کبوتران
سرخ
آذربایجان- س.اودلاریوردو
يکشنبه
۲۷ دی ۱٣٨٨ -
۱۷ ژانويه
۲۰۱۰
امروز
جهت مرور
اخبار
تراختور
آذربایجان و
استقلال
تهران و
اتفاقات
رویداده در
بازی
سایتهای
مروطه را
مرور می کردم
که با خبری
تعجب بر
انگیز و
البته تاسف
برانگیز
روبرو شدم.
خبری که من را
به تامل
واداشت. "طرفداران
تیم استقلال
تهران کبوتر
سرخ شده تیم
تراختور را
کشتند ". در
برخی سایتها
تصاویری نیز
از این اتفاق
منتشر شده
بود. اتفاقی
که انگیزه
انجام آن
سوالی است به
عمق تاریخ.
سوالی که
جواب آن را
باید در
فتوحات امیر
تیمور جست.
اتفاقی که
انگیزه اش را
باید در
فتوحات
آتیلا یافت و
دشمنی تاریخ
با ترکها.
باید تاریح
را ورقی زد و
امپراتوریهای
وسیع و
قدرتمند
تورکها را
مرور کرد و
عقده
فرمانروایی
این سخیفان
را دید تا درک
کنیم چرایی
کشته شدن
پرنده آزادی
را. باید
نگاهی به
تاریخ
غرورآمیز
آذربایجان
کرد. روزهای
پر سرفراز
مشرطیت را
دید که برای
آزاد زیستن
تا پای جان
مقاومت
کردند در
حالیکه در
نوکران جان
از ترس خود
آزادی را به
قیمت بردگی
فروختند.
آزادستانی
را دید که
برای آزادی
برپاخاست در
روزگاری که
خفتگان
روزگار جرات
بیداری
نداشتند. و 21
آذری را به
یاد آورد که
آزادگان
آذربایجان
را به جرم
آزاد زیستن
به خاک و خون
کشیدند
چراکه اینان
متنفرند از
رهایی
یافتگان بند
استبداد.
اینان که در
زمان
زمامداریشان
نشان دادند
عمق تنفرشان
از
آذربایجان
را. زبان
کودکانمان
را بریدند و
می برند تا
آزاد مردان
آتی را کشته
باشند. زبانی
را که آزاد
زیستن را به
سخن می نشیند
به سخره
گرفتند و
تزها نوشتند
برای از میان
بردنش. و
امروز از
آذربایجانی
که
آذربایجانی
بودنش را
زندگی می کند
متنفرند.
آری،
این کبوتر نه
مغذوب
استقلالیهای
وا مانده در
مقابل
تراختور
آذربایجان
بلکه کشته
شده ی نفرت از
تورکها بود.
نمایشی از
آینده بود که
چگونه برخی
در آرزوی
تکرار
دوباره 21 آذر 1325
اند ولی
شرایط
برایشان
فراهم نیست.
آیا هم زیستی
با این
دیوانگان
دیوانگی
نیست؟ آیا
خیانت به
خویشتن نیست
فراموشی
تاریخ؟
اگرچه
کبوتر
سرخمان را
کشتند ولی
روزی کبوتر
آزادیمان به
پرواز در
خواهد آمد.
اگرچه تا آن
روز کبوتران
دیگری به خون
خود خواهند
غلتیط.
از
یادمان
نخواهد رفت
کبوترانی که
در خرداد سرخ
آذربایجان
بی بال وپر
شدند تا ملتی
را به سوی
آزادی
رهنمون
سازند.
آری؛
این کبوتر
نیز
کبوتریست از
کبوتران
آذربایجان.
نمادی است
برای رهروان
آزادگی و
آنان که از
بند بندگی
خواهند رست.
این کبوتر
آذربایجان
است که روزی
آزادانه در
آسمان
نیلگون خود
بودن به
پرواز
درخواهد آمد.
ویترینده
کی
قورودولموش
قوش
اوزگورلویو
دوشونور
بیر گون اوچاجاق
http://www.oyrenci.com/Articles.aspx?articleId=2367
بازی
عجیب شونیسم
فارس : نظرسنجي
90 توهين
مستقيم به
تورك ها
سهشنبه
۲۹
دی ۱٣٨٨
- ۱۹
ژانويه ۲۰۱۰
برنامه
این هفته نود
به پایان
رسید و تیم
تراکتور
سازی از بین
دو میلون و
پانصد هزار
نفر شرکت
کننده در نظر
سنجی انجام
گرفته فقط
دویست هزار
رای آورد! این
در حالی است
که تراکتور
در نظر سنجی
مشابهی که
چند ماه پیش
از طریق همین
برنامه صورت
گرفته بود
بیش از پنجاه
در صد کل آرا
را به خود
اختصاص داده
بود. خبرها
حاکی از آن
است که اس ام
اس های
ارسالی از
شهرهای
آذربایجان
یا خطا داده و
یا ارسال
نشده است .
جالب تر این
که وقتی با
همان موبایل
و همان سیم
کارت به
گزینه ای به
غیر از گزینه
شماره 3 ( یعنی
تراکتورسازی
) اس ام اس زده
میشد ، پیام
ارسال شده و
پیغام
همیشگی
برنامه نود
برای شما
ارسال میشد .
لااقل
در طول این
فصل دیده ایم
که خیل عظیم
طرفداران
تراکتور در
ورزشگاه ها
با آنچه که در
نظر سنجی این
هفته برنامه
نود دیدیم
کاملا مغایر
است . به هر حال
مشکلی برای
ارسال اس ام
اس های
ارسالی به
گزینه 3 وجود
داشت که باعث
رنجیده خاطر
شدن
طرفداران پر
شمار این تیم
شده است و
مسلما در
نتیجه آرا هم
تاثیر
مستقیم
داشته است.
خوب...
باز
هم نتونستم
خودمو كنترل
كنم و مجبور
به نوشتن
بیانیه شدم.
از
كجا؟؟؟آها..یادم
اومد..از
زمانی بگم كه
یك نظرسنجی
در برنامه 90
گذاشته شد با
نام
پرشورترین
طرفداران
لیگ كه
تراكتور با 53
درصد اول شد.بعد
از اون فراز
كمالوند زنگ
زد به برنامه 90
و حرف از 30
میلیون تورك
زبان زد كه
كاملا هم
درست گفت.و
نودی ها رو
دعوت كرد به
اینكه
نظرسنجی
پرطرفدارترین
بزارن.عادل
فردوسی پور و
مسئولین
شبكه 3 و صدا
سیما و
مخابرات دست
به یكی كردن
تا مهر باطل
بزنن به حرف
كمالوند كه
همون 30 میلیون
تورك بود.خوب...دیروز
بالاخره
هماهنگی های
لازم برای
توطئه انجام
شد و اس ام اس
پرطرفدارترین
تیم گذاشته
شد.تو خونه ما
جمعا 8 تا خط
هست كه 6 تاش
همراه اول
هست و 2 تاش
ایرانسل.من و
برادرام با
همشون ارسال
كردیم و
گزینه 3 رو
انتخاب
كردیم ولی
ارسال نشد و
جوابش هم
نیامد.به یكی
از اقوام در
شهر اردبیل
زنگ زدم و
گفتم میتونی
اس ام اس
ارسال كنی یا
نه...ولی یك حرف
عجیب به من زد...گفت
من به 3 زدم
نرفت ولی به 2
زدم هم رفت هم
جوابش اومد.خیلی
تعجب كردم و
خواستم
امتحان كنم..2
رو فرستادم...دیدم
بله...ارسال شد...صبح
زود كه رفتم
كلاس دیدم یك
جنجالی
برپاست و همه
شاكین..گفتم
چی شده همشون
گفتن اس ام اس
ما ارسال نشد.فهمیدم
كه جلوی اس ام
اس هایی كه از
طرف
آذربایجان
ارسال میشد
به گزینه 3
گرفته شده و
اون 200 هزار
نفرم تورك ها
خود شهر
تهران بودند
كه تراكتور
رو انتخاب
كردند.خیلی
عجیبه.....
استقلالی
كه در هر بازی
5000 تاشاگر داشت
دوم میشه...
پرسپولیس
اول میشه...
آخه
مرد حسابی
شماها چطور
طرفداری
دارین كه به
ورزشگاه
نمیان ؟
دیشب
حداقل..حداقل..حداقل
4 میلیون اس ام
اس ارسال شده
بود برای
تراكتور كه
هیچ كدوم
نرفت...
آذربایجان
شرقی و غربی و
اردبیل و
زنجان و
قزوین و
همدان كه
اكثرا تورك
نشین هستند...جلوی
اس ام اس
هاشون به
برنامه 90
گرفته شده
بود...
برای
بازی های
تراكتور 80000
نفر به
ورزشگاه
میرن تنها....تو
خود شهر
تبریز 100 درصد
مردم طرفدار
تراكتورن...از
كودك 2 ساله
گرفته تا
پیرمرد
120 ساله....
از
زن و بچه و
دختر و پسر و
.............. همه
طرفدار
تراكتورن...
آقای فردوسی پور خر خودتی و ارباب های احمقت كه هدفی جز تخریب تورك ها نداشتید....
http://tractor-club.blogfa.com/
|
||||||
بر
حاشيه هاي
نژادپرستي در
ايران: تاملي
بر برنامه 90
شبکه سه سیما
سهشنبه
۲۹
دی ۱٣٨٨
- ۱۹
ژانويه ۲۰۱۰
اويرنجي:
شب دوشنبه
براي ديدن
برنامه نود
به اتاق
تلويزيون
خوابگاه رفتم.
عده اي از
توركها و
البته تعداد
بيشتري از
غيرتوركها هم
آنجا بودند.
فردوسي پور
برنامه را
آغاز كرد و
مسابقه
SMS
براي مشخص
كردن پر
طرفدارترين
تيم فوتبال
ايران آغاز
شد. با توجه به
برنده شدن
تراختور در
نظرسنجي هاي
اينترنتي و
همچنين
پيشتازي آن
در تمام
نظرسنجي هاي
قبلي برنامه 90
همه يقين
داشتند كه
تراختور مدعي
اصلي است.
وقتي پس از
دقايقي نتيجه
اوليه
نظرسنجي
اعلام گرديد
فردوسي پور
تبسم موذيانه
اي نمود و
بدين ترتيب
تراختور از
همان اعلام
اول تا آخر
حوالي 11 درصد
راي آورد. با
اينكه نتايج
اين نظرسنجي
همانند
انتخاب
احمدنژاد
حيرت آور بود
اما در اين
برنامه
اتفاقي رخ
داد كه موجب
تاثر همه
تورك ها و
البته
خوشوقتي غير
توركها شد. در
گزارشي با
عنوان "حواشي
مسابقه
تراختور-استقلال"
توهينها و
تمسخرهايي
عريان در
قالب بزله
گويي و
شيرينكاري به
نمايش درآمد
كه نشانگر
عمق ديدگاه
سخيف و
نهادينه شده
نژاد پرستي
در جامعه
ايران است.
در
حالي كه حدود 50
هزار تماشاگر
تورك در
ورزشگاه
آزادي
تراختور را
همراهي كردند
دوربين نود
بصورت
بيشرمانه اي
با اهداف
مشخص به
انتخاب سوژه
هاي خود
پرداخت. از
بين اينهمه
طرفدار
تراختور براي
اولين بار در
صدا و سيما از
فردي مست كه
نمي توانست
تعادل خود را
حفظ كند و در
وصف تراكتور
اشعار
نامفهومي مي
خواند
فيلمبرداري
شده بود. در
حالي كه
حركات نوساني
دوربين بر
روي قيافه و
بدن طرفداران
علاقمند
تراختور
نوسان مي كرد
صحنه اي
كاريكاتوري
از توركان به
نمايش درآمد.
در ادامه
مردي ميانسال
و شريف به
تصوير كشيده
شد كه
اشتباها "استاديوم"
را "استاديو"
تلفظ مي كرد.
در حالي كه
خنده هاي
چندش آور
فارسهاي از
خود راضي در
اتاق
تلويزيون
ادامه داشت
خبرنگار از
زاويه اي
پايين به
بالا يك
طرفدار مد
روز استقلال
را به تصوير
كشيد كه در
پشت سرش
نمايي از
هزاران
طرفدار
استقلال در
ورزشگاه ديده
مي شد. بر خلاف
گزارش از
طرفداران
تراختور
اطراف وي
كاملا خلوت
بود و وي با
آرامش سوال
نمود كه چرا
بيش از 10% درصد
ورزشگاه به
تراختور
اختصاص يافته
است؟ بعد از
اين برش جواب
طرفداران
تراختور پخش
شد كه مشخصا
از بي ربط
ترين جوابها
انتخاب شده
بود. در حين
پاسخگويي
طرفداران
تراختور
سخنانشان
ناقص قطع مي
شد و چندين
جواب گاها
ساده و گاها
مضحك با هم
ادغام شده
بود و
انسانهاي از
خود راضي
فارس در اتاق
تاويزيون به
پشت خوابيده
و از خنده
روده بر شده
بودند و
معدود توركان
حاضر در اتاق
براي نديدن
ادامه صحنه
ها آنجا را
ترك كردند.
آيا در بين
آنهمه طرفدار
كسي نبود كه
جوابي ساده
به اين سوال
طرفدار بزك
شده استقلال
بدهد؟ آيا
كسي نمي
توانست بگويد
كه حتي در
صورت وجود
چنين قانوني
استقلال و
پرسپوليس
دهها سال است
كه اصلي ترين
ناقض آن
قانون هستند؟
و... بدون
اينكه قصد
اهانت به كسي
را داشته
باشم اين
مسئله مسلم
است كه در بين 50
هزار نفر
هرگونه شخص
با اطلاعات
كم و بيش و
روحيات و
شخصيت نرمال
و غيرنرمال
وجود دارد.
اما حركت
تاسف برانگيز
گزارشگر نود
در به تمسخر
گرفتن
انسانها و
بدتر از همه
يك ملت قطعا
انتقام
احساسات
پانفارسيستي
نهادينه شده
در درون
انسانهاي
فارس از عظمت
تيم توركان و
حضورشان در
پايتخت ايران
بود. آنها
ساعتها براي
خنده سوژه اي
يافتند و
ميليونها
انسان بي خبر
از توطئه را
تحقير و
تمسخر نمودند.
حس
خود برتربيني
و پست انگاري
ديگران بويژه
توركان به
حدي است كه
كاملا در
نهاد
ناخودآگاه
انسان هاي
ايراني-فارس
رخنه كرده و
حتي اعتراض
به آنرا
نشانه
پانتركسيم مي
دانند و
تمسخر ديگران
را پديده اي
طبيعي و حق
مسلم خود مي
انگارند.
