آسیب رسانی به حافظه ی تاریخی

نگاهی به کتاب « آسیب شناسی یک شکست » ، نوشته ی آقای علی میرفطروس
بخش چهارم

چهار شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۸ فوريه ۲۰۰۹

احمد افرادی

ahmad-afradi.jpg
برای آقای ميرفطروس مهم نيست که صاحبنظران و پژوهشگران ِ تاريخ معاصرايران (به فرض ِ خواندن ِ کتابش) آن را (به دليل خطاهای تاريخی و ناراستی های آشکارش) بی اعتبار ارزيابی کنند؛ ايشان، توده ی عام ِ کتاب خوان را هدف گرفته است. جماعتی که (در عين علاقمندی به تاريخ ميهن شان) وقت، حوصله و امکان تحقيق ندارند و می توان ذهن و ضميرشان را، در راستای „ تبليغ تاريخی „ به کار گرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در بخش پيشين ِ اين نوشته، عبارت زير را (از ديباچه ی کتاب آقای ميرفطروس) نقل کردم:

ميرفطروس: „... نگارنده به دنبال يک بررسی جامع و گسترده از ماجرای ملی شدن صنعت نفت و شخصيت های سياسی دوران مورد بحث نيست، کمبودها و کاستی های احتمالی کتاب هم، از اين روست. اين کتاب تنها تأملاتی است گذرا بر برخی از جنبه های رويدادهای مهمی که کمتر مورد توجه پژوهندگان بوده است. به عبارت ديگر، اين کتاب به دنبال حقيقت های تحريف شده و ارزيابی تازه از واقعيت هايی است که در غبار تعصبات سياسی، يا تعلقات ايدئولوژيک پنهان مانده اند... „. پايان نقل قول

و در ربط با آن نشان دادم که آقای ميرفطروس نمی داند که „ تأمل „ نمی تواند „ گذرا „ باشد و نوشتم که ايشان، „ نگاهی گذرا „ را با „ تأملی گذرا“ اشتباه گرفته است.
آنگاه پرسيدم:

چه گونه می توان با „ نگاهی گذرا „، آن هم بر“ برخی“ رويداد های ملی شدن صنعت نفت ِ ايران:

۱ـ „ حقيقت های تحريف شده „ را باز شناخت؟

۲ـ به „ ارزيابی تازه ای از واقعيت هايی... که در غبار تعصبات سياسی، يا تعلقات ايدئولوژيک پنهان مانده اند „ دست يافت؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حال، مجددأ به ديباچه ی کتاب ِ „ آسيب شناسی يک شکست „ بر می گردم و يکی از اشارات و تأکيدات ديگر آقای ميرفطروس را (اين بار، در ربط ِ با پای بندی ايشان به منش پژوهشی) باز نويسی می کنم:

ميرفطروس: „ زندگی کوتاه است، ولی حقيقت دور تر می رود و بشتر عمر می کند، بگذار تا حقيقت را بگويم.“ پايان
نقل قول (۱)

ببينيم، پايبندی عملی آقای ميرفطروس، به „ حقيقت گويی „ تا کجاست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای ميرفطروس می نويسد:

„ „... در کابينه ی اول مصدق... در حالی که، مذهبی متعصبی به نام باقر کاظمی، وزير امور خارجه ی مصدق شد، مهندس بازرگان معاون وزير فرهنگ و دکتر مهدی آذر (پزشک عمومی) نيز وزير فرهنگ دولت مصدق گرديد که اولين اقدامش بستن مدارس مختلط (دخترانه ـ پسرانه) بود! همچنين، منع فروش مشروبات الکلی و مخالفت با دادن حق رأی به زنان و ممنوع کردن پخش موسيقی در ماه رمضان، از تصميمات اولين کابينه ی مصدق بود.او ضمن ناديده گرفتن حقوق زنان وابقای روحانيون در شوراهای نظارت و محدود کردن فعاليت هواداران کسروی، بيست و هشت تن از فدائيان اسلام ـ از جمله قاتل رزم آرا ـ را پس از مدت کوتاهی آزاد ساخت „. پايان نقل قول (۲)

پيش از بررسی مضمونی گزاره ی بالا، خدمت آقای ميرفطروس عرض می کنم که:

اولأـ برخلاف فرمايش ايشان (در دوره ی اول نخست وزيری دکتر مصدق) دکترکريم سنجابی وزير فرهنگ بود، نه دکتر مهدی آذر! در ادامه ی اين سطور خواهيم ديد که، در دوره ی دوم نخست وزيری دکتر مصدق (يعنی بعد از رويداد ۳۰ تير) وزارت فرهنگ، به دکتر مهدی آذر واگذار شد.

ثانيآ ـ دکتر مهدی آذر (که آقای ميرفطروس، با صفت „ دکتر عمومی „ از او ياد می کند) استاد معتبر دانشگاه بود.

اقای ميرفطروس، گزاره ی بالا را، به صفحه ی ۲۴۸ کتاب „ ايران بين دو انقلاب „ ارجاع می دهد.

ما هم به همين مأخذ رجوع می کنيم، تا (در يک مقايسه ی تطبيقی) ميزان پايبندی ايشان، به اخلاق پژوهشی را محک زده باشيم:

يرواند آبراهاميان: „... مصدق تا سی تير برای جلب هر دو جناح سنتی و متجدد نهضت ملی سعی زيادی کرد. در نخستين کابينه اش، باقر کاظمی (مهذب الدوله) سياستمدار بسيار مذهبی با سابقه ای را، که مورد اعتماد روحانيون بود، وزير امور خارجه کرد و مهدی بازرگان، مؤسس انجمن اسلامی را به معاونت وزير فرهنگ گماشت. فروش مشروبات الکلی را ممنوع کرد... فعاليت هواداران کسروی را محدود ساخت. همچنان لايحه ی انتخاباتی تهيه کرد که زنان را ناديده گرفت و روحانيون را در شوراهای نظارت ابقاء کرد؛ و پس از برخورد مختصری با فدائيان اسلام، بيست و هشت تن از اعضای آن، از جمله ضارب رزم آرا را آزاد کرد „. (۳)

آقای ميرفطروس می نويسد:

ميرفطروس: „ مذهبی متعصبی به نام باقر کاظمی، وزير امور خارجه ی مصدق شد. „ پايان نقل قول

در حالی که، در متن مربوط به آبراهاميان، حرفی از „ متعصب „ بودن „ باقر کاظمی „ در ميان نيست:

ابراهاميان: „ [ مصدق ] در نخستين کابينه اش، باقر کاظمی... سياستمدار بسيار مذهبی با سابقه ای را... وزير امور خارجه کرد „. پايان نقل قول

و می دانيم که شخص می تواند „ بسيار مذهبی“ باشد، اما متعصب نباشد. و يا کمی مذهبی باشد، اما بسيار متعصب.

آيا، جز اين است که آقای ميرفطروس، „ قول ِ“ پروفسور آبراهاميان را (در خوشبينانه ترين تعبير) تحريف می کند واز نام واعتبار علمی اش، در راستای „ تخريب حافظه ی تاريخی مردم „ سوء استفاده می کند؟

۲ـ آقای ميرفطروس، به نقل از آبراهاميان می نويسد:

ميرفطروس: „...ممنوع کردن پخش موسيقی در ماه رمضان، از تصميمات اولين کابينه ی مصدق بود“. پايان نقل قول

در حالی که، در متن مربوط به آبراهاميان، چنين „قول“ ی وجود ندارد.

۳ ـ آقای ميرفطروس (به نقل از آبراهاميان) می نويسد:

ميرفطروس: „ مخالفت با دادن حق رأی به زنان... از تصميمات اولين کابينه ی مصدق بود.“ پايان نقل قول

در حالی که، در متن مربوط به کتاب آقای آبراهاميان نوشته شده است:

آبراهاميان: „ [ مصدق ] لايحه ی انتخاباتی تهيه کرد که زنان را ناديده گرفت“. پايان نقل قول
و می دانيم که دو عبارت ِ „ مخالفت با دادن حق رأی به زنان „ و „ „ ناديده گرفتن حق زنان در انتخابات“، مفهوم يکسانی را نمايندگی نمی کنند. „ مخالفت کردن „ ديگر است و „ ناديده گرفتن „ ديگر.

...

می پرسم: در کجای عالم تحقيق رسم است که در „ قول ِ „ نقل شده از پژوهشگری (در اين جا، يرواند آبراهاميان) دخل و تصرف کرد، پيشداوری های خود را، در لا به لای گزاره ی نقل شده جا سازی نمود و (آن ها را) به مثابه نقطه نظرات آن پژوهشگر به خواننده جا زد؟

ــــــــــــــ

آقای ميرفطروس، در نقل شاهدی که از يرواند آبراهاميان می آورد (آگاهانه) عبارت ِ „ „... مصدق تا سی تير برای جلب هر دو جناح سنتی و متجدد نهضت ملی سعی زيادی کرد. „ را حذف می کند. زيرا (عبارت مذکور) بيانگر اين واقعيت است که کابينه ی اول دکتر مصدق (ناشی از مصلحت های وقت و) نوعی مماشات با نيروهای مذهبی بود. نه خواست باطنی مصدق. و اين معنی، با آن چه که آقای ميرفطروس می خواهد به خواننده القاء کند، در تعارض است.
.
اما، نکته ی مهم تری (که آقای تاريخ نويس، هيچ اشاره ای به آن نمی کند) ترکيب و برنامه ی دولت مصدق، در دوره ی دوم زمامداری اش است.

برای فهم اين معنی، به دو صفحه ی بعد کتاب ِ „ ايران بين دو انقلاب „ مرجعه می کنيم:

يرواند آبراهاميان: „ البته مصدق، هنگامی که در ماه های پس از سی تير با اطمينان از شکست شاه و انگليس، به تغييرات اجتماعی بنيادی دست زد، پشتيبانی جناح سنتی جبهه [ ملی ] را از دست داد. هنگامی که وزارت کشاورزی، کشور و راه را، به رهبران غير مذهبی حزب ايران، وزارت دادگستری را به عبدالعلی لطفی، قاضی ضدروحانی که در بازسازی نظام قضايی ياور رضاشاه بود، و وزارت فرهنگ را به مهدی آذر (استاد دانشگاه آذربايجانی هوادار حزب توده ۴) و اگذار کرد، قنات آبادی و ديگر رهبران مذهبی جبهه ی ملی، نسبت به آينده اظهار نگرانی کردند. هنگامی که وزير راه ملی کردن شرکت اتوبوسرانی تهران را پشنهاد کرد، مکی هشدار داد که... نتيجه ی چنين روندی گرفتارشدن کشور به سرنوشت اتحاد شوروی [ است ] که دولت همه چيز را در اختيار دارد.. هنگامی که وزير پست و تلگراف پيشنهاد کرد که شرکت تلفن ملی شود، کاشانی از سهامداران درخواست حمايت وسلب مالکيت را منع کرده است. هنگامی که فاطمی شکايت کرد که ممنوعيت فروش مشروبات الکلی، در آمد دولت را کاهش ومصرف الکل خالص را افزايش داده است، قنات آبادی گفت که نمی توان باور کند که يک وزير مسلمان يک کشور مسلمان، قانونی کردن چيزی را که شرع آشکارا منع کرده است، پيشنهاد کند. وقتی مشاوران مصدق، با اين استدلال که د رقانون اساسی همه ی شهروندان برابرند، اعطای حق رأی به زنان را پيشنهاد کردند، علما با حمايت طلاب و بزرگان اصناف اعتراض کردند که در شرع اسلام حق رأی فقط به مردان داده شده است. کاشانی نيز تأکيد کرد که دولت بايد از دادن حق رأی به زنان جلوگيری کند. چرا که آنان بايد در خانه بمانند و به وظيفه ی حقيقی خودشان ـ پرورش فرزند ـ بپردازند.“ پايان نقل قول (۵)

آقای ميرفطروس که مذهبی بودن برخی اعضای کابينه ی اول مصدق را (همچون گناهی نا بخشودنی) برجسته می کند، به کدام دليل محکمه پسند، ترکيب ِ وزرا و برنامه ی دولت مصدق (در دوره ی دوم زمامداری او) را از خواننده پنهان می سازد؟

به علاوه، آقای ميرفطروس (با زيرکی! تحسين برانگيزی) تلاش کابينه ی دوم دکتر مصدق
، در راستای اعطای حق رأی به زنان را، از خواننده مخفی می کند، تا تصوير مخدوشی را که، از دوره ی اول زمامداری مصدق، در ذهن خواننده نقش کرده است، به تمام دوران نخست وزيری مصدق تعميم دهد.

پيشنهاد مشارکت زنان در انتخابات، تقديم آن (به صورت طرح قانونی) به مجلس و تلاش در جهت تصويب آن (آن هم، در آن سال ها) موضوعی نيست که بتوان به سادگی از کنارش گذشت.
اهميت موضوع را آن گاه در می يابيم که بدانيم، بخش بزرگی از روحانيت آن زمان، با لايحه ای که برای نخستين بار، به زنان حق رأی می داد به مخالفت برخاست. و „ تنها روحانی که اين لايحه را تأييد کرد، مرحوم حسنعلی راشد، واعظ دانشمند تهران بود که در ۸ دی ماه ۱۳۳۱ اظهار داشت: اعطای حق رأی به بانوان، با موازين شرعی مباينت ندارد „ (۶)

نکته ی مهم ديگر:
آقای ميرفطروس (در جای ـ جای) کتابش وانمود می کند که، دليل جدايی برخی از اعضای جبهه ی ملی (کاشانی، بقايی، شمس قنات آبادی، مکی و...) از نهضت ملی، پی آمد عملکر دکتر مصدق بود. در سطور بالا، دست کم با برخی از دلايل مخالفت حضرات، با دکتر مصدق آشنا شده ايم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پيشتر گفتم، يکی از ويژگی های کتاب „ آسيب شناسی يک شکست „، نوع ِ بهره برداری آقای ميرفطروس، از اسناد تاريخی است.
گفتم که يکی از شگرد های آقای ميرفطروس، جداکردن گزاره ها يا „ قول ها „، از „ متون تاريخی“ و سوء استفاده از آن ها، در جهت تحميل پيشداوری هايش بر خواننده است. نمونه ای از اين „ شگرد „ ها را، پيش روی خواننده قرار می دهم:

ميرفطروس: „ رويداد ۳۰ تير و بازگشت مصدق به حکومت، در واقع تيری بود بر پيکر جنبش ملی ايران، چرا که با شورش ۳۰ تير و بازگشت مجدد مصدق به حکومت، او در ورطه ی شرايط دشوار، به اقتدارگرايی و روش های غير دموکراتيک متوسل گرديد. مصدق که تا ديروز آن همه از اصول مشروطيت و حرمت و احترام مجلس و ضرورت اصلاحات سخن می گفت، اينک در ورطه ی شرايط دشوار، از „ اصلاح „ به „ انقلاب“ کشانيده شد. زيرا به اعتقاد او [ مصدق ]: " هيچ گونه اصلاحی ممکن نيست، مگر اين که متصدی (مصدق) در کار خود آزاد باشد "يايان نقل قول (۷)

اين که آقای ميرفطروس با پيشداوری (بدون ورود به بحثی مستدل، و مستند به اسناد تاريخی) „ رويداد ۳۰ تير „ را „ شورش „ می نامد، „ بازگشت مصدق به حکومت „ را، „ تيری بر پيکر جنبش ملی ايران „ ارزيابی می کند، دکتر مصدق را به استفاده از „ روش های غير دموکراتيک „ متهم می سازد و او را „ اقتدار گرا“ می خواند، البته مهم و درخور بحث و بررسی است. اما، مهمتر و سئوال بر انگيز تر از آن چه که برشمردم، „ قول „ ی است که ايشان، از دکتر مصدق می آورد، تا شاهدی دال ِ بر صحت ِ ادعاهايش ارائه کرده باشد.

