2007.10.06 |
تنوع ملی و سیستم سیاسی موجود احد واحدیرنگارنگی ملی را به عینه میتوانیم مشاهده کنیم. در واقع امر ایران از مناطق ملی و ملیتهای گوناگون که عبارتند از: آذربایجانیها(ترکهای ایران)، فارسها، کردها، عربها، ترکمنها و بلوچها تشکیل یافته است. از بین این ملیتها، دو ملت ترک وفارس بغیر از اسکان در مناطق ملی مربوط به خودشان به شکل گستردهای در سراسر ایران پراکندهاند. ملتهای فوقالذکر در یک ائتلاف تاریخا شکل گرفته، قرنهای متمادی است که زیر سقفی به نام ایران باهمدیگر زندگی کرده و در شادی و غم همدیگر شریک بودهاند. متاسفانه در 90 سال اخیر، سیاستهای شوونیستی حاکم بر جامعه ما، با نادیده گرفتن این تنوع ملی، سعی کرده است که با اشاعه و گسترش تنها زبان فارسی، زبانها و فرهنگهای دیگر موجود در ایران را به سوی اضمحلال بکشاند. زمانی که رضاخان میرپنج، توسط انگلیسیها زمام امور ایران رابه دست گرفت، استعمار پیر انگلستان درصدد ایجاد و تحکیم یک دولت مرکزی یکپارچه وپرقدرت درایران بود. زیرا پیشبرد سیاست نواستعماری انگلیسیها توسط یک دولت توتالیتر و مرکزگرا بمراتب راحتتر بود. در واقع انتخاب رضاخان میرپنج برای این امر، نتیجه و بازتاب عینی همین سیاست بود. به عبارتی دیگر، بعد از برپائی حکومت کارگران و زحمتکشان در شوروی، سیاست انگلستان بجای تضعیف و تهدید حکومت مرکزی از طریق تسلیح ایلات و عشایر و نیز ایجاد تفرقه درمیان آنان، به سیاست ایجاد حکومت هایی ظاهرا ملی، متمرکز و قدرتمند درهمسایهگی شوروی تغییر پیدا کرده بود. انگلیسی ها درپیشبرد این سیاست جدید، حتی به حکومتهای محلی که سالها از حمایت های بی دریغ آنان برخوردار بودند نیز رحم نکردند. حکومت محلی شیخ خزعل یکی ازنمونههای عینی این مساله بود. برای جا انداختن حکومت مرکزگرای رضاخان، مستمسکی تئوریک لازم بود تا او بتواند با توسل بدان، درعین فریبکاری، انگیزه روانی لازم را در نیروها و ارکان حکومت خود ایجاد کند. این پایه تئوریک در عین حال باید نشانههائی از به اصطلاح "ملیگرایی" ظاهری این خدمتگذار انگلستان را با خود میداشت، بطوریکه توانست مدت مدیدی سردمداران کشور نوپای شوروی را هم دچار توهم کند!. این پایه تئوریک عبارت از آویختن به طناب "عظمت و شکوه ایران باستان" از یکطرف و بالابردن پرچم "زبان فارسی" بعنوان زبان رسمی کشور از سوی دیگر بود. ایرانپرستی و ناسیونالیسم ایرانی در عین حال که نتیجه بلامنازع فشار نیروهای خارجی مثل عثمانی و روس برعلیه مردم و روشنفکران دوره مشروطیت بود، درعین حال پیشرفت غرب در طی چند صدسال و عقبماندگی شدید ایران در طی همین مدت، سبب بروز نوعی ناسیونالیسم میشد که با احساسات و آموزش های آن قشر روشنفکر جامعه ایران که عمدتا تحصیل کرده خارج بودند همخوانی داشت، بعبارت دیگر این نوع ناسیونالیسم دولتی با ناسیونالیسم روشنفکرانه در بسیاری موارد پهلو میزد!! بطوریکه در خیلی از موارد تشخیص آن دو از همدیگر بسیار سخت مینمود!!. متاسفانه، پیآمد ساده این معضل، سم مهلک ناسیونالیسمی هست که تقریبا اکثریت روشنفکران راستگرا در طی 90 سال گذشته و اخیرا نیز تعداد چشمگیری از روشنفکران چپ، گرفتار آن شدهاند. این سم مهلک که مشخصات اصلی آنرا ترک ستیزی و عرب ستیزی تشکیل میدهد، در پارهای موارد