صادق زشت کلام عقب افتادگی فارس ها را به گردن تورک ها میاندازد فارس ها از زمان کورش عقب افتاده بودند 

بهرام استکهلم

 

نقد باورها

صادق زیبا کلام: عقب افتادگی ما ارتباطی به خلقیاتمان ندارد

به قلم : فرزاد جوادی

تاریخ انتشار مقاله  17/04/2009 به روز شده  18/04/200912:52 TU

دکتر صادق زیباکلام، استاد علوم سیاسی و نویسنده کتابٍ "ما چگونه ما شدیم": عقب افتادگی جامعه ایران بهیچوجه به دلیل ویژگیهای اخلاقی و خصوصیات فرهنگی و اجتماعی ما نیست، بلکه ناشی از شرایط آب و هوا از یکطرف و حملات طایفه های ترک و قبائل آسیای مرکزی از طرف دیگر است

http://www.rfi.fr/actufa/articles/112/article_6079.asp

سلسله‌اي از اقوام وحشي و بيابانگرد به اصطلاح آريايي بودند كه توسط جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بنام كوروش در سال 550 ق.م درايران تاسيس و با حمله اسكندر مقدوني و كشته شدن آخرين پادشاه جنايتكار اين سلسله بنام داريوش سوم در سال 331 ق.م همچون جرثومه‌هايي از فساد از روي زمين برافتاد و به زباله داني تاريخ سپرده شد.اعمال و افكار و حركات و سكنات اين جوانك دزد در دهه‌هاي اخير مورد تقليد و سرمشق و «ايدئولوژي» رژيمي فاسدتر از رژيم هخامنشي گرديد و احمقي از حُمقاي تاريخ كه «عقيده خودبزرگ بيني» داشت خواست كشور ايران را به «دروازه‌هاي تمدن بزرگ» برساند، تمدني كه خطوط اصلي آن از «دروازه غار» و «ميدان تير» و «ميدان اعدام» تهران مي‌گذشت و به زندانهاي «قزل قلعه» و «قزل حصار» و «قصر» منتهي مي‌شد /  دکتر حسين فيض‌الهي وحيد

 

هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران 

دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است 

گذشته چراغ راه آینده است. حافظه تاریخی خود را پاس بداریم

 

 

هخامنشیان با اشکانیان و ساسانیان سه سلسله ی هراس انگیز و خونریز تاریخ ایران  

 

پورپیرار در طی سخنرانی پر تنشی در دانشگاه زنجان اظهار داشت:

 

فاجعه پوریم به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر،

 به  دستور داریوش هخامنشی به وقوع پیوسته است!

 

 

مخالفین: تورات جعلی است و پور پیرار مامور سازمانهای جاسوسی آمریکا و اسرائیل جهت انهدام هویت پارسی در ایران است!

 

موافقین: اگر حقگو نیستید لااقل جرات شنیدن حقیقت را داشته باشید!

 

 

 

 

 

ناصر پور پیرار به عنوان یکی از فارس زبانان و مورخین دگر اندیش تاریخ باستان ایران چهره ای شناخته شده است.سلسله کتابهای او تحت عنوان کلی «تاملی در بنیان تاریخ ایران؛ دوازده قرن سکوت» موجب بروز مباحثات و مناقشات شدیدی در میان مورخین موافق و مخالف وی شده  است.

موافقین او معتقدند که به دلیل این قبیل روشنگریهای، پور پیرار دچار انواعی از حملات رسمی و غیر رسمی شده است.دو جلد از  کتابهای اخیر وی  از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع النشر شده و خود او نیز جهت پاسخ گویی به تحقیقات منتشر شده تاریخی اش  راهی بازداشت گاه گردیده است!

روز سه شنبه 29/9/84 ، ناصرپورپیرار  به دعوت جمعیت اسلامی دانشجویان تورک دانشگاه زنجان در ساعت 17  جهت سخنرانی در سمیناری باعنوان «تاملي بر تاريخ نگاري ايران»، وارد آمفی تئاتر مملو از جمعیت تالار«سهره وئردی» دانشگاه زنجان شد.

نخست حسن حسینعلی  بعنوان یکی از دانشجویان رشته تاریخ به معرفی آثار و نظرات پور پیرار پرداخت و اورا فردی دانست که به رغم مخالفتهای شدید صاحبان زرو زور و تزویربا شجاعتی که واجد پشتوانه های قوی علمی است از اندیشه و تحقیقات نوین خود در خصوص تاریخ باستان ایران دفاع می کند.

سپسی ناصر پور پیرار در میان تشویقهای وسیع حضار در پشت تریبون قرار گرفت.

پور پیرار اظهار داشت:«امشب سینمایی از بخش تاریخ شرق میانه و کهن را از طریق کمک گرفتن از تصاویر بیان خواهم کرد و بخش پنهان مانده تاریخ این منطقه وسیع و تمدن ساز را با زدودن غبارهای 2500 ساله آن شرح خواهم داد.اساسا تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست. بلکه این تاریخ عبارت است از مجموعه ای از تالیفات و حکایات مورخین روس،آلمانی،انگلیسی و ایتالیائی. اگر هم مورخین ایرانی در این خصوص مطالبی نوشته اند درکل اقدامی جز تبعیت، تدوین، بیان و انعکاس مطالب مورخان خارجی کار دیگری نکرده اندبه این ترتیب تاریخی که به دست بیگانگان نوشته شده برای شاگردان ایرانی آنها مورد پذیرش قرار گرفته و وارد کتب درسی و مراسم ملی ما شده است.»

پور پیرار با اشاره به اینکه اکثریت مطلق این تاریخ نویسان یهودی بوده اند و همه آنها بدون تفاوت خاصی مطالب همدیگر  را مورد تایید قرار داه اند می پرسد:« از چه روی تاریخ ایران برای این مورخان تا این حد جذاب بوده و به چه دلیل در خصوص تاریخ 2500 سال قبل این فلات ،چنین اتفاق نظری  جود دارد در حالیکه حتی در خصوص حوادث جنگ جهانی دوم که در همین 70 سال گذشته بوقوع پیوسته هرگز نمی توانیم شاهد چنین اجماع نظری باشیم؟!»

با درخواست پور پیرار مجموعه بسیار نفیس و منحصر بفردی  از آثار سفالی ، سنگی و فلزی مکشوفه در فلات ایران به نمایش گذاشته شد که قدمت آنها به چند هزار سال قبل از حضور هخامنشیان در ایران می رسید و نشانگر حیات و بالندگی تمدنهای عموما ناشناخته ای در چهار گوشه فلات ایران می کرد.

او اظهار داشت: «شرق میانه کهن، مادر تمدن بشری است ومهد تمدنهایی است که سراغ انها را می توان ازهفت هزار سال پیش در گستره وسیعی از مصر تا شرق فلات ایران  گرفت. »

پورپیرارمعتقد است:« شرق میانه کهن کلید تمدن امروز بشری است چراکه تمدنهای دیرین این سرزمین شامل تجمعات پیشرفته،سیستمهای مترقی ابیاری، خدایان متعدد و افسانه های جذاب، معابد زیبا، سفالهای هنرمندانه، صنعت ریخته گری و همچنین تقنین نخستین قوانبن بشری بوده است.حتی انسان بابلی جهت رصد آسمان اقدام به ساختن برج عظیم بابل می کند که خود مقدمه ای برای پیشرفتهای فضایی امروز است.اما به رغم وجود این همه عظمت و شکوه در تاریخ هفت هزار ساله اقوام  ایران، کمترسازمان و موسسه دولتی ای مایل است تا اقدام به تحقیق و تفحص در این وسعت کهن و پنهان کند.در مقابل همین نهادها با برق انداختن سنگهای تخت جمشید فقط می کوشند تا تاریخ این مملکت کهن را به کوروش و داریوش برگردانند.»

پور پیرار اظهار داشت: « مثلا در مورد تمدنی که از جیرفت سر بر آورده است تا دو سال تمام ، دست سارقان ویاغیان در سرقت و یغمای آثار نفیس این منطقه باز گذاشته شده بود و سازمان میراث فرهنگی کوچکترین توجهی به گزارشهای مسئولین دلسوز نمی کرد!»

 او افزود: «برای من ثابت شده است که این سازمان عریض و طویل هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ قبل هخامنشی ندارد.اینها فقط خود را خدمتگزار تاریخ هخامنشی می دانند!»

پس از نماشی اشکال و تصاویر آثار تاریخی ، پور پیرار اظهار داشت : «همه این قبیل اثارنفیس تمدنی بشر شرق میانه، کوتاه زمانی پس از به قدرت رسیدن هخامنشیان از صفحه تاریخ گم می شود بنوعی که پس از 1200 سال اثار تمدنی مکشوفه در همین منطقه بسیار ابتدائی است و نشان دهنده ضعف شدید علمی ،هنری و مدنی اقوام سازنده ان می باشد!»

 

 

 

 

او می پرسد چه شده است که ناگهان پس ازگذشت 1200 سال از حکومت هخامنشیان اقوام فلات ایران به رغم سیر محتوم تکاملی دچار چنین نزول دهشتناکی شده اند؟!

پور پیرار با تکیه بر همین نکته اعلام داشت که وقوع یک حادثه عظیم و بسیار مهلک سبب اهلاک و قهقرای تمدنی در فلات این سرزمین شده است.

او با بازخوانی آیات معینی از کتاب مقدس تورات به حادثه ای تحت عنوان«پوریم» اشاره می کند و ازقول قوم یهود می گوید:مطلع شدیم که مردم منطقه شرق میانه تصمیم به نابودی یهودیان گرفته اند.پس ما پیشدستی کردیم وبا کمک هخامنشیان دشمنان خود را در سیزدهم ماه اداراز بین بردیم و 77 هزار تن از آنها را هلاک کردیم!

پور پیرار با این پرسش بحث خود را آغاز می کند که چرا وقتی مورخان غربی از طوفان نوح و ساختن کشتی نوح  به تفصیل سخن می گویند در قبال حادثه پوریم سکوت اختیار کرده اند و حتی در دائره المعارفها نیز در مورد این ماده  سخنی به میان نیامده است؟!

او افزود: « سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است.در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با امدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدیترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند.

پور پیرا  معتقد است این نبرد جمعی علیه داریوش خودجوش نیست و به نوعی تحت کنترل یک سازمان مرکزی ضد هخامنشی قرار دارد و این سازمان به دلیل همپیمانی یهودیان با جلادان هخامنشی خواهان نابودی دشمنان خویش می باشد.

پور پیرار معتقد است :«بعد از فاجعه پوریم منطقه به قدری خالی از سکنه شده که بشر برای 1200 سال در شرق میانه قادر به تولید یک سنجاق سر نیز نشده است.اما به رغم این مسائل برخی از مورخان از یافته شدن اثار ساسانی خبر می دهند.مطابق ادعای این مورخان ،بشقابها و کوزه های یافته شده مربوط به  مناطق اورال،ایتالیا و بلغارستان است.توجه کنید که همه آین اثار در خارج از فلات ایران امروز یافته شده است.می پرسیم این اثار چگونه خود را به ان نواحی دوردست رسانده اند؟! در مورد منطقه اورال می گویند که ایرانیها در دوران ساسانی به پوست خرس علاقه داشتند لذا در مبادلات پایاپای ، بشقاب ساسانی می دادند و پوست خرس اورالی می گرفتند!»

پور پیرار می پرسد : «پس از چه روی تاکنون در درون فلات ایران، بعنوان مرکز اصلی این تولیدات فرضی، هیچ اثری یافت نشده است؟!»

او همچنین می گوید: « توجه داشته باشید که برخی از اثار مکشوفه منسوب به دوران ساسانی به حدی تازه و صیقلی است که مورخ در نگاه اول به جعلی بودن انها پی میبرد!»