ابتدا، اين „ قول „ را باز نويسی می کنم و سپس، با پيش رونهادن ِ سندی، نشان می دهم که چه گونه آقای محقق تاريخ، آگاهانه عبارتی را از داخل متن تاريخی بيرون می کشد، آن را از محتوايش تهی می کند و از آن در راستای تخريب حافظه ی تاريخی خوانند بهره می برد:

ميرفطروس (به نقل از مصدق): " هيچ گونه اصلاحی ممکن نيست، مگر اين که متصدی (مصدق) مطلقأ در کار خود آزاد باشد " پايان نقل قول (۸)

آقای محمد علی موحد، در „ کتاب خواب آشفته ی نفت „ می نويسد:
„ [ بعد از قضايای ۳۰ تير] دکتر مصدق، سرلشکر محمود بهار مست را به رياست ستاد ارتش و و سرلشکر احمد وثوق را... به معاونت وزارت دفاع منصوب کرد. انتصاب اين دو سرلشکر که از هواداران شاه و مورد اعتماد او بودند، به لحاظ آرام کردن شاه و تأمين اطمينان خاطر او[ شاه ] بود. اما آيت الله کاشانی که قيام سی ام تيرماه و روی کار آمدن مجدد مصدق را مرهون اقدامات خود می دانست، متوقع بود که مصدق درانتخاب همکاران خويش نظر او را رعايت کند. آيت الله کاشانی، از ميان وزيران [ منتخب مصدق ] با نواب و اخوی مخالف بود. وثوق نيز، که در حوادث ۳۰ تير فرماندهی ژاندارمری را بر عهده داشت و به دستور او از حرکت گروه کفن پوشان به سوی تهران، در کاروانسرا سنگی جلوگيری شده بود، با مخالفت سخت کاشانی و بقايی و مکی مواجه گشت. آيت الله کاشانی نامه ای به دکتر مصدق فرستاد و از انتصاب آنان شکايت کرد و تهديد کرد که اگر مصدق حاضر به تجديد نظر در اين باب نشود، به عنوان اعتراض از شهر خارج خواهد شد.
مصدق در تاريخ ۶ مرداد ماه ۱۳۳۱، به آيت الله کاشانی پاسخ داد:
„ نمی دانم در انتخاب آقای سرلشکر وثوق و يا آقای دکتر اخوی، که بدون حقوق برای خدمت گزاری حاضر شده اند و همچنين آقای نصرا الله امينی، که از فعال ترين اعضای نخست وزيری هستند، حضرتعالی چه عيب و نقصی مشاهده فرموده ايد که مورد اعتراض واقع شده اند. بنده صراحتأ عرض می کنم که تاکنون در امور، اصلاحی نشده و اوضاع سابق مطلقأ تغييری ننموده است و چنانچه [ حضرتعالی ] بخواهند اصلاحاتی بشود، بايد از مداخله در امور، مدتی خودداری فرمايند. خاصه اين که هيچ گونه اصلاحاتی ممکن نيست، مگر اين که متصدی مطلقأ در کار خود آزاد باشد. اگر با اين رويه موافقيد، بنده هم افتخار خدمتگزاری خواهم داشت، والا چرا حضرتعالی از شهر خارج شويد. اجازه بفرماييد بنده از مداخله در امور خودداری کنم. و السلام ". محمد مصدق

به رغم پاسخ ِ معقول و منطقی دکتر مصدق، به آيت الله کاشانی، „ مخالفت کاشانی، با انتصابات مذکور چندان ادامه يافت که سرانجام آن ها [سرلشکر محمود بهار مست و سرلشکر احمد وثوق ] چاره ای جز استعفا نديدند.“. پايان نقل قول (۹)

حال، از آقای ميرفطروس می پرسم: عبارت „ هيچ گونه اصلاحاتی ممکن نيست، مگر اين که متصدی مطلقأ در کار خود آزاد باشد.“ (که مصدق، در اعتراض به دخالت های بی جای آيت الله کاشانی، در نامه اش، به او نوشته است) چه ربطی به „ انقلابی گری „، „ اقتدارگرايی „ و „ به کارگيری روش های غيردموکراتيک „ دارد؟

می پر سم: اين نوع سوء استفاده ی آشکار، از اسناد تاريخی را چه می توان ناميد؟

آقای ميرفطروس، گرچه در صفحه ی ۱۸ کتاب „ آسيب شناسی يک شکست „، يک بار ديگر همين معنی را تکرار می کند:

ميرفطروس: „ مصدق ِ اصلاح طلب و مشروطه خواه، در کشاکش ها و کشمکش های عملی، گاه به سوی „ اصلاح „ و زمانی به سوي“ انقلاب“ کشيده می شد. „ پايان نقل قول

با اين همه، در“ مقاله „ ی اخيرش (تحت عنوان ِ „ مصدق مرد اصلاح بود، نه انقلاب و شورش، مندرج در سامانه ی اينترنتی گويا نيوز، ۲۴ بهمن ۱۳۸۷) به ناگهان، داوری پيشين اش را نقض می کند:

ميرفطروس: „ دکتر مصدّق – اساساً – مردِ ميدانهای بيخطر يا کم خطر بود، اين امر، هم، ناشی از تربيت اشرافی و خانوادگی او بود، هم حاصلِ طبع رنجور و بيمار او، و هم، محصول خصلت اصلاح طلبانه ی دکتر مصدّق بود. او... اساساً، مردِ اصلاح بود نه انقلاب و شورش... „. پايان نقل قول

از آقای محقق تاريخ! می پرسم، تکليف من ِ خواننده ی کتابش چيست؟ بالاخره (از نظر ايشان) دکتر مصدق „ مرد اصلاح „ بود و يا „ اصلاح طلبی „ که، گاه „ انقلابی „ و „ شورشی „! هم می شد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای ميرفطروس می نويسد:

„ در اول اسفند ۱۳۳۱ (۲۰ فوريه ۱۳۵۳) آخرين پيشنهادات نفتی آمريکا و انگليس مورد توجه دکتر مصدق قرارگرفت و به قول فؤاد روحانی (کارشناس ارشد نفت) „ موضوع ۸۰% خاتمه يافته تصور می شد „، اما ـ ناگهان ـ مصدق تصميم گرفت شاه را برای مدتی از ايران بيرون کند! با توجه به موافقت ضمنی يا کلی مصدق با آخرين پيشنهادات نفتی، طرد محمدرضاشاه از کشور آيا او می خواست که در پرتو جشن ها و هيجانات ناشی از اين پيروزی در جامعه، بر مخالفان سياسی خود فائق آيد و با طرد محمد رضاشاه از کشور، از وی يک " احمد شاه قاجار " بسازد؟ با توجه به قبضه کردن فرماندهی وزارت جنگ و نيروهای نظامی و انتظامی توسط مصدق، آيا وی در غيبت شاه می خواست تا با نوعی " کودتای سفيد " مقدمات تغيير رژيم پهلوی را فراهم آورد؟ پاسخ قطعی دشوار است. „ پايان نقل قول (۱۰)

من مانده ام، در مقابل اين گزاره های حيرت آور“ تاريخی“! چه بگويم.

از آقای محقق تاريخ! می پرسم:

۱ـ „ موافقت ضمنی يا کلی مصدق با آخرين پيشنهادات نفتی „ چه معنای مُحَصَلی دارد. و اين موافقت، در چه زمانی به عمل آمد؟

۲ـ شما، از کدام „ پيروزی „ و „ جشن ها و هيجانات „ حرف می زند، که در هيچ کجای تاريخ ملی شدن صنعت نفت، نشانی از آن نيست؟


آقای ميرفطروس تاريخ می نويسد، يا „ شوخی „ می فرمايد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ميرفطروس: „ مصدق تصميم گرفت شاه را برای مدتی از ايران بيرون کند „. پايان نقل قول (۱۱)

راستش، با مشاهده ی اين اين جعل آشکار، راهی برايم نمانده است، جز اين که سر و ته اين نوشته را، به سرعت به هم آورم. به خصوص که آقای مير فطروس، حتی فرمايشات مکتوبش (در مورد اهداف کتاب ِ „آسيب شناسی يک شکست“) را هم منکر شده است و حدس می زنم که، اگر وضع به همين نحوپيش رود، انتساب کتاب مذکور به خود را نيز انکار کند!

با تورقی در کتاب „ آسيب شناسی يک شکست“، درخواهيم يافت که آقای ميرفطروس (در نگارش کتابش) عمدتأ به کتاب „ خواب آشفته ی نفت „ نظر داشته است.

ايشان، خود نيز معترف است که، ديگرمنابع معتبر تاريخی را وانهاده و کتاب „ خواب آشفته ی نفت „ را، مرجع کارخود قرارداده است.
بنا بر اين، آيا می توان باور کرد که آقای ميرفطروس، گزارش هندرسن (مندرج در کتاب موحد) را نخوانده باشد و نداند که محمدرضا شاه، خود تصميم به مسافرت گرفته بود و(به علاوه) اين تصميم او (در آغاز) حتی با مخالفت مصدق نيز رو به رو شد؟

برای آن که عرايضم را مستند کرده باشم، بخشی از گزارش (۲۲ فوريه ۱۹۵۳) هندرسن (سفير آمريکا، در تهران) به وزارت امور خارجه ی آمريکا را از نظر می گذرانيم:

هند رسن: „ شاه، توسط علا، به دکتر مصدق هم پيغام داده است که حاضر به ترک کشور است و می تواند در خارج بماند تا مصدق کار نفت را به سامان رساند. اما مصدق با رفتن شاه مخالفت نموده گفته است که او بايد در کشور بماند „. پايان نقل قول (۱۲)

به علاوه، اسناد وزارت امور خا جه ی انگليس هم صراحت دارند که:

۱ـ محمد رضاشاه، خود تصميم به خروج از کشور گرفته بود. (۱۳)

۲ـ اما، مصدق با خروج شاه مخالفت کرد. (۱۴)


حال صفحه ی ۱۷۵ کتاب ِ „ مأموريت برای وطنم، محمد رضاشاه پهلوی „ (۱۵) را، از نظر می گذرانيم، تا بدانيم تلاش های „ محققانه“ ی آقای ميرفطروس (در وارونه خوانی تاريخ) از کجا آب می خورد؟

محمد رضا شاه: „ „ روز ۹ اسفند مصدق به من توصيه کرد که موقتأ از کشور خارج شوم. برای آن که وی را در اجرای سياستی که پيش گرفته بود، آزادی عمل بدهم و تا حدی از حيل و دسايس وی دور باشم، با اين پيشنهاد موافقت کردم „ پايان نقل قول

محمد رضا شاه (يا ويراستار کتاب) „ راست „ نمی گويد. زيرا:

اولأ ـ شاه، خود تصميم به خروج ازکشور گرفته بود و (بر اساس اسناد وزارت امور خارجه ی آمريکا) اين تصميم را، درتاريخ ۲ اسفند، توسط علا (وزير دربار) به اطلاع مصدق رساند. و ديديم که مصدق، سفر شاه را به مصلحت نديد.

ثانيأ ـ طبق اسناد وزارت امور خارجه ی آمريکا، مصدق، در ديدار ِ ۲۴ فوريه ۱۹۵۳ (۵ اسفند ۱۳۳۱) با شاه، با سفر او موافقت کرد و قراربرآن شد که شاه، در تاريخ ۹ اسفند ۱۳۳۱ کشور را ترک کند(۱۶)

به علاوه، در روز ۹ اسفند، تشريفات لازم (در ربط با مسافرت شاه) در حال اجرا بود و شاه (ظاهرأ) آماده ی خروج از کشور بود که (با تمهيدات وبرنامه ريزی قبلی) „ قضايای ۹ اسفند „ به وقوع پيوست.

بنا براين، چه گونه ممکن است که مصدق (آن هم در روز ۹ اسفند) به شاه توصيه کرده باشد که از کشور خارج شود؟
…..

تلاش محمد رضاشاه (يا ويراستار کتابش) به قصد دگرگونه جلوه دادن واقعيت های تاريخی، قابل فهم است. اما، آقای ميرفطروس که (به تصريح خودش) تاريخ، برای جوانان می نويسد، چرا؟
چه ضرورت (و يا صلاحديدی) ايشان را به „ وارونه نويسی „ تاريخ وا می دارد؟

آيا اين گونه نيست که آقای ميرفطروس، „ تاريخ، به روايت دربار „ می نويسد؟
...

به گمان من:

برای آقای ميرفطروس مهم نيست که صاحبنظران و پژوهشگران ِ تاريخ معاصرايران (به فرض ِ خواندن ِ کتابش) آن را (به دليل خطاهای تاريخی، وارونه نويسی و و ناراستی های آشکارش) بی اعتبار ارزيابی کنند؛ ايشان، توده ی عام ِ کتاب خوان را هدف گرفته است. جماعتی که (در عين علاقمندی به تاريخ ميهن شان) وقت، حوصله و امکان تحقيق ندارند و می توان ذهن و ضميرشان را، در راستای „ تبليغ تاريخی „ به کار گرفت.