بدون اينكه
قضاوتي قطعي
در مورد
درستي يا
تقلبي بودن
نظرسنجي
داشته باشم
بايد عنوان
كنم كه حتي
اگر تنها
يازده درصد
از طرفداران
فوتبال ايران
طرفدار
تراكتور
باشند با
توجه به حضور
اين تيم در
ليگ يك و حضور 6
ماهه در ليگ
برتر جذب اين
تعداد
تماشاچي نيز
موفقيت بزرگي
است و بيش از
پيش به اين
نتيجه رسيدم
كه طرفداران
تراختور نه
تنها
علاقمندان به
فوتبال بلكه
مي بايست
مديران و
مبارزيني
ميدان ديده
باشند چراكه
خواسته يا
ناخواسته
سرنوشتشان
شبيه به
سرنوشت
ملتشان شده
است. مي بايست
توان ادامه
راه و گسترش
فعاليت هاي
خود و مديريت
بحرانهاي
تحميلي به
تراكتور را
داشته باشيم.
حمله به
كمالوند و به
تصوير كشيدن
سنگ قبر پدر
وي، نظرسنجي
جنجالي و
مشكوك و از
همه زشت تر
گزارشي تحقير
آميز از كينه
هاي ژرف به
تراختور و
آذربايجان
نشان دارد. هر
چند روي صحنه
رويدادهايي
همچون
نظرسنجي
كاملا آشكار
است اما در
پشت صحنه دست
هاي بسياري
دركارند.
وقتي كمالوند
از تقلب در
مسابقه سخن
مي گويد
ساعتي بعد
مجبور به
تكذيب آن مي
شود آيا
كمالوند از
سوي
سازمانهاي
امنيتي اخطار
گرفته است يا ...؟
آيا آنها
موفق به
انتقام شدند؟
آيا آنها
موفق به
ايجاد حاشيه
براي تراكتور
شدند؟ ما چه
ابزاري براي
مقابله با
هجمه دستهاي
نامرئي و
مسلح به
مدرنترين
ابزار رسانه
اي و تصميم
سازي داريم؟
و....
همه
تماشاگران،
مربيان،
بازيكنان و
مسئولين تيم
بايد هوشيار
باشند.
به
عنوان آخرين
سخن پيشنهادي
دارم:
با
امضاي طوماري
به مسئولين
تراختور و
صداو سيما از
آنها بخواهيم
كه جلوي پخش
هرگونه مطلبي
در مورد
تراختور از
برنامه نود
را بگيرند.
با
تشكر- اوزگوز
قيزيل يورد -تهران
|
نویسنده:
Babek
salam
dostlar, mene bucur gelir ke bu kifir bir neqshedir. olar kimi
sherefsizlere chox rahatdir ke bir sade planla qabaxdan sechilmish
adamlarnan danishib, ve qabaxdan belli olan sozleri istedixleri kimi
yaysinlar. bu chox sade ve kem hezine bir plandir ke cavanlari turk
olmadan vursunlar ve turkleri ashagilasinlar. buna yapa bilecex hech bir
shey yoxdur, feqet yayib bilgi vermexdir. |
|
نویسنده:
Ayaz
چرا
این
تلویزیون و
مزدورش
فردوسیپور،
اون مردک
قصاب با اون
معتاد کنار
دستش رو که
اون کبوتر
بیچاره رو
کشتن تو
فیلمش نشون
نداد؟ چرا
فیلم فحشهای
رکیکی این
وحشیها تو هر
جمعی نثار
همه می کنند
چیزی نشون
ندادن اینها
همه نشون می
ده که این
ملت فارس از
آزربایجان
خاکش رو می
خواد نه ملتش
رو چرا این
جنبش سبز که
ادعای کلامی
عدالت
خواهی،
دموکراسی
خواهی دارد
اون صحنه که
پلیسها
پارچه شعار
نوشته ی تورک
دیلینده
مدرسه رو می
خواستن جمع
کنند و ملت
بهشون بی شرف
می گفتند در
هیچ کدوم از
سایتهاشون
حتی تو صدای
امریکا و بی
بی سیشون
نشون ندادن
شرم بر این
جنبش سبز که
در مقابل
جنبش ملی
آزربایجان
سکوت کرده و
اون رو به
سکوت محکوم
می کنه |
http://www.oyrenci.com/News.aspx?newsId=8621
روشنفكران
و
ناسيوناليزم
در ملت هاي
بدون دولت:
مطالعه موردي
كاتالان-
مونتسارت
گوبرنائو
سهشنبه
۲۹
دی ۱٣٨٨
- ۱۹
ژانويه ۲۰۱۰
Nationalism
and Intellectuals in Nations Without States: the Catalan Case;
Guibernau, Montserrat, The Open University, Walton Hall
مترجم:
ائلشن
گونئيلي
Elshen.Guneyli@gmail.com
ترجمه
شده توسط سايت www.oyrenci.com
مقدمه
مترجم: مقاله
اي كه پيش روي
خواننده است
را از چندين
جهت مفيد به
ترجمه دانستم:
اول اينكه در
باب ملت هاي
بدون دولت سخن
مي گويد، دوم
اينكه نقش
روشنفكران را
هم از جنبه
نظري و هم از
جنبه مطالعه
موردي مورد
تدقيق و سنجش
قرار مي دهد و
دست آخر اينكه
تجربه اي از
نوع ديگر و
آنهم مربوط به
ملت كاتالان
در سواحل
مديترانه اي و
مرزهايي
فرانسوي
اسپانيا را
برايمان
روايت مي كند.
هر چند ملت
كاتالان در
بسترهاي تمدن
غربي به سهم
بزرگي از حقوق
ملي خود دست
يافته و در
مقايسه با ملت
آذربايجان كه
در خفقان
استبداد شرقي
زندگي مي
گذراند مرفه
به نظر مي رسد
اما از بسياري
از جنبه ها
ويژگي هاي اين
ملت شبيه به
ملت
آذربايجان
است. عليرغم
اينكه مترجم
معتقد است كه
هر ملتي با
توجه به ويژگي
هاي دروني و
محيطي روش هاي
مبارزه مخصوص
به خود را مي
طلبد اما
آشنايي با
تجربيات
ديگران
همانند
تمرينهاي
فكري به
مبارزان ملي
در فهم
رويدادها و
تصميم گيري در
موقعيت هاي
خطير ياري
خواهد رساند.
چكيده
هدف
اين مقاله
فراهم نمودن
چارچوبي براي
مطالعه
ارتباط بين
روشنفكران و
ناسيوناليزم
در ملت هاي
بدون دولت
غربي است.
مشخصا، اين
نوشته بر روي
نقش
روشنفكران در
بازآفريني
ناسيوناليزيم
كاتالان در طي
ديكتاتوري
فرانكو بين
سالهاي 1939 تا 1975
تمركز خواهد
نمود.
مقاله
به سه بخش
تقسيم شده است.
در ابتدا، بخش
اول يك چارچوب
نظري شامل
تعريف مفاهيم
ملت، دولت، و
ناسيوناليزم
و همچنين
معرفي مفهوم
دولت هاي بدون
ملت را بنيان
مي گذارد. سپس
فرق بين "ناسيوناليزم
دولتي" و
ناسيوناليزم
در "دولت هاي
بدون ملت" را
بيان مي كند.
بخش دوم رابطه
بين
روشنفكران و
ناسيوناليزم
در آثار الي
كئدوري[1]،
تام نايرن[2]،
جان برولي[3]
و آنتوني دي.
اسميت[4]
را تحليل مي
كند. بخش سوم
زمينه هاي
ويژه اي را
بررسي مي كند
كه روشنفكران
در دولت هاي
بدون ملت در آن
مانور مي دهند.
اين نوشته به
مطالعه نقش
روشنفكران
كاتالان در
دفاع از زبان
مادري و
فرهنگشان در
طي رژيم
فرانكو تمركز
مي كند و سپس
پروسه اي كه در
طي سالهاي دهه
هاي 1960 و 1970
ناسيوناليزم
كاتالاني را
از سطح نخبگان
به سطح جنبش
توده اي منتقل
كرد، آناليز
مي كند. همچنين
به مقاومت
فرهنگي
روشنفكران
كاتالان در طي
اين مدت،
دلايل گرايش
برخي از
نخبگان به
ناسيوناليزم
و مولفه هاي
عقلاني و
عاطفي اي
استفاده شده
بوسيله
نخبگان به
عنوان عامل
بسيج توجه
ويژه اي شده
است.
بخش
اول
مقدمه:
تعريف دولت
هاي بدون ملت
مي
بايست تفاوت
مفهومي اساسي
بين ملت، دولت
و
ناسيوناليزم
مشخص گردد. در
بحث از "دولت[5]"
با اخذ تعريف
وبر، به "يك
جامعه انساني
كه مدعي حق
استفاده
انحصاري از
نيروي فيزيكي
در قلمروئي
مشخص مي باشد"
اشاره داريم،
گرچه تمام ملت
ها موفق به
تشكيل آن نمي
شوند و يا برخي
از آنها علاقه
به تشكيل آن
ندارند. در بحث
از "ملت[6]"
به خودآگاهي
يك جمعيت
انساني در
تشكيل يك
جامعه،
اشتراك در يك
فرهنگ مشترك،
وابستگي به يك
قلمرو واضح و
مشخص، داشتن
گذشته اي
مشترك و پروژه
اي براي آينده
با ادعاي حق
حاكميت بر آن
اشاره داريم.
از اينرو، از
نظر نويسنده
يك "ملت" پنج
مولفه را شامل
مي شود:
روانشناختي (آگاهي
بر تشكيل يك
گروه)،
فرهنگي،
قلمرويي(سرزميني)،
سياسي و
تاريخي. با
ارائه اين
تعريف، واژه
ملت را از دو
واژه دولت و
دولت-ملت
تمييز مي كنيم
و در ادامه از
اين تمايز در
بررسي "دولت
هاي بدون ملت[7]"
ياري خواهيم
گرفت. در بحث
از "ناسيوناليزم"
منظورمان
احساس تعلق به
يك جامعه اي
است كه اعضاي
آن بوسيله
مجموعه اي از
سمبل ها،
اعتقادها و
سبك زندگي
شناخته مي
شوند و ميل
دارند در مورد
سرنوشت سياسي
مشتركشان
تصميم بگيرند.
اما
هنوز واژه
ديگري وجود
دارد كه مي
بايست تعريف
شده و فرق آن
با واژه هاي
پيشين كه
بدانها اشاره
گرديد مشخص
گردد: ملت-دولت[8].
ملت-دولت (دولت-ملت)
پديده اي مدرن
است كه در
اثناي انقلاب
فرانسه در
اواخر قرن 18
ميلادي ظهور
يافت. مشخصه
دولت- ملت
ادعاي انحصار
بر حق مشروع در
استفاده از
زور در قلمرو
مشخص، تلاش در
جهت اتحاد
مردم تحت
تابعيتش
بوسيله يكسان
سازي[9]،
ايجاد فرهنگ،
سمبلها و
ارزشهاي
مشترك و احياي
سنتهاي و
اسطورهاي
اصيل و بعضا
اختراع آنها
مي باشد.
ويژگي
مشخص اين
مقاله از هدف
آن در فراهم
نمودن چارچوب
تئوريك براي
مطالعه رابطه
بين
روشنفكران و
ناسيوناليزم
در دولت هاي
بدون ملت ناشي
مي گردد. در
بحث از "دولتهاي
بدون ملت" به
ملت هايي
اشاره داريم
كه عليرغم
داشتن قلمروي
محصور شده در
درون سرحدات
يك يا چند
دولت، احساس
جداگانه از
هويت ملي
برپايه فرهنگ
مشترك،
تاريخ، تعلق
به قلمرو
مشترك و آرزوي
آشكار براي
حاكميت بر
خويش را دارند(Guibernau,
1999).
هم اكنون،
اغلب جنبش هاي
ناسيونالستي
در حال گسترش
در ملت هاي
بدون دولت
غربي در بين
ملت هايي به
وجود آمده است
كه قبلا تمايل
به هويت سياسي
و/يا فرهنگي
داشته اند و هم
اكنون بدان
استناد كرده و
آنرا احياء
نموده، با
موقعيت سياسي-اجتماعي
جديد سازگار
مي كنند.
تعيين
سرنوشت و تسلط
بر مقدرات
گاها به مثابه
خودمختاري
سياسي، و در
موارد ديگري
به داشتن حق
حياتي مستقل
تعبير مي شود.
كبك[10]،
كاتالونيا[11]،
اسكاتلند[12]،
باسك[13]
و فلندرها[14]
به استثناي
چند ملت بدون
دولت خواستار
خودمختاري
بيشتري هستند.
برخي از اين
ملت ها داراي
نوعي از دولت
هاي مخصوص به
خودشان هستند
و گاها
اختيارات
قابل توجهي
نيز به
پارلمانهاي
محلي شان
تفويض شده است.
اما
خودمختاري
سياسي و حتي
فدراليسم
اساسا با
استقلال
تفاوت دارند
چراكه موارد
مزبور سياست
خارجي و
اقتصادي،
دفاعي و مواد
قانون اساسي
را شامل نمي
شوند و درست به
اين دليل است
كه در ارجاع به
آنها واژه ملت
هاي بدون دولت
به كار برده مي
شود.
تمايز
ويژه بين "ناسيوناليزم
حكومتي" و "ناسيوناليزم
در دولت ها
بدون ملت"
براي شناخت
برخي از ويژه
گيهاي كليدي
ناسيوناليزم
در هر دو مورد
ضروري است. مي
بايست تاكيد
كنيم كه آنچه
دو نوع از
ناسيوناليزم
را از همديگر
متمايز مي كند
صرفنظر از
قضاوت ارزشي
در مورد آنها
به عنوان
ناسيوناليزم «خوب»
يا «بد» و يا «قومي»
و «مدني» است.
اغلب بيشترين
تفاوت بين دو
نوع از
ناسيوناليزم
به دستيابي
آنها به قدرت و
منابع بر مي
گردد؛ به گونه
اي كه
ناسيوناليزم
دولتي معطوف
به تحكيم و
قدرتمندسازي
دولت بوده و
ناسيوناليزم
در دولت هاي
بدون ملت
درگير حقانيت
بوده و اغلب
درپي ساخت
دولتي نوين مي
باشد.
