پهلوی
طلبان و ادامه
راسیسم و دروغ
پراکنی در
رادیو ها
نظرات
مختلف /
تبلیغ
راسیسم فارس
فارس پرستی
دروغ پراکنی
تاریخی دامن
زدن به خود
بزرگ بینی
کاذب اسلام
ستیزی عرب
ستیزی تورک
ستیزی در
رادیوها ی
پهلوی طلب

Radio
عرب ها
قومی بیابان
گرد و وحشی
بودند
/ امثال
لطیف پور و
رضائی و
روشنفکران
احمقی چون
صادق هدایت
صادق
هدایت یک
راسیست اسلام
ستیز و ضد عرب
بود و سواد
تاریخی نداشت
و حرف های
تاریخ نویسان
خارجی را طوطی
وار تکرار
میکرد
منطقه
فارس شیراز در
ایران کنونی
شامل صحرای
خشک عربستان
میشد فاصله
شیراز تا
عربستان کمتر
است از فاصله
شیراز تا
طهران و اینکه
صحرای خشک
عربستان آن
زمان خشک بوده
یا تر جای حرف
بسیار است
تمدنی به
نام تمدن
ایران در
تاریخ وجود
خارجی ندارد
به نوشته «واشنگتن
تايمز» رضاشاه
در سال
۱۹۳۵
نام ممالک
محروسه
را به
ايران تغيير
داد تا همچون
نازيها نشان
دهد از نژاد
آريايي هستند
شنونده
دکتر رضا
مرادی غیاث
آبادی،
نویسنده،
پژوهشگر و
مردم شناس:
برخلاف
ادعاهائی چون
برابر بودن
حقوق زن و مرد
در دوران
پادشاهان
ساسانی یا علم
و فرهنگ پروری
آنان، حقیقت
تاریخی اینست
که زن ایرانی
در آن دوران،
موجود
اهریمنی
شمرده میشده
است
دکتر رضا
مرادی غیاث
آبادی،
نویسنده و
مردم شناس: ما
باید
بیماریهای
اجتماعی خود
را شناسائی
کنیم، نه
انکار! منکر
شدن دردهای
جامعه، هر چه
بیشتر ما را به
طرف مطلق
گرائی، شعار
زدگی، جهل و
تباهی سوق
خواهد داد
دکتر
رضا مرادی
غیاث آبادی،
نویسنده و
پژوهشگر: از
آنجا که ما
ایرانیان
همواره
احساسات را
جایگزین واقع
بینی و منطق
مینمائیم، و
دروغ شیرین را
از حقیقت تلخ
بیشتر دوست
داریم، اسناد
جعلی را نیز
اگر شیرین
باشد، به اصل
آن ترجیح
میدهیم.../2009
از
هخامنشیان تا
حمله اعراب،
یعنی طی
افزون بر
هزار و دویست
سال، هیچگونه
اثر علمی،
ادبی یا
فلسفی مکتوبی
دیده نمیشود
دکتر
همایون
کاتوزیان،
استاد تاریخ و
ادبیات ایران
در دانشگاه
آکسفورد
انگلستان: این
ادعا که
حکومتهای
باستانی ما
آثار مکتوب
زیادی در
زمینه های
مختلف علمی و
فلسفی و ادبی و
غیره از خود بر
جای گذاشتند،
اما اعراب این
آثار را تمامأ
سوزانده اند،
افسانه ای بیش
نیست
کتب
دبیرستانی
ما، که از "مازیارها"
و "افشین ها"
قهرمانان
دلسوزٍ ملت
ساختند، بر
کشتار و
خدماتٍ آنان
به نیروهای
اشغالگر پرده
می پوشانند
خط میخی
ایران
باستان،
اقتباس ناقصی
از خط "آرامیها"،
و بزعم برخی
دانشمندان
غربی، مخلوطی
از خط های "آرامیها"
و "ایلامیها"
بوده است
در دوران
باستان گرچه
از خود خطی
نداشتیم، ولی
از خط های میخی
دیگران بنام
خود استفاده
کردیم.14/03/200912:52 TU
با این
حال حتی یک
صفحه از
تاریخمان را
خودمان
ننوشتیم، و
بعد هم که
مورخین
یونانی باین
مهم
پرداختند، تا
به امروز به
آنها ابراد
میگیریم که "تاریخ
ما را تحریف
نموده اند
ما آنچه را
که در کودکی و
در دورانی از
زندگی گذشته
امان در خانه
یا در مدرسه و
کوچه به ما
آموختند، با
تعصبی شگفت
انگیز در حد "
ناموس"
بعنوان حقیقت
محض شمرده، و
منتقدین را
دشمن
میپنداریم...گفتگو
با داریوش
برادری
بر خلاف
این باور
عمومی در
ایران، اعراب
کتاب های ما را
نسوزاندند.
اصولأ، میراث
چندانی نبود
که کسی آنرا به
آتش بکشد
جمال
هاشمی،
پژوهشگر و
نویسنده کتاب
"بالندگی و
بازندگی
ایرانیان" :
یکی از دلائل
فقر فعالیت
های ادبی و
فرهنگی در
ایرانٍ پیش از
اسلام،
جلوگیری از حق
سوادآموزی
مردم عادی
توسط دربار و
موبدان بود
جمال
هاشمی
پژوهشگر
و نویسنده
در
تاریخ به هیچ
روی سخنی از
ملت ایران
نرفته و ملتی
به این نام
وجود خارجی
ندارد
فارس ها
قومی بیابان
گرد و وحشی
بودند
به رهبری
خوروش که
فارسها به غلط
به شاه
خونخوار
کوروش
میگویند
هویت
ایرانی حرف
پوچی است . ما
همه ایرانی
هستیم حرف
پوچی است
چو ايران
نباشد تن من
مباد... از
فردوسي نيست
بيت مشهور «چو
ايران نباشد
تن من مباد...»
جعلي است و
از فردوسي
نيست!!
ايران
كشورى "كثيرالمله"
است و مردم آن
از مليتهاى
مختلف تشكيل
شده است. در
درون مرزهاى
ايران "چندين
ملت" وجود
دارد نه "اقوام
گوناگون" و يا
"ملت ايران".
ايرانى نام
ملت و يا قوم و
نژاد و تبار و
فرهنگ و زبان
مشخصى نيست.
ملت ايران
تعبيرى نارسا
و نادرست براى
ناميدن "مردم
ايران" است.
كردها و تركها
و فارسها... هر
كدام ملتى جدا
هستند
ایران
فارس نیست,فارس
هم ایران نیست
سیاست
فارسی کردن (فارسیفیکاسیون)
ملتهای
غیرفارس در
ایران سیاستی
راسیستی و غیر
انسانی است
این که
نخستین بار
کوروش اندیشه
های حقوق بشر
را طرح کرده
است، سخنی پوچ
است
/جوزف
ویزهوفر (Josef Wiesehofer)
اين فرهنگ
هنوز متکی به
افتخارات
دروغين ظاهرا
ملی را، که
مورخين فرمان
بر کليسا و
کنيسه برای ما
ساخته اند، به
دور اندازيم،
به خصلت های
کهن ايرانيان
پيش از داريوش
بازگرديم،
اتحادی رسمی و
قانونی و
برابر حقوق را
پايه ريزيم و
به نيازهای
بوميان ايران
توجه کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰ سال
است با اين آب
و خاک، بدون
ستيزه ی ملی، و
در نهايت
صبوری، ساخته
اند
نام کورش
در کتاب تورات
به صورت خوروش
آمده است که در
روسی کهن به
معنای مار
سياه زهرآگين
و يا خروس
جنگی است
Persian
- PersPolis 836
MB
Naser Pour Pirar (Historian)
Barbarism2
1<<<<<<
بر خلاف
ادعای شاه،
جوزف ویزهوفر
(Josef Wiesehofer) شرق شناس
پرسابقه از
شهر کیل می
گوید که این
لوح خط میخی
بیش از یک “پروپاگاند”
(تبلیغ) نیست.
او می گوید: “این
که نخستین بار
کوروش اندیشه
های حقوق بشر
را طرح کرده
است، سخنی پوچ
است.”
هانس پتر
شاودیگ (Hanspeter Schaudig)،
آشورشناس از
هایدلبرگ نیز
در این
فرمانروای
باستانی،
مبارز
پیشاهنگ
برابری و
احترام نمی
بیند.
زیردستان او
باید پاهای او
را می بوسیدند.
نزدیک به
سی سال این
فرمانروا شرق
را به جنگ کشید
و میلیون ها
انسان را در
بند مالیاتی
خود اسیر ساخت.
به دستور او
بینی و گوش
نافرمایان را
می بریدند.
محکومان به
مرگ را تا سر
در خاک می
کردند و
خورشید کار را
به پایان می
رساند.
من
يك ايرانی
هستم /
کوروش کبیر یا
چماقی کبیر
<<<<3
<<<<4
<<<<5
از پس فرار
وحشيان
هخامنشی، به
آن سوی کوه های
قفقاز، تا ۸۰
سال پيش، که
يهوديان،
سپاه جديد
شعوبيه را ،
برای ايجاد
تفرقه در ميان
اقوام ايران و
در ميان ملت
های منطقه، به
ميدان ايران
فرستادند،
هيچ سلسله و
سلطان و
سرداری، خود و
سلسله اش را فارس
نخوانده است،
مدعی نبوده
است که فارس
ها تمدن و هستی
و هويت
ايرانيان را
بنيان گذارده
اند، نگفته
است که ديگر
اقوام ايران،
از نظر سياسی و
اقتصادی و
فرهنگی، بايد
که زير دست فارس
ها بمانند و در
۲۲۰۰ سال
گذشته، هرگز
صاحب انديشه و
قلم و مقامی،
به سبب فارس
بودن، بر خود
نباليده است و
به آن سبب،
امکانات اين
سرزمين را ملک
طلق خويش
نپنداشته است.
