ماشااله رزمی

 

رابطه زبان با سیاست

و مساله زبان‌های غیرفارسی در ایران

به تازگی 287 نفر از روشنفکران آذربایجانی طی نامه سرگشاده ای تحت عنوان « فردا خیلی دیر است » خطاب به نمایندگان مجلس شورای اسلامی از آنا ن خواسته اند که با توجه به خواست عمومی مردم آذربایجان برای رسمیت یافتن زبان ترکی،  نمایندگان مجلس با تصویب لایحه ای نسبت به« اجرائی کردن حقوق زبانی » اقدام نمایند.  قبل از این نیز،  صدها نامه و طومار از طرف دانشگاهیان،  بازاریان،  معلمان،  اصناف و کارگران و سابر اقشار وطبقات برای اجرای اصول 15 و 19 قانون اساسی به سران جمهوری اسلامی نوشته شده است ولی این بار نامه سرگشاده به نمایندگان مجلس در آستانه انتخابات دوره هشتم مجلس بمعنی آن است که نمایندگان دوره هشتم باید برای رسمی نمودن و آموزش زبان ترکی متعهد باشند.

در نامه تصریح شده است که زمان حل مساله بدست خودمان فرا رسیده است و گرنه فردا خیلی دیر خواهد شد.  این جمله یبانگرانفجاری بودن شرایط ویک اعلان خطر جدی است ولی جمهوری اسلامی همچنان با زبان های غیر فارسی در ایران برخود امنبتی دارد و رشد آگاهی ملی و تغییر شرایط منطقه ای و جهانی در وضعیت گلوبالیزاسیون را در نظر نمی‌گیرد و با توسل به زور حل مساله ملی از راههای دموکراتیک را روز بروز مشکل تر می‌سازد.

به غیر از سران جمهوری اسلامی،  بعضی ازروشنفکران ایرانی نیز اهمیت سیاسی مساله زبانهای غیرفارسی را درست درک نمی‌کنند و بسیاری از آنان مساله زبان را در ایران حل شده می‌دانند و بحران زبان فارسی را قبول ندارند و از خود نمی‌پرسند که چرا در نیم قرن اخیر هیچ اثر ادبی فارسی که ارزش ترجمه شدن بزبان‌های دیگر را داشته باشد خلق نشده است ؟ و اگر« ترکان پارسی گو» نظیر رضا براهنی،  غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی نبودند،  سرمایه زبان فارسی در دوران معاصر از این هم که هست کمتر می‌بود.

زبان و سیاست بصورت جدانشدنی بهم پیوند خورده‌اند.  نفی یا عدم درک این رابطه ناگسستنی توسط حکومت وبخش بزرگی از روشنفکران ایرانی،  یکی از عوامل تشدید بحران فرهنگی – سیاسی در کشور و فاصله گیری فزاینده غیرفارسها از فارسی زبان هاست.  در یک جامعه چند فرهنگی نظیر ایران،  تلاش برای جدا نشان دادن زبان از سیاست،  اگر از روی نا آگاهی نباشد،  بمنظور سرپوش گذاشتن بر ستم فرهنگی موجود است.

در ظاهر امر بغیر از پان‌ایرانیست های افراطی،  هیچکس نه در اوپوزیسیون و نه در حکومت مخالف آن نیست که اقلیت‌های ملی بزبان مادری خود تحصیل بکنند ولی هیچکس هم حاضر نیست در عمل لا اقل مواد قانون اساسی فعلی را به اجرا بگذارد.

سیاست گزاران فرهنگی کشور از بکار بردن اصطلاح « سیاست زبانی » خود داری می‌کنند زیرا می‌ترسند که ستم فرهنگی عیان گردد و انحصارزبانی از دستشان خارج شود.  در حال حاضر سیاست رسمی حکومت مرکزی اینست که هویت ایرانی را با « زبان فارسی و مذهب شیعه » تعریف و تثبیت کند ( ایرانیت و اسلامیت ) و این یعنی نفی زبانها و ادیان دیگر و در نتیجه نفی حقوق اولیه انسانی و حقوق شهروندی اتباع کشور.

دولت و سیاست فرهنگی آن نقش تعیین کننده در بالندگی و یا انحطاط فرهنگی کشور دارد.  دستگاه دولت در دوران مادر دورانی که آموزش و پرورش عمومی شده است – عظیم ترین نهاد فرهنگ ساز در کشور است.  یک ارزیابی کارشناسانه از سیاست فرهنگی – زبانی تعدادی از کشور های جدید التاسیس نشان می‌دهد که تنها با برنامه ریزی و سرمایه گذاری دولت بوده که زبان های،  مجاری،  فنلاندی،  چک،  استونی و هبروی اسرائیلی تجدید حیات یافته و مدرن شده اند.  آخرین نمونه کردستان عراق است که طی ده سال اخیر زبان کردی در آنجا به زبان دانشگاهی تبدیل شده و هم اکنون کردی زبان تحصیل در دانشگاه صلاح الدین است.

سیاست زبانی برای زیر ساختهای دولتی،  ساختار خود دولت و ارگانهای فرا دولتی ضروری است.  بدون یک سیاست زبانی روشن،  کل نهاد های یاد شده ناقص و بحران زا خواهند بود.

کسانی که می‌خواهند اهمیت زبان را تا حد یک وسیله مکالمه و ارتباط گیری ساده پائین بیاورند نتایج تحقیقات روانشناسی و نوروبیولوژیک راکه در طول قرن بیستم در سراسر جهان انجام گرفته و هم اکنون نیز ادامه دارد،  نادیده می‌گیرند.  زبان فقط چند هزار کلمه با تلفظ خاص نیست بلکه دنیائی است که موجود پیچیده ای بنام انسان در آن زندگی می‌کند.

زبان هویت فرد و جامعه ای است که فرد در آن کار وزندگی می‌کند،  هویت جریحه دار و تحقیر شده خشونت گراست،  وقتی زبانی از بین برده می‌شود،  تاریخ،  فرهنگ و جامعه ای که حول آن زبان بوجود آمده بود از بین می‌رود و بدینسان با از بین رفتن یک زبان،  بخشی از میراث فرهنگی تمام بشریت از بین می‌رود.

زبان کارا ترین سلاح تسلط بر یک جامعه نیز می‌باشد و اگر غیر از این بود ضرورت نداشت که هنگام صحبت کردن از زبان از اصطلاحات نظامی استفاده شود.  یکی از سیاست های مشخص جمهوری اسلامی از روز بقدرت رسیدن آن،  مبارزه با « تهاجم فرهنگی» غرب بوده است ولی خود جمهوری اسلامی درعمل با تبعیض و سرکوب نسبت به فرهنگهای غیرفارس در ایران،  آشکار ترین نوع تهاجم فرهنگی را درداخل کشور پیش برده است.

تلاش برای ساختن یک زبان،  یک ملت،  یک دولت در ایران کثیرالملله با توسل بزور طی 83 سال گذشته ناموفق بوده است زیرا واقعیت تنوع زبانی - فرهنگی ابران نا دیده گرفته شده است و اکنون نامه روشنفکران آذربایجانی بیانگر آنست که نفی و انکار و سرکوب نتوانسته زبان های غیر فارسی را از بین ببرد و برعکس هرچه زمان می‌گذرد حقانیت زبان مادری بیشتر می‌شود و از تاریخی که به پیشنهاد بنگلادش،  سازمان ملل متحد روز بیست یکم فوریه را روز زبان مادری اعلام کرده است،  هر سال در چنین روزی مراسم باشکوهی در آذربایجان،  کردستان،  خوزستان و بلوچستان و ترکمن صحرا ترتیب داده می‌شود و زبان شناسان و مورخین و جامعه شناسان سخنرانی نموده و خواهان رسمیت یافتن زبان مادری شان می‌شوند.

ملت سازی و دولت سازی با زبان زور حتی اگر در کوتاه مدت عملی بنظر برسد در دراز مدت امکان ناپذیر است.  در دوره استعماری،  اولین کار استعمارگران،  نفی زبان و هویت مردم کشور مستعمره و ترویج زبان استعماری در میان اهالی بومی بوده است.  ملل مستعمرات را،  اقوام و فرهنگ آنان را خرده فرهنگ می‌نامیدند.  تعداد میسیونر ها،  سربازان و کارمندان مستعمرات نسبت به جمعیت بومی بسیار ناچیز بود ولی پایه های اداری و قضائی و آموزشی آن جوامع را با زبان استعمارگران می‌گذاشتند و تسلط خود را تضمین می‌کردند اما بعدا بمحض بیداری این ملت ها،  زبان ملی،  کارا ترین سلاح مبارزه علیه استعمارگران می‌شد.

بعنوان مثال زمانی که الجزایر مستعمره فرانسه بود کتابهای درسی بزبان فرانسه بود ودر این کتابها می‌نوشتند که الجزایری ها فرانسویان مسلمان هستند و پدرانشان گلواها بوده اند و این وارونه کردن تاریخ بود زیرا زمانی که در قرون اولبه مسیحیت،  جوامع کوچک و پراکنده گل ها در جنگل های فرانسه امروزی بصورت کاملا ابتدائی زندگی می‌کردند،  شمال آفریقا مرکز تمدن پیشرفته ای بود و دهها دانشمند بزرگ که افتخار یشریت هستند فقط از منطقه قبایلی الجزایر بر خاسته اند که سنت اگوستین بزرگترین فیلسوف مسیحیت یکی از آنهاست در قرون وسطی نیز ابن رشد ها و ابن خلدون ها از این منطقه بر خاسته اند.

فرانسوی‌ها تاریخ شمال آفریقا را خوب می‌دانستند ولی سیاست استعماری ایجاب می‌کرد که برای حفظ تسلط خودشان از مردم بومی هویت زدائی کنند.  عین همین سیاست را رضا شاه تحت عنوان مبارزه با خان خانی بزور سرنیزه در مورد ایرانیان غیر فارس بکار بست و اکنون جمهوری اسلامی همان سیاست را بویژه در مورد آذربایجان بکار می‌بندد و از طریق کل سیستم آموزشی کشور می‌خواهد بمردم بقبولاند که ترک نیستند و آذری آریائی هستند و این در حالی است که صدها هزار نفر در شهر های آذربایجان به خیابان ها می‌ریزند و فریاد می‌زنند "هارای هارای من تورکم "

بلحاظ منطقی،  برسمیت شناختن و تقویت زبان های غبر فارسی در ایران تنها را ه تقویت و نگهداری خود زبان فارسی در دراز مدت نیز می‌باشد زیرا هر زبانی برای بقای خود احتیاج به زبانهای همنشین دارد تا با بده و بستان با آن زبان ها،  خودرا نوسازی کند و گسترش یدهد.  با لغت سازی های بی مورد نیز زبان تکامل نمی‌یابد چنانکه ترجمه اصطلاحات و ابزار الکترونیکی بفارسی سره به غنای فارسی کمک نکرده و فقط توانسته است فاصله زبان فارسی را با زبانهای همریشه اش در افغانستان و تاجیکستان بیشتر کند.

در حال حاضر در افغانستان بعلت عقب ماندگی ودر تاجیکستان بخاطرکمی جمعیت،  خلاقیت فرهنگی جدی وجود ندارد تا کمکی بزبان فارسی باشد ولی زبان ترکی در کشور های ترک زبان و زبان عربی در کشور های عرب زبان در حال خلاقیت و مدرن شدن هستند وتیراژ کتابها به صد ها هزار می‌رسد و نویسندگان آنان مانند اورهان پاموک در ترکیه و نجیب محفوظ در مصر جایزه ادبی نوبل می‌گیرند.  ترکان و اعراب ساکن ایران از این پیشرفتها الهام می‌گیرند و اگر زبان مادری شان در ایران رسمیت داشته باشد و تدریس شود می‌توانند تاثیرات سازنده بر خود زبان فارسی داشته باشند چنانکه در گذشته داشته اند.  کردی،  بلوچی و ترکمنی نیز تحت تاثیر برادران همزبان خودشان در آنسوی مرزها قرار دارند و زبانشان تنها در فولکلور خلاصه نمی‌شود بلکه علمی و مدرن می‌گردد.  حکومت هرگز نخواهد توانست با جمع آوری آنتن های ماهواره ای و فیلتر گذاشتن برارتباطات اینترنتی مانع تبادل فرهنگی غیر فارس ها با همزبانان خودشان در کشورهای همسایه گردد.  انقلاب انفورماتیک و شاهراههای ارتباطاتی مرز نمی‌شناسند.

همه زبان های موجود در ایران،  مهر ونشان خودرا برزبان فارسی زده اند اند زبان شناسان بیش از هشت هزار کلمه ترکی در زبان فارسی شناسائی کرده اند که بسیاری از آنها کلمات کلیدی زبان هستند و عربی نیز علیرغم داشتن ریشه مستقل،  آنقدر با فارسی در آمیخته است که فارسی را جزئی از خود کرده است چنانکه ایرج میرزا خطاب به ادبای زبان فارسی گفته است :

آن کسانی که خدای ادبند

ریزه خوار کلمات عربند

اما چرا زبان فارسی بعد از مشروطیت زبان رسمی شده و رو در روی سایر زبان های رایج در ایران قرار می‌گیرد

و بنام زبان مشترک به زبان جانشین تبدیل می‌شود ؟

آشکار است که این امر یک تصمیم سیاسی بوده و مطلقا به قوی و ضعیف بودن زبان ربطی نداشته است کما اینکه در آنزمان زبان ترکی در امپراطوری عثمانی کاملا تکامل یافته و زبان اداری، علمی و فلسفی بود و تمام روشنفکران عصر مشروطیت بزبان ترکی مسلط بودند و شدیدا تحت تاثیرجنبش مدرنیته در عثمانی قرار داشتند ولی زبان فارسی در دوره سعدی و حافظ درجا زده بود.  سرکوبی زبان های غبر فارسی با بقدرت رسیدن رضاشاه شروع شده است ولی زمینه های آن از دوره مشروطه فراهم شده بود،  قبل از جنگ اول جهانی،  ایران توسط سه امپراطوری محاصره شده بود و یکی از دلایلی که ایران مستعمره کامل نشده و ایرانیان زبان مستعمراتی نیاموخته اند،  رقابت قدرتهای بزرگ با همدیگر بر سر تصاحب کامل ایران بوده است.  امپراطوری روس در شمال،  امپراطوری عثمانی در غرب و امپراطوری انگلیس در جنوب و شرق قرار گرفته بودند ودولت ایران برای مصلحت سیاسی زبان فرانسه را بعنوان زبان آموزش عالی انتخاب کرده بود ومعلمان فرانسوی در دارالفنون تدریس می‌کردند.  آموزش این زبان در دبیرستانها و مدارس عالی تایعد از کودتای 28 مرداد سال 1332نبز ادامه داشت چون اگر زبان یکی از قدرتهای همسایه در برنامه آموزشی گذاشته می‌شد همسایه دیگر سهم خود را طلب می‌کرد،  چنانکه روسها و انگلیس ها با قرارداد وثوق الدوله در سال 1307 ایران را بین خود تقسیم کرده بودند.

زبان فرانسه با اینکه در دوره ناپلئون زبان دربارهای اروپا و روسیه شد ولی شیوه آموزش این زبان هم در خود فرانسه و هم در مستعمرات و هم در کشورهائی مانند ایران که فرانسه زبان دوم آموزشی بود،  فاقد انعطاف بوده است وهر جا نفوذ پیدا کرده،  با شعار روشنگری،  زمینه از بین بردن زبان های بومی آنجا را فراهم کرده است و همین انحصار طلبی باعث عقب افتادگی تاریخی آن نسبت بزبان انگلیسی شده است.  زبان انگلیسی از زمان آدام اسمیت و ریکاردو زبان تجارت و بازار آزاد بوده و تا آنجاکه منافع تجاری ایجاب می‌کرده نسبت بزبانهای دیگرموضع خنثی داشته است و البته خوداین امرهم به سنت پلورالیسم آنگلوساکسون ها بر می‌گردد در عوض ژاکوبنیسم فرانسوی در زبان تبلور یافته و قالبی برای دولت تمرکزگرا شده است و بر داشت من اینست که همراهی روشنفکران عصر مشروطه با برنامه های دیکتاتوری رضا شاه در رسمی کردن زبان فارسی و ممنوع نمودن زبان های غیر فارسی بلحاظ تئوریک تحت تاثیر شیوه آموزشی زبان فرانسه بوده است با این تفاوت که اگر زبان فرانسه زبان علمی و بین المللی بود در عوض زبان فارسی،  زبان شعر آنهم در محدوده معینی بوده است و آموزش اجباری آن نمی‌توانست برای مردم منافع علمی و اقتصادی داشته باشد.  بی جهت نیست که بعضی از جامعه شناسان زبان فارسی را یکی از موانع مدرنیته در ایران می‌دانند زیرا ساختار این زبان اجازه نمی‌دهد که به زبان علمی و فلسفی ارتقاء یابد.

 بعد از انقلاب ضد سلطنتی سال 1357 با اینکه در قانون اساسی جمهوری اسلامی،  آموزش زبانهای غیر قارسی پیش بینی شده است ولی طی سی سال گذشته سیاست زبا ن انحصاری دوره پهلوی ها همچنان تکرار و دنبال شده است از طرف دیگر در دو دهه گذشته با رشد جنبش ملی آذربایجان و افزایش چشمگیر هویت طلبان و مدافعین فرهنگ ملی آذربایجان،  سیاست آسیمیلاسیون با مقاومت فرهنگی مواجه شده و به مانع جدی بنام زبان ترکی برخورد کرده است و هم اکنون در میان مردم آذربایجان در رابطه با زبان فارسی قضاوت های متعدد وجود دارد و این قضاوت ها در استراتژی گروههای سیاسی آذربایجانی نیز نمود پیدا می‌کند.

اقشار بالای جامعه آذربایجان و بورژوازی جدید( بازار تبریزبعلت مخالفت آن با ولایت فقیه استثناء است ) و کسانی که از طرف حکومت مرکزی بخدمت گرفته شده اند علیرغم وابستگی به زبان مادری خود تسلط زبان فارسی را می‌پذیرند و بتدریج آسیمیله می‌شوند اینان با شنیدن یک آهنگ فولکلوریک ترکی اشگ از چشمانشان جاری می‌شود ولی در خانه خود با بچه ها فارسی حرف می‌زنند تا بچه شان لهجه ترکی نداشته باشد برای اینکه نردبان ترقی در جامعه ایران زبان فارسی است.  در تمام کشور های مستعمره نیز این قشر ها متحد اشغالگران و استعمارگران بوده اند. از نظر سیاسی این قشر طرفداردولت متمرکز و حامی سیاست آسیمیلاسیون و ادغام فرهنگی و سیاسی با فارس هاست.  پان ایرانیست ها ازبعضی از خودباختگان این قشر علیه دیگر اقشارجامعه آذربایجان سوء استفاده می‌کنند.  اینان تا چند سال پیش،  از اینکه خود را ترک یا ترک زاده معرفی بکنند عار داشتند اما طی سال های اخیر با رشد جنبش هویت طلبی و پبدایش خود آگاهی ملی در آذربایجان اقشار مرفه نیز نسبت بزبان ترکی علاقه نشان می‌دهند.

اقشار متوسط و شهر نشین که اکثرا دو زبانه هستند و اغلب فارسی را بهتر از خود فارس ها می‌نویسند،  چونکه فارسی را از راه نوشتن یاد گرفته اند و نه از راه شنیدن،  خواهان دفاع از زبان و فرهنگ ملی بوده و نیروی اصلی جنبش ملی هویت طلبی را تشکیل می‌دهند اینان ضمن احترام به زبان فارسی،  ترکی را کامل تر از فارسی می‌دانند و خواهان رسمی شدن زبان ترکی در سراسر ایران می‌باشند.  شکوفائی فرهنگی و هنری آذربایجان بعد از انقلاب مدیون فرهنگ پروری و فرهنگ سازی این قشر اجتماعی می‌باشد.  این قشر یا طبقه متوسط که در سراسر جهان پایگاه اجتماعی دموکراسی نیز محسوب می‌شود خواهان پایان دادن به ستم فرهنگی است و سهم برابر با فارسها را در فرهنگ و سیاست طلب می‌کند و از اینکه زبان و فرهنگشان تحقیر می‌شود رنج می‌برند.

جمهوری اسلامی با توجه به نقش روشنگر طبقه جوان وتحصیل کرده شهری،  طبقه متوسط را بیشتر از همه تحت فشار گذاشته است و اغلب زندانیان سباسی و افراد شکنجه شده جنبش ملی از فعالین این بخش از جامعه آذربایجان می‌باشند.

اقشار سنتی جامعه آذربایجان،  روستائیان،  کارگران و حاشیه نشین های شهرها و جوانان رادیکال با زبان فارسی کلا مخالفت می‌کنند و در مقابل سیاست آسیمیلاسیون و ستم فرهنگی عکس العمل های خشن از خود نشان می‌دهند.  بعضی از روشنفکران جوان که در رابطه مستقیم با طبقات محروم جامعه قرار دارند و ناظر روزمره مشکلات کارگران وروستائیان و افراد کم سواد یا بی سواد در رابطه با نهاد های حکومت مرکزی هستند راه چاره را بایکوت زبان فارسی می‌دانند وگاهی حتی از بکار بردن لغات مشترک ترکی – فارسی نیز اکراه دارند و ترجیح میدهند بجای آن لغات از لغات ترکی غیرمصطلح استفاده بکنند. رفتار اینان درست نقطه مقابل رفتار بورژوازی نوپاست.

در مجموع از خرداد ماه سال 1385 بدنبال خیزش عمومی در شهر های آذربایجان،  جنبش ملی آذربایجان وارد فاز سیاسی شده است ولی فعالیت فرهنگی متوقف نگشته و علیرغم اختناق سیاسی و بسته بودن نشریات محلی خلاقیت ادبی از راههای گوناگون بویژه از طریق اینترنت گسترش می‌یابد واگرحکومت مرکزی برای طولانی مدت از برسمیت شناختن زبان های غیر فارسی خودداری کند،  کنترل فرهنگی کشور از دستش خارج خواهد شد.  ده سال پیش ترکی نویسی فقط مخصوص شعر و فولکلور بود اما اکنون دهها سایت شناخته شده و تعداد بی شماری وبلاگ بزبان ترکی فعال هستند که بخشی از آنها به خط لاتین و بخشی دیگر با خط عربی تطبیق یافته با تلفظ ترکی روزانه خبر وتفسیر منتشر می‌کنند که مراجعه کنندگان به بعضی از این سابت ها از دیدار گنندگان سایت های فارسی بیشتر می‌باشد و نیز نوشتن رمان،  نمایشنامه،  خاطره،  مقالات علمی و فلسفی و تحلبل سیاسی بزبان ترکی روز بروز افزایش می‌یابد و میدان خلاقیت ادبی را از زبان فارسی می‌گیرد هرچند که تمام امکانات کشوری و بودجه دولتی در خدمت زبان فارسی است.  در گذشته همه انرژی و خلاقیت غیرفارس ها در خدمت زبان فارسی بود،  اکنون فاصله گیری آنان از زبان فارسی می‌تواند یکی از علل افت زبان فارسی باشد.


 

هدايت سلطانزاده

ما و مشروعه طلبان

جمهوری اسلامی ، هرگز دشمنی خود را با آزادی و دموکراسی وحقوق ملیتهای ساکن ایران پنهان نکرده است. رژیم درست از هنگام دستیابی  بقدرت، تمام تلاش خود را بکار برد تا هر انسان و هر کانونی از زندگی اجتماعی و سیاسی را که از آزادی و دموکراسی دفاع می کردند ، وملل مظلومی را که حقوق ملی وحقوق شهروندی خودرا خواستار بودند با توسل به اسلحه و کشتار ، محو سازد. ولی آز آنجائی که شیوه سرکوب به تنهائی در بلند مدت کارساز نیست ،  جمهوری اسلامی به سرکوب ایدوئولوژیک و بی مضمون سازی خود ایده آزادی و دموکراسی  وحقوق ملیت های تحت ستم نیز روی آورد. غالب نیروهای فعال سیاسی و اجتماعی در آنزمان عمدتا  ازادی و دموکراسی را با شکلی از سوسیالیسم مرتبط می دانستند. وسازمانهای ملی ملل تحت ستم نیز باسوسیالیسم وچپ همدلی داشتنند. و طرفدران آنها ، نخستین هدف موج سرکوب آن بودند. در این رابطه ، جمهوری اسلامی از تاکتیک های مرحله ای برای محو همه آنان استفاده کرد. بدینمعنی که با کشتار و تعقیب را دیکال ها آغاز کرده و با ولرم ها و حتی آنهائی راهم که بنام دفاع از آزادی و دموکراسی از خود رژیم حاکم بدفاع عملی و نظری می پرداختند ، مرحله ای از  سد خونین را پشت سر گذاشت.

 با فرو ریزی شوروی ،بتدریج ، حرکت های فکری و  جنبش های اجتماعی ، در اشکال دیگری ، با هویت های مستقلی خود را ظاهر ساختند. یکی از آنها ، مساله ملی در مناطق غیر فارس بود که در فردای انقلاب نیز در مناطقی خود را نشان داده بود و جمهوری اسلامی همواره نسبت به این خطر بالقوه ای که در کمین نشسته بود ، هشیاری داشت . در ابتدا ، جمهوری اسلامی تلاش کرد تا با ساختن نسخه های تقلبی از همان جنبش ها ، آنها را با درگیری های درونی ، بی مضمون ساخته و به انحطاط بکشاند . بعنوان مثال ، در برابر شوراهای خلق ترکمن صحرا ، چرکنویسی بنام " شورا های مسلمان ترکمن صحرا " علم ساخت . و یا در برابر پیشمرگه های کرد ، " پیشمرگه های کردمسلمان" علم کرد که و ظیفه اصلی آنان جنگ با پیشمرگه های خلق کرد و بی هویت کردن  خود جنبش خلق کرد بود.

با فرو پاشی شوروی که مساله ملی در آن نقش کلیدی داشت ، و تشکیل جمهور های مستقل از پیکر فرو افتاده آن ، جمهوری اسلامی را نسبت به تهدید مساله ملی برای بقای خود ، بویژه در مورد آذربایجان که می توانست با توجه به سنت های دموکراتیک و مبارزاتی تاریخ خود ، نقش تعیین کننده ای را ایفاء کند ، حساس تر کرد. وجود یک جنبش دموکراتیک که بتواند حرکت های موازی دموکراتیک دیگر را در یک بلوک سیاسی متحد و یا دستکم هم آهنگ قرار دهد، در حکم پاشنه آشیل جمهوری اسلامی ، بعنوان یک حکومت مذهبی و توتالیتر ، است .

جنبش فدرال دموکراتیک آذربایجان ، از بدو تشکیل خود تلاش کرده است که در این مسیر گام بر دارد و هر گونه انحراف از دموکراتیسم را بر خلاف مصالح آزادی و دموکراسی در آذربایجان و حرکت دموکراتیک آن میداند. روشن است که هیچ حرکت توده ای ، بدون رگه های انحرافی و جود ندارد  و وظیفه یک جنبش دموکراتیک است که چنین رگه هائی را مورد نقد قرار داده و  آنها رابه انزوا بکشاند.

 از آنجائی که در چند سال گذشته ، حرکت  های اجتماعی و سیاسی خود را بیشتر در بین ملیت های غیر فارس ، بصورت فراگیر و توده ای نشان داده است ، قابل فهم است که جمهوری اسلامی ، نظاره گر و تماشاچی ساده این حرکت ها نخواهد بود. و با زقابل فهم است که راه آسانتر مقابله با یک جنبش ، سوق دادن آن به انحطاط از درون و لغزیدن آن در یک مسیر غیر دموکراتیک است. .  زیرا یک جنبش دموکراتیک ، هنگامی از مضمون واقعی خود خالی خواهد شد که در مسیری غیر دموکراتیک گام بردارد.

خواست ملی در طول تاریخ ، ضمن اینکه همواره یک خواست دموکراتیک برای یک واحد ملی بوده است ، ولی ظرفیت تبدیل شدن به ضد خود در شکل افراطی خود را داشته است و این خطر همواره در کمین هر حرکت ملی نشسته است.. باید بصراحت تاکید کرد که هویت طلبی ، برابر با دشمن طلبی نیست. ما با احترام به هویت دیگر ان می توانیم بر هویت خود تاکید ورزیم.

در طی این سالها ، جمهوری اسلامی سعی کرد که سایت های انترنتی بظاهر طرفدار تر ک های آذر بایجان بوجود آورده و از عناصر بی هویت ، شخصیت ساخته و در مواقع حساس از طریق آنها به تحریف واقعیت ها و لکه دار کردن حرکت دموکراتیک در آذربایجان بپردازد. نمونه های آنرامیتوان در سایت های انترنتی مشکوکی مشاهده کرد که بعد از جنبش توده ای و دموکراتیک و ملی اول خرداد در آذربایجان ، به انتشار عکس های " کتاب سوزی" پرداختند و بلافاصله ، عناصر معلوم الحالی نظیر " غروی" ، استاندار سابق آذربایجان از طرف جمهوری اسلامی ، به سینه زنی و فریاد ای وای" گلستان در آتش" پرداختند.  روشن است که کسانی چون غروی ، دشمن و سرکوبگر خلق ترک در آذربایجان و مخالف حقوق ملی و دموکراتیک آن هستند و صرف ترک بودن آنان ، مارا درصف واحدی قرا ر نمی دهد. همانگونه که ستار خان و محمد علی شاه قاجار نیز هردو ترک بودند ، و یکی سردار آزادی بود و دیگری سردمدار استبداد .

در این سایت های انترنتی ، مطالب متعدد به درد نخوروغیر جدی بسیاری بچشم میخورد ولی عملا در مورد گرگ حی و حاضر جمهوری اسلامی که بطور روزمره ، پیر و جوان از هر ملت ومرام مسلکی را درکوچه و خیابان پاره پاره میکند ، ساکت بودند .

 

قیام توده ای در آذربایجان و حرکت مدنی وملی آنان درخرداد 1385 ، که می توان آنرا مرحله تاریخی نوینی در هویت طلبی و مبارزه دموکراتیک خلق آذربایجان نامید ، محاسبات جمهوری اسلامی را برهم زده است و جمهوری اسلامی در کنار سرکوب فیزیکی مستقیم ، به اشکال مبارزه ایدوئولوژیک پیچیده تری علیه آن روی آورده است. از جمله آنها ، حمله به تاریخ حرکت های سیاسی دموکراتیک در آذربایجان ببهانه نقد مشروطیت و جنبش دموکراتیک ملی در دوره پیشه وری است. و این نقد ، دقیقا با هدف نفی و بی هویت سازی آن انجام میگیرد. این روش از این نظر اهمیت دارد که که در دهسال گذشته ، جنبش دموکراتیک و ملی در آذربایجان ، با الهام از خواسته های دموکرتیک جنبش مشروطیت و جنبش شیخ محمد خیابانی و پیشه وری پیش رفته است و می توان گفت جزئی از هویت ملی آنرا تشکیل می دهد. در تمامی حرکت سیاسی دموکراتیک و ملی در آذربایجان ، عنصر دموکراتیسم ، تجدد طلبی ، سکولاریسم و برابر خواهی ، وجه غالب در آنرا تشکیل میداده است .

شاید پاره ای با این بهانه به انقلاب مشروطیت و جنبش دموکراتیک در آذربایجان برهبری پیشه وری حمله کنند که : مگر راه نقد را می توان بست ؟ مگر نمیتوان از اشتباهات تاریخی انتقاد نکرد؟

چنین استدلالی بظاهر با عقل سلیم همراه است و هیچ کسی نمیتواند مخالف نقد حوادث تاریخی باشد. ولی فرق است بین نقد ، و نفی ، و فرق بنیادی هست بین انتقاد و افتراء.

 

با نزدیک شدن مضحکه انتخابات در جمهوری اسلامی ، که رهبران جمهوری اسلامی مشارکت در آنرا بعنوان یک تکلیف شرعی عنوان می ساختند ،  که اکثریت مردم ایران ، و ازجمله ترک ها در آذربایجان خواهان تحریم این خیمه شب بازی بودند ، تا عدم مشروعیت جمهوری اسلامی را به جهانیان نشان دهند ، پاره ای از افراد  ترک  در آذربایجان ،  با علم کردن مهاجرت عده ای از کرد ها به شهر های آذربایجان غربی ، خواهان مشارکت ترک ها در انتخابات ببهانه رقابت با کرد ها شدند . تردیدی نیست که انسان ها درمورد یک مساله و از جمله در مورد انتخابات ، ممکن است دچار اشتباه در ارزیابی خود شوند. همانگونه که اکثریت مردم ، در گذشته به اصلاح طلبان روی آوردند و روگردانی بعدی آنان ، نشان دهنده سر ابی بود که بدنبال آن دویده بودند. اگر مساله در اینجا خلاصه میشد ، ممکن بود که چنین تصور شود که باز خطای یک ارزیابی در میان است.تردیدی نیست که انسان جایز الخطاست و لی تکرار مداوم خطا ، در خوش بینانه ترین حالت ، بمعنی عوام بودن است.لیکن اینان فراتر رفتند و گفتند که جمهوری اسلامی "حکومتی است قانونی و هم مشروع" . این کلمات ، قبل از هر چیزی ، بار همجنسی  و میل ترکیبی با جمهوری اسلامی را نشان میداد تا خطا در ارزیابی .قانونی و مشروع نامیدن ماشین قتل و جنایت جمهوری بعد از سی سال ،  توان تئوریک و نبوغ سیاسی بالائی می طلبد.استنتاج بی واسطه از این فرمایش" حکیمانه" این است  که اعمال " این حکومت مشروع و قانونی " ، از جمله سرکوب آزادی و دموکراسی ، سرکوب زنان و سنگسار کردن آنان و سرکوب زحمتکشان ، سرکوب ملیت ها ، یعنی سرکوب ترک ها در آذربایجان ،  آنهم بعد از قیام تاریخی خود ، کاملا " مشروع و قانونی " بوده و خواهد بود! 

اینان گاهی تا حد هم خط کردن خود با ملا حسنی ، امام جمعه ذوب شده در ولایت فقیه ارومیه نیز پیش رفتند و شعار مسلح شدن ترک ها در آذربایجان  غربی را پیش کشیدند .

وقتی این افراد ، حکومت اسلامی را مشروع و قانونی عنوان می سازند ، روشن است که هدف آنان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. بلکه هدف مشخص آن ، دامن زدن به منازعه بین ترک ها و کرد ها ، و منحرف ساختن آنان از مبارزه مشترک علیه جمهوری اسلامی است. چنین افرادی ، ممکن است به ترکی مغلق و غلیظی بنویسند و خود را کاتولیک تر از پاپ نشان دهند ، و لی چنین خط فکری ، قبل از هر چیزی ، آزادی و دموکراسی در آذربایجان ، و نهایتا در ایران را قربانی میگیرد. ما برغم زبان مادری مشترک خود ،  همرآی و همزبان چنین افرادی نمی توانیم باشیم .بلکه میخواهیم صلای آزادیخواهی و دفاع از هویت و حقوق ملی خود ، با دیگر صدا ها ی بیرون از ما  و برابر طلبی دیگر انسان ها در هم آمیزد  و در این راه ، نه حکومت اسلامی را مشروع میدانیم ونه قانونی ، و نه بازی در دام آنرا به منافع ملی  وصلاح ترک ها در آذربایجان!

  باید خاطر نشان ساخت که پاره ای از اظهارات نسنجیده والحاق طلبانه از طرف رهبری سیاسی احزاب کردی در مورد شهر های آذربایجان  ، در دامن زدن  و یا توجیه  چنین گرایشاتی نقش داشته است  و ما در نامه سرگشاده به احزاب و سازمان های کردی به آن اشاره کرده ایم. این بهترین تمهید ، برای دورکردن مبارزه مشترک آنان علیه جمهوری اسلامی و تبدیل مساله دموکراتیک ملیت ها به جنگ علیه همدیگر است. شیوه ای که در گذشته ، جمهوری اسلامی همواره با ایجاد تفرقه در بین مخالفین خود  از آن استفاده کرده بود و تلاش میکند با توسل به تاکتیک های تازه ای از آن  ود رلفافه های تازه ای همچنان از آن استفاده کند.

قابل ذکر است که حمله به مشروطیت و سنت های دموکراتیک آن ، از چند سال پیش توسط تئوری پردازان جمهوری اسلامی ، و از جمله عبدالله شهبازی انجام گرفته است .عبدالله شهبازی ، انقلاب مشروطیت را به توطئه  بهائی ها ، ارمنی ها و سیاستمداران طرفدار انگلیس  و فراماسون ها نسبت میدهد و " تجدد خواهی افراطی" آنرا مورد انتقاد قرار می دهد. حمله از زاویه شیخ فضل الله نوری به انقلاب مشروطیت از طرف جمهوری اسلامی کاملا قابل فهم است ، لیکن همصدائی پاره ای از ترک ها با آن ، ببهانه نقد مشروطیت و اینکه انقلاب مشروطیت موجب سقوط ترک ها از قدرت سیاسی گردید ، سؤال بر انگیز است. بعضی از این افراد ، در این نقد« در خشان »خود از جنبش مشروطیت گاهی حتی فراتر از عبدالله شهبازی ها میروند و انقلاب مشروطیت را  توطئه " ناسیونالیست های فارس،زرتشتی ها، ماسون ها، بهایی ها، ارمنی ها و سیاستمداران طرفدار انگلیس" می نامند و در این بازنگری آنان از انقلاب مشروطیت ، رهبران انقلاب مشروطه ، به مشتی ساده لوح و بیسواد و آوانتوریست و حتی تروریست تبدیل می گردند.

از سوی دیگر ، ضدیت با انقلاب مشروطیت و منتسب ساختن آن به بهائی ها و ماسون و ارمنی ها و زرتشتی ها و غیره ، هم بر سرکوب بهائیان و زرتشتی ها در همین لحظه حاضر  ، آگاهانه ویا نا آگاهانه ،عملا مهر تایید  می زنند و هم ، از ایده ضد مشروطه ، یعنی مشروعه طلبی در دوره انقلاب مشروطه که چیزی جز دفاع عملی از ایدوئولوژی شرع طلب جمهوری اسلامی  نیست ، دفاع می کنند.

پرسیدنی است که  از تاریخ یک ملت ، اگر سمبل های تاریخی آنرا گرفته باشند ، چه باقی میماند؟ بدنبال کدام هویتی مستقل از گذشته تاریخی خود هستند؟ این چیزی جز تخریت هویت ما آذربایجانی ها چیز دیگری نیست!

همین امروز ، هیچ اصلاح طلبی حاضر نیست که شخص خمینی را ، با وجود اینکه فتوای قتل هزاران بیگناه در ایران را صادر کرده است ، و کشوری رابه خاک سیاه نشانده و در تمام دنیا به ارتجائی ترین جریانات دامن زده است ، مورد سؤال قرار دهد ، تا آنجا که میر دامادی ، سخنگوی اصلاح طلبان در مجلس ششم می گوید که "اگر امام زیر سؤال برود ، از نظام چیزی باقی نمی ماند"! چگونه این افراد هم خود را ترک و طرفدار ملت ترک آذربایجان قلمداد می کنند؟ تاریخ وقهرمانان ملی آذربایجان را تخریب میکنند آری آنها ترک هستند ، همانگونه که صمد خان در مشروطیت ترک بود و آذربایجانی ها از دست شرارت های او از خانه های خود گریختند ، و همانگونه که شیخ صادق خلخالی و ابوالفضل موسوی تبریزی ، یعنی راه اندازنده اولین موج اعدام های وسیع در آذربایجان وایران  ، و موسوی اردبیلی و ملا حسنی ترک هستند!

با توجه وجود نطفه ای چنین گرایشاتی ، ما ناگزیر از تاکید مجدد بر ضرورت دموکراتیسم در یک حرکت ملی و نکات زیر هستیم :

در صد سال اخیر ، آذربایجان گذرگاه بزرگ اندیشه های آزادی و دموکراسی و تجدد اجتماعی بوده است و نخستین طوفان بزرگ در منطقه خاورمیانه و در تمام کشور های مسلمان نشین از آنجا به تمامی ایران گسترش یافت. 

1-انقلاب مشروطه ، برای اولین بار مفهوم آزادی و دموکراسی  را وارد ایران کرد و این سربلندی تاریخی آذربایجانی هاست که مهر خود را بر تاریخ زدند و پیشگام جان فشان این تحول بزرگ بودند. روشن اندیش ترین متفکرین آذربایجان درآن زمان پیشروان فکری آن بودند. این انقلاب مشروطه بود که روح آزادی خواهی ، حاکمیت قانون ، نهاد های مدرن سیاسی ، نظیر پارلمان ، قانون اساسی ، محدود کردن قدرت سلطنت ، ایده آل های جمهوری خواهی ،منبعث بودن حاکمیت از مردم ، پاسخگو بودن قدرت سیاسی دربرابر نمایندگان منتخب آن ، اندیشه برابری حقوقی افراد و غیره را برای نخستین بار وارد فرهنگ سیاسی و اجتماعی در بین مردم ایران کرد.

  تردیدی  نیست که هیچ پیکار بزرگ سیاسی ،  بدون سرداران شایسته خود به پیروزی نمی رسد ، و ستارخان سردار بزرگ و بی همتای انقلاب مشروطه بود و در تقویم تاریخ جهان ، نام سترگش در کنار همه آن راهیان آزادی باقی خواهد ماند، که جان بر سر پیمان و سر بر سر دار سپردند و سر خفت در برابر استبداد فرو نیاوردند.

2- تنها حامیان لیاخوف روسی و بردارکنندگان ثقه الاسلام ها و شیخ سلیم ها و دیگر نام های فخر آفرین آذربایجان ، می توانند به گستاخی از انقلاب مشروطه و سمبل های آن ، با واژه های وهن آمیزی نام برده و خود را ترک و آذربایجانی بنامند.

3- این حضرات که در بهترین حالت ، جسد شان در قرن بیست و یکم و مغزشان در عصر استبداد فئودالی کپک زده است ، عملا از خط شیخ فضل الله نوری ضد مشروطه ، به دفاع می پردازند بی آنکه  شهامت بیان آنرا داشته باشند. انقلاب مشروطیت ، انقلابی علیه استبداد بود و نه علیه ترک ها. 

4- اینان ، خط فکری " آچیق سوز " ارگان ج.ف.د.آ را که مدافع جدی حقوق ملی وحقوق شهروندی آذربایجانی ها است و برای رهایی ترکهای ساکن ایران ازچنگال رژیم اسلامی فارس گرا مبارزه میکند، وهمچنین طرفدار وحامی حقوق زحمتکشان وطبقات فرودست وبرابری حقوق زنان بامردان و معتقد به ضرورت همکاری و همدلی ملیت ها در ایران برای پی ریزی فدرالیسم و یک رژیم دموکراتیک است ، متاثر از "دیدگاه تاریخی ناسیونالیست های فارس وتقلید سیستم فکری ی گروههای سراسری  و محصول بی اطلاعی وفقر آگاهی ملی " جلوه می دهند. البته این نوع ا تهامات ازسوی عناصرمشروعه طلب که به برابری زنان با مردان اعتقاد ندارند وفقر وفلاکت ملیونها انسان زحمتکش برایشان علی السویه است ودشمن  برادری وبرابری ملتها هستند، بسیار طبیعی است.

پلاتفرم جنبش فدرال – دموکرات آذربایجان واسناد رسمی ومقالات ،  مصاحبه های اعضای آن ومشی سیاسی  آچیق سؤز به وضوح نشان میدهد که  مدافع واقعی  وجدی آذربایجانی ها وملت ترک ساکن ایران  چه کسانی هستند.

 ما بصراحت گفته و می گوئیم که ، ما برای حق دموکراتیک ملی ، برای حق تعیین سرنوشت ترک ها در آذربایجان مبارزه می کنیم ، و آنرا از مبارزه دیگر ملیت ها برای همان حقوق ، از مبارزه برای دموکراسی در سطحی عمومی تر در ایران ، از مبارزه دموکراتیک زنان و زحمتکشان جدا نمی دانیم، و جمهوری اسلامی را ، مانع اصلی و دشمن هر آنچه که حق دموکراتیک و دموکراسی است تلقی می کنیم. ما همان حقی را که برای خود طلب میکنیم ، برای دیگران نیز برسمیت می شناسیم .

 هر آنکس که به مداهنه و همزبانی با این رژیم تا مغز استخوان فاسد ودست آغشته در خون روی آورد ، تیغ در جان ملت و آزادی کشیده است.و هر آنکس که بعد از سی سال تجربه شکنجه مردم مظلوم کشوری ، جمهوری اسلامی را حکومتی مشروع و قانونی بنامد ، ، یا معنی حکومت قانونی و مشروع را نمیداند و یا اینکه تعمدا میخواهد بر یک حکومت نامشروع و قانون شکن ، مهر تایید بزند. آخر این حکومت ، بر اساس کدام اصل حقوقی و کدام تشریفات  قانونی  شناخته شده بین المللی،  یک حکومت قانونی است و کدام اصول قانونی ، حتی قوانین مورد تصویب خود را رعایت کرده است! 

5- انقلاب مشروطه نبود که موجب سقوط سلسله قاجار ، یعنی حکومت ترک ها در ایران گردید. بلکه سقوط قدرت سیاسی ترک ها ، محصول تغییر در ژئوپولیتیک جهان و منطقه بود. تغییر در معادله ای بزرگتر در جهان ، تغییر در معادله کوچکتر را خواه ناخواه بوجود می آورد . اگر انقلاب مشروطه نبود ، شاید این امر با شتاب بیشتری رخ می داد. زیرا انقلاب مشروطیت توانسته بود یک صف بندی دموکراتیک درونی در برابر استبداد بوجود آورد که آن صف بندی ، قبل از انقلاب مشروطیت نمی توانست وجود داشته باشد. تنها شکست نیرو های دموکراتیک بود که امکان مداخله نیروهای خارجی برای استقرار استبداد در شکل دیگری را فراهم ساخت.

 انقلاب مشروطیت ، حقانیت خاص خود را داشت و محصول یک تصادف نبود .تغییر در معادله ملی در درون یک کشور ، و استنتاج کودتای رضا خان و سلطه فارس ها بر دستگاه سیاسی از انقلاب مشروطیت ، خود بیان عدم آگاهی سیاسی و عوام بودن و گم کردن سوراخ دعاست .زیرا هر حادثه بزرگ تاریخی ، دلایل مشخص خود در همان زمان خود را دارد ، و نمیتوان دلایل مشخص یک حادثه تاریخی دیگر در یک مقطع تاریخی متفاوت را از دیگری استنتاج کرد. چنین نگرشی ، تنها یک ذهنیت غیر تاریخی  ومحدود نگر را بیان میکند.  بدون انقلاب اکتبر ، و نه انقلاب مشروطیت ، کودتای رضا خان نیز نمی توانست رخ دهد. همانگونه که بدون فروریزی شوروی ، جنگ های منطقه ای در عراق و تجزیه یوگسلاوی و تغییر در معادله ملی در درون این کشور ها نیز نمی توانست رخ دهد.

6- بعضی ازاین  افراد،  از اصول اساسی در تعیین مرزهای آذربایجان با کردستان ، گیلان و فارسستان و لکستان می گویند  ورابطه حسنه فرقه د. آ وح.د.ک را ناشی از نا آگاهی ، بی دقتی  ضعف سیاسی عقیده غلط رهبران فرقه دموکرات آذربایجان وپیشه وری میدانند. آنها با این ترفند ها می خواهند اعتبار پیشه وری ، و نهایتا جنبش دموکراتیک ملی برهبری وی را مخدوش سازند . این هشیاری و درایت سیاسی پیشه وری و قاضی محمد را را نشان می داد که با جلوگیری از هرگونه امکان درگیری بین دوملت ترک و کرد ، اولا حس همکاری و دوستی بین دو ملت را بوجود آورده و ثانیا ، بصورت متحد تری علیه دشمن مشترک خود ، یعنی دستگاه سلطنت ، که شونیسم سیاسی توسط آن بیان میشد ، متمرکز سازند. کسانی که میخواهند  بر خلاف آن حرکت کنند یا رابطه حسنه فرقه دموکرات آذربایجان با قاضی محمد را بعنوان نشان نا آگاهی سیاسی آنان جلوه دهند ، هدف دیگری جز بر انگیختن دشمنی در بین ترک ها و کرد ها ، و نهایتا خدمت به جمهوری اسلامی و بقای آن ندارند.

ولی ما از امثال اینها ها میخواهیم که قبل از هرچیزی ، نعل وارونه نزنند ، بلکه مرزهای خودشان را  در وهله اول با حکومت توتالیتر حاکم بر ایران مشخص سازند. برای ما جمهوری اسلامی در حکم   مرز آزادی  و دموکراسی با استبداد است ،   با صراحت بگویند که نظرشان نسبت به جمهوری اسلامی و حکومتی مذهبی که همه مردم ایرا ن ، چه ترک و چه فارس و کرد و عرب و بلوچ وترکمن و هر ملت ومذهبی را در حکم گوسفند و گله میداند که یک ولی فقیه که باید چوپانی آنرا برعهده گیرد چیست؟

و سر انجام اینکه ، چه کسانی تروریست هستند؟ آنهائی که به حافظه تاریخی ملتی شلیک می کنند و سرداران مشروطه  را آوانتوریست و تروریست  می نامند و یا آنهائی که در برابر تروریسم هر روزه جمهوری اسلامی مهر سکوت بر لب میزنند و یا حتی با انگشت اشاره به بهائیان و زرتشتی و غیره ، با آن همراهی ضمنی نشان می دهند؟

 

جنبش فدرال دموکرات آذربایجان ، خود را ملهم  از ارزش های تاریخی انقلاب مشروطیت و سردران و پیشروان فکری آن ، که اندیشه های دموکراتیک و آزادی را وارد اندیشه و حرکت های سیاسی در ایران کرد و ترک های آذربایجان نقش برجسته ای در آن ایفاء کردند ، وهمچنین ادامه دهنده راه فرقه دموکرات آذربایجان ورهبر آن پیشه وری  میداند و همچنان  به دفاع از راه و رسم این آزاد گان که جان برکف سربر ره  آزادی نهادند ، ادامه خواهد داد.

   میتوان به پیوند زیر در این مورد مراجعه کرد:

http://www.achiq.org/herekat2/achiq%20mektub.htm

       مراجعه شود به

 : http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm

همچنین ، لحن بظاهر طرفدارانه آمیز از پادشاهان قاجار نیز در نوشته های آقای عبدالله شهبازی ، پر معنی است . یگانه سازی ضد انقلاب مشروعه با حکومت ترک ها ، و در نتیجه ، بد نام ساختن انقلاب مشروطه که یکی از هدف های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده است ، و خود نشان میدهد که این افراد به  بهانه دفاع از ترک ها ، عملا  در کدام جهتی حرکت میکنند.

 

منبع:

http://www.achiq.org/herekat2/ma_ve_meshrue.htm


م .ع. حسيني

  

محمود حسینیارانی، زبان فارسی و آذربایجان*

 

    تقی ارانی در اوایل سالهای تحصیلی خود در برلین (1924) دو مقاله در دو نشریه بنامهای «ایرانشهر» و «فرنگستان» تحت عنوانهای «زبان فارسی» و «آذربایجان یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران» بچاپ رساند.

   مقاله نخست در رابطه با نارساییهای زبان فارسی و تکمیل آن و نیز در برخورد با لغات عربی و اصطلاحات بین المللی بود. (1)  و دومی در امحای زبان ترکی و نحوه جایگزین کردن زبان فارسی در آذربایجان اختصاص داشت.ارانی در این مقاله می نویسد:

 

   «... باید افراد خیر اندیش ایرانی فداکاری نموده، برای از بین بردن زبان ترکی و رایج کردن زبان فارسی در آدربایجان بکوشند. مخصوصا وزارت معارف باید عده زیادی معلم فارسی زبان بدان نواحی فرستاده، کتب و رساله ها و روزنامجات مجانی و ارزان در آنجا انتشار دهد و خود جوانان آذربایجانی باید جانفشانی کرده متعهد شوند تا می توانند زبان ترکی تکلم نکرده بوسیله تبلیغاتی عواقب وخیم آنرا در مغز هر ایرانی جایگیر کنند.

   به عقیده من اگر اجباری کردن تحصیلات در سایر نقاط ایران برای وزارت معارف ممکن نباشد، در آذربایجان به هر وسیله ای که باشد باید اجرا شود. زیرا این امر نه فقط برای توسعه معارف ایران، بلکه از نقطه نظر سیاسی هم یکی از واجب ترین اقدامات است.» (2)

 

   در  رابطه با دو مقاله مذکور که در بالا به آنها اشاره شد، در نشريه آينده (شماره 8 ـ 6 شهريور - آبان 1367) مطلبي تحت عنوان «زبان فارسي و آذربايجان ـ دو مقاله تجديد چاپ شدني» بچاپ رسيده و در آنجا درباره دكتر تقي اراني چنين اظهار نظر شده است:

 

   «پس از شهريور بيست هرگاه مجال سياسي پيش مي آمد پيروان دكتر تقي اراني به تجديد چاپ مقالات او مي پرداختند. اما تا آنجا كه آگاهيم هيچگاه در آن روزها به چاپ دو مقاله او كه در مجله هاي ايرانشهر و فرنگستان چاپ شده بود نپرداختند. زيرا آن هردو مقاله مرتبط است با مسائل مربوط به زبان فارسي و آذربايجان. چون حكايت از عقايد محكم او [اراني] در لزوم حفظ مليت و ترويج زبان ملي ايران دارد به تجديد چاپ آنها مبادرت ميشود..... در هر حال از نقطه نظر ما براي شناختن افكار اراني مفيد است.» (3)

 

   در تاريخ معاصر ايران، بهره برداري ايدوئولوژيك ـ سياسي ـ آنهم از زبان برخي شخصيتهاي سرشناس و محبوب جامعه ما ـ براي توجيه و مسخ واقعيتهاي تاريخي، نمونه هاي پرشماري در دست است.

   در خصوص اظهار نظر فوق در نشريه آينده درباره «عقايد محكم و شناخت افكار دكتر اراني» توضيح زير را ضروري ميدانيم:

   واقعيت اينست كه آن دو مقاله مورد بحت البته نوشته اراني جوان 21 ساله است. اما ضروري است كه يادآور شويم، آنچه بعنوان «عقايد محكم و شناخت افكار» وي در اين دو مقاله تأكيد شده، مربوط به دوره نخست زندگي فكري تقي اراني است كه بعدها نسبت به آن تجديد نظر كرده بود. دوره نخست فعاليت فكري اراني كه در آن دو نشريه انعكاس داشته، مصادف است با اوج گيري گرايشهاي ناسيوناليستي ـ شوينيستي بخشي از تحصيل كردگان و محصلين ايراني مقيم برلين كه از چند سال قبل زمينه آن در راستاي نفي حقوق ملتهاي غير فارس و خاصه آذربايجان سوق داده مي شد، فراهم شده بود. در تداوم اين تفكر و سياست، در اين ايام اين گرايش به تقابل با گرايش هاي شوينيستي جناحي از نمايندگان بورژوازي تركيه آن روز كه شعار تركيه بزرگ را سر داده بودند، تبارز پيدا كرده بود.

   اسناد و مدارك متقن نشان ميدهد كه تقي اراني جوان، تنها 18 ماه با اين جريان و با دو نشريه مورد بحتْ همكاري داشت و سپس با آنها مرزبندي کرده و جدا گرديد. (4)

   گفتني است، پس از پايان گرفتن آن تقابل، اين جريان همچنان، تجدد خواهي، ايران دوستي و تحول اجتماعي را در سيماي موسوليني و مرد پنجه آهنين نمونه آن در ايران مي ديد. بازتاب اين انديشه در سرمقاله شماره نخست نشريه «فرنگستان» چنين انعكاس دارد:

 

   «موسوليني ظاهرا" به پارلمان عقيده دارد ولي در موقع لزوم با تهديد اكثريت براي خود تهيه كرده لوايح پيشنهادي دولت را ميگذراند. يك چنين ديكتاتوري هم ايران لازم دارد..... اگر مي خواهيد روزي لذت آزادي را كه امروز اروپائي در آغوش دارد، بچشيد، ديكتاتور عالم توليد كنيد. ديكتاتور عالم ايده ال، با هر قدم خود چندين سال سير تكامل را پيش مي برد.» (5)

 

   اراني بعد از جدا شدن از اين جريان با صداقت و شهامت اخلاقي در سال 1306 اين دوره از زندگي خود را مورد انتقاد قرار داده و نوشت:

 

    «هيچ قضيه ای را نمي توان عاري از شرايط زمان و مكان و شخص متفكر تحقيق نمود. از طرف ديگر حالت شعور، هوشياري  و دانستن از خود دائما  تغيير مي كند. خرد اجتماعي من در چند سال پيش با اكنون فرق دارد..... اما از طرف ديگر من همان هستم، همان اسم را دارم، مسئول تمام امضاهاي همان خود هاي گذشته مي باشم. از تمام كارهايي كه خود گذشته كرده است براي خود كنوني و خود آينده متوقع جزا و نتيجه هستم. اين تضاد را نيز با فكر ديالكتيك ميتوان برطرف كرد» (6)

 

   باز ناگفته نماند هنگاميكه دكتر اراني از آلمان به ميهن بازگشت درباره آن دوره از افكار خود كه مورد انتقادش بود براي جوانان و محصلين دبيرستان و دانشگاه در سالهاي (1316 ـ 1309) توضيحاتي مي داده است. انور خامه اي يكي از شاگردان دكتر اراني در آن سالها، در اين باره چنين مي نويسد:

 

   «دكتر اراني قبل از آنكه به ماركسيسم بگرايد، تمايلات ناسيوناليستي افراطي داشته است. آنروز بحث ما (با دكتر اراني) درباره پارسي سره و سياستي بود كه حكومت رضاشاه براي بيرون راندن كلمات عربي از زبان ما آغاز و فرهنگستاني براي آن درست كرده بود. اراني با اين تغيير اجباري زبان مخالف بود و حتي گاهي در كلاس درس آنرا مسخره مي كرد. آنروز اراني براي من توضيح مي داد كه اين عمل نتيجه شوينيسم و ناسيوناليسم غلط است نه ميهن پرستي و ناسيوناليسم واقعي. ضمنا" تعريف كرد كه خود او سالها پيش، خيلي پيش از آنكه در ايران چنين اقدامي صورت گيرد طرفدار تبديل كلمات عربي به پارسي سره بوده است. در تاٍييد حرف خود يك مجله فارسي منتشره در آلمان (در سالهاي اوليه اقامت اراني در آلمان) بمن نشان داد كه در آن خود او مقاله اي در اين باره نوشته بود». (7)

 

   جاي تاٍكيد مجدد است كه دكتر اراني خود نيز بطور مكتوب در مجله «دنيا» اين مسئله را مورد اشاره قرار داده و چنين مي نويسد:

 

   « نگارنده اين سطور (اراني) هم برحسب تقاضاي سن و محدود [بودن] معلومات بر محيط چنانكه از مقالات مجله ايرانشهر و مجله فرنگستان بر مي آيد تابع اين نهضت بودم و با دوستان خود به فارسي ويژه مكاتبه مي كردم كه بيادگار افكار ايام جواني خود نگاه داشته ام». (8)

   دكتر تقي اراني آنچه را كه شفاها" در كلاسهاي درس به جوانان مي آموخت، همچنان در نوشته هايش انعكاس مي داده است  و به عنوان نمونه در مجله «دنيا» چنين مي خوانيم:

 

   «يك عده از اينها هر هفته يا هر ماه دور هم جمع ميشوند، اما چه مي كنند و چه مي گويند؟ بر گذشته ها تاٍسف مي خورند، خود را مفتخر به سوابق و شئون موهومي قديم اعلام مي كنند. شخصي كه اصلا" ترك، يهودي يا عرب و يا بواسطه طوفانهاي تاريخ مخلوطي از هزار نژاد است، افتخارات نژاد آريائي را بعنوان اينكه ازآن خويش است شمرده و بدان مباهات مي كند.