چنان مغزها را خورده است که روشنفکران جامعه ما که در اصل باید پرچمدار روشناندیشی، آیندهنگری و در یک کلام جامعه شناسی باشند، حتی به سادهترین خصوصیات جامعه ما، از جمله ترکیب جمعیتی آن، تنوع زبان های رایج در آن، حقوق شهروندی اهالی آن و غیره بیتوجهاند. متاسفانه این سیستم فکری معیوب به مرور زمان چنان در اعماق جامعه روشنفکری ریشه دوانده که به جزیی از عامل ذهنی جامعه تبدیل شده است. درمورد زبان فارسی باید یادآور شد که تا آن زمان، زبان فارسی و ترکی تقریبا در یک سطح در جامعه برد داشتند. سیاست تجلیل یک سویه از زبان فارسی، تخریب زبانهای دیگر رایج در کشور ما و بویژه زبان آذربایجانی را درپی داشت. بعبارتی دیگر تمامیامکانات علمیـ فنی، فرهنگی و اقتصادی کشور را برای فربه کردن یک زبان (یعنی فارسی) و نابودی زبانهای دیگر بکار گرفتند. سیاست یکسانسازی ملی که یکی از پایههای حکومت رضاشاه را تشکیل میداد، چنین بوجود آمد. این سیاست بر تئوری: "ایران کشوری است دارای زبان واحد، سرزمین واحد و ملت واحد" استوار بود. و این چیزی نبود جز نادیده گرفتن تنوع ملی و زبانی عناصر تشکیلدهنده کشوری به گسترده گی ایران! رضاشاه سالها با این تئوری ارکان کشور ایران را به لرزه درآورد. او با الهام از همين تئوری بود که در بهمن 1316 دستور تأسيس سازمانی به نام «سازمان پرورش افکار» را داد. وظيفهی این سازمان بسیج جوانان کشور حول ناسیونالیسمیبود که به پيروی از نمونهی ماشينهای تبليغاتی ايتاليا و آلمان تشکيل شده بود. اين وظيفه را در ايران کسانی چون محمدعلی فروغی و علیاصغر حکمت و.... بر عهده داشته و بر فرهنگ و زبان فارسی به صورت افراطی تأکيد میکردند! با این سیاست، بزرگترین ضربه به ملیتهای غیرفارس و بویژه آذربایجانیها وارد گردید. بعدها افراط بجایی رسید که کارگزاران دولت رضا شاه میخواستند کودکان اهالی غیرفارسی زبان ساکن ایران را در دوران کودکی از خانوادههای آنان تحویل گرفته و طی برنامههای مفصل و پرخرجی، به دور از فرهنگ و زبان مادریشان نگهداری و طی برنامهریزی مفصلی آنها را "فارسی زبان" بار آورند*. تنها یادآوری اینکه جامعه آنروز ایران با دهها مشکل بزرگ و کوچک اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و... دست به گریبان بود، بدون هیچ تفسیری، غیرانسانی و غیرواقعی بودن چنین سیاستهایی را نشان میدهد. رژیم رضاشاه با چشم فروبستن بر روی این واقعیات و نادیده گرفتن تنوع ملی ـ زبانی ملیتهای ساکن ایران، سعی در آسیمیله کردن ملیتها و فرهنگهای غیر فارسی زبان ایران داشت. این جنایت ضد انسانی، پایه تئوریک و سیاسی رژیم پهلوی رادر دوران پدر و پسر تشکیل میداد که انقلاب بهمن 1357 پایه و ارکان آن را درهم شکست. با روی کار آمدن جمهوری اسلامی، کل سیاستهای رژیم گذشته تا مدتی دچار انحطاط و گسست شد. در رابطه با مسئله ملیتهای ساکن ایران و زبان رسمیآن و سایر مقولات، حرفی جدی به میان نیامد الا بندهای 15 و 19 قانون اساسی که نه درمان دردهای سرسامآور زمانه بلکه تنها بهتر از هیچی بود. رژیم جمهوری اسلامیابتدا مسئله "امت اسلامی" را پیش کشید که اصولا چیزی نبود جز نفی ملیتها وظاهرا نفی سیاستهای رژیم گذشته، ولی این سیاست رژیم نیز مثل سایر سیاستهای آن نه راه سوم بلکه به نوعی بعد از طی