تهران در همين روزها "خواب تلخ" بيداری تلخ تر
تهران خاكستری، در انتظار معجزه ای
كه تلخی اين روزها را جبران كند

افسانه نگاهی

( پيک هفته)
جدايی دو نسل و شايد سه نسل درايران هرسال بيش ازسال گذشته می شود. جوانی گناه است و جوان مجرم .

دختران همچنان و عليرغم تهدیدها ودستگيری ها مانتو (شايد بتوان گفت تونيك ) تنگ و كوتاه را با شلوارهای پاچه كوتاه می پوشند. آرايش صورت نوجوان ها و جوان ها در هوای خاكستری و آلوده تهران، چنان است كه گوئی به چهره مردگانی كه از كنارت می گذرند رنگ ماتم می بخشد.

پاتوق شبانه و عصرانه خيلی از آنها برج ميلاد و جام جم و چند مركز خريد ديگر است. دختران از پايين و ازپشت كشف حجاب كرده اند. دربان ميلاد و جام جم مرتب به پسرهايی كه موهای بلند و آشفته دارند و در اطراف شانه رها كرده اند توضيح و تذكر می دهند. موی تازه رسته صورت ها را خط ظريفی از دو طرف چانه تا زير لب تزيين می دهد.

دربان ميگويد: آقا "ورود مجرد ممنوع" ولی بهر حال و بهر شكل  آنها به جام جمی كه با پرداخت پول و رشوه دوباره باز شده راه می يابند. مردم ميگويند:  اينجور مراكز متعلق به خود دست اندركاران رژيم است و گرنه ممكن نبود ادامه حيات دهند.

خانم هايی با چادر مشكی در گوشه ای از سالن اينگونه مراكز ايستاده اند و به دختران تذكر می دهند. آنها نيز آنچه را در دل دارند گاه بر زبان می آورند. يكی از آنها ميگويد: " دل من خون است. دار وندارم را گرفتند و شوهر جوانم را. شما فكر می كنيد از اين كار خوشم می آيد. چه كنم؟ "

دخترها هنوز جرات ميكنند گاهی دست پسرها را در پارك و يا خيابان بگيرند. اين دست ها دزدانه همديگر را می گيرند، اما در فاصله ای نزديك تر، دستهای ديگری برای آلودگی به اعتياد به هم می رسند. مواد مخدر و داروهای شادی بخش بی پروا رد و بدل می شود. چنان بی پروا و آشكار كه ديگر به اين رد و بدل كردن نمی توان گفت قاچاق.

ديدگاه های سياسی هم به اندازه شكاف نسل ها متفاوت شده است. نسل جا افتاده با وحشت به رويدادهای عراق می نگرد و آمدن امريكا را مصيبت بزرگی می داند. آنها می ترسند كه بوش قبل از پايان دور اول رياست جمهوری اش " زهر خود را به ايران بريزد". اما عليرغم اين بيم و وحشت، وقايع نجف، حداقل در شهر بزرگی مثل تهران چندان همدردی را برنيانگيخته است. مردم مقتدا صدر را تروريست می دانند و تمام اين درگيری ها را ناشی از حركات تروريستی. اسمش را گذاشته اند "بچه مارمولك". بهر حال جنگ طولانی باعراق هم تاثير خودش را در اين بی تفاوتی نسبت به سرنوشت عراقی ها گذاشته است.

سيمای جمهوری اسلامی گزارش خبری درگيری های عراق را به تفصيل و با هيجان پخش می كند. در بزرگراه تهران تصاويربزرگ شده ای از عكس هايی نصب شده كه مربوط به اسرای فلوجه است. اسرائی كه با قلاده  بسته شده اند، و يا تصوير اسير عراقی كه به سيم های شوك الكتريكی متصل است. عجيب است كه مردم نسبت به اين تصاوير هم از خود واكنش نشان نمی دهند. چنان بذر خشونتی در ايران پاشيده شده كه مردم با ديدن اين نوع تصاوير حتی كنجكاو هم نمی شوند.