پور پیرار از بشقابی سخن می گوید که منسوب به یزگرد سوم ساسانی است.

او می گوید: « به دلیل تشابه تاج نقش اسب سوار موجود در این بشقاب  با نقوش سکه های ادعایی دوران یزد گرد، انرا ساسانی و مربوط به یزد گرد سوم می دانند.»او می پرسد: « اما چرا ان سکه ها ساسانی دانسته شده اند؟ در جواب می گوید: «همین مورخان به دلیل تشابه نقوش این سکه ها به ان بشقاب آنرا ساسانی می دانند!»

وی با به سخره گرفتن وجود چنین تسلسل باطلی در استدلالات تاریخی این توجیهات را تلاشی برای تاریخ سازی جهت ملل و اقوام ایران می داند.

او بار دیگر به کتیبه بیستون اشاره می کند و نام برخی از اقوام مندرج در آن کیتبه را می خواند.اقوامی همچون اووجه، مودرای، سه ته گوشه، رخج،...که در حال حاضر تنها و تنها یک نام از آنهابر روی سنگ نوشته مذکور  باقی مانده است و دیگر هیچ!  

او می گوید:« همه این اقوام در فاجعه پوریم به دست هخامنشیان و یاوران انها کشته شده اند. به همین دلیل است که در ایران امروز هر جا کاویده می شود تمدن نابود شده ای از دل خاک سر بر می اورد.تمدنی که ثروتهای ان رها شده است!»

او مجددا می پرسد:« اگر سبب این اتفاقات مهلک یک حادثه طبیعی است چرا بازماندگان برای بازیافت این ثروتها همچون همیشه باز نگشته اند؟!»

او به اکتشافات اقای نگهبان در حوزه تمدن مارلیک اشاره می کند و از اشیائ بسیار نفیس و رها شده ای در عمق نیم متری زمین خبر می دهد که تنها به دلیل گذر زمان با خاک و شن  پوشیده شده است.چرا هیچ کس به رغم اینکه این اشیای بسیار بسیار نفیس  سالهای سال  برروی زمین قابل مشاهده بوده اند جهت تصاحب انها اقدام نکرده است؟!

پور پیرار می گوید: «جواب این سئوال مرگ همه انسانها و اقوام ان روز ایران است!

پس مورخان جهت پر کردن این شکاف عظیم تمدنی اقدام  به جعل اوستا و مانی و مزدک کرده اند.من معتقدم همه کیتبه های واقع در جنوب ایران جعلی است و از صد سال پیش توسط برخی از مراکز غربی و از جمله دانشگاه شیکاگو در نقش رجب و نقش رستم کنده شده اند.»

او معتقد است که پس از فاجعه هستی سوز پوریم تا طلوع اسلام بخش بزرگی از  فلات ایران فاقد شواهد تمدنی است.پور پیرار مدعی است: «حتی با طلوع اسلام اسامی اشخاص و اماکن مجدد وضع می شوند.»

او می گوید هر اسمی در هر زبانی معنایی دارد.مثلا بویوک در تورکی،احمد در عربی و...اما چرا در شاهنامه به هنگامه اشاره به اسامی ایران باستان کلماتی مطرح می شوند که فاقد هر گونه معنا هستند؟ او از سیصد اسم همچون رستم،منیژه،بیژن و... نام می برد که کوچکترین معنایی را تداعی نمی کنند!

پور پیرار تاکید می کند که او اصلا قصد تخریب قوم یهود را ندارد و بهیچوجه دشمن یهود نیست  و می گوید بدون هر گونه حب و بغض نسبت به تاریخ ایران بیائید یافته های تاریخی جدید را بررسی کنیم.

او تاکید می کند: «در کمال تاسف مقامات کنونی جمهوری اسلامی حاضر نیستند به این یافته ها و تحلیلهای جدید تاریخی توجه کنند.به همین دلیل است که وزارتخانه های اموزش و پرورش،فرهنگ و ارشاد اسلامی،آموزش عالی و همچنین صدا و سیما و میراث فرهنگی همه ساکتند!

او می گوید:« از چه روی مقامات جلوی بیان حماسه های دروغین شاهنامه را بعنوان تاریخ نمی گیرند اما مانع از بیان یافته های جدید تاریخی می شوند؟!»

سخنرانی پور پیرار درمیان تشویقهای مکرر بیش از 400 دانشجوی حاضر در سالن به پایان رسید.اما در انتهای سالن جمعی که تعداد آنها کمتر از 30 نفر بود  و به زبان فارسی صحبت می کردند بارها کوشیدند تا با فریادها و سوتهای خود نظم سالن را به هم ریزند.در دستان آنها ویژه نامه نشریه  تخته سیاه، ارگان انجمن اسلامی دانشگاه زنجان نیز به چشم می خورد که علیه کتابهای پور پیرار نوشته شده و در سطح وسیعی توزیع شده بود.

سپس نوبت به بخش سئوالات حضار رسید. اقای سید حسینی مجری این برنامه جهت هر چه دمکراتیک برگزار شدن اجلاس پیشنهاد شفاهی مطرح شدن پرسشهای مخالفین  را به رغم وجود تعداد کثیری از سئوالات مکتوب پذیرفت.

 

 

 

 

اولین سئوال از آن یک دانشجوی مخالف بود.او با قرائت ایه ای از قرآن کریم  به کلمه مجوس اشاره کرد و گفت که به رغم ادعاهای شما قرآن مجوسان یعنی گبرانرا به رسمیت شناخته است.پور پیراربا بیان اینکه قران افصح الکتب است اظهار داشت مجوس به معنی گبر نیست و دلالت بر کسانی غیر از صابئین و اهل ذمه دارد.این دانشجو مجددا پرسید چگونه از تمرکز توجه میراث فرهنگی بر تخت جمشید سخن می گویید که در حال حاضر آنها نسبت به ساخت سد سیوند و نابودی تنگه بلاغی و اثار تخت جمشید بی تفاوتند؟

پور پیرار اظهار داشت از 20 سال پیش در خصوص ساخت این سد در مطبوعات خبر رسانی شده است. اکنون چه شده که طی یک سال گذشته ناگهان بحث خطرات آبگیری سد سیوند از طرف جمعی باستانگرا مطرح شده است؟!

همین دانشجو با تاکید بر تحریف شدن تورات اعلام کرد که پوریم مورد نظر تورات مربوط به بخش تحریف شده ان می باشد.

مخالف دیگری بر سن رفت و با قرائت چند بیت از ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه را کتابی دانست که تاریخ واقعی ایران را ترسیم و بیان کرده است.او با اشاره به آیه روم در قرآن کریم اظهار داشت که ترکیب قرآنی غلبت الروم به معنای تسلط امت اسلام بردو امپراطوری  روم وا یران است!   

سومین سئوال از طرف فردی مطرح شد که با حمله به سن خود را به تریبون رساند و اظهار داشت که خود شیرازی است و پدر بزرگی 107 ساله دادر که در سن 17 سالگی سوار بر الاغی از کنار مکعب زرتشت گذشته و این بنا را دیده است.شما چگونه مدعی جعلی بودن این مکعب و نو ساز بودن آن طی 65 سال گذشته هستید؟!

پور پیراراظهار داشت شما اصلا به حرفهای من گوش نکرده اید.من می گویم کتیبه های صد سال گذشته جنوب ایران جعلی است.من نمی گویم مکعب زرتشت جعلی می باشد.من مدعی جعلی بودن کتیبه های نقر شده بر روی ان هستم!  

این بار یک دانشجوی موافق بر سن رفت.او که به شدت مورد فحاشی مخالفین قرار گرفته بود اظهار داشت : اگر حق گو نیستید لااقل جرات شنیدن حق را داشته باشید. وی با اشاره به اینکه ملتهای اروپایی برای قرنهای متمادی بر اساس فیزیک ارسطوئی زمین را مرکز جهان می دانست اظهار داشت: اقایان مخالف باور کنید که دوران علمی ادعاهای شما سرآمده و زمین شما دیگر مرکز جهان نیست!

این دانشجوی موافق اظهار داشت در میان ما اکنون در این جلسه  کمتر کسی است که به دروغین بودن نصب یازده ترجمه از شعر معروف «بنی آدم سعدی » بر سر در سازمان ملل اطلاع داشته باشد! او نتیجه گرفت وقتی بسیاری ازموضوعات قابل مشاهده امروز را برای ما تا به این حد دروغ گفته اند دیگر وای به حال تاریخ ایران باستان!

این دانشجو در پایان در خصوص قدمت و ارزش استوانه معروف به حقوق بشر کوروش سئوال کرد. پور پیرار اعلام داشت: در این خصوص دروغهای بزرگی گفته شده است. جهت تعیین قدمت کل استوانه و یا لااقل بخشهایی از جملات این استوانه نیازمند زمان سنجی فیزیکی هستیم.او همچنین گفت که حتی در صورت فرض صحت این استوانه ،اولین قوانین نوشته شده بشری بسیار بسیار قدیمیتر از تاریخ حضور کوروش است ضمن اینکه مطالب این استوانه نیز به دلیل نگارش از طرف قوم فاتح می تواند امری غیر حقوقی  و کاملاسیاسی تلقی شود .

آخرین مخالف  به دنبال تهید شدید الحن مسئولین سیمنار در پشت تریبون قرار گرفت. او با تاکید بر بی ارزش بودن کتاب تورات .و نیز بیان جمله ای از ریچارد آرمیتاژ یکی از سیاستمداران آمریکائی در خصوص بربریت پارسیان در عصر کوروش و داریوش، پور پیرار را دشمن پارسیان،پان تورکیست،عرب زده،مامور مستقیم سازمانهای جاسوسی آمریکا و اسرائیل دانست که قصد بی هویت کردن تاریخ ایران را دارد.

با اعلام اتمام وقت از طرف مجری حدود پنج تن از مخالفین وی با  نعره های  بلند، پور پیرار را مورد فحاشی قرار داده وی را تهدید به حملات فیزیکی مهلکی کردند.

اما بدنبال عکس العمل صدها تن از موافقین پور پیرار این تعداد به همراه جمعی از سمپاتهای خود ضمن قرائت سرود ای ایران مجبور به ترک جلسه شدنداما همچنان در راهروهای وردی ماندند و منتظر پور پیرار شدند.حتی یکی از انان به فیلمبردار سمینار حمله ور شد و او را مورد تهدید و ضرب وشتم قرار داد.

سرانجام به دنبال حضور جدی حراست دانشگاه این مورخ دگر اندیش  به بیرون هدایت شد .

پور پیرار در پاسخ به سئوال یکی از خبرنگاران حاضر در اجلاس در خصوص علت رفتارهای  خشونت امیز معدود مخالفین خود گفت:

این اقایان در حال مشاهده فروریختین بنای شیشه ای عظیمی هستند که طی هشتاد سال گذشته با مکعبهایی از جعل و جهل برای انها ساخته است...به آنها حق دهید که خشمگین باشند!

 

تهیه و تنظیم: سودابه روزبهان- زنجان

 

 

Barbarism

 

 

منشور حقوق بشر کوروش کبیر “یاوه بزرگ”؟

نوشته شده در با navidar

25 اوت 2008: پس از آن که این نوشته را در ماه ژوییه 2008 در اینجا گذاشتم، با پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس تماس گرفتم و دیدگاه های آنها را جویا شدم. پس از خواندن نوشته زیر پاسخ آنها را در اینجا بخوانید.

