|
||||
|
asrenou
شباهت علت های اساسی کودتای سوم تیر١٢٨٧ با
کودتای ٢٨
مرداد ١٣٣۲ به
نقل از بخش
هایی از
خاطرات
یحیی دولت
آبادی حمید
اکبری یادداشت:
پنجاه و پنج
سال از
کودتای ٢٨
مرداد سپری
می شود.
آنان که با
عقلانیت
سیاسی
برخاسته از
نهضت
مشروطیت
پیوند
ناگسستنی و
منطقی
دارند،
کودتای ٢٨
مرداد را در
اساس
کودتایی
علیه نظام
مشروطه
ایران،
یعنی حکومت
مردم بر
مردم، تلقی
می کنند.
جمهور
ایرانیان و
نیزمصدقی
ها که مصدق
را نماد
حکومت
مشروطه و
دموکراسی
می دانند،
٢٨ مرداد را
یادآور
روزی می
دانند که
سرآمد دولت
های ملی
در ایران
واژگون شد.
در پی آمد
این کودتا،
محمد رضا
شاه پهلوی
شیوه
پادشاهی
مطلقه پیشه
کرد و
سرانجام با
انقلاب
بهمن ٥٧،
ملاها و
طرفدارانشان
به رهبری
آقای روح
الله
خمینی،
حکومت
ولایت
مطلقه فقیه
جمهوری
اسلامی را
برپا کردند.
با برپایی
جمهوری
اسلامی،
ملت ایران
نه تنها
مرتکب
اشتباه
خانمانسوز
دفع فاسد به
افسد شد،
بلکه از
داشتن
قانون
اساسی
پیشرفته
مشروطیت
محروم گشت و
در اسارت
قانون
اساسی
واپسگرای
جمهوری
اسلامی
قرار گرفت.
قانون
اساسی
مشروطیت در
بنیادش
مردم ایران
را ملتی
والا و صاحب
حقوق می
شناسد و در
مقابل،
قانون
اساسی
جمهوری
اسلامی در
بنیادش
مردم ایران
را امت
اسلامی
صغیر و بدون
قوه تشخیص
می شناسد.
قانون
اساسی
مشروطیت
اصلاح پذیر
بود و قانون
اساسی
جمهوری
اسلامی
اصلاح
ناپذیر است
و می بایستی
جای خود را
به قانون
اساسی
جدیدی برای
ایرانی
مدرن، جوان
و سازگار با
جهان بدهد.
به نظر این
نگارنده،
تا روزگاری
که
دموکراسی
مبتنی بر
جدایی دین
از حکومت و
منشور
جهانی حقوق
بشربنابر
قانون
اساسی
نوینی در
ایران
استقرار
نیافته
است، می
بایستی از
٢٨ مرداد به
عنوان روز
تجدید
پیمان برای
تلاش
روزافزون
در برپایی
چنین
دموکراسی
در ایران
استفاده
کرد. بنابراین
نه تنها
خلاف نظر
نویسندگان
موافق
کودتا و
مخالف
مصدق، نمی
بایستی
اهمیت
سیاسی ٢٨
مرداد را
نفی کرد و
کاهش داد،
بلکه می
بایستی در
کنار
یادآوری
این کودتا،
کودتاهای
دیگری نیز
که علیه
مشروطیت
روی داده
است را مرتب
یاد آور شد
تا شاید این
یادآوری ها
چون سپری از
آگاهی در
پندار و
گفتار و
کردار
جامعه مدنی
از بروز
کودتایی
مشابه علیه
دموکراسی
آتی در
ایران
پیشگیری
کند. در
این زمینه،
کودتای سوم
تیر ١٢٨٧
محمد علی
شاه قاجار
علیه
مشروطیت که
توأم با توپ
بستن مجلس
بود، نمونه
بارزی است.
بررسی
کودتای
محمد علی
شاه علیه
مشروطیت از
آنروی
اهمیت دارد
که دلایل آن
شباهت
ویژه ای با
دلایلی
دارد که
منجر به
کودتای
علیه حکومت
مشروطه
مصدق شد.
درپایه،
محمد علی
شاه و محمد
رضا شاه
محدودیت
قانون
اساسی مبنی
بر
تشریفاتی
بودن مقام
پادشاه را
پذیرا
نبودند
و متوجه
اهمیت بزرگ
این مطلب
نبودند که ((سلطنت
ودیعه ایست
که به موهبت
الهی از طرف
ملت بشخص
پادشاه
مفوض شده
است)). هیچکدام
از این دو
پادشاه
قادر به درک
این نکات
حیاتی
حکومت و
قانون
اساسی
مشروطه
نبودند که
بنابر اصل ٧
متمم قانون
اساسی ((اساس
مشروطیت –
جزئا و کلا" –
تعطیل
بردار نیست))
وبنابر اصل
٤٤ ((شخص
پادشاه از
مسئولیت
مبرا است و
وزرای دولت
در هر گونه
امور مسئول
مجلس هستند)).
و یا بنابر
اصل ٤٥ ((کلیه
قوانین [فرامین][1]
دستخطهای
پادشاه در
امور
مملکتی
وقتی اجرا
می شود که به
امضای وزیر
مسئول
رسیده باشد
و مسئول صحت
مدلول
فرمان و
دستخط همان
وزیر است)).
محمد علی
شاه و محمد
رضا شاه
خواهان
فرماندهی
کل قوا
بودند و
مشروطه
خواهان و
مصدق بنابر
اصول حکومت
مشروطه
وزارت جنگ
را از آن
دولت ملی می
دانستند.
محمد علی
شاه ومحمد
رضا شاه
نصب و عزل
نخست وزیر
منتخب مجلس (ناصر
الملک و
مصدق[2])
را در زمره
حقوق خود می
دانستند و
مشروطه
خواهان صدر
مشروطیت و
نخست وزیر
ملی، دکتر
مصدق، این
امر را
مربوط به
حقوق مجلس
به شمار می
آوردند.
در هردو
کودتا،
تاثیر
منافع قدرت
های خارجی
آشکار است و
هر دو
پادشاه
برای انجام
کودتا به
عوامل این
قدرت ها
متوسل می
شوند. به
نظر این
نگارنده،
پژوهش
تطبیقی
کودتای سوم
تیر و بیست و
هشت مرداد
در بر
گیرنده
نکات
آموزنده و
تازه است که
امید می رود
مورد توجه
پژوهشگران
قرار گیرد.
از این روی
است که باور
دارم گزیده
های زیر از
خاطرات
نویسنده و
سیاستمدار
بزرگ
مشروطیت،
یحیی دولت
آبادی، دال
بر اهمیت
چنین
پژوهشی
دارد.
گزیده
هایی از
خاطرات
یحیی دولت
آبادی به
نقل از کتاب ((حیا
ت یحیی))،
جلدهای اول
و دوم، چاپ
پنجم،
انتشارات
عطار،
تهران،
١٣٧١. اشاره:
متن اصلی در
کتاب بدون
نقطه میان
جمله هاست.
همچنین
تاکید ها،
زیرخط ها، و
پانویس ها
بوسیله
نویسنده
یادداشت
افزوده شده
اند.
صفحه
های ٢٩٣ تا
٢٩٤ (جلد دوم): (([طرف
عصر بمجلس
میروم
معلوم
میشود
مجلسیان در
کارند
لایحه بشاه
مینویسند
که چرا نقض
قانون
اساسی شده و
باید جبران
شود این
لایحه را
مسوده کرده
حاضر
گذارده اند
برای
یکشنبه که
در مجلس
علنی
خوانده شود
و بفرستند
از یکطرف
کسبه و تجار
و اصناف
و عموم
مشروطه
خواهان از
پیش آمد کار
روز جمعه و
متفرق شدن
انجمنها از
مسجد دلتنگ
هستند و هم
از نقض
قانون
اساسی در
تبعید
امراء که
شده و جبران
نگشته
بینهایت
افسرده
خاطرند
لهذا مقرر
شده از روز
شنبه انجمن
اصناف و
انجمن تجار
صرافخانه
مجمعی
داشته
باشند طرف
صبح در مرکز
انجمن تجار
و طرف عصر در
مرکز انجمن
اصناف
بنشینند و
بتوسط مجلس
حقوق خود را
از دولت
مطالبه
کنند و از
مجلس
بخواهند
دولت را
مجبور کند
نقض قانونی
که شده
جبران
نماید و
اطمینان
بدهد که
دیگر نقض
قانونی
نخواهد شد
انجمن های
مزبور بر
طبق
اینقرارداد
لایحه ئی
بطبع
رسانیده
منتشر کرده
اند روز
یکشنبه
چهاردهم
جمادی
الثانی
١٣٢٦ لایحه
ئی که مجلس
بشاه نوشته
در مجلس
علنی
خوانده
میشود
بمضون ذیل: ((بشرف
سده سنیه
اعلیحضرت
اقدس
شاهنشاهی
خلدالله
ملکه و
سلطانه
میرساند در
حالتیکه از
دولت چند
هزار ساله
ایران
نمانده بود
مگر اسمی
بلامسمی و
قوای
حیاتیه آن
با تسلط
خارجه و جهل
و بی قیدی
داخله
باسفل
مراتب سقوط
رسیده
سلاسل
امنیت و
استقلال آن
منتهی بود
بموئی
موسوم
باراده
ملوکانه که
آنهم در
مقابل
تندباد
اغراض
اجانب سفیل
و سرگردان
رو
بمخاطرات
عظیمه سیر
مراتب مضره
مینمود چون
مشیت
خداوندی
منشور
اضمحلال
آنرا امضاء
نفرموده
بود ندای
غیبی
اسلامیت و
ایرانیت
افراد
اهالی را از
خواب غفلت
بیدار و
براهی
هدایت
فرمود که
هادی عقل و
تجربه در طی
مراحل
تاریخ
اختیار
نموده لهذا
یکباره خاص
و عام مملکت
با وجود
اختلاف
مدارک پی
بمخاطرات و
مهالک برده
بیک حرکت
غیورانه از
فضاحت
بیحسی خود
را دور
ساخته
متنبه باین
اصل اصیل
استقلال
ملیت و
استحکام
قومیت شدند
که قوای
مملکت ناشی
از ملت
ایران و
سلطنت
ودیعه ایست
که بموهبت
الهی از طرف
ملت بشخص
پادشاه
مفوض شده
است لاجرم
خواستار
تغییر مسلک
سلطنت شدند
و اعلیحضرت
شاهنشاه
مبرور
انارالله
برهانه
بامضای
فرمان
مشروطیت و
اعطای
سعادت حریت
منتی بزرگ
بر ملت
نهاده نام
خود را
برحمت ابدی
زینت تاریخ
ایران
ساختند ولی
تکمیل این
عطیت و
تتمیم این
موهبت را
روزگار
برای تقدیس
و تکریم نام
نامی
اعلیحضرت
همایونی
ذخیره کرده
بود
اینستکه با
مساعدت بخت
بلند و طالع
ارجمند
همایونی در
اواخر
ولایتعهد و
اول جلوس
میمنت
مأنوس رضای
شاهانه را
بتصدیق
مشروطیت
جالب شده در
بیست و هفتم
ذی الحجه
١٣٢٦ حسن
نیت شاهانه
را با آرزوی
ملت که
بصورت
هیجان
عمومی ظاهر
گشته بود
توفیق داده
با کمال
نواقض
قانون
اساسی
فرمان
دادند در
صورتی که
جهانیان
منتظر
بودند که
این تجاذب
حقیقی که
بین پادشاه
و رعیت حاصل
و باین
سرمایه
سعادت که
بتوفیقات
خداوندی
کامل کردند
آثار ترقی و
تمدن بسرعت
و سهولتی که
شایسته
نجابت ملی و
فطانت جبلی
ایرانیان
است ظاهر و
موجبات امن
و آسایش
عمومی
فراهم گردد
روزبروز
اغتشاش
ولایات و نا
امنی طرق و
شوارع و
انقلابات
سرحدات
زیادتر و در
خود پایتخت
که تحت نظر
مستقیم
اعلیحضرت
شاهنشاهی و
هیئت دولت و
مجلس
شورایملی
است وقایعی
بس ناگوار
اتفاق
افتاد که
اگر در صور و
علل آنها
شور دقیق و
غور عمیق
بعمل آید هر
یک از آنها
لکه مبرمی
است که از
انتساب آن
بادنی
مقربین
دربار هدر
چند قلم
ایرانی را
شرم آید ولی
تاریخ که در
محور حقایق
امور متحرک
لایزال است
بدبختانه
در ثبت و ضبط
آن شرم و
ترحم
نخواهد
داشت تعداد
آن قبایح و
تذکار آن
نصایح را چه
حاجت که
اجتماعات
حضرت
عبدالعظیم
و واقعه
میدان
توپخانه و
غیره و غیره
هنوز در
السنه و
افواه مثل
سال طاعون و
وبا در عداد
تاریخ
بدبختی این
مملکت
مذکور و
مرکوز
اذهان است
از اثرات آن
اتفاقات
فضیحه هنوز
دلهای
رمیده رعیت
آرام
نیافته و
جراحتهای
وارده بر
قلوب ملت
کاملا
التیام
نپذیرفته
بود که باز
مفسدین بی
ایمان امان
نداده برای
اخلال
روابط
پادشاه و
رعیت وقایع
چند روز قبل
را حاضر و
احوال ماه
ذی العقده
را بوجهی
شدیدتر و
ماده نهم –
دهم –
دوازدهم –
چهاردهم و
بیست و سیم[3]
را که روح
قوانین
اساسی است
نقض نموده
مجددا
نونهال
امید را که
بهزاران آه
و تدبیر و
خون دل در
قلوب رعایا
میروئید از
بیخ و بن برا
نداخته
بجای آن یأس
و حیرت و بأس
و شدت
نشاندند مخصوصاً
در موقعیکه
سر حدات
مملکت دچار
مخاطرات
عظیمه است
نفاق خانه
برانداز
خانگی را
باین شدت
حادث
نمودند که
خاطر مقدس
همایونی را []
مساعی
وکلای ملت و
وزرای دولت
و قوای مادی
و معنوی
مملکت که
ناشی از
اطاعت رعیت
است مشغول
همدیگر
سازند و
برمقصد سوء
خود
بپردازند
بدیهی است
دوام
اینحال
ملازم است
با اضمحلال
دولت قویم و
قدیم ایران
و ایرانی
مسلمان که
بمدلول
فرمان قضا
جریان
استاد ازل
از حب حیات
حب الوطن من
الایمان آب
خورده و با
بیداری
حواس بطور
خاص تشنه
حفظ حقوق
خویش است
متحمل
نخواهد شد
که ایران و
اسلام خود
را با هر چه
در او هست
آلت بازیچه
چند نفر
مفسد
درباری
ببیند.
دستخط
همایونی که
روز جمعه بر
تفرقه
معدودی
رعایا که
بطور صلح و
سلم جبر
کسور واقعه
بر قوانین
اساسی و
اعاده حقوق
از دست رفته
خویش را
متظلماً
استدعا
میکردند
بهر تدبیر و
اصرار بود
که از طرف
مجلس
شورایملی
که در طی
تمام طرق
چاره مساعی
است بموقع
اجراء
گذارده شد
ولی این
اقدام و
امثال آن از
قبیل سرشگ
از رخ پاک
کردنست در
حالتیکه
خون دلها در
فوران و
کلیه ایران
در هیجان
است نقض
قوانین
اساسی که از
شمال تا
جنوب و از
مشرق تا
مغرب ایران
را با ناله و
افغان پر
کرده است که
اگر این
ناله و
فریادها
یکجا جمع
شود خدای
نخواسته چه
آهنگ
مخالفی از
آن ظهور
تواند کرد
بالجمله
تکلیف بر
وکلای ملت
خیلی سخت
شده است
انتظار
مردم طهران
و فشار
ولایات در
اعادۀ
احترام
قوانین و
اصلاح کلی
امور آن بآن
در تزاید و
فرصت و مجال
را از دست
میبرد آنچه
بطور قطع بر
عقلای
مملکت ثابت
شده است علت
واقعی این
خرابیها و
تکرار
اتفاقات
ناگوار که
شأن عهود و
شیشه دلها
را یکجا
میشکند و
حرمت قانون
با نوامیس
سوگند
اسلامی را
یکسره
برطرف
میکند دو
چیز است. اولا
شبهات
مغرضین تا
کنون مانع
شده است که
در قلب
شاهانه این
اعتقاد
راسخ شود که
در سلطنت
مشروطه
تمامی امور
در تمامی
اوقات باید
در مجرای
قانونی سیر
نماید تا
اصول ذیل
قانون
اساسی از
لفظ بمعنی
برسد (اصل ٤٤)
شخص پادشاه
از مسئولیت
مبرا است
وزرای دولت
در هرگونه
امور مسئول
مجلس هستند (اصل
٤٥) کلیه
قوانین [فرامین]
دستخطهای
پادشاه در
امور
مملکتی
وقتی اجرا
میشود که
بامضای
وزیر مسئول
رسیده باشد
و مسئول صحت
مدلول
فرمان و
دستخط همان
وزیر است (٥٧)
اختیارات
و اقتدارات
سلطنتی
همانست که
در قوانین
مشروطیت
حاضر و
تصریح شده
است (اصل ٦٤)
وزراء
نمیتوانند
احکام
شفاهی یا
کتبی
پادشاه را
مستمسک
قرار داده
سلب
مسئولیت از
خودشان
بنمایند در
صورتیکه
کلیه امور
از جزئی و
کلی در
مجرای
وزارتخانها
فیصل
پذیرفت
مسئولیت
نیک و بد آن
از شخص
همایون
شاهنشاهی
مرتفع و بر
عهدۀ وزراء
تحقق
مییابد و
قدس مقام
منیع سلطنت
بتمامه
محفوظ
میماند
والا در
صورت بی
اطلاعی
وزیر از
فلان امر
کلی یا جزئی
ایراد
مسئولیت بر
آن وزیر
بدیهی است
از طریق عدل
و عقل خارج
است و در
اساسی که
بتجارب
هزار ساله
عقلاء و
حکمای جهان
مرتب شده
است البته
تصور چنین
امر بیرویه
و عجیب
نمیگنجد که
عمرو را زید
مسئول باشد.[4]
ثانیاً
آنچه بیقین
پیوسته است
اغراض
مفسدینی
چند که دشمن
ملک و دولت و
خائن شخص
شخیص
همایون
هستند در
میان نیت
پاک و فطرت
تابناک
همایونی که
از مزایای
سلاطین
عظیم الشأن
است و حقوق
رعایای
صداقت شعار
حایل و
حاجبند و هر
ساعت خاطر
مقدس
ملوکانه را
بر
صرافتهائی
جلب میکنند
که با خیر و
صلاح عامه
فرسنگها
مسافت دارد
و هردقیقه
بالقای
شبهات
مغرضانه
قلب شاهانه
را از معانی
اصول
مشروطیت و
قوانین
اساسی
منصرف
ساخته
باقتضای
خودخواهی و
استبداد
ذاتی
خودشان یا
در راه خدمت
بمصلحت غیر
متابعت
قوانین
مملکتی را
گویا در
حضور مبارک
مغایر شئون
سلطنتی
جلوه داده
بقدر امکان
و بهر فرصتی
که مییابند
خاطر مقدس
را برابقای
الفاظ و
انهدام
معانی اصول
قانون وا
میدارند
لهذا
مادامیکه
کسور واقعه
بر قوانین
اساسی
جبران نشده
و اعادۀ
احترام
قانون بعمل
نیامده است
و در آینده
کلیه
امورات در
مجاری
قانونی حل و
فصل نشود و
نمایندگان
ملت را
اطمینان
کامل حاصل
نگردد که بر
حفظ تمامی
حقوق ملت
قادر
خواهند بود
و بمثل آنچه
تا بحال
واقعشده
بار دیگر
نقض عهد
قانونی
نخواهد شد
مجبوریت
تامه وارد
خواهد بود
که وکلای
ملت
باقتضای
وظایفی که
دیانتاً و
وجداناً با
شهادت
خداوند و
توسط قران
مجید
برعهده
گرفته اند
عدم امکان
تحمل خود را
بفشار فوق
العاده
مسئولیت یک
ملت
بموکلین
خود اعلام
نمایند
والسلام
علی من اتبع
الهدی))
این لایحه
بقلم
مستشارالدوله
وکیل
آذربایجان
نوشته شده
روز یکشنبه
در مجلس
خوانده
میشود و از
شاه وقت
میخواهند
هیئتی از
وکلاء با
این لایحه
شرفیاب
گردند در
دادن وقت
یکروز
تأخیر
میشود و روز
دوشنبه
قرار است
اطلاع
بدهند
وکلاء
شرفیاب
گردند)). صفحه
های ٣٠٥ و
٣٠٦ (جلد دوم): ((جواب
شاه [برای]
هیئت رئیسه
مجلس
خوانده
میشود و
میبینند
جواب مطالب
لایحه مجلس
نیست بلکه
گله
گذاریست و
باز
یادآوری
وقایع
گذشته که در
فلان قضیه
چه کردید و
در فلان
قضیه من چه
کردم و اغلب
دلتنگی از
اقدامات
ملیون است
در مجازات
اشرار و
مقصرین و
کوتاهی
کردن در
مجازات
مرتکبین
بمب – هیئت
رئیسه صلاح
نمیبیند
این جواب
اشاعه شود و
اشاعه
نمیشود روز
بعد هم صنیع
الدوله
میآید و
کاغذ را پس
گرفته
نمیگذارد
در مجلس
بماند و
منتشر نشده
شب یکشنبه
بیست و یکم وزراء
آمده عنوان
میکنند که
شاه سه مطلب
میخواهد که
اگر مجلس
همراهی
میکند کار
اصلاح
میشود: اول
آنکه
اقتدارات
شاه مانند
اقتدارات
امپراطور
آلمان باشد. دوم
آنکه حق
داشته باشد
همه وقت ده
هزار قشون
در طهران
نگهدارد. سوم
آنکه
اختیارات
تام در کار
قشون داشته
باشد وزیر
جنگ نزد شاه
مسئول باشد.[5] از
این سه
خواهش
معلوم
میشود که در
خواهش اول
میخواهد
اختیاراتی
بیش از آنچه
در قانون
اساسی برای
او معین شده
دارا گردد و
در خواهش
دوم چون
عنوان نظام
ملی که پیش
آمده و
یکعده از
جوانان
مملکت تحت
سلاح رفته
اند آرام او
را قطع کرده
است
میخواهد در
مقابل آنها
یک ده هزار
قشون برای
حفظ خود
داشته باشد
چنانکه
خواهش سیم
ناشی از
همین خیال
است و شاید
خواهش دوم
بتحریک
روسها باشد
که باین
بهانه بر
عدۀ قزاق
خود
بیفزایند
بالجمله
مجلس هیچیک
از این سه
خواهش را
نمپذیرد
چونکه همه
مخالف
قانون
اساسی است و
جواب منفی
میدهد و
رشتۀ رابطه
صوری مجلس
با شاه
گسسته
میشود
وزراء
مأیوس از
اصلاح
مراجعت
میکنند)).
[در روز سوم
تیر ماه
١٢٨٧، محمد
علیشاه که
مقاومت
قانونی
مشروطه
خواهان را
ملاحظه می
کند، دست به
کودتای غیر
قانونی سوم
تیر می زند و
مشروطه
خواهان را
بخاک و خون
می کشد و
برای همیشه
نامی ننگین
از خود در
تاریخ به
جای می
گذارد.] صفحه
های ٣٥٥ و
٣٥٦ (جلد
دوم): ((محمد
علیشاه در
روز بیست و
سوم جمادی
الاولی
١٣٢٦ از
یکطرف
سرباز و
قزاق و توپ و
تفنگ بمجلس
فرستاده از
طرف دیگر
اسباب فرار
خود را از
وسائل
نقلیه
مختلف حتی
اسب سواری
زین کرده در
جانب شمالی
باغشاه
نگاهداشته
ملتزمین
رکاب خود را
حاضر کرده
است که اگر
قشون او از
ملیون شکست
خوردند
فرار نماید[6]
بدیهی است
اینحالت
انتظار و
اضطراب بیش
از دو سه
ساعت نیست
که معلوم
میشود
استعداد
جنگی ملیون
بسیار کم
است و غلبه
با قشون
دولت خواهد
بود در
اینوقت شاه
امیر بهادر
جنگ و
شاپشال و
اشخاصی را
که بظاهر از
دربار دور
شده بودند
بدربار
میطلبد و
قتله
فریدون [آزادیخواه
زرتشتی] را
آزاد میکند
و محبوسین
سیاسی
عدلیه و
نظمیه را که
بامر مجلس
محبوس شده
اند رها
مینماید و
امیر بهادر
را
سپهسالار
میکند و
مشیرالسطنه
بریاست
وزراء بنام
وزیر اعظم
باقی
میماند
میرزا محمد
علیخان
علاءالسطنه
وزیر خارجه
و بعضی از
وزرای
مشروطه
خواه را هم
که از آنها
اطمینان
دارد
بکارهای
خود باقی
نگاه
میدارد و
سعدالدوله
مشیر و مشار
همه چیز
دربار است)). ((محمد
علیشاه
قاجار جوان
مغرور
بیخبر از
اوضاع
روزگار بعد
از غالب شدن
بر مشتی
رعیت
بینوای خود
و پس از خراب
کردن مجلس
شورایملی و
درهم
پیچیدن
بساط
مشروطیت
خود را
پادشاه
مستقل و
مالک
الرقاب
ایران
میداند و
اطرافیان
نادان یا
مغرض و خود
خواه و کج
سلیقۀ او
بحدی او را
ستایش
میکنند که
مانند
اسبهای
سرکش باد در
دماغش
افتاده خود
را کاملاً
بر مرکب
آرزوهای
خویش سوار
دیده چشمش
بواسطه
غرور موفور
یک قدم پیش
رو یا عقب
سرش را
مشاهده
نمینماید)). صفحه
های ٣٥٦ تا
٣٥٧ (جلد
دوم): ((محمد
علیشاه بعد
از خراب
کردن مجلس
در باغشاه
میماند
آنجا عمارت
میسازد و
بواسطه خوش
یمنی که
برای او
داشته آنجا
را محل
اقامت خود
قرار میدهد
و بعد از
استقرار بر
اریکه
سلطنت
استبدادی
روزی
همانجا
بسلام عام
مینشیند
سلام
باغشاه که
مکان آن را
با فرش و
قالیچه
زینت نموده
و مانند
بارگاهی
است که در
مجالس
تعزیه
خوانی برای
یزید درست
میکنند خود
روی صندلی
که آنرا
بروی تخت
بلندی
گذارده اند
مینشیند
وزراء و
امراء دو
طرف
میایستند و
بریگاد
قزاق
بریاست
پلکنیک
لیاخوف صف
میکشد در
حالیکه
محمد حسن
میرزا پسر
دوم شاه
لباس قزاقی
در برکرده
جزء قزاقان
ایستاده
است ازین
مجلس
روحیات شاه
و درباریان
او برای
کسانیکه
دارای نظر
دقیق باشند
هویدا است و
از همینجا
حال رجال
مستبد را که
در چنگال
قانون و
مشروطه
گرفتار
بودند و
اکنون بال و
پر گشوده
اند میتوان
یافت
مخصوصاً
قسمت
روحانیان
مخالف
روحانیان
مشروطه
خواه که شیخ
نوری[7]
طبعاً در
رأس آنها
قرار گرفته
است
شیخ نوری که
در کشمکش با
رقیب خود
آقا سید
عبدالله
بهبهانی
مقهور شده
در گوشۀ
خانه نشسته
بود از روز
بیست وسیم
جمادی
الاولی از
خانه در
آمده میدان
ریاست شرعی
را برای خود
بیرقیب
دیده خود را
شخص اول
روحانیان
ایران
میداند و
اوضاع را
کاملاً بر
وفق مراد
خویش
مشاهده
میکند کلمه
اش در شاه و
درباریان
نافذ حکمش
مطاع و رأیش
در نزد شاه
متبع
میباشد شیخ
نوری کمتر
روزی است که
با شاه خلوت
نکرده شاه
را مساعدت
فکری نکند ولی
بدیهی است
شیخ نوری با
وجود معرفی
شدن
بهمدستی با
شاه در
خرابی مجلس
و برهمزدن
مشروطه و
قتل و غارت
مردم دیگر
نمیتواند
جنبۀ تقدس و
روحانیت و
مورد توجه
خاص و عام
بودن را حفظ
نماید زیرا
که آن جنبۀ
تقدس و
روحانیت و
مورد توجه
خاص و عام
بودن را هم
حفظ نماید
زیرا که آن
جنبه طبعاً
از میان
رفته است
شیخ نوری
بعد از
تبعید آقای
سید
عبدالله و
خرابی مجلس
و
برهمخوردن
بساط
مشروطه چون
شخص زیرک و
حساسی است
حس میکند که
آمد و رفت
مردم نزد او
فقط از ترس
دولت
استبدادی و
برای توسط
از این و از
آنست والا
مردم نوعاً
از او متنفر
شده مقام
قدس
روحانیتی
برای او
باقی
نمانده است)). [ملایان
در ایران
امروز نیز
سالهاست ((مقام
قدس
روحانیت))
خود را در
جامعه از
دست داده
اند، زیرا
که دیگر
روحانی
نیستند.
ازهمان بدو
انقلاب ٥٧،
ملایان دو
دستی به
قدرت
دنیایی
چسبیده و
آنرا
انحصار خود
کرده اند و
بوسیله خود
و اعوان و
انصارشان
به خزانه
مملکت
دستبرد می
زنند. آنها
به جای آنکه
روح مردم را
بپرورند،
جان
آزادیخواهان
را می گیرند
و داشتن
زندگی
معمولی و
شاد را بر
مردم تلخ و
تنگ کرده
اند.
امروزه،
اکثریت
وسیع مردم
ایران از
ملایان بی
زارند.]
١)
نویسنده و
پژوهشگر
نامدار،
آقای ایرج
پزشکزاد،
در کتاب ((انقلاب
مشروطیت
ایران، نشر
البرز،
آلمان،
١٣٨٥ )) توضیح
مستند و
مستدل می
دهد که چرا
کلمه ((قوانین))
به اشتباه
به جای کلمه
درست ((فرامین))
بوسیله
مشروطه
خواهان و
مورخان
استفاده
شده است.
این کتاب
کوتاه ولی
پربار
گنجینه ای
است برای
دریافت
دانش بیشتر
در زمینه
مشروطیت
وپی بردن به
اهمیت بی
نظیر آن.
٢)
منظور
یکسان کردن
این دو
شخصیت
تاریخی
نیست. منظور
تلقی
مشروطه
خواهان صدر
مشروطیت و
دولت ملی
مصدق از عدم
برخورداری
پادشاه از
حق نصب و عزل
نخست وزیر
و وزرا بدون
اخذ رأی
تمایل و یا
رأی عدم
اعتماد
مجلس است.
در حکومت
مشروطه،
پادشاه
دارای چنین
حقی نیست.
٣)
اصل نهم:
افراد مردم
از حیث جان و
مال و مسکن و
شرف محفوظ و
مصون از هر
نوع تعرض
هستند و
متعرض احدی
نمی توان شد
مگر به حکم و
ترتیبی که
قوانین
مملکت معین
می نماید. اصل
دهم: غیر از
مواقع
ارتکاب
جنحه و
جنایات و
تقصیرات
عمده، هیچ
کس را نمی
توان فوراً
دستگیر
نمود، مگر
به حکم کتبی
رئیس محکمۀ
عدلیه بر
طبق قانون و
در آن صورت
نیز باید
گناه مقصر
فوراً یا
منتها در
ظرف بیست و
چهار ساعت
به او اعلام
و اشعار شود. اصل
دوازدهم:
حکم و اجرای
هیچ
مجازاتی
نمی شود مگر
به موجب
قانون. اصل
چهاردهم:
هیچ یک از
ایرانیان
را نمی توان
نفی بلد یا
منع از
اقامت در
محلی یا
مجبور به
اقامت محل
معینی
نمود، مگر
در مواردی
که قانون
تصریح می
کند. اصل
بیست و سوم:
افشاء یا
توقیف
مخابرات
تلگرافی
بدون اجازۀ
صاحب
تلگراف
ممنوع است،
مگر
درمواردی
که قانون
معین می کند. ٤)
دکتر محمد
مصدق عین
این
استدلال (در
این
پارگراف) را
هنگام
ارایه
دفاعیه در
دادگاه
نظامی در
توصیف
مشروطیت و
مردود
شمردن
فرمان عزل –
که از قرار
سفید مهر
بوده است –
بیان می کند.
٥)
خواسته های
دو و سه (یعنی
فرماندهی
کل قوا)
همانی
هستند
که سبب
اختلاف
میان شاه و
مصدق و قیام
سی تیر١٣٣١
شد. ٦)
محمد رضا
شاه پهلوی
نیز دربیست
و پنج مرداد
١٣٣٢ در
رامسر
آماده فرار-
در صورت
شکست طرح
اول کودتا -
به بغداد
بود که چنین
نیز شد.
٧) خوانندگان گرامی نیک می دانند که شیخ نوری سلف آیت الله کاشانی و آیت الله خمینی است. کاشانی عین خیانتکاری شیخ نوری را در مورد مصدق مرتکب شد و خمینی با خونخواری بی مانندی با خیانت به آرمان های ملت ایران، حکومت مشروعه شیخ نوری را برپا کرد و مراتب کمال شرم و شارلاتانی است که پیروانش از آقای خاتمی و عبدالله نوری و سعید حجاریان گرفته تا دیگران در پی احیای این مرد بعنوان شخص معتقد به رأی و نظر مردم هستند! |
asrenou200808
پس
قراولان
ناسیونالیسم
درباری
• "رابطه
ما با گرجستان
بسیار نزدیک
است و فقط این
نیست که در
گذشته دختران
گرجی،
حرمسرای
شاهان ما را
حرمسرای
زیبارویان
میکردند"... این
جملات "مفسر"
گرانقدر
دوایر
ناسیونالیست
گنده دماغ و
نشان قرب و
منزلتی است که
انسان و جامعه
و مناسبات و
مراودات بین
جوامع انسانی
در سیر تاریخ،
در این سیستم
تفکر
ناسیونالیسم
عظمت طلبانه
ایرانی، دارد
...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ٣۰
مرداد ۱٣٨۷ -
۲۰ اوت ۲۰۰٨
"رابطه
ما با گرجستان
بسیار نزدیک
است و فقط این
نیست که در
گذشته دختران
گرجی،
حرمسرای
شاهان ما را
حرمسرای
زیبارویان
میکردند".
این لحن
لومپنی و
موهن، جملات "مفسر"
گرانقدر
دوایر
ناسیونالیست
گنده دماغ و
نشان قرب و
منزلتی است که
انسان و جامعه
و مناسبات و
مراودات بین
جوامع انسانی
در سیر تاریخ،
در این سیستم
تفکر
ناسیونالیسم
عظمت طلبانه
ایرانی، دارد.
در همان حال
این جملات،
وصف حال و
بیانگر سطح
مدنی و میزان
نزاکت سیاسی
گوینده آن،
جناب علیرضا
نوریزاده است
که به بهانه
اتفاقات جاری
در گرجستان،
بدون ملاحظه و
کمترین احساس
شرم، در تماس
مستقیم از
شبکه
تلویزیونی
صدای آمریکا
بیان شده است.
اینکه ایشان
در برنامه
موسوم به "دو
روز اول" بخش
فارسی صدای
آمریکا در ۱۶
اوت، بار دیگر
در مقام یک
ژورنالیست
اجیر فی سبیل
اله دولت بوش،
به منبر برود و
از سکوت "آیات
عظام" در
رابطه با
تجاوز "روسها"
به نوامیس "بانوان
مسلمان" چچن
حیرت زده شود،
البته از
ویژگیهای
بنگاه محقری
است که جناب "دکتر"
در سایه مرحمت
حکومتهای
محافظه کار و
راست
بریتانیا و
آمریکا، دایر
فرموده اند.
اما جناب
نوریزاده،
مثل هر
ژورنالیست
دیگری "اصل و
نسب"ی دارد که
هیچگاه آنرا
فراموش
نمیکند و یا به
عبارت بهتر هر
تحول و رویداد
و اتفاقی را چه
در سطح جامعه
ایران و چه
خارج از آن با
رجعت به این
ریشه و هویت،
ارزیابی و
تفسیر؛ و
اطلاعات و "دانش"
خود را تتمه آن
میکند و به "هم
میهنان" "سرزمین
پدری" تحویل
میدهد.
به آن جملات و
فوران کریه و
هرزه یک هویت و
حاصل "شغل"
دنیای معرکه
گیران بنگاه
خبرسازی صدای
آمریکا دقت
کنید! شاید
کمتر کسی، جز
یک
ناسیونالیست
نوع شعبان بی
مخی به عنوان
فاکت رابطه "بسیار
نزدیک" و
پیوند "فرهنگی"
میان مردم "ایران
و گرجستان"؛
به وجود "دختران
زیباروی گرجی"
در "حرمسرای
شاهان ما"
استناد بکند.
او عالما و
عامدا
نخواسته است
مثلا به زندگی
"گرجی تباران"
"فریدون شهر"
و در استان
گیلان و
پیشینه ۴۰۰
سال زندگی این
مردم در ایران
که در دوره
اعلیحضرت
عباس صفوی به
ایران تبعید
شدند، اشاره
بکند، بلکه
لازم دیده است
با حسرت و از
چشم و از منظر
پااندازهای
عشرتکده های
درباری و
دریدگی
لومپنیسم
ناسیونالیسم
عظمت طلب و
مردسالار
ایرانی به
تاریخ و پیوند
"دو ملت
همسایه" نگاه
کند.
جناب
نوریزاده به
خاطر تعلق
عمیق و مکتبی
اش به گرایش
ناسیونالیسم
عظمت طلب و لات
مسلک و بی
نزاکت، اما در
همان حال جبون
و اسلام پناه،
نمیتواند و
نمیخواهد
بفهمد که
تاریخ، از
جمله تاریخ
مردم ایران و
گرجستان یک
پروسه است و از
قانونمندیهای
خود پیروی
میکند.
نمیتواند
بفهمد تاریخ "این
مرز و بوم"،
فقط روایت تاج
و تخت و کور
کردن تمام
مردم یک شهر (
آقا محمد خان
قاجار یکی از
شاهان آقای
نوریزاده و از
حدقه درآوردن
چشم اکثریت
قریب به اتفاق
مردم شهر
کرمان) و یا
تصفیه های
خونین دربار
خوانین و
شاهان و
خاقانها نیست.
نمیتواند
بفهمد که همین
اسلام و آیات
عظامی که
ایشان آنها را
بخشی از پیکره
تاریخ و فرهنگ
و سنن "ایرانی"
میداند، با
ریشه کن کردن
هر نشانه ای از
تمدن قبل از
هجوم اسلام،
از جمله
حروفیان،
مزدکیان،
مانویان و
زردشتیان و
راوندیان و...
به ضرب شمشیر و
راهزنی و
تالانگری،
برای ایشان به
"میراث"
مانده است.
نمیخواهد
بفهمد که
سردار سلحشور
کرد و "ایرانی
تبار" صلاح
الدین ایوبی،
در حمله به
حکومت
فاطمیان در
مصر، یکی از
بزرگترین و با
ارزش ترین
کتابخانه های
قاهره را سرتا
پا به خاکستر
تبدیل کرد و با
دست خود شاعر
آزاده،
سهروردی، را
به دارکشید.
آری، همین
شاهان "ما"ی
ایشان بود که
بر بستر این
راهزنی
تاریخی و قلع و
قمع تمامی "تمدن"
های جامعه
ایران، سر
کرنش در برابر
اسلام فرود
آوردند و
برخلاف
بورژوازی غرب
و
ناسیونالیسم
پس از انقلاب
کبیر فرانسه،
مذهب و اسلام و
رگه تشیع را به
عنوان مذهب
رسمی در سایه
ظل السلطان
خود، با قانون
و قانونگذاری
و حقوق
شهروندان
تلفیق و جوش
دادند و به آن
مرجعیت و
وجاهت قانونی
بخشیدند. آقای
نوریزاده، به
عنوان
ژورنالیستی
که به غلط در
ذهنیت
ناسیونالیسم
عقب مانده و
کوته بین و
کلاه مخملی
ایرانی، به
عنوان خبره و
مرجع اطلاعات
معرفی شده
است، در حفاری
هر آنچه که حس
انسانیت را
آزار میدهد،
واقعا باید از
سوی بنگاه
صدای آمریکا
لقب "کارشناس"
را دریافت کند.
حضرتشان آگاه
است، اما خود
را به نفهمی
میزند که
رابطه مردم
ایران و
گرجستان، در
پس
ضدکمونیسمی
که در لابلای
دفاع از "مظلومیت"
مردم گرجستان
و در پس دلسوزی
برای جریان
سوپر ارتجاعی
اسلامگرایان
چچن جهش کرده
است، قابل
دستکاری نیست
و نمیتواند
موضوع نقالان
و دلقکهای
منتظر اعاده
سلاطین اسلام
پناه باشد. در
همین دوران پس
از فروپاشی "استبداد
۸۰ ساله
خرسهای روسی" (اصطلاحی
که مفسر
عالیمقام در
همین برنامه
صدای آمریکا
بکار بردند) و
پس از کسب "استقلال"
در سال ۱۹۹۱ و
حتی پس از
انقلاب مخملی
در اواخر
۲۰۰۳، مردم
گرجستان در
ورای این فضای
نظم نوین بوش و
باج خواهی و
گردنه
بگیریهای
ناتو، با
جامعه ایران
مناسبات
دیرین تری در
متن زندگی و در
جهان عاطفه
انسانها حفظ
کرده اند. در
همین ایام و در
حال حاضر نیز
که حکومت
جوگاشویلی با
جمهوری
اسلامی روابط
حسنه داشته
است، کمتر
مجله ادبی را
در گرجستان
میتوان دید که
در آنها آثاری
از صادق
هدایت، سهراب
سپهری، فروغ
فرخزاد و احمد
شاملو چاپ
نشده باشند،
در حالی که
علیرغم این
رابطه فرمال،
و در مقابل
دروغپردازیها
و دروغسازیها
و تصویر
سازیهای
دوایر دولتی
غربی از مردم
گرجستان پس از
"رهائی از
سلطه
دیکتاتوری
کمونیستی"،
مردم گرجستان
و دوایر فکری و
روشنفکری و
فرهنگی با
وجود فشار
دولتی،
کوچکترین
علاقه ای به
اسلام و روایت
درباری از
علائق خود با
مردم ایران
نشان نداده
اند. با اینحال
نوریزاده
ناپرهیزی
نمیکند و به
اصل و نسب خود
پشت پا
نمیزند، چرا
که فعلا تا باد
نظم نوین و
تمدن بوش از
این سو میوزد،
ناندانی او و
تاریخ دایر
کردن دکه خود
را ناچاراست
به گفته ایشان
به تاریخ "شاهان
ما" و رابطه
عیش و عشرت
دربار با
مهرویان
گرجی، دایر و
متصل نگاه
دارد.
و اگر دوایر
ناسیونالیسم
عظمت طلب
ایرانی، چنین
موجود عقب
مانده و شخصیت
نازلی را به
عنوان چشم خود
در نگاه به
تحولات ایران
و جهان
برگزیده است،
باز تناقضی
پیش نیامده
است. این
ناسیونالیسم،
در طول دوران
پس از مشروطه،
آخوند زده،
مشروعه چی،
کلاه مخملی و
از فرهنگ
چارواداری
تغذیه کرده
است. چکمه
پوشان و زعمای
تاج بر سر و
شنل بر دوش
ناسیونالیسم
عقب مانده و
زبون علیرغم
تمامی خوش
رقصی ها برای
سران استعمار
و امپریالیسم
انگلیس و
آمریکا، و
علیرغم
سازماندهی
چماقداران و
شکنجه گران
برای سرکوب
مردم ایران و
کودتا علیه
حکومت "قانونی"
مصدق، و
علیرغم به میخ
کشیدن و به خون
کشیدن هر صدای
آزادیخواهی،
در فضائی از
حقارت و
سرافکندگی از
اریکه قدرت
عروسکی بزیر
کشیده شدند و
با چشم گریان و
در فراموشی
تبعید در
نظاره بی
تفاوتی
اربابان به
حال خود در
انزوا رها
شدند. و جناب
نوریزاده از
همین اصل و نسب
و از تبار همین
سلاطین
ناسیونالیسم
عظمت طلب، است.
اعاده حاکمیت
چنین سلاطینی
و به قدرت
رسیدن این
لایه از
ناسیونالیسم
نوکر منش،
لومپن و عقب
مانده و در عین
حال جبون و
بزدل و همیشه
درباری و
عروسکی و سر در
خرافه خانه
اسلام تشیع و
آیات عظام آن،
حتی زیر چتر
حمایت امثال "پریزیدنت
بوش"، از
ناممکنها و
احتمالات
تقریبا محال
است. از همین
رو چشم انداز
ژورنالیستهای
کنتراتی و
بساز و بفروش
امثال
نوریزاده،
حتی با نوع
مغفور و سقط
شده و کپی
عراقی آن،
احمد چلبی و
عدنان پاچه
چی، شباهت
چندانی ندارد.
با اینحال
میکرفونها و
امکانات
رسانه های "خبر
ساز" و
برخوردار از
امکانات وسیع
مالی و پرسنلی
و دولتی،
متاسفانه در
اختیار همین
عناصر است.
و نکته آخر
اینکه علیرضا
نوریزاده
چندی قبل، پس
از دیدار و
نشست حضوری با
همتای "قوم
کرد"ی خود،
جناب عبداله
مهتدی گفتند
وقتی مهتدی
صحبت میکرد، "انگار
خودم حرف
میزنم"! واقعا
هم که با این
اظهار
حکیمانه حرف
دیگری برای
شناساندن
جایگاه واقعی
و عینی
ناسیونالیسم
قوم پرست و
عشیره ای باقی
نگذاشتند.
باید اعتراف
کرد که
بازشناسی و
بازسازی این
دو تصویر
همزاد از هر دو
لایه عقب
مانده
ناسیونالیسم
"ظالم و مظلوم"
، یکی نقال و
گزمه مجالس
عیاشی
درباری؛ و
دیگری انعکاس
همین تصویر در
هیات الوات و
قاپچی های
سرسرای عشایر
"مرزدار و
سلحشور" ،
واقعا "کارشناسانه"
است. پس
قراولان و
عقبه نظم
نوین، در هر دو
دایره
ناسیونالیسم
عقب مانده "برتر
و زیردست"،
هنوز در
بیغوله ها، و
اوهام دوران
بمبارانها و
اشغالگریها و
تکه پاره کردن
مدنیت جوامع،
برای خود
دنیائی دارند.
اینها را باید
در این دنیای
نازلشان و
سرگرم با
حقارتهای رقت
انگیزشان، به
بحال خود تنها
گذاشت؛ اما
باید محبوس در
قرنطینه
ارتجاع و
خرافه
ناسیونالیسم
چاله میدانی
شان، آنها را
از آلوده کردن
اذهان و افکار
عمومی دور و
ایزوله
نگهداری کرد.
تحولاتی که در
بطن دوران جنگ
سرد و دوران
آغازین
فروپاشی
دیوار برلین و
در دل آن روی
دادند، و
نظاره خرده
جریانات ریز و
درشتی که در
شکافهای جهان
"چند قطبی" پس
از فروپاشی
بلوک شوروی
سابق،
توانستند
زندگی
بخشهائی از
جوامع را در
خارج از دایره
تولید و سوخت و
سازهای
اقتصادی و
مدنی تباه
کنند، به همه
ما نشان داده
است که حاشیه
ای ترین عقاید
و طفیلی ترین و
منزوی ترین و
پرت ترین
شخصیتها،
میتوانند،
منشا خطرات
جدی باشند و
سرنوشت جامعه
را به سوی
بلاتکلیفی،
آویزان و معلق
و در نهایت
ویرانی و
سیاهی سوق
دهند.
امثال
نوریزاده،
گرچه در خارج
از متن واقعی و
حقیقی تاریخ
مبارزه بشر و
جامعه ایران
برای سعادت و
خوشبختی قرار
دارند و در
دنیای انفجار
اطلاعات و علم
و فن، در
ویرانه های
نوستالژی
اعاده دوران
ستمگری
اشرافیت
فئودال و
سلاطین زندگی
میکنند، اما
بر بستر تعرض
به مدنیت، و
زیرو رو کردن
شیرازه جوامع
با بمب و جنگ
داخلی و
اشغالگری و
میلیتاریسم و
دامن زدن به
نفرتها و
پاکسازیهای
قومی و نژادی و
ملی،
میتوانند
اذهان را
مسموم و آلوده
کنند. مهم این
است که در
برابر شیوع
این نوع
ویروسها و
مهندسی پرت
ترین عناصر
برهوتهای
تاریخ جامعه
ایران،
مردممان را
واکسینه کنیم.
تجربه تلخ و
خونین تبدیل
شدن
بازماندگان
رو به انقراض
گرایش مشروعه
طلبی به قدرت
دولتی، نباید
با "شخصیت
سازی" و
اپوزیسیون
تراشی دیگری
از مخروبه های
کپک زده
دورانهای
بایگانی شده
تاریخ ایران،
در هیات
آلترناتیو و
بدیل حکومت
اسلامی، این
بار به نام "دمکراسی"
تکرار شود.
iraj.farzad@gmail.com
مبانی
اخلاقی حق
جدایی طلبی
یا طلاق
سیاسی
• "جدایی
طلبی" یا "طلاق
سیاسی"
فرآیندی است
که در ضمن آن
گروهی از
شهروندان از
حوزه اقتدار
سیاسی و قضایی
دولت مرکزی
خارج می شوند و
خود حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی
مستقلی را تشکیل
می دهند ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
سهشنبه ۲۹
مرداد ۱٣٨۷ -
۱۹ اوت ۲۰۰٨
"جدایی
طلبی" یا "طلاق
سیاسی"
فرآیندی است
که در ضمن آن
گروهی از
شهروندان از
حوزه اقتدار
سیاسی و قضایی
دولت مرکزی
خارج می شوند و
خود حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی
مستقلی را تشکیل
می دهند. اثبات
"حق جدایی
طلبی یا طلاق
سیاسی" به این
معناست که
اوّلا- تحت
شرایط معینی
گروه یا گروههایی
از شهروندان (مثلاً
اقلیتهای
قومی،
فرهنگی،
نژادی، دینی،
و غیره)
اخلاقاً
مجازند که از
دولت مرکزی جدا
شوند و حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی
مستقلی را
تشکیل دهند؛ و
ثانیاً-
دیگران
اخلاقاً
موظفند که در
راه این جدایی
مانع و
اختلالی به
وجود نیاورند
مبانی اخلاقی
حق جدایی طلبی
یا طلاق سیاسی
(1)
پرسش اصلی من
در این نوشتار
این است: "آیا
از منظر
اخلاقی حقی به
نام حق جدایی
طلبی یا طلاق
سیاسی وجود
دارد؟" مقصود
من از "جدایی
طلبی" یا "طلاق
سیاسی"
فرآیندی است
که در ضمن آن
گروهی از
شهروندان از
حوزه اقتدار
سیاسی و قضایی
دولت مرکزی
خارج می شوند و
خود حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی
مستقلی را تشکیل
می دهند. اثبات
"حق جدایی
طلبی یا طلاق
سیاسی" به این
معناست که
اوّلا- تحت
شرایط معینی
گروه یا گروههایی
از شهروندان (مثلاً
اقلیتهای
قومی،
فرهنگی،
نژادی، دینی،
و غیره)
اخلاقاً
مجازند که از
دولت مرکزی جدا
شوند و حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی
مستقلی را
تشکیل دهند؛ و
ثانیاً-
دیگران
اخلاقاً
موظفند که در
راه این جدایی
مانع و
اختلالی به
وجود نیاورند.
در این نوشتار
من پاره ای از
مهمترین
استدلالهایی
را که له و
علیه حق جدایی
طلبی ارائه
شده است به
اختصار بررسی
خواهم کرد و در
نهایت نتیجه
خواهم گرفت که
از منظر
اخلاقی حقی به
نام حق جدایی
طلبی یا طلاق سیاسی
وجود دارد. اگر
چنان حقی
بواقع اثبات
گردد، در آن
صورت اخلاقاً
باید امکان
احقاق آن حق
برای صاحبان
آن تضمین شود.
یعنی باید
شرایطی فراهم
آورد که تحت آن
واجدان حق
جدایی طلبی در
صورت تمایل بتوانند
بدون مانعی حق
خود را احقاق
نمایند.
بنابراین،
اثبات این حق
اخلاقی می
تواند دلیل
موجهی برای
وضع قوانین
مناسب برای
تضمین احقاق
آن حق تلقی شود.
البته اثبات
حق اخلاقی شرط
کافی اثبات حق
قانونی نیست،
ولی بدون شک
اثبات آن را می
توان شرط لازم
اثبات حق
قانونی بشمار
آورد.