احساسات ضد عرب در بين مردم واقعيت است. حضور چشمگير عرب ها در خيابان های تهران بيشتر شده است. مردی عرب با چهار زنی كه پوشيه دارند عبور می كند. مردی كه از كنارم عبور می كند می گويد: می خواهند ما را اين شكلی كنند.

قتل زنان چنان عادی شده كه تنها اگر جنبه های مرموز داشته باشد توجه مردم را جلب می كند! درروز روشن، زنی شاهد انتقال جسد خون آلود و پيچيده در ملحفه ای بوده كه مرد از منزل خارج می كرده است. ناظر اين صحنه، ماجرا را به اگاهی اطلاع می دهد و تازه كاشف به عمل می آيد كه در ملحفه جسد زنی بوده كه با ضربات كارد به قتل رسيده است. افراد مظنون به شاهد نشان داده می شوند تا بلكه قاتل شناخته شود. شاهد می گويد هيچكدام آنان قاتل نيستند. او بازهم مشخصات دقيق قاتل را به ماموران آگاهی می دهد. اين بازی آنقدر ادامه پيدا می كند تا سرانجام  از طرف حراست آگاهی او را احضار می كنند و می گويند بهتر است بيش از اين موضوع را پيگيری نكنی. مگر اينكه جان خودت را دوست نداشته باش! ازبين همين عكس هائی كه نشانت می دهند، يكی را بگو قاتل است و برو دنبال زندگی خودت!!

تهران شهر وحشت است. برای زنان بيشتر، چنان كه گوئی اين وحشت را حكومت دامن می زند تا زنان هرچه بيشتر خانه نشين شوند و حضور كم رنگی در خيابان ها داشته باشند.

دختران بندرت تنها به خيابان می آيند. معمولا همراه دارند. قرار است پارك های تهران بزودی بين مردان و زنان تقسيم شوند. هر پاركی در تهران پاتوق يك گروه و قشری شده است. مثلا پارك دانشجو پاتوق هم جنس گرايان  و دوجنس گرايان مرد شده است. هم جنس گرايی بطور اشكار در بين زنان نيز رايج شده است.

امنيت از زير زمين های متروی تهران هم رخت بربسته است. ترس از جنايت و دزدی و سرقت از روی زمين تهران به زير زمين متروی تهران راه يافته است.

چند وقت پيش متروی شهر اشكال فنی پيدا كرده بود و ساعت ها مردم در دالان مترو مانده بودند. پسرجوانی خود را زير ريل مترو پرتاب كرده و كشته بود. اشكال فنی اين بود. خودكشی و قتل و جنايت آنقدر زياد است كه ديگر اين نوع خودكشی نوعی قتل و مرگ لوكس است.

اين فاجعه است، اما اگر ندانيم و به روی خود نيآوريم فاجعه بار تر است: بسياری از جوان ها حتی به قيمت ورود امريكا به ايران می خواهند از اين وضع خلاص شوند. حتی اگر اين را براحتی و با صراحت نگويند، كه می گويند، پوسترها و تبليغاتی كه حكومت برای ايجاد وحشت از ورود امريكا به ايران پخش می كند، نشان دهنده آنست كه حكومت نيز از اين نظر و روحيه مردم كاملا آگاه است. خيلی ها استدلالشان اينست كه " مگر حكومت الان ايرانی است؟ اگر اجنبی قرار است حكومت كند چه فرق می كند كه امريكايی باشد يا عرب و آخوند "

نان سنگ  شده 150 تا 200 تومان. خيلی ها را در خيابان می توانيد ببينيد كه  برای فرار از گرمای تهران، يك بستنی را دو نفره و چند نفره ليس می زنند.

