبل از هر چیز، یک آرایش سیاسی است. دولت- ملت شکلی از نظام سیاسی است که ویژگیهای خاصی دارد و در واقع به یک نظام سیاسی اطلاق میشود که بر یک قلمروی خاص که توسط مرزهای آن مشخص می‌گردد، حاکمیت دارد. دولت- ملت بطور سنتی کنترل یک دستگاه قانونی و یک تشکیلات قدرت نظامی را در دست داشته و لذا یک آرایش  و ساخت سیاسی است''.[5]

برای واژه‌ی ملت بابی دیگر را میگشاید و مینویسد: ''  ملت یک اجتماع نمادین است که در یک دولت- ملت شکل میگیرد که البته به دلایلی.... لزوما هم در یک دولت- ملت شکل نخواهد گرفت.'' در ادامه گیدنز سوالی را مطرح مینماید که آن اینکه اگر از کسی این پرسش بشود که '' که هستید؟'' و '' از کجایید؟'' ، در اینجا '' ملت'' به شما احساس هویت میدهد. به گفته‌ی گیدنز نشانه‌ آن نیز اینست که میگویید، مکزیکی، چینی، هندی، انگلیسی و یا .... هستیم. در ادامه گیدنز از تلاشهای بندیکت اندرسون(Benedicet Anderson)  یکی از نظریه پردازان مشهور ملیت‌گرایی که ملت را یک ''جامعه‌ی مفروض''(Imagined Community) میخواند. جامعه‌ی مفروض، اجتماع نمادینی است که به آن تعلق دارید. اگر شهروند یک دولت- ملت باشید(حداقل در اصل)، این به شما نوعی احساس هویت میبخشد و '' پیوستگی''(Continunity)و تاریخ را برقرار میکند. [6]

در ادامه گینز به نقل از اندرسون مطرح میکند که بوجودآوردن یک جامعه‌ نمادین برای یک ملت کار بسیار دشواری است و برای خلق یک جامعه‌ مشترک که انسانها به آن احساس تعلق داشته باشند، زمان زیادی لازم است و دائما نیز در معرض تهدید قراردارد، همچنین در بیشتر دولت- ملتها، روندهای تفرقه‌انگیز فراوانی وجود دارند که میتوانند ملت یا اجتماع نمادین را تهدید کنند.

گیدنز در خصوص ملیت‌گرایی بر این نظر است که هر دو واژه و مفهوم ' دولت ملت' و 'ملت' را باید از ' ملیت‌گرایی'(Nationalism) تفکیک کرد و در ادامه مینویسد:'' ملیت‌گرایی ، طبق فهم من، یک پدیده‌ی روانی است و همان احساس وابستگی و تعلق به ملت است، ملیت‌گرایی به‌ نوعی سوخت روانی برای موتور جامعه‌ نمادین ملت و نوعی احساس علاقه، دخیل‌بودن، سرسپردگی و تعهد عاطفی نسبت به ملت است''.[7]

از دیدگاه گیدنز باید بین از سه مفهوم تمایز قایل شد برای اینکه حداقل یک یا دوتای آنها بدون یک یا دوتای دیگری میتواند وجود داشته‌باشد. در ادامه مینویسد:'' بطور مثال میتوان یک ملت بدون دولت- ملت داشت. در شرایطی که یک ' ملت' خودرا به عنوان یک 'جامعه‌ نمادین' می‌شناسد ولی صورت یک ' دولت' را ندارند''.[8] ایشان در ادامه از دو ملت بدون دولت نام میبرند؛ یکی اسکاتلند و ویلز در بریتانیا و دیگری کردها در خاورمیانه. در ادامه‌ همین بحث آنتونی گیدنز با تاکید دوباره بر لزوم تفکیک بین سه واژه‌ی یادشده بیان میدارند که ''دولت- ملت با دولت متفاوت است ، همانطور که با ملت و ملیت‌گرایی نیز یکسان نیست، چرا که ' دولت'، ' ملت' و ' ملیت‌گرایی' برخلاف 'دولت- ملت' همواره وجودداشته‌اند''. [9]  تردیدی نیست که آنتونی گیدنز هیچ نسبتی با کردها نداشته و ندارد و برای دلخوشی هیچ کسی  جایگاه علمی خود را خدشه‌دار نخواهدکرد، با این توضیح که آنتونی گیدنز یک انسان آکادمیک هستند نه سیاسی و حزبی.

