چرا
سلطنت «نه»
سام
قندچی
همانطور
که در مقاله
ديگری مفصلأ
توضيح دادم ترس
جمهوريخواهان
مترقی ايران،
برعکس ادعای
برخی از سلطنت
طلبان، اين
نيست که مردم
ايران به
سلطنت رأی دهند،
بلکه ترس ما
از اين است که
با حمله آمريکا
و فريب بخشی
از
اپوزيسيون،
سلطنت در
ايران احيأ
شود، و مردم
فرصت رأی دادن
واقعی را نيابند،
و نظير 28 مرداد
1332، سلطنت
دوباره به
ايران تحميل
شود، و
نيروهای
مخالف سياسی
نيز قبل از
آنکه به خود
بجنبند،
دوباره راهی بازداشتگاه
های ساواک و
زندان اوين
شوند.
چرا اين موضوع
مهم است؟
چونکه فردای
طرح شدن سلطنت
در داخل
ايران، همين
نيروهای
وزارت اطلاعات
کنونی به دور
سلطنت حلقه
ميزنند،
همانگونه که
ساواکی های
سابق در خارج،
امروز به دور
رضا پهلوی
حلقه زده اند.
يعنی پروسه
جمع شدن
نيروهای
سرکوبگر بدور
خمينی که
دوسال طول کشيد،
در صورت
بازگشت سلطنت
به ايران،
خيلی سريع تر
انجام خواهد
شد.
اما چرا سلطنت
*نه*! به اين
دليل ساده که
گرچه در 25 سال
گذشته سلطنت
طلبان بيانيه
های آتشينی درباره
نقض حقوق بشر
در ايران صادر
کرده اند، اما
وقتی از سلطنت
دموکراتيک
ميگويند، از
هيچ تفاوت مهمی
بين سلطنت
ايده ال خود و
سلطنت شاه در
گذشته حرفی
نميزنند. مثلأ
آيا اينان
کماکان
ميخواهند که
قوه قضائيه بر
مبنای قانون
اسلام باشد؟ لازم
به تذکر است
که در قانون
اساسی 1906 مشروطيت
که سلطنت
طلبان از آن
دفاع ميکنند،
نه تنها در
قوه قضائي،
بلکه در قوه
مقننه، برای
پنج مجتهد
طراز اول شيعه
حق *وتو* قائل
شده است ، که
هر قانونی را
تا تأييد
نکنند، قانون
کشور نميشود،
و نيز اينکه
در آن قانون
شيعه مذهب رسمی
ايران است.
سوال اين است
که سلطنت
طلبان امروز،
با شيعه
بعنوان مذهب
رسمي، و وتو 5
مجتهد شيعه،
در قانون
اساسی مورد
حمايتشان، چه
ميخواهند
بکنند. رضا
پهلوی حتی
درباره نقش
اسلام در
سلطنت آينده
موردنظر خود
سخنی
نميگويد، هر
چند در بعضی
بيانيه ها از
سکولاريسم
صحبت ميکند،
اما اساسأ
بيانيه های مطبوعاتی
وی در موقع
سالروز های
مذهبی شيعه، همگی
به سبک دوران
محمد رضا شاه
نگاشته
ميشوند، و در
نتيجه اغراق
نيست اگر که
بگوئيم سلطنت ايده
ال رضا پهلوي،
همانند سلطنت
شاه است، و از
جمله با حفظ
قدرت قضائی
اسلام، در
دادگاه های
ايران.
در زمينه
روابط با
آمريکا و موضوع
استقلال هم وی
تفاوتی با
رژيم شاه نشان
نميدهد. فقط
حرف زدن
درباره آنکه
سلطنت طلبان دموکراسی
و حقوق بشر را
دوست دارند،
بمعنی برنامه
تازه نيست.
رژيم های
کمونيستی و
اسلامگرا نيز
از آرمان های
والای آزادی
حرف ميزدند.