وقتي
به ارزيابي
رابطه بين
روشنفكران و
ناسيوناليزم
مي پردازيم،
نويسنده در
حيطه تعريف
اسميت،
روشنفكران را
انسانهايي مي
داند كه آثار
هنرمندانه اي
خلق كرده و
توليد انديشه
مي كنند. بدين
ترتيب آنها را
از طيف گسترده
طبقه روشنفكر
و متخصصين كه
اين انديشه ها
و خلاقيت ها را
انتقال يا
انتشار داده و
توده اي آموزش
ديده از طريق
اين ايده ها
شكل مي دهند،
متمايز مي
كنيم(Smith
1991, p. 93).
قبل از بازگشت
به مطالعه
اختصاصي
وظيفه
روشنفكران در
دولت هاي بدون
ملت، اين
نوشته تئوري
كئدوري،
نايرن،
برويلي و
اسميت را كه
قسمتي از
كارهايشان را
به رابطه بين
ناسيوناليزم
و روشنفكران
اختصاص داده
اند مرور مي
كند، و مي
بايست تاكيد
كنيم كه آثار
آنها به نقش
ويژه
روشنفكران در
دولت هاي بدون
ملت نمي
پردازد. بر
عكس، آنها
فراموش كرده
اند به تفاوت
آشكار بين
روشنفكران
دولتي كه به
تحكيم
ناسيوناليزم
دولتي مي
پردازند و
روشنفكران در
ملت هايي كه
براي خود
دولتي
ندارند،
بپردازند. در
اين بين
كئدوري كه به
تحليل
روشنفكران در
جوامع
استعماري مي
پردازد يك
استثناست.
بخش
دوم
روشنفكران
و
ناسيوناليزم
الي
كئدوري:
در "مردان
حاشيه اي"
"...من در
مقابل جلال و
شكوهي كه بدان
تعلق ندارم
دست به شورش مي
زنم"
كئدوري
نگرشي مخالف
در قبال
ناسيوناليزم
را بنا مي نهد
و آنرا به
عنوان نوعي از
سياست تعريف
مي كند كه
معطوف به واقع
گرايي نبوده و
تنها هدف آن يك
جهان دروني
است و سرانجام
آن محو تمام
اصول سياسي مي
باشد.(Kedourie
1986, p. 85) او
ناسيوناليزم
را بيماري اي
مي داند كه در
غرب شكل گرفته
و سپس به ساير
نقاط جهان
منتشر شده است.
در ديدگاه وي،
روشنفكران به
دليل توليد
دكترين هايي
كه فرض مي كنند
ملت ها
گروههاي
آشكار و طبيعي
از نژاد انسان
از لحاظ
تاريخ،
انسانشناسي و
مدارك
زبانشناختي
مي باشد مقصر
هستند.
بر
طبق
ديدگاههاي
كئدوري،
روشنفكران
ناآرام و
منحرف از
سياست هاي
عقلاني منحرف
شده و به
رومانتيسيزم
روي آوردند و
ناسيوناليزم
را به عنوان
دكتريني كه
ظرفيت اعطاي
نقش مهم در
جامعه به آنها
دارد، توليد
كردند. او به
شدت منتقد
روشنفكران
رومانتيك
همچون فيخته[15]
و هردر[16]
بوده و
ناسيوناليزم
را كاملا
سرشار از
رومانتيزم
تعريف مي كند.
كئدوري
به نقش
روشنفكران در
جوامع
استعماري
تمركز مي كند.
او توضيح مي
دهد كه چگونه
افراد بومي
آموزش ديده
غرب كاملا از
جامعه سنتي
خود بيگانه مي
شوند و بوسيله
فرهنگ و رسوم
استعمارگران
هويت مي
يابند؛ تنها
به اين دليل كه
از موقعيت هاي
شرافتمندانه
و مسئوليت
هايي كه مختص
به
استعمارگران
سفيد است
محروم نگردند.
او مي نويسد:
يك
هندي تنها
وقتي مي تواند
از خدمات
اجتماعي
برخوردار
گردد كه كاملا
اروپاييزه
شده باشد؛
يعني كاملا بر
اساس و آميخته
با
كاراكترهاي
يك جنتلمن با
تحصيلات
بالاي
انگليسي زبان
باشد. اما
تاكنون اثبات
نشده است كه
فردي هندي با
چنين "آميختگي"
با
كاراكترهاي
مزبور بصورت
آسان و
اوتوماتيك
وار همچون يك
جنتلمن
انگليسي
رفتار كند (Kedourie1971,
p. 84).
در
حقيقت، آنچه
كئدوري در باب
نخبگان بومي
در جوامع
استعمارشده
مي نويسد
بسيار با
تحليل برخي از
نخبگان محلي
در ملت هاي
بدون دولت
مشابه است.
بويژه اينكه
برخي از
خويشاوندي ها
و قرابت هاي
منطقه اي اين
نخبگان به
عنوان سدي در
مقابل پيشرفت
آنها در
ساختار
اجتماعي-سياسي
و اقتصادي
حكومت محسوب
مي گردد.
مهمترين
مخالفت ها با
نظريه كئدوري
به اين مسئله
بر مي گردد كه
وي
ناسيوناليزم
توليد شده و
مورد دفاع
توسط
روشنفكران "رسمي/حكومتي"
را كه مقام و
موقعيت خود را
در ارتباط با
حكومت تعريف
مي كنند
ناديده مي
گيرد.
ناسيوناليزم
استعمارگر مي
بايست به دليل
عدم پذيرش فرد
الينه شده در
ملت
استعمارگر
عليرغم
همسانسازي
خود با وي مورد
انتقاد قرار
گيرد.
نظريه
كئدوري فرض مي
كند شكاف
گسترده اي بين
نخبگان فعال و
توده منفعل و
بدون جهت گيري
وجود دارد. به
اعتقاد وي،
تنها راه براي
متقاعد كردن
مردم در حمايت
از جنبش
ناسيوناليستي
استفاده از
تبليغات و
پروپاگاندا و
كنترل بر
آموزش است. جهت
بسيج مردم،
نخبگان مي
بايست "به
اعتقادات و
تجربيات بومي
گرايش داشته
باشند و به
خداي تاريكي و
رسومش بگروند
و اسطوره ها و
شخصيت هاي
صرفا مذهبي را
به سمبل ها و
قهرمانان
سياسي و
ناسيوناليستي
تبديل كنند كه
همگي بخشي از
قوميزه و
ناسيوناليزه
كردن اديان
جهاني و
فراتاريخي
است"(Smith
1998, p. 113).
كئدوري
عنوان مي كند
كه يك نخبه
روشنفكر همان
ناعدالتي
هايي را كه
توده مردم هم
ملتش از آن رنج
مي برند متحمل
مي شود و به
ساختن دكترين
ناسيوناليستي
با هدف حذف
موقعيت
ناعادلانه
موجود اقدام
مي كند؛ از
اينرو نخبه و
توده را در زير
يك عنوان واحد
متحد مي كند.
اما به عقيده
او هدف اين
روشنفكران
متعصب فراتر
از آرزوي
اتمام وضعيت
ناعادلانه مي
رود. هدف
روشنفكران
بدست گرفتن
قدرت در جامعه
و متوقف كردن
بيگانگي و
محروميتشان
از موقعيت ها و
مزايا است.
تام
نايرن:
بسيجگران
مردم
"قشر
نوين
روشنفكران
ناسيوناليست
متعلق به طبقه
متوسط مي
بايست توده را
به تاريخ
فرابخوانند؛
و كارت دعوت مي
بايست به
زباني كه آنها
مي فهمند
نوشته شود" (The
Break-Up of Britain, p. 340)
نايرن
رويكردي
ماركسيستي به
مسئله
ناسيوناليزم
دارد. او
ناسيوناليزم
را پديده اي
منسوب به
بورژوازي مي
داند كه مي
تواند از
گسترش
ناهمگون
سرمايه مابين
طبقات مشتق
شده باشد(Nairn
1977, p. 98-99).
ناسيوناليزم،
ناشي از
استثمار
مناطق حاشيه
اي است كه
نخبگان محروم
آن چاره اي جز
روي آوردن به
توده و
درگيركردن
آنها در يك
پروژه
ناسيوناليستي
ندارند. از اين
ديدگاه هدف
عمده
ناسيوناليزم
مخالفت با "توسعه"
اي است كه توسط
استعمارگران
كاپيتاليست
به اجرا درمي
آيد(Nairn
1977, p. 339).
نايرن
ظهور
ناسيوناليزم
در مناطق
محروم را عكس
العملي در
مقابل توزيع
نامتوازن
سرمايه مي
داند. اما او
وجود
استثناهايي
را نيز بين
رابطه اي كه وي
ميان
ناسيوناليزم،
عقب ماندگي و
حاشيه بودگي
بنا نهاده را
تائيد مي كند.
براي
بسيج توده اي و
كسب حمايت
براي جنبش
ناسيوناليستي،
روشنفكران
نخبه جديد مي
بايست بر روي
ساخت "جامعه
درون طبقاتي
نظامي[17]"
كه در هويت
مشتركي سهيم
مي شوند تلاش
نمايند؛
هرچند كه اين
هويت مشترك
جنبه اسطوره
اي داشته باشد.
نايرن
به مانند روچ[18]
و پيتر وورسلي[19]
يك پيشرفت
مرحله به
مرحله اي از
گسترش
ناسيوناليزم
از نخبه گان به
درون توده ها
را ترسيم مي
كند.
در
انديشه نايرن
در صورت
موفقيت جنبش
ناسيوناليستي،
حمايت توده اي
خشونت بار
خواهد بود. اما
بازگشت به
مردم بر چه
معني است؟ او
به سه دلالت و
معني اشاره مي
كند: (1) سخن گفتن
به زبان آنها؛
(2) بهره گيري از
جنبه هاي كلي "فرهنگي"
آنها كه با
انديشه هاي
روشنفكري
بدان ارجاع
شده و (3)
كنارآمدن با
تفاوت هاي
گسترده و هنوز
ناسازگار
عمومي و زندگي
رعيتي(Nairn
1977, p. 101).
جان
برويلي:
آفرينندگان
ايدئولوژي
"ناسيوناليزم
ريشه در پاسخ
روشنفكران به
مسئله مدرن
رابطه بين
دولت و جامعه
دارد" (Nationalism
and the State, p. 349)
برولي
ناسيوناليزم
را نوعي سياست
اساسا مخالف
مي داند. از
ديدگاه وي،
واژه "ناسيوناليزم"
براي اشاره به
جنبشي
اجتماعي مورد
استفاده قرار
مي گيرد كه در
جستجوي اعمال
قدرت و ايجاد
رضايت و
خشنودي از اين
اعمال از طريق
مقوله هاي
ناسيوناليستي
است(Breuilly
1982, p. 3).
برولي
همراستا با
كئدوري و
نايرن، بر
توانايي
ناسيوناليزم
در كسب حمايت
توده اي و
اعطاي نقش
برجسته به
روشنفكران و
متخصصين به
عنوان شخصيت
هاي كليدي در
ساختن
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
تاكيد مي كند.
اما بر طبق
انديشه هاي
وي، "ناسيوناليزم
نمي تواند به
عنوان سياست
طبقه اجتماعي
خاصي نگريسته
شود... و همچنين
نمي تواند به
عنوان سياست
روشنفكران
تلقي گردد"(Breuilly
1982, p. 332).
از
نقطه نظر او،
اين انديشه كه
"ناسيوناليزم
مي بايست
اساسا به
عنوان جستجوي
هويت و قدرت از
سوي
روشنفكران
بدون جايگاه
در نظر گرفته
شود مبالغه
آميز است". اما
برولي تاييد
مي كند كه
محروميت از
موقعيت هاي
مورد انتظار
كه باعث
رنجيدگي برخي
از نخبگان
روشنفكر شده
باشد ممكن است
به حمايت آنها
از ايدئولوژي
ناسيوناليستي
منجر شود كه مي
تواند هويت
جديدي را شامل"تصويري
از يك حكومت و
جامعه ايده ال
فراهم سازد"،
به گونه اي كه
آنها موقعيتي
مطمئن، مورد
احترام و
رهبرانه را
خواهند داشت(Breuilly
1982, p. 329).
او
عنوان مي دارد
كه سمبل ها،
مراسم و مناسك
به ايده هاي
ناسيوناليستي
از دو جنبه
فضاسازي مي
كنند: آنها
تصويري از ملت
ارائه مي دهند
و به مردم در
بيان انسجام
ملي اشان ياري
مي رسانند.
آنتوني
دي. اسميت: در
جستجوي
ايدئولوژي
"در
واقع يك قرابت
و كشش آگاهانه
اي بين يك مدل
از ملت مدني در
منطقه اي خاص و
موقعيت، نياز
و علايق و
منافع
مبارزين حرفه
اي وجود دارد"(National
Identity, p. 121)
اسميت
در كارهاي
ابتدائي اش به
تاثير مولفه
هاي ديني و
سياسي در ظهور
ناسيوناليزم
قومي بيشتر از
مولفه هاي
اجتماعي و
فرهنگي اشاره
داشت. به
اعتقاد وي
دوران مدرن
بوسيله گسترش
حكومت مبتني
بر علم يعني
دولتي كه از
علم و
تكنولوژي در
جهت اهداف
عمومي بهره مي
گيرد شناسايي
مي شود.
روشنفكران به
عنوان افراد
همسنگ كشيشان
حكومت هاي قبل
مدرن از چالش
بين حكومت
مبتني بر علم و
حكومت سنتي
مذهبي تاثير
پذيرفتند.
از
نظر اسميت
گسترش
روشنفكري
سكولار در
درون چارچوب
دولت مبتني بر
علم با چندين
مانع روبرو شد
كه به اين
موارد مي توان
اشاره نموده:
توليد مازاد
پرسنل با
كيفيت بالا،
مخالفت
بروكرات ها با
عقلانيت
انتقادي
روشنفكري،
بهره گيري از
نژاد و ديگر
زمينه هاي
فرهنگي از سوي
روشنفكران
براي دستيابي
به منزلت
هاي
اجتماعي بالا.
اسميت
بر نقش تعيين
كننده
روشنفكران در
مراحل اوليه
جنبش صحه مي
گذارد اما در
مورد كاركرد
آنها در مراحل
توسعه يافته
جنبش به ديده
شك مي نگرد. وي
مخالف افرادي
است كه
روشنفكران را
افرادي جوياي
قدرت تعريف مي
كنند هرچند كه
معتقد است
استثناهايي
نيز همانند
روشنفكران
برخي جوامع
استعماري
وجود دارد.