كم و بيش حرف انتخابات دور بعدی رئيس جمهوری زده می شود. مهاجرانی و رابطه اش با خانمی كه در گفتگوی تمدن ها كار می كرده  و منشی او بوده را مردم قبول كرده اند، اما همه ميدانند كه اين جنجال برای ضربه زدن به او برپا شد تا رئيس جمهور نشود. در خيلی از محافل مردم منتظرند ببينند چطور موسوی را از ميدان به در می كنند. بی اعتمادی و ناباوری همه گير و همه جائی است.

سينما هنوز در اوج است و فيلمسازان همچنان سرگرم توليد.

 فيلم "مهمان مامان" ساخته مهرجويی، رفته است روی اكران تا بلكه ياد و خاطره مارمولك را مردم فراموش كنند.  از استقبالی كه از مارمولك شد، فقط گرانی بليتش برای مردم مانده است. كی فكرش را می كرد بليت سينما بشود 1000 تومان؟  مهر جويی خيلی خوب ضعف و قوت های فرهنگ ما را در يك شب مهمانی، در يك خانواده فقير و كم درآمد روی پرده آورده است.

فيلم را  ببيننده با بغض و خنده ميبيند. صحنه های رقص آن يادآور فيلم گنج قارون و رقص با دستمال آغاسی است. صحنه ای كوتاه از فيلم رضا موتوری هم چاشنی مهمان مامان شده است. نوستالژيك! تقريبا همه صحنه های شادی و رقص  سانسور شده اند و تنها مثل رعد و برق می آيند روی پرده و می روند. اصل فيلم را در دهه فجر نشان داده بودند. آنها كه فيلم را كامل ديده اند، به ديگرانی كه در سينما فيلم را می بينند پز می دهند كه كاملش را ديده اند. همه آنها كه فيلم ها را در فستيوال می بينند به نوعی گرفتار احساس خودبرتری فرهنگی شده اند!

وقتی فيلم تمام شد، آپارتچی ابتكار جالبی به خرج داد.  ابتدا يك آهنگ عشقی كوچه بازاری پخش شد و بعد هم با بازی انگشتهايش انواع اشكال را روی پرده برد.

شادی اين صحنه آخر فيلم، كه نه، بلكه هنر نمائی آپارتچی سينما وقتی كامل شد كه خبر پيروزی رضازاده قهرمان وزنه برداری سنگين وزن ايران در المپيك آتن هم اعلام شد.

مردم شهر اردبيل ملحفه ای را به ديوار خانه پدری او آويزان كرده و فيلم ويدئوئی مسابقه او را برای اهل محل نشان می دادند. زير پوسترش نوشته " چون ايران نباشد، تن من مباد". حتما برايش مسئله خواهند ساخت. بايد می نوشت چو رهبر نباشد، هيچكس نباشد! دفعه پيش پيشنهاد 30 ميليون دلار تركيه را برای ماندن در آنجا رد كرده بود. بايد ديد يونانی ها چه پيشنهادی می كنند!

 

 

خواب تلخ- بيداری تلخ تر!

آشنائی كه سری ميان سرهای سينمائی دارد می گفت، كه فيلم "خواب تلخ" را بصورت خصوصی و در سينمای سپيده  ديده است. بنا به دعوت كارگردان فيلم كه امير يوسفی است خيلی از كارگردان ها و هنرپيشه های سينما، از جمله عزت الله انتطامی هم حضور داشته اند.

فيلم خواب تلخ با اعتراض بسياری از كارگردان ايرانی روبرو شده است، چرا كه تاكنون نامدارانی مانند كيارستمی و يا مخبلباف هميشه از انسانی بودن فرهنگ ايرانی سخن گفته و فيلم ساخته اند، اما در فيلم خواب تلخ از اين فرهنگ انسانی خبری نيست. مراسم كفن و دفن مردگان در اين فيلم حالی برای تماشاچی نمی گذارد. پرده ها دريده شده و از مرزهای خصوصی يك فرهنگ عبور کرده است .

فيلم را با هدف رفتن و بردن به "جشنواره " ساخته اند. خوش ساخت است و داستان هم يكدست و خوب دنبال شده است .

