" تخرخربازی آریایی "
ما بشر امروز، زور که بزنیم از هفت هزار سال پیش بیشتر تاریخ نداریم. بقیه اش غار نشینی و زندگی وحشی ها بوده است

http://www.turkiran.com/Y27,agaz-e%20rasism%20dar%20iran.htm
A Nazi illustration of the perceived Nordic master race. The caption reads roughly, "German bearing, German achievements prove Nordic racial heritage!"
Madison Grant's map, from 1916, charting the distribution of the "European races", with Nordic genetic influence shown in bright red. Green indicates the Alpine race; yellow, the Mediterranean race.
http://en.wikipedia.org/wiki/Nordic_theory
http://www.turkiran.com/Y27,agaz-e%20rasism%20dar%20iran.htm
ملاحظا
تی در زبان
قدیم
آذربایجان
• در
این مقاله
نشان خواهم
داد که آنچه که
تحت عنوان «زبان
آذری » یا زبان
ایرانی قدیم
مردم
آذربایجان از
جانب برخی
مولفین
ایرانی مطرح
شده است دارای
اعتبار منطقی
و تحقیقی لازم
نیست. چراکه نه
تنها منابع
این فرضیه غیر
دقیق و غلط
بوده و
ارزیابی
مولفین مذکور
از آنها نیز
غلط و توام با
اغراض عیر
تحقیقی سیاسی
بوده است ...
اخبار
روز:
يکشنبه ۲۰
خرداد ۱٣٨۶ -
۱۰ ژوئن ۲۰۰۷
مقدمه:
در این مقاله
نشان خواهم
داد که آنچه که
تحت عنوان «زبان
آذری » یا زبان
ایرانی قدیم
مردم
آذربایجان از
جانب برخی
مولفین
ایرانی مطرح
شده است دارای
اعتبار منطقی
و تحقیقی لازم
نیست. چراکه نه
تنها منابع
این فرضیه غیر
دقیق و غلط
بوده و
ارزیابی
مولفین مذکور
از آنها نیز
غلط و توام با
اغراض عیر
تحقیقی سیاسی
بوده است. بلکه
نظرات محققین
بیغرض خارجی
در اینمورد
بروشنی مخالف
نظرات مولفین
ایرانی است.
کمااینکه
همین تحقیقات
نشان میدهند
که همه نمونه
های لهجه های
ایرانی
آذربایجان نه
که باقیمانده
از زبان فرضی
قدیم
آذربایجان
بلکه از
واردات قرون
اخیر از
ایالات دیگر
به آذربایجان
هستند.
باید دانست که
فهم زمینه طرح
، علل اشتباه و
استدلال در یک
مورد تحقیقی
از اجزا ء
اساسی هر بحث
تحقیقی محسوب
میشود. از
اینروست که
تشخیص و تاکید
جنبه
ناسیونالیستی
بینش و
استدلال بعضی
از محققین
مورد بحث و
سنجش تاثیر
چنین بینشی در
نتیجه
تحقیقاتشان
نه تنها مفید
بلکه به لحاظ
یادشده ضروری
است، بخصوص از
آنجائیکه
اکثر مولفین
مذکور نظیر
کسروی و
قزوینی خود
نیز متاسفانه
بر این جنبه ها
ی
ناسیونالیستی
مطالب مورد
بحثشان تاکید
کرده اند.
فرا تر از آن
نشان خواهم
داد که بر طبق
تحقیقات
تاریخی اولا
در ناحیه اران
آذربایجان
قرنها بیش از
هزارو پانصد
سال پیش ، زبان
غیر ایرانی (!)
با گویشی
مشابه گویش
ترکی وجود
داشته است که
قریب هزارو
پانصد سال پیش
برای آن خط
خاصی اختراع
شده بود و
ثانیا نه تنها
مطابق نظرات
بعضی محققین
معروف بلکه
براساس
تخقیقات اخیر
زبانشناسی
نیز زبان قدیم
ایلامی (عیلامی)
نواحی غرب
ایران شامل
آذربایجان با
زبانهای
اورال- آلتائی
که شامل زبان
ترکی است
خویشاوند
بوده ولذا
تغییر تدریجی
زبان ساکنین
آذربایجان از
زبان ایلامی
به زبان
خویشاوند
ترکی بعد از
قریب یک تا دو
هزاره: بخصوص
تحت شرایط
اسکان متمرکز
اقوام ترک در
این ناحیه ،
بعنوان تغییر
تدریجی امری
طبیعی و منطقی
محسوب میشود.
باینطریق
مسئله زبان
آذربایجان
قدیم بدون
نیاز به جعل و
تعبیه زبان
فرضی آ ذری
بطور منطقی و
معقولی حل
میشود. چراکه
این اول باری
نیست که به
خاطر اهداف
خاص در علم
تاریخ یا
فرهنگشناسی
جعل میشود و
تجارب تاریخی
دررابطه با
دروان نازیسم
در آلمان نشان
داده اند که
همچنانکه خود
محققین
آلمانی تاکید
میکنند
متاسفانه جعل
در مسائل
تاریخی و
فرهنگی به
خاطر اهداف
ناسیونالیستی
سابقه طولانی
در میان «محققین
» آریایی دارد.
کما اینکه
ترجمه صحیح و
دقیق و
ارزیابی
منطقی و علمی
متون عربی و
لاتینی که در
دستند نشان
میدهند که در
آذربایجان
قدیم «زبان
ایرانی (فارسی)
آذری» زبان
محاوره و
مادری مردم
نبوده است. و
حداقل اشکال
مولفین
ایرانی در
اینمورد این
بوده است که
آنان اشتباه
کرده و از سر
عدم دقت براه
خطا رفته اند و
حداکثر اشکال
این تواند بود
که بعضی از
آنان از سر
تعصب ملی عمدا
چنین داستانی
را جعل کرده
اند. در حالیکه
وظیفه محقق
واقعی اتکای
اساسی بر
حقایق علمی و
اشاعه
واقعیات تحت
هر شرایطی است
و نه سوء
استفاده از «تحقیق»
برای جعل و
تبلیغ
جریانهای
موقت سیاسی.
ازهمین رو غرض
من از این
تحقیق نه
تهییج عقیده
خاصی و نه
ترویج دید
سیاسی معینی
است. برای من
نتها جریانات
فکری معقول
معتبراند و به
این لحاط تابع
علم و واقعیت و
حقیقتی هستند
که محتوای علم
اند. روی سخن
من با
علاقمندان به
حقیقت ،
تحصیلکرده ها
و روشنفکران
است که اندیشه
و عملشان باید
حتی المقدور
تابع منطق و
حقایق علمی
باشد. به این
لحاظ غرض من
تحویل بحث به
معیارهای
علمی (تجربی) و
موازین منطقی
تحقیق است تا
دستکم
روشنفکران
ازاینطریق با
اتکای به
حقایق علمی و
تاریخی راه
انصاف و حقیقت
را دریابند و
در بسط آن در
میان مردم
بکوشند.
از نظر محتوی و
روش مقاله
حاضر در مورد
خاص
زبانشناسی
نیست و راقم
ایرادی به
نتایج صرفا
زبانشناختی
مولفین
ایرانی و و
ریشه یابی
لغات در
مقالات آنها
تا جائیکه به
گویشهای
ایرانی مربوط
میشود ، ندارم
.و اگر چه در
اشارات کسروی
دراین موارد
جای بحث
فراوان است ،
لکن در هر صورت
این مباحث
بفرض درستی نه
به زبان داخل
آذربایجان
بلکه به گویش
های برونمرزی
آذربایجان
مربوط اند. بحث
من در این جا
نظیر محققین
خارجی بر سر
نتیجه
گیریهای آنها
از این لغات
بیزبان و بستن
آنها از طریق
ترجمه های
نادرست از
منابع غیر
دقیق قدیمی به
یک زبان فرضی و
تعبیه آن در یک
ناحیه
جغرافیائی
معین است. کما
اینکه «
استدلالات »
مقالات مورد
بحث نیز
فقط ظاهر
زبانشناسانه
داشته ولی
همچنانکه
هنینگ ثابت
کرده است، در
واقع پایه و
مایه
زبانشناسی
ندارند، بلکه
با تسامح و
ترجمه نادرست
در پی توجیه
تصورات و
تخیلات خویش
بوده و عملا در
پی سوء
استفاده
سیاسی از
زبانشناسی
هستند . کما
اینکه پایه
اصلی
استدلالات
مقالات مورد
بحث مولفین
ایرانی نقل
قول از منابع
قدیم است و
مصادره به
مطلوب بعضی
مطالب محتوی ،
لکن بدون
ارزیابی
منطقی و
انتقادی
منابع مذکور،
آنچنانکه
محققین
غیرایرانی
نیز پیش از من
نشان داده اند.
لذا بحث ما در
اینجا در مورد
روش و منطق
تحقیق «محققین»
ایرانی و
استنتاج
غیرمنطقی
آنان ازنتایج
تحقیقاتشان
است . کما
اینکه من
نتایج
تحقیقات
بیغرضانه
متخصصین
خارجی را با
نتایج
مغرضانه و
متکی بر
پیشفرض «محققین
»ایرانی
مقایسه کرده
ام.
مهمترین
تفاوتی که در
بینش و روش
تحقیق بین «محققین
» ایرانی و
محققین
اروپائی در
اینمورد دیده
میشود اینست
که «محققین»
ایرانی بینشی
ایستا و
محققین
اروپائی
بینشی پویا و
دینامیک
دارند. و
همچنانکه
اشاره شد «محققین
» ایرانی در پی
یافتن دلیل
برای یک
پیشفرض و
محققین
اروپائی در پی
یافتن جواب
برای سئوالات
زبانشناسی
تند.
برای هر شخصی
که بر منطق و
روش تحقیق علم
واقف باشد،
اساس نادرستی
روش تحقیق «محققین»
ایرانی از
کسروی گرفته
تا احسان
یارشاطر در
غیر علمی بودن
روش تحقیق و
استنتاج آنها
و غیر منطقی
بودن
استدلالات
آنهاست. چرا که
اینان در واقع
در پی اثبات
قاعده در یک
حوزه از طریق
بررسی
استثنائات آن
حوزه هستند که
دقیقا معکوس
روش علم است.
که در این میان
مثال قاعده
«آذری یا
ایرانی صحبت
کردن» ، مثال
حوزه «آذربایجان»
و مثال
استثنائات
حوزه «نمونه
های اندک،
ناقص و مهجور
گویش فارسی
عملا انتقال
داده شده از
ایالات دیگر
به آذزبایجان»
است. در
نادرستی منطق
«محققین»
ایرانی این بس
که آنان با زیر
پا نهادن منطق
صرفا «مصادره
به مطلوب»
کرده اند. لکن
همچنانکه
اشکالات کیفی
و اساسی روش
تحقیق همواره
در نتایج کمی و
فنی کار نیز
موثراند: نشان
داده ام که حتی
ترجمه های «محققین
» ایرانی از
قبیل کسروی،
قزوینی و
یارشاطر از
متون عربی
منابع نظرشان
نیز بدون دقت و
نادرست بوده
است، چرا که
اینان در پی
مصادره به
مطلوب هم
ترجمه غلط و هم
از آن تفسیر
غلط کرده اند.
بخصوص در را
بطه با دقت
تحقیقی و
ارزیابی
منابع و نمونه
ها در
اینمورد، «محققین»
ایرانی
متاسفانه
قابل قیاس با
محققین
اروپائی
نبوده ومایه
تحقیقی اکثر
نوشته های
آنان بسیار
نازل است.
مسئله من در
نادرستی
نتایج «محققین
» ایرانی در
اینمورد
اساسی تر از
بحث «صرف و نحو»
است و ساختار «تحقیقی
» و کلیت نوشته
های «محققین»
ایرانی را در
اینمورد در بر
میگیرد. باین
معنی که
همچنانکه
محقق آلمانی
هنینگ نیز
میگوید با
اتکا به چنین
منابع ناقصی
در دست «محققین
»ایرانی و بر
اساس چنین روش
کم دقت و فاقد
منطقی،
نمیتوان
مسئله ای چنان
پیچیده را حل
کرد. مخصوصا که
بسیاری از
منابع قدیم و
نه چندان دقیق
مورد استفاده
«محققین»
ایرانی بدون
تحقیق لازم و
در فقدان
امکانات
تحقیق در قدیم
طبق روال
متداول که
مشهور است،
حتی بنص خود «محققین»
ایرانی، از
یکدیگر
رونویسی کرده
اند. که یعنی
منابع «محققین»
ایرانی در
اینموارد نه
اینکه متعدد
باشند بلکه
عملا در هر دو
مورد یک منبع
است که
محتوایشان
وسیله منابع
متاخر آنهم به
صور دلخواه
تکرار شده است.
متاسفانه تحت
تاثیر قرهنگ
ادب زده و سطحی
ایران که فاقد
معیارهای
منطقی و علمی
است و در آن
تعصب جای
تحقیق را
گرفته است ، «محققین
» ایرانی به
این مسئله
علمی
زبانشناختی
از دید سیاسی و
باصطلاح ملی
نگریسته اند. و
با فدا کردن
عقل زیر پای
ناسیونالیسم
به این مسئله
علمی رنگ
سیاسی زده اند
وعلم را وسیله
اهداف
استبداد و
تمرکز گرائی
حکومت و
بازیچه
ناسیونالیستهای
نامحقق کرده و
از فرط
ناسیونالیسم
بدیهی ترین
اصل تحقیق را
که توجه به
شرایط تجربی
پدیده ها و در
اینمورد
شرایط تاریخی
و جغرافیائی
مسئله مورد
بحث و یعنی
زمینه ایلاتی
ایران و نقل و
انتقالات
فرهنگی و
زبانی ناشی از
کوچ عشایر است
، نادیده
گرفته اند.
سخن کوتاه که
کار من در
اینجا یاد
دادن منطق و
روش تحقیق
علمی به «محققین
» ایرانی بوده
است که وظیفه
علم شک حتی در
مسلمات و سنجش
منطقی ـ تجربی
آنهاست.
....................................
....................................
فرایض مرکزی «محققین»
مذکور در
اثبات ایرانی
بودن زبان
آذربایجان
قدیم عبارتند
از یک: تصور "تعلق
ابدی
آذربایجان به
ایران" که
ضرورت ایرانی
بودن زبان
آذربایجان
قدیم از آن
نتیجه گرفته
شده است. دو : "روایت
پهلوی و یا
فارسی بودن
زبان قدیم
آذربایجان در
منابع تاریخ و
جغرافیای
قدیم (ابن مقفع
،استخری و ابن
حوقل)" که
ظاهرا نتیجه
یادشده را
تایید میکند. و
سه: ارائه "نمونه
های
باقیمانده
گویش ایرانی
قدیم
آذربایجان "وسیله
کسروی و شرکا
که باز ظاهرا
نتیجه
مذکوررا
تاکید میکنند.
من تمامی این
فرایض و
استدلالات را
تعلیل و تحلیل
کرده و نشان
خواهم داد که
همه آنها
متکی برمنابع
غیر دقیق ، از
نظر تحقیق
نامعتبر ،
ترجمه های غلط
وارزیابی غیر
منظقی و
نادرست از
چنین منابعی
هستند.
کما اینکه از
نظر تاریخی
بخلاف آنچه که
«محققین »
ایرانی شایع
کرده اند صرف
رجوع به منابع
مورد اشاره
خود آنان نظیر
مارکوارت
روشن میکند که(نقل
به مضمون) :"آذربایجان
(آتر پاتاکان)
از ابتدای
تاریخش قرنها
کشور مستقلی
بوده و سپس در
ادواربعدی
نظیر بعضی
کشور ها ی
منطقه مدتی
تحت الحمایه
ارمنستان و
ایران بوده و
ابتدا بعد از
سال 252 میلادی
است که با شکست
ارمنستان تحت
تصرف حکومت
ساسانی
قرارگرفته
است" (1.1) .
ازاینرو تا
تسلط اعراب و
حکومت متعاقب
ترکان بر
ایران کشور
آذربایجان
تنها حدود
چهار قرن تحت
تصرف حکومت
ایران بوده و
لذا هیچ ضرورت
تاریخی
درارتباط
زبانی
آذربایجان و
ایران بواسطه
تعلق طولانی
اولی به دومی
نیست.
و مهم اینکه
بخلاف مطلق
دعاوی «محققین
» ایرانی طبق
تحقیقات
مارکوارت: "در
ناحیه «اران» (آذربایجان)
که در زبان
یونانی «آلبانی»
نامیده میشد،
تا اواسط قرن
پنجم میلادی
پادشاهی
مستقلی موجود
بوده است که
بعدها در عین
اتحاد نظامی
با ساسانیان
معمولا به
ارمنستان
برای استقلال
از ایران کمک
کرده است" (1.2) . که
باز استقلال
آذربایجان
قدیم از ایران
را و رد ضرورت
تاریخی
ارتباط زبانی
فیمابین را
تاکید میکند.
و مهمتر اینکه
بر طبق همین
تحقیقات
همچنانکه
اشاره کردیم : "ملت
اران تا (!) قرن
پنجم میلادی
زبان خاص غیر
ایرانی خودرا
داشته بود که
کشیشی بنام «
ماستوش » ( 1. 2 . 1) در
آن قرن برایش
الفباء خاصی
اختراع کرده
است". کما
اینکه
مارکوارت
مخصوصا تاکید
میکند که: "
اران در همه
اعصار یک
سرزمین مشخصا
غیرآریائی
بوده است" (!) ، "چیزی
که نقل قول
استرابون از
سنتهای اهالی
آنجا آنرا
کاملا تایید
میکند." (1.2). به
نظر موسی
خورنچی (2 . 2. 1) که
مرجع
مارکوارت در
کتاب «ارانشهر
» است: " غرض
همان زبان «قارقاراچیخ
» (3 . 2. 1) حوالی «پارتوه
» (بردعه) است که
گویشی حلقومی
(4 . 2. 1) و خشن ... داشته
است". در
حالیکه بنظر
استخری "زبانی
ملایم(نرم)"
بوده است ( 2 . 1). که
بنظر من
میتواند
گویشی مشابه
گویش حلقومی
ترکمنی بوده
باشد که برای
ارامنه نظیر
موسی خورنچی
با صطلاح خشن و
لی در مقابل
زبان عربی
برای استخری
با صطلاح
ملایم جلوه
کند. استنتاج
منطقی ریشه
اورال ـ
آلتائی زبان
قدیم اران
ناشی از
استعمال
برهان خلف در
این مسئله است:
که چون در
مناطق شامل
ناحیه اران و
آذربایجان
هزاره های
اخیر تنها سه
گروه عمده
زبانی « سامی» ، «هندواروپائی»
و «اورال ـ
آلتائی »
موجود بوده
ولی مورخین
آشنا به
زبانهای دو
گروه اول نظیر
خورنچی ،
استخری و ابن
حوقل در نا
آشنا بودن
زبان اران
ناکید کرده
اند. لذا تنها
امکان منطقی
باقیمانده
تعلق زبان
اران به گروه
زبانهای «اورال
ـ آلتائی » است.
همچنانکه
ارتباط میان
زبان ایلامی
رایج هزاره
های پیشتر در
مناطق همسایه
اران و
آذربایجان با
زبانهای «اورال
ـ آلتائی» نیز
تعلق زبان
اران به گروه
زبانهای «اورال
ـ آلتائی » را
تایید میکند ؛
که در زیر به
آن خواهم
پرداخت.
در ادامه مطلب
مارکوارت به "اهمیت
ملت اران" طبق
نظر مورخین
قدیم و تعدد
زبانها در
سرزمین اران
اشاره میکند ،
همچنان که
برخی سفرنامه
نویسان قدیم
عرب نظیر ابن
حوقل در «صوره
الارض » نیز به
وجود زبانهای
و لهجه های خاص
دراران و تعدد
زبانهای
نامعلومی در
ناحیه «بردعه»
اشاره کرده
اند.
باین معنی
گذشته از آنکه
ایران همواره
کشوری چند
زبانه بوده
است ، برخلاف
نگرش ایستای «محققین»
ایرانی به
تاریخ و
جغرافیا، که
داده های
مربوطه را
بغلط ازلی و
ابدی دیده
اند،
آذربایجان
قدیم از
ابتدای شروع
تاریخش متعلق
به ایران
نبوده که از آن
امکان اشتقاق
زبان
آذربایجان
قدیم از
زبانهای
ایرانی قابل
استنتاج باشد.
ازاینرو
امکان فرض
زبان ایرانی آ
ذری بر هیچ اساس
تاریخی
استوار نیست.
سوای آن مشخصا
زبانهای غیر
ایرانی در
آذربایجان
موجود بوده
اند . از طرف
دیگر
همچنانکه در
ادامه مطلب
نشان خواهیم
داد : روایت
ابن مقفع
مبتنی بر "پهلوی"
بودن زبان
نواحی شامل
آذربایجان
ایران قدیم
نیز غلط بوده و
مطابق
تحقیقات
هنینگ ((3) ، (2))
متاثر از عادت
غلط اشکانی در
تعمیم نام
سرزمین و زبان
خویش به
سرزمینهای
بیگانه تحت
تصرفشان محسوب
میشود.
باید دانست که
این نظر غلط
ابن مقفع را نه
تنها
همچنانکه
معروف است ابن
ندیم در «الفهرست»
و کاتب
خوارزمی در «مفاتیح
العلوم »
آورده اند ،
بلکه حمزه
اصفهانی هم
بنقل از "موبد
متوکلی" نامی
در «التنبیه
علی حدوث
التصحیف»
تکرار
ودیگران نیز
بعدا از آنها
تکرار کرده
اند. باین
ترتیب این
عادت غلط
اشکانی از
طریق تکرار
نویسندگان
مذکور که اهل
دقت نبودند و
نیز تکرار این
مکررات در
نوشته های
نویسندگان
متعصب و
وطنپرست
معاصر ظاهر «حقیقت»
بخود گرفته
است. و یعنی
همه منابع و «دلایل»
«محققین »
ایرانی در
نهایت از این
نوع ظاهری
هستند و لیست
منابع و «دلایل»
کذائی در
ایرانی بودن
زبان قدیم
آذربایجان در
واقع چیزی به
جز تکرار
منابع و دلایل
غلط نیست.
بدیهی است که
بر نویسندگان
قدیم با
امکانات
ناچیزشان
زیاد خرده
نمیتوان گرفت
که بدون دقت
کافی نظرات
غلط را تکرار
کرده اند ولی
در کوتاهی
منطقشان
البته جای حرف
باقیست . لکن
ایراد ها
البته بر«محققین»
قرن معاصر
رواست که با
وجود امکان و
ادعای تحقیق ،
در مورد آنچه
که تکرار
میکنند حداقل
به عقل خود
رجوع نکرده
اند.
و باین ترتیب
اگر که علت
عادت غلط
دیوان اواخر
عصر اشکانی در
تعمیم نام
پارت به
سرزمینهای
متصرف شده را
در سیاست تحکم
اشکانی
بجوئیم و در
تکرار ابن
مقفع از این
مغالطه نیز
تعصب اتحاد
وطن و زبان در
برابر تسلط
اعراب را به
بینیم ، در
خواهیم یافت
که داستا ن
ایرانی بودن
زبان قدیم
آذربایجان که
بر اساس
اینگونه
روایات بنا
شده است از
ابتدا داستان
مغالطه ای
سیاسی بوده
است.
از جانب دیگر
صرف تسمیه یک
ناحیه به اسمی
استمرار زبان
معینی را در آن
ناحیه اثبات
نمیکند و تکرار
تاکید ایرانی
بودن نام
آذربایجان و
اشتقاق آن از "
آتر پاتاکان"
دلیلی بر وجود
زبان آذری و
نیز نوعیت
ایرانی آن
زبان نیست ،
چراکه این
گونه تسمیه
های
باقیمانده از
قدیم
همچنانکه
هنینگ نشان
میدهد همیشه
مرجوع به واقع
نیستند . لکن
تکرار این نوع
« اطلاعات
عمومی»
درنوشته های «محققین»
ایرانی نشان
میدهد که چون
دلیل منطقی در
اختیار اینان
نیست لذا برای
توجیه نیت
خویش مجبور به
رجوع به
اینگونه شبه
دلایل بوده
اند.
سوای آن در
میان منابع
مورد بحث در
اینکه غرض از
اصطلاح « آذری»
مردم و یا زبان
آذربایجان
باشد اختلاف
است و صرفا از
سر بیدقتی و
تعبیر غیر
منطقی «محققین
» ایرانی
مذکوراست که
به زور گذشت
زمان محتوای
منابع مذکور
را مصادره به
مطلوب کرده
اند. همچنین در
منابع غیر
دقیق و قدیمی
نظیر «مسالک و
الممالک »
استخری که سخن
مشخصا در باره
زبان است غیر
از تسمیه
متفاوت "
پهلوی" و"
آذری" در مورد
زبان
آذربایجان ،
آنرا معمولا
به ناحبه
آذربایجان و
نه مشخصا
اهالی
آذربایجان
نسبت داده اند
که میتواند
زبان حکومت و
دیوان
آذربایجان و
نه زبان مردم
آذربایجان
باشد.
کمااینکه هم
چنانکه در زیر
توضیح داده ام
در قدیم در
سرزمینهای
متعددی در
آسیا واروپا
زبان مردم و
زبان رسمی
حکومت و
دیوانیان
متفاوت و حتی
بعضا غیر
همریشه
میبوده اند.
گذشته از آن
مرجع این
نادرستیها
درانتصاب
زبان فارسی به
آذربایجان
قدیم در منابع
بعدی و رونوشتهای
بعدتر ،
همچنانکه
هنینگ اشاره
کرده است و در
ادامه خواهد
آمد، عادت غلط
اشکانیان به
نامیدن ممالک
بیگانه تحت
تصرف خویش
نظیر «ماد»
باسم
کشورخویش «پارت»
و تعمیم ناشی
از آن در
انتصاب نام
زبانشان «پهلوی»
به زبانهای
ممالک دیگر
تحت تصرفشان
است.
مهمتر از همه
اینکه
همچنانکه
نشان میدهم
ترجمه های «محققین
» ایرانی از
منابع عربی و
لاتین مورد
استفاده شان
هم غلط ، هم با
هم متناقض
بوده و هم در
مواردی که
مخالف نظرشان
بوده است یا
کتمان شده اند
و یا به صرف
تخیل معکوس
شده اند و لذا
تحقیق محسوب
نمیشوند . چرا
که مثلا مرجع
این فرضیه که
کسروی باشد
آنجا که مدرکی
ندارد بجای
استدلال به
تخیل روی
آورده است که :«مستوفی
(حمدالله )
زمانی هم در
تبریز نشسته
بوده و
آذریایجان را
نیک میشناخته
و میتوانسته
در باره مردم و
زبان آنجا
گشاده ترین
آگاهیها را به
یادگار گذارد .
لیکن اینرا
نخواسته ... » (4.1). که
اگر پایه
استدلال متکی
بر منابع را بر
چنین تصوراتی
بگذاریم هر
نظر بیربطی را
میتوانیم درخیال
خود ثابت کنیم.
کما اینکه
مشوق کسروی و
شرکای قدیمش
در طرح این
داستان نه که
تحقیق علمی
بلکه ایجاد
نوعی اتحاد
فرهنگی مبتنی
بر اتحاد
نژادی در
دوران رواج
نژادپرستی
آریایی در
اروپا، خاصه
آلمان و عصر
ایجاد
دیکتاتوری
باصطلاح ملی (
سانترالیست )
پهلوی در
ایران بود.وهمچنانکه
برای اولین
بار درتاریخ
ایران در این
دوره است که به
بهانه حفظ
تمامیت ارضی و
لی در واقع
برای تحکیم
استبداد،
استفاده از
زبانهای غیر
فارسی در
ایران در
کتابت و فرهنگ
ممنوع میشود.
درحالیکه حتی
بفرض واقعیت
خطر تجزیه ،
اهمیت تنوع و
آزادی فرهنگی
مرتبط با تنوع
زبانی در
پیشرفت
فرهنگی منطقه
و جهان فراتر
از اهمیت
تمامیت ارضی
یک کشور است.در
این دوران
رواج
نژادپرستی ،
پان
ایرانیستهائی
از نوع کسروی
درپی یافتن
وسیله ای
بودند که به
هرصورتی ، حتی
به قیمت جعل
تاریخ ، دستکم
فرهنگ ملل
باقیمانده از
ممالک محروسه
ایران را
همریشه کنند .
در تداوم
این جریان
مخبط نژاد
پرستانه
متداول آنعصر
بود که کسروی
شیفته «شکوه و
بزرگی »
شاهنشاهی
ایران فبل از
اسلام درهمان
ابتدای حکومت
قزاقی رضاخان (
1304 ) به جمعبندی و
انتشار این «
دلایل فرهنگی»
همنژادی ملل
ایرانی آغاز
میکند تا به
هژمونی نژاد (
آریایی) ایران
و بسط
سانترالیسم
استبدادی
پهلوی کمک کند.
عصری که
اکثریت قریب
به اتفاق «روشنفکران»
ایرانی مبتلا
به مرض
ناسیونالیسم
و نژادپرستی
بوده اند.
چراکه افتخار
به وجود «امپراطوری
» ایران قدیم و
عنوان «شاهنشاهی»
کذایی متضمن
قبول وجود «
ملل » متفاوت
در «ممالک» یا
کشورها ی
مختلف با
شاهان
گوناگون تحت
تصرف آن
امپراطوری
است وکسی که
قادر به قبول
این حقیقت
مصطلح نباشد
فکرش از حدود
منطق خارج است
(4.2).
آنچه که مسئله
و یا بقول
کسروی چیستان
را ایجاد کرده
است این فرض
غلط اول (کسروی)
است که: "آذربایجان
همیشه بخشی از
ایران میبوده
و کمتر زمانی
از آن جدا
گردیده" و "باینهمه
زبانش ترکی
میباشد" (دیباچه
کتاب (4)) . لذا
کسروی بر اساس
فرض غلط دومی
در بسط سراسری
زبان پهلوی و
فارسی در
ایران قدیم
نتیجه میگیرد
که پس
میبایستی در
قدیم در
آذربایجان
نوعی از پهلوی
و فارسی صحبت
میشده است.
زمینه فرض غلط
اول در
کمسوادی
تاریخی کسروی
و کوته بینی
وطیپرستانه
اوست که در زیر
روشن خواهد شد.
زمینه فرض غلط
دوم در
بیسوادی وی
نسبت به
زبانشناسی و
منطق تحقیق
نهفته است که
باز در زیر
خواهد آمد.
چراکه طبق نظر
زبانشناسانی
نظیر هنینگ که
می آوریم ، هم
پهلوی و هم
فارسی میانه
نه که زبان
مادری تمامی
ایران و ممالک
مختلف تحت
تصرف ایران
بلکه در جوار
زبان مقدم
آرامی آنهم
درتدریجی
طولانی زبان
دیوان،
مکتوبات و
ارتباط میان
ممالک مختلف
تحت تصرف
ایران شده اند
. آقای کسروی
بر اساس این
فرایض غلط است
که چیستان
خیالی خودرا
بعنوان یک
مسئله واقعی
مطرح کرده است
و چون این
مسئله و راه حل
ناسیونالیستی
وی به مزاج
حکومت
سانترالیست
پهلوی و «
فرهنگمداران »
شووینیست آن
خوش بود لذا
آنها نیز به آن
شاخ و برگ
دادند و از
کاهی کوهی
ساختند .
اینگونه
مسائل بطور
غلط مطرح شده
را در عرف
منطقی ریاضی
بزبان
انگلیسی (Ill posed problem)
مینامند.
در ابتدا لازم
است به چند
مورد کلی در
این مقوله
اشاره کنم :
اول اینکه از
دیدگاه منطق و
روش تحقیق
علمی همه
مسائل در
صورتبندی
مجرد و صوری
آنان که منجر
به اثبات حکم «الف
» بر اساس فرض «ب
» و یا فرایض « ب ،
ج و ...» است ،
همسان محسوب
میشوند و از دو
حال خارج نیستند
یا صورتبندی
منطقی شان
درست است و یا
غلط . صورتبندی
درست همواره
از نوعی است که
در آن عکس
مسئله هم قابل
اثبات باشد و
یعنی وقتی جای
حکم و فرض را
با هم عوض
کردیم بازمسئله
قابل اثبات
باشد. از این
نقطه نظر
صورتبندی
مسئله « زبان
ایرانی آذری
در آذربایجان
» با مفروضات
یا نمونه های
ارائه شده
وسیله کسروی و
شرکا ، ازنظر
منطق اصولا
غلط است. چراکه
عکس منطقی
مسئله اصلا
قابل طرح نیست.
دوم اینکه از
ابتدای بحث که
از مقاله «
آذری یا زبان
باستان
آذربایجان »
کسروی شروع
میشود تناقض و
مغلطه ای بین
زبان پهلوی (
فهلوی) و زبان «آذری»
بعنوان زبان
قدیم
آذربایجان
میان منابع
تاریخی مورد
استفاده
کسروی ( و
متابعین) و
استفاده
کنندگان وجود
دارد که حاکی
از نادرستی
فرض اینان دال
براشقاق زبان
آذری از
زبانهای
ایرانی است.
این مغلطه را
باید مربوط با
بیدقتی منابع
قدیم مورد
استفاده
آقایان نظیر
ابن مقفع در
استعمال
اصطلاحات
متداول لکن نا
دقیق عصر
پارتی در
تعمیم زبان «پهلوی
یا فهلوی» به
سرزمین ماد
دید که هنینگ
نیز اشاره
کرده و در زیر
میاید.
سوم اینکه
همچنانکه
تحقیقات
زبانشناسی
نشان میدهند
از دوران
بسیار قدیم در
ایران
زبانهای
متعددی رایج
بوده اند که هر
کدام مورد
مصرف خاصی
داشته اند:
نظیر زبانهای
آرامی ،
ایلامی،
بابلی و پارسی
باستان که
بعنوان
زبانهای
دیوانی ، زبان
روابط (بین
المللی) و زبان
حکومت در
پایتخت و
سرزمینهای
تحت تصرف
امپراطوری
ایران دوران
هخامنشی و
پارتی و
ساسانی محسوب
میشده اند. در
حالیکه زبان
مادری و
محاوره
مردمان نواحی
مختلف تحت
تصرف ، مثلا
عربنشین و
ترکنشین، در
آنعصر غیر از
اینها بوده
است.
اما مهمترین
خاصیتی که در
مطالب «
محققین »
ایرانی از
قبیل آقایان
کسروی ،
قزوینی ، ذکاء
و مرتضوی و
غیره به چشم
میخورد انشاء
و «استدلالهای»
وطنپرستانه
آنهاست تا
جائیکه این
آقایان وطنپرستی
را با تحقیق
عوضی گرفته
اند . خاصیت
دوم این مطالب
که در مقالات
آقای یارشاطر
نیز مشهود است
، اینست که این
آقایان پیش
فرض زبان غیر
ترکی آذری را
سرمشق خود
قرار داده و بدون
ملاحظه دلایل
اساسی بر علیه
آن صرفا در پی
یافتن دلایلی
بر آمده اند که
این پیشفرض را
تائید کند. کما
اینکه مثلا
کسروی بعنوان
مرجع اصلی این
مغالطات هر جا
که نظیر مورد "کردان
و «بنی عامر»"
نظر مورخین
نظیر مسعودی
را
مغایراهداف
خود یافته
آنرا عامیانه
و بی ارزش
ارزیابی کرده
است (3. 4 ) . ولی
آنجا که بنفع
خود دیده است
از همان
مسعودی "عوام"
دلیل آورده
است (4 . 4).
سومین مشخصه
مطالب «
محققین »
ایرانی که
شامل مقالات
آقای یارشاطر
نیز میشود
بینش متحجر و
ایستای آنان
نسبت به زبان ،
تاریخ و
جغرافیاست.
برای اینان
زبان و مرزهای
زبانی و
جغرافیائی
همچون
مقولاتی
خدادادی ازلی
و ابدی ، ثابت
و لایتغییر
محسوب میشوند.
از جغرافیا و
تاریخ و
دینامیسم
اساسی آنها
سررشته
ندارند و گرنه
خود متوجه
میشدند که:
- اولا همه
نمونه های
لغوی ایرانی
ارائه شده
وسیله ایشان
متعلق به
نواحی مرزی و
حواشی فارس
زبان
آذربایجان و
نه خود این
سرزمین ترک
زبان اند ، مگر
نمونه های «هرزنی»
که آنهم متعلق
به طالشیان
کوچ داده شده
در دو قرن پیش
وسیله
نادرشاه به
آذربایجان
است ( 4 . 3). و حتی بر
طبق تحقیق
هنینگ که در
زیر میاید
اهالی "تات"
نیز خود معتقد
به کوچ از یک
ناحیه دیگر به
تاکستان
هستند.
- و ثانیا
میدانستند که
خاصه در کشوری
ایلاتی مثل
ایران که در آن
هنوز هم کوچ
رایج است،
محدوده های
زبانی در طول
تاریخ متغیر
بوده و ثبات
آنها تصوری
کودکانه
محسوب میشود. و
از اینرو صرف
وجود جزیره
های زبانی در
ایالتی دلیل
استمرار زبان
مذکور در آن
ایالت از قدیم
نبوده بلکه
همچنانکه تحت
شرایط ایران
معقول محسوب
میشود و
تحقیقات
هنینگ نیز
نشان میدهند،
بواسطه کوچ
ایلات ایجاد
شده اند.
- و ثالثا بجهت
تغییر محدوده
های زبانی در
مرزایالات
ایران تاثیر
زبان ایالات
روی هم و حتی
تشکیل جزیره
های زبانی در
ایالات دیگر
امری طبیعی
محسوب میشود
که الزاما
ربطی به
استمرار
زبانها ندارد.
بر این اساس
برنامه من در
اثبات مردود
بودن فرضیه
زبان آذری
متکی بر
استدلالات
زیر است:
– مردود بودن
اساس فرضیه
مورد بحث بر
طبق اینکه:
بجهت استقلال
تاریخی
آذربایجان
قدیم از ایران
قدیم بر طبق
نظر مارکوارت
(1) اصلا زمینه و
ضرورتی
دراشتقاق
زبان آذری از
زبانهای
ایرانی نیست.
– وجود زبان
مستقل وغیر
ایرانی در
کشور مستقل و
غیر آریائی
اران (
آذربایجان)
برطبق
تحقیقات
مارکوارت که
حتی الفباء
خاص خودرا
داشته است (2 . 1).
– نادرست بودن
استدلال
ایرانی بودن
یا نوعیت «پهلوی»
زبان
آذربایجان
قدیم در پارتی
و یا پهلوی
نامیدن
سرزمین و یا
زبان کشور «ماد»
و یا
آذربایجان
قدیم بر طبق
نظر هنینگ (3).
– ترجمه صحیح
نوشته ابن
حوقل و تحقیق
منطقی
مارکوارت (1) و
هنینگ ( 3 ) ثابت
میکنند که در
قدیم زبان
فارسی یا
پهلوی نه
اینکه زبان
مادری بلکه
زبان ارتباط
میان اهالی
سرزمینهای
مختلف الزبان
تحت تصرف
اقوام پارس و
زبان مکتوبات
و دیوان آنها
بوده است.
– تعلق همه
نمونه های
زبانی ایرانی
جمع آوری شده
وسیله کسروی و
دیگران در این
رابطه برطبق
نظر هنینگ () به
نواحی مرزی
آذربایجان و
یا به عشایر
کوچ کرده در
قرون اخیر به
آذربایجان.
– ناکافی بودن
، مخدوش بودن و
نامشخص بودن
نمونه ها ی
زبانی مذکور
بعنوان دلیل
ایرانی بودن
زبان قدیم
آذربایجان بر
طبق نظر هنینگ(2).
در مورد
تحقیقات «
محققین »
ایرانی در
اینباب ، آنچه
که در مورد
کسروی مسلم
است اینست که وی
تحصیلات
تخصصی در
تاریخ و
زبانشناسی
نداشت. آخوندی
بود با
تحصیلات
مکتبی و نا
آگاه به اصول
مدرن تحقیق
تاریخ و
زبانشناسی که
مورد بحث این
مقاله است .
توهم و دعاوی
الهامی (!) وی
نسبت به مذهب
نیز نشان
ازفقدان روح
تحقیق واقعی و
سنت زدگی وی
میباشد که در
سنتگرائی ملی
و تجدد افراطی
ناسیونالستی
وی بروز کرده
است. لذا کار
اورا در
زبانشناسی
نمیتوان جدی
گرفت مگر بابت
اغراض
ناسیونالستی
وی که تأثیر
مخربش در مورد
زبانشناسی
مورد بحث این
مقاله است. او
پس از مطالعه
بعضی کتب غیر
دقیق قدیمی در
مورد « تاریخ»
بدون امکان
تحقیق در صحت
منابع آنها و
فهم غلط نظر
ابن حوقل (5 . 4) و
مهمتر بدون
دقت در اینکه
اکثر این کتب
قدیمه از
یکدیگر
رونویسی کرده
اند ، بواسطه
تخیلات خویش
صرفا درپی
اثبات این
پیشفرض بر آمد:
که در
آذربایجان
قدیم
میبایستی
نوعی از فارسی
صحبت میشده
است. و از
اینرو بدنبال
آن بود که صرفا
از طریق جمع
آوری لغات
فارسی در
منابع قدیم و
جدید
آذربایجان
این پیشفرض را
اثبات کند. این
یک بر خود
استاتیک به
پدیده زبان و
تحقیق تاریخی
است ،
درحالیکه
پدیده زبان در
یک ناحیه
جغرافیائی
پدیده ایست
دینامیک و
تحقیق در آن به
صرف عربی سطحی
آخوندی و بدون
اطلاع از
موازین جدید
تحقیق ممکن
نیست. کسروی و
قزوینی که در
بعضی موارد
دقیق تر از وی
بنظر میرسد ،
نه تنها فاقد
سواد
زبانشناسی و
متدولوژی
تحقیق بودند
بلکه نظیر
یارشاطر حتی
قادر به تشخیص
تفاوت بین
زبان کتبی و
زبان محاوره
نیز نشده اند.
در حالیکه این
تشخیص مسئله
ایست صرفا
منطقی که از
حداقل
ضروریات یک
بحث کلی منطقی
در زبانشناسی
نظیر این
مقاله محسوب
میشود. با
مطالعه دقیق
نوشته کسروی و
شرکا متوجه میشویم
که اینان نه
تنها صرفا در
پی مصادره به
مطلوب بوده
اند بلکه خود
معنی آنچه را
که نوشته اند
نفهمیده اند:
مثلا چه کسروی
و جه متابعینش
معنی آنچه را
که وی از
حمدلله
مستوفی در
مورد شهرک «کلیبر»
آذربایجان
نقل کرده است
که: "مردمش از
ترک و طالش
ممزوجند" ( 4.1) ،
نفهمیده اند.
چراکه بر این
اساس وجود
گویش غیر ترکی
در بعضی دهات
این شهرک ترک
زبان بطور
منطقی ناشی از
اینست که بعضی
از اهالی آنجا
از طوالش به
آذربایجان
کوچ کرده و در
آنجا ساکن شده
اند و لهجه
طالشی را به
آذربایجان
آورده اند .
کسروی هر جا که
میدان تحقیق
را بر خود تنگ
دیده است به
تخیل روی
آورده است:
مثلا در گفتار
هفتم مقاله
مذکور که
منابعش رسوخ
گویش طالشی را
به ناحیه
همسایه اش «
بخش شاهرود»
در خلخال
آذربایجان
راثابت میکند
با زیر پا
گذاشتن منطق
با وجود اجبار
به اذعان
اینکه "این
نمونه از آذری
کهن بسیار دور
می نماید" ،
باز تخیل
میکند که "گویندگان
این زبان تیره
جداگانه ای از
مردم
آذربایجان
بوده اند. با
اینهمه
مانستگیهائی
نیز با آذری در
آن پیداست".
بنظر من تعمدی
در این مسامحه
و تساهل کسروی
و شرکا نهفته
است، چراکه از
این طریق
بیدقتی و
بیمنطقی خود
را در پس
تعمیمات و
توجیهات
پنهان میکنند.