برخلاف
ديدگاههايي
كه به ملت به
عنوان موجودي
مصنوع و دست
ساخته مي
نگرند(Hobsbawm
and Ranger, 1983)،
اسميت "ريشه
هاي قومي-ائتنيكي"
مولفه هاي
فرهنگي اي كه
روشنفكران با
گزينش از ميان
آنها اقدام به
ساخت ملتي
مدرن مي كنند
برجسته مي
نمايد.
در
توضيح چرايي
تمايل
روشنفكران در
نقاط مختلف
جهان به
ناسيوناليزم
و تاثير
ماندگار آن بر
ايدئولوژي و
زبان
ناسيوناليزم،
اسميت به "بحران
هويت" تجربه
شده بوسيله
مردم بطور عام
و روشنفكران
به طور خاص
استناد مي كند
كه از چالش
حادث در مذهب
سنتي و جامعه
بوسيله حكومت
مبتني بر عقل
ناشي گرديده
است. او معتقد
است كه "راه حل
ناسيوناليستي"
به اشخاص
امكان مي دهد
تا هويت خود را
از هويت
اجتماعي ملي
خود دريافت
كنند.
بدينگونه فرد
به عنوان
شهروند داراي
حقوق از يك
جامعه سياسي
و همچنين
جامعه فرهنگي
مبتني بر
تاريخ و آينده
به رسميت
شناخته مي شود.
در اينجا
اسميت به
رابطه بين
شهروندي و
هويت ملي
تاكيد مي كند
كه نشانگر
ابعاد سياسي و
فرهنگي
ناسيوناليزم
است.
نوشته
هاي كئدوري،
نايرن، برولي
و اسميت قويا
روشنفكران را
در جايگاه
آفرينندگان
ناسيوناليزم
مي نهد.
بنابراين اين
محققين در
سازگار نمودن
موفقيت آميز
ناسيوناليزم
به عنوان
ايدئولوژي
سياسي مدرن با
حمايت توده
ها، و همچنين
رابطه بين
روشنفكران و
توده ها از
طريق گوناگون
نيازمندند.
كئدوري
بر شكاف
گسترده بين
نخبگان و توده
تاكيد دارد و
در مقابل
نايرن بر لزوم
ايجاد يك
جامعه درون
گروهي
همراستا با
اهداف عمومي
تاكيد نموده و
برولي بر
روابط تعاملي
بين نخبگان
روشنفكر و
توده اشاره
دارد. اسميت بر
كاراكترهاي
مشترك از هويت
ملي در بين
اعضاء ملت
متمركز مي شود.
هر
چهار صاحب نظر
بر نقش تعيين
كننده توده ها
در موفقيت
جنبش
ناسيوناليستي
تاكيد دارند.
همچنين آنها
بر قدرت
فرهنگ، زبان،
سمبل ها و
مراسم و مناسك
به عنوان پايه
هاي كليدي
ناسيوناليزم
تاكيد مي كنند.
آنچه آنها
فراموش مي
كنند اينست كه
آيا نقش
روشنفكران در
ملت هاي بدون
دولت متفاوت
مي باشد و اگر
چنين باشد
گستره آن چقدر
است.
بخش
سوم
روشنفكران
در ملت هاي
بدون دولت:
مطالعه موردي
كاتولونيا
بخش
سوم اين مقاله
تحليل نظري از
پس زمينه هاي
اجتماعي-
سياسي كه
روشنفكران در
ملت هاي بدون
دولت در آن عمل
مي كنند،
ارائه مي دهد و
بطور ويژه، بر
روي نقش
روشنفكران در
حفظ زبان و
فرهنگ
كاتالان ها در
دوران
ديكتاتور
فرانكو (1975-1939)
متمركز مي شود.
ابتدا،
تصويري مختصر
از مبارزات
مقاومت
فرهنگي
روشنفكران
كاتالان
ارائه مي
گردد، سپس
فرايندي كه
ناسيوناليزم
كاتالان از
نخبگان به
توده منتقل
گرديد تحليل
مي گردد. در
پايان، مقوله
هاي احساسي و
عقلاني مورد
بررسي قرار
خواهد گرفت كه
روشنفكران
كاتالان با
تمسك به آنها
نقش عناصر
بسيج گر در
ناسيوناليزم
معاصر
كاتالان را
بازي كردند.
زمينه
هاي اجتماعي-سياسي
نويسنده
معتقد است كه
مطالعه
ناسيوناليزم
در ملت هاي
بدون دولت
نيازمند يك
رويكرد ويژه
كه حائز دو
فاكتور كليدي
است مي باشد.
اول اينكه
ناسيوناليزم
غيرحكومتي[20](يا
خرده
ناسيوناليزم
يا
ناسيوناليزم
فرعي) همزمان
با
ناسيوناليزم
حكومتي مستقر
ظهور مي كند و
در ثاني،
نيازمند "نخبگان
جايگزين" است
كه آماده چالش
با حكومت و
ساختن
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
و هدايت جنبش
ناسيوناليستي
باشند.
(1)
ناسيوناليزم
در ملت هاي
بدون دولت
همزمان با
ناسيوناليزم
مستقر حكومتي
ارائه شده
توسط سيستم
آموزش
همگاني،
سيستم رسانه
اي ويژه،
نخبگان
سازماندهي
شده حكومتي و
مجموعه اي از
نهادهاي
سازنده دولت و
تعريف كننده
چارچوبهاي
سرزميني،
سياسي،
اجتماعي و
اقتصادي ظهور
مي كند. ملت
هاي رسمي و
منسوب به
حكومت مجسم
كننده مجموعه
اي خوشه اي از
نهادها هستند
كه معني دهنده
و حكومت كننده
بر كشور هستند
در حالي كه ملت
هاي فاقد دولت
ممكن است به
برخي از
خودمختاري
هاي سياسي و
فرهنگي
متمايل
نباشند.
اغلب
بيش از يك ملت
در زير چتر يك
حكومت زندگي
مي كنند.
همواره، يك
ملت بر ديگر
ملت ها برتري
مي يابد و نقش
رهبري را در
حكومت بر كشور
و همچنين در
تعريف هويت آن
با تكيه بر
استعلاي
فرهنگ و زبان
ويژه خود پيدا
مي كند و اقليت
هاي ديگر را به
حاشيه مي راند.
در اسپانيا
كاستيل ها به
ضرر
كاتالانها،
باسكها و
منطقه
گاليسيا ملت
حاكم هستند.
صرف
وجود يك جامعه
اي كه خود را
ملتي متمايز
از ملت رسمي كه
حكومت در صدد
اعتلاي آن است
به حساب آورد
تهديد و
ابهاماتي در
مشروعيت
حكومت به
عنوان نهاد
سياسي
يكپارچه پديد
مي آورد. حكومت
هاي
دموكراتيك
تفاوت هاي
دروني را به
رسميت مي
شناسند و
تمايلي به
استفاده از
واژه ملت در
ارجاع به ملت
هاي اقليت
ندارند، زيرا
پيامدهاي
سياسي حاصل از
آن همانند
شناسايي حق
تعيين سرنوشت
كاملا مشكل
ساز است. به
اين دليل،
حكومت ها
گرايش به
ناديده
انگاري
ناسيوناليزم
اقليت ها به
مثابه يك خطر و
يا حداقل به
عنوان پديده
اي نامطلوب و
دردسرساز
دارند.
روشي
كه حكومت ها
براي
پاسخگويي به
مطالبات ملت
هاي اقليت در
سرزمين خود به
كار مي برند به
ذات حكومت،
ويژگي هاي
جنبش
ناسيوناليستي
و حكومت هاي
حامي آن بستگي
دارد.
(2)
ظهور
يك جنبش
ناسيوناليستي
در ملت هاي
بدون دولت
نيازمند وجود
روشنفكراني
است كه آمادگي
ساختن گفتمان
ناسيوناليستي
اي متفاوت از
ناسيوناليزم
حكومتي را
داشته باشند.
در
مقابل
روشنفكران
منسوب به دولت-ملت
(ملت حاكم)
آثارشان را با
تكيه بر
چارچوبهاي
مستقر كه
بوسيله دولت
حمايت مي شود
خلق مي كنند.
زمانيكه يك
دولت ملت در
فرايند
آفرينش قرار
مي گيرد،
گفتمان
روشنفكران بر
اساس زبان و
فرهنگ و
همزمان در
حاشيه راني
فرهنگ و زبان
هاي منطقه اي
ساخته مي شود.
در نتيجه، اين
روشنفكران
اغلب منتقد و
حتي
نابودكننده
جنبش
ناسيوناليستي
منطقه اي
محسوب مي
گردند.
نخبگان
بالقوه
همراهي
و موقعيت "روشنفكران
بالقوه" در
گسترش جنبش
ناسيوناليستي
تعيين كننده
است. بدين
وسيله قصد
داريم به آن
اشخاص تحصيل
كرده اي كه در
صورت موفقيت
جنبش
ناسيوناليستي
رهبران آن
خواهند گرديد
اشاره كنيم.
نخبگان
بالقوه
عبارتند از:
الف)
نخبگاني كه از
رفتار حكومت
در قبال جامعه
خود ناخشنود
هستند. درجه و
شدت ناخشنودي
اين نخبگان
متفاوت است و
در برخي جوامع
به درجه
سركوبي و
تبعيض بستگي
دارد كه اعمال
آن دامنه اي
وسيعي از حقوق
فرهنگي،
اجتماعي
سياسي تا
استفاده از
زور و قدرت را
دربر مي گيرد.
نخبگان و
روشنفكراني
كه در جنبش
مقاومت ملي
كاتالان بر
عليه رژيم
ديكتاتوري
كاتالان
درگير شده اند
نمونه اي
مناسب مي
باشند.
ب)
افرادي كه از
موقعيت هاي
رسمي حكومتي
به دليل
موقعيت منطقه
اي محروم شده
اند. چنين
افرادي نمي
تواند كارهاي
خود را با وجود
چنبره قدرت
حكومتي به پيش
ببرند و
ناچارا
فعاليت
هايشان را به
منطقه بومي
خود محدود مي
كنند. براي
مثال مي توان
به نگرش و
رفتار
كاستيلي ها به
كاتالان ها
اشاره كرد كه
موجب محروميت
آنها از حضور
در ساختار
قدرت اقتصادي
و سياسي در طي
قرن نوزده و
بيشتر قرن
بيستم شد.
ج)
افرادي كه
وفاداري به
ملت بدون دولت
خود را بر
پيشرفت در
قالب آميختگي
با نخبگان
رسمي حكومتي
مقدم مي دارند.
اين مسئله
باعث تعهد
آنها در قبال
جنبش
ناسيوناليستي
مي شود كه در
نقطه مقابل
خواست هاي
حكومت قرار
دارد و به طور
اتوماتيك
منجر به
محروميت اين
نخبگان از
موقعيت هاي
نخبگان
حكومتي مي شود.
در اين مورد به
جاي محروميت
سيستماتيك
نخبگان منطقه
اي از سوي
حكومت اين
انتخاب خود
نخبگان منطقه
اي است كه منجر
به محروميت
آنها مي گردد.
در اسپانياي
دموكراتيك
معاصر ترجيح
برخي از
روشنفكران
كاتالان در
استفاده
انحصاري از
زبان
كاتالاني
باعث محروميت
آنها از دايره
روشنفكري
اسپانيايي
زبان مي شود؛
عليرغم اينكه
كارهاي آنها
معمولا به
اسپانيايي
ترجمه مي شود.
برخي بر اين
عقيده اند كه
دليل اينكار
دايره بزرگتر
روشنفكران
ملي-دولتي مي
باشد كه امكان
رقابت و مطرح
شدن را از آنها
مي گيرد در
حالي كه با
نوشتن به زبان
كاتالاني
رقابت منحصر
به ملت كوچكتر
كاتالان مي
شود و آنها
موقعيت خود را
آسانتر حفظ مي
كنند. اين
ديدگاه به
انديشه اي
اشاره دارد كه
معتقد است
روشنفكران در
جهت منافع
شخصي اقدام به
گسترش جنبش
ناسيوناليستي
مي كنند.
از
نظر نويسنده
گرچه منافع
شخصي نخبگان
در برخي موارد
نقشي اساسي در
تشريح چرايي
حمايت
روشنفكران از
ناسيوناليزم
در ملت هاي
فرعي/خرده ملت
ها[21]
بازي مي كند
اما استفاده
از اين ديدگاه
در تشريح
تعهدات
ناسيوناليستي
همه نخبگان
منحرف كننده
خواهد بود. عشق
اصيل و ناب به
ملت و اراده در
جهت شكوفايي
آن الهام بخش
بسياري از
جنبش هاي
ناسيوناليستي
در ملت هاي
بدون دولت
بوده است
بويژه در
زمانيكه
ملتها از لحاظ
فرهنگي،
سياسي و
اقتصادي تحت
فشار و سركوب
حكومت مركزي
قرار داشته
اند. در اينجا
وقف زندگي فرد
در راه دفاع و
اعتلاي شاخصه
هاي ويژه ملي
اش نيرويي
قدرتمند
محسوب مي گردد.
اين مسئله
موجب معني
يابي زندگي
فرد شده و
اهدافي منسجم
و واضح را براي
اقدامات وي
ترسيم مي
نمايد. افراد
بدليل همراهي
با پروژه
ناسيوناليستي،
خود را ملتزم
به حمايت
اخلاقي و
انسجام به
عنوان عضو يك
جنبش
ناسيوناليستي
با اهداف
همگاني مي
دانند. احساس
تعلق به ملتي
واحد مي تواند
در حين زندگي و
تجربه
برادرانه با
همديگر در
قالب جنبش يا
احزاب جنبش
گسترش يابد.
عليرغم
همه اين موارد
نبايد از
تفاوت و
اختلاف در بين
برخي از
رهبران جنبش
ها چشم پوشيد
به گونه اي كه
تقابل تند بين
رهبران جنبش
ها پديده اي
رايج است.
رقابت و حسادت
بين
روشنفكران
امري بسيار
شايع است. آنها
براي بيشتر
شناخته شدن،
موثرتر بودن و
كسب موقعيت
هاي مناسب تر
با هم كشمكش مي
كنند.
روشنفكران
و
ناسيوناليزم
در كاتالونيا
مقاومت
فرهنگي
در
طي دوران رژيم
فرانكو،
نخبگان
روشنفكر
كاتالان به دو
بخش تقسيم
شدند: آنهايي
كه از
فرانكوايسم
حمايت كردند و
آنان كه در
مقابل وي
ايستاده و
رسالت حفاظت
از زبان مادري
و فرهنگشان را
بردوش كشيدند.
