دریافت حقیقت درباره ی تخت جمشید، گام نهادن در نخستین پله ی صعود از نردبان درک صحیح تاریخ ایران و شرق میانه است. 

دشوارترین و در عین حال مضحک ترین بخش تاریخ ایران باستان، آن جا بروز می کند که ایران شناسان یهود کوشیده اند در خلاء مطلق پس از پوریم، یعنی پس از خشایارشا، سلسله مراتب حیات و حضور سلاطین هخامنشی را تا زمان ظهور اسکندر در تاریخ ادامه دهند. آن ها نام داریوش و اردشیر ذکر شده در تورات را، در دوران جدید، سه برابر کرده، به هر یک سهمی از سلطنت فرضی پس از پوریم هخامنشیان را بخشیده اند، تا مجبور به اختراع پنج نام جدید مشابه با عناوین کهن به اصطلاح فارسی نباشند و تاریخ متوقف مانده ی هخامنشیان بدون دنباله نماند. اما چنین اختراع و جاعلیت کلانی، در زایمان سلاطینی که هیچ محل و مرجعی آن ها را نمی شناخت و دست مایه ای نداشتند، خالقین این حاکمین قلابی را به درد سر بزرگی انداخته است.

«ولی معلوم نیست چرا اسناد راجع به امور تخت جمشید از قبیل تقاضاها و یادداشت های مربوط به پرداخت، که موضوع اغلب الواح است، برای مدت یکصد و سی سال پس از تاریخ آخرین لوح، یعنی تا هنگام انهدام بنا، در اطاق بایگانی خزانه نگاهداری شده است. در موقع شرح تالار تخت به این مطلب حیرت آور اشاره کردیم که در بایگانی خزانه الواحی مربوط به بعد از پنجمین سال سلطنت اردشیر اول یعنی سالی که بیش از هزار و صد کارگر در ساختمان های تخت جمشید کار می کردند، وجود ندارد». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)

متن بالا را بارها بخوانید، تا دریابید این حقه بازان پرآوازه چه گونه از کلک زدن به خودشان نیز ابایی ندارند. اشمیت ظاهرا متوجه شده است که اسناد و لوحه های گلی خزانه نمی تواند سراسر تاریخ هخامنشیان را بپوشاند و حتی با تاریخ گذاری های خودشان، در پایان دوران خشایارشا تمام می شود، آن گاه از روی حیرت می پرسد چرا آخرین لوح، با انهدام تخت جمشید که به گمان او در زمان اسکندر بوده، ۱۳۰ سال فاصله دارد و سئوال می کند چرا در این یکصد و سی سال الواح تاریخ گذشته را به گنجینه ی استحکامات نبرده اند؟ و از آن که پیش تر مدعی شده بود هزار و صد کارگر در زمان خشایارشا در تخت جمشید مشغول به کار بوده اند، از نبود اسناد مربوط به ادامه ی داد و ستد و دستمزد و دیگر نیازهای آنان، در پایان حکومت خشایارشا از روی صحنه سازی، حیرت می کند!!! ابتدا بگذارید همین حرف ها را اساس بگیریم و از اشمیت بپرسیم اگر در پایان حکومت خشایارشا هم هزار و صد کارگر در تخت جمشید مشغول بوده اند، پس در زمان داریوش، که مسلما کارها آشفته تر و از نظر اجرایی عقب مانده تر بوده، چنان که بارها ادعا کرده اند، در کجای این کارگاه پر از خاک و خرده سنگ و صدای قلم و تیشه حجاری و سنگ بری، جشن های بین المللی می گرفتند و داریوش چه گونه در میان هیاهوی آن کارگاه بزرگ ساخت و ساز، بنا بر روایت نقش برجسته های سنگی سکوی آپادانا، از نمایندگان این همه قوم مختلف سان می دیده و خراج جمع می کرده است؟!! 

«از قرار معلوم داریوش بنای آپادانا را به کتیبه مزین نکرده است. کتیبه هایی که در آپادانا وجود دارند، پسرش خشایارشا کار گذاشته است، ولی این پادشاه نیز نتوانسته است کار ساختمان را به پایان برساند». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۰۳).

اگر این سخن لوکوک را یک داده ی فنی و تاریخی بگیریم، پس تا پایان دوران خشایارشا هم سالن آپادانا برای برگزاری جشن آماده نبوده است و اگر سخن اشمیت در متن بالا را هم به آن بیافزاییم نتیجه می شود که حادثه ای ناگهان کارگاه شلوغ و دایر تخت جمشید را تعطیل و یک هزار و یکصد کارگر را برای همیشه بی کار و ناپدید کرده است. این همان تعطیلی ناگزیری است که نشانه های کافی آن را در مستند تختگاه هیچ کس تا آن جا عرضه کرده ام که نشان می دهد حجاران پیش از ترک اجباری کار، حتی فرصت نکرده اند قوزهای سنگی اضافی به قدر فندقی را از مسیر کار خویش بردارند، که حذف آن کم تر از ده ثانیه زمان می برده است!!! آیا ماموران تصفیه ی پوریمی ناگهان و در حین کار بر گروه بومیان هنرمند سازنده ی تخت جمشید تاخته و قتل عام شان کرده اند؟!!! 

«هیچ گونه توضیح واقعی در مورد این که اسناد خزانه ما به نحوی کاملا ناگهانی در آخرین ماه های سال پنجم سلطنت اردشیر اول، یعنی ۴۵۹ قبل از میلاد، قطع می شوند، وجود ندارد. اگرچه ممکن است پادشاهان پارس در جای دیگری جز تخت جمشید پس از آن تاریخ اسکان گزیده باشند، اما اگر کارهای ساختمانی قصرها و گورها در این سایت ادامه داشته، لزوما می بایست اسناد آن هم وجود داشته باشد، اما حتی یک سند هم پیدا نشده است». (جورج کامرون، الواح خزانه، متن اصلی، ص ۳۱، شیکاگو سال ۱۹۴۸)

این هم تفسیر به ظاهر مظلومانه ی کامرون، یعنی تنها شارح الواح خزانه، که از قطع ناگهانی ساخت و ساز در تخت جمشید در پایان حکومت خشایارشا و نبود سندی دال بر ادامه ی عملیات بعدی در آن سخن می گوید. کامرون حتی معتقد است که پادشاهان پارس از پس خشایارشا در مرکز دیگری زیسته اند!!! می بینید که کوشش این حضرات برای پنهان نگهداشتن ماجرای پوریم آن ها را به چه درد سر عظیمی دچار کرده و چه گونه در توضیح الواح عیلامی خزانه درمانده اند، نام گذاری سلاطین هخامنشی بر آن ها به کلی نادرست است و سال شمار آن الواح، فاقد هرگونه وجاهت منطقی است، زیرا رواج سال شمار رسمی و مداوم و ممتد که از ظهور و سقوط شخص و یا رخ دادی ناگهانی آغاز شده و مبنای آن مورد قبول مردم منطقه باشد، پیش از قدرت گرفتن اسکندر، که به پیدایش سال شمار سلوکی منجر شد، در هیچ نقطه ای از جهان پیش رفته و متمدن کهن سابقه ندارد، بنا بر این تاریخ گذاری مسلسل این حضرات بر اسناد خزانه، من در آوردی و فاقد عقلانیت است. این جاعلان زمانی که از تقسیم الواح خزانه میان حاکمین هخامنشی مایوس شده و سند قرار دادن آن ها برای اثبات کرونولوژی آن سلسله را ناممکن دیده اند، به ساخته های تازه ای برای امپراتوران پس از خشایارشا در سیستم هخامنشی دست زده اند که هریک از آن ها چندان غریب و بی معنا و مسخره است که تنها به کار خنداندن خوانندگان صاحب قریحه و  ظریف اندیش می آید و بس. با این همه و در عین حال تا زمانی که اسناد خزانه را کاوشگران ناوابسته ی خودی در اختیار نگیرند و بدون تعهد به کنیسه و کلیسا باز خوانی نکنند، سخن دقیق از تمام زوایای مندرج در آن لوحه ها و نیز الواح استحکامات ناممکن است. بی جهت نیست که دزدان این الواح، که بر خود نام مرکز ایران شناسی وابسته به دانشگاه شیکاگو را گذارده اند، محکم به این مستندات روشنگر تاریخی چسبیده و به بهای بد ترین رسوایی ها آماده ی جدا شدن از آن ها نیستند، زیرا بازخوانی درست این الواح، کرسی ایران شناسی جهانی را به شعبه ای از اصطبل درشکه چی های عهد قاجار تبدیل می کند.

«A1pa: کتیبه ی دو زبانه به فارسی باستان و بابلی، کنده شده روی قطعاتی از آهک. آغاز ندارد و متن بابلی که این ترجمه از روی ان صورت گرفته، کمی به تر از دیگری مانده است.
...یکی از میان پادشاهان بسیار. من اردشیر هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین هایی با زبان های بسیار، شاه این سرزمین بزرگ، دوردست، پسر خشایارشا، پسر داریوش هخامنشسی، اردشیر، شاه بزرگ می گوید: با یاری اهوره مزدا، این کاخ را که خشایارشا، پدرم ساخت، من آن را به پایان رساندم. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان و نیز شهریاریم و آن چه را کردم». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۱۹)

اگر حاکمان هخامنشی پس از پوریم، هیچ نشانه ای از جمله در الواح خزانه ندارند و اگر جعل لوح خزانه، به دلیل دشواری تقلید بدون الگو از خط عیلامی نامیسر بوده، در عوض تدارک کتیبه های متعدد به نام این حاکمان مفقود، بر خرده ریزهای اطراف، با متن های تکراری، از قماش نوشته ی بالا، که می گویند بر قطعه آهکی یافته اند، کار دشواری نبوده است. زیرا پیش از این دیدیم که چه گونه بر جرز شرقی ایوان کاخ تچر و بر دیوار جنوبی حصار تخت جمشید به سه زبان کتیبه ی جدید کنده اند. به راستی که دل آدمی از تلاش بی حاصل و اسباب تمسخری که سازندگان یهودی اسناد هخامنشی پس از پوریم به کار زده اند، ریش ریش می شود. مثلا هنوز نگفته اند که اصل این کتیبه ی مندرج بر سنگ آهک با متن مفصل بالا از اردشیر اول را کجا باید دید، اما شرح محل کشف آن، به روایتی که لوکوک و دیگران آورده اند، سخت بهت برانگیز است.