ادامه دارد
afradi@gmx.de

پانوشت:

۱ ـ آسب شناسی يک شکست، ص ۱۵
۲ـ همان منبع،صفحه ۷۵
۳ ـ از کتاب „ ايران بين دو انقلاب“،، دو ترجمه وجود دارد، که نگارنده هر دو را از نظر گذرانده است:
۱ ـ „ ايران بين دو انقلاب، يرواند آبراهاميان، ترجمه احمد گل محمدی ـ محمد ابراهيم فتاحی، نشر نی، چاپ پنجم، ص ۳۳۸ „. ۲ـ „ ايران بين دو انقلاب، يرواند آبراهاميان، ترجمه کاظم فيروزمند ـ محسن مدير شانه چی...، چاپ دوم، ص ۲۴۸ „. منبع مورد استفاده ی آقای ميرفطروس، ترجمه ی دوم است. از اين رو نگارنده، در نقل گزاره ی مورد نظر (آگاهانه) از اين منبع استفاده کرده ام.
۴ـ دکتر کريم سنجابی می نويسد: „ وقتی دکتر آذر امد و وزارت فرهنگ را در دست گرفت، يک محيط [ با ] صفايی در آنجا به وجود آورد، عده ای از فرهنگيان، به کمال او و ادب او و به درستی و کاردانی و استقامتش عقيده داشتند و کارش را با نهايت خوبی اداره کرد.او يکی از بهترين وزای فرهنگ ما بود... اولين باری که ما حزب ميهن را تشکيل داديم، آقای دکتر آذر از افراد تشکيل دهنده ی آن حزب بود... بعدأ هم در سازمان جبهه ی ملی... هميشه با نظم وانظباط و با صداقت ووفاداری کار کرد... „. (خاطرات سياسی دکتر کريم سنجابی، ص ۱۹۶)

۵ „ ايران بين دو انقلاب، يرواند آبراهاميان، ترجمه احمد گل آقا محمدی ـ محمد ابراهيم فتاحی، نشر نی، چاپ پنجم، صص ۳۳۹ـ ۳۴۰).
۶ ـ تاريخ جامع ملی شدن نفت، ص ۴۱۷

۷ ـ آسيب شناسی يک شکست، صفحه ی ۷۰
۸ ـ همانجا
۹ ـ خواب آشفته ی نفت، صفحه ی ۵۶۷
۱۰ـ سيب شناسی يک شکست، صفحه ی ۱۲۴
۱۱ ـ همانجا
۱۲ـ خواب آشفته ی نفت، صفحه ۶۸۷. „ اسناد سخن می گويند، دکتر احمد علی و سرور رجايی، ۱۳۸۳، ج ۲، ص ۱۰۸۶ (سند شماره ۳۰۱، ۲۲ فوريه ۱۹۵۳) „
۱۳ـ „اسناد وزارت امور خارجه انگلستان (F. O) ۱۰۴۵۶۳/ ۳۷۱ از طرف روتنی، ۲۳ فوريه ۱۹۵۳ „. برگرفته از کتاب „ نيروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی، علی رهنما، ص ۸۴۹ „
۱۴ـ ـ همان
۱۵ ـ „ مأموريت برای وطنم، محمد رضا شاه پهلوی، چاپ سوم، ۱۳۴۷، بنگاه نشر و ترجمه کتاب“

۱۶ ـ موحد، ص ۶۹۰.


نسخه مناسب چاپ     بازگشت به صفحه اول


نظرات خوانندگان:

باسپاس
احمد رناسی
2009-02-18 15:16:47
آقای افرادی، باسپاس فراوان که با شکیبایی به نادرست ودروغ نویسی ها وسرهم کردن دروغ وراست واژه وجمله های این دروغ نویس پاسخ میدهید، که ازجمله نادرست نویسی های این شخص( حال برای رضایت چه کس وکسانی ودرازائ چه چشم داشتی!؟)، مهم نیست اینکه مرتبه ایهم نوشته بود که الهیار صالح رامصدق تبعیت کرد به آمریکا...، بی اینکه بداند که ازچه زمانی آمریکا تبعید گاه شده بوده است، واصلا تبعید گاه برای چه ودرچه آب وهوایی صورت میگیرد، ونیز سخنان زنده یاد صالح را ، چه آورده شده در خواندنیهای آن زمان وچه در پی اصرار ونزدیک به یکساعتکه آیزنهاور ازاومیخواست تا دوروز بر مسند سفی ایران در آمریکا بماند، تا سفیر جدید، آید نپذیرفت واصرار شاه ودولت کودتا گر هم اوراقانع نکرد وبه آیزنهاورگویدکه« من چگونه میتوانم از این پله های سفارت ایران که بالا وپایین رفته ام، شرم نکنم وخجالت نکشم، که سفیر دولتی ملی ومردمی بوده ام، ولی حال سفیر دولتی چنین...!؟» ونمی پذیر د ودست رد میزند به خواست ریاست جمهورآمریکا، شاه وزاهدی، وهمراره نپذیرفتن نخست وزیری ویا سرپرستی فرزند شاه رادر بسیار مرتبه هایی که شاه با میانجیگری کسانی، از جمله اسدالله علم، از او خواستار بوده است!؟
آنچه آمد کوتاه نقل به معنی بود، دررابطه با صالح وگونه رفتاری که در پی کودتا دربرابر شاه وکودتا گران از خود نشان میدهد،آورده شده در خواندنیهای آن دوره و...، ونیز این شخص چشته خور شده ای، که نخ وریسمان میبافد، ازدروغ وراستهایی، که شما ارزنده به او برخورد داشته اید،وباآرزوی شادمانی برای شما به وجدان کاری که ازآن بهره مندی دارید احمد رناسی

نقد خود یا یک شکست؟
جمالی
2009-02-20 12:26:32
احمد افرادی نازنین . با اینکه تا امروز هیچ ندیده ام ات ، ولی احساس می کنم که سال هاست با دیده ات همراهم . هر شماره از کار ارزنده ای که ارائه می دهی مرا و ما راراغب می گردانی که با چشمی چویا به سایت عصر نو سر بزنیم و دنباله مطلب را به قلم شما پی بگیرم . آنچه با عنوان "آسیب رسانی به حافظه ی تاریخی " می نگاری بواقع نشان از کنش و واکنش صمیمی و ماندگار شما است که با مراجعه به بیشمار داده ها که آقای میرفطروس با انگیزه معینی آن ها وارونه به خواننده گانش تحویل می دهد ، شما با مسئولیت آنرا از زیر خروار ها سند و مدرک رو می کنی تا خواننده واقعیت این تاریخ زنده و موجود را بدرستی دریابد .
براستی که دست شما درد نکند . می ماند به اینکه دیگر بار از آستین آقای میرفطروس چه ملغمه دیگری به خورد خواننده گان اش رسانده شود . شاد باشی در نگارش نقد عالمانه ات که امثال من به دلیل محدودیت وقت و گرفتاری فرصت مراجعه به این همه منابع و ماخذ را که شما ارائه می دهید نداشته و نداریم . ولی از قلم شما یاد می گیریم و به قلم نا ثواب و مصلحت طلب با ریشخند می نگریم ... جمال

آسیب رسانی
جواد محبّی
2009-02-22 11:17:57
شرط انصاف و دموکراسی این است که شما مقالهء آقای حسن اعتمادی به نام«در بارهء آسیب رسانی به حافظهء تاریخی» را نیز منتشر کنید تا برخی از خوانندگان ،«تنها به قاضی» نروند.
با تشکّر از توجه شما


مهرانه طبابایی
2009-02-22 21:36:33
آقای میرفطروس / محبی.ای هزار نام! از اطلاع رسانی تان سپاسگزاریم.


ایرانی
2009-02-25 14:22:27
من با این کهولت سن در زمان زنده یاد مصدق کبیر پانزده ساله بودم و از انتشار قرضه ملی این رادمرد بزرگ تاریخ برای رهایی و خنثی سازی ایادی مزدور بیگانه و وطنفروش خوب بخاطر دارم که حتی در کوچکترین زاویه های پایین شهر با نصب تابلویی دستنویس به سر در دکانهای نانوایی و قصابی و عطاری به این مضمون (قرضه ملی قبول میشود) یعنی بجای پول قرضه ملی که معدل ده تومان بود قبول میکردند که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
آنوقت اینچنین ناجوانمردانه و بقول سرور گرامی جناب افرادی با استفاده از عدم آگاهی خوانندگان کتاب و عدم حوصله آنان به کنکاش در تاریخ تحریف شده توسط کتاب نویس - چنین مهملات غیر واقعی زیر نامهای مختلف انتشار میابد!
ای ایرانی بعد از 1400 سال تحمیق به چه روزی افتاده ای؟؟

ايران
عمران
2009-03-23 21:36:31
خيلي خوب ودرست است نويسنده ادم خوبي است

آخرین شهریار

(بخش چهارم)جلال الدین خوارزمشاه

دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷ - ۲۳ فوريه ۲۰۰۹

محمود کویر

kavir.jpg

در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و.....
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.

***
نوشتکین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالارسپاه خراسان خریداری شده بود. این غلام در دوران سلجوقیان به سبب استعدادی که از خود نشان داد به زودی به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امیری خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب نه پسر بود که بزرگترین آنها، قطبالدین محمد نام داشت. پس از نوشتکین، فرزندش محمدبه ولایت خوارزم رسید. بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که برآورده و دست پرورده سلجوقیان و از میان غلامان بود.دولتی که گردانندگانش خوی و منش غلامی داشتند. در روزگاری که در پناه حکومت ترکان، ایران چونان جزایری پراکنده با قبیلههایی دشمن خو بود.
خوی و منش و روش های غلامی در فرهنگ و اخلاق جامعه اثرنهاده بود و بازتاب آن را در ادبیات آن دوران به خوبی می توان دید. آن همه سخن از ترکی کردن، ترکتازی، یغمای ترکانه که به میان آمده است از همین فرهنگ نشان دارد. وصف یار و معشوق نیز وصف غلامان و غلامبچگانی است که در جنگ به بردگی و اسارت گرفته شدهاند.ابروی کمان، گیسوی کمند. چشمان خونریز، وصف غلامبچگان و پسران خوش بر و روی ترک و گرجی است.
در زمان سلطنت یکی از افراد این خاندان به نام سلطان محمد، مغولان به ایران تاختند و دستگاه خلافت تازیان در بغداد نیز برای راندن ایرانیان از قدرت دست اتحاد به سوی مغولان دراز کرد.
از سوی دیگر در مدت بیش از سیصد سال حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی بنیاد آزاد اندیشی و همه ی نهاد های مردمی برکنده شده بود.غزنویان همه ی مخالفان خود و آزاد اندیشان ایرانی چون قرمطیان رااز میان برده بودند. فقهای شیعه نیز برای مخالفت با قدرت بغداد و قدرت یافتن شیعه به خدمت مغولان درآمدند.ترکان و تازیان دست در دست هم نهادند و زمینه را برای تصرف و نابودی ایران فراهم ساختند.
چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ششصد و پانزده هجری قمری در حدود چهارصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد، ولی این عده در شهر اترار کشته شدند. همین که این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.
چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به فرارود آمد و در همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز با یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود. محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک جند نبرد را آغاز کرد و باید گفت که اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست میخورد، اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند.
محمد خوارزمشاه از ضربدست مغولان چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد. جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد. اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند. جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد، اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد. در همین حال روحانیون و درباریانی چون بدرالدین عمید در نهان نامه ها به سوی خان مغول روان کرده و گاه گه نیز گریخته و به سوی او رفته و نقشهی راه ها را در اختیار او مینهادند. چنگیز با سپاهیان خود به جانب ماورا النهر آمد. اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخارا کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود.
او در سال ششصد و هفده هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان شهر کاری از پیش نبردند.شهر ویران و مردمان و حتا سگ و گربه ها کشتار شدند. شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بهدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد. چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد. سمرقند و ده ها شهر دیگر را سوختند و مردمان را اسیر کرده و کشتار کردند.خاک مرگ بر این سرزمین بیختند. به قول کمال الدین اسمعیل که خود به دست مغولان کشته شد:
کس نیست که تا بروطن خود گرید
برحال تباه مردم بذ گرید
دی بر سر مردهای دوصد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید
در آن هنگام پایتخت خوارزمشاهیان شهر آباد و بزرگ (جرجانیه) بود. چنگیز پسران خود را با سپاه تاتار روانه ی آن دیار کرد. مردم در برابر مغولان ایستادگی کردند. دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. مردمان جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند. اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد. به نوشته نسوی در همین حال علویان نیشابور مخفیانه با مغول داخل مکاتبه شده و دروازه ی شهر را به روی آنان گشودند.
سپاه چنگیز شهرهای شمال شرقی ایران آن زمان را یک یک گرفتند و هرچند مردم شهرها دلیرانه پایداری کردند نتوانستند از عهده مغول برآیند. شهرهای آباد و پُرجمعیت بخارا و خجند و سمرقند به دست سپاه مغول افتاد و یکسره ویران شد و نزدیک به تمام مردمان آن کُشته شدند.
سپس مغولان در پی خوارزمشاه به خراسان و شهرهای دیگر مرکز وباختر ایران تاختند و هر چه را که یافتند خراب کردند و آتش زدند و مردم را کُشتند .
بارید به باغ ما تگرگی
بر گلبن ما نماند برگی


جوینی در ذكر حوادث نیشابور وضعیت روحی سلطان محمد خوارزمشاه را درهنگام فرار او از نیشابور پر از واهمه و ترس توصیف كرده است. این ترس و پریشانی، نسبت به رسیدن لشكر تاتار و تخریب و ویرانی و خشونت، به مردم نیز انتقال می یافته است. گویند:سلطان شبی در خواب اشخاص نورانی را دیده بود روی خراشیده، موی های پریشان ، جامه سیاه بر مثال سوگواران پوشیده، بر سر زنان نوحه می كردند. از ایشان پرسید كه: شما كیستید؟ جواب دادند كه: ما اسلا میم. پس از آن وی به سوی مشهد و زیارت امام رضارفت. در دهلیز آن دو گربه، یكی سپید و دیگری سیاه دید در جنگ. چون گربه خصم غالب گشته و گربه او مقهور شده آهی بر كشید و برفت.
با این همه مردم در شهر ماندند و به محكم ساختن باروهای شهر پرداختند.با ورود لشكر مغول به سرداری سبتای نوین و طایسی بر، امیر شهر،مجیرالملك اظهار بندگی كرد و علوفه دادن به لشكر مغول را پذیرفت. با كشته شدن شحنه مغول حاكم بر توس و فرستاده شدن سر او به نیشابور، شهر توس میدان تجاوز و غارت شد و نیشابوریان نیز به هماوردی با مغولا ن برخاستند و چون تعداد لشكر مغول كم بود مردم تا چند روز در برابر مغولان تاب آوردند.سرانجام روز سوم تیری بر قلب تغاجار داماد چنگیزخان فرو نشست. با هجوم لشكر مغول و آغاز كشتار و ویرانی، مجیرالملك كه سخن های سخت بر زبان میراند به خواری كشته شد وتمامت خلق را كه مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند و به كینه تغاجار فرمان شده بود تا شهر از خرابی چنان كنند كه در آنجا زراعت توان كرد و تا سگ وگربه آن را زنده نگذارند. دختر چنگیزخان كه خاتون تغاجار بود با خیل خویش به شهر درآمد و هركس كه باقی مانده بود تمامت بكشتند؛ مگر چهارصد نفر كه به اسم پیشه وری بیرون آوردند و به تركستان بردند.
جوینی می گوید: در نیشابور تمامی امكنه با خاك یكسان شد و هیچ بلندی بر جای نماند و آبادانی از این شهر رخت بر بست! و فضایی غم انگیز بر شهر سیطره گستراند. این در حالی است كه این مورخ ارجمند شهر نیشابور و رونق ورفاه آن را قبل از تهاجم سهمگین مغول به مثابه بهشتی بر خاك ایران با این بیت توصیف كرده است:
حبذا شهر نسابور كه در روی زمین
گر بهشتی است خود این است وگرنه خود نیست.
سلطان محمد خوارزمشاه از بیم جان با نزدیکان خود پیاپی از پیش لشکریان مغول می گریخت.از نیشابور به ری و از آنجا به قزوین رفت و چون دشمن نزدیک شد به گیلان شتافت و از آنجا به استرآباد رفت. سرانجام از بیم مغول و خیانت همراهان به جزیره کوچک آبسکون در دریای خزر پناه برد. آنجا چون شنید که زنان و فرزندانش به دست مغول افتاده و کُشته شده اند از ترس و اندوه جان سپرد.
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز ماتم و غم سینه با نالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کاین بی هنران پشت به بالش دادند

