حق و صبر

درباره تاریخ و فرهنگ مردم ممتاز شرق میانه

 

یادداشت برای جلال

 

طرح بررسی اثرات ضد تاریخی و ضد تمدنی پوریم، که نخستین بار از مسیر قسمت سوم کتاب ساسانیان به فرهنگ بشری عرضه شد، شاه کلیدی است که صدها در بسته بر روی محققین مسائل شرق میانه ی کهن  را می گشاید. این طلوع یک رستاخیز در مقوله ی دانایی آدمی است و عمق و دامنه ی ویرانگری های یهودیان، در ادراک موجود از سرنوشت و پویه ی تاریخی منطقه ی بزرگ شرق میانه را شرح می دهد، که زادگاه و گهواره ی دانش آدمی بوده و هست.

اگر این بررسی جدید، چنان که باستان شناسی تولید در شرق میانه گواهی می دهد، معلوم کند که از پس پوریم تا ظهور اسلام، اثری از ساده ترین تظاهرات زیستی و تحرکات تاریخی در منطقه ی ما دیده نشده، آن گاه دو وظیفه در برابر فرهنگ مداران و محققین ملت های ممتاز این خطه قرار می گیرد: نخست اخراج داده های قلابی و سراسر مجعول کنونی که موجد اختلافات موجود در میان مردم شرق میانه است، و انعکاس خردلی از آن را به صورت نمایش کاملی از ستیز کودکانه ی چند تصور و ذهنیت از بنیاد نادرست در کامنت های این وبلاگ می خوانید.  

اگر تاثیر نابود کننده ی پوریم تا حد برقراری سکوت مطلق سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی در سراسر شرق میانه به درازای لااقل دوارده قرن مسلم و قابل اثبات است، پس آن معرکه گیران و چشم بندان، که در کوهی تالیفات، از ظهور و سقوط امپراتوری ها، تلاقی فرهنگ ها، لشکرکشی های مداوم زمینی و دریایی به یونان و مصر و حبشه و لیبی، پیدایی خط و کتاب و معماری و هنر، مباحث پلیمیکی در زمینه های تشابهات لغوی و مکاتب خرد ورزی و ظهور پیامبران صاحب کتاب پیاپی مانند زردشت و اوستا و ضمائم بی شمار آن و نیز هفت کتاب مانی و آموزه های سکس مدار مزدک، در فاصله ی زمانی مورد بحث سخن گفته اند، در چشم بر هم زدنی به حقه بازان کلاه بوقی بر سر بدل می شوند، که کاسبی گروه شان ساخت تاریخ و اطلاعات دروغین درباره ی شرق میانه بوده است. زیرا اگر هنوز کاسه ی سفالین ساده ای نیافته ایم که حضور خورنده ی آبی را در منطقه ی ما، از پس نسل کشی پوریم اثبات کند، پس بحث درباره ی زردشت یا زرتهشت در شاه نامه، از آن که کتاب شاه نامه نیز به یاوه نامه ای کثیف بدل می شود، دلقک بازی تمام قد است.

آن گاه دومین وظیفه در برابر جست و جو گران حقیقت و هویت و هستی و سرشت و سرنوشت مردم شرق میانه جلوه خواهد کرد که توضیح مسائل بسیار بغرنج پس از پوریم است که یکی از ان ها شناخت عواملی است که ادامه ی روند سکوت در جغرافیایی به طول ۲۵۰۰ و به عرض ۱۵۰۰ کیلومتر را، در زمانی به درازای لااقل دوازده قرن، ناگزیر کرده و دیگری پاسخ به نحوه ی حضور یهودیان از پس پوریم و به ویژه به دنبال حوادث تعیین کننده ای است که در پی تسلط سلوکیه در شرق میانه برای قوم یهود رخ داده است. در حال حاضر هیچ بحث و گفت و گویی، درباره ی هر مطلبی که به تاریخ و فرهنگ سرزمین های اسلامی کنونی باز گردد، کم ترین حاصلی به بار نخواهد آورد و جز گردش عصارانه به دور محوری نخواهد بود که شیره ی حاصل از آن را یهودیان می برند. زیرا سخن از هر پدیده و پیوندی در منطقه ی ما، با فرض رخ داد پلید و بنیان برافکن پوریم، به صورتی در خواهد آمد که کم ترین شباهتی با سخن از همان موضوع با تصور نبود حادثه ی پوریم نخواهد داشت. از این رو باز هم تکرار می کنم که اصلی و مقدم ترین وظیفه ی هر علاقمند به مسائل منطقه و از جمله بررسان اثرات تاریخی و فرهنگی اسلام، تعیین تکلیف با ماجرای پوریم است و لاغیر. چنان که ادعاها و اداهای کنونی در موضوع دیرینه و فرهنگ و توانایی های قومی نیز، تنها می تواند پس از بررسی وسعت و دامنه ی ضربه ی پوریم به درستی ارزیابی شود و از صورت افسانه های یهود ساخته ی کنونی درآید.

به عیان شاهدیم که بسیاری از وابستگان و آنوسی های سیاسی و فرهنگی یهودیان، با سراسیمگی تمام، به سختی از درگرفتن گفتار پوریم در سطح رسانه های ملی ممانعت می کنند و به تدارکات سرگرم کننده دیگری مشغول اند که این روزها در مرکز لندن و در موضوع بازسازی تمدن ایران پیش از اسلام می گذرد و با کمال تعجب و تاسف شاهد شدیم که مسئول میراث فرهنگی دولت آقای احمدی نژاد نیز در این ترانه خوانی برای تمدن به ظاهر درخشان سازندگان پوریم با جک استراو همصدایی کرد، تا برای ما این سئوال پدیدار شود که با کدام توشه و توان و پیشینه و پیوند و کدام آگاهی ضروری و بالاخره به چه بهانه ای کسی را بر صدر کرسی پاس داری از فرهنگ و میراث کهن این سرزمین نشانده اند که ذره ای آگاهی نسبت به حوزه ی کار خویش ندارد و درست به همین سبب ناظریم که تمام باستان پرستان و نان خوران سفره ی کورش و داریوش که به دوران پیش مسئولیت توهین و تمسخر تاریخ له شدگان پوریم را داشته اند، هنوز با همان اقتدار و استیلا بر صندلی های خود می خرامند و بر ریش خواستاران تحقیقات در موضوع پوریم می خندند. آیا نباید بپرسیم احمدی نژاد که این همه نازک کاری را در انتخاب وزرای اش به کار برد با توصیه ی چه کسی یک ناوارد تمام عیار را بر مسندی نشاند، که در حال حاضر و با درگرفتن بحث از پوریم به متخصصی با درایت ویژه نیازمند بود؟! 

آیا این جملات را در بیانیه ی تهدید آمیز آدم کشان «کاهان چای» خطاب به مسلمین خوانده اید که از وبلاگ jew.blogfa.com برداشته ام؟    

«هیچ اقدامی علیه «جامعه یهود» انجام نخواهد شد، ما اقتصاد و سیاست مسلمانان را تحت کنترل داریم...

 هیچ کس دیگر جرأت حمله به ما را ندارد».

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و نهم شهريور 1384ساعت 3:28  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

اسلام و شمشیر (۲)

گرفتاری های جاری زندگی، که وبال گردن همه ی ماست، کار توان فرسای تالیف تک نفره ی بدون یاور، آن هم در زمینه ای چنین بی پیشینه، دشمنی های رنگ رنگ ناجوانمردانه، که به شرح نمی آید، اداره ی دشوار یک مرکز فرهنگی بی رونق و رمق و مورد غضب دستگاه های رسمی، و بسیاری از بی توازنی های روزانه، که حاصل کار شکنی های این و آن است، تا اندازه ای که در محضر قاضی دادگستری و در ساده ترین تظلم متعارف نیز، به عیان می بینی که قصد انتقام کشی و تلافی دارد و همان نام تو او را به قساوت و حق کشی هدایت می کند، و بی عنایتی های بسیار، که پیوسته و مفتخرا حاصل و نصیب مستقیم و مسلم و معتاد سرایندگان نوای نواندیشی بوده است، و نیز ظرافت و حساسیت های بی حد ، که  منزلت ورود به آموزه های قرآنی می طلبد، مرا واداشت تا این بحث و بررسی بسیار روشنگر در موضوع پیراستن اسلام از ابزار شمشیر را به تاخیر اندازم و اینک گرچه هنوز  آمادگی ضرور و مناسب را در دنبال کردن اين مبحث دامنه دار در خود نمی بینم، اما از آن که دو پیامی در طلب ادامه ی مطلب گرفته ام، باری با پوزش از تاخیر به اختصار اجابت می کنم.

گفته شد که در قرآن عظیم، آیات قتال به جنگ و خون ریزی بی منطق و گسترده متوجه نیست و تنها اجازه ی دفاع متقابل است که با تذکراتی سخت گیرانه صادر می شود و مقدم بر همه به تکرار تاکید می شود که این اجازه، مجوز انتقام جویی بی لگام فردی و بهانه ی حساب رسی های شخصی نیست و شرط نخست آن، ضرورت ناگزیر ایجاد امکان دفاع از راه خداست. بدین ترتیب باید به چند واژه ی دیگر بپردازم که می گویند اشاره به جنگ های صدر اسلام  در قرآن متین است: حرب، جهاد و یوم، که همانند یوم حنین و غیره، به معنای  روز جنگ می گیرند. گمان می کنم بررسی هر یک از این لغات در قرآن گفت و گوی مستقل و مفصلی را می طلبد که باریک بینی و باریک اندیشی، ویژگی اصلی آن است و از لغت «حرب» آغاز می کنم.

در کتاب خدا این لغت به فراوانی به کار نرفته است، کم تر از هفت مورد، و هیچ یک نیز قصد بیان یک جنگ جاری را ندارد و عمده ترین آن مواردی است که قرآن پاک در آیه های ۲۷۶ تا ۲۸۱ در ذم ربا می گوید و همین جا فرصت است تا یاد آوری کنم که در قرآن مبارک در موارد اندکی به حرمت رفتار و کردار و یا خوردنی ها و آشامیدنی ها اشاره رفته است و تقریبا در تمام آن ها شروطی برای اسقاط حرمت وجود دارد، الا ربا: «اگر ربا خوردید، پس چنان است که با خدا و رسول اش جنگ می کنید». در این بیان زبده ی بی گذشت، سایه ای از خشم تامل برانگیز الهی پدیدار است که در تمام قرآن همانند ندارد، به ضرب و زور هیچ تفسیری کم رنگ نمی شود و ناشایست دیگری نیست که سزاوار و در حد این تمثیل آمده باشد. به گمان من حرمت جدی ربا و نهی از مسکرات و دیگر حقه بازی های معمول و جاری جوامع، چون قمار و جایزه پراکنی و غیره، یک مبارزه مستقیم و موکد قرآن با یهودیان و محروم کردن آن ها از امکان تخلیه ی کیسه ی مسلمین به وسیله ی کارگزاران یهود است که از نخست جز ربا خواری و شراب فروشی و بسط بساط سرگرمی های تحمیق و تحقیر کننده، ممر درآمد و جایگاهی نداشته اند و آیا با وجود چنین دستور موکدی در حرمت ربا، که همسان نبرد با خدا و رسول گفته شده، دریافت بهره های کلان را در بانک های زیر کلید حکومت های اسلامی چه گونه توجیه می کنند، آن گاه که پول های کوچکی را هم که مردم معمول خدا ترس، به امید اجابت دعوت قرآن، به صورت قرض الحسنه و بی چشم داشت دراختیار بانک ها می گذارند، با ربحی نجومی، با هزار دنگ و فنگ و منت و رشوه و رفت و آمد، به نیازمندان باز می گردانند، تا سود سالانه ی بانک ها سرسام بیاورد، تولیدگر نیازمند ناگزیر سهم ربح این بانک های اسلامی را بر بهای کالا بیافزاید، کمر مصرف کننده زیر این بار بشکند، تورم از مهار درآید و برای رنگین کردن این بساط، به جرم و نهی دیگری متوسل شوند که مسابقه ی افزایش بی لجام جوایز حساب های قرض الحسنه است!!!! 

باری، جای دیگری نیز که قرآن عظیم به حرب اشاره دارد، در آیه ی ۶۴ سوره ی مائده است، که باز هم سخن از توطئه های یهود و از جمله کوشش آن ها برای جنگ افروزی است که صریح آیه در ناکامی آن ها در شعله ور کردن این آتش می گوید. در آیه ی ۵۵ و ۵۶ سوره ی انفال سخن از پیمان شکنان است، خداوند به پیامبر می گوید که اگر ناگزیر به جنگ با آنان شدی، چنان بر آنان بتاز و تار و مارشان کن که عبرت شود و بی گفت و گو معلوم است که در این جا هم طرح احتمال جنگ است و نه خود جنگ. و سرانجام به آیه ی ۴ از سوره ی محمد می رسیم که در آن دستور یک جنگ بی ترحم جاری است و گرچه در این آیه هم سخن از «اگر» است و نه یک جنگ جاری و یا اجرا شده، اما تصویر مستتر در آن توصیه ی شقاوت در جنگ را القا می کند: «اگر با کافران رو به رو شدید، گردن های شان را بزنید، و اسیرشان کنید در بندهای محکم، و پس از آن با فدیه و یا منت رها شان کنید تا بارهای شان را فرو گذارند». در میان ده ها ترجمه ای که اینک از این آیه به دست داریم، گرچه اختلاف های فاحش دیده می شود، اما فی الجمله همگی همین برداشت را به بار آورده اند. آیا به راستی آیه ی شریفه قصد بیان همین الگو را دارد و اگر آیه تکلیفی عام است و مقطع و محدوده ندارد، پس آیا ما هنوز اگر با کافران رو به رو شویم وظیفه داریم گردن شان را بزنیم، در بند های محکم اسیرشان کنیم تا فدیه بپردازند و از دارایی های خود بگذرند و آیا هرگز در قرآن فتوای دیگری با چنین مضمونی در برخورد با مخالفان دیده شده است؟ و چرا رقبه و رقاب که در چند موضع دیگر قرآن فصیح به معنای برده و بنده به صورت مفرد و جمع آمده، در این جا ناگهان معنای گردن به خود گرفته است و اگر الرقاب به معنای گردن هاست، پس چرا در آیه ی ۵ سوره ی مسد «جید» و در آیه ی ۱۳ سوره ی اسرا «عنق» را به معنای گردن گرفته اند؟ پس آشکارا دیده می شود که در این آیه نیز مترجمین، درست همانند آیات قتال، سعی در تخریب وجهه ی قرآن و القای رواج گردن زنی در اسلام را داشته اند و همین جاست که اصرار می کنم مسلمین و  تابعین قرآن باید زبان عرب بیاموزند و بی واسطه با قرآن مربوط شوند و تاکید دارم که اختراع زبان فارسی در قرون اولیه ی اسلامی، نه فقط با قصد ایجاد شکاف میان شرق و غرب جهان اسلام، بل با هدف دور کردن ایرانیان از درک مستقیم مفاهیم قرآنی بوده است.  (دنباله دارد)   

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و يکم شهريور 1384ساعت 0:37  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

یادداشت برای آقای عارف گل سرخی (۲)

و اما پاسخ: در ابتدا و بدون مجامله بگویم که هیچ قوم کنونی ساکن ایران و بین النهرین و حتی اعراب هویت پیش از اسلام ندارند و قبل از این که خشم، برابر معمول، کسانی را به ناسزا گویی ترغیب کند، که آخورشان آراسته به تجملات باستانی است، دعوت می کنم به بنیان مطلب ورود کنید که شاید چشم ما را بر حقیقتی بگشاید که درک مفهوم عمیق آیه ی بی بدیل «انما المومنون اخوه» برای همه ی ما میسرتر، و معلوم شود که چرا قرآن عظیم از توسل به مفاخرات قومی و قبیله ای برحذر داشته و بر ما برداشت از عمق اقیانوس وار معنی آیه ی کریمه ی «ان اکرمکم عندالله اتقیکم» ممکن تر شود.