«کاخ H : بنایی است در غرب کاخ خشایارشا و در زاویه ی جنوب غربی صفه. کتیبه ی اردشیر اول A1pa، که روی قسمتی از سطح کاخ کشف شده، احتمالا بخشی از این کاخ بوده است. از این کتیبه در می یابیم که خشایارشا اقدام به ساختن این بنا کرده بود». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۰۷)

      

این برهوتی که در عکس بالا با فلش نمایش داده ام، همان کاخ H است که اردشیر اول در کتیبه ای که می گویند درکف همین محل یافته اند، مدعی ساخت مشترک آن با خشایارشا شده است!!!! از نظر ایران شناسان یهودی، که جاعلان این گونه کتیبه های قلابی اند، این که کسی بپرسد بقایای این کاخ، که اردشیر می گوید، در کجای این زمین خالی از عوارض معماری، با اندک نشانه های خشت و گلی عیلامی پنهان مانده، محلی از اعراب نداشته و مانع کارشان نبوده است، زیرا آن ها چنان مهار همه چیز را در دستان خویش می پنداشته اند که ظهور صاحب عقیده ی مستقلی از نظر آن ها منتفی بوده است، چنان که دیدیم در ۸۰ سال گذشته کسی از آن ها در هیچ بابی، پرسشی نکرده است. اگر امروز هم عکس العمل در برابر ارائه ی مستند کوبنده ی «تختگاه هیچ کس»، تا آن جا که به مراکز رسمی و دولتی مربوط می شود، چند برابر شدن پخش فیلم های تبلیغاتی درباره ی تخت جمشید از تلویزیون سراسری جمهوری است، پس آن ها در تصور حفاظت از مهار موضوع چندان هم دچار اشتباه نبوده اند؟!!! پیش تر و در یادداشت های دیگری معلوم کرده ام که آن دیوار چینی سنگی مصور، در مقابل این برهوت بی نشانه از معماری، یک صحنه سازی و نو جور چینی محض برای ایجاد توهم هخامنشی در ورای آن تصاویر در حوالی هدیش و تچر است.

در حقیقت این زمین خالی مانده و اکتشاف و حفاری نشده، یکی از چهار معبد دست نخورده ی خشت و گلی عیلامی است که بر بالاترین قسمت زیگورات تخت جمشید مستقر بوده است. درسمت شمال شرق این محوطه و کنار کاخ نیمه کاره ی تچر، چنان که در عکس بعد می بینید، معبد خشت و گلی و عیلامی دیگری، باز هم همانند این یکی دست نخورده مانده است. آیا به نظر شما اردشیر اول و سازندگان یهودی کتیبه برای او، در زمان حاضر به فلاکت نیافتاده و دیوانه نشده اند اگر مدعی می شوند در این محوطه ی کاملا خالی و بدون عوارض، خشایارشا بنای کاخی را آغاز و پسرش اردشیر اول، بنا به متن کتیبه، تکمیل کرده است و اگر پذیرفته ایم که در سراسر تخت جمشید هیچ کاخ تمام شده ای وجود ندارد، آیا موجب خجلت اساتید باستان شناس ما نیست که چشم بسته و مقهور و یا مزدور، به دنبال این گونه اباطیل به راه افتاده اند؟!!!

         

فلش های عمودی ردیف بالا در این عکس هوایی کهنه، همان موقعیتی را نشان می دهد که کتیبه ای می گوید اردشیر اول و خشایارشا مشترکا در آن کاخ ساخته اند!!!! آیا تکلیف ما چیست؟ بر مبنای ادعای چنین کتیبه ی ساختگی بپذیریم که در این زمین بکر زمانی کاخی برافراشته بوده است که به علت موقعیت نزدیک به پرتگاه دیوار غربی، اندک اندک باد آن را به زیر دیوار فرستاده و یا آن کتیبه را بر فرق ایران شناسان دروغ پرداز جاعلی بکوبیم که برای عقلانیت و قدرت تشخیص ملتی اندک اعتباری قائل نشده اند!!! در عکس بالا از آن آرایه های چیده شده در برابر این به اصطلاح کاخ H و ملحقات مقابل دیوار جنوبی کاخ هدیش خبری نیست و هنوز فرصت نکرده اند تا پاره سنگ های منقوش و پله های نوساز و یا عاریتی را از همه جا برای معتبر کردن این ابنیه ی ناموجود و یا نیمه تمام روی هم قرار دهند!!! تپه ای که در منتها الیه سمت چپ پایین عکس دیده می شود و با فلش های افقی نمایش داده ام، یک معبد عیلامی هنوز حفاری و اکتشاف و خاک برداری نشده ی دیگر است که در دل خود اسرار بسیاری را درباره ی واقعیت های تخت جمشید، پنهان دارد. 

«A1vs: نوشته ی ظروف گاه تنها به زبان فارسی باستان، گاه سه زبانه یا حتی چهار زبانه است. بیش تر مواقع توضیحات بسیار کوتاه اند، ولی یک جام نقره متنی طولانی تر دارد، هرچند که صحت آن مورد شک است:
اردشیر، شاه بزرگ، شاه شاهان پسر خشایارشا، پسر داریوش، که این جام نقره را در کاخ ساخت». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۰)

به راستی که بر پایه ی این نوشته باید پذیرفت که اردشیر اول، فرزند حلال زاده ی خشایارشا است، زیرا اگر آن امپراتور ظاهرا بزرگ که می گویند با پنج میلیون سپاهی و خدمه به یونان حمله برده است، جام طلای اش را به رخ جهانیان کشیده، طبیعی است که فرزندش در زمان اقتدار، به جام نقره ای خود بنازد!!! هرچند گمان می کنم که ترجمه ی کنت از این ظرف موضوع را خنده دارتر می کند: 

«اردشیر شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورها، پسر شاه خشایارشا، پسر داریوش شاه هخامنشی،  که در کاخ اش این نعلبکی نقره ساخته شد». (کنت، فارسی باستان، ص ۴۹۶)

هرچند نخستین سلطان پس از خشایارشا، مطلقا بدون نشانه و علائم تاریخی خواهد ماند ماند، اما صلاح باستان پرستان دروغ دوست است که اشاره ی لوکوک را بپذیرند و اذعان کنند که این نعلبکی جعلی است و ربطی به اردشیر اول ندارد وگرنه اسباب بی آبرویی سلطانی را فراهم کرده اند که پس از ۴۲ سال سلطنت دستور ساخت یک نعلبکی نقره را داده و اراده کرده است این اثر شگفت حضور خود در تاریخ منطقه ی ما را با کتیبه ای به ثبت برساند، هرچند که همین نعلبکی را هم نمی دانیم در کجا یافته اند و اینک نزد کیست؟!!! باری این بود تمامی آثار و معجزات مربوط به نخستین جانشین خشایارشا، که مدعی است در خرابه ای خشتی و بدون آثار و علائم و ضمائم ساخت و ساز، بنای کاخ نیمه تمام پدرش را به پایان رسانده و برای رفع بی حوصلگی و نشان دادن شکوه فرهنگی - هنری خویش دستور ساخت یک نعلبکی را داده و اتمام موفقیت آمیز ساخت آن را در کتیبه ای به جهانیان اعلام کرده است!!!

«D2sa: کتیبه به زبان فارسی باستان روی پایه ی ستون در شوش، بسیار آسیب دیده است، به نحوی که اصل و نسب داریوش دوم قطعی نیست:
این آپادانا با ستون های چوبی، داریوش شاه بزرگ آن را ساخت، اهورامزدا با ایزدان داریوش شاه را بپاید». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)

با این نقل، به احوال دومین سلطان قلابی پس از قتل عام پوریم، در سلسله ی هخامنشی، یعنی داریوش دوم، وارد می شوم که بر مبنای این کتیبه در شوش یک آپادانای دیگر با ستون های چوبی بالا برده است. بدین ترتیب صاحب دو آپادانا در شوش شده ایم، یکی از آن داریوش اول با ستون های شیاردار و بلند سنگی و دیگری متعلق به سه پشت بعد او، یعنی داریوش دوم، با ستون های چوبی! چیزی نمی توان گفت جز این که ساختن آپادانا، به سبک و از مصالح گوناگون، احتمالا در ژن داریوش ها جای داشته و اگر زمانه به قدر کافی برای تکثیر داریوش ها به هخامنشیان فرصت می داد، سراسر جهان باستان را مملو از آپاداناهای متنوع کرده بودند!!! نوشته اند که داریوش دوم ۱۹ سال سلطنت کرده است و سه کتیبه دارد: یک جفت در شوش و یکی در همدان و اثری از او در تخت جمشید نیست، چنان که پدرش، اردشیر اول، با ۴۲ سال سلطنت، اثری در شوش ندارد، در کتیبه ی بالا معلوم نیست که کدام داریوش برای کدام داریوش دعای خیر می کند، زیرا خلاف دیگر کتیبه ها، صحبت از عنایت الهی نسبت به راوی کتیبه و اول شخص نیست و در آن با خدا «مرا بپاید» معمول در کتیبه ها رو به رو نیستیم، اما همین داریوش دوم در کتیبه ی دیگر خود، باز هم در شوش، مطلب تازه ای در باب ساخت و ساز کاخ دیگری می آورد، که خواندنی است.

«D2sb: کتیبه ی دو زبانه به فارسی باستان و بابلی، روی پایه ستون، در دو نسخه:
من داریوش هستم شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر اردشیر شاه هخامنشی. داریوش شاه می گوید: اردشیر پدرم، ابتدا این کاخ را ساخت، سپس این کاخ را من به خواست اهورامزدا ساختم». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)

پس اردشیر اول که پدر داریوش دوم است و هیچ نوشته ای در شوش ندارد، بنا بر روایت این کتیبه، در شوش کاخی ساخته که فرزندش کار آن را به پایان برده است!!! اوضاع این کاخ شوش هم درست شبیه همان کاخ H در تخت جمشید است، همان طور که در آن جا جز زمین خالی مانده ی خشت و گلی و با عوارض عیلامی ندیدیم در سراسر شوش هم از آن آپادانای با ستون چوبی و یا بنا و بقایای این کاخ مشترک هم، اثری نیست!!! آشفتگی اوضاع در باب این پدر و پسر، یعنی اردشیر اول و داریوش دوم تا به حدی است که لوکوک نیز از سر بی حوصلگی نسبت به این افسانه های پریشان و خلاف عقل و امکان، ناگزیر چنین واکنش نشان می دهد:

«کتیبه های داریوش دوم: هیچ متنی از اردشیر اول در شوش به دست نیامده است و این چند کتیبه ی داریوش دوم هم چندان معنادار نیستند. در مورد این که کتیبه ی نخست D2sa متعلق به او باشد، اطمینانی نیست و همچنین از بازسازی واژه ی آپادانا که تنها در کتیبه ی جانشین اش مشاهده شده، اطمینان کم تری در این باره به دست می آید». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)

مفهوم روشن این سخنان از روی کراهت لوکوک این است که تمام این شروح، جز مزخرفاتی به هم بافته و جاعلانه و باطل و بی نشانه و مبهم و غیر مطمئن نیست. (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 15:0 | 13 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 67