نویدار

======================

 

هفته نامه “اشپیگل” چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام “فرمانروای قلابی صلح” به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک “سند تبلیغاتی” می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر “اشپیگل” چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته “اشپیگل” را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

=================================

 

 

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه “اشپیگل”، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

 

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام “منشور باستانی حقوق بشر” وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست “انقلاب سفید” (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را “آریامهر” خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که “2500 سال پادشاهی ایران” را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای “بزرگترین نمایش جهان” اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب “شاتو لافیت” Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

 

“منشور باستانی حقوق بشر ” مورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: “یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟”

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: “جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است.” با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق “آزادی اندیشه” را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به “سیتو اوتانت”، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان “منشور باستانی حقوق بشر” مورد ستایش قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این “هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد.” سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

 

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک “پروپاگاند” (تبلیغ) نیست. او می گوید: “این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.”

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

 

“سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.”

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران (”دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: “سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.”

با وجود درخواست های فراوان “اشپیگل” سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. “سرویس اطلاعات سازمان ملل” در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان “نخستین سند حقوق بشر” پذیرفته شده است.

پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. “برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه.” اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: “من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند.”

 

دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر کس دیگری به لرزه درآورد. “نبوغ نظامی” (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.

 

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های “پرینه” به بردگی گرفته شدند.

سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده “پارادایسوس” (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.

“ویزهوفر” این پادشاه را “عمل گرا” (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با “سیاست شلاق و شیرینی” به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.

اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. “ویزهوفر” می گوید: “در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد.” اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

 

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است

از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، “من نیز امروز هستم.” شاه ادعا می کند که “تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود.”

 

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.

 

این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.

روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را “کبیر” و “عادل” و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را “از نیاز و دشواری رها می سازد”، خواندند.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ “ایشتار” گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که “پای او را ببوسند.”

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. “شاودیگ” محقق آن را “قطعه ای پروپاگاند درخشان” می نامد.

اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.

 

ملاها نیز در این آیین کوروشی همیاری دارند

تازگی ها ملایان نیز در این آیین کوروشی همراهی می کنند. در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.

“گالاس” فاش ساخت که: “حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.

یک ضرب المثل شرقی می گوید: “یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند.”

 

* * *

این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

 

 

هرمز چهارم پادشاه جبارساسانی

هرمز چهارم پسرخسرو یکم  به خود پسندی ،نخوت واستبداد شهره بود و دشمنان زیادی در دربار برای خود تراشیده بود .

هرمز چهارم بسیاری از اشراف وبزرگان را که از او نفرت داشتند بکشت .و با روحانیون زرتشتی با خشونت رفتار کرد .

یکی از زمینه های نابودی او جنگ با بهرام چوبین سردار ساسانی بود که در شرق امپراتوری هیاطله رخ داد در ÷ی ناکامی او در نبرد با چوبین بزرگان اورا از پادشاهی خلع کردند وپسرش خسرو دوم (خسرو پرویز) را به جای او نشاندن واو نیز در سال 590 چون نتوانست در برابر چوبین ایسیتادگی کتد وحس کرد در ایران ایمن نیست به امپراتوری روم شرقی گریخت واز آنجا خواستار کمک شد وآنان نیز سربازان ارمنی را به یاری او فرستادند وسر انجام چوبین به دست ترکان کشته شد ......


پیروز یکم زمین مقدس ایران را با حرمسرایش معاوضه کرد

در زمان پیروز یکم، ساسانیان در خراسان به مقابله با هیاطله شتافتند ودر سال 469 پیروز با حرمسرا وهمراهان خود اسیر خوشنواز   پادشاه هیاطله شد .این اتفاق در سومین نبرد او رخ داد .البته قسمتی از هزینه دونبرد قبل با کمک رومیان تامین شده بود .این اوج ضعف سلسله ساسانی تا آن زمان بود زیرا آنان در واقع خراجگزار هیاطله شدند وناچار گشتند

سرزمین هایی را به آنان واگذارند تا شاه ،حرمسرا واطرافیان او را پس بگیرند

منابع :

تورج دریایی "تاریخ ملی یا تاریخ کیانی ؟ سرشت تاریخ نگاری زرتشتی در دوره ساسانی "

 تاریخ وفرهنگ سا سانی انتشارات ققنوس /تهران 1382

شاهنشاهی ساسانی /تورج دریایی/ترجمه مرتضی ثاقب فر


فرزندان نامشروع ارمغان حرمسراهای شاهان

یکی از مشکلات بزرگ شاهان از زمان هخامنشیان به بعد داشتن حرمسرا است که اشاره ای کوتاه می نمایم :

شبستان بعضی از  شاهان دارای360 کنیز ومعشوقه بود!!!! برای هر روز سال یک نفر وگزارش شده هنگامی که داریوش سوم از برابر اسکندر در سوریه گریخت 329 کنیز!!! خود را جا گذاشت سورن دویست کالسکه مخصوص حمل زنان داشت ،خسرو دوم سه هزار یا دوازده هزار زن داشت!!! بعضی از پادشاهان سیصد کنیز داشتند که روزها می خوابیدن تا شب ها بتوانند با ساز وآواز شاه را سرگرم کنند تا جای این امور پیش می رفت که باید  میان فرزندان مشروع وغیر مشروع  فرق قایل می شدند م،مانند اردشیر یکم که یک پسر مشروع وهفت پسر نامشروع!! داشت ویا اردشیر دوم 3پسر مشروع و115 پسر!!! نامشروع داشت .

 


کمبوجیه پسر کورش وترویج ازدواج با محارم

مری بویس در کتاب زرتشتیان می گوید :"از کمبوجیه نیکی زیادی یاد نکرده اندو مهمترین ادعای وی اینست که عمل " خودئتودثه" یعنی زناشویی با نزدیکان را انجام داده است بر اساس متون پهلوی این نوع زناشویی شایان ستایش بسیار است وچه بهتر که میان اعضای خانواده ،یعنی پدر ودختر ،برادر وخواهر ،وحتی مادر با پسر ، انجام شود . خود این اصطلاح در اعتقادنامه ی زردتشتی ،موسوم به "فرورانه "می آید عبارت مورد بحث (یسن12،بند 9)چنین است :"من ایمان دارم به دین مزدیسنایی ،که جنگ را براندازد باعث شود که سلاح را کناربگذارد وبه خودئتودثه امر کندکه حق است " اما درمورد کهن ترین تاییدیه یاین رسم گفته اند گمان بر این بوده است که چون ویشتاسپ وهمسرش هوتیوسا ،به قبیله نئوتره تعلق داشتند ،ممکن است زناشوییشان هم خوئتودثه بوده باشد ولی در اوستا هیچ اشاره ای به آن نشده است ودرباره زناشویی کورش با کاسادانه دخترفرنسپ هخامنشی هم صدق می کند .بنابراین نخستین زناشویی این چنینی که محقق شده زناشویی پسر وی یعنی کمبوجیه با دوتن از خواهران تنی خویش است به گفته هرودت وی دلباخته یکی از خواهرانش شده بود ومی خواست با اوزناشویی کند ولی چون نقشه اش برخلاف همه ی رسوم بودپس ردان را فراخواند وازآنان پرسید که آیا قانونی است که اجازه دهد مردی با خواهر خود زناشویی کند .آنان گفتند که قانونی نیافته اند که زناشویی خواهر وبرادر را جایز شمارد ولی قانون دیگری یافته اند که اجازه می دهد شاه پارس ها هر چه دلش خواست انجام دهد .به همین سبب کمبوجیه با خواهر خود .وسپس با خواهر دیگر خود به نام آتوسا زناشویی کرد واین عما که از بلهوسی یک پادشاه برخواست ،وظیفه ای دینی ولازمه ایمان شمرده شد .

در جایی دیگر از خانتوس لودیایی  تاریخ نویس نقل است که "مغان با مادران  خویش همبستر می شدند آنان ممکن است چنین رابطه ای را هم با دختران وخواهران خود داشته باشند "

وجود عمل زناشویی هم خونی به صورت گسترده  در میان جامعه ایران باستان اثبات شده است وشاید جامعه دینی زردشتی هم درآن روزگاران نخست به دلیل شمار اندکشان پیوند درون خانواده را رسمیت  داده باشند  "


کوروش مومیایی شد!!

بنام خدایی که کوروش را آفرید * فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خـاک سپارند تـا اجزای بدنم خـاک ایـران را تشکیل دهد * (کوروش بزرگ(

این فرمانی ووصیتی است از جانب کوروش ولی چرا به آن عمل نگردیده است !! 

از این مطلب چه نتیجه ای می توان گرفت !!

وما متاسفانه جمله بالا را در بسیاری از نوشتارها می بینیم که نوعی عوام فریبی میباشد!!

اما ماجرایی مومیای کردن کوروش !

کوروش در نبرد با گروهی از ایرانیان موسوم به ماساگت ها ،که هنوز نیمه صحرا گرد بودند ومرزهای شاهنشاهی اش را در شمال شرقی تهدید می کردند ،کشته شد پیکر وی را مومیایی کردند وبه پاسارگاد برگرداندند ودر آرامگاهی نهادند که هنوز در این دشت پابرجاست .

نکته قابل توجه که مری بویس می گوید این است که هخامنشیان بلکه جانشینان اینان ،یعنی اشکانیان وساسانیان هم آیین خاص مومیایی کردن جنازه شاهان ونهادن آن ها در گورهای صخرهای یا سنگی محکم را داشتند

در ویکی پدیا  آمده است :"با اين وجود كوروش اولين دگرگونی را در دين زردشتي ايجاد نمود كه تمام شاهان ايراني زردشتي پس از وي از اين كار او تبعيت كردند. بر اساس كيش زردشتي دفن مرده مستقيما در خاك جايز نيست و ابتدا بايستي گوشت و پوست مرده در فضاي آزاد بوسيله پرندگان خورده شود و استخوان‌ها در خاك قرار داده شوند. كوروش نخستين كسي بود كه از اين سنت سر باز زد و جسد وي موميايي و سپس در پاساركاد دفن گرديد."

 

وهمچنین نظر جان مانویل کوک در کتاب شاهنشاهی هخامنشی نیز همین است .


ناگفته های پادشاهان هخامنشی

در بسیاری از اوقات وقتی سایتها ووبلاگهای تاریخی را نگاه می کنم می بینم که نویسندگان بعضی از پادشاهان را تا حد خدایی !!! بالا می برند وهمیشه این سئوال در ذهن من بود که آیا واقعیت همین است یا برگهای از تاریخ دیده نمی شود لذا تصمیم گرفتم با مطالعه در این زمینه  ،ناگفته ها ونادیدها را بیان کنم .

خصوصیات عمده پادشاهان ایرانی این بود که مستبد بودند .در انزوای شدید می زیستند وبه  خود می بالیدند که همه کس به آنان دسترسی  ندارند . بر تری جستن در شکار بر شاه ، اهانت محسوب می شد .هیچ گاه فرمان خود را پس نمی گرفتند .تمام اتباع وزیر دستان شاه بنده او محسوب می شدند بنا براین اختیارمرگ  وزندگی او در دست شاه بود.

چون سرچشمه دادگری محسوب می شدند بدیهی می پنداشت که هیچ اشتباهی نمی کند !!! بطور مثال وقتی کمبوجیه می خواست با خواهرش ازدواج کند! از قضات پرسید آیا قانونی در این ارتباط وجود دارد آنان گفتن نه ولی یک قانون وجود دارد وآن اینست که شاه ایران هر کاری که بخواهد می تواند بکند.!!

لازمه پادشاهی دوچیز بود یکی تبار شاهی !!! ودیگری برگزیده شدن از سوی خدا !!!بعضی معتقد بودن پادشاهان ایرانی توسط افراد چاپلوس تا مقام خدای والوهیت بالا برده می شدند .و ناظر بر این مطلب نوشته ایسوکراتس می باشد که درباره شاه ایران می گوید به او همچون خدایان احترام می گذاشتند ودر برابر او کرنش می کردند . واین شاه بود که جانشین خود را معرفی می کرد واورا برگزیده اهورا مزدا می دانست . والبته این به جز آن مواردی است که بر سر شاهی به رقابت وخون ریزی می پرداختند که نمونه آن را   جان مانویل کوک در کتاب خود این گونه بیان می کند :هیچ کس به اندازه اردشیر سوم خون آشام نبود که همانند پارتیان وسلاطین عثمانی همه رقبای خود را به قتل برساند ...