در ايران، چه
عرب حکومت
کرده است و چه
ترک و چه لر،
حيات ملی
ايرانيان، در
روابطی بسيار
پيچيده و
پنهان، در
سايه ی رعايت
فدراليسمی
نانوشته، اما
پرتواان، تا
زمان رضا شاه،
با شاخص آشکار
بقای ملی،
ادامه داشته
است.
گواهی
تاريخ می گويد
که از
سلجوقيان و
مغول و قاجار و
از امويان و
عباسيان و
انبوه
کارگزاران
خلفای حاکم، و
از نادر خان
خراسانی، تا
کريم خان لر،
هرگز نکوشيده
اند که ترکی و
عربی و مغولی و
فارسی را، به
عنوان زبان
رسمی و ملی جا
بزنند و
پيوسته
نيازهای
منشآتی و علمی
و دينی ايران،
با کمک گرفتن
از زبان
توانای عرب،
نيازهای
احساسی و
فراغتی، با
سرودن شعر به
مخلوطی از
زبان فارسی و
عربی، و روابط
درونی اقوام و
ايلات، با
زبان های بومی
گذشته است.
از زمان
رضا شاه
اطوارها و
افتخارات
قلابی
هخامنشی
خواهی و جدايی
طلبی و زياده
جويی فارس ها
را به جريان
انداخته اند و
لشکر فارس ها
را به سرکوب
سران اقوام و
قبايلی
فرستاده اند ،
که چند هزاره
در هويت بومی
خويش می
زيستند و به
ضرب و زور
تفنگ، و با کمک
روشن فکری
نادان و
ناتوان و مهمل
باف سده ی
اخير، بدون
هيچ محدوده و
رعايتی، زبان
و پوشش و آموزش
آبکی و مفتخر و
متکی به
افسانه های
شاهنامه و
ديوان های شعر فارس
ها را،
جايگزين
فرهنگ بسيار
متنوع و غنی
بوميان اين
سرزمين کرده
اند. و از همان
زمان، ديگر از
آن فدراليسم
نانوشته، ولی
مقدس و ملی، که
بقای عمومی را
تامين و تضمين
کرده است،
اثری نمی
بينيم، همه
مدعی
يکديگريم و در
هر فرصت
تاريخی، پيش و
بيش از همه، به
حساب کشی قومی
مشغول می
شويم، که
نمونه ی روشن
آن را، در رخ
دادهای پس از
انقلاب اخير
ديديم و ديديم
که يک فرصت
طلايی، برای
همبستگی و
بهره برداری
از امکانات
ملی را،
مطالبات
ستيزه جويانه
ی قومی، که عکس
العمل طبيعی
روش های فارس پرستانه
ی پيشين، از
زمان رضا شاه
بود، به بی
راهه برد.
اينک
هرچند که
سرسخت ترين
فارس پرستان و
افسانه ساز
ترين هخامنشی
خواهان، از
قماش شعبانی و
شاپور شهبازی
و مشتی ديگر،
هنوز می
تازند،
اطوارهای
نوظهور و نژاد
پرستانه ی
باستان
گرايان را، که
يهوديان به
رضا شاه و محمد
رضا شاه ديکته
کرده اند، در
مراکز آموزشی
و اداری به ذهن
جوانان ما
تزريق می کنند
و با آموزه های
شوونيستی،
تاريخ را به
کپک زدگی
کشانده اند و
با افيون قصه
های شاهنامه
ای تخدير کرده
اند؛ اما وقت
است که برعليه
اين بدآموزی
ها اقدام
کنيم، اين
فرهنگ هنوز
متکی به
افتخارات
دروغين ظاهرا
ملی را، که
مورخين فرمان
بر کليسا و
کنيسه برای ما
ساخته اند، به
دور اندازيم،
به خصلت های
کهن ايرانيان
پيش از داريوش
بازگرديم،
اتحادی رسمی و
قانونی و
برابر حقوق را
پايه ريزيم و
به نيازهای
بوميان ايران
توجه کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰ سال
است با اين آب
و خاک، بدون
ستيزه ی ملی، و
در نهايت
صبوری، ساخته
اند. اين اصلی
ترين و گشاده
ترين دری است
که برای عبور
عمومی به
آينده ی
تابناک ميهن
مان باز می
کنيم. و تواصوا
بالحق و
تواصوا
بالصبر.
ناصر
پورپیرار
هخامنشيان
سلسلهاي از
اقوام وحشي و
بيابانگرد به
اصطلاح
آريايي بودند
كه توسط
جوانكي دزد و
فاسدالاخلاق
بنام كوروش در
سال 550 ق.م
درايران
تاسيس و با
حمله اسكندر
مقدوني و كشته
شدن آخرين
پادشاه
جنايتكار اين
سلسله بنام
داريوش سوم در
سال 331 ق.م
همچون جرثومههايي
از فساد از روي
زمين برافتاد
و به زباله
داني تاريخ
سپرده شد.اعمال
و افكار و
حركات و سكنات
اين جوانك دزد
در دهههاي
اخير مورد
تقليد و سرمشق
و «ايدئولوژي»
رژيمي فاسدتر
از رژيم
هخامنشي
گرديد و احمقي
از حُمقاي
تاريخ كه «عقيده
خودبزرگ بيني»
داشت خواست
كشور ايران را
به «دروازههاي
تمدن بزرگ»
برساند،
تمدني كه خطوط
اصلي آن از «دروازه
غار» و «ميدان
تير» و «ميدان
اعدام» تهران
ميگذشت و به
زندانهاي «قزل
قلعه» و «قزل
حصار» و «قصر»
منتهي ميشد / دکتر
حسين فيضالهي
وحيد
هرمز
چهارم
پادشاه
جبارساسانی
هرمز
چهارم
پسرخسرو یکم
به خود
پسندی ،نخوت
واستبداد
شهره بود و
دشمنان زیادی
در دربار
برای خود
تراشیده بود .
هرمز
چهارم بسیاری
از اشراف
وبزرگان را
که از او نفرت
داشتند بکشت .و
با روحانیون
زرتشتی با
خشونت رفتار
کرد .
یکی
از زمینه های
نابودی او
جنگ با بهرام
چوبین سردار
ساسانی بود
که در شرق
امپراتوری
هیاطله رخ
داد در ÷ی
ناکامی او در
نبرد با
چوبین بزرگان
اورا از
پادشاهی خلع
کردند وپسرش
خسرو دوم (خسرو
پرویز) را به
جای او
نشاندن واو
نیز در سال 590
چون نتوانست
در برابر
چوبین
ایسیتادگی
کتد وحس کرد
در ایران
ایمن نیست به
امپراتوری
روم شرقی
گریخت واز
آنجا خواستار
کمک شد وآنان
نیز سربازان
ارمنی را به
یاری او
فرستادند وسر
انجام چوبین
به دست ترکان
کشته شد ......
پیروز
یکم زمین
مقدس ایران
را با
حرمسرایش
معاوضه کرد
در
زمان پیروز
یکم،
ساسانیان در
خراسان به
مقابله با
هیاطله
شتافتند ودر
سال 469 پیروز
با حرمسرا
وهمراهان خود
اسیر خوشنواز
پادشاه
هیاطله شد .این
اتفاق در
سومین نبرد
او رخ داد .البته
قسمتی از
هزینه دونبرد
قبل با کمک
رومیان تامین
شده بود .این
اوج ضعف
سلسله ساسانی
تا آن زمان
بود زیرا
آنان در واقع
خراجگزار
هیاطله شدند
وناچار گشتند
سرزمین
هایی را به
آنان
واگذارند تا
شاه ،حرمسرا
واطرافیان او
را پس بگیرند
منابع
:
تورج
دریایی "تاریخ
ملی یا تاریخ
کیانی ؟ سرشت
تاریخ نگاری
زرتشتی در
دوره ساسانی "
تاریخ
وفرهنگ سا
سانی
انتشارات
ققنوس /تهران 1382
شاهنشاهی
ساسانی /تورج
دریایی/ترجمه
مرتضی ثاقب
فر
فرزندان
نامشروع
ارمغان
حرمسراهای
شاهان
یکی
از مشکلات
بزرگ شاهان
از زمان
هخامنشیان به
بعد داشتن
حرمسرا است
که اشاره ای
کوتاه می
نمایم :
شبستان
بعضی از شاهان
دارای360 کنیز
ومعشوقه بود!!!!
برای هر روز
سال یک نفر
وگزارش شده
هنگامی که
داریوش سوم
از برابر
اسکندر در
سوریه گریخت 329
کنیز!!! خود را
جا گذاشت
سورن دویست
کالسکه مخصوص
حمل زنان
داشت ،خسرو
دوم سه هزار
یا دوازده
هزار زن داشت!!!
بعضی از
پادشاهان
سیصد کنیز
داشتند که
روزها می
خوابیدن تا
شب ها
بتوانند با
ساز وآواز
شاه را سرگرم
کنند تا جای
این امور پیش
می رفت که
باید میان
فرزندان
مشروع وغیر
مشروع فرق
قایل می شدند
م،مانند
اردشیر یکم
که یک پسر
مشروع وهفت
پسر نامشروع!!