مثلأ جمهوری
اسلامی نيز
بيش از ده سال
است از
دموکراتيزه
کردن سيستم
اسلامی خود
حرف ميزند. در
نتيجه معنای
حرف زدن سلطنت
طلبان هم از
دموکراتيزه
کردن سيستم
خود را بايستی
شوال کرد. اما
در 25 سال گذشته
حتی يک قانون
اساسی دموکراتيک
و يا نقد از
قانون اساسی
گذشته سلطنت گذشته
ننوشته اند، و
تفاوتی بين
آنچه سلطنت
ايده ال آنها
و سلطنت گذشته
طرح نکرده اند.
در مقابل
جمهوريخواهان
سکولار و
دموکرات ايران،
تفاوت قانون
اساسی و
نهادهای
جمهوری ايده
ال خود، با
قانون اساسی
جمهوری
اسلامی را، به
روشنی طرح
کرده اند.
اين قابل قبول
نيست که سلطنت
طلبان بگويند
اين موضوعات
را دولت جديد
حل و فصل
خواهد کرد،
چرا که مشروطه
خواهان
ميبايست
امروز، يعنی
قبل از تشکيل
دولت موقت ،
طرح و برنامه
خود را ارائه
دهند، تا معلوم
شود تفاوت آن
با رژيم گذشته
چيست، و اينکه
بشود فهميد
مثلأ ايشان
موضع محکمی در
دفاع از
قوانين مدنی
در مقابل
قوانين
اسلامی دارند
يا خير.
مثال ديگر
درباره موضوع
دولت فدرال
است که دولتی
غير متمرکز
ميباشد، و
اينکه آيا
سلطنت طلبان
از شکل فدرالی
دولت در ايران
دفاع ميکنند يا
خير؟ در دوران
مدرن،
دولتهای
سلطنتی ايران
از ساختارهای
بسيار
متمرکز، با
مدلی نظير فرانسه،
پيروی کرده
اند، برعکس در
دوران
باستان، شکل
ساتراپ نشينی
در دوران
هخامنشی و
ساساني، که هر
منطقه شاهی و
کل کشور
شاهنشاه
داشته است،
دولت ايران به
دولت فدرال
شبيه بوده
است. در دوران
مدرن حکومت
متمرکز در عمل
باعث شده که
گروه های قومی
و ملی بسيار
اذيت و آزار
کشيده و احساس
آنرا داشته
اند که در
دولت های
ايران به نسبت
جمعيت و اهميت
اقتصادي-سياسی
خود نمايندگی
نشده اند. پاسخ
سلطنت طلبان
کنونی به نياز
به يک دولت
فدرال چيست؟
ممکن است در
زمينه موضوع
فدراليسم بحث
شود که جمهوريخواهان
هم اين اشکال
را دارند، و
در مجموع هنور
موضع دولت
متمرکز مدل
فرانسوی
گذشته
مشروطيت را با
خود حمل ميکنند.
اما اقلأ در
رابطه با
مسائل
سکولاريسم،
دموکراسي، و
استقلال،
جمهوريخواهان
سکولار ايران،
خط فاصل
جمهوری ايده
ال خود و
جمهوری اسلامی
را بروشنی
مشخص کرده
اند. آيا
سلطنت طلبان
خط فاصل خود
در اين عرصه
ها را با
سلطنت شاه
مشخص کرده
اند؟
فقط ادعای
اينکه نيروها
متحد شوند تا
جمهوری اسلامی
را سرنگون
کنند، به اين
معنی نيست که
همه اين
نيروها بعد از
سرنگونی
قانونی باقی
بمانند، و در
شرايط عدم
وجود نهادهای
قوی دموکراتيک
در جامعه
ايران، اين
نيروها
ميتوانند بعد
از زمان اندکی
که نيروهای
استبداد دور
سلطنت حلقه
زنند، روانه زندانهای
سلطنت طلبان
شوند،
همانگونه که
محمد رضا شاه،
وقتی شاه
جوانی در 1320
بود، و پس از
تبعيد رضا شاه
به قدرت رسيد،
در مدت 12 سال از
دموکراسی به
استبداد
رسيد، و
مخالفين را
بسوی زندانها
و چوبه های
اعدام روانه
کرد، و
بالاخره
استبداد کامل
بر ايران، تحت
سلطنت نوين
محمد رضا شاه
حکمفرما
گرديد، تازه
آن زمان بخاطر
حضور متفقين و
تطويل رياست
جمهوری روزولت،
اين پروسه 12
سال طول کشيد،
وگرنه شايد دوسال
طی شده بود، و
در 28 مرداد 1322 و
نه28 مرداد 1332 دموکراسی
پايان يافته
بود.