از جانب دیگر
فقدان عقل
تحقیقی و کوته
بینی کسروی در
سایه
ناسیونالیسم
وی را در تناقض
اساسی و عدم
توجهش به
محتوای نوشته
های خویش
میتوان دید :
او در مورد « ـ 1 ـ
» نقل از
جغرافی
نویسان عرب (5. 4)
از نظر ابن
حوقل (نیمه اول
قرن چهارم
هجری) چنین
ارزیابی
میکند که "زبان
بیشتر مردم
ارمنستان
فارسی و عربی
است". لکن در
صفحه بعد همان
کتابچه در
مورد « ـ 3 ـ » از
ابو عبدالله
بشاری مقدسی (نیمه
دوم قرن چهارم
هجری) در « احسن
التقاسیم »
نقل میکند که "در
ارمنستان
بارمنی ودر
اران بآرانی
سخن گویند". در
حالیکه این
نظر ناقض نظری
است که کسروی
از ابن حوقل
نقل میکند ،
چراکه در طول
چنددهه تعویض
زبان بیشتر
مردم
ارمنستان از
فارسی و عربی
به ارمنی ممکن
نیست . وکسروی
خود میتوانست
معقولانه از
این
روایت مقدسی
نتیجه بگیرد
که آنچه که او
از ابن حوقل به
ترجمه در
یافته است ،
غلط است و بس.
گذشته ازاین
باید پرسید
چرا تابعین
کسروی از
قزوینی گرفته
تا آقای
یارشاطر
متوجه چنین
تناقضاتی در
استدلالهای
وی نشده اند؟
مگر نه اینست
که بعنوان سر
آمد محققین
عصر پهلوی چون
مطلوبشان
بوده اصلا در
کم و کیفش دقت
نکرده اند؟
آیا اینها
نمونه
شووینیسم و
ابتذال فرهنگ
آریایی عصر
پهلوی نیست که
فرهنگ را به
زایده حکومت و
محققین را به
خادمان حاکم
بدل کرده بود؟
ذکر این نظر
مارکوارت نیز
مهم است که
مطابق آن
بخلاف نظر
افرادی مثل
کسروی (6 . 4) بجهت
غیر آریایی
بودن اران که
پیشتر اشاره
شد: "اعتقاد به
ارتباط بین
نام« اران » و «
ایرانویج » (آریایی)
معلق زدنی
مرگبار است" (0 . 2 .
1).
کما اینکه
قزوینی هم چون
احاطه لازم را
به زبان
آلمانی نداشت
نظر مارکوارت
را در کتابش «ارانشهر
» غلط فهمیده و
از اینرو در
تایید کسروی
نقل قول غلط از
مارکوارت
کرده است (5) . این
کار قزوینی
نیز نه اینکه
تحقیق باشد بل
تعجیل محسوب
میشود و نشان
میدهد که
وطنپرستی و
ناسیونالیسم
جز کور کردن
چشم عقل « فایده
» ای ندارند.
بگذریم که در
سواد تحقیقی
قزوینی همین
بس که قادر به
تشخیص اغلاط
فاحش ترجمه
کسروی از ابن
حوقل نشده است
و از کتاب
مارکوارت
نخوانده شاهد
آورده است.
به همین ترتیب
دیگر آقایان
نیزاز مرتضوی
گرفته تا یار
شاطر ، صرفا با
چشم بندی و
مخالفت آشکار
با منطق و
تحقیقات
متخصصین
معتبر
اروپائی است
که به "تکرار"
تخیلات کسروی
کوشیده اند.
و در این راه
حتی از مخالفت
با مانده های
تاریخی و دست
آورده های
تجربی
تحقیقات
میدانی از
نواحی مورد
بحث نظیر مردم
«هرزن» نیز
ابائی ندارند
که خود
معتقدند که: "
به نقل از
پدران و اجداد
خود دویست ؛
سیصد سال پیش
از نواحی طالش
به این هرزن
کوچیده و از
آنجا به گلین
قیه و بعضی
نواحی شاهپور
رفته اند" (6) و
به این جهت
مانده هائی
شبیه به طالشی
در میانشان
باقیست . امری
که محققی نظیر
هنینگ نیز صحت
آنرا بطور
مستدلی ضروری
می بیند (2).
مرتضوی
باوجود اطلاع
از این واقعیت
تاریخی و
رابطه آگاهی
به اینکه بقول
خودش: " در
سراسر هرزنات
و گلین قیه حتی
یک نفر هم پیدا
نمیتوان کرد
که چند عبارت
از زبان هرزن
بلد باشد" (6) ،
باز از سر تعصب
مردم هرزن را
مجبور به
اقامت ابد
الاباد در
آذربایجان
میکند تا
جعلیات کسروی
را توجیه کند.
چراکه برای
اینان که تعصب
را جایگزین
تحقیق کرده
اند نتایج
تحقیقات و نظر
خود اهالی
نواحی مورد
بحث مطرح نیست
بلکه باید به
هر قیمتی که
شده است «فارسی
» صحبت کردن
مردم
آذربایجان را
«حداقل» در
زمانهای قدیم
هم که شده است
توجیه کرد: حتی
اگر که به قیمت
انتساب
دروغگوئی به
مردم هرزن و
تاکستان هم
تمام شود.
کوتاه سخن که
نوشته مرتضوی
در عین
ناسیونالیسم
مطلق از عقل و
منطق بالکل
عاریست و
نمونه تام
العیاری از
بیسوادی
فرهنگیان
آریامهری
محسوب میشود.
و اما نمونه
های لغوی جمع
آوری شده
وسیله این
اشخاص ، بفرض
رعایت دقت و
صحت آنها ، به جهات
مختلفی که
نشان خواهم
داد ، ارتباط
منطقی با زبان
محاوره و
مادری ساکنان
آذربایجان
قدیم را
ندارند. کما
اینکه در
تحلیل کمی و
کیفی آنها
توجه به نتایج
تحقیات
زبانشناس
معروف والتر
برونو هنینگ
کافی بنظر
میرسد.
- خلاصه نظر
هنینگ در
مقاله اش تحت
عنوان "زبان
قدیم
آذربایجان"
اینست که (2):
- اولا اطلاعات
و نمونه های
لغوی ارائه
شده وسیله
کسروی و
دیگران از همه
لحاظ ناقص
،اندک،
نامعتبر و در
اکثر موارد
نامشخص بوده و
برای اثبات
وجود زبان
ایرانی آذری
در آذربایجان
قدیم کافی
نیستند.
- و ثانیا این
منابع لغوی
همه متعلق به
مناطق مرزی و
حاشیه
آذربایجان
هستند که
متعلق به
نواحی فارس
زبان بوده و
ناظر بر زبان
داخل
آذربایجان
نمی باشند. لذا
بعد از
مطالعات
بیشتر باید
متقاعد شد که
فرضیه زبان
ایرانی آذری
در مورد
آذربایجان
قدیم قانع
کننده نیست.
کما اینکه
نمونه های
لغوی «هرزنی»
بجهت تطابق با
شواهد و احکام
زبانشناسی
متعلق به
ساکنان گیلک
زبانی است که
بوسیله
نادرشاه دو
قرن پیش از
ناحیه طالش به
هرزن کوچ داده
شدند . و در
مورد نمونه
های لغوی «تاتی»
نیز باید
دانست که
اهالی تات خود
معتقدند که از
جائی دیگر به
تاکستان کوچ
کرده اند. و از
اینرو:
- نمونه های
زبانی که از
جانب « محققین »
ایرانی
بعنوان باقی
مانده زبان
قدیم
آذربایجان
ارائه میشود،
درواقع متعلق
به ایالات
دیگر هستند که
بواسطه کوچ و
مهاجرت در
قرون اخیر به
یکی دو منطقه
د اخل و به
بعضی مناطق
مرزی
آذربایجان
انتقال داده
شده اند.
به نظر من بر
اساس این
تحقیقات حتی
علت منطقی
کمبود و نقصان
نمونه های
لغوی «فارسی»
در آذربایجان
بواسطه تعلق
آنها به نواحی
مرزی و بجهت
عمر کوتاه
آنها در این
سرزمین روشن
میشود. و یعنی
صحت یک نتیجه
تحقیقی نه
اینکه در
کاربرد
انحصاری و
ایستای آن
بلکه اساسا
مشروط به
ارتباط و
کاربرد آن در
توضیح مسائل
مرتبط از نوع
اخیر (نقصان
نمونه ها)
هستند.
متاسفانه بر
عکس محققین
خارجی «
محققین »
ایرانی مذکور
از این ضرورت
علمی و منطقی
در مورد
تحقیقات غافل
بوده اند.
اهمیت دیگر
کار هنینگ در
اینست که وی بر
اساس یک روش
منطقی و نگرش
جامع به
دینامیسم
جغرافیائی
نمونه های
لغوی نواحی
نسبتا نزدیک
به هم و با
ارزیابی
منطقی و دقت
درتشابهات
ریشه ای لغات ،
اثبات کرده
است که لهجه ها
یا گویشها ی
ظاهرا متفاوت
حوالی مرزهای
آذربایجان
نظیر تاتی (تاکستانی)
، طالشی و
سمنانی با هم
نزدیکند. و
یعنی همه این
گویشها ی
حوالی مرز های
آذربایجان که
از طرف «
محققین »
ایرانی
بعنوان دلیل
وجود زبان «آذری»
در داخل
آذربایجان
ارائه میشوند
، جز زنجیره ای
از گویشها ی
فارسی ایالات
فارسی زبان هم
مرز با
آذربایجان
چیز دیگری
بشمار
نمیروند.
به سخن دیگر
هنینگ
زبانشناس در
پی اینست که
جوابی برای
ساختار زبانی
گویشهای
نمونه برداری
شده نظیر
هرزنی ( آمده
از طالش) ،
طالشی (نفوذ
کرده در حوالی
اردبیل) و تاتی
(ناقل به
تاکستان)
بیابد و نه مثل
« محققین »
ایرانی
توجیهی برای
یک تصور سیاسی
که زبان
آذربایجان
قدیم هم
میبایستی «فارسی»
یوده باشد .
اینست که پس از
تاکید بر
نقصان ، نا
مشخص بودن و
کمبود نمونه
های جمع آوری
شده، و غیر
قابل اطمینان
بودن مدارک
جمع آوری شده
وسیله کسروی
اشاره میکند
که (2):
- "اهالی تات
خود معتقد به
این هستند که
از جای دیگری
به تات مهاجرت
کرده اند " و از
کل داده های
اشاره شده در
بالا نتیجه
میگیرد که :
- "ثابت شد که
آن گویشهائی
که فرض میشدند
باقی مانده
زبان قدیم
آذربایجان
باشند ،
واردات اخیر
از ایالات
دیگر هستند".
باین ترتیب
اساس فرضیه
زبان ایرانی
آذری که کسروی
و متابعین
نظیر آقای
یارشاطر با
تکیه به نمونه
های لغو ی ناقص
، اندک و
نامعین ساخته
و پرداخته اند
مردود است.
بااینحال در
تایید این نظر
و توضیح اصل
مسئله که چرا
ظاهربینی ،
کوته بینی و
بیدقتی کسروی
و شرکا
منجر به
اشتباه آنان
شده است ،
تحلیل نظرات
شرقشناس
معروف « یوزف
مارکوارت» نیز
ضروری بنظر
میرسد.
- خلاصه نظر
مارکوارت در
اینمورداینست
که : زبان
فهلوی منظور
مورخین در
آذربایجان
قدیم زبان
مکتوب آن
ناحیه بوده
است(3 . 1).
و یعنی
نظرمارکوارت
دقیقا بر عکس
آنست که
قزوینی از وی
نقل و پس از او
دیگران به
تبعیت او
تکرار کرده
اند. مارکوارت
تاکید میکند
که آنچه که
مورخینی
مانند مسعودی
و حمدلله
مستوفی در
رابطه با بقای
نمونه هائی از
زبان فهلوی در
آذربایجان
قدیم ذکر کرده
اند تنها در
مورد زبان
مکتوب آن
ناحیه
میتواندصادق
باشد . این
نظری است
کاملا منطقی
که با شرایط
تاریخی و
جغرافیائی
آذربایجان
قدیم مطابقت
دارد. چرا که
همچنانکه
هنینگ نیز
معتقد است:
زبان فهلوی در
آنعصر در جوار
زبان عربی نقش
زبان ارتباطی
و مکتوبات را
در آذربایجان
بعهده داشته
است که صد
البته غیر از
زبان مادری یا
محاوره
ساکنان
آذربایجان
بوده است . - مارکوارت
در کتابش «ارانشهر
» در مورد مشخص
زبان مکتوب
تفسیراوستا
در عصر
اشکانیان
مینویسد (3 . 1): ((...) از
مارکوارت و ((...)) و
زیر خط
ازنویسنده و
مترجم است):
- "این اشاره
حمدالله
مستوفی ، که
زبان قدیم
پهلوی تا نیمه
اول قرن هشتم
در آذربایجان
هنوز خودرا
نگهداشته بود (
نقل منابع
لاتین مربوطه)
، زمانی کاملا
قابل تایید
است که مرجوع
به پهلوی اصلی
که زبان مکتوب
عصر پارتی
آمده از
آتروپاتنه
است، باشد .
لارم بدقت است
که مسعودی نیز
در کتاب
التنبیه و
الاشراف ( نقل
منابع لاتین
مربوطه) آذریه
را در یک نفس
با فهلویه و
دریه مینامد ،
که یعنی آنرا ((آذریه
را)) آشکارا یک
زبان مکتوب
میبیند".
باید دانست که
در زبان
آلمانی نیز
نظیر هر زبان
دقیقی
اصطلاحات
زبان مکتوب و
زبان محاوره
اساسا متفاوت
و هرکدام
تعاریف مخصوص
بخود را دارند.
زبان مکتوب:
زبان منابع و
اسناد کتبی از
یک زبان را
میگویند و
زبان محاوره
زبان: زبان
روزمره
مردمرا. لذا
تعمد
مارکوارت در
تذکر زبان
مکتوب و تذکر
مشروط بودن
تایید نظر
حمدالله
مستوفی به
زبان مکتوب
بعلاوه تاکید
در دقت نسبت به
اینکه مسعودی
نیز زبان
آذریه (آذری)
را زبان مکتوب
میشناسد ،
تاکید وی را در
تشخیص و تفاوت
بین زبان
مکتوب و زبان
محاوره
میرساند.
گذشته از آن
بدیهی است که
مورخین مذکور
در قدیم طبعا
به منابع
مکتوب و اهل
کتابت نظر
داشته اند و نه
به محاورات
اکثریت مردم
بزبان
مادریشان.
باز باید
دانست که در
قدیم تا قرون
اخیر که 99.9 % مردم
بیسواد بودند
زبان مکتوب در
نواحی مختلف
دنیا با زبان
مردم یا زبان
محاوره
میتوانست
متفاوت باشد.
بخصوص پس از
اینکه ناحیه
ای با مردمی
متکلم به
زبانی معین
تحت تسلط قومی
متکلم به
زبانی دیگر
قرار میگرفت.
بعنوان نمونه
میتوان زبان
مکتوب یونانی
و یا لاتین
اقلیت بسیار
ناچیز ساکنین
کلیسا
ودیوانیان را
در نواحی
مختلف اروپا
تا قرون وسطی
نام برد که در
جوار زبانهای
محاوره ای هم
ریشه لکن
متفاوتی که 9. 99%
مردم صحبت
میکردند،
زبان اقلیت
بود. نمونه
دیگر زبان
مکتوب ترکی
دیوانیان در
اروپای تحت
تسلط
امپراطوری
عثمانی است در
مقابل
زبانهای
محاوره ای هند
و اروپائی
اکثریت
ساکنان نواحی
مذکور که ریشه
متفاوتی نسبت
به زبان ترکی
دارند. و
اگردراین
نواحی اروپا
بعد ازهزار
سال نمونه های
مکتوبی در
مورد خاص این
نواحی به زبان
ترکی یافته
شدند نمیتوان
آنرا دلیل
ترکی بودن
زبان مردم
نواحی مذکور
دانست. لذا
زبان مکتوب یک
ناحیه در قدیم
میتواند با
زبان (محاوره)
مردم آن ناحیه
متفاوت باشد و
وجود منابع
مکتوب به زبان
خاصی در یک
ناحیه دلیل
صحبت مردم آن
ناحیه به آن
زبان
نمیتواند
باشد.
کمااینکه در
هندوستان
قرون اخیر
منابع مکتوب
بسیاری به
زبان انگلیسی
میتوان بافت
بدون اینکه
هیچ شخص عاقلی
این زبان
بیگانه
استعماری را
زبان مادری
ساکنان
ایالات هند
تلقی کند. هم
این مسئله در
مورد زبان
مکتوب فارسی
بعنوان زبان
اقوام مهاجم
بارس پس از
تسخیر سرزمین
آذربایجان
قدیم در برابر
زبان محاوره و
مادری ساکنین
قدیم این
سرزمین نیز
صادق است.
لذا وقتی آقای
یارشاطر در
مقاله « آذری »
از ابن حوقل
یازده قرن پیش
نقل میکند که (7): «
زبان مردم
آذربایجان و
بیشتر مردم
ارمنستان
ایرانی (الفارسیه)
است ... و از آ نها
که به فارسی
سخن میگویند
کمتر کسی است
که عربی را
نفهمد ... » . و سپس
نتیجه
میگیرند که
این «گواه
روشنی بر
ایرانی بودن
زبان
آذربایجان در
قرن چهارم
هجری است ».
نتیجه گیری
ایشان و تکرار
کنندگان آن (بنقل
از منبع مشابه
از استخری (8))
معقول نیست (9).
چراکه منطق
این نتیجه
گیری حکم
میکند که اولا
غرض آقای
یارشاطر از
زبان
آذربایجان
همان زبان
مردم
آذربایجان
است و پس نظر
ایشان
فارسی (ایرانی)
بودن زبان
آذربایجان در
قرن چهارم
هجری است
وثانیا پس
بنظر ایشان
زبان مردم
ارمنستان در
قرن چهارم
هجری نیز
فارسی (ایرانی)
بوده است. در
حالیکه زبان
ارمنی
درارمنستان
تدوینی حداقل
هزاروپانصد
ساله دارد و
فارسی صحبت
کردن مردم
ارمنی در هزار
سال پیش مسخره
آمیز است. لکن
این نتیجه
تاسف انگیز
ناشی از ترجمه
غلط و
وطنپرستانه
ایشان است. من
نمیدانم در
سواد کسروی (3 . 4 )
تردید کنم یا
در دقت
یارشاطر و یا
عملا هردو .
چراکه ترجمه
ای که ایندو از
متن مذکور ابن
حوقل نقل
میکنند نه
تنها هردو غلط
بلکه در
مواردی برعکس
یکدیگر و با هم
متناقض اند.
چراکه بسیار
عجیب است که
آقای یارشاطر
با وجود تشخیص
از تناقض میان
ترجمه خویش و
کسروی نه شک
منطقی در
موضوع و نه
اشاره ای در
این مورد کرده
است؟!
وچرا که حتی
اگر این ترجمه
نادرست را هم
مدرک قرار
دهیم ، غرض ابن
حوقل از تعمد
بر تذکر «آ نها
که به فارسی
سخن میگویند »
در میان « مردم
آذربایجان »
تنها این
میتواند باشد
که برخلاف
ظاهر و تصور
آقای یارشاطر
نه اینکه «
مردم
آذربایجان »
بلکه تنها
بعضی « از آ نها
به فارسی سخن
میگویند ».
ثانیا منطق
شرایط آنعصر
که در آن تحصیل
زبان عربی
اصولا برای
مردم عادی
ناممکن و
مخصوصا تا حد
اینکه عربی را
در محاوره
بفهمند مشکل
بود ، حکم
میکند که
منظور
غیردقیق و
سطحی مورخ از
مردم فارسی گو
و عربی فهم
آذربایجان نه
که اکثریت
مردم بلکه
معدود بسیار
اندکی اهل
کتابت و
دیوانیان اهل
آذربایجان
ارزیابی کنیم
که به ضرورت
شغلی هم فارسی
و هم عربی یاد
گرفته بودند .
کما اینکه حتی
امروزه روز
نیز بعد
ازهزاروصد
سال که امکان
تحصیل زبان و
مخصوصا زبان
عربی در ایران
صد ها مرتبه
بیشتر شده است
بااینحال
مردم هیچ
ناحیه ای از
ایران
باسنثنائ
بخشهائی از
خوزستان عربی
نمی فهمند و
قادر به گفتگو
یا محاوره به
عربی نیستند. و
این صد البته
غیر از فهم
لغات عربی
محتوی در زبان
فارسی است. و
لذا غرض از
همان مردم
فارسی گو نیز
در روایت سطحی
ابن حوقل چیزی
بغیر از اقلیت
ناچیز
تحصیلکرده
یازده قرن پیش
نمیتواند
باشد که
میتوانستند
عربی را هم
بفهمند. این
حکم منطق است.
لذا تعمد «محققینی
» که همین
نوشته ابن
حوقل را دلیل
ایرانی ((فارسی
)) بودن زبان ((مردم))
آذربایجان
ارزیابی
میکنند غیر از
اثبات غیر
منطقی بودن
کلیت
نظراتشان در
مورد «زبان
آذری » و رد
اساسی اعتبار
ایشان بعنوان
یک محقق نتیجه
دیگری
نمیتواند
داشته باشد.
بعلاوه اینکه
بیدقتی و سطحی
بودن روایا
ت ابن حوقل و
اکثریت قریب
به اتفاق
مورخینی را که
بابت جعل «زبان
آذری » مورد
استقاده
ایرانپرستان
و نژادپرستان
ایرانی قرار
گرفته اند نیز
محرز میشود.
کما اینکه
تاکید و تعمد
مارکوارت نیز
در رابطه با
تدقیق و تصحیح
مستوفی و
مسعودی در
مورد زبان
مکتوب موید
همین امر و
یعنی عدم دقت
ضروری مورخین
مذکور است. و
کما اینکه دقت
کافی و
باصطلاح علمی
در تاریخ
عمری بیش از یک
قرن ندارد و
همه منابع
تاریخی ماقبل
قرون اخیر و
خاصه قدیمتر
مخصوصا در
رابطه با چنین
مباحث ظریفی
قابل شک محسوب
باید شوند.
مخصوصا که در
مورد «زبان
آذری » اکثر
منابع تاریخی
یاد شده بدون
تحقیق یکی از
دیگری
رونویسی کرده
اند. نظیر
اینکه تعمد
مفدسی در «احسن
التقاسیم (نقل
از (7)) » در تذکر
اینکه «فارسی
مردم
آذربایجان
مفهوم است و در
حروف به فارسی
خراسانی شبیه
است » نیز
منطقا ناظر بر
زبان مکتوب در
آذربایجان
باید باشد و نه
زبان مردم.
لکن طبیعی است
که در این میان
« محققین »
ایرانی آشنا
به زبان
آلمانی وجود
داشته اند که
نوشته
مارکوارت را
فهمید ه اند و
یا برخی نظیر
آقای یارشاطر
که به کتاب
مارکوارت
اشاره کرده
اند باید
متوجه میشدند
که نظر وی
کدامست. در
حالیکه
هیچکدام آنان
ذکری از تذکر
مارکوارت در
مورد زبان
مکتوب بودن
زبان فهلوی یا
آذری مورد
اشاره مستوفی
و مسعودی نمی
کنند. لذا این
سئوال پیش
میاید که این
آقایان چرا
نظر مارکوارت
را کتمان کرده
و علت این سکوت
چیست. و یا
اینکه «محققین
» مذکور از
محتوای دقیق
مستندات حویش
بی حبرند و
بجای تحقیق
تکرار و آنهم
بغلط تکرار
میکنند. خلاصه
کلام اینکه «
محققین »
مذکور دست پیر
مغان را هم از
پشت بسته اند
که به
تائید نظر حل
معما میکرده
است ، اینان به
کتمان نظر حل
معما میکنند. و
نیز به تائید
غلط «تحقیق »
میکنند. ضرورت
طرح این سئوال
زمانی تشدید
میشود که
میبینیم آقای
یارشاطر نه
تنها این نظر
مهم مارکوارت
را که ماهیت
نظر مورخین
مرجع آقایان و
کلیت مسئله را
عوض میکند ،
کتمان کرده و
یا بدون تحقیق
لازم به کنار
نهاده است.
بلکه نظر
استادش هنینگ
را هم که مخالف
وجود دلایل
کافی بر وجود
زبان آذری در
آذربایجان
است کتمان
کرده است. باید
دانست که
هنینگ بر خلاف
اصرار
شاگردان
ایرانیش نظیر
آقای یارشاطر
که بر طبق
مقاله او در پی
تغییر نظرش در
رد فرض زبان
آذری بوده اند
، نظرش را
تغییر نداده
است. وگرنه
محققی چنان
دقیق حداقل
درپایان
مقاله اش
اشاره میکرد
که مقاله ای
خواهد نوشت و
یا اینکه
مقاله ای
مینوشت. در
حالیکه وی در
مقالات بعدی
مربوط به
موضوع خود نیز
(3) نظر مخالفش
را تغییر
نداده است .دلیل
آقای یارشاطر
در اینکه در
مورد این نظر
مخالف استادش
هنینگ هیچ
بحثی نمیکند ،
چیست ؟!
و اما نوشته
ابن حوقل و
ترجمه دقیق آن:
ابن حوقل در
کتاب « صورت
الارض» که در
بعضی نسخ چاپ
شده در خارج «المسالک
الممالک»
نامیده شده
است مینویسد ،
(( ...) زیر نویس
کتاب): " و اما
لسان اهل
آذربایجان و
اکثر اهل
ارمنیه
فالفارسیه
تجمعهم (تجمعه)
والعربیه
بینهم
مستعمله و
قلمن بها ممن
یتکلم
بالفارسیه لا
یفهم
بالعربیه و
یفصح بها من
التجار و
ارباب الضیاع
..." (10) . ترجمه
صحیح آن که
بتایید
زبانشناسان
عربی و عرب
زبانان
نیزرسیده است
و از ترجمه های
تاکنون موجود
آن در نوشته
های «محققین»
ایرانی
متفاوت است ،
عبارت است از ((...)
از راقم):
- "و اما زبان
تجمع ( ارتباط)
اهالی
آذربایجان و
اکثر اهالی
ارمنیه فارسی
است و عربی نیز
(در اینمورد (ارتباط))
بینشان
مستعمل است و
در این میان کم
اند که فارسی
سخن بگویند
ولی عربی
نفهمند ، (لکن)
در عربی (بعضی)
از تجار و
زمینداران
فصیح اند".
باید دانست که
معنی " تجمعهم (تجمعه)
"در متن بالا
جمع آمدن آنها
باهم است و
یعنی
آذربایجانیها
و ارمنیها ئی
که به هم
میرسیدند چون
زبان همدیگر
را نمی
فهمیدند با هم
به فارسی و یا
عربی صحبت
میکردند و نه
اینکه در
آذربایجان و
ارمنستان با
خودی و میان
خودشان. بعین
هندیان ساکن
ایالات و
اخیرا
کشورهای
مختلف شبه
قاره هند که
بجهت نا
آشنایی به
زبانهای
مادری یکدیگر
میتوانستند
با هم (در قرون
اخیر ) به
انگلیسی صحبت
کنند.
نتیجه منطقی
این نوشته طبق
تایید
عربشناسان و
عرب زبانان
اینست که نه
اینکه زبان
مادری
ومحاوره
روزمره اهالی
آذربایجان و
اکثر اهالی
ارمنستان
هزارسال پیش
فارسی بوده
باشد بلکه
معدودی از
آنان که در
هزار سال پیش
به همدیگر
میرسیده اند
نظیر
دیوانیان و
تجار این دو
سرزمین ، با هم
به فارسی (فالفارسیه)
مکالمه
میکرده اند و
بین همین
افراد معدود
عربی هم
مستعمل بوده
است . و یعنی
زبان ارتباط ،
پیوند و زبان
مبادلاتی
معدود مذکور
از اهل ارامنه
و آذزبایجان
فارسی
بوده است. بعین
اینکه در هند
وستان تحت
تصرف
انگلستان
قرون اخیر
زبان انگلیسی
به زبان دیوان
و ادارات و نیز
زبان ارتباط
بین اهالی
ایلات هند با
زبانهای
مادری مختلف
که زبانهای
یکدیگررا نمی
فهمیدند بدل
شده بود. دلیل
این امر رواج
زبان فارسی
بعنوان زبان
مبادلات
دیوانی و
تجاری در این دو
سرزمین بوده
است که در
هزارسال پیش
قرنها تحت
تصرف و یا تحت
الحمایه
امپراطوری
ایران
بوده اند. منطق
این نظر
جایگزینی
زبان فارسی را
درزمانهای
بعد بجای زبان
آرامی بعنوان
زبان روابط
بین الملل
میان ملل تحت
حکومت
امپراطوری
ایران نظیر
آذری وارمنی
را را میرساند
که بتدریج بعد
از تصرف همین
سرزمینها
بوسیله
امپراطوری
عرب جای
خودرابه زبان
عربی میداده
است ، و نه
زبان مادری
بودن زبان
فارسی را مثلا
در ارمنستان.
کما اینکه نه
تنها تصور
فارسی صحبت
کردن مردم
ارمنستان با
هم در هزارسال
پیش مسخره
آمیز است بلکه
امروزه هم با
وجود اینهمه
امکانات
بسیار زیاد تر
خاصه در اروپا
نسبت به
هزارسال پیش
برای یادگیری
زبانهای غیر
مادری ، مثلا
اکثر مردم
آلمان و
فرانسه که
زبان
مادریشان
آلمانی و
فرانسوی است
،اگر به هم
برسند
باهمدیگر
بوسیله زبان
انگلیسی
اندکی که
میفهمند صحبت
میکنند. و
همچنانکه
محتوای منطقی
("عربی فهمیدن
اکثر آنها ئی
از میان مردم
ارمنستان که
فارسی تکلم
میکنند")
درهزارسال
پیش بخوبی
رساننده
اینست که
تعداد آن
فارسی گویان
اکثرا عربی
فهم در
ارمنستان
بسیار بسیار
اندک میبوده
است. عین همین
وضع را هنینگ
در مورد زبان
آرامی که زبان
دیوانی ایران
عهد هخامنشی بود
مقرر میشمارد
(1 . 3).
با توجه به
اینگونه
موارد است که
در صورت ترجمه
غیر دقیق محتو
ی منابعی نظیر
استخری و ابن حوقل
نتیجه مسخره
آمیزی خواهد
داد . چرا که در
اینصورت
اهالی
ارمنستان
هزارسال پیش
را مجبور به
صحبت میان هم
به جای زبان
ارمنی به زبان
فارسی و عربی
خواهیم دید!
متاسفانه همه
ترجمه های این
منبع و منابع
مشابهی نظیر
استخری از
زبان عربی ،
بدلیل عدم دقت
مترجمین از
کسروی گرفته
تا یارشاطر ،
مشکور و امین
ریاحی و دقیقا
بخاطر غرض در
توجیه مدعای
ناسیونالیستی
، غلط از آب در
آمده اند.
شایان دقت است
که هنینگ نیز
به خاصیت "ارتباطی"
بودن زبان
فارسی (فارسی
جدید) عصر
ساسانی در
سرزمینهای
تحت تصرف آنان
دردوران
ماقبل تسلط
اعراب بر
ایران (و نوشته
های استخری و
ابن حوقل )
اشاره کرده
است: که یعنی
وی نیز زبان
فارسی را زبان
پیوند و
ارتباط
فیمابین
ساکنین
سرزمینهای
مختلف تحت
تصرف
ساسانیان می
بیند (2 .3) و نه
زبان مادری
ساکنین این
سرزمینها در
آن عصر . و در
مسیر همین
استدلال
منطقی است که
او همچنانکه
در بالا
آوردیم باتوجه
به مواضع
جغرافیائی
خارج از
آذربایجان
نمونه های
کذائی گویش
ایرانی بانظر
کسروی و یار
شاطر در مورد
تعلق مستمر
نمونه های
فارسی گونه
مذکور به
آذربایجان
مخالف است. در
همین مقاله
است که هنینگ
به عدم دقت ابن
مقفع در تکرار
تساهل او اخر
عصر اشکانی
اشاره میکند
که "نام
سرزمین خود
پارت را به همه
سرزمینهای
تحت اداره
خویش و خاصه در
مورد ماد
تعمیم داده" و
یعنی به غلط
ماد را هم پارت
مینامیدند . "به
این ترتیب نظر
ابن مقفع در
تعمیم زبان
پهله (فهله ،
بهله) به ماد (اصفهان
، ... ،
آذربایجان) "
متکی بر تسامح
و تساهلی است
که به تصورات
عامیانه عصر
اشکانی بر
میگردد و
اعتبار ی
ندارد. " تسمیه
اشعار لهجه ای
و در مرحله اول
آنچه که در
لهجه های
ناحیه ماد
سروده شده اند
به « فهلویات»
نیز ناشی از
استعمال «پهله(و)» در
مورد ماد است"
(3 .3 ) . لذا ثابت
میشود که این
منبع « محققین »
ایرانی در
مورد پهلوی
بودن زبان
آذربایجان
نیز ،
همچنانکه
اشاره کردم ،
بر طبق نظر
هنینگ فاقد
دقت و ازنظر
مرجعیت در
چنین مورد
پیچیده و
نیازمند دقتی
، نامعتبر است.
و روشن میشود
که ساختمان
این فرضیه «
زبان آذری»
از پایه بر
روایات سطحی و
عوامانه و یا
رونویسی ها و
نقل قولهای
غیردقیق
قدیمی استوار
بوده و بی
اعتبار است.
کما اینکه هر
محققی میداند
که در هزار و
چند صد سال پیش
کسی امکان دقت
لازم را
نداشته و لذا
ابن مقفع و یا
مامور
مالیاتی نظیر
استخری و
بازرگانی
نظیر ابن حوقل
را امکان دقت و
تشخیص روایت
از حقیقت در
چنین مواردی
نبوده است.
باین ترتیب می
بینیم که
تمامی
تشکیلات
ساختمان
فرضیه «زبان
آذری» بی پایه
هستتند : چراکه
هم منابع
تاریخی آن
سطحی و برای
این مقصود نا
معتبراند و
علاوه بر آن
ترجمه ها از
این منابع غیر
دقیق و غلط اند
و استدلالها
بر پایه این
مقدمات غیر
منطقی و
مغرضانه اند و
در نهایت
نتایج گرفته
شده ازاین همه
مخالف نظرات
تحقیقی
متخصصین
تاریخ و
زبانشناسی
ایران نظیر
مارکوارت و
هنینگ بوده
است. و یعنی
منطقی ذاتی در
نادرستی جامع
این فرضیه
وجود دارد که
بر همه عناصر
آن حاکم ست.
با اینحال
ممکن است که
باز این سئوال
مطرح شود که
چرا دیگران از
میان موافقین
و مخالفین این داستان
مجعول متوجه
اغلاط و
تناقضات نقل
قولها ، ترجمه
ها و «
استدلالهای »
کسروی و شرکا
نشده اند؟ و
آیا به همین
جهت باز «حقیقتی
» در این
داستان نیست؟
پاسخ اینست که
مطلقا نه! وعلت
عدم توجه
دیگران باین
اشکالات ،
سوای امکانات
و اغراض آنها
در عدم دقت ،
تساهل و
تسامحی است که
از ویژگی های
فرهنگ سطحی ،
شعرزده و ادب
زده ایران است
که اصولا
توجهی به اساس
مسائل و
ساختار
عقلانی و
منطقی آنها
ندارد. باین
معنی که چه در
میان مخالفین
و چه در میان
موافقین
تاکنون
تحقیقی چندان
رایج نبود که
بتواند متوجه
اشکالات
مذکور بشود. از
طرف دیگر در
نبود امکانات
و علاقه حرفه
ای نیز
تحقیقاتی
چنین چندان
میسر نیستند. و
خاصه در ایران
اساس فرهنگ
تحصیلکرده ها
و اهل فرهنگ بر
فرهنگ شفاهی و
باصطلاح نقلی
است و لذا کافیست
که از شخصی
مشهور نقل
قولی بشود و یا
سندی آورده
شود . در
حالیکه تحقیق
بر سر آن مرجع
و آن سند است و
مهمتر بر سر
شرایط و منطقی
است که تحت
آنها آن نظر و
سند پدید آمده
اند و اینکه
آیا با نظرات و
اسناد دیگر
مطابقند یا
نه؟
ارزیابی
منطقی من از
این مسئله
معادل نگرش به
آن چون مسئله
ای علمی است که
دارای معلوم (ات)
و مجهول (ات) ی
است. لذا بجهت
عمومیت نتایج
منطق است که
نتایج من با
نتایج
تحقیقات
محققین
معتبری نظیر
مارکوارت و
هنینگ مطابق
است. و باز به
همین جهت است
که نتایج
مذکور با
نظرات زنده
یاد دانشمند
محسن هشترودی
نیز مطابق اند
که به وجود
زبان آذری
مطلقا
اعتقادنداشت
(11) : «هیچ وقت
زبانی به
نام آذری
وجود نداشته،
این را عقلسلیم،
خرد، تاریخ
یا هر چه که
شما بنامیدش
به مامیگوید. این
زبان آذری
کجا بود؟ چه
بر سرش آمده؟کجا
رفت؟ مسئله
زبان مثل یک
فرضیه علمی
نیست کهاگر
به اثبات
نرسد به
کناری
گذاشته میشود
و از یادهامیرود.
نه دوست من
چنین نیست.
مدعیان وجود
چنینزبانی
میتوانند تا
ابد چنین
ادعایی را
ادامه دهند
اماهیچوقت
نخواهند
توانست آن
را ثابت کنند.
بله زبانیوقتی
پیدا میشود،
دیگر به
آسانی از
گردونه
تاریخخارج
نمیشود، این
مسئله
زبانهای مرده
یا زبانهایخاموش
فقط یک سخن
است، یک حرف
است. زبانهیچوقت
نه خاموش میشود
و نه میمیرد،
بلکه زبان
یا تحول پیدا
میکند و یا در
کنار و حتی در
دل زبانهایدیگر
به زندگی
خود ادامه میدهد...
اما زبانی که
زمانیبا
انتشار رساله
]آذری[ کسروی
بر سر زبانها
افتاد داستان
دیگری دارد...
من فقط این
را میدانم و
خبر دارم که
خود کسروی در
اواخر عمرش
از آن نظر خود
برگشتهبود و
حتی عدهای
گفتند که
پشیمان شده
است و گویا
ازنظر خود
برگشته است
در جایی هم
ثبت کرده
است».
....................
در خاتمه پس از
اثبات مردود
بودن زبان
آذری بعنوان
زبان قدیم
آذربایجان
میخواهم نشان
دهم که مطابق
نظرات محققین
معتبر نظیر
ویل دورانت ،
جرج سارتن ، سر
پرسی ساکس و
دیاکونوف و
تحقیقات جدید
زبانشناسی ،
زبان مادری
ساکنین قدیم
آذربایجان چه
زبانی
میتواند بوده
باشد. کما اینکه
وجود مسلم
زبان غیر
آریایی در
اران و یا
بردعه قدیم
بیش از پانزده
قرن پیش که در
بالااشاره شد
با گویش
حلقومی مشابه
گویش ترکمنی ،
احتمال زمینه
و خویشاوندی
اورال- آلتائی
زبان قدیم
آذربایجان را
پیشتر میکند.
چرا که نه تنها
محققین مذکور
بلکه تخقیقات
اخیر
زبانشناسی
نیز
خویشاوندی
زبان قدیم
ایلامی (عیلامی)
نواحی غرب
ایران ( شامل
آذربایجان) با
زبانهای
اورال- آلتائی
( شامل ترکی ) را
مسلم میبینند
، هرچند که این
خویشاوندی به
معنی اشتقاق
نبوده و برای
نوعیت ترکی (اورال-آلتائی/
فینو – ایغوری)
زبان قدیم
آذربایجان
ضرورتی هم به
آن نیست . ولذا
تغییرتدریجی
زبان ساکنین
آذربایجان از
زبان ایلامی
به زبان
خویشاوند
ترکی بعد از
قریب دو هزاره
بخصوص تحت
شرایط اسکان
متمرکز اقوام
ترک در این
ناحیه ،
بعنوان تغییر
تدریجی امری
طبیعی و منطقی
محسوب میشود:
- کما اینکه
مورخ برجسته
ویل دورانت در
« تاریخ تمدن»
معروفش که جزء
مراجع اساسی
محسوب میشود "
منشا مغولی
زبان سومری را
" به جهت
تشابهات زباد
بین زبان
سومری (مرتبط
با زبان
ایلامی) و زبان
مغولی که از
زبانهای
اورال-آلتائی
و فینو- ایغوری
است " غیر قابل
نفی" دیده است
(12).
- همجنین مورخ
نامی علوم جرج
سارتن در کتاب
معروفش «تاریخ
علم» به
مقایسه و
رابطه بین
زبانهای
سومری (که با
ایلامی مربوط
است) با مغولی
اشاره کرده
است (3).
– مورخ معروف:
ای. م.
دیاکونوف در
کتاب معروفش «تاریخ
ماد» به قوی
بودن احتمال
خویشاوندی
زبانهای
ایلامی و
آلتائی (ترک و
مغولی) معتقد
است و از یکسان
بودن ساختار "آگلوتیناتیو"
ایندو گروه
زبانی سخن
میگوید (14) . او به
تعدد زبانهای
مختلف میان
قبایل تشکیل
دهنده ماد
اشاره میکند
که از آن
میتوان بطور
منطقی نتیجه
گرفت که بعضی
از این زبانها
با زبانهای
ایلامی و برخی
با زبانهای
پارسی باستان
رابطه داشته
اند. خاصه که
رابطه
زبانهای مادی
با پارسی
باستان مطابق
سبقت تاریخی
اقوام مربوطه
نیز یکجانبه و
منحصر به
تاثیر
زبانهای مادی
به پارسی است.
لذا این
ارتباط نقشی
در صحت و سقم
خویشاوندی
بین زبانهای
مادی و ایلامی
بازی نمیکند و
این ارتباط
اخیر مستقل از
رابطه دیگر
اساسا منطقی
است. لکن از
آنجائیکه
تحقیقات
دیاکونوف
قریب نیم قرن
قبل از
تحقیقات اخیر
در مورد
خویشاوندی
زبانهای
ایلامی و
آلتائی انجام
گرفته اند لذا
طبیعی است که
او در زمان
نوشتن کتابش
از اعتبار این
رابطه بنظر وی
قویا محتمل
هنوز خاطر جمع
نبوده است.
- سر پرسی ساکس
معروف نیز در
تاریخش به
رابطه این
زبانها اشاره
کرده است (15).
- گذشته از این
منابع مر جع ،
نتایج
تحقیقات اخیر
زبانشناسی
نیز
خویشاوندی
زبانهای
ایلامی و
اورال- آلتائی
را از چند جهت
و جنبه
گوناگون
تاکید و تایید
میکنند:
بنا براین
تحقیقات
رابطه
زبانهای
سومری - ایلامی
و اورال-
آلتائی نه
تنها از نظر
ساختارشان
بطور مستقیم
بلکه از طریق
واسطه زبان «دراویدی»
(تامیل) نیز
مشخص میشود (16).
کما اینکه
خویشاوندی
زبان ایلامی
بازبان
دراویدی از
یکسو و رابطه
زبان دراویدی
با زبانهای
اورال- آلتائی
از سوی
دیگررابطه
زبانهای
اورال- آلتائی
و زبان ایلامی
را مسلم
میسازد. در این
مو رد از میان
مقالات کثیر ی
که به نتایج
تحقیقات
زبانشناسی را
در موارد
مذکور
پرداخته اند ،
میتوان به
مقالات زیر در
دو کتاب مرجع
در مورد
تحقیقات
زبانشناسی
دراویدی که در
آنها بخشهای
متعددی به
تحقیقات در
مورد روابط
زبانهای
دراویدی با
ایلامی و با
اورال- آلتائی
و اورال-
آلتائی با
ایلامی
اختصاص داده
شده اند ، رجوع
کرد ( 17). تحقیقات
اخیر
زبانشناسان
نشان میدهند
که این
خویشاوندی دو
طرفه و لذا
مسلم ، چه
درساختمان و
چه درمحتوی
این زبانها
معتبراست.
هرجند که این
خویشاوندی و
رابطه اساسی
درمرحله
کنونی
تحقیقات به
معنی اشتقاق
نیست لکن
نتایج این
تحقیقات نشان
میدهند که از
نظر مورفولوژی
نیز این
زبانها بهم
شبیه و
مربوطند.