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۷       

دریافت حقیقت درباره ی تخت جمشید، گام نهادن در نخستین پله ی صعود از نردبان درک صحیح تاریخ ایران و شرق میانه است. در واقع اثبات نادرستی انبوه افسانه های پیچ در پیچی که گردا گرد این مجموعه ی سنگی بی خاصیت و نیمه تمام در باب هخامنشیان قرار داده اند، از همین مبحث ناتمام بودن آن ابنیه آغاز می شود و ما را نسبت به حضور و وجود گروهی آگاه می کند که دروغ سازی در باب تاریخ و هویت ایرانیان را از همین ابنیه ی سنگی آغاز کرده اند. دروغ هایی که هرچه در درون این تاریخ فروتر رویم، غلیظ تر و کثیف تر و بد بو تر است. بدین ترتیب و از این راه حوزه ی مسئولیت ودشواری عرضه ی این یادداشت ها معلوم می شود، که نخست باید تمام دانسته های کنونی و عمومی، درباره ی پیشینه ی تاریخی و هستی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی موجود، لااقل تا زمان صفویه را بشوید، سپس مسببین و سازندگان بس استتار شده ی این موهومات را از پستوها بیرون کشد و بشناساند و سر انجام حقایق را در جای اراجیف جدی گرفته شده ی کنونی قرار دهد و آن گاه که به سعی دراز مدت دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و همکاری چاکرانه و مزد بگیرانه ی صاحب نظران خودی و سرکردگان امور سیاسی و فرهنگی دولتی، باورهای کنونی همانند غده ای سرطانی در اعماق عقل جمعی جامعه جوانه زده و عقل اندیشی و حقیقت جویی و اندیشه ورزی از زمره ی نیازهای هویت شناسانه ی ملی خارج شده است؛ آن گاه ضربات پیاپی مجموعه ای از اسناد دیداری، به صورت عکس و فیلم و مقایسه و نشانه و نقاشی و نوشته نیز، جز لایه ی بس نازکی از هوشمندان را برنمی انگیزد و در کبره های تاریخی جا خوش کرده در ذهن عوام و خواص، جز شکاف کوچکی نمی گشاید. صاحب عقیده ای می گفت اثبات نادانی و بی خاصیتی وسیع روشن فکری دود گرفته ی موجود هرگز گواه و شاهدی صادق و عادل تر از تقابل کنونی با مطالب مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» نخواهد یافت. 

     

قسمت های سنگی تخت جمشید و موقعیت استقرار آن ها در میان ابنیه ی کهن خشت و گلی زیگورات ایلامی.۱. پله های
 ورودی.۲.دروازه ی ملل. ۳. آپادانا. ۴. تچر. ۵. هدیش. ۶. ورودی میانی. ۷. سه دروازه. ۸. صد ستون. ۹. کاخ نیمه تمام.

این شمای کلی تخت جمشید پیش از دست بردگی های مفصل باستان شناسان یهودی است، کم تر از یک سوم آن، که با رنگ زرد مجزا شده، ابنیه ی سنگی نیمه تمام هخامنشی است که از همه سو در محاصره ی بقایای خشت و گلی و کهن زیگورات عیلامی قرار دارد، که قرمز رنگ شده است. نه فقط فاصله ی میان دو پانل سنگی را آثار بر جای و یا مدفون مانده ی خشتی عیلامی پوشانده، بل به خوبی پیداست که پانل های سنگی، در همه جا، مجموعه های خشتی را بریده و در جای یک واحد تخریب شده از کلیت یک معماری به هم پیوسته ی بسیار کهن نشسته است و از آن که تمامی این بقایای غیر سنگی تخت جمشید را به صورت زمینی سوخته دیده ایم، پس پیداست که نیزه داران هخامنشی، در زمانی نه چندان معین، به زیگورات عظیم و عیلامی تخت جمشید وارد شده، سراسر آن را سوزانده اند، سپس به تصرف و تخریب ابنیه و استحکامات خشت و گلی نقش رستم رفته، به تغییر در نمایه ها و مقبره های عیلامی آن دست زده اند و سرانجام در حین تبدیل ساخت و سازهای تخت جمشید، در اثر فشار مقاومت جمعی اقوام منطقه، با توسل به نسل کشی بی پایان پوریم، به هدایت یهودیان، خود را و یهودیان را نجات داده، با بر جای گذاردن نیمه ساخته های موجود، به مسقط الراس خویش در سرزمین خزران باز گشته اند.

  

آن گاه با موج دوم یورش یهودیان در دوران جدید به بقایای زیگورات تخت جمشید، در هشتاد سال گذشته رو به رو شده ایم که با بیرون کشیدن آثار خشت و گلی عیلامی از زیر آوار زمان، برای محو رد پای حضور بومیان ایران کهن، تمامی آن ها را از صحنه ی تخت جمشید بیرون ریخته و آن فرم و فضای باستانی را به صورت مضحک کنونی در عکس بالا درآورده اند. خوش بختانه این سعی مجدانه ی تیم باستان شناسان یهودی با بن بست آغاز جنگ جهانی دوم مواجه شد و ناچار ادامه ی پروژه ی تخریب آثار عیلامی تخت جمشید را موقتا رها کرده، به حوزه های مدیریت و مرکز فرماندهی خویش بازگشته اند.

«شروع جنگ جهانی دوم که سبب تعجیل در اتمام عملیات گردید، مانع آن شد که اطلاعات مقدماتی حاصله از عکس برداری های هوایی را در روی زمین به طور کامل مورد استفاده و عمل قرار دهیم» (اشمیت، تخت جمشید، ص ۵۷)

از پس پایان جنگ هم بیداری نسبی پدیدار شده در صحنه ی ملی، اوج گرفتن مبارزات ضد استعماری، تغییر دیدگاه موقت در سازمان های مربوطه و بروز تنش های عمده در عرصه های جهانی، فرصتی نگذارد تا به تعقیب و اتمام پروژه ی خود باز گردند و چنین شد که از بخت خوش هنوز قطعاتی ناگشوده و حفاری ناشده در تخت جمشید باقی مانده است که در تصویر بالا با رنگ سبز نمایش داده ام. این یکی دو صفحه ی ناخوانده ی تخت جمشید هنوز می تواند برای حقایق نوینی که درباره ی تاریخ ایران باستان و موقعیت کهن تخت جمشید عرضه کرده ام، تاییدیه و گواهی روشن و بی خدشه صادر کند و بی شک در زیر این چند پانل هنوز ناگشوده و تخریب ناشده ی عیلامی، باز هم می توان از آن ابنیه ی خشت و گلی برچیده شده و دیگر فرآورده های تمدن ممتاز عیلامی، نمونه هایی هرچند سوخته به دست آورد. چنان که سراسر محوطه ی مملو از آوار پر ارتفاع نقش رستم، استعداد بیان واقعیت های پر ارزشی در باب تمدن ایران کهن پیش از هخامنشی را در درون خود پنهان نگه داشته است که باز شکافی آن در مرحله ی نخست محتاج پدیدار شدن یک مدیریت علاقه مند و آگاه در میان مسئولان حفظ میراث کهن ایرانیان است. چنان که در منتهای سمت راست این عکس، سمت جنوب و در خارج از محوطه ی سکو، بقایای مجموعه معابد یونانی را می بینیم، که به رنگ آبی درآورده ام و امروز حتی پاره سنگی از آن ها بر جای نیست و بخش عمده ی مصالح آن را، چنان که پیش تر به شرح گفته ام، برای نوسازی کودکانه و مضحک به اصطلاح کاخ های کورش به چغندر زار پاسارگاد برده اند!!!  

مورخ آن گاه که آثار ظهور کورش را تنها برای مدت بس کوتاهی در بابل، حضور کم دوام داریوش را فقط در بیستون و به میزانی بسیار ناچیز در شوش می یابد و با توجه به غیبت داریوش در تخت جمشید، به طور اصولی می پرسد که خشایارشا، یعنی طراح و سازنده ی تخت جمشید به چه دلیل خود را به این قسمت نسبتا پرت افتاده ی جنوب ایران کشانده و اگر تخت جمشید نیز همانند شوش، حتی یک بلوک ساختمانی به سامان رسیده ندارد، پس مرکز اقتدار و استقرار امپراتوری هخامنشیان در کجای این نجد برقرار بوده، آن داریوش که جنگ نامه ی بیستون را تقریر کرده و آن خشایارشا که خود را ناظر و صاحب کار تخت جمشید می گوید، با سپاهیان و حشم و حواشی خود در کدام گوشه ی این سرزمین بیتوته می کرده اند؟!!! در حال حاضر با توجه به نشانه هایی قانع کننده می توان پذیرفت که وسعت مقاومت منطقه ای منجر به شکست و با احتمال زیاد مرگ کورش و داریوش در جریان نبرد با بومیان ایران کهن شده و ترک بابل و منطقه ی بیستون و شوش و روی آوردن به حوزه ی فارس کنونی، که چند قرن پیش از ظهور هخامنشیان پناهگاه یهودیان تبعید شده ی فریسی بوده است، یک عقب نشینی و آینده نگری از سوی خشایارشا آخرین سرکرده ی هخامنشی محسوب می شود و از آن که همین کوشش برای استقرار در گوشه ی از ایران را نیز گسترش بیش تر مقاومت ناکام گذارد، می توان عنوان کرد که نسل کشی کودتا گونه ی پوریم، آخرین راه حلی است که توطئه گران یهود با همراهی نیزه داران هخامنشی، برای جلوگیری از شکست نهایی در برابر اقوام شرق میانه، بدان متوسل شده اند. در این صورت و بدون کم ترین تعارف و تردید باید قبول کنیم که نیروهای هخامنشی، از زمان ورود کورش به بابل، تا اجرای پروژه ی پوریم، تنها به صورت ایلی، در کومه ها و خیمه ها، آن هم در دورانی بس کوتاه از تاریخ ایران باستان زیسته اند.

صاحبان نگاه غیر متعصب و جست و جو گر و بنیان اندیش و بی نیاز به افسانه های منتشره از سوی مورخین یهود در باب ایران باستان و به خصوص دوران هخامنشیان، آن گاه که در مراجعه به بقایای مانده از مثلا امپراتوری روم و مقدونی و یونان، که سراسر اروپا، از انگلستان تا ترکیه و بین النهرین و تمامی جزایر دریای مدیترانه و از مصر تا لیبی در شمال آفریقا را به صورت نمایشگاهی از پل ها و گرمابه ها و جاده های سنگ فرش و کاخ ها و ورزشگاه ها و معابد و قصور متعدد و مجسمه های با شکوه عهد کهن در آورده و در مقابل در هیچ نقطه ای از جهان کهن و حتی در ایران، با آثار و علائم امپراتوری های دست ساخت یهودیان با نام های هخامنشی و اشکانی و ساسانی رو به رو نیستند، به سادگی با موهوم بودن تمامی خیال بافی های کنونی در باب ایران باستان آشنا می شوند.  