در ادامه همین بحث گیندز به تفاوتهای بین دولت سنتی و  دولت – ملت بعنوان یک آرایش تاریخی نسبتا جدید میپردازد و با تاکید بر ارتباط زیاد هویت فرهنگی و مفهوم ملت مینویسد:'' مفهوم ملت به مسئله فرهنگ مشترک و عموما زبان مشترک مربوط میشود و این نکته‌ی بسیار مهمی است''.

برای همین است که کورش زعیمها همیشه از تاریخ دوهزاروپانصدساله‌ی خود سخن به میان می‌آورند، دلیل این نوع بیان و نگاه را هم از زبان گیدنز شنیدیم(احساس تعلق به تاریخ مشترک) چونکه آقای زعیم خودرا متعلق به این قسمت از تاریخ ایران میداند و با وجود اینکه همیشه از کردها بعنوان اصیلترین ایرانیان یاد میکنند، ولی تاریخ بیش از دوهزاروهفتصدساله‌ی کردها در ایران را متعلق به خود نمیداند و شروع را دوهزاروپانصدسال قرار میدهند. راستی اگر کردها اصیلترین ایرانی هستند، پس چرا تاریخشان در نزد کورش زعیم‌ها فراموش شده‌است؟

آقای زعیم در ادامه به واژه '' قومیت'' پرداخته‌اند که مینویسند:'' . اما قوميت يا (Ethnicity) شامل مردم مهاجری می شود كه از کشور نیاکانی خود به کشور دیگری مهاجرت می کنند، در اقلیت قرار می گیرند و زبان و آیین های فرهنگی متفاوتی از ملت میزبان دارند. اینها را تا هنگامی که در فرهنگ ملت میزبان ذوب نشده‌اند می توان اقلیت یا قومیت نامید. ''

تعریف آقای زعم خود گواه بر عدم تطابق این تعریف با احوال ما کردها را دارد. نه‌ تنها ما کردها مهاجر نیستم بلکه بنا به نظر همه‌ی پان‌ایرانیستهای ایراندوست کردها اصلیترین ایرانیها بوده و هستند و تاریخ کتبی کردها و سابقه‌ی تاریخی زیست این مردمان در فلات ایران بنا به گواه تمامی تاریخ‌نویسان معتبر در جهان اگر بیشتر از فارسها نباشد لااقل کمتر نیست و بنا به گفته‌ی ایشان، بهمین دلیل قومهای پارس و ماد و پارت را که حدود سه‌هزار سال پیش به فلات ایران مهاجرت کرده‌اند، دیگر نمیتوان قوم نامید. چون دیگه صاحب خانه شده‌اند و کسی مدعای مالکیت این مرز وبوم نیست.

آقای زعیم در ادامه‌ پرسشها به مشکلات و نابرابریهای موجود در ایران پرداخته و در جواب پرسشی در رابطه با سطح‌بندی خواست‌های قومیتها و اهداف آنان میگوید:" دشواری ما در ایران پس از انقلاب، تبعیض مذهبی است نه قومی. این حاکمیت است که با اعمال محدودیت و محرومیت، نسبت به همه اقلیت های مذهبی ستم روا داشته، آنها را از حقوق قانونی شهروندی خود محروم ساخته و از مشارکت آنها را در تعیین سرنوشت و اداره کشور محروم ساخته".

من در تعجبم که آقای زعیم تا این حد از ایران و کلاف پیچیده‌ مشکلات بی‌خبر هستند. اگر نظر آقای زعیم را مبنا قرار بدهیم، با این اوصاف یک کرد شیعه اهل کرمانشاه، ایلام یا خراسان بدلیل اینکه هیچ گونه مشکل خط و خطوط عقاید مذهبی با حکومت مرکزی را ندارند، پس میتوانند تا مقام ریاست جمهوری پیش بروند با این توضیح که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران شخص رئیس جمهور باید دارای مذهب شیعه‌ دوازده امامی باشد. ولی آیا در عمل اینگونه‌ است؟ آقای زعیم میتوانند بفرمایند که چند کرد شیعه‌ مذهب را سراغ دارند که مسئولیتهای کلیدی کشور را در دست داشته‌ باشند؟ آقای  زعیم متواند به خوانندگان خود نام  کردهای شیعه‌ مذهبی را که معاون رئیس جمهور یا رئیس سازمانی سراسری یا منشی هیات رئیسه‌ مجلس شورای اسلامی هستند نام ببرند؟ آقای زعیم میتوانند یک مقایسه‌ آماری از وضعیت اقتصادی و معیشتی کرمانشاه و ایلام شیعه‌نشین با اصفهان و تهران را در قبل و بعداز انقلاب ارائه‌دهند تا تفاو ت، تمایز و فضاحت تبعیض بر همگان معلوم شود؟! 