   مجامع اينها را عموما" بايد مجلس تذكر ناميد. مجامع مزبور كه از مرحله اقدام و عمل بكلي دور مي باشند براي جوانان اين جامعه كاملا" مضرند. يكي از وظايف مجله «دنيا» متوجه كردن جوانان به احتراز از دچار شدن بدينگونه دامهاست». (9)

 

   تصور مي كنم با ارائه اسناد و فاكتهاي معتبر فوق براي خوانندگان عزيز روشن شده باشد كه برخي براي اثبات پيشداوريها و يا مسخ واقعيتهاي تاريخي، شرايط زماني، مكاني و تحولاتي كه در دكتر اراني بوجود آمده بود، مورد توجه كافي قرار نداده اند. از جمله عدم توجه لازم نشريه آينده با اين موضوع مرا بر آن داشت كه با ارائه اسناد معتبر تاريخي نادرستي اين برداشت از افكار دكتر تقي اراني را نشان دهم.

 برلين 20, 1, 1372

 

-----------------------------
 

* این مختصر در سال 1367 در پاسخ به مقاله نشریه «آینده» نوشته شد. ولی «آینده» از چاپ آن خودداری کرد. این نوشته در شماره اول مجله «آذربايجان» - نشريه آزاديخواهان آذربايجان ایران، ( تير 78 )  با نام «پاسخ کوتاه تاریخی درباره دکتر تقی ارانی» بچاپ رسید و در سال 1385 با افزوده شدن دو پاراگراف به آن، با عنوان «ارانی، زبان فارسی و آذربایجان» در مجموعه «برخی دیدگاهها در باره مسئله ملی» - گردآوری محمد علی حسینی- در برلین منتشر شد. مقاله از همین مجموعه برداشته شده است.            آذربایجان

1-  تقی ارانی: «زبان فارسی»، ایرانشهر سال 1924 (1303) شماره 5 و 6 . برلین صص 355-365

2-  تقی ارانی: «آذربایجان یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران»، فرنگستان. سال 1924(1303) شماره 5، برلین . صص 247-254

3-  آینده، سال 1367، شماره های 6- 8 ، ص 247

4-  نگاه كنيد به: حميد احمدي، تاريخچه فرقه جمهوري انقلابي ايران و گروه اراني، برلين، چاپ مرتضوي، 1371، ص ص 6 ـ 5، 156 ـ 154.

5-  نشريه «فرنگستان» شماره 1، ارديبهشت 1302، برلين، ص ص 5 ـ 3

6-  اراني، تقي: «پسيكولوژي فردي»، برلين، چاپ مطبعه كاوياني، دسامبر 1927، ص 172

7-  خامه اي، انور: «پنجاه نفر و سه نفر»، تهران ، انتشارات هفته، بي تاريخ، ص 25

8-  اراني، تقي: «تغيير زبان فارسي»، مجله «دنيا»، شماره 10 خرداد 1314

   9-  اراني، تقي: «ششماه مجله دنيا و انعكاس آن»، مجله دنيا، 1313، شماره 6، ص. 166

http://www.azer-online.com/siasat/more/arani_zabane_farsi.htm


منوچهر عزیزی (هارای)

بررسی مصاحبه اشرف دهقانی و حسن شریعتمداری

 

قیام خرداد ٨۵ افکار و نظریات شخصیت های جهانی و داخلی را برانگیخت و به چالش کشید که کاش این صاحبان اندیشه از قبل از انقلاب، یعنی ۲۹ بهمن و یا قیام خلق مسلمان تاکنون ، حرکت ملی آذربایجان را دنبال می کردند ، تا آن را بهتر مورد مداقه و تحلیل قرارمی دادند تا بقولی «مسئله چون حل شود آسان شود» تا مصداق تحلیل گرانی که تحلیل شان از ارزش کسانی که دستی از دور به آتش دارند نمی شد. هر چند که اشرف دهقانی برخلاف مدعیان پر باد و تهی خالی در مورد جریانات خلق مسلمان نظریات صحیحی از این جریانات ارائه دادند.
در هر صورت ما در این بررسی با نظریات دو شخصیت آذربایجانی با دو افکار متفاوت مواجه هستیم که یکی با جهان بینی مارکسیستی و دیگری لیبرال مذهبی موضوع آذربایجان را مورد کنکاش قرار داده اند. صرف نظر از تفاوت های جهان بینی این دوشخصیت، تحلیل های آنها از نظر ارزیابی واقعی، در یک نقصان ظریفی مشترک هستند و آن دوری از میدان جریانات و کارو زار که بقول مثل معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن» که با وجود وسایل ارتباطات بسیار پیشرفته باز هم نمی توان بدون اطلاع از کنه روانشناختی اجتماعی ، علل حوادث هر تحولات که ریشه اصلی ارزیابی تحلیل های صحیح آنهاست ، نظریات صحیحی را ارائه داد.
از سوی دیگر چون جریانات آذربایجان از پتانسیل صد در صد ملی – دموکراتیک برخوردار است احتمالاً نتوان با ارزیابی های این دو شخصیت که موضوع را با معیارهای دیدگاههای ایدئولوژی خاص خودشان مورد کنکاش قرار داده اند به نتیجه یقین دست یافت ، هر چند که از بسیاری از جهات نظریات این دو شخصیت بسیار مفید است و امیدواریم سایر شخصیت ها نیز صرف نظر از جهان بینی شخصی خود نظریات خویش را ارائه بدهند که جریانات آذربایجان از نظر بایکوت هدف دار خبری و بی اعتنایی صاحب نظران بسیار رنج می برد.
در نظر دارم این دو مصاحبه را نه جدا از هم ، بلکه در صورت امکان بصورت تقابل موضوعی مورد بررسی قرار بدهم. نکته ای که در هر دو مصاحبه به چشم می خورد ، این است که تلویحاً سعی شده است انگیزه های بسیار جزئی بار منفی حرکت ملی آذربایجان را به عواملی نسبت بدهند که خود به خود بار مثبت آن نیز از نظر مرتعجان به عوامل دیگری به عنوان سوء استفاده تعبیر بشود. مثلاً اشرف دهقانی (خانم و یا بانو خطاب نمی کنم که ایشان از نظر من یک شخصیت و یک انسان فرا جنسیتی است که نیازی به این عناوین ندارد) می گویند : نیروهای ضد خلقی وابسطه به دولت های ترکیه و جمهوری آذربایجان با هدف جهت ضد انقلابی دادن به جنبش توده ها سعی در طرح و تبلیغ شعارهای پان ترکیستی در این جنبش نموده اند.»
با احترم به نظریات ایشان اولاًً بنده به عنوان یک فرد به اطلاع از صحت و سقم این ادعا ، بدون اینکه حساسیت خاصی به دولت های ترکیه و آذربایجان داشته باشم بار مسئولیت سنگین این ادعای بدون سند و مدرک را شایسته منطق ایشان نمی دانم ، ثانیاً آیا این ادعا نوعی برائت تلویحی برای جمهوری اسلامی نیست که با این ادعا اعمال غیر قانونی و غیر دموکراتیک خویش را در طرح و تبلیغ شعارهای پان ترکیستی نیروهای ضد خلقی وابسته به دولت های ترکیه و جمهوری آذربایجان سرشکن بکند و قیام صد در صد ملی و دموکراتیک آذربایجان را به زیر سووال ببرد.
آقای حسن شریعتمداری نیز با دیدگان لیبرال مذهبی خویش یکی از عوامل حرکت ملی آذربایجان را «مخالفت آذربایجان با ولایت فقیه و ترس حکومت از این سرزمین به علت اشتهار به انقلابی بودن و مبارز بودنشان و همچنین عدم وجود روحانیون برجسته آذربایجانی در درون سیستم حکومتی و ... می دانند» آقای حسن شریعتمداری نیز به مصداق شعر «هر کسی از ظن خود شد یار من» مولوی ، حرکت ملی آذربایجان را مورد مداقه و ارزیابی قرار داده اند که بر خلاف نظر ایشان حرکت ملی آذربایجان برخلاف حرکت ارزشمند خلق مسلمان ، ملی – مذهبی نبود بلکه با تجربه تلخ از رهبری منفعلانه این حرکت و بدون نیاز به «وجود روحانیون آذربایجانی در درون سیستم حکومتی» که برخلاف فرمایش ایشان ، پیش از هر زمان دیگر روحانیون برجسته! آذربایجان در درون سیستم حکومتی فراوان هستند ، نشأت گرفته از روح ملی – دموکراتیک ناشی از تبدیل الماس حاصل فشار بود. جریانات خلق مسلمان هر چند با نتایج اسف باری تجربه عبرت آموزی به خلق آذربایجان به یادگار گذاشت ، اما انگیزه قیام آذربایجان به هیچ وجه مذهبی از نوع ضد ولایت فقیه نبود و کوچکترین شعار مذهبی در این قیام داده نشد.
اشرف دهقانی در رابطه با «سم پاشی بر علیه مبارزات اخیر(قیام آذربایجان) که از اولین روز به خیابان آمدند توده های جان بر لب رسیده در تبریز آغاز شد» به نقل از رادیو بی بی سی که خطاب به اُپوزیسیون می گوید «نباید از جنبش مردم آذربایجان پشتیبانی کنند (زیرا که) این اعتراضات ماهیتی ارتجاعی دارد و ریشه در ناسیونالیسم قومی دارد «و گویا» بر بستر افکار فاشیستی شکل گرفته» ناخواسته با عنوان نمودن دخالت ترکیه و جمهوری آذربایجان در قیام آذربایجان تلویحاً با سیاست امپریالیستی رادیو بی بی سی هم سویی پیدا می کند!!
آقای حسن شریعتمداری با پذیرفتن انجام مصاحبه از یک خبرگزاری قارچی به نام «برای یک ایران» سمت و سوی سیاست خویش در مورد قیام آذربایجان را از پیش تعین نموده است در رابطه با هراس از تجزیه ایران با الهام از سیاست های قدیمی پان ایرانیستهای شاهنشاهی سابق که به ملی – مذهبی های کنونی پوست اندازی نموده اند می فرمایند « در یک حالت بحرانی فرضی ، مانند رودر رویی آشکار نظامی البته تجزیه ایران نیز می توان در دستور روز قرار گیرد ... که این تئوری خطرناک می تواند در یک حالت بحرانی مفروض خریداران خود را در روابط جهانی داشته باشد».
آقای شریعتمداری در رابطه با تهدید مطالبات قومی ، نگرانی خویش از زیر آوار ماندن جنبش دموکراسی در ایران ابراز می دارد ، ضمن پاسخ به مصاحبه کننده می گوید : «این نگرانی بجاست ، زیرا مطالبات قومی می تواند تبدیل به ایدئولوژی ناسیونالیستی شود که بر اساس کینه قومی و برتری جویی بنا می شود که ربطی به دموکراسی ندارد ولی باید توجه داشت که مناسب ترین زمینه را در اختیار گروه های جدایی طلب قرار می دهد».
از جناب آقای شریعتمداری باید سووال نمود : شما از کدام دموکراسی بدون ساختار مطالبات ابتدایی ترین حقوق ملی اظهار نگرانی می کنید؟ آیا در دنیا تعریفی از دموکراسی بدون حقوق طبیعی و ملی و قانونی که رعایت آن نخستین شرط عدالت اجتماعی است شنیده اید؟! اصلاً آیا بدون رعایت این اصول ، دموکراسی مورد تهدید همانند شیر بی یال و دم و شکم نیست؟! و اما در مورد نگرانی ایشان در مورد تجزیه ایران نظر خود را به سخن بسیار نغز اشرف دهقانی احاله می کنم که می گوید : «بگذارید این را هم اضافه کنم که حق جدایی همانند طلاق می ماند. هیچ کس خود طلاق و جدایی را تشویق نمی کند. در حالی که باید قاطعانه از چنین «حقی» دفاع نماید .... حتماً لازم است روی این نکته هم تأکید شود که اتفاقاً برخورد دموکراتیک ایجاب می کند که هیچ سازمان و یا حزب سیاسی به جای خود مردم برای آنها تصمیم نگیرد و معنای «حق تعیین سرنوشت» نیز همین است. در رابطه با مسئله ملی ، این خود مردم هستند که باید سرنوشت خود را بدست خویش تعیین کنند. این آنها هستند که می توانند تصمیم بگیرند که آیا سعادت خود را در جدایی از دیگر خلق های ایران می دانند. در فدرالیسم می بینند و یا می خواهند در اتحاد دموکراتیک با هم به صورت متمرکز – یعنی مرکزیت دموکراتیک – بسر برند. البته بسیار مهم است توجه کنیم که توده ها تنها در یک شرایط دموکراتیک می توانند آزادانه در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند. بنابر این مبارزه برای دموکراسی خود به خود پیش شرطی برای حل دموکراتیک مسئله ملی است و از اینجا آشکار می شود که اگر یک نیروی سیاسی ، واقعاً برای مردم حق تعیین سرنوشت قائل است ، قبل از هر چیز باید بکوشد که مبارزه مردم را برای ایجاد یک محیط آزاد و دموکراتیک به پیش ببرد و در نتیجه نمی تواند به جای این کار ، حل مسئله ملی را عاجل ترین مسئله مردم و مقدم بر امر برقراری دموکراسی قرار دهد».
آقای حسن شریعتمداری هنوز در تعقیب تاکتیکی ابزار آذربایجان ستائی به یادگار مانده از دوران کشتار آذربایجانی ها در سال ۱٣۲۵ می فرماید : «در شرایط عادی آذربایجانیها نشان داده اند که خود را از هر ایرانی ایرانی تر می دانند. آذربایجانی به قدری در همه ایران برای خود منافع و پایگاه ایجاد کرده که بسیار بعید و در شرایط استثنایی که بتوان تصور کرد اندیشه جدایی در بین آذربایجانی ها پایگاه اجتماعی پیدا کند. این نوع افکار همیشه در گروه های کوچک سیاسی مطرح شده و از حدود فعالین سیاسی به بیرون تجاوز نکرده است».
آقای شریعتمداری شما از کدام منافع و پایگاه صحبت می کنید؟ آیا منظورتان در نتیجه ناتنی شمرده شدن ، کوچ میلیونی آذربایجانی ها به دورترین نقاط و انتقال سرمایه های میلیاردی سرمایه داران آذربایجانی به تهران و شیخ نشین ها و آمریکا و اروپاست؟ آیا می دانید اکثریت روستاهای آذربایجان خالی از سکنه شده است؟ آیا می دانید در اثر ستم فرهنگی افت تحصیلی در آذربایجان با بالاترین فاجعه رسیده است؟ شما که فرزند مرجع عالیقدر ملت آذربایجان هستید ، انتظار نداشتیم واقعیت ها را معکوس جلوه دهید! احتمال می دهم شما در اثر نسیان ناشی از غربت نشینی ، واقعیت های تلخ موجود را فراموش نموده اید در غیر این صورت قیام میلیونی ملت آذربایجان در خرداد ٨۵ را به عنوان «گروه های سیاسی در حدود فعالین سیاسی» ارزیابی نمی کردید.
در پایان از این دو شخصیت سیاسی آذربایجانی که از احترام بسزایی در بین ملت آذربایجان برخوردار هستند انتظار می رود با واقع بینی حرکت ملی آذربایجان در احقاق حقوق ملت تحت ستم آذربایجان سعی بیشتری مبذول فرمایند.

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com


وهاب انصاری

حرکت ملی آذربایجان، توهمات یا واقعیات
چرا دشمنی با جنبش فداییان به بهانه نقد یک کتاب؟

                                             Wahab_anssari@yahoo.de

اخیرا مطلبی به قلم آقای س. حاتملوی در نقد خاطرات آقای حمزه فراهتی در سایتهای اینترنتی منتشر شده است.  از نوشته حاتملوی اینطور به نظر میرسد،  ایشان خاطرات آقای حمزه فراهتی را بهانه ایی برای تسویه حسابهای شخصی و تاریخی خود با جنبش فداییان قرار داده است. متاسفانه ایشان در تخطئه و ایجاد توهمات و وارونه جلوه دادن واقعیتها،  احتیاجی به بیان هیچگونه استدلال و ادله ایی لازم نمی بیند. از همین زاویه جدا از مضمون مطلب ایشان که باید از زوایای مختلف - به ویژه این مطلب حاوی فرهنگ توهین و پرخاشگری در مواجه با مخالفین خود هست - مورد نقد و بررسی قرار بگیرد.

مطلب آقای حاتملو بر خلاف تیتر آن که قاعدا باید به نقد و بررسی خاطرات آقای فراهتی بپردازد، به جنبش فداییان پرداخته است. آن هم بدون دلیل و مدرک، سراسر تاریخ این جنبش را در دشمنی و مخاصمه با حرکت ملی آذربایجان و بویژه فرقه دمکرات آذربایجان دیده است.  همچنین ایشان در جای جای مطلبش از کلمات و واژه هایی استفاده کرده است. که برازنده  ادعاهای آقای حاتملوی نیست.

 فرهنگ مباحثه ایی  را ایشان در مطلب خود بکار برده است، که من فکر میکردم، این نوع گفتگویی را که آقای حاتملوی در مواجه با مخالفین خود بکار برده،  سالیانی است، دیگر در میان بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان سیاسی ایران منسوخ شده است. اما متاسفانه در جای جای مطلب آقای حاتملوی واژه ها و کلماتی مانند، "امروزه در گروهک های مختلف"،  "شکست خود و مشتی از همراهانش را"، "حرفهای گنده تر از دهانش"، "پدر و دایی فراهتی ....... شغل یکی پالان دوزی و دیگری گاریچی"،  "دروغگوئی و آنهم با این وقاحت"، "انگار سخن از بقال محله اش است"،  "فراهتی ها که یک صفحه از نوشته های او (پیشه وری) را نخوانده اند، کوچکتر از آنند که ....."،  آقای حاتملوی خود دوره طولانی از کادرهای حزب توده ایران بوده است، و همچنین بعد از جدایی از حزب، فعالیت در 1-2 سازمان سیاسی چپ را آزموده است، خوب میداند، فرهنگ گفتگوی ایشان  با مخالفین خود چه فجایع ایی را در جنبش سیاسی کشورمان ببار آورده است.

 جنبش چپ ایران به طور کلی در سالهای اخیر با درس آموزی از گذشته خود، مطالعه و درس آموزی از تجارب جنبشهای سوسیال دمکراتیک و چپهای دمکرات اروپایی و همچنین تحولات جهانی،  رویکردهای ارزنده ای برای دمکراتیک سازی مناسبات درونی خود انجام داده است. گفتمان سازنده و دمکراتیکی را با رقبا و مخالفین خود پیش میبرد. امروز دیگر در جنبش چپ و سیاسی ایران، بجز آنانی که هنوز یا در چنبره ایدئولوژی های تمامیت گرا، توتالیتر و ناسیونالیستی گرفتار مانده اند و یا برای جا پا باز کردن و ماندن در میان نیروهای جدیدی که علت وجودی خود را در فرهنگ پرخاشگرانه و غیر دمکراتیک می بینند، و یا در حفظ جا و مقام به هر قیمت تلاش میکنند، کمتر کسی با زبان پرخاشگرانه و توهین آمیز و اتهام زنی با مخالفین خود سخن می گوید. من امیدوارم آقای حاتملوی با درس آموزی از گذشته پرفراز و نشیب جنبش سیاسی،  چپ و بویژه حزب توده ایران از این فرهنگ حذفی و پرخاشگرانه فاصله بگیرد، و به یک گفتمان دمکراتیک و استدلالی با مخالفین خود  روی بیاورد.

آقای حاتملوی می نویسد: « ولی برخورد طیفهای فدایی نسبت به حکومت ملی کردستان که اساسا متشکل از خوانین، فئودالها و عشایر کرد بود، دوستانه تر است.» واقعیت این است که آری جنبش فدائیان از بدو تشکیل خود با تمامی ملیتهای ایرانی پیوندهای دوستانه عمیقی داشته است. علت وجودی خود را نه در نقار ملی بین ملیتهای ایرانی، بلکه در دوستی و تفاهم بین ملیتهای ایرانی می دیده و می بیند. به همین خاطر هم در صفوف فدائیان از آغاز تاکنون فعالان و روشنفکران تمامی ملیتهای ایرانی مبارزه و جان فشانی کرده اند. در هر بررسی منصفانه تاریخ جنبش مبارزاتی ملیتهای ایرانی در 4 دهه اخیر، حضور مبارزاتی فدائیان مشهود و آشکار است، از این  خصیصه جنبش فدائیان نه باید شرمگین بود. بلکه باید به آن مباهات کرد. نباید گرفتار غوغا سالاران ناسیونالیستی شد که تامین منافع ملیت خود را نه در دوستی و تفاهم با سایر ملیتهای ایرانی، بلکه متاسفانه در دشمنی و رقابت ناسالم و کور با سایر ملیتهای ایرانی جستجو میکنند. این افکار ناسیونالیستی منبع هیچ خدماتی و خیر و برکتی نه برای ملیت خود و نه منبع هیچ خیرخواهی و دوستی برای دیگر ملیتهای ایرانی هست. امروز روشنفکران و فعالان حرکت ملی آذربایجان، منافع دراز مدت ملت خود را در دوستی و پیوند با سایر ملیتهای ایران و بویژه کردها می بینند. برای ایرانی آزاد و دمکراتیک مبارزه میکنند، که درآن از ستم ملی و تحقیر ملیتهای ایرانی خبری نباشد.

آقای حاتملوی که سنگ فرقه دمکرات آذربایجان را به سینه میزند، خوب میداند که قرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری، رابطه بسیار حسنه با حکومت ملی کردستان به رهبری قاضی محمد داشت. مسایل فیمابین را کاملا به صورت دمکراتیک و دوستانه حل میکردند. این دو جنبش خود را نه تنها در مقابل هم نمی دانستند، بلکه خود را یار و یاور همدیگر می دانستند. این دو جنبش اهداف کاملا مشتری برای ملیتهای خود داشتند. تمامی اسناد و روایات از سرگذشت یک ساله این دو جنبش در تایید این نظر است.

 آقای حاتملوی هم اگر میخواهد منشا خیر برای ملت آذربایجان باشد، باید جایگاه جدید خود را نه در میان افکار و نیروهای ناسیونالیستی غوغاسالار، بلکه در میان تمامی آزادیخواهان ایران و فعالان و روشنفکران ملیتهای ایرانی بیابد که برای ایرانی آزاد و دمکراتیک و فارغ از ستم ملی در ایران مبارزه میکنند، بیابد. آقای حاتملوی مطمئن باشد، با تخطئه و توهین به جنبش ملی – دمکراتیک ملیت کرد ایرانی که قدمتی 60 ساله دارد، نمیتواند منشا خدمت برای ملت آذربایجان باشد. این برخورد ایشان فقط و فقط در خدمت افکار ناسیونالیستی کور و دشمن تراش برای ملت آذربایجان است.

آقای حاتملوی در مطلب خود خاطرات آقای فراهتی را بهانه قرار داده ، تا سراسر تاریخ جنبش فداییان را در رابطه با جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان تحریف و تخطئه بکند. حتی بخود زحمت ارایه فاکت و استدلال قابل اتکایی را هم نداده است. ایشان مینویسد. "مواضع غیر دوستانه ی فدائیان خلق نسبت به جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان و حکومت ملی تشکیل شده بعد از قیام 21 آذر 1325، قدمتی برابر با عمرجنبش فدائی دارد." و یا مینویسد. "بقایای این جریان که امروزه در گروهک های مختلف جمع شده و طیفی از سلطنت طلبان تا طرفداران مبارزه ی مسلحانه را تشکیل می دهند، کمابیش نظریات یکسانی نسبت به جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان دارند. امروزه نیز در جمع فدائیان وقتی صحبت از حکومت ملی آذربایجان و جنبش 21 آذر می شود، سگرمه ها در هم رفته و جو سنگین می شود."

من نمیدانم، آقای حاتملوی بر چه اساسی و با اتکا به چه فاکتهای مشخصی، به این ارزیابی رسیده است که جنبش فداییان از آغاز تاکنون با حرکت ملی آذربایجان دشمنی داشته و دارد.

 تا آنجایی که تاریخ مکتوب و زنده جنبش فداییان نشان میدهد، بنیانگذاران جنبش فدائیان، که در وجه وسیعی از آذربایجانیان بوده اند. همواره از حرکت ملی آذربایجان چه بلحاظ نوشتاری و چه بلحاظ عملی حمایت کرده اند.  بنیانگذاران محافل  اولیه جنبش فدائیان همانند رفقا، صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و علی رضا نابدل (اوختای) و ..... تلاش فراوانی در رشد، غنا و حفظ فرهنگ و ادبیات ترکی آذربایجان کرده اند. آقای حاتملوی چنانچه  زحمت مراجعه به کتب و مطبوعات منتشره در آن دوره و بخشا در سالهای اخیردر آذربایجان را می کشیدند، قطعا به واقعیت داشتن این امر پی می برند، که  تلاش وافری که رفقا صمد بهرنگی و بهروز دهقانی و خدمات نسل اول فدائیان در جمع آوری قصه ها و افسانه های ترکی و رشد ادبیات ترکی کرده اند. بر تمامی محققین و تلاشگران ادبیات ترکی آذربایجان روشن است. بعد از نسل اول فداییان که در میانشان نویسندگان و محققین فرهیخته آذربایجانی کم نبود. این جنبش بخاطر کار و تلاش وافری که در دفاع از مبارزات ملی- دمکراتیک و جنبش های عدالتخواهانه تمامی ملیتهای ایرانی و از جمله آذربایجان کرده بود، در این مناطق به یک نیروی عمده چپ و مدافع خواسته های ملی آنان تبدیل شد.

بعد از انقلاب بهمن 1357 نیز جنبش فدائیان، همواره خاطره مبارزات مردم آذربایجان را و تشکیل حکومت ملی – دمکراتیک توسط فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری را گرامی داشته است. تا آنجایی که من نشریات و کتب طیف های مختلف فدائیان را مطالعه کرده ام و اطلاع دارم. تمامی طیفهای فدائیان، برخلاف ادعای حاتملوی نظر مثبتی به جنبش 21 آذر داشته اند. تاکنون در نشریات فدائیان همواره از طریق مصاحبه های کتبی و یا رادیویی و .... نهضت ملی – دمکراتیک آذربایجان گرامی داشته شده است.

آقای حاتملوی به نکته ایی در نقد و بررسی جنبش فدائیان باید توجه داشته باشند، و آن اینکه جنبش فدائیان خلق ایران، اساسا خود را ادامه دهنده بر حق جنبش چپ تاریخا شکل گرفته چپ ایران میدانستند، جنبش فدائیان  بخشا، ناامید از تاثیرگذاری رهبری  حزب توده ایران در ابعاد سراسر کشور و فرقه دمکرات در آذربایجان که تا آن مقطع  تنها نماینده چپ ایران محسوب می شدند، بنیانگذاری شده است. جنبش فدائیان بر بی عملی رهبران این دو جریان و بر نوع رابطه آنان با اردوگاه سوسیالیستی انتقاد داشتند. رابطه نابرابرانه آنان با اتحاد شوروی را به سود جنبش چپ ایران نمی دانستند. به همین خاطر هم ضمن دفاع از مبارزات و جانفشانی های آنان و پایگاه اجتماعی آنان، در عرصه ایی که برشمردم از رهبری آنان انتقاد میکردند.

آقای حاتملوی اگر کمی به منشا خانوادگی بنیانگذاران آذربایجانی فداییان توجه بکنند، خواهند دید که اکثرا از خانواده هایی هستند که یک طرفشان  به فرقه دمکرات آذربایجان وصل است. مبارزات ملت آذربایجان از انقلاب مشروطیت بدین سو و بویژه مبارزات فرقه دمکرات به رهبری سید جعفر پیشه وری انگیزه بالایی را در رفقای بنیانگدار فدائیان برای ادامه راه جنبش چپ ایران بوجود آورده بود.

آقای حاتملوی اگر کمی از تعصب وابستگی تاریخی و سیاسی خود فاصله بگیرد، این خصیصه جنبش فدائیان را نه در دشمنی با خواسته ها و آرمانهای حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان، بلکه در دفاع از استقلال جنبش چپ ایران درک میکرد.

فدائیان در تمامی این سالها همواره یکی از دغدغه اشان مسایل و موضوعاتی بوده که در جنبش حق طلبانه ملی- دموکراتیک آذربایجان میگذشته است. با مراجعه به آرشیو فداییان خلق ایران، ایشان خواهد دید که فداییان همواره از حرکت ملی آذربایجان برای احقاق حقوق ملی – فرهنگی و سیاسی دمکراتیک خود دفاع کرده است.

برای اطلاع ایشان من فقط به چند فاکت مستند اشاره میکنم، تا ایشان بدانند، که با تحریف تاریخ و تحریف  مواضع دیگران  هیچ حقانیتی نمی تواند، برای خود و فکر خود بوجود آورد. ارزیابی را به عهده خوانندگان و فعالان حرکت ملی آذربایجان میگذارم تا خود قضاوت بکنند که حقیقت چه بوده و هست. من (در آن موقع مسئول گروه کار خلقهای سازمان بودم) در آذرماه 1379 در شماره 248 نشریه کار ارگان سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) مطلبی تحت عنوان "بیست و یکم آذر، فریاد فرو خفته خلق آذربایجان"  در بزرگداشت 21 اذر نوشتم. در آن مطلب نوشتم " بیست و یکم آذرماه برای مردم آذربایجان و تمامی آزادیخواهان کشورمان روزی است، هم مسرت بخش و شادی آفرین و هم تاسف بار و اندوهگین، مسرت بخش از این رو که در 21 آذر 1324 نهضتی پا به عرصه حیات سیاسی کشورمان گذاشت که تاثیر ژرفی بر روندهای سیاسی کشورمان نهاد، بانی آنچنان تحولاتی شد که همچنان آثار و تبعات آن بر رویدادهای سیاسی و اجتماعی کشورمان نمایان است. تاسف بار و اندوگین از این رو که درست در 21 آذر 1325 که مردم اذربایجان سرمست از برقراری حکومت ملی شان و ...... خود را آماده برگزاری جشن سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان میکردند. نیروهای شاهنشاهی و با حیله گری قوام ..... به سرکوب نهضت ملی آذربایجان پرداختند. ....... اری این تناقض بر روح و روان ازادیخواهان سنگینی میکند. تناقضی که تا فرجام مبارزه برای استقرار آزادی و دموکراسی و احقاق حقوق ملی خلقهای کشورمان باقی خواهد ماند." در همین مطلب نوشته ام " نیروهای چپ و مترقی نیز می بایستی برای درسگیری از تجارب نهضت ملی اذربایجان به بررسی این نهضت بپردازند و  خطاهای آن را برای تبین راه فردا موشکافی کنند. هیچ نهضتی یافت نمی شود که عاری از خطا باشد. اما خطاهای یک نهضت مردمی نمی بایستی به نفی آن نهضت بیانجامد، از این رو نهضت 21 آذر، آذربایجان نیز قابل دفاع و افتخارانگیز است." در ادامه همین مطلب مینویسم. " نهضت آذربایجان علیرغم تبلیغات دشمنان که آن را به یک عده مهاجر آن طرف مرز و وابسته به بیگانگان نسبت می دادند، نهضتی بود برخاسته از بطن جامعه، نهضتی بود عدالتخواه و آزادیخواه، ....."

یا در فوریه سال 2001 هیات سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) سند تحلیلی را تحت عنوان " برخی ملاحظات پیرامون حرکت ملی آذربایجان" که به ابتکار گروه کار خلقهای سازمان و به همت رفیق بهزاد کریمی نگاشته شده بود. رئوس وظایف سازمان را در قبال حرکت ملی آذربایجان تعیین کرد. این مطلب تحلیلی به همراه رئوس وظایف در همان زمان در سطح جنبش منتشر شد.

در قسمت تحلیلی این مطلب آمده است: «اگر در گذشته دور، جنبش ملی در آذربایجان همواره با خواسته های اجتماعی عدالت خواهانه همراه بوده و زیر هژمونی نیروهای چپ (حزب کمونیست ایران، حزب توده ایران، فرقه دمکرات آذربایجان، فدائیان خلق ایران و ....) قرار داشته است، و اگر در مقطع کوتاه رو درروئی آیت الله خمینی رهبر انقلاب، و آیت الله شریعتمداری مرجع بزرگ آذربایجانی ها، خیزش مردم در آذربایجان با یک رشته مطالبات ملی، لاجرم در ظرف اختلاف سیاسی آن دو شخصیت مذهبی – سیاسی محدود ماند، امروز ...... در این حرکت از محافظه کارترین تا رادیکالترین گرایش ها حضور دارند، اما به علت وزنه سنگین نیروهای دمکرات در آن، محتوی و جهت حرکت مترقی بوده و خواسته های این حرکت در انطباق با اعلامیه حقوق جهانی بشر است.»

در رئوس وظایف آمده است.

1-      "طرح خواسته های دمکراتیک و عادلانه، و معرفی مواضع ترقیخواهانه حرکت ملی مردم آذربایجان، وظیفه ماست.

2-      ..................

11-  سازمان در مناسبات بین المللی خود، می کوشد از خواسته های بر حق حرکت ملی در آذربایجان ایران دفاع کرده و افکار عمومی، نهادهای بین المللی و مجامع دفاع از حقوق بشر را به حمایت از این حرکت جلب کند."

گروه کار خلقهای سازمان ما در تاریخ 29 اردیبهشت سال 1385 طی بیانیه از اعتراضات مردم آذربایجان حمایت کرد. در آن بیانیه تحت عنوان، « توهین و اهانت به هموطنان ترک  زبانمان را محکوم می کنیم!» آمده است:

«سازمان ما که همواره از برابر حقوقی تمامی ملیتهای ساکن ایران دفاع کرده است و برای حل مسئله ملی در یک ایرانی آزاد و دموکراتیک و فدرال مبارزه می کند، بار دیگر تصریح می دارد که برخوردهای نابرابر و تبعیض آمیز با ملیتهای ایرانی به نقار ملی دامن زده و احساس بیگانگی را در بین ملیتهای ساکن ایران افزایش می دهد.در برابر این برخوردهای غیر مسئولانه و ضد دموکراتیک،باید از همپیوندی های تاریخی و فرهنگی همه شهروندان ایران دفاع کرد که لازمه آن نیز تلاش و مبارزه برای احقاق حقوق ملی خلقهای ایران و در همین راستا تقویت روحیه همبستگی و تعلق داشتن کشور به همه ملیتهای ایران در ایرانی واحد، آزاد ودموکراتیک  است.

ما انتشار مطلب توهین آمیز در روزنامه ایران- ارگان خبرگزاری جمهوری اسلامی- را علیه ترک زبانان ایران محکوم می کنیم واین اقدام را در خدمت تقویت افکار شونیستی و نژاد پرستانه می دانیم. ما بار دیگر هشدار می دهیم که اقدامات موهنی از این دست و موارد نظیر آن بستر ساز تفرقه ملی و تدارک عوارض فاجعه بار آنها در کشورمان است.»

در بیانیه ایی که باز هم هیات سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در تاریخ 5 خرداد 1385، تحت عنوان « سخنی با آزادی‌خواهان آذربایجان!، آزادلیق یولیندا، اوجا باشلیق سیزیندی!،  (در راه آزادی، سر افرازی با شماست!)

 در حمایت از اعتراضات مردمی در آذربایجان و دیگر شهرهای ایران در رابطه با انتشار کاریکاتور توهین آمیز به ترکها منتشر کرد. آمده است:

«آزادی‌خواهان آذربایجان!، ما پشتیبان مبارزه شما در راه احقاق حقوق ملی و فرهنگی‌تان هستیم و از هر حرکت شما در هر شهر، در هر دانشگاه ، در برابر مجلس اسلامی و هر ارگان حکومتی که در راستای مبارزه دموکراتیک مردم ایران علیه استبداد فقهی حاکم ، دارای مرز روشن با جریان های نفاق افکنانه میان ایرانیان، هشیار در برابر انواع توطئه های حکومتگران برای بهره برداری از موقعیت پیش آمده و نیز حساس در قبال سوء استفاده ها ی برون مرز ی  باشد، قویاً حمایت می کنیم.،  زنده باد آزادی – یاشاسین آزادلیق!»

در بیانیه ایی که هیات سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در تاریخ 6خرداد 1385 تحت عنوان «هشدار میدهیم: مراقب تحریکات و توطئه ها باشیم!» منتشر کرده، آمده است:

«آذربایجانی های مبارز!، شما در اعتراض یکپارچه اتان علیه تحقیر و تبعیض نسبت به زبان ترکی بر حقید؛ تظاهرات مسالمت آمیز و مدنی شما با هدف طرح خواستهای فرهنگی اتان نشان از آگاهی و اراده شما دارد؛ و تجمع روز یکشنبه شما در برابر مجلس حکومت برای اعلام خواستهای ملی آذربایجانیها بیانگر پیگیری شما در تحقق این خواستها است.»

من فکر میکنم همین نمونه ها (البته میتوان صدها مثال دیگر زد) کافی باشد، تا آقای حاتملوی به واهی بودن اتهامات خود به جنبش فدائیان پی ببرد. آقای حاتملوی که اکنون خود را از فعالان حرکت ملی آذربایجان میداند، باید توجه داشته باشد، از موضع یک فعال سیاسی برای در جریان قرار گرفتن، باید برای اظهار نظر در باره دیگران  مطالعه و دانستن مواضع آنان الزامی است. برخورد آقای حاتملوی نسبت به جنبش فدائیان از دو حال خارج نیست، یا ایشان بعنوان یک فعال سیاسی به خود زحمت نداده، تا مواضع فدائیان را آنگونه که هست مورد مطالعه قرار دهد، تا بتواند مستدل صحبت بکند. یا ایشان صرفا دشمنی کور و لجبازی گروه گرایانه و سکتاریستی با جنبش فدائیان دارد. نگران رابطه فدائیان با حرکت ملی آذربایجان هست.

 آقای حاتملوی از جایگاه یک فعال مسئول و مسئولیت پذیر، اگر منافع مردم آذربایجان را بر منافع گروه، دسته و بر خودخواهی های خود ترجیه میدهد، از فعالیت و حمایت تمامی نیروهای چپ و آزادیخواه سراسری ایران در حرکت میل آذربایجان باید خوشحال باشد. این فعالیتها، نه تنها در مخالفت و تناقض با فعالیتهای جاری فعالان حرکتهای ملی آذربایجان قرار ندارد، بلکه تکمیل کننده آن و در خدمت دستیابی حرکت ملی آذربایجان به خواسته های ملی اشان است. فکر انحصارگرانه، سکتاریستی و خودخواهانه همانطور که تاریخا منشا هیچ خیری برای جنبشهای مردمی نشده است. در جنبش آذربایجان هم نمیتواند، منشا خیری باشد. بخشی از فعالان حرکتهای ملی ملیتهای ایرانی، از فعالیت و حضور نیروهای سراسری در این جنبشها نگران هستند. فکر میکنند، فعالیت احزاب و جریانهای سراسری کشور در مناطق ملی، به سود آنان نیست. اینها تمامی تلاششان در خدمت کم رنگ کردن و یا بی اثر کردن و تخطئه فعالیتهای حمایتی و تاثیرگذاری نیروهای سراسری در این مناطق گذاشته اند. اینها باید بدانند، اینگونه برخوردهای سکتاریستی و حق ویژه قائل شدن برای خود و انحصاری کردن حرکتهای ملی در ایران، نه تنها کمکی به حرکتهای ملی – دمکراتیک، ملیتهای ایرانی نمیکند. بلکه آنان را از حمایت نیروهایی محروم میکند، که میتوانند با توجه به امکانات سراسری اشان در خدمت رشد و عتلای این جنبشها و در خدمت حل دمکراتیک مسایل ملی در کشورمان باشند.

16 مارس 2007


رونالد لمپمن واتز از دانشگاه کویین کانادا(1)
ترجمه رضا وشاحی

تجربه فدرالیسم در کانادا

 

قسمت اول

 

فدرالیسم در جهان امروز

 

در سپیده دم قرن بیستم و یکم، به نظر می رسد که سیستم سیاسی فدرالیسم، بیشتر از هر زمان دیگری در جهان محبوبیت و خواهان دارد. در واقع در سال 1997 تعداد کشورهای فدرال 24 کشور می باشد که 2 میلیارد نفر یا %40 جمعیت جهان را در خود جای داده اند(2) و در مقام مقایسه با فقط 180 کشور دارای سیستم متمرکز، کشورهای فدرال در برگیرنده 480 ایالت فدرال می باشند.

 

درمیان این کشورهای فدرال، تفاوت های بسیاری وجود دارد، از کشورهایی با سیستم شبه متمرکز، که نزدیک به کشورهای دارای سیستم متمرکز هستند، تا کشورهایی فاقد سیستم متمرکز و به حدی گسترش یافته، که به شکل کنفدرال هم درآمده اند. به علاوه اینها، عناصر بسیاری از مفاهیم نظریه فدرالیسم به شکل تنظیمات و موسسات، توسعه یافته و شکل فدرال بخود گرفته اند، مانند اتحادیه های قانونی غیر مرکزی و وزارت های مختلف کشورها.

 

تحت فشارهای مشترک جهانی و منطقه ای شدن، هر روزه عده بیشتری از مردم شاهد هستند که فرمهای فدرال، ترکیبی موثر از روابط مشترک حکومت با مناطق گوناگون در زمینه های مختلف، موجب توسعه منطقه های آنها شده است و جواب گوی نیازهای متنوع منطقه ای آنها در جهان مدرن است.

 

ارزش مقایسه ها

 

امروزه بعلت جهت افزایشی تنوع سیستم های فدرال و روابط فدرال، مسایل بسیاری را می توان از مطالعه مقایسه ای نمونه های شاخص در گوشه و کنار جهان آموخت. آنها می توانند هم به ما درسهایی از موفقیت و هم درسهایی از شکست بدهند، ما می توانیم هر دو را از تنظیمات مختلف و در شرایط متفاوت یاد بگیریم.

 

به علاوه مقایسه کردن شاید به ما راه هایی را نشان دهد که در حالت عادی به آنها

بی توجه بمانیم. مقایسه کردن، شاید همچنین به ما قدرت پیش بینی بهتری از یک ساختار خاص و یک دوره مشخص را بدهد. بر اساس مشخص کردن تفاوت ها و اشتراکات، مقایسه شاید توجه ما را به قابلیت هایی جلب کند که در غیر از این حالت، اهمیت آنها ناشناخته بماند. تعجب آور نیست که ملت سازان آفریقای جنوبی، در نوشتن قانون اساسی جدید خود، وقت زیادی را به مطالعه مقایسه ای تجربه های سیاسی مختلف، وقف کرده اند.

 

ارتباط تجربه کانادایی

 

با اینکه بین آفریقای جنوبی و کانادا، تفاوت های وجود دارد که می بایست در نظر گرفته شوند، در عین حال قابلیت هایی در سیستم فدرال کانادا وجود دارد که آن را با آفریقای جنوبی مرتبط می سازد. برخلاف بعضی سیستم های فدرال مانند آمریکا و سوئیس که بر اساس اجتماع ایالت ها و کانتون های از قبل موجود، تشکیل شده اند، شکل گرفتن کانادا شامل یک تحول کلان و بنیادی در انتقال قدرت بود.

 

یکی از مهمترین قسمت های تشکیل فدرالیسم در کانادا، تجزیه و دوپاره شدن ایالت یکپارچه سابق، به دو ایالت جدید کبک و انتاریو بود. به این دو ایالت، دو ایالت کوچکتر برونسویک جدید و نوا اسکاتیا افزوده شدند.

 

موسسین کانادا نگران شدند که شاید این به قانون1867 درمورد اتحاد کانادا لطمه بزند و تاثیر این قانون را کم کند. قانون 1867 یک قانون فدرال بود ولی به شکل حکومت های مرکزی بسیار شبیه بود و دولت مرکزی اختیارات بسیاری در مورد ایالت ها داشت.

 

قوانین فدرال کانادا، همانند قوانین کشورهایی هند و مالزی که بعداٌ نوشته شدند و همچنین آفریقای جنوبی، ترکیبی از قوانین فدرال با عناصری از سیستم متمرکز بود. این قوانین در دهه های اول تشکیل کانادا بسیار استفاده شدند ولی با اینکه هنوز در قوانین کانادا حضور دارند، در قرن دوم تاریخ تشکیل کانادا، بسیار کمتر استفاده شدند.( یعنی اینکه تجربه فدرالیسم کانادا از شبه متمرکز به سمت استقلال بیشتر پیش می رود(3))

 

مثال کانادا نشان دهنده بیهوده گی معلق ماندن در بین فدرالیسم و حکومت متمرکز می باشد و نشان می دهد سیاست مداران برای پیدا کردن راه حل، اغلب به دنبال راه های کاربردی بر اساس تلفیق بین فدرالیسم و سیستم متمرکز، هستند تا صرفاٌ استفاده از تئوری های خالص. این تلفیق موجب شده است که کشور کانادا با وجود داشتن پاره ای مشکلات در طول تاریخ خود، بعد از 130 سال همچنان به حیات خود ادامه دهد.

 

بعد از کشورهای آمریکا و سوئیس، کانادا از قدیمی ترین کشورهای دارای سیستم فدرال در جهان است. کانادا برخلاف این دو کشور هیچگاه جنگ داخلی عمده ای نداشته است و به سیستم فدرال بر اساس تاکید برتساهل و سازگاری دو طرف دست یافته است.

 

یکی دیگر از دلایلی که تجربه کانادا را مهم می کند، ابداع تلفیق سیستم فدرال با سیستم پارلمانی بود. سوئیس و آمریکا، سیستم فدرالی را انتخاب کردند که بر جدایی بین قانون گذار و اداره کشور تاکید می کرد. کانادا اولین کشور فدرالی بود که سیستمی را تشکیل داد که در آن پارلمان هم مسئول قانون گذاری بود و هم مسئولیت اداره کشور را برعهده داشت. تلفیق سیستم پارلمانی و سیستم فدرال که در کانادا ابداع شد، بعدها در کشورهای فدرال استرالیا، اتریش، آلمان، هند و مالزی به کار گرفته شد.

 

بنابراین تجربه کانادا نشان دهنده تاثیر سیستم پارلمانی در سیستم فدرال می باشد

 

------------------------------------------

پانوشت ها

1- آقای رونالد لمپمن واتز از خانواده ای کانادایی در ژاپن متولد شدند. ایشان از داشنگاه تورنتو در رشته هنر درجه کارشناسی گرفتند و در ادامه تحصیلات شان از دانشگاه اکسفورد بریتانیا در رشته فلسفه و سیاست با درجه دکترا فارغ التحصیل شدند و از سال 1955 به عنوان استاد فلسفه به دانشگاه کویین کانادا پیوستند.

این مقاله تلخیص جلد ششم از مجموعه فدرالیسم، تئوری و کاربرد می باشد. مشخصات کتاب به این شرح است

Federalism: The Canadian Experience, By Ronald Lampman Watts , Published 1997 HSRC Press, ISBN 0796916993

2- بنابر دایرة المعارف ویکی پدیا، تعداد کشورهای دارای سیستم فدرال به 25 کشور رسیده است. غیر از این کشورهای رسماٌ به عنوان فدرال شناخته شده، کشورهای دیگری با سیستم هایی نزدیک به فدرالیسم به ترتیب زیر وجود دارند. کشورهای مثل بریتانیا و اسپانیا که قدرت را به بعضی مناطق خود واگذار کرده اند که به آنها Devolved یا یا "منتقل کرده" می گویند. گروه دیگر کشورهایی هستند که سیستم متمرکز دارند ولی بعضی از قدرت را به بعضی مناطق خود داده اند، مانند شیلی، ایتالیا، نیوزلاند، چین و فیلیپین، که به آنها Regionalize Unitary یا "خودمختاری محلی" می گویند. گروه دیگر کشورهایی هستند که بعضی عناصر سیستم فدرال را دارند و در عین حال شکل حکومت متمرکز را هم دارند. مانند: دانمارک، فنلاند، هلند، فرانسه، صربستان، تانزانیا و اوکراین. که به آنها Federacy يا Confederacy یا "اتحادیه" می گویند.

http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_system_of_government#Federal

 

3- توضیح از مترجم


 

به نقل از "روز آنلاین"

گفت و گو با یک فعال فرهنگی ـ سیاسی آذربایجانی:
کدورت ملی، پاشنه آشیل حرکت


مصاحبه با سیروس مددی

فرهاد رهبر

۸ خرداد ۱۳۸۵

ماجرای آذربایجان، به ظاهر بسیار ساده آغاز شد: چاپ یک کاریکاتور. کاریکاتوریست و نویسنده، هر دو پوزش خواستند، اما ماجرا پایان نیافت. زندانی شدند، اما منطقه همچنان ملتهب است. چرا؟ در جست و جوی پاسخ این "چرا" و بسیاری از "چراهای دیگر" به سراغ سیروس مددی، از چهره های فرهنگی و سرشناس آذربایجان رفتیم. حاصل گفت و گو در زیر می آید.

بنظر شما یک کاریکاتور می تواند سبب چنین برانگیختگی ای گردد؟ جریحه دار شدن احساسات مردم آذری زبان کشور ما زمینه های قبلی هم دارد؟
بحث بر سر جریحه دار شدن احساسات نیست. اگر فقط احساسی جریحه دار شده بود با پوزش خواهی، توبیخ، اخراج یا گوشمالی ساده کاریکاتوریست، احساسات مجروح التیام پیدا می کرد و کار خاتمه می یافت. نه. کاریکاتور، جرقه کوچکی بود که به انبار باروت نزدیک شد. بهانه انفجار، به راحتی می توانست هر چیز دیگری باشد. من که روزانه و بعضا حتی ساعت به ساعت حوادث آذربایجان را تعقیب می کنم، از شنیدن خبر انفجار خشم مردم اصلا تعجب نکردم. روشنفکران آذربایجان تقریبا روزانه شاهد توهین و تحقیر هستند. اخبار تبعیض میان مناطق فارس نشین و آذربایجان دهان به دهان در تبریز می گردد. ولی نمونه ای که بتواند صدها هزار نفر را به خیابان بکشاند، آسان به دست نمی آید. شیوه اهانت روزنامه ایران این انفجار را ممکن کرد. در تمام شهرهای آذربایجان - که من از آنها اطلاع دارم- همه جا و همه جا صحبت از توهینی است که به آذری هاشده است.

بنابراین مسئله کاریکاتور نیست. این کاریکاتور تظاهر سیاست، منش و شعوری است که در کشور جریان دارد. اعتراض به شعور و تفکر و سیاستی است که به صورت فوق العاده نیرومندی در جامعه ایران رواج دارد و توسط دولت های مرکزی پیش برده می شود.

یعنی شما مجموعه این اعتراضات و از جمله اعتراضات دانشجویی را ناشی از نارضایتی هایی می دانید که در آذربایجان وجود دارد؟
بلی. ولی البته قبل از هر چیز باید بگویم که هرچند در اعتراضات اخیر دانشجویان نقش پیشاهنگ را دارند ولی تظاهرات و اعتراضات، دیگر منحصر به دانشجویان نیست. تظاهرات توده ای است. در این نوع طغیانها هم همه نارضایتی ها از مجرای یک شعار، که بیانگر مسئله ای همگانی است، منفجر می شود. در آذربایجان نارضایتی علیه تبعیض و تحقیر و نابودی هویت ملی روز به روز در حال گسترش است. سیاست دولت ها برای از بین بردن زبان مادری آذربایجانی ها، برای فارس کردن همه مردم ایران دیر زمانی است که تحمل ناپذیر شده است. دانشجویان بعنوان روشن ترین قشر جامعه از نزدیک این روند را تعقیب می کنند. آن اخباری که برای روشنفکران فارس ایران بسیار عادی جلوه می کند، خون را در رگهای روشنفکران آذربایجان به جوش می آورد. آنها وقتی می شنوند که در کشورهای اروپایی کودکان خانواده های مهاجر ساعاتی را بزبان مادری درس می خوانند، و می بینند که پول خود آنها صرف نابودی زبان خودشان می شود، به خشم می آیند. آنها می بینند که در جهانی که هر گوشه میراث تمدن بشری با حساسیت نگهداری می شود، زبان ترکی را که حدود سی میلیون به آن تکلم می کنند، با برنامه ریزی نابود می کنند. آنها تقبل هزینه چاپ کتابهای فارسی درسی در تاجیکستان را با ممنوعیت تحصیل اطفال آذربایجانی به زبان خود مقایسه می کنند. یکی دو تا که نیست. هر روز خبر جدیدی دهان بدهان می گردد. این اتفاقات که در 80 سال اخیر همیشه اتفاق افتاده، حالا به دوره ای برخورده که شکل دیگری از شعور در آذربایجان شکل گرفته یا در حال شکل گرفتن است. روانشناسی دیگری تکوین می یابد. این روانشناسی در انقلاب بهمن وجود نداشت. منظورم مسئله هستی ملی آذربایجان است. این عنصری جدید است که هر حرکتی بدون محاسبه آن مطلقا محکوم به شکست است.

می گویند در جریان تظاهرات تبریز هم افراطیون حکومتی نقش داشته اند و هم افراطیون آذری. شما ماجرا را چگونه می بینید؟
هرچند کاریکاتور اهانت آمیز در نشریه جناح بنیادگرا چاپ شده است، ولی این به آن معنا نیست که ناسیونالیسم افراطی فقط مختص به جناح افراطی جمهوری اسلامی است. نه. متاسفانه جناح اصلاح طلب جمهوری اسلامی هم در مواردی شوونیست تر از دیگری رفتار کرده است. پیچیدگی کار در ایران یکی هم در همین نکته است. بنابراین اعتراض فقط علیه رژیم نیست، علیه تفکر و سیاستی است که همه جناحهای رژیم و برخی سازمانهای اپوزیسیون و شخصیتهای فرهنگی و .... در آن سهیمند. اعتراض علیه همه اینهاست. برخی سازمانهای به اصطلاح جمهوریخواه، آنهایی که بعمد یا به خطا به آریایی بودن خود افتخار می کنند و ... نیز دست کمی از حاکمان ندارند. اینها در مواردی تند تر از آنها عمل می کنند. حضراتی که تحت عنوان چپ ترین شعارها مشغول درافشانی اند، مدافع راست ترین تفکرات اند. بنابرین این اعتراض علیه این زهر است که کشوری را مسموم ساخته.

منظورتان از این زهر چیست؟
ببینید، در ایران هزارها سال است که انسانهایی با زبانها، باورهای دینی، عادتها و سنتهای گوناگون در کنار هم زندگی می کنند. کسی هم ادعای برتری نژادی یا زبانی به دیگری نداشته است. از دوره استبداد رضا شاهی - حالا به دلایلی که باید جداگانه به آن پرداخت - ارتجاع ایران، که از نظر فرهنگی شیفته نژادپرستان آریایی آلمان بود، با کمک دولت انگلستان تفکری را به دکترین دولتی تبدیل کرد. اساس این دکترین برتری نژاد آریایی بر دیگر نژادها و رجحان زبان فارسی بر دیگر زبانها بود. قرار گذاشتند به هر طریقی که شده ریشه زبانهای غیر فارسی را از ایران بر اندازند. تمام دستگاه عریض و طویل دولت راه افتاد تا این روانشناسی را به مردم ایران تزریق کند که فارس بودن، نشانه تمدن و اسباب افتخار، و ترک و عرب و ... بودن نشانه توحش و سرافکندگی است. ایران، با فارس بودن، یکسان گرفته شد. موسیقی ایرانی یعنی موسیقی فارسی، تئاتر ایرانی یعنی تئاتر فارسی، ادبیات ایرانی یعنی ادبیات فارسی و ... همه اینها نسلی را در ایران بوجود آورده که به طور اتوماتیک مسموم هستند، و اکثر آنها خود از این مسمومیت خبر هم ندارند. یک عده هم نگهبان این مسمومیت اند که مبادا از آن کاسته شود. این زهر اسمش ناسیونالیسم افراطی فارسی یا شوونیسم فارس است که ربطی به ملت فارس و مردم زحمتکش فارس ندارد. دست پخت کسانی است که نه فقط دشمن غیر فارس زبانها، بلکه دشمن فارسهای ایران هم هستند.