سلطنت طلبان
اگر دوباره
قدرت را در
ايران احيأ
کنند،
ميتوانند
مانند محمد
رضا شاه که
گفت هر کسی
حزب رستاخيز
را دوست
ندارد، ايران
را ترک کند،
عمل کنند، و
بيادمان باشد
که بسياری از
آنها که با
حزب شاه
مخالفت
کردند، حتی
شانس آنرا
نيافتند که
ايران را ترک
کنند، و به
زندان اوين
افتادند و در
دست دژخيمان
شاه جان
باختند.
سلطنت طلبان 25
سال فرصت
داشته اند، که
بگويند سلطنت
ايده ال آينده
شان چيست، و
قانون اساسی اش
و نهادهای
اجتماعی اش با
رژيم شاه چه
تفاوتی دارد.
اما در عمل
فقط همان راه
های رژيم شاه
را در خارج
کشور که حضور
داشته اند
ادامه داده
اند، و در
صورت بازگشتشان
به ايران،
انتظار چيزی
متفاوت از
زمان شاه از
آنها نميتوان
داشت. اگر
زندگی در غرب
ميخواست
تفاوت در
عملکرد اينها
ايجاد کند،
دست اندرکاران
رژيم شاه، بيش
از هر رژيمی
در تاريخ ايران،
با غرب مراوده
داشتند. اما
وقتی برنامه
ها و طرح ها ی
آينده آن ها
را نگاه ميکنيم،
تفاوتی با
رژيم شاه
ندارند.
ايشان هيچگاه
رژيم
ديکتاتوری
شاه را بطور
جدی محکوم
نکردند، و فقط
جملات زيبائی
درباره دموکراسی
را از
اپوزيسيون
قرض گرفتند،
همانگونه که
شاه
سکولاريسم را
در انقلاب
سفيد خود، از
اپوزيسيون
قرض گرفت، تا
اپوزيسيون را
خلع سلاح کند،
و در آخر تا
روحانيت
مقاومت کرد،
امتيازها را به
روحانيت پس
داد، و
نيروهای
دموکرات
سکولار را
سرکوب کرد، و
روحانيت را
تقويت نمود.
يعنی هدف رژيم
شاه نه ايجاد
دولت
دموکراتيک و
سکولار، بلکه
گرفتن ابتکار
عمل در سال 1343 بود،
تا به عمر
رژيم فاسد خود
چند صباحی
بيافزايد.
امروز نيز اگر
سلطنت طلبان
صداقت دارند، چرا
امثال پرويز
ثابتی ها با
نام مبدل در
تشکيلات رضا
پهلوی هستند.
آيا آقای رضا
پهلوی از اين
موضوع اطلاع
ندارند؟ يا
اينکه ازغندی
ها و عطائی ها
در رکاب سلطنت
در آمريکا مشغولند.
حتی در آخرين
مصاحبه های
خود با
مطبوعات خارجي،
رضا پهلوی يک
سری عبارات
مبهم کلی
درباره دموکراسی
در ايران
ميگويد، و
وقتيکه
مصاحبه کننده
ای به او ياد
آور ميشود که
پدر وی از
ايران از طريق
قيام عمومی
مردم بيرون
شد، مردمی که
مرگ وی را طلب
ميکردند، رضا
پهلوی کماکان
از جزئيات
دولت آينده
مورد نظر خود سخنی
نگفته، و هيچ
نميگويد که
تمايز سلطنت
مورد نظر وی
از دولت شاه
در گذشته در
چيست، بغير از
تکرار يک
عبارت کلی
درباره
دموکراسي،
همانگونه که
شوروی ها از
برابری حرف
ميزدند، بدون
انکه نشان دهد
چرا
ساختارهای
دولت مورد نظر
وي، تضمين
کننده
دموکراسی
ميتوانند باشند،
وقتی که همان
ساختارهای
دولت شاه سابق
مورد نظر وی
ميباشند.