اينگونه بود
كه وقتي گروه
اول با جريان
اصلي نخبگان
اسپانيايي
زبان
درآميختند،
گروه دوم بطور
اتوماتيك
محروم شدند و
اغلب توسط
رژيم مورد
آزار و اذيت
قرار گرفتند.
وقتي
پيشگامان در
نگهداري از
زبان و فرهنگ
كاتالاني را
بررسي مي
كنيم، مي
بايست بين دو
گروه تمايز
قائل شويم:
پيشگاماني كه
از بين افراد و
گروههاي خاصي
برخاستند، و
آنهايي كه از
بخشهاي دو
نهاد قدرتمند
يعني كليساي
كاتوليك و
دانشگاه ظهور
كردند.
پيشگامان
فردي و عمومي
موسسه
مطالعات
كاتالان (Institut
d^Estudis Catalans)، كه
در سال 1939 منحل
گرديده بود در
سال 1942 به وسيله
جوزف پويوي
كادافالچ[22]
و رومن آرامون[23]
سازماندهي
دوباره شد.
فعاليت هاي
زيرزميني آن
انتشار كتاب و
مقاله در باب
علوم، طب و
داروسازي و
غيره به زبان
كاتالاني را
شامل مي شد.
موسسه نيمه
مخفي با نام Omnium
cultural كه از
سال 1964 فعاليت
خود را آغاز
كرده بود، در
سال 1967 به طور
قانوني به
رسميت شناخته
شد و سپس شاهد
افزايش
رويايي در
تعداد اعضايش (از
639 نفر در سال 1968
به 11000 نفر در 1971)
بود. در بين
فعاليت هاي
اين موسسه مي
توان به تدريس
زبان
كاتالاني و
تامين مالي
جايزه تعهد به
نويسندگي به
زبان و الفباي
كاتالاني(Premi
d^honor de les lletres catalanes) نام
برد.
سازماندهي
همزمان دو
گروه فرهنگي
مخفي با نام
هاي Poesia
Amics de la
و Estudi or Miramar
به همراه
برگزاري
مسابقات ادبي
همانند Nit
de Santa Llúcia
و Cantonigrós
و انتشار
نشريات به
زبان
كاتالاني از
ديگر فعاليت
هاي عمده اي
بود كه بوسيله
نخبگان
روشنفكر
سازماندهي مي
گرديد(Casassas,
1999).
كليساي
كاتوليك
به
دنبال فعاليت
هاي شخصي
افراد،
كليساي
كاتوليك و
دانشگاه نيز
در تحكيم
فرهنگ
كاتالاني
مشاركت
نمودند. موضع
كليساي
كاتوليك
يكنواخت
نبود؛ در حالي
كه برخي از
بخشها از رژيم
فرانكو حمايت
مي كردند،
ديگران در
قبول
ديدگاهها و
رفتارهاي
تخريبگر
رابطه
قدرتمند و
تاريخي بين
مذهب و فرهنگ
كاتالاني بي
ميلي نشان مي
دادند. برخي از
بخش هاي
كليساي
كاتوليك با
برگزاري
سخنراني ها و
موعظه ها و
تعاليم مذهبي
به زبان
كاتالاني و
بهره گيري از
آن به عنوان
وسيله اي
فرهنگي و
ارتباطي نقش
تعيين كننده
اي بازي كردند.
در 1942، اولين
كتابي كه بعد
از جنگ داخلي
بطور رسمي به
زبان
كاتالاني
انتشار يافت،
كتابي مذهبي
بود و تحت
حمايت كليساي
كاتوليك
منتشر شد.
در
ميان اين
فعاليت ها
كليساي
مونتسرات[24]
نقش چشمگيري
در تداوم
انتشارات به
زبان
كاتالاني
داشت. آنها
در بين ديگر
كارهايشان،
برخي از
نشريات
كودكان (L^Infantil,
Tretzevents)، و
برخي از
نشريات
فرهنگي و
مذهبي cristiana)
(Serra
d^Or, Qüestions de vida
را تاسيس
كردند. در سال 1958
اين كليسا
انتشارات
استئلا[25]
را براي
اعتلاي كتاب
هاي مذهبي به
زبان كاتالان
تاسيس كرد و در
سال 1971
انتشارات پ.آ.ام
([26]PAM)
رسمي شد. اين
كليسا همچنين
پناهگاهي
براي
روشنفكران و
فعالين سياسي
مخفي از طيف
هاي مختلف بود.
دانشگاه
سازماندهي
رسمي زندگي
دانشجويي
توسط اشخاص
طرفدار رژيم و
در پيرامون
واحدهاي
دانشگاهي
متمركز گرديد
اما فعاليت
هاي مقاومت به
موازات
دانشگاهها
گسترش يافت.
جبهه
دانشجويي
كاتالونيا[27]
(Front Universitari de
Catalunya or FUC)
مردمان
بسياري با پيش
زمينه هاي
مختلف را
تركيب نمود.
اين جبهه از
بازسازي
كاتالونيا
مدافعه نمود و
جمعي شامل
منتقدان
سياست جنگ در
كاتالونيا را
توليد نمود.
ديگر
سازمانهاي
دانشجويي
شامل جبهه ملي
كاتالونيا [28]
(Front Nacional de Catalunya
or FNC) و
فدراسيون ملي
دانشجويان
كاتالونيا[29]
Catalunya or FNEC) (Federació
Nacional d^Estudiants de بود
كه وظيفه
هماهنگي
فعاليت هاي
مبارزاتي را
بر عهده داشت.
در اواسط و
اواخر دهه 1950
جنبش
دانشجويي با
ظهور انجمن
هاي جديد
دانشجويي
قدرتمندتر شد.
سه كمپين عمده
بوسيله
دانشجويان در
سالهاي 1960 و 1961 به
راه افتاد:
تقاضا براي
راه اندازي
دپارتمان
فرهنگ و زبان
كاتالاني، يك
كمپين در
اعتراض به
گسترش تاثير Opus
Dei و
تقاضا براي
عفو زندانيان
سياسي و
تبعيديان.
در
اواخر دهه شصت
و اوايل دهه
هفتاد، با
اوجگيري
حركات
دانشجويي در
فرانسه و
آلمان
طرفداري از
سازمانهاي
راديكال در
دانشگاهها
افزايش يافت و
خواسته هاي
ناسيوناليستي
به عنوان
خواسته هاي
بورژوازي
تعبير شد. در
پي آن گروههاي
ناسيوناليستي
تا پس از مرگ
فرانكو از
محيط هاي
دانشگاهي
ناپديد شدند.
از
نخبگان به سوي
جنبش توده اي
دو
پديده باعث
انتقال جنبش
ناسيوناليستي
كاتالان از
نخبگان به
درون توده هاي
مردمي شد:
آوازهاي
مردمي و
فلكولور جديد[30]
(نوكانچو NovaCançó)،
انجمن
كاتالونيا[31]
و ازدياد "اقدامات
متحد و
اشتراكي".
سالهاي
طولاني سركوب
كاتالانها
منجر به شكاف
گسترده اي بين
نخبگان
روشنفكر و
توده ها شده
بود و اين شكاف
خطري جديدي در
راه حيات
فرهنگ و زبان
كاتالاني بود.
جنبش نوكانچو (آوازهاي
مردمي و
فلكولور جديد)
از سالهاي دهه
شصت نقش كليدي
در بازتوليد
فضاي عمومي در
كاتالونيا
داشت. جنبش
توسط گروه
كوچكي از
خوانندگان
آماتور متعلق
به طبقه متوسط
شروع شد و
بزودي به
پديده اي
پرطرفدار
تبديل شد. با
گسترش
محبوبيت
آوازهاي
مردمي
كاتالان،
كنسرت هاي
آنها ممنوع
گرديد. جنبش
نوكانچو در
ايجاد احساس
جامعه اي واحد
در بين
كاتالانها و
بويژه جوانان
سهيم بود
چراكه آنها
هرگز اينچنين
با شور و
صميميت اين
احساسات را
ابراز نكرده
بودند(Giner
1998, p. 71-76).
انجمن
كاتالونيا (Assemblea
de Catalunya, 1971)
سيصد تن را از
گروههاي
اجتماعي و
گرايش هاي
سياسي مختلف
گرد هم آورد.
اين مهمترين
اتحاديه مخفي
بعد از جنگ
داخلي در
كاتالونيا و
ديگر نقاط
اسپانيا بود.
انجمن پلات
فرمي عمومي بر
پايه چهار
خواست را تهيه
كرد: (1) عفو
عمومي براي
زندانيان
سياسي و
تبعيديان؛ (2)
پايبندي به
حقوق بشر؛ (3)
استقرار
دوباره قانون
خودمختاري
سال 1932
كاتالونيا و ؛
(4) هماهنگي
جزيره هاي
انساني در
مبارزه براي
دموكراسي Playà
Maset 1991, pp. 301-302) (Batista and.
انجمن فعاليت
هاي اتحادبخش
خود را تا
اولين
انتخابات
دمكراتيك در 15
ژانويه 1977
ادامه داد. از
آن تاريخ به
بعد گروههاي
قانوني مختلف
براي در دست
گرفتن رهبري و
كسب نتايج خوب
منطقه اي و ملي
بر روي تفاوت
ها و اختلاف
هاي بين خود
تاكيد نمودند
و بدين ترتيب
اتحاد
روشنفكران
بطور محدودي
شكسته شد و
گفتمانهاي
ناسيوناليستي
مختلفي ظهور
كردند.
در
حالي كه
ديكتاتوري
هوادار
ايدئولوژي
محافظه كاري
پابرجا بود،
رژيم فرانكو
در نتيجه برخي
سياستهايي كه
مطمئنا بنا به
ضرورتهاي
زمان تغيير مي
كرد وارد
مراحل جديدي
شد. اين
تغييرات عكس
العملي در جهت
مقبول شدن در
نزد دموكراسي
هاي غربي بود و
بارديگر توسط
تاثيرات عميق
تكنولوژيك بر
روي رژيم در طي
سالهاي 50 و 60 تحت
فشار قرار
گرفت. علاوه بر
اين، ايده ال
هاي بازار
آزاد ساختار
اقتصادي
اسپانيا را به
طور عميقي
متحول ساخت و
پيامدهاي
ناخواسته اي
براي جامعه و
ساختار
اجتماعي
اسپانيا در پي
داشت.
در
سالهاي 1960 و 1970
جنبش مقاومت
بيشترين
دستاوردها را
در مبارزه بر
عليه رژيم
بدست آورد. براي
مثال سالهاي
اوليه 1970 شاهد
گسترش تعداد "اقدامات
منسجم[32]"
بود. منظور
نويسنده از "اقدام
منسجم"
اقدامي است
توسط نخبگان
القاء مي شود و
هدف آن بسيج
توده اي است.
هدف از يك "اقدام
منسجم" نشان
دادن قدرت
مخالفت با
تمركز بر
خواست هاي
ويژه و نمايش
دادن آن به
عنوان وظيفه
اي غيرقابل
انكار براي
حمايت توده اي
است كه آنرا
دريافت مي
كنند(Guibernau
1996, p. 105).
به عنوان
نمونه براي "اقدام
منسجم" كه
ناسيوناليزم
كاتالان را از
نخبگان به
توده مردم
منتقل كرد مي
توان به
تظاهرات
ميليوني
بارسلونا در 11
سپتامبر 1977 در
تقاضا براي
خودمختاري
كاتالونيا
اشاره كرد.
فرانكو
در سال 1975 مرد و
برنامه
اصلاحات
سياسي توسط
نخست وزير،
آدولف سووارز[33]،
به اجرا درآمد.
عليرغم آن،
موقعيتي كه
كاتالونيا با
نظام نوين
دموكراتيك
اسپانيا مي
بايست بدان
دست يابد هنوز
قطعي نشده است.
قانون اساسي
كه اسپانيا را
به عنوان
كشوري
دموكراتيك
معرفي كند و
خودمختاري به
كاتولونيا
اعطا نمايد در
سال 1978 به تصويب
رسيد.
شاخصه
هاي عقلاني و
عاطفي به
مثابه عوامل
بسيج
زمانيكه
روشنفكران
براي بيداري
ملي و توليد
جنبش
ناسيوناليستي
توده اي
مبارزه مي
كنند شاخصه
هاي عقلاني و
عاطفي در هم
تنيده مي شوند.
زمانيكه
ناسيوناليست
ها
استدلالهاي
همراستا با
اهداف جنبش را
ارائه مي
كنند،
عقلانيت
جريان مي يابد.
استقلال يا
خودمختاري
بيشتر مي
تواند به معني:
يك اقتصاد
بهتر با حمايت
از توسعه
منطقه اي و حق
حفظ ثروت
منطقه اي؛
كيفيت
بالاتري از
زندگي؛ رهايي
از برخي
محدوديت هاي
اعمال شده از
سوي دولت
مركزي و؛ حتي
تعميق
دموكراسي با
تمركززدايي و
حق تعيين
سرنوشت باشد.
جنبه
هاي عاطفي مي
تواند با
رسيدن جامعه
به نقطه اي كه
با تكيه بر
احساس هويت
جمعي از
محدوديت هاي
فردي مي گذرد،
اوج گيرد. تعلق
به يك ملت، اگر
در اذهان
اعضايش به
واقعيت
بپيوندد، به
آنها حس تداوم
برپايه احساس
جزئي از يك
فاميلي
گسترده بودن
تقديم مي كند.
همچنانكه
افراد در
خانواده هاي
ويژه خود
متولد مي
شوند، در ملت
ويژه خود نيز
قرار مي گيرند
كه به عنوان
عامل اجتماعي
كردن اصلي
افراد عمل مي
كند. افراد در
فرهنگ ويژه
خود بزرگ مي
شوند كه
راههاي
ارتباط افراد
با همديگر،
ديگران و
طبيعت را
تعريف مي كند.
استفاده از
زبان مشترك
ويژه ملت خود
احساس تعلق به
جامعه اي با
تاريخ و
مجموعه
ارزشهاي
مشترك را
افزايش مي دهد.
اين مسئله
فداكاري را
طلب مي كند،
احساس عشق و
عاطفه توليد
مي كند و
زمانيكه گروه
در خطري حياتي
قرار مي گيرد
ماندگار و
دائمي مي گردد.
شاخصه
هاي عقلاني در
ناسيوناليزم
معاصر
كاتالان
شاخصه
هاي عقلاني و
عاطفي حضور
قدرتمندي در
ناسيوناليزم
معاصر
كاتالان
دارند كه هم
اكنون به دو
قسمت اكثريت
طرفدار
خودمختاري
بيشتر در قالب
اسپانيا و
اقليت طرفدار
استقلال
كاتالونيا
تقسيم شده است.