همین جا ارزش و لزوم و وجوب کنکاش درباره ی پوریم، پیش از ورود به هر مبحث تاریخی و فرهنگی در موضوع شرق میانه، بار دیگر خود را می نمایاند، زیرا اگر قبول کنیم باستان شناسی و اکتشاف جهانی هنوز قادر نبوده است در منطقه ی ما شیئی را، از هر نوع، بیابد که با یقین کامل ساخت آن را به فاصله ی زمانی میان رخ داد پلید پوریم و طلوع اسلام منتسب کند و از عهده ی اثبات این انتساب نیز برآید، پس سخن از حضور و توانایی های فنی و فرهنگی هر قوم و قبیله ای، پس از پوریم و پیش از تولد دوباره در سایه ی مسالمت اسلام، هزالی محض است.

توسل دیگر من به اسناد پیش از پوریم، و در راس آن ها کتیبه های داریوش است که در چند قطعه ای از آن ها، داریوش حین سخن گفتن از ستیزندگان با خویش، مردمی را با نام قومی و یا جغرافیایی شان معرفی می کند، که از مجموع آن ها سی نام، به شرحی که می آورم، قابل شناسایی و استخراج است و از آن که پس از داریوش، که زمان او با رخ داد نسل برانداز پوریم برابر است، دیگر هیچ گونه یاد و نشانه ای از حضور  آدمی در منطقه ی ما ثبت نیست، پس لیست حک شده در سه کتیبه ی بیستون و دیوار جنوبی تخت جمشید و مقبره داریوش، آخرین فهرست از اقوام ساکن سراسر شرق میانه است، که در حد ستیز با داریوش توانا بوده اند: مد، اووج، پرثو، هرئی و، یاختریش، سوگود، اووارزم ایش، زرک، هرووتیش، ثتگوش، گدار، هیدوش، سکا، سکا هوم ورکا، سکا تیگر خودا، بابیروش، آثورا، اربایه، مودرای، ارمین، کت پتوک، اسپرد، یوونه، تی ئیی پری دری، سکودر، تک برا پوتای آ، کوشیا، مچی یا، کرکا، ثاثی د. 

بدون ورود به عدم تطبیق نسبی این اسامی، که از بازخوانی شارپ برداشته ام، با حروف میخی داریوشی کتیبه ها، توجه می دهم که در این معرفی نامه ی تاریخی، از اقوام شرق میانه، نامی از کرد و لر و بلوچ و ترک و غیره نیست و ارائه ی همین سند خود به تنهایی برای اثبات این مطلب کافی است که نام گذاری کنونی بر اقوام منطقه ی ما، به استثنای بابل و آشور، که اسناد تثبیتی مستقل پیش از هخامنشیان دارند، مسلما یک نام گذاری پس از اسلام است و خود گواهی می دهد که وسعت کشتار پوریم تا به میزانی بوده است که تجمع های جدید و برآمده از پس اسلام، تا اندازه ی نا آگاهی نسبت به نام، به کلی از گذشته ی خود بی خبر بوده اند. مورخ در این مرحله می تواند به سهولت تمام اطلاعات کنونی در موضوع شرق میانه را شسته شده بداند و در راس آن ها سئوال کند که با پذیرش وسعت آدم کشی کامل پوریم، که تدارک کاسه ی سفالینی را در طول لااقل دوازده قرن، برای شرق میانه ی بنیان گذار دانایی ناممکن کرده است، پس این زبان فارسی ساخت چه کسانی جز یهودیان است که این همه هویت پیش از اسلام، در تمام زمینه ها، از پیامبر و کتاب و امپراتوران و مضحک تر از همه جنگ های بی پایان با رومیان و یونانیان، آن هم به تایید گروهی مورخ قلابی رومی و یونانی، برای منطقه ای ساخته اند که هنوز رد حضور یک انسان منفرد را هم در آن، به فاصله ی بلند پوریم تا اسلام نیافته ایم؟!

اینک به گمان من باید بکوشیم تا مناطق کنونی زیستی را با اسامی کتیبه های داریوش منطبق و مثلا معلوم کنیم که منظور از ذکر اسامی اووج و زرک و مچیا و کرکا در کتیبه های داریوش اشاره به کدام قوم ویا جغرافیای پیش از پوریم بوده و یافته های کنونی ما مثلا در جیرفت و سیلک و حسنلو و مارلیک، به کدام یک از این سی قوم تعلق داشته است. به گمان من تنها هویت واقعی موجود و قابل پذیرش و مستند در ایران، تا آن جا که مورد حمایت اسناد تاریخی است، دو قوم به عرب و ترک نام گذاری شده اند که تیپولوژی غالب ایرانیان کنونی را، با استثتاهایی محدود، تشکیل می دهند و پیش از ورود به جزییات، لازم می دانم که اندکی در باره ی موضوع و هویت عرب بگویم، که خود نور تازه ای به سیاهی کنونی مسلط بر روابط انسانی پر از خصومت و خشم و غریبگی در منطقه ی ما می تاباند و خردمندان را به قبول یکپارچگی در هویت مسلمین شرق میانه قانع می کند.

هنوز کسی رد پایی از عرب پیش از اسلام نیافته است و نام گذاری کنونی بر قوم عرب، برداشتی ناشیانه از معرفی صریح قرآن است که در آن نیز، چنان که گفته اند و خواهم گفت، هیچ منظور قومی مستتر نیست و برابر معمول باید از مفسده انگیزی های ابن ندیم آغاز کرد که کتاب او سرمنشاء بروز دشمنی و فساد در فرهنگ و دانش اسلامی و در میان مسلمین است.

«چرا عرب را به این نام خوانده اند؟ ابن ابوسعد نوشته است گویند: ابراهیم علیه السلام نکاه اش به فرزندان اسماعیل و دائیان جرهمی آنان که افتاد پرسید اینان چه کسانی هستند؟ اسماعیل در جواب گفت: فرزندان من و دائیان آنان از جرهم. ابراهیم به همان زبان سریانی قدیم که سخن می گفت به اسماعیل گفت: اعرب له، یعنی آن ها را با هم بیامیز. والله اعلم». (ابن ندیم، الفهرست، ص ۹ ترجمه فارسی).

ظاهرا این قدیم ترین معرفی نامه ی مکتوب برای عرب به عنوان یک قوم است که تنها لقب شایسته برای آن مزخرف گویی عوامانه و متکی به اسامی و عباراتی است که نمی توان برای آن ها اندک اعتباری قائل شد. ابن ابوسعد را نمی شناسیم و نمی دانیم منقولات از او در کجا ثبت بوده است، چنان که منظور ابن ندیم از دائیان جرهمی معلوم نیست و لغت نامه ای را در دست نداریم تا معلوم کند که چه گونه ابن ندیم اعرب له را آنان را با هم بیامیز معنی کرده و در اصل نقل چنین خاطره ای از یک گفت و گوی زمان ابراهیم معلوم نیست قرن ها بعد، از چه مسیری به ابن ندیم رسیده است؟ و بدون تعارف بگویم که تمام دیگر سخنان درباره ی پیشینه ی قومی عرب پیش از اسلام، ذره ای معتبرتر از این پریشان گویی ابن ندیم نیست و بدین ترتیب ذکر لغت عرب به قرآن منحصر می شود که برای کوتاهی گفتار به مختصر شده ی تاملات خرم شاهی در صفحه ی ۱۴۴۴ و ۱۴۴۵ دانش نامه ی قرآن رجوع می دهم و سپس به اضافات خویش باز می گردم.

«عرب، «عرب» در قرآن به کار نرفته است. اما کلمه ی «عربی» ۱۱ بار به عنوان صفت قرآن یا زبان عربی مبین، که قرآن به آن است، به کار رفته است. کلمه ی «اعراب» نیز ده بار در قرآن کریم به کار رفته است. اما نکته ی مهمی که باید به آن توجه داشت، که مراد از اعراب، قوم عرب نیست، و باید بین عرب، که خود اسم جمع است و بر جنس و نژاد عرب (کنونی) دلالت دارد، فرق گذارد. اعراب جمع عرب نیست. مراد از اعراب قبایل بی فرهنگ و بادیه نشین عرب است. یعنی هرگز چه قبل و چه بعد از اسلام به مردم مکه و یا مدینه و مهاجران و انصار اعراب نمی گفته اند... منظور از عربی بودن قرآن وضوح، فصاحت و بلاغت قرآن است که حقایقی بلند مرتبه آن هم در کمال رسایی بیان شده است... توجه به آیه ی ۳۷ سوره ی رعد این احتمال را بیش تر تقویت می کند که «کذلک انزلناه حکما عربیا...» و چون عربی توصیف حکم است، غیر از «روشن و آشکار» معنی دیگری نمی تواند داشته باشد... پس محتمل تر است که منظور از عربی، بلیغ تر و فصیح تر باشد. در جلد دوم مجمع البحرین ص ۱۱۸ در کنار سایر معانی، معنی عرب، شیوایی و روشنایی زبان آمده است».

من خواننده را به مطالعه ی کتاب ها در موضوع تاریخ و هویت قوم عرب رجوع می دهم تا معلوم شود که هیچ کس ضمن این که قوم عرب پیش از اسلام را نیافته از لغت عرب در قرآن هم نتوانسته معنی و مفهوم قومی استخراج کند و گرچه غالبا و از جمله خرم شاهی در بیان سلیس مطلب تعلل کرده اند و به نعل و به میخ زده اند، اما بی تردید قمپزهای قوم گرایانه ی کنونی عرب، نه فقط مستند تاریخی ندارد، بل اصولا مورد تایید قرآن هم نیست. ما آنان را به عنوان حاملین اسلام ارج می گذاریم و حضورشان را موجد تولدی نو در هستی برباد رفته ی تمدن پیش از پوریم در تمام منطقه ی شرق میانه و سپس موجب نوسازی در حیات بشر می دانیم و از تایید ارجحیت قومی آنان مانند هر قوم و قبیله ی دیگر، بر اساس سفارشات قرآن و مدارک تاریخی، معذوریم. به گمان من، که شرح آن را در پاره نوشته ی دیگر بیاورم، آن چه را که امروز عرب می شناسیم به نشانه های محکم چند، بقایای به اعماق صحرا گریخته ی آرامیان، از شقاوت یهودیان در نسل کشی پوریم اند، که اندکی از فرهنگ و توانایی و خردمندی های بین النهرین کهن را، در محدوده ای کوچک، حفظ کرده اند و محکم ترین ادله ی این بیان آرامی خواندن خویش، به وسیله ی ابراهیم علیه السلام در تورات و تایید انتساب وی به مسلمین در قرآن است.

درباره ی ترکان نیز جز این نمی توان گفت که مهاجرین به شرق میانه، از ارض های میانی و از خطه ای که امروز خراسان بزرگ می شناسیم، در پس طلوع اسلام اند و یافتن رد پای قوم ترک در محدوده ی کنونی ایران، پیش از حوادث پوریم، تاکنون ممکن نبوده است. این که نخستین سلسله های حاکم بر ایران را، در قرون اولیه ی اسلامی، همانند غزنویان و سلجوقیان، از مهاجران ترک می شناسیم، خود به عنوان مستنداتی در اثبات اهمیت بررسی تاریخی پوریم کاربرد دارد، اول این که معلوم می کند ترکان داخل حوزه ی نسل کشی پوریم قرار نداشته اند، پس در زمره ی مردم شرق میانه ی پیش از پوریم و ستیزندگان با داریوش نبوده اند و مهم تر، آشکار شدن این نکته است که در قرون اولیه ی اسلامی هم، هنوز هیچ تجمع قومی و بومی در ایران نبوده است که نسبت به مهاجران ترک ادعای اقلیمی کند و مانع تسلط آنان شود و بالاخره از آن جا که تا قاجار تمام سلسله های حاکم بر ایران از ترکان اند، به خوبی مسلم می شود که هرگز تسلط ترکان با مقاومت و مخالفتی رو به رو نبوده و این خود به ترین نشان است که حکومت سلسله های ترک پیوسته موجب و موجد رشد علمی و فرهنگی در ایران بوده و با مثال های سلجوقیه و به ویژه صفویه باید معترف بود که آنان در ایران تعدیات قوم گرایانه را موجب نشده اند و حتی در زمینه ی فرهنگی، علی رغم تسلط ۱۲ قرنه، تکلم به زبان های محلی و رفتارهای سنتی را تحت الشعاع تمایلات قومی خود  قرار نداده اند و آن گاه که در رشد بعدی، دومین امپراتوری بزرگ جهان اسلام را پایه گذاردند، باز هم یاد و یادگارهای آنان نزد مسلمین ناموجه نیست و به شرط بقای عمر و خواست خداوند به زمان خود اثبات خواهم کرد که تمام تاریخ نویسی کنونی در بیان تعدیات مغولان نیز جز افسانه ارزیابی نمی شود و منظور از آلودن زمان مغول به غارت و خون ریزی را بیان خواهم کرد که بقایای فرهنگی و معماری میراث مانده از آنان، مخالف این توهم و تلقینات است.