………………………………….
منابع و
توضیحات :
(بجهت رواج
بیشتر زبان
انگلیسی من
حتی در مراجع
آلمانی نیز
بعضی
اصطلاحات
نظیر صفحه و
زیرنویس را به
انگلیسی
آورده ام تا به
یافتن مراجع
کمک کند . نیز
اصل لاتین
اسامی ، کلمات
و جملات
مهم از منابع
لاتین که
ترجمه شان در
مقاله نقل شده
و با شماره
زبرنویس مشخص
شده اند ،
درزیر منبع
مربوطه آمده
اند.)
(1) J. Marquart: » Erans(h)ahr «,
(Abhandlungen der Akademie der Wissenschaften
in
Goetingen), Philologisch-Historische Klasse, Neue Folge, Band 3, 1899-1901,
Printed
in Germany, (Berlin 1901):
(1.1) Page 108 - …;
(1.2) Page 117 : “Albanian (Aran) war also jederzeit ein eminent u n a r i s c
h e s
Land”,
(تاکید از
مارکوارت) ; (1. 3) page 123,
footnote 5.
(1. 2. 0) „ Salto mortale der Iranisten“.
(1.2. 1 ) » Mastosch « .
(1.2. 2 ) » Moses Xorenac’ i « .
احتمالا همان
« موسی خورنی»
است که گویا
کتابش بفارسی
ترجمه شده است.
(1.2. 3 ) » Gargarac’ ik’ « .
(1.2. 4) » Guttural « .
(2) W. B. Henning: » The Ancient language of Azerbaijan « in: Transaction of
the
philological society, (London 1954 / 1955
).
در این مقاله
نسبتا مفصل
هنینگ تنها در
یک جمله بطور
گذرا و بدون
شرح و استدلال
به "توافق
عمومی و مورد
بحث جدی نبودن
اینکه قبل از
آمدن ترکان
زبانهای
ایرانی در
آذربایجان و
زنجان صحبت
میشده است"
اشاره کرده
است. در حالیکه
کل مقاله در رد
نظرات کسروی و
شرکا است.
(3) W. B. Henning: » Mitteliranisch « in: Handbuch der
Orientalistik, I, IV, Iranistik,
Linguistik, (Leiden-Koeln, 1958).
(3. 1) Pages 21/22.
(3. 2) Page 92, footnote 1:
„ Das Persische (‚ Neupersische, ) ... ist die allgemeine Verkehrssprache,
...“.
(3. 3) Page 95.
(3. 4) For a map of cited places in relation with this linguistic problem see:
G. Morgenstierne: »Neu
-iranische Sprachen « in : Handbuch der Orientalistik,
I, IV, Iranistik,
Linguistik, (Leiden - Koeln, 1958) , pages 156 /157.
( 1 .4 ) احمد کسروی: «
آذری یا زبان
باستان
آذربایجان» ،
شرکت نشرو پخش
کتاب، 1/ 10 / 8/ 2535 ،ص 21.( 2 . 4)
متاسفانه
کوته بینی
فاشیستی
کسروی که خاصه
در حاشیه
دفاعیاتش از
سرپاس مختاری
و پزشک احمدی
بروز کرده است
ظاهر تحقیقی
اثرش را نیز
مخدوش کرده
است (نشریه
پرچم سال 1322ـ1321 .
تجدید چاپ شده
در سال 2004 ـ 1383
وسیله
انتشارات
خاوران (صفحه 81):
"این آرزوی
ایرانیانست،
آرزوی همگی
ماست. ما این
را به یاری خدا
از پیش خواهیم
برد و همه
زبانها را جز
فارسی از میان
خواهیم
برداشت. من که
در اینجا
ایستاده ام
زبان
مادرزادی من
ترکی بوده ولی
همه می دانند
که چه کوشش
هایی به کار می
برم (!) که آن
زبان از ایران
برافتد. ترکی
برافتد، عربی
برافتد،
آسوری
برافتد،
ارمنی
برافتد، کردی
برافتد.
ارمنیان اگر
از مایند باید
با زبان ما درس
خوانند و سخن
گویند". از این
مختصر و تعمد
کسروی بر
براندازی
زبانهای عیر
ایرانی و لذا
فرهنگهای
متنوع در
ایران
برمیاید که او
چگونه محققی
بوده است.
. 8 (3. 4) همانجا: ص
(4. 4) همانجا: ص 11.
(5 . 4) ترجمه کاملا
غلط کسروی از
ابن حوقل چنین
است (همانجا: ص 11):
" زبان مردم
آذربایجان و
زبان بیشتری
از مردم
ارمنستان
فارسی و عربی
است. لیکن کمتر
کسی بعربی سخن
گوید و آنانکه
بفارسی سخن
گویند بعربی
نفهمند ...". با
مقایسه این
ترجمه با متن
عربی و نیز
ترجمه صحیح آن
که در ادامه
مقاله آورده
ام متوجه
میشویم که
ترجمه کسروی
دستکم سه غلط
فاحش دارد.
6 . 4) همانجا : ص 68.)
(5) محمد قزوینی:
مقاله « آذری ،
یا زبان
باستان
آذربایگان »
در «بیست
مقاله» بکوشش
ابراهیم پور
داود ، بمبئی 1935
، م. ص. 141- 146. در این
مقاله
ناسیونالیستی
قزوینی بیشتر
متعصب است تا
محقق و سواد
عربی و یا دقت
تحقیقی
چندانی ندارد
و گرنه متوجه
اغلاط فاحش و
اساسی ترجمه
کسروی میشد و
نیز قبل از نقل
قول از
مارکوارت
حداقل بخشهای
مربوط به نقل
قول را از آن
کتاب میخواند .
علامه نامیدن
این شخص نشانی
از قحط الرجال
و بیسوادی
وحشتناک عصر
پهلوی است.
(6) منوچهر
مرتضوی: «زبان
دیرین
آذربایجان» ،
بنیاد
موقوفات دکتر
محمود افشار ،
تهران 1384 .
(7) احسان
یارشاطر : «
آذری » (نقل از
دانشنامه
ایران و اسلام
، جز اول (طهران
54 13).
(8) ابی اسحاق
استخری: «مسالک
الممالک » ، (طبع
لیدن ، 1927) ، ص. 192 - 191 .
باید دانست که
در ترجمه این
اثر به زبان
آلمانی ترجمه
جمله "و لسان
اذربیجان
وارمنیه و
الران
الفارسیه و
العربیه..." که
نظر مختصر و
لذا عیر دقیق
استخری را در
این مورد ادا
میکند ، موجود
نیست و لذا
احتمالا در
نسخه عربی
مرجع ترجمه
مذکور نیز این
جمله موجود
نبوده است. و
یا اینکه
زبانشناس
مترجم این اثر
بواسطه شک در
اعتبار منطقی
این نظر در
نسخه مورد
استفاده اش
آنرا نادرست
ارزیابی کرده
و از ترجمه آن
صرفنظر کرده
است. این نشان
میدهد که
احتمالا
دیگران نیز در
معقول بودن
این اشاره
استخری شک
کرده اند!
(9) اخیرا آقای
علی اصغر حاج
سید جوادی نیز
در مطلبی کوته
بینانه تحت
عنوان: «میراث
مشترک ... «مساله
ملی
آذربایجان»»
درسایت عصر نو
( http://asre-nou.net/1385/khordad/16/ ) نظرات
غلط و مسخره
کسروی و «محققین»
ناسیونالیست
را تکرار کرده
است.
ا (10) بی القسم
ابن حوقل
النصیبی: «
صوره الارض » ،
الطبعه
الثانی (القسم
الثانی) ، (طبع
لیدن 1939) ، ص. 349 –
348. ابن حوقل از
استخری و نقشه
های معروف وی
بسیار نقل
کرده است.
(11) مقدمه و
توضیحات رضا
همراز بر
مقاله (زبان
ترکی در ایران)
، احمد کسروی (آرشیو
سایت
تریبون ( com.yahoo@hamraz_r ) .
البته این
احتمال است که
کسروی در
اواخر عمرش
متوجه
اشتباهات خود
و نیز غلط بودن
ترجمه اش از
ابن حوقل شده
باشد.
(12) ویل دورانت : «تاریخ
تمدن» ، جلد
اول ، ص 179 (چاپ
اقبال).
((13 جرج سارتن: «
تاریخ علم» ، ص. 64،
امیر کبیر 1341 .
(14) ا. م. دیاکونوف:
«تاریخ ماد» ،
شرکت
انتشارات
علمی و فرهنگی
، تهران 1377 ،
مقدمه مولف.
(15) سرپرسی ساکس :
« تاریخ ایران »
، چاپ وزارت
فرهنگ ، ص. 167 ، 171 ، 175
نقل از: ایرج
اسکندری: «در
تاریکی هزاره
ها» ، زیر نویس
ص. 115 ،چاپ خارج 1984
: به نقل از
رساله دکتری
سید ضیاالدین
صدر الاشرافی
، دانشگاه
سوربن پاریس (1982)
، ص. 39 ، زیرنویس
357.
(16) W. H. Ph. Roemer: » Die Summerlogie « , (Ugarit – Verlag, 1999).
(17) Bh. Krishnamurti : » The Dravidian « egaugnaL , (Cambridge University
Press(2003)): Pentti, Aalto (1971) ; M. S. Andronov (1968) ; K. Bouda (1953,
1956) ; T. Bourrow (1944); Lyle, Campbell (1998) ; Bh. Krishnamurti (1955,
1958a, 1961, …, 2001) ; K. H. Menges (1964, 1969) ; F. O. Schrader (1937);
K. V. Zvelebil (1955, ..., 1999).
K. V. Zvelebil « Dravidian Linguistics An Introduction » : , (Pondicherry
Institute of Linguistics and Cultur « , 1999).
این
سئوال که چرا
بزرگترین
دانشمندان،
متفکران،
عارفان و
شاعران ایران
بعد از اسلام
که بسیاری از
آنها از جمله
ابن سینا،
ابوریحان
بیرونی،
مولوی، نظامی
گنجوی و ... که از
مناطقی که
امروزه ترک
زبان هستند،
برخاسته اند
یا به زبان
عربی (در قرون
اول بعد از
اسلام) و یا به
زبان فارسی
نوشته اند؛
سئوالی اساسی
است که این
مقاله سعی در
یافتن پاسخ آن
دارد.
یک
پاسخ ساده به
این سئوال،
پاک کردن صورت
مساله و این
ادعاست که
اصولا در
دوران گذشته،
تمام ساکنین
فلات قاره
ایران فارس
زبان بوده اند
و اصل سئوال
فوق نادرست
است! و ملیتهای
مختلف، با
زبانهای
متفاوت که
امروزه در این
منطقه وجود
دارند، بعدها
با هجوم قبایل
وحشی
پیرامونی! و
تحمیل
زبانهای آنها
به مردم متمدن!
فارس منطقه
بوجود آمده
اند. (هرچند
این ادعا با
توجه به کتیبه
های دوران
هخامنشی که در
آنها داریوش
اول، 25 کشور (و
در نتیجه 25 ملت
مختلف) را که
صریحا آنها را
متفاوت از
ایرانیان می
داند، جزو
امپراتوری
خود بر می
شمرد، باطل
است) اما در هر
حال طرفداران
تئوری تغییر
زبان
آذربایجان از
تاتی (شاخه ای
از فارسی) به
ترکی، علاوه
بر استدلال
های تاریخی،
باید در مورد
چگونگی وقوع
این تغییر
زبان وسیع آن
هم در یک
محدوده
جغرافیایی
وسیعی از
کوههای قفقاز
گرفته (جمهوری
آذربایجان
فعلی) تا
نزدیکی های
تهران (قزوین و
بوئین زهرا) و
در دورانی که
مفهومی به نام
آموزش همگانی
توسط دولتها
وجود نداشت و
تعداد
باسودان در هر
شهر به تعداد
انگشتان دست
می رسید،
دلایل عقلی و
منطقی
بیاورند.
برای
اثبات هر
ادعای تاریخی
علاوه بر
مستندات
تاریخی، نشان
دادن معقول و
منطقی بودن آن
ادعا نیز
ضروری است و
این همان نکته
ای است که
مروجین تئوری
تغییر زبان
آذربایجانیان
از تاتی (شاخه
ای از زبان
فارسی) به
ترکی، هرگز
بدان نمی
پردازند. به
این معنی که
تنها با تکیه
بر این
استدلال
تاریخی که
نویسندگان و
شاعران بزرگی
که از سرزمین
آذربایجان
برخاسته اند
آثار خود را به
زبان فارسی
نوشته اند
و
یا اینکه چند
روستا در
آذربایجان
یافته شده که
به زبان تاتی
سخن می گویند،
نتیجه می
گیرند که
ساکنان این
سرزمین فارس
زبان بوده اند.
که خود این
استدلال
بدلیل اینکه
شاعرانی
همچون نسیمی،
قاضی برهان
الدین، ضریر،
شاه اسماعیل
ختائی،
فضولی، حسن
اغلو، نصیر
باكویی، صائب
تبریزی، قوسی
تبریزی،
تاثیر،
امانی، شاه
عباس ثانی،
واقف ، آقا
مسیح شیروانی
و ... به زبان
ترکی سروده
اند دچار
نقصان ذاتی
است.
یکی
از نواقص عمده
این استدلال
آن است که
تفاوتی بین
زبان شفاهی و
نوشتاری قائل
نمی شود که بنا
به دلایلی که
در ادامه
ارائه خواهد
شد متفاوت
بودن آنها در
دوران کهن
اجتناب
ناپذیر بوده
است. در واقع
این استدلال
به صورت سفسطه
آمیزی از این
مساله که به
صورت طبیعی،
هیچ مدرک
مستندی از
زبان گفتاری
مردمان ساکن
منطقه باقی
نمانده است (هیچ
نوار ضبط صوتی
برای
نگهداشتن
زبان گفتاری
این منطقه
وجود نداشته
است!)، استفاده
کرده و با
یکسان فرض
کردن زبان
گفتاری و زبان
نوشتاری (که
این دومی
اتفاقا بنا به
خصوصیت ذاتی
خود به صورت
سندی تاریخی
ماندگار است)
به این نتیجه
می رسد که زبان
گفتاری
مردمان ساکن
در تمام فلات
قاره ایران (منظور
تمام مناطقی
که به نوعی در
حوزه تمدنی
ایران قرار می
گرفتند و در
دوره های اوج
قدرت
امپراتوریهای
منطقه در داخل
مرزهای ایران
جای می گرفتند)،
از جمله
آذربایجان،
فارسی بوده
است زیرا اکثر
بزرگانی که از
این مناطق
برخاسته اند،
به زبان فارسی
نوشته اند! اما
این استدلال
همانقدر بی
اعتبار است که
امروز
بگوییم،
شاعری مانند
پروین
اعتصامی چون
به زبان فارسی
شعر سروده است
پس حتما فارس
زبان بوده است
و سپس، از آنجا
که می دانیم
پروین
اعتصامی
متولد تبریز
بوده است پس
نتیجه بگیریم
که کل مردم
تبریز فارس
زبان هستند!؟
همچنین
این استدلال
باید ما را به
این نتیجه
گیری برساند
که چون بسیاری
از متفکرین و
اندیشمندان
اروپایی تا
حدود اویل
قرون وسطی
مطالب خود را
به زبان لاتین
(یعنی زبان
علمی
امپراتوری
روم و کلیسای
کاتولیک) می
نوشتند و نه
زبان مادری
خودشان (مثلا
آلمانی و
فرانسوی)، پس
حتما تمام
اروپاییان به
زبان لاتین
صحبت می کرده
اند و شاید
بعدها قبایل
وحشی از شمال
اروپا به این
مناطق هجوم
آورده و زبان
مردم متمدن
منطقه را
تغییر داده
باشند! البته
بماند که
قبایل وحشی با
اتکا به کدام
قابلیتهای
فرهنگی
توانسته اند
فرهنگ و زبان
خود را بر مردم
متمدن منطقه
غالب سازند و
همین گونه است
در مورد قبایل
به اصطلاح
وحشی مغول که
ادعا می شود
زبان خود را بر
مردمان متمدن
فارس منطقه
آذربایجان
مسلط کرده اند!
در
این جا ابتدا
به این مساله
می پردازیم که
چرا زبان
گفتاری و
نوشتاری در
دوران کهن
لزوما یکسان
نبوده و اصولا
نمی توانسته
یکسان باشد.
قبل از ورود به
این بحث،
ابتدا باید
مقدمه ای برای
آشنایی با
فضای فکری و
اجتماعی
دوران کهن
آورده شود تا
تفاوتهای
انکار ناپذیر
آن دوران با
جامعه امروزی
که در واقع
کلید حل معمای
فوق است،
شناخته شود
زیرا اگر
بخواهیم
دوران گذشته
را با فضای
فکری امروز
بررسی کنیم
مطمئنا با
تناقضاتی غیر
قابل توضیح
مواجه خواهیم
شد.
بی
تردید خط و
نوشتار عامل
اصلی حفظ و
بقای تمدن
بشری و انتقال
آن به نسلهای
بعدی و حافظ
این میراث
گرانقدر بشری
در دوران
طولانی گذر از
توحش (زندگی
همانند سایر
حیوانات در
جنگلها) به
تمدن بوده و آن
را از گزند
جنگها و
بلایای طبیعی
رهانیده و به
نسل امروزی
رسانیده است.
در این بین نقش
ادیان و مذاهب
و همچنین
مبلغین مذهبی
در حفظ و توسعه
خط و نوشتار
انکار ناپذیر
است. تمامی
تمدنهای بزرگ
کهن، کتابهای
مقدسی داشته
اند که
آرزوها،
آرمانها و
قواعد اخلاقی
و اجتماعی
تمدن مذکور را
بیان می کردند.
قدیمی ترین
کتاب شناخته
شده بشری، "گیل
گمیش" سومری
هاست که
امروزه ثابت
شده، زبانشان
به مانند زبان
ترکی امروزی
از خانواده
زبانهای
التصاقی بوده
است. آنها، هم
خط را اختراع
کردند و هم
تمام اسباب و
لوازم یک تمدن
بزرگ بشری را
بنا نهادند و
از این بابت،
چگونگی ظهور
آنان جزء
بزرگترین
اسرار
باستانشناسی
است.
بنابراین
زبان و خط
نوشتاری در
دوران کهن
برخلاف دوران
امروز
نماینده
نژادها و
ملتها نبوده
بلکه نماینده
ادیان و مذاهب
بوده است و
هرچند زبان
شفاهی هر ملت و
قومی در زندگی
روزمره جاری
بوده و
نیازهای
ارتباطی آنها
را برطرف می
کرده، اما
تمام پیروان
یک دین و آیین،
نوشته های خود
را به زبان
کتاب مقدس خود
می نوشتند و
اصولا در هر
دوره ای از
تاریخ کهن
زبان کتاب
مقدس، زبان
علمی و حکومتی
نیز بوده است.
یکی
دیگر از
تفاوتهای
آشکار دوران
کهن نسبت به
دوران ما
محدود بودن
خواندن و
نوشتن در دست
عده قلیلی از
بزرگان قوم
بوده و آموزش
همگانی
خواندن و
نوشتن پدیده
ای کاملا نو
ظهور و مربوط
به دوران اخیر
است. لذا در
دوران کهن
تعداد کسانی
که قادر به
خواندن و
نوشتن بودند
بسیار کم بوده
و از طرف دیگر
بدیهی است که
هر نویسنده ای
دنبال مخاطب
می گردد.
بنابراین در
هر حوزه تمدنی
نیاز به وجود
یک زبان مشترک
برای تمام
افراد از هر
ملیت، نژاد و
زبانی انکار
ناپذیر بود و
همانگونه که
گفته شد، این
حوزه های
تمدنی نیز نه
بر اساس نژاد و
زبان که بر
اساس دین و
آیین شکل می
گرفت و در این
میان بدیهی
است که بهترین
انتخاب برای
هر حوزه
تمدنی، زبان
کتاب مقدس آن
بود.
پس
از ظهور تمدن
اسلامی که
توانست
بسیاری از
حوزه های
تمدنی آن روز
منطقه را تحت
نفوذ خود قرار
دهد و دین و
آیین اسلام
منبع فکری و
اعتقادی مردم
منطقه گردید،
زبان عربی (یعنی
زبان کتاب
مقدس اسلام)،
تبدیل به زبان
علمی، فرهنگی
و حکومتی کل
حوزه تمدنی
جدید گردید و
در واقع زبان
عربی، زبان
خواندن و
نوشتن
متفکران و
اندیشمندان
بزرگ دوران پس
از اسلام در کل
حوزه تمدنی
اسلام گردید و
به همین دلیل
است که ابن
سینا،
ابوریحان
بیرونی،
ذکریای رازی،
ابن هیثم و ...
نوشته های خود
را به زبان
علمی آن روز
یعنی زبان
عربی نوشتند.
اما
با جدایی حوزه
تمدنی ایران
از سایر
بخشهای تمدن
اسلامی و خروج
از نفوذ
حاکمیت سیاسی
خلفای عرب از
یک سو و گسترش
تدریجی
خواندن و
نوشتن از سوی
دیگر، به
تدریج نیاز به
بومی سازی علم
و حکمت آن روز
که همگی بر
مبنای زبان
عربی نوشته
شده و در
اختیار
اندیشمندان
آن روز قرار
داشت، احساس
می شد، به ویژه
این که
تمدنهای
بزرگی چون
سلجوقیان خود
را رقیبان
منطقه ای
خلفای عرب می
دیدند.
بنابراین
نیاز به
استقلال
فرهنگی و
زبانی از این
رقیب بزرگ
منطقه ای
کاملا منطقی
بود.
اما
سوال اساسی
اینجاست که
چرا با توجه به
اینکه تقریبا
تمامی سلسله
های حاکم بر
این منطقه،
اساسا ترک
زبان بودند و
حتی ترکیب
جمعیتی این
منطقه که شامل
آسیای مرکزی،
قفقاز، ایران
امروز و
بخشهایی از
افغانستان،
پاکستان و
عراق بود
بیشتر به نفع
ترکها بود تا
سایر ملتها،
چرا این زبان
فارسی بود که
به عنوان زبان
علمی مشترک
این منطقه
انتخاب شد و
اندیشمندان،
عارفان،
فیلسوفان و
حتی شاعران
بزرگ این حوزه
تمدنی، اکثرا
به زبان فارسی
نوشتند تا
زبان ترکی؟!
پاسخ
این سوال را
باید در
نزدیکی و
قابلیت تطابق
زبان فارسی با
زبان علمی
پیشین یعنی
زبان عربی از
یک طرف و
تفاوتها و عدم
سازگاری های
اساسی زبان
ترکی با زبان
عربی جستجو
کرد. در اولین
نوشته های
فارسی بعد از
اسلام کلمات
عربی به وفور
یافت می شوند و
تقریبا اکثر
اصطلاحات
علمی، فلسفی،
عرفانی و
مذهبی به زبان
عربی هستند که
حتی تا به
امروز نیز
بسیاری از این
اصطلاحات
بدون تغییر
باقی مانده
اند.
یکی
از مهمترین
موانع تطابق
زبان ترکی با
زبان عربی،
قاعده
هماهنگی
آوایی زبان
ترکی است که
تمام لغتها و
کلمات را
وادار به
پذیرش این
قاعده می کند و
هر لغت و
اصطلاحی را که
از زبان
بیگانه وارد
می کند دچار
تغییرات
آوایی کرده،
سپس به عنوان
یک لغت جدید می
پذیرد. اما از
طرف دیگر زبان
عربی زبانی
است که شدیدا
نسبت به تغییر
آواها حساس
است و
کوچکترین
تغییری در
آواهای
کلمات، معانی
آنها را به کلی
تغییر می دهد.
همچنین
بسیاری از
وزنهای صرف
افعال و
اصطلاحات
عربی در تضاد
آشکار با
قاعده
هماهنگی
آوایی زبان
ترکی است.
اینجا
شاید عده ای
مغرض و نا آشنا
با علم
زبانشناسی
این مساله را
به حساب ضعف
زبان ترکی
بگذارند، در
حالیکه این
خصوصیت زبان
ترکی به آن
وجهه ای هنری و
آهنگین می
بخشد و به تمام
لغتهای
بیگانه که
وارد این زبان
می شوند، رنگ و
بویی بومی می
دهد. همچنین از
خلوص و
یکپارچگی
زبان در برابر
تهدید
زبانهای
بیگانه حراست
می نماید. از
طرف دیگر
نزدیکی و
تطابق با زبان
عربی (که تنها
در دوره ویژه
ای از تاریخ به
دلیل ظهور و
نفوذ دین
اسلام،
اهمیتی خاص
یافت) نشان
برتری و یا
قدرت یک زبان
نیست.
عامل
مهم دیگری که
باعث عدم
تطابق زبان
ترکی با زبان
عربی شد،
مشکلات ناشی
از نوشتن زبان
ترکی با
الفبای عربی
بود که در آن
روزگار به
عنوان تنها
الفبای
شناخته شده
توسط تمام
اندیشمندان
تربیت یافته
در مکتب زبان
عربی بود و
اصولا به
دلایل مذهبی،
تغییر الفبا
که می توانست
باعث عدم
توانایی در
خواندن کتاب
مقدس اسلام
یعنی قرآن شود
به هیچ وجه
قابل پذیرش در
آن دوران نبود.
این مشکلات
نوشتن زبان
ترکی با
الفبای عربی
بیشتر ناشی از
وجود حروف
صداداری
متفاوت نسبت
به زبان عربی و
با تعداد
بیشتر نسبت به
آن است که
تعریف حروف
صدادار جدید
با شکل و ظاهر
متفاوت را
اجتناب
ناپذیر می کند
که همین مساله
خود باعث
بوجود آمدن
عدم تطابق
اساسی زبان
ترکی با
الفبای عربی
می گردد. در
حالیکه زبان
فارسی بدون
هیچ مشکلی
تنها با تعریف
چهار حرف (گ،
چ، پ، ژ) با
زبان و الفبای
عربی تطابق
یافت.
عامل
دیگری که باعث
عدم تطابق
زبان ترکی با
زبان عربی شد،
ساختار
التصاقی زبان
ترکی و وجود
پسوندهای
بسیار بود که
به انتهای
کلمات و
اصطلاحات
عربی متصل می
شدند و شکل
نوشتاری آنها
را از لحاظ
ظاهری تغییر
می دادند در
حالیکه در
زبان فارسی
حروف ربط و
اضافه منفک از
کلمات هستند و
شکل ظاهری
کلمات را
تغییر نمی
دهند و لذا
خواندن و
نوشتن به زبان
ترکی با
الفبای عربی
دچار مشکلات
عدیده ای می شد
که امروزه نیز
همین مشکلات
دست به گریبان
زبان ترکی
آذربایجانی
در داخل ایران
به دلیل
ممنوعیت
استفاده از
الفبای لاتین
است.
این
تغییر شکل
کلمات در
الفبای لاتین
وجود ندارد
زیرا برخلاف
الفبای عربی
که حرف آخر
کلمات با حروف
بزرگ نوشته می
شود، در
الفبای لاتین
حروف آخر
کلمات، هم در
حالت چسبیده و
هم در حالت
منفک به شکل
کوچک آن نوشته
می شود. به
همین دلایل
است که امروزه
بهترین الفبا
برای نوشتن
زبان ترکی،
الفبای لاتین
شناخته شده و
همه کشورهای
ترک زبان به
تغییر الفبای
خود روی آورده
اند.
بنابر
آنچه گفته شد،
قابلیت تطابق
زبان فارسی با
زبان عربی، به
سرعت آن را به
عنوان
جایگزین زبان
عربی در ایران
مطرح و تثبیت
نمود. اما در
عین حال
بزرگانی چون
نسیمی و فضولی
نیز بودند که
افکار و
اندیشه های
خود را به زبان
مادری خود
نوشتند.
نگاهی
به دوران
رونسانس در
اروپا نیز
نشان می دهد که
همین روند به
صورت مشابه در
اروپا نیز در
جریان بود و
زبان لاتین که
زبان کلیسای
کاتولیک بود،
به عنوان زبان
علمی مشترک کل
اروپا بود و
هرچند بسیاری
از متفکران و
دانشمندان
اروپایی از
کشورهایی چون
آلمان،
فرانسه،
ایتالیا و
انگلستان
بودند اما
بسیاری از
آنها به خصوص
در دوران
ابتدایی
رونسانس و پیش
از آن، اندیشه
های خود را به
زبان علمی آن
دوران یعنی
زبان لاتین می
نوشتند و نه
زبان
مادریشان. در
واقع
زبانهایی
مانند
انگلیسی و
فرانسوی که
بزرگترین و
قدرتمندترین
زبانهای
امروز هستند،
قرنها زیر
سلطه زبان
لاتین قرار
داشتند و این
نه به خاطر
قدرت ذاتی
زبان لاتین که
به خاطر زبان
دینی و علمی
بودن آن بود.
با پیشرفت
رونسانس و
گسترش خواندن
و نوشتن و
افزایش تعداد
کسانیکه با
سواد بودند
این سلطه
اجباری و
ضروری شکسته
شد و زبانهای
دیگر اروپایی
نیز شروع به
رشد نمودند و
به تدریج
مفهوم زبان
ادبی ملی ظهور
پیدا کرد و
زبانهایی چون
انگلیسی و
فرانسوی، به
زبانهایی
بزرگ و جهانی
تبدیل شدند.
در
ایران نیز
هرچه به عصر
حاضر نزدیکتر
می شویم شاهد
تمایل بیشتر
آذربایجانیان
برای خواندن و
نوشتن به زبان
مادری خود
هستیم و شاهد
هستیم که با
رسیدن مفهوم
آموزش همگانی
به ایران،
بزرگانی چون
میرزا حسن
رشدیه، سیستم
آموزشی مدرنی
را بر اساس
زبان مادری
آذربایجانیان
بنا می نهند.
اما جای بسی
تاسف است که
این دوران با
رشد روز افزون
اندیشه های
باستان
گرایانه و
آریاپرستی
همزمان می شود
و بویژه با
ظهور سلسله ضد
فرهنگی
پهلوی، روند
طبیعی رشد و
نمو زبانها در
ایران متوقف
شده و سیاست
آسمیله سازی
ملیتهای
ایرانی و
نابودی و
ادغام زبان و
فرهنگ آنها در
زبان و فرهنگ
به اصطلاح
برتر! آریایی
با شدت و قدرت
تمام دنبال می
شود و
خودباختگی
فرهنگی در بین
برخی از
آذربایجانیان
چنان رشد می
یابد که کسانی
چون کسروی
پیدا می شوند
که (شاید به
خیال خود برای
خدمت به
ملتشان و
رهانیدن آنان
از خفت ترک
بودن و رساندن
به عزت آریایی
بودن!) به
دنبال روزنه
هایی هرچند
غیر منطقی
برای اتصال
ملت خود به
نژاد پاک!
آریایی می
گردند و جای
تاسف و تعجب
بسیار است که
چگونه شاعران
بزرگی چون
احمد شاملو از
این که نام
خانوادگیش
ترکی است و
منتسب به نژاد
پست! اظهار
تاسف می کند (هرچند
گویا شاملو،
بعدها از این
اظهار نظر خود
پشیمان می شود).
اما
تمام این
مسائل ریشه در
به قدرت رسیدن
اندیشه های
نژاد پرستی و
فاشیسم در
آلمان هیتلری
دارد که تاثیر
خود را در
ایران آن
دوران نیز
گذاشته بود و
شاید نمی توان
بر رفتار آن
روز برخی ها
انتقادات جدی
وارد کرد چرا
که در جریان
موج نژاد
پرستی
قدرتمند و بی
رحمی گرفتار
شده بودند،
اما امروز که
تمام دنیا به
باطل بودن
اندیشه های
نژاد پرستانه
معترف است و
تمام تلاش خود
را برای
جلوگیری از
بازگشت این
اندیشه های
خطرناک به کار
می گیرد و
امثال
میلوسویچ ها
را که پیروان
همان اندیشه
های خطرناک
هیتلری هستند
به عنوان
جنایت کاران
علیه بشریت می
شناسد؛ دیگر
این اندیشه
های متحجرانه
قابل پذیرش
نبوده و گناه
مروجین آنها
نیز، قابل
اغماض نیست.
بنا
به آنچه گفته
شد، کسانی که
ادعای تغییر
زبان مردم
آذربایجان از
تاتی به ترکی
را مطرح می
کنند یا هیچ
شناختی از
اوضاع
اجتماعی
دوران گذشته
تاریخ ندارند
و یا نمی
خواهند داشته
باشند! در
دورانی که
ارتباطات بین
مناطق
جغرافیایی
مختلف به قدری
پایین بود که
خبر عصیان و
شورش در مناطق
دوردست روزها
طول می کشید تا
به گوش حکومت
مرکزی برسد،
قابل تصور
نیست که یک
حکومت مهاجم،
زبان مردمی را
که به صورت
قبیله ای
زندگی می
کردند و گاه
حتی ازدواج
های بین قبیله
ای نیز به ندرت
انجام می شد؛
به کلی تغییر
داده باشند!؟
این که حکومت
های مهاجم
چگونه به خانه
های تک تک مردم
نفوذ کرده و
زبان خود را به
کودکان آنها
آموخته اند و
در نهایت چنان
زبان آنها را
تغییر داده
اند که تنها در
چند دهکده
کوچک آثاری از
زبان قدیمی
باقی مانده
است؛ سوالی
اساسی است که
مدعیان این
تئوری باید
پاسخ قانع
کننده ای برای
آن بیابند.
این
در حالیست که
با وجود
تلاشهای بی
وقفه حاکمین
صد ساله اخیر
ایران برای
تغییر زبان
مردم
آذربایجان از
ترکی به فارسی
که با کمک
سیستم آموزش
همگانی به
زبان فارسی و
وسائل ارتباط
جمعی پر نفوذی
چون رادیو و
تلویزیون که
با پشتوانه
تحقیر شدید
زبان، تاریخ و
فرهنگ
آذربایجان و
تئوری هایی
همچون همین
تئوری آریایی
الاصل بودن
آذربایجانیان
همراه بوده
است؛ هنوز
زبان ترکی در
سرزمینهای
تاریخی
آذربایجان به
حیات خود
ادامه می دهد. (و
این در حالیست
که در حال حاضر
به دلیل وسعت
نفوذ رسانه
های جدید و
آموزش همگانی
تقریبا اکثر
آذربایجانیان
زبان فارسی را
می دانند ولی
این باعث نشده
است که زبان
مادری خود را
نیز فراموش
کنند) و حوادث
اخیر
آذربایجان
نیز نشان داد
که این
سیاستها هرگز
موفق نبوده و
زین پس نیز
نخواهد بود.
اما
در مورد دهکده
هایی که در
آنها زبان
تاتی وجود
دارد، آیا این
استدلال
معقول تر نیست
که بگوییم
آنها
باقیمانده
قبایل فارس
زبانی هستند
که در گذشته
های دور به این
مناطق کوچ
کرده اند؟
چگونه است که
وجود
میلیونها ترک
زبان در این
مناطق دلیل بر
ترک بودن
اجداد آنها
نیست ولی وجود
چند روستا به
زبان تاتی،
دلیلی محکم! بر
فارس بودن
اجداد این
مردمان است؟! و
اگر این چنین
است چرا وجود
ساکنان ترک
زبان در چهار
گوشه ایران و
حتی در تمام
استانهای
فارس نشین
ایران، دلیلی
بر ترک بودن
فارسها نیست؟!
حقایق
تاریخی نشان
می دهند که
برای تغییر
زبان در یک
منطقه تنها
راه، قتل عام
ساکنین قبلی و
یا کوچ اجباری
آنها به مناطق
دیگر و
جایگزین کردن
آنها با
مردمانی با
زبان و نژاد
جدید است که از
نمونه های
تاریخی نزدیک
آن می توان
اقدام هیتلر
در قتل عام
یهودیان
اروپا و یا کوچ
اجباری
ارمنیان ساکن
اطراف دریاچه
وان در ترکیه
را نام برد.
اما
آنچه که بسیار
واضح و آشکار
است، هیچ
اشاره ای در
تاریخ ایران
بعد از اسلام
به وجود چنین
قتل عام وسیع و
یا کوچ اجباری
وسیعی در
منطقه بزرگ و
گسترده ای که
آذربایجانیان
امروز
ساکنند؛ وجود
ندارد و کاملا
بعید است که
چنین اتفاق
مهمی به فرض
وقوع، از
خاطره تاریخ
به کلی محو شده
باشد. حتی به
فرض محال درست
بودن این
نظریه، باز
نمی توان گفت
که
آذربایجانیان
فارس زبان
بوده اند (به
همان دلیل که
امروز ترکهای
ساکن اطراف
دریاچه وان را
نمی توان همان
ارمنیانی
دانست که
زبانشان ترکی
شده است!) بلکه
در آن صورت
درست تر خواهد
بود که بگوییم
ساکنان قدیمی
فارس منطقه به
هر دلیلی از
منطقه کوچ
کرده اند و
قبایل ترک
جایگزین آنها
شده اند.
حقایق
تاریخی نشان
می دهد که در
دوران گذشته
حکومتها نفوذ
چندانی در بطن
جامعه
نداشتند و
هرگز توانایی
ایجاد تغییر
در خصوصی ترین
بخش های حیات
انسانها که
زبان یکی از
مهمترین
آنهاست
نداشته اند و
وجود حدود 6000
هزار زبان و
گویش در جهان
امروز که از
گذشته به
یادگار مانده
است، در
مقایسه با
تعداد معدود
حکومتهای
موجود در آن
دوران، خود
بیانگر آن است
که حکومتهای
دوران کهن
ابزارهای
لازم جهت
تغییر و یکسان
سازی زبان
انسانها را
نداشته اند و
تنوع زبان در
بین انسانها
روز به روز در
حال گسترش
بوده است. این
درست برعکس
دوران جدید
است که با آغاز
عصر ارتباطات
و جهانی شدن،
یک نوع گرایش
به سمت زبان
مشترک بین
المللی به
دلیل نیازهای
جدید در حال
تقویت شدن است
و زبانهای با
تعداد
متکلمین کم با
خطر از میان
رفتن روبرو
هستند.
اما
در همین دوران
نیز تلاش برای
حفظ و حراست از
زبان های
مختلف که در
واقع همچون
آثار باستانی
گرانقدری
هستند که
اندیشه،
فرهنگ، هنر و
تاریخ بخشی از
انسانها را در
خود جای داده
اند؛ مورد
توجه جدی قرار
گرفته است که
اختصاص یک روز
به عنوان روز
جهانی زبان
مادری در همین
راستاست. در
واقع امروزه
انسانها به
این باور
رسیده اند که
راه برطرف
کردن نیازهای
ارتباطی
دنیای جدید،
نه فراموشی
زبان مادری و
جایگزینی آن
با زبانهای
بزرگ بین
المللی، بلکه
گسترش آموزش
زبانهای دوم و
سوم در کنار
زبان مادری
است. تحقیقات
نیز نشان داده
است که
دوزبانگی و
چندزبانگی
باعث افزایش
ضریب هوشی
کودکان می شود
و به هیچ وجه
پدیده
نامناسبی
نیست.
من
در اینجا می
خواهم
صمیمانه تر با
هموطنان
فارسم صحبت
کنم و به آنها
بگویم که من
دغدغه های
فکری شما را که
در پشت این
تئوری های پوچ
خوابیده و به
شما اجازه نمی
دهد به حقایق
تاریخی
اعتراف کنید،
درک می کنم.
این دغدغه ها
همان است که
ترکیه ای ها را
وادار کرده
بود که کردها
را ترک کوهی
بنامند! این
همان دغدغه
تمامیت ارضی
ایران است که
من نیز خود را
با شما در این
دغدغه ها شریک
می دانم. چون
من فکر می کنم
اجداد ترک من
بیش از همه
ملتهای ساکن
ایران برای
حفظ این
سرزمین تلاش
کرده و
جانفشانی
نموده اند. اما
راه حفظ
تمامیت ارضی
ایران، انکار
حقایق و اصرار
بیهوده بر هم
نژاد بودن
تمام
ایرانیان در
گذشته دور
نیست. مگر
کشورهای چند
ملیتی مانند
سوئیس که این
تفاوتها را
پذیرفته و آن
را به صورت
صحیح در یک
سیستم فدرال
مدیریت کرده
اند، تمامیت
ارضی خود را از
دست داده اند؟!
واقعیت آن است
که اتحادی که
بر مبنای
تئوری های پوچ
بنا شده باشد،
هرگز برای
همیشه پایدار
نخواهد ماند.
زبان
مـردم
آتورپاتکان،
زبان ایرانی
بوده است
• کتاب
«تـاریخ
آتورپاتکان»
یکی از
تالیفات علمی
و مهم «پروفسور
اقرار علی اوف»
می باشد که در
هفت بخش تدوین
شده و نکتههای
بدیع از
تـاریخ
آتورپاتکان
را باز میگوید.
یافتههای
علمی وی مورد
پسند جاهلان و
نژادگرایان
در جمهوری
آذربایجان
واقع نشد و
گفته میشود
که حتی گروهی
از جهال کتب وی
را جمعآوری
کرده و در آتش
سوزاندند! ...
اخبار
روز:
چهارشنبه ۲٣
خرداد ۱٣٨۶ -
۱٣ ژوئن ۲۰۰۷
«پروفسور
اقرار علیاوف»
از دانشمندان
برجسته
تـاریخشناسی
و زبانشناسی
جمهوری
آذربایجان
است که مرتبت و
منزلت علمی
والای وی به
سبب تحقیقات
گرانسنگ در
گستره شوروی
سابق و
کشورهایی
مانند ایـران
و ترکیه، بر
همگان روشن
است. اقرار علیاوف،
عضو هیات علمی
آکادمی علوم
جمهوری
آذربایجان در
باکوست.
کتاب «تـاریخ
آتورپاتکان»
یکی از
تالیفات علمی
و مهم «پروفسور
اقرار علی اوف»
می باشد که در
هفت بخش تدوین
شده و نکتههای
بدیع از
تـاریخ
آتورپاتکان
را باز میگوید.
یافتههای
علمی وی مورد
پسند جاهلان و
نژادگرایان
در جمهوری
آذربایجان
واقع نشد و
گفته میشود
که حتی گروهی
از جهال کتب وی
را جمعآوری
کرده و در آتش
سوزاندند!
آنچه میخوانید
فرازهایی است
از کتاب «تاریخ
آتورپاتکان»
به ترجمه دکتر
شادمان یوسف.
بـا وجود آن که
تـا حال
نشانهای از
زبان مادیان
آتورپاتکان
دورههای
باستان به دست
نیامده است (ما
تنها یک نوشته
به زبان ارمنی
در دوران بعد
از قدرت
هخامنشینان
در «سن کله»
نزدیک زنجان
داریم که
شهادت میدهد
در
آتورپاتکان و
کشورهای
همسایه، حتی
ارمنیان از آن
استفاده میکردهاند.
اما علاوه بر
این، ما میتوانیم
بـا تکیه بر
پایههای
استوار،
تصدیق کنیم که
آنچه که
زبان مادیان
میانه
آتورپاتکان
به شمار میرود،
۱ بیشک زبان
ایرانیست که
به طور وسیع،
گسترده بود. در
این باره نه
تنها به گونهای
نسبتا خوب
فرهنگ
نامگذاری
آذربایجان در
آغاز عصر
میانه، که آن
را میتوان
متعلق به دورههای
باستانی نیز
دانست، گواهی
میدهد، همچنین
اسناد دیگر
نیز وجود دارد.
مولفان عرب در
برابر دیگر
زبانها
ولهجهها که
در عصر میانه
در آذربایجان
غربی معمول
بودند، زبانهای
آذری ( azari )،
پهلوی ( fahlavi ) و
فارسی را ( iuqat-i furs )
را نام میبرند.
درباره زبان
آذری همچون
زبان بخش
زیادی از
جمعیت
آذربایجانغربی
مسعودی ۲
نیز میگوید.