 

اگر اثبات رسمی نیمه تمام ماندن تخت جمشید و نیز فقدان پایگاه دیگری برای هخامنشیان در حوزه ی داخلی و خارجی، امری مسلم و نهایی است و اگر جز پوریم هیچ علت قابل قبول دیگری برای توقف ساخت و ساز در تخت جمشید نمی یابیم، آن گاه سئوال اصلی به کرونولوژی موجود از امپراتوران هخامنشی منتقل می شود که اگر پوریم حتی ادامه ی ساخت بناهای تخت جمشید را نیز در زمان خشایارشا متوقف کرد، پس آن سلاطین هخامنشی، که ظاهرا ۱۶۰ سال پس از خشایارشا و تا زمان ادعای بی سر و ته حمله ی اسکندر به ایران، با نام امپراتور از آنان یاد می شود، در کجا مستقر بوده اند چه بار تاریخی برده اند، در ایجاد چه اثر مادی و یا تحول تاریخی شرکت داشته اند و حضور و موجودیت آن ها از چه راه اثبات می شود؟!!! ساده و سالم ترین پاسخ مدعی است که داریوش دوم و سوم و اردشیر اول و دوم و سوم، که در سیستم کنونی سلسله ی هخامنشی قرار دارند، جز مجعولانی بی نشان نیستند که در اوهام مورخین یهود شکل گرفته اند و تنها بدان سبب ناگزیر به اختراع آنان بوده اند که به علت وفور اسناد مزاحم و از جمله تاریخ گذاری های همخوان بر سکه های یک سلسله ملت ها، از اروپا تا شرق میانه، که تماما بر مبنای حضور تاریخی اسکندر، از زمانی معین تنظیم شده، به آن ها اجازه نمی داده است که زمان تاریخی ظهور اسکندر و سلوکیان را در حمله ی ساختگی به هخامنشیان نادیده بگیرند. بنا بر این امپراتوران هخامنشی پس از خشایارشا، چنان که بررسی خواهم کرد به وجه مضحکی، چون زباله، برای پر کردن چاله ی زمانی میان رخ داد پلید پوریم و ظهور اسکندر به کار رفته اند، تا اتصال مقدرات هخامنشیان و اقدامات اسکندر مقدونی به یکدیگر میسر و سپردن بار بخش عمده ای از ویرانی های بنیانی ناشی از پوریم، به دوش اسکندر مقدونی، لااقل به صورت ظاهر قابل قبول شود!!!

بدین ترتیب به مقطع نهایی بررسی های هخامنشی از مسیر بازشناخت معماری تخت جمشید وارد می شوم. مطالبی که همراه بسیاری از دیگر مدخل ها، پیش زمینه هایی برای اثبات رخ داد پلید پوریم و عوارض ضد تمدنی ناشی از آن است، مقطعی که با مراجعه به کرونولوژی حیات سیاسی نیزه داران هخامنشی آن ها را در حد یک گروه موقت تخریب کننده و آتش انداز در تمدن شرق میانه کوچک می کند و در جای واقعی خویش قرار می دهد. بنا بر این باید ببینیم که در داشته های کنونی، مورخین یهود امتداد تاریخ هخامنشیان پس از خشایارشا را چه گونه ترسیم و تصور کرده اند:

داریوش اول: از ۵۲۲ تا ۴۶۸ قبل از میلاد = ۳۶ سال.
خشایارشا: از ۴۸۶ تا ۴۶۵ قبل از میلاد=۲۱ سال.
اردشیر اول: از ۴۶۵ تا ۴۲۳ قبل از میلاد=۴۲ سال.
داریوش دوم: از ۴۲۳ تا ۴۰۴ قبل از میلاد=۱۹ سال.
اردشیر دوم: از ۴۰۴ تا ۳۵۹ قیل از میلاد=۴۵ سال.
اردشیر سوم: از ۳۵۹ تا ۳۳۸ قبل از میلاد=۲۱ سال.
داریوش سوم: ۳۳۸ تا ۳۳۰ قبل از میلاد=۸ سال.

این تابلوی تسلط شاهان هخامنشی، از مبداء داریوش اول، که در اسناد کنونی شناخت کرونولوژی هخامنشیان، تقریبا مشترک میان تمام ایران شناسان است، از دوران خشایارشا به بعد، یعنی پس از اقدام پوریم، به قدر پشت ناخنی مستندات تاریخی ندارد و حقیقت مطلق و محض چنین است که در هیچ سند موجود درباره ی هخامنشیان، هرگز و به هیچ صورتی سنه ای ثبت نیست و اکتشافات ایران شناسان غالبا یهودی در این باره که فرضا داریوش اول حکومت کودتایی اش را در سال ۵۲۲ پیش از میلاد برقرار کرده، در حد اکثر اغماض باید به عنوان یک گمانه پذیرفته شود و نه یک شناسه ی قابل اثبات تاریخی و چنین است احوال خشایارشا و پس از خشایارشا نیز گفت و گو از هر نوع حکومت و امپراتور برای هر مدتی، جز شیادی و شوخی سرشار از تمسخر و تحمیق نیست. بدین ترتیب اگر مورخ بخواهد بر مبنای عوارض کنونی باستان شناختی، مدعی طول زمان برای حکومت خشایارشا باشد، از آن که بقایای نیمه کاره رها شده در تخت جمشید صرف زمانی قریب بیست سال برای بالا بردن همین مانده ها را مسلّم می کند، پس آن را با ادعای موجود در باب زمان حکومت خشایارشا، به طور نسبی همخوان می یابد، ولی دوران دراز حکومت داریوش اول، با توجه به بقایای باستانی به جای مانده از او، که تقریبا به کتیبه ی بیستون منحصر است، پذیرفتن ۳۶ سال حکومت برای او بی اساس می شود. با این نگاه رسیدگی به حکومت ۴۵ ساله ی اردشیر دوم، زمانی که از او هیچ نشانه ای در تاریخ هخامنشی بر جای نیست، جز این که تصور کنیم او تمام این زمان دراز را مشغول برنزه کردن خویش زیر آفتاب شوش، بدون استفاده از سر پناه و سقف بوده، امکان و احتمال دیگری وجود ندارد!!!

«با کتیبه های اردشیر دوم، به دنیایی رخنه می کنیم که ظاهرا کاملا جدید است. هرچند تعدادشان بسیار اندک است، اما دارای ابداعات جالبی هستند. از سوی دیگر نبود کتیبه های این پادشاه در تخت جمشید شاید نشانه ی آن باشد که این کاخ دیگر جاذبه ی خود را به نفع شوش، که حتی بنا بر گفته ی نویسندگان یونانی، به پایتخت شاهنشاهی تبدیل شده بود، از دست داده بود». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۲۰)

بدین ترتیب با سلطانی در سلسله مراتب هخامنشی آشنا می شویم که باز هم اطلاعات راجع به سلایق او را هم همان مورخین قلابی یونانی می دهند که مدعی آتش زدن تخت جمشید به دست اسکندر شده اند و نه تنها در ۴۵ سال سلطنت خویش به تخت جمشید سر نزده، بل همان چند کتیبه ی درهم ریخته و مختصرش در شوش را بر پایه ستون های دم دست می نوشته است! احتمالا باید او را چنان نزدیک بین بدانیم که قادر به خواندن سنگ نبشته های بالا تر از قد آدمی نبوده است!!!

«کتیبه ای سه زبانه روی پایه ستون ها در قطعات بسیار، که متن آن بازسازی شده است.
من اردشیر هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه این زمین، پسر داریوش شاه هخامنشی. اردشیر شاه می گوید: به خواست اهورا مزدا من این کاخ را ساختم، که در دوره ی زندگی ام وقف کردم. اهوره مزدا و آناهیتا و میترا مرا از تمام بدی ها بپایند. نیز هر آن چه من ساختم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۸).

برای من قدرت بی منتهای اکتشاف نزد این باستان شناسان و ایران پژوهان و نیز بلند مرتبگی آن ها در صحنه سازی های شیادانه آن گاه آشکار می شود، که می توانند در سلسله ای از سلاطین، که سه داریوش و سه اردشیر دارد، از روی متنی بدون توضیح و شماره، دریابند که تقریر کننده ی این یا آن کتیبه، کدام اردشیر و فرزند کدام داریوش بوده است؟ به یقین و بی تعارف جمع و جور کردن چنین کلاف بی سر و ته از هم گسیخته ای، مرتبه ی این حقه بازان را تا سطح یک پروفسور عالی مقام بالا می کشد!!!!! اما چنین متون تکه پاره و باز نوشته ای را، از آن هر یک از اردشیرهای فرزند هر یک از داریوش ها بیانگاریم، به ما می قبولاند که این ماجرای آناهیتا و میترا احتمالا نه نوساخته هایی که کوشیده اند در کتیبه ای از یک شاه بدون تحرک مستند کنند، بل هووهای توامی برای اهورا مزدا بوده اند، که اردشیر دوم کافر شده و واقف کاخ برای این نوپیامبران، اسرارشان را برای نخستین بار برای تاریخ فاش کرده است تا لااقل ۴۵ سال سلطنت او به نحوی به کار جاعلان یهود آمده باشد!!! (ادامه دارد)      
 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 14:0 | 24 نظر
برای آگاهی عموم

برای آگاهی عموم

سایت پشتیبانی وبلاگ naria.blogfa.com ، که به تدریج تکمیل خواهد شد، به آدرس های: www.naria.ir  و نیز www.narina.ir به سعی چند دانش جوی خراسانی به طور موقت راه اندازی شد. کوشش سازندگان این سایت مستقل، که اداره آن از خراسان انجام می شود، مصروف این است تا به تدریج تمام یادداشت های وبلاگی و غیر وبلاگی، داستان ها و سایر تالیفات آقای ناصر پورپیرار و نیز نقدها و نظرات در مورد نوشته های مختلف ایشان به سعی جمعی گرد آوری شود. در عین حال با توجه به ظرفیت بسیار بالای سایت قصد داریم آن را به مرکزی برای ارائه تصاویر، فیلم ها، آخرین کتاب های مناسب منتشره در ایران و جهان و دیگر مستندات و اطلاعات در موضوع تاریخ شرق میانه و اسلام تبدیل کنیم تا دسترسی به آن برای محققین حال و آینده آسان باشد. از علاقمندان تفحص و تحقیق، از هر طیفی که باشند، دعوت می کنیم برای پر بار شدن این سایت برای ما مطلب ارسال کنند و مطمئن باشند که عقاید و نظرات با ماهیت تحقیقاتی آن ها، که با زبان مناسب و خالی از تعصب ارائه شده باشد، در این سایت عرضه خواهد شد و محفوظ خواهد ماند. امیدواریم این سایت به رفع فضای ناسازگار کنونی که در اثر عرضه تزهای تازه تاریخی پدید آمده، کمک کند و سرانجام حقیقت هستی و هویت مردم شرق میانه و تاریخ آنان بر همگان روشن شود.