آقای گل سرخی، این عصاره و فشرده ای از آن منبع گسترده ای است که خیال داشتم به زمان خود در موضوع اقوام شرق میانه بیان کنم و شما مرا به ارائه ی زود هنگام و سر و دست شکسته ی آن وادار کردید. در باره ی اقوام کرد و بلوچ و لر، بدون آن که ذره ای از اعتبار و اختیار و حقوق کنونی آنان بکاهم و یا انکاری در موجودیت قومی شان داشته باشم، خردمندان آنان را دعوت می کنم که بی جار و جنجال و تبعیت از اطوارهای عوام، با ورود به این بحث، نخست معلوم کنند که نام گذاری کنونی بر تجمع خویش را از چه زمان و با توسل به کدام منبع رایج کرده اند و از کجا به دست آورده اند؟ شاید از این طریق بتوانیم به ضرورت اثبات این نیاز زمان نزدیک تر شویم که مسلمین فقط یک ملت ظهور کرده پس از انهدام پوریم اند، که  جز امنیت و سلام برای جهانیان پیامی نداشته و ندارند.

و در لا به لای این کوشش برای بنیان شناسی هویت و سرنوشت تاریخی مردم شرق میانه، آیا ادعاهای برتری طلبانه ی فارسیان تا چه میزان مضحک می شود که تاریخ تولد آنان فقط به زمان رضا شاه برمی گردد؟!!! و آیا تصور و توهم اتصال ترکان به سومریان و اشکانیان و یا باور ظهور بابک خرم دین از میان آنان نیز، به همین اندازه مضحک نیست؟ و آیا دریوزگی امروز زمام داران ترکیه برای ورود به اتحادیه ی اروپا موجب سرشکستگی مسلمین، قطع ارتباط ترکان با هویت قومی و ملی و دینی و دلیل بی خبری تاریخی و گوش به فرمانی آنان نمی شود؟!   

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهريور 1384ساعت 15:57  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

یادداشت برای آقای عارف گل سرخی

به گمانم زمان برای طرح چنین سئوال عمده و مهم و در عین حال حساسیت برانگیزی، که پاسخ صریح به آن، ممکن است به تقویت جبهه ای بیانجامد که در همه جا غیرضرور بودن بررسی نقش تاریخی و ضد تمدنی پوریم را تبلیغ می کنند، اندکی زود است. هرچند که با برخورد غیرمتعصب و خردمندانه با آن نیز می توان گودال عمیق جدایی قومی و منطقه ای موجود را، که دست پخت مورخین و مفسرین یهودی است، یکشبه هموار و راه اتحاد ملی و منطقه ای را، که در حال حاضر با انواع عوارض مسدود است، در کوتاه ترین زمان ممکن تسطیح کرد.

درست به همین دلیل پیوسته گفته ام تعیین تکلیف آکادمیک با ماجرای پلید پوریم دریچه تازه ای بر روی بررسی های تمدنی در تمام مراکز تجمع کهن و کنونی انسان خواهد گشود، چرا که عوارض پوریم فقط شرق میانه را در خون و سکوت فرو نبرده است، بل با جرات تمام می توان مدعی شد که پانصد سال پس از طلوع اسلام نیز، که بازساخت زمینه و زیربناهای ضرور برای حرکت دوباره به سوی علم و آگاهی، پس از انهدام پوریم، در سرزمین های اسلامی به اتمام می رسد، هنوز مجموعه ی توانایی های علمی، اجتماعی، هنری، تکنیکی، معماری و نظایر آن، در نزد مسلمانان، اروپاییان، هندیان، چینیان و مردم خاور دور، از آن چه در شرق میانه ی پیش از پوریم سراغ داریم، عقب مانده تر است، به پای آن نمی رسد و به یک معنا اقدام بنیان برافکنانه و تلافی جویانه ی یهودیان در ماجرای پوریم موجب توقف حرکت رو به پیش انسان لااقل به مدت پانزده قرن شد و بدون شک جهان بدون پوریم، در سال ۲۰۰۰ نمی توانست در توحش کنونی قرار داشته باشد و در صورت حذف ماجرای پوریم، انسان امروز از مراحل رشدی عبور کرده بود که اینک در زمره ی آرزوهای او قرار دارد. به این معنا تمام بشریت را باید آسیب دیده از ماجرای پوریم گفت و اگر فراموش نکنیم که اغلب مصائب کنونی آدمی در زمینه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی نیز حاصل تمهیدات ضد بشری صهیونیست ها و عوامل و دست نشاندگان آن هاست، پس حضور یهودیان را باید یک مانع رشد تمدن و مسالمت در جهان شناخت و مثلا از یاد نبرد که آن ها با تاریخ و هویت و هستی مردم ما با تدارک صد ها افسانه ی قدیم و جدید و بی سر و ته شاهنامه ای چه آورده اند، دانشگاه های وابسته به آنان چه گونه برای ما کتیبه ی دروغین ساسانی حک کرده اند و یا پایتخت و مقبره ی دروغین کورش با نام پاسارگاد ساخته اند.

با این مقدمات می توان به پاسخ سئوال شما پرداخت، اما پیش تر گفته باشم که یهودیان در مسیر تاریخ خود،  با برتر انگاری خویش، که ملهم از تاکیدات تورات است، راه فرقه ای و قبیله ای غیرقابل توجیهی را گزیده اند، که لااقل در اسناد اجتماعی امروز بی اندازه عقب مانده، مخرب، منزوی و جدا سرانه ارزیابی می شود و مثلا شادمانی بی خودانه ی آن ها در جشن سالانه ی پوریم، توهین مستقیم و علنی به حقوق اجتماعی و تاریخ دیگران و نیز بیان صریح تایید آدم کشی بی مرز پدران شان است. هیچ یهودی خردمند و آگاهی نمی تواند مانند وحشیان پیش از تاریخ، از کشتار همسایگان خود احساس شادمانی و لذت کند و رقص و پای کوبی به راه اندازد، بل برعکس، یهودیان راه بازگشت به هیئت عمومی تمدن و همزیستی آدمی را ممکن است از پوزش خواهی علنی و عمومی به علت آن نسل کشی بی پایان و غیر ضرور در شرق میانه کهن آغاز کنند. این توصیه و وصیت من به صاحب نظران و اندیشمندان یهود در سراسر جهان است.  (ادامه دارد)   

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهريور 1384ساعت 21:48  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

وبلاگ آقای عارف گلسرخی را، به خاطر نقد ارزشمند و آبرو بر باد ده اش از کتاب کورش کبیر، اثر فحاش معروف، شعبانی، بسته اند.  ایشان به مناسبت این روسیاهی که در مخابرات جمهوری اسلامی کسانی تا این حد جری شده اند که به پشتیبانی از کورش و داریوش دریچه و درزهای نواندیشی را مسدود می کنند، مطلب زیر را نصب کرده اند که چون در حال حاضر دست رسی به وبلاگ ایشان میسر نیست، یادداشت ایشان در این وبلاگ هم ثبت می شود:
 
چهارشنبه، 2 شهريور، 1384

يادداشت بيستم:

اندر احوال مردم روسیاه!

(به مناسبت فیلتر و مسدود کردن وبلاگ استاد ناصر پورپیرار و نویسنده این سطور)

 

آن زمان که کتاب اول مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران با عنوان دوازده قرن سکوت منتشرشد، کم تر کسی می توانست اندازه و چه گونگی تاثیر گذاری و آینده آن را پیش بینی کند؛ غالب اصلی ترین مخاطبان کتاب، یعنی لایه روشنفکر نمای جامعه،آن به اصطلاح اساتید تاریخ و باستان شناسی و اهل تاریخ در جایگاه های مختلف، در برابر این کتاب، واکنش هایی مشتمل بر خشم و غضب بی امان، نثار فحش های چارواداری و از همه مهم تر نسبت دادن تهمت های موهوم و برخاسته از اذهان بیمار، مبتنی بر مزدوری مولف آن برای جمهوری اسلامی و صدام و سران کشورهای عربی، نشان دادند، و این حداکثر توان این مجموعه به ظاهر حامل دانش و آگاهی بود! اما با گذر زمان و آشکار شدن این که پای جمهوری اسلامی و صدام و دیگران در پس انتشار مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران در میان نیست، ترس این موش های کور بینوا از آسیب جمهوری اسلامی و بقیه فرو ریخت و چماق به دست وارد میدان شدند و همزمان گروهی از زباله های درون جمهوری اسلامی و نیز گروهی بچه دلقک بی مایه پرسه گرد از قماش بابایادگار و سورنا گیلانی و داریوش کیانی و آریان و آرمان و ... را هم برای بدنام کردن نویسنده آن مجموعه و متوقف ساختن انتشار این کتاب ها، با خود وارد عرصه کردند... شباهت عجیبی است میان رفتار این ویروس های حاکم بر فرهنگ ایران، با ابوسفیان ها و آن کوچه گردهایی که به فرمان ابوسفیان ها خاک و خاکروبه بر سر و روی پیامبر و مسلمین می پاشیدند! امروز کسانی چون شجاع الدین شفا، پرویز ورجاوند، عطاءالله مهاجرانی، حسین مرعشی و محمد خاتمی در جای ابوسفیان ها، و بی مایگانی نظیر بابایادگار و کیانی و حامد قندی در جای ولگردهای گوش به فرمان کوچه و بازار، به سر و روی ناصر پورپیرار و در واقع به چشم حقیقت خاک می پاشند! و چه بی نهایت ابله اند اینان، که نمی دانند فروغ درست اندیشی آنان را، بسیار زودتر از آن چه می پندارند، کور خواهد کرد! برای این موش های کور که طاقت دیدار نور پر فروغ حقیقت را ندارند، البته بهترین راه، همان پنهان شدن در سوراخ، یا به عبارت بهتر، پنهان شدن در پشت نام های قلابی مانند بابایادگار و کیانی، یا روی آوردن به نقنق ها و بهانه گیری های کودکانه در محفل های خصوصی در بسته شان است! تا بدین وسیله اندکی از حریق تعصب و تحجر و نادانی خود را فرو نشانند!

آیا جز این است که تمام اینان، در کرنش کردن در برابر مبتدی ترین ایران شناسان غربی و شرقی بر یکدیگر پیشی می گیرند؟! و آیا جز این است که بازتاب رفتار آنان در برابر کتاب های استاد پورپیرار، حداکثر ناتوانی شان در نوشتن سطری ردیه انتقادی و یا فهم حداقل یکی از مدخل های این مجموعه را با وضوح تمام به نمایش می گذارد؟!

با این همه به نظر من هنوز ابوسفیان ها و کشیش های قرون وسطی بسیار از اینانبسیار برتراند، زیرا ابوسفیان ها و کشیشان اروپای قرون وسطی مدعی آزاد اندیشی و آزادی قلم و بیان و گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها و روشنفکری و دانش و آگاهی نبودند، اما هم اینان، که داعیه ی تفکر آکادمیک و دفاع از آزاد اندیشی دارند، در برابر یک نویسنده فرهیخته مستقل دست تنها، که در سن 65 سالگی تنها جرم اش دگر اندیشی است، از فرط سرسپردگی و جهالت حتی قادر به کنترل خود و حفظ ظاهر نیز نیستند و برای متوقف ساختن یک اندیشه تازه، نه تنها حرمت و شان انسانی یک محقق مسن را نگه نمی دارند، بل به کثیف ترین بیان ها و رفتارهای فاشیستی و دیکتاتور مآبانه: تهدید، تلاش برای یافتن یک «ضارب کسروی»، عدم اجازه انتشار ادامه کتاب های تاملی در بنیان تاریخ ایران از سوی وزارت ارشاد، باز داشت نویسنده آن و هم اینک مسدود و فیلتر کردن وبلاگ نویسنده این مجموعه و مدافعان وی از سوی اداره مخابرات جمهوری اسلامی، روی می آورند تا بلکه مانع انتشار حقایق تازه درباره تاریخ و هویت ایران و ایرانی شوند!

آیا این جمهوری اسلامی را چه شده است که عنان مسائل فرهنگی و سیاسی آن، این چنین به دست باستان پرستان و مزدوران بی مزد و بامزد صهیونیزم و جهان سرمایه داری و مشتی بی مایه متعصب دست پرورده آنان افتاده است، و بزرگ ترین منتقد جهالت باستان پرستی و بزرگ ترین منتقد صهیونیزم و عالم ترین مدافع اسلام، می باید بدین سان از سوی دستگاه های این جمهوری از ارائه اندیشه اش باز داشته شود؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهريور 1384ساعت 23:26  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

یادداشت برای حامد

 

این که مرحوم شهید مطهری، نظریات مستقل خود را، بدون ارائه ی ابزاری برای بنیان شناسی، ارائه داده باشد، بار چندانی از دوش حاملان فرهنگ کنونی ایران و اسلام بر نمی دارد و بیش تر بر جدل ها می افزاید. طبیعی است که مباحثه بر سر حذف یا ابقای تک تک روایات در ارتباط با ساسانیان نه میسر است و نه مفید. زیرا رد شهید مطهری بر یک ازدواج همان اندازه غیر مستند ارائه شده که تایید آن. این جا گفت و گو از این خرده کاری های غوغاگر نیست، که در نهایت نیز داوری موضوع را دشوار می کند، سخن بر سر رذ و یا قبول کل سیستمی است که به نام ساسانیان برای ما ساخته اند. وانگهی توسل تو به اشارات شهید مطهری زمانی کار ساز است که معلوم کنیم، در قرن گذشته، چند معلم و متفکر و صاحب درایتی که به این امور نزدیک شود از حوزه عروج کرده است و چرا ۲۵ سال پس از فقدان او هنوز جانشینی برای او معرفی و ممکن نمی شود؟   

اگر ممکن شده است که معلوم کنیم چنین سلسله ای نبوده و تمام اسناد و ابزار اثبات آن جعل جدید است، و اگر می توانیم سازندگان این افسانه های تفرقه برانگیز و تخدیر کننده را شناسایی و اهداف شان را عرضه کنیم، که پنهان کردن پوریم بوده است، پس نگفته پیداست آن مجموعه ای را که بی اعتنا به داده های جدید، هنوز اسناد آموزشی نوجوانان اش با حکایت زنجیر عدل انوشیروان مزین است و یا آخوندش متعصبانه مشغول و سرگرم سلمان است، که باز هم با زردشتیگری فلابی زمان ساسانی مرتبط می شود و روشن فکرش مشغول شمردن کتاب هایی با ده دوازده خط مختلف است که گویا اعراب برای گرم کردن تنور نانوایی ها و گرمابه ها از کتاب خانه های ساسانی به قاهره برده اند، پس هرم فرهنگی کنونی ما را یا حقوق بگیران مراکز تولید این توهمات بالا برده اند و یا با بی سوادان غیر قابل باز آموزی، در این یا آن شمایل و لباس.