وقتی رضا
پهلوی از پدر
خود بعنوان يک
ناسيوناليست
صحبت ميکند،
فراموش ميکند
ذکر کند که دولت
شاه، دولت
ديکتاتوری
وابسته ای
بود، که پس از
دوره کوتاهی
از دموکراسی
در زمان مصدق،
آن دموکراسی
را زير چکمه های
نظاميان خود،
با کمک دولت
وقت آمريکا،
خرد کرد، و با
کمک آمريکا،
ساواک را
ساخت، همانگونه
که محمد
عليشاه با کمک
روسها، مجلس
دموکراتيک
مشروطيت را به
توپ بست، و
دموکراسی
نوپای ايران
را بزير چکمه
نظاميان روس
کشيد.
در چند ماه
گذشته، در پی
ارائه طرح
فراخوان سايت
60000000، و چاپ فوری
پيام رضا
پهلوی در آن
سايت، رضا
پهلوی در ميان
مطبوعات غرب
بسيار محبوب
شده است. برخی
تحليل گران
غرب سخت
ميکوشند که اين
برداشت را
القأ کنند، که
گوئی موقعيت
سلطنت در
ايران تقويت
شده است. تصوری
بيش از اين
دور از حقيقت
نميتواند
باشد. هر کسی
که کوچکترين
آشنائی با
تاريخ و تحول
اقتصادی -
سياسی ايران
داشته باشد،
به راحتی
ميتواند
ببيند که چنين
برداشتی چقدر
غلط و دور از
واقعيت است.
در واقع چنين
تخيلی درباره
افغانستان هم
جامعه عمل
نپوشيد، تا چه
رسد به ايران.
افغانستان
جامعه ای است
بسيار توسعه
نيافته با
حضور با قدرت
خانخانی ملوک
الطوايفی
است، آنچنان
که حتی برخی
شهرهای عمده
کشور توسط روسای
قبائل (يک يا
دو خان) اداره
ميشوند، و حتی
سلطنت متمرکز
در برخی نقاط
افغانستان
ميتوانست
گامی باشد به
جلو. در
مقايسه تنها
در برخی نقاط
بسيار عقب
مانده ايران،
ميتوان بقأ
سيستم ملوک
الطوايفی
سياسی را هنوز
پيدا کرد، و
در اکثر نقاط
پيشرفته
ايران سيستم حکومتی
ملوک
الطوايفی و
خانخانی بيش
از يک قرن است
که برچيده شده
است. حتی حضور
خانها در برخی
نقاط کردستان
ايران، در
چارچوب عمومی ارگانهای
دولتي، و يا
در چارچوب
عمومی احزاب سياسی
موجود نقش
ايفا ميکنند،
تا آنکه بيانگر
سيستم دولتی
ملوک لطوايفی
باشند، آنچه
که بالعکس در
افغانستان به
وضوح قابل
رويت است. در
نتيجه بهانه
وجود خانخانی
برای توجيه
سلطنت در
ايران امروز
مضحک است.
ديگر آنکه
پادشاه
افغانستان
توسط يک کودتا
سقوط کرد،
همانگونه که
حکومت نوردوم
سيهانوک در
کامبوج توسط کودتا
سرنگون شد.
بعدها نيز
دولتهای دست
نشانده شوروی
در
افغانستان، و
تجاوز اتحاد
شوروی به آن
کشور، باعث
مانع بازگشت
سلطنت به
افغانستان
بودند، و نه
قيام مردم. در
مقايسه سلطنت
در ايران توسط
يک انقلاب
مردمی سرنگون
شد، و اگر
رياکاری
اسلامگرايان
در رأی گيری
رفراندوم
نبود، که در
آنجا انتخاب
را به "سلطنت"
و "جمهوری
اسلامي"
محدود کردند،
مطمئنأ جمهوری
دموکراتيک
پيروز ميشد.
اما يک چيز در
رفراندوم ايران
پس از انقلاب 1357
بدون شک رأی
مردم بود، جدا
از هر رياکاری
روحانيون، و
آنهم رأی مردم
به الغای
سلطنت در
ايران بود.