قبرستان "سده" در خمين مكان فیلم برداری است. شهری كه زادگاه خمينی بوده است. اسفندياری مرده شوی است. با دستهايی بزرگ  وورزيده. خانه كاهگلی اش به سبك معماری سنتی است و استادانه، بی روح و آرام مرده می شويد. او رئيس مرده هاست. تا مرده می رسد به او تلفن می كنند و او برای شستن مرده می آيد. درست مثل جراحی كه برای عمل جراحی به اتاق جراحی احضار می شود و يا پزشك زنانی كه برای زايمان، پاهای زن حامله را از هم می گشايد.

او مردی است بلند قامت، كه همه از دست های سنگينش وحشت دارند.  قبركن، مرده شوی زنان،  كسی كه لباس مردگان را می سوزاند؛ همه از او وحشت دارند. رئيس مردگان ديكتاتوری است كه حق و حقوق همه را می خورد. دستمزد ها را بالا می كشد. همه از كمی دستمزدشان گله دارند.

قبرستان "سده" تاريخی است. در آنجا سنگرقبرهايی يافت می شود كه 700 تا 800 سال عمر دارند.

فيلم "خواب تلخ" مراحل مرده شويی و كفن كردن مرده و مراسم دفن را نشان می دهد. چنان كه گاه دچار تهوع می شوی. زير ناخن مرده را تميز می كند، باد شكم آن را خارج ميكند، چنان كه با درآمدن صدای اين باد، در عين تاثر نمی توانی بخندی!! اين صحنه ها بازسازی شده، اما چنان ماهرانه كه تماشاگر تصور می كند اين ها بخشی از يك فيلم مستند است. با توضيح مرده شوی مراحل مرده شستن و بکار بردن تميز كننده برای مرده (كافور، ماده ضد عفونی …) در صحنه های به هم متصل دنبال ميشود.

دست مزدها بين گوركن  و مرده شوی زن و لباس سوز تقسيم می شود . اسفنديار بخشی ازدست مزد را به امامزاده تقديم می كند و بقيه را به حاج آقا. پای حاج آقا در گوشه ای از پرده  ظاهر ميشود، كه روی زانو خم شده و عمامه می پيچيد. او از اسفنديار گزارش می گيرد.

شمار مردگان زياداست. اكثرا در اثر حوادث از بين رفته اند، از بام افتاده اند و براثر اعتياد از پای درآمده اند.

 داستان اسطوره ای كوه سده (همان كوهی كه سنبل زرتشت است) در طول فيلم روايت می شود. وقتی لباس سوز قبرستان به سبك جيب برها جيب مردگان را می كاود و يا قبر كن هيچ احساسی نسبت به جمجمه ها ندارد، فضای زندگان، بر فراز متروی تهران، درخيابان ها و پارك ها به ياد می آيد. آنجا، كه جنازه خون آلود زن را در محلفه از خانه خارج می كنند، پليس دودوزه باز آگاهی و حراست آن كه خون را پايمال می كنند، جوانی كه در ميان چشم بی تفاوت مردم خود را زير مترو می انداز و يا دستی كه سرنگ آلوده به ايدز را به دست ديگری می دهد و...

اين زندگی، تلخ تر از خواب تلخ است!

 

 


برج های ويران شده ايمان و اعتماد درايران

اگراين حاكميت تغيير نكند، ايران يا فرومی‌پاشد و يا بزرگ ترين مركز فساد جهان می‌شود

 گزارش: افسانه نگاهی  پيك هفته

 

 

هنوز اصغر ترقه را يادتان هست؟ همان سريال تلويزيونی زمان شاه بنام "خانه بدوش" را می‌گويم. همان كه "اصغرسمسارزاده" در آن بازی می‌كرد. اين روزها در خيابان های تهران، كافی است بی جا از كسی حالش را بپرسيد تا مثل اصغرترقه از كوره در برود. آدم احساس می‌كند مردم در مرز انفجار راه می‌روند. مدام توی خيابانها اين و آن يا با هم گلاويز شده اند و يا به هم ناسزا می‌گويند. شنيدن عربده و فرياد آنقدر عادی است كه ديگر كنجكاوی خصلتی مردم ما را هم بر نمی‌انگيزد.