وجالب این است که بعضی از پادشاهان هخامنشی مانند داریوش اول حتی خواندن ونوشتن هم نمی دانستند!! و متاسفانه آموزش خواندن ونوشتن مخصوص نجیب زادگان بود !

ومطلب قابل توجه دیگر اینکه  مقامها کشوری ولشکری در میان خانواده ونزدیکان شاه  تقسیم می شد. ادامه دارد ....


اوستا : زن موجودی اهریمنی

در یك روایت زن زاده‌ی اهوراست كه اهریمن در برابر او جهی (یا جهیكا) را خلق می‌كند. اما در روایت دوم در عین حال كه زن مخلوق هرمزد است ولی خلقتش به ناچاری صورت گرفته و نیز از نژاد جهی است. سپس گفتیم كه یك جهیكای كیهانی وجوددارد كه دختر/همسر اهریمن است و اهریمن را تحریك به حمله به گیتی و جهان اهورایی می‌كند. اما جهیكای زمینی هم داریم. آنها زنانی هستند كه در اوستا كلمه‌ی جه و جهیكا برایشان آمده است. مثلا در اوستا برای زنی كه فرزند نمی‌زاید، یا یائسه است و یا زنی كه برخی آداب دینی را انجام نمی‌دهد و یا برای روسپی‌ها و... هم اصطلاح جه (و جهیكا) به كار رفته است.

پس در مجموع ما شاهد دو روایت از خلقت زن بودیم، در یك روایت نگاه منفی روی زن وجود ندارد اما در روایت دیگر زن به ناچار خلق شده و منشأ شر در جهان و جامعه تلقی شده است.

اما می‌توان تأمل كرد كه در فرهنگ زرتشتی كدام یك از این دو روایت استمرار داشته و كدام یك صدای غالب شده است.

به هرحال هم اهورا داریم و هم اهریمن كه هر دو وجه مذكر و مؤنث، یعنی وجه مردانه و زنانه دارند. اهریمن هم وجه مردانه و زنانه دارد یعنی دیومردان و دیوزنانی را می‌آفریند. اگر این موضوع را بخواهیم درونی كنیم، می‌توان گفت كه در درون هر كدام از ما اهورا و اهریمنی در حال حركت است، اما نكته‌ی قابل تأمل این است كه هر چند اهورا و اهریمن در درون هر مرد و زنی وجود دارد ولی هیچ گاه تمامی مرد به وجه اهریمنی تقلیل داده نمی‌شود. اما در مورد زنان در بسیاری موارد شاهدیم كه گویی اهریمن زن را تسخیر كرده، یعنی تمامی وجود زن اهریمن و اهریمنی می‌شود و جه و جهیكا در واقع تجسم كل زنان می‌گردد. استنادات و فاكت‌هایش را در جلسه‌ی پیش مطرح كردیم. در اینجا گویی جهیكا تجسم وجه اهریمنانه زنان نیست بلكه تجسم كل وجود زن است و كل وجود او را دربرمی‌گیرد نه بخشی از او را، چون اولا اغواگر مردان نیز زنان‌اند و ثانیا بین زن و جهیكا بارها در اوستا این همانی تصور می‌شود و ثالثا بر تبار اهریمنی زن نیز تصریح می‌شود.

اهریمن كه فریبنده‌ی انسان‌ها و از جمله مردان است در چهره‌ی زنان، مردان را می‌فریبد. گویی اهریمن در زن تجسد پیدا كرده و همینجاست كه می‌بینیم واژه‌ی جه و جهیكا به صورت لرزان و پرنوسانی كه استنادات و فاكت‌هایش جلسه‌ی پیش مطرح شد، گاه فقط برای دختر اهریمن و زنان منفی و گاهی اوقات برای كل زنان  به كار برده می‌شود. مرحوم بهار هم می‌گوید «او (یعنی جهیكا)، نه تنها انگیزاننده‌ی اهریمن به هجوم به جهان هرمزی است بلكه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست. و بنا به اساطیر زرتشتی زنان از او پدید آمده‌اند» (ص 89). این جاست كه خانم مزداپور كه البته خودش زرتشتی و فرد روشنفكری است اعتراض می‌كند و می‌گوید كه این ناعدالتی است. یعنی جهیكا و اهریمن فقط یك بخش از وجود مرد است اما گویی كه اهریمن در مواردی كل وجود زن را تشكیل می‌دهد و تمامیت او را تسخیر می‌كند. وی می‌گوید «این بینشی است كه تاكنون هم تصحیح نشده است» (ص 115، دلیله محتاله). در وندیداد هم آمده است: زرتشت از اهورامزدا پرسید: كیست كه تو را به تلخ‌ترین اندوه دچار می‌كند؟ كیست كه تو را با تلخ‌ترین درد، دردمند می‌كند؟ ]پاسخ اهورامزدا این است:[ چنین كسی جهی است كه بر روسپی‌گری در پی اشون و نااشون، مزداپرست و دیوپرست و نیكوكار می‌رود. (وندیداد، فرگرد18، بند 61 و 62، ص857 ترجمه‌ی آقای دوستخواه). اهورامزدا می‌گوید زنی كه به روسپی‌گری به دنبال مرد چه با دین و چه بی‌دین می‌رود، بیشتر از همه من را اذیت می‌كند.

جهیكا جدا از نقش‌آفرینی كه در آغاز ْآفرینش دارد، و جدا از تجسمی كه در طول تاریخ در كاركرد منفی زنانه داشته است، در اساطیر زرتشتی؛ در انتهای تاریخ نیز باز سخن از او به میان می‌آید.

 آفرینش در فرهنگ زرتشتی چهار دوره سه هزارساله دارد كه سه سوشیانت (شبیه مهدی موعود شیعیان) در سه هزار سال آخر ظهور می‌كنند (هر هزار سال یكی از آنها).

وقتی سوشیانت اول (اوشیدر) می‌آید كل اهریمنان در جهان و جامعه جمع می‌شوند و به صورت یك گرگ بزرگ درمی‌آیند. مؤمنان با این گرگ می‌جنگند و آن را شكست می‌دهند. اما از جسد این گرگ ابری تیره به آسمان می‌رود كه گفته می‌شود او جهیكاست. جهیكا بعد وارد وجود یك مار می‌شود. پس استمرار شر در جهان باز به شكل زنانه است. و دوباره هزار سال می‌گذرد و اهورائیان حكومت می‌كنند ولی شر نیز دوباره نیروهایش را جمع می‌كند. در هزاره دوم اوشیدرماه (فرزند دیگر زرتشت) و دیگر مؤمنان همه نیرویشان را جمع می‌كنند و آن مار عظیم را هم شكست می‌دهند. اما آن مار كه می‌میرد، دوباره از جسدش یك ابر تیره بیرون می‌آید، اما باز گفته می‌شود این ابر تیره جهیكاست كه باز هم وارد جهان و تاریخ می‌شود. این حكایت را در مقاله خانم آموزگار به اسم اسطوره‌های آفرینش ایرانی می‌بینیم كه به صورت یك فصل در كتاب «شناخت هویت زن ایرانی»، به صورت داستان اوشیدر و اوشیدرماه مطرح شده است (ص 287). پس در پایان تاریخ نیز كه جنگ‌های پایانی اتفاق می‌افتد، هربار شر به صورت جهیكا ادامه حیات می‌دهد.

در این جا نیز گویی شر، فقط بخشی از وجود زن نیست، بلكه شر تجسم تماماً زنانه‌ای پیدا می كند. زن در این جا از سرشت و درون اهریمن متصاعد می‌شود و نقش و رسالت او را ادامه می‌دهد. در اینجا زن هم دیوزاد است و از تبار دیو و هم زاینده دیو. به این ترتیب شر را دوباره بازتولید می‌كند و بسط و گسترش می‌دهد. به گمان من در بسط این فرهنگ این صدا، بلندتر از صدای دیگر است.


جامعه آریایی پیش از زرتشت

از دوران بلند کوچ، هزاره یا سده هایی گذشته وجدایی بزرگ نیزقرنها است صورت گرفته است؛ صده ها سال است که دسته هایی با خیل خدایان شان پی در پی به ان سو واین سوی سند رفته اند وسرشتی دیگر یافته اند و دسته هایی در چهار سوی فلات پهناور جای یافته اند واین گستره گسترده را آئیرین(ایران) نام نهاده اند.ساکنان بومی این سرزمین(ایران) بیاری بهرام قتل عام شده اند ودیگر وجود خارجی ندارند. تنها آنسوی البرز مازندران وگیلان است که از گزند آریایایی ها مصون مانده ودر اختیار ساکنان بومی است.

آریاییان مغرور وخشن ، قبیله قبیله در سوسوی سرسبز این سرزمین در کناره چشمه ها و رودها وکرانه دریاچه ها وپهنه دشتها وجنگلها با گله های فراوان جا بجا میشوند.

ترس از طبیعت و حیوانات وحشی درنده و گزنده وکشنده ؛ مارهای هولناک سرخ وسیاه و افعی های رعب انگیز وهیولای تاریکی وبیم و هراس، هولی شگفت در دلها افکنده است و تنها آتش چاره ساز است. این شعله سوزان و سرکش از روزگاران دراز کوچ و لحظه های بی شمار بیم و هراس، هماره یک مشخصه آریایی بوده است. آتش وآتشدان میانگاه چادر و خانه، نگهبان شبهای ترس و لرز و روشنی بخش لحضه های تیره وتار و وگرما بخش فصلهای بلند یخبندان، واین است که به مرز تقدیس وتعظیم رسیده است.

دیر زمانی است که هوشنگ آمده وپوشاک را از پوست سنجاب و روباه و... آموخته است.

سران قدرتمند قبایل از راه استثمار ضعیفان ،خوشند وثروتمند و خرسند، روحانیان وکاهنان معابد بزرگ میترا ومهر ودیگر ایزدان وخدایان در این استثمار دست دارند. قدرت وثروت، قهر وکین وخشم وخشونت لازمه بقای قبایل است. غلامان بیشمار وگله های گران نشان لیاقت وقدرت است. شراب هوم به کودکان نیز رحم نمیکند.شبها و روزهای شراب،شاهد قربانی وبدکاری گروهی، وروحانیان وکاهنان هم لبریز کرده است، کرپن ها کوی ها به هرزگی میخوانند، وفحشا جامعه اریایی راا سرار فرا گرفته ، زنان از شوهران ودختران از پدران رعایا به ستم ربوده میشده تا در جشنهای شراب وقربانی در محضر خدایان وارواح نیاکان، به کامجویی و هرزگی گروهی درآیند وخواجگان و روحانیان چنین ستمی را روا میدارند وناله ها وگریه ها را در گلو خفه میکنند.

شبیخون وغارت متقابل قبایل بر قدرت وثروت قبایل افزوده است و سران قدرتمند قبایل واشراف آریایی رو به فزونی اند هنوز از تمرکز قدرت سیاسی خبری نیست چرا که امکان تحقق آن نیست .اما حکومتهای منطقه ای قبایل بزرگ شکل گرفته است .هوشنگ وجمشید و بیوارسب ومنوچهر،... آمده اند ورفته اند .اینان همه از خاندان های بزرگ و نامدار وقبایل قدرتمند آریایند که هر کدام زمانی دراز بر گستره بزرگی از ائیرین حکم رانده اند وهر یک در اقتدار این قوم نقش داشته اند . به همین دلیل در سیره و سنت آریایی خاطره اند، تا انجا که در هزاره بعد به اساطیر پیوسته و جاودانه شده اند.