نقش افراطیون آذری در این میان چیست؟
این کلمه افراطی را باید تعریف کرد. به چه کسانی افراطی می گوییم؟ چون این کلمه هم کش و قوس دار است. هر کس بسته به جهان نگری خود آنرا بکار می برد. آنهایی که از زبان، فرهنگ، هستی ملی تاریخ و هویت خود دفاع می کنند و خواهان نابودی بختک آن سیاست تبعیض هستند و با تفکری دموکراتیک می خواهند در تعیین سرنوشت خویش محق باشند، بنظر من افراطی نیستند. این را از آن جهت می گویم که در ایران هر کس دربرابر ناسیونالیسم افراطی فارسی، از زبان مادری خود دفاع کرده، از طرف مغرضین یا بر طبق یک سنت با نامهای گوناگون سرکوب شده است. من اینها را افراطی نمی دانم. ولی جناح افراطی هم وجود دارد که طبیعتا می کوشد بر جنبش تاثیر گذارد. ولی نهضت با آنها شناخته نمی شود. آنهایی که به فارس ها و به زبان فارسی اهانت می کنند، اقلیت بسیار ضعیفی هستند. آنهایی که در برابر شوونیسم فارسی، شوونیسم ترکی را تبلیغ می کنند، در وحله اول بر ضد منافع آذربایجان هستند. اینها اقلیتی هستند و فعالان اصلی نهضت می کوشند این اقلیت را بی تاثیر کنند. اطلاعات نشان می دهد در داخل حکومت هم کسانی مشوق این شعارها هستند تا نهضت را تجرید و سرکوب کنند. بنابراین، بله این افراطیون وجود دارند و حتی می کوشند نقش خود را بسیار هم بزرگ حلوه دهند. ولی ستمگری شوونیسم، مجوز افراط ستمدیدگان نیست. این افراط را باید درک کرد ولی نباید تسلیم آن شد. ولی سیمای جنبش را نه شعارهای افراطی، بلکه شعارهای دموکراتیک شکل می دهد. دشمنان مردم خواهند کوشید با برجسته کردن شعارها و حرکات افراطی، چهره جنبش را تخریب کنند. اینجاست که افراطیون هر دو طرف به وحدت منافع می رسند.

پیوند مردم آذربایجان با مردم دیگر نقاط ایران چگونه است؟
مردم آذربایجان مشکلی با مردم دیگر نقاط ایران ندارند. آنها جزیی از ایرانند. رابطه آذربایجانیان ایران با دیگر نقاط کشور، با رابطه مردم جمهوری آذربایجان با اهالی اتحاد شوروی سابق قابل مقایسه نیست. آذربایجانیان بعنوان ساکنان پیشرفته ترین ایالت کشور، در آغاز قرن 20 حاملان اندیشه های ترقیخواهانه برای مردمان دیگر ایران بوده اند. آذربایجانی، به عنوان کسی که روزگاری نقش رهبری ایران بسوی تجدد را داشته، همچنان یکی از اجزای فعال اقتصاد و سیاست کشور است. هنوز هم که هنوز است بخش بسیار قابل توجهی از رهبران سازمانهای سیاسی ایران عمدتا آذربایجانی اند. موقعیت آذربایجان و آذربایجانیان با هیچ ملت دیگری در ایران قابل قیاس نیست. ولی این عضو خانواده ایران در 100 سال اخیر همیشه مغضوب دولت مرکزی و ناسیونالیست های افراطی بوده است. اینکه شهریار گفته :
جان داده آذربایجان اقبال ایران را و نیست ایرانمداران را سر اقبال آذربایجان
اشاره به همین نکته است.

این پیوند را ناسیونالیست های افراطی فارس – یعنی تجزیه طلبان واقعیاز هم می گسلند. تحقیر زبان ترکی آذربایجان یک عرصه از این تحقیر است. 80 سال است که بخشی از ثروت مردم آذربایجان را صرف تحقیر و نابودی زبانش و خودش کرده اند. زبانی که مفاهیم جدید تمدنی را به زبان فارسی و فارس زبانان یاد داده است [اشاره ام به دوران بالش و رایش انقلاب مشروطیت است] . اینها پیوند ها را تضعیف می کند و گسست عاطفی نخستین مرحله است. اگر دولت یا روشنفکران فارس به این روش خود ادامه دهند، این گسست بزرگتر خواهد شد.

لذا تجزیه طلبان واقعی و تضعیف کنندگان واقعی پیوندها کسانی هستند که زیر علم وحدت خواهی و تمامیت ارضی با سیاستهای نژادپرستانه، تبعض آمیز و اهانت بار خود ترکهای ایران [اعم از آذربایجانی و ...] عربها ، کردها ، بلوچها ، ترکمنها و ... را به سوی افراط و به سوی گسست عاطفی می رانند.

چه کسانی از این کشاکشها سود می برند؟
اگر چه اعتراض علیه ستمگری بحق است، اما خیلی ها می کوشند از این امر بحق سود ببرند و همین است که مسئله را بغرنج می کند. اعتراضات آذربایجان ایران را متاثر خواهد کرد. عنصر جدیدی در کشاکش جناحین دولتی بوجود خواهد آورد. بر همپیوندی هر دو جناح در برابر مردم تاثیر خواهد گذاشت. گروهی خواهند کوشید آنرا بهانه ای برای قدرت گیری نظامی ها قرار دهند. گروه دیگر برای زمین زدن طرف دیگر از آن استفاده خواهند کرد. اینکه برنده واقعی که خواهد بود، نیازمند گذران زمان است وبه عوامل زیادی بستگی دارد.

شما به عنوان یک آذربایجانی در چنین شرایطی چه می کردید؟
من به عنوان یک انسان آزادیخواه، یک آذربایجانی و یک عدالتخواه بی درنگ در اعتراضات شرکت می کردم. بدون فوت وقت. اما می کوشیدم به سهم خود با طرح شعارهای صحیح و جلوگیری از حرکات خود انگیخته، نهضت را گامی به پیش هدایت کنم. نخستین وظیفه ای که پیش روی خود قرار می دادم این بود که چه کنیم در عین دفاع از حقوق انسانی خود، از کدورت ملی میان ترک و فارس جلوگیری کنیم. این نکته پاشنه آشیل حرکت است. دشمن از این مجرا خواهد کوشید آنرا منزوی و سرکوب کند. می کوشیدم در این مرحله خواستهایی را به میان نهم که غیر قابل انجام نباشند. می کوشیدم آنرا چون مردمک چشم حفظ و آن را در راه تامین منافع ملی مردم، و دموکراتیسم هدایت کنم.


یونس شاملی

 

نقش جنبشهای ملی دمکراتیک
در مبارزه با نژادپرستی در ایران


ازتاریخ نوین ایران که با انقلاب مشروطیت آغاز می گردد، کمی بیش از هشتاد سال می گذرد. اما کشتی تحولات دگرگون سازی که با آن انقلاب آغاز شده بود، با کودتای رضا میرپنج که کمی بعد خود را پادشاه خواند، به گل نشست و ایران در هشتاد سال اخیر بر پاشنه استبداد کهن چرخید.

 

 

صعود خاندان پهلوی بر اریکه قدرت در ایران، جدا از استمرار استبداد سیاسی دوران خان خانی وعقب ماندگی های اقتصادی و اجتماعی، فاکتور عقب مانده دیگری بر معادلات سیاسی فرهنگی ایران افزود و بر فلاکت و نابسامانی در کشور عمق بیشتری بخشید. با به قدرت رسیدن رضا شاه، بتدریج سیاستگذاری در ایران، نه برپایه واقعیتهای اتنیکی و ملی در ایران که ساختاری چند ملییتی و چند زبانه بود، بلکه بر پاشنهء درک موهوم نژادپرستانه با برپائی یک دولت تک زبانه که بر لولای زبان فارسی می چرخید، به گردش درآمد و ضمن این گردش به انهدام زبانها و فرهنگهای غیرفارسی موجود در ایران پرداخت.

 

 

به تدریج استفاده از زبانهای غیرفارسی در مجامع رسمی تعطیل شد و حتی استفاده از زبانهای دیگر موجود در ایران، یعنی ترکی، کردی، بلوچی و عربی، مستوجب مجازات نیز شد. در آذربایجان استفاده از زبان ترکی در مدارس توسط کودکان در دوره رضا شاه مستوجب جزاهای نقدی و فیزیکی بود. به تدریج که از حاکمیت منحوس پهلویها می گذشت، از سویی توهین و تحقیر ملیتهای غیرفارس صورتی علنی تری به خود میگرفت و از سوی دیگر به اصطلاح برتری زبان و فرهنگ فارسی که بر بنیاد نژداپرستانه استوار بود، برخرابه های تحقیر و توهین ملیتهای غیرفارس برپا میشد. در این رابطه تمامی مقاومتهای مردمی در هم کوبید می شدند و بویژه حاکمیت ملی در آذربایجان و کردستان که به تشکیل حکومت ملی بین سالهال 1325/1324 در آن مناطق موفق شده بودند به نحو هولناکی درهم شکسته شد.

 

 

نتیجه شوم چنین سیاستی در حکومت 56 ساله پدر و پسر پهلوی، علی رغم تصور صوری و ظاهر بینانه اغلب روشنفکران و سیاسی کاران از چپ تا راست در ایران، نه تنها استقرار بی چون و چرای استبداد سیاسی، بلکه نهادینه کردن نژادپرستی موهوم آریایی در مناسبات داخلی و حتی خارجی ایران بود. فراموش نشده است که جشنهای منحوس به اصطلاح 2500 ساله بر خرابه های فقیرترین مردمان این کشور در مناطق بلوچستان، عربهای اهواز و کردستان و بالاخره آذربایجان و برای تحقیر و منکوب آنان برپا شده بود. این گنداب امروز بی شرمانه، مایه افتخار بعضی از این مدعیون به اصطلاح ایران پرست است.

 

 

با انقلاب جمهوریت در بهمن ماه 1357، دیگر جاده برای برپایی یک دولت تک زبانه کاملاً آماده شده بود. چرا که نژادپرستان در دوران حاکمیت پهلویها با سرکوب مردم و گسترش همه جانبه سیاست آسیمیلاسیون در میان ملیتهای غیرفارس در ایران جاده را چنان هموار ساخته بودند که ظاهراً زحمت زیادی لازم نبود که قدرتمدارن تازه به اقتدار رسیده بر مبنای نژادپرستی فارسی و همقطاران خودباختهء غیرفارس آنها بتوانند دولت جدید برآمده از انقلاب مردم را، حتی بدون اینکه اندکی در تصورشان به ایران چند ملیتی و چند زبانه بیاندیشد، دولت تک زبانه را، آنچنان که از پیش پایه ریزی شده بود بدون کوچکترین تغییری دنبال کرده و همچنین اینبار به دلیل سقوط رهبری انقلاب 57 به دست روحانیت فارس، فاکت دین باوری نیز بر دولت مداری قبلی افزوده شد. یعنی استبداد خالص سیاسی در دوره پهلویها جای خود را در بعد از انقلاب 57 به استبدادی با ماهیتی مذهبی داد، اما ماهیت نژادپرستانه دولت جدید، اگر چه در بحرانهای سالهای اول به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی از دیده ها پنهان ماند، اما بتدریج وجود خود را با سرکوب جنبش ملی کردستان، ترور رهبران جنبش ملی ترکمن، سلاخی اعراب ایران در جنوب توسط ژنرال مدنی، و سرکوب حزب خلق مسلمان که حیاتش در ایران و بویژه آذربایجان به پلورالیسم سیاسی جان تازه ایی داده بود، تثبت کرد و این همه نشان از آن داشت که خشم ونفرت فروخفته مردم نسبت به استبداد تازه به دوران رسیده تنها در مذهب و استبداد مذهبی آن نهفته نبود، بلکه کاخ ظلم جدید، بر بنیاد استبداد مذهبی از یکسو و دیکتاتوری نژادی از سوی دیگر برپا شده بود.

 

 

حوادث یک دهه گذشته در گوشه و کنار ایران، و جوش و خروش مردمان در آذربایجان، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا و اعراب اهواز در طرح مطالبات ملی فرهنگی خود، همه و همه نشانگر بیداری این مردمان نسبت به سیاست تحقیر و توهین علیه ملیتهای غیرفارس توسط جمهوری اسلامی و هم فکران آنان در اغلب احزاب چندین ده نفره اپوزوسیون فارس است. همین احزاب چند نفره و یا چندین ده نفره و در یک مورد چند هزار نفره، البته منبع تغذیه عظیم و وسیعی در افکار عمومی مردم فلک زدهء ایران دارند که پدر تاجدارشان پهلوی ها و سپس پوزوسیون کنونی یعنی جمهوری اسلامی با تبلیغ و ترویج اندیشه برتری جویانه نژادی فارس، برای آنان فراهم ساخته است.

 

 

نگاه کنید به طرح پیشنهادی برای همایش اتحاد جمهوریخواهان ایران جهت حل مسئله ملی در ایران. این طرح پیشنهادی با قانون اساسی جمهوری اسلامی مو نمی زند. این همسانی چه چیزی غیر از رخنه میکروب نژادپرستی پنهان و آشکار در نزد مدعیان دمکراسی و پلورالیسم را نزد اپوزیسیون فارس ایران نشان میدهد؟

 

 

اندکی توجه به فعل و انفعالات سیاسی در مرکز ایران که به رهبری اپوزیسیون فارس (احزاب و گروههای سیاسی به اصطلاح سراسری) در داخل و حتی خارج انجام میگیرد، نشان میدهد که هیچ امیدی به این اپوزیسیون برای ایجاد دگرگونی های اساسی در نظام سیاسی ایران وجود ندارد. اپوزسیون به اصطلاح ایرانی و در واقع اپوزیسیون فارس ایران، در شرایط کنونی بشدت منزوی و دور از مردم به فعالیتهای حاشیه ایی خود ادامه میدهد و عمداً انگیزه حرکت های بیرونی خود را مدیون جنبش دانشجویی در ایران است. البته ناگفته نماند که، حرکتهای اعتراضی در 8 مارس (روز زن)، اول ماه می (روزکارگر) و یا اعتصابات کارگران شرکت واحد و یا معلمین که همه و همه اعتراضاتی صنفی هستند به چشمان خسته و کم سوی به اصطلاح اپوزیسیون سیاسی ایران (اپوزیسیون فارس) رمقی میدهند و آن را به واکنش می کشانند. این در حالی است که ارتباط این اپوزیسیون با آن حرکتهای اعتراضی تقریباً در حد صفر است. بخش چپ اپوزیسیون فارس نجات خود را در گرو حرکتهای دانشجویی و یا اعتصاب معلمین، اعتراضات روز کارگر و روز زن و غیره در داخل جستجو می کند و بخش راست این اپوزیسیون که هیچ امیدی برای دگرگونی از درون نمی بیند و حتی تحولات درون ایران را در سمت و سوی نگرش خود نمی یابد، در کریدورهای مراکز قدرتهای جهانی به دنبال سرنگونی این حکومت توسط امریکا و شرکاء آن است.

 

 

تاسف بار تر این که عموماً قطار اپوزسیون فارس که همواره خودش را "اپوزیسون ایران" و یا "اپوزیسیون سراسری" می خواند، استعداد بازتولید استبداد سیاسی و استمرار دیکتاتوری نژادپرستان فارس در آن به شدت بالاست. دمکراتیزاسیون احزاب و گروهها و حتی شخصیتهای سیاسی فارس در ایران البته با کش و قوسهایی در جریان است. اما این جریان هنوز در آغاز راه است. عناصر دمکرات در میان فعالین سیاسی فارس البته که وجود دارد، اما در مقایسهء این بخش با کل بدنه آن اپوزیسیون بخش خیلی ناچیزی از آن را تشکیل میدهد. اگر این مشکل را با فرهنگ و استعداد عقب ماند در میان توده های عامی را در هم آمیزیم، متوجه هولناکی تحولی که اپوزیسیون ایران (فارس) در سودای دستیابی به آن است، بیش از پیش آشکار خواهد شد. به همین سبب باز متاسفانه اگر تحولات سیاسی ایران را از منظر این بخش از اپوزیسیون ایران، یعنی اپوزیسیون فارس، بنگریم ممکن است نتیجه تمامی جانفشانی های جنبشهای کارگری، زنان و دانشجویان تنها به برپائی هیولای استبداد و دیکتاتوری نژادپرستانهء دیگری که اینک در حال زخم خوردن از جنبش های ملی دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس است، منجر شود. در فراسوی رسوبات مانده از گذشته و وجود زمینه های باز تولید یک دیکتاتوری دیگر تمامی خلقهای ایران و از آن جمله خلق فارس برای چندمین بار در تاریخ جدید قربانی نظامی خواهند بود که نژاد را برتر از انسان میداند و دمکراسی را که آرمان مرحله ایی تمامی مردمان ساکن ایران است قربانی دیکتاتوری نژادپرستانه بخشی ناچیز از جامعه فارس و از خودبیگانگان غیرفارس آنان بکنند.

 

 

مبارزه با نژادپرستی یک معیار دمکراتیک

 

حاکمیت سیاسی در ایران با هر نامی در هشتاد سال اخیر بر طبل استبداد سیاسی و دیکتاتوری نژاد آریایی برای خلق فارس از یکسو و اعمال همه جانبه سیاست آسیملاسیون (ازخودبیگانگی) برای خلقهای غیرفارس کوبیده است. این سیاست که در واقع میکروب برترجویی فارسی است، خواه ناخواه افکار عمومی ایران را به درجه بالائی مسموم کرده است. به نظر میرسد که گرایشات راست سیاسی بطور آگاه و متاسفانه جریانات چپ در جامعه فارس ایران بطور بخشاً بطور ناخودآگاه از این مسمومیت در امان نمانده اند. البته در این میان گرایشی که خود را در قالب فعالین سیاسی و فرهنگی می نمایاند در حال نقب زدن به افکار عمومی مسموم موجود و چالشی در سمت و سوی دمکراسی دارد، خود را نشان میدهد.

 

 

در سوی دیگر، گرایشان و جریانات سیاسی متعلق به ملل تحت ستم در ایران را داریم که با ضعف و قوتهایی در سمت و سوی دمکراسی و علیه نژادپرستی خود را سازمان داده اند. یکی از پایه های اساسی جنبش ملی دمکراتیک آذربایجان که خود را در خرداد گذشته به شکل آشکاری نمایاند، ضدیت با نژادپرستی فارس بود که در قالب شعارهای "مرگ بر آپارتاید"، "مرگ بر فاشیسم" خود را نشان داد. جنبشهای ملی دمراتیک متعلق به کردها، بلوچها، عربها و ترکمنها نیز همواره برای آزادی و علیه شونیسم و نژادپرستی بوده اند.

 

 

با این وجود دامنهء توطئه و فریب در این عرصه بشدت بالاست. زمانی که شعارهای جنبش ملی دمکراتیک آذربایجان علیه نژادپرستان فارس در جمهوری اسلامی بالا گرفت، نژادپرستان در اپوزیسیون آن را شعاری علیه خلق فارس تبلیغ کردند! عجیب تر اینکه، درجه مسمومیت جامعه از برتری جویی و نژادپرستی به قدری بالاست که نژادپرستان وطنی میتوانند میان مفاهیمی آشکارا متفاوت مثل "نژادپرستان فارس" را با "ملیت فارس" کنار هم قرار دهند و مبارزه علیه "نژادپرستی فارس" را مبارزه علیه "ملیت فارس" جا بزنند و از این طریق با فریب اذهان عمومی به مقاصد شوم خود دست یابند. در صورتیکه ملیت فارس همچون دیگر ملیتهای ایران فلاکت استبداد سیاسی و نژادی را بر پیکر همهء روزه زندگی خود لمس می کند.

 

 

برای روشن شدن این مسئله میتوان آلمان و یا سوئد را مثال آورد. مبارزه با نژادپرستان در آلمان و یا مبارزه علیه نژادپرستی در سوئد یکی از پایه ایی ترین اصول شناخته شدهء تمامی احزاب و سازمانهای سیاسی است و مردم آلمان و سوئد در این مبارزه بزرگ و دمکراتیک همراه و شریکند. اما وقتی در ایران سخن از مبارزه با نژادپرستان فارس و حذف آپارتاید فرهنگی از نظام سیاسی ایران پیش می آید، نژادپرستان ایران، به دلیل مسمومیت افکار عمومی، این مبارزه بزرگ و دمکراتیک را مبارزه علیه ملیت فارس و یا مبارزه علیه ایران جلوه گر میسازند، تا بتوانند مبارزه استراتژیک علیه نژادپرستی در ایران را عقیم بگذارند.

 

 

بنابراین مبارزه علیه نژادپرستی و آپارتاید فرهنگی در ایران، عین مبارزه برای دمکراسی است. چرا که بدون مبارزه با مظاهر برترجویی اتنیکی و نژادی ابداً نمیتوان به دروازه های آزادی و دمکراسی نزدیک شد. به همین دلیل روشن و ساده نیز مبارزه علیه نژادپرستی فارسی در ایران امروز یکی از معیارهای مبارزه برای دمکراسی و عدالتخواهی است. در این مبارزه بایستی تمامی خلقها نقش مشترکی داشته باشند و اتفاقاً همین مبارزه مشترک زمینه های دوستی و تفاهم بیشتر میان خلق فارس را با دیگر خلقهای تحت ستم ایران فراهم می سازد و سوء زن احتمالی موجود در میان ملیتهای ایران را در این مبارزه مقدس علیه نژادپرستی برطرف می سازد. بایستی به فریب استفاده از واژه ایران به عنوان نام مستعار فارس پایان داد و ایران را آنگونه که هست پذیرفت. بنابراین آینده ایران تنها در گرو همیاری و همبستگی دمکراتیک و آزادانهء تمامی ملیتهای ایران تحت نام و هویت ملی و فرهنگی خود آنهاست.

 

 

دور از واقعیت نیست که گفته شود؛ جنبش ملی دمکراتیک آذربایجان حرکتی است علیه نژادپرستی و در سمت و سوی گشایش و دمکراسی در ایران، و جالب است که اینبار باز آذربایجان، به دلیل جایگاه ویژهء آن در جنبش سیاسی ایران، برای نجات مردم از منجلاب دیکتاتوری، نژادپرستی، فقر و عقب ماندگی پا پیش گذاشته است. خاموشی مشعل جنبش ملی دمکراتیک آذربایجان، خاموشی مشعل آزادی و دمکراسی در ایران فرداست. این را تاریخ دقیقتر توضیح خواهد داد.

2007-06-23


مختار برازش

«روز جهانی زبان مادری» و بنگاههای خبری فارسی زبان!

مردم جهان تقریبا به ۶۰۰۰ زبان گوناگون گفتگو می کنند که هر کدام بعنوان خزینه فرهنگی هر ملتی محسوب می شود. اما بنا به دلایل تاریخی و یا محرومیت های اجتماعی و سیاسی مختلف، بسیاری از این زبان ها در معرض نابودی قرار گرفته اند. از این رو سازمان یونسکو از سال ۱۹۹۹ روز ۲۱ فورال را به نام «روز جهانی زبان مادری» نام گذاری کرده، تا دولت ها و شهروندان جهان را فرا خواند که اهمیت بیشتری به تدریس زبان مادری در مدارس بدهند.
به این ترتیب طی این چند سال بعضی از ممالک دنیا در گرامیداشت این روز مراسم های ویژه ای را تدارک می بینند. هم اکنون سالانه بسیاری از کشورهای اروپایی بودجه های کلانی را به این منظور و بوجود آوردن امکانات تحصیل به زبان مادری برای مهاجرین اختصاص می دهند. سوئد از جمله کشورهایی است که در این زمینه پیشتاز بوده و امکانات فراوانی را در اختیار دانش آموزان دو زبانه از جمله «فارسی زبانان» نیز گذارده است.
بنابر این هر چه که جلوتر می رویم، مقوله هایی وارد حوزه ی «حقوق بشر» می گردد که عملا دست و بال کسانی را که باطنا اعتقادی به این اصول ندارند می بندد. در نظر بگیرم که تا قبل از این «حق تحصیل به زبان مادری»، مخالفان جدی ای را از جمله در کشور ما داشته و حساسیت های ویژه ای را از جانب بسیاری بر می انگیخته است. اما امروزه به برکت تلاش سازمانهای جهانی این مفاهیم چنان تعریفی عام و ارزشی جهانی یافته که مخالفان را ساکت و یا همراه کرده است. به عبارتی باعث شده تا ما بتوانیم به کمک این ارزشها چهره واقعی بسیاری را که سنگ «حقوق بشر» یا «دمکراسی» را به سینه می زنند، بشناسیم.
در کشور ایران از آنجایی که قوانین دولت اسلامی با یافته های حقوق بشر هیچگونه هم خوانی ندارد، تکلیف ما از همان روز اول مشخص بوده است. رژیم اسلامی همواره با چنین روزهایی که مفاهیمی بین المللی دارد، سخت تضاد داشته و دارد. به خاطر همین برای فرار از برگزاری همزمان چنین مراسم های جهانی ای، بطور مذبوحانه تلاش می کند تا با تبلیغات بسیار و جایگزین ساختن آنها با اعیاد مذهبی، از بار اصلی پیام آنها که فرامرزی و بین المللی ست، کاسته و در عین حال نزد مردم و جهانیان «فیگور احترام به قوانین بین المللی» را در کارنامه خود داشته باشد.
لیکن این مهم برای رژیم همیشه با موفقیت انجام نشده است. روزهایی مثل «روز جهانی کارگر» و یا «روز جهانی زن» از آن جمله روزهایی بوده است که همواره هموطنان ما بدون توجه به «آلترناتیو اسلامی» آن، تلاش کرده اند تا همزمان با جهانیان در برگزاری آنها سهبم باشند. ولی همانطور که می دانیم انجام اینکار آنچنان هم راحت و بدون دردسر نبوده است. در همین سال گذشته، آنچه را که بر سر کارگران شرکت واحد و نماینده آن آقای «منصور اسانلو» آوردند را فراموش نکرده ایم. همچنین دیدیم که چطور زنان کشور ما با وجود مشکلات امنیتی و سرکوب گسترده نسبت به گرامیداشت روز جهانی زن اقدام کردند. دستگیری مهندس موسوی خوئینی هم حاصل همین روز است.
ولی آنچه که جای امیدواری بود اینکه بسیاری از این اعتراضات از پوشش خبری مناسبی از طرف گروهها و سازمان ها مختلف برخوردار گردید و بازتاب گسترده ی آن در مطبوعات جهان، باعث شد تا از یک طرف هزینه دولت اسلامی بالا برود، و از طرف دیگر همبستگی ایرانی های مقیم داخل و خارج بیشتر شود.
***
در همین رابطه «روز جهانی زبان مادری» هم می تواند یک روز مهمی در تقویم ما باشد. این روز از آن حیث طی این سالها مورد استقبال و توجه مردم ما قرار گرفته، چرا که ایران کشوری است متشکل از اقوام و زبانهای مختلف. منتها نه تنها هیچیک از زبانهای غیرفارسی از امکانات آموزشی در این کشور برخوردار نبوده، بلکه اقدام برای دستیابی به چنین هدفی نیز با شدیدترین اتهامات و تهدید ها روبرو گردیده است. به همین خاطر آذربایجانی ها همراه با بسیاری دیگر از اقشار و اقوام ایرانی، امسال این روز را در حالی گرامی داشتند که اکثر شهرهای مهم آذربایجان شرقی و غربی و استانهای جنوبی کشور با حضور گسترده ی نیروهای انتظامی و گاردهای ویژه تبدیل به دژهای نظامی شده بود.
در دانشگاه تهران حدود صد تن از دانشجویان کرد و ترک تجمع کرده و خواهان تحصیل به زبان مادری در مدارس و دانشگاه شدند. در زنجان، در حالیکه دانشجویان زنجانی دهان بند به دهان داشتند، پلاکارت هایی را با خود حمل می کردند که در آن نوشته شده بود:« تورک دیلینده مدرسه ـ اولمالی دیر هر کسه » ( مدرسه ـ یا درس خواندن ـ به زبان ترکی ـ باید برای همه ممکن باشد) یعنی دقیقا همان اصل ۲۶ اعلامیه جهانی حقوق بشر و درسایر شهرها هم صدها نفر از مردم به این ترتیب روز جهانی مادری را گرامی داشتند.
اما هدف از طرح این مطلب این است که گویا این فقط جمهوری اسلامی نیست که هراس از برگزاری این ایام دارد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی نیز در این هراس شریکند. هنوز این برداشت کلیشه ای که «احیای زبان مادری» یعنی «تجزیه طلبی» در روح و فکر بسیاری لانه کرده و حاضر به پذیرش این اصل که «تحصیل به زبان مادری» یکی از حقوق حقه همه مردم جهان است، نیستند. به خاطر همین اگر جرئت مخالفت با آن را نداشته باشند بی تفاوت از کنارش می گذرند. شاید از این زاویه قابل درک باشد که چرا انعکاس چنین اخبار مهمی هر از گاهی با بی مهری شدیدی از طرف «رسانه های فارسی زبان» روبرو می گردد!

برخورد دو گانه ی رسانه ها!
این موضوع از آن جهت با اهمیت تلقی می شود که مسئولیت سنگینی را بر عهده ی خبرنگاران هموطن و بنگاههای اطلاع رسانی فارسی زبان خارج از کشور می گذارد. متاسفانه بعضی از خبرنگاران هموطن ما که خود را از قید سانسور داخل کشور رهانیده و موفق به از سرگیری کار خبرنگاری در کشورهای آزاد و از جمله همین بنگاههای اطلاع رسانی شده اند، نتوانسته اند خود را از سانسور درونی رهانیده و به جایگاه یک خبرنگار بی طرف تکیه زنند. این خبرنگاران محترم به دلایل مختلف خبرها را گلچین کرده و بنا به سلیقه ی خود آنرا انتشار می دهند.
یک نمونه از این خبررسانی سلیقه ای انعکاس حوادث گرامیداشت روز جهانی زبان مادری در ایران بود. گله من از خبرنگاران هموطنی است که در آژانس های بزرگ و بنگاههای معتبر خبری جهان وظیفه ی خبررسانی دارند، ولی متاسفانه کار خود را به خوبی انجام نمی دهند. انتظار می رفت «سایت خبری بی سی ـ بخش فارسی»، «سایت خبری رادیو فردا» و حتی «رادیو امریکا به زبان فارسی» با این همه امکانات خود نسبت به آنچه که در ایران می گذرد حساس تر می بودند. آیا ارزش خبر اعتراضات هزاران نفر از مردم ما و دستگیری ده ها تن، به اندازه ارزش خبر «والنتینا یا روز عشق» هم نبود که هفته پیش دوستان در همین رادیو ها و میز گردها با آب و تاب در مورد آن صحبت کردند؟ آیا این اخبار مهم تر از فرار شهرام الجزایری و تجمع چند دانشجوی حزب الهی برای حمایت از برنامه ی هسته ای ایران و چه و چه چه نبود؟
این رفتار دو گانه را چگونه می توان توجیه کرد؟ دوستان خبرنگار سایت خبری رادیو آمریکا ـ بخش زبان فارسی اگر کمی به خود زحمت می دادند می توانستند به جای نقل قول «اعلامیه وزارت خارجه امریکا» که «نسبت به سرکوبی اقلیت های قومی ایران از سوی رژیم جمهوری اسلامی ایران از جمله اقلیت های آذری، کرد وعرب ابراز نگرانی کرده است»، خبرهای داغ تر و زنده تری را در اختیار هم میهنان قرار دهند. اتفاقا گزارشگران همین سایت ـ بخش آذربایجانی همین کار را بخوبی انجام داده اند. آنها همان روز با بیرون آمدن از استودیو گرم و نرم خود و ضمن گفتگو با تعدادی از مردم عادی در شهرهای مختلف ایران و مخابره آن به جهان، وظیفه ی خبررسانی خود را خیلی بهتر از همکاران ایرانی ما که بالطبع باید نسبت به این موضوع حساس تر می بودند، انجام داده اند!
امید من این است که بعضی از دوستان انحصار طلبی در اطلاع رسانی را پایان بخشیده و کار خود را حرفه ای تر انجام دهند. این را از این بابت گفتم که بدانید انتظار ما بیش از اینهاست.

Mokhtarbarazesh@hotmail.com

منبع: اخبار روز: www.akhbar-rooz.com


اسماعیل نوری علا

ايالات متحده ايران، پاد زهر تجزيه و استبداد

برگرفته از سایت اینترنتی پویشگران

نام آقای اسماعیل نوری علا درجامعه روشنفکری ایران، نام آشنائی است.

مقاله "ایالات متحده ایران، پادزهر تجزیهطلبی و استبداد " یکی از نوشتههای خوب و خواندنی اوست که از سایت "اینترنتی" پویشگران برای شما برگزیدهایم. گرچه ما با برخی نکات مطرح شده در آن موافق نیستیم، اما باید اذعان کنیم که این نوشته از معدود نوشتههای واقعبینانهای است که از سوی یکی از روشنفکران فارس زبان به  رشته تحریر درآمده، که درآن انگشت برواقعیت های دردناکی گذاشته شده است که متاسفانه جامعه روشنفکری ایران درکلیت خود با آن بیگانه است.

آذربایجان

شايد هيچگاه فرصتی مناسب تر از انقلاب مشروطه برای تجزيهء سرزمينی که امروزه با نام ايران دارای مرز و وحدتی سياسی است وجود نداشته است. صد سال پيش، «دولت مرکزی» فرسوده، نخ نما و در هم ريخته بود، در عصر فقدان شاهراه های آسفالته و خط آهن و تلفن و به دور از «عصر ارتباطات»، اقوام گوناگون ايرانی (و حتی غير ايرانی)، با سنن و تاريخ و فرهنگ های گوناگون خويش، هر يک در گوشه ای بکار خود مشغول بودند، جمعيت های محلی آشنا با مقتضيات حکومت مدرن در بسياری از شهرهای بزرگ ايران شکل گرفته بودند، احزاب کمونيست و سوسيال دموکرات و دموکرات در حال سامان يافتن بودند، رزمندگان محلی، ناراضی از دولتی مفت خور و بی عرضه، در همه جا سر بشورش برداشته بودند و هرکس می توانست هرکجای ايران را که بخواهد برای خود بردارد؛ همانگونه که ـ مثلاً ـ شيخ خزعل خوزستانی، به راهنمائی انگليس ها، خواست تا چنين کند. عاقبت هم برخی از همين شورشيان ولايات راهی تهران شدند تا ماشين دولتی را در هم بشکنند که مال و جان مردمان را به بيگانه فروخته بود.

بدينسان، آيا عجيب نيست که ايران در جريان انقلاب مشروطه تجزيه نشد؟ ستارخان و باقرخان آذربايجان را برای خود بر نداشتند و سردار اسعد جنوب ايران را جدا نکرد؟ آيا عجيب نيست که همهء رزمندگان مشروطه طلب، چه آذری و چه بختياری و چه خراسانی، نه برای تجزيه و جدا کردن سرزمين هائی که در آن می زيستند، که برای ايجاد کشوری نوين، در لوای يک «ملت واحد»، به سوی تهران تاخته و حکومت استبدای را برانداختند؟

برای درک مطلب لازم نيست به صد سال پيش حتی برگرديم؛ امروز هم هرکس که پای سخن دوستان آذری و کرد و لر و بلوچ و خوزستانی خود نشسته باشد، نمی تواند از اين همه وفادری که آنان به ايران دارند شگفت زده نشود. وقتی پای در مدرسه بگذاری و با تو به زبانی سخن بگويند که با آن آشنا نيستی، وقتی که بعلت نفهميدن اين زبان ترا تنبيه کنند، کتک بزنند، و روح کودک ات را بيازارند، تو بايد دارای ريشه های فرهنگی بسيار کهن بيخی باشی تا بتوانی اين همه را تحمل کنی و نخواهی که از ميهن/مادر خود جدا شوی. آن هم وقتی که بزرگان فرهنگ ات به تو آموخته اند که «وطن آنجاست کآزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد» و «نتوان ماند به سختی، که من اينجا زادم!» پس، طبيعی آن است که گوش جان تو مستعد شنيدن سخنانی باشد که خبر از امکان جدائی از حکومتی متمرکز و تحميل گر و خودکامه و تبعيض گذار، و رسيدن به استقلالی آزادانه و شيرين می دهند. می توانی روزگاری را مجسم کنی که زندگی ات در کشوری می گذرد که از آن توست، چيزی را بر تو تحميل نمی کند، نيازهايت را برآورده می سازد، منابع طبيعی تو را به باد نمی دهد، اجازه می دهد تا به زبانی که در کودکی آموخته ای تکلم کنی و بنويسی و زبان های ديگر را بعنوان زبان دوم ياد بگيری و با مردم همسايه ات به گفتگو بنشينی.

برای درک اين وضعيت روانی پيشنهاد می کنم خانواده ای را مجسم کنيد که در آن همهء تصميم گيری ها با پدر خانواده است و همهء درآمدهای اعضاء خانواده هم در اختيار او قرار می گيرد و تنها به ارادهء او خرج می شود. به هرکس هرچه دلش خواست می دهد، بدون موافقت او هيچ يک از اعضاء خانواده حق انجام کاری را ندارد و در انتخاب نوع زندگی خود آزاد نيست. در اين «پدر» عدالتی هم وجود ندارد. برخی از اعضاء خانواده از برخی ديگر در نزد او عزيزترند، از هر که بخواهد می گيرد و به هر که بخواهد می دهد. بنياد قدرتش هم هر دو جنبهء مادی و معنوی را در خود دارد. يعنی او هم می تواند بی هيچ ملاحظه ای کتک بزند و هرکس را که خواست در اطاقی و پستوئی حبس کند، و هم اعضاء خانواده اش با چنان ترسی از او بار آمده اند که از انديشيدن به مقاومت در برابر او نيز بخود می لرزند.

براستی ماهيت و عاقبت اين خانواده چه می تواند باشد؟ محرز است که ساختار آن بر پايهء «استبداد» نهاده شده است و در همهء تحولات خود به بازسازی همين ماهيت مشغول است. اما عاقبت ِ آن به سوی امکانات گوناگونی گشوده است که يا به باقی ماندن اعضائی ترس خورده و سرکوب شده و از لحاظ روحی فلج و تسليم «سرنوشت» در اين دايرهء ترس و استبداد می انجامد و يا نيروی سراسر پرورده شده در نفرت و خشمی را می زايد که ميل به گريز و جدائی از واحد خانواده را در آدمی کارا می کند. فردی که تسليم اين نيروی طردکننده می شود، اغلب، به شورشی کور عليه پدر مستبد و جبار بر می خيزد و پيوندهای خويش را با او ـ و به ناچار با خانواده ـ می گسلد و راه خويش را در پيش می گيرد و می رود، راهی که لزوماً و همواره به وضعيتی مطلوب نمی انجامد.

پس شگفتی آور است که تجربهء تاريخ معاصر، از مشروطيت گرفته تا داستان حکومت خودمختار آذربايجان در پی جنگ دوم جهانی، به ما نشان داده است که، در کنار آن همه تلخی ناشی از زندگی در خانواده ای پدرسالار و مستبد، هنوز تمايل به جدائی در ميان اقوام مختلف ساکن در درون مرزهای سياسی کنونی ايران چندان قوی نبوده است که کار به گسست کامل بيانجامد، هرچند که حکومت خيره سر مرکزی هيچگاه اين وفاداری و پيوند را قدر ندانسته و همواره پنداشته است که می تواند تنها با گلوله و شتم با مردم متوقع سخن گويد و بر نيروهای هردم افزايندهء گريز از مرکز فائق آيد.

باری، اينگونه بوده است که انقلاب مشروطه برای بيماری مزمن استبداد و ستم و تبعيض ـ که چون خوره پايه های يگانگی کشور را فرو خورده بود ـ نسخهء تجزيه را نپيچيد و کوشيد تا اين امراض مهلک را با داروئی ديگر مداوا کند. من تنها وقتی در آستانهء 50 سالگی به آمريکا مهاجرت کرده و در ايالت «کلرادو» (به معنی «سرخ رنگ») ساکن شدم ارزش معجزهء آن نسخهء صد سال پيش مؤسسان حکومت مشروطه را به تجربه دريافتم. به همين دليل شايد گفتن از تجربهء ساده و شخصی خودم برای بسياری از ما ايرانی ها بی فايده نباشد.

من، در ابتدای اين مهاجرت ناگزير، چيزی در مورد سرزمين تازه ای که موطن من شده بود (و احتمالاً در همانجا هم به خاک سپرده خواهم شد) نمی دانستم؛ پس کوشيدم با تاريخ آن آشنا شوم. چند کتابی خواندم و هر کتاب مرا به منبعی ديگر و موضوعی تازه تر رهنمون شد. دانستم «کلرادو» ـ که بر اثر مهاجرت جويندگان طلا و نقرهء مدفون در معادن کوه های «راکيز» غرب سرزمين آمريکا بوجود آمده بود ـ تنها در 1858 از وضعيت «سرزمين اشغالی» درآمده و به اتحاديه ای پيوسته بود که هر يک از اعضائش «ايالت» خوانده می شدند و جمعشان را «ايالات متحده آمريکا» می ناميدند.

دانستم که نوع ادارهء اين «ايالات متحده» ـ که می دانستم «حکومت فدرال» نام دارد ـ بصورتی بسيار هوشمندانه در قانون اساسی اين «اتحاديه» تعيين شده است. هر ايالت برای خود دارای استقلالی وسيع است اما ـ در عين حال ـ تابع برخی مقتضيات عمومی ِ «اتحاديه» هم هست. در اعياد و سالگردها می ديدم که بر سر خيابان ها دو پرچم در اهتزار است، يکی از آن ايالت و يکی از آن اتحاديه. زمان انتخابات ايالتی که رسيد ديدم همگان به انتخاب فرماندار و نمايندگان مجالس کنگره و سنای کلرادو اقدام کرده اند. ديدم که کلرادو کاملاً به صورت يک کشور مدرن، با تفکيک قوای سه گانه، اداره می شود. و آنگاه نوبت به انتخابات «اتحاديه» رسيد و مردمان به انتخاب رئيس جمهور و نمايندگان مجالس کنگره و سنای فدرال ـ که مجموعاً دستگاه حکومت فدرال را بوجود می آوردند و محل تشکلشان در شهر «واشنگتن دی.سی» است که پايتخت اتحاديه محسوب می شود اما جزو هيچ يک از ايالات پنجاه گانه نيست ـ پرداختند.

کارکرد اين «حکومت فدرال» يا «دولت مرکزی» (در برابر «دولت محلی») چه بود؟ ادارهء سياست خارجی اتحاديه، ادارهء نيروهای سه گانهء ارتش اتحاديه، و برقرار کردن قوانينی که، بنا به تصويب نمايندگان ايالات در پايتخت، جنبهء محلی نداشته و عموم مردم ساکن در اتحاديه را شامل می شوند.

ديدم که مردم ساکن در «کلرادو» دو نوع ماليات می پردازند؛ يکی برای دولت ايالتی خودشان و يکی هم برای دولت فدرال. ماليات اول در سطح محلی گردآوری و زير نظارت مجالس دوگانهء نمايندگی هزينه می شود و ماليات دوم به خزانهء مرکزی ريخته شده و بوسيلهء دولت مرکزی اتحاديه به مصرف می رسد.

ديدم که، مثلاً، ساخت و نگهداشت شبکهء جاده هائی که چهار گوشهء ايالت کلرادو را بهم وصل می کنند با دولت ايالتی است اما از ميان همين ايالت دو شاهراه شمال/جنوبی و شرقی/غربی هم می گذرند که کلرادو را به چهار همسايهء اطرافش و ديگر ايالت های اتحاديه وصل می کنند و هزينهء ساخت و نگهداشت آنها را دولت مرکزی تأمين می کند.

ديدم که دولت مرکزی حق ندارد از منابع طبيعی کلرادو به نفع خود استفاده کند و يا آن را در انحصار خويش بگيرد. ديدم دولت مرکزی حتی حق ندارد که به ايالت ها بگويد در سرآغاز بهار و خزان ساعت های خود را به عقب يا به جلو بکشند و مردم هر ايالت مختارند که در اين باره خود تصميم بگيرند. و وقتی بر جاده های فدرال (که «جاده های بين ايالتی» خوانده می شوند) اتومبيل می راندم و از ايالت های مختلف می گذشتم ديدم که هر ايالت حق داشته است حداکثر سرعت اتومبيل ها بر جاده های خود را، خود تعيين کند.

نيز ديدم که هر ايالت دارای مرزهای کاملاً تعيين شده ای است و قوانين ايالتی اش تنها در محدودهء همين مرزها اعتبار و نفاذ دارند.

ديدم که «اتحاديه» واقعاً به خانواده ای شبيه است که اعضايش در صلح و صفا و همکاری با هم ـ اما مستقل از هم ـ بسر می برند. حکومت مرکزی هم حکم «پدر خانواده» را دارد؛ اما پدری است که قدرت و اختيارش حد و مرزی دارد، و اگرچه در داخل محدودهء اين اختيارات می تواند قدرت بخرج دهد و مردمان را به اجرای قوانين عمومی فدرال وادارد، اما پيش بينی های ساختاری اين نظام آنگونه بوده اند که همين «پدر» نمی تواند ذره ای پای خويش را از گليم خود بيرون نهاده و در امور «اعضاء خانواده» دخالت بيجا کند.

و آنگاه اين پرسش برايم پيش آمد که چرا آنگونه پدری که وصفش را در بالا آوردم در اين خانواده پيدا نمی شود ـ آن هم خانواده ای در آن پدر خانواده بزرگترين بودجهء جهان و عظيم ترين و قوی ترين ارتش دنيا را در اختيار دارد؟

در يک دهه و نيم اخير من پاسخم را در اين واقعيت ها يافته ام: آمريکا کشوری تازه تأسيس است، دويست سالی تاريخ استعماری انگليسی و فرانسوی و اسپانيائی دارد و دويست سالی هم هست که توانسته است نخست از راه «جنگ های ضد استعمار» و سپس با گذر از جنگ داخلی بلندی که بين «اتحاديه خواهان» و «جدائی طلبان» صورت گرفت، از شر استعمار اروپائی خلاص شود و، با تبديل شکل «مستعمره» ها به «ايالت» ها، در هيئت يک کشور «فدرال» در ميان ملل دنيا قد راست کند. هنوز از ايالات شمالی به سوی ايالات جنوبی که می روی سليقه ها و نمودگارهای فرهنگی ِ انگليسی، آنگاه فرانسوی، و سپس اسپانيائی از برابر چشمت رژه می روند، بی آنکه عضويت در اتحاديه مانعی برای ادامهء فرهنگ ها و سنت ها و نوع زندگی های مردمان محلی شده باشد. دقت که می کنم می بينم که رمز اصلی کار اينها در همان «تازه تأسيس» بودن اتحاديه شان نهفته است که موجب شده امکان نوعی از «داوطلبی» در عضو شدن ايالات وجود داشته باشد؛ هرچند که قانون اساسی ِ برآمده از «انقلاب آمريکا» برای «جدائی گزينی داوطلبانهء ايالات» هنوز پيش بينی ِ خاصی نکرده باشد.

«تازه تأسيس بودن» به معنای داشتن امکان نوشتن قانون اساسی جديدی است که بايد مورد توافق و رضايت داوطلبان درگير در روند تشکيل يک اتحاديه قرار گيرد. به عبارت ديگر، دولت مرکزی بصورت يک وجود «ماقبل اتحاديه» هستی نداشته است تا بتواند ميراث اختيارات نامحدود و اقتدار يکه تازانهء خود را با خود به داخل اتحاديه بياورد. دولت مرکزی فرزند روند اتحاديه سازی است و همچون لباسی خوش دوخت به قامت نيازهای اعضاء اتحاديه بريده شده است.

نکتهء دوم به فقدان منابع درآمدی ويژه ای مربوط می شود که دولت مرکزی آنها را در اختيار خود گرفته و، به مدد آنها، از يکسو از نياز به ماليات مردمان آسوده شود و، از سوی ديگر، بتواند مردمان را محتاج کمک های خود سازد؛ و از اين راه از موضع «پاسخگوئی» به در آيد.

سومين نکته به برتری «شهروندی نامشروط» اهالی يک ايالت بر هر وجه تفکيک ديگری بر می گردد. معنای اين سخن آن است که ايالت ها را نه زبانی خاص، نه مذهبی يگانه، و نه قوميتی ويژه از هم جدا می سازند. هرکس بيش از شش ماه در «کلرادو» ساکن باشد و پروانهء رانندگی اين ايالت را بگيرد شهروند اين ايالت محسوب می شود و در تعيين حيات و ممات آن سهم دارد. يعنی، ايالت ها دارای مرزهای گشوده اند و همين گشودگی کمک می کند تا جريان تنوع فرهنگی و اشتراک تجربه های تاريخی در بين کل افراد اتحاديه با سهولت بيشری صورت پذيرد.

در فرهنگ واژگان سياسی و اجتماعی، اينگونه از حکومت های «فدرال» را نمودی از اصل «عدم تمرکز» می دانند؛ در اين نظام هم حاکميت و قدرت تصميم گيری و هم  شهروندی مردمان شکلی نامتمرکز و گشوده دارند و در برابر قانون هيچ ويژگی نژادی و زبانی و مذهبی و فرهنگی نمی تواند حقوق برابر شهروندی افراد را محدود سازد.

اينها مختصری از فهرست بالا بلند دلايلی است که به «حکومت مرکزی» يا فدرال يک اتحاديه اجازه نمی دهد تا نقش آن پدر مستبد را بازی کند. حتی، از پس ماجرای يازدهم سپتامبر که دولت مرکزی جمهوری خواه کوشيده است تا، به نام تأمين امنيت عمومی، بر اختيارات خود بيافزايد، اين امر با مقاومت گستردهء مردمان معتقد به ساختار برآمده از قانون اساسی آمريکا مواجهه شده است؛ تا آن حد که يک جنبش رو به گسترش «تجزيه طلبی» را می توان در برخی از ايالت ها در حال شکل گرفتن يافت.

حال برگرديم به کشور مصيبت زدهء خودمان. بايد قبول کنيم که ما، بصورتی تاريخی، مردمانی هستيم اغلب خوگرفته به ساختار «خانوادهء پدر مرکز» و استبداد بی چون و چرایش و، در عين حال، همگی در جامعه ای زيسته ايم که دارای تاريخ مدون بلندی است، و در اغلب ادوار اين تاريخ «دولت مرکزی» پديده ای تحميل شده بر جمعيت های گوناگون بوده است. ما، تا پيش فرا رسيدن عصر جديد، چاره ای نداشته ايم جز اينکه همين وضعيت «خانوادگی» مألوف را در نظام حاکم بر کشور خود بازسازی کنيم. بدينسان، با همهء پست و بلندهای مکرر تاريخی، همواره همان شکل سنتی از حکومت بازسازی شده است.

انقلاب مشروطه اما، که بر سکوی جهش تجدد خواهی ايستاده بود، بخاطر حضور و شراکت مبارزانی از چهار گوشهء کشور، فرصت بزرگی را فراهم آورد تا مردمی که در گوشه و کنار سرزمينی بنام ايران می زيستند ـ جدا از تاريخ بلند اين سرزمين و مقتضيات ساختاری آن ـ در ميثاقی نو بهم بپيوندند. از اين منظر که بنگريم، «ايران نوين» کنونی از کشوری به نام «ايالات متحدهء آمريکا» نيز جوان تر است، صد سالی بيش از عمرش نمی گذرد، و در پيدايش و شکل گيری آن مردم همهء نقاط کشور حضور و دخالت داشته اند.   

نويسندگان و مؤلفان قانون اساسی مشروطه هم به نقش مؤسس خود در شکل گيری ايران نو واقف بودند و از اين فرصت برای برقرار ساختن حکومتی «فدرال»، شبيه آنچه در «ايالات متحده آمريکا» شکل گرفته بود، استفاده کردند. تصويب قانون «انجمن های ايالتی و ولايتی» گام بلندی بود برای ايجاد يک حکومت غير متمرکز که با نوعی از فدراليسم ايرانی نيز پيوند داشت و گام بر جای پای مؤسسين اوليهء «ايران بزرگ» می نهاد که، هزاره هائی پيشتر، به اين نوع حکومت غيرمتمرکز انديشيده و بنيان «اتحاديه» ی خود را بر نظام «ساتراپی» گذارده بودند؛ نظامی که (تا حملهء اعراب و تجزيهء ناگزير ايران به يک «ملوک الطوايفی» پر هرج و مرج و خونزده و دائماً دستخوش تغيير) به اشکال مختلف برقرار و کارا بود.

می خواهم بگويم که صد سال پيش از زمان ما، انقلاب مشروطه، در کنار همهء امکاناتی که برای کشورمان فراهم ساخت، موقعيتی يگانه را هم برای تشکيل «ايالات متحده ايران» فراهم ساخت که واجد اغلب ويژگی های فدراليسم نوع آمريکائی بود و ـ با همهء دست و پا شکستگی که برايش پيش آمد ـ توانست استمرار ادغام بخش های گوناگون کشور و درهمآميزی اقوام مختلف آن را تضمين کند.

هدف مؤسسان رژيم مشروطه برداشتن قيد هر نوع تحميل از گردن مردم اين سرزمين رنگارنگ بود. در واقع، تنها تحميل عمده بر قانون اساسی مشروطه، اعلام مذهب رسمی و اعطای حقوق ويژه به آخوندهای بزرگ شيعه امامی بود؛ تحميلی که همواره عليه منافع ملی ما عمل کرده، به «تقسيم مذهبی» ايرانيان و امتيازگيری شيعيان و تزريق حس بيگانگی در وجود صاحبان ديگر مذاهب انجاميده است.

نيروهای سياسی هم مسئولانه و عاقلانه از طرح مسائل نفاق افکن در برابر پيدايش تشکلی فدرال خودداری کردند. براستی اعجاب آور است که مشروطه خواهان آذربايجان، در هنگام نوشتن نخستين قانون اساسی ايران، و به هنگام تعين زبان رسمی اداری کشور، در مورد «زبان ترکی» حساسيتی به خرج ندادند. اينها همه بر توفق حس تاريخی و فرهنگی ِ ايرانی بودن بر ويژگی های ديگری که تنوع نژادی و فرهنگی ايرانی را ـ همچون يک فرش دستباف رنگين ـ فراهم می سازند گواهی می داد.

اما انقلاب مشروطه، با همهء شگفتی های خود، تنها جرقه ای بود که در سياهی تاريخ ما خوش درخشيد و دولت مستأجل شد. حکومت مرکزی، در قامت شاهی پدر سالار، همهء آن ظرايف شگفت قانون اساسی در امر تفکيک قوا و ايجاد حکومت غيرمتمرکز را به کناری گذاشت تا به بازسازی خانوادهء پدرسالار سنتی در نظام سياسی کشور بازگشت کند. من در اينجا از خدمت و خيانت سخن نمی گويم، از گزير ها و ناگزيری ها هم حرفی به ميان نمی آورم؛ سخنم تنها در اين محدوده است که حکومت پدرسالار بازسازی شده در پی پيروزی انقلاب مشروطه، در تناقض آشکار با روحيهء مندرج در قانون اساسی آن انقلاب بود و به همين دليل نيز ناگزير شد از آن چيزی جز پوستی زينتی باقی نگذارد.

اگر، فعلاً، از دورهء 12 ساله 1320 تا 1332 بگذريم، می توانيم به يک علت ديگر و جديد در راستای قوام گرفتن حکومت پدرسالار مستبد در ايران نيز اشاره کنيم و، سپس، به مسير اصلی بحث برگرديم. کشف نفت در ايران و قرار گرفتن کل در آمد آن در اختيار دولت، گلوله مهلکی بود که به شقيقهء همهء پيش بينی های قانون اساسی مشروطه شليک شد و دولت مرکزی را در موقعيتی بي نياز از مردم و روزی رسان به آنها قرار داد و، بدين سان، کل شرايط پيدايش ساختار فدرالی در ايران را به بوتهء محاق برد.

وضعيت ايران، از شکست بلافاصلهء انقلاب مشروطه ببعد، همهء شرايط بازسازی و استقرار همان خانوادهء پدر سالاری را که شرح دادم فراهم ساخت و ناگزير بايد پذيرفت که نتايج روانی اين تحميل در ميان ايرانيان نيز به امری گريز ناپذير تبديل شد.

بدينسان، پيدايش و قوام حکومت متمرکز در ايران دارای ابعادی دوگانه بود. از يکسو حکومت مرکزی هر روز بيشتر از اختيارات محلی کاست و ارادهء خود را بر مردم نقاط مختلف ايران تحميل کرد و، از سوئی ديگر، همين امر موجب شد که حس بيگانگی و تمايل به گريز در مردمی که اين تمرکز بر آنان تحميل می شد بيشر تقويت شود.

اين وضعيت، که در انزوای يک کشور می تواند نتايج ديگری ببار آورد، وقتی با وجود مطامع استعماری روس (و پس از چندی به صورت «اتحاد جماهير شوروی») و انگلستانی که در شرق و جنوب ايران حضوری فعال داشت، همراه شد، خودبخود به شکل گرفتن تمايلات تجزيه طلبانه انجاميد.

اينگونه است که می انديشم «استبداد» و «تجزيه طلبی» (يکی از آن ِ حکومت متمرکز، و يکی هم از آن مردمی که از اين استبداد ستم می بينند و ميل جدا شدن و استقلال در دلشان جان می گيرد) دو نمودگار يک بيماری واحدند که داروئی جز «عدم تمرکز فدرالی» ندارد؛ عدم تمرکزی که از يکسو قدرت را از مرکز می ستاند و در بين ايالات پخش می کند و، از سوی ديگر، در راستای تقويت حس يگانگی و تسهيل درهمآميزی اجتماعی، ايالات را بر اساس زبان و مذهب و قوميت، از هم مستقل نمی سازد و مفهوم شهروندی ايالتی را بر اساس اين نهادهای تفرقه افکن تعريف نمی کند و، برعکس، در راستای همدلی های فرهنگی و درهمآميزی های قومی قدم بر می دارد.