ا و پسران بسیاری داشت اما از میان آنان سلطان جلال الدین منکبرتی ، سلطان غیاثالدین پیر شاه و سلطان رکن الدین در صدد رسیدن به پادشاهی بودند . سلطان خوارزمشاه به جانشینی فرزند بزرگ خود یعنی جلال الدین تمایل زیادی داشت و به گفته جوینی : سلطان جلال الدین ملازم پدر بود و بس پسران دیگر زینت حیات دنیا بودند و هوس .
ترکان خاتون اما نمیخواست که این شاهزاده به حکومت رسد. با فروپاشیدن کارها، سلطان محمد به جانشینی جلال الدین رضایت داد.پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت. پس از مرگ محمد، برادران در صدد قتل جلالالدین برآمدند. جلالالدین تا سال ۶۲۸ ه . ق. كه سال قتل اوست پیوسته با مغولان و نیز خلیفهی تازیان و هم چنین ملکهی گرجستان و برادران و سرداران خیانت پیشه، در حال جنگ و گریز بود. به سبب همبن اوضاع و درست در زمانی که نیاز به اتحاد داشتند، وی با اسماعیلیان نیز وارد جنگ شد. حکایت کار اینان اینگونه بود که به جای نبرد با دشمن و بیگانه، به خیانت و ستیز با یکدیگر برخاسته و در جزایر وحشت خویش دست و پا میزدند.شاهزادهی دلاور در سال ششصد و هجده با سپاهیان مغول روبرو شد. نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکستی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای چهل هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند.
اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و به سمتی رفتند. جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند. اوخوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است.
چنگیزخان نزدیک سند به وی رسید.
جلال الدین خوارزمشاه چون دریافت « روز کار است و و وقت کارزار » (تاریخ جهانگشای) با اندک یاران خویش با دلیری بسیار به نبرد پرداخت به گونه ای که از « یمین سوی یسار می شتافت و از یسار بر قلب می دوانید » اما سپاهیان پرشمار مغول اندک اندک پیش آمدند و جناح راست لشکر خوارزمشاه را از پای در آوردند و پسر خردسال او که هفت یا هشت سال بیش نداشت را دستگیر و به فرمان خان مغول کشتند . در این هنگام مادر و همسر و زنان حرم سلطان نیز با زاری و شیون از جلال الدین خواستند تا آنان را به جهت جلوگیری از دربند شدن به دست چنگیزیان به قتل رساند و جلال الدین نیز به ناچار چنین کرد و بسیاری از آنان را در سند غرق کرد .به نوشته جامع التواریخ: اندک زمانی بعد جناح چپ لشکر خوارزمشاه نیز تاب پایداری نیاورد و از میان رفت ؛ با این وجود او همچنان با هفتصد مرد تا نیمروز پایداری کرد .
سرانجام و به ناگزیر دگربار بر چنگیزیان تاخت و همینکه آنان را اندکی به پس راند با اسب خود را به آب سند زد و « چون برق از آب بگذشت و بدان طرف فرود آمد ».
چنانکه شبانکاره ای ؛ نگارنده مجمع الانساب ؛ در کتاب خویش آورده است که چنگیز در پی جستن جلال الدین از دست خویش گفت که : از پدر ؛ پسر چنین باید.
خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی نیزستایش دلاوریهای جلال الدین کرده و از بیهمتایی او در میان نام آوران دنیا یاد کرده است :
« به گیتی کسی مرد زینسان ندید نه از نامداران پیشین شنید »
پس از این رویداد جلال الدین خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت. در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد. اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت. در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به سبب حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست. آنگاه عزم گرجستان کرد و تا آذربایجان آمد. پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش دردهان ها افتاد. با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان به سویی بگریزد و دیگر هیچ کس نشان او را نداد. در پایان زندگی پر از رنج خویش، در تنهایی و درد به شراب روی آورد و در آن عالم بیرحمی ها نمود و فرصت ها از دست داد.یکی گفته است:
شاها ز می گران چه بر خواهد خاست
وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست
شه مست و جهان خراب و دشمن در پس و پیش
پیداست کز این میان چه برخواهد خاست.
درباره او نوشته اند :
پس از فرار، به کردهایی پناه برد که طمع لباس و جواهرات او کردند و او را به این علت به قتل رساندند .
عده ای دیگر میگویند :
او در نهایت نا امیدی از کار سلطنت به لباس تصوف در آمد و خرقه ای پوشید و سر در جهان نهاد .
عده ای دیگر میگویند :
جلال الدین در اختفا به سر میبرد تا در هنگام مناسب اقدام به قیام علیه مغولان کند . این عقیده به قدری شدت گرفت که از آن پس تا سالهای بسیار افرادی با نام جلالالدین از گوشه و کنار به پا خواسته و هیاهویی به راه می انداختند و به نوشته جوینی: بعد از سالها ، هروقت در میان خلایق آوازه در افتادی که سلطان را به فلان موضع دیده اند و هریک چند در شهرها و نواحی بشارت می دادند که سلطان در فلان قلعه و بهمان قلعه است.
در اسپیدار شخصی قیام کرد و مدعی شد که من سلطانم.
در کناره جیحون یکی از ایشان گفته بود من سلطان جلال الدینم.
نسوی مینویسد: به هیچ شهری نمیرسیدم، الا كه... خبر میانداختند كه سلطان باقیست و جمعیت كرده است و بیرون آمده... دروغها درهم میبستند. چون به مفارقین رسیدم و حقیقت شد كه هلاك شده است، از زندگانی خود ملول شدم. و قضا و قدر را در نجات خود ملامت كردم... میگفتم: وگر در اجل حیلتی بودی، عمر خود را باوی مقاسمه میكردم... به ضرورت صبر میكنم».
«آری! چون تاتاران او را در آن دیه، بر سر خرمن، كبس كردند، بعضی از اسیران گفتند كه سلطان اینست. ایشان در طلب او جد تمام نمودند و پانزده سوار او را در پی كردند. و دو سوار در وی رسید و بر دست وی كشته شدند و باقیان از ظفر امید قطع كردند و بازگشتند. آنگاه سلطان بر كوه رفت و كردان راهها را بسته بودند. و او راگرفتند و غارت كردند. چون خواستند كه بكشند، با بزرگ ایشان گفت: من سلطانم. در كار من شتاب مكن! بعد از آن تو مخیری. مرا پیش ملك مظفر شهابالدین غازی بر. او خود ترا به جایزه غنی كند. و اگر خواهی مرا به بعضی از شهرهای من برسان تا مَلِكی شوی».
«آن مرد در رسانیدن او به بعضی بلاد رغبت كرد. و او را پیش قوم و قبیلۀ خود برد. و پیش زن خود گذاشت و رفت كه اسپان خود از كوه بیاورد. و در اثنای غیبت او كردی دون بیامد، حربهای در دست. به زن گفت: این خوارزمی كیست؟ چرا او را نمیكشید؟ گفت: شوی من او را امان داده است و دانسته كه سلطان است. كرد گفت: چگونه باور داشتید كه او سلطان است؟ مرا به اخلاط برادری كشتهشد كه به از وی بود. پس حربه بر وی زد و به یك ضربه روح او را به فردوس رسانید».

اما مغولان سرانجام ترکان خاتون و دختران و فرزندان سلطان را گرفتار کردند. پسران را کشتند و خانوادهی شاه را پس از اسارت به قراقروم فرستادند تا از میان رفتند. دختران محمد و جلال الدین را نیزبه خود فروختگان مسلمان دادند.

از میان زنان مبارز آن زمان«خان سلطان»، دختر سلطان محمد خوارزمشاه، آخرین پادشاه خوارزمشاهیان را باید نام برد. این زن فرهیخته پس از پیشروی چنگیز به خاک ایران، به همسری یکی از پسران او درآمد و آنگاه که به دربار مغول راه یافت و عروس خاندان چنگیزشد، بسیار کوشید تا سلطان محمد خوارزمشاه و سپس جلالالدین برادرش را یاری دهد.
برا ی آگاه ساختن جلال الدین از نقشه های چنگیز، مخفیانه نماینده ای را با چنین پیامی فرستاد:
چنگیز از دلیری و شوکت و قدرت و وسعت عرصه ی مملکت تو آگاهی یافته است و اینک با تو عزم مصابرت و مصالحت دارد؛ به شرط آنکه ملک از حد جیحون تقسیم گردد و از این جانب تو را و آن سوی رود او را باشد. اکنون اگر تو آن توان درخویش می بینی که با تاتار برآئی و از ایشان کیفر ستانی و بجنگی و پیروز شوی، هرچه خواهی کن؛ وگرنه مسالمت را به هنگام میل و رغبت دشمن مغتنم شمار» «شهریار جواب صواب نداد و در آشتی نگشاد و از گفتار خواهر تغافل کرد»
زن دیگری که تاریخ خوارزمشاهیان از او یاد می کند«بی بی منجمه» دختر کمالالدین سمنانی، رهبر شافعیه ی نیشابور است. این زن ستاره شناس، به پیشگویی شهرت فراوان داشت و بدین روی او را منجمه خواندند. جلال الدین در همهی لشکرکشی  ها او را به همراه خود می برد و پیش بینی او را می پذیرفت. پس از شکست جلال الدین، منجمه به دربار فرمانروای روم دعوت شد و در آنجا به ستاره شناسی و پیشگویی در دربار پرداخت.
چنین بود روزگار آن شاهزادهی دلیر که در برابر مغولان ایستاد و دلاوریها کرد و سرانجام به تیغ خیانت و نامردمی از پای درآمد. ترکان و سپس مغولان آمدند و ایران را که در آستانهی یک رستاخیز شگفت علمی و فرهنگی ایستاده بود؛ ویران کردند.
**
پایان

منابع:
جوینی. عطاملك محمدبن محمد. تاریخ جهانگشای. تصحیح محمد قزوینی. تهران. دنیای كتاب. چاپ اول.
میرخواند. محمدبن خاوندشاه بن محمود. روضة الصفافی سیرة الانبیاء والملوك و الخفاء. تهران. اساطیر. چاپ اول.
عباس پرویز. تاریخ سلاجقه و خوارزمشاهان. تهران، انتشارات كتب ایران.
بناكتی. داوود. تاریخ بناكتی. تهران. انتشارات انجمن آثار ملی.
اقبال آشتیانی. عباس.تاریخ مغول. تهران.امیرکبیر.
ثروت. منصور.تحریر نوین جهانگشای جوینی. تهران. امیرکبیر.
پیرنیا.حسن. عباس اقبال.تاریخ ایران.تهران.انتشارات خیام.
ابن اثیر.عزالدین علی. الکامل.ترجمه چندین تن.تهران. انتشارات علمی.
دهخدا. علی اکبر. لغت نامه.تهران. موسسه دهخدا.

آخرین شهریار

(بخش پنجم) شاه منصور(همای همایون نظر)

چهار شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۴ مارس ۲۰۰۹

محمود کویر

kavir.jpg
مغنی کجايی به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آيم و خرقهبازی کنم
به اقبال دارای ديهيم و تخت
بهين ميوهی خسروانی درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکين اورنگ شاهی از اوست
تن آسايش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و ديدهی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همايون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نيست
فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهی چشم يار
يکی تيغ داند زدن روز کار
يکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهی نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
**
در تاريخ اين سرزمين گره گاه ها و گذرگاه هايی است پر از شور و شيدايی و خوف و خرابی. اين که چرا امروزه، روزگار ما بدينگونه است؛ سبب هايی دارد که به گمانم يکی از آن ها تاخت و تازهای بنيان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بيگانگان بوده است.
سخن اين است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و يورش بيگانگان، ما چه کرديم. بر ما چه رفت؟
اين سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بيابد به همين پرسش.
پس نگاهی خواهيم داشت به آخرين شاهان. آنان که رفتند و ايران در دست بيگانگان افتاد:جمشيد. داريوش سوم. يزد گرد سوم. جلال الدين خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و.....
در اين راه اما هم به تاريخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانيم مردمان و هنروزان اين قوم به اين داستان چون نظر کرده اند.