در واقع
اسلامگرايان
از خواست
واقعی مردم برای
الغای سلطنت،
جهت تحميل
رژيم جمهوری
اسلامی سود
جستند،
همانگونه که
سلطنت طلبان
ميخواهند با
ترفند
مشابهی، با
تبديل طرح
رفراندوم به
انتخاب نظام،
امروز در
صددند
اينگونه
سلطنت را به ايران
باز گردانند.
اما همانطور
که نوشتم حتی
در افغانستان
هم سلطنت تمام
شده است، تا
چه رسد به
ايران. يعنی
در ايرانی که
مردم در 8 سال
گذشته،
شکايتشان نه
از جمهوريت،
بلکه از ولايت
فقيه سلطنتی،
و نيز از عدم
جدائی دين و دولت
بوده است.
سلطنت طلبان
امروز خيلی از
حقوق بشر سخن
ميگويند، و
بسيار سخت
ميکوشند که به
جوانان ايران بگويند
که نسل گذشته
سدی در برابر
اتحاد عمل همه
اپوزيسيون
ايران برای
سرنگونی
جمهوری اسلامی
است. واقعيت
امر اين است
که مبارزه
عليه نقض حقوق
بشر در ايران،
در زمان
جمهوری
اسلامی شروع
نشده، و زندان
اوين و تاريخ
منحوس آن با
شاه و ساواک
آغاز گرديد،
که شکل گيری
استبداد مدرن
ايران بود.
ساواک شاه در
پی کودتای 28
مرداد، توسط
دستگاه های امنيتی
آمريکا و
اسرائيل
بوجود آمد؛ و
مردم ايران
هنوز در زندان
اوين از طريق
جانشين ساواک،
که دستگاه
وزارت
اطلاعات
جمهوری اسلامی
ايران است،
کماکان مورد
آزار و شکنجه
و قتل قرار
ميگيرند.
سلطنت پهلوی
از موضوع نقض
حقوق بشر در
ايران جدائی
ناپذير است.
مخالفت با نقض
حقوق بشر در ايران،
يعنی مخالفت
با سلطنت،
يعنی مخالفت
با روحانيت،
يعنی مخالفت با
دخالت آمريکا
در ايران. نقض
حقوق بشر در
ايران معاصر،
از طريق اعراب
متجاوز انجام
نشده است،
بلکه اين
دولتهای
ايرانی
مستبد، يعنی سلطنت
شاه و جمهوری
اسلامی بوده
اند، که حقوق
بشر در ايران
را پايمال
کردند، و
هرگونه کوششی
برای توجيه
نقض حقوق بشر
در دوران شاه
کوششی عبث
است، برای
کتمان واقعيت
سلطنت در
ايران، و
تکرار آنچه
بايستی آموخت
و تکرار نکرد.
واقعيت قتل
دکتر حسين
فاطمي، قتل سه
دانشجو در 16 آذر
(شريعت رضوی،
احمد قندچي،
بزرگ نيا)،
اعدام حسرو
گلسرخي، و قتل
و شکنجه صدها
ديگر ايرانی
که برای
مبارزه بخاطر
دموکراسی در
رژيم شاه جان
باختند، از
کوشش برای
برقراری حقوق
بشر در ايران
جدا نيست.
آيا ايرانيان
آزاديخواه
بايستی گول
تله ای که
سلطنت طلبان
برايشان پهن
کرده اند را
بخورند؟ بقول
معروف اگر شخص
يکبار گول
بخورد، قابل فهم
است، وليکن
اگر دوبار گول
خورديم
شايسته است که
خود را سرزنش
کنيم. مردم
ايران يکبار
از محمد
رضاشاه پهلوی
وقتي، که شاه
جوانی بود،
گول خوردند، موقعی
که پس از
تبعيد رضا
شاه، در سال 1320،
شاه جوان خيلی
مبهم درباره
موضع خود
درباره
ديکتاتوری
رضا شاه سخن
ميگفت، و
ديديم که وقتی
دولت محمد رضا
شاه تثبيت شد،
رژيم وی استبدادی
بدتر از
استبداد و
فساد دولت رضا
شاه برای مردم
ايران به
ارمغان آورد،
و از شاه جوان و
خوش صورت 1320، در
مرداد 1332 فقط
خاطره ای به
جای مانده
بود، و آنهم
بخاطر اوضاع
بين المللي،
وگرنه شايد
امروز بجای 1332
مينوشتيم 1322، و
بالاخره
واقعيت سلطنت
ايران آنچيزی
بود که مردم
ايران مجبور
شدند با خون
خود به آن در 1357
پايان دهند.