و در اين راستا شايد هيچ نيروئی نتواند مثل انقلاب و جنگ اينگونه درهم آميزی ها را بوجود آورده و سرعت بخشد، امری که در سه دههء اخير کارکرد آن را در سرزمين خود شاهد بوده و نظايرش را در نقاط گوناگون دنيا هم تجربه کرده ايم. در سه دههء اخير ايرانيان چنان در معرض روند وسيعی از جابجائی قرار گرفته اند که اکنون در هر نقطه از ايران چيزی جز امتزاج قوم ها و فرهنگ ها به چشم نمی خورد. و، در اين صورت، چگونه می توان ـ مثلاً ـ به ميليون ها آذری ساکن در سراسر ايران گفت که آذربايجان اکنون کشوری مستقل است و تو بايد برای ديدار اقوام ساکن در اين کشورت پاسپورت و ويزا بگيری؟ و چرا؟

پرسشی که جان مرا می آزارد آن است که چرا بايد ما نيروی فکری و آفرينندگی خود را، بجای تبليغ نظام فدرالی، در راستای تشويق گرايشات تجزيه طلبانه بکار گيريم؟ البته محرکات برخی از سردمداران تجزيه طلبی را می شود حدس زد: اگر آذربايجان کشوری مستقل شود من هم نخست وزير آن خواهم شد؛ اگر کردستان مستقل شود نام من در تاريخ آن کشور بعنوان «نيمايوشيج کردستان» خواهد آمد؛ اگر بلوچستان کشوری مستقل شود من رئيس جمهور آن خواهم بود. يعنی، حساب آنها که اين روزها برای تجزيه طلبی خود دلايل تاريخی، فرهنگی و جغرافيائی می آورند روشن است؛ اما آيا اين هم باور کردنی است که آنان از جانب «خلق ها» و «اقوام» منتشر در ايران سخن می گويند؟ بدين پرسش چگونه می توان پاسخ داد؟ به گمان من پاسخ اين پرسش تنها با تبليغ فدراليسم و مشاهدهء واکنش مردمان بخش های مختلف ايران نسبت به آن دست يافتنی است.

اينجاست که من فکر می کنم، فراتر از سکولاريسم، دموکراسی و حقوق بشر، که، بعنوان آرمان های اپوزيسيون، از جانب همهء احزاب و تشکل های سياسی ايرانی مطرح می شوند، اين تشکلات عاقبت ناگزير خواهند بود که به مفهوم فدراليسم و راه های تحقق آن در ايران بيانديشند چرا که، بدون برقراری چنين نظامی، کشورمان همواره دستخوش بازسازی حکومت متمرکز مستبد خودکامه خواهد بود و، در نتيجهء پيدايش آن، در راستای کارا شدن نيروهای گريز از مرکز و تجزيه طلب، تنشی مستمر را بر کشورمان سايه افکن خواهد کرد.

به کلام ديگر، پادزهر استبداد و تجزيه طلبی در ايران، که راه رشد و پرورش سکولاريسم و دموکراسی را نيز هموار می کند، چيزی جز توجه به سياست های عدم تمرکز و ايجاد «ايالات متحده ايران» نيست. البته تعريف نوع اتحاد، شکل عدم تمرکز، چگونگی تقسيمات کشوری، و حدود اختيارات و توانائی های دولت فدرال فقط در بحث های گسترده ای می تواند تعيين شود که نيروهای سياسی ما آنها را، بعنوان اولويت برتر، در برنامهء کار خود قرار دهند.

و بر همين مبنا، می توانم بگويم که تجربهء عملی وجود يک حزب سياسی، که بدون کوشش برای تحميل نوع خاصی از حاکميت، مستقيماً با شعار ايجاد «ايالات متحده ايران» عمل کند، و نيز روند عضوگيری آن از مردم سراسر کشور، می تواند ـ به صورت يک «رفراندم نمونه ای» ـ نشان دهد که اين آرمان، نسبت به ديگر آرمان های سياسی، از چه ميزان محبوبيت و اولويتی برخوردار است

منبع: http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2006/ES.Notes.120106-federalism.htm

http://www.azer-online.com/siasat/more/ayaalate_mottahedeye_iran.htm


بهزاد کریمی

 

 

روایتی از تاریخ روشنفکران چپ
(نگاهی به کتاب " از آن سالها ... و سالهای دیگر " حمزه فراهتی)

 

بهزاد کریمیبهزاد کریمی از  پروردگان فضای سیاسی- اجتماعی تبریز  در دهه سی و چهل و از  آفرینندگان این فضاست.  او از جمله نادر کسانی است که درباره  « تبریز در دهه 40» و  تاریخچه جنبش انقلابی در آذربایجان در واپسین سالهای نظام شاهنشاهی گفتنی  های فراوان دارد.  زمانیکه نشریه «آذربایجان» بصورت چاپی منتشر می شد، از او خواستیم این یاد مانده ها را مکتوب کند. بر انجام مصاحبه هایی در این مورد توافق شد، ولی مشکلات مادی سبب قطع انتشار آذربایجان گردید و دشواریهای دیگر مزید بر علت شد و  این مهم  انجام نگرفت.  پیشگفتاری که بهزاد در سال 1379 بر خاطرات حمزه فراهتی نوشته – و متاسفانه بدلایلی مورد پسند حمزه قرار نگرفته  و چاپ نشده است- گوشه هایی از این تاریخ نانوشته  را بازگویی می کند. این پیشگفتار چاپ نشده،  علاوه بر بیان مقدمه ای تاریخی بر خاطرات حمزه، اشاراتی به نکات ضعف و قوت کتاب-   دارد. اینک که شش سال پس از نوشته شدن این پیشگفتار، خاطرات بدون آن چاپ شده است، بهزاد کریمی «درآمدی» بر آن پیشگفتار افزوده  و در اختیار  خواننده علاقمند قرار داده است. 

   این نوشته در نشریه آرش شماره 98-99 چاپ شده است.  از آقای بهزاد کریمی بخاطر  نوشتن این پیشگفتار و درآمد و بخاطر اینکه این نوشته را در اختیار ما قرار داده اند، سپاسگزاریم.

   عنوان اصلی نوشته «روایتی پر احساس از تاریخی که آنرا زیستیم!» است که در نشریه آرش به صورت «روایتی از تاریخ روشنفکران چپ» چاپ شده است. در تماس با آقای بهزاد کریمی قرار بر آن شد که برای جلوگیری از  اشتباه و اغتشاش ذهن خوانندگان، نوشته  بناچار  با همان تیتری منتشر شود، که در آرش آمده است.

آذربایجان

 

 

درآمدی بر یک " پیشگفتار "!

 

بازخوانی " خاطرات " حمزه فراهتی را در قالب کتاب تازه‌انتشار‌یافته " از آن سالها و ... و سالهای دیگر "، چند شب  پیش به پایان رساندم. دست‌نوشته اولیه آنرا هفت سال قبل در زمستان ١٣٧٨ خوانده بودم و پیرامون آن نیز، با حمزه گفتگوهائی داشتم. گفتگوهایی که، عمده تذکرات نهفته در آنرا، حمزه در بازنویسی " خاطرات " وارد کرده است؛ و گفت و شنودهایی که، همان‌زمان منجر به تحریر نوشته‌ای بر " خاطرات " او با عنوان "پیشگفتار"  از سوی من شد.آن "پیشگفتار"   نزدیک به هفت سال تمام پیش حمزه به امانت ماند و به انتظار نشر " خاطرات" نشست! کتاب که چاپ شد، حمزه چند جلد از آنرا برایم فرستاد و همراه آن، همان" پیشگفتار" را نیز به من برگرداند تا که در زمین من و از سوی من به حرکت در آید! با خود گفتم از آن حرفها زمان زیادی گذشته است و درست آنست که پیش از تصمیم‌گیری درباره انتشار یا عدم انتشار " پیشگفتار "، یکبار دیگر " خاطرات " را که حتماً دستخوش تغییراتی شده است باز بخوانم و نیز با درنگ و دقت باز هم بیشتری.

 

آغاز به خواندن کردم که البته با کندی پیش رفت. ناتندرستی نمی گذاشت که این " خاطرات " بسیار پر کشش را در یک نفس تمام کنم. سرانجام تمام شد و حال بر آن شده ام که همان " پیشگفتار " هفت سال پیش را در حالی نشر دهم که از انتشار کتاب حمزه چند ماهی گذشته است! اما اگر بپذیریم که نه این چند ماه فاصله در قیاس با چهل سال خاطره مهم است و نه گذر هفت سال در پی نوشتن " پیشگفتار " –  و یا دقیق تر تامل مرور وار من بر " خاطرات " حمزه – اهمیت دارد، در آنصورت این تاخیر را  بر تاخیر کننده میتوان بخشید!

 

 در پایان بازخوانی به این نتیجه رسیدم که درست همانی را منتشر کنم که آنزمان نوشته بودم و  تصحیحات احتمالی بر آن را نیز به کمترین محدود کنم.

 

با اینحال، هم توضیح کوتاهی که در بالا آمد و هم دو نکته‌ای که اکنون می خواهم به آنها بپردازم موجب نوشتن این چند سطری تحت عنوان "درآمدی " شده که بر پیشانی " پیشگفتار " هفت سال پیش نشانده‌ام.

 

نکته نخست اینکه حاصل بازنگری‌ها و بازنویسی‌های چندین‌باره حمزه بر  " خاطرات " طی هفت سال گذشته، واقعاً خوب از آب در آمده است. وسواس‌های حمزه در ذکر درست وقایع که او را وامیداشت تا از هر رفیق و دوستی برای روایت صحیح تاریخ طی‌شده کمک بگیرد، تأثیر خود را گذاشته است. اگرچه " خاطرات " در ذات خود همانست که خلق شده بود، اما با آرایش موزونی که یافته است دستکم به گمان من تا سطح یک رمان پر کشش بالا کشیده شده است. ساختار‌دهی به دست‌نوشته نخستین، تدقیقات در آن، و تکمله‌ها، جملگی دست به دست هم داده‌اند و چگالی جامعیت مطلب را سنگین تر کرده‌اند. ادیت ادبی نوشتار اولیه که حدس میزنم مکرر در مکرر بوده است،  جایگاه هنری" خاطرات " را مقام و موقعیت بالاتری بخشیده است. از اینرو هم به حمزه فراهتی باید دست مریزاد گفت و  هم به آنانی که در این روند پردازش " خاطرات "، یار و یاور خالق اثر بوده‌اند. اما باز هم همانگونه که  اشاره کردم تکرار می کنم که  آن بازنگری ها، هیچ تغییر اساسی در جوهر نوشته اولیه پدید نیاورده است. حمزه در تمام مدت تصحیح، با وسواس تمام کوشیده تا که اصالت و محتوی مطلب همان بماند که سطور اولیه آن دهسال قبل در ایستگاه‌های تاکسی در برلین آلمان بر روی کاغذ آمده بود. بعلاوه تقدیر ویژه از حمزه بخاطر زحمت و مرارت فراوان او در جریان بازنویسی و بازنگری " خاطرات" به معنی آن نیست که کار انجام یافته را از اشکالات و سهوهای گاه حتی محسوس و چشمگیر که کتاب از آنها رنج می برد، مبّرا بدانیم. من شخصاً متوجه پاره‌ای اشتباهات در روایت‌هایی درون " خاطرات " شدم که جملگی  آنان به نقل از دیگران به " خاطرات " حمزه "وصل"  شده اند و در واقع ذکر  وقایعی اند که حمزه خود مستقیماً با آنها درگیر نبوده است! جای تقدیر اما آنجاست که فراهتی  در این سالها در دام تعجیل نیفتاد و با خودداری از انتشار سریع کتاب ، کوشید از زمان وام گیرد تا محصول کار با کیفیت بیشتر و درجه بالایی از صحت در روایت وقایع همراه شود. اکنون دیگر به روشنی قابل رویت  است که حمزه فراهتی، در پی سه سال تحریر " خاطرات " و هفت سال بازنویسی آنها،  کوشیده است که سهم خود را در دینی که بر دوش همه ما کوشندگان جان بدر برده چهار دهه تجربه چپ ایران قرار دارد، ادا کند.

 

نکته دوم اما نه درباره خود کتاب و نویسنده آن، که پیرامون نقدهایی از برخی نقادان این کتاب است. نقادانی که این اثر تاریخی را دستآویزی برای تصفیه حساب با مخالفان سیاسی خود و تبلیغ مواضع سیاسی معین قرار می دهند. خانم‌ها و آقایانی که، در این کتاب ٥٢٥ صفحه‌ای جز ماجرای غرق‌شدن زنده یاد صمد بهرنگی و توهمات و جعلیات مربوط به آن، چیز مهم دیگری نمی یابند! کسانیکه با بهره‌گیری از تردستی ژورنالیستی، شاه و ساواک سرکوبگر، توطئه گر و هم‌چنین شایعه‌ساز را در سایه اشتباهات روشنفکران چپ آنزمان قرار می دهند و همه کاسه و کوزه‌ها را بر سر این روشنفکران می شکنند.  خانم الهه بقراط  که هیچگاه دوست نداشتم بخاطر آن الفت دیرینه مان مجبور به  پلمیک با وی شوم  از کتابی بدین حجم که در جا به جای آن رنگ خون قربانیان استبداد پهلوی موج می زند چیز زیادی از پلیدی های آن رژیم نمی بیند و در عوض  به این کشف شگرف نائل می آید که رژیم شاه در مقایسه با حکومت فقه آن اندازه خوب بود که می گذاشت یک زندانی سیاسی  و افسر طاغی چون فراهتی به اروپا برود !! و من نمی دانم که اگر یکی دیگر  درست به شیوه ایشان بخواهد ساده اندیشانه یا ناشیانه استدلال کند که این جمهوری اسلامی  به اصطلاح عادل تر از سلف خود تشریف دارد  زیرا  که حاضر می شود به شمار نه چندان اندکی  از زندانیان سیاسی مرخصی های چند هفته و چند روزه بدهد و تعداد زیادی از  منتقدان سرشناس خود را مجاز به خروج از کشور و ورود مجدد آنها به درونمرز بداند ، ایشان چه پاسخی برای وی دارد؟! بقراط که متاسفانه چند سالی است میان آتش پشیمانی از  آنهمه دیر فهمی در بزرگ منشی  اعلیحضرت  می سوزد  و اکنون هم پی برده است که در سایه توجهات پادشاه ،حتی یک "خالباز" برخاسته از میان توده تهیدست می توانسته دامپزشک شود  چگونه  میخواهد و میتواند حریف آن یکی فریب خورده فریب کاری شود که از ایجاد دانشگاه ها در این یا آن قصبه زیر علم و رایت آخوند ها، حقانیت حکومت "مستضعفان" فقها را نتیجه می گیرد؟! این ژورنالیست مستعد  که این چنین استعدادهای خود را سنگفرش توجیه نظام دیکتاتوری کرده است   چرا باید بخاطر انتقام از گذشته خود تا این حد به  مجیز گوئی ساده لوحانه از فر و شکوه نظام شاهنشاهی برخیزد و در اثر سند گونه فراهتی تنها یک نکته را برجسته کند و آن، همانا نسبت دادن   "غوغا سالاری" به  روشنفکران آن سالها در مورد مرگ صمد بهرنگی است؟ راستی غوغاسالار واقعی  کیست ،  آن جنبش فکری- سیاسی- که صمد هم متعلق به آن بود-که هرگز ادعای کشته شدن  صمد را نکرد یا آن  غوغا سازان کنونی که اصرار دارند با سوء استفاده از واگویی های دردمندانه و قابل فهم فراهتی   به دروغ بگویند که آن جنبش به تعمد مقتول آفرینی کرده است؟و از آقای ژورنالیست  مسعود بهنود می پرسم  چرا برای توجیه سکوت "روشنفکرانه " خود در آن سال های حکومت آریامهری  همه مهارت خود را به کار می گیرد تا به نفی –و نه نقد –پایداری جامعه روشنفکری در برابر استبداد   آن سالها برخیزد؟!  آری! همان اندازه که میزان بیش از حد اختصاص یافته  در این کتاب به ماجرای مرگ صمد از سوی حمزه- که بخش بزرگ آن ناشی از ویژگی های اخلاقی خود وی و در نتیجه بر خاسته از درون  خود او است -قابل فهم می نماید  ،اما به همان میزان هم رصد این کتاب از سوی برخی ها  فقط از زاویه موضوع صمد، بسیار  حساب شده و مطلقا سود جویانه است. ارزش گذاری این کتاب تاریخی  از زاویه تنگ منافع سیاسی، براستی چندش آور، و توهین به شعور خواننده و استفاده ابزاری از نویسنده کتاب است. بیش از این نمی گویم و می گذارم و می گذرم!

 

با این چند نکته اکنون آن حرف و حدیث هایی را نقل می کنم که هشت سال پیش در رابطه با کار ارزشمند کهن یارم، حمزه فراهتی نوشتم.

 

***

به لطف نویسنده، شانس آنرا یافته ام که کتاب حاضر را پیش از چاپ و انتشار آن بخوانم. " خاطرات "، چنان مرا به گذشته دور برد و چنان احساسات مرا برانگیخت که قلم را برداشتم و در نامه‌ای به " حمزه "، با او از تأثیرات ژرف دست‌نوشته‌اش بر روی خودم و نیز از ارزشی که آفریده است سخن گفتم. من که همچون " حمزه "، پرورش‌یافته دهه چهل شمسی هستم و مانند او، خود در متن روندهای سیاسی این دهه در شهر زادگاهم – تبریز – قرار داشتم، کمابیش در همان فضایی زیسته‌ام که نویسنده. تنها با این تفاوت، که او چندسالی از من بزرگتر است. او سالهایی را دید که من آنها را فقط شنیدم و ایامی را گذراند که من بعدها، تنها پیامدهای آن را تجربه کردم.

 

نامه ارسالی من به " حمزه " و گفتگوهایی که در پی آن بین ما دو نفر جریان یافت، انگیزه‌ای شد برای تحریر این پیشگفتار بر " خاطرات".

 

بر تبریز سالهای چهل نیز همان می گذرد که بر کل کشور. با اینهمه، ویژگی‌های تاریخ، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شهر به ناگزیر نقش خود را بر روندهای عام جاری در این شهر نیز می نهد و این روندها را به گونه خودویژه شکل می بخشد و رنگ می زند.

 

با آغاز دهه چهل و تغییر سمتی که شاه پس از کنار آمدن با  مشی جان کندی به سیاست‌های کلان خود می دهد، کشور وارد یک رشته تحولات اقتصادی و اجتماعی می شود و زمینه برای پیامدهای سیاسی این تحولات فراهم می آید. روابط سیاسی و اقتصادی با شوروی‌ها نیز با پشت‌سر گذاشتن جنگ تبلیغاتی اواخر دهه سی  شمسی  بین دو طرف، بنحو چشمگیری بهبود می یابد و شوروی‌ها و چند کشور اروپای شرقی، مجری بخشی از پروژه صنعتی‌شدن ایران می شوند. سیاست‌های اقتصادی شاه، ایجاد قطب‌های صنعتی در کشور را تعقیب می کند و تبریز " فراموش شده " نیز جزء این اقطاب در نظر گرفته میشود.

 

در تبریز چند واحد صنعتی بزرگ مانند ماشین‌سازی، تراکتور سازی، توربین دیزل، بلبرینگ‌سازی و غیره احداث می شوند. کارخانه‌های برق و شبکه‌های برق‌رسانی توسعه می یابد. راهسازی و به ویژه ساختمان سازی رونق می گیرد و بازار بورس زمین داغ می شود.  این تحولات اقتصادی که از اوایل دهه چهل آغاز و با شتاب‌گیری در اواخر دهه چهل ودر نیمه اول سالهای ٥٠ به اوج خود می رسد در لایه‌بندی اجتماعی شهر تغییراتی پدید می آورد. با تضعیف گام به گام موقعیت اقشار سنتی، اشراف زمیندار تبریز مواضع قدرت را یکی پس از دیگری از دست می دهند و جای آنها را بتدریج سرمایه‌داران و تکنوکرات‌ها می گیرند. ترکیب انجمن شهر تبریز در دهه چهل،  دیگردر اختیار سرمایه‌داران بزرگ است . نفوذ ملاکین صاحب دهها روستا  محدود می شود و  دوره یکه‌تازی  سر لومپن های شاه پرست مانند" حاج ابوالقاسم جوان "ها و " شهباز "های مرتجع و  مزدور می رود که سرآید.

 

در طبقات و لایه‌های تحتانی شهر نیز، دگرگونی‌های مهم مشهود است. بخشی از جوانان بیکار و کارگران واحدهای تولیدی سنتی به مراکز صنعتی جدید جذب می شوند. قشری از کارگران شکل می گیرند که تحصیل‌کرده و کمابیش دارای تخصص هستند. پدیده کارگر – روشنفکر آهسته آهسته رُخ می نماید. نیروی جوان وسیعی از شهرها و روستاهای آذربایجان به تبریز مهاجرت می کنند و از کوچ تبریزی‌ها به تهران در مقایسه با دهه‌های بیست و سی اندکی کاسته می شود. صنعت قالی‌بافی تبریز که در اوایل دهه چهل حدود چهل هزار نفر شاغل دارد، قسماً به شهرهای اطراف مانند خوی و مرند انتقال می یابد. تبریز که دومین شهر دانشگاهی کشور است، از نیمه دهه چهل به بعد بنحو محسوسی به شهر دانشجویی و تاثیر پذیر از فرهنگ دانشگاهی تبدیل می شود. این پدیده از یکسو ناشی از گسترش کمّی دانشکده‌ها و بازگشایی دانشکده‌های جدید است


و از سوی دیگر بویژه متأثر از اعتصاب پردامنه و بزرگ این دانشگاه در طول نیمه اول سال ١٣٤٦. دانشسراها نیز از نیمه دوم دهه سی و به ویژه در طول دهه چهل، از مراکز فعال تولید آموزگار برای روستاها هستند و همین آموزگاران به فعال‌ترین عامل ارتباط فرهنگی و سیاسی شهر و روستا بدل می شوند. انحصار رابطه شهر و روستا به دست ارباب – ژاندارم – پیله‌ور در هم می شکند و آموزگاران و سپاهیان دانش و بعدها بهداشت و ترویج و غیره نقش مهمی را در این ارتباط‌گیری ایفاء می کنند.

 

بدین‌سان نوجوانان و جوانان روشنفکر دهه چهل تبریز که از یکسو به مثابه وارث دهه رخوت اجتماعی و شکست‌های سیاسی سی پا به حیات گذاشته و رشد کرده‌اند و از سوی دیگر خود به دانه‌های غلطان رودخانه تحولی بدل شده‌اند که بر مسیل دهه چهل جریان دارد، گام در میدان سیاست می گذارند. خاستگاه اجتماعی اینها متفاوت است: زحمتکشان و لایه‌های پائینی جامعه، کسبه سنتی رو به سقوط، کارمندان، و بعضاً اقشار صاحب مکنت.

 

سراغ اینها را می توان در میان دانشجویان، آموزگاران، کارمندان جوان، کارگران صنعتی، بیکاران و حتی بعضاً در صفوف نظامیان یافت. محل تجمع و دیدارهای آنان نیز، عبارتند از: دانشگاه و کوی دانشگاه، چند کتابفروشی " سیاسی " شهر، قهوه‌خانه‌های پاتوق روشنفکران، چند میکده مختص هنرمندان و سیاسیون، و بالاخره کوهپایه‌های " عینالی " و " زینالی " تبریز، ارتفاعات " مشو " و بعدها قله‌های سهند و سبلان.

 

اکثر قاطع این جوانان، اولین آموزش‌های سیاسی خود را مستقیم و غیرمستقیم از چپ نسل پیشین، توده‌ای‌ها و فرقه‌ای‌ها گرفته بودند. اما در همان‌حال بخش اعظم و تعیین‌کننده آنان، بسیار زود از موضع رادیکالیسم و تشنه پراتیک، منقد و مخالف حزب توده ایران شدند. بیرحمی رژیم در قبال سیاسیون و به ویژه چپ آذربایجان، عامل مهمی در سوق جوانان به مقابله‌جویی تند با رژیم بود. در سال ١٣٣٨ بود که گروهی از ادامه‌دهندگان فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان دستگیر شدند و در حالیکه فعالیت آنها صرفاً جنبه سیاسی داشت و به لحاظ دامنه تشکیلاتی چندان هم گسترده نبود، بلافاصله در دادگاه نظامی تبریز محاکمه و احکام اعدام و حبس‌های سنگین دریافت کردند. زهتاب، فروغی و سه تن دیگر، در تبریز تیرباران شدند. این خاطره تلخ، تا مدتها بر فضای سیاسی شهر سنگینی داشت. ترس بیمارگونه شاه از مخالفان خود در آذربایجان و کینه بیحد آن نسبت به چپ‌ها در این بخش از کشور، تا بدانجا بود که حتی پس از گذشت سالها، در نیمه دهه چهل، تیمسار صفاری استاندار آذربایجان شرقی در دیداری که با ما دانشجویان داشت، این سیاست را چنین بر زبان آورد:" شما جوانان باید بدانید که از نظر دستگاه، تبریز و آذربایجان با همه جای کشور تفاوت دارد. حتی زمزمه مخالفت هم در اینجا قابل تحمل نیست."!

 

البته قصد آن نیست که این خودویژگی سیاسی آذربایجان و تبریز را عامل عمده سوق جوانان دهه چهل این دیار به مبارزه قهرآمیز بدانیم،نه! در اینجا هم عوامل اصلی همانها هستند که بر کل چپ جوان ایران و جهان آن روزگار می گذرد. اما آن خودویژگی را هم  می باید به جای خود و چونان عامل مشدّده درک کرد.

 

اگر بزرگترین نقطه ضعف روشنفکران چپ آذربایجان در آن سالها را – همانند دیگر هم‌کیشان و هم‌نسلان خود در سراسر کشور – می باید در نازل‌بودن سطح دانش تئوریک آنان توضیح داد، اما بزرگترین نقطه قوت آنان پیوند نزدیک آنها با توده مردم محل و به اعتبار دیگر تاثیر پذیری آنان از جریان جوشان زندگی  بود. همین ویژگی، بعدها در زمان تشکیل سازمان چریکهای فدایی خلق که با اعدام گروه بزرگی از رفقای ما همراه بود، خود را نشان داد؛ بطوری که در ترکیب تبریزی‌های دستگیر و اعدام‌شده، تعداد کارمند، کارگر صنعتی، قالی‌باف، شاگرد لبنیاتی، آموزگار، کتابفروش، همافر و نظامی از تعداد دانشجو کمتر نبود، چیزی که  مشابه آنرا در دیگر مولفه های تشکیل دهنده همین جنبش نمی توان دید. این ویژگی، بعدها یعنی پس از انقلاب بهمن، خود را در ترکیب توده‌ای و کارگری تشکیلات آذربایجان این سازمان بنحو چشمگیری نمایاند.

 

چپ تبریز در دهه چهل، البته در عین اینکه تماماً در هم تنیده بود و همه محافل آن به گونه‌ای با یکدیگر ارتباط داشتند، اما به دو گروه عمده قابل تقسیم و تفکیک بود. گروه تبریزی‌ها و آذربایجانی‌ها که عمدتاً در خارج از دانشگاه بودند ولی در دانشگاه هم حضور و پایگاه جدی داشتند؛ و گروه دانشجویان اعم از بومیان و غیرآذربایجانی‌ها که آنها نیز بنوبه خود در خارج از دانشگاه، از ارتباطات متعدد سود می بردند.

 

طیف نخست، آموزش سیاسی خود را با شنیدن خاطرات توده‌ای‌ها و فرقه‌ای‌ها آغاز می کنند و در فقدان آموزگاران سیاسی، دست به مطالعه غیرسیستماتیک می زنند و هرچه را که در آن حرف و سخنی نو و متفاوت یا متعارض با قدرت حاکم باشد، با ولع می خوانند.(1) بعدها، افراد این طیف هم از طریق توده‌ای‌های قدیم بومی و هم در ارتباط با محافل فعال سیاسی تهران و خارج از کشور به کتب و منابع کلاسیک مارکسیستی دسترسی پیدا میکنند و این نوع کتاب‌ها و جزوات را دست به دست می گردانند. وسیع‌ترین بحث‌ها در کوهپایه‌ها صورت می گیرد و بتدریج یارگیری‌های سیاسی با سمت‌گیری‌های معین شکل می گیرد.

 

هسته اصلی این گروه در نیمه دوم چهل، صمد بهرنگی – علیرضا نابدل – بهروز دهقانی هستند که به لحاظ تجهیز به اندیشه چپ در مقایسه با دیگر دوستانشان ذهن سازمان‌یافته‌تری دارند و در عین حال در زمینه ترویج مسئله ملی در آذربایجان و کار فرهنگی در زمینه زبان آذربایجانی، گام‌های بس بزرگتر از بقیه برداشته‌اند و به همین دو دلیل هم، در شبکه وسیعی از محافل و منفردان آن زمان تبریز و آذربایجان از ارج و قرب بیشتری برخوردارند. سرنوشت بعدی این سه و به تبع از آنها دیگر همراهان و شاگردان آنان، با رشته روندهایی گره می خورد که سرمنشاء آن، از یکسو آشنایی صمد بهرنگی با امیرپرویز پویان و از سوی دیگر مناسبات سیاسی نابدل دانشجوی حقوق دانشگاه تهران با محافل سیاسی چپ تهران و کردستان بود (آشنایی علیرضا و اسماعیل شریفزاده  با نام مستعار ملا شریف و یکی از سه رهبر اصلی شاخه انقلابی حزب دموکرات کردستان ایران در نیمه دهه چهل که در درگیری با ژاندارم ها به قتل رسید به سالهای اول همین  دهه بر میگردد که هر دو دانشجوی دانشکده حقوق تهران بودند)  .

 

تا اواخر سال ٤٦، وزن فعالیت‌ها ی ادبی – روشنگرانه سیاسی ارزشمندی که به همت این جریان فکری – سیاسی با همکاری و همیاری هنرمندان و محققین آذربایجانی چون رئیس‌نیا، ناهید، فرنود، صدیق، فرزانه، " ساحر "، " سهند "، قراچورلو و ... پیش می رفت، بمراتب در مقایسه با فعالیت‌های تدارکاتی – تشکیلاتی بعدی بالاتر بود. در آن سالها، نشریاتی چون آدینه و عصر آدینه در یک دوره زمانی کوتاه انتشار یافت که محتوی و کیفیت با ارزشی داشت. این نشریات ضمن آنکه در رابطه با مسائل مربوط به زبان آذربایجانی و فرهنگ و فولکلور آذربایجانی، از روزنامه‌ها و نشریات ادبی آذربایجانی شوروی و به ویژه " اینجه صنعت " تغذیه می شد، اما به لحاظ مطالب اجتماعی کاملاً خصلت ایرانی داشت و خلاقیت‌های روشنفکران دارای سمت‌گیری چپ و عدالت‌خواهانه و مترقی بومی را بازتاب می داد.

 

در کنار این نوع کارهای مطبوعاتی، نشر مقالات  تاریخی، تحریر داستان برای کودکان و جُنگ‌های شعر آذربایجانی و آثار تحقیقاتی در زمینه فرهنگی و آموزشی توسط این جریان فکری – سیاسی جریان داشت. ساواک تبریز البته نسبت به این فعالیت بشدت حساس بود و تا می توانست جلوی این فعالیت‌ها را می گرفت که از جمله به جد کوشید با تعطیل " آدینه " و " عصر آدینه " این روند را متوقف کند. اما دلیل اصلی توقف بعدی این روند را در سمت‌گیری سیاسی – تشکیلاتی بخش اصلی خود این جریان فکری – سیاسی باید جستجو کرد. از فحوای آخرین نامه‌های رد و بدل شده میان صمد و بهروز دهقانی که این دومی در آن دوره برای مدتی به آمریکا رفته بود، می شود رد پای تصمیم‌های جدید را یافت.در پی ضایعه بزرگ غرق‌شدن صمد در آبهای ارس، تجزیه این جریان فکری – سیاسی و سمت‌گیری بخش انقلابی آن به پراتیسیسم مبارزه مسلحانه سرعت می گیرد. البته، این تحول را اساساً نه در آبهای خروشان ارس که باید در قلب جوشان صمد و یارانش دید! این خود صمد بود که در واپسین سال زندگی‌اش، " ماهی سیاه کوچولو " و " بیست و چهار ساعت خواب و بیداری " را نوشت که در واقع پلاتفرم هنری آن پروژه سیاسی است که با نوشته‌های " رد تئوری بقا " پویان  و " مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک " احمدزاده موفق به تسخیر چپ جوان همه کشور می شود.

 

از دل تجزیه جریان فکری – سیاسی تبریز و آذربایجان سه گرایش نسبتاً متمایز از هم و بعدها کاملاً مصرح از هم بیرون می زند. گرایش اول، گرایش چپ انقلابی که موضوع این پیش‌درآمد و نیز سرنوشت یاران و خود نویسنده این " خاطرات " است؛ گرایش دوم، گرایش آذربایجان‌پرستی با بوی تند ناسیونالیستی که کسانی چون صدیق آنرا به ارث بردند؛ و گرایش سوم، گرایش کار طولانی فکری – فرهنگی و تحقیقات تاریخی که از سوی محققانی چون رئیس‌نیا، فرنود و ناهید و غیره پیگیری شد و همچنان می شود.

 

گرایش اول از این جریان، طی سالهای ٤٨ و ٤٩ به تمامی درگیر تدارک فعالیت انقلابی و مسلحانه می شود. در جریان کوهنوردی‌ها و محافل جمعی، امر گزینش‌ها از سوی رهبران اصلی صورت می گیرد و روند تفکیک ها بین افرادی که برای تن‌دادن به مبارزه انقلابی آماده هستند با کسانی که اهل کارهای " سخت " تشخیص داده نمی شوند، به اجرا گذاشته می شود. روابط محفلی پیشین به مناسبات گروهی مخفی با دیسپلین سیاسی – نظامی گذر می کند. نوبت خودسازی افراد انقلابی و آماده‌شدن برای پراتیک رادیکال فرا می رسد.

 

زین‌ پس کارهای فکری – فرهنگی توسط نخبگان این گرایش بالکل متوقف شده و حداکثر در کتابی به نوشته نابدل تحت عنوان " مسئله ملی در آذربایجان " محدود می گردد که آنهم در خدمت تجهیز حرکت انقلابی آینده به موضع روشن در این زمینه است. حتی کارهای تئوریک در خدمت سیاست انقلابی هم، توقف می یابد آنگاه که تیم عملیاتی به رهبری مناف فلکی در زمستان سال ١٣٤٩ به کلانتری ٩ تبریز حمله می کند . آتش مبارزه مسلحانه، تداوم تلاش های فکری – فرهنگی و تفکر سیاسی را در لهیب شعله‌های خود قرار می دهد.

 

دهه پنجاه آغاز شده است که حکایتی است آشناتر از داستانهای دهه چهل. مشخصه نیمه نخست دهه پنجاه،  عموما حاکمیت عمل انقلابی است و نیز واکنش ضدانقلاب در برابر آن؛ رادیکالیسمی تازنده که برای فرارسیدن انقلاب بی‌تابی می کند و گروه‌گروه قربانی می دهد تا بلکه کوره گدازان انقلاب تنوره کشد و راه انقلاب هموار گردد. سالهایی که مضمون آن، تلاش برای آن بود که چه نباشد، نه کوشش برای آنکه چه شود. و دریغ از آنهمه ایثار و فداکاری که به اقتضای نوع و شیوه مبارزه‌ای که انتخاب شده بود، از خردورزی پیوسته  و دانش اندوزی و اتکاء به آن دور افتاد و دور ماند.

 

اما دهه چهل، اگرچه زاینده دوره بعدی از بطن خویش است و در نتیجه هم مسبب و هم  شریک تاوان گزینه  بسیار سنگینی که گروهی از با استعداد ترین  جوانان میهن ما در دهه قبل از بهمن ١٣٥٧ برگزیدند ، اما دهه‌ای بود که بر آن کنکاش‌های ذهنی، اندیشه‌ورزی‌های جستجوگرانه، خلاقیت‌های فرهنگی و هنری سیطره داشت. کوشندگان این نسل برای نیل به آرزوهای انسانی و عدالت‌خواهانه، با هر حد از ابهام و ایهام هم که باشد، به جستجوی مشی و سیاست‌های راهبردی و کاربردی برآمدند. در نظرگاه آنان، راه در خدمت هدف بود و نه آنگونه که بعدها صورت وقوع یافت و متأسفانه، به تمام هدف بدل گردید و طنز تلخ تاریخ اینکه، آغازگران آن خود در همین دام گرفتار آمدند و قربانیان نخستین آن شدند.

 

حمزه فراهتی در متن این حوادث زیست، جوانی خود را با آنها در آمیخت و همانی را بیاموخت که در دهه چهل، پیش چشمان کنجکاو او و در کنار احساس‌های گرم انسانی‌اش جریان داشت. از میان مردان اصلی و سمت‌دهنده روندهای آن سالها، صمد بهرنگی بود که حمزه در زمانی بسیار کوتاه با او اخت شده و مدت کمی هم با او زیست، اما بیش از هرکس دیگر از مرگ جانگداز او درد کشید و به خاطر این مرگ ،بس ناجوانمردانه  از سوی معدودی ملامت شنید که البته در جای دیگر از سخنم به این نکته بازخواهم گشت. فعلاً ولی تنها روی این نکته قصد مکث دارم که " خاطرات " یک فعال سیاسی را با چه معیارهایی باید ارزش‌گذاری کرد.

 

اگر روندهای سیاسی را مجموعه انسان‌ها بر متن مناسبات اجتماعی و فرهنگی معین و بر بنیاد قانونمندی‌های اقتصادی و روابط اجتماعی ناشی از آنها شکل میدهند، پس  نگاه هیچ فردی از این انسان‌ها هم نمی تواند بازآفریننده و ترسیم‌کننده همه ریز و درشت‌های این روندها و همه پیچ و خم‌های آن باشد. نگاه آنکس که بر ارتفاعات جنگل قرار دارد و مشرف به کلیت جنگل است، نمی تواند با نگاه آنکه از میان جنگل و در لابلای درختان راه می رود، یکی باشد. اولی، کلی‌ترین نمودهای جنگل و عمومی‌ترین جنب و جوش جنگل را می تواند به ترسیم بکشد و دومی از عناصر منفرد اما سرشار از حیات مشخص و موجودیت معین تصویر بدست می دهد. اما در این میان، کسانی هم هستند که هرازگاهی ولو از روی تصادف و یا کنجکاوی، سری به بالای تپه می زنند و آنگاه دوباره در میان جنگل فرو می روند. این چنین افرادی هرگاه بخواهند به تصویر جنگل بنشینند، گاه پرکشان از آسمان انبوهه درختان و از موضع جنگل‌بانی به سخن بر می خیزند و گاه مسحور از عطر یک گیاه و یا خشمگین و پر نفرت از یک خار، به روایت در می آیند.

 

حمزه، از این نوع اخیر است و " خاطرات " او نیز، تماماً در چنبره نگاهی از این‌دست. آنها که او را از نزدیک و طی سالیان دراز می شناسند، می دانند که او در طول چهار دهه گذشته هیچگاه در مقام و موضع رهبری جنبش قرار نگرفت ولی همواره هم در کنار کسانی قرار داشت که در چنان موضعی بوده‌اند. فروتنی او، هرگز به او میدان نمی داد تا حتی در خور هوش و دانش خود احراز موقعیت کند. از همان ابتدا، گرایش نیرومندی در شخصیت وی عمل می کرد که او را در حاشیه نگهدارد. اشتباه نشود که گویا او عافیت‌خواه است و کناره‌جو، برعکس او ماجراها را همیشه خوش داشت و برای ورود به گود، هماره سری برای دردکردن.

 

حمزه، انسان عاقلی است؛ اما این قلب و احساس بوده که هدایت‌گر عمده او بوده است. انتخاب‌های وی، به نحو افراطی از احساس و شم او تأثیر پذیر بوده اند و او هیچگاه نمی خواسته و  نخواسته که حسابگری سیاسی بیاموزد و آنرا پیشه کند.خاطره نویسی او نیز از همین اصل تبعیت می کندو چنین است که کتاب او ،مظهر رعایت اصل انصاف می شود.

 

بسیاری از خاطره نویسان سیاسی ، به این دلیل ساده به خاطره نویسی روی می آورند که از طریق باز گوئی خاطراتشان در میدان سیاست حضور یابند.اما خاطرات حمزه از این نوع نیست! او در پی انتخاب بازنشستگی پیش رس سیاسی،در خود فرو می رود و با خود به سخن می نشیند. انگیزه بسیار ژرف نهفته در من تاریخا شکل گرفته او و نیاز نیرومند به واگوئی در جانش ، وی را وامی دارد  تا سخن با خود را روی کاغذ آورد و  بدینترتیب است که حرف "او"  خطاب به همگان آفریده شود. در واقع ،آنچه را که او در پشت تاکسی در ایستگاههای منتظر مسافر روی کاغذ آورده است، اساسا می باید درد دل وی با خویشتن خویش تلقی کرد. حتی تا آنجا که من میدانم برای حمزه در ابتدا قصد انتشاری در کار نبوده است و حتی ماه ها پس از اتمام اولیه دستنوشته ها، هیچکس و حتی نزدیکترین یاران قدیمی اش از آنچه او آفریده بود خبر نداشتند.تنها پس از مدتی بود که وی در فضای پر التهاب از دوستی های دیرینه که خود آنرا میراث ارزشمند و ماندگار دیروز خود می داند، زبان به اعتراف گشود و هم از اینطریق بود که چند نفری از "ماجرا جویی" آخر حمزه با خبر شدند!من نیز اتفاقا در زمره این چند تن بودم و باز اتفاقا همین چند نفر ها بودند که با توصیه های مکرر و اصرار های فراوان او را تشویق به انتشار آن کردند.

 

به باور من همین دو نکته که در بالا توضیح آن رفت، دو جهت یاب اصلی در تعیین ارزش "خاطرات" حمزه است.خاطراتی که، خواننده را به اعماق جامعه آن روز ایران و تبریز می برد، با روندهای عمومی آنزمان مرتبط می کند، و با تلخ و شیرین‌های ریز و پراکنده در مسیر طی شده چپ‌گرایان و انقلابیون زنده و مرده دهه‌های چهل و پنجاه و  قسما دهه شصت کشور ما و بویژه بخشی از آن – آذربایجان و تبریز – آشنا می سازد. خاطراتی که، از ملاحظه‌گری سیاسی رنج نمی برد. اشتباه نشود که گویا نویسنده به پوچی رسیده و یا ذهن متوقف‌شده‌ای پیدا کرده است. خیر! او در طول کتاب، پیوسته نتایج و جمع‌بستی را که از چهار دهه حیات خویش دارد، بازتاب می دهد و مدام هم آنرا در اشکال مختلف تکرار می کند.او در این خاطرات هم به سیاست می پردازد  و هم اینکه جانبدار می ماند که  البته می توان با این یا آن نتیجه‌گیری  او موافق یا مخالف بود و من خود نیز با بخشی از استنتاج‌های وی همراه نیستم. آری! نمی توان در انگشت‌گذاشتن بر بی‌منظور بودن نویسنده در نوشتن خاطرات و دادن خصلت‌نمایی " درد دل با خود " به آن، تا بدانجا پیش رفت که تصوّر کرد گویا حمزه دارای نظر و موضع سیاسی معین نیست.

 

به گمان من، " خاطرات " حمزه به جهات متعدد، یکی از اسناد ماندگار در تاریخ سیاسی چپ ایران و یک روایت خود ویژه از نوجوانی و جوانی چپ‌های آذربایجان در دهه‌های چهل و پنجاه است.اما در عین حال، تابلوهایی که او در پرتو احساس‌های هنرمندانه‌اش و ملهم از انسان‌دوستی و مردم‌خواهی عمیقی که همه کارآکتر او را در بر دارد، به تصویر کشیده و در آنها خلاقانه زندگی را به نمایش گذاشته است، از عهده یک خاطرات سیاسی‌ نویس صرف بر نمی آید. باید هنردوست و هنرمند بود و شرط صداقت در تماس با هستی را رعایت کرد و چنین ملودی درام‌ها را بنواخت و در چند جمله، تابلوهایی را در معرض دید گذاشت که بیننده میان گریه و خنده در ماند.

 

من خود، آن بخش از "خاطرات" را که در آن حمزه دردمند روزهای تنهائی پس از فاجعه مرگ صمد با  از دست دادن غیر منتظره اسبش "سپیدار" - تنها مونس آن روزهای تلخ و غمبارش –  در اندوهی عمیق با  سگ مهربانش به درددل می نشیند و خموشانه و سنگین  بر مرگ نابهنگام و بس تلخ انسانی فرهمند چون صمد و  سپیدار آنسان نجیب  می گرید تا شاید که سبک شود، بارها خواندم و از احساس درد جانکاه او گریستم. من همچنین صدای آن سیلی محکمی را که او در شبانگاه مستی و در کرانه رودخانه تیبر در رُم بر گوش سعید سلطان‌پور می نوازد، تا مدتها در گوش خود داشته ام. این سیلی که حمزه مهربان بر گوش یکی از نزدیک‌ترین و مهربان‌ترین یارانش می زند، فشرده اندوه و خشمی نارواست که دهسال تمام، به تشبیه جاودانه صادق هدایت، چون موریانه از درون او را خورده بود. این سیلی، انفجار دهسال سکوت دردمندانه وی بود.

 

حمزه، آدم دردکشیده‌ای است؛ اما بیگمان یکی از بزرگترین دردهای زندگی سراسر درد او، حادثه دلخراش غرق‌شدن صمد در آبهای ارس بود. او خود را مسئول این مرگ می شناخت و هنوز هم می داند. این مسئولیت که، چرا به خود اجازه نداد تا با صمد که آموزگاری روشنگر و روشنفکر بود اما در عرصه شنا شاگرد ناشی‌ای بیش نبود، آموزگارانه و پیش‌گیرانه رفتار کند و به ماجراجویی جوانانه صمد تن در ندهد. درد بزرگتر اما آنجا بود که او از سوی برخی بدگمان‌ها و از همه بدتر چند شیاد سیاسی، به غرق‌کردن صمد در ارس متهم شد. و بزرگترین درد آنکه، او به دلیل تعلق‌اش به فضای آکنده از نفرت و خشم نسبت به شاه و ساواک، دو دهه تمام خود به انتخاب خود، خویش را مجبور کرد تا به جو  کاذب معتقد به قتل صمد توسط رژیم تمکین نماید و در اصلاح آن نکوشد. او تنها زمانی زبان به سخن گشود و حتی در جبران سکوت تحمیلی بر خود در این زبان‌گشایی برحق مقداری نیز افراط کرد، که دیگرانی در ایران و خارج از ایران به نقد شهید‌سازی برخاستند.

 

 اما پرسش پاسخ داده نشده ای  که همچنان بر جای خود باقی است و حمزه باز هم در کتاب خود  به آن نمی پردازد  اینست که  نقش خود وی در عدم اعلام رسمی و وسیع این نکته که صمد مغروق بود و نه مقتول، در همان زمان واقعه و نیز سالهای بعد از آن چیست؟ واقعیت اینست که اگر حمزه  در همان تابستان سال چهل و هفت در حلقه وسیع  دوستان خود و  صمد اعلام می کرد که این حلقه مورد اعتماد جامعه روشنفکری آنزمان دست به کار شود و  به او در طرح رسمی و علنی علت مرگ صمد کمک کند بی تردید با همکاری آنان مواجه میشد. اگر حمزه در اوایل دهه پنجاه که به اتهام وابستگی به جنبش فدائی در  زندان قصر دوره محکومیت خود را می گذراند اقدام به کار توضیحی وسیع در این مورد می کرد بی تردید با همیاری بسیاری از یاران فدائی خود روبرو می شد که بارها در دفاع از شرافت حمزه پایبندی خود به حقیقت را  اثبات کرده بودند. حمزه آنگاه هم که در ما ههای پیش از قیام بهمن ماه به همراه شادروان سعید سلطانپور در عمل به سخنگویان فدائیان خلق در خارج از کشور بدل شده بودند بهترین و نافذ ترین فرصت ها را در اختیار داشت تا حقیقت مرگ صمد را به آگاهی بیشتر مردم برساند. و پس از انقلاب، حمزه که به عنوان یکی از کادرهای معتبر سازمان ما در صفوف آن انجام وظیفه می کرد به سهولت می توانست از مسئولین سازمان بخواهد که در نشریه کار مثلا به مناسبت سالروز مرگ جانگداز صمد یک مصاحبه ای با او به عمل آید و یا  که  خود نشریه راسا با  اقدام به نشر مقاله ای در موضوع مربوطه ، یکبار  برای همیشه بر هر گونه تردید و ابهام پیرامون مرگ صمد نقطه پایان بگذارد. حمزه اما از  هیچیک از این فرصت ها و امکانات استفاده نکرد و به نظر من مسئولیت اصلی این فرصت سوزی نیز  با خود او است چرا که این موضوع  بیش از همه به او و حیثیت   او مربوط می شد. حمزه البته حق این گلایه را از مسئولین سازمان و به ویژه آن دسته از یاران خود دارد که  چرا مرگ طبیعی صمد را آن اندازه بدیهی تلقی می کردند که متوجه خود خوری های وی در این موضوع نشدند و نتوانستند مبتکر اقدام ضرور در این زمینه شوند،اما به یک شرط: مشروط بر اینکه سهم اصلی خود را در این تاخیر بیست و پنج ساله( تا آنگاه که در سال 1372 نشریه آدینه مبتکر باز گوئی حقیقت ماجرای مرگ صمد و البته بر بستر آن طرح اتهام های کیلوئی و خشن علیه جنبش روشنفکری دهه های چهل و پنجاه شد که بلافاصله هم مورد بهره برداری رذیلانه و انتقام جویانه محافل سلطنت طلب قرار گرفت.)  بر عهده گیرد! اگر این فرصت ها به تقصیر عمده خود حمزه و همچنین به گناه عدم توجه لازم از سوی همه ما به این موضوع سوزانده نمی شد مسلما حمزه امروز نیاز به اختصاص حجم وسیعی از کتاب "خاطرات" خود  به این موضوع را احساس  نمی نمود و نا خواسته مجبور نمی شد تا در کتاب خود به خاطر ارایه یک تصویر زمینی از صمد اسطوره شده ،شخصیت والای  صمد بهرنگی را تحت الشعاع نحوه مرگ او قرار دهد.صمد بهرنگی ایی که، حمزه نیز مانند همه ما عمیقا باور دارد نقش تاریخی بزرگی دستکم در تشویق بسیاری از جوانان انساندوست و  آرمانخواه  به فروزان داشتن مشعل دانش و آموزش در روستاهای کشور  ایفاء کرد و دیگر تلاش های فرهنگی ماندگاری که  از خود به یادگار گذاشت.

        

در پایان می خواهم بگویم که کاملا قابل فهم می نماید که حمزه در ترسیم خط سیر زندگی و حیات سیاسی خود بارها به موضوع مرگ صمد بهرنگی برگردد و برای آخرین بار بکوشد که هرگونه آثار اتهام نابحق و ناجوانمردانه‌ای را که بر او وارد آمد بزداید و راه را ولو بر اندک کسانی که همچنان میخواهند در پشت این اتهام دروغین بیایستند و از ثمر کثیف آن ارتزاق کنند، بر بندد. حمزه به وظیفه خود عمل میکند، اگرچه مطمئن است که وجدان‌های بیدار حتی در آن سالها که شعار بیشتر میدان‌دار بود تا امروز که شعور نقش‌آفرین اصلی در حرکت اجتماعی و سیاسی نیروی جوان ایرانی است، هرگز در شرافت سیاسی حمزه ذره‌ای هم  تردید نکرده‌اند.

 

"خاطرات" حمزه هرچه در سالهای دورتر سیر میکند، اهمیت تاریخی بیشتری می یابد که برای شخص من بسیار پر جذبه و آموزنده است؛ ولی در آنجا که به وقایع سیاسی سالهای پس از انقلاب می پردازد، ناگزیر و ناخواسته به سیاست نزدیک‌تر می شود تا تاریخ، و من خود نه با پاره‌ای از  برداشت‌ها وی از این سالها موافق هستم و نه گذر سریع او  از بخشی از دوره های پر راز و رمز را درست می دانم . اما از آنجا که من هنوز خود را در مرحله خاطره‌سازی می بینم تا خاطره‌نویسی، و از آنجا که موضوع سخن من در اینجا روی نقد سیاسی نیست لذا از این موارد در می گذرم و باز بر اهمیت و ارزش تاریخی این "خاطرات" تأکید می ورزم و برای دوست دیرینه‌ام – حمزه فراهتی – در ادامه این ارزش‌آفرینی و تکمیل و تدقیق بعدی آن، کامیابی‌های بازهم بیشتر آرزومندم.

هلند – بیست و یکم اردیبهشت ماه ١٣٧٩

----------------------------

1- این امر بعدها در شعری بنام " درخت سنجد " از نابدل، بازتاب یافت که در آن به خودرو بودن و کج و معوج بودن این مرحله رشد اشاره شده بود.


 

رضا وشاحی

حقوق مدنی

 

2007-10-09

 

مقدمه

 

حقوق مدنی(1) از مهمترین مفاهیم حقوقی است. واژه هایی چون حرکت های حقوق مدنی، جنبش های مدنی، فعالان حقوق مدنی و... امروزه بسیار مورد استفاده قرار می گیرند. در روزنامه، کتاب ها و سخنرانی ها به آنها بسیار اشاره می شود. در پاره ای از کشورها، مثل آمریکا بخش مهمی از تاریخ معاصر آنان با این کلمه پیوند خورده است. بسیاری از قانون اساسی کشورها به عنوان حقوق مدنی هم شناخته می شوند. سازمان های حقوق بشر بر حق برخورداری از حقوق مدنی تاکید می کنند. در این مقاله تلاش می شود این مفهوم و کاربرد آن در وضعیت امروز ایران بررسی شود.

 

مفهوم حقوق مدنی

 

برای تعریف حقوق مدنی باید با یک تعریف مهم دیگر در جامعه شناسی آشنا شویم. و آن مفهوم "قرارداد اجتماعی" است. بعضی بحث کرده اند که مفهوم قرارداد اجتماعی برای اولین بار در آثار اپیکور(2)، فیلسوف یونانی قرن سوم و چهارم قبل از میلاد، اشاره شده است: "عدالت، از قرار داد عدم آسیب به دیگری نشات می گیرد"(3)

 

اولین فیلسوف مدرنی که بر روی این مفهوم کار کرده است، توماس هابز(4) می باشد. در کتاب مشهور خود لوی یاتان منتشر در سال(5)1651، که به معنای غول یا هیولا است و نام جانوری در کتاب مقدس می باشد، به این مفهوم پرداخته است. منظور هابز هم از این نامگذاری این بود که یک حکومت غول پیکر از اجزای مفرد بسیاری در جامعه تشکیل شده است و ساختار این حکومت و نحوه تعامل حکومت و جامعه است که مهم می باشد. هابز قرار داد اجتماعی را حقوق فردی می داند که حکومت می بایست علاوه بر حق دفاع از شهروندان، به رسمیت بشناسد. توماس هابز حق شورش بر علیه قرار داد اجتماعی را نفی می کرد. این مفهوم بعدا توسط ژان ژاک روسو و جان لاک به قرار داد اجتماعی اضافه شد.

 

ژان ژاک روسو(6) در اثر بسیار مهم خود با نام "قرارداد اجتماعی یا مبانی حقوق سیاسی"(7) ، نظریه حاکمیت مشروع(8) را مطرح می کند و از دموکراسی غیر مستقیم، بر اساس نظریه قرار داد اجتماعی، پشتیبانی می کند.

 

"قرار داد اجتماعی را می توان به این شکل مطرح کرد: هر کدام از ما تمام قدرت خویش را در اختیار یک قدرت کلی(حکومت) قرار می دهد و در مقایسه با بدن، همه ما امتیاز خاص فردی اعضای بدن را دارا خواهیم بود."(9)

 

پیر ژوزف برودون(10) که یک آنارشیست بود و اصولاٌ اولین کسی بود که این اصطلاح را برخود گذاشت، بر خلاف ژان ژاک روسو، نظریه قرار داد اجتماعی را نه بر اساس قدرت جمع، بلکه به عنوان قدرت و حقوق فرد، در ارتباط با فرد دیگر، مطرح می کند.

 

"قرار داد اجتماعی در واقع چیست؟ یک قرار داد بین حکومت ها و شهروندان؟ نه این طور نیست. اگر این را بپذیریم ادامه دهنده نظریه روسو خواهد بود. قرار داد اجتماعی قرار دادی است بین یک فرد و فرد دیگر، همان چیزی که جامعه را می سازد"(11)

 

جان راولز(12) در کتاب تئوری عدالت(13)، بر اساس تئوری بازی در علم ریاضیات، عدالت را آن چیزی می داند که افراد مسایل شخصی را کنار گداشته و به یک اشتراک همگانی دست یافته باشند.

 

فیلیپ پتیت(14) در کتاب خود به عنوان تئوری آزادی و حکومت(15)، قرار داد اجتماعی را مفهومی می داند که یک طرفش حقوق حکومت است و دیگر طرف آن حقوق مردم. و هردو نسبت به هم حقوقی دارند. فیلیپ پتیت بر این نظر اصرار می ورزد که کار حکومت نگهبانی از آزادی است و حکومت های استبدادی اصولا حکومت نیستند.

 

براساس آنچه در بالا گفته شد حقوق مدنی را می توان حقوقی بر اساس قرار داد اجتماعی تعریف نمود.

 

درجه بندی حقوق

 

آقای کارل وازاک، استاد حقوق از کشور چکسلواکی، که بعد از اشغال شوروی، در فرانسه ساکن شده بود، در سال 1979 پیشنهاد کرد که حقوق بر اساس اهمیت آنها به سه درجه تقسیم شوند. این تعریف به شکل بین المللی پذیرفته شد و امروزه بکار می رود.

 

حقوق مدنی از لحاظ درجه بندی، همانند حقوق بشر، از حقوق درجه اول محسوب می شود.حقوقی مانند حق کار، داشتن خانه، حق بهداشت، از حقوق درجه دوم هستند. و حقوقی چون حقوق جمعی مانند حق تعیین سرنوشت و حق محیط زیست از حقوق درجه سوم هستند.(16)

 

فرق حقوق مدنی با حقوق بشر

 

فرق حقوق مدنی با حقوق بشر یا حقوق طبیعی در این نکته است که حقوق بشر همراه با تولد یک انسان با او به وجود می آید و طبیعی است(17)، ولی حقوق مدنی بر اساس توافق یک ملت است و حقوق بشر همچنین جهانی است ولی حقوق مدنی با ساکنین یک محدوده سرزمینی معنا دارد. حقوق بشر یک قرار داد اجتماعی نیستند. به منطقه خاصی هم مربوط نمی شوند.

 

البته این به این معنی نیست که مفهوم حقوق مدنی جهانی نیست. حقوق مدنی جهانی است ولی به شکل جغرافیایی تعریف می شود. یعنی اینکه به شکل جهانی چنین مفهومی پذیرفته شده است ولی تعاریف منطقه ای دارد. مهمترین اتفاقیه بین المللی در مورد حقوق مدنی جهانی در سال 1966 بر اساس بیانیه حقوق بشر سازمان ملل نوشته شد.(18)

 

قوانین حقوق مدنی می توانند نوشته شده باشند، یا از قوانین کشور دیگری اقتباس بشوند و یا از رسوماتی نتیجه شده باشند.