نه آقای زعیم، متاسفانه محیط فکری شما و امثال شما جوری است که در گذشته یخ بسته‌اید و نمیتوانید واقعیات و راستیهای موزائیک ایران را ببینید، برای همین بهتر است که چشمها را شست و جور دیگر دید. علت محرومیت یک کرد کرمانشاهی شیعه مذهب، مذهب وی نیست و اساسا هیچ تفاوتی بین مهدی موعود هم‌زبانم در کرمانشاه و یک تهرانی یا اصفهانی نیست و علی هردو ابن ابی طالبند. مشکل کرد بودن من و هم تبارانم در کرمانشاه و ایلام است، پس عربهای شیعه‌ مذهب خوزستان چرا با اینکه روی طلای سیاه میخوابند ، پول طلای آنان صرف زرق و برق تهران و اصفهان میشود و از داشتن آب آشامیدنی محروم و بوی گند فاضلاب زندگی را بر آنان حرام کرده‌است؟

آقای زعیم در ادامه از تحریکات کشورهای همسایه و پر و بال دادن به تحرکات و هویت‌سازیهای کاذب سخن میگویند. چند پرسش مطرح است و آن اینکه آقای زعیم و سازمان ایشان اساسا با کدام یک از مطالبات کردها موافقت کرده‌اند؟ در کجای اساسنامه و برنامه‌ی سازمان ایشان قید شده است؟ با کدام یک از احزاب اصیل کردستانی ایرانی! رابطه دارند و در چه سطح و حدی؟ میشود نام آن دسته‌ی اول را که شما مدافع آنان هستید و با تغیرات بنیادی در ایران و استقرار دمکراسی و ... که طبق تحلیل شما '' نارضایتی هایشان کاهش خواهد یافت''!! نام ببرید و چند نامی از این سازمان یا احزاب را معرفی بفرمائید؟ جالب اینکه با استقرار دموکراسی و تغیرات بنیادی و .... تازه نارضایتهای دسته اول کاهش پیدا میکند، حل نمیشود و همچنان باقی خواهد ماند. به همین خاطر به آقای زعیم و همفکرانش توصیه مینکم که به فکر یک راه حل جدی، ریشه‌ای، ابدی و بنیادی باشند تا قرص مسکن زودگذر.