سایت  www.naria.ir و www.narina.ir، به عنوان هدیه ای به جویندگان حقیقت تاریخ ایران، مستند بسیار با ارزش «تختگاه هیچ کس» را که با زحمت و هزینه زیاد درطول یک سال گذشته فراهم شده، با اجازه سازنده و کارگردان آن به طور آزاد نصب کرده است، تا علاقه مندان دانلود کنند. از آن جا که حجم این مستند بسیار زیاد و بیش از یک و نیم گیگا بایت است، دارندگان اینترنت های پر سرعت در داخل و خارج ایران می توانند در تکثیر فیلم به دیگران کمک کنند.

تذکر: دانلود این فیلم برای محیط های شخصی و خانوادگی کاملا آزاد است، اما برداشت به وسیله ی مراکز عمومی و رسانه های گروهی، در هر نقطه و به هر زبان، پیشاپیش نیازمند کسب مجوز رسمی از کارگردان و سازنده مستند است.

تکثیر و پخش و دعوت به دیدار از این مستند، به گسترده تر شدن آگاهی های ملی در زمینه ی تاریخ ایران کمک بسیار خواهد کرد. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 23:0 | 38 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 66

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۶

بيرون کشيدن تدريجي زهر، از ذهن تاريخي مسموم شده ي ملتي، به حذاقت مخصوص نيازمند است. بايد پاد زهري از همان سم که شالوده انديشه ي تاريخي منطقه، بل جهاني را کرخت و بي اثر کرده و از همان موادي که در آلودن اندیشه های ما به کار برده اند، ترياق لازم را ساخت و به قوي ترين اذهان تزريق کرد تا با بالا بردن اندک اندک تعداد سالمين، بر نفرات اين تيم مجاهدت و پرستاري بيافزاييم و اندک اندک سلامت را به خيالات هويت شناسانه ي واهی ایران و جهان باز گردانيم. به گمان من گلوبال کردن اسناد خيانت يهوديان در نو نويسي دروغین تاريخ، براي حوزه ي وسيعي از جهان باستان، از روم و يونان و مصر و بين النهرين و ايران، در برکشيدن نقاب از صورت بي فرهنگ جهودان و اثبات دشمني ذاتي بني اسراييل با دانش و دانايي انسان، چندان موثر است که شکاف بزرگي در پيکره ي يهوديت و شناخت روشني از بي باکي آن قوم در پروراندن آفت دروغ و جعل، در مزرعه ي فرهنگ آدمي پديدار خواهد کرد. آن چه را که آنان در باب تخت جمشید نوشته، به تصویر درآورده و ادعا کرده اند، اینک همان تریاق ما و در زمره ی اسنادی است که به دادگاه بررسی جنایات فرهنگی یهودیان ارائه می دهیم، که به یقین از ستم کاری مستقیم آنان نسبت به بشریت و حتی از نسل کشی پنهان مانده ی پوریم و آن چه که امروز در فلسطین و عراق و افغانستان می گذرد، وسیع تر و نابود کننده تر بوده است.

«به فرمان داریوش مبلغ ۹۰۴ کارشا نقره به دست یک مدیر بین شبانان پارمیزا که مسئول کار ایشان سادومیش است و درمحل مارساشکا وظایف خود را به خوبی انجام داده اند، داده شد، به هر نفر هشت کارشا». (کامرون، ترجمه ی لوحه ی شماره ی ۶، از الواح یافت شده در خزانه، به نقل از کتاب الواح خزانه ی تخت جمشید)

اگر چیزی از آن کارشا و شکّل های نقره را، که در نقل بعد می آید، یافته بودیم، که بنا بر ادعای مترجم این لوح، در جیب هر چوپانی دست کم هشت واحد آن ها پیدا می شده، اینک مدعی نمی شدم که سراپای منقولات منتسب به لوحه های تخت جمشید، برابر معمول، قرار دادن قصه هایی برای بهره برداری های مخصوص یهودیان، بر به جا مانده های تاریخی است. از سوی دیگر اگر این کارشاها و شکّل ها را سکه ندانیم، پس هخامنشیان در مرحله ی ماقبل ضرب سکه قرار می گیرند که روابط مالی امپراتوری ظاهرا جهانی شان را، برابر عهد عتیق، با قطعات بی شکل فلز سازمان می داده اند!!!

باری، پیش از این گفته شد که در حوالی سال ۱۹۳۳ میلادی، در بدنه ی استحکامات دیوار شمالی تخت جمشید، چند ده هزار لوح به خط عیلامی و سپس ۶۵۰ و یا ۷۵۰ عدد دیگر در اتاق شماره ی ۳۳مجموعه ی خشتی خزانه، یافت شده است. ۱۵ سال بعد، در سال ۱۹۴۸، بنا بر منقولات، جورج کامرون، بر مبنای متن ۸۵ لوح از الواح خزانه کتابی ساخت با نام «الواح خزانه ی تخت جمشید» که در آن داستان های سرسام آوری از روابط بسیار عادلانه و انسانی میان کارفرمایان و کارگران سازنده ی تخت جمشید در زمان داریوش روایت شده است، که متن فوق ترجمه ی یکی از آن هاست. بدون ذره ای تردید و بر مبنای تحقیق عالمانه ی انجام شده، در هیچ یک از این الواح، اعم از آن چه در بایگانی استحکامات شمالی و یا در اتاق شماره ی ۳۳ خزانه یافت شده، کوچک ترین اثری از نام داریوش و خشایارشا یافت نمی شود و متن این لوحه ها جز به روابط میان معابد و زیگورات های ایلامیان مربوط نیست. برای اثبات این مطلب، فعلا و به اختصار و اشاره کافی است یاد آوری کنم که اگر در تمام کتیبه های تخت جمشید کارفرما و سازنده، خشایارشا و آن هم به عنوان شاه بزرگ و حاکم معرفی می شود و در سراسر آن سکو کم ترین اثر دست نبرده ای از داریوش ندیده ایم، پس چه گونه او فرمان پرداخت حقوق شبانان پارمیزا را داده، که محل آن را فقط خدا می داند و همانند سادومیش و مارساشکا، یعنی دیگر نام های مندرج در این لوحه ی کوچک، تنها اسامی مردم عیلام را به یاد می آورد؟! اگر دستور پرداخت حقوق شبانان را، که اندک ارتباطی با مسائل ساخت و ساز در تخت جمشید ندارد، از داریوش بدانیم و در میانه ی اسناد ساخت و ساز نیمه کاره ی تخت جمشید بیابیم، پس راهی نمی ماند جز این که تصور کنیم داریوش و خشایارشا صندلی و سریرشان را همان در میان خرابه های در حال ساخت تخت جمشید می گذارده، جزیی ترین مسائل مربوط به امپراتوری را در میان هیاهوی سنگ بران و حجاران اداره می کرده و احتمالا شب را در زیر چادر می گذرانده اند وگرنه با هیچ منطقی دستور پرداخت حقوق شبانان را نباید میان دیگر فرامینی یافت که بنا بر ادعای خودشان موضوع آن اختصاصا در باب کارگران مشغول به کار در تخت جمشید بوده است!!! از طرف دیگر آیا امپراتوری فرضی هخامنشیان را آن قدر درتدارک سلسله مراتب اداری - سیاسی محدود و فاقد شالوده ی امانت و درست کاری و اعتماد بیانگاریم که دستور پرداخت حقوق چوپانان نیز به پاراف و فرمان شخص امپراتور نیاز داشته است؟!!! 

«بردکاما به شاکا خزانه دار اطلاع می دهد بایستی مبلغ سه کارشا و دو شکّل و نیم نقره به یک درودگر مصری موسوم به هردکاما سرکارگر صد نفر کارگر، از کارکنان روزمزد پارسه بوده و ضامن اش وهوکا است، پرداخته شود». (همان، ترجمه ی لوحه ی شماره ی ۷۰ خزانه)

هنوز به این مطلب ورود نکرده ام که سراپای این به اصطلاح ترجمه ها از متن عیلامی، در زمره ی پلید ترین حقه بازی های روی زمین است و برای اثبات این مطلب کافی است از آن ها بخواهیم که اگر نام داریوش به زبان عیلامی، به تکرار در متن کتیبه ی بیستون منقور است، پس از میان این چند ده هزار لوحه ی عیلامی تخت جمشید، آن نمونه ای را نشان دهند که معادل نام عیلامی داریوش در کتیبه ی بیستون بر آن حک شده باشد و چون با اطمینان کامل می دانیم در اجرای چنین اقدامی، از آن که تمامی آن الواح مربوط به پیش از حضور هخامنشینان در تخت جمشید است، ناتوان خواهند ماند، پس مسلم بدانید مجموعه ی آن چه را هالوک و کامرون و هرکس دیگر در کتاب های شان در باب الواح تخت جمشید آورده اند، یک داستان سرایی بی اساس برای تهیه ی خوراک های مسمومی است که از جمله خانم کخ در کتاب «از زبان داریوش» به هم بافته است.

«قسمت عمده ی الواح در وسط اطاق انبوه شده بود. بقیه در میان خاک و ‌آوار از کف اتاق تا ارتفاع دو متر بالای آن پراکنده بود. لازم به توضیح نیست که متن این الواح و اثر مهر روی آن ها تا چه اندازه واجد اهمیت است». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)

این شرحی است که اشمیت در باره ی اتاق شماره ی ۳۳ و موقعیت الواح میان آن می آورد. توده ی بی شکل و پراکنده و سازمان داده نشده ای که هرگونه ادعای تدارک و نوشتن آن ها در زمان دراز چهل ساله را بر باد می دهد، زیرا آن امپراتوری که اسناد اداری دراز مدت اش در میان اتاقی پراکنده است، مسلما از عهده ی اداره ی ۱۲۷ ایالت بر نمی آمده است!!! این الواح بقایای آخرین اسناد اداری - مالی مربوط به روابط میان زیگورات های عیلامی است که به علت در جریان بودن، در زمان حمله ی هخامنشیان، هنوز به انبار و مخزن دیوار استحکامات شمالی انتقال داده نشده بود.

و این هم عکس اتاق ۳۳  و توده ی میانی آن، که اشمیت به عنوان سند یافت شدن الواح خزانه در صفحه ی ۱۴۸کتاب تخت جمشید چاپ کرده است. در این جا چند توده ی درهم ریخته و پراکنده از الواح دیده می شود که در میانه ی اتاق انباشته است. کامرون چنان که پیش تر خواندیم، این الواح را مستندات چهل سال روابط اداری، اقتصادی در زمان ساخت تخت جمشید می داند. آیا منطقی است که سیستم اداری یک امپراتوری اسناد خود را به مدت چهل سال و بدون بایگانی و طبقه بندی در میان اتاقی دپو کرده باشد؟!!! و آن گاه که در سطور زیر تنها با بخشی از حقیقت در باب این الواح آشنا شدید، آن گاه از عمق آن خیانتی خبردارتان می کنم که مورخین و کارشناسان یهودی تاریخ ایران، نسبت به پنهان کردن حقایق، برای پوشاندن رد پای پوریم، اعمال کرده اند.