*
آل مظفر از فرزندان فردی از مردم خواف خراسان به نام غياث الدين حاجی بودند. غياث الدين حاجی در هنگام حمله چنگيز خراسان را ترك كرده و به يزد آمده و در اين شهر خانمان گزيد. فرزندان غياث الدين حاجی، ابوبكر و محمد و منصوردر خدمت اتابك يزد قرار گرفته ودر هنگام هجوم هلاكو خان به بغداد با اتابك يزد به نيروهای هلاكوخان پيوسته و در فتح بغداد كشتارها كردند. منصور در بازگشت به يزد همچنان در دستگاه حكومت بود. او سه پسر به نامهای محمد و علی و مظفر داشت. از علی و مظفر فرزندانی پديد آمدند و اين فرزندان و فرزندان آنان كه نخست در خدمت مغولان بودند ملوك آل مظفر را تشكيل میدهند.امير مبارزالدين محمد فرزند منصور، نخستين شاه نامدار سلسله مظفريان بود. آل مظفر به مدت هفتاد و دو سال بر نواحی فارس، كرمان، يزد، اصفهان و برخی نقاط خوزستان حكومت كردند. آنان نخستين پلههای قدرت را در خدمت مغولها طی كردند و چون به حكومت رسيدند اوقاتشان در جنگ قدرت به پدر كشی و برادر كشی و لشكر كشی در پی لشكر كشی گذشت. شاهان آل مظفر، شجاع، جنگاور، دوستدار شعر، خشن و سختگير بودند.
شاه شجاع و شاه منصور از ديگر امرای آل مظفر هم زمان با حافظ بودند و به سبب مخالفت با خشک انديشی و توجه به شعر و شاعری موردمهر حافظ قرار گرفتند. اين دو امير نيز احترام فراوانی به خواجه میگذاشتند و از آنجا كه بهرهای نيز از ادبيات داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش را بزرگ داشتند.
يكی ازسلاطين آل مظفر كه جايگاه ويژهای درتاريخ ملی ايران دارد، شاه منصور است.
دكتر محمد ابراهيم باستانی پاريزی مینويسد: او پسر شاهمظفر بود و مظفر پسر مبارزالدين محمدميبدی.
خواجهحافظ شيرازی طلوع حكومت اورا چنين ستوده است:
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويدفتحوبشارت به مهروماه رسيد
جمال بخت زروی ظفر نقاب انداخت
كمال عدل بهفرياد دادخواه رسيد
سپهر،دورخوش اكنون زندكه ماه آمد
جهان بكامدل اكنون رسدكه شاه رسيد
نام شاه منصوردرخاندانی كه به برادروپسركشی شهره بود،چونان شهرياری آواره و نگون بخت خوش میدرخشد.
علامه شبلی نعمانی مینويسد: شاه شجاع در سال ۷۸۳ هجری درگذشت و بعداز او شاه منصور بن محمد مظفر پادشاه شدو اوهم از پادشاهان مقتدروصاحب شوكت و جلال بوده است.
در ميان نوشتههای گونهگون شايد بتوان كتاب شاهمنصور پهلوان گرز هفده من نوشتهی استادمحمد ابراهيم پاريزی را بهتر از ديگر تذكرهها بشمار آورد.سرگذشت شهرياری تنها و دلاور در برابر يورش تيمور که کم از مغول نبود.
حافظ در باره ی شجاعت و دلاوری های اين شاهزاده شعرها دارد:
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تيزی شمشير بنگر قوت بازو ببين
**
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهيم
دشمنان را ز خون کفن سازيم
دوستان را قبای فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعی سيهيم
**
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صيد کبوترم
ای شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويی که تيغ توست زبان سخنورم
او فرزند شرفالدين مظفر و برادرزادهی شاه شجاع بود. در ۷۴۵ يا ۷۴۶ق/۱۳۴۵ يا ۱۳۴۶م زاده شد. دختر شاه شجاع را به زنی گرفت و از اين دختر فرزندی به نام سلطان غضنفربه وجود آمد. شاه منصور پيش از آنکه بر جای سلطان زينالعابدين بنشيند، فرمانروايی شوشتر را برعهده داشت. پس از تهاجم امير تيمور، شاه منصور به شيراز آمد و شاه يحيا را بيرون کرد و خود بر تخت نشست.
چون شاه منصور شيراز را تسخير کرد،شاه يحيا و سلطان زين العابدين و سلطان احمد و سلطان ابواسحاق با يکديگر برای برانداختن شاه منصور متحد شدند و قرار ملاقات در سيرجان گذاشتند ولی همين که شاه منصور بطرف سيرجان حرکت کرد در فسا لشکريان احمد و زين العابدين را درهم شکست و به شيراز برگشت و از آنجا به طرف اصفهان و يزد و کرمان رفت و به عموی خود عمادالدين احمد پيام داد که تو و شاه يحيا دوستی خود را با تيمور بگسليد و پسران و سپاهيان خود را همراه من سازيد تا به خراسان روم و آنجا را از تجاوز امير تيمور نگه دارم؛ اگر نه، آمادهی کارزار باشيد. چون عمادالدين جنگ با تيمور را بيهوده میدانست، به شاه منصور اندرز داد که از اين سودا بگذرد، اما منصور توجهی نکرد و پس از اينکه بخشی از ايالت کرمان را تسخير کرد، به يزد حمله برد، ولی چون در ضمن محاصره ی آن شهر يکی از سران سپاه او به نام گرگينخان به هلاکت رسيد، دلسرد شد و محاصرهی آنجا را رها کرد و به رفسنجان رفت. شاه منصور همچنان در ميان شهرهای کرمان و فارس و اصفهان در تاخت و تاز بود که خبر حرکت مجدّد تيموررا شنيد.
علامه شبلی نعمانی خلاصه اين نبرد را چنين يادآور شده است: ستاره اقبال منصور در اوج بود كه تيمور به شيراز هجومبرد. منصور اگرچه نهايت درجه دلير و صاحب عزم و اراده بوده است، ليكن صيت عظمت و سطوت تيمور آنقوت تمام عالم را فراگرفته بود، لذا وی خواست كه از شيراز خارج بشود، ولی به دروازه شهر كه رسيد پيری به او گفت شما كه از مدتی پادشاهی كرديدحال رعايای خودت را در مصيبت و بلا انداخته كجا میخواهيد فرار كنيد؟ منصور از همانجا برگشت و فقط با دو هزار لشكر بر سرتيمور تاختن گرفت. افواج تيمور را پی در پی شكست داد تا به قلب سپاه رسيد، شمشيرش را كشيده به طرف تيمور حمله برد، قماریايتاق نام يكی از افسران با پسرش شمشير او را دفع نمودند، چهار بار با شمشيرش حمله به تيمور برد، در هر بار افسر مزبور در ميانهحائله گرديد و تيمور را حفظ نمود. بالاخره لشكر از چهارطرف هجوم برده منصور را به قتل رسانيدند كه حتی خود تيمور هم از قتلاو افسوس خورد و میگفت تا به امروز در هيچ معركه دلاوری همدوش منصور نديدهام.
البته ناگفته نماند كه حضرت امير تيمور در اين جنگ نابرابر با آن سپاه عظيمی كه فراهم آورده بود، از ترس شاه منصور و حملاتشيرگونه او در كارزار به شهادت تاريخ جامهای برسر انداخته و به خيمه زنان گريخت و شاه منصور به خدعه از پای درآمد.
حبيب السير رجزی را در كارزاراز شاهمنصور نقل نموده است:
برآنم كه گردنفرازی كنم
به شمشير با شيربازی كنم
منامروز كاری كنم بیگمان
كه برنامداران سرآيدجهان
جنازه شاه منصور را بعد از كارزار به شيراز آورده و در آنجا دفن نمودند.
دكتر باستانی پاريزی مینويسد:امروز مقبره شاه منصور را در دروازه سعدی شيراز در جايی حدس میزنند كه به شاهزادهمنصور معروف است. مرحوم علينقی بهروز عقيده دارد كه محله در شاهزاده، و جايی كه به اسم گودشاهزاده منصور معروفاست همانجا قبر اوست و مردم در آنجا میخوانند:
به حق نور به حق آيه نور
به حق كندوبند شازده منصور
كه هركه حاجتی دارد روا كن
گره در كارمافتاده تو واكن
ملك الشعرای بهار قصيدهای در وصف شيراز و مشاهيری كه در آن سرزمين مدفونند سروده و در ضمن اشارهای به گور شاهمنصور كرده است:
جو تربت منصور شاه را
مقتول سمرقندی لعين
گرتربت او يافتی، بروب
خاك رهش از زلف حورعين
بر مدفن شه شيخ برنويس
كاينمدفن شاهيستراستين
بر تربت منصور برنگار
كاين تربتشيريستخشمگين
اين دلاور شعر دوست از سنگدلیهای روزگار تا اندازهای دور بود و گرد تنگ چشمیهای ديگر مظفريان نمیگرديد. همگان او را بسيار دوست می داشتند و حافظ در بارهی او سروده است:
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بیدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
در تاريخ عصر حافظ غنى از ظفرنامه شامى آمده است… اميرتيمور با آن كه كشته بسيار داده بود خود را غالب يافت، ولى هنوز مى ترسيد. زيرا نمى دانست كه شاه منصور زنده است يا نه. به اين جهت امر كرد كه در بين مجروحان و مقتولان جست وجو كنند، بلكه او را بيابند تا آن كه شب فرا رسيد. در تاريكى شب يك نفر از مردم جغتاى به شاه منصور نزديك شد. هنوز رمق مختصرى از شاه منصور باقى بود و با كمال الحاح به آن مرد جفتايى متوسل شد و از او امان خواست و گفت كه من شاه منصورم, اين جواهر را از من بگير مرا نديده انگار. هرگاه مرا نجات دهى و به كسانم برسانى خواهى ديد كه به بهترين وجه مكافات خواهم كرد. خلاصه جواهرى كه همراه داشت به او داد. ولى مرد جغتايى او را امان نداده سر او را بريد و نزد اميرتيمور آورد. اميرتيمور در ابتدا تصديق نمى كرد تا آن كه جماعتى كه منصور را به علامت خالى كه در صورت داشت مى شناختند تصديق كردند. اميرتيمور بر مرگ او تأسف خورده غضبناك شد….
بعد از قتل شاه منصورميبدی به دستور تيمور، تمام خاندان آلمظفر به قتل رسيدند. مورخين نوشتهاند كه هفت پادشاه وشاهزادگان زيادی در قيد تيمور بودند. روزی او سفرهای آراست و مقيدين آلمظفررا در زيلويی بر سر آن سفره نشانيد. تيموراز شاهيحيی پرسيد كه شما هرگز اين چنين در يك سفره طعام خوردهايدو يك جا نشستهايد؟ سلطان ابو اسحق كه مرد دليری بود، گفت: اگرمارااين اتفاق بودتسلط تو بر ما؟ هيهات. تيمورازاين كلام به خود آمده و دستور داد همگی را برسرآن سفره گردن زدند. اينجنايت را در شب دهم ماه رجب سنه ۷۹۵ هجری قمری در قريه ماهياراصفهان ضبط نمودهاند. شاعری هم عصرباآلمظفر دراينباره سروده است:

به عبرت نگه كن به آل مظفر
شهانی كه گوی از سلاطين ربودند
كه در هفتصدوخمس وتسعين زهجرت
دهم شب ز ماه رجب چون غنودند
چو خرما بنان در زمانی برستند
چو تره به اندك زمانی درودند
گفتهاند جنازه ی آنان را مادر شاه يحيی (مهد عليا شاه خاتون) به يزد آورد و در مدرسهی خانقاه که خود بنياد نهاده بود، به خاک سپرد.
چند تن از دودمان آل مظفر، از جمله سلطان زينالعابدين و سلطان شبلی پسران شاه شجاع که هر دو نابينا بودند، از اين کشتار رستند. آن دو به فرمان تيمور به سمرقند کوچانيده شدند و تا سالها پس از آن زنده بودند و سرانجام به مرگ طبيعی درگذشتند.
اينک اين داستان را هم از كتاب (منم تيمور جهانگشا) گردآورى مارسل بريون فرانسوى با اقتباس ذبيح الله منصورى، مى خوانيم. با توجه به اين که بيشتر داستان است و با واقعيت های زمان نمی خواند، اما نکتههايی جالب دربر دارد. تيمور اين روايت را نقل می کند: شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از اين قرار است. در سفر دوم خراسان وقتى وارد آن سرزمين گرديدم حال من خوب نبود و پزشك من عقيده داشت كسالت از گرمى مى باشد و اگر آبليموى فارس بخورم كسالت رفع خواهد گرديد. در خراسان آبليموى فارس پيدا نمى شد. به من گفتند كه تو از سلطان منصور مظفرى بخواه… نامه اى برايش نوشتم و در آن تقاضا كردم كه چون بيمار هستم و پزشك براى من آبليموى فارس تجويز كرده از او درخواست مى كنم با كاروان سريع السير يا ارابه مقدارى آبليمو برايم بفرستد…. سلطان منصور مظفرى در جواب نامه اى نوشت كه از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود…. بارگاه من دكان عطارى نيست كه تو از من آبليموى فارس خواسته اى. و من نه عطارم نه آبليموفروش. تصور كرده اى كه چون از نواده چنگيز مى باشى مى توانى مرا مورد تحقير قرار بدهي…. من اگر عطار و آبليموفروش هم بودم براى تو آبليموى فارس را كه يگانه داروى بيمارى تو مى باشد, نمى فرستادم تا از آن مرض بميرى و نواده چنگيز در جهان وجود نداشته باشد … وقتى بامداد دميد من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم…. و سلطان منصور مظفرى را كه شب در اردوگاه من محبوس بود با خويش بردم…. سلطان منصور مظفرى و يازده تن از شاهزادگان مظفرى را كه همه مقيد به زنجير بودند بالاى آن مصطبه بردند…. بارها هنگام شب وقتى به ياد ناسزاهاى تو مى افتادم نمى توانستم بخوابم… مى گفتم وقتى به تو دست يافتم طورى دودمانت را نابود خواهم كرد كه هرگز مردى از دودمان تو در فارس يا جاى ديگر سلطنت نكند و امروز روزى است كه عهد خود را به موقع اجرا بگذارم…. سپس جلادان دست به كار شدند و اول سر سلطان منصور مظفرى را از بدن جدا كردند و بعد از او سرهاى يازده تن از خويشاوندان ذكورش از بدن جدا شد.
*
از پس ديوارهای کاخی در شيراز، اين آواز حضرت حافظ، هنوز به گوش میرسد که در نشستی شبانه برای شاه منصور می خواند:
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهی چشم يار
*
پايان.
منابع
شاه منصور پهلوان گرز هفده من، چ سوم، نشر چكامه، تهران.
ديوان حافظ به اهتمام دكتر ابوالقاسم انجوی، چ ششم، انتشارات جاويدان، تهران.
تاريخ شعر و ادبيات ايران، ج ۲، چ اول، دنيای كتاب، تهران.
ديوان ملك الشعرا بهار، ج ۱، چ پنجم (چ اول انتشارات توس)، تهران.
تاريخ عصر حافظ. غنی. جلد اول و دوم. چ اول.تهران.
آل مظفر. محمد حسن ميرحسينی. چ اول. پژوهشهای فرهنگی. تهران.
تحرير تاريخ وصاف، عبدالمجيد آيتی،بنياد فرهنگ ايران، تهران.
تاريخ گزيده، حدالله مستوفی، اميركبير.
روضه الصفا. ميرخواند ج۴، چاپ خيام، تهران.
تاريخ وصاف، وصاف الحضره، ابن سينا، تهران.