دروغ که ریشه خدایان دروغین داشت، از دیرباز بر جوامع آریایی حاکم است. روحانیون وکاهنان سخنگوی کاهنان هستند ونیرنگ خویش را از زبان خدایان میگویند که آزار انسان وحیوان خواسته خدایان است.

خشم منطق بقا است وخشونت در رفتار وگفتار ، جز ذات آریایی شده است .زیردستان وغلامان و کارگران زیر کار تازیانه میخورند. زنان نیز به هنگام کام گیری با خشم بر زمین زده میشوند. در جشنها وپیش از مراسم قربانی، به هنگام سرمستی و شور وهیجان شراب، حیوانات را می ازارند وبا درفش و نیزه به آنها زخم میزنند. خدایان خشن وخشمگین هستند. برای کاستن این خشم باید نذر و قربانی کرد .این وضع دیر زمانی است روح و روان آریایی را خرافه پرست کرده است.

قبایل شرق و غرب ، شمال و جنوب همچنان باهم ناسازگارند.دیر زمانی است که سران قبایل بزرگ میکوشند تا قبایل رقیب را مقهور ومطیع سازند وبر گسترش قلمرو خود بیفزایند. از آن سوی جیهون وکرانه های پهناور خوارزم ، اسکیتهای آریایی هر از چندگاهی به این سو میتازند وتا میانه ومرزهای جنوب پیش میروند.


نقش فروهر توهم یا واقعیت

 

 

 

نشان نقش فروهر تسبیح  روشن فکران شبه وطن پرست شده است  وبا نماد سازی آن در کانالهای ماهواره ای و کتابهای تاریخی سعی براین دارند تا با پیوند آن باهخامنشیان از اعتبار زرتشت برای هخاها واز اعتبارهخاها برای دیانت زرتشت مایه بگذارند ونان به یکدیگر قرض دهند و عجیب تر از آن اینکه نسبت به تفاسیری از این نماد اقدام میکنند که اگر زرتشت یا داریوش زنده بودند برای هوش خلاقانه این قوم مقلد، دست تحسین میکوبیدند که اینچنین از هیچ کوه طور را میسازند و اگر به اینها میدان داده شود. مریخ را از مدار خارج میکنند تا قبله جدیدی برای اهل نژاد شود .

اما با توجه به اینکه سعی براین داشته ام که بدون استناد به نظرات شخصی فقط با استناد به مدارکی که برای همه امکان دسترسی به آنها وجود دارد ومولفان آنها در جبهه تازی یا ترک یا رومی ویا تورانی و ..... که  حرفشان به علت عینک تعصب به مسلخ سانسور میرود نباشد با توجه به داد ه های مولفان معروف وخبره که کتابشان به عنوان آخرین مستندات به روز شده اطلاعات تاریخی مورد استناد قرار میگیرد مطالب خود رادرج کنم تا با سئوالات خود کمکی در راه روشن گری نموده باشم که درست است که این محیط مجازی است اما اندیشه های حاظرش مربوط به انسانهای واقعی است .هاشم رضی پرکارترین اوستا شناس و محقق دیانت زرتشت در دههای اخیر(که تعصب وتعهد خاصی نسبت به کشورش وتاریخش ودیانت کهنش دارد ) نقد وتمجید را با هم انجام میداد (گرچه مدحش بیش از نقدش است) میگوید :

"موارد تثلیث پرستی (مهر/ناهید  ومیترا)  در آثارهخامنشی وبناهای تخت جمشید بسیار است ومن از میان انها فقط یک علامت مشخص را که شیوع فراوان یافته است ولی اغلب در معنی ومفهوم آن در اشتباه ند را برگزیده ام ...علامت مورد بحث عبارت از یک حلقه یا دایره بالداری است که بعضی ها به اشتباه وبه تبعیت از علایم مصری آن را قرص بالدار نوشته اند از این علامت در مواردگوناگون وبه فراوانی بر روی مهرها ونقشهای وبناها  اثار دیگر هخامنشی استفاده شده است بسیاری از دانشمندان وباستان شناسان ان را نقش اهورا مزدا نامیده اند که در آسمان درحال پرواز است وگروهی دیگر بخصوص پارسیان هند وزرتشتیان ایران آن را به مفهوم فروهر گرفته اند وبه اشتباه به عنوان یک علامت مخصوص دین زرتشتی در میان خود رواج داده اند ولی باتوجه به عرایض قبلیم هر دو استنباط اشتباه است این علامت نه نقش مطلق اهورا مزداست ونه فروهر بلکه رمزی است ترکیبی از عوامل مختلف برمبنای سه گانه پرستی هخامنشیان که در آن هنر قرینه سازی جلوه گر است ..."

 

البته ناطق فراموش نکرده است که علایم رموز دیگری نزدیک به این نقش در میان مصریان وهتی ها وآشوری ها معمول بوده است !ولی این نقش چنانچه تقلیدی بوده باشد (که هست چون مصریان وآشوریان قبل از هخاها طبق کتیبه ها واسناد موجود از این شکل استفاده میکردندکه محققین تشنه میتوانند با رجوع به منابع نسبت به رویت این نماد در اقلیم های قومی دیگر قبل از هخاها آگاه شود)چنانچه که اثرات این تقلید در نقش دایره بالدار وبیستون وچندین نقش دیگر به خوبی هویداست کاملا بر طبق عقاید ومبانی مذهبی هخامنشان به وجود آمده است وبه کار رفته است ......

از سوی دیگر چنان چه که گفتیم این علامت هیچ ربطی به دین زرتشتی وعقاید کنونی زرتشتیان ندارد و از اواسط قرن نوزدهم این علامت بر اثر چاپ نقش آن برروی جلد یاآغاز برخی کتابهای مربوط به ایران باستان به اشتباه وارد فرهنگ وادبیات زرتشتی گردیده است وخود به خود رواج گرفته است وسرانجام یک علامت زرتشتی محسوب گردیده است تا آنجا که بعضی از دانشمندان این طایفه را مجبور به جست وجو وتحقیق ریشه ومعنا ومفهوم ان بر طبق عقاید زرتشتی برآیند ومعانی بسیار سست وبی دلیل بر مبنای حدس وگمان برای آن بتراشند

در بعضی نمونه های آن از جمله در سنگ نگاره بیستون ونقش برجسته های کاخ اردشیر در تخت جمشید هنوز گوشه های شاخ گاو از پس وپیش نماد انسانی اهورامزدا نمایان است و در برخی نیز به اعتبار این که شاخ در پشت نقش قرار گرفته است ودیده نمیشود به کلی حذف گردیده است بنابراین چنانکه ملاحظه میشود این علامت مشهور بیان کننده تثلیث دینی هخامنشیان ونماینده مرکب خدایان سه گانه است نه اهورامزدای، ونه چنانچه بعضی گمان برده اند نقش فروهر اهورامزدا به یقین هیچ ارتباطی با عالم زرتشتی گری نداشته وندارد زیرا اگر غیر ازاین بود حتما در ادبیات وکتابهای دینی از اوستائی وپهلوی اشاره هائی به آن ومعانیش ومفاهیمش و علایم مختلف آن می شد ودر ثانی ساسانیان که در زرتشتی (با توجه به تحریفاتی هم که درآن صورت گرفته )بودن آنها تردید است نیز از این نقش در میان نمادها وعلایم مذهبی خود که نظایرش ومقدارش کم نیست استفاده میکردند

(کتاب ائین مغان نوشته هاشم رضی انتشارات سخن سال82صفحه76تا78)

وهمچنین در یک مهر آشوری مربوط به نهم پیش از میلاد تصویر فروهر مونتاژ شده امروز ین در مهر  آشوریان 400سال پیش از هخاها دیده میشود ودر یک کاشی مانده از قرن نهم زمان نینورتای دوم 890تا884پیش از میلاداهورامزدا یا فروهر ایرانیان را میبینیم که باهمان ترکیب باهمان پرها ودم در حال خودنمائی است وبی اختیار به این فکر فرو میرویم که این نماد هم همانند گاوهای در ورودی تخت جمشید جزو نمادهای هنری ملل دیگر است (آشوریان) که به عاریت گرفته شده است اما عجیب تر از آن تطبیق سازی ناشیانه امروز است که به خاطر فرهنگ سازی تمام تحریفات تاریخی به خدمت گرفته شده است که نگاهی جدید را ناشیانه برای این خاک هویتی مونتاژ کنند ...به دنبال چه هستیم وهمانند دن کیشوت  با کدامین آسیاب بادی در حال نزاع میباشیم

اوشو میگوید:

ذهن تو دمادم پیش بینی میکند خودنمائی میکند ذهن تو دائم در واقعیت دخالت میکند وبه ان رنگ میدهد شکل وشمایلی به آن میدهد که از آن اونیست ذهن هرگز نمیگذارد آنچه را که هست ببینی /فقط اجازه میدهد چیزی را ببینی که ذهن میخواهد تو ببینی.


 

نقش فروهر توهم یا واقعیت 2

در دفتر‏هاي ديني ايراني هيچ گاه ديده نشده است كه براي فروهر نشاني كشيده يا از چگونگي آن ياد شده باشد و از دوران‏هاي پيش از هخامنشيان نيز نشانه اي از آن در بازمانده‏هاي باستاني پيدا نشده است، و نخستين نشانه‏هاي آن از هنگام هخامنشيان پديدار ميشود. پس بايستي باورکردن كه اين «نشان» از آن دوران، درفرهنگ ايراني پذيرفته شده است.

چرا گفته شده است كه آن را پذيرفته ايم، زيرا كه پيدايي آن از ايران زمين نبوده است و كشورهاي زمان باستان با برداشت از فرهنگ‏هاي يكديگر، آرام آرام آن را پديد آورده اند، و هخامنشيان كه در ساختن تخت جمشيد از هنرها و آيين‏هاي ديگران ياري جسته اند آن را از آشوريان گرفتند و چنانكه ميدانيم هخامنشيان آيين‏هاي مردمان كشورهاي شكست خورده را گراميميداشتند و به بت‏ها و خدايان ديگران كرنش ميكردند تا آن جا كه در مصر بديدار و ستايش گاو آپيس نيز رفتند و شايد، اين، از آن روي بود كه مردمان شكست خورده كه فرمانروايان كشور خود را از دست ميدادند، دلخوش بدان باشند كه با پيروزي ايرانيان كيش و آيين شان گراميو پا برجاي هست. و از همين روي است كه در نگاره‏هاي تخت جمشيد گاو بالدار آشوري و ديگر جانوران افسانه اي يا خدايان كشورهاي ديگر نيز ديده ميشود.

در اين دو نگاره كه از الواح بابل نوشته « ادوارد شي يرا » ترجمه علي اصغر حكمت برداشته شده است، خداي آشور ديده ميشود كه در يكي تير و كماني به نشانه جنگجويي و پيروزي آشوريان در دست دارد و در ديگري چهره مهر و نيرو و توانايي و پادشاهي در دست اوست كه آن را از آيين مهري ايرانيان گرفته اند و خداي آشور در ميان گرده خورشيد پيداست و چنانكه ميدانيم آشوريان « شِمِشْ » يا خورشيد را خداي خويش ميدانستند .

 

 

 

 

از خورشيد در يشت‏ها با نام اروند اسب يا دارنده اسب تيز رو ياد شده است و آن نشانه تيز روي خورشيد است و آشوريان آن را تيزپرواز ميدانستند و بدان روي براي وي پر و بال كشيدند تا پرواز آن را در آسمان نشان دهند.