 

اهمیت حرکت های حقوق مدنی برای ایران

 

حقوق مدنی اگر شناخته شود و به طریق مناسب به کار گرفته شود می تواند بسیاری از تبعیض ها را از یک جامعه بردارد. مثال خوب آن هم حرکت حقوق مدنی در آمریکا بود؛ که به تبعیض های موجود در مورد سیاه پوستان آمریکا، پایان داد. خانم رزا پارک، یک روز در اتوبوس قبول نکرد که صندلی اش را به یک سفید پوست بدهد و این ابتدای حرکت مدنی سیاه پوستان آمریکا شد.

 

حرکت های حقوق مدنی، البته حرکت های صلح آمیز هستند. خشونت کشنده این حرکت ها می باشد. از دیگر خصوصیات این حرکت ها این است که زمان می برند و در طول این زمان رشد عمیقی در جامعه پیدا می کنند.

 

در ایران این حرکت های حقوق مدنی می تواند بسیاری حقوق را به ملیت ها بازگرداند. حکومت ها در مقابل خشونت، دست شان باز است و به بهانه امنیت ملی جنبش ها را سرکوب می کنند. ولی سرکوب کردن یک حرکت مدنی، در توانایی هیچ دولت و حکومتی در جهان نیست. مثال اش هم خانم آن سان سوچی رهبر حقوق مدنی برمه می باشد. ایشان با اینکه حبس خانگی شده اند ولی همچنان حضور دارند و شعله همچنان برپاست. حکومت ژنرال های برمه مجبور شد که به فرستاده ویژه سازمان ملل اجازه دهد که با ایشان ملاقات کنند. حکومت سرکوبگر برمه در سالهای اخیر بسیار تلاش کرد که حرکت ایشان را با بمب گذاری هایی مرتبط سازد و در نتیجه این حرکت حقوق مدنی را، حرکتی خشونت آمیز جلوه دهد و در نتیجه به راحتی این حرکت را سرکوب کند.

 

نافرمانی مدنی، اجتماعات اعتراض آمیز صلح آمیز و اعتصابات، همه گی می توانند کار ساز باشند. درست است که در ایران اعتصابات کارگری و در صنایع مختلف مخصوصا صنایع نفت به شدت سرکوب می شود ولی بازار را که می شود تعطیل کرد. همین بخش خصوصی ناچیز و سنتی می تواند پیام اعتراض آمیز بسیار محکمی، خطاب به حکومت ایران صادر کند.

 

به جای بمب گذاری و به قتل رساندن احتمالی افراد و همچنین دادن بهانه به حکومت ایران برای سرکوب بیشتر، می توان اجتماعات اعتراض آمیز را صورت داد. وضعیت ایران از رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از این نظر بدتر نیست. در آن دوران رژیم آفریقای جنوبی بر مواد شیمیایی کار کرده بود که فقط به سیاه پوستان صدمه بزند و در صورت تجمع آنان، بتواند آنان را پراکنده سازد(19). همچنان که جنبش حقوق مدنی آفریقای جنوبی، توانست آفریقای جنوبی را وارد دوره ای جدید کند، این امر در ایران هم میسر است.

 

حرکت های اخیر جنبش زنان در ایران، به خوبی نشان داد که حکومت ایران از لحاظ حرکت های حقوق مدنی بسیار آسیب پذیر است. بعد از بازداشت عده زیادی از زنان شرکت کننده در اعتراض بر علیه نابرابری های جنسیتی، در مدتی بسیار کمتر از آن چیزی که در خارج از ایران تصور می شد، حکومت ایران مجبور شد آنان را به قید وثیقه آزاد نمودند.(20)

 

----------------------------------------------

منابع

 

 1-  Civil Right

کلمه سیویل از کلمه لاتینی سیویز به معنای شهروندان گرفته شده است. در فارسی به حقوق مدنی ترجمه شده است. ترجمه لفظی آن حقوق شهروندان است.

2- اپیکور فیلسوف یونانی متولد 270 قبل از میلاد و وفات 341 قبل از میلاد. او غایت زندگی را خوشی و سرمستی، می دانست. مکتب فلسفی او به مدت 600 سال بر یونان تاثیر گذاشت.

3- Social Contract Theory - Internet Encyclopedia of Philosophy

http://www.iep.utm.edu/s/soc-cont.htm#H1

4- توماس هابز فیلسوف انگلیسی 1679 – 1588. کتاب بسیار مهم ایشان لوی یاتان،  تاثیر بسیار مهمی در فلسفه غرب گذاشت.

5- مصادف با شاه عباس دوم، شاه دوران صفوی. زمانی که هابس قرار داد اجتماعی را می نوشت ایشان به قندهار حمله می کرد.

6- ژان ژاک روسو فیلسوف و روشنفکر فرانسوی 1778- 1712. افکار او بر انقلاب فرانسه تاثیر مهمی گذاشت.

7- The Social Contract, Or Principles of Political Right (1762(

8- Popular sovereignty

9- Jean-Jacques Rousseau, Oeuvres complètes, ed. B. Gagnebin and M. Raymond (Paris, 1959-95), III, 361; The Collected Writings of Rousseau, ed. C. Kelley and R. Masters (Hanover, 1990-), IV, 139.

10- پیر ژوزف برودون فیلسوف فرانسوی 1865- 1809. او اولین کسی بود که نام آنارشیست را بر روی خود گذاشت.

11- Pierre-Joseph Proudhon, General Idea of the Revolution in the Nineteenth Century (1851)

12- جان راولز فیلسوف آمریکایی 2002- 1921. از مهمترین فیلسوفان انگلیسی زبان معاصر.

13- A Theory of Justice, John Rawls, ISBN-10: 0674017722

14- فیلیپ پتیت فیلسوف و جرم شناس ایرلندی متولد 1945

15- A Theory of Freedom and Government (1997)   ISBN: 0198296428

16- The International Dimensions of Human Rights   ISBN:0313233942

17- جان لاک فیلسوف انگلیسی 1632-1704 بر این عقیده است.

18-   http://www.ohchr.org/english/law/ccpr.htm

19-  http://www.crimelibrary.com/notorious_murders/mass/south_africa/2.html

20- در نوشتن این مقاله از ویکی پدیا  استفاده بسیار شد. ویکی کلمه ای است که بومیان هاوایی به کار می برند و به معنای سریع می باشد و پدیا کلمه یونانی است به معنای دانش و اطلاعات عمومی.

.http://en.wikipedia.org/wiki/Main_Page

http://www.azer-online.com/siasat/siasat.htm


 

پیرامون نشست 19 بهمن، جشن سازمان فداییان خلق( اکثریت)

 

بمناسبت بزرگداشت برپایی سازمان فداییان خاق( اکثریت)جشنی در شهر گوتنبرگ سوئد در تاریخ 23 فوریه 2008 برگزار شد که در آن دو نفر از اعضای کهنه کار و باتجربه سازمان، آقایان فرخ نگهدار و بهروز خلیق شرکت کردند و پیرامون جنبش چپ، اوپوزیسیون و انتخابات به سخنرانی و گفتگو پرداختند. سالن سخنرانی با دسته های گل و پوستر های بنیان گذاران سازمان بگونه بسیار زیبا و خاطره انگیز تزئین شده بود، دقایقی پیش ازآغاز سخنرانی و جشن، رفقا و دوستان قدیمی که مشتاق دیدار یکدیگر بودند، به محل آمده در انتظار همدیگر بودند تا دیدار تازه کنند و از سرنوشت هم باخبر شوند، چهره ها بشاش، لباس ها تمیز و صورت ها ترشیده بود، آثار پیری و گاهی افسردگی مهاجرت در گفتار و رفتار خود را نشان می داد، پیشانی ها بلند تر از گذشته شده بود، اغلب مو ها جو گندمی و عینک هایی که در جوانی نشانه روشنفکری و گاهی انقلابی بود به عینک های پیری و میان سالی تبدیل شده بود، در پیشانی ها چین و چروک و زیر چشم ها پف نمایان بود، آن شور و شوق سال های دور جای خود را به مدارا، تبسم و خوشرویی داده بود، آنچه بیش از هر چیز توجه را بخود جلب می کرد، تعداد اندک شرکت کنندگان و جای خالی جوانان بود، در سالن همه بالای چهل و یا پنجاه بودند، گاهی به فکر فرو رفته از خود می پرسیدم، چرا فرزندان ما از گذشیه ما استقبال نمی کنند؟ ما که در آرزوی خوشبختی و سعادت بشر بودیم، برای آن مبارزه کردیم، چرا نتوانستیم به آنها تفهیم بکنیم، شاید هم نخواستیم آنها راه ما را کورکورانه ادامه بدهند، شاید هم آنها به راه و روش ما باور ندارند و ما را مقصر می دانند که بجای هموار کردن راه پیشرفت و توسعه اجتماعی و سیاسی جامعه، آن را از مسیر منحرف کرده، جهل و خرافات قرون وسطایی بر جامعه حاکم کرده ایم، هر چند خود نیز قربانی آن شده ایم. به هر رو سخنرانی بی رمق بدون یاد آوری از گذشته و یا سکوت به یاد جان باختگان آغاز شد، رفیق بهروز خلیق بی آنکه اشاره ای به گذشته داشته باشد، به گزارش خود از جنبش دانشجویی پرداخت و آن را آغاز جنبش چپ در ایران نامید، خیزش دانشجویان در دانشگاه های گوناگون را زیرعناوین دمکراتیک و اسلامی به چپ گره زد، سپس به مقالاتی که از سوی روزنامه نگاران اصلاح طلب و یا استادان منتشر می شود پرداخت تا موج جدید چپ گرایی را گسترده نشان دهد و بگوید که ایران بسوی چپ گرایش دارد و پیش می رود، در این میان گریزی هم به دستگیری ها و پی گرد ها و زندان ها زد که رژیم جمهوری اسلامی توجهی به حقوق بشر نمی کند و حقوق دمکراتیک مردم را پایمال می کند، بنابرین سخنرانی به گزارش ژورنالیستی شباهت بیشتری داشت، تا تحلیل اجتماعی و اقتصادی و آرایش نیرو ها...

سخن ران دیگر رفیق فرخ نگهدار، با تعریف انسان در دو نظام سوسیالیستی وسرمایه داری آغاز کرد  که در سوسیالیسم مسئولیت اداره فرد به اجتماع سپرده شده و این خود آزادی فرد را سلب می کند و در مقابل لیبرالیسم فرد را به حال خود رها کرده، به فرد می گوید که می توانی با استفاده از همه امکانات موجود سرنوشت خود را تعیین کنی و سعادت خود را بدست آوری، هرچند این شعار در شرایط امروز امکان پذیر نیست و بشر بدون حمایت اجتماعی و دولتی قادر نیست که خود را اداره کند، بنابرین جوامع امروزی بسوی چپ گرایش دارند و انتخابات مردم در کشور های مختلف آن را نشان می دهد، در این میان نزدیکی احزاب و برنامه آنها به یکدیگر نوید بخش دگرگونی جهانی با پیدایش جهانی شدن است. رفیق نگهدار به روال همیشگی به ناکامی های اتحاد شوروی پرداخت و شکست آن را تئوریک خواند که نظریه های سوسیالیستی جواب نداد و جامعه شوروی نه با خواست و خیانت رهبری و امپریالیستی، بلکه از درون به انحراف و فساد آغشته شد و ناکام ماند. نگهدار در ادامه خود را طرفدار چپ خواند و به چپی اشاره کرد که در آن دمکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و لیبرالیسم اقتصادی حاکم باشد، زیرا اقتصاد و سیاست برنامه ریزی شده از سوی دولت و مرکزیت حزبی به نافرجامی می انجامد، بازار آزاد و نظام سرمایه داری به روش دمکراتیک نشان می دهد که هم مدرن است و هم رسالت گسترش تمدن را به جهان دارد. با پایان دور اول سخن رانی و گفتگو، دور دوم آغاز شد که در آن به موضوع انتخابات مجلس هشتم پرداخته شد، در این جا رفیق خلیق به تلاش اصلاح طلبان و رد صلاحیت آنها پرداخت و غیر دمکراتیک بودن انتخابات را مطرح کرد و در نهایت گفت که باید از تلاش اصلاح طلبان و آزاد بودن انتخابات دفاع و حمایت کرد. در ادامه نگهدار رشته کلام را در دست گرفت با تکرار حرف های گذشته به ضرورت آزادی انتخابات پرداخت، و در جواب سئوالی که پرسیده شد که شما در انتخابات پیشین هم همین شعار را داده بودید، در این مدت جامعه با رویکرد نوینی روبرو نشده و یا تغییراتی در آن صورت نگرفته است؟ گفت، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران فعالیت احزاب را آزاد گذاشته است و باید تلاش کرد تا زمینه انتخابات آزاد فراهم شود و سخن رانی و گفتگو با همین گفتار تکراری به پایان رسید تا ساعتی دیگر جشن و سرور آغاز شود.

تحلیل گفتار و رفتار دو رفیق کهنه کار و با تجربه کار سخت و دشواری نیست، دلبستگی عاطفی و احساسی آن دو به طیف چپ قابل فهم و درک است و هر انسان آزاده ای به آن احترام می گذارد، ولی چپ آن نیست که آن دو به آن می اندیشند و یا آرزوی آن را دارند. دو نظام سرمایه داری و سوسیالیسم که چپ آن را نمایندگی می کند در رقابت با هم دارای مولفه های متفاوت و گاهی متضاد باهم اند. احزاب سیاسی که به بازارآزاد و نظام سرمایه داری باور دارند، در برنامه خود به عدالت اجتماعی نمی پردازند، به جامعه مدنی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و مالکیت اشاره کرده آن را تضمین  و با عنوان دولت رفاه حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شهروندان خود را برآورده می کنند ولی با چپ و سوسیالیسم فاصله دارند. به نظر می رسد رفقای کهنه کار با مهاجرت طولانی خود از ایران با جامعه و تضاد های اجتماعی در درون آن بیگانه شده اند، ایران در تب وتاب دیگری است از یک سو سرمایه دار تازه به دوران رسیده با بهره گیری از همه امکانات و بی قانونی خون کارگران و زحمتکشان را می مکد، از سوی دیگر دولت خود را نماینده خدا در روی زمین می داند و هر حرکتی را بنام مخالفت با خدا به شدت سرکوب می کند. ساختار جمهوری اسلامی به گونه ای شکل گرفته که در آن انتخابات آزاد انجام نمی گیرد، شورای نگهبان، نظارت استصوابی و شورا های نظارتی و اجرایی وابسطه به دولت و استانداری ها و فرمانداری ها این اجازه را نمی دهند، از آن گذشته اصل ولایت مطلقه فقیه که بالاتر از قوانین عمل می کند و اصل برابری انسان ها را ریر سئوال می برد، همه راه های منتهی به دمکراسی و تعیین سرنوشت انسان به دست خویش را سد می کند، مقدمه و اصول اولیه قانوان اساسی جمهوری اسلامی هم در این راستا تنظیم شده است. احزاب، گروه ها و افرادی که تا دیروز با مطرح کردن اصلاحات خواهان تغییرات از درون بودند، امروز به آن باور ندارند و به آن نتیجه رسیده اند که این نظام و ساختار تغییر پذیر نیست و با استنفاده از انتخابات آزاد هم نمی توان به دمکراسی و آزادی بشر و وجدان رسید. جوانان، روشنفکران، زحمتکشان، اقشار و طبقات گوناگون اجتماعی خواهان تغییرات ساختاری اند و برای آن مبارزه می کنند، درست در لحظاتی که رفقا خلیق و نگهدار در سالن سخن رانی می کردند و خواهان انتخابات آزاد بودند، جوانان در یکی از میدان های تهران فریاد می کردند که ، ما حکومت اسلامی نمی خواهیم، نمی خواهیم، ما جمهوری اسلامی نمی خواهیم، نمی خواهیم بنابرین می توان گفت ما در دوران مهاجرت نه چیزی آموختیم و نه چیزی را فراموش کردیم، هنوز در روز ها و سال های اول انقلاب هستیم...

 

سوئد، دکتر محمد حسین یحیایی


حسن صفری

كاسی ها (كاسپی ها) و یا همزبانان تركان خزر

 

اخیراً نام كاسی و یا كاسپی در ایران در مرکز توجه قرار گرفته و برای نامیدن دریای خزر كه نامی تركی و برگرفته از نام تركان خزر می باشد، پیشنهاد گردید. اما در این مورد با در نظر گرفتن غرض ورزی با ترکان منطقه و همچنین تحریف تاریخ منطقه در جهت اهداف استعماری بر علیه ترک ها، برآن شدیم تا در جهت افشاء تحریفات مذکور و همچنین ارائه ی اطلاعات صحیح در مورد كاسی ها تحقیقات مختصری را انجام داده، نظریات و ملاحظات عالمان و محققان امر را در همین مورد برای اطلاع عموم تقدیم نماییم.  

كاسی ها طوایف باستانی كوه نشین [بودند] كه در سلسله جبال زاگرس در ناحیه ای كه لرستان در آن واقع است طی هزاره دوم و اول پیش از میلاد می زیستند.1  یعنی آنها در جنوب طوایف قوتی و توروك و شمال طوایف عیلام، تقریباً در منطقه ی لرستان امروزی و جنوب همدان زندگی می كردند. "ضمناً آنها از اواسط قرن هیجدهم تا اواسط قرن دوازدهم قبل از میلاد از محل سکونت خود به طرف محل تمدن سومر و اكد حركت كرده و شهرهای آنها را اشغال نمودند. اما كاسی ها از لحاظ فرهنگی از سومرها و اكدها در سطح پایینی بودند و در مدت حاكمیت 600 ساله بر آنها از زبان آنها در نوشتن لوحه های خود استفاده می كردند".2

به عقیده ی پژوهشگران، کاسی ها بعدها تحت نام کاسپی در مشرق و جنوب شرقی دریای خزر و دشت مغان در صحنه ی تاریخ ظهور نمودند و در اواخر هزاره اول قبل از میلاد در فرآیند الحاق و هضم طوایف مختلف آلبانی قفقاز در یکدیگر [قسمتی از سرزمین آذربایجان در شمال ارس – از مؤلف] بتدریج از صحنه ی تاریخ محو شدند.3  در اصل کاسپی از دو جزء "کاس" + پسوند جمع "پی"4  عبارت می باشد. این قوم که در سواحل دریای خزر زندگی می کردند بعنوان انسانهای ساکن کوهستان سواحل خزر یعنی کاس ها (انسان کاس) نامیده می شدند و با در نظر گرفتن رایج بودن تبدیل حرف "ب" به "پ" در شاخه های ترکی، در اصل کاسپی بصورت کاسبی5 (کاس + بی) بوده است، که به معنای انسان های کاس و یا کاس ها می باشد. ضمناً پلینی مورخ بزرگ یکی از حاکمان آلبانی قفقاز را کاس می نامید.6 همچنین استرابون جغرافیدان یونانی محل زندگی کاسپی ها را از آن منطقه ی آلبان [قسمتی از سرزمین آذربایجان در شمال ارس – از مؤلف] ذکر کرده است.7  

معمولاً عالمان و پژوهشگران خارجی بویژه شرقشناسان غربی در زمینه ی تحقیق و بررسی منسوبیت نژادی و زبانی اقوام باستانی منطقه بصورت هدفدار زبان و فرهنگ آنان را با زبان و فرهنگ ملل و اقوام هند و اروپایی مقایسه کرده و خواسته اند به هر قیمتی که شده آنها را به هند و اروپائیان ربط دهند. البته آنها از این اقدام مغرضانه مقاصدی داشته اند و به همین جهت حقایق را قربانی اهداف استعماری خود نموده اند. لذا بعلت عدم ربط همان اقوام باستانی به اقوام هند و اروپائی به نتیجه ای هم نرسیده، نظریات بی ربط و احتمالات جعلی ارائه داده اند. لازم بذکر است که برخی از اینگونه محققان هم در این زمینه بیشتر تحت تأثیر فرضیه ی موهوم آریائیسم كه در جهت اهداف استعماری انگلیس و غرب از طرف آنها جعل گردیده، زبان صاحبان تمدن های بشری منطقه را با زبانهایی كه در گروه زبانی هند و اروپایی قرار می گیرد، مقایسه می كنند. در حالیكه اگر كمی بدور از القائات غربیان و بدور از هر گونه غرض ورزی در تحقیقات مذكور از زبان های التصاقی منطقه و بویژه زبان تركی استفاده گردد، كلید بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه پیدا می شود.

ضمناً مورد مذکور در زمینه ی تحقیقات مربوط به منشاء و منسوبیت قومی و زبانی كاسی ها هم صادق بوده و پژوهشگران مغرض غربی و خارجی و بعداً ایرانیان ادامه دهنده ی راه اشتباه و مغرضانه ی آنها سعی كرده اند به هر قیمتی كه باشد كاسی ها را مرتبط با هند و اروپائیان قلمداد كنند. اما وجود دلایل معتبر در زمینه ی منشاء زبانی و قومی كاسی ها موجبات بی آبروئی آنها گردید. چنانکه دیاكونف در زمینه ی منسوبیت زبانی و قومی كاسی ها می نویسد: "زمانی این عقیده رایج بود كه كاسیان هند و اروپایی بوده و یا لااقل چنان روابط و تماس نزدیك با عناصر هند و اروپایی داشتند كه زبان و فرهنگ و تمدن ایشان به نحوی مشهود از آن متأثر گشته. ولی  مداركی كه به نفع مناسبات هند و اروپایی كاسیان وجود دارد چنان سست است كه بالضروره باید كاسیان را یا فاقد رابطه با هند و اروپائیان شمرد و یا غیر مستقیم و بسیار دورادور با عناصر اخیرالذكر مربوط دانست".8 در حالیكه عناصر زبانی و نام های پادشاهان، خدایان و غیره ی برجای مانده از كاسیان چنان به زبان تركی امروزی مطابقت دارد كه در اولین مرحله ی تحقیق و بررسی انسان را به شگفت وا می دارد. ضمناً علاوه بر عناصر زبانی و از جمله نام های برجای مانده از كاسی ها كه از آرشیوهای اكد بدست آمده فرهنگ، تمدن و طرز زندگی آنها هم شباهت كلی به فرهنگ و تمدن تركان دارد.

ضمناً جالب است كه خود کلمه ی كاسی هم بعنوان نام قوم و یا طایفه در بین ترك ها موجود می باشد. در سیبری و آلتای [محل زندگی ترك های سیبری - از مؤلف] چندین طایفه ی ترك بنام های كاس، كاش و كاچ موجود می باشد.9  در زبان سامودی "خاکاس" [خاکاس ها ترکان سیبری می باشند که در ولایت خود مختار خاکاسی ساکن هستند – از مؤلف] بصورت "کاس – خاس" به معنای انسان، مرد و آدم بکار می رفت.10  «در قدیم 6 طایفه از تركان اویغور، كاس نامیده می شدند. براساس تحقیقات اخیر نام خاكاس از اسم كاس شكل گرفته است. در منابع قدیم چینی هم دولت قرقیزها در آسیای میانه "خا- قاس" [تبدیل حرف "ق" و "ك" به یکدیگر در شاخه های مختلف تركی از قدیم رایج می باشد – از مؤلف) نامیده می شد. شهر كاشغر واقع در تركستان چین (ترکستان شرقی) هم در منابع قدیم ترك (نوشته های اویغوری) كاس نامیده می شد... در قرن 17 در منطقه ی اودین سیبری در بین طوایف ترك كارا- كاس، ساریق- كاس و كاش موجود بود.

براساس منابع هیتی 1300 سال قبل از میلاد در شمال آناطولی کاسی ها با نام های مختلف چون قاس، قاسقا، قاشقا و ... زندگی می کردند و آنها حتی تا دوره ی بیزانس هم موجودیت خود را حفظ کرده بودند.

در آذربایجان هم به ردپای قوم کاس (کاسی) در عهد هخامنشیان برمی خوریم. براساس منبع تاریخی، شاهان هخامنشی هر چه قدر سعی نمودند تا کاس های ساکن قره داغ را تابع خود نمایند، موفق نشدند».11  همانطور که مشاهده می کنید "کاس" و "کاش" هر دو بعنوان نام قبیله در ترک ها رایج بوده و این مسئله از آن ناشی می گردد که حرف "س" و "ش" در تركی به همدیگر تبدیل می شوند. مثلاً كلماتی كه در آن "ش" بكار رفته در برخی از شاخه های زبان تركی چون قزاقی با حرف "س" تلفظ می گردد. در ضمن در کلمه ی كاسی هم به این مسئله برمی خوریم. چنانكه حتی كاسی ها در برخی منابع از جمله منابع آشوری بصورت "كاشو"12  ذكر گردیده اند.

لازم بذکر است که در نام های مكان مربوط به قشقائی ها [تركان قشقائی كه در تركی بصورت قاشقای و یا كاشكای می باشد واز دو جزء "كاش" + "کای" و یا "قای" تشكیل می گردد كه "قای" هم طایفه ای از ترکان اوغوز بوده است- از مؤلف] چون كاسكا، كاسسو، كاسولا، كاسیپا، كاسسیا، قازیورا، قازاپا و غیره جزء اصلی كاس موجود می باشد كه این مسئله توجه و دقت ب. قروزنی دانشمند چك كه برای اولین بار خط هیتی را خواند به خود جلب كرد و وی حرف قاس (كاس) و قاز را در تمامی نام های مکان و قومی موجود در قشقایی (قاشقای)، كاسوق ها، كاسپی ها و قزاقها (كازاق ها) را مشاهده و به آن اعتراف کرد.13  ضمناً نباید از یاد برد که ترکان قشقایی بی ارتباط با کاسی ها نبوده و قرابت زبانی، عینیت نام طایفه و تطابق تقریبی محل زندگی دلیل این مدعاست.

كاسی ها در مدتی كه بر بین النهرین حاكم بودند نام های پادشاهان، خدایان و غیره مربوط به كاسی بزبان اكدی در آرشیوهای اكد ثبت شده است. امروزه با خواندن این آرشیوها دسترسی به كلمات كاسی ممكن گردیده است. ضمناً باید خاطر نشان ساخت كه علاوه بر نام طایفه ی كاسی و كاسپی كه یك نام تركی می باشد، به این نام طوایف ترك زیادی هم موجود بوده است. نام ها و كلمات مربوط به كاسی ها كه از آرشیوهای اكدی خوانده شده، اكثراً در زبان امروزی تركی معنی دار بوده و بعضی ها حتی امروزه هم در زبان تركی  بكار می رود. اما همانطور كه قبلاً اشاره نمودم محققان غربی بدون توجه بزبان تركی، نام ها و كلمات مذكور را با زبان های هند و اروپایی و غیره مقایسه كرده و نتیجه ای بدست نیاوردند. ما با یک مقایسه ی جزئی بین کلمات کاسی و ترکی این مسئله را به اثبات می رسانیم.

یكی از نام های مربوط به كاسی ها "كارا- خارداش" می باشد. این كلمه ی مركب عبارت از "كارا" به معنی بزرگ كه امروزه هم در تركی كاربرد زیادی دارد و "خارداش" و یا قارداش [قارداش، كارداش، كارتاش در اصل یك كلمه است و در لهجه و شاخه های مختلف تركی به اشكال ذکر شده بكار می رود – از مؤلف] بمعنی برادر است.  كورسیی روف مورخ همعصر اسكندر مقدونی می نوشت كه در آسیای میانه یكی از حاكمان اسكیت (تركان اسكیت و یا ساكا) بنام كارتازیس بر اسكندر مقدونی شورید . این اسم در اصل كارتاش می باشد كه در یونانی حرف "ز" بعلت عدم وجود حرف "ش" بصورت "ز" نوشته شده و "یس" هم پسوند مربوط به اسم می باشد كه در زبان یونانی كابرد دارد. علاوه بر این در قرون وسطی قارداش و كارتاش بعنوان نام موجود بوده14 و در حال حاضر هم نام مركب "قارداش علی" و غیره در آذربایجان رایج می باشد.

یكی دیگر از اسامی و یا نام طایفه در کاسی ها "كارزی یابكو" بود. این اسم یك اسم مركب عبارت از "كارزی" و "یابكو" می باشد. جالب است كه یابكو در تركی زیاد بكار رفته و به معنای حاكم و یا بزرگ طایفه می باشد. این كلمه در اوغوزنامه ی رشید الدین مربوط به قرن سیزدهم در شجره نامه ی خانهای اوغوز هم موجود می باشد.15 

از دیگر نام های مربوط به کاسی ها می توان به "اولام بوریاش" اشاره کرد. "اولام" در ترکی به معناهای مختلف چاپار، همیشگی، تکیه گاه و پشت و پناه می باشد، همچنین "اولام" در قدیم بصورت نام اشخاص هم در ترک ها بکار رفته است. بوریاش [بوری = گرگ + "آش" مرتبط با توتم گرگ در ترکان می باشد] هم نام خدای کاسی ها بود. در ترکان آسیای میانه در سده ی سیزدهم نام "بوری تای" و در ترکان خراسان در قرون وسطی نام "بوریباش" موجود بوده است. همچنین نام یکی از حاکمان کاسی "اولام خالا" بود.16  

یکی از خصوصیات بارز نام های برجای مانده از کاسی وجود پسوند "تاش" و "آش" (تاش بدون "ت" که بعلت راحتی تلفظ و خلاصه شدن کلمه "ت" افتاده است) می باشد. ضمناً در ترکی پسوند "داش" و "تاش" ( این مورد در برخی لهجه های ترکی با "د" و در برخی دیگر با "ت" بکار می رود) به معنای "هم" کاربرد زیادی دارد مانند یولداش (یول + داش) یعنی همراه، آداش (آد + اش) یعنی هم اسم و غیره. قابل ذکر است که در برخی موارد حرف "د" و یا "ت" از اول آن حذف می گردد که در نام های مربوط به کاسی ها هم این مورد مشاهده می گردد.  البته این مورد یعنی وجود پسوند مذکور در نام پادشاهان قوتی (کوتی) ساکن آذربایجان که آنها هم التصاقی زبان و ترک بودند، دیده می شود. ا. م. دیاکونوف با اشاره به این مسئله می نویسد: "البته ممکن است که چنین اصطلاحی را کوتیان از کاسیان و یا کاسیان از کوتیان به وام گرفته باشند ولی در عین حال این احتمال نیز وجود دارد که دو گروه قومی مزبور (کاسی و کوتی) از لحاظ زبانی قرابت داشته باشند".17  از نام های کوتی بعنوان مثال می توان به یارلاقاش، الولومش، اینی باگامش و غیره اشاره کرد. علاوه بر این در نام اشخاص، امروزه هم به همان صورت پسوند داش (و یا تاش) و از این قبیل بکار می رود. بعنوان مثال می توان به توختامیش خان (پادشاه اردوی زرین در دوره ی تیموری)، دنکتاش (رئیس جمهور سابق قبرس شمالی)، تیمورتاش، مهتاش و غیره اشاره کرد.18  همچنین "داش" و یا "تاش" علاوه بر معنای "هم" به معنای "سنگ" هم می باشد که در نام ها بر استحکام و محکمی اشاره دارد. از نام های ترکی که دارای پسوند "تاش" بوده همچنین می توان به نام کینگ داش خاقان در ترکان اویغور، یلوی داش (سال وفات 1143 میلادی) حاکم ترکان قاراکیتای در آسیای میانه، آرسلان تاش از امیران ملک شاه (1032-1017 میلادی) سلطان سلجوقی، آلتونتاش در ترکان خزر در قرن سیزدهم، آلتونتاش در منطقه ی بیلگان آذربایجان در قرن دوازده، ارتاش یابقو از نسل سلجوق در قرن یازده، سوتاش از بیگ های اوغوز، خان بویداش از ترکان قزاق در قرن شانزدهم اشاره کرد. همچنین از نام های کاسی که دارای پسوند "تاش" می باشند از جمله می توان به "هاتتاش"، کاراینتاش، کیدین- هوتروتاش، کیک کیورتاش، نامبانیداش، آبیرات تاش، ماروت تاش، اورشی قوروماش، نازی ماراتاش و غیره اشاره کرد.19 در آذربایجان و دیگر کشورهای ترک حتی نام مکان و شهر با پسوند داش و تاش هم وجود دارد که از جمله می توان به دیک داش و آغداش20 در آذربایجان و بنکتاش، تارکتاش، باکاتاش، آلاتاش در ترکان تاتار شبه جزیره ی کریمه اشاره کرد.21  

یکی دیگر از نام های مهم کاسی هم "کاداشمان – تورقو" می باشد. کاداش (قاداش) در ترکی به معنای فامیل و منسوب به یک نسل و "مان" هم بصورت پسوند به معنای "بهادر"22  در حال حاضر هم در نام های آذربایجانی چون المان (ال= طایفه + مان)، آتامان (آتا + مان) و غیره بکار می رود. "تورقو" هم به احتمال زیاد حالت کاسی "تورکو"ی امروزی که اشاره بر ترک دارد، بوده است.  

از نام های دیگر کاسی "کانداش" (و یا قانداش) می باشد. در ترکی کانداش (کان یعنی خون + داش به معنی هم و کلاً به معنای هم خون) به معنای هم خون و منسوب به یک پدر می باشد.23 همچنین یکی دیگر از نام های کاسی "کارینتاش"24  بود این نام امروزه در بین برخی ترکان از جمله اویغورها به همین شکل کارینتاش (کارین = شکم + تاش یعنی برادر و از یک شکم آمده) بکار می رود و حالت قدیمی کارداش (برادر) می باشد که با مرور زمان "ین" در برخی شاخه ها ترکی افتاده است. اما در حال حاضر در لهجه های مختلف ترکی بصورت های کارینتاش، کارینداش، کارداش و قارداش به معنای برادر بکار می رود. همانطور که قبلاً اشاره کردیم این کلمه در اعصار مختلف بصورت نام شخص در بین ترکان بکار رفته است.

علاوه بر نام هایی که دارای پسوند "تاش" می باشد نام های دیگر کاسی هم چون آتا (پدر)، آنا (مادر)، بوررا آلبان [بورلا خاتون نام ترکی استفاده شده در کتاب دده قورقوت که بصورت بوررا خاتون هم بکار می رود، آلبان هم نام قسمتی از آذربایجان بوده است – از مؤلف]، سیبار (شبیه نام ترکان سوبار)، یابکو و یا یابقو (حاکم، رئیس قبیله) و بوری [گرگ در ترکی که بصورت نام هم بکار رفته و همچنین اشاره بر توتم گرگ در ترکان دارد – از مؤلف] هم ترکی می باشد.25

کسانی که به زبان ترکی و قواعد دستوری این زبان آشنایی دارند از ساختمان نام های مربوط به کاسی ها متوجه می گردند که زبانهای کاسی و ترکی علاوه بر مطابقات و عینیت کلمات و نام ها از لحاظ دستوری هم، همریشه و التصاقی می باشند. قابل ذکر است که "زبان های التصاقی (آگلوتیناتیو) از طریق اضافه شدن پسوند به ریشه شکل می گیرند"26  (کلمات، اسامی و غیره با اضافه شدن به ریشه ایجاد می گردند). با مشاهده و مقایسه ی ساختمان واحد های زبانی دو زبان کاسی و ترکی بر عینیت و شباهت موجود بین آنها پی می بریم.

یکی دیگر از دلایل ترک بودن کاسی ها طرز زندگی آنها و اهلی کردن اسب و همچنین اهمیت این حیوان بعنوان وسیله ی نقلیه در زندگی آنها می باشد. "اما [کاسی ها] بزرگترین تغییری که در زندگی بابلیها ایجاد کردند آوردن اسب بود. تردیدی نیست که این قوم به تربیت اسب عادت داشتند و موفقیت حملات آنها تا حدی زیاد مرهون تحرک فراوان آن بود. اما با آمدن کاسی ها اسب ناگهان در سراسر آسیای غربی بصورت حیوان بارکش سودمندی درآمد... در آن دوره طوایف کاسی، کوچ نشین هایی در نواحی غربی عیلام تشکیل دادند و هنگامی که دسته های کوچک از آنان وارد بابل شدند، تا بعنوان کارگران دروکار استخدام شوند، ابزارهای خود را همراه بردند..."27 

در متون کاسی آرشیوهای اکدی، اسامی و نام اسب های مختلف کاسی نیز ذکر گردیده که آنها هم از لحاظ معنا و ساختار دستور زبانی جالب است. در نام یکی از اسب ها به کلمه "آت" برمی خوریم که به معنای اسب در ترکی می باشد. "در رابطه با اسب در متون کاسی با نام های تیمیر- آش، کاشاک تی، بوقاش، کورو- شه بوقاش، آکری- یاش و اصطلاح هام آت- تی برمی خوریم. در این متن کلمات دمیر [تیمیر به معنای آهن می باشد که دلالت بر مقومت دارد و در بین ترکهای مختلف به حالتهای مختلف تیمیر و دمیر تلفظ می گردد. از مؤلف]، کاشاک [در ترکی اسبی که در پیشانی خال سفید داشته باشد کاشکا (قاشقا) نامیده می شود و از دو جزء "کاش" بمعنای ابرو و پسوند "کا" می باشد که نشان دهنده سفید پیشانی بودن اسب می باشد. اینگونه پسوندها در ترکی زیاد هست و یکی از مهمترین پسوند ها هم پسوند "آک" می باشد که در کلمه کاسی "کاشاک" بکار رفته است. با در نظر گرفتن عینیت معنای دو کلمه و وجود چنین اسبی می توان "کاشاک" را همان اسب "کاشکا" دانست. چونکه با پسوند "آک" هم اسمی به همان معنای پیشانی سفید می تواند بکار رود- از مؤلف]، بوقاش، کوروک، آیکیر [آیکیر نام نوعی اسب در ترک ها می باشد که به نام اسب آکری شباهت دارد - از مؤلف]، هام و یا خام آت [هام و خام همان خام می باشد که در شاخه های مختلف ترکی به دو حالت ذکر شده بکار می رود و "آت" هم در ترکی به معنای اسب می باشد - از مؤلف] جلب توجه می کند.28  

یکی دیگر از دلایل ترک بودن کاسی ها انطباق محل زندگی آنها به محل زندگی ترک ها می باشد. چنانکه پروفسور محمد تقی زهتابی در تاریخ دیرین ترکان ایران با تحقیقات جامع به این نتیجه می رسد که کاسی ها بعد از سقوط دولتشان همچنان در محل زندگی خود ماندند. "آنها در جنوب شرقی لرستان با وجود نفوذ طوایف هند و اروپایی و غلبه ی آنها، در شمال شرقی این استان و در همدان و غرب اسدآباد و همچنین در شهر سونقورو مناطق اطراف و برخی مناطق دیگر [در شهر کرد و دیگر مناطق لرستان- از مؤلف] بعنوان اولاد قدیمی کاسی ها موجودند و زبان ترکی آنها هنوز هم زنده می باشد."29 

با وجود چنین دلایلی معتبر و غیر قابل انکار آیا می توان کاسی ها را اقوامی غیر ترک نامید؟ طبیعتاً اگر بحث غرض ورزی و تحریف تاریخ ملل ترک منطقه در میان نباشد؟  

تحقیقات اخیر و بدور از هرگونه غرض ورزی و آریا پرستی هدفدار معجول انگلیسی، نشانگر آنست که ترک ها در منطقه ی بزرگی از آسیا و اروپا از جمله آذربایجان، بین النهرین و کوه های زاگرس و همچنین قسمتهای جنوبشرقی اروپا از چندین هزار سال قبل زندگی می کنند. البته آثار برجای مانده از آنها و همچنین زندگی کنونی ترکها در مناطق مذکور دلیل این مدعاست. چنانکه س. ی. مالوف ادعا می کند که "از رودخانه ی دونای تا مرز چین با احتوای اسکیت ها و سارومات ها طوایف کوچرو اوراسیا ترک زبان بوده اند."30  طبیعتاً اطراف دریای خزر هم خارج از این منطقه نبوده و هر دو نام ترکی کاسپی و خزر هم از همین رو نام این دریاچه بوده است. چنانکه امروزه هم ساکنان دورتا دور خزر را با وجود مداخلات ضد ترکی روسیه و ایران، ترک ها تشکیل می دهند.  همچنین نام کاسی و یا کاسپی ربطی به نام قزوین ندارد و با وجود آنکه ساکنان این منطقه (قزوین) همیشه ترک ها بودند، چنانکه دانشمند مشهور ترک محمود بن حسین بن محمد کاشغری در کتاب لغات الترک که در قرن یازدهم میلادی برشته ی تحریر درآورده در رابطه با وجه تسمیه ی قزوین می نویسد: قاز نام دختر افراسیاب [حاکم توران که در ترکی آلپ ار تونقا بود – از مؤلف]. و اوست که شهر قزوین را بنا کرده است و اصل آن قازوینی (Qaz oyuni) است یعنی جای بازی قاز. زیرا که او آنجا سکونت داشت و بازی می کرد. و از این معنی است که گروهی قزوین را از حدود سرزمین های ترک شمرده اند.31 

 

منابع:

 

1- رقیه، بهزادی، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، وزارت امور خارجه، دفتر مطالعات سیاسی، مؤسسه چاپ و انتشارات، تهران، 1373، ص. 323

2-     Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 143

3-     “Azərbaycan tarixi” ən qədim zamanlardan XX əsrədək, I cild, redaktor: Z.M.Bünyadov və Y.B.Yusifov, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyat, 1994, s. 85

4-     Yusif Yusifov, “Qədim Şərq tarixi”, II nışr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 117

5-     “Türklər ilkçağ”, Prpf. Dr. Mirfatih Zekiyev, “Ğn ve Orta Asya, Kafkasya, Karadenizin Kuzeyi, İdil-Ural ve Batı Sibiryadakı Eski Türkler,  , Kazan Devlet Universitesi – Tataristan, Çeviren: Dildar Atmaca, Türkiyə, s. 429

6-     “Azərbaycan tarixi” uzaq keçmişdən 1870-ci illərə qədər, redaktor: tarix elmləri doktoru prof. Süleyman Əliyarlı, Bakı: Azərbaycan nəşriyyatı, 1996, s.  50

7-     Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 19

8- ا. م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات پیام، تهران 2537، ص. 121

9- “Azərbaycan tarixi” uzaq keçmişdən 1870-ci illərə qədər, redaktor: tarix elmləri doktoru prof. Süleyman Əliyarlı, Bakı: Azərbaycan nəşriyyatı, 1996, s.  49

10- Budaq Budaqov, “Türk uluslarının yer yaddaşı” Bakı kril əlifbasında və Təbriz əski əlifbada, 2006, s. 149

11- امید، نیایش، آلتایلاردان سهندیمیزه ( تورك مدنیتلری تاریخی )، جلد 1، تهران، ،1382 صفحه 48

12- Balkan Kemal, Kars tarihinin ana hatleri, Türk tarihi kurumu, Cilt XII, Ankara, 1948, s. 48

13- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 61

14- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59

15- همان منبع، ص. 63

16- همان منبع، ص. 58

17- ا. م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، انتشارات پیام، تهران 2537، ص. 125

18- پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 91

19- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59-60

20- Tifiq Əhmədov, “Azərbaycan toponimikasının əsasları”, Bakı: Bakı Universiteti nəşriyyatı, 1991, s. 86, 101

21- Budaq Budaqov, “Türk uluslarının yer yaddaşı” Bakı kril əlifbasında və Təbriz əski əlifbada, 2006, s. 167, 215, 230

22- Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyatı, 1992, s. 59

23- همان منبع، ص. 59

24- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 145

25- همان منبع، 145

26- علی، داشقین، دیل و دیلچیلیک (زبان و زبان شناسی)، چاپ اول، انتشارات اختر، تبریز، 1378، ص. 11

27- رقیه، بهزادی، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، وزارت امور خارجه، دفتر مطالعات سیاسی، مؤسسه چاپ و انتشارات، تهران، 1373، ص. 328

28- Firidun Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çiraq nəşriyyatı, 2005, s. 144

29- پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 93

30- Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 41

31- محمود بن حسین بن محمد کاشغری، لغات الترك، ترجمه و تنظیم: دکتر سید محمد دبیر سیاقی، ، پژوهشکده ی علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ و صحافی: چاپخانه ی بهمن ، تهران، چاپ اول پاییز 1375، ص. 737


اساس بابلی و بومی نوروز و مهرگان و سدهً ایرانیان


جواد مفرد


• نوروز ایرانیان همانطوری که آرتورکریستن سن ایرانشناس دانمارکی آورده در اساس جشنی بابلی بوده است که نزد پادشاهان بابلی به مدت ۱۲ روز در آغاز بهار در معبد اساگیلای مردوک در شهر بابل با شکوه تمام برگزار میشده است و به نام زگموک(= جشن آغازسال) خوانده میشده است ...

اخبار روز
چهارشنبه  ۲۹ اسفند ۱٣٨۶ -  ۱۹ مارس ۲۰۰٨


نوروز ایرانیان همانطوری که آرتورکریستن سن ایرانشناس دانمارکی آورده در اساس جشنی بابلی بوده است که نزد پادشاهان بابلی به مدت 12 روز در آغاز بهار در معبد اساگیلای مردوک در شهر بابل با شکوه تمام برگزار میشده است و به نام زگموک (= جشن آغازسال) خوانده میشده است و پادشاهان بابل(از جمله فریدون/کورش ) در حضور مردوک (ایزد جنگ   و خورشید مهر ایرانیان، ویشنوی هندوان) و همهً خدایان تحت ریاست وی، دست تندیس مردوک را در دست گرفته و با وی تجدید عهد و پیمان میکرده اند.   تصور میشده است که خدایان در روز زگموگ ( نوروز ) سرنوشت مردم و جهان و زندگی شاه را برای یکسال آینده رقم میزنند. بدین مناسبت آتش افروخته و شاهان بار عام با شکوهی را به بزرگان ملک خود در روز اول سال میداده اند. جشن نباتات بهاری در نزد سامیان غربی شبه جزیره عربستان یعنی فینیقیها به ایزد نباتات آنها آدونیس (جمشید ایرانیان، تموز بابلیها) اختصاص داده میشده است که لابد از اینجاست نوروز ایرانی به جمشید شاه/خدای اساطیری نباتات و جهان زیرین نسبت داده میشده است. مردوک (قهرمان سرکوبگر= کرساسپ خداگونهً اوستا/ مهر ایزد جنگ) و آدونیس (=سرور من، تموز،جمشید اوستا) تحت نامهای مختلف از جمله یعقوب (کشتی گیر) و یوسف (=تموز، دارای زندگی مغموم و تأسف انگیز) در اعتقادات اسلامی و یهودی و مسیحی جزء انبیاء و شاه شیخان (داوران) معروف یهود به شمار آمده اند.
  منشأ جشن مهرگان هم که به فریدون/ کورش همین جشن نوروز بابلی ایزد مردوک است که در ایران با میثره (مهر) معادل گرفته شده است. تغییر مکان مهرگان به ماه مهر پائیز از آنجا پدید آمده است که نام ماه مهر به جای ماه پارسی قدیمی باگیادی (پرستش و یاد بغ/ مهر) انتخاب گردید. جشن سده (سی+ ده= جشن چلهً زمان) نیز که آغاز سال را بر اساس کوتاهترین روز و بلندترین شب در کنار هم (در25دسامبر) نشان میداد و تجسم طفولیت روز و ایزد خورشید(مهر) بود، توسط مغان مهرپرست آسیای صغیر به ایزد خورشیدشان اختصاص داده شده، و روز تولد (میلاد= یلدای) وی محسوب گردیده بود که مسیحیان هم آن را مانند چند سنت مهرپرستی دیگر از ایشان اخذ کرده، مختص میلاد عیسی مسیح(یهودای جلیلی پسر زیپورایی+ آدونیس خدا) نموده اند. خود نام یلدا به لغت سریانی به معنی میلاد و به شکل اوستاییش(علی القاعده یردا ) به معنی تقسیم سال است. سنت قارچ کردن هندوانه های شب یلدای ایرانیان هم اشاره به همین مفهوم دارد. به سبب این که بعد از این دراز ترین شب سال، شبها از اوج به سیر نزولی و روزها از حضیض به سیر صعودی می روند و مناسبترین روز برای   جشن میلاد ایزد خورشید بوده است. خود نام ایرانی هوشنگ یا آذر هوشنگ (آتش خدای خردمند) که جشن سده و اسطورهً کشف آتش در روز سده به وی منسوب است به وضوح یادآور آتراهاسیس سومریها( به معنی بسیار خردمند= مانوی هندوان) است. مسلم به نظر میرسد جزء آترا (بسیار) با آترهً زبانهای کهن ایرانی یعنی آذر(آتش)یکی گرفته شده است.   خود نام آتراهاسیس(نوح تورات، اوتناپیشتیم، خضر) با ائا/ انکی خدای زمین و دریاها و خرد در پیوند بوده است. اسامی اخلاف توراتی نوح (آرامش و تسّلی دهنده) هم نشانگر نام انکی/ائا است چه نام پسران وی یعنی سام (نامی)، حام (خشمناک) و یافث (پهلوان زیبا و تنومند) یادآور اخلاف وی یعنی نینورتا (سرور کامل و سالم)، آداد (شکننده) و مردوک (خدای مسلط و قهرمان خدایان) است. بی شک از همین تثلیث است که اسامی اساطیری پسران فریدون/کورش یعنی سلم(سلامت، سالم)، تور(عصبانی) و ایرج(نجیب، از القاب مردوک/ویشنو/کریشنا/ رام چندره= منجی نجیب) بیرون تراویده است. در اساس تاریخی این تثلیث، نامهای ایرانی مگابرن ویشتاسپ (پسرخوانده بزرگ کورش)، کمبوجیه (پسر واقعی کورش) و سپیتاک زرتشت/گئوماته بردیه (پسر خواندهً کوچک و داماد کورش) قرار گرفته بوده است که به ترتیب با نامهای اساطیری خدایگانی بابلی دارای مناسبت جایگزین گردیده اند. نام مشابه ایرانی سام   تورات یعنی سیامک/سامک (به معنی لفظی مشهور و نامی) همان ایزد بابلی معروفی که بیشتر با نامهای نینورتا (کامل، سالم)، نبو (نامی) و اسماعیل (خدای نامی) معروف بوده است. از آنجاییکه این ایزد از جمله اشکال معروفش اژدها(مار نیرومند) بوده است، لذا معلوم میشود نام ایرانی کهن تئوژیه(مرکب از تئو= نیرومند و اژیه= مار) که در وندیداد به سامیان، خصوصاً اعراب اطلاق گردیده است به مناسبت همین خدای قبیله ای ایشان بوده است. این نام همان است که اکنون در فارسی تازی گوییم و معنی واقعی آن را هم ندانیم. نام انلیل (ایزد هوا، وایو و اندروای اوستا و کتب پهلوی، الله)در تورات تحت نام تارح (وزش باد) پدر همان برادران معروف ابراهیم (انکی)، ناحور (مردوک) و هاران (آداد) به شمار رفته است. می دانیم که در آسیای صغیر عهد باستان ایزد باد را تارو (تارح) می نامیده اند. در اساطیر زرتشتی این تثلیث اعقاب وی به صورت برادران هوشنگ (دانا، انکی)، ویگرد (ایزد هوا وکشاورزی، آداد) و تهمورث (=پهلوان، تاز، مردوک) قید شده است. جاهای دیگر نام ویگرد با   معادل ایرانیش فرواک (ایزد تندر، آداد) جایگزین گشته است. بر پایهً نام بابلی آنو(خدای آسمان) نام زروان (خدای زمان وآسمان بی کران، پدر اهورامزدا= انکی و اهریمن= آداد) را می توان به معنی خدای پیر آسمان گرفت. در اوستا القاب کرساسپ (= رستم/ کریشنا/کرسن، در هم شکنندهً ستمگران)، برادرمقتولش اورواخشیه (شادی بخش،زواره= یاریگر) و پدردانایش ثریته (زال= پیر) که به جای نام آترادات پیشوای آماردان و برادر و پدرش که نام واقعی ایشان بر جای نمانده، قرار گرفته اند، بی تردید مأخوذ از نامها و القاب مردوک (=قاسم الجبارین) و برادرش دوموزی(ایزد شادی و جهان زیرین= جمشید خداگونه) و انکی/ ائا ( خدای پیر و خردمند اوقیانوسها و زمین) است. در ادبیات ودایی پدر اهورامزدا و اهریمن (در هیئت اشوینها، ایزدان همزاد خیر و شر و روز و شب) به جای زروان، ویوسوت (همان ویونگهونت اوستا) آمده است. این نشانگر آن است ویوسوت هندوان همان آنوی بابلیها است. این نام را به معنی ایزد درخشان دور دستهای آسمان آورده اند. بر این اساس در شجره نامهً خدایان معروف ایرانی و خدا/پادشاهان شاهنامه ای پیشدادی(خاندان قانونگذار هوشنگ) تنها معادل بابلی سر سلسلهً یعنی کیومرث (گیه مرتن،جان میرا) ناگفته می ماند که آن هم با اندکی تفحص معلوم میشود که مراد از کیومرث نه آداپا (پدر مسبب فناپذیری، آدم) بلکه همان گیلگامش فرمانروای اساطیری بابلیها می باشد که به دنبال گیاه جاودانگی برآمد، بدان دست یافت ولی در هنگام خوابش ماری(ائا/انکی مار شکل) آن را ربود و وی همانند رفیقش انکیدو (مخلوق گاوسان انکی) به مرگ گرفتار آمد. در اساطیر ایرانی کهن کیومرث نیز با گاو مقدسی همزاد و رفیق و با گیاه مقدسی(ریباس/هوم) در پیوند است. از روی مجسمه های گیلگامشی مکشوفه از آذربایجان گفته میشود که وی در در ایرانف خصوصاً در آذربایجان به عنوان خدای مهمی پرستش میشده است و به احتمال زیاد اصل اسطوره اش از همینجا بوده است. خود نام بومی گیلگامش در نزد مهاجرین آریایی علی القاعده می توانست به صورت گی-ریگا- مش (یعنی موجود/گیاه معاند مرگ یا دور اندازنده مرگ) معنی گردد. مسلم می نماید نام اساطیری درخت ون جوت بیش (درخت رنج زدا) نیز که منجی سرزمین ایرانویج (ایالت شهر مغ سرمتی نشین رغهً زرتشتی، شهرستان مراغه و حوالی آن) به صورت فردی از جاودانیهای معروف زرتشتی معرفی گردیده است، متعلق به همان معنی ایرانی نام گیلگامش می باشد. در اساطیر زرتشتی دو نطفهً کیومرث(گرشاه، شاه کوهستان) در روز مهر ماه مهر (روز جشن مهرگان) برای تولید مثل نسل بشر از تن او خارج میشود.
در قرون گذشته دشواری تحقیق   تطبیقی در اساطیر ادیان و ریشهً لغات کهن مربوط به آنها، باعث به وجود مباحثات مناقشه آمیز در حوزه های محدثین کاملاً تبعیض گرای اسلامی شده است که اساطیر اسلامی را سخن ناب الله محمد انگاشته اند و صاحبان ادیان و مکاتب دیگر را در ذلالت و گمراهی و کفر. در حالی که بررسی عمیق و علمی نشانگر آنند که احادیث پیغمبران الهی بزرگ بر پایه اساطیر خدایان بابلی هستند و ادیان اسلام و زرتشتی و هندی و کلیمی و مسیحی   در اغلب موارد به طور مشترک بر پایهً آنها بنا شده اند. این فقیهان محدث و پیروان ایشان در حال حاضر هم غالباً گوشه نشین و بیگانه از جهان و جهانیان و علوم نوین ایشان بوده و تقریباً با روش تحقیق علمی تطبیقی بیگانه اند. ما در اینجا صرفاً برای آشنایی جامع با نظرات و بیانات ضد و نقیض توجیه گرایانه و نفی گرایانهً نوین آنان در مورد جشن نوروز ملل غیر سامی خاورمیانه را که بی خبر از ریشه های اساطیری ادیان و   بر اساس نظریات مراجع تحجر اندیش اسلاف کهن ایشان تنظیم شده است، در اینجا به عینه نقل می نمائیم:
 