خنده دار نیست که دعوت به بازخوانی دوباره ی اسناد تاریخ و هویت و فرهنگ کنونی، که ظن آلودگی تمام آن ها به امیال یهود می رود، و مثلا تقاضای تورق دوباره ی الفهرست، تنها عکس العملی را که برانگیخته این است که یک روشن فکر مهمل نویس کتاب چند جلدی «الفهرست ماقبل الفهرست» و یک آخوند هم «میراث مکتوب شیعه در سه قرن نخست هجری» را به بازار بفرستند، پیش از این که معلوم کنند اصولا مکتوب کردن هر میراثی در سه قرن اول هجری میسر بوده است یا نه؟ و عجیب تر از این نیست که این تالیفات تازه نیز آبشخوری در همان کتاب الفهرست ابن ندیم دارد! این نیست مگر توطن مفرطانه در نادانی و عناد لجوجانه و بل کاسب کارانه با خرد ورزی. فربکم اعلم بمن هو اهدی سبیلا.  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهريور 1384ساعت 11:54  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

مشغله بازار !!!

فاضل مردی، در لباس روحانی، از سر دل سوزی، نصیحت می کرد که بیش از حد به بنیان شناسی تاریخ شرق میانه نپردازم، دست از اثبات بود و نبود ساسانیان بردارم و با موضوع پوریم ور نروم. سخن مان به درازا کشید و سرانجام، گرچه برای بیان حقیقتی که می دانم سرسخت تر می نمودم، اما معلومم شد که به وادی سلامتی پای نگذارده ام، حساسیت های فراوانی را برانگیخته ام، سپاه حفاظت از توقف نواندیشی را یکسره و از همه سو بر خود شورانده ام و با حیرت و افسوس و نیز غرور بسیار آگاه شدم که هنوز هم ساکنان وادی حق و آگاهی و آزادی، شاهد و پشتیبانی جز خون خویش ندارند و همان دم نوجوان فلسطینی در خاک غلطیده را به یاد آوردم.

می گفت باخبری که بدون ساسانیان منبرها را سرد خواهی کرد؟ ربط آن را، گرچه می دانستم، ولی پرسیدم. پاسخ داد: نیمی از دل گرمی های مستمعین ما در این است که پیامبر گرامی فرموده باشد به زمان ملک عادل زاده شده، نامه ای به خسرو پرویز ساسانی فرستاده، پارسیان را مشتاق ترین خریدار علم گفته و سلمان سابقا زردشتی را دستیار خود گرفته باشد و در زمره ی اهل بيت خويش بشناسد. معتقد بود که جماعت از شنیدن صدها روایت قوم و خویشی ساسانیان و فرزندان امام علی لذت می‌برند و ده ها کتاب در صحت اين قول از اولیاء و اهل بیت می‌شمرد و برای نمونه به نقل کلینی شیخ بزرگ شیعه در کتاب اصول کافی اشاره می کرد:

«امام باقر فرمود: هنگامی که دختر بزرگ یزدگرد را به عنوان اسیر نزد عمر آوردند، دوشیزگان مدینه برای تماشای او سرک می کشیدند و هنگامی که وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان شد. عمر به او نگریست ، او رخسار خود را پوشید و به فارسی گفت: وای روزگاز هرمز سیاه شد. عمر گفت: آیا این دختر به من ناسزا می گوید؟ سپس قصد فروش او را کرد. امیر مومنان علی به عمر فرمود: تو این حق را نداری، اختیار انتخاب را به خود او واگذار کن، هر مردی را که به شوهری انتخاب کرد، مهریه اش را از سهم بیت المال همان مرد حساب کن. عمر به او اختیار داد، او جلو آمد و دست اش را بر سر حسین نهاد، امیر مومنان علی به او فرمود: نام تو چیست؟ او جواب داد: جهان شاه. حضرت علی فرمود: بل که شهربانو باشد. به این ترتیب علی نام او را تغییر داد، سپس به امام حسین فرمود : ای حسین از این دختر به ترین شخص روی زمین برای تو متولد می شود و علی ابن الحسین، امام سجاد، از او متولد شد».

این شیخ نیز، همانند آن روشن فکر، بیان حقیقت را با رونق گردآوری خلق الله به دور خویش مغایر می دید. چند آیه ای از قرآن گواه آوردم که: قدمی آن سو تر حق، مغاک ضلال است، اما گوش شنوا نداشت. گفتم که امروز نو مصیبت خوانی پوریم افضل تر و کارآ تر از بیان مکرر بلایای کربلا است، چرا که شمر و یزید امروز ما اسراییل است و زمانی که دشمنان، جهان اسلام را از داخل و خارج محاصره کرده اند و آنوسی ها در هر شمایل و لباسی در همه جا حاضرند، ضرورتر از حرکت به سمت اتحاد اسلامی دستور العملی نیست و اضافه کردم آیا بیدار نمی شوید؟ رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی شبانه روز برای ویرانی اعتبار ایران پیش از اسلام، به دست سرباز عرب موش خوار مسلمان، ضجه مویه می کند، وزارت ارشاد اسلامی حتی در کنار کتاب های زردشتیان نیز اجازه ی انتشار کتاب های ضد صهیونیستی را نمی دهد، وزارت ارتباطات وبلاگ های مترقی و افشا کننده ی اسراییل را می بندد و صفحات وبلاگ های باستان پرستی و توهین به اسلام هر روز پر زرق و برق تر می شود! گفتم چه تفاوتی میان توست که به قرآن مجهزی، با آن پیروی اوستا، که کتاب اش همراه تمام سلسله ی ساسانیان دروغ است، یا آن جیره خوار سفره ی کورش، که همگی به یکسان از بیان حقیقت واهمه کرده اید؟ گفت حرفه ای نیستی و نمی دانی که اگر صد ها و هزاران حدیث و روایت در ارتباط با ساسانیان، با قبول نبود آن سلسله باطل شود، راهی یرای حفظ آن صدها و هزاران دیگر بی ارتباط با ساسانیان نیز نمی ماند، و می مانم که منبر را چه گونه بگردانم و اداره کنم و مستمع را با چه نگه دارم زمانی که کثیر صحبت من ذکر روایت و حدیث و مصیبت و قلیلی هم مقدمه چینی برای ورود به آن کثیر است. تکرار کردم که امروز اوجب و افضل تر از ذکر مصیبت پوریم نداریم که درهای بهشت اتحاد اسلامی را به روی ما خواهد گشود، لباس مظلومیت تاریخی را از تن یهود بیرون خواهد کشید و همه ی ما را به سرنوشت مشترکی متوجه خواهد کرد که یهودیان از زمان کورش به این سو برای هستی و هویت و فرهنگ و تاریخ ما رقم زده اند. به آخر او را  مردد دیدم، بدون این که قانع شده باشد.

در قفای اش با خود گفتم :  باز هم این شیخ که با درک درست مطلب، همت تذکر داشته است، آن روشن فکر، جز نادانی در اطراف خود نمی پراکند و جز فحاشی مایه ای ندارد که نشان دهد.       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهريور 1384ساعت 11:9  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

يهوديان از برملا شدن نسل کشی پوريم برآشفته‌اند!

 

عصر امروز تلويزيون لوس آنجلسی ان. آی. تی. وی. با هومن سرشار و فريار نيک بخت و بيژن خليلی به بهانه‌ی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فرزندان استر» گفت و گويی ترتيب داده بود که از سراپای آن خشم نسبت به اين صاحب قلم می‌باريد و در واقع می کوشيدند برای زخم عميق و درمان ناشدنی برملا شدن رسوايی عظيم آدم‌کشی بی‌مرز و محاسبه‌ی پوريم، در کتاب آخر من، درمانی دست و پا کنند. سراپای اين گفت و گو در توجيه کودکانه‌ی آن نسل کشی سراسری از مردم شرق ميانه می‌گذشت و بدون ذره‌ای پرده پوشی و انکار آن قتل عام، اقدام به آن را با عنوان دفاع پيش‌دستانه‌ی يهوديان در برابر مردمی می‌گفتند که پيشاپيش پوريم قصد قتل عام يهوديان را داشته اند.

در زمره‌ی اين دفاعيات و به عنوان تمثيل بيان می‌شد که اگر يهوديان قادر بودند هيتلر و ياران نخستين‌اش را قتل عام کنند جنگ جهانی دوم رخ نمی‌داد و از جمله به‌کشته شدن ۶ ميليون يهودی منجر نمی‌شد!!!؟ و بدين‌ترتيب آشکارا مردم ممتاز و مسالمت‌جوی شرق ميانه‌ی کهن را، که جز با يهوديان در مقاطع مختلف به تفاهم نرسيده‌اند، با هيتلر مقايسه می‌کردند. در ميان آن‌ها کسی به آن عاملی اشاره نمی‌کرد که موجب کين توزی سراسری مردم شرق ميانه نسبت به يهوديان شده بود. در اين نشست فراموش می‌شد ‌که چه‌گونه يهوه در تورات کورش را تشجيع کرده و دلداری داده بود که با کمک سازمان دهندگان و تدارکات لجستيکی يهود به تخريب بابل و بين‌النهرين و ايران برود و يادی از کشتارهای سفاکانه‌ی داريوش و مقاومت مردانه و سراسری مردم منطقه در برابر او نمی‌شد که يهوديان را عامل از دست رفتن استقلال و حاصل چند هزاره تمدن درخشان خويش می‌شناختند.

گفت و گو کنندکان سعی داشتند آثار آن آدم کشی مهيب و تکرار نشده را که موجب هزار و پانصد سال تعويق در رشد موزون پيشرفت بشر و انتقال تمدن به غرب شد و شرايطی فراهم آورد که اروپای قرون وسطا از جوامع ماقبل تاريخ شرق ميانه نيز عقب مانده‌تر بود، کم اهميت جلوه دهند و توضيح نمی‌دادند که اين چه‌گونه دفاع پيش‌گيرانه‌ای بوده است که در يورشی غافل‌گيرانه و به مدد نيزه داران هخامنشی تا آخرين نفر از نفوس لااقل سی ملت و قوم شناخته شده را کشته‌اند و در قريب صد مرکز تجمع منطقه‌ی ما خشتی بر خشت باقی نگذارده‌اند؟

گفت و گو کنندگان به اين مطلب ورود نمی‌کردند که اگر نسل کشی سراسری پوريم را می‌پذيرند و اگر قابل اثبات است که پس از آن قصابی بی‌ضابطه، در سراسر شرق ميانه، زن و مردی را باقی نگذارده اند که فرزندی بياورند و به درازای ۱۳۰۰ سال، تا زمان طلوع اسلام، در شرق ميانه، با آن همه آوازه و استعداد صنعتی، کسی را نيافته ايم که برای استفاده‌ی تجمع و خانواده‌ی خود، يک کاسه‌ی سفالين معيوب بسازد، و حتی اگر تمام اين نابود‌گری را هم به عنوان دفاع نوع يهودی مجاز بشمريم، آن گاه بايد از اين مهار از دست دادگان بپرسيم پس ديگر چرا در دو قرن اخير، باز هم با کمک و به دست مشتی يهودی بی‌کاره‌ی ديگر، با نام عاريتی استاد و مورخ و باستان شناس و مکتشف و مرمت کار، از قبيل اشميت و هرتسفلد و  گيرشمن و کرفتر و آستروناخ و ديگران، برای اين دوران سکوت دراز مدت، به عنوان پوششی بر نتايج جنايات بی‌مقياس پوريم، تاريخ ايران باستان و بين‌النهرين نوشته‌اند، اشکانيان و ساسانيان قلابی ساخته‌اند، زردشت و اوستا و مانی و مزدک دروغين تراشيده‌اند و هزار ياوه‌ی بی‌سر و‌ ته را برای ايجاد دشمنی و اختلاف ميان ترک و فارس و عرب و عجم و ارمنی و غيره، به‌هم بسته‌اند؟ آيا کدام يک از اين جنايات موحش‌تر است: نسل‌کشی براندازانه‌ و پليد پوريم، که در ۲۵۰۰ سال پيش انجام شده و يا توليدات فرهنگی سراسر جعل و نابه‌کاری مراکز ايران و شرق شناسی نوين و وابسته به کنيسه و کليسا، که به صورت مراکز دانشگاهی اروپا و آمريکا در عظيم‌ترين توطئه چينی عليه آگاهی جهانی وارد شده‌اند؟

شخصا برای بررسی ماجرای نخستين و وسيع‌ترين و عظيم‌ترين جنايت انجام شده در سراسر دوران حيات بشر، که يهوديان اجرای آن را با شادمانی بی‌خودانه در روز پوريم جشن می‌گيرند، و برای اندازه‌گيری پی‌آمدهای ويرانگرايانه‌ی آن اقدام در تمدن شرق ميانه و سراسر جهان، آماده‌ام که با هر مرکز فرهنگی يهوديان در هر سطحی مقابله کنم و آنان را برای جعل اسناد تاريخ شرق ميانه تا حد حک کتيبه‌ی به اصطلاح ساسانی در محوطه های نقش رستم و نقش رجب و غار حاجی‌اباد و غيره به مناظره بطلبم و اگر در مجموعه‌ی فرهنگی موجود اين جمهوری کسی در حد ورود به اين مباحثات يافت می شود، پيشاپيش با خبر باشد که وقت است تا دماغ فرهنگی اين غربيان متفرعن را که در همه‌ی زمينه‌های انسانی جز برای يهوديان پادويی و در حد جنايات افغانستان و عراق و فلسطين آدم‌کشی نکرده اند، به خاک بماليم و با گفت و گو از ابعاد و عوارض پوريم، آن‌ها را به موضعی برانيم که قدرت سر بلند کردن و نگريستن به آدميان را نداشته باشند. پرچم شناخت تاريخی پوريم را برافرازيم و از اين راه کوشش دو قرنه‌ی يهوديان برای پنهان نگهداشتن اثرات تاريخی و ضد تمدنی آن را باطل کنيم. اين قوی‌ترين پرتوی است که به تاريکی‌های هزاره های شرق ميانه‌ی ممتاز و به نقش بازسازنده‌ی اسلام افکنده می شود. بعون‌الله.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهريور 1384ساعت 0:39  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

ادعانامه و اعلام وقوع جرم!؟

بر مبنای يافته‌های باستان شناسی و رجوع به مدارک متعدد و محکم و قابل دفاع موجود، ادعا‌نامه‌ی زير از سوی اين مورخ برای بررسی به پيشگاه خردمندان و پژوهندگان مسير تاريخ و تمدن بشری و آگاهانی تقديم می‌شود که به طور مطلق خود را از تعلقات تلقينی و تعصبات کنونی، در موضوعات قومی و ملی و دينی و مذهبی و نژادی رها شده می‌بينند، بشری می‌انديشند و به وحدت و خلوص و يکپارچگی و سلامت در وجود و وجدان کارگزاران گسترش فرهنگ انسانی و جويندگان راهی برای برقراری عدالت و رعايت و همزيستی جهانی باور دارند.