مرحلهای دوباره صحه گذاشتن به راه اول بود و این معنی اش جز این نبود که "در، بر همان پاشنه سابق میچرخد"! تا اینکه جامعه بعد از یک سکوت 19 ساله، گروه دیگری از "امت" اسلام را در راس خود دید که در ظاهر کلی با آن اولیها تفاوت داشتند. کسانیکه بر موج اصلاحطلبی مردم سوار شدند و بعد از 8 سال سواری گرفتن از مردم، هم خودشان و هم جنبش اصلاحطلبی را زنده بگور کردند. اینان در رابطه با مسائل ملی سبب شدند که روح آریاپرستی و عظمتطلبی ایرانی، دگرباره از خاکستر سالها سر برآورد و دوباره همان ادعاها را در قالبی نوین، به خورد جامعه عملا به قهقرا رفته ما داده شود. کسانیکه در عمل فهمشان از ایران، ایران بدون تنوع ملی، از زبان و ادبیات ایرانی، تنها زبان و ادبیات فارسی، از موسیقی اصیل ایرانی، فقط موسیقی به زبان فارسی و... هست!! انگار که ایران را فقط یک ملت (یعنی فارسها) تشکیل میدهند؛ انگار که تنها زبان رایج در کشور، زبان فارسی است؛ انگار که زبانهای غیرفارسی رایج در اقصاء نقاط ایران، زبانهای خارجی و حتی در پارهای موارد بدتر و یا کمتر از آنهاست! (رجوع شود به کورس زبانهای اروپایی و عربی در دانشگاههای ایران و فقدان کورس زبان ترکی که 40 درصد مردمان ساکن ایران بدان تکلم میکنند!) انگار که نزدیک به دو سوم ساکنان ایران را ملیتهای غیرفارس که زبان محاوره ایشان هیچ تناسبی با زبان فارسی ندارد، تشکیل نمیدهند! در چنین شرایطی حتی شعار "ایران برای همه ایرانیان" نیز چیز دندان گیری به ارمغان نیاورد. چرا که داشتن کمترین اعتقاد به تنوع ملی و هویتهای گوناگون ملی با مارک تجزیهطلبی و بیگانه پرستی، پس زده میشد. جای تعجب نیست که حتی جنبش اصلاحطلبی بعد از دوم خرداد با آن شعاع پهناور خود در مجموعه ایران، با وجود اینکه نارضایتی از رژیم جمهوری اسلامی از فردای انقلاب در آذربایجان وجود داشت، نتوانست جایگاه نسبتا متوسطی در آذربایجان بدست آورد. علت این امر را قبل از همه با پدیده جدیدی در آذربایجان میشود توضیح داد و آن اینکه همزمان با جنبش اصلاحطلبی سراسری در ایران و همگام با آن، جنبش جدید هویتطلبی درمیان مردم آذربایجان شروع شده بود که هرگونه بیاعتنایی و کمتوجهی به آن، از طرف هر نیروی مدعی دمکراسی، بیاعتنایی مردم هویتطلب را نسبت به شعارهای همان نیرو و جریان سیاسی سبب میشد. بدین طریق مردم آذربایجان علیرغم نفرت عمیق خود از جریان راست و تمامیت خواه درون حاکمیت نتوانستند به شعارهای اصلاحطلبان درون حاکمیت نیز باور داشته باشند. در یک کلام چنبش اصلاح طلبی در عین اینکه حداقل در حرف، در رابطه با مسائل سراسری جامعه ایران نکات مثبتی را مد نظر قرارداده بود، در برخورد با ملیتهای غیرفارس و خصوصا "آذربایجانیها به بیراهه رفت و بجای اینکه نبض اصلی اصلاحات در آذربایجان را که همانا رسمیت دادن به زبان ترکی و تدریس بدان زبان و دفاع از جنبش هویتخواهی آذربایجان بود، به دست گرفته و سبب تقویت آن جنبش و به عبارتی تقویت جنبش اصلاحطلبی در آذربایجان گردد، با بیاعتنایی مطلق به این جنبش و با پیشگرفتن سیاست تبعیضات و تضییقات در قبال آن، جنبش اصلاحطلبی را از بخش مهم پایگاه آن محروم نمود. اصلاحطلبان بعدها با اتخاذ سیاست تقویت و تحکیم هرچه بیشتر زبان فارسی و عامل وحدت نامیدن آن و هزینه کردن بسیار در قبال آن، عملا" سیاست عظمتطلبانه آریامهری را تداوم بخشیدند. این امر سبب نیرو گرفتن عوامل رژیم سابق در درون ادارات و سازمانهای دولتی و حتی بعضا گستاخی آریاپرستان شرمسار در درون و بیرون حاکمیت شد. افاضات آقای پرویز ورجاوند نمونه بارز این مدعاست.