داشت ویا
اردشیر دوم 3پسر
مشروع و115 پسر!!!
نامشروع داشت
.
کمبوجیه
پسر کورش
وترویج
ازدواج با
محارم
مری
بویس در کتاب
زرتشتیان می
گوید :"از
کمبوجیه نیکی
زیادی یاد
نکرده اندو
مهمترین
ادعای وی
اینست که عمل
" خودئتودثه"
یعنی زناشویی
با نزدیکان
را انجام
داده است بر
اساس متون
پهلوی این
نوع زناشویی
شایان ستایش
بسیار است
وچه بهتر که
میان اعضای
خانواده
،یعنی پدر
ودختر ،برادر
وخواهر ،وحتی
مادر با پسر ،
انجام شود .
خود این
اصطلاح در
اعتقادنامه ی
زردتشتی
،موسوم به "فرورانه
"می آید عبارت
مورد بحث (یسن12،بند
9)چنین است :"من
ایمان دارم
به دین
مزدیسنایی
،که جنگ را
براندازد
باعث شود که
سلاح را
کناربگذارد
وبه
خودئتودثه
امر کندکه حق
است "
اما درمورد
کهن ترین
تاییدیه یاین
رسم گفته اند
گمان بر این
بوده است که
چون ویشتاسپ
وهمسرش
هوتیوسا ،به
قبیله نئوتره
تعلق داشتند
،ممکن است
زناشوییشان
هم خوئتودثه
بوده باشد
ولی در اوستا
هیچ اشاره ای
به آن نشده
است ودرباره
زناشویی کورش
با کاسادانه
دخترفرنسپ
هخامنشی هم
صدق می کند .بنابراین
نخستین
زناشویی این
چنینی که
محقق شده
زناشویی پسر
وی یعنی
کمبوجیه با
دوتن از
خواهران تنی
خویش است به
گفته هرودت
وی دلباخته
یکی از
خواهرانش شده
بود ومی
خواست با
اوزناشویی
کند ولی چون
نقشه اش
برخلاف همه ی
رسوم بودپس
ردان را
فراخواند
وازآنان
پرسید که آیا
قانونی است
که اجازه دهد
مردی با
خواهر خود
زناشویی کند .آنان
گفتند که
قانونی
نیافته اند
که زناشویی
خواهر وبرادر
را جایز
شمارد ولی
قانون دیگری
یافته اند که
اجازه می دهد
شاه پارس ها
هر چه دلش
خواست انجام
دهد .به همین
سبب کمبوجیه
با خواهر خود .وسپس
با خواهر
دیگر خود به
نام آتوسا
زناشویی کرد
واین عما که
از بلهوسی یک
پادشاه
برخواست
،وظیفه ای
دینی ولازمه
ایمان شمرده
شد .
در
جایی دیگر از
خانتوس
لودیایی
تاریخ نویس
نقل است که "مغان
با مادران
خویش همبستر
می شدند آنان
ممکن است
چنین رابطه
ای را هم با
دختران
وخواهران خود
داشته باشند "
وجود
عمل زناشویی
هم خونی به
صورت گسترده در
میان جامعه
ایران باستان
اثبات شده
است وشاید
جامعه دینی
زردشتی هم
درآن
روزگاران
نخست به دلیل
شمار اندکشان
پیوند درون
خانواده را
رسمیت داده
باشند "
کوروش
مومیایی شد!!
بنام
خدایی که
کوروش را
آفرید * فرمان
دادم بدنم را بدون
تابوت
و مومیایی
به خـاک
سپارند تـا
اجزای بدنم
خـاک ایـران
را تشکیل دهد *
(کوروش
بزرگ(
این
فرمانی
ووصیتی است از
جانب کوروش
ولی چرا به آن
عمل نگردیده
است !!
از
این مطلب چه
نتیجه ای می
توان گرفت !!
وما
متاسفانه
جمله بالا را
در بسیاری از
نوشتارها می
بینیم که نوعی
عوام فریبی
میباشد!!
اما
ماجرایی
مومیای کردن
کوروش !
کوروش
در نبرد با
گروهی از
ایرانیان
موسوم به
ماساگت ها ،که
هنوز نیمه
صحرا گرد
بودند
ومرزهای
شاهنشاهی اش
را در شمال
شرقی تهدید می
کردند ،کشته
شد پیکر وی را
مومیایی
کردند وبه
پاسارگاد
برگرداندند ودر
آرامگاهی
نهادند که
هنوز در این
دشت پابرجاست .
نکته
قابل توجه که
مری بویس می
گوید این است
که هخامنشیان
بلکه
جانشینان
اینان ،یعنی
اشکانیان
وساسانیان هم
آیین خاص مومیایی
کردن جنازه
شاهان ونهادن
آن ها در
گورهای
صخرهای یا
سنگی محکم را
داشتند
در
ویکی پدیا
آمده است :"با
اين وجود
كوروش اولين
دگرگونی را در
دين زردشتي
ايجاد نمود كه
تمام شاهان
ايراني
زردشتي پس از
وي از اين كار
او تبعيت
كردند. بر اساس
كيش زردشتي
دفن مرده
مستقيما در
خاك جايز نيست
و ابتدا
بايستي گوشت و
پوست مرده در
فضاي آزاد
بوسيله
پرندگان
خورده شود و
استخوانها
در خاك قرار
داده شوند.
كوروش نخستين
كسي بود كه از
اين سنت سر باز
زد و جسد وي
موميايي و
سپس در
پاساركاد دفن
گرديد."
وهمچنین
نظر جان
مانویل کوک در
کتاب
شاهنشاهی
هخامنشی نیز
همین است .
ناگفته
های
پادشاهان
هخامنشی
در
بسیاری از
اوقات وقتی
سایتها
ووبلاگهای
تاریخی را
نگاه می کنم
می بینم که
نویسندگان
بعضی از
پادشاهان را
تا حد خدایی !!!
بالا می برند
وهمیشه این
سئوال در ذهن
من بود که آیا
واقعیت همین
است یا
برگهای از
تاریخ دیده
نمی شود لذا
تصمیم گرفتم
با مطالعه در
این زمینه ،ناگفته
ها ونادیدها
را بیان کنم .
خصوصیات
عمده
پادشاهان
ایرانی این
بود که مستبد
بودند .در
انزوای شدید
می زیستند
وبه خود
می بالیدند
که همه کس به
آنان دسترسی
ندارند . بر
تری جستن در
شکار بر شاه ،
اهانت محسوب
می شد .هیچ گاه
فرمان خود را
پس نمی
گرفتند .تمام
اتباع وزیر
دستان شاه
بنده او
محسوب می
شدند بنا
براین
اختیارمرگ وزندگی
او در دست شاه
بود.
چون
سرچشمه
دادگری محسوب
می شدند
بدیهی می
پنداشت که
هیچ اشتباهی
نمی کند !!! بطور
مثال وقتی
کمبوجیه می
خواست با
خواهرش
ازدواج کند!
از قضات
پرسید آیا
قانونی در
این ارتباط
وجود دارد
آنان گفتن نه
ولی یک قانون
وجود دارد
وآن اینست که
شاه ایران هر
کاری که
بخواهد می
تواند بکند.!!
لازمه
پادشاهی
دوچیز بود
یکی تبار
شاهی !!! ودیگری
برگزیده شدن
از سوی خدا !!!بعضی
معتقد بودن
پادشاهان
ایرانی توسط
افراد چاپلوس
تا مقام خدای
والوهیت بالا
برده می شدند .و
ناظر بر این
مطلب نوشته
ایسوکراتس
می باشد که
درباره شاه
ایران می
گوید به او
همچون خدایان
احترام می
گذاشتند ودر
برابر او
کرنش می
کردند . واین
شاه بود که
جانشین خود
را معرفی می
کرد واورا
برگزیده
اهورا مزدا
می دانست .
والبته این
به جز آن
مواردی است
که بر سر شاهی
به رقابت
وخون ریزی می
پرداختند که
نمونه آن را جان
مانویل کوک
در کتاب خود
این گونه
بیان می کند :هیچ
کس به اندازه
اردشیر سوم
خون آشام
نبود که
همانند
پارتیان
وسلاطین
عثمانی همه
رقبای خود را
به قتل
برساند ...
وجالب
این است که
بعضی از
پادشاهان
هخامنشی
مانند داریوش
اول حتی
خواندن
ونوشتن هم
نمی دانستند!!
و متاسفانه
آموزش خواندن
ونوشتن مخصوص
نجیب زادگان
بود !
ومطلب
قابل توجه
دیگر اینکه مقامها
کشوری ولشکری
در میان
خانواده
ونزدیکان شاه
تقسیم
می شد. ادامه
دارد ....
اوستا :
زن موجودی
اهریمنی
در
یك روایت زن
زادهی
اهوراست كه
اهریمن در
برابر او جهی (یا
جهیكا) را خلق
میكند. اما
در روایت دوم
در عین حال كه
زن مخلوق
هرمزد است
ولی خلقتش به
ناچاری صورت
گرفته و نیز
از نژاد جهی
است. سپس
گفتیم كه یك
جهیكای
كیهانی
وجوددارد كه
دختر/همسر
اهریمن است و
اهریمن را
تحریك به
حمله به گیتی
و جهان
اهورایی میكند.
اما جهیكای
زمینی هم
داریم. آنها
زنانی هستند
كه در اوستا
كلمهی جه و
جهیكا
برایشان آمده
است. مثلا در
اوستا برای
زنی كه فرزند
نمیزاید، یا
یائسه است و
یا زنی كه
برخی آداب
دینی را
انجام نمیدهد
و یا برای
روسپیها و...