پديده ای كه در گذشته سابقه نداشت، ناسزاگوئی مردان به زنان در خيابان و يا مغازه ها بود. اين هم ديگر عادی شده است. همانگونه كه دعوای زن و شوهر در خيابان و در مقابل چشم رهگذاران عادی شده است. شنيدن صدای جيغ زنان هم عادی است.

مردم به خشونت، به فحشاء، به دزدی، جيب بری، كيف زنی، آدم ربائی، چاقوكشی، متلك، دعوت به هم خوابگی و رابطه های آشكار زن با زن و مرد با مرد در خيابان ها عادت كرده اند.

زنی درخيابان عباس آباد جيغ می‌زد. نمی‌خواست سوار ماشينی شود كه چند مرد سرنشين آن بودند. آنها می‌خواستند زن را به زور سوار كرده و ببرند. هيچكس به فرياد آن زن نرسيد. خيلی ها فكر می‌كردند زن خيابانی است و سر مزد و پول دعوايشان شده، اما وقتی زن توانست خودش را از چنگ آن مردان رها كند و به گوشه پياده رو برساند معلوم شد از آن گروه نيست. بازهم برای كسی مهم نبود! اين ها شايد برای امثال من كه بعد از دو سال به ايران سفر كرده اند تعجب آور باشد، اما برای آنها كه در تهران زندگی می‌كنند عادی عادی است.

انتر و منتر اسمی‌است كه برای ماموران تازه لباس " امر به معروف" و "نهی از منكر" گذاشته اند. آنها را هم مردم براحتی دست انداخته اند. جلوی خانمی‌را می‌گيرند. با همان ادعاهای مذهبی و به ظاهر آرام و اسلامی‌و درحاليكه چشمشان را به زمين می‌دوزند به خانم می‌گويند: خواهر! حجاب شما خوب نيست!"

خواهر كه كار دارد و می‌خواهد هر چه زودتر برود به هزار بدبختی بانك و خريد و بچه و خانه داری اش برسد، با عجله روسری را می‌كشد روی پيشانی اش و به راه خودش ادامه می‌دهد: آقا! خوب شد؟ عجله دارم به كار و زندگی ام برسم. مثل اينكه خيلی بيكاری؟

البته اگر دختران جوان باشند، انتر و منتر گير می‌دهند، كه همه می‌دانند نوعی "لاس خشكه" است!

 

كردستان را با مين فرش می‌كنند

 

آنقدر فاجعه و حادثه در كشور هست كه كسی در غم كردستانی كه با مين فرش شده نيست. بسيج و سپاه و ارتش و حزب الله و كردها، عراقی ها و مجاهدين خلق و انصاراسلام هرجا كه توانسته اند يك مين كاشته اند. حالا هم دوباره و از ترس تجاوز و جنگ جديد و يا تعقيب فرارها به داخل ايران توسط امريكائی ها و لهستانی ها، كشت پائيزه مين شروع شده!

روزی 2- 3 نفر در كردستان روی مين می‌روند، كه اغلب مردم روستاها هستند. نه تنها كسی به فكر پاكسازی كردستان از مين نيست، بلكه تازه مين كاری تشديد هم شده است.

خبرهای مربوط به كشته شدن و يا به بيمارستان منتقل شدن كسانی كه روی مين می‌روند در مطبوعات منتشر نمی‌شود. نه آنكه سانسور امنيتی شود، كه حتما اگر چند بار منتشر شود چنين نيز خواهد شد، بلكه حادثه درايران آنقدر زياد است كه اخبار روی مين رفتن اخبار درجه دو و سه است!