اين ادعا‌نامه در‌عين‌حال هشداری است برای جلوگيری از تکرار توطئه‌ای کهن عليه کوشش دشوار چند هزار ساله‌ی بشر، در غلبه بر ناتوانی‌های فردی و جمعی، و انتشار آگاهی‌نامه‌ای است بر امکان وقوع مجدد فاجعه‌ای که ممکن است بار ديگر حاصل دشوار به دست آمده‌ی تمدن و تفاهم نسبی کنونی را در معرض تهديد مطامع يک قوم انحصار طلب و جدا سر قراردهد که برگزيدگان رسمی آن ها اندک علاقه‌ای به‌ادامه‌ی هستی و هويت و حيات آدميانی ندارند که بيرون از معتقدات و متعلقات و مطامع محدود و فرقه‌ای آن‌ها زيست می‌کنند.

اين ادعا‌نامه از سوی يک ساکن شرق ميانه تنظيم می‌شود که اينک می‌تواند در هر جايگاه آزاد انديشی و ناوابستگی و در هر مرکز ارائه‌ی عرض‌حال آکادميک اثبات کند که يهوديان هستی و دست مايه‌های درخشان اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی ده‌ها ملت کهن ساکن خطه‌ی او را در‌يک نسل‌کشی گسترده و کامل، با نام اقدام انتقام‌جويانه‌ی «پوريم»، چنان در خون خفه کرده‌اند که پس از ۲۵۰۰ سال، هنوز نه فقط بازيافت امين و مطمئن‌ هستی و هويت پيشين و شناسايی پيوند قومی و بومی و منطقه‌ای ديرين، برای ساکنان اين خطه ناممکن و آگاهی‌های کنونی آن‌ها درباره‌ی سرنوشت تاريخی مشترکی که از سر گذرانده اند در اندازه ی هيچ است، بل بر اثر محصولات جاعلانه‌ی فرهنگی فراهم آمده به‌وسيله‌ی قاتلان پيشينيان خويش، در دوران اخير، اينک در تعفن تفرقه و تفرد و کينه و طلب‌کاری و دشمن انگاری يکديگر به سر می‌برند.

صادر کننده‌ی اين ادعا‌نامه‌ی تاريخی، از صاحبان خرد و مدعيان علاقه‌مندی به حقايق هشدار دهنده و بيدارگر فرهنگی، مصرا می خواهد که با بررسی انبوه اسناد و اشارات معتبر تاريخی و باستان شناسی منضم به بندهای اين ادعا‌نامه، رای خود را درباره ی وظيفه‌ی عمومی انسان نسبت به مرکز تدارک تفرق و تهديد و توطئه در ميان جهانيان، يعنی مجموعه‌های يهودی خزيده در ميان تمام ملل، صادر کنند.

۱. فرهنگ و تمدن و دانش و هنر و صنايع و  توليد در جهان، وام‌دار مطلق ساکنان کهن شرق ميانه‌است که دست‌آوردهای بی‌نظير تفکر و فن‌آوری آنان، هنوز هم موجب حيرت هنرشناسان و صنعتگران و نوآوران تکنولوژی در جهان است. آن چه را که آدمی امروز می‌داند، در تمام زمينه‌های زيستی و تدارکات اجتماعی و فنی و قانون‌گذاری و مراکز تجمع همانديشانه‌ی عمومی، برای نخستين بار در عمق تاريخ شرق ميانه، و در ميان ملت هايی کليد خورده، که از جمله نام‌های شناخته شده و پرآوازه‌ی بابل و آشور و ايلام وآراميان برای جهانيان شناخته شده است. علاوه براين نام‌های پر‌نور بين‌النهرينی، از مجموعه‌های زيستی تواناي ديگری در سراسر ايران باخبريم، که کتيبه‌های داريوش اول در مراتب مختلف و از جمله در سنگ نگاره‌ی مقبره‌اش در نقش رستم، از آنان با اين اسامی ياد می‌کند: پارس، مد، اووج، پرثو، هرتی‌و، باختریش، سوگود، اووارزم‌يش، زرک، هرووتيش، ثتگوش، گدار، هيوش، سکا، هوم‌ورگا، تيگرخ‌ودا، بابيروش، آثورا، اربای، مودرای، ارمين، کت‌پتوک، سپرد، ی‌وون، سکا‌تی‌نئی پردری، اسکودر، ی‌وونا تک برا پوتای‌آ، کوشی‌يا، مچيا، کرکا، ثاتيی‌د. 

تقريبا شناسايی کامل و مطمئن غالب اين اسامی ناممکن است و حدس‌های جاری کنونی در اين‌باره که مثلا منظور از «مودراي» در متن اين کتيبه‌ها مصر است و يا «ی‌وون» اشاره به يونان دارد، ذره‌ای قابل اعتنا نيست و جست‌و‌جو‌گران نوين در شرق ميانه موظف و ملزم‌اند که از اين پس برای شناسايی محيط جغرافيايی و توانايی‌های بومی و قومی اين ملت‌ها کوشش تازه‌ای را آغاز کنند. آن چه را که اينک و در‌کنکاش‌های تصادفی و غالبا غيررسمی اعلام می‌شود، بر‌مبنای موقعيت جغرافيايی کنونی است و تجمع‌هايی را با ‌نام‌هاي جيرفت و حسنلو و سيلک و مارليک و سيستان و زيويه و غيره می‌شناسيم که نمی‌دانيم در روزگار داريوش چه ناميده می‌شدند و کدام خطاب کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش متوجه و مصدر آنان است. چنان که نام‌گذاری‌های قومی کنونی، مانند بلوچ و کرد و لر و گيلک و املشی و سيستانی و ترک و غيره، نام‌گذاری پس از اسلام است و هنوز نمی‌دانيم که تجمع های موجود اقليمی و قومی کنونی، در دوران پيش از پوريم چه نام داشته‌اند چنان که مطمئنيم مراکز تجمع کنونی و صورت اسامی شهرهای تبريز و اصفهان و يزد و رشت و مشهد و پاوه و مهاباد وکاشان و کرمان همگی پس از اسلام پايه ريزی و نام گذاری شده‌اند. 

۲. مورخ خلاء و بی‌خبری مطلق موجود در موضوع پيشينه و متعلقات اقوام ايرانی را، تا آن‌جا که ناگزيرند متن پريشان شاه‌نامه را شناسنامه‌ی خود بپندارند، سند انهدام کامل اين اقوام در ماجرای پليد پوريم شناسايی می‌کند و‌‌ می‌تواند با قراردادن اين اشاره، در‌کنار‌‌ فقدان‌ کامل دست‌ساخته‌ها و‌ نمونه ‌يافته‌های باستان‌شناسی، اثبات‌کند ‌که ابعاد خون‌ريزی سراسری در ماجرای انتقام‌جويانه‌ی پوريم تا آن‌جاست که حيات و هستی مردم شرق ميانه به يکباره متوقف مانده و باستان‌شناسی جهان هنوز آثاری از تجمع و حضور متمدنانه و يا حتی متفرق انسانی به صورت شهر، ابنيه، لوازم مصرفی فلزی يا سفالين، قطعات زينتی، آلات و ابزار جنگ و شکار، معبد و بازار و  گور و مقبره و سنجاق سر و دکمه و يا حتی اسکلت برهنه‌ی انسانی را در سراسر شرق ميانه نيافته است که با اطمينان بتواند تعلق آن را به دوران دوازده قرنه‌ی ميان پوريم تا ظهور اسلام اثبات‌کند. چنان‌که پس ازآخرين يادآوری داريوش درکتيبه‌ی نهايی مقبره‌اش، ديگر به‌هيچ صورت و در هيچ سندی، از آن سی مجموعه و مرکز تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه ياد و نامی نمی آید.

۳. اين ادعا‌نامه صاحبان آراء را به‌انديشه درباره‌ی آثار‌تخريبی ماجرای پوريم در‌مجموعه‌ی تمدن بشری دعوت می کند و تذکر می‌دهد که توقف پويايی در شرق ميانه به ايستايی مطلق رشد در سرنوشت تمام بشر و انحراف در مفاهيم و تعاريف تمدن منتهی شد و از آن‌ که يهوديان پس از تخريب کامل تمدن شرق ميانه با تحريک و تطميع امپراتوران روم، دومين مرکز تجمع و آگاهی کهن و مادر شهر آزاد انديشی باستان پس از شرق ميانه، يعنی يونان و آتن را نيز به درازای شش قرن به مخروبه بدل کردند، تا مطابق لاف‌زنی‌های تلمودی، و مکمل کليسايی آن، خود را تنها سخن‌گو و سابقه‌دار در معرفت بشری معرفی‌ کنند، موجب شدند تا دو هزار سال پس از پوريم و در اروپای قرون وسطا نيز سطح آگاهی‌های عمومی، در تمام زمينه‌ها، از توانايی‌های کهن مردم شرق ميانه و يونان عقب مانده‌تر بماند که معنای صريح آن درجا زدن دو هزار ساله‌ی تمدن انسانی، پس از تمهيدات يهودی برای ايجاد امنيت و سروری قومی مورد تقاضای آنان بوده است، چنان‌که هنوز و در دوران معاصر هم از آسيب‌های بنيانی حادثه‌ی پوريم نياسوده‌ايم و تقريبا تمام توطئه‌چينی‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان و کليه‌ی اقدامات کودتايی قرن اخير، بازساخت در مقياس کوچک‌تر پوريم است که از پس حضور مجدد يهوديان در‌عرصه‌ی سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان ديکته و تدارک می‌شود. چنان که اقدام لابی‌های يهود، در تمرين يک پوريم جديد، به صورت نسل‌کشی عيان و آشکار کنونی، در ماجراجويی‌های فلسطين و عراق و افغانستان و منتقل کردن مسئوليت اين کينه‌توزی و زياده طلبی بر دوش مسلمين ظاهرا تروريست، عمل‌کردن دوباره‌ی همان شيوه‌ای است که محصولات فرهنگی اخير يهوديان، به صورت تاليفات تاريخی، کوشيده است پس از محو آثار و رد پای اقدام پوريم، مسئوليت سکوت تمدن و توليد در شرق ميانه را به دوش سرباز ظاهرا خون‌ريز شمشير به دست عرب مسلمان منتقل کند، آن هم در حالی که باستان شناسی جهان قادر نيست ساخت يک خنجر کوچک دفاع شخصی در سراسر شرق ميانه را، در فاصله‌ی پوريم تا قرن دوم هجری اثبات و نمونه‌ی آن را عرضه کند!

اينک اين ادعا نامه خواهان رسيدگی جمعی فرهنگ مداران سراسر جهان به ماجرای به عمد در فراموشی قرار داده شده ی پوريم و ارزيابی تاثيرات مخرب آن در متوقف کردن پروسه‌ی رشد بشری است، تا از اين طريق وجدان آدميان نسبت به توطئه‌ی تازه برای درگيرکردن هستی کنونی انسان در يک ماجرای بنيان برافکنانه‌ی پوريم جديد، که يهوديان مشغول تدارک مقدمات آنند، آگاه و هوشيار شود و پيش هنگام به افشای آن و مدافعه‌ی جمعی مشغول شويم. واضح است که مسئوليت کشورهای مسلمان شرق ميانه و اقوام ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و گيلک و غيره، که يهوديان در آن ماجرای پليد پوريم پيوند‌شان با پيشينيان‌شان را بريده‌اند، بيش‌تر است، چنان که پی‌گيری خردمندانه و بدون تعصب پوريم، مردم منطقه‌ی ما را به يک وحدت در تجديد حيات و حتی وحدت قومی نوينی می‌رساند که نور آن بر اثر ظهور آفتاب اسلام، بر هر ساکن کنونی شرق ميانه، پس از ۱۲ قرن اقامت در سکوت و تاريکی، تابيده ‌است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهريور 1384ساعت 0:38  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

 

حجت بر همه‌ی ما تمام است؟!

 

اينک حجت بر همه تمام است. ديگر می‌دانيم که يهوديان در اواخر دوران داريوش اول، و آن زمان که دفاع جمعی، سراسری و متحدانه‌ی اقوام شرق ميانه، متجاوزين هخامنشی را به آستانه‌ی شکست کامل کشانده بود و به تصريح تورات، مردم ممتاز منطقه‌ی ما، پيش شرط اين شکست را، قتل عام همزمان يهوديان خزيده در ميان اقوام اين خطه تشخيص داده بودند، يهوديان و باز هم به تصريح تورات، با سود بردن از شبکه‌ی اطلاعاتی پنهان خويش و پس از آگاهی از اين نيت جمعی، تصميم به پيش دستی می‌گيرند و با کمک عوامل نظامی هخامنشی، در يک يورش و شبيخون برنامه ريزی شده‌ی منظم و کودتا‌گونه‌ی پر از سبعيت، چنان که الگوی تمام کودتاهای پس از پوريم شده است، نخست سازمان‌های رهبری و برجستگان و هدايت کنندگان اقوام و سپس در آشفتگی و هراس به وجود آمده‌ی بعدی، فرد فرد زندگان ساکن سراسر شرق ميانه را، در اقدام پليدی که خود پوريم نام داده‌اند، قتل عام می‌کنند. اينک با ادله‌ی کافی می‌توان عرضه و اثبات کرد که شمار بس اندکی از بوميان ساکن جنوب دريای خزر، لرستان و کردستان و خوزستان، که جغرافيای سکونت‌شان اجازه‌‌ و امکان گريز به اعماق جنگل‌ها، ستيغ کوه‌ها و بن هورها و نيزارها را برای نجات می‌داده ، هرچند از اين آدم ‌کشی بی‌قياس مصون مانده‌اند، اما تا پايان قرن اول هجری، چنان که فقدان کامل يافته‌های باستان شناسی گواهی می‌دهد، هرگز به شهرنشينی و تجمع و توليد بازنگشته‌اند.  