درباره این
زبان ابنحوقل،
یاقوت بلاذری
و مولفان دیگر
عرب گزارش
دادهاند. ٣
مقدسی زبان
آذری را همچون
زبانی مخصوص
فارسی معین
کرده مینویسد:
زبان دشواری
است و برخی
واژههای آن
شبیه زبان
خراسانی است. ۴
برای مقدسی و
همچنین
بیشتر
مولفان قرنهای
نهم و دهم معین
کردن لغت فرس (یعنی
زبان فارسی)
معنای اتلاق
به گروه زبانهای
ایرانی را
داشت. اینکه
آذری زبان
فارسی بوده
است، از گفتههای
خرد مولفان
عرب برمیآید
که نوشتهاند:
این زبان خوبی
نیست برای
فهمیدن دشوار
است (از نقطهنظر
داننده فارسی)
و غیره. ۵ در
عین حال
استفاده کردن
از نام فارسی
برای آذری از
سوی مقدسی و
مولفان دیگری
عرب از جمله
ابنمقفع * همچنان
که اصطلاح (فهلوی)
را برای معین
نمودن زبان
اصفهان، ری،
همدان،
نهاوند و
آذربایجان. ۶ و
اصطلاح
فهلویات را
برای شعرهایی
که به لهجههای
محلی نوشته
شده پیش از همه
نشان زبان ماد
را معین میکردند.
۷
آنچه که ما
درباره زبان
آذری میدانیم
که شاید آن را
میباید زبان
آذربایجانیان
نامید (به این
تعبیر لغت
آذربایجان در
نوشتههای
بیرونی برمیخوریم.)
٨ ، میتوان
خلاصههای
زیرین را
برآورد:
۱ـ در دوران
مولفان عرب،
در آذربایجان
بـا زبان آذری
صحبت میکردند.
۲ـ که آن بدون
شک زبانی
ایرانی بوده
است، چون که
مولفان عرب آن
را برابر دری و
پهلوی گاهگاه
به نام فارسی
یاد میکنند و
آن را جدا از
زبانهای
دیگر قفقاز به
شمار میآورند.
٣ـ که آذری
زبان فارسی
امروزی نیست. ۹
تحقیقهایی
که مولفان
معروف در زبان
آذری کردهاند،
حاکی از آن
است که این
زبان متعلق به
گروه زبانهای
شرق و غرب
ایـران است و
آن به زبان
تالشی نزدیک
بوده. ۱۰ زبان
تالشی ویژگیهای
اساسی صورتی
زبان مادها را
در خود نگاه
داشته است. ۱۱
منابع جدی
وجود دارند که
نشان میدهند
لهجههای
نزدیک به زبان
آذری و تالشی
امروز، در
دوره عصر
میانه (قرون
وسطا) در
سرزمین
آذربایجانی
جنوبی گسترش
یافته است. ۱۲
جالب است که
یادآور شویم
که براساس
سخنان یاقوت،
زبان
شهروندان
مغان (دشت مغان)
به زبانهای
گیلان و
تبرستان
نزدیک بوده
است.
برخی زبانهای
ایرانی
آذربایجان
جنوبی ]
آذربایجان
ایـران [ که
تـا زمان ما
باقی ماندهاند،
مانند هرزنی،
خلخالی،
گرینکانی و
دیگران، در
خود رابطههای
خوبی بـا لهجههای
شمال غربی
مرکزی ایـران
را دارند. ۱۴
گروهی از
دانشمندان
معروف چنین
عقیده دارند
که لهجههای
ایرانی که در
سرزمین
آذربایجان
جنوبی امروز و
قرون میانه
گسترش داشتهاند
باقیمانده
زبانهایی
هستند که در
زمانهای
قدیم وجود
داشتند و لهجههای
امروزی شمال و
غرب و مرکزی
ایـران
نشانگر آنند
که در این
منطقه زبان
یگانهای
مشترک بوده
است. ۱۵ خیلی
مهم است که در
دوره میانه در
آذربایجان به
گروهی از لهجههای
ایرانی برمیخوریم
و نیز لهجههای
ایرانی
امروزه این
منطقه همه
متعلق به گروه
زبانهای
شمال غربی
ایـراناند و
ویژگیهای
نزدیک به هم
داشتهاند
مانند زبان
مادها. ۱۶ از
این رو میتوان
گفت که زبانهای
نامبرده،
بازمانده
زبان مادی و یا
لهجههای
مادی میباشند.
در اصل، لهجههای
ایرانی که در
سرزمین
آذربایجان به
کار گرفته میشد،
حاکی از آن است
که آنها نه در
دوره میانه و
نه بعدتر، از
جایی دیگر به
این جا نیامدهاند
بلکه هم اینجا
بودهاند.
موارد زیادی
درباره این
لهجههایی که
از جانب
محققان روسی و
عالمان شوروی
و دانشمندان
خارجی
گردآوری و
تحقیق شده، همچنین
پژوهشهای
گروهی از
عالمان خارجی (دانشمندان
خارج از مرز
شوروی سابق/
مترجم) در
منطقهای که
درباره آن سخن
میگوییم،
حاکی از آن است
که هنوز از
زبانهای
قدیم، زبانها
و لهجههای
ایرانی
پدیدار هستند.
به ویژه باید
یادآور شد که
زبان و لهجههای
گروه شمال
غربی بر پایه
آگاهیهای
زبانشناسان
از کهنترین
زمان تـا
امروز از زبانهای
گروه فارسی
برخاستهاند.
در این جا میباید
چند سخن راجع
به مفهوم
آذربایجان
بگویم، چون که
در دورههای
اخیر در
ادبیات علمی،
و علمی ـ مردمی
کوششهای
بسیار به خرج
میدهند تـا
این که این نام
را از محیط
آتورپاتکان
جدا سازند، که
این به تباه
کردن اندیشه
نسلهایی که
در سرزمین ما
به سر میبرند
میپردازد و
پیوندهای
خونی و معنوی
را که ما بـا
آتورپاتکان
داریم میگسلاند.
این گفتار
توضیح و تفسیر
بسیاری از
مسایل تـاریخ
کشور ما را
ایجاب میکند
که این سخنان
باید محیط آن
گردند که هر
مورخ از برای
خود احترام
قایل شده،
وظیفه خود
بداند که تنها
حقیقت تاریخی
را بگوید تـا
خاطره تاریخی
مـردم ما نگاه
داشته بشود!
نام
آذربایجان
تـا زمانی
نه چندان دور
در ردیف نامهایی
قرار میگرفت
که هیچگونه
اختلاف نظری
درباره آن
وجود نداشت.
اما در ده سال
اخیر در
جمهوری
آذربایجان
برای آنکه
معنایی تازه
به این مفهوم
بدهند، کوششهای
فراوان به خرج
داده میشود.
این
تجدیدنظر،
بارها نه از
جانب متخصصان
بلکه از سوی
کسانی که از
دانش به
دوراند و
تخصصی در این
زمینه
ندارند،
ابراز میشود.
این قبیل
مردمان به
کارهای غیر
علمی دست میزنند
و چنین گمان میدارند
که بـا سخنپردازیهای
دور از حقیقت،
میتوانند
مسایل علمی را
حل وفصل کنند!
جریان را
کاملا ساده
کرده و بدون
هیچ آگاهی از
تحلیل ریشهشناسی
و بیآنکه
خویش را به
دانش زبان
شناسی
بیارایند بـا
تمامی نیرو،
کوشش میکنند
که وجود ترکان
را در سرزمین
ما باستانی
بنمایانند و
در تحلیل خود
نام
آذربایجان را
به کار میگیرند!
آنان که در این
باره از خود
کوشش بسیار به
خرج میدهند،
متوجه نیستند
که مفهوم نام،
گرچه اسناد
مهمی برای
معین کردن
تـاریخ قومی
خلق است، ولی
استناد تنها
براساس یک نام
بدون نشانههای
دیگر امکانپذیر
و دور از اصول
علمی است. نیز
نمیتوان
پیدایش زبان
خلق را معنی
جدید داد. و
تعیین کوششهای
تاریخی ـ قومی
خلقها بـا
استفاده از
مفهومی که حتی
بـا نام هم
ردیف هست، غیر
علمی سات و
خیلی خطرناک
است.
نمیتوان
سادهلوحانه
گمان کرد که
نامهای
همگون، در
تـاریخ بـا هم
همانند بوده
باشند. نامهای
به ظاهر شبیه
که در طول
زمانی زیادی
از هم جدا بودهاند،
اکثرا به گونهای
تصادفی شبیه
میشوند. «ا.م
دیاکونوف» در
حالی که
تحلیلی جدی از
زبانشناسی
ندارد، نام
خلقها و
کشورها را
خودسرانه و با
سادهاندیشی
از روی شباهت
ظاهر، به هم
نزدیک شمرده
است و این کار
ما را به حل
مسایل قومی
کشور نزدیک
نخواهد کرد.
بـا اصطلاح
اصولی
دانشمندانی
که پیش از این
یاد کرده
شدند، در حل
مشکلترین
مسالههای
تاریخی منطقه
از آنها
استفاده مینمایند،
این موضوع
زیاده از حد،
ساده و
ابتدایی است و
بیش از حد
مجاز، به خود
روا دیدن را
نشان میدهد. «دلایل»
بیبنیاد،
ایجاد میشود
و تمامی کوشها
برای این
انجام مییابد
که برای نامی ]
آذربایجان [ که
ذکرش را در
بالا داشتیم
کلمههای
شبیه از زبانهای
ترکی پیدا
بکنند. بـا
استفاده از «فال
قهوه» و توضیح
ریشهشناسی
میخواهند که
این عقیده را
ثابت کنند که
نام
آذربایجان،
ریشه ترکی
دارد!
این مولفان
نسبت به تمامی
قواعد ریشهشناسی
تطبیقی بیاعتنایی
نشان میدهند.
آنها آگاه
نیستند که
بدون درنظر
گرفتن احاطه
تاریخی و
وضعیت
تاریخی، همچنین
تـاریخِ خود
کلمهها و
تغییراتی که
در طول تـاریخ
واژهها از
دیدگاه قانونهای
آواشناسی رخ
میدهد، سنجش
و مقایسه و
برابر نهادن
واژهها هیچگونه
پایه علمی
ندارد. چون که
جای هیچ باور
علمی نیست که
این بـا آن
اصطلاح درست
همان معنا را
داشته باشد که
در زبانی دیگر
بـا تلفظی
شبیه به آن به
کار میرود!
این مولفان بیخبر
از آنند که بـا
شباهت ظاهری
واژهها به
یکدیگر، هیچ
چیز را نمیتوان
اثبات کرد.
شباهت تصادفی
کلمهها، نامها
و غیره در زبانهای
گوناگون، یک
چیزی معمولا
ناگزیر و از
دیدگاه قانون
احتمالات
ریاضی حتمی
است.
براساس قانون
نظری
احتمالات در
زبانهای
گوناگون میتوان
دهها کلمه
شبیه به هم را
پیدا کرد. میتوان
به ریخت کلمههای
زیادی اشاره
کرد که نه تنها
شبیه هم تلفظ
میشوند بلکه
در این، یا آن
زبان، یک
معنا را افاده
میکنند ولی
هیچ عمومیت در
پیدایش خود
ندارند. همه
کوششهایی که
به یگانه
پنداشتن واژههای
زبانهای
گوناگون
انجام میگیرد
که تصادفا
شباهت ظاهری
دارند، کاملا
اشتباه است.
همان طور که
ذکر گردید
کلمههایی که
همانند
یکدیگر طنینانداز
میشوند،
ممکن است از
دیدگاه
نژادشناسی
زبان یکی
نباشند. ۱۷ میتوان
بـا تمامی
مسئولیت
اظهار نمود که
مولفانی که
ریشه مـردم
آذربایجان را
ترکی میدانند،
تحمل هیچگونه
انتقاد را
ندارند. چون که
این عقیده،
اساس علمی
ندارد! و بـا
هیچ اصل علمی
نمیتوان
گفتههای آنها
را تصدیق کرد و
ممکن نیست که
گفتههایی را
که هیچ پایه و
اساس
قانونمند
ندارند، در
ردیف کار علمی
و تحقیقی جای
داد. آنهایی
که این را
درنظر میگیرند
و میکوشند،
از اصولی
واهی در علم
استفاده
نمایند، هنوز
از سده گذشته
مورد مسخره و
خنده قرار
دارند.
هر چند که دلیلهای
مولفانی که
کوشش میکنند
تـا ریشه
نام
آذربایجان را
ترکی بدانند
هیچگونه
پایه ندارد و
لازم نیست که
از نقطهنظر
زبان شناسی و
تـاریخشناسی
این گفتههای
بیاساس را
ردکرد ولی
متاسفانه این
به اصطلاح «ایده»
در کتابهای
ادبیات جدی و
علمی ـ مردمی و
حتی علمی نیز
جا باز کرده
است و همین،
مرا وا میدارد
کوشش نمایم
تـا نقطهنظری
علمی را
درباره
پیدایش مفهوم
آذربایجان که
در پایان سده
چهارم و آغاز
سده سوم پیش از
میلاد پیدا
شد، به طوری که
حتی در دوران
باستان
آغاز مصر
میانه انعکاس
پیدا کرد، باز
نمایم!
نه تنها مفهوم
بلکه زبان
آتورپاتکان
نیز ایرانی
بود. زبان دین
زرتشت ایرانی
بود و تقریبا
تمامی
اصطلاحات
اجتماعی،
اقتصاد،
سیاسی و
فرهنگی همه
ایرانی بودند
و در این باره
وضعیت دوران
ساسانیان
شهادت میدهد.
قوم
آتورپاتکان
که در دوران
باستان
موجودیت پیدا
کرد، این
جمعیت کنونی
آذربایجان
جنوبی نیستند
که بـا لهجههای
زبانی مادیان
میانه سخن میگویند.
چنان که یاد
کردیم، یک قوم
جدید بود که در
نتیجه تجانس
طایفههای
محلی منطقه
پیدا گردیده
است.
از این گونه
مثالها در
تـاریخ بسیار
است. مثلا میتوان
به جریان روس
شدن طایفههای
فین ـ اوگاریها
اشاره کرد. از
جمله وسیها،
موارمیها،
مری و غیره...
هیچ یک از
محققین
واقعیت بین
نمیتوانند
گواهی بدهند
که مـردم شمال
و شرقی استانهای
روسیه غیر از
طوایف فیناوگاری
هستند که در
هزار سال پیش
زبان خود را به
سلاونی، زبان
روسی تغییر
دادهاند. این
طایفهها
چنان که ما خوب
آگاه هستیم در
زمانی به روسها
تبدیل یافتند
که آنها به
منطقه «پاوالهژه»
و نزدیکیهای
«لاواگا» و «پلازر»
سلاوتی آمونو
۱٨ رفتند.
ترک آناتولی
که آن هم تـا
اندازهای از
دید مـردمشنای،
نسل قدیم
جمعیت آسیای
کوچک است، ولی
آنجا را
نیز نمیتوان
هنوز آسیای
کوچک نامید،
زیرا که بـا
تغییر زبان به
زبان ترکی
نماینده قومی
جدید میباشد
که در قرنهای
۱۶، ۱۵ در
نتیجه تجانس و
آمیزش طایفههای
ترک زبان بـا
مـردم بومی
پیدا شده است.
مصر عربی نیز
از نظر مـردمشناسی
همان قبط قدیم
است. اما مصری
معاصر نه تنها
مصری قدیم
نیست، زبانش
به زبان عربی
تغییر پیدا
کرده است.
مصریان از
دیدگاه قومشناسی،
اعراب جدید
هستند که بـا
عربهای دیگر
منطقه
آمیخته، و
اشتراک
زبانی،
فرهنگی،
روانی یگانه
بـا آن یافتهاند.
۱۹
این همه را میتوان
درباره
انگلیسیها،
فرانسویان،
اسپانیان،
رومانیاییها،
قزاقان،
ازبکان،
ترکمانان و
مردمان بسیار
دیگر نیز گفت.
این گفتهها
معنی آن را
ندارند که ما
از جدول نامنویسی
گذشتگان
مـردم
آذربایجان،
گروههای
هوریتی،
گوتی،
لولوبی،
مانایی و
طایفههای
دیگر را که در
منطقه
آذربایجان
جنوبی و اطراف
آن زندگی میکردند،
خط زده باشیم.
هیچگاه! تیرهها
و مردمانی که
یاد کردیم، آنها
گذشتگان ما، در
دوره پیش از
تـاریخ ما میباشند
و ما از آنها
هیچگاه دست
نخواهیم کشید.
تمام طایفهها
و تیرهها، که
در سرزمین
کشور ما زندگی
میکردند
نقشی بزرگ را
در روندهای
قومی بازی
کردهاند. همه
آنها در زمانهای
گوناگون در
تشکیل قومی،
پیدایش قومی
عمومی در آخر
سدههای پیش
از میلاد
اشتراک داشتهاند،
اما نقش حل
کننده همه آنها
را در یکدیگر
مادها داشتند.
نقل از: آران ـ
گاهنامه
تحقیقی ـ
مطالعاتی
موسسه فرهنگی
آران ـ شماره
دوم ـ پاییز ٨۲
نشانی: تبریز ـخیابان
عباسی ـ شماره
۲ صندوق
پستی: ۵۴۵۷ ـ
۵۱۵۷۵
تلفن: ۶۵۶۱۱۶٣
(۰۴۱۱)
نمابر:
۶۵۶۱۱۶۲ (۰۴۱۱)
پینوشتها:
۱ـ
پریخانیان، ا.گ
نوشتههای
آرامی از
زنگزور،
۱۹۶۵، ۴ NQX
در تحقیقات
لنتس.و. نیز
بـا همین نام
آمده است. (ص
۲۶۲، ii,iv.z ). هنینگ.و.ب
(ص ۱۹۵، ۱۹۶۱،
۲، Asiya Mayor,x ) و
دیگران.
۲ـ بنگرید:
قاسم آو.س.یو.
آذربایجان
جنوبی در قرنهای
lll,vll باکو، ۱۹٨٣،
ص ۴۴.
٣ـ همان
۴ـ همان
۵- در این میان
یاقوت میگوید
که زبان آذری
برای همگان
قابل فهم است.
مگر برای
دارندگان آن
زبان. بنگرید:
میلر ب.و. راجع
به مساله زبان
و جمعیت
آذربایجان
تـا زمان
ترک زبان شدن
این منطقه،
یادداشتهای
دانشمندان
انستیتو خلقهای
شرقی M.۱.CCCP ،
۱۹٣۰، ص ۲۰٣.
* ابن مقفع یا
روزبه پارسی
ایرانی است که
به زبان عربی
کتاب نوشته
است. (ف).
۶- آرنسکی ای.م،
مقدکه
زبانشناسی
ایرانی. ص ۱٣٨،
۱۹۶۰، M : نیز
بنگرید: قاسم
اوس.یو. اثر
یاد شده. ص ۴۵.
۷- Henning
W.B. Mittrliranisch. Handbush der Orientalistik. l.lv. Iranistik,l. Linguistik.
Leiden .۱۹۵٨, S۹۵ – köln.
٨- ابوریحان
بیرونی، آثار
برگزیده، ۱۷،
تاشکند،
۱۹۷۴، ص ۴۶،
نیز بنگرید:
قاسم آو.س.و
اثر یاد شده، ص
۲۰٣.
۹- بنگرید میلر:
ب.و اثر یاد
شده، ص ۲۰٣
۱۰- همان، ص
۲۱۷ به بعد.
۱۱- بنگرید:
میلر.ب.و. زبان
تالشی، ص ۵٣،
۱۹۵٣، مسکو
۱۲- بنگرید:
دیاکونف، ای.م،
تـاریخ مادها.
ص ۹۲، میلر.ب.و «راجع
به مساله زبان...
قاسم آو.س.و
اثر یاد شده، ص
۴۶.
۱٣- بنگرید Schwarz.p
نگر... اثر یاد
شده، ص ۱۰٨۶ و
دیگر.
۱۴- Henning W.b. the ancient tanguage of Azerbaijan . Transaction of
the phiologicalsociety. London . ۱۹۵۵.
Herzfeld E. AMI. VII ۱۹٣۴, C۱۰
۱۵- اثر یاد
شده، ص ۱۶ Horzfold E,
۱۶-میلر.وب
زبان تالشی، ص
۵٣، دیاکونف
ای.م تـاریخ
مادها، ص ٣٨۲،
۹۲۰٣٨۱.
۱۷- نگر: زبانشناسی
عمومی، اصول
تحقیقات زبانشناسی،
ص ۴۰، ۱۹۷۱،
مسکو
۱٨-
گارویناوا،
ای، ی، تـاریخ
قوم بین
رودخانههای
ولگا و اک ۱۹۶۱.
۱۹- لوتسکی، پ.و
: اعراب ص ۲٨۹
جدایی علم از سیاست!
آیدین تبریزی،
اخیرا آقای دکتر فرهاد قابوسی مقاله ای با عنوان « ملاحظا تی در زبان قدیم آذربایجان » در سایت اخبار روز (1) منتشر کرده اند که به شکلی کاملا مستدل و علمی، اساس و بنیان فرضیه وجود « زبان آذری » به عنوان زبان ایرانی قدیم مردم آذربایجان را به چالش جدی گرفته اند و نشان داده اند که اعتبار منابع و فرضیاتی که این نظریه برپایه آن استوار بوده، مخدوش و تحریف شده و آلوده به اغراض شخصی و سیاسی بوده است. در اینجا من درصدد اظهار نظر در مورد این مقاله نیستم چرا که اولا سواد زبان شناسی و تاریخ شناسی کافی ندارم که بتوانم چیزی به مقاله وزین دکتر قابوسی بیافزایم و ثانیا در مقالات قبلی ام از جمله در مقاله « آیا آذربایجانیان فارس زبان بوده اند؟» (2) به این مقوله از زاویه استدلالات عقلی (و نه مستندات تاریخی) پرداخته ام. بلکه همانگونه که در عنوان مقاله آورده ام هدفم بررسی زمینه های سیاسی کاری در مباحث علمی و خطرات آن است.
تقریبا همه واقعه تاریخی مشهور قرون وسطی و مخالفت کلیسا (که دین را سیاسی و علمی کرده بود) در کتمان کردن یافته علمی گالیله در گردش زمین به دور خورشید را شنیده اند و همان قضایا پس از رنسانس در اروپا ضرورت جدایی دین از سیاست را به صورتی انکار ناپذیر نشان داد. جامعه امروز ما نیز که در حال تجربه کردن وضعیت تقریبا مشابهی است، ضرورت اصل جدایی دین از سیاست را با تمام وجود حس می کند. اما نکته ای کمتر شناخته شده و مغفول مانده است ضرورت جدایی علم از سیاست و به اصطلاح دقیقتر ضرورت استقلال علم و رهایی آن از بندهای سیاسی است. شاید عده ای بپرسند که وقتی خود سیاست امروز شاخه ای از علم است این جدایی چه معنایی دارد؟!
اشکالی که در سیاسی شدن علم وجود دارد آن است که چون مبنای علوم بشری بر شک و تردید استوار است، وقتی عده ای مواضع سیاسی شان را برپایه فرضیه های غیر قطعی علمی بنا می کنند و در اینکار تا بدانجا پیش می روند که مرگ و زندگی سیاسی شان را به آن فرضیه ها وابسته می کنند، مجبور می شوند که برای حفظ هویت سیاسی خود و شعارهایشان، به جنگ طبیعت پویا و سیال علم بروند که طراوت و شادابی اش را از شک و تردید می گیرد. آنها مجبور به اعمال سانسور در برابر علم و تحقیق می شوند و به تحریف حقایق می پردازند. گاهی آنها خود به نادرستی عقیده شان پی می برند ولی چنان آینده سیاسی و آبروی شان را بر آن فرضیه استوار کرده اند که توان عقب نشینی ندارند. این مساله وقتی بغرنج تر می شود که آنها آن فرضیه علمی را، به عنوان توجیه کننده آرمانهای موجهشان قرار داده باشند و بیش از حد بر روی آن سرمایه گذاری کرده باشند. در این صورت حتی اگر حاضر به پذیرش واقعیت جدید علمی باشند، قادر به پذیرش عواقب آن نیستند!
یکی از نمونه های مهم این مساله در پیدایش و فروپاشی بلوک شرق بود. کمونیستها که با ایده موجه برقراری عدالت و رفع تبعیض در برابر سرمایه داری افسار گسیخته یک قرن پیش، تئوری علمی مارکس را چون راه نجاتی برای طبقه زحمتکشان سرلوحه مبارزات خود قرار دادند، دچار اشتباه بزرگی شدند و چنان آرمانهای موجه انسانی شان را با یک تئوری علمی عجین کردند که امکان نقد و تصحیح آن نظریه اولیه و رفع نواقص آن از بین رفت و چون سیاست داعیه دار علم شد و بر آن افسار زد، هم علم از شکوفایی باز ماند و هم سیستم سیاسی به بن بست رسید و از دورن متلاشی شد، اما اگر همان مارکسیستها آرمانهایشان را مستقل از تئوری های علمی به پیش می بردند و به علم اجازه پویایی و تکامل می دادند و مانع از نقد آن نمی شدند، به راحتی می توانستند به شکل امروزین سوسیالیسم و یا حتی مترقی تر از آن تکامل یابند و مانع فروپاشی سیستم سیاسی شان شوند که در آن صورت شاید امروز دیگر جهان تک قطبی نبود و همچنان تعادل در آن برقرار بود.
نمونه دیگری که متاسفانه در کشور ما رخ داد، ظهور فرضیه « زبان آذری » و ادعای آریایی نژاد بودن تمام ایرانیان بود. امروز بسیاری از سیاسیون مرکزگرا حفظ یکپارچگی کشور را چنان به تئوریهای آریاپرستی که مهمترین آنها همین فرضیه « زبان آذری » است، در آمیخته اند که هر گونه خللی در این نظریه را مساوی فروپاشی ایران می دانند! البته بدیهی است که اگر آنها همچنان روش موجود را ادامه دهند و نتوانند بین علم سیال و پویای تاریخ و زبانشناسی و سیاست تمیز قائل شوند و هر روز در نطقهای سیاسی شان دهها بار از عظمت آریاییان و کوروش کبیر! یاد کنند، و آذربایجانیان را جز با همان لفظ مجعول «آذری » نخوانند و با این عناد خود چنان خشم آذربایجانیان را برانگیزند که شعار اصلیشان « هارای هارای من تورکم » (یعنی بشنو، بشنو که من ترکم نه آذری!) شود، همان خواهد شد که همه را از آن می ترسانند. آنها چنان یک مساله علمی را ناموسی کرده اند که وقتی مقاله ای علمی و مستدل در رد این نظریه منتشر می شود، چنان برمی آشوبند و با دست پاچگی به تهیه یک پاسخ اقدام می کنند که هر اهل فکر و منطقی را به خود می خندانند.
نوشتاری با عنوان "زبان مـردم آتورپاتکان، زبان ایرانی بوده است " در سایت اخبار روز (3) بلافاصله پس از انتشار مقاله دکتر قابوسی منتشر شد که بررسی ساختار نوشته جالب توجه است.
این مقاله اینچنین شروع می شود: "«پروفسور اقرار علیاوف» از دانشمندان برجسته تـاریخشناسی و زبانشناسی جمهوری آذربایجان است که مرتبت و منزلت علمی والای وی به سبب تحقیقات گرانسنگ در گستره شوروی سابق و کشورهایی مانند ایـران و ترکیه، بر همگان روشن است. اقرار علیاوف، عضو هیات علمی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان در باکوست. " گردآورندگان مقاله چنان به تجلیل از نویسنده مطلب می پردازند و تمام درجات بالای علمی را به ایشان اعطا می کند و او را شهره آفاق معرفی می کنند که هر خواننده ای را به حیرت وا می دارد که چرا چنین دانشمند مشهوری! را قبلا نمی شناخته است؟ این در واقع بخشی از آن ادبیات سیاسی و علم سیاسی شده مبتذلی در ایران است که با مدح وثنای موافقان و تحقیر و ترور شخصیت مخالفان، تئوری های علمی و سیاسی اش را اثبات می کند!
در ادامه نویسنده آورده است: "آنچه میخوانید فرازهایی است از کتاب «تاریخ آتورپاتکان» به ترجمه دکتر شادمان یوسف. " که هر خواننده ای را بی اختیار به یاد جمله مشهور "فرازهایی از وصیت نامه سیاسی عبادی رهبر کبیر انقلاب" می اندازد؟! در واقع ادبیات سیاسی تمام اقتدارگرایان و دیکتاتورها تشابه عجیبی به همدیگر دارد و تنها نامها و شخصیتهای خوب و بد جابجا می شود ولی ساختار کلی آنها هیچ تفاوتی با هم ندارد. در این نوشته که به وضوح با عجله و با دست پاچگی جمع آوری شده، هیچ ترتیب منطقی و استدلالی مشاهده نمی شود و تنها گزاره های خبری به صورت متوالی و بدون هیچ استدلالی پشت سر هم چیده شده اند. تنها دلیل محکمی که برای اثبات گزاره های خبری بیشماری که بی هیچ نظمی آورده شده اند همان مقام شامخ نویسنده اثر است که به ادعای نویسنده پروفسور شرق و غرب است! البته من هیچ کاری به مقام علمی آقای اقرار علیاوف ندارم بلکه سخن من این است که درجه اعتبار هر اثر علمی تنها بستگی به قدرت استدلال آن دارد و نه مقام نویسنده آن. همچنین نویسنده تلاش کرده نشان دهد که حتی خود آذربایجانی ها هم در جمهوری مستقل آذربایجان با این نظریه موافقند و تنها عده ای از " جاهلان و نژادگرایان" با آن مخالفند! در پاسخ باید گفت که چرا راه دوری می روید مگر مبتکر این ایده یک تبریزی به نام آقای کسروی نبود؟ اینکه یک فرضیه علمی در گذشته توسط خود آذربایجانیان ارائه شده چه چیزی را نشان می دهد؟ چرا امروز را نمی بینید که همین نظریه توسط خود آنها نفی می شود؟!
آقای قابوسی با یک متد علمی و استدلالی، ابتدا به برشمردن دانسته های موجود و میزان اعتبار هریک از آنها پرداخته و سپس تمام نتایج ممکنی را که می شود از این دانسته های اولیه استنتاج کرد برشمرده و نشان داده است که یک اشتباه و یا کم دقتی در ترجمه منابع موجود و یک فرض اشتباه در یکی دانستن زبان نوشتاری و زبان محاوره ای در آذربایجان قدیم، باعث یک نتیجه گیری غلط شده است. چون وقتی که حتی امروز در قرن 21 ام در ادارات آذربایجان ایران، زبان نوشتاری فارسی متداول است، اصلا تعجب آور نیست که در هزار سال قبل هم چنین بوده باشد! بلکه کاملا با عقل نیز سازگار است. یعنی تمام منابعی که برای استدلال در فرضیه « زبان آذری » بکار رفته دوپهلو و غیر دقیق است و معقولتر آن است که اشاره آن نوشته ها را به زبان نوشتاری و یا زبان ارتباطی بین تجار و دیوانیان آذربایجانی و ارمنی بدانیم که این مساله را هنینگ و مارکوارت نیز تایید کرده اند ولی شاگردان ایرانی آنها مثل آقای یارشاطر عمدا نظرات استادشان را کتمان کرده اند!
فرضیه « زبان آذری » یک فرضیه علمی است که متاسفانه توسط عده ای شدیدا سیاسی شده و تشکیک و تردید در آن مساوی قوم پرستی و پان ترکیسم تبلیغ شده است. در واقع عده ای این فرضیه را دلیلی برای توجیه آرمان موجهشان که تلاش برای حفظ یکپارچگی ایران است، قرار داده اند و در این راه تا بدانجا پیش رفته اند که لفظ "آذری" که اشاره به این فرضیه است به یک اصل خلل ناپذیر در ادبیات سیاسی شان تبدیل شده و هرگونه عقب نشینی از آن را مساوی فروپاشی ایران می دانند؟! اما حقیقت آن است که این شیوه برخورد کار را خراب تر می کند، چون بالاخره نمی توان جلوی نظریه های جدید علمی را گرفت و ایجاد این درجه از حساسیت، بیشتر به ضرر تمامیت ارضی ایران است و نه به نفع آن. پس از مقاله وزین آقای دکتر قابوسی، ما چشم انتظار خواندن مقالات علمی و مستند دیگر اندشمندان این حوزه هستیم تا بالاخره تکلیف این تئوری مشخص شود. اگر دیگران پاسخی علمی و منطقی در رد تشکیک های اساسی ارائه شده توسط آقای قابوسی را دارند ارائه کنند و اگر ندارند یک بار برای همیشه با پذیرش نادقیق و غیر قابل اثبات بودن این فرضیه، این ابزار علمی سیاسی شده را از دست فرصت طلبان و مخالفان حقوق بشری آذربایجانیان، خارج کنند.
فرضیه « نژاد آریایی » نیز (که دیگر در دنیا مطرود شده و طرفداران جدی ندارد) یکی دیگر از مسائلی است که متاسفانه هنوز در ایران به عنوان یک اصل تشکیک ناپذیر و مسلم در تمام خطابه های سیاسی به صورت روزمره تکرار می شود. در اینجا می خواهم ظهور ایده نژاد آریایی را به نقل از ویکی پدیا (4) عینا ترجمه و نقل کنم: « نژاد آریایی یک مفهوم در فرهنگ اروپایی است که در دوره اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم دارای نفوذ و قدرت بود. این مفهوم از این ایده سرچشمه گرفته بود که تمام کسانی که زبان مادریشان به گروه زبانهای هند و اروپایی تعلق دارد و نسلهای آنها تا به امروز، یک نژاد مجزا را تشکیل می دهند. در شناخته شده ترین تجسم خارجی آن یعنی دوره نازیسم، چنین استدلال می شد که آریاییان امروزی با "مردمان شمالی" یکی هستند. گاهی از اعتقاد به برتری نژاد آریایی با عنوان "آریانیسم" یاد می شود.» ویکی پدیا (5) در تعریف اصطلاح "مردمان شمالی" چنین می نویسد: « تئوری "مردمان شمالی" یک تئوری برتری نژادی بود که در دوره اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم رواج داشت که ادعا می کرد که مردمان اروپای شمالی بویژه اسکاندیناوی و آلمان یک نژاد برتر را تشکیل می دهند چون که تصور می شد، آنها استعدادی ذاتی و مادرزاد برای رهبری دارند.»
اما نکته جالب اینجاست که در نقشه هایی که در آن دوران برای سرزمینهای محل سکونت آریاییان ترسیم می شد، آذربایجان ایران به طور مشخصی از نقشه ایران حذف می شد (6). چون ریشه غیر آریایی مردم ترک آذربایجان واضحتر از آن بود که نادیده گرفته شود. اما در ایران آن روز که ترکهای آذربایجانی بالاترین مناسب حکومتی و روشنفکری را دارا بودند، حاضر نبودند که این تبعیض! را بپذیرند و کسانی چون کسروی دست به کار شدند تا تئوری جدیدی اختراع کنند تا آنها را نیز به جمع نژاد برتر آریاییان وارد کند! در واقع این تصادفی نیست که اکثریت مدعیان اولیه این تئوری خود آذربایجانیان بودند چون آنها این تاریخ سازی و سند سازی را خدمت به ملت خود می دانستند! در واقع این تئوری خود از یک ناسیونالیسم کور در ذهن آذربایجانیانی چون کسروی سرچشمه گرفت که بدلیل دوست داشتن آذربایجان به دنبال وارد کردن آن به نقشه نژاد برتر آریایی بودند و باید اعتراف کنم که ما در ایران پیشتر از آنکه با "شوونیسم فارس" طرف بوده باشیم با "شوونیسم ترکهای ضد ترک" طرف بودیم! و هنوز هم هستند کسانی که خود آذربایجانی اند اما مخالف هویت ترکی آذربایجان و مدافع تئوری آریایی نژاد بودن آذربایجانیان هستند. اما امروز که آذربایجانیان به عنوان بانیان فرضیه « زبان آذری » خود به نادرستی این نظریه و صدماتی که از این طریق به زبان و فرهنگ آذربایجانی وارد شده پی برده اند، این بار فرصت طلبان تمامیت خواه فارس، داعیه دار این تئوری شده اند تا همچنان این ملت را به سمت آسیمیلاسیون و نابودی ببرند.
البته شاید نتوان بر کسروی و همفکرانش زیاد خرده گرفت چرا که آنها با موج قدرتمند نژاد پرستی که از اروپای صنعتی و مدرن شروع شده بود و به طبع همه روشنفکران غرب گرا را تحت تاثیر قرار داده بود مواجه بودند و وقتی مرض نژاد پرستی اروپاییان اهل فلسفه و منطق را مبتلا کرده بود، دیگر از منورالفکران ما چه انتظاری می شد داشت؟! اما امروز که همه دنیا پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ جهانی و با مشاهده فجایعی که این بیماری فکری می تواند ببار آورد، یکپارچه به مبارزه با این ویروس برخواسته است و قوانین ضد نژاد پرستی در تمام کشورهای اروپایی وجود دارد و در اعلامیه جهانی حقوق بشر صراحتا بر آن تاکید شده است، این به اصطلاح روشنفکران ما چرا همچنان نظاره گر تبلیغ هر روزه عظمت تمدن آریایی و ادبیات سخیف مدح و ثنای شاهان آریایی در جهت تداوم بیماری نژادپرستی در جامعه ما هستند و دم بر نمی آورند؟ آیا ما باید همانند تجربه دین سیاسی، تمام تجربیات دیگران را خود دوباره تجربه کنیم؟ اگر ضرورت جدایی دین از سیاست را قبل از انقلاب 57 ندیدیم و به این روز افتادیم، مطمئن باشید که اگر ضرورت حذف تئوری های تاریخی و نژاد پرستی را از سیاست درک نکنیم به همان روز گرفتار خواهیم شد که یوگوسلاوی سابق گرفتار شد.
1. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918
2. http://asre-nou.net/1385/tir/14/m-tabrizi.html
3. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9952
4. http://en.wikipedia.org/wiki/Aryan_race
5. http://en.wikipedia.org/wiki/Nordic_theory
6. http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Meyers_1890_ethnographic_detail.jpg
www.turkiran.com
دوشنبه،
15 آبان، 1385
شونیسم
در حاکمیت،
شونیسم با
حاکمیت - یونس
شاملی
بافت
جمعیتی
ایران، و
کثیرالملله
بودن آن، و راه
یافتی
دمکراتیک
برای حل مشکلی
که "مسئله ملی
در ایران" نام
گرفته است، به
یک هوشیاری
دمکراتیک
نیاز دارد. می
گویم هوشیاری
دمکراتیک به
این دلیل که در
میان گروهها و
احزاب سیاسی،
به دلیل آلوده
شدن دیدگاها
یشان به
میکروب
برتربینی و
ناسیونالیسم
افراطی که من
مفهوم شونیسم
را در توصیف
این میکروب
بکار برده ام،
هوشیاری
ضددمکراتیکی
در کار است که
ایران را نه به
منزلگاه
همبستگی و
اتحاد، بلکه
به جولانگاه
خصم و نفرت و
خشونت سوق دهد.
اگر از آنان که
همه جانبه به
میکروب فوق
آلوده شده
اند، بگذریم،
میتوان گفت که
موزائیک
زبانی- فرهنگی
موجود در
ایران برای
کسی پوشیده
نیست. همین
موزائیک
زبانی و
فرهنگی از
آنجا که پاسخ
درخوری
نیافته است،
امروز به
معضلی جدی در
جامعه تبدیل
شده است.
به همین دلیل پاسخ
به مسئله ملی
در ایران به
یکی از
گرهگاههای
اساسی گذار
ایران بسوی
دمکراسی
تبدیل شده است.
لذا برای پاسخ
به این معضل در
شرایط بحرانی
کنونی که به
احتمال زیاد
میرود
معادلات
سیاسی در داخل
را تا حدود
زیادی دستخوش
تغییراتی
سازد، چاره
اندیشی مناسب
و دمکراتیکی
را طلب می کند.
به نظر میرسد
تا فرصت باقی
است، و تا کینه
و نفرت برآمده
از توهین و
تحقیر علیه
ملل غیرفارس
در ایران به
میان مردم
کشیده نشده
است و ملیتهای
ساکن ایران
رژیم حاکم را
تنها مانع
دستیابی به
حقوق برابر
خود می دانند،
روشنفکران،
احزاب و
گروههای
سیاسی متعلق
به خلق فارس را
صمیمانه مورد
خطاب قرار داد
و از آنان
خواست که در
نوع نگاه،
بینش و بدنبال
آن در
عملکردشان
نسبت ملیتهای
غیرفارس در
ایران تجدید
نظر کنند و این
ملیتها و
انرژی موجود
در میان آنان
را نه بصورت
منفی که منبعی
برای سازندگی
سراسری
سرزمینی تلقی
کنند که متعلق
به یکی از آنان
نیست، بلکه به
تک تک آن
ملیتها تعلق
دارد...!
چشم ها را باید
شست، نوع دیگر
باید دید...!
ملت
یا قوم،
کدامین؟
با اندکی دقت
به طرح صورت
مسئله از سوی
دست اندکاران
دولتی و
متاسفانه
احزاب سیاسی و
روشنفکران
خلق فارس در
توضیح این
مفاهیم و برای
تعریف آنچه که
بافت جمعیتی
ایران را
تشکیل میدهد
آگاهانه و
ناخودآگاه
خطاهای اساسی
و
ترمینولوژیک
و بشدت
غیردمکراتیک
بر آن احاطه
داشته و
مفاهیم ملت و
قوم بصورتی
غیرواقعی و
غیرعقلانی
برای توضیح
ایران به
مثابه یک کشور
چند ملیتی و
چند زبانگو
بکار گرفته می
شود.
در این میان و
جالب توجه
اینکه احزاب و
گروههای
سیاسی منسوب
به خلق و یا
ملت فارس در
ایران، چه
آنان که به
صدرات قدرت
سیاسی تکیه
زده و حاکمیت
جمهوری
اسلامی را
رهبری می کنند
و چه اغلب آنان
که در
اپوزیسیون
این رژیم قرار
دارند، در
خصوص مسئله
ملی در ایران،
اختلاف نظر
جدی با همدیگر
ندارد. یعنی
اغلب این
جریانات
ملتها و یا
ملیتهای
غیرفارس
ایران را با
مفهوم قوم به
توضیح می کشند
و جالب اینکه
در مقابل آن
اغلب از فارس
به عنوان ملت
یاد نمی کنند،
بلکه اسم
مستعار فارس
را که همان
معادل ایران
باشد به عنوان
ملت یاد
میکنند و می
گویند در این
کشور یک ملت
وجود دارد و
آنهم ملت
ایران است! دقت
کنید. ملت
ایران! حالا
این ملت ایران
به چه زبانی
تکلم می کند؟
فارسی. و به چه
زبانی سیاست
را توضیح می
دهد؟ فارسی.
ادبیات ایران
کدامین زبان
را شامل می
شود؟ فارسی.
بودجه فرهنگی
کشور تمام و
کمال در جهت
رشد و شکوفائی
کدامین زبان
قرار میگیرد؟
زبان فارسی.
این ملت به چه
زبانی تحصیل
می کند؟ فارسی.
به چه زبانی
ارتش اداره
میشود؟ فارسی.
به چه زبانی
دادگاهها داد
و عدل را! جاری
می سازند؟ به
زبان فارسی. به
چه زبانی فیلم
میسازند؟ به
چه زبانی
رادیو و
تلویزیون
اداره می شود؟
به چه زبانی ....
والاآخر. وبا
این توصیف ملت
ایران تمام و
کمال با زبان
فارسی در هم
آمیخته و هم
آغوش می شود و
ملت فارس و ملت
ایران دیگر
مفاهیم
جداگانه ایی
نمی شوند. بلکه
به این همانی
یکدیگر تبدیل
می شوند. پس
با این نگرش و
این وضعیت
جایگاه ملیت
ترک، کرد،
بلوچ و عرب در
این کشور در
کجاست؟ می
گویند در درون
این ملت، یعنی
به اصطلاح ملت
ایران،
اقوامی هم
زندگی می کنند
که به زبانهای
ترکی، کردی،
بلوچی وعربی
سخن می گویند و
الاآخر...! تو
خود حدیث مفصل
بخوان از این
مجمل.