هم اصطلاح جه (و
جهیكا) به كار
رفته است.
پس
در مجموع ما
شاهد دو
روایت از
خلقت زن
بودیم، در یك
روایت نگاه
منفی روی زن
وجود ندارد
اما در روایت
دیگر زن به
ناچار خلق
شده و منشأ شر
در جهان و
جامعه تلقی
شده است.
اما
میتوان تأمل
كرد كه در
فرهنگ زرتشتی
كدام یك از
این دو روایت
استمرار
داشته و كدام
یك صدای غالب
شده است.
به
هرحال هم
اهورا داریم
و هم اهریمن
كه هر دو وجه
مذكر و مؤنث،
یعنی وجه
مردانه و
زنانه دارند.
اهریمن هم
وجه مردانه و
زنانه دارد
یعنی
دیومردان و
دیوزنانی را
میآفریند.
اگر این
موضوع را
بخواهیم
درونی كنیم،
میتوان گفت
كه در درون هر
كدام از ما
اهورا و
اهریمنی در
حال حركت
است، اما
نكتهی قابل
تأمل این است
كه هر چند
اهورا و
اهریمن در
درون هر مرد و
زنی وجود
دارد ولی هیچ
گاه تمامی
مرد به وجه
اهریمنی
تقلیل داده
نمیشود. اما
در مورد زنان
در بسیاری
موارد شاهدیم
كه گویی
اهریمن زن را
تسخیر كرده،
یعنی تمامی
وجود زن
اهریمن و
اهریمنی میشود
و جه و جهیكا
در واقع تجسم
كل زنان میگردد.
استنادات و
فاكتهایش را
در جلسهی
پیش مطرح
كردیم. در
اینجا گویی
جهیكا تجسم
وجه
اهریمنانه
زنان نیست
بلكه تجسم كل
وجود زن است و
كل وجود او را
دربرمیگیرد
نه بخشی از او
را، چون اولا
اغواگر مردان
نیز زناناند
و ثانیا بین
زن و جهیكا
بارها در
اوستا این
همانی تصور
میشود و
ثالثا بر
تبار اهریمنی
زن نیز تصریح
میشود.
اهریمن
كه فریبندهی
انسانها و
از جمله
مردان است در
چهرهی زنان،
مردان را میفریبد.
گویی اهریمن
در زن تجسد
پیدا كرده و
همینجاست كه
میبینیم
واژهی جه و
جهیكا به
صورت لرزان و
پرنوسانی كه
استنادات و
فاكتهایش
جلسهی پیش
مطرح شد، گاه
فقط برای
دختر اهریمن
و زنان منفی و
گاهی اوقات
برای كل زنان
به كار برده
میشود.
مرحوم بهار
هم میگوید «او
(یعنی جهیكا)،
نه تنها
انگیزانندهی
اهریمن به
هجوم به جهان
هرمزی است
بلكه فریبنده
و اغواگر
مردان نیز
هست. و بنا به
اساطیر
زرتشتی زنان
از او پدید
آمدهاند» (ص 89).
این جاست كه
خانم مزداپور
كه البته
خودش زرتشتی
و فرد
روشنفكری است
اعتراض میكند
و میگوید كه
این ناعدالتی
است. یعنی
جهیكا و
اهریمن فقط
یك بخش از
وجود مرد است
اما گویی كه
اهریمن در
مواردی كل
وجود زن را
تشكیل میدهد
و تمامیت او
را تسخیر میكند.
وی میگوید «این
بینشی است كه
تاكنون هم
تصحیح نشده
است» (ص 115،
دلیله محتاله).
در وندیداد
هم آمده است:
زرتشت از
اهورامزدا
پرسید: كیست
كه تو را به
تلخترین
اندوه دچار
میكند؟ كیست
كه تو را با
تلخترین
درد، دردمند
میكند؟ ]پاسخ
اهورامزدا
این است:[
چنین كسی جهی
است كه بر
روسپیگری در
پی اشون و
نااشون،
مزداپرست و
دیوپرست و
نیكوكار میرود.
(وندیداد،
فرگرد18، بند 61 و
62، ص857 ترجمهی
آقای
دوستخواه).
اهورامزدا میگوید
زنی كه به
روسپیگری به
دنبال مرد چه
با دین و چه بیدین
میرود،
بیشتر از همه
من را اذیت میكند.
جهیكا
جدا از نقشآفرینی
كه در آغاز
ْآفرینش
دارد، و جدا
از تجسمی كه
در طول تاریخ
در كاركرد
منفی زنانه
داشته است،
در اساطیر
زرتشتی؛ در
انتهای تاریخ
نیز باز سخن
از او به میان
میآید.
آفرینش
در فرهنگ
زرتشتی چهار
دوره سه
هزارساله
دارد كه سه
سوشیانت (شبیه
مهدی موعود
شیعیان) در سه
هزار سال آخر
ظهور میكنند
(هر هزار سال
یكی از آنها).
وقتی
سوشیانت اول (اوشیدر)
میآید كل
اهریمنان در
جهان و جامعه
جمع میشوند
و به صورت یك
گرگ بزرگ
درمیآیند.
مؤمنان با
این گرگ میجنگند
و آن را شكست
میدهند. اما
از جسد این
گرگ ابری
تیره به
آسمان میرود
كه گفته میشود
او جهیكاست.
جهیكا بعد
وارد وجود یك
مار میشود.
پس استمرار
شر در جهان
باز به شكل
زنانه است. و
دوباره هزار
سال میگذرد
و اهورائیان
حكومت میكنند
ولی شر نیز
دوباره
نیروهایش را
جمع میكند.
در هزاره دوم
اوشیدرماه (فرزند
دیگر زرتشت) و
دیگر مؤمنان
همه نیرویشان
را جمع میكنند
و آن مار عظیم
را هم شكست میدهند.
اما آن مار كه
میمیرد،
دوباره از
جسدش یك ابر
تیره بیرون
میآید، اما
باز گفته میشود
این ابر تیره
جهیكاست كه
باز هم وارد
جهان و تاریخ
میشود. این
حكایت را در
مقاله خانم
آموزگار به
اسم اسطورههای
آفرینش
ایرانی میبینیم
كه به صورت یك
فصل در كتاب «شناخت
هویت زن
ایرانی»، به
صورت داستان
اوشیدر و
اوشیدرماه
مطرح شده است (ص
287). پس در پایان
تاریخ نیز كه
جنگهای
پایانی اتفاق
میافتد،
هربار شر به
صورت جهیكا
ادامه حیات
میدهد.
در
این جا نیز
گویی شر، فقط
بخشی از وجود
زن نیست،
بلكه شر تجسم
تماماً زنانهای
پیدا می كند.
زن در این جا
از سرشت و
درون اهریمن
متصاعد میشود
و نقش و رسالت
او را ادامه
میدهد. در
اینجا زن هم
دیوزاد است و
از تبار دیو و
هم زاینده
دیو. به این
ترتیب شر را
دوباره
بازتولید میكند
و بسط و گسترش
میدهد. به
گمان من در
بسط این
فرهنگ این
صدا، بلندتر
از صدای دیگر
است.
جامعه
آریایی پیش
از زرتشت
از
دوران بلند
کوچ، هزاره
یا سده هایی
گذشته وجدایی
بزرگ
نیزقرنها است
صورت گرفته
است؛ صده ها
سال است که
دسته هایی با
خیل خدایان
شان پی در پی
به ان سو واین
سوی سند رفته
اند وسرشتی
دیگر یافته
اند و دسته
هایی در چهار
سوی فلات
پهناور جای
یافته اند
واین گستره
گسترده را
آئیرین(ایران)
نام نهاده
اند.ساکنان
بومی این
سرزمین(ایران)
بیاری بهرام قتل
عام شده اند
ودیگر وجود
خارجی ندارند.
تنها آنسوی
البرز
مازندران
وگیلان است
که از گزند
آریایایی ها
مصون مانده
ودر اختیار
ساکنان بومی
است.
آریاییان
مغرور وخشن ،
قبیله قبیله
در سوسوی
سرسبز این
سرزمین در
کناره چشمه
ها و رودها
وکرانه
دریاچه ها
وپهنه دشتها
وجنگلها با
گله های
فراوان جا
بجا میشوند.
ترس
از طبیعت و
حیوانات وحشی
درنده و
گزنده وکشنده
؛ مارهای
هولناک سرخ
وسیاه و افعی
های رعب
انگیز
وهیولای
تاریکی وبیم
و هراس، هولی
شگفت در دلها
افکنده است و
تنها آتش
چاره ساز است.
این شعله
سوزان و سرکش
از روزگاران
دراز کوچ و
لحظه های بی
شمار بیم و
هراس، هماره
یک مشخصه
آریایی بوده
است. آتش
وآتشدان
میانگاه چادر
و خانه،
نگهبان شبهای
ترس و لرز و
روشنی بخش
لحضه های
تیره وتار و
وگرما بخش
فصلهای بلند
یخبندان،
واین است که
به مرز تقدیس
وتعظیم رسیده
است.
دیر
زمانی است که
هوشنگ آمده
وپوشاک را از
پوست سنجاب و
روباه و...
آموخته است.
سران
قدرتمند
قبایل از راه
استثمار
ضعیفان
،خوشند
وثروتمند و
خرسند،
روحانیان
وکاهنان
معابد بزرگ
میترا ومهر
ودیگر ایزدان
وخدایان در
این استثمار
دست دارند.