بدترين
فروشندگان،
فروشندگان
خوش بيان هستند،
که بدترين
کالا را بما
ميفروشند، و
وقتی بفهميم
که چه خريده
ايم، که ديگر
دير شده است. روابط
عمومی خوب و
از دموکراسی
حرف زدن نيست
که برای ما
دموکراسی
مياورد، آنچه
بيست و پنج
سال است که
انجام شده
سطلنت طلبان
کرده اند،
بلکه طرح روشن
تفاوت سلطنت
مورد نظر رضا
پهلوی و تفاوت
ان با سلطنت
شاه، و ايجاد
تشکيلاتی
دموکراتيک
برای رسيدن به
آن است.
اتفاقأ من
ثابت کرده ام
که ساواکی
هائی که هر
روز من و
خانواده ام را
تهديد
ميکنند، به
تشکيلات رضا
پهلوی مرتبط هستند،
و مأمورين
جمهوری
اسلامی
نيستند، و البته
وجود آنها بر
عکس هدفشان،
اين خوبی را
دارد، که
برعکس
فروشندگان
خوش بيان،
باعث خامی ما
نميشوند و
يادآور
روزهائی
هستند که از
وحشت ساواک
مردم ايران بر
خود
ميلرزيدند هر
گاه
ميخواستند
نظر سياسی
بيان کنند.
پاسخ رضا
پهلوی به نامه
های سرگشاده،
و پاسخ های وی
به مصاحبه ها،
احيأ استبداد
رژيم شاه، در
لحظه ای که
بقدرت برسد،
را منتفی
نميکند، و تازه
اين ها به قول
وقرار گذاشتن
نيست و آنگونه
که نوشتم به
برنامه سياسی
وی برای
آينده، و پلاتفرم
تشکيلاتی اش
مربوط ميشود.
هيچ چيزی در برنامه
و عمل سلطنت
طلبان در 25 سال
گذشته عکس انتظار
باز گشت
استبداد و
واپس گرائی
را، اثبات
نميکند، و حرف
های زيبای
حقوق بشر، در
عمل، در اولين
کار مشترک در
سايت 60000000 ، معنی
اش سانسور
مخالفين جدی
سلطنت، و هدف
قرار دادن
آنها بود، و
نه دموکراسي.
البته هر
آنگاه اينان
به اريکه قدرت
نزديکتر شوند،
اين ظاهر سازی
های لفظی
درباره
دموکراسي،
بيشتر جای خود
را به سانسور
و استبداد علنی
خواهد داد، و
اين واقعيت
تلخ
ساختارهای
حکومتی سلطنت
ايران، زندگی
مردم را شکل
خواهد داد، چه
سلطنت ايران
با رضا پهلوی
و چه بدون رضا
پهلوی. حتی
اگر دولت
امريکا با
سلطنت طلبان
در ايران سمت
گيری کند، اين
به آن معنی
نخواهد بود که
آمريکا
دوباره همان
راه مرداد 1332 را
طی نکند، که
با شاه بر
عليه مصدق، و
دموکراسی در
ايران سمت
گيری کرد.
امروز مردم
سالخورده، با
گوشت و پوست
خود ميتوانند
بگويند که
بازگشت سلطنت
جز زهر برای
ايران نيست.
بخاطر مياورم
که مردم
سالمندی که در
ايران تحت
اسلامگرايان
در سالهای 1910-1920،
قبل از رضا
شاه زندگی
کرده بودند،
دوران جنگ
جهانی اول را بخاطر
داشتند، و در
زمان انقلاب 1357
به نسل جوان آنزمان
ميگفتند، که
زندگی زير
قدرت اسلامگرايان،
يعنی چادر بر
سر زنان کردن،
و قطع دست و پا،
و سنگسار، و
جوانان
ميگفتند که
اين خمينی فرق
دارد و بعد از
مجلس موسسان
راهی قم خواهد
شد. ما
ميدانيم که
اسلامگرايان
همان "غير
ممکن" را در
ايران
ساختند، و
ساختارهای بيش
از 60 سال پيش، و
کهنه تر از آن
را با رهبری
خمينی تجديد
حيات کردند.