در طي رژيم
فرانكو، هدف
اصلي احياي
دموكراسي بود
و در كنار آن
دستيابي به حق
توسعه فرهنگ و
زبان
كاتالاني و
بازسازي
نهادهاي
سياسي
خودمختاري
شان قرار داشت.
اينها خواست
هاي عقلاني
بودند كه
توانايي
انگيزش عكس
العمل هاي
شديد عاطفي را
داشتند.
در
اين بخش به
بررسي برخي از
شاخصه هايي كه
هم اكنون توسط
ناسيوناليست
هاي كاتالان
شامل
روشنفكران و
سياستمداران
جهت مشروعيت
دهي به خواست
هايشان در باب
خودمختاري
بيشتر براي
كاتالونيا
ارائه مي شود
مي پردازيم؛
در حاليكه
حدود بيست سال
از احياي دولت
خودمختار
محلي شان(Generalitat)
مي گذرد. از
ديدگاه آنها
كاتالونيا مي
بايست از
مراتب بالاي
خودگرداني
بهره مند گردد
و به آن كمك
مالي در جهت
تعادل
نابرابري هاي
منطقه اي
اعطاء گردد و
همچنين به
عنوان ملتي در
درون اسپانيا
مورد شناسايي
قرار گيرد كه
به معني توسعه
هويت كاملا
مختص به
كاتولونيا مي
باشد. برخي از
ناسيوناليست
هاي كاتالان
معتقدند كه
كاتولونيا
تنها از طريق
استقلال مي
تواند از جهت
فرهنگي و
اقتصادي
شكوفا شود و
بدينوسيله
خود را در نقش
يك بازيگر
سياسي بالغ در
صحنه بين
الملل ببيند.
به
نظر نويسنده
سه شاخصه در
متقاعد نمودن
هر دو دسته
داراي احساس
شديد هويت ملي
و آنهايي كه
تنها علاقمند
به حمايت از
جنبش
ناسيوناليستي
تنها در حدودي
كه به افزايش
كيفيت زندگي،
تعميق
دموكراسي و
پويايي جامعه
مدني هستند
وجود دارد.
اول
اينكه سهم
كاتالونيا در
خزانه
اسپانيا
بيشتر از
دريافتي هايي
است كه از دولت
مركزي داده مي
شود. اين مسئله
به عنوان يك
ناعدالتي
ظاهر مي شود كه
مي توانست بر
خلاف اين
روند، موجب
بهبود وضعيت
زندگي در
كاتالونيا
شود.
دوم
اينكه،
تمركززدايي
سياسي تمايل
به قدرتمند
نمودن
دموكراسي
دارد چراكه
تصميم سازي را
به مردم نزديك
تر مي كند.
مشكلات در
همان منطقه اي
كه به وجود مي
آيند شناسايي
شده، بررسي و
حل مي شوند.
سياستمداران
منطقه از
احتياجات و
علايق راي
دهندگانشان
بيشتر اطلاع
دارند و
آنچنان كه اين
ديدگاه نتيجه
گيري مي كند
قدرت بيشتري
مي بايست به
كاتالونيا
تفويض شود تا
دموكراسي
اسپانيا
قدرتمندتر
شده و مشاركت
دموكراتيك
بيشتري در
منطقه شكل
گيرد.
سوم
اينكه تفويض
قدرت به
نهادهاي
منطقه اي
نيازمند
بازتخصيص
منابع براي
تسهيل در
سياست هاي
گسسته و
همچنين
برنامه ريزي
بودجه اي
منطقه اي است.
اين پروسه در
احياي جامعه
مدني، ترغيب
پيشگامي محلي
و منطقه اي
شامل پروژه
هاي فرهنگي،
اقتصادي و
اجتماعي سهيم
خواهد بود.
تقاضا براي
خودمختاري
بيشتر با
آرزوي افزايش
توانايي و
اثربخشي
كاتالونيا در
حكومت برخود و
شناخته شدن به
عنوان بازيگر
جداگانه در
اتحاديه
اروپا و ساير
نهادهاي بين
المللي مرتبط
مي باشد.
شاخصه
هاي عاطفي در
ناسيوناليزم
معاصر
كاتالان
شاخصه
هاي عاطفي در
ناسيوناليزم
كاتالان بر
احساس تعلق به
فرهنگ و مردم
سرزميني كه در
طي ساليان
دراز در غم و
شادي هاي هم
شريك بوده
اند، تاكيد مي
كند. اين شاخصه
ها پيرامون سه
شاخه اصلي
تاريخ،
سرزمين و هنر
نمو كرده اند.
اول
اينكه قسمت
قابل توجهي از
مردم كه تحت
حاكميت
فرانكو رنج
كشيده اند هم
اكنون تصوير
زنده اي از
شكنجه،
زندان،
تبعيد،
محكوميت و
نبود آزادي
براي ترويج
زبان مادري و
فرهنگشان را
پيش مي كشند.
خاطرات سركوب
در حكومت
كاتالان با
ليست طويلي از
تلاشهاي مكرر
دولت اسپانيا
در جهت نابودي
فرهنگ، زبان و
نهادهاي
سياسي
كاتالونيا
مرتبط مي باشد.
زماني كه
كاتالانها از
تاريخشان مي
گويند حوادث
تاريخي كليدي
اي، با بار
معنايي ويژه و
ظرفيت تحريك
عكس العملهاي
احساسي ديده
مي شود. براي
مثال
رويدادهاي
تاريخي اي
همچون قيام
دروگران [34]
در سال 1640
ميلادي،
اتحاد آنها در
مقابل رفتار
خشن كاستيلي
ها، نابودي
حقوق و آزادي
كاتالانها در
11 سپتامبر 1714 كه
به عنوان روز
ملي
كاتالونيا
انتخاب شده
است و محاصره
بارسلونا در
حمله سهمگين
فرانكو-اسپانيايي
در ميان آنها
قرار دارند.
فيليپ پنجم
دستور انحلال
نهادهاي
سياسي
كاتالونيا را
صادر كرد و
كاتالونيا
تحت اشغال
رژيم او قرار
گرفت؛ زبانش
ممنوع شد و
كاستيلي ها (اسپانيايي
زبانها) مناصب
رسمي را در دست
گرفتند(Balcells
1996, p. 12-17).
شاخصه
دو به قلمرو و
سرزمين
كاتالونيا
اشاره دارد كه
موضوع مجادله
بوده است.
تعداد عمده اي
از مردم به
آنچه كشور
كاتالان مي
خوانند؛ شامل
كاتالونيا،
والنسيا[35]،
جزاير
باليريك[36]
و سرزميني در
قسمت پيرنيس[37]
در قسمت
فرانسوي مرز
ارجاع مي كنند.
آنها ادعاي
خود را چنين
توجيه مي كنند
كه اين قلمرو
كه در قرون
وسطا تحت سلطه
كنت بارسلونا
بود، داراي
ويژگي هاي
زبانشناختي و
پس زمينه
فرهنگي مشترك
با
كاتالونياي
امروزي است.
لهجه هاي
كاتالاني هم
اكنون در
والنسيا،
جزاير
باليريك و
منطقه اي در
حوالي
پرپيگنان[38]
در فرانسه
صحبت مي شود.
مناظر
طبيعي و مناطق
تاريخي به
صورت عاطفي
برجسته مي
شوند و به
عنوان تجسم
كنندگان
رسوم، تاريخ و
فرهنگ
كاتالاني به
نمايش گذاشته
مي شوند. صومعه
ري پل،
مونتسرات و Cuixà
(در فرانسه)؛
كوهايي
همانند
كانيگو[39]
در فرانسه، يا
مناطق تمدني
همانند فوسر
دي لس مورئرس[40]
در بارسلونا
در بين اين
موارد قرار
دارند.
سوما،
آثار برگزيده
هنري
هنرمندان به
سمبلهاي هويت
كاتالاني
مبدل شده است
كه اغلب
نمايشگر
قسمتي از
فرهنگ متعالي
كاتالاني است
كه در صحنه بين
المللي نيز به
رسميت شناخته
شده اند. آثار
ژان ميرو[41]،
سالوادور
دالي[42]،
آنتوني گوادي[43]،
آنتوني
تاپيئس[44]
و پائو كاسالس[45]،
در بين ديگران
شانه به شانه
آثار خوب
رومانسكيو[46]
و هنر گوتيك[47]
(منطقه گوتيك
بارسلونا)
قرار مي گيرند.
فلكولور غني
كاتالان شامل
ساردانا[48]
(رقص ملي
كاتالان) مي
بايست به ليست
سمبلهاي هويت
كاتالان
افزوده شوند.
قدرتمندترين
سمبل هويت
كاتالاني كه
گاها از طبقه
بندي و
تيپولوژي
موسسه هاي
ورزشي فراتر
مي رود تيم
فوتبال
بارسلونا است.
در طي حكومت
فرانكو، كلوب
فوتبال
بارسلونا[49]
(Barça) به
عنوان
نمايشگر ملت
كاتالان و
نمونه مقاومت
ملي بر عليه
ديكتاتوري
محسوب مي شد.
پيروزي هاي
بارسا در
كاتالونيا به
عنوان پيروزي
كاتالانها
جشن گرفته مي
شود و بازي
بارسا با رئال
مادريد براي
هر دو طرف
اهميتي فراتر
از يك مسابقه
ورزشي دارد.
احساسات و
عواطف همچنان
دور ورزشگاه
نيوكمپ (ورزشگاه
بارسا) موج مي
زند. هم اكنون
ناسيوناليست
هاي كاتالان
كمپيني را
براي درخواست
از دولت مركزي
جهت تشكيل تيم
ملي
كاتالونيا
جهت رقابت هاي
بين المللي به
راه انداخته
اند. اين حركت
قسمت عمده اي
از مردم را با
خود همراه
كرده و آنها به
دولت اسپانيا
جهت
برگرداندن
راي اوليه
منفي اش فشار
وارد مي كنند.
روشي
كه مردم به خود
به عنوان
شركاي يك
ميراث همگاني
از طريق
تاريخ،
سرزمين و هنر
هويت مي دهند
يا آنها را
بازگو مي كنند
بسته به
جوامعشان
يكسان نيست.
اشاره به اين
نكته ضروري
است كه سمبلها
بسيار
تاثيرگذار
هستند؛ آنها
تفاوت ها را به
تشابهات واضح
تبديل مي كنند
و به مردم
امكان سرمايه
گذاري در
جامعه اي با
ايدئولوژي
يكپارچه را مي
دهند. از نظر
نويسنده اين
توانايي
ناسيوناليزم
است كه
مردماني از
مراتب فرهنگي
و زمينه هاي
اجتماعي
مختلف را گرد
هم مي آورد.
قدرت
شاخصه هاي
عاطفي از جذب
افرادي با
فرهنگ مشترك،
احساس تعلق به
سرزمين
يكسان،
دارندگان
تجربه اي
مشترك از
گذشته و پروژه
اي براي آينده
ناشي مي شود.
روشنفكران،
رهبران سياسي
و روحانيون
مذهبي با بهره
گيري از عناصر
كليدي هويتي و
با بازتوليد
آنها احساس
تعلق به ملتي
واحد را
برجسته مي
كنند. بدين
ترتيب افراد
خويشتن را
فراموش مي
كنند و
احساسات تعلق
به گروه جاي
آنها را اشغال
مي كند.
نتيجه
گيري
روشنفكران
نقشي دوگانه
بازي مي كنند.
از يك طرف آنها
معماران جنبش
ناسيوناليستي
با استفاده از
شاخصه هاي
فرهنگي،
تاريخي،
اقتصادي و
سياسي هستند
كه
كاراكترهاي
ويژه ملت را
قوام مي بخشند
و با مشروعيت
دهي به آن در
مورد آينده آن
تصميم مي
گيرند.
از
سويي ديگر،
همچنان كه
تاكنون اشاره
داشته ايم،
روشنفكران
ويران كننده و
سازنده
گفتمان ها
هستند كه
مشروعيت نظم
كنوني را به
سراشيبي سقوط
مي برند. آنها
وضعيت كنوني
ملتشان را
محكوم مي كنند
و با بهره گيري
از ارتقاء سطح
مناقشات راه
حل جايگزين را
ارائه مي
نمايند. آنها
مي بايست به
عنوان فرموله
كنندگان
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
شناخته شوند
اما كار
روشنفكران
تنها به اينجا
ختم نمي شود؛
چراكه بسياري
از آنها در
هيئت شورشيان
و بسيجگران
جنبش
ناسيوناليستي
ظاهر مي شوند.
والنتي
آلميرال[50]
(1904-1841)، اريك پرات
دي لا ريبا[51]
(1917-1870)، يوردي
پويول[52]
(1930) نمونه كوچكي
از نمايندگان
ايدئولوژي
ناسيوناليزم
كاتالان
هستند كه به
رهبران
تاثيرگذار
سياسي تبديل
شدند.
در
اين مقاله بحث
كرده ايم كه دو
فاكتور اصلي
زمينه
اجتماعي-سياسي
اي كه
روشنفكران در
ملت هاي بدون
دولت در آن عمل
مي كنند را
تعريف مي كند.
اول اينكه،
ناسيوناليزم
خرده ملت ها
همزمان با
ناسيوناليزم
دولتي مستقر
با نخبگان،
فرهنگ، سيستم
آموزش، رسانه
هاي مخصوص به
خود و شناسايي
بين المللي به
عنوان نهاد
سياسي ظهور مي
كند. و دوم
اينكه
ناسيوناليزم
در دولت هاي
بدون ملت براي
موفقيت
نيازمند وجود
نخبگان
جايگزين هست
كه بتوانند
سازنده
گفتمان منتقد
وضعيت موجود
باشد و
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
جايگزين را
فرمول بندي
كنند.
در
نتيجه گيري
اجازه دهيد
موضوعات اين
نوشته را
خلاصه نماييم.
الف)
يك تركيب از
فاكتورها
چرايي رويكرد
روشنفكران به
ناسيوناليزم
در ملت هاي
بدون دولت را
توضيح مي دهد.
برخلاف
اشخاصي
همانند
كئدوري كه
اصرار دارند
روشنفكران
تنها به دليل
منافع شخصي به
جنبش هاي
ناسيوناليستي
مي پيوندند،
با نظرات
برولي موافقم
كه معتقد است؛
ممكن است
منافع شخصي در
برخي موارد
عامل
تاثيرگذاري
باشد اما كلي
انگاري آن
نادرست است.