قدرت وثروت،
قهر وکین
وخشم وخشونت
لازمه بقای
قبایل است.
غلامان
بیشمار وگله
های گران
نشان لیاقت
وقدرت است. شراب
هوم به
کودکان نیز
رحم نمیکند.شبها
و روزهای
شراب،شاهد
قربانی
وبدکاری
گروهی،
وروحانیان
وکاهنان هم
لبریز کرده
است، کرپن ها
کوی ها به
هرزگی
میخوانند،
وفحشا جامعه
اریایی راا
سرار فرا
گرفته ، زنان از
شوهران ودختران
از پدران رعایا
به ستم ربوده
میشده تا در
جشنهای شراب
وقربانی در
محضر خدایان
وارواح
نیاکان، به
کامجویی و
هرزگی گروهی
درآیند
وخواجگان و
روحانیان
چنین ستمی را
روا میدارند
وناله ها
وگریه ها را
در گلو خفه
میکنند.
شبیخون
وغارت متقابل
قبایل بر
قدرت وثروت
قبایل افزوده
است و سران
قدرتمند
قبایل واشراف
آریایی رو به
فزونی اند
هنوز از
تمرکز قدرت
سیاسی خبری
نیست چرا که
امکان تحقق
آن نیست .اما
حکومتهای
منطقه ای
قبایل بزرگ
شکل گرفته
است .هوشنگ
وجمشید و
بیوارسب
ومنوچهر،...
آمده اند
ورفته اند .اینان
همه از
خاندان های
بزرگ و
نامدار
وقبایل
قدرتمند
آریایند که
هر کدام
زمانی دراز
بر گستره
بزرگی از
ائیرین حکم
رانده اند
وهر یک در
اقتدار این
قوم نقش
داشته اند . به
همین دلیل در
سیره و سنت
آریایی خاطره
اند، تا انجا
که در هزاره
بعد به
اساطیر
پیوسته و
جاودانه شده
اند.
دروغ
که ریشه
خدایان
دروغین داشت،
از دیرباز بر
جوامع آریایی
حاکم است.
روحانیون
وکاهنان
سخنگوی
کاهنان هستند
ونیرنگ خویش
را از زبان
خدایان
میگویند که
آزار انسان
وحیوان
خواسته
خدایان است.
خشم
منطق بقا است وخشونت
در رفتار
وگفتار ، جز
ذات آریایی
شده است .زیردستان
وغلامان و
کارگران زیر
کار تازیانه
میخورند.
زنان نیز به
هنگام کام
گیری با خشم
بر زمین زده
میشوند. در
جشنها وپیش
از مراسم
قربانی، به
هنگام سرمستی
و شور وهیجان
شراب،
حیوانات را
می ازارند
وبا درفش و
نیزه به آنها
زخم میزنند.
خدایان خشن
وخشمگین
هستند. برای
کاستن این
خشم باید نذر
و قربانی کرد .این
وضع دیر
زمانی است
روح و روان
آریایی را
خرافه پرست
کرده است.
قبایل
شرق و غرب ،
شمال و جنوب
همچنان باهم
ناسازگارند.دیر
زمانی است که
سران قبایل
بزرگ میکوشند
تا قبایل
رقیب را
مقهور ومطیع
سازند وبر
گسترش قلمرو
خود بیفزایند.
از آن سوی
جیهون وکرانه
های پهناور
خوارزم ،
اسکیتهای
آریایی هر از
چندگاهی به
این سو
میتازند وتا
میانه
ومرزهای جنوب
پیش میروند.
نشان
نقش فروهر
تسبیح
روشن فکران
شبه وطن پرست
شده است
وبا نماد
سازی آن در
کانالهای
ماهواره ای و
کتابهای
تاریخی سعی
براین دارند
تا با پیوند
آن
باهخامنشیان
از اعتبار
زرتشت برای
هخاها واز
اعتبارهخاها
برای دیانت
زرتشت مایه
بگذارند
ونان به
یکدیگر قرض
دهند و عجیب
تر از آن
اینکه نسبت
به تفاسیری
از این نماد
اقدام
میکنند که
اگر زرتشت یا
داریوش زنده
بودند برای
هوش خلاقانه
این قوم
مقلد، دست
تحسین
میکوبیدند
که اینچنین
از هیچ کوه
طور را
میسازند و
اگر به اینها
میدان داده
شود. مریخ را
از مدار خارج
میکنند تا
قبله جدیدی
برای اهل
نژاد شود .
اما
با توجه به
اینکه سعی
براین داشته
ام که بدون
استناد به
نظرات شخصی
فقط با
استناد به
مدارکی که
برای همه
امکان
دسترسی به
آنها وجود
دارد
ومولفان
آنها در جبهه
تازی یا ترک
یا رومی ویا
تورانی و ..... که
حرفشان به
علت عینک
تعصب به مسلخ
سانسور
میرود نباشد
با توجه به
داد ه های
مولفان
معروف وخبره
که کتابشان
به عنوان
آخرین
مستندات به
روز شده
اطلاعات
تاریخی مورد
استناد قرار
میگیرد
مطالب خود
رادرج کنم تا
با سئوالات
خود کمکی در
راه روشن گری
نموده باشم
که درست است
که این محیط
مجازی است
اما اندیشه
های حاظرش
مربوط به
انسانهای
واقعی است .هاشم
رضی
پرکارترین
اوستا شناس و
محقق دیانت
زرتشت در
دههای اخیر(که
تعصب وتعهد
خاصی نسبت به
کشورش
وتاریخش
ودیانت کهنش
دارد ) نقد
وتمجید را با
هم انجام
میداد (گرچه
مدحش بیش از
نقدش است)
میگوید :
"موارد
تثلیث پرستی
(مهر/ناهید
ومیترا)
در
آثارهخامنشی
وبناهای تخت
جمشید بسیار
است ومن از
میان انها
فقط یک علامت
مشخص را که
شیوع فراوان
یافته است
ولی اغلب در
معنی ومفهوم
آن در اشتباه
ند را
برگزیده ام ...علامت
مورد بحث
عبارت از یک
حلقه یا
دایره
بالداری است
که بعضی ها
به اشتباه
وبه تبعیت از
علایم مصری
آن را قرص
بالدار
نوشته اند از
این علامت در
مواردگوناگون
وبه فراوانی
بر روی مهرها
ونقشهای
وبناها
اثار دیگر
هخامنشی
استفاده شده
است بسیاری
از
دانشمندان
وباستان
شناسان ان را
نقش اهورا
مزدا نامیده
اند که در
آسمان درحال
پرواز است
وگروهی دیگر
بخصوص
پارسیان هند
وزرتشتیان
ایران آن را
به مفهوم
فروهر گرفته
اند وبه
اشتباه به
عنوان یک
علامت مخصوص
دین زرتشتی
در میان خود
رواج داده
اند ولی
باتوجه به
عرایض قبلیم
هر دو
استنباط
اشتباه است این
علامت نه نقش
مطلق اهورا
مزداست ونه
فروهر بلکه
رمزی است
ترکیبی از
عوامل مختلف
برمبنای سه
گانه پرستی
هخامنشیان
که در آن هنر
قرینه سازی
جلوه گر است
..."
البته
ناطق فراموش
نکرده است که
علایم رموز
دیگری نزدیک
به این نقش
در میان
مصریان وهتی
ها وآشوری ها
معمول بوده
است !ولی این
نقش چنانچه
تقلیدی بوده
باشد (که هست
چون مصریان
وآشوریان
قبل از هخاها
طبق کتیبه ها
واسناد
موجود از این
شکل استفاده
میکردندکه
محققین تشنه
میتوانند با
رجوع به
منابع نسبت
به رویت این
نماد در
اقلیم های
قومی دیگر
قبل از هخاها
آگاه شود)چنانچه
که اثرات این
تقلید در نقش
دایره
بالدار
وبیستون
وچندین نقش
دیگر به خوبی
هویداست
کاملا بر طبق
عقاید
ومبانی
مذهبی
هخامنشان به
وجود آمده
است وبه کار
رفته است ......