به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب بهمن - بخش دوم

گفتگوی رادیو پیام آزادی با آقای ناصر رحیم خانی

جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۶ مارس ۲۰۰۹

ناصر رحیم‌خانی

*اللهیار صالح بعد ازسرکوب شورش ۱۵ خرداد با علم وزیر درباردر میهمانی هفتگی معروف به میهمانی آبگوشت بجنوردی گپ و گفت می کردند. علم وعده وعید هائی می داد و جبهه ملی را سر می دواند. اللهیار صالح هم به این میهمانی ها و سیاست ها اکتفا می کرد. معلوم هم نیست که این مسائل چقدر با رهبران جبهه ملی در میان گذاشته می شد. جبهه ملی یک ساختار روشن و دمکراتیک نداشت. رهبری یا رهبران جبهه ملی، ارگان مشورتی، مسئول و به هم پیوسته ای نداشت.
*جبهه ملی به گونه ای سیاست های تردید آمیز داشت و نمی توانست پا به میدان بگذارد و با جنبش اعتراضی و توده ای پیوند بخورد و سخنگوی مردم باشد واز زبان مردم بخواهد دولت را در اختیار بگبرد .
*نحست وزیری شاهپور بحتیار را باید بر زمینه مناسبات شاه و جبهه ملی و هم چنین بر زمینه مناسبات درونی جبهه ملی مورد بررسی قرار داد .
*مظفر بقائی در پاسخ به پرسش فرح پهلوی که از وی پرسیده بود، تحولات بعد از بختیار را چه می بیند، گفته بود که «بعد از بختیاری را نمی بیند»
*پذیرش نخست وزیری از سوی آقای شاپور بختیارکه نه دارای پایگاه توده ای بود و نه به همکاری جبهه ملی اتکا داشت و در شرایطی که هایزر برای انتقال قدرت در تهران است، یک اشتباه محاسبه از سوی سیاستمداری که می خواست دولتمرد شود، بود. کابینه دکتر بختیار حتی یک کابینه محلل هم نبو .بزرگ ترین اشتباه محاسبه دکتر بختیار این بود که بدون هیچ تکیه گاهی، روی حساب نادرست استفاده از ارتش، نخست وزیری را پذیرفت.
*آقای بختیار در پاسخ به این سئوال که شما روی چه چیزی برای نخست وزیر شدن، اتکا کردید. می گوید روی ایمان. اشتباه محاسبه دکتر بختیار فقط به همین موضوع خلاصه نمی شود. باید به نقش بختیار در کودتای نوژه و سازماندهی آن، دریافت کمک مالی از دولت بعثی عراق و همجنین از عربستان سعودی هم اشاره کرد .

گفت و گو با ناصر رحیم خانی را بشنوید


انقلاب بهمن ۵۷ و کنفرانس گوادلوپ

"به نقل از کار داخل کشور – شماره۷"

شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷ مارس ۲۰۰۹



"شکل و نوع انقلاب در هر مرحله از تاریخ جامعه تغییر میکند اما ماهیت انقلاب در واقع همان حل تضادها از طریق گسست از نظام جهانی سرمایه است." سمیر امین

انقلاب بهمن ۵۷ با هدف استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی که از سال ۵۶ با قیام تبریز آغاز و با حرکت حاشیه نشینان تهران در شهریور ۵۷ به جنبشی عمومی در سطح کشور فرا روئید. در اندک زمانی تمامی شهرستانها و روستاهای کشور را درنوردید تا منجر به سرنگونی رژیم پهلوی بعد از ۵۸ سال حکومت گردید. این انقلاب فرایند نزدیک به یک قرن مبارزه مردم ایران، احزاب و گروههای سیاسی بود که هر یک از آنها خواستهها و تمایلات طیف های مختلفی از مردم را نمایندگی میکردند.
انقلاب بهمن ۵۷ ایران حرکتی عادلانه در جهت گسست از مدار فلاکتبار نظام جهانی سرمایه بود. این انقلاب، نه براساس خواست نظام جهانی سرمایه و نه بر طبق خواست جناحهای مختلف بورژوازی در قدرت یا اپوزیسیون، نه به اراده و خواست اشخاص بوقوع پیوست. انقلاب ایران ادامه و رشد مبارزات خونین و مسالمتآمیز متعدد و منفرد و گسسته و مداومی بود که در طی ۵۸ سال بعداز کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در شکلهای مختلف بوقوع پیوست و در برآیند خود به مرحله کیفی خود یعنی نفی نظام سرمایهداری وابسته حاکم و سرنگونی دولت نماینده آن منجر شد.
انقلاب ایران بیانگر خواست طبقات پایین و محروم جامعه در وسیعترین سطح برای قطع سلطه امپریالیسم و نتیجه عملکرد تضادهای درونی جامعه، تقابل طبقات، استثمار بیرحمانه زحمتکشان، و دیکتاتوریهای عریان هیئت حاکمه و مقاومت و مبارزات طبقات و اقشار گوناگون علیه آن نظام بود. این انقلاب انواع و اشکال و شیوهها و تاکتیکهای مبارزه، شعارها، سازماندهی نهادهای انقلابی، اجتماعی و فرهنگی را در بطن خود پروراند. و در طول رشد خود توانائی بالقوه تودههای زحمتکش را بنمایش گذاشت. انقلاب ایران جواب دندانشکنی به هیئت حاکمه ایران و آمریکا و انگلیس که با سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق دیکتاتوری شاه را بر مردم تحمیل کردند و ایران را بدرون نظام فلاکتبار سرمایه جهانی وارد کردند، بود.
انقلاب بهمن ۵۷ تا بهار آزادی ۵۸ یک انقلاب برای نیروهای دمکراتیک و دیگر قربانیان رژیم سرمایه در ایران به حساب میآید ولی همانند سایر انقلابها و حرکتهای عدالتخواهانه در کشورهای پیرامونی زود جایش را به یک خزان طولانی دردناک و سرد حاکمیت بورژوازی مذهبی ولایت فقیه داد. این اولین بار نیست که در عرض ۷۰ سال قبل از انقلاب بهمن، انقلاب مشروطیت نیز در نیمهراه شکست خورد و بهار زیبای آن جای خود را به خزان خونبار و ۵۸ سال حاکمیت رژیم پهلوی با کودتای رضا شاه برعلیه دستآوردهای انقلاب مشروطیت داد.
همزمان با انقلاب بهمن ۵۷ ایران کنفرانسی در جزیره گوادلوپ از مستعمرات فرانسه در دریای کارائیب، به دعوت ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه از ۱۴ تا ۱۷ دیماه و با حضور رهبران چهار کشور بزرگ سرمایهداری، جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر انگلستان، هلموت اشمیت صدراعظم آلمانغربی و والری ژیسکاردستن رئیسجمهور فرانسه برای بحث و تبادل نظر روی مسائل مهم جهانی و هماهنگ نمودن سیاستهای خارجی دول امپریالیستی تشکیل کردید. البته این گنفرانس خود فرایند ماهها بحث و تبادل نظر و رایزنی سیاستمداران و کارشناسان سیاسی کشورهای سرمایهداری بود. از جمله مواردی که رهبران غرب را در این کنفرانس گردهم آورد، میتوان به: سرنگونی دولت داوود در افغانستان، خشونتهای فزاینده رژیم نژاد پرست آفریقایجنوبی، ورود ارتش ویتنام به كامبوج، جنگ ظفار، پیروزی کمونیستها در یمن جنوبی و مهمتر از همه به انقلاب ایران که اصلیترین دغدغه سیاسی رهبران كشورهای غربی محسوب میشد، اشاره نمود.
سران كشورهای آمریكا، آلمان، انگلیس و فرانسه پس از ۳ روز گفتگو و مشورت راجع به تحولات ایران به این نتیجه رسیدند كه شاه ماندنى نیست و باقی ماندن شاه در ایران سبب تداوم بحران خواهد بود و بایستى با اسلام سیاسی وارد مذاكره شوند.

تصمیمات گوادلوپ
تصمیمات نشست گوادلوپ از دید مردم ایران و جهان، کاملا پوشیده و مخفی مانده است. زیرا در هر دو دوره، هم آن زمان و هم امروز، امپریالیستهای غربی منافع بسیار در پنهان کردن نقش شان در به قدرت رسیدن خمینی داشتهاند. نیروهای مرتجع اسلامی و ضد مردمی در ا یران، این راز را برای چند دهه مخفی نگه داشتهاند تا مبادا به ژست ضدامپریالیستی که برای رژیمشان تصویر نمودهاند، خدشهای وارد شده و رسوائی به بار آورد. زیرا، این رژیم با استفاده از این ژست ضد امپریالیستی و اتکاء به مذهب، برای خود مشروعیتی دست و پا می کند. انچه جسته و گریخته از مصاحبهها و خاطرات سیاستمداران غربی و ایرانی به بیرون درز نموده محور تصمیمات این نشست عبارت بودند از:
۱- تعیین سرنوشت انقلاب؛ جلوگیری از تعمیق و رادیکالیزه شدن انقلاب و حفظ نظام سرمایهداری
۲- سرکوب نیروهای چپ و رادیکال مانند سازمان چریکهای فدائی خلق، حزب توده و سازمان مجاهدین خلق با اتحاد روحانیت و ارتش
۳- مبارزه علیه شوروی و مشارکت در طرح امنیتی غرب موسوم به کمربند سبز
۴- تضمین ادامه جریان نفت
۵- حفظ ارتش بعنوان عامل سلطه امپریالیستها با یران
حوادث و رویدادهای سی سال اخیر بهوضوح نشان داد که جمهوری اسلامی در اجرای تعهدات خود، در مقابل حامیان امپریالیستیاش صادقانه عمل نموده است. اگر فریب ژستهای ضدامپریالیستی و ضد صهیونیستی و حمایت از مستضعفان رژیم را که عمدتاً برای خلع سلاح چپ و تحمیق تودهها بوده است را نخوریم. بایستی صادقانه اقرار کرد، جمهوری اسلامی پروژهای امپریالیستی برای شکست انقلاب مردم ایران و جلوگیری از برقرای عدالت اجتماعی و دمکراسی در ایران بوده است، که میتوانست به الگویی عینی برای منطقه خاورمیانه تبدیل شود.
آنچه در این میان موجب حیرت و تعجب است، ناآگاهی اتحادجماهیر شوروی از تصمیمات این نشست، و مواردی بود که خمینی و یارانش در قبال امپریالیستها متعهد شده بودند. این بیخبری و یا پربهاء ندادن به اخبار جسته و گریخته آن، موجب انحرافات بزرگی در سیاستهای شوروی نسبت به ایران و به تبع آن فریب مرگبار نیروهای اصلی چپ ایران شد. پرداختن به موضوع گوادلوپ علیرغم گذشت سی سال از آن، ابزار کارآیی در اتخاذ شیوههای مبارزاتی اپوزیسیون ایران خصوصاً نیروهای چپ میباشد.

امپریالیستها از شاه روی برتافتند
در نشست گوادلوپ امپریالیست ها به این توافق رسیدند که با توجه به شرایط "نامطلوب" اجتماعی در ایران، از شاه خواسته شود که با ترک کشور راه را برای ورود خمینی و به قدرت رسیدن اسلام سیاسی هموار سازد. در واقع این چرخش حمایت امپریالیستها از شاه به خمینی، بعد از ماه ها مذاکرات مخفیانه در ایران و سایر کشور های دنیا بین نمایندگان مختلف دول امپریالیستی با نمایندگان گروههای مذهبی و خمینی صورت گرفته بود، که در این کنفرانس نهایی گردید. پس از این كنفرانس، محمدرضا پهلوی كار خود را به كلی تمام شده دید و متوجه شد كه دیگر حمایت‏های پیشین غرب از وی وجود ندارد. ونهایت تصمیم به خروج از ایران گرفت.
انقلاب ایران نتیجه فرایندهای اجتماعی و تکامل ساختارهای اقتصادی و تناقض آن با ساختارهای سیاسی و فرهنگی بود، که خارج از اراده و خواست کشورهای غربی و حامی شاه سیرتکاملی خود را میپیمود. چشماندازی که کارشناسان سیاسی و اقتصادی کشورهای سرمایهداری از این روند تصویر مینمودند با آنچه منافع غرب و یا بعبارتی صریحتر اردوی امپریالیستها منافات داشت. پیروزی نیروهای چپگرا و طرفدار سوسیالیسم در یمن جنوبی و افغانستان اگر با پیروزی نیروهای چپ و رادیکال در ایران همراه میگشت، مطمئناً شکست بمراتب بزرگتری در مقایسه با پیروزی انقلاب کوبا به اردوی سرمایهداری وارد میساخت. این نتیجه ناخوشایند برای کشورهای امپریالیستی میتوانست روند تحولات جهانی را دگرگون سازد. با پیوستن طبقه كارگر به امواج اعتراضهای مردم در شهریور ۵۷، مساله براندازی رژیم پهلوی ابعاد رادیكالتری به خود گرفت كه در نهایت با اعتصابهای كارگران شركت نفت كمر رژیم پهلوی از لحاظ تولید اقتصادی شكست و سرنگونی رژیم پهلوی وارد فاز نوینی شد. این روندی خطرناک و غیر قابل کنترل برای امپریالیستها و نیروهای مذهبی بشمار میرفت.
ایران رژیم شاه که تا یکسال قبل از انقلاب جزیره آرامش برای جهان سرمایهداری محسوب میگشت، با شروع امواج انقلاب به زورقی شکسته تبدیل شد که هرآن میتوانست سرنشینان جهان سرمایهداری را با خود به قعر آب فرو برد. تحلیل سران شرکت کننده از وضعیت شاه چنان ناامید کننده بود که آنها را مجبور ساخت متحد دیرینه خود را فدای مصالح نظام سرمایهداری نمایند.
جیمزكالاهان نخست وزیر انگلستان در این کنفرانس گفت: „شاه از دست رفته و دیگر قادر به كنترل اوضاع نیست. راهحل واقعی برای جانشینی او هم وجود ندارد. مردان سیاسی كه در میدان ماندهاند تواناییهای محدودی دارند. بهعلاوه بیشتر آنها با رژیم ارتباطاتی داشتهاند و آلوده به مسائل و مشكلات این رژیم هستند. آیا ارتش میتواند در این میان یك نقش انتقالی ایفا كند؟ نه! ارتش فاقد تجربه سیاسی است و فرماندهان آن هم به شاه وفادارند.“ انگلیسیها که همچون اسرائیلیها ارتباطات گستردهای با افراد عادی جامعه داشتند، خیلی پیشتر از آمریکاییها که عمده ارتباطات آنها با افراد نظامی و فرماندهان ارتشی بود، به این نتیجه رسیدند، که "شاه رفتنی است."
ژیسكاردستن معتقد بود: „كارتر باید برای تثبیت دولتی كه پس از رفتن شاه از كشور در ایران شكل میگیرد، به تماس با خمینی بهعنوان راهحل نهائی متقاعد گردد.“
هلموت اشمیت که نگران سرمایهگذاریهای کلان آلمان غربی در ایران بود، شدیداً نگران این سرمایهگذاریها در رژیم آینده بود. ولی با این همه با عبور از رژیم پهلوی موافق بود.
كارتر بر این اعتقاد بود: „اوضاع ایران به كلی تغییر كرده، شاه دیگر نمیتواند بماند مردم ایران دیگر او را نمیخواهند و دولتمرد توانایی در ایران باقی نمانده است كه حاضر به همكاری با او باشد، اما جای نگرانی نیست نظامیها هستند. آنها قدرت را به دست خواهند گرفت. بیشتر فرماندهان نظامی ایران در مدارس ما تحصیل كردهاند و فرماندهان و رؤسای ارتش ما را خوب میشناسند. آنها حتی یكدیگر را به اسم كوچك صدا میكنند.“ او همچنین اضافه نمود: „به علت وضعیت حاكم بر ایران، دیگر امكان حمایت از شاه وجود ندارد." در حالی كه حاضرین از سخنان كارتر متعجب شدند او سعی میكرد آنان را در این زمینه متقاعد كند. و نهایت توانست، سران سه كشور دیگر حاضر در گوادلوپ را با خود همراه سازد تا برای ارتباط با دولت بعد از رژیم پهلوی، به برنامه‏ریزی بپردازند.

