ردیّه ای بر شاه نامه ابوالقاسم فردوسی
ناصر
پورپیرار
پيش
تر نوشته بودم
(در کتاب پلی
بر گذشته، بخش
اول، فصل
فردوسی و شاه
نامه)، که ؛
سرودن
شاه نامه پيشهی
فردوسی بوده
است و نه
انديشهی او!
آن
جا از مرکزی
نشان دادم که
سفارش دهندهی
شاه نامه به
هرکسی بوده
است که از عهدهی
کار برآيد.
مرکزی که مواد
طبخ اين تاليف
را مهيا میکرد
و زندگی و
گذران شاعر
آن را به عهده
می گرفت، کاری
که سرانجام پس
از چند آزمون و
خطا، قرعه ی
اجرای آن به
نام فردوسی
درآمد.
از
آن نامور نام
داران شهر،
علی ديلمی
بودلف راست
بهر
که
همواره کارم
به خوبی روان،
همی داشت آن
مرد روشن روان
حسين
قتيب است از
آزادگان، که
از من نخواهد
سخن رايگان
از
اويم خور و
پوشش و سيم و
زر، از او
يافتم جنبش و
پای و پر
صراحت
فردوسی در
معرفی حاميان
مالی، يعنی
همان سفارش
دهندگان کتاب
شاه نامه اش،
محل هيچ گفت و
گويی را در رد
اين نظر باقی
نمی گذارد و
معلوم میکند
که؛
فردوسی
سرودن
شاهنامه را به
عنوان يک شغل و
ممر گذران عمر پذيرفته
است،
نه
به عنوان يک
ادای دين قومی
و ملی و ميهنی.
فردوسی
در ابتدای شاه
نامه و در بخش «گفتار
در برآمدن
کتاب»، حتی
صراحت بيشتری
دارد و آن محفل
شاه نامه ساز و
شاه نامه خواه
را بدين صورت
معرفی میکند :
يکی
پهلوان بود
دهقان نژاد،
دلير و بزرگ و
خردمند و راد
پژوهندهی
روزگار نخست،
گذشته سخن ها
همه باز جست
ز
هر کشوری
موبدی سال
خورد، بياورد
کين نامه را
گرد کرد
بگفتند
پيشاش يکايک
مهان، سخنهای
شاهان و گشت
جهان
چو
بشنيد از
ايشان سخن
پهلوان، يکی
نامور نامه
افکند بن.
بدين
ترتيب از قول
فردوسی روشن
می شود که؛
بنيان
تدوین شاه
نامه را
پهلوانی
دهقان نژاد با
گرد آوردن
دانستهها و
داستان هايی
از
موبدان سال
خورد ريخته
است و نه
فردوسی!
شاعر
در ادامه میگويد
که پس از گرد
آمدن آن سخنهای
شاهان و پس از
ناکامی
ديگران در
انجام قابل
قبول و به دل
خواه شاه نامه
خواهان،
دوستی او را به
پذيرش آن
سفارش بی مجری
و بر زمين
مانده و
بازگويی آن
داستانها به
صورت شعر
حماسی تشويق
کرده است.
به
شهرم يکی
مهربان دوست
بود، تو گفتی
که با من يکی
پوست بود
مرا
گفت خوب آمد
اين رای تو، به
نيکی گرايد
همه پای تو
نبشته
من اين نامهی
پهلوی، به پيش
تو آرم، مگر
نغنوی
گشاده
زبان و جوانيت
هست، سخن گفتن
پهلوانيت هست
تو
اين نامهی
خسروان
بازگوی، بدين جوی
نزد مهمان
آبروی
اين
ابيات،
تصويری شفاف
از مراحل کار
شاه نامه
سرايی را ظاهر
میکند. فردوسی
می گوید «دوست
در يک پوستی»
او را تشويق
میکند که آن
نامهی
خسروانی را،
که پهلوان
دهقان نژاد با
جمعآوری
يادهای
موبدان پير
گرد آورده
بود، به نظم
آورد و چنين
پيداست که آن
دوست مهربان
فردوسی از
قدرت حماسه
سرايی نزد او
خبر داشته است.