از
سوی دیگر
چنان چه که
گفتیم این
علامت هیچ
ربطی به دین
زرتشتی
وعقاید
کنونی
زرتشتیان
ندارد و از
اواسط قرن
نوزدهم این
علامت بر اثر
چاپ نقش آن
برروی جلد
یاآغاز برخی
کتابهای
مربوط به
ایران
باستان به
اشتباه وارد
فرهنگ
وادبیات
زرتشتی
گردیده است
وخود به خود
رواج گرفته
است
وسرانجام یک
علامت
زرتشتی
محسوب
گردیده است
تا آنجا که
بعضی از
دانشمندان
این طایفه را
مجبور به جست
وجو وتحقیق
ریشه ومعنا
ومفهوم ان بر
طبق عقاید
زرتشتی
برآیند
ومعانی
بسیار سست
وبی دلیل بر
مبنای حدس
وگمان برای
آن بتراشند
در
بعضی نمونه
های آن از
جمله در سنگ
نگاره
بیستون ونقش
برجسته های
کاخ اردشیر
در تخت جمشید
هنوز گوشه
های شاخ گاو
از پس وپیش
نماد انسانی
اهورامزدا
نمایان است و
در برخی نیز
به اعتبار
این که شاخ
در پشت نقش
قرار گرفته
است ودیده
نمیشود به
کلی حذف
گردیده است
بنابراین
چنانکه
ملاحظه
میشود این
علامت مشهور
بیان کننده
تثلیث دینی
هخامنشیان
ونماینده
مرکب خدایان
سه گانه است
نه
اهورامزدای،
ونه چنانچه
بعضی گمان
برده اند نقش
فروهر
اهورامزدا
به یقین هیچ
ارتباطی با
عالم زرتشتی
گری نداشته
وندارد زیرا
اگر غیر
ازاین بود
حتما در
ادبیات
وکتابهای
دینی از
اوستائی
وپهلوی
اشاره هائی
به آن
ومعانیش
ومفاهیمش و
علایم مختلف
آن می شد ودر
ثانی
ساسانیان که
در زرتشتی (با
توجه به
تحریفاتی هم
که درآن صورت
گرفته )بودن
آنها تردید
است نیز از
این نقش در
میان نمادها
وعلایم
مذهبی خود که
نظایرش
ومقدارش کم
نیست
استفاده
میکردند
(کتاب
ائین مغان
نوشته هاشم
رضی
انتشارات
سخن سال82صفحه76تا78)
وهمچنین
در یک مهر
آشوری مربوط
به نهم پیش
از میلاد
تصویر فروهر
مونتاژ شده
امروز ین در
مهر آشوریان
400سال پیش از
هخاها دیده
میشود ودر یک
کاشی مانده
از قرن نهم
زمان
نینورتای
دوم 890تا884پیش
از
میلاداهورامزدا
یا فروهر
ایرانیان را
میبینیم که
باهمان
ترکیب
باهمان پرها
ودم در حال
خودنمائی
است وبی
اختیار به
این فکر فرو
میرویم که
این نماد هم
همانند
گاوهای در
ورودی تخت
جمشید جزو
نمادهای
هنری ملل
دیگر است (آشوریان)
که به عاریت
گرفته شده
است اما عجیب
تر از آن
تطبیق سازی
ناشیانه
امروز است که
به خاطر
فرهنگ سازی
تمام
تحریفات
تاریخی به
خدمت گرفته
شده است که
نگاهی جدید
را ناشیانه
برای این خاک
هویتی
مونتاژ کنند
...به دنبال چه
هستیم
وهمانند دن
کیشوت با
کدامین
آسیاب بادی
در حال نزاع
میباشیم
اوشو
میگوید:
ذهن
تو دمادم پیش
بینی میکند
خودنمائی
میکند ذهن تو
دائم در
واقعیت
دخالت میکند
وبه ان رنگ
میدهد شکل
وشمایلی به
آن میدهد که
از آن اونیست
ذهن هرگز
نمیگذارد
آنچه را که
هست ببینی /فقط
اجازه میدهد
چیزی را
ببینی که ذهن
میخواهد تو
ببینی.
نقش
فروهر توهم
یا واقعیت 2
در
دفترهاي
ديني ايراني
هيچ گاه ديده
نشده است كه
براي فروهر
نشاني كشيده
يا از چگونگي
آن ياد شده
باشد و از
دورانهاي
پيش از
هخامنشيان
نيز نشانه اي
از آن در
بازماندههاي
باستاني پيدا
نشده است، و
نخستين نشانههاي
آن از هنگام
هخامنشيان
پديدار ميشود.
پس بايستي
باورکردن كه
اين «نشان» از
آن دوران،
درفرهنگ
ايراني
پذيرفته شده
است.
چرا
گفته شده است
كه آن را
پذيرفته ايم،
زيرا كه
پيدايي آن از
ايران زمين
نبوده است و
كشورهاي زمان
باستان با
برداشت از
فرهنگهاي
يكديگر، آرام
آرام آن را
پديد آورده
اند، و
هخامنشيان كه
در ساختن تخت
جمشيد از
هنرها و آيينهاي
ديگران ياري
جسته اند آن
را از
آشوريان
گرفتند و
چنانكه
ميدانيم
هخامنشيان
آيينهاي
مردمان
كشورهاي شكست
خورده را
گراميميداشتند
و به بتها و
خدايان
ديگران كرنش
ميكردند تا
آن جا كه در
مصر بديدار و
ستايش گاو
آپيس نيز
رفتند و
شايد، اين،
از آن روي بود
كه مردمان
شكست خورده
كه
فرمانروايان
كشور خود را
از دست
ميدادند،
دلخوش بدان
باشند كه با
پيروزي
ايرانيان كيش
و آيين شان
گراميو پا
برجاي هست. و
از همين روي
است كه در
نگارههاي
تخت جمشيد
گاو بالدار
آشوري و ديگر
جانوران
افسانه اي يا
خدايان
كشورهاي ديگر
نيز ديده
ميشود.
در
اين دو نگاره
كه از الواح
بابل نوشته «
ادوارد شي
يرا » ترجمه
علي اصغر
حكمت برداشته
شده است،
خداي آشور
ديده ميشود
كه در يكي تير
و كماني به
نشانه
جنگجويي و
پيروزي
آشوريان در
دست دارد و در
ديگري چهره
مهر و نيرو و
توانايي و
پادشاهي در
دست اوست كه
آن را از آيين
مهري
ايرانيان
گرفته اند و
خداي آشور در
ميان گرده
خورشيد
پيداست و
چنانكه
ميدانيم
آشوريان «
شِمِشْ » يا
خورشيد را
خداي خويش
ميدانستند .

از
خورشيد در
يشتها با
نام اروند
اسب يا
دارنده اسب
تيز رو ياد
شده است و آن
نشانه تيز
روي خورشيد
است و
آشوريان آن
را تيزپرواز
ميدانستند و
بدان روي
براي وي پر و
بال كشيدند
تا پرواز آن
را در آسمان
نشان دهند.
هخامنشيان
كه در ساختن
تخت جمشيد
شكوه بيشتري
ميخواستند،
بالهاي اين
نشان را
كشيده تر
كردند و
پيكره انسان
نماي آن را از
ميان خورشيد
بيرون كشيدند
و آن را بدين
گونه در
بسياري جايها
به كار بردند.
در
اين نگاره
چنانكه ديده
ميشود افزون
بر بال و پر،
دو اندام
ديگر آمده
است، و اين به
چه روي است؟ و
از كجا آمده
است؟
دراين
نگاره كه از
سومر باستان
بدست آمده
است ديده
ميشود كه دو
شاهين به
يكديگر
پيوسته (كه
برخي آن را
شاهين دو سر
مينامند) دو
خرگوش را
بچنگال گرفته
اند، و اين
نشانه پيروزي
شاهين تيز
پرواز بر
ديگر
جانداران است
.
همين
انديشه در
ساختن اين
پيكره آشوري
ديده ميشود
كه شاهين كه
سرِ شير
دارد، دو
گوزن را
بچنگال گرفته
است .
همين
كار، در يكي
ازنگارههاي
تخت جمشيد بر
دست شاهيني
انجام ميگيرد.
رويه
٤ perspolis marq
اما
نگاره سومري
با دو خرگوش
در تخت جمشيد
نيز ديده
ميشود كه در
آن پاهاي
شاهينها و
بخشي از پشت
خرگوشان،
بهمان گونه
ديده ميشود. (همان،
رويه ٥)
و
همين پاهاي
شاهين است كه
با چنگالهاي
آن در نگاره
سوم اين
گفتار به
روشني ديده
ميشود و كم كم
در ديگر
نگارهها به
گونه چنبره
در آمد.
اين
بود تاريخچه
پيدايي اندامهاي
اين نگاره
اما، بازنگري
ديگري نيز در
ديگر كشورها
بدان بايسته
مينمايد:
در
اين نگاره كه
از نيمه دوم
هزاره سوم
پيش از
ميلاد، از
آكاد به دست
آمده است و
اكنون در
موزه
بريتانيا
است، نجات
خداي خورشيد
ديده ميشود .
و
در اين نگاره
كژدم مردان
در برابر
خداي آشور
ديده ميشوند
كه از هنر
آشور و بابل
بازمانده است
و اكنون در
موزه لوور
است
.
اين
نگاره كه از
سومر به دست
آمده است
پيكره يكي از
خدايان سومري
را نشان
ميدهد كه مرد
بالداري است
اما جامه و
بال وي
همانند ديگر
خدايان است.
از
رويه 92 INANA queen of heaven
and earth
و
در اين نگاره
خداي سومري
را برفراز سر
پادشاه پيروز
ميبينيد.
از
همان رويه 102
جاي
هيچگونه گمان
باز نمانده
است كه اين
نگاره زاده
انديشه
مردمان جهان
باستان است و
پس از
دگرگونيهاي
فراوان از
راه آشور به
ايران آمده
است و تنها از
دوران
هخامنشيان
است كه با
گستره بيشتر
و پيكره اي
زيباتر بكار
گرفته شده
است .
منشور
حقوق بشر
کوروش کبیر “یاوه بزرگ”؟
نوشته
شده در جولای
26, 2008 با navidar
25
اوت 2008: پس از آن
که این نوشته
را در ماه
ژوییه 2008 در
اینجا
گذاشتم، با
پروفسور
ویسهوفر و
دکتر گالاس
تماس گرفتم و
دیدگاه های
آنها را جویا
شدم. پس از
خواندن
نوشته زیر
پاسخ آنها را
در اینجا
بخوانید.
نویدار
======================
هفته
نامه “اشپیگل”
چاپ آلمان در
شماره 28 سال 2008
نوشته ای به
نام “فرمانروای
قلابی صلح” به
قلم ماتیاس
شولتس Matthias Schulz
منتشر کرده
است. در این
نوشته
نویسنده می
گوید که
کوروش پیام
آور صلح و
حقوق بشر
نبوده است و
یکی چون دیگر
دیکتاتورهای
زمان خویش
بوده است و در
این راستا
منشور حقوق
بشر کوروش را
یک “سند
تبلیغاتی” می
خواند.