** حتی این سیاست اصلاحطلبان حکومتی با وجود اینکه در تقابل با "امت"سازی (یعنی سیاستهای اولیه رژیم) بود و همین امر بخاطر نارضایتی شدید بخش بزرگی از مردم از سیاست امت سازی رژیم، به آن مشروعیت میبحشید، نمیتوانست موتور حرکت به جلو باشد، به جهت اینکه تنوع ملی درون جامعه ایران را نادیده میگرفت. بر این اساس حتی شعار به ظاهر خوشدوخت "ایران برای همه ایرانیان" اصلاحطلبان نیز جدی گرفته نشد؛ چرا که این معنا درست مثل "وحدت کلمه" خمینی بود یعنی تا زمانیکه حرف مرا قبول دارید، مشکلی نیست، همه وحدت کلمه داریم. ولی تا یک اگر، اما، پسوند یا پیشوندی کم یا زیاد شود، آنوقت شما اصل "وحدت کلمه" را به هم زدهاید! نمونهاش همین تنوع ملی ـ زبانی است که اظهر من الشمس بود! تا میگفتی بابا زبان ما یا فلان درصد از مردم همین ایران ترکی است و شما چه اقداماتی در جهت رشد و توسعه این زبان و فرهنگ بعمل آوردهاید؟ یا در برنامه دارید؟ خیلی راحت میشدی تجریهطلب و پانترکیست!!! بدین طریق اصلاحطلبان درون حاکمیت بجای در پیش گرفتن اصلاحات در حیطه مسئله ملی، در این عرصه نیز محافظهکاری پیشه کردند؛ همان کاری که از آنها انتظار میرفت. حتی فریاد دادخواهی فرهیختهگان آذربایجانی هم در آن وانفسا به جایی نرسید! نمونهاش نامه 64 تن از شاعران، نویسندگان آذربایجانی به رئیس جمهور خاتمیدر پاییز 1377 است که درآن امضاکنندگان خواهان تدریس رسمی و اجباری زبان ترکی آذربایجانی، تهیه و پخش برنامههای رادیو تلویریونی به زبان ترکی، تاسیس دانشکده زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی دردانشگاههای کشور و پدیدآوردن ادبیات کودکان به زبان ترکی شده بودند. و یا نامه نمایندگان مجلس، نشریات آذربایجانی، انجمنها و ارگانهای دانشجویی و برخی افراد منفرد به رئیس جمهور خاتمیدر شهریور 1378، که در آن به صراحت گفته شده بودکه "بیش از 70 سال است که تفکری تمامیتخواه و انحصارطلب و آلوده به اغراض پانفارسیسم، ترکهای ایران را در زیر تازیانههای شوم نژادی به زانو درآورده و آذربایجان ایران را در یک بایکوت فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی قرار داده است". امضاکنندگان این نامه در پایان از دولت صریحا میخواستند که با توجه به اصل 15 قانون اساسی، تحصیل و تدریس زبان ترکی در تمام سطوح از ابتدایی تا عالیترین سطح دانشگاه را به اجرا درآورد، همه تبعیضها علیه ترکزبانان را برطرف کند و به اشاعه فرهنگ و زبان ترکی کمک رساند. هیچ کدام این دادخواهیها ره به جایی نبرد و در بر روی همان پاشنه سابق چرخید! تنها چند تنی از اصلاحطلبان که به مرور زمان پی به خصلت فراروینده جنبش هویتطلبی آذربایجان برده بودند و هیچ توجیهی برای بیعملی اصلاحطلبان حکومتی نداشتند، در روند حرکت خود به نوعی از اصلاحطلبان قطع امید کردند و از جرگه آنان بیرون آمدند! از این داستان 10 سال آزگار میگذرد. این جنبش را سر باز ایستادن نیست. علیرغم سنگ اندازیهای رژیم در روند حرکت آن، این جنبش بالنده و رو به رشد همچنان خاکریزها را یکی بعد از دیگری فتح میکند. تنها پدیده عظیمی مثل حضور سالانه صدها هزار نفر در قلعه بابک میتواند مثال بارزی برای این مدعا باشد. رژیم از مدتها پیش خطر گسترش دامنه این جنبش را در عمق و در سطح آن احساس کرده است و هر سال به نسبت سال قبل تمهیدات بیشتری را برای جلوگیری از هرچه باشکوهتر برگزار شدن آن انجام میدهد.