آلترناتیوهای رژیم شاه
با اوجگیری انقلاب ایران، کارشناسان برجسته سیاسی دول امپریالیستی به کشورمان گسیل شدند، تا با تحلیل شرایط جامعه ایران، خط سیاسیای را که این کشورها باید دنبال مینمودند، را تعیین نمایند. بدین منظور کارتر با ماموریت دادن به جرج بال معاون سابق و بازنشسته وزارت امور خارجه که در کابینه لیندون جانسون با مسایل و مشکلات جنگ آمریکا در ویتنام آشنا و به یک "سیاستمدار با تجربه" تبدیل شده بود، خط سیاسی نهایی را برای آمریکا ترسیم نمود. جرج بال هم از میان پنج نیروی موجود آن زمان، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران، حزب توده، جبهه ملی و دارو دسته مذهبی خمینی، بر روی این آخری یعنی خمینی به عنوان بهترین انتخاب برای جا به جایی قدرت، انگشت گذاشت. با این تحلیل که وی و دارو دسته اش در صورت رسیدن به قدرت، نظام سرمایه داری موجود را حفظ کرده و سدی در جلوی رشد "کمونیسم" و اتحاد جماهیر شوروی خواهند بود. در انتخاب بین جبهه ملی و روحانیت، جرج بال چنین تحلیل کرده بود که جبهه ملی با ائتلاف با شاه و با سابقه شکست تاریخی اش اعتبار چندانی در نزد مردم ندارد، در حالی که روحانیت با داشتن مساجد و لشکری از آخوندها میتواند در جهت حفظ و کنترل اوضاع تاثیر عمیقتری بر تودههای مردم داشته باشد.
فرانسه نیز در پنجم دی ماه ۵۷ با اعزام پونیاتوسكی نماینده ویژه ژیسكاردستن که سابقه دوستی با شاه را داشت، گزارشی را قبل از کنفرانس گوادلوپ تهیه نمود. در این گزارش از اوج بحران، ترکیب مخالفان در کاربست تاکتیک تظاهرات و اعتصابات اقتصادی، عدم موفقیت ژنرال ازهاری، عمومی شدن خواست طرد شاه، جدال روحانیت شیعه و سلطنت، دو نیروی عمده موجود در صحنه یعنی ارتش و روحانیت خصوصیت مشترکی دارند مبتنی بر ملیگرا و سنتگرا و ضدکمونیست بودن، حذف شاه از فرمول ارتش مساوی استقلال و جایگزینی آن با مذهب، شاه بیش از دو راه ندارد یا سرکوب یا خروج از کشور، مشروعیت گروههای سیاسی فعلاً تا انتخابات قابل ارزیابی نیست، موقعیت فرانسه در افکار عمومی بهتر از آمریکا و انگلیس است و آلمان سعی میکند خود را از معرکه دور نگهدارد.
ابراهیم یزدی معتقد است: „غرب قطعاً نمیتوانست با هیچیك از جریانات ماركسیستی و سنتی یعنی حزب توده، چریكهای فدایی و سازمان مجاهدین خلق هیچ نوع همسویی یا اشتراك نظر داشته باشد. با نیروهای معتدل و میانهرو مثل جبهه ملی و نهضت آزادی هم، نه زبان مشترك داشتند و نه امكان همگرایی. اولاً این نیروها، چه نهضت آزادی و چه جبهه ملی نسبت به دول غربی (انگلستان و امریكا) به علت دخالت آنها در كودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲علیه دكتر مصدق، حساسیت داشتند. آنها هم نسبت به این نیروها موضع داشتند. ثانیا هنوز جنگ سرد ادامه داشت. در دوران جنگ سرد، امریكاییها هیچگاه از یك جنبش یا حكومتملی حمایت كامل نمیكردند یا اگر میكردند تا حدی كه در مبارزه علیه كمونیسم مفید باشند، به نظر امریكا، جنبشهای ملی توانایی كنترل موثر اوضاع سیاسی را نداشتند و مملكت را به كمونیستها واگذار میكردند. حرفشان به نظر بنده – از منظر تاریخی، یعنی در شرایط جنگ سرد - درست بود. واقعیت این است كه نیروهای ملی توانایی این كه مملكت را به تنهایی اداره كنند- كه دست كمونیستها نیفتد- نداشتند. برای جبران این وضع، لازم بود، جنبش ملی با روحانیون ائتلاف میكرد.“
از طرفی دیگر حمایت آمریکا از دارو دسته خمینی در راستای نظریه سیاسی برژینسکی به نام "کمربند بحران" هم قرار میگرفت. در این نظریه، آمریکا با برقراری روابط نظامی با سه کشور اسلامی عربستان، مصر، پاکستان و همچنین ترکیه و با حمایت نظامی از کشور های غنا، سومالی و عمان و نیز نگهداری از پایگاههای ارتشی خود در اقیانوس هند و کشورهای مختلف دیگر، در صدد پدید آوردن جبههای اسلامی بر ضد شوروی از شمال شرقی آفریقا تا آسیای مرکزی و منطقه خاورمیانه بود تا امکان صدور شورشهای اسلامی به کشورهای مسلماننشین اتحادجماهیرشوروی رافراهم سازد!. این در شرایطی بود که امپریالیست ها در مذاکرات خود با نمایندگان خمینی به "ضد کمونیست" بودن خمینی در مقایسه با شاه ایمان آورده بودند. و بدین ترتیب دکترین آمریکا برای انقلاب ایران توسط برژنسکی (معاون کارتر رئیس جمهور آمریکا) و بر اساس ایجاد ائتلاف بین ارتش ۴۰۰.۰۰۰ نفری شاه که آموزشهای ضد كمونیستی و ضد شورش دیده بودند و روحانیون که علیالاصول ضد كمونیسم هستند و قدرت بسیج تودههای مردم را هم دارند. جهت جلوگیری از تصاحب قدرت توسط کمونیستها تدوین شد. با انتخاب روحانیت بعنوان آلترناتیوی برای استراتژی آمریکا نه تنها کمونیستها بلکه ملیگراها نیز از تصاحب قدرت سیاسی دور ماندند.
در این راستا امپریالیستها به همراه دوستان ایرانیشان از مدتها پیش بعنوان یک گزینه و آلترناتیوی برای رژیم شاه، زمینههای لازم را برای روی کار آمدن یک رژیم مذهبی فراهم میساختند. به همین منظور در اواخر سال ۵۶ مهدی بازرگان در نامهای که برای خمینی به نجف فرستاد، چهار مرحله را برای مبارزات تا نیل به هدف توضیح میدهد، و این كه باید مرحله به مرحله حركت كنند و پیش بروند و در آخرین مرحله بگویند "جمهوری اسلامی“.

کانال های ارتباطی بین خمینی و آمریکا
مسلمآ ارتباطات نزدیکتری از قبل بین نزدیکان و خود خمینی با غرب وجود داشته است که بصورت پراکنده در خاطرات افراد سازمان جاسوسی سیا و سایر نمایندگان امپریالیست ها از جمله آنتونی پارسونز سفیر انگلستان در ایران، مایکل پونیاتوسکی وزیر امور ملی کشور فرانسه و نماینده ژیسکاردستن، لوول بروس لینجن کاردار سفارت آمریکا، رمزی کلارک دادستان سابق کشور آمریکا، هال ساندرز معاون وزیر خارجه در امور خاور نزدیک، والتر کاتلر کنسول سابق آمریکا در تبریز و دیگران توانسته بودند با کسانی همچون مهدی بازرگان، محمد حسین بهشتی، مرتضی مطهری، محمود طالقانی، عبداکریم موسوی اردبیلی، یدالله سحابی، عباس امیر انتظام، صادق قطب زاده، مصطفی چمران، صادق طباطبائی، شهریار روحانی، ابوالحسن بنی صدر و بسیاری دیگر تماس برقرار کنند. و قول و قرار ها و شرایط رضایت و حمایت خود را از رژیم آینده خمینی به وی منعکس سازند.
مهمترین بخش مذاكرات فیمابین در پاریس صورت گرفت. ۱۸ دى ماه ۱۳۵۷ دو نفر از طرف ژیسكاردستن ریاست جمهور فرانسه براى دیدن خمینى به نوفل لوشاتو مى روند. آنها در ملاقاتى با خمینى كه ابراهیم یزدى نیز حضور داشته است پیامى از سوى جیمى كارتر رئیس جمهور آمریكا براى ایشان آوردند. كارتر از خمینى خواسته بود كه كمك كند تا آرامش به كشور بازگردد. ضمن اینكه از رفتن شاه خبر داده بود و پیشبینى كرده بود ارتش عكسالعمل نشان دهد. البته شخصیت هاى سیاسى آمریكا هركدام به مناسبتى در پاریس به دیدار خمینى مى رفتند و از نزدیك با ایشان و افكارشان آشنا مى شدند. مثلاً ریچارد كاتم كارشناس مسائل ایران و استاد علوم سیاسى دانشگاه پتسبورگ در دى ماه با خمینى دیدار كرد و ارزیابى مثبتى پس از دیدار ارائه داد. در ایران نیز پس از قطع امید كردن آمریكا از ماندگارى شاه، مقامات آمریكایى و غربی از كانال هاى مختلف وارد مذاكره با نمایندگان نیروهای اسلام سیاسی شدند. در این مسیر مذاكراتى با چهره هاى سرشناس در داخل کشور صورت گرفت. بطور اجمال میتوان مهمترین این کانالها را بشرح زیر طبقه بندی نمود:

۱-ارتباط از طریق صادق طباطبایی

صادق طباطبایی از همراهان خمینی در پاریس و رابط خمینی با آلمان غربی- و یا برعکس- بود. وی در بیان خاطراتش بمناسبت سالگرد انقلاب بهمن گفت: „یك گزارشی را برای نشست گوآدلوپ برده است و یك گزارش هم از گوآدلوپ آورده است.“
از اطلاعاتی که تاکنون به بیرون درز کرده چنین برمیآید، کانال طباطبائی به آمریکا ارتباط پیدا نمینمود. و صرفاً به اروپا و آلمانغربی منتهی میگردید.

۲- ارتباط از طریق یزدی – قطب زاده و بنیصدر

دکتر ابراهیم یزدی یکی از بنیان گزاران اتحادیه دانشجویان اسلامی ایرانی بود که تحت تاثیر گروه اخوان المسلمین مصر بودند. اخوان المسلمین مصر، سردمدار و آغازگر پدیده ای است که امروز اسلام سیاسی خوانده میشود. ابراهیم یزدی، هنگامی که خمینی در پاریس در تبعید بسر می برد، از نزدیکان او بود. در حقیقت می توان گفت، مهمترین مشاور خمینی در آن زمان بود. او با خمینی به ایران بازگشت و یکی از اعضای رهبری "شورای انقلاب" خمینی و هم چنین وزیر امورخارجه دولت موقت شد.
یزدی به عنوان یک شهروند آمریکائی ارتباط بسیار نزدیک با لابیهای قدرت سیاسی در آمریکا داشته و حتی گفته میشود ارتباط خانوادگی با برخی سناتورها و دولتمردان آمریکایی دارد. وی با هنری پرشت، عالیترین مقام مسئول میز ایران در وزارت خارجه آمریکا – درآن دوره - و با ریچارد کاتم، مامور سازمان جاسوسی سیا نیز دوستی دیرینه ای داشته است. پیش از برگزاری این کنفرانس، خمینی در اواخر سال میلادی۱۹۷۸، ابراهیم یزدی را به آمریکا فرستاد تا درباره حکومتی که درپی برقراری آن است، به زمامداران آمریکایی توضیح دهد. یزدی به همراه بهشتی یکی از دو کانال اصلی ارتباط با آمریکائیها بود.
صادق قطبزاده یکی از سه فرد اصلی بود که همراه با یزدی و ابوالحسن بنیصدر فعالیتهای سیاسی خمینی را هنگامی که در پاریس بود، مشاوره و مدیریت میکردند. قطبزاده رابط خمینی با فرانسویها بود. وزارت امور خارجه فرانسه یک هفته قبل از کنفرانس گوادلوپ با وی که نزدیکی خاصی با خمینی داشت، تماس گرفته و از قول ژیسكاردستن گفتند كه خمینى مى تواند نظرات و برنامه هاى آینده خود را به طور مشخص در نوشتهاى براى ما بفرستد تا رئیسجمهور فرانسه آن را در كنفرانس گوادلوپ با رهبران سه كشور دیگر درمیان گذارد. قطبزاده ازجانب خمینی مأمور تهیه این گزارش میگردد و در زمانی بسیار کوتاه تحلیلی تهیه و برای وزارت امور خارجه فرانسه میفرستد. کمی بعد از سفر رئیس جمهور فرانسه به گوادلوپ، خمینی از قطبزاده میخواهد که تحقیق کند آیا رئیس جمهور فرانسه مسئله ایران را در کنفرانس مطرح خواهد کرد و آیا تحلیل قطبزاده به رئیس جمهور داده شده است؟ قطبزاده تماس گرفت. به او پاسخ داده شد که „بله، رئیس جمهور مسئله ایران را در کنفرانس مطرح خواهد کرد و تحلیل قطبزاده را دیده است. تحلیل قطبزاده بهقدری رئیس جمهور را تحتتاٌثیر قرار داده است که ژیسکار دستن به کارتر توصیه خواهد کرد که با دولت احتمالی جدید تهران، که ریاست معنوی آن با خمینی خواهد بود، وارد مذاکره شود.“

۳- ارتباط از طریق شورای انقلاب، بازرگان، موسوی اردبیلی و دكتر سحابی با سولیوان(سفیر آمریکا در رژیم شاه)

در داخل کشور نیز عوامل آمریکایی با سران نیروهای مذهبی دیدارهائی داشتند. سولیوان با کسانی چون بازرگان، موسوی اردبیلی و دکتر سحابی دیدارها و مذاکراتی داشته است. وی در خاطرات خود از ملاقاتى با بازرگان و موسوى اردبیلى در یك منزل یاد مىكند.