البته احقاق
حق فقط در
صورتی مجاز
است که به زیان
اخلاقاً
ناموجهی منجر
نشود. برای
مثال، فرض
کنید که من در
مسابقه دو
ماراتن شرکت
کرده ام. من،
مانند سایر
شرکت
کنندگان، حق
دارم که در آن
مسابقه برنده
شوم. اما روشن
است که برنده
شدن من در آن
مسابقه به
زیان رقبای من
خواهد بود. اما
در این شرایط
زیانی که در نتیجه
احقاق حق من بر
رقبای من وارد
می شود
اخلاقاً موجه
است، و
بنابراین، آن
زیان را نمی
توان مانع
اخلاقاً موجهی
در راه احقاق
حق من دانست.
اما از سوی
دیگر، فرض
کنید که من در
یک صبح دل
انگیز بهاری
به اطراف
تهران می روم
تا از زیبایی
های طبیعت
بهره مند شوم.
روشن است که
لذت بردن از
هوای پاکیزه و
طبیعت زیبا
حق من است، اما
اگر لازمه
احقاق این حق
آن باشد که من
بدون اجازه به
باغ دیگران
وارد شوم و حق
مالکیت
صاحبان آن
باغها را نقض
کنم، البته
باید از احقاق
حق خود تحت آن
شرایط صرفنظر
کنم. در اینجا
زیانی که در
نتیجه احقاق
حق من بر دیگری
وارد می شود
اخلاقاً
ناموجه است.
این قاعده در
مورد حق جدایی
طلبی هم صادق
است. یعنی ممکن
است تحت شرایط
معینی احقاق
حق جدایی طلبی
زیان
اخلاقاً
ناموجهی را بر
دیگران تحمیل
کند. در این
صورت بسته به
نوع و میزان آن
زیان ممکن است
که احقاق آن
حق تحت آن
شرایط از منظر
اخلاقی ناروا
تلقی شود.
(2)
مدافعان حق
جدایی طلبی
برای اثبات
این حق
استدلالهای
متعددی عرضه
کرده اند. در
اینجا من پاره
ای از مهمترین
آن استدلالها
را مطرح می کنم:
استدلال
مبتنی بر
عدالت جبرانی:
لبّ استدلال
اوّل مبتنی بر
این ادعاست که
اگر سرزمینی
پیشتر به نحو
ناعادلانه در
واحدی بزرگتر
ادغام شده
باشد، در آن
صورت ساکنان و
صاحبان آن
سرزمین در
صورت تمایل حق
دارند که از
آن واحد
بزرگتر جدا
شوند. "ادغام
ناعادلانه"
می تواند به دو
نحو متفاوت
انجام
پذیرفته باشد:
(الف) ممکن است
آن سرزمین
مستقیماً به
قلمرو دولت
موجود به نحو
ناعادلانه
ضمیمه شده
باشد؛ (ب) ممکن
است دولت (یا دولتهای)
قبلی که سلف
دولت کنونی
است آن سرزمین
را به نحو
ناعادلانه به
قلمرو خود
ضمیمه کرده
باشد. از منظر
اخلاقی حق
جدایی طلبی یا
طلاق سیاسی در
این شرایط
نهایتاً بر
مبنای ضرورت
اخلاقی
بازگرداندن
مال غصبی به
فرد صاحب مال
توجیه می شود.
فرد یا گروهی
که سرمایه ای
از ایشان به
ناحق تصاحب
شده است، اخلاقاً
حق دارند که آن
مال غصب شده را
از فرد یا گروه
غاصب بازپس
بگیرند. احقاق
این حق مصداقی
از "عدالت
جبرانی" است.1
از قضا در
چارچوب
قوانین بین
الملل موجود
آن دسته از
جنبشهای
جدایی طلبانه
ای که ادعای
خود را بر
مبنای عدالت
جبرانی توجیه
می کنند از
مقبولیت
حقوقی بیشتری
برخوردارند
تا آنجا که
حتّی پاره ای
از نویسندگان
ادعا کرده
اند که جدایی
طلبی فقط بر
مبنای عدالت
جبرانی توجیه
پذیر است.2
البته در
اینجا مشکل
عملی مهمی
وجود دارد: در
طول تاریخ بشر
اقوام بسیاری
به ناحق
سرزمین اقوام
دیگر را غصب
کرده اند، و
اگر پرونده
این نوع
مطالبات
تاریخی گشوده
شود و هر قومی
سرزمینهایی
را که روزگاری
به ایشان
متعلق بوده
اما به ناحق از
ایشان غصب شده
است مطالبه
کند، در آن
صورت نظم جهان
یکسره برهم می
ریزد و آتش
جنگ و خشونت
دامنگیر
همگان خواهد
شد. بنابراین،
به نظر می رسد
که باید این
پرونده را در
جایی بست، و
بی
عدالتیهایی
را که پیش از
زمان معینی رخ
داده است،
لاجرم نادیده
گرفت. برای حلّ
این مشکل می توان
فرض کرد که
جامعه بین
المللی از
طریق نهادهای
بین المللی
ذیربط پیمانی
را تنظیم و
تصویب کند که
به موجب آن
مرزهای موجود
میان دولتها
به رسمیت
شناخته می شود
مگر آنکه
قرائن محکمی
درکار باشد که
نشان دهد
فلان دولت
سرزمین قوم
دیگری را (مثلاً)
سه یا چهار نسل
پیش (و نه
دورتر از آن)
به ناحق غصب
کرده است.
استدلال
مبتنی بر
عدالت توزیعی:
لبّ استدلال
دوّم این
ادعاست که نقض
سیستماتیک و
گسترده حقوق
فردی یا جمعی
یک قوم یا گروه
یا مردم یک
منطقه خاص،
تحت شرایط
معینی، می
تواند حق
جدایی طلبی یا
طلاق سیاسی را
موّجه سازد.
یکی از
مهمترین
مصادیق نقض
حقوق فردی و
جمعی یک گروه
آن است که دولت
مرکزی در مقام
توزیع منابع و
فرصتها به نحو
ناعادلانه
رفتار کند. در
اینجا فرض بر
این است که
شهروندان یک
جامعه علی الاصول
با رضایت
آگاهانه و
مختارانه خود
با حکومت
قراردادی
منعقد کرده
اند که به
اعتبار آن
حکومت موظف است
حقوق و منافع
آحاد
شهروندان آن
جامعه را به
نحو عادلانه
تأمین و
محافظت نماید.
بنابراین،
اگر دولت مرکزی
به نحو
سیستماتیک و
گسترده حقوق
فردی و جمعی
گروهی خاص را
در قلمرو
حاکمیت خود
نقض کند، و از
جمله در مقام
توزیع منابع و
فرصتها به نحو
سیستماتیک به
زیان یک قوم یا
گروه خاص عمل
نماید، در
واقع قراردادی
را که مبنای
مشروعیتش
بوده نقض کرده
است. در این
شرایط گروه یا
قوم مورد ظلم
اخلاقاً
الزامی ندارد
که به نحو
یکسویه به آن
قرارداد
پایبند
بماند، و
بنابراین،
اخلاقاً حق
دارد که
مقدّرات خود
را از قلمرو
اقتدار سیاسی
و قضایی دولت
مرکزی خارج
کند. در واقع
از منظر
اخلاقی حق
جدایی طلبی یا
طلاق سیاسی در
این شرایط
نهایتاً بر
مبنای ضرورت
اخلاقی وفای
به عهد و
پیامدهای
اخلاقی ناشی
از نقض پیمان
توجیه می شود.3
نقض عدالت
توزیعی از
جمله مهمترین
دلایل جدایی
طلبی در
کشورهای
درحال توسعه
است. در بسیاری
از این کشورها
دولت مرکزی
برنامه های
توسعه را به
نحو تبعیض
آمیزی طراحی و
اجرا می کند.
برای مثال،
قومی که حکومت
مرکزی را در
اختیار دارد
بیشتر سرمایه
گذاریهای
دولتی را به
سوی مردم خود
روان می کند،
یا مناصب و
قراردادهای
دولتی را
بیشتر در
اختیار ایشان
قرار می دهد،
یا نظام
مالیاتی،
سیاستها، و
برنامه های
اقتصادی را چنان
تنظیم می کند
که به نحو
سیستماتیک به
زیان پاره ای
از گروهها و به
سود پاره ای
گروههای دیگر
باشد.4
در شرایطی که
یک قوم یا گروه
قربانی بی
عدالتی
توزیعی است،
حق جدایی طلبی
برای ایشان با
دو قید اثبات
می شود: نخست
آنکه، باید
معلوم شود که
برای رفع و
پیشگیری از آن
بی عدالتی ها
هیچ راه عملی و
اخلاقاً
موجهی جز جدا
شدن از دولت
مرکزی وجود
ندارد. (برای
مثال، اگر
تهدید به
جدایی طلبی
دولت مرکزی را
به تجدید نظر در
سیاستهای
ناعادلانه اش
وادارد، در آن
صورت تهدید به
جداشدن، و نه
اقدام به
جدایی، موّجه
خواهد بود.)
دوّم آنکه،
باید معلوم
شود که گروه یا
قوم جدایی طلب
نسبت به
سرزمینی که در
آن ساکن هستند
بواقع صاحب حق
مالکیت
هستند.
اگر آن
سرزمینها
بواقع به آن
قوم یا گروه
متعلق بوده
باشد، و آن قوم
یا گروه برای
رفع بی عدالتی
هیچ راهی جز جدا
شدن از دولت
مرکزی نداشته
باشند، در آن
صورت به نظر می
رسد که حق
جدایی طلبی یا
طلاق سیاسی برای
ایشان اثبات
می شود.
در اینجا
مایلم بر این
نکته تأکید
کنم که دولت
مرکزی مالک
سرزمینهای
تحت قیمومت
خود نیست،
بلکه بر آن سرزمینها
(به فرض مشروع
بودن) حق
حاکمیت دارد. "حق
حاکمیت" با "حق
مالکیت"
متفاوت است. حق
حاکمیت
رابطه ای است
میان (1) دولت (به
عنوان
کارگزار)، (2) یک
سرزمین یا
قلمرو معین، و
(3) مردم (به عنوان
کارفرما). در
واقع دولت از
جانب مردم
موظف می شود که
بر ملک خصوصی
شهروندان تحت
قیمومتش نوعی
نظارت محدود
اعمال کند،
برای مثال، از
مرزهای آن
سرزمینها
محافظت نماید (مثلاً
ورود و خروج
افراد و کالاها
را تنظیم کند،
یا از آن مرزها
در برابر
تهاجم خارجی
دفاع نماید)، و
نیز در داخل آن
مرزها
قوانینی را که
برای حفاظت
از حق مالکیت و
نیز سایر حقوق
شهروندان (از
جمله
شهروندان
آینده) وضع شده
است، اجرا
نماید.
در شرایطی که
دولت مرکزی
گروه یا قوم
خاصی را در
قلمرو
حاکمیتش
قربانی بی
عدالتی
توزیعی می کند
حق حاکمیت
خود را دست کم
نسبت به آن قوم
یا گروه از دست
می دهد، و اگر
آن قوم یا گروه
نسبت به
قلمرویی که در
آن ساکن است
حق مالکیت
داشته باشد،
اخلاقاً
مجازاست که
کارگزار
پیمان شکن و
خاطی را عزل
کند و به صلاحدید
خود حق حاکمیت
قلمرو خود را
به کارگزاران
تازه ای
واگذار نماید.
استدلال بر
مبنای حق
تعیین سرنوشت
خود: استدلال
سوّم مبتنی بر
این ادعا است
که هر ملّتی حق
دارد دولت خاص
خود را داشته
باشد. به تعبیر
دیگر،"مرزهای
سیاسی و
مرزهای
فرهنگی (یا
قومی) باید بر
هم منطبق باشد."5
در اینجا
مقصود از "ملّت"
یک گروه قومی
خاص است که
هویت آن با
زبان، سنت، و
فرهنگ مشترک متمایز
می شود. مبنای
اخلاقی حق
جدایی طلبی در
این استدلال
به رسمیت
شناختن حق
انتخاب و
تصمیم گیری فاعلان
اخلاقی مطابق
صلاحدید
خویشتن است. به
رسمیت شناختن
حق جدایی طلبی
برای یک قوم در
واقع به این معناست
که آن قوم حق
دارد زندگی و
مقدّرات خود
را به تشخیص و
صلاحدید خود و
مطابق درکی که
از خوب و بد
یا مصلحت و
مفسدت دارد (درک
و تشخیصی که از
دل سنت و فرهنگ
ویژه آن قوم
برمی آید)،
سامان دهد. در
اینجا فرض بر
این است که
استقلال
سیاسی کامل،
یعنی حق
حاکمیت تمام
عیار، شرط
لازم حق تعیین
سرنوشت خود
است.
اما این
استدلال دست
کم دو اشکال
اساسی دارد:
اشکال نخست
اشکالی عملی
است. امروزه
شمار ملتهای
بالقوه جهان
بسی بیشتر از
ملتهای موجود
است، و تازه این
شمار به سرعت
رو به فزونی
است. اگر
بپذیریم که هر
"ملّتی" حق
دارد دولت خاص
خود را داشته
باشد، در آن
صورت هر قومی
مجاز است علم
جدایی طلبی
برافرازد و
دولت مستقلی
تشکیل دهد. در
این صورت آیا فرآیند
شقه شقه
شدنهای سیاسی
را پایانی
خواهد بود؟
حتّی اگر بی
ثباتی های
سیاسی و
اقتصادی ناشی
از این امر را
نادیده
بگیریم،
زیانهای
انسانی ناشی
از آن قابل چشم
پوشی نیست،
زیرا در جهان
امروز اقوام
مختلف تا حدّ زیادی
با هم
درآمیخته
اند، و برای
آنکه
قلمروهای
سیاسی از نظر
قومی یکدست
شود، لاجرم یا
باید شمار
زیادی از
مردم ساکن در
آن قلمروها از
میان بروند (نظیر
آنچه صربها با
مسلمانان
کردند) یا باید
شمار زیادی از
انسانهای
بیگناه از
خانه و کاشانه
شان آواره
شوند (نظیر
آنچه در جدایی
پاکستان از
هند رخ داد.)6
اشکال دوّم
ناظر به این
پیش فرض است که
استقلال
سیاسی کامل
شرط لازم حق
تعیین سرنوشت
خود است. حقیقت
این است که حق
تعیین سرنوشت
لزوماً به
معنای حق
حاکمیت سیاسی
کامل و تمام
عیار نیست. در
بسیاری موارد
اقوام یا "ملّتها"
حق تعیین
سرنوشت خود را
با کسب
امتیازاتی
بسیار کمتر از
استقلال
سیاسی کامل
تحقق یافته
می بینند. برای
مثال، اگر
قانون اساسی
یا دولت مرکزی
این حق را برای
اقوام تحت
حاکمیت خود به
رسمیت بشناسد
که آن اقوام در
قلمرو خود
زبان محلی شان
را به عنوان
زبان رسمی به
کار برند، یا
سرزمین شان به
عنوان استان
یا ایالتی در
یک فدراسیون
به رسمیت
شناخته شود،
یا نمایندگان
ایشان نسبت به
تغییر قانون
اساسی یا وضع
و تغییر پاره
ای قوانین
فدرال حق وتو
داشته باشد،
در آن صورت در
غالب موارد آن
اقوام حق
تعیین سرنوشت
خود را بدون
آنکه مستلزم
استقلال
سیاسی کامل
باشد، تحقق
یافته تلقی می
کنند.
بنابراین، حق
تعیین سرنوشت
به تنهایی نمی
تواند حق
جدایی طلبی را
برای یک قوم
خاص ثابت کند.
البته در پاره
ای موارد خاص
ممکن است که یک
قوم برای
پیشگیری از
نابودی فرهنگ
خود، یا قتل
عام
فرزندانش، یا
مقابله با
تبعیضهای
گسترده هیچ
راهی نداشته
باشد جز آنکه
از میزان
بالاتری از حق
تعیین سرنوشت
که مستلزم استقلال
سیاسی کامل
است،
برخوردار شود.
اما در این
گونه شرایط،
حق تعیین
سرنوشت در
کنار آن عوامل
دیگر است که
حق جدایی طلبی
را موّجه می
سازد.
استدلال بر
مبنای حفظ
فرهنگ قوم:
قائلین به این
استدلال
معتقدند که
ضرورت حفظ
فرهنگ قوم به
تنهایی می تواند
حق جدایی طلبی
را برای یک قوم
موّجه سازد.7
اما چرا
فرهنگ قوم از
چنان اهمیتی
برخوردار است
که ضرورت حفظ
آن می تواند حق
جدایی طلبی را
اثبات کند؟
بدون تردید
فرهنگ یک قوم
از مقوّمات
اصلی هویت آن
قوم بشمار می
رود، و اگر
فرهنگ قومی در
معرض تهدید
باشد، در واقع
هویت ایشان به
مخاطره
افتاده است.
احتمالاً
مهمترین نقش
فرهنگ
معنابخشیدن
به زندگی قوم
است. زندگی
معنادار
زندگی جهت دار
و معطوف به
غایت است. اما
هر غایتی به
زندگی فرد
معنا نمی
بخشد، آن غایت
باید (دست کم)
از منظر فرد
ارزشمند،
الهام بخش، و
برانگیزاننده
باشد.
بنابراین،
زندگی معنادار
نهایتاً
زندگی ای است
که حول غایتی
ارزشمند
خلاقانه
آفریده می شود.8
در اینجاست که
فرهنگ قوم نقش
اصلی خود را
دست کم در سه
سطح ایفا می
کند:
فرهنگ در سطح
نخست نقشی
پیرایشی ایفا
می کند.
همانطور که
گذشت،
معناداری
زندگی در گرو
غایتمندی آن است.
اما فرد در طول
زندگی خود با
شمار بالقوّه
نامحدودی از
اهداف و غایات
روبروست، و
لاجرم باید از
آن میان دست
به گزینش بزند.
اما انتخاب از
میان مجموعه
نامحدودی از
گزینه ها کاری
بغایت دشوار
است. در اینجاست
که فرهنگ بر
مبنای نظام
ارزشی اش
گزینه های پیش
روی اعضای خود
را تا حدّی
غربال می کند،
و با محدود
کردن دایره
گزینه های
درخور توجه،
تاحدّی از
دشواریهای
فرآیند
گزینشگری می
کاهد.
اما نقش دوّم
فرهنگ آرایشی
است. به این
معنا که از
میان گزینه
های غربال
شده، فرهنگ
قوم به پاره ای
از آن گزینه
ها معنا و
اهمیت خاص می
بخشد، و آنها
را بویژه در
چشم اعضای خود
می آراید. در
غالب موارد،
این گزینه ها
چندان شوق
انگیز می
نماید که
اعضای آن
فرهنگ دانسته
یا نادانسته
هویت خود را بر
آن مبنا تعریف
می کنند، و
زندگی خویشتن
را یکسره برای
تحقق آن آمال و
غایات سامان
می دهند.
اما نقش سوّم
فرهنگ نقشی
همایشی است،
یعنی فرهنگ
قوم آرمانهای
متفرق جامعه
را تاحدّی با
یکدیگر سازگاری
و هماهنگی می
بخشد، و از
آنها کلّی
کمابیش
یکپارچه و
منسجم فراهم
می آورد که می
تواند از
قلمرو زندگی
فردی اعضای آن
فرهنگ فراتر
رود و به
نسلهای آینده
منتقل گردد. 9
روشن است که
نقش فرهنگ در
موارد سه گانه
فوق منحصر
نیست. اما همین
موارد هم می
تواند بخوبی
اهمیت فرهنگ
را در حیات یک
قوم نشان دهد.
اما پرسش اصلی
این است که آیا
این حدّ از
اهمیت برای
اثبات حق
جدایی طلبی
کافی است؟ به
نظر می رسد که
حفظ فرهنگ قوم
فقط در صورتی
می تواند حق
جدایی طلبی را
موّجه سازد که
دست کم شرایط
زیر حاصل شده
باشد:
شرط اوّل
آنکه، فرهنگ
قوم حقیقتاً
در معرض
نابودی و
اضمحلال باشد.
شرط دوّم
آنکه، راههای
کم هزینه تری
جز جدا شدن از
دولت مرکزی
برای حفظ آن
فرهنگ وجود
نداشته باشد. برای
مثال، شاید
بتوان دولت
مرکزی را
واداشت که
برای حمایت از
فرهنگ
اقلیتهای
آسیب پذیر
حقوق حفاظتی ویژه
ای وضع کند،
مثلاً، به
اعضای آن
فرهنگ این
قدرت و اختیار
داده شود که بر
سر راه "بیگانگانی"
که می خواهند
به قلمرو
ایشان وارد
شود، یا
اعضایی که
مایلند گروه
ایشان را ترک
کنند، موانع و
دشواریهایی
قرار دهند، یا
اعضای آن
فرهنگ در
قلمرو خود از
حق مالکیت
ویژه
برخوردار
باشند، یا
بتوانند
قوانینی را که
حیات فرهنگ ایشان
را تهدید می
کند (دست کم در
قلمرو زیست
خود) ملغی یا
وتو کنند.
شرط سوّم
آنکه، فرهنگ
قوم ولو به نحو
حداقلی با
موازین عدالت
سازگاری
داشته باشد. هر
فرهنگی در خور
حفظ و حراست
نیست. برای
مثال، فرهنگ
آلمانهای
نازی یا
خمرهای سرخ را
دشوار بتوان
در خور حفاظت دانست.
شرط چهارم
آنکه،
گروههای
فرهنگی جدایی
طلب نباید
درصدد باشند
که دولتی
خودکامه
بنیان نهند که
حقوق اساسی
شهروندان خود
را نقض می کند
و در عین حال
حق مهاجرت یا
خروج آزادانه
را نیز از
ایشان سلب می نماید.
افراد عاقل و
بالغ حق دارند
آزادی خود را
نابود کنند،
اما حق ندارند
حقوق و آزادی
دیگران (از
جمله نسلهای
آینده خود) را
بدون رضایت
آگاهانه و
مختارانه
ایشان نقض
کنند و آنها را
به نحو برگشت
ناپذیر از
حقوق اساسی
شان محروم
سازند.
شرط پنجم
آنکه، مالکیت
قوم بر
سرزمینی که در
آن ساکن است
محرز باشد.
یعنی نه دولت
مرکزی و نه هیچ
مرجع دیگری
نسبت به آن
سرزمین ادعای
موّجه و
معتبری
نداشته باشد.10
(3)
کار اثبات حق
جدایی طلبی
تمام نیست مگر
آنکه قوّت
استدلالهایی
که علیه آن حق
اقامه شده است
نیز مورد بررسی
قرار گیرد. چه
بسا
استدلالهای
مخالف از چنان
قوّتی
برخوردار
باشد که
استدلالهای
موافق را
یکسره تحت الشعاع
قرار دهد.
خوبست در
اینجا پاره ای
از مهمترین
دلایلی را که
در ردّ حق
جدایی طلبی
مطرح شده است مورد
بررسی قرار
دهیم:
استدلال بر
مبنای دفاع از
خود: اساس این
استدلال
ادعای زیر است:
جدایی طلبی
موجودیت دولت
مرکزی را به مخاطره
می اندازد، و
لذا دولت
مرکزی حق دارد
برای دفاع از
خود مانع این
جدایی شود، و
حتّی در صورت
لزوم در این
راه از زور
بهره بجوید. در
اینجا ممانعت
از جدایی طلبی
مصداق دفاع از
خود و اخلاقاً
موّجه تلقی می
شود. البته
این استدلال
بیش از آنکه
نفی حق جدایی
طلبی باشد،
مقاومت در
برابر جدایی
طلبی را توجیه
می کند.
اما مقصود از
این ادعا که "جدایی
طلبی موجودیت
دولت مرکزی را
به مخاطره می
افکند" چیست؟
ممکن است
مقصود این
باشد که قلمرو
جدایی طلب از
حیث سوق
الجیشی نقش
حساسی در حفظ
امنیت سایر قسمتهای
کشور دارد، و
جدا شدن آن
امنیت
قسمتهای برجا
مانده را به
مخاطره می
افکند. اما آیا
این امر می
تواند دلیل
موّجهی برای
نفی حق جدایی
طلبی باشد؟
فرض کنید که
قوم جدایی طلب
بنابه دلایل
اخلاقاً
موّجهی ادعای
جدایی طلبی
دارد (مثلاً،
قلمرو قوم
جدایی طلب یک
یا دو نسل
پیشتر به ناحق
به تصرف دولت
مرکزی درآمده
است، یا دولت
مرکزی منابع و
فرصتها را به
نحو مستمر و
سیستماتیک
ناعادلانه
توزیع می کند،
یا چیزی از این
قبیل). آیا
تحت این شرایط
دولت مرکزی
اخلاقاً حق
دارد که برای
تأمین امنیت
خود حق جدایی
طلبی آن قوم را
نادیده
بگیرد؟ به نظر
می رسد پاسخ
منفی باشد.
برای روشن شدن
این ادعا فرض
کنید که من به
همراه کسی در خیابان
قدم می زنم، و
به ناگاه فردی
با اسلحه از
تاریکی بیرون
می جهد و به
سوی من نشانه
می رود. آیا در
این شرایط من
اخلاقاً حق
دارم برای
دفاع از جان
خود همراهم را
به زور در پیش
خود بکشم تا او
به جای من مورد
اصابت گلوله
قرار بگیرد؟
به نظرم روشن
است که پاسخ
منفی است. ما
برای دفاع از
جان خود به
هرکاری مجاز نیستیم.
برای مثال، ما
اخلاقاً حق
نداریم برای
دفاع از جان
خود فرد
بیگناهی را به
زور سپر بلای
خود قرار دهیم.
درحدّی که من
درمی یابم،
هیچ دلیلی
وجود ندارد که
فرض کنیم
دولتها از این
قاعده اخلاقی
مستثنی هستند.
البته ممکن
است در شرایط
بسیار
استثنایی
خطری واقعی،
جدّی و عاجل
دولتی را
تهدید کند، و
آن دولت برای
دفاع از خود
ناچار باشد که
از سرزمین قوم
دیگری
استفاده کند.
اما این
استفاده فقط
در صورتی
اخلاقاً
موّجه است که
با اذن آن
قوم، به طور
موّقت، و با
رعایت حقوق
ایشان انجام
پذیرد.11
اما ممکن است
مقصود از آن
عبارت این
باشد که تحقق
حق جدایی طلبی
"حیات
اقتصادی"
دولت
برجامانده را
مختل می کند،
و در نتیجه سطح
رفاه مردمانی
را که پشت سر
می مانند کاهش
می دهد.12 آیا
این امر می
تواند دلیل
موّجهی برای
نفی حق جدایی
طلبی باشد؟
اگر جداشدن از
دولت مرکزی
سطح رفاه مردم
قلمرو
برجامانده را
کاهش دهد اما
آن مردم
همچنان از
حداقلهای
ضروری برای یک
زندگی
کرامتمند
بهره مند
باشند، در آن
صورت دشوار
بتوان آن
تأثیر
اقتصادی را
دلیل کافی
برای نفی حق
جدایی طلبی
دانست، زیرا
افراد یا
گروهها هیچ حق
ویژه ای
ندارند که وضع
اقتصادیشان
همواره در
همان سطحی که
هست باقی
بماند. اما آیا
اگر اوضاع
اقتصادی قوم
برجامانده
چندان وخیم
شود که ایشان
از تأمین
حداقلهای
ضروری زندگی
خود
دربمانند،
باز هم حق
جدایی طلبی
برای قوم
جدایی طلب
محفوظ خواهد
ماند؟ پاسخ به
این پرسش
اندکی
دشوارتر است.
آیا انسانها
نسبت به حداقلی
از امکانات
مادّی و
اقتصادی که
برای یک زندگی
انسانی
کرامتمند
ضروری است
صاحب حق تکلیف
آور هستند؟
اهل نظر
درباره وجود
چنان حقی
اختلاف نظر
دارند. به گمان
من احیاناً می
توان برای
اثبات چنان
حقی استدلال
کرد. بگذارید
دست کم برای
پیشبرد بحث
فرض کنیم که
بواقع
انسانها نسبت
به چنان
حداقلهایی
صاحب حق اند،
و در مقابل
افراد یا
مراجعی نیز
مکلفند که
احقاق آن حق را
تسهیل و تضمین
کنند. آیا این
حق مثبت برای نفی
حق جدایی طلبی
کافی است و می
تواند به دولت
مرکزی این حق
را بدهد که
علیه جدایی
طلبان به زور
متوسل شود؟
به نظر من پاسخ
همچنان منفی
است. حقیقت این
است که در
شرایطی که
گروهی از
انسانها در
وضعیتی چندان
دشوار زندگی
می کنند که از
تأمین
حداقلهای
ضروری برای یک
زندگی
کرامتمند
ناتوان
هستند، هر آن
کس که از
وضعیت ایشان
آگاه است و می
تواند به
ایشان یاری
برساند
اخلاقاً موظف
به کمک رسانی
است. البته در
این شرایط
قومی که از
دولت مرکزی
جدا شده است و
از امکانات
اقتصادی
بهتری بهره
مند است
بواسطه سابقه
و قرابتهای
تاریخی و
فرهنگی
احیاناً در
قبال
شهروندان
برجامانده که
از تأمین
نیازهای
اساسی خود
ناتوان اند، وظیفه
سنگین تری در
کمک رسانی
دارد. اما در
اینجا مسأله
بیش از آنکه
ناظر به حق
جدایی طلبی
باشد ناظر به وظایف
و تکالیف ناشی
از عدالت
توزیعی است. به
بیان دیگر،
صرف آنکه
جداشدن قوم
جدایی طلب
حیات اقتصادی
دولت
برجامانده را
به معنای
یادشده به
مخاطره می
افکند به
تنهایی نشان
نمی دهد که قوم
جدایی طلب حق
جداشدن
ندارد، بلکه
حداکثر نشان
می دهد که این
قوم پس از آنکه
بنابه دلایل
اخلاقاً
موّجه از دولت
مرکزی جدا شد
همچنان وظیفه
دارد به
برجاماندگانی
که از
حداقلهای
لازم برای یک
زندگی انسانی
و کرامتمند بی
بهره اند،
یاری برساند.
در عین حال، می
توان فرض کرد
که دولت مرکزی
با قوم جدایی
طلب به توافق
برسد که در ازای
به رسمیت
شناختن حق
جدایی طلبی
ایشان در پاره
ای از منابع
اقتصادی
ایشان شریک
شود یا از پاره
ای از کمکهای
ویژه آنها
برخوردار
گردد. همچنین
ممکن است که
دولت
برجامانده
برای بهبود
وضعیت
اقتصادی شهروندانش
بتواند تحت
شرایط
عادلانه ای به
دولتهای دیگر
بپیوندد یا
بدون آنکه به
حقوق مدنی یا
سیاسی شهروندانش
آسیبی برساند
خود را به دولت
کمابیش عادلی
ضمیمه کند.
استدلال بر
مبنای رعایت
قاعده اکثریت:
این استدلال
بیشتر ناظر به
گروههای
جدایی طلبی
است که از نظر
تعداد در
اقلیت هستند.
مطابق این
استدلال،
جدایی طلبی یک
قوم فقط در
صورتی موّجه
است که اکثریت
مردمی که تحت
حاکمیت دولت
مرکزی هستند
به آن رأی مثبت
داده باشند،
در غیر این
صورت جدایی
طلبی آن قوم را
باید نقض
قاعده اکثریت
و به این
اعتبار
ناموّجه
دانست.
اما این صورت
از استدلال
آشکارا
ناپذیرفتنی
است. رأی
اکثریت تحت هر
شرایطی الزام
آور نیست. برای
مثال، اکثریت
حق ندارد
سیاستهایی را
تصویب و اجرا
کند که ناقض
حقوق فردی و
اجتماعی
اقلیت باشد. از
سوی دیگر، قاعده
اکثریت در
جمعی حاکم است
که اعضای آن
داوطلبانه با
یکدیگر
همکاری
متقابل
دارند، و
قاعده اکثریت
را به عنوان
قاعده اصلی
تصمیم گیری و
سیاستگذاری
در میان خود
پذیرفته اند.
بنابراین، در
شرایطی که
دولت مرکزی
حقوق اساسی
فردی و
اجتماعی قومی
را نقض می کند،
یا آن قوم را
به زور و به
رغم میل شان به
قلمرو حاکمیت
خود ضمیمه
کرده است (یعنی
مشارکت آنها
در جمع
داوطلبانه
نیست)، یا
ساختار
مناسبات بیش
از آنکه بر مبنای
همکاری
متقابل باشد
مبتنی بر سوء
استفاده
نامنصفانه یک
گروه از گروه
دیگر است،
پیروی از
قاعده اکثریت
الزام آور به
نظر نمی رسد.13
بنابراین، به
نظر می رسد که
در صورتبندی
استدلال فوق
باید تجدید
نظر کرد. شاید
تقریر زیر
پذیرفتنی
باشد: اگر دولت
مرکزی حقوق
فردی و
اجتماعی قوم
جدایی طلب را
رعایت می کند،
و گروه جدایی
طلب (علی
الاصول) داوطلبانه
در قلمرو
حاکمیت دولت
مرکزی مشارکت
دارد، و (علی
الاصول) قاعده
اکثریت را به
عنوان قاعده تصمیم
گیری و سیاست
گذاری
پذیرفته است،
در آن صورت
باید به نتایج
حاصل از قاعده
اکثریت
پایبند باشد.
در این شرایط
جدایی طلبی یک
قوم فقط در
صورتی موّجه
است که اکثریت
مردمی که تحت
حاکمیت دولت
مرکزی هستند
به آن رأی مثبت
داده باشند،
در غیر این
صورت جدایی
طلبی آن قوم
نقض قاعده
اکثریت و
اخلاقاً
ناموّجه است.
اما تقریر
دوّم از آن
استدلال هم
خالی از
اشکالاتی
نیست: نخست
آنکه، این
استدلال بیش
از آنکه ناظر
به مقام اثبات
حق جدایی طلبی
باشد ناظر به
مقام احقاق آن
حق است، به
بیان دقیقتر،
بیش از آنکه
نافی حق جدایی
طلبی باشد،
ناظر به
شرایطی است که
تحت آن احقاق
آن حق موجّه (یا
ناموجّه) است.
دوّم آنکه،
فرض کنیم که
قوم اقلیت
داوطلبانه در
جمعی که بنا بر
قاعده اکثریت
می گردد
مشارکت کرده
است، و حقوق
فردی و جمعی آن
هم کمابیش
رعایت می شود.
اما حتّی در
این شرایط هم
به نظر می رسد
که حق خروج
همچنان برای
آن قوم محفوظ خواهد
ماند. خصوصاً
اگر تصمیم به
پیوستن به آن
جمع توسط
نسلهای پیشین
گرفته شده
باشد، دلیلی
وجود ندارد که
آن تصمیم را
همچنان برای
نسلهای کنونی
یا آینده
الزام آور
بدانیم. البته
اگر این جدایی
زیانهای
اخلاقاً
ناموّجهی را
بر بخشهای
باقی مانده
وارد کند، در
آن صورت بر
گروه جدایی
طلب فرض است که
برای جبران آن
زیانها غرامتی
منصفانه
بپردازد.
البته به
رسمیت شناختن
حق جدایی طلبی
می تواند از
حیث مهمی برای
اکثریت
خطرآفرین
باشد: در
شرایطی که احقاق
حق جدایی طلبی
توسط اقلیت می
تواند هزینه
های سنگینی را
بر اکثریت
وارد آورد،
اقلیت می
تواند تهدید به
جدایی را به
ابزاری برای
امتیازگیریهای
ناموّجه
تبدیل کند، و
به این ترتیب
حقوق اکثریت
را مورد تهدید
قرار دهد.
برای پیشگیری
از این قبیل
سوء استفاده
ها باید میان
منافع حاصل از
احقاق حق
جدایی طلبی و
منافع حاصل از
رعایت قاعده
اکثریت
تعادلی
منصفانه
برقرار شود.
برای مثال،
ممکن است که
قانون اساسی
حق جدایی طلبی
را به رسمیت
بشناسد، اما
جداشدن را
مشروط به آن
کند که اکثریت
چشمگیری از
مردمی که در
سرزمین جدایی
طلب زندگی می
کنند (مثلاً سه
چهارم آنها) در
یک همه پرسی به
جداشدن از
حکومت مرکزی
رأی مثبت دهند.14
استدلال بر
مبنای خطر هرج
و مرج: مطابق
این استدلال
اگر جدایی
طلبی به رسمیت
شناخته شود،
در آن صورت هیچ
حدّی برای آن
متصور نخواهد
بود: اگر
گروههای بزرگ
حق جدا شدن
داشته باشند
چرا گروههای
کوچک از این
حق محروم
باشند؟ و اگر
این حق را برای
گروههای کوچک
برسمیت
بشناسیم، چرا
آن را از افراد
دریغ کنیم؟ به
نظر می رسد
همان مبنایی
که (بنا به فرض)
حق جدایی طلبی
را برای
گروههای بزرگ
اثبات می کند،
علی الاصول
می تواند برای
اثبات آن حق
برای گروههای
کوچک و
نهایتاً تک تک
افراد جامعه
نیز به کار رود.
اما اگر هر
گروه یا فردی
حقّ خروج از
حوزه اقتدار
دولت مرکزی و
تشکیل یک حوزه
اقتدار سیاسی
و قضایی مستقل
را داشته
باشد، در آن
صورت حاصل
چیزی جز هرج و
مرج و آنارشی
نخواهد بود.
این تالی فاسد
نشان می دهد
که فرض اولیه (یعنی
اثبات حق
جدایی طلبی)
فرضی باطل
بوده است.15
درباره این
استدلال چه می
توان گفت؟ این
استدلال
مبتنی بر این
پیش فرض است که
حق جدایی طلبی
به هیچ حدّ و
قیدی مقید
نیست و گویی
تقریباً هر کس
می تواند مدعی
آن شود. اما
این پیش فرض بی
دلیل و
ناموجّه است. اوّلاً-
هر استدلالی
که برای توجیه
حقّ جدایی
طلبی ارائه می
شود لزوماً از
منظر اخلاقی
قانع کننده و
متقن نیست. فقط
آن دسته
استدلالهایی
که از منظر
اخلاقی معتبر
و قانع کننده
است می تواند
ادعای جدایی
طلبی را موجّه
کند. ثانیاً-
دلایل
اخلاقاً قانع
کننده ای را که
برای اثبات حق
جدایی طلبی
اقامه شده است
(نظیر دلایلی
که پیشتر در
این نوشتار
مورد بحث قرار
گرفت) نمی توان
برای موجّه
کردن هر نوع
ادعای جدایی
طلبانه ای به
کاربرد. برای مثال،
مواردی را در
نظر بگیرید که
جدایی طلبی بر
مبنای عدالت
جبرانی موجّه
می شود. روشن
است که استدلال
مبتنی بر
عدالت جبرانی
فقط بر مواردی
اطلاق پذیر
است که برای
مثال، پیشتر
سرزمینی به
ناحق تصاحب
شده باشد. این
استدلال را
نمی توان بر
مواردی که
مصداق این
وضعیت نیست
اطلاق کرد.
ثالثاً- اگر علی
الاصول حق
جدایی طلبی
برسمیت
شناخته شود،
اقوام و
گروههای
مختلفی که در
کنار هم یک
ملّت واحد را تشکیل
می دهند می
توانند در متن
قانون اساسی
خود ضمن
برسمیت
شناختن آن حق
شرایط و قیود
محدود کننده
ای برای آن
قرار دهند. در
این صورت آن
دسته از
ادعاهای
جدایی طلبانه
ای که از حدود
شرایط مصرّح
در قانون اساسی
فراتر می رود
پذیرفتنی
تلقی نخواهد
شد.
(4)
این نوشتار
تمام
استدلالهایی
را که له و
علیه حق جدایی
طلبی اقامه
شده است
دربرنمی
گیرد، اما به
نظر می رسد که
مهمترین آنها
را شامل باشد.
اگر نتایج
حاصل از
بررسیهای این
نوشتار درست
باشد، در آن
صورت باید بپذیریم
که حقی به نام
حق جدایی طلبی
وجود دارد.
البته این حق
در مقام احقاق
باید به پاره
ای ملاحظات
اخلاقی مهم
مقید شود. شاید
بهترین شیوه
برخورد با
ادعاهای
جدایی طلبانه
آن باشد که
اوّلاً- قانون
اساسی حق
جدایی طلبی
را به رسمیت
بشناسد، و
نحوه و شرایط
احقاق آن را به
نحو منصفانه
ای مشخص کند. و
ثانیاً- دولت
مرکزی برای
پیشگیری از
قوّت گرفتن
مطالبات
جدایی طلبانه
و نیروهای
گریز از مرکز،
حقوق
اقلیتهای
قومی، دینی، و
فرهنگی، از
جمله حق
مشارکت موثر
ایشان در
تعیین سرنوشت
خود، را در عمل
محترم بدارد.
یادداشتها:
1. برای مثال،
جنبش جدایی
طلبی در
بنگلادش یا
جدایی طلبی
جمهوریهای
بالتیک بر
مبنای ضرورت
رعایت عدالت
جبرانی توجیه
می شده است.
برای مثال،
نگا.
E. S. Mason, R. Dorfman, and S. A. Marglin, Conflict in East Pakistan:
Background and Prospects, cited in Subrata Roy Choedhury, The Genesis of
Bangladish (New York: Asia Publishing House, 1972), p.11, n.
18. Also, Allen Buchanan, Secession (The Morality
of Political Divorce from Fort Sumter to Lithuania and Quebec), Westview
Press, 1991,pp. 67-70 .
2. برای مثال،
نگا.
Lee Brilmayer, "Secession: A Territorialist Reinterpretation", Yale
Journal of International Law, vol. 16, no. 1, January 1991, pp.
177-202.
3. به
عنوان نمونه
فیلسوفان
سیاسی زیر
معتقدند که
نظریه مبتنی
بر توافق و
قرارداد
اجتماعی
متضمن برسمیت
شناختن حق
جدایی طلبی
است:
Harry Beran, The Consent Theory of Political Obligation, New York: Croom Helm,
1987. And Lee Brilmayer, "Secession: A Territorialist
Reinterpretation". Also Lee Brilmayer, "Consent, Contract, and
Territory", Minnesota Law Review, 1989, 74:6-10. Also see, Allen
Buchanan, Secession,1991, pp. 38-45, and pp. 114-124.
4. برای
آشنایی با
پاره ای از
مصادیق
مطالبات
جدایی طلبانه
بر مبنای
عدالت
توزیعی، نگا.
Donald Horowitz, Ethnic Groups in Conflict (Berkeley: University of California
Press, 1985), pp. 249-254. And Arthur Nwanko and Samuel Ifejika,
The Making of a Nation: Biafra (London: C. Hurst and Cp., 1970),
p.229.
5. Ernest Gellner, Nations and Nationalism, Oxford: Blackwell, 1983,
p.2.
6. پیشین،
همان صفحه.
7. برای بحث
خوبی در این
باره، نگا.
Allen Buchanan, Secession, 1991, pp. 52-64.
8. برای تفصیل
این تحلیل از
معناداری
زندگی، برای
مثال، نگا.
Charles Taylor, "The Meaning of Human Existence", in Burton M. Leise,
ed. Values in Conflict: Life, Liberty, and the Rule of Law, Prentice
Hall, 1981.
9. درباره نقش
فرهنگ در
فراهم آوردن
زمینه انتخاب
برای اعضای
فرهنگ و
معنابخشی به
زندگی ایشان،
برای مثال،
نگا.
Will Kymlica, Liberalism, Community, and Culture, Oxford: Oxford University
Press, 1989, Ch. 10.
10. Allen Buchanan, Secession, 1991, pp. 58-61,
esp. p.61.
11. Ibid., pp. 91-2.
12. برای بحث
خوبی در این
باره، نگا.
Ibid, pp.92-7.
13. برای نمونه
ای از بحثهای
ناظر به
محدودیتهای
قاعده اکثریت
از نگاهی
لیبرال، نگا.
Bruce Ackerman, Social Justice and the Liberal State, New Haven, Conn. : Yale
University Press, 1980, pp.293-299.
14 همچنین،
نگا.
Allen Buchanan, Secession, 1991, pp. 98-9.
15. نگا.
Ibid., pp. 102-104.
پیرامون
مسئله ملی
در ایران و
نگاهی به
ساختارحکومتی
روسیه
وکشورهای
همجوار!
•
تجربه سیستم
فدرالی
درروسیه و
مقایسه آن با
شرایط ایران
موضوعی است که
بنا به پارهای
اشتراکات
تاریخی و
فرهنگی حائز
اهمیت است.
چراکه
ساختار ملی و
سیستم فدرالی
در روسیه
همیشه متغیر
بوده و بنا به
نیاز جامعه
همیشه درحال
رفورم و
نوآوری بوده
است ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲٨
مرداد ۱٣٨۷ -
۱٨ اوت ۲۰۰٨
موضوعی
که درصدسال
اخیرودرعرصهسیاسی
ایران کشاکش
جدی بوده،
بحث بر
سرمسئله ملی
وحقوق ملیتها
ست. مسئله ملی
درایران
بغرنجترین
موضوع پیش رو
ویکی از بحث
برانگیزترین
مباحث میان
احزاب
وجریانات
سیاسی ودربطن
جامعه
نیزبوده و می
باشد. علیرغم
مباحث بی
وقفهپیرامون
مسئله ملی،
طرحی که مورد
توافق اکثریت
ویا زمینه
سازی لازم
برای اداره
آینده ایران
باشد بهچشم
نمی خورد و
مباحث مزبور
به دلیل تفرق
و چنددستگی که
ریشه
درفرهنگ
سیاسی
ایرانیان و
فرهنگ عدم
مدارای آنان
دارد تاکنون
بی نتیجه
مانده است.
بحران مسئله
ملی درایران
مرزبندی های
گوناگونی
درمیان
جریانات
سیاسی به
دنبا ل داشته
و شرایطی را
بوجود آورده
که معیار
برای کار
مشترک منوط به
دیدگاه یک
جریان در
برخورد با
مسئله ملی
است. دراین
مقطع
جویندگان کسب
حقوق ملی
ملیتها که
دردوطیف
طرفدار تشکیل
ایرانی
دموکرات
وفدرال و طیف
دیگری با
گرایشات
استقلال
طلبانه صف
آرایی نموده
و مخالفین طرح
حقوق ذکرشده
از منکرین
حقوق ملی
ملیتها تا
طرفداران
محتاط حل
مسئله ملی
تقسیم نمود.
بطور مختصر
بسیاری از
مخالفین حقوق
ملیتها تحت
بهانه
تمامیت ارضی
ایران گونهای
برخورد می
کنند که تمام
جویندگان کسب
حقوق ملی
ارتجاعی،
غیرمتمدن و
هرزه تلقی می
شوند و همچون
نگاهی در
دیدگاه و
مباحث روزانه
بسیاری بچشم
می خورد.
ناگفته
نماند که
نیروهای
واقعبینی هم
هستند که درد
تاریخی
ملیتهای تحت
ستم را درک
کرده و به
یافتن راهحلی
منطقی می
نگرند که
کوشندگان کسب
حقوق ملی لازم
است این طیف را
شناسایی
وتقویت
نمایند.
مناقشات
مربوطه،
میان این
دوجهت با طرح
مایکل لدین
چهرهای
سرشناس که
وضعیت ایران
را دنبال
ووابسته به
دستگاه
سیاسی بوش
است، وارد فاز
جدیدی شد.
مایکل لدین
درطرح خود با
الگوگیری
انقلابات
نارجی ومخملی
که دربرخی از
کشورهای
شوروی سابق
صورت گرفته
بوده و
درارتباط با
طرح ملی
رفراندوم و
دعوت از چند
سازمان وحزب
وابسته به
ملیتهای
ایرانی
حساسیت
بسیاری از
سازمانهای
مخالف حقوق
ملیتها را
برانگیخت.
لدین طرحهایی
همچون انقلاب
نارنجی
ومخملی
دراکراین و
انقلاب سرخ در
گرجستان را به
پیش کشیدهبود.
اما مخالفین
حقوق ملیتها
درایران که
با شکاکیت بههرگونه
تغییر در
ساختار
حکومتی ایران
می نگرند ،
بدون توجه به
پروسه
تاریخی جوامع
مدرن درایجاد
راهحل
عادلانه
حقوق ملل، و از
زاویه تجزیهطلب
خواندن احزاب
متعلق به
ملیتها
واکنشهای
شدیدی به طرح
لدین نشان
داده و بدون
توجه به
دنیای
پیرامون خود
چنان قداستی
به ایران
وایرانیگری
بخشیده اند
که گویی تنها
تب ایرانیگری
آنهاست که حق
است و بقیه
ناحق. درواقع
امکان
جمعبندی و
ارائه
دیدگاههای
اشخاص
وجریانات
موردنظر
دراین خصوص،
دراین مطلب
مقدور نمی
باشد، اما
نوشتههای
فراوانی
درسایتهای
انترنتی،
جلسات
پالتالکی و
سیمینارها
پیرامون بحث
بی انتهای ملی
درایران است.
بباور
بنده
معقولترین
روش سیستم
حکومتی برای
ایران یک
ساختار فدرال
است، تعاریف
متفاوتی از
فدارلیسم می
شود که سادهترین
تعریف آن عدم
تمرکز است.
ومتفکرینی
چون
مونتسکیو،
امانوئل کانت
و
روزالوکزامبورگ
و بسیاری دگر
آنرا تعریف و
ضرورت آنرا
برای اداره
امور یک کشور
کثیرالملله
گوشزد نمودهاند
. روزا
لوکزامبورگ
در توضیح «فدرالیزم»
به عنوان یک
راه حل مطلوب
برای مسئله
ملی معتقد
بوده کهمفهوم
«فدرالیزم» با
مفهوم «برادری،
برابری و
استقلال»
مترادف است .
مونتسکیو از
متفکران بزرگ
در این مورد
اعلام میدارد
که ساختار
فدرال حکومتی
عبارتست از
قراردادی که
به وسیله آن
چند گروه
سیاسی توافق
می کنند تا به
شهروندان
دولت بزرگتری
که می خواهند
تشکیل دهند
تبدیل شوند .
امانوئل کانت
، فیلسوف
آلمانی عقیده
داشت که
فدرالیسم
برای برپائی
صلح لازم است و
متذکر می شود
که منظور از
صلح عدم امکان
وقوع جنگ می
باشد .
مشکل ملی
درایران
تمرکزگرایی
است چراکه
تمرکزگرایی
تبعیض علیه
ملیتها راکه
درحاشیه
ایران
قرارگرفتهاند
بههمراهداشته
و ریشهتاریخی
دارد که به
دورههای
صفویه بازمی
گردد . نباید
فراموش نمود
از دورهشاهاسماعیل
صفوی ایران
ممالک محروسه
اطلاق شده و
حاکمیتهای
خودمختار
وجودداشتهاند.
کشورایران در
دورههای قبل
از آنهم و
تاقبل از
انقلاب
مشروطه
ساختاری
غیرمتمرکز
وتحت نام نظام
شاهنشاهی بهمعنی
شاههای متعدد
وجود داشته
است و برای
نمونه هنگام
سفرهای
ناصرالدین
شاه قاجار به
فرنگ
اعتمادالسلطنه
والی سنندج
نیابت سلطنت
را بعهده
داشته است
ودرضمن ایالت
آذربایجان به
شیوهای
فدرال ادارهشده
است.
باانقلاب
مشروطه که
تاریخ ورود
ایران به
دنیای مدرن
محسوب می شود
قانون اساسی
که اقتباسی
از قانون
اساسی
کشورفدرال
بلژیگ بوده
بهتصویب
رسید. با همه
نواقصی که در
قانون اساسی
آن مقطع وجود
داشته و طبق
مصوبه مجلس
اول شورای ملی
ایران کشوری
کثیرالملله
تعریف شده
است و پیروزی
مشروطه نیز
بهگواه
تاریخ
درتصویب
همچون
ساختاری بودهاست.
یکی از
اشکالات آن
مصوبه دراین
بوده که
برای این کشور
کثیرالملله
هیچ زبانی به
عنوان زبان
رسمی تعیین
نگردیده
است، اما
قانون تشکیل
انجمنهای
ایالتی و
ولایتی از
نخستین
لوایحی بود که
مجلس آنرا
تصویب نمود
گرچه درآن
دوره چهار
ایالت
خراسان،
آذربایجان ،
فارس و کرمان
وبلوچستان به
عنوان ایالت
شناخته شدند
اما 12 ولایت
نیز
درنظرگرفته
شده بودند که
با جریان
اشغال ایران
وشکست پروسهمشروطهخواهی
درایران و
کودتای
سیدضیاء و
رضاخان
قربانیان
اصلی ملیتهای
ایران بودند.
رضاشاه تمام
پایهگذاریهای
کشوری مدرن
رادرابتدای
کارخود بهشکست
کشاندد
ودرعقبگردی
بهسوی
تمرکزگرایی
ایران به دهاستان
تقسیم گردید.
اگرساختار
قدرت درایران
براساس
انجمنهای
ایالتی
وولایتی
انجام می گرفت
ممکن بود این
همه خواستهها
بی پاسخ نمی
ماندند. در
قانون اساسی
جمهوری
اسلامی ایران
و اصول 15 و 19 بر
کثرت قومی و
تعدد ملیتی در
ایران تأکید
شدهاست.