من اميدوارم
جوانان امروز
اشتباه نسل
قبل را نکنند
و اينبار
کابوس سلطنت
را در ايران
احيا نکنند.
من دلائل خود
را در افسانه
سلطنت
دموکراتيک
برای ايران (http://www.ghandchi.com/307-MythMonarchy.htm) مفصلأ
بحث کرده ام و
نيازی به
تکرار نيست.
درست است که
همه سلطنت
طلبان امروز،
جملات کلی
درباره اينکه
ساواک غلط
بود، يا کار
شاه غلط بود
ميگويند،
وليکن تا از
مخالفت ما با
سلطنت آگاه
ميشوند، همان
تهديدهای ساواک
به جان و
زندگی ما، و
اينکه حقتان
اين است را
بيان ميکنند،
و چهره واقعی
خود را نشان
ميدهند، و
خيلی زود از
بحث گذشته، و
هم خود را صرف حمله
به
روشنفکران،
که در حقيقت
قربانيان ديکتاتوری
بودند ميکنند.
مثلأ رضا
پهلوی فراموش
ميکند که
روشنفکران
ايران بودند
که توسط رژيم
شاه بخاطر
دفاعشان از
دموکراسی شکنجه
و اعدام
ميشدند،
همانطور که
امروز هم بخاطر
ايستادگی
برای آزادی و
دموکراسی در
ايران شکنجه و
اعدام
ميشوند، و در
خارج هم در
تير رأس مآمورين
جمهوری
اسلامی و نيز
بازمانده های
ساواک هستند،
يعنی در حال
مبارزه برای
همان دموکراسی
ای که امروز
رضا پهلوی
ادعا ميکند که
از آن سخن
ميگويد. بله
نه طرفداران
سلطنت، بلکه
روشنفکران
مخالف سلطنت
بودند که در
ايران برای
مبارزه بخاطر
*دموکراسی*
جان باختند.
بهمين علت
وقتيکه کسی
ميخواهد
سلطنت پهلوی را
احيأ کند،
ديگر سلطنت
پهلوی فقط
موضوع تاريخ
نميتواند
بماند. در
واقع تمام
پرونده های
جنايات ساواک
در جمهوری
اسلامی "بنا
به مصلحت"،
البته مصلحت
جمهوری
اسلامي، باز
نشدند، و کتاب
سياه مدارک
ساواک که در
سال 1358 منتشر شد،
فورأ توسط
جمهوری
اسلامی توقيف
شد، چرا که همان
سيستم ساواک
را جمهوری
اسلامی به ارث
برده بود و
نميخواست بر
ملا شود، و
همان سيستم هم
بختيار و
فروهر و
ديگران را
بعدأ کشتار
کرد.
استراتژيست
های آمريکا که
از رژيم
ديکتاتوری
شاه حمايت
کردند، و پس
از سقوط آن
ادعا نمودند
که رژيم شاه
بخاطر سرعت
سريع پيشرفت
سقوط کرد،
بايستی دست از
فريب مردم يا حداقل
دست از فريب
خود بردارند.
ايران بخاظر در
آمد نفت، بمدت
50 سال توانست
پيشرفت
چشمگيری کند.
ايران از نظر
فرهنگی از
همسايگان خود
پيشرفته تر
بود و آماده
برای برقراری
دموکراسی، و
در واقع
سياستهای غلط
دولت های غربی
در چند برهه
مهم تاريخ
مدرن ايران
باعث جلوگيری
از توسعه
ايران بطرف يک
دولت
دموکراتيک شد.
غرب به شاه
کمک کرد تا که
نيروهای
سکولار دموکراتيک
را در ايران
سرکوب کند، و
بدينگونه مانع
پيشرفت ايران
بسوی
دموکراسی گشت.