آن چه را که
فردوسی به
دنبال اين
ابيات میآورد،
نه تنها از
موافقت شاعر
با پذيرش
انجام سفارش
حکايت می کند،
بل شادمانی و
حتی حيرت شاعر
را از به خدمت
گرفته شدن باز
میگويد،
زيرا که
صاحبان سفارش
را بسيار
بخشنده و کريم
می يابد!
بدين
نامه چون دست
کردم دراز،
يکی مهتری بود
گردن فراز
جوان
بود و از گوهر
پهلوان،
خردمند و
بيدار و روشن
روان
مرا
گفت کز من چه
بايد همی، که
جان ات سخن
برگرايد همی؟
به
چيزی که باشد
مرا دست رس، بکوشم،
نيازت نيارم
به کس
همی
داشتم چون يکی
تازه سيب، که
از بد نيايد به
من بر، نهيب
به
کيوان رسيدم ز
خاک نژند، از
آن نيک دل نامدار
ارجمند
به
چشماش همان
خاک و هم سيم و
زر، بزرگی بدو
يافته زيب و فز
اين
صورت کامل و
سالم يک
معامله و داد و
ستد و قرارداد
فرهنگی است،
که فردوسی از
آن سخت ابراز
شادمانی میکند
و دست و دل بازی
سفارش
دهندگان را با
شيرين بيانی
میستايد.
همين ابيات به
روشنی میگويد
که؛
ملاک
فردوسی در قبول
کار، کلان
دستی سفارش
دهندگان بوده
است،
نه
چنان که به غلط
مشهور است،
زنده کردن عجم!
چندان
که شاعر، به
سبب اين که مشتری
پول و خاک را
يکی می گرفته،
خود را از خاک
نژند به کيوان
رسيده میگويد
در اين جا شاعر
هيچ اشارهای
به سختگيری
فرهنگی و
بازرسی
محتوايی متن
شاهنامه
ندارد و هيچ
گفتاری در اين
ميان نيست که
ما را به عواطف
ملی شاعر
راهنمايی کند.
بدين ترتيب
معلوم میشود
که گروهی، در
قرن چهارم
هجری، به
خراسان،
مشغول تاريخ
سازی و
بازسازی
حماسهوار و
درخشان نمای گذشتهی
پيش از اسلام
ايرانیان
بوده اند و از
آن که داده های
شاه نامه به
چند هزاره پيش
از زمان سرودن
آن برمی گردد،
پس بايد به
کفايت حيرت
کرد که چه گونه
آن موبدان پير
از چنان عمقی
در تاريخ، آن
هم با جزيياتی
که در شاه نامه
آمده، باخبر
بوده اند، اما
حوادث نسبتا
نزدیک به زمان
خود، یعنی آن
چه را اینک
هخامنشیان و اشکانیان
می گوییم، نمی
شناخته اند؟!
به همين دليل
در سراسر شاه
نامه ابياتی
است که فردوسی
گوشزد و
يادآوری می
کند که دانش او
دربارهی
مطالب کتاب
اش، به اسناد و
اطلاعات و
بياناتی متکی
است که ديگران
بر او میآورده،
می گفته و يا
میخواندهاند.
پژوهندهی
نامهی
باستان، که از
پهلوانان زند
داستان
چنين
گفت کايين تخت
و کلاه،
کيومرث آورد و
او بود شاه
پس
مراتب توليد و
تولد شاه
نامه، از
زبان سراينده
ی آن چنين
بیان می شود :
انجمنی مواد
لازم برای تدوين
تاريخ حماسی
ايران را گرد
آورده و شاعری
هم آن مواد را
بدون دخالت
دادن آگاهی
خويش، شعر
کرده است. نکته
ی بديع و عميق
و تعيين کننده
اين که ما با
شخصيت مجرد و
منفرد شاعر،
در خلال بيان
داستانها
آشنا می شويم،
چرا که فردوسی
هر کجا که پا
را از محدودهی
متن از پيش
آماده شده
بيرون میگذارد،
نشان يک انسان
خرد مدار،
آزادی ستا و
درست کردار را با
خود و از خود میآورد.