درطول این
صدسال از
منازعات و حق
طلبی ملی
گشایش
وپیشرفتی در
خواستهملی
بهعمل
نیامده،
درحالیکه
تحولات وسیعی
درجهان بوجود
آمده و
دنیاشاهد
تاسیس
کشورهای
دیگری در
مراحل متعددی
بودهاست.
درجهان کنونی
حدود 200 کشور
مستقل موجود
می باشند که
عضو سازمان
ملل متحد و
نزدیک به 150
کشورشان
کثیرالملله
و چند فرهنگی
محسوب می شوند.
بنا به تعریف
جامعه شناسی
وبویژه
درحیطه
تبارشناسی
واتنولوژی
این نوع
کشورها "هتروژنیک"
(چند فرهنگی
وکثیرالملله )
نامیده می
شوند. آمریکا،
هندوستان و
روسیه
چندفرهنگی
ترین
ومتکثرترین
کشورهای
هتروژنیک می
باشند.
کشورهای
ژاپن، کرهشمالی،
سومالی،
پرتغال،
آلمان و
لهستان
کشورهای
هوموژنیک (تک
فرهنگی وتک
ملیتی ) محسوب
می شوند. دراین
تقسیم بندی
اجتماعی
ایران کشوری
هتروژنیک به
حساب می آید.
فراموش
ننماییم که
پیشرفت
ممالک اروپا
ناشی
ازبرخورد
درست بامسئله
ملی است.
پروسه
شکلگیری و
تاسیس
کشورهای
اروپایی،
تشکیل
کشورهای کوچک
و نهایتا
تشکیل
اتحادیه اروپا
نتیجه روندی
دهها ساله
است. در کشوری
چون جمهوری
فدرال روسیه
که در گذشته
زندان ملل
شناخته می شد
دگرگونیهای
اساسی که مبنای
ملی دارند
صورت پذیرفته
وتوجه به
موضوعات ملی
همچنان
دراولویت
بودهاست که
بعدا" به آن
خواهم پرداخت.
با روندی که
درگذشته در
اتحاد شوروی
سابق وجود
داشته، بی
توجهی دولت
گرجستان نسبت
به خواسته
اوستی ها
بحرانهای
اخیر را به
همراه داشت
که آسیب های
جدی به بار
آورد. ( 1 )
تجربه سیستم
فدرالی
درروسیه
ومقایسه آن
با شرایط
ایران موضوعی
است که بنا به
پارهای
اشتراکات
تاریخی و
فرهنگی حائز
اهمیت است.
چراکه
ساختار ملی و
سیستم فدرالی
در روسیه
همیشه متغیر
بوده و بنا به
نیاز جامعه
همیشه درحال
رفورم و
نوآوری بوده،
همهپرسی
برسر ساختار
اداری آن کشور
از حقوق آشکار
مردم آن کشور
بوده است. پیش
آمده که
مردم ایالتی
دریک
انتخابات از
یک منطقه
فدرال جدا و به
ساختار ملی
واداری
مستقلی تبدیل
شده و یا در
جریان یک
رفراندوم و
بعداز چند سال
بنا به خواست
مردم منحل
گردیده است.
برای نمونه
ناحیه ی فدرال
ولگا در تاریخ
14نوامبر2005
تشکیل شد.
همچون
ساختاری را می
توان اراده
مردم
برحاکمیت
خودنامید.
تقسیمات
کشوری روسیه
تنها مبنای
ملی ندارد
بلکه اساس
اقتصادی،
وجغرافیایی
هم دارد. آقای
سرگئی والنتی
سرپرست مرکز
بررسی مسائل
اقتصادی ـ
اجتماعی
فدرالیسم
درروسیه ( 2 ) در
مصاحبهای که
انجام داده
اشکالات و
نارساییهای
ساختار کنونی
روسیه را
خاطرنشان
ساخته و از
سیستم توزیع
ناعادلانه
ثروت توضیح
دادهاست و
تقسیم بودجه
را که براساس
مصوبات مجلس
دومای روسیه
50 به 50 بوده به
70 به 30 بهضرر
نواحی فدرال
کاهش داده که
از نگاه
ایشان یکی از
اشکالات
ساختار فعلی
روسیه است
اما موفقیت
همچون
ساختاری که
هویت ملی
ملیتها را
محترم می
شمارد بر کسی
پوشیده نیست.
رضایت
اوستیهای
روسیه از
اداره فدرال
خود در مقابل
اوستیهای
گرجی دلیل
خوبی برای
موفقیت
ساختار فدرال
روسیه است.
به غیراز
جمهوری
فدراتیو
روسیه
کشورهایی
بسیاری بطور
فدرال اداره
می شوند، که
هرکدام از
آنها
ویژگیهای خاص
خودرا دارند و
الگوی کشوری
متناسب با
دیگری نیست.
برای نمونه
گرچه ساختار
روسیه و سویس
اساس اصول ملی
و فرهنگی دارد
اما بازهم
الگوی سویس با
روسیه
متفاوت است،
امریکا با هند
متفاوت است.
جامعه ایران
به جهات ملی
تشابهات
زیادی با
جمهوری
فدراتیو
روسیه دارد.
درایران
ملتهایی
هستند که به
لحاظ نژادی،
فرهنگی
وزبانی شباهت
های زیادی
باهم دارند که
از این دسته
می توان،
فارسها،
بلوچها
وکردها را نام
برد. و درضمن
ملتهای دیگری
چون عرب، آذری
وترکمن هستند
که تفاوت
نژادی، زبانی
و فرهنگی با
گروه اول
دارند.
درجمهوری
فدراتیو
روسیههم وضع
اینگونه است.
ملیتهای
متعددی هستند
که شباهتهای
زیادی باهم
دارند و یا
ملیتهای
دیگری که
تفاوت بسیاری
با هم دارند.
که برای
نمونه
کومیها
اشتراکات ملی
وزبانی زیادی
با روسها
دارند و
تاتارها
تفاوت زیادی
با روسها
داشتهاند.
دراتحاد
شوروی سابق
نیز اکرانیها
اشتراکات
زیادی با
روسها داشته
ودرمقابل
ازبکها
تفاوتهای
زیادی با
روسها داشتهاند.
به لحاظ
اقتصادی
اکرائینیها
بیشترین سهم
را در اتحاد
شوروی نسبت به
ملیتهای دیگر
داشتند اما
اکرانیها
دومین ملت
بودند که
استقلال خود
را در سال 1991
اعلام نمودند .
این خود
نشاندهنده
این امر است که
برخورداری از
سهم کلان
درسیستم
سیاسی ـ
اقتصادی یک
ملت دریک
کشورکثیرالملله
مانع حذر آنها
از کسب حقوق
ملی نمی شود و
دیدیم که
اوکرانیها از
این حق صرفنظر
ننمودند. در
ایران آذریها
شرایط
اوکرائینیها
در شوروی سابق
را دارند
وعربها شرایط
ازبکها در
اتحاد شوروی
سابق را.
تمامی جمهوری
های فدرال در
رژیم
سوسیالیستی
سابق هویت ملی
و چهارچوب
جغرافیایی و
پرچم وزبان
خود را دارا
بودند و با
استقلال و
تجزیه اتحاد
شوروی
پرچمهای
دیگری را
انتخاب
نمودند. (3 )
روسیه
میراثدار
اتحاد شوروی
بود و طبق
تقسیمات
کشوری دارای
پرچم فدرال
بود. اما بعد
از تجزیه
شوروی پرچم
دیگری به
اهتزاز درآمد.
کشور روسیه
به عنوان
بزرگترین
قسمت شوروی
سابق دربیشتر
موارد حقوقی و
سیاسی
جایگزین
شوروی گردید.
قانون اساسی
تشکیل حکومت
فدرال در
روسیه در
رفراندوم 12
سپتامبر 1993
تصویب شد.
روسیه فعلی
کشوری چند
ملیتی متشکل
از 150 ملیت با سی
زبان رسمی به
اضافه زبان
روسی از 21
جمهوری
خودمختار، 52
استان، یک
استان
خودمختار (یهودی
) 6 کریس و 10 کروک
تشکیل گردیده
است. نمودار
ونقشه
زیرچهارچوب و
پرچمهای سابق
و جمهوریهای
مستقل فعلی را
نشان می دهد.


در دوره
کنونی خود
روسیه از 21
جمهوری فدرال
تشکیل شده
است..
کشورروسیه
تمام
ویژگیهای
تقسیم قدرت را
دارا می باشد.
یعنی کشوری
است که اساس
فدرالیزه
بودن آن ملی،
جغرافیایی،
اقتصادی و
تمرکززدایی
است. کشور
روسیه دارای
دارای21جمهوری
خودمختار،49
استان،6 خطه و 2
شهر فدرال
مسکو و سن
پترزبورگ است
باید گفت که
فدرالیزه
بودن آن دو شهر
اساس ملی
ندارد بلکه
اساس عدم
تمرکز و
اقتصادی دارد.
. استان مسکو
پیچیدگی خاص
خودرا دارد
ودرآن استان 21
ملیت با
جمعیتی بیش از
دوهزار نفر
زندگی می کنند.
که ترکیب
جمعیتی آن
براساس آمار
رسمی سال 2002 آن
کشور بشرح زیر
است. روس: 84.83%،
اکراینی: 2.44%،
تاتار: 1.60%،
روسیهسفیدی:
0.57%، ارمنی: 1.2%،
آذری: 0.92%، گرجی: 0.55%،
ازبکی: 0.23%، وبه
ترتیب
ملیتهای دیگر
چون قرقیزی،
آلمانی،
لهستانی،
استونیایی،
لزگینی،
مولداویسکی،
چکی اقلیتهای
زبانی استان
مسکو به شمار
می آیند. درماه
مای سال 2000 بنا
به پیشنهاد
ولادیمیرپوتین
کل کشور به 7
منطقه به
شرح و نقشه
زیر تقسیم
گردید و تقسیم
بندی مبنای
اقتصادی دارد.

ـ منطقه شمال
غربی (مرکز-
سنتپترزبورگ
)
ـ منطقه مرکزی(مرکز-
مسکو)
ـ منطقه رود
ولگا(مرکز-
نیژنینوگورود)
ـ منطقه شمال
قفقاز(مرکز-
رستوف – دن)
ـ منطقه
خاوردور(مرکز-
خاباروفسک)
ـ منطقه اورال(مرکز-
یکاترینبورگ)
ـ منطقه سیبری(مرکز-
نووسیبیرسک
نقشه زیر
تقسیمات کلی
فدراسیون
روسیه
براساس ملی
وجغرافیایی
است.

نقشه فوق که
متعلق به
جمهوری
فدراتیو
روسیه می
باشد نشان
میدهد که از 48
استان تشکیل
گردیده، که
بر 21 جمهوری
فدرال
بانامهای زیر
تقسیم گردیده،
آدیغیه،
آلتایی،
باشقیرستان،
بوریاتیا،
چچن، چواش،
داغستان،
اینگوشتیا،
کاباردینو-بالکاریا،
کارلیا،
خاکاسیا ،
کومی،
کالمیکیا،
کاراچای-چرکسیا،
ماری ال،
موردوویا،
اوستیای
شمالی-آلانیا،
یاقوتستان،
تاتارستان،
تووا،
اودمورتیا و
از 9 ناحیه
خودمختار
بانامهای زیر
تقسیم گردیدهاست
آگا
بوریاتیا،
چوکوتکا،
اونکیا،
خانتیا-مانسیا،
کوریاکیا،
ننتسیا،
تایمیریا،
بوریاتیای
اوست-اوردا،
یامالیا.
موضوعی که
شفاف و مهم است
طبق قانون
زبان رسمی
کشور روسی به
اضافه سی
زبان مختلف که
هرکدام در
مناطق خود
زبان اصلی
زبان محلی و
بعد روسی است.
برای نمونه
تاتارها که
نزدیک به
چهاردرصد
جمعیت روسیهی
فدرال
راتشکیل می
دهند، زبان
اولیهشان
تاتاری و
بعدازآن روسی
است. درجمهوری
تاتارستان که
به لحاظ بافت
قومی بعداز
مسکو یکی از
ایالتهایی
است که
بیشترین
اقوام مختلف
درآن زندگی می
کنند دوزبانه
است. این کشور 9
ناحیه
خودمختار
دارد و یک
استان
خودمختاررانیز
که استان
یهودی نام
دارد ودر شرق
دور قرار دارد
دارد. که
درهمه امور
خود مستقل
هستند.
آنچه در زیر
می آید
تقسیمات
استانی آن
کشور است:

1آمور
11.کالوگا
21. مورمانسک
31. ریازان 41.
تیومن
2.آرخانگلسک
12. کیمروو
22. نیژنی
نوڤگرود
32. ساخالین
42. اولیانوسک
3. آستراخان 13.
کیروو 23.
نوڤگرود 33.
سامارا
43. ولادیمیر
4.بلگرود
14. کوستروما
24.
نوڤوسیبریسک 34.
ساراتو
44. ولگاگراد
5. بریانسک 15.
کورگان
25. اومسک
35. سمولنسک
45. ولوگدا
6. چلیبانسک
16. کورسک 26.
اورنبرگ 36.
سڤردلوفسک
46. ورونیژ
7. چیتا 17.لنینگراد
27. اوریول
37. تامبوڤ 47.
یاروسلاڤل
8. ایرکوتسک
18.لیپتسک
28. پنزا 38.
تومسک
9. ایفانوو
19. ماگادان
29. پسکوا 39.
توڤر
10. کالینگراد
20. مسکو 30.
روستوا
40. تولا
نقشه
زیرجمهوریهای
فدرال روسیه
را نشان می دهد.

1.آدیگیا
8. کالمیکیا
15. اوستیای
شمالی
2.آلتای
9. کاراچای ـ
چیرکاسیا
16. تاتارستان
3.باشکورتستان 10.کاریلیا
17. توڤا
4.بوریاتیا 11.
کومی
18. اودمورتیا
5. داغستان 12.
ماری ال
19. خاکاسیا
6.اینگوشتیا 13.
موردوڤیا
20. چچنیا
7.کاباردینو ـ
بالکاریا
14. ساخا
21. چواشیا
در روسیه
بنامهای زیر
وجود دارند.خودمختار9
ناحیه

1.آلتا کرای 2.
کامچاتاکا
کرای 3.
خاباروڤسکا
کرای 4.
کراسنودار
کرای 5.
کراسنویارسک
کرای 6. پریم
کرای 7. پریم
وسکی کرای 8.
ستاڤروپول
کرای 9.
زابایکالسی
کرای.
استان مستقل
یهودیها: در
جمهوری
فدراتیو
روسیه در
نقطه جنوب
شرقی یک استان
کوچک به نام
یهودی که
مستقل عمل می
نماید وجود
دارد که در
نقشه با رنگ
آبی مشخص
گردیده است.

حل مسئله ملی
تنها مربوط به
روسیه نمی
باشد بلکه در
کشور
ازبکستان نیز
که کارنامه
درستی
درزمینه
حقوق بشر
ندارد، راجع
به مسئله
ملی توانسته
حق خودمختاری
قرهقالپاقستان
را تحت عنوان
جمهوری
خودمختار قرهقالپاقستان
با پرچم و
عنوان خود ادا
نماید. استانی
که تنها 1،200،00
جمعیت دارد.
موقعیت
وجایگاه
ازبکستان در
اتحاد شوروی
سابق خود بحث
زیادی می طلبد.
ملتی که
علیرغم اینکه
همچون تمام
ملیتهای
دیگردر آن
اتحاد از هویت
ملی
وجغرافیایی
بهرهمند بود
اما
منزجرترین
ملت داخل آن
اتحاد بود.
برای نمونه
کارخانه
هواپیما سازی
توپولوف در
ازبکستان بود
و با استقلال
آن کسور 16 هزار
تکنسین و
مهندس آن به
روسیه
بازگشته و
کارخانه
تعطیل گردید
اما احساس
استقلال کشور
برای مردم آن
کشور از همه
چیز مهمتر بود
و باید گفت که
با وقایع
بعداز
فروپاشی
شوروی
کارخانههای
خرده همچون
تولید لامپ به
حالت تعطیل
درآمدند اما
بعداز یک دهه
کشور از
اقتصاد زیر
صفر به رونق
اقتصادی نائل
گشته است. رنگ
قرمز درنقشهودرجنوب
دریاچه
اورال استان
خودمختار قرهقالپاقستان
وپرچم آن
جمهوری را را
نشان می دهد.

نکته دیگری
که مهم است
بخشی از
ملیتهایی که
استقلال
خودرااز
شوروی سابق به
دست آرودهاند
در جمهوری
فدراتیو
روسیه به
عنوان اقلیت
ملی پذیرفته
شدهاند و
روسهایی که
هم مرز با
کشورهای
استقلال
یافته بودهاند
در آن کشورها
به عنوان
اقلیت ملی
پذیرفته شدهاند.
مثلا" از
جمعیت 46
میلیونی
کشوراکراین 75%
اکراینی، 17.5%
روس و ملیتهای
دیگر بقیهرا
تشکیل می دهند.
جمهوری فدرال
قریم نیز 11.4% کل
جمعیت اکراین
را تشکیل
میدهد. قسمت
قرمز درنقشه
جمهوری فدرال
قریم یا قریمه
ودرکنار آن
پرچم آن
جمهوری
رانشان می دهد.

کشور گرجستان
با 83% گرجی، 6.5%
آذری، 5.7%
ارمنی، 1.5% روس و
ملیتهای دیگر
ساختاری
کثیرالملله
را داراست. بی
توجهی کشور
گرجستان نسبت
به خواسته
اوستیها و
آبخازها آن
کشور را به
جنگی وحشتناک
کشاند.
کشور
آذڕبایجان
نیز که یکدست
ترین کشور
استقلال
یافته است 96%
آذری و 3.2% روس و
دیگران هم
هستند.
17.08.2008
1.
http://www.4rojhelat.org/index.php?id=3318
2. برای تنظیم
این مطلب از
سایت رسمی
سفارت کشور
روسیه در
نروژ استفاده
شدهاست.
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_federal_subjects_of_Russia_by_population
3.
http://en.wikipedia.org/wiki/Flags_of_Federal_subjects_of_Russia
4.
www.norway.mid.ru/
از
خدمت تا
خیانت کاشانی...
•
در اینجا نه
میخواهیم نقش
او را بی اهمیت
جلوه دهیم که
همگان
میدانند که
نقش او در بسیج
مردمی در سی
تیر پر ارزش
است ونه
میخواهیم
اغراق را پیشه
کنیم و وانمود
کنیم که نقش او
در قیام سی
تیرحرف اول را
زده ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
سهشنبه ۲۹
مرداد ۱٣٨۷ -
۱۹ اوت ۲۰۰٨
نقش روحانیون
در جنبشها
وقیامهای
مردمی به خصوص
در ۲۰۰ سال
اخیر کشورمان
چشمگیر بوده و
تاریخ ما
خواهی نخواهی
با این قشر
دینی پیوند
خورده است. نقش
روحانیون را
نه میتوان به
کلی منکر شد و
نه میتوان و نه
باید اغراق
آمیز جلوه
داد، اما
متاسفانه
همانگونه که
سالهاست
شاهدیم سیمای
حکومتی با
نگاهی
مغرضانه به
تحریف تاریخ
پرداخته و با
تنگ نظری سعی
در بزرگ جلوه
دادن آیت الله
کاشانی نموده
است.آنچه در
این سلسله
مقالات می آید
بیان و واکاوی
نقش آیت الله
کاشانی در
جنبش ملی شدن
صنعت نفت و
بخصوص از
واقعه ٣۰
تیر۱٣٣۱ به
بعد میباشد.
امید که با
دیدن
مستندات،
مستدلات و
گفته ها خود به
قضاوت نشینیم
و پاسخ گوییم
که چرا نام
مصدق بعد از
گذشت نیم قرن
روز بروز پر
فروغ تر و
نورانی تر
میگردد و
حکایت آیت
الله کاشانی
به آنجا میرسد
که پسرش باید
دوران او را
توجیه (وتحریف!)
کرده و حقیقت
را وارونه
جلوه دهد.(۱)
بطور کلی
میتوان
روحانیت را در
آن برهه زمانی
بر حسب نگرش و
مواضع در سه
دسته جای داد.
دسته اول که
رهبری آنها را
آیت الله
بروجردی (مرجع
بزرگ شیعیان و
ساکن در قم) در
اختیار
داشتند،در
مسائل سیاسی
روزبا احتیاط
فراوان
برخورد می
کردند و مصلحت
نمی دانستند
روحانیت وارد
نزاعهای
سیاسی شوند،
ترجیح می
دادند به
کادرسازی و
تحکیم بنیان
های سازمانی و
فکری حوزه
بپردازند(۲) با
این نگرش با
حکومت مصدق
کاری نداشتند
و چون در ظاهر
محمدرضا شاه
اسلام و تشیع
را برپای
میداشت و حوزه
های علمیه را
آزاد گذاشته
بود، با او نیز
مخالفتی
نمیکردند. آیت
الله بروجردی
بعد از کودتا و
بازگشت شاه به
ایران به او
تلگرافی
فرستاد و ورود
او راخیر مقدم
گفت و بعد از
سقوط
هواپیمای
برادر شاه،
آیت الله به
شاه توصیه
کردند: "چون
شما متعلق به
شیعه هستید
برای حفظ
تشیع، در
مسافرت از
سوار شدن بر
هواپیما
خودداری
کنید، مبادا
جانتان به خطر
بیافتد!".(٣)
دسته دوم
روحانیون
مبارزی بودند
که تا آخرین
لحظه با مصدق
ایستادند و
حتی بعد از
کودتا هم پشت
او را خالی
نکردند. آیت
الله سید رضا
زنجانی، آیت
الله
طالقانی، آیت
الله محلاتی،
آیت الله سید
جعفر غروی... از
این دسته
بودند.
و دسته آخر
گروهی بودند
که نه تنها شاه
را ستایش
میکردند که
مصدق را هم
میکوبیدند.
این آیت الله
ها دست به دست
هم دادند تا
دولت مصدق
سرنگون شود تا
آنجا که توطئه
ی ناکام قتل
مصدق در ۹
اسفند را طرح
ریختند. اینها
طوری وانمود
کردند که حزب
توده تحت
حمایت مصدق
میخواهد بر
ملت سوار شود
وکمونیسم را
رواج دهد. آیت
الله طالقانی
در خاطراتش
درباره اینان
اینگونه
تعریف میکند:
"در منزل آیت
الله بهبهانی
که از علمای
درباری بود
تنی چند از
نویسندگان هم
نشسته بودند.
نویسندگان با
جوهر قرمز به
امضای جعلی
حزب توده برای
تمام علما و
ائمه جمعه
کشور با پست
نامه نوشتند
که محتوای آن
این بود:
"ما بزودی شما
را با شالهای
سرتان بالای
تیر های چراغ
برق بدار
خواهیم زد.امضا.حزب
توده"(۴)
اما آیت الله
کاشانی راه
هیچ کدام از
این ٣ دسته را
پیش نگرفت،
ابتدا با نهضت
پیش آمد و سپس
تدریجا از
نهضت و اهدافش
فاصله گرفت و
بالاخره
همچون هم
ردایش(شیخ فضل
الله) به نهضت
پشت کرد. در
اینجا نه
میخواهیم نقش
او را بی اهمیت
جلوه دهیم که
همگان
میدانند که
نقش او در بسیج
مردمی در سی
تیر پر ارزش
است ونه
میخواهیم
اغراق را پیشه
کنیم و وانمود
کنیم که نقش او
در قیام سی
تیرحرف اول را
زده که همگان
میدانند نقش
حزب
زحمتکشان،
توده و نیروی
سوم در
هماهنگی،
بسیج و کشاندن
مردم به
خیابانها غیر
قابل انکار
است. آنچه
دراینجا
میاید سخنانش
بعد از ٣۰تیر
۱٣٣۱ است و
همچنین ذکر
ماجراهایی که
حقیقت را
معلوم میکند...برای
چشمانی که کور
نباشند...
آیت ا... کاشانی
سید
ابوالقاسم
کاشانی در سال
۱۲۶۰ خورشیدی
متولد شد، بعد
از گرفتن حکم
اجتهاد به
خاطر مخالفتش
با اشغال بین
النهرین توسط
انگلیسی ها
اسم و رسمی
پیدا کرد. در
جنگ جهانی اول
در مبارزه
علیه استعمار
فعال بود و
جایزه ای برای
کسی که او را
دستگیر کند در
نظر گرفته شد؛
در سال ۱۲۹۹
موفق به فرار و
ورود به تهران
شد. در مبارزات
ضد جمهوری
خواهی به
همراه مدرس
شرکت کرد(۵)
سپس در بهمن
۱٣۲۷ به اتهام
هواداری از
آلمان در جنگ
جهانی و
همچنین دست
داشتن در سو
قصد به جان شاه
دستگیر و به
لبنان تبعید
شد. با آزادتر
شدن فضای
جامعه در
اوایل
سال۱٣۲۹ به
ایران بازگشت.
در روز ورود او
به ایران مصدق
ملت را به
استقبال از او
دعوت کرد و
شخصا به
فرودگاه رفت.(۶)
در جریان
استعفای مصدق
در سی تیر
اعلام کرد که «اگر
لازم شود کفن
پوش راه می
افتد» و مردم
را به حضور در
خیابان ها
تشویق و تهییج
کرد. او تا قبل
از سی تیر به
حق نقش خود را
به عنوان یکی
از دو رهبر
جنبش ضد
استعماری به
خوبی ایفا کرد.
اما...
بعد از۱٣٣۱
متاسفانه
کاشانی بعد از
٣۰ تیر گمان
کرد که همه ی
این تظاهرات
میلیونی به
خاطر اراده او
بوده و کم کم
غرور و نخوت در
او ریشه
دواند، دائما
نامه مینوشت
که این را
بردار و آن آقا
را بگذار،
فلانی را عوض
کن... مصدق در
جواب اوبطور
خصوصی میگفت: «آقا،توصیه
این و آن را
نفرمایید، در
شان شما نیست و
در جامعه هم
انعکاس
نامطلوب دارد
و مورد سو
استفاده قرار
میگیرد، اگر
نظرات اصولی
دارید با دولت
در میان
بگذارید تا
رفع مشکلات
شود. آیا شما
در خط اساسی
نهضت ملی
انحرافی
میبینید؟ اگر
هست بگویید
اصلاح کنم و
اگر نکردم
بگویید از
کارها کناره
بگیر و الا
برای مسائل
جزئی که
نمیتوانیم
اختلاف داشته
باشیم.(۷)
امریکا و
انگلیس هم
غرور ایت الله
را فهمیده
بودند. تایمز
لندن مقاله ای
در تمجید از
کاشانی نوشته
بود و مجله
خواندنیها (ارگان
دربار) آنرا
ترجمه کرده و
کاریکاتوری
از سر کاشانی
روی تنه شیر
چاپ کرده بود.در
این مقاله
آمده بود که
کاشانی
آنچنان
شخصیتی است که
یک اشاره او نه
تنها ایران که
خاورمیانه را
به اعتصاب
میکشد، چند
بیت شعر هم زیر
کاریکاتور در
وصف وی آمده
بود. این مجله
ها را کنار تشک
حاج اقا
گذاشته بودند
و سیل جمعیتی
که به دیدار
حاج اقا
میرفتند ودست
آقا را
میبوسیدند به
دریافت یک
نسخه مجله
نائل میشدند و
از زبان اقا
میشنیدند که
میگفت: «بیسواد!
برو این مقاله
رو بخون ببین
چی نوشته»...(٨)
یکی از
مذهبیون به
پیش کاشانی
رفته بود تا
نگرانی خود را
از اختلاف در
نهضت بیان کند.
کاشانی به او
گفته بود:"نگران
نباشید. تا من
هستم هر چوبی
را که جای مصدق
بگذارم کار او
را خواهد کرد"(۹)
در شماره قبل
گفتیم که
متاسفانه
کاشانی بعد از
٣۰ تیر گمان
کرد که همه ی
این تظاهرات
میلیونی به
خاطر اراده او
بوده و کم کم
غرور و نخوت در
او ریشه دواند.
امریکا و
انگلیس هم که
غرور ایت الله
را فهمیده
بودند از فرصت
سوء استفاده
کرده به تمجید
از کاشانی می
پرداختند تا
بانزدیکی به
ایشان برآتش
اختلافات
دامن زنند.
پس از درخواست
تمدید
اختیارات،
کاشانی به
مبارزه علنی
با مصدق
پرداخت، مصدق
را «پنهان در
پشت نقاب
تزویر و
ازادیخواهی»،
«مستبدی که
میخواهد به
دوران قبل از
مشروطه
برگردد» خواند.
او همچنین شاه
را مرد تربیت
شده عاقل
نامید (مجله
مصور روزنامه
اطلاعات۱۰
فروردین ٣۲)
به محض اینکه
تقاضای تمدید
اختیارات به
مجلس رسید
کاشانی که از
یکسو با دربار
مشغول زد و بند
بود و از سوی
دیگر با
هندرسون سر و
سری داشت و در
مخالفت با
مصدق سر از پا
نمیشناخت بر
خلاف وظایف و
اختیارات
قانونی خود به
مجلس نوشت: «تا
موقعیکه من
ریاست مجلس
شورای ملی را
بر عهده دارم
اجازه طرح
اینگونه
لوایح را در
مجلس نمیدهم و
صریحا قدغن
میکنم که از
طرح آن
خودداری شود»(۱۰)
مصدق پس از
تصویب لوایح
به ملت ایران
گفت: «آنان که
به عظمت
مبارزه نمی
اندیشند چه
شایسته و
بجاست که
مجالی باقی
گذارند تا از
این ورطه
هولناک
بگذریم و کار
حریف حیله گر
خود را به
پایان رسانیم.
انوقت ممکن
است برای جدال
ها و مبارزه
های کوچک فرصت
پیدا شود.
امروز مجادله
با حکومتی که
در تمامی جبهه
ها با اجنبی
مشغول زد و
خورد است اگر
دور از انصاف
نباشد شایسته
وطن پرستان و
علاقه مندان
به استقلال و
حاکمیت مملکت
نیست»(۱۱)
کیهان در روز
۲۹/۱/٣۱ نوشت: «روز
گذشته اقای
لوئی هندرسون
برای تسلیت به
کاشانی به
مناسبت فوت
متعلقه ی وی و
دادن نامه
رئیس مجلس
نمایندگان
امریکا با ایت
الله ملاقات
کرد. این
ملاقات ۱.۵
ساعت طول کشید».
سید حسین
فاطمی نیز
گفته بود: «کاشانی
که در ابتدای
نهضت با خدمات
با ارزش به
پیشرفت نهضت
کمک کرد. اواخر
بیش از حد غرور
و نخوت پیدا
کرده بود
بطوریکه مکرر
میگفت "اگر من
بخواهم ۱٣۶
وکیل ایران را
انتخاب کنم
همه مردم به
انها که من
بگویم رای
خواهند داد"»
با شروع پروژه
کودتا،
سرلشگر
وفادار،
افشار طوس
ربوده و کشته
شد؛ مدارکی
بدست امد که
نشان میداد
مظفر بقایی و
زاهدی در این
ماجرا دست
داشتند؛ اما
زاهدی با
موافقت
کاشانی رئیس
مجلس به بهانه
نداشتن امنیت
در مجلس متحصن
گردید و
کاشانی از او
بگرمی
استقبال نمود
و از مزاحمت
هایی که تا
کنون برای وی
فراهم شده
اظهار تاسف
کرده و خدمات
او را ستود"(کیهان
۱۴/۲/٣۲)(۱۲)
کاشانی در
مجلس با زاهدی
روبوسی کرد و
به او گفت که
تا هر وقت که
میخواهد در
مجلس باشد.
همچنین به
کارکنان مجلس
دستور داد تا
از این «مهمان
عزیز» پذیرایی
کنند.(۱٣)
زاهدی که متهم
اول به شمار
میرفت به پشت
گرمی و حمایت
ایت ا... کاشانی
از مجازات
گریخت، در
مجلس متحصن شد
و این مجال را
یافت که علیه
مصدق به جنجال
بپردازد.(۱۴)
در کمتر از
٣ماه از نجات
زاهدی و بقایی
از مجازات قتل
و توطئه بدست
کاشانی این دو
کودتا
۲۵مرداد را
کلید زدند، که
با همراهی
نکردن جمعی از
افسران و
هوشیاری گارد
ریاست جمهوری
نافرجام ماند.
در شب ۲۷ مرداد
کاشانی که در
ظاهر از کرده
خویش پشیمان
مینمود نامه
ای به مصدق
فرستاد و پس از
گله از مصدق از
او میخواهد
دست به دست
دهند تا کودتا
را خنثی کند،
گرچه معلوم
نیست منظورش
کدام کودتاست.
جواب مصدق به
وی چقدرکوتاه
زیبا به جا و
محکم است: «اینجانب
مستظهر به
پشتیبانی ملت
ایران هستم.
والسلام»
درباره این
نامه با توجه
به اینکه
اخبار و اسناد
اشاره به
رابطه کاشانی
با عوامل
کودتا داشت(۱۵)،
کاشانی با نظر
به پیروزی
قطعی مصدق در
عقیم کردن
کودتا خواسته
است با نوشتن
این نامه راهی
برای آشتی باز
کند. زیرا قبلا
زاهدی را در
مجلس پناه
داده بود و در
پشتیبانی وی
سعی بلیغ کرده
بود.(۱۶)
کودتا و بعد از
آن
علاوه بر
٣۹۰۰۰۰ دلاری
که روزولت در
روز کودتا بین
دسته ی شعبون
بی مخ پخش کرد(۱۷)
مبلغ ۱۰۰۰۰
دلار برای
همکاری
کاشانی در
کودتا از طریق
احمد آرامش
فرستاده تا به
دست وی برسد؛
ولی اینکه ایا
پول به دست
کاشانی رسیده
است یا نه قاطع
و مسلم نیست.(۱٨)
تقریبا در
تمام روز
کودتا کاشانی
سکوت اختیار
کرد و بعد از
کودتا و تشکیل
دولت زاهدی طی
اعلامیه ای که
از رادیو
تهران پخش شد
به دولت زاهدی
توصیه کرد که
مبادا بر سر
نفت سازش
پنهانی کند،
همچنین در
پایان
اعلامیه اش با
تمجید زاهدی
را یکی از
طرفداران
جبهه ملی
خواند!(۱۹)
کیهان در روز ۹
مهر ٣۲
مینویسد: "از
ابتدای روی
کار آمدن دولت
جدید، آقای
سپهبد زاهدی
تصمیم گرفته
اند هر ۱۵روز
با ایت الله
کاشانی دیدار
نمایند. دیروز
ظهر این
ملاقات در
منزل شخص
ثالثی انجام
پذیرفت و...."
بعدها کاشانی
در پاسخ به
سوال اخبار
الیوم مبنی بر
اینکه به نظر
شما بزرگترین
اشتباه مصدق
کدام است؟ گفت:
«پایمال کردن
قانون اساسی و
و عدم اطاعت از
اوامر شاه»(۲۰)
کاشانی در
جواب روزنامه
ی المصری که
پرسیده بود
ایا عقیده
دارید مصدق
مستحق همین
سرنوشتی بود
که به او رسید؟
گفت: «خداوند
عادل است و
انچه امروز بر
مصدق گذشته
است نتیجه ی
عدل خداوندی
است.» (۲۱)
سرانجام در ۱٨
اسفند شاه از
او عیادت کرد و
ایت الله
کاشانی در
۲٣اسفند۱٣۴۰
فوت گردید.
منابع:
۱- سید محمود
کاشانی(پسر
آیت الله
کاشانی) در
تاریخ ٣۰
مرداد ۱٣٨٣ در
مصاحبه با
خبرگزاری کار
ایران (ایلنا)
مصدق و جبهه
ملی را در
جریان ملی شدن
صنعت نفت دخیل
ندانست و
صرفاً
روحانیان را
آغازگر این
مسیر نامید!
۲- مصاحبه
عبدالله
شهبازی با
خبرنامه
همایش بین
المللی
پنجاهمین
سالگرد
کودتای ۲٨
مرداد در
تهران
٣-ن.ک به مصدق و
تاریخ.نوشته
بهرام
افراسیابی.ص۲٨۲
/ تحلیلی بر
نهضت ملی.نوشته
طاهر
احمدزاده.ص۲۵۷-٣٣۹
۴- ن.ک به
طالقانی و
تاریخ.سعید
دهقان و بهرام
افراسیابی
۵-مدتی بعد
حائری زاده و
کاشانی به
مجلس موسسان
رفتند و به
انقراض قاجار
رای دادند. ایت
الله زنجانی
در خاطراتش
میگوید به یاد
دارد روزی که
کاشانی بر له
شاه و بر ضد
مدرس میتینگ
داد.
۶-ن.ک مصدق و
تاریخ٣۰۷
۷-همان٣٣۶
٨-همان٣٣٣
۹- ن.ک مصدق و
تاریخ ٣٣۴. از
دوستان طاهر
احمد زاده
۱۰- کیهان
شماره۲۹۰۴-۲٨/۱۰/٣۱
۱۱- کیهان-۴/۱۱/٣۱
۱۲- گذشته چراغ
راه اینده است
نشر از جامی
۱٣- مصدق و
مبارزه برای
قدرت در ایران
نوشته محمد
علی همایون
کاتوزیان
ترجمه فرزانه
طاهری.صفحه
۲۱۲
۱۴- مصاحبه
شهبازی، با
خبرنامه
پنجاهمین
سالگرد
کودتای ۲٨
مرداد، تهران
۱۵- مطلب
روزنامه ی
شورش در
۲۷تیر٣۲ که با
انتشار عکسی
از کاشانی در
میان اوباشی
چون شعبون بی
مخ و رمضان یخی
خبر از پنهان
شدن زاهدی در
منزل کاشانی
داد.
۱۶- مصدق و
مبارزه برای
قدرت در ایران
نوشته محمد
علی همایون
کاتوزیان
ص۲۱۴
۱۷- کتاب
خاطرات و
تالمات محمد
مصدق به قلم
خودش
۱٨- ضمیمه کتاب
جنبش ملی شدن
صنعت نفت
ایران،
غلامرضا
نجاتی. همچنین
ن.ک به کتاب
کودتا در
کودتا نوشته
کرمیت روزولت
۱۹- کیهان ۱۱
ابان ٣۲
۲۰- کیهان ۱۷
شهریور ٣۲
۲۱- ن.ک جلد ٣ از
کتاب مکتوبات
و پیام های ایت
الله کاشانی
کودکان
خیابانی
تهران دو
برابر شدند
مدیر کل
سازمان
بهزیستی
استان تهران:
کودکان
خیابانی
تهران نسبت
به سال گذشته
دو برابر شده
اند
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
سهشنبه ۲۹
مرداد ۱٣٨۷ -
۱۹ اوت ۲۰۰٨
مدیر
کل سازمان
بهزیستی
استان تهران
از رشد دو
برابری
کودکان
خیابانی
استان طی زمان
سپری شده سال
جاری نسبت به
سال گذشته خبر
داد.
ظاهر رستمی در
گفت و گو با
خبرنگار
ایلنا با
اعلام این که
از ابتدای سال
جاری تا کنون
نزدیک به ٨۰۰
نفر کودک
خیابانی و کار
در استان
تهران
شناسایی شده
اند، افزود:
سال ٨۶ در کل
۴۶۰ کودک
خیابانی و کار
شناسایی شدند
که از این
تعداد حدود ٨۰
نفر کودک کار
بودند.
او البته در
مورد علل این
موضوع توضیحی
نداد اما گفت:
۹۰ درصد از
کودکان
خیابانی
استان تهران
مهاجران
استان های
دیگر و یا
کشورهای
همسایه
هستند،
بنابراین
باید تمام
سازمان های
مربوطه از
جمله نیروی
انتظامی،
سازمان اتباع
خارجی و
شهرداری برای
کاهش ورود این
افراد به
تهران تلاش
کنند.
مدیر کل
سازمان
بهزیستی
استان تهران
همچنین از
امضای
تفاهمنامه ای
بین بهزیستی و
شهرداری در
این زمینه خبر
داد و اعلام
کرد: بر این
اساس از این پس
همکاری دو
نهاد علاوه بر
ساماندهی
کودکان کار و
خیابانی در
مورد اورژانس
اجتماعی نیز
افزایش می
یابد.
رستمی با
تاکید بر این
که از این پس
اختلاف نظرها
میان بهزیستی
و شهرداری در
مورد کودکان
خیابانی کاهش
پیدا می کند،
اضافه کرد: بر
اساس
تفاهمنامه
تاکنون در کرج
دفتر خدمات
اجتماعی
احداث شده و
قرار است در
چند نقطه دیگر
از جمله جنوب
تهران نیز این
دفاتر راه
اندازی شود.
او با بیان این
که بر اساس
قانون مدیریت
ساماندهی و
جمع آوری
کودکان
خیابانی بر
عهده بهزیستی
قرار دارد،
خاطرنشان کرد:
بنابراین
نیروی
انتظامی،
سازمان اتباع
خارجی و
شهرداری باید
در این رابطه
بهزیستی را
یاری دهند و
شهرداری موظف
است تا
امکانات سخت
افزاری
ازجمله
تحهیزات و
ساختمان را در
اختیار
بهزیستی قرار
دهد.
مدیر کل
سازمان
بهزیستی
استان تهران
درمورد
اورژانس
اجتماعی(۱۲٣)
نیز اظهار کرد:
در حال حاضر ۱٣
دستگاه خودرو
در این سامانه
فعالیت می
کنند که به ۷
خودروی دیگر
نیازمندیم و
شهرداری نسبت
به افزایش
تعداد آنها
وعده داده است.
رستمی همچنین
با اشاره به
ساماندهی ٣۴۴
کودک خیابانی
در سال کذشته،
پیش بینی کرد
که امسال نیز
این تعداد
کودک
ساماندهی
شوند.
تا به حال تصویری که از دانشآموزان آلمانی با تبار مهاجرتی ارائه میشد، تصویر چندان مثبتی نبود. چون در آمارگیری، تفاوت بین دانشآموزان آلمانی تبار و غیر آلمانیتبار در نظر گرفته نمیشد. در گزارشی که به تازگی در بارهی وضعیت تحصیلی این گروه از دانشآموزان در ایالت نورد راین ـ وستفالن تهیه شده، این تفاوت تعیین کننده منظور شده است.
نتایج دلگرمکننده
در این آمارگیری، وضعیت ۱۳ گروه متفاوت بررسی شده است: به عنوان مثال آلمانیهای ترک تبار یا ترکهایی که همچنان تابعیت ترکیه را حفظ کردهاند. گروه اول، تا به حال در آمارگیریها به عنوان آلمانی ردهبندی میشدند. از اینرو نتایج آمارگیریها اغلب به سود آلمانیها رقم زده میشد. این بار نتیجه برعکس شده است: موفقیت آلمانیهایی که پیشینهی مهاجرتی دارند، در سه گستره از آلمانیها بیشتر است:
ـ در سال ۲۰۰۶ بیش از ۳۰ درصد دانشآموزانی که تابعیت آلمانی را پذیرفتهاند، موفق به دریافت دیپلم شدهاند. در حالیکه تنها ۲۷ درصد از آلمانیهای غیرمهاجر توانستند این مقطع تحصیلی را به پایان برسانند.
ـ شمار تازهآلمانیشدههایی که وارد بازار کار شدهاند، با تعداد آلمانیها چندان تفاوت ندارد. آلمانیهای مهاجر بیشتر از (۷ / ۱۰درصد) آلمانیهای غیرمهاجر (۱ / ۱۰درصد) شغل آزاد را انتخاب کردهاند.
ـ درصد اشتغال آلمانیهای مهاجر تبار (۳ / ۷۱ درصد) تنها یک در صد کم تر از در صد اشتغال آلمانیها است. این میزان در گروه مردان، حتی همسان است.
مهاجران ناموفق
در مقابل نتایج آمارگیری در میان مهاجرانی که تابعیت آلمانی را نپذیرفتهاند، چندان دلگرمکننده نیست. تنها ۱۵ درصد این گروه، موفق به کسب مدرک دیپلم شدهاند. ۲۲ درصد آنان بیکاراند و حدود ۱۵ درصدشان، تحصیل را بهکلی کنار گذاشتهاند. درصد گروههای آلمانی در دو مورد اخیر، تقریباً سهبرابر کمتر است.
تبلیغ برای تابعیت
کسی که مبتکر انجام این نوع آمارگیری بین دانشآموزان آلمانی تبار و غیر آلمانیتبار بوده، وزیر امور مهاجرت ایالت نورد راین ـ وستفالن، آرمین لاشت، عضو حزب دموکرات مسیحی آلمان، (CDU) است. او در گفتوگویی که به مناسب انتشار گزارش این آمارگیری صورت گرفت، گفت: «تصویری که در این گزارش از وضعیت مهاجرت در آلمان ارائه شده، واقعیتر است. تقسیمبندی بین خارجی و آلمانی که تا کنون انجام میشد، بسیاری از جنبههای مثبت مهاجرت را میپوشاند.»
از سوی دیگر، نتایج این موفقیت نشان میدهد که داشتن پاس آلمانی، مثلاً، برای یافتن شغل، در سرنوشت کسانی که از تخصص ویژهای برخوردار نیستند، موثر است. در واقع داشتن پاس آلمانی، امتیازی است که اگر کسی از آن برخوردار نباشد، میتواند مورد تبعیض قرار گیرد.
نتیجهای که دستاندکاران امور مهاجرت در ایالت نورد راین ـ وستفالن از این موفقیت میگیرند، تبلیغ برای آلمانی شدن است. لاشت اکنون در صدد تدارک کارزاری برای تشویق مهاجران به پذیرش تابعیت آلمانی است. شعار اصلی این کارزار عبارت است از: «هر که آلمانی شود، شانس شرکتش در امور اجتماعی بیشتر میشود.»
http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3580764,00.html
زبانهای غیر فارسی واژه های بیگانه استهیچ سندی خفت بارتر و ضد انسانی تر از این نیست که زبان شهروندان غیر فارس ایران را واژه های زبانهای بیگانه خطاب کنند و حکومت مرکزی کشور حتا تحمل وجود تابلوهائی به زبانهای غیر فارسی را نداشته باشند و برای نابودی آن قوانین تصویب کنند و از نیروهای مسلح، زندان و جریمه استفاده کنند. این عمل حکومت ایران دقیقاً یادآور بر خورد نازیهای آلمان با شهروندان یهود آلمان میباشد. در این رابطه امروز در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس معاون فرهنگى و هنرى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان شرقى گفت: طرح برخورد با به كارگيرى اسامى و عناوين بيگانه در سردرب مغازههاى سه شهر تبريز، مراغه و ميانه اجرا ميشود.
هیچ سندی خفت بارتر و ضد انسانی تر از این نیست که زبان شهروندان غیر فارس ایران را واژه های زبانهای بیگانه خطاب کنند و حکومت مرکزی کشور حتا تحمل وجود تابلوهائی به زبانهای غیر فارسی را نداشته باشند و برای نابودی آن قوانین تصویب کنند و از نیروهای مسلح، زندان و جریمه استفاده کنند. این عمل حکومت ایران دقیقاً یادآور بر خورد نازیهای آلمان با شهروندان یهود آلمان میباشد. در این رابطه امروز در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس معاون فرهنگى و هنرى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان شرقى گفت: طرح برخورد با به كارگيرى اسامى و عناوين بيگانه در سردرب مغازههاى سه شهر تبريز، مراغه و ميانه اجرا ميشود. ناصر وحيديمهر که در تبريز مرکز آذربایجان مصاحبه میکرد اضافه کرد: اين طرح به دنبال عقد قرارداد بين اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان شرقى با كانون فرهنگ، ادب و هنر استان از 30 آذر ماه امسال اجرا ميشود. وى در ادامه افزود: به منظور حفظ قوت و اصالت زبان فارسى به عنوان يكى از اركان هويت ملى ايران و زبان دوم عالم اسلام و معارف و فرهنگ اسلامي، دستگاههاى قانونگذاري، اجرايى و قضايى كشور و سازمانها، شركتها و موسسات دولتى و همه شركتهايى كه مشمول قوانين و مقررات عمومى بر آنها مستلزم ذكر نام است و تمامى شركتها، سازمانها و نهادهاى مذكور در بند د تبصره 22 قانون برنامه دوم توسعه موظفند از به كار بردن كلمات و واژههاى بيگانه و گزارشها و مكاتبات، سخنرانيها، مصاحبههاى رسمى خوددارى كنند. وحيديمهر اظهار داشت: همچنين از استفاده از اين واژهها روى همه توليدات داخلى اعم از بخشهاى دولتى و غيردولتى كه در داخل كشور عرضه ميشود، ممنوع است. وحيديمهر با اشاره به دستگاههاى نظارتى در خصوص اجراى اين طرح گفت: نظارت بر فعاليتهاى تبليغاتى اصناف، تابلوهاى سر در مغازهها و بستهبندى كالاها با همكارى سازمانهاى ذيربط همچون فرهنگستان زبان و ادب فارسي، اداره كل ثبت شركتها، اداره كل اماكن عمومى ناجا، شهرداريها و ... پيگيرى و اجرا شود. وى تصريح كرد: همچنين در مواردى كه نسبت به فارسى يا غيرفارسى بودن عبارت مورد نظر اختلاف نظرى وجود داشته باشد، براساس اين قانون، اين نوع ابهامات از فرهنگستان زبان و ادب فارسى به عنوان مرجع تشخيص استعلام ميشود. معاون فرهنگى و هنرى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان شرقى افزود: قانون ممنوعيت به كارگيرى اسلامي، عناوين و اصلاحات بيگانه در تاريخ 14/9/75 به تصويب مجلس شوراى اسلامى رسيده است و طبق مصوبه 19/2/78 هيئت وزيران آييننامه اجرايى قانون مذكور به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ارجاع شده است و از سال 1380 طبق بخشنامههاى ارسالى وزارتخانه به ادارات كل فرهنگ و ارشاد اسلامى استانهاى كشور، اين آييننامه حالت اجرايى به خود گرفت. وحيديمهر با بيان اينكه تا سال گذشته 200 واحد صنفى اقدام به تغيير يا تصحيح طرح سردرب مغازه خود كردهاند، افزود: اين اداره كل در آذر سال 86، با تشكيل ستاد ويژهاى براى اجراى دستورالعمل اجرايى قانون ممنوعيت به كارگيرى اسامي، عناوين و اصطلاحات بيگانه در تبريز و با عقد قرارداد با كانون فرهنگ و هنر و ادب آذربايجان شرقى اقدام به عملياتي كردن اين طرح در سطح شهر كرد. وى ادامه داد: با اجراى اين طرح، 590 اخطار صادر شد كه تعداد 530 واحد صنفى نسبت به تغيير سردرب مغازه اقدام كردند. معاون فرهنگى و هنرى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان شرقى اضافه كرد: همچنين تعداد 60 واحد صنفى به علت عدم تمكين به قوانين و مقررات تبليغاتى كشور براى اقدام قانونى به اداره اماكن معرفى شدند. وحيديمهر گفت: در سال 87 نيز اين اداره كل پس از عقد قرارداد مجدد با كانون مذكور از تاريخ 30/9/87 اقدام به اجراى طرح خواهد كرد كه اين طرح علاوه بر شهر تبريز در شهرهاى مراغه و ميانه نيز به اجرا درخواهد آمد. وى با بيان اينكه هماهنگى و اطلاعرسانيهاى لازم براى جلوگيرى از تخلفات آتى به عمل آمده است، افزود: مكاتباتى با سازمان بازرگاني، صنايع و معادن و شراى اصناف و اتحاديه تابلوسازان انجام گرفته است تا يادآوريهاى لازم به اصناف در راستاى اجراى طرح تابلو سرد مغازه خود انجام گيرد.
27 آذر 1387
|
||||||||||
برگرفته از : ترکمن ایلیم |
||||||||||
انتشار از: کیانوش توکلی |
||||||||||
نظرات : |
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
آزادی بیان برای همه است حتی برای رژیممن معتقدم حتی جاسوس های رژیم هم باید آزاد باشند تا حرفهایشان را بزنند. ایران گلوبال انرژی اش را از مخالفان فکری اش و تضارب آرای مخالفین می گیرد بدون وجود مخالف فکری بحثها تکراری و کسل کننده خواهد بود البته بحث توهین و انگ زدن بخصوص در کامنتها موضوع دیگری است که خوشبختانه بتدریج این مسائل هم راه خود را پیدا می کنند و این گونه کامنتها هم کمتر شده است. من مطمئنم جاسوس های رژیم در سایت فعالند، واکنش های کیهان به اخبار ایران گلوبال و...... اما اشکالی ندارد ما بتدریج یاد می گیریم که حتی با جاسوس های رژیم چطور برخورد کنیم. آزادی بیان برای همه است حتی برای رژیم اما ما باید با جذب افراد بیشتر، صدای آنها را در اقلیت قرار دهیم و راه خودمان را ادامه دهیم. کیانوش توکلی
حیبب تبریزیان عزیز منهم سالها بود که چهار چشمی مراقب نفوذی های رزیم در محیط سیاسی بود م ، بگونه ای که با هر غریبه ای که بطور تصادفی بر سر راهم قرار می گرفت به چشم یک نفوذی بالقوه نگاه می کردم ؛هر چند با او خوش و بش می کردم ولی تا زمانی که عکسش ثابت نمی شد ، ذهن امنیتی ام دست بر دار نبود . متاسفانه این دید امنتی فقط در اشخاص محدود نمی ماند بلکه وقتی به اختلاف سیاسی می رسیدیم بد بختانه مسایل سیاسی را امنیتی می کردیم و این اوج فاجعه نسل ما بود .