 

هخامنشيان كه در ساختن تخت جمشيد شكوه بيشتري ميخواستند، بال‏هاي اين نشان را كشيده تر كردند و پيكره انسان نماي آن را از ميان خورشيد بيرون كشيدند و آن را بدين گونه در بسياري جاي‏ها به كار بردند.

در اين نگاره چنانكه ديده ميشود افزون بر بال و پر، دو اندام ديگر آمده است، و اين به چه روي است؟ و از كجا آمده است؟

دراين نگاره كه از سومر باستان بدست آمده است ديده ميشود كه دو شاهين به يكديگر پيوسته (كه برخي آن را شاهين دو سر مينامند) دو خرگوش را بچنگال گرفته اند، و اين نشانه پيروزي شاهين تيز پرواز بر ديگر جانداران است .

 

همين انديشه در ساختن اين پيكره آشوري ديده ميشود كه شاهين كه سرِ شير دارد، دو گوزن را بچنگال گرفته است .

 

همين كار، در يكي ازنگاره‏هاي تخت جمشيد بر دست شاهيني انجام ميگيرد.

 

رويه ٤ perspolis marq

اما نگاره سومري با دو خرگوش در تخت جمشيد نيز ديده ميشود كه در آن پاهاي شاهين‏ها و بخشي از پشت خرگوشان، بهمان گونه ديده ميشود. (همان، رويه ٥)

 

و همين پاهاي شاهين است كه با چنگال‏هاي آن در نگاره سوم اين گفتار به روشني ديده ميشود و كم كم در ديگر نگاره‏ها به گونه چنبره در آمد.

اين بود تاريخچه پيدايي اندام‏هاي اين نگاره اما، بازنگري ديگري نيز در ديگر كشورها بدان بايسته مينمايد:

در اين نگاره كه از نيمه دوم هزاره سوم پيش از ميلاد، از آكاد به دست آمده است و اكنون در موزه بريتانيا است، نجات خداي خورشيد ديده ميشود .

 

و در اين نگاره كژدم مردان در برابر خداي آشور ديده ميشوند كه از هنر آشور و بابل بازمانده است و اكنون در موزه لوور است

                                .

 

اين نگاره كه از سومر به دست آمده است پيكره يكي از خدايان سومري را نشان ميدهد كه مرد بالداري است اما جامه و بال وي همانند ديگر خدايان است.

 

از رويه 92 INANA queen of heaven and earth

و در اين نگاره خداي سومري را برفراز سر پادشاه پيروز ميبينيد.

 

از همان رويه 102

جاي هيچگونه گمان باز نمانده است كه اين نگاره زاده انديشه مردمان جهان باستان است و پس از دگرگوني‏هاي فراوان از راه آشور به ايران آمده است و تنها از دوران هخامنشيان است كه با گستره بيشتر و پيكره اي زيباتر بكار گرفته شده است .

 


http://zartoshtway.blogfa.com/

20080601

در صفحه ی ۱۱۴ شماره ی سوم «مجموعه مقالات مطالعات ایرانی» مطلبی می خواندم از سید منصور سید سجادی با عنوان «دهانه ی غلامان: شهری هخامنشی در سیستان». که نویسنده می کوشید هخامنشی بودن مجموعه ی دهانه ی غلامان را با ارائه ی ادله ی آبکی و بی ربط زیر اثبات کند:

«یکی از دلایل قابل توجه اهمیت این شهر، کمبود و یا در حقیقت نبود آثار باستانی باقی مانده از شهرهای دوران هخامنشی است... دهانه ی غلامان شاید تنها شهری از دورانی باشد که در آن به وضوح می توان انواع خانه های شخصی و خصوصی مردم را در کنار ساختمان های «دولتی» و اجتماعی و مذهبی دید».

چنین دلایل درخور تمسخری، گرچه مطلقا به کار هخامنشی شناختن بقایای ایلامی و یکپارچه خشت و گل دهانه ی غلامان نمی آید، اما جویندگان حقایق تاریخ ایران را به این کشف می رساند که حقارت یادگارهای دوران هخامنشی، در مطابقه با ادعاهای به بوق سپرده ی آن ها، راهی جز این گونه توسلات برای ایران شناسی باسمه ای کنونی باقی نگذارده است. در واقع اوضاع موجود چنان است که هر یافته به ظاهر بی صاحبی، ناگزیر باید به هخامنشیان بخشیده شود، زیرا اغلب عنوان داران مرتبط با تاریخ ایران و مرخص شده از آموزشگاه های تدریس تاریخ و باستان شناسی در ایران و جهان، اصولا از هیچ مطلبی جز ایران هخامنشی اطلاع ندارند، به موضوع دیگری علاقه نشان نمی دهند و چیزی نمانده است که حتی محتویات جیب خود را نیز به آن سلسله ناچیز صدقه دهند!!! همین هویت سازی دوره گردانه، موجب شده تا صاحب نظران رسمی، صورت لازم برای باز سازی تاریخ ایران در تمام دوران ها را، نه از مکاشفات محتوایی و میدانی، بل از چنین بذل و بخشش های بی ضابطه ی خام اندیشانه و یا مراجعه به چند سطر از کتابی فاقد شناس نامه استخراج می کنند.

«پیش از آن که به تشریح اوضاع معماری و وضعیت ساختمان های شهر بپردازیم، لازم است مختصری در مورد نام اصلی این شهر و موقعیت آن در دوران شاهنشاهی هخامنشی بگوییم. اگر نخواهیم تنها به مدارک و شواهد کتبی در مورد درانجانا و یا زرنگای نام برده در کتیبه های هخامنشی بسنده کنیم، و یا این مدارک را کافی ندانیم، نمی توانیم این موضوع را نیز انکار کنیم که دهانه ی غلامان، لااقل برای مدتی، مرکز سیاسی و اداری و اجتماعی، یا به سخن دیگر و در یک کلمه، پایتخت درانجانای هخامنشی بوده است. بنا بر این باید این شهر را با زرنکای هخامنشی و زرین مورخانی چون کتزیاس و ایزودور خاراکسی یکی بدانیم... تیت در مورد تطابق ناد علی با زرنج باستانی به روایات محلی استناد می کند و می نویسد: اطلاعاتی که ما از منابع آزاد راجع به وضعیت زرنج به دست آورده ایم، موید آن است که در قرن دهم میلادی زرنج دارالحکومه ی سیستان بوده است. حتی این اطلاعات روایت های محلی را تایید می کند که ویرانه های ناد علی آثار باقی مانده از شهری است که خسرو بنا کرده و عرب ها آن را زرنج می گفتند». (مجموعه مقالات مطالعات ایرانی، همان مقاله، ص ۱۲۰)

پس زرنج هخامنشی همان شهری است که خسروی ساسانی ساخته و تا قرن سوم هجری که اعراب آن را زرنج نام داده اند، پایتخت بوده است!!! حالا چرا اعراب این همه دیر و زمانی به سیستان رسیده اند که می گویند یعقوب لیث صفاری بر آن حاکم بوده، پرده ی کوچکی از پرت نویسی های متداول در اسناد ایران شناسی موجود است. اینک سلسله مراتب استدلال در این مطالعات چنین صورت عجیب و در واقع قبیحی به خود گرفته است: اگر مدارکی برای ادعایی کفایت نمی کند، پس باید کنجکاوی بیش تر را کنار گذارد و برای دفع شر ادعا را پذیرفت، زیرا ظاهرا همین که کتزیاس و ایزودور خاراکسی ناشناس که نمی دانیم چرا و چه گونه از اوضاع سیستان با خبر بوده اند، چیزی در باب مکانی به نام زرنگای نوشته باشند برای درک تمامی مدخل کفایت می کند!!! در این گونه موارد چنین تردید اساسی اصولا طرح نمی شود که حمله ی فرضی اعراب به ایران فاقد بقایای تاریخی و تجمع های انسانی چه محرک و موجبی داشته است؟ این عیوب و بیماری مزمن شده ی پایه، در موضوع پیشینه و سرگذشت مردم ممتاز شرق میانه، که توسل لاعلاج به روایات محلی و اطلاعات آزاد و برگ نوشته های جاعلانه را نیز موجه می کند، تنها از آن سبب است که مطالعات تاریخی در باب رخ دادهای منطقه ما و حتی جهان باستان، با هدایت یهودیان، بدون مراجعه به ماجرای پوریم و عوارض ناشی از آن صورت گرفته و تنظیم و تحریر شده است. زیرا بدون شک حتی گشودن مدخل های معاصر تا مقطع انقلاب اسلامی ایران نیز با منظور کردن حادثه پوریم و عوارض و عواقب آن، صورتی جدا از آن برداشتی به خود می گیرد که رخ داد پوریم را در منطقه ما شناسایی نکرده باشد!

             

        

            نزد آن کسان که این بقایای خشت و گلی و آشکارا ایلامی دهانه ی غلامان در سیستان را، هخامنشی شناسایی

             می کنند، ذره ای اعتبار علمی و وجدان ملی برای حرمت به پیشینه ی بومیان اصلی این سرزمین نخواهید یافت. 

   

با چنین دیدگاهی است که پس از گذر از اباطیل تاریخی نوشته شده به نام سلسله های ایران باستان و ده قرن نخست ظهور اسلام، در ورود به دوران اصطلاحا صفویه، تمام زوایا و حواشی ادعاهای صفویه بنیان را، از مناظر مختلف بررسی کردم و گذشته از آن اشاره کلی که نبود مختصر نمایه ای از تجمع قومی و بومی در ایران پس از پوریم را اثبات می کرد و نشان می داد از پس آن رخ داد، تا ۵۰۰ سال پیش، نمونه ای از مستحدثات عمومی مورد نیاز هر جامعه ای، از قبیل پل و سد و کاروان سرا و بازار و حمام و آسیاب و آب انبار و مقبره و خانه و قبر حکومتی در سراسر ایران نیافته ایم؛ از آثار قلابی و گم راه کننده سیاحان آن عصر نوشتم؛ صنایع دستی منتسب به آن دوران را بررسی کردم که از اثر انگشت مداخله کنندگان و ظاهر سازان تمدن ایران نوین، یعنی نقش های بی پایان ستاره ی داود پر بود؛ از باسمه هایی گفتم که در اروپا برای صورت شاهان صفویه ساخته اند؛ به معماری امام زاده ها رسیدگی کردم و به روشن ترین وجهی معلوم شد که معماری مانده های پراکنده از آن دوران، غالبا کنیسه و کلیسایی است؛ معتبرترین منبع صفویه شناسی، یعنی کتاب احمق فریب «عالم آرای عباسی» را به دکه ی لبو فروشی سپردم؛ به نمایشی و بی کاربرد بودن ابنیه ی کاروان سرایی، از طریق اثبات نبود شهرهای بزرگ در زمان صفویه پرداختم، که می توانست به تنهایی علاجی برای عوام زدگی تاریخی موجود شناخته شود؛ غیر تاریخی و تازه ساز بودن شهر شیراز را با ارائه ی تصاویر و ترسیم هایی اثبات کردم که اندک بهانه و فرصتی برای نادیده گرفتن آن ها باقی نمی گذارد؛ به عکس ها و رسامی های رسوا کننده ای رجوع دادم که دانسته های کنونی در باب بقایای معماری مانده ازدوران صفویه را به تمسخر می گرفت؛ و سرانجام آن ضربه نهایی را فرود آوردم و با مراجعه به آمار و جمعیت شناسی تاریخی اثبات کردم که بر اساس عقب گشت رشد طبیعی و منطقی نفوس، در آغاز دوران صفویه و باز هم به سبب وسعت کشتار پوریم، سرزمین ایران فاقد کثرت انسانی مورد نیاز برای بازسازی های ملی بوده است و از این مسیر بار دیگر یادآور شدم که سازندگان نمایشگاه ایران در دوران صفویه، کم ترین ارتباط و پیوندی با توانایی های محلی و بومی ایران نداشته اند.