جهانا
سراسر فسونی
و باد ، به تو
نيست مرد
خردمند شاد
يکايک
همی پروریشان
به ناز، چه
کوتاه عمر و چه
عمر دراز
اگر
شهرياری و گر
زير دست، چو از
تو جهان آن نفس
را گسست
همه
درد و خوشّی تو
ماند به آب، به
جاويد ماندن
دلات را متاب
خنک
آن کز او
نيکويی
يادگار،
بماند، اگر
بنده، ور
شهريار
پس
از اين خواهم
گفت که ؛
فردوسی
از سرودن شاه
نامه دل خوش
نبوده است و
اگر اجبار نيازمندانه نبود
تن به انجام
اين سفارش نمی
داد و از آن
ناسازتر اين
که فردوسی در
موارد و مقاطع
متعدد
ناباوری خويش
از متن آن قصه
ها را باز گفته
و سرناسپردگی
اش به آن
افسانهها
را، گاه به
کنايه و گاه به
صراحت، بيان
کرده است :
بيا
تا جهان را به
بد نسپريم، به
کوشش همه دست
نيکی بريم
نباشد
همی نيک و بد
پايدار، همان
به که نيکی بود
يادگار
همان
گنج و دينار و
کاخ بلند،
نخواهد بدن مر
تو را سودمند
سخن
ماند از تو همی
يادگار، سخن
را چنين خوار
مايه مدار
فريدون
فرخ فرشته
نبود، ز مشک و
ز عنبر سرشته
نبود
به
داد و دهش يافت
آن نيکويی، تو داد
و دهش کن
فريدون تويی
شاعر
در اين ابيات،
بیتوجهی
خويش را به
اشخاص ساخته
شدهای که در
قالب داستان
به او عرضه
کردهاند
نشان میدهد و
میکوشد در
ميان اين صحنهها
و صورتهای
ناممکن راهی
به انسان شدن و
خردمند بودن
بگشايد و
اصرارش در
چکيده نويسیهای
درخشان بيرون
از متن سخت
ستودنی است
چنين
است گيتی و زين
ننگ نيست، ابا
کردگار جهان
جنگ نيست
چنان
آفريند که
آيدش رای، و
مانديم و مانيم
با های های
يکی
در فراز و يکی
در نشيب، يکی
با فزونی يکی
با نهيب
يکی
از فزونی دل
آراسته، ز
کمّی دل ديگری
کاسته
سرانجام
هر دو به خاک
اندر است، که
هر گوهری کشته
گوهر است
همان
قدر که شخصيت
شاعر شاه نامه
از خلال گزيده
گويی های
بيرون از متن
اش قابل شناخت
و دست رسی است،
که در گريزها و
گرم گويی های
ميان داستان
ها، به صورت
خردمند نيک
انديشی ظاهر
می شود، با طبع
و طبيعتی نرم
خو، آسان گير و
روی هم رفته و
ناچار موافق و
مصالحه گر
باگردش ايام
که بيش تر به
عبرت آموزی
احاله می دهد و
به عاقبت و
عافيت انديشی
و تحذير می
پردازد، به
همان ميزان از
هويت و تعلق و
نيات و خيالات
سفارش
دهندگان شاه
نامه هيچ نمی
دانيم! آنان که
بوده اند که
برای بازسازی
افسانه وار
تاريخ ايران
چنين کريمانه
و گشاده دست
عمل کرده اند،
اين سرمايه از
کجا و به اميد
چه سودی می
رسيده و چه
نيازی به
برآوردن چنين
کتابی در
تعيين کننده
ترين مرحله ی
تاريخ ايران،
که با ورود
اسلام سکوت
حاصل پوریم
شکسته بود، داشته
اند؟
در
شاه نامه برگی
اطلاعات
تاريخی که
مستقيما و يا
به قرينه، با
يافتههای
باستانشناسی،
کتيبهها يا
ديگر ماندههای
کهن منطبق و
تاييد شود،
نمیيابيم.
ديوان شعری
است مملو از
تصاوير بیاساس
و ساختگی و در
غالب موارد،
ناممکن.