در مقابل فعالین حرکت ملی آذربایجان نیز برای شکوه و عظمت این همایش سالانه، از جان مایه میگذارند و مردم نیز در مجموع از آن حمایت میکنند. جنبش هویتطلبی آذربایجان برخلاف تصور برخی از روشنفکران جامعه ما که متاسفانه در خیلی موارد، حتی بدون آنکه خود متوجه باشند، آلوده به زهر مهلک شووینیسم و نژادپرستی آریایی هستند، یک جنبش عدالتخواه و دموکراتیک است. عدالتخواه است، چرا که عدالت را در تمام عرصههای زندگی اجتماعی ـ سیاسی و فرهنگی خواهان است! آذربایجان در دوره معاصر "مهاجرفرست ترین ایالات ایران" می باشد! این خود به تنهایی نشانگر لاینحل گذاشته شدن مسائل مهم اقتصادی جامعه آذربایجان در دوره رژیم سلطنتی و بخصوص در بعد از انقلاب است. آذربایجانی که در دوره مشروطیت ثروتمندترین ایالت ایران بود، آذربایجانی که با وجود تضییقات و تبعیضات آشکار شاهان پهلوی هنوز در زمان انقلاب یکی از قطبهای صنعتی کشور بود، امروز زیر سایه عدالت اسلامی از نقطه نظر رشد اقتصادی به هفدهمین رده ایران رسیده است. امروزه آذربایجان از پروژه صنعتی شدن بالکل حذف گردیده و برای پروژه های سرمایه بر صنعتی شهرهای حاشیه کویر بر استانهای آذربایجان که در منطقه سوق الجیشی هم مرز با اروپا و قفقاز قرار دارند، ترجیح داده می شوند! این وضعیت اسفناک ضمن مهاجرت نیروی کار به مناطق دیگر که عمدتا" گذران زندگی حسرتبار دور از وطن و انجام کارهای سخت و توان فرسا را در پی دارد، سبب فرار بیشترین سرمایه های ملی از آذربایجان به مناطق غیرآذربایجانی می شود که خود تشدید بحران اقتصادی و افزایش بیکاری و تورم در شهرهای آذربایجان را بهمراه می آورد. جنبش هویت طلبانه آذربایجان بیش از هر چیز بر علیه این تضییقات وتبعیضات حکومت مرکزی مبارزه می کند؛ جنبشی که در آن همپای مبارزه برای حقوق ملی، مبارزه برای رفاه اجتماعی، بهبود زندگی مردم فرودست، مبارزه برای حق کار و علیه بیکاری، مبارزه برای بیمههای واقعی اجتماعی و... سرخط اصلی آنرا تشکیل میدهد. جنبش آذربایجان جنبشی است برعلیه تمرکزگرایی؛ واقعیت اینست که تمام امکانات اجتماعی، اقتصادی ـ مالی، علمی ـ صنعتی و... در مرحله اول در تهران و در مراحل بعدی با تبعیضات متفاوت در مراکز استانها متمرکز شده است؛ اولین گام مبارزه با سانترالیزم از درون مبارزه با این تبعیضات می گذرد. برای رسیدن به یک جامعه عادلانه باید به این نابرابری ها پایان داده شود. نابرابری های اقتصادی که به نوبه خود نابرابری های فرهنگی را به همراه می آورد. برابری ملیتهای موجود در ایران، اتحاد داوطلبانه این ملیتها و تلاش برای گذر به یک جامعه عادلانه با اشتراک آنها، یک نوع فدرالیسم را پیش میکشد. جنبش هویتطلبی آذربایجان با پیشینهای طولانی از دوره مشروطیت به بعد، با ایده انجمنهای ایالتی و ولایتی و بعدها در فاصله سالهای 25 