در این میان
اما یکی از
تئوری
پردازان
جمهوری
اسلامی، یعنی
مجتبی مقصودی
مسئول فصل
نامه مطالعات
ملی، در
مصاحبه با
نشریهء
دانشجویی
اورنجی شماره
۱۱ در ایران به
روشنی بر
توضیح قبلی من
از مسئله در
پاراگراف
قبلی صحه می
گذارد. وی در
جواب به این
پرسش که؛ چه
کسی ملت و
کدامین جمعیت
را میتوان قوم
تلقی کرد؟ می
گوید: ایران از
گروههای قومی
مختلفی تشکیل
شده است. اما
آن گروه قومی
که صاحب دولت
است، ملت تلقی
می شود. و دیگر
گروههای قومی
که صاحب دولت
نیستند، قوم
خوانده می
شوند. وی در
ادامه توضیح
خود عنوان
میکند که؛ قوم
فارس به دلیل
داشتن دولت،
تنها ملت
موجود در
ایران است و
دیگرگروهها
که صاحب دولت
نیستند قوم
تلقی می شوند.
با این بیان
آقای مجتبی
مقصودی از
دیگر گروههای
قومی می خواهد
که برای ترفیع
به درجه رفیع
ملت، بایستی
دولتهای خود
را تشکیل دهند
و یا اینکه در
بی دولتی،
آنان بایستی
پی موقعیت
شهروندی درجه
دوم را بر
تنشان به
مالند و مهر از
لبشان
نگشایند. اما
این متخصص
توجیه شونیسم
و نژادپرستی
فارسی، به
ذهنش نمی رسد
که کشورهای
دمکراتیک و
فدرالیستی
چون سوئیس،
کانادا،
هندوستان و...
کشور های تک
ملتی تلقی نمی
شوند، بلکه در
این کشورهای
تمام ملتها با
حقوق یکسان و
برابر در کنار
هم زندگی می
کنند و ملتی را
بر ملتی دیگر
ارجح نمی
دارند. در عین
حال مجتبی
مقصودی
فراموش کرده
اند که قبل از
به قدرت رسیدن
پهلوی ها،
ترکان حدود
۹۹۰ سال بر این
سرزمین حکومت
رانده اند و هم
اینک در
مجاورت
مرزهای شمالی
ایران
آذربایجانیها
صاحب دولت
مستقل خود
هستند. با این
وجود باز
مجتبی مقصودی
لجبازانه می
خواهد ترکان
ایران را با
توصیفی که
گذشت قوم تلقی
کند و جمهوری
اسلامی به
روسای دوایر
دولتی و غیر
دولتی
دستورالعمل
صادر می کند که
از مفهوم قوم
در توضیح
ملیتهای
ایران در
نوشته ها
استفاده گردد.
آشکار است که
اعمال سیاست
برتربینی و
نگاه
تحقیرآمیز و
نژادپرستانه
حاکم علیه ملل
غیرفارس در
ایران و رسوخ و
نفوذ این تفکر
عقب مانده در
بخش قابل
توجهی از
شخصیتها،
احزاب و
گروههای
سیاسی خلق
فارس در این
کشور است. باز
روشن است که در
بطن این نگاه،
خصومت پروری،
کینه ورزی،
واکنش، خشونت
و انتقام
نهفته است.
یعنی یا
بایستی
ملیتهای
غیرفارس طوق
نوکری ملت
دیگری را بر
گردن
بیافکنند و یا
اگر برای
زیستن در
شرایطی برابر
به پا خیزند
بایستی به هر
فضاحتی سرکوب
گردند. و ثالثا
این نوع نگرش
به مسائل کلان
اجتماعی نه
تنها راه حلی
برای مشکلات و
معضلات
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی ارائه
نمی دهد که خود
به معضلی جدی
در مقابل روند
دمکراتیک
جامعه تبدیل
می شود.
اما در مقابل
عملکرد و
دیدگاه موجود
در میان
حاکمیت و اغلب
احزاب سیاسی
منسوب به ملت
فارس، تمامی
احزاب سیاسی و
روشنفکران
ملیتهای
غیرفارس در
ایران، در
تئوریها و
دیدگاههایشان
نه تنها
واقعیت ملموس
جامعه
کثیرالمله و
چندزبانگو
ایران را حس می
کنند، چرا که
خود بخشی از آن
موزائیک
فرهنگی ایران
را تشکیل
میدهند. و در
عین حال در صدد
گشودن باب
دیالوگی
مثبت، سازنده
و دمکراتیک
برای حل مسئله
ملی در ایران
هستند. راهی که
در نهایت
گریزی از آن
نیست. اما رژیم
حاکم و
متاسفانه
بخشی از
اپوزیسیون
نژادپرست آن
با سناریوهای
مالیخولیایی
خویش در مقابل
خواستگاههای
دمکراتیک
ملیتهای
غیرفارس به هر
دسیسه و توطئه
ایی دست می
یازند تا چهره
مقاومت و
مبارزه ملل
غیرفارس برای
احقاق حقوق
برابر را در
افکار عمومی
جامعه خراب
کنند.
مسئله اساسی
اینست که اگر
شونیسم در
حاکمیت
سیاست برتری
نژادی علیه
ملتهای تحت
ستم و غیرفارس
اعمال می کند،
چرا
اپوزیسیون
سیاسی ملت
فارس و
روشنفکران آن
تحت عنوان
احزاب سیاسی
سراسری (بجز
انگشت شماری)
در مقابل چنین
سرکوبی دم بر
نمی آورند و در
اغلب موارد
سکوت پیشه می
کنند؟ آیا این
همان شونیسم
خارج از
حاکمیت و در
واقع شونیسم
با حاکمیت
نیست؟
شونیسم
در عمل
شونیسم، آنچه
که از تعاریف،
تجارب و
عملکرد آن
برمی آید، آن
نوع
ناسیونالیسم
افراطی است که
قبضه های قدرت
حکومتی را در
دست خویش دارد
و برای زیاده
خواهی اش حتی
مردم خود را در
زیر چتر سیاه
خویش به
قربانگاه می
کشاند و به
اصطلاح در لفظ
بر طبل برتری و
عظمت آن ملت می
کوبد، اما در
عمل به فلاکت و
نگونبختی آن
می کوشد. چرا
که جوهره
شونیسم در
حقیر شمردن
دیگران،
انکار آنان،
از خود بیگانه
کردن آنان و در
صورت لزوم
اعمال توحُش
علیه آنهاست
تا بتواند به
اصطلاح
آرمانهای
برتری جویانه
و قدرت
طلبانهء خویش
را به کرسی
بنشاند. غافل
از آنکه اساس و
بنیاد حقیر
شمردن و تلاش
برای آقایی
کردن بر
دیگران در عمل
کاشتن ریشه
های نفرت،
واکنش، دشمنی
و مقاومت همان
دیگرانی است
که در عمل حتی
امکان یک
زندگی عادی و
نرمال را نیز
از انسانهایی
که در چنین
فضاهای ساخته
شده، زندگی می
کنند، می گیرد.
و زندگی در
درون جامعه
ایی که آکنده
از تحقیر و
واکنش علیه آن
است، در فضایی
که همه به
انتقام و خون و
خون کشی می
اندیشند و
رهبران در
قدرت برای
دستیابی به
رویاهای
مالیخولیایی
خود، حتی ملت
خود را به مسلخ
جهل و وحشت و
مرگ می
کشانند، و
ثبات را حتی از
زندگی روزمره
مردم می
ربایند، دیگر
جایی برای سخن
گفتن از یک
زندگی انسانی
و دمکراتیک در
آن وجود ندارد.
فضا تنگ و
اندیشه در
تاریکخانه
های برتری
جویی به دامی
شیطانی
گرفتار آمده
است. در این
فضا فریادهای
حق طلبانه
شنیده نمی شود
و گاه حتی چنان
همهمه ایی بپا
می شود که
فریاد اساساً
به گوش کسی نمی
رسد. در آنجاست
که وحشتِ
برپائی سلاخ
خانه ایی دیگر
باز در دلها
طنین می
اندازد. طلسم
شونیسم گاه
حتی انسانها
عاری از این
ایده ها را
چنان آلوده می
کند که انگار
حقیقتی در دل
آنان نزول
کرده است.
شونیسم قبل از
هر کس ملت خویش
را به مسلخ می
برد و تا آنجا
که ممکن است
آنان را برای
قربانی کردن
ملتهای دیگر و
به مسلخ کشیدن
آنان شریک جرم
خود می کند.
اما اگر ماهیت
اندیشه و
عملکرد دولتی
علیه ملیتهای
غیرفارس در
ایران را
شونیسم
بنامیم و صور
آن را در اشکال
مختلف افشا
کنیم، واکنش و
قیام خلق
آذربایجان و
ملت ترک در
اوایل همین
سال که اوج آن
قیام شهر
تبریز در اول
خرداد همین
سال بود، "مرگ
بر آپارتاید"،
یکی از
شعارهای
محوری آن را
تشکیل میداد.
شعار مرگ بر
آپارتاید و
مرگ
برنژادپرستی
در تمامی
شهرهای
آذربایجان با
طنین قابل
توجهی منعکس
شد. با وجود
اینکه رژیم
موفق شد از
تظاهرات
عظیمی که
ترکان در صدد
انجام آن در
تهران بودند،
ممانعت بعمل
آورد، آما
اختلال در چرخ
عادی شهر
تهران در روز
اعلان
تظاهرات در
مقابل مجلس
شورا و دسیسه
ها و
دستگیرهای
وسیع در تهران
نشان داد که
پتانسیل جنبش
ملی
آذربایجان
برای ایجاد
دگرگونی در
نظام
استبدادی
مذهبی و نژادی
در ایران بطور
قابل توجهی
بالاست. هر چند
که تنین شعار
مرگ بر
آپارتاید در
بخشهایی از
تهران پیچید،
اما هنوز جنبش
ملی ترکان در
ایران و بویژه
در تهران
توانایی
نهایی خود را
به کار نگرفته
است و سخن
پایانی خود را
بر زبان
نرانده است.
بدتر از آن
اینکه، برتری
جویی نژادی و
راسیسم
آریایی از سوی
دستگاه دولتی
ایران
نهادینه شده
است و
متاسفانه
اغلب فعالین
سیاسی و حتی
روشنفکران
منتسب به خلق
فارس چنین
تفکر منحط و
عقب مانده را
بر روی دوشهای
خویش، دانسته
و یا
نادانسته،
حمل می کنند.
بنابراین و
برای مقابله
با معضل
نژادپرستی که
میرود جامعه
ایران را به
تخم کین و نفرت
و خشونت
بیالاید،
باید واکنشی
جدی نشان داد و
روشنفکران
دمکرات و
ضدنژادپرست
خلق فارس را
برای مقابله
با اختاپوس
تاریکی و
خشونت یعنی
آپارتاید در
ایران به
اتحاد و اتفاق
فراخواند. به
نظر من تحقق
دمکراسی بدون
مبارزه جدی
علیه
آپارتاید و
نژادپرستان
فارسی در
ایران غیر
ممکن است.
سیاست ضد
انسانی و ضد
ملی علیه ملل
غیرفارس توسط
ناسیونالیسم
افراطی فارس (شونیسم)
در طی هشتاد
سال گذشته به
صور مختلف در
قالب نظام
سلطنتی و
جمهوری
اسلامی اعمال
شده است. تعمیق
این سیاست ضد
انسانی علیه
شهروندان
ایران و بویژه
علیه ملیتهای
غیر فارس در
آن، امروز خود
را در اشکال
مختلف
نژادپرستانه
در نزد مردم
عادی نشان
میدهد. مهم
ترین دلیل
نژادپرستانه
بودن این
سیاستها، جدا
از برنامه های
ضد انسانی که
در کشور اعمال
می شود، حس خود
مردم است که در
قیام خلق
آذربایجان به
روشنی و وضوح
مطرح شد و شعار
"مرگ بر
آپارتاید" به
شعار محوری و
سراسری این
قیام بدل شد.
و اما بایستی
عنوان کرد که
ماهیت
نژادپرستی
فارسی، هنوز
برای توده های
عامی روشن
نیست و همچنان
این جریان با
عوام فریبی بی
نظیری سعی بر
آن دارد که
مبارزهء ضد
آپارتایدی در
ایران را با
پارانوید
همیشگی "تجزیه
ایران" و یا "ضدیت
با ملت فارس"
توجیه کرده و
افکار عمومی
را از اصل
مسئله منحرفت
کند.
نوع نگاه به
ماهیت رژیم
جمهوری
اسلامی
شکل و شمایل
شونیسم در
ایران را
میتوان به
اشکال مختلف
نشان داد. اما
یکی از اشکال
اساسی ماهیت
شونیستی در
طرز تلقی
احزاب سیاسی و
روشنفکران
متعلق به ملت
ها و یا
ملیتهای ساکن
ایران است. به
عبارت دیگر
نوعی تلقی و
تحلیل از
ماهیت سیاسی
اجتماعی و
فرهنگی رژیم
حاکم از سوی
احزاب و
گروههای
سیاسی و
روشنفکران
ملت فارس با
نوع درک و
تحلیل احزاب و
گروههای
سیاسی متعلق
به ملت های
غیرفارس،
یعنی احزاب و
گروههای
سیاسی ترک،
کرد، بلوچ ،
ترکمن و عرب از
ماهیت رژیم
کاملاً
متفاوت است. می
گویم کاملا
متفاوت، به
این خاطر که
دقت
خوانندگان را
به این نکته
جلب کنم که
چگونه این
تفاوت و اهداف
منتج از این
تحیلهای
متفاوت
میتواند
اصولی، درست و
یا غیر اصولی و
نادرست از آب
درآید.
درک گروهها و
احزاب سیاسی
ملت فارس در
ایران (احزابی
که خود را
سراسری
مینامند و
اغلب پسوند
ایران را با
خود به یدک می
کشند) از ماهیت
رژیم در مجموع
دیکتاتوری
مذهبی است. این
دیکتاتوری
مذهبی، یا
استبداد دینی
با تمامی
توحشی که در
عرصه های
مختلف علیه
مردم بکار
رفته است، با
توجه به گرایش
فکری سیاسی
تحلیلگرانش
از چپ تا راست،
تفاوت فاحشی
را با خود به
یدک نمی کشد.
این جریانات
سیاسی و
روشنفکری
تنها در ارائه
آلترناتیوهایشان
است که از
همدیگر فاصله
میگیرند.
آلترناتیوهای
چپ در مجموع
ماهیت رژیم را
به بورژوازی
در اشکال
گوناگون آن
منتصب می کنند
و در بهترین
شکل از اجحاف
به کارگران و
زحمتکشان و
زنان و دیگر
اقشار جامعه
سخن می گویند و
آلترناتیوهای
راست به ماهیت
اقتصادی رژیم
کار چندانی
ندارند، چرا
که خودشان از
همان قماشند و
تنها به جنبه
های سیاسی و
مذهبی حاکمیت
توجه نشان
میدهند و تلاش
بر آن دارند که
این رژیم را ضد
ایرانی و به
اصطلاح عربی و
عرب زده
بنمایانند،
تا با
ناسیونالیسم
ایرانی، که در
واقع
ناسیونالیسم
فارسی است،
مردم را علیه
رژیم
بشورانند.
بویژه منحط
ترین گرایش
آن، یعنی
گرایش سلطنت
که مردم ایران
متحداً در سال
۱٣۵۷ سرنوشت
خود را با آن
یکسره کردند،
با تمامی
حمایتهایی که
از جناههای
مختلف در
جامعه آمریکا
کسب میکند، در
بوق و کرنای
خود به اصطلاح
آبادانی
ایران را می
دمد!!
اما تحلیل و
تصویر گروهها
و احزاب سیاسی
ملل غیرفارس
در ایران از
ماهیت رژیم بر
بنیاد
استبداد
مذهبی و نژادی
استوار است.
ماهیت رژیم
جمهوری
اسلامی ایران
تنها به
استبداد
مذهبی خلاصه
نمی شود. بلکه
استبداد
نژادی که در
قالب تحقیر و
بی حقوق نگه
داشتن اکثریت
غیرفارس
جامعه ایران
را شامل می شود
از قلم
روشنفکران و
فعالین سیاسی
جامعه فارس
افتاده است. و
اگر اینجا و
آنجا به پدیده
حقوق ملیتها
اشاره شده
است، فقط و فقط
برای خالی
نبودن عریضه
بوده است. من
سعی خواهم کرد
این بخش آخری
سخن خود را در
طی این نوشته
روشنتر سازم.
بنابراین
روشن است که
درک ماهیت
رژیم یعنی
استبداد
مذهبی و
استبداد
نژادی که از
سوی
روشنفکران و
فعالین سیاسی
ملل غیرفارس
در ایران مطرح
میشود با درک
ناقص و ابتر
صرفا استبداد
مذهبی که از
سوی فعالین
سیاسی و
روشنفکران
جامعه فارس
مطرح میشود در
مغایرتی جدی
قرار دارد. چرا
که نتیجه این
تحلیلها،
سنتز و
رویکردی که از
این دو تحلیل
میتواند در
آینده، یعنی
تغییر رژیم
سیاسی در
ایران، بروز
کند کاملاً
متفاوت و شاید
حتی در تضاد با
یکدیگر قرار
گیرد.
استبداد
نژادی علیه
ملیتهای
غیرفارس در
ایران،
استبداد علیه
۶۵ درصد مردم
ایران را شامل
می شود. نتایج
استبداد
نژادی در
ایران تحقیر و
توهین علیه
ملیت های
غیرفارس،
نادیده
انگاشتن آنان
و عقب
نگهداشتن
آنان تا آن حد
که نتوانند
علیه حاکمیت
این استبداد
واکنشی از خود
نشان دهند.
بنابراین
تغییر حاکمیت
سیاسی بدون
تغییر در
سیاست نژادی
در ایران و
بدون پذیرش
پلورالیسم
سیاسی وملی
نتیجه ایی جز
استمرار همین
سیاست در
فردای
سرنگونی
جمهوری
اسلامی ندارد.
بنابراین
مبارزه با
استبداد
نژادی در کنار
مبارزه با
استبداد
سیاسی و مذهبی
است که
میتواند
نتایج مفید و
ثمربخشی را از
خود بر جای
بگذارد و ملل
غیرفارس در
ایران فردا را
چون شهروند
مساوی الحقوق
در کنار هم
کشوریهای
فارس زبان خود
قرار دهد. لذا
اندیشه ضد
استبدادی
امروز اگر به
تفکر ضد
نژادپرستانه
و ضد شونیستی
مسلح نباشد،
کلاه ایران
فردا واقعاً
پس معرکه است.
یعنی باز
تولید
استبداد از
نوعی دیگر. به
همین خاطر است
که نوع نگاه
اپوزیسیون
ملل غیرفارس
به ماهیت
جمهوری
اسلامی نسبت
به نگاه
اپوزیسیون
نمایندگان
سیاسی ملت
فارس مرکب و
همه جانبه
تراست. و علت
این نگاه مرکب
نیز قرار
گرفتن این
ملیتها در
موقعیت
ناهنجار
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی است که
ملل غیرفارس
آن را با گوشت
و پوست خویش
لمس میکنند و
متاسفانه حتی
عدالتخواهانه
ترین
روشنفکران
فارس نیز نه
تنها این معضل
برایشان قابل
لمس نیست حتی
اغلب یارای
دیدن
واقعیتها را
هم در اشلهای
وسیعی ندارند.
اما گشایش این
معضل در نگاه
همه جانبه به
مشکلات و
مسائل سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی در
ایران و باز
کردن باب
دیالوگ میان
روشنفکران و
فعالین سیاسی
تمامی
ملیتهای
ایران است که
میتواند،
مسیر
پرسنگلاخ
گذار به
برابری ملی،
دمکراسی و
حقوق برابر
زنان و عدالت
اجتماعی را تا
حدود زیادی
مرتفع سازد.
البته باید
عنوان کرد که
تحولات سیاسی
در چند سال
اخیر، و
برآمدن
جنبشهای
سیاسی ملی
دمکراتیک در
گوشه و کنار
ایران و بویژه
قیام عظیم خلق
آذربایجان در
اوایل امسال
سوی نگاه بخشی
از جامعه
روشنفکری
فارس را به
مسئله ملیت
های ایران جلب
کرده است. در
عین حال حوادث
سیاسی مهم چند
سال اخیر در
داخل همواره
در
آذربایجان،
کردستان،
بلوچستان و
اهواز رُخ
نمود است. و
این بر وزن
جنبشهای ملی
دمکراتیک و
نقش آنان به
عنوان یک
مولفهء جدی
سیاسی در
فردای تغییر
نظام سیاسی در
ایران می
افزاید.
یک خلط
فریبنده برای
انحراف افکار
عمومی
یک بار، شاید
نزدیک به ده
سال پیش، من در
یکی از برنامه
های سازمان
مجاهدین که در
استکهلم
ترتیب داده
شده بود و آقای
محسن رضائی در
آن سخنرانی
داشت، شرکت
کردم. بعد از
سخنرانی و در
بخش پرسش و
پاسخ،
سئولاتی در
خصوص حقوق
برابر ملی
برای خلق
آذربایجان را
در یک ورق
کاغذی
برایشان
فرستادم و این
پرسش را مطرح
ساختم که؛ چرا
در برنامه
شورای ملی
مقاومت در
خصوص حقوق ملی
کردستان
مسائلی را
مطرح کرده
اید، اما در
خصوص حقوق ملی
آذربایجان
چیزی نگفته
اید؟ پاسخ و
توضیح آقای
محسن رضائی
عضو بلند پایه
سازمان
مجاهدین خلق و
یکی از
مسئولین ارشد
شورای ملی
مقاومت برای
من بشدت عجیب و
غیرقابل فهم
بود. ایشان
بجای اینکه
برنامه شورای
ملی مقاومت را
در خصوص مسئله
ملی و بخصوص
حقوق سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی خلق
آذربایجان و
ملت ترک در
ایران را
تشریح کنند و
به نقصان و
کمبودها در
برنامه
خودشان
اعتراف کنند و
مرا نسبت به
سرنوشت
آذربایجان در
برنامه شان
امیدوار
کنند، عنوان
کردند که؛ "مسئله
ایی در
آذربایجان
وجود ندارد"! و
ادامه دادند
که؛ "بنیانگذراران
سازمان
مجاهدین از
آذربایجان
هستند و بخش
بزرگی از
اعضای ما
آذربایجانی
هستند"! و در
عین حال این
توضیح را نیز
اضافه کردند
که؛ "در
آذربایجان
حزب سیاسی
وجود ندارد که
ما در این خصوص
با آنان
درباره حقوق
ملی سخن
بگوییم"..!! و
البته تمامی
پاسخ ایشان به
این مسئله در
این مدار دور
میزد.
دقت کنید! دلیل
عدم پاسخگویی
به مسئله ملی
خلق
آذربایجان و
ملت ترک در
ایران اینست
که؛ "بخشی از
اعضا و حتی
بنیانگذران
سازمان
مجاهدین
آذربایجانی
هستند"، و از
آنجا که اعضا و
بخشی از
رهبران یک
گروه سیاسی
اگر
آذربایجانی
باشند بایستی
از ارائه
برنامه نسبت
به حل مسئله
ملی در
آذربایجان
اجتناب کنند!!
آیا پاسخ آقای
محسن رضائی از
بی اطلاعی
ایشان سرچشمه
میگرفت و یا
اینکه پاسخ
ایشان به این
پرسش ریشه در
آگاهی ایشان
داشت خود حدیث
عجیبی است!
به نظرم ارائه
چنین پاسخی از
سوی یکی از
احزاب
اپوزیسیون
جمهوری
اسلامی،
آگاهانه است.
وگر نه اگر
سازمان
مجاهدین و یا
هر حزب و گروه
دیگری برنامه
ایی در خصوص
ساختار
چندملیتی و
چندزبانگویی
ایران داشته
باشد، پاسخش
برای
پرسشهایی در
این حوزه روشن
و آشکار است.
اما تفره رفتن
از پاسخ و یا
منحرف کردن
ذهن شنونده،
دیگر پاسخ
نیست، بلکه
تاکتیک
تهاجمی است.
امیدوارم در
طی این دهسالی
که گذشته است و
بویژه بعد از
قیام عظیم و
سراسری خلق
آذربایجان
وملت ترک در
ایران،
سازمان
مجاهدین و
شورای ملی
مقاومت
تغییراتی در
برنامه خود در
خصوص مسئله
ملی در
آذربایجان و
اساسا مسئله
ملی در ایران
ایجاد کرده
باشند.
متاسفانه من
متن و یا مطلبی
دال بر چنین
دگرگونی تا
بحال ندیده ام.
جالب اینکه یک
هفته پیش پاسخ
و پرسش یک
نشریه
دانشجویی
آذربایجانی
را با نماینده
ولایت فقیه در
دانشگاه
تهران را در
خصوص حقوق
اقوام!! می
خواندم.
نماینده
ولایت فقیه در
دانشگاه
تهران در پاسخ
به پرسشهای یک
دانشجوی ترک
تکراراً توضح
میدهد که
مسئله ایی در
آذربایجان
وجود ندارد و
به زعم ایشان،
ولی فقه
خودشان از خطه
آذربایجان
هستند، و
همچنان اسامی
وزرا دولتهای
مختلف در دوره
های متوالی را
که
آذربایجانی
هستند برمی
شمرد و این
نتیجه را می
گیرد که،
آذربایجانی
ها بصورت قابل
توجهی در نظام
جمهوری
اسلامی
نمایندگی
دارند و
همچنان اسامی
و القاب آیت
الله ها و
مقامات مذهبی
آذربایجانی
را در توجیح بی
حقوقی فرهنگی
و ملی
آذربایجانیها
به رُخ می کشد.
البته این روش
برخورد با بی
حقوقی ملی خلق
آذربایجان در
ایران تنها به
سازمان
مجاهدین و
رژیم جمهوری
اسلامی خلاصه
نمی شود. به
جرات میتوان
اذعان داشت که
احزاب و
گروههای
سیاسی و اغلب
شخصیتهای
مطرح خلق فارس
همواره برای
توجیح بی
حقوقی
ملیتهای
غیرفارس در
ایران و
اللخصوص بی
حقوقی ملت ترک
در ایران، به
این ترفند که
گویا
آذربایجانیها
در پستهای
مختلف دولتی و
یا در کادرهای
بالای حزبی و
گروهی مشارکت
داشته و یا
دارند، پس
حقوق ملی بیش
از ٣۰ ملیون
ترک در ایران
تامین شده است!!
این در حالی
است که قیام
سراسری خلق
آذربایجان در
اوایل همین
سال رسمی شدن
زبان ترکی در
ایران، تحصیل
از آغاز تا
انجام به زبان
ترکی، داشتن
رسانه های
عمومی به زبان
ترکی و سپس
برابر حقوقی
در عرصه
سیاسی،
اجتماعی،
فرهنگی با
دیگر ملیتهای
ایران مطالبه
کردند. این
مطالبات
انسانی،
عدالت
خواهانه و
دمکراتیک ملت
ترک در ایران
است و عضویت
این یا آن
آذربایجانی
در حزب و گروه
سیاسی ایرانی
و داشتن پست و
مقام دولتی از
سوی هر
آذربایحانی
هیچ ربطی به
حقوق سیاسی
اجتماعی و
فرهنگی ملت
ترک در ایران
ندارد.
آنچه روشن و
آشکار است
جمهوری
اسلامی،
آنچنانکه از
تعریف مجتبی
مقصودی برمی
آید، نماینده
فارسیت و
اسلامیت آن
ملت در
ایران است.
هرچند که این
سیستم
نماینده
واقعی و
دمکراتیک خلق
فارس در ایران
نیست. روشن است
که ملت فارس
نیز چون تمامی
ملتهای دیگر
در ایران در
آرزوی یک
زندگی
شرافتمندانه
و عادلانه و
دمکراتیک به
سر می برد.
تمام امید
مردم ایران با
تمامی
ملیتهایش در
آرزوی روزی به
سر می برند که
در ایران بعد
از جمهوری
اسلامی
حاکمیتی که
متعلق به
تمامی مردم
ایران از
فارس، ترک،
کرد، ترکمن،
بلوچ و عرب
باشد ایجاد
گردد. حاکمیت
در ایران
متعلق به
تمامی
ملیتهای ساکن
آن است و نه
یکی از آنان.
به نظر میرسد
تنها راه
دستیابی به
حاکمیت
دمکراتیک،
لائیک،
غیرمتمرکز که
در خدمت تمامی
مردم و
ملیتهای ساکن
آن باشد، یک
جمهوری
لاییک،
دمکراتیک و
فدرالیستی
است.
فدرالیسمی که
در آن دولتهای
ایالتی
برمبنای مرز
زبانی و
تاریخی
ملیتهای آن
سرزمین از هم
جدا می شوند و
ایران از
کشوری که
امروز با
حاکمیت
شونیستی از
نفرت و کینه
علیه ترک و عرب
و کرد و بلوچ
سیستماتیزه
شده است، به
سرزمین
همبستگی،
دوستی و مودت
بدل میشود.
فدرالیسم
یعنی تقسیم
برابر و
دمکراتیک
حقوق و
امکانات
فدرالیسم در
کشوری که
آئینه تمام
نمایی از کثرت
فرهنگی و
زبانی است، به
مثابه
مناسبترین
شیوه اداره
کشور شناخته
شده است.
فدرالیسم در
ایران به دلیل
ترکیب طبیعی
چند ملیتی آن
ضمن اینکه
امکان
بازتولید
رژیمهای
استبدادی را
از آن سلب می
کند، زمینه را
برای مشارکت،
همدلی و
همبستگی برای
از میان
برداشتن
نابسامانیهای
اقتصادی،
اجتماعی و
فرهنگی در
سراسر کشور را
فراهم میسازد.
در آن شرایط و
برای مثال،
دیگر
بلوچستان به
سرزمین فقر و
مرگ تبدیل نمی
شود و تمامی
ملیتهای
بصورت برابر و
دمکراتیک
امکانات خود
را برای رشد و
آبادانی
مصروف
میدارند. در
آنجا دیگر
ارزش برابر
انسان، اولین
پایه
دمکراسی، به
بازی گرفته
نمی شود، و
اکثریت مردم
در چرخدنده
های سیستم
نژادپرستانه
تحقیر و تمسخر
نمی شوند.
فدرالیسم، در
واقع تقسیم
برابر حقوق و
امکانات در
میان ملیتهای
ساکن ایران
است. حقوق
برابر سیاسی
بدان معناست
که تمامی
ملیتهای ساکن
ا یران از
فارس، ترک،
کرد، بلوچ،
ترکمن و عرب
بایستی
حاکمیت سیاسی
خود را در
مناطق خویش
اعمال کنند و
تمامی ملیتها
متحداً دولت
سراسری و
فدرال ایران
را برپا دارند.
در چنین صورتی
است که مسئله
ملی و بی حقوقی
ملل ساکن
ایران برای
همیشه از لیست
مشکلات اساسی
این کشور حذف
می شود. در
نظام
فدرالیستی،
اداره امور
داخلی ایالات
به مجلس و دولت
ایالتی
واگذار میشود
و این تقسیم
قدرت زمینه
های آبادانی
پارالل تمامی
کشور و بهره
مندی تمامی
ملیتهای
ایران را
تامین می کند.
متاسفانه
باید اذعان
داشت که هم
اینک
نیروهایی
وجود دارند که
می خواهند
حاکمیت بعد از
جمهوری
اسلامی را
دوباره روی
ریلی ادامه
دهند که نظام
شاهنشاهی
منفور پهلوی
ها و سپس
حاکمیت وحشت
جمهوری
اسلامی بر آن
رانده شده اند.
این هر دو رژیم
جدا از ماهیت
استبدادیشان،
ماهیتی
شونیستی و
نژادپرستانه
داشته اند.
متاسفانه این
شونیسمم و
نژادپرستی تا
حدودی ذهنیت
عقب مانده
جامعه فارس
زبانان را با
خود آلوده است.
پالایش چنین
تفکرات ضد
انسانی و
مبارزه با
نژادپرستی جز
لاینفک
مبارزه برای
دمکراسی و
برپایی نظام
دمکراتیک،
لائیک و
فدرالیستی
است. آنان که
در این مبارزه
سهیم نباشند،
باید که در
دمکرات بودن و
حتی انسانی
اندیشیدنشان
بشدت تردید
کرد. مبارزه با
آپارتاید در
ایران در واقع
محکی برای
دمکرات بودن
شخصیتها،
احزاب و
سازمانهای
سیاسی متعلق
به ملت فارس
است.
خطاب به
فعالین سیاسی
و روشنفکران
تمامی
ملیتهای ساکن
ایران
چندی پیش
خبردار شدم که
در یکی از
سمینارهای
بررسی مسئله
ملی در آلمان
بر سر استفاده
از مفهوم
شونیسم فارس،
اختلاف نظری
میان برخی از
احزاب و
سازمانهای
سیاسی متعلق
به ملل غیر
فارس بروز
کرده است.
استدلالات در
این خصوص را
بعدها شنیدم.
مهمترین
فاکتی که باعث
شده است چنین
اختلافی بروز
کند آن بود
که برخی از
عناصر فعال
ملیتها در آن
سمینار عنوان
می کرده اند که
گویا استفاده
از مفهوم "شونیسم
فارس"، خیلی
ها را آزار
میدهد، و لذا
بهتر است از
مفاهیم دیگر
در بیان
مقصودمان
استفاده کنیم.
و از آنجا که
در اعمال
سیاست
شونیستی در
ایران تردیدی
وجود نداشته،
پیشنهاد کرده
بودند که به
جای شونیسم
فارس، شونیسم
حاکم را در
ادبیات سیاسی
و تهیه
قطعنامه
پایانی
استفاده شود.
البته که
استفاده از
شونیسم فارس و
یا شونیسم
حاکم در تحلیل
نهایی به یکجا
منتج می شود.
اما ریشهء سخن
در آنجا نیست.
مسئله در
آنجاست که آیا
واقعاً
شونیسم و
سیاست
شونیستی وجود
دارد یا نه؟
اگر چنین
سیاستی وجود
دارد همه
متحداً
بایستی علیه
آن مبارزه
کنیم. در این
مبارزه ترک و
فارس و کرد و
عرب محلی از
اعراب ندارند.
چرا که تلاش
برای برپائی
یک جامعه مدرن
و دمکراتیک
مبارزه با
چنین
آلودگیهایی
را طلب می کند.
و اگر ستم
مضاعفی علیه
ملیتهای
غیرفارس وجود
ندارد، دیگر
چرا سخن از
مسئله ملی در
ایران به میان
آمده است؟
جواب کاملا
روشن است. در
این که مسئله
ملی در ایران
وجود دارد کسی
شکی به خود را
نمی دهد. اما
آنگاه که
استفاده از
مفهوم شونیسم
فارس واکنش
کسی، سازمانی
و یا حزبی را
بر می
انگیزاند،
این دقیقاً
نشان از
آلودگی آن
شخص، سازمان و
یا حزب سیاسی
به میکروب
شونیسم فارس
است. سازش با
چنین عناصر و
جریاناتی در
واقع پذیرش
استمرار حیات
میکروب
شونیسم
درمبارزات
سیاسی است و
متاسفانه عدم
اعتماد به نفس
و نداشتن
تحیلی روشن در
میان برخی از
شخصیتها و
احزاب سیاسی
متعلق به ملل
تحت ستم در
ایران فرجه را
برای مانور
شونیسم بازتر
می کند.
ناسیونالیسم
افراطی فارس
جدا از داشتن
قبضه های قدرت
حکومتی در
قالب رژیم
جمهوری
اسلامی، در
هشتاد سال
سیطره خود چه
در دوره شاه و
چه در دوره
شیخ،
متاسفانه
موفق شده است
دیدگاه بخش
بزرگی از
روشنفکران،
احزاب و
گروههای
سیاسی متعلق
به خلق فارس را
که امروز خود
را احزاب و
گروههای
سراسری
مینامند، به
میکروب
شونیسم آلوده
کند. این
آلودگی
متاسفانه تا
حدودی نیز در
بدنه شهرهای
بزرگ رسوخ
کرده است. اما
با اندکی
خوشبینی،
باید گفت که
هنوز امیدها
به یاس تبدیل
نشده است.
به نظرمن اگر
در مقابل این
میکروب
مقاومت نکنیم
و ضمن روشن
کردن ماهیت
آن، به مبارزه
جدی با آن
برنخیزیم،
این میکروب
تمامی هیبت
جامعه را در هم
خواهد پیچید و
تمام انسانها
را از هستی
ساقط خواهد
کرد. و این نه
به نفع خلق
فارس است و نه
منافع ملیت
دیگر را تامین
می کند. چرا که
نتیجه همه
گیرشدن چنین
میکروبی
تعمیق کینه و
نفرت و خشونت
در جامعه و
بدترین شکل
بروز جنگ
داخلی در
ایران است. و
بدتر از آن
اینکه گسترش
این میکروب در
جامعه امکان
تحول جامعه به
سوی ترقی و
تکامل را به هر
شکلی که باشد
مسدود می کند.
لذا مقابله با
این میکروب در
مبارزه ایی
جدی علیه آن و
متحد شدن با
تمامی
نیروهای
روشنفکری و
سیاسی متعلق
به تمامی ملل
ساکن ایران و
بویژه اتحاد
با آن بخش از
روشنفکران و
احزاب و
گروههای
سیاسی متعلق
به ملت فارس که
میتواند
میدان این
مبارزه را
وسیعتر و
تاثیر علیه
آپارتاید در
ایران را
عمیقتر کند،
ضروری می
نماید.
بنابراین عقب
نشینی از سنگر
مبارزه با
شونیسم و
نژادپرستی در
ایران، که عدم
استفاده از
مفهوم شونیسم
فارس در
ادبیات سیاسی
یکی از صور آن
است، یک گام به
پس از سوی
نیروهای
دمکرات برای
انکشاف سیاسی
اجتماعی در کل
ایران است.
به نظر میرسد
که باز کردن
دیالوگ
دمکراتیک
میان شخصیتها
و احزاب و
گروههای
سیاسی تمامی
ملل ساکن
ایران بایستی
راه را بر
استمرار حیات
ناسیونالیسم
افراطی فارس
وحتی دیگر
ناسیونالیستهای
افراطی متعلق
به ملیتهای
غیرفارس که
فضا و شرایط
برای شکل گیری
آنان مناسب
است، می بندد و
به تقویت
مناسبات
دمکراتیک در
ایران فردا
کمک می کند.
Azerbaijan1
www.turkiran.com
http://www.turkiran.com/498Nejad.pdf
|
کشف سرنخ های مهاجرت انسان از آفريقا به کمک علوم ژنتيک |
||||
گروهی از کارشناسان علوم ژنتيک می گويند با مطالعه DNA گروهی از مردمان کهن در مالزی، بسياری از جنبه های نحوه مهاجرت انسان امروزی از آفريقا را روشن ساخته اند اين دانشمندان می گويند مهاجرت انسان امروزی از آفريقا به ساير قاره ها در تنها يک نوبت در حدود 65 هزار سال قبل صورت گرفته است براساس اين مطالعه يک گروه واحد از شکارچيان-گردآوران که احتمالا تنها متشکل از چندصد نفر بود پس از خروج از آفريقا مسير جنوب هند و آسيای جنوب شرقی را در پيش گرفت و در نهايت به استراليا رسيد محققان می گويند اين مهاجرت در آخرين دوره عصر يخ روی داد، يعنی زمانی که اروپا به علت سرمای شديد هنوز قابل سکونت نبود. به همين دليل اروپا هزاران سال بعد، نه به وسيله مهاجرانی که مستقيما از آفريقا می آمدند، بلکه توسط شاخه ای از همان گروه اوليه اشغال شد نتايج اين مطالعه در آخرين شماره مجله "ساينس" چاپ شده است اين مطالعه بر تحليل "دی ان ای" ميتوکوندريال، نوعی ماده ژنتيکی که تنها از طريق زن به فرزند به ارث می رسد استوار است در جستجوی غذای دريايی دانشمندان همواره تصور می کردند که مهاجرت از آفريقا در حدود 70 هزار سال قبل در يک مسير شمالی به سوی اروپا و آسيا انجام شد اما براساس اين مطالعه ژنتيکی، نخستين مهاجران احتمالا به طمع غذای دريايی، مسير ساحلی اقيانوس هند را در پيش گرفتند و در حدود 50 هزار سال قبل به استراليا رسيدند. دکتر مارتين ريچاردز از دانشگاه ليدز در بريتانيا، که در اين مطالعه شرکت داشته است، می گويد که نخستين مهاجران احتمالا در پی کاهش منابع غذايی دريای احمر که ناشی از تغيير آب و هوا بود، راه جنوب آسيا را در پيش گرفتند وی به بی بی سی گفت: "شايد همين تلنگری بود که آنها را به راه انداخت سرنخ ژنتيکی زمانی که نخستين انسان های امروزی در آفريقا تکامل يافتند، عمدتا با گوشت شکار حيوانات زندگی می کردند اما در حدود 70 هزار سال قبل، آنها به غذاهای دريايی روی آورده بودند تحقيقات تازه حاکی است که مهاجران اوليه 65 هزار سال قبل در طول سواحل شبه جزيره عربستان به سوی هند و اندونزی به حرکت درآمدند زيرمجموعه ای از همين گروه بعدا در حدود 30 تا 40 هزار سال قبل به سوی هند و ايران به حرکت درآمد و در خاور ميانه و اروپا سکنی گزيد اين داده ها نتيجه مطالعه دو تيم از دانشمندان به روی "دی ان ای" در بوميان مالزی و جزاير آندامان و نيکوبار واقع در اقيانوس هند است دانشمندان با مطالعه "دی ان ای" بخشی از سلول های ما به نام ميتوکوندريال، می توانند نزديکی گروه های مختلف انسان ها نسبت به يکديگر را رقم بزنند
|
||||
bbc2005 12 06
22:18 گرينويچ - چهارشنبه 04 آوريل 2007 - 15 فروردین 1386
بقایای یکی از نخستین انسان های مدرنی که در شرق آسیا می زیستند در غاری در چین کشف شده است
این یافته می تواند به روشن شدن این مساله که اجداد ما انسان ها چگونه در شرق سکنی گزیدند کمک کند
محققان 34 قطعه استخوان متعلق به این انسان را در غار تیان یوان در نزدیکی پکن کشف کردند
جزئیات این کشف در نشریه اقدامات آکادمی ملی علوم چاپ شده است
تاریخ گذاری رادیوکربنی نشان می دهد این فرد بین 42 تا 39 هزار سال قبل زندگی می کرده است
پروفسور اریک ترینکاس، از دانشگاه واشنگتن در شهر سن لوئی آمریکا که یکی از نویسندگان مقاله است می گوید: "برای این دوره زمانی، که در درک نحوه پخش شدن انسان های مدرن در سراسر جهان اهمیت اساسی دارد، ما دو فسیل با تاریخ نسبتا مشخص از شرق آسیا داریم
"از قبل بقایای غار نیا از ساراواک در بورنئو را داشتیم و حالا این نمونه از چین را داریم. اگر رو به غرب برویم، نمونه بعدی به لبنان مربوط می شود. در این فاصله چیز دیگری نیست
براساس نظریه "خروج از آفریقا" انسان های مدرن (هومو سِیپین ها) در شرق آفریقا تکامل یافتند و سپس در حدود 70 هزار سال قبل شروع به پخش شدن در سراسر کره کردند و جای انسان های بدوی تر مانند نئاندرتال ها را - بدون آمیزش یا آمیزش اندک با آنها - گرفتند
بقایای کشف شده در تیان یوان دارای مشخصه های "هومو سیپین" های مدرن است. اما اریک ترینکاس و همکارانش در مقاله خود این استدلال جنجال آفرین را مطرح کرده اند که استخوان ها همچنین برخی مشخصه های گونه های قدیمی تر انسان را، مانند دندان های نسبتا بزرگ جلویی، بروز می دهد.