نوع
دوستي و كشش
ناب به آزادي
سرزمين مادري
در اغلب موارد
پيوند دهنده
روشنفكران به
ناسيوناليزم
است. براي
مثال در مراحل
اوليه جنبش
ناسيوناليستي،
سطح بالايي از
نوعدوستي و
عشق به وطن به
عنوان نيرويي
قدرتمند در
شكل دهي
اقدامات
روشنفكران
محسوب مي گردد.
همچنانكه
تجربه
كاتالان ها در
زمان رژيم
فرانكو نشان
مي دهد، حتي
قرار داشتن در
شرايط سركوب
به شعله ورتر
شدن اين
احساسات و
عواطف كمك مي
كند. در چنين
شرايطي
همراهي با
جنبش
ناسيوناليستي
نه تنها موجب
محروميت از
حلقه نخبگان
حكومتي مي شود
بلكه خطرات
جاني نيز به
همراه دارد.
هر
چند پاسخ دادن
به اين پرسش كه
چرا در
اسپانياي
دموكراتيك
معاصر
روشنفكران
كاتالان به
اقدامات
ناسيوناليستي
ادامه مي دهند
نيازمند
تحليل هاي
پيچيده بوده و
از حوصله اين
مقاله خارج
است اما برخي
اشارات با
توجه به شاخصه
هاي عاطفي و
عقلاني
نهادهاي بسيج
در اين مقاله
تشريح شده اند.
ب)
همچنانكه
كئدوري،
نايرن، برولي
و اسميت
موافقند در
صورت موفقيت
جنبش
ناسيوناليستي
نقش توده هاي
مردم چشم گير
بوده است. در
طي رژيم
فرانكو،
بزرگترين
مشكل بر سر
حيات هويت
كاتالاني
وجود شكاف بين
روشنفكران
كاتالاني
طرفدار سياست
يكسانسازي
فرانكو و
نخبگان
طرفدار ترويج
فرهنگ والاي
كاتالاني بود.
علاوه بر اين
جمعيت قابل
توجهي از
كاستيلي هاي
مهاجرت داده
شده از ديگر
نقاط اسپانيا
كه از حمايت
دولت مركزي
بهره مي برند
در نبود
نهادهاي
سياسي
كاتالان براي
مقابله با
آنها در تضعيف
و نابودي
فرهنگ و زبان
كاتالاني
سهيم شدند.
كاتالونيا
شاهد مهاجرت
يك ميليون و
چهارصد هزار
كاستيلي زبان
در بين سالهاي
1950 تا 1975 بود كه در
اين سالها
جمعيت
كاتالونيا از
سه ميليون به
پنج و نيم
ميليون
افزايش يافت.
روشنفكران
و رهبران
سياسي مخفي با
آگاهي از لزوم
تبديل
ناسيوناليزم
به يك جنبش
توده اي، بر
نياز به تشكيل
جامعه اي درون
گروهي شامل
تمام اعضاي
جامعه
كاتالان حول
هدف همگاني
مبارزه با
ديكتاتوري
فرانكو اصرار
داشتند. آنها
براي آزادي
همراه با
احياي
دموكراسي و
حفظ هويت
كاتالاني
مبارزه كردند.
دموكراسي
احياء گرديد؛
و رابطه بين
روشنفكران و
توده با تامين
ناسيوناليزم
كاتالاني
توسط احزاب
سياسي اي كه هم
اكنون قانوني
شده اند، به
ثمر نشست.
عنوان
و آدرس كامل
اين مقاله:
Guibernau,
Montserrat. Nationalism and Intellectuals in Nations Without States: the
Catalan Case; The Open University, Walton Hall, Milton Keynes MK7 6AA,
WP
núm. 222, Institut de Ciències Polítiques i Socials, Barcelona, 2003
منابع
(References)
BALCELLS,
A.: Catalan Nationalism. London, Macmillan, 1996.
BATISTA,
A.; PLAYÀ MASET, J.: La Gran Conspiració: crónica de
l^Assemblea de
Catalunya.
Barcelona, Empúries,
1991.
BENET,
J.: Catalunya sota el régim franquista. Paris, Edicions Catalanes de
Paris,
1973.
BREUILLY,
J.: Nationalism and the State. Manchester, Manchester University
Press,
1982.
CASASSAS,
J. (ed.): Els intel.lectuals i el poder a Catalunya
(1808-1975).
Barcelona,
Pòrtic, 1999.
ELLIOTT,
J.H.: The Revolt of the Catalans. Cambridge, Cambridge University
Press,
1963.
FABRE,
J.; HUERTAS, J.M.; RIBAS, A.: Vint anys de resistència
catalana (1939-
1959).
Barcelona, La Magrana, 1978.
FAULÍ,
J. “Un segle d^edicions montserratines”, Serra d^Or, 478, p. 35-39.
GINER,
S.: La Societat Catalana. Barcelona, ICE, 1998.
GOULDNER,
A.: The future of intellectuals and the rise of the New Class. London,
Macmillan,
1979.
GUIBERNAU,
M.: Nationalisms. Cambridge, Polity Press, 1996.
GUIBERNAU,
M.: Nations without States. Cambridge, Polity Press, 1999.
HOBSBAWM,
E.; RANGER, T. (eds.): The Invention of Tradition. Cambridge,
Cambridge
University Press, 1983.
HODGKIN,
T.: Nationalism in Colonial Africa. London, Muller, 1956.
HROCH,
M.: Social Preconditions of national revival in Europe. Cambridge,
Cambridge
University Press, 1985.
KAUTSKY,
J.H.: Political change in underdeveloped countries:
Nationalism and
Communism.
New York, Robert E. Krieger Publishing Company, 1976.
KEDOURIE,
E.: Nationalism. London, Hutchinson, 1960.
KEDOURIE,
E.: Nationalism in Asia and Africa. London, Weidenfeld and Nicolson,
1971.
KOHN,
H.: The Idea of Nationalism. New York, Collier-Macmillan, 1967.
MASOT
i MUNTANER, J.: “Cristianisme i Catalanisme” in TERMES, J. et altri
(eds.):
Catalanisme: història, política i cultura. Barcelona, L^Avenç.
NAIRN,
T.: The Break-Up of Britain. London, NLB, 1977.
PINARD,
M.; HAMILTON, R.: “The class bases of the Quebec independence
movement:
conjecture and evidence”, Ehnic and Racial Studies, 7 (1), 1984,
p.
17-54.
SMITH,
A.D.: National Identity. London, Penguin Books, 1991.
SMITH,
A.D.: Nationalism and Modernism. London, Routledge, 1998.
TREVOR-ROPER,
H.: Jewish and Other Nationalisms. London, Weidenfeld and
Nicolson,
1962.
VILAR,
P. (ed.): Història de Catalunya, vol. 2 by DE RIQUER, B.; CULLA, J.B.
Barcelona,
Edicions 62, 1989.
WEBER,
M.: “Politics as a Vocation” in GERTH, H.H.; WRIGHT, Mills, C. (eds.):
From
Marx Weber: essays in sociology,
London, Routledge, 1991 [1948].
WORSLEY,
P.: The Third World. London, Weidenfeld and Nicolson, 1964.
زيرنويس
ها:
[1]
-
Elie Kedourie
[2]
-
Tom Nairn
[3]
-
John Breuilly
[4]
-
Anthony D. Smith
[5]
-state
[6]
-nation
[7]
-nations without states
[8]
-
nation-state
[9]
-
homogenisation
[10]
-
Quebec
[11]-
[12]
- Scotland
[13]
-
Basque
[14]
-
Flanders
[15]
-
Fichte
[16]
-
Herder
[17]
-militant
inter-class community
[18]
-Hroch
[19]
-Peter
Worsley
[20]
-sub-state
nationalism
[21]
-
sub-state
[22]
-Josep
Puig i Cadafalch
[23]
-Ramon
Aramon
[24]
-
Abbey of Montserrat
[25]
-
Estela
[26]
-
Publications of the Montserrat^s Abbey
[27]
-The
University Front of Catalonia
[28]
-National
Front of Catalonia
[29]
-National
Federation of
Students of Catalonia
[30]
-
New Folk Song
[31]
-The
Assembly of Catalonia
[32]
-
solidarity actions
[33]
-Adolfo
Suárez
[34]
-The
Revolt of
the Reapers
[35]
-Valencia
[36]
-Balearic
Islands
[37]
-Pyrenees
[38]
-Perpignan
[39]
-Canigó
[40]
-Fossar
de les Moreres
[41]
-Joan
Miró
[42]
-Salvador
Dalí
[43]
-Antoni
Gaudí
[44]
-Antoni
Tàpies
[45]
-Pau
Casals
[46]
-Romanesque
(Taüll)
[47]
-Gothic
[48]
-sardana
[49]
- Barcelona
Football Club
[50]
-Valentí
Almirall
[51]
-Enric
Prat de la Riba
[52]
-Jordi
Pujol
http://www.oyrenci.com/Articles.aspx?articleId=2376
كلوب
ورزشي
بارسلونا و
شكل گيري
هويت
كاتالاني[1]
Emma
Kate Ranachan
McGill
University, Montréal, Canada
مترجم:
ائلشن
گونئيليelshen.guneyli@gmail.com
ترجمه
شده توسط
سایت www.oyrenci.com
مقدمه
مترجم:
كاتالونيا
ايالتي
خودمختار در
سواحل
مديترانه اي
اسپانيا است.
ملت كاتالان
جزو قديمي
ترين ملل
اروپا مي
باشند كه
آثار فرهنگي
و فكري
بسياري در
منطقه داشته
اند. در دهه 40
ميلادي
كاتالونيا به
اشغال
ديكتاتوري
فرانكو درآمد
و مبارزه اي
طولاني را
جهت حفظ هويت
خود آغاز
نمود. موفقيت
هاي اين ملت و
شباهت آن با
ملت
آذربايجان
همواره مترجم
اين نوشته را
ترغيب مي كرد
تا به معرفي
اين مدل به
فعالين حركت
ملي بپردازد.
عليرغم همه
اينها اين
حضور تيم
فوتبال
تراكتورسازي
تبريز و
ضرورت آموختن
از نمونه ها و
تجربه هاي
موفق مشابه
بود كه
ترديدها را
از بين برد.
اين ضرورت
وسوسه آميز
موجب گرديد
تا قبل از
معرفي هويت
تاريخي،
ساختار
حكومتي،
ادبيات و
تاريخ مبارزه
كاتالونيا به
سراغ تيم
بارسلونا
برويم! نوشته
اي كه پيش رو
داريد ترجمه
مقدمه اي از
يك تئز بسيار
آموزنده با
عنوان(Cheering
for Barça:FC Barcelona and the shaping of Catalan identity; Emma Kate
Ranachan)
است
كه بدينوسيله
از علاقمندان
به اين موضوع
دعوت مي
نمايم با
دانلود و
مطالعه تمام
آن و در صورت
امكان ترجمه
يا خلاصه
نويسي از آن
بر غناي
تئوريك حركت
ملي
بيافزايند.
خوانندگان
این مقاله به
وضوح
درخواهند
یافت که
مقاله با
اینکه سرگذشت
یک تیم ورزشی
را روایت می
کند به زیبای
تاریخ مبارزه
ملت کاتالان
را به تصویر
می کشد. در
روزهای آینده
در مورد ملت
کاتالان باز
خواهیم نوشت.
«ابتدا
لازم مي دانم
از مردم
گلاسكو كه
وقتي
انگلستان در
جام ملت هاي
اروپا در سال 1996
مغلوب آلمان
شد با جشن هاي
شادماني خود
به من نشان
دادند چگونه
فوتبال مي
تواند زمينه
را براي
احساسات ملي
گرايانه
بگشايد، تشكر
نمايم.»
اين
تئز رابطه
بين كلوب
فوتبال
بارسلونا (Barça)
و
حركت
ملي گرايانه
كاتالان را
ارزيابي مي
نمايد. بارسا
از زمان
تاسيس به
عنوان يك
كلوب كاتالان
شناخته شده
است. اين هويت
در زمان
حكومت
ديكتاتوري
فرانكو كه
ابراز هويت
كاتالاني در
فضاي عمومي
بالاجبار
ممنوع گرديد
محتواي ديگري
بخود گرفت.
كاتالونيا از
طريق تيم
بارسلونا و
ديوارهاي
نيوكمپ بود
كه توانست
هويت خود را
تداوم بخشد.
پايان رژيم
فرانكو فرصتي
جديد را براي
بيان هويت و
راه حلهاي
سياسي گشود و
نيروي جهاني
شدن هواداران
بارسلونا را
تا خارج از
قلمرو
كاتالان
گسترش داد؛
يعني جائيكه
ديگر كسي خود
را كاتالان
نمي شناسد.
اين تئز در پي
بررسي چگونگي
تحول هويت
كاتالاني
بارسا در
دوران بعد
فرانكو و
جهاني شدن
است. شايد
بارسلونا
مدلي را براي
فهم نقش
نهادهاي
فرهنگي
در گسترش،
شكل دهي و
تداوم هويت
هاي ملي
غيردولتي
فراهم مي كند.
بارسلونا
در تمام دنيا
با شعار
مشهور خود
يعني "بارسلونا
فراتر از يك
كلوب ورزشي"
شناخته مي
شود. آنچه كه
از اين شعار
دريافت مي
شود اينست كه
بارسلونا خود
را از طريق
هويت
كاتالاني مي
شناساند اما
تنها در زمان
رژيم
ديكتاتوري
فرانكو بود
كه معناي
واقعي "فراتر
از يك كلوب"
آشكار گرديد.
زمانيكه
دسترسي به
ديگر روشهاي
شناساندن
هويت ممنوع
شده بود،
جامعه
كاتالان براي
محافظت از
احساسات ملي
گرايانه به
كلوب
بارسلونا به
عنوان جانشين
روي آورد. با
مرگ فرانكو
در سال 1975 سركوب
جامعه
كاتالان
برچيده شد و كاتالونيا
و مجلس آنها
به رسميت
شناخته شد.
همراه با اين
پيشرفت ها،
حق استقلال
كامل براي
كاتولونيا و
حق داشتن
دولت مخصوص
بخودشان نيز
به رسميت
شناخته شد. در
سال 1978 قانون
اساسي جديد
اسپانيا كشور
را به 17 منطقه
خودمختار
تقسيم كرد.
مناطق
كاتولونيا،
گاليسيا[2]
و باسك[3]
به عنوان سه
منطقه تاريخي
شناخته شدند
و اجازه داده
شد تا
مسيرشان را
در جهت
پذيرفتن قدرت
تفويض شده
بپيمايند.[4]
همچنين
در قانون
اساسي
اسپانيا
تصريح شد كه
عليرغم حضور
هويت هاي
قدرتمند
منطقه اي،
اسپانيا يك
ملت غير قابل
تقسيم است.