تورات نفوس کشتار شده برای بقای قوم يهود را، ۷۷۰۰۰ نفر می‌شمارد ولی تعيين وسعت و شمول اين نخستين نسل کشی کامل در زندگی بشری، که هرگز نظير آن تکرار نشد، از اين پس با کاوشگران و نوانديشان نخبه‌ی مسلمان و غيرمسلمان است که نيرو و دانش خود را وقف پرده برچينی از اين ماجرای هولناک تاريخی کنند که ۲۰۰ سال صحنه آرايی‌های اخير مورخين يهود، در تدارک جاعلانه‌ی دو سلسله و امپراتوری با نام‌های اشکانی و ساسانی و ضمائم سرگيجه‌آور آن‌ها، جز پرکردن خلاء کامل تجمع و تمدن و توليد در خطه‌ی ما، که حاصل پوريم بود، با هدف پنهان کردن رد‌پا و عوارض تاريخی آن آدم کشی وسيع نبوده است. آت چه را من به مدد اسناد و قرائن و اشارات و امارات گمانه می‌زنم، امحاء کامل قريب ۳۰ ملتی است که در فهرست مقبره ی کورش نام برده شده است.

اينک حجت بر همگی تمام است. زيرا علاوه بر ده‌ها برهانی که معلوم می‌کند تمام کتيبه ها و ديگر نشانه‌های حضوری که برای اشکانيان و ساسانيان در تاريخ ايران ساخته اند، جاعلانه و جديد است، با عنوان کردن مدخل فقدان کامل توليد در تمام عرصه‌های صنعتی و هنری و نيز نايابی ساده‌ترين لوازم زيستی در فاصله‌ی پوريم تا قرن دوم هجری، می‌توانيم با يقين کامل اعلام کنيم که تمام يافته های باستان شناختی مکشوفه در سراسر شرق ميانه، جز دو تاريخ توليد ندارند: يا متعلق به پيش از رخ داد پوريم‌اند و يا از قرن دوم هجری به بعد ساخته شده اند. باستان شناسی جهان در حال حاضر قادر نيست به قدر نعل اسبی شاهدی مغاير با اين ادعا ارائه کند.

برای استحکام اين نظر کافی است به نخستين دست ساخته‌های اسلامی در شرق ميانه و از جمله به نمونه‌ی سفال‌هايی توجه کنيم که در قرن دوم هجری در نيشابور، بغداد و سامره توليد شده اند. اين ظروف مصرفی سفالين گواهی می‌دهند که سازندگان آن از هيچ ميراث فنی و فرهنگی بهره نبرده اند و ساخته‌های آنان چندان خام دستانه و از نظر اسلوب و آرايه‌های هنری ناشيانه و ناباب‌اند که بدون هيچ مجامله و تعارف می‌توان گفت که حاصل دست سفالگر مسلمان از نمونه توليدات سفالگر ۵۰۰۰ سال مقدم بر اسلام عقب مانده‌تر است. همين بيان و نشان ساده‌ی قابل تعقيب به صدای بلند اعلام می‌کند که آدم کشی يهوديان در اقدام پوريم تا به آن حد وسيع و عميق و فراگير بوده است که تا ظهور اسلام کم‌ترين نشانه‌ی تحرک و تجمع و تمدن و توليد در سراسر شرق ميانه قابل شناسايی نيست و ساده‌ترين ابزار حيات جمعی، يعنی يک پياله‌ی سفال آب‌خوری در منطقه‌ای نيافته‌ايم که مظاهر مختصری از توليدات انبوه و متعدد و متنوع پيش از پوريم مردم آن، در موزه‌های جهان، از نخستين و عالی‌ترين فرآورده‌های صنعتی و هنری بشر معرفی می شود! آيا متوقف کردن کامل حيات طبيعی و رشد اجتماعی در خطه‌ی پرآوازه‌ی شرق ميانه با چه ميزان آدم کشی ميسر شده و با چه مقياس و معياری می‌توان وسعت و شدت آن را محاسبه کرد؟ 

اينک حجت بر همه تمام است. مورخ حتی می‌تواند نسل کشی کامل پوريم را حاصل وسعت وحشت يهوديان از بازگشت به اسارتگاه های بابل، در اثر شکست هخامنشيان بداند و آن را برآيند ناگزير چاره انديشی برای بقا از سوی رابی‌های يهود در دورانی سخت و سرنوشت ساز بشناسد. اما برای تاليفات مورخين و اقدامات جاعلانه ی باستان شناسان يهودی در دوران معاصر، تا حد حک کتيبه‌های ساسانی و ساخت دروغين پاسارگاد، تغيير هويت تخت جمشيد، تدارک صد‌ها تاليف قلابی در موضوع تاريخ ايران باستان و صدر اسلام و نيز اختراع دو سلسله و امپراتوری دروغين اشکانی و ساسانی، که تماما برای سرپوش نهادن بر پوريم آماده کرده‌اند و حاصل ديگر آن همين اختلاف درمان نشدنی و بی‌دليل است که ميان ساکنان و مردم ممتاز شرق ميانه، ميان ترک و ارمنی و ايرانی و عرب تا حد خون خواهی و خون خواری برقرار است، هيچ محمل و بهانه‌ای جز دشمنی فطری يهوديان با فرهنگ و تمدن غير‌يهود نمی‌بيند که نشان می‌دهد سردم‌داران و رابی‌ها و سران صهيونيستی اين قوم، دشمن فرهنگ و آگاهی تمام بشر و مقدم بر همه مسلمين‌اند، کم‌ترين اهميت و احترامی برای هستی و هويت و جان و مال و دانش و فرهنگ اقوام ديگر قائل نيستند و جای دادن آن ها در خانواده‌ی بشری خطای محض است. من به حال آن گروه يهوديان خردمند و صاحب فرهنگ و ضد صهيونيست افسوس می‌خورم که ناگزيرند مارک قومی را بر پيشانی خود نگهدارند، که تاريخ بشری را با اعمال زشت خويش آلوده‌اند، چنان که با همت مشتی روشنفکر و صاحب منصب سياسی ارزان بهای داخلی، تمام هويت و ديرينه‌ی اين سرزمين و  سرگذشت مردم آن را با افسانه‌های نجس شاه‌نامه‌ای به تمسخر گرفته‌اند.

اينک که سعی ۲۰۰ ساله‌ی مورخين دروغ‌پرداز يهود و همدستان خودی آن ها باطل شده و پرده از پی آمد‌های پوريم در منطقه ی ما برداشته شده است، بر خردمندان و عاقبت انديشان است که پرچم حساب رسی پوريم را برافرازند و در همه جا از آثار آن کشتار موحش بر تمامی روند تاريخ و تمدن بشری سخن بگويند. کم ترين حاصل و درآمد اين اقدام جمعی نه فقط نزديک کردن دوباره‌ی‌ فرزندان اقوام پراکنده شده‌ی شرق ميانه است که در ۲۵ قرن پيش درخت تمدن و هستی پدران و پيشيان‌شان نيز در تبرکشی پوريم از ريشه درآمد، بل بر همه‌ی ما به سادگی اثبات می‌کند که تجديد هستی و حيات و تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه، به چراغ اسلام فروغی دوباره گرفته و به همت عرب مسلمان سازمان داده شده است و بالاخره ما را نسبت به تدارکات تازه‌ی يهوديان برای اقدام به يک پوريم معاصر و اين بار به مدد سربازان اروپايی و آمريکايی، هشيار می کند.

در حال حاضر تعيين تکليف نهايی تاريخ ايران باستان، منوط و منضم به تعيين تکليف نهايی با شناخت عوارض رخ‌داد پوريم است. اگر تصفيه‌ی نسل کشانه‌ی پوريم تا ميزان توقف کامل توليد و تمدن و تجمع در شرق ميانه عمل کرده است، پس انبوه سخن سرايان و افسانه سازان نام‌آور خودی و بيگانه که تاکنون از امپراتوران، پيامبران، آتشکده‌ها، خطوط، کتب، فرهنگ و نيز لشکرکشی‌های پياپی ايرانيان به يونان و مصر و روم سخن گفته‌اند، همگی به صورت مزد بگيران مستقيم کنيسه برای پنهان کردن حقيقت تاريخ غم‌بار شرق ميانه و پرده داران و پنهان کاران ماجرای پوريم در می‌آيند.   

اينک حجت بر همه تمام است. برای نواختن در شیپور بيداری و بازساخت وحدت منطقه ای، پرچم بررسی و حساب‌کشی نتايج تاريخی و تمدنی پوريم در شرق ميانه و در تمدن بشری را برافرازيم. دشمن دروغ پرداز و جاعل و تاريخ ساز از اين نقطه سخت آسيب پذير است. کوشش جمعی ما ماهيت خون ريز و بی فرهنگ راهبران يهود را در سراسر تاريخ برملا می‌کند و برای اين همه مرکز دانشگاهی و سازمان‌های ايران شناسی، که با ادعای دانش و تحقيق عالمانه به ما فخر می‌فروشند، اما تا سرحد حک جاعلانه‌ی کتيبه‌ی ساسانی، اوباشی و بی دانشی کرده اند، آبرويی باقی نخواهد گذارد. اينک زمان يورش فرهنگی به دشمنان دين و آگاهی و تفرقه افکنان ميان مسلمين است و مسئوليت دانشگاهيان و حوزه ها و دستگاه های تبليغاتی و فرهنگی و آموزشی جمهوری اسلامی، به ويژه در دولت آقای احمدی نژاد، از همه بيش‌تر و سنگين‌تر است. حربه‌ی ما در اين مدخل، حساب کشی فرهنگی است که بلبل زبانی معمول آن ها را در موضوع تروريسم اسلامی بی‌اثر  و ناکارآمد و بی‌کاربرد می‌کند.

برای برقراری دوباره‌ی پيوند باستانی ميان ملت های شرق ميانه، که اينک تمامی آن‌ها نظر به پرچم اسلام دارند، راهی مستقيم‌تر و نزديک‌تر از يادآوری سرنوشت مشترکی نيست که يهوديان در ماجرای پوريم برای آنان رقم زده‌اند. از طريق شناخت عوارض تاريخی پوريم، مقابله با آسيب آثار مورخين يهود، که اينک همگی به آن مبتلاييم، ميسر و سهل می‌شود. بعون‌الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهريور 1384ساعت 0:37  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

دو يادداشت برای انتخابات

 

به گمان من، آن مجموعه ای که با دست‌آويز اصلاح طلبی، به ميدان سياست قدم گذارد و به تصرف قدرت رسيد، بد‌ترين نا‌به‌سامانی های سياسی و اقتصادی و فرهنگی را، در قريب ده ساله‌ی اخير، به تاريخ سرزمين ما تحميل کرد و تلخ‌ترين و بی‌ثمرترين جام تجربه‌ی ملی در ۱۵۰ سال اخير را به کام مردم ريخت. اگر بنا را به تشخيص مردمی بگذاريم، که پيوسته قاضی نهايی و عادل تاريخ بوده‌اند، هم فرستادن حماسی خاتمی به مسند رياست جمهوری و هم تحقير صريح او در آخرين نشستی که با دانش‌جويان دانشگاه تهران داشت، برای مورخ گواهی بزرگی باقی می‌گذارد که رفتار مردم با پشت کنندگان به نيازهای‌شان لاجرم بی رحمانه و خوارکننده‌ خواهد بود، چنان که زمزمه‌ی قدرشناسی نسبت به خدمت گزاران خويش را از گهواره در گوش نوزادان خود می خوانند. اگر خاتمی قادر شد که در مدت ۶ سال خود را از آن جايگاه شاخص تاريخی، به موضع دو ساله‌ی اخير برساند، که با بد‌‌ترين نوع بی‌اعتنايی مردمی رو به روست، پس او را ناتوان‌ترين چهره ی سياسی تاريخ معاصر ايران بدانيم زيرا ظواهر امر گواه است که مردم مايل‌اند حتی خاطره‌ی او را هم از ياد بزدايند و اين بد‌ترين نوع ابراز نفرت تاريخی است، چنان که بوميان ممتاز شرق ميانه يادمان کورش و داريوش و هخامنشيان را از حافظه‌ی تاريخی خود سترده‌اند.

از همين مقوله است ماجرای رفتار و گفتار تاريخی مردم با کروبی و رفسنجانی. آن‌ها پاسخ صريح و مستقيم و ماندنی خود را در ماجرای انتخابات مجلس دوره‌ی اخير گرفتند که مفهوم روشن آن دور انداخته شدن به وسيله‌ی صاحبان آراء بود. اگر آن ها چندان مردم را باور ندارند و تا آن حد در درس آموزی تاريخی بی استعدادند که پس از رد شدن در آزمايش نمايندگی مجلس، به گمان تصرف کرسی رياست جمهوری افتاده‌اند، پس مفهوم مستقيم آن، بی اعتنايی لج‌بازانه به پيام مردم است و درست به همين دليل است که به جای توسل به اعتبار ملی، ناگزير می‌شوند خوش خيالان در انتظار ۵۰ هزار تومان ماهانه و يا جوانان غيرسياسی مشتاق اسکيت سواری در خيابان‌ها را، با هزينه‌های گزاف، به گرد خويش بخوانند. اگر رفسنجانی در اين اندازه نيز از محاسبات مصطلح فاصله گرفته و با شعور ملی درافتاده است که برای تصرف کرسی اقتدار، پيش چشم جمع، ميلياردها ميليارد از کيسه‌ی شخصی هزينه می‌کند، پس از فزط جدا افتادگی از خلق، تصور پيدايی اين سئوال در ذهن عمومی را هم ندارد که از او بپرسند اين سرمايه‌گذاری به راستی گزاف را به طمع چه سودی هزينه می‌کند؟!  

به ياد دارم که رفسنجانی پس از شکست در انتخابات پيشين مجلس و در اولين نماز جمعه ای که برگزار کرد، در پاسخ شعارهای گروهی که آن پيام «ما اهل کوفه نيستيم...» را تکرار می‌کردند، با تلخی کينه توزانه و خشمگينی گفت: «بله می‌دانم، شما اهل تهرانيد!» که مفهوم مغاير آن چنين بود که از اهل کوفه نيز بد‌تريد! تشخيص من اين است که او از آن بی‌اعتنايی، سخت صدمه ديده و زخم خورده است و به دنبال فرصتی است تا از مردم انتقام بگيرد. اگر بار ديگر دست او به کرسی رياست جمهوری برسد، با مسلط کردن سرمايه داری، مهار از گرده ی عادی‌ترين اقشار اجتماعی خواهد گذراند. 