رسوخ افسانه
به اين کتاب،
گاه چندان
فانتزی است که
خواننده را به
جای آشنا کردن
با هويت و
ديرينهی
خود، به جهان
اوهام و پريان
و فضاهای
جادويی
پراسرار و دست
نيافتنی میبرد.
فضاهايی که
نظاير آن را
هرگز در هيچ
مجموعهی
ديگر و حتی در
افسانه های
مادربزرگان،
مردم سيستان،
کرمان،
ايلام،
کردستان،
آذربايجان،
جنوب خزر، ری،
گرگان و يا
خراسان و يزد و
لرستان نمیشنويم.
در
داستانهای
شاه نامه، از
آن که حاصل
تلاش هويت
سازانهی
گروهی در
خراسان است که
ما به ريشه و
پيوند آنان
دسترسی
نداريم و
تاريخ آنان را
با نام اجمالی
«شعوبيه» میشناسد،
که به قرينههايی
میتوان آنها
را از انبوه
يهوديان
جاخوش کرده در
خراسان
بدانيم،
اطلاعاتی
پراکنده،
نادرست و در
موارد متعدد
مملو از
اشتباهات
قومی و اقليمی
میيابيم، که
سخت حيرت
برانگيز است.
بیشک شاه
نامه آسيب
رسان ترين
متنی بوده است
که در هفتاد
سال گذشته،
بار ديگر برای
مقاصد ناپاک
خويش به بازار
کشانده اند، و
آثار
بازخوانی آن
در ذهن
ايرانيان، مانند
طلسم و جادويی
مخرب بوده است.
اينک برای
آشنا شدن بيش
تر با اين متن
از هر نظر
نامربوط و بی
منطق و نادان
ساز و نادان فريب،
دو داستان،
يکی از ابتدا و
ديگری از
انتهای اين
کتاب را باز
خوانی می کنيم.
در
آغاز
شاهنامه، با
سه شخصيت
اساطيری به
نام جمشيد و
ضحاک و فريدون
آشنا میشويم،
که ظاهرا
جمشيد ۷۰۰
سال،
ضحاک ۱۰۰۰
سال و
فريدون ۷۰۰
سال
حکومت کرده
اند!!! حاصل
تسلط دراز مدت و
۷۰۰ سالهی
جمشيد
معجزاتی در
افزايش مهارتهای
آدمی است که به
نظر میرسد
پيش از او کسی
با آن آشنا
نبوده است
فهرست اين
آفرينشها
نسبتا طويل
است و تقريبا
تمام دانستههای
زيربنايی بشر
را شامل میشود
که در صدر آن
به فرم
درآوردن آهن
از راه تفتيدن
و نرم کردن آن
است تا کلاه
خود و زره و
جوشن بسازند.
نخست
آلت جنگ را دست
برد، در نام
جستن به گردان
سپرد
به
فر کيی نرم کرد
آهنا، چو خود و
زره کرد و چون
جوشنا
چو
خفتان و چون درع
برگستوان،
همه کرد پيدا
به روشن روان
بدين
ترتيب جمشيد
پيش از هر کار،
به فراهم
آوردن آلات
جنگ مشغول میشود
و به گفته شاه
نامه، میتوان
او را پايهگذار
نخستين
زرادخانه ی آدم
کشی معرفی کرد.
سپس دستور می
دهد تا جامه و
ساير ملزومات
غيرآهنی مورد
نياز نظامياناش
را نيز فراهم
کنند و برای
رفع اين نياز
است که برابر
متن شاه نامه،
نخريسی و
بافندگی را به
مردمان میآموزد!