از طرف دیگر ایران گلوبال حزب و یا یک جریان سیاسی خاصی که بخواهد کار های مخفی در ایران و یا خارج از ایران انجام دهد و از این لحاظ متوسل به یک سیستم امنیتی _ ضد اطلاعاتی شویم، نیست ؛ همه کار های ما علنی و شفا ف هست
در رابطه با نگرانی شما از نفوذی های رژیم با دوستی صحبت می کردم که او نوشته کوتاهی را برایم امیل کرد که در اینجا می آورم:
" من معتقدم حتی جاسوس های رژیم هم باید آزاد باشند تا حرفهایشان را بزنند. ایران گلوبال انرژی اش را از مخالفان فکری اش و تضارب آرای مخالفین می گیرد بدون وجود مخالف فکری بحثها تکراری و کسل کننده خواهد بود البته بحث توهین و انگ زدن بخصوص در کامنتها موضوع دیگری است که خوشبختانه بتدریج این مسائل هم راه خود را پیدا می کنند و این گونه کامنتها هم کمتر شده است.
من مطمئنم جاسوس های رژیم در سایت فعالند، واکنش های کیهان به اخبار ایران گلوبال و...... اما اشکالی ندارد ما بتدریج یاد می گیریم که حتی با جاسوس های رژیم چطور برخورد کنیم. آزادی بیان برای همه است حتی برای رژیم اما ما باید با جذب افراد بیشتر، صدای آنها را در اقلیت قرار دهیم و راه خودمان را ادامه دهیم. "
حبیب تبریزیان
دوست گرامی کیانوش! مثل اینکه این آش شور و شور تر میشه. من به شما عرض کردم نام سایت را از فرهنگ گفتگو به پهلوی نامه و ضد پهلوی نامه تغیر بده تا مضمون و شکل باهم خانائی پیدا کند.
من واقًعا ازاینکه این برادران!! مارا و بسیاری ساده نماها و یا ساده اندیشان بازدید کننده این سایت را با بحث ها و پاسخ های پرو کاتیو خود دنبال نخود سیاه میفرستند و بقول معروف سرکار میگذارند و شما هم به آنها دم میدهی خسته شدم!!! خسته شدم.
دوست عزیز ما راجع به این مسئله با هم صحبت کردیم!!
قصد من از تکرار و کار برد پرواکاتور و پروواکاسیون لغت پراکنی عالمانه نیست بلکه اشاره جدی به یک شگرد کلاسیک اطلاعاتی است! اگر کسی مفهوم دقیق این کلمه را نمی داند میتواند به دیکشنری سیاسی مراجعه کند تا سر کار گذارده نشود! الت دست نشود ! و از روی حسن نیت بهآب به اسیاب رژیم نریزد!
توصیه من به همه اولترا پهلوی پرسان و ضد پهلویست ها اینست که اگر ریگی به کفش ندارند این قضه نا مطرح را ول کنند و راجع سیاست های ایران ویران کرده رژیم ولائی ، اثار مخوف طوفان بحران اقتصادی، ورشکستگی مشروعیتی، اخلاقی، سیاسی و اقتصادی کلیت رژیم اسلامی و بحران سیاسی فراروی رژیم بعلت عدم اجماع دستجات آن پیرامون یک کارپرداز جدید بنویسند. در باره بحران همه جانبه ائی که دامنگیر رژیم شده است بنویسند و از خاک پاشیدن به چشمان باز دید کنندگان این سایت دست بر دارند!!!
یک آذربایجانی
انسان گرایی مهم تر از ملی گرایی « من منتقد آن حركتی هستم كه در جریان ملی شدن نفت و حتی قبل از آن در زمان رضاشاه به عنوان بازگشت به گذشته و هویت باستانی ایران نمود یافت و به رواج شوونیسم و طرح این شعار كه ایرانیها برتر از ملتهای دیگر هستند و مشكلات همه از ناحیه بیگانه ایجاد میشود، انجامید....مصدق در گفتگویی با روزنامههای خارجی در زمانی كه نخستوزیر بود با صراحت این جمله را میگوید كه تمام مشكلات ایران از زمان حمله اسكندر به ایران آغاز شد. این تفكر نه یك تفكرعلمیو سیاسی كه نوعی تفكر بیمارگونه است كه خود را پاك بپنداریم و همه بدبختیها را از دیگران بدانیم» گفتگوی بسیار جالبی است و مسائل مهمی را مطرح کرده است
این خودبزرگ بینی تاریخی، نژادی و فرهنگی و ادعای اینکه هنر نزد ایرانیان است و بس... متاسفانه بلای جان جامعه ایران شده است. این که کسی مثل مصدق با آن درجه از شعور سیاسی در گفتگویی با روزنامههای خارجی در زمانی كه نخستوزیر بود با صراحت این جمله را میگوید كه تمام مشكلات ایران از زمان حمله اسكندر به ایران آغاز شد. نشان می دهد که این تفکر مریض گونه چقدر عمیق بوده که حتی در اعماق ذهن کسی مثل مصدق هم جا باز کرده بود.
فقط به خاطر بیاوریم که آلمان در جنگ جهانی دوم با خاک یکسان شد و به اشغال متفقین درآمد ولی فقط 50 سال بعد دوباره بزرگترین و قدرتمندترین اقتصاد اروپا شد. حال چگونه است که مشکلات ما از زمان حمله اسکندر به این سو لاینحل مانده؟! اسکندر چگونه حمله ای به ایران کرده بود (شاید بمب اتم داشته!) که هنوز پس از 2500 سال ما نتوانسته ایم از آثار آن حمله اسکندر خلاص شویم!؟ این تفکرات بیمارگونه است که باعث شده به اصطلاح ملی گراهای ایرانی، مشکلات ایران را به گردن اسکندر یا اعراب یا مغولها بیاندازند و همین مساله باعث ایجاد یک نوع حس کینه نسبت به همسایگان عرب، ترک و تاحدودی یونانیان در ایران شده که هر چه بیشتر باعث ایزوله شدن ایران در منطقه شده است.
آثار این عرب ستیزی و ترک ستیزی به عربها و ترکهای داخل ایران هم تعمیم داده شده است و نتیجه آن شده که عربها و ترکهای داخل ایران فقط به خاطر عرب و ترک بودنشان مجرم و گناهکارند و تنها راه بخشوده شدن آنها، فراموشی زبان مادری و ادغام و آسمیله شدن در زبان فارسی است و برای عملی تر شدن این نابودی زبان و فرهنگ عربی و ترکی در ایران، تئوری هایی هم ساخته شده است که گویا ترکها و عربهای ساکن ایران، در اصل فارس هایی هستند که به زور شمشیر عربها و مغولها زبان شان تغییر یافته است!
اما آنها نمی گویند که چگونه می توان با شمشیر زبان را به دیگران آموخت آن هم در دورانی که نه مدرسه ای وجود داشت، نه رادیو و تلویزیونی. اینکه صد سال تلاش برای تغییر زبان ترکها و عربها در ایران با وجود مدرسه، رادیو، تلویزیون و... در مناطق اصلی آنها هرگز موفقیت آمیز نبوده ثابت می کند که چنین تغییر زبانی در گذشته هم، هرگز ممکن نبوده است. تا موقعی که به زبان و فرهنگ یکدیگر و همسایگانمان احترام قائل نباشیم و مدعی برتری نژادی، فرهنگی و زبانی بر دیگران شویم و مشکلات خود را هم به دیگران نسبت دهیم، متاسفانه منطقه ما روی صلح و دوستی و آرامش که لازمه پیشرفت است را به خود نخواهد دید
توطئه ای گسترده علیه دانشجویان
توطئه ای گسترده علیه دانشجویان در حال برنامه ریزی است در حالی که در چند روز گذشته و پس از برگزاری موفقیت آمیز تجمع بزرگ دانشجویان در دانشگاه تهران و سایر دانشگاه های ایران تهدیدات علیه فعالان دانشجویی به ویژه اعضای دفتر تحکیم وحدت و فعالین انجمن های اسلامی دانشگاههای مختلف و سخنرانان برنامه ها افزایش یافته است و همچنین اختلالات موجود در شبکه مخابرات که در قطع ارتباطات sms و مکالمات دانشجویان غیر متعارف می نماید، با جریان سازی های سایت ها و نشریات وابسته به نهادهای امنیتی و اعتراضات نیروهای وابسته در دانشگاه با خواست برخورد با دانشجویان، اتفاقات ویژه ای در دانشگاه ها در حال شکل گیری است
پروین کرد
کیهان تهران ، ایران گلوبال را جنبش ضد انقلاب نامیده است زمانی برای رفع خماری داش حشین باژجو!
وقتیکه دفتر روزنامه و حرفهء روزنامه نگاری با دارالخلافهء منقل و قلم با وافور عوضی گرفته شود/ تولیداتش هم جزاز نوع مواد بسیار ناخالصی که بجای نشئگی/ خماری ای درد آور ازجنس اظهار فضله جات داش حشین باژجو نخواهد بود. بله پادوی رژیم از درون پوسیدهءدایناسورها که از فرط گندیدگی درونی چنان به هذیان در هپروت مبتلا گشته که همه چیز را عوضی و عجق وجق روئیت میفرماید.تا آنجاکه کامنت (پروین کرد) راکه برای هموطنی دیگر بنام (مازیار) بوده(انتقاد سایت ایران گلوبال از سخنان رابرت گیتس )!!؟انگاشته و در کمال بلاهت و شناوری دردریای ترس و وحشت از فروریزی رژیم غرق در لجن اسلامی/ سایت ایران گلوبال را پایگاه جنبش ضد انقلاب نامیده است "کدام انقلاب"؟ بماند . و از همه بدتر جملاتی (انتخاب شده)از کامنت من ( پروین کرد) را بعنوان خبر ویژه در روزینامه کیهان بخورد قلیل خوانندگانش میدهد. حال باید از این حضرت مستطاب حاج آقا ابو منقل وافورزادگان پرسیده شود/ حاج آقا افاضه نموده اظهار نظر انتقادی واعتراضی / تحلیل سیاسی / و علی الخصوص ((خبرویژه)) را معنی فرمائید. اما من نیمه انسان ناقص عقل(مطابق شریعت بی نظیراسلامی)عقلم اینقدر قد میدهد که بدانم/ تکه استخوانیکه ارباب تیمسار گیتس در سخنانش"ما تغییر رژیم نمیخواهیم ما تغییر رفتار میخواهیم"برای رژیم جهل وجنون و جنایت (خبرویژه) است وامکان چندروزی خبرسازی و هارت وپورت ملا رنگ کن را فراهم میکند/دیدیم که لوتی دارالخلافه تنهادست ماتحت شویش را بلند کرد وافاضه فرمود ( ما تغییر رفتار نمیدیم ) ما اینیم اروای بابا ی بابای بابامون!!!!حیف که رضا قلدر زنده نسیت تا بگوید آآآی زکی. بله لوتی افاضه اش رافرمود /باید منتظر اداو اصول عنترش باشیم تا حد اقل کمی بخندیم .....اما از همینجا و همین طریق من (پروین کرد) که کامنتم رادزدیده و برای متهم کردن سایت ایران گلوبال به ضد انقلاب؟!!! آنرا مورد سوء استفادهء ناب اسلامی محمدی علوی قرار داده اید:بشما حقیر ترین حقیران( جامعهء منقلستان) که قدر قدرتی خودرا در کشتار ایرانیان از همه تبار مینمایانید ولی از کامنتی بانام مستعار مثل سگ از سگ کش میترسید: اعلام میکنم یک نکته را در مغز گنجشکی افیون زدتان فرو کنید که ما مخالفان رژیم قرون وسطائی سگ سالار اسلامی / جدای از اختلاف عقاید سیاسی و گروهی /همه وهمه بر یک اتفاق نظر هستیم آنهم نابودی رژیم تامغز استخوان فاسد اسلامی در تمامیتش است بله درست شنیدید در تمامیتش . پس زبالهای مجسم بروید گور خودرا گم کنید
ناصر مستشار
تجربه ائی بسیار تلخ در همکاری با مشروطه خواه
آیا با رضا پهلوی دمکرات برای سرنگونی رژیم اسلامی می توان ائتلاف کرد؟ناصر مستشار مقاله بالا تنها 16 ساعت بر صفحه حزب مشروطه ظاهر شد وامروز ازآن سایت برداشته شد.کم کم دارد تجربه نشان می دهد با سلطنت طلبان هیج همکاری دمکراتیک نمی توان به انجام رساند چرا که آنها هم مانند نیروهای اقتدار طلب اسلامی غیر دمکرات می باشند و به فرمایشات جناب والاحضرت گرگین نیز دقت نمائید که چگونه شمشیر را از رو بسته است! Ba Dorood, maghale ersali dr samanhe hezbe meshrothe Iran darj shod. http://www.irancpi.net/digran/matn_2898_0.html Eradetmend Bahman Zahedi The Constitutionalist Party of Iran (CPI) http://www.irancpi.net
کیانوش توکلی
«چه کسی با شاهزاده نیست» جناب آرش گرگین، وقتی شما را سلطنت طلب رادیکال نامیدم به من اعتراض کرده اید .بنظر می رسد شما تجربه چندانی در سیاست نداشته باشید ،حتی رهبران ایدئولوزیکی مثل استالین هم نمی گفت: که هر کس با من نیست؛ پس بادشمن است " بلکه او می گفت : "دشمن دشمن من ، دوست من است" شما در واقع با نوشتن این مقاله، همه کوشش رضا پهلوی را برای اتحاد علیه جمهوری اسلامی را ؛ به باد داده اید وقتی نوشتید که: آنان که امروز با شاهزاده کوروش رضا پهلوی و آنچه را که او نمایندگی می کند نیستند، با جمهوری اسلامی اند، .." منتظر ببینم که مشروطه خواهان و سلطنت طلبان دمکرات در باره این مقاله چه خواهند نوشت
کیخسرو آرش گرگین
«چه کسی با شاهزاده نیست» جناب توکلی گرامی، 1. در مورد تجربه ی سیاسی اندک بنده بی شک حق با شماست، ولی چه بسا یکی از دلایل اش این باشد که تا کنون زمینه ای جدی برای فعالیت سیاسی نسل ما نبوده است. و چه بسا نیازی نباشد برای شخص آگاهی چون شما توضیح دهم که چرا آن زمینه ی مناسب و جدی فراهم نبوده است. به هر روی، امیدوارم به کمک شاهزاده و دیگر ایرانیان میهن پرست و دمکرات شرایطی در ایرانزمین پدید آید که نسل پس از ما از تجارب بیشتر و عمیق تری برخوردار باشند... اما در مورد ایرادی که بنده بخاطر سلطنت طلب نامیده شدن از شما گرفتم: دوست گرامی، ای کاش پاسخ را در پای همان مقاله و در فضای همان استدلالی که عرضه کرده بودم می دادید و به جای رویکرد منطقی و استدلالی به دنبال شواهد اتفاقی برای اثبات نظرتان نمی گشتید. چه بسا بنده این مقاله ی کنونی را حالا حالاها نمی نوشتم و شما دلیلی پیدا نمی کردید که به تمثیل استالین متوصل شوید و ایراد بنده را مورد تردید جدی قرار دهید! به هر روی، دوست گرامی، سلطنت طلب، در حوزه ی تمدنی ایرانشهری، همان گونه که در آن جا نیز آوردم، بی معنی ست، بی معنی تر از آن، مفهوم سلطنت طلب دمکرات است! در مثل مناقشه نیست، اما همانطور که آدم خوار انسان دوست نداریم، سلطنت طلب دمکرات هم نداریم، بگذریم. ولی در مورد نکته ی اصلی که مطرح نموده اید: همعصر گرامی، اگر اندکی ذوق به خرج می دادید و با اراده ای مبتنی بر هم-فهمی به مقاله می نگریستید، به احتمال نه چندان اندکی متوجه می شدید که در این جا منظور از کوروش رضا پهلوی یک فرد نیست، بلکه یک رویکرد است، به همان گونه که منظور از جمهوری اسلامی نیز یک حکومت مشخص با افرادی مشخص نیست، بلکه یک نوع رویکرد و شیوه ی زیستن است. همانگونه که نمی توان یک ذره حامله بود، به همین گونه نیز نمی توان یک ذره فاشیست بود. انسان یا فاشیست هست یا نیست، و در همین راستا، یا خواهان حقوق شهروندی مبتنی بر اعلامیه ی جهانی حقوق بشر هست یا نیست. یا خواهان آزادی بیان عقیده هست یا نیست، که فدرالیسم هم یکی از آن عقاید است، الی آخر. بنابراین، منظور از اینکه آنان که با کوروش پهلوی نیستند با جمهوری اسلامی هستند، صرفا و صرفا به این معنی ست که ما در نهایت، نمی توانیم بیش از دو دسته ی اعظم باشیم: دمکرات ها و غیر دمکرات ها. حال اگر جنابعالی دمکراسی و حکومت قانون را در چارچوب آینده نگری صورت بندی می کنید، بسیار خوب، عالی ست، پس دمکرات هستید، اما در هنگامی که آینده نگری را در تضاد با دمکراسی تبیین کنید، آنوقت دیگر دمکرات نیستید، به همین سادگی. برای ما فرقی نمی کند که کسی جمهوری خواه است، شهریاری خواه است، آینده نگر است، فدارلیست است، مصدقی ست، شاه پرست است، کشته مرده ی خلیل ملکی ست، و یا بختیار را ابرمرد تاریخ می انگارد، مهم برای نسل امروز، همانگونه که خودتان در یکی از کامنت های تان نوشته بودید و سپس به هر دلیلی که خود می دانید پاک اش کردید، فقط و فقط یک آینده ی مبتنی بر دمکراسی، پارلمانتاریسم و سکولاریسم است که در آن بهترین نیروهای کشور بتوانند در یک رقابت خردمندانه بهترین برنامه را برای مردم این سرزمین بریزند. آری دوست عزیز، آنکه اعلامیه ی جهانی حقوق بشر را، به هر دلیلی، نمی پذیرد، طرفدار بربریتی ست که امروز در ایران قانون شمرده می شود و ما می خواهیم بر آن برآییم. ولی محض اطلاع شما دوست خوب ام که بنده را با نیت خیر نقد کرده اید و نگران از این بوده اید که چه بسا کوشش شاهزاده برای اعتماد سازی به هدر رفته باشد: دوست عزیز، اینکه ما امروز دو دسته ی سیاسی بیش نداریم، یکی طرفداران رژیم، و یکی کسانی که مخالف رژیم و برای یک حکومت سکولار، دمکرات، و پارلمنتاریستی هستند، کلمه به کلمه اش سخن خود شاهزاده است.
از همین روست که ایشان می گویند از واژه ی دگراندیش بدشان می آید، و به جای اش واژه ی هم اندیش را مطرح می کنند. چون که از نظر ایشان، در درون چارچوب دمکراسی، هر اندازه گوناگونی که نیز وجود داشته باشد، همانچیزی که به پلورالیسم مشهور است، اما یک هم اندیشی و همرایی بر سر اصول دمکراسی موجود است. ایشان، با واژه ی هم اندیش به این مفهوم است که اشاره می کنند.
در آخر اجازه بدهید از شما تقاضا کنم که چه خوب می بود نسل پیشین ما، که شما دوست گرامی نیز جزو آن هستید، و امروز در این سایت، در عمل نیز نشان می دهید که دمکراسی و چندصدایی را جدی می گیرید، بطور باز هم جدی تری به این فکر می کردید که نخست: کی حاضر خواهید شد به درخواست کوروش رضا پهلوی برای همکاری به او پاسخی صریح و روشن دهید. این پاسخ می شاید مبتنی بر در نظر گرفتن این امر باشد که ایشان کاملا بر این مهم تاکید کرده اند که اگر هر یک از نیروها گزینه ی بهتری را برای رهبری جنبش دمکراتیک ایرانیان مبارز و دمکرات در نظر دارند، معرفی کنند و ایشان به عنوان همکار به پشت او خواهد رفت.
و دوم اینکه، چرا نباید آن تجارب بسیار گسترده ای که شما دوستان در طی سال ها فعالیت سیاسی به دست آورده اید، و به گونه ای بد نافهمیدنی به نتایج دلخواه نرسیده است، امروز به گونه ای تصحیح شده در اختیار نسل جدید قرار گیرد. بیائید به میدان دوست گرامی، بیائید و همان پشت کاری را که در سی سال پیش به نمایش گذاشتید، امروز نیز، برای اهدافی به مراتب والاتر، انساندوستانه تر، و جهانی تر، به نمایش گذارید. اگر اما به هر دلیلی خواست دخالت مستقیم در این جنبش را ندارید، و این نیز حق شماست، در آن صورت اما، باید این را نیز بپذیرید که چه بسا ما اشتباهاتی را مرتکب شویم که شمایان نیز به سهم خود مرتکب شده اید، هر چند که شرایط امروز به شدت امکان اشتباهات نسل پیشین را کم کرده است. باری، در هر صورت، هر تصمیمی نیز که بگیرید، چه مستقیم به میدان بیائید و با شاهزاده و نسل امروز به مبارزه ای مشترک برای آزادی و حکومت قانون تن در دهید، و چه از کنار و در حاشیه ما را همراهی مشروط کنید، هر گونه نقدی که از ما به جا آورید، فقط و فقط با روی باز و گشاده، و با اتکا به یک نگاه مثبت روبرو خواهد شد. نقدهای شما، به فرض اینکه از نظر ما به جا نیز نباشند، برای ما آموزنده اند. و این خود از آن روست، که فضیلت شماره ی یک جنبش دمکراسی خواهی نسل جوان ایرانزمین بردباری است و عدم خشونت. ما با هر اندازه اعتماد به نفس در زمینه ی دانش و توانایی های خود، نه تنها هرگز از پی روی از اصول بردباری و عدم خشونت، چه سیاسی و چه اجتماعی، تخطی نمی کنیم، بلکه می کوشیم با هر چه قدرتمند تر شدن مان در عرصه ی اجتماعی، بر بُعد بردباری و خشونت زدایی مان نیز بیفزاییم.
با احترامی عمیق
ک.آ.گ.
تفاوت آشکار مهمان نوازی اعراب وافغان
جرج بوش برای خداحافظی با عراق و افغانستان به منطقه سفر کرده است و در عراق با لنگ کفش یک خبرنگار عراقی بدرقه شد و سپس به افغانستان رفت و در افغانستان افغانها مدال قهرمانی را به پاس خدماتش به او اهدا کردند. در غرب پرتاب تخم مرغ ، لنگ کفش و یا گوجه فرنگی یک موضوع طبیعی است اما در شرق عموما همه کشور ها مدعی مهمان نوازی و برخورد نیک و دوستانه با مهمانان هستند. بسیاری از کشور های منطقه با وجود تبلیغات گسترده باز هم ثابت کرده اند که تا سنت مقدس مهمان نوازی فاصله زیادی دارند ، اما دروغ پردازی های عربها آشکارتر از دیگران بوده است. خبرنگار عراقی به پاس آزادی بیانی که توسط بوش در عراق به ارمغان آورده شده است ، لنگ کفش را به طرف او پرتاب کرد و فقط بخاطر مشهور شدنش نه تنها عراقیها را بدنام کرد بلکه چهره اعراب را نیز نزد جهانیان مخدوش ساخت. پرتاب لنگ کفشی که در زمان زمامداری صدام حسین شاید همین خبرنگار فکرش را هم نمی کرد اما بپاس ارمغان بوش ( آزادی بیان ) از آروزی دیرینه اش یعنی مشهور شدن رسید. با آنکه بعد از این حادثه بوش کاملا عادی به نظر می رسید اما خوراک تبلیغاتی و رسانه ای تعدادی از کشورهای همجوار عراق و افغانستان برای مدتی جور شد. جالب اینجاست که در بیشتر مواردی که شخصا با مردم برخوردم نه تنها اینکه عکس العمل سریع بوش را ستایش می کنند بلکه این اقدام خبرنگار عراقی را سند آبروریزی اعراب عنوان می کنند.
مازیار
گزارشی از حضور خاتمی در دانشگاه تهران بسی مایه تاسّف است که هنوز متوهمّان در اندیشه آرمانشهر خود غوطه میخورند و با دنیای واقعیتها سالهای نوری فاصله دارند و اینطور که بنظر می اید این فاصله با گذشت زمان بیشتر هم شده است. نمیدانم از کدام قسمت این به اصطلاح طرح ۱۰ مادّه ای انجمن دموکراسی خواه !! اسلامی شروع کنم. آخر آدم باید چقدر در عالم توهّم و هپروت غوطه ور شده باشد که هنوز بعد از گذشت اینهمه سال فشار و بدبختی و مصیبت در عین اینکه میداند از این امامزاده معجزه ای بروز نمیکند, دوباره دخیل به آن ببندد. آخر فراموشکاری تاریخی تا چه حد؟ آخر جهل و جنون و خودزنی حتّی در نزد طبقه به اصطلاح روشنفکر یعنی طیف دانشجو تا چه حد؟ چرا شماها را یهو یابو ورتان داشته و باورتان شده که کسی که در اصل و در ابتدا بعنوان سوپاپ اطمینان رژیم و برای در بردن آن از زیر فشارهای داخلی و خارجی, بزک شده پا به میدان بازار مکاره سیاست جمهوری اسلامی گذاشته است تا برای این رزیم تباهی و فریب وقت بیشتری بخرد, و با علم به همه این مسایل دوباره فیلتان یاد هندوستان افتاد و آخوند خاتمی را بعنوان منجی خود از این وضع به حساب می اورید. حماقت و بلاهت تا به کجا؟! جهل و جنون تا به کجا؟!!
ناصر کرمی
nasser.karami@gmx.de
فدرالیسم را از زندان تجزیز طلبان نجات دهیم
جناب آقای توکلی، با سلام: از آنجا که معمولأ بیانیّه های سیاسی احزاب و سازمانها و حتّی بیانیّهء هویّت طلبی یک فرد آذربایجانی از سوی مسئولین دیگر در سایت بیرونی گذاشته میشود، با اجازهء شما نوشتار به پیوست را که به مسائل ملّی قومی بُعد جدیدی میبخشد، در سایت درونی میگذارم. لطفأ در صورت مفید بودن آنرا در سایت بیرونی بگذارید. این نوشتار از سوی یک نفر که خود را" پان ایرانیست "معرفی کرده است برای من فرستاده است، آدرس اینترنتی همراه نوشتار را چک کردم واقعیّت دارد، و این نوشتار اکنون در این سایت میباشد. امیدوارم که سایر تیره های ایرانی: کُرد، گیلگ، مازندرانی،... به همین ترتیب وابستگی امروز خود را به تاریخ و هویّتِ ایرانی انتشار دهند. لطفأ به ادامه و پیوست توجّه فرمایید...
اوّلین نشست کانونِ فرهنگی پارس های (لُر) بختیاری ایرانیان
در خانهء کوهنوردانِ تهران:
بنام خداوند جان و خرد:
موضوع: پاسداری از میراث فرهنگی و تمامیّتِ ارضی و زیست بوم ایران بزرگ
هموطنانم: همان گونه که آگاهيد گوناگوني فرهنگ و تمدّنِ نیاکان و میراثِ بجای مانده از پیشینیان مان است که در بر دارنده شناسنامهء هویتّی و اساسی ترین رمز ماندگاری و یکپارچگی همه اقوام ایرانی آریائی نژاد این مرز و بوم در درازناي تاریخ تا هم اکنون بوده است. آری هم اکنون ما فرزندانِ راستین آن بدرود گفته های پاک نژاد، امید بر آن داریم که با پاسداشت از شناسه ایرانی خویش در تمامی گستره های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی سالم، چگونه زیستن را برای آیندگانِ این مرز و بوم به ارمغان ارزانی نمائیم.
از آنجائیکه تاریخ و گذشته هر ملّت شناسنامهء آن ملّت است و بنا به گواهيهاي پر شمار تاریخی مردمی بدون فرهنگ و تمدّن در همه عرصه های جهانی ناگزیر به انزوا و در نهایت محکوم به فنا خواهند بود.
از این رو فرزانگی ایجاب مینماید که ما تمامی اعضای جامعه با دارا بودن هر روش و اندیشهء شخصی برای پاسداشت از هویّتِ نژادی و پاسداري از جغرافیای زندگانی خویش دوشادوش یکدیگر همواره کوشا بوده چرا که وارثان این حقایق جاری یعنی آیندگان مان بر عملکردِ امروزین ما به نظاره و داوری خواهند نشست. آنگونه که ما نظاره گر اعمال نیاکانِ بدرود گفتهء خویشیم.
همراهانم: مگذارید تاریخ چهره ای نازیبا از عملکردِ یکایکِ شما صاحبنظران و خردمندان جامعهء کنونی در اندیشهء آیندگان این مرز و بوم ترسیم نماید، برای با هم بودن و در راه هویّتِ ایران و ایرانی پوييدن، امروز را به فردا حوالت مدهیم. بیائید با باور، از اوّل خویش و سپس دیگری بدور از هر زنده باد و مرده باد دستهای یکدیگر را به مهر میهنمان بفشاریم و با ایجاد بستر تعامل و خرداندیشی نیک طرحی نو، برای هر چه شکوفاتر شدنِ جامعهء ایرانی مان بگسترانیم.
باشد که در برابر دیدگانِ آینده نگران این خاک اهورائی، سرفراز و روسفید بوده با عملکردی در خور هویّت مردم و میهن عزیزمان برای هر چه تابناکی این مرز و بوم کوشنده و در برافراشتن پرچم فرهنگ و تمدّنِ دیرینه ایران زمین در سراسر میهن عزیزمان دنباله رو راه نیاکانِ راستین مان بوده همچنان فروزنده و خستگی ناپذیر دوشادوش یکدیگر بودن و برای ایران و ایرانی سرودن را به عرصه عمل و آزمایش کشانده و با مدد از خداوند ایران زمین این وظیفه ملّی را با شایسته ترین طریقه ممکن به عرصه ظهور برسانیم.
هم میهننانم: همانگونه که بر همگان مشهود است بنا به شواهد پرشمار تاریخی، فرهنگ و تمدّن دیرینهء ایران زمین که برآمده از یکی از کهن ترین تمدّنهای بشری که پیشگام و پایهگذار بسیاری از اصول اندیشه، دانش و رفتار خردمندانه است از دیرباز زمینه ساز تمدّن کنونی جهانیان بوده و بیگانگان با دستیازی به فرهنگ، تمدّن و چگونگی پیشرفت جهتِ زندگی بهتر و استفاده از رهنمودهای نیاکان راستین ما ایرانیان بوده است، که اینگونه موجبات شکوفائی، رفاه و پیشرفت جامعه خویش را بستر گسترانیده و اینگونه با داشته¬ها و رهنمودهای نیاکانمان به ما، وارثان حقیقی این افتخارات اینگونه فخر می فروشند. آیا هم اکنون زیبنده تر نیست که به جای راهکارهای اجتماعی وارداتی به این مرز و بوم به تاریخ و گذشتهء خویش با دیدهء ژرف تر بیاندیشیم. تاریخ و گذشته ای که در روزگار نه چندان دور میهنمان را یکی از باشکوه ترین، غنی ترین و قدرتمندترین سرزمینهای این گیتی نمایان ساخت، (حقا که هرآنکس دور گردد از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش) آری بدین سبب است که ما فرزندان این مرز و بوم که وارثان حقیقی این غنائت فرهنگی و تاریخ غرورآفرین پیشینیانمان میباشیم برآنیم، که مسئولیت پاسداری و شکوفائی این داده ها و موهباتِ خدادادی را خود بر دوش گرفته، بار دیگر نه تنها این میراثِ فرهنگ و تاریخ بی همتایمان را برای مردم جهان بازشناسانیم بلکه با فرزونده سازی این فرهنگ بیمانند، خردگرا، مردمی و جهان پسند آنرا چون دُری گرامی داشته و شراره های روشنایش را به سراسر گیتی آنگونه که سزاوار است به جهانیان ارزانی نمائیم. آری ما بر این باوریم که خواستن توانستن است و از مرور تاریخ آموخته ایم که این مردان و زنان کوچک هستند که با اتحّاد و یکپارچگی کارهای بزرگ را به انجام میرسانند پس ما نیز بر این باوریم.
بزرگوارانم: گذشته از پاسداشتِ هویّت و میراثِ فرهنگی میهنمان توجّه به محیط زیست پیرامون مان خصوصاً زیست بوم میهن که هدیه ای است گرانبها از سوی پروردگار جهانیان به مردم و سرزمین بی همتایمان، ایران بزرگ که میتوان اینگونه قلمداد نمود، این موهبتِ الهی به شکلی اسرارآمیز از نیاکان به ما ارث رسیده است و میلیونها سال زمان برده است این زیست بوم که برگیرندهء تعادل طبیعت برای زندگی سالم مردم و جانوران این مرز و بوم گرامی است بدینگونه شکل پذیرد.
لذا بر همگان واجب است که در راستای حفظ و نگاهباني از این هدیه گرانبهای خداوندی که متأسفانه فنای آن در پاره ای اوصاف غیرقابل برگشت میباشد، تدبیری اندیشیده و مانع از نابودی و آلایش به پلشتی محیط زیست و زیست بوم پیرامون خویش گردیم بلکه باید همچون امانتداران مسئولیت پذیر خردمندانه این داشته های خدادادی را پاس داشته برای نسل آینده خویش به ارمغان ارزانی نمائیم.
از اینرو: اینجانب به نمایندگی از جمع بسیاری از دوستداران و پاسدارانِ هویّت، فرهنگ، تمدّن و محیط زیستِ ایران زمین و نیز برای حفاظت از کیان و تمامیّتِ ارضی میهن عزیزمان ایران بزرگ، از شما فرهیختگان و تمامی ایرانبانان این کهن دیار تقاضامندم که دست یاری به دستهای ما داده با ارائه رهنمودها و طرح پیشنهادهای سازنده برای پاسداری از هویّت و مرزهای تاریخی و تمدّنی میهن عزیزمان ایران بزرگ به همدیگر هم یاری رسانیم.
چرا که ما بر این باوریم که کشور پهناور ایران زمین همچون یک پیکره واحد و بزرگ میباشد و همهء اقوام، ادیان، فرهنگها و خرده فرهنگهای ایرانی هر یک با منش خاص خویش اجزای تشکیل دهنده این پیکره همیشه مانااند.
لذا: بر یکایکِ ما فرزندانِ حکیم گرانمایه طوس حضرت فردوسی تکلیف است که بر سفارش آن پیرو خردمند گوش دل فرا دهیم و به ایرانشهر بیاندیشیم.
بدین سبب: از شما نیک اندیشان و فرهیختگان گرانقدر تقاضامندیم این کانون را با نام ایران بانان در راستاي پاسداری، پژوهش، معرفی و مرمتِ میراثِ فرهنگی و زیست بوم و نیز نگاهباني از تمامیّتِ ارضی میهن عزیزمان ایران همیشه جاودان یاری نموده با ارائه راهکارهای علمی و طرح پیشنهادات سازنده دست در دست هم برای هر چه شکوفاتر شدن خانه و خانواده بزرگمان ایران مانا چونان نیاکان راستین مان فروزنده و برای سرافرازی مردم این خاک اهورائی و برافراشته شدنِ پرچم فرهنگ و تمدّنِ عدالت پرور و خردگرای ایرانی، به سراسر گیتی همیشه کوشنده پویا و تا ابد جاری باشیم.
در این راستا: اعلام حضور جمعیّت ها، احزاب سیاسی – اجتماعی و فرهنگی، ادیانِ هموطن و تشکل های زیر آمده که تا به هم اکنون ، مشوق و دلگرم کنندهء این راه برای ما بوده اند و ما را پیش از پیش بر این باور خود تهیّج کرده اند:
فعالانی که تا کنون با این جمعیّت ایرانی پیوند برادری و همیاری را اعلام نمو ده اند به ترتیب زیر میباشند:
1- انجمن کوهنوردان ایران
2- انجمن خانهء کوهنوردان ایران
3- انجمن مادران صلح
4- انجمن بیستون
5- انجمن انجمن ایلام شناسی
6- انجمن محیط زیست
7- انجمن سیوند پروتست
8- انجمن اهورا منش استان فارس
9- انجمن دوستداران میراث فرهنگی اصفهان
10- انجمن دوستداران میراث فرهنگی استان چهار محل بختیاری
11- انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا -استان خوزستان
12- انجمن دوستداران میراث فرهنگی( افراز)
13- انجمن دوستداران ایران
14- انجمن علمی و فرهنگی انس و معرفت ایران
15- انجمن گسترش فضای سبز و محیط زیست ایران
16- انجمن هیئت علمی موسسه ی تحقیقات جنگلها و مراتع
17- انجمن جوانان حافظ زمین (دامون)
18- انجمن زرتشتیان ایران
19- انجمن خلیفه گری ایران
20- انجمن آشوریان تهران
21- انجمن بتون ایران
22- انجمن همدلان ایران
23- کانون دیدبانان زمین
24- ائتلاف فعالین دانشگاه تهران
25- حزب کارگزاران
26- حزب فرزندان ایران بزرگ
27- حزب نهضت آزادی ایران
28- حزب آبادگران
29- حزب ملّت ایران
30- حزب مشارکت ایران اسلامی
31- حزب تحیکیم وحدت
32- حزب پان ایرانیسم
33- حزب فدائیان اسلام
34- حزب جبهّهء ملّی
35- حزب موتلفه
36- مجمع روحانیّت مبارز
37- جامعه روحانیّت مبارز
38- خبرگزاری chn
39- روزنامه کیهان
40 – روزنامهء همشهری
41- روزنامهء سرمایه
42- دو هفته نامهء امرداد
43 خبرگزاری برساد
44- دکتر رضا غیاث آبادی (باستان شناس)
45- دکتر میرشکرایی (باستان شناس)
44- دکتر کوروش نیکنام نماینده اسبق زرتشتیان و باستان شناس
45- خانم فریده معتکف رییس دفتر ایران شناسی کشور
46- دکتر قنبری نماینده اسبق مجلس از چهارمحال بختیاری
47- دکتر حیدری نماینده مجلس در فارسان
48- آقای یوسفی نژاد شهردار منطقه 3 تهران
49- هیات داوران فدراسیون بوکس تهران
50- موسسه گفت و گوی تمدّن ها
51- کانون وکلای حقوق بشر ایران
52- انجمن طلایه داران فرهنگ
انتظار ما همیاری دوستان و تشکل ها و احزاب و همهء ادیان ایرانبان بیش از پیش برای آزادی و سربلندی ایران زمین و برافراشته شدنِ پرچم فرهنگ وتمدّنِ نیاکانمان بر سراسر سرزمین ایران بزرگ می باشد.
در پایان بر دعای یکی از ابرمردان همهء دورانها: داریوش بزرگ بسنده مینمایم که فرموده اند مزدا اهورا این کشور را از دیو دروغ، خشکسالی، و سپاه دشمن بپاید. ای دون باد.
کانون فرهنگی پارسهای (لُر) بختیاری ایران زمین
بهرام آبتین
برگرفته از سایت اینترنتی: کانون فرهنگی پارس های (لُر) بختیاری
www. ilb- Abtin. Com
|
||||||||||
سایت نویسنده: http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=3&autorid=421 |
||||||||||
برگرفته از : ایران گلوبال |
||||||||||
انتشار از: کیانوش توکلی |
||||||||||
نظرات : |
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
17.12.2008 |
داستان اجباري شدن حجاب در ايران ...در همان روزي كه محمد رضا پهلوي ايران را ترك كرد روزنامه كيهان مصاحبهاي از آیت الله منتظری كه تازه از زندان آزاد شده بود با روزنامه فرانسوی لوسووار منتشر كرد كه در آن از حجاب اسلامي هم صحبت شده بود. مساله زنان و جايگاه آنان در انقلاب تقريبا سوال ثابت تمام مصاحبههاي امام خميني بوده است. داستان اجباري شدن حجاب در ايران: گام اول، چادر براي عروسك فرنگي
حجاب چگونه اجباري شد؟ پاسخ اين سوال را گاهي افرادي كه از نزديك شاهد واقعه انقلاب سال 1357 بودند هم دقيق و كامل نميدانند. واقعيت آن است كه حجاب اسلامي پيش از آنكه در قالب حكمي قانوني اجباري شود در فرايندي سياسي و امنيتي به جامعه القا شد. بازخواني اين روايت، ميتواند شناخت دقيقتر حجاب اسلامي به مثابه بخشي از ايدئولوژي نظام برخاسته از انقلاب اسلامي را تسهيل كند. ضمن اينكه براي ارزيابي ميزان موفقيت حجاب اجباري در دست يابي به اهدافي كه در ابتداي انقلاب براي آن تصوير شد هم اين بازخواني ضرورت زيادي دارد. در اين نوشتار و بخشهاي بعدي كه به زودي انتشار خواهد يافت تلاش شده صرفا با استفاده از مندرجات روزنامه كيهان در ابتداي انقلاب اين روايت بازآفريني شود.
اتحاد روشنفكر و روحاني بر ضد زنان جلف
در همان روزي كه محمد رضا پهلوي ايران را ترك كرد روزنامه كيهان مصاحبهاي از آیت الله منتظری كه تازه از زندان آزاد شده بود با روزنامه فرانسوی لوسووار منتشر كرد كه در آن از حجاب اسلامي هم صحبت شده بود. او در پاسخ به اين سوال كه آيا به نظر شما دختران و زنان باید حتما در چادر پوشیده باشند مي گويد:
اصلا حجاب اسلامی به معنی پوشیده شدن در چادر و انزوای اجتماعی نیست هدف آن است که زن در جامعه لخت نباشد که وسیله شهوت رانی قرار گیرد. وگرنه با مراعات حجاب اسلامی و عدم اختلاط دختر و پسر از نظر اسلام آزادیهای مورد نیاز برای زنان و دختران تامین می شود و آنها از تمام مزایا و حقوق اجتماعی مشروع بهره مند می شوند.(26 دی 57 شماره 10614صفحه 3)
واژه « لخت » از اين پس مدام در ادبيات انقلابيون مذهبي تكرار ميشود. در ستون «كيهان و شما» در روزنامه كيهان كه بازتاب دهنده تلفنهاي خوانندگان روزنامه است هم پيامهاي جالبي در مورد حجاب ميتوان ديد. مثلا در 27 دی پروین افشار ميگويد:
این روزها خانمهای چادری رفتار بسیار بدی با زنان بی حجاب دارند و هر جا که زن بیچادری را ببینند به او توهین می کنند. حتی بعضی از جوانان ضمن متلک گفتن به این گروه از زنان موجبات آزار بدنی آنان را نیز فراهم می کنند. شما را بهخدا در روزنامه به این گونه افراد تذکر بدهید و بگوئید این کارها شایسته افراد مومن و با تقوا نیست.
و يا در 27 دي بتول اخوت پور گفته است:
امروز تظاهراتی در خیابان بلوار برپا بود. به دلیل علاقه ای که به رشد نهضت ملی ایران و سرکوب استبداد دارم با شور و شوق فراوان به میان تظاهر کنندگان رفتم و با آنان همصدا شدم. اما با کمال تعجب گروهی به سوی من آمدند و با این بهانه که من چادر به سر ندارم مرا از صف تظاهر کنندگان بیرون انداختند.
بايد توجه داشت كه اين گونه برخوردها در زماني رخ ميدهد كه انقلاب هنوز به پيروزي نرسيده و حكومت اسلامي مستقر نشده بود. آزار زنان بيحجاب در آن حد جدي شد كه برخي تشكلهاي سياسي در واكنش به آن بيانيه صادر كردند. به عنوان مثال دانشگاهيان دانشگاه آزاد بيانيه داده و به بيانيه گروه ديگري به نام زنان مجاهد اشاره كردند:
انتشار بیانیه افشاگرانه زنان مجاهد در رابطه با برخی حرکات ناآگاهانه گروههای پراکنده همانند تهدید زنان و دختران بی چادر و آتش زدن و چاقو کشی و اسیدپاشی که در حقیقت ناشی از عدم آگاهی آنها و تاثیر تبلیغات خائنانه عناصر مزدور می باشد زنگ خطر تازه ای را به صدا در می آورد. (کیهان 27 دی 57 شماره 10615 صفحه 7)
احتمالا به دليل همين اخبار است كه گفت و گوي امام خمینی با روزنامه السفیر درمورد مساله زنان، تا آن حد مهم تلقي ميشود كه يكي از تيترهاي صفحه اول روزنامه كيهان به اين جمله از ايشان اختصاص مييابد كه چادر برای زنان اجباری نیست. اظهارات كامل ايشان چنين بوده است:
زن باید دارای حقوق مساوی با مرد باشد. اسلام بر تساوی زن و مرد تاکید کرده و به هر دوی آنها حق تعیین سرنوشت خویش را داده است یعنی اینکه باید از همه آزادیها بهره مند باشند، آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن، آزادی آموزش خویشتن و کار کردن و مبادرت به هر نوع فعالیتهای اقتصادی. زن مسلمان به دلیل تربیت اسلامی خود پوشیدن چادر را انتخاب کرده است در آینده زنان آزاد خواهند بود که در این باره خود تصمیم بگیرند ما فقط لباسهای جلف را ممنوع خواهیم کرد. (کیهان 1 بهمن 57 شماره 10618 صفحه 3)
اما اظهارات روشنفكران كراواتي در مورد زنان تازگي بيشتري نسبت به اظهارات آيت الله خميني دارد. به عنوان مثال صادق قطب زاده كه بعدا در معيت امام خميني به تهران ميآيد به خبرنگار كيهان ميگويد:
مرد به حکم اینکه وظیفه تامین زندگی را دارد باید ارث بیشتر هم ببرد.(کیهان 2 بهمن 57 شماره 10619 صفحه 7).
اين جملات را كسي ميگويد كه نيمي از عمر چهل ساله خود را در آمريكا گذرانده است. يا دکتر ابرهیم یزدی، دبيركل فعلي نهضت آزادي ايران در گفت و گو با حمیده امیری خبرنگار کیهان مي گويد:
آنچه در نظام اسلامی باید رعایت شود عفت و عصمت است. ولو اینکه کسی معتقد به حجاب نباشد باید یک اصولی را رعایت کند این مختص به زنان نیست.(کیهان 5 بهمن 57 شماره 10622 صفحه 1)
مساله زنان و جايگاه آنان در انقلاب تقريبا سوال ثابت تمام مصاحبههاي امام خميني بوده است. يكي از جالبترين پرسش و پاسخها، گفتوگوي خبرنگار کیهان با ايشان است:
- خبرنگار: نقش زنان در حکومت اسلامی چگونه خواهد بود؟ مثلا آیا وزیر خواهند شد البته اگر استعداد و لیاقت نشان بدهند؟
- امام: اینها بسته به این است که حکومتی كه پیش میآید تکالیف را معين کند. الان وقت این حرفها نیست.
- خبرنگار: چون مرا به عنوان یک زن پذیرفته اید این نشان دهنده این است که نهضت ما نهضتی مترقی است ولی دیگران کوشیده اند آن را عقب مانده نشان بدهند. فکر می کنید آیا زنان ما باید حتما حجاب داشته باشند؟ و مثلا روسری رو سر داشته باشند؟
- امام: اینکه شما را پذیرفتم بنده شما را نپذیرفتم شما آمدید اینجا و من نمی دانستم شما می خواهید بیائید اینجا که پذیرفتم این هم دلیل بر این نیست که اسلام مترقی است که به مجرد اینکه شما به اینجا آمدید دلیل بر این است که اسلام مترقی است. ترقی هم به این نیست که زنها خیال کرده اند یا مردها خیال کرده اند. ترقی به کمالات انسانی و با اثر بودن یک زن در مملکت است نه به اینکه سینما برویم که دانس برویم و اینها ترقیاتی است که محمدرضا برای شما درست کرد که شما را به عقب رانده که ما باید بعدها جبران کنیم. شما آزادید در کارهای صحیح دانشگاه بروید هر کاری را که صحیح است بکنید و همه ملت آزادند در اینها اما اگر بخواهند کارهای خلاف عفت بکنند و یا کارهای خلاف ملیت بکنند از آنها جلوگیری می شود و این دلیل بر ترقی و مترقی بودن است. (كيهان3 بهمن 57 شماره 10620 صفحه 3)
امام خميني : زنان بايد با حجاب به ادارات بروند
با ورود امام خميني به تهران در تاريخ 12 بهمن 57 انقلاب وارد فاز جديدي شده و انقلابيون از توفيق انقلاب اطمينان يافتند. همزمان با معرفي دولت موقت به نخستوزيري مهندس مهدي بازرگان روند مذهبي و انقلابي شدن نظام ديوانسالاري دولتي آغاز ميشود. کیهان 14 بهمن در صفحه 4 خبر داده كه نام سازمان زنان به سازمان رفاه و ارشاد خانواده تغییر کرد. و در كنار اين خبر اطلاعيه کمیته رفاه و تنظیم برنامههای امام خمینی را منتشر كرده مبني بر اينكه مردان و زنان باید به صورت جداگانه به ملاقات امام بروند و به همين دليل صبحها به آقایان و بعد از ظهرها به خانمها اختصاص یافته است.
در دوران تعليق قانوني ناشي از گذار به حكومت جديد، انتقادهائي نسبت به برخورد با زنان شنيده ميشود. اما جالب اينجاست روشنفكران لائيك بيشتر از انقلابيون مذهبي تلاش ميكنند به اين انتقادها پاسخ دهند. به عنوان مثال ناصر تکمیل همایون عضو جبهه ملی ایران مجموعه مقالاتی با نام زن ایرانی در روند انقلاب ملی را آغاز کرده و در اولین مقاله با عنوان «می خواستند زن ایرانی عروس فرنگی باشد» از بزرگ کردن مساله حقوق زن در اسلام انتقاد کرده و آن را منشا تفرقه در نیروهای انقلابی میخواند. او در این مقاله مدارس دخترانه ملی و دولتی را به دلیل دور بودن از آموزشهای سنتی، ابزاری برای غربی کردن زنان ایرانی دانسته و اغلب فعالیتهای عصر پهلوی را با هدف غربی کردن زنان زیر سوال می برد و این گونه مقاله را پایان می دهد:
این گروه ویران ساز و چپاولگر و هرزه با اینکه کوشش کردند بنام آزاد کردن زنان و شرکت دادن آنان در انتخابات قلابی و وکیل ساختن چند زن در همان سیستم رستاخیزی اختناق و ترور و عدم آزادی و دموکراسی، به نوعی نیرنگ دست یازند و به اصطلاح بیان دارند که زنان ایران را از سیاه چالهای قرون وسطائی بیرون آورده اند اما هدف اصلی آنان که تشکیل پروسه غربی کردن حیات اجتماعی زنان آن هم در سطح بسیار مبتذل فرنگی بود، خوشبختانه به یمن حرکت عظیم اجتماعی و سیاسی ملت ستمدیده ایران و شرکت زنان دلیر و هوشمند ناتمام ماندو مسلما خطر تزلزل بدفرجامی که خانواده های ایرانی و زنان (و مردان) کشور را تهیدید میکرد در شکل و ترکیب جدبد پیکار ملی و خودسازیهای فرهنگی برطرف خواهد شد. (کیهان 16 بهمن 57 شماره 10630 صفحه 6)
او در بخش بعدي اين مقاله كه در كيهان 19 بهمن منتشر شده بر وجه آزادی بخش انقلاب برای زنان ایرانی تاکید کرده و آن را بسیار مهم تر از نحوه پوشش یا دیگر مسائل جزئی زندگی اجتماعی می خواند. هما ناطق، روشنفكر لائيك و از اعضاي كانون نويسندگان، در سخنرانی خود در دانشگاه تهران ضمن زیر سوال بردن تمام فعالیتهای حکومت پهلوی برای زنان و ظاهری خواندن آنها، اعلام می کند که آزادی زنان منوط به آزادی کل جامعه است و روزی که انقلاب واقعی به ثمر رسید زنان نیز آزاد خواهیم شد. او در اشاره به مساله حجاب ترجيح ميدهد ضمن حمله شدید به كشف حجاب رضا شاه بگويد:
زنی که پوشش خود را نمی تواند آزادنه برگزیند عقاید خود را نیز نمی تواند آزادنه انتخاب کند.این خود سازش است و با ستیزه جوئی در تضاد است. (کیهان 17 بهمن 57 شماره 10631 صفحه 6)
لغو قانون حمايت از خانواده به عنوان اولين قانون لغو شده توسط دفتر امام خميني نشانه روشني از حساسيت روحانيت و انقلابيون مذهبي به مساله زنان بود. اين عمل اگر چه با انتقادهائي روبرو شد اما باز هم روشنفكران ترجيح دادند با سكوت يا توجيه از كنار آن عبور كنند. سرمقاله 13 اسفند كيهان به قلم ثریا صدر دانش با عنوان «زنان را فراموش نکنیم» از معدود انتقادات علني از اين اقدام بود. او از لغو قانون حمایت خانواده انتقاد کرده و پرسید آیا در میان تمام این قوانین نادرست و غیر عادلانه و درحالیکه هنوز مسائل و مشکلات بسیاری مطرح است تنها می بایست قانون حمایت خانواده لغو شود؟ همین روزنامه از اعتراض گروه وکلای مدافع حقوق زن و جبهه ملی ایران به این دستور خبر داده است.