این همان اتاق ۳۳ و محل یافت شدن الواح در مجموعه ی خزانه ی تخت جمشید، پس از آوار برداری است که اشمیت در صفحه ی ۱۴۸ کتاب خود ثبت کرده است. این سند جاودان شهادت می دهد که ایرانیان تاریخ خود را از زبان و قلم چه اعجوبه هایی در دروغ بافی آموخته اند!!! در این جا اتاق نسبتا بزرگی را می بینیم که ظاهرا سقف آن بر دو ردیف ۴ عددی ستون با پایه های مربع استوار بوده است. من پیش تر نوشته ام و در فیلم «تختگاه هیچ کس» هم به شرح آورده ام، که چیدن این پایه ستون های بدون قلمه و سر ستون، در زمان اخیر و با قصد تغییر و تعویض هویت یک محوطه ی خشت و گلی ایلامی، با یک نمای هخامنشی انجام شده است و همین عکس را برای صاحبان خرد در سراسر جهان حجت می گیرم که کارشناسان یهود تا چه حد عقلانیت مردم ما و جهان را بازیچه گرفته و نازل پنداشته اند، زیرا وجود دو دیوار در میان اتاق، که هر دو به زیر ستون های سنگی برخورده کرده اند و با فلش نمایش داده ام، آشکارا دروغ های شاخ دار این پروفسوران شارح تاریخ و آثار تاریخی ایران را بازگو می کند. اشمیت در توضیح این پدیده ی باور نکردنی، که دیوارهایی از میانه ی زیر ستون ها بگذرد، مطلبی در کتاب تخت جمشید آورده، که تا ابد موجب شرمساری دانشگاه های غربی و مدافعان وطنی آن ها خواهد بود.

«حریق عظیمی که خزانه را منهدم کرد در اتاق ۳۳ به خصوص شدید بوده است. دیوارهای خشتی این اطاق که گچ کاری آن خرد شده و به رنگ قرمز و سیاه درآمده به ضخامت زیادی سوخته و پخته شده است. سطح اتاق از یک طبقه ی ضخیم خاک آوار سوخته مشتمل بر قطعات ذغال و حتی ذرات پارچه ای سوخته و ریسمان پیچیده پوشیده شده و در کف اتاق نیز اثر آتش آشکار است ولی در وسط اتاق دو قطعه دیوار موجود است که اگر چه روی کف سوخته ی اتاق قرار دارد اما از آسیب آتش مصون مانده است با در نظر گرفتن سطح پیدا شدن الواح چنین نتیجه می گیریم که این دیوارها قسمتی از اتاق و انبار طبقه ی دوم بوده که به کف این اتاق سقوط کرده است». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)

آیا متوجه شدید؟ اشمیت می گوید که این دیوارها با همین نظم و سلامت، که در عکس ثبت است، از طبقه ی دوم اتاق شماره ی ۳۳ به طبقه ی پایین سقوط کرده است!!!!! اگر باور نمی کنید ده بار دیگر نقل او را بخوانید. آیا چه گمان کنیم؟ شخص او تا همین مدارج عالی و اندازه ی بلند احمق و خیال پرور بوده و یا در حالی که با همکاران و همفکران خود قهقهه ی مستانه می زده اند، شرط بسته اند که روشن فکری موظف ایران تا بدان حد مجذوب و مزدور بوده است که حتی چنین ادعای مافوق بی خردانه ای را نیز خواهند پذیرفت، چنان که پذیرفته اند!!! 

اشمیت در همان صفحه ی ۱۴۸ کتاب تخت جمشیدش با چاپ عکس بالا می نویسد: «وزنه ی سنگی نوشته دار، آن طور که در اتاق ۳۳ پیدا شده است». اجازه دهید این عکس را هم سند دیگری در اثبات حوزه ی بس وسیع حقه بازی در امور باستان شناسی تخت جمشید معرفی کنم. در عکس علاوه بر وزنه ی سنگی، به یک زیر ستون مدوّر نیز برمی خوریم، حال آن که زیر ستون های تدارک شده در عکس پیشین، در همین اتاق، تماما چهارگوش و مربع است!!! آیا درست نمی گویم که زیر ستون های سراسر محوطه ی خزانه، سر هم بندی شده و نو کار گذارده است؟!! برای افزودن بر اعجاب خویش توجه کنید که آن ها سیما و بدن کارگر محلی حاضر در اتاق ۳۳ را، خلاف صدها نمونه ی دیگر، سیاه و سانسور کرده اند، زیرا بیم داشته اند کسانی سراغ این شاهد را بگیرند و از حقایق امر آگاه شوند. اما هنوز نهایت اعجاب در گوشه ی دیگری نهفته است، زیرا اگر این نوشته ی اشمیت را باور کنیم که این اتاق و دیگر فضاهای محوطه ی خزانه طبقه ی دومی هم داشته، پس جنایاتی را که ماموران شیاد دانشگاه های غربی در محو آثار و بقایای تمدن کهن عیلامیان در تخت جمشید روا داشته اند، دو برابر می شود.

این شما را هم اشمیت در صفحه ی ۱۳۷کتاب تخت جمشید خود از موقعیت و مساحت ۱۲۵۰۰ متری مجموعه ی خزانه رسم کرده است. تمام خطوط قرمز، چنان که خود می نویسد، بقایای آثار آتش سوزی است که در آن محوطه یافته اند. در این مجموعه به ده ها فضای خشت و گلی تفکیک شده و سالن ها و اتاق های کوچک و بزرگ بر می خوریم که تمامی آن ها، چنان که از تصویر اتاق ۳۳ معلوم است، پس از آوار برداری با بقایای بلند دیوار به ارتفاع چند متر نمایان شده اند که می گویند طبقه ی دیگری هم داشته است. این اتاق ها و فضاهای خشت و گلی محل سکونت، تامین خدمات و عبادت عیلامیان کهن، به گستره ی یکصد و پنجاه هزار متر مربع، با همین آثار و بقایای آتش سوزی در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز محوطه ی تخت جمشید نیز پراکنده است. این علامات آتش سوزی وسیع که تنها شامل ابنیه خشت و گلی است و ذره ای از آن در ابنیه سنگی آن سکو دیده نمی شود، به سهولت از هجوم مخرب همراه با آتش زدن عمدی همه چیز، در زیگورات تخت جمشید به هنگام تصرف آن به وسیله مهاجمان هخامنشی خبر می داده، برای کاشفان و باستان شناسان و نوسازان تخت جمشید، راهی جز این باقی نگذارده است که آن آثار رسوا کننده ی هخامنشیان مزدور یهود را به کلی برچینند.

«ما موفق نشدیم دیوارها را به همان بلندی که از دل خاک بیرون آورده می شد و در بعضی نقاط چندین متر بود به وسیله ی پوشش آجری بر روی آن ها نگهداری کنیم. ناچار لازم بود دیوارها را تا ارتفاع نیم متری سطح زمین کوتاه و بالای آن ها را با آهک و کاگل اندود کنیم». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۵۵)

این اعتراف سهمگین به نابود کردن آن اتاق های سوخته، پرده از اسرار تخت جمشید بر می دارد. آن ها این غارتگری دوباره و نوین در باب تمدن کهن ایرانیان، پس از هجوم دیرین هخامنشیان را، با وقاحت تمام در زمره ی خدمات و مرمت های خود نوشته اند و افسوس که تاکنون کسی نبوده است تا به صورت آن ها تف بیاندازد و آن چه را در دهه های اخیر و از جمله در دوران جمهوری اسلامی به یاد داریم و شاهد بوده ایم، بخشیدن مدال و تمجید مکرر از این خیانت کاران یهودی در مراسم و مراکز رسمی است، که نحوه ی اجرا، مقصد مجریان و مرکز دستور دهنده به آنان دیر یا زود شناخته خواهد شد.

 

برای آن که با وسعت میدان کوتاه کردن دیوارهای خشتی و عیلامی تخت جمشید، که اشمیت می گوید، یا در حقیقت عرصه و گستره ی محو آثار آتش سوزی های هخامنشی در این زیگورات عیلامی آشنا شوید، کافی است به دو عکس بالا نگاه کنید که معرف تنها گوشه ای از خیانت باستان شناسان غربی به تاریخ و هویت کهن ایرانیان است. در عکس بالا دیوارها و فضاهای معین خشتی و آجری بیرون آمده از دل خاک را بر سر پا می بینید و در عکس زیر تصویر تبدیل آن محوطه های اصیل، به زمین برهوتی که در آن ته ستون های قلابی کاشته اند!!! مجموعه ی این هجوم به اصالت کهن تخت جمشید برچیدن یکصد و پنجاه هزار متر دیواره های چند متری و کاشتن دست اندازهای چند ده سانتی کاه گل کشیده به جای آن است. آن ها دیوارها و محوطه های آتش زده شده ی عیلامی به وسیله ی هخامنشیان را محو کرده اند و برای گم کردن تمام و کمال رد واقعیت، همان آتش سوزی را به اسکندر نسبت می دهند، بدون این که ذره ای اثر از ادعای آتش سوزی اخیر آن ها را در تخت جمشید سنگی بیابیم. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 16:0 | 12 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 65