دگر
پنجه انديشه ی جامه
کرد، که
پوشند هنگام
بزم و نبرد
ز
کتّان و
ابريشم و موی
قزّ، قصب کرد
پرمايه، ديبا
و خز
بياموختشان
رشتن و تافتن،
به تار اندرون
پود را بافتن
چو
شد بافته،
شستن و دوختن،
گرفتند از او
يکسر آموختن
به
همين ترتيب،
اين آموزگار
اوليهی
انسان در کتاب
شاه نامه پس از
آماده کردن
نيازهای
نبرد، يا در
واقع فراهم
کردن دست مايههايی
که بتوان
سراسر کتاب
شاه نامه را بر
آن قرار داد،
که نام
درست آن را
بايد «جنگ
نامه» گذارد،
به پر کردن
ديگر خلاءهای
جامعه مشغول
میشود و در
مرحلهی بعد
به ساخت دومين
ابزار مورد
نياز حاکميت،
يعنی روحانيت
دست آموز می
پردازد!
چو
اين کرده شد
ساز ديگر
نهاد، زمانه
بدو شاد و او
نيز شاد
گروهی
که آموزيان
خوانیاش، به
رسم
پرستندگان
دانیاش
جدا
کردشان از
ميان گروه،
پرستنده را
جايگه کرد،
کوه
بدان
تا پرستش بود
کارشان، نوان
پيش روشن جهان
دارشان
آن
گاه و پس از
پايهگذاری
نخستين حوزههای
روحانيت
سلطنتی در
کوه، چنان که
شاه نامه میگويد،
جمشيد به
تربيت ژنرالها
و صاحب منصبان
نظامی (نيساريان)
مشغول می شود.
صفی
بر دگر دست
بنشاندند،
همی نام
نيساريان
خواندند
کجا
شير مردان
جنگاورند،
فروزندهی
لشکر و کشورند
کز
ايشان بود تخت
شاهی به جای،
وز ايشان بود
نام مردی به
پای
جمشيد
پس از فراغت از
اين دو رکن
اصلی استقرار
قدرت، يعنی
نظاميان و
روحانيون، آن
گاه به
نيازهای
عمومی رومیکند و
نخست فرمان میدهد
که دهقانان و
کشتکاران
پديد آيند!
نسودی
سه ديگر گروه
را شناس، کجا
نيست بر کس از
ايشان سپاس
بکارند
و ورزند و خود
بدروند، به
گاه خورش
سرزنش نشنوند
ز
فرمان، سر
آزاده و ژنده
پوش، وز
آواز بيغاره
آسوده گوش
تن
آزاد و آباد
گيتی به اوی،
برآسوده از
داور و گفت و
گوی
پس
از اين وصف که
فردوسی از کشت
ورزان میآورد،
که وصفی است
پريشان و من
درآوردی، شاه
نامه گروه
چهارمی از
ابداعات
جمشيد را
معرفی میکند
که تا امروز
علیرغم
تفسيرهايی
چند بر آن، به
طور کامل نيت
بيان او روشن
نيست.
چه
گفت آن سخن
گوی، آزاده
مرد، که آزاده
را کاهلی بند
کرد
چهارم
که خوانند «اهنو
خوشی»، همان
دست ورزان با
سرکشی
کجا
همگنان
کارشان پيشه
بود، روانشان
هميشه پر
انديشه بود
بیشک
شخص فردوسی
نيز از اين بخش
دادههايی که
به او میرساندهاند،
چيزی درک
نکرده است و به
همين دليل
مسئوليت بيان
اين مجعزهی
چهارم جمشيد
را مستقيما به
دوش گويندهی
آن میاندازد
«چه گفت آن سخن
گوی، آزاده
مرد»، زيرا
تاکنون کسی
معنای درستی
برای واژه يا
ترکيب «اهنو
خوش» نياورده،
بل اين کلمهای
است که جز در
اين قسمت از
شاهنامه هرگز
و به وسيلهی
هيچ قلمدار
ديگر و در هيچ
متن ديگری
کاربرد
نداشته است و
اگر از
تفسيرهای
آبکي و نادرست
کنونی که
معتقد است
منظور فردوسی
رواج دادن کسب و
کار بوده،
بگذريم،
معلوم نيست که
جمشيد در اين
ابداع نوع چهارم
خود چه گلی به
سر بشريت زده
است! زيرا
توضيحی که
فردوسی برای
معنای «اهنو
خوش» میآورد
يعنی : «همان
دست ورزان با
سرکشی»، مبهمتر
از اصل کلمه
است چرا که در
بيت بیمعنا و
پريشان بعد
نيز باز مکرر
میکند که: «روانشان
هميشه پر
انديشه بود»،
که لااقل شامل
کاسب کار
جماعت نمیشود.