۴- ارتباط و مذاكرات مستقیم از کانال بهشتی با سولیوان و واشنگتن

خارج از این کانالهای ارتباطی، بهشتی مستقیماً از طریق سولیوان با آمریکا در ارتباط بود. ارتباط وی با واشنگتن بحدی نزدیک بود که برای پیگیری مسائل خود و ارتباط با آمریکائیها مستقیماً به آمریکا مسافرت میکرد. ابراهیم یزدی در مصاحبهای آورده است که بهشتی چند ماه قبل از انقلاب „به آمریکا آمد.مدتی هم پیش من- در هوستون- بود و بعد از آن جا یك ماهی به واشنگتن- و نیویورك- رفت. ایشان در جلسات ایرانیها در واشنگتن و یا نیویورك حضور نیافتند و خبر نداریم كه آقای بهشتی آن یك ماهی كه در واشنگتن یا نیوبورك بود، چه كار میكرده است. آیا در آنجا تماس و مذاكراتی هم بوده است یا نه. این هم یك سؤال كلیدی و اساسی است.“ و اضافه میکند: „به نظر من، مهمترین سند و حلقه مفقوده در ارتباط با آمریكا مذاكراتی است كه مرحوم دكتر بهشتی مستقیماً با سولیوان در تهران داشتهاست.“ البته مذاکراتی که بهشتی با سولیوان داشته، بدون اطلاع شورای انقلاب بود و بازرگان و موسوی اردبیلی از این مذاكره اطلاعی نداشتند. احتمالاً بهشتی دیداری هم با ژنرال هایزر در تهران داشته، که تا کنون هیچگونه اطلاعاتی از این ملاقات به بیرون درز نکرده است. در تآئید ارتباط بهشتی با آمریکا و سیا، عباس عبدی از سران دانشجویان خط امام که سفارت آمریکا را در۱۳ آبان ۵۸ تسخیر کردند. در جایی گفته است: „ ما اسناد مذاكرات آقای بهشتی با سولیوان را بدست آوردیم، ولی آنها را به آقای خمینی ارایه دادیم. آقای خمینی به آنها نگاه كرد و گفت آقای بهشتی عضو شورای انقلاب است و حالا لازم نیست آنها را پخش كنید.“

نقش امپریالیستها در بقدرت رسیدن خمینی
سردمداران و عوامل رژیمجمهوری اسلامی سالهاست برای کتمان حقایق انقلاب و نقش امپریالیستها در بقدرت رسیدن نیروهای مذهبی تلاش میکنند. و البته امپریالیستها هم در این تلاش سهیماند. چرا که روشن شدن حقایق منافع جهان سرمایهداری را به مخاطره میاندازد. چگونه است که پس از گذشت ۵۶ سال از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هنوز اسناد این واقعه تاریخی از بایگانی سازمانهای جاسوسی و وزارت امورخارجه آمریکا و انگلستان بیرون نیآمده. پس چگونه انتظار داشته باشیم اسناد این پروژه شوم امپریالیستی که رشد و توسعه کشورمان را صدسال به عقب انداخت، پروژهای که هنوز درجریان است، به این زودیها منتشر و در اختیار عموم قرار گیرد. استناد به خاطرات و یادداشتهای سفرا و سیاستمدران آمریکایی و انگلیسی که بدون توجه به نتایج کنفرانس گوادلوپ و تلاشهای چندین ساله دول امپریالیستی از کنار این واقعه عبور میکنند. تنها تلاشی برای تحمیق تودهها و ادامه بیخبریهای قبلی است. امپریالیستها از فقدان یک سازمان انقلابی تودهای در رهبری انقلاب و از ضعف و پراکندگی نیروهای ترقیخواه استفاده کرد و با برنامهریزی حساب شده توانست انقلاب ایران را منحرف و به شکست کشاند تا سلطه اهریمنی خود را حفظ و گسترش دهد.
تصمیمات نشست گوادلوپ نتیجهی مذاکرات و توافقات بین امپریالیستها و خمینی و اطرافیان او بود، اما ابعاد این توافقات قبل
پس از آن که در کنفرانس گوادلوپ عبور از رژیم شاه نهائی شد، آمریکا طرح جدیدی را بکار بست. و به قدرت رسیدن روحانیون در دستور کار دیپلماسی کشورهای امپریالیستی قرار گرفت، رسانه های آمریکایی شروع به نشان دادن نارضایتی گسترش یابندهی مردم علیه شاه کرده و زمزمه سر دادند که احتمالا آمریکا از شاه حمایت نخواهد کرد. سایرسونس وزیر امورخارجه آمریکا و سخنگوی کنفرانس وقیحانه اعلام نمود، „شاه در نظر دارد تعطیلات خود را خارج از ایران بگذارند و دولت ایالات متحده نیز این تصمیم شاه را تایید میكند. امریكا احساس میكند شاه دیگر در آینده ایران نقشی ندارد.“ و اینچنین بود که شاه دریافت "در كنفرانس گوآدلوپ، با اخراج من موافقت كردند." و دیگر او نقشی در حیات سیاسی ایران نخواهد داشت.
با آوردن خمینی و اطرافیانش از عراق به فرانسه، امکانات گستردهای در اختیار آنان قرار گرفت تا رهبری و هدایت انقلاب مردم ایران را در دست گیرند. در مدت چهار ماه اقامت خمینی در روستای "نوفل لوشاتو" در جنوب پاریس، کشورهای غربی به کمک امپریالیسم رسانهای همچون "بی بی سی“، "لوموند"، "فیگارو"، "اشپیگل"، "ا بی سی“، "سی بی اس" و "ان بی سی“ توانستند از خمینی یک "امام" بسازند. و او را به رهبری جنبش برسانند، تا ورود او به ایران بعد از ۱۴ سال تبعید به یک "حادثه تاریخی“ مبدل شود! دو هفته پس از خروج شاه از ایران، و بعد از آن که امپریالیستها سران ارتش را به "بیعت" با خمینی متقاعد ساختند، با نشان دادن چراغ سبز، خمینی در روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ (۱ فوریه ۱۹۷۹) با هواپیمای اختصاصی شرکت "ایرفرانس" و در معیت نیروهای امنیتی فرانسه به ایران وارد و به مدرسه علوی رفت. چهار روز بعد در روز ۱۶ بهمن ۱۳۵۷ (۵ فوریه ۱۹۷۹) هم او مهدی بازرگان را به عنوان نخست وزیر دولت موقت "انقلاب" تعیین نمود.
به باور پارسونز سفیر انگلیس خمینی با انتقال به پاریس از تمام امكانات ارتباطی برخوردار شد و در حقیقت منبری در اختیار گرفت كه تمام جهانیان مخاطب آن بودند. وی می نویسد: „ از تمام امكانات ارتباطی مدرن جهان برخوردار بود. خبرنگاران رسانه های خبری از چهار گوشهی دنیا در آن حضور داشتند. پر شنونده ترین منبر خطابه ی جهان را در اختیار گرفت. منبری كه هرگز در یك كشور اسلامی مانند سوریه و الجزایر در اختیار او قرار نمی گرفت.“ خمینی در مدت كمتر از چهار ماه اقامت خود در پاریس، مجموعاً دویست و پنجاه و دو سخنرانی، پیام، مذاكره، مصاحبه و نامه داشته است.
وقتی سران چهار کشور امپریالیستی توافق کردند که شاه برود، و روحانیون در اتحاد با ارتش زمام امور را بدست گیرند. خمینی و اطرافیان وی نیز متقابلاً تعهداتی را قبول کردند که ازفردای انقلاب برای تحقق این خواستهها تلاش نمودند. مهمترین وظیفه دزدان انقلاب مردم و دولت بقدرت رسیده آن بود که دامنه انقلاب را فرو بخواباند و از گسترش و تعمیق و رادیکالیزه شدن آن جلوگیر کنند. در همین راستا بود که بازرگان نخست وزیر خمینی برای خواباندن شور انقلابی تودههای مردم، وقتی مردم فریاد میزدند "بعد از شاه، نوبت آمریکاست" اعلام داشت که "انقلاب" تمام شده و از بازاریان "شریف" تقاضا نمود که هر چه زودتر کرکرههای مغازههایشان را بالا بکشند.
هدف از مسافرت هایزر برخلاف ادعای رهبران جمهوری اسلامی، نه تدارک کودتا بلکه ترغیب ارتش به همکاری ارتش با روحانیون برای کسب جایگاهی در انقلاب بود. امریكایی ها قصدی برای كودتا نداشتند و ژنرال هایزر را نیز به ایران فرستادند تا ارتش را به عدم كودتا دعوت نماید. هایزر آمد و گفت كه اگر ارتش جلوی انقلاب بایستد و با انقلاب درگیر شود متلاشی خواهد شد. ضمن آنکه هایزر در این سفر ملاقات و مذاکراتی هم با مخالفان مذهبی رژیم برای حفظ انسجام ارتش داشته است. در این مسافرت بود که وی توانست سران ارتش را برای همراهی با روحانیون همراه سازد. شاه بعدها در کتاب „پاسخ به تاریخ“ نوشت: „[ژنرال] هایزر [معاون فرماندهی نیروهای آمریکایی در پیمان آتلانتیک شمالی ـ ناتو ـ که همزمان با برگزاری کنفرانس گوادلوپ بهایران آمده بود] توانسته بود تیمسار قرهباغی، رئیس ستاد ارتش مرا جذب کند... قرهباغی از قدرت خود برای جلوگیری از کودتا استفاده کرد.“
امپریالیستها در مذاکرات خود با نمایندگان خمینی به "ضد کمونیست" بودن وی در مقایسه با شاه ایمان آورده بودند. خمینی بهصراحت اعلام نموده بود که ماهیت انقلاب ما اسلامی و ضد کمونیستی است. از جانب دیگر، نظریه برژینسكی این بود كه در غیاب شاه تنها نیرویی كه میتواند جلوی خطر كمونیسم را در ایران بگیرد هماهنگی و ائتلاف میان نظامیان و روحانیان است. آری روحانیون به عنوان نیرویی كه میتوانند بعد از شاه، خلاء قدرت سیاسی را پر كنند و مانع تصاحب قدرت از طرف كمونیستها شوند، ارزیابی میگردیدند. آمریكا، حاكمیت روحانیت در همكاری با ارتش را در راستای دفع خطر كمونیسم لازم میدید.
خمینی در اوج ناآرامیها و انقلاب گفت „كه ما جریان نفت را به غرب قطع نمیكنیم.“ او و مشاورانش به قدرت های غربی اطمینان خاطرهای لازم را برای تضمین منافع آنها دادند. سردمداران رژیم با "مقدس" اعلام کردن مالکیت خصوصی در اسلام و "پاک بودن" سرمایه البته بعد از دادن "سهم امام!"، خیال امپریالیست ها را از چگونگی نظام اقتصادی در حکومت قریب الوقوع اسلامی راحت کردند و با قول تداوم صدور نفت، نگرانی و تشویش آنها را از ایجاد اخلال در بازار های جهانی مرتفع ساختند. خمینی به نمایندگان کارتر که بدیدار وی رفته بودند، گفت: „اگر بخواهید آرامش در ایران حاصل شود، راهی جز این نیست که نظام شاهنشاهی که قانونی نیست، کنار برود تا من یک شورای انقلاب تاٌسیس کنم برای نقل قدرت... خوف آن دارم که اگر کودتای نظامی بشود انفجاری بشود در ایران که کسی نتواند جلو آن را بگیرد. من بهشما توصیه میکنم از کودتا جلوگیری کنید، من کودتا را نه بهصلاح ملت میدانم و نه بهصلاح آمریکا“. با این توافق و قول اسلامی قلمداد کردن ارتش امپریالیستی، خمینی زمینه را برای اجرای یکی از مهمترین خواستهای نشست گوادلوپ فراهم ساخت. و این اصلیترین عامل سلطه امپریالیسم را از گزند انقلاب مصون نگه داشتند.
حاکمیت طبق قرار کنفرانس گوادلوپ با خارج کردن تودههای محروم از عرصه مبارزه و ازبین بردن شوراهای واقعی کارگران و آزادیهای ملی و دمکراتیک بدست آمده از انقلاب و قلع و قمع تشکلهای دمکراتیک و چپ و عناصر میهنپرست و فرهنگدوست، حمله بیرحمانه به زحمتکشان روستاها و گرفتن زمینهای دهقانان و سرکوب جنبش ملی دمکراتیک خلقهای ترکمن، بلوچ، کرد، ترک و عرب اهداف انقلاب را نشانه گرفته و حاکمیت کنونی را جایگزین حاکمیت ضدخلقی شاهنشاهی کردند.

آخرین شهریار

( بخش ششم) شاه سلطان حسین یاخچیدر

جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۳ مارس ۲۰۰۹

محمود کویر

kavir.jpg
محمود کرمان را گرفت و چون به اصفهان نزدیک می شد، شاه به او پیام فرستاد که آنچه راکه می خواستی پذیرفتم. محمود پاسخ داد که دیگر چیزی در اختیار شما نیست که به من ببخشی!! و بدین روی پس از رسیدن محمود به اصفهان ، شاه سلطان حسین با دست خود تاج شاهی کشور ایران را بر سر محمود نهاد. به گفته احمد پناهی سمنانی: تاجی را که شاه اسماعیل اول، با دلیریها یش به مدد شمشیر کج قزلباش ها بر سر نهاده بود، شاه سلطان حسین، با زبونی و خفت تام، بر سر یکی ازکم اهمیت ترین رعایای افغانی خود گذاشت.
در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و.....
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.

*
سلطان حسین صفوی نزدیک بیست سال بر ایران حکومت کرد.بیشتر کتاب های تاریخ ، گناه تمام بدبختیهای ایران و صفویان را به گردن او انداختند.
آیا این چنین بود؟ آیا او به تنهایی سبب این همه بدبختی شد؟
آیا افغان ها که بر او شوریدند، بخشی از مردم ستمدیدهی همین سرزمین و ایرانی نبودند؟ آیا شورش افغان ها شورش بر ستم و سیاهی و تباهی نبود؟ افغانها چرا شوریدند؟
آیا نبرد سلطان حسین در زیر نفوذ ملایان چاپلوس و دروغزن با افغان ها به سود مردم بود و به نتیجهای میرسید؟
چرا صفویان سقوط کردند؟ ما از این ورشکستگی و سیهروزی چه آموختیم؟
بیایید یک بار دیگر به گوشه هایی از این داستان نگاه کنیم:
اوضاع زمانه و روزگار و دین و دولت و مردم در روزگار شاهان صفوی و بویژه سلطان حسین صفوی. تا بدانیم که آخرین شهریار سلسله صفوی چرا و چگونه از میان برداشته شد.
*

شاهان صفوی و سرکوب مخالفان و ناراضیان:
بنیاد سلطنت صفوى از همان آغاز بر خشونت و خون ریزیهایى نهاده شد که چهرهی تاریخ را سیاه کرده است. ا