به تجربه اثبات شده که اگر حجم ثروتی، از ظرفيت معمول آدمی فراتر رفت، بايد از دارنده‌ی آن پرهيز کرد زيرا که محافظت از ثروت بسيار، آدمی را به پاسبانی از محافل و منافع خويش وا می‌دارد، نيازمندان را خطری برای نقصان دارايی‌اش می‌بيند و به معاشرت با همقدران خود مشتاق می‌کند. آيا نديديم که تکيه تبليغاتی رفسنجانی بر دارندگان اتومبيل‌های لوکسی بود که عقيده‌ی اجتماعی خود را به او کرايه می‌دادند و در شهر می‌گرداندند؟

نتايج مرحله‌ی اول اين انتخابات به روشنی تمايل عمومی را به برقراری عدالت اجتماعی نشان داد که تظاهری از قبول آن در شهردار ديده می شود. آن‌ها بار ديگر يک بی آوازه‌ی ديگر را برمی کشند تا به آرزوهای آنان توجه کند. اين خود تصوير روشنی است که آوازمندان کنونی در محک ملی، لااقل در مواجهه با اين درخواست مردمی، ناخالصی داشته‌اند و واويلا اگر به اين پيام نيازمندانه‌ی مردمی هم، همچون آن درخواست اصلاح طلبی، بی‌اعتنايی کنند و بازيچه بگيرند، زيرا از آن پس مردم به استقلال و به قهر، مجری پيام ها و درخواست‌های خود خواهند شد. 

 

بازندگان انتخابات جمهور نهم

مردم ايران، در قابلگی تاريخ معاصر، چنان ورزيدگی نشان می‌دهند که به اراده‌ی خود و در هر زمان که بخواهند، تاريخ را به زايمان وا می‌دارند! دکتر احمدی نژاد، آخرين نوزادی است که اين قابله به مدد استادی شگرف خويش از رحم تاريخ معاصر ايران بيرون کشيده است. نوزادی که فرصت دارد در زندگی چهار ساله‌اش به غولی جاويدان و ناميرا، در قضاوت‌های تاريخی، تغيير شکل دهد و يا چون بسياری ديگر، به افسون نفرين و نفرت و بی‌اعتنايی مردمی، چنان فسرده و کوچک شود که گويی در اصل به دنيا نيامده بود.

بيش از قرنی است صدای گلوله در جبهه ترقی‌خواهی ملی خاموش نشده و به نظر می‌رسد آرامش‌های کوتاه مدت پديد آمده در اين نزاع نهايی، جز خلق فرصتی برای تدارکات ستيزه‌های خشونت ‌بار‌تر بعدی در اين جبهه نبوده است: جنگ ارتجاع با نوانديشی و جنگ تسليم شدگان به مفسده‌های بين‌المللی، که مزدوری و مال‌اندوزی را چاره ديده‌اند، با مقيمان در قلعه‌ی اقتدار خودی، که برقراری عدالت و اعتدال و همانديشی و همپشتی ملی و منطقه ای را طالبند. ظواهر امر می‌گويد که اين جنگ، به هر صورتی که نمود کند و تا هر زمان که ادامه يابد، جز با پيروزی عدالت طلبان به پايان نخواهد آمد.

اينک و در آخرين رويارويی‌ها، که به راستی زيبنده‌ی عنوان تاريخی «نبرد جمهور نهم» است، موقعيت غالب مطبوعات چنان بود که گرچه به ظاهر در خدمات پشت جبهه مستقر بودند، اما گويی سخت‌ترين ضربه بر سنگر آنان فرود آمده است. آنان که دکتر احمدی را در يک همسرايی رسوا، در اندازه‌ی پادوی دست هفتم و خون‌ريز حاکميت کنونی قرار دادند، تا حد ناشران شايعات کوچه و بازار سقوط کردند و به مشاطه‌ی ظاهر او ايراد داشتند، اينک خود را با استهزاء عمومی و با مردمی رو به رو می‌بينند که با انتخاب خرد کننده‌ی خود، اطوارهای ظاهرا دل‌سوزانه‌ اين مطبوعات را، چون بسته‌ای زباله به زيستگاه خود آنان بازگردانده اند. چنان که در فاصله ای کوتاه، آثار و تظاهرات اين باخت تحقيرکننده، به صورت پريشان افی کامل در ادبيات سياسی آنان بروز کرده است.

«ديروز اصلاح‌طلبی از دموکراسی شکست خورد. در يکی از رقابتی‌ترين مبارزات انتخاباتی تاريخ دموکراسی ايران نامزد جناحی که به عدالت بيش از آزادی بها می داد، بر نامزد و يا نامزد هايی که مفاهيم اصلاح طلبانه، توسعه، آزادی و دموکراسی را ترويج می‌کردند، پيروز شد». (شرق، ۵ تير ۱۳۸۴، سرمقاله)

چنين که می‌خوانيم در انتخابات اخير، اصلاح طلبی در جنگ با دموکراسی شکست خورده است. هرچند نمی‌دانیم ستيزنده‌ی با دموکراسی با چه معياری اصلاح طلب ناميده می شود، اما پهنای درهم ريختگی انديشه‌ی سياسی نزد سرمقاله نويس شرق آن‌گاه آشکارتر می‌شود که در وصف و نقد نامزد پيروز دموکراسی در اين انتخابات، می‌نويسد که: به عدالت بيش از آزادی بها می‌داد! و زمانی بيان او رنگ کامل ماليخوليا و هذيان می گيرد که می افزايد: اصلاح طلبان از دموکراسی شکست خورده، قصد ترويج مفاهيم دموکراسی را داشته‌اند؟!!!

اين نوشته ها جز گيج زدن در ميان مشتی الفاظ سياسی نامربوط معنايی ندارد، تنها شدت ضربه‌ وارد آمده بر آنان را علامت گذاری می‌کند، معلوم می‌‌شود که به واقع نمی‌دانند چه رخ داده است و می فهميم که گزينش طوفانی و خردمندانه و محاسبه شده‌ی مردم نه فقط آنان را شگفت زده، که ناراضی و نگران کرده است. اگر اين همه مردم به سخنان و توصيه های طيف وسيعی از روشنفکری موجود، که در ميان‌شان از آيدين آغداشلو تا ميرحسين موسوی ديده می‌شود، و به کوه و کارناوالی از انواع تخريب شخصيت احمدی‌نژاد بی‌اعتنايی کرده اند و به انتخاب مستقل خود پيوسته‌اند، پس جايگاه اين مطبوعات و اين روشنفکری، که قدرت کم‌ترين تاثير گذاری بر روند سياسی ‌ـ اجتماعی را ندارند و مورد بی‌اعتنايی کامل مردمند، در کجاست و بر اينان جز محافلی دربسته چه نام ديگری می‌توان داد؟

هنوز نه فقط در رده‌های اطلاع رسانی موجود، مانند راديو، تلويزيون، مطبوعات و اسناد سياسی و حزبی، تحليل و توضيح روشنگری بر نتايج غيرمنتظره ی انتخابات جمهور نهم نيامده، بل با آن پراکنده نويسی‌ها، که تاکنون در عمده ترين تريبون های مطبوعاتی و به قلم مدعی ترين مفسران سياسی - اجتماعی خوانده‌ايم، به نظر می‌رسد که نبايد منتظر ديدگاه روشن و موشکافی در اين باره بود. زيرا عظمت روی داد، برندگان نامنتظر را از سويی به بهت زدگی و ناباوری فروبرد و از سوی بازندگان نيز، ضربه‌ی فاجعه‌ی از نظر سياسی سرنوشت ساز، آن‌ها را چندان از واقعيت ملموس و قابل شناخت دور کرد که هنوز ناشيانه به دنبال عامل و رد پا و سرنخی از توطئه‌چينی می‌گردند. به گمان آن‌ها مردم به طور عادی نبايستی قدرت مقابله با تلقينات گسترده‌ی آنان را داشته باشند و حاصل به دست آمده را پاسخ مستقيم خويش نمی‌دانند.

محفل گردانان و بقايای روشن‌فکری کهنه کار و کم توان کنونی، که قدمی از عهد عتيق خود و از زمانی دور نمی شوند که تبليغات حزبی نام و نان و قبول و قرار و مقبره ای برای شان تدارک می‌ديد، و هنوز همانند تصوير نماينده و سخن‌گوی خود در روزنامه ی شرق، حتی آن ژست ساعت و سيگار نمای کلارک گيبلی شش دهه پيش را رها نمی‌کنند گرچه کم‌ترين ظهور را در جامعه دارند و در انتخابات جمهور نهم از آنان جز سايه‌ای با صدای ضعيف از اعماق منزوی‌ترين زاويه‌ی زندگی عمومی شنيده نشد، به گمان حصه بردن از اين آش و کلاه دوختن از اين نمد، خودی می‌نمايانند:

«فکر می‌کنم در اين دوره جديد افراد - منظورم روشن فکران است - بر سر يک معدل حد اقل، بدون اين‌که همديگر را ببينند، به تفاهم رسيدند و آن به سبب تجربه‌ای است که در اين نيم قرن داشته اند. آن ها به اين نتيجه رسيدند که آرمان‌های دست نيافتنی را کنار گذارده و وارد جريان واقعی جامعه شوند». (شرق، شماره ۵۲۳، ص۱، مصاحبه با محمود دولت آبادی)

اين بيان صريح سقوط در همان ورطه‌ای است که می‌گويم: صرف‌نظر کرده از آرمان‌های خود، راضی به معدلی که مردودشان نکند، پس از نيم قرن تجربه، به اين جا رسيده‌اند که توافق‌های از راه دور کارساز‌تر است و مانند هميشه چندان با جريان واقعی جامعه بيگانه‌اند که در جای پيوستن به‌آن بار ديگر در بستری غريبه قرار می گيرند. اين کاريکاتور، تنها تصوير قابل ارائه از سرشت و شمايل ته مانده ی روشن‌فکری کنونی ايران است که به بهانه انتخابات جمهور نهم و به مدد يک دو پادوی خود در مطبوعات، بار ديگر آفتابی می‌شوند.

« اگر در جايی و از جانب کسانی انتظر می رود که جامعه‌ی ايران به دنبال روشن فکر خود برود، ولی نمی‌رود، چنين توقع قاطعی را نبايد داشت، زيرا جريان روشن‌فکری، به عللی که می شناسيم، جريانی پيوسته، مداوم و در عرصه ی هميشه زندگی مردم نبوده است». (همان)

در اين‌جا اعتراف می‌شود که توقع کم ترين توجهی از مردم زياده خواهی است و با اعتراف ديگری رو به روييم که می گويد روشن‌کری جريانی پيوسته و مداوم در زندگی مردم نبوده است. بدين‌ترتيب آيا درس نمی‌گويم که آن ها با اظهار نظر درباره‌ی اين انتخابات توقع سهم بری از آشی را دارند که حتی موشی نيز در آن نيانداخته‌اند؟! و هنگامی کار معتدل‌ترين خطاب به اين روشن‌فکری را، که صد سال است به مردم نارو می زند، دشوار می‌کند که چند سطری نگذشته همين سخن گو را مشغول بيان چنين مدعاهايی می‌بينيم:

«نه، مردم هيچ وقت کم نگذاشته آند. پس انتظار بی جا از مردم داشتن و از طرفی جای خود را نشناختن و آن ها را متهم کردن را نه نمی پذيرم. چرا می‌گوييد مردم به روشن‌فکری خود اعتنا نکرده اند. اعتنا کردند. ناچارم مثال سياسی بزنم. در دوره قبلی که آقای هاشمی می‌خواست نماينده‌ی مجلس بشود، اصلا رای نياورد، در مقطع جديد بود که ايشان دوباره وزنه شخصيت سياسی خود را از طرف جامعه بازيافت کرد. پس چه طور مردم به روشن‌فکر بی‌اعتنا هستند»؟ (همان، ص۱۴)

اين همان دل خوش کردن به توهمات نصف العيشی و تصاحب در خيال نتيجه‌ی تلاش مجموعه‌ای است که در ميان آن‌ها از صدای آمريکا تا مدرس حوزه نيز ديده می‌شد. در اين‌جا ناگهان آن تصوير قبلی روشن فکری بی ارتباط با مردم را پاره شده می‌بينيم، شاهديم که آنان تا مقام مقتدای ملی صعود کرده‌اند، آن بی‌اعتنايی مطلق اين‌جا به صورت استقبال درآمده و طرد عمومی و شکست محض بازيافت شخصي ارزيابی شده است تا معلوم شود که تنها درسی که روشن‌فکری موجود ما از مکتب اجتماع می‌آموزد بالا بردن قدرت لفاظی توخالی است. آيا سرانجام تصور استقرار و قرار قابل قبولی در انديشه‌ی روشن‌فکری موجود، صد سال پس از ظهور، ميسر و ممکن خواهد شد؟   

اينک و به نشانه هايی که می آورم، مسلم شده است که نبض اجتماع در نقطه‌ای می‌زند که مدعيان طبابت کنونی از شمارش آن درمانده اند، زيرا در اين انتخابات معلوم شد آن طيفی که برابر معمول و متعارف بايد نسبت به حساسيت‌های اجتماعی، به صورت آمپريک عکس العمل نشان دهند و هدايتگر باشند، چندان دچار خيال بافی بی‌خبرانه بوده‌اند که تجربه‌ی اجتماعی، ناکارآمدی جبهه‌ی به ظاهر وسيع و قدرتمند آنان را اثبات کرد. اين حقيقت مطلقی است که ما در اين انتخابات و برای نخستين بار در تاريخ معاصر، در حمايت مشترک و بی قيد و شرط از رفسنجانی، شاهد همپشتی و حتی پيوند ميان عناصر و القاب و احزابی بوده ايم که نه فقط در ماهيت امر به جبهه‌های متفاوت و حتی متناقض متعلق‌اند، بل در گذشته‌ی نزديک بروز تضادهای بنيانی سازش ناپذيری را ميان آنان شاهد بوده‌ايم.

در برابر ديدگان ما، طيف تاثير گذاری از روحانيت حوزه‌ها، تمام ماشين اقتدار و امکانات مسلط دولتی و به رانندگی خاتمی، نام آشنايان عرصه‌ی روشنفکری پر اطوار کنونی، به همراه تمام تشکيلات سياسی شناخته شده، از توده ای‌ها و چريک‌های گريخته و در اپوزسيون، تا جبهه‌های سياسی غيرهمگون داخلی، و تقريبا صد در صد بلند گوهای آوايی و قلمی، با سود بردن از انبوهی تبليغات رسمی و غير رسمی، مجاز و غيرمجاز، با آلوده کردن ناجوانمردانه‌ی تصور عمومی جامعه به توهمات و تضييقات سياسی و ‌فرهنگی در راه و در ‌کمين، و نيز با ذخيره‌ی بی‌پايانی از امکانات مالی و لجستيکی، و با پشت کردن حساب شده به مبانی معينی، که پيوسته نمايشگر هويت گروهی و حتی مذهبی آنان بوده است، آن چنان که در توسل به نوجوانان اسکيت سوار آزاد پوش شاهد شديم، و نيز ديگر عوامل موثر و معمولا در پس پرده، به طور جمعی ارابه‌ای را به حرکت درآوردند که به ظاهر قادر بود هر مانعی را بر سر راه خود خرد و هر سدی را خراب کند و برچيند، ولی در نهايت کار، مردم خاموش، بدون تدارکات و تبليغات، و با پوزخندی پنهان، در عين حال که ناظر وسعت دائما افزون شونده‌‌ی تخيلات يک سوی رقابت بودند، در اقدامی غريب، بدون به کار بردن ريگی، آن ارابه‌ی غران را متوقف و واژگون کردند. دليل ساده‌ی اين واپس زدگی عمومی، همان اتحاد ناموزونی بود که رگه‌های بزرگی از ترديد و تشويش را در خرد جمعی پديد آورد، زيرا درآمد ملی پاسخ‌گوی مطامع اين جمع بی‌شمار نبود که گرد چهره‌ای از نظر سلامت اقتصادی ناموجه هاله زده بودند‌؟!!