بدين ترتيب
احتمالا
فردوسی
نتوانسته است
از متن يا
اطلاعاتی که
به او رساندهاند
برداشت مشخصی
کند و همان
لاطائلات
دريافتی را،
بی این که نسبت
به درستی و یا
نادرستی آن کم
ترین حساسیتی
بروز دهد به
کتاب منتقل
کرده
وزيرکانه به
صورت چهار
بيتی درآورده
است، که
خوانديد. آن
گاه و در مرحلهی
بعد جمشيد را
میبينيم که
مشغول ياد
دادن خانه
سازی به آدمی
است و برای اين
کار به تخصص
ويژهی «ديوان
ناپاک» رو میکند
و به مدد آنها
ايوان و گرمابه
و کاخهای
بلند میسازد!!!
بفرمود
ديوان ناپاک
را، به آب اندر
آميختن خاک را
هر
آنچ از گل آمد
چو بشناختند، سبک
خشت را کالبد
ساختند
به
سنگ و به گچ
ديو، ديوار
کرد، نخست از
برش هندسی کار
کرد
چو
گرمابه و کاخهای
بلند، چو
ايوان که باشد
پناه از گزند
در
اشعار فوق
ديوان ناپاک
خشت میزنند و
چون مهندسان
از سنگ و گچ و
گل برای جمشيد
کاخ و گرمابه و
ايوان میسازند.
آدمی از خويش
میپرسد اگر
اين داده های
شاه نامه را
جدی بگيريم، پس مردم
پيش از جمشيد
بايد که خوراک
و مسکن و پوشاک
نداشته باشند!
پس آن شاهان
پيش از جمشيد،
يعنی تهمورث و
هوشنگ و
کيومرث،
احتمالا
برهنه و گرسنه
بر روی خاک
سلطنت میکردهاند.
اما شوخی
فردوسی با ما
آن جاست که پيشتر
و در پادشاهی
تهمورث هم سروده
بود :
چنين
گفت کامروز
اين تخت و گاه،
مرا زيبد و تاج
و گرز و کلاه
جهان
از بدیها
بشويم به رای،
پس آن گه ز
گيتی کنم گرد
پای
زهر
جای کوته کنم
دست ديو، که من
بود خواهم
جهان را خديو
هر
آن چيز کاندر
جهان سودمند،
کنم آشکارا،
گشايم ز بند
پس
از پشت ميش و
بره پشم و موی،
بريد و به رشتن
نهادند روی
تا
معلوم شود که
پيش از جمشيد
هم، که آهن را
نرم کرده، خود
و گرز و تخت ساخته
و رشتن و بافتن
به مردم
آموخته، تاج
و گرز و کلاه
خود مرسوم
بوده و مردم بی
مدد او نيز
چيدن وريستن و
بافتن پشم و
موی را میدانسته
اند!!! بدترين
قسمت اين
اراجيف شعر
شده آن جاست که
تهمورث وعده
میدهد که دست
ديوان را از
جهان کوتاه
خواهد کرد،
اما چند سطری
بعد معلوم میشود
که اين
ديوان علاوه
بر مهندسی در
زمان جمشيد،
حامل لوح و قلم
و مامور
انتقال دانش و
کتابت به
تهمورث نيز
بوده اند!!!