آنها استدلال می کنند محتمل ترین دلیل وجود این مشخصه ها این است که انسان های اولیه مدرنی که از آفریقا سر بر آوردند با جمعیت های قدیمی تری که از قبل در اروپا و آسیا حضور داشتند جفتگیری کردند
پروفسور ترینکاس به وبسایت خبری بی بی سی گفت: "الگویی که در سراسر 'جهان کهن' می بینیم اساسا یک انسان مدرن به لحاظ مشخصه های تازه شکل گرفته آن است، اما همچنین اقلیتی از خصوصیات است که در انسان های مدرن شرق آفریقا وجود نداشته یا از میان رفته بوده است
"سوال این است که آنها این خصوصیات را از کجا گرفتند؟ یا در اثر فرآیند تکاملی که خیلی محتمل نیست، یا تا حدودی در اثر تناسل با گروه های قدیمی تر
"آمیزش جنسی اتفاق می افتد. به نظر من این موضوع نه تکان دهنده است نه غیرمنتظره
وی افزود که شواهد به دست آمده از حیات وحش حاکی است که دو گونه نزدیک به یکدیگر که برای کمتر از دو میلیون سال از هم جدا بوده اند می توانند در صورت آمادگی شرایط با موفقیت جفتگیری کنند.
نشانه های بیماری
جفتگیری هومو سیپین ها با انسان های کهن ایده ای جنجالی است. سایر فسیل شناسان می گویند که برخی از این مشخصه ها تنها آثاری است که از اجداد قدیمی تر انسان در آفریقا به جا مانده است
و اکثر شواهد ژنتیکی جمع آوری شده از انسان امروزی در ظاهر موید جفتگیری قابل توجهی میان انسان مدرن و کهن نیست
تحلیل استخوان های تازه به آشکار شدن جزئیات جالبی درباره سبک زندگی انسان تیان یوان منجر شده است
سن وی در زمان مرگ با توجه به ساییدگی دندان ها از 45 تا 60 ساله رقم زده می شود
اما فقدان لگن خاصره در میان بقایا تعیین جنسیت آن را غیر ممکن می کند
در نمونه تیان یوان همچنین علائم چندین مشکل جسمی و بیماری به چشم می خورد. این فرد پیش از مرگ تعدادی از دندان هایش را از دست داده بود که البته با توجه به سنش غیرعادی نیست
پژوهشگران همچنین چندین مورد آسیب دیدگی را روی استخوان پا مشاهده کرده اند که به نظر می رسد ناشی از یک بیماری باشد که عضلات اطراف زانو را متاثر می کرده است
با این حال صرف نظر از علت این مشکلات، به نظر نمی رسد که اینها باعث معلولیت او شده باشد زیرا بقایای استخوان پا حاکی از فعال بودن فرد است
تنها استخوان انگشت پا که در میان بقایا باقی مانده حاکی از این احتمال است که شخص کفش به پا می کرده است که قدیمی ترین شواهد استفاده از پا افزار را 10 هزار سال عقب می کشد
18:34 گرينويچ - سه شنبه 08 مه 2007 - 18 اردیبهشت 1386
يک پدر ايرانی که برای ديدار از فرزندش به شهر ساوت همپتن به جنوب انگلستان سفر کرده، همراه با دو فرزند پسرش در اين شهر هدف حمله نژادپرستانه واقع شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند
پليس ساوت همپتن در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی تأييد کرد که حدود ساعت هشت دوشنبه شب سی ام آوريل (دهم ارديبهشت) گروهی تقريباً پانزده نفره به مرد ايرانی و دو پسرش که در پارکی در محله لردزهيل در شمال ساوت همپتن مشغول بازی فوتبال بوده اند حمله ور شدند و در حالی که آنان را با مشت و لگد و چماق و ميله آهنی کتک می زدند، دشنامهای نژاپرستانه می دادند که سرانجام سه قربانی ايرانی توانستند از محل بگريزند و به مکانی امن پناه ببرند
پليس که در پی تماس مردم محل در صحنه حاضر شده بود سه تن از حمله کنندگان را که شانزده هفده سال بيشتر نداشتند بازداشت کرد اما بقيه حمله کنندگان موفق شدند از محل بگريزند
سه جوانی که دستگير شدند با قرار وثيقه آزاد شده اند. پليس برای شناسايی و بازداشت بقيه آنها اعلان عمومی داده و از مردم کمک خواسته است
ايان سينزبری، از پليس ساوت همپتن به بخش فارسی بی بی سی گفت که سه ايرانی که قربانی حمله شده اند پيشتر اقدامی در تحريک گروهی که به آنان حمله کردند انجام نداده بودند
به گفته وی، اين گونه حملات معمولاً در شکل گروههای يکی دو نفره انجام می شود و اينکه گروهی با اين تعداد دست به حمله زده باشند در ساوت همپتن کم سابقه است
بنابر گزارش پليس، پدر ايرانی که قربانی حمله شده 45 ساله است، بر اثر ضربه ميله آهنی دچار جراحت در سر شده و دو پسر او نيز جراحتهايی برداشته اند؛ سن پسر کوچکتر هيجده سال گزارش شده است
حمله نژادپرستانه به سه ايرانی در نشريات محلی ساوت همپتن بازتاب يافته است
سال گذشته نيز پس از آنکه تيم ملی فوتبال انگلستان در رقابت با تيم پرتغال طی دور يک چهارم نهائی مسابقات جام جهانی فوتبال شکست خورد، مردی آسيايی در توقفگاه خودروها در يکی از مراکز خريد شهر ساوت همپتن هدف حمله نژادپرستانه قرار گرفت شدت اين حمله به اندازه ای بود که به بيهوشی وی انجاميد
|
رئیس انجمن جهانی آریایی ها در گفتگو با مهر : گفتگوی دینی شرط لازم برای گفتگوی فرهنگها است |
||
|
رئیس انجمن جهانی آریایی ها با اشاره به اینکه گفتگوی دینی شرط لازم برای گفتگوی فرهنگها است، تصریح کرد: مهمترین امری که باید در گفتگوی بین ادیان مورد توجه قرار دارد اعتقاد به وحدانیت آفریدگار و تمامیت بی نقصی آفرینش وی است. |
||
|
سوامی آگنی ویش رئیس انجمن جهانی آریاییها مستقر در هندوستان در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار داشت: زندگی همه انسانها به اراده وی بستگی داشته و تنها یک الله وجود دارد و همه مخلوفات وی هستیم؛ خداوند مظهر تمام ارزشهای معنوی و مظهر حقیقت، عشق، شفقت و عدالت است. از این رو حقیقت، عشق و شفقت خداوند در دنیا مطلق محسوب می شود. این موضوع و محوری است که در ابتدای تمام گفتگوهای دینی باید مورد تأکید قرار گیرد. آگنی ویش درباره رابطه میان گفتگوی دینی و فرهنگی گفت: گفتگوی دینی می تواند فراتر از مرزهای باریک ادیان حرکت کرده و خود را در عرصه فرهنگ نیز بسط دهد، بدین معنا که گفتگوی دینی در بافت فرهنگ صورت می گیرد. رئیس سابق صندوق اشکال معاصر برده داری سازمان ملل ( از ژانویه 1994 تا دسامبر 2004 ) فرهنگ یک مفهوم دینامیک به شمار می رود از این رو گفتگوی دینی و فرهنگی همواره باید با یکدیگر تمرکز داشته باشند تا بتوانند در نهادینه کردن ارزشهای فرهنگی و دینی سهم مؤثری داشته باشند. آگنی ویش که پیشتر به عنوان وزیر آموزش ایالت هاریانا، هندوستان فعالیت می کرده و جوایز بین المللی بسیاری از آن خود کرده است گفتگوی دینی را شرط لازم گفتگوی فرهنگی دانست و تأکید کرد که توجه به مؤلفه های فرهنگی می تواند به غنای گفتگوی ادیان کمک کند. وی مهمترین اقدامی که باید در راستای تسهیل گفتگوی بین ادیان، فرهنگها، تمدنها صورت گیرد را عدالت اجتماعی دانست و گفت گروه هایی که قصد گفتگو با یکدیگر را دارند باید از خود درباره علت تبعیض، رنج انسانها، عدم تساوی دو جنس و فقر اقتصادی سوال کنند. سوامی آگنی ویش تصریح کرد: تمرکز بر عدالت اجتماعی می تواند راه حلی برای پاسخ به چالشهای مدرن باشد. گفتگو تنها تعریف از فضایل دین یکدیگر و خود نیست بلکه این گفتارهای باید عملی شده و در مرحله اجرا خود را نشان دهند. وی اظهار داشت: هرگاه بحرانی به وجود می آیند بشریت باید خود را در آن سهیم بداند و نقش مؤثری در رفع آن داشته باشند. |
||
|
||
سفيد،
زيبا و "برتر"
![]() |
|
یک آگهی تبلیغاتی در باره پوست سفید و استفاده از کرم های سفیدکننده پوست |
| نام: a2 |
| ای-میل: |
| 02:52 19 شهریور 1385 |
|
Fekr konam yek-baar az
Arundati Roy shenidam keh jaayee megoft zanaan-e mahallaat-e
faghir-neshin-e Dehli dar khaaneh-haayeshaan aks-e zan-e sefid o
bolondi raa gozaashteh beh zirash do'aa-haayee neveshteh va har rooz
ham do'aa mekonand keh dokhtarhaayeshaan sefid baashand yaa
shavand!Va haalaa mardaan ham!Dar Iran-e khodemaan ham san'at-e
sefid-gari kam ronagh nadaarad!Dar Chin amal-e baaz kardan-e
chashmaan gooyee besyaar raayej ast.Ki gofteh keh Hitler o ideology
Nazi mordeh, keh maand o chon sartaani gostaresh yaaft!Ma'haazaa in
roshdist baadkonaki keh nemitavaanad chandaan bish az in roshd konad
o khaahad terekid!a
|
Roshangari2006 10 22
دكتر
جواد هيئت:
ناسيوناليسم
و
باستانگرائي
در ايران
ناسيوناليسم
آئين اصالت
دادن به ملت و
مليگرائي
است. ملت
گروهي از
مردماند كه
در ميان خود
پيوندها و
علقههاي
مشتركي دارند
و به آن پيوند
و علقهها
آگاهي (شعور) و
علاقه دارند.
به اين آگاهي
و علاقه شعور
ملّي گفته ميشود.
مهمترين اين
علقه و
پيوندها كه
اركان ملّي
را تشكيل ميدهند،
عبارتند از:
وطن, دين و
مذهب, زبان و
فرهنگ و
قوميّت,
تاريخ و دولت
و بالاخره
آرمان مشترك
كه بعنوان
ملاط و اركان
اتصال دهنده
به كار ميروند
و مشتركات يك
ملّت را
تشكيل ميدهند.
در
تشكيل ملّتها
وجود يكي از
وجوه مشترك
فوق ضروري
است. اغلب
اوقات چند
عامل مشتركاّ
وجود دارد كه
با هم تشكيل
ملّيت واحد (Nationalite)
را ميدهند.
تركيب و
اهميّت
عواملي كه
مليّتها را
تشكيل ميدهند،
در همة ملل
يكسان نيست.
در بعضي
كشورها وطن
عامل اصلي
ملّيت را
تشكيل ميدهد,
عناصر ديگر
اگر هم موجود
باشند، فرعي
هستند مانند:
سوئيس. در جاي
ديگر قوميّت
عامل اصلي
است مانند:
آلمان. در
كشور اتريش
كه قوميت آن
با آلمان يكي
است (ژرمن)،
مذهب كاتوليك
سبب استقلال
ملّي شده و در
كشور فرانسه
و چين قبل از
رژيم فعلي
زبان و فرهنگ
عامل
اصلي ملّيت
است. در
آمريكا
تابعيت مهمتر
از ساير
مشخصات ملّي
است. آنچه مهم
است، بايد در
انتخاب اصول
و اركان
ملّيت بر
خصيصههائي
تكيه شود كه
در ميان
جامعه همگاني
و يا همگانيتر
از ساير
خصيصهها
باشند (وجوه
مشترك)، تا
قبول آنها
نيز از روي
ميل و رغبت
همگاني شود و
سبب انسجام و
يكپارچگي
جامعه به شكل
ملّت واحد و
منسجم گردد.
يكي
از آخرين
تعاريف علمي
ملّت عبارت
از تودة
مردمي است
همبسته كه در
اطراف يك اصل
جمع شده
باشند. به
بيان ديگر
محور
ناسيوناليسم
يا شعور ملّي
بر مبناي
احساس هويت
مشترك و
همبستگي ملّي
است و اگر در
جامعهاي
احساس هويّت
مشترك نباشد،
در آن جامعه
ملّت و احساس
ملّيت هنوز
تشكيل نشده
است.
هويّت
مشترك و يا
هويّت جمعي
در سطوح
مختلف تظاهر
ميكند: هويت
شهري, هويت
ايالتي, هويت
قومي, هويت
ملّي و هويت
امپراطوري, (يان
ريشارد Yann
Richard).
سادهترين
تعريف هويت (identity)
عبارت از
مجموعة
خصوصياتي است
که انسان و يا
يک گروه و يا
يک ملت با آن
شناخته ميشود
و معمولاّ
فرد يا افراد
آن گروه به آن
خصوصيات
آگاهي و تعلق
خاطر دارند.
عوامل
تشکيل دهندة
هويت گروهي و
يا اجتماعي
عبارتند از
خانواده،
زبان، دين،
زادگاه
و يا وطن،
شغل، سن،
جنسيت،
ايدئولوژي،
قوميت، مليت
و تاريخ و
بالاخره
خودآگاهي و
شعور گروهي و
ملي.
همبستگي
ملّي داراي
مرز سياسي و
دولت است كه
متضمن زبان,
دين, آداب و
رسوم, دردها و
شاديها و
آرزوهاي
مشتركاست،
در حالي كه
همبستگي قومي
داراي مرز
منطقهاي و
زباني-
فرهنگي است،
نه سياسي و
متضمن نژاد,
تبار, زبان,
دين, آداب و
رسوم مشترك
بوده و ملزم
به داشتن
دولت نيست.
اگر
مردم ارزشهاي
قومي و يا
ملّي خود را
مطلق كنند،
ملّيگرا و
قومگرا
ناميده ميشوند.
معمولاّ
در
ناسيوناليسم
و يا ملّيگرائي
ارزشها و
وابستگيهاي
قومي و ملّي
به صورت ارزشهاي
مطلق در ميآيند
و معتقدين به
آن ارزشها
به جماعتي
شوونيست و
ملّيگراي
افراطي
ديگرستيز و
انحصارطلب
تبديل ميشوند.
رژيم آلمان
هيتلري و
ايتالياي
فاشيست دوران
موسوليني
بهترين نمونههاي
ملّيگرائي
افراطي در
نيمة اوّل
قرن بيستم
بودند كه سبب
جنگ جهاني
دوم و كشتار
ميليونها
انسان بيگناه
و خرابيهاي
بيحد و حصر
شدند.
از
نظر آينشتاين
ناسيوناليسم
عارضة دوران
کودکي و سرخک
بشريت است.
ناسيوناليسم
يك مفهوم
جديد است و از
اروپاي غربي (فرانسه)
به خاورميانه
آمده است. اين
مفهوم بعد از
رنسانس بويژه
بعد از
انقلاب صنعتي
در اروپاي
غربي ظهور
كرد و در
اواخر قرن 18 در
فرانسه شكل
گرفت و در
اواخر قرن 19 به
خاورميانه
آمده و باعث
شكلگيري
ملّتها و
محدودههاي
جغرافيائي در
قرن بيستم شد.
در
اروپا انديشه
وحدت ملّي و
ايجاد دولتهاي
ملّي در قرن 15
پيدا شد و
اصطلاح دولت
ملّي در قرن 16
وارد فرهنگ
سياسي گرديد.
در قرنهاي 18و19
دولت ملّي
مفهوم تازهتري
پيدا كرد، يعني
دولتي كه با
ارادة ملّت و
با رأي او روي
كار آمده و
تجسّم اراده
و خواستهاي
ملّي باشد.
اغلب مؤلفين انقلاب
كبير فرانسه
را سرآغاز
پيدايش
ناسيوناليسم
ميدانند. با
اين ترتيب,
ملّت يگانه
بنياد
مشروعيت دولت
است و در عين
حال هر ملّتي
كه, موجوديّت
خود را از
طريق دولتي
بيان نكند،
محروم از
حقوق خويش
است. قرن
نوزدهم شاهد
ظهور
ناسيوناليسمهاي
شگفتانگيز
آلمان,
ايتاليا و
نيز شاهد
بروز همين
نوع گرايشهاي
ناسيوناليستي
در آغاز
احتضار
طولاني
امپراطوري
عثماني در
اروپا بوده
است.
ناسيوناليسم
در قرن بيستم
دو شكل خاصّ
به خود گرفت:
امپرياليسم و
مبارزه عليه
امپرياليسم.
چهار
دهة نخستين
قرن بيستم
شاهد اوجگيري
امپراطوريهاي
بزرگ
استعماري و
دو دهه بعد از
آن شاهد
تلاشي و
نابودي واقعي
آنان بود.
جنگ
جهاني اوّل
اين حقيقت را
آشكار ساخت
كه
ناسيوناليسم
و امپرياليسم
دو روي يك
سكّه است.
مثلاّ
ناسيوناليسم
بالكان كه به
وسيلة
امپرياليسم
عثماني بوجود
آمده بود و از
جانب روسها
حمايت ميشد،
به طرزي سريع
به
امپرياليسم
كشورهاي آزاد
شده در برابر
اقليّتهاي
قومي برجاي
مانده در آن
كشورها تبديل
شد. گلِنجي
باركلي معتقد
است كه موج
ناسيوناليسم
قرن بيستم يك
دورة كامل را
طّي كرده است.
اين
ناسيوناليسم
به عنوان يك
جنبش انقلابي
عليه سركوب و
اختناق
استبدادي
آغاز شد و با
ايجاد يك
حالت سركوب
مستبدانه
سنجيدهتر و
مؤثرتر از
آنچه براي
مبارزه با آن
به وجود آمده
بود خاتمه
يافت[1].
معمولاّ
ناسيوناليسم
معتقد به
دولت ملّي با
يك فرهنگ است.
دولت
ناسيوناليست
فرهنگ دولتي
را كه
ايدئولوژي
ملّيگرائي
را به همراه
دارد، قانوني
ميداند و
براي تحميل
آن به جامعه
اعمال شدّت
را جايز ميشمارد[2].
ناسيوناليسم
از ابتداي
ظهورش در
اروپا همراه
باستانگرائي
بوده كه در دو
سدة اخير به
خاورميانه و
از آن جمله به
ايران آمدهاست.
نويسندگان و
شعراي دورة
رنسانس معتقد
شده بودند كه
دوران مسيحيت
و حكومت
كليسا دورة
جهل و تاريكي
بوده، در
حالي كه
دوران يوناني
و رومي قبل از
مسيح يكي از
درخشانترين
مراحل تاريخي
زندگي بشر
بوده است. از
اين جهت از
سدة چهاردهم
به بعد نوعي
بازگشت به
عصر قبل از
مسيح و حيات
غيرديني
يوناني صورت
پذيرفت كه
مطالعه
ادبيات, هنر و
فلسفه يونان
باستان و
تصحيح و
تنقيح و چاپ
اين آثار از
مظاهر آن
محسوب ميشود[3].
در
اين مورد
شايان ذكر
است كه هدف
رنسانس در
اروپا ستايش
و تقليد آثار
باستاني نبود.
روشنفكران
دوران رنسانس
و بعد از آن
عليرغم توجه
همه جانبه به
فرهنگ كلاسيك
يوناني و
رومي در
برابر آن
موضعي
انتقادي
گرفتند. آنها
اصالت عقل
يوناني را
گرفتند و
اصالت تجربه
را بر آن
افزودند و
تعقل محض و
استدلالي را
به حوزة تعقل
و تجربه
كشانيدند و
از آنجا علوم
جديد را پديد
آوردند[4].
در
ايران تا
ظهور مشروطيت
ملّت ايران
رعيت سلطان
وقت بوده و
شرط ايراني
بودن تابعيت
دولت و اسلام
بود.
ناسيوناليسم
و
باستانگرائي
ايرانيان هم
در ارتباط
نزديك با
اروپاي غربي
و تماس با
روشنفكران و
نوشتههاي آنها
به وجود آمد.
روشنفكران
ايراني با
ديدن تمدن
جديد غربي و
پيشرفتهاي
اجتماعي آن
در مقابل آن
حالت انفعالي
گرفتند و
بيشتر
دستاوردهاي
آن را بدون
انطباق با
شرايط تاريخي
و اجتماعي
خويش
پذيرفتند؛
آنگاه در صدد
پيدا كردن
ريشه و علت
عقبماندگي
خويش برآمدند.
آنها نقطه
شروع انحطاط
كشور خويش را
در حملة
اعراب مسلمان
و سقوط
امپراطوري
ساساني ديدند
و از اين زمان
تلاش براي
بازگشت و
احياي اين
دورة تاريخي
شروع گشت[5].
روشنفكر
ايراني كه از
ديدن دنياي
جديد غربي
حيرتزده و
غربزده شده
با يادآوري
وضع نابسامان
جامعه خويش
به گذشتههاي
دور تاريخ
جامعة خويش
برميگردد و
ميخواهد از
غرب تقليد
كند و مانند
آنها در
ادبيات, هنر
و فلسفه و
علوم دورة
باستاني را
بازيابي كند
و چون در
گذشتهاش
چيزي از اين
مقولات پيدا
نميكند،
ناچار سراغ
شاهنشاهان
باستان ميرود
و سيستم
شاهنشاهي
يعني
امپراطوري را
كه عقبماندهترين
و منحطترين
سيستم حكومتي
است، ميستايد
و آنرا ايدهآليزه
ميكند. كورش
هخامنشي را
اولين واضع
حقوق بشر
معرفي ميكند،
ولي حاضر
نيست بعد از
دوهزاروپانصد
سال همان
حقوق بشر
كورش را در
بارة هموطنان
غيرفارس خود
بپذيرد.
ضمناّ مدعي
ميشود كه
اينهمه
سرزمينهاي
شاهنشاهي
بدون خونريزي
و تجاوز به
مرزهاي
ديگران گرفته
شده و همة ملل
زير پرچم
شاهنشاهي
داوطلبانه به
امپراطوري
هخامنشي
پيوستهاند!
پادشاهان
هخامنشي (داريوش,
خشايارشاه...) و
ساسانيان كه
تكيهگاه
باستانگرائي
قرار گرفتهاند،
اغلبشان
مانند ديگر
شاهان
كشورگشا
سمبول و
نمونه
استبداد
بودند.
هخامنشيان
قبل از تشكيل
امپراطوري
صحرانشين
بودند و بعد
از تشكيل
امپراطوري
نيز هر چه
ساخته و
پرداختهاند،
از قبيل
قصرهاي
داريوش در
شوش و تختجمشيد،
به وسيلة
معماران و
استادان ملل
مغلوب انجام
دادهاند.
كتيبههاي
داريوش در
شوش و تختجمشيد
دليل بارز
اين مدعاست[6].
در
زمان
ساسانيان
نظام طبقاتي
اجازه نميداد
كه مردم عادي
تحصيل كنند و
سواد مخصوص
طبقة موبدان,
دبيران و
درباريان بود
و فاناتيسم
مذهبي از طرف
موبدان فاسد
حكمفرما بود؛
به همين جهت
بعد از جنگهاي
كوتاهي تسليم
اعراب مسلمان
شدند و فرار
را بر قرار
ترجيح دادند.
شكستهاي
هخامنشيان در
برابر اسكندر
و ساسانيان
در برابر
اعراب مسلمان
سبب تغيير
زبان, فرهنگ و
مذهب و هويّت
مردم ايران
شد.
باستانگرايان
ما چگونه ميتوانند
با آنهمه
تحولات به
ايران باستان
و شاهنشاهي
هخامنشي و
ساساني
افتخار كنند
و آن را تكيهگاه
و ركن و اساس
ملّيت مردم
امروزي ايران
كه همه ويژگيهايشان
با آنها
متفاوت است،
قرار دهند.
اكثريت مردم
ايران يا از
مهاجرين[7]
بعد از
اسلامند،
مانند قسمت
عمدة تركان و
عربها و... و يا
اولاد مردم
بومي قديم
ايرانند، كه
تابع
امپراطوريهاي
هخامنشي,
اشكانيان و
ساسانيان
بودند ولي از
قوم حاكم
نبودند.
تعدادي هم از
اختلاط
ايرانيان
قديم و
مهاجرين بعدي
به وجود آمدهاند،
مانند سادات
كه از اختلاط
اعراب (اولاد
پيغمبر اكرم (ص))
با ايرانيان
به وجود آمدهاند.
در
دوران
هخامنشي قوم
پارس در
سرتاسر ايران
و بينالنهرين
و آسياي صغير
و حتي مصر و...
حاكم بود،
يعني تمام
مردم اين
منطقة وسيع
تابع
امپراطوري
پارسها
بودند و بعد
از آنها
تابع اسكندر
و سلوكيدها,
اشكانيها و
بالاخره
ساسانيان
قرار گرفتند،
اما پذيرفتن
تابعيت
امپراطوري (آن
هم به زور) به
معني تغيير
قوميّت و از
قوم حاكم شدن
نيست، به
ويژه در قديم
که سيستم
حکومتها به
شکل ملوکالطوايفي
و فدرال سنتي
بود و از مركز
شاهنشاهي
ساتراپ و چند
مأمور
عاليرتبه
براي اداره و
اعمال حاكميت
مركزي به
ولايات
فرستاده ميشد.
در
ايران تا
اواسط قرن
نوزدهم ملّت
به معني امّت
بود، يعني
پيروان دين
مبين اسلام
را ملّت ميگفتند.
مردم ممالك
محروسه ايران
ملّت اسلام
بودند و
رعيّت سلطان.
بعد از ورود
ناسيوناليسم
اروپائي به
ايران لغت
ملّت تغيير
معني پيدا
كرد و به معني
ناسيون (Nation)
به كار رفت. در
اروپا
ناسيوناليسم
بر پاية
حكومت ملّي
بوده كه در آن
تودة مردم در
امر سياست
مشاركت دارند
ولي در ايران
چنين حكومتي
هنوز شكل
نگرفته است.
پيشروان
اصلي
ناسيوناليسم
در ايران
ميرزا فتحعلي
آخوندوف (ترك
قفقازي), جلالالدين
ميرزاي قاجار
فرزند كوچك
فتحعليشاه (ترك
قاجار) و بعد
از آنها
ميرزا آقاخان
كرماني (بهائي
معدوم) بودند.
هر سة اينها
باستانگراي
اسلامستيز
بودند و پايههاي
ناسيوناليسم
ايراني را بر
روي فرهنگ و
تمدن (!) قبل از
اسلام بنا
كردند. ميرزا
آقاخان هويّت
ايراني را در
دين زرتشت و
نژاد آريا (پارس)
ميدانست!
ناسيوناليستهاي
باستانگراي
ايران به جاي
اين كه عناصر
سازندة ملّت
را در جامعه
كنوني جستجو
كنند, آنرا در
دوهزاروپانصد
سال قبل ميجستند.
آنها دين,
فرهنگ, زبان و
قوميتهاي
مختلف جامعه
ايران را
نديده گرفتند.
البته
در كنار
ناسيوناليسم
باستانگرا ميتوان
از دو جريان
ملّي در
ايران نام
برد يكي
جريان مبارزه
بر عليه
استعمار و
دادن امتياز
تنباكو بود
كه به رهبري
مرحوم آيتالله
ميرزاي
شيرازي انجام
شد و چون از
متن جامعه
برخاسته بود
و همهگير
بود، موفق شد.
دوم جريان
انقلاب
مشروطيت بود
كه نهضت
تنباكو را ميتوان
مقدمهاي بر
آن شمرد.
مشروطهخواهي
با مشاركت
طبقات عمدة
ايران از
قبيل
روشنفكران,
روحانيون,
بازرگانان و...
به وجود آمد و
مطالبات آن
با قانونخواهي
شروع شد و
هدفش
برانداختن
نظام
استبدادي
مطلقه و
تأسيس دولت
ملّي و
دموكراسي بود.
در اين حركت
پيشروان
انقلاب اغلب
آذربايجاني
بودند و در
اثر مقاومت
تبريزيان
انقلاب شكست
يافتة
مشروطيت
دوباره به
پيروزي رسيد.
و
امّا
ناسيوناليسم
اروپائي
ارتباط
تنگاتنگي نيز
با شرقشناسي
و يافتههاي
جديد تاريخي
و
باستانشناسي
دارد.
بعد
از انقلاب
صنعتي و بكار
افتادن ماشينهاي
صنعتي
اروپائي نياز
آنها به مواد
اوليه و
بازار
كشورهاي جهان
عقبمانده
باعث شد كه
متد
خاورشناسي در
اروپا بروز و
اهميت پيدا
كند.[8]
كتاب
سردنيس رايت
(انگليسها
در ايران) كه
در اواخر
دورة قاجار
نوشته شده
است، يكي از
اسناد گويائي
است كه منظور
سياسي انگليسها
را در شناخت
ايران آشكار
ميسازد.
همچنين (تاريخ
ايران) نوشتة
جانملكم
سفير انگليس
و فرمانرواي(governor)
هندوستان در
زمان
فتحعليشاه را
ميتوان اثر
بنيادي در
زمينة
ايرانشناسي
براي دولت
انگلستان
دانست. ملكم
در مورد
ايران باستان
موضعي
تأييدآميز
دارد و در
مورد اسلام
منفي است و آن
را آتشي
افروخته ميداند
و مدعي
نابودي تمدن
و فرهنگ
ايراني به
دست اعراب
است.
از
ويژگيهاي
شرقشناسان كه
در آثارشان
منعكس است،
اسلامستيزي,
نژادپرستي
آريائي(!) و
ستايش از
دوران باستان
است. گوئي
دشمني با
اسلام كه در
آثار بسياري
از روشنفكران
و نويسندگان
عصر رنسانس و
دورة روشنگري
وجود داشت،
به شرقشناسان
هم كم و بيش
منتقل شده،
يعني
مسيونرهاي
اسلامستيز
اروپا جاي
خود را به
شرقشناسان
دادند و
اسلامستيزي
با نام اسلامشناسي
ادامه يافت.[9]
البته
در ميان
شرقشناسان
كساني بوده و
هستند كه به
خاطر عشق به
دانش و حسّ
كنجكاوي عمر
خود را براي
ساختن تاريخ
گذشته و زبانها
و فرهنگهاي
ملل شرق وقف
كردند و ما
امروز در
شناسائي
گذشته و
فرهنگ خود
مديون و
سپاسگزار
آنها هستيم.
روشنفكران
ايراني تحت
تأثير
شرقشناسان
حرفهاي قرار
گرفتند و
بعضي از آنها
مانند جلالالدين
ميرزاي قاجار
و
ميرزاآقاخان
كرماني كتابهاي
تاريخ ايران
مانند «نامة
خسروان» و «آئينه
سكندري يا
تاريخ باستان»
را با
استفاده از
آثار آنان در
راستاي اهداف
ناسيوناليستي
و
باستانگرائي
به نگارش
درآوردند.
از
نويسندگان
فرانسوي ميتوان
از كنت دو گوبينو
و ارنست رنان
نام برد كه در
افكار
ناسيوناليستي
و
نژادپرستانه
روشنفكران
ايران تأثير
زيادي گذاشتهاند.
همچنانكه
انديشههاي
ولتر,
مونتسكيو,
ژان ژاك
روسو (در سدههاي
17و 18) بيشترين
تأثير را در
افكار
آخوندزاده و
پيروان او
داشت.
كنت
گوبينو سفير
فرانسه در
تهران بود و
در تهران «تاريخ
ايرانيان» را
نوشت. او از
نظريهپردازان
اصلي برتري
نژاد آريائي(!)
است. و نژاد
سفيد و شاخة
آريائي را
برتر از
نژادهاي ديگر
ميداند و
علت انحطاط و
سقوط تمدنها
را در مخلوط
شدن آنها با
نژاد پستتر
ميشمارد.
و
امّا ماكس
مولر (1888)
دانشمند
زبانشناسي
آلماني ميگويد،
آريائي چيزي
نيست جز
اصطلاح
زبانشناسي
ولي نميتوان
سخنگويان
اصلي به زبان
آريائي را
شناخت و يا
خاستگاه اصلي
آريائيان را
نشان داد.
اروپائيان
در دورة
استعماري اين
واژه را چون
پرچم ارجحيت
نژادي براي
توجيه هجوم
به جهان
برافراشتند.
در
قرن بيستم به
ويژه بعد از
تجزية
عثماني،
كشورهاي
زيادي با
انگيزة
ناسيوناليستي
در اروپاي
شرقي,
خاورميانه و
شمال آفريقا
از او جدا شده
و كشورهاي
جداگانه
تشكيل دادند.
استعمار
انگليس كه از
بيش از سيصد
سال قبل براي
براندازي
عثماني كوشش
ميكرد، از
نيروي
ناسيوناليسم
يعني از
دشمني ترك,
عرب و كرد با
يكديگر براي
منافع جنگي و
اقتصادي خود
استفاده ميكرد
و براي تسلط
بر اين مناطق
پانتورانيسم,
پان عربيسم و
پان ايرانيسم
را به شدّت
تقويت كرد و
مرزهاي
مصنوعي بر
اين مناطق
تحميل كرد.[10]
به
نظر
دانشمندان
معاصر، نژاد
آريائي يك
مفهوم خيالي
است. كلمة
آريائي و يا
هند و
اروپائي يك
مفهوم فرهنگي
است و به گروه
زباني گفته
ميشود كه از
هندوستان تا
غرب اروپا
گسترش يافته
و داراي
ويژگيهاي
مشابه
آناليتيك و
يا تحليلي ميباشند
و ريشه آنها
به زبان
سانسكريت هند
ميرسد. در
اين زبانها
بر خلاف زبانهاي
التصاقي (زبانهاي
اورال
آلتائيك:
تركي, مغولي,
مجار و
فنلاند و...)
ريشه كلمات
در موقع صرف
دستوري تغيير
پيدا ميكند (مانند:
رفتن, رفت, ميرود).
از
پيشروان
ناسيوناليسم
در ايران:
ميرزا
فتحعلي
آخوندوف در
سال 1812 در نوخا (شكي)
به دنيا آمد.
پدرش اهل
خامنه و
مادرش اهل
شكي بود و
بهمين جهت
مادرش بعد از
جدا شدن از
شوهرش با
ميرزا فتحعلي
پيش عموي خود
حاجي علسگر
آخوند شكي ميرود
و ميرزا
فتحعلي پيش
عموي مادرش
بزرگ ميشود
و شهرت
آخوندزاده و
يا آخوندوف
را انتخاب ميكند.
آخوندزاده
در زندگي
اجتماعي و
سياسياش
داراي دو
چهرة مختلف و
تا حدودي
متضاد بوده
است. از طرفي
با نوشتن
نخستين
نمايشنامههاي
تركي آذري (55-1850)
خود را
نخستين
نمايشنامهنويس
به سبك
اروپائي در
عالم اسلام
ميشمارد و
خويشتن را
باني نثر
تركي آذري به
سبك سادهنويسي
ميداند. از
طرف ديگر (در
نامههاي
كمالالدوله)
ايران باستان
را ميستايد
و اسلام را
علّت عقبماندگي
مردم ايران
معرفي ميكند.
وي در نامة
خود به
مانكجي
پيشواي
زردشتيان
ايران كه از
پارسيان هند
است، چنين مينويسد:
«من خودم اگر
چه عليالظاهر
تركم، امّا
نژادم از
پارسيان است».
وي
در نامههاي
كمالالدوله
ميگويد: «سلاطين
فرس در عالم
مداري داشتند
و ملّت فارس
برگزيده ملل
دنيا بود.». بعد
در مورد
اعراب ميگويد:
«حيف به تو
ايران! كو آن
شوكت, كو آن
قدرت, كو آن
سعادت, عربهاي
برهنه و
گرسنه يكهزار
و دويست و
هشتاد سال
است كه ترا
بدبخت كردهاند.».
بعد
از آخوندزاده
جلالالدين
ميرزاي قاجار
نويسندة كتاب
«نامة خسروان»
نيز از
بنيانگذاران
ناسيوناليسم
باستانگرا و
طرفدار سرهنويسي
در فارسي است,
او پادشاهان
قديمي ايراني
را در رديف
پيامبران ميداند
و كتاب مجعول
دساتير را
كتابي آسماني
ميشمارد.
سومين
بنيانگذار
ناسيوناليسم
باستانگراي
افراطي ميرزا
آقاخان
كرماني است
كه از
آخوندزاده
تأثير
پذيرفته است.
ميرزا
آقاخان هويت
ايرانيان را
در آئين
زردشت و نژاد
آريا(!) ميداند
و بعد از جلالالدين
ميرزا پيشگام
تاريخنويسي
ناسيوناليستي
است و هدفش از
نوشتن (آئينة
سكندري)
تحريك و
ايجاد حسّ
ناسيوناليستي
در مردم
ايران است. او
نيز تمامي
زشتيها و
مشكلات و
كاستيهاي
ايرانيان را
به اعراب
نسبت ميدهد
و آنان را
مسئول اسيري
ايرانيان در
استبداد
سياسي و ديني
ميداند.[11]
تاريخنويسي
با هدف تحريك
احساسات و
غرور ملّي در
اروپا در قرنهاي
16و17 ظهور نمود
ولي از اواخر
قرن نوزده به
بعد تاريخنويسي
ناسيوناليستي
اعتبار خود
را از دست داد
و به جاي آن
تاريخنويسي
واقعگرا
شايع شد.
متأسفانه از
همين هنگام
تاريخ نگاري
ناسيوناليستي
در ايران
رونق يافت و
رفته رفته
تاريخسازي و
يا جعل تاريخ
جاي تاريخنويسي
واقعي را
گرفت.
از
ويژگيهاي
اينگونه
تاريخنويسي
دشمني با
اعراب, اسلام
و تركان و
بيزاري از
تمام آثاري
است كه اسلام
در طول هزار و
چهار صد سال
در تاريخ و
فرهنگ ايران
داشته است.
از
ويژگيهاي
ديگر
ناسيوناليسم
باستانگرا
سرهنويسي و
حذف واژههاي
عربي از زبان
فارسي است.
سرهنويسي
تحت تأثير
كتاب مجعول
دساتير بود
كه در زمان
شاه عباس در
هندوستان
نوشته شده و
زبان و
تعليمات آن
مخلوطي از
هندي و
اوستائي و
غيره است و
جعل بودن آن
بوسيلة مرحوم
محمد قزويني
و ديگران
مشخص شده و
انجمن ناصري
زردشتيان يزد
نيز تأئيد
كرده است.
در
اواخر
قاجاريه بعضي
از نويسندگان
مانند رضا
قليخان هدايت
مؤلف كتاب
انجمن آراي
ناصري و
ديگران تحت
تأثير اين
كتاب به سرهنويسي
پرداختند. در
زمان رضاشاه
كساني چون
ذبيح بهروز,
ارباب كيخسرو
(نماينده
زردشتيان در
مجلس) و احمد
كسروي
ميراثدار سرهنويسي
شدند.
سيد
احمد کسروي
از ترکان ضد
ترک (!) تبريز
است. او سرهنويسي
را به حد
افراط
رسانيد؛ به
طوري که
اشخاص عادي
نوشتههاي او
را به زحمت ميفهميدند.
اين مرد که در
جواني در
لباس روحانيت
بود، بعدها
ادعاي
پيغمبري کرد
و نام دين من
در آوردي خود
را «پاک ديني»
نهاد. او
معتقد بود که
ترکان ايران
به ويژه
آذربايجان در
زمان حکومت
مغولان و بعد
از آنها ترکزبان
شده و بايد
زبان ترکي را
فراموش کنند
و فارسي زبان
بشوند! او با
ادبيات فارسي
هم که ماية
مباهات همة
ايرانيان
است، دشمن
بود و هر سال
ديوانهاي
حافظ، سعدي و
امثال آنها
را جمعآوري
ميکرد و آتش
ميزد. کسروي
عقيده داشت
که ايرانيان
بايد يک زبان
و يک دين (پاکديني
کسروي) داشته
باشند تا
آيندة
درخشاني را
براي خود به
دست آورند.
سرهنويسي
زمينه را
براي تشكيل
فرهنگستان و
تندروي
دربارة تصفيه
زبان فارسي
از واژههاي
عربي شد. واژههائي
كه ايرانيان
مسلمان در
طول قرنها
با آنها
مأنوس شده و
در ساختن
بسياري از
آنها شركت
داشتند،
بيرون ريخته
شد و به جاي آنها
واژههاي
غيرمأنوسي كه
اغلب آنها
مجعول و
ساخته و
پرداخته
فرهنگستان
بود، گذاشته
شد. البته عدهاي
از اين واژهها
به مرور در
ميان دولتيها
و مردم رايج
شد. ولي بعد از
رفتن رضاشاه
و تعطيل
فرهنگستان
اين جريان
تقريباّ
فراموش شد.
به
خاطر دارم،
در حدود سه
سال قبل
مصاحبة يكي
از دانشمندان
ايرانشناس
سوئيسي را در
تلويزيون
تهران تماشا
ميكردم,
مصاحبه كننده
از وي پرسيد:
شما در برابر
آلودگي زبان
فارسي با
زبان عربي و
تصفية آن چه
نظري داريد؟
دانشمند
سوئيسي
ايرانشناس كه
به فارسي
صحيح صحبت ميكرد،
از اين سوًال
قدري برآشفته
شد و گفت: شما
اسم اين را
آلودگي ميگذاريد؟!
در زبان
انگليسي در
حدود پنجاه
درصد كلمات
لاتيني است
ولي انگليسيها
هرگز اين
پديده را
آلودگي حساب
نميكنند. به
نظر من اين از
ويژگيهاي
زبانهاي
فارسي و
انگليسي است،
نه آلودگي آنها.
ريچارد
فراي در كتاب
عصر زرين
فرهنگ ايراني
دربارة كمك
عربي به
شكوفائي شعر
و ادبيات
فارسي ميگويد:
ترديد است در
اينكه نظم
فارسي اگر به
فرهنگ پرتوان
عربي و عروض
عربي دسترسي
نيافته بود،
اين چنين
شكوفا ميگشت.
زيرا اگر كسي
ادبيات فارسي
جديد را با
فارسي ميانه (پهلوي)
بسنجد، تفاوت
آنها ماية
شگفتي است.
معدودي آثار
برجاي مانده
پهلوي آنچنان
نسبت به
ادبيات جديد
فارسي (بعد از
اسلام) فقير
است كه
ناگزير اين
نتيجه حاصل
ميشود كه
زبان عربي
بود كه عاملي
براي وسعت
گرفتن و
جهانگير شدن
زبان فارسي
جديد شد.[12]
ضمناّ
سرهنويسي و
پاكسازي زبان
فارسي از
كلمات عربي
عملاّ از
اشتراكات
زبان فارسي
با ساير زبانها
و لهجهها ميكاهد
و اختلاف
آنها را
زيادتر ميكند.
بنابراين
عمل سرهنويسان
نه تنها كمكي
به وحدت ملّي
نميرسانيد «بلكه
مضرّترين كار
و مهلكترين
ضربتي بود به
وحدت ملّي
ايران».[13]
بعد
از انقلاب
مشروطه به
علت آزادي و
كمتر شدن
نقوذ
روحانيون و
گسترش
ناسيوناليسم
سرهنويسي و
باستانگرائي
ميدان عمل
بيشتري پيدا
كرد. بعد از
ناكامي
مشروطه و
مشروطهخواهان
و دخالتهاي
روس و انگليس
به ويژه بعد
از شروع جنگ
جهاني اوّل و
اشغال ايران
بوسيلة قواي
روس, انگليس و
عثماني و
ناامني و هرج
و مرج در
ولايات، مردم
بيشتر به
ناسيوناليسم
روي آوردند و
احساس نياز
به حكومت
اقتدارگرا و
متمركز بيشتر
شد.
در
اين دوره
مجلاّتي
مانند كاوه و
بعد از آن
ايرانشهر و
فرنگستان با
تبليغات
ناسيوناليستي
آريائي و
باستانگرائي
احساسات
ناسيوناليستي
و وطنپرستي
را در
ايرانيان
تشديد نمودند.
مجلة
كاوه به
سرپرستي
سيّدحسن تقيزاده[14]
(ترك آذري) با
كمك گروهي از
ايرانيان
ناسيوناليست
طرفدار آلمان
بين سالهاي
24-1916 در برلين
منتشر ميشد.
تقيزاده به
دعوت دولت
آلمان براي
مبارزه سياسي
با روس و
انگليس به
برلين آمد و
رهبري نهضت
عدهاي از
ايرانيان
مقيم اروپا
را كه به «كميتة
ملّيون ايران»
مشهور بودند،
برعهده گرفت.