 

با این همه هنوز کسانی در برابر پذیرش آن قتل عام، که موجب انهدام مطلق تجمع انسانی و توقف کامل رشد تمدن، در قدیم ترین خطه ی زیست و فرهنگ آدمی، یعنی شرق میانه شد، تا به حدی مقاومت می کنند که مطالب مستند بی بدیل و روشنگر تختگاه هیچ کس را هم نادیده می گیرند و تایید نمی کنند. این منکران به راه نیامدنی از اعضاء چند لایه ی مشخص اجتماع اند: نخست یهودیان و نان خوران پنهان و آشکارشان که سرمایه گذاری دراز مدت و کلان، در پنهان نگهداشتن آن آدم کشی پر دامنه را، بر باد رفته می بینند و در سال های اخیر لحظه ای بوق معرفی ایران باستان و افتخارات ادبی و ملی ایران پیش و پس از اسلام را در مجامع بین المللی و در رسانه های خودی بر زمین نگذارده اند و نو سرمایه گذاری آنان در باز پروری و تغذیه همه جانبه پادوهای قدیم و تازه از راه رسیده شان، ابعاد حیرت آوری گرفته است. سپس بسیاری از دارندگان مدارک و مقامات دانشگاهی در این حوزه و عمده مولفان کتب تاریخی و ادبی قرار دارند، که گنجینه اراجیف بر هم انباشته خود را نزدیک به ابطال کامل می بینند و سرانجام قوم گرایان متعصب و پان اندیش که محکم ترین ابزار رسوخ آرمان های نامعلوم خود را در تمسک به دیرینگی های چند هزار ساله فرض کرده اند. اینک تا آن ورود فقط چند یادداشت دیگر فاصله دارم، که اثبات می کند غالب داشته های ملی کنونی، در حوزه هایی معین، که متعصبانه از صحت و اصالت آن دفاع می کنیم، در زمره محتویات سرنگی است که ارامنه و مسیحیان و یهود، به تدریج و در طول چهار قرن گذشته، اندک اندک در رگ باورهای عمومی ما تزریق کرده اند و چنان خون مردم ما به تبعات آن آلوده است که اینک چون عضوی از پیکر قومی و ملی خویش می پنداریم، تا سرانججام و در پایان این مدخل مفصل،با خواست خداوند، به نتیجه گیری حیرت آور نهایی از تحولات پنج قرن اخیر در حوزه ی شرق میانه بپردازم.     

«موسیقی: یکی دیگر از رشته هایی که یهودیان به آن پرداختند موسیقی بود. آری موسس و مبتکر هنر ظریف و روح پرور موسیقی، یهودیان بوده اند. این دیگر مسلم و زبانزد عموم است که حضرت داود پیغمبر و سلطان یهود ـ سرودها و نغمه های قدسی و روحانی خود را با موسیقی اجرا می فرموده و موسیقی را تقدیس می کرده و برای اولین بار هم در کلیسای مسیحی نواختن ارگ و خواندن سرود با آلات موسیقی و به طور دسته جمعی کر شروع و معمول شد به وسیله یک نفر یهودی معمول گردید. در این رشته هم کار را به جایی رساندند که بیش از هفتاد درصد از استادان و مشاهیر موسیقی دنیا را یهودیان تشکیل می دهند.

اغلب ارکسترها و برنامه های بزرگ کنسرتی که امروز در اپراها و مراکز مهم موسیقی دنیا اجرا می شود اثر استادان یهودی این فن امثال: بتهوان - شوپن - موزار و منوحیم یهودی و غیره است.

در این جا ناچارم توجه خوانندگان محترم را به این نکته جلب کنم که در همین ایران خودمان غنا از نظر بعضی از آقایان ممنوع بود و خلاف شمرده می شد ـ و مسلمانان حق نواختن بل که حتی حق استماع آن را هم نداشتند و این یهودی ها بودند که با هزار خون دل و تحمل ضرب و شتم و هر گونه تحقیر و توبیخ و غیره موسیقی ایرانی را از صدها سال قبل به این طرف حفظ نموده و زنده نگاه داشتند.

مخصوصا این آهنگ دلنشین یار مبارک بادا که امروز این همه مورد توجه واقع شده و صفحه ها از آن پر کرده اند ابتکار و ساخته و آرم و سرود مخصوص عروسی های یهودی ها بود.

این هنر هم چنان که سایر افتخارات ملی در دوران درخشان و هوشیاری پهلوی آزاد شده و رونق و اوج گرفت. اینک یک گوشه از تحمل بدبختی و صدمه و خسارت یهودیان را برای حفظ موسیقی در این جا ذکر می نماید». (عبدالله امین زاده ناسی، صبح امید، ص ۶۱)

مورخ اصرار دارد توجه را به دو برداشت از نقل فوق جلب کند، که یادگاری از یک محقق و مولف یهودی ایرانی است که کتاب صبح امید را در آرزوی پیوند و در واقع یکسان شمردن ایرانیان مسلمان با اجداد یهودی خویش نگاشته است. نخست این که اگر هر دو داود تورات و قرآن را یکی بیانگاریم، داود پیامبر در قرآن کریم، اشتهاری به لحن خوش و استادی در ترنم و نغمه پردازی و مزقون نوازی ندارد و این بهانه را یهودیان برای تقدیس غنا ساخته اند، به خصوص که تورات او را جنگاوری خون ریز و شجاع نیز می شناساند که جمع هنرمندی او در نواختن ساز و نغمه سرایی، همراه سود بردن استادانه از ابزار جنگ، شخصیت او را بسیار به نرون رومی شبیه می کند و دیگر این که چون تا همین یک دو قرن پیش، مکتب و محفل و مطلبی با نام موسیقی ایرانی شناخته نبود و نیز اشتغال به غنا در قرآن مبارک نهی مسلّم و آشکاری ندارد، پس دستور اجتناب از غنا و حتی اصرار در حرمت آن، از سوی حوزه های دینی و مذهبی ایران را، باید شاهکار شگفتی از نمونه های دور اندیشی و تیز هوشی در میان سالم ترین و عاقبت اندیش ترین لایه ی روحانیت ایران شناخت، که با نهی نزدیکی به غنا، در برابر گسترش کامل و بی مانع این توطئه ی یهودی و ایجاد کسادی و کندی در این ابزار خوش دست رسوخ کنیسه، که مکملی بر خوش باشی های شاعرانه و لاابالیگری های منضم به آن بود، سد شرعی بستند!

«موسیقی در مکتب شیعی ایرانی، جایگاهی دو وجهی دارد: در سنت تصوف، شعر و موسیقی وجهه ای متعالی، الهام بخش و عاطفی دارد، اما به نظر شیعیان امامی، موسیقی الزاما با بی قیدی اخلاقی و میگساری عجین است و به همین دلیل با ابعاد تاثیر گذار، خوش بینانه، و شادی بخش موسیقی، آن طور که ملای روم مبلّغ آن است، مخالفت می کردند... از نشانه های این نفوذ حرام اعلام شدن موسیقی غیر عبادی بود. با این حال موسیقی جایگاه خود را از دست نداد. گرچه روحانیون نتوانستند موسیقی را از صحنه ی اجتماع حذف کنند، اما تاثیرات منفی آن بر وضعیت نوازندگان و موسیقی دانان حرفه ای آشکار شد که گویی از حرفه ای نجس نان می خوردند و با رقاصان و میگساران دمخور بودند. به همین دلیل در یک دوره سیصد ساله، موسیقی ایرانی توسط اهل ذمه: ارمنی ها، زردشتیان و بیش از همه یهودیان، حفظ و اجرا می شد. روی آوری یهودیان به موسیقی طبیعی بود، زیرا آن ها اقلیت پر جمعیت ولی پراکنده ای بودند و در اثر محدودیت های ارتباطی و قوانین تضعیف کننده ی اقتصادی و شغلی، ناگزیر بودند که با آهنگ سازی و نوازندگی، زمینه ی کسب درآمد خانواده را فراهم کنند و بدین ترتیب، نوازندگان یهودی، حافظان موسیقی سنتی ایران نیز محسوب می شوند». (گروهی از نویسندگان یهود، فرزندان استر، صفحه ی ۱۵۶)

از میان همین چند سطر تکلیف متصوفه و بسیاری از متون و دواوین و در راس آن ها مولانا تعیین می شود و می توان به جدید بودن این نام ها و اطوارها پی برد، زیرا اینک می دانیم هر تصور موسیقیایی، در سرزمینی که در آغاز صفویه هنوز از نفوس خالی مانده بود، ادعایی سر به هوا و ناشیانه است. چنان که دخالت یهودیان در تنظیم آن چه امروز موسیقی ایرانی می شناسیم، نه حاصل ناگزیری نان آوران آن قوم، که نتیجه برنامه ریزی مدون کنیسای جهانی بوده است. این مطلبی است که به آسانی از رجوع به اسامی نام آورترین موسیقی دانان ایران، از عهد قاجار تاکنون به سهولت کسب می شود:

«ملا العازار از بزرگ ترین رهبران دین یهود در زمان خود بود. تقریبا در همان زمان، عبدالله خرمیان نزد حسین قلی خان و درویش خان، دو تن از برترین استادان نوازنده ی موسیقی ایران، نواختن تار را آموخت. دوستی وی با مرتضی خان نهورای و یحیی زرین پنجه، که بعدها از استادان موسیقی کلاسیک ایران، در اواسط قرن بیستم محسوب شدند، پایه ریزی شد. عبدالله در ۱۹۲۴ میلادی، در کنیسه ی عزرا یعقوب محله تهران، که عبری، موسیقی عبادی و آواز تدریس می کرد، گروه موسیقی مردان جوان را پایه ریخت. به زودی، گروه به اجرای بخش هایی از سبت و نماز و دعای عصر پرداختند. وقتی به تعداد اعضای گروه افزوده شد، یک محل سازمانی را برای کنیسه خریداری کردند. گروه توسط عبدالله خرمیان و سه پسرش، امیر، روح الله و شکرالله هدایت می شد». (گروهی از نویسندگان یهود، فرزندان استر، صفحه ی ۱۵۷)

این نه فقط موسیقی، که غالب توانایی های حرفه ای ملی، به خصوص در صنایع دستی، که امروز شناسنامه شناخت هنر ایرانیان در جهان است، در زمره ی حرفه هایی است که یهودیان در زمان درهم ریختگی نوسازانه ی ایران، معروف به عهد صفویه، به ایران وارد کرده اند.      

«منوچهر کوهن: جناب حاخام لطفا باز از خاطراتی که از پدران و نیاکان خود دارید بگویید؟ 

حاخام یدیدیا شوفط: مرحوم پدر من ۸۵سال عمر کرد. او هم مشغول کار ابریشم بود و هم مشغول تدریس. تا آخرین لحظه ی عمرش هم انگشت اش لای کتاب تورات بود که چان تسلیم کرد. شب یک شبات بود که ما را برای همیشه تنها گذاشت. متاسفانه در آن زمان بعضی اوقات در جامعه پیش آمدهایی می شد که از به زبان آوردن آن ها خجالت می کشم. ایسرائل های کاشان در خانه هایشان که بعضی بزرگ بودند، موقعی که فروردین و اردیبهشت می شد، کارگاه ابریشم کشی درست می کردند. این ابریشم کش ها هم بیش تر یا بیدگلی بودند یا اهل آران که البته اجداد همه شان ایسرائل بودند و این فن را هم از پدران خود یاد گرفته بودند. دستگاه های ابریشم کشی خود را می آوردند به خانه ایسرائل ها، سه یا چهار خانه هم بیش تر به این کار نمی پرداختند. خانه ی ما هم یکی از آن ها بود. ما پیله ابریشم می خریدیم. آن ها هم می آمدند پیله های ابریشم را برای ما با دستگاه های مفصل، به کمک آب جوشان به ابریشم مبدل می کردند». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۲۴)

مقام حاخام یدیدیا شوفط در نزد یهودیان ایران به راو نزدیک می شود و به اقوالی، از آن نیز در می گذرد. او کهن ترین منبع اطلاعات زنده در باب یهودیان ایران است. از میان سخنان او به مبداء یهودی ابریشم کشی در کاشان که بعدها موجد و مولد قالیچه های معروف کاشان شد، پی می بریم.