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۵

ممکن است کسانی در مطالب این وبلاگ نوعی پراکندگی تشخیص دهند و مثلا دنبال کردن ماجراهای جعل و نوسازی در تخت جمشید را، با مباحث مربوط به صفویه بی ارتباط بدانند و متوجه نباشند که مسیر اصلی و هدف نهایی این یادداشت ها اثبات رخ داد پلید پوریم و حاصل آن، یعنی نبود کامل ارتباطات و زیر ساخت های اجتماعی، نمایه های اقتصادی، سازمان های تولید و توزیع، مدیریت سیاسی و بالاخره غیر ممکن بودن تظاهرات فرهنگی و ظهور نخبگانی در زمینه های اندیشه ورزی و حکمت و شاعری و فلسفه و هنر و از این قبیل مقولات روبنایی در ایران، در فاصله ی تحقق پوریم تا ظهور صفویه است، زیرا اصولا بحث از صفویه بدون تعیین تکلیف با این مراتب مقدماتی و بررسی پیش زمینه های اجتماعی واقعا جاری، نامیسر است. مثلا این یادداشت ها از مسیرهای مختلف اثبات می کند که پیش از زندیه شهری به نام شیراز، در عرصه ی خطه ی فارس امروزین برپا نبوده و از آن نتیجه می گیرد آن حافظی که در غزلیات اش، قریب سه قرن پیش از زندیه، از شیراز بی مثال خبر می دهد، لاجرم خود و دیوان اش مجعول و برساخته ای هدفمند است که علاوه بر تبلیغ خوش باشی و یک لا قبایی و بی دینی و کفرگویی، از جمله به قصد رد فقدان عظیم هستی اجتماعی دراز مدت، ناشی از پوریم، فراهم کرده اند. یعنی آن روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ناپیدا و آن شیراز ساخته نشده را، در اشعار شاعری که قبلا و طی صد سال کار تبلیغی به مقام لسان الغیبی رسانده شده، تحویل می دهند!!! در مورد تخت جمشید نیز قضیه درست به همین روش دنبال و با ارائه مستندات محکم و متعدد این حقیقت مسلم بازگو می شود که آن مجموعه ابنیه ی نیمه ساخت که امروز تخت جمشید می نامیم، هرگز به بهره برداری نرسیده و قابلیت کاربرد به عنوان مرکزیت اداری - سیاسی یک کدخدا را هم نداشته است و آن گاه این پرسش عرضه می شود که اولا عامل توقف ادامه ی ساخت تخت جمشید چه بوده و در ثانی چرا کسانی حتی در زمان ما و پس از برملا شدن دروغ های موجود در باب همه چیز هخامنشیان، در جای توجه به این مبانی نو و به قصد مواجهه با آن، با اتمام عامدانه ی بنای آن مجموعه، به شیوه ی انیمیشن، در فیلم شکوه تخت جمشید، چنان که اندیشه ملتی را در اندازه نازل کودکان ذوق زده بدانند، به ابقا و پرورش دروغ های تاریخی در میان ایرانیان علاقه مندی مالیخولیا وار نشان می دهند؟!!! بی حوصلگان نباید از یاد ببرند که مباحث نوین درباره ی هستی و هویت ملی ما، دشمنانی با اقتدار جهانی کنیسه و کلیسا و کارشکنانی مجهز به رسانه های جمعی داخلی دارد و در این شرایط طاقت فرسا باید ذائقه و ذهن ملتی را تغییر دهد که ده ها و ده ها دانشگاه و مرکز تحقیقات و کرسی های ایران شناسی و بلند گوهای داخلی آنان، دو قرن متوالی است مجموعه ای از تلقینات نادرست خوش پخت را به شیوه ها و شگرد های مختلف به کام آن ها فرو برده اند!!! چنان که نباید فراموش کنند این یادداشت ها هنوز در کار ترسیم نمودار وسعت جعل و دروغ در عرصه ی ایران شناسی است و هر یک از مباحث و مدخل ها و مبانی آن، به هنگام طرح «ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم»، کاربرد و حاصل خود را نمایان خواهد کرد.

بدین گونه تاکنون و البته تا حدودی، حوزه ی وسیع جعل و نوسازی و صحنه آرایی و کتیبه سازی و پله گذاری و پرداخت کاری های زیر جلی و جاعلانه در تخت جمشید، بر خواستاران و جست و جو گران حقیقت روشن شده است. مدّ بلند تبلیغات در اطراف این مجموعه بنای نیمه کاره و نیز تسلیم خدمت گذارانه به خواسته های یهود، از سوی لایه ی معینی از روشن فکری و کارگزاران موظف دولتی و مسئولین فرهنگی و میراث داران این سرزمین، چنان عمل کرده است که حتی یک اسب مضحک و مفلوک سنگی نیمه تراش بی یال و دم و اشکم، سرپا شده از بلوک های خام و ناتراشیده، به قدرت سیمان و چسب و سریش و وصله کاری های ناشیانه و نامربوط، از قماش نمونه زیر را، بدون مواجهه با کم ترین تمرد و بی نیاز به ادای هرگونه توضیح، به جای یک اسفنکس کامل در مدخل ورودی تالار صد ستون، به تماشاگران آن محوطه تحویل داده اند!!!

هیچ کس در طی این ۷۰ سال که از نمایش و سیاه بازی تخت جمشید می گذرد، به خود و یا دیگری سئوال آشکاری نداده است که چه گونه این اسب کوبیسم، عنصری زینتی و آرایه ای تشریفاتی بر معبر و مدخل یک کاخ مجلل هخامنشی شمرده شده و شگفت این که امروز نیز که دعوت به بازنگری و ارزش گذاری مجدد بر این مخروبه های نیمه ساخت می شود، هنوز هم کسانی با تعصب و احساس غروری بیمار گونه، سوار بر همین اسب درهم شکسته، وامانده تر از دن کیشوت، بر عرصه ی تاریخ فکسنی هخامنشیان، لنگ زنان تاخت و تاز می کنند!!! 

«کشف نخستین متن فارسی در الواح گلی تخت جمشید: در پی مطالعات باستان شناسی دانشگاه شیکاگو بر الواح گلی موجود در این دانشگاه، نخستین متن فارسی باستان روی یکی از آثار مذکور کشف شد. دکتر عبدالمجید ارفعی، باستان شناس و محقق الواح گلی، با بیان این مطلب تصریح کرد: با توجه به این که تاکنون خط همه الواح ایلامی بوده است، کشف خط فارسی باستان در این لوح گلی، دریچه ی جدیدی درباره ی هخامنشیان به روی باستان شناسان می گشاید. وی با تاکید بر اهمیت کشف نخستین متن فارسی باستان بر لوح هخامنشی، خاطر نشان کرد: این خبر شب گذشته از سوی دانشگاه شیکاگو به ما اعلام شد و هنوز اطلاعات کاملی در این باره ارائه نشده است. ارفعی افزود: به گفته ی مسئولان شیکاگو، تا دو هفته ی آیندهجزییات این خبر با ترجمه ی متن فارسی نوشته شده بر لوح، روی سایت رسمی دانشگاه شیکاگو مخابره می شود». (همشهری، شماره ۴۲۸۲، ۵ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶، ص ۳)

همه چیز در موضوع تاریخ ایران باستان نزد شعبه های کنیسه و کلیسا، که با نام دانشگاه و کرسی های ایران شناسی غرب فعالیت می کنند، به بازی کثیف بی سر و تهی بدل شده که در سراسر آن به قدر دانه ی خشخاشی حقیقت یافت نمی شود. چنان که پس از گذشت هفتاد سال از تاراج و تصاحب لوحه های عیلامی تخت جمشید، در حالی که ده ها بار مدعی خواندن و رسیدگی به آن ها شده اند، اینک و در روزهای اخیر، بنا بر این گزارش رسمی، مدعی می شوند که در میان این چند ده هزار لوحه ی سرقت شده از تخت جمشید، یکی را هم با خط و متن میخی داریوشی یافته اند تا به میزان کافی در این باب طرب کنیم که سازندگان تخت جمشید در استفاده از خط اختراعی داریوش بی نشانه در تخت جمشید اکراه داشته اند و پس از حک یک لوحه، آن را چنان بی ارزش و گنگ و نالایق شناخته اند که از تکرار آن اشتباه صرف نظر کرده و دوباره به خط عیلامی پناه برده اند!!! این هنوز در صورتی است که اوهام و افسانه های تدارک شده به وسیله دانشگاه های غربی در باره ی این لوحه ها را بپذیریم و به این مبحث ورود نکنیم که حتی یکی از این لوحه ها به موضوع هخامنشیان مربوط نمی شود و به شرحی که خواهم آورد، انبوهی از آن ها بازمانده هایی از اسناد بایگانی مربوط به زیگورات عیلامی تخت جمشید است و اعلام یافتن یک لوحه به خط میخی داریوشی درست با قصد غلطاندن سنگ ریزه ای در مسیر این کنکاش تازه است تا مدعی شوند تولید لوحه های تخت جمشید، در دوران دازیوش نیز، به دلیل نگارش به خط میخی مخصوص او، با این تک لوحه ی تازه کشف شده، نمونه داشته است!!!! درماندگی این حضرات بلند پایه ی کوته اندیشه در چنین مراکز پر آوازه در این است که برای مواجهه با این حقیقت تازه کشف شده، یعنی زیگورات بودن تخت جمشید، گرچه خائنانه و به عنوان سمبلی از بی فرهنگی محض، یکصد و پنجاه هزار متر مربع از ابنیه ی عیلامی را در سراسر آن محوطه برچیده اند، اما دیگر نمی توانند هزاران لوحه به خط میخی داریوشی جعل کنند، چنان که قادر نیستند کاروان سرا و بازار و آب انبار و حمام و مدرسه ی پیش از صفویه بسازند!

«در سال های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ ضمن حفریات تخت جمشید، پایتخت امپراتوری پارس، در دیوار استحکامات، چندین هزار لوح گلی با متن هایی به خط میخی عیلامی به دست آمد. این لوحه ها در زمان فرمان فرمایی داریوش بزرگ نوشته شده و تاریخ آن ها سیزدهمین تا بیست و هشتمین سال فرمان روایی داریوش را دربر می گیرد. لوح ها به صورت خام نگهداری می شد، اما وقتی اسکندر در سال ۲۳۰ پیش از میلاد پس از تسخیر تخت جمشید مجموعه ی کاخ ها را به آتش کشید، در حالی که تعداد نامشخصی از لوح ها برای همیشه نابود شد، تصادفا بخشی از آن ها در لهیب آتش بزرگ پخته شد و برای ما محفوظ ماند».  (کخ، از زبان داریوش، ص ۹)

در همین چند سطر، تعداد بی شماری دروغ تاریخی نهفته است که ماهیت اصلی تمرکز تبلیغات بر مجموعه ی تخت جمشید را معلوم و برای ما که اینک از ماجرای آن مخروبه ها باخبریم فرصتی فراهم می کند تا به میزان لازم به تمسخر این انبوه یهودیان که دشمنی آن ها با فرهنگ بشری، از جمله در تاریخ نویسی مملو از جعلیات برای ایرانیان متبلور و مجسم است، بپردازیم. نخست آن تخت جمشید که در اوایل ساخت به خود رها شده، نمی تواند پایتخت امپراتوری هیچ کس قرار گیرد و اینک که می دانیم در همین ابنیه ی نیمه ساخت هم اندک اثری از حضور داریوش یافت نمی شود، پس لوحه های آن را نیز نمی توان با دوران داریوش مرتبط کرد. سپس به مطلب آتش زدن تخت جمشید به وسیله ی اسکندر می رسیم که بزرگی دروغ آن با همان نیمه ساخت بودن تخت جمشید اندازه گیری می شود، چرا که آتش زدن سنگ های بر هم چیده در ابنیه ای بدون سقف ناممکن است و سپس این نظر که آتش نیافروخته ای بتواند در دیوار حصار سنگی غیر قابل شعله ور شدنی چنان و چندان رخنه کند که الواحی از گل خام را بپزد، تنها از زبان کسانی خارج می شود که اندک اهمیتی برای بی آبرویی خویش قائل نباشند، زیرا هر آجر پز و سفالگری می داند که هیچ آتش به تصادف درگرفته ای قادر به پخت هیچ ساخته ای از گل خام نیست، که اجرای آن به زمان و حرارت معین کنترل شده و نظارت زمان بندی شده و استادانه نیازمند است. این مطالب فقط نشان می دهد که آن ها تا چه حد موظفین به رسیدگی به این گونه امور در میان ما را در اختیار داشته و خام خیال پنداشته اند!!!