اما نقطه عطف داستان حجاب اجباري به سخنراني 16 اسفند امام خميني در مدرسه رفاه اختصاص دارد. ايشان در آن سخنراني ضمن انتقاد شديد از دولت مهندس بازرگان به دليل انقلابي نبودن، ميگويند:
در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه های اسلامی نباید زنهای لخت بیایند. زنها بروند اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.(کیهان 16 اسفند 57 شماره 10655 صفحه 1)
چنين ميشود كه کیهان در صفحه اول خود به نقل از امام تيتر ميزند كه زنان باید با حجاب به ادارات بروند. تقریبا اغلب تیترهای صفحه اول کیهان در روز بعد به مساله زنان مربوط می شد. برخی از این تیترها به برگزاری مراسمهای باشکوه روز جهانی زن در نقاط مختلف کشور اختصاص داشته که گزارش آنها نیز در صفحات متعدد روزنامه آمده است. این در حالی است که شب قبل از این برنامه، تلویزیون اعلام کرده بود که این روز يک سنت غربی است و به زودی روز زن در حکومت اسلامی اعلام میشود. همچنين در کنار تیتر فتوای آیت الله شریعتمداری مبنی بر بلامانع بودن جلوگیری از بارداری، کیهان 17 اسفند خبر داده که به زودی نظر آیتالله طالقانی در مورد حقوق زنان از تلویزیون پخش خواهد شد. اما مهمترین تیتر این صفحه به گزارشی بر می گردد که کیهان در مورد حجاب اسلامی زنان تهیه کرده است. در اين گزارش كه واكنشها به فرمان امام خميني در مورد اجباري شدن حجاب در ادارات دولتي را پوشش ميدهد آمده است:
گروهها و دسته جات مختلف زنان از صبح امروز در خیابانهای شمالی و مرکزی تهران به مناسبت روز جهانی زن و به خاطر ابراز نظریات خود درباره حجاب زنان دست به راهپیمائی زدند. در راهپیمائیهای امروز زنان، تعداد زیادی از دانش آموزان مدارس دخترانه نیز شرکت داشتند. آنها ضمنا علیه کسانی که به زنان بی حجاب در روزهای اخیر حمله کرده اند، شعار می دادند... راهپیمائی امروز در حالی انجام شد که ریزش برف بی وقفه از اولین ساعات بامداد آغاز شده است. طبق گزارشهای رسیده در ادارات و وزارتخانه های مختلف نیز از صبح امروز جلساتی برای رسیدگی به مسائل حجاب که طی چند ساعت اخیر مطرح شده به بحث و گفتوگو پرداختند و در برخی واحدها کارها برای چند ساعت دچار وقفه شد. بحث و گفتوگو درباره حجاب از دیروز در تهران بالا گرفته است و از صبح امروز به دنبال مصاحبه تلفنی رادیو ایران با داماد امام خمینی اوج گرفت. گزارشهای خبرنگاران کیهان از چندین مورد برخورد زنان بیحجاب با عناصر تندروئی که آنها را ملزم به سر کردن چادر می کردند حکایت دارد. کارکنان زن قسمت فروش هواپیمائی ایران شعبه ویلا امروز اعلام داشتند حجاب اجباری زن باید نجابت و پاکی درون او باشد آنها عقیده داشتند که حجاب ظاهری نباید اجباری باشد این زنان همچنین گفتند روحانیون می توانند در این مورد اظهار نظر کنند اما نباید اجباری در کار باشد ... در خیابانها برخی مردان به ما میگویند: یا روسری یا توسری این توهین بزرگی است به نیمی از اجتماع که در انقلاب اخیر در کنار مردان شرکت داشتند و شهید دادند.
... همزمان با حمله گروهی از مردان در میدان ولیعهد به چند زن بیحجاب و پرتاب سنگ به سوی آنها که منجر به مجروح شدن چند نفر از آنها شد راهپیمائی از این میدان توسط زنانی که مورد اهانت قرار گرفته بودند و زنان دیگری که به آنها پیوسته بودند به طرف دانشگاه تهران آغاز شد. در تعدادی از بیمارستانهای تهران نیز امروز اعتراضهائی به نحوه روبرو شدن با مساله حجاب اسلامی شروع شد. در شبکه چهار بیمارستان بهآور زنان کارمند امروز اعلام داشتند اگر تصمیم قاطع و قانع کنندهای امروز گرفته نشود نمیتوانند سرکار حاضر شوند. زنان کارگر و کارمند بیمارستان هزارتختخوابی نیز تاکید داشتند که حجاب اجباری زن باید پاکی و نجابت او باشد. در مخابرات 118 و قسمت 124 نیز امروز زنان کارمند در رابطه با مساله حجاب دست به راهپیمائی زدند.
... 15 هزار زن که در دانشکده فنی دانشگاه تهران جلسه سخنرانی داشتند به دنبال یک رایگیری تصمیم گرفتند دست به راهپیمائی بزنند. آنها در حالی که گروهی از مردان همراهشان بودند به طرف نخست وزیری حرکت کردند. زنها شعار می دادند:«ما با استبداد مخالفیم»، «چادر اجباری نمی خواهیم». پیش از ظهر امروز خبرنگار کیهان از دانشگاه تهران گزارش داد که یک گروه از مردان تندرو با شعار «مرگ بر ارثیه رضا کچل» وارد دانشگاه تهران شدند و به نفع چادر و حجاب دست به تظاهرات زدند. (کیهان 17 اسفند 57 شماره 10656صفحه2)
کیهان در همین صفحه مصاحبه حجت الاسلام اشراقی داماد امام (كه اين روزها دخترش يعني زهرا اشراقي همسر محمدرضا خاتمي، معروفتر از پدر مرحوم است) را منتشر کرده که گفته است:
باید حجاب رعایت شود و قوانین اسلامی موبه مو اجرا گردد و در همه موسسات و دانشگاهها به این موضوع توجه شود. اما باید در نظر داشت که حجاب به معنای چادر نیست. همین قدر که موها و اندام خانمها پوشانده شود و لباس آبرومند باشد حالا به هر شکلی مهم نیست چادر چیز متعارفی است و بسیار خوب است. اما به خاطر طرز کار و نوع کار خانمها شاید گاهی پوشاندن بدن و مو به طریق دیگر هم حجاب باشد حرفی نیست. باید طبق نظر مبارک امام حجاب اسلامی در سطح کشور توسط خانمها با اشتیاق اجرا شود ... در مورد اقلیتهای مذهبی همیشه نظر مبارک امام این بوده که آنها از هر حیث مورد احترام و حمایت باشند. اما اگر خانمهای اقلیتهای مذهبی هم رعایت حجاب اسلامی را بکنند چه بهتر. (کیهان 17 اسفند 57 شماره 10656صفحه 2)
همزمان با بالا گرفتن اعتراضات زنان كارمند، دانشگاهي و دانشآموز واكنشهاي رسمي محتاطانهتر و واكنشهاي غيررسمي خشنتر ميشود:
گروههائی از زنان از صبح امروز در خیابانهای تهران دست به تظاهرات زدند و در مقابل دادگستری اجتماع کردند. این زنها نسبت به خشونتهای چند روز اخیر عده ای مرتجع و مشکوک نسبت به زنان بیحجاب اعتراض داشتند. تظارهرات زنان از صبح پنج شنبه به دنبال چندین حمله در نقاط مختلف شهر به زنان بیحجاب در خیابانهای مسیر دانشگاه تهران شروع شد. که در چند نقطه منجر به برخورد با کسانی شد که زیر نقاب اسلامی به آنها حمله کردند و حتی چند تیر هوائی نیز شلیک کردند. زنان معترض دیروز نیز در دانشگاه تهران اجتماع کردند و طی سخنرانیهائی حمله افراد مشکوک به زنان بی حجاب را محکوم کردند اما در ساعاتی که این اجتماع ادامه داشت عده ای با گلوله های برف که در آنها سنگ کار گذاشته شده بود زنها را مورد هجوم قرار دادند. مهاجمین به اجتماع کنندگان دیروز در چند مورد برچسب طرفدار قانون اساسی زده که با اعتراض زنها روبرو شد. به دنبال تظاهرات و اجتماعات دیروز اولین ساعات صبح امروز نیز از چند نقطه تهران زنها به حرکت درآمدند جمعی از آنها مستقیما خود را به دادگستری رسانده و جمع دیگری پس از اجتماع در دانشگاه تهران و اعلام نظراتشان درباره حجاب و چادر به سمت دادگستری حرکت کردند. در دبیرستانهای دخترانه تهران نیز امروز جمع زیادی از دانش آموزان برای اعتراض به اعمال فشارهای عده ای مشکوک در خیابانهای شهر زیر نام طرفدار اسلام در محوطه مدارس خود اجتماع کردند. تظاهرات در چند دبیرستان آنقدر بالا گرفت که مدیرکل آموزش و پرورش تهران صبح امروز در چند دبیرستان دخترانه حضور یافت و با دانش آموزان در این باره صحبت کرد. درباره تظاهرات روز پنج شنبه خبرگزاری پارس گزارش داد که عده ای گارد انقلابی برای پراکنده ساختن حدود 15 هزار زن که در بیرون دفتر مهدی بازرگان دست به اعتراض زده بودند اقدام به تیراندازی هوائی کرد. این گروه که در زیر برف سنگین دست به تظاهرات زده بودند در مسیر خود با حدود 200 تظاهر کننده مخالف روبرو شدند که سعی داشتند تظاهر کنندگان زن را متفرق کنند خیابانهای اطراف دادگستری از صبح امروز توسط افراد مسلح بسته شده بود. پاسداران میگفتند قصد دارند از ایجاد مزاحمت مخالفین جلوگیری کنند. آنها گفتند در تظاهرات دو روز پیش زنان عدهای افراد ناآگاه و ناشناس به خانمهائی که درباره حجاب دست به تظاهرات زده بودند حمله کردند که متاسفانه حوادثی به بار آمد. همانطوری که امام بارها گفته هر کس آزاد است حرف خود را بزند و از آنجا که به خشونت کشاندن تظاهرات زنان توسط نیروهای مبارز و مترقی مذهبی نبوده است ما برای اثبات این موضوع و نیز برای اینکه هیچ آسیبی به خانمها نرسد خیابانهای اطراف کاخ دادگستری را بستهایم. خانمها می توانند بدون هیچ نگرانی به اینجا بیایند تظاهرات کنند و هر حرفی که دارند بزنند ما هم مواظب آنها هستیم و هنگام تظاهرات به هیچ مردی اجازه عبور از این مناطق را نخواهیم داد. (کیهان 19 اسفند 57 شماره 10657 صفحه 2)
بنابر خبر کیهان در این تجمع هما ناطق سخنرانی کرده و گفته که ما مخالف حجاب نیستیم ما مخالف تحمیل آن هستیم. در پایان این تجمع قطعنامه ای صادر شد که در آن خواسته شده بود پوشش متعارف زنان باید با توجه به عرف و عادت و اقتضای محیط به تشخیص خود زنان واگذار شود. در دیگر صفحات روزنامه نیز به خبرهای متعددی از اجتماعات مشابه در مورد حجاب اشاره شده است. کیهان در همین شماره یادداشتی از سیمین دانشور در کنار عکس بی حجاب او کار كرده که به همین موضوع پرداخته و مساله حجاب را مسالهاي فرعی دانسته و همزمان طرفداران حجاب اجباری و مخالفان آن را نصیحت کرده که بهانه به دست استکبار و ضدانقلاب ندهند و به بحثهای مهمتر بپردازند:
ما هر وقت توانستیم این خانه ویران را آباد کنیم اقتصادش را سرو سامان دهیم کشاورزیش را به جائی برسانیم حکومت عدل و آزادی را برقرار سازیم هر وقت تمامی مردم این سرزمین سیر و پوشیده و دارای سقفی امن بر بالای سرشان شدند و از آموزش و پرورش و بهداشت همگانی بهره مند گردیدند می توانیم به سراغ مسائل فرعی و فقهی برویم می توانیم سر فرصت و با خیال آسوده و در خانه ای از پای بست محکم بنشینیم و به سر و وضع زنان بپردازیم. (کیهان 19 اسفند 57 شماره 10657 صفحه 6)
خواننده این یادداشت در نهایت درنمی یابد که سيمين دانشور چه کسی را نصیحت به کوتاه آمدن میکند، زنان بیحجاب یا مردان متعرض به آنان را.
عقب نشيني انقلابيون: حجاب خوب است اما اختياري
اصليترين واكنش رسمي را دولت موقت نشان ميدهد. عباس امیرانتظام سخنگوی دولت اعلام كرد:
نخست وزیر و همه آقایان وزرا معتقد به آیه کریمه لا اکراه فی الدین می باشند و دستور اجبار برای خانمها صادر نمی کنند. (کیهان 20 اسفند 57 شماره 10658صفحه 2)
در همین صفحه خبر راهپیمائی 5 هزار نفر از معلمان و دانش آموزان دختر تهرانی و نیز تجمع کارکنان وزارت خارجه و برخی هنرپیشگان تئاتر در مخالفت با حجاب اجباری منتشر شده و همزمان از اجتماع گروهی از مردان مدافع حجاب اجباری در مقابل دفتر روزنامه ها هم خبر داده شده است. هچنين روزنامه کیهان مصاحبه مفصلی از آیت الله طالقانی منتشر كرده که تماما به مساله زنان اختصاص دارد. ایشان پس از شرح مبسوطی از فلسفه حجاب و شرح مزایای آن و نقد حکومت پهلوی به دلیل غربزده کردن زنان می گویند:
هو و جنجال راه نیاندازند و همانطور که بارها گفتیم همه حقوق حقه زنان در اسلام و در محیط جمهوری اسلامی محفوظ خواهد ماند. و از آنها خواهش می کنیم که با لباس ساده با وقار، روسری هم روی سرشان بیاندازد به جائی بر نمی خورد. اگر آنهائی هم که میخواهند مویشان خراب نشود اگر روی مویشان روسری بیاندازند بهتر است و بیشتر محفوظ می ماند ... چه جنگها چه قتلها چه فجایع که تا یک سال قبل دائما هر روز یک قسمت از اخبار روزنامه ها همین فجایع بود. منشا اینها کی بود؟ منشا اینها از کجا بود؟ غیر از همین تحریکات بیجا بود؟ واقعا یک عده زنها این جوانها را اذیت میکردند. آنها یک عده ای شکایت داشتند جوانها ما را اذیت میکنند. یک جوانی که وسیله زن گرفتن ندارد وسیله کار ندارد زندگی سرو سامان ندارد وقتی این زن را با این صورت می بیند که گاهی یک پیرزن پنجاه شصت ساله خودش را مثل یک دختر 14 ساله نمایش می دهد توی خیابان یا سر کوچه این بیچاره اذیتش میکند. ناراحتش میکند و این یک جور آزار جوانها است و امیدواریم که بعد از این جوانهای ما هم سر و سامان پیدا کنند... اجباری حتی برای زنهای مسلمان هم نیست. چه اجباری؟ حضرت آیت الله خمینی نصیحتی کردند مانند پدری که به فرزندش نصیحت میکند راهنمائیش می کند که شما اینجور باشید به این سبک باشید. (کیهان 20 اسفند 57 شماره 10658صفحه 3)
آیت الله بهالدین محلاتی هم ضمن واجب دانستن حجاب هر گونه خشونت نسبت به زنان را غیرمجاز ميخواند. اما راديو و تلويزيون كه با مديريت صادق قطبزاده اداره ميشود موضعي خصمانه نسبت به راهپيمائيهاي زنان اتخاذ كرده و آنها را متهم به هواداري از رژيم شاهنشاهي ميكند. اين موضعگيري تلويزيون با اعتراض زنان و مطبوعات مواجه ميشود. در مقابل مجتهد شبستری از مدیران رادیو تلویزیون شرکت کنندگان در راهپپمائی علیه حجاب اجباری را هوادران رژیم سابق خوانده که می خواهند ذهن مردم را منحرف کنند. او می گوید:
در اسلام نیمی از آزادی رهائی از قیدو بندها و نیمه دیگر متعهد و مقید بودن به بعضی چیزهاست ... از یاد نبریم که همین چادر پوششی برای نگاهداری سلاح از دید اعضای ساواک بوده است. (کیهان 21 اسفند 57 شماره 10659 صفحه 2)
بايد توجه داشت در فضاي انقلابي و آكنده از نفرت از رژيم سابق اين اتهام ميتوانست بسيار گران تمام شود. در همان روزها صفحات روزنامهها مملو از تصاوير جنازه تيرباران شده مديران حكومت سابق بود كه با استقبال مردم روبرو ميشد. حتي آيت الله طالقاني كه در سالهاي اخير به تساهل و مدارا شهرت يافتهاند در مصاحبهاي از اعدامها دفاع كرده و صراحتا اظهار ميكند كه اگر ميخواستيم عدالت را اجرا كنيم بايد خيلي بيشتر اعدام ميكرديم. خبر كشتن يك پاسبان يا يك مامور ساواك در شهرها و روستاهاي كشور، خبري عادي در صفحات روزنامهها محسوب ميشد. در چنين فضائي اتهام هواداري از رژيم سابق به معناي تهديد جدي عليه امنيت و جان زناني محسوب ميشد كه در راهپيمائيها شركت ميكردند.
كيهان 21 اسفند از راهپیمائی صدها تن از زنان در سنندج و صدور قطعنامه ای 13 ماده ای در مخالفت با حجاب اجباری خبر داده است. همچین در اصفهان حدود 50 تن از زنان کارمند و دانشگاهی به همراه دو بانوی قاضی به دفاتر روزنامه های کیهان و آیندگان مراجعه کرده و به لزوم اجبار در گذاشتن حجاب اعتراض کردند. دانش آموزان چند دبیرستان دخترانه در اعتراض به اجبار در حجاب از رفتن بر سر کلاسهای درس خودداری کردند. همزمان گروهی از زنان تهرانی با تجمع در مقابل ساختمان رادیو تلویزیون از پخش نشدن اخبار و گزارشهای راهپیمائیهای زنان ابراز نارضایتی کردند. ضمن اينكه در همين روزها دادستان تهران در اطلاعيهاي اعلام كرد هر کس مزاحم بانوان شود به شدت مجازات خواهد شد.
اما روشنفكران لائيك كماكان ترجيح ميدادند اجباري شدن حجاب را مسالهاي فرعي تلقي كرده و با نگاهي خوشبينانه روند حوادث را تحليل كنند. هما ناطق در سخنراني خود ميگويد:
رفتند گزارش دادند که ما لخت به وزارتخانه ها رفتهایم. من از شما می پرسم در این زمستان سرد چطور یک زن لخت می تواند به وزارتخانه ها برود. عنوان کردن مساله زن در این برهه از مبارزه یک مساله انحرافی است. ما نباید در این شرایط مساله ای به نام مساله زن داشته باشیم. یک بار چیزی در مورد حجاب گفتند و بعد هم پس گرفتند بنابراین برای این مساله نباید درگیری ایجاد کنیم باید با مجاهدین همراه باشیم حتی اگر روسری به سر کنیم بشرط آنکه ما بدانیم به نام ما توطئه نمی شود و نظام شاهنشاهی برگردانده نمی شود. (کیهان 21 اسفند 57 شماره 10659 صفحه 4)
اسلام کاظمیه هم که از روشنفکران چپ گرای معروف آن دوران محسوب شده و بعدها در زمره نزدیکان شاپور بختیار قرار گرفت در مقاله ای مفصل ضمن انتقاد از عمده کردن مساله زن و حجاب، آن را امری روشنفکرانه و دور از نیازها و سنتهای زنان عادی ایرانی می داند. او در این مقاله كه در صفحه 6 روزنامه كيهان 21 اسفند منتشر شده تاریخچه حجاب در اسلام را بررسی کرده و نشان می دهد که حجاب در صدر اسلام بیش از آنکه امری مذهبی باشد ریشه در مناسبات اجتماعی و سیاسی داشته است. او نیز مانند روشنفکران دیگر فعالیتهای حکومت قبل در مساله زنان را قلابی و نمایشی خوانده و نتیجه آنها را تبدیل زن به عروسک فرنگی میخواند.
با اين حال مخالفتهاي زنان و راهپيمائيها تاثيرش را نهاد و عملا زنان كارمند دولت ملزم به پوشش حجاب نشدند اگرچه فشارها و تهديهاي غير رسمي عليه زنان بيحجاب در كوي و برزن ادامه داشت. در همين چارچوب گروه زنان حقوقدان در 21 اسفندماه بيانيهاي صادر كرد كه در آن اعلام شد با توجه به اينكه آیات عظام و دولت موقت مهندس بازرگان مساله اجبار در حجاب را منتفی دانستهاند، به همین دلیل اعتراضات به این موضوع پایان یافته اعلام ميشود. در سرمقاله کیهان 22 اسفند هم که به قلم بدری طاهر نوشته شده از زنان خواسته شده با توجه به رد اجباری شدن حجاب توسط رهبران انقلاب از ادامه دادن به مخالفتها و راهپیمائی و صدور بیانیه خودداری کنند تا دشمن اصلی فراموش نشود. با این حال در صفحه 7 همين روزنامه خبر تجمع هزاران تن از زنان در زمین چمن دانشگاه تهران در اعتراض به حجاب اجباری منتشر شده است. همچنین اخبار تظاهرات زنان در ارومیه، کرمانشاه و بندرعباس نیز در همین صفحه انعكاس يافته است. سازمان مجاهدین خلق هم در 23 اسفند، پس از فروكش كردن ماجرا ضمن فرعی خواندن مساله حجاب و تاکید بر فضیلت آن، هر گونه تحمیل جبری حجاب را نامعقول و نامقبول دانسته است.
به مرور نگرانيهاي بين المللي در خصوص وضعيت حقوق بشر در ايران هم علني ميشد. موج تيرباران و اعدام سران رژيم سابق منجر به حساس شدن نهادهاي بينالمللي نسبت به ايران شده بود. اين وضعيت در مورد زنان هم صدق ميكرد:
پاریس آسوشیتدپرس - حدود یک هزار زن آمریکائی دست به تظاهراتی به حمایت از زنان ایران در مقابل کنسولگری ایران در واشنگتن زدند. بتی فریدن و گلوریا استیمن دو تن از رهبران جنبش آزادی زنان آمریکا در میان تظاهر کنندگان بودند. همزمان در پاریس هم کمیته بین المللی حمایت از حقوق زن در ایران با حضور یکصد زن برجسته از پانزده کشور دنیا تشکیل شده است. (کیهان 26 اسفند 57 شماره 10663صفحه 2)
اما واضح بود كه انقلابيون مذهبي به صورت تاكتيكي كوتاه آمدهاند. آنان قصد اجراي مو به وي احكام اسلام را داشتند:
املش - دختر و پسری به اتهام عمل منافی عفت به شلاق محکوم شدند. این دختر و پسر که به کمیته انقلاب برده شده بودند حاضر به ازدواج نشدند. دادگاه پسر را به 25 ضربه و دختر را به 100 ضربه شلاق محکوم کرد. حکم در بلوار املش با حضور مردم اجرا شد و دختر هنگام اجرای حکم از هوش رفت. (کیهان 26 اسفند 57 شماره 10663صفحه 2)
در اجتماع صدها هزار تن در پارک ملت هم خانم گوهرالشریعه دستغیب نماینده انجمن اسلامی زنان معلم در حمایت از حجاب اسلامی زنان و نیز عملکرد قطب زاده در رادیو تلویزیون سخنرانی کرد. صادق قطب زاده هم خبر داد كه از فردا تلویزیون ایران سعی خواهد کرد مفاهیم جمهوری اسلامی را روشن کند. در بند دوازدهم قطعنامه این تجمع هم تاكيد شده بود كه:
خواهران مسلمان ما حجاب را به مثابه «سنگر پیکار» و حصار تقوا به تمامی زنان مبارز و انقلابی پیشنهاد می نماید. (کیهان 26 اسفند 57 شماره 10663صفحه 8)
کیهان در آخرين روز انتشار در سال 57 شعر زير را چاپ كرد:
شعر فریاد از دکتر زهره صالحی از مشهد
...
چه شد ناگاه
که در اجرای یک اصل بزرگ و ساده اسلام
بهر زن
هزاران انتقاد و ناله سر کردن
و صدها عذر بر این گفته نیک امام خویش آوردند
مگر پوشیدن تن
از نگاه تشنه مردان
چنین درد و فغان دارد؟
و یا یک روسری سر داشتن
مشکل به بار آرد؟
نشاید
شور و انقلاب این سان هدر رفتن
و با این بعد طولانی که بین ما و مقصود است
به لجبازی به راه بی ثمر رفتن
و ناسنجیده اسباب وقوع فتنه بیگانگان گشتن
و باید میل زشت تن نمائی را
برای تن فروش زشت خو هشتن
(كيهان 27 اسفند 57 شماره 10664صفحه 6)
به هر حال آخرین روزهای زمستان 57 فرا می رسید و زن ايراني، چه عروسك فرنگي چه زن چادر بهسر انقلابي، بايد خود را آماده خانه تكاني نوروز ميكرد. گوئي زن در بيرون خانه هر چه باشد درون چارديواري خانه همان خدمتكار هزاران ساله است.
|
برگرفته از : میدان زنان |
انتشار از: آزاده سپهری |
| عبدالستار دوشوکی | ||||||||||
تحلیل گر مسایل سیاسی |
||||||||||
زمينه يابي علل ناكامي اپوزيسيون در بستر تاريخ فرهنگ استبداديشالوده و زير بناي فرهنگي ما عصبيت ايلي است. اما در روبنا و در عمل، اين عصبيت به اشكال مختلف تجلي پيدا مي كند. بعنوان مثال، خودخواهي! كه درسطح شخصي بصورت خودمحوري و يا خودگراي منفي؛ در سطح گروهي و يا جناحي بصورت خودي و غير خودي ؛ و در سطح ايلي و يا ملي بصورت صفات خودشيفتگي و خودپرستي (نارسيسيسم ملي) عوامپسند نظير هنر نزد ايرانيان است و بس ، ظاهر مي شود. زمينه يابي علل ناكامي اپوزيسيون در بستر تاريخ فرهنگ استبدادي وسنتي ايران
پيشگفتار
در طي هفته هاي اخير جهت تحقيق و بررسي پرسشنامه اي را براي بيش از صد و سي نفر از شخصيت هاي اپوزيسيون ارسال كردم. علاوه بر واكنش هاي متعدد، بخش قابل ملاحظه اي از جواب هاي دريافتي نيز قابل تعمق و مستلزم كالبدشكافي بسيار عميق تري از آنچه كه من در ابتداي كار در نظر داشتم، مي باشد. سوالي كه راه گريزي از آن براي خود نيافتم اين است كه "آيا اپوزيسيون برونمرزي به مثابه روشنفكران و نخبگان سياسي جامعه ايراني، كه علاوه بر دانش و شعور سياسي و تجربه بيش از ربع قرن زندگي در جوامع دمكراتيك و آزاد، نمودار و الگوي بارز تفكر، عملكرد و فرهنگ جامعه ايران مي باشد يا نه؟ آيا عوام الناس، نخبگان و دولتمردان ايراني همگي محصول يك بستر فرهنگي مشترك مي باشند، كه "اگر گلي در آن بستر نمي رويد، از آفتي است كه در چمن پيداست!". بنابراين نمي توان از نروئيدن گل اپوزيسيون ناليد اما از بستر نازا و عقيم فرهنگي اجتماعي كه عامل ستروني است سخن نگفت. اين مقاله علل ريشه اي ناكامي اپوزيسيون و ارتباط آن با فرهنگ استبدادي ايران را زير ذره بين "انتقاد از خود" قرار مي دهد. در مورد "آفات چمن" مقالات و حتي كتابهاي زيادي نوشته شده است. بنده با كمال احترام به نكات مثبت فرهنگ ايراني، كه مقاله ويژه خود را مي طلبد، در اين نوشتار از سطح چمن ِ آفت زده عميق تر رفته و "خاك آفت زا" را كه تاثيرات نامطلوبي بر مردم ايران و بخصوص بر اپوزيسيون (از جمله بر روي اين حقير بيشتر از هر كسي) داشته است مورد تجزيه و تحليل قرار داده ام. در اين راستا براي بازتاب و كالبدشكافي حقايقي كه بسياري از هموطنان از آنها آگاه هستند، ولي تعداد معدودي تهوّر بازگويي اين عيوب فرهنگي را داشته اند، ناچارم بجاي مصلحت انديشي و تلاش براي كسب وجهه عوام پسند، خطر كرده و براي آغاز سخن، اين سوال را مطرح كنم كه آيا براستي ما ملتي متمدن و با فرهنگ هستيم كه از نژاد اصيل و پاك اهورايي و مظهر پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك مي باشد، و يا اينكه همانگونه شاهنامه فردوسي (شناسنامه ملي ايرانيان) مي گويد:
ز دهـقان و از تـرك و از تازيان ـــــــــــ نژادي پديد آمد اندر ميان نه دهقان، نه ترك، نه تازي بود ـــــــــــ سخن ها به كـردار بازي بود هـمـه گـنـج ها زير دامـان نهـند ـــــــــــ بكوشند و كوشش به دشمن دهند به گــيتي كسي را نمانـد وفـا ـــــــــــ روان و زبان ها شـود پر جفا بريزند خــون از پي خواسـته ـــــــــــ شـود روزگار بــد آراسته زيان كسان از پي سود خويش ـــــــــــ بجويند و دين انـدر آرند پيش چو بسيار از اين داستان بگذرد ـــــــــــ كسي سوي آزادگــــي ننـگرد
ريشه هاي تاريخي فرهنگ اجتماعي ـ سياسي ما:
گذشته از مبحث نژاد مندرج در شعر فردوسي كه من آن را عامل موثر در پروسه نيل به دمكراسي و تمدن به معناي مدرن كلمه نمي دانم؛ هر ملتي داراي فرهنگي است كه بر خلاف مقوله نژاد؛ نسبتاء تاثير پذير، پويا، و داراي ظرفيت رشد و پيشرفت مي باشد. فرهنگ اصيل ايران بر خلاف بسياري از فرهنگهاي ملت ها و كشورهاي جديدالتاسيس، ريشه اي بسيار عميق در تاريخ فلات ايران دارد. براي درك ماهيت فرهنگ "اصيل" ايراني، بايد، قبل از هر چيز، معاني واژه هائي نظير "فرهنگ" و "اصالت" و يا به اصطلاح "اصيل" را دريابيم. فرهنگ مجموعه اي از ارزش ها، سنت ها، نماد ها، الگوها، مناسبات و انديشه و اصول حاكم بر روابط و ضوابط رايج در يك جامعه، ناميده مي شود. در لغت نامه دهخدا از فرهنگ بعنوان عقل و خرد، و تعليم و تربيت (آموزش و پرورش) نيز ياد شده است. در نتيجه تعجب آور نيست اگر در كشورمان اداره آموزش و پرورش، اداره "فرهنگ" ناميده مي شود؛ و احمد كسروي در كتاب خود بنام "فرهنگ چيست" تاكيد بر روي نقش بسيار مهم فرهنگ يعني آموزش و پرورش در پيشرفت و بهبودي انسانها دارد. واژه فرهنگ از متن قديمي اوستايي و پهلوي فرهنگ است. "فر" به معناي پيش و به جلو رفتن و "هنگ" به معناي قصد و آهنگ است. در نتيجه بارزترين مشخصه مقوله "فرهنگ" ديناميك بودن، تغييرپذيري و پيشرفت آن مي باشد. اما آنچه كه ما در ايران داريم "فرهنگ اصيل" است؛ و نه فرهنگ به معناي متداول آن در جوامع مختلف و پيشرفته بشري. در نتيجه براي ايراني "اصالت" (تغيير ناپذيري؛ استاتيك و يا به عبارتي بكر بودن) و "فرهنگ" از يكديگر جدايي ناپذير هستند. يعني فرهنگ مثل قوانين طبيعي نظير قانون جاذبه زمين و يا آيات قرآني قابل تغيير، تحول و تكامل نيست. اين تلفيق تفكيك ناپذير در روانكاوي ما ايرانيان همانند تمثال تنديس گونه اي حك شده است كه به چالش كشيدن آن به مثابه يك ناهنجار خطرناك "فرهنگي" تحت عناوين "دور شدن از اصل خويش"، "از خود بيگانگي" "استحاله فرهنگي"، "انحطاط فرهنگي"؛ "غرب زدگي" و حتي "بي فرهنگي"، مستوجب لعن و نفرين خواهد شد. اين در حالي است كه فرهنگ بسياري از جوامع بشري در گذر زمان از پوسته بدوي خود يعني مطلق انديشي و تحجر بيرون آمده و بسوي فرهنگ جهانشمولي، هومانيستي (انسان باوري) و دمكراسي در حركت هستند. ريشه فرهنگ ايراني در شريعت ايجابي زرتشتي "ونديداد" يا بخش واپسين اوستا شكل گرفته است كه بر خلاف ادعا هاي عامه پسند، همانند همه مذاهب بر مبناي خردگريزي و پناه بردن به آهورامزدا تكوين يافته است. يكي از وظايف اصلي موبدان زرتشتي، تقديس شاهان و دعوت مردم، به مثابه "چه فرمان يزدان چه فرمان شاه" به اطاعت و انقياد به "فرّ يزدان" بوده است. اسلام كه دكتر عبدالحسين زرين كوب تاثير آن بر روي ايرانيان را در كتاب دو قرن سكوت مورد تجزيه و تحليل قرار داده است، هيچگونه پرسش گري، شك و يا بازنگري را بر نمي تابد و بعد از پيامبر اطاعت از "اولي الامر" را مي طلبد.
بنيان و خصوصيات فرهنگي ما
خصوصيات و ويژگي هاي فرهنگي ايرانيان چه در بعد فردي و يا گروهي (اجتماعي) توسط بسياري از نويسندگان و پژوهشگران به تفصيل بيان شده اند. اين خصوصيات كه تبلور عملي و آشكار بسياري از آنها در اپوزيسيون نمايان است، به نوبه خود معلول علتي هستند كه آن "علت" در حقيقت بستر زايشي و يا شالوده و سرچشمه خصوصيات فرهنگي ما مي باشد. بسياري از محققين پرسيده اند چرا ما ايرانيان (بطور كلي و البته به استثناي شما خواننده محترم) خودمحور؛ فرصت طلب، دو رو، حقيقت گريز، رشوه گير و رشوه بده؛ متملق؛ متظاهر، سطحي، قهرمانپرور، مسئوليت ناپذير، احساساتي، مردسالار، زن ستيز، ظاهر پرست، قانون گريز، و حسود، هستيم؟ ريشه ء اين ويژگي ها در كجاست؟ براي كشف ريشه اين "مصيبت هاي فرهنگي" بايد به كتاب استبداد در ايران نوشته حسن مرادي مراجعه نمود. وي علت و يا ريشه ء خصوصيات فرهنگي ما را در "عصّبيت ايلي" ايرانيان جستجو مي كند، و آن را "عصبيت نوين" مي خواند. ابن خلـد ون در فلسفه تاريخ جامعه شناسي سياسي خود؛ از عصبّيت به عنوان عنصر اساسي، پايدار و عامل تبيين كننده ياد مي كند. ويژگي ذاتي عصبّيت تمركز قدرت در دست رئيس قبيله و يا "ايل" بعنوان يك فرمانرواي بلامعارض از يك سو، و فرمانبرداري و اطاعت بي چون و چراي اعضاي قبيله و يا "ايل" از وي مي باشد. تقسيم بندي كشور ما نيز بر اساس ايل ها و يا ايالات بوده است. فرهنگ سياسي ما بر آمده از عصبّيت و اقتدار ايلي مي باشد، كه سودمندي مقطعي خود را در برهه هاي حساسي از تاريخ ايران و بخصوص در مقابله با هجوم بيگانگان با تشديد انسجام "ايلي" و مقاومت در برابر هر گونه تغيير و تحول، و همچنين حفظ هويت قومي و فرهنگي ايرانيان، نشان داده است. خصوصيت بارز عصبّيت ايلي، ايستادگي و انعطاف ناپذيري آن در مقابل هر گونه تبديل ودگرگوني و يا حتي تاثير پذيري مي باشد. بنابراين آنچه كه ما امروزه از آن بعنوان "مقابله با هجمه فرهنگي" مي شنويم، ريشه در تاريخ ما دارد. چه كساني از به اصطلاح "هجمه فرهنگي" وحشت دارند؟ مسلما آنهايي كه ادامه حيات و بقاي حكومت خود را در استمرار "وضع موجود" مي دانند. بعقيده مرادي از منظر سياسي عصبيت نوين به جامعه هم چون يك ايل بزرگ مي نگرد، و از آنجايي كه ايل پيوسته در معرض توطئه هاي گوناگون و تهاجم دشمنان است، وجود هميشگي دشمن نه تنها براي تداوم عصبيت الزامي است، بلكه فاكتور مهمي در ايجاد اتحاد و يكپارچگي جهت ادامه حيات ايل، مي باشد. در چنين شرايطي، ايل از تك تك افراد "وفادار" و "ايـلـپـرست" همگوني و همخواني مي طلبد. پرسش گري ناميمون و ناهمخواني و يا موضع گيري نامتجانس از طرف هر فرد و يا گروهي حكم ارتداد، ستون پنچم بودن دشمن، و مزدور بيگانه و يا توطئه چي را خواهد داشت. مشروعيت طلبي عصبّيت نوين از منظر فرهنگي اساسا به گذشته گرايي اش متكي است. گذشته اي كه با ترويج و تبليغات وسيع اسطوره پردازي و تقديس مي شود تا سپر ايدئولوژيك عصبيت گردد. نمونه بارز آن جشن هاي 2500 شاهنشاهي، و يا مراسم عاشورا و تاسوعا مي باشد.
شالوده و زير بناي فرهنگي ما "عصبيت ايلي" است. اما در روبنا و در عمل، اين عصبيت به اشكال مختلف تجلي پيدا مي كند. بعنوان مثال، خودخواهي! كه درسطح شخصي بصورت خودمحوري و يا خودگراي منفي؛ در سطح گروهي و يا جناحي بصورت "خودي" و "غير خودي" ؛ و در سطح "ايلي" و يا "ملي" بصورت صفات خودشيفتگي و خودپرستي (نارسيسيسم ملي) عوامپسند نظير "هنر نزد ايرانيان است و بس" ، ظاهر مي شود. حسن قاضي مرادي در كتاب خودمداري ايرانيان، از آن بعنوان "خود ـ مداري" كه تقريبا همان "خود ـ محوري" است، ياد مي كند، كه با "فرديت" مدرن و پيشرفته انسان آزاد و متكي به خويش فرق دارد. ادبيات ايران در اين مورد ضرب المثل هاي فراواني دارد از جمله: "ديگي كه براي من نجوشد، ميخوام سر سگ توش بجوشد". گفته فردوسي " زيان كسان از پي سود خويش" بيانگر اين خصلت فرهنگي ما است كه با ويژگي "فرصت طلبي" به معناي نان را به نرخ روز خوردن آميخته است. فرصت طلبي بين ايرانيان گاهي اشكال پيچيده اي بخود مي گيرد كه تشخيص آن ساده نيست. به عنوان مثال مي توان بدون ذكر نام از استاد دانشگاه ي ياد كرد كه حدود 15 سال پيش ريشه يابي علل عقب ماندگي در ايران را در كتابي بنام "ما چگونه ما شديم" منتشر نمود. اما همين فرد امروزه براي "از پي سود خويش" ، مفسر و توجيه گر سياست هاي سركوب، تروريستي و ماجراجويانه رژيم بروي امواج راديويي و صفحات تلويزيونهاي بين المللي نظير بي بي سي، سي ان ان؛ و الجزيره، مي باشد. در كتابش در مورد فرصت طلبي به عنوان يك عامل عقب ماندگي ايرانيان، چيزي ننوشته است. مكاري، دروغگويي، و جعل مدرك و اعتبار هنر اختصاصي علي كردان وزير كشور سابق نيست، در بين اپوزيسيون نيز كساني هستند كه حتي بدون داشتن مدرك ليسانس، خود را دكتر و پروفسور جا زده اند.
موضوع ديگري كه مرادي در كتاب خود به آن اشاره كرده است؛ فرهنگ توهم توطئه و توطئه گري مي باشد كه تاثيرات بيش از حدي بين ايرانيان چه در ارتباط با حكومت و چه در مناسبات اجتماعي، گروهي و يا حتي روابط بين افراد، گذاشته است، زيرا كه ايرانيان بدليل عدم شفافيت در امور حكومتي و فقدان نظارت بر روند سياست كشور وفرهنگ عدم اعتماد اساسا سياست را قلمرو توطئه و توطئه گري و "كاسه اي زير نيم كاسه است" مي دانند. مرادي بر اين حقيقت تلخ تاكيد مي كند كه "اگر حاكميت استبدادي با مردم خويش با ابزار توطئه گري مواجه مي شود، مردم نيز به حكومت رويكرد توطئه گرانه دارند". اگر نيك بنگريم اين خصلت فرهنگي ما همانگونه كه در سريال دايي جان ناپلئون ترسيم شده است، يك تراژدي خنده دار است. بعنوان مثال، صرفنظر از واقعيت، رژيم جمهوري اسلامي ما (اپوزيسيون) را متهم به سرسپردگي و مزدوري انگليس و آمريكا و عوامل بيگانه مي كند. ما نيز دقيقا از همان "چوب تكفير فرهنگي" استفاده مي كنيم و مدعي مي شويم كه آخوند ها دست نشانده انگليس ها هستند. هر دوي اين ادعا ها طرفداران پر و پا قرص ويژه خود را دارند؛ زيرا كه اين متاع در فرهنگ ما همواره خريداران فراوان داشته و دارد. در كتاب بالندگي و بازندگي ايرانيان توسط جمال هاشمي آمده است: " در شاهنامه كشته شدن سهراب به دست رستم و مردن او پس از زخمي شدن و تعلل كيكاوس در ارسال "نوشدارو" نتيجه يك توطئه است. خصوصيات ديگري نظير تعصب و تنگ نظري، حسادت، خود را عقل كل دانستن؛ و معيوب دانستن ديگران، دربين شخصيت ها و گروه هاي اپوزيسيون به نحو بارزي نمايان است. هيچ كسي ديگري را قبول ندارد؛ و بقول مولانا: " غافلند اين خلق از خود بيخبر / لاجرم گويند و گيرند عيب يكدگر" . "تو نبـيني روي خود را اي شمن / من ببينم روي تو، تـو روي من".
فرهنگ اجتماعي ـ سياسي ما در گذر تاريخ
داريوش اول به نقل از كتبيه بيستون مي گويد: "خداي بزرگ اهورامزدا است كه داريوش را شاه كرد. اهورامزدا اين سرزمين را به من ارزاني فرمود و مرا شاه نمود و من شاه هستم به خواست اهورامزدا." وي در كتيبه اش در شوش نيز يزداني بودن "فرّ" خويش را تكرار مي كند و مي گويد آنچه را كه من كردم به خواست اهورامزدا بود. حال اين سخنان حاكم ايران در 25 قرن پيش را با سخنان حاكم فعلي (خامنه اي) در قرن بيست و يكم مقايسه كنيد. چه چيزي تغيير كرده است؟ او اگر "فر" يزدان و يا سايه الله بود، اين ديگري آيت الله و نماينده خدا است. اگر پادشاهان ما به پادشاه بودن بر ايران زمين بسنده نكردند و خود را شاه همه شاهان جهان يعني شاهنشاه لقب دادند، تعجب آور نيست اگر حاكم فعلي ما نيز كه آيت الله و سيّد است، خود را نه تنها رهبر ايران و يا حتي رهبر شيعيان دنيا، بلكه "ولي امر" مسلمانان جهان بداند. نظامي مي گويد: "نزد خرد، شاهي و پيغمبري / چون دو نگين است در انگشتري". "گفته ي آنهاست كه آزاده اند / كاين دو ز يك اصل و نسب زاده اند". فردوسي نيز مي گويد: " چنان دان كه شاهي و پيغمبري / دو گوهر بود در يك انگشتري".
در نتيجه براي ما ايرانيان "قد يسيّت" حاكم از اهميت ويژه اي بر خوردار است. اين قديسيت نه تنها در توجيه فرهنگ استبدادزاي عصبيت ايلي؛ بلكه در تحميق توده عام نيز موثر بوده است. بدينگونه است كه تقدس در فرهنگ سياسي اجتماعي ما اسطوره اي و نهادينه شده است. اگر چه "حق الهي سلطنت" جاي خود را به حق الهي امامت و ولايت داده است. اگر چه با حمله اعراب به ايران، سلطنت به خلافت گرائيد؛ و سپس با امويان مجددا خلافت به سلطنت بازگشت، و با عباسيان سلطنت در خلافت تثبيت شد، و سپس در دوران حكومت صفويان، امامت جاي خلافت را گرفت و در خدمت سلطنت درآمد. در سال 57، سلطنت تبديل به امامت و يا ولايت مطلقه شد. بهر حال از نظر ما ايرانيان اينها "مشيّت هاي الهي" است كه يك روز ما را در زير سايه شاه (ظل الله) قرار مي دهد و روز ديگر در زير آفتاب نوراني امامت و ولايت. البته ساواك، ساواما و اطلاعات را نيز بر ما مقرر نمودند تا در صورت طرح كمترين پرسشي و يا بروز شك و ترديدي، طعم ناگوار و دردناك ناسازگاري با قوانين "ايل" و مخالفت را به ما بچشاند. اين مجازات سرپيچي و يا تخطي از"قوانين مقدس ايل" همواره وجود داشته و مختص به ساواك و ساواما نيست. فردوسي در مورد تنبيه و شكنجه دردناك مخالفان توسط پادشاهان مي گويد: "به فـرمانـبـران بر شه دادگـر / پـدروار خشـم آورد بر پسر". "گهش مي زنـد تا شود دردناك / گهي مي كند آبش از ديده پاك". همانگونه كه عليرضا قلي در كتاب جامعه شناسي خودكامگي ( تحليل جامعه شناسي ضحاك مار بدوش) از قول فردوسي مي نويسد. مردم و بخصوص نخبگان يا "مهتران" عليرغم سركوب و اختناق و خوردن مغر سر؛ غارت و توحش؛ باز هم به حكومت مشروعيت مي بخشيدند. "بدان محضر اژدها، ناگزير / گواهي نبشتند بـرنا و پيـر". اين شعر فردوسي مرا بياد سفرهاي استاني احمدي نژاد و ميتينگ ها و جلسات سخنراني او در شهر هاي مختلف مي اندازد كه در آن هزاران هـموطن حضور دارند و صلوات، و فرياد و هورا سر مي دهند. حال شايد عده اي بگويند كه اين جمعيت را با زور و تطميع از روستا هاي اطراف مي آورند. اولا مگر "روستائيان اطراف" ايراني نيستند؟. ثانيا، انساني را كه به زور و ارعاب به جلسات و ميتينگ هاي نمايشي مي آورند، هر گز از ته دل فرياد هورا و يا صلوات سر نمي دهد!.
فرهنگ سياسي تاريخ معاصر ما
از نظر روانشناختي، اتكا ِ عصبيت براي تسلط خودكامه بر مردم بر "ترس" استوار است. به نظر مرادي عصبيت كهن بيشتر بر ترس طبيعي و آسماني متكي بوده است. اما مكانيسم ترس در عصبيت نوين بسيار پيچده و تركيبي از ايجاد جوّء ارعاب و تسليم اجباري توسط دستگا ههاي سركوبگر امنيتي و نظامي؛ و تبليغ آرمانگرايي كاذب در جهت حفظ "عصبيت ايلي"، ترويج جمود و عوامفريبي است. عوامفريبي همواره سلاح برنده سياستمدارن و سياست پيشه گان ايراني بوده است. دكتر علي محمد ايزدي در كتاب نجات مي نويسد: "بدون شك من هم خوب بلد هستم كه خود و ساير هموطنانم را با هوش ترين، پركارترين، مهربان ترين، با فرهنگ ترين و اصيل ترين نژاد روي زمين قلمداد كنم و از شجاعت و سخاوت و انسانيت و شكيبايي آنان سخن بگويم. اما وي بجاي اين عوامفريبي كه سكه رايج و پر مشتري روزگار ماست، با استناد به نظرات مكتوبه مورخين تاريخي، ايرانشناسان و سياحان خارجي حقيقت وجود ما را بر ملاء مي كند. امثال دكتر ايزدي ها اين شهامت را داشته اند كه بقول اروپايي ها از داخل "جعبه تفكر عامه پسند و فرهنگ عوامزدگي و عوامفريبي تاريخي" بيرون شوند و از بيرون به درون آن بنگرند و بدور از احساسات رايج و نهادينه شده عوام پسند، مسائل را تجزيه و تحليل كنند. اگرچه از "جعبه بيرون شدن" نه تنها بسيار مشكل است بلكه حكم ارتداد را داشته كه بسي مكافات خطرناك بهمراه دارد. البته در طي سالهاي اخير تعداد انگشت شماري از محققين با وجدان شجاعانه با خروج از جعبه و با نگرشي بدون تعصب از برون نگاهي عميق به درون افكنده اند. دليل تاكيد من بر روي عصبيت ايلي بعنوان بستر تاريخي فرهنگي ايرانيان به اين جهت است كه اپوزيسيون تافته جدا بافته اي از ملت و فرهنگ ايران نيست. همه ما در همان بستر سياسي فرهنگي زائيده شده و رشد كرده ايم. وانگهي شواهد نشان مي دهد كه عليرغم تجربه زندگي 25 تا 30 ساله در كشورهاي دمكراتيك و آزاد، عملكرد و تعامل ما با يكديگر مبين فرهنگ ايراني ما است تا تاثير پذيري ما از فرهنگ كشورهاي ميزبان كه مشخصه عمده آنها احساس مسئوليت جمعي و ملي، سلوك دمكراتيك، پذيراي غير خودي، تحمل و بردباري مي باشد. يعني در حقيقت حتي روشنفكران و نخبگان ما ( از جمله بنده، اگر چه در حقيقت من نه روشنفكر هستم و نه نخبه) بعد از بيش از ربع قرن زندگي در دنياي آزاد "غرب" هنوز دمكراتيزه نشده اند. يعني بعد از 25 تا 30 سال پيشرفت و زندگي در دنياي "غرب" ما حداقل در رابطه با ايران و ايراني، منش و مناسبات دمكراتيك را ياد نگرفته ايم تا در اين شرايط دهشتناك و اسفناك كشورمان، با حس مسئوليت جمعي و بر اساس اصول و پرنسيپ هاي دمكراتيك و تحمل يكديگر براي نجات ايران هماهنگ شويم. مكانيسم تعامل و برخورد ما با يكديگر دقيقا بر اساس "عصبيت ايلي" استوار است. طنز تلخ روزگار اينجاست كه هر كدام از ما و يا سازمانهاي مربوطه ادعا مي كنيم منشور جهاني حقوق بشر، آزادي، پلوراليسم (فرهنگ كثرت گرايي و تحمل) و دمكراسي و پيشرفت را به ايران خواهيم آورد. چه طنزي تلخ تر از اين؟. من ِ نوعي كه بعد از 25 تا 30 سال زندگي در يك محيط آزاد و دمكراتيك، هنوز هيچگونه التزام عملي به اصول دمكراسي و كثرت گرايي در تعامل با هموطن دگرانديش و بعضاء حتي هم انديش خود را ندارم، با چه استدلال قابل پذيرشي مي توانم ادعا كنم كه دمكراسي را براي توده هاي عام مردم ايران كه سي سال در محيط خفقان زير نعلين بوده اند، خواهم آورد؟. بقول برتولت برشت "ما كه مي خواستيم جهان را به جهان مهربانان بدل سازيم، افسوس كه خود نتوانستيم مهربان باشيم". بعضي ها شايد اين را توهين به مبارزين قلمداد كنند، كه در اين صورت منظور مرا درك نكرده اند. هدف من موعظه اخلاقي در مورد اپوزيسيون و يا شخصيت هاي اپوزيسيون نيست چون اكثريت قريب به اتفاق آنان انسان هاي با شرف، مخلص، صادق و به اصطلاح "وطنپرست" هستند كه من افتخار آشنايي و همكاري با بسياري از آنها را دارم. بحث من انتقاد از "معلول" نيست زيرا بنده خودم يكي از "آنها" هستم. هدف من نقد بي تعارف "علت" و يا زمينه اصلي مشكلات متعدد ما كه همانا عصبيت ايلي مي باشد؛ است؛ يا وگرنه اگر نيك بنگريم همه ما توليدات و قربانيان اين فرهنگ عصبيت ايلي هستيم كه با افتخار آن را ميراث فرهنگي مي ناميم.