در طول جنگ
مجلة كاوه به
نفع آلمان
تبليغ ميكرد
و بعد از آن به
صورت يك مجلة
ادبي و
تاريخي درآمد.
نويسندگاني
مانند جمالزاده
با امضاي (شاهرخ),
محمدقزويني,
ابوالحسن
حكيمي,
ابراهيم پور
داوود، كاظمزاده
ايرانشهر و
رضا تربيت با
آن همكاري ميكردند
و افكار ملّي
و
باستانگرايانه
آخوندوف و
ميرزا آقاخان
كرماني كه تا
آن زمان در
كتابها بود,
اينك به صورت
اجتماعي
تبليغ ميشد.
آنها تحت
تأثير
ناسيوناليسم
آلماني به
تبليغ نژاد
آريائي (يعني
چيزي كه وجود
خارجي نداشت)
ايرانيان و
نماد هويت
ملّي يعني
زبان فارسي
ميپرداختند.
مرحوم
تقيزاده هم
مانند دکتر
اراني در
دوران
ميانسالي و
پيري افکارش
عوض شده بود.
من با ايشان
از سال ۱۳۲۵
در استانبول
آشنا شدم و
چون مبارزات
و خدمات او را
در انقلاب
مشروطه از
پدرم که از
دوستان ايشان
بود شنيده
بودم، مدت يک
هفته را که در
استانبول
بود، روزها
به عنوان
راهنما همراه
ايشان بودم.
بعدها در
تهران هم
گاهگاهي
ايشان را ميديدم.
يک بار هم که
پدرم را براي
معالجه به
ايستگاه آبهاي
معدني اتريش (بادگاستين)
برده بودم،
اتفاقاّ
ايشان هم با
همسر آلمانياش
براي استفاده
از آبهاي
معدني به
آنجا آمده
بود. و چون به
علت آرتريت،
راه رفتن
براي پدرم
مشکل شده
بود، مرحوم
تقي زاده هر
روز صبح به
هتل ما ميآمد
و دو سه ساعت
با پدرم
همصحبت ميشد.
من هم به
مصداق کلام
معروف «خذ
العلم من
افواه الرجال»
با اجازة
قبلي در حضور
آنها مينشستم
و به صحبتهاي
آنها گوش ميدادم.
تا آنجا که من
از صحبتهاي
ايشان
استنباط
کردم،
افکارشان در
مورد
ناسيوناليسم،
آريا پرستي و
غرب زدگي به
کلي تغيير
يافته بود و
اين گونه
افکار را
محصول دوران
جواني و بيتجربگي
ميدانست.
ايرانشهر:
مجلة
ايرانشهر بين
سالهاي 27-1922 به
وسيلة حسين
كاظمزاده
ايرانشهر (ترك
تبريزي) در
برلين منتشر
ميشد و يكي
از مهمترين
كانونهائي
بود كه
باستانگرائي
را در سطح
وسيع و به طور
عامهپسند و
فراگير تبليغ
ميكرد. اين
مجله نيز
مدافع اين
نظريه بود كه
عقبماندگي
ايران ناشي
از حملة
اعراب است.
ايرانشهر با
تكيه زياد بر
ناسيوناليسم
افراطي,
تمركز قدرت و
وحدت ملّي
راه را براي
ديكتاتوري
رضاخان هموار
كرد. به طور
كلي ايرانشهر
دشمن اعراب,
اسلام و
تركان بود و
ستايش دين
زردشت و شاهپرستي
را ترويج ميكرد.[15]
از
شعرا و
نويسندگاني
كه در دورة
مشروطيت و
بعد از آن
باستانگرائي
و
ناسيوناليسم
آريائي (فارس)
را تبليغ ميكردند،
ميتوان از
ملكالشعراي
بهار (گرجي
تبار
جديدالاسلام),
ابراهيم پور
داوود, سيد
رضا مير زادة
عشقي, فرّخي
يزدي, عارف
قزويني, ذبيح
بهروز, صادق
هدايت, دكتر
محمود افشار
و از سياسيون
محمدعلي
فروغي (يهودي
تبار), سليمان
ميرزا
اسكندري (ترک
قاجار)، داور (ترک
آذري)،
تيمورتاش (ترك
خراساني) و
بالاخره جناب
اردشيرجي (از
پارسيان هند)
را نام برد.
اين
روشنفكران،
رضاخان را
اجراكننده
افكار و
خيالات خود
ميدانستند و
از اينجهت
در ابتداي
كار با او
موافق بودند
و براي او
تبليغ ميكردند،
ليكن بعدها
با او از در
مخالفت
درآمدند،
زيرا فهميدند
كه
ناسيوناليسم
اقتدارگرايانه
رضاشاه با
آزاديهاي
مدني و
مشاركت سياسي
و تعيين
سرنوشت ملّت
توسط خودش در
تناقض است,
عدهاي از
اينها مانند
عشقي و فرّخي
يزدي و... به
وسيلة رضاشاه
به قتل
رسيدند. ذبيح
بهروز معتقد
بود كه در
زمان
ساسانيان
ايرانيان هفت
نوع خطّ
داشتند! و هر
يك در ديواني
به كار ميرفته
و زردشت
مخترع خطّ ميباشد!
او زبان
فارسي را
زباني اصيل و
زبان مردم
متمدن و با
فرهنگ ميدانست
ولي عربي را
زباني
التقاطي و
آميختهاي از
زبانهاي
آريائي و
آفريقائي و
زبان مردم
وحشي و
صحرانشين ميشمرد
و ميگفت: شعر
جاهليت عرب
از
فرمانروائي
مهاجرين
ايراني شروع
شده است![16]
محمدعلي
فروغي معلم و
نخستوزير
رضاشاه و طرف
اعتماد
انگليسيها
بود و از پايهگذاران
سياست
آريائيسم و
فارسيگرائي
دوران پهلوي
است. نطق
معروف او در
مراسم
تاجگذاري
رضاشاه ترسيم
كننده
ايدئولوژي
باستانگرايانه
و شاهنشاهي
پهلوي است. او
رضاخان را
پادشاهي
پاكزاد و
ايرانينژاد
و وارث تاج و
تخت كيان ميخواند
و او را
غمخوار ملّت
ايران ميشمرد.
فروغي
در موقع
سفارتش در
آنكارا نامهاي
به دربار و
وزارت خارجه
مينويسد و
دولت را از
تغيير خطّ
برحذر ميدارد
و ميگويد،
به تازگي تركها
خطّشان را
تغيير داده و
خطّ لاتين را
برگزيدهاند
و از اينرو
ارتباط
فرهنگي آنها
با تركان
ايران قطع
شده و چنانچه
در ايران هم
خطّ لاتين
انتخاب شود،
دوباره
ارتباط
فرهنگي بين
آنها برقرار
ميگردد و به
عقيدة او اين
براي ايران
خطر بزرگي
بشمار ميرود!
وي سپس ميگويد:
در ايران
اقليتهائي
مانند يهوديها,
ارامنه و
آسوريها
وجود دارند
ولي تعدادشان
كم و بيخطرند،
ولي تركها,
كردها و
اعراب ايران
تعدادشان
زياد و اقليتهاي
خطرناك محسوب
ميشوند، به
ويژه تركان
ايران از همه
خطرناكترند و
دولت بايد
اين موضوع را
هميشه مدّ
نظر داشته
باشد!
جناب
فروغي با آن
همه فضل و
دانش و تجربة
سياسي بيش از
شصت درصد
ملّت ايران
را براي دولت
شاهنشاهي
رضاشاه
خطرناك توصيف
ميكند و
بدين ترتيب
مشروعيّت
رژيم
شاهنشاهي را
زير سئوال ميبرد.
زيرا رژيمي
كه بيش از شصت
درصد مردمش
اقليت خطرناك
باشند، خود
به خود
مشروعيت خود
را از دست ميدهد.
و
امّا
اردشيرجي كه
معّلم پشت
پردة رضاخان
بوده، از
پارسيان هند
و مستشار
سفارت انگليس
در تهران بود.
او در مدرسة
علوم سياسي
تهران استاد
تاريخ باستان
بود. وي در روي
كار آمدن
رضاخان و
آمادهسازي
او براي
كودتا و به
دست گرفتن
قدرت نقش
اساسي داشت.
اردشيرجي بعد
از تعليم
تاريخ و
جغرافيا و
اوضاع سياسي
ايران به
رضاخان او را
به ژنرال
آيرونسايد
فرمانده هيئت
نظامي
انگلستان در
ايران معرفي
ميكند![17]
دكتر
محمود افشار
مؤسس انجمن «ايران
جوان» و مجلة
آينده نيز از
مبلّغين ملّيگرائي
و پان
فارسيسم
دوران رضاشاه
بشمار ميرود.
او وحدت ملّي
را در فارس
كردن همة
اقوام ايراني
ميدانست و
با آن كه خودش
را ترك تبار و
از ايل ترك
افشار ميشمرد،
مع هذا در يكي
از مقالاتش
در «آينده» تحت
عنوان «گذشته,
امروز و
آينده» چنين
مينوشت:
معني اتّحاد
ملّي ايران
اين است كه
بايد فارسي
در تمام
ايران زبان
رسمي و منحصر
به فرد باشد.
كرد,
لر, قشقائي,
عرب, ترك و
تركمن و غيره
نبايد از
لحاظ پوشاك,
زبان مختلف
باشند و گرنه
هميشه خطر
براي استقلال
سياسي و وحدت
جغرافيائي
باقي است.
در
مقالة ديگر
به نام مصالح
ملّيت و
وحدّت ملّي
ايران ميگويد:
بايد
به تدريج
زبان فارسي
جاي زبانهاي
خارجي! (منظورش
زبانهاي
اقوام
غيرفارس
ايراني) را در
ايران بگيرد.
بعد راه حلّها
(فاشيستي) را
هم نشان ميدهد.
يك نسل بعد،
از پيروان او
دكتر جواد
شيخالاسلامي
(ترك آذري) در
اين باره
چنين ارائه
طريق مينمايد:
براي
فارسي زبان
كردن مردم
آذربايجان
بايد كودكان
خردسال آذري
را از مادر و
خانوادهشان
دور كرد و به
خانوادههاي
فارس در
شهرستانهاي
فارس زبان
سپرد تا بعد
از بزرگ شدن
به زبان
فارسي صحبت
كنند!! معلوم
نيست كه اين
شيوه
غيرانساني,
فاشيستي و
غيرعملي را
چگونه ميخواست
و يا ميتوانست
عملي كند و
جگرگوشههاي
مادران بيگناه
آذربايجاني
را از آنها
بگيرد!
جريان
ملّيگرائي
باستانگرايانه
در ايران در
واقع قومگرائي
افراطي فارسي
است كه به نام
ملّيگرائي
ايراني و در
شكل افراطي
آن به نام پان
ايرانيسم
تبليغ ميشود.
زيرا آنچه
دربارة
باستانگرائي
با تكيه بر
هخامنشيان و
ساسانيان و
تعميم زبان
فارسي به
همراه از بين
بردن ديگر
زبانهاي
مردم در
ايران تبليغ
ميگردد، فقط
ميتواند
شامل فارسهاي
ايالت فارس (انشان
سابق) بشود،
زيرا
شاهنشاهي
هخامنشي به
طوري كه
قبلاّ هم
اشاره رفت، و
از نامش هم
پيداست، يك
امپراطوري
قوم پارس در
سرزمين ايران
و كشورهاي
اطراف آن
بوده و اقوام
مختلف
امپراطوري را
با فرستادن
ساتراپ و
مأمورين
عاليرتبه خود
اداره ميكرده
(330-559 ق.م). اين
شاهنشاهي بعد
از 229 سال به دست
اسكندر
مقدوني منقرض
شده و تا آمدن
پارتها به
سرزمين ايران
به وسيلة
جانشينان
اسكندر (سلوكيدها)
اداره شده
است. بعد از آن
پارتها از
آسياي ميانه
به ايران
آمده و سلسلة
اشكانيان را
تشكيل و مدت
چهار قرن در
ايران سلطنت
كردند (224-250 قبل
از ميلاد). از
قرن سوم
ميلادي (226م.)
شاهنشاهي
ساسانيان جاي
آنها را
گرفت و بيش از
چهارصد سال (تا
652م.) امپراطوري
آنها ادامه
يافت. پايتخت
آنها هم در
مداين نزديك
بغداد يعني
خارج از
ايران كنوني
بود. در اين
مدت دو هزار و
پانصد سال
اقوام مختلف
مانند
يونانيان و
اعراب از غرب
و تركان و
مغولان از
آسياي ميانه (تركستان)
به ايران
آمده و در اين
سرزمين حكومت
تشكيل داده و
توطن نمودند
و تركان در
حدود هزار
سال در ايران
حكومت كردند
و استقلال
ايران را حفظ
نمودند و ضمن
حفظ زبان و
ويژگيهاي
قومي خود
ايراني شدند.
مردم بومي
اين سرزمين
هم در موطن
قديمي خود
باقي مانده و
كم و بيش با
مهاجرين
مخلوط شدهاند.
زبان فارسي
دري نيز
بوسيلة
پادشاهان ترك
(غزنويان و
سلجوقيان) از
شمال
افغانستان و
آسياي ميانه (تاجيكها)
به ايران
آمده و زبان
ديوان و دولت
شده و در
سرزمين ايران
و آسياي صغير (تركيه)
گسترش يافته
است.
در
اين مورد
مورخ
ايتاليايي
آلساندرو
بوساني در
كتاب پرسها
مينويسد: در
حالي كه در
غرب ايران
سلاطين شيعة
آلبويه
ادبيات عرب
را ترويج ميكردند،
در شرق ايران
سلاطين سنّي
ترك غزنوي
زبان و
ادبيات فارسي
را رونق
دادند.[18]
با
در نظر گرفتن
مراتب فوق
شايد بتوان
مردم ايالت
فارس را كه
موطن
هخامنشيان و
قوم پارس
بوده، تا
حدودي اولاد
آنها دانست.
مردم قديم
ساير ايالات
ايران مدتي
جزو
امپراطوري
هخامنشي و
بعد از آنها
تابع
سلوكيدها,
اشكانيها و
بالاخره
ساسانيان
بودند.
همچنانكه
اعراب به مدت
چهار صد سال
جزو
امپراطوري
اسلامي
عثماني بودند
ولي خود را
ترك و يا
اولاد عثمان
غازي جَد
تركان
عثماني نميدانند.
به قول مرحوم
دكتر عليشريعتي
قيچي اسلام
به طوري ما را
از گذشته قبل
از اسلام قطع
و جدا كرده كه
امروز زبان,
دين و آداب و
رسوم آنها
به ويژه
هخامنشيان
براي ما
ناآشناست، و
ما هر آنچه
دربارة آنها
آموختهايم،
از منابع
بيگانه بوده
است.
بنا
بر اين
عاقلانه و
عادلانه نيست
كه ما
باستانگرائي
را كه اسلامستيزي
و زردشتيگري
و طرد و دشمني
ساير اقوام
را براي ما به
ارمغان آورده
و به جاي وحدت
ملّي وسيله
اختلاف و
دشمني مردم
مسلمان ما
شده، به
عنوان ركن
اساسي مليت
ايراني قرار
دهيم و آنرا
به زور به
مردم مسلمان
ايران تبليغ
و تحميل
نمائيم.
در
اين جا به
عنوان مثال
نوشتة يكي از
روشنفكران
ملّيگراي
دوران پهلوي
را نقل ميكنيم.
مرحوم دكتر
ناتل خانلري
استاد زبان و
ادبيات فارسي
دانشگاه
تهران و مدتي
هم وزير كشور
كابينة
اسلاله اعلم
بود.
او
در مقدمة
كتاب
زبانشناسي و
زبان فارسي
چنين ميگويد:
وطن
من اين
سرحدّات
سياسي مصنوعي
نيست, هرجا كه
فارسي صحبت
ميكنند،
ميهن من است!
يعني به جاي
آذربايجان,
كردستان و
خوزستان
ايران, شمال
افغانستان و
تاجيكستان
وطن ايشان
است. دكتر
خانلري
شاگرداني
دارد كه اغلب
آنها كم و
بيش از افكار
او پيروي ميكنند.
در اينجا
سئوالي پيش
ميآيد كه
اگر فرمايشات
استاد فقيد
را ترك
زبانان, كرد
زبانان, عرب
زبانان و
تركمنان
ايران هم به
عنوان اصول
وطنخواهي
بپذيرند و
ميهنشان را
حوزة زبانهاي
مادري و قومي
خود بدانند،
آن وقت تكليف
كشور ما چه
خواهد شد و
وطن مشترك ما
كجا خواهد
بود و يا اگر
اعراب و
ترکان خارج
از ايران به
همين شيوه
سرزمين ايران
را قسمتي از
خاک ميهن خود
بدانند، چه
برخوردي بايد
با آنان
داشته باشيم.
در
زمان رضاشاه
مبلغين رژيم
ميكوشيدند
انديشه و
احساسات پان
ايرانيستي را
به صورت
شاهپرستي
درآورند و
شعار «خدا- شاه-
ميهن» به شعار
رسمي دولتي
تبديل شد و به
جاي سرود
ملّي ايران
سرود
شاهنشاهي
انتخاب شد كه
صبح و شام همهجا
حتّي در
سينماها
خوانده ميشد.
اركان
ملّيت ما
بايد مشتركات
ما باشد،
يعني وطن (ايران),
اسلام, تاريخ
بعد از اسلام
كه تا امروز
تداوم داشته
و تاريخ
مشترك همه
ايرانيان است,
و همچنين
احساس
همبستگي و
خواست
همزيستي با
هم و آيندة
مشترك. البته
ملّت بزرگ
ايران بايد
يك زبان
مشترك (فارسي)
رسمي داشته
باشد، ولي به
مانند
كشورهاي آزاد
و پيشرفته
چند زباني (سوئيس,
بلژيك,
كانادا و...)
زبانهاي
ساير اقوام
ايراني (ترکي،
کردي، عربي،
ترکمني ...)
همچنانكه در
قانون اساسي
ما تا حدودي
پيشبيني
شده، بايد در
مدارس تدريس
شود تا هم ستم
ملّي از بين
برود و هم ضمن
ريشهكن كردن
بيسوادي،
مردم زبانهاي
يكديگر را
بهتر بفهمند.
جريان
باستانگرائي
و
ناسيوناليسم
آريائي با
تكيه بر زبان
فارسي به
عنوان ركن
اساسي وحدت
ملّي به علت
نديده گرفتن
و حتي دشمني
با اقوام
غيرفارس (تركستيزي
و عربستيزي)
كه اكثريت
ايرانيان را
تشكيل ميدهند
و همچنين به
علت دشمني با
اسلام كه دين
و فرهنگ بيش
از نود و نه
درصد
ايرانيان است
و بيش از هزار
و سيصد و
پنجاه سال
اساس وحدت و
يكپارچگي ما
را تأمين
نموده و ما را
به شكل ملّت
واحد درآورده
است، بالاخره
به شكست
انجاميد و
انقلاب
اسلامي پاسخي
به تمامي اين
افكار و
اقدامات ملّيگرايانه
و
باستانگرايانه
فاشيستي بود
كه بيپايه و
اساس بودن آن
را ثابت كرد.
حقيقت
امر اين است
كه فرهنگ
امروزي ما با
تلفيق فرهنگ
ايراني كه
مجموعهاي از
فرهنگهاي
اقوام اين
مرزوبوم است (نه
يك قوم ويژه) و
فرهنگ اسلامي
شكل گرفته و
هويت و مليت
ايراني را
تشكيل داده
است.
ناگفته
نماند كه
زبان فارسي
يكي از
زيباترين و
شيرينترين
زبانهاي
دنياست و
شايد بهترين
زبان براي
سرودن شعر
باشد. زبان
فارسي قرنها
محمل عشق و
عرفان و پيامآور
محبت و دوستي
و زيبائي
بوده و با نيروي
محبت و عرفان
دل تركان و
پادشاهان ترك
و مغول و
ديگران را
تسخير كرده و
زبان دربار
پادشاهان ترك,
هند (بابريها)
و ايران,
عثماني و مصر (مماليك)
و مردم با
احساس اين
كشورها بوده
و كوتاه سخن،
زبان دل ما
بوده و هست.
متأسفانه در
زمان حاكميت
پهلويها
تحميل به زور
و تحقير و
جريمه جاي
محبت را گرفت
و در نتيجه
زبان فارسي
تا حدودي
شيريني سابق
خود را از دست
داد.
متأسفانه
حالا هم ملّيگرايان
افراطي ميخواهند
به همان شيوة
دوران پهلوي
زبان فارسي
را از دل ما
خارج كنند و
به زور به حلق
ما فرو ببرند!
جاي
تعجب است كه
اكثريت قريب
به اتفاق
بنيانگذاران
باستانگرائي
و
ناسيوناليسم
آريائي ترك و
يا ترك
تبارند و يا
غيرفارس،
مثلاّ
آخوندزاده,
جلالالدين
ميرزاي قاجار
پسر
فتحعليشاه,
ميرزا ملكمخان
(ارمني) و در
نسل بعد,
سيدحسن تقيزاده,
حسين كاظمزاده
ايرانشهر
تبريزي, دكتر
محمود افشار,
سيد
احمدكسروي,
ابوالقاسم
آزاد مراغهاي,
تقياراني,
ملكالشعراء
بهار (گرجي
تبار
جديدالاسلام),
تيمورتاش,
داور رضازاده
شفق, فروغي (يهودي
تبار), ميرزا
رضاخان افشار
بكشلو, دكتر
جواد شيخ الاسلام
زاده, يحي
ذكاء و...
اين
در حالي است
كه شاهنشاه
آريامهر
پهلوي دوّم!
در كتاب خود
وقتي كه از
پدرش تعريف
ميكند، وي
را برخلاف
پادشاهان
قاجار كه از
نژاد ترك
بودند، از
خانوادة اصيل
ايراني ميشمارد.[19]
يعني قاجار
كه از تركان
ايراني و يا
به قول بعضيها
ايرانيان تركزبان
بودند، به
نظر شاهنشاه
ايران از
نژاد ترك
بوده و از
خانوادة اصيل
ايراني
نبودند.
بنابراين
شاهنشاه!
ملّيگراي ما
بمانند ديگر
ملّيگرايان
افراطي تركان
ايراني و
حتّي پايهگذاران
ملّيگرائي و
پان فارسيسم
را هم ايراني
نميدانند.
البته به زعم
خودشان حق هم
دارند، چون
آنها ايراني
را معادل
فارس ميدانند
و مانند
دكترخانلري
غيرفارس را
ايراني نميدانند.
البته در
مورد نوابغ و
پادشاهاني كه
كارهاي بزرگ
انجام داده و
در تاريخ
صفحات زريني
براي خود و
ايران باز
كردهاند،
استثناء قائل
شده و آنها
را ايراني
فارس تبار ميخوانند
و ترك بودن آنها
را انكار ميكنند،
مثلاّ در
مورد فارابي (ابوُ
نصر محمد ابن
محمد ابن
طرخان ابن
اوزلوق),
سهروردي (شيخ
اشراق) نظامي
گنجوي, مولوي,
عراقي، شاه
اسماعيل,
نادرشاه و... .
در
خاتمه كلام
سخنان خود را
اين گونه
خلاصه مينمايم:
ملّيگرائي
اروپائي
معمولاّ به
فاشيسم و
ديگرستيزي ميانجامد.
هرچند در
كشورهاي حوزة
بالكان و
كشورهاي عربي
ملّيگرائي
سبب تجزيه
امپراطوري
عثماني و
استقلال اين
كشورها گرديد,
ولي بعد از
تشكيل دولتهاي
ملّي, خود آنها
دربارة اقليتهاي
قومي شيوة
استبداد و
سركوب را پيش
گرفتند كه
بهترين نمونههاي
آن را ميتوان
در عراق در
مورد كردها و
تركان كركوك
و يا در يونان
و بلغارستان,
در مورد
تركان
باقيمانده در
آن كشورها
مشاهده كرد.
در تركيه نيز
وضع اسفانگيز
كردها داستان
ديگري دارد.
بنا بر اين
ناسيوناليسم
اروپائي سكه
اي است که يك
رويش
آزاديخواهي و
استقلالطلبي
و روي ديگرش
فاشيسم و
ديگرستيزي و
سركوبگري است.
اين
ضربالمثل
فرانسوي را
يكبار ديگر
در اينجا
تكرار ميكنم:
وطنخواهي
عشق به خوديهاست
و
ناسيوناليسم
نفرت از
ديگران است.[20]
در
پايان از
خداوند ميخواهم
همة افراد
ملت ما را
مانند هميشه
در پناه خود
نگه دارد و
تخم نفاق را
كه دشمنان
ايران و
اسلام براي
تأمين منافع
استعماري خود
در سرزمينهاي
اسلامي با
تبليغ
ناسيوناليسم
قومگراي
افراطي كاشته
و پرورش دادهاند،
از ميان ما
بردارد و به
جاي آن محّبت
و وفا را در
ميان ما
ايرانيها
استوار و
استوارتر
سازد تا در
ساية «وحدت
كلمه» و وحدت (در
كثرت) به
زندگي بهتر و
سعادت واقعي
دست يابيم.
زنده
باد ايران-
زنده باد
اسلام.
[3]-
بيگدلو, رضا.
باستانگرائي
در تاريخ
معاصر ايران-
نشر مركز،
تهران 1380
[4]-
همان.
[5]-
همان.
[6]
-
پورپيرار,
ناصر- 12قرن
سكوت. تهران
[7]
-
به نظر عدهاي
از
دانشمندان
معاصر، قسمت
عمدة ترکان
از قبل از
ميلاد در
ايران به
ويژه
آذربايجان
سکونت
داشتند.
[8]-
بيگدلو,
رضا.
باستانگرائي
در تاريخ
معاصر ايران.
[9]-
همان.
[10]
-
جلائيپور,
حميدرضا.
كردستان. علل
تداوم بحران
آن پس از
انقلاب
اسلامي.
تهران 1372.
[11]
-
بيگدلو. رضا. ص
64.
[12]
-
ريچارد فراي.
عصر زرين
فرهنگ ايران.
ترجمة مسعود
رجبنيا
[13]
-
ايرج افشار,
نامههاي
لندن، ص. 192 (تقيزاده-
ح)، به نقل از
رضا بيگدلو.
[14]-
پدر تقيزاده
اهل اردوباد
آن سوي ارس
بود كه ملّيگرايان
افراطي آن
ناحيه را
اران مينامند
و اهالي آنجا
را ايراني
نميشمارند!
[15]
-
رضا بيگدلو.
باستانگرائي
در تاريخ
معاصر ايران.
[16]
-
خامهاي،
چهارچهره. ص. 2-211.
[17]
-
خاطرات
ارشيرجي. ص. 148
[18]
- Alessandro
Bousani The Persians, Elek
Books Ltd., چاپ
لندن- 1971
ترجمه
از
ايتاليائي
به انگليسي
به وسيلةJ.
B. Donne
[19]
-
رضا بيگدلو. ص.
249.
[20]
- Patriotisme est l’amour
des siens. nationalisme
est la haine des autres.
پان
فارسیستها و «ژنتیـــک»
نقدی
بر فرضیهء
مازیار
اشرفیان بناب
یازار:
حسن سولدوزلو
مقدمه
در
تاریخ 22 خرداد 1385،
یعنی درست پس
از قیام
سراسری
تورکان ایران
علیه اهانت
روزنامهء
ایران و در
شرایطی که ذهن
مردم به شدت با
سوالات قومی
مشغول بود، خبرگزاری
ایسنا خبری
کوتاه را
منتشر ساخت
که علیرغم ردّ
و بدل شدن در
گروههای خبری
آذربایجانی،
عملا در
لابلای حجم
عظیم اخبار
بازداشتهای
فعالان تورک
به فراموشی
سپرده شد. به
طور خلاصه،
ماجرا از این
قرار بود که یک
«محقق آذری
زبان» به نام «مازیار
اشرفیان بناب»،
توسط
تحقیقات
ژنتیک ریشهء «ژنتیکی»
واحدی را برای
ساکنان «فلات
ایران» کشف
کرده است.
از
آنجائیکه پان
فارسیستها
نیز کلمهء «ایران»
را «سرزمین
آریائیان»
میدانند و «آریائی»
را نیز مترادف
با «فارس»
تفسیر
میکنند، این «کشف»
برای آنان به
این معنی بود
که علم ژنتیک
فارسها را
صاحبان اصیل
ایران دانسته
است!
هر
چند احتمال
دارد که وقتی «امنیت
ملی» ایران در
بحرانی ترین
شرایط خود
قرار داشته،
عزیزان پان
فارسیست برخی
جعلیات «ژنتیکی»
را برای حفظ «تمامیت
ارضی» ضروری
دیده باشند؛
ولی جهت
آمادگی برای
مجادلات آتی و
نیز پاسخ به
شبهات مطرح
شده، در حدّ
وسع خود به نقد
این فرضیه از
دو منظر «زبانشناسی»
و «ژنتیک» می
پردازیم.
اولین
نکته ای که نظر
پان
فارسیستها را
به «مازیار
اشرفیان بناب»
جلب کرده، «آذری»
بودن وی است که
باعث شده تا بر
روی فرضیهء وی
مانور بیشتری
داده شود. «مازیار
اشرفیان بناب»
40 سال دارد و
متولد «تهران»
است؛ یعنی باز
هم با یک «مانقورد»
دیگر روبرو
هستیم که از «آذری»
بودن فقط
پسوند «بناب»
را یدک می کشد
و در بزرگترین
کارخانهء
آسیمیلاسیون
جهان، یعنی
تهران تولید
شده است.
با
جستجوی اسم «مازیار
اشرفیان بناب»
در اینترنت (چه
با الفبای
عربی و چه با
الفبای
انگلیسی) مشخص
میشود که به
طور کلّی
سایتهائی که «مازیار
اشرفیان بناب»
یا فرضیهء او
را می شناسند،
سه دسته هستند:
1)
دایره
المعارفهائی
که توسط «داوطلبان»
ویرایش
میشوند؛ مثل «ویکی
پدیا»،
2)
سایتهائی پان
آریانیستی
مثل «جبههء
پان آریان»،
3)
وبلاگهای
جدید
الاتاسیس پان
فارسیستی؛
مثل «شمس
تبریز» (ShamsTabriz.blogfa.com)
یعنی
اینکه فرضیهء
«مازیار
اشرفیان بناب»
حتّی 5 ماه پس
از انتشار،
طرفداری در
جهان علم
ندارد، و فقط
پان
فارسیستها
هستند که آنرا
در بوق و کرنا
دمیده اند.
فرضیهء
«مازیار
اشرفیان بناب»
می گوید:
ساکنین
فلات ایران از
یک ریشه
هستند، «حتي
هزاران سال
قبل از اين كه
نامي از
ايران
يا اقوام
آريائي در
ميان بوده
باشد»
و
صراحتاً
تاکید میکند
که:
«تاريخ
مدون دقيق و
قابل اعتمادي
در خصوص اين
وقايع جمعيتي [مهاجرت
آریائیها، یا
حتی وجود آنها]
در دست نيست»
تا
اینجا،
مازیار
اشرفیان بناب
نه تنها هیچ
کمکی به
فرضیهء «نژاد
آریا» نمیکند،
بلکه قصّه های
مهاجرت «آریائی»ها
را که ظاهراً
در منابعی مثل
اوستا مذکور
است، اکیداً
زیر سوال می
برد. همانطور
که بارها
دربارهء «منشاء
فرضیه نژاد
آریا» بحث شده(1)،
صحبت از «نژاد»ی
به این اسم،
سالهاست که
اعتبار خود را
از دست داده و
این اصطلاح
تنها در
زبانشناسی
کاربرد دارد.
بحث
اوّل:
زبانشناسی
از
آنجائیکه پان
فارسیستها «ایران»
را «سرزمین
آریائیها» و
به معنی «سرزمین
مردمان اصیل و
نجیب» می
دانند، لازم
است که این
کلمات را از
منظر
زبانشناسی
فارسی و تورکی
تحلیل کنیم.
در
فارسی، کلمهء
«ایران» را
میتوان چنین
تجزیه کرد: «
ایران = ایر + ان ».
در
«فرهنگ عمید»
مقابل کلمهء «ایر»
چنین نوشته
شده است: ایر
یعنی «آلت
تناسلی
مردانه» (البته
با عرض معذرت)،
همچنین پسوند
«ان» نیز علامت
جمع است به
معنی «ها».
به
این ترتیب
معنی کلمهء «ایران»
در فارسی
میشود «مردها».
همچنین
لازم به
یادآوری است
که کلمات «آری»
و «آریکا»
همواره در
کتیبه های
هخامنشی به
معنی «شورش» و «شورشی»
آمده و ربطی به
«اصالت و
نجابت» ندارد.
اما
از منظر
زبانشناسی
تورکی، قضیه
کاملا متفاوت
است. در زبان
تورکی فعل «آریتماق/
آریتلاماق» به
معنای «زدودن
ناخالصی و پاک
کردن» است؛
همچنین به
زنبور عسل
میگویند «آری»
یعنی «زنبور
پاک»، پس
کلمهء «آری» در
زبان تورکی
یعنی «پاک»(2).
از
طرف دیگر،
کلمهء «ایران»
در تورکی به سه
جزء تقسیم
میشود: « ایی + ار +
ان ». دوستانی
که با تورکی
استانبولی
آشنا هستند،
میدانند که در
این شاخه از
زبان تورکی،
کلمات معادل «خوب/
بد» عبارتند
از «ایی/ کؤتو».
به عبارتی «ایی»
در تورکی یعنی
«خوب». کلمهء «ار»
در تورکی به
معنی «مرد» و
پسوند «ان» هم
پسوند مکان
است. پس به طور
خلاصه:
«ایی»
یعنی «خوب»
«ار»
یعنی «مرد»
«ان»
یعنی مکان(سرزمین)
در
نتیجه:
ایران
= ایی ار ان = سرزمین
مرد خوب
انصافاً
اتیمولوژی
فارسی بهتر
میتواند از
عهدهء معانی
کلمات «ایران»
و «آریا»
بربیاید یا
تورکی؟ از
آنجائیکه
عزیزان پان
فارسیست
نتوانسته اند
توضیحی قابل
قبول (یا
آبرومندانه)
برای معنی این
دو کلمه
بیابند، معنی
تورکی آنها را
سرقت کرده و به
جای معنی
فارسی جا زده
اند!
بحث
ژنتیک
تاریخچهء
علم «ژنتیک» با
نام «گریگور
مندل» و از سال 1865
آغاز میشود. «کروموزومها»
برای اوّلین
بار در 1903 کشف
شدند، در 1956
کروموزومهای
انسانی به طور
صحیح شماره
گذاری شد و در
سال 2003 «پروژهء
ژنوم انسانی»
با دقت 99/99 درصد
تکمیل گردید.
به این ترتیب،
روشن است که
ژنتیک (خصوصا
ژنتیک انسانی)
علمی نوپاست،
هنوز در
مرحلهء «فرضیه»پردازی
قرار دارد و
صحبت از «نظریه»
و «دکترین» و «پارادایم»
برای آن بسیار
زودهنگام است.
هرچند همین
فرضیه های
معدود ژنتیک
نیز با
انتقادات
متعدد
مواجهند، اما
به طور کلی در
برههء کنونی،
سه «علامت
ژنتیکی» مورد
بررسی
متخصصان این
علم قرار
میگیرد:
الف) میتوکوندریال
DNA
که
از
مادر به ارث
میرسد و شامل
گروههای زیر
است:
1)
هاپلوگروپ
های(3) اروپائی H,
I, J, K, T, U, V, W
و X
؛
2)
هاپلوگروپ
های آسیائی
A,
B, C, D, F, G, M و
Z
؛
3)
هاپلوگروپ
های آفریقائی
L1,
L2
و L3.

ب) کروموزوم
Y
که از پدر به
ارث میرسد و از
گروههای
آفریقائی I
، II
و III
و گروههای
آسیائی VI
تا X
تشکیل میشود؛
دودمانهای
اروپائی همگی
واریاسیونهائی
از این گروهها
هستند(همین
نکتهء به ظاهر
کوچک، تا دهها
سال مخالفت
گروههای
نژادپرست و
نئونازی غربی
برخواهد
انگیخت). [هاپلوگروپ
های اروپائی 1،2،3،9،21،22
و 25؛
هاپلوگروپ
های آسیائی 4،10،12،16
و 28؛ و
هاپلوگروپ
های آفریقائی 6،7
و 8]

ج)
کروموزومهای
غیرجنسی یا Autosome.
در
بین سه علامت
ژنتیکی فوق، نه
تنها
کروموزومهای
غیرجنسی به
دلیل جامعیّت
از اعتبار
بیشتری
برخوردارند،
بلکه
میتوکوندریال
DNA
و کروموزوم Y
نیز
خود خالی از
اشکال نیستند.
به نظر «اندرو
ج. کلارک»،
استاد
بیولوژی
دانشگاه
پنسیلوانیا، «ژنهای
روی ژنوم
میتوکوندریال
یا کروموزوم Y
آشکارا به شما
اجازه
نمیدهند که
تاریخچهء
جمعیت را
استخراج کنید»(4).
حال معلوم
نیست که چرا «مازیار
اشرفیان بناب»،
زحمت بررسی
این علامت
ژنتیکی مهم را
به خود نداده (شاید
به این دلیل
بوده که
فرضیهء او را
تائید نمی
کرده است).
لازم
به ذکر است که
در علم ژنتیک، فاکتورهائی
مثل «گروههای
خونی» غیرقابل
اعتماد
دانسته
میشوند.
همچنین در این
مقاله به مبحث
«خوشه های
ژنتیکی»
نمیپردازیم.
مشاهده
میشود که
علائم ژنتیکی میتوکوندریال
DNA
و
کروموزوم
Y،
جوامع انسانی
را در سه گروه
اصلی آسیائی،
اروپائی و
آفریقائی
طبقه بندی
میکنند و هر یک
از گروههای
اصلی، به گروههای
فرعی جدا
میشوند که
مشخصهء آنها حروف
و اعداد
لاتین است. پس
اگر بخواهیم
در فلات ایران
نیز گروهی از
انسانها را
مشخص کنیم،
باید از همان
علامتگذاری
ژنتیک
دربارهء
گروههای اصلی
و فرعی
استفاده کنیم
و به عبارت
دیگر، در
تقسیم بندی
ژنتیک چیزی به
اسم «ژن
ایرانی» وجود
ندارد (چه
برسد به «نژاد
آریائی»، «نژاد
پارس»، یا حتی «نژاد
تورک»).
همچنین،
مهمترین
نکتهء فرضیهء
«مازیار
اشرفیان بناب»
آن است که وی، فقدان
«تمایز ژنتیکی»
بین ساکنین
فلات ایران را
نفی کنندهء
وجود «اقوام» فارس
و آذري [تورک] و
لر و بلوچ و
توركمن میداند.
سوال اینجاست
که اساساً «ژنها»
چقدر در تعریف
«قومیت» دخالت
دارند، تا فرض
یکی بودن آنها
بتواند به نفی
وجود اقوام
بیانجامد؟
مهمترین
پارامترهای
مشخص کنندهء «قومیت»
عبارتند از:
1)
زبان
2)
دین
3)
تاریخ
4)
آداب
و رسوم
5)
نژاد
از
پنج فاکتور
فوق، چهار
فاکتور در
علوم انسانی (زبانشناسی،
جامعه شناسی و
تاریخ) مورد
بحث قرار
میگیرند و فقط
فاکتور «نژاد»
است که با علوم
تجربی سر و کار
دارد. اثبات
احتمالی
فرضیهء «مازیار
اشرفیان بناب»
هیچ تاثیری در
نفی یا اثبات
چهار فاکتور
اول قومیت
ندارد و
نمیتواند هم
داشته باشد،
چون اساساً
ماهیت
تحقیقات وی با
ماهیت چهار
فاکتور اول
متفاوت است.
یعنی اگر کسی
نتیجهء
فرضیهء «مازیار
اشرفیان بناب»
را در علوم
انسانی موثر
بداند، «مثل
آنست که
بخواهد لیتر
و متر را باهم
جمع کند!» (5)
تنها
در بررسی
فاکتور پنجم
یعنی «نژاد»
است که فرضیهء
«مازیار
اشرفیان بناب»
محلّی از
اعراب می یابد.
بارها گفته
ایم که از
دیدگاه نژادی
و بر اساس
نظریهء جامع «بلومباخ»
(6)، گروههای
انسانی از نظر
نژاد به پنج
دسته تقسیم
میشوند:
1)
نژاد
سفید قفقازی
2)
نژاد
زرد
3)
نژاد
سیاه
4)
نژاد
آمریکن
5)
نژاد
مالائی
واضح
است که در
جغرافیای
مورد نظر «مازیار
اشرفیان بناب»
یعنی «فلات
ایران» و
نواحی متصل به
آن، تنها سه
نژاد سفید و
زرد و سیاه
وجود دارند،
پس موارد 4 و 5 را
کنار
میگذاریم.
حال
اگر تقسیم
بندی نژادی (سفید،
سیاه و زرد)
بلومباخ را با
تقسیم بندی
ژنتیکی (اروپائی،
آفریقائی و
آسیائی)
مقایسه کنیم،
مشاهده میشود
که باز هم پان
فارسیستها
نمیتوانند(یا
نمیخواهند)
درک کنند که «گروههای
نژادی (و ژنتیک)
بر گروههای
زبانی (و قومی)
منطبق نیستند».
آنان «تورک
بودن» را
مطلقاً معادل
با «زرد بودن»
میدانند و
غافلند از
اینکه که
همانطوریکه
حوضهء تاثیر
زبان فارسی
تاجیکهای «زرد»
را در بر دارد،
حوضهء نفوذ
زبان تورکی هم
میتواند
آذربایجانیان
«سفید» را شامل
شود.
علت
دیگر جذابیّت
این فرضیه
برای پان
فارسیستها در
یک جمله از «مازیار
اشرفیان بناب»
نهفته است: «جمعيت
آذري زبان
ساكن در فلات
ايران ريشه
ژنتيكي
مشتركي با
اقوام ترك
زبان ساكن در
كشور
تركيه و
اروپاي شرقي
ندارند».
پان
فارسیستها
میپندارند که
با این «کشف»،
پیوند تورکان
ایران با
تورکان
تورکیه فاقد
وجاهت خواهد
شد. علیرغم
اینکه اختلاف
نژادی بین
تورکان
آذربایجان و
تورکیه (حتی به
فرض وجود)
مربوط به
گروههای فرعی
ژنتیک و زیر
گروههای نژادی
خواهد بود، نه
گروههای اصلی،
چهار
فاکتور دیگر
قومیّت نیز
برای همیشه به
قوّت خود باقی
اند و از
آنجائیکه در
حوضهء علوم
انسانی قرار
دارند، نفی
آنها برای پان
فارسیستها
عملاً غیر
ممکن خواهد
بود.(7)
منابع
و توضیحات
1)
رجوع
کنید به: «دادنامهء
آذربایجان»،
علیرضا
اردبیلی، سایت
تریبون؛ و یا «موج
جدید بحثهای «نژادی»،
رسول
همدانلی، سایت
دورنا
2)
رجوع
کنید به http://www.Polyglot.az
3)
«هاپلوتیپ»
عبارتست از
ساختار
ژنتیکی یک
کروموزوم
منفرد. «هاپلوگروپ»ها
گروههای
بزرگی از «هاپلوتیپ»ها
هستند که
میتوانند
برای تعریف
اجتماعات
ژنتیکی به کار
روند و معمولا
جهت گیری
جغرافیائی
دارند.
4)
http://www.sitesled.com/members/racialreality/genetics.html
5)
این
تعبیر را از
نوشتهء استاد
محترم دکتر
ضیاء
صدرالاشرافی
به امانت
گرفته ام؛ به
نقل از «جنبش
دانشجوئی
آذربایجان»،
ویژه نامهء
نشریهء آراز،
دانشگاه
تبریز.