احتمالا ملت
هاي تاريخي،
نظام فدرال
اسپانيا را
بر داشتن ملت
هاي جداگانه
ترجيح دادند.
عليرغم اين،
نقش بارسلونا
به عنوان
ميدان بروز
تمايلات
ناسيوناليستي
كمرنگ نشده
است. ايده "بارسا
فراتر از يك
كلوب" احتمال
اينكه
كاتالانونيا
نيز در آينده
فراتر از يك
منطقه باشد
را در ذهن
طنين انداز
مي كند.
مفهوم
ملت براي درك
كاتالونيا و
بارسا كليدي
است. براي
بسياري از
كاتالان ها،
مسئله ملي
گرايي به
معناي جدايي
كامل از
اسپانيا نيست.
در حقيقت قشر
محدودي
از
كاتالانها (حدود
18 تا 20 درصد) از
استقلال كامل
كاتالونيا
حمايت مي
كنند. ترجيح
ماندن در
قالب اسپانيا
در عين حالي
كه به عنوان
ملت كاتالان
شناخته شده
اند
ناسيوناليزم
منطقه اي را
با دردسرهايي
مواجه مي كند.
حركت هاي
ناسيوناليستي
محلي اغلب به
بهانه امكان
تجزيه كشور
با سركوب
مواجه مي
شوند و اين
درست همان
انگيزه
فرانكو براي
سركوب آنها
بود. در
جهانبيني
فرانكو
دشمنان
اسپانيا در
خارج از
مرزهاي آن
قرار نداشتند
بلكه در داخل
اسپانيا
بودند. مليت
هاي منطقه اي
از يك سو
بسيار شبيه
به ايده
بنديكت
اندرسون[5]
در تصوير
جامعه مي
باشدكه
امكان
مناسبي را
جهت درك ملت
ها در قالب
مجزا از دولت
فراهم مي كند.
از سوي ديگر
به عنوان يك
تيم ورزشي
بارسلونا يك
ملت نيست اما
جامعه
طرفداران خود
را دارد و چون
اين جامعه
هوادار محدود
به قلمرو
خاصي نيست
بنابراين با
تعاريف
بنديكت
هماهنگ نمي
باشد. از
ديدگاهي ديگر
اين مسئله
بيشتر با
پديده جهاني
شدن كه
بارسلونا را
در معرض
تماشاي اقشار
و طرفداران
گسترده اي از
سراسر جهان
قرار مي دهد
سازگار مي
باشد. بدين
ترتيب جامعه
هواداران
ترسيم شده
براي بارسا
فراتر از
مرزها و
محدوده هاست.
بارسا همچنين
به طرز جالبي
هويت
طرفداران
كاتالاني خود
را در دو سطح
نمايندگي مي
كند: به مثابه
يك كاتالان و
در جامه يك
طرفدار بارسا.
شايد
بهترين راه
براي درك
بارسا ايده
مايكل وارنر[6]
در باب counterpublic
(برخی
از مترجمین
این واژه را
به "همگان
بدیلی" ترجمه
کرده اند اما
به دلیل
اینکه آنرا
واژه ای سخت
تر از معادل
انگلیسی اش
یافتم ترجیح
دادم از
معادل لاتین
استفاده کنم/مترجم)
باشد كه به
صورت زير
تعريف مي
گردد:
يك
counterpublic،
در تقابل با
پس زمينه يك
فضاي عمومي،
امكان ظهور
انديشه ها و
تغييراتي
مجزا از حيطه
اقتدار را
پديد مي آورد
كه رابطه اي
انتقادي نسبت
به قدرت
اتخاذ مي كند
و گستره اصول
آن نامحدود
مي باشد. زيرا
پايه جمعيت
نگاري دقيقي
ندارد و
بوسيله چاپ و
نشر، تئاتر،
شبكه پراكنده
اي از مصاحبت
ها، تجارت، و
غيره ظهور
نموده است.
بارسا
به عنوان يك counterpublic،
ايده وارنر
در باب نوعي
از مشاركت
عمومي را
واقعيت مي
بخشد كه هويت «اعضاي
آن» از
طريق اين فضا
شكل گرفته و
تغيير مي
يابد. يكي
از شاخصه هاي
سركوب فرانكو
اين بود كه
بيان هويت
كاتالاني را
به فضاهاي
خصوصي عقب
رانده بود.
رژيم نمي
توانست بروز
هويت را در
خانه هاي
مردم سركوب
نمايد اما
توانست ابراز
آن را در فضاي
عمومي سركوب
نمايد. بارسا
با توانايي
هايش به
عنوان يك counterpublic
قادر بود كه
بين اين دو
فضا پل بزند و
بدينوسيله يك
خروجي و
بروندادي از
جلوه هاي
هويت
كاتالاني را
ارائه دهد.
كلوب اين
ايده و احساس
را بين
اعضايش پديد
آورد كه هيچ
كس به تنهايي
رنج را تحمل
نميكند.
بارسا نه
تنها قادر
بود هويت تك
تك اعضاي خود
را شكل داده و
متحول سازد
بلكه مي
توانست
روشهايي كه
اعضا تحت
ديكتاتوري مي
توانستند با
هم ارتباط
برقرار كنند
را شكل داده و
يا متحول
سازد.
ممكن
است اين ايده
كه يك كلوب
ورزشي مي
تواند هويت
ساز يا تغيير
دهنده هويت
باشد، شك
برانگيز باشد.
اين مسئله
سوالي را در
ذهن متبادر
مي كند كه:
چگونه مطالعه
در مورد
بارسا مي
تواند به
جنبش هويت
خواهي
كاتالان
مرتبط گردد؟
همانطور كه
اين تئز نشان
داده است،
اين مسئله (مطالعه
در مورد
بارسلونا) مي
تواند بسيار
روشنگر باشد.
در ادبيات
ناسيوناليزم،
وقتي اهميت
نهادهاي
فرهنگي در
جنبش هاي
ناسوناليستي
مورد مطالعه
قرار مي
گيرد، محققين
بيشتر به
انتشارات و
كتابت يا نقش
روشنفكران
توجه مي كنند.
در موارد
خاصي كه
ادبيات سهمي
عمده در
پيشرفت برخي
جنبش هاي ملي
گرا عهده دار
شده است،
اغلب مخاطبان
آن محدود
بوده اند. در
مقايسه با
آنها جذبه
بارسا به
عنوان يك
سمبل محبوب و
شناخته شده
بسيار گسترده
تر است و
توانايي
هنگفتي در
گردهم آوري
مردم دارد.
بارسا تصوير
يك «جامعه
ذهني» را با
گرد آوردن
جمعيتي
گوناگون از
جامعه
كاتالان در
هر هفته دور
يك سمبل ملي
گرايانه
مستحكم مي
سازد.
آندرسون در
توضيح ذهني
يا خيالي
ناميدن جامعه
چنين استدلال
مي كند كه در
چنين جامعه
ذهني يا
خيالي كسي با
دوستان يا هم
مجموعه اي
هاي عضو
جامعه خود
ملاقات و
معاشرت نمي
كند اما
عليرغم اين،
يك احساس
مشترك از «هم
جامعه بودن»
در اذهان
اعضاي گروه
تداوم مي
يابد. در
صورتي كه اين
موضوع درست
باشد تك تك
هواداران
بارسلونا
هرگز با
همديگر
ملاقات نمي
كنند، اما
آنها در
احساس عشق به
تيمشان با هم
مرتبط هستند.
در مقاله اي
تحت عنوان "چگونه
مسائل را
عمومي كنيم؟" برونو
لاتور[7]
«مسائل» را به
عنوان اصول
سازمانده
معرفي مي كند.
لاتور معتقد
است كه مردم
حول موضوعات
و مسائل
گردهم مي
آيند و از
طريق موضوعات
و مسائل است
كه با همديگر
رابطه برقرار
مي كنند:
هر
موضوعي
مجموعه هاي
مختلفي از
احزاب وابسته
را گرد
آورده، فرصتي
براي تفاوت و
چالش هاي
شورانگيز
فراهم مي كند.
هم چنين هر
موضوعي ممكن
است زمينه
را براي عدم
تفاهم بيشتر
مهيا سازد،
به بيان ديگر
موضوعات
همانند
بسياري از
امور ديگر
فضاي عمومي
را بگونه اي
ژرف متفاوت
از حالت
معمول به
اصطلاح سياسي
مرتب و
بازچيني مي
كنند.
بارسا
مي تواند به
وضوح توسط
چنين مفهومي
توضيح داده
شود. اين
كلوب، مردم و
توجه ها را
بسوي آنچه كه
لاتور "موضوعات
مورد دغدغه"
مي خواند سوق
مي دهد و
فضاهاي
ناسيوناليستي
را به گونه اي
ديگر و
متفاوت از
حالت معمول
سياسي
بازچينش مي
كند. ماندن
خارج از
قلمرو
نورمهاي
سياسي نشانگر
قدرت بارسا
بود كه به آن
اجازه داد تا
پابرجا بماند
و تحت حكومت
فرانكو به
راهش ادامه
دهد و اين
موضع جالب و
جذابي در فهم
چگونگي شكل
گيري و
بازتعريف
هويت
ناسيوناليستي
كاتالاني است.
كلوب، موضوع
و ماتريالي
است كه صورت
هاي ديگر از
مليت كاتالان
تحت آن خود را
ابراز نموده
و مردم را هر
هفته از سال 1899
گردهم مي
آورد.
جهاني
شدن وجه counterpublic
بارسا را با
افزودن حيطه
اش در آنسوي
مرزهاي
كاتالونيا
متحول مي كند.
طرفداران
بارسلونا هم
اكنون مي
توانند در
همه نقاط
جهان ديده
شوند. وقتي
كلوب به
طرفداران
جديد از
آنسوي مرزها
خوش آمد مي
گويد با يك
دشواري بزرگي
روبرو مي شود:
آنها نمي
دانند كه بين
طرفداران بين
المللي خود و
هويت تاريخي
شان چگونه
تعادل ايجاد
نمايند!
بارسا
براي شكل دهي
به پروژه هاي
خود نهادهاي
مخصوص خود
همانند
استاديوم
نيوكمپ، موزه
و صندوق مالي
بارسلونا را
به كار مي
گيرد. براي
درك اينكه
چگونه كلوب،
گذشته را به
يادها مي
آورد و با
آينده مواجه
مي سازد نياز
به ديدار
مستقيم از آن
است. براي فهم
مركزيت كلوب
براي زندگي و
هويت
هواداراني كه
زندگيشان با
آن در هم
تنيده شده
است نياز به
مصاحبت با
آنهاست.
زمانيكه در
بارسلونا
بودم توانستم
زمينه تحقيقم
را بيابم و
فرصت يافتم
تا از نيوكمپ
و موزه
بازديد نمايم.
ديدار از
نيوكپ تجربه
اي اساسي در
فهم اهميت
تجمعات عمومي
بود و اينكه
استاديوم
چگونه هويت
گروهي و بيان
آن را تسهيل و
تشويق مي
نمايد. موزه
نگرشي در باب
اينكه چگونه
كلوب تاريخ
خويش را
نگارده است و
چگونه تلاش
مي كند بين
علايق و
منافع
هواداران
بومي و بين
المللي تعادل
ايجاد نمايد،
ارائه مي
نمايد.
[1]
-
Cheering for Barça:FC Barcelona and the shaping of Catalan identity; Emma
Kate Ranachan, Department of Art History and
Communication Studies, McGill University, Montréal, Quebec, Canada,
August 2008.
[2]
-Galicia
[3]
-Basque
3-
هر يك از
جوامع
خودمختار،
مجلس
قانونگذاري
و دولت مخصوص
به خود را
دارند كه
توسط رئيس
جمهور منطقه
و دادگاه
عالي هدايت
مي شوند.
مسئوليت هاي
اين نهادها
عبارتند از:
مديريت
منطقه اي،
برنامه ريزي
شهري، مسكن
سازي،
امورات
عمومي،
سياست هاي
محيطي،
خدمات
اجتماعي،
فرهنگ،
توريزم،
تجارت،
كشاورزي،
ماهيگيري،
ارتباطات و
توسعه منطقه
اي. هر يك از
مناطق به
موقعيت يك
جامعه
خودمختار
كامل دست
يافته اند و
همچنين آنها
مسئول آموزش
و خدمات
بهداشتي و
درماني
هستند.(Morata
1995, 116)
[5]
-
Anderson, B. 1983. Imagined
Communities:Reflections on the Origins and Spread of
Nationalism.
Andrews,
D. 2002. Coming to terms with cultural studies. Journal
of Sport and Social
Issues
26,
no. 1: 110-117.
[6]
-
Warner, M. 2005. Publics
and Counterpublics.
[7]
-
Latour,
B. 2005. From Realpolitik to Dingpolitik or how to make things public. In
Making
Things Public: Atmospheres of Democracy,
eds. Bruno Latour &
Peter
Weibel.
سانتراليزم
بوروکراتيک
حاکم بر ايران
و لزوم حرفه اي
سازي باشگاه
تراختورآذربايجان
و نگاهي به راز
موفقيت
بارسلونا-
یاشار بوگون
دوشنبه
۲۱
دی ۱٣٨٨
- ۱۱
ژانويه ۲۰۱۰
بهار سال 88 براي مردم تبريز و آذربايجان روزي فراموش نشدني است. هشت سال بود كه تبريز و آذربايجان مي خواست تراختور را كه تنها سمبل غيرقابل حذف توركهاي ايران است، در سطح اول فوتبال ايران ببيند اما دستهايي در پشت صحنه با تغيير مديريت اين تيم ، سست كردن منابع مالي آن ، وابسته كردن آن و نيز داوريهاي مشكوك در بازيهاي پلي آف هر سال شرايطي را بوجود ميآوردند تا تراختور نتواند زبان گوياي آذربايجان شود و انتظار مي رفت اين كار چند سالي ادامه يابد تا ملت وقايع و حوادثي را كه ديده بودند، فراموش كنند. اما انتخابات و نياز به راي ملت آذربايجان باعث شد كه اولويتها تغيير كنند. چند روز مانده به انتخابات رياست جمهوري در ايران تيم تراكتور براي صعود به ليگ برتر به مصاف تيم آلومينيوم هرمزگان رفت. اين بازي از آن جهت كه صحنه تبليغات و استفاده (شايد هم سوء استفاده) رقباي انتخابات شده بود حال و هواي سياسي به خود گرفت. پرچم هاي ايران و سبز و بيلبوردهاي حاوي تصاوير احمدي نژاد و موسوي اين رقابت را از حا