زمينه پيدايش و عملكرد سياسي اپوزيسيون نوين
ايران ما حقا كشوري استثنايي است. ايران تنها كشوري است كه نه تنها در طول تاريخ خود بيش از 1200 جنگ در آن رخ داده است، بلكه در اكثر دوران حيات خويش توسط "بيگانگان" از جمله يونانيان، مغولها، تاتارها، تركمن ها، تركها، اعراب، روسها و انگليس ها مورد حمله قرار گرفته ودر نتيجه عمدتا تحت سلطه بيگانگان بوده است. پادشاهي در ايران بر خلاف سيستم خاندانهاي سلطنتي در جهان كه قرنها تداوم داشته و بعضا دارند، موروثي به معني واقعي كلمه نبوده. در ايران حدود 30 خاندان و يا سلسله سلطنتي عوض شده اند و در اين راستا بسياري از دون مايگان به مقام پادشاهي؛ و پادشاهان به مقام گدائي رسيده اند. چگونگي اين تغييرات و كشت و كشتارهاي ايرانيان توسط ايرانيان و يا به دست بيگانه، هفتاد من مثنوي مي طلبد كه آن را بايد بگذارم و بگذرم. جمهوريت ما نيز منحصر به فرد مي باشد، همانگونه كه دين و مذهب ما نيز استثنايي مي باشد. ايران نه فقط تنها كشور شيعه دنيا است، بلكه تنها مذهب و يا مكتبي است در بين همه مذاهب، مكاتب و مسلك هاي دنيا، كه به ياران نزديك پيامبر خود، و حتي به همسر پيامبر خود، و بر خلاف فرمان صريح كتاب مقدس (قرآن) كه در سوره توبه مي گويد زنان پيامبر مادران امت هستند؛ لعنت و ناسزا مي گويد. ايران در زمان عمر خليفه دوم مسلمان شد، اما از بالاي منبر همان اسلام، به آورنده دين خود ناسزا مي گويند، و مراسم "عمر كشون" براه مي اندازند. در كجاي دنيا چنين مذهبي را سراغ داريم؟ حدود صد سال پيش كه در ايران انقلاب مشروطه رخ داد؛ نيمي از ملل امروز، پا به عرصه حيات نگشاده بودند. در بسياري از كشورهاي اروپا حكومت مطلقه بود. در آمريكا نژاد پرستي و تبعيض بر عليه سياهان حكمفرما بود. در جزيره فيجي، بعنوان مثال، انسانها را زنده زنده در ديگ مي جوشاندند و مي خوردند. امروز فيجي يك دمكراسي متمدن است، يك سياهپوست رئيس جمهور آمريكا شده است؛ اما در ايران ما هزاران نفر جمع مي شوند تا كشتن يك انسان را از بالاي جرثقيل تماشا كنند، و يا با سنگسار يك زن بيگناه لذت ببرند و به وظيفه شرعي (فرهنگي) خود عمل كنند. در ايران امروز ما ،شايد بيشتر از هر ناكجا آباد ديگر، انسانهاي زيادي هستند كه بخاطر منفعت شخصي خود حتي حاضرند برادر و عزيزان خود را نابود كنند. در نتيجه چنين كشور و فرهنگ استبدادزا و استثنايي، قابليت توليد اپوزيسيون "اينچناني" را نيز دارد. اپوزيسيون؛ در ارزيابي نهايي، زاييده همان بستر فرهنگي منبعث از عصبيت ايلي است كه ريشه در تاريخ دارد. براي شناخت اپوزيسيون بايد به شناسنامه آن رجوع كرد و ديد كه چگونه شيوه زاده شدن آن با اكثر سازمانها و يا اپوزيسيون هاي موجود در كشورهاي دمكراتيك تفاوت فاحش دارد. اگر سازمانها و احزاب دمكراتيك بطور طبيعي به دنيا آمده اند، عمده اپوزيسيون ما از طريق جراحي و يا سزارين به دنيا آمده اند. به همين دليل افتخار مي كنند كه از همان روز اول با يك قهر انقلابي آشتي ناپذير از دل خشم و خون زاده شده اند تا خصم خويش را نابود و خود بجاي آن بنشينند. سازمانها و احزابي كه با چنين انديشه اي و در چنين بستر فرهنگي ـ سياسي، ساختار ايدئولوژيكي و مبارزاتي خود را بنا مي سازند ناچارند براي مصون ماندن از گزند محيط نامساعد و خصمانه، همانند عملكرد يك "ايل" آن را در قالبي بسته، جامد و انعطاف ناپزير قرار دهند. اين قالب تشكيلاتي و تفكر غالب (عصبيت ايلي) براي مبارزه بر عليه خصم، آن هم خصمي كه بايد بطور آشتي ناپذير نابود شود، بوجود آمده بود. اينك بعد از حدود چهل سال؛ و با توجه به مناسبات دنياي مدرن امروزي، بسياري از ما تلاش مي كنيم تا آن قالب جامد و خرقه سرخگون عادات گذشته را همانند پوست كهنه مار به دور بياندازيم، و كت و كراوات آبي رنگ منشور جهاني حقوق بشر و دمكراسي و آزادي به تن كنيم و بجاي مبارزه بر عليه مخالفان و "دشمنان" با آنها هماهنگي و همكاري كنم. بهر حال همه مي دانيم كه ترك عادت موجب مرض است. حقيقت اين است كه ما براي كار دمكراتيك و اجماع و كثرت گرايي و التزام به خرد جمعي و كار گروهي با غير خودي ساخته نشده ايم ــ نه آن روش فكري را داريم و نه آن منش فرهنگي را. ساختار ژنتيكي عملكرد سياسي ما فقط براي يك كار برنامه ريزي شده است، و آن هم مبارزه براي "حذف رقيب" كه در فرهنگ سياسي ما "نابودي كامل دشمن" خوانده مي شود.
مكانيسم تعامل حكومت؛ مردم و اپوزيسيون در فرهنگ استبدادي ما
فرهنگ عصبيت ايلي بعنوان خصيصه كيفي ثابت فرهنگي از منظر زير بنايي، شامل حكومت، مردم و اپوزيسيون نيز مي شود زيرا كه همه برخاسته از آن بستر مشترك فرهنگي تاريخي هستند. دكتر علي مير فطروس در كتاب برخي منظره ها و مناظره فكري مي گويد: "يك نظام سياسي را تنها سران آن تعيين نمي كنند؛ بلكه اپوزيسيون نيز در هدايت يا انحراف آن نقش مهمي دارد". اين دقيقا همان حرفي است كه يكي از سياستمداران سوئد گفته است: "عملكرد رژيم حاكم بر يك كشور را تا حد زياد مي توان از دريچه عملكرد اپوزيسيون آن رژيم شناخت". البته در طول تاريخ ايران شخصيت هاي شجاعي از جمله ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، ميرزا تقي خان امير كبير، دكتر محمد مصدق و دكتر شاپور بختيار مي خواستند "پارادايم شيفت" يعني تحول بنيادي را در تفكر و فرهنگ سياسي اجتماعي ايران، كه در روبنا بر پايه عوامفريبي و عوامزدگي ، تحسين و ترويج خرافات، منافع شخصي و يا گروهي، مكاري و حذف غيرخودي مي باشد، بوجود بياورند. اما بريدن اين "بند ناف" از زهدان تاريخ كار چندان آساني نيست. من شخصاء از جزئيات وقايع روزگار در زمان آن سه نخست وزير، قائم مقام، امير كبير و مصدق خبر ندارم. اما در سرنگوني چهارمي يعني شاپور بختيار بهمرا ملت "آگاه" و شجاع ايران شريك جرم بوده ام. آنروز كه بختيار هشدار مي داد كه "اي ملت شما داريد از زير چكمه به زير نعلين مي رويد". ملت ميليوني و آگاه ايران به جاي تعمق و تفكر فرياد كشيدند: "بختيار ! بختيار ! نوكر بي اختيار!". من هم همين شعار را فرياد زدم، زيرا من نيز همانند ميليونها جوان و نوجوان ديگر كه بعدها بسياري از آنها در جمهوري اسلامي اعدام شدند، محسور تصوير امام در ماه بودم. بعد از قيام 22 بهمن كه نشر توضيح المسائل خميني آزاد شد و من آن را خواندم، ديگر خيلي دير شده بود.
عليرضا قلي در كتاب جامعه شناسي نخبه كشي مي نويسد: "جامعه ايراني در حالت عادي ، امثال سالارها، آصف الدوله ها و ميرزا آقاخان را توليد مي كند و اگر استثنائا و يا اشتباها اشخاصي مثل قائم مقام يا امير كبير پا به عرصه فعاليت مي گذاشتند، اين فرهنگ به سرعت رفع اشتباه مي كرد و در فاصله كوتاهي اين بزرگان را مي كشت كه براستي اين ملت درخور اين بزرگان نبود". بياد داريم كه همين ملت به سركردگي اساتيد دانشگاه، روشنفكران و سياسيون برجسته ملي، مذهبي، كمونيست و سوسياليست و پان ايرانيست و غيره و با الهام از بخش فارسي راديو بي بي سي، "اشتباه" بختيار را بعد از مدت كوتاهي از زمامداري او، نه تنها سريع رفع كرد، بلكه او را كشت. حداقل اين يكي را نمي توانيم به اجداد نسبتا ناآگاه و بيسواد خود نسبت بدهيم. لابد اعتراض مي كنيد كه منظورت از "كشت" چيست؟ ملت او را نكشت !. رژيم او را كشت. من مي گويم نخير ! فرهنگ ما او را كشت، همان فرهنگي كه خميني و خلخالي را بر بختيار ترجيح داد. همان فرهنگ نيز يكبار ديگر رفع "اشتباه" نمود.
عده اي نيز استبداد زمان شاه را عامل ناآگاهي مردم و اپوزيسيون و در نتيجه برقراري حكومت آخوندي مي دانند. براي رد اين استدلال تا حدي نادرست، اولا فرض گيريم كه اكثريت قاطع مردم ايران در داخل كشور اجازه رشد و كسب آگاهي سياسي را نداشتند و به همين دليل به دام آخوند افتادند. آيا اساتيد دانشگاه، تحصيلكرده ها و شخصيت هاي نظير سنجابي، بازرگان، سحابي و گروهايي نظير جبهه ملي و حزب توده و غيره نيز ناآگاه و بيسواد بودند كه چندتا آخوند آنها را فريب بدهد؟ آيا هزاران دانشجو ، روشنفكر، دكتر و مهندس چپ و ضد مذهب كنفدراسيوني در اروپا و آمريكا نيز فاقد آگاهي سياسي بودند؟ دوما مگر ما اشعار حافظ و خيام و غيره را نخوانده بوديم. قرنها پيش خيام گفته بود: " با اين دو سه نادان كه چنان مي دانند" / "از جهل كه داناي جهان ايشانند". "خـــر باش كه آنان ز خـــري چندانند" / " هـر كو، نه خــر است؛ كافرش مي دانند". و يا حافظ كه در مورد سالوسي؛ تزوير، دو رويي و رياكاري موجودي كه از او بعنوان، زاهد، صوفي، شيخ، محتسب، واعظ،، فقيه، و قاضي و غيره ياد مي كند؛ صدها شعر ناب سروده است: "مي خور كه شيخ و مفتي و محتسب" / " گر نيك بنگري، همه تزوير مي كنند" . سوماّ بايد به انقلابات، قيام ها و يا تغيير رژيم حكومتي، در طي سي سال گذشته، در بيش از 30 كشور دنيا، يعني از غرب گرفته ( نظير شيلي و برزيل و آرژانتين) تا شرق ( نظير فليپين و كامبوج و اندونزي)؛ و از شمال گرفته (نظير روماني و لهستان و چك) تا جنوب (نظير افريقاي جنوبي، غنا و كنيا)، اشاره كنم. آيا ديكتاتوري ماركوس در فليپين، يا چاي شسكو در روماني، يا پينوشه در شيلي، يا رژيم نژاد پرست آفريقاي جنوبي، يا پل پت در كامبوج، از ديكتاتوري شاه بهتر بودند؟ چطور شد مردم همه اين كشورها رژيم خود را با قيام هاي مخملي و نارنجي و مبارزات مسالمت آميز، و حتي قيام و انقلاب عوض كردند، ولي سيستم سياسي بسيار پيشرفته تر از گذشته جايگزين آن كردند. ايران تنها كشور بود كه قيام كرد تا به ژرفناي قرون وسطاء بر گردد، و برگشت. مبناي مبارزه و قيام مردمان آن كشورها منافع ملي و پيشرفت بسوي آينده بود و نه انتقام شخصي و يا ارضاي عقده هاي حقير رهبراني حقيرتر كه بر امواج عوامفريبي و احساسات كذاب مبتني بر "عصبيت ايلي" سوار شدند تا گذشته "پر افتخار" را باز توليد كنند. در كامبوج كه پل پت موزه هاي ميليوني از جمجمه مخالفان حكومت ساخته بود، حتي مسئولين درجه يك و ياران نزديك پل پت تا يك سال پيش آزاد بودند. آيا اين خودفريبي است و يا عوامفريبي كه بگوئيم فرهنگ ما بالاتر از كامبوج و افريقا و شيلي و فيليپين و غيره است. عطر آن است كه خود بـبويد؛ نه آنكه عطار بـگويد. نلسون ماندلا 28 سال در زندان و سلول انفرادي زجر كشيد، اما بعد از آزادي براي پشرفت كشورش، با زندانبانان و دشمنان خود بر سر ميز مصالحه ؛ مذاكره و همكاري نشست. سيستم دمكراتيك جايگزين ژنرال پينوشه خون آشام در شيلي، حتي به او اجازه و امنيت داد تا در كشورش زندگي كند، زيرا آنها معتقد بودند آينده را نبايد در قربانگاه "گذشته" و ارضاي حس انتقامجويي، قرباني كرد. اما در مورد ما ايرانيان؟ ما همواره با افتخار، گذشته "پر افتخار" خود را با ريختن بيرحمانه خون خودي و غير خودي، باز توليد مي كنيم. بايد اقرار كنيم اين ما بوديم كه همانند انسانهاي مسخ شده در شعار هاي مبارزاتي خود فرياد مي كشيديم: "مرگ بر ..." و يا "اعدام بايد گردد". خوب بياد دارم شعارها و خواسته هاي انقلاب كه ما نيمه شبها آنها را با رنگ (قوطي) فشاري بر روي ديوارهاي شهر مي نوشتيم، چيزي جز "مرگ بر .." و "اعدام بايد گردد" نبود. حال كه با تحقق شعار هاي خود ما مملكت به سرزمين مرگ و اعدام روزانه تبديل گشته است از چه كسي بايد گله كرد؟ آري ملل ديگر با شتاب بسوي آينده رفتند و ما در عرض اين سي سال به گذشته باز گشتيم و در مورد عاشورا و تاسوعا، اهورامزدا؛ منشور حقوق بشر كوروش؛ كودتا و يا قيام 28 مرداد، حماسه سياهكل و و غيره نوحه سرائي كرديم؛ زيرا حماسه سازي و اسطوره پردازي هنر پر افتخار ماست! بعد از سرخوردگي و مايوس شدن از ناكامي شعار حكومت عدل علي، اينك آن چه را اپوزيسيون وعده مي دهد؛ اينده و يا دنياي فردا نيست؛ بلكه بازگشت به گذشته پر افتخار اهورامزدايي و يا منشور حقوق بشر كوروش و حتي حكومت مصدق و غيره است.
نظرات و پيشنهادات شخصيت هاي اپوزيسيون نوين
نقطه نظرات وصول شده نه افشاي راز بود و نه مطلب جديدي. اكثرا معتقد بودند كه اپوزيسيون بايد منافع "شخصي" و "گروهي" را به كناري گذاشته و حول محور منافع ملي با يكديگر متصل شوند؛ يعني همان آرزو ها و درخواست هايي كه همگي تكرار مي كنند، بدون اينكه آگاه باشند كه بنا به دلايلي كه در اين مقاله برشمردم، اين امر شدني نيست. به همين دليل قرار اوليه بنده يعني بازگو كردن نظرات اپوزيسيون در اين نوشتار، تبديل به پرداختن ريشه اي مشكل اپوزيسيون شد. عباس ميلاني در مورد ناتواني اپوزيسيون مي گويد:" علتش هم تاكنون به گمان من اين است همان كساني كه در سال 1357 رهبري اپوزيسيون خارج از كشور را در دست داشتند، هنوز هم فكر مي كنند كه مي توانند رهبري را در دست داشته باشند. برخي نيز معتقد هستند كه بايد از سازمانها و احزاب سنتي و شناخته شده عبور كرد و فقط با تكيه بر افراد و شخصيت ها اپوزيسيون را بسيج نمود. آنها مي گويند: " راهي غير از تشكيل ساز مان هاي متشكل از افراد آزاد و مستقل نيست. مشكل اساسي اين نظريه اين است كه اصولا افراد آزاد، ليبرال و مستقل ِ منفرد بنا به خصوصيات فردي و ذاتي، ميانه چنداني با كار سازماني و گروهي ندارند، اگر چه قابل سازماندهي در يك جنبش فراگبر ملي هستند. عده اي نيز كار جمعي (همه با هم) را ناممكن و غير عملي مي دانند و تاكيد بر روي كار جناحي و گروهي مي كنند. آنها معتقد هستند كه جناح هاي مختلف نظير مليون؛ جمهوريخواهان، مشروطه خواهان، و مجاهدين (شوراي ملي مقاومت) و يا اقوام هر كدام كار خود را به پيش ببرند، زيرا هر گونه اتحاد و همگوني پس از مدتي نه تنها بصورت ناهنجاري متلاشي، بلكه باعث افزايش كدورت و دشمني ها نيز خواهد شد. تعدادي نيز سر خورده از ناكامي هاي سياسي اپوزيسيون، بر اين باور هستند كه بايد بجاي كار كلاسيك سياسي، در زمينه حقوق بشر فعال بود. دكتر مهرداد مشايخي از اتحاد جمهوريخواهان، دربخش پانردهم از رشته مقالات خود به نام مشکلات فرهنگی ناامنی، بدگمانی و ضعف همکاری در ایران، ده پيشنهاد را مطرح ساخته بود؛ كه بنده بند سه و چهار آن را در اينجا بازگو مي كنم: ۳ ـ همکاری با برخی نیروها میتواند تا مرز تلاش برای متحد شدن پیش رود و با سایر نیروها صرفا به اتحاد عمل و همکاریهای مقطعی بر سر مسایل حقوق بشری و عام محدود شود. ولی دیالوگ و گفتوگو با تمامی نیروهای سیاسی یک اصل است که نباید از آن عدول شود. ۴ ـ با توجه به فرقهگرایی مزمن در جامعه سیاسی برونمرزی پیشنهاد میکنم نیروهای سیاسی اپوزیسیون نهادی را برای گفتوگوهای سازنده میان خود ایجاد کنند. شاید لازم باشد حداقل سالی یکبار نمایندگان تمامی جریاناتی که مایل به این گفتوگوی فراگیر (و بدون قید و شرط در مورد حضور «دیگران») هستند در محلی گرد آمده و دیالوگی را برای یافتن حداقلها و حداکثرها در مورد همکاری سیاسی پیش برند. عده اي نظير مستشار معتقد هستند كه بايد ضابطه و خرد را جايگزين رابطه و احساسات كرد. فرهنگ رفيق بازي و پارتي بازي حتي در مناسبات شخصيت هاي اپوزيسيون نقش عمده اي را بازي مي كند. عرفاني با اشاره به خصوصيات روبنايي فرهنگي ما معتقد است كه اپوزيسيون در تعیین رفتارهای مبارزاتی خود، که باید رفتارهای «سیاسی» باشد، از ویژگی های روانشناسی فردی و یا اجتماعی ایرانی تاثیر می پذیرند و نه از ویژگی های یک کارسیاسی حرفه ای و فرا فردی. تصمیم گیری های افراد و سازمان های به ظاهر «سیاسی» ما نه از سر محاسبه و درک سیاسی، بلکه بیشتر بر اساس پدیده هایی مانند رقابت جویی کور، خودمحوري، حیثیت خواهی، کینه ورزی، حسادت، روی دیگری را کم کردن، لج بازی، اثبات خود به هر بهایی و ... استوارست. وي سپس مي پرسد: "آيا می توان همچنان به همین نگرش ناموسی، غیرتی، ایدئولوژیک و غیر سیاسی ادامه داد و سرنوشت خود، مردم، وطن و نسل های آینده را به دست رژیم، آمریکا، اروپا واسرائیل سپارد؟". دكتر اسماعيل نوري اعلاء نيز مشكل را ريشه اي مي بيند و در مورد عملكرد اپوزيسيون مي نويسد: " طرفه آن است که برچسب زنی های ما به يکديگر صرفاً بخاطر بدطينتی و سوء نظرمان نيست و بيشتر از تربيت مذهبی خردگريز و فرا استدلالی منتشر در فرهنگ ما نشأت می گيرد". عده اي شايد اميد به نسل جوان داشته باشند با اين تصور كه نسل بعد از انقلاب مبتلاء به آن بيماري فراگير نسل قديمتر از خود نيست. بايد عرض كنم كه در اين مورد نيز تحقيق كرده ام. خوشبختانه بايد بگويم كه آنها نيز فرزندان اين خاك هستند و متاسفانه از آفات آن مبرا نيستند.
مشكل ما چيست و راه حل كدام است؟
من ريشه اساسي و "زير بنايي" مشكلات فرهنگ مردم ايران را كه اپوزيسيون نيز بخشي از آن است، بازگو كردم. عامل مهم ديگر نقش رژيم مي باشد كه مدتها پيش آن را به تفصيل در مقاله اي تشريح كرده بودم. رفسنجاني رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام سالها پيش در نماز جمعه تهران گفت كه ضد انقلابي هاي فراري در خارج (اپوزيسيون برونمرزي)، با همكاري وسيع دستگاههاي تبليغاتي استكبار جهاني ما را در سطح بين المللي بي آبرو و بي اعتبار كرده اند؛ ما نيز بايد برنامه اي براي بي اعتبار كردن آنها داشته باشيم. عريان كردن بيشتر اين مطلب ضرورتي ندارد، زيرا كمتر كسي است كه تاثيرات عملي اين گفته رفسنجاني كه بعدا تبديل به "استراتژي فعال رژيم براي انفعال ضد انقلاب" تبديل شد، مطلع نباشد. رژيم جمهوري اسلامي نه تنها با اعزام نفوذ هاي ظاهرا دوآتشه به ميان اپوزيسيون و تاسيس و يا استفاده ابزاري از كانال هاي رنگارنگ و آريامهري و هخا و غيره، بلكه با آگاهي كامل نسبت به فرهنگ عصبيت ايلي ما و بهره برداري از آن، موفق شد اپوزيسيون برونمرزي يعني چهار ميليون ايراني با ميلياردها ثروت، و هزاران فعال سياسي، دهها حزب و جبهه و سازمان، ، بيش از دهها كانال تلويزيون ماهواره اي، صدها روزنامه و مجله و نشريه، دهها راديو، صدها انجمن و نهاد و بنياد و ميليونها وب سايت اينترنتي، و با در دست داشتن قوي ترين و كارا ترين وسيله ارتباطي يعني اينترنت؛ را منفعل و يا تبديل به يك "كلاف سر در گم" تلف شده در غربت بكند. اكنون كار بدينجا رسيده است كه ارگان دفتر سياسي سپاه پاسداران با تشكر ضمني از تلويزيون هاي برونمرزي، عملكرد آنها را به نفع رژيم جمهوري اسلامي و تحكيم نظام دانسته و مسئولين آنها را دعوت به ايران و بخوان "همكاري نزديكتر" فراخوانده است.
همانگونه كه توضيح دادم مشكل ما از ماست كه بر ماست. بايد از خود برون شويم و به درون بنگريم. آنوقت خواهيم ديد كه اين دود سيه فام و اين شعله سوزان كه بر آمد ز چپ و راست، از ماست كه بر ماست؛ و بقول ملك الشعراي بهار ليكن چه كنم، آتش ما در شكم ماست، نه جرم ز عيسي، نه تعدي ز كليساست. از خويش بناليم كه جان سخن اينجاست! و اين به عقيده من همان چيزي است كه دكتر علي مير فطروس در كتاب برخي منظره ها و مناظره فكري مي گويد: "انقلاب سال 57 آن "آئينـه حفيفت"ي بود كه تماميت وجود ما را عريان و آشكار ساخت. به عبارتي ديگر: انقلاب اسلامي، تبلور عيني قرون وسطاي مخفي و مخوفي بود كه در جان و جهان ما خانه كرده بود. متاسفانه بسياري هنوز نمي خواهند در اين "آئيـنه" بنگرند تا بر بي بضاعتي فرهنگي و بي نوائي سياسي ـ فلسفي خويش واقف شوند." مشكل اساسي ديگر چيرگي جو ِ بي اعتمادي و ياس در جامعه ايراني است. ناكامي هاي مكرر تاريخي نظير انقلاب مشروطيت، ساقط كردن رهبر جنبش ملي نفت، انقلاب 22 بهمن، و حتي شكست حركت اصلاح طلبانه دوم خرداد ( از منظر 20 ميليون ايراني) نوعي ياس و نااميدي را از يك سو و انديشه مطلق بودن استبداد حاكم از سوي ديگر را، بر اذهان استبداد زده مردم عامه غلبه داده است. اپوزيسيون كه عملا آئينه و مظهر اشفتگي فرهنگي و تاريخي ما است، در طي سي سال گذشته كارنامه اي بسيار مايوس كننده تر دارد. شكست جنبش "رفراندوم" توسط خود به اصطلاح "اپوزيسيون، ناكامي نشست هاي برلين، لندن و پاريس و شكست همايش بروكسل، ناكامي نشست هفتصد نفره جمهوريخواهان، بي ثمر بودن حركت جمهوريخواهان لائيك، متلاشي شدن و سپس خصوصي سازي و فرقه اي شدن هما (همبستگي ملي ايرانيان)، فروپاشي كنگره همبستگي ايرانيان، شكست جنبش نجات ايران در نطفه و غيره مثالهاي از "مشت نمونه خروار است" مي باشند.
نتيجه گيري و كلام آخر
بنده نتيجه گيري را بعهده خواننده محترم اين نوشتار مي گذارم، و اين مقاله را با كلام آخر در مورد گام اول به پايان مي رسانم. اولين گام براي حل مشكل، اعتراف و پذيرش وجود مشكل در درون خودمان است. شناخت و آگاهي كامل و بدون تعارف ما به بيماري مزمن فرهنگي كه بازتاب روبنايي آن را در پندار، كردار و عملكرد سياسي خود مي بينيم؛ مهمترين قدمي است كه ما مي توانيم با شهامت برداريم. اگر هر كدام از ما بر اين باور استوار باشيم كه مشكل از ما نيست، بلكه از ديگران است؛ بقول حسن نراقي ( به نقل از كتاب چرا درمانده ايم؟ ـ جامعه شناسي خودماني) اگر صد بار حكومت را از بيخ و بن عوض كني، اگر تمام دشمنان فرضي و حقيقي خارجي و داخلي را از روي زمين محو كني، اگر تمامي افلاك و سماوات را به خدمت در آوري، تا ريشه مشكل را در خودمان خشك نكنيم به جايي نخواهيم رسيد. در اين برهه از زمان و با اين وضع اسفناك اپوزيسيون بايد واقعگرا بود و به دور از هرگونه آرمانگرايي و اميد واهي، چشم اميد را از اين "اپوزيسيون" كه خودش به بخشي از مشكل تبديل شده است، بـريد. اگر ديروز آخوندها با شعار هايي نظير عدالت اللهي و عدل علي و غيره ما را فريب دادند، امروز نيز بسياري هستند كه با شعار هاي نظير منشور كوروش و منشور جهاني حقوق بشر و غيره نوبت رياست خويش را به انتظار مي كشند. اگر اين جماعت به منشور جهاني حقوق بشر كمترين اعتقادي داشتند، در عرض اين سي سال با عملكرد خويش آن را ثابت مي كردند. در پايان اين مقاله ، بجاي خواندن و يا نوشتن اين همه آيه ياس و نوميدي، بايد اميدوارانه اذعان كنم كه انقلاب مشروطه، قيام ملي صنعت نفت، قيام 22 بهمن و حتي تا حدي جنبش دوم خرداد نشان دادند كه ملت ايران پتانسيل بالقّوه براي خيزش عليه استبداد را دارد و در عمل آن را بارها ثابت كرده است، و من اطمينان دارم كه دير يا زود، ملت ايران همانگونه كه به كرات نشان داده است، با يك خيزش تاريخي ديگر رژيم جمهوري اسلامي را عليرغم تمامي سركوب ها و تدابير شديد امنيتي و اطلاعاتي آن براي جلوگيري از چنين خيزشي، به همان جايي خواهد فرستاد كه بيش از 30 رژيم و سلسله ماقبل آن به آنجا رفته اند. حقا در كنار همه عيب هايي كه در اين مقاله بر شمردم، بايد با اشاره به هنر ملت ايران كه همانا "خيزش بر عليه ستمگر" مي باشد، كلام آخر را به پايان برسانم و مژده بدهم كه از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فالي و فريادرسي مي آيد. رژيم جمهوري اسلامي سرنگون خواهد شد، اما دمكراسي جاده ايست طولاني؛ كه ملت ايراني بعد از پرسه زدن در كوچه هاي بن بست اسطوره پردازي و آرمانگرايي ايدئولوژيكي در نهايت بدانجا خواهد رسيد.
عبدالستار دوشوكي لندن doshoki@gmail.com
|
||||||||||
برگرفته از : iranglobal |
||||||||||
انتشار از: داریوش حاجبی |
||||||||||
نظرات : |
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
| موسی عنی نژاد | ||||||||||
انسان گرایی مهم تر از ملی گراییموسی غنینژاد از جمله روشنفكران ایرانی منتقد به عملكرد ملیگرایان ایرانی است. غنینژاد معتقد است كه ملیگرایان ایرانی، برداشتی بیمارگونه از ناسیونالیسم را جایگزین معنای حقیقی این مفهوم كردند و به آن پر و بال دادند. در این گفتوگو غنینژاد، انتقادات خویش به ملیگرایان ایرانی را باز میگوید و البته پاسخی نیز به منتقدان خود میدهد. /گفتگو با موسی غنی نژاد شنبه، 23 آذر 1387
شما از جمله روشنفكران ایرانی هستید كه انتقادهایی جدی را به مساله پیامدهای منفی ملیگرایی از جمله در جریان ملی شدن صنعت نفت وارد میكنید. درمقابل منتقدان شما معتقدند كه سخنان شما در نقد پیامدهای ایرانی ملیگرایی نشان از نوعی وادادگی و مرعوب شدن دارد. سئوال این است كه انتقادهای شما به حاملان ملیگرایی در ایران از چه خاستگاهی برخاسته كه شما را با اتهام وادادگی مواجه كرده است؟ شاید اول لازم باشد ملیگرایی واقعی و در مقابل آن وادادگی را دوباره تعریف كنیم. كسانی كه از ملیگرایی سخن میگویند، فقط شعار میدهند. ملیگرایی به معنای واقعی آن مفهومیجدید و مربوط به اروپا است. در پایان قرون وسطی و با اوجگیری روابط سرمایهداری و اقتصاد بازار و تبع آن نیاز به مسائلی همچون یكسان شدن معیارهای مربوط به پول و برقراری امنیت داخلی و همچنین برداشتن موانع و قوانین محلی كه مانع تجارت بودند، ضرورت تشكیل یك واحد سیاسی بیش از هر چیز خودنمایی میكرد. واحدی كه اروپاییها نام آن را Nation گذاشتند كه “ملت” ترجمه شده است. این دولت ملی یا ملت به مفهوم اروپایی درعین حال هویتی فرهنگی هم دارد اما مهمتر از همه این ملت یك واحد سیاسی با مرزهای جغرافیایی مشخص است كه پول واحد دارد و دادوستد در داخل مرزها آزاد است. به دنبال این تعریف است كه در اروپا كشورهای ایتالیا، فرانسه و آلمان شكل میگیرند و مبتنی بر آن، این واحد سیاسی جدید “ملت” نام میگیرد. به مرور و با گسترش روابط سرمایهداری مرزهای این دولت – ملتها كمرنگتر میشود و امروزه اتحادیههای منطقهای فراوانی به وجود آمده كه مرزهای اقتصادی را بر میدارد و دولت – ملتها از نظر اقتصادی مفهوم خود را از دست میدهند. این معنای دقیق ملت است.
این مفهوم جدید چگونه و در چه زمانی وارد مرزهای ایران شد و اولین زمزمههای ملیگرایی در ایران توسط كدام جریان سیاسی شنیده شد؟ در ایران بعد از انقلاب مشروطه ایرانیان پی بردند كه باید ملتی مشخص با پول واحد و زبان مشخص و.. دایر كنند كه این واحد سیاسی بعد از انقلاب مشروطه و به خصوص در زمان حكومت رضاخان به منصه ظهور میرسد. اما آنچه من به عنوان آسیبشناسی ناسیونالیسم انتقاد میكنم براین اساس است كه عدهای آرمانهای قدیمیبازگشت به گذشته و ایرانگرایی را با ناسیونالیسم به معنای جدید آمیخته میكنند و اسم آن را ملیگرایی میگذارند كه اصلیترین مشخصه بیرونی آن هم اجنبیستیزی است. این اجنبیستیزی درواقع بیماری ناسیونالیسم است. من منتقد آن حركتی هستم كه در جریان ملی شدن نفت و حتی قبل از آن در زمان رضاشاه به عنوان بازگشت به گذشته و هویت باستانی ایران نمود یافت و به رواج شوونیسم و طرح این شعار كه ایرانیها برتر از ملتهای دیگر هستند و مشكلات همه از ناحیه بیگانه ایجاد میشود، انجامید. نگاه توطئهنگر نسبت به بیگانه از دوران نهضت مشروطه وارد افكار ایرانیان میشود كه نقطه اوج آن دوران مصدق بروز مییابد و حتی مصدق در گفتگویی با روزنامههای خارجی در زمانی كه نخستوزیر بود با صراحت این جمله را میگوید كه تمام مشكلات ایران از زمان حمله اسكندر به ایران آغاز شد.این تفكر نه یك تفكرعلمیو سیاسی كه نوعی تفكر بیمارگونه است كه خود را پاك بپنداریم و همه بدبختیها را از دیگران بدانیم و معتقد باشیم كه اگر به استقلال به معنای ایزوله كردن ایران برسیم تمام مشكلات ما حل خواهد شد. متاسفانه هنوز هم این گفتار وجود دارد و باعث گرفتاری ماست. چگونه است كه یك روشنفكر امروز از مصدق دفاع میكند درحالیكه شعارهای اجنبیستیزی مصدق هنوز هم باعث گرفتاری ماست.
به هرحال منتقدان شما را به وادادگی متهم میكنند. این انتقاد از چه خاستگاهی برخوردار است؟ وادادگی راجع به اصول اتفاق میافتد. حضراتی كه این حرفها را میزنند چون خودشان هیچ اصولی ندارند به راحتی دیگران را به وادادگی و مرعوب بودن متهم میكنند. هیچگاه هم مطرح نمیكنند كه ما درمقابل چه چیز مرعوب هستیم. اصولی كه بنده به آن اعتقاد دارم، اصول انساندوستانه همچون حقوق بشر، آزادی فردی و آزادی مالكیت است. این دوستان اگر میخواهند مشخص صحبت كنند بهتر است بگویند كه ما در مقابل كدامیك از این اصول وادادهایم.
به نظر میرسد شما نتایج حاصل از عملكرد مصدق را در راستای منافع ملی ایرانیان ارزیابی نمیكنید درحالیكه ملیگرایی بر بستر منافع ملی شكل گرفته است؟ حتما همین طور است. من معتقدم اقداماتی كه اوج آن در دوره مصدق صورت گرفت نظیر بدعتهایی كه گذاشته شد كه مبتنی بر آن باید به عنوان ملی كردن همه چیز را در یدقدرت دولت قرار داد و اجنبیستیزی را بزرگترین بهانه رای آوردن و محبوبیت داخلی كرد، اقداماتی بیمارگونه بود. بازكردن راه برای رواج این شعار كه “هنز نزد ایرانیان است و بس” شایسته یك سیاستمدار نیست و تبعاتی منفی همراه میآورد.
مطابق تعریف مدنظر شما آیا میتوان از الگوی ملیگرای مثبت در مقابل الگوی ملیگرای افراطی و منفی هم سخن گفت؟اصولا آیا شما وجهی مثبت برای ملیگرایی درنظر میگیرید؟ بله، ملیگرایی وجه مثبت دارد به این معنی كه همراه با آن یك واحد سیاسی تعریف میشود كه انسجام دارد و فعالیتهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در درون این سیستم معنادار شده و هویت پیدا میكند. اما فراتر رفتن از این حدود و دیگران را محق ندانستن بیرون آمدن از حدومرزها است. اما من معتقدم كه مهمتر از ملیگرایی، انسانگرایی است و نباید انسانیت را فدای ملیگرایی كرد. حقوق فردی انسانها مهمتر از شعارهای كلی ناسیونالیسم است و به نام ملیگرایی نباید ایرانیها را آزار و خفت دهیم. هیچ آرمانی بزرگترین از انسانیت نیست.
مبتنی بر این تعریف آیا میتوان از یك الگوی ملیگرایی مثبت در ایران نام برد؟ من سراغ ندارم كه الگوی خوبی درست كرده باشیم. اغلب اتفاقی كه در كشور ما افتاده این است كه هرچه از مفاهیم مدرن داخل كشور آوردیم خراب كردهایم .ملیگرایی هم مستثنا از این قاعده نیست.
به هرحال در جریان غالب ملیگرایی ایرانی چهرههای مختلف حضور داشتند. اگر نتوان از الگوی مثبتی نام برد حتما میتوان از اشخاصی نام برد كه رفتارشان با آنچه ناسیونالیسم بیمارگونه مینامید متفاوت بوده است؟ حتما بوده است. اما من سودی در این نمیبینم كه اسم ببریم. این اسم بردنها سوءتفاهمهای جدیدی را همراه میآورد. از دل تعریفی كه از مفاهیم كلی ارائه شد میتوان مصداقها را بیرون كشید.
و به جز ملیگرایی دهه 20،كه شما آن را الگوی ملیگرایی افراطی معرفی میكنید آیا به اعتقاد شماو با تعریف مدنظر شما زمانی دیگر هم با تبعات منفی ملیگرایی مواجه بودهایم؟ اول از همه من در مورد مصدق یك موضوع را باید روشن كنم. من معتقدم كه مصدق نیت خوبی داشت و انسان والایی از نظر شخصیتی و اخلاقی بود.من در انتقادهای خود به شخص مصدق كاری ندارم، از اندیشه و تفكری كه كشور ما را گرفتار كرد انتقاد میكنم. ملیگرایی افراطی را به عنوان اشخاص مخاطب قرار نمیدهم. چیزی كه به نظر من در دهه 1320 در ایران اتفاق افتاد درهم آمیختن برداشتی تحریف شده از ناسیونالیسم و سوسیالیسم است. این تركیب كه از 1320 پایه آن گذاشته میشود تا به امروز هم ما را گرفتار كرده است. من نام آن را ناسیونال سوسیالیسم گذاشتهام كه بارمنفی دارد. ببینید، هم در سوسیالیسم آرمانهای خوب است و هم در ناسیونالیسم. ولی من منتقد تركیب بیمارگونهای هستم كه در كشور ما شكل گرفت و زندگی سیاسی ما را رقم زد.
حاملان امروزی ملیگرایی در كشور ما از چه خاستگاهی برخاستهاند؟ آیا میتوان از یك جریان ملی گرا درحال حاضر سخن گفت؟ بعد از انقلاب ملیگرایی و حتی سوسیالیسم و چپ گرایی در كشور ما رنگ باخت اما به اعتقاد من این خارج شدن از صحنه ظاهری است. كسانی كه با آنها مبارزه كردند اكنون خودشان گرفتار این ایدئولوژیها هستند.اینكه مشكل ما پیچیده شده دلیل این است.
یعنی به اعتقاد شما حكومتگران امروز ما ملیگرایی را وسیلهای برای سیاستورزی قرار دادهاند و در سیاست غالب امروز ما میتوان ردپای تفكر ملیگرایی گذشته را شاهد بود؟ در سیاست امروز ما گرفتار پوپولیسم و مردمگرایی هستیم. مردمگرایی تركیبی از ناسیونالیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و... است و اصول مشخصی از نظر سیاسی ندارد و مهمترین اصل آن این است كه حركتهایی باب طبع مردم انجام شود و نتیجه حاصله هم چندان مهم نیست. پوپولیسم بنبستی است كه ایدئولوژهای التقاطی كه از ماهیت و هویت خود خارج شدهاند به آن میرسند و ما اكنون به آنجا رسیدهایم.
ملیگرایی در جهان امروز و بعد از این سیر چند قرنی چقدر میتواند جوابگوی نیازهای دنیای جدید باشد؟ در دنیای امروز دیگر تنها شاهد جنبههای منفی ملیگرایی هستیم. توسعهطلبی آمریكاییها رنگ ملیگرایی آمریكایی پیدا كرده است. درحالیكه آمریكاییهایی كه مدعی آزادی و لیبرال دموكراسی هستند، اگر به اصول خود وفادار هستند نباید توسعهطلبی و به كشوری دیگر لشگركشی كنند. لشگركشی روسیه به گرجستان چه معنایی دارد به غیر از همین ملیگرایی. بنابراین در شرایط فعلی من نكته مثبتی در ملیگرایی نمیبینم. درمقابل هرگاه روابط آزاد اقتصادی گسترش یافته، روابط را صلح آمیزتر و انسانیتر كرده است. بنابراین روشنفكران ایرانی به جای اینكه دنبال نوعی ناسیونالیسم ایرانی بگردند بهتر است راجع به جنبههای مثبت جهانی شدن اقتصادی بیندیشند. منبع:شهروند امروز
|
||||||||||
انتشار از: کیانوش توکلی |
||||||||||
نظرات : |
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
| حسین لاجوردی | ||||||||||
تحلیل گرمسایل سیاسی |
||||||||||
فدرالیسم را از زندان تجزیز طلبان نجات دهیمچگونه می توان حکومت تهران را به حکومت ایران تبدیل کنیم و چگونه می توانیم مفاهیم غیر متمرکز و فدرالیسم و یا هر نوع واژه دیگری را در این زمینه برای مردممان و در قالب ایران به ثمر برسانیم و بارور کنیم و به جستجوی راه های رسیدن به آنها بپردازیم، یکی از بزرگترین مسئولیت های ما اینست که فدرالیسم را از زندان تجزیه طلبان نجات دهیم و آنرا با معانی و مفاهیم مدرن در چارچوب ایران پیاده کنیم. وحشت نداشته باشیم، نه کردهای ما می خواهند به عراق و ترکیه و سوریه بپیوندند، نه بلوچ های ما قصد ملحق شدن به افغانستان و پاکستان را دارند و نه لرها و ترکمن ها و خوزستانی های ایران می خواهند ایران را تجزیه کنند - آنها در طول هزاره ها ایرانی بودن خود را باثبات رسانده اند و بهای سنگین تری پرداخته اند؛ کمی فکر کنیم! هدف مشخص من را دراین نوشتارمی توانید بمانند همیشه نگرانیم برای آینده ایران بدانید و به آقای داریوش همایون هم برای اینکه نگران نباشند در این نوشته تعهد کتبی می دهم که نه جزء "کمونیست های سربلند کرده" هستم، نه از "حزب الهی های از هر رنگ" و نه از "سلطنت طلب های رنگارنگ" و یا...،
ایشان در قسمتی از مقاله "همرائی" و از قول یکی از اندیشه مندان انگلیسی نوشته اند که "هدف دموکراسی باید ایجاد بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان (!!!) باشد".
از فحوای کلام چنین بر می آید که بطور قطع این بیشترین مردمان از دید نویسنده – داریوش همایون – همگی در زمان رضا شاه و محمد رضاشاه و در نهایت آرامش و بدون کوچکترین خواست و نیازی در یک جامعه آزاد و دموکراتیک در تهران زندگی می کرده اند و همه هم پادشاه طلب و سلطنت طلب بوده اند و امروز هم تمامی ایرانیان با همان طرز تفکر که مجبورند داشته باشند در انتظار نشسته اند که حزب مشروطه (یعنی داریوش همایون) و یا داریوش همایون (یعنی حزب مشروطه) چه نسخه ای صادر می کند تا دستورالعمل مبارزه برای بازگرداندن گذشته ای باشند که بدون هیچگونه تردیدی بوجود آورنده بستر اهانت بار امروز ماست.
اگر کسی در دوران پنجاه – شصت سال پیش از تکنولوژی امروز گرفتار است و از اعلامیه جهانی حقوق بشر تنها آنچه را می بیند که خود می خواهد و توان نگاه کردن به واقعیت های اعلامیه حقوق بشر حتی شصت سال پس از پیدایش آنرا نیز ندارد گناه جامعه هفتاد و چند میلیونی امروز ایران نیست که تمامی تلاشش را برای بدست آوردن آزادی و رهائی از وجود اهانت بار حکومت جمهوری اسلامی و هر نوع حکومت اربابی و استبدادی و دیکتاتوری و با تمام مشکلاتش دنبال می کند.
در زمره نخستین پایه گذران و امضاء کنندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر کشورهائی چون ایالات متحده امریکا، آلمان، هند، سویس و...، بوده اند که همگی از روز نخست پذیرای اداره کشور از طریق " فدرالیسم " شدند، اگر حتی کمی هم شده بفکر بنشینیم، بی تردید باید باین نتیجه مشخص برسیم که مقامات و متفکران هیچکدام از این کشورها نه تنها قصد و نیت شان "فروپاشی" و "بجان هم انداختن مردمان کشورشان" نبوده است که با یک آینده نگری، تلاش داشته اند که با هدف برابری و آزادی برای مردمشان چارچوب و تمامیت ارضی خود را پا برجا نگاهدارند.
امروز و به دنبال تفکرات بلند و ارزشمند آنروز آنها شاهد آن هستیم که یکی از پابرجاترین دموکراسی ها در هند وجود دارد، یکی از آزاد ترین کشورهای جهان سویس است، آلمان در زمره پیشرفته ترین کشورهای جهان قرار دارد و ایالات متحده امریکا با تمام معایبش بر جهان حکومت می کند و یادآوری این مهم نه بدان معناست که ما هم امروز کپی برداری کنیم و همان کار را انجام دهیم، ولی بطور قطع در برگیرنده این مفهوم می باشد که تعین تکلیف نکنیم و اجازه دهیم در یک فضای آزاد مردم بتوانند برای امروز و فردایشان تصمیم بگیرندو ما تنها نقش یک مشورت دهنده را بعهده بگیریم، اگر از ما مشورتی طلب شود.
نکته بسیار مهمی که حافظه تاریخی مان اجازه نمی دهد بدان بپردازیم و یادآور خودمان شویم اینست که در نوشتن اعلامیه جهانی حقوق بشر در شصت سال پیش نماینده کشور ایران نیز حضور داشته است و ایران نیز یکی از کشورهائی بوده است که مورد مشورت قرار گرفته بود، اگر همانروز هم اصل "انجمن های ایالتی – ولایتی"در قانون اساسی مشروطیت و در اصل قاموس آن قانون مورد احترام برای مسئولان و حکومت کنندگان کشور می بود باز هم امروز ما اینچنین دچار آشفتگی و سرگردانی نبودیم که هر روز بدلیل یک سلسله تحریکات و بی فکری ها اینهمه نگران تجزیه ایران مان باشیم.
چشمان ما نه تنها توانائی دیدن چنین واقعیت هائی را ندارد که همچنان در توهمات خود غرق گشته ایم و فراموش می کنیم که پیش زمینه های این بحث های جدائی طلبی که به ذعم من تنها افراد و گروههای کوچک و منحصر بفرد و تک نفره ای را در بر می گیرد که به یمن وجود جمهوری اسلامی و فرصت هائی که این حکومت ایجاد کرده است از سوئی وحمایت قدرت های غربی که همیشه با تفکر تجزیه ایران پیش رفته اند از سوئی دیگر است در میان مردم ایران کوچکترین پایگاه و جایگاهی ندارد.
ولی فراموش نکنیم که تمامی اینها ریشه و پایه ای در گذشته ای مملو از استبداد و دیکتاتوری دارد که امروز سر بر افراشته است.
به خودمان بیآئیم، واقعیت اینست که بطور قطع و یقین معنی و مفهوم "همرائی" برایمان شناخته شده نیست، چرا که همچنان مفهوم "همرائی" برایمان تجدید دوران گذشته و ندیده انگاشتن خواست ها و نیازهای واقعی دیروز و امروز مردم ایران است.
اگر همان روزها که امروز افسوسش برای بسیاری وجود دارد کمی از خودمحوری ها وحاکمیت قدرت و زورکمتر می شد و بر عقل و درایت افزوده می گشت و آینده نگری جایگزین آن می گردید بی تردید امروز گرفتار همین چند ده نفری هم که جدائی طلب و بیگانه پرست هستند نمی شدیم.
و این در حالیست که من همچنان اعتقادم بر اینست که اگر با "انصاف سیاسی – اجتماعی" به مسائل نگاه کنیم، در مهمترین برخورد باید باین مهم بیاندیشیم که رضاشاه ایران را از زندگی قبیله ای به دنیای مدرن وارد کرد و محمد رضا شاه با تمام ضعف هایش آرزوئی جز سربلندی ایران نداشت.
لازم به توضیح می دانم که این مسئله همچنان کوچکترین ارتباطی باین ندارد که من از هر نوع حکومت دیکتاتوری متنفرم که می تواند نامش صاحب و ارباب باشد و یا شاه دیکتاتور و رئیس جمهور مادام العمر و یا ولی فقیه که اهانت بارترینش است و اگر بطور پیوسته از تمامی افراد و گروه ها دعوت می کنم که بفکر بنشینند نه به معنای طرفداری از این و یا آن تفکر، بلکه صرفا بدین معناست که افراد با هر نوع عقیده ای که دارند برای از میان برداشتن این بی هویتی و حقارت دست بدست هم دهند و در فردای آزاد ایران به تلاش برای متقاعد کردن دیگران بپردازند.
جای تاسف فراوان است که ما همچنان با گذر از تجربه ها، نیآموخته ایم که به معانی و مفاهیم واژه ها در ابعاد گسترده تری نگاه کنیم و کمی هم شده بیاندیشیم که ممکن است برداشت من از واژه "همرائی" تنها همانی که من فکر می کنم نباشد و این واژه جز معنی "همراه شدن با من" که روح و ضمیر گوینده را بدنبال دارد مورد استفاده قرار نگیرد و مفاهیم دیگری را نیز به ذهن متبادر کند.
ما هنوز هم نمی خواهیم بپذیریم که پایه ها و چارچوب واقعی "همرائی" را خواست ها و نیازهای همگانی تشکیل می دهد و همچنان درب بر آن پایه نمی گرد د که آنچه را من فکر می کنم همان باید انجام شود.
اگر خواست و دیدگاه تمامی مردم ایران در آنروز "سومکا" و در امروز "حزب مشروطه" و یا "داریوش همایون" بود که نمی بایست اینهمه نگرانی برای یکپارچگی ایران وجود داشته باشد.
ما اگر امروز خیلی می خواهیم ناسیونالیست و ایران پرست معرفی شویم بهتر است بجای ایستادن پشت سر منفور ترین حکومت دنیای امروز و در قرن بیست و یکم، موقعیت امروز ایران را بهتر بشناسیم و بجای شعارهای دهان پر کن و بدون محتوا راه های موجود برای باقی ماندن و یکپارچه ماندن ایران را بکمک همدیگر جستجو کنیم.
اینکه مرتب شعارهای بی اعتبار شده "کمونیست های سربلند کرده"، "حزب الهی های از هر رنگ"، سلطنت طلب های رنگارنگ و یا...، را مطرح و تمامی دیدگاه ها را جز خود چه خوب و چه بد "لجن پراکنی" لقب دهیم هیچ قدمی بیشتر از امروز حکومت جمهوری اسلامی بر نداشته ایم، چرا که آنها هم دقیقا همین شعار ها را جز "حزب الهی" مرتبا تکرار می کنند که با همین شیوه هم بیشترین و بزرگترین بی اعتباری را برای خود کسب کرده اند.
یادمان باشد علی رغم فاسد ترین حکومتی که امروز بر ایران وجود دارد "توتالیتاریسم" تنها مختص امروز و در سی سال گذشته نبوده است، توتالیتاریسم در فرهنگ و در حکومت های تاریخ ایران نهادینه شده است و تنها راه نجات از آن و رسیدن به یک حاکمیت مردمی دوری کردن از اعلامیه و دستور صادر کردن است که آنهم به فکر و اندیشه نیاز دارد و انسان های کار آزموده و اندیشمند را طلب می کند که به مفهوم واقعی دموکراسی بیاندیشند و ایرانیان را در هر گوشه ای از این مملکت که هستند و در سرزمین مادریشان برابر و یکسان نگاه کند و دموکراسی را برای همه آنان بخواهند.