6)
http://www.free-definition.com/Race.html
7)
در
کنار همهء
احتجاجات
فوق، یک سوال
ساده تا ابد به
قوت خود باقی
خواهد ماند:
اثبات «هم ریشه بودن ساکنین فلات ایران»، واقعاً به محکوم شدن چه کسی می انجامد، «پان تورکها» یا پان فارسیستها؟ بر اساس فرضیهء «مازیار اشرفیان بناب»، فرض میکنیم (و فقط فرض میکنیم) که ما با فارسها «برادریم». این چه برادری است که برادر «ژنتیک» خود را «خر» یا «سوسک» میداند؟ یا این چه برادری است که حقوق اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برادر «خونی» خود را انکار و پایمال میکند؟ و این چه برادری است که...
نوشته:
Joya
Blondel Saad
ترجمه:
اکبر شيخ
زاده ـ
تورنتو
برگرفته
از کتاب
"The
Image of Arabs in Modern Persian Literature"*
برخلاف
مردها، فروغ
نه تنها
نيازي به
اظهار وجود
تاريخي خود
به عنوان «ايراني»نميبيند،
بلکه نيازي
هم به عرب
ستيزي براي
اثبات خويش
ندارد. در
شعرهاي فروغ،
عرب يا
ايراني
نميبينيد،
تنها انسانها
را ميبينيد
فروغ
نيز همچون
هدايت، چوبک
و نادرپور به
اسلام
اعتقادي
نداشت و در
شعرهاي «عروسک
کوکي» و «دلم
براي با غچه
ميسوزد» از
اسلام انتقاد
ميکند، اما
برخلاف هدايت
يا چوبک،
انتقادش از
اسلام، به
عنوان يک
نهاد ايراني
است، و نه يک
نهاد بيگانه
يا عرب
به
طور کلي،
ديدگاه زنان
شاعر و
نويسنده
ايراني،
برخلاف
ديدگاه هاي
غرب گرايانه
و
نژادپرستانه
مردهايي چون
جمالزاده،
هدايت، چوبک،
اخوان ثالث،
نادرپور و
جلال آل احمد
است. زنان
هرگز از واژه
هاي«آريايي،
و يا «سامي»
استفاده
نميکنند و
تنوع نژادي و
قومي را
ميپذيرند در
حالي که براي
مردها، «ايراني
بودن» يعني«فارسي
بودن»(البته
بسياري از
نويسندگان
مرد ايراني
هم هستند که
تنوع نژادي
را ميپذيرند،
مثل صمد
بهرنگي، رضا
براهني و يا
غلامحسين
ساعدي)
بني
آدم اعضاي
يکديگرند (سعدي،
شاعر قرن
سيزدهم)
عرب
در بيابان
ملخ ميخورد،
سگِ اصفهاني
آبِ يخ
ميخورد(ضرب
المثل فارسي)
هويت
ايراني، در
ادبيات مدرن
فارسي ـ از
ابتداي
پيدايشش ـ
نقش مهمي
داشته است.
برخي
از نويسندگان
و شاعران
ايراني،
منجمله
محمدعلي
جمالزاده،
صادق چوبک،
مهدي اخوان
ثالث، و نادر
نادرپور در
تبيين شخصيت
ملي خويش،
عرب ها را
عياري معکوس
از کاراکتر
خود فرض
نموده اند:
بعضي هاشان
از نظر نژاد
يا زبان، و
برخي ديگر از
نظرگاه مذهب،
تاريخ و يا
فرهنگ.
اين
عيار معکوس(The
Arab Other)،
ضمنا حکم
نوعي«استعاره»
هم دارد،
براي بيان
جلوه هاي
ديگري از
ايراني بودن،
از قبيل نگرش
اسلامي يا
غربيِ ايراني
ها به زندگي،
و يا هنگام به
تصوير کشيدن
ساير ويژگي
هاي زندگي
ايراني، که
شاعر يا
نويسنده، به
دليل اختناق،
قادر به
انتقاد از
آنها نيست:
مثلا انتقاد
از رژيم
سلطنتي.
اما،
تبيين هويت
ملي، صرفا يک
دلمشغولي«ادبي»
نبوده و در
سرتاسر قرن
بيستم در
تمام سطوح
زندگي ايراني
ها جريان
داشته است. در
واقع، رشد
ناسيوناليسم«ايراني»
در قرن ۱۹ و ۲۰
ميلادي در
گفتمانهاي
سياسي و ادبي
در ايران را
ميتوان بخشي
از پروسه
آفرينش
ايدئولوژيک «ملت»
ناميد(تئوري Benedict
Anderson).
آندرسون
معتقد است يک«ملت»
را نميتوان
صرفا با
استفاده از
يک سري
معيارها و
تعاريف«موهوم»
و «خارجي» و يا
يکسري حقايق «فراهستي»
اجتماعي
تبيين کرد. در
عوض، «ملت»
نوعي اجتماع
سياسي آرماني
است، مقوله
اي است«ابداعي»
و «حساب شده».
بنابراين،
آثار ادبي،
نه تنها آينه
اجتماع، بلکه
مهمتر از آن،
بخشي از
گفتمان
ايدئولوژيک
آفرينش هويت «ملي»
و «ايرانيت» و
نيز«ايرانيت
مدرن» به شمار
ميروند.
گفتمان
ناسيوناليست
ايراني، از
اين رو،
وظيفه تبيين
و فرموله
کردن«ايران
به عنوان يک
ملت و قوم» و «ناسيوناليزم
ايراني» را
پيش روي خويش
قرار داد: يکي
از روش هاي
شناسايي خويش
به عنوان«من
ايراني»،
همانا
شناسايي«من
ديگر»(مثلا من
غربي، اسلامي
يا عرب)،
براساس زبان،
نژاد، تاريخ،
فرهنگ، مذهب
و يا
ايدئولوژي
است.
از
اين رو، شاهرخ
مسکوب، «من
ايراني» را در
مقابل «آن عرب»
گذارده، و
ايراني بودن
را در «فارسي
سخن گفتن» و «تاريخ
ماقبل اسلام»
ميداند.
منوچهر
دراج، «مذهب
شيعه» را يکي
از ارکان
اصلي ايراني
بودن دانسته
و«من ايراني»
را در مقابله
با«من غربي(غيراسلامي)»
تبيين ميکند.
البته
معيارهاي اين
دو انديشه،
بر دو درک
کاملا متفاوت
از
ناسيوناليزم
استوارند.
لئون
پلي آکف،
الگوي
ناسيوناليزم
غربي را،
براساس«اسطوره
هايي با مبدأ
مشترک» تعريف
ميکند که
معيارهاي «زبان
شناختي» آنها
بعدا براي
اثبات«نژاد»
به کار رفته،
و «عصر طلايي»
يک ملت را
همانا بازگشت
او به گذشته
هاي فرهنگي،
زباني و «اصالت
نژادي» اش
ميداند(که
البته تمام
اين ويژگي ها
تبادل پذيرند).
در
واقع، ايده
هاي
ناسيوناليستي
و
نژادپرستانه
غربي، بويژه
پيدايش
نژادهاي «آريايي»(آلمان)
و «سامي» همپاي
يکديگر به
وجود آمدند.
زيرمايه اصلي
نژادپرستي،
همانا اعتقاد
به «اصالت
نژادي» است،
يعني همان
اصالتي که
ناسيوناليزم
غربي را
تغذيه کرده و
نهايتا
ناسيوناليزم
مبتني بر «تنوع
قومي» را
ناديده
ميگيرد. مسکوب،
ايراني بودن
را در همين
چارچوب تعريف
ميکند، يعني
همان تعريفي
که خاندان
پهلوي از
ناسيوناليزم
داشت.
منوچهر
دراج،
ايراني بودن
را در چارچوب
آلترناتيو«ايدئولوژي
اسلامي» که در
دهه ۱۹۶۰،
۱۹۷۰ ميلادي
در ايران رشد
کرد تعريف
ميکند: نوعي
ديدگاه «اسلامي»
و نه «ناسيوناليستي»،
که هم اينک در
جامعه امروزي
ايران تحت
حکومت جمهوري
اسلامي به
کار ميرود.
همين
نوع نگرش به«منِ
ايراني» در
مقابله با«منِ
عرب يا منِ
غربي» در
گفتمان هاي
ادبي هم به
کار رفته اند:
در
کتاب«فارسي
شِکَر است» محمدعلي
جمالزده، «فارسي
با ايراني
بودن»
همانقدر
مترادفند که «عرب»(يا
فرانسوي يا
آذربايجاني)
با «خارجي». هر
چند که
جمالزاده
اسلام را از
ارکان هويت
ملي ايراني
ميداند، اما
تحجر اسلامي
و يا عرب زدگي
را هم به
مهميز انتقاد
ميکشد. او «منِ
عرب» را
مترادف
خرافات مذهبي
و تحجر
دانسته، و«منِ
ايراني» را «فارسي
و مسلمان»
ميداند. ولي
عليرغم اينکه
جمالزاده از
همان مدل
فکري
ناسيوناليستي
غربي در
ابراز
ديدگاهش بهره
برده، اما
نژادپرستي
غربي را
حمايت نميکند.
صادق
هدايت
از «منِ عرب»
بيزار است و
تنفر خود را
از اسلام، به
عنوان ديني
عربي، اعلام
ميدارد. او در
کتابهاي«اطاعت
کورکورانه» و «پروين
دختر ساسان»
عربها را
موجوداتي سيه
چرده، کثيف،
مريض، زشت،
نادان، خشن و
بي آزرم
توصيف ميکند.
علاوه بر آن،
هدايت،
ايرانيان
مسلمان
امروزي را
نيز آدم هايي
فاسد و
رياکار
ميداند. صادق
هدايت، تنها،
ايراني هاي
دوران ساساني
را جذاب،
شجاع، باهوش،
بافرهنگ، و
با فضليت و
هنرمند
ميخواند.
هدايت،
گذشته قابل
ستايش ماقبل
اسلام ايران،
يعني دوران
زرتشت را«عصر
طلايي» ايران
ميداند و
معتقد است که
هويت واقعي
ايرانيان، که«آريايي
ها»ي هند هم در
آن شريک
بودند، توسط
اعراب مسلمان
و مهاجم
نابود شد و
تمدن والاي
ايراني جاي
خود را به
فرهنگ و مذهب
خشن و تشنه به
خون عرب داد.
صادق هدايت
که هميشه از
او به عنوان
يک نويسنده
بسيار حساس و
معتقد به
ارزش هاي
انساني ياد
ميشود، در
واقع، در
اينجا از
ايده هاي
نژادپرستانه
و ضد سامي
پيروي کرده
است. او معتقد
است که
ايرانيانِ«آريايي»
از نظر نژادي
بر عربهاي «سامي»
برتري دارند.
ديدگاه
هاي
ناسيوناليستي
صادق چوبک
تنها تا
حدودي با صادق
هدايت
متفاوتند. او
در کتاب «سنگ
صبور» بي ريشه
گي و از خود
بيگانگي
ايرانيان را
به گردن «تاريخ»
مي اندازد:
عرب هاي
مسلمان، تمدن
عظيم ايراني
را نابود
کرده و
آلترناتيو
بهتري به
جايش
نياوردند. و
نتيجتا،
ايراني ها چه
به صورت فردي
و چه
اجتماعي، به
دليل جدا شدن
از فرهنگ،
هنر و تاريخ
اصيل و واقعي
خويش، تا به
امروز رنج
کشيده اند.
کاراکترهاي
کتاب«سنگ
صبور» چوبک
نيز آدم هايي
نژادپرست و
ضد عرب اند.
چوبک، عربها
و هندي ها را
موجوداتي
رياکار، زشت
و خشن وانمود
کرده در حالي
که «منِ
ايراني» از
دست رياکاري
عربها(از
طريق دين
اسلام) شکست
خورده و فاسد
گشته است چرا
که چوبک رواج
اسلام شيعي
در ايران را
به مثابه،
ابزاري براي
سرکوب و
خفقان
ميپندارد.
اما، در عين
حال،
چوبک شوونيزم
ايراني را
نيز
برنميتابد.
او
حتي زرتشت و
تاريخ کهن
ايران را نيز
قادر به
پاسخگويي
نميداند و تا
آنجا پيش
ميرود که حتي
دين زرتشت را
با اسلام
همجنس شمرده
و هر دو را رد
ميکند. البته
چوبک اسلام
را به دو دليل
رد ميکند: يکي
به دليل«مذهب»
بودنش، که در
ديدگاه چوبک
مذهب قادر به
پاسخگويي به
مشکلات بشريت
نيست، و دوم
به دليل
اينکه اسلام
اساسا دين
عرب است. از
ديدگاه چوبک،
اصولا پاسخي
در دنيا وجود
ندارد و
زندگي اساسا
بي معناست. هر
چند که، از
خود بيگانگي
و سرخوردگي
هستي گرايانه
در نوشته
هايش بر
ذهنيت و
وجدانش مهميز
ميزنند، اما
مقوله هايي
همچون
ايرانيت و يا
عرب ستيزي
نيز همچنان
در ذهنش
پابرجايند.
چوبک آريايي
گرايي را رد
ميکند ولي
نوشته هايش
سرشار از عرب
ستيزي است.
مهدي
اخوان ثالث،
همچون صادق
هدايت،
عربهاي
مسلمان مهاجم
را مسئول
نابودي هويت
واقعي فرهنگي
ايراني ها
دانسته و
هوادار
بازگشت به
گذشته
پرافتخار
فرهنگي
زرتشتي ماقبل
اسلام است: در
کتاب«آخر
شاهنامه»،
انقراض فرهنگ
زرتشتي
ايرانيان در
پي سرنگوني
امپراطوري
ساساني، و
غلبه اسلام
بر ايران، را
علت سقوط
ارزشهاي
ايراني
دانسته و
تنها راه
رهايي را،
بازگشت به «عصر
طلايي» ايران
قبل از اسلام
ميداند.
اخوان، «منِ
ايراني» اصيل
را پاک،
باهوش و زيبا
پنداشته که
توسط«منِ عرب»
دروغين،
تاريک و
شيطاني گشته
است. اخوان
نفوذ«منِ عرب
و اسلامي و
سامي» را بر «ميراث
اجداد آريايي
خودمان»
نکوهش کرده و
بدينسان، با
صادق هدايت
همصدا ميشود
که ايراني ها
و عربها
اساسا دو
نژاد کاملا
متفاوت و
نابرابرند:
يکي آريايي و
برتر، ديگري
سامي و
زيردست .
نادر
نادرپور
عربها و
اسلام را به
عنوان
موجودات و
پديده هايي
بيگانه،
اساسا ضد
فرهنگ و
ارزشهاي
ايراني
ميداند. کتاب«اينجا
و آنجا» همان
تصويري از
عربها را به
ما نشان
ميدهد که در
آثار صادق
هدايت و مهدي
اخوان ثالث:
موجوداتي
وحشي و درنده
خو، و
مهاجماني
بيگانه اند
که تمدن برتر
ايراني را
نابود کردند.
نادرپور به
هنگام به شعر
درآوردن
پديده هايي
غيرمنطقي، ـ
خون و ماه ـ «منِ
عرب» را
تاريک، درنده
خو و ضد بشر
نقش ميکند و «منِ
ايراني» را،
در نقش هاي
آتشِ زرتشت،
آفتاب و
بهار، به
عنوان خالقِ
يک تمدن
روشنفکرانه،
به شعر در مي
آورد.
نادرپور،
اسلام را نه
به دليل مذهب
بودنش، بلکه
به دليل عربي
بودن رد
ميکند، و
بنابراين آن
را متحجر و
خشن ميداند.
در کتاب«اينجا
و آنجا»
نادرپور
استقرار
جمهوري
اسلامي در
ايران را با
پيروزي اعراب
مسلمان بر
امپراطوري
ساساني
مقايسه کرده
و نتيجه
ميگيرد که
اوضاع
امروزين ما،
دنباله و
نتيجه منطقي
و گزيرناپذير
شکست تمدن
مقتدر و «بهتر»
ايراني به
دست عربهاي
بيسواد و خشن
است. از
ديدگاه
نادرپور،
مسلمان دو
آتشه و يا
حامي جمهوري
اسلامي بودن،
به معناي عرب
بوده(و
غيرايراني
بودن) و
نتيجتا«دون
شأن انسان
بودن» است.
نادرپور نيز،
همچون هدايت،
چوبک و
اخوان، ضد
اسلام و ضد
عرب است.
تا
اينجا ديديم
که تمام
مردها
ناسيوناليزم
ايراني را بر
همان مبناي
الگوي
ناسيوناليستي
غربي تعريف
کردند: با
همان مبناي
مشترک اسطوره
اي و همان
تاکيد بر
همبستگي«زباني»
که نهايتا
منجر به
گرايش به تک
نژادي ميشود،
و همگي، به جز
جمالزاده که
فرزند يک
آخوند بود،
عرب ستيزي را
الگو قرار
داده اند.
تمامي آنها«منِ
ايراني» را
روياروي «منِ
عرب» قرار
دادند، و باز
هم همه به جز
جمالزاده، آن«منِ
عرب» همانا«منِ
مسلمان» به
شمار ميرفت.
آثار ادبي
زنان معروف
ايراني، اما،
حکايت
ديگريست:
فروغ
فرخزاد
در اشعارش
کاري به عرب و
ايراني ندارد.
در برخي
آثارش،
مقابله عرب و
ايراني را
مقولاتي ناشي
از تاريخ و
سياست مرد
سالارانه
دانسته که
زنان از اين
دو به کنار
گذاشته شده
اند و به نظر
او، اين
مقابله،
اهميت چنداني
ندارد.
برخلاف
مردها، فروغ
نه تنها
نيازي به
اظهار وجود
تاريخي خود
به عنوان «ايراني»نميبيند،
بلکه نيازي
هم به عرب
ستيزي براي
اثبات خويش
ندارد. در
شعرهاي فروغ،
عرب يا
ايراني
نميبينيد،
تنها انسانها
را ميبينيد.
فروغ نيز
همچون هدايت،
چوبک و
نادرپور به
اسلام
اعتقادي
نداشت و در
شعرهاي «عروسک
کوکي» و «دلم
براي باغچه
ميسوزد» از
اسلام انتقاد
ميکند، اما
برخلاف هدايت
يا چوبک،
انتقادش از
اسلام، به
عنوان يک
نهاد ايراني
است، و نه يک
نهاد بيگانه
يا عرب.
در
شعر«دلم براي
باغچه ميسوزد»
فروغ به همان
اندازه از
مذهب (گناهِ
مادر) انتقاد
ميکند که از
ناسيوناليزم(گناهِ
پدر). در همين
حال، فروغ
تصويرگرايي
اسلامي در
اشعارش را از
يک ديدگاه
مثبت به شعر
ميسرايد،
مثلا در شعر «کسي
که مثل هيچکس
نيست» از
ديدگاه
دختربچه
شاگرد کلاس
سوم دبستاني
در جنوب
تهران.
برخلاف
ساير اديبان
قبلي که نام
برديم، فروغ
به دام کشاکش
هاي
ناسيوناليستي
نمي افتد و
شايد به همين
دليل است که
ديدگاه هاي
ضد اسلامي اش
ضد عرب
نيستند.
براي
طاهره
صفارزاده،
به عنوان يک
مسلمان مومن،
اسلام پديده
اي است
جهاني، و نه
عربي. او در
نوشته هايش،
اول مسلمان
است و بعد
ايراني.
افق
فکريش اسلامي
و
جهانگرايانه
است و نه
ناسيوناليستي.
ايرانيت او(از
لحاظ
جغرافيا،
زبان، فرهنگ
و تاريخ) ملات
و بستر لازمه
را براي
اشاعه افکار
اسلامي اش
تامين ميکند.
مضاف بر
اينکه، در
اشعاري که
درباره ايران
سروده، از
قبيل«بازداشته
ها» و «سفر عشق»،
ديدگاهش
درباره«ايرانيت»
در برگيرنده
ايران
باستان، ساير
ويژگي هاي
ايراني و نيز
ويژگي هاي
اسلامي است.
در
شناسايي يک
ايران«چند
مليتي»
صفارزاده،
ايراني بوده
و فارسي
بودنش را
تنها به
عنوان يکي از
گونه هاي
متنوع قومي
نشان ميدهد و
در اشعارش«آن
عرب» وجود
ندارد. عربها
در اشعار او،
نه به عنوان
يک عرب، بلکه
به عنوان يکي
ديگر از
ستمديدگان
ظاهر ميشوند
و يا به عنوان
برادران
مسلمان.
مهمتر از
اينها،
ديدگاهش در
مورد تاريخ
با ديدگاه
هاي هدايت،
چوبک، اخوان
يا نادرپور
متفاوت است.
«سفر
سلمان» او،
عربهاي
مسلمان مهاجم
به ايران عصر
ساسانيان را
نه به عنوان
اعراب غاصب
ايران، بلکه
به عنوان
مسلماناني که
اسلام واقعي
را به
ايرانياني که
منتظر و حاضر
به پذيرش آن
بودند نشان
ميدهد.
صفارزاده در
اين کتاب،
سلمان را به
عنوان نمادي
از انسان
مسلمان
ايراني به
تصوير ميکشد،
همانگونه که
بلال حبشي
نماينده
مسلمان
آفريقايي، و
شْعيب نمادي
از مسلمان
اروپايي است
که همگي از
هواداران
پيامبر عرب،
حضرت محمداند.
مليت اين
افراد در
اشعار
طاهرزاده فقط
تا آنجا حائز
اهميت است که
صرفا
نمايانگر
کاراکتر
جهانشمولي و
جهانگرايي
اسلام باشند.
صفارزاده،
به جاي تقابل
و کشاکش بين
اعراب و
ايراني ها،
جدال
ايدئولوژيک
با
امپرياليزم و
ماترياليسم
غرب و مقابله
با ايدئولوژي
هاي ضد
اسلامي را به
شعر ميکشد.
نگرش
متفاوتي که سيمين
دانشور از
اعراب در
کتاب هايش
ارائه ميدهد
طرز تلقي
ديگري از «ايرانيت»
را به نمايش
ميگذارد: او
به تنوع
نژادي در
ايران احترام
ميگذارد و در
همان حال
معتقد است
که، در زمينه
هاي اسطوره و
دين، نوعي
همبستگي بين
ايرانيها
وجود دارد. به
اين صورت که
اسطوره هاي
ايراني پيش
از اسلام، با
مذهب اسلام
گره ميخورند
و يک سنتز
فرهنگي به
وجود مي
آورند که اساسا
ايراني است.
در
حالي که
جمالزاده،
يکه و تنها در
ميان آن
مردانِ شعر و
داستان که
قبلا نام
برديم، اسلام
را ميپذيرد ـ
ولي با وجود
اين، «منِ
ايراني» را در
مقابل«آن عرب»
قرار ميدهد.
براي دانشور،
اما، ويژگي
هاي عربي و
ايراني و
اسلامي در
فرهنگ
ايراني،
داراي
کاراکتري
ايراني(و نه
بيگانه)
هستند. در
رمان«سووشون»،
دانشور به
زيبايي«فارسي
شِکَر است»
جمالزاده را
کله پا ميکند(آنجا
که معلوم
ميشود که يک
عرب خبيث در
واقع يک
روحاني بي
وجدان ايراني
است)، و باز
هم، در
داستان«دسيسه
خائن» جايي که
کاراکتر «آقا»
در واقع، هم
ايراني است و
هم مسلمان و
جهانگرا، و
آنجا که زبان
عربي براي
مسلمانانِ
ايراني زباني
غريبه و
خارجي نيست.
دانشور،
مثل
صفارزاده،
برخلاف ايده
هاي مردهاي
اديبي که نام
برديم، تنوع
قومي را
ميپذيرد.
براي دانشور،
ايرانيِ فارس
و ترک و عرب
وجود دارد،
اما «آن عرب»
وجود ندارد.
در
رمان «سووشون»
دانشور عربها
را صرفا به
عنوان عرب
ميپذيرد.
براي او،
همچون
صفارزاده، «آن
ديگري» در
واقع
امپرياليزم
غرب است که،
به باور او،
در ايران در
پوشش رژيم
پهلوي
خودنمايي
ميکند.
ديدگاه
دانشور
متفاوت از
ديدگاه
ناسيوليستي
غربي و
نژادپرستي
مردهاي شاعر
و نويسنده
است.
به
طور کلي،
ديدگاه زنان
شاعر و
نويسنده
ايراني،
برخلاف
ديدگاه هاي
غرب گرايانه
و
نژادپرستانه
مردهايي چون
جمالزاده،
هدايت، چوبک،
اخوان ثالث،
نادرپور و
جلال آل احمد
است. زنان
هرگز از واژه
هاي«آريايي،
و يا «سامي»
استفاده
نميکنند و
تنوع نژادي و
قومي را
ميپذيرند در
حالي که براي
مردها، «ايراني
بودن» يعني«فارسي
بودن»(البته
بسياري از
نويسندگان
مرد ايراني
هم هستند که
تنوع نژادي
را ميپذيرند،
مثل صمد
بهرنگي، رضا
براهني و يا
غلامحسين
ساعدي.)
جالب
اين که
ناسيوناليزم
در ايران،
بيشتر ايده
اي است
مردانه، شايد
به اين دليل
که تاريخ و
سياست در
ايران اکثرا
در دست مردها
بوده ولي به
طور کلي
اصولا
ناسيوناليزم
غربي اساسا
مفهومي
مردسالارانه
داشته است.
اتهامات
تخلف جنسي که
هدايت ميزند،
تصاويري که
چوبک از
ازدواج هاي
ميان نژادي
در کتاب هايش
مي آفريند، و
توجه خاصي که
آل احمد به
مسئله جنسيت
عربها و
زيبايي(يا
زشتي) زنهاي
عرب در نوشته
هايش دارد و
يا اشاره آل
احمد به
مردهاي عرب
تحت عنوان «عربها»(يعني
معيارش مليت
است)، ولي همو
به زنان عرب
ميگويد«زنها»(معيارش
جنسيت است)،
تماما از
همان الگوي
غربي
ناسيوناليزم
ـ يعني اصالت
نژادي ـ نشأت
ميگيرد.
اصالت نژادي
در اصالت
جنسي واژه
پردازي ميشود(که
زنها دارند و
مردها آن را
اجرا ميکنند)،
و روابط جنسي
ميان نژادي
ناقض اين هر
دو هستند.
*
From"The Image of Arabs in Modern Persian Literature" by Joya
Blondel Saad(1996, University Press of America, Lanham, Maryland $28.50) Pages
127-132
نقش
جنبشهای ملی
دمکراتیک
در
مبارزه با
نژادپرستی
در ایران

یونس
شاملی
ازتاریخ
نوین ایران که
با انقلاب
مشروطیت آغاز
می گردد، کمی
بیش از هشتاد
سال می گذرد.
اما کشتی
تحولات
دگرگون سازی
که با آن
انقلاب آغاز
شده بود، با
کودتای رضا
میرپنج که کمی
بعد خود را
پادشاه
خواند، به گل
نشست و ایران
در هشتاد سال
اخیر بر پاشنه
استبداد کهن
چرخید.
صعود
خاندان پهلوی
بر اریکه قدرت
در ایران، جدا
از استمرار
استبداد
سیاسی دوران
خان خانی وعقب
ماندگی های
اقتصادی و
اجتماعی،
فاکتور عقب
مانده دیگری
بر معادلات
سیاسی فرهنگی
ایران افزود و
بر فلاکت و
نابسامانی در
کشور عمق
بیشتری بخشید.
با به قدرت
رسیدن رضا
شاه، بتدریج
سیاستگذاری
در ایران، نه
برپایه
واقعیتهای
اتنیکی و ملی
در ایران که
ساختاری چند
ملییتی و چند
زبانه بود،
بلکه بر
پاشنهء درک
موهوم
نژادپرستانه
با برپائی یک
دولت تک زبانه
که بر لولای
زبان فارسی می
چرخید، به
گردش درآمد و
ضمن این گردش
به انهدام
زبانها و
فرهنگهای
غیرفارسی
موجود در
ایران پرداخت.
به
تدریج
استفاده از
زبانهای
غیرفارسی در
مجامع رسمی
تعطیل شد و حتی
استفاده از
زبانهای دیگر
موجود در
ایران، یعنی
ترکی، کردی،
بلوچی و عربی،
مستوجب
مجازات نیز شد.
در آذربایجان
استفاده از
زبان ترکی در
مدارس توسط
کودکان در
دوره رضا شاه
مستوجب
جزاهای نقدی و
فیزیکی بود. به
تدریج که از
حاکمیت منحوس
پهلویها می
گذشت، از سویی
توهین و تحقیر
ملیتهای
غیرفارس صورتی
علنی تری به
خود میگرفت و
از سوی دیگر به
اصطلاح برتری
زبان و فرهنگ
فارسی که بر
بنیاد
نژداپرستانه
استوار بود،
برخرابه های
تحقیر و توهین
ملیتهای
غیرفارس برپا
میشد. در این
رابطه تمامی
مقاومتهای
مردمی در هم
کوبید می شدند
و بویژه
حاکمیت ملی در
آذربایجان و
کردستان که به
تشکیل حکومت
ملی بین
سالهال 1325/1324 در
آن مناطق موفق
شده بودند به
نحو هولناکی
درهم شکسته شد.
نتیجه
شوم چنین
سیاستی در
حکومت 56 ساله
پدر و پسر
پهلوی، علی
رغم تصور صوری
و ظاهر بینانه
اغلب
روشنفکران و
سیاسی کاران
از چپ تا راست
در ایران، نه
تنها استقرار
بی چون و چرای
استبداد
سیاسی، بلکه
نهادینه کردن
نژادپرستی
موهوم آریایی
در مناسبات
داخلی و حتی
خارجی ایران
بود. فراموش
نشده است که
جشنهای منحوس
به اصطلاح 2500
ساله بر خرابه
های فقیرترین
مردمان این
کشور در مناطق
بلوچستان،
عربهای اهواز
و کردستان و
بالاخره
آذربایجان و
برای تحقیر و
منکوب آنان
برپا شده بود.
این گنداب
امروز بی
شرمانه، مایه
افتخار بعضی
از این مدعیون
به اصطلاح
ایران پرست
است.
با
انقلاب
جمهوریت در
بهمن ماه 1357،
دیگر جاده
برای برپایی
یک دولت تک
زبانه کاملاً
آماده شده بود.
چرا که
نژادپرستان
در دوران
حاکمیت
پهلویها با
سرکوب مردم و
گسترش همه
جانبه سیاست
آسیمیلاسیون
در میان
ملیتهای
غیرفارس در
ایران جاده را
چنان هموار
ساخته بودند
که ظاهراً
زحمت زیادی
لازم نبود که
قدرتمدارن
تازه به
اقتدار رسیده
بر مبنای
نژادپرستی
فارسی و
همقطاران
خودباختهء
غیرفارس آنها
بتوانند دولت
جدید برآمده
از انقلاب
مردم را، حتی
بدون اینکه
اندکی در
تصورشان به
ایران چند
ملیتی و چند
زبانه
بیاندیشد،
دولت تک زبانه
را، آنچنان که
از پیش پایه
ریزی شده بود
بدون
کوچکترین
تغییری دنبال
کرده و همچنین
اینبار به
دلیل سقوط
رهبری انقلاب
57 به دست
روحانیت
فارس، فاکت
دین باوری نیز
بر دولت مداری
قبلی افزوده
شد. یعنی
استبداد خالص
سیاسی در دوره
پهلویها
جای خود را در
بعد از انقلاب
57 به استبدادی
با ماهیتی
مذهبی داد،
اما ماهیت
نژادپرستانه
دولت جدید،
اگر چه در
بحرانهای
سالهای اول به
قدرت رسیدن
جمهوری
اسلامی از
دیده ها پنهان
ماند، اما
بتدریج وجود
خود را با
سرکوب جنبش
ملی کردستان،
ترور رهبران
جنبش ملی
ترکمن، سلاخی
اعراب ایران
در جنوب توسط
ژنرال مدنی، و
سرکوب حزب خلق
مسلمان که
حیاتش در
ایران و بویژه
آذربایجان به
پلورالیسم
سیاسی جان
تازه ایی داده
بود، تثبت کرد
و این همه
نشان از آن
داشت که خشم
ونفرت
فروخفته مردم
نسبت به
استبداد تازه
به دوران
رسیده تنها در
مذهب و
استبداد
مذهبی آن
نهفته نبود،
بلکه کاخ ظلم
جدید، بر
بنیاد
استبداد
مذهبی از یکسو
و دیکتاتوری
نژادی از سوی
دیگر برپا شده
بود.
حوادث
یک دهه گذشته
در گوشه و کنار
ایران، و جوش و
خروش مردمان
در
آذربایجان،
کردستان،
بلوچستان،
ترکمن صحرا و
اعراب اهواز
در طرح
مطالبات ملی
فرهنگی خود،
همه و همه
نشانگر
بیداری این
مردمان نسبت
به سیاست
تحقیر و توهین
علیه ملیتهای
غیرفارس توسط
جمهوری
اسلامی و هم
فکران آنان در
اغلب احزاب
چندین ده نفره
اپوزوسیون
فارس است. همین
احزاب چند
نفره و یا
چندین ده نفره
و در یک مورد
چند هزار
نفره، البته
منبع تغذیه
عظیم و
وسیعی در
افکار عمومی
مردم فلک زدهء
ایران دارند
که پدر
تاجدارشان
پهلوی ها و سپس
پوزوسیون
کنونی یعنی
جمهوری
اسلامی با
تبلیغ و ترویج
اندیشه برتری
جویانه نژادی
فارس، برای
آنان فراهم
ساخته است.
نگاه
کنید به طرح
پیشنهادی
برای همایش
اتحاد
جمهوریخواهان
ایران جهت حل
مسئله ملی در
ایران. این طرح
پیشنهادی با
قانون اساسی
جمهوری
اسلامی مو نمی
زند. این
همسانی چه
چیزی غیر
از رخنه
میکروب
نژادپرستی
پنهان و آشکار
در نزد مدعیان
دمکراسی و
پلورالیسم را
نزد
اپوزیسیون
فارس ایران
نشان میدهد؟
اندکی
توجه به فعل و
انفعالات
سیاسی در مرکز
ایران که به
رهبری
اپوزیسیون
فارس (احزاب و
گروههای
سیاسی به
اصطلاح
سراسری) در
داخل و حتی
خارج انجام
میگیرد، نشان
میدهد که هیچ
امیدی به این
اپوزیسیون
برای ایجاد
دگرگونی های
اساسی در نظام
سیاسی ایران
وجود ندارد.
اپوزسیون به
اصطلاح
ایرانی و در
واقع
اپوزیسیون
فارس ایران،
در شرایط
کنونی بشدت
منزوی و دور از
مردم به
فعالیتهای
حاشیه ایی خود
ادامه میدهد و
عمداً انگیزه
حرکت های
بیرونی خود را
مدیون جنبش
دانشجویی در
ایران است.
البته ناگفته
نماند که،
حرکتهای
اعتراضی در 8
مارس (روز زن)،
اول ماه می (روزکارگر)
و یا اعتصابات
کارگران شرکت
واحد و یا
معلمین که همه
و همه
اعتراضاتی
صنفی هستند به
چشمان خسته و
کم سوی به
اصطلاح
اپوزیسیون
سیاسی ایران (اپوزیسیون
فارس) رمقی
میدهند و آن را
به واکنش می
کشانند. این در
حالی است که
ارتباط این
اپوزیسیون با
آن حرکتهای
اعتراضی
تقریباً در حد
صفر است. بخش
چپ اپوزیسیون
فارس نجات خود
را در گرو
حرکتهای
دانشجویی و یا
اعتصاب
معلمین،
اعتراضات روز
کارگر و روز زن
و غیره در داخل
جستجو می کند و
بخش راست این
اپوزیسیون که
هیچ امیدی
برای دگرگونی
از درون نمی
بیند و حتی
تحولات درون
ایران را در
سمت و سوی نگرش
خود نمی یابد،
در کریدورهای
مراکز
قدرتهای
جهانی به
دنبال
سرنگونی این
حکومت توسط
امریکا و
شرکاء آن است.
تاسف
بار تر این که
عموماً قطار
اپوزسیون
فارس که
همواره خودش
را "اپوزیسون
ایران" و یا "اپوزیسیون
سراسری" می
خواند،
استعداد
بازتولید
استبداد
سیاسی و
استمرار
دیکتاتوری
نژادپرستان
فارس در آن به
شدت بالاست.
دمکراتیزاسیون
احزاب و
گروهها و حتی
شخصیتهای
سیاسی فارس در
ایران البته
با کش و
قوسهایی در
جریان است. اما
این جریان
هنوز در آغاز
راه است. عناصر
دمکرات در
میان فعالین
سیاسی فارس
البته که وجود
دارد، اما در
مقایسهء این
بخش با کل بدنه
آن اپوزیسیون
بخش خیلی
ناچیزی از آن
را تشکیل
میدهد. اگر این
مشکل را با
فرهنگ و
استعداد عقب
ماند در میان
توده های عامی
را در هم
آمیزیم،
متوجه
هولناکی
تحولی که
اپوزیسیون
ایران (فارس)
در سودای
دستیابی به آن
است، بیش از
پیش آشکار
خواهد شد. به
همین سبب باز
متاسفانه اگر
تحولات سیاسی
ایران را از
منظر این بخش
از اپوزیسیون
ایران، یعنی
اپوزیسیون
فارس، بنگریم
ممکن است
نتیجه تمامی
جانفشانی های
جنبشهای
کارگری، زنان
و دانشجویان
تنها به
برپائی
هیولای
استبداد و
دیکتاتوری
نژادپرستانهء
دیگری که اینک
در حال زخم
خوردن از جنبش
های ملی
دمکراتیک
متعلق به
ملیتهای
غیرفارس است،
منجر شود. در
فراسوی
رسوبات مانده
از گذشته و
وجود زمینه
های باز تولید
یک دیکتاتوری
دیگر تمامی
خلقهای ایران
و از آن جمله
خلق فارس برای
چندمین بار در
تاریخ جدید
قربانی نظامی
خواهند بود که
نژاد را برتر
از انسان
میداند و
دمکراسی را که
آرمان مرحله
ایی تمامی
مردمان ساکن
ایران است
قربانی
دیکتاتوری
نژادپرستانه
بخشی ناچیز از
جامعه فارس و
از
خودبیگانگان
غیرفارس آنان
بکنند.
مبارزه
با نژادپرستی
یک معیار
دمکراتیک
حاکمیت
سیاسی در
ایران با هر
نامی در هشتاد
سال اخیر بر
طبل استبداد
سیاسی و
دیکتاتوری
نژاد آریایی
برای خلق فارس
از یکسو و
اعمال همه
جانبه سیاست
آسیملاسیون (ازخودبیگانگی)
برای خلقهای
غیرفارس
کوبیده است.
این سیاست که
در واقع
میکروب
برترجویی
فارسی است،
خواه ناخواه
افکار عمومی
ایران را به
درجه بالائی
مسموم کرده
است. به نظر
میرسد که
گرایشات راست
سیاسی بطور
آگاه و
متاسفانه
جریانات چپ در
جامعه فارس
ایران بطور
بخشاً بطور
ناخودآگاه از
این مسمومیت
در امان
نمانده اند.
البته در این
میان گرایشی
که خود را در
قالب فعالین
سیاسی و
فرهنگی می
نمایاند در
حال نقب زدن به
افکار عمومی
مسموم موجود و
چالشی در سمت و
سوی دمکراسی
دارد، خود را
نشان
میدهد.
در
سوی دیگر،
گرایشان و
جریانات
سیاسی متعلق
به ملل تحت ستم
در ایران را
داریم که با
ضعف و قوتهایی
در سمت و سوی
دمکراسی و
علیه
نژادپرستی
خود را سازمان
داده اند. یکی
از پایه های
اساسی جنبش
ملی دمکراتیک
آذربایجان که
خود را در
خرداد گذشته
به شکل آشکاری
نمایاند،
ضدیت با
نژادپرستی
فارس بود که در
قالب شعارهای
"مرگ بر
آپارتاید"، "مرگ
بر فاشیسم"
خود را نشان
داد. جنبشهای
ملی دمراتیک
متعلق به
کردها،
بلوچها،
عربها و
ترکمنها نیز
همواره برای
آزادی و علیه
شونیسم و
نژادپرستی
بوده اند.
با
این وجود
دامنهء توطئه
و فریب در این
عرصه بشدت
بالاست. زمانی
که شعارهای
جنبش ملی
دمکراتیک
آذربایجان
علیه نژادپرستان
فارس در
جمهوری
اسلامی بالا
گرفت،
نژادپرستان
در اپوزیسیون
آن را شعاری
علیه خلق فارس
تبلیغ کردند!
عجیب تر
اینکه، درجه
مسمومیت
جامعه از
برتری جویی و
نژادپرستی به
قدری بالاست
که
نژادپرستان
وطنی
میتوانند
میان مفاهیمی
آشکارا
متفاوت مثل "نژادپرستان
فارس" را با "ملیت
فارس" کنار هم
قرار دهند و
مبارزه علیه "نژادپرستی
فارس" را
مبارزه علیه "ملیت
فارس" جا
بزنند و از این
طریق با فریب
اذهان عمومی
به مقاصد شوم
خود دست یابند.
در صورتیکه
ملیت فارس
همچون دیگر
ملیتهای
ایران فلاکت
استبداد
سیاسی و نژادی
را بر پیکر
همهء روزه
زندگی خود لمس
می کند.
برای
روشن شدن این
مسئله میتوان
آلمان و یا
سوئد را مثال
آورد. مبارزه
با
نژادپرستان
در آلمان و یا
مبارزه علیه
نژادپرستی در
سوئد یکی از
پایه ایی ترین
اصول شناخته
شدهء تمامی
احزاب و
سازمانهای
سیاسی است و
مردم آلمان و
سوئد در این
مبارزه بزرگ و
دمکراتیک
همراه و
شریکند. اما
وقتی در ایران
سخن از مبارزه
با
نژادپرستان
فارس و حذف
آپارتاید
فرهنگی از
نظام سیاسی
ایران پیش می
آید،
نژادپرستان
ایران، به
دلیل مسمومیت
افکار عمومی،
این مبارزه
بزرگ و
دمکراتیک را
مبارزه علیه
ملیت فارس و یا
مبارزه علیه
ایران جلوه گر
میسازند، تا
بتوانند
مبارزه
استراتژیک
علیه
نژادپرستی در
ایران را عقیم
بگذارند.
بنابراین
مبارزه علیه
نژادپرستی و
آپارتاید
فرهنگی در
ایران، عین
مبارزه برای
دمکراسی است.
چرا که بدون
مبارزه با
مظاهر
برترجویی
اتنیکی و
نژادی ابداً
نمیتوان به
دروازه های
آزادی و
دمکراسی
نزدیک شد. به
همین دلیل
روشن و ساده
نیز مبارزه
علیه
نژادپرستی
فارسی در
ایران امروز
یکی از
معیارهای
مبارزه برای
دمکراسی و
عدالتخواهی
است. در این
مبارزه
بایستی تمامی
خلقها نقش
مشترکی داشته
باشند و
اتفاقاً همین
مبارزه مشترک
زمینه های
دوستی و تفاهم
بیشتر میان
خلق فارس را با
دیگر خلقهای
تحت ستم ایران
فراهم می سازد
و سوء زن
احتمالی
موجود در میان
ملیتهای
ایران را در
این مبارزه
مقدس علیه
نژادپرستی
برطرف می سازد.
بایستی به
فریب استفاده
از واژه ایران
به عنوان نام
مستعار فارس
پایان داد و
ایران را
آنگونه که هست
پذیرفت.
بنابراین
آینده ایران
تنها در گرو
همیاری و
همبستگی
دمکراتیک و
آزادانهء
تمامی
ملیتهای
ایران تحت نام
و هویت ملی و
فرهنگی خود
آنهاست.
دور
از واقعیت
نیست که گفته
شود؛ جنبش ملی
دمکراتیک
آذربایجان
حرکتی است
علیه
نژادپرستی و
در سمت و سوی
گشایش و
دمکراسی در
ایران، و جالب
است که اینبار
باز
آذربایجان،
به دلیل
جایگاه ویژهء
آن در جنبش
سیاسی ایران،
برای نجات
مردم از
منجلاب
دیکتاتوری،
نژادپرستی،
فقر و عقب
ماندگی پا پیش
گذاشته است. خاموشی
مشعل جنبش ملی
دمکراتیک
آذربایجان،
خاموشی مشعل
آزادی و
دمکراسی در
ایران فرداست.
این را تاریخ
دقیقتر توضیح
خواهد داد.
2007-06-23
www.turkiran.com