ايران، امروز به آدم از بام افتاده ای می‌ماند كه نمرده اما تمام استخوانهايش شكسته و خرد شده و هيچ پزشك و جراحی نمی‌داند دست به كجای بيماری كه روی تخت خوابيده بزند و درمان و جراحی را از كجا شروع كند!

 

با ادامه اين وضع، يا ايران ويران ميشود و يا به بزرگترين مركز فساد دنيا تبديل ميشود.

 

شمار آنها كه حاضرند يكديگر را برای پول بفروشند روز به روز بيشتر می‌شود. مناسبات زن و شوهری مثل آب خوردن بهم می‌خورد و كار به جدائی می‌كشد. حتی زن و شوهرها هم حوصله تحمل يكديگر را ندارند.

يكی از دوستان دوران دانشگاه را ديشب ديدم. از شوهرش طلاق گرفته و شوهرش همراه پسرش رفته آلمان. يكی ديگر از جمع دوران دانشگاه را ديدم. شوهرش او را با بچه رها كرده و رفته دنبال زندگی جديد. سرطان پيشرفته هم همه وجودش را گرفته است. بچه را فرستاده نزد مادربزرگ پيرش.

زنها می‌سوزند و می‌سازند، اما تا كی؟ همين است كه دروازه های ظلم به روی انتقام گشوده شده است. شمار زنان بزه كار رو به فزونی است. آنكه متقلب و دنبال پول از هر راهی است تن فروشی می‌كند و قيد رحم و عشق و مروت را زده است.

 

اكستازي

ميان جوان ها قرص اكستازی بيداد می‌كند. مثل نقل و نبات بالا می‌اندازند تا برای خود شادی افيونی فراهم كنند. دخترها تا با پدر ومادر اختلافشان می‌شود تهديد به ترك خانه می‌كنند و اين يعنی آغاز راهی كه به ولگردی در خيابان ها و پارك ها و رفتن به خانه های تلفنی. اين تهديد آنقدر وسعت گرفته كه حتی به خانواده هائی شبيه خانواده سنتی ما هم رسيده است.

فيلمی‌به نام " دوشيزه " روی پرده می‌آيد كه ساخته درمبخش است. فيلم ساخت قوی ندارد و نوعی فيلم فارسی خودمان است ولی از آنجا كه رشد بزه كاری درميان زنان را نشان ميدهد جالب است.

زنی كه روی صورتش جای زخم چاقوست با آرايشی غليظ و بی تاب مواد مخدر، دختر جوانی را مثل برده با خود اينسو و آنسو می‌برد. اشتباه نكنيد! او " قواد" نيست، عاشق آن دختر است و با هم مناسبات دارند. روابط جنسی با هم جنس آنقدر زياد شده كه اين نوع صحنه ها را وقتی در رستوران ها و يا سالن سينما و خيابان می‌بينی تعجب آور نيست. در صحنه ای از فيلم درمبخش، زنان بزه كار فيلم با جسارت شيشه مغازه را می‌شكنند و دزدی می‌كنند. از آنجا كه مردم در خيابان ها بارها چنين صحنه هائی را ديده اند، اين بخش از فيلم درمبخش فقط از آن نظر برای بيننده جلب كننده است كه نقش آفرين زن بزه كار توانسته خوب ايفای نقش كند يا نه! بقيه اش عادی است.

ناهار رفتم رستوران ... زنی ميان سال با صورت و لب " تتو" (خال كوبی) شده و "لب پوم" لب با دختر جوانی كه او هم آرايشی عجيب داشت آمدند و مثل دو دلداده سر يك ميز نشستند. حتی با هم معاشقه هم می‌كردند. شايد من از معدود كسانی بودم كه با حيرت اين صحنه را می‌ديدم. برای بقيه عادی بود.

گاه در خيابان و رستوران ها و سينماها پسرها را بدشواری می‌توان از زنان تميز داد. موهای بلند دارند و فوق العاده لاغر اندام. چرا اينقدر لاغر؟ هنوز نفهميده ام!