برای من بطور قطع حاکمیت غیرمتمرکز و یا هر حکومتی که مردم تصمیم گیر آن باشند می خواهد نامش فدرال باشد و یا هر اسم دیگری در قالب ایرا ن یکپارچه مهمترین هدف وخواستگاهم است.
فدرالیسم هم تنها این نیست که ما شعار آنرا بدهیم و تنها به وجود آن در چند کشور اشاره کنیم بلکه باید بتوانیم طرحی را ارائه کنیم که با ویژه گی های فرهنگی – اجتماعی - اقتصادی و سیاسی برای جامعه ما بوجود آمده باشد و با فرهنگ و خصوصیات ایران و ایرانی و برای ایران تدوین شده باشد و بتواند برای تمامی ما ایرانیان چه در زابل و ایرانشهر، چه در گرمی و آذر شهر، چه در تربت جام و چه در میناب و چاه بهار و در نهایت تهران بتواند برابری و یکسانی در قالب تمامیت ارضی و با حفظ چهار گوشه ایران بوجود بیاورد و قادر باشد خواست ها و نیازهای تمامی ایرانیان را در بستر ایران فراهم آورد.
این همان ایده آلی خواهد بود که برایم وجود دارد و برایش بیشترین تلاش را خواهم کرد خواستگاهی که امیدوارم بتواند سربلندی ایرانیان را به ارمغان آورد و آرزوهای نزدیک به یکصد پنجاه سال آشفتگی و پراکندگی را یکبار و برای همیشه از میان بر دارد.
التماس می کنم، بیآئیم و کمی هم که شده از شعار دوری و به شعور نزدیک تر شویم و به خودمان بر گردیم که چگونه می توان "حکومت تهران" را به "حکومت ایران" تبدیل کنیم و چگونه می توانیم مفاهیم "غیر متمرکز" و "فدرالیسم" و یا هر نوع واژه دیگری را در این زمینه برای مردممان و در قالب "ایران" به ثمر برسانیم و بارور کنیم و به جستجوی راه های رسیدن به آنها بپردازیم، یکی از بزرگترین مسئولیت های ما اینست که "فدرالیسم" را از زندان تجزیه طلبان نجات دهیم و آنرا با معانی و مفاهیم مدرن در چارچوب ایران پیاده کنیم. وحشت نداشته باشیم، نه کردهای ما می خواهند به عراق و ترکیه و سوریه بپیوندند، نه بلوچ های ما قصد ملحق شدن به افغانستان و پاکستان را دارند و نه لرها و ترکمن ها و خوزستانی های ایران می خواهند ایران را تجزیه کنند - آنها در طول هزاره ها ایرانی بودن خود را باثبات رسانده اند و بهای سنگین تری پرداخته اند؛ کمی فکر کنیم!
تنها کسانی بطور مرتب بر طبل گذشته می کوبند که فکر و حرف و سخنی برای امروز و فردای ایران ندارند، به خودمان بیآئیم آیا همین بی فکری ها و شعارهای تو خالی و بی محتوا نبوده است که ما را به امروزمان و با حکومت جمهوری اسلامی به این بی هویتی و حقارت رسانده است ؟
برای ساختن آینده ایران تنها به فکر و اندیشه و شجاعت ابراز کردنش و دوری از هیجان و تحریک مردم نیاز است.
تصور می کنید کمی به خود آمدن و اندیشیدن بد باشد؟
حسین لاجوردی پاریس – 24 آذر 1387 14 دسامبر 2008 |
||||||||||
برگرفته از : ایران گلوبال |
||||||||||
انتشار از: داریوش حاجبی |
||||||||||
نظرات : |
||||||||||
|
||||||||||
|
||||||||||
|
2008-12-12 |
| ایرانی |
فرهنگِ واژگان تازی به پارسی |
|
ميرزا آغا خان كرماني در نامهيي به «جلالالدوله» مينويسد كه زبان پارسي كه تازيان به آن تاختهاند همچون شاهزادهيي است كه راهزنان او را در راهي لخت كرده و پوشاك زيبا و گرانبهايش را با شكنجه و آزار از تنش در آورده و تنپوش چركين خود را بر او پوشاندهاند. هنگامي كه اين شاهزاده به شهر ميرسد و مردم او را باز ميشناسند، هر اندازه ميكوشند تنپوش ناپاك را از تن او بركنند و او را به شايستگي گذشتهاش بازگردانند شاهزادهي خودباخته و خويشتن از دست داده، تن در نميدهد و ايستادگي ميكند و همچنان پا ميفشارد كه در همان جامهي آلوده و چركين بماند. .... |
|
ميرزا آغا خان كرماني در نامهيي به «جلالالدوله» مينويسد كه زبان پارسي كه تازيان به آن تاختهاند همچون شاهزادهيي است كه راهزنان او را در راهي لخت كرده و پوشاك زيبا و گرانبهايش را با شكنجه و آزار از تنش در آورده و تنپوش چركين خود را بر او پوشاندهاند. هنگامي كه اين شاهزاده به شهر ميرسد و مردم او را باز ميشناسند، هر اندازه ميكوشند تنپوش ناپاك را از تن او بركنند و او را به شايستگي گذشتهاش بازگردانند شاهزادهي خودباخته و خويشتن از دست داده، تن در نميدهد و ايستادگي ميكند و همچنان پا ميفشارد كه در همان جامهي آلوده و چركين بماند. .... بدبختانه هستند هنوز كساني كه «سلام عليكم» تازي را از بيخ گلو همچون تازيان ميگويند و ننگي بر آن نميشمارند ولي در برابر «درود» زيباي پارسي، چشمهايشان گرد و خيره ميشود كه اين ديگر كيست؟ و از چه ستارهي دوردست آسمان به زمين افتادهاست كه چنين سخن ميگويد. اگر در گفتارمان سدها واژهي سنگين و بيريخت تازي را كه گاه به چم آنها نيز آگاه نيستيم همچون «نكاح»، به كار گيريم، اخم بر چهرهي كسي نمينشيند و زبان به بدگويي نميگشايد، ولي همين كه به پارسي سخن بگوييم، فرياد گروهي به آسمان بلند ميشود كه دهها واژهي ناگوار و گاه دشنامآميز را سرازير ميكنند. از اين رو پارسينگاري و زدايش واژههاي تازي از پيكرهي زبان پارسي را كه ما آغاز كردهايم، بيگمان گرايشها و گفتارها و انديشهها و شايد نوشتارهاي گروههاي گوناگوني را در پي داشته باشد كه ما ميتوانيم از پيش بر بخشي از آنها انگشت بگذاريم و به گونهيي فشرده و كوتاهواره بازگو نماييم: 1- گروهي خواهند گفت كه آن چنان واژههاي تازي، رخت و پوشاك پارسي پوشيدهاند كه شناخت آنها انجامپذير نيست و نميتوان واژههاي پارسي را از تازي جدا كرد. پس بايد آنها را همچنان كه هستند، پذيرفت و به كار برد. پاسخ اين گروه آن است كه: آن كس كه به زبان خويش در ماند / نادان بود ار دو سد زبان ميداند 2- گروهي ديگر بر اين باورند كه اين واژهها، جامهي پارسي پوشيده و پارسي شدهاند و نبايد و نميتوان آنها را بيرون ريخت و واژههاي پارسي را جايشان نشاند. اينان به ژرفناي سهمناك آن چه ميگذرد، آگاه نيستند و دانسته يا ندانسته، انديشه و روش و كاركرد ستايشآميز فردوسي توسي بزرگ را كه در دل تيرگيها به پا خاست و زبان پارسي را رهايي بخشيد، ناديده و يا ناچيز و يا بيهوده ميانگارند و تلاشهاي اين مرد گرانمايه را به هيچ ميشمارند. بدبختي اين گروه آن است كه: گر نه بيند به روز شبپره چشم / چشمهي آفتاب را چه گناه 3- گروهي بيبند و بار و شانه بالاانداز و ناديده انگار كه به سرنوشت زبان و فرهنگ و آزادگي كشور نميانديشند، هماره در راه خردهگيري به گونهيي نادرست گام برميدارند. اين گروه زهر كشندهيي هستند كه هستي كشور را به نابودي ميكشانند و آگاهانه و ناآگاهانه كمر به ويراني بستهاند. براي اينان نميتوان ارجي شناخت كه راه و روش و كاركردهاي كشندهشان، آسيبهاي سهمگين بر پيكرهي ايران زمين ميزنند. 4- گروهي ديگر در انديشهي ناتوان خود فسرده و زندانياند و از تاري كه تنيدهاند نميتوانند خود را رهايي بخشند و هماره بر اين انديشهاند كه زبان سعدي و حافظ ... نابود ميشود و پيوند استوار مردم با سخنسرايان ادب ايران از ميان ميرود و همه مردم با گويندگان خود بيگانه ميشوند. اينان، هرگاه سخن از دگرگوني پديد آيد توتيوار همان سخنان را بر زبان روان ميسازند و به همان زبان سعدي و حافظ ... هم كه با تازش واژههاي ديگر تازي رو به نابودي ميروند، نميانديشند. از سويي ديگر چرا بايد زبان سعدي و حافظ ... از ميان برود؟ جايگزين كردن مشتي واژهي تازي، چه آسيبي به زبان حافظ و سعدي ميزند؟ مگر همه مردم ميتوانند به همهي واژههاي به كاربرده شدهيِ حافظ و سعدي پي ببردند و چم آنها را بشناسند؟ اگر در برابر واژههاي سنگين و نا به هنجار تازي، واژههاي پارسي برگزديده شود و نوشته شوند، حافظ و سعدي از ميان ميروند؟ اينان با جنگافزار اين كه حافظ و سعدي آسيب ميبينند، جلوي هر گونه تازيزدايي را ميگيرند و هرگز به اين كه زبان فردوسي توسي چه ميشود، نميانديشند. اين گروه به نوجوانان و جوانان كه سردرگم واژههاي ناشناخته و سنگين تازي در دفترهاي ادب و سرودههاي ايرانند، اندكي نميانديشند و نميخواهند بدانند كه اگر واژههاي تازي در اين دفترها به پارسي نگاشته شوند، آنان زودتر و بهتر و آسانتر به همهي آنها به ويژه سخن حافظ و سعدي پيميبرند و دلبسته ميشوند. 5- گروه پنجم به درجازدن خو گرفته و دلبستهاند و همه چيز را آب ببرد، آنان را خواب ميبرد. از اين رو هر چه به آنها، گرچه زهر بيآبِرويي باشد، داده شده است ميخواهند دو دستي نگاه دارند و ميترسند كه گامي در راستاي زبان و فرهنگ خويش بردارند. 6- دستهيي ديگر چون خود دست به كار نشدهاند، تيشه بر ريشه همه چيز ميزنند و گاه وارون انديشه و خواسته خود نيز رفتار ميكنند. زيرا چون سخني را ديگري گفته است و آنان شايستگي زودتر گفتن را نداشتهاند با آن دشمني ميورزند. شمار اين گروه كه آموزش ديدگان پرورش نيافتهاند، بدبختانه كم نيست كه بيشتر گرفتار پيچيدگيهاي رواني خود ميباشند. 7- دستهيي خو گرفتهاند كه با هر دگرگوني به دشمني برخيزند. از اين رو بيانديشه به ارزش كار، ناهمسويي و ناهمتايي خود را نشان ميدهند و بيهوده به بدگويي و گاه به ناسزاگويي ميپردازند. 8- دستهيي ديگر دانشفروشان و خود نمايانند كه چون مشتي واژههاي تازي را فراگرفتهاند و به كار ميبرند، نميخواهند دانشنمايي و دانشفروشي ِشان از ميان برود. پس با همهي نيرو ايستادگي ميكنند و دهها فرنود و برهان ميآورند كه اين روش نادرست است و بايد از آن دوري كرد. نوشتار و گفتار اين گروه به خوبي اين شيوهي انديشهشان را آشكار ميسازد. 9- گروهي ديگر ميگويند چرا بايد براي خود دشواري پديد آوريم. زيرا بر اين باورند كه چه نا به هنجاري يافت ميشود اگر واژههاي تازي به كار گرفته شوند. اين گروه بر فرهنگ و زبان خود ارج نميگذارند و از همه چيز بيگانهاند. 10- گروهي ديگر كساني هستند كه نه خود كار ميكنند و نه توانايي كاركردن با ديگران را دارند و نه دوست دارند كه ديگران در كاري با ارزش تلاش نمايند. از اين رو براي هر جنبشي، دست به غرولند ميزنند و بيهودهگويي ميكنند. 11- دستهيي ديگر به خوي زشت دست انداختن و ريشخند كردن دچارند كه بيشتر ابزار دست بيگانگان نيز ميشوند. اين گروه كه ميكوشند نامشان را بر سر زبانها بيندازند، هميشه كوششهاي پيگير و تلاشهاي شبانهروزي ديگران را به جاي برشمردن گوشههاي نيك و يا نكوهشآميز، خوب يا بد، زشت يا زيبا و انجام يك بررسي بخردانه و انديشمندانه، تنها در كفهي ترازوي بيهودهگويي ميگذارند تا دست خود را براي سرزنشهاي نادرست كه گاه تا مرز بيدادگري نيز گسترش ميدهند، باز بگذارند و از ديدگاه كينهجويي و شايد براي تهي كردن رنجهاي انباشتهي دروني و يا پيچيدگيهاي رواني، به بررسي نادرست ميپردازند و تنها بر لغزشهاي كوچك انگشت مينهند و آنها را بزرگ ميكنند تا شايد بدين شيوه براي خود آرازهيي دست و پا نمايند و نامشان در پي بدگويي و ريشخند كردن ديگران بر سر زبانها بيفتد. 12- گروهي ديگر بر اين باورند كه واژههاي تازي، زبان پارسي را نيرومند كرده است و نبايد به آنها دست زد كه از توانايي و رسايي زبان كاسته خواهد شد. اينان توانايي زبان پارسي را ناچيز ميشمارند و با داوري نادرست از ارزش آن ميكاهند و بر واژههاي بيگانه ارج مينهند. اينان نميدانند كه در زبان پارسي با پسوندها و پيشوندها و با درهمكردن واژهها (همكرد)، ميتوان سدها واژهي ناب و زيبا ساخت مانند: الف) تنها از واژهي دانستن ميتوان دهها واژهي زير را آفريد: دانش – دانا – دانايي – داننده – دانشور – دانشگري – دانشگر – دانش گري – دانشمند – دانشمندي – دانشكده – دانشگاه – دانشآموز – دانشآموزي – دانشجو – دانشجويي – دانشآباد – دانسته – دانستني – دانستنيها – دانادل – دانادلي – دانشپذيري – دانشپذير – دانشنامه – دانشنامهگيري – دانشنيوش – دانشومند – دانشي – دانشيار- دانشياري – همهدان – نيكدان – با دانش – بيدانش – بدان – كمدان – بهدان - ... ب) تنها با «و»، «ا» و «ش» ميتوان بهترين واژهها را درست كرد مانند: اخمو – هالو – بانو – ريشو – نيكو – سبيلو – كرمو – گردو – گيسو ... خودي – خوني – آموزشي – دفتري – ياري – ياوري – بردباري – كاري ... بينا – رسا – دانا – كوشا – پويا – جويا – روا – بايا – پايا – برا – پرا – نيوشا ... روش – سازش – كاهش – دهش – بخشش – بينش – دانش – بارش - ... پ) با «هم» «سر» ميتوان دهها واژهي ناب آفريد: همآوا – همبسته – همدل – همراه – هموند – همپيوند – همآهنگ ... سرسام – سرشكسته – سردمدار – سردرختي – سردبيري – سرراست ... ت) گاه چند وات و يا چند واژه را ميتوان به هم پيوند داد و از همكرد آنها يك واژهي شيوا و رسا و دلپذير درست نمد كه گاه تا شش و هفت وات و واژه در هم آميخته ميشوند بي آن كه به زبان و گوش و مغز سنگيني نمايند و نا آشنا باشند. همچون نمونههاي زير: جهانگشايي ( جه + ان + گشاي + ِ ) - نوشتافزارفروشي (نوشت+افزار+فروش + ي) – زشتكرداري (زشت+كرد+ار+ي) – نيكورفتاري (نيك+و+رفت+ار+ي) – رودربايستي (رو+در+باي+است+ي) - مهمانخانهداري (مه+مان+خانه+دار+ي)-نمايشنامهنويسي (نما+ي+ش+نام+ه+نويس+ي) ... ج) گاه با چند واژه ميتوان كارواژه درست نمود. مانند: بيزار بودن – روي گردانيدن – دست از كار كشيدن – روي خوش نشان دادن – رو در هم كشيدن – بدرفتاري كردن – خوش گذراني كردن – خوش آمد گفتن – درددردل پيچيدن – بدخواه بودن – سردرآرودن ... چ) گاه چندين پس وند را مي توان درهم آميخت و واژه يي زيبا ساخت. همانند: آسياباني (آس+پس وندهاي آ+بان+ي)- آرايش گاهي (آراي+پس وندهاي+ش+گاه+ي) - دامداري (دام+پس وندهاي دار+ي) – پژوهش گري (پژوه+پس وندهاي ش+گر+ي)... خ) گاه مي توان چند پيش وند و پس وند را با واژه درهم آميخت و يك واژه ي زيبا را آفريد مانند: سرآسياباني – سرپاسباني – سردادوري – سرفرازي – فرنشيني – فرنامي – فرتابي – بازتابي – هم بستگي ... د) گاه چند پس وند و چند پيش وند و چند واژه را مي توان درهم آميخت و يك واژه درست كرد مانند: دانش مندنمايي (دان+ش+مند+نما+ي+ي) – ناديده انگاري (نا+ديد+ه+انگار+ي) – پرساده انديشي (پر+ساده+انديش+ي) ... ذ) گاه تنها با در يا سه واژه مي توان يك واژه ي زيبا ساخت كه داراي چمي سواي چم ههر يك از آن ها باشد مانند: سرمايه – گران مايه- درآمد – برآمد – منوچهر – آدم – هومن – سردم دار – درگاه – دادستان – دادرس – دادگستري – مهرورزي – بلندپروازي - ... ر) با پس وندها و پيش وندها در زبان پارسي كه بسيار فراوانند مي توان هزاران واژه ي تر و تازه و رسا و دل چسب ساخت و زبان پارسي را بيش از بيش توان مند و استوار نمود. اميد است چند نمونه ي يادشده براي نشان دادن توانايي هاي زبان پارسي بسنده باشند و ايران پرستان دست به ياري بگشايند و خفتگان از خواب بيدار شوند و از خويش بيگانه ها به خود آيند و زبان و فرهنگ ايران مين را از آلودگي ها رهايي بخشند كه تنها راه رهايي ايران از دست اهريمنان بيگانه پرست، پيكار فرهنگي است. پایان بخش یکم بسياري از واژههاي پارسي كه بيشتر ايرانيان تازينويس آنها را به زبان تازي برده و يا تازيان آنها را در زبان خود به كار گرفتهاند، با همان ريخت و پيكره و گاهي با اندكي دگرگوني در هر دو زبان به كار ميروند. بدبختانه، گروهي از پژوهشگران ما بي آن كه ژرفنگري بايسته را از خود نشان دهند، همين كه اين واژهها را در نزد تازيان يافتهاند، تازي به شمار آورده و در فرهنگها به نام آنان ياد كردهاند كه چنين كاري به هيچ روي درس نبوده است. زيرا روشن است كه ميبايست ريشهي هر يك از واژهها بررسي ميشد تا روشن شود كه از آنِ كدام يك از دو زبان پارسي يا تازي ميباشند. دستهيي از اين واژهها را كه ما به دست آوردهايم (بيگمان واژههاي بسيار ِ ديگري نيز يافت ميشوند كه چون دستمايههاي بايا براي بررسي در ...
واژههاي پارسي در زبان تازي بسياري از واژههاي پارسي كه بيشتر ايرانيان تازينويس آنها را به زبان تازي برده و يا تازيان آنها را در زبان خود به كار گرفتهاند، با همان ريخت و پيكره و گاهي با اندكي دگرگوني در هر دو زبان به كار ميروند. بدبختانه، گروهي از پژوهشگران ما بي آن كه ژرفنگري بايسته را از خود نشان دهند، همين كه اين واژهها را در نزد تازيان يافتهاند، تازي به شمار آورده و در فرهنگها به نام آنان ياد كردهاند كه چنين كاري به هيچ روي درس نبوده است. زيرا روشن است كه ميبايست ريشهي هر يك از واژهها بررسي ميشد تا روشن شود كه از آنِ كدام يك از دو زبان پارسي يا تازي ميباشند. دستهيي از اين واژهها را كه ما به دست آوردهايم (بيگمان واژههاي بسيار ِ ديگري نيز يافت ميشوند كه چون دستمايههاي بايا براي بررسي در دسترس نبودند نتوانستيم از آنها ياد كنيم) در زير مينگاريم و به آگاهي همميهنان گرانمايه و ايرانپرست ميرسانيم كه اين واژهها همه پارسياند و يافت شدن آنها در زبان تازيان نبايد اين گمان را پديد آورد كه از آنِ ما نيستند. از اين رو ميتوان آنها را بيهيچ نگراني در نوشتارها و گفتارها به كار گرفت. واژه فرانمود آباش افزاي آن با اوباش نادرست است آبنوس آگور يا آگر در چم خشت شخته و آژيانه
آجر آخور آدم ريشهي اوستايي آن: اَاِوَ=تنها + دَمَنَه=آفريده – در پهلوي اودام در چم تنها آفريده يا نخستين آفريده آفت ربشهاش آك و آگفت
آماج ريشهاش آماگ-آماژ آواز آهو آيين ابريشم در تازي ابريسم ابزار ابلوج آبلوچ، آبشكر ابليس ريشهاش بلس (bels) ابهر ريشهاش آبخور=اندازهي آبي كه آسيا را بگرداند ابهت ريشهاش آب_به اديم ارغنون اريكه ريشهاش اورنگ اريب ريشهاش ارب (erab) ازار پوشاك ازل استان اسفناج اسفنج اشفر و شفره درفش كفشدوزان اكسير امير ريشهاش ميرك در پهلوي انزروت انبوب گستردني انبوبه ني – لوله اوج ايوان باب باديه ببر يبغا توتي بت (bat) پارچهكلفت، ريشهاش پت كه پتو نيز از آن است بت (bot) بدره بذر براده برج برجيش ريشهاش برگيس برزخ ريشهاش (برز = بالا)+خ = هستي در چم جهان مياني برهان ريشهاش پروهان بريد بلبل بلغم بندار بلور بلهوس بليد بندر بوريا بوسه بوم بهرمان بيات شب مانده پاشا تاريخ (گروهي آن را آرامي ميدانند كه درست نيست) ترجمان ريشهاش ترگمان ترجمه ترهه ريشهاش راه در چم كوره راه افزاي آن به ترهات نادرست است ترنج تنبل تلميذ تنور توتيا تون جاده جاسوس جام جاه جبه جربز جربزه جرس جرم (jerm) ريشهاش ژرم در چم زنگار – مايه – ته نشين جري جزيره ريشهاش گزيرك در چم آبخوست جزيه ريشهاش گزيه جسر پل جفر (jefar) در چم پيشگويي جل (jol) در چم پالان جند لشگر جنين ريشهاش زن ميباشد جوراب جوشن جوهر ريشهاش گوهر جيره خاج خال دانهي زيبايي خام خبره خديو كوچك شده خداوند خرابات ريشهاش خورآباد (با چم تازي كه ويراني است يكسان نيست) خراج خرافه واژهي خرفت از همين است و افزاي آن به خرافات نادرست است خز خزانه ريشهاش خزان و خزيدن خشخاش خشن خفتان خلر در چم ماش و هر دانهي گياهي خليج خمار خمر از اين واژه خمير – خمره – خمار را نيز داريم خمير خوان خيار خيال ريشهاش خوليا است. واژهي ماليخوليا را نيز از آن داريم خير دار دايه دبه جا روغني دبدبه دجله ریشهاش تیگر-دیاله که رودی در کردستان میباشد از همین ریشه است. در مروارید درشت درب کوچک شدهی دربند. گروهی کوچک شدهی دربان میدانند درهم دستان سرود دغدغه دغل دف دکان دکه نهار دمل ربشهاش دنب. واژهی دنباله نیز از آن است دوات دوار دوران دهر دیجور دیم دین دینار دیوان ذات ریشهاش زاد رباب رزمه رسم رسن رف رند رهبان رهوان ریال زاج زاد زباله زبرجد زجاج زلال زلف زمرد زمزمه چاه زمزم از این واژهی پارسی ساخته شده است. زمهریر زرنا زنار زیلو سالوس سجن سخت سرمد ریشهاش سر+آمد در چم همیشه و جاویدان سرنا سفره ریشهاش استفر سکر سکه ریشهاش چک در چم کوبیدن چیزی بر چیزی دیگر از آن واژه چکش را داریم. سکسکه سل سمج سنج سواد سیاست ریشهاش ساستار سیل شال شبکه شک شهد شهلا ریشهاش شه (بزرگ) + لای (میان) که در چم میان درشت که به چشمان سیاه و درشت گفته میشود و همچنین به تخمههای درشت در گل شید شیاف غبغب غربال ریشهاش گربال غره (qore) ریشهاش غرا در چم درخشان و روشنایی غزال غش (qeš) ناسره غش (qaš) بیهوشی غش غش سدای خنده غلاف غلیان ریشهاش غل و غلیدن غمزه غنج غوره غوغا غول فاخته فال فرات فرمان فردیس فلج فلسفه فلفل فلک فنجان فهرست فهم فواره فیلسوف کافور کاسه کاغذ کباب کبریت کتان کتف کرایه ریشهاش کرا کرباس کرفس کره (kore) گرد و گوی کشک کشکول کف کمین کنز کوره کوزه کوس کوک کَهربا کیس کیسه کیمیا کیوان لجام لج لزج لکه لوز ماده ریشهاش مایه مالیخولیا ریشهاش خیال مال مخ مرجان مرمر مرهم مزه مندیل موج مورخ ریشهی این واژه ماهروز و مهروزه است و هیچ پیوندی با تاریخ ندارد و آن را باید mowrax خواند. موم مومیا مومیایی مهار مهر مهمیز میدان میل در چم گرایش و خواسته مینا ناموس نبیذ نرگس نغمه نفیر نکته نور ریشهاش آر نهیب نیل نیلوفر وراج ریشهاش ور ورد گل سرخ رسمه وسواس وسوسه هاله هدف هرم ریشهاش اهرامیدن در چم بالا بردنِ اهرام از زمین است. هلهله همهمه هوا هودج هوس هیکل یشم یلدا
بسیاری از واژههای پارسی به تازی رفته و واتها جابهجا شده (مانند ذقن=زنخ) و یا به واتهای تازی نوشته شده و یا از آن ها دهها واژهی دیگر به ریخت تازی درست شده و به پارسی برگشتهاند که گوشهای از آنها در دو بخش «واژههای فارسی تازی شده (فاتا) و واژههای فارسی در جامهی تازی (فانا)» آمده است. پایان پخش دوم تازیان بسیاری از واژههای پارسی را به زبان خود برده و پس از دستکاری و ساختن واژههای نو از آنها، به ما برگرداندهاند. این کار پس از تازش تازیان به ایران زمین به ویژه به دست ایرانیان تازی نویس انجام گرفت که دسته دسته واژههای پارسی را روانهی زبان تازی نمودند و به جامهی آن درآوردند، به گونهیی که گاه بسیار دشوار است که ریشه و بن آنها را بتوان به سادگی بازشناخت. ... واژههای پارسی تازی شده تازیان بسیاری از واژههای پارسی را به زبان خود برده و پس از دستکاری و ساختن واژههای نو از آنها، به ما برگرداندهاند. این کار پس از تازش تازیان به ایران زمین به ویژه به دست ایرانیان تازی نویس انجام گرفت که دسته دسته واژههای پارسی را روانهی زبان تازی نمودند و به جامهی آن درآوردند، به گونهیی که گاه بسیار دشوار است که ریشه و بن آنها را بتوان به سادگی بازشناخت. ... از این دست واژههای زیر را میتوان نام برد که در قرآن فراوان به کار رفته و دستهیی از آنها به واتهای تازی نوشته شدهاند: قلم-غلم: از کلوم پهلوی. نور و نار: از اَر و اَتر و اَتور و اَترش. اَدم: از اَاِوَ در چم تنها و دَمَنَه در چم آفریده که در پهلوی (اِودام) و (اَدم) به چم تنها آفریده و نخستین آفریده میباشد. در پارسی به «مشی و کیومرس» (نخستین کسی که زمینی و خاکی میشود و مردنی است نیز گفته میشود) برزخ: از برز در چم بالا و خ در چم هستی. برزخ میان بهشت و دوزخ است. این واژه در چم جهان میانی است. مسجد: ریشهاش مزگت محراب: مهراب حور: هور نظر: نگر که از آن دهها واژه ساخته شده است. قاضی: از کادیک پهلوی جهنم: ریشهاش گهنم صراط: ریشهاش سرت (serat) است. دین - فلک - خمر - زمان - فهم - فلک - خیر - ادب - جنس - خیال - رسم - رواج - رد - غم - رواج - شک - میل - بلور - دور - زاد - غش - ... پژوهش کوچک ما گوشهیی اندک از این واژهها را در رویههای آینده نشان میدهد. امید است که این پژوهش پیگیری شود و پژوهشگران ریشه ی دیگر واژههایی را که از دید ما به دور افتادهاند، بیابند ویادآوری نمایند. به هر روی باید دانست که واژههای پارسی دستکاری شده که گاه به گونهیی بنیادین دگرگونی یافته و جامهی تازی پوشیدهاند، نباید در پارسی به کار گرفته شوند و باید ریشهی آنها یا ساختههایی با ریشهی آنها یا برابر آنها را به کار گرفت و از آمیختگی و آشوبی که به زبان پارسی گزند و آسیب رسانده است و میرساند، جلوگیری کرد. «پاسداران فرهنگ ایران» برای همهی واژههای دستکاری شده که در زبان ما رخته کرده و در برگهای آینده نگاشته شدهاند، در برابر آنها واژههای پارسی را برگزیده و نوشتهاند تا آنانی که ایران پرستند و به ادب و فرهنگ و زبان پارسی ارج و ارزش میگذارند و دلبسته و پایبندند،از آنها بهره بگیرند و از به کارگیری هر گونه واژههای تازی که گفتار و نوشتارشان را به ناپاکی میکشاند، دوری گزینند. آشوب: از این واژهی فارسی،واژههای زیر در تازی ساخته شده است که در فارسی به کار میروند: 1. اشائب: گروههای در هم ریخته از چند تیره، آمیختهها. 2. شائبه: چرک، آلودگی، ناپاکی، درهمریخته، ناسره، شلوغ، غشدار، گمان نادرست، آمیزش. 3. مشوب: آشوب دل، آشفته، پریشان، درهم، بههمخورده، آمیزه، درهمشده، آمیخته. ادب و ادیب: این واژهی فارسی از ریشهی «ادیپ و دیپ» گرفته شده و ریشهی بسیاری از واژههای پارسی مانند: دبیر، دبیره، دبیرستان، دبستان ... است. چم واژهی «ادب»: فرهیختگی، دانش، فرهنگ، هنر، پاس، ارج، آزرم، رسم، آیین، روش، منش، شیوه، نهاد میباشد. سه واژهی آداب، ادبیات، ادبا نادرستند زیرا هر سه به رویه و روش دستور زبان تازی افزون شدهاند و باید به پارسی برگردانده و نوشته شوند: ادبها، ادبیها، ادیبان. واژههای ساخته شده از ادب در زبان تازی که در پارسی به کار میروند، چنیند: 1. تأدیب: ادب کردن، پرورش دادن، فرنجه کردن، آموختن، پرهیختن، یاددادن، آگاهاندن، نکوهش، سرزنش، بازخواست، گوشمالی، آموزش. 2. مؤدب: ادبمند: باادب، بافرهنگ، فرهیخته، پرورش دیده، پرورش یافته، آموخته. 3. مؤدبانه: ادبمندانه، باادب، بافرهنگ، بافرهیختگی، فرهیختانه. برق - برغ: ریشهاش ورغ و وراغ و در زبان دری برخ میباشد. این واژه در چم فروغ، روشنایی، تابش، زبانهی آتش و درخشش و رخشندگی است. نوشتن آن با قاف تازی نادرست است و باید غین نوشته شود. از واژهی برغ دو واژهی بارقه و براق را داریم که در فارسی فراوان به کار میرود. 1. بارقه: برغدار، درخشنده، آذرخش، فروغ، پرتو، فراوانی، درخشش، آذرخشی، روشنایی، رخشایی. 2. برّاق: روشن، پرفروغ، درخشان، پربرغ، پردرخشش، پر پرتو، برغین، برغزن، تابان، رخشان، ورشن.
|
برگرفته از: پارسیمان |
توسط -- خشایار رخسانی -2008-12-12- |
2008-12-12 |
| داریوش همایون |
زمینه واقعی همرائی ملی |
|
چرا دگرگون کردن فضای سیاست ایران دارای چنین اهمیتی است؟ اگر نیک بنگریم پاسخ را سی سال پیش گرفتیم و اکنون می باید آن را فراگیریم. سی سال پیش درست را از نادرست نشناختیم و دشمنی را بجای همرائی گذاشتیم. سیاستی چنان بیمار ناگزیر به نکبت انقلاب و رژیم اسلامی انجامید. اکنون باز اشتباه گرفتن اولویت ها و گذاشتن فرصت طلبی در جای همرائی بر اصول، نسخه ناکامی را از پیش می نویسد. اگر به جائی نرسد که نمی رسد، وضع موجود رو به بدی را ادامه می دهد، و اگر به جائی برسد ایران را در وضع بد تری خواهد انداخت. |
|
در روز های پایانی ماه گذشته در واشینگتن همایشی، یک کنگره حزبی مخالفان تبعیدی رژیم اسلامی، برپا شد که فرایند دگرگون کردن فضای سیاست ایران را اندکی پیش تر برد. دگرگون کردن فضای سیاست را در اینجا دست کم نمی باید گرفت. از کارزار سیاسی و فرهنگی ما با حکومت و جهان بینی آخوندی تا ساختن یک جامعه شهروندی در ایران، همه چیز بستگی به آن دارد. اگر ملت ما امروز در اینجاست، فرا آمد فضای سیاسی است که دو نسل ایرانیان، با کوردلی باور نکردنی، خود را محکوم به زیستن در آن کردند. در آن کنگره جمعی از نمایندگان انتخابی واحد های حزبی که توانسته بودند خود را به پایتخت امریکا برسانند همایش را با دعوت از چند سخنران میهمان رونق بیشتری بخشیدند ــ درست به همان قصد کمک به دگرگونی که از آن سخن رفت.
همایش، کنگره حزب مشروطه ایران بود که همان نام ش مرزی ناگذشتنی با دیگرانی می کشد. حزبی با چنان نام در یک سوی دره است ــ یکی از دره های فراوان جغرافیای سیاست ما ــ دیگرانی که هر اشاره به پادشاهی، اگر چه در بهترین دگردیسی آن، دست ها شان را به سلاح دشمنی می برد، در سوی دیگر آن. با اینهمه در کنگره، هم شاهزاده رضا پهلوی سخن گفت و هم دو تن از مشهور ترین نمایندگان گرایش جمهوریخواه. از آن مهم تر پیام هر سه سخنران و خود کنگره نیز، همه در روشنگری معانی دگرگون کردن فضا بود ــ در ضرورت اولویت دادن به محتوای دمکراتیک نظام سیاسی به جای تمرکز بر شکل آن؛ پذیرفتن مسئولیت شخصی و گروهی، و اسطوره زدائی از تاریخ که سیاست ایران را دنباله رو فولکلور شیعه آخوندی گردانیده است؛ اشتباه نگرفتن برنامه سیاسی با ایدئولوژی و جلوگیری از ایدئولوژی زده شدن؛ گذاشتن یکپارچگی و یگانگی ملی ایران در بالا ترین جا ها که سخنران مهمان دیگری پیرامون آن سخن گفت. ما نمی توانیم در اهمیت آن نشست و تاثیر آن مبالغه کنیم. این نیز یکی دیگر از رویداد های ضروری کوچکی بود که می تواند به دگرگونی های بزرگ بینجامد. حتی نمی توان گفت که با همه آنچه گفته شد موافق بودیم. حزب از جمله با قرار دادن فدرالیسم به عنوان یکی از صورت های تمرکز زدائی مخالف است. فدرالیسم و جدا کردن همزبانان از یکدیگر، از هم پاشی ایران و افتادن گروه های قومی به جان یکدیگر و باز شدن پای بیگانگان را به دنبال دارد؛ یک مسئله اصولی است که با بنیاد ایران به عنوان یک کشور یک ملت در ستیز است. آن را نمی باید در کنار مثلا شکل حکومت گذاشت که موضوع رای گیری آینده خواهد بود. آنچه برای ما می تواند پایه یک همرائی consensus قرار گیرد تقسیم قدرت حکومتی و شناخت حقوق فرهنگی و مدنی "افراد وابسته به گروه های قومی" است، در هر گوشه ایران باشند ــ چنانکه عینا در میثاق های اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است. ما برای هیچ فرد و گروهی حقی بیش از آنچه در آن اسناد آمده است نمی شناسیم و فدرالیسم برای ما یک گزینه و موضوع مذاکره نیست. این شیوه که برای رسیدن به همرائی، به هر کس هر چه خواست بدهند نشان از آن دارد که ما هنوز معنای درست همرائی را نمی دانیم. فرمول واگذاشتن هر مسئله اصولی (و نه شکل پادشاهی و جمهوری یا مسائل عملی مربوط به قانون اساسی) به رای آینده مردم نیز گریز از برابر مسئولیتی است که ما هم اکنون در برابر ملت خود داریم. در مسائل اصولی هیچ امتیازی نمی توان داد. برای دمکراسی و حقوق بشر همه پرسی نمی توان کرد. سازش و ملاحظات تاکتیکی اندازه ای دارد. مثلا برای جلب مذهبی ها عرفیگرائی (سکولاریسم) را نمی توان موکول به همه پرسی آینده کرد. اگر قصد افزودن بر متحدان باشد طرفداران مذهب در سیاست و حکومت را نیز در عموم گرایش ها، از جمله کمونیست ها، به تازگی، می توان یافت. دفاع از فدرالیسم و حتی بی طرفی در برابر آن، کمتر از همه از وارث سنتی انتظار می رود که یکپارچگی و یگانگی ملی ایران یکی از مهم ترین دستاورد های آن و یک علت وجودی بنیادی آن به عنوان گزینه ای در آینده ایران است. * * * چرا دگرگون کردن فضای سیاست ایران دارای چنین اهمیتی است؟ اگر نیک بنگریم پاسخ را سی سال پیش گرفتیم و اکنون می باید آن را فراگیریم. سی سال پیش درست را از نادرست نشناختیم و دشمنی را بجای همرائی گذاشتیم. سیاستی چنان بیمار ناگزیر به نکبت انقلاب و رژیم اسلامی انجامید. اکنون باز اشتباه گرفتن اولویت ها و گذاشتن فرصت طلبی در جای همرائی بر اصول، نسخه ناکامی را از پیش می نویسد. اگر به جائی نرسد که نمی رسد، وضع موجود رو به بدی را ادامه می دهد، و اگر به جائی برسد ایران را در وضع بد تری خواهد انداخت. همه می گویند این بار نباید مانند سی سال پیش به این بسنده کنیم که چه ها را نمی خواهیم. این درست است است و به همان اندازه لازم است که از هم اکنون خطوط اصلی جامعه ای را که می خواهیم بر روی ویرانه کنونی بسازیم ترسیم کنیم. این کار با واگذار کردن هر موضوع اساسی به رای آینده مردم ایران نخواهد شد. با پنهان کردن موقتی کارد ها نیز نخواهد شد. می باید پیشاپیش بر اصولی همرای شد که سود بهینه optimum همگان و نگهداری ایران در آن باشد. یک اندیشه مند بریتانیائی دویست سالی پیش فرمولی عملی برای رسیدن به چنین همرائی یافت: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردمان. از شش دهه ای پیش ما می توانیم آن فرمول را در جزئیات آن تعریف کنیم. اعلامیه جهانی حقوق بشر که بعد ها با میثاق های پیوست آن تکمیل شد بیشترین سود بیشترین مردمان را در خود دارد. هم امروز یکی دو میلیارد تن از مردم جهان در جامعه هائی زندگی می کنند که بیشترین مردمان یا از وضع خود خشنودند و یا دگرگون کردن آن را در قدرت خود می دانند. ما تنها لازم است در احوال آن جامعه ها، در نظام سیاسی که بر آن اعلامیه ساخته شده است و نامی جز دمکراسی لیبرال ندارد (لیبرال در کاربرد های اقتصادی خود امر دیگری است) باریک شویم و دست از تعاریف خود خواسته و ساختگی، و از خواست های بیشترینه (حد اکثر،) و سازشکاری بر اصول برداریم. همرائی بر دمکراسی به معنی اعتبار رای اکثریت ــ اکثریت مردم ایران و نه هر گوشه کشور ــ و در چهار چوب و محدود به اعلامیه جهانی حقوق بشر، آن زمینه همرائی است که بیشترین خوشبختی بیشترین ایرانیان در آن خواهد بود. ارتباطی هم به هیچ حزب و گروهی ندارد. از دو سه هزار سال دگرگشت (تحول) اندیشه و عمل سیاسی بشری پدید آمده است و ما می باید خیلی هنر کنیم که آن را در یابیم و به عمل در آوریم. با اینهمه چنانکه آن کنگره و نمونه های فراوان دیگر نشان داده است جامعه روشنفکری ایران دارد به صورتی تردید ناپذیر به سپهر دمکراسی لیبرال گام می گذارد. کمونست های سربلند کرده که بار دیگر همراه حزب اللهی های از هر رنگ، بحث سیاسی را میدان بد ترین لجن پراکنی ها (به سخنگویان لیبرال) کرده اند در برابر این موج بالا گیرنده بختی بیش از متحد تاکتیکی توتالیتر خود در کاخ ولایت فقیه ندارند. گزارش هائی می رسد که پاره ای از پرشور ترین شان ترور شخصیت مخالفان خود را بس نمی دانند و چاقو کشانی را نیز به خدمت گرفته اند که دگراندیشان را از گرد هم آمدن بترسانند. سرمشق رئیس جمهوری در وارد کردن چاقوی ضامندار در گفتمان سیاسی، ظاهرا دمکرات های شورائی را بسیار خوش آمده است. شورا (ساویت) های انقلاب-کودتای 1917 با همین شیوه های خلقی، زمینه ساز استالینیسم شدند. مردم ایران هر چه هم حافظه تاریخی کوتاهی داشته باشند دیگر به دام هیچ ایدئولوژی توتالیتری نخواهند افتاد. |
برگرفته از: جزب مشروطه ایران |
توسط -- خشایار رخسانی -2008-12-12- |
| عباس عبدی |
درسي که آموخته نمي شودروز هجدهم دي ماه سال 1346 خبر مهمي به سرعت در سطح تهران سپس كشور منتشر شد. مرگ غلامرضا تختي؛ خودكشي يا قتل؟ تختي از بسياري جهات براي جامعه آن روز و بعد از آن ايران اهميت داشت و دارد. وي از يكسو پرافتخارترين ورزشكار ايراني در مسابقات جهاني و المپيك بود اما مهمتر از آن خصايص انساني و آزادمنشي او است كه با عنصر قهرماني آن هم در رشته ورزشي پهلواني كشتي، عجين ميشود و نزد مردم او را به قهرماني واقعي بدل ميكند، مخالفت وي با دربار و طرفدارياش از مرحوم مصدق و روابط نزديك او با فعالان مذهبي ازجمله مرحوم آيتالله طالقاني از او چهرهاي جامعالاطراف ساخته بود. اهميت خبر منتشره در چه بود؟ در درجه اول غيرمنتظره بودن خبر و در درجه دوم اهميت تختي و بالاخره شبههناك بودن اينگونه مرگها در ايران، بهويژه اخباري كه پيش از آن در مورد اقدامات ساواك و احضارهاي مكرر او و كينه برادر كوچكتر شاه از او منتشر شده بود اين حساسيت را زيادتر ميكرد. با انتشار خبر مرگ، بلافاصله گفته شد كه رژيم او را كشته است. به همين دليل هم ساواك دست به كار شد تا با انتشار اسناد و مدارك و نوشتههاي تختي، بر خودكشي او مهر تاييد و قطعي بزند و روزنامه كيهان نقش هميشگي خود را براي رژيم در اين چارچوب بازي كرد و به سرعت هرچه تمامتر اخبار لازم را درخصوص خودكشي تختي منتشر كرد.
اما مشكل اين بود كه هرچه اين اخبار سريعتر و مفصلتر منتشر ميشد، اعتماد مردم به صحت آن كمتر ميگرديد. چرا؟ در اينجا به دو دليل مهم آن اشاره ميكنم. دليل اول اين است كه ذهنيت مردم از مرحوم تختي بهگونهاي اساطيري و قهرماني بود، قهرماني كه بسيار قدرتمند است و پشت حريفان را به خاك ميمالد، قهرماني كه قيد مال و دنيا را زده و براساس عقيدهاش در برابر دربار هم ايستاده است. بنابر اين ذهنيت، طبعا كسي نميپذيرفت كه وي به وضعيتي از بحران و فشار روحي رسيده باشد كه خودكشي كند، پذيرش خودكشي مترادف با سقوط تمامي آن ذهنيت بود. موضوع مورد بحث اين يادداشت پرداختن به اين دليل نيست، بلكه دليل دوم از حيث تجربهاندوزي سياسي اهميت اساسيتري دارد. فقدان رسانههاي مستقل از حكومت مهمترين علت در رد نظريه خودكشي تختي از جانب افكار عمومي بود. حكومت استبدادي شاه حاضر به پذيرش نهاد رسانهاي مستقل نبود، دخالت در جزئيات مطالب و حتي تيترهاي مطبوعات، طبيعت اين رژيم شده بود. حكومت از بيان هر حرفي واهمه داشت و چون قادر به دفاع از خود نبود، به جاي اصلاح خويش، راحتترين راه را كه سانسور و كنترل مطبوعات و رسانهها بود انتخاب كرد. اين راه در كوتاهمدت شيرين و جذاب است. وقتي كه كسي در مسند قدرت باشد و هيچ نقدي و خبر ناخوشايندي عليه او و حكومت تحت امرش منتشر نشود و نويسندگان ريز و درشت جز مجيز چيزي نگويند و تمامي كارها بر وفق مراد معرفي شود، طبعا نوعي احساس خوشبختياري به چنين فردي دست ميدهد اما تمامي اين خوشيها در چنين مواقعي با نتيجه عكس مواجه ميشود.
اين اتفاق را نهتنها در مرگ مرحوم تختي، بلكه درباره صمد بهرنگي، جلال آلاحمد، دكتر شريعتي و سينما ركس آبادان نيز شاهديم. رژيم در چنين مواقعي به اين تصور ميرسد كه مخالفانش افرادي دروغگو و فريبكارند، در حالي كه اين وضع نه ناشي از بدذاتي مخالفان بلكه ناشي از محصول بذرهايي است كه بهدست حكومت استبدادي در نفي وجود رسانه مستقل كاشته شده است و در چنين مواقعي بايد آنها را درو كند. براي توضيح اينكه چگونه باور به قتل تختي از سوي رژيم تا عمق استخوان اين رژيم هم نفوذ كرده بود، واقعهاي را تعريف ميكنم. دانشجويان پليتكنيك بهدلايل متعددي در جريان مرگ تختي بسيار فعال بودند، آنان به همراه دانشجويان دانشگاه تهران مجلس ختمي در مسجد سجاد در سوم تختي برگزار كردند، در هفتم وي نيز فعاليتهاي زيادي داشتند و نقش اصلي را در تظاهرات و سر دادن شعارهايي چون"خودكشي قهرمان، دروغ ننگين شاه"، "تختي نكشت خود را، او را شهيد كردند"، "تختي، تختي، ملت وفادار تو؛ بميرد، بميرد، دشمن خونخوار تو... " داشتند و ساواك هم از اين موضوع اطلاع پيدا كرده بود كه آنان در حال آماده كردن خود براي برگزاري باشكوهتر مراسم چهلم تختي هستند.
سپهبد مقدم كه در آن زمان رئيس اداره سوم ساواك بود، تصميم ميگيرد با دانشجويان پليتكنيك گفتوگو كند و آنان را مجاب نمايد، لذا يك خودروي ون را ميفرستد و با هماهنگي قبلي تعدادي از دانشجويان را براي ملاقات با خود دعوت ميكند. يكي از دانشجويان تعريف ميكرد كه وي پس از صحبتهاي اوليه و توضيحات مفصل از موضع ضعف و استيصال و به نوعي با خواهش و تمنا ميگفت كه به چه زباني بگوييم كه ما تختي را نكشتهايم. وي در عين حال ادامه ميدهد كه ميدانم فايدهاي ندارد، حتي پسر من هم از من ميپرسد كه؛ بابا تختي را چگونه كشتيد؟! قضيه روشن است، حتي پسر سپهبد مقدم هم خودكشي تختي را باور نميكند. حتي اگر تختي با صداي خود اعلام كرده بود كه خود را كشته است باز هم فايده نداشت. در اين ميان اگر فرزند مقدم باور نميكند، از مردم عادي چه انتظاري ميرود؟ چرا اين اتفاق ميافتد؟ زيرا رژيم و ساواك از نظر مردم متهم اين واقعه هستند، چگونه ميتوان به صرف انكار متهم، پذيرفت كه تختي خودكشي كرده است؟
مردم كه در لحظه خودكشي حاضر نبودهاند، حتي اگر تعدادي افراد هم حاضر باشند، در غياب رسانههاي مستقل از قدرت باز هم اين مشكل بهوجود خواهد آمد. اتفاقا رژيم هرچه بيشتر ميكوشيد كه مستندات و ادله لازم را براي اثبات خودكشي تختي ارائه كند، كمتر موفق ميشد و حتي همين كوششها هم از نظر مردم دليلي بر جرم ساواك و شاه بود. بهعلاوه هنگامي كه حكومت به انواع شيوهها مانع برگزاري ختم براي وي ميشد، طبيعي بود كه اين سياست، بهترين قرينه براي اثبات قاتل بودن آنان باشد. از سوي ديگر هركس هم كه در اين وانفسا وارد ميدان ميشد و بر خودكشي وي تأكيد ميكرد، به سرعت متهم به مزدوري رژيم ميشد؛ و اينكه براي بيان اين نظر پول گرفته است. بسياري از افراد معتقد به خودكشي وي بودند اما هيچگاه بهصورت علني حاضر به بيان اين عقيده نبودند و حق هم داشتند. زيرا مگر آنان در بيان حقايق و اخبار و نظرات ضدرژيم آزاد بودند كه اكنون خود را موظف به بيان اين عقيده به نفع رژيم بدانند؟ طبعا پاسخ منفي است. از سوي ديگر عده بسياري هم زحمت بررسي را به خود نميدادند و حتي احتمال اندك خودكشي را هم منظور نميداشتند و فورا به اشد وجه، حكومت را متهم به كشتن تختي كردند، اينان انگيزههاي سياسي در تخريب حكومت داشتند، شايد اين تصور پيش آيد كه چنين كاري غيراخلاقي است اما فارغ از اين نكته، بايد گفت چنين كاري حتي اگر اخلاقا قابل دفاع نباشد، انجام آن كاملا قابل انتظار بود
. حكومتي كه اجازه بروز فعاليت سياسي را نميدهد، بايد انتظار آن را داشته باشد كه منتقدان آن در چنين مواقعي خود را بسيج كرده و عليه حكومت تبليغ كنند. در اين زمينه جاي بحث باز هم وجود دارد.
|
برگرفته از : اعتماد ملي |
انتشار از: بهمن آزادگر |
اگر می خواهیم ، بحران سیاسی و کشت و کشتار نداشته باشیماما درست است که اگر رسانه ای 24 ساعته سرتاسری ترکی در ایران امروز تاسیس شود جز تبلیغ نظام جمهوری اسلامی و اهدافش کاری نخواهد کرد همانطور که کانالهای فارسی جمهوری اسلامی عمل می کنند ولی همین وجود این رسانه باعث خواهد شد تا زبان ترکی در ایران از انزوا خارج شود، سریالها، فیلمهای سینمایی ترکی یا خارجی با دوبله ترکی، اخبار و... به ترکی به صورت سرتاسری منتشر شود و همین باعث خواهد شد تا شغلهای زیادی برای کسانی که زبان ترکی را خوب می دانند، ایجاد شود و همین امر باعث خواهد شد تا آموزش زبان مادری به عنوان منبع درآمد بسیاری خواهد شد. در آنصورت کادری تربیت خواهد شد که زبان و ادبیات ترکی و فیلنامه نویسی و تهیه خبر به ترکی را به صورت سیستماتیک می آموزد. هرچند این کادر امروز برطبق دستور حکومت عمل خواهند کرد ولی بستری ایجاد خواهد شد تا با ایجاد تغییرات سیاسی، همان کادر، فردا بتوانند بر اساس منافع مردم کار کنند و نه منافع رژیم. آیدین تبریزی
کانال 24 ساعته کردی تلویزیون دولتی ترکیه راه اندازی شد
آقای جمال عزیز، من برخلاف شما از راه اندازی یک تلویزیون سرتاسری 24 ساعته به زبان ترکی در ایران شدیدا استقبال می کنم و یکی از خواسته های قیام خردادماه 85 هم همین مساله بود. فرق من با شما این است که شما به چیزی کمتر از استقلال کردستان رضایت نمی دهید ولی من ترجیح می دهم تا حقوق ترکها در ایران به رسمیت شناخته شود تا بتوانیم در صلح و آشتی در کنار بقیه زندگی کنیم. چون می دانم که جدایی جز تلفات انسانی، بحرانهای سیاسی و اقتصادی و احتمالا جنگ داخلی و احیانا منطقه ای حاصلی نخواهد داشت. فراموش نکنید که قواعد نظام بین الملل را هم ملتهای صاحب دولت نوشته اند که همیشه طرفدار دولتها و به ضرر ملتهای بدون دولت مثل کردها و آذربایجانیهای ایران است.