تحليل غلط از
سقوط دولت شاه
ميتواند باعث
شود که آمريکا
و دولت های
غربی اشتباهی
مشابه کودتای
1332 را، امروز
مرتکب شوند،
يعنی
پشتيبانی از
سلطنت بر عليه
نيروهای
دموکراتيک
ايران را برگزينند.
مردم ايران
بسيار
پيشرفته تر از
کشورهای ديگر
خاورميانه
هستند و از
همه بيشتر
آمادگی يک
جمهوری
دموکراتيک
سکولار را
دارند.
جوانان ايرای
نبايستی فريب
سلطنت طلبان
را خورده و
تصور کنند اين
بحث ها اضافی
و تفرقه افکنی
و ضد اتحاد
ملت ايران
است. اين همان
اشتباهی است
که جوانان
ايران در
صبحگاه
انقلاب 137 مرتکب
شدند، و تا به
خود بيايند
بازی را به
نيروهای واپس
گرای اسلامی
باختند، و
همان اشتباه
امروز
ميتواند باعث
باختن بازی به
نيروی واپس
گرای سلطنت
شود، و 25 سال
ديگر ميتواند
لازم باشد که
ايران چنين
اشتباهی را
دوباره جبران
کند.
جوانان
ايرانی
ميتوانند خود
را در
سازمانهائی
که پلاتفرم
های مترقی و
دموکراتيک
برای ايران
آينده دارند
متشکل کنند.
در زمان های
گوناگون،
بسته به نياز
تغيير قدرت،
سازمانهای
دموکراتيک
ممکن است
مصالحه ها و
يا اتحاد های
مختلف را با
گروه های
مختلف داخلی و
خارجي، سلطنت
طلب يا ملی -
مذهبي، انجام
دهند، وليکن
اينگونه
اتحاد های
تاکتيکی زمانی
مفهوم دارند،
که حضور با
قدرت
سازمانهای
دموکراتيک و
آينده نگر، در
مجموع جنبش، و
در عرصه های
مختلف جامعه
محسوس باشد،
وگرنه تمامی
فداکاريها به
سلطنت طلبان و
نيروهای ملی -
مذهبی کمک
خواهد کرد که
تثبيت شوند، و
به پيروزی
نيروهای
جمهوريخواه
دموکراتيک،
سکولار، و
آينده نگر
نخواهد
انجاميد، و
همه از خود
گذشتگی های
مردم ايران،
در اين ربع
قرن، به
بازگشت مجدد
نيروی واپس
گرای ديگری
ميانجامد. من
نظر خودم را
درباره
پلاتفرم (http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm) درست
برای يک
تشکيلات
آينده نگر
نوشته ام.
شکل گيری گروه
ها و سازمان
های
دموکراتيک در
بلوک شرق و
ديگر نقاط
جهان، راه
برقراری
دولتهای
دموکراتيک
بود، نه کوشش
برای اتحاد
گروه های
قديمی نظير
سلطنت طلبان،
ملي-اسلاميون،
و امثالهم، و
اين يک تصور
باطل است که
خيال شود اينگونه
اتحادها ممکن
است به
پروگرام و
برنامه ای
دموکراتيک
برسند. اگر
گروه های واپس
گرا، که
برمبنای
سلطنت يا
فرمهای
متروکه ديگر
دولت، در پی
تجديد توليد
گذشته هستند،
دولت را تصرف
کنند، و يا در
دولت مشارکت
کنند، با ساختار
ها، نقشه ها،
و پلاتفرم های
متروکه گذشته،
و يا فصل
مشترک آنگونه
برنامه ها،
نتيجه اش يک
رژيم واپس گرا
ی ديگر ميشود،
و نه ساختار نوی
دموکراتيک و
آينده نگر.
گروه های دموکراتيک
بايستی روی
پلاتفرم های
مترقی عصر
کنونی شکل
گيرند، تا
قانون و مجلس
نوئی را پی
ريزی کنند.
قانون و مجلسی
که سکولار،
دموکراتيک، و
در جهت آينده
باشد،
به اميد
جمهوری آينده
نگر، فدرال،
دموکراتيک، و
سکولار در
ايران
سام قندچی،
ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
15 بهمن 1383 - February 3, 2005