ـ 1324 با تشکیل حکومت ملی آذربایجان، کوشنده فعال این عرصه مبارزه بوده است. دموکراتیک است، چرا که در جوامع چندملیتی مثل ایران، یکی از آماجهای مهم دموکراسی، رعایت تام حقوق ملیتهای مختلف کشور است و دموکراسی بدون این مهم متحقق نمیشود. اگر در روند دموکراتیزه کردن، فردیت انسان یک عامل درجه اول است، جنبش هویتطلبی به نوعی بازگشت به خود نیز هست! بازگشت به خود یا طلب هویت، چه برای فرد و چه برای مجموعهای از افراد که جمعیتی، اجتماعی و یا ملتی را تشکیل میدهند، نیز یک گام بزرگ در جهت دمکراتیزاسیون همان جامعه به شمار میرود. منتها تا از آن فضای ساخته شده از طرف رژیم نژادپرست پا بیرون نگذاشته ایم، تا زمانی که هر حرکت هویت طلبی را بدون ذرهای تفکر و کندوکاو با چوب تجزیهطلبی میرانیم، تا وقتیکه از پدیده مسئله ملی شناخت درستی نداریم ، متاسفانه آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه و روشنفکران جامعه ما عاجز از درک حقیقی مسائل داخل ملیتهای غیرفارس و در نتیجه ناتوان از طرح و حل دموکراتیک مسئله ملی در چارچوب ایران خواهند بود و این خود سبب ناامیدی بخش عظیمیاز مردم مناطق ملی از روشنفکران و سبب اشاعه گستره رادیکالیسم و افراطیگری ناسیونالیستی دربین ملیتهای غیرفارس خواهد شد. تنها مسئلهای که لاینحل خواهد ماند، مسئله ملی به شکل درست و اصولی خود و به پیرو آن مسائل دموکراتیک جامعه ما خواهد بود. فقدان دمکراسی اصلیترین عامل بحران جامعه ماست. در تاریخ معاصر ایران از انقلاب مشروطیت بدین سو هر حادثهای رخ داده است، اصلیترین آماجش، خواستهای دموکراتیک آفرینندگان آن حرکت بوده است. این خواستها تا به امروز جامه عمل به خود نپوشیده است؛ بدین ترتیب اکثر خواستهای صد سال پیش جامعه ما، خواستهای امروز آن نیز هست. چرا که هر تحولی خواسته در جامعه اتفاق بیفتد تمامیعوامل دست بدست هم داده است تا نگذارد تحول دموکراتیک لازم در آن صورت بگیرد. انقلاب مشروطیت، فضای دمکراتیک سالهای بعد از 1320، حرکت دموکراتیک آذربایجان و کردستان در سالهای 25 ـ 24، جنبش ملی کردن صنعت نفت و بالاخره انقلاب بهمن 57 نمونههای بسیار بارز این مسئله هستند. در یکصد سال اخیر، دمکراسی خواهی جامعه کثرتگرای ما دو خصلت بارز داشته است: از یکسو خواستههای دموکراتیک عمومی مثل آزادیهای فردی و اجتماعی شهروندان، آزادی مطبوعات ـ احزاب ـ سندیکاها، آزادی اجتماعات ـ اعتصابات، تحقق عدالت اجتماعی در ابعاد گوناگون آن به شکل جدی مطرح شده است؛ از دیگرسو بر بستر کثیرالملله بودن جامعه ما، هر وقت فرصتی دست داده است، رفع تبعیضات و تضییقات مختلف از جمله اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از مناطق ملی، مخالفت با سیاستهای تمرکزگرایی، مبارزه برای نوعی خودمختاری، سر لوحه خواستهای مردم ساکن منطقهای از مناطق ملی بوده است . امروزه برای اذهان کاوشگر، طرح سئوال اینکه "آیا جامعه ما از نظر تنوع ملی یکرنگ و یا رنگارنگ است؟" و اینکه "اگر رنگارنگ است، سیستم سیاسی موجود تا چه اندازه پاسخگوی این تنوع و تمایلات گوناگون نهفته در درون آن است؟" یکی از مبرمترین و حیاتیترین مسائل درون جامعه ما را بازتاب میدهد. واقعیت اینست که تنوع ملی در ایران اظهر منالشمس است و برای دیدن آن هیچ چشم