«منوچهر کوهن: جناب حاخام، از کاشان بفرمایید و یهودی های کاشان. در ایام جوانی شما جمعیت یهودیان کاشان چه قدر بود؟

 حاخام یدیدیا شوفط: می گفتند در اوایل بسیار زیاد بوده است. اکنون نمی توانم آمار دقیقی از گذشته بدهم. اما شنیده ام در کاشان و اطراف آن، یعنی دهات دور و نزدیک اش در زمان قبل از صفویه تقریبا نود هزار نفر یهودی ساکن بوده اند. این رقم را تا صد هزار هم گفته اند، ولی بعد از به قدرت رسیدن صفویه، فشار و تهدید و ارعاب و کشتار یهودیان برای تغییر مذهب شدت گرفت و به سرعت تعداد یهودیان کاهش یافت. به طوری که عده ای را در شهر و بسیاری را در دهات به زور و تهدید جان مسلمان کردند که در مسلمانی باقی ماندند. در اوائل به یهودیان برای ورود به کاشان اجازه نمی دادند و یهودیان نمی توانستند در این شهر و حوالی اش سکونت کنند. بعدها عده زیادی از یهودی های اطراف شهر و به خصوص دهات یهودی نشین وارد کاشان شدند. زندگی مالی در کاشان به علت ابریشم کاری خیلی خوب بود. در آن روزگار قدیم، تهران جمعیت یهودی زیادی نداشت. اما تمام دهات کاشان مانند آران، بیدگل، نوش آباد و حتی بعضی از دهات دور کاشان یهودی نشین بودند. در این دهات ترمه می بافتند و یکی از کارهایی که یهودیان کاشان و حوالی اش انجام می دادند، ترمه بافی بود، که خیلی هم گران بود. یک تکه حدود یک متر در یک متر و نیم را گاهی هزار تومان آن روزها می فروختند». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۵۲)

اما این حاخام که قصد بیان تاریخ شهر کاشان در دوران مقدم بر صفویه را دارد، خود مهاجری به ایران در آغاز دوران صفویه است.

منوچهر کوهن: جناب حاخام، یکی از هدف های ما فعلا ضبط همان «فضل پدران» از زبان شماست که به عنوان میراث یهودیان ایران ارزش فرهنگی دارد. شما حتما شنیده اید که در دانشگاه اورشلیم بخشی مربوط به تاریخ یهودیان دنیاست. هر چند به نظر من بزرگ ترین میراث یهودیان جهان بعد از سرزمین ایسرائل، در ایران وجود دارد. ولی متاسفانه آن طور که شنیده ام فقط حدود کم تر از یک ساعت نوار صدا در آن مرکز وجود دارد. بنا بر این در طول این ۲۵۰۰ یا ۲۷۰۰ سالی که از اقامت یهودیان در ایران می گذرد، متاسفانه یهودیان ایران کم تر اثر و یا رد پایی از خود در تاریخ به یادگار گذاشته اند. حالا به دلیل مشکلات اجتماعی بوده است یا فشارهای سیاسی و یا به هر دلیل دیگر بماند. به همین سبب خواهش می کنم تمام مطالب مربوط به «فضل پدران» را تا آن جا که به خاطر دارید، چه امروز، چه روزهای دیگر بیان بفرمایید؟

حاخام یدیدیا شوفط: به طوری که شنیده ام اجداد اولیه ما صدها سال قبل از دوره مرحوم ملا «مشه هلوی» که امروز مقبره اش بعد از قرن ها هنوز در کاشان پابرجا و مورد احترام یهودی ها و مسلمانان این شهر است، در کاشان زندگی می کردند. ملا مشه هلوی مورد احترام نه تنها ایسرائیل ها، بل که بسیاری از مسلمانان هم هست. البته ایشان جزو اجداد من نیستند، ما جزو کسانی هستیم که می گویند در زمان ورود مرحوم ملا مشه هلوی به ایران، حدود ۵۰۰ سال قبل که سیصد هزار نفر از ایسرائیل ها را بدون هیچ آذوقه و پوشاک، با منتهای بدبختی از اسپانیا اخراج کردند، به ایران مهاجرت کرده ایم. در حالی که بزرگ ترین دانشمندان در بین ایسرائیل های اسپانیا وجود داشت، مانند «هارامبام» و یا رمبان، «ربنو مشه برنحمان» و همچنین بسیاری دیگر از دانشمندان ایسرائیل که تفاسیر مفصلی از تورات دارند که تا به امروز مورد مطالعه و استفاده همه دوستداران تفاسیر تورات قرار دارد. یا مانند «ابربانل» (دون اسحق) که نه تنها در علم تورات دانشمند بسیار بزرگ و خوبی بود، بل که فیلسوف و سیاستمدار عالی مقامی هم بود، و بسیاری دیگر یهودیان در عالم پراکنده شدند و به تدریج حرکت کردند و بعضی از این آوارگان به ایران و عده ای به کاشان رسیدند. کاشان در سابق به خاطر موقعیت کسبی که داشت، زن و مرد ایسرائیل به کار ابریشم مشغول بودند و حتی بچه های پنج سال به بالا، چه پسر و چه دختر به انواع و اقسام کارهای ابریشم و قالی بافی مشغول بودند و اوضاع و احوال کسبی آن ها در سابق از دیگر یهودیان ایران به تر بود. یعنی همه بی نیاز بودند و بسیاری از آن ها از علمای عالی مقام شدند که طی چند واقعه با زور مسلمان شدند و بعضی با دانش عربی مجددا به یهودیت برگشتند. به هر حال، به سبب مظالم و مصائب فراوان، «هاراو مشه هلوی» با خانواده اش و به اتفاق چند خانواده دیگر وارد کاشان شدند. باید به شما بگویم در خانواده ما نه تنها مرحوم پدرم که یکی از اجله علما و راو بزرگ کاشان بود، بل که پدر بزرگ و پدر بزرگم و همه این ها علاوه بر این که مشغول کارهای ربانی بودند، مشغول کارهای کسبی هم بودند. یعنی به کار ابریشم مشغول بودند. برای این که از نظر مالی به کسی احتیاج و نیازی پیدا نکنند. حتی کارخانه ابریشم کشی که با پیله فراهم می شد وجود داشت. در دوره ای که بنده به خوبی یاد دارم هر سال از دهات آران یا بیدگل یا نوش آباد که سابق همه یهودی بودند و در این شغل استاد بودند با همان زبان یهودی کاشان حرف می زدند، می آمدند در کاشان در خانه های یهودیان با برپا کردن دستگاه ابریشم کشی چند هفته مشغول بودند مجددا به دهکده های خود با همان کیش مسلمانی که قرن ها عادت کرده بودند مراجعت می کردند و خود آن ها به خوبی می دانستند که با چه وضع ناهنجاری مسلمان شده اند. در شهر کاشان بسیاری از یهودیان مسلمان شده مردان عالم و شاعر و معلم بودند که با یهودیان کاشان رفاقت صمیمانه و معاشرت داشتند و بنده چند نفر از آن ها را می شناختم و با آن ها ملاقات می کردم». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۱۴)

اعتراف حاخام یدیدیا شوفط به مهاجرت بدون مانع سیصد هزار یهودی از اسپانیا به ایران در ۵۰۰ سال پیش، از سویی به ترین دلیل آگاهی سران کنیسه از خالی بودن این سرزمین، پس از قتل عام پوریم است و از دیگر سو تاریخ صفویه سازی او را ابطال می کند. زیرا اگر سران صفویه بنا بر اقوال موجود، یهود آزار بوده اند، چه گونه اجازه داده اند ۳۰۰ هزار مهاجر یهودی به ایران وارد شوند، نیشاپور و کاشان و این جا و آن جا را بسازند و این همه مقبره ی یهودی و مکان زیارتی مقدس برپا کنند؟!! این تصویر روشن آن ماجرایی است که در ایران عهد به اصطلاح صفویه می گذرد: مردمانی عمدتا از یهودیان و ارامنه، با سرمایه گذاری و هدایت و مدیریت کنیسه، به بهانه های مختلف، از جمله بهانه فشار دولت های کلیسایی اروپا، در گروه های بزرگ، راهی این سرزمین شده اند تا آثار پوریم را به تدریج از برابر چشمان کنجکاو جهانیانی بزدایند که اندک اندک و به دنبال باز شدن و شناخت مسیر اوقیانوس ها، به دیدار جهان می شتافتند، داستانی که هنوز دراز سر است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 1:0 | 49 نظر

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

                         مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۵۱

 

کتابی را «موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی» با نام «قحطی بزرگ»، کار آقای محمد قلی مجد، پس از شبه رونمایی های مد شده جدید، منتشر کرده است، که این جا و آن جا، کسانی با زبانی غیر معمول و مشکوک، آن را ستوده اند.

«مقایسه جمعیت ایران در ۱۹۱۴ و ۱۹۱۹ (۱۲۹۳ و ۱۲۹۹ هجری شمسی) نشان می دهد که حدود ده میلیون نفر در اثر قحطی و بیماری از بین رفته اند. در این فصل، نخست شواهد مربوط به جمعیت ایران در ۱۹۱۴ بررسی می شود، و نشان داده خواهد شد که بر خلاف ادعاهای برخی نویسندگان روس در قبل از جنگ جهانی اول و نیز برخی آثار انگلیسی در دهه های ۱۹۶۰و ۱۹۷۰ مبنی بر این که جمعیت ایران ، پیش از جنگ جهانی اول، تنها ۱۰ میلیون نفر بوده، جمعیت واقعی ایران در ۱۹۱۴ دست کم ۲۰ میلیون نفر بوده است، اما تا ۱۹۱۹ به ۱۱ میلیون نفر کاهش یافته است. چهل سال طول کشید تا ایران بتواند به جمعیت خود در ۱۹۱۴ برسد، و تا ۱۹۵۶ جمعیت ایران به ۲۰ میلیون نفر نرسید. با اطمینان می توان گفت، قحطی ۱۹۱۹-۱۹۱۹، بزرگ ترین فاجعه تاریخ ایران و شاید بدترین قتل عام قرن بیستم محسوب می شود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۸۵)

سخن اصلی کتاب و مولف آن، بیان وقوع قتل عامی بزرگ، بر اثر کمبود خوار و بار، در وسعتی است که گویا به فاصله دو سال، ۱۹۱۷- ۱۹۱۹میلادی، نیمی از جمعیت ایران، یعنی ده میلیون نفر را تلف کرده است! مجد ادعای اش را بر پایه این فرض قرار می دهد که جمعیت بیست میلیونی ایران در سال ۱۹۱۴، به ده میلیون در سال ۱۹۱۹میلادی تقلیل یافته است! آمار و قرائن و گفته ها و نوشته های متفرقه، تعداد نفوس در سال ۱۹۱۹، یعنی ده میلیون نفر را تایید می کند، ولی ببینیم مدارک و مستندات مجد، علی رغم اطلاعات منکر دیگر، از چه قماشی است و چه گونه جمعیت بیست میلیونی ایران، در سال ۱۹۱۴ میلادی را ثابت می کند؟!

«جمعیت ایران در سال ۱۹۱۴: پیش از جنگ جهانی اول، برای مقام های آمریکایی در ایران روشن بود که روس ها و انگلیسی ها آشکارا تلاش می کردند &#