نوروز در روایات اسلامی:
منبع :فصلنامه علوم حدیث شماره 15 (از مهدی مهریزی)
دین جهانی، با آداب و سُنن ملّی چه رفتاری دارد؟ آیا آنها را کنار می نهد و خود به ساختن آداب و رسوم تازه می پردازد؟ یا آنها را تأیید می کند و در کنار خویش می نشاند؟ و یا از میان آنها گزینش می کند؟
نخست باید دانست که دین کامل، آن نیست که خود، همه چیز را برعهده گیرد و به جای همه استعدادهای آدمی و همه نهادهای مدنی بنشیند؛ بلکه دین کامل، دینی است که همه اینها را در جای خود، به درستی می بیند و جهتی کلّی به آنها می دهد و آنچه را از توان (قُوای فردی) و (نهادهای جمعی) خارج است، بر عهده می گیرد و این، فلسفه ای عمیق دارد؛ زیرا چنان که دین، فعل تشریعی خداوندی است، قوای آدمی و لوازم تابعه آن (مانند نهادهای جمعی) نیز فعل تکوینی الهی اند و هیچ گاه تکوین و تشریع، ناسازگاری ندارند؛ چرا که از مبدأ واحدی دستور می گیرند.
اگر با این پیش زمینه عقلی به منابع و مصادر دینی بنگریم، می یابیم که خواست دین، برچیدن بساط سُنن ملّی قومی نیست؛ بلکه بر آن است که این سنّت ها را سَمت و سوی عالی بخشد و دین، تنها آنچه را که با فطرت آدمی مغایرت دارد، برمی چیند. چنان که قرآن کریم، حرمت و احترام ماه های حرام را که رسمی جاهلی بود پاس داشت:
فإذا انسلخ الأشهر الحُرم فاقتلوا المشرکین. [1]
پس چون ماه های حرامْ سپری شدند، مشرکان را بکشید.
یا أیها الذین آمنوا! لاتحلّوا شعائر اللّه ولا الشهر الحرام. [2]
ای کسانی که ایمان آورده اید! حرمت شعائر خدا و ماه حرام را نگه دارید.
رسول خدا فرموده است:
مَنْ سَنَّ سُنَهً حَسَنَهً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ، کانَ لَهُ أجُرهُ وَ مِثْلُ اُجورهِم مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ اُجورِهِمْ شَیْئاً وَمَنْ سَنَّ سُنَّهً سَیِئَهً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ، کانَ عَلَیْهِ وِزْرهُ وَ مِثْلُ أوزارِهِمْ مِنْ غَیرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أوزارِهِمْ شَیْئا. [3]
آن که سنّتی نیک را پایه گذاری کند و بدان عمل شود، پاداش عمل خودش به اندازه پاداش دیگر عاملان، به وی داده می شود، بدون آن که از پاداش عاملان کم شود؛ و آن که سنّتی بد را پایه گذارَد و بدان عمل شود، وَبال عمل خودش و دیگران برعهده اوست، بدون آن که از وِزْر و وَبال دیگران کاسته شود.
امیرالمومنین به مالک اشتر فرمود:
ولاتَنْقُضْ سُنّهً صالِحَهً عَمِلَ بها صدورُ هذِهِ الاُمَهِ وَاجْتَمَعَتْ بِها الاُلْفَه وَصَلُحَتْ علیها الرعِیَّهُ وَلاتَحْدُثَنَّ سنّهً تَضُرُّ بشی‏ء مِنْ ماضی تلکَ السُّنَنِ فیکونُ الأجْرُ لِمَنْ سَنَّها وَالوِزْرُ علیکَ بِما نَقَضْتَ مِنها. [4]
آیین پسندیده ای را بر هم مریز که بزرگان این امتْ بِدان رفتار نموده اند و به وسیله آن، مردم به هم پیوسته اند، و رعیّت با یکدیگر سازش کرده اند؛ و آیینی مگذار که چیزی از سنّت های نیک گذشته را زیان رسانَد تا پاداش از آنِ نهنده سنّت باشد و گناه شکستن آن بر تو مانَد.
از سوی دیگر ،به نمونه هایی از سنّت های پیش از اسلام (جاهلی) برمی خوریم که مورد تأیید اسلام قرار گرفته‏اند:
1) دیه در جاهلیت، صد شتر بود. پیامبر(ص) آن را امضا نمود. [5]
2) زنان حائض، در جاهلیت از شرکت در اعیاد مذهبی و مراسم قربانی ممنوع بودند و اسلام نیز آن را حفظ کرد. [6]
3) پیامبر(ص) در «حِلفُ الفضول» در سن 25 سالگی شرکت کرد و بعدها بدان افتخار می کرد و می فرمود: (اگر بار دیگر بدان پیمان دعوت شوم، می پذیرم). [7]
4) تحریم لباس شُهرت در فقه، شاهدی دیگر بر پذیرش سنّت های ملّی صالح است. [8] روشن است که لباس شهرت در هر جامعه ای با آداب و رسوم همان جامعه مشخّص می گردد.
5) ارجاع مسائلی چند به عُرف، گواه دیگری بر این موضوع است: مقدار نَفَقه، [9] استطاعت در حج‏ [10] و زکات‏ [11] این شواهد، گواهی می دهند که آیین اسلام، بر محو همه سنّت ها توصیه نمی کند؛ بلکه آنچه را که خیر و صلاحی در پی دارد، و یا این که مفسده ای به دنبال ندارد، می پذیرد و جز آن را طرد می کند که می توان از این نمونه ها نام بُرد:
1) سنّتی که نشانگر یک آیین باطل باشد. حرمت حمل و ساخت و نگهداری صلیب، از این قبیل است. [12] رسول خدا وقتی عَدیّ بن حاتم را دید که صلیب به گردن دارد، فرمود: «این بت را کنار بگذار». [13]
2) سنّتی که ترویج خُرافه باشد. حلیمه سعدیه، وقتی در کودکیِ پیامبر(ص)، خواست مهره ای به بازوی رسول خدا ببندد، با اعتراض پیامبر(ص) رو به رو شد. رسول خدا فرمود: «خداوند، نگهدار ماست و از این مهره، کاری ساخته نیست».   [14]
3) سنّتی که با احکام شرعْ ناسازگار باشد. پیامبر(ص) با زینب، همسر زید (پسر خوانده خود) ازدواج کرد تا نشان دهد این سنّت جاهلی که: «نمی توان با زنِ پسر خوانده ازدواج کرد»، غلط است. [15]
حال که نظرگاه کلّی دین در باب آداب و سنن بومی و ملّی روشن شد، به یکی از رسم های کهن و ریشه دار ایرانی، یعنی نوروز، می‏نگریم.
اگر در باب نوروز، دستوری خاص از سوی دین در تأیید یا رد، به دست ما نمی رسید، براساس همان قاعده نخست می گفتیم نوروز به عنوان رسمی ایرانی که مردمانی آن را از دیربازْ حرمت می نهاده اند، جای مذمّت و منع ندارد؛ چرا که اصل «نوروز» به عنوان نشانی از آیین های باطل، مورد تکریم و احترام نیست؛ بلکه رنگ و بوی ملّی و بومیِ آن، منظور نظر مردمان است. بلی؛ اگر در آن، ناشایستی نهفته باشد، یا ترویج خُرافه ای صورت گیرد، باید آن را وانهاد.
لیک، احادیثی در مصادر شیعه و اهل سنّتْ روایت شده اند که برخی بر آن، مُهر تأیید می زنند و برخی دیگر، قهر می ورزند و با آن می ستیزند. این دوگانگیِ روایت ها سبب شده است که از دیرباز، عالمان حوزه دین، به چگونگیِ حلّ این تعارض بیندیشند؛ برخی جانب تأیید را گرفته، از آن دفاع کنند و برخی دیگر، جانب رد را اختیار نمایند.
رسالت این نوشتار، نخست، گزارش تلاش عالمان در برخورد با این روایت هاست و در پس آن می کوشد از منظر دیگری بِدان بنگرد. شاید ثمر بخشد!
پیش از طرح دیدگاه ها سزاوار است روایت ها نقل شوند. بر این اساس، مباحث این نوشتار، در سه بخشْ تنظیم می گردد: نوروز در روایات، دیدگاه ها،
 
و ارزیابی نهایی
یک. نوروز در روایات
چنان که گذشت، روایت ها در زمینه نوروز، به دو گروه تقسیم می شوند: گروهی به تصریح یا اشاره، آن را تأیید کرده‏اند و گروهی دیگر، آن را مذمّت می‏کنند.
1) روایات موافق
الف. احادیث شیعه
1. کلینی (م‏329ق) در «الکافی» چنین روایت می کند:
عدّه من أصحابنا، عن سهل بن زیاد و أحمد بن محمد جمیعاً، عن ابن محبوب، عن ابراهیم الکرخی، قال: سألتُ أباعبداللّه(ع) عن الرجل تکون له ضیعه، فإذا کان یوم المَهرَجان أو النَّیروز، أهدوا الیه الشی‏ء لیس هو علیهم، یتقرّبون بذلک الیه. فقال(ع): «ألیس هم مُصلّین؟». قلتُ: بلی. قال: فلیقبل هدیّتهم و لْیُکافِهِم؛ فإنّ رسول اللّه(ص) قال: «لو أهدی الیّ کراع لقبلتُ، و کان ذلک من الدین، ولو أنّ کافراً أو منافقاً أهدی الیّ وسقاً ما قبلت، و کان ذلک من الدین. أبی اللّه عزّ وجلّ لی زبد المشرکین والمنافقین وطعامهم». [16]
ابراهیم کرخی می گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم که: شخصی مزرعه ای دارد. روز مهرگان یا نوروز، هدایایی به او داده می شود و قصد تقرّب جُستن به وی را ندارند [آیا بپذیرد؟ ]. فرمود: آیا نمازگزار هستند؟ گفتم: آری. فرمود: باید هدیه آنان را بپذیرد و تلافی کند. به درستی که رسول خدا فرمود: اگر برایم ران بُزی هدیه آورند، می پذیرم و این، جزو دینداری است و اگر کافر یا منافقی ران گاو یا گوسفندی برایم هدیه آورد، نخواهم پذیرفت و این هم جزو دینداری است. خداوند، خوراک و دستاورد مشرک و منافق را برای ما روا نداشته است.
2. شیخ صدوق (م‏381ق) در «کتاب من لایحضره الفقیه» آورده است:
أتی علی(ع) بهدیه النَّیروز، فقال(ع): «ما هذا؟». قالوا: یا أمیرالمومنین! الیوم النَّیروز. فقال(ع): «إصنعوا لنا کلّ یوم نَیروزاً». [17]
برای علی(ع) هدیه نوروز آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند: ای امیرمومنان! امروز، نوروز است. فرمود: هر روزِ ما را نوروز سازید!
3. همو نقل می کند: روی أنّه قال (ع): نیروز ناکل یوم. [18]
روایت شده است که علی(ع) فرمود: هر روزِ ما نوروز است.
4.نعمان بن محمد تمیمی (م 363ق ) در کتاب «دعائم الاسلام» روایت می کند:
عنه [علی ](ع) أنّه اُهدی الیه فالوذج، فقال: «ماهذا». قالوا: یوم نیروز. قال: فَنَیرزوا إن قدرتم کلَّ یومٍ [یعنی تهادوا و تواصلوا فی اللّه ]. برای علی(ع) فالوده هدیه آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند امروز، نوروز است. فرمود: اگر می توانید، هر روز را نوروز سازید [یعنی به خاطر خداوند، به یکدیگر هدیه بدهید و به دیدار یکدیگر بروید]. [19]
5. شیخ طوسی (م‏460ق) در «مصباح المتهجّد» چنین آورده است: عن المُعلَّی بنِ خُنیس، عن مولانا الصادق(ع) فی یوم النَّیروز، قال(ع): إذا کان یوم النیروز، فاغتسل و البس أنظف ثیابک و تطیب بأطیب طیبک و تکون ذلک الیوم صائماً، فإذا صلّیت النوافل والظهر والعصر فصلّ بعد ذلک أربع رکعات، تقرأ فی أوّل کلّ رکعه فاتحه الکتاب و عشر مرّاتٍ «إنّا أنزلناه فی لیله القدر»، و فی الثانیه فاتحه الکتاب و عشر مرّات «قل یا أیها الکافرون»، وفی الثالثه فاتحه الکتاب و عشر مرّاتٍ «قل هو اللّه أحد»، و فی الرابعه فاتحه الکتاب و عشر مرّاتٍ «المعوّذتین»، و تسجد بعد فراغک من الرکعات سجده الشکر و تدعو فیها، یغفر لک ذنوب خمسین سنه. [20]
امام صادق(ع) در روز نوروز فرمود: هنگامی که نووز شد، غسل کن و لباس پاکیزه بپوش و خودت را خوشبو ساز و آن روز را روزه بدار. پس هنگامی که نماز ظهر و عصر و نافله های آن را به جای آوردی، نمازی چهار رکعتی بگزار که در رکعت اوّل آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را می خوانی. در رکعت دوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره کافرون را می خوانی. در رکعت سوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره توحید را می خوانی و در رکعت چهارم، سوره حمد را با سوره های فلق و ناس. پس از نماز هم سجده شکر می گزاری و دعا می کنی. [بدین ترتیب، ] گناهان پنجاه ساله‏ات بخشوده می شود.
6. ابن فهد حلّی (م‏841ق) در کتاب «المهذّب البارع» چنین آورده است:
و ممّا ورد فی فضله و یعضد ما قلناه، ما حدّثنی به المولی السید المرتضی العلاّمه بهاء الدین علی بن عبدالحمید النسّابه دامت فضائله ، ما رواه بإسناده إلی المعلّی بن خُنیس عن الصادق(ع): إنّ یوم النوروز، هوالیوم الّذی أخذ فیه النّبی(ص) لأمیرالمومنین(ع) العهد بغدیرخم، فأقرّوا له بالولایه، فطوبی لمن ثبت علیها والویل لمن نکثها، وهو الیوم الّذی وَجَّه فیه رسول اللّه(ص) علیّاً(ع) إلی وادی الجن، فأخذ علیهم العهود والمواثیق. وهو الیوم الذی ظفر فیه بأهل النَّهروان، و قتل ذَا الثَدْیه. وهو الیوم الذی یظهر فیه قائمنا أهل البیت وولاه الأمر و یظفّره اللّه تعالی بالدجّال، فیصلبه علی کناسه الکوفه. و ما من یوم نوروز إلاّ و نحن نتوقّع فیه الفرج؛ لأنه من أیّامنا حفظه الفرس وضیَّعتموه. ثم إنَّ نبیّاً من أنبیاء بنی إسرائیل سأل رَبَّه اَنْ یُحییَ القوم الّذین خرجوا من دیارهم وهم اُلوف حذر الموت فأماتهم اللّه تعالی، فأوحی إلیه أنْ «صُبِّ علیهم الماء فی مضاجعهم»، فصَبَّ علیهم الماء فی هذا الیوم، فعاشوا وهم ثلاثون ألفاً، فصار صبُّ الماء فی یوم النیروز سنّه ماضیهً لایعرف سببها إلاّ الراسخون فی العلم. وهم أوّل یوم ٍ من سنه الفرس.
قال المعلّی: وأَملی علیّ ذلک، فکتبته من إملائه. [21]
از آنچه در فضلیت نوروزْ روایت شده و گفته ما را تأیید می کند، حدیثی است که علامه سید بهاءالدین علی بن عبد الحمید، با سند خود از مُعلّی بن خُنیس نقل کرده است که: روز نوروز، همان روز است که پیامبر(ص) در غدیرخم برای امیرالمومنین(ع) بیعت گرفت و مسلمانان به ولایت وی اقرار کردند. خوشا به حال آنان که به این بیعت، استوار ماندند و وای بر آنان که آن را شکستند. و این، همان روزی است که پیامبر(ص) علی(ع) را به منطقه جنّیان روانه ساخت و از آنان عهد و پیمان گرفت. و همان روز است که علی(ع) بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه (صاحب پستان) را به قتل رساند. و همان روز است که قائم ما و صاحبان حکومت، ظهور می کنند و خداوند، او را بر دجّالْ پیروز می گرداند و دجّال را در زباله دان کوفه به دار می آویزد. ما در هر نوروز، امید فرج داریم؛ چرا که نوروز، از ایّام ماست که پارسیانْ آن را پاس داشتند و شما آن را تباه نمودید.
همچنین پیامبری از پیامبران بنی اسرائیل، از خداوند خواست که گروهی چند هزار نفره را که از بیم مرگ، دیار خویش را ترک گفتند و گرفتار مرگ شدند، زنده سازد. خداوند، بر آن پیامبر، وحی فرستاد که بر محل گورستان آنان آب بپاشد. پیامبر در روز نوروز، چنین کرد. سپس زنده شدند و تعدادشان سی هزار نفر بود. از همین روز، پاشیدن آب در نوروز، سنّتی دیرینه شد که سبب آن را جز آنان که دانشی پایدار دارند، ندانند و همان، آغاز سال پارسیان است.
معلّی گوید: امام صادق(ع) این سخنان را بر من املا کرد و من نوشتم.
7. علاّمه مجلسی (م‏1111ق) در «بحارالأنوار» آورده است:
رأیت فی بعض الکتب المعتبره، روی فضل اللّه بن علی بن عبید اللّه بن محمد بن عبداللّه بن محمد بن محمد بن عبید اللّه بن الحسین بن علی بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن علی بن أبی طالب، عن أبی عبداللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس الدوریستی، عن أبی محمد جعفر بن أحمد بن علی المونسی القمی، عن علی بن بلال، عن أحمد بن محمد بن یوسف، عن حبیب الخیر، عن محمد بن الحسین الصائغ، عن أبیه، عن مُعَلّی بن خُنَیس، قال: دخلت علی الصادق جعفر بن محمد(ع) یوم النَّیروز، فقال(ع): «أتعرف هذا الیوم؟». قلت: جعلت فداک، هذا یومٌ تعظّمه العجم وتتهادی فیه. فقال أبو عبداللّه الصادق(ع): «والبیت العتیق الذی بمکه، ما هذا إلاّ لأمر قدیم اُفسّره لک حتی تفهمه». قلت: یا سیدی! إن علم هذا من عندک أحب إلیّ من أن یعیش أمواتی و تموت أعدائی. فقال: «یا مُعلّی! إن یوم النیروز هو الیوم الذی أخذ اللّه فیه مواثیق العباد أن یعبدوه و لا یشرکوا به شیئاً، و أن یومنوا برسله و حججه، و أن یومنوا بالأئمه(ع)». وهو أوّل یوم طلعت فیه الشمس، و هبت به الریاح، و خلقت فیه زهره الأرض. وهو الیوم الذی استوت فیه سفینه نوح(ع) علی الجودی. و هو الیوم الذی أحیی اللّه فیه الذین خرجوا من دیارهم و هم ألوفٌ حذر الموت، فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحیاهم. وهو الیوم الذی نزل فیه جبرئیل علی النبی(ص). و هو الیوم الذی حمل فیه رسول اللّه(ص) أمیرالمومنین(ع) علی منکبه حتی رمی أصنام قریش من فوق البیت الحرام فهشمها، و کذلک إبراهیم(ع). و هو الیوم الذی أمر النبی(ص) أصحابه أن یبایعوا علیاً(ع) بإمره المومنین. و هو الیوم الذی وجه النبی(ص) علیاً(ع) إلی وادی الجن یأخذ علیهم البیعه له. وهو الیوم الذی بویع لأمیرالمومنین(ع) فیه البیعه الثانیه. و هو الیوم الذی ظفر فیه بأهل النهروان و قتل ذا الثدیّه. وهو الیوم الذی یظهر فیه قائمنا و ولاه الأمر. وهو الیوم الذی یظفر فیه قائمنا بالدجال فیصلبه علی کناسه الکوفه. و ما من یوم نَیروز إلاّ و نحن نتوقّع فیه الفرج؛ لأنه من أیامنا وأیام شیعتنا، حفظته العجم وضیّعتموه أنتم.
وقال(ع): (إن نبیاً من الأنبیاء سأل ربه کیف یحیی هولاء القوم الذین خرجوا، فأوحی اللّه إلیه أن یصب الماء علیهم فی مضاجعهم فی هذا الیوم، وهو أول یوم من سنه الفرس، فعاشوا و هم ثلاثون ألفاً، فصار صب الماء فی النیروز سنّه).
فقلت: یا سیدی! ألا تعرّفنی جعلت فداک أسماء الأیام بالفارسیه؟ فقال(ع): «یا مُعَلّی! هی أیام قدیمه من الشهور القدیمه، کلّ شهر ثلاثون یوماً لا زیاده فیه ولا نقصان». [22]
مُعلّی پسر خُنَیس گوید: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم. فرمود: «آیا این روز را می شناسی؟». گفتم: قربانت گردم! این روز را فارسیانْ گرامی می دارند و به یکدیگر هدیه می دهند. فرمود: «سوگند به خانه کعبه که این، رمزی دیرینه دارد و برایت روشن می سازم تا آگاه گردی». گفتم: سرورم !آموختن این امر از شما برایم بهتر از آن است که مردگان زنده شوند و دشمنانم بمیرند.
آن گاه فرمود: «ای معلّی! روز نوروز، همان روز است که خداوند از بندگان پیمان گرفت او را بپرستند و به او شرک نورزند، به پیامبران و حجت هایش بگروند و به امامان ایمان آورند. این همان روز است که خورشید طلوع کرد، بادها وزیدن گرفت و گل های زمین روییدند. این همان روزی است که کشتی نوح(ع) بر ساحل جودی آرامش یافت و همان روزی است که خداوند، گروهی چند هزار نفره را که از ترس مرگ از خانه ها بیرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن که آنان را میرانده بود. این، روز فرود جبرئیل بر پیامبر اسلام است و روزی است که پیامبر(ص) امام علی(ع) بر دوش گرفت تا بت های قریش را در مسجد الحرام شکست و در همین روز، ابراهیم، بت ها را شکست. این همان روزی است که پیامبر به یارانش دستور داد با علی(ع) بیعت کنند و در همین روز، علی را برای بیعت گرفتن از جنیان فرستاد. در همین روز، دومین بیعت با امیرالمومنین انجام شد. در همین روز بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه (صاحب پستان) را به قتل رساند. در این روز، قائم ما و صاحبان حکومتْ قیام کنند و در همین روز، قائم ما بر دجّال پیروز گردد و او را در زباله دان کوفه به دار آویزد. در هر روز نوروزی، ما آرزوی فرج داریم؛ چرا که آن از روزهای ما و شیعیان ماست. فارسیان، آن را گرامی داشتند و شما آن را ضایع کردید.»
و فرمود: یکی از پیامبران بنی اسرائیل از خداوند پرسید چگونه مردمانی را که خارج شدند، زنده می کند. خداوند بدو وحی کرد که در نوروز، آب بر قبر آنان بپاشد و آن، اولین روز سال فارسیان است و آنها زنده شدند، در حالی که سی هزار نفر بودند. از همین جا پاشیدن آب در نوروز، سنّت شده است.
گفتم: آیا نام های روزهای فارسی را به من تعلیم نمی‏دهی؟ فرمود: ای معلّی! اینها روزهایی کهن از ماه هایی کهن است. هر ماه، سی روز است، بدون کم و کاست.
گفتنی است ابن فهد نیز بخشی از این روایت را پیش از علاّمه مجلسی در کتاب «المهذّب البارع» آورده است. [23]
8. مُحدث نوری (م‏1320ق) در «مستدرک الوسائل» به نقل از کتاب حسین بن همدان آورده است:
عن المفضّل بن عمر، عن الصادق(ع)، قال له فی خبر طویل فی جمله کلامه(ع):أ فأوحی اللّه الیه: «یا حزقیل! هذا یوم شریف عظیم قدره عندی، و قد آلیت أن لایسألنی مومن فیه حاجه الا قضیتها فی هذا الیوم و هو یوم نیروز». [24]
مفضّل، فرزند عمر از امام صادق(ع) نقل می کند که: خداوند بر حزقیلْ وحی فرستاد که: «این روز، روزی گرامی و بلند مرتبه نزد من است. با خود عهد کرده ام هر مومنی در این روز از من حاجتی بخواهد آن را برآورده سازم و آن روز، نوروز است».
ب.احادیث اهل سنت
9. بخاری (194-256ق) در «التاریخ الکبیر» چنین روایت می کند:
حمّاد بن سلمه بن علی بن زید، عن السعر التمیمی: أتی علیٌّ بفالوذج. قال: «ما هذا؟». قالوا: الیوم النیروز. قال: فنَیرِزوا کل یوم! [25]
سعر تمیمی گوید: برای علی(ع) فالوده آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند: امروز نوروز است. فرمود: هر روز را نوروز کنید!
10. بیرونی (م‏440ق) در «الآثار الباقیه» آورده است:
أو قسّم الجام بین أصحابه و قال: لیت لنا کلّ یومٍ نوروز! [26]
[از آن جا که نسخه عربی مورد استفاده ما افتادگی دارد، ترجمه حدیث را از جدیدترین کتاب که بر اساس برخی نسخه ها کامل شده است، در این جا می آوریم: ] آورده اند که در نوروز، جامی سیمین، پر از حلوا، برای پیغمبر(ص) هدیه آوردند. آن حضرت پرسید: «این چیست؟». گفتند: امروز، روز نوروز است. پرسید: «نوروز چیست؟» گفتند: عید بزرگ ایرانیان است. فرمود: «آری در این روز بود که خداوند، عسکره را زنده کرد». پرسیدند: عسکره چیست؟ فرمود: «عسکره، هزاران مردمی بودند که از ترس مرگ، ترک دیار کرده، سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان فرمود: "بمیرید" پس مردند. پس آنان را زنده کرد و ابرها را امر فرمود که بر آنان ببارند. از این روست که سنّت آب پاشیدن [ در نوروز ]، رواج یافته است». آن گاه از حلوا تناول کرد و جام را میان اصحابْ قسمت کرد و فرمود: کاش هر روز برای ما نوروز بود! [27]
11. فیروز آبادی (729-817ق) در «القاموس» آورده است:
قدم الی علی شی‏ء من الحلاوی، فسأل عنه، فقالوا: «للنیروز»، فقال: «نیروزنا کل یوم!» و فی المهرجان قال: مَهرِجونا کل یوم! [28]
مقداری حلوا برای علی(ع) آوردند. پرسید که چیست. گفتند: برای نوروز است. فرمود: هر روز ما نوروز است.
و در مهرگان گفت: هر روز را برای ما مهرگان کنید
2) روایات مخالف
الف. احادیث شیعه
12. قطب الدین راوندی (م‏573) در کتاب «لبّ اللباب» آورده است:
عن رسول اللّه(ص): أبدلکم بیومین یومین: بیوم النیروز و المهرجان، الفطر والأضحی. [29]
دو روز را برای شما جانشین دو روز کردم: عید فطر و قربان را به جای عید نوروز و مهرگان.
13. ابن شهرآشوب (م‏588ق) در کتاب «المناقب» روایت می کند:
و حکی أن المنصور تقدّم إلی موسی بن جعفر(ع) بالجلوس للتهنئه فی یوم النیروز و قبض ما یحمل إلیه فقال (ع): «إنی قد فتشت الأخبار عن جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فلم أجد لهذا العید خبراً وإنه سنه للفرس و محاها الإسلام، و معاذ اللّه أن نحیی ما محاه الإسلام». فقال المنصور: «إنما نفعل هذا سیاسهً للجند، فسألتک باللّه العظیم إلاّ جلست»؛ فجلس و دخلت علیه الملوک والأمراء والأجناد یهنوونه، و یحملون إلیه الهدایا و التحف، و علی رأسه خادم المنصور یحصی ما یحمل، فدخل فی آخر الناس رجل شیخ کبیر السنّ، فقال له: یا ابن بنت رسول اللّه! إننی رجل صعلوک لا مال لی أتحفک ولکن أتحفک بثلاثه أبیات قالها جدّی فی جدّک الحسین بن علی(ع):
عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج وقد علاک غبار
ولأسهم نفذتک دون حرائر یدعون جدّک والدموع غزار
ألاّ تغضغضت السهام وعاقها عن جسمک الإجلال والإکبار
قال: «قبلت هدیتک، اجلس بارک اللّه فیک»، و رفع رأسه إلی الخادم و قال: «امض إلی أمیرالمومنین و عرّفه بهذا المال، و ما یصنع به». فمضی الخادم وعاد وهو یقول: «کلها هبه منی له، یفعل به ما أراد». فقال موسی للشیخ: اقبض جمیع هذا المال فهو هبه منی لک. [30]
آورده اند که منصور به امام کاظم(ع) پیشنهاد کرد که نوروز را برای تبریک و شاد باش و گرفتن هدایا جلوس کنند.
حضرت کاظم در جواب فرمود: من در میان روایت های جدّم رسول خدا(ص) جستجو کردم و تأییدی برای این عید نیافتم. همانا این سنّت فارسیان است که اسلام، آن را نابود ساخته است و پناه می برم به خدا که آنچه را اسلامْ نابود ساخته، زنده بدارم.
منصور گفت: «این کار را جهت اداره نظامیان انجام می دهیم و شما را به خداوند سوگند می دهم که جلوس داشته باشید». آن گاه حضرت پذیرفت و فرمانروایان و لشکریان، برای تبریک آمدند و هدایایی با خود آوردند. خدمتگزار منصور، بالای سر حضرت ایستاده بود و هدایا را می شمرد. آخرین نفر، مردی کهن سال بود. به امام کاظم(ع) گفت: «ای فرزند دختر پیامبر خدا! من مردی تهی دستم و مالی ندارم تا هدیه دهم؛ ولی چند بیت شعر که جدّ من درباره جدّتان حسین(ع) سروده، به شما هدیه می کنم».
حضرت فرمود: «هدیه‏ات را پذیرفتم. بنشین. خداوند به تو برکت دهد!».
آن گاه حضرت، سر بلند کرد و به خدمتگزار منصور گفت که نزد منصور روانه شود و این هدایا را برایش بازگو کند. خدمتگزار رفت و باز گشت و گفت منصور گفته است: «این هدایا از آنِ شماست. هر چه می خواهید با آنها انجام دهید». امام کاظم(ع) هم به پیرمرد فرمود: «این اموال را به عنوان هدیه برای خودت بردار».
ب. احادیث اهل سنّت
14. بخاری (م‏256ق) در «التاریخ الکبیر» آورده است:
أیوب بن دینار، عن أبیه: «إنّ علیّاً لا یقبل هدیه النیروز». حدّثنی ابراهیم بن موسی عن حفص بن غیاث، وقال أبو نعیم: حدّثنا أیوب بن دینار أبو سلیمان المکتب، سمع علیاً بهذا. [31]
ایوب بن دینار گوید: علی(ع) هدیه نوروز را نمی پذیرفت.
15. آلوسی (م‏1342ق) در «بلوغ الارب» می گوید:
قدم النبی(ص) المدینه ولهم یومان یلعبون فیهما، فقال: «ما هذا الیومان؟». فقالوا: «کنّا نلعب فیهما فی الجاهلیه. فقال: قد أبدلکم اللّه تعالی بهما خیراً منهما یوم الأضحی و یوم الفطر». قیل: هما النیروز والمهرجان. [32]
پیامبر(ص) وارد مدینه شد. مردمان مدینه دو عید داشتند که در آنها به سرگرمی و خوشی می پرداختند. رسول خدا فرمود: «این دو روز چیست؟». گفتند دو یادگار جاهلیت است. فرمود: «خداوند، بهتر از آنها را جایگزین کرده است: عید قربان و عید فطر». گفته شده که آن دو روز، نوروز و مهرگان بود.
تا این جا شانزده حدیث از مصادر مختلف شیعه و سنّی در تأبید یا ردّ نوروز گرد آمد. تلاش ما در این بخش، فحص کامل و استقصای همه روایت ها بود و تلاش شد روایت ها براساس تاریخ ثبت و کتابتْ تنظیم گردد؛ چنان که کوشیدیم هر روایت را مصدریابی کرده، به منابع گوناگونش ارجاع دهیم. حال، پس از نقل روایت ها به بیان دیدگاه‏ها و ارزیابی نهایی رو می کنیم.
دو. دیدگاه ها
تردیدی نیست که روایت های متفاوت، زمینه شکل گیری آرای متفاوت اند و جستجو در کتب فقه و حدیث، این امر را روشن می سازد.
پاره‏ای از دانشوران، به نقد روایت های نوروز پرداخته و با ذکر خلل ها و سستی هایی که در آنهاست، آنها را قابل اعتنا و اتکا نشمرده اند؛ چنان که در مقابل، بیشتر فقیهان به مضمون روایت های دسته نخستْ فتوا داده و آدابی را برای نوروز در کتب فقهی خویش برشمرده اند. اینان ضمن فتوا دادن به محتوای روایات، در مقام پاسخگویی به ناقدان و منتقدان نیز برآمده‏اند.
اینک مروری بر این دو دیدگاه می افکنیم.
الف. مخالفان
ناقدان و مخالفان احادیث نوروز، بسیار نیستند. اینان کوشیده اند خلل های موجود در روایت های دسته نخست را برملا سازند و در نتیجه به محتوای دسته دوم از روایت ها ملتزم شده اند؛ گرچه کوشش آنان در تصحیح و تأیید دسته دوم متمرکز نیست.
اینان برای روایت های موافق، ضعف ها و کاستی هایی از این دست برشمرده‏اند:
1. ضعف سند،
2. تناقض و تهافت در روایت های معلّی،
3. ذکر نشدن روایت های معلّی در مصادر کهن،
4. عدم تطبیق وقایع ذکر شده در روایت ها با واقعیت های تاریخی،
5. معلوم نبودن نوروز ایرانی،
6. ترویج شعائر مجوس.
مخالفان، بر پایه این ایرادها، روایات موافق را بی اعتبار می دانند و به هیچ رو گرامیداشت نوروز را روا نمی انگارند. اینان بر این باورند که آداب و سنن ذکر شده در این روایت ها قابل اخذ و عمل نیست و نمی توان با قاعده «تسامح در ادلّه سنن» از ضعف و سستی اینها چشم پوشید؛ چرا که با محذور بزرگی چون ترویج شعائر مجوسی روبه رور هستیم. در این جا پاره‏ای از این دیدگاه ها را می آوریم:
آقا رضی قزوینی (در رساله ای که در سال 1062قمری نگاشته)، شاید نخستین کسی باشد که به تفصیل، نوروز را نقد کرد. وی به طور عمده منکر تطبیق نوروز رایج با نوروز یاد شده در روایات است و از این طریق بر روایت های موید، خرده می گیرد و پس از نقل روایت معلّی می نویسد:
با توجه به استحباب اعمال مذکوره در نوروز و این که این اعمال، موقته است و در امثال این عبادات، اگر التزام وقت خاص نشود و در اوقات دیگر به عمل آید، بدعت می باشد، بنابراین، تعبد به این عمل [را ] مکلّفی تواند که لااقل ظن به تعیین وقت مذکور تحصیل کرده باشد. تحصیل این ظن، لامحاله از امارات شرعیه و عرفیه تواند بود و چون در عرف به اعتبار اختلاف اصطلاحات حالیه نوروز متعدد است چنان که بعضی از آن، بعد از این مذکور می گردد و اشهریت بعضی به بعضی ازمنه اماره نمی شود و در ظاهر قرآنْ چیزی در این باب نیست، اماره آن از روایات و اخبارْ تتبّع باید نمود. [33]
محمد اسماعیل خواجویی (م‏1173ق) تناقض های روایت های معلّی را دلیل ناتمام بودن آن می داند و می نویسد:
فقیر بی بضاعت گوید: به حسب ظاهری میان این حدیث و حدیث سابق تناقض است؛ چه، در حدیث سابق مذکور است که پیغمبر(ص) در روز نوروز، امیرالمومنین(ع) را به دوش مبارک برداشته تا بتان قریش را از فوق کعبه به زیر انداخته، شکست و فانی ساخت، و این، بلاشبهه در سال فتح مکه معظمه بود، چنان که اخبار بسیار از طرق خاصه و عامه دلالت بر این دارد و فتح مکه معظمه در ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، چنان که شیخ مفید و نیز طبرسی و این شهرآشوب و دیگرانی روایت کرده اند، و احادیث معتبره بر این دلالت کرده است، و اکثر برآن اند که در روز سیزدهم ماه بوده، و بعضی بیستم هم گفته اند، و حرکت حضرت از مدینه در روز جمعه دوم ماه مبارک رمضان، بعد از نماز عصر بوده، و روز غدیر خم در سال دهم هجرت در حجه الوداع در روز هجدهم ذی الحجه الحرام بود. پس چگونه تواند بود که هر دو در روز، نوروز باشد؟ چه، نوروز، از قرار حساب گذشته، بعد از شش هفت سال از فتح مکه معظمه، بلکه بیشتر، به ذی الحجه خواهد رسید، نه بعد از یک سال، چنان که مقتضای این دو حدیث است. [34]
وی ادامه می دهد:
و چون هر دو به یک طریق از معلّی منقول است، پس ترجیح احدهما بر دیگری من حیث السند متصور نیست، و بنابراین، مضمون هیچ یک حجت نخواهد بود، و بر آن، اعتماد نشاید کرد، و به او استدلال نتوان نمود؛ چه، تناقض در کلام معصومین(ع) غیر واقع است. پس، از این جا فهمیده می شود که این دو حدیث، کلاهما او احدهما از معصوم تلقی نگردیده، و چون از او نباشد، حجیت را نشاید و سند شرعی نتواند بود. [35]
استاد محمد تقی مصباح در حاشیه بر «بحارالأنوار»، ذیل این روایت ها نگاشته است:
در باب نوروز، دو دسته روایت مختلف روایت شده است. یکی را معلّی از امام صادق(ع) آورده و بر عظمت و ارزش نوروز دلالت دارد و دیگری حدیث امام کاظم(ع) است که آن را از سنّت های پارسیان دانسته که اسلام، آن را از میان برداشته است.
باید دانست که هیچ یک از آنها صحیح نیست و از اعتبار برخوردار نمی باشد تا بتوان بر پایه آن، حکم شرعی را اثبات کرد. گذشته از آن که روایت معلّی، ایرادهای دیگری دارد، از جهت تطبیق نوروز بر مناسبت های ماه های عربی. [36]
آن گاه می نویسد:
ظاهر روایت منصور، حرمت بزرگداشت نوروز است؛ چرا که این کار، بزرگداشت شعائر کفار و زنده داشتن سنّت هایی است که اسلام، آنها را میرانده است. این روایت گرچه واجد شرایط حجّیت نیست اما مطلب کلی ای که در آن آمده (یعنی حرمت بزرگداشت شعائر کفار)، با ادلّه عامه به اثبات رسیده است و این که نوروز از آن آداب و رسوم است، به وجدانْ اثبات می شود.
و اما فتوای فقیهان، مبنی بر استحباب غسل و روزه در نوروز، مبتنی بر قاعده تسامح در ادلّه سنن است؛ ولی این جا محل اجرای آن قاعده نیست؛ زیرا قاعده تسامح در ادلّه سنن، از مواردی که احتمال حرمت تشریعی دارند، انصراف دارد. [37]
جناب آقای سید جواد مدرّسی در مقاله ای در مجلّه «نور علم» می نویسد: با وجود تضارب روایات و عدم توجه قدما و کدورت متن و عدم صحت سند، فتوای به مشروعیت نوروز، و تعیین روز آن، مشکل است. راهی که باقی می ماند، تمسک به ادلّه «تسامح در ادله سنن» است؛ و لکن تعیین روز، گفتار بعض فقهاست نه مضمون روایت؛ و ادله مذکور، شامل کلام فقها نمی شود.
از جهت دیگر، عید نوروز از شعائر مجوسی و محتمل الحرمه است و ادله تسامح در سنن چنان که بعضی گفته اند از چنین موردی منصرف است. [38]
آقای رسول جعفریان نیز در این باره گفته است: این بود آنچه در منابع شیعه قرن ششم درباره نوروزْ نقل شده است. در این باره، مهم، همان روایت معلّی بن خنیس است و جز آن، چیزی درباره تایید نوروز به چشم نمی خورد. منشأ آنچه در آثار بعدی درباره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعای مربوطه آمده، همین نص است و بس. البته مطالب دیگری نیز افزوده شده که منشأ آنها را اشاره خواهیم کرد. [39]
و در جای دیگر گفته است:
و مشکل این دو حدیث (منظور، دو حدیثی است که ابن فهد حلّی در تأیید نوروز از معلّی نقل کرده است)، آن است که در منابع کهن شیعه نیامده است. افزون بر آن، روایات مزبور که در اصل باید یکی باشد، حاوی دو نوع آگاهی درباره روز نوروز است که این، خود، منشأ شبهه درباره آن شده و احتمال جعل آن را تقویت می کند. افزون بر آن، دانسته است که، ابن غضایری گفته: «غالیان روایاتی را به معلّی بن خنیس نسبت داده اند و نمی توان بر اخبار وی اعتماد کرد». در این صورت، این روایت که بی گرایش غالیانه یا نگرش افراطی همه نیست ، از همان دسته مجعولاتی می باشد که غالیان به معلّی نسبت داده اند. باید این دو نکته را نیز یادآوری کرد که گفته شده قرامطه (گرایشی وابسته به مذهب افراطی اسماعیلیه) دو روز را در سال که نوروز و مهرگان بوده روزه می گرفته اند. بلافاصله باید تأکید کنیم که مجوسیان، نه تنها نوروز را روزه نمی گرفته اند، بلکه به نقل بیرونی اساساً «مجوس را روزه‏ای نیست و هر کس از ایشان روزه بگیرد، گنه کرده است». [40]  
ب. موافقان
آداب نوروز از قبیل روزه، نماز، ادعیه، در کتب حدیثی و فقهی، از زمان شیخ طوسی در میان عالمان شیعه رواج داشته است.
شیخ طوسی (م‏460ق) در «مصباح المتهجد)، [41] پس از او ابن ادریس (م‏598ق) در «السرائر) [42] و سپس یحیی بن سعید (م‏589ق) در «الجامع للشرائع) [43] و پس از وی، شهید اول (م‏786ق) در «القواعد و الفوائد) [44] و نیز «الدروس) [45] و «البیان) [46] و «الذکری) [47] و «اللمعه) [48] بدان اشاره دارد.
ابن فهد (م‏841ق) در «المهذّب البارع) [49] و محقق کَرَکی (م‏940ق) در «جامع المقاصد) [50] و شهید ثانی (م‏966ق) در «المسالک) [51] و «شرح اللمعه) [52] و محقق اردبیلی(م‏993ق) در «مجمع الفائده و البرهان) [53] و شیخ بهایی(م‏1030ق) در «جامع عباسی) [54] و «الحبل المتین) [55] و فاضل هندی(م‏1137ق) در «کشف اللثام) [56] و شیخ یوسف بحرانی (م‏1186ق) در «الحدائق الناضره) [57] و کاشف الغطاء (م‏1228ق) در «کشف الغطاء) [58] و نراقی (م‏1245ق) در «مستند الشیعه) [59] و صاحب جواهر در (م‏1266ق) «جواهر الکلام) [60] و شیخ انصاری (م‏1281ق) در «کتاب الطهاره) [61] بدین آدابْ فتوا داده‏اند.
همچنین در کتب فتوایی و فقهی معاصر، چون: العروه الوثقی، [62] جامع المدارک، [63] المستند [64] فتوا بدین آداب به چشم می خورد.
در کتب روایی نیز چنان که در بخش نخست آوردیم ، آداب نوروز، در: مصباح المتهجّد، وسائل الشیعه و بحارالأنوار، یاد شده است؛ چنان که روایت هایی نیز که به گونه ای ضمنی نوروز را تأیید می کنند در: الکافی، کتاب من لایحضره الفقیه و دعائم الاسلام منقول است.
شاید همین کثرت فتواها و نقل ها سبب شده است که صاحب «جواهر» بگوید:
غسل روز نوروز، نزد متأخران مشهور است؛ بلکه مخالفی در آن ندیدیم. [65]
بجز این، تلاش محدّثان و فقیهان در پاسخگویی به دیدگاه مخالفان نیز درخور درنگ است. علامه مجلسی در «بحارالأنوار»، بیشترین کوشش را در این باره به انجام رسانده و شبهه های مخالفان را پاسخ گفته است؛ وی در قسمتی از نوشتار مفصلش در نقد روایت ابن شهرآشوب (در مذمت نوروز)، می نویسد:
این حدیث، با روایت هایی که معلّی بن خنیس آورده مغایرت دارد و بر جایگاه نداشتن نوروز در شریعتْ دلالت دارد؛ لیک روایت های معلّی از نظر سند، قوی تر و نزد اصحاب ،مشهورتر ند.
از سوی دیگر می توان گفت که این، حدیث تقیه است؛ چرا که در روایات «مناقب»، مطالبی ذکر شده که زمینه تقیه دارد. [66]
پس از وی نیز عالمان دیگری به پاسخگویی اجمالی یا تفصیلی گام برداشته‏اند.
شیخ انصاری در نقد روایت «مناقب» می گوید:
روایت «مناقب» نمی تواند با احادیث معلّی معارضه کند؛ زیرا روایت معلّی نزد اصحاب، از شهرت بیشتری برخوردار است و احتمال تقیّه در روایت «مناقب» وجود دارد. [67]
همچنین صاحب «جواهر» در دفاع از روایت های معلّی و نقد حدیث «مناقب» می نویسد:
روایت معلّی جای مناقشه در سند و دلالت ندارد؛ چنان که حدیث «مناقب» نمی تواند با آن معارضه کند؛ چرا که با سستی ای که در آن مشهود است، احتمال تقیه نیز در آن می رود. [68]
گفتنی است حمل روایت «مناقب» بر تقیه بعید نیست؛ چرا که اهل سنّت، روزه نوروز را مکروه می دانند. [69] و بدین جهت، در تعارض روایت های معلّی و «مناقب»،
جانب روایات معلّی رجحان می یابد.
بجز اینها، رساله ها و کتبی نیز در تأیید فضیلت نوروز و روایات معلّی تدوین شده، که برخی به چاپ رسیده و برخی دیگر، خطی باقی مانده اند. [70]   
سه. ارزیابی نهایی
چنان که پیش از این یاد شد، این نوشتار، نوروز را از منظر حدیث و روایت می کاود و از تاریخ و تقویم نگاری و فقه، تنها آن را برمی رسد که به گونه ای با حدیث و روایتْ مرتبط شود و در نقد یا تأیید آن، سودمند افتد.
اینک نکته هایی درباب این روایاتْ آورده می شود تا پس از آن به جمع بندی نهایی نزدیک شویم.
یکم: در نقد نوروز، چهار حدیث آوردیم. این احادیث، به هیچ رو قابل تصحیح و اعتبار نیستند؛ زیرا:
1. روایت اول و چهارم، مضمونی واحد دارند که اوّلی در مصادر شیعه و دومی در مصادر اهل سنّت یاد شده است. روایت شیعی را به قطب راوندی (از عالمان قرن ششم) نسبت داده اند که در کتاب «مستدرک الوسائل» حاجی نوری (م‏1320ق) روایت شده است. این روایت، گذشته از آن که در مصادر کهنْ موجود نیست، مضمون آن را هم نمی توان تأیید کرد؛ زیرا چگونه دو عید باستانی ایرانی در جزیره العرب در سال های نخستین اسلام، رایج و مرسوم بود که پیامبر(ص) آنها را با فطر و اضحی منسوخ بدارد؟! بی تردید، نوروز و مهرگان، از آیین هایی باستانی ایرانیان اند که آوازه شان، پس از ارتباط اعراب با ایرانیان، بدان سرزمین رفته است و پیش از آن، آن چنان مقبول مردمان نبوده اند که پیامبر(ص) آنها را با اعیاد اسلامی نسخ کند.
حدیث دیگر، آن است که آلوسی آورده است و تعبیرهای «نوروز» و «مهرگان» در متن آن نیست و ظاهراً راویان، این دو را از روی احتمال (نه قطع و یقین)، به روایت افزوده اند. بدین رو آلوسی پس از نقل حدیث می گوید: «قیل: هما النیروز والمهرجان». گفتنی است که برخی نویسندگان، این اضافه را به آلوسی نسبت داده اند که جزو حدیث آورده است:
آلوسی در «بلوغ الارب»(ج‏1، ص‏364، قاهره، 1925م) نقل می کند که انصار، عید نوروز و مهرگان را بر حضرت رسول(ص) عرضه کردند. حضرت فرمودند: خداوند متعال، بهتر از آن را (فطر و اضحی را) به من داده است. [71]
چنان که پیش از این آوردیم، روایت آلوسی چنین است:
قدم النبی(ص) المدینه و لهم یومان یلعبون فیهما. فقال: «ما هذا الیومان؟». فقالوا: کنّا نلعب فیهما فی الجاهلیه. فقال: «قد أبدله اللّه تعالی بهما خیراً منهما: یوم الأضحی و یوم الفطر». قیل: هما النیروز و المهرجان.
2. روایت «مناقب»، گذشته از آن که مرسل است و با تعبیر «حُکیَ (آورده اند)» نقل شده است، نه حاکی آن معلوم است و نه مصدر نقل ابن شهرآشوب.
3. روایت بخاری که علی(ع) هدیه نوروز را نمی پذیرفت، گذشته از آن که با روایت دیگر بخاری که علی(ع) هدیه نوروز را می پذیرفت معارضه دارد، با نقل های بسیار دیگر شیعی نیز ناسازگار است و نمی توان به آن، استناد جُست.
دوم: در ارزیابی سندی روایت های موافق، می توان چنین گفت:
1. روایت کلینی از سند معتبر برخوردار است.
2. روایت شیخ طوسی از معلّی، اگر چه بدون سند است، لیکن وی در کتاب «فهرست» به کتاب معلّی سند معتبر دارد. [72] محتمل است آن روایت، براساس همین سند باشد.
3. علامه مجلسی در« زاد المعاد» می گوید: «به اسانید معتبره از معلّی بن خنیس که از خواص حضرت صادق(ع) بوده است، منقول است) [73] و سپس روایتی را نقل می کند که ذیل آن، مطابق روایتی است که شیخ در «مصباح» آورده است.
4. نقل این روایت ها در مصادر کهنی چون: الکافی، کتاب من لا یحضره الفقیه، مصباح المتهجّد و دعائم الاسلام، می تواند شاهدی بر اعتبار آنها باشد.
بر این پایه می توان گفت از مجموع احادیث دوازده گانه می توان این مطلب را به پیشوایان دینی نسبت داد که رفتار ایرانیان در گرامیداشت نوروز، در مرأی و منظر آنان بوده و نه تنها مخالفتی با آن نکرده اند، بلکه نسبت به اصل آن و پاره ای رفتارهای ضمنی آن، روی خوش نشان داده و تشویق کرده‏اند.
بلی؛ ما معتقدیم که بر پایه این احادیث و بدون شواهد تاریخی دیگر، نمی توان خصوصیت های موجود در آنها را به اثبات رساند و اشارات تاریخی موجود در آنها را تأیید کرد. چنان که به جهت برخی نکات تاریخی نامعلوم در آنها نمی توان این کلیّت را تضعیف کرد و نادیده انگاشت.
سوم: بررسی مصادر کهن، نشان می دهد که نوروز به عنوان یک آیین ایرانی، در فرهنگ مسلمانان و شیعیانْ رواج داشته است.
اینک شواهد این امر را بجز روایات یاد شده، بازگو می کنیم:
1. به اعتقاد برخی متخصصان تبدیل گاه شمار، در جلسه مشورتی خلیفه دوم برای تعیین تقویم، هرمزان تازه مسلمانْ شرکت داشت و تقویم ایرانی را برای حاضران شرح کرد و خلیفه، آن تقویم را برای امور دیوانی و خراج پذیرفت‏ [74] و روشن است که نوروز، جزئی از تقویم ایرانی به شمار می رود.
2. نجاشی در شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجاری نوشته است که وی از ثقات شیعیان است و کتاب هایی دارد، از جمله: «کتاب ما روی فی یوم النیروز». [75]
همچنین ابن ندیم درباره صاحب بن عبّاد، آورده است که «کتاب الأعیاد و فضائل النیروز» نگاشته است. [76]
در دوره صفویه نیز نوروزیه هایی بسیار به قلم علمای دینْ تحریر شد. [77]
3. خراج در دوره عباسیان بر اساس نوروز تنظیم می شده است. [78]
4. خلفای اموی و عباسی هدایای نوروز را می پذیرفته اند؛ بلکه دستور می داده اند تا برایشان ارسال گردد. [79]
گفتنی است در برخی مناطق، حاکمان اهل سنّت، گرفتن هدایای نوروز را منع می کردند؛ چنان که از برگزاری مراسم نوروز، ممانعت به عمل می آوردند. [80]
5. از دیرباز تاکنون، نوروز در سروده های شاعران تازی گو و پارسی زبانْ حضور جدّی دارد و این نیز شاهدی گویا بر حضور نوروز در فرهنگ ایرانیان مسلمان است. [81]
با توجه به این شواهد و امور دیگر، نوروز را در دوره اسلامی از شعائر مجوسی دانستن، سخنی نا صواب است؛ چنان که آن را ترویج آیین آتش پرستان انگاشتن، واقعیت خارجی ندارد. گذشته از اینها در روایات اسلامی و سخن فقیهان، فضیلت روزه نوروز مطرح است و به نقل بیرونی: «مجوس را روزه ای نیست و هر کس از ایشان روزه بگیرد، گناه کرده است». [82]
گیریم روزگاری نیز نوروز چنان بود؛ ولی زمانی که در عرف ایرانیان مسلمان، آن حالت از میان رفت، دیگر ذَمّی بر آن نیست. همان گونه که امام خمینی فتوا داد که شطرنج، اگر روزی ابزار قمار نباشد، حرمتی در بازی با آن نیست‏ [83] و استاد مطهری، مجسمه سازی را مجاز دانست؛ چرا که فلسفه حرمت آن،به جهت فاصله گرفتن از دوران بت پرستی، از میان رفته است‏ [84] و نمونه های بسیار دیگر.
اصولیان را قاعده ای است که در این جا به کار آید. آنان گویند اگر در میان مردمان، آداب و رسومی رواج داشت و در جان و دل آنان رسوخ یافته بود، چنانچه شرع با آن روی خوشی ندارد و می خواهد آن را طرد سازد، باید ادله ای روشن و قوی که همپای سیره باشد، ارائه دهد وگرنه نمی توان گفت شارع از آن سیره بیزار است و آن را طرد کرده است. به تعبیر دیگر، سیره های راسخ و استوار را نمی توان با عمومات یا ادلّه سست بنیان طرد کرد؛ بلکه دلیل مانع و رادع باید به اندازه قوت سیره، قوت داشته باشد.
بر این اساس و با توجه به آنچه در ریشه داری نوروز و گذشته اش در میان ایرانیان گفته شد، دلیلی بر منع و ردع آن از سوی شرع در دست نیست؛ چرا که ادلّه خاص چنان که یاد شد موهون است که وجهش گذشت و عمومات را نیز در چنین مواردی یارای رویارویی نخواهد بود.
چهارم: اگر بپذیریم که روایت های موافقْ قابل اعتماد نیستند و نمی توان بر پایه آنها رأی و حکمی را اثبات کرد، همچنان که نمی توان بر دسته دوم از احادیث تکیه زد، در این فرض باید حکم نوروز را با اصل اوّلی و قاعده عام دینی نشان داد.
همان گونه که در ابتدای مقاله گذشت، اسلام که دینی جهانی است و همه انسان ها را به سوی خود فراخوانده است، به اقتضای خصلت جهان شمولی اش، هیچ گاه به معارضه سنّت ها و آداب و رسوم ملّی نرفته، مگر آن جا که ترویج باطل باشد یا به تثبیت خرافه ای انجامد و یا ملازم با محرّمات شرعی گردد.
آیین نوروز، قرن هاست در ایران اسلامی بر پاداشته می شود و مسلمانان، نه به عنوان ترویج آیین مجوس، بلکه به عنوان آیینی ملّی بدان می نگرند. بمانَد که رسم نوروز، پیش از آیین زردتشت نیز در ایران برپا بوده است. [85]
از سوی دیگر، نوروز، تثبیت خرافه ای باطل که با دین ناسازگار باشد، نیست و در سرشت خود، محرّمات شرعی را به همراه ندارد؛ ولی اگر کسی یا کسانی آن را به محرّمات بیالایند، این بدان ماند که سایر کردارهای مباح و حتی امور شرعی را با محرّمات شرعی همراه کنند، که طبعاً معنایش ناپسند شدن آن امر مباح یا شرعی نیست؛ بلکه آنان که چنین می کنند، قابل سرزنش و مذمت اند.
از سوی دیگر، بسیاری از رفتارهای پسندیده، چون: پاکیزگی و آراستگی، سیر و سفر، دید و بازدید، بخشش و دلجویی، هدیه دادن در این رسم و آیین به انجام می رسد که از نگاه شرع و عقل، ستودنی است.
با این وصف، ایستادگی در برابر این آیین ملّی، از زاویه شرع و دین، مستندی محکم ندارد و نشاید بدان دامن زد.
پنجم: آنچه تأیید شده یا مورد ردع قرار نگرفته، چیزی است که در عرف عمومی ایرانیان، نوروز نامیده می شود. اگر در طول زمان، تغییراتی در آن صورت گرفته است که همین عرف عمومی آنها را برمی تابد، خللی در این امضا یا عدم ردع شرعْ وارد نمی سازد.
بر این پایه، ایرادی که برخی فقیهان و نویسندگان در این موضوع گرفته اند (که نامعلوم بودن روز نوروز و تغییر آن، به شرعی بودنش لطمه می زند)، پذیرفتنی نیست.
حاصلْ آن که:
1. روایت های وارد شده در مخالفت با نوروز، به هیچ روی قابل تأیید و اعتبار نیستند.
2. در روایت های موافق، به جهت شواهد و قرائن یاد شده، می توان گفت که اصل آیین نوروز، مورد امضا و تأیید است؛ گرچه خصوصیت های یاد شده در احادیث را نمی توان تأیید کرد.
3. از آن رو که نوروز در میان ایرانیان در دوره اسلامی رایج بود و به عنوان سیره ای عمومی استمرار داشت، نمی توان طرد و ردع آن را از سوی شارع با قواعد کلّی یا ادلّه سست پذیرفت؛ بلکه ردع چنین سیره هایی نیازمند ادلّه خاص و قوی است.
4. اگر بپذیریم که ادلّه موافق و مخالف، هیچ کدام قابل اعتماد و تأیید نیست، اقتضای قواعد عمومی دینی، عدم مخالفت با نوروز است. [86]
پی نوشت‏ها
[*]. مجله علوم حدیث.
[1]. سوره توبه، آیه 5.
[2]. سوره مائده، آیه 2.
[3]. کنزالعمّال، ج‏15، ص‏78.
[4]. نهج البلاغه، تحقیق: صبحی صالح، ص‏431.
[5]. وسائل الشیعه، ج‏19، ص‏142.
[6]. دائره المعارف الاسلامیه، ج‏8، ص‏165.
[7]. تاریخ سیاسی اسلام، ج‏1، ص‏72.
[8]. بحارالأنوار، ج‏70، ص‏251.
[9]. جواهر الکلام، ج‏16، ص‏59.
[10]. نظریه العرف، ص‏96.
[11]. شرح اللمعه، ج‏1، ص‏308.
[12]. تحریرالوسیله، ج‏1، ص‏496.
[13]. بحارالأنوار، ج‏9، ص‏98.
[14]. فروغ ابدیت، ج‏1، ص‏33.
[15]. بحارالأنوار، ج‏43، ص‏234.
[16]. الکافی، ج‏5، ص‏141؛ کتاب من لایحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ تهذیب الأحکام، ج‏6، ص‏378؛ وسائل الشیعه، ج‏12، ص‏215.
[17]. کتاب من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشیعه، ج‏12، ص‏213.
[18]. کتاب من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشیعه، ج‏12، ص‏213.
[19]. دعائم الاسلام، ج‏2، ص‏326 .
[20]. مصباح المتهجّد، ص‏591؛ وسائل الشیعه، ج‏12، ص‏428 و ج‏5، ص‏288 و ج‏7، ص‏346.
[21]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.
[22]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏91.
[23]. المهذّب البارع، ج‏2، ص‏195-196.
[24]. مستدرک الوسائل، ج‏1،ص‏471؛ (چاپ سنگی) ج‏6، ص‏354 (چاپ آل البیت).
[25]. التاریخ الکبیر ،البخاری، ج‏1، ص‏414.
[26]. الآثار الباقیه، بغداد: مکتبه المثنّی، ص‏230 .
[27]. القاموس، ج‏2، ص‏279 (داراحیاء التراث العربی).
[28]. آثار الباقیه، ترجمه: اکبر داناسرشت، تهران: امیرکبیر، 1363، ص‏325.
[29]. مستدرک الوسائل، ج‏6، ص‏152 (چاپ آل البیت).
[30]. المناقب، ج‏4، ص‏319، ج‏3، ص‏433؛ بحارالأنوار، ج‏48، ص‏108-109 و ج‏95، ص‏419.
[31]. التاریخ الکبیر، ج‏4، ص‏201.
[32]. بلوغ الارب، ج‏1، ص‏364.
[33]. نامه مفید، ش‏9، ص‏215.
[34]. همان، ص‏218.
[35]. همان جا.
[36]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100(پاورقی).
[37]. همان جا.
[38]. نور علم، ش‏20، ص‏115.
[39]. نامه مفید، ش‏9، ص‏206.
[40]. همان، ص‏210.
[41]. مصباح المتهجد، ص‏591.
[42]. السرائر، ج‏1، ص‏315.
[43]. الجامع للشرائع، ص‏33.
[44]. القواعد و الفوائد، ج‏1، ص‏3.
[45]. الدروس، ص‏2.
[46]. البیان، ص‏4.
[47]. الذکری، ص‏23.
[48]. اللمعه، ص‏34.
[49]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.
[50]. جامع المقاصد، ج‏1، ص‏75.
[51]. شرح اللمعه، ج‏1، ص‏316.
[52]. مسالک الأفهام، ج‏1، ص‏171.
[53]. مجمع الفائده والبرهان، ج‏2، ص‏73.
[54]. جامع عباسی، ص‏11 و 78.
[55]. الحبل المتین، ص‏80.
[56]. کشف اللثام، ج‏1، ص‏11.
[57]. الحدائق الناضره، ج‏4، ص‏212.
[58]. کشف الغطاء، ص‏324.
[59]. مستند الشیعه، ج‏1، ص‏208.
[60]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.
[61]. کتاب الطهاره، ص‏328.
[62]. العروه الوثقی، ج‏1، ص‏461 و ج‏22، 242.
[63]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.
[64]. جامع المدارک، ج‏3، ص‏182.
[65]. المستند، ج‏17، ص‏299.
[66]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100.
[67]. کتاب الطهاره، ص‏328.
[68]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.
[69]. بدائع الصنائع، ج‏2، ص‏79؛ المغنی، ج‏3، ص‏99.
[70]. چاپ شده ها مانند: رساله نوروزیه، سید هاشم نجفی یزدی، 1371قمری. برای نسخه های خطی بنگرید به: الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج‏24، ص‏379-384؛ نامه مفید، ش‏9، ص‏213-215، مقاله« نوروز در فرهنگ شیعه».
[71]. نور علم، ش‏8، ص‏108.
[72]. الفهرست، شیخ طوسی، ص‏193.
[73]. زاد المعاد، ص‏482.
[74]. گاهشماری هجری قمری و میلادی، دکتر رضا عبداللهی، ص‏25-26.
[75]. رجال النجاشی، ص‏428.
[76]. الفهرست، ابن الندیم، ص‏190.
[77]. بنگرید: الذریعه، ج‏24، ص‏379-348؛ نامه مفید، ش‏9، ص‏213-215، مقاله (نوروز در فرهنگ شیعه).
[78]. تاریخ الطبری، ج‏9، ص‏218 و ج‏10، ص‏39 و ج‏11، ص‏203.
[79]. تاریخ الیعقوبی، ج‏2، ص‏306 و 313؛ عیون أخبار الرضا(ع)، ص‏550.
[80]. نامه مفید، ش‏9، ص‏208-207.
[81]. نوروزگان، ص‏167-197؛ نامه مفید، ش‏9، ص‏207-206؛ نور علم، ش‏20، ص‏104، 106، 107.
[82]. الآثار الباقیه، ص‏230، آثار الباقیه، ص‏357.
[83]. صحیفه نور، ج‏21، ص‏15.
[84]. تعلیم و تربیت در اسلام، ص‏46 .
[85]. آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز، محمود روح الامینی، تهران: آگاه، ص‏38-36.
[86]. جهت آگاهی بیشتر، بنگرید به: بحارالأنوار، ج‏59، ص‏91-143؛ زادالمعاد، ص‏485-842؛ المهذّب البارع، ج‏1؛ بلوغ الارب، ج‏1، ص‏348-357؛ الخطط المقریزیه، ج‏1، ص‏369-367؛ الآثار الباقیه، ص‏212-33؛ رساله نوروزیه، سید هاشم نجفی یزدی ( یزد: پاینده)؛ نوروز در تاریخ و دین، سید عبدالرضا شهرستانی (نجف: مطبعه الآداب)؛ النوروزه أثره فی الادب العربی، فواد عبدالمعطی الصیاد (جامعه بیروت، 1972م)؛ نوروز، تاریخچه و مرجع شناسی، پرویز اذکایی (وزارت فرهنگ و هنر، 1353)؛ النوروز فی مصادر الفقه والحدیث، مرکز المعجم الفقهی (قم)؛ نوروزگان، مرتضی هنری (سازمان میراث فرهنگی، 1377)؛ «نوروز در فرهنگ شیعه»، رسول جعفریان (نامه مفید، ش‏9، ص‏201220)؛ «نوروز در تاریخ و اسلام»، سید جواد مدرسی (نور علم، ش‏20، ص‏115-103)؛ (عید نوروز و صبغه های اسلامی آن)، ابراهیم شکورزاده (مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، سال 15، ش‏1و2، ص‏258 242)؛ «نوروز ایرانی در تقویم اسلامی»، ابوالفضل نبئی (مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، سال 15، ش‏4، ص‏738، 703).                           


چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۹ مارس ۲۰۰۸
 

گفتگو با علی اکبر معین فر

از خدمت مصدق تا خیانت کژاندیشان

 

علی خرد پیر

 

 

قریب به 57 سال از تصویب ملی كردن صنعت نفت ایران در مجلس شورای ملی می‌گذرد اما هنوز هم موافقان و مخالفان مبارزه ضد استعماری نهضت ملی و آرمان‌های دكتر محمد مصدق، بر سر این واقعه تاریخی جدال می‌كنند.


 پیروزی نهضت ملی ایران در واقع نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران است و از این روی جا داشت تا به مناسبت گرامیداشت سالروز 29 اسفند، پای سخن یكی از یاران پیشوای ملی‌گرایان ایران بنشینیم؛ كسی كه در 79سالگی با همه تاوانی كه بابت مبارزات بی‌امانش برای میهن تحمل كرده، دست از پیمودن ادامه این مسیر طاقت‌فرسا نشوییده است.


مهندس علی‌اکبر معین‌فر، تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی راه و ساختمان در دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال 1330 و دوره مهندسی زلزله را در دانشگاه «واسدا»ی توکیو در سال 1960 میلادی به پایان رسانید. وی سال‌های 1332 تا 1334 را در شرکت ملی نفت و از آن سال تا 1341 به فعالیت در بانک ساختمانی پرداخت. سپس تا سال 1357 در دفتر فنی سازمان برنامه و بودجه به كشور خدمت كرده است. در دوران بعد از انقلاب 57 اما مهندس معین‌فر در سمت‌هایی چون مشاور وزیر و رئیس سازمان برنامه ‌و بودجه به كار مشغول شد.


 وی البته نخستین وزیر نفت ایران در دولت مهندس مهدی بازرگان شد و سپس وكالت مردم تهران را در اولین دوره مجلس شورای ملی كه چندی بعد به مجلس شورای اسلامی تغییر نام داد عهده‌دار شد. معین‌‌فر در گفت‌وگویی كه می‌خوانید از ضرورت ملی كردن صنعت نفت و منافع ملی و اقتصادی آن سخن گفته است.

 

***

 

 از نظر جنابعالی ضرورت اقتصادی «ملی كردن صنعت نفت ایران» چه بود و تا چه اندازه در تاریخ معاصر ما حائز اهمیت است؟

 

واقع امر این است كه مسئله ملی كردن نفت ایران، پیش از اینكه از منظر اقتصادی حائز اهمیت باشد دارای جنبه سیاسی بوده است. این نكته به آن معنی است كه شركت نفت ایران و انگلیس كه منبعث از تمدید قرارداد دارسی بود، در تمام امور سیاسی كشور دخالت داشت. از انتخاب نمایندگان مجلس شورای ملی گرفته تا انتشار مقالات در روزنامه‌ها و دخالت‌های بی‌رویه در حوزه‌های مختلف جامعه از جمله تحركات سیاسی این شركت بود. بنابراین آنچه بیشتر ملت ایران را می‌رنجاند جنبه سیاسی حضور و فعالیت چنین شركتی بود و شادروان دكتر محمد مصدق بیش از هر چیز قطع دست اجنبی از امور داخلی و سیاسی ایران را مدنظر داشت. در این میان البته مسائل اقتصادی مرتبط با آن، جنبه دیگر و به عبارتی در مرحله دوم قضیه قرار داشت. در آن زمان علاوه بر اینكه كشور ما و به‌ویژه استان خوزستان به صورت نیمه‌مستعمره انگلستان درآمده بود، نفت درآمد قابل‌توجهی نیز برای ملت ایران نداشت و در حقیقت استفاده‌ای كه شركت نفت ایران و انگلیس به انگلستان می‌رساند و مالیاتی كه به آن كشور پرداخت می‌شد بسیار بیشتر از حق‌الامتیازی بود كه به ایران تعلق می‌گرفت. حتی اگر شركت نفت ایران و انگلیس عوارض گمركی كالاهایی كه برای كارمندان خود به كشور وارد می‌كرد را می‌پرداخت به‌طور قطع مبلغ قابل‌توجهی را باید هزینه می‌كرد. این در حالی بود كه این شركت از پرداخت مالیات و عوارض در ایران معاف بود و تنها بابت نفت، حق‌الامتیاز ناچیزی می‌پرداخت. بر این اساس است كه از منظر اقتصادی هم فعالیت این شركت به هیچ عنوان توجیه نداشت. سپس به‌تبع مبارزه سیاسی كه صورت گرفت، مسئله اقتصادی قضیه هم مورد توجه واقع شد و كاری كه مرحوم دكتر مصدق به سرانجام رساند هر دو جنبه سیاسی و اقتصادی را دربر داشت.

 

 

پس از تصویب ملی كردن صنعت نفت ایران در مجلس شورای ملی و خلع ید انگلستان، سه پیشنهاد عمده در راستای سازش مطرح شد. برخی با مرور تاریخ نهضت ملی بر این باورند كه این پیشنهادات امكان تامین منافع ایران را به وجود آمده بود و بر این اساس بهتر آن بود كه دكتر مصدق راه دیگری را در ادامه مذاكرات پیش می‌گرفت. ارزیابی شما در این‌باره چیست؟

 

ملاحظه كنید كه مرحوم دكتر مصدق در برابر پیشنهادهای غرب لجبازی را پیشه نكرد. شاهد مثال آنكه وقتی هیات خلع ید را به ماموریت فرستاد، فرمان داد كه دست به تركیب كارشناسان شركت نفت ایران و انگلیس زده نشود. آن شادروان تاكید داشتند كه آنچه ما می‌خواهیم صورت گرفتن حساب و كتابی است كه پیش از این نبوده است. بر فرض اینكه خارجی‌ها بابت خرید نفت از ایران، رسیدی به دولت تحویل دهند برای ما قابل قبول است و امكان صادرات برقرار خواهد ماند. ایشان با چنین نظر و عملكردی مصمم بودند تا به صورت دیپلماتیك مشكل را برطرف سازند، بنابراین ما شاهد تساهل دكتر مصدق بوده‌ایم. وی در تلاش بود تا مشروط به پذیرش اصل ملی شدن نفت ایران، از سوی انگلستان به مسئله خاتمه دهد. ایشان هشیار بود كه این پذیرش اصل «ملی شدن» صوری و صرفا روی كاغذ نباشد. چنانچه در انگلستان هم پس از جنگ جهانی دوم و با روی كار آمدن حزب كارگر برخی از صنایع ملی اعلام شده بود. پس می‌بینیم انگلیس‌ها هم پذیرفته بودند كه اصل ملی شدن از حقوق حاكمیت هر ملت است و از این حق در كشور خود استفاده كرده بودند. مرحوم مصدق هم می‌خواست این حق حاكمیت ملی به ملت ایران بازگردانده شود. اگر انگلیسی‌ها آن زمان این اصل را می‌پذیرفتند و سپس وارد مذاكره با دولت می‌شدند، ایشان هیچ مشكلی در این مسیر با آنان نداشت. شاید به اصطلاح بهترین پیشنهادی كه آن زمان مطرح شد از سوی بانك جهانی بود. این پیشنهاد مبنی بر آن بود كه بانك جهانی به صورت امانی اقدام به فروش نفت ایران كند. حال آنكه كاری به اصل ملی شدن نداشت و نمی‌خواست به نمایندگی از ملت و دولت ما آن كار را انجام دهد. مرحوم دكتر مصدق تاكید داشت كه بانك جهانی باید پیشنهاد خود را به نمایندگی از دولت ایران (به عنوان مالك نفت مورد معامله) انجام دهد و تمام مشكل در همین مسئله بود.

 

آیا تشكیل كنسرسیوم پس از كودتای 28 مرداد و سقوط دولت ملی دكتر مصدق را می‌توان به شكست مبارزات نهضت ملی ایران و ملی كردن نفت تعبیر كرد؟

 

تشكیل كنسرسیوم از این منظر كه مبالغ كلانی را از محل درآمدهای نفت ایران به‌صورت غرامت و به‌عنوان عدم‌النفع به شركت نفت ایران و انگلیس پرداخت كردند و سهامی 40 درصدی به شركت بریتیش پترولیوم (BP) اعطا و مابقی سهام نیز میان شركت‌های آمریكایی و هلندی تقسیم شد، برقراری حاكمیت ملی را ناكام گذارد و از نظر اقتصادی هم شاید این كار از اجرایی شدن پیشنهاد بانك جهانی هم نازل‌تر بود اما به هرحال مسئله ما به قبل از ملی شدن بازنگشت. این نكته باید برای خرده‌گیران قابل توجه واقع شود.

توجه داشته باشید كه حتی همان میزان سهمی كه به ایران تعلق گرفت هم از امتیاز 50-50 كه در دیگر كشورهای دارنده نفت رایج بود كمتر نشد و فقط مبالغ غرامت به كشور تحمیل شد. از آن پس هم سیل درآمد به سوی كشور جاری شد. اگر بخواهیم تنها از منظر اقتصادی به این مسئله نگاه كنیم، می‌بینیم كه حتی با تشكیل كنسرسیوم هم شرایط ما با پیش از ملی شدن صنعت نفت از زمین تا آسمان فرق كرد، اگرچه دقیقا آنچه كه به لحاظ اقتصادی مدنظر مرحوم دكتر مصدق بود اتفاق نیفتاد.

 

اشاره به پرداخت عدم‌النفع به شركت نفت ایران و انگلیس كردید. به نظر می‌رسد نام ایران بیشتر جنبه تزئینی داشته و حتی در عبارت انگلیسی این شركت، نام انگلستان بر ‌ایران تقدم داشته است.

 

دقیقا همین‌طور است. آنها می‌گفتند Anglo Iranin Oil Company و واقعا وجود نام ایران در این عبارت تنها حفظ ظاهر و شاید برای فریب مردم بود. خیلی جالب بود كه روی حلب‌های بنزینی كه میان مردم توزیع می‌شد نوشته شده بود BP كه مخفف British Petroleum است، اما این شركت به شیوه‌ای تبلیغ می‌كرد كه مردم آن را به اختصار درآمد بنزین پارس بدانند! به این ترتیب انگلیسی‌ها در آن زمان كه به صورت مستقیم و متمركز از نفت ایران سود می‌جستند از فریب ملت غافل نبودند.

 

آقای مهندس! می‌دانیم كه اقتصاد بدون نفت در دولت دكتر مصدق برنامه‌ای از قبل طراحی شده نبود و براساس یك ضرورت سیاسی به اجرا درآمد. از نظر جنابعالی عملكرد اقتصادی دولت ملی در آن مقطع زمانی تا چه اندازه مثبت بوده است؟

 

همان‌طور كه عرض كردم هدف نهضت ملی به رهبری مرحوم دكتر مصدق كوتاه كردن دست اجنبی از مسائل سیاسی كشور بود. در واقع محور ملی كردن صنعت نفت ایران سیاسی بوده است كه درنهایت دكتر مصدق و یارانش پیروز شدند. نگاه كنید كه در آن زمان گویی در مخالفت با این هدف، ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كار افتادند و از آمریكا و انگلیس گرفته تا شوروی سابق و خائنان داخلی سنگ‌اندازی كردند. در میان این خائنان البته از همه طبقات سیاسی حضور داشتند. حتی در بین آنان كسانی كه در ملی شدن نفت هم فعال و موثر بودند هم دیده شدند. اما در مورد اقتصاد بدون نفت باید در گام نخست بررسی كرد و به این پرسش پاسخ داد كه یعنی چه؟ اقتصاد بدون نفت برای مملكتی كه درآمد هنگفتی از نفت حاصل می‌كند بی‌معنی‌ست، چراكه به هر حال اقتصاد چنین كشوری متاثر از درآمدهای حاصل از نفت خواهد بود. آنچه را كه در نظر شادروان دكتر مصدق زیرعنوان چنین اقتصادی می‌توان یافت و ایشان بر آن تاكید داشت، پرهیز از صرف درآمدهای حاصل از فروش نفت در بودجه عمومی و مصارف جاری بوده است. امروز هم باید چنین تفكیكی میان درآمدهای نفتی و مصارف جاری كشور صورت گیرد و جز این اشتباه محض است.

 

بحث بر سر این بوده كه بایست بودجه جاری دولت از محلی غیر از فروش نفت خام تامین شود. این امر به آن معنی نیست كه از درآمدهای نفتی برای سرمایه‌گذاری در كشور استفاده نشود یا محدودیتی برای مصرف درآمدهای مالیاتی حاصل از آن وجود داشته باشد. اینجاست كه می‌گویم كشوری كه از درآمدهای هنگفت نفت برخوردار است به نوعی اقتصادش متاثر از نفت؛ است. اما این تاثیر مثبت است و نه مخرب. در واقع نباید ثروت ملی كشور را كه به نسل امروز و آینده تعلق دارد، صرف امور روزمره كرد و چنان كیسه‌ای از آن برای خرج در سفره‌های مردم بهره گرفت. بنابراین بهتر است به جای اقتصاد بدون نفت از عبارت دولت منهای نفت استفاده كرد.


 دكتر مصدق در زمان زمامداری خود طرح چنین دولتی را پی‌ریزی كرد. نباید غافل بود كه زمانی‌كه ایشان حكم نخست‌وزیری خود را دریافت كرد مملكت ما از نظر اقتصادی بسیار ضعیف بود. به‌گونه‌ای رفتار شده بود كه آنچنان محتاج باشیم تا بابت همان مبلغ ناچیزی كه از قبال نفت به‌عنوان حق‌الامتیاز دریافت می‌كردیم خوشحال باشیم. بنابراین دكتر مصدق در آغاز كارش با خزانه خالی كشور روبه‌رو بود. با این حال توانست در دوره نخست‌وزیری خود با وجود تحریم‌ها و كشمكش‌های بین‌المللی و حضور در دادگاه لاهه، هنرمندانه مملكت را اداره كند. ایشان در چنان شرایطی قادر شد كه فارغ از درآمدهای نفت امور جاری كشور را تامین كند ولی درست در زمانی كه این طرح در حال به ثمر رسیدن بود و حتی رفته‌رفته مشكل صادرات نفت هم در حال حل شدن بود، بیگانگان تاب تحمل دولت ملی را نیاوردند. اگر فرض را هم بر آن بگیریم كه مسئله فروش نفت به آن زودی‌ها حل نمی‌شد به‌طور قطع اقتصاد كشور در جریان بود.

 

پس اگر اشتباه نكنم جنابعالی بر این باورید كه با وجود اینكه تحریم خرید نفت از ایران مزید بر علت بود اما در بلندمدت هم دكتر مصدق تصمیم به تفكیك درآمدهای حاصل از فروش نفت از بودجه كشور گرفته بودند.

 

بله. در نظر داشته باشید كه حتی پیش از دولت دكتر مصدق، در زمان تدوین برنامه اول توسعه در زمان قوام‌السلطنه این دقت‌نظر وجود داشت كه درآمد حاصل از نفت برای امور زیربنایی قرار گیرد و تمام آن در بودجه جاری كشور لحاظ نشود. اگرچه درآن زمان برخی از رجال دچار فساد سیاسی بودند اما با این همه رگه‌هایی از وطن‌پرستی در آنان وجود داشت. دكتر مصدق هم دقیقا بر تفكیك درآمد نفت از هزینه امور جاری نظر داشت. ایشان نه سازمان برنامه را منحل كرد و نه مایل بود كه بودجه را با وارد كردن این پول به كیسه‌ای گشاد بدل سازد.

 

معدودی از افراد كه اتفاقا در زمره اقتصادخوانده‌های ایران نیز به‌شمار می‌روند، در خصوص عملكرد دكتر مصدق نگاهی وارونه نسبت به آنچه اسناد روایت می‌كند و شما نیز بر آن اشاره كردید، دارند. اینان می‌گویند اقتصاد وابسته به نفت ایران سرچشمه‌اش به ملی كردن صنعت نفت بازمی‌گردد. نقد و نظر جنابعالی در این‌باره چیست؟

 

اولا این دوستان متوجه نیستند كه ملی شدن صنعت نفت ایران تا 80درصد حركتی سیاسی بوده است. ثانیا كسانی كه چنین نظراتی را مطرح می‌كنند گویی كه خیال می‌كنند ایران، آمریكا بوده است و بنابراین بایست هر چاه نفتی كه در هر جایی قرار بر حفاری باشد به كمپانی حفاری‌كننده و صاحب تاسیسات تعلق داشته باشد. بر این اساس و با چنین نگاهی در یك اقتصاد آزاد، شركت‌ها در زمین‌های خود یا زمینی كه مجوز حفاری در آن را كسب كرده‌اند، چاه‌هایی حفر می‌كنند. این شركت‌ها متعلق به بخش‌ خصوصی‌اند و در قبال نفت استحصال شده، مالیات به دولت می‌پردازند. تمام تصور آنان از تولید نفت همین است. در حالی كه در كشور ایران، نفت متعلق به ملت است و در چنین حالتی خصوصی‌سازی نفت معنی ندارد. كدام سرمایه‌گذار بزرگ ایرانی یا خارجی وجود دارد كه ثروت زیرزمینی‌ای كه متعلق به ملت ایران است و در تولیت دولت است را بتواند بخرد و پس از آن به‌وسیله تاسیس یا به خدمت گرفتن شركت‌هایی نفت را استحصال كند و مالیات بپردازد.

 

من اصلا متوجه نمی‌شوم این افراد چه می‌گویند. چرا که مالك این نفت ملت و تولیت آن با دولت ایران است. وقتی درگذشته ملت ایران از حق مالكیت خود در نفت به‌عنوان یك ثروت طبیعی دور بوده است و یك شركت غربی با زور این ثروت را به تصاحب درآورده است، آقایان انتظار داشتند، مرحوم دكتر مصدق بگوید به‌جای این شركت غربی، نفت ایران را به سرمایه‌داران می‌سپاریم. اگر قرار بر این بود كه شركت نفت ایران- انگلیس هم به‌عنوان یك سرمایه‌گذار می‌توانست به‌صورت مالك باقی بماند. پس اساسا در این نگاه اصل موضوع ملی كردن نفت اشتباه و یك حق‌الامتیازی برای كشور كافی بوده است. اگر صحبت از خصوصی‌سازی باشد و اینكه سرمایه‌گذاران با نفتی كه از دولت می‌خرند، فرآورده‌هایی تولید كنند و در قبال آن مالیات بپردازند این بحث دیگری‌ست و شاید یك برنامه 50 ساله را بطلبد، اما اعطای ثروت یك ملت به بیگانه یا افرادی خاص نه در دوره زمامداری شادروان دكتر مصدق و نه در هیچ زمان دیگری موضوعی منطقی نیست.


 نفت مایملك دولت ایران بود كه نهضت ملی ایران طی مبارزات خود از بیگانه پس گرفت. اینكه در اصل بازپس‌گیری این مایملك تردید می‌شود، مضحك به‌نظر می‌آید. اما اینكه پس از آن چه راهی برای منفعت بیشتر كشور پیش گرفته شود بحثی جداگانه است. مایل‌ام در اینجا به نكته مهم دیگری هم اشاره كنم و آن اینكه در آن مقطع زمانی و با توجه به شرایط سیاسی وقت، هیچ راهی جز ملی كردن نفت وجود نداشت. پیش از آن حزب توده با تمام اختلافات خود با نهضت ملی و برای اینكه راه را برای اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی سابق هموار سازد، فریاد می‌زد كه قرارداد نفت جنوب را باید ملغی اعلام كرد ولی دكتر مصدق در مقابل این ترفند ایستادگی كرد، چرا كه حقوقدان بود و می‌دانست بدون برنامه‌ریزی و بی‌حساب نمی‌توان چنین حركتی كرد. دكتر مصدق ملی كردن را در حقوق بین‌الملل به‌عنوان حق حاكمیت ملی شناخته بود و به‌موقع در پی تحقق آن برآمد.

 

در واقع حزب توده صرفا خواهان لغو قرارداد جنوب شد. با این حال برخی سعی بر القای این مسئله دارند كه رحیمیان در مجلس چهاردهم پیشنهاددهنده ملی كردن صنعت نفت ایران بود و اینگونه مایل‌اند تا نقش دكتر حسین فاطمی را به‌عنوان پیشنهاد دهنده كمرنگ كنند.

 

ابتدایی‌ترین نكته در علم حقوق این است كه قرارداد دو طرفه است و به‌صورت یكجانبه نمی‌توان آن را ملغی اعلام كرد. این نكته كه می‌گویید درست است كه حزب توده فقط می‌خواست مجلس تصمیم به لغو قرارداد جنوب بگیرد. بزرگ‌ترین اشتباه حزب توده در نادیده گرفتن همین نكته بدیهی است. در زمان رضاشاه هم یك‌بار این قرارداد لغو شد و دیدیم كه نتیجه‌ آن به ضرر ایران تمام شد. بعدها رضاشاه متوجه شد كه این كار خیانتی بود كه از سوی حسن تقی‌زاده، وزیر دارایی وقت، پی‌ریزی شد.


 دكتر مصدق اما با شناخت حق حاكمیت ملی به در اختیار دولت در آوردن صنعت نفت اقدام كرد. حتی پیش‌بینی شد كه تمام سرمایه و هزینه تاسیسات شركت نفت ایران و انگلیس ارزیابی و پرداخت شود. درست به خاطر دارم كه پس از آن جلسه تاریخی مجلس چهاردهم در سال 1323 كه دكتر مصدق گفت در این زمان كه كشور در اشغال بیگانگان است باید جلوی هرگونه مذاكره بر سر اعطای امتیار نفت با خارجی‌ها گرفته شود، غلامحسین رحیمیان، نماینده تفرش، ضمن تشكر از دكتر مصدق پیشنهاد كرد كه برای ایجاد توازن قرارداد نفت جنوب با انگلستان ملغی اعلام شود. شما ببینید كه ظاهر این پیشنهاد چقدر درست به‌نظر می‌رسد. رحیمیان پشت تریبون مجلس گفت كه دلم می‌خواهد دكتر مصدق كه با منع مذاكره بر سر امتیاز نفت خدمتی كرده‌اند، كار خود را با حمایت از این پیشنهاد تكمیل كنند.


 دكتر مصدق اما حاضر به امضا نشد. همین امتناع ایشان از حمایت این پیشنهاد منجر به فحاشی برخی از مطبوعات به شخص دكتر مصدق شد و به وی اتهام زدند كه انگلیسی‌ست. بعدها شنیدم كه دكتر مصدق با رحیمیان در منزل خود دیدار كرد و به وی گوشزد كرد كه متوجه نیستی این پیشنهاد نه‌تنها در این مجلس رد می‌شود بلكه همین امر منجر به اعتباربخشی به حضور انگلیسی‌ها در ایران خواهد شد. اینكه گفتید برخی بر آن‌اند كه پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به رحیمیان منسوب كنند براین اساس اهمیتی ندارد چرا كه رحیمیان فقط خواهان لغو قرارداد بود. خود دكتر مصدق گفته است كه پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را نخستین‌بار شادروان فاطمی مطرح كرده‌اند. به‌نظر من اگر هر كس دیگری هم این پیشنهاد را مطرح كرده باشد از اعتبار و نقش رهبری دكتر مصدق نمی‌كاهد كه خداوند رحمت‌شان كند.

 

و اما امروز آیا درآمدهای حاصل از نفت ایران ملی است؟

 

این درآمد نه ملی است و نه دولتی، بلكه بر باد هواست. چرا كه از درآمدی كه می‌توان برای ارتقا و سربلندی ملت استفاده كرد درست بهره‌برداری نمی‌شود. مختصر بگویم درآمد نفت هم می‌تواند نعمت باشد و هم نغمت. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


سرگذشت تقویم در ایران

عجیب نیست ما ایرانیان که سرزمینمان گذرگاه اقوام و مذاهب بوده است، حساب و کتاب چند گونه تقویم را با هم داشته باشیم. شاید حمل و ثور و جوزا و سرطان از یاد رفته باشد، اما حساب محرم و رمضان و سال اسب و گاو و پلنگ هنوز از دستمان در نرفته است .


حمید رضا حسینی

روزنامه نگار

 

 

 

 

.

وقتی مادر بزرگ پیر شده بود و سوی چشمش به تقویم نمی گرفت و حافظه اش یاری نمی داد، مدام می پرسید: "مادرجون! امروز چندم ماهه؟ یا چند روز مونده به آخر برج؟"

 

وقتی از ماه می گفت، منظورش محرم و صفر و ربیع الاول و ... بود. می خواست حساب و کتاب اعمال مذهبی اش را داشته باشد: روزه ، سوگواری محرم، نذری ۲۸ صفر، جشن نیمه شعبان و ...

 

وقتی هم که از برج حرف می زد، مقصودش همان چیزی بود که به تقریب با فروردین، اردیبهشت، خرداد و ... مطابقت دارد؛ منتها او نام اصلی بروج را می گفت و وقتی می پرسیدی: "عزیزجون! دایی جون چه سالی به دنیا اومده؟" جواب می داد: "سالش خوب یادم نیست، ولی برج اسد بود. فکر کنم سالشم، سال گوسفند بود."

 

عجیب نیست ما ایرانیان که سرزمینمان گذرگاه اقوام و مذاهب بوده است، حساب و کتاب چند گونه تقویم را با هم داشته باشیم. شاید حمل و ثور و جوزا و سرطان از یاد رفته باشد، اما حساب محرم و رمضان و سال اسب و گاو و پلنگ هنوز از دستمان در نرفته است .


هخامنشیان، نوروز در پاییز

 

از گاهشماری های کهن ایران، چیز زیادی نمی دانیم؛ دانسته هایمان در این باره پراکنده و پندارهایمان گوناگون است.

 

هخامنشیان که بزرگترین شاهنشاهی جهان باستان را شکل دادند، بسیاری چیزها را از ملل تحت فرمان خود اقتباس کردند و از جمله آن ها یکی هم سال شماری خورشیدی بود که احتمالا پس از تصرف مصر بدست کمبوجیه (۵۲۹ تا ۵۲۲ پیش از میلاد) از مصری ها آموختند.

 

با این حال ، تا پیش از آن که کتیبه بیستون اثر داریوش بزرگ (۵۲۱ تا ۴۸۶ پیش از میلاد)خوانده شود ، آگاهی درباره گاهشماری هخامنشی اندک بود، اما وقتی کتیبه بیستون در سده ۱۹میلادی خوانده شد، نام ۹ ماه از سال روشن گردید و نام سه ماه دیگر نیز که به سبب مخدوش بودن بخش هایی از کتیبه آشکار نبود، با کشف الواح تخت جمشید هویدا شد.

 

حالا می دانیم که نام ماهها در تقویم هخامنشی ، با نام های اوستایی که در دوره اشکانی و ساسانی رواج داشت ( فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ، تیر ... ) فرق می کرد ؛ مثل اودکن ئیش که برابر فروردین بود و ثور واهر که با اردیبهشت همزمان بود.

 

همچنین روز نخست سال برابر بود با آغاز پاییز و این سنتی بود که هخامنشیان از بابلی ها به ارث برده بودند. در بابل همچنین، آغاز زمامداری شاهان، مبدأ تاریخ بود و چون از مبدأ تاریخ هخامنشیان آگاهی چندانی نداریم، برخی پژوهشگران احتمال داده اند که هخامنشیان نیزمانند بابلی ها ، آغاز سلطنت شاهان را مبدأ تاریخ قرار می دادند.

 

 


 

ساسانیان؛ سال های ۱۳ ماهه

 

دقیقا نمی دانیم که ماههای اوستایی چه زمانی متداول شد ، اما قطعا از سده اول میلادی به بعد ، رواج کامل داشت . تقویمی که سلوکیان ، یعنی جانشینان اسکندر ، در ایران جا انداختند ، مثل تقویم یونانی ها بر مبنای سال قمری بود . مبدأ را هم سال ۳۱۲ پیش از میلاد ، یعنی سال بنیاد سلسله سلوکی قرار داده بودند.

 

هنگامی که اشکانیان، سلوکیان را از ایران بیرون راندند، سال شمسی جایگزین سال قمری شد و مبدأ تاریخ را هم سال ۲۴۷ پیش از میلاد تعیین کردند؛ زیرا در این سال ، تیرداد اول بر سلوکوس دوم پیروز شد و سلسله اشکانی قوام پیدا کرد.

 

ساسانیان نیز، سال شمسی را اساس گاهشماری خود قرار دادند ، اما از آن جا که سال مداری یا حقیقی ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۹ ثانیه است و سال عرفی ساسانیان، سرراست ۳۶۵ روز بود، هر ۴ سال یک بار، سال عرفی از سال حقیقی یک روز عقب می افتاد و نوروز با اول فروردین برابری نداشت . همچنین هر ۱۲۰ سال یک بار ، سال عرفی یک ماه از سال حقیقی عقب تر بود. بنابراین منجمان ساسانی تصمیم گرفتند پس از گذشت ۱۱۹ سال، صد و بیستمین سال را ۱۳ ماهه حساب کنند تا مشکل حل شود.

 

احتمالا مبدأ تاریخ ساسانیان ، جلوس اردشیر بابکان بر تخت شاهی بود، ( ۲۲۶ میلادی ) اما در اواخر دوره ساسانی، جلوس یزدگرد سوم، آخرین شهریار این سلسله مبدأ قرار گرفت که با سال ۱۱ هجری قمری برابر بود. بنابراین تقویمی که ساسانیان برای مردمان پس از اسلام به ارث گذاردند، تقویم یزدگردی نام داشت. ( این تقویم با تقویم دیگری موسوم به یزدگردی قدیم که مربوط به بابلی هاست فرق دارد و درآن تقویم ، یزدگردی به معنای خدایی و ربانی است.)


تقویم هجری قمری ؛ سوغات اسلام

 

با آمدن اسلام ، اگر نگوییم تقویم خورشیدی ایرانیان، یکچند در محاق رفت، دست کم می توانیم بگوییم که رواج گسترده خود را نسبت به تقویم قمری از دست داد.

 

تقویم قمری زاییده اسلام نبود، هم ایرانیان از دوران کهن با آن آشنایی داشتند و هم پیش از پیدایی اسلام در جزیره العرب متداول بود. اسلام هم نیامده بود تا به عنوان یک آیین تازه ، تقویم درست کند. از این رو همان تقویم رایج جزیره العرب را پذیرفت و اعمال مذهبی را مطابق آن سامان داد؛ روزه در رمضان، حج در ذی حجه ، و نکوهش جنگ در محرم، رجب ، ذی قعده ، ذی حجه (یعنی ماههای حرام که عرب عصرجاهلیت نیز بدان پایبند بود.)

 

 

.

 

وقتی اعراب مسلمان ایران را فتح کردند و ایرانیان اسلام را پذیرفتند، لاجرم به تداول تقویم قمری گردن نهادند، وگرنه چگونه می توانستند مناسک مذهبی را در موعد خود به جا آورند؟ ضمن آن که مناسبت های دینی همچون میلاد و بعثت و وفات پیامبر و دهها رخداد مذهبی دیگر بر مبنای تقویم قمری ثبت و ضبط شد. البته با مبدأ هجرت پیامبر از مکه به مدینه.

 

این ، راز پایداری تقویم قمری در ایران است که گویا از نخستین نظام های گاهشماری بشر به شمار می آید. در واقع ، ابتدایی ترین وسیله ای که بشر برای سنجش هفته و ماه و سال در اختیار داشت، مشاهده حالات مختلف ماه از قبیل هلال و بدر بود یا به عبارت دیگر، فاصله زمانی میان دو مقارنه ماه و خورشید که معروف است به ماه هلالی.

 

البته سال قمری به سبب کوتاه بودن ماهها، ۱۱ روز از سال شمسی کمتر است و همین یازده روز موجب شده است که تقویم ما ایرانیان با مبدأ هجرت پیامبر در سال ۱۳۸۷ باشد و تقویم اعراب با همین مبدأ در ۱۴۲۹.


تقویم جلالی ؛ دقیق ترین تقویم جهان

 

تقویم قمری تا دلتان بخواهد عیب و ایراد دارد که گردش ماهها در فصول یکی از آنهاست . اگر فروردین همیشه در بهار است ، در عوض رمضان یک زمان در چله تابستان است و زمانی دیگر در چله زمستان ! برای مثال ، اگر در قدیم می خواستند از کشاورزان خراج سالیانه بگیرند و مقرر می کردند که خراج در ذی القعده گرفته شود ، ذی القعده یک زمان در پایان فصل برداشت واقع می شد و زمانی دیگر در آغاز کاشت .

 

بنابراین ، ایرانیان تنها به سبب استیلای اعراب ونیز برای انجام تکالیف دینی ، به تقویم قمری متوسل شدند . وگرنه حتی خلفای عباسی هم باج و خراج را مطابق تقویم شمسی می ستاندند که همان تقویم ساسانی بود و به علت عدم دقت یا غفلت در کبیسه گیری خالی از اشکال نبود .

 

برای رفع این اشکال، در نیمه دوم سده پنجم هجری قمری ، در زمان سلطنت جلال الدین ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام الملک توسی ، گروهی از منجمان نامدار به سرپرستی حکیم عمر خیام نیشابوری ، مأمور شدند که تقویم جدیدی را بر مبنای سال خورشیدی تنظیم کنند.

 

 

ایرانیان تنها به سبب استیلای اعراب ونیز برای انجام تکالیف دینی ، به تقویم قمری متوسل شدند . وگرنه حتی خلفای عباسی هم باج و خراج را مطابق تقویم شمسی می ستاندند که همان تقویم ساسانی بود و به علت عدم دقت یا غفلت در کبیسه گیری خالی از اشکال نبود

 

 

این تقویم که به تقویم جلالی معروف است ، در سال ۴۷۱ هجری قمری تنظیم شد و تا به امروز ، به عنوان دقیق ترین تقویم جهان که هیچ گاه از سال حقیقی عقب نمی افتد و آغاز آن دقیقا منطبق با قرار گرفتن زمین در نقطه اعتدال بهاری است ، رسمیت دارد.

 

البته تا حدود یک صد سال پیش ، رخدادهای تاریخ ایران را با سال قمری ثبت می کردند و حتی فرمان مشروطه نیز با تاریخ ۱۳۲۴ قمری امضاء شد . اما از مشروطه به بعد ، رفته رفته، سال شمسی اساس کار قرار گرفت . ابتدا کاربرد غیر رسمی داشت و سرانجام در ۱۱ فروردین سال ۱۳۰۴ خورشیدی ، با رأی مجلس شورای ملی رسمیت پیدا کرد.


میان پرده تقویم شاهنشاهی

 

رسمیت تقویم هجری شمسی تا اسفند ۱۳۵۴ خورشیدی ، ادامه داشت ؛ اما در این زمان سیاست باستان گرایانه دولت پهلوی به جایگزینی تقویمی به نام تقویم شاهنشاهی رأی داد. تقویم شاهنشاهی فقط در مبدأ با تقویم هجری شمسی متفاوت بود و مبدأ تاریخ را آغاز شاهنشاهی کورش بزرگ (۵۵۹ پیش از میلاد) قرار می داد .

 

بنابراین سال ۱۳۵۵ هجری شمسی بدل به ۲۵۳۵ شاهنشاهی شد که دو رقم آخر آن با سال سلطنت محمدرضا پهلوی مطابقت داشت . ( او در ۱۳۲۰ خورشیدی به سلطنت رسید.) تقویم شاهنشاهی دو دسته مخالف داشت: انبوه جماعت مذهبی که آن را دوری از آیین اسلام تلقی می کردند و گروهی از مورخان و فرهنگ پ‍ژوهان که معتقد بودند تقویم جدید غیرعلمی و غیرعملی است.

 

نهایتا آن چه موجب شد، تقویم شاهنشاهی در شهریورماه سال ۱۳۵۷ ملغی شود ، مخالفت شدید گروه اول بود. اگرچه این دولت سید جعفر شریف امامی بود که تقویم شاهنشاهی را به بایگانی سپرد، اما حتی اگر او هم چنین نکرده بود، با پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷ این اتفاق رخ می داد.

 

پس از انقلاب، علاوه بر تاریخ هجری شمسی، تاریخ هجری قمری نیز به رسمیت شناخته شد و در اصل هفدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی مورد تأکید قرار گرفت، اما مقرر شد که مبنای کار ادارات دولتی هجری شمسی باشد.

 

 

گاهشماری های دیگری نیز در ایران رواج داشته اند که برخی شان هنوز به طور کامل از اذهان عمومی رخت نبسته اند. بسیاری از ایرانیان ، هنوز به این که سال، سال میمون باشد یا خوک یا خرگوش، اهمیت می دهند. این نوع نامگذاری سال، حاصل چند سده استیلای ترکان و مغولان بر ایران است

 


تقویم اویغوری؛ میراث مغولی

 

غیر از این ها ، گاهشماری های دیگری نیز در ایران رواج داشته اند که برخی شان هنوز به طور کامل از اذهان عمومی رخت نبسته اند. بسیاری از ایرانیان ، هنوز به این که سال، سال میمون باشد یا خوک یا خرگوش، اهمیت می دهند. این نوع نامگذاری سال، حاصل چند سده استیلای ترکان و مغولان بر ایران است.

 

حیوانات در فرهنگ ترکان آسیای میانه و مغولان جایگاه درخور توجهی دارند و از دیر باز اساس معیشت این جماعت بر شبانی و رمه گردانی بوده است. بنابراین نامگذاری سال به نام حیوانات در تقویم مغولی یا اویغوری چیزعجیبی نیست.

 

این تقویم دارای دوره های دوازده ساله به نام اسب ، گوسفند ، میمون ، مرغ ، سگ ، خوک ، موش ، گاو، پلنگ، خرگوش، سوسمار و مار است. البته اسامی اصلی ترکی است. مثلا یونت ئیل که می شود سال سگ یا سیچقان ئیل که می شود سال موش.

 

وقتی ناصرالدین شاه در سفرنامه فرنگستان می نویسد: "یکشنبه نهم رجب المرجب از سال جاری یعنی سیچقان ئیل ترکی ... پیش از ظهر به حمام [ پاریس ] رفتیم"، یعنی او حساب سال و ماه را به تاریخ قمری و ترکی داشته است و لابد که رعیت او هم چنین می کرده اند.

 

کسانی که به پیشانی نوشته و پیش بینی سرشت آدمیان اعتقاد دارند، نام سال های اویغوری را به خاطر می سپارند، چون از آن طریق می توانند طبایع حیوانی را به خلقیات آدم هایی که در سال منسوب به فلان حیوان متولد شده اند، ربط دهند. شاید یکی از علل پایداری تقویم اویغوری در ایران در سده اخیر همین بوده است.

 

 


 

تقویم برجی؛ ابزار طالع بینی

 

تقویمی که بیش از تقویم اویغوری برای تعیین سعد و نحس ایام و طالع بینی کاربرد داشته و دارد، تقویم برجی است. بشر از قدیم الایام ، مجموعه ای از ستارگان را به شکل حیوانات یا اشیاء تصور می کرد. مثلا به شکل دب اکبر ( خرس بزرگ ) و دب اصغر ( خرس کوچک ) . نام این مجموعه ها را صور فلکی گذاشته اند و ۱۲ تا از این صور که در نوار مستدیری به پهنای ۱۷ درجه قرار گرفته اند، بروج خوانده می شوند.

 

خورشید در مسیر چرخش ظاهری و سالانه خود ، از برابر بروج دوازده گانه می گذرد و مدت زمانی که این گذر طول می کشد، می شود یک برج. حالا اگر آن برج یا صورت فلکی شبیه ترازو باشد، می گویند در برج میزان قرار داریم و اگر شکل کژدم باشد، گفته می شود در برج عقرب هستیم.

 

نام برج های سال در تقویم برجی عبارت است از حمل (گوسفند) ، ثور (گاو) ، جوزا (دوپیکر)، سرطان ( خرچنگ ) ، اسد ( شیر ) ، سنبله ( خوشه ) میزان ( ترازو ) ، عقرب ( کژدم ) ، قوس ( کمان) ، جدی (بزغاله) ، دلو (دول) و حوت (ماهی).

 

حمل مقارن با فروردین است و ثور برابر اردیبهشت و به همین ترتیب حوت با اسفند مطابقت دارد. اما روزهای برج با روزهای ماه کمی اختلاف دارند؛ مثلا حمل یک روز از فروردین کم دارد و ۳۰ روزه است و برج دلو یا همان بهمن ماه ، ۲۹ روزه حساب می شود.

 

اصطلاح قمر در عقرب که آن را بسیار شنیده ایم و گاه خود نیز به کار می بریم ، برخاسته از نظام گاهشماری برجی است و البته در تاریخ و فرهنگ و ادب فارسی اصطلاحات طالع بینانه ای از این دست ، بازتاب بسیار دارد.


امسال چه سالی است ؟

 

با این وصف اگر کسی از ما بپرسد امسال چه سالی است یا اکنون چه ماهی است، پاسخ نمی گیرد مگر آن که به چند پرسش ما پاسخ گوید: به حساب سال و ماه شمسی یا سال و ماه قمری؟ با مبدأ تقویم هجری یا یزدگردی؟ به عدد یا به نام حیوان؟ با ماههای اوستایی یا با منطق بروجی؟ راستی امسال چه سالی است؟

برگرفته از : بی بی سی


نظرات :

  2008-03-18   تاریخ
  مزدک   نام
    ایمیل

  پدوفیلی بخصوص با فرزندان ذکور در بین معتقدان به ادیان سامی بخصوص اسلام بعلت سخت گیریها و تابو ساختن از سکس بسیار رایج تراست تا در بین افراددر جوامع آزاد.زمانی در دوران آواره گی گذرم به اردبیل افتاد در مسافرخانه ای با سرایدارش هم صحبت شدم.از ایشان که مردی حدوا 50-55 بود پرسیدم چرا زن نگرفتی فارسی را مثل ترکی من صحبت میکرد و بیسواد بود.گفت منین بدنین چوخ ضعیفه...خلاصه آروادین سقلمه...(گفت که بدن من ضعیف است و زنم هرشب سقلمه می زند که کاری کنم و من هم نمی تونستم طلاقش دادم.گفتم که برات سخته نیست گفت نه الحمدالله اینجا بچه زیاد است!بعد برام توضیح داد که دراین شهر لواط و بچه بازی آنچنان رایج است که در هیچ جا نیست!بعد از مدتی از قم و مشهد و چند شهر دیگر هم دیدار کردم و باکمی تحقیق متوجه شدم که واقعا طرف راست می گفت و هر چه شهرها مذهبی تر این پدیده درآن بیشتر است.بعدا با کمی مطالعه درباره علت و چگ.نگی این پدیده برایم تقریبا مسلم شد که آن مرد به تجربت همی گفته!بنابراین جناب خاخامنش مسلمان پان ترک اولا که همجنسگرایی پدیده ایست کاملا عادی و نوعی از گرایشات جنسی است و افرادیکه همجنسگرا هستند با پدوفیلی اسلامی و یا سایر مذاهب سامی فرق دارند. حقوق همجنسگرایان جز حقوق بشر است و باید دریک جامعه دمکراتیک قانون از حقوقشان در مقابل ازازل و اوباش اسلامی و مذهبی دفاع کند.اینها هم انسانهایی با حقوق برابر با دیگران هستند و تجاوز به حریمشان جرم است!

  نظر خواننده

  2008-03-18   تاریخ
  خا خا منش   نام
    ایمیل

  آقامزدک!دسخوش
مبارک باشد انشااله،بعععععععله،بس بگو،چشمهاروشن ،بس شما هم اینکاره بوده اید!!!اینو ازاول میگفتیدوخیال ماراراحت میکردید. چشمهادوباره روشن.
ازاین به بعد حتمأ بحثهادرمورد لواط گری شما خواهدچرخید!!!کورش خونخوارکه مفعول تاریخ است،حتمأبایدمورد احترام مفاعیل ولواط گران باشد!!!

  نظر خواننده

  2008-03-18   تاریخ
  مزدک   نام
    ایمیل

  جناب شما مثل اینکه کتابهای پورپیرا پیامبر پانترک توده ای ضد اطلاعاتی اسلامی را نخوانده اید؟2000سال دراین منطقه آدم وجود نداشته.پوریم پدرسوخته همه را نابود کرده و تقویم که هیچی تمام تاریخ مارا یهود نوشته.یک سری تشریف ببرید آنکارا یا اسراییل تو زیر زمینهاشون می بینی چقدر این پدر سوختها عتیقه جمع کردند!اینها همه بدلی است که انداختن بما بجای نابش که هم خودشون بعداز کشتار پوریم درست کردند!این تقویمها همه تقلبی است و ساخت بعد از جنگ کازرونه!قاسم میگه بگو جنگ ممسنی!


در ايران روشنفکر راست وجود ندارد

روشنفکران ايراني از مشروطه به بعد بسيار تحت تاثير آموزه هاي روشنفکري فرانسه بودند البته باز تاکيد مي کنم اين به معناي تقليد صرف از غرب نبود. از اين رو طبيعتاً مفاهيمي که در فرانسه مطرح مي شد در ايران نيز بازتاب داشت.


محمدعلي همايون کاتوزيان

 

 

حسين سخنور؛ محمدعلي همايون کاتوزيان دانشيار دانشگاه کنت انگلستان در رشته اقتصاد است. تحصيلات عاليه را در انگلستان به پايان رسانده و از آن پس به جز دوره هايي کوتاه، سالياني دراز از ايران به دور بوده است. اما طي اين دوران پيوندش را با ايران و زبان فارسي حفظ و آثار خوبي را به فارسي منتشر کرده است. از وجوه مشخصه کاتوزيان، گستردگي و تنوع آثار اوست. نوشته هاي او درباره ايران از الگوهاي فني اقتصادي تا امور ادبي و تاريخي و سياسي دامنه دارد. دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان از سويي «درباره بوف کور هدايت» مي نويسد و از سويي ديگر مقالاتي در «جامعه شناسي تاريخي ايران» مي نگارد.

 

کاتوزيان اين روزها در کار تاليف آخرين کتاب خود است که «تاريخ ايران از کوروش تا احمدي نژاد» نام دارد.

 

پرسش هايمان درباره پرونده روشنفکري را پاي تلفن از کاتوزيان پرسيديم و او هم پاسخ داد.

 

پرسش هاي ما اينها بودند؛

 

1- خاستگاه تاريخي روشنفکران ايراني در نسبت با اسلاف اروپايي شان چيست و روشنفکران متقدم ايراني، بيشتر از چه کساني متاثر بوده اند؟

 

2- نسبت روشنفکران متقدم ايراني با «نظريه» و آکادمي چه بود؟

 

3- اگر روشنفکران را به هر معنايي واسطه ميان دولت و مردم بدانيم، کار روشنفکر را بيشتر نقد دولت يا قدرت مي دانيد يا معتقديد وظيفه اصلي روشنفکر، نقد مردم، جامعه و اجتماع است؟

 

4- روشنفکري ايراني با مفهوم چپ گرايي گره خورده است. اين مساله را معلول ماهيت روشنفکري مي دانيد يا ناشي از اتفاقات سياسي و اجتماعي يي که در سرزمين ما رخ داده است؟ آيا اين اتفاق در خاستگاه هاي اصيل روشنفکري يعني اروپا و امريکا نيز رخ داده است؟

 

5- آيا در سپهر روشنفکري مي توان از «روشنفکر راست» سخن گفت؟ اين مفهوم چه معنايي دارد؟ در تاريخ سرزمين ما آيا پديده روشنفکر راست، مصاديقي داشته است؟

 

6- در يک نگاه تاريخي آيا مي توان جلال آل احمد که معتقد به نظريه غربزدگي بود يا شريعتي که دلمشغول نظريه اليناسيون بود را نمادهاي روشنفکري ايراني دانست و اتفاقات حوزه روشنفکري را در سايه رفتارها و نظريات آنان تحليل کرد؟

 

---

 

سوال اول؛ جهت شناخت بيشتر از پديده روشنفکري و عصر روشنگري بايد به اروپاي قرن هجدهم بازگشت تا در زمان تولد اين واژه ها حضور داشت. در اروپا نيز بيش از همه فرانسه در توليد اين مفاهيم نقش داشت. در فرانسه غالباً به جمعي از اصحاب دايره المعارف، روشنفکر مي گفتند. چون اولين بار اين گروه به فکر تدوين دانشنامه فرهنگي افتادند. روشنفکر معادل واژه انتلکتوئل در زبان فرانسه است اما اين اصطلاح به طور مشخص در دهه آخر قرن نوزدهم در فرانسه پديد آمد و به گروهي اطلاق مي شد که در معرکه دادگاه سرهنگ دريفوس وارد شده بودند و از او دفاع مي کردند. بعد از آن نيز اين واژه در اروپا در خصوص نويسندگان، شارحين، ناقدان و عموم اهل قلم به کار برده مي شد تا اينکه در ايران نيز اصطلاح منورالفکري پديد آمد که در ايران غالباً به افراد تحصيلکرده منورالفکر مي گفتند. تحصيلکرده هاي ما در آن دوران يا در اروپا و فرانسه حضور داشتند يا در روسيه. به همين دليل ما از سويي ديگر در ايران با واژه اينتلجسيا مواجهيم که معادل انتلکتوئل در روسيه است، چرا که در روسيه نيز جريان فکري عظيمي بين آزاديخواهان به وجود آمده بود که در نهايت منجر به انقلاب هاي روسيه شد. در واقع منورالفکري هم با انتلکتوئل و هم با اينتلجسيا رابطه دارد که خواسته هايشان هم در آزادي، پيشرفت و عدالت اجتماعي جمع مي شود. طبيعتاً منورالفکران ايراني نيز از پيشگامان اروپايي و روسي الگو گرفته اند و درس هايي را آموخته اند اما اين به معناي فکر نکردن و تقليد کورکورانه منورالفکران از غرب نيست.

 

در ضمن آنکه روشنفکري بيشتر مديون ولتر است و شاخص اين جريان در اروپا اوست. افرادي همچون ولتر، روسو، سن پي ير و... بودند که اين جريان را خلق کردند در صورتي که کانت چندان هم با روشنفکري وفاقي نداشت.

 

سوال دوم؛ اين موضوع به تعاريف ما در خصوص مفاهيمي همچون فکر، انديشه و تحليل مربوط مي شود. در تاريخ روشنفکري ايران بودند کساني که علاوه بر تحقيق و تاليف با پژوهش هاي گسترده خود دست به ابداعات فکري مي زدند هرچند شايد در زمان خود چندان مورد توجه و استقبال قرار نمي گرفتند مثلاً خليل ملکي انديشمند صاحب سبکي بود که به رغم فکر وسيعش در زمان خود تقريباً مغفول واقع شد، تقي زاده نيز به همين ترتيب. طرز برخورد او با جامعه و بالعکس موجب شد تفکرات و انديشه هايش بي تاثير بماند. در مجموع بايد گفت کار نظريه پردازي کار آکادميک است اما روشنفکري بيشتر در جامعه حضور دارد و از اشکالات و معايب سخن مي گويد، البته اين آفاتي هم دارد. اين موضوع تنها منحصر به ايران هم نيست. بسيار پيش آمده است روشنفکر در مواردي اظهارنظر کرده است که در حوزه اطلاعات و تخصص اش نيست. اين به خودي خود اشکالي ندارد، هرکس آزاد است راجع به هر چيز صحبت کند اما غرض آن است که يک روشنفکر و متخصص بايد فروتني روشنفکرانه داشته باشد و به خاطر داشته باشد که «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادند» (به نقل از قابوسنامه).

 

سوال سوم؛ من معتقدم کار روشنفکر نقد «اجتماع» به معناي اعم کلمه است. اجتماع اعم از دولت و ملت است. روشنفکر در شرايطي بايد اشتباهات دولت را تذکر دهد و آن را به نقد بکشد و از سويي ديگر متناسب با مقتضيات، براي پيشرفت اجتماعي بايد شيوه هاي نقد همه جانبه مردم و جامعه را بياموزد و آن را اشاعه دهد. اما سنت روشنفکري در ايران همانند سنت روشنفکري در فرانسه، با محوريت ضديت با دولت تنظيم مي شد. انتلکتوئل فرانسه و روشنفکر و منورالفکر ايران معمولاً ملت را مظلوم تلقي کرده و هيچ عيب و نقصي در مردم نمي بيند و در مقابل دولت را ظالم و زورگو دانسته که هيچ نکته قابل دفاعي ندارد. به همين دليل است که در تصور رايج از روشنفکري، اشخاصي همچون منوچهر اقبال يا بديع الزمان فروزانفر که از اساتيد بارز دانشگاه بودند روشنفکر محسوب نمي شدند.