ترکیه سالهاست که شمال عراق را بمباران می کند و حمله زمینی می کند ولی نظام بین الملل تنها به یک اظهار تاسف خشک و خالی بسنده کرده و حتی اخیرا با تلاش ترکیه برای برداشتن برخی محدودیتها که هنوز به نظر من کافی نیست ولی خود قدمی است رو به جلو، دیگر از آن اظهار تاسف خشک و خالی هم خبری نیست! اگر کردها می خواهند همچنان سیکل ترور و بمباران ادامه داشته باشد، مطمئن باشید که ملی گراهای تندوروی ارتش ترکیه ترسی از ادامه این شیوه ندارند و مطمئن باشید که هیچگاه هیچ دولت خارجی از کردهای ترکیه برای استقلال از ترکیه حمایت نخواهد کرد و این جنگ و گریز تا آنجا ادامه خواهد داشت تا دیگر خود کردهای ترکیه خسته شوند و به زندگی روزمره ادامه دهند و البته اگر همین اقدامات ترکیه از جمله آزادی تدریس زبان کردی و راه اندازی تلویزیون 24 ساعته کردی هم که شما با آن مخالفید نباشد، به مرور زمان اکثر کردهای ترکیه در داخل جامعه ترکیه آسمیله خواهند شد و زبان کردی فراموش شده و همه ترک خواهند شد! بی دلیل نیست که احزاب ملی گرای ترکیه مخالف این اقدامات دولت هستند چون این یعنی پایان دادن به آسیمیلاسیون و برباد رفتن آرزوی آنها برای ترک شدن همه کردهای ترکیه.
لذا اگر می خواهیم دهها سال بحران سیاسی و قتل و کشت و کشتار نداشته باشیم باید حاضر باشیم تا فرمول بینابینی را بپذیریم که نه تغییری در مرزها ایجاد شود که تغییری سرتاسر خونین خواهد بود و نه به آسمیله شدن و نابودی زبان و فرهنگ ملیتها بیانجامد. این فرمول با فدرالیسم و آزادی و رسیمت یافتن زبانهای دیگر ممکن است.
اما درست است که اگر رسانه ای 24 ساعته سرتاسری ترکی در ایران امروز تاسیس شود جز تبلیغ نظام جمهوری اسلامی و اهدافش کاری نخواهد کرد همانطور که کانالهای فارسی جمهوری اسلامی عمل می کنند ولی همین وجود این رسانه باعث خواهد شد تا زبان ترکی در ایران از انزوا خارج شود، سریالها، فیلمهای سینمایی ترکی یا خارجی با دوبله ترکی، اخبار و... به ترکی به صورت سرتاسری منتشر شود و همین باعث خواهد شد تا شغلهای زیادی برای کسانی که زبان ترکی را خوب می دانند، ایجاد شود و همین امر باعث خواهد شد تا آموزش زبان مادری به عنوان منبع درآمد بسیاری خواهد شد. در آنصورت کادری تربیت خواهد شد که زبان و ادبیات ترکی و فیلنامه نویسی و تهیه خبر به ترکی را به صورت سیستماتیک می آموزد. هرچند این کادر امروز برطبق دستور حکومت عمل خواهند کرد ولی بستری ایجاد خواهد شد تا با ایجاد تغییرات سیاسی، همان کادر، فردا بتوانند بر اساس منافع مردم کار کنند و نه منافع رژیم.
یک چیز دیگر که باید بگویم این است که مقایسه حکومت امروز ترکیه با رژیم اسلامی ایران واقعا بی انصافی است. فقط نوشته های خودتان را با دید باز مرور کنید: "بزرگترین حزب مدنی کردی در ترکیه DTP که 22 نماینده غیر رسمی در پارلمان ترکیه دارد حاضر نشد در مراسم افتتاح این تلویزیون شرکت کند هچنین هنرمندان مشهور کرد که برای افتتاح آن دعوت شده بودند در مراسم افتتاح آن شرکت نکردند و گفتند شرکت نخواهند کرد مثل شوان پرور و جوان حاجو و دیار. بعضی از نمایندگان کرد پارلمان در سخنرانیهای خود گفتند که این تلویزیون کردی تحت مبارزه ملت کرد و خون شهیدان کرد ترکیه مجبور به آن شد و از همه مهم تر عبدلا اوجلان شدیدن به این تلویزیون حمله کرد و اظهار داشط چگونه ممکن است این تلویزیون در خدمت فرهنگ و زبان کردی با شد در حالی که در زندان های ترکیه 2 کلمه کردی صحبت کردن مجازات دارد و اوجلان اظهار داشت با این تلویزیون میخواهند مبارزه ملت کرد و فرهنگ و زبان کردی را به بی راهه به کشانند . و لیلا زانا از پیش اعلام کرده که ملت کرد احتیاجی به تلویزیون پان ترکی ندارد ملت کرد خود امروز صاحب بیش از 15 کانال ماهوارهای تلویزیون 24 ساعته کردی است"
در ترکیه حزبی کردی وجود دارد که آنقدر آزاد است که تسلیم نظر دولت حتی برای تاسیس تلویزیون کردی نمی شود، هنرمندانی وجود دارند که دعوت دولت را رد می کنند ولی نه کسی بازداشت می شود و نه از مجلس اخراج می شود، از همه مهمتر اوجالان از زندان به تصمیم دولت حمله می کند و پیامش توسط وکلایش به مردم و رسانه های ترکیه می رسد ولی هیچ رسانه ای که این اخبار را منتشر کرده بسته نمی شود. آیا رژیم اسلامی اصلا اجازه می دهد که زندانیان کرد یا ترک وکیل مدافع داشته باشند که بعد بتوانند پیامشان را هم از زندان به رسانه ها برسانند؟! ترکیه مطمئنا ایده آل نیست ولی اقلا حداقل های لازم برای یک فعالیت سیاسی مسالمت آمیز در ترکیه وجود دارد، لیلا زانا و احزاب کردی علنا در روزنامه هایشان خواستار فدرالیسم و رسمیت یافتن زبان کردی می شوند. درست است که به خواسته های آنها هنوز عمل نمی شود ولی حداقل رسانه هایشان هم بسته نمی شود.
در یک دموکراسی دولت لزوما به هر خواسته ای پاسخ نمی دهد مگر آنکه آن خواسته بسیار جدی، وسیع و همه گیر شود. به نظر من کردها به جای آنکه به کوهها بروند و اسلحه به دست بگیرند باید احزاب سیاسی داخلی را تقویت کنند، افراد بیشتری را جلب خود کنند و تظاهرات های میلیونی مسالمت آمیز و بدون کوچکترین خشونتی در شهرهای ترکیه برای خواسته های خود به راه اندازند. من تاکنون نشنیده ام کردها در ترکیه در روز جهانی زبان مادری راهپیمایی کنند و مثلا خواستار رسمی شدن زبان کردی و تدریس همگانی و اجباری آن در مدارس دولتی مناطق کردنشین شوند ولی بارها در دفاع از اوجالان راهپیمایی کرده اند آن هم از نوع خشونت آمیز آن با پرتاب سنگ و تخریب اموال عمومی. نتیجه آن که کشورهای غربی هم در دفاع از حقوق کردها دستهایشان بسته است چون ترکیه می گوید که تظاهر کنندگان اقلیت کوچکی هستند که طرفدار تروریستها هستند و با خشونت در راهپیمایی ها دنبال جنجال می گردند و نه یک مبارزه مسالمت آمیز سیاسی و برای دفاع از حقوق انسانی خود.
تاسیس تلویزیون 24 ساعته کردی مطمئنا باعث جدایی هرچه بیشتر عناصر میانه رو کرد از پ ک ک و طرفداران استقلال کردستان خواهد شد و همین ترس است که باعث واکنش این افراد می شود ولی همین تاسیس تلویزیون دولتی 24 ساعته، بستری ایجاد خواهد کرد تا نسلی از کردها تربیت شوند که به زبان کردی مسلط باشند، به آن زبان موسیقی فیلم سینمایی، سریال، تئاتر و ... تهیه کنند و ببینند، چیزی که برای ترکها و کردها در ایران یک خیال و رویاست. آذربایجانیها یک سوم جمعیت ایران را تشکیل می دهند ولی نه در دوره پهلوی و نه در دوره این حکومت یک خواننده مشهور که به زبان ترکی بخواند، نداریم. در حالیکه صدها خواننده در جمهوری آذربایجان که جمعیت آن یک سوم آذربایجانی های ایران است، وجود دارد که برخی شهرت جهانی دارند.
تعداد فیلمهای سینمایی که در ایران به زبان ترکی تهیه شده به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد، همینطور تئاتر، ادبیات، رمان، .... بدون این تولیدات فرهنگی، یک ملت، به یک ملت مرده تبدیل می شود که تنها خلاصی اش از این بن بست فرهنگی، جذب شدن در زبان و فرهنگ مسلط فارسی است و این یعنی تعمیق آسیملاسیون نه فقط در تهران بلکه حتی در قلب آذربایجان یعنی تبریز. خانواده هایی که هم پدر و هم مادر ترک هستند ولی در تبریز با کودکانشان به فارسی حرف می زنند. من آنها را درک می کنم، برای رهایی از این بن بستی که نظام سیاسی و فرهنگی برای زبان و فرهنگ ترکی در ایران ایجاد کرده، راحت ترین راه فراموشی این زبان زائد به درد نخور و تاکید بر زبان مسلط فارسی است که تمام آفرینش های ادبی، فرهنگی، هنری به آن زبان ممکن است و توسط رسانه های دولتی هم حمایت می شود. وقتی رسانه ای به ترکی وجود ندارد، فیلمنامه ای هم به ترکی نوشته نمی شود، فیلم و سریالی هم ساخته نمی شود و فرهنگ عقیم می ماند.
جمال
کانال 24 ساعته کردی تلویزیون دولتی ترکیه راه اندازی شد آقای آیدین تبریزی که مدتی زیادی مرخصی رفته بودی و در سایت کار نمیکردی بلاخره خبر خوش پخش برنامههای 24 ساعته تلویزیون کردی در ترکیه بار دیگر شما را به سایت کشاند تا به همگان نشان دهی که نگاه کنید ترکیه دارد در راه دمکراسی و حل مسئله کرد قدم بر میدارد در حالی که در ایران ملتها را کشتار میکنند و اسامی تابلوهای ترکی و کردی در خیابانهای تبریز و مهباد قدغأ میشود.
جناب آقای تبریزی باور کنید هدف ترکیه که تحت فشار فراوان مجبور به این کار شد نه خدمت به فرهنگ و زبان کردی بلکه جاش دروست کردن است البته جاش فرهنگی و ما این نوع تلویزیونها سالهاست در ایران و عراق صدام دیدهایم در این نوع تلویزیونها به زبان کردی فرهنگ پان ترکی تبلیغ خواهند کرد همچنانکه تلویزیون ایرانی سحر فرهنگ پان فارسی و مذهبی شیعه را به زبان کردی تبلیغ میکند در هر حال ملت کرد در ترکیه این تلویزیون را جدی نگرفتند و بزرگترین حزب مدنی کردی در ترکیه DTP
که 22 نماینده غیر رسمی در پارلمان ترکیه دارد حاضر نشد در مراسم افتتاح این تلویزیون شرکت کند هچنین هنرمندان مشهور کرد که برای افتتاح آن دعوت شده بودند در مراسم افتتاح آن شرکت نکردند و گفتند شرکت نخواهند کرد مثل شوان پرور و جوان حاجو و دیار .
بعضی از نمایندگان کرد پارلمان در سخنرانیهای خود گفتند که این تلویزیون کردی تحت مبارزه ملت کرد و خون شهیدان کرد ترکیه مجبور به آن شد و از همه مهم تر عبدلا اوجلان شدیدن به این تلویزیون حمله کرد و اظهار داشط چگونه ممکن است این تلویزیون در خدمت فرهنگ و زبان کردی با شد در حالی که در زندان های ترکیه 2 کلمه کردی صحبت کردن مجازات دارد و اوجلان اظهار داشت با این تلویزیون میخواهند مبارزه ملت کرد و فرهنگ و زبان کردی را به بی راهه به کشانند .
و لیلا زانا از پیش اعلام کرده که ملت کرد احتیاجی به تلویزیون پان ترکی ندارد ملت کرد خود امروز صاحب بیش از 15 کانال ماهوارهای تلویزیون 24 ساعته کردی است
اظهارات اوجلان در زندان که با وکیلانش صحبت کرده
http://renesans.info/articles.php?id=8379
کیخسرو آرش گرگین
روشنبین هایِ ایران و حماسۀ کربلایِ 28 امرداد جناب رخسانی گرامی، بر شما درود می فرستم و در تایید سخن شما مایلم به این گفته ی همیشگی شاهزاده کوروش پهلوی اشاره کنم که ما باید دست از گذشته، بی آنکه فراموش اش کنیم، بشوئیم و به آینده بیندیشیم و برای آینده بورزیم. روی این واژه ی شستن تکیه می کنم، چرا که بی شست و شوی دست ها از گذشته ای که منجلابی شده است برای به زیر کشیدن امروز و فردای ما، نمی توان از تاریکی چیره شده بر ایرانشهر برون رفت. امروز این مهم نیست که ما بیست و هشت مرداد را کودتا بشماریم و یا بیست و پنج مرداد را، امروز این مهم نیست که آن نامه ی مشهور را رشیدی مطلق نوشته است و یا کسی دیگر، امروز این مهم نیست که کشف حجاب خوب بود یا بد، امروز این مهم است که ما از مجموعه ی اموری که رخ داده اند این درس را بیاموزیم که روایت تاریخی دارای یک حقیقت مطلق نیست، هیچ روایت تاریخی ای برخوردار از حقیقت مطلق نیست. امروز پذیرش این امر مهم است که بدون روشمندی در کارها، هیچ حقیقت حاصل شدنی نیست. امروز پذیرش این امر مهم است که اعمال خشونت، حتی نسبت به منادیان خشونت غلط است و نمی توان یک قاتل را بع علت قتلی که انجام داده به قتل رساند، به عبارت دیگر، با کشتن قاتل قتلی بر قتلی افزوده شده است و نه دیگر هیچ. امروز پذیرش این امر مهم است که تغییر حاکمان سیاسی نباید با خشونت و ویرانی همراه باشد و هیچ یک از حاکمان سیاسی امروز نباید مورد تعرض و خشونت دلبخواهانه ی توده ها قرار گیرند.
اما همه ی این ها بدون پذیرش گوناگونی حقیقت میسر نیست. با پذیرش این امر که فرق هست میان یک حقیقت شخصی و یک حقیقت جمعی و اینکه حقیقت شخصی تنها هنگامی می تواند تبدیل به پایه ی قانون شود که در یک فرایند دمکراتیک به یک حقیقت جمعی مبدل شده باشد. و همه ی اینها بدون یک بردباری اصولی به دست نخواهند آمد. بدون این بردباری اصلولی، دوست عزیزم، هر گامی که برمی داریم ما را به دوزخی خودساخته نزدیک تر می کند.
کوروش پهلوی با سی سال کار پیوسته نشان داده است که در عمل، بردبارترین سیاست ورز کل تاریخ نوین ماست. درشتی هایی که به او شده است بی مثال اند و او با این حال، هرگز از عشق به مردم و به میهن اش دست نکشیده است. هرگز فجایعی را که رخ داده است شخصی نگرفته است، در صورتی که نزد بیشینه ی مخالفان سیاسی پروژه ی پهلوی، تاریخ به شخصی ترین وجه اش برگذار شده است. همه ی این ها به این دلیل است که او به جای گذشته ای انباشته از کین و دروغ، آینده ای روشن و انسانمدار را با خود حمل می کند، آینده ای که هیچ ایرانی ای صرفا به دلیل اینکه باور سیاسی اش با باور حاکمان و یا غیر حاکمان زورمند همخوانی ندارد مورد اجهاف قانونی قرار نگیرد. من فکر می کنم فقط با باور به آینده ای دمکراتیک، سکولار و مبتنی بر حقوق بشر است که می توان در باتلاق سیاست ایران پائید و همواره مثبت اندیش بود، آنگونه که این مرد مثبت اندیش است. او هیچ چیز را به دل نگرفته است، این فقط و فقط می تواند در درجه ی اول به علت یک عشق عمیق به انسان به مثابه ی انسان، و در درجه دوم به علت یک تعلق خاطر ژرف به میهن باشد. او بر این باور است که آنچه امروز بر ایران می گذرد چهره ی راستین تمدن ایرانشهری نیست. این حقیقت ما نیست، دست کم، برترین حقیقت ما نیست. آنچه که بر ما می رود جهش یافتگی های کمبودهای ماست و این مرد به نیمه ی پر لیوان تمدن ما چشم دوخته است و می کوشد تا نگاه و توجه ی ما را نیز به این نیمه ی پر جلب کند. برخی ها نمی خواهند، برخی ها خلاصه شده ای از کینه ها و نفرت های شان هستند و بر اساس یک غریزه ی به همان اندازه ژرف که اعجاب انگیز، آن کینه ها و نفرت ها را بر خیر عمومی مرجح می شمارند. کوروش پهلوی مسلما نه نیازی به این کسان دارد و نه اصولا نسل امروز ایرانزمین که شما دوست گرامی یکی از نمایندگان راستین آن هستید، اجازه می دهد که آینده ی خود و فرزندان اش در باتلاق خاطره های این یا آن رجل سیاسی که کوچکترین نقدی از خود به جا نمی آورد، فرو رود. بی سبب نیست که شاهزاده مرکز ثقل فعالیت امروز اش را نسل جوان ایرانزمین گذاشته است، چرا که این نسل اصولا یک فاصله ی عظیم معنوی با سیاسیون حامل انقلاب دارد. شاهزاده کوروش پهلوی رهبر معنوی و سیاسی این نسل است و این ما هستیم که باید صدای او را به گوش جهان برسانیم. او امروز پذیرفته است که نقش تعیین کننده در براندازی غیر خشونت آمیز جمهوری اسلامی و تاسیس یک حکومت مبتنی بر قانون را به عهده بگیرد. شکست و یا پیروزی او دیگر نه به دلیل سنگ اندازی این یا آن ماموت سیاسی، بلکه به علت فعالیت و یا عدم فعالیت دمکرات های ایرانی، به ویژه نسل جوان خواهد بود. با این مرد نسل جوان ایران پس از سی سال خلاء تمدنی صاحب یک شخصیت برجسته ی سیاسی شده است، آینده ی ایرانزمین در گرو ِ همکاری هوشمندانه و روشمند این رهبر و فرزندان معنوی اش است. نسل جوان امروز باید مسئولیت این بازی سترگ سیاسی را به عهده بگیرد و حضور شما و قلم حقیقت جویانه تان خود نشانی ست بر پذیرش این مسئولیت. دیگران نیز باید بپیوندند و خواهند پیوست.
با مهر
ک.آ.گ.
خشایار رُخسانی
روشنبین هایِ ایران و حماسۀ کربلایِ 28 امرداد با درود به دوست گرامی آقای کیخسرو آرش گرگین، با سپاس از مهر شما؛ باشندگی آدم هایِ روشنبین و فَرزانه ای چون شما در میدان ِمبارزه، شَوۀِ (سبب) دلگرمی برایِ اِدامۀِ آن میشود.
پیش پیغان (پیش فرض) برایِ گُشایش ِهر فراپُرسِشی (مسئله ای)، نُخُست آگاه بودن از هَستی آن فراپُرسش است. چگونه میتوان برایِ گُشودن ِگره ای چاره اندیشی کرد، بدون اینکه از بودن ِآن گرفتاری آگاهی داشت و یا هنگامیکه بودن آن پُرسمان هنوز سُهش (احساس) نشود؟
از دیدگاه من سُستی ِ بخش بُزُرگی از روشنبین هایِ ایران در این است که هنوز به گرفتاری مردم کشورشان آگاهی ندارند یا نمیشناسند. از دیگاه من بَخش بُزُرگی از "روشنبین های" ایران، آنچنان دست و پا و تار و پودِ خود را همچون کلافی سر در گُم، اسیر دیدمان های (تئوری های) وام گرفته از اَنیرانیان و بیگانگان، کرده اند که برای اندریافتن ِ راستینگی های (واقعیت های) روزانه در کشور ِخود، باید که بیگمان از گُذشتهنگاری (تاریخ) مردم دیگر و در دوران دیگر نمونه آوری کُنند، و از اینرو با ایران خود بیگانه هستند و بدون رویکرد و نگرورزی خردمندانه به سود و زیان این کشور در زمان هال و آینده، و بدون پی بُردن به گوهر (جوهر) گرفتاری مردم، راهکار آنرا در گُذشتۀِ دیگران و یا دیدمان های (تئوری های) برساخته (جعلی) و بدور از خَرَد خود، جُستجو میکُنند.
پس از گُذشت سی سال، هنوز بخش بُزُرگی از روشنبین هایِ ایران یک برداشت دُرُستی از دُشمن خود که سامان خلیفه گری اسلامی در ایران باشد، ندارند. و از آنجایی که دشمن خود را نمیشناسند، ناتوان از درانداختن برنامه ای شایسته، برای مبارزه با آن هستند. اگر روشنبین های مکراتِ ایران میدانستند که پایه های سامان خلیفه گری اسلامی بر چه ستونهایی استوار شُده اند، پیش از هرچیز بجای درگیر کردن خود با یکدیگر و سُست کردن ِ توان شان، نیروهای خود را برایِ زدن این ستونها گِردِهَم میآوردند.
از دیدگاه من گرفتاریِ این کشور ریشۀِ بسیار ژرفی دارد که پیش از آنکه کشورمداریک (سیاسی) و یا ترازداریک (اقتصادی) باشد، ریشۀِ فَرهنگی دارد. یا بهتر گفته شود بی فرهنگی اسلامی. این بی فَرهنگی ای اسلامی که بنام "فَرهنگ اسلامی"، 1400 سال است در آیین و منش ِمردم ایران لانه کرده است، هیچ نزدیکی، مانَستگی یا همانندی با فرهنگ نهادین (اصیل) این مردم ندارد که در آن، گسترش راستی و پرهیز از دروغ و ناراستی، ستون نهادین (اصلی) فرهنگ آنها را میسازد. درهالیکه دروغ و نیرنگ نمادِ مَهینی (نشان مهمی) از پرستش الله در آن بی فرهنگی اسلامی بشمار میآید. ستون هایِ کاخ بیدادِ سامان ِخلیفه گریِ اسلامی بر گندآب همین بی فَرهنگی ِ اسلامی استوار است که نادانی، ناخودباوری و ناخودآگاهی ِمیهنی را در ایران میگُستراند. به این فرنود (دلیل) است که آخوندها در سی سال گُذشته، نابودی شناسه و کیستی مردم ایران را هدف و نوکِ پاتکِ (حمله) خود کرده اند. درجایی دیگر، پاشنۀِ آشیل یا چشم اسفندیار این رازمان (رژیم) همانجایی است، که او، دژ ِتوان خود میاَنگارد، به چم (معنی) باورهایِ دینی مردم، آنهم مردمی که ناآگاهانه و تنها از روی خداباوری و برایِ پرستش خدایِ یگانه، از این فرمانپاد (حاکمیت) پیروی میکُنند. از سویِ دیگر نوش دارویِ این بیماریِ نادانی، ناآگاهی و ناخودباوری چیزی نیست بجُز براَنگیزاندن ِ سُهش (احساس) خودباوری و دادن خودآگاهی ِمیهنی به مردم ِایران از راه بازیابی دوبارۀِ شناسه و کیستی ایرانیان است. در این گُفته اَندیدی (شکی) نیست که ایرانیان نُخستین مردمی بودند که با پیروی از آموزش هایِ جاودانی اشو زرتشت، یکتاپرستی و راه و روش ِبهروزی و خوشبختی را برایِ جهانیان به ارمغان آوردند. در سایۀِ آموزش هایِ گُهربار اَشو زرتشت بود که ایرانیان توانستند پیشروترین و درخشان ترین شهرینگی (تمدن) در این جهان را پایه ریزی کُنند و همبودگاه (جامعه) ایران را برپایۀِ دات هایِ (قوانین) دادورانه و هومنی (انسانی) اداره کُنند. اگر زنان ایران میدانستند که برپایۀِ دات هایِ (قوانین) ایران پیش از اسلام آنها از هوده های (حقوق) شهروندی برابری همانند مردان برخوردار بودند، دوش بدوش مردان در انجام بیشترین کارها و پیشه ها همچون اندازیاری و مُهندِزی (مهندسی)، پزشکی، آموزگاری، خُنیاگری (موسیقی) می هُماسیدن (شرکت میکردند)، و کارگران یا کارمندانِ زیردست خود را که مَرد بودند، اداره میکردند و زمان آبستنی از هودۀِ (حق) زمان آسودگی برخوردار بودند، هیچگاه تن به پذیرش ِنَنگِ دات هایِ ددمنشانۀِ اسلامی در سَدۀِ بیست و یکم، نمی دادند و تا پایِ جان در برابر آن ایستادگی میکردند. اگر امروز مردم ایران در برابر این هَمِۀِ بدبختی که ریشه در این دات هایِ بیدادگرانه دارند، شکیبایی میکُنند، همه از روی ناآگاهی و فراموش کردن شناسه و کیستی خود میباشد که در زیر لایه هایی گَرد و خاکِ دورانِ گُذشته کَمرنگ شده است.
این خویشکاری روشنبین هایِ این کشور است که با بررسی و پژوهش هایِ سامانمند (سیستِاماتیک) و دانشیکِ (علمی) ایران ِباستان به چم ایران پیش از اسلام، تلاش کُنند تا در راستایِ بیرون آوردن ِدستآوردهایِ دانشیک (علمی) و شهرینگی ِاین مردم، از زیر ِگَرد و خاک هایِ هزاروچهارسدساله، برایِ آنها آن شناسه و کیستی درخشانی را دوباره زنده کُنند، که درخُورَش هستند. آخوندها تنها بر مردم ِبی شناسه میتوانند فرمان برانند، بر مردمی که از شناسه و کیستی ِوالا و بالندۀِ خود ناآگاه باشند. مَهین ترین (مهم ترین) خویشکاریِ روشنبین هایِ این کشور در راستایِ دادن ِخودآگاهی میهنی به این مردم این است که بتوانند به زبان مردمی سخن بگویند که خُدا دوست و خُداشناس هستند. باید که بتوان به زبان این مردم و با نوشتارهایِ ساده برایِ آنها روشن کرد و به آنها گُفت که آن الله ای که آنها در خاستگاهِ خدا میپرستند، نتنها زره ای از فروزه هایِ (صفت های) خدایِ یکتا برخوردار نیست، که همانا راستی، دانایی و مهربانی است و اشو زرتُشت پیام آور او بوده است، ونکه (بلکه) به شَوَندِ دلبستگی و خشنودی الله از کُشتار، ریختن ِخون مردم، به بندگی گرفتن مردم آزاده، گُسترش دُرُغ و نیرنگ، بیشتر پیکَرینه ای (تجسمی) از اهریمن و شیطان است. زمانیکه در سایۀِ روشنگری هایِ روشنبین هایِ ایران، مردم خودآگاه این کشور دریابند که "ارزش هایِ" کاتوزیِ (عبادی) و اَشویی (مقدس) آخوندها، تنها نمادی از شیطان پرستی است تا خدا پرستی، و در آن پاد-ارزش ها (ضد ارزش ها)، مردم رَدپایِ اهریمن را در پیکر ِالله بازیابند، آن روز، روز آزادی ایران خواهد بود؛ روزِ خُجسته ای که در آن سایۀِ شوم و بداختر فَرنامش (عقیدۀِ دینی) اسلام برایِ همیشه از این کشور اهورایی رَخت خواهد بست. آنروز روز پیروزیِ دوبارۀِ روشنایی بر تاریکی و فرمانروایی دانایی بر ژاژپنداری (خرافات) در این کشور خواهد بود.
با ارجمندی فراوان
بهمن بلوچ بايد جنايات اسرائيل و كشتار بيگناهان را محكوم كرد در سايت هاي ديگر عده اي هموطن كه من هرگز بر چسب "متعصب شاه اللهي" و يا طرفدار اسرائيل و آمريكا به آنها نمي زنم، به دوشوكي حمله كرده اند كه چرا از كودكان كشته شده فلسطيني دفاع كرده است. من دوشوكي را مي شناسم. او سال ها بر عليه جمهوري اسلامي نوشته و گفته است. اما اكنون . . . (ادامه مطلب را بخوانيد . . .) اما اكنون بعد از صدها و شايد هزاران مقاله و مصاحبه و سخنراني، يك مقاله در مورد انسانيت و انسانها نوشته است. دوشوكي در مقاله خود حماس را بعنوان قشريون متحجر محكوم كرده است. او از كودكان بيگناه و غلتيده در خون فلسطيني دفاع كرده است و نه حماس متعصب و مزدور. لطفا مقاله را مجددا بخوانيد، و باز هم بخوانيد. ده بار بخوانيد. تهمت نزنيد. بقول شاعر "ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم". /// " جامه كس سيه و دلق خود ارزق نكنيم." عيب دوشوكي به كم و بيش بد است" /// "كار بـد، مصلحت آن است كه مطلق نكنيم". ننگ بر جمهوري اسلامي و حماس كه از خون اين نونهالان پرپر شده سوءاستفاده سياسي مي كنند؛ و دروود بر دوشوكي و شرف او كه بدور از مصلحت انديشي همواره جانب حق را مي گيرد و حقيقت را مي نويسد و بي پروا براي خود دشمن مي تراشد. "تو كه از محنت ديگران بيغمي /// نشايد كه نامت نهند آدمي."
اين حملات به دوشوكي شايد درس عبرتي باشد براي بقيه رهبران اپوزيسيون كه هرگز از اسرائيل انتقاد نكنند، يا وگرنه توسط طرفداران اسرائيل و آمريكا و انگليس لت و پار و بي آبرو خواهند شد. تعجب آور نيست كه هيچ كس جرئت ندارد كه به اسرائيل بگويد بالاي چشمت ابروست. من فكر مي كنم كه دوشوكي از اين حملات و تهمت ها بايد درس بزرگي گرفته باشد و بهتر است كه ياد بگيرد "نان را به نرخ روز بخرد و بخورد" و مهمتر از هر چيز پايش را از گليم مسائل بلوچستان فراتر نه نهد؛ يا و گرنه پشيمان خواهد شد .
کیانوش توکلی کاربری که نخواست نامش را در بالای کامنت خود بنویسد ، از "استحاله کیانوش و ایران گلوبال " جهت منافع اسرائیل سخن گفته است ! لطفا مستند از این "استحاله" سخن بگوئید .دوست گرامی اینجا سایت بدون سانسوری است که در ارتباط با موضوع حمله اسرائیل به غزه نظرات متفاوتی را درج کردهاست وتکرار می کنم ،هر کسی مسئول نوشته خود است و کاملا روشن است که ایران گلوبال حزب سیاسی نیست که بخواهد در هر حادثه سیاسی موضع مشخصی بگیرداین سایتی است که به دیالوگ میدان می دهد واما نظر شخصی ام این است که فلسطینی ها و اسرائیلی هم سر انجام چاره ای جز گفتگو و دیالوگ با هم را ندارند ولی حماس و کلیه سازمانهای بینادگراثابت کرده اند فقط زبان زور حالیشون است در این بین، مردم بی گناه است که قربانی دو طرف می شوند که بایستی آن را شدیدا محکوم کرد و هدف جمهوری اسلامی اسرائیل نبوده بلکه کشورهای عربی همسایه ایران است و همچنین نگاه کنید که قبل از حمله اسرائیل ،جنبش های مدنی ایران در حال اوج گیری بود که با حمله اسرائیل متوقف ماند . از نظر من، موضوع اصلی سیاست ، ار تقاء جنبش مدنی در ایران است ما خیلی "زرنگ" باشیم کمک کنیم که مردم ایران خود را از بختک آخوندها نجت دهند ، بگذار بقیه مشکلات سیاسی جهان را احمدی نژاد حل نماید.
|
سایت نویسنده: http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=3&autorid=421 |
برگرفته از : ایران گلوبال |
انتشار از: کیانوش توکلی |
| رضا حسین بر | ||||||||
تحلیل گر سیاسی |
||||||||
کشتار مردم بلوچ وسکوت مخالفانجلال شیرانی، یکی از بلوچهایی که مدت ها در امارات متحده عربی زندگی میکرد و برای بردن مادر خود به بیمارستان به ایران باز گشته بود ، روز سوم ژانویه در بلوچستان اعدام شد. ً جلال در پست های مختلف، از جمله پلیس و ارتش در کشور امارت متحده عربی خدمت کرده بود. جلال دارای تابعیت و پاسپورت اماراتی بود.ً چرا مخالفین جمهوری اسلامی، نویسندگان، سیاستمداران و روشنفکران ایران در مقابل کشتارمردم بلوچستان سکوت کرده اند؟ ایا به دین وسیله میخواهند از مردم ایران یک ملت بسازند؟ ایا سکوت علامت رضا نیست؟ ایا اینها در مقابل همه جنایات رژیم سکوت میکنند؟
مردم بلوچ ازسیاست سرکوب رژیم و سکوت مخالفین جمهوری اسلامی، نویسندگان، سیاستمداران و روشنفکران ایران باید به چه نتیجه برسند؟
چه وجدان بیداری درمقابل این همه ظلم سکوت میکند؟ ببینید در همین روز ها ی اخیر در بلوچستان چه گذشته است.
جلال شیرانی، یکی از بلوچهایی که مدت ها در امارات متحده عربی زندگی میکرد و برای بردن مادر خود به بیمارستان به ایران باز گشته بود ، روز سوم ژانویه در بلوچستان اعدام شد. ً جلال در پست های مختلف، از جمله پلیس و ارتش در کشور امارت متحده عربی خدمت کرده بود. جلال دارای تابعیت و پاسپورت اماراتی بود.ً (۱)
وی شهروند امارات بود و کاری با جمهوری اسلامی نداشت. دلیل اعدام وی معلوم نیست ولی گفته میشود که دستگاه های امنیتی از وی خواسته بودند که در امارات برای انها جاسوسی کند ولی او نپذیرفته بود و برای اینکه این راز به اماراتی ها نرسد، وی را اعدام کردند.
از سوی دیگر پرس نیوز اعلام کرد: ٫حمدرضا راینی 25 ساله ، شهروند کرمانی به اتهام ارتباط با گروههای سیاسی بلوچ ظهر روز گذشته روز سوم ژانویه در منزل مسکونی خود در شهر کرمان بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل گردید.
نامبرده در زمان بازداشت مورد ضرب و شتم قرار گرفت ، همچنین نیروهای امنیتی منزل وی را تفتیش نمودند و مقداری از لوازم شخصی وی را با خود بردند. علیرغم پیگیری خانواده از مراجع قضایی و امنیتی تا کنون اطلاعی از سرنوشت آقای راینی به دست نیامده است.، (2)
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقهی سیستان و بلوچستان، در راستای اجرای حدود الهی محکوم علیه بهادر ناروئی به اتهام محاربه و افساد فی الارض از طریق سرقت مسلحانه و برهم زدن امنیت و جلال اکبر جمعه الویشی به اتهام محاربه و فساد فی الارض به موجب دادنامه صادره به اعدام محکوم شد که حکم صادره پس از تایید توسط مراجع عالی قضائی کشور صبگاه امروز شنبه سوم ژانویه در محوطه زندان مرکزی زاهدان به اجرا در آمد.
دیده بان حقوق بشر بلوچستان به نقل از منابع رژیم اعلام کرد که ۳۱ بلوچ در ۳۰ روز ماقبل کریستمس در ایران اعدام شده اند. (۳) یعنی هر روز یک بلوچ و گاهی دو نفردر روز کشته شده اند.
سردار نکونام و فرماندهان دیگر رژیم هم اعلام کردند که در ۳ ماه گذشته ۹۷۲ نفر در بلوچستان به علت به هم زدن نظم دستگیر شده اند. (۴)
در ۸ ماه دسامبر ۲۰۰۸، ماموران به خانه محمد براهویی حمله کردند و او را در جلو چشمان ۴ کودک خرد سال او چنان زیر مشت و لگد گرفتند که به طور کامل بی هوش شد. جسد بی
جان اورا دو روز بعد در جلو خانه اش انداختند.
ایا در میان ایرانیان وجدان فردی، ملی و انسانی مرده است؟
1. http://www.ostomaan.org/articles/ÏÑ-ÈáæÓÊÇä/596
2. http://www.iranpressnews.com/source/052153.htm
3. http://www.globalpolitician.com/25334-baloch-iran
4. http://www.globalpolitician.com/25303-balochi-iran |
||||||||
برگرفته از : iranglobal |
||||||||
انتشار از: کیانوش توکلی |
||||||||
نظرات : |
||||||||
|
||||||||
|
شبه دیکتاتوریتحلیلی بر طرح برداشتن محدودیت دوران ریاست جمهوری در شمال آذربایجان -- اگر علی اف با نقض حقوق مردم به چنین امتیازی دست یابد رفته رفته فساد هیات حاکمه را بیش از پیش غرق خواهد نمود و این به اعتراضات داخلی و به تبع آنها سرکوب مردم و توسل الهام به قدرت های خارجی منجر خواهد گردید و این مصیبتی است که خلاصی از آن بسیار سخت خواهد بود. یادداشت سیاسی اؤیرنجی
ائلگون(شنبه) ۲۱ دی ۱٣٨۷ - ۱۰ ژانويه ۲۰۰۹
چندی پیش خبر طرح دولت و مجلس جمهوری آذربایجان برای برداشتن محدودیت ریاست جمهوری برای بیش از دو دوره و اجرای رفراندم جهت تصویب آن منتشر گردید. هر چند که تاکنون از پرداختن به مسائل حکومتی قطعه شمالی سرزمینمان، جمهوری آذربایجان، خودداری کرده ایم اما اهمیت و ضرورت مسئله و بی توجهی قشر روشنفکر و مئدیای آذربایجان به این تصمیم تاریخی و تبعاتی که در پی خواهد داشت ما را بر آن داشت تا در این نوشته وظیفه ی رسانه ای خود را در این برهه حساس تاریخی ادا نماییم.
رقص دیکتاتورها: از چاوز تا الهام
چندی پیش و زمانیکه چاوز دیکتاتور نیوزلاندی طرح رفراندوم برای برداشتن ممنوعیت دوره های ریاست جمهوری اش را اعلام کرد، بر شوربختی ملت های امریکای لاتین افسوس خوردیم اما با کمال تعجب بعد از چند روز، هزاران کیلومتر دورتر از سواحل اقیانوس آرام نسخه ای مشابه برای کشوری بر ساحل خزر و توسط الهام علی اف و پیروانش پیچیده شد. این اولین تقارن تاریخی نبود؛ روند تاریخ سال ها پیش رویدادی مشابه را نیز رقم زده بود. بعد از مرگ حافظ اسد رئیس جمهور مادام العمر و رهبر حزب بعث سوریه فرزند وی بشار اسد با مشکلاتی قانونی برای ریاست جمهوری مواجه گردید. شرایط سنی اجازه ریاست جمهوری برای فرزند دیکتاتور سوریه را نمی داد از اینرو در یک شعبده بازی، محدودیت سن برای ریاست جمهوری از طرف مجلس برداشته شد و بشار به مسند پدر نشست تا در یک بازی شبه دمکراتیک به نام ملت سوریه و به کام بشار اسد دیکتاتوری از کیسه دموکراسی بیرون آید. به حکم تاریخ و نه از روی تصادف چندی بعد در آذربایجان حئیدر علی اف رئیس جمهور فقید آذربایجان در بستر بیماری افتاد و اینبار وی بسیار هوشیارانه تر و قبل از مرگ خود زمینه برای ریاست جمهوری فرزندش الهام را هموار ساخت.
نگاهی به کشورهای مختلف منطقه نشان می دهد که سرنوشت دیکتاتوری بر پیشانی اکثر کشورها از ایران تا نیوزلند نوشته شده است. در این نوشته و قبل از اینکه قطعه شمالی آذربایجانی در راهی قدم گذارد که خلاصی از آن بسیار فلاکت بار خواهد بود به تحلیل و ریشه یابی چنین رویدادی و راههای جلوگیری از آن خواهیم پرداخت. قبل از همه توضیح چند نکته را لازم می دانیم:
1- ما نیز همانند همه آذربایجانیان دوست داریم که از پیشرفت و پیروزی آذربایجان بنویسیم و شاهد ترقی کشوری باشیم که با زیباترین نام یعنی آذربایجان به رسمیت شناخته شده است اما همیشه ملت ها در لحضاتی خطیر قرار می گیرند و در این مواقع باید واقع بین و تیزبین باشند.
2- انتقاد از دولت آذربایجان و مجلس این کشور و شخص علی اف به معنی فراموش کردن خدمات آنها نیست. ملت آذربایجان تلاش های حئیدر علی اف در اداره امور از هم گسیخته آذربایجان در سالهای بعد جنگ قاراباغ را فراموش نخواهد کرد. همچنین تلاش های الهام و موفقیت های آذربایجان در رشد اقتصادی در سه سال اخیر و کسب رتبه بالاترین نرخ رشد اقتصادی در جهان و پیشرفت های صورت گرفته در بهبود فضای کسب کار که سال گذشته از این لحاظ مقام نخست را کسب نمود در پرونده حاکمیت علی اف ها ثبت خواهد شد اما این ها هرگز باعث نمی شود که خطری به بزرگی هیولای استبداد نادیده گرفته شود. علی اف و هر حاکم دیگری در دادگاه تاریخ بر حسب خدمات و اشتباهات خود مورد قضاوت قرار خواهند گرفت. بدون شک در صورتی که یک رهبر از منافع و خواست های شخصی خود در راه ایجاد نظامی دموکراتیک و آزاد چشم پوشی نماید شایسته قهرمانی و تقدیر تاریخ خواهد بود.
3- علیرغم اینکه این طرح جهت رفراندم از طریق مجلس و دولت تایید گردیده اما هنوز فرصت اندک و حساسی برای جلوگیری از رای مردم باقی مانده است. بنابراین از این زمان باید به نحو موثری استفاده گردد.
نفت؛ از مستی تا خماری
اگر از حاکمان مادام العمر و دیکتاتورهای جهان لیستی تهیه کنیم به نکته بسیار مهمی خواهیم رسید: اکثریت این دیکتاتورها در کشورهای نفت خیز به حکومت رسیده اند. ملک عبدالله، چاوز، خامنه ای، قذافی، عمرالشریف و... احتمالا الهام علی اف بر چاههای نفت عمارت حکومت خود را برافراشته اند. به استثنای کشور نفت خیز نروژ تمام کشورهای نفت خیز به درجاتی زیر سیطره دیکتاتوری زندگی می کنند. اما آیا رابطه ای بین نفت و فقر دموکراسی وجود دارد. صاحب نظران حوزه اقتصاد سیاسی با قاطعیت به این سوال جواب آری می دهند.
نفت و درآمدهای بادآورده حاصل از آن محیط آلوده جهت رشد میکروب استبداد را پدید می آورند. حاکمان کشورهای نفت خیز با پول بادآورده نفت نظام بروکراتیک و ارتش مخوفی برای خود دست و پا می کنند و حیف و میل این ثروت یا به قول اقتصاددانان بلای نفت باعث رشد طبقه ای ثروتمند می شود که انگل وار به تمام نهادهای سیاسی و اجتماعی کشور نفت خیز می چسبند. دیکتاتورهای نفتی با دلارهای باد آورده هوس رجز خوانی می کنند. فساد گسترده، رشوه خواری و دزدی باعث می شود که حاکمان از تحویل حکومت به غیر واهمه داشته باشند چراکه خطر محاکمه و محکومیت وجود دارد.
اگر در کشورهای پیشرفته حکومت ها به مالیات نفت وابستگی دارند و مجبورند اقتصاد خصوصی و غیردولتی را برای کسب درآمد مالیاتی گسترش دهند در کشور نفتی حاکمان نیازی به این کار نمی بینند. آنها مخارج خود را از نفت تهیه می کنند بنابراین هیچ احتیاجی به نخبگان اقتصادی و زیربناها و نهادهای دمکراتیک ندارند. اصولا آنها با نخبگان مخالفند و آنها را مایه دردسر می دانند نه عامل ایجاد تحول و نوآوری در جامعه. بنابراین هرگونه صدای مخالف سرکوب می گردد و نخبگان یا تطمیع می شوند، یا سرکوب می گردند و یا مهاجرت می کنند. هزینه همه این جنایت ها از کیسه دلارهای نفتی تامین می گردد. بنابرابن اگر در کشورهای توسعه یافته حکومت و نخبگانِ بخش خصوصی رابطه ای دوسویه و مکمل با همدیگر دارند در کشورهای نفتی حکومت وابسته به چاههای نفت است و ریشه های آن از منابع نفتی تغذیه می کند. بنابراین جامعه معتاد به پول ها نفت دچار دور باطلی می شود که به سختی توان خلاصی از آن می یابد. گروههای فشار و سازمان های مافیایی، کنترل شدید بر رسانه ها بخصوص رادیو و تلویزیون، سانسور شدید، آزار اذیت نخبگان، نظامی گری، انتخابات فرمایشی، مبارزه با احزاب، تحمیق مردم، اقدامات پوپولیستی، بی منطقی و گسترش رهبرپرستی تماما از طریق منابع نفتی تامین بودجه می گردد.
آیا کشور آذربایجان نیز وارد این دور باطل شده است؟ در جواب باید گفت که هنوز آذربایجان در ابتدای این راه قرار دارد و می بایست با هوشیاری مانع از افتادن کشورمان در این دور باطل شویم. در چند سال اخیر با رشد درآمدهای نفتی طبقه ای وابسته به علی اف و حزب متبوعش شکل گرفته است. این طبقه نوظهور وابسته به حزب آذربایجان نوین مهمترین مشکل در راه حیف و میل پروت نفت را عدم اطمینان از حاکمیت خود می پندارند. آنها به خوبی می دانند که اگر علی اف برای همیشه بر مسند قدرت تکیه زند دیگر هیچ خطری از جانب حسابرسی آنها را تهدید نمی کند. بنابراین مشتاق تر از علی اف طرح می دهند، به مجلس می برند و تصویب می کنند. مهمترین خطر برای آنها به پایان رسیدن حکومت علی اف و حضور فرد و گروه دیگر بر مسند قدرت است. آنگاه همیشه این امکان وجود دارد که حکومت جدید پرونده های دولت گذشته را بررسی نماید و آنها رسوا و مجازات گردند.
بحران قاراباغ و باجگیری از ملت
این تنها نفت نیست که زمینه برای دیکتاتوری را فراهم می آورد، بلکه اشغال قسمتی از کشور باعث می شود که تشکیل دولتی مقتدر و استقلال و امنیت در اولویت قرار گیرد. بناچار مردم برای رهایی از خطر دشمن خارجی موقتا از بسیاری از حقوق خود صرفنظر می کنند تا بلکه اتحاد داخلی برای در هم شکستن دشمن بوجود آید. در بسیاری از کشورها این شرایط اضطراری باعث سوء استفاده دیکتاتورها می گردد. تجربه تاریخی نشان می دهد که حتی سالها پس از اتمام جنگ حاکمان به عنوان فاتحین جنگ استیلای خود بر حکومت را ادامه می دهند.
اشغال قاراباغ نیز می تواند سرنوشتی مشابه با تجربه برخی از کشورهای مزبور را برای آذربایجان رقم زند. غفلت از این مهم ممکن است باعث باجگیری بسیاری از قدرت طلبان داخلی شود. همچنانکه در زمان حکومت ائلچی بی رئیس جمهور فقید آذربایجان صورت حسین اف و... از این اهرم فشار خائنانه بهره جستند.
استعمارگران و ترجیح دیکتاتورها
باز اگر مروری بر کشورهای دیکتاتورخیز داشته باشیم، درخواهیم یافت که همه این دیکتاتورها اگرچه با مردمان خود بسیار متکبرانه و بیرحمانه رفتار می کنند اما در مقابل قدرت های جهانی و منطقه ای بسیار زبون و آسیب پذیر هستند. این مسئله هرگز تصادفی نیست بلکه قسمت عمده آن نتیجه هوشیاری و فرصت طلبی قدرت های استعمارگر است. چون دیکتاتورها در داخل مرزهای خود با نارضایتی عمومی و بحران مشروعیت مواجه هستند به چندین وسیله مهم پناه می برند: با تبلیغات سعی دارند تا مردم را تحمیق نمایند و تولید رضایت کنند، به نیروهای نظامی تکیه می کنند تا آنهایی که تحمیق نمی شوند ترسانده شوند. اما قدرت آنها تنها در مقابل مردم بی دفاع خود نتیجه مطلوب را به بار می آورد و در مقابله با قدرت های جهانی کاری از پیش نخواهند برد. قدرت ها نیز با آگاهی کامل از این نقطه ضعف، اقدام به باجگیری از دیکتاتورها می کنند. دیکتاتورها نعمتی بزرگ برای آنها محسوب می شوند و آنها دیکتاتورها را بر هر گزینه دیگری ترجیح می دهند.
روانشناسی دیکتاتورها نشان می دهد که برخلاف ظاهر خشن و گستاخشان بسیار هراسان هستند. آنها از عقوبت کارها و اقدامات خود می ترسند بنابراین به زمین و زمان شک دارند. نیاز شدیدی به تمجید و سلام و صلوات احساس می کنند. نصب مجسمه هایشان و ابراز وفاداری مرم آنها را برای لحضاتی ارضاء می کند اما دوباره ترس بر آنها مستولی می گردد. بنابراین اطمینان از حمایت یک قدرت مافوق به آنها آرامش کذایی می دهد. قدرت ها در شرایط حساس از این نقطه ضعف نهایت بهره را می برند و امتیازات بسیار حیاتی می گیرند. در کل قدرت های جهانی می دانند که دیکتاتورها همانند افرادی که در باتلاق در حال غرق شدن هستند به دست حمایت گر آنها نیاز دارند.
بنابراین هرگز نباید اجازه دهیم آذربایجان به چنین سرنوشت شومی دچار شود. اگر علی اف با نقض حقوق مردم به چنین امتیازی دست یابد رفته رفته فساد هیات حاکمه را بیش از پیش غرق خواهد نمود و این به اعتراضات داخلی و به تبع آنها سرکوب مردم و توسل الهام به قدرت های خارجی منجر خواهد گردید و این مصیبتی است که خلاصی از آن بسیار سخت خواهد بود.
دیکتاتوری یا نظام سفله پروری
دیکتاتورها نیز در توجیه علت ضرورت حکومت خود دلایل مشابهی ارائه می دهند. آنها علاوه بر اینکه به خرافات و دلایل شبه مذهبی پناه می برند با تکیه بر قدرت رسانه ای بی رقیب خود، حکومت خود را تنها راه تضمین کننده منافع ملت وانمود می کنند. ممکن است توجیه گران طرح رفراندوم در آذربایجان صلاح ملت را در حکومت بیشتر علی اف برشمارند. گو اینکه بجز وی کس دیگری در کشور نیست و بی وجود علی اف همه چیز از هم خواهد پاشید. در جواب آنها می گوییم که نظام دیکتاتوری نظام سفله پروری است. در این نظام ها همیشه انسان های تابع بر انسان های لایق ترجیح داده می شوند بنابراین اگر انسان لایقی در سیستم حکومتی آذربایجان نیست بدون شک متهم ردیف اول خود حکومت علی اف است. اگر حکومت مادام العمر در آذربایجان استقرار یابد انسان های ریاکار و پست حکومت را احاطه خواهند کرد و کشور سیر قهقرایی را خواهد پیمود. مطمئن باشید که اگر انتخابات دمکراتیک در آذربایجان برگزار گردد حاکمان لایق از خود حزب آذربایجان نوین یا احزاب دیگر به حکومت خواهند رسید و با خود ایده هایی دیگر خواهند آورد. مهمتر از همه اینکه ارزش های انسانی و دموکراتیک زیر پا نهاده نخواهد شد و انسان های فاسد فضا را برای غارت و ظلم نا مط |