این
نوشته که در
هفته نامه
معتبر “اشپیگل”
چاپ شده است،
کم کم دارد
توجه همگان
را جلب می کند.
ایرانیان
آلمانی زبان
چند واکنش به
این نوشته
نشان داده
اند. تا آنجا
که در
اینترنت
دیدم، واکنش
ها تاکنون
بیشتر عصبی و
غیرمنطقی
بوده اند.
در
اینجا
برگردان
نوشته “اشپیگل”
را می آورم تا
هر کس درک
مستقل خود را
از نوشته
اصلی به دست
آورد و چون
بسیار مورد
های مشابه
دیگر
تفسیرهای
دست چندم به
وجود نیاید.
خود نیز زمان
برای پژوهش
بیشتر
پیرامون
استدلال های
این نوشته
نیاز دارم؛
هر چند که
نوشته از دید
من چندان
پخته به نظر
نمی آید و
دارای چند
اشکال
ساختاری است
و به جای
کاربرد روش
های علمی کمی
نیز از فرهنگ
پلمیک یاری
جسته است. با
وجودی که هیچ
گونه تعصبی
به این گونه
مورد ها
ندارم، کمی
نیز بوی
فرهنگ از
گونه
روزنامه
کیهان می آید.
اما دارای
چند نمونه و
استدلال
تاریخی است
که نیاز به
تامل دارد.در
تاریخ ایران
نکته های
مبهم بسیاری
وجود دارند
که تاکنون
کسی به آنها
نپرداخته
است. این نکته
یکی از
آنهاست.
دیدگاه
های خود را در
اینجا
بنویسید تا
یک تبادل
سازنده
دیدگاه ها را
داشته باشیم.
نویدار
=================================
فرمانروای
قلابی صلح
هفته
نامه “اشپیگل”،
شماره 28/2008
ماتیاس
شولتس
در
سازمان ملل
متحد در
نیویورک در
ویترینی
شیشه ای لوح 2500
ساله به خط
میخی نام “منشور
باستانی
حقوق بشر”
وجود دارد که
به آن احترام
فراوان می
گذارند.
اکنون آشکار
می گردد: این
لوح را یک
دیکتاتور
باستانی
نوشته است که
مخالفان خود
را شکنجه می
کرده است.
قرار
بود آن چه که
محمد رضا شاه
پهلوی در نظر
داشت، جشن
رکوردها
گردد. او نخست
“انقلاب سفید”
(اصلاحات
ارضی)
را اعلام کرد
و خود را “آریامهر”
خواند. حال،
در سال 1971 نیاز
آن را حس کرد
که “2500 سال
پادشاهی
ایران” را جشن
بگیرد و این
گونه بود که
اجرای “بزرگترین
نمایش جهان”
اعلام گشت.
او
دستور داد که
پنجاه خیمه
باشکوه بر
ویرانه های
تخت جمشید (پرسپولیس)
برپا سازند. 69
نفر از سران
کشورها و
پادشاهان و
در میان انها
پادشاه ژاپن
به آنجا
رفتند. در
آنجا 20،000 لیتر
شراب نوشیده
شد به همراه
خوراک
بلدرچین،
طاووس و
خاویار در
ظرف طلا. بر
روی میزها
نیز بطری های
شراب “شاتو
لافیت” Château Lafite
گردانده می
شد.
در
نقطه اوج جشن
شاه به سوی
آرامگاه
کوروش دوم
گام نهاد که
در سده ششم
پیش از میلاد
در یک جنگ
درازمدت
خونین بیش از
پنج میلیون
کیلومتر
مربع را
تسخیر کرده
بود.
“منشور
باستانی
حقوق بشر ”
مورد ستایش
همگان
با
بیش از صد
میلیون دلار
هزینه،
ستایش از
پادشاه
باستانی
ایرانیان
امری
پرهزینه و
مورد انتقاد
بود. شاه در
پاسخ با این
انتقادها
گلایه وار
گفته بود: “یعنی
با نان و
تربچه از
سران کشورها
پذیرایی
کنم؟”
حتی
رهبر مذهبی
آیت الله
خمینی نیز از
تبعیدگاه
خود نفرت خود
را از این کار
ابراز داشت: “جنایت
های شاهان
ایرانی
صفحات تاریخ
را سیاه
ساخته است.” با
این وجود شاه
معتقد بود که
بهتر می داند.
او بیان داشت
که کوروش
انسانی ویژه
بوده است با
اندیشه
انسانی،
سرشار از
محبت و
مهربانی. او
نخستین
انسانی بوده
است که حق “آزادی
اندیشه” را
بنیان نهاده
است. شاه این
دید خود را به
اطلاع
سازمان ملل
متحد نیز
رسانید. در
روز 14 اکتبر که
جشن در تخت
جمشید در اوج
خود بود،
خواهر
دوقلوی او (اشرف
پهلوی) گام به
بنای سازمان
ملل متحد در
نیویورک
نهاد. در آنجا
او کپی لوح
منشور حقوق
بشر را به “سیتو
اوتانت”،
دبیر کل
سازمان ملل
هدیه داد. او
نیز برای این
هدیه تشکر
کرد و آن را به
عنوان “منشور
باستانی
حقوق بشر”
مورد ستایش
قرار داد.
اکنون
این دبیر کل
سازمان ملل
بود که می گفت:
پادشاه
پارسی این “هوشمندی
را در احترام
به تمدن های
دیگر نشان
داد.” سپس
اوتانت
دستور داد
این لوح گلی
را که بیانیه
این کوروش
دوم به
اصطلاح
انسان دوست
سال 539 پیش از
میلاد را در
بر دارد، در
یک ویترین
شیشه ای در
بنای اصلی
سازمان ملل
به نمایش
بگذارند. این
لوح هنوز
آنجاست، در
کنار قدیمی
ترین
قرارداد صلح
جهان.
تعارفات
بزرگ، سخنان
بزرگ، یاوه
بزرگ
به
نظر می رسد که
سازمان ملل
متحد قربانی
یک حقه بازی
شده است. بر
خلاف ادعای
شاه، جوزف
ویزهوفر (Josef Wiesehofer)
شرق شناس
پرسابقه از
شهر کیل می
گوید که این
لوح خط میخی
بیش از یک “پروپاگاند”
(تبلیغ) نیست.
او می گوید: “این
که نخستین
بار کوروش
اندیشه های
حقوق بشر را
طرح کرده
است، سخنی
پوچ است.”
هانس
پتر شاودیگ (Hanspeter
Schaudig)، آشورشناس
از هایدلبرگ
نیز در این
فرمانروای
باستانی،
مبارز
پیشاهنگ
برابری و
احترام نمی
بیند.
زیردستان او
باید پاهای
او را می
بوسیدند.
نزدیک
به سی سال این
فرمانروا
شرق را به جنگ
کشید و
میلیون ها
انسان را در
بند مالیاتی
خود اسیر
ساخت. به
دستور او
بینی و گوش
نافرمایان
را می بریدند.
محکومان به
مرگ را تا سر
در خاک می
کردند و
خورشید کار
را به پایان
می رساند.
آیا
سازمان ملل
این دروغ
تاریخی
ساخته و
پرداخته شده
توسط شاه را
بدون تحقیق
پذیرفته
است؟
“سازمان
ملل یک خطای
بزرگ مرتکب
شده است.”
این
کلاوس گالاس
(Klaus Gallas) متخصص
تاریخ هنر که
در شهر
وایمار گرم
تدارک
فستیوال
فرهنگی
آلمان و
ایران (”دیوان
غربی-شرقی،
تابستان 2009″)
است، بود که
این بحث را به
افکار عمومی
کشاند. در
تدارک این
فستیوال بود
که او متوجه
ناهمخوانی
هایی در این
منشور شد. او
می گوید: “سازمان
ملل یک خطای
بزرگ مرتکب
شده است.”
با
وجود
درخواست های
فراوان “اشپیگل”
سازمان ملل
حاضر به
ابراز نظر در
این مورد
نیست. “سرویس
اطلاعات
سازمان ملل”
در وین
کماکان بیان
می دارد که
این سنگ
نبشته شرقی
توسط بسیاری
به عنوان “نخستین
سند حقوق بشر”
پذیرفته شده
است.
پیامد
های این کار
بسیار سنگین
است. در این
میان حتی در
کتاب های
درسی مدرسه
های آلمان
نیز این
ایرانی
باستانی (کوروش)
به عنوان
پیشاهنگ
سیاست
بشردوستی
تدریس می شود.
در اینتر نت
نیز یک ترجمه
جعلی پخش شده
است که در آن
کوروش حتی
حداقل
دستمزد و حق
پناهندگی را
نیز تدوین
کرده است. “برده
داری باید در
تمام جهان
برچیده شود.
هر کشوری می
تواند
آزادانه
تصمیم بگیرد
که آیا رهبری
مرا می خواهد
یا نه.” اینها
سخنانی
هستند که در
آنجا گفته
شده اند.
حتی
شیرین
عبادی،
برنده جایزه
صلح نوبل در
سال 2003 نیز در
این دام
افتاده است.
او در
سخنرانی خود
در اسلو گفت: “من
یک زن ایرانی
هستم، از
نواده کوروش
بزرگ، همان
فرمانروایی
که بیان داشت
که نمی خواهد
بر مردمی
حکومت کند که
او را نمی
خواهند.”