در پرسش دیگری در رابطه با زبان رسمی آقای زعیم بدون هیچ نگاهی به دوروبر خود و کشورهای چند زبانه دنیا، با عقلیت میکشم میبرم به جان غیرخودیها افتاده. بدون توجه به اینکه زبان فارسی در پس یک رفراندوم و  به رغبت ایرانیان غیر فارس رسمی نشده و غیرفارسها با اجبار این زبان را یاد گرفته‌اند نه رغبت. اساسا رسمی بودن یک زبان در یک کشور چند زبانه بی‌معناست، کی این منطقی است که زبان کردی با تمام غنا و قدمتش رسمی نباشد ولی زبان فارسی معجونی که بنا به ادعای ادیبان و فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی ایران حدود% 60 آن غیر فارسی است رسمی باشد؟ اساسا واژه رسمی غیر منطقی و غیر عادلانه‌ است، رسمی بودن زبان فارسی نارسمی بودن و در گذر زمان نااصلی و نارس و ناتوان بودن زبانهای دیگر را بدنبال خواهد داشت که همه شاهد این تراژدی در ایران بوده‌ایم.  ایشان در دنباله مینویسند:'' اکنون هم این زبان[فارسی]، زبان رسمی و وسیله ارتباطی و همبستگی همه شهروندان ایران است. هر گونه اقدام به فارسی زدایی را می توان یکی از ابعاد تضعیف یکپارچگی کشور و جزوی از برنامه های بیگانگان برای خرد کردن ایران دانست''. جالب است که بنا به قول ایشان با اینکه صدها سال است در ایران با زبان فارسی در حال حکمرانی هستند، ولی هنوز صاحب آن یکپارچگی و همبستگی نشده‌ایم که بیگانگان نتوانند به راحتی از طریق توطئه‌ زبان ایران را تجزیه کنند. جالبتر اینکه در ادامه مینویسند:'' در حالیکه زبان رسمی و دیوانی ایران باید از کودکی آموزش داده شود، و مدارس دولتی که با بودجه همه ملت ایران اداره می شوند، باید فقط زبان رسمی را که وسیله ارتباطی همه ملت ایران است، آموزش دهند''. جدای از اینکه ایشان حق ندارند که مردمان سرزمین ایران را با'' باید'' موردخطاب قرار دهند و اساسا بایدی در میان نیست و از دید من همه‌ زبانها رسمی هستند، ولی میشود روی یک زبان مشترک آنهم بر اساس توافق دیالوگ کرد. عجیبتر اینکه ایشان ‌ همه ملت ایران را فارس میپندارند، و شاید در منظور خیالی ایشان جمعیت کرد، ترک، بلوچ، عرب، گیلکی، لر، مازنی و ترکنمهای ایران که %60 جمعیت ایران را شامل میشود جزو ملت ایران نیستند و لابد بودجه‌ ملت ایران ربطی به این جعیت اکثریتی ندارد. ایشان در نهایت لطف فرمودند و اجازه میدهند که کردها و آذریها و ... در ایران در کنار زبان چینی و سواحیلی آنهم در مدارس خصوصی آموزش داده‌شوند!! و در این گفتگوی سحرآمیز در کمال بی‌انصافی که از بی اعلاعی ایشان بر‌میآید میگویند که اگر کلمات بیگانه را از زبان کردی و آذری جدا کنیم، همان زبانی میشود که ما با آن سخن میگوییم. متاسفانه من با زبان ترکی آذری آشنا نیستم، ولی در مورد زبان مادریم(کردی) میتوانم ادعا بکنم که اگر کلمات بیگانه را از زبان مادری آقای زعیم بگیرند(اگر زبانی باقی بماند) همانی است که در مناطق گوناگون کردستان با آن صحبت میکنند، موقعی که در ایران دانشجو بودم از یکی از اساتید زبان و ادبیات فارسی شنیدم که گویا فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی در تلاش زنده کردن و پالایش زبان فارسی است با کمک زبانهای قدیمی ایرانی و یکی از آنها زبان کردی است که در دو سطر آخر آقای زعیم تاییدی ضمنی بر این ادعا داده‌اند.

در خصوص اهمیت زبان دوستدارم که یک واقعیت تلخ را بازگو نمایم که اهمیت زبان مادری را میرساند. امیدوارم که آقای زعیم به این قسمت دقیق و علمی توجه نمایند. در خصوص زبان و اهمیت زبان مادری در آموزش و پرورش و شکوفایی استعداد و مسایل مربوطه به ایشان توصیه مینمایم که با روانشناسان و متخصصین زبانشناسی مشاوره نمایند.

من روز اول رفتن به مدرسه در سن شش سالگی کتک خوردم. شاید درس من و آقای زعیم یکی بوده‌باشد، کتاب فارسی و داستان سگ و گربه. یک درس تصویری بدون نوشتار که لازم بود ماجرای این سگ و گربه را به زبان رسمی ولی غیر مادری شرح دهیم. من هیچ مشکلی نداشتم در فهم و درک مطلب و گرفتاری آقا یا خانم گربه. بلکه اولا من سالها بود که به زبانی غیر از زبان فارسی زندگی میکردم، درخواستهایم، نیازهایم، شرحها و پرسشها، همه و همه به زبان کردی بود و با خانواده و دوستان و همبازیهایم تنها کردی صحبت میکردم. داستان گریز و آزادی گربه مشکل نبود ولی به زبانی غیر از زبان مادری و ناآشنا و غیرمتعارف، برایم از مشکلترین تئوریهای فلسفه‌ پیچیده‌تر بود و ناتوان از بیان آن. سیستم آموزش فارسی و ایرانی هم کتک و شلاق بود بس. برای همین من اولین روز شروع مدرسه‌ام را به خاطر زبان فارسی کتک خوردم. آیا اگر آن نظام آموزشی اجازه بیان آن داستان آسان را به زبان مادری به من میداد، باز کتک میخوردم؟ و کلام آخر در این‌باره اینکه نظام آموزشی مورد قبول آقای کورش زعیم بسی عقب‌مانده‌‌تر و غیردمکراتیک‌تر از از نظام جمهوری اسلامی ایران است، خدا بابای حکومت ملایان را بیامرزد که حداقل در اصل پانزده قانون اساسی‌شان این اجازه را داده‌اند که زبان محلی درمدارس، مطبوعات و رسانه‌های گروهی( با بودجه‌ی ملت ایران!) در کنار زبان فارسی قابل تحصیل و آزاداست[10]، حداقل جمهوری اسلامی ایران اینقدر عدالت را به‌خرج داده‌است که برای کسانی که توانایی پرداخت هزینه‌ کلاسهای خصوصی را ندارند از آموزش زبان مادری خود محروم نماند، البته لاقل در حرف، عمل و اجرای آن شاید وقتی دیگر.