«سومین کشف مهم دوران مورد ذکر در ویرانه های تخت جمشید پیدایش بیش از سی هزار لوحه ی گلی نبشته بود... دانشمند فقید پروفسور هرتسفلد با ملاحظه ی نخستین نمونه های لوح ها اظهار نمود که این نبشته ها حاوی ارقام و اطلاعات محاسباتی است و عوم دانشمندان باستان شناس اهمیت زیادی برای پیدایش چنین گنجینه ی مهم قائل بودند. تعداد لوح ها بیش از سی هزار عدد و تمامی آن ها از گل خام بود که پشت و رو و پهلوی آن ها به خط میخی عیلامی نوشته شده بود و طبعا روشن کردن و خواندن مطالب روی آن ها فرصت کافی لازم داشت و کارهای مختلف مقدماتی را ایجاب می کرد. بر اثر درخواست بنگاه شرقی دانشگاه شیکاگو که در حقیقت بانی و موسس بنگاه علمی تخت جمشید و نخستین عامل چنین موفقیت های علمی بود، با کسب اجازه از اعلی حضرت رضا شاه کبیر، اولیای دولت ایران موافقت کردند سی هزار لوح نام برده برای انجام پژوهش های علمی به طور موقت در اختیار بنگاه شرقی گذارده شود و در نتیجه در آبان ماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی، دو سال پس از کشف الواح، آن ها را به عنوان امانت به بنگاه علمی مورد ذکر سپردند و به آمریکا حمل گردید... از طرفی هم چند سال پس از پیدایش سی هزار لوح گلی مورد ذکر تعداد ۷۵۰ عدد لوح گلی درست یا شکسته ی دیگر با نبشته ی عیلامی صمن خاک برداری از ساختمان های جنوب شرقی تخت جمشید که آن را «خزانه» نامیده اند، به دست آمد که ۴۶ عدد آن ها سهم بنگاه علمی تخت جمشید شد و از تعداد دیگری از آن ها هم قالب گیری کردند و ۴۶ عدد لوح سهمی بنگاه نام برده را با قالب گیری هایی که انجام گرفته بود، به آمریکا بردند». (محمد تقی مصطفوی، امانت داری خاک، بررسی های تاریخی، شماره ی مسلسل ۶۷، ص ۹۵)

محمد تقی مصطفوی سرپرست بنگاه علمی تخت جمشید، به مدت طولانی و چنان که خود می گوید «بیش از ۴۵ سال در راه آثار باستانی و مفاخر ملی» خدمت کرده، در مرکز قضایای مربوط به تخت جمشید قرار داشته، از آغاز ناظر زیر و بم های پیش آمده در آن محوطه بوده و هرچند در مواردی جیره خواری کرده و حد بی خبری و عوامیگری او، که معلوم می کند چه تحفه هایی در خدمت کلاشان کاشف تخت جمشید بوده اند، از اظهار نظرش درباره ی یکی از این لوحه ها در متن بسیار مختصر شده ی زیر پیداست: 

«آخرین لوحه ای که در این جا معرفی می شود، لوحه ای است که همانند دیگر لوحه ها به خط میخی عیلامی نوشته نشده، بل که به خط میخی اکدی مرقوم رفته است... پروفسور کامرون می نویسد: این سند کتبی که خطوط آن نزدیک به هم نوشته شده تنها سندی به شمار می رود که در طول مدت عملیات تخت جمشید در قسمت خزانه به دست آمده و به خط میخی اکدی مرقوم گردیده است... دلایل و قرائن موجود می رساند که این سند مانند اسناد سابق الذکر مستقیما به تخت جمشید یا قسمت خزانه ی پارسه مربوط نبوده استو برای این مطلب هم تصور این که لوح مزبور به زبان آکادی مرقوم رفته و به زبان عیلامی نوشته نشده کافی نیست، بل که توجه به محل کشف و شکل لوح و جزییات مطالب مندرج در آن نیز ضرور است... از طرفی این لوح مورخ به سال بیستم سلطنت داریوش کبیر است و تمام الواح مربوط به زمان داریوش را که جنبه ی معاملاتی داشته و از سال دوازدهم تا سال بیست و هشتم سلطنت این شهریار مرقوم گشته است در قسمت استحکامات گوشه ی شمال شرقی صفه ی تخت جمشید به دست آورده اند... از لحاظ شکل باید گفت که لوح مزبور به هیچ یک از الواح دیگری که خواه در استحکامات شمال شرقی و خواه در خزانه به دست آمده شباهت ندارد، بل که شکل آن با الواحی که عادتا در ادوار مختلف تاریخی از عهد بابل جدید تا اواخر دوره ی سلوکی در بابل نوشته می شده تطبیق می کند و اگر تصور شود که نویسنده ی اکدی زبانی در تخت جمشید وجود داشته به پیروی از رویه ی طبیعی خویش این لوح را بدین شکل تهیه نمموده، چون در بناهای معظم و متعدد تخت جمشید با وجود کتیبه های فراوانی که همواره به سه زبان پارسی باستانی و بابلی و عیلامی نوشته می شد، حتی یک متن کتیبه ی اکدی هم دیده نمی شود». (محمد تقی مصطفوی، امانت داری خاک، بررسی های تاریخی، شماره ی مسلسل ۶۷، ص ۱۱۸) 

اما همین شخص که نویسنده ی خط اکدی و بابلی را از هم جدا می کند و متفاوت می شناسد و حتی از متن فوق می توان چنین برداشت کرد که این نادانی از جانب کامرون ابراز شده، از آن که هنگام کشف این الواح و نیز در جریان رد و بدل شدن آن ها مسئول ایرانی موضوع بوده، درباره ی الواح عیلامی تخت جمشید اطلاعاتی دست اول، قابل قبول و بی غرض ارائه می دهد و  چنان که خواندید، تمام الواح را از گل خام معرفی می کند و خود را از جریان آتش سوزی اسکندر و ماجرایی که گویا خانم کخ یهودی ناظر آن بوده، بی خبر نشان می دهد!!! آن چه را که او در باب الواح گلی یافت شده در تالار عیلامی خزانه می گوید نیز نسبتا با اقوال مطمئن دیگر تطبیق می کند. بدین ترتیب معلوم می شود که انبوهی به تعداد چند ده هزار لوحه به خط ایلامی در دیوار شمالی استحکامات و قریب ۷۵۰ عدد نیز بسیار دورتر از آن مخزن بایگانی، در تالار خزانه یافته اند.

«تنها لوحه ی متعلق به بیستمین سال سلطنت داریوش سند بی نظیری است که ظاهرا از جای دیگر آورده شده و به خط بابلی است و تاریخ آن ۳۰ دسامبر سال ۵۰۲ قبل از میلاد می باشد. الواح حقیقی خزانه که به خط عیلامی مرقوم رفته است از لوحی شروع می شود که تاریخ آن سی امین سال سلطنت داریوش است. قدیمی ترین لوح از میان الواحی که در اطاق ۳۳ پیدا شد به سال ۴۸۹ قبل از میلاد مرقوم گشته است. جدیدترین لوح که در اطاق ۳۴ به دست آمد در ۴۵۹ قبل از میلاد نوشته شده است». (اشمیت، تخت جمشید، پاورقی ص۱۷۰)

این شرح اشمیت از همان لوحه در کتاب تخت جمشید است، که تمام ارقام و تاریخ گذاری های خیالی او، چنان که به شرح بیاورم، در زمره ی پریشان ترین اوهام به هم بافته در این زمینه است. در این جا از خط اکدی خبری نیست و متن آن تک لوح را بابلی می داند و تاکید می کند که این لوحه را در خزانه یافته اند که تاریخ الواح آن از سال سی ام سلطنت داریوش آغاز می شود، هرچند که این لوح بابلی تاریخ سال بیستم سلطنت داریوش را دارد؟!!! باید اندکی دیگر تامل کنید تا تکلیف کرونولوژی تجمع کوتاه مدت گنگ و گروه نیزه به دست و خنجر کش هخامنشی را روشن کنم و آن گاه فرصتی فراهم خواهد شد تا به این گونه تاریخ گذاری های یهودیان توطئه گری چون کخ و هالوک و اشمیت و کامرون و هرتسلفد، به سیری دل قهقهه بزنیم.

«تالارهای بزرگ خزانه از لحاظ مقدار نفایس و اشیاء فقط با اطاق ۳۳ قابل مقایسه است. در اطاق اخیر الذکر بایگانی امور اداری تخت جمشید نگاهداری شده بود. در آن جا ششصد و پنجاه و شش لوح و قطعات لوح دارای خط میخی به دست آمد. تاریخ این الواح مختلف است و در بین آن ها الواحی از بیستمین سال سلطنت داریوش اول تا اوایل سلطنت اردشیر اول دیده می شود. اغلب آن ها در دوران سلطنت خشایارشا مرقوم رفته است». (اشمیت، تخت جمشید، ص۱۷۰) 

در این جا هم اشمیت اعتراف دیگری دارد، تاریخ لوح های یافت شده در خزانه را در فاصله ی میان سال بیستم سلطنت داریوش تا سال پنجم حکومت اردشیر اول و اغلب آن را مربوطبه دوران خشایارشا می داند که قریب چهل سال می شود. او تعداد این الواح یافت شده در خزانه را، که حاصل چهل سال عملیات اداری در تخت جمشید می گوید، ششصد و پنجاه عدد شماره می کند. بدین ترتیب و بنا بر همین مقدمات و مباحثات، اگر حاصل ۴۰ سال عملیات داد و ستد اداری و حساب رسی هخامنشی در تخت جمشد، فقط ۶۵۰ لوح خزانه بوده است، پس به همین قیاس تدارک آن بیش از سی هزار لوحه ای که در بایگانی دیوار شمالی یافته اند، محصول حساب رسی دست کم ۲۲۰۰ سال عملیات اجرایی بوده است، که آغاز آن به عهد عیلام کهن باز می گردد؟!!! بدین ترتیب و اگر از دیدگاه مدخل های جدید درباره ی تخت جمشید به این الواح توجه شود، در باب آن ها سخن بسیار می توان گفت و مکاشفات فراوان از متن آن ها، حتی بر مبنای همین اقوال پریشان سراپا یاوه سرایی می توان بیرون کشید. این الواح که بخش عمده و اصلی آن را به تعداد زیاد، چنان که به بیش از سی هزار شماره ی آن اعتراف می کنند، در مخزنی نزدیک دیوار شمال شرقی، یعنی در بایگانی راکد زیگورات تخت جمشید یافته اند، تنها به حیات و روابط دراز مدت پیش از ورود نیزه داران هخامنشی به محوطه ی آن زیگورات کهن ایلامی مربوط می شود و کم ترین ارتباطی با دوران بی اندازه کوتاه حضور غاصبانه ی خون ریزان هخامنشی در آن مکان مقدس و کهن عیلامیان ندارد. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:0 | 15 نظر