مسلحی لازم نیست! اگر چشمانمان را باز کرده به دور و اطراف نیم نگاهی بیندازیم، رنگارنگی ملی را به عینه میتوانیم مشاهده کنیم. در واقع امر ایران از مناطق ملی و ملیتهای گوناگون که عبارتند از: آذربایجانیها(ترکهای ایران)، فارسها، کردها، عربها، ترکمنها و بلوچها تشکیل یافته است. از بین این ملیتها، دو ملت ترک وفارس بغیر از اسکان در مناطق ملی مربوط به خودشان به شکل گستردهای در سراسر ایران پراکندهاند. ملتهای فوقالذکر در یک ائتلاف تاریخا شکل گرفته، قرنهای متمادی است که زیر سقفی به نام ایران باهمدیگر زندگی کرده و در شادی و غم همدیگر شریک بودهاند. متاسفانه در 90 سال اخیر، سیاستهای شوونیستی حاکم بر جامعه ما، با نادیده گرفتن این تنوع ملی، سعی کرده است که با اشاعه و گسترش تنها زبان فارسی، زبانها و فرهنگهای دیگر موجود در ایران را به سوی اضمحلال بکشاند. این امر سبب بوجود آمدن بحران شدید در جامعه ما گردیده است. ویژهگی دیگر جامعه ما، عبارت از اینست که، هرکدام این ملتها امتدادشان به خارج کشور کشیده شده است؛ یعنی آذربایجان با جمهوری آذربایجان و ترکیه هم مرز هست، ترکمن صحرا با ترکمنستان، کردستان با کردهای ساکن عراق و ترکیه و... در اصل جغرافیای سیاسی ایران از نقطه نظر تنوع ملی ساکن آن و همگونی این تنوع با همسایگان برونمرزیاش، وضعیت ویژهای را بوجود آورده است که در صورت استفاده بجا و درست از این وضع، امکانات ویژهای برای ایجاد و گسترش روابط مسالمتآمیز اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... فیمابین به شکل بالفعل و بالقوه وجود دارد! منتهی رژیم کنونی ایران در رابطه با این مسئله، همان سیاست رژیم گذشته را پیشه کرده و تمام پیچیدگی و در عین حال ظرافت مسئله را با فرمولهای ازقبل تعیین شده و دروغین "مصالح ملی" و "تمامیت ارضی" سرهمبندی کرده است! طبیعی است که با این فرمولهای کهنه شده، نه میتوان حق همسایگی را پاس داشت و نه میتوان مشکلات عدیده ملی ـ فرهنگی را از پیش پا برداشت. "مصالح ملی" و "تمامیت ارضی" بدون کوچکترین استدلالی، تنها واکنش عصبی آن دسته ا ز شوونیستهای آریایی است که برای تخطئه مبارزان و مدافعان حقوق ملی و حقوق شهروندی مناطق ملی بکار برده میشود. براین اساس هر صدای حق طلبانهای که دم از تحصیل و تدریس به زبان مادری و اشاعه فرهنگ خودی بزند، باید در نطفه خفه شود. مطابق این تز: "کشور ما ایران، ملیت ما ایرانی و زبان ما فارسی است نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم"! البته ناگفته پیداست دود این توتالیتاریسم و عدم تولرانس در برابر واقعیات موجود جامعه ما، قبل از همه به چشم خود ابداع کنندگان آن خواهد رفت. چرا که این نوع دفاع از تمامیت ارضی، بیشتر به از هم پاشاندن شیرازه کشور و برهم زدن اتحاد و ائتلاف نیمبند موجود، منجر میشود تا به یک پروژه جدی برای استحکام این اتحاد!! در آغار قرن 21، در عصری که بیداری ملی و هویتطلبی یکی از نشانههای بارز آنست، نمیتوان با این حرکات قرون وسطایی، حقوق شهروندی انسانها را به سخره گرفت. امروز کسی مدافع واقعی تمامیت ارضی است که با در پیش گرفتن سیاستهای ظریف و مردمپسندانه، خطر تجزیه ایران را به صفر برساند. و این سیاست همانا، سیاست دفاع از اتحاد داوطلبانه ملتهای تشک& |