دانشمندان
حیرت زده
مانده اند که
یک شایعه
چگونه خود به
خود گسترش می
یابد. تا این
میزان روشن
است که در
مرکز این
بلوف بزرگ
چهره ای
ایستاده است
که شرق
باستان را
بیش ار هر کس
دیگری به
لرزه درآورد. “نبوغ
نظامی”
(ویزهوفر)
کوروش او را
تا هند و به
مرزهای مصر
رساند. او
آفریننده
کشوری با
ابعاد عظیم
نوین بود. در
اوج قدرت
خویش، او
صاحب
امپراطوری
افسانه ای
بود که به
ثروت خود می
بالید. اگرچه
در ابتدا همه
چیز بسیار
ناچیز آغاز
گشت. این مرد
جوان که
فرزند یک
پادشاه کوچک
بی اهمیت در
پارس در جنوب
غربی ایران
بود، در سال 599
پیش از میلاد
بر تخت سلطنت
نشست.
یک
عمل گرا با
شلاق و
شیرینی و نه
یک بشردوست
حتی
در دوران
باستان نیز
حماسه های
عجیب و غریب
پیرامون
سلسله های
حکومتی
ساخته و
پرداخته می
شدند. یکی از
آنها می گوید
که کوروش در
بیابان بزرگ
شد و یک سگ به
او شیر می داد.
از او هیچ
تصویر یا
تندیس واقعی
وجود ندارد.
غرب
بسیار زود
اراده
نیرومند او
را حس کرد. او
نخست بر
ایلامی ها،
ملت همسایه
خود چیره شد.
سپس در سال 550
پیش از میلاد
با ماشین
جنگی سریع و
سربازان خود
در زره های
برنز بر
مادها حمله
برد. پس از آن
بر آسیای
کوچک پیروز
شد که در آن
صدها هزار
یونانی در
جوامع کوچک
می زیستند.
اشراف زاده
های “پرینه”
به بردگی
گرفته شدند.
سردار
جنگی برای
استراحت از
جنگ، به کاخ
خود در
پاسارگاد
باز می گشت،
جایی که
گرداگرد از
باغ های
آبیاری شده “پارادایسوس”
(پردیس-مترجم)
بود. در کاخ
نیز او حرم
بزرگی داشت.
البته او
زمان زیادی
در آنجا
نماند و به
زودی دوباره
روانه جبهه
شد، این بار
در
افغانستان.
در 71 سالگی بود
که کارش در
جایی در
ازبکستان به
پایان رسید.
نیزه ای به
ران او خورد و
او سه روز پس
از آن درگذشت.
“ویزهوفر”
این پادشاه
را “عمل گرا” (پراگماتیست)
و زیرک در جنگ
و هوشمند در
سیاست داخلی
می خواند که
با “سیاست
شلاق و
شیرینی” به
هدف های خود
می رسید. او
بشردوست (اومانیست)
نبود.
البته
برخی از هلنی
ها از این
سردار پیروز
خوششان می
آمد. هرودوت و
اشولس (که هر
دو در سال های
بعد می
زیستند) این
رهبر شرقی را
به عنوان
بخشنده و
مهربان می
ستودند. در
کتاب مقدس
نیز او قدیس
نام برده می
شود چون او
گویا به
یهودیان
اسیر اجازه
داده است که
به اسراییل
بازگردند.
اما
تاریخ
شناسان مدرن
گزارش های
این گونه را
به عنوان
تملق و
چاپلوسی
افشا ساخته
اند. “ویزهوفر”
می گوید: “در
دوران
باستان یک
تصویر
درخشان از
کوروش ساخته
شد.” اما در
حقیقت او یک
حاکم خشن چون
دیگران بوده
است. ارتش او
مناطق
مسکونی و
مکان های
مقدس را غارت
می کرد و
اشراف شهری
را به اسارت
می برد.
این
که این مرد را
بنیان گذار
حقوق بشر جا
بزنند، تنها
می توانست به
فکر شاه برسد
که خود در سال
های 60 دچار
دشواری بود.
با وجودی که
ساواک، پلیس
مخفی او،
وحشیانه
شکنجه می
کرد، همه جا
در کشور
مقاومت شکل
می گرفت. گروه
های
مارکسیستی
بمب پرتاب می
کردند و
ملاها مردم
را به مقاومت
فرا می
خواندند.
این
لوح گلی یک
خیانت سیاسی
فرومایه را
جاودانه
کرده است
از
این رو
فرمانروا (شاه)
تلاش داشت که
خود را به
گذشتگان
باستانی
بچسباند. آن
گونه که
کوروش در آن
زمان پدر ملت
بود، “من نیز
امروز هستم.”
شاه ادعا می
کند که “تاریخ
پادشاهی ما
با بیانیه
مشهور کوروش
آغاز می شود.
این یکی از
درخشانی
ترین
سندهایی است
که در باره
روح آزادی و
برابری در
تاریخ بشری
یافت می شود.”
اما
حقیقت این
است: این لوح
گلی یک خیانت
سیاسی
فرومایه را
جاودانه
ساخته است. آن
زمانی که این
نوشته در سال 539
پیش از میلاد
تدوین می شد،
کوروش درگیر
دراماتیک
ترین بخش
زندگی خود
بود. او جرات
آن را یافته
بود که بر
امپراطوری
جدید بابل،
رقیب
نیرومند
برای تسلط بر
خاورمیانه،
حمله برد.
گستره این
دولت تا
فلسطین بود و
مرکز آن بابل
باشکوه بود
با برج 91 متری،
که تاج آن بود
و مرکز دانش و
هنر. افزون بر
آن این
سرزمین پر از
سلاح نیز بود.
با این وجود
این پارسی
جرات حمله را
یافت.
نیروهای او
مسیر دجله را
پیمودند و
نخست اوپیس (Opis)
را تسخیر
کرده و تمام
اسیران را
کشتند. سپس به
سوی بابل
سرازیر شدند.
آنجا
نبونید،
پادشاه پیر 80
ساله پشت
دیوار 18
کیلومتری
پیرامون شهر
سنگر گرفته
بود.
در
همین زمان
روحانیون
خدای مردوک
در بابل طرح
خیانت به
سرزمین خود
را می ریزند.
آنها که از
این که
پادشاه شان
قدرت
روحانیون را
محدود ساخته
بود، عصبانی
بودند، به
گونه ای
نهانی
دروازه های
شهر را
گشودند و
نمایندگان
پارسیان
دشمن را به
شهر راه
دادند.
نبونید به
تبعید
فرستاده شد و
پسرش کشته شد.
سپس
تبانی بر سر
تسلیم بدون
جنگ شهر صورت
گرفت. کوروش
آزادی همه
هموطنان خود
را که در جنگ
های پیشین به
اسارت گرفته
شده بودند را
خواستار شد .
او همچنین
تندیس های
خدایان را که
دزدیده شده
بودند را
بازپس گرفت.
این
بخش ها بودند
که از سوی شاه
به گونه ای
دیگر به
عنوان رد
عمومی برده
داری
بازتفسیر
شدند. اما در
حقیقت کوروش
تنها
زنجیرهای هم
وطنان خود را
گشوده بود.
روحانیون
برای این
خدمت خیانت
کارانه پول و
زمین دریافت
کردند. در
پاسخ آنها
کوروش را “کبیر”
و “عادل” و در
اساس او به
عنوان کسی که
همه جهان را “از
نیاز و
دشواری رها
می سازد”،
خواندند.
تنها
پس از آن که
همه چیز روشن
گشته بود،
کوروش خود
وارد شهر شد.
او با اسب
خویش از میان
دروازه
درخشان آبی
رنگ “ایشتار”
گذشت. زیر پای
او شاخه های
نی گسترده
بودند.
سرانجام، آن
گونه که در
سطر 19 نوشته
شده است،
مردم اجازه
یافتند که “پای
او را ببوسند.”
در
این لوح به خط
میخی هیچ چیز
در باره رفرم
های عمومی،
اخلاقی یا
توصیه های
بشردوستانه
وجود ندارد. “شاودیگ”
محقق آن را “قطعه
ای
پروپاگاند
درخشان” می
نامد.
اما
این شایعه
فرمانروای
صلح طلب به
برکت
روحانیون
حقه باز
ایجاد شد و
اکنون پس از
ستایش از سوی
سازمان ملل
متحد این
حباب کماکان
بزرگتر می
شود.
ملاها
نیز در این
آیین کوروشی
همیاری
دارند
تازگی
ها ملایان
نیز در این
آیین کوروشی
همراهی می
کنند. در ماه
زوئن موزه
بریتانیا (British Museum)
در لندن خبر
داد که لوح
گران بهای
اصلی را به
تهران امانت
می دهد. این
لوح اکنون
نماد غرور
ملی
ایرانیان
شده اشت.
“گالاس”
فاش ساخت که: “حتی
چندی پیش از
پارلمان
آلمان
درخواست شده
بود که نمونه
این لوح را در
یک ویترین
شیشه ای در
پارلمان به
نمایش
گذارند. این
درخواست
البته بازپس
گرفته شده
است. اما خدشه
سازی تاریخ
متوقف نشده
است. با این
ستایش منحوس
از سوی
سازمان ملل
متحد، شایعه
ای متولد شده
است که
کماکان
تغذیه جدید
می یابد.
یک
ضرب المثل
شرقی می گوید:
“یک نادان
سنگی را در
چاه می
اندازد که ده
عاقل نمی
توانند آن را
بیرون آورند.”
*
* *
این
نوشته را به انگلیسی
یا آلمانی
بخوانید.