چو
ديوان بديدند
کردار او،
کشيدند گردن ز
گفتار او
شدند
انجمن ديو
بسيار مَرّ،
که پردخته
ماند از او تاج
زر
چو
تهمورث آگه شد
از کارشان،
برآشفت و
بشکست
بازارشان
به
فرّ جهان دار
بستش ميان، به
گردن برآورد
گُرز گران
همه
نره ديوان و
افسونگران،
برفتند جادو
سپاهی گران
دمنده
سيه ديوشان
پيشرو، همی
باسمان
برکشيدند غَو
هوا
تيره فام و
زمين تيره
گشت، دو ديده
در او اندرون
خيره گشت
جهان
دار تهمورث
بافرين، بيامد
کمر بستهی
رزم و کين
ز
يک سو غَو آتش
و دود ديو، ز
يک سو دليران
کيهان خديو
يکايک
بياراست با
ديو جنگ، نبُد
جنگشان را
فراوان درنگ
از
ايشان دو بهره
به افسون
ببست، دگرشان
به گُرز گران
کرد پست
کشيدندشان
خسته و بسته
خوار، به جان
خواستند آن
زمان زينهار
که
ما را مکش تا
يکی نو هنر،
بياموزی از ما
کت آيد به بر
کِی
نامور دادشان
زينهار، بدان
تا نهانی کنند
آشکار
چو
آزادشان شد سر
از بند او،
بجستند ناچار
پيوند او
نبشتن
به خسرو
بياموختند،
دلاش را به
دانش
برافروختند
نبشتن
يکی نَه، که
نزديک سی، چه
رومی چه تازی و
چه پارسی
چه
سُغدی چه چينی
و چه پهلوی،
نگاريدن آن
کجا بشنوی
به
احتمال بسيار
يا سازندگان
شاه نامه برای
ديو معناهای
مختلفی قائل
بودهاند و يا
اين تهمورث و
جمشيد از آن
روی با ديوان
میجنگيدهاند
که بنيان دانش
و دانايی و
نگارش و
مهندسی را از
جهان
برافکنند
زيرا اين
تصاوير با
وضوح تمام
دانش و فن و
آگاهی و نحوه ی
نگارش و قدرت
قلم را از آن
ديوان می
شمارد؟!!!
چه قدر اين
توضيح شاه
نامه دربارهی
رفتارهای
تهمورث و
جمشيد با
ديوان
دانشمند، به
کارهای
داريوش با
مردم و خرد
مندان شرق
ميانه شبيه
است؟!!! و هنوز
اگر حوصله و
فرصت تفريح
داريد، به
اعمال هوشنگ و کيومرث
نيز در شاه
نامه رجوع
کنيد تا
معلوم تان شود که
هوشنگ نيز
بسيار پيش از
جمشيد،
آهنگری میدانسته
است.
نخستين
يکی گوهر آمد
به چنگ، به
دانش ز آهن جدا
کرد سنگ
سر
مايه کرد آهن
آب گون، کز آن
سنگ خارا
کشيدش برون
چو
بشناخت
آهنگری پيشه
کرد، کجا زو
تبر، اره و
تيشه کرد
اما
مشکل اصلی اين
جاست که هوشنگ
آهنگر و
سازنده تبر و
اره و تيشه،
بيرون کشيدن
آهن از سنگ را
پيش از شناخته
شدن آتش انجام
داده است!! چرا
که مدت ها پس
از اين کارهای
ابتدايی،
ظاهرا روزی در
ماجرای کشتن
ماری، طهمورث،
به تصادف، با
آتش آشنا میشود.