جوانانی هستند كه خيلی ورزيده به نظر می‌آيند، اما اين ورزيدگی عادی نيست. اغلب آنها در مراكز خصوصی ورزش قرص های مخصوص مصرف می‌كنند. همان كاری كه شايد درابتدا فرماندار كنونی كاليفرنيا می‌كرد.

با يكی از آنها حرف زدم. می‌گفت در مراكز خصوصی ورزش قرص توزيع می‌كنند. يكی از اين قرص ها را به من هم نشان داد. "تستوسترون" بود. قرصی كه می‌تواند باعث مرگ شود. "تستوسترون" قرص های رشد وهورمونی است. آنها به طرز غير عادی عضله های سروسينه را رشد می‌دهند. اين همان ورزيدگی كاذبی است كه در خيابان ها و در ميان جوانان می‌بينی.

در استخرها، جوان ها آنقدر زير آفتاب می‌خوابند تا پوستشان بسوزد. بعد خودشان را چرب می‌كند. با هر روغنی كه شد. بعد می‌روند توی آب. همين است كه روی استخرها اغلب يك قشر روغن ايستاده!

ماهواره شده كتاب دعای مردم. اميدها به نا اميدی انجاميده و همه شده اند اسير ماهواره. رهبر ناگهان علمدار ملی شده است. هيچكس نمی‌داند چطور يكباره به سرش زده و طرح لباس ملی داده است. بهرحال افيون همه گير است. رفت همدان و طرح لباس ملی را در خطبه هايش برای مردم اعلام كرد.

با شايعاتی كه پيرامون لباس ها و رنگ آنها وجود دارد، عملا داريم می‌رويم به سمت آن حال و هوائی كه از دوران نازی ها در آلمان و ايتاليا نقل می‌كنند. يهودی ها با علامت های ستاره پنج پر روی سينه ، سازمان های امنيتی با لباس های ويژه، گشتاپو با يك لباس و ... و يا كامبوج در دوران "پل پوت" و "ينگ ساری” .

جدا كردن زنان از مردان در اتوبوس و صف ها و پارك ها، حالا به جدائی رنگ لباس آنها با مردان هم می‌خواهد بيانجامد. اين طرح های بيمارگونه كه تاكنون خيلی ها فكر می‌كردند فقط از كله انصارحزب الله بيرون می‌آيد، حالا معلوم شده همه ناشی از كابوس های افيونی رهبر است.

از رانندگان تاكسی خواسته اند بلوز آبی بپوشند. يكی شان می‌گفت ما حرفی نداريم، اما به اين شرط كه مجانی بدهند نه اينكه ما بخريم.

هركس زور و تفنگ داشته باشد، برای خودش يك حكمی‌می‌راند. يكباره ممكن است در خيابان گريبان شما را بگيرند كه مثلا چرا رنگ مانتويی كه به تن داری سفيد است؟ كوتاه بيائی 50 هزار تومان جريمه ای.

خودم نديدم، اما شنيدم كه مچ پای دخترانی را كه شلوارشان تا بالای قوزك پا بوده رنگ كرده اند!

پائين شهر هم رفته ام. فكر نكنيد فقط در شمال تهران خيابان گردی كرده ام. در آن پائين شمار چادری ها مانند زمان شاه، بيشتر از مانتوئی ها و يا بی حجاب های زمان شاه است.

اما در همان محلات هم نسل جديد زبان و خواست ديگری پيدا كرده است. در شهرستان ها هم وضع همين است. هم به گيلان و مازندران رفتم و هم به همدان و كرمان. فرق اساسی با هم ندارند. مثلا دخترهای دانشگاه همدان می‌گفتند: می‌خواهيم مثل دخترهای تهرانی باشيم.

سكس، پول و نفرت دركنار پرپر زدن برای رهائی از فشاری فرهنگی كه حكومت به مردم می‌آ