شکست خوردگان که عادت به علت يابی ندارند و از خود نمی‌پرسند که اگر اتحادی از تمام فرديت رسمی و ممتاز جامعه، در اين انتخابات مورد بی اعتنايی مطلق نيروهای آزاد اجتماع قرار گرفت، پس اين نيرومندی و اقتدار پنهان، که در حساس‌ترين موقعيت‌های اجتماعی - تاريخی بدون ذره ای انحراف، راه مستقل خود را می پيمايد، از چه کس فرمان می‌گيرد و به چه چيز معتقد است؟

آيا تجربه‌ی انتخابات جمهور نهم به روشنی بيان نمی‌کند که اعتماد مردمی از شناخته‌شدگان و صريح تر بگويم، تجربه شدگان، سلب است و نمايندگان مدعی جلالت فرهنگی و سياسی و حتی مذهبی، اگر در بنيان با درخواست‌های مردمی منطبق نباشند، بی‌توجه به نام و جايگاه‌شان، در زمان لازم، از سوی جمهور خلق، به پشيزی گرفته نمی‌شوند؟ بدين ترتيب مهم‌ترين گروه بازندگان غيرمستقيم اين انتخابات آن چهره های مذهبی بودند که بدون شناخت فضای اجتماعی فتوای سياسی صادر کردند و با نکول مردمی رو به رو شدند. اگر معلوم شد که صاحب نظران مرسوم و مشهور جامعه، در تمام نام‌ها و گروه‌ها و رده‌ها، و حتی مجموعه و ترکيب و اتحادی از تمام آن‌ها مورد اعتماد مردم نبوده‌اند، پس تا زمانی که با مرکز هدايت پرتوان ولی پنهان مردمی آشنا و با آن همسو نشويم، حرف‌ها و حرکات‌مان جز موجبی برای استهزاء خويش نخواهد بود و جزا و دستمزدی جز آن نصيب‌مان نخواهد کرد که اتحاد طرف‌دار رفسنجانی در انتخابات جمهور نهم نصيب برد.  

آن گاه بايد از خاتمی، بازنده‌ی بزرگ تاريخ معاصر گفت که استعداد شگرف او در ابراز ندانم کاری و بی‌هويتی، او را به جايگاهی رانده است که مورخ مسائل معاصر ايران را ناگزير می‌کند که مسند ناموجه‌ترين چهره‌ی سياسی معاصر در ۵/۱ قرن گذشته را به او ببخشد. بازی‌های مکرر و متنوعی که او در صحنه و سن اميدواری‌های ملی به نمايش گذارد، نه فقط در ارائه‌ی تیپ يک مسئول سياسی نا آشنا با ماموريت تاريخی خويش موفق بود، بل به عنوان دارنده‌ی مبهم‌ترين سيمای فرهنگی نيز صاحب مقام شد. تعلقات بدون پرده پوشی و دل‌بستگی‌های غيرعادی‌اش به افسانه‌های تاريخی ايران باستان و پيام اخيرش به کنگره ی زردشتيان جهان، که به صورتی رسمی و علنی مسلمانان را متهم به کوشش برای براندازی زردشتيگری قلابی کرد و اديان الهی را ملهم از دستورات اوستای دروغين گفت، اين ابهام در تعلقات فرهنگی و اعتقادی او را تا مرحله‌ی خطرناکی توسعه داد. من نخستين بار که او را در قريب ۵ سال پيش، برابر دوربين‌های تلويزيون‌های داخلی و خارجی، مشغول فال گرفتن از ديوان خواجه حافظ بر سر مقبره ی او ديدم، چنان که همان زمان در مقاله‌ای بيان کردم، نسبت به صلاحيت او در ارائه‌ی يک تصوير سالم از روحانيت آگاه پس از انقلاب، که شايستگی و درايت ارائه‌ی نقش مثبتی را داشته باشد، دچار ترديد شدم و اين ترديد در نمايشات دل‌آشوب کنی که به رهبری و هدايت او و به کارگردانی چهره ی نيک شناخته شده‌ای چون مهاجرانی، در مرکز به اصطلاح گفت و‌گوی تمدن‌ها می‌گذشت، افزون‌تر شد و همه به ياد داريم که عالی ترين جلوه ی اين گفت و گوی تمدن که در آن مرکز به صحنه رفت، اجاره و اجير کردن چند نام آلاينده‌ی مقام استادی، برای فحاشی‌های چاله ميدانی به نويسنده ی مجموعه‌ی تاملی ذر بنيان تاريخ ايران بود.

مردم پرحوصله و بردبار و سليم النفس ايران با بخشيدن دو فرصت تاريخی، و با حمايت حماسی و گرفتن زير بغل او، در ابعادی که هر افليجی را به دويدن وا‌می‌داشت، به خاتمی فرصت دادند که تمام ماهيت پوشيده در قبای خود را علنی کند و بهانه‌های مظلوم نمايی و بی‌پناهی را از او گرفتند، اما او که ظاهرا شيفته‌ی نوای شیپورهای در حال ترنم تشريفات خوش‌آمد گويی رسمی در فرودگاه‌های جهان بود، به جای اعتنای به ماموريت ملی خود، بی وقفه آرايشگران ماهرتری را برای بزک سر و ريش خود فراخواند و عبا‌بافان خبره‌تری را برای تدارک تن‌پوشی با  رنگ‌ها و جنس‌های اختصاصی‌تر به خدمت گرفت به گونه‌ای که در اين اواخر می‌توانست مدعی داشتن کلکسيونی از ناب‌ترين دست بافته‌های ويژه‌ی روحانيت شود، اما هيهات که ديگر ذره ای اعتبار مردمی برای خويش باقی نگذارده بود و همين چندی پيش ديديم که دانش‌جويان دانشگاه تهران در تمسخر او بر يکديگر پيشی می‌گرفتند. بی استعدادی او در شناخت موقعيت خود در ميان مردم وادارش کرد که خوش خيالانه در پس معين ظاهر شود و او را نماينده و جانشين بلافصل خويش معرفی کند و چنين بود که مردم نام معين را در پايين‌ترين سطوح اعتماد ملی ثبت کردند و اين نه پيامی برای معين، که برای خاتمی بود. اين همان عاقبت مصيبت بار و تير خلاصی بود که پشتيبانی خاتمی در شقيقه‌ی سرنوشت سياسی رفسنجانی نيز خالی کرد. من به عنوان يک مورخ که از خداوند استمداد استمهال فرصت حيات، تا تدوين تاريخ معاصر را دارم، شهادت می‌دهم که تاريخ ۱۵۰ سال اخير ايران سياه‌تر و خيانت‌بار‌تر از دوران تسلط دار و دسته‌ی معروف به اصلاح طلبان را به خود نديده بود و اگر پايداری کسانی در مناصب عالی سياسی اين دوران در برابر اصلاح طلبی نوع ويژه ی آنان نبود، مدت ها پيش اين سرزمين و مردم اش را کت بسته به اسراييل و آمريکا تحويل داده بودند. 

 

       

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهريور 1384ساعت 0:36  توسط ناصر پورپیرار  |  آرشیو نظرات

اسلام و شمشير (۱)!

بيش‌ترين کوشش دشمنان اسلام در کار پيوند دادن انديشه‌ی اسلامی با کارآيی تيغه‌ی شمشير گذشته است. ابزار دست اين دشمنان حيله گر و در موارد بيش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گير، توسل به آيه های «قتال» در قرآن عظيم است که عمدتا در سوره ی بقره ديده می‌شود.

اينک در گمان و بيان بسياری از غيرمسلمانان و نيز مسلمانانی که داستان‌های رسوخ اسلام به‌جهان از مسير شمشيرکشی‌های سرباز مسلمان عرب را پذيرفته اند، اسلام دين خون‌ريزی، مکافات‌دهی، دست بری، گردن زنی، رجم و تخريب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خويش شناخته می‌شود! در اين ميان، با حيرت بسيار، ناسيوناليسم عرب در القاء چنين باوری به جهان، از همه حريص تر است. آن ها که در حال حاضر از ظهور تزهای جديد تاريخی برای شرق ميانه هراسان شده اند و مثلا بدون امپراتوری ساسانيان ديگر قادر به تکرار افسانه‌های فتوح قادسيه و جلولاء و نهاوند نيستند و شمشير فرضی‌شان را از کار افتاده می بينند، عليه کتاب‌های تاملی در بنیان تاريخ ايران، در منطقه تبليغ می‌کنند، چنان‌که مراکز دانشگاهی باکو، پايتخت‌آذربايجان، لحظه‌ای از پريشان‌پراکنی درباره‌ی اين‌کتاب‌ها کوتاه نمی‌آيند. در راس‌کشورهای عرب، که ورود جديد به مسايل صدر اسلام را غيرضروری، مجرمانه و اندکی آن‌سوتر کافرانّه می‌بينند، صاحب‌نظران رسمی دولت عربستان سعودی نشسته‌اند. برای من اين موضع‌گيری آن‌ها چندان هم ساده پندارانه، افسانه پرستانه، بی‌دليل و غيرقابل فهم نيست. يک کشور اسلامی که در پرچم رسمی‌اش، شعار اصلی و اعتباری اسلام، يعنی«لااله الاالله، محمد رسول الله» را با تيغه‌ی شمشيری در زير آن زينت می دهد، به خوبی نوع وماهيت نگاه‌اش به‌اسلام را بيان می‌کند وکسی ازميان اين صاحب‌نظران عالی ‌جاه نمی‌پرسد که میان بيان لا اله الا الله با اشاره به شمشير چه سنخیت و تناسبی است؟ آيا همين افزودن تيغه‌ی شمشير بر شعار بنيانی مسلمين، شک رسوخ آن تفکری را برنمی‌انگيزد که قرنی است هدايت‌های اسلام را با‌هراس از شمشير مسلمين درهم می‌آميزد و تبليغ می‌کند؟ ابزاری که امروز با نام تروريسم اسلامی در دست يهوديان می‌گردد و تفکری که به‌کلی ساخته‌ی کرسی‌های تفرقه افکنی و ترس ميان مسلمين و ميان مسلمان و غير‌مسلمان است. و صد البته نبايد فراموش کرد که پرچم دار بزرگ تفکر شيعی، يعنی علی ابن ابی طالب را نيز مالک نوع دو‌دم همين شمشيرهای ساختگی کرده اند، آن هم در حالی که اثبات وجود ساده‌ترين آلت حرب نيز در صدر اسلام از نظر باستان شناسی ممکن نيست و بار ديگر بگويم که مورخ تنها و تنها بر سند معتبر همزمان با دوره‌ی تاريخی آن اعتبار می‌گذارد و تابع هيچ قول و بيان و روايتی نمی‌شود که غالبا با زمان خويش چند صد سال فاصله دارد.

حقيقت اين که نه فقط در قرآن عظيم، چنان که در اندازه ی امکان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقيمی به جنگ‌های فراوان نيست، بل آن آيات «قتال» نيز غالبا اندازه‌ی مهربانی و تفاهم و تحمل تاثيرگرفته از سفارشات اکيد قرآن عظيم را معلوم می‌کند و نشان می‌دهد که مراعات ديگران و پرهيز از کين‌توزی و مقابله به‌مثل تا آن جا از سوی پيامبر بزرگوار توصيه و تبليغ می‌شده، که حتی اقدام به دفاع شخصی نيز پيشاپيش نيازمند صدور اجازه و مجوزی از سوی قرآن بوده است.

«آن که قصد فتنه‌گری، قتل و نفی شما را دارد، بکشيد و نفی کنيد، هر‌کجا که باشد، مشروط بر اين که در راه خدا و بدون زياده روی انجام شود، که خداوند زياده روی را نمی پسندد. در کنار مسجدالحرام کسی را نکشيد مگر اين که در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه های حرام را نگه نداشته‌اند شما هم نگه نداريد. اين مقابله تا مرحله ای است که آن‌ها از فتنه افروزی دست بدارند، آن‌گاه شما نيز دست بداريد. برای استقرار دين خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله ايد که به شما ستم می‌شود. از خدا پروا کنيد و پرهيزکاری را از ياد نبريد. تمام اين مراتب بايد در راه و برای دين خدا باشد، نبايد خود را در معرض مهلکه قرار دهيد و فراموش نکنيد که خداوند نيکوکاران را دوست دارد». (بقره، آيات ۱۹۰ تا۱۹۵ )

چکیده و روح این فرامین فقط به شرایط مقابله به مثل و دفاع از خويش باز می گردد، که با قيد احتياط‌های لازم، و چند اما و اگر، در قرآن عظيم می گذرد. معلوم است عمل به اين دستورات نمی تواند شامل حوادثی شود که در آشفتگی يک جنگ رسمی بزرگ و عمومی می‌گذرد. در جنگ رعايت انصاف ميسر نيست و نمی‌توان ملاحظه کرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد کند تا برابر دستورات درخشان اين آيه‌ها به همان ميزان تلافی شود. در جنگ رعايت و پرهیز از زياده روی معنا نمی گيرد و بل‌ مرسوم و واجب است هر‌چه بيش‌تر، حتی اگر خالی هم بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بکشيد. تمام اين آموزه های عالی، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خويش به‌هنگام تبليغ دين تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتی در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه های حرام را می‌دهد و نمی‌توان اين‌گونه آيات قتال را به جنگ عمومی تعبير کرد. چنين است که در بررسی من هيچ يک از آيه‌های قتال به يک ميدان جنگ رسمی باز نمی‌گردد. اين آيات فقط تکليف فرد را دربرخورد با معاندين و فتنه‌گران معلوم می کند و اجماع و شمول جاری در نبردی همگانی را ندارد.

چنين دستورهايی از‌ ظهور دوران جديž