يکی
روز شاه جهان
سوی کوه، گذر
کرد، با چند کس
همگروه
پديد
آمد از دور
چيزی دراز،
سيه رنگ و تيره
تن و تيز تاز
دو
چشم از بر سر
چو دو چشمه
خون، ز دود
دهاناش جهان
تيره گون
نگه
کرد هوشنگ با
هوش و سنگ،
گرفتش يکی سنگ
و شد پيش جنگ
به
زور کيانی
رهانيد دست،
جهان سوز مار
از جهان جو
بجست
برآمد
به سنگ گران
سنگ خُرد،
همان و همين
سنگ بشکست خرد
فروغی
پديد آمد از هر
دو سنگ، دل سنگ
گشت از فروغ
آذرنگ
نشد
مار کُشته
وليکن ز راز،
پديد آمد آتش
از آن سنگ باز
هر
آن کس که بر
سنگ آهن زدی،
از آن روشنايی
پديد آمدی
جهاندار
پيش جهان
آفرين، نيايش
همی کرد و
خواند آفرين
که
او را فروغی
چنين هديه
داد، همين آتش
آن گاه قبله
نهاد
شاهکار
فردوسی اين
جاست که گرچه
پديد آمدن آتش
را از خوردن دو
سنگ بر هم در
ماجرای کشتن
مار گفته بود،
اما در توضيح
بعدی نمی گويد
که اگر دوسنگ
را بر هم زنند،
بل می نويسد که
اگر سنگ را بر «آهن»
زنند، از آن
آتش پديد
خواهد شد !!! اين
ها و بسياری از
نشانه های
ديگر آشفتگی
در شاهنامه،
به صورتی
معقول و مسلم
معلوم می کند
که فردوسی
سرودن
شاهنامه را
بدون اندک
دغدغه ای در
پيرايش متن و
مفهوم آن
انجام داده
است و اگر
بخواهيم به
حساب اغلاط
مستقيم، داده
های نامربوط و
نادرستی های محرز
و مطلق شاهنامه
بپردازيم، به
طور کامل
اثبات می شود
که يا فردوسی
خود از حقايق
تاريخی و
جغرافيايی و
بومی بی خبر
بوده و يا به
عمد به ويرايش
داده های در
يافتی اش
اقدام نکرده و
يا حتی اجازه ی
اين کار را
نداشته است.
چنان
که خود تصريح
می کند.
سرآوردم
اين رزم کاموس
نيز، دراز است
و کم نيست زو
يک پشيز
گر
از داستان يک
سخن کم بدی،
روان مرا جای
ماتم بدی
چنان
چون ز تو بشنوم
در به در، به
شعر آورم
داستان سر به
سر
باری،
به کارهای
جمشيد
برگرديم که پس
از سازمان
دادن آن چهار
گروه
اجتماعی،
يعنی جنگجويان،
روحانيون،
کشاورزان و يک
صنف ديگر که
درست شناخته
نمیشوند، به
عرضهی
توانايیهای
ديگرش مشغول
می شود!
ز
خارا گهر جست
يک روزگار،
همی کرد از او
روشنی
خواستار
به
چنگ آمدش چند
گونه گهر، چو
ياقوت و بيجاده
و سيم و زر
ز
خارا به افسون
برون آوريد،
شد آن بندها را
سراسر کليد
حالا
جمشيد مشغول
معدن کاوی است
و گهرهايی چون
طلا و نقره و
احجار کريمه
را از سنگهای
خارا بيرون میکشد
و سپس از آن جا
که هفتصد سال
سلطنت کرده و
زمان و فرصت و
مهارت و حوصلهی
زيادی ذخيره
داشته، به
ساختن عطر و
ادکلن و مشک
مشغول میشود!
دگر
بویهای خوش
آورد باز، که
دارند مردم به
بویاش نياز
چو
بان و چو کافور
و چون مشک ناب،
چو عود و چو
عنبر چو روشن
گلاب
در
اين جا نيز
معلوم نيست
منظور فردوسی
از «بان» اشاره
به چه عطر و يا
عنصر خوش بوی
ديگری است و
کسی نکوشيده
تا اين واژه را
به درستی
شناسايی کند.
همين جا بگويم
که وفور نسبی
اين گونه واژهها
در شاه نامه،
همراه دلايل
متعدد ديگری،
که در بخش خود
و در گفتو گو
از دوران
سامانيان
خواهم آورد،
معلوم میکند
که پيش از
فارسی کنونی
که اندک
واژگان آن در
شاه نامه به
کار گرفته
شده، لغات و
زبان ديگری در
خراسان به کار
برده میشده،
که به تدريج
فارسی کنونی
را جایگزين
آن کردهاند.
پزشکی
و درمان هر
دردمند، در
تندرستی و راه
گزند
همان
رازها کرد نيز
آشکار، جهان
را نيامد چون
او خواستار
تدارک
بهزيستی و
بهداشت و
درمان و تربيت
پزشکان نيز بر
طبق اشعار
بالا، از دادههای
جمشيد به
بشريت است و
حالا ديگر
برای او در
عرضهی هنر و
صنعت و بهداشت
کم و کاستی
نمانده است جز
اين که کشتی
رانی و سياحت
آبها را نيز
رايج کند.