 

اين نوع افراد گرچه اهل قلم بودند و نويسندگان و اساتيد مطرحي بودند اما چون مخالفت آشکاري با دولت وقت نداشتند، در نزد عموم، جايگاه يک روشنفکر را هم نداشتند. اين برداشت خاص از مفهوم روشنفکري تا حدي تحت تاثير تمايلات چپگرايانه نخبگان ما بود. اين برداشت در مخالفت با دولت، شدت مي گرفت که وجه ديگر آن تعريف و تمجيد از مردم بود. بنابراين تمام بدي ها در دولت بود و تمام خوبي ها در ملت. در حالي که توجه نداشتند مردم خود متشکل از طبقات گوناگون هستند و لااقل بخشي از آنها از نظر فرهنگي واقعاً توسعه نيافته بودند اما هرچه بود «مردم» مقدس بودند و غيرقابل نقد. اين مردم معلوم نبود کجا ظهور و بروز دارند. وقتي صحبت از مردم مي شد گويا مردم کوچه و خيابان مطرح نبود، يک مردم انتزاعي عاري از عيب و ايراد مطرح مي شد.

 

سوال چهارم؛ همان طور که اشاره شد روشنفکران ايراني از مشروطه به بعد بسيار تحت تاثير آموزه هاي روشنفکري فرانسه بودند البته باز تاکيد مي کنم اين به معناي تقليد صرف از غرب نبود. از اين رو طبيعتاً مفاهيمي که در فرانسه مطرح مي شد در ايران نيز بازتاب داشت. مثلاً بحث مشروطه خواهي زماني جدي شد که عده يي از تحصيلکردگان اروپايي به ايران بازگشتند و آفات نبود «قانون» را درک کردند. مساله حکومت قانون در مقابل استبداد بيش از پيش جدي شد و منورالفکراني همچون مستشارالدوله، ميرزا ملکم خان و نسل بعدي آنان، ميرزا آقايان کرماني يا دهخدا شيوه حکومت قانون را به جد، پيگيري کردند و خواهان حکومتي بودند که دولت، قدرتش را منوط به قوانين مشخصي کند. خب اين افراد مستقلاً به اين نتيجه نرسيده بودند و بيشتر از سنت روشنفکري فرانسه ياد گرفته بودند. ارتباط آنها با توده مردم هم بر همين اساس بود، چرا که توده مردم غالباً از اين تحولات بي اطلاع بودند، اساساً بخش عمده يي رعيت محسوب مي شدند و هيچ حقوقي نداشتند و تقريباً مفهوم مالکيت هم براي رعيت بي معنا بود. در جريان مشروطه بحث حکومت قانون تبديل به خواسته يي همگاني شد، هر چند زياد دوام نياورد. خاطرنشان مي کنم اين بي ثباتي هم ربطي به آن تقليد محض ندارد. درست است که به پيروي جريان روشنفکري ايران از سنت روشنفکري فرانسه اشاره کردم اما شکست اين نهضت بي ارتباط با اين پيروي است. هرج و مرج بعد از مشروطه منجر به اين ناکامي شد. بي نظمي نه تنها در مرکز که کل ايالات و ولايات را فراگرفته بود و مجلس هم که علي القاعده بايد متکي بر نظم و قانون باشد، خود در هرج و مرج موثر بود. از سويي ديگر روزنامه ها مدام فحش هاي رکيک به وزرا و شاه نثار مي کردند و سنگ روي سنگ بند نبود. تا اينکه نتيجه آن شد؛ شکست مشروطه. اين را نبايد گناه منورالفکران دوران مشروطه دانست. مفهوم روشنفکر بيشتر مخصوص فرانسه است که از ترجمه انتلکتوئل استخراج مي شود. در امريکا و انگلستان و تا حدي آلمان اين واژه مطرح نمي شود و انتلکتوئل بيشتر اوقات به عنوان صفت به کار برده مي شود نه به عنوان اسم. به عنوان مثال وقتي در امريکا سخن از انتلکتوئل يا روشنفکر است بيشتر درس خوانده ها، استادان و آکادميسين ها مدنظرشان است که مي توانند محقق، پژوهشگر يا ناقد باشند اما در فرانسه انتلکتوئل يک اسم است که شايد آدمي مثل سارتر هم سمبل آن باشد.

 

اما در مورد دستاوردهاي اين دو مفهوم از روشنفکري نمي توان به راحتي نظر داد. خب تجربه مشروطه روشنفکري متاثر از فرانسه در آن برهه در نهايت به شکست منجر شد اما همان طور که گفته شد نمي توان شکست مشروطه را به پاي روشنفکران آن زمان نوشت. در مورد همکاري روشنفکران با حکومت رضاخان هم قضيه چنين است. اين هم تجربه موفقي نبود. البته منورالفکران در اين مقطع همان درس خوانده ها و افراد باسوادي بودند که به جهت جلوگيري از هرج و مرج با رضاخان همکاري کردند. اينجا يک مرز باريکي بين روشنفکران و متخصصين وجود دارد. مثلاً تقي زاده که منورالفکر است و از سمبل هاي منورالفکري مشروطه است در اندک مدتي تصميم به همکاري با رضاشاه مي گيرد اما نمي توان او را در مجموعه ساير متخصصين فعال در حکومت قرار داد. اما در نهايت هيچ کدام سرنوشت موفقي ندارند چرا که آخر کار افرادي مانند داور، فروغي، فرج الله خان بهرامي يا برخي از سياستمداران معمم که در مجلس بودند، قلع و قمع مي شوند و رضاخان بعد از دوره اول همه را تار و مار مي کند، عده يي را مي کشد برخي را تبعيد مي کند يا کسي مانند علي اکبر داور هم در بهمن 1317 خودکشي مي کند.

 

بايد يادآور شوم که مفهوم تکنوکراسي بعد از جنگ جهاني دوم در ادبيات سياسي رايج شد. بنابراين روشنفکري مفهومي ديرپاتر از تکنوکراسي است، در ضمن دو گروه مختلف هستند. تکنوکرات ها معمولاً به متخصصين فني يي اطلاق مي شود که در امور اجتماعي نيز سررشته دارند. لذا در زمان رضاشاه ما تکنوکرات به معناي امروزي نداريم و غالب افرادي که در حکومت دوره اول رضاشاه بودند بيشتر متخصص يا در اندک مواردي روشنفکر بودند البته مي توان افرادي همچون فروغي و داور را بوروکرات و آدم هاي اداره جاتي دانست هر چند در اين ميان ابوالحسن ابتهاج رئيس بانک ملي را بايد يک تکنوکرات بزرگ دانست. اما داوري در اين مورد هم خود بحث ديگري را مي طلبد.

 

پاسخ پنجم؛ با آن معنا و مفهومي که از انتلکتوئل ارائه شد در ايران هم تقريباً راست ها در زمره روشنفکران قرار نمي گرفتند. روشنفکري در ايران يک اصطلاح شده بود که کاربرد خاص اجتماعي داشت مثلاً پرويز ناتل خانلري وقتي از حزب توده جدا شد و بعد از کودتاي 28 مرداد با دولت همکاري کرد، ديگر روشنفکر محسوب نمي شد يا در فرانسه سارتر را به عنوان يک روشنفکر مي شناختند اما ريمون آرون که صاحب کرسي جامعه شناسي دانشگاه سوربن هم بود، چون دست راستي و ليبرال بود به عنوان روشنفکر شناخته نمي شد. حتي خود او هم چنين تصوري داشت زيرا آرون بعدها کتابي نوشت تحت عنوان «مارکسيسم افيون روشنفکران». طبعاً ريمون آرون خود را روشنفکر نمي دانست چرا که مارکسيسم را افيون روشنفکران مي دانست. بنابراين روشنفکري به معناي فرانسوي آن که روشنفکران ايراني نيز متاثر از آن بودند با چپگرايي همراه بود لذا روشنفکر در معناي

 

لغوي خود به معناي کسي که فکر روشني (اعم از چپ يا راست) دارد، نبود. روشنفکري اصطلاحي بود که معناي محدودتري داشت که در آن محدوده راست ها قرار نمي گرفتند. مقتضيات داخلي بعد از تبعيد رضاشاه منجر به تشکيل حزب توده شد. در ابتدا حزب توده محفلي است براي عموم افراد تحصيلکرده اعم از مارکسيست و غيرمارکسيست.

 

در آن مقطع اکثر نخبگان به نحوي يا عضو حزب توده بودند يا نسبت به اين حزب سمپاتي داشتند و تحت عنوان هواخواه يا دوستدار حزب معرفي مي شدند، حتي افرادي همچون صادق هدايت و خليل ملکي که بعدها از اين حزب جدا شدند و به کلي از تفکرات چپگرايانه فاصله گرفتند هم زماني در عضويت حزب توده بودند. توجه داشته باشيد بخشي از اين گستردگي حزب توده مربوط است به محبوبيت جهاني شوروي در آن ايام و بخش ديگر آن متاثر از سنت هاي فرهنگي و رفت و آمدهاي مکرر ايرانيان به فرانسه است که در آن مقطع در فرانسه انديشه هاي چپگرايانه طرفداران فراواني داشت. همه اين عوامل دست به دست هم داد تا تمايلات چپگرايانه روشنفکران ايراني تقويت شود و حزب توده رونق گيرد. تا جايي که در ابتدا خيلي از اعضاي جبهه ملي نيز به اين حزب ملحق شدند. افرادي چون سنجابي، خليل ملکي و... نويسندگان و هنرمندان متعددي هم در آغاز از حزب توده استقبال کردند. جلال آل احمد، نادر نادرپور، شايگان، فريدون توللي و... همگي سابقه همکاري با حزب توده را دارند. البته بسياري از آنان در ادامه از حزب توده فاصله گرفتند. در مجموع داستان روشنفکري در ايران در قرن بيست با حزب توده عجين شده است و به هيچ وجه نمي توان اين دو را از هم جدا کرد.

 

پاسخ ششم؛ بحث غربزدگي و بومي گرايي براي اولين بار از سوي جلال آل احمد مطرح نشد، اين مفهوم پيش از اين توسط احمد کسروي هم مطرح شده بود. اين سوءبرداشت را براي اولين بار آقاي مهرزاد بروجردي مطرح کرد که کلاً غلط است. به هرحال اصل ماجرا چنين است که در قرن بيستم به موازات آنکه تجدد وارد جامعه شد، بعد از مدت کوتاهي هاله قدسي تجدد از ميان رفت چرا که در اواخر دوره قاجار ذهنيتي ايجاد شده بود که اساساً غرب را از يک جنس ديگر مي دانست، مثلاً بسياري از ايرانيان به جد تصور مي کردند زمين ها و خيابان هاي پاريس با خشت بلور فرش شده است. وقتي اين توهم شکسته شد روشنفکران نقد تجدد را آغاز کردند. اولين بار واژه «اروپاگرايي» توسط احمد کسروي مطرح شد. او به طور مدون در يک کتاب (آيين) در سال 1312 به تفصيل به اروپاگرايي و آفات و عواقب آن پرداخت. در سراسر اين کتاب انتقادات شديدي به اروپاگرايي مطرح است. کسروي در اين کتاب عنوان مي کند ما اگر روش ها و سنت ها و راه و رسم زندگي خود را بپذيريم خيلي بهتر از اروپاگرايي است. البته او تصريح مي کند بعضي چيزها مانند اسلحه سازي، شيوه هاي حکومت و... را بايد از اروپايي ها فرا بگيريم تا بتوانيم در مقابل خود آنان بايستيم. اين تفکرات در سيدجمال هم نمود داشت. بعد از کسروي نيز دکتر شادمان شايان در سال 1326 به طرح مجدد اين مباحث پرداخت و تجدد را به نقد کشيد. نتيجه آنکه انتقاد از فرهنگ غرب با آل احمد و شريعتي شروع شد اما در اواخر با اين دو تجلي يافت. در آن زمان اين بحث هم از خود جهان سومي ها شروع نشد. وقتي قانون و ساير متفکران در غرب اين بحث را مطرح کردند افرادي چون علي شريعتي که با آنها در تماس بودند در ايران اين مباحث را پيگيري کردند ولي متاسفانه غربزدگي بعدها تبديل به چماقي شد که بر سر هر نوانديشي وارد مي شد. اين واژه در خارج از مرزها هم بسيار جدي شده بود. خاطرم هست در جواني تازه به پاريس سفر کرده بودم و با يک خانم ايراني درباره اوضاع اقتصادي متزلزل انقلاب صحبت مي کردم وقتي من به نظر يکي از اقتصاددانان غربي اشاره کردم، او سريعاً در پاسخ گفت «غربزده» نشو.

 

اما شريعتي آدمي است براي زمان خودش. او اگرچه يک روشنفکر ديني است اما من او را در مجموعه يي مثل پيامبران تورات قرار مي دهم که صاحب پيامي براي مردمش بود. منظورم اين است که نکته و کلامي به او الهام مي شد، راه و روش و طرز کار و صحبتش او را ويژه ساخته بود. از اين حيث او شبيه کسروي است با اين تفاوت که علي شريعتي چندان اهل قلم و تاليف نبود. او بيشتر يک واعظ اجتماعي با عقايد ديني بود. من پرهيز مي کنم از اينکه او را ايدئولوگ انقلاب اسلامي بنامم، چرا که در آن زمان بسياري از رهبران و فعالان ديني و سياسي بودند که بيشتر تحت تاثير ايدئولوژي اسلامگرايي آيت الله خميني بودند از اين رو انقلاب را حاصل ايدئولوژي شريعتي دانستن کمي اغراق آميز است. از نگاهي ديگر از به کار بردن ايدئولوژي شريعتي هم پرهيز دارم زيرا به معناي دقيق کلمه نمي توان مجموعه عقايد مدوني را از آثار و کلام شريعتي به عنوان ايدئولوژي شريعتي استخراج کرد. در مجموع شريعتي يک مبلغ اجتماعي بود که با شيوه خاص خود پيام هايي را براي اجتماع خودش مطرح مي کرد که بخشي از موفقيت او مربوط به آمادگي جامعه و مقتضيات زماني است.

برگرفته از : اعتماد


نظرات :

  2008-03-19   تاریخ
  سامان باربد   نام
    ایمیل

  کمی هرج و مرج، کمی تقلید و اروپایی شدن، کمی شکست، کمی قلع و قمع. آیا تاریخ آرمان خواهی ایرانیان معاصر همین بوده ؟ همین؟ این بی انصافی ست! در نظر خیلی از مردم عادی هم، حرف های علی شریعتی ننه من غریبم های رومانتیک بود. حرف های آل احمد هم سرهم کردن ژورنالیسم با چاخان های داغ بود.اینجا چه جای بحث در باره ی روشنفکر است؟ ضدیت با روشنفکری، ضدیت با خویش است. چپ رفته اند یا راست، بهتر است آنها را بهتر بشناسیم و در راهکوره ها قدم نگذاریم. دقیقا بدانیم کجا خطا بوده، راه درست را انتخاب کنیم. در نظر من خانلری هم روشنفکر است. بی خود روشنگر رادر برابر روشنفکر لولو نکنیم. اینها یک چیزاند. زبان راه و رسم خودش را دارد.ژورنالیسم هم چاخان پاخان های خودش را. می گویید خانلری روشنفکر نیسست؟ راستی، می گویید نه؟ روشنفکر را تعریف کنید و دلیل بیاورید. شعار های روزنامه های دیواری دبیرستان ها را ندهید. اینها را دبیرستانی های امروز هم نمی پذیرند.

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  محسن کردی   نام
    ایمیل

  این پیوستن روشنفکران ایرانی به حزب توده بدرستی تحت تاثیر اتحاد شوروی بوده است. اما یک عادت دیرین ایرانی نیز هست که زود تب میکنیم. جدایی هدایت و خانلری و دیگران از این حزب نمونه های عرق کرده هایش است. در خارج از کشور نیز پس از انقلاب، پیوستن همه به "شورای ملی مقاومت" و سپس به عرق نشستن این تب نیز از همان نمونه ها بود.

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  محسن کردی   نام
    ایمیل

  البته از حق نگذریم، اگرچه از در اوایل انقلاب سنگ "مردم" را به سینه زدن و مطالبات خود را خواست مردم پنداشتن و عرضه کردن عادت رایج گروههای سیاسی بود اما امروزه این عمل ضعیف تر شده است اما گروهایی مانند جبهه ملی گه گاه و سازمان مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری هنوز پرچم دار خلق و مردم اند و بسیار از عبارت "خاک پاشیدن به چشم مردم" استفاده میکنند که معنی مخالفش این است که آنها پاسدار حقوق چشم مردم هستند!!

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  محسن کردی   نام
    ایمیل

  این قسمت را خوب است که روشنفکران و منتقدین ما بخوبی بیاموزند و این بخش را چند بار مطالعه کنند. کاتوزیان میگوید؛ (من معتقدم کار روشنفکر نقد «اجتماع" به معناي اعم کلمه است. اجتماع اعم از دولت و ملت است. روشنفکر در شرايطي بايد اشتباهات دولت را تذکر دهد و آن را به نقد بکشد و از سويي ديگر متناسب با مقتضيات، براي پيشرفت اجتماعي بايد شيوه هاي نقد همه جانبه مردم و جامعه را بياموزد و آن را اشاعه دهد. اما سنت روشنفکري در ايران همانند سنت روشنفکري در فرانسه، با محوريت ضديت با دولت تنظيم مي شد. انتلکتوئل فرانسه و روشنفکر و منورالفکر ايران معمولاً ملت را مظلوم تلقي کرده و هيچ عيب و نقصي در مردم نمي بيند و در مقابل دولت را ظالم و زورگو دانسته که هيچ نکته قابل دفاعي ندارد. به همين دليل است که در تصور رايج از روشنفکري، اشخاصي همچون منوچهر اقبال يا بديع الزمان فروزانفر که از اساتيد بارز دانشگاه بودند روشنفکر محسوب نمي شدند) همایون کاتوزیان.
امیدوارم دوستانی که به من ایراد میگرفتند که چرا از سالها قبل نقاط ضعف جامعه مان را تشریح میکنم و خود مردم را هم نقد میکنم کمی آموخته باشند. آنکه عیبهای مردمش را نمی بیند آدمی عقده ای است که به دنبال تایید مردم می گردد و نمیخواهد سخنی از دهانش در بیاید که مبادا به قبای مردم بر بخورد و همه را از چپ و راست که طبعا خود را مدافع "مردم" میدانند بر علیه خود بر انگیزد. به نظر من، این کار (عدم انتقاد از جامعه آنجا که جامعه عیبی دارد) خیانت به مردم است نه خدمت!

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  محسن کردی   نام
    ایمیل

  تصور می کنم در آنجا که آمده است؛ "نتيجه آنکه انتقاد از فرهنگ غرب با آل احمد و شريعتي شروع شد اما در اواخر با اين دو تجلي يافت" اشتباه تایپی رخ داده است و صحیح اش این است؛ .. با آل احمد و شریعتی شروع "نشد" اما در اواخر با این دو تجلی یافت. (که ایکاش امروز زنده بودند و بخاطر همین افاضات صدتا یک قاز درازشان میکردیم!!! چقدر بی اعتماد بنفس بودند و چقدر مرعوب جو زمانه... باسوادان آن دوران که مرعوب هوچی گری های آل احمد و شریعتی میشدند.

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  محسن کردی   نام
    ایمیل

  بهتر بود یک کلمه "آیا" در آغاز عنوان این مطلب نهاده میشد. پاسخ سوال را خود کاتوزیان چنین میگوید تعریف روشنفکر و تفسیر آن در ایران و در فرانسه که روشنفکران و سیاسیون ایران غالبا تحت تاثیر فرهنگ سیاسی این کشور بوده اند، در اختیار چپ بوده است و از این رو اگر کسی از زمره چپ خارج میشد دیگر "شایسته" صفت و تعریف روشنفکری نمیشده. کاتوزیان میگوید؛ مثلاً پرويز ناتل خانلري وقتي از حزب توده جدا شد و بعد از کودتاي 28 مرداد با دولت همکاري کرد، ديگر روشنفکر محسوب نمي شد يا در فرانسه سارتر را به عنوان يک روشنفکر مي شناختند اما ريمون آرون که صاحب کرسي جامعه شناسي دانشگاه سوربن هم بود، چون دست راستي و ليبرال بود به عنوان روشنفکر شناخته نمي شد. حتي خود او هم چنين تصوري داشت زيرا آرون بعدها کتابي نوشت تحت عنوان «مارکسيسم افيون روشنفکران". طبعاً ريمون آرون خود را روشنفکر نمي دانست چرا که مارکسيسم را افيون روشنفکران مي دانست. بنابراين روشنفکري به معناي فرانسوي آن که روشنفکران ايراني نيز متاثر از آن بودند با چپگرايي همراه بود لذا روشنفکر در معناي لغوي خود به معناي کسي که فکر روشني (اعم از چپ يا راست) دارد، نبود. روشنفکري اصطلاحي بود که معناي محدودتري داشت که در آن محدوده راست ها قرار نمي گرفتند.

  نظر خواننده

  2008-03-18   تاریخ
  پیشگامی سابق سرافکنده   نام
    ایمیل

  "«همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادند" (به نقل از قابوسنامه)."؟؟؟؟

قابوسنامه؟ یا شاه لیرِ شکسپیر؟


راشل زرگریان

فیلم نامه و سناریو نویس

 

"نفرت ونژادپرستی"

تنفریک احساس انسانی است. انسان میتواند ازموضوعی ویاشخصی متنفرباشد که دلیل آن برخود اوواضح است. اماآیاتابحال کسی ازخود سئوال کرده است که چراوچگونه میشود ازیک ملت ویاقوم متنفربود؟ چنانچه شخص بخواهد ازیک ملت متنفرباشد یعنی ازتاریخ هیج درسی یاد نگرفته است. نمونه واضح آن جنگ جهانی دوم وبرهمه آشکاراست که هدف هیتلرنابودی قوم یهود بود. بزرگترین اشتباه هیتلر گذشته ازروانی بودن او, این بود.....


 

 

 

تنفریک احساس انسانی است. انسان میتواند ازموضوعی ویاشخصی متنفرباشد که دلیل آن برخود اوواضح است. اماآیاتابحال کسی ازخود سئوال کرده است که چراوچگونه میشود ازیک ملت ویاقوم متنفربود؟ چنانچه شخص بخواهد ازیک ملت متنفرباشد یعنی ازتاریخ هیج درسی یاد نگرفته است. نمونه واضح آن جنگ جهانی دوم وبرهمه آشکاراست که هدف هیتلرنابودی قوم یهود بود. بزرگترین اشتباه هیتلر گذشته ازروانی بودن او, این بود

که یک خصومت شخصی راروی میلیونهاآدم تلافی کرد. بگفته "هانس فرانک" بعدازهزاران سال گناه هیتلرپاک نخواهد شد. درصورتیکه درقوم یهود نیزمانند هرملت دیگری بد وخوب وجوددارد. برفرض اینکه انسان ازکسی متنفرباشد چراباید دست به خشونت وآدم کشی بزند؟ تنفربه یک ملت یعنی نزادپرستی.

 

انواع واقسام انسانهای مختلف برروی کره زمین وجوددارند. اما تعداد خوبها همیشه بیشترند. من درکشوری جنگ زده زندگی میکنم وشاید باورنکنید آنهائیکه درایام جنگ ویابهنگام ترورکشته شدند اکثرااشخاصی بودند که هرگزطرفدارجنگ نبودند وباطرف مخالف, هیچ دشمنی احساس نکردند. تعدادزیادی ازآنها ازطرف مخالف دارای دوستان بسیاری بودند وازجنگ وخونریزی ازهرنوع آن بیزاربودند. عده ای ازآنهانیزباهم وصلت کردند. این حقایق ازدوطرف صدق میکند. چنانچه کسی ازنزدیک سطح آسیب وزیان جنگ راببیند ویابه قدرت وحشتناک بودن آن, آگاه باشد هرگزطرفدارجنگ نخواهد بود. اگرانسانها گذشته های هولناک حاصل ازجنگ را بیاد بیاورند دیگرآرزو نخواهند کرد حتی برای لحظه ای درآن باشند. برای جلوگیری ازفجایع عمومی, بهترین وسیله تجربه ازتاریخ است. براساس این اصل توجه شمارادراینجا به داستان ذیل که اززبان یک افسرنازی است جلب میکنم. تذکراینکه این نامه را نیم ساعت قبل ازبرگشتن به جبهه ای که درآن خدمت میکرده نوشته است.

 

شروع داستان: آلمان: سال 1942. من درآنزمان یک سربازنازی بودم. همیشه یک تفنگ سیاه وبلند بهمراه داشتم. من بالباس ارتشی, باعلامتی که نشان میداد که یک افسرارتش هستم. اما تاآن موقع هنوزبه هیچ یهود حمله نکرده بودم. یک روزدست بچه ام "امیل" دردستم بود. اوفقط شش سال داشت. باهمدیگربه فانفار(پارک بازی بچه ها) که نزدیک به منزل مابود رفتیم. ناگهان یک بچه یهود درست همسن پسرمن , درآنجادیدم. اوبرچسب زرد رنگ بصورت ستاره ای که مظهریهود است نصب برسینه اش داشت. بیدرنگ ماشه تفنگ رابه طرف او نشانه گرفتم. باعصبانیت تمام به اوگفتم که برای یهودهاخارج شدن ازخانه هایشان ممنوع است. مثل اینکه یهودها ازقانون ومقرراتی که برای آنها تعیین کردیم چشم پوشی میکنند. شرم آوراست! بازهم گریه میکنند که فک وفامیلهای آنهاتوسط ماها کشته شدند...اما این قانون است وباید رعایت شود. درآن لحظه میشود گفت که تقریبا" روی ماشه رافشاردادم. امادریک دم درشگفتی من, ناگهان امیل بالبخندی برلب بطرف بچه یهود قدم زد. اصلا" باورم نشد زیراکه لبخند اومملوازشادی وشعفی بود که همبازی وهمرازخودراپیداکرده است. درهمان لحظه شوکه شدم. بچه یهود دستپاچه شده بود نمیدانست بمن توجه کند یاجواب لبخند امیل رابدهد. فورا" دست امیل راعقب کشیدم وبه اوگفتم که نباید هرگزبایهودقاطی شد. امابانگاهش فهمیدم که تعجب عجیبی دراوبرانگیختم. اوبهت زده بمن گفت:

چه عجب بابا! پس چی که اویهود است؟ اوبامن فرقی ندارد. درست مثل من است. چراازاومنتفری؟ من عصبانی بودم وجواب سئوال امیل راندادم. امیل پس ازاینکه موفق به جواب ازطرف من نشد بی درنگ به بچه یهود نزدیکترشد وشروع کرد بااو به صحبت کردن. دریک آن باخود فکرکردم سئوالی که بچه من ازمن کرد, من هرگزجرات نداشتم ازکسی بپرسم. اوباعث شد که من به فکرفروروم که راستی چراازیهود متنفریم؟ متوجه نشدم چند لحظه ویاچنددقیقه ازاین صحنه عجیب گذشت که ناگهان امیل روبمن کرد و به چشمهای من باحالت معصومی نگاه کرد. خیلی دلم میخواست که بدانم دقیقا" امیل چی فکرمیکرد اماحالت چشمهای اویک چیزرابدون شک بیان کرد که به چه دلیل من اینچنین نفرت انگیزباآن بچه رفتارکردم؟ احساس کردم که همه بدنم سرتاپاغرق عرق شده است. امیل راست میگفت. هیتلروآدمهای اوهرگزتوضیح ندادند چرا ماازیهود متنفریم. آنهافقط گفتند تنفرازیهودبرای هدف خوب است وهمین توانست مراقانع کند. زیراکه من مرد قانون هستم وتمام وجود من دراختیارحکومت جدید آلمان است. ناگهان دریک لحظه متوجه خود شدم وبه آن بچه یهود به دید دیگری نگاه کردم. بصورت بچه ای که هرگزبدی به کسی نکرده است. بچه ای که دوست داشتنی وساده بنظرمیرسد, درست مثل امیل من. اصلا" باورم نشد که من آنچنان هیولائی بودم. بخود گفتم وبخوددرد آوردم ازآن رفتارناشایستی که انجام دادم. دست راستم راروی شانه امیل گذاشتم وبه اوگفتم تودرست میگوئی. این جمله راباتمام وجودم گفتم بدون اینکه حتی ذره ای شک درصحت گفتن آن داشته باشم. به امیل اجازه دادم که هرچقدرمیخواهد باآن بچه بازی کند. درهنگام بازی به آنهانگاه میکردم وقلبم ازخوشحالی داشت منفجرمیشد. چقدراین صحنه دوست داشتنی ومخصوص بود. یکی ازشگفت انگیزترین صحنه هائی که تاکنون درزندگی مشاهده کرده بودم. اماناگهان دومرتبه آن سئوال به من حمله کرد که چراماازیهود متنفریم؟ این سئوال مرارهانمیکرد. سعی کردم همه امکانات راتجزیه وتحلیل کنم که بتوانم جوابی بیابم که چگونه تنفربدون علت بوجود میآید؟ ناگهان بخود گفتم: باید روزی به این احساس نفرت انگیزوفتنه بپاکن پایان داده شود.

 

دریکی ازهمان روزها باعده ای سربازوافسرنازی طوری قدم میزدم که پشت من به آنها باشد. تمایل نداشتم که به چهره آنهانگاه کنم ویادربحثهای شیطانیشان شرکت کنم. بعد ازمواجه شدن باآن صحنه, بچه ام امیل وآن بچه یهود, تغییرکرده بودم وحقیقتی راراجع به خود کشف کردم ازاینکه من ذاتا شیطان صفت نیستم بلکه قلب من میتواند مملو ازرفعت ومهربانی باشد. اماقبل ازاین جریان, من باسربازها وافسران نازی باافتخارقدم میزدم ومثل بقیه ازآنهاپشتیبانی میکردم. درآنروزنیزمثل روزهای سابق, آلمانیهاباشوروشعف ازهمه مااستقبال کردند. همراهان من ازاستقبال مردم کشورمان خوشحال شدند وازشادی شروع به خواندن آهنگ کردند. مثل همیشه این شادی میبایست قلب مراروشن کند. اماازآن احساس خبری نبود وهرلحظه که باآنهاقدم میزدم این سئوال که چراماازیهود متنفریم آرامش مرابهم میزد. درهمین فکربودم که ناگهان متوجه شدم که یک سیب زمینی گندیده توی سرفرمانده من خورد.

همگی توقف کردیم وسکوتی مطلق جای سروصدا وآهنگ خواندن راگرفت. این سکوت توسط یک زن یهود بابچه اش که خود رادرگوشه ای پنهان کرد شکسته شد. این زن یهود باصدای فریاد مانند, به همه ماگفت بروید جهنم. فرمانده من به طرف اودوید وقبل ازاینکه زن یهود موفق به فراربشود گلوی اوراگرفت. آنقدرگلوی اورافشارداد که مامطمئن بودیم آن زن تمام کرده است. اما درآن لحظه بچه اش ناگهان ازپناهگاه بیرون آمد. ازقرارمعلوم فکرکرده بود که مادرش موفق به فرارشده که اوهم بدنبالش برود. فرمانده من بمحض دیدن بچه یهود گلوی زن رارهاکرد وبطرف آن بچه, بااسلحه اش نشانه گرفت. ناگهان شگفت وشوک عجیبی سرتاپای مرافراگرفت. زیراکه آن بچه همان بچه ای بود که چندروزقبل باامیل من بازی کرده بود. یک لحظه بخود شک راه ندادم وبه طرف فرمانده ام بدون هیچ ترسی حمله کردم وبه اوگفتم که جرات نکند به این بچه دست بزند. همه سربازان وبقیه فرمانده ها بحالت تعجب انگیزبمن خیره شدند. همه جمعیتی که درآن لحظه جمع شده بودند شروع به درگوشی حرف زدن بایکدیگرکردند. ازیک زاویه چشم متوجه شدم که چند تن ازساکنین خانه های آنجا در پشت پنجره باحالت خوشحالی بمن نگاه میکنند ولبخند میزنند. فهمیدم که آنهایهود هستند. فرمانده من ازحیرت, بچه راول کرد وبحالت غضبانکی متوجه من شد. فعلا" بچه یهود بامادرش, فرصت راغنیمت شمردند وموفق به فرارشدند.

 

فرمانده من شوکه شده بود که چرامن ازیک بچه یهوددفاع کردم؟ اوفریادهائی سرمن کشید که پرازخشم وغضب ترسناکی بود. آنچنان خشمناک بود که یک دم فکرکردم منفجرخواهد شد. اوبمن گفت: آیامیدانی چکارداری میکنی؟ آیافراموش کرده ای به چه ارتشی تعلق داری وچه کسی فرمانده توست؟ چگونه توانستی جلوچشم همه ما,بماخیانت کنی؟ ها...تو...توضیح بده...من اصلا" خجالت نکشیدم. برعکس بخودافتخارکردم وقلب من بمن گفت که من درست فکرمیکنم ودرست کارمیکنم. درمقابل غرشهای فرمانده ام باخونسردی ازاوسئوال کردم چراازیهود متنفریم؟ چنانچه بمن جواب دهی مراخوشحال خواهی کرد. اودرجواب من سکوت کرد وفهمیدم همه عشق ومحبتی که قبلا" نسبت بمن داشت ناپدید شد ونتفرعظیمی جای آنراگرفت. من حتی اهمیت ندادم که درآن لحظه بازندگی وداع کنم. من میدانستم که دیگرزندگی من تمام شده است وهمین رانیزبه فرمانده ام گفتم. هیچ تغییری درنگاه اوبوجود نیامد. ازاوخواهش کردم که برای یک ساعت بنزد زن وبچه ام بروم وبعدا برمیگردم. اوموافقت کرد وبمن گفت این آخرین نیکی است که درحق توخواهم کرد.

 

بمنزل برگشتم. زنم رابغل کردم وهمه حقایق رابرای اوتعریف کردم. اویکریزاشک میریخت. دانستم که بزودی بیوه خواهد شد. قلبم برای اوداشت پاره میشد. اما من هیچ چاره ای نداشتم. باصدائی که پرازغم بود به اوگفتم که بعد ازمن ازدواج کند. اماباکسی که مثل من اورادوست داشته باشد. همچنین نازی نباشد. نمیخواستم که شوهرآینده زنم, دستهایش آغشته بخون باشد. سپس پسرم "امیل" رابغل کردم. اورابوسیدم ودرگوش اوزمزمه کردم که چقدر به اوافتخارمیکنم. اشکهای من مراخفه کردند. جدائی بینهایت غم انگیزی بود. هم اکنون که این نامه رامینویسم یک امید دارم که روزی کسی جواب سئوال مرابدهد. من میبایست به فرمانده ام برگردم. باقدمهای استوارباقامتی ایستاده و پرازافتخاربطرف مرگ میروم.

 

Rashel_14@walla.com

 

 

 

 ایمیل نویسنده: rashel_14@walla.com


برگرفته از : ایران گلوبال


انتشار از: کیانوش توکلی


به بهانه مقاله آيدين تبريزي با عنوان " طلسم اپوزوسيون"

سودا مهرپور : موضوع شكل گيري حركت ملي در آذربايجان موضوع ريشه داري است و تحليل دقيق آن به بررسي حركت هاي مختلف در طول تاريخ منجر خواهد شد. اما با شمردن حركات ضد مركز در طول تاريخ معاصر به مساله اي مهم بر مي خوريم و آن اعتقاد تمام فعالين به تماميت ارضي ايران و دموكراسي براي تمام ايران است. به طوري كه حتي پيشه وري كه بسياري از مخالفان حركات ملي او را پان ترك ، تجزيه طلب و خائن مي نامند. تا آخرين لحظات به تماميت ارضي ايران اصرار مي ورزيد


با سلام،

آيدين عزيز بحث بسيار جالبي آغاز كرده ايد و از اين بابت از شما متشكرم.

با اشاره به تمام مسائلي كه كرده ايد چند موضوع را به صورت مختصر بررسي مي كنم و اميد دارم در كوتاهي به آنچه معتقدم فعالين خارج از كشور از آن دور مي باشند مختصر اشاره اي داشته باشم. موضوع شكل گيري حركت ملي در آذربايجان موضوع ريشه داري است و تحليل دقيق آن به بررسي حركت هاي مختلف در طول تاريخ منجر خواهد شد. اما با شمردن حركات ضد مركز در طول تاريخ معاصر به مساله اي مهم بر مي خوريم و آن اعتقاد تمام فعالين به تماميت ارضي ايران و دموكراسي براي تمام ايران است. به طوري كه حتي پيشه وري كه بسياري از مخالفان حركات ملي او را پان ترك ، تجزيه طلب و خائن مي نامند. تا آخرين لحظات به تماميت ارضي ايران اصرار مي ورزيد و حتي از "آب افتادن دهان افندي ها" و مخالفتش با اين موضوع صحبت مي¬كند. بررسي تاريخ انقلاب مشروطه، حركات خياباني، حركات حزب خلق مسلمان انقلاب 57 و. نيز منجر له چنين تحليل تاريخي مي گردد. البته نبايد از ياد برد كه در تمام اين حركات مساله و بحران ملي يكي از شالوده هاي حركت را تشكيل ميدهد و انكار حركت بدون در نظر گرفتن اين قسمت ابتر است. هر چند به نظر اين جانب بررسي تئوريك حركات ملي به عنوان يك پروسه سياسي بسيار پيچيده مي باشد و متاسفانه بيشترين نقص در حركات ملي آذربايجان جنوبي مربوط به اين ناحيه است به طوري كه استراتژي صحيحي در جهت سامان دهي و برنامه ريزي براي رسيدن به هدف از لحاظ سياسي موجود نمي باشد و بيشتر فعالين داخل بر خلاف اكثر فعالين خارج مرز ها به روش هاي غير راديكال اعتقاد دارند. هر چند بنده به عنوان يك شخص هر گونه فعاليت در راستاي حركت ملي از جانب بخش راديكال حركت ملي را بسيار محترم ارزيابي مي كنم. البته اشاره به اين مساله كه فاز فرهنگي حركات ملي آذربايجان بعد از حوادث خرداد 85 وارد فاز سياسي شده است در اين مكان حائز اهميت است. چنانكه هم اكنون فعاليت در دو فاز سياسي و فرهنگي به طور همزمان در حال پيشرفت مي باشد. هر چند شايد اعتراف بنده به اين مساله كه وقوع دير هنگام حركت مشابهي با حركات خرداد 85 مي توانست بسيار پر ثمر تر از آنچه كه شد باشد، خالي از لطف نباشد. چرا كه پس از حادثه فوق حركات و فعاليتهاي فرهنگي اين جنبش فضاي بسيار بسته تري را پيش رو دارند و براي مثال مقالات و نشريه هاي دانشجويي يا سخنراني هاي مختلف در دانشگاه مختلف -كه منجر به بيداري توام با آگاهي در بين بخش رو شنفكر آذربايجان شده بود- حال محيطي بسيار سنگين تر را تحمل مي كند. شايد اگر هم اكنون كسي ادعاي مطالب چاپ شده در نشريات سال 84 را داشته باشد با مجازات بسيار سختي مواجه شود. بررسي نحوه حركت از لحاظ سياسي بحثي بسيار مهم پيچيده و تخصصي است و اميد است فعالين حركت ملي بر اين موضوع بيشتر اصرار ورزند.

1. بر خلاف تصور فعالين سراسري خارج از كشور مساله ملي در آذربايجان بسيار ريشه اي و جا افتاده است و بي دليل نيست كه بزرگترين حادثه بعد از انقلاب 57 را ميتوان حركات خرداد 85 دانست. اين مساله از چندي پيش نيز قابل مشاهده بود. نمونه بارز آن مساله انتخابات رياست جمهوري 84 بود كه در نتيجه آرا آقاي مهر عليزاده در مجموع استان هاي ترك نشين حائز بيشترين آرا گرديد. اين موضوع موضوع بسيار پر اهميتي است و كمتر به آن توجه شده است. همان طور كه تمام فعالين حركت ملي واقفند، الويت اصلي و يا به عبارتي دغدغه اصلي حركات ملي مربوط به خواسته هاي ملي و بومي است كه از ديد بنده از خواسته اقتصادي منطقا اي نسبت به دولت مركز گرا آغاز شده و به رسميت زبان تركي و حق تعيين سر نوشت منجر مي شود. طبيعي است كه در اين حركات به مشابه آنچه در بخش اكثريت اپوزوسيون خارج جمهوري اسلامي( حمايت از احمدي نژاد و جمهوري اسلامي در صورت از بين رفتن جنبه پان ايرانيستي حكومت) ديده مي شود فاكتور ملي بر ساير فاكتور ها ارجحيت دارد. در انتخابات رياست جمهوري در ايران با كنار گذاشتن احزاب تحريم كننده معمولا بي تاثير دو جريان اصلي شامل جريان اصلاح طلبان و محافظه كاران در انتخابات به رقابت پرداختند كه خود اين دو جريان نيز به دو زير مجموعه در آن زمان تقسيم مي شدند و با اينكه تقريبا پيشبيني نتايج انتخابات بر له احمدي نژاد كاملا دور از انتظار بود ولي پيروزي جريان محافظه كار بسيار محتمل شمرده مي شد. براي مثال اكثر فعالين دانشجويي در دانشگاه ها با تبليغ دكتر معين سعي در تغيير روند انتخابات بودند. در چنين جوي كسب بيشترين آرا توسط مهر عليزاده پيغام بسيار مهمي بر فعالين سراسري در ايران دارد. ملت آذربايجان با علم به اين مساله كه انتخاب مهر عليزاده غير ممكن است بدون در نظر گرفنن كشمكش هاي سياسي درون حكومت مساله ملي و" پوتين هاي ستارخان" را به محافظه كاران و اصلاح طلبان ترجيح داد و اين اصلي ترين ويژگي جنبش هاي ملي است. چندي پيش مطلبي در يكي از روزنامه هاي محلي تبريز خواندم(1) كه مورد توجه چنداني قرار نگرفت و دوست دارم از آن به شورش مقامات بومي بر عليه تهران ياد كنم. در زماني كه در تهران و اپوزوسيون جمهوري اسلامي چه در خارج و چه در داخل در تنها بحثيكه مبني بر جنبه پان ايرانيستي است توافق وجود دارد مقامات جمهوري اسلامي در آذربايجان جنوبي بر عليه اين جنبه شوريده اند. اين موضوع بعد از حوادث خرداد 85 بسيار بيشتر ديده مي شود. اعتراضات هيات امنا دانشگاه تبريز و تهديد به استفاء دست جمعي، اخطار امام جمعه اردبيل، صحبت عجيب شخصيت معروف ملا حسني در ارومبه مبني بر بحران پان تركيسم و ...... از جمله اين مسائل اند. و اخيرا راديو تلوزيون محلي در آذربايجان با تمام توان نمايندگان را به بر حذر داشتن از تبليغات قومي جلب مي كرد. اين در حالي است كه بوي خواسته هاي ملل در وبسايت ها و منشور برنامه ها به طور عملي مشاهده ميشود. اين مساله نساندهنده پتانسيل بالفعل و بالقوه حركت ملي در آذربايجان است. اشاره به اين موارد اخطاري است بر تمام مدعيان دموكراسي ، تماميت ارضي ايران در اپوزوسيون. اگر فعاليني با تمام نيرو در جهت آشتي بين اپوزوسيون و حركات ملي مي كوشند چنين ناجوانمردانه چاقو مي خورند بخشي كوچكي از آنچه مي تواند اتفاق افتد را مي بينند. خطاب به تمام شما، مشكل شما با چند نويسنده در خارج از كشور نيست مشكل شما با خيل عظيمي از ملت است كه افكار ملي در حال شكل گيري در آنهاست. بر خلاف آنچه اپوزوسيون مي انديشد و مي خواهد، حركت آذربايجان جنوبي يك حركت انقلابي نخواهد بود و اين حركت به تنهايي در حال اصلاح خويش است. براي نمونه به موردي كه بيشتر فعالين سراسري به آن خرده مي گيرند مي پردازم. در اين جريانات شعارهايي نسنجيده نيز از جانب ملت آذربايجان داده شد كه شامل 2 شعار مهم مي باشد

اولين شعار " هركس كه بي طرف است از فارس نيز بيشرف تر است"

دومين شعار " زبان فارسي، زبان سگ"

سومين شعار "روس، فارس، ارمني دشمن ملت ترك"

هر چند دوستان بسياري از فعالين حركت ملي اين شعار ها را نقد كرده و در باره آنها مطالبي نوشته اند اما من نيز به نوبه خود اشاره اي به آنها خواهم داشت. در مورد شعار اول بيشتر از اين كه توهين به فارس زبانان باشد نوك پيكان سوي نيروهاي خفته خودي را مي گيرد. اين موضوع كاملا پرواضح است كه استفاده از زبان تحقير در بيدارسازي عمومي روشي نابجاست كه معمولا جوابي منفي در پي خواهد داشت. اما موضوعي كه به آن مي پردازم مبنيبر مشاهدات شخص خودم از حوادث خرداد 86 تبريز است. از آمار . ارقام و قدرت حركت كه بگذريم چند موضوع بسيار پر اهميت است. مورد اول بحث بر گزار شدن حتي ك.تاه چنين حادثه اي از پيش اعلام شده در تبريز بود. اين موضوع در حالي اتفاق افتاد كه تمام نيروهاي سركوب آماده و در صحنه حضور داشتند. به عنوان يك شاهد عيني معتقدم در صورت عدم سركوب فوري حركت، حماسه اي مشابه انچه در خرداد 85 در تبريز را شاهد بوديم، تجربه مي كرديم. مساله بعدي اصلاح شعار ها بود. پس از شعارهاي عمومي مردم با هم شعار ذكر شده را صدا كردند. اين شعار فقط سه بار گفته شد، در اين ميان صدايي عمومي از ميان به گوش رسيد كه "يوخ" "برادر تركم تو هم بيا". واقعا به شعور ملتم افتخار كردم.

در مورد شعار دوم، از ياد نبريم چنين شعارهايي يك عامل كاملا ثانويه در اين حركت مي¬باشند. منظور از لحاظ فيزيكي عكس العمل قانون سوم نيوتن است. تمحقر ترك ها را از ياد برده ايد؟ جك ها را از ياد برده ايد؟ توهين ها را؟ چطور وقتي اين همه توهين در جامعه در حال عادي و نرمال موجود است كسي چيزي نمي گويد ولي زماني كه عكس العمل آن مشاهده مي شود همه اعتراض مي كنند و كل حركت را به سبب چنين شعاري زير شعار مي برند!

واقعا بايد قبول كرد جواب ترك خر همان فارس سگ است. وقتي من در تمام اظهار نظر ها كه مدعيان فرهنگ و تمدن مي نويسند، جز توهين چيزي نمي بينم چطور از از جوان در حالت انقلابي انتظار هيچ لغزشي داشته باشم؟

چه طور در تمام كتب تاريخي و تحليلي و درسي به ترك ها بدترين توهين ها مي¬شود كسي چيزي نمي گويد حال كه در چنين شرايطي حتي به فرض تمام ملت چنين چيزي گقته اند داد آقايان در ميآيد. چنين رفتار شما هيچ تاثيري جز تسريع بيداري عمومي و راديكاله شدن حركت ملي در آذربايجان نخواهد داشت!

در مورد شعار سوم اگر منظور تظاهرات كنندگان از اين سه ملت شريف دول غير شريفشان باشد بايد بر شعور اين ملت احسنت گفت! البته اين به معني تاييد چنين شعاري نيست، چنانچه اين شعار نيز در هيچ يك از تظاهرات بعدي نيز گفته نشد.

سير بيداري در حركات آذربايجان جنوبي در حال شتاب گيري است و اين قدرت را بدون هيچ اغراقي مي توان قوي ترين حركات در داخل كشور دانست. علتي از اين مساله نيز در الويت بودن خواسته هاي ملي است كه بسياري از تفكرات ايدولوژيك را در زيرچتر آزادي آذربايجان در مقبا برف پان ايرانيستي گرد هم مي آورد. هر چند كوتاه به اين نكته اشاره شود كه قبل از حوادث خرداد 85 بخشي از نيرو هاي طرفدار جمهوري اسلامي نيز با اين حركت هم سو بودند و بدون شك نقش( دادن مجور اعتراض در صحن دانشگاه تبريز) دكتر سرورالدين رئيس دانشگاه تبريز در جريانات خرداد 85 غير قابل انكار است. البته همان طور كه پيشتر گفته شد اين بخش از حكومت پس از آن حوادث بيشتر در مقابل حركت بوده تا در جهت آن، البته وجود نيروهاي معتقد به حركات ملي در بين طرفداران حكومت غير قابل انكار است و بي دليل نيست كه جمهوري اسلامي"تهران" به نيروهاي بومي خود اعتماد ندارد و هميشه آنها را در نارضايتي عمومي درآذربايجان مقصر مي¬داند.

2. اكثر فعالين اپوزوسيون كه به قول خودشان تماميت ارضي ايران برايشان خط قرمزي ايست از درك حوادث درون ايران و مسائل بين الملي عاجزند. البته بهتر است نه از عاجز بودن بلكه از سعي به رسميت نشناختن مسائل ملي در منطقه و انكار نقش بسيار تعيين كننده آنها در معادلات قدرتهاي خارجي سخن گفت. به تعبيري هنوز بسياري از اين فعالان سراسري از ياد برده اند كه تقدسي به نام ايران وجود خارجي ندارد. از ياد برده اند كه اتحاد و يك پارچگي وارد فاز اختياري شده است. آنهايي كه تماميت ارضي ايران را مقدس و يا به عبارتي جالبتر گوشت و نخود و سيب زميني و آب، نمك و روغن مي دانند و مسائل ملي را ليمو عماني و چنين مي انديشند كه مشكل ليمو عماني است در فاز بسيار پرتي نسبت به مسائل ايران و منطقه به سر مي برند. مساله ملي براي فعالان ملي بسيار حائز اهميت است كه چندي پيش به آن اشاره شد. اين نكته نيز حائز اهميت است كه خواسته فعالين داخل منطبق بر قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و آزادي هاي موجود در قوانين مملكتي است. صبر فعالين ملي در داخل از آنچه شما مي انديشيد بسيار بيشتر است. هيچ گاه براندازي حكومت حاكم در ايران الويت فعالين اين حركت در داخل نبوده است. حال ببينيد اختلاف ما سر ليمو عماني است يا مهمتر از آن!

اما از بعد كلان و مقطعي تنها چيزي كه عامل وحدت ميان اين مملكت كثيرالمله مي تواند باشد نه بر اساس ادعاهاي موهوم زبان فارسي، تماميت ارضي، ايرانيت و از اين قبيل بلكه تنها بر اساس اقتصاد مشترك، منافع اقتصادي و در حالت كلي منافع كلان خواهد بود. تجربه گذشته ملل در ايران حاكي از آن است كه جنبش هاي سراسري توانايي احقاق حقوق ملل را ندارند و بعد از انقلاب 57 وجهه پان ايرانيستي حكومت با تضعيف چند ساله به فرمي شديدتر در حال دوام حيات است. حال در نظر بگيريد كه عدهاي بر اين وجه جمهوري اسلامي نيز نقد دارن و حكومت حاكم را ضد ايراني مي دانند، يا عده اي در حالي كه نه محبوبيتي در مين مردم دارند و نه قدرتي در اعتراف به حقوق اوليه ملت آذربايجان ابا دارند. در چنين شرايطي چطور مي توان از حكومت آينده احقاق حقوق ملي ملت آذربايجان جنوبي را انتظار داشت. آري! من معتقدم وجهه پان ايرانيستي بين جمهوري اسلامي و اكثر اپوزوسيون به مثال نخ تسبيحي است كه دانه هاي تسبيح را به هم متصل كرده است. من به عنوان يك فعال در اين زمينه اگر اعتقاد به سيستم فداراتيو(البته نه با آن تعريف كه عده اي مي انديشند) در ايران دارم علت آن نه عشق به كوروش نه شاهنامه نه زبان فارسي بلكه منافع ژئوپوليتيكي آذربايجان است. اعتقاد دارم در صورت ريختن چنين سيتمي(ايران) تمام ملتها( شايد غير از اعراب اهواز) دچار بحران شديدي خواهند شد و اين به نفع منطقه و ملل ساكن در آن و در حالت اختصاصي به نفع آذربايجان نخواهد بود. بنده معتقدم فعالين حركت ملي با داشتن استقلال عمل در فعاليت خود و به عبارتي عدم وابستگي در تشكيلات سراسري عامل بسيار تعيين كننده اي در آينده منطقه خواهند داشت و به نظر اينجانب از ديد مركز گريزي و بدون در نظر گرفت عواقب و عوارض چنين تفكري سيستم فدراتيو حداقل پيروزي بدست آمده ملل در ايران خواهد بود. اينرا عده اي باور ندارند ولي بحث هاي طولاني در مورد بحث ملل نشان از اين دارد. كمتر محفل سياسي است كه بحران ملل در آن بررسي نشود.

3. اين قسمت خطاب به آيدين عزيز است. آيدين عزيز تلاش تو را به آنچه خود نيز باور دارم ارج مي نهم ولي از ياد نبر تو اول در قبال ملت خود مسئول هستي. انتظار من از تو اين است كه در مقابل هر مطلبي كه سعي در دادن آگاهي به روشنفكران واقعي غير فارس و به عبارتي انرژي براي صلح ملل مي گذاري 2-3 مطلب نيز جهت آگاهي ملت خفته آذربايجان بنويسي. آذربايجان به امثالي مثل تو بيشتر از اين نياز دارد. ملتت را فراموش نكن!

 

با تشكر

سودا مهرپور-اسفند 86

برگرفته از : iranglobal


نظرات :

  2008-03-19   تاریخ
  آیدین تبریزی   نام
    ایمیل

  خانم سودا مهرپور،

فکر کنم نتوانسته ام منظورم را دقیق بیان کنم. این اشکال کامنتهاست که چون سعی می کنم مختصر باشد، از دقت آن کم می شود. منظور من از نداشتن دوست در دنیای سیاست این است که من خودم را عضو هیچ گروه و سازمان سیاسی نمی دانم و مستقل عمل می کنم. احزاب سیاسی بیشتر به شکل کمپانی های سیاسی هم سود عمل می کنند و همواره سعی می کنند نوشته هایشان به نفع بالا رفتن میزان آرای آنها در جامعه که در نهایت به سود سیاسی همه است، عمل کنند. البته این اصولا چیز بدی نیست و در همه جای دنیا کم و بیش به همین صورت است ولی در میان ما این مساله بسیار شدیدتر است تا جاییکه که تحلیلهای هر کس نه بر مبنای فاکت ها بلکه برای تامین منافع گروه خودی است و هر کس دوست و دشمن برای خودش تعریف می کند، که باید هوای دوست را داشت حتی اگر حرفی غیر منطقی به نفع خودی ها می زند و به دشمن تاخت حتی اگر حرفش منطقی ولی به ضرر حزب و گروه خودی باشد. در واقع من همانطور که دوست برای خودم تعریف نمی کنم دشمن هم تعریف نمی کنم و سعی می کنم براساس فاکت های موجود و با توجه به استدلالهای منطقی مسائل را ببینم که گاه به نفع یک طرف است و گاه به نفع طرف مقابل. همین است که عده زیادی مرا متهم به این می کنند که یکی به نعل می زنم و یکی به میخ اما من فقط آنچه را که درست می دانم می نویسم. شاید به همین دلیل است که شاید ایران گلوبال تنها سایتی باشد که همه مقالات مرا منتشر کرده است. بیشتر سایتهای سرتاسری و حتی سایتهای آذربایجانی هرکدام بعضی از نوشته های مرا منتشر نکرده و یا با اکراه منتشر کرده اند! در اینجا از فرصت استفاده کرده و سال نو را به همه تبریک می گویم.

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  یک ایرانی دیگر   نام
    ایمیل

  6 منظور من از تصفیه گرایشات ارتجاعی به هیچوجه بازگشت به هویت اصیل آریائی نیست (لطفا حرف توی دهان بنده نگذارید)، چونکه چنین چیزی هم درست به اندازه هویت ترکی شما موهوم و خیالی است، واساسا بازگشت به چنین هویتی را هم (هویت آریائی یا هر چیز دیگری از این قبیل) یک جنبش ارتجاعی می دانم. من این جنبش را به این دلیل ارتجاعی می دانم که هیچ نشانه ای از مدرنیسم و اعتقاد به پارادایمهای مدرن و مدنی در آن پیدا نمی شود. تازه شما که جزو نخبگان این جنبش به حساب می آیید، معتقدید اگر کسی در یک محفل خانوادگی برای باجناقش یک جک ترکی گفت، این حق مسلم شما است که به خیابان بریزید و شعار فارس سگ بدهید! این کل منطق شما است! این نوع نگرش، و آن نگرش "عمل/عکس العمل" است که به جنبش شما ماهیت ارتجاعی می بخشد، واگر نه محتوای خواسته های این جنبش یک بحث دیگر است که می توان مورد به مورد حلاجی اش کرد.

حرفم را تکرار می کنم،
صادق باشید، دست کم با خودتان.

  نظر خواننده

  2008-03-19   تاریخ
  یک ایرانی دیگر   نام
    ایمیل

  5. نوشته اید: «خود شما نيز واقفيد تا وجود سيستم حاكم منظور از ملت ايران ملت فارس است و فرهنگ ايراني فرهنگ فارس، دول ايراني تاريخ دول فارس، نژاد ايراني نژاد فارس، موسيقس ايراني موسيقس فارسي، تاريخ ايران تاريخ فارس و الا ماشاالله."
نخیر من اصلا به چنین چیزی واقف نیستم و مطمئنم که خود شما هم نیستید، اینها یک مشت پروپاگاندای بی پایه و واهی برای دشمن تراشی است. من نمی فهمم این چطور رژیم پافارسیستی است که پاسارگاد و تخت جمشید را به آب می بندد، نوروز را می خواهد ممنوع کند و بجایش عید غدیر خم یا عید فطر را بگذارد، جشن چهارشنبه سوری را ممنوع می کند، ایرانیان پیش از اسلام را وحشی می نامد، سازهای ایرانی را در تلویزیون نشان نمی دهد، به سازمانهای عرب ضد ایرانی در همه جای دنیا کمک می کند، می خواهد اسم خلیج فارس را عوض کند و خلیج مسلمین، یا دوستی، یا هر چیز دیگری بگذارد، از کسی مثل پورپیرار که بطور سیستماتیک مشغول تولید نظریات محیرالقول ضد ایرانی است حمایت همه جانبه می کند و ...

نخیر خانم عزیز، من به این نکته واقف نیستم، چونکه دروغ است و بخشی از پروپاگاندای پانترک