در پرسش بعدی آقای زعیم به قیاس مع‌الفارق پرداخته‌اند، آمریکا و ایران. به باور من آمریکا به هیچ شیوه‌ای با ایران قابل مقایسه نیست، به همان دلیل که آقای زعیم عنوان کرده‌اند و آنهم تازگی این کشور است، طبعا هیچ برزیلی نمیتواند در آمریکا به‌لحاظ زبانی ادعای حق مالکیت بکند، کشوری که بقول آقای زعیم تنها دویست سال است که برپا شده، ولی من کرد چی که هزاران سال است بر این خاک و بلاد زندگی میکنم و خاک و شیره‌ی این سرزمین در رگهایم است؟ منی که تاریخم در این سرزمین یکی دو وجب بلندتراز تاریخ  شماست!؟

در پرسش بعدی دوباره آقای زعیم بدون دقت کافی به تعریف فدرالیسم میپردازد. اساسا ایشان فراموش کرده‌اند که در جهان کنونی انواع سیستم فدرالی وجود دارد. و اینگونه نیست که چند کشور با هم و بصورت  توافقی یک سیستم فدرالی را بنا نهند، این بیشتر کنفدرالی است که تاحدودی میتوان به اتحادیه‌ی کنونی اوروپا اشاره‌نمود که در واقع از یک اتحادیه داوطلبانه فی‌مابین چند یا چندین دولت مسقل بوجودآمده‌است. در مورد فدرالیسم با اینکه نمونه‌ آقای زعیم درست است ولی کافی نیست، برا نمونه کشور بلژیک 150 سال است که کشور و دولت مستقلی است در عرصه‌ جهانی، ولی این کشور و دولت مستقل سیستم فدرالی را در سال 1993 بصورت فعلیت صویب کرده‌است. مسئله‌ی بعدی این نگاه بیش‌ از حد به خود و ندیدن دیگری است، در همین فلات ایران برای اولین بار این هخامنشایان نبودند که سیستم فدرالی را ایجاد کردند، بلکه این مادها بودند که اولین سیستم اداره‌ غیر متمرکز را نه تنها در خاورمیانه بلکه در جهان بنیان نهادند، برا اثبات این ادعا لطفا به کتاب '' جستجوی دمکراسی از میدیا تا آمریکا''( Searching for Democracy from Media to America , by Dr Stephen Mansfeld and Douglas Layton,1997) مراجعه‌فرمائید.

در ادامه ایشان دوباره بر نبود آزادی مذهبی بعنوان باب‌المشکلات اسرار میکنند، هر چند که نبود آزادی مذهبی غیرقابل انکاراست و کاملا صحیح، ولی درد مردمان ایران زمین تنها مذهب نیست.

در جواب پرسش دیگر میگویند:'': من می گویم که همه شهروندان ایران در سراسر ایران حقوق یکسان دارند. این حقوق از آنها سلب شده و باید با کمک همه شهروندان ایران این حقوق به آنان بازگردانده شود. هیچ کس به بهانه سکونت در جای خاصی از کشور حقوقی فراتر از دیگران ندارد، هرچند که حقوق او بیش از دیگران پایمال شده باشد''.

درد من کرد هم همین است ولی من چه کار کنم که حاکمان غیر کرد در طول تاریخ در تطبیق عملی برابری و یکسانی ناکام و ناتوان بوده‌اند! به خاطر همین بار سنگین اجرای عدالت است که آقای زعیم در جوابی دیگر و پیشتر و به شیوه‌ا‌‌ی دیگری این بخش از ادعای خود را کاملا رد و فسخ کرده‌اند، من هم معتقدم که نباید هیچ تفاوت و تمایزی بین اصفهان و تهران با سنندج و کرمانشاه  قایل شد، حال که شده و همه هم شاهد این تبعیض تاریخی هستیم ، پس بنا به گفته آقای زعیم نباید هیچ تلاشی در جهت بهبود وضع و توسعه‌ مناطق مورد نفرین و غضب قرارگرفته از سوی مرکزیان انجام داد، به زبانی دیگر تهران آبادتر و کرمانشاه همچنان ویرانه خواهد ماند.

سخن آخر

شاید آقای زعیم بدانند که اینگونه برخورد و تعامل با مشکلات و معادلات موثر در آینده‌ ایران هیچ نتیجه‌ای به غیراز پیچیده‌ترکردن و به بارآوردن سردرگمی و کاشتن تخم نفاق و دوری و بیگانگی هرچه بیشتر چیزی دیگر نیست و نخواهدبود. همه آگاهیم به اینکه با تعاملات دمکراتیک و دیالوگ میتوان بر مشکلات و گرفتاریهایی که گریبان ایران و همسایگان ایران را گرفته‌است پیروز شد، سیاست حذف و تحقیر هنر نیست و هر حاکم ناآشنا به دمکراسی، آزادی و واقع ساختار و نظام اجتماعی و فرهنگی ایران زمین، میتواند این بی‌هنری را بنمایاند. مهارت کورش زعیم‌ها در نگهداشت رنگین‌کمانی است به نام ایران نه یکسان‌سازی رضاخانی.

لازم است آقای زعیم بدانند که رمز موفقیت داریوش در مملکت‌داریش، نه زور شمشیر و قدرت سپاهیانش بود و نه زبان و عقلیتی تک‌ساحت نگر، بلکه احترام به قانونی مشهور به نام '' قانون پارس- ماد'' بود که همه را موظف به رعایت آن میکرد، در جریان دانیال پیغمبر میزان احترام داریوش به مادها و دانیال پیغمبر برای همه علاقه‌مندان و آنانکه این برهه از تاریخ فلات ایران را مطالعه‌کرده‌اند مشخص است. در کتاب عهد عتیق(Bible) دانیال به داریوش میگوید:'' ای پادشا که این یاسا(قانون) مادها و پارسهاست و اگر قانون اجرا نشود، امکان آن هست که ماندگاری و حال پادشاه دگرگون بشود''.[11] تابحال هم این بالانس ، احترام متقابل و برخورداری برابرگونه از امکانات زندگی در ایران بین فارسها و غیر فارسها وجودنداشته‌، برای همین ایران روز خوش به‌خود ندیده‌است و مادامکه ایران با تمام ساکناش اعم از فارس، کرد، ترک آذری، عرب، بلوچ، لر، ترکمن و غیره تحت لوای یک قانون برابر و دمکراتیک با اجرای عملی و عینی آن درنیایند، ایران روی آرامش بخود نخواهد دید و مبارزه ادامه‌خواهد داشت، حال شاه بر کرسی سلطنت یا آیت‌الله بر تخت ولایت و یاهر کس دیگری. به هین خاطر برای همه و از جمله شما و همفکران شما بهتراست یک بار و برای همیشه به فکر یک نظام دمکراتیک(به معنای واقعی آن)، ایرانی(به معنای عینی آن) و آزاد(به معنای گونه‌گونی آن) باشیم و از عقلیت تک ساحتی خود را برهانیم. چون تاریخ بارها نشانداده که عقلیت، انسان و حکومت تک ساحتی محکوم به شکست است.

کاوه آهنگری

نوامبر 2008   

 

 

[1] http://fa.wikipedia.org

[2] http://dictionary.cambridge.org

[3] دایره‌المعارف علوم اجتماعی، باقر ساروخانی، چاپ کیهان، 1375

[4] The London School of Economics and Political Science

[5] http://www.lse.ac.uk/collections/meetthedirector/pdf/14-Nov-01.pdf

[6] همان

[7] همان

[8] همان

[9] همان

[10] قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ،اصل پانزده

[11]  Searching for Democracy from Media to America, p 11

http://www.ahwazstudies.org/main/index.php?option=com_content&task=blogsection